بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 47

ما بديدن فرماندار بيا، هانى لباسهايش را طلبيده و پوشيد و سپس قاطر را طلبيده و سوار شد تا آنكه نزديك كاخ رسيد، گوئى دلش احساس خطر كرد بحسّان بن اسماء بن خارجه گفت، اى برادر زاده، بخدا قسم كه من از اين مرد ميترسم رأى چيست؟ گفت: عمو، بخدا قسم من از هيچ بر تو باك ندارم بى‌جهت خيالى بدل راه مده، و حسّان نميدانست كه عبيد اللَّه بچه جهت كس بدنبال هانى فرستاده است، هانى آمد و آن چند نفر نيز بهمراهش بودند تا همگى بر عبيد اللَّه داخل شدند، عبيد اللَّه كه چشمش بهانى افتاد، گفت: احمق با پاى خود آمد سپس رو بشريح قاضى كه نشسته بود نمود و با اشاره بهانى شعر عمرو بن معديكرب زبيدى را خواند بدين مضمون:

من‌اش زندگى خواهم او مرگ من‌

چه عذر آورد دوستت نزد من‌

هانى گفت: امير مگر چه شده است؟ گفت: ساكت شو اى هانى‌


صفحه 48

اين كارها چيست كه در محيط تو نسبت به امير المؤمنين و همه مسلمانان انتظار ميرود؟ مسلم بن عقيل را بكوفه آورده‌اى و در سراى خودت منزلش داده‌اى و اسلحه و افراد در خانه‌هاى اطراف خود جمع ميكنى و گمان ميكنى كه اين كارهايت بر ما پنهان ميماند؟ گفت: اين كارها را من نكرده‌ام. ابن زياد گفت: بلى تو كرده‌اى، گفت: خدا امير را اصلاح فرمايد من نكرده‌ام ابن زياد گفت: معقل، غلام مرا نزد من حاضر كنيد معقل، كار آگاه مخصوص ابن زياد بود كه بسيارى از اسرار مردم را بدست آورده بود، معقل آمد و در مقابل ابن زياد ايستاد، چون چشم هانى بر او افتاد او را شناخت و فهميد كه كارآگاه بوده، گفت: خدا امير را اصلاح كند بخدا، من نه كس بنزد مسلم فرستاده‌ام و نه او را دعوت كرده‌ام ولى چه كنم؟ بخانه من پناه آورد و من پناهش دادم و شرمم آمد كه ردّش نمايم، بارى بود كه بر دوش من آمد و بناچار از مسلم پذيرائى نمودم، حال، كه تو اطّلاع پيدا كرده‌اى مرا رها كن كه باز گردم و مسلم را از خانه خود بيرون كنم‌


صفحه 49

تا بهر جا كه ميخواهد برود و من از اين تعهّدى كه نسبت باو دارم و پناهى كه باو داده‌ام بيرون بيايم.

ابن زياد گفت: از من جدا نخواهى شد تا آنكه مسلم را نزد من بياورى گفت: نه، بخدا قسم هرگز او را نزد تو نخواهم آورد، مهمان خود را بدست تو بدهم كه او را بكشى؟ گفت: بخدا بايد او را نزد من بياورى، هانى گفت: نه بخدا كه نخواهمش آورد، چون سخن ميان آن دو بدرازا كشيد مسلم بن عمرو باهلى برخاست و گفت: خدا امير را اصلاح كند، اجازه بده تا من با هانى چند كلمه خصوصى صحبت كنم، اين بگفت و برخاست و هانى را بگوشه‌اى از مجلس برد ولى ابن زياد آن دو را ميديد و سخن‌شان را مى‌شنيد كه ناگاه صدايشان بلند شد.

مسلم گفت: اى هانى تو را بخدا خودت را بكشتن مده و فاميلت را مبتلا مكن بخدا قسم، من ميخواهم تو را از كشته شدن نجات دهم اين مرد: (مسلم بن عقيل) پسر عموى اين مردم است نه او را ميكشند و نه‌


صفحه 50

زيانى باو ميرسانند تو او را تسليم ابن زياد بكن و مطمئنّ باش كه هيچ گونه ننگ و عارى بر تو نيست زيرا تو او را بحكومت وقت تحويل داده‌اى، هانى گفت: بخدا قسم كه اين ننگ و عار براى من بس است كه با دو بازوى سالم و اين همه يار و ياور كه من دارم پناهنده و ميهمان خود و نماينده پسر پيغمبر را بدست دشمن بسپارم، بخدا قسم اگر هيچ كس نداشته باشم و خودم تك و تنها و بى‌ياور بمانم او را تحويل نخواهم داد تا آنكه خودم پيش از او كشته شوم، مسلم هر چه هانى را قسم ميداد، او ميگفت:

بخدا قسم هرگز مسلم را تحويل ابن زياد ندهم.

چون ابن زياد اين سخنان بشنيد، گفت: هانى را نزديك من آوريد نزديكش آوردند، گفت: بخدا قسم، يا بايد مسلم را بمن تحويل بدهى و يا گردنت را ميزنم، هانى گفت: اگر مرا بكشى برق شمشيرهاى فراوانى در اطراف كاخت خواهد درخشيد ابن زياد گفت: متأسّفم، با شمشيرهاى درخشان مرا ميترسانى؟ هانى بگمان اينكه قبيله‌اش‌


صفحه 51

گفتگوى او را با ابن زياد ميشنوند.

سپس ابن زياد گفت: هانى را نزديكتر بياوريد نزديكترش بردند با عصائى كه در دست داشت آنقدر بر بينى و پيشانى و صورت هانى زد كه بينيش شكست و خون بر لباس‌اش ريخت و گوشتهايش صورت و پيشانيش بر محاسنش پاشيده شد و چوب دستى ابن زياد شكست.

هانى دست برد و قبضه شمشير پاسبانى را گرفت ولى پاسبان خود را كنار كشيد، ابن زياد فرياد زد او را بگيريد هانى را گرفته كشان كشان بيكى از اطاقهاى كاخ انداختند و درش را بروى هانى بستند ابن زياد دستور داد: نگهبانى بر در اطاق گذاشتند، اسماء بن خارجة برخاست و روى بابن زياد كرده (و بعضى گفته است كه حسّان بن اسماء بود) و گفت: مگر ما رسولان مكر بوديم؟ امير، تو ما را دستور دادى كه اين مرد را نزد تو


صفحه 52

بياوريم همين كه آورديم استخوانهاى صورتش را شكستى و ريشش را پر خون نمودى و پندارى كه او را توانى كشت؟ ابن زياد خشمناك شد و گفت تو اينجائى؟ سپس دستور داد آنقدر او را زدند كه از زبان افتاد و بزنجيرش كشيده در گوشه‌اى از كاخ زندانش نمودند، گفت: انّا للَّه و انّا اليه راجعون اى هانى خبر مرگ خودم را بتو ميدهم.

راوى گفت: به عمرو بن حجّاج خبر رسيد كه هانى كشته شد و رويحة دختر عمرو همسر هانى بن عروة بود، عمرو با تمام افراد قبيله خود مذحج حركت كرده و اطراف كاخ ابن زياد را محاصره كرد و فرياد كشيد من عمرو بن حجّاجم و اينان سواران و بزرگان مذحج‌اند نه از اطاعت حكومت وقت سرپيچى كرده‌ايم و نه از اجتماع مسلمانان فاصله گرفته‌ايم بما خبر رسيده كه دوست ما هانى كشته شده است عبيد اللَّه دانست كه قبيله مذحج، كاخ را محاصره نموده و سخنرانى ميكنند بشريح دستور داد تا بنزد هانى برود و سلامتى او را كه بچشم خود مشاهده نموده بمردم ابلاغ نمايد


صفحه 53

شريح هم اين كار را كرد و خبر سلامتى هانى را بآنان داد آنان نيز بگفته شريح راضى شده و بازگشتند.

راوى گفت: خبر گرفتارى هانى بمسلم بن عقيل رسيد با افرادى كه بيعتش نموده بودند بجنگ عبيد اللَّه بيرون شد عبيد اللَّه در كاخ فرماندارى پناه گرفت و سربازانش با سربازان مسلم بجنگ پرداختند و عبيد اللَّه با اطرافيانش كه در ميان كاخ بودند سرها از كاخ بيرون نموده و ياران مسلم را از جنگ ميترساندند و وعده‌هاى ميدادند كه اينك لشكر شام از پشت سر بكمك ما خواهد رسيد اين تبليغات سوء ادامه داشت تا آنكه شب فرا رسيد با آمدن شب، ياران مسلم از دور او پراكنده شدند و بيكديگر ميگفتند:

ما را چه كه باين آتش فتنه دامن بزنيم چه بهتر كه در خانه‌هاى خويش بنشينيم و اينان را رها كنيم تا خداوند صلح را در ميانشان بر قرار كند، بنشينيم و اينان را رها كنيم تا خداوند صلح را در ميانشان بر قرار كند، در نتيجه اين تبليغات بجز ده نفر همراه مسلم بمسجد داخل شد و تا نماز مغرب بخواند آن ده نفر نيز از گردش پراكنده شدند چون چنين ديد، تك‌


صفحه 54

و تنها از مسجد بيرون شد، و در كوچه‌هاى كوفه ميگشت تا آنكه بر در خانه زنى بنام طوعة ايستاد و آب از او خواست، زن سيرابش نمود، سپس درخواست كرد كه او را در خانه خود پناه دهد، زن نيز پذيرفت و پناهش داد، فرزندش دانست كه مسلم در خانه او است، و بابن زياد گزارش داد ابن زياد محمّد بن اشعث را احضار كرد و عدّه‌اى سرباز بهمراهش نمود، و مأمور جلب مسلم‌اش كرد، چون بدر خانه آن زن رسيدند و صداى سم اسبها بگوش مسلم رسيد زره خود را پوشيد و بر اسب خود سوار شد و با سربازان عبيد اللَّه مشغول جنگ گرديد تا آنكه عدّه‌اى از آنان را كشت محمّد بن اشعث فرياد زد كه اى مسلم تو در امان ما هستى، مسلم گفت: به امام مردم حيله‌گر و بدكردار چه اعتمادى توان داشت؟ باز مشغول جنگ شد و اشعار حمران بن مالك خثعمى را كه در روز قرن سروده بود ميخواند بدين مضمون: