گفت: انّا اللَّه و انّا اليه راجعون، حال كه تو با اين وضع بيرون ميروى پس همراه بردن اين زنان چه معنى دارد؟ فرمود: رسول خدا صلى اللَّه عليه و اله بمن فرمود: مشيّت خدا بر اين شده است كه آنان را نيز اسير و گرفتار به بيند اين بگفت و با محمّد خداحافظى فرموده و حركت كرد.
محمّد بن يعقوب كلينى ره در كتاب وسائل از محمّد بن يحيى و او از محمّد بن حسين و او از ايّوب بن نوح و او از صفوان و او از مروان بن اسماعيل و او از حمزة بن حمران و او از امام صادق7نقل كرده است: كه راوى گفت: صحبت در اطراف خروج حسين7بود و اينكه چرا محمّد بن الحنفيّة در مدينه ماند؟ حضرت فرمود: اى حمزه الآن مطلبى بتو ميگويم مشروط بر اينكه پس از اين مجلس ديگر در آن باره پرسشى نكنى، حسين7چون خواست حركت كند دستور داد كاغذى آوردند و بر آن
نوشت بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم نامهاى است از حسين بن على به بنى هاشم امّا بعد هر كس بمن پيوست كشته خواهد شد و هر كه باز ماند به پيروزى نائل نخواهد آمد و السلام.
و شيخ مفيد محمّد بن محمّد بن نعمان رضى اللَّه عنه در كتاب مولد النّبي و مولد الاوصياء با سند خود از امام جعفر صادق7نقل ميكند كه فرمود: هنگامى كه حسين7شبانه از مدينه بمكّه حركت كرد گروههاى فرشتگان باصفهاى آراسته و پشت سر هم اسلحه بدست و هر يك بر اسبى از اسبهاى بهشتى سوار خدمت حضرت رسيدند و سلام دادند و عرض كردند: اى آنكه پس از جدّ و پدر و برادر، حجّة خداوند بر خلق تو هستى همانا كه خداوند عزّوجل جدّ تو را در جاهاى بسيارى بوسيله ما كمك و يارى فرموده و اكنون نيز ما را بيارى تو فرستاده است، حضرت
فرمود: وعدهگاه نم و شما در گودال و بقعهاى كه آنجا شهيد خواهم شد كه همان كربلا است چون به آنجا رسيدم نزد من بيائيد عرض كردند:
خداوند، ما را مأمور فرموده است كه گوش بفرمان و فرمانبردار شما باشيم و اگر از دشمنى بيمناك هستى ما بهمراه تو باشيم، فرمود: راهى ندارند كه آسيبى بمن برسانند تا به بقعه خويش برسم.
و گروههائى از مؤمنين جنّ آمدند و عرض كردند: آقا، ما شيعيان و ياران شمائيم هر چه خواهيد دستور دهيد، اگر دستور بدهى كه همه دشمنان تو كشته شود و تو از جاى خود حركت نكنى ما دستور را اجرا مىكنيم، حضرت فرمود: خداوند بشما پاداش نيك بدهد، و فرمود: مگر نخواندهايد قرآنى را كه بجديم رسول خدا فرود آمده است؟ كه ميفرمايد:
اگر در ميان خانههاى خود باشيد آنكه مرگ بر ايشان مقدّر شده است بسوى بستر مرگ خويش ميروند (و گذشته از اين) اگر من در هر و وطن خود بمانم پس اين مردم نگونسار بچه وسيله آزمايش شوند؟ و چه
كسى در قبر من جاى گزين خواهد شد؟ جايى كه خداوند، آن روز كه بساط زمين را گسرتد آن جاى را براى من برگزيد و پناهگاه شيعيان و دوستان ما قرار داد تا عملها و نمازهاشان آنجا پذيرفته شود و دعايشان مستجاب گردد و شيعيان ما آنجا سكونت كنند تا در دنيا و آخرت در امان باشند ولى شما روز شنبه كه روز عاشورا است حاضر شويد (و در روايت ديگر روز جمعه است) روزى كه من در پايان آن روز كشته خواهم شد و پس از كشته شدن من، دشمنان من بدنبال ريختن خون كسى از عائله و فاميل و برادران و خاندان من نخواهند بود و سر بريده من بنزد يزيد بن معاوية فرستاده خواهد شد، جنّيان گفتند: اى دوست خدا و فرزند دوست خدا بخدا قسم اگر نه اين بود كه دستورات تو لازم الاجراء است و ما را بمخالفت آن راهى نيست، در اين مورد مخالفت ميكرديم و همه دشمنان تو را پيش از آنكه دسترسى بتو پيدا كنند مىكشتيم، فرمود:
بخدا قسم ما باين كار از شما تواناتريم و لكن مرحلهاى است آزمايشى تا راه براى هر كس كه هلاك شود و يا زندگى جاويد يابد روشن و نمايان گردد، سپس حضرت براه خود ادامه داد تا گزارش به تنعيم افتاد، آنجا
قافلهاى ديد كه بار قافله هديهاى بود كه بحير بن ريسان حميرى استاندار يمن براى يزيد بن معاويه فرستاده بود حضرت بار قافله را تحويل گرفت كه زمامدارى مسلمين حق مسلّم او بود و بشتر داران فرمود: هر كس دوست دارد با ما بعراق بيايد كرايهاش را تماما مىپردازيم و از همراهيش قدردانى ميكنيم، و هر كس بخواهد از ما جدا شود بهمان اندازه كه از راه طىّ كرده كرايهاش را خواهيم پرداخت، جمعى بهمراهش آمدند و جمعى ديگر خوددارى نمودند.
سپس حضرت براه خود ادامه داد تا بذات العرق رسيد آنجا بشر بن غالب را ديد كه از عراق مىآيد پرسيدش كه اهل عراق در چه وضعى بودند؟ عرض كرد: من كه آمدم دلهاشان با تو بود ولى شمشيرهاشان با
بنى اميّه، فرمود: برادر بنى اسد سخن براست گفت، خداوند بهر چه كه مشيّتش تعلّق پذيرد انجام ميدهد و هر چه را كه اراده فرمايد حكم ميكند.
راوى گفت: سپس حسين7براهش ادامه داد تا هنگام ظهر در ثعلبيّه فرود آمد، سر ببالين گذاشت و بخواب رفت و سپس بيدار شد و فرمود: ديدم يكى صدا ميزد شما تند ميرويد ولى مرگ شما را تندتر به بهشت ميبرد، فرزندش على7عرض كرد: پدر جان مگر ما بر حق نيستيم؟ فرمود: چرا فرزندم، قسم بآن خدائى كه بازگشت بندگان بسوى او است، عرض كرد: پدر جان اگر چنين است ما را از مرگ چه باك؟
حسين7فرمود: فرزندم، خداوند بهترين پاداشى را كه بفرزندى از پدر داده بتو عطا فرمايد.
سپس حسين7در همان منزل شب را بصبح رساند چون صبح كرد مردى كه كنيهاش ابا هرّه ازدى بود از كوفه مىآمد، بخدمت حضرت
رسيد و سلام كرد سپس عرض كرد: اى پسر پيغمبر براى چه از حرم خدا و حرم جدّت رسول خدا بيرون شدى؟ حسين7فرمود: هان ابا هرّه بنى اميّة ثروتم را گرفتند صبر كردم دشنامم دادند و بآبرويم لطمه زدند باز تحمّل كردم، بدنبال ريختن خونم بودند فرار كردم، و بخدا قسم ياد ميكنم كه حتما گروهى ستمكار مرا خواهد كشت و خداوند لباس ذلّتى بآنان به پوشاند كه سراپاىشان را فرا گيرد و شمشير برّانى بر آنان فرود آيد و حتما خداوند كسى را بر آنان مسلّط خواهد كرد كه از قوم سبا كه زنى بر آنان حكومت ميكرد و اختيار مال و جانشان را داشت ذليلتر گردند سپس از آن جا روانه شد.
جمعى از بنى فزاره و قبيله بجيلة نقل كردند كه ما بهمراه زهير بن قين بوديم كه از مكّة رو بوطن مىآمديم و بدنبال حسين7در حركت بوديم تا باو رسيديم و هر جا كه حسين ميخواست منزل كند ما كناره گرفته و در طرفى ديگر فرود مىآمديم، در يكى از منازل كه حسين فرود آمد
ما را چارهاى جز اين نبود كه در همان جا منزل كنيم پس از فرود آمدن مشغول غذا خوردن بوديم كه ديديم فرستاده حسين رو بما مىآيد، آمد تا سلام كرد و سپس گفت: اى زهير بن قين ابا عبد اللَّه الحسين مرا بنزد تو فرستاده است تا تو را ابلاغ كنم كه نزد حسين بيائى همين كه اين پيام را رساند همه ما لقمهها كه در دست داشتيم افكنديم و گوئى پرنده بر سر ما نشسته بىحركت مانديم، زن زهير كه ديلم دختر عمرو بود بزهير گفت:
سبحان اللَّه پسر پيغمبر كس بنزد تو ميفرستد و تو دعوتش را اجابت نميكنى؟ ميرفتى و بسخنش گوش فرا ميدادى، زهير چون اين سخن بشنيد بنزد حسين رفت زمانى نگذشت كه با روى خندان و صورتى نورانى بازگشت و دستور داد خيمه و بار و اثاثاش را كنده و نزديك حسين بر پا كردند و بزنش گفت: تو را طلاق گفتم زيرا نميخواهم بخواطر من جز خير چيزى بتو برسد من تصميم گرفتم بهمراه حسين باشم تا خود را فدايش كنم و جانم را سپر بلايش نمايم سپس هر چه از اموال تعلّق بزن داشت باو