بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 72

ما را چاره‌اى جز اين نبود كه در همان جا منزل كنيم پس از فرود آمدن مشغول غذا خوردن بوديم كه ديديم فرستاده حسين رو بما مى‌آيد، آمد تا سلام كرد و سپس گفت: اى زهير بن قين ابا عبد اللَّه الحسين مرا بنزد تو فرستاده است تا تو را ابلاغ كنم كه نزد حسين بيائى همين كه اين پيام را رساند همه ما لقمه‌ها كه در دست داشتيم افكنديم و گوئى پرنده بر سر ما نشسته بى‌حركت مانديم، زن زهير كه ديلم دختر عمرو بود بزهير گفت:

سبحان اللَّه پسر پيغمبر كس بنزد تو ميفرستد و تو دعوتش را اجابت نميكنى؟ ميرفتى و بسخنش گوش فرا ميدادى، زهير چون اين سخن بشنيد بنزد حسين رفت زمانى نگذشت كه با روى خندان و صورتى نورانى بازگشت و دستور داد خيمه و بار و اثاث‌اش را كنده و نزديك حسين بر پا كردند و بزنش گفت: تو را طلاق گفتم زيرا نميخواهم بخواطر من جز خير چيزى بتو برسد من تصميم گرفتم بهمراه حسين باشم تا خود را فدايش كنم و جانم را سپر بلايش نمايم سپس هر چه از اموال تعلّق بزن داشت باو


صفحه 73

داد و او را بدست يكى از عموزاده‌هايش سپرد تا بخانواده‌اش برساند زن از جاى برخاست و گريه كرد و با زهير وداع نمود و گفت: خدا ياور مدد كارت باد، و هر چه خير است برايت پيش آورد خواهشى كه دارم مرا بروز قيامت نزد جدّ حسين از ياد مبرى، پس زهير بيارانش گفت:

هر كس دوست دارد با من باشد بيايد و گر نه اين ديدار آخرين من است با او.

سپس حسين7از آن منزل روانه شد تا بزبالة رسيد. در اين منزل بود كه خبر شهادت مسلم باو رسيد حضرت بعدّه‌اى كه بدنبال او بودند خبر شهادت مسلم را داد، افرادى كه بطمع دنيا بودند و يقين‌شان كامل نبود پس از شنيدن خبر شهادت مسلم از گرد آن حضرت پراكنده شدند و فقط خانواده او و برگزيدگان از ياران، با حضرت باقى ماندند.

راوى گفت: چون خبر شهادت مسلم رسيد صداى شيون و گريه‌


صفحه 74

فضاى بيابان را پر نمود و سيلاب اشگها جارى شد. سپس حسين7بمقصدى كه خدا دعوتش فرموده بود روانه شد.

فرزدق شاعر بخدمتش رسيد سلام داد و عرض كرد: اى پسر پيغمبر چگونه بر اهل كوفه اعتماد ميكنى؟ اينان همان‌اند كه پسر عموى تو مسلم بن عقيل و ياران او را كشتند، اشگ از ديدگان حسين فرو ريخت و فرمود: خدا مسلم را رحمت كند او بروح و ريحان و بهشت رضوان بازگشت او وظيفه‌اى كه بر عهده داشت انجام داد و اكنون نوبت ما است كه آنچه بر ما است انجام دهيم، سپس اشعارى بدين مضمون انشاء فرمود:

دنيا اگر بچشم لئيمان گرانبها است‌

پاداش حق گرانتر و برتر بنزد ما است‌

گر بهر مرگ پيكر ما را سرشته‌اند

در راه دوست كشته شدن افتخار ما است‌


صفحه 75

چون سهم ما ز روزى دنيا مقدّر است‌

زيباتر آن كه حرص طلب در دلش بكاست‌

چون جمع مال عاقبتش ترك گفتن است‌

مالى چنين بخيل شدن بهر وى چرا است؟

راوى گفت: حسين7نامه‌اى به سليمان بن صرد خزاعى و مسيّب بن نجبة و رفاعة بن شدّاد و جمعى ديگر از اهل كوفه نوشت و نامه را بوسيله قيس بن مصهر صيداوى فرستاد قيس كه به نزديك دروازه كوفه رسيد حصين بن نمير كه از نزديكان عبيد اللَّه بود راه بر او بگرفت تا او را تفتيش كند قيس كه خود را در خطر ديد نامه را بيرون آورده و پاره پاره كرد حصين او را با خود بنزد عبيد اللَّه بن زياد برد چون در برابر او ايستاد ابن زياد باو گفت: كيستى؟ گفت: مردى از شيعيان امير المؤمنين و فرزندش، گفت: نامه را چرا پاره كردى؟ گفت: تا تو از مضمونش آگاه نگردى، گفت: نامه از كه بود و بكه بود؟ گفت: از حسين بود


صفحه 76

بجمعى از اهل كوفه كه نامهايشان را نميدانم ابن زياد را خشم گرفت و گفت: بخدا قسم دست از تو برندارم تا آنكه نام اين افراد را بگوئى و يا آنكه بر منبر شوى و حسين بن على صلى اللَّه عليه و آله و پدر و برادرش را لعن كنى و گر نه تو را قطعه قطعه خواهم كرد، قيس گفت: امّا نام افرادى كه نامه برايشان بود بتو نخواهم گفت و اما لعن حسين و پدرش و برادرش را حاضرم پس بر منبر شد حمد و ثناى الهى كرد و درود بر پيغمبر گفت و بر على و حسن و حسين رحمت فراوان فرستاد سپس بر عبيد اللَّه بن زياد و پدرش لعن كرد و بر همه گردنكشان بنى اميّه از اوّل تا آخر لعن كرد سپس گفت: اى مردم من از طرف حسين بشما پيام آورده‌ام و در فلان جا از او جدا شدم. دعوتش را اجابت كنيد، جريان بابن زياد گزارش داده شد دستور داد او را گرفته از بالاى كاخ بزيرش انداختند و شهيد گشت خداى‌


صفحه 77

رحمتش كند چون خبر مرگ او بحسين7رسيد اشگهايش بگريه جارى شد سپس گفت: بار الها منزل نيكوئى براى ما و شيعيان ما آماده فرما و در قرارگاه رحمتت ميان ما و آنان جمع كن كه تو بر همه چيز توانائى و بروايت ديگر حسين7اين نامه را از حاجز نوشت و غير از اين نيز گفته شده است.

راوى گفت: حسين7روانه شد تا به دو منزلى كوفه رسيد حرّ بن يزيد را با هزار سوار ملاقات كرد حسين7بحرّ فرمود:

بسود مائى يا بزيان ما، عرض كرد: بلكه بزيان شما يا ابا عبد اللَّه، فرمود: لا حول و لا قوّة الا باللَّه العلىّ العظيم سپس سخنانى ميانشان ردّ و بدل شد تا آنجا كه حسين فرمود: اگر رأى شما اكنون با مضمون نامه‌هاى شما و پيامهائى كه فرستادگان شما بمن رسانده‌اند مخالف است من به‌


صفحه 78

همان جائى كه از آنجا آمده‌ام باز ميگردم، حرّ و سربازانش از بازگشت آن حضرت جلوگيرى كردند و حرّ عرض كرد: راهى را انتخاب فرما كه تو را نه بكوفه برساند و نه بمدينه بازگردى تا من نيز عذرى نزد ابن- زياد داشته باشم حسين7بدست چپ روانه شد تا اينكه به عذيب هجانات رسيد.

راوى گفت: در اينجا نامه ابن زياد بحرّ رسيد كه او را در كار حسين سرزنش نموده بود و دستور داده بود كه كار را بر حسين سخت بگيرد، حرّ و سربازانش سر راه بر حسين گرفته و از حركت جلوگيرى كردند حسين7فرمود: مگر تو خود نگفتى كه ما از راه كوفه عدول كنيم؟ عرض كرد چرا ولى نامه‌اى از امير عبيد اللَّه رسيد كه بمن دستور داده تا بر شما سخت بگيرم و كارآگاهى را نيز مأمور من نموده كه ناظر اجراى دستور باشد.


صفحه 79

راوى گفت: حسين7براى خطبة خواندن بپا خواست حمد و ثناى الهى را گفت و نام جدّش را برد و درود بر او فرستاد سپس فرمود:

كار ما باين صورت در آمده است كه مى‌بينيد و همانا چهره دنيا دگرگون و زشت گشته و نيكوئى از آن رو گردان شده است و با شتاب رو گردان است و ته كاسه‌اى بيش از آن باقى نمانده است: (زندگانى پست و زبونى مانند چرا گاهى ناگوار) مگر نمى‌بينيد كه بحق رفتار نميشود و از باطل جلوگيرى نميگردد؟ بر مؤمن است كه ملاقات پروردگار خود را بجان و دل راغب باشد كه مرگ در نظر من خوشبختى است و زندگانى با مردم ستمكار ستوه آور.

زهير بن قين بپا خواست و عرض كرد: خداوند تو را رهبر و راهنما باشد يا بن رسول اللَّه فرمايشاتت را شنيديم اگر دنيا را براى ما بقائى بود و ما در آن زندگى جاويد داشتيم ما پايدارى در يارى تو را بر زندگانى جاويد دنيا مقدّم ميداشتيم.