فضاى بيابان را پر نمود و سيلاب اشگها جارى شد. سپس حسين7بمقصدى كه خدا دعوتش فرموده بود روانه شد.
فرزدق شاعر بخدمتش رسيد سلام داد و عرض كرد: اى پسر پيغمبر چگونه بر اهل كوفه اعتماد ميكنى؟ اينان هماناند كه پسر عموى تو مسلم بن عقيل و ياران او را كشتند، اشگ از ديدگان حسين فرو ريخت و فرمود: خدا مسلم را رحمت كند او بروح و ريحان و بهشت رضوان بازگشت او وظيفهاى كه بر عهده داشت انجام داد و اكنون نوبت ما است كه آنچه بر ما است انجام دهيم، سپس اشعارى بدين مضمون انشاء فرمود:
دنيا اگر بچشم لئيمان گرانبها است
پاداش حق گرانتر و برتر بنزد ما است
گر بهر مرگ پيكر ما را سرشتهاند
در راه دوست كشته شدن افتخار ما است
چون سهم ما ز روزى دنيا مقدّر است
زيباتر آن كه حرص طلب در دلش بكاست
چون جمع مال عاقبتش ترك گفتن است
مالى چنين بخيل شدن بهر وى چرا است؟
راوى گفت: حسين7نامهاى به سليمان بن صرد خزاعى و مسيّب بن نجبة و رفاعة بن شدّاد و جمعى ديگر از اهل كوفه نوشت و نامه را بوسيله قيس بن مصهر صيداوى فرستاد قيس كه به نزديك دروازه كوفه رسيد حصين بن نمير كه از نزديكان عبيد اللَّه بود راه بر او بگرفت تا او را تفتيش كند قيس كه خود را در خطر ديد نامه را بيرون آورده و پاره پاره كرد حصين او را با خود بنزد عبيد اللَّه بن زياد برد چون در برابر او ايستاد ابن زياد باو گفت: كيستى؟ گفت: مردى از شيعيان امير المؤمنين و فرزندش، گفت: نامه را چرا پاره كردى؟ گفت: تا تو از مضمونش آگاه نگردى، گفت: نامه از كه بود و بكه بود؟ گفت: از حسين بود
بجمعى از اهل كوفه كه نامهايشان را نميدانم ابن زياد را خشم گرفت و گفت: بخدا قسم دست از تو برندارم تا آنكه نام اين افراد را بگوئى و يا آنكه بر منبر شوى و حسين بن على صلى اللَّه عليه و آله و پدر و برادرش را لعن كنى و گر نه تو را قطعه قطعه خواهم كرد، قيس گفت: امّا نام افرادى كه نامه برايشان بود بتو نخواهم گفت و اما لعن حسين و پدرش و برادرش را حاضرم پس بر منبر شد حمد و ثناى الهى كرد و درود بر پيغمبر گفت و بر على و حسن و حسين رحمت فراوان فرستاد سپس بر عبيد اللَّه بن زياد و پدرش لعن كرد و بر همه گردنكشان بنى اميّه از اوّل تا آخر لعن كرد سپس گفت: اى مردم من از طرف حسين بشما پيام آوردهام و در فلان جا از او جدا شدم. دعوتش را اجابت كنيد، جريان بابن زياد گزارش داده شد دستور داد او را گرفته از بالاى كاخ بزيرش انداختند و شهيد گشت خداى
رحمتش كند چون خبر مرگ او بحسين7رسيد اشگهايش بگريه جارى شد سپس گفت: بار الها منزل نيكوئى براى ما و شيعيان ما آماده فرما و در قرارگاه رحمتت ميان ما و آنان جمع كن كه تو بر همه چيز توانائى و بروايت ديگر حسين7اين نامه را از حاجز نوشت و غير از اين نيز گفته شده است.
راوى گفت: حسين7روانه شد تا به دو منزلى كوفه رسيد حرّ بن يزيد را با هزار سوار ملاقات كرد حسين7بحرّ فرمود:
بسود مائى يا بزيان ما، عرض كرد: بلكه بزيان شما يا ابا عبد اللَّه، فرمود: لا حول و لا قوّة الا باللَّه العلىّ العظيم سپس سخنانى ميانشان ردّ و بدل شد تا آنجا كه حسين فرمود: اگر رأى شما اكنون با مضمون نامههاى شما و پيامهائى كه فرستادگان شما بمن رساندهاند مخالف است من به
همان جائى كه از آنجا آمدهام باز ميگردم، حرّ و سربازانش از بازگشت آن حضرت جلوگيرى كردند و حرّ عرض كرد: راهى را انتخاب فرما كه تو را نه بكوفه برساند و نه بمدينه بازگردى تا من نيز عذرى نزد ابن- زياد داشته باشم حسين7بدست چپ روانه شد تا اينكه به عذيب هجانات رسيد.
راوى گفت: در اينجا نامه ابن زياد بحرّ رسيد كه او را در كار حسين سرزنش نموده بود و دستور داده بود كه كار را بر حسين سخت بگيرد، حرّ و سربازانش سر راه بر حسين گرفته و از حركت جلوگيرى كردند حسين7فرمود: مگر تو خود نگفتى كه ما از راه كوفه عدول كنيم؟ عرض كرد چرا ولى نامهاى از امير عبيد اللَّه رسيد كه بمن دستور داده تا بر شما سخت بگيرم و كارآگاهى را نيز مأمور من نموده كه ناظر اجراى دستور باشد.
راوى گفت: حسين7براى خطبة خواندن بپا خواست حمد و ثناى الهى را گفت و نام جدّش را برد و درود بر او فرستاد سپس فرمود:
كار ما باين صورت در آمده است كه مىبينيد و همانا چهره دنيا دگرگون و زشت گشته و نيكوئى از آن رو گردان شده است و با شتاب رو گردان است و ته كاسهاى بيش از آن باقى نمانده است: (زندگانى پست و زبونى مانند چرا گاهى ناگوار) مگر نمىبينيد كه بحق رفتار نميشود و از باطل جلوگيرى نميگردد؟ بر مؤمن است كه ملاقات پروردگار خود را بجان و دل راغب باشد كه مرگ در نظر من خوشبختى است و زندگانى با مردم ستمكار ستوه آور.
زهير بن قين بپا خواست و عرض كرد: خداوند تو را رهبر و راهنما باشد يا بن رسول اللَّه فرمايشاتت را شنيديم اگر دنيا را براى ما بقائى بود و ما در آن زندگى جاويد داشتيم ما پايدارى در يارى تو را بر زندگانى جاويد دنيا مقدّم ميداشتيم.
راوى گفت: هلال بن نافع بجلّى بپاى خواست و عرض كرد: بخدا قسم ما ملاقات پروردگار خود را ناخوش نداريم و در نيّتهاى خويش با روشن بينى پايداريم با دوست شما دوستيم و با دشمنت دشمن.
راوى گفت: برين بن خضير برخاست عرض كرد: بخدا قسم يا ابن رسول اللَّه براستى كه اين منّتى است از خداوند بر ما كه افتخار جنگ در ركاب تو نصيب ما گشته است كه در يارى تو اعضاى ما قطعه قطعه شود و سپس جدّ تو روز قيامت از ما شفاعت كند.
راوى گفت: سپس حسين7برخاست و سوار شد و حركت كرد ولى سپاهيان حرّ گاهى جلوگيرى از حركت ميكردند و گاهى حضرت را از مسير منحرف ميكردند تا روز دوّم محرّم بسر زمين كربلا رسيد چون بآن جا رسيد فرمود: نام اين زمين چيست؟ عرض شد كربلا، گفت: بار الها من از اندوه و بلا بتو پناهندهام سپس فرمود: اينجا سرزمين اندوه و بلا است و فرمود: فرود آئيد كه بارانداز و قتلگاه و مدفن ما است
جدّم رسول خدا همين را بمن خبر داد پس جمله فرود آمدند حرّ و سربازانش در سمت ديگرى فرود آمدند حسين7نشست و باصلاح شمشير خود پرداخت و در ضمن، اشعارى بدين مضمون ميخواند:
اى چرخ اف در دوستى بادت كه خواهى
بينى بهر صبحى و در هر شامگاهى
آغشته در خون از هوا خواهى و يارى
وين چرخ نبود قانع از گل بر گياهى
هر زندهاى بايد به پيمايد ره من
گيتى ندارد غير از اين رسمىّ و راهى
حالى كه نزديك است وقت كوچ كردن
جز بارگاه عزّتش نبود پناهى
راوى گفت: زينب دختر فاطمه اشعار را شنيد گفت: برادرم،