جدّم رسول خدا همين را بمن خبر داد پس جمله فرود آمدند حرّ و سربازانش در سمت ديگرى فرود آمدند حسين7نشست و باصلاح شمشير خود پرداخت و در ضمن، اشعارى بدين مضمون ميخواند:
اى چرخ اف در دوستى بادت كه خواهى
بينى بهر صبحى و در هر شامگاهى
آغشته در خون از هوا خواهى و يارى
وين چرخ نبود قانع از گل بر گياهى
هر زندهاى بايد به پيمايد ره من
گيتى ندارد غير از اين رسمىّ و راهى
حالى كه نزديك است وقت كوچ كردن
جز بارگاه عزّتش نبود پناهى
راوى گفت: زينب دختر فاطمه اشعار را شنيد گفت: برادرم،
كسى اين سخن را ميگويد كه بكشته شدن خويش يقين كرده باشد فرمود:
آرى خواهرم، زينب گفت: آه چه مصيبتى! حسين خبر مرگ خود را بمن ميدهد.
راوى گفت: زنان همه گريان شدند و بصورتهاى خود سيلى ميزدند و گريبانها چاك كردند، امّ كلثوم هى فرياد ميزد: اى واى يا محمّد اى واى يا على اى واى مادر اى واى برادر اى واى حسين اى واى از بيچارگى كه پس از تو در پيش داريم اى ابا عبد اللَّه.
راوى گويد: حسين خواهر را تسلّى داد و گفت: خواهرم، تو بوعدههاى الهى دلگرم باش كه ساكنين آسمانها همه فانى گردند و اهل زمين همه مىميرند و همه مخلوقات جهان هستى راه نيستى مىپيمايند سپس
فرمود: خواهرم امّ كلثوم و تو اى زينب و تو اى فاطمه و تو اى رباب توجّه كنيد!، من كه كشته شدم گريبان چاك مزنيد و صورت بناخن مخراشيد و سخنان بيهوده بر زبان مياوريد.
و بروايت ديگر، زينب كه در گوشهاى با زنان و دختران حرم نشسته بود همين كه مضمون آيات را شنيد سر برهنه و دامن كشان بيرون شد و همى آمد تا نزد برادر رسيد و گفت: آه چه مصيبتى! اى كاش مرگ باين زندگى من پايان ميداد امروز احساس ميكنم كه مادرم فاطمه و پدرم على و برادرم حسن را از دست دادهام اى يادگار گذشتگان و پناه بازماندگان، حسين نگاهى بخواهر كرد و فرمود: خواهرم دامن شكيبائى را شيطان از دستت نگيرد گفت: پدر و مادرم بقربانت، راستى بهمين زودى كشته ميشوى؟ اى من بفدايت، گريه راه گلوى حسين را گرفت و چشمها پر از اشك شد و سپس فرمود: اگر مرغ قطارا بحال خود ميگذاشتند در آشيانه خود ميخوابيد زينب گفت: وا ويلا، تو بظلم و ستم كشته ميشوى؟
اين زخم بر دل زينب عميقتر و تحمّلش سختتر است اين بگفت و دست
برد و گريبان چاك زد و بيهوش بروى زمين افتاد، حسين7برخاست و آب بر سر و صورت زينب بيفشاند تا بهوش آمد سپس تا آنجا كه ميتوانست تسليتش داد و مصيبتهاى پدر و مادر و جدّش را ياد آور شد.
تذكّر- ممكن است يكى از جهاتى كه باعث شد حسين7حرمسرا و زنان خود را بهمراه بياورد اين باشد كه اگر آنان را در حجاز و يا شهر ديگرى بجاى ميگذاشت يزيد بن معاوية، كه لعنتهاى خدا بر او باد مأموران ميفرستاد تا آنان را اسير گرفته و تحت شكنجه و آزارشان قرار دهند و بدين وسيله از مبارزه و شهادت حسين7جلوگيرى كند و گرفتارى زنان در دست يزيد، باعث شود كه حسين7از مقامات سعادت محروم بماند.
مسلك دوم: در توصيف حال جنگ و آنچه نزديك بحال جنگ بود.
راوى گفت: عبيد اللَّه بن زياد ياران خود را براى جنگ با حسين برانگيخت آنان نيز پيروى كردند، او اطرافيان خود را بر چنين كار پستى واداشت آنان نيز فرمانبرى كردند و ابن زياد آخرت عمر سعد را بدنيايش خريد و او را بدوستى خاندان بنى اميّه دعوت نمود او نيز باين دعوت پاسخ مثبت داد و با چهار هزار سوار بجنگ حسين7بيرون شد ابن زياد نيز سربازان را پشت سرهم ميفرستاد تا آنكه ششم ماه محرّم بيست هزار سوار در ركاب عمر سعد تكميل گرديد.
آنان كار را بر حسين7تنگ گرفتند تا آنجا كه بر حسين و
يارانش تشنهگى فشار آورد حسين7بپاى خواست و بر دسته شمشير خود تكيه داد و با صداى بلند فرياد زد و گفت: شما را بخدا مرا ميشناسيد؟ گفتند آرى تو فرزند پيغمبرى و نواده او هستى، گفت: شما را بخدا ميدانيد كه جدّ من پيغمبر است؟ گفتند آرى بخدا، گفت: شما را بخدا ميدانيد كه پدر من علىّ بن ابى طالب است؟
گفتند: آرى بخدا، گفت: شما را بخدا ميدانيد كه مادر من فاطمه زهرا دختر محمّد مصطفى است؟ گفتند: آرى بخدا، گفت: شما را بخدا ميدانيد كه حمزه سيّد الشّهداء عموى پدر من است؟ گفتند: آرى بخدا، گفت: شما را بخدا ميدانيد جعفر همان كه در بهشت پرواز ميكند عموى من است؟ گفتند آرى بخدا، گفت شما را بخدا ميدانيد كه اين شمشير رسول خدا است كه بر كمر دارم؟ گفتند: آرى بخدا، گفت: شما را بخدا ميدانيد كه اين، عمامه رسول خدا است كه پوشيدهام؟ گفتند آرى بخدا، گفت: شما را بخدا ميدانيد كه على7نخستين كسى بود كه اسلام آورد و از همه دانشمندتر
و از همه بردبارتر و ولىّ هر مرد و زن با ايمان بود؟ گفتند آرى بخدا، گفت: پس چرا ريختن خون مرا حلال كردهايد؟ با اينكه اختيار دور كردن اشخاص از حوض كوثر بدست پدر من است و مردانى را مانند شتران رانده شده از آب از كنار حوض كوثر خواهد راند و پرچم حمد بروز رستاخيز در دست او است، گفتند: همه اينها را كه تذكّر دادى ما ميدانيم ولى با اين همه دست از تو برنداريم تا تشنه جان بسپارى حسين7كه اين خطبه را خواند دختران و خواهرش زينب سخن او را شنيدند گريه و ناله سردادند و سيلى بصورت همى زدند و صداهاشان بگريه بلند شد حسين7برادرش عبّاس و فرزندش على را بسوى زنان فرستاد و دستور داد كه زنان را ساكت كنند و اضافه كرد كه بجان خودم قسم بطور مسلّم
گريههاى فراوانى در پيش دارند.
راوى گفت: نامهاى از عبيد اللَّه بن زياد به عمر بن سعد رسيد كه دستور داده بود: هر چه زودتر جنگ را شروع كند و تأخير و مسامحه نكند با رسيدن اين نامه لشكر كوفه سوار شد و بطرف حسين حركت نمود شمر بن ذى الجوشن (خدا لعنتش كند) آمد و صدا زد خواهرزادههاى من: عبد اللَّه و جعفر و عبّاس و عثمان كجايند؟ حسين7فرمود جوابش را بدهيد هر چند فاسق است كه يكى از دائىهاى شما است گفتندش چكار دارى؟ گفت خواهرزادگان من شماها در امانيد خودتان را بخاطر برادرتان حسين بكشتن ندهيد و از امير المؤمنين يزيد فرمانبردار باشيد.
راوى گفت: عبّاس بن على صدا زد هر دو دستت مباد و لعنت بر آن امانى كه براى ما آوردهاى اى دشمن خدا بما پيشنهاد ميكنى: از برادر و آقاى خود حسين بن فاطمه دست برداريم و سر بفرمان ملعونان و ملعونزادگان فرود بياوريم؟