بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 85

مسلك دوم: در توصيف حال جنگ و آنچه نزديك بحال جنگ بود.

راوى گفت: عبيد اللَّه بن زياد ياران خود را براى جنگ با حسين برانگيخت آنان نيز پيروى كردند، او اطرافيان خود را بر چنين كار پستى واداشت آنان نيز فرمانبرى كردند و ابن زياد آخرت عمر سعد را بدنيايش خريد و او را بدوستى خاندان بنى اميّه دعوت نمود او نيز باين دعوت پاسخ مثبت داد و با چهار هزار سوار بجنگ حسين7بيرون شد ابن زياد نيز سربازان را پشت سرهم ميفرستاد تا آنكه ششم ماه محرّم بيست هزار سوار در ركاب عمر سعد تكميل گرديد.

آنان كار را بر حسين7تنگ گرفتند تا آنجا كه بر حسين و


صفحه 86

يارانش تشنه‌گى فشار آورد حسين7بپاى خواست و بر دسته شمشير خود تكيه داد و با صداى بلند فرياد زد و گفت: شما را بخدا مرا ميشناسيد؟ گفتند آرى تو فرزند پيغمبرى و نواده او هستى، گفت: شما را بخدا ميدانيد كه جدّ من پيغمبر است؟ گفتند آرى بخدا، گفت: شما را بخدا ميدانيد كه پدر من علىّ بن ابى طالب است؟

گفتند: آرى بخدا، گفت: شما را بخدا ميدانيد كه مادر من فاطمه زهرا دختر محمّد مصطفى است؟ گفتند: آرى بخدا، گفت: شما را بخدا ميدانيد كه حمزه سيّد الشّهداء عموى پدر من است؟ گفتند: آرى بخدا، گفت: شما را بخدا ميدانيد جعفر همان كه در بهشت پرواز ميكند عموى من است؟ گفتند آرى بخدا، گفت شما را بخدا ميدانيد كه اين شمشير رسول خدا است كه بر كمر دارم؟ گفتند: آرى بخدا، گفت: شما را بخدا ميدانيد كه اين، عمامه رسول خدا است كه پوشيده‌ام؟ گفتند آرى بخدا، گفت: شما را بخدا ميدانيد كه على7نخستين كسى بود كه اسلام آورد و از همه دانشمندتر


صفحه 87

و از همه بردبارتر و ولىّ هر مرد و زن با ايمان بود؟ گفتند آرى بخدا، گفت: پس چرا ريختن خون مرا حلال كرده‌ايد؟ با اينكه اختيار دور كردن اشخاص از حوض كوثر بدست پدر من است و مردانى را مانند شتران رانده شده از آب از كنار حوض كوثر خواهد راند و پرچم حمد بروز رستاخيز در دست او است، گفتند: همه اينها را كه تذكّر دادى ما ميدانيم ولى با اين همه دست از تو برنداريم تا تشنه جان بسپارى حسين7كه اين خطبه را خواند دختران و خواهرش زينب سخن او را شنيدند گريه و ناله سردادند و سيلى بصورت همى زدند و صداهاشان بگريه بلند شد حسين7برادرش عبّاس و فرزندش على را بسوى زنان فرستاد و دستور داد كه زنان را ساكت كنند و اضافه كرد كه بجان خودم قسم بطور مسلّم‌


صفحه 88

گريه‌هاى فراوانى در پيش دارند.

راوى گفت: نامه‌اى از عبيد اللَّه بن زياد به عمر بن سعد رسيد كه دستور داده بود: هر چه زودتر جنگ را شروع كند و تأخير و مسامحه نكند با رسيدن اين نامه لشكر كوفه سوار شد و بطرف حسين حركت نمود شمر بن ذى الجوشن (خدا لعنتش كند) آمد و صدا زد خواهرزاده‌هاى من: عبد اللَّه و جعفر و عبّاس و عثمان كجايند؟ حسين7فرمود جوابش را بدهيد هر چند فاسق است كه يكى از دائى‌هاى شما است گفتندش چكار دارى؟ گفت خواهرزادگان من شماها در امانيد خودتان را بخاطر برادرتان حسين بكشتن ندهيد و از امير المؤمنين يزيد فرمانبردار باشيد.

راوى گفت: عبّاس بن على صدا زد هر دو دستت مباد و لعنت بر آن امانى كه براى ما آورده‌اى اى دشمن خدا بما پيشنهاد ميكنى: از برادر و آقاى خود حسين بن فاطمه دست برداريم و سر بفرمان ملعونان و ملعون‌زادگان فرود بياوريم؟


صفحه 89

راوى گفت: شمر ملعون كه اين پاسخ را شنيد خشمناك بسوى لشكر خود بازگشت.

راوى گفت: حسين7كه ديد مردم حريص‌اند تا هر چه زودتر جنگ را شروع كنند و از رفتار و گفتارهاى پند آميز هر چه كمتر بهره‌مند ميشوند به برادرش عبّاس فرمود: اگر بتوانى امروز اينان را از جنگ منصرف كنى بكن شايد امشب را در پيشگاه الهى بنماز بايستيم كه خدا ميداند من نماز گزاردن و قرآن خواندن براى او را دوست ميدارم.

راوى گفت: عبّاس7خواسته حضرت را پيشنهاد كرد، عمر بن سعد در پذيرفتن‌اش توقف نمود عمرو بن حجّاج زبيدى گفت: بخدا قسم اگر دشمن ما از ترك و ديلم بود و چنين پيشنهادى ميكرد ما مى‌پذيرفتيم تا چه رسد بر اينان كه اولاد پيغمبرند پس از اين گفتار، پيشنهاد را پذيرفتند.


صفحه 90

راوى گفت: حسين7بر زمين نشست و بخواب رفت سپس بيدار شد و فرمود: خواهرم همين الان جدّم محمّد و پدرم على و مادرم فاطمة و برادرم حسن را بخواب ديدم كه همگى مى‌گفتند: اى حسين بهمين زودى و در بعضى از روايات (فردا) نزد ما خواهى آمد.

راوى گفت: زينب كه اين سخن شنيد سيلى بصورت خود زد و صدا بگريه بلند كرد حسين7باو فرمود: آرام بگير و دشمن را ملامت گوى ما مكن سپس شب فرا رسيد حسين7يارانش را جمع كرد و خداى را سپاس گفت و ستايش كرد سپس روى بياران نموده و فرمود: امّا بعد، حقيقت اينكه من نه يارانى نيكوتر از شما ميشناسم و نه خاندانى نيكوكارتر و بهتر از خاندان خودم، خداوند بهمه شماها پاداش نيك عطا فرمايد اينك تاريكى شب شما را فرا گرفته است شبانه حركت كنيد و هر يك از شما


صفحه 91

دست يكى از خانواده مرا بگيرد و در تاريكى شب پراكنده شويد و مرا با اينان بگذاريد كه بجز من با كسى كارى ندارند برادران و فرزندان و فرزندان عبد اللَّه بن جعفر يك صدا گفتند: چرا چنين كنيم؟ براى اينكه پس از تو زنده بمانيم؟ خداوند هرگز چنين چيزى را بما نشان ندهد اين سخن را نخستين بار عبّاس بن على گفت و ديگران بدنبال او.

راوى گفت: سپس روى بفرزندان عقيل كرد و فرمود: كشته شدن مسلم از شما خانواده براى شما كافى است من اجازه دادم شماها راه خود بگيريد و برويد و بروايت ديگر حسين7كه چنين گفت برادران و همگى خاندان او بسخن درآمدند و گفتند: پسر پيغمبر پس مردم بما چه ميگويند؟ و ما بمردم چه بگوئيم؟ بگوئيم رئيس و بزرگ و پسر پيغمبر خودمان را رها كرديم و در ركابش نه تيرى رها نموديم و نه نيزه‌اى بكار


صفحه 92

برديم و نه شمشيرى زديم؟ نه بخدا قسم اى پسر پيغمبر هرگز از تو جدا نخواهيم شد بلكه بجان و دل نگهدار تو خواهيم بود تا آنكه در برابر تو كشته شويم و بسر نوشت تو دچار گرديم خدا زشت گرداند زندگى بعد از تو را، سپس مسلم بن عوسجه بر خواست و عرض كرد: ما تو را اين چنين رها كنيم و برويم در حالى كه اين دشمن گرداگرد تو را گرفته است؟

نه بخدا قسم خداوند هرگز نصيبم نكند كه من چنين كارى كنم؟ هستم تا نيزه‌ام در سينه‌شان بشكنم و تا قبضه شمشير در دست دارم با شمشيرشان بزنم و اگر اسلحه نداشته باشم با پرتاب سنگ با آنان خواهم جنگيد و از تو جدا نخواهم گشت تا با تو شربت مرگ را بياشامم.

راوى گفت: سعيد بن عبد اللَّه حنفى برخاست و عرض كرد: نه بخدا اى پسر پيغمبر هرگز ما تو را رها نكنيم تا خداوند بداند كه ما سفارش پيغمبر را در باره تو نگهداشتيم و اگر من دانستمى كه در راه تو كشته ميشوم و سپس زنده ميشوم و سپس ذرّات وجودم را بباد ميدهند و هفتاد