بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 97

گرد آمده‌ايد با اينكه دشمنان شما نه رسم عدالتى در ميان شما گذاشته‌اند و نه اميد تازه‌اى بآنان بسته‌ايد اى واى بر شما ما را رها كرديد؟ پيش از آنكه شمشيرى در يارى ما از نيام بكشيد و يا اضطراب خاطرى داشته باشيد و يا نظريّه ثابتى اتّخاذ كنيد و لكن با شتابزدگى مانند ملخ دست باين كار زديد و هم چون پروانه بر اين كار هجوم آورديد مرگ بر شما اى برده‌گان اجتماع و رانده‌شده‌گان احزاب و رهاكنندگان كتاب و تبديل‌كنندگان احكام الهى اى جمعيّت سرا پا گناه و اى شريك‌شدگان شيطان و خاموش‌كنندگان چراغهاى هدايت پيغمبر، آيا اينان را يارى مى‌كنيد و ما را خوار؟ آرى بخدا قسم نيرنگى است كه از دير زمان در شما است و ببرگ‌ها و ريشه‌هاى شما پيچيده و شاخه‌هاى شما را فرا گرفته و شما ناپاكترين ميوه آن درختيد كه باغبان را همچون استخوان گلو گيريد ولى براى‌


صفحه 98

غاصب لقمه‌اى گوارا هان كه اين زنازاده فرزند زنازاده مرا بر سر دوراهى نگهداشته است راهى بسوى مرگ و راهى بسوى ذلّت هرگز مباد كه ما ذلّت را بر مرگ اختيار كنيم خدا و پيغمبرش و مردم با ايمان و دامنهاى پاك و پاكيزه كه ما را پروريده و مردمى كه زير بار ستم نروند و افرادى كه تن بذلّت ندهند (همه و همه) بما اجازه نميدهند كه فرمانبرى لئيمان را بر كشته شدن شرافتمندانه برگزينيم هان كه من با اين افراد فاميلم با اينكه كم‌اند و اندك و ياورى ندارم با شما خواهم جنگيد سپس حضرت سخنش را با شعار فروة بن مسيك مرادى پيوست بدين مضمون:

غالب ار گرديم هستيم از قديم‌

ور كه مغلوبيم مغلوبان نئيم‌

زانكه حق با ما و حق باقى بود

باطل ار پيروز شد فانى بود

نيست در ما ترس ليك اين نوبتى است‌

كه ز ما مرگ و ز آنان دولتى است‌

مرگ اشتر وار سينه برگرفت‌

تا ز قومى، ديگرى در بر گرفت‌

مرگ فانى كرد از من سروران‌

هم چنان كو كرده از پيشينيان‌

گر كريمان و شهان را بد بقا

هم ببودى آن بقا از آن ما


صفحه 99

هان ملامت گوى ما از خواب خيز

كاين چنين روزى ز پى دارى تو نيز

و در پايان سخن اضافه ميكنم: كه بخدا قسم پس از اين جنايت بيش از مقدار سوار شدن اسبى درنگ نخواهيد نمود كه هم چون سنگ آسيا سرگردان و مانند ميله وسط آن بناراحتى و اضطراب دچار خواهيد شد يادداشتى است كه پدرم از جدّم بمن سپرده است در كار خود با شريكان جرم يك جا بنشينيد تا كارتان بر شما پوشيده نماند سپس بكار كشتن من بپردازيد و مهلتم مدهيد كه توكّل من بر خدائى است كه پروردگار من و شما است سرنوشت همه جنبنده‌ها بدست قدرت او است همانا پروردگار من بر راه راست است بار الها، باران‌هاى آسمان از آنان باز دار و سالهائى را مانند سال‌هاى قحطى يوسف بر آنان بفرست و جوان ثقيفى را بر آنان مسلّط فرما تا ساغرهاى تلخ و ناگوار مرگ را در كامشان خالى كند كه اينان دعوت ما را نپذيرفتند و دست از يارى ما برداشتند و توئى پروردگار ما توكّل ما فقط بر تو است و بتو روى آورديم و بازگشت همه‌


صفحه 100

بسوى تو است.

سپس از مركب فرود آمد و اسب سوارى پيغمبر را كه مرتجز نام داشت بخواست و بر آن سوار شد و براى جنگ از اصحاب خود صف‌آرايى نمود.

از امام باقر7روايت شده است: كه همه سربازان حضرت، چهل و پنج سوار و يك صد نفر پياده بودند و غير از اين هم روايت شده است.

راوى گفت: عمر بن سعد پيش آهنگ لشكر كوفه شد و تيرى بطرف سربازان حضرت پرتاب نمود و گفت: در نزد فرماندار عبيد اللَّه گواه من باشيد كه نخستين كس كه تير بسوى حسين پرتاب نمود من بودم اين بگفت و تيرها مانند قطرات باران باريدن گرفت حضرت بيارانش فرمود: رحمت خدا بر شما باد برخيزيد و مرگى را كه چاره‌اى از آن نيست آماده شويد كه اين تيرها رسولان مرگند از دشمن بسوى شما پس دو لشكر پاره از


صفحه 101

روز را با هم جنگيدند و چند حمله يكى پس از ديگرى كردند تا آنكه عدّه‌اى از ياران حضرت شهيد شد.

راوى گفت: در اين هنگام حسين7دست بر محاسن شريف زد و ميفرمود: خشم خداوند بر يهود موقعى سخت شد كه فرزند براى خدا قرار دادند و غضب الهى بر نصارى هنگامى شدّت يافت كه خداوند را سوّمين خداى خود خواندند و بر طايفه مجوس آنگاه سخت خشمناك شد كه آفتاب و ماه را بجاى و پرستيدند و خداوند بر گروهى سخت غضبناك شده است كه همه براى كشتن فرزند دختر پيغمبرشان يك زبان شده‌اند بخدا قسم از خواسته‌هاى آنان هيچ نخواهم پذيرفت تا آنگاه كه بخوان خويش رنگين شوم و خداى تعالى را با اين حال ملاقات كنم.

از مولاى ما امام صادق7روايت شده است كه فرمود: شنيدم از پدرم كه ميفرمود هنگامى كه حسين7با عمر بن سعد ملعون روبرو


صفحه 102

شد و جنگ بر پا گرديد خداى تعالى مدد غيبى فرو فرستاد تا آنجا كه بالهاى خود را بالاى سر حسين گشودند سپس حضرتش را مخيّر كردند كه بر دشمنانش پيروز گردد و يا خداوند را ملاقات نمايد و آن حضرت ملاقات خداوند را برگزيد، اين روايت را ابو طاهر محمّد بن الحسين نرسى در كتاب معالم الدّين روايت كرده است.

راوى گفت: سپس حسين7فرياد بر آورد آيا دادرسى نيست كه براى رضاى خدا بداد ما برسد؟ آيا دفاع‌كننده‌اى نيست كه از حرم رسول خدا دفاع كند؟ راوى گفت: چون حسين7اين دادخواست را نمود حرّ بن يزيد روى بعمر بن سعد آورده و گفت: راستى با اين مرد خواهى جنگيد؟

گفت آرى بخدا، جنگى كه آسانترين مراحلش آن باشد كه سرها از بدن‌ها بپرد و دست‌ها از پيكرها بيفتد گويد: پس حرّ از نزد عمر بن سعد گذشت و در جايى نزديك سربازانش ايستاد و لرزه بر اندامش افتاده بود،


صفحه 103

مهاجرين اوس او را گفت: بخدا قسم كه من در كار تو در مانده‌ام چه اگر از من پرسش مى‌شد دلاورترين افراد اهل كوفه كيست؟ من جز تو نامى از ديگرى نميبردم اين چه حالتى است كه در تو مى‌بينم؟ گفت: بخدا كه خود را بر سر دو راهى بهشت و دوزخ مى‌بينم و بخدا قسم بجز راه بهشت نخواهم رفت هر چند پاره پاره شوم و پيكرم بآتش بسوزد اين بگفت و ركاب بر اسب زد و متوجّه بسوى حسين گرديد در حالى كه دست بر سر خود گذاشته و عرض ميكرد: بار الها بسوى تو بازگشتم توبه‌ام را بپذير كه من دلهاى دوستان تو و فرزندان دختر پيغمبر تو را لرزاندم پس بآن حضرت عرض كرد: فدايت شوم من همانم كه بهمراه تو بودم و نگذاشتم تو باز گردى و كار را بر تو تنگ گرفتم ولى گمان نمى‌بردم كه اين مردم كار را با تو تا باين حدّ خواهند رساند و من اكنون بسوى خدا بازگشته‌ام آيا توبه مرا پذيرفته مى‌بينى؟ حسين7فرمود: آرى خداوند توبه تو را مى‌پذيرد از اسب پياده بشو، عرض كرد: حالى سواره بودنم بهتر است تا


صفحه 104

پياده شدن و پايان كارم به پياده شدن ميانجامد سپس گفت: چون من نخستين كس بودم كه سر راه بر تو گرفتم اجازه بفرما تا اوّلين شهيد راه تو من باشم شايد فرداى قيامت از افرادى باشم كه با جدّت محمّد مصافحه مى‌كنند.

(سخنى از صاحب كتاب) مقصود حرّ از اوّلين شهيد راه حسين اوّلين شهيد از آن دم به بعد بود و گر نه چنانچه گفته شده پيش از او نيز چند نفرى شهيد شدند.

بارى حسين7بحرّ اجازه فرمود، حرّ جنگ نمايانى كرد تا آنكه عدّه‌اى از دلاوران و قهرمانان دشمن را كشت سپس شربت شهادت نوشيد پيكرش را نزد حسين7آوردند حسين7با دست خود گردو غبار از صورت حرّ پاك ميكرد و ميفرمود هم چنان كه مادرت تو را ناميد واقعا تو آزاد مردى آزاد در دنيا و آخرت.

راوى گفت: برير بن خضير كه مردى بود عابد و زاهد بميدان آمد و يزيد بن مغفّل براى مبارزه با او از لشكر مخالف بيرون شد رأى‌