بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 121

نسخه درمان مصلحان برای جهان اسلام

نظریات درباره ریشه انقلابها:

1. محرومیت مادی

بعد یک مسئله دیگر مطرح است که یک مسئله انسانی است، یعنی مسئلهای استکه مربوط به شناخت ما از انسان میشود. گفتیم ریشه انقلابها نارضایتیها و آرزومندیهاست اما نه صرف نارضایتی، بلکه نارضایتی که توأم با حالت هجوم و تعرض باشد. اینجا این مسئله مطرح میشود که ریشه نارضاییهای اجتماعی در میان بشر چیست؟ آیا یک ریشه دارد؟ همه انقلابها در عالم توأم با نارضاییها و


صفحه 122

هجومها و تعرضها و نفیها و انکارهاست، آیا ریشه همه نارضاییها در نهایت امر یک چیز است؟ و یا نه، در جامعههای مختلف، در شرایط مختلف اجتماعی علل نارضاییها مختلف و متفاوت است. ممکن است علل نارضاییها مادی باشد، یعنی مردمی از آن جهت انقلاب میکنند که از وضع مادی زندگی خود ناراضی هستند، از آن جهت انقلاب میکنند که خود را به عنوان یک طبقه در مقابل یک طبقه دیگرْ محروم میبینند، محرومیت خود را میبینند و بهرهمندی طبقه دیگر را، خصوصا بعد از آن که ادراک و کشف کنند و معتقد شوند که منشأ محرومیت اینها برخورداری آنهاست، یعنی اینچنین نیست که آن برخوردار است و برخورداری او ربطی به محرومیت این ندارد و این اگر محروم است محرومیتش به برخورداری او مربوط نیست، بلکه این به این دلیل محروم است که او برخوردار است و او به این دلیل برخوردار است که این محروم است، این دو به یکدیگر وابسته است. وقتی که این جهت وارد خودآگاهی مردم شد، قهرا مردمی به دلیل نارضایی از وضع مادی موجود خود، علیه آن طبقه دیگر قیام میکنند. آنوقت قیام آنها میشود انقلاب مادی یعنی یک انقلاب طبقاتی، انقلابی که یک طبقه مثلا طبقه کارگر علیه طبقه کارفرما، طبقه کشاورز علیه طبقه مالک زمین (فئودالها) قیام میکند، برای این که خودش را از محرومیت خارج کند و او را از وضع برخورداری بیرون بیاورد. این یک ریشه برای نارضاییهای اجتماعی است.

عدهای معتقدند همین یک ریشه هم بیشتر در دنیا وجود ندارد، در همه دنیا هرچه انقلاب بوده ریشهاش محرومیتهای مادی است. تمام قیامها و انقلابها ماهیت طبقاتی دارد و ریشهاش در محرومیت مردم است. هر وقت جامعه به صورت دوقطبی درآمد، مردم تقسیم شدند به دو قطب: قطب مرفّه و قطب محروم، قطب برخوردار و قطب بینصیب، فقط و فقط در این شرایط است که انقلاب پیدا میشود.

تا این شرایط به وجود نیاید محال است انقلاب پیدا شود. ریشه انقلاب فرانسه همین است، ریشه انقلاب صدر اسلام همین است، ریشه انقلاب اکتبر که معلوم استهمین است، ریشه انقلاب اسلامی ایران همین است، غیر از این اصلا امکان ندارد.

صورتها و شکلها مختلف است اما روح و معنا و باطن یکی است. خلاصه همان طور که گفتهاند «همه راهها به رم منتهی میشود» همه راهها به شکم منتهی میشود.


صفحه 123

2. مسائل انسانی مانند آزادی

ولی نوع دیگر انقلاب است که سطح بالاتری دارد، یعنی یک ماهیت انسانی دارد، یعنی تنها به محرومیت مادی انسان مربوط نیست که من شکمم گرسنه است، تنم پوشیده نیست، مسکن ندارم، دارو ندارم، بهداشت ندارم، بچهام مدرسه ندارد؛ ممکن است که برای انسان همه اینها فراهم باشد ولی باز کافی نیست که ناراضی نباشد و انقلاب نکند. انقلاب میکند برای پارهای مسائل انسانی، یعنی مسائلی که از سطح حیوان بالاتر است. خوراک، مشترک انسان و حیوان است، مسکنْ مشترک انسان و حیوان است و خیلی چیزهای دیگر مشترک است. اما یک سلسله از مسائل است [که مختص انسان است:] این که من خودم حاکم بر سرنوشت خودم باشم نه این که افسارم در دست دیگری باشد، او هرجور که بخواهد درباره من تصمیم بگیرد. مَثَل معروفی است که عدهای میگویند اگر انسان در جهنم باشد و آزاد باشد بهتر است از این که در بهشت باشد و آزاد نباشد. این، توجه به یک ارزش انسانی است که نامش آزادی است. آزادی واقعا یک ارزش انسانی فوقالعاده است.

انسان از آن جهت که انسان است آزادی برایش ارزش دارد، حتی محرومیت مادی را به شدیدترین وجه تحمل میکند برای این که آزادیاش را از دست ندهد.

یکی از علمای بزرگ اصفهان بود که ما خیلی به این مرد ارادت داشتیم.

شخصی نقل میکرد که یکی از تجار بزرگ اصفهان در کربلا با او مواجه شده بود. با هم آشنا بودند. آن عالم خیلی آدم ساده زیست و بیتکلّفی بود، مثلا اگر گرسنهاش میشد چنین نبود که به منزل برود، و چون طبیب بود حال خودش را میفهمید و اغلب غذای ساده میخورد. آن تاجر خیلی به این مرد ارادت میورزید. پول زیادی هم آورده بود نجف و کربلا که به مراجع بدهد. آمد آنجا و از ایشان خواهش کرد که من فلان مبلغ پول آوردهام، دلم میخواهد که این پول را بدهم شما تقسیم کنید. گفت: من نمیگیرم، به هر کس دلت میخواهد بده. گفت: پس من به شما میدهم، شما به آقا بدهید (زمان مرحوم آیتاللَّه سید ابوالحسن اصفهانی بود).میخواست احترام عالم محل را حفظ کرده باشد. گفت: خودت برو بده. گفت: پس من فلان مبلغش را به ایشان میدهم، یک مقدار کم هم دلم میخواهد به شما بدهم، شما به هر کس میخواهید بدهید. گفت: من نمیخواهم، به هر که میخواهی بده.

آخرش با این که مریدش بود عصبانی شد و به او گفت اگر احتیاج نداری پس چرا اینجا نشستهای


صفحه 124

نان و لبو میخوری؟ گفت: برای این که به تو محتاج نباشم و دستم پیش تو دراز نباشد.

این برای انسان ارزش دارد. برای انسان ارزش دارد دستش پیش دیگری دراز نباشد نان و لبو بخورد، ولی ارزش ندارد چلومرغ بخورد دستش پیش دیگران دراز باشد.

آزادی برای انسان، بالذات ارزش دارد. مگر میشود بر کشوری استبداد حاکم مطلق باشد، فقط بیایند شکم مردم را سیر کنند (اگرچه حاکمان رژیم گذشته شکم مردم را هم سیر نکردند) و مردم راضی باشند؟! فرضا شکم همه مردم ایران را سیر میکردند استبداد حاکم بود. هر چند سال یک بار وکیل انتخاب میکردند ولی میدیدید وکیل انتخاب میشود و مردم اساسا خبر ندارند و او را نمیشناسند. این وکلای اخیری که در همین تهران بودند، اگر به مسابقه میگذاشتند و به ده هزار نفر از مردم تهران میگفتند اسم وکلای این شهر را بگو، هیچ یک از آنها بلد نبود. نه تنها اسم بیست وکیل را بلد نبود، اسم پنج وکیل را هم نمیتوانست بگوید.

اختناق، خودش منشأ طغیان و عصیان میشود، منشأ نارضایی میشود و اگر به آن ملت تعلیم داده باشند که باید علیه استبداد قیام کرد، باید استبداد را نفی و طرد کرد، اگر پیغمبرش گفته باشد: افْضَلُ الْجِهادِ کلِمَةُ عَدْلٍ عِنْدَ امامٍ جائِرٍ (فاضلترین جهادها، در مقابل یک پیشوای ستمگر ایستادن و سخن از عدالت گفتن است) قهرا این ملت قیام و حرکت میکند. این قیام و انقلاب ماهیت دیگری دارد، ماهیت آزادمنشی دارد. اگر از او بپرسی چرا قیام کردی؟ چرا انقلاب کردی؟ چرا این همه کشته دادی؟ میگوید به خاطر آزادی؛ میخواستم آزاد باشم. بیست هزار کشته دادیم ولی افتخار میکنیم که در مقابل این همه کشته دادنها آزادی به دست آوردیم. میگوییم آزادی چیست؟ ملموس است؟ نه. محسوس است؟ نه. ولی آزادی هست. در فضای آزاد تنفس میکنیم، دیگر آقابالاسر نداریم، اگر دو نفر با همدیگر بنشینیم، به اطراف نگاه نمیکنیم که مأمور ساواک یک وقت گزارش ندهد.پارهای از انقلابها ریشه در نارضاییهای مردم از اختناقها، بازداشتها، سلب آزادیها، نبودن آزادی بیان و قلم و نداشتن آزادی انتخاب سرنوشت خود دارد.

انقلاب کبیر فرانسه بیش از هر چیزی ماهیت آزادیخواهانه دارد، یعنی ملتی برای آزادی قیام کرد. و بدون شک در انقلاب اسلامی ایرانِ ما عنصر آزادیخواهی نقش


صفحه 125

3. مکتب و ایدئولوژی

و ممکن است انقلابی شکل دیگر و بلکه ماهیت دیگر داشته باشد که این بالاتر و انسانیتر و مترقیتر است و این است که انقلاب اسلامی ایران را در میان انقلابهای جهان بیرقیب و بینظیر کرده است و آن را در ردیف انقلابهایی که به وسیله پیغمبران به وجود میآید قرار داده، یعنی انقلابی پیامبرانه. آن چیست؟ این که انقلابی ریشه در ایدئولوژی یک قوم داشته باشد، یعنی مردمی از آن جهت قیام و انقلاب میکنند که دارای یک مکتباند یعنی دارای یک طرح برای زندگی بشرند؛ معتقدند که بشریت اگر بخواهد به سعادت برسد باید شناختش درباره جهان اینچنین باشد، نظام فکریاش اینچنین باشد، نظام سیاسیاش اینچنین باشد، نظام اخلاقیاش اینچنین باشد، نظام اقتصادیاش اینچنین باشد، نظام خانوادگیاش اینچنین باشد، و سایر نظاماتش؛ ملتی هستند رها شده از وابستگیهای مادی و وابسته به یک ایمان و یک مکتب و یک ایدئولوژی. به آینده نگاه میکند، به انسانیت میاندیشد نه به خودش فقط. حتی فکر میکند که من هم اگر کشته شدم باکی نیست، من که برای شکم خودم قیام نمیکنم، برای آزادی خودم قیام نمیکنم، من میخواهم کاری بکنم ولو صد سال دیگر بشریت به آن برسد. من میخواهم یک ایمان، یک عقیده، یک مکتب در روی زمین استقرار پیدا کند. به تعبیر قرآن: وَ نُمَکنَ لَهُمْ فِی الْارْضِ[1]. دینشان در روی زمین جایگزین شود؛ فکر، عقیده، ایده و ایدهآلشان استقرار پیدا کند. من نبودم باکی نیست، آن فکر و عقیده باید در عالم باقی بماند. اگر قیام و انقلابی و نارضایتیهایی و هجومها و تعرضهایی ریشه در مسائل فکری و اعتقادی و مکتبی و مسائلی که مربوط به پیاده کردن یک طرح در زندگی بشر است داشته باشد، این عالیترین و بالاترین نوع انقلاب است.

[1]. قصص/ 6.


صفحه 126

انقلاب اسلامی ایران، انقلابی ایدئولوژیک

در انقلاب ایران همه عوامل رنگ اسلامی به خود گرفت

این اشتباه است. این حرف را افرادی میگویند که با اسلام آشنا نیستند یا خودشان را به آن در میزنند. اسلام یک مکتب جامع است. علت عمدهای که این انقلابِ اسلامی را در جهان بینظیر ساخته این است که تعرض به خاطر بیعدالتی هم رنگ اسلامی به خود گرفت، چون اسلام در متن تعلیماتش گنجانده است که نباید بیعدالتی وجود داشته باشد. ما دیدیم که وقتی هم که مردم ما علیه بیعدالتی میجنگیدند و از بیعدالتیها شکایت میکردند باز تکیهشان روی اهرم دین و مذهب بود، باز میرفتند سراغ سخنان علی، سخنان پیغمبر، آیات قرآن، یعنی همینها هم رنگ معنوی به خود گرفته بود. وقتی که میرفتند سراغ استبدادها و استعمارها و اختناقها و این که باید اینها را از میان برد، باز روی منطق اسلام تکیه میکردند که اسلام میگوید با ظالم باید مبارزه کرد، با استبداد باید مبارزه کرد، در مقابل خارجی که قصد استعمار تو را دارد باید ایستادگی کرد، در مقابل اختناق باید ایستادگی کرد، اسلام میگوید حرّیت چنین [ارزشی دارد،] علی علیه السلام فرمود: وَ لا


صفحه 127

تَکنْ عَبْدَ غَیرِک وَ قَدْ جَعَلَک اللَّهُ حُرّاً[1]سه نمونه دیگر

جمله دیگر که در میان ما مکرر بازگو میشد، در فرمانی است که علی علیه السلام به نام مالک اشتر نوشته است و مکرر شنیدهاید. به مالک، والی و استاندار مصر که از طرف او تعیین شده است، مینویسد: به مردم درس آزادمنشی بده، کاری نکنی که چون تو مافوق مردم هستی مردم را ساکت کنی، مردم را تحقیر کنی، صدای مردم را خفه کنی، به دلیل این که تو مافوق هستی آنها مادون؛ چرا؟ اول تهدیدش میکند: فَانَّک فَوْقَهُمْ تو بالادست و بالاسر این مردم هستی چون حاکم بر آنها هستی، اما والِی الْأمْرِ عَلَیک فَوْقَک آن کسی که تو را والی قرار داده بالاسر توست (یعنی من در کمین تو هستم؛ اگر تخلّف کنی میدانی با تو چه خواهم کرد؟!) بعد میگوید: وَاللَّهُ فَوْقَ مَنْ وَلّاک و بالاسر آن کسی که به تو فرمان داده، یعنی بالاسر من، خدای متعال است که از من میپرسد. بعد میگوید: به مردم جرئت و شهامت بده، میدان را برای اعتراض مردم باز کن، بگذار بیایند حق خودشان را از تو مطالبه کنند و نترسند. چرا باید مردمی از والی و حاکم خودشان ترس و رعب داشته باشند؟ بعد میگوید: سَمِعْتُ رَسولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله غَیرَ مَرَّةٍ لَنْ تُقَدَّسَ امَّةٌ حَتّی یؤْخَذَ لِلضَّعیفِ حَقُّهُ مِنَ الْقَوِی غَیرَ مُتَعْتَعٍ[2]. من از رسول خدا مکرر شنیدم که میفرمود: هرگز ملتی به قداست نخواهد رسید تا آن وقتی که وضع آن ملت به حالتی درآید که ضعفا و ناتوانان حقشان را از اغنیا و اقویابگیرند بدون آن که لکنتی به زبانشان بیفتد و تَعتَعهای در زبان پیدا کنند (یعنی بدون آن که از ترس و بیم خود را ببازند). فرمود مادام که ملتی این گونه است که ضعیف از قوی میترسد، این ملت رستگار نخواهد بود. هر وقت که ترس و بیمها رفت و

[1]. نهجالبلاغه، نامه 31.

[2]. نهجالبلاغه، نامه 53.


صفحه 128

شهامتها و شجاعتها جایش را گرفت، ضعیف بدون ترس و بیم حق خودش را از قوی مطالبه کرد آنوقت این ملت شایسته زندگی و شایسته تمجید است.

در دوره مدینه که صیت شهرت سپاه اسلام در همه جا پیچیده بود (چون هر جا که میرفتند فتح میکردند و جاهایی را فتح میکردند که عرب باور نمیکرد که یک عده کم در مدینه بتوانند مثلا قبیله غطفان و قبیله هوازن را شکست بدهند و مکه را فتح کنند) کسانی که از دور نگاه میکردند، پیغمبر اسلام مرد هولناکی به نظرشان میآمد. روی سابقه ذهنی که داشتند خیال میکردند پیغمبر با دبدبه و هیمنه حرکت میکند، اگر از کنارش بگذری و احترام بجا نیاوری میگوید جلّاد فورا گردنش را بزن!

مردی آمد مدینه حضور پیغمبر اکرم. شکایتی یا حرفی داشت. تا آمد حرف بزند، روی آن سابقه ذهنی که داشت زبانش از ترس به لکنت افتاد. پیغمبر ناراحت شد، فرمود چرا این طور شدی؟ من که پادشاه نیستم، تو خیال کردهای من یک پادشاهم که از من میترسی؟ من که جبّار و ستمگر نیستم، من یک انسانم مثل تو، پسر آن زنی هستم که با دست خودش شیر بز را میدوشید، بیا جلو. او را در بغل گرفت و فشار داد: «برادر! من انسانی مثل تو هستم.» نمیخواهد مردمش از او مرعوب شوند. برعکس میخواهد که مردمش جرئت و شهامت داشته باشند حتی در مقابل حاکم.

در نهجالبلاغهاسلام معنویت محض نیست

اسلام چنین دینی است، روحانیت محض نیست که بگوییم این انقلاب چون جنبه روحانی دارد پس جنبه اسلامی هم دارد. نه، همه جنبههایش آمیخته به جنبه