بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 252

این صفحه فاقد متن است


صفحه 253

مصاحبه تلویزیونی (1)*[1]

بسم اللَّه الرحمن الرحیم

سؤال: آقای مطهری! این روزها با نزدیک شدن زمان برگزاری رفراندوم، مسائل عقیدتی و ایدئولوژیک بسیاری بخصوص در میان روشنفکرها مطرح شده.

مناسب دیدیم از شما دعوت کنیم تشریف بیاورید اینجا و پارهای از این سؤالها را با شما در میان بگذاریم. به عنوان اولین سؤال، من مفهوم «جمهوری اسلامی» را مطرح میکنم که به زعم بسیاری مفهومی است گنگ و مبهم. میخواستم بپرسم شما چه تعریفی از «جمهوری اسلامی» ارائه میدهید؟

استاد: احتیاج زیادی به تعریف ندارد. «جمهوری اسلامی» از دو کلمه مرکب شده:

کلمه «جمهوری» و کلمه «اسلامی». کلمه جمهوری شکل حکومت پیشنهاد شده را مشخص میکند. میدانیم که حکومتهای دنیا، چه در گذشته و چه در حاضر، شکلهای مختلفی داشتهاند از قبیل حکومت فردی موروثی که نامش سلطنت و پادشاهی است؛ حکومت متخصصان، حکیمان، فیلسوفان، خبرگان، که در قدیم

[1]* این مصاحبه در تاریخ 10/ 1/ 1358 در آستانه رفراندوم جمهوری اسلامی انجام شده است.


صفحه 254

اریستوکراسی مینامیدند؛ حکومت متنفذان، سرمایهداران، مالیات دهندگان. یکی از آنها هم حکومت عامه مردم است، یعنی حکومتی که حق انتخاب حاکم با همه مردم است قطع نظر از این که مرد هستند یا زن، سفید هستند یا سیاه و دارای هر فکر و هر عقیدهای هستند، فقط شرط بلوغ سنی و رشد عقلی در آن معتبر است و نه چیز دیگر، و بعلاوه این حکومت حکومت موقت است یعنی هر چند سال یک بار باید تجدید شود یعنی مردم حق تجدید نظر دارند که بخواهند آن حاکم را برای بار دوم و احیانا برای بار سوم یا چهارم (اگر قانون اساسی شان اجازه بدهد) انتخاب کنند یا شخص دیگری را که از او بهتر میدانند.

و اما کلمه «اسلامی» محتوای این حکومت را بیان میکند، یعنی پیشنهاد میشود که این حکومت با اصول و مقررات اسلامی اداره شود و در مدار اصول اسلامی حرکت کند، چون میدانیم که اسلام به عنوان یک دین در عین حال یک مکتب و ایدئولوژی است و طرحی است برای همه شئون زندگی بشر.

بنابراین «جمهوری اسلامی» یعنی حکومتی که شکل آن انتخاب حاکم است از طرف عامه مردم برای مدت موقت و نه شکل موروثی، و محتوای آن اسلامی است یعنی بر اساس معیارها و موازین اسلامی است.

- شما در توضیحتان اشاره کردید که حکومت جمهوری به معنی اقامه حاکمیت همه مردم است. به نظر میرسد که این حق حاکمیت ملی که حتی در انقلاب مشروطیت هم آن را تأکید کردیم و تثبیت شد و این نکته که قوای سه گانه ناشی و منبعث از ملت است، «جمهوری اسلامی» با طرح مفاهیمی مثل ولایت فقیه و بعلاوه با بیان این مسئله که متکی به یک سلسله قواعد و ضوابط از پیش ساخته است و در عین حال با تکیه بر این نکته که حکومت طبقه روحانی است این توهم را پیش میآورد که مفهوم «جمهوری اسلامی» با مفهوم «جمهوری» به معنای عامش در تعارض باشد. فکر میکنید این تعارض به نحوی حل شدنی است؟

استاد: به هیچ وجه تعارضی نیست. مسئله «جمهوری» مربوط به شکل حکومت است که البته مستلزم نوعی دموکراسی است یعنی مردم حق حاکمیت دارند. حق


صفحه 255

حاکمیت به معنی این است که مردم حق دارند که سرنوشت خودشان را خودشان در دست بگیرند و این ملازم با این نیست که مردم خودشان را از گرایش به یک مکتب و ایدئولوژی و از التزام و تعهد به یک مکتب معاف بشمارند. من از این سؤال تعجب میکنم. آیا معنی دموکراسی این است که هر فردی برای خودش مکتبی داشته باشد؟

و یا این که هیچ فردی هیچ مکتبی نداشته باشد و به هیچ مکتبی گرایش پیدا نکرده و ملتزم و متعهد نباشد و اصول هیچ مکتبی را نپذیرد؟ چنین چیزی نیست. وقتی که میگوییم «اسلامی» معنایش این نیست که روحانیین را به عنوان طبقه حاکمه میخواهیم بپذیریم. مثل این که در این بیان شما میان حکومت اسلامی و حکومت طبقه روحانی اشتباه شده است.

- توهمی که از جمهوری اسلامی در ذهن بسیاری پیش آمده درست همین است که جمهوری اسلامی به معنی حکومت طبقه روحانی است.

استاد: اگر چنین اشتباهی هم پیش آمده باید این اشتباه رفع شود. اولا عملا در همین حکومت موقت اسلامی میبینید که روحانیین به پستها و مشاغل گماشته نشدند، در صورتی که اگر هم گماشته میشدند مثل سایر افراد بود و اتفاقا خود روحانیین بزرگ نه به این دلیل که اگر روحانیین پستها را اشغال کنند حکومت حکومت روحانیین میشود بلکه به دلایل دیگری که حالا نیازی به توضیح آنها نیست موافق نیستند که روحانیین پستهای دولتی را اشغال کنند کما این که در دولت موقت اشغال نکردند و فکر میکنم که در دولت بعد هم اشغال نکنند. ولی به هر حال حکومت اسلامی و جنبه اسلامی بودن حکومت به حاکمیت عملی یک طبقه ارتباط ندارد، به حاکمیت یک ایدئولوژی ارتباط دارد، ایدئولوژیی که اکثریت قاطع مردم در گذشته ابراز کردهاند که به این ایدئولوژی مؤمن و معتقدند و گرایش دارند و خواهان آناند و میخواهند در کادر آن حرکت کنند و نه یک ایدئولوژی دیگر. بنابراین، این مسئله که ما فکر کنیم همین قدر که گفته میشود «جمهوری اسلامی» حق حاکمیت مردم را نقض میکند به هیچ وجه درست نیست. حق حاکمیت مردم به معنی این است کهمردم حق قانونگذاری دارند کما این که در دوره مشروطیت هم


صفحه 256

قانون اساسی بر مبنای دین اسلام بود و خود قانون اساسی و متمم قانون اساسی در کمال صراحت میگوید هر قانونی که بر ضد قوانین اسلام باشد قانونیت نخواهد داشت و مجلس حق وضع چنین قانونی را ندارد، یا اصل دوم متمم قانون اساسی پنج نفر از فقهای طراز اول را به عنوان ناظر بر این قوانین [معرفی میکند] که بر خلاف اصول و ضوابط اسلامی نباشد. اینها در قانون اساسی و متمم قانون اساسی آمد؛ هیچ وقت کسانی که انقلاب مشروطیت را بپا کردند اینها را بر ضد دموکراسی و روح مشروطیت و حتی جعل قانون و تقنین ندانستند زیرا قوانین را در کادر اصول کلی اسلامی وضع میکردند و عمده در مسئله دموکراسی همین است که در مرحله اجرا این مردم خودشان باید باشند که مجری قانون باشند، حال یا مجری قانونی که خود وضع کردهاند یا مجری قانونی که فرضا به وسیله یک فیلسوف وضع شده است و این مردم مکتب آن فیلسوف را پذیرفتهاند و یا مجری قانونی که به وسیله وحی الهی وضع شده است.

بنابراین جمهوری اسلامی و اسلامی بودن این جمهوری به هیچ وجه بر ضد حاکمیت ملی- که به دوره مشروطیت اشاره کردید- نیست و به طور کلی با دموکراسی به هیچ وجه منافات ندارد و هیچ وقت اصول دموکراسی ایجاب نمیکند که هیچ مکتبی بر یک جامعه حاکم نباشد. احزاب معمولا خود را وابسته به یک ایدئولوژی معین میدانند و افتخار هم میکنند ولی این را هرگز بر ضد اصول دموکراسی نمیشمارند که اگر بناست در کشور ما دموکراسی باشد من چرا قبلا خودم را به یک مکتب متعهد و ملتزم کردهام و چرا میخواهم اصول آن مکتب و به تعبیر شما اصول ازپیشساخته و اصولی را که قبلا به وسیله یک فیلسوف یا فیلسوفانی یا در این جمهوری اسلامی به وسیله وحی وجود داشته [در جامعه پیاده کنم و] هیچ وقت کسی این طور فکر نمیکند که این بر خلاف حق حاکمیت ملی است.

مسئله ولایت فقیه هم که مطرح کردید از همین قبیل است. مسئله ولایت فقیه این نیست که فقیه خودش در رأس دولت قرار میگیرد، خودش میخواهد عملا حکومت کند و مجری باشد. نقش فقیه در یک کشور اسلامی که ملتزم و متعهد به اسلام است و اسلام را به عنوان یک ایدئولوژی پذیرفته است نقش یک ایدئولوگ


صفحه 257

است نه نقش یک حاکم. وقتی که مردم آن ایدئولوژی را پذیرفتهاند قهرا برای ایدئولوگ هم نقشی قائل هستند یعنی اوست که نظارت میکند بر این که این ایدئولوژی درست اجرا میشود یا نه، آیا این شخص که میخواهد رئیس دولت بشود و به عنوان مجری قانون در کادر اصول این ایدئولوژی حرکت کند صلاحیت چنین کاری را از نظر آن ایدئولوژی دارد یا ندارد؟ ولایت فقیه ولایت ایدئولوژیک است و اساسا خود فقیه را مردم انتخاب میکنند. این خودش عین دموکراسی است.

اگر ولایت فقیه یک امر انتصابی میبود، مثلا هر فقیهی به وسیله فقیه قبل از خودش به طور خاص تعیین شده بود ممکن بود بگوییم که این بر خلاف اصول دموکراسی و نظیر سلطنت موروثی است. ولی، فقیه را بر خلاف سلطان و شاه خود مردم انتخاب میکنند، رهبر را خود مردم انتخاب کردند و خود مردم انتخاب میکنند، مرجع را خود مردم به عنوان یک صاحب نظر در این مکتب انتخاب میکنند و بنابراین، این چه منافاتی دارد با اصول دموکراسی و چه تناقضی هست میان جمهوری بودن و اسلامی بودن؟ آیا این که شکل حکومت موقت باشد و محتوا اسلامی باشد تناقض است؟ یعنی اگر شکل حکومت دائمی و موروثی بود دیگر با اسلامی بودن تناقض نداشت؟ چه رابطهای میان این دو است؟

- «جمهوری» را که ما طرح کردیم منظورمان اعمال اراده ملت بود برای به دست گرفتن حاکمیت، یعنی این که خود ملت بر خودش حکومت کند. اما حتی با قبول ضوابط اسلامی که شما از آن اسم بردید و توضیح دادید که به هر حال هر حکومتی ناگزیر از پذیرش یک سلسله قواعد ایدئولوژیک و ضوابط است این اشکال مطرح میشود که ضوابط ازپیشساخته اسلامی، هزار و چهارصد سال پیش تدوین و تنظیم شدند و با توجه بهاین که زمانه به شتاب در گذر است و هر روز مسائل تازهتر و نوتری مطرح میشود این تردید وجود دارد که آن ضوابطِ متعلق به گذشته نتواند پاسخگوی نیاز حال ما باشد.

استاد: این مسئله دیگری است و پاسخ دیگری دارد. مسئله تحولات زمان و ثابت


صفحه 258

بودن ضوابط و قواعد اسلامی مسئلهای است که این شبهه را همیشه پیش آورده کهچگونه میتوان این ثابت را با آن متغیر مربوط کرد. ولی باید توجه داشته باشید که این مسئله زمان و تغییر و تحول، مسئله درست و صحیحی است اما یک ظرافتی در آن هست که اغلب آن ظرافت را توجه ندارند. انسان به عنوان یک فرد و همچنین انسان به عنوان یک جامعه (یعنی جامعه انسان) حکم قافلهای را دارد که دائما در حرکت است، منزل به منزل طی میکند، ثابت و یکنواخت نیست. بنابراین اگر ما بخواهیم انگشت روی منازل بگذاریم و جامعه بشر را در یکی از منازلی که در آن منزل برای یک مدت موقت فرود آمده متوقف کنیم این بدون شک بر خلاف ناموس طبیعت است. ولی فرق است میان منزل و راه. منزل تغییر میکند، آیا راه هم لزوما تغییر میکند؟ آیا مسیر جامعه انسانی هم- که همه قبول دارند که یک مسیر تکاملی است- تغییر میکند و عوض میشود، یعنی راه هم در راه است؟ یعنی بشر و جامعه بشری هر روزی در یک جهت و در هر مرحلهای از مراحل در یک راه و مسیر و به سوی یک هدف حرکت میکند؟ امروز از این طرف میرود فردا از آن طرف؟ یا نه، خط سیر تکاملی بشر به عنوان یک راه، یک خط ثابت است، مثل مدار ستارگان یا مدار ذرات اتمی است. ستارگان دائما در حرکتند ولی آیا مدار ستارگان هم دائما در تغییر است؟ چون ستارگان خودشان در یک مدار «حرکت» میکنند، مدار حرکتشان هم ضرورت دارد که تغییر کند و اگر تغییر نکند آن ستاره در یک نقطه میخکوب میشود؟ نه، لازمه حرکت ستاره این نیست که مدار ستاره هم قطعا و ضرورتا و لزوما تغییر کند.

حال این مسئله برای انسان مطرح است که آیا انسانیت، کمال انسانی و ارزشهای انسانی واقعیتهای متغیر و متبدلی هستند؟ یعنی واقعا همین طوری که لوازم زندگی و مظاهر تمدن روز به روز فرق میکند معیارهای انسانیت هم روز به روز فرق و تغییر میکند؟ یک چیزی که یک روز معیار انسانیت و قابل ستایش و تمجید بود روز دیگر از ارزش میافتد و دیگر انسانیت نیست، نقطه مقابلش میشود انسانیت؟ مثلا ما در تاریخ هزار و چهارصد سال پیش ابوذری داریم و معاویهای. میدانیم که ابوذر در معیارهای اخلاقی و اجتماعی خودش در یک مدار خاص حرکت میکرد. معاویه در معیارهای فردی اخلاقی و اجتماعی خودش در


صفحه 259

مدار دیگری درست بر ضد حرکت ابوذر حرکت میکرد. حال واقعا آیا معیار ابوذر بودن و معاویه بودن، آن چیزی که ابوذر را ابوذر کرده و معاویه را معاویه، آن چیزیکه فرضا لومومبا را لومومبا کرده است که در دنیا قابل ستایش است و موسی چومبه را موسی چومبه که مورد نکوهش است، آیا این معیارها در دنیا عوض میشود؟

روزی در آینده خواهد بود که چومبه بودن و معاویه بودن انسانیت خواهد بود و ابوذر بودن و لومومبا بودن ضد انسانیت؟ یا این که نه، انسانیت تکامل پیدا میکند اما چنین نیست که ابوذر بودن از مدار انسانیت برای همیشه خارج شود. انسان به حکم این که مدارش ثابت است نه خودش، یک سلسله معیارها دارد که آن معیارها به منزله نشانههای راهاند یعنی آنها همیشه راه را نشان میدهند، مثل این که در یک بیابان برّی که حتی کوهی، درختی و هیچ علامتی وجود ندارد نشانه هایی میگذارند، مثلا استوانههایی در دو طرف نصب میکنند که معنایش این است که اگر میخواهی به مقصد برسی از میان این دو نشانه حرکت کن. این نشانهها و معیارها همیشه نشانه و معیارند و ضرورتی ندارد که تغییر کنند.

من در کتابی که به نام نظام حقوق زن در اسلام منتشر شده است بحثی راجع به «اسلام و تجدد زندگی» کردهام. در آنجا این مسئله را روشن کردم که اسلام با مقتضیات متفاوت مکانها و مقتضیات متغیر زمانها چگونه برخورد میکند؛ و ذکر کردم که خود اسلام متوجه این نکته هست و اساسا مسئله چگونگی برخورد اسلام با مقتضیات زمان بر خلاف آنچه تصور میشود مسئله تازهای نیست که جدیدا مطرح شده باشد. مثلا بوعلی سینا در هزار سال پیش در آخر شفا این مسئله را مطرح کرده است که اسلام ضوابط کلی ثابتی دارد ولی مسائلی که برای بشر پیش میآید، مسائل جزئی و متغیر و مختلف، بی نهایت است، پس چگونه اسلام تکلیف این همه مسائل را روشن میکند؟ آنوقت این مطلب را توضیح داده است که چگونه ممکن است یک مکتب، اصول و ضوابطی کلی مبنی بر شناخت انسان و شناخت جامعه انسان [داشته باشد[1]و پاسخ مسائل جزئی و متغیر را بدهد.] می گوید وقتی

[1]. البته چنین شناختی جز در صلاحیت وحی نیست و به همین دلیل باید قبول کنیم که انسان یا فاقدایدئولوژی است و برای همیشه باید در میان ایدئولوژیهای ناقص و کور سر در گم بماند و یا اگر ایدئولوژی دارد این ایدئولوژی باید از وحی و نبوت گرفته شده باشد.