بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 256

قانون اساسی بر مبنای دین اسلام بود و خود قانون اساسی و متمم قانون اساسی در کمال صراحت میگوید هر قانونی که بر ضد قوانین اسلام باشد قانونیت نخواهد داشت و مجلس حق وضع چنین قانونی را ندارد، یا اصل دوم متمم قانون اساسی پنج نفر از فقهای طراز اول را به عنوان ناظر بر این قوانین [معرفی میکند] که بر خلاف اصول و ضوابط اسلامی نباشد. اینها در قانون اساسی و متمم قانون اساسی آمد؛ هیچ وقت کسانی که انقلاب مشروطیت را بپا کردند اینها را بر ضد دموکراسی و روح مشروطیت و حتی جعل قانون و تقنین ندانستند زیرا قوانین را در کادر اصول کلی اسلامی وضع میکردند و عمده در مسئله دموکراسی همین است که در مرحله اجرا این مردم خودشان باید باشند که مجری قانون باشند، حال یا مجری قانونی که خود وضع کردهاند یا مجری قانونی که فرضا به وسیله یک فیلسوف وضع شده است و این مردم مکتب آن فیلسوف را پذیرفتهاند و یا مجری قانونی که به وسیله وحی الهی وضع شده است.

بنابراین جمهوری اسلامی و اسلامی بودن این جمهوری به هیچ وجه بر ضد حاکمیت ملی- که به دوره مشروطیت اشاره کردید- نیست و به طور کلی با دموکراسی به هیچ وجه منافات ندارد و هیچ وقت اصول دموکراسی ایجاب نمیکند که هیچ مکتبی بر یک جامعه حاکم نباشد. احزاب معمولا خود را وابسته به یک ایدئولوژی معین میدانند و افتخار هم میکنند ولی این را هرگز بر ضد اصول دموکراسی نمیشمارند که اگر بناست در کشور ما دموکراسی باشد من چرا قبلا خودم را به یک مکتب متعهد و ملتزم کردهام و چرا میخواهم اصول آن مکتب و به تعبیر شما اصول ازپیشساخته و اصولی را که قبلا به وسیله یک فیلسوف یا فیلسوفانی یا در این جمهوری اسلامی به وسیله وحی وجود داشته [در جامعه پیاده کنم و] هیچ وقت کسی این طور فکر نمیکند که این بر خلاف حق حاکمیت ملی است.

مسئله ولایت فقیه هم که مطرح کردید از همین قبیل است. مسئله ولایت فقیه این نیست که فقیه خودش در رأس دولت قرار میگیرد، خودش میخواهد عملا حکومت کند و مجری باشد. نقش فقیه در یک کشور اسلامی که ملتزم و متعهد به اسلام است و اسلام را به عنوان یک ایدئولوژی پذیرفته است نقش یک ایدئولوگ


صفحه 257

است نه نقش یک حاکم. وقتی که مردم آن ایدئولوژی را پذیرفتهاند قهرا برای ایدئولوگ هم نقشی قائل هستند یعنی اوست که نظارت میکند بر این که این ایدئولوژی درست اجرا میشود یا نه، آیا این شخص که میخواهد رئیس دولت بشود و به عنوان مجری قانون در کادر اصول این ایدئولوژی حرکت کند صلاحیت چنین کاری را از نظر آن ایدئولوژی دارد یا ندارد؟ ولایت فقیه ولایت ایدئولوژیک است و اساسا خود فقیه را مردم انتخاب میکنند. این خودش عین دموکراسی است.

اگر ولایت فقیه یک امر انتصابی میبود، مثلا هر فقیهی به وسیله فقیه قبل از خودش به طور خاص تعیین شده بود ممکن بود بگوییم که این بر خلاف اصول دموکراسی و نظیر سلطنت موروثی است. ولی، فقیه را بر خلاف سلطان و شاه خود مردم انتخاب میکنند، رهبر را خود مردم انتخاب کردند و خود مردم انتخاب میکنند، مرجع را خود مردم به عنوان یک صاحب نظر در این مکتب انتخاب میکنند و بنابراین، این چه منافاتی دارد با اصول دموکراسی و چه تناقضی هست میان جمهوری بودن و اسلامی بودن؟ آیا این که شکل حکومت موقت باشد و محتوا اسلامی باشد تناقض است؟ یعنی اگر شکل حکومت دائمی و موروثی بود دیگر با اسلامی بودن تناقض نداشت؟ چه رابطهای میان این دو است؟

- «جمهوری» را که ما طرح کردیم منظورمان اعمال اراده ملت بود برای به دست گرفتن حاکمیت، یعنی این که خود ملت بر خودش حکومت کند. اما حتی با قبول ضوابط اسلامی که شما از آن اسم بردید و توضیح دادید که به هر حال هر حکومتی ناگزیر از پذیرش یک سلسله قواعد ایدئولوژیک و ضوابط است این اشکال مطرح میشود که ضوابط ازپیشساخته اسلامی، هزار و چهارصد سال پیش تدوین و تنظیم شدند و با توجه بهاین که زمانه به شتاب در گذر است و هر روز مسائل تازهتر و نوتری مطرح میشود این تردید وجود دارد که آن ضوابطِ متعلق به گذشته نتواند پاسخگوی نیاز حال ما باشد.

استاد: این مسئله دیگری است و پاسخ دیگری دارد. مسئله تحولات زمان و ثابت


صفحه 258

بودن ضوابط و قواعد اسلامی مسئلهای است که این شبهه را همیشه پیش آورده کهچگونه میتوان این ثابت را با آن متغیر مربوط کرد. ولی باید توجه داشته باشید که این مسئله زمان و تغییر و تحول، مسئله درست و صحیحی است اما یک ظرافتی در آن هست که اغلب آن ظرافت را توجه ندارند. انسان به عنوان یک فرد و همچنین انسان به عنوان یک جامعه (یعنی جامعه انسان) حکم قافلهای را دارد که دائما در حرکت است، منزل به منزل طی میکند، ثابت و یکنواخت نیست. بنابراین اگر ما بخواهیم انگشت روی منازل بگذاریم و جامعه بشر را در یکی از منازلی که در آن منزل برای یک مدت موقت فرود آمده متوقف کنیم این بدون شک بر خلاف ناموس طبیعت است. ولی فرق است میان منزل و راه. منزل تغییر میکند، آیا راه هم لزوما تغییر میکند؟ آیا مسیر جامعه انسانی هم- که همه قبول دارند که یک مسیر تکاملی است- تغییر میکند و عوض میشود، یعنی راه هم در راه است؟ یعنی بشر و جامعه بشری هر روزی در یک جهت و در هر مرحلهای از مراحل در یک راه و مسیر و به سوی یک هدف حرکت میکند؟ امروز از این طرف میرود فردا از آن طرف؟ یا نه، خط سیر تکاملی بشر به عنوان یک راه، یک خط ثابت است، مثل مدار ستارگان یا مدار ذرات اتمی است. ستارگان دائما در حرکتند ولی آیا مدار ستارگان هم دائما در تغییر است؟ چون ستارگان خودشان در یک مدار «حرکت» میکنند، مدار حرکتشان هم ضرورت دارد که تغییر کند و اگر تغییر نکند آن ستاره در یک نقطه میخکوب میشود؟ نه، لازمه حرکت ستاره این نیست که مدار ستاره هم قطعا و ضرورتا و لزوما تغییر کند.

حال این مسئله برای انسان مطرح است که آیا انسانیت، کمال انسانی و ارزشهای انسانی واقعیتهای متغیر و متبدلی هستند؟ یعنی واقعا همین طوری که لوازم زندگی و مظاهر تمدن روز به روز فرق میکند معیارهای انسانیت هم روز به روز فرق و تغییر میکند؟ یک چیزی که یک روز معیار انسانیت و قابل ستایش و تمجید بود روز دیگر از ارزش میافتد و دیگر انسانیت نیست، نقطه مقابلش میشود انسانیت؟ مثلا ما در تاریخ هزار و چهارصد سال پیش ابوذری داریم و معاویهای. میدانیم که ابوذر در معیارهای اخلاقی و اجتماعی خودش در یک مدار خاص حرکت میکرد. معاویه در معیارهای فردی اخلاقی و اجتماعی خودش در


صفحه 259

مدار دیگری درست بر ضد حرکت ابوذر حرکت میکرد. حال واقعا آیا معیار ابوذر بودن و معاویه بودن، آن چیزی که ابوذر را ابوذر کرده و معاویه را معاویه، آن چیزیکه فرضا لومومبا را لومومبا کرده است که در دنیا قابل ستایش است و موسی چومبه را موسی چومبه که مورد نکوهش است، آیا این معیارها در دنیا عوض میشود؟

روزی در آینده خواهد بود که چومبه بودن و معاویه بودن انسانیت خواهد بود و ابوذر بودن و لومومبا بودن ضد انسانیت؟ یا این که نه، انسانیت تکامل پیدا میکند اما چنین نیست که ابوذر بودن از مدار انسانیت برای همیشه خارج شود. انسان به حکم این که مدارش ثابت است نه خودش، یک سلسله معیارها دارد که آن معیارها به منزله نشانههای راهاند یعنی آنها همیشه راه را نشان میدهند، مثل این که در یک بیابان برّی که حتی کوهی، درختی و هیچ علامتی وجود ندارد نشانه هایی میگذارند، مثلا استوانههایی در دو طرف نصب میکنند که معنایش این است که اگر میخواهی به مقصد برسی از میان این دو نشانه حرکت کن. این نشانهها و معیارها همیشه نشانه و معیارند و ضرورتی ندارد که تغییر کنند.

من در کتابی که به نام نظام حقوق زن در اسلام منتشر شده است بحثی راجع به «اسلام و تجدد زندگی» کردهام. در آنجا این مسئله را روشن کردم که اسلام با مقتضیات متفاوت مکانها و مقتضیات متغیر زمانها چگونه برخورد میکند؛ و ذکر کردم که خود اسلام متوجه این نکته هست و اساسا مسئله چگونگی برخورد اسلام با مقتضیات زمان بر خلاف آنچه تصور میشود مسئله تازهای نیست که جدیدا مطرح شده باشد. مثلا بوعلی سینا در هزار سال پیش در آخر شفا این مسئله را مطرح کرده است که اسلام ضوابط کلی ثابتی دارد ولی مسائلی که برای بشر پیش میآید، مسائل جزئی و متغیر و مختلف، بی نهایت است، پس چگونه اسلام تکلیف این همه مسائل را روشن میکند؟ آنوقت این مطلب را توضیح داده است که چگونه ممکن است یک مکتب، اصول و ضوابطی کلی مبنی بر شناخت انسان و شناخت جامعه انسان [داشته باشد[1]و پاسخ مسائل جزئی و متغیر را بدهد.] می گوید وقتی

[1]. البته چنین شناختی جز در صلاحیت وحی نیست و به همین دلیل باید قبول کنیم که انسان یا فاقدایدئولوژی است و برای همیشه باید در میان ایدئولوژیهای ناقص و کور سر در گم بماند و یا اگر ایدئولوژی دارد این ایدئولوژی باید از وحی و نبوت گرفته شده باشد.


صفحه 260

که اصول را واضع و شارع با آن دید تیزبین خودش آنچنان وضع کند که به تعبیر قرآن «صراط مستقیم» را نشان بدهد آنوقت اجتهاد است که نقش خودش را ایفا میکند. اجتهاد این است که فقیه بدون آن که از آن اصول منحرف شود مسائل جزئیمتغیر و مختلف و متفاوت زمان را با توجه به آن اصول بررسی میکند و احیانا آنها خود به خود تغییر میکنند، یعنی وقتی که اصولْ ثابت بود فروع خود به خود تغییر میکند؛ و ما برای این جهت در همان کتاب مثالهایی از متن خود اسلام ذکر کردیم که چگونه اصول ثابت است و فروع متغیر، و اگر مایل باشید لااقل یکی از آن مثالها را برایتان عرض میکنم.

- اگر اجازه بدهید نکتهای را خدمتتان بگویم. اشاره کردید به این که تعیین آن ضوابط فقط از عهده وحی برمیآید، در حالی که این مسئله الان به شدت مطرح است که دوتا از دستاوردهای بزرگ فکر بشر دموکراسی و سوسیالیسم است و گروهی بر این عقیدهاند که اگر بشود تلفیق آگاهانهای از این دو طرز تفکر ایجاد کرد، بخصوص منِ شرقی اگر بتوانم چهارچوب معنوی اسلام را هم به کمک بگیرم صراط مستقیمی پیدا خواهم کرد که از وحی بی نیازم میکند.

استاد: دموکراسی و سوسیالیسم میان خودشان نوعی ناسازگاری وجود دارد (یا لااقل توهم میشود) که هنوز در جهان حل نشده است. دموکراسی بر اساس اصالت فرد و حقوق فرد و آزادی فرد است. برعکس، سوسیالیسم بر اساس اصالت جمع و تقدم حق جمع بر حق فرد است یعنی خواه ناخواه آزادی و دموکراسی را محدود میکند. بگذریم از این که قسمت مهمی از دنیا از دموکراسی دم میزند و دم از سوسیالیسم نمیزند و قسمت مهم دیگری از سوسیالیسم دم میزند و چندان دم از دموکراسی نمیزند، و صاحب نظران اعتراف دارند که هم دنیای به اصطلاح آزاد و لیبرال یا دنیای سرمایهداری دموکراسیاش دموکراسی واقعی نیست و صوری است و هم قطب دیگری از دنیا که دم از سوسیالیسم میزند سوسیالیسماش سوسیالیسم نیست؛ گذشته از این، این مشکل باید از طریق فلسفی و علمی حل شود که آیا واقعا


صفحه 261

از نظر فلسفی و حقوقی به کدام یک از این دو قطب باید گرایش پیدا کرد، دموکراسی یا سوسیالیسم؟ یا این دو در آنِ واحد قابل جمعاند همین طور که مکتبهایی در دنیا هستند که به دموکراسی و سوسیالیسم هردو گرایش دارند و میخواهند این دو را با یکدیگر تلفیق کنند. ولی تلفیق اینها مبتنی بر همان مسئله بسیار دقیق فلسفی یعنیاصالت جمع یا اصالت فرد است که آیا آنچه عینیت دارد فرد است و جمع یک وجود عرَضی و بلکه یک وجود اعتباری دارد یا برعکس؟ اگر آنچه تحقق دارد فرد است و جامعه یک وجود اعتباری است دموکراسی بر سوسیالیسم اولویت دارد و اما اگر نظریه دیگر را بپذیریم که جامعهشناسی انسان بر روانشناسی او تقدم دارد و فرد اصالتی ندارد، فرد و روح فرد و خواست و اراده فرد و احساس فرد و فکر فرد و همه چیز او توابع و انعکاساتی از یک روح جمعی حاکم هستند و آنچه واقعا وجود دارد جامعه است نه فرد، دراین صورت اولویت با سوسیالیسم است. و یا این که شقّ سومی در کار است و آن این که نه فرد[1]مستهلک در جمع است به طوری که یک وجود اعتباری باشد و به عبارت دیگر نه شخصیت فرد آنچنان مستهلک در جمع است و در نتیجه فرد مجبور است[2]و نه جمع آنچنان وجود اعتباری دارد؛ یعنی ترکیب فرد و جامعه نوعی ترکیب است که فرد اصالت و شخصیت دارد در عین این که جمع اصالت و شخصیت دارد: تحقق فرد، عینیت فرد، شخصیت فرد در [عین] شخصیت جامعه، و شخصیت جامعه در [عین] شخصیت فرد، شبیه آنچه که فلاسفه ما در باب «وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت» میگفتند که جای بحث آن اینجا نیست.

و اما مسئله معنویت. همه فهمیدهاند که فرضا بتوانند این مشکل را حل کنند و میان دموکراسی و سوسیالیسم تلفیق کنند، نیازی به کادری از معنویت است.میبینیم الان در کشور ما هم گرایشی به عرفان هست، آنهم به قول خودشان به جنبههای انسانی و اخلاقی عرفان، جنبههای انسان گرایی عرفان. میخواهند از اسلام و مذهب در این حدود استفاده کنند یعنی معنویتی در حدود توصیههای

[1]. مقصود شخص فرد نیست، شخصیت فرد است.

[2]. اینجا هم مسئله جبر و اختیار به میان میآید. کسانی که به اصالت جمع معتقدند برای فرد هیچ گونهاختیاری قائل نیستند.


صفحه 262

اخلاقی و گرایشهای به اصطلاح انسانی، در حالی که جهان بینی و محتوای ایدئولوژیک آن را از آن گرفتهاند. اینچنین معنویتی فرضا به وسیله مذهب دیگری قابل پیاده شدن باشد به وسیله اسلام قابل پیاده شدن نیست. این به معنی مثله کردن اسلام و بریدن اعضای رئیسه اسلام است و در واقع به معنی ذبح اسلام و استفاده کردن از بعضی اعضای آن است. اسلامی که حیات نداشته باشد و واقعا در همهشئون زندگی حضور نداشته باشد این اسلام دیگر اسلام نیست. به تعبیر دیگر جهان امروز به سه چیز احتیاج دارد: یکی همان آزادی فردی که شما از آن به دموکراسی تعبیر میکنید، دیگر یک مکتب که بتواند راه و رسم زندگی را در یک خط سیر تکاملی مشخص کند و سوم جهان بینی، یعنی تفسیری صحیح و توأم با معنویت از جهان و به تعبیری که من از قرآن گرفتهام شناخت جهان به این که ماهیتِ از اویی و به سوی اویی دارد. وقتی که همه اینها به یکدیگر ضمیمه شود میتوان به آینده جامعه بشری امیدوار بود.


صفحه 263

مصاحبه تلویزیونی (2)

سؤال: به عنوان اولین سؤال خواهش میکنم توضیحی را که در جلسه قبل ناتمام ماند مجددا بیان کنید. اگر خاطرتان باشد یک سؤال اساسی این بود که زمانه در تحول است و هر روز مسائل و مشکلات تازهای برای جوامع بشری مطرح میشود و شما فرمودید که اسلام یک سلسله اصول و ضوابط ثابت دارد و بنده عرض کردم این ضوابط در گذشته دور تدوین شده و نیازهای امروز جوامع را نمیتواند جوابگو باشد. شما در توضیحش بیان کردید که زندگی بر یک سلسله اصول ثابت و فروع متغیر استوار است و اسلام به این هر دو عنایت دارد. من خواهش میکنم در این مورد توضیح بیشتری لطف بفرمایید.

استاد: بسم اللَّه الرحمن الرحیم. این مسئله که آیا زندگی اصول ثابت و لایتغیری دارد یا ندارد بر اساس یک اصل مهم فلسفی بنا شده است و آن اصل این است: شک ندارد که از روزی که انسان در روی زمین آمده است نوعیت انسان از آن جهت که انسان یک حیوان است تغییر نکرده است یعنی انسان تبدیل به نوع دیگر نشده است، از نظر جسمی و ارگانیسم بدنی همان نوعی است که فرضا در یک میلیون سال پیش بهوجود آمده. ولی گویی در قانون خلقت وظیفه تکامل تغییر موضع داده، از مرحلهجسم و اندام و ارگانیسم بدنی به مرحله روحی و روانی و اجتماعی. انسان درجا