بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 286

سر در آخور و منفعتطلب و جاهطلب و خودخواه و خودپرست دو صف تشکیل میدهند. اینجاست که آن دو قطبی بودن ذاتی انسان منجر به دو قطبی شدن جامعه هم میشود، یک قطبْ انسانهای به کمال رسیده و قطب دیگر انسانهای در حیوانیت فرو رفته و مانده، که اینجا همان جنگ حق و باطل رخ میدهد. انسان به این مرحله میرسد و پیغمبران برای همین آمدهاند و خیلی هم در این جهت موفق شدهاند و آینده بشریت همین است؛ تکامل تاریخ به سوی وابستگی به عقیده و آرمان و ایدئولوژی و وارستگی از محیطهای بیرونی و درونی و اجتماعی و طبیعی است اما معنای وارستگی این نیست که رابطه با او ندارد، اشتباه نشود.

- تبیین این رابطه چگونه است؟

استاد: یعنی تابع آن نیست، او را تابع خودش میکند. هرچه انسان کاملتر میشود این رابطه متقابل به این سو میچربد یعنی حیوانیت تابع انسانیت میشود، تحت تدبیر انسانیت قرار میگیرد و به قول قدمای خودمان عقل حاکم بر نفس میشود نه نفس حاکم بر عقل؛ همین طور که انسان از نظر علم همیشه با طبیعت رابطه دارد، نمیتواند رابطهاش را با طبیعت قطع کند. انسان هرچه جاهلتر است طبیعت بر او مسلطتر است، هرچه که بیشتر به کمال علمی میرسد نه تنها رابطهاش با طبیعت قطع نمیشود بلکه بیشتر هم میشود ولی این رابطه بیشتر در این جهت است که انسان بر طبیعت مسلط میشود، طبیعت را تابع خودش میکند نه خودش تابع طبیعت بشود.

- من گمان میکنم که آنچه را که گفتید به این شکل میشود طرح کرد یا حداقل به نوعی به این شکل مطرح شده که آیا جامعهشناسی در برابر روانشناسی خودمختاری دارد یا روانشناسی در برابر جامعهشناسی؟ به تعبیر دیگر اگر بخواهیم کمی به زبان علمی سخن بگوییم آیا قوانین جامعهشناسی و روابطی که در جامعه بین مردم حاکم است به قوانین روانشناسی تحویل پذیرند یا بالعکس، آنچه که از روان انسانها بر میآید به قوانین جامعهشناسی تحویلپذیر است؟


صفحه 287

استاد: من متأسفم که اگر بخواهم به این سؤال شما جواب بدهم از خودِ مسئلهای که مطرح است که آیا این انقلاب ما انقلاب اسلامی بوده یا نه، بکلی میمانیم. اگر چنین سؤالی دارید من حاضرم و موافقم در جلسه دیگری این سؤال را بفرمایید تا من به تفصیل در باره این مسئله بحث کنم.

- فکر نمیکنید سرنوشت بحث ما یعنی آنچه تا الان توضیح دادید به این متکی باشد؟

استاد: نه، زیاد متکی نیست، اگر واقعا متکی بود بعد بحث میکنم. من میترسم انتظار دیگران برآورده نشود و این ناراحتی ایجاد کند.

بیاییم سر بحث انقلاب ایران. خود انقلاب ایران میتواند اساسا معیاری برای این بحث باشد یعنی ما نمیخواهیم که انقلاب اسلامی ایران را بر اساس آن نظریهها توجیه کنیم، میخواهیم صحت و سقم آن نظریهها را بر اساس این انقلاب موجود در ایران محک بزنیم و به دست بیاوریم.

- حقیقتا روش علمی هم همین است، ابتدا آن فرضیه را در این مورد تست میکنند.

استاد: در ایران انقلابی رخ داده که قوانین جامعهشناسی را که همیشه قوانینی محتمل است نه علمی به مفهوم دقیق آن، بههم ریخته است. کسی باور نمیکرد انقلابی رخ بدهد که از مسجدها شروع شود در حالی که هیچ تشکیلاتی در میان مردم وجود نداشته باشد، هیچ تمرین حزبی و هیچ تمرین انقلابی در کار نباشد. ما میبینیم غربیها و غرب مآبها این را پدیده نو ظهوری میبینند و از وجود و واقعیت چنین پدیدهای ناراحتند.

- فکر نمیکنید به این دلیل باشد که چون رژیم سابق همه درها را به روی مردم بسته بود آنها ناگزیر بودند که از طریق مسجد حرفشان را بزنند و


صفحه 288

اقدام کنند؟

استاد: از طریق مسجد حرفشان را بزنند اما چه حرفی زدند؟ ما میرویم دنبال این که ببینیم چه حرفی برای گفتن داشتند. در اینجا اگر بخواهیم این انقلاب را تحلیل کنیم یکی از این راه است که ببینیم پرچم این انقلاب را چه کسانی به دوش گرفتهاند، آیا یک طبقه به دوش گرفت یا همه مردم؟ آیا این انقلاب گسترده بود یا به یک طبقه اختصاص داشت؟ و اگر فرض کنیم یک گروه پیشتاز در این انقلاب وجود داشت که سایر گروهها را به دنبال خود میکشید این گروه پیشتاز کدام گروه بود؟ خیال میکنم تردیدی در این جهت نیست که این انقلاب یک انقلاب گسترده، فراگیر و شامل همه گروهها و طبقات بود، آتشی بود که از نقطهای روشن شد و این آتش نظامسوز تدریجا در همه نهادهای اجتماعی اثر گذاشت حتی در گروهی که عامل اصلی طبقه حاکمه نبودند ولی در خدمت طبقه حاکمه بودند از قبیل طبقات پایین ارتش، که وقتی به آنجا سرایت کرد، یک مقام عالی ارتش، یک سپهبد یا ارتشبد، وقتی با ده نفر مستحفظ در اتاق خودش میرفت باز هم در را به روی خودش قفل میکرد، از آن گماشته خودش هم وحشت داشت، از آن کسی که او را بالا آورده بود و خدمت مادی به او کرده بود.

گستردگی این انقلاب به ما اجازه نمیدهد که بگوییم فقط یگ گروه خاص در آن شرکت داشتند. حتی گروهِ به اصطلاح مستضعف و محروم که شرکت میکرد اصرار داشت که بگوید اعتصاب و تظاهر من به خاطر حقوق و کمی مزد و به خاطر رفاه نیست. معلمان که خودشان نسبتا جزء طبقه محروم جامعه هستند و حتی کارگرها مکرر ابا داشتند و این را یک ننگ و عار برای خودشان میدانستند که بگویند قیام و انقلاب ما جنبه رفاهی و مادی دارد و فقط برای این است که شکممان سیر شود. میگفتند ما برای عدالت [قیام کردهایم،] البته در سایه عدالت شکم همه سیر میشود، شکم ما هم سیر میشود.

مسئله دیگر ریشههاست. ما باید تاریخ را بالخصوص تاریخ پنجاه و پنج ساله بلکه صد ساله اخیر را تحلیل کنیم، ببینیم این انقلاب چه ریشههایی دارد. برخی از آنها عبارتند از: استبداد خشنی که وجود داشت (البته این فی حد ذاته و به تنهایی یک ریشه مذهبی نیست). استعمار نو، مرئی و نامرئیاش که اخیرا به صورت نامرئی


صفحه 289

درآمده بود ولی البته چشمهای بینا میدیدند. علیرغم یک سلسله اصلاحات ادعایی، روز به روز شکافهای طبقاتی زیادتر میشد. ولی در کنار اینها آنچه که ما در عمل دیدیم که همه اینها را در برگرفت و آن بود که توانست همه طبقات را هماهنگ در یک مسیر منقلب کند، جریحه دار شدن عواطف اسلامی این مردم بود؛ میدیدند مقررات اسلامی چگونه دارد نقض میشود؛ به صورت قانونی به یک شکل نقض میشود، عملا به شکل دیگری نقض میشود. میدیدند به نام مبارزه با لغتهای بیگانه، با ادبیات فارسی به دلیل این که اسلامی است مبارزه میشود. مسئله تغییر تاریخ [اسلامی به تاریخ شاهنشاهی عواطف مذهبی مردم را جریحهدار کرد.][1]

[1]چند ثانیهای از آخر بیانات استاد ضبط نشده است.


صفحه 290

این صفحه فاقد متن است


صفحه 291

بخش ششم:ضمیمه

ازادی عقیده

این صفحه فاقد متن است


صفحه 292

این صفحه فاقد متن است


صفحه 293

بخش ضمیمه:آزادی عقیده*[1]

فرق فکر و عقیده و اشتباه اعلامیه جهانی حقوق بشر

بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم

الحمد للَّهرب العالمین بارئ الخلائق اجمعین و الصّلوة و السّلام علی عبد اللَّه و رسوله و حبیبه و صفیه سیدنا و نبینا و مولانا ابی القاسم محمد و علی آله الطّیبین الطّاهرین المعصومین. اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم.

لا اکراهَ فِی الدّینِ قَدْ تَبَینَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَی فَمَنْ یکفُرْ بِالطّاغوتِ وَ یؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَک بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی لَاانْفِصامَ لَها وَ اللَّهُ سَمیعٌ عَلیمٌ[2].

یکی از انواع آزادیها که از انواع آزادی اجتماعی شمرده میشود، به اصطلاحِ امروز آزادی عقیده و تفکر است. انسان در جمیع شئون حیاتی خود باید آزاد باشد، یعنی مانعی و سدی برای پیشروی و جولان او وجود نداشته باشد، سدی برای پرورش هیچ یک از استعدادهای او در کار نباشد. یکی از مقدسترین استعدادهایی که در بشر هست و شدیدا نیازمند به آزادی است تفکر است- و فعلا عرض میکنیم فکر و عقیده که بعد میان ایندو تفکیک خواهیم کرد- بلکه مهمترین قسمتی از انسان که

[1]* این فصل از دو سخنرانی تشکیل شده که در سال 1348 در حسینیه ارشاد ایراد شده است. نظر به این که این دو گفتار با مباحث این کتاب تناسب داشت، خصوصا که مکمل فصل دوم به شمار میرود، به صورت فصل «ضمیمه» درج گردید.

[2]. بقره/ 256.