بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 301

دو نمونه از برخورد نادرست با آزادی عقیده

سه نمونه از برخورد درست با آزادی عقیده

کار صحیح کار ابراهیم علیه السلام است که خودش [در جامعهاش] تنها کسی است که یک فکر آزاد دارد و تمام مردم را در زنجیر عقاید سخیف و تقلیدی که کوچکترین مایهای از فکر ندارد گرفتار میبیند. مردم به عنوان روز عید از شهر خارج میشوند و او بیماری را بهانه میکند و خارج نمیشود. بعد که شهر خلوت میشود وارد بتخانه بزرگ میشود، یک تبر برمیدارد، تمام بتها را خرد میکند و بعد تبر را به گردن بت بزرگ میآویزد و بیرون میآید. عمدا این کار را کرد برای این که- به نصّ قرآن کریم- بتواند فکر مردم را آزاد کند. شب، وقتی که مردم بر میگردند و به معبد میروند میبینند اوضاع واژگونه است، مثل این است که این بتها خودشان با همدیگر دعوا کرده باشند و همدیگر را کشته باشند. تنها بتی که باقی مانده است بت


صفحه 302

بزرگ است. چه کسی این کار را کرده است؟ به حکم فطرت میفهمیدند که این بتهای بیجان خودشان نمیتوانند به جان همدیگر بیفتند، لابد کار یک موجود شاعر است. قالوا سَمِعْنا فَتی یذْکرُهُمْ یقالُ لَهُ ابْراهیمُ یک جوانی بود به نام ابراهیم که به اینها بدگویی میکرد، نکند کار او باشد! ابراهیم را احضار کنید تا از او بازپرسی کنیم.

أانْتَ فَعَلْتَ هذا بالِهَتِنا یا ابْراهیمُ ابراهیم! آیا تو این کار را کردی قالَ بَلْ فَعَلَهُ کبیرُهُمْ هذا فَاسْئَلوهُمْ انْ کانوا ینْطِقونَ نه، من نکردم. علامت جرم را شما دست کسی دیگر میبینید، میآیید یقه مرا میچسبید؟ علامت جرم که همراه بت بزرگ است، چرا به سراغ من آمدهاید؟ از خودشان بپرسید تا جواب بدهند. فَرَجَعوا الی انْفُسِهِمْ[1]با خودشان فکر کردند که راست میگوید. با این عمل، رَجَعوا الی انْفُسِهِمْ یعنی فکرشان را از زنجیر عقیده آزاد کرد. این را میگویند عمل انسانی.

عمل موسی بن عمران انسانی است که وقتی میبیند قومش گوساله سامری را به عنوان یک بت انتخاب کردهاند و دارند پرستش میکنند، میگوید: لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ فِی الْیمِّ نَسْفاً[2]«به خدا آتشش میزنم، به خدا خاکسترش را هم بر باد میدهم» برای این که اگر آن گوساله میمانْد چه میکرد؟ غیر از این که مردمی را در زنجیر یک خرافه گرفتار میکرد مگر اثر دیگری داشت؟ واقعا قوم موسی که آمدند گوساله را پرستش کردند، فکر آزادشان آنها را به آنجا کشاند؟ یا از دریا بیرون آمده بودند، چشمشان به مردمی افتاده بود که بتهایی دارند و آنها را سجده میکنند، و تا آن وقت بت سجده کردن را ندیده بودند، خوششان آمده بود. یا موسَی اجْعَلْ لَنا الهاً کما لَهُمْ الِهَةٌ[3][گفتند بتپرستان] سرگرمیهای خوبی دارند، اینها خوب چیزهایی است، از اینها خوشمان میآید؛ موسی! همانطور که اینها چنین چیزهایی دارند، برای ما هم قرار بده. یک زمینه خوشایند بشری [علت این درخواست آنها بود.]

عمل صحیح عمل خاتمالانبیاء است؛ سالهای متمادی با عقیده بتپرستی مبارزه کرد تا فکر مردم را آزاد کند. اگر عرب جاهلیت هزار سال دیگر هم میماند همان بت را پرستش میکرد (همانطوری که حتی در ملتهای متمدن مثل ژاپن هنوز بتپرستی وجود دارد) و یک قدم به سوی ترقی و تکامل برنمیداشت. اما پیغمبر

[1]. انبیاء/ 60- 64.

[2]. طه/ 97.

[3]. اعراف/ 138.


صفحه 303

آمد این زنجیر اعتقادی را از دست و پای آنها باز کرد و فکرشان را آزاد نمود: وَ یضَعُ عَنْهُمْ اصْرَهُمْ وَ الْاغْلالَ الَّتی کانَتْ عَلَیهِمْ[1]ریشه طرح غلط آزادی عقیده در اروپا:

1. محکمه تفتیش عقاید

آیا میدانید علت این که در دنیای اروپا آزادی دین و آزادی عقیده را این طور فرض کردند که عقیده بشر باید به طور کلی آزاد باشد (به همان معنایی که خودشان میگویند) چیست؟ این آزادی عقیده به این حد افراط که شما امروز در دنیای اروپا میبینید، بخشی از آن عکسالعمل یک جریان بسیار شدید و سختی است که در دنیای اروپا بوده و آن محکمه تفتیش عقاید است. اینها قرنها در چنگال تفتیش عقاید بودند. کلیسا میآمد تجسس و جست و جو میکرد ببیند آیا کسی در مسائلی که کلیسا درباره آن اظهار نظر کرده است- ولو راجع به فلکیات باشد- اعتقادی بر

[1]. اعراف/ 157.


صفحه 304

خلاف نظر کلیسا دارد یا نه؟! آیا اگر کلیسا اظهار نظر کرده است که عناصر چهارتاست یا خورشید به دور زمین میچرخد، در این مسائل کسی فکری بر خلاف این دارد؟ ولو فکر او فکر علمی و فلسفی و منطقی بود. تا میدیدند فکری پیدا شده بر خلاف آنچه کلیسا عرضه داشته است، فورا آن را به عنوان یک جرم بزرگ تلقی میکردند، آن شخص را به محکمه میکشاندند و شدیدترین مجازاتها از نوع سوختن زنده زنده را در مورد او اعمال میکردند.

شما تاریخ اروپای قرون وسطی را بخوانید [و آن را با تاریخ مشرق زمین مقایسه کنید، آنگاه میبینید] در این جهت مشرق زمین نظیر ندارد. از نظر فجیع بودن جنایت، ما هرچه که مشرق زمین را توصیف کنیم و هرچه که منبریها در منابر راجع به بنیامیه و بنیالعباس و حتی حجّاج بن یوسف ثقفی حتی مبالغه کنند، مشرق زمین هرگز به پای اروپاییهای قرون وسطی نمیرسد، به پای اروپایی امروز هم نمیرسد. مجازات زنده زنده آتش زدن به سادگی انجام میشد. تاریخ آلبرماله2. دین امری مربوط به وجدان شخصی فرد است

جهت دیگر این است که از نظر طرز تفکر بعضی از فلاسفه اروپا، دین و مذهب هرچه میخواهد باشد- خواه به صورت بتپرستی، خواه به صورت گاوپرستی و خواه به صورت خداپرستی- امری است مربوط به وجدان شخصی هر فرد؛ یعنی هر فردی در وجدان خودش نیازمند است که یک سرگرمی به نام مذهب داشته باشد.


صفحه 305

این مقدارش را قبول کردهاند که انسان نمیتواند بدون سرگرمی مذهبی باشد، همین طور که در مسئله هنر هم این حرف را میزنند: انسان نیازمند به یک سرگرمی هنری مثلا سرگرمی شعری است. مسائلی که مربوط به وجدان شخصی هر فرد است اصلا خوب و بد ندارد، راست و دروغ ندارد، حق و باطل ندارد؛ حق و باطل و راست و دروغش بستگی به پسند شما دارد، هرچه را که شما بپسندید آن خوب است. مثالی عرض میکنم:

اگر کسی از شما بپرسد: در میان رنگهای لباسها کدام رنگ بهتر است، جواب چیست؟ هرکس جواب مطلق بدهد، بگوید: بهترین رنگها که همه مردم باید آن رنگ را برای لباس خود انتخاب کنند فلان رنگ است، آدم جاهلی است. جواب این است که در مسئله رنگ، ذوقها و سلیقهها مختلف است، هر کسی رنگ مخصوصی را برای لباس خود میپسندد. از من نپرس که بهترین رنگها برای همه مردم چیست؟

از من بپرس تو کدام رنگ را برای لباسهایت معمولا انتخاب میکنی؟ تا من بگویم فلان رنگ. یا در میان خورشها کدامیک از همه بهتر است؟ کسی نمیتواند جواب مطلق بدهد که فلان خورش بهترین خورش است، این خورش را باید انتخاب کرد و سایر خورشها را باید دور ریخت. نه، تو حق داری از ذوق و سلیقه خودت حرف بزنی. انسان احتیاج دارد یک خورشی را با برنج مصرف کند، هر کسی هر خورشی را میپسندد همان خوب است. اینها را ما میگوییم مسائل سلیقهای و شخصی که خوب و بد مطلق ندارد، خوب و بدش بستگی به پسند انسان دارد، هر کسی هرچه را میپسندد همان خوب است.

در مسائل مذهبی و دینی چون آنها نمیخواهند به واقعیتی برای دین و نبوت اعتراف کرده باشند و قبول کنند که واقعا پیغمبرانی از طرف خدا آمدهاند و یک راه واقعی به بشر نشان دادهاند و سعادت بشر در این است که آن راه واقعی را طی کند، میگویند ما نمیدانیم واقع و ریشه مذهب چیست ولی همینقدر میفهمیم که انسان بدون مذهب نمیتواند زندگی کند؛ یکی از شرایط زندگی انسان این است که انسان به یک موضوعی به عنوان مذهب سرگرمی داشته باشد و به عبارت دیگر یکی از سرگرمیهای زندگی انسان مذهب است، خواه آن چیزی که به عنوان معبود گرفته خدای یگانه باشد یا انسانی به نام عیسای مسیح یا گاو یا فلز و یا چوب، فرق نمیکند، بنابراین نباید مزاحم افراد شد، هر کسی به ذوق و سلیقه خودش هرچه را


صفحه 306

انتخاب میکند همان خوب است.

ایراد ما هم همین است. ما میگوییم طرز تفکر شما در باب دین غلط است. آن دینی که تو میگویی عقیده به آن دین آزاد است، اصلا من قبولش ندارم. من دین را به عنوان یک راه واقعی برای سعادت بشر معتقدم. در راه واقعی برای سعادت بشر نباید گفت عقیده یک انسان ولو آن عقیده بر مبنای تفکر نباشد آزاد است.

مثال دیگر: آیا شما در مسئله بهداشت و یا در مسئله فرهنگ هرگز میگویید که عقیده آزاد است؟ آیا شما هرگز این حرف را میزنید که اعتقاد هر مردمی راجع به بهداشت آزاد است؟! اگر مردم منطقهای دلشان میخواهد که تراخم داشته باشند، نود درصد آنها تراخم دارند و خودشان تراخم را انتخاب کردهاند، شما میروید از آنها اجازه میگیرید که آیا به ما اجازه میدهید که تراخم شما را معالجه کنیم؟ یا از هر طریق ممکن که بتوانید ولو آنها را اغفال کنید و گولشان بزنید، ولو دست و پایشان را ببندید، تراخمشان را معالجه میکنید و میگویید من به اینها خدمت کردم، خودشان نمیفهمند.

مردمِ دیگر، فرهنگ را نمیخواهند. شما میروید برایشان مدرسه باز کنید، میآیند درِ مدرسه را میبندند و مبارزه میکنند. تعلیمات اجباری چه حکمی دارد؟

اعلامیه جهانی حقوق بشر چرا ضد تعلیمات اجباری قیام نمیکند؟ چرا نمیگوید بشر آزاد است و به همین جهت کسی حق ندارد تعلیمات را اجباری کند چون تعلیمات اجباری ضد آزادی بشر است؟ بر عکس، همین اعلامیه جهانی حقوق بشر در ماده 26، تعلیمات در حدود ابتدایی را اجباری میداند یعنی حق آزادی را از بشر در این قضیه سلب میکند، چرا؟ میگوید برای این که راه سعادت بشر است؛ غلط کرده آن که میگوید من میخواهم جهالت را انتخاب کنم، من نمیخواهم باسواد شوم، او نمیفهمد، به زور باید باسوادش کرد، به زور باید به او خدمت کرد.

اما در باب دین و مذهب این حرف را نمیزنند، برای این که چنین فرض کردهاند که بهداشت یا فرهنگ یک واقعیتی است و سعادت بشر در این واقعیت است اما دین یک سلیقه فردی و شخصی است، یک احتیاج درونی است، مثل یک عطشی است که انسان پیدا میکند که باید به وسیلهای تسکین پیدا کند. به قول آنها انسان نیاز به پرستش پیدا میکند، یک وقت در خودش احساس میکند که باید پرستش کند. این نیاز خودش را با یک پرستشی باید رفع کند، هرچه را پرستش کندفرق


صفحه 307

خلاصه

خلاصه عرایض امشب ما این شد که در اسلام آزادی تفکر هست و آزادی عقیدهای که بر مبنای تفکر درست شده باشد هست، اما آزادی عقیدهای که مبنایش فکر نیست هرگز در اسلام وجود ندارد. آن آزادی معنایش آزادی بردگی است، آزادی اسارت است، آزادی زنجیر در دست و پا قرار دادن است. بنابراین حق با انبیا بوده است نه با روشی که دنیای امروز میپسندد. حق با انبیا بوده است که این گونه زنجیرها را از دست و پای بشر میگرفتند، پاره میکردند و در نتیجه میتوانستند بشر را وادار به تفکر کنند. ما میبینیم که اسلام از یک طرف با بتپرستیها به آن شدت مبارزه میکند و از طرف دیگر به همان بتپرست میگوید اگر میخواهی خدا را بپذیری، در حالی که بت را پذیرفتهای قبول ندارم؛ باید خدا را با عقل آزاد بپذیری. وَ فِی الْارضِ ایاتٌ لِلْموقِنینَ. وَ فی انْفُسِکمْ افَلا تُبْصِرونَ[1]. خدا را میخواهی بپذیری؟ بدون تفکر قبول نیست. برو روی زمین مطالعه کن، روی مخلوقات زمین مطالعه کن، در گیاهها مطالعه کن، در خلقت حیوانات مطالعه کن، در خلقت خودت مطالعه کن، در بدن و روحت مطالعه کن، در آسمانها مطالعه کن. اینقدر میگوید راجع به توحید مطالعه کن که انسان باید عالم شود، خود به خود یک علمی به دست میآورد تا از مجرای علم به توحید برسد، به معاد و نبوت برسد:

انَّ فی خَلْقِ السَّمواتِ وَ الْارْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیلِ وَ النَّهارِ لَآیاتٍ لِاولِی الْالْبابِ. ا لَّذینَ یذْکرونَ اللَّهَ قِیاماً وَ قُعوداً وَ عَلی جُنوبِهِمْ وَ یتَفَکرونَ فی خَلْقِ

[1]. ذاریات/ 20 و 21.


صفحه 308

السَّمواتِ وَ الْارْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا سُبْحانَک فَقِنا عَذابَ النّارِ[1].

عقیده اسلامی اجبار بردار نیست

آیه دیگر قرآن میگوید: لا اکراهَ فِی الدّینِ قَدْ تَبَینَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَی[2]شأن نزول آیه«لا اکراه فیالدین»

در شأن نزول آیه «لا اکراهَ فِی الدّینِ قَدْ تَبَینَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَی» نوشتهاند عدهای از انصار (یعنی مردم مدینه از اوس و خزرج) قبل از این که پیغمبر اسلام به مدینه تشریف بیاورند، بچههایشان را نزد یهودیها میفرستادند چون آنها نسبت به بتپرستهای مدینه متمدنتر بودند و بعضی از ایشان (ده بیست نفر) سواد خواندن و نوشتن هم داشتند، برعکس اعراب بتپرست که سواد خواندن و نوشتن نداشتند. اغلب، بچههایشان را پیش آنها میفرستادند که تربیت شوند و چیزهایی یاد بگیرند. این بچهها وقتی که میرفتند پیش یهودیها میدیدند که ثقافت و فرهنگ آنها نسبت به

[1]. آل عمران/ 190 و 191.

[2]. بقره/ 256.