بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 317

رشد فکری

از جمله اموری که باید بشر را در آنها آزاد گذاشت رشد فکری است. همین طور که برای شناگری باید مردم را آزاد گذاشت، از نظر رشد فکری هم باید آنها را آزاد گذاشت. اگر به مردم در مسائلی که باید در آنها فکر کنند از ترس این که مبادا اشتباه کنند، به هر طریقی آزادی فکری ندهیم یا روحشان را بترسانیم که در فلان موضوع دینی و مذهبی مبادا فکر کنی که اگر فکر کنی و یک وسوسه کوچک به ذهن تو بیاید به سر در آتش جهنم فرو میروی، این مردم هرگز فکرشان در مسائل دینی رشد نمیکند و پیش نمیرود. دینی که از مردم در اصول خود تحقیق میخواهد (و تحقیق یعنی به دست آوردن مطلب از راه تفکر و تعقل) خواه ناخواه برای مردم آزادیفکری قائل است. میگوید اصلا من از تو «لا الهَ الَّا اللَّه» ی را که در آن فکر نکردهای و منطقت را به کار نینداختهای نمیپذیرم، نبوت و معادی را که تو از راه رشد فکری انتخاب نکردهای و به آن نرسیدهای من از تو نمیپذیرم. پس ناچار به


صفحه 318

مردم آزادی تفکر میدهد. مردم را از راه روحشان هرگز نمیترساند، نمیگوید مبادا در فلان مسئله فکر کنی که این، وسوسه شیطان است و اگر وسوسه شیطان در تو پیدا شد به سر در آتش جهنم میروی.

در این زمینه احادیث زیادی هست، از آن جمله است این حدیث که پیغمبر اکرم فرمود: از امت من نُه چیز برداشته شده است؛ یکی از آنها این است: الْوَسْوَسَةُ فِی التَّفَکرِ فِی الْخَلْق (یا: التَّفَکرُ فِی الْوَسْوَسَةِ فِی الْخَلْق) یعنی یکی از چیزهایی که امت مرا هرگز به خاطر آن معذب نخواهند کرد این است که انسان درباره خلقت، خدا و جهان فکر کند و وساوسی در دلش پیدا شود. مادام که او در حال تحقیق و جست و جوست، هرچه از این شکها در دلش پیدا شود، خدا او را معذب نمیکند و آن را گناه نمیشمارد.

در حدیث معروفی است[1]که یک عرب بدوی آمد خدمت رسول خدا و عرض کرد: «یا رَسولَ اللَّه! هَلَکتُ» تباه شدم. پیغمبر اکرم فورا مقصود او را درک کرد، فرمود: فهمیدم چه میخواهی بگویی، لابد میگویی شیطان آمد به تو گفت: مَنْ خَلَقَک؟ تو هم در جوابش گفتی که مرا خدا آفریده است. شیطان گفت: مَنْ خَلَقَهُ؟ خدا را کی آفریده است؟ تو دیگر نتوانستی جواب بدهی. گفت: یا رسولَ اللَّه! همین است.

پیغمبر فرمود: ذلِک مَحْضُ الْایمانِ. (عجبا!) فرمود: چرا تو فکر کردی که هلاک شدی؟! این عین ایمان است؛ یعنی همین تو را به ایمان واقعی میرساند، این تازه اول مطلب است. چنین فکری که در روح تو پیدا شد، این شک که پیدا شد [باید برای رفع آن تلاش کنی.] شک منزل بدی است ولی معبر خوب و لازمی است. زمانی بد است که تو در همین منزل بمانی. شیطان به تو گفت: تو را چه کسی خلق کرده است؟ گفتی:

خدا. گفت: خدا را چه کسی خلق کرده؟ گفتی: دیگر نمیدانم، بعد هم سر جایت نشستی. این، شک تنبلهاست، هلاکت است. اما تو که چنین آدمی هستی که وقتی چنین شک و وسوسهای در تو پیدا شد در خانه ننشستی، از مردم هم رودربایستی

نکردی و نگفتی که اگر من به مردم بگویم چنین شکی کردهام میگویند پس تو ایمانت کامل نیست، معلوم میشود که یک حس و طلبی در تو هست که فورا آمدی نزد پیغمبرت سؤال کنی که اگر من چنین شکی پیدا کردم چه کنم؟ آیا این شک را با

[1]. این حدیث در فرائد شیخ، کتاب اصولی که طلاب میخوانند، نقل شده است.


صفحه 319

یک عمل رد کنم یا با یک فکر؟ ذلِک مَحْضُ الْایمانِکارنامه درخشان اسلام در آزادی عقیده

یکی از صفحات بسیار درخشان تاریخ اسلام که متأسفانه مذاهب دیگر در اینجا صفحات تاریخشان سیاه و تاریک است، همین مسئله آزادی عقیدهای بود که مسلمین پس از آن که حتی حکومت را در دست گرفتند به ملتها دادند و این نظیر ندارد. (متأسفانه ما آن طوری که باید و شاید در این مسائل دقت و فکر نمیکنیم.)

من جز این که شما را در این گونه مسائل راهنمایی کنم که تاریخ را مطالعه کنید راه دیگری ندارم، چون فعلا وقت تفصیل نداریم.

شما جلد سوم تاریخ آلبرماله را که تاریخ قرون وسطی است بخوانید، ببینید مسیحیها، همینهایی که امروز دارند در میان ما تبلیغ میکنند که اسلام با زور پیشروی کرده است، چه جنایاتی برای تحمیل عقیده مسیحیت مرتکب شدهاند، چه درباره خود مسیحیان یعنی فرقههای بدعتی مسیحیت به قول خودشان و چه دربارهمسلمین و غیر آنها. تاریخ زردشتیها را بخوانید. مخصوصا توصیه میکنم تاریخ ایران قبل از اسلام، دوره ساسانیان را بخوانید و مخصوصا ببینید روابط زردشتیهایی که حکومت را در دست داشتند و موبدها که در آن دستگاهها متنفّذ


صفحه 320

بودند با عیسویان آن دوره (حالا مانویان و مزدکیان به جای خود)، آزارهایی که در باره عیسویها و یهودیها کردند چه بوده است؟! جلد سیزدهم تاریخ تمدن ویل دورانت را بخوانید، باز راجع به مظالم مسیحیهاست. همچنین جلد یازدهم تاریخ تمدن ویل دورانت را بخوانید که راجع به اسلام است، مخصوصا قسمتهای مختلفی که خود او نشان میدهد که اسلام و مسلمین چقدر برای آزادیهای ملتهایی که تحت فرمان آنها بودند احترام قائل بودند. چنین چیزی در تاریخ جهان نظیر ندارد.

به عنوان نمونه جلد دوم کتاب محمد خاتم پیامبراندو علت پیدایش و گسترش تمدن اسلامی

علما راجع به علل پیدایش و گسترش تمدن اسلامی خیلی بحث کرده و دو علت اساسی برایش ذکر نمودهاند: اولین علت، تشویق بی حدی است که اسلام به تفکر و تعلیم و تعلّم کرده است و این تشویق در متن قرآن است.

علت دومی که برای پیدایش و گسترش تمدن اسلامی ذکر کردهاند که چطور شد اسلام توانست از ملتهای مختلف نامتجانس که قبلا از یکدیگر کمال تنفر را داشتند چنین وحدتی به وجود آورد، احترامی است که اسلام به عقاید ملتها گذاشت، به قول خودشان تسامح و تساهلی که اسلام و مسلمین راجع به عقاید ملتهای مختلف قائل بودند. لهذا در ابتدا که این تمدن تشکیل میشد، هسته اولی مسلمانها را اعراب حجاز تشکیل میدادند که تمدنی نداشتند. کم کم ملتها آمدند مسلمان شدند. در آغاز عده کمی از آنها مسلمان شدند، بقیه یا یهودی بودند یا زردشتی یا مسیحی و یا صابئی (مخصوصا صابئیها خیلی زیاد بودند، زردشتی خیلی کم بوده است). مسلمین به قدری با اینها با احترام رفتار کردند و اینها را درمیان خودشان وارد کردند که کوچکترین دوگانگی با آنها قائل نبودند، و همین سبب شد که تدریجا خود آنها در اسلام هضم شدند یعنی عقاید اسلامی را پذیرفتند.


صفحه 321

نمونههایی از تسامح و تساهل مسلمین درباره عقاید مخالف

در این زمینه نمونه زیاد است. از زمان حضرت امیر شروع میکنم. ما در تاریخ این طور میخوانیم که امیرالمؤمنین علی علیه السلام در زمان خلافتشان مکرر این جمله را میفرمود که تا من زنده هستم هر سؤالی دارید از من بپرسید که اگر بمیرم و در میان شما نباشم دیگر کسی را پیدا نخواهید کرد که این گونه از شما بخواهد که از او سؤال کنید: سَلونی قَبْلَ انْ تَفْقِدونی. نوشتهاند یک مرتبه شخصی از پای منبر بلند شد و با یک تجاسر و بیان جسارتآمیزی گفت: «ایهَا الْمُدَّعی ما لا یعْلَمُ وَ الْمُقَلِّدُ ما لایفْهَمُ، انَا السّائِلُ فَاجِبْ» ای مدعی- العیاذ باللَّه- جاهل و ای کسی که نفهمیده حرف میزنی! من سؤال میکنم تو جواب بده. وقتی به قیافهاش نگاه کردند دیدند به مسلمین نمیخورد. فقط قیافهاش را توضیح دادهاند که آدم لاغر اندامی بود و موی مجعّد و درازی داشت، کتابی را هم به گردنش آویخته بود «کأنَّهُ مِنْ مُهَوَّدَةِ الْعَرَب» یعنی قیافهاش شبیه بود به عربهایی که یهودی شدند.

تا این گونه جسارت کرد، اصحاب امیرالمؤمنین با ناراحتی بپاخاستند و خواستند اذیتش کنند: این کیست که جسارت میکند؟! علی علیه السلام جملهای دارد، فرمود بنشینید: انَّ الطَّیشَ لایقومُ بِهِ حُجَجُ اللَّهِ وَ لاتَظْهَرُ بِهِ بَراهینُ اللَّهِ. فرمود: این شخص سؤال دارد، از من جواب میخواهد، شما خشم گرفتید، میخواهید خشونت به خرج بدهید، غضب کردید، عصبانیت به خرج میدهید، با عصبانیت نمیشود دین خدا را قائم و راست کرد، با عصبانیت برهان خدا ظاهر نمیشود، بنشینید سر جایتان! بعد رو کرد به آن مرد و فرمود: اسْئَلْ بِکلِّ لِسانِک وَ ما فی جَوانِحِک. بپرس با تمام زبانت، یعنی هرچه میخواهد دل تنگت بگو، هرچه در درون دل داری بگو. همین یک جمله کافی بود که این آدم را از ابتدا نرم کند. شروع کرد به سؤال کردن. چندین سؤال کرد و حضرت جواب دادند. متأسفانه در نقل، متن سؤال و جوابها ذکر نشده است.

همین قدر نوشتهاند که در آخر یکمرتبه دیدند آن شخص گفت: اشْهَدُ انْ لا الهَ الَّا اللَّهُ وَ انَّ مُحَمَّداً رَسولُ اللَّه.

اسلام اساسا در این گونه مسائل، خفه شو و این حرفها ندارد. در زمان خودپیغمبر میآمدند سؤال میکردند، حضرت جواب میداد. شما در تاریخ میخوانید که علی علیه السلام در زمان خلافت شیخین مخصوصا زیاد به مسجد میرفت و [در بیان علت این کار] میفرمود: برای این که صیت اسلام در جهان بلند شده است، از


صفحه 322

اطراف و اکناف مردم دانشمندی میآیند، سؤالاتی دارند، کسی باید به آنها جواب بدهد. گاهی اصحاب خاص خودش مثل سلمان و ابیذر را میفرستاد و به آنها میفرمود: بروید در مسجد، مراقب باشید اگر افرادی پیدا شدند که راجع به اسلام سؤالاتی داشتند مبادا کسی باشد که نتواند جواب آنها را بدهد، مبادا آدم جاهلی باشد به عنف آنها را رد کند، اگر دیدید دانشمندی از یک جای جهان پیدا شد و سؤالاتی درباره اسلام دارد فورا بیایید مرا خبر کنید که بروم جوابهایش را بدهم.

حتی بنی امیه علیرغم این همه تبلیغاتی که علیه آنها میشود و بسیاری از آن تبلیغات (حدود نود در صد آن) درست است، اگر آنها را قیاس کنیم با بسیاری از حکومتهای دیگر که در جهان بودند، باز آنها بهتر بودند. مخصوصا در دوره بنیالعباس آزادی عقیده، تا آنجا که با سیاست برخورد نداشت، فراوان بود. این داستان را من در داستان راستان تحت عنوان «توحید مفضّل» نقل کردهام:

مُفضّل بن عمر یکی از اصحاب امام صادق علیه السلام است. رفت در مسجد مدینه نماز بخواند. خلوت بود. خودش میگوید: «بعد از نماز، من درباره پیغمبر و عظمت او فکر میکردم.» در همان حال ابن ابی العوجاء- که یکی از زنادقه بود یعنی اصلا خدا را قبول نداشت- آمد کناری نشست به طوری که فاصله زیادی با مفضّل نداشت. بعد یکی از همفکرانش هم آمد کنار او نشست. شروع کردند با همدیگر صحبت کردن. در بین صحبتها یکدفعه ابن ابی العوجاء گفت: من هرچه درباره عظمت این آدم که در اینجا مدفون شده فکر میکنم، متحیرم. ببین چه کرده است! چگونه به گردن مردم افسار زده است! در پنج وقت صدای شهادت به پیامبری او بلند است. شروع کرد به کفر گفتن راجع به خدا، پیغمبر، قیامت و ...

مفضّل آتش گرفت، نتوانست طاقت بیاورد. آمد نزد او و با عصبانیت گفت: ای دشمن خدا! در مسجد پیغمبر خدا چنین سخنانی میگویی؟! او پرسید: تو کیستی و از کدام نحله از نحلههای مسلمین هستی؟ از اصحاب کلامی؟ از فلان فرقه هستی؟

بعد گفت: اگر از اصحاب جعفر بن محمد هستی، ما همین حرفها و بالاتر از اینها را در حضور خودش میگوییم، با کمال مهربانی همه حرفهای ما را گوش میکند به طوری که ما گاهی پیش خودمان خیال میکنیم که تسلیم حرف ما شد و عن قریب او هم حرف ما را قبول میکند. بعد با یک سعه صدری شروع میکند به جواب دادن، تمام حرفهای ما را جواب میدهد. یک ذره از این عصبانیتهایی را که جنابعالی


صفحه 323

دارید او ندارد، ابدا عصبانی نمیشود.

مفضّل برمیخیزد میرود خدمت امام صادق علیه السلام و میگوید: یا ابنَ رسول اللَّه! من یک چنین گرفتاری پیدا کردم. حضرت تبسّم میکند و میفرماید: ناراحت نباش، اگر دلت میخواهد فردا صبح بیا من یک سلسله درس توحیدی به تو میگویم که بعد از این اگر با این طبقه مواجه شدی بدانی چه جواب بدهی. کتاب توحید مفضّل که امروز در دست است مولود این جریان است.

همین ابن ابی العوجاء یک سال در فصل حج به مسجدالحرام رفته بود! با رفقای زندیق خود حلقهای را تشکیل داده بودند و با هم سخن میگفتند. ظاهرا ابن مقفّع هم در آنجا بوده. یک وقت ابن مقفّع میگوید: این مردم را ببین، مثل گاوی که به خرمن بسته باشند دور این سنگها میچرخند و در بین اینها یک نفر آدمی که قابل صحبت کردن باشد نیست مگر آن شیخ جالس که آنجا نشسته. ابن ابی العوجاء گفت: تو در باره او هم مبالغه میکنی، او هم چیزی نیست. گفت: نه، این غیر از آنهاست. بینشان مباحثه درگرفت. ابن مقفّع گفت: حالا اگر خیلی دلت میخواهد برو از او یک سؤال بکن. من با او صحبت کردهام، برو با او صحبت کن. رفت اما چقدر جسارتآمیز! ابتدا که نشست، گفت: یا ابن رسول اللَّه! میدانی آدم وقتی در راه حلقش سرفه بگیرد باید سرفه کند. فرمود: بله. گفت: آدم شک هم که در دلش پیدا میشود باید بگوید. فرمود: بله. گفت من میگویم: الی ما تَدوسونَ هذَا الْبَیدَرَ وَ تَحومونَ حَوْلَهُ حَوْمَ الْبَقَر؟! (و از این گونه تعبیرات) تا کی شما میخواهید مثل گاو دور این خرمن بچرخید؟ بعد شروع کرد به سؤال کردن راجع به خدا. امام صادق علیه السلام جواب دادند و متنش در کتب حدیث هست. گفت: اگر خدا راست است چرا خودش را نشان نمیدهد؟ حضرت فرمود: خدا چگونه خودش را نشان بدهد از این بهتر؟! یک صانع چگونه میتواند خودش را در صنعتش نشان بدهد که خدا خودش را در این عالم نشان نداده است؟ آیا خدا خودش را در خلقت تو نشان نداد؟ در خلقت آسمان و زمین نشان نداد؟ در چشم و دست و پا و جهاز هاضمه و ریهات نشان نداد؟ در فلان گیاه نشان نداد؟ ابن ابی العوجاء میگوید: آنقدر گفت کهیکمرتبه پیش من مجسم شد که الان خدا خودش در میآید و میخواهد خودش را به من نشان بدهد!


صفحه 324

بخش احتجاجات در کتب حدیث

بخشی از کتابهای حدیثی ما احتجاجات است. مثلا بحار الانوار یک جلد در احتجاجات دارد. ما یک کتاب داریم در احتجاج: احتجاج طبرسی. باید این احتجاجات را خواند. اینها مباحثاتی است که علمای ادیان دیگر و به طور کلی دانشمندان دیگر- که بعضی از آنها دهری و مادیمسلک، بعضی یهودی، بعضی مسیحی، بعضی زردشتی، بعضی صابئی و حتی بعضی بتپرست بودند- با ائمه علیهم السلام داشتهاند. اینها میآمدند نزد ائمه سؤال میکردند، جواب میشنیدند و میرفتند.

کسی نمیگفت تو چه حقی داری در دولت مقتدر اسلامی چنین حرفهایی بزنی.

مخصوصا مباحثات و احتجاجات حضرت رضا علیه السلام که در متن کتب تاریخ و حدیث مضبوط است عجیب است. دولت هارون و دولت مأمون از مقتدرترین دولتهایی است که جهان به خود دیده است. اینها اگر میخواستند جلو آزادی عقیده را بگیرند، به حد اعلا میتوانستند و کسی جرئت مخالفت نداشت. هارون اجازه میداد متکلمین بیایند. در آن زمان هنوز فرقههای متکلمین توسعه زیاد پیدا نکرده بود. فرقههای مختلف متکلمین اسلامی میآمدند، شروع میکردند به مباحثه کردن؛ آنها که عقاید اعتزالی داشتند، آنها که عقاید اشعری داشتند و حتی آنها که شیعه بودند. با این که اینها دشمن درجه اول شیعه بودند، معذلک به متکلمین شیعی کم و بیش اجازه میدادند که بیایند در این مجالس بحثهای خودشان را مطرح کنند.

مأمون که داستانی است! با این که او از نظر سیاسی آدم سنیمسلک و متعصبی بود (یعنی پایه سیاستش بر احترام شیخین و بر تسنن بود و میدانیم که در مسائل سیاسی چقدر شیعه را اذیت میکرد و همین کافی است که امام رضا علیه السلام را شهید کرد) ولی همین آدم تا آنجا که به سیاستش برخورد نداشت، در مسائل مذهبی آزادی میداد. خودش مباحثاتی دارد به نفع تشیع و علیه تسنن که یک قاضی ترک چند سال پیش کتابی به نام تشریح و محاکمه در تاریخ آلمحمد نوشت و به فارسی ترجمه شده؛ من وقتی آن کتاب را خواندم دیدم یکی از بهترین احتجاجات و مباحثاتی که به نفع شیعه شده و در آن بر امامت امیرالمؤمنین استدلال شده استهمین مباحثهای است که مأمون با علمای اهل تسنن کرده است. مأمون هر عیبی داشت ولی مرد دانشدوست و دانشطلب عجیبی بود.