بخش دوم
مفهوم ازادی عقیده
این صفحه فاقد متن است
بخش دوم:مفهوم آزادی عقیده
اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم[1]
ادْعُ الی سَبیلِ رَبِّک بِالْحِکمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتی هِی احْسَنُ[2].
قبلا باید عرض کنم که من در این ایام آنقدر گرفتار بودهام که فرصت این که یک سخنرانی برای این دانشکده تهیه و تنظیم کنم، در عین این که علاقهمند بودهام، نداشتم. تنها چیزی که در نظر گرفتهام یکی مناسبت محلی این سخنرانی است که اینجا دانشکده الهیات و معارف اسلامی است و باید چه رسالتی به طور کلی در جامعه داشته باشد و چه رسالتی بالاخص در این نهضت مقدس اسلامی داشته باشد. موضوع دوم که فکر کردم در باره آن بحث کنم و قهرا با موضوع اول مرتبط میشود «مفهوم آزادی عقیده» است که این ایام و روزها در روزنامهها و احیانا در سخنرانیها مطرح است.
اما موضوع اول، رسالتی که این دانشکده به طور کلی و یا به طور خاص در این نهضت اسلامی میتواند داشته باشد در ناحیه ارائه و توضیح و تفسیر و دفاع از ایدئولوژی اسلامی است. این که در گذشته این دانشکده این رسالت خودش را انجام داده یا نداده است و اگر انجام داده چند درصد بوده است و اگر انجام نداده
[1]. این سخنرانی در تاریخ 2/ 11/ 1357 (بیست روز قبل از پیروزی انقلاب اسلامی و در آستانه ورود امام خمینی به ایران) در دانشکده الهیات و معارف اسلامی دانشگاه تهران ایراد شده است.
[2]. نحل/ 125.
آزادی حیوانی و آزادی انسانی
فرق آزادی عقیده و آزادی تفکر
فرق است میان آزادی عقیده و آزادی تفکر. تفکر یعنی همان استعداد انسانی بشر که میتواند در مسائل، علمی و منطقی بیندیشد. این استعداد حتما باید آزاد باشد.
پیشرفت و تکامل بشر در گرو این آزادی است. اما عقیده. میدانیم هر عقیدهای ناشی از تفکر نیست. بسیاری از عقاید بشر ناشی از یک سلسله عادتها، تقلیدها وتعصبهاست نه این که چون فکر کرده این عقیده را گرفته است بلکه چون عادت
کرده، به این عقیده چسبیده است. این عقیده نوعی انعقاد است یعنی فکر و اندیشهاش به جای این که باز باشد بسته و منعقد شده و بر عکس، آن قوه مقدس تفکر به دلیل این انعقاد و بستگی در درونش اسیر شده. آن آدمی که یک سنگ یا چوب و ساخته دست خودش را میپرستد، آیا نشسته علمی و منطقی فکر کرده و علم و منطق او وی را رسانده به این که این بت را بپرستد؟ تفکر آزاد است، حالا که تفکر آزاد است پس این آقای بتپرست باید آزاد باشد برای این که بت را بپرستد؛ یا نه، عقل و فکر این شخص اسیر است، باید کاری کنیم که عقل و فکر او را از اسارت این عقیده آزاد کنیم، کاری را بکنیم که ابراهیم خلیل اللَّه و بتشکن کرد.
مردمی طبق عادت بتپرست بودند. در یک روز عید که همه مردم از شهر خارج میشدند او از شهر خارج نشد. بتخانه هم خالی بود. تبر را برداشت و رفت تمام این بتها را خرد کرد الّا بت بزرگ و تبر را به گردن بت بزرگ انداخت تا اگر کسی به آنجا برود با خودش فکر کند که این خداها با یکدیگر جنگیدهاند و این بت بزرگ چون از همه نیرومندتر بوده باقی دیگر را خرد و خمیر کرده و تنها خودش مانده است. این فکر برای مردم پیدا شود، بعد طبعا به حکم فطرت میگویند اینها که نمیتوانند از جایشان بجنبند. همین [امر] فکر اینها را عوض میکند. این کار را کرد. وقتی که مردم برگشتند و وضع را آنچنان دیدند داد و فریاد کردند که چه کسی این کار را کرده است؟ یادشان افتاد که جوانی در این شهر است که مخالف با این کارهاست، نکند کار او باشد؟ رفتند سراغ ابراهیم. ابراهیم در پاسخ به آنها گفت چرا شما به من میگویید؟ مجرم آن کسی است که زنده مانده و تبر به گردن اوست (بَلْ فَعَلَهُ کبیرُهُمْ[1]). اینها گفتند از او که این کار ساخته نیست. گفت چطور کار زد و خورد از او ساخته نیست ولی [روا کردن] حاجتهایی که انسانها در آن حاجتها درماندهاند ساخته است که مثلا زنی نازاست او را زاینده کند؟ قرآن میگوید: فَرَجَعوا الی انْفُسِهِمْ[2]این سبب شد که به خود باز گردند.
امروزیها در فلسفه هگل و بعد از فلسفه هگل دیگران بالخصوص کارل مارکس اصطلاح «از خودبیگانگی» آوردهاند، میگویند انسان از خود بیگانه میشود و باید
[1]. انبیاء/ 63.
[2]. انبیاء/ 64.
کاری کرد که انسان به خود واقعیاش برگردد. قرآن این تعبیر را قبل از همه اینها در موارد زیاد دارد، یکی همین جاست. فَرَجَعوا الی انْفُسِهِمْ.مقایسه میان کار ابراهیم علیه السلام و رسول اکرم و کار ملکه انگلستان و کوروش
شما مقایسهای کنید میان کار ابراهیم و همچنین کار رسول اکرم [از یک طرف و کار ملکه یا پادشاه انگلستان از طرف دیگر.] پیغمبر اکرم پس از فتح مکه، به عنوان آزادی عقیده بتها را باقی نگذاشت زیرا این بتها سمبل اسارت فکری مردماند.
صدها سال بود که فکر این مردم اسیر این بتهای چوبی و فلزی بود که به خانه کعبه آویخته بودند. تمام اینها را در هم ریخت و واقعا مردم را آزاد کرد. حال شما بیایید این را مقایسه کنید [با این که] ملکه یا پادشاه انگلستان در چند سال پیش در سفری که به هندوستان رفته بود وقتی که میخواست به تماشای یک بتخانه برود، مردم وقتی میخواستند داخل صحن آن بتخانه شوند کفشهایشان را میکندند، او هنوز به صحن نرسیده کفشهایش را به احترام کند و بعد، از همه آن بتپرستها مؤدبتر در مقابل بتها ایستاد. یک عده هم گفتند ببینید! ملت روشنفکر چقدر به عقاید مردم احترام میگزارد! نمیدانند که این نیرنگ استعمار است. استعمار میبیندکه همین بتخانه است که هند را به زنجیر کشیده و رام استعمارگر کرده.آن،
آزادی تفکر
صراحت و عدم نفاق، شرط آزادی تفکر
من در محیط همین دانشکده به فردی که عقاید ماتریالیستی داشت و گاهی سر کلاسها ابراز میکرد، هم به خودش و هم چند بار وسیله استادهای دیگر به او پیغام دادم گفتم من به تو نمیگویم تو چرا این طور فکر میکنی، حق داری این طور فکر کنی؛ و نمیگویم که تو چرا فکر خودت را ابراز میکنی، حق داری ابراز کنی؛ ولی من یک مطلب به تو میگویم: تو واقعا اگر به فکر خودت ایمان و اعتماد داری چرا جلو ما این حرفها را نمیزنی؟ چرا هر جا دانشجویان سال اول حضور دارند- که میدانیاز جایی اطلاع ندارند و معمولا دانشجو از استاد حساب میبرد و بیم دارد که آخر
ترم نمره به او ندهد- حرفهایت را میزنی؟ من هم میآیم سر کلاس مینشینم، دانشجویان هم باشند، تو حرفهایت را بزن من هم حرفهایم را میزنم (آزادی فکر معنایش این است)، تو بگو من هم بگویم، تو بنویس من هم بنویسم، تو فکر خودت را ابراز کن من هم ابراز کنم. تو صریح و بینفاق آنچه که واقعا فکر میکنی- نه در زیر لفّافههای دیگر که آن نفاق و حقهبازی و توطئه و اغفال و اضلال است- بیان کن من هم بیان میکنم. گفتم اگر مایل هستی یک میز گرد تشکیل میدهیم، حتی استادهای دانشکدههای دیگر را هم بخواهی حاضر میکنیم، اگر مطالبی علمی و منطقی داری بگو، ما هم اگر حرفی داشته باشیم در مقابل شما بگوییم. گفتم با این که من به هیچ وجه حاضر نیستم در رادیو و تلویزیون حرف بزنم یا ظاهر بشوم[1]ولی برای این کار حاضرم، تا همه مردم ایران بشنوند یا ببینند. ولی فکرتان را در زیر لفّافههای دیگر نگویید.
چند روز پیش با بعضی از جوانان صحبت میکردیم، یکی از آنها که چپی فکر میکرد گفت این شعاری که میگوید «اتحاد، مبارزه، آزادی» چه عیبی دارد؟ گفتم هیچ عیبی ندارد. گفت پس این، شعار مشترک هر دومان باشد. گفتم لفظش میان ما مشترک است اما شما که میگویی «اتحاد، مبارزه، آزادی» در «مبارزه» میگویی مبارزه با رژیم و مبارزه با مذهب. اما تو میخواهی این را در زیر لفّافه و با یک عبارت مبهم بگویی، مردم و آن کس را هم که طرفدار مذهب است زیر این لِوا جمع کنی، بعد کم کم و آرام آرام اغفالش کنی. ولی من که میگویم «مبارزه» صریح میگویم مبارزه با امپریالیسم و با کمونیسم. تو میگویی «آزادی» ولی تو فقط یک قلم آزادی را گرفتهای، میخواهی مردم را از یک رژیم ظالم آزاد کنی و اسیر رژیم ظالم دیگری بکنی. «کالْمُسْتَجیرِ مِنَ الرَّمْضاءِ بِالنّارِ» میخواهی مردم را از زیر آفتاب سوزان داغ بیرون بیاوری و بیندازی در آتش. ولی من میخواهم اینها را از زیر آفتاب داغ آزاد کنم و ببرم در سایه.
بیاییم حرفهایمان را صریح بزنیم، رُک بگوییم. تو که به آیتاللَّه امام خمینی اعتقاد نداری و وقتی که با همفکرانت مینشینی میگویید ما تا فلان مرحله با این مرد هستیم بعد چنین با او مبارزه میکنیم چرا عکس او را بلند میکنی؟ چرا دروغ
[1]. [در زمان رژیم گذشته.]