بخش سوم:تحلیل انقلاب ایران*[1]
بسم اللَّه الرحمن الرحیم
در مقدمه بحثم به مضمون یک آیه از آیات کریمه قرآن اشاره میکنم که همان دیباچه این بحث خواهد بود. میدانیم که سوره مبارکه مائده که پنجمین سوره قرآن است جزء آخرین سورههایی است که بر پیغمبر اکرم نازل شده است و بعضی آن را آخرین سوره دانستهاند. از نزول این سوره تا وفات پیغمبر اکرم در حدود دو ماه بیشتر طول نکشید. بنابراین این سوره وقتی نازل شده است که اسلام بر محیط ظهور خودش پیروز شده بوده، یعنی پس از پیروزی نیروی اسلام بر دشمنان منطقه جزیرةالعرب. آیه معروف امامت در همین سوره است: الْیوْمَ اکمَلْتُ لَکمْ دینَکمْ وَ اتْمَمْتُ عَلَیکمْ نِعْمَتی وَ رَضیتُ لَکمُ الْاسْلامَ دیناً[2]. حال قسمت دیگری از همین آیه در اول سوره مائده است که میخواهم به مضمونش اشاره کنم. میفرماید: الْیوْمَ یئِسَ الَّذینَ کفَروا مِنْ دینِکمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ[3]. مسلمانان! اکنون کافران و مشرکان، دیگر از دین شما مأیوس شدهاند، یعنی آنها دیگر ناامیدند از این که بتوانند با این دین مبارزه کنند، یعنی دشمنان شما شکست قطعی خوردهاند و از ناحیه آنها یعنی ازناحیه دشمن بیرونی دیگر خطری برای شما نیست، فَلا تَخْشَوْهُمْ پس بعد از این از آنها
[1]* این فصل از دو سخنرانی همراه با «پرسش و پاسخ» تشکیل شده که این دو سخنرانی در فروردین 1358 در انجمن اسلامی پزشکان و در محل مسجدالجواد تهران ایراد شده است.
معنی ترس از خدا
معنی این جمله چیست؟ مفسرین این جمله را چنین معنی کردهاند: خطر، بعد از این شما را از درون خودتان تهدید میکند نه از بیرون؛ یعنی خطر از بیرون رفع شده ولی خطر از درون وجود دارد. میدانیم که به طور مطلق، ذات خداوند یک موجود وحشتناک و ترسناک نیست آن طور که انسان مثلا از یک درنده یا گزنده میترسد.
خدا بیجهت کسی را چه در دنیا چه در آخرت معذب نمیکند. از خدا ترسیدن یعنی از قانون خدا ترسیدن، از عدل خدا ترسیدن، از سنت خدا ترسیدن. در دعاها میخوانیم: یا مَنْ لا یخافُ الّا عَدْلُهُ ای کسی که ترس از او به معنی ترس از عدالت اوست. در یک نظام اجتماعی عادلانه هم که واقعا هیچ ظلم و اجحافی نباشد انسان اگر بترسد از چه میترسد؟ از عدلِ قانون میترسد. عدالت هم که یک موجود وحشتناک و ترسناک نیست. پس، از عدالت ترسیدن یعنی چه؟ یعنی انسان از خودش باید بترسد، تخلف و گناه نکند. این است که میگویند ترس از خدا در نهایت امر به ترس از خود یعنی به ترس از تخلفات و جرائم خود برمیگردد. اینجا که آیه میگوید ای مردم در آستانه پیروزی از دشمن برون نترسید از دشمن درون بترسید، در یک معنا رابطه پیدا میکند با آن حدیث معروفی که پیغمبر اکرم به جنگاوران مسلمان که از یک غزوه برمیگشتند فرمود که از جهاد کوچکتر برگشتید، جهاد بزرگتر باقی مانده، و مولوی با تعبیر برون و درون تفسیر کرده:
ای شهان کشتیم ما خصم برون
مانده خصمی زان بتر در اندرون
پس در آستانه پیروزی، چون دشمنْ شکست خورده، مضمحل و نابود شده، تمام نیروهای آن متلاشی و تمام سنگرهای آن تسخیر شده، از این دشمن نترسید، از من بترسید. «از من بترسید» [مضمون] آن آیه است: إنَّ اللَّهَ لایغَیرُ ما بِقَوْمٍ حَتّی یغَیرُوا ما بِأنْفُسِهِمْ[1]تغییر مسیر انقلاب اسلامی صدر اسلام
تاریخ اسلام را بر اساس همین اصل میشود تحلیل کرد، یعنی این دو آیه (آیه الْیوْمَ یئِسَ الَّذینَ کفَروا مِنْ دینِکمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ و آیه إنَّ اللَّهَ لایغَیرُ ما بِقَوْمٍ حَتّی یغَیرُوا ما بِأنْفُسِهِمْ) میتواند مبدأ یک تحلیل از تاریخ اسلام باشد. یکی از نمونههایش این است که مسیر انقلاب اسلامی صدر اسلام عوض شد، رنگ و شکلش عوض شد یعنی یک چیزی بود، وسیله گروهی کم و بیش تبدیل شد به چیز دیگر، در اثر رخنه افراد فرصت طلب، رخنه دشمنانی که تا دیروز با اسلام میجنگیدند بعد تغییر شکل و قیافه دادند و این مسیر را عوض کردند. البته نمیگویم صد در صد عوض شد. اگر صد در صد عوض شده بود که امروز از اسلام خبری نبود. یعنی هر مقدار که ضربه دید از آن وَاخْشَوْنِ ضربه دید، چطور؟
میدانیم که از نیمه دوم قرن اول کوشش شد که از این انقلاب ماهیتا اسلامی به یک انقلاب ماهیتا قومی و عربی تعبیر شود، یعنی یک حرکت اسلامی به صورت یک حرکت عربی و نژادی و قومی تعبیر و تفسیر گردد، به جای این که این طور برداشت داشته باشند که اسلام و نیروی اسلام و ارزشهای اسلامی بود که پیروز شد پس در تداوم این انقلاب هم باید همان معیارها و همان اصول را حفظ کرد تا اسلام نه تنها باقی بماند بلکه روز به روز گسترش بیشتر پیدا کند، این حرکت تعبیر شد به یک ماهیت عربی و قومی که عرب به عنوان یک قوم و ملت با غیر عرب جنگیده و غیر عرب را شکست داده. بدیهی است که همین یکی کافی بود برای این که شکاف
[1]. رعد/ 11.
شباهت وضع امروز با وضع آخر عمر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
امروز ما درست در وضعی قرار داریم نظیر وضع ایام آخر عمر پیغمبر اکرم یعنی آن وقتی که این آیه نازل شد: الْیوْمَ یئِسَ الَّذینَ کفَروا مِنْ دینِکمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ. در آستانه پیروزی، حالا که بر دشمن بیرونی پیروز شدهاید، تمام نیروهای او را متلاشی کرده و شکست دادهاید و دژهای او را از او گرفتهاید، دیگر از او ترسی نداشته باشید، ولی ترس داشته باشید، ترس از خود، ترس از منحرف شدن این نهضت و انقلاب.
مسئلهای الان برای ما مطرح است که اگر ما با واقعبینی دقیق و کامل با آن مواجه نشویم و در آن تعصبات یا چیزهای دیگر را دخالت دهیم باز شکست این انقلاب که تا این مرحله- که کوچکترین مرحلهاش بوده است- پیش آمده روی قاعده وَ اخْشَوْنِ و روی قاعده إنَّ اللَّهَ لایغَیرُ ما بِقَوْمٍ حَتّی یغَیرُوا ما بِأنْفُسِهِمْ قابل پیشبینی است. همیشه (حال اگر کلیت هم نداشته باشد ولی در بسیاری موارد
صدق میکند): یک موهبت، نگهداشتنش از به دست آوردنش آسانتر نیست اگر نگوییم مشکلتر
تعریف انقلاب
اصلا انقلاب یعنی چه؟ چندان احتیاج به تعریف ندارد. انقلاب عبارت است از طغیان و عصیانی که مردمی علیه نظم حاکم موجود برای ایجاد وضع و نظمی مطلوب انجام میدهند؛ یعنی انقلاب از مقوله عصیان و طغیان است علیه وضع حاکم برای وضع دیگر. پس ریشه انقلاب دو چیز است: یکی نارضایی و خشم از وضع موجود و دیگر آرمان یک وضع مطلوب. شناختن یک انقلاب به این است که ما بدانیم آن مردم از چه ناراضی بودند و بر چه خشم گرفته بودند و چه آرمانی داشتند، آنچه که میخواستند به جای وضع موجود بگذارند چه بوده؟ بسا هست که خود مردم نتوانند بشکافند ولی یک نفر محقق میتواند وضع مردم را بهتر از آنچه کهخودشان تشخیص میدهند بشکافد و تجزیه و تحلیل کند.
دو نظریه درباره ماهیت انقلابها:
1. ماهیت همه انقلابها یکی است و آن اقتصادی است
2. انقلابها ماهیات مختلف دارند:اقتصادی، سیاسی، اعتقادی
نظریه دیگر این است که این طور نیست، ممکن است که ریشه انقلاب، دوقطبیشدن جامعه از نظر مادی و اقتصادی باشد و به تعبیر امیرالمؤمنین در آغاز خلافت:
کظَّة ظالم و سَغَب مظلوم (لَوْ لا حُضورُ الْحاضِرِ وَ قِیامُ الحُجَّةِ بِوُجودِ النّاصِرِ وَ ما اخَذَ اللَّهُ
عَلَی الْعُلَماءِ الّا یقارّوا عَلی کظَّةِ ظالِمٍ وَ لا سَغَبِ مَظْلوم ...[1]) یعنی دوقطبی شدن مردم به سیرِ سیر و گرسنه گرسنه، آن سیر سیری که اینقدر میخورد که از پرخوری به اصطلاح ثقل و تُخَمه میکند و آن گرسنه گرسنه که شکمش به پشتش میچسبد؛ اما هیچ ضرورتی ندارد که جامعه از نظر اجتماعی و اقتصادی به دو قطب محروم و مرفه تقسیم شود تا انقلاب پیدا شود. اگر علتش سیری و گرسنگی بخواهد باشد، سیری و گرسنگی خصلت مشترک انسان و حیوان است، بسا هست که یک حیوان مثلا یک سگ هم اگر خیلی گرسنه بماند علیه سگهای دیگر یا صاحبش طغیان میکند.
ممکن است انقلاب خصلت انسانی محض یعنی خصلت آزادیخواهانه داشته باشد، یعنی خصلت سیاسی داشته باشد نه خصلت اقتصادی، چون این امکان هست که در جامعهای شکمها را سیر کنند، گرسنگیها را از بین ببرند ولی به مردم حق آزادی ندهند، آزادی را از آنها سلب کنند، حق دخالت در سرنوشت خود را از آنها سلب کنند، حق اظهار نظر و اظهار عقیده را از آنها سلب کنند، حق نقل و انتقال و انتخاب مسکن و حق مسافرت را از آنها سلب کنند. اینها دیگر به عامل اقتصادی مربوط نیست. ممکن است یک نهضت اجتماعی به اصطلاح ماهیت دموکراتیک و لیبرالیستی داشته باشد؛ همچنانکه ممکن است ماهیت اعتقادی و به اصطلاح ایدئولوژیک داشته باشد یعنی مردمی به مکتبی ایمان و اعتقاد دارند و به ارزشهای معنوی آن مکتب شدیدا وابسته هستند، وقتی که مکتب خود را که همه چیز خویش را آن مکتب میدانند در معرض آسیب یا آسیب دیده میبینند، از آسیبهایی که بر پیکر این مکتب وارد شده است ناراضی هستند و در آرمان برقراری این مکتب ولو برای صد سال دیگر- نه فقط برای امروز- به سر میبرند. انسان آنچنان موجود آرمان جو و آرمان طلب است که گاهی به فکر یک جامعه ایدهآل و به قول افلاطون یک مدینه فاضله میافتد، فکر میکند اگر امروز مقدماتی را فراهم کنیم، در صد سال دیگر که ما نیستیم این جامعه ایدهآل و این مدینه فاضله برقرار میشود، از امروز برایش کار میکند در صورتی که امروز، هم شکمش سیر است هم آزادی سیاسی دارد ولی آن مکتبی که او میخواهد نیست، در آرزو و آرمان آن مکتب
[1]. نهجالبلاغه، خطبه 3.
است.
پس اگر بخواهیم عاملهای حرکت و جنبش و انقلاب را به طور کلی دسته بندی کنیم، یا از نوع عاملهای مادی است یعنی قطبی شدن جامعه به دو قطب مرفه و محروم، برخوردار و بینصیب. آنوقت آرمان انقلاب کنندگان چیست؟ رسیدن به جامعهای که در آن جامعه از شکافهای طبقاتی اثری وجود نداشته باشد، رسیدن به جامعه بیطبقه، اگر آن انقلاب انسانی باشد، و اگر جنبه انتقامجویانه داشته باشد در آن آرمان نیست، مثل بسیاری از حرکتها که بیشتر جنبه انتقامجویانه دارد، میخواهد وضع موجود را در هم بریزد بدون این که روی آینده فکر کرده باشد.
و یا عامل، خصلتهای آزادیخواهانه در بشر است. این را نمیشود از بشر سلب کرد و این یک ارزش فوقالعاده در بشر است که بشر یک موجود آزادیخواه است یعنی برایش آزاد بودن، آقا بالاسر نداشتن از هر مقدار ارزش مادی بالاتر است. در آئینه دانشوران مینویسد که بوعلی سینا[1]در یکی از دورههای وزارت خود در حالی که با دبدبه وزارت از جایی عبور میکرد اتفاقا از کنار دیواری گذشت که یک کنّاس[2]در مجاورت آن مشغول کار بود. وقتی بوعلی از آنجا عبور میکرد دید آن کنّاس با خودش دارد این شعر را زمزمه میکند:
گرامی داشتم ای نفس از آنت
که آسان بگذرد بر دل جهانت
میگوید ای دل، من تو را به این دلیل محترم شمردم که کار دنیا بر تو آسان بگذرد. نوشتهاند بوعلی خندهاش گرفت که این بابا کنّاس است، کاری از این پستتر در دنیا وجود ندارد و تازه منت سر نفس خودش میگذارد که من تو را محترم شمردم. اسبش را نگه داشت، صدایش کرد. او با همان هیکل و اندام آلوده و کثیف آمد. بوعلی گفت انصاف این است که در دنیا هیچ کس به اندازه تو نفس خودش را گرامی نداشته با این شغلی که برای خودت انتخاب کردهای! او به این
[1]. میدانید بوعلی با کمال تأسف- که حکمای بعد از او این اظهار تأسف را کتمان نکردهاند- با آناستعداد خارقالعادهای که داشت دو عیب بزرگ در او بود. یکی این که مقداری اهل خوشی و لذت و این مسائل بود و دیگر این که دنبال مقام بود، و با همه اینها در عمر پنجاه و چهار ساله این همه آثار خلق کرده. اظهار تأسف میکنند که اگر این چیزها نبود این مرد در دنیا نظیری برایش وجود نداشت. دورههای وزارت در اصفهان و همدان داشته است.
[2]. کنّاس یعنی کسی که مستراح را خالی میکند.