مارکسیسم موج خیز میبود محال بود که بگوید این، هم مسلمان است هم مارکسیست. اگر میگفت هم مسلمان است هم مارکسیست یعنی از دو منبعِ حرکت دارد تغذیه میشود. نمیتوانست مسلمان بودنش را انکار کند میگفت یک مسلمانِ مارکسیست است. مسلمان بودنش در مردم موج ایجاد میکرد، میخواست با تهمت مارکسیست بودن جلو این موج را بگیرد. این است که آنها از نظر عدد سهمی دارند ولی از نظر ایجاد موج نه تنها سهمی ندارند بلکه سهم منفی دارند. این همه که دستگاه و دنیای استعماری و امپریالیستی اصرار داشت که به نهضت ایران برچسب کمونیستی بزند برای این بود که میدانست اگر این برچسب را بزند از سرعت آن میکاهد و آن اوج و درجه حرارت را مقداری پایین میآورد.
سؤال: چرا شما نقش افراد غیرمذهبی نظیر فدائیان خلق را به این شکل ندیده میگیرید؟ آیا این از عدل اسلامی به دور نیست؟
پاسخ: این که نقش داشتند، بدیهی است که افرادی بودهاند، کشته هم شدهاند، افرادی که مسلّم در میان جوانانشان علیالقاعده لااقل عدهای صداقت داشتهاند اما نقش داشتن آنها را از دو زاویه باید حساب کرد: یکی از زاویه عددی و دیگر از زاویه تأثیر بخشیدن در جامعه. از جنبه عددی سهم کم دارند و از جنبه تأثیر بخشیدن روی جامعه سهم منفی دارند.
سؤال: شما از جامعه توحیدی و بیطبقه صحبت کردید، به نظر من جامعه بیطبقه وجود ندارد. خواهشمند است در این مورد بیشتر توضیح دهید.
پاسخ: در کتاب جهانبینی توحیدی توضیح دادهام. فرق است میان جامعه بیطبقه و جامعه بیاختلاف. طبقه و جامعه طبقاتی، آن اختلافهایی را میگوییم که از کسب امتیازات بیجا و ظالمانه پیدا شود. یعنی اگر کسی با دیگری از نظر یک موهبت مثلا ثروت تفاوت داشته باشد، منشأ تفاوتش این است که جامعه به او یک امتیاز داده بدون آن که آن امتیاز را به فرد دیگری بدهد. اگر جامعه به بچهای این امکان را بدهد که برود درس بخواند، به یک بچه دیگر که لااقل به اندازه او استعداد دارد این امکان
را ندهد که برود درس بخواند، در نتیجه این بیسواد بماند و آن باسواد شود، این باسواد و بیسواد دوطبقهاند، اگرچه طبقه اقتصادی نیستند ولی باز دو طبقهای هستند که ظالمانه است: چرا او با سواد باشد، بعد دیپلمه شود، بعد تحصیلات عالیه بکند و بعد دارای زندگی شود ولی آن دیگری چنین نباشد؟
ولی یک وقت هست که دو بچه با دو امکان هر دو میروند مدرسه، یعنی جامعه شرایط مساوی برای هر دو ایجاد میکند. از کلاس اول به یک مدرسه میروند، مدارج را طی میکنند، ولی یکی از اینها به دلیل این که استعدادش بیشتر است یا کوشاتر است و تنبل نیست در کلاس بالاتر قبول میشود و آن دیگری به دلیل تنبلی یا بازیگوشی نمره نمیآورد، کم کم این جلو میافتد او عقب میماند، او خودش را به زحمت به دیپلم میرساند این خودش را به دانشگاه هم میرساند. بعد قهرا این با او اختلاف پیدا میکند. این یک کار فنی میتواند انجام بدهد که او نمیتواند انجام بدهد. اینجا اختلاف پیدا میشود ولی این اختلاف در اثر ظلم به آن دیگری نیست.
یک وقت ما میگوییم که جامعه باید اصلا بدون تفاوت باشد، یعنی آن کسی هم که در مسابقه زندگی جلو افتاده و دیگری تنبلی کرده، او را عقب بکشیم تا با این بایستد. آن که جلو افتاده، به سینهاش بزنیم تا با آن که عقب مانده در یک [ردیف قرار گیرند.] یا او را به زور نگه داریم تا جلو نرود و این را به زور بکشیم که حتما شما باید همدوش حرکت کنید. خود این، ظلم و استثمار است. پس فرق است میان جامعه بیطبقه به مفهوم این که طبقه از امتیازات ظالمانه پیدا شده باشد- و اگر از جنبه اقتصادی بخواهیم تعبیر کنیم از استثمار پیدا شده باشد- و جامعه بیطبقه که اختلافات نه از استثمار بلکه از اختلاف سطح فعالیت و کار و ابتکار پیدا شده باشد.
نظر ما اوّلی بود.
سؤال: چرا در بحث مقایسه این انقلاب با صدر اسلام آن را از گونه انتقال از شرک در زمان پیغمبر دانستید و آیات سوره مائده نیز ناظر به این مطلب است در حالی که این انقلاب به نظر میرسد حالتی مشابه انتقال از حکومت عثمان به حکومت علی داشته است و ابوذرها نقش دارند.
پاسخ: تشبیه من این بود: انقلاب ما که بر دشمن بیرونی پیروز شده و دژها را از
دشمن بیرونی گرفته و اکنون از ناحیه درون خطر تهدید برایش وجود دارد، از این جهت شبیه انقلاب زمان پیغمبر است نه شبیه انقلاب زمان حضرت امیر. بنابراین تشبیه غلطی نبود.
سؤال: با توجه به این مسئله که اسلام اصالت انسان را میپذیرد و برای انسان ابعاد مختلف از نظر معنوی، مادی و آزادیخواهی را مطرح مینماید و از طرف دیگر با توجه به شمول مفهوم استضعاف که در کلمه استثمار و استبداد به کار نمیبرند که در حقیقت دربرگیرنده همه ابعاد مختلف روح انسان است آیا خود کلمه «استضعاف» با توجه به مسئله فوق حکایت نمیکند؟ بدین ترتیب همان گونه که فرمودید فرعون هم مستضعف تلقی خواهد شد اما نه از نظر مادی بلکه از نظر معنوی و یکی از ابعاد روح انسان.
پاسخ: با یک نوع توسعه در مفهوم استضعاف خواستهاند مفهوم آیه را در واقع طوری بکنند که آنچه دیگران گفتهاند با حرفی که من گفتم یکی در بیاید و آن این است که استضعاف یک مفهوم اعم دارد، اختصاص به محرومیت مادی ندارد، شامل جنبه فرهنگی هم هست و به این معنا خود فرعون، هم استضعافگر بود هم استضعاف شده.
فرعون دو شخصیت داشت: یک شخصیت فطری و انسانی و خدایی که آن شخصیت استضعاف شده درونش بود و یک شخصیت اکتسابی که آن شخصیت فرعونیاش بود. آیه وَ نُریدُ انْ نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ اسْتُضْعِفوا شامل آن فرعون درونی هم میشود. این یک نوع تفسیر از آیه است که اگر آیه را این طور تفسیر کنیم ما مخالف با آن نیستیم ولی آیا آن کسانی که روی آیه مستضعفین تکیه میکنند که بعد به ابعاد اجتماعی مسئله میپردازند همین طور میگویند؟ اگر همین طور میگویند ما حرفشان را تا اندازهای قبول داریم. ولی توضیحی که من درباره آیه باید بدهم این است:
در قرآن، ما با دو منطقِ به ظاهر مختلف در ملاک پیروزیها روبرو میشویم که باید این دو را با هم بسنجیم تا ببینیم که چه در میآید. قرآن در یک جا- که این آیه است- ظاهر این است که ملاک پیروزی را استضعافشدگی بیان میکند: وَ نُریدُ انْ
نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ اسْتُضْعِفوا فِی الْارْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ ائِمَّةً. پس استضعاف شدگی ملاک حرکت، انقلاب و پیروزی است. حرکت و انقلاب از استضعاف شدگی پیدا میشود و از هر جا که حرکت و انقلاب پیدا شود پیروزی هم از همان جا پیدا میشود. پس در اینجا ایمان نقشی ندارد. روی این ملاک و اگر ما باشیم و ظاهر این آیه، هر جای دنیا محرومیت و استضعاف شدگی باشد، کافی است برای حرکت، جنبش، انقلاب و پیروزی. از نظر آقایان قرآن اینجا روی یک امر زیربنایی[1]تکیه کرده یعنی امر مادی اقتصادی.
ولی قرآن در آیات دیگری روی امری تکیه میکند که حضرات آن را روبنایی میدانند، یعنی ایمان و عمل صالح:
وَعَدَ اللَّهُ الَّذینَ امَنوا مِنْکمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَیسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْارْضِ کمَا اسْتَخْلَفَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیمَکنَنَّ لَهُمْ دینَهُمُ الَّذِی ارْتَضی لَهُمْ وَ لَیبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ امْناً یعْبُدونَنی لا یشْرِکونَ بی شَیئاً[2].
روی یک امر ایدئولوژیک تکیه کرده: آنهایی که دارای ایمانند، پیوسته به یک مکتباند (مقصود از ایمان قطعا ایمان الهی است نه پیوستن به هر مکتبی)، آنان که به خدا و به دین خدا ایمان دارند و به این مکتبشان دلبستگی دارند و اعمالشان مطابق این مکتبشان است خدا به اینها وعده استخلاف و پیروزی داده. در این زمینه آیات زیادی داریم:
وَ لَقَدْ کتَبْنا فِی الزَّبورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکرِ انَّ الْارْضَ یرِثُها عِبادِی الصّالِحونَ[3].
انَّ الْارْضَ لِلَّهِ یورِثُها مَنْ یشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقینَ[4].
وَ لا تَهِنوا وَ لاتَحْزَنوا وَ انْتُمُ الْاعْلَوْنَ انْ کنْتُمْ مُؤْمِنینَ[5].
[1]البته ما زیر بنا و روبنا را قبول نداریم.
[2]. نور/ 55.
[3]. انبیاء/ 105.
[4]. اعراف/ 128.
[5]. آلعمران/ 139.
اینجا این مسئله مطرح است: آیا قرآن در حرکت تاریخ و در انقلابها تکیهاش روی مسائل به اصطلاح امروز زیربنایی است یعنی محرومیتهای مادی یا روی امر روبنایی؟ الان چندین سال است که مسئله روبنا بکلی فراموش شده، همه میآیند روی مسئله به اصطلاح خودشان زیربنا تکیه میکنند. آیا قرآن تناقض گفته: در یک جا روی استضعافشدگی تکیه کرده در یک جا روی ایمان، در یک جا برای ایمان اصالت قائل است در یک جا برای محرومیت؟ به عقیده ما نه. منطق قرآن همان وَعَدَ اللَّهُ الَّذینَ امَنوا مِنْکمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ است. از آن آیه برداشت غلط کردند، اصل کلی استنباط کردند در حالی که آیه اصل کلی را نمیگوید. آیه، قبل و بعد دارد، آن را از قبل و بعدش بریدهاند و این تفسیر را از آن گرفتهاند. قبل آیه این است: انَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِی الْارْضِ وَ جَعَلَ اهْلَها شِیعاً یسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ یذَبِّحُ ابْناءَهُمْ وَ یسْتَحْیی نِساءَهُمْ انَّهُ کانَ مِنَ الْمُفْسِدینَ[1]. فرعون در روی زمین استکبار کرده، علو کرده، گروهی از مردم را استضعاف کرده، در حالی که سرهای ذکور آنها را میبرید و فقط زنهای آنها را زنده نگه میداشت، و او از مفسدان بود. بعد میگوید: وَ نُریدُ انْ نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ اسْتُضْعِفوا ...
و آیه که تمام میشود میفرماید: وَ نُرِی فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنودَهُما مِنْهُمْ ما کانوا یحْذَرونَ. این آیه (وَ نُریدُ ...) وسط دو آیه قرار گرفته که هر دو مربوط به فرعون و بنیاسرائیل است. قرآن منطق خودش را از دست نداده: فرعون علوّ در ارض و استکبار در ارض پیدا کرد، مفسد فیالارض شد، چکار میکرد؟ در حالی که گروهی از مردم را استضعاف میکند، در حالی که سرهای پسران آنها را میبُرد، در حالی که تنها زنهای آنها را زنده نگه میدارد، ما [چنین اراده میکنیم] (گفت من در چه خیالم و فلک در چه خیال). او این کار را میکرد ولی ما هم داشتیم کار خودمان را میکردیم: و حال آن که ما هم اراده میکردیم که منت بگذاریم بر همان مستضعفان، یعنی در حالی که ما داشتیم مقدمات یک ایمان و یک مکتب و یک کتاب را فراهم میکردیم و زمینه داشت مساعد میشد برای این که ما موسایی را در خانه آن فرعون پرورش بدهیم و موسی ایمان تازه و کتاب تازهای بیاورد و این مستضعفین، گروندگان به یک ایمان و یک مکتب بشوند، آنگاه این نیروی ایمان و مکتب است که فرعون را شکست میدهد.
[1]. قصص/ 4.
این است که مفسرین از قدیم گفتهاند «وَ نُریدُ انْ نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ اسْتُضْعِفوا» جملهحالیه است مربوط به قبل، الَّذینَ اسْتُضْعِفوا یعنی همان مستضعفین زمان فرعون، و منتی هم که بر آنها میخواستیم قرار بدهیم [این بود که] مثل منت «لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَی الْمُؤْمِنینَ اذْ بَعَثَ فیهِمْ رَسولًا»[1]پیغمبر در میانشان مبعوث کنیم، رهبر برایشان بفرستیم، مکتب و ایمان به آنها بدهیم تا در پرتو ایمان و مکتب و رهبر پیروز شوند.
و بعد: وَ نُرِی فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنودَهُما مِنْهُمْ ما کانوا یحْذَرونَ.
بنابراین داستان بنیاسرائیل هم یکی از مصداقهای وَعَدَ اللَّهُ الَّذینَ امَنوا مِنْکمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ است. قرآن نمیخواهد بگوید تصمیم ما این بوده که بنیاسرائیل را نجات بدهیم چه موسایی مبعوث بشود چه نشود، چه توراتی بیاید چه نیاید، چه توحیدی در میان مردم بیاید چه نیاید، چه ایمانی بیاید چه نیاید؛ هرگز قرآن چنین حرفی نمیزند. این که میگوید «و حال آن که ما منت گذاشتیم» (ما داشتیم منت میگذاشتیم) نظیر «لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَی الْمُؤْمِنینَ اذْ بَعَثَ فیهِمْ رَسولًا» است. چگونه منت میگذاشتیم؟ در بطن خانه فرعون، موسی را پرورش میدادیم که موسی کم کم مبعوث به رسالت بشود و با یک ایمان جدید و تازه و مکتب جدید و رسالت جدید و یک رهبری جدید بیاید و بنیاسرائیل را نجات بدهد.
پس این اشتباه از آنجا پیدا شده که این آیه را از ما قبل و مابعدش جدا کردیم، وقتی که جدا کردیم نقش ایمان در آن منفی شده، بعد تناقضی میان این آیه و همه آیات دیگر پیدا شده و چون این آیه خیلی باب روز بوده آیات دیگر فراموش شده است. نه، اساس اسلام بر جنگ عقاید و پیروزی ایدئولوژی و پیروزی ایمان و عمل صالح است ولی قرآن معتقد است که همیشه مستضعفین بیشتر از غیر مستضعفین گرایش به ایمان و عمل صالح پیدا میکنند چون آنها در زیر خروارها مانع خوابیدهاند. یک فرعون اگر بخواهد به راه حق بیاید باید از زیر یک کوهمانند بیرون بیاید ولی یک ابوذر چطور؟ ابوذر مانعی ندارد، تا ببیند پیغمبر هست مثل فنر میجهد و میآید سراغ پیغمبر، چون آن مانعهای ابوسفیانها و ابوجهلها برای ابوذرها وجود ندارد.
[1]. آلعمران/ 164.
تحلیل انقلاب ایران
بسم اللَّه الرحمن الرحیم
آیا صحبت از سهم گروهها صحیح است؟
گاهی این مسئله مطرح میشود که سهم گروهها را باید در نظر گرفت. گروههای مختلفی در این انقلاب شرکت داشتهاند و عدالت و انصاف ایجاب میکند که سهم همه گروهها و سهم همه افراد و سهم همه شهدا و کشته شدگان را در نظر بگیریم. من فعلا نمیخواهم وارد این بحث بشوم که گروهها چه سهمی دارند و یا بعضی سهمشان تا اندازهای سهم منفی هم بوده است، ولی میخواهم ببینم که در حال حاضر آیا بحث سهم در انقلاب داشتن معنی و مفهوم دارد یا نه؟ اگر انقلابی به تمام و کمال به ثمر برسد و موقع بهره دهی و میوه چینی آن باشد که جز میوه چیدن و بهرهگیری چیز دیگری در میان نیست اینجا جای این هست که همه گروهها و حتی همه افرادی کهسهمی در به ثمر رساندن آن انقلاب داشتهاند مطالبه سهم خودشان را
بکنند. مثل باغی است که عده زیادی در کاشتن و پرورش دادن درختان آن سهم داشتهاند و حالا موقع میوه دهی و ثمر دادن آن است، هر کسی میگوید حالا که موقع میوه چیدن است پس سهم ما را هم بدهید.
ولی یک وقت هست که انقلابی آغاز شده و مرحلهای را طی کرده است و مراحلی را هنوز در پیش دارد و گروههایی هم در آن شرکت داشتهاند، اکثریتی و اقلیتی، و هنوز این انقلاب دارد جریان خودش را طی میکند، یک عده افرادی که با دیگران تا یک مرحله وحدت نظر داشتهاند از آن مرحله به آن طرف آنها مدعی هستند که این انقلاب را در فلان مسیر باید حرکت داد و برد و دیگران میگویند نه، این انقلاب در آن مسیر نباید برود بلکه در مسیر دیگری باید برود؛ یعنی در نقطه شروع، عده زیادی با یکدیگر بودهاند و تا یک منزل و یک مرحله که سقوط رژیم بوده است که رژیم باید سقوط کند همه وحدت نظر داشتهاند اما آیا انقلاب برای این بوده که فقط رژیم سقوط کند، همین قدر که رژیم سقوط کرد دیگر همه چیز درست است و انقلاب به ثمر و میوه نشسته است؟ یا نه، انقلاب دو جنبه دارد: جنبه ویران کنندگی، و جنبه مهمش جنبه سازندگی است که جامعه آینده چگونه و روی چه الگویی و با چه مدل و سیستمی باید ساخته شود. وقتی که به مرحله اول رسیدیم که مرحله سقوط رژیم است عدهای فورا میگویند که این سیر و جریان را در فلان مسیر باید انداخت، از آنجا باید رفت و یک عده دیگر (من به اکثریت و اقلیت کار ندارم) میگویند این انقلاب را در این مسیر دیگر، این مسیری که من میگویم باید هدایت کرد.
اینجا دیگر مسئله سهم داشتن مطرح نیست. انقلاب تجزیه بردار نیست که بگوییم یک قسمتش را به شما میدهیم یک قسمتش را به دیگری. راه و مسیر است، قافلهای است که حرکت کرده، این قافله یا از این راه باید برود یا از آن راه.
قافله این انقلاب یا باید مثلا در مسیر اسلامی حرکت کند یا باید بکلی راه خودش را عوض کند و از راه دیگری برود، مثلا در مسیر کمونیستی حرکت کند. در این مرحله جای این بحث نیست که بگوییم آنهایی که از اول نظریات کمونیستی داشتهاند و تا مرحله سقوط رژیم سهمی دارند (حالا درصدش را کاری ندارم) سهمشان را بدهید.
انقلاب نهر آب نیست که بگوییم نهر آبی بوده، میآمده، تا اینجا که آمده در یکمسیر آمده، از اینجا جویی را جدا کنیم و به اینها بدهیم تا برای زمین خودشان ببرند؛