نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ اسْتُضْعِفوا فِی الْارْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ ائِمَّةً. پس استضعاف شدگی ملاک حرکت، انقلاب و پیروزی است. حرکت و انقلاب از استضعاف شدگی پیدا میشود و از هر جا که حرکت و انقلاب پیدا شود پیروزی هم از همان جا پیدا میشود. پس در اینجا ایمان نقشی ندارد. روی این ملاک و اگر ما باشیم و ظاهر این آیه، هر جای دنیا محرومیت و استضعاف شدگی باشد، کافی است برای حرکت، جنبش، انقلاب و پیروزی. از نظر آقایان قرآن اینجا روی یک امر زیربنایی[1]تکیه کرده یعنی امر مادی اقتصادی.
ولی قرآن در آیات دیگری روی امری تکیه میکند که حضرات آن را روبنایی میدانند، یعنی ایمان و عمل صالح:
وَعَدَ اللَّهُ الَّذینَ امَنوا مِنْکمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَیسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْارْضِ کمَا اسْتَخْلَفَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیمَکنَنَّ لَهُمْ دینَهُمُ الَّذِی ارْتَضی لَهُمْ وَ لَیبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ امْناً یعْبُدونَنی لا یشْرِکونَ بی شَیئاً[2].
روی یک امر ایدئولوژیک تکیه کرده: آنهایی که دارای ایمانند، پیوسته به یک مکتباند (مقصود از ایمان قطعا ایمان الهی است نه پیوستن به هر مکتبی)، آنان که به خدا و به دین خدا ایمان دارند و به این مکتبشان دلبستگی دارند و اعمالشان مطابق این مکتبشان است خدا به اینها وعده استخلاف و پیروزی داده. در این زمینه آیات زیادی داریم:
وَ لَقَدْ کتَبْنا فِی الزَّبورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکرِ انَّ الْارْضَ یرِثُها عِبادِی الصّالِحونَ[3].
انَّ الْارْضَ لِلَّهِ یورِثُها مَنْ یشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقینَ[4].
وَ لا تَهِنوا وَ لاتَحْزَنوا وَ انْتُمُ الْاعْلَوْنَ انْ کنْتُمْ مُؤْمِنینَ[5].
[1]البته ما زیر بنا و روبنا را قبول نداریم.
[2]. نور/ 55.
[3]. انبیاء/ 105.
[4]. اعراف/ 128.
[5]. آلعمران/ 139.
اینجا این مسئله مطرح است: آیا قرآن در حرکت تاریخ و در انقلابها تکیهاش روی مسائل به اصطلاح امروز زیربنایی است یعنی محرومیتهای مادی یا روی امر روبنایی؟ الان چندین سال است که مسئله روبنا بکلی فراموش شده، همه میآیند روی مسئله به اصطلاح خودشان زیربنا تکیه میکنند. آیا قرآن تناقض گفته: در یک جا روی استضعافشدگی تکیه کرده در یک جا روی ایمان، در یک جا برای ایمان اصالت قائل است در یک جا برای محرومیت؟ به عقیده ما نه. منطق قرآن همان وَعَدَ اللَّهُ الَّذینَ امَنوا مِنْکمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ است. از آن آیه برداشت غلط کردند، اصل کلی استنباط کردند در حالی که آیه اصل کلی را نمیگوید. آیه، قبل و بعد دارد، آن را از قبل و بعدش بریدهاند و این تفسیر را از آن گرفتهاند. قبل آیه این است: انَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِی الْارْضِ وَ جَعَلَ اهْلَها شِیعاً یسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ یذَبِّحُ ابْناءَهُمْ وَ یسْتَحْیی نِساءَهُمْ انَّهُ کانَ مِنَ الْمُفْسِدینَ[1]. فرعون در روی زمین استکبار کرده، علو کرده، گروهی از مردم را استضعاف کرده، در حالی که سرهای ذکور آنها را میبرید و فقط زنهای آنها را زنده نگه میداشت، و او از مفسدان بود. بعد میگوید: وَ نُریدُ انْ نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ اسْتُضْعِفوا ...
و آیه که تمام میشود میفرماید: وَ نُرِی فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنودَهُما مِنْهُمْ ما کانوا یحْذَرونَ. این آیه (وَ نُریدُ ...) وسط دو آیه قرار گرفته که هر دو مربوط به فرعون و بنیاسرائیل است. قرآن منطق خودش را از دست نداده: فرعون علوّ در ارض و استکبار در ارض پیدا کرد، مفسد فیالارض شد، چکار میکرد؟ در حالی که گروهی از مردم را استضعاف میکند، در حالی که سرهای پسران آنها را میبُرد، در حالی که تنها زنهای آنها را زنده نگه میدارد، ما [چنین اراده میکنیم] (گفت من در چه خیالم و فلک در چه خیال). او این کار را میکرد ولی ما هم داشتیم کار خودمان را میکردیم: و حال آن که ما هم اراده میکردیم که منت بگذاریم بر همان مستضعفان، یعنی در حالی که ما داشتیم مقدمات یک ایمان و یک مکتب و یک کتاب را فراهم میکردیم و زمینه داشت مساعد میشد برای این که ما موسایی را در خانه آن فرعون پرورش بدهیم و موسی ایمان تازه و کتاب تازهای بیاورد و این مستضعفین، گروندگان به یک ایمان و یک مکتب بشوند، آنگاه این نیروی ایمان و مکتب است که فرعون را شکست میدهد.
[1]. قصص/ 4.
این است که مفسرین از قدیم گفتهاند «وَ نُریدُ انْ نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ اسْتُضْعِفوا» جملهحالیه است مربوط به قبل، الَّذینَ اسْتُضْعِفوا یعنی همان مستضعفین زمان فرعون، و منتی هم که بر آنها میخواستیم قرار بدهیم [این بود که] مثل منت «لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَی الْمُؤْمِنینَ اذْ بَعَثَ فیهِمْ رَسولًا»[1]پیغمبر در میانشان مبعوث کنیم، رهبر برایشان بفرستیم، مکتب و ایمان به آنها بدهیم تا در پرتو ایمان و مکتب و رهبر پیروز شوند.
و بعد: وَ نُرِی فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنودَهُما مِنْهُمْ ما کانوا یحْذَرونَ.
بنابراین داستان بنیاسرائیل هم یکی از مصداقهای وَعَدَ اللَّهُ الَّذینَ امَنوا مِنْکمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ است. قرآن نمیخواهد بگوید تصمیم ما این بوده که بنیاسرائیل را نجات بدهیم چه موسایی مبعوث بشود چه نشود، چه توراتی بیاید چه نیاید، چه توحیدی در میان مردم بیاید چه نیاید، چه ایمانی بیاید چه نیاید؛ هرگز قرآن چنین حرفی نمیزند. این که میگوید «و حال آن که ما منت گذاشتیم» (ما داشتیم منت میگذاشتیم) نظیر «لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَی الْمُؤْمِنینَ اذْ بَعَثَ فیهِمْ رَسولًا» است. چگونه منت میگذاشتیم؟ در بطن خانه فرعون، موسی را پرورش میدادیم که موسی کم کم مبعوث به رسالت بشود و با یک ایمان جدید و تازه و مکتب جدید و رسالت جدید و یک رهبری جدید بیاید و بنیاسرائیل را نجات بدهد.
پس این اشتباه از آنجا پیدا شده که این آیه را از ما قبل و مابعدش جدا کردیم، وقتی که جدا کردیم نقش ایمان در آن منفی شده، بعد تناقضی میان این آیه و همه آیات دیگر پیدا شده و چون این آیه خیلی باب روز بوده آیات دیگر فراموش شده است. نه، اساس اسلام بر جنگ عقاید و پیروزی ایدئولوژی و پیروزی ایمان و عمل صالح است ولی قرآن معتقد است که همیشه مستضعفین بیشتر از غیر مستضعفین گرایش به ایمان و عمل صالح پیدا میکنند چون آنها در زیر خروارها مانع خوابیدهاند. یک فرعون اگر بخواهد به راه حق بیاید باید از زیر یک کوهمانند بیرون بیاید ولی یک ابوذر چطور؟ ابوذر مانعی ندارد، تا ببیند پیغمبر هست مثل فنر میجهد و میآید سراغ پیغمبر، چون آن مانعهای ابوسفیانها و ابوجهلها برای ابوذرها وجود ندارد.
[1]. آلعمران/ 164.
تحلیل انقلاب ایران
بسم اللَّه الرحمن الرحیم
آیا صحبت از سهم گروهها صحیح است؟
گاهی این مسئله مطرح میشود که سهم گروهها را باید در نظر گرفت. گروههای مختلفی در این انقلاب شرکت داشتهاند و عدالت و انصاف ایجاب میکند که سهم همه گروهها و سهم همه افراد و سهم همه شهدا و کشته شدگان را در نظر بگیریم. من فعلا نمیخواهم وارد این بحث بشوم که گروهها چه سهمی دارند و یا بعضی سهمشان تا اندازهای سهم منفی هم بوده است، ولی میخواهم ببینم که در حال حاضر آیا بحث سهم در انقلاب داشتن معنی و مفهوم دارد یا نه؟ اگر انقلابی به تمام و کمال به ثمر برسد و موقع بهره دهی و میوه چینی آن باشد که جز میوه چیدن و بهرهگیری چیز دیگری در میان نیست اینجا جای این هست که همه گروهها و حتی همه افرادی کهسهمی در به ثمر رساندن آن انقلاب داشتهاند مطالبه سهم خودشان را
بکنند. مثل باغی است که عده زیادی در کاشتن و پرورش دادن درختان آن سهم داشتهاند و حالا موقع میوه دهی و ثمر دادن آن است، هر کسی میگوید حالا که موقع میوه چیدن است پس سهم ما را هم بدهید.
ولی یک وقت هست که انقلابی آغاز شده و مرحلهای را طی کرده است و مراحلی را هنوز در پیش دارد و گروههایی هم در آن شرکت داشتهاند، اکثریتی و اقلیتی، و هنوز این انقلاب دارد جریان خودش را طی میکند، یک عده افرادی که با دیگران تا یک مرحله وحدت نظر داشتهاند از آن مرحله به آن طرف آنها مدعی هستند که این انقلاب را در فلان مسیر باید حرکت داد و برد و دیگران میگویند نه، این انقلاب در آن مسیر نباید برود بلکه در مسیر دیگری باید برود؛ یعنی در نقطه شروع، عده زیادی با یکدیگر بودهاند و تا یک منزل و یک مرحله که سقوط رژیم بوده است که رژیم باید سقوط کند همه وحدت نظر داشتهاند اما آیا انقلاب برای این بوده که فقط رژیم سقوط کند، همین قدر که رژیم سقوط کرد دیگر همه چیز درست است و انقلاب به ثمر و میوه نشسته است؟ یا نه، انقلاب دو جنبه دارد: جنبه ویران کنندگی، و جنبه مهمش جنبه سازندگی است که جامعه آینده چگونه و روی چه الگویی و با چه مدل و سیستمی باید ساخته شود. وقتی که به مرحله اول رسیدیم که مرحله سقوط رژیم است عدهای فورا میگویند که این سیر و جریان را در فلان مسیر باید انداخت، از آنجا باید رفت و یک عده دیگر (من به اکثریت و اقلیت کار ندارم) میگویند این انقلاب را در این مسیر دیگر، این مسیری که من میگویم باید هدایت کرد.
اینجا دیگر مسئله سهم داشتن مطرح نیست. انقلاب تجزیه بردار نیست که بگوییم یک قسمتش را به شما میدهیم یک قسمتش را به دیگری. راه و مسیر است، قافلهای است که حرکت کرده، این قافله یا از این راه باید برود یا از آن راه.
قافله این انقلاب یا باید مثلا در مسیر اسلامی حرکت کند یا باید بکلی راه خودش را عوض کند و از راه دیگری برود، مثلا در مسیر کمونیستی حرکت کند. در این مرحله جای این بحث نیست که بگوییم آنهایی که از اول نظریات کمونیستی داشتهاند و تا مرحله سقوط رژیم سهمی دارند (حالا درصدش را کاری ندارم) سهمشان را بدهید.
انقلاب نهر آب نیست که بگوییم نهر آبی بوده، میآمده، تا اینجا که آمده در یکمسیر آمده، از اینجا جویی را جدا کنیم و به اینها بدهیم تا برای زمین خودشان ببرند؛
کیفیت رهبری، یکی از راههای شناخت ماهیت انقلاب
یکی از راههای شناختن یک انقلاب و یک نهضت کیفیت رهبری آن است. ببینیم این نهضت چگونه و از چه مسیری رهبری شده است. روز اوّلی که نهضت شروع شد هیچ کس نیامد خودش را برای رهبری کاندیدا کند و بعد هم مردمْ روز اول به او رأی بدهند که تو رهبر هستی، بعد آن رهبر برای مردم راه انتخاب کند. افراد و گروههای زیادی که واقعا درد نسبتا مشترک داشتند در مسیر افتادند ولی تدریجا رهبر خود به خود انتخاب شد. چقدر از روحانیین چه از مراجع و چه غیر مراجع شرکت داشتند، چقدر از غیر روحانیین چه گروههای اسلامی و چه گروههای غیر اسلامیشرکت داشتند، طبقه تحصیلکرده شرکت داشت طبقه تحصیلنکرده هم
امام خمینی ارزشها را با معیارهای اسلامی مطرح کردند
علت این که امام خمینی رهبر بلامعارض و بلامنازع این نهضت شد این است که علاوه بر این که واقعا شرایط و مزایای یک رهبر در فرد ایشان جمع بود ایشان در مسیر فکری و روحی و نیازهای مردم ایران قرار داشت که دیگران در این مسیر قرار نداشتند، یعنی اگر امام خمینی با همه مزایای شخصی که دارد منطقی که به کار برد و اهرمهایی که روی آن اهرمها دست میگذاشت و فشار میداد و جامعه را به حرکت میآورد از نوع اهرمهایی بود که دیگران روی آنها فشار میآورند، مثلا اگر ایشان هم همان منطق دیگران یعنی مسئله تضاد طبقاتی و به اصطلاح وارد کردنتضادهای طبقاتی در خودآگاهی مردم- فقط همین- را پیش میگرفت [آیا
میتوانست چنین نهضتی را پدید آورد؟] البته ایشان از این مسئله هم استفاده کردند (به دلیل این که اسلام مکتب جامعی است) ولی نه به این منطق و بیان بلکه با منطقی که با منطق اسلام جور در میآید یعنی منطق عدالت خواهی. عدالت خواهی در پرتو تعلیمات اسلامی یکی از اهرمهای اساسی بود که ایشان همیشه روی آن فشار میآوردند. اگر فقط روی این موضوع فشار میآوردند بدون آن که رنگ اسلامی به مطلب بدهند، آیا امکان داشت که بتوانند جامعه را این طور به حرکت درآورند؟
اگر ایشان عنوان پیشوایی مذهبی و اسلامی را نمیداشتند، اگر مردم ایران در عمق روحشان که یک نوع آشنایی و انس و الفتی با اسلام و آیات قرآن دارند، با علی و امام حسین دارند، حس نمیکردند که بار دیگر ندای پیغمبر و ندای علی و ندای امام حسین است که از حلقوم این مرد بیرون میآید، اگر اینها نمیبود آیا این گونه حرکت در این مملکت به وجود میآمد؟
ایشان با ظلم مبارزه کردند ولی همان مبارزه با ظلم را با معیارهای اسلامی مطرح کردند که یک مسلمان نباید زیر بار ظلم برود. مبارزه با ظلم را در زیر پرچم اسلام انجام دادند، مبارزه با اختناق را در زیر پرچم اسلام انجام دادند. سخن از استقلال گفتند، چرا استقلال؟ زیرا ما مسلمانیم، یک مسلمان و ملت مسلمان به خود اجازه نمیدهد که ذلیل باشد: لَنْ یجْعَلَ اللَّهُ لِلْکافِرینَ عَلَی الْمُؤْمِنینَ سَبیلًا[1]پیوند دین و سیاست
له عدم جدایی دین از سیاست را مطرح کردند و این که در اسلام دین از سیاست جدا نیست. خود جناب آقای مهندس بازرگان که تشریف دارند یکی از کارهای بسیار اساسی که انجام دادهاند همان رساله دین و سیاست بود که این مسئله از زمان سید جمال مطرح شد. سید جمال برای اولین بار این مسئله را به شدت در میان مسلمین مطرح کرد. سید جمال هم همین را احساس کرد که اگر بخواهد در مردم حرکت ایجاد کند باید به مردم مسلمان بفهماند که سیاست از دین جدا نیست.
[1]. نساء/ 141.