بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 86

امام خمینی ارزشها را با معیارهای اسلامی مطرح کردند

علت این که امام خمینی رهبر بلامعارض و بلامنازع این نهضت شد این است که علاوه بر این که واقعا شرایط و مزایای یک رهبر در فرد ایشان جمع بود ایشان در مسیر فکری و روحی و نیازهای مردم ایران قرار داشت که دیگران در این مسیر قرار نداشتند، یعنی اگر امام خمینی با همه مزایای شخصی که دارد منطقی که به کار برد و اهرمهایی که روی آن اهرمها دست میگذاشت و فشار میداد و جامعه را به حرکت میآورد از نوع اهرمهایی بود که دیگران روی آنها فشار میآورند، مثلا اگر ایشان هم همان منطق دیگران یعنی مسئله تضاد طبقاتی و به اصطلاح وارد کردنتضادهای طبقاتی در خودآگاهی مردم- فقط همین- را پیش میگرفت [آیا


صفحه 87

میتوانست چنین نهضتی را پدید آورد؟] البته ایشان از این مسئله هم استفاده کردند (به دلیل این که اسلام مکتب جامعی است) ولی نه به این منطق و بیان بلکه با منطقی که با منطق اسلام جور در میآید یعنی منطق عدالت خواهی. عدالت خواهی در پرتو تعلیمات اسلامی یکی از اهرمهای اساسی بود که ایشان همیشه روی آن فشار میآوردند. اگر فقط روی این موضوع فشار میآوردند بدون آن که رنگ اسلامی به مطلب بدهند، آیا امکان داشت که بتوانند جامعه را این طور به حرکت درآورند؟

اگر ایشان عنوان پیشوایی مذهبی و اسلامی را نمیداشتند، اگر مردم ایران در عمق روحشان که یک نوع آشنایی و انس و الفتی با اسلام و آیات قرآن دارند، با علی و امام حسین دارند، حس نمیکردند که بار دیگر ندای پیغمبر و ندای علی و ندای امام حسین است که از حلقوم این مرد بیرون میآید، اگر اینها نمیبود آیا این گونه حرکت در این مملکت به وجود میآمد؟

ایشان با ظلم مبارزه کردند ولی همان مبارزه با ظلم را با معیارهای اسلامی مطرح کردند که یک مسلمان نباید زیر بار ظلم برود. مبارزه با ظلم را در زیر پرچم اسلام انجام دادند، مبارزه با اختناق را در زیر پرچم اسلام انجام دادند. سخن از استقلال گفتند، چرا استقلال؟ زیرا ما مسلمانیم، یک مسلمان و ملت مسلمان به خود اجازه نمیدهد که ذلیل باشد: لَنْ یجْعَلَ اللَّهُ لِلْکافِرینَ عَلَی الْمُؤْمِنینَ سَبیلًا[1]پیوند دین و سیاست

له عدم جدایی دین از سیاست را مطرح کردند و این که در اسلام دین از سیاست جدا نیست. خود جناب آقای مهندس بازرگان که تشریف دارند یکی از کارهای بسیار اساسی که انجام دادهاند همان رساله دین و سیاست بود که این مسئله از زمان سید جمال مطرح شد. سید جمال برای اولین بار این مسئله را به شدت در میان مسلمین مطرح کرد. سید جمال هم همین را احساس کرد که اگر بخواهد در مردم حرکت ایجاد کند باید به مردم مسلمان بفهماند که سیاست از دین جدا نیست.

[1]. نساء/ 141.


صفحه 88

بعد چه نقشههایی در کشورهای اسلامی بالخصوص کشورهای عربی به کار بردند! مسئلهای را مطرح کردند به نام «عَلمانیت» که یک لغتی است که من چندان هم ریشه آن را نتوانستم به دست بیاورم. عربها از آن «علمانیت» تعبیر میکنند که میگویند ترجمه آن چیزی است که فرنگیها به آن سکولاریسم میگویند. علمانیت یعنی جدایی دین از سیاست، حساب دین باید از حساب سیاست جدا باشد. بعد از سید جمال روی زمینه علمانیت فوقالعاده کار کردهاند. در مصر افراد زیادی پیدا شدند با رنگ ملیگرایی، ناسیونالیستی، پان عربیسم و تکیه بر قومیت برای این که فکر جدایی دین از سیاست را تبلیغ کنند. اخیرا هم دیدید که انور سادات[1]استفاده رهبر از تغییر تاریخ هجری

مسائلی در ایران به وجود آمد که از جنبه اقتصادی یا سیاسی مهم نبود ولی از جنبه مذهبی آنهم از نظر شعارهای مذهبی مهم بود و این مسائل نقش زیادی در اوج دادن نهضت داشت. خوشبختانه از اشتباهات بسیار بزرگ دستگاه [تغییر مبدأ تاریخ بود.] غرور فوقالعاده آنها سبب شد که در اواخر سال 1354 یکمرتبه تصمیم گرفتند

[1]. [رئیس جمهور وقت مصر.]


صفحه 89

یک خاطره

یادم نمیرود، در جریان معروفِ به اصطلاح اپورتونیستها، آنجا که گروهی از مجاهدین خلق از آنها جدا شدند و رسما اعلام گرایش به مارکسیسم کردند، [یکی از دوستان ما جمله خوبی گفت.] دوستی داریم[1]که فوقالعاده علاقهمند به فعالیتهای مجاهدین بود و عجیب فداکاری میکرد و تا پای جانش برای مبارزه حاضر بود و نه فقط برای مجاهدین، بلکه آنچنان ضد دستگاه بود که بالاتر از آن من

[1]. [آقای هاشمی رفسنجانی، چنان که خود ایشان هم در یکی از سخنرانیهای خود به مناسبتبزرگداشت استاد شهید مطهری این خاطره را نقل کردهاند.]


صفحه 90

عنصر«تهاجم به ظلم و اختناق»در اسلام

بدون شک اسلام یک دین انقلابی است، اسلام دین مبارزه است. در جلسه پیش مطلبی عرض کردم که متمم آن را اکنون باید عرض کنم. عرض کردم که هر انقلابی معلول یک سلسله نارضاییها و ناراحتیهاست، یعنی وقتی که مردمی از وضع حاکم ناراضی و خشمگین باشند و وضع مطلوبی را آرزو کنند زمینه انقلاب به وجود میآید. حالا میخواهم مکملش را عرض کنم و آن این است که صِرف نارضایی کافی نیست. ممکن است ملتی خیلی هم از وضع موجود ناراضی باشد و خیلی هم آرزوی وضع دیگری را داشته باشد در عین حال انقلاب نکند، چرا؟ برای این که دارای روحیه رضا و تسلیم و تمکین و روحیه انظلام و ظلمپذیری است. ناراضی هست ولی در عین حال تسلیم ظلم است. اگر ملتی ناراضی بود ولی علاوه بر ناراضی بودن یک روحیه پرخاشگری و روحیه طرد و انکار در او وجود داشت آن وقت است که انقلاب میکند. در اینجاست که نقش مکتبها روشن میشود. اسلام خصوصیتش این است که به مردم خودش حس پرخاشگری و حس مبارزه و حس طرد و نفی وضع نامطلوب را میدهد. جهاد و امر به معروف و نهی از منکر- هر کدام در جای خود- [این روحیه و حس را در افراد ایجاد میکند.] امر به معروف و نهی


صفحه 91

از منکر یعنی اگر وضع حاکم وضع نامطلوب و غیر اسلامی بود تو نباید تسلیم وضع بشوی و تمکین وضع بکنی؛ تو باید برای طرد، نفی و انکار این وضع جهت برقرار ساختن وضع مطلوب و ایدهآل کوشش کنی. جهاد هم همین طور است. مسیحیت که اساسش بر تسلیم و تمکین است قرنها از اسلام انتقاد میکرد که اسلام چه دینی است! در دین که نباید شمشیر و جهاد باشد، دین باید دم از صلح و صفا بزند، دین باید بگوید اگر به طرف راست صورتت سیلی زدند طرف چپ صورتت را پیش بیاور. ولی اسلام هرگز چنین منطقی ندارد. اسلام میگوید افْضَلُ الْجِهادِ کلِمَةُ عَدْلٍ عِنْدَ امامٍ جائِرٍ[1](من در یک جا نوشتهام که همین جمله کوتاه چقدر حماسه در دنیای اسلام آفریده!) یعنی با فضیلتترین و برترین جهادها این است که انسان در برابر یک پیشوای ستمگر دم از عدل بزند و سخن عدل را مطرح کند. سخن عدل را مطرح کردن یعنی نفی و انکار او و اعتراض به او. اگر در مکتبی عنصر تعرض و تهاجم نسبت به ظلم و ستم و اختناق وجود داشته باشد این مکتب میتواند بذر انقلاب را در میان مردم خود بکارد.

خوشبختانه به قدر کافی این بذر در میان ما پاشیده شده است بعد از آن که سالها بلکه قرنها بود که جهاد و امر به معروف و نهی از منکر و مبارزه در میان ما فراموش شده بود. یادم هست در اوایلی که جلسات انجمن اسلامی مهندسین تشکیل شده بود من بحثی راجع به امر به معروف و نهی از منکر کردم، بعد رفتم در تاریخچه این مطلب مطالعه کردم، برای من یک امر شگفت انگیزی پیدا شد که همان وقت مطرح کردم و واقعا برای من اسباب تعجب شد که چرا در این دویست سال اخیر امر به معروف و نهی از منکر از رسالههای ما برداشته شده در صورتی که در کتابهای فقهی عربی و فارسی (رسالههای فارسی) ما تا دویست سال پیش [مطرح بوده است.] وقتی که رساله مینوشتند اگر از وضو و غسل و تیمم شروع میکردند، بعد به ترتیبْ نماز، روزه، زکات، خمس، حج، جهاد و امر به معروف و نهی از منکر بود و بعد وارد مسائل معاملات میشدند. ما وقتی [به کتابهای فقهی قرون اخیر] نگاه میکنیم میبینیم از دویست سال پیشگویی بحث درباره جهاد و امر به معروف و نهی از منکر خود به خود در اذهان یک امر زائد تلقی شده. همین طور که دیگر در رسالهها

[1]. کافی، ج 5/ ص 60.


صفحه 92

انقلاب اسلامی یا اسلام انقلابی؟

ولی خوشبختانه در این صد ساله اخیر این مسائل از نو مطرح شد. حرف من این است: حالا که مطرح شده است ما بر سر یک دوراهی قرار گرفتهایم. گفتیم که اسلام با انقلاب پیوند دارد، بذر انقلاب در اسلام وجود دارد. ولی ما مسلمانهای به اصطلاح انقلابی، ما که الان، هم مسلمانیم و هم معتقد به انقلاب، بر سر یک دوراهی قرار گرفتهایم و این دوراهی خیلی دقیق است یعنی در ابتدا تشخیص داده نمیشود که دو راه است اما واقعا دو راه است و تدریجا با یکدیگر زیاد فاصله میگیرند و آن این است که انقلاب اسلامی یا اسلام انقلابی؟ آینده ما چه باید باشد؟ راه آینده ما راه انقلاب اسلامی باید باشد یا راه اسلام انقلابی؟ انقلاب اسلامی یعنی راهی که هدفْ اسلام و ارزشهای اسلامی است، انقلاب و مبارزه برای برقراری ارزشهای اسلامی است، یعنی مبارزه برای ما هدف نیست وسیله است، اسلام و ارزشهای اسلامی برای ما هدف است. ما انقلاب میکنیم برای ارزشهای اسلامی، مبارزه میکنیم برای ارزشهای اسلامی، پس هدف برای ما اسلام است، مبارزه و انقلاب برای ما وسیله است. اما عدهای میان انقلاب اسلامی و اسلام انقلابی اشتباه میکنند یعنی برای آنها مبارزه و انقلاب هدف است، اسلام وسیلهای است برای مبارزه و انقلاب. نتیجهاش این است که از اسلام انتخاب میکنیم؛ هر چه از اسلام ما را در مسیر مبارزه قرار بدهد آن را قبول میکنیم و هر چه از اسلام- لااقل فکر کنیم- ما را در مسیر مبارزه قرار ندهد آن را از اسلام طرد میکنیم. آنوقت بر اساس این که ما اسلام را هدف و مبارزه و جهاد را وسیلهای برای برقراری ارزشهای اسلامی بدانیم یا مبارزه را هدف بدانیم تفسیرها از اسلام، انسان، توحید، تاریخ، جامعه و تفسیرها از آیات قرآن متضاد و متناقض میشود. آن که مبارزه را هدف میداند میگوید من همیشه باید در حال مبارزه باشم و اصلا اسلام آمده برای مبارزه. نه، اسلام نیامده برای مبارزه، در اسلام عنصر مبارزه هست. اسلام خیلی دستورها آورده است یکی از آنها مبارزه


صفحه 93

ریشه این فکر که«مبارزه اصل است»

این فکر که مبارزه اصل است ناشی از فکر دیگری است که کسانی که مادی فکر میکنند در مورد جامعه و تاریخ دارند و آن این است که تاریخ و طبیعتْ جریان به اصطلاح دیالکتیکی را طی میکنند و از میان اضداد عبور میکنند، همیشه در دنیا جنگ اضداد آنهم به شکل دیالکتیکی برقرار است[1]یعنی هر واحدی در طبیعت و در تاریخ بالضروره ضد خود و نفی کننده خود را در درون خود پرورش میدهد و بعد میان خودش و خودش یعنی میان عناصر کهنه خودش و عناصر نو خودش جنگ درمیگیرد و این جنگ به پیروزی آن ضدی که تازه پا به دنیا گذاشته، به پیروزی نو و ترکیب شدن نو و کهنه (به یک معنی دیگر) میانجامد. بار دیگر این جریان شروع میشود. اصلا طبیعت جنگ است، زندگی جنگ است، جامعه جنگ است، همه چیز جنگ است. اخلاق خوب هم یعنی همیشه شکل آنتیتز را داشتن، شکل انکار هر چه هست و انکار وضع موجود را داشتن، وضع موجود هر چه میخواهد باشد. تا دیروز شما مبارزه میکردید برای این که یک وضعی به وجود بیاید. شما که در این جبهه بودی مترقی بودی، متکامل بودی، کارَت صحیح بود.

همین قدر که این وضع به وجود آمد، فورا در درونش یک حالت انکار این وضع به وجود میآید، دیگر تو بعد از این کهنه هستی و باید از بین بروی و باید آن دومی به وجود بیاید. اساسا این مبارزه یک لحظه متوقف نمیشود و نباید هم متوقف شود و همیشه هر چه چهره مبارزه را داشته باشد حقانیت هم مال اوست. آنوقت در همه جا مبارزه معیار اسلام میشود؛ عدهای هم کوشش میکنند که اسلام را به قول خودشان انقلابی کنند نه این که انقلاب را اسلامی کنند. اگر بنا شود که تفاوتهای اینها را- یعنی آنجا که میخواهد انقلابْ اسلامی باشد یا اسلامْ انقلابی باشد- یک یک ذکر کنیم که چگونه راهها با هم فرق میکند طول میکشد.

[1]. البته این که جنگ اضداد هست یک فکر بسیار قدیمی و الهی است.