یک خاطره
یادم نمیرود، در جریان معروفِ به اصطلاح اپورتونیستها، آنجا که گروهی از مجاهدین خلق از آنها جدا شدند و رسما اعلام گرایش به مارکسیسم کردند، [یکی از دوستان ما جمله خوبی گفت.] دوستی داریم[1]که فوقالعاده علاقهمند به فعالیتهای مجاهدین بود و عجیب فداکاری میکرد و تا پای جانش برای مبارزه حاضر بود و نه فقط برای مجاهدین، بلکه آنچنان ضد دستگاه بود که بالاتر از آن من
[1]. [آقای هاشمی رفسنجانی، چنان که خود ایشان هم در یکی از سخنرانیهای خود به مناسبتبزرگداشت استاد شهید مطهری این خاطره را نقل کردهاند.]
عنصر«تهاجم به ظلم و اختناق»در اسلام
بدون شک اسلام یک دین انقلابی است، اسلام دین مبارزه است. در جلسه پیش مطلبی عرض کردم که متمم آن را اکنون باید عرض کنم. عرض کردم که هر انقلابی معلول یک سلسله نارضاییها و ناراحتیهاست، یعنی وقتی که مردمی از وضع حاکم ناراضی و خشمگین باشند و وضع مطلوبی را آرزو کنند زمینه انقلاب به وجود میآید. حالا میخواهم مکملش را عرض کنم و آن این است که صِرف نارضایی کافی نیست. ممکن است ملتی خیلی هم از وضع موجود ناراضی باشد و خیلی هم آرزوی وضع دیگری را داشته باشد در عین حال انقلاب نکند، چرا؟ برای این که دارای روحیه رضا و تسلیم و تمکین و روحیه انظلام و ظلمپذیری است. ناراضی هست ولی در عین حال تسلیم ظلم است. اگر ملتی ناراضی بود ولی علاوه بر ناراضی بودن یک روحیه پرخاشگری و روحیه طرد و انکار در او وجود داشت آن وقت است که انقلاب میکند. در اینجاست که نقش مکتبها روشن میشود. اسلام خصوصیتش این است که به مردم خودش حس پرخاشگری و حس مبارزه و حس طرد و نفی وضع نامطلوب را میدهد. جهاد و امر به معروف و نهی از منکر- هر کدام در جای خود- [این روحیه و حس را در افراد ایجاد میکند.] امر به معروف و نهی
از منکر یعنی اگر وضع حاکم وضع نامطلوب و غیر اسلامی بود تو نباید تسلیم وضع بشوی و تمکین وضع بکنی؛ تو باید برای طرد، نفی و انکار این وضع جهت برقرار ساختن وضع مطلوب و ایدهآل کوشش کنی. جهاد هم همین طور است. مسیحیت که اساسش بر تسلیم و تمکین است قرنها از اسلام انتقاد میکرد که اسلام چه دینی است! در دین که نباید شمشیر و جهاد باشد، دین باید دم از صلح و صفا بزند، دین باید بگوید اگر به طرف راست صورتت سیلی زدند طرف چپ صورتت را پیش بیاور. ولی اسلام هرگز چنین منطقی ندارد. اسلام میگوید افْضَلُ الْجِهادِ کلِمَةُ عَدْلٍ عِنْدَ امامٍ جائِرٍ[1](من در یک جا نوشتهام که همین جمله کوتاه چقدر حماسه در دنیای اسلام آفریده!) یعنی با فضیلتترین و برترین جهادها این است که انسان در برابر یک پیشوای ستمگر دم از عدل بزند و سخن عدل را مطرح کند. سخن عدل را مطرح کردن یعنی نفی و انکار او و اعتراض به او. اگر در مکتبی عنصر تعرض و تهاجم نسبت به ظلم و ستم و اختناق وجود داشته باشد این مکتب میتواند بذر انقلاب را در میان مردم خود بکارد.
خوشبختانه به قدر کافی این بذر در میان ما پاشیده شده است بعد از آن که سالها بلکه قرنها بود که جهاد و امر به معروف و نهی از منکر و مبارزه در میان ما فراموش شده بود. یادم هست در اوایلی که جلسات انجمن اسلامی مهندسین تشکیل شده بود من بحثی راجع به امر به معروف و نهی از منکر کردم، بعد رفتم در تاریخچه این مطلب مطالعه کردم، برای من یک امر شگفت انگیزی پیدا شد که همان وقت مطرح کردم و واقعا برای من اسباب تعجب شد که چرا در این دویست سال اخیر امر به معروف و نهی از منکر از رسالههای ما برداشته شده در صورتی که در کتابهای فقهی عربی و فارسی (رسالههای فارسی) ما تا دویست سال پیش [مطرح بوده است.] وقتی که رساله مینوشتند اگر از وضو و غسل و تیمم شروع میکردند، بعد به ترتیبْ نماز، روزه، زکات، خمس، حج، جهاد و امر به معروف و نهی از منکر بود و بعد وارد مسائل معاملات میشدند. ما وقتی [به کتابهای فقهی قرون اخیر] نگاه میکنیم میبینیم از دویست سال پیشگویی بحث درباره جهاد و امر به معروف و نهی از منکر خود به خود در اذهان یک امر زائد تلقی شده. همین طور که دیگر در رسالهها
[1]. کافی، ج 5/ ص 60.
انقلاب اسلامی یا اسلام انقلابی؟
ولی خوشبختانه در این صد ساله اخیر این مسائل از نو مطرح شد. حرف من این است: حالا که مطرح شده است ما بر سر یک دوراهی قرار گرفتهایم. گفتیم که اسلام با انقلاب پیوند دارد، بذر انقلاب در اسلام وجود دارد. ولی ما مسلمانهای به اصطلاح انقلابی، ما که الان، هم مسلمانیم و هم معتقد به انقلاب، بر سر یک دوراهی قرار گرفتهایم و این دوراهی خیلی دقیق است یعنی در ابتدا تشخیص داده نمیشود که دو راه است اما واقعا دو راه است و تدریجا با یکدیگر زیاد فاصله میگیرند و آن این است که انقلاب اسلامی یا اسلام انقلابی؟ آینده ما چه باید باشد؟ راه آینده ما راه انقلاب اسلامی باید باشد یا راه اسلام انقلابی؟ انقلاب اسلامی یعنی راهی که هدفْ اسلام و ارزشهای اسلامی است، انقلاب و مبارزه برای برقراری ارزشهای اسلامی است، یعنی مبارزه برای ما هدف نیست وسیله است، اسلام و ارزشهای اسلامی برای ما هدف است. ما انقلاب میکنیم برای ارزشهای اسلامی، مبارزه میکنیم برای ارزشهای اسلامی، پس هدف برای ما اسلام است، مبارزه و انقلاب برای ما وسیله است. اما عدهای میان انقلاب اسلامی و اسلام انقلابی اشتباه میکنند یعنی برای آنها مبارزه و انقلاب هدف است، اسلام وسیلهای است برای مبارزه و انقلاب. نتیجهاش این است که از اسلام انتخاب میکنیم؛ هر چه از اسلام ما را در مسیر مبارزه قرار بدهد آن را قبول میکنیم و هر چه از اسلام- لااقل فکر کنیم- ما را در مسیر مبارزه قرار ندهد آن را از اسلام طرد میکنیم. آنوقت بر اساس این که ما اسلام را هدف و مبارزه و جهاد را وسیلهای برای برقراری ارزشهای اسلامی بدانیم یا مبارزه را هدف بدانیم تفسیرها از اسلام، انسان، توحید، تاریخ، جامعه و تفسیرها از آیات قرآن متضاد و متناقض میشود. آن که مبارزه را هدف میداند میگوید من همیشه باید در حال مبارزه باشم و اصلا اسلام آمده برای مبارزه. نه، اسلام نیامده برای مبارزه، در اسلام عنصر مبارزه هست. اسلام خیلی دستورها آورده است یکی از آنها مبارزه
ریشه این فکر که«مبارزه اصل است»
این فکر که مبارزه اصل است ناشی از فکر دیگری است که کسانی که مادی فکر میکنند در مورد جامعه و تاریخ دارند و آن این است که تاریخ و طبیعتْ جریان به اصطلاح دیالکتیکی را طی میکنند و از میان اضداد عبور میکنند، همیشه در دنیا جنگ اضداد آنهم به شکل دیالکتیکی برقرار است[1]یعنی هر واحدی در طبیعت و در تاریخ بالضروره ضد خود و نفی کننده خود را در درون خود پرورش میدهد و بعد میان خودش و خودش یعنی میان عناصر کهنه خودش و عناصر نو خودش جنگ درمیگیرد و این جنگ به پیروزی آن ضدی که تازه پا به دنیا گذاشته، به پیروزی نو و ترکیب شدن نو و کهنه (به یک معنی دیگر) میانجامد. بار دیگر این جریان شروع میشود. اصلا طبیعت جنگ است، زندگی جنگ است، جامعه جنگ است، همه چیز جنگ است. اخلاق خوب هم یعنی همیشه شکل آنتیتز را داشتن، شکل انکار هر چه هست و انکار وضع موجود را داشتن، وضع موجود هر چه میخواهد باشد. تا دیروز شما مبارزه میکردید برای این که یک وضعی به وجود بیاید. شما که در این جبهه بودی مترقی بودی، متکامل بودی، کارَت صحیح بود.
همین قدر که این وضع به وجود آمد، فورا در درونش یک حالت انکار این وضع به وجود میآید، دیگر تو بعد از این کهنه هستی و باید از بین بروی و باید آن دومی به وجود بیاید. اساسا این مبارزه یک لحظه متوقف نمیشود و نباید هم متوقف شود و همیشه هر چه چهره مبارزه را داشته باشد حقانیت هم مال اوست. آنوقت در همه جا مبارزه معیار اسلام میشود؛ عدهای هم کوشش میکنند که اسلام را به قول خودشان انقلابی کنند نه این که انقلاب را اسلامی کنند. اگر بنا شود که تفاوتهای اینها را- یعنی آنجا که میخواهد انقلابْ اسلامی باشد یا اسلامْ انقلابی باشد- یک یک ذکر کنیم که چگونه راهها با هم فرق میکند طول میکشد.
[1]. البته این که جنگ اضداد هست یک فکر بسیار قدیمی و الهی است.
عوامل تداوم انقلاب اسلامی:
1. ادامه دادن مسیر عدالت خواهی
2. احترام به آزادیها
ثانیا باید ما به آزادیها به معنی واقعی در آینده احترام بگزاریم یعنی اگر دولت اسلامی، جمهوری اسلامی، حکومت اسلامی بخواهد زمینه اختناق را به وجود بیاورد قطعا شکست خواهد خورد. البته آزادی غیر از هرج و مرج است. آزادی به معنی معقول. هر کسی در درجه اول فکرش باید آزاد باشد، بیان و قلمش باید آزاد باشد. اما فکر آزاد باشد یعنی اگر کسی واقعا منطقی و فکری دارد فکر خودش را بگوید. اتفاقا تجربههای گذشته نشان داده است که هر وقت در جامعه ما نوعی آزادی فکری بوده- ولو از روی سوء نیت هم بوده است- این امر به ضرر اسلام تمام نشده بلکه به سود اسلام تمام شده است [مشروط به این که ما هم حرف خودمان را بزنیم نه این که آنها][1]حرفشان را بزنند ما سکوت کنیم و حرف خودمان را نزنیم.
[1]. [افتادگی از نوار است.]
پیشنهاد به دانشکده الهیات
من در چند سال پیش- شاید سال 54- پیشنهادی را مطرح کردم. در دانشکده الهیات مردی بود که ماتریالیست بود و نه تنها در آنجا بلکه در جاهای دیگر هم میرفت سر کلاسها و تبلیغات ماتریالیستی و ضد اسلامی میکرد. دانشجویان اعتراض میکردند. کم کم یک نوع تشنجی در دانشکده پیدا شد. من چند بار حضوری با آن آدم مطرح کردم، بعد هم در نامهای به طور رسمی به دانشکده نوشتم[1]که به عقیده من لازم است در همین دانشکده که دانشکده الهیات است یک کرسی ماتریالیسم دیالکتیک تأسیس شود و استادی که هم وارد در این مسائل باشد و هم معتقد به ماتریالیسم دیالکتیک باشد بیاید حرفش را بزند. من با این موافقم اما این که فردی دزدکی بیاید به صورت تبلیغ یعنی به صورت اغواء [مطالبی بر ضد اسلام بگوید،] تا چشمش به چهار تا بچه بیسواد جاهل بیفتد به شکل اغفال بگوید میدانی اسلام در فلان موضوع چنین حرفی گفته؟! [و ذهن او را مشوش کند، این آزادی نیست.] من به او گفتم چرا حرفت را به چهار تا بچهای که اطلاع ندارند میزنی؟ بیا با من در میان بگذار. اگر مایل هستی در حضور بچهها باشد من هم میآیم سر کلاس، تو هم بیا، تو حرفهایت را بزن من هم حرفهایم را میزنم. و اگر مایل هستی جمعیت بیشتری باشد، استادهای این دانشکده و استادهای دیگر دانشگاه را دعوت میکنیم، دانشجویان هم بیایند، در یک مجمع عمومی چند هزار نفری تو حرفهایت را بزن من هم حرفهایم را میزنم. گفتم با این که من به هیچ قیمتی حاضر نیستم در رادیو و تلویزیون حاضر شوم[2]ولی برای این کار من حاضرم در رادیو و تلویزیون با تو مناظره کنم.
[1]. [این نامه در کتاب سیری در زندگانی استاد مطهری (انتشارات صدرا) چاپ شده است.]
[2]. زمان رژیم گذشته بود.
3. حفظ استقلال مکتبی
انقلاب ما وقتی پیروز خواهد شد که ما مکتب و ایدئولوژی خودمان را به دنیا معرفی کنیم یعنی جمهوری اسلامی ایران آنوقت موفق خواهد شد که بر اساس یک تز، یک ایدئولوژی که همان ایدئولوژی اسلامی است ادامه پیدا کند. اگر این مکتب و ایدئولوژی، اسلامی محض باشد- یعنی اگر استقلال مکتبی داشته باشیم، واقعا آنچه که از اسلام خودمان است همان را بیان کنیم، خجلت و شرمندگی در مقابل دیگران نداشته باشیم- ما در آینده موفق خواهیم بود. اما اگر بنا بشود که یک مکتب التقاطی به نام اسلام درست کنیم، برویم ببینیم که فلان فرد، فلان گروه، فلان مکتب چه میگوید، یک چیزی از مارکسیسم بگیریم یک چیزی از اگزیستانسیالیسم بگیریم یک چیزی از سوسیالیسم بگیریم یک چیزی هم از اسلام بگیریم بعد یک آش شله قلمکاری درست کنیم و بگوییم این است مکتب اسلام، این برای مدت موقت ممکن است مفید واقع شود [ولی برای همیشه نه،] چون در مدت موقت افراد