بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 3

نگاهى به: دائرةالمعارف بزرگ اسلامى‌
رضوانشهرى‌ ابوحسن

(نقدى بر دائرةالمعارف از لحاظ شرح حال دانشمندان اسلامى) دائرةالمعارف بزرگ اسلامى، جلد اول (آب - آل داوود). زير نظر كاظم موسوى بجنوردى. چاپ اوّل،
تهران، مركز دائرة المعارف بزرگ اسلامى، 1367 ش. رحلى، دو ستونى، بيست وچهار + 714 صفحه، 8000ريال.
اكنون حدو يك سال از انتشار اوّلين جلد دائرةالمعارف بزرگ اسلامى مى‌گذرد. تدوين و فراهم آوردن و به سامان رساندن اين خدمت بزرگ فرهنگى، بى گمان همّتى بلند و اراده‌اى استوار و انديشه‌اى مترقى مى‌طلبد كه خوشبختانه، دست اندركارانِ دائرةالمعارف از آن بهره‌مندند. درباره ارزش و ساير جوانب اين اثر مهم و ستودنى، به اندازه كافى سخن گفته شده است و ما را از تكرار آنها بى نياز مى‌كند. همچنين تا آنجا كه نگارنده خبر دارد تا كنون شش نقد بر اين كتاب در مجله‌هاى نشر دانش (سال 9، شماره 4، ص 42 - 48)؛ حوزه (شماره 30، ص 173 - 174)؛ آينده (جلد 15، شماره 6 - 9، ص 667 - 669)؛ كيهان فرهنگى (شماره 62، ص 46 - 47، و شماره 66، ص 18 - 22) و روزنامه جمهورى اسلامى (سال يازدهم، شماره 3136، 6 فروردين 1369، ص 7)، منتشر شده است؛ ولى در نقد حاضر به نكاتى پرداخته مى‌شود كه در هيچيك از نقدهاى پيش گفته نيامده است. طبيعى است كه آنچه در نقدهاى مزبور و در نقد حاضر به عنوان كاستيهاى اين اثر شمرده شده، در مقابل كارى بدين سترگى بسيار اندك است، و بى گمان نشانگر توجه واهميّت دادن به كتاب است، و نه به رخ كشيدن كاستيهاى آن.
*19* اينك به ذكر سهوها و خطاهايى پرداخته مى‌شود كه در برخى مقاله‌هاى مربوط به تراجم و شرح حال دائرةالمعارف، به نظر رسيده است.
1- در ذيل مدخل «آل أبى جامع» (ص 543)، در شرح حال عبداللطيف بن على نوشته‌اند: «او نزد شيخ بهايى (د 1031 ق / 1622 م) و صاحب معالم زين الدين (د 1011 ق / 1602 م) و شيخ حسن فرزند شهيد ثانى... درس خوانده و از آنان اجازه روايت داشته است».
اولاً صاحب معالم نامش زين الدين نيست، بلكه حسن فرزند زين الدين است؛ ثانياً صاحب معالم همان شيخ حسن فرزند شهيد ثانى است و نه غير او، بنابراين معنى ندارد گفته شود: او نزد صاحب معالم و شيخ حسن فرزند شهيد ثانى (كه همو باشد)، درس خواند! ثالثاً چنانكه خواهد آمد قطعاً شيخ بهايى در سال 1030 ق درگذشته است، و نه 1031ق.
2- در ص 542، مقاله «آل ابى جامع» آمده است: «آل ابى جامع را از نسل شيخ عبدالصمد برادر شيخ بهايى دانسته»اند. و در همان صفحه و مقاله، احمد بن محمد معروف به ابن ابى جامع را مؤسّس آل ابى جامع و متوفاى 928 ق دانسته‌اند؛ كه البته اين دو مطلب با هم متناقض است؛ زيرا شيخ عبدالصمد برادر كوچك شيخ بهايى است و در سال 966 به دنيا آمده است(1)؛ بنابراين چگونه ممكن است آل ابى جامع از نسل او باشند در حالى كه مؤسس آل ابى جامع به گفته دائرةالمعارف در سال 928 درگذشته است! بنابراين يكى از اين دو مطلب نادرست است، و بحث تفصيلى و گسترده در اين زمينه را مجالى ديگر بايد.
3- همچنين در ص 542، مقاله «آل ابى جامع» در شرح حال ابن ابى جامع آمده است: «وى از... محقّق كركى اجازه روايت داشته است. محقّق كركى كه در 928 / 1522 م اجازه خود را صادر كرده طى آن سلسله مشايخ روايى خود را از طريق مطهّر حلّى، طوسى، مفيد، كلينى و صدوق تا امام على بن موسى الرضا(ع) بر شمرده...» است.
در اين عبارت چند تسامح و اشتباه ديده مى‌شود: اوّلاً مطهر حلى از سلسه مشايخ روايى محقق كركى نيست، بلكه علامه حلى از سلسله مشايخ روايى محقق كركى است(2) و مطهر حلى جدّ علامه حلى است.
ثانياً سلسله مشايخ روايى محقق كركى بسيار بيش از اين بزرگانى است كه ذكر شده است؛ و در همان اجازه مورد اشاره آمده است؛ مضافاً اينكه در همين مشايخى كه ذكر شده بعضى وسائط افتاده است، و ذكر اين چند تن به عنوان نمونه هم مطلقاً سودى ندارد، سلسله مشايخ محقق در اجازه مذكور چنين است: محقق كركى از على بن هلال، از ابن فهد، از ابن خازن، از شهيد اول، از فخر المحققين و عميدالدين از علامه حلى، از محقق حلى، از ابن نماء، از ابن ادريس، از عربى بن مسافر عبادى، از الياس بن هشام حائرى، از ابوعلى فرزند شيخ طوسى، از شيخ طوسى، از شيخ مفيد، از ابن قولويه و شيخ صدوق؛ و قبل از شيخ صدوق، كلينى.
سلسله مشايخ روايى محقق كركى چنين است و پيداست كه ذكر چند تن از اين سلسله، مطلقاً سودى ندارد و غلط انداز است. ثالثاً قاعدتاً مى‌بايست كلينى بعد از صدوق ذكر مى‌شد، نه قبل از او؛ چون زماناً متقدّم بر صدوق است. رابعاً مراد محقق كركى در اجازه مذكور اين نبوده است كه تا امام رضا - عليه السّلام - سلسله مشايخ خود را برشمرد؛ بلكه تا شيخ و صدوق بر شمرد و سلسله راويان آنان تا امام در كتابهايشان ذكر شده و بسيار زياد است، محقق در اجازه مذكور فرموده است كه: «كلينى از على بن ابراهيم، از ابراهيم بن هاشم، از يونس بن عبدالرحمان روايت مى‌كند و گفته مى‌شود كه يونس، امام رضا - عليه السّلام - را ملاقات كرده است».(3) و مقصود اين نبوده است كه سلسله مشايخ روايى خود را تا امام رضا - عليه السّلام - بر شمرد.
4- نيز در ص 542، مقاله «آل ابى جامع»، در شرح حال احمد بن ابى جامع، كتاب «الوجيز فى تفسير الكتاب العزيز» به وى نسبت داده شده؛ با اينكه اين كتاب از شيخ على بن حسين بن محيى الدين بن... أحمد بن أبى جامع است؛ و نه از احمد بن ابى جامع.(4)
5 - در همانجا آمده است: «به گفته آقا بزرگ نسخه‌اى از آن... در كتابخانه شيخ محمد امين در كاظمين (به خط محمد بن نصار، كتاب 1118 ق / 1706 م)، ديگرى در كتابخانه شيخ عبداللَّه مامقانى (كتابت 1120 ق / 1708 م)، ديگرى در ميان كتاب‌هاى سيّد صافى... كه از روى نسخه‌هاى اصلى به خط مؤلّف در 1125 ق / 1713 م استنساخ شده... *20* موجود است». اين قسمت عيناً از ذريعة (ج 25، ص 44)، ترجمه شده و در اين ترجمه سهل المؤونة چند اشتباه رخ داده كه نشانگر تسامح و بى دقّتى نويسنده آن است: اولاً در ذريعه آمده است كه نسخه‌اى كه به خط محمد بن نصر است در سال 1147 نوشته شده و تاريخ فراغت مؤلف از آن سال 1118 ذكر شده است؛ و نويسنده تاريخ كتابت و تاريخ تأليف را با هم خلط كرده است. ثانياً نسخه‌اى كه در كتابخانه شيخ عبداللَّه مامقانى بوده تاريخ كتابت نداشته و سال 1120، تاريخ فراغت مؤلف از تبييض آن است. ثالثاً درباره نسخه سيد صافى، ذريعة نوشته است كه از روى خط مؤلف در 1125 استنساخ شده است؛ ولى نويسنده ترجمه كرده است: «از روى نسخه‌هاى اصلى به خط مؤلف... استنساخ شده». اين ترجمه از چند جهت مخدوش است: يكى اينكه مغاير با اصلى است؛ دو ديگر اينكه مگر يك كتاب چند نسخه اصل دارد كه نوشته‌اند «نسخه‌هاى اصلى» و سوّم اينكه نسخه اصل؛ يعنى همان خط مؤلف، و ديگر لازم نيست گفته شود «نسخه‌هاى اصلى به خط مؤلّف»!
6 - در ص 542، مقاله «آل ابى جامع»، شهادت شهيد ثانى به سال 966 ق ذكر شده كه قطعاً اشتباه، و صحيح آن 965 ق است.(5)
7 - در ص 543، همان مقاله، يكى از تأليفات على بن حسين را «توقيف المسائل» دانسته‌اند كه صحيح آن «توقيف السائل على دلائل المسائل» است.(6)
8- همانجا، كتاب «تخميس المقصورة الدرّية» غلط، و صحيح آن «تخميس المقصورة الدُرَيْدية» است.(7)
9- در ص 598، مقاله «آل بحر العلوم»، در شرح حال علامه بحر العلوم آمده است: «با مرگ استادش وحيد بهبهانى، بر مرجعيّت... دست يافت. از ابتكارات او تقسيم كار ميان عالمان و فقيهان برجسته... بود. از اين رو... سيد محمد جواد عاملى را به كار تأليف و تدوين فقه وادار كرد (كه محصول تلاشهاى وى تأليف كتاب فقهى و مشهور مفتاح الكرامه بود)...»
در اين سخن دو اشتباه وجود دارد: اولاً سيد محمد جواد عاملى به امر استاد ديگرش شيخ جعفر كاشف الغطاء مفتاح الكرامه را نوشته است. خود در اين باره در آغاز «مفتاح الكرامه» گويد:
«و قد امتثلت امر سيّدى و استادى و من عليه بعد اللَّه سبحانه و اوليائه صلّى الللَّه عليهم معوّلى و اعتمادى: الامام العلاّمة المعتبر المقدّس الحبر الاعظم الشيخ جعفر (جعلنى اللَّه فداه، واطال اللَّه تعالى للمؤمنين بقاه)، قال ادام اللَّه تعالى حراسته: أُحبّ أن تعمد إلى قواعد الامام العلاّمة (أعلى اللَّه تعالى فى الجنان مقامه) فتنظر الى كل مسألة اختلفت فيها كلمات الجنان مقامه) فتنظر الى كل مسألة اختلفت فيها كلمات الاصحاب و تنقل أقوالهم... فامتثلتُ أمره الشرف و...»(8)
ثانياً شروع در تأليف مفتاح الكرامه در زمان حيات وحيد بهبهانى بوده است و عاملى در موارد فراوانى از وحيد با دعاى ادامه حيات ياد مى‌كند؛ گذشته از آنكه از تاريخ ختم تأليف برخى مجلّدات آن نيز اين نكته استفاده مى‌شود؛ و مؤلف مفتاح الكرامه نيز در اين كتاب گفته است:
«... إذا قلتُ: الاستاد في حاشيةالمدارك أو شرح المفاتيح فقد أردتُ مولانا و مقتدانا و امامنا آقا محمد باقر أدام اللَّه حراسته. و إذا قلتُ: شيخنا فقد اردت مولانا و مقتدانا المقدس الحبر الفهّامة المعتبر الشيخ جعفر أدام اللَّه تعالى حراسته و أفاض علينا بفضله من بركاته و فضله؛ فإنّه جعلت فداه هو الذى صدر منه الأمر الشريفِ بهذا التأليف».(9)
بنابراين اين سخن كه پس از درگذشت وحيد بهبهانى، عاملى را به كار تأليف فقه وادار كرد، نادرست خواهد بود. نيز جمله اخير عبارت اخير «مفتاح الكرامة» دليل ديگرى بر ادّعاى اوّل ماست.
10- در ذيل مدخل «آل بحرالعلوم» (ص 599)، و در شرح حال *21* سيد محمد رضا بحرالعلوم، يكى از تأليفات او «شرح لمعه شهيدين» ذكر شده، كه البتّه تعبير نادرستى است؛ زيرا كتاب «لمعه» از شهيد اوّل است و شرح آن به نام «الروضة البهيّة» از شهيد ثانى. بنابراين اگر كتاب سيد محمد رضا بحرالعلوم شرح بر «لمعه» شهيد اول است؛ لازم بود گفته شود «شرح لمعه» شهيد اول؛ و اگر كتاب وى شرح بر «شرح لمعه» تأليف شهيد ثانى است، بايد گفته شود «شرح بر شرح لمعه»، يا شرح بر شرح لمعه شهيدين، يا «شرحِ شرحِ لمعه».
11- در ذيل مدخل «آل بحرالعلوم» (ص 599)، و در شرح حال سيد حسين بحرالعلوم، درگذشتِ سيد رضى به سال 404 ق / 1013 م ذكر شده، كه صحيح آن 406 ق / 1015 م است.
12- در ذيل مدخل «آقا نجفى قوچانى» (ص 483)، آمده است: «سياحت شرق... در سال 1347 ق / 1928 م نگارش يافته و در 1362 ش در تهران چاپ شده است». كه البته ابتدا در سال 1351 ش در مشهد به همت انتشارات طوس چاپ شده، و در سال 1362 ش چاپ دوم آن در تهران انجام شده است؛ ولى عبارت مذكور موهم اين است كه سياحت شرق تا سال 1362 ش خطى باقى مانده و تا اين تاريخ چاپ شد نشده بود.
13- در ص 482، مقاله «آقا نجفى قوچانى» آمده است: «در سال 1313 ق / 1895 م در سن 20 سالگى... وارد يزد شد». ولى چند سطر بالاتر، تولّد آقا نجفى در سال 1295 ق ذكر شده؛ بنابراين با يك محاسبه ساده معلوم مى‌شود كه وى در سال 1313 ق، 18 ساله بوده است، و نه 20 ساله.
14- در ص 475، مقاله «آقا ضياء عراقى» آمده است كه وى در سلطان آبادِ اراك زاده شد. با اين كه سلطان آباد، نام سابق اراك است،(10) و اراك و سلطان آباد نام دو منطقه نيست؛ بنابراين لازم بود يكى از اين دو نام در پرانتز گذاشته مى‌شد و يا به يكى اكتفا مى‌شد.
15- در ص 539، مقاله «آل آقا» وفات وحيد بهبهانى به سال 1205 ق، و در ص 598، مقاله «آل بحر العلوم»، وفات او به سال 1207 ق ذكر شده است. البته تاريخ صحيح، همان 1205 ق است؛ گرچه دو قول ديگر يعنى سال 1206 و 1208 هم نقل شده است.(11) ولى نگارنده نديده است كسى سال 1207 را هم ذكر كرده باشد.
16- در ذيل مدخل «آبى» (70)، در شرح حال منصور بن حسين، درباره كتاب «نثرالدُرّ» آبى آمده است: «دست نوشته‌هاى اين اثر كه هنوز به چاپ نرسيده، متعدّد است.» با اينكه نثر الدُرّ در مصر با تصحيح و ويرايش محمد على قرنة و محمد على البجاوى چاپ شده است، و نگارنده چند مجلّد آن را ملاحظه كرده است.
17- همان جا آمده است: «دور نيست كه [آبى‌] در جوانى از شيخ صدوق (د 381 ق / 991 م) روايت حديث كرده باشد». با توجه به روايتى كه شيخ آقا بزرگ تهرانى از وى نقل كرده و او هم بلاواسطه از صدوق روايت كرده،(12) بايد اين امر را قطعى دانست.
18- همان جا، درباره كتاب نثر الدُرّ آبى آمده است كه باب چهارم از فصل يكم اين كتاب حاوى «نكته‌هايى از گفتارهاى امامان يازده گانه (ع) پس از على(ع) است. ولى در نسخه چاپى نثرالدرّ، باب مذكور تا سخنان حضرت امام جواد - عليه السّلام - را شامل است، و نه بيشتر.(13)
19- همان جا، نام كتاب ديگر آبى «نزهةالأدب» ضبط شده؛ با اينكه خود مؤلّف در آغاز نثر الدرّ (ج 1، ص 25)، و نيز زركلى در اعلام (ج 7، ص 298)، «نزهةالأديب» ضبط كرده‌اند.
20- همان جا، در شرح حال آبى نوشته‌اند: «از كتاب ديگر او، تاريخ الرى، نسخه‌اى نمى‌شناسيم. تنها ياقوت در معجم الأدباء حدود 10 صفحه از آن را كه شامل نكته‌هاى ظريفى درباره زندگى صاحب بن عبّاد است، نقل كرده است».
با اينكه ياقوت در كتاب معجم البلدان نيز از كتاب تاريخ الرى آبى مطالبى نقل كرده است؛ از جمله ذيل ماده «أرز» (ج 1، ص 204، چاپ فلوگل)؛ و ذيل «جناشك» (ج 2، ص 124)؛ و ذيل «الجَوْسق» (ج 2، ص 153)؛ و ذيل «روذبار» (ج 2، ص 831)؛ و ذيل «المحمّديّة» (ج 4، ص 431).
21- در ذيل مدخل «آقا نجفى اصفهانى (ص 482)، آمده است: «پدرش شرحى بر معالم شهيدثانى... به نام هدايةالمسترشدين نوشته است.» با اينكه معالم تأليف شيخ *22* حسن فرزند شهيد ثانى است، و نه خود شهيد ثانى؛ و هدايةالمسترشدين شرح معالم شيخ حسن است.
22- همچنين در همان صفحه و مقاله، و در شرح حال آقا نجفى اصفهانى آمده است: «پسران او همه ازعالمان بودند. مشهورترين آنان شيخ محمد تقى آقا نجفى... برادر محمد حسين، صاحب الفصول الغروية بود.» لازم به توضيح است كه صاحب فصول شيخ محمد حسين، برادر شيخ محمد تقى صاحب هدايةالمسترشدين است؛ و شيخ محمد تقى فرزند محمد باقر، نواده صاحب هداية است؛ و صاحب فصول برادر جدّ او (يعنى صاحب هداية) بوده، نه برادر خودش. و خلاصه نويسنده بين شيخ محمد تقى صاحب هدايه، و شيخ محمد تقى نواده صاحب هدايه خلط كرده، و شيخ محمد حسين صاحب فصول را برادر نوه صاحب هدايه پنداشته است، با اينكه برادر خود صاحب هدايت است.(14)
23- در همان جا، تولد آقا نجفى، محمد باقربن محمد تقى، به سال 1234 ذكر شده كه صحيح آن 1235 است.(15)
24- در ص 164، مقاله «آداب عباسى»، وفات شيخ بهائى به سال 1031 ق ذكر شده كه قطعاً اشتباه، و صحيح آن 1030 ق است.(16)
25- در همان جا درباره كتاب مفتاح الفلاح تأليف شيخ بهايى آمده است: «نگارش كتاب را شيخ بهايى در 21 صفر 1051 ق 22 مه / 1641 م در شهر گنجه قفقاز به پايان برده است». حال آنكه شيخ در سال 1030 در گذشته؛ بنابراين چگونه در سال 1052 نگارش مفتاح الفلاح را به پايان برده است! جالب است كه ده سطر بالاتر نوشته‌اند كه شيخ در سال 1031 درگذشته است. از آنجا كه معادل ميلادى سال 1051 ق، يعنى 1641 را هم آورده‌اند، معلوم مى‌شود كه اشتباه چاپى نيست؛ زيرا سال 1641 م، درست معادل 1051 ق است.
26 - در 165، مقاله «آداب المتعلمين»، وفات برهان الدين زرنوجى به سال 519 ق / 1125 م ذكر شده كه قطعاً اشتباه است. وفات او را حدود سال 593 گفته‌اند،(17) ولى تاريخ وفاتش دقيقاً معلوم نيست. از معادل ميلادى سال 519 ق يعنى 1125 معلوم مى‌شود كه اينجا نيز مانند مورد قبل، اشتباه چاپى نيست.
27- در ذيل مدخل «آقا بزرگ تهرانى» (ص 456)، آمده است: «الذريعة الى تصانيف الشيعة، شامل 26 جلد كه جزء نهم آن در 4 مجلد است و ميان سالهاى 1357 - 1397 ق... در نجف و بيروت به چاپ رسيده است». اوّلاً ذريعة 25 جلد است، و نه 26 جلد؛ ثانياً ميان سالهاى 1355 - 1398 به چاپ رسيده،(18) و نه 1357 - 1397؛ ثالثاً در نجف و تهران به چاپ رسيده، و نه نجف و بيروت.(19) و اگر منظورشان از اينكه آن را 26 جلد دانسته‌اند، مستدرك ذريعه را هم به حساب آورده و ذريعه و مستدرك را 26 جلد دانسته‌اند؛ در اين صورت نيز ايراد وارد است؛ زيرا مى‌بايست مى‌افزودند: تا سال 1405 ق؛ و در نجف و... و مشهد چاپ شده است؛ زيرا مستدرك ذريعة به سال 1405 ق در مشهد به چاپ رسيده است.
28- به برخى از سهوها و تسامحات بسيار جزئى هم اشاره مى‌شود؛ و از آنجا كه هدف تكميل كار و رفع نقايض دائرة المعارف است، شايد سودمند افتد:
در مواردى از جمله صفحه هفت كلمه «بطليموس» به صورت بطلميوس (به تقديم ميم بر ياء) آمده، كه هر چند ضبط دوم مشهور است؛ ولى ظاهراً صورت اوّل درست است.(20)
همچنين در مقدّمه رياضيات «شفاء» تأليف ابن سينا (چاپ منقّح و مصحّح مصر)، «بطليموس» (به تقديم ياء بر ميم)، ضبط شده است. استاد گرانمايه حضرت آيةاللَّه حسن زاده آملى نيز برآنند كه بطليموس درست است و نه بطلميوس.
در موارد زيادى از جمله صفحات 460، 475، 541؛ 574، 602، كتاب الفوائد الرضويه از مرحوم محدّث قمى، به صورت «فوائد الرضويه» ضبط شده است. بهتر است يا به صورت دقيق و اصلى آن، و يا «فوائد رضوية» ضبط شود.
در شرح حال «آخوند ملاّ محمد كاشانى» از كتاب سياحت شرق استفاده نشده، با اينكه منبع خوبى در اين زمينه است.
در صفحه 160، ستون دوم، از خواجه طوسى اين گونه تعبير شده: «علاّمه محمد بن محمد بن حسن»؛ حال آنكه خواجه به علامه معروف نيست و اسماً بر وى اطلاق نشده، گرچه وصفاً از بزرگترين علامه‌هاست.
در ص 409، ستون 1، به صاحب جواهر، ميرزا محمد حسن اطلاق شده است!
29- دوگونگى هم در برخى مقاله‌ها وجود دارد و همگونى و همآهنگى رعايت نشده است؛ از باب نمونه:
در مقاله «آقا جمال خوانسارى»، اكثر تأليفات وى كه تقريباً دو ستون را اشغال كرده - بدون نظم مفيد و مثمر - ذكر شده؛ ولى در مقاله «آقا نجفى» (شيخ محمد تقى رازى)، با اينكه تأليفات فراوانى دارد، تنها نام هشت كتابش ذكر شده است.
همچنين در مقاله «آقا جمال خوانسارى» در متن مقاله، در كنار نام آثار وى، نام فهرست كتابخانه‌هايى كه آثار مخطوط وى در آنها هست، با ذكر شماره جلد و صفحه آمده است؛ ولى در مقاله بعد، يعنى «آقا حسين خوانسارى»، در متن مقاله به طور عام تنها نام كتابخانه‌هايى ذكر شده كه آثار مخطوط وى در آنها موجود است. آن هم بدن شماره جلد و صفحات فهرست نسخه‌هاى كتابخانه‌ها. مضافاً اينكه در همين ارجاع نيز كلّى گويى شده است و دقيقاً معيّن نشده كه كدام كتاب در كدام كتابخانه است. البته در اينجا هدف تنها اشاره به دو گونگى كار است و كارى به سودمند بودن يا نبودن اين كار نداريم عجيب اينكه در مقاله «آقا جمال» با آن فهرست طولانىِ نسخه‌هاى خطى آثار او، متذكر نشده‌اند كه ترجمه و شرح غررالحكم وى چاپ شده است و نيز نام آن را «ترجمه شرح غررالحكم» ضبط كرده‌اند، حال آن‌كه «ترجمه و شرح غررالحكم» درست است.
در ص 543، ستون 1، «هويزه» به همين صورت با «هاء» و در پنج سطر بعد به صورت «حويزى» ضبظ شده است. در مورد دوم بهتر بود كه «هويزى» ضبط مى‌شد و همگونى رعايت مى‌گرديد و يا در پرانتز «حويزى» هم افزوده مى‌شد.
در صفحه يازده آمده است: «كلمه‌هايى چون رحمان، اسحاق، اسماعيل... به همين صورت نوشته مى‌شود». ولى در صفحه هفت «حنين بن اسحق» و «اسحق بن حنين» به همين صورت، يعنى بدون الف نوشته شده است.
در ص 481، ستون 2 آمده است: «نياكان آقانجفى از ايوانكى ورامين بودند». و در ص 482، ستون 1، ايوانكى از توابع استان سمنان شمرده شده است.
30- گهگاه عباراتى به چشم مى‌خورد كه نشان مى‌دهد به قلم اهل فن نوشته نشده است؛ از باب نمونه:
در ص 482، ستون 1: «يك جلد ناقص آن... در كتابخانه حسن صدرالدين وجود دارد». كه البته مراد، سيد حسن صدر صاحب تأسيس الشيعه است؛ و ثانياً مى‌بايست گفته شود «وجود داشته است»؛ زيرا امروزه معلوم نيست كتابخانه ايشان و كتاب مورد نظر چه سرنوشتى دارد.
در ص 482، ستون 2 آمده است: «نفوذ دينى و اجتماعى او پس از درگذشت علماى مشهور اصفهان مانند سيد اسداللَّه افزايش يافت». كه خواننده نمى‌فهمد مراد از سيد اسداللَّه كداميك از علماست.
در ص 458، ستون 1، تعبير «راويان فقه» به كار رفته، كه نه تعبير درستى است، و نه مطابق مأخذ.
31- برخى مدخلها در اين جلد نيامده است؛ مانند «آقا باقر بهبهانى» كه مشهور به آقا بوده و شاگردش در «مفتاح الكرامة» هم - چنانكه گذشت - بر وى «آقا» اطلاق كرده است. و حداقل مى‌بايست از آن، به مدخل «بهبهانى، آقا باقر» يا «وحيد بهبهانى» و مانند آن ارجاع مى‌شد.
32- در استفاده و ارجاع به منابع از چند نكته غفلت شده است؛ از جمله:
در تراجم علماء، از «اجازات» استفاده نشده؛ با اينكه از بهترين و دست اوّلترين منابع است.
بارها به مآخذى مانند روضات الجنات، أعيان الشيعة، رياض العلماء و أمل الآمل، در بخش مأخذ مقالات ارجاع شده، و مشخصات كامل كتابشناسى آنها هم در همه موارد ارجاع به آن‌ها ذكر شده است. كتابهايى از اين دست كه در سراسر دائرةالمعارف دست كم حدود پانصد بار به آنها ارجاع و استناد مى‌شود، اگر بنا باشد در همه جا مشخصات كامل آنها درج شود، جز «اطناب مملّ» نام ديگرى بر آن نتوان گذاشت و باعث مى‌شود دائرةالمعارف بى جهت قطور شود و عنوان كتاب در قطار مشخصات كتابشناسيها - كه اتفاقاً با حروف ريزتر چاپ مى‌شود - گُم گردد پس بايد براى اين موضوع هم چاره‌اى انديشيده شود، كه فعلاً وارد بحث آن نمى‌شويم.
بسيارى از مآخذى كه در بخش تراجم و رجال ذكر شده مطلب تازه‌اى ندارد و مطالبشان عيناً و بدون هيچ گونه دخل و *24* تصرف و تغيير و افزودگى، از مآخذ دست اول گرفته شده است. مثلاً در كتاب تنقيح المقال و معجم رجال الحديث فراوان ديده مى‌شود كه شرح حال كسى را عيناً از امل الآمل نقل كرده‌اند، و نويسندگان دائرةالمعارف هم در بخش مآخذ، هر سه را ذكر كرده‌اند. طبيعى است خواننده معمولاً مى‌پندارد كه در هر كدام مطلب تازه‌اى وجود دارد و به خود زحمت مراجعه مى‌دهد؛ ولى با سراب مواجه مى‌شود. براى حلّ اين مشكل و كمك به خواننده يكى از سه راه پيشنهاد مى‌شود:
أ: مآخذ دو دسته شود و نخست مآخذ دست اول ذكر شود، و مآخذ دست دوم كه افزون بر مآخذ دست اول مطلبى ندارند؛ جداگانه پس از آنها ذكر شود.
ب: مى‌توان مآخذ را به همين ترتيبى كه در دائرةالمعارف آمده ذكر كرد؛ ولى لازم است در كنار مآخذ دست دوم كه هيچ نكته تازه‌اى افزون بر منابع اوليه ندارد، علامتى (مثلاً ستاره‌اى *) نهاد و جايى توضيح داد كه فلان علامت در كنار نام مأخذ نشانه فلان موضوع است.
ج: نيز مى‌توان اينگونه منابع را يكسره حذف كرد و از خيرشان گذشت و عطايشان را به لقايشان بخشيد!
بهتر است در مواردى كه خبر از وجود نسخه‌هاى خطى يك اثر در كتابخانه‌ها مى‌دهند، شماره ثبت آن نسخه‌ها در آن كتابخانه‌ها را - كه جاى زيادى هم اشغال نمى‌كند - ذكر كنند. از اين طريق بهتر مى‌توان بدون مراجعه به فهرستهاى آن كتابخانه‌ها - كه كمتر در دسترس است - نسخه مورد نظر را از كتابخانه گرفت.
جنانكه ملاحظه شد مقاله «آل ابى جامع» و «آل بحرالعلوم» از سستترين مقالات و داراى بيشترين اغلاط بودند.
در پايان براى دست اندركاران اين خدمت بزرگ فرهنگى آرزوى توفيق مى‌شود و اميد است اين كار مهم به گونه‌اى ستودنى و شايسته و كم نقص به فرجام رسد و به جهان دانش و پژوهش عرضه شود.

پانوشت‌ها:
1. رك: الغدير. اثر علامه امينى. (چاپ سوم، بيروت، دارالكتاب العربى، 1387 ق). ج‌11، ص 282.
2. رك: بحارالانوار. از علامه مجلسى. (چاپ سوم، بيروت، دار احياءالتراث العربى 1403ق). ج 108، ص 62، اجازه محقق كركى به شيخ احمد بن ابى جامع.
3. بحارالانوار، ج 108، ص 62.
4. رك: الذريعة. از شيخ آقا بزرگ تهرانى (چاپ سوم، بيروت، دارالاضواء، 1403 ق) ج 25، ص 44.
5. رك: منيةالمريد. از شهيد ثانى. تصحيح رضا مختارى (چاپ اول، قم، دفتر تبليغات اسلامى، 1368 ش) ص 13 - 17، مقدمه مصحّح.
6. رك: الذريعة، ج 4، ص 501؛ و ج 25، ص 44.
7. رك: الذريعة، ج 4، ص 13.
8. مفتاح الكرامة. از سيد محمد جواد عاملى (چاپ دوم، قم، مؤسسه آل البيت). ج 1، ص 2.
9. مفتاح الكرامة، ج 8، ص 306.
10. رك: فرهنگ فارسى. از محمد معين (چاپ چهارم، تهران، اميركبير، 1360 ش) بخش اعلام، ذيل اراك.
11. وحيد بهبهانى. از على دوانى. (چاپ دوم، تهران، اميركبير، 1362ش) ص 253 - 255.
12. رك: النابس فى القرن الخامس. از شيخ آقا بزرگ تهرانى. (چاپ اول، بيروت، دارالكتاب العربى، 1391ق). ص 196.
13. نثر الدُرّ. از آبى (چاپ اول، مصر) ج 1، ص 365 - 366.
14. رك: كتاب ارزشمند و جالب تاريخ علمى و اجتماعى اصفهان. از سيد مصلح الدين مهدوى. (چاپ اول، قم، نشر الهدايه، 1367 ش) ج 1، ص 135 - 343.
15. رك: تاريخ علمى و اجتماعى اصفهان، ج 1، ص 311؛ الذريعه، ج 18، ص 287، و ج 18، ص 282.
16. رك: فهرست كتب خطى كتابخانه‌هاى اصفهان. از سيد محمد على روضاتى. (چاپ اول، اصفهان، 1341 ش) ج 1، ص 138 - 139؛ طبقات أعلام الشيعة، قرن 11؛ ذيل عنوان «بهاءالدين العاملى» (زير چاپ)؛ مجله نور علم، شماره 19؛ ص 76 - 78، و شماره 21، ص 62، مقاله «بررسى اعلام المكاسب».
17. معجم المؤلفين. از عمر رضا كحّالة. (بيروت، دار احياءالتراث العربى) ج 3، ص 43.
18. رك: الذريعة، ج 25، ص 309 - 310، و 496.
19. رك: الذريعة، ج 25، ص 309 - 310 و 496.
20. رك: قابوس نامه. از كيكاووس بن وشمگير. تصحيح غلامحسين يوسفى. (چاپ چهارم، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، 1366 ش). ص 322 - 323، تعليقات مصحّح.


صفحه 4

غناى دانش و روش در تصحيح «جوامع الجامع»
مختارى رضا

«جوامع الجامع» تأليف أمين الدين أبوعلى فضل بن حسن طَبْرِسى، تصحيح ابوالقاسم گرجى. چاپ دوم، قم، شوراى مديريت حوزه علميه قم، 1409 ق/ 1367ش. دو جلد [تاكنون‌]، 8 + سى دو + 551 + 10 + 524 صفحه.
أمين الإسلام فضل بن حسين طَبْرِسى،(1) يكى از عالمان و مفسّران و پژوهشگران بزرگ اسلامى در نيمه اول سده ششم هجرى، و از بزرگترين و برجسته‌ترين مفسران شيعه، و اثر تفسيريش به نام مجمع البيان لعلوم القرآن،(2) شهره آفاق است. وى در علوم متداول عصر خويش، متبحِّر بوده، و آثار باقيمانده از او دليل روشنى بر اين مدعاست. افزون بر اين پايه بلند دانش، مجمع كمالات و فضايل انسانى و اسلامى و بهره‌مند از آزادانديشى، بلند نگرى، سعه صدر و انصاف و اخلاق در پژوهش بوده است. «در نقل اقوال تعصبى نشان نمى‌داده و به همه اصناف و فرق به يك ديده مى‌نگريسته آنچه را صحيح و معقول مى‌دانسته از هر كس كه باشد چه مخالف چه مؤافق بازگو مى‌كرده و در تقديم و تأخير نام آنان غرضى خاص نداشته است... در ميان مؤلفان و مصنِّفان كمتر كسى را توان يافت كه كلامش از طعن و اعتراض نسبت به مخالفان طريقه خود خالى باشد، لكن طبرسى ساحتش از اين نقص مبرّاست...[مى‌دانيم كه ]زمخشرى دانشمندى است در اصول معتزلى و در فروع حنفى، و طبرسى دانشمندى است شيعى. اگر انصافِ وى نمى‌بود هرگز بدين معنى اعتراف نمى‌كرد كه پس از تأليف مجمع البيان چون به كتاب كشاف برخورد كردم و كشاف را داراى بدايع و روايعى يافتم كه در كتابى ديگر يافت نمى‌شد. از آن بدايع و *26* روايعى خلاصه‌اى در كتابى مجتمع الأطراف نهادم و بر آن شدم كه آن را كافى شافى نام نهم».(3)
شيخ محمود شلتوت - در مقدّمه بر مجمع البيان و - در ستايش از طبرسى مى‌گويد:
من در برابر مجمع البيان اثر بديع اين دانشمند شيعى تكان خوردم و شديداً تحت تأثير واقع شدم. زيرا وى اكتفا به علوم و فنونى كه داشته و آنچه از علم شيخ الطائفه مرجع بزرگ تفسير، مؤلف كتاب تبيان جمع نموده بود، نكرده است، تا از علم جديدى كه به وى رسيده بود، آگاه شد آن را كه همان علم صاحب كشاف است به عنوان علم جديد با علم قديم، جمع كرد و اختلاف مذهبى نتوانست ميان او و مؤلف كشّاف حايل شود، يا عصبيّت او را از اين كار باز دارد. از اين گذشته پرده هم عصرى ميان اين دو دانشمند بزرگ فاصله نينداخت...
من مى‌خواهم بگويم كه مؤلف مجمع البيان خيلى خوب توانسته است اخلاص خود را در طرز تفكر علمى به كار برد. گرچه او در هر مورد سعى دارد نظر شيعه و آراء دانشمندان هم مذهب خود را در مسايل خلافى بيان كند، ولى در اعمال اين عاطفه إفراط نمى‌كند و مخالف نظر و مذهب خود را مورد حمله قرار نمى‌دهد، اين روش سزاوار پيروى است.(4)
شرح حال نگاران پيشين اشارتى به تاريخ تولد شيخ طبرسى نكرده‌اند، ولى از قرائنى چند استفاده مى‌شود كه تقريباً حوالى 470 ق متولد شده است.(5) درگذشت وى نيز در شب دهم ذيحجه سال 548ق رخ داده است، و اقوال ديگرى نيز در تاريخ درگذشت او ذكر شده كه مطلقاً فاقد اعتبار است و با اطمينان توان گفت كه نادرست است.
تفاسير طبرسى‌
شيخ طَبْرِسى در دانش تقسير، سه كتاب نگاشته است، بدين ترتيب:
الف) مجمع البيان لعلوم القرآن (= تفسير كبير)؛
ب) الكافي الشافي (= تفسير وجيز)؛
ج) جوامع الجامع (= تفسير وسيط).
«مجمع البيان» اولين تفسير اوست كه در سن بالاتر از شصت به نگارش آن آغاز كرده و آن را در ده جزء تدوين كرده و در سالهاى 530 تا 536 به تأليف آن مشغول بوده است. تفسير كبير طبرسى همين اثر است و خود وى در آغاز جوامع الجامع - و نيز برخى عالمان ديگر - (6) آن را بدين نام خوانده‌اند. مجمع البيان بارها در ايران و صيدا و بيروت و مصر چاپ شده است. نگارنده هنوز موفق به دستيابى چاپ مصر آن نشده است و از چند و چون آن بى اطلاع است، ولى غير از اين چاب، چاپى كه داراى تعليقات مرحوم علامه شعرانى - قدس سره -، است از ساير چاپها *27* دقيقتر است. ولى با اين همه تصحيح و تحقيق فنى اين كتاب همچنان يك ضرورت است و اميد مى‌رود كه صاحبان همت بلند انديشه مترقى اين مهم را به انجام رسانند.
دومين تفسير وى الكافي الشافي در يك جزء، و خلاصه‌اى از تفسير كشاف زمخشرى است كه پس از اطلاع از آن، در سالهاى 537 تا 541، به تأليف آن مشغول بوده است.
سومين تفسيرِ طبرسى كه در پى آن دو تفسير نگاشته، جوامع الجامع است كه محور بحث اين مقاله است.
جوامع الجامع‌
أمين الإسلام اين تفسير را به درخواست فرزندش شيخ أبونصر رضى الدين حسن، در جمع ميان مجمع البيان و الكافي الشافي، در مدّت يكسال (از ماه صفر 542 تا محرم 543)، در هفتاد و چند سالگى تأليف كرده است. جز إصرار فرزند، مشوِّق ديگرش در تأليف اين تفسير استمداد و استفاده بيشتر از كشّاف بوده است و مى‌توان گفت كه بيشتر، بلكه نزديك به همه مطالب آن از مطاوى كشّاف اقتباس شده و امتيازش از تفسير كشّاف تنها در امور ذيل است:(7)
1- اختصار و حذف زوائد و مطالب غير ضرورى. طبرسى در اين كتاب به طورى در اختصار كوشيده كه غالباً مطالب را در قالب عبارات موجز و كوتاهترى به خوبى بيان كرده است.
2- در بسيارى از موارد روايات از طرق شيعه نقل كرده كه گاهى با تفسير كشّاف موافق و در بسيارى از مواضع مخالف است.
3- در پاره‌اى از موارد مطالبى از تفسير مجمع البيانِ خود نيز نقل كرده است.
4- در مواردى كه آراء كلامى اماميه با نظر معتزله موافق نيست، و يا نظر شخصى طبرسى در تفسير آيه با نظر زمخشرى مخالف است، از نظر صاحب كشّاف عدول كرده و آنچه را خود حق مى‌دانسته بيان كرده است.
جوامع الجامع به سبك مجمع البيان منظّم و مرتّب نيست، بلكه مانند كشّاف، مطالب آن به دنبال يكديگر آمده است: در آغاز آياتى چند كه به يك موضوع مربوط است ذكر شده و سپس به تدريج اجزاء آن آيات آورده شد، و در ضمن تفسير آن جزء قرائت و جهات ادبى از صرف و نحو و لغت و اشتقاق و بلاغت؛ و احياناً كلام وفقه و اصول بيان گرديده است. چاپهاى مختلف جوامع‌الجامع‌
از اين اثر چاپهاى زير را مى‌شناسيم:
1- تهران. به اهتمام على رضا مستوفى. سنگى، رحلى، 1302 ق. 532 صفحه؛(8)
2- تهران. به خط محمّد حسين گلپايگانى. سنگى، رحلى 1321 ق. 533 صفحه؛
3- تبريز. به خط طاهر خوشنويس و تصحيح و تحقيق شهيد مرحوم آيةاللَّه قاضى طباطبائى. رحلى، 1383 ق. 564 + 21 صفحه. (مصحِّح در مقدمه 21 صفحه‌اى و خاتمةالطبع آن مطالب سودمندى آورده است. در سال 1404 ق / 1362 ش مكتبةالكعبة در تهران آن را به شيوه افست تجديدِ چاپ كرده و معلوم نيست به چه علّتى، مقدمه سودمند مصحِّح را انداخته است!)
4- بيروت. چاپ اوّل، دو جلد، وزيرى، دارالأضواء 1405 ق / 1985 م. 906 + 914 صفحه. اين چاپ مغلوط و كاملاً تجارى و سودجويانه است و ناشر وعده داده در چاپهاى بعدى خطاهاى آن را اصلاح كند، و در مقدّمه مدّعى شده كه آن را بر اساس دو نسخه چاپ كرده است، ولى مشخّص نيست آن دو نسخه چه و كجا بوده است! به هر حال، چاپ بيروت مايه تباهى زحمات مؤلّف كتاب است و معلوم نيست چرا ناشر *28* مزبور بى توجّه به اين تصحيح كه پيشتر چاپ شده، جوامع الجامع را بدين شكل مغلوط منتشر كرده است.
5- تصحيح استاد محقق و سختكوش آقاى دكتر ابوالقاسم گرجى - دامت افاضاته - و با مشخّصات كتابشناسى مذكور در آغاز اين مقاله، كه تا كنون دو مجلّد آن (تا آخر سوره طه)، منتشر شده است.
استاد كار تصحيح آن را در حدود سال 1344 آغاز كرده، ولى متأسفانه هنوز هم تمام آن منتشر نشده است و احتمالاً مجموع آن چهار مجلَّد خواهدشد. تصحيح استاد گرجى انصافاً نمونه عالى تصحيح و در بين كارهاى پژوهشى در ايران بى نظير است و يا اين بنده تا كنون نظير آن را نديده است.
استاد به تفصيل در مقدمه (ص بيست تا سى و يك)، و نيز در مقاله‌اى جداگانه،(9) نسخه‌هاى مورد استفاده و كيفيّت تصحيح و امتيازات اين تصحيح را برشمرده‌اند كه چكيده برخى از اين مطالب را در ذيل مى‌آوريم:
متن كتاب با چند نسخه خطى و دو نوع چاپ جوامع الجامع مقابله شده، و در صورت اختلاف نسخ، نسخه صحيح يا راجح در متن، و بقيه در پانوشت آمده است. گذشته از اين نسخه‌هاى خطى و چاپى از كتابهاى متعدّدى در لغت و تفسير و نحو و تاريخ و رجال و شعر، بخصوص كشّاف و مجمع البيان و تفسير بيضاوى، در تصحيح متن استفاده شده است.
در حواشى و تعليقات، معنى بعضى از لغات، توضيح تعبيرات مبهم، نام شاعر، صدر يا ذيل و معنى شعر، شرح حال كوتاه بعضى از اعيان، تذكّر اختلال و نقض عبارت، نادرستى تعبير، نادرستى رسم الخط، توضيح بعضى از مطالب، وجه شكل و اعراب، نادرستى پاره‌اى از موضوعات، راهنماييهاى سودمند و بسيارى از امور ديگر بيان شده است.
آيات قرآنى به طور كامل مشكول و مُعْرَب است و در غير آيات و در غالب موارد (بخصوص كلمات و جملات مشكل)، اعراب گذارى شده است، به طورى كه تقريباً در متن كلمه مشكلى نيست كه بدون اعراب باشد. استاد در اين زمينه مرقوم فرموده‌اند: اينجانب در اين باره نهايت كوشش را مبذول داشته و گاهى براى شكل و يا اعراب يك كلمه روزهايى فرم را معطَّل گذاشته‌ام البتّه ادّعا نمى‌كنم كه از خطا و اشتباه مصون هستم، ولى بدون شك مى‌توانم ادعا كنم كه چاپ اين كتاب از بهترين چاپهاى چاپخانه دانشگاه تهران، بلكه از بهترين چاپهاى چاپخانه‌اى كشور است.(10)
چون قواعد رسم الخط عمومى در بسيارى از موارد بر خلاف رسم الخط مصحف است، مصحّح بسيار كوشيده‌اند تا در آيات قرآن كريم رسم الخطِ مصحف، و در تفسير آن رسم الخطِ عمومى را رعايت كنند، ولذا بسيار ديده مى‌شود كه كلمه‌اى به دو رسم الخط نوشته شده است. روش جديد كتابت عربى، قواعت كتابت همزة، تميز بين همزه وصل و قطع و نهادن علامت مخصوص هر يك و نقطه گذارى به طور دقيق رعايت شده است. سرصفحه‌هاى مناسب و راهگشا، شماره آيات قرآن طبق شماره كوفيان، انواع فهرستهاى راهنما و فنى در پايان هر جلد، هر كدام از ويژگيهاى اين چاپ است كه بر ارزش آن افزوده است. در كتاب‌هاى چاپ ايران، نگارنده تا كنون نديده است كه علامت مخصوص همزه وصل و قطع به طور دقيق به كار رود، حتّى بر بسيارى از مصحِّحان تشخيص همزه وصل و قطع مشكل است، چه رسد به كاربرد علامت مخصوص هر يك، ولى استاد دقيقاً اين نكات را رعايت كرده و فرموده‌اند: «نهايتِ كوشش در تصحيح به كار رفته و ابداً در اين باب مسامحتى روا نداشته‌ام. و حتّى گاهى براى تصحيح يك عبارت چند روزى وقت صرف كرده‌ام». هر چه كار كتاب پيش رفته، تصحيح آن دقيقتر و امتيازش بيشتر شده وجلد دوّم امتيازات فراوانى نسبت به جلد اول دارد، همچنان كه چاپ دوّم نيز از چاپ اوّل بهتر است.
چاپ اوّلِ مجلّد اول و دوم به قطع رحلى و به همت انتشارات دانشگاه تهران صورت گرفته است، ولى پس از اينكه اين اثر جزء كتابهاى درسى حوزه علميّه قم شد،(11) شوراى مديريت حوزه آن را در قطع وزيرى تجديد چاپ كرد. همچنين در سال 1362 شمسى اثر مزبور به وسيله وزارت ارشاد اسلامى *29* به عنوان كتاب سال شناخته شد.
در اينجا فرصت را مغتنم مى‌شماريم و مصِّرانه و متواضعانه از مصحِّحِ محترم مى‌خواهيم كه به دليل اهميّت و ارزش كتاب، و هم به دليل درسى بودن آن در حوزه مقدّسه قم، هر چه زودتر تصحيح آن را به پايان برند و مشتاقان آن را از اين چشمه سار زلال و صافى سيراب كنند و انتظار بى صبرانه طالبان آن را بى پاسخ نگذارند.
در پايان اين مقال - با طلب پوزش از مصحّح ارجمند - به چند سهو جزئى كه در مقدّمه مصحح رخ داده، و سپس به چند نكته كه براى بهتر و زيباتر شدنِ تصحيحِ دو مجلّد ديگر سودمند خواهد بود، اشاره مى‌كنيم:
در ص سه آمده است: شيخ على بن عبدالعالى كركى در اجازه‌اى كه در سال 927 به پسر خود شيخ ابراهيم داده گويد: «و رويتُ في التفسير مثل كتاب مجمع البيان...»
اوّلاً اجازه مذكور را شيخ على بن عبدالعالى كركى معروف به محقق كركى، به شيخ على بن عبدالعالى ميسى استاد شهيد ثانى، معروف به فاضل ميسى، و به فرزندش شيخ ابراهيم داده است. ثانياً شيخ ابراهيم فرزند شيخ على بن عبدالعالى ميسى است و نه فرزند على بن عبدالعالى كركى معروف به محقق كركى، ثالثاً تاريخ اين اجازه سال 934 است و نه 907.(12)
در ص شش ضمن اشاره به فتواى طَبْرِسى در باب رضاع مبنى بر عدم اشتراط اتحاد فحل در نشر حرمت، مرقوم فرموده‌اند:
«اين فتوا را بسيارى از فقهاء چون شهيدين... به طبرسى نسبت داده‌اند ولى هيچيك متذكر نشده است كه وى در كدام يك از تأليفات خويش اين فتوا را ذكر كرده است...»
در حالى كه شهيد ثانى در مسالك گفته است كه طبرسى اين فتوا را در تفسيرش گفته است. عين عبارت شهيد چنين است: «و قد ذهب أبوعلي الطبرسي صاحبُ التفسير فيه [يعنى فى التفسير] إلى عدم اشتراط اتّحاد الفحل بل يكفي اتّحادُ المُرْضِعَةِ»(13)
در ص هفت يكى از تأليفات مفيد ثانى فرزند شيخ طوسى - قدهما - كتاب امالى ذكر شده، در حالى كه فرزند شيخ امالى ندارد و همان امالى پدر است كه به اشتباه به وى منسوب شده است.(14)
در ص ده مرقوم فرموده‌اند: «رافعى... وفات منتجب الدين را به سال 585 ذكر كرده است». اولاً همان گونه كه پژوهشگر رجالى معاصر حضرت استاد تحقق آقاى شبيرى زنجانى - دامت افاضاته - در مقاله فهرست منتجب الدين(15) اثبات فرموده‌اند منتجب الدين تا سال 600 ق زنده بوده است، ثانياً رافعى وفات او را بعد از سال 585 ذكر كرده و نه به سال 585.(16)
در ص هفت از لسان الميزان نقل كرده‌اند كه مفيد ثانى فرزند شيخ طوسى حدود سال 500 درگذشته است، كه البته وى تا سال 511 در قيد حيات بوده است.(17)
در ص سه وفات تفرشى صاحب نقد الرجال را به سال 1021 ق ذكر كرده‌اند. مرحوم شيخ آقا بزرگ در أعلام الشيعة، قرن يازده (زير چاپ) و الذريعة (ج 24، ص 274 شماره 1419، ذيل عنوان نقدالرجال)، تصريح فرموده‌اند كه تفرشى در سال 1044 زنده بوده است. گويا منشأ اين سهو آن است كه مرحوم محدث قمى در هديه الأحباب (ص 204) در سرگذشت تفرشى گفته است كه تفرشى شاگرد مولى عبداللَّه تسترى است، و سپس وفات استاد را به سال 1021 ذكر كرده است و اين تاريخ كه سال وفات تسترى است، سال وفات تفرشى پنداشته شده است.
در بحث تأليفاتِ أمين الإسلام، از كتاب مهم وى المؤتلف من المختلف بين ائمةالسف كه تلخيص خلاف شيخ طوسى است نامى نبرده‌اند با اينكه يقيناً تأليف طَبْرِسى است و نسخه‌هاى خطى متعددى از آن در دست است. اين اثر هم اكنون زير چاپ است و بزودى منتشر خواهد شد.
در پايان به چند نكته كه شايد رعايت آنها در سهل التناول *30* بودن و كاملتر شدن كتاب نقش داشته باشد اشاره مى‌كنم، گرچه تذكّر اين نكات به محضر استاد به مثابه: حكمت به لقمان آموختن است:
مناسب است كه در پانوشتها مآخذ احادث معصومين - عليهم السّلام - مشخص شود.
در اين دو مجلّد، آيات و تفسير آن با يك نوع حرف چاپ شده است؛ اگر ترتيبى داده شود تا در مجلدات بعدى آيات با حروف سياه چاپ شود و تفسير آن با حرف نازك، زوديابتر خواهد بود.
در برخى موارد مشخّصات كامل كتابشناسى مآخذ مصحِّح در پانوشتها آمده و باعث شلوغ شدن پانوشتها شده است، با اينكه اين گونه مشخصات در بخش مآخذ كتاب نيز ذكر شده است، با عنوان نمونه در ج 2، ص د، مشخصات كامل شرح ديوانِ لَبِيد ذكر شده و سپس سه صفحه بعد (صفحه اول متن)، در پانوشت شماره 12 همان مشخصات تكرار شده است. مناسب است مشخصات مآخذ فقط يكبار در پايان كتاب ذكر شود و در پانوشتها فقط نام مأخذ و شماره جلد و صفحه آن بيايد. و يا اينكه در استناد نخست به هر اثر، مشخّصات كامل كتابشناسى آن ياد شود و در ارجاعات بعدى فقط به نام آن اقتصار گردد.
در بسيارى از كتابهاى عربى كه در برخى كشورهاى عربى - و نيز در ايران - چاپ مى‌شود، معمولاً اين نكته رعايت مى‌شود كه زير حرف «ى» بزرگ، اگر: «ياء» خوانده شود دو نقطه مى‌گذارند و اگر «الف» خوانده شود نقطه‌اى گذاشته نمى‌شود، اين شيوه در بسيارى از عبارات كمك خوبى به خواننده مى‌كند و چنانچه در مجلدات بعدى رعايت شود مناسب است. (شايد هم امكانات چاپخانه در حدى نبوده كه بتوان آن را در اين دو مجلَّد رعايت كرد.)
در مجلد اوّل و دوّم بعضا يكدستى رسم الخط - البته فقط در تفسير آيات - رعايت نشده است مثلاً در ج 1، ص 1، سطر 9، و ص 173، سطر 20 و 21، و ج 2، ص 2، سطر 13 كلمه «الصلاة» به صورت «الصلوة» ضبط شده، ولى در جاى ديگر مانند ج 1، ص 493، سطر 5 - 3، پنج بار به صورت «الصلاة» ضبط شده است.
آوردن نسخه بدلهايى كه قطعاً غلط است يا اهميّتى ندارد جز تشويش و پرت كردن حواس خواننده كتاب ثمره ديگر ندارد، و تنها موجب شلوغ شدن پانوشتها و معطّل كردن خواننده ميشود،(18) محض نمونه چند مورد را ذكر مى‌كنم ببينيد ذكر اين گونه نسخه بدل چه سودى دارد.
الف) ج 2، ص 111: «فُتِحَتِ الهاء بُحركةِ التاءِ، أو كُسِرَتْ لاِلتقاء الساكنين».
در پانوشت آمده است كه در نسخه «ه» به جاى «كُسِرَتْ» در اين عبارت، «كُسِرَة» آمده است! پيداست كه اين يك اختلاف رسم الخط است و امروز به اجماع عربى نويسان، اين كلمه را بايد به صورت كُسِرَتْ نوشت و نه كُسِرةْ، پس ذكر اين نسخه بدل چه سودى براى خواننده دارد.
ب) ج 1، ص 63: «فتكون الجملة حالاً او تكون اعتراضاً»، براى اين عبارت دو شماره در متن و پانوشت آمده و گفته شده كه در نسخه «د» به جاى فتكون، فيكون، و به جاى، تكون، يكون آمده است. با اينكه هر دو درست است و مى‌بايست همان ضبط اكثر نسخه‌ها در متن بيايد و از ضبط ديگر خوددارى شود؛ اين اختلاف نسخه چه تأثيرى در فهم عبارت و مانند آن دارد!
ج) ج 1، ص 4: «و يمنَ بالتسهيل و التيسير، فإنّ تيسير العسير عليه - جلّتْ قدرتُه - يسير، و هو على ما يشاء قدير، نعم المولى و نعم النصير». عبارت مذكور در اكثر نسخه‌ها همين گونه است ولى تنها در نسخه الف به جاى «التيسير» (مصدر باب تفعيل)، «التيسُّر» (مصدر باب تفعُّل) آمده، و مصحح بزرگوار در پانوشت متذكر اين نسخه بدل شده‌اند؛ با اينكه خودِ عبارت فرياد ميزند كه «التيسُّر» در اين عبارت كاملاً خلاف ذوق است، زيرا رعايت سجع در عبارت، يعنى كلمات يسير، قدير، نصير، و نيز خود كلمات التسهيل و تيسير العسير دلالت مى‌كند كه حتماً بايد عبارت «... بالتسهيل و التيسير» باشد، و نه «...التسهيل و التيسُّر».
*31* در پايان متذكر مى‌شوم كه چند سهو جزئى، - كه چه بسا به نظر ما سهو باشد و نه در واقع - از ارزش اين اثر و تصحيح بى نظير آن نمى‌كاهد. اين كتاب از نظر دقّت در تصحيح و اعرابگذارى صحيح و ندرت اغلاط چاپى در بين كتابهاى چاپ ايران بى نظير و يا كم‌نظير است؛ و ضمن آرزوى دوام توفيق و طول عمر حضرت استاد، مجدداً و مصرانه از ايشان ميخواهيم كه هر چه زودتر مجلدات بعدى را در دسترس مشتاقان قرار دهند. و تأخير در تصحيح و نشر آن را بيش از اين روا ندانند.

پانوشتها:
1. «طَبْرِسي» (به فتح تا و سكون با)، منسوب به «طَبْرِس» است كه امروزه «تَفْرِش» خوانده مى‌شود و از مضافات اراك است. برخى كه او را اهل طبرستان دانسته و آن را «طبرسى» (به فتح با و سكون را)، ضبط كرده‌اند، قطعاً راه خطا پيموده‌اند. جاى شگفتى است كه هنوز بسيارى از اهل فضل آن را به غلط «طَبَرْسى» تلفّظ مى‌كنند! براى آگاهى گسترده در اين زمينه رجوع كنيد به مقدمه شهيد آيةاللَّه قاضى طباطبايى بر كتاب جوامع الجامع و خاتمةالطبع آن و كتاب بس ارزنده طَبْرِسى و مجمع البيان (نوشته دكتر حسين كريمان، دو جلد، چاپ دوّم، تهران، دانشگاه تهران، 1361 ش. ج 1، ص 167 - 204). نگارنده در فراهم آوردن اين مقاله، از اين كتاب ارزشمند، فراوان استفاده كرده است.
2. شيخ طبرسى خود در مقدمه جوامع الجامع (ج 1، ص 2)، اين تفسير را «مجمع البيان لعلوم القرآن» خوانده است، و نه «مجمع البيان في تفسير القرآن»، و نه «مجمع البيان في معاني القرآن».
3. «جوامع الجامع»، تصحيح استاد گرجى، ج 1، ص شش تا هفت، مقدمه مصحِّح، نيز رك «طبرسى و مجمع البيان» ج 1، ص 257 - 259.
4. مجله «حوزه»، شماره 19، فروردين و ارديبهشت 1366 ش، ص 83، 84 مقاله «شناسايى تفاسير شيعه».
5. رك: طبرسى و مجمع البيان، ج 1، ص 205 - 208، خاتمةالطبع جوامع الجامع، نوشته شهيد آيةاللَّه قاضى طباطبايى، ص 562.
6. از جمله شهيد اول در غايةالمراد، و شيخ بهايى در الحديقة الهلالية.
7. جوامع الجامع تصحيح استاد گرجى، ج 1 ص نوزده و بيست، مقدمه مصحح.
8. فهرست كتابهاى چاپى عربى، نوشته خان بابا مشار، تهران، انجمن كتاب. 1344 ش، ص 257، نگارنده تا كنون اين چاپ جوامع الجامع را نديده است و بايد براى اطمينان از صحت سخن مرحوم مشار، تتبع و تحقيق شود. در صفحات 257 و 789 اين اثر، در معرّفى چاپهاى مجمع البيان و جوامع الجامع از مرحوم امين الاسلام طبرسى، با تعبير «أمين الدولة» ياد شده!! طَبْرِسى هم ملقب است به أمين الاسلام و هم أمين الدين، و در فهرست مشار ظاهراً امين الدين به امين الدولة تصحيف شده است.
9. رك: مجله «مقالات و بررسيها» نشريه دانشكده الهيّات و معارف اسلامى دانشگاه تهران، دفتر سوم و چهارم، پاييز و زمستان 1349، ص 168 - 179. و نيز در مجله «نشر دانش» سال 1، شماره 3 (فروردين و ارديبهشت 1360 ش) ص 27 - 29، مقاله‌اى در معرفى اين تفسير منتشر شده است.
10. بنده از بُنِ دندان اين سخن استاد را مى‌پذيرم و ايشان را تصديق مى‌كنم، زيرا خودِ اين ناچيز در تصحيح كتاب منيةالمريد دچار همين مشكلات بوده و از نزديك دشوارى اين امور را لمس كرده‌ام. چه بسا براى ضبط درست يك كلمه از چند تن از استادان ادبيات عرب استمداد جسته‌ام و به چندين كتاب مراجعه كرده و ساعتها وقت صرف كرده‌ام.
11. بحق، اين كتاب شايستگى درسى شدن را دارد، ولى نه به گونه‌اى كه فعلاً و با عنوان «درس جنبى» در حوزه مطرح است، كه خود اين عنوان مايه تحقير آن است. مگر كتابهايى مثل شرح الفيه سيوطى يا حاشيه ملاعبداللَّه يا حتى معالم و مختصر چه مزيتى بر اين كتاب دارند كه آنها دروس اصلى‌اند و اين جنبى!! قصّه پر غُصّه نظام آموزشى حوزه‌هاى علوم دينى، چيزى نيست كه بتوان در اين مختصر آن را بازگو كرد، و متأسفانه توجه چندانى هم به آن نمى‌شود، و تمام همِّ برخى مصروف آن است كه مثلاً مدرِّس سطح عالى حوزه يا درس خارج باشند، و گويا تفكر در مسأله نظام آموزشى و ارائه راه حل و چاره بر آن را نوعى كسر شأن خود مى‌دانند! به هر حال به نظر اين ناچيز، بايد جوامع الجامع جزء دروس اصلى حوزه باشد و مقارن با تحصيل شرح لمعه خوانده شود و همان دقت و موشكافيهايى كه در شرح لمعه مى‌شود، دست كم در اين نيز باشد. و از لحاظ امتحان و ساير امور نيز در حكم شرح لمعه باشد زيرا هر طلبه‌اى در هر رشته‌اى كه بخواهد تخصص پيدا كند، اين اندازه آشنايى با قرآن و ادبيات برايش لازم است. بارى، بگذاريم و بگذريم كه اين رشته سرِ دراز دارد.
12. رك: بحارالأنوار از علاّمه مجلسى (ره) چاپ سوم، بيروت، دارإحياء التراث العربى، 1403 ق، ج 108، ص 40 - 41، 48 - 49، اجازه محقق كركى.
13. مسالك الأفهام از شهيد ثانى (ره) قم، دارالهدى، افست از چاپ سنگى، ج 2، ص 375، كتاب نكاح، بحث رضاع.
14. رك: الذريعة از شيخ آقا بزرگ تهرانى (ره)، چاپ سوم، بيروت، درالأضواء، 1403 ق، ص 309 - 311، 313 - 314، و نيز رك: مقدمه شيخ آقا بزرگ بر تفسير تبيان شيخ طوسى، ج 1، ص 22، مقدّمه.
15. اين مقاله بسيار ارزشمند در كتاب يادنامه علامه امينى (به اهتمام سيد جعفر شهيدى و محمد رضا حكيمى. تهران، مؤسسه انجام كتاب، 1361 ش) ص ص 33 - 73، چاپ شده است.
16. رك: همان، ص 70 - 73.
17. رك: مجله نشر دانش سال 8، شماره 6، مقاله «تصحيح جامع المقاصد»، ص 55.
18. رك: مختارى نامه: مقدمه ديوان عثمان مختارى از جلال الدين همايى، چاپ اول، مركز انتشارات علمى و فرهنگى، 1361 ش، ص 74 - 75.


صفحه 5

تقريرات اصول ميرزاى شيرازى‌
مهدوى راد محمدعلى

تقريرات آيةاللَّه المجدّد الشيرازى، العلاّمة المحقّق، المولى على الرّوزدرى، الجزء الاوّل. مؤسسة آل البيت لأحياءالتراث، 1410 88 + 434، قطع وزيرى، 2000 ريال.
دانش اصول به عنوان منطق فقه، ريشه در رواياتى دارد كه امامان (ع) در مقابل سؤالهاى اصحاب مطرح مى‌كردند. اين گونه احاديث و آثار در سده‌هاى بعد زمينه نگارشهاى اصولى فراهم آورد؛ به تعبير مرحوم آيةاللَّه شهيد سيد محمد باقر صدر:
بذر فكر اصولى، نزد ياران فقيه پيشوايان دينى (ع) از روزگار امام پنجم و ششم و در سطح تفكّر فقهى ايشان پديد آمد. يكى از گواههاى تاريخى بر اين سخن، رواياتى است كه در كتابهاى حديث آمده و با شمار فراوانى از عنصرهاى مشترك در كار استنباط پيوند دارد، اين روايات، فراگير، پرسشهايى از سوى گروهى از راويان از امام صادق و ديگر امامان(ع) و پاسخهاى ايشان بدان است.(2)
در عصر امامان(ع) با اينكه نيازهاى عالمان به علم اصول براى دست يافتن به اجتهاد و استنباط فراگير و گسترده نبود، اما برخى از اصحاب ائمّه اطهار(ع) رساله‌ها و مجموعه‌هايى در اين زمينه نگاشتند. چنانكه هشام بن الحكم (متوفاى 199 ق)، متكلم معروف و شاگرد برجسته مكتب تشيّع، كتاب الألفاظ را نوشت(3) و به مباحث الفاظ كه بخش مهمّ و قابل توجّهى از اصول است رسيدگى كرد. و نيز يونس بن عبدالرّحمن، كتاب «اختلاف الحديث و مسائله» را نگاشت؛(4) كه مبحث مهمّ تعارض حديثين و مباحث تعادل و تراجيح دانش اصول را متضمّن است.
بنابراين آنچه را برخى از مورّخان و شرح حال نگاران عامه نوشته‌اند كه محمّد بن ادريس شافعى بنيان‌گذار دانش اصول بوده و كتاب الرّساله اوّلين كتاب اين فنّ است، ادعايى بيش نيست.(5) همچنين از متكلّم و متفكّر خاندان نوبخت، ابوسهل اسماعيل بن على نوبختى نيز بايد ياد كرد كه كتاب‌هاى «الخصوص و العموم» و «ابطال القياس» را نوشت(6) و در كتابى ديگر به نقض و ردّ كتاب ياد شده شافعى پرداخت. و نيز از متكلّم و عالم جليل القدر ديگر اين خاندان، حسن بن موسى نوبختى بايد ياد نمود كه كتاب «خبرالواحد والعمل به» را نگاشت.(7)
در زمان غيبت و گسترش نيازمندى‌هاى گوناگون و لزوم دست يافتن به پاسخ پرسشهاى مختلف احتياج به علم اصول بيشتر شد؛ لذا عالمان و فقيهانى به نگاشتن آثارى مستقل در اين زمينه دست يازيدند.
از اوّلين تلاشگران در علم اصول و فقه استدلالى، بايداز حسن بن ابى عقيل (متوفى حدود 350 ق) و پس از او از *33* ابن جنيد اسكافى (متوفاى 381 ق)، و ابومنصور صرّام نيشابورى ياد كرد، كه هر كدام دراين زمينه كتابهايى نوشتند.(8)
تدوين دانش اصول با كتاب عالم بزرگ شيعى، محمد بن محمد بن نعمان، مشهور به شيخ مفيد (متوفاى 413)، با عنوان اصول الفقه به مرحله جديدى وارد شد. كتاب شيخ مفيد از يكسو جامع تمام مسائلى بود كه تا آن روز در علم اصول مطرح بود و از سوى ديگر مشتمل بود بر نقد و بررسى ديدگاه اصوليان.(9) پس از آن سيد مرتضى علم الهدى (متوفاى 436ق)، تكميل و تنقيح علم اصول را پى گرفت و كتاب گرانقدر الذريعة الى اصول الشريعة را نوشت، كه به نوشته مرحوم آيةاللَّه صدر:
تا آن زمان همانندش در فراگيرى و ژرف كاوى نوشته نشده بود؛ وى در اين كتاب كليه مباحث اصولى را بررسى كرده و اقوال گوناگون متداول را به نقد و بررسى كشيده و حق را به كرسى نشانده است.(10)
برخى ديگر از شاگردان مفيد در اين زمينه آثارى نوشتند. كه از آن ميان مى‌توان از سلاّربن عبدالعزيز ديلمى (متوفّاى 463 ق) ياد كرد كه «التقريب فى اصول الفقه» را نوشت. در سالها و قرنهاى بعد نيز تدوين آثار اصولى ادامه يافت و گسترش پيدا كرد؛ شيخ الطائفه محمد بن حسن طوسى (متوفاى 460ق).
عدةالأصول را نوشت و محقق حلّى (متوفاى 676 ق)، معارج الاصول را. در تداوم تأليف و تصنيف آثار اصولى بايد از آيةاللَّه على الأطلاق علاّمه حلّى ياد كرد، كه آثار وى به لحاظ گستردگى و ژرفايى و كثرت تنوّع حيرت آور است. او در اين زمينه افزون بر تنقيح و تهذيب الذريعه سيد مرتضى، با عنوان «النكت البديعه فى تحرير الذريعة»، كتابهاى متعدد و گرانقدرى سامان داد از جمله كتاب مهم و ارزشمند نهايةالوصول فى علم الأصول، كه كتابى است بزرگ و در صفحات زرّين آن تمام آراى اصوليان فريقين را آورده و به نقد و بررسى آنها پرداخته است. بدينسان نهايةالوصول كتابى است در «اصول فقه تطبيقى».
جريان تدوين و تأليف علم اصول با ظهور و بروز اخباريان در سالهاى پايانى قرن يازدهم هجرى براى مدتى به كندى گراييد. روزگارى بازار اخباريان رونق بسزايى داشت و عالمان اخبارى آثار و نوشته‌هاى فراوانى براى از بين بردن تفكّر اصولى و نفى اجتهاد نوشتند؛ اين تلاش ناميمون قريب يك قرن ادامه يافت، تا اينكه در ميانه سده دوازدهم هجرى، فقيه بزرگ محمد باقر بن محمد اكمل اصفهانى، معروف به وحيد بهبهانى (متوفاى 1205ق) به ميدان آمد. تفكّر اخباريان در مقابل آراء و انديشه‌هاى پر صلابت وحيد بهبهانى تاب مقاومت نياورد و چيزى نگذشت كه بساط تنگ نظرى‌هاى آنان برچيده شد و بار ديگر تفكّر اصولى رشد كرد و فضاى علمى حوزه‌ها را فرا گرفت.(11)
علم اصول پس از وحيد بهبهانى رو به گسترش نهاد و شاگردان وى و ديگر عالمان و اصوليان، آثار بسيارى در اين زمينه فراهم آوردند كه از آن جمله است: قوانين الأصول از ميرزاى قمّى (متوفاى 1232)؛ مفاتيح الأصول از سيد مجاهد سيد محمد طباطبائى (متوفاى 1242)، الفصول الغروية از محمد حسين بن محمد رحيم اصفهانى (متوفاى 1261 ق)، هدايةالمسترشدين از محمد تقى بن محمد رحيم اصفهانى (متوفاى 1248). در سالهاى پايانى سده دوازدهم و با گسترش حوزه‌هاى درسى اصول و فقه در حوزه‌هاى علوم اسلامى، آثار ديگرى با عنوان «تقريرات» پديد آمد؛ اين گونه آثار تقريباً همگون با مجموعه‌هايى است با عنوان «امالى»؛ كه ديرينه‌اى *34* بسيار كهن دارند. مرحوم شيخ آقا بزرگ تهرانى در كتاب الذريعة، ذيل عنوان تقريرات نوشته‌اند.
«تقريرات عنوان عام برخى از كتابهايى است كه سال‌هاى پايانى سده دوازدهم و پس از آن تا كنون نوشته شده و مى‌شود. اين گونه نوشته‌ها همگون كتابهاى «امالى» در ميان كتابهاى حديثى پيشينيان است؛ با اين تفاوت كه كتابهاى امالى در محفل درس شيخ و استاد حديث با همان سند و متنى كه استاد القاء ميكرد نگاشته مى‌شد، از اين روى از آثار استاد به شمار مى‌رفت، امّا تقريرات، نگارش و تحرير مباحث علمى استاد است كه شاگردان پس از دريافتن با نثر و قلم خود مى‌نگارند، از اين روى از آثار شاگردان شمرده ميشود. آنچه لازم به يادآورى است اينكه كتابهاى با عنوان «تقريرات» بى شماراست؛ بويژه تقريرات مباحث اصول كه شاگردان شريف العلماء و صاحب «ضوابط» (سيد ابراهيم بن سيد محمّد باقر موسوى قزوينى) و شاگردان شيخ انصارى و غيره نگاشته‌اند».(12)
از بيان مرحوم شيخ آقا بزرگ تهرانى گسترش شگفت آور آثار اصولى به روشنى پيداست. پس از اين همه، ظهور خاتم المجتهدين، شيخ مرتضى انصارى (متوفاى 1281 ق)، سرآغاز تحوّلى ديگر در علم اصول گرديد؛ ژرف نگريها و نوآوريهاى شيخ انصارى ضمن آنكه چهره تازه‌اى به دانش اصول داد، دامنه بحث‌ها و مسائل آن را نيز بگسترد. شيخ خود مباحث «اصول عمليّه» را در ضمن چند رساله نگاشت كه اينك به عنوان «رسائل» مشهور شده، و از متون درسى حوزه هاست. همچنين شاگردش، ميرزا ابوالقاسم كلانتر نورى تهرانى (متوفاى 1292 ق)، مباحث الفاظ استادش را با عنوان «مطارح الانظار» به رشته تحرير در آورد كه از آثار گرانقدر دانش اصول است. مكتب شيخ انصارى از مدارس پرفيض و پر ثمر حوزه‌هاى علوم اسلامى است. در مكتب شيخ انصارى دهها مجتهد و فقيه بزرگ و توانمند پرورش يافتند كه يكى از آنها فقيه بزرگ و بيدارگر، مرحوم آيةاللَّه المجدّد ميرزا محمد حسن شيرازى، معروف به ميرزاى شيرازى است.
مرحوم ميرزاى شيرازى به شدّت مورد توجه استادش بود. و در زمان حيات استاد در حوزه پرشكوه نجف جايگاه بلندى داشت؛ حوزه درسى او در نجف اشرف در حيات استادش يكى از پرشكوه‌ترين محافل درسى حوزه نجف بود. اعتماد و اعتقاد مرحوم شيخ انصارى به ميرزاى شيرازى به حدّى بود كه از وى درخواست كرد تا كتاب رسائل وى را بپيرايد و از آن متنى منقّح و پيراسته از زوايد عرضه كند.(13) تقريرات اصول ميرزاى شيرازى‌
چنانكه پيشتر آورديم، حوزه درسى مرحوم ميرزاى شيرازى بسيار پرشكوه بود؛ تا بدانجا كه گفته مى‌شود مرحوم ميرزا به يكى از نزديكانش گفته بود:
حوزه درسى ما بهتر از حوزه درسى استاد ما شيخ انصارى است.(14)
اين نكته را ديگران نيز معتقدند و حتّى برخى بر اين باور بودند كه نتايج حوزه درسى مرحوم ميرزا و شاگردانى كه از محفل درسى او به جايگاه بلند علم و فقاهت دست يافته‌اند، بيشتر از نتايج حوزه مرحوم شيخ بوده است.(15)
به هر حال، دهها تن از شيفتگان و شاگردان ميرزا با شور و عشق در محفل درس او شركت مى‌جستند و مطلب استاد را مى‌نوشتند. و تقرير و ثبت و ضبط مى‌كردند. يكى از بهترين آن مجموعه‌ها، تقريراتى است كه اينك به شناساندن آن مى‌پردازيم؛ اين مجموعه كه تقريباً مشتمل به يك دوره اصول است، به قلم يكى از اوّلين و بهترين شاگردان ميرزا كه وى را به او علاقه‌اى ژرف و اعتمادى عظيم بوده نگاشته شده است. مرحوم علاّمه محقّق شيخ على روزدرى كه اطّلاع چندانى از چگونگى زندگانى و حيات علمى وى در دست نيست، پس از تحصيل و تعلّم در حوزه نجف و دست يافتن به جايگاه بلند درايت و فقاهت و بهره ورى از محضر پرفيض فقيهان و عالمانى چون شيخ انصارى - رحمةاللَّه عليه - و مرحوم ميرزاى شيرازى و... به امر ميرزا و به عنوان نماينده وى براى هدايت و ارشاد مردم به تبريز سفر مى‌كند، كه اين نشانگر مرتبت عظيم وى و *35* جايگاه بلند علمى اوست نزد ميرزاى شيرازى. مرحوم روزدرى در همانجا به سال 1290 از جهان رخت بر مى‌بندد. اهميّت كتاب:
از آنچه پيشتر آورديم روشن شد كه كتاب مزبور محصول درخشانترين روزگاران حوزه علمى نجف اشرف و مراحل اوج و گسترش دانش اصول است. اين اثر از جهات فراوانى قابل توجه است كه اينك به برخى از آن موارد اشاره مى‌شود:
1. مؤلف از يكسو شاگرد برجسته مكتب شيخ انصارى است و آشنا با افكار و انديشه‌هاى اصولى وى، و از سوى ديگر در محضر پرفيض ميرزاى شيرازى حضور يافته و در انديشه‌ها و آراى او دقت كرده و مباحث درس را به تقرير كشيده است و بالاخره خود نيز فقيه و اصولى‌اى برجسته بوده كه گاهى آرا و انديشه‌هاى خود را در توضيح و يا نقد ديدگاه استادان در حواشى آورده است؛ در نتيجه آنچه در اين كتاب آمده است عصاره انديشه اصولى سه تن از فقيهان و اصوليان بزرگ سده سيزدهم هجرى است، كه قرن اوج و گسترش انديشه‌هاى اصولى بوده است.
2- كتاب با نثرى استوار و بيان روان و بدون تعقيد و ابهام، آراى اصولى ميرزاى شيرازى را منعكس كرده است. تقرير و بيان مطلب در پايه‌اى از استحكام و دقت بوده است كه وقتى مقرر - در آستانه مأموريت براى هدايت و پيشوايى مردم تبريز - كتاب را به استادش ارائه داد، استاد آنرا پسنديد و شيوه نگارش و استقصاى آرا، متانت بيان و جزالت تعبير او را ستود و به شاگردانش دستور داد از روى آن استنساخ كنند.
3- ديدگاههاى استوار و آراى جديدى كه در آن به چشم ميخورد از يكسو، و نشر آراى اصولى ميرزاى شيرازى - براى نخستين بار در حوزه‌هاى علوم اسلامى و به گونه‌اى مدوّن و دقيق - بر اهميّت و ارزش آن از سوى ديگر مى‌افزايد.
4- آخوند خراسانى از شاگردان مهم و برجسته حوزه درسى ميرزاى شيرازى در نجف اشرف است. تأثير انديشه‌هاى استاد بر شاگرد انكار ناكردنى است؛ از اين روى تفصيل برخى از مطالب كفايه را كه با قلم پيراينده و گزيده نويس مرحوم آخوند - در كفايه با نهايت اجمال آمده است - در اين تقريرات مى‌توان يافت.
5- در لابلاى كتاب، برخى از آراى اصوليان متأخر از ميرزاى شيرازى و يا معاصران او نيز آمده است، كه از اين نظر شايان توجه است.
اينها و جز اينها، نشانگر اهميت و والايى اين اثر گرانسنگ است كه براى محقّقان و فاضلان حوزه‌هاى علوم اسلامى در مراحل عالى درس خارج اصول، بى گمان سودمند خواهد بود. تصحيح كتاب:
كتاب پيشگفته را آقايان محمد رضا خراشادى و محمد جواد انصاريان بر اساس سه نسخه مقابله و تصحيح كرده‌اند:
1- نسخه مؤلف، نگاشته شده به سال 1281؛ اين نسخه كامل نيست و غالباً خالى از نقطه است.
2- نسخه شيخ محمّد حائرى خراسانى، نوشته شده با سال 1305.
3- نسخه مرحوم سيد عبدالحسين لارى دزفولى، در دو جلد: جلد اوّل مباحث الفاظ و جلد دوّم از مبحث قطع تا آخر اصول به استثناى مبحث استصحاب.
محققان با دقت و سختكوشى تمام و درخور تحسين، اين سه نسخه را مقابله و تصحيح كرده، كاستيهاى نسخه مؤلف را با اين نسخه‌ها تكميل نموده‌اند. در جريان تصحيح افزون بر دقّت تام و تمام براى عرضه متنى صحيح و استوار و مشورت با استادان و متخصّصان فن، كليه مطالب منقول كتاب را منبع يابى كرده‌اند و اگر مطلبى از منبعى خطّى نقل شده است، متن مطلب مورد استناد را عيناً در پاورقى نقل كرده‌اند.
كتاب، مقدمه‌اى دارد مفصل و سودمند به قلم آقاى سيد محمّد بحرالعلوم، كه در ضمن آن از حوزه نجف، زندگانى و موقعيّت علمى و سياسى مرحوم ميرزاى شيرازى حوزه سامرّاء و *36* چگونگى هجرت ميرزا به آن، قضيه تنباكو و چگونگى ارتباط ميرزا با سيد جمال الدين اسد آبادى آثار و تأليفات ميرزا، تقريرات شاگردان ميرزا از درس وى، شاگردان و تربيت شدگان حوزه درسى و اهميت و عظمت كتاب سخن گفته‌اند.
در مقدمه (ص 20)، حديث معروف منسوب به پيامبر(ص): «ان اللَّه يبعث لهذة الاّمة على رأس كلّ مأة سنة مَنْ يجدّد لها دينها» آمده و تلقى به قبول شده است؛ اگر چه برخى از محققان نيز محتواى آن را پذيرفته‌اند، امّا حقيقت آن است كه اين حديث - چنانكه آيةاللَّه شهيد مرتضى مطهرى گفته‌اند - مجعول است و بنيادى ندارد.(16)
در صفحه 74 آمده است كه مرحوم سيد عبدالحسين لارى به سال 1308 ق به نمايندگى از ميرزا به ايران آمد، كه تاريخ صحيح 1309 است. همچنين دراين صفحه آورده‌اند كه: مرحوم لارى نقش عظيمى در برانگيختن مردم ايران در جريان تنباكو داشته است. اين تلاشها باعث شد كه وى به خاطر برخورد حكومت استبدادى قاجار به فيروز آباد بگريزد و... اين نيز قابل تأمّل است، زيرا لارى در جريان تنباكو در ايران نبوده است تا نقشى داشته باشد.(17)
متن كتاب نيز از عناوين موضوعات تهى است؛ شايسته بود محققان، كتاب را به ابواب و فصولى تقسيم مى‌كردند و عناوينى گويا براى آن انتخاب ميكردند و كتاب را از يكنواختى در مى‌آوردند. كتابشناسى منابع نيز همگون نيست و اين يكى از نقايص فنى آن است.
به هر حال، بايد به مؤسسة آل البيت لأحياءالتراث و محققان فاضل كتاب به پاس عرضه شايسته چنين اثرى گرانقدر، با هيئتى شكيل و چشم نواز دست مريزاد گفت و تلاش وسيعشان را ستود.

پانوشتها:
1. برخى از محققان و محدّثان، مجموعه رواياتى را كه درباره مسائل اصولى از ائمه اطهار(ع) وارد شده است، گرد آورده‌اند؛ از جمله ميرزا محمد هاشم خوانسارى كتابى نوشته به نام اصول آل الرسول و محدث جليل القدر مرحوم شيخ حرعاملى كتابى نگاشته با عنوان الفصول المهمّةفى اصول الأئمّة و مرحوم سيّد عبداللَّه بشر كتابى تدوين كرده با عنوان الاصول الصليّة. و مرحوم سيد حسن صدر كتاب اخير را در موضوع خود از بهترين آثار در اين موضوع دانسته‌اند. ر.ك. تأسيس الشيعة، (منشورات الاعلمى تهران) ص 310؛ مجله نشر دانش، سال نهم، شماره سوّم مقاله «تصحيح تازه كفايةالأصول» ص 36.
2. سيد محمد باقر صدر، المعالم الجديدة، (چاپ دوّم: تهران مكتبةالنجاح) ص 47 - 46؛ مجلّه حوزه، شماره 5 مقاله: پيدايش و تطورّ علم اصول ص 29.
3. رجال النجاشى، (مؤسسه النشر الاسلامى، قم) ص 432.
4. الشيخ الطوسى، الفهرست، (چاپ دانشگاه مشهد، 1348) ص 367.
5. ابن عمّار حنبلى، شذرات الذهب، (بيروت داراحياءالتراث العربى) ج 2، ص 10؛ ابن خلدون، مقدمه (ترجمه) ج 2 ص 926؛ تراث الأنسانية (مجموعه مقالات) ج 1، ص 411، مقاله «الرّسالة».
6. الفهرست؛ پيشگفته ج 1 ص 58 - 57 رجال النجاشى، پيشگفته، ص 32؛ عباس اقبال، خاندان نوبختى (تهران، كتابخانه طهورى) ص 118 - 117.
7. رجال النجاشى، پيشگفته، ص 63، تأسيس الشيعه، پيشگفته، ص 310.
8. تأسيس الشيعة، پيشگفته ص 312؛ على فاضل، علم الأصول تاريخا و تطورا (قم، دفتر تبليغات اسلامى) ص 96.
9. شيخ آقا بزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، (تهران، كتابخانه طهورى) ج 2 ص 209. از كتاب مرحوم شيخ مفيد با عنوان التذكرة باصول الفقه و النكت فى مقدمات الاصول نيز ياد شده است. اصل اين كتاب موجود نيست، خلاصه‌اى از آن با عنوان «مختصر التذكرة بأصول الفقه» در ضمن كنزالفوائد كراجكى آمده است. محمد بن على كراجكى، كنزالفوائد (تحقيق عبداللَّه نغمه) ج 2 ص 15.
10. براى آگاهى از شخصيت علمى و جايگاه وحيد بهبهانى در دانش اصول و مواضع بنيادين او عليه اخباريان، ر.ك: على دوانى، «وحيد بهبهانى» (چاپ دوّم، تهران، امير كبير 1362).
12. الذريعة ج 4 ص 366، مرحوم آقا بزرگ شمار زيادى با اين عنوان ياد كرده است.
13. شيخ آقا بزرگ تهرانى «ميرزاى شيرازى». ترجمه: هدية الرازى الى المجدّد الشيرازى (تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى) ص 37.
14. سيد محسن امين عاملى، اعيان الشيعة (بيروت، دارالتعارف) ج 5 ص 308.
15. همان مدرك.
16. الذريعة، ج 4 ص 379 - 380.
17. سيد على ميرشريفى مجله نور علم، دوره سوم، شماره ششم، ص 112، مقاله «مجاهد بزرگ مرحوم آيةاللَّه العظمى سيد عبدالحسين لارى».
18. رضا مختاى، مجله نور علم، دوره اوّل: شماره 10 ص 114، مقاله «پژوهشى پيرامون يك حديث».


صفحه 6

«الجمل» لشيخ المفيد
ميرشريفى سيد على

در نخستين سال حكومت اميرالمؤمنين على(ع) (36 هجرى)، شورش خونينى به بهانه خونخواهى عثمان، به رهبرى عايشه و كارگزارى طلحه و زبير در نزديك شهر بصره رخ داد. (البته همين سردمداران شورش، خود قاتل عثمان بودند و بارها بدان اعتراف كردند). چون عايشه هنگام رهبرى نبرد بر جملى (شترنرى) سوار بود، اين نبرد به جنگ جمل مشهور شد. جنگ جمل - و يا به تعبير بهتر و رساتر فتنه جمل - اوّلين نبردى بود كه بين دو طائفه از مسلمين پديد آمد، لذا از اين نظر حائز اهميت شد و محور بحث و جدل قرار گرفت.
مسئله شورش جمل چنان پيچيده بود و ظاهر فريبنده داشت كه به گفته شافعى اگر على(ع)، اين جنگ را به پايان نرسانده بود، كسى از احكام جنگ بين مسلمانان چيزى نمى‌دانست.(1) جنگ جمل از ديرباز مورد بحث و گفتگو واقع شد: يكى از نظر كلامى كه آيا حق با چه گروهى بود، و ديگر از نظر گزارش؛ و به اصطلاح تاريخ فتنه جمل.
مورّخان بزرگ و معروف درباره واقعه جمل كتابهاى مستقلى نوشتند كه برخى از آنها عبارتند از: ابومخنف لوط بن يحيى ازدى (متوفاى 157 ق)، محمد بن عمر واقدى (متوفاى 207ق)، نصر بن مزاحم منقرى (متوفاى 212ق) على بن محمد مداينى (متوفاى 225ق)، عبداللَّه بن محمد بن ابى شيبه (متوفاى 235 ق)، ابراهيم بن محمد بن سعيد ثقفى (متوفاى 283 ق).(2)
اين كتابها عموماً در جو اختناق و مناسب با ذوق حاكمان طاغوت زمان نوشته شد و لذا به خوبى گوياى ماجراى جمل و نشان دهنده آن صحنه نبود؛ افزون بر اين خود اين كتابها هم به شكل اصليشان به دست ما نرسيده؛ جز تكه‌هايى كه برخى نقل كرده‌اند، آن هم مطالبى كه با اغراض و افكارشان مناسب بوده است.
يكى از كسانى كه كتاب بسيار پربار و بدون اغراض و افكار آلوده درباره جنگ جمل نوشت، متفكر بزرگ، و فقيه ژرف نگر، مرحوم شيخ مفيد بود، شيخ مفيد بزرگترين چهره درخشان شيعه در قرن چهارم هجرى، متكلّمى بس ماهر و زبَردست، دانشمندى جامع و مورّخى محقّق بود. او در حالى كه مرجع تقليد كل شيعيان جهان بود و رياست و زعامت اين طائفه را برعهده داشت و دهها شاگرد فرزانه چونان سيّد مرتضى، سيد رضى، شيخ طوسى، نجاشى و... تعليم و تربيت مى‌كرد و به پاسخگويى سؤالات و استفتاآت *38* گوناگون از سراسر جهان اسلام مى‌پرداخت و مشكلات و معضلات اجتماعى را حل مى‌كرد و دهها جلسه علمى و بحث و مناظره درباره مذهب شيعه را برگزار مى‌نمود، جز اينها اشتغالات ديگرى نيز داشت، با اين همه از نياز جامعه به تأليف كتابهاى كلامى و تاريخى و... غافل نبود و آثار بسيار گرانبهايى همانند «ارشاد»، «جمل»، «الفصول المختارة»، «اوائل المقالات» و... از خود به يادگار گذاشت. به فرموده استاد علامه سيد مرتضى عسكرى:
«سهم شيعه در پاسدارى از وقايع تاريخ اسلام بيش از مكتب خلفاء است. كافى است در اين باره رجال نجاشى و فهرست شيخ طوسى را ببينيد و ملاحظه كنيد كه اصحاب ائمه چقدر در سيره و تاريخ نوشته‌اند. گرچه از زمان شيخ طوسى حوزه‌هاى علميّه ما تك بُعدى شده است. شيخ مفيد جمل را نوشته است ولى آيا فقها و آيات عظام تمايلى به نوشتن چنين مطالبى نشان مى‌دهند؟ و به تأليف چنين كتبى مى‌پردازند؟ كم كم حوزه‌هاى علميّه تك علمى شدند و سيره را كنار گذاشتند، در نتيجه اخبار سيره صحيح كه اصحاب ائمه نوشته بودند، در دست نيست».(3)
و به تعبير ديگر، فقيهان و عالمان آن روز علومى غير از فقه و اصول را كسر شأن نمى‌دانستند و پرداختن به عقايد، تاريخ و بررسيهاى گوناگون علمى و فكرى را دون شأن خود نمى‌پنداشتتند، آنچه را مورد نياز جامعه مى‌دانستند و مقتضى مرزبانى خود تلقّى مى‌كردند بدان عمل مى‌كردند. بدين لحاظ ما بسى مفتخريم كه مجتهدان و فقيهان پيشينيان امثال شيخ مفيد، سيّد مرتضى، شيخ طوسى، علامه حلى و... در دانشهاى گوناگون دست داشته و كتاب و رساله نوشته‌اند.
محمد بن محمد بن نعمان، معروف به شيخ مفيد كه به سال 338 از مادر بزاد، و پس از سالها تعليم و تعلم، تدريس و تأليف و گذراندن افتخارآميز فراز و نشيب زندگى و بر جاى نهادن دهها اثر ژرف و گرانقدر و پروراندن شاگردانى بس بزرگ و ارجمند، به سال 413 رخت از جهان بر بست.
شيخ مفيد از قله‌هاى افراشته فرهنگ تشيّع و بزرگ قافله سالار دانش و بينش و از متكلمان برجسته شيعه در قرن چهارم هجرى است. كه در اين سطور كوتاه، عرضه ابعاد زندگانى و جايگاه بلند او ممكن نيست و اين مهم را مقالى ديگر و مجالى ديگر بايد. او در ابعاد مختلف فرهنگ اسلامى كتاب نوشته است؛ كتاب «الجمل» يكى از آثار گرانسنگ آن بزرگوار است، كه اينك گزارشى از محتواى آن را با چگونگى متن آن كه در حال انجام است تقديم مى‌داريم. محتواى كتاب:
شيخ مفيد كتاب جمل را به درخواست فردى نگاشته، كه از او خواهش كرده است تا كتابى درباره جنگ جمل و آراء و عقايد مسلمانان درباره آن بنويسيد. وى در پاسخ شخص ياد شده فرمود: من كتابى مى‌نويسم كه همگان بتوانند با مطالعه آن به حقيقت ماجرا پى برند و حق را از باطل و سره را از ناسره تشخيص و تميز دهند.(4) با عنايت به اين مشكل كه به تصريح او: كتابهايى كه درباره جنگ جمل نگاشته شده چنان آشفته و اخبارش مخلوط است كه كسى را توان آن نيست تا بتواند حقيقت ماجرا را از لابلاى آنها دريابد، شيخ مفيد كتاب جمل يا النصرة السيد العترة فى حرب البصرة را در دو بخش تنظيم كرده است: در بخش اول واقعه جمل را از ديدگاه كلامى بررسى و تحقيق نموده است. همن گونه كه گفتيم فتنه جمل از صدر اسلام مورد بحث و نقض و ابرام بوده است. بسيارى از مسلمانان و به ويژه شيعيان، اميرالمؤمنين على *39* - عليه السلام - را ناگزير از جنگ مى‌دانستند و مى‌گويند چاره‌اى جز ريشه‌كن كردن فساد نبود، زيرا فتنه جويان جمل بر امام معصوم (ع) و رهبر مسلمانان خروج كرده و كيان حكومت نوپاى اسلام را به خطر انداخته بودند و شرعاً محارب و واجب القتل بودند. گروهى ديگر از مسلمانان مى‌گويند: يكى از دو طائفه حتماً باطل بوده، ولى تشخيص آن غير ممكن است برخى ديگر گفته‌اند: هر دو گروه باطل بودند! همچنين عده‌اى ديگر گفته‌اند: هر دو گروه راه صحيح و صواب رفتند و به اجتهاد خود عمل نمودند. تعدادى نيز گفته‌اند: اصولاً جايز و سزاوار نيست كه در مورد اصحاب پيامبر(ص) سخن گفته شود و يا اظهار نظرى شود، لذا در مورد هيچ يك از دو طائفه نمى‌توان بحث نمود و... مرحوم مفيد تمامى آراء و عقايد فرقه‌هاى اسلامى را در نخستين بخش كتاب آورده و با دليلهاى محكم و منطق روشن و مستدل پاسخ گفته است.
بخش دوم كتاب تاريخ جنگ جمل و گزارش آن است. مؤلف چكيده و عصاره ماجرا را از لحظه‌هاى شروع تا پايان آن، بر اساس منابع و مآخذ معتبر، بدون تعصب و طرفدارى بى مورد به طور دقيق نقل كرده است. ويژگى‌هاى كتاب:
جمل مفيد داراى نقاط برجسته و ويژگيهاى بسيارى است كه به برخى از آنها ذيلاً اشاره مى‌شود:
1- نويسنده كتاب يكى از عالمان بزرگ و مراجع عظيم الشأن شيعه است. لذا كتاب از استحكام بسيار والا و بالايى برخورداراست، خصوصاً كه از آخرين تأليفات اوست و در سنين غناى فكر و پختگى بيشتر انديشه او نوشته شده است.
2- گفتيم كه كتاب‌هايى كه نزديك به زمان واقعه جمل نگاشته شد، فعلاً هيچ كدام در دست نيست، فقط گزينشى و تكه‌هايى كه مورخان بعدى نقل كرده‌اند، براى ما مانده است، با توجه به اين نكته كه غالباً هر مورخى مطالبى را كه با افكار و عقايد و مذهب خودش سازگار است نقل مى‌كند، و از مسائلى كه بعضاً به ضرر او تمام مى‌شود چشم پوشى مى‌كند، اهميت و ارزش كتاب مفيد روشن مى‌شود. آنگاه مى‌بينيم تنها مفيد است كه مطالبى از آنها را به دست ما داده است و مى‌توان گفت اثرش از اين نظر تقريباً منحصر به فرد است.
3- در بين كتابهايى كه مستقلاً درباره جمل نوشته شده و هم اكنون موجود است، اين كتاب گسترده‌ترين و كامل‌ترين آنهاست، بدين سبب منبع و مآخذ معتبر و جامعى درباره واقعه جمل محسوب مى‌شود.
4- همانطور كه مؤلف تصريح كرده، در اين اثر فقط از منابع و مآخذ اهل سنّت استفاده شده و با گفتار خودشان به ايشان پاسخ داده است. ارزش و اهميّت اين مطلب بر اهل فن پوشيده نيست.
5- نويسنده به هيچ وجه و هيچ گونه اعمال تعصب ننموده و همانگونه كه روش پسنديده اوست كمال ادب و احترام را نسبت به افكار ديگران مراعات كرده، با منطق قوى، استدلال محكم و احتجاج دندانشكن خصم را مجاب نموده است. گفتنى است كه در سراسر كتاب، از آغاز تا انجام، حتى يك مورد لعن، ناسزا و دشنام ديده نمى‌شود.
6- كتاب همانند اقيانوسى است مملو از جواهر و اشياى قيمتى كه هر كس فراخور حال خود مى‌تواند از آن استفاده كند و بهره جويد: متكلم و دانشمند علم عقايد از احتجاجات كلامى آن، فقيه از مسائل فقهى آن (مثلاً اسير مسلمان نبايد كشته شود، زن و بچه مسلمان، اسير نمى‌شود و...) و آنجا كه اميرالمؤمنين على - عليه السّلام - هنگام انتصاب ابن عباس به استاندارى بصره دستور العملى به او داد، بهترين درس براى زمامداران و سياستمداران اسلامى است، و عفو و بخشش و بزرگوارى آن حضرت نمونه اوج كرامت اخلاقى است و مورخان و پژوهشگران تاريخى از گزارش صحيح و چگونگى ماجرا اطلاق دقيق حاصل مى‌كنند و... .
7- كتاب آكنده و لبريز از نكات بسيار مهم تاريخى است كه بسيارى از آنها تقريباً منحصر به فرد است. افسوس كه اين مختصر، آوردن نمونه‌هايى از آن را بر نمى‌تابد. پيدايش كتاب:
كتاب جمل را دو شاگرد بزرگ مفيد، شيخ طوسى(5) و نجاشى(6) در فهرست تأليفات و تصنيفات او ذكر كرده‌اند و شيخ طوسى فرمود: من آن را بيش از يك بار نزد مفيد خوانده‌ام ابن شهر آشوب(7) نيز آن را در فهرست آثار مفيد آورده است. گويا بعدها نسخه آن كمياب و اندك اندك ناياب شده، به طورى كه در طول نزديك به ده قرن، از آن اطّلاعى در دست نبوده و كسى از آن مطلب نقل نكرده است. حتى علامه مجلسى با آن همه تلاشهاى طاقت فرسا و شگفت‌انگيز كه در راه جمع آورى نسخ آثار شيعه متحمّل شد، و نيز كتابشناس *40* خبير رجالى كبير، ميرزا عبداللَّه افندى، از آن اطلاع نداشته‌اند و لذا است كه در بحار(8) از آن مطلبى نقل نشده است. تا اينكه - بحمداللَّه - اخيراً در نجف نسخه‌اى از آن يافت شد و با اندكى اصلاح به چاپ رسيد، آنگاه پس از مدتى همان چاپ نجف، بدون رعايت امانت و ذكر نام ناشر اصلى در قم افست شد.
اين چاپ آكنده از اغلاط گوناگون و اشتباهات فاحش است، به حدى كه تقريباً اين اثر غير قابل استفاده شده و دريغ است كه همچنان مغلوط بماند و احياء نشود. از اين روى، تصميم گرفته شد كه اين درّ گرانبها و گوهر كمياب، غبارها از رخش زدوده شود و با تحقيقى شايسته و چهره‌اى منقح و مهذب به زيور طبع آراسته و تقديم مجامع علمى و شيفتگان فرهنگ گهربار اسلام و تشيّع گردد. البته به اقتضاى الفضل للمبتدى و ان احسن المقتدى حق تقدم با دست اندركاران چاپ نجف است كه سعيشان مشكور باد.
بهرحال حدود يك سال است كه كار تصحيح و تحقيق كتاب شروع شده و اميد است كه براى كنگره هزاره مرحوم مفيد (در سال 1413 منتشر شود و ارمغانى براى محققان و پژوهشگران تايخ اسلام باشد. نسخه‌هاى معتمد:
برغم تفحّص و جستجوى زياد و تتبع در فهرستهاى كتابخانه‌هاى داخل و خارج كشور و پرس و جو از كتابشناسان بزرگ و آگاهان فن، جز دو نسخه خطى از آن به دست نيامد. اساس كار در تصحيح و تحقيق، دو نسخه خطى و يك نسخه چاپى، با مشخّصات ذيل است:
1- نسخه كتابخانه مجلس شوراى اسلامى كه از كتابهاى مرحوم شيخ الاسلام زنجانى است. اين نسخه به سال 1338 ق در نجف اشرف نوشته شده و داراى خطى خوش و 145 صفحه است.
2- نسخه متعلق به كتابخانه آستان قدس رضوى - سلام اللَّه عليه - تاريخ كتابت آن 1352 ق در نجف اشرف و به خط زين العابدين فرزند محمد اروميه است. اين نسخه گرچه خود قدمتى ندارد، ولى به گفته مستنسخ از روى نسخه‌اى بسيار عتيق و كهن استنساخ شده است. نسخه مذكور داراى 223 صفحه و خطى خواناست و توضيحاتى از مستنسخ در حاشيه آن آمده است.
3- نسخه چاپى نجف كه در سال 1382 ه.ق، در «المطبعة الحيدريّه» به چاپ رسيده است. اين نسخه در چاپ دوّم با نسخه خاندان كاشف الغطاء مقابله شده است و پانوشتهايى سودمند دارد. شيوه تصحيح و مراحل پژوهش‌
مراحل و چگونگى پژوهش بر اساس نسخه‌هاى ياد شده چنين است:
الف) مقابله نسخه‌ها و تحقيق و تصحيح و مراجعه به مصادر و مآخذ و سرانجام گزينش متنى صحيح با قياس و تلفيق از كليه نسخه‌ها و با در نظر گرفتن مصادر و مراجع.
ب) استخراج آيات و روايت.
ج) استخراج منابع و مآخذ و اقوال.
د) پانوشتها و توضيحات لازم و تشريح لغات مشكل و مباحث رجالى و تاريخى و... .
ه) اعراب اشعار، احاديث و كلمات مشكل.
و) انواع فهرستهاى گوناگون و راهگشا. ترجمه كتاب:
در سال 1366 ش متن چاپ شده در نجف را جناب آقاى دكتر محمود مهدوى دامغانى به فارسى ترجمه كرد و به سال 1367 ش به همّت نشر نى منتشر شد. مترجم، مقدمه كوتاهى درباره مؤلف و كتاب جمل دارد و مقدارى نيز پابرگ توضيحى؛ فهرست راهنمايى هم در آخر كتاب آمده است. گزينش جالب و حسن انتخاب مترجم محترم، بسيار قابل تحسين و ستايش است. ترجمه نيز نسبتاً خوب و گوياى محتواى كتاب است، ولى چون بر اساس همان متن مغلوط بوده، اكثر اشتباهات متن چاپى عربى، قهراً به ترجمه فارسى راه يافته است.

پاورقيها:
1. كنزالعرفان فى فقه القرآن. فاضل مقداد، مكتبةالمرتضويه، ص 386.
2. فهرست ابن نديم، چاپ تجدد صفحان 105، 111، 115 پ 285...
3. نقد متد طبرى در تاريخ نگاى، گفتگو با سيد مرتضى عسكرى (كيهان انديشه، شماره 25، مرداد و شهريور 1368) ص 41.
4. جمل مفيد، چاپ نجف ص 18.
5. فهرست شيخ طوسى، منشورات رضى، ص 158.
6. رجال نجاشى، چاپ داورى، ص 288.
7. معالم العلماء، چاپ نجف، ص 113.
8. رجوع شود به بحارالأنوار، ج 32، ص 149 - 364.


صفحه 7

فهرست موضوعى نسخه‌هاى خطّى عربى ايران‌
حجتى سيد محمد باقر

كتابشناسى و فهرست نگارى، در مجموعه آثار مدوّن فرهنگ اسلامى، از پيشينه بسيار كهنى برخوردار است. عالمان بسيارى، آثار پيشينيان را به انگيزه‌هاى گوناگون فهرست مى‌كردند و در مجموعه‌هايى به نسلها و عصرهاى بعد از خود مى‌سپردند، كتاب گرانسنگ الفهرست تأليف محمد بن اسحاق، مشهور به ابن نديم (ف 385)، كه مؤلف آن را به سال 377 سامان داده، يكى از جلوه‌هاى والاى اين تلاش و از نخستين كتابشناسيهاى جهان اسلام است كه به شيوه توصيفى تنظيم شده است، شيوه‌اى كه هنوز تازگى و اهميت خود را حفظ كرده است.
كتاب الفهرست اثر گرانقدر شيخ الطائفه محمد بن حسن طوسى (ف 460) نيز از كهنترين آثارى است كه در اين زمينه بر جاى مانده است. از آنچه مرحوم شيخ الطائفه در مقدمه اين كتاب آورده است به روشنى پيداست كه فهرست نگارى و تدوين آثارى در ثبت و ضبط كتابها و چگونگى آنها، در ميان قدماى از محدثان و مؤلفان نيز معمول بوده است.
در سده‌هاى بعد نيز اين تلاشها ادامه يافت. چنانكه على بن طاووس الحسنى معروف به «سيد بن طاووس» (ف 644)، كتاب الأبانه عمّا فى الخزانة را نگاشت و كتابهاى كتابخانه شخصى خود را فهرست كرد. و مورّخ شهيد، أبوالحسن على بن أنجب بغدادى (ف 674)، كتابهاى اخبار المصنّفين و اسماء المصنّفات را نگاشت، و در همين راستا، كشف الحجب و الأستار عن احوال الكتب و الأسفار، از علاّمه سيد اعجاز حسين، و مرآت الكتب مرحوم ميرزا على ثقه الاسلام، كه اينك سه جلد از آن نشر يافته است، و كشف الأستار عن وجه الكتب و الاسفار از مرحوم آيةاللَّه سيد احمد حسينى خوانسارى، كه يك جلد آن منتشر شده است، ياد كردنى است.
فهرست كتابهاى چاپى عربى و فارسى، خان بابا مشار، و اثر گرانقدر و كم نظير علامه شيخ آقا بزرگ تهرانى به نام الذريعه الى تصانيف الشيعة هم از آخرين آثارى است كه در اين زمينه تأليف شده است. بر اين مجموعه بايد مجموعه‌هاى گرانقدر و بزرگ فهرست نسخه‌هاى خطّى را افزود كه در اين سالهاى اخير بسيار گسترده گشته است، و ايران عزيز و دانشمندان آن در اين زمينه نيز گوى سبقت را ربوده‌اند و بر اساس اظهار نظر متخصّصان فن و آگاهان از فهرستهاى دنيا، ايران بيشترين فهرستها را دارد!
وجود فهرستهاى گسترده و نسخه‌هاى خطى فراوان در ايران، و عدم آگاهى محققان و پژوهشيان جهان علم و تحقيق از اين مجموعه‌هاى سودمند و كارآمد از يكسوى، و توجه به دشوارى دست يافتن به نسخه‌هاى موضوعات علوم اسلامى در ميان انبوه فهرستهاى منتشر شده از سوى ديگر، محقق فرزانه و دانشمند سختكوش، جناب حجةالاسلام والمسلمين دكتر سيد محمد باقر حجتى را بر آن داشته است كه به فهرست كردن نسخه‌هاى موضوعات علوم اسلامى بر اساس فهرستهاى موجود همت ورزد. حوزه پژوهش و تحقيق فهرستهاى موجود كتابخانه‌هاى ايران است و زمينه تحقيق گردآورى نسخه‌هاى عربى آن. وى در ضمن گفتگويى، در بيان انگيزه‌هاى خود در گردآورى اين مجموعه اظهار داشته‌اند:
«زمانى فهرستى در ايران تدوين شد با عنوان نسخه‌هاى خطى فارسى ايران و شش جلد آن نشر يافت. من كه آن روزها در كار نگارش فهرست برخى از كتابخانه‌ها بودم، يكى از دوستان به من پيشنهاد كرد كه فهرست نسخه‌هاى عربى ايران را تهيّه كنم. پس از اين پيشنهاد در سال 1348. در كنگره هزاره شيخ طوسى - عليه الرّحمة - شركت كردم، كسى آمارى داد از منابع پژوهش غربيها، كه الآن رقم دقيق آن يادم نيست، ولى نشانگر آن بود كه قريب به اتّفاق آن مصادر از منابع اهل سنّت بود، و اين يعنى اسلام را از عينك آنها ديدن. افزون بر اينها، محققى آلمانى كه آنجا دعوت بود ضمن سخنرانى و گلايه از نبودن منبعى براى شناسايى آثار شيعه و بويژه شيخ طوسى، مى‌گفت كه آنچه من به فهرستهاى راهنما دسترسى داشتم، راهنماييهاى آثار دانشمندان اهل سنّت بود و از اينكه نتوانسته بودآثار شيخ را شناسايى كند و درباره او به تفصيل مطالعه كند، اظهار تأسف مى‌كرد. اينها و جز اينها مواردى بود كه مرا در اجراى پيشنهاد آن دوست مصمّم ساخت، و لذا كار را بر اساس فهرستهاى موجود از سالها پيش شروع كردم.»
*42* ويژگيهاى اين فهرست به قرار ذيل است:
1- چنانكه اشاره شد، محدود به ياد كردن نسخه‌هاى عربى است. البته ممكن است نسخه‌هايى كه به طور مستقيم رؤيت نشده و بر اساس نام آن و آغاز و انجامش عربى تلقّى شده باشد، متنى فارسى باشد، ولى اين موارد بسيار اندك است.
2- مبناى پژوهش و كاوش، فهرستهاى موجود كتابخانه‌هاى بزرگ و عمومى است، از اين روى نسخه‌هاى مجموعه‌هاى شخصى در اين فهرست ياد نشده است.
3- كليه نسخه‌هاى كتاب يكجا گرد آمده و بر اساس تاريخ نگارش - تا آنجا كه امكان دست يافتن به تاريخ آن بوده - تنظيم شده است. نسخه‌هايى كه تاريخ نگارش آنها بهيچ عنوان شناخته نشده، پس از اين ترتيب آمده است.
4- فهرست مزبور بر اساس موضوعات تنظيم شده است. از اين روى از نسخه‌هاى مربوط به قرآن آغاز شده و در اين زمينه نيز ابتدا از نسخه‌هاى مربوط به قرائت فهرست شده است، سپس علوم قرآن و آنگاه تفسير قرآن آمده است.
5- نام كتاب‌ها بر اساس حروف الفبا تنظيم شده و در ياد كرد كتابها افزون بر نسخه‌شناسى آن، نام مؤلف عصر وى و اشاره‌اى به نقاط مهم زندگانى مؤلف آمده است. به ضميمه كتابشناسى گوياى كتابها بر اساس بررسى مستقيم آن و يا با استناد به منابع و مصادر موجود، و نيز ياد كرد تاريخ تأليف كتاب در صورت امكان.
6- يكى از كاستيهاى قابل توجه فهرستها بسنده كردن به سطورى اندك از آغاز و انجام كتابهاست، و از آن جهت كه غالباً آغاز و انجام كتابها با خطبه‌ها و سپاسگويهاى همگون مى‌آغازد و مى‌فرجامد، غالب محققان در شناسايى نسخه‌ها در مى‌ماند، اين مشكل و موارد بسيار آن براى كسانى كه بارهاى بار به فهرستها مراجعه كرده‌اند روشن است، از اينروى آغاز و انجام نسخه‌ها حتى الامكان به تفصيل آمده است. تا در شناسايى دقيق نسخه‌ها سودمند باشد.
7- در انتسابها دقت كافى به عمل مى‌آيد تا كتابى به غير مؤلف آن نسبت داده نشود، و يا مؤلفانى كه نامهاى همگون دارند و غالباً احتمال اشتباه مى‌رود، آثارشان جابجا نسبت داده نشود.
8- دامنه پژوهش و تحقيق مشتمل بر كليه جريانهاى فكرى حوزه فرهنگ اسلامى است. يعنى تمام نسخه‌هاى عربى از كليه مذاهب و فرق اسلامى فهرست شده است.
9- در مقدمه هر كدام از موضوعات، تاريخ تطوّر آن به اجمال آمده است، باشد كه خوانندگان و محققان افزون بر آنچه كه از رده بندى زمانى نسخه‌هاى كتابها در اين زمينه بهره خواهند گرفت، اطلاعات و آگاهيهايى در اين زمينه بيابند و با مراجعه به متن كتاب و نقد و ارزيابى كتابها، اطلاعات خود راتكميل كنند.
اينك جلد اوّل اين مجموعه كه درباره قرائت است، تنظيم نهايى شده و در حال چاپ و نشر است. مؤلف محقق و سختكوش آن در مقدمه كتاب از آغاز تدوين آثار مربوط به قرائت و تاريخ و تطوّر آن و نيز مسائل مربوط به قرائت سخن گفته‌اند. و آنگاه نسخه‌هاى كتاب‌هاى مربوط به آن را فهرست كرده‌اند.
كتاب حاضر به فارسى نگاشته شده است و همزمان به عربى و فرانسه و در پى آن به زبان انگليسى نيز ترجمه خواهد شد. كار نشر و چاپ آن را مركز اسناد و مدارك وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى به عهده دارد، و اميد است با همت بيشتر و به وجودآوردن امكانات فزونتر و دستياران بيشتر براى جناب مؤلف، در نشر آن تسريع ورزند.
با توضيحاتى كه آورديم، به روشنى پيداست كه اين اثر گرانقدر كه به گفته برخى از متخصّصان فن از دقيقترين فهرستهايى است كه تدوين و نشر مى‌يابد، افزون بر فراهم آوردن مواد خام تحقيق و پژوهش تاريخ علوم اسلامى و تطور آن، خود نيز مستقلاً اثرى در اين راستا به شمار مى‌آيد. ما توفيق مؤلف و محقق محترم آن جناب دكتر سيد محمد باقر حجّتى را از خداوند خواستاريم و اميدواريم، تدوين نهايى فيشهايى كه سالهاست ايشان به جمع آورى آن همت گماشته‌اند ديرى نپايد و به زودى اين مجموعه گرانقدر در پيش ديد محققان قرار گيرد.

پانوشتها:
1- آنچه ياد شد اندكى است از آثارى كه در زمينه كتابشناسى و فهرست‌نگاى سامان يافته است. در اين زمينه مجموعه‌هايى كه به صورت موضوعى به كتابشناسى و فهرست نگارى اختصاص يافته‌اند نيز، مانند معجم ما اَلف عن رسول اللَّه از صلاح الدين المنجّد، كتابنامه حضرت محمد از مهرى دالائى، كتابشناسى منتخب فلاسفه اسلامى، و... ياد كردنى است - براى آگاهى بيشتر نگاه كنيد به: الذريعه، ج 16، ص 374 - 400، كه ضمن ياد كرد فهرستى، از اين گونه آثار نيز ياد كرده است - فهرست نسخه‌هاى خطّى دانشگاه تهران، ج 3 مقدمه. نگرشى جامع بر جهان كتابشناسيهاى ايران؛ غلامحسين نسبيحى. كتابشناسى كتابشناسيها، مركز اسناد و مدارك علمى. فهارس المخطوطات العربيه فى العالم، كوركيس عواد. تاريخ نگارشهاى عربى، ج 1 (كتابخانه‌ها و مجموعه‌هاى نسخه‌هاى خطّى عربى در جهان) فوأد سرگين، ترجمه چنگيز پهلوان. مجله حوزه، شماره 30، ص 165، مقاله شرح حال نگارى در شيعه و پانوشتهاى آن، مقدمه كشف الاستار عن وجه الكتب و الاسفار، مرحوم آيةاللَّه سيد احمد حسينى خوانسارى.


صفحه 8

رسالة ابى غالب الزّراري إلى ابنه في ذكر آل اعين‌
الحسيني الجلالي‌ السيد محمدرضا

##محمّدعلى غلامى‌ ##
شرح حال نگارى از جمله دانش‌هاى گرانقدر و كارآمد فرهنگ بشرى است. ثبت و ضبط احوال و چگونگى زندگانى انسان‌ها و حوادث و فراز و نشيبهاى حيات بشرى، سابقه‌اى دير پاى دارد و نقش عظيم آن در تربيت نسلها انكار ناكردنى است. در فرهنگ اسلامى نيز نگارش شرح حالهاى افراد، خاندانها و... از اوّلين آثارى است كه پديد آمده است. سير و تحول نگارش زندگينامه‌ها و تبارنامه‌ها و چگونگى آنها فرصتى ديگر و مجالى فراختر مى‌طلبد.(1) كه كهنترين كتاب در اين زمينه، نوشته عبيداللَّه بن ابى رافع (متوفاى حدود 80 ق) است، با عنوان «تسميه من شهد مع على عليه السّلام حروبه»(2)
البته در سده‌هاى واپسين و در دوران گسترش نگارش كتابها و تدوين آثار شرح حال نگارى، اين دانش دامنه‌اى وسيعتر يافت و شيوه‌ها و روشهاى گونه گونى به خود گرفت.(3) يكى از اين شيوه‌ها كه به گستردگى شيوه‌هاى ديگر معمول نبود، ولى از پيشينه بسيار كهنى برخوردار است، شيوه زندگينامه نگارى خود نوشت (اتوبيوگرافى) است.(4) دراين گونه زندگانى نامه‌ها - كه خود داراى انواع و اقسامى است - (5) نويسندگانى تلاش مى‌كردند جهتى از زندگانى خود را بنمايانند، و يا گزارشى از چگونگى زندگى خود و خاندانشان را بازگويند. اين گونه نوشته‌ها - چنانكه برخى از ناقدان و مؤلفان گفته‌اند -(6) اگر از برخى شائبه‌ها پيراسته باشد، معتمدترين و بهترين شرح حالها خواهد بود. و براى آشنايى با زواياى زندگى و ابعاد فكرى افراد، سودمندترين منابع و مصادر به شمار مى‌آيد. رساله ابوغالب زرارى:
كتاب مزبور از جمله نگاشته‌هاى بسيار كهن و از قديمترين زندگينامه‌هاى خودنوشت است، كه از منابع مهم رجالى به شمار مى‌رود. ابوغالب آن را براى نوه‌اش ابوطاهر محمد بن عبداللَّه بن احمد نوشته و زندگانى استادان و رجال خاندان بزرگ و جليل القدر «أعيَنْ» را در آن آورده و از زندگى و آثار خود سخن گفته است. افزون بر اين، از آثار استادان خود نيز ياد كرده و آنچه را به قرائت فرا گرفته، به نوه‌اش اجازه نقل داده است. بدين سان اين رساله را از كهنترين اجازه‌هاى موجود نيز توان به شمار آورد و شيخ آقا بزرگ تهرانى آن را «نفيسترين و ارزشمندترين اجازه پيشينيان از محدّثان ما دانسته است».(7)
ابوغالب بر اساس آنچه خود نوشته است، رساله پيش گفته را در ذى العقده 356 نگاشته وسپس به سال 367 در آن تجديد نظر كرده است. اين نوشته را دانشمند عاليقدر، حسين بن عبيداللَّه عضائرى، شاگرد نامدار مؤلف (متوفاى 411) از وى روايت نموده و در پايان آن مطالبى را كه لازم مى‌دانسته و ابوغالب آنها را نياورده، استدراك كرده است. اقبال گسترده عالمان و استنساخ و حفاظت از متن آن از سوى مشايخ و محدّثان، نشانگر اهميّت كتاب و ارزش والاى آن است. سودمندى و كارآمدى آن نيز در شرح حال نگارى و علم مصطح الحديث، كه از يكسو - چنانكه اشاره شد - از كهنترين اجازه‌هاى موجود است و در منهج استجازه و اجازه سودمند تواند بود و از سوى ديگر بيانگر زندگى چهره‌هاى برجسته يكى از بزرگترين و گرانقدرترين خاندان شيعى است، آن را در دانش رجال از قديمترين متن‌ها و حائز اهميت قرار داده است.
اينك در اين نگاه گذرا - كه به يمن پژوهش و تحقيق اين رساله نگاشته مى‌شود - جاى گفتگوى تفصيلى از ابعاد كتاب و آثار آن در دانشهاى مختلف نيست. محقق محترم در مقدمه سودمند خود به اين موارد اشاراتى گويا دارند، كه خوانندگان و جستجوگران اين گونه آگاهيها از آن سود خواهند جست. مؤلّف آن:
ابوغالب احمد بن محمد بن محمّد بن سليمان زرارى، از *44* دانشمندان و محدّثان عاليقدرِ نيمه اوّل سده چهارم هجرى و بازمانده بزرگترين ومهمترين خاندان علمى شيعه اماميّه است؛ مرحوم سيد بحرالعلوم مى‌گويد:
«ال اعين بزرگترين خاندان شيعى كوفه هستند، كه از حيث مقام برترين و به لحاظ رجال و چهره‌هاى برجسته، داراى بيشترين رجال و با توجه به زمان، طولانى‌ترين خاندان شيعه هستند».(8)
ابوغالب در خاندان به اين عظمت و والايى، به سال 285 از مادر بزاد و از محضر پرفيض عالمان خانواده خود و ديگر استادان و مشايخ حديث و فقيهان بهره‌مند گرديد و به زودى به جايگاهى بلند در دانش و بينش دست يافت. با اينكه دوران زندگانى وى دوران التهابها بود و او از تضييقها و رنجها دور نماند، اما در تمام اين امور شكيبا و استوار ماند. و در راه تحصيل و تعليم و تعلّم و ارشاد از هيچ كوششى دريغ نورزيد. ابوغالب در دوران غيبت صغرا با حضرت ولى عصر - عجل اللَّه فرجه - مكاتبه داشته و مورد لطف و مهر آن حضرت بوده است.(9) رجاليان و شرح حال نگاران نيز از وى به بزرگى و عظمت ياد كرده جايگاه بلندش را در علم و عمل ستوده‌اند. وى از بسيارى از محدّثان و مشايخ حديث روايت مى‌كرد. و بسيارى از محدّثان و عالمان و فقيهان نيز از او روايت مى‌كردند و جزء شاگردان حوزه درس او بودند. ابوغالب در نگارش و تصنيف نيز سختكوش و پرتلاش بوده است؛ مرحوم شيخ الطّائفه مى‌گويد:
«ابوغالب در زمان خود شيخ اصحاب ما و استاد و مورد اعتماد آنان بوده است. كتابهايى نگاشت، از جمله كتاب «تاريخ» كه پايان نيافت، امّا هزار ورق از آن نگاشته شد».(10)
آثار ابوغالب در ابعاد مختلف فرهنگ اسلامى بوده و گويا جز آنچه اينك مورد گفتگوست، به دست ما نرسيده است. وى پس از سالها تعليم و تعلّم، تصنيف و تأليف و تدريس و ارشاد، سرانجام به سال 368 در 83 سالگى زندگى را بدرود گفت.(11) چاپهاى آن:
رساله ابوغالب زرارى دست كم تا كنون دوبار به صورت كامل و دوبار نيز به صورت ناقص، در ضمن آثار رجالى و يا مستقلاً به چاپ رسيده است:
1) در ضمن «الكشكول» تأليف مرحوم شيخ يوسف بحرانى (ج 1 ص 180 - 202)، مرحوم شيخ آقا بزرگ تهرانى از اين چاپ ياد كرده و يادآورى كرده كه نيازمند تصحيح و تحقيق است.(12)
2) با عنوان «رساله آل اعين» كه محقق آن آقاى سيد محمد على موسوى موحّد ابطحى نوشته‌اند آن را بر اساس نسخه‌هاى معتمدى كه در برخى از آنها مقابله و تصحيح بوده، تصحيح و شرح كرده است. اين مقابله و تصحيح به سال 1399 ق در اصفهان چاپ و منتشر شده است.
3) بخشهايى از آن كه ضمن رجال بحرالعلوم آمده است؛ مرحوم بحرالعلوم بخشهاى بسيارى از آن را ضمن ياد كرد رجال آل اعين آورده است و مرحوم سيّد محمد صادق بحرالعلوم پانوشتهاى مفصلى بر اين قسمتها نوشته‌اند.(13)
4) چاپ بغداد، اين چاپ مشتمل است بر بخشى از آن به تحقيق شيخ محمد حسن آل ياسين و به عنوان جزيى از نفائس المحظوطات در ضمن مجموعه دوم آن سلسله به سال 1373 با عنوان «رساله ابى غالب الزرارى في آل أعين» به چاپ رسيده است.(14) نسخه‌هاى مُعتمد:
محقق محترمِ تحقيقى كه مورد گفتگو است با اطّلاع بر تمامت آنچه آمد و با قطع و يقين به نارسايى چاپهاى ياد شده و لزوم چاپى منقّح و كارآمد از آن، از سالها پيش به جمع نسخه‌ها و تحقيق آن دست يازيده است. پس از چاپ اصفهان، كار را متوقّف مى‌كنند، امّا بعد از دقت و نگريستن در نارساييهاى موجود در آن، بر ادامه كار عزم را جزم مى‌كنند كه اينك به تفصيل از چگونگى اين تحقيق ياد مى‌كنيم:
1- نسخه دانشگاه تهران، نسخه‌اى است ارزشمند و مصحّح، مقابله شده با دو نسخه ديگر كه يكى از آن دو به سال 630 نگاشته شده است.
2- نسخه فقيه بزرگوار مرحوم شيخ يوسف بحرانى كه از آن ياد كرديم.
3- نسخه شيخ سليمان بن عبداللَّه ماحوزى، اين نسخه نيز از طريق مقابله‌اى كه دانشمند معظم آقاى سيد محمد حسين جلالى با نسخه كشكول انجام داده، مورد استفاده قرار گرفته است.
4- نسخه ديگرى از دانشگاه در ضمن مجموعه‌اى از نسخه‌هاى مختلف.
5- نسخه مرحوم سيّد بحرالعلوم كه از آن ياد كرديم.
6- نسخه مرحوم حرّ عاملى محفوظ در كتابخانه آيةاللَّه حكيم به شماره 316.
7- نسخه مرحوم شيخ الشريعة در كتابخانه ياد شده.
8- نسخه شيخ آقا بزرگ تهرانى كه ميكروفيلم آن در دانشگاه تهران محفوظ است.
9- نسخه مرحوم شيخ محمّد سماوى، در كتابخانه آيةاللَّه حكيم شماره 1037.
10- نسخه شيخ الإسلام زنجانى، در كتابخانه مجلس شوراى اسلامى.
11- نسخه چاپ بغداد كه از آن ياد كرديم.
12- نسخه چاپ اصفهان كه پيشتر به آن اشاره كرديم.
مجموع اين نسخه‌ها اندك اختلافى با هم دارند، در برخى افزونيهايى ديده مى‌شود كه به همه آنها در پانوشتها اشاره شده است. شيوه تحقيق:
1- محقق محترم پس از سنجش نسخه‌ها و ارزيابى و گزينش متنى معتمد براى كتاب، در پانوشتها به اختلاف نسخه‌ها و علّت گزينش آنچه در متن آمده، اشاره كرده است.
2- براى ارجاع به نسخه‌ها، رموزى را براى آنها وضع كرده‌اند.
3- متن كتاب را به فقراتى تقسيم كرده‌اند تا به هنگام ارجاع سهل الوصل باشد.
4- مقارنه و تطبيق نموده‌اند بين راههايى كه مؤلف براى اثبات كتاب‌ها آورده‌اند با طرقى كه در كتاب‌هاى فهرست آمده بويژه با آنچه در كتاب مرحوم نجاشى و شيخ الطائفه آمده است.
5- معجمى از رجال آل أعين تنظيم كرده‌اند.
6- فهرستهاى متنوع و كارآمدى پرداخته‌اند، مانند فهرست اعلام، كتابها، مصطلحات، مواضع و ايّام، فرق و قبايل، مصادر و مراجع.
7- بحثى جامع و سودمند در مقدمه كتاب نگاشته‌اند و در ضمن بخش اوّل آن از مؤلف، عصر زندگانى وى، خانواده و شخصيت علمى او، فرزندان و چگونگيهاى زندگانى او، مشايخ حديث و رواياتى از او، و آثار و تأليفات وى سخن گفته‌اند. در بخش دوّم از كتاب و جايگاه آن نزد عالمان، اثبات نسبت آن به مؤلف، نسخه‌هاى معتمد و شيوه تحقيق گفتگو كرده‌اند.
محقق محترم مشغول بازنگرى نهائى آن هستند و اميد است در آينده‌اى نه چندان دور، در دسترس جستجوگران اين گونه اطلاعات قرار گيرد و اثرى گرانقدر از سلف صالح به گونه‌اى شايسته نشر يابد.

پانوشت‌ها:
1. براى آگاهى از جريان شرح حال نگارى و سير و تطور آن رك: زندگينامه‌ها، محمد عبدالغنى حسن، ترجمه: امير ضميرى، انتشارات اميركبير، 1362، تاريخ تاريخ نگاى در اسلام، فرانتس روزنتال، ترجمه اسداللَّه آزاد ج 2، ص 207 به بعد و ج 1 فصل سوّم و چهارم، مجله ياد: شماره اوّل، ص 37 به بعد، مقاله شرح حال نگارى چيست؟ ابوالفضل شكورى.
2. الذريعه، ج 10، ص 80، مؤتفوالشيعه فى صدرالاسلام، عبدالحسين شرف الدين ص 18. اثر گرانقدر عبيداللَّه بن ابى رافع خوشبختانه اينك موجود است. آقاى سيد محمد رضا حسينى جلالى به تحقيق و تعليق ژرف و گسترده آن همت گماشده‌اند كه در مقامى ديگر از كتاب و چگونگى تصحيح و تعليق آن سخن گفته‌ام: مجله حوزه شماره / 28 / 182.
3. منابع پيشگفته در پانوشت شماره 1، مجلّه ياد، شماره 2 سال اوّل ص 213 مقاله شرح حال نگارى كفايتها و كمبودهاى آن، ابوالفضل شكورى.
4. براى آگاهى از اين گونه شرح حال نگاريها و سابقه تاريخى آنها رك: الترجمةالذاتيّة فى الادب العربى الحديث، يحيى ابراهيم عبدالدايم، داراحياء التراث العربى بيروت، فصل اوّل و دوّم، زندگينامه‌ها (پيشگفته)، 22.
5. الترجمه الذاتيه (پيشگفته)، 32.
6. زندگينامه‌ها (پيشگفته)، 22.
7. الذريعه، ج 1، ص 143.
8. رجال السيد بحرالعلوم، ج 3.
9. الغيبة، للطوسى، ص 183 - 184.
10. الفهرست، چاپ نجف ص 31، چاپ دانشگاه مشهد ص 40.
11. براى آگاهى بيشتر از زندگانى و حيات علمى ابوغالب زرارى رك: رجال النجاشى، چاپ دفتر انتشارات اسلامى، قم ص 83، رجال الطوسى، ص 443، فهرست طوسى (پيشگفته) معالم العلماء ص‌19. روضات الجنّات، ج 1 / 45، اعيان الشيعه ج 3، ص 150 و... .
12. الذريعه، ج /1 144.
13. رجال السيد بحرالعلوم؛ ج 1، ص 222 - 257.
14. نفائس المحظوطات، المجموعة الثانية، ص 55 - 56.


صفحه 9

سؤالهاى فقهى كميسيون احكام سمينار ديدگاه‌هاى اسلام در پزشكى‌



دانشگاه علوم پزشكى مشهد در روزهاى 11 - 8 اسفند مال سال 1368، سمينارى تحت عنوان «ديدگاههاى اسلام در پزشكى» برگزار نمود، كه گزارش تفصيلى آن را در بخش گزارش‌ها ميخوانيد.
آنچه در پى مى‌آيد، مجموعه سؤالهايى است كه در كميسيون احكام آن سمينار تهيه و تدوين شده است تا عالمان، فقيهان و حقوقدانان پاسخى در خور دهند و زمينه تحقيق در اين مباحث را بگونه جدى بازگشايند.
مجلّه ضمن سپاسمندى از تعهدشناسى طبيبان مسلمان و پزشكان برگزار كننده سمينار و جناب دكتر سيّد حسين فتاحى، اين سؤالها را در بخش «بايسته‌هاى پژوهش» درج مى‌كند و حوزويان بزرگوار را به، در نگريستن و عالمانه و پژوهشگرانه بدانها پرداختن، توصيه مى‌كند. سؤالات احكام مربوط به تشريح جسد
1) در مورد آموزش در صورت عدم دستيابى، مشكلات تهيه و گرانى اجساد غير مسلمان، آيا مى‌توان از جسد مرده مسلمان براى آموزش دانشجويان استفاده كرد؟
2) در صورت لزوم براى تشريح قطعه‌اى از بدن (مثلاً استخوان گيجگاهى) براى دستياران تخصصى آيا اين مسئله امكان‌پذير است.
3) در صورت مجوز تشريح بند 1 و 2 آيا ديه تعلق مى‌گيرد؟ به چه كسى؟ دولت، تشريح كننده...
4) با توجه به توسعه شهرها و تخريب قبرستانهاى قديمى آيا ميتوان از استخوانهاى مكشوفه، در امر آموزش استفاده كرد؟
5) حكم استفاده از جسد مسلمان جهت تشريح با وصيّت قبلى متوفى مبنى بر اين امر چه ميباشد؟
6) حكم تشريح و رؤيت دستگاه تناسلى مردان و زنان متوفى براى دانشجويان همگن و ناهمگن چگونه است؟ (با توجه به اهميّت آموزش براى دانشجويان).
7) آيا ميتوان براى تشخيص جرم واقع شده در مرگهاى مشكوك اقدام به كالبد گشائى كرد؟ آيا رضايت متوليان متوفى شرط است؟ (در عرف بين المللى اين مجوز وجود دارد)
8) آيا براى پيشرفت علم پزشكى ميتوان اقدام به كالبد گشائى نمود؟ (لازم بتذكر است كه كالبد گشايى در جوامع پزشكى بعنوان يك تأييد نهائى براى تشخيص و غنى كردن تجارب درمانى براى استفاده در موارد بيماران آتى با بيمارى‌هاى مشابه ضرورى است).
9) آيا تشريح جسد جنين كامل انسان از نظر حكم تشريح متفاوت است؟ (براى كار تحقيقى و علمى...)
10) سؤال قبلى در مورد جنين با سن قبل از ولوج روح چگونه است؟ (براى كار تحقيقى و علمى...)
11) نگهدارى جنين مرده در شيشه براى نشان دادن به دانشجويان چه حكمى دارد؟ و همچنين در مورد قطعات يا اعضاء اجسادى كه تشريح شده‌اند؟ سؤالات مربوط به احكام پيوند اعضاء
1) خريد و فروش اعضاء براى پيوند چه حكمى دارد؟ (مشابه خون)
2) در موارد زير آيا از فردى كه در حال مرگ مغزى است ولى بوسيله دستگاه تنفس مصنوعى به حيات نباتى ادامه ميدهد و از نظر پزشكى امكان برگشت وى وجود ندارد و مرده تلقى ميشود ميتوان عضوى را (مثل چشم يا كليه) براى پيوند خارج كرد؟
الف) در مورد مسلمانان بطور كلّى.
ب) در مورد مسلمانان با وصيت قبلى و يا جواز اطرافيان.
ج) در مورد غير مسلمانان.
3) آيا در صورت موافقبت با بند 2 در سؤال 2 تبليغ اين امر در جامعه ممكن است؟
4) آيا ميتوان تخفيف جرم محكومين به اعدام را موكول به اهداء عضوى براى نجات مسلمانى دانست؟
5) برداشتن قطعه‌اى از استخوان يا عضله از شخص مسلمان (با رضايت يا بدون رضايت) براى استفاده در بدن شخص غير مسلمان جايز است يا خير؟
6) استفاده از باقيمانده‌هاى زايمانى (جفت، پرده جنين...) براى اعمال جراحى ديگران چه حكمى دارد؟
7) پيوند عضو مسلمان به غير مسلمان مجاز است يا خير؟
سؤالات احكام حقوقى و جزائى و مربوط به ديات و قصاص، حدود در حرفه پزشكى‌
1) تعريف مرگ: نداشتن امواج مغزى دال بر مرگ ميباشد، يا نداشتن امواج قلبى؟ (امواج دال بر فعّاليّت ميباشد كه روى نوار ثبت ميشود) با توجّه باينكه ميتواند امواج مغزى نباشد و انسان با كمك دستگاههاى مصنوعى قلبش فعّاليت داشته باشد؟
2) در موارديكه به علل غير مربوط به كار پزشك (مثل اختلال در دستگاهها و رفتن برق...) به بيمار لطمه‌اى وارد ميشود ضامن كيست؟
3) انتخاب چند بيمار كه همگى به اقدامات اورژانس نياز دارند بر چه اساسى است؟
4) آزمايش و پژوهش روى افراد زير چه حكمى دارد؟
1- مسلمانان بطور كلى. 2- مسلمانان با رضايت شخصى. 3- كفّار.
5) در مراكز آموزشى كه براى آينده پزشك متخصص تربيت مينمايد و بدليل كمى مهارت فى نفسه دستياران و دانشجويان عوارض و خطراتى متوجه جان بيمار ميگردد (نقص عضو و فوت) چه كسى ضامن است؟ پزشك اصلى، دستيار و...
6) ضمانت غير پزشكان (شكسته بندان، دندانسازان و...) در موارد لطمه به بيمار چه حكمى دارد؟
7) مسئله پيوند عضوى كه حد يا قصاص قطع ميشود، آيا ممكن است؟
8) فروش عضو قطع شده در حد يا قصاص يا واگذارى آن به مسلمان ديگر جايز است؟
9) آيا ميتوان تسهيلات پزشكى (استرليته، بيحسى و...) براى اجراى حدود ايجاد كرد؟
10) در مواردى براى درمان بيمار پزشك ناچار به زدن لطمه‌اى ديگر به بيمار است براى مثال براى احياء قلب بيمار سكته كرده ماساژ مى‌دهد كه منجر به شكستن دنده‌ها مى‌شود يا براى تحريك رفلكس بيمار به او سيلى مى‌زند و پرده گوشش پاره ميشود آيا در موارد مشابه فوق پزشك ضامن است؟
11) در موارد استعمال داروهاى كثيرالمصرف مثل پنى سيلين يا گزيلوكائين در دندانپزشكى كه احتمال كمى براى شوك دارد چه بايد كرد؟ با توجّه باينكه مطرح كردن گرفتن برائت خودش ترس زيادترى را ايجاد مى‌كند و نيز آيا در مورد انجام راديو گرافيهاى با مادّه حاجب كه پس از تزريق ماده حاجب احتمال عارضه و حتّى مرگ وجود دارد اخذ رضايت نامه كتبى (برائت) ضرورى است؟
12) در مورد قانون ديات با توجّه اينكه قانون بطور آزمايشى طى 5 سال در جامعه عرضه شده و مدّتى هم از تاريخ انقضاء آن گذشته است، آيا پزشكان مجاز به طرح مسائل پزشكى جديد هستند و فقها در مورد نظرات جديد پزشكى چه نظراتى دارند؟ و همچنين نظرات فقها در مورد ضرورت وجود نظام پزشكى چيست؟ كميسيون احكام مربوط به ازدواج در بيمارى‌هاى مختلف‌
1) آزمايشات اجبارى در مورد بيمارى‌هاى ذيل (مثل آزمايشاتى كه اكنون براى ابتلاء به بيماريهاى مقاربتى بصورت اجبارى انجام ميشود) از جنبه شرعى چه حكمى دارد؟
1- در مورد بيماريهاى خونى مثل تالاسمى، هموفيلى.
2- در مورد بيماريهاى آميزشى.
2) در مورد بيماريهائى كه موجب فسخ نكاح مى‌شود و موارديكه به لحاظ علم پزشكى قابل برگشت ميباشد چه حكمى دارد؟ مثال:
1- افضاء
2- قرن‌
3- جذام‌
3) در مورد برص تعريف چيست؟ حدود چيست؟ و اگر علم پزشكى بگويد كه برص به معنى لك و پيس جز اشكال زيبائى سرايت در پى ندارد، حكم چه ميباشد؟
*48* 4) با پيشرفتهاى علمى موجود كه امكان رشد جنين (لقاح نطفه و تخمك زن) در خارج بدن وجود دارد و پس از انجام اينكار (با رعايت موازين شرعى) در صورتى كه مادر رحم نداشته باشد آيا ميتوان اقدام به جايگزينى و پرورش جنين آزمايشگاهى در رحم مادر بزرگ يا اقرباى نسبى و يا سببى و يا رحم بيگانه (رحم كرايه‌اى) نمود تا رشد يابد؟ حكم طفل چگونه است؟ (بويژه از لحاظ مسائل ارثى و حقوقى).
5) حكم تغيير جنسيّت از نظر اسلام در موارد زير چيست؟
1- دو جنسى حقيقى (فردى كه از نظر ژنتيكى نه مرد و نه زن اطلاق ميگردد)
2- فردى كه اصالتاً مرد ولى تا به حال در جامعه بعنوان زن زندگى و يا حتى چندين سال است كه ازدواج كرده است.
3- همين مسأله در مورد مردى كه اصالتاً زن است و تا به حال مرد قلمداد مى‌شده است.
4- پس از تغيير جنسيت احتمالى وضعيت ازدواجى و حقوقى هر يك از موارد فوق چگونه است؟ احكام مربوط به تحديد نسل‌
1) كلاً بستن لوله‌هاى رحم از نظر شرع مقدس اسلام در بيمارى‌هاى مختلف چه حكمى دارد؟
2) بستن لوله‌هاى منى بر، در مردان براى كنترل جمعيّت چه حكمى دارد؟
3) بستن لوله‌هاى رحم براى كنترل جمعيّت چه حكمى دارد؟
4) آيا زن (بدون شوهر) ميتواند اقدام به بستن لوله نمايد؟
5) در موارديكه حاصل حاملگى، جنين داراى نقص در خلقت يا بيمارى ژنتيكى است آيا مى‌توان با بستن لوله‌هاى زن يا مرد اقدام به جلوگيرى از حاملگى بعدى كرد؟
6) در صورتيكه بستن لوله‌هاى زن يا مرد اجازه داده شود حق تقدم با كدام يكى است؟ (زن يا مرد).
7) با توجّه به منابع علمى پزشكى معتبر در مورد مادرانيكه بيش از 5 زايمان داشته‌اند و داراى سن بالاتر از 35 سال ميباشند اگر حامله شوند در معرض خطرات جسمى قرار دارند (حاملگى‌هاى پرخطر ياهاى ريسك) آيا مجاز به بستن لوله‌هاى رحمى هستند؟ سؤالات احكام مربوط به سقط جنين (سقط درمانى)
1- آيا در موارد زير قبل از ولوج روح مى‌توان سقط درمانى انجام داد؟
الف: بيماريهائى كه مى‌دانيم مسلماً جنين پس از تولد خواهد مرد.
ب: بيماريهاى ژنتيكى.
ج: ناهنجاريهاى نوزدان (مثل آنانسفالى)
2) عوامل فوق در مورد جنين بس از ولوج روح چگونه خواهد بود؟
3) ولوج روح چه زمانى ميباشد.
4) آيا در زن مبتلا به سرطان رحم كه حامله است ميتوان قبل از دادن اشعه سقط درمانى كرد؟
5) هنگامى كه دادن اشعه يا شيمى درمانى (مثلاً به يك مادر 6 ماهه حامله) چند ماه زندگى او را طولانى‌تر مى‌كند آيا جنين را بايد حفظ كرد (يعنى اشعه را تأخير كرد) يا اينكه درمان ضد سرطان را شروع كرد كه با فرض اخير جنين سقط ميشود؟
6) تا چند درصد احتمال به ناهنجارى در مصرف دارو، اشعه، شيمى درمانى، اجازه سقط وجود دارد؟
7) سقط درمانى براى حفظ جان مادر در بيماريهاى مختلف كه در كتب علمى معتبر و متخصصين مورد وثوق اعلام مى‌نمايند، چه حكمى دارد؟ سؤالات مربوط به معاينات پزشكى‌
1- معاينات توسط دانشجويان جهت آموزش چه حكمى دارد؟
2- معاينه افراد غير بيمار براى كنترل سلامتى، استخدام، سربازى و كارهاى پژوهشى چه حكمى دارد؟
*49* سؤالات مربوط به احكام مربوط به آزمايشگاهها و آزمايشات مختلف‌
1- اخذ مايع منى جهت آزمايشات به طريق استمنا چه حكمى دارد؟ (بخصوص در افراد مجرد).
2- انجام آزمايشات تشخيصى احتياج به برائت ذمه دارد؟ (از نظر ايجاد خون مردگى يا درد در بيمار يا ساير عوارض جنبى).
3- انجام آزمايشات ضرورى توسّط افراد ناهمگن چه حكمى دارد؟ سؤالات مربوط به داروسازى و تجويز نسخ‌
1- با توجّه به اينكه تشخيص بيمارى و تجويز دارو بعهده پزشك معالج واگذار شده و طبق قوانين موجود داروساز موظف به تحويل داروى تجويزى ميباشد، آيا داروساز نسبت به عوارض يا عواقب مضره ناشى از تجويز غير علمى يا غير ضرورى و احياناً تجويز بر اساس سودجوئى و غيره ضامن است؟ و با توجّه بشرح فوق و با توجه به اطلاع علمى از عوارض مترقبه بعدى برى الذمه ميباشد؟
2- نظر باينكه قانوناً تجويز دارو بعهده داروساز نميباشد (به استثناى داروهاى بدون نسخه) چنانچه مريض بحال اضطرار مراجعه نمايد و با توجه به فوريت در صورت ندادن دارو و منجر به نقص، جرح و يا فوت بيمار گردد. آيا داروساز در عواقب فوق متهم به قصور است؟
3- با توجه باينكه در كشف و توسعه داروهاى جديد يكى از مراحل نهائى قبل از ورود دارو به بازار آزمايش روى انسانهاى داوطلب سالم يا بيمار بمنظور ارزيابى اثرات و عوارض دارو ميباشد و همچنين در مورد داروهاى رايج المصرف نيز بعضاً بمنظور بررسى و تحقيق اثرات جديد لازم است روى انسانها انجام شود چنانچه اين امر منجر به عوارض نامطلوب روى اين افراد گردد، آيا عليرغم داوطلب بودن افراد تحت آزمايش، ذمّه‌اى بعهده محقّقين ميباشد؟
4- حرمت و نجاست استفاده از الكل اتليك (اعم از منابع تخميرى، شيميائى و صناعى) در طب و داروسازى بصورت موضعى (زداينده، خشك كننده، ضد عفونى كننده) و خوراكى اعم از اينكه خوردن آن جنبه داروئى داشته باشد مثل سم زدائى متانول و يا بصورت جزئى فرعى در يك فرآورده داروئى مايع بعنوان حلال يا محافظ وارد شده باشد را تعيين فرمائيد؟
5- با توجّه به اينكه برخى از داروهاى ضرورى و حياتى از منابع حرام يا نجس مثل اعضاء يا دفعيّات انسان يا حيوان تهيّه ميگردند و اصولاً اينگونه داروها از كشورهاى خارج و غير مسلمان وارد ميشوند حكم شرعى مصرف اينگونه داروها در انسان و نيز معامله بر روى آنها چيست؟
سؤالات مربوط به دندانپزشكى
1- دندانهائيكه بعلّت بيمارى لثه دجار لقى هستند و در اثر كوچكترين ضربه از دهان بيرون مى‌افتد آيا در صورت اصابت ضربه از سوى فردى ديه به آن تعلّق ميگيرد؟ و ديه اينگونه دندانها مثل دندان طبيعى است؟
2- به دندانهائيكه در اثر ضربه سياه مى‌شود كه طبق فتواى موجود شمول ديه است در حال حاضر بوسيله معالجه ريشه و سفيد كردن دندان ظاهراً شبيه دندان طبيعى ميگردد آيا ديه كامل تعلق ميگيرد؟
3- اگر در اثر ضربه تاج دندان دچار شكستگى شده باشد كه مشمول ديه كامل است و در حال حاضر بوسيله معالجه ريشه و گذاشتن تاج مصنوعى ظاهراً درمان ميشود چه حكمى دارد؟
4- در كليّه درمانهاى دندانپزشكى كه توسّط دانشجو انجام ميشود (وظايف آموزشى) و چون كار عملى است گاهى باعث خسارت و بعضى اوقات موجب از دست دادن دندان با عوارض ديگر ميشود چه كسى ضامن است؟ (دولت، پزشك مسئول، دانشجوى عامل،...).


صفحه 10

گفتگو با دانشمند محقق كتابشناس سختكوش دكتر سيد محمد باقر حجّتى‌



دكتر سيد محمد باقر حجتى فرزند مرحوم حجةالاسلام والمسلمين سيد محّمدباقر حجتى و حفيد، آيةاللَّه العظمى سيّد محمد باقر حجتى طبرسى ملاّ محلى به سال 1311 هجرى شمسى از بيت علم و روحانيّت در شهرستان بابل زاده شد. و پس از گذراندن چند سالى از تحصيلات ابتدايى براى ورود به تحصيلات دينى و دروس حوزوى وارد مدرسه صدر همان شهرستان شد و در اين مدرسه تا سال 1330 ه.ش به تحصيلات دينى خود ادامه داده و محضر اساتيدى را در اين شهر براى فراگرفتن علوم عربيّت و قرائت و تجويد و فقه و اصول درك كرد كه از آنجمله‌اند: والد گرامى او، و حضرات حجج اسلام حاج شيخ على موحد، حاج محمّد محقق بهشتى، حاج نجف فاضل استرآبادى، حاج سيد حبيب اللَّه غروى، عليجان طبرى، عارفى و چند تن ديگر كه مرحوم موحد در ميان اين جمع از بيان و كارآيى جالبى در امر تدريس و از تقوى و پارسايى شگرفى برخوردار بود (رضوان اللَّه تعالى عليهم اجمعين).
دكتر حجتى در ارديبهشت 1330 ه.ش. براى ادامه تحصيلات دينى و حوزوى عازم تهران شد. و با پذيرفته شدن در امتحان ورودى رسماً به تحصيلات خود در مدرسه مروى تهران ادامه داد و تا پايان سال 1342 ه.ش. به تحصيل در اين مدرسه اهتمام مى‌ورزيد، و در خلال آن براى طلاب اين مدرسه اشارات شيخ و مطول، ومكاسب را نيز تدريس مى‌كرد و بطور مداوم مدّت - دوازده سال منطق و فلسفه را نزد اساتيدى چون آيةاللَّه علاّمه شهيد مطهرى و آيةاللَّه شيد ابوالحسن رفيعى قزوينى، و آيةاللَّه ميرزا ابوالحسن شعرانى و ديگران فرا گرفت و فقه و اصول و خارج را نزد اساتيد بزرگ تهران تحصيل كرد. روى هم رفته مدّت تحصيلات حوزوى دكتر حجتى بيش از نوزده سال بدون وقفه ادامه يافت.
در خلال تحصيلات دينى به اخذ گواهى مدرسى از وزارت فرهنگ سابق در سال 1334 ه.ق. توفيق يافت و در سال 1337 ه.ش. در رشته منقول (فقه و مبانى حقوق اسلامى) به اخذ درجه ليسانس، و در علومِ تربيتى به دريافت گواهينامه تربيتى نايل آمد، و سرانجام در سال 1346 ه.ش. در رشته معقول (حكمت و فلسفه اسلامى) با احراز مقام اوّل، درجه دكترا دريافت كرد و دو سال پيش از آن؛ يعنى، در سال 1344، تدريس خود را در دانشكده الهيّات و معارف اسلامى دانشگاه تهران، آغاز نمود.
هم اكنون با سابقه حدود سى سال تحقيق و تدريس در دانشگاه تهران، با سمتِ استادى، در اين دانشگاه سرگرم كارهاى آموزشى و پژوهشى مى‌باشد.
آنچه در پى مى‌آيد حاصل گفتگويى است كه دست‌اندركاران مجلّه با حضرت استاد داشته‌اند استاد از سرِ تواضع علمى و با گشاده رويى ويژه خويش به سؤالها پاسخ گفته‌اند. ضمن سپاس از آن بزرگوار و آرزوى توفيق و طول عمر، يادآورى مى‌كنيم كه مصاحبه پس از تنظيم به رؤيت حضرت استاد رسيده و تا حدودى بازنويسى شده است. آينه پژوهش‌
*51* مجله: درباره آثارى كه از شما تا كنون به طبع رسيده و منتشر شده است توضيحى كوتاه بيان كنيد.
استاد: كليّه آثارى كه از اينجانب به طبع رسيده و منتشر شده‌اند، به چند دسته تقسيم مى‌شوند: 1- فهرست نويسى براى نسخه‌هاى خطى:
كه در اين كار از سابق‌اى ديرينه برخوردارم. فهرستهايى كه تا كنون براى نسخه‌هاى خطى نگاشته‌ام عبارتند از:
الف - فهرست نسخه‌هاى خطى و عكسى كتابخانه دانشكده الهيات و معارف اسلامى، كه در دو بخش فارسى و عربى، به ترتيب حروف تهجى، در دو مجلّد، يكى در سال 1345 ه.ش و ديگرى در سال 1348 ه. ش توسط انتشارات دانشگاه تهران چاپ و منتشر شده‌اند.
ب - فهرست نسخه‌هاى خطى كتابخانه ملك - وابسته به آستان قدس رضوى - كه تا به حال پنج مجلد از آن به چاپ رسيده و عمده كار مربوط به فهرست اين كتابخانه، توسط اينجانب و آقاى احمد منزوى - كه هم اكنون در هند به سر مى‌برند - انجام گرفت و متأسفانه نام افراد ديگرى به عنوان مؤلف و ناظر، در پشت جلد آن ياد شده كه هيچ نقشى در تأليف و نگارش آن نداشته‌اند و فقط طرف قرارداد براى فهرست بوده‌اند.
يادآور مى‌شود كه از چندين سال قبل تا كنون فرصتهاى بسيار گسترده و دور و درازى را در اختيار تدوين فهرست موضوعى نسخه‌هاى خطى عربى ايران قرار داده‌ام كه گزارش مربوط به آن در بخش ديگرى از مجلّه آمده است. 2- علوم قرآنى:
بخش عمده كوششهاى علمى من در اختيار قرآن قرار دارد كه زمينه آن نخست با تدريس علوم قرآنى در دانشكده الهيّات دانشگاه تهران فراهم آمده، و عليرغم آنكه در حوزه و دانشگاه، ساليانى دراز را صرف درس و مطالعه فقه و اصول و فلسفه نمودم، و از دانشكده وقت (در حدود سال 1346 ه ش.) پيشنهاد كردم تدريسم را به علم قرآنى محدود سازم، و همه سوابق علمى در ساير مواضع را به دست فراموشى سپارم. پيشنهادم مورد قبول واقع شد، و در كنار تدريس ترجمه و قرائت و يا تفسير قرآن، درس ديگرى به نام «تاريخ قرآن» مطرح ساختم كه به صورت يكى از مواد درسى مورد تأئيد قرار گرفت. براى آغاز كردن به تدريس آن، نخست كتاب تاريخ قرآن مرحوم ابوعبداللَّه زنجانى را مورد استفاده قرار مى‌داديم، لكن به خاطر فشردگى و اختصار مخلّ و قلّت تنوع موضوعات مربوط به تاريخ قرآن در اين كتاب، يادداشتهايى در تاريخ قرآن فراهم آوردم كه در آغاز به صورت جزوه درسى، و سرانجام به صورت كتابى تحت عنوان «پژوهشى در تاريخ قرآن كريم» در سال 1358 ه.ش. طبع آن آغاز شد كه چاپ پنجم آن هم اكنون در دسترس علاقمندان قرار دارد.
از آنجا كه مطالب مربوط به تاريخ قرآن به طور عموم در همه كتابها نياز به بازسازى دارد و منابعى كه در اين زمينه از ديرباز يعنى از قرون اوّليّه اسلام تا كنون نوشته شده با مطالبى نادرست آميخته است نه تنها كتابم بلكه همه كتابهاى مربوط به تاريخ قرآن و احياناً علوم قرآنى ديگر نياز به جبران خلل دارد و مى‌بايد در همه آنها تجديد نظرى دگرگون ساز صورت گيرد. مطالعات چندين ساله‌ام مرا به اين مقال گويااست، و نمونه‌اى از اين تجديد نظر را مى‌توانند علاقه‌مندان در مقاله مندرج در «مجموعه مقالات و سخنرانيهاى نخستين كنفرانس علوم و مفاهيم قرآن كريم» چاپ دارالقرآن الكريم قم مطالعه كنند كه چه نادرستيهايى در تاريخ قرآن و بسيارى از علوم ديگر مربوط به قرآن راه يافته است.
مجموع آثار منتشر شده‌ام در علوم قرآنى - علاوه بر «تاريخ قرآن» به حدو 27 عنوان كتاب و رساله و مقاله مى‌رسد كه از جمله آنها است كتابهاى: «اسباب النزول»، «تاريخ قرائت قرآن كريم»، تفسير شطرى از سوره واقعه «ابن عباس و مكانته فى التفسير» به عربى، «ميثاق در قرآن»، «تفسير كاشف» در چهار مجلد كه دو كتاب اخير با همكارى آقاى بى آزار شيرازى نگارش شده، نمى‌ازيم اسرار قرآن كريم»، «درآمدى به اهداف سوره‌هاى قرآن كريم» و جز آنها كه فقط سه اثر از آثار ياد شده ترجمه‌اند و بقيه به صورت تأليف تدوين شده‌اند.
علاوه بر كتب ياد شده مقالات متعدد ديگر راجع به علوم قرآن نگاشتم كه مانند كتابهاى مذكور همگى به طبع رسيده‌اند و راجع برخى از آنها نيز بر اثر اصرار علاقه‌مندان به تجديد طبع *52* آنها ناگزير شدم.
تحقيقاتم درباره علوم قرآنى به آثارى كه متذكر شدم محدود نيست، يادداشتهاى فراوانى درباره تناسب آيات و سور و تقديم و تأخير آيات، و اقسام و امثال قرآن و عدم تحريف قرآن و تجويد قرآن و ناسخ و منسوخ قرآن و امثال آنها را تا كنون به صورت كتاب‌هايى مستقل تدوين كردم كه اگر خداوند توفيق تجديد نظر در آنها را به اين بنده ارزانى دارد به طبع آنها اقدام خواهد شد ان‌شاءاللَّه. 3- علوم تربيتى و روانشناسى:
تحقيق درباره آن با تدوين رساله دكترى ام آغاز شد، رساله‌ام كه سرشار از مسائل فلسفى بود، و با درجه ممتاز مورد تأييد شورى‌ و هيأت داورى و ارزيابى رساله‌ها قرار گرفت و از آن دفاع به عمل آمد.
با اينكه با درجه ممتاز مورد پذيرش واقع شده بود اين درجه را در خور آن نمى‌دانستم و احساس مى‌كردم رساله مذكور نياز به كار بيشترى دارد تا شايسته دريافت عنوان ممتاز گردد، علاوه بر اين رساله‌هاى ممتاز را طبق ضوابط دانشگاهى در آنروزها در انتشارات دانشگاه تهران به چاپ مى‌رساندند، لكن من آنرا براى چاپ شايسته نيم دانستم؛ لذا درخواست كردم درجه آنرا تا حدّ «بسيار خوب» تنزل دهند تا به چاپ آن اقدام نگردد. اين رساله با حذف مسائل فلسفى و قابل فهم توده مردم و تجديد نظرى عابرانه بر روى آن، در اختيار مرحوم حجةالاسلام شهيد باهنر (رضوان اللَّه تعالى عليه) قرار گرفت وچاپ مجلد اوّل آن در دفتر نشر فرهنگ اسلامى به سال 1347 ه.ش و نيز مجلد دوّم آن در 1349 ه.ش تحت عنوان «اسلام و تعليم و تربيت» در دو بخش تربيت و تعليم انجام گرفت و تا كنون بيش از ده بار طبع آنها تجديد شده است.
در بخش مربوط به تعليم و تربيت كتاب‌هايى را بر اثر اصرار و پافشارى دوستان تأليف و يا ترجمه كردم كه عبارتند از: «آداب تعليم و تعلّم در اسلام» - ترجمه گزارش گونه «منيةالمريد شهيد ثانى»، «سه مقاله پيرامون مسائل تربيت اسلام»، «گامى فراسوى روانشناسى اسلامى»، «روانشناسى از ديدگاه غزالى و دانشمندان اسلامى» در دو مجلد، «اسلام در كنار داغديدگان» - ترجمه «مسكّن الفؤادِ» شهيد ثانى و جز آنها. در زمينه تعليم و تربيت مقالات متعدد ديگرى نگاشتم كه در مجلاتى علمى و نشريه‌ها به طبع رسيده‌اند. 4 - كتب ديگر:
كتابى تحت عنوان «قاينى حكيم و عارف و احوال و آثار او» فراهم آوردم كه پاره‌اى از آثار اين دانشمند بزرگ و گمنام را در آن به چاپ رسانده و مقدّمه‌اى مُمَتِّع درباره احوال و آثار و افكار او نگاشتم. كتاب ديگرى از علاّمه محمّد حسين مظفر تحت عنوان «تاريخ الشيعه» از عربى به فارسى برگرداندم كه اخيراً به طبع رسيده است.
تا كنون مقالات و كتاب‌هاى ديگرى در موضوعات تاريخى، ادبى، فلسفى، اجتماعى و جز آنها نوشتم كه پاره‌اى از آنها به صورت مستقل، و پاره‌اى ديگر در مجموعه‌ها به طبع رسيده‌اند. مجله: در طول كارهاى تحقيقى خويش چه دست‌آوردها و تجربياتى داشتيد؟
در طول كار چندين ساله‌ام - كه با مشكلات و مصائب و مصاعب عظيمى در مسائل شخصى و فردى و احياناً اجتماعى روبه رو بوده‌ام - تجربياتى كسب كردم و به نتايجى رسيدم كه به علّت ضعف مزاج و سالمندى، وقت بهره بردارى از آنها از دستم ربوده شد، لكن شايد ديگران را سودمند افتد؛ آرى به اين نتيجه رسيدم كه:
فعاليت‌هاى علمى و پژوهشها بايد مؤسس بر پايه نيازهاى واقعى و عينى جامعه و مجموعه‌هايى از افرادى باشد كه جامعه بدانها طبقه بندى شده‌اند. اگر كارها و كوششهاى علمى بر اساس چنين بنيادى صورت گيرد بازدهى آن بركت و فزونى يافته و سود فراوانترى را عائد مردم خواهد ساخت. علاوه بر اين قهراً كوششهاى علمى با توجّه به اين امر، رده‌بندى شده و عادلانه در ميان افراد متخصص توزيع خواهد شد، و مساعى و *53* فرصتهاى زندگانى متخصصان در علوم هدر نخواهد رفت، و كوشش‌هاى علمى افراد در جاى مناسب خود مصروف خواهد گشت.
فى المثل در يك جامعه دينى مطالعات كلامى و بررسى‌هاى عميق و حساب شده در اصول عقائد از نيازهاى اوّليّه به شمار است. هم كنون در اذهان نوجوانان و جوانان و يا سالمندان جامعه ما سؤالاتى راجع به اصول عقائد مطرح است كه چون در آثار موجود پاسخهاى قانع كننده‌اى براى آن نمى‌يابند خويشتن را در برابر بن بستى آزارنده احساس مى‌كنند. و لذا بايد حوزه و دانشگاه در اينگونه موضوعات كه در فاز نياز جامعه كنونى ما قرار دارند - بصورت جدى و سنجيده و برهانى و عقل و دنياپسند - بكوشند، و در برابر عقايد زلال و پاك اسلامى سدى در مقابل يورش افكار و آراء نادرست فرهنگهاى بيگانه تهيّه ببينند و هم چنين در ساير مسائل ديگر كه آثار موجود نميتواند پاسخگوى اذهان جوّال و فعّال مردم جامعه انقلابى ما باشد.
رشته‌هاى تحقيقى بايد اختصاصى‌تر انجام گيرد. هر قدر كه هر رشته‌اى تخصصى‌تر باشد عوائد سودمند آن بيشتر و پر ارزش‌تر خواهد بود. بايد پس از ايجاد آمادگى تحقيق و كاوشِ حقيقت در محققان، رشته‌ها تخصصى گردند، و حتّى رشته‌هاى تخصصى اختصاصى‌تر و محدودتر شوند. در حوزه‌هاى علميه آنانكه خويشتن را به حق در مسير اجتهاد و افتاء مى‌بينند و اميد نيل به اجتهاد را حقاً در خود احساس مى‌كنند اين راه را تا پايان خود طى نمايند، وگرنه سرمايه گذارى عمر در جهتى كه فرد را به هدف نمى‌رساند چندان معقول نيست؛ و لذا طلاب عزيزى كه مى‌دانند وصول به مقام اجتهاد و افتاء براى آنان ميسور نيست استعداد و ذوق و سليقه و فرصت خود را مى‌بايد - پس از آنكه در علوم آلى و ابزارى و تا حدودى در فقه و اصول و فلسفه طرفى بستند - در اختيار يكى از علوم قرار دهند كه مى‌توانند نيازهاى جامعه اسلامى را در شؤون گوناگون پاسخگو باشند.
علوم آلى و ابزارى از قبيل عربيّت و منطق و امثال آنرا بايد در حدى كه بتوان از رهگذر آنها وارد درسها و مطالعاتى تخصصى شد فرا گرفت و لذا توغّل در اينگونه علوم - كه بايد آنها را صرفاً به عنوان وسائط و وسائل رسيدن به هدف تلقى كرد - نه تنها درست نيست؛ بلكه سخت نامعقول است. اين كار عموماً بايد در مراكز علمى، و به ويژه در حوزه‌هاى علميه مورد توجّه قرار گيرد. اين بنده از اينكه مى‌بينم - با موجود امكانات براى كسب تخصص - عمرم سپرى گشته و نتوانستم با وجود پركارى به تخصصى دلخواه دست يابم شديداً افسرده‌ام، متأسفم از اينكه بيش از بيست و هشت سال تحصيل مداوم در حوزه و دانشگاه، و فعّاليّتهاى جانكاه براى كسب علم، تخصصى سودمند به خود و به ديگران در خويشتن به هم نرساندم و يك كار درست و عميق و ماندگار و سازنده انجام نداده‌ام من كه هرگز از مطالعه و تحقيق در طول پنجاه سال دست ننهادم، و بيكارى كمتر در سراسر اين مدّت در زندگانيم ديده مى‌شود مع الوصف به علّت پراكنده كارى كه بخشى از آن نتيجه درخواست و پافشارى ديگران بود آنگونه كه مى‌خواستم توفيقى نصيبم نگشت، و حتّى پس از آنكه حدود بيست و اندى سال قبل شوقى در من نسبت به علوم قرآنى پديد آمد، و مى‌بايست منحصراً در آنها به مطالعه و تحقيق مى‌پرداختم - احياناً از باب ضرورت، و در واقع بر اثر غفلت به كارهاى ديگر كشانده شدم و مآلاً كوششهايم عليرغم جهد كافى و اهتمام شديد به مطالعه و تحقيق، آنچنانكه شايد و بايد به اهداف دلخواهم بارور نگشت.
بايد ديگران اين باور را چون اين بنده در خود بارور سازند كه اخلاص و پاكى و زلالى قصد و هدف پويائى از رضاى الهى در تحقيقات علمى از عوامل مؤثّر در كاميابى است.
دلسوخته علم و دانش مى‌تواند به گونه‌اى سريع و غير قابل انتظار و بسيار خوش آيند خود را به اهداف علمى نزديك بيند ما طلاب و دانشجويان اگر جوياى مقامات عاليه علمى هستيم هرگز نبايد اهداف بلند و پاكيزه خود را با هيچگونه شوائبى مادّى و انتفاعى بيالائيم، ريشه ناكاميهاى علمى را بايد در ناخالصى اهداف جستجو كرد. تجربه‌اى كه تا حدى به من عبرت آموخت برايتان بازگو مى‌كنم:
«دانشجوئى متدين و دلسوخته در اوائل انقلاب اسلامى به اين بنده ضعيف مراجعه كرد و با پافشارى عجيبى از من مى‌خواست هر چه زودتر كتابى را ظرف سه ماه در زمينه يكى از علوم انسانى كه ريشه در نصوص اسلامى داشته باشد - تدوين نمايم. انگزيه او شدّت علاقه وى به اسلام و انقلاب اسلامى بود، و اظهار مى‌داشت مؤسسات آموزشى ما كتاب اسلامى در زمينه اين موضوع در اختيار ندارند و اين كمبود دانشجويان متدين را در برابر ديگران سخت مى‌آزارد.
*54* پيداست مدّت سه يا چهار ماه براى تدوين يك كتاب و حتّى يك جزوه درسى دانشگاهى براى اين بى بضاعت امكان‌پذير نمى‌نمود. سرانجام اصرار و الحاح غير قابل وصف اين دانشجو كه تا سرحد گريستن پيش رفته بود مرا ناگزير ساخت به خواسته او پاسخ مثبت دهم. با اينكه تخصص كافى در زمينه موضوع پيشنهادى او نداشتم ولى چون واقعاً شعله‌هاى گدازنده قلب سوخته او براى اسلام و انقلاب، قلب مرا نيز گداخت محيط فراغ و غربت وارى را در ايّام تعطيلات تابستانى در خانه‌ام ساز كردم و اهل و عيال را دو سه ماه به مسافرت فرستادم، و شبانه روز از سرِ دلسوختگى و آميزه‌اى از اخلاص ظرفِ مدّت سه تا چهار ماه بدون وقفه و كمترين استراحت كوشيدم، و ترجمه و شرح كتابى از قدماء را با وضع نسبتاً بديعى در اين مدّت به پايان رساندم. پس از پايان كار از پيشرفت در نگارش و سهولت دسترسى به مآخذ لازم، و به كاربردن تعبيراتى نسبتاً خوش آيند در شگفت ماندم؛ و به اين نتيجه رسيدم كه اندكى اخلاص چگونه مى‌تواند عقده‌ها را گشوده و ناهمواريها را هموار و آسان گرداند. كتاب ياد شده نه تنها اين بنده گمنام و كم بضاعت را - نه آنگونه كه در خور هستم - ميان افرادى از علاقه‌مندان به آثار اسلامى از خمول به در آورد؛ بلكه تقديرهاى فراونى را به سويم سرازير ساخت كه هم اكنون مزبور در اكثر مراكز علمى و خانه‌ها با تيراژ بسيار وسيعى جاى خود را باز كرده است. از سوى ديگر بايد اعتراف كنم كمبود اخلاص در تدوين كتابى ديگر آنچنان مرا در كلافى سر در گم گرفتار ساخت كه براى يافتن روايتى در يكى از جوامع حديثى، همه مجلدات آنرا تورق نمودم؛ ولى ديدگانم گويا از رؤيت آن روايت در آن كتاب از كار افتاده بود. توصيه من اين است كه ما بايد در كارهاى علمى از هر گونه نفعى جز رضاى الهى چشم بپوشيم، اسم و رسم و شوائب دنيوى را در كوششهاى خويش راه نديهم؛ آنگاه خواهيم ديد امدادهاى غيبى چگونه به سراغ ما آمده و همه موانع را از سر راه بر مى‌دارد، و بايد باور كنيم ناخالصى در قصد و نيت چه ناكاميها و مصائب و مصاعبى به بار مى‌آورد. مجله: در تحقيقاتتان با چه مشكلاتى مواجه بوديد، و به طور كلّى فضاى تحقيقى جامعه محققان با چه مشكلاتى رو به رو است؟
بنده مشكلى كه خيلى عمده و اساسى باشد و يا به خود بنده مربوط نباشد نداشتم. اصولاً بزرگترين مشكل در زندگانى من رسيدگى به مسائل روزمره زندگى است، قهراً هر فردى با اين مشكل روبرو است، ولى براى من بسيار سنگين بوده و هست كه فرصت خود را در اختيار اينگونه كارهاى قرار دهم و شايد اينگونه مصائب حياتى، كوششهايم را تا حدودى عقيم ساخت. يقيناً اين امر بزرگترين مانع براى پربار بودن كارهاى تحقيقى و علمى است و تمركز قواى فكرى را در جهت مطالعات دقيق از هم مى‌پاشد و دلزدگى و دلسردى را در امر تحقيق موجب مى‌گردد. بزرگان گفته‌اند: بايد تمام هم و غم و سراسر نيرو و مساعى خويش را در اختيار علم قرار دهى تا علم، بخشى از خود را در اختيار تو نهد.
امّا در مورد مشكل تحقيقات محققان بايد عرض كنم:
گمنامى محققان مخلص و كم توجّهى نسبت به آنها را بايد يكى از عوامل ركود تحقيق و عدم پيشرفت آن و دلزدگى و دلسردى آنها دانست. هر انسانى در هر مقام و منصب به تثبيت ديگران و دلگرمى و شوق برانگيزى در پيشرفت كارها و استقامت در آن نيازمند است، نزول تدريجى قرآن كريم به خاطر آن بود كه رسول اكرم (صلى اللَّه عليه و آله و سلّم) در پيشبرد دعوت خود در برابر موانعى كه بر سر راه آن ايجاد مى‌كردند استقامت ورزيده و به كار خود دلگرم باشد و همواره احساس كند در ارتباط با قدرتى قاهر و حامى خود به سر مى‌برد: (و قال الذين كفروا لولا نزل القرآن جملة واحدة كذلك لنثبت به فؤادك و رتلناه ترتيلاً) بايد محققانى چيره دست و كوشا كه دار و دسته‌اى در پيرامون خود ندارند مورد شناسائى و تأييد دلگرم كننده قرار گيرند، و جامعه آنگونه كه شايد و بايد از وجود آنها بهره‌مند گردد؛ و در رفع مشكلات آنها اقدام جدّى و مؤثّر به عمل آيد، مشكلاتى كه توده مردم در زندگانى روزمرّه خود بدانها دچارند. بايد زمينه‌اى فراهم گردد كه پراكندگى فكرى و دلهره‌ها و اضطرابها مادّى از فضاى زندگانى آنان رخت بربندد؛ چون اينگونه مشكلات علاوه بر اينكه محصول كوششهاى علمى آنها را تنزل مى‌دهد عيب و نقصهاى كارشان *55* را فزاينده مى‌سازد. اگر محققى دل در گرو غير علم قرار دهد بى ترديد كارش بى مايه و سرشار از نقص خواهد بود.
به همين دليل است كه در كشورهاى پيشرفته محققان را با چنين مشكلاتى رو به رو نمى‌بينيد و در آنجاها همه موانع تحقيق و عوامل مخل به مطالعات علمى را از سر راه محققان برداشته‌اند، و از ديرباز به اين حقيقت رسيدند كه تحقيق و پژوهش با خاطرى پريشان و افكارى به اين سو و آنسو پركشيده، و انديشه در گرو غير علم سازگار نيست.
مشكلات به دست آوردن منابع تحقيق را نيز بايد بر مشكلات ديگر افزود، احياناً پاره‌اى از منابع مورد نياز محققان واقعى به مناسبتهاى احياناً در اختيار نااهل و وابسته به اهل و قوم و قبيله قرار مى‌گيرد. متأسفانه يك محقق علاقه‌مند به تحقيق فرصتهاى گرانبهاى خود را در ظرف مدّتى طولانى براى يافتن مأخذ مورد نياز خود قرار مى‌دهد كه احياناً در كاوش از يافتن اين منابع و مآلاً از كاوش در موضوع مورد تحقيق خود نوميد مى‌گردد.
عدم اطلاع محققان از كار يكديگر موجب تكرار كارها و هدر رفتن عمر و تلف شدن بودجه‌ها و اموال شده و احياناً از درگيريهائى مبتذل سر بر مى‌آورد، چه بسا ممكن است يك كار تحقيقى را چند نفر و يا چند مؤسسه در يك محيط محدود و يا جامعه انجام دهند - كه انجام مى‌دهند -، و چون از كار يكديگر آگاه نيستند محصول كار همه آنها ناقص و كم مايه مى‌نمايد و يا حداكثر كار يك نفر و يا يك مؤسسه‌اى ممكن است با ارزش و مفيد باشد، و كار ديگران تكرارى ناقص از آن كار مفيد كه نتيجه ضايع شدن عمر و هدر رفتن مال و ثروت شخصى و يا بيت المال خواهد بود.
نوشته‌هاى كم مايه - كه به علّت سر و كار داشتن پاره‌اى از محققان با مشاغل متنوّع و حرص و علاقه آنان به كارهاى گوناگون فضاى تحقيقات ما را مى‌آلايد. از ضايعه هائى است كه نمى‌توان از آنها چشم پوشيد. نوشته‌هاى سطحى و كم محتوى و خالى از دقّت لازم آسيب بزرگى است بر پيكر تحقيق.
بنده معتقدم يك مقاله كوتاه و كارساز و پخته و مفيد دست كم به دو يا سه ماه صرف وقت مداوم - و بدون اشتغال به كارى ديگر - نيازمند است؛ مقاله‌اى كه ظرف چند ساعت و يا چند روز توأم با اشتغال به كارهائى ديگر به ثمر مى‌رسد و در كنگره‌ها و يا سمينارها و يا نشريّات عرضه مى‌شد ميوه كالى است كه هاضمه افكار و انديشه‌ها را از كار انداخته و هيچ دردى را دوا نمى‌كند؛ بلكه درد افزا و اختلال آفرين است؛ لذا مقاله‌هاى سمينارها و كنگره‌ها و يا نشريه‌ها بيش از يك دهم آنها قابل عرضه نيستند. بايد در سمينارها از متخصصانى فارغ از هر گونه مشاغلى جز تحقيق و افرادى كارآمد بهره گرفت نه از جامع العلومها و كسانى كه هر گونه فرصت تحقيق از دست آنان ربوده شده است. اگر به اين نكته عنايت شود مجامع علمى ياد شده مى‌توانند گرهها را از مشكلات گشوده؛ و دردهائى را كه محيط علم را در شكنجه خويش مى‌آزارد درمان كند.
اينها نمودارى از دورنماى مشكلاتى است كه در دنياى تحقيق انسان‌ها دوستدار علم را افسرده مى‌سازد كه اگر اين مشكلات تقليل نيابد و يا از ميان برنخيزد انتظار تحقيقاتى مشكل گشا و درمانگر از محققان كم لطفى نسبت به آنها است؛ بلكه در اينصورت بايد اجباراً از امثال محمّد فؤاد سزگين‌ها بهره گرفته و از آنها انتظار داشته باشيم كه در فرانكفورت آلمان كارى شايسته تحقيق را به ما عرضه كند.
كارهاى افرادى از اين دست بيشتر مديون امكانات و تشكيلات حساب شده است كه توانست اثر شگرفى به نام «تاريخ التراث العربى [الاسلامى‌]» را در ده مجلد به زبان آلمانى به ثمر رساند كه ترجمه آنها به فارسى و يا عربى به دهها مجلد خواهد رسيد؛ وى اساس كار خود را بر مبناى ترتيب تاريخى قرار داده و تا كنون به قرن چهارم رسيده، و اين كتاب يكى از مصادر با ارزش در مأخذشناسى علوم اسلامى است. علّت پيشرفت او در ديار بيگانه از اسلام تشكيلاتى سنجيده است كه براى تحقيقات او فراهم آوردند و فرصت فارغى را براى مطالعات او آماده ساختند. مجله: در تحقيقات، شيوه فردى را توصيه مى‌كنيد و يا جمعى را؟
اين بنده كار دسته جمعى را توصيه مى‌كنم. بى ترديد سنگ گرانى را كه بنده به تنهائى از برداشتن آن ناتوانم به مدد عده ديگر - بدون اينكه اين سنگ آسيب ببيند و يا خودم دچار ضايعه شوم - به آسانى از جا بر مى‌دارم. اصولاً اگر بخواهيم محصول *56* كار تحقيقاتى ما مرغوب و فزاينده گردد و در سطحى عالى به ثمر رسد بايد براى برداشت چنين محصولى دسته جمعى كار كنيم كه «يداللَّه مع الجماعه». علاوه بر اين با چنين روشى مى‌توان از كارهاى تكرارى و بى ثمر پيشگيرى كرد؛ كارهاى بزرگ و سنگين در شرائطى به انجام مى‌رسد كه هميارى جمعى توانمند آنرا بر دوش كشد و از حالت تكروى به درآيد. البته معنى اين سخن چنين نيست كه فرد در لحظاتى به دور از ديگران و ساعاتى كه ناگزير مى‌بايد در تنهائى به سر برد كار فردى انجام ندهد؛ و بيكار بماند، لكن بايد كار دسته جمعى را اصل قرار داد و ساعات فراغ از كار جمعى را در اختيار تحقيقات فردى نهاد.
كار جمعى را مى‌توان از اين نقطه آغاز كرد كه از شهرت‌طلبى و نام جوئى بپرهيزيم و روحيه ايثار و خودگذشتگى را در ميان خود راه داده و با آغوشى باز از آن استقبال كنيم. در غير اينصورت جامعه از آرمانهاى پژوهشى و تحقيقاتى عميق و سودمند محروم خواهد ماند. مجلّه: نظر شما در مورد تأسيس سازمان تحقيقى و اطلاع رسانى كه بتواند ميان محققان و مؤسسات تحقيقى ارتباط برقرار سازد چيست؟
اين نوع سازمان از تشكيلاتى است كه در شمارى از ممالك وجود دارد و ما هم بايدداشته باشيم، يعنى بايد مركزى تأسيس شود تا هر گونه تحقيقاتى كه در سراسر ايران انجام مى‌گيرد به آن مركز گزارش گردد و اطلاعات واصله به ساير مؤسسات تحقيقاتى انتقال يابد، و در نتيجه از تكرار بى فائده كارها پيشگيرى به عمل آيد و يا از كارهاى تحقيقى يكديگر سودمند گردند. بارها ديده‌ايم در يك زمينه و موضع علمى دو يا چند كتاب تأليف و يا كتابهائى ترجمه مى‌شود، در حالى يا اساساً به هيچوجه تأليف و يا ترجمه آنها مورد نياز نيست، و يا اينكه عبارت و محتواى كتابداراى كيفيّت خاصى است كه ترجمه آن براى فارسى زبان با متن اصلى آن در سودرسانى تفاوتى ندارد و يا بر مراتب جهل مى‌افزايد. و يا اينكه در برابر تأليفى كامل العيار در موضوع خاصى، تأليفى صورت مى‌گيرد كه نقائص و نواقص در آن زياد است. و به همين سان در كارهاى بزرگ پژوهشى ممكن است اين ضايعه غير قابل اغماض پديد آيد. وجود چنين مركز و سازمان موجب خواهد شد محققان و نيز مؤسسات تحقيقاتى در جريان كار يكديگر قرار گرفته و همكارى مؤثرى را ميان آن‌ها به ثمر رساند تا محصولى غنى‌تر ارائه دهند و از هدر رفتن بودجه‌هاى تحقيقاتى جلوگيرى شود.
دو پيشنهاد در اينجا به ذهنم خطور كرده: يكى تأسيس شهرهاى دانشگاهى است، در اكثر كشورهائى كه توانستند در تحقيقات متنوع اعم از علوم انسانى، فنى و تكنيكى وجز آنها به پيشرفتهاى قابل توجهى دست يابند، و در مشكلات مربوط به آنها مسلّط گردند داراى شهرهائى هستند تقريباً صرفاً دانشگاهى كه در درون اين شهر همه وسائلى كه براى مراكز علمى آنها ضرورى است در دسترس قرار دارد، و همه آنها را در اختيار محققان و دانشجويان قرار مى‌دهند، به گونه‌اى كه آنان براى دستيابى به منابع ناگزير به جابجائى از اين شهر به آن شهر و سفر، و نتيجتاً هدر رفتن فرصت نيستند، و تا توانستند از سيستم تمركز استفاده كرده و منابع تحقيقاتى مناسب را در يكجا متمركز ساختند، شهرى كه جمعيّت آنرا اساتيد و دانش جويان و خانواده آنها و پرسنل و مراكز علمى و خدمات مربوط به آنها تشكيل مى‌دهد علماء و دانشجويان دور از هر غوغائى سرگرم مطالعات بوده و در محيطى مناسب به سر مى‌برند، و همه نوع خدمات شهرى در آنجا وجود دارد، ساكنان آن - كه اغلب اساتيد و كارمندان و دانشجويان و نيروهاى مورد نياز افراد دانشگاهى هستند - با علم و مطالعات علمى و فضائى از تحقيقات انس بر قرار مى‌سازند و بدان خو مى‌گيرند.
ديگر تمركز نسبى منابع علمى، بويژه كتب و بالأخص نسخه‌هاى خطى و يا تمركز تصوير آنها در يك نقطه از مملكت است تا محققان در علوم مختلف انسانى و اسلامى براى يافتن مطلوب خود آواره اين ديار و آن ديار نباشند، و در وقت و فرصت محققان صرفه جوئى شود، و حتّى از هدر رفتن بسيارى از ميراث گرانبهاى ما به خاطر نظارت دقيق و متمركز صيانت گردد.
*57* مجله: شما در تحقيقاتتان از چه روشى بهره مى‌گيريد؟
بنده روش خاصّى كه مضبوط و در خور انتقال به ديگران باشد در اختيار ندارم. معمولاً به يكى از دو شيوه پاى بندم: نخست، موضوعى را كه مى‌خواهم درباره آن چه از نظر تأليف و چه از لحاظ ترجمه كار كنم انتخاب مى‌كنم، و بى گدار به آب نمى‌زنم و به هر موضوعى روى نمى‌آورم، و با اصطلاح سبك و سنگين مى‌كنم كه آيا تأليف و يا ترجمه‌اى كه بدان مى‌پردازم اولاً مفيد است يا خير، و ثانياً سعى مى‌كنم موضوعى را گزين كنم كه سود آن فراگيرتر و نفع آن عام‌تر باشد. مى‌كوشم نحوه ورود و خروج و خطوط كلى آن موضوع را در ذهنم ترسيم كرده و احياناً يادداشت كنم - كه البته ممكن است ضمن كار خطوط ترسيم شده دستخوش دگرگونى شود. در مرحله بعدى از پى منابع مناسب ميكاوم و درباره عناوينى كه در نظر دارم مصادر لازم را بررسى كرده و يادداشتى اجمالى و اشارى براى آنها ثبت و ضبط مى‌كنم، فى المثل راجع به فلان عنوان فلان كتابها در فلان جلد و صفحه‌ها در اين مقوله بحث كرده‌اند عنوان و نام مأخذ و جلد و صفحه را مى‌نويسم و پس از مطالعه اجمالى منابع مورد نياز به پياده كردن طرحى كه در ذهن ترسيم كرده، و معمارى آن بر روى كاغذ نيز پياده شده آغاز مى‌كنم.
- و يا آنكه طرحى را در اختيار ندارم، بلكه نياز و ضرورت مرا بر آن مى‌دارد راجع به موضوعى كه خود انتخاب نكردم، لكن ناگزيرم بر اثر اصرار ديگران در آن موضوع تدريس و يا كار كنم به مطالعه بپردازم. و چون تسلطى در آن موضوع ندارم نمى‌توانم قبل از ورود در آن، خطوط كار را ترسيم نمايم، به همين جهت ناگزيرم كتابى را كه مؤلفى خوشنام و متخصص آنرا نگاشته به مطالعه گرفته و از رهگذر آن حدود كار خود را مشخص نموده و خط او را دنبال كرده و از معمارى او در تحقيق بهره گيرم، و خود رأساً مباحثى ابتكارى را بدون آنكه از او اقتباس كنم مطرح مى‌سازم و يا آنكه معضلات آنرا از هم گشوده، و راههاى جديدترى را در آن مباحث گشوده، و عناوينى را از نو ابداع كرده و درباره آنها به تحقيق مى‌پردازم كه البته شيوه اخير فرصت بيشترى را به خود اختصاص مى‌دهد و رنج بيشترى را مى‌طلبد. مجلّه: چه زمينه‌اى را نيازمند تحقيق مى‌دانيد و چه پيشنهادى در اين مورد داريد؟
در پاسخ به اين سؤال تمهيد مقدّمه‌اى سزا به نظر مى‌رسد، و آن اينكه در جامعه ما انقلابى روى داده است كه بايد به معنى واقعى كلمه «انقلاب اسلامى» در زواياى زندگانى و شؤون مختلف حياتى ما نفوذ كند، و دين بر همه شرايط و زمينه‌ها و زندگانى مردم حاكم گردد كه حضرت امام (قدس اللَّه روحه القدوسى) به جان و دل آنرا مى‌خواست و بارها آنرا به زبان مى‌آورد كه ما با داشتن آئينى كه رهائى بخش انسانها در دو جهان است به هيچ آئين و فرهنگ ديگرى نياز نداريم؛ درمان همه دردها، و جبران همه كمبودها را بايد در پاى بندى به اسلام ناب محمدى (صلى اللَّه عليه و آله و سلّم) جستجو كنيم و فريب فرهنگهاى مموّه و بزگ يافته غرب و بويژه فرهنگ آمريكائى نخوريم. براى رهائى از فرهنگهاى سعادت سوز و شقاوت ساز غرب كه ظاهرى چون گور كافر، فريبا و زيبا دارد و در درونش مردارى عفن و زيانبار و مهلك را ذخيره كرده است بايد دست به كار شد، و از آنجا كه رهنمودهاى الهى به هيچوجه نارسا نيست بايد همه مساعى علمى خود را بسيج كنيم تا از درون آئين مقدس اسلام كه بحرى ذخار است گوهرهاى گرانبهاى گم گشته و پنهان را استخراج نموده و جاذبه اين دين والا و ارجمند و عزيز را در معرض تماشاى افكار بخردان قرار دهيم.
اين سؤال را يقيناً پاسخى است: آيا نه اين است كه در سايه التزام به رهنمودهاى آئين پرافتخار اسلام دوران بالنده‌اى بر دانشمندان اسلامى اين سرزمين گذشت؛ چرا اينهمه پيشرفتهاى خيره كننده‌اى كه در قرون اوّليّه اسلام نصيب دانشمندان و جامعه اسلامى شده بود، و ميراث فرهنگى و علمى ايندوره‌ها فرهنگ محتضر غرب كهن يعنى يونان را جان تازه‌اى داد و آنرا *58* از نو شاداب ساخت، و غرب نو را كه توحش آنرا به اضمحلال سوق مى‌داد تغذيه كرد و رنسانس را در آنجا بارور ساخت به ركود دچار آمد؟ آيا مگر نه اين بود كه ما از آندوره‌اى كه پيوند و خويشاوندى خود با آئين مقدس اسلام سست و يا قطع كرديم انحطاط در تمام شؤون حياتى سراغ ما آمد. در آن دوران كه قرآن كريم و تعاليم اسلامى برنامه زندگانى ما بود نه برنامه تشريفاتى پس از مرگها، و اين كتاب آسمانى به معنى واقعى كلمه بر ما حاكم بود عصر درخشان زندگانى را به ياد و يادگار داريم، آرى در اين دوره دين در متن زندگانى ما قرار داشت و در حاشيه تشريفاتى جا خوش نكرده بود. يقيناً علّت ترقيات چشمگير و به يادرگار مانده اين عصر شكوفا حاكميّت قرآن كريم بر زندگانى مردم اين سرزمين و ساير سرزمينهاى ديگر اسلامى بود. قرآن كريم براى آن نازل شد تا بشر در سايه تعاليم آن به هيچ رهنمود ديگرى در تمام شؤون زندگانى نياز نداشته باشد؛ چرا كه فرمود: «ما فرطنا فى الكتاب من شئى»: از بيان هيچ رهنمودى سعادت آفرين و انسان ساز در قرآن كريم فروگزار نكرديم. بنابراين اگر ما به كاوش و تحقيق در خود قرآن برخيزيم همه نيازهايمان در علوم انسانى برآورده است؛ همانگونه كه در دوران حفظ پيوند و خويشاوندى با قرآن سراسر حوائج ما برآورده بود، در دورانى كه شارلمانى در فرانسه از پى يافتن معلم سرخانه به همه كوى و برزن پاريس به وسيله مأموران خود سر مى‌كشيد و به زحمت براى فرزندانش يك ملا مكتبى را شناسائى كرده بود، آرى ما در آن زمان در ممالك اسلامى دانشگاه داشتيم، در دوره‌اى كه غرب با اصطلاح تعليم و تربيت «اجوكيشن» انس برقرار ساخته بود ما كتابهائى تخصصى و مستقل در تعليم و تربيت داشتيم و «آداب المعلمينِ» محمد بن سحنون (م 226 ه. ق) و «احياء النفوس فى صنعة القاء الدروس» در فن تدريس در عصرى نگارش شدند كه دنياى غرب با اينگونه مباحث اساساً كمترين آشنائى نداشت. زمانى در اين مرز و بوم در سايه قرآن و تحريض آن به علم و زدودن هاله‌هاى جهل از چهره جان و جهان رصد خانه‌اى داشتيم كه خواجه طوسى و ابوالفتح كوشكى و ابوالمظفر اسفزارى و حكيم عمر خيامى و ديگران در علوم فضائى و هيئت و نجوم همكارى مى‌كردند در اين زمان فرنگ در بى فرهنگى و بى دانشى آنجان رنجور بود كه سر به آسمان بر نمى‌داشت تا فلك را بكاود؛ بلكه در مشكلات روزمره جهانى خاكى در گير و سر به زير بود. دانشمندان پيشين ما به اسلام و پاى بندى به موازين آن مى‌باليدند، بيرونى‌ها و فارابى‌ها و محمد بن زكرياها و ابن سيناها و ده‌ها و صدها مفاخر علمى ايران اسلامى شأن و عزت خود را در مسلمانى خويش مى‌دانستند. ابن سينا آنگاه در برابر مشكل علمى قرار مى‌گرفت خود مى‌گويد: به جامعه شهر روى مى‌آوردم و دوگانه در برابر يگانه مى‌گذاردم و گره از مشكل عملى من گشوده مى‌شد. زمانى كه در اندلس ششصد زنِ حافظ قرآن داشتيم دورانى است كه مفاخر علم و ادب و فنون ديگر از درون جامعه آنروز برخاستند كه امروز نه تنها ما بلكه جهانيان بدانها مى‌بالند. آيا در زمان معاصر مى‌توان در مجموع جهان اسلام ششصد زن حافظ قرآن كريم را شناسائى كرد؟ قرنها است در دنياى اسلام توجهى درخور نسبت به قرآن كه يگانه تكيه گاه مطمئن تعاليم اسلامى است مبذول نمى‌گردد اگر پوسته‌هايى از اين ره آورد الهى براى بسيارى آشنا و شناخته شده است امّا مغز و درون آبشخور آن براى اكثر ناديده و مهجور مانده، آبشخور و مغزى كه مى‌تواند تشنگان سعادت و علاقه مندن به تحقيق را سيراب ساخته و روح گرسنه آنان را اشباع كند. اگر ما به پيوند خود با قرآن كريم پيوسته تداوم مى‌بخشيديم و كاوشهاى خود را در يافتن رموز و اسرار نيكبختى از درون آن ادامه مى‌داديم تحقيقاً در هر زمينه‌اى از علوم غنى مى‌گشتيم، و حتّى در صنايع و اطلاعاتى تكنيكى كمترين نيازى به غرب در ما به چشم نمى‌خورد، و به جاى آنكه دست به سوى آنها دراز كنيم آنان ناگزير بودند براى اشباع خود در علوم و فنون به سوى ما روى آورده و خويشتن را با فرآورده‌هاى دانش اسلامى و مسلمين تغذيه كند، چنانكه از ديرباز چنين كردند؛ و ما هم ناگزير نبوديم در لابلاى مباحث مربوط به علوم انسانى و اسلامى چاشنى‌هاى فرنگى را براى جاذبه بخشيدن به آنها بكار گيريم، چنانكه آنان از پيش در كتب علمى خود بدينسان كار مى‌كردند.
هنوز دير نشده، امتهاى اسلامى با ضربه‌هاى هشدار دهنده انقلاب اسلامى ايران بيدار شده و آشكارا احساس مى‌كنند مى‌توانند پيشين پيشه دار خود را در ظل ارشادات قرآن تجديد كرده و شكوه از دست رفته خود را دوباره در آغوش گيرند. نفوذ *59* قرآن در تاروپود زندگانى مسلمين آن توانمندى را قطعاً داراست كه آنان را از هر چه بيگانه از الام است بى نياز سازد: «و لقد كتبنا فى الزبور من بعد الذكر أن الارض يرثها عبادى الصالحون».
بنابراين باتوجه به اين سوابق درخشان و تجربه ديرينه مسلمين مى‌توانند در هر موضوعى از موضوعات علوم انسانى از حاقّ تعاليم اسلامى و قرآنى آثارى را بپردازند كه چهره مموه غرب را افشا كرده و سيماى دلنواز قرآن و آئين اسلام ارائه كنند.
على‌هذا سزا است با وقتى كافى و كوششى خستگى‌ناپذير در زمينه‌هاى مختلف علوم انسانى آثارى را عرضه كنيم كه بتواند به عنوان نمونه در تعليم و تربيت و جامعه‌شناسى و روانشاسى و ساير علوم رقابت كرده و بهاء و درخشش فريباى فرهنگهاى بيگانه از اسلام را غير مطمئن و ناپايدار و بى مغزه جلوه داده و آنها را تحت الشعاع قرار دهد. و به يقين طبق وعده الهى در سايه كوششهاى امتهاى اسلامى چنين كارى امكان‌پذير است. من مطمئنم اگر دنباله تحقيقات غزالى را در روانشناسى تعقيب مى‌كرديم به هيچوجه روانشناسى غرب براى ما رونق و بهائى نداشت. و بدينسان اگر در طب و شيمى ووو... اگر كار ابن سينا و رازى و امثال آنها را پى مى‌گرفتيم. مجلّه: چه بخشهائى از علوم قرآنى را بيش از بخش‌هاى ديگر نيازمند تحقيق مى‌دانيد؟
- پاره‌اى از بخشهاى علوم قرآنى فى نفسه درنوبت نخستين از نظر نياز به تحقيق قرار دارند و:
- پاره‌اى ديگر به خاطر مسائل روز در خور تحقيق و پژوهشى عميقتر از آنچه انجام گرفت مى‌باشند.
امّا در مورد بخشهاى مربوط به دسته اوّل بايد يادآورد كه برخى از مطالب مربوط به علوم قرآنى در طول تاريخ اسلام مغفولٌ‌عنه واقع شده و توجه كمترى درباره آن مبذول شده است. بايد ديد مسأله نظم قرآن - كه بايد اعجاز اين كتاب آسمانى را از نظر تعبير و محتوى در آن جستجو كرد - تا چه حدى مورد تحقيق قرار گيرد. آيا اين نظم و سازمان به تك آيه‌ها محدود است و يا به آيات يك سوره و يا تمام سوره‌ها؟ با توجه به اينكه از صدر اسلام تاكنون مصحفى بدست نيامده كه از نظر ترتيب آيه‌ها و نيز ترتيب سوره‌ها بر خلاف ترتيب قرآن موجود باشد و قرائنى روائى و تاريخى در اختيار ما است كه قرآن با همين ترتيب در زمان پيامبر اكرم (صلى اللَّه عليه و آله و سلم) جمع آورى شده و آنحضرت به همين ترتيب اشاراتى دارد. آيا سر و رازى در اين نظم و سازمان وجود دارد كه طبق فتواى اكثر قريب به تمام فقهاء نبايد در قرائت آيات سوره‌هاى قرآن در نماز از ترتيب موجود تخلف كرد؟ آيا مرزبندى سوره‌ها به ما هشدار نمى‌دهد كه هر سوره چهره‌اى است خاص با عناصرى ويژه كه دست به دست هم داده تا پيام و هدف واحدى را به ما اعلام كند و در زمينه خاصى كارساز باشد؟ تفكيك سوره‌ها از يكديگر و استقلال آنها به ما مى‌گويد كه قطعاً ميان آيات آنها تناسب وتناسقى ناگسستنى وجود دارد كه اگر فى المثل در نماز يك آيه را از ميان مجموع 286 آيه سوره بقره بردارند اين نماز مرده و بيجان و باطل است و نمى‌تواند كار مفيدى تلقى گردد؟
پاسخ گفتن به اين چرا؟ فرصت طولانى و نيروهاى كافى انسانى را براى تحقق در تناسب آيات مى‌طلبد كه بايد سالها درباره آن به كاوش نشست، و شايد با مطالعه مستمر و عميق در اين زمينه سرّ اين سخن را دريابيم كه فرمود: «هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق». در اين صورت آنگاه كه ما سخن خدا را تلاوت مى‌كنيم قرآن نيز با ما هم سخن گشته و با آن همچنان مأنوس شويم كه «لايسمعه الأسماع» و «ان له لحلاوة و ان عليها لطلاوة». هر سوره يك واحدى است كه به اصطلاح داراى سيستم و تشكيلات ممتاز و جداگانه‌اى است و پيام خاص و ويژه به خود را به ما مى‌فهماند و وظيفه مخصوصى را با نظم و سازمان دقيق خود - كه هر عنصرى از آن در جاى مناسبش قرار گيرد - ايفاء مى‌كند.
به نظر بنده تحقيق در اين زمينه از بخشهائى است كه *60* فى نفسه در نوبت اُولى‌ و اَوْلى‌ قرار دارد، تا شايد جرقه هائى از درون اينگونه كاوش و پژوهش برخيزد، و هاله‌هاى ابهام را از افكار پريشان امّت اسلامى در تفسير قرآن به يكسو نهد، و چهره دلچسب قرآن كريم را در پرتور خود بنماياند.
از علوم قرآنى كه گذشته از مسائل روز شايسته تحقيق است روشنگرى اين حقيقت است كه مبناى صحيح و راه گشاى حق در تفسير قرآن چه بايد باشد و چگونه روشى را مى‌بايد در گشودن پرده از چهره مفاهيم و عبارات قرآن گشود، و از چه مكتبى در تفسير آن پيروى كرد، بايد اصل و مبنى و روش و مكتب تفسير قرآن را نخست از هم بازشاخته، و آنچه بر حق است و راه‌گشا به سوى حق مى‌باشد مورد پيروى قرار گيرد. به سخن ديگر: تحقيقى در مبانى و روشها و مكاتب تفسيرى به گونه‌اى شايسته انجام گيرد كه وظيفه مفسران در لابلاى آن مشخص شود؛ و چون در اين زمينه آثار غنى و پاسخگو و جامع وجود ندارد بسيار سزا است درباره آن اهتمامى فزونتر از پيش مبذول گردد.
و نيز علوم ديگرى راجع به قرآن از اهميّت و اولويّت ذاتى برخوردارند كه بسط مقال درباره آنها در اين مجال نمى‌گنجد.
امّا آندسته از علوم قرآنى كه جريان روز، تحقيق درباره آنها را تا سرحد ضرورت پيش برده است مسأله انتساب تحريف قرآن به مكتب شيعه مى‌باشد كه تهمتى ناروا است. و براى مخدوش ساختن چهره تشيع تا كنون ده‌ها كتاب و رساله در نسبت تحريف قرآن به شيعه نوشته شده كه بايد جانانه به دفاع از حريم مكتب اهل بيت (عليهم السّلام) برخيزيم، و پرمايه‌تر از آنچه تا كنون در ستردن لكه اين تهمت از دامن تشيع نوشته شده است آثارى را براى مردمى ديگر به زبانهاى زنده بنويسيم تا همه بدانند تهمتى بى جا و بى اساس است. در ميان اوساط مردم در ممالك اسلامى اين نظريّه را به كرسى نشاندند كه پيروان مكتب تشيع قرآن موجود را مخدوش دانسته و به جاى آن كتاب ديگرى را تلاوت مى‌كنند. به سال 1353 ه. ش در يكى از كشورهاى به اصطلاح اسلامى به سر مى‌بردم در خلال گفتگويى با يكى از طلاب حوزه علميه آنجا آياتى از قرآن را تلاوت مى‌كردم كه او نيز در لابلاى سخنش آياتى را مى‌خواند كه احياناً لغزشهائى در آن به گوش مى‌خورد و به او لغزشش را يادآور مى‌شدم. به من مى‌گفت مگر شما قرآن مى‌خوانيد؟ پاسخ دادم تذكر اشتباهات شما در قرائت قرآن از سوى من، گوياى آن است كه ما شيعه قرآن را تلاوت مى‌كنيم. به من يادآور شد مى‌گويند شما به جاى قرآن مصحف فاطمه [سلام اللَّه عليها] را مى‌خوانيد؟! پاسخ دادم اساساً ما به هيچوجه از آنچه در اين مصحف آمده است اطلاعى در دست نداريم و چنين مصحفى در اختيار هيچيك از شيعيان قرار ندارد تا چه رسد به آنكه آنرا به جاى قرآن بخوانند.
اين جريان و جرياناتى از اين قبيل و نيز كتابهائى كه مزدوران استعمار براى تفرقه امت اسلامى در وارد ساختن چنين تهمتى به شيعه ساخته و پرداخته‌اند ضرورت قيام در برابر آنرا به ما خاطر نشان مى‌سازد كه در مسأله اثبات عدم تحريف قرآن از ديدگاه شيعه گامهاى استوارتر و بلندترى برداريم.
ضرورى است با استناد به مصادر شيعى - به يقين غنى است - درباره هر يك از علوم قرآنى كتابهاى مستقل و كاملاً منطقى و مستند تدوين گردد تا در زمينه آنها هيچ نيازى به مآخذ ديگر نباشد مگر آن مواردى كه ضرورت دارد اعتراف مخالفان مكتب تشيع، مى‌بايد در آنها خاطر نشان گردد.
پايان مقالم را با درخواست مقامى متعالى براى امام عزيز و بزرگوار (طيب اللَّه رمسه) در پيشگاه پروردگار، و دعا به رهبر دلسوز و خردمند و پارسايمان در تحقق بخشيدن منويات حضرت امام (رضوان اللَّه تعالى عليه) و طول عمر و عزت و توفيق براى چنان رهبرى بسيار عزيز و ادامه دهنده خط امام (اعلى