بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 12

المراجعات در مراجعه اى ديگر
رستگار پرويز

المراجعات. الامام عبدالحسين شرف الدين الموسوي(ره), تحقيق و تعليق: الشيخ محمد جميل حمود, مؤسسة الاعلمى للمطبوعات, بيروت, 440ص, وزيرى. 1. درآمد
برخى جغرافى دانان مسلمان از كوهى مشرف بر (حِمْص) ـ شهرى نامدار و تاريخى در خاورميانه ـ نام برده اند1 كه يك سويش تا حجاز و ميان دو شهر عمده اين منطقه, مكه و مدينه قرار دارد و سوى ديگرش تا سرزمين شام امتداد يافته, سرزمين هاى فلسطين, اردن2 و نيز شهرهاى دمشق,3 حَلَب, حَماة و حِمْص را درنورديده, به انطاكيه,4 مصيصه,5 ملطيه,6 سُمَيساط, قاليقَلا و ـ سرانجام ـ تا سواحل درياى خزر مى رسد و (لبنان) ناميده مى شود.7
امروزه و پس از پايان گرفتن سلطه فرانسويان بر سرزمين هاى سواحل شرقى درياى مديترانه, در حول و حوش همان رشته كوه, سرزمينى خودنمايى مى كند كه (لبنان) نام دارد.
لبنان با 400/10 كيلومتر مربع وسعت (صد و چهل و دومين كشور جهان), در نيمكره شمالى, نيمكره شرقى, در جنوب غربى قاره آسيا, در كنار درياى مديترانه و در همسايگى كشورهاى سوريه در شمال و شرق و فلسطين اشغالى در جنوب واقع است.8
كشورى است نيمه كوهستانى كه مهمترين رشته كوه هاى آن عبارت اند از: لبنان (غربى), لبنان شرقى و جبل عامل.9
جبل عامل كه در كتاب هاى جغرافى سده هاى پيشينِ مسلمانان, ناحيه اى در (حِمْص) به شمار مى رفته است,10 اينك بخش جنوبى لبنان را با اكثريتى شيعه مذهب تشكيل مى دهد. يكى از دانشمندان پر كار و نامدار معاصر كه در حد فاصل سال هاى 1939 تا 1948 ميلادى در اين ناحيه به سر مى برد,11 از زيبايى طبيعت, دورنماى دريا, هواى گوارا و دامنه هاى كوهستان جبل عامل كه به سوى كناره هاى دريا شيب مى يافتند, سخن رانده12 و از سير قهقرايى شهروندان آن جا در ربع چهارم قرن بيستم ميلادى, ناليده است;13 ناحيه اى شيعه نشين كه همواره در فراهم آوردن بسترى شايسته براى باليدن و نامور شدن دانشمندانى بزرگ چون شهيد اول, شهيد ثانى, محقق كركى, شيخ حر عاملى, سيد محسن امين و… پيشتاز بوده است و شخصيت محور بحث هاى اين مقاله نيز يكى از آنان به شمار مى رود; مردى كه يكى از نويسندگان معاصر, او را با تعبيرهايى چون (يكى از اين متعهدان بزرگ و مفسران كبير آفتاب), (درخشنده اى چونان آفتاب در قرن چهاردهم هجرى), (نورانى تر كننده آفاق وسيع انديشه هاى شيعى), (پاسدار حق بزرگ), (مرزبان حماسه جاويد), (يكى از قله هاى رفيع فرهنگ و جهان بينى شيعى), (يكى از نمونه هاى والاى جهاد فكرى و سياسى و حركت هاى دينى) و… ستوده14 و در ادامه اين مديحه پردازى هاى خستگى ناپذير و مسلسل وار كه در حوزه قلم زنى اين نويسنده, كم سابقه هم نيست, افزوده است:
ما از اين جا مى پردازيم به يادكردى از زندگى و احوال و خدمات و افكار مصلح اسلامى جليل و عالم شيعى مرزبان, قله اى افراشته از قله هاى بلند انديشه هاى اعتقادى, مردى از سلاله پيامبر, از نسل على و فاطمه, از سادات بزرگوار موسوى, از خاندانى متصف به علم و تقوا و مُكَرَّم به شرف سيادت, از دامنه كوهساران تشيع شعار ـ جبل عامل ـ از مدرسه عالمان بزرگ اسلام ـ نجف اشرف ـ و از صف فروغ يافتگان و صاحب رسالتان, يعنى حضرت سيد عبدالحسين شرف الدين موسوى عاملى, رحمةالله عليه.15 2. سيد عبدالحسين شرف الدين16
وى در كاظمين و در سال 1290 قمرى, در دامان پدر و مادرى خويشاوند, ريشه دار و بزرگوار, به نام هاى سيد يوسف ( فرزند سيد جواد و نواده سيد اسماعيل) و زهرا (فرزند سيد هادى و نواده سيد محمدعلى) كه با سلسله نسب كوتاهى به (شرف الدين) ـ يكى از چهره هاى برجسته اين خاندان بزرگ ـ مى پيوستند, چشم به جهان گشود.17
سيد عبدالحسين از سوى مادرش, بانو زهرا صدر, نواده سيد هادى صدر و خواهرزاده دانشمند نامدار شيعى, سيد حسن صدر ـ پردازنده تأليفات بسيار, از جمله, (تأسيس الشيعة لعلوم الاسلام) ـ و از سوى پدرش, با 31 واسطه, فرزند ابراهيم المرتضى, فرزند امام موسى بن جعفر(ع) به شمار مى رود.18
سيد در چنين خانه و خاندانى كه اسباب و مقدمات رهبرى دينى برايش فراهم و به واسطه برخوردارى از چهره هاى ماندگار در جهان اسلام, پايه هايش بر آسمان ها افراشته بود,19 رشد كرد و باليد تا آن كه هشت ساله شد.
در اين هنگام, تحصيلات پدرش, سيد يوسف در عراق به پايان رسيده بود و او كه از عالمان بزرگ حوزه هاى كهن سال شيعى در آن سرزمين, اجازه اجتهاد گرفته بود, راهى زادگاه پدران خود ـ جبل عامل ـ شد. مادر مى خواست فرزند خردسالشان در عراق بماند و دانش آموزد, اما پدر دل به جدايى از او نداد و قرار شد سيد عبدالحسين پس از پايان گرفتن تحصيلات مقدماتى اش, به نجف باز گردد و مراحل عالى دانشجويى خود را در اين شهر پى گيرد.20
اين شد كه وى به (عامله) رفت و تا هفده سالگى در آن جا زيست و تحصيلات ابتدايى را فرا گرفت. نزد پدرش, صرف, نحو, منطق, معانى, بيان و سطوح فقه و اصول را خواند و در همان جوانى, به فضل و گستره آگاهى ها, نامور شد.21
سپس, راهى نجف شد و چندين سال در آن حوزه ديرپا, فقه, اصول, حكمت, تفسير و حديث را فراگرفته, نزد مجتهدانى پرآوازه چون شيخ حسن كربلائى, شيخ محمد طه نجف, آخوند ملا محمدكاظم خراسانى, سيد محمدكاظم يزدى, سيد اسماعيل صدر, شيخ الشريعه اصفهانى و سيد حسن صدر, شاگردى كرد.22
او خود را در مسير پر فراز و نشيب دانش اندوزى, زمينگير نجف اشرف نكرد و به كربلا, كاظمين و سامرا نيز بار سفر بسته, از دانشمندان آن شهرها و حوزه هاى علمى آن جاها هم بهره مند شد.23
با سپرى شدن پانزده سال از عمر جوانى كه در هفده سالگى پا به سرزمين عالم خيز عراق گذارده بود, مردى 32ساله24 و داراى چندين اجازه اجتهاد پرورش يافت25 كه (در قدرت ذهن و توان فكر و امكان مناظره و تسلط بر مسائل فقهى و اصولى و سرعت استنباط, نام آور شد)26 و (در نجف اشرف, به نوشتن مباحث فقهى پرداخت و بسيارى از آن مباحث را به روش كتاب مدارك الاحكام به رشته تحرير درآورد). 27
بازگشت اين مجتهد 32ساله باوقار, نامدار, پربار, نيك نفس, شاداب, شيرين سخن و نوانديش به جبل عامل در جنوب لبنان, سرآغاز تولد دوباره او بود كه در غيرت دينى, نرمخويى, نيرومندى در راه حق, نرمى با ناتوانان, فراخوانى به خوبى ها و بازدارندگى از زشتى ها, فروتنى با دينداران و خاكسارى اش با دانشمندان, بازتاب مى يافت.28
وى به كمك سخنرانى هاى پر شور و شيوايش كه قالب مناسب و شكل شكيلى را بر اندام مواد دانش هاى متنوع و محتواى آگاهى هاى متعددش مى پوشاند و بدان ها زيور نفوذ در دل ها و نشست در جان ها را مى افزود,29 بزرگ ترين و ماندگارترين راهكار يك دانشمند راستين را كه همانا اصلاح جامعه و تلاش در جهت زدودن كاستى ها ـ به ويژه در عرصه هاى عريض و طويل و عميق اخلاق و هنجارهاى اجتماعى ـ است, در پيش گرفته,30 از يك سو, با استعمار فرانسه درآويخت31 و از سوى ديگر, در دمشق,32 مصر33 و فلسطين34 گوشه هايى از ويژگى هاى يك زندگى آميخته با دانش گسترده و تعهد و تلاش را بازتاب داد كه ما از اين ميان و در اين مقاله پر كم و كاست, تنها به يكى از آنها مى پردازيم و از خداى بزرگ براى هرچه كمتر لغزيدن در پشت سر نهادن گردنه هاى اين راه, كمك مى خواهيم; ويژگى اى كه كلمه و كلام, قهرمانان بزرگ و ميدان داران سترگ آن اند و دو دانشمند ارجمند و والا را با نام هاى سيد عبدالحسين شرف الدين و شيخ الاسلام سليم بِشْرى به هم پيوند زده اند. 3. شيخ الاسلام سليم بِشرى
وى كه نسبى تكرارى و در قالب سليم بن ابى فراج بن سليم بن ابى فراج دارد در سال 1284 قمرى ـ برابر با سال 1867 ميلادى ـ در محله (بِشْر) كه از نواحى (شَبَر خيت),35 در سرزمين كهن سال مصر به شمار مى رود, به دنيا آمد.
شيخ سليم كه از فقيهان مالكى و نيز عهده دار رهبرى مالكيان بود, در دانشگاه عالم پرور و نامدار (الازهر) هم دانش آموخت و هم آموزگارى كرد. وى كه دوبار نيز به جايگاه سرورى و رياست بر دانشگاه ياد شده رسيد, كتابى با نام المقامات السنية فى الرد على القادح فى البعثة النبويه نوشت كه به گفته برخى شرح حال نگاران,36 مخطوط مانده است.
وى كه به نوشته يكى از نويسندگان معاصر,37 (دانشمندى عميق و حق جو و منصف و پر اطلاع) بود, در سال 1335 قمرى ـ برابر با سال 1917 ميلادى ـ در قاهره درگذشت.38 4. كلمه و كلام, گوناگونى ها و گفتگوها
دوگانگى پيروان تشيع و تسنن در گرايش هاى مذهبى خود ـ در كنار يگانگى ها و همخوانى هاى پرشمار دينى ـ نمونه اى از تنوع پذيرى هاى آدميان در بستر انديشه ها و باورهاست; نمونه اى كه مى توانست ـ در عين حال ـ نشان دهنده سرفرازى پيروان دو مذهب ياد شده در ميدان شكيبايى و بردبارى و زيست برادرانه ـ و دست كم, دوستانه و انسانى ـ باشد تا اين هر دو دسته كه امام على(ع) را بزرگ مى دارند و او را يا مفتخر به امتياز (عصمت) و يا آراسته به بالاپوش (عدالت) مى دانند, در اندازه آنچه خود آن حضرت خطاب به مالك اشتر فرمود و اين كارگزار شايسته و برجسته خويش را يا برادر مصريان مسلمان و يا شهروندى همانند مردم غير مسلمان آن سامان خواند,39 نشان دهند ناتوان از وفادارى به اين رهنمود فوق حقوق بشرى آن بزرگوار نيستند, اما سوگمندانه چنين نشد و كوته بينى ها و بلندپروازى هاى برخاسته از تمامت خواهى هاى احساسى و عارى از محاسبه خردمندانه, تودر توى تاريخ و جابه جاى جغرافيا, ديده ها و شنيده ها, ذهن ها و زبان ها و نوشته ها و گفته ها را از كشتار و خونريزى ها, طعن ها و طعنه ها, تصنيف ها و تمسخرها و در نهايت, دودلى ها و دو راهى ها آكنده كرد و پيروان اين دو گرايش نه تنها نتوانستند دو برادر كه حتى دو دوست باشند و هر يك به فراخور كوتاهى هاى خود, صحنه هايى آفريدند كه بازگويى و بازخوانى ديگرباره آن ها, بازتابى جز دردآلودگى دل و انباشت اندوه ندارد.
خوش بختانه در يك سده باز پسين, مردان بزرگى از تبار خاندان والاگهر رسول خدا(ص) و از تخمه همان مردِ مردى كه بزرگوارانه پيامدهاى انتخابات سقيفه را تاب آورد و در برابر آن, فراتر از يك واكنش احساسى, موضعگيرى اى حكيمانه و محاسبه مند داشت ـ يعنى امام على(ع) ـ به پا خاستند و (شرف الدين) نام ها و (بروجردى) نشان ها, با باز كردن درهاى گفتگو و كنش ها و واكنش هاى دوستانه و خردمندانه با (شيخ محمود شلتوت) اسم ها و (شيخ سليم بشرى) رسم ها, كوشيدند تا ديوارهاى بلند بى اعتمادى و كوه هاى يخى و قطور دل سردى را از ميان بردارند و آب كنند.
اين نيك انديشانِ انديشناك در آينده جهان اسلام و مسلمانان با بهره مندى از پتانسيل هاى كارگشا و نهفته در دو عنصر گران بهاى كلمه و كلام, به همه نشان دادند كه تمرين تحمل كردن, در كنار اصرارى محققانه و پافشارى ايى پيراسته از سياهى هاى عناد و تحقير بر سر آرا و انديشه هاى خود, تلاش در هم سو كردن ديگران با خويش, باز گذاردن درهاى گفتگو و ارتباط و نراندن هر سخن و انديشه اى ـ به ويژه اگر نوظهور و نوآمد باشد ـ به كوچه بن بست ارتداد و انحراف, از پيش, (چك سفيدِ) بطلانِ بى گفتگو و بدون چون و چرا براى گزينش ها و گرايش هاى ديگران نكشيدن و… همه و همه مى توانند ما و همه بشريت را براى هرچه به هم نزديك تر شدن در عرصه ايمان و مذهب و انتخاب الگويى اگرنه دقيقاً يكسان, بلكه تا حد امكان, متشابه و متقارب, يارى دهند; نگارش كتاب المراجعات و رد و بدل شدن نامه هايى دوستانه و صميمى ميان دو عالم برجسته دو گرايش مذهبى عمده و ديرپاى جهان اسلام, نمونه اى موفق از (شدنى) بودنِ انتخاب الگوهايى نزديك به هم و دور از جنجال ها و جوسازى هاى خون آلود و خون دل آلود است. 5. نام ها و نامه ها
ييكى از نويسندگان معاصر كه خود را (در برابر شرف الدين, دچار هيجانى گسترده و عميق) مى داند40 ـ و به گمان صاحب اين قلم و با ملاحظه ديگر تك نگارى هاى ايشان, قيد (در برابر شرف الدين) زائد به نظر مى رسد ـ در يك معرفى بدون (هيجانى گسترده و عميق), كتاب المراجعات را به درستى چنين مى شناساند:
…مجموعه 112 نامه است كه بين سيد عبدالحسين شرف الدين و شيخ الاسلام سليم بشرى, مفتى و رئيس اسبق جامع (الازهر) مبادله شده است. اين دو عالم اسلامى در اين نامه ها, حقايق بسيارى را مورد بحث و نظر قرار داده اند. بيان اين نامه ها, ادبى, زيبا و محكم است و مطالب مطرح شده در آنها غنى و سرشار. به گفته سليم بشرى, شرف الدين در نامه هاى پر مغز و خوش سبك و محكمش, بسان سيلى است كه از قله هاى كوه خيزد يا ابرى كه از آن ژاله ريزد. از نامه هاى شيخ سليم نيز پيداست كه دانشمندى عميق و حق جو و منصف و پر اطلاع است. وى در نوشته هايش, حقايق مهمى را از مسائل اعتقادى شيعه و غير آن, تصديق كرده است كه از جمله, اهميت اساسى فقه شيعه و صحت عمل به آن است.41
در اين كتاب, شرف الدين با امضاى (ش), به نمايندگى از شيعه و سليم بشرى با امضاى (س), به نمايندگى از اهل سنت, سخن گفته اند. در اين نامه ها, از سويى گسترش دامنه شناخت, ژرفاى انديشه [و] دل انگيزى تعبيرها ـ همه جا ـ به چشم مى خورد و از سويى ديگر, قدرت بحث و مناظره فكرى; بحث و مناظره اى به دور از هر گونه تعصب و جانبدارى.42
بارى, آنچه در اين نوشتار كوتاه دامن و شتاب آلود, محور بحث و موضوع فحص است, تأملى دور از هرگونه (هيجانى گسترده و عميق) در نامه هاى چهاردهم و شانزدهم سيد عبدالحسين شرف الدين به شيخ الاسلام سليم بشرى است.
داستان از اين قرار است كه نامه دهم سيد به شيخ, در بر دارنده نصوص صريح و سننى وارده است با پيام گريزناپذيريِ پيروى از مكتب و مذهب اهل بيت(ع);43 نامه اى كه هم شگفتى شيخ و هم لرزش اندام او را به دنبال سردرگمى اش از چگونگى هماهنگ كردن اين روايات با سليقه ديرپاى اهل سنت و مذهب كهن سالشان برمى انگيزد و او را وامى دارد نامه يازدهم را به سيد بنويسد و از او بخواهد ادعاى شگرف خود را با حجت هايى قاطع از آيات قرآن كريم مستند كند.44 سيد نيز نامه دوازدهم را چنان كه شيخ خواسته بود, مى نگارد,45 اما شيخ در نامه سيزدهم به سيد, اشكالى سندى را با اين مضمونِ موافق با مذاق رجاليان اهل سنت مطرح مى كند: آنان كه در نقش محدثان و راويان, اهل بيت(ع) را سبب يا شأن نزول آياتى چند از قرآن كريم دانسته اند, شيعه اند كه براى اهل سنت حجيتى ندارند و نتيجه اين قياس شكل اول, اثبات نشدن مدعاى سيد در نامه دوازدهم خواهد بود. 46 سيد در نامه چهاردهم به شيخ, با خدشه كردن در كبراى قياس شكل اولِ شيخ, نشان مى دهد كه پيشگامان اهل سنت در كار تدوين حديث, راويان پر شمارى از شيعيان را حجت دانسته و از آنان, روايت كرده اند.47 شيخ در نامه پانزدهم به سيد, خواهان يادآورى نام كسانى مى شود كه به رغم شيعه بودنشان, مورد احتجاج و استناد اهل سنت قرار گرفته اند و همچنين از او مى خواهد تصريح هم مذهبان شيخ به تشيع آن راويان و نيز حجت بودنشان ـ هر دو ـ را يادآور شود.48 سيد نيز در نامه شانزدهم به شيخ, در كنار نام بردن از صد راوى شيعه, خواسته او را برمى آورد.49 6. يك پيش درآمد و دو پرسش 6 ـ1. پيش درآمد
پيش از آن كه دو پرسش اساسى را كه در نقد و تحليل نامه هاى چهاردهم و شانزدهم سيد به شيخ, در گمانِ (اين كمترين) خودنمايى مى كنند يادآورى كنم, گريزناپذير مى دانم شگفتى خود را از يك نكته نهفته در نامه هاى سيزدهم و پانزدهم شيخ به سيد ابراز كنم: چگونه شيخ سليم بشرى كه دوبار به پست مهم و جايگاه كم دست يافتنيِ رياست بر دانشگاه معتبر و بلند آوازه (الازهر) دست مى يابد50 و به اعتراف يكى از نويسندگان معاصر, (پيداست كه دانشمندى عميق و… پر اطلاع است)51, تا اين اندازه از رجال صحاح ششگانه اهل سنت و نيز از گرايش هاى مذهبى اَسنادِ مهم ترين منابع حديثى هم مذهبان خود ناآگاه است كه با نگارش نامه پانزدهم به يك عالم بزرگ شيعى, يادآور مى شود: (وكان الأولى [بك] أن تذكر اُولئك الرجال بأسمائهم, و تأتي بنصوص أهل السنّة على كلٍّ من تشيّعهم والاحتجاج بهم…)؟!52
ما بى آن كه بخواهيم ـ به پشتوانه اين گمان خوش باورانه كه پيشتازى در علوم گوناگون اسلامى الزاماً از آنِ پيروان كدام مذهب و يا اساساً دليل حقانيت آن علم يا آن مذهب است ـ خود را درگير يك بحث بيهوده, جنجالى و پايان ناپذير كنيم و يا درنگ در اعتراف و اقرار سه دانشمند بزرگ رجالى شيعه, سيد محسن امين,53 علامه مامقانى54 و علامه شوشترى55 را پيش بكشيم كه اهل سنت در كار شناسايى و ترجمه رجال حديث, ضبط درست نام آنها و ديگر مباحث جانبى علم رجال, چيره دست تر و آگاه ترند,56 باز هم نمى توانيم چشم خود را بر روى اين واقعيت ساده و همه كس فهم ببنديم كه يك مراجعه ساده و سطحى به كتاب هايى چون تهذيب الكمال, سير اعلام النبلاء, تاريخ الاسلام, ميزان الاعتدال, لسان الميزان و تقريب التهذيب كه هركدام حجمى سنگين و شرح حال هايى گسترده دارند, بس است تا حتى يك دانشجوى در آغاز راهِ تحصيل علوم دينى ـ از جمله, علم رجال ـ دريابد كدام يك از راويان, گرايش هاى شيعى داشتند و مورد احتجاج و استنادِ محدثان و گردآورندگان بزرگ حديثِ اهل سنت بوده اند, چرا كه كتاب هايى چون تهذيب الكمال و تقريب التهذيب, تنها دربردارنده نام رجال صحاح ششگانه اند و صرف وجود نام يك راوى شماره دار در اين دو كتاب كه به جرح و تعديل و گرايش هاى مذهبى تك تك محدثان نيز مى پردازند, براى پى بردن به تشيع او و نيز مورد احتجاج و استناد بودنش كافى است. كتاب هايى چون سير اعلام النبلاء, تاريخ الاسلام, ميزان الاعتدال و لسان الميزان نيز گرچه انحصاراً در موضوع رجال احاديث صحاح ششگانه نوشته نشده اند, اما هرجا پاى شرح حال راوى اى موجود در اسناد كتب ياد شده در ميان بوده است, با به كارگيرى رمزهايى چون (ع) (=صحاح ششگانه), (4) (=صحاح ششگانه جز صحيح بخارى و صحيح مسلم), (م4) (=صحيح مسلم و ديگر صحاح ششگانه جز صحيح بخارى) و… هم به كميت حضور راوى مورد نظر در اين كتب حديثى معتبر اهل سنت اشاره كرده اند و هم در ادامه مطلب, جرح و تعديل او را نيز كه نوع گرايش مذهبى, نقشى كليدى و محورى در آن دارد, يادآور شده اند.
همه اينها به كنار, مراجعه حتى يك دانشجوى مبتديِ علوم اسلامى به كتاب دو جلدى تقريب التهذيب ـ تا چه رسد به فقيهى دو بار منصوب شده به رياست جامع (الازهر) ـ براى آگاهى از آنچه شيخ از سيد خواسته, بس است57!! به ويژه كه اهل سنت, حساسيت بيش از اندازه اى به صحت سند حديث دارند58, تا آن جا كه در جا زدن در كار سامان دهى به اعتبار سند كه يك امر مقدمى است آنها را از تأمل هرچه بايسته تر و شايسته تر در ذى المقدمه ـ يعنى صحت و استحكام متن حديث ـ بازداشته و در نتيجه, به ورطه گاه خنده آور و گاه خطرناكِ نقل احاديثى غير قابل دفاع يا صعب العلاج ـ به لحاظ متن ـ انداخته است!! 59
كوتاه سخن آن كه به رغم ذهنيتى كه واژه (مناظره) در انسان برمى انگيزد و نشانگر رويارويى دو شخصيت علمى و همطراز است كه در مقام دفاع از انديشه هاى خود و سست كردن بخردانه پايه هاى باور حريف رو در رو برمى آيند و نيز برخلاف آن كه كتاب المراجعات يك اثر برجسته در حوزه مناظره كارساز و اخلاقى به شمار مى رود60, به نظر مى آيد شيخ سليم بشرى در لابه لاى نامه هايى كه رد و بدل مى شوند, تنها يك پرسشگر فروتن و بى آزار است و بيش از آن كه يك هماورد و مناظره كننده باشد, مدير و مجلس گردانِ يك ميزگرد است كه پرسش ها را تهيه و تنظيم مى كند!! 6 ـ2. دو پرسش
6 ـ2ـ1. مفهوم كلمه (شيعه) كه در نامه هاى چهاردهم و شانزدهم سيد به شيخ در اندازه يك كليد واژه (key word) به كار رفته است, چيست؟
6 ـ2ـ2. آيا صد راوى اى كه سيد در نامه شانزدهم به شيخ, از آنها نام برده است, مصداق هاى همان مفهومى اند كه مرحوم علامه شرف الدين در نامه چهاردهم خويش به دست مى دهد؟

6 ـ3. دو پاسخ6 ـ3ـ1. پاسخ نخستين پرسش
سيد نادرستى اين ادعا را كه (اهل سنت به رجال حديثى شيعه احتجاج نمى كنند)61, با اين سخنان خود آشكار مى كند:
…تلك صحاحهم الستّة وغيرها تحتجّ برجال من الشيعة, [وقد] وصمهم الواصمون بالتشيّع والانحراف, و نبزوهم بالرفض والخلاف, ونسبوا إليهم الغلوّ والإفراط والتنكّب عن الصراط, وفي شيوخ البخاريّ رجال من الشيعة نبزوا بالرفض, ووصموا بالبغض… فهل يصغى بعد هذا إلى قول المعترض: إنّ رجال الشيعة لايحتجّ أهل السنّة بهم؟! كلاّ!!; …اين, صحاح ششگانه و ديگر جوامع حديثى آنان [=اهل سنت]اند كه به رجالى از [محدثانِ] شيعه احتجاج مى كنند, با آن كه خرده گيران [=اهل جرح و تعديل و ترجمه نگاران سنى مذهب] با [برچسب هايى چون] شيعه بودن و كجروى, بر آنان خرده گرفته, با گذاردن لقب هايى چون (رفض) و (خلاف) بر آنها, آنان را به غلو, افراط و دورى از راه راست, نسبت داده اند! [شگفت آن كه] در ميان مشايخ روايى بخارى نيز كسانى از شيعيان به چشم مى خورند كه لقب (رافضى) به آنها داده شده و به بهانه دشمنى [با صحابه رسول خدا(ص)] بر آنان خرده گرفته شده است… آيا با اين وجود, به اين سخن شخص معترض كه (اهل سنت به رجال حديثى شيعه احتجاج نمى كنند), گوش فرا داده مى شود؟! هرگز!!62
همچنين, سيد در مقام اثبات شايستگى هاى محدثان شيعه براى روايت و لياقت آنان براى اين كه با اطمينان خاطر, مصدر و منبع حديث باشند, ادامه مى دهد:
ولكنّ المعترضين لايعلمون, ولو عرفوا الحقيقة لعلموا أنّ الشيعة إنّما جروا على منهاج العترة الطاهرة, واتّسموا بسماتها, وأنّهم لايطبعون إلاّ على غرارها, ولا يضربون إلاّ على قالبها, فلا نظير لمن اعتمدوا عليه من رجالهم في الصدق والأمانة, ولا… ولا… لكن جهله [أي المعترض] بهم جعله… يتّهم ثقة الإسلام محمّد بن يعقوب الكلينيّ وصدوق المسلمين و محمّد بن الحسن بن عليّ الطوسيّ…; اما معترضان نمى دانند و چنانچه حقيقت را درمى يافتند, [از اين نكته] آگاه مى شدند كه شيعيان تنها به همان شيوه عترت پاك رسول خدا(ص) گام برداشته و نقش و رنگ آنان را پذيرفته اند; نهاد اينان جز مانند سرشت آنان نيست و قالب و چارچوب وجودى اى جز شاكله وجودى آنان ندارند. به همين دليل, براى رجال [و محدثانِ] مورد اعتماد شيعيان, در راستگويى و دل آسودگى [از كارشان], مانندى در ميان نيست و نه… و نه, اما نادانى شخص معترض به [حقيقت حالِ] آنها او را واداشته تا… ثقةالاسلام كلينى, شيخ صدوق و شيخ طوسى را [به عدم صداقت و در نتيجه, به عدم حجيت] متهم كند….63
كاملاً پيداست كه جناب سيد مفهوم واژه (شيعه) را ـ با اين همه ارج و افتخارى كه براى مصاديق آن يادآور مى شود ـ همان مفهوم (شيعه دوازده امامى) يا (شيعه اثناعشرى) مى داند و نمى تواند مفهوم عام و گسترده آن را اراده كند, وگرنه ـ چنان كه در ادامه خواهيم گفت ـ ناچار است بسيارى از آنچه را كه تا اين جا به عنوان پارامترها و مؤلفه هاى شناخت راويان شيعه مورد استناد در جوامع حديثى عمده اهل سنت به كار گرفته است باز پس گيرد تا آسيبى به ليست بلند بالايى نرسد كه در آن, از آنان ياد كرده است. 6 ـ3ـ2. دگرديسى هاى ترمينولوژيك واژه (شيعه)
به گزارش دانش زيست شناسى (biology) برخى جانداران در فرآيند تولد تا بلوغ خود, دگرگونى هاى شگفت آورى را پشت سر مى نهند تا با بيرون شدن از يك قالب و درآمدن به قالبى نو, ارگان هاى جور واجورى را تجربه كنند و اندام هاى نهايى و بافت هاى ماندگار خود را باز يابند. اين ويژگى كه (دگرديسى) (metamorphism) ناميده و در حشراتى چون پروانه ها و ملخ ها و دوزيستانى چون غوكها ديده مى شود, به نوعى, سرنوشت مشترك انسان ها و واژه ها نيز هست; آدميان هم در درازناى زندگى خود تحت تأثير علل و عواملى گوناگون و گاه ناشناخته, رنگ ها و نقش هاى تابه تا و تو در تويى را بر جان و روان و انديشه و احساسات خود مى بينند يا مى زنند و چنان ديگرگون مى شوند كه گويا به رغم باور فيلسوفان, (انقلاب ماهيت) (transmutation) پيدا مى كنند و به گفته فرانسوى ها, (اِلينه) مى شوند.
واژه ها نيز چنين اند و گرچه بسيارى از آنها در همان زادگاه معناى لغوى خود ايستا مى مانند و دستخوش دگرگونى ها و پوست اندازى ها نمى شوند, شمار درخور ملاحظه اى نيز از آنها, چنين نيستند; اين دسته از واژه ها, در بستر معنايى زاده مى شوند, رشد مى كنند, مى بالند و گاه مى ميرند و از دايره كاربرى ها بيرون مى روند. به ديگر سخن, برخى از واژه ها, به دنبال افزودن يا كاستن يك يا چند قيد و در نتيجه, ايجاد توسعه يا تضييق در مفهومشان, از شكلى به شكل ديگر و از شخصيتى به شخصيت ديگر درمى آيند و به همين ترتيب است كه فرآيند (اصطلاح سازى) (term) شكل مى گيرد و (اصطلاحات) (terminology يا acceptation) زاده مى شوند; فرآيندى كه ما آن را (دگرديسى هاى ترمينولوژيك) ناميده ايم.
شايد بتوان گفت واژه هاى (تشيع) و (شيعه) كه فرازها و نشيب ها و طرز تلقى هاى گوناگونى را به خود ديده اند, برجسته ترين نمونه هاى اين گونه دگرگونى ها در جهان كاربرى الفاظ و كلمات باشند; نمونه هايى كه داستان انقلاب ها و درگيرى هاى ديرپا و دل آزارنده سده هاى نخست جهان اسلام و مسلمانان, گوشه اى از سرنوشت پيچيده و برگ هايى از زندگى نامه پر آشوب آن دو نيز هست!!
رخدادهاى پس از درگذشت رسول خدا(ص) و كنار گذارده شدن خاندان خدايى آن حضرت از عرصه مديريت عمومى جامعه, پيامدهاى تلخى را دامنگير مسلمانان كرد كه شايد ـ به دنبال محروم شدن مردم از مشعل هاى هدايتى كه رسول خدا(ص) آنها را دوشادوش كتاب خدا قرار داده بود ـ فاجعه آميزترينشان, نارسايى هاى پيش آمده در عرصه ايمان و عقيده و مباحث كلامى باشد.
با خودنمايى كردن خوارج به عنوان پيشگامان طرح يك شكل عقيدتى و يك مكتب فكرى,64 زنگ شوم انشعاب ها و جدايى سازى هاى فكرى و كلامى نواخته شد و كم كم پاى مباحثى به ميان آمد كه شايد طراحان آنها هم نمى دانستند كه هم اينك امواجى را برمى انگيزند كه در آينده, به طوفان هايى سهمناك براى درهم كوبيدن شهرها و آبادى هايى تبديل خواهند شد كه بر ساحل آرامِ ايمان به پيامبر منادى وحدت و كتاب (اعتصام) آفرين خدا بنيان گرفته اند.
كشته شدن عثمان بن عفان, سومين خليفه روى كار آمده پس از رسول خدا(ص) و سپرى شدن دوران كوتاه و پر هياهوى خلافت امام على(ع), جدا از بازتاب هاى سياسى اى كه داشت, پرسش هايى را نيز درباره چگونگى تعامل اين دو صحابى نامدار پيامبر اكرم(ص) با يكديگر و بازخوانى پرونده قتل عثمان, به دنبال داشت. علل و عوامل گوناگونى كه اين جا و اين مجال اندك, فرصت مناسبى براى گشودن رازهاى سر به مهر آنها نيست, دست به دست هم دادند و زمينه را براى طرح مباحث شكاف آفرينى فراهم آوردند كه يكى از آنها, پرسش از برترى امام على(ع) بر عثمان يا برعكس و كنجكاوى در اين زمينه بود. از همين جاست كه اصطلاح (شيعه) براى ممتاز شدن گروهى در جامعه آن روز مسلمانان رواج مى يابد كه على(ع) را برتر از خليفه سوم مى دانستند و مصر و كوفه ـ در كنار (حِمْص) كه مركز ثقل طرفداران برترى عثمان بر آن حضرت بود ـ گرانيگاه چنين گرايشى شد; گرايشى كه چون سليقه رقيب خود, تنها جنبه ايجابى نداشت و در بيان برترى هاى على(ع) يا عثمان منحصر نمى شد, بلكه جنبه سلبى نيز داشت و آن, بدگويى از گزينه طرف مقابل بود.65
با برداشته شدن قانون ممنوعيت نقل و تدوين حديث در ميان گرايشى كه بعدها عنوان عموميِ (اهل سنت) را به خود گرفت, گشوده شدن درهاى بسته گزارش سيره و مغازى رسول خدا(ص) و آشكار شدن فتوحات نمايان امام على(ع) و نقش محورى آن حضرت در ميدان هاى متعدد و متنوع حفظ و گسترش اسلام, پاى دو خليفه ديگر صدر اسلام (ابوبكر و عمر) و همه صحابيان نيز به اين مباحث كشيده شد و اين پرسش پيش آمد كه اساساً برترين صحابى رسول خدا(ص) كيست؟ در اين مرحله, (شيعه) به كسانى گفته مى شود كه على(ع) را افضل صحابه و برترينشان مى دانستند و از همين روى است كه نوع اهالى سيره و مغازى نگارى, گرايش هاى شيعى ـ با اين معنا و اصطلاح جديد ـ داشتند66 و عبدالملك بن مروان ـ پنجمين خليفه اموى ـ تمنا مى كرد كسى به سوى مباحث مرتبط با سيره كشيده نشود.67 عبدالله بن عباس نام فرزند خود را كه در شب ضربت خوردن امام على(ع) به دنيا مى آيد, از سر عشقى كه به آن بزرگوار داشت, (على) و كنيه اش را (ابوالحسن) مى نهاد و عبدالملك بن مروان به چنين نام و كنيه اى واكنش منفى نشان مى داد68 و كسانى چون ابن اسحاق69, شافعى70, طبرى71, حاكم نيشابورى72, ابو اسحاق سبيعى73 و سليمان بن مهران اعمش74 (شيعه) خوانده مى شدند. ابن ابى الحديد نيز در كنار اشاره اى كوتاه به تطورات مفهوم واژه (شيعه) و كسانى كه به اين عنوان شهرت يافتند, به گمان خود, معناى معتدل و دور از افراط و تفريط اين كلمه را همان برتر دانستن امام على(ع) از ديگر صحابيان دانسته و معتزله را كه بدين معنا و مفهوم وفادار بوده اند, (شيعيان حقيقى) خوانده است.75
ديرى نپاييد كه زيديه و زيديان ـ يعنى گروندگانى كه زعامت و رهبرى جامعه مسلمانان را درخور كسى مى دانستند كه افزون بر قرشى بودن و برخوردارى از علم و وارستگى هاى اخلاقى, براى به دست گرفتن حاكميت و قدرت, شمشير بركشد و قيام مسلحانه كند ـ مصداق (تشيع) و (شيعه) شدند و بار مفهومى جديدى بدان دادند. اينان در كنار پذيرفتن افضليت امام على(ع) بر همه صحابيان و نيز رسميت بخشيدن به صحت خلافت ابوبكر, عمر و عثمان, نام آن امام راستين, امام حسن(ع), امام حسين(ع) و امام سجاد(ع) را به فهرست شايستگان و دارندگان مقام امامت افزودند و پس از اين چند تن, به بهانه خانه نشينى امام باقر(ع) كه فاقد شرط مهم و محورى قيام مسلحانه بود, زمام امامت را به گمان خود, به زيد بن على(ع) دادند, از همين روى است كه در مناظره اى كه در ـ شايد ـ دهه سوم قرن دوم هجرى ميان واصل بن عطاء ـ درگذشته به سال 131قمرى ـ76 و عمرو بن عبيد ـ درگذشته به سال 144قمرى ـ77 درمى گيرد, تعبير (شيعه) در كنار نام فرقه هايى چون خوارج, مرجئه و اصحاب حسن بصرى, بر زيديان اطلاق مى شود.78
اندك اندك با باز شدن قهرى فضاى بسته سياسى جهان اسلام كه پيامد تزلزل و در نهايت, سقوط نظام سركوبگر اموى و نوبنياد بودن و چندان استوار نشدن پايه هاى سلطه عباسى بود, دو قهرمان و دو ميدان دار بزرگ و تحول آفرين تاريخ اسلام ـ يعنى امام باقر(ع) و امام صادق(ع) ـ با در پيش گرفتن رويكردى فرهنگى و به دور از جنجال هاى قيام مسلحانه و پيراسته از برخوردهاى بى بنياد سياست مآبانه, ماندگارترين و اساسى ترين مفهوم تشيع را با بازگو كردن احاديث مسكوت مانده و فراموش شده رسول خدا(ص) ـ مانند (حديث لوح جابر) ـ چونان نقطه عطفى شكل دادند; مفهومى كه سلول هاى بنيادينش هسته هايى داشتند به نام هاى (وصايت), (ولايت), (امامت منصوص), (قريشى نسب بودن دوازده امام) و همدوشى (ثقل اصغر) با (ثقل اكبر) در كار ابدى و پايان ناپذير هدايت و رهبرى توده ها.79
چنين مكتبى كه خاموشى گزيدن در برابر رخدادهاى پس از درگذشت رسول خدا(ص), همدوشى صحابيان با يكديگر و قرار دادنشان در خط قرمز تأييد يكباره و بى چون و چرا و بى استثنا, بى تفاوتى در قبال اهانت ها و سركوب هاى روا شده در حق امامان اهل بيت(ع) ـ به ويژه, امام على(ع) ـ و مهم تر از همه, رسميت بخشى به نظام هاى سياسى شكل گرفته پس از انتخابات سقيفه را برنمى تافت, قهراً نمى توانست از رگبار سختگيرى هاى سياسى, سنگينى محروميت از حقوق اجتماعى و تلخى كنار زده شدن از حتى عرصه هاى علمى و فرهنگى يا بى آبرو و انگشت نما شدن در آنها بركنار بماند و بدين ترتيب, سخن كهنه ناشدنى و جاودانه امام على(ع) كه آن را ده ها سال پيش از فرا رسيدن اين سال هاى سرد و سربى بر زبان آورده بود, لباس تحقق و عينيت پوشيد: (من أحبَّنا أهلَ البيت فليعدَّ للفقر جلباباً); هركس ما ـ اهل بيت رسول خدا(ص) ـ را دوست دارد, آماده فقرى فراگير باشد. 80
(تشيع) با اين رويكرد, از همان روزهاى آغازين پا گرفتن خود, با تلخى هاى بسيارى كه از رفتار لايه هاى زيرين اجتماع و نيز از واكنش هاى خواص سياسى و علمى برمى خاست, رويارو شد; فرزند ابونعيم چون مردم كوچه و بازار به او (شيعه) مى گفتند, با چشم گريان به خانه مى آمد,81 در عصر شافعى, هركس زبان به يادآورى فضيلتى براى اهل بيت(ع) مى گشود, (رافضى) خوانده مى شد82 و راويان بسيارى به بهانه پذيرش چنين گرايشى, به (غلو), (رفض) و (خبيث بودن) متهم و غالباً متروك مى شدند كه عبيدالله بن موسى بن ابى المختار,83 على بن هاشم بن بريد84 و حاكم نيشابورى85 تنها سه نمونه از اين گروه پر شمارند. 86
پيروان اين گرايش, بى باكانه و به پشتوانه دست آويزهاى نيرومندى كه داشتند, نه تنها از برتر دانستن امام على(ع) بر عثمان كه از برتر شمردن آن حضرت بر همه صحابيان بيمى نداشتند و تن نمى زدند, چنان كه انتقاد از صحابى اى چون معاويه را كه ديگران محبت به او را ملاك احترام به مجموعه صحابيان و اهل (سنت) بودن مى دانستند و از خدا مى خواستند با محبت به اين صحابى بميرند87 نيز روا مى شمردند و به همين دليل هم به (بدعت), (خُبث) و بايكوت شدن و تحريم نقل حديث از آنان, مشهور, متهم يا محكوم مى شدند.88
چنين بود كه (تشيع) در قالب (شيعه اماميه) شكل گرفت و گاه با همين تعبير89 و گاه با تعبير (رافضه),90 جنبه هاى گوناگون زندگى پيروانش چون پرداختن شان به مشاجرات صحابه,91 موضعگيرى شان در برابر (عشره مبشره)92 يا در برابر ابن ملجم,93 عزادارى هايشان,94 ابراز انديشه ها يا احساساتشان در برابر حادثه عاشورا95 يا درباره امام منتظر(ع),96 نامگذارى شان بر روى فرزندان97 و واكنششان در قبال برخى حوادث صدر اسلام,98 دست مايه انتقادها و استهزاها شد.
بارى, انگيزه ما از اين بازخوانى كوتاه و شتابانِ پرونده دگرديسى هاى مفهومى دو واژه (تشيع) و (شيعه) آن است كه بهوش باشيم پوشيده شدن لباس يك يا چند اصطلاح بر اندام يك واژه, بايد زنگ خطر فرو غلتيدن در چاه ذهنيت ها و تبادر برخى معانى را براى يك پژوهشگر به صدا درآورد و شاخك هاى حسى او را تحريك كند. از اين روى, مبادا ذهنيتى كه از معناى اين دو واژه داريم, ما را بلغزاند99 و از اين كه چهره هايى در طول تاريخ اسلام, (شيعه) خوانده شده اند, شگفت زده يا هيجان زده شويم,100 چنان كه نبايد از نفى اطلاق اين واژه بر كسانى ديگر بهت زده باشيم و در همه حال, بايد جغرافياى كاربرد اين دو واژه چند بار رنگ به رنگ شده را از ياد نبريم.
در پايان اين فراز از مقاله, ديگرباره يادآورى مى كنيم كه در لابه لاى شرح حال نگارى ها يا جرح و تعديل ها و يا گزارش هاى تاريخى اى كه به سده هاى نخستين اسلامى باز مى گردد, هرجا پاى سخن گفتن از يك (شيعه امامى) در ميان باشد, واژه هايى چون (رافضى), (غالى) و (خبيث) به كار مى رود.101 6 ـ3ـ3. پاسخ دومين پرسش
با توجه به آنچه تاكنون گفته ايم, به رغم آن كه تفسير جناب سيد عبدالحسين شرف الدين از واژه (شيعه), تنها با مفهوم (شيعه امامى) يا (شيعه اثناعشرى) همپوشانى و به اصطلاح, در اين مفهوم (ظهور دارد), شمار بزرگى از كسانى كه ايشان آنها را در ليست صد نفره (شيعه) قرار داده است, (شيعه امامى مذهب) نيستند و تنها مصداق مفهوم عام (تشيع) به شمار مى روند. جالب آن است كه آن جناب چند تن از اين عده را با توجه به تصريح ابن قتيبه,102 (شيعه) دانسته,103 با آن كه ابن قتيبه جدا از تيتر (شيعه), چند تن ديگر را زير تيترى جداگانه و با تعبير (الغالية من الرافضه) ياد كرده است104 كه همگان آنان را (شيعيان امامى مذهب) مى دانند!
بدين ترتيب, با كمى سهل گيرى و تسامح, تنها راويان نخست (ابان بن تغلب), پنجم (اسماعيل بن خليفه ملائى كوفى), نهم (اسماعيل بن موسى فزارى كوفى), دهم (تليد بن سليمان كوفى اعرج), يازدهم (ثابت بن دينار), دوازدهم (ثوير بن ابى فاخته), سيزدهم (جابر بن يزيد جعفى كوفى), هفدهم (جميع بن عميرة بن ثعلبه كوفى تيمى),105 هجدهم (حارث بن حصيره ازدى كوفى), نوزدهم (حارث بن عبدالله همدانى), بيست وسوم (حماد بن عيسى جهنى), بيست وچهارم (حمران بن اعين), سى ام (سالم بن ابى حفصه عجلى كوفى), سى ويكم (سعد بن طريف حنظلى كوفى), سى ودوم (سعيد بن اشوع), سى وهشتم (سليمان بن قرم ضبى كوفى), چهل و دوم (صعصعة بن صوحان عبدى), چهل وچهارم (ظالم بن عمرو), چهل وششم (عبّاد بن يعقوب), چهل ونهم (عبدالله بن عمر بن محمد كوفى), پنجاهم (عبدالله بن لهيعه حضرمى), پنجاه ودوم (عبدالرحمن بن صالح ازدى كوفى), پنجاه وچهارم (عبدالملك بن اعين), پنجاه وپنجم (عبيدالله بن موسى عبسى كوفى), پنجاه و ششم (عثمان بن عمير ثقفى بجلى كوفى), پنجاه وهفتم (عدى بن ثابت كوفى), پنجاه وهشتم (عطية بن سعد عوفى كوفى), پنجاه ونهم (علاء بن صالح تيمى كوفى), شصت ويكم (على بن بديمه),106 شصت وسوم (على بن زيد ابن عبدالله تيمى بصرى), شصت وپنجم (على بن غراب فزارى كوفى), شصت وششم (على بن قادم خزاعى كوفى), شصت وهشتم (على بن هاشم بن بريد كوفى), شصت ونهم (عمار بن زريق كوفى),107 هفتادم (عمار بن معاويه بجلى كوفى), هفتاد و پنجم (فطر بن خليفه حناط كوفى), هفتاد وهفتم (محمد بن خازم تميمى كوفى), هشتاد ويكم (محمد بن مسلم طائفى),108 هشتاد وسوم (معاوية بن عمار دهنى بجلى كوفى), هشتاد وهفتم (موسى بن قيس حضرمى), هشتاد وهشتم (نفيع بن حارث نخعى كوفى), نودم (هارون بن سعد عجلى كوفى), نود ويكم (هاشم بن بريد بن زيد كوفى), نود وهفتم (يحيى بن جزار عرنى كوفى) و صدم (ابوعبدالله جدلى) ـ يعنى 45% از راويان ياد شده ـ را مى توان مصداق مفهومى از (شيعه) دانست كه مرحوم سيد عبدالحسين شرف الدين آن را ـ چنان كه گفتيم ـ به خواننده كتاب خود القا مى كند و ديگر نامبردگان (=55%) مصداق (شيعه) با ديگر مفاهيمى اند كه پيشتر به آنها پرداخته ايم. 7. جمع بندى و نتيجه گيرى
كتاب المراجعات ـ چه در اندازه يك پرسش و پاسخ نوشتارى و چه در لباس يك مناظره و احتجاج مكتوب ـ در جهانى كه قرن هاست قلم و كلمه و كلام جاى خود را به شمشير و جنجال و بلوا داده است و راهبرد كارگشا و كميابِ (همدلى از همزبانى خوش تراند), در غوغاى دكترين (پايان تاريخ) و (جنگ تمدن ها) فراموش شده است, نمونه و الگويى است كامياب و رهنمون.
با اين همه, ما (انسان ها) و فرآورده هاى (انسانيِ) ما هرگز از كاستى ها و نارسايى ها بركنار نيستيم و نيستند و گمان نمى كنم نابخردانه تر از اين شعار فاقد شعور در طول تاريخ زندگى آدميان سر داده شده باشد كه (فإنّ القول ما قالت حذام); حرف, همان است كه (حذام) گفته است!!
از همين روى, به گمان صاحب اين قلم, نامه پانزدهم كه شيخ سليم براى سيد عبدالحسين نوشته و نيز نامه هاى چهاردهم و شانزدهم كه سيد براى شيخ نگاشته است, از ملاحظات و تأملات پيش گفته بركنار نيستند و ـ به ويژه, در ارتباط با اين دو نامه سيد به شيخ ـ بايد بپذيريم, ناگزير يا بايد تفسير بازتاب يافته (شيعه) و (تشيع) در نامه چهاردهم, ديگرگون و به گونه اى بازسازى شود كه همه راويان صد نفره منعكس در نامه شانزدهم را پوشش دهد (گرچه با ظواهر عبارت آن نامه نمى خواند) و يا بايد چيزى نزديك به نيمى از راويان صد نفره ياد شده, ناديده گرفته شوند تا آن تفسير پيش گفته, آسيبى نبيند (گرچه با تأكيد و اهتمامى كه وجهه همت جناب سيد براى اثبات مدعاى خويش در اين نامه بوده است, هماهنگ نيست) و قال الله الحكيم ـ عزَّ من قائلٍ ـ فى كتابه الكريم: (وما اُوتيتم من العلم إلاّ قليلاً).1. ياقوت حموى, معجم البلدان, بى چا, بيروت, دار صادر, بى تا, ج2, ص302. 2. اين نام ـ برخلاف كاربرد پارسى زبانان ـ در گويش عربى, با (ال) و نيز با تشديد نون تلفظ مى شود (ر.ك: همان, ج1, ص147). 3. با كسر دال و فتح يا كسر ميم, اما پارسى زبانان ـ براساس يك (غلط مشهور) ـ نام اين شهر را با فتح دال و كسر ميم, يعنى (دَمِشق) تلفظ مى كنند (ر.ك: همان, ج2, ص463). 4. با تخفيف ياء, نه تشديد آن كه خطاست (ر.ك: همان, ج1, ص266). 5. به تصريح ازهرى و ديگر لغوى ها, بايد اين نام با فتح ميم و كسر و تشديد صاد اول تلفظ شود, اما تنها جوهرى و خالد فارابى صاد اول را نيز چون صاد دوم, با تخفيف ضبط كرده اند, هرچند تلفظ نخست درست تر است (ر.ك: همان, ج5, ص144ـ 145). 6. با فتح ميم و لام و سكون طاء, هرچند توده مردم عرب زبان ـ براساس يك (غلط مشهور) ـ آن را (مَلَطِيّه) مى خوانند (ر.ك: همان, ص192). 7. همان, ص11. 8. محمود محجوب و فرامرز ياورى, گيتاشناسى كشورها, چهارم, تهران, انتشارات گيتاشناسى, 1365هـ.ش., ص281. 9. همان (با اندكى تصرف). 10. ياقوت حموى, پيشين, ج2, ص103. 11. محمدجواد مُغنيّه, تجارب محمدجواد مُغنيّه, اول, بيروت, دارالجواد, 1400هـ.ق., ص85. 12. همان, ص92. 13. همان, ص90. 14. محمدرضا حكيمى, شرف الدين, بى چا, تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, 1360هـ.ش., ص47ـ 48. 15. همان, ص49. 16. براى آگاهى از زندگى نامه وى, ر.ك: سيد محسن امين, اعيان الشيعه, بى چا, بيروت, دارالتعارف للمطبوعات, 1403هـ.ق., ج7, ص457; عبدالحسين امينى, شهداء الفضيله, بى چا, قم, دارالشهاب, بى تا, ص165ـ 166 و پانوشت ص166; كوركيس عواد, معجم المؤلفين العراقيين, بى چا, بغداد, مطبعة الارشاد, 1969م., ج2, ص228ـ229; آقا بزرگ تهرانى, الذريعة الى تصانيف الشيعه, دوم, بيروت, دارالاضواء, 1403هـ.ق., ج10, ص124; محمد حرز الدين, معارف الرجال, بى چا, قم, كتابخانه آيت الله مرعشى نجفى, 1405هـ.ق., ج2, ص51 ـ 53; محمد معين, فرهنگ فارسى, هشتم, تهران, اميركبير, 1371هـ.ش., ج5, ص1136 و خيرالدين زركلى, الاعلام, دهم, بيروت, دارالعلم للملايين, 1992م., ج3, ص279 (زركلى او را در صدر شرح حالش و به خطا, ذيل عنوان (ابن شرف الدين), ياد كرده است!). آيت الله شيخ مرتضى آل ياسين نيز شرح حال نسبتاً گسترده اى درباره ايشان نوشته است كه در مقدمه كتاب مشهور سيد عبدالحسين شرف الدين, المراجعات, بيستم, بيروت, مؤسسة الاعلمى للمطبوعات, بى تا, ص3 ـ 22 چاپ شده و عيناً در كتاب ديگر سيد عبدالحسين شرف الدين, المجالس الفاخرة فى مآتم العترة الطاهره, اول, بيروت, مؤسسة العارف للمطبوعات, 1425هـ.ق., ص11ـ33 نيز منعكس شده است. دو تك نگارى هم در موضوع زندگى نامه سيد عبدالحسين شرف الدين انجام شده است; يكى با نام (الامام السيد عبدالحسين شرف الدين), نوشته شيخ عبدالحميد حر كه به چاپ رسيده است (ر.ك: خيرالدين زركلى, همان) و ديگرى با نام (شرف الدين), نوشته محمدرضا حكيمى كه در پانوشت هاى پيشين, بدان اشاره كرده ايم. ايشان در اين كتاب, ص154ـ156, برخى منابع و مصادر را كه مى توانند براى مطالعه بيشتر درباره شرح حال دانشمند موضوع اين مقاله سودمند افتند, يادآورى كرده اند. 17. سيد عبدالحسين شرف الدين, المراجعات, همان, ص4ـ 5. 18. محمدرضا حكيمى, پيشين, ص50. 19. سيد عبدالحسين شرف الدين, المراجعات, پيشين, ص5. 20. محمدرضا حكيمى, پيشين, ص52. 21. همان. 22. همان, ص52 ـ53. 23. همان, ص53. 24. همان, ص53 ـ54. 25. همان, ص54. 26. همان. 27. همان. 28. سيد عبدالحسين شرف الدين, المراجعات, پيشين, ص6. 29. همان, ص7. 30. همان. 31. همان, ص8. 32. همان, ص9. 33. همان, ص10. 34. همان, ص10ـ11. 35. ر.ك: اعلام المنجد, مدخل (شَبَرخيت). 36. خيرالدين زركلى, پيشين, ص119. 37. محمدرضا حكيمى, پيشين, ص129. 38. خيرالدين زركلى, پيشين. 39. نهج البلاغه (نسخه دكتر صبحى صالح), پنجم, قم, مؤسسه دار الهجره, 1412هـ.ق., نامه 53, ص427. 40. محمدرضا حكيمى, پيشين, ص77. 41. همان, ص129. 42. همان, ص99ـ100. 43. سيد عبدالحسين شرف الدين, المراجعات, همان, ص46ـ52. 44. همان, ص52 ـ53. 45. همان, ص53 ـ67. 46. همان, ص67 ـ 68. 47. همان, ص68 ـ69. 48. همان, ص69ـ70. 49.همان, ص70ـ126. 50. خيرالدين زركلى, پيشين. 51. محمدرضا حكيمى, پيشين, ص129. 52. سيد عبدالحسين شرف الدين, المراجعات, پيشين, ص70, س3ـ4. 53. سيد محسن امين, پيشين, ص292, ذيل (سلمة بن نبيط). 54. عبدالله مامقانى, تنقيح المقال, چاپ سنگى, ج2, ق1, ص49. 55. محمدتقى شوشترى, قاموس الرجال, دوم, قم, مؤسسه نشر اسلامى, 1414هـ.ق, ج5, ص212. 56. و اين مقدار ـ به خودى خود و اگر خوب بينديشيم ـ نه تنها هنرى نيست كه به نوعى, پيامد نارواى جدا شدن راه گروهى از دوستان مسلمان ما از مسير اهل بيت(ع) و (ثقل اصغر) نيز هست. 57. جالب آن است كه سيد عبدالحسين شرف الدين نيز با استناد به برخى از همين كتاب هايى كه نام برديم, پاسخ شيخ سليم بشرى را داده است! 58. در اين جا, درنگ در اعتراف و اقرار يك دانشمند نامدار و بزرگ شيعى خواندنى است: (اعلم أنّ تقسيم الحديث إلى أقسامه المشهورة كان أصله من غيرنا [=أهل السنّة], ولم يكن معروفاً بين قدماء علمائنا… فأصحابنا لم يريدوا أن يكونوا محرومين من فائدة تقسيم الحديث إلى أقسامه, ولا أن يمتاز غيرهم [=أهل السنّة] بشيء عنهم [!!], فقسموا الحديث إلى أقسامه المشهورة…) (ر.ك: سيد محسن امين, پيشين, ج5, ص401). 59. ر.ك: ابوعبدالله بخارى, صحيح البخارى, پنجم, دمشق و بيروت, دار ابن كثير و اليمامه, 1414هـ.ق., ج1, ص107; ج3, ص1382 و…; مسلم بن حجاج نيشابورى, صحيح مسلم, دوم, بيروت, دارالفكر, 1398هـ.ق., ج3, ص1504; ج4, ص1841 و…; ابوعيسى ترمذى, الجامع الصحيح, بى چا, بيروت, دار احياء التراث العربى, بى تا, ج5, ص366 و…. 60. محمدرضا حكيمى, پيشين, ص97ـ102. 61. سيد عبدالحسين شرف الدين, المراجعات, پيشين, ص68, س14. 62. همان, س16ـ21. 63. همان, ص68 ـ69. 64. ابوطالب مكى, قوت القلوب, اول, بيروت, دار صادر, 1995م., ج2, ص247. 65. ابوالحجاج مزى, تهذيب الكمال, اول, بيروت, مؤسسة الرساله, 1403هـ.ق., ج3, ص170 و ج24 (اول, 1413هـ.ق.), ص271. 66. ياقوت حموى, معجم الادباء, سوم, بيروت, دار الفكر, 1400هـ.ق., ج18, ص7 و محمد بن اسحاق, سيرة ابن اسحاق, اول, بيروت, دار الفكر, 1398هـ.ق., ص12 (مقدمه دكتر سهيل زكّار). 67. محمد بن اسحاق, همان. 68. محمد بن جرير طبرى, تاريخ الطبرى, بى چا, بيروت, روا


صفحه 13

راز امامت در قرآن
راد على

معرفى ترجمه رساله (فلسفة الميثاق والولاية)
علامه شرف الدين عاملى درآمد
سخن از مسأله خطير و بنيادين زعامت يا به عبارتى امامت امت اسلامِ بعد از رحلت پيامبر(ص), آن چنان حياتى و ضرورى است كه از منطق به دور و عقلاً غيرممكن مى نمايد كه خداوندى حكيم و دانا در كلام فصل الخطاب خود بدان نپرداخته باشد و اين امر عظيم را مهمل وانهاده است.
آنچه نياز ديرين و امروزين جامعه اسلامى بوده و هست, تبيين نگرش قرآن به امامت و ولايتِ اهل بيت حضرت محمد(ص) مى باشد, اين كه صاحب فرقان مبين چگونه و با چه دلايل روشن و با چه حجت هاى قاطع به اين امر سرنوشت ساز در كلام خود پرداخته است. اجابت اين نياز از همان روزهاى آغازين دهه اول هجرت از دلمشغولى هاى پيامبر(ص) و مسلمينِ آگاه بوده و تا بدين روز نيز ادامه دارد و چه بسيار عالمانى كه از همان ايام به تحرير نوشتارهايى پيرامون آن پرداخته اند.
علامه شرف الدين عاملى, كه خود از زمره عالمان ژرف انديش و جامع نگر عصر خويش بود و در حوزه حديث و دفاع از حريم الهى امامت شيعه, آثارى وزين و بسى دقيق بر جاى نهاده است, در اين راستا نيز سهم سترگى را از كارنامه فرهنگ اسلامى به خود اختصاص داده و با نگارش فلسفة الميثاق والولاية اثرى نادر درباره ولايت و عهد الهى از نگاه قرآن به جاى گذاشته است. آنچه پيش رو داريم معرفى برگردان فارسى اين اثر نفيس و پر ارج مى باشد كه با عنايت به متن تحقيق شده آن, ترجمه و چاپ شده است. اما پيش از اين كه به معرفى رساله بپردازيم, شايسته و اقتضاى ادب است كه يادى از آبروى دين و خادم حسينى, علامه بزرگ شرف الدين عاملى بكنيم وآن گه با دانش او در اين رساله بيشتر آشنا شويم. آشنايى مختصر با علامه شرف الدين عاملى(ره)
عبدالحسين بن يوسف بن الجواد بن اسماعيل بن محمد بن محمد بن ابراهيم شرف الدين بن زين العابدين بن على نورالدين بن نورالدين على ابن الحسين الموسوى العاملى, معروف به علامه شرف الدين به سال 1290 قمرى در شهر كاظمين عراق ديده به جهان گشود, پدر و مادرش هر دو از سادات بزرگوار آل شرف الدين بودند, نسب شريف علامه با 31 واسطه به ابراهيم, فرزند امام هفتم شيعه, حضرت موسى بن جعفر(ع) مى رسد.
الحق كه نام اين فرزانه نامور برازنده او بود, هم عبدالحسين بودنش با واقعيت خارج تطبيق مى كند, چرا كه در طول عمر خود در مبارزه با مخالفان اسلام بود و هم شرف الدين بودن او, كه به راستى براى دين و ايمان شرافتى خاص به همراه داشت. او در نجف اشرف از حضور دانشمندان برجسته حوزه فقه و اصول و ساير علوم اسلامى همانند سيد كاظم طباطبايى و آخوند خراسانى و شيخ الشريعه اصفهانى و شيخ محمد طه نجف و شيخ حسن كربلايى و ديگران بهره برد و استعداد و نبوغ ويژه خود را در راه فهم اسلام آشكار ساخت و آن را در سخنرانى ها و مكتوبات وزين خويش به يادگار گذاشت.
علامه به علت توجه خاصى كه از روزهاى نخستين جوانى خويش به مسائل امت اسلامى داشت او را به تعامل با افكار مخالف واداشت و در اين راستا مكاتبات و مسافرت هاى فراوانى را سامان داد. المراجعات او خود گواه راستين اين سخن است. او به سال 1322 قمرى به جبل عامل رفت و در مدت اندكى اصلاحات عميقى را در بافت فرهنگى آن به جا گذاشت و مبارزه با استعمار آن روز (فرانسه) را از جبل عامل شروع كرد و ضربات سنگينى را بر فرهنگ استعمارى فرانسه وارد ساخت. مأموران فرانسوى كه بارها قصد جان او را كرده بود اين بار خانه او را در شخور به آتش كشيد و منزل او را در صور غارت و كتابخانه بزرگ اين عالم نامور را همراه با نگاشته هاى نفيس و نوزده نسخه خطى از نوشته هاى پر ارج او را به آتش كشيدند. او از لبنان به شام و از آن جا به فلسطين و مصر مسافرت كرد و در سال 1340 قمرى حج الهى را به جا آورد و به سال 1355 قمرى بعد از زيارت عتبات عاليات در عراق از ايران نيز ديدن كرد و به زيارت حضرت رضا(ع) در مشهد مشرف گرديد و در قم, تهران و ساير شهرهاى ايران مورد توجه و استقبال بزرگان و دانشمندان اسلامى قرار گرفت. سرانجام اين عالم ربانى روز سه شنبه دهم جمادى الثانى سال 1377 قمرى در يكى از بيمارستان هاى بيروت ديده از جهان فرو بست و به سوى حق شتافت. بعد از تشييع رسمى در بيروت جنازه پاك او با هواپيما به بغداد منتقل و در نجف اشرف به خاك سپرده شد.1 آثار قلمى علامه شرف الدين عاملى(ره)
علامه شرف الدين با اين كه مشكلات اجتماعى و سياسى بسيارى داشت, ولى در تمام عمر خويش از پژوهش و تحقيق هدفدار خود دست برنداشت و در تاريخ نگارش كتب اسلامى (به ويژه شيعى) باب تازه اى گشود و آثارى عميق و با وسعت تحقيقى عظيم بر جاى نهاد, از جمله:
1. المراجعات (اين كتاب به صورت پرسش و پاسخ طى 112 نامه سامان يافته و حاصل مباحثات علامه شرف الدين با شيخ سليم بشرى ـ رئيس جامعةالازهر مصر ـ مى باشد);
2. الفصول المهمة فى تأليف الامة (بررسى اختلافات شيعه و سنى براساس ادله عقلى);
3. الكلمة الغراء فى تفضيل الزهرا(ع) (پيرامون فضائل حضرت زهرا(ع) در قرآن);
4. اجوبة مسائل موسى جارالله (پاسخ به مسائل 25گانه موسى جارالله در ايراد به شيعه);
5. المجالس الفاخرة فى ماتم العترة الطاهرة (درباره فلسفه عزادارى امام حسين(ع) و بيان اسرار شهادت شهداى كربلا به طور دقيق و كامل);
6. ابوهريره (اين كتاب شرح حال ابوهريره و بررسى ناقدانه احاديث ساختگى او با روشى نو و ابتكارى است);
7. بغية الراغبين (كتابى تاريخى ـ نسبى, در موضوع شجره نسبى آل شرف الدين);
8. فلسفة الميثاق والولاية (بررسى نگرش قرآن به مسأله ولايت و امامت ائمه شيعه در پاره اى از آيات);
9. ثبت الاثبات فى سلسلة الرواة (شرح سلسله اسانيد خود از تمام مذاهب اسلامى تا زمان ائمه و پيامبر(ص) و ذكر كتاب هاى آنان);
10. النص والاجتهاد (پژوهشى عميق در بطلان اجتهاد در برابر نصوص قطعى قرآن و سنت);
11. مسائل خلافيه (بررسى پاره اى از مسائل اختلافى فقهى بين مذاهب پنجگانه);
12. رسالة حول الرؤيه (همراه با فلسفه الميثاق والولاية با عنوان (كلمة حول الرؤية) پيرامون مسأله رؤيت خدا به چاپ رسيده است);
13. كتاب الى المجمع العلمي العربى بدمشق (بحث با رئيس اين مجمع درباره نسبتى كه به اماميه داده اند);
چنانچه پيشتر اشاره كرديم علامه شرف الدين را آثارى ديگر بوده, منتها وقتى مأموران فرانسوى كتابخانه وى را آتش زدند آن آثار هم از دست رفت. اين آثار طبق نوشته علامه در حاشيه كتاب شريف الكلمة الغراء فى تفضيل الزهراء عبارتند از:
شرح التبصرة; حاشية استصحاب; رسالة فى منجّزات المريض; سبيل المؤمنين; النصوص الجليّه; تنزيل الآيات الباهرة; تحفة المحدثين فيما اخرج عنه الستّه من المضعفين; تحفة الاصحاب فى حكم اهل الكتاب; الذريعة; المجالس الفاخرة; مؤلفوا الشيعة فى صدر الاسلام; بغية الفائز فى نقل الجنائز;بغية السائل عن لثم الايدى والانامل; زكات الاخلاق; الفوائد والفرائد; حاشيه اى بر صحيح بخارى; حاشيه اى بر صحيح مسلم; الاساليب البديعه فى رجحان مآتم الشيعه.
آنچه درباره آثار علامه شرف الدين گذشت مواردى بود كه نگارنده در از كتب مرجع و آثار خود ايشان به دست آورده بود, شايد آثار ديگرى نيز موجود باشد كه ما از آنها بى اطلاع باشيم. معرفى رساله فلسفة الميثاق والولاية
سنّت نامه نگارى ميان دانشيان از ديرباز رايج بوده و گاه بنا به شرايطى خاص از روش هاى مطمئنِ انتقال داده هاى علمى ميان عالمان به شمار مى آمده است. زمانى اين نامه هاى كوتاه به تفصيل مى گراييد و قالب رساله علمى به خود مى گرفت. در اين ميان, علامه شرف الدين از زمره دانشيانى بود كه به جايگاه زبده نگارى خامه خويش در رسائل خود واقف و از آنها به مانند پلى براى انتقال انديشه هاى تابناك خود بهره مى جست. المراجعات او نمونه گوياى اين ادعاست, لكن اكتفاى بدان در ميان آثار وى بى انصافى است, چرا كه ديگر آثار ايشان هر يك در جاى خود همانند المراجعات بلنداى انديشه او را بيانگرند. رساله فلسفة الميثاق والولايه از جمله نادره آثار اين قُدوه اهل تحقيق است كه رساله اى موجز و در عين حال متقن درباره امامت و ولايت در قرآن كريم است, رهاورد چنين سنتى است كه از تعامل علمى دو عالم سترگ شيعى, علامه شرف الدين عاملى و شيخ عباس قلى واعظ تبريزى جرندابى تراويده است. او اين رساله را در پاسخ به پرسش هاى شيخ عباس قلى جرندابى, كه از محضر وى به صورت مكتوب به عمل آورده, نوشته است.
علامه در اين رساله ضمن پاسخ به سؤالات شيخ جرندابى توانايى تعامل انديشه خود را در برخورد با آيات الهى به ويژه آيات بسيار علمى و فنّى آن به نمايش گذاشته است. وى در اين رساله با نگاهى عالمانه و ناقدانه و معصومانه به بررسى مسأله امامت از منظر قرآن در پاره اى از آيات آن (همانند آيات مربوط به عالم ذرّ و آيه اكمال دين كه هر دو از آيات جنجال برانگيز تفسيرى است) پرداخته و با قلمى روان آن را به عربى تحرير نموده است. اثر با نام بارى تعالى و سپاس وى و استعانت از وى و با مقدمه اى كوتاه ـ به لحاظ رعايت ساختار اوليه آن ـ در تعريف و تمجيد شيخ واعظ تبريزى جرندابى آغاز يافته و با پاسخ به پرسش نخست وى درباره آيه172 سوره اعراف شروع شده است. خاتمه آن با حمد الهى چنين پايان يافته است:
پايان پذيرفت نوشتار حاضر در شهر صور به مورخه روز دوشنبه, پانزدهم ربيع الثانى به سال مبارك 1360 قمرى به قلم كوچك ترين خادمان دين اسلام عبدالحسين بن يوسف الجواد بن اسماعيل بن محمد بن محمد بن ابراهيم شرف الدين بن زين العابدين بن على نورالدين بن نورالدين على ابن الحسين الموسوى العاملى; خداى با همه آنان به لطف خويش عمل كند ـ وآخر دعواهم أن الحمد لله ربّ العالمين.2
نام اثر برگرفته از مقدمه علامه بوده كه خطاب به واعظ جرندابى چنين نگاشته است: (در نامه خود بر من فرض نمودى كه از فلسفه ميثاق و ولايت برايت سخن بگويم).3 آشنايى كوتاه با شيخ واعظ جرندابى
او ميرزا عباس قلى پور وجدى مشهور به واعظ جرندابى است كه به سال 1315قمرى در تبريز تولد يافت و به سال 1386 دار فانى را وداع گفت. او علوم دينى آن عصر را نزد شيخ على شربيانى (ف1348هـ) صاحب دو كتاب معرفة الائمه و خلاصة التوحيد فراگرفت و رياضيات و اسطرلاب را پيش ميرزا لطف على آموخت. از آثار واعظ جرندابى مى توان به عظمت حسين بن على(ع), هشت مقاله, ذوالقرنين و سدّ يأجوج و مأجوج و… اشاره كرد. وى در تبريز به سال 1336مدرسه (ارشاد) را تأسيس نمود. ساليان بعد در مدرسه طالبيه تبريز به تدريس رياضيات و منطق پرداخت و در سال 1341 قمرى مديريت مدرسه سرخاب را به عهده گرفت و بعد از مدتى مدرسه را ترك كرد و به وعظ و خطابه روى آورد. وى داراى كتابخانه اى با آثار نفيس خطى و مطبوع بوده كه آنها را به كتابخانه آستان قدس رضوى مشهد اهدا نمود. او با علماى معاصر خود همانند سيد محسن امين عاملى و شيخ محمدجواد بلاغى و سيد هبةالدين شهرستانى و شيخ محمدحسين آل كاشف الغطاء و شيخ آقا بزرگ تهرانى و ديگران مكاتباتى داشته است, براى مثال فلسفة الميثاق والولاية پاسخ پرسش هايى است كه وى به صورت مكتوب خدمت علامه شرف الدين مى فرستاد.4
علامه در رساله فلسفة الميثاق والولايه از ايشان با عباراتى چون (المخلص فى دينه ويقينه, القائم فى نصرة الحق على ساقه, المجاهد فى سبيله بيده ولسانه وقلمه) ياد كرده است.5 نمايه اجمالى مباحث رساله فلسفة الميثاق والولاية
ـ حقيقت معناى آيه 172 سوره اعراف درباره عالم ذرّ و ارائه تحليل علمى و تفسير مأثور آن از منظر امام صادق(ع).
ـ تبيين اقرار فطرى و تكوينى فرزندان آدم به پذيرش ربوبيّت خدا و نبوّت محمد(ص) و امامت على(ع) و ساير ائمه(ع) به لسان حال در زمان خلقت.
ـ تفسير علمى آيه 44 سوره اسراء درباره تسبيح تمامى موجودات جهان هستى.
ـ تحليل چگونگى گريه موجودات غير بشرى بر شهادت امام حسين(ع) در روايات و تفسير آيه اكمال دين (مائده,3) و كيفيت ارتباط آن با مسأله امامت حضرت على(ع) و ارائه سياقى اصولى ـ علمى
ـ پاسخى مستدل به پرسش كهن و معروف چرا قرآن به امامت و خلافت على(ع) به صراحت تصريح نكرده تا راه تأويل و خصومت درباره آن بسته باشد؟
ـ رساله با احاديث و نصوص قطعى وارده درباره امامت على(ع) و ساير ائمه(ع) و دليل حصر خلافت در آنان, پايان يافته است.
شايان ذكر است كه رساله حاوى مطالب ديگرى است كه در اين جا فقط به برخى از مباحث مهم و بنيادين آن اشاره نموديم و آشنايى با مطالب كل آن, مطالعه اى دقيق و پر حوصله را مى طلبد و در بخشى از همين مقاله به عناوين آنها اشاره خواهيم كرد. اين اثر هرچند در ميان آثار علامه بسان المراجعات شهره نيست, لكن از بعدى در ميان ولايت شناسان از برجستگى خاصى برخوردار است. آيت الله شيخ جواد كربلايى6 ـ كه خود از غواصان بحر بى انتهاى ولايت است ـ در مقدمه اى كه بر ترجمه فارسى اين اثر نگاشته درباره اهميت آن چنين فرموده است:
انصافاً يگانه كتابى كه در موضوع بيان ولايت تأليف شده همانا همين كتاب فلسفة الميثاق والولاية تأليف مرحوم سيد عبدالحسين شرف الدين مى باشد, فجزاه الله تعالى عن صاحب الولاية خير الجزاء بمحمد وآله الطاهرين.7 شناخت نامه رساله فلسفة الميثاق والولاية
اين اثر وزين تا سال 1371 قمرى ـ در همان سال هايى كه هنوز علامه در قيد حيات بود ـ دو بار به زيور طبع آراسته شد. چاپ دوم آن در قطع جيبى ذيل رساله ديگر علامه كلمة حول الروية در مطبعة العرفان شهر صيدا (1952م/ 1371هـ) صورت گرفت. در دو چاپ مذكور رساله خالى از هرگونه تحقيقى بود تا اين كه محقق اين اثر آقاى على جلال باقر8 با تحقيق مستوفاى خود رساله را روح ديگرى بخشيد و بر زيبايى و اتقان آن افزود. رساله براى اولين بار به همراه تحقيق ايشان در شماره 62 مجله تراثنا (ص227ـ283) به چاپ رسيد. محقق محترم ضمن مقدمه اى كوتاه در ديباچه اثر گزارشى اجمالى از محتوا و موضوع رساله ارائه داد و آن را در عين كم برگى, بسيار پر بار و متقن و داراى مضامين بلند و بيانى رسا و برهان هايى استوار دانسته است. در ادامه به اشاراتى كوتاه درباره زندگى و آثار علامه شرف الدين عاملى پرداخته و در پايان به چگونگى تحقيق رساله اشاره نموده است. نسخه معيار وى در تحقيق رساله چاپ مطبعة العرفان و چاپ اول آن در ذيل كلمة حول الروية بوده, كه از هرگونه تحقيقى به جز توضيحات اجمالى علامه خالى بوده است. وى هر دو چاپ را با هم مقابله نموده و افتادگى ها در متن رساله را تا حد امكان زدوده است. اهم كارهاى انجام گرفته عبارتند از:
ـ استخراج آيات به همراه نام دقيق سوره و شماره آنها;
ـ استخراج احاديث از منابع روايى;
ـ استخراج اشعار آمده در رساله به همراه اشاره اى كوتاه به قائل آن;
ـ مشخص نمودن توضيحات علامه با رمز (منه);
ـ عنوان بخشى به چند مبحث مهم رساله;
ـ توضيح پاره اى از مطالب مهم در پانوشت;
ـ ارائه كتاب نامه تحقيق در پايان رساله.9
معرفى ترجمه فارسى رساله فلسفة الميثاق والولاية
نگارنده مقاله حاضر به هدف معرفى مجدد اين رساله و خارج شدن آن از گمنامى در ميان ديگر آثار علامه و با توجه به مطالب ارزشمندش آن را به فارسى ترجمه و با همكارى مجمع محبان آل ياسين اروميه10 در سه هزار نسخه قطع رقعى منتشر نمود.11 در برگردان فارسى مبنا را متن تحقيق شده آقاى على جلال باقر قرار داديم, لكن در مواردى كه نياز به توضيح داشت در پانوشت به آن اشاره كرديم و بر تحقيقات ايشان افزوديم. در مقدمه اى كوتاه در آغاز كتاب به معرفى زيست نامه علامه و آثار ايشان پرداختيم و در ادامه خود رساله را اجمالاً براى خواننده شناسانديم و راز امامت در قرآن را براى ترجمه فارسى رساله برگزيديم. علت گزينش اين عنوان, همخوانى بيشتر با مراد علامه در رساله و محتواى آن بود, چرا كه وى در آيه عهد الست به گونه اى تفسير رمزآلود گفته شده در روايات را پذيرفته و در چينش آيه اكمال در عهد عثمان نيز از رازى در جابه جايى اين آيه سخن گفته است.12
ديگر كارهاى صورت گرفته در ترجمه فارسى از اين قرارند:
ـ عنوان دهى به مطالب رساله از آغاز تا فرجام با رعايت مناسبت;
ـ تفكيك مطالب هر بخش با توجه اشتراك در موضوع;
ـ تهيه فهرست تفصيلى از مطالب;
ـ توضيح پاره اى از اصطلاحات تخصصى علوم قرآنى به كار رفته در رساله با مراجعه به كتب مرجع علوم قرآن;
ـ تقسيم تمامى رساله به دو بخش كلى و هر بخش به چندين فصل با توجه به سير مباحث ارائه شده در آنها;
ـ ترجمه كامل روايات و آيات اشاره شده در كتاب (در برگردان پارسى آيات از ترجمه استاد مهدى الهى قمشه اى با ويرايش آقاى حسين ولى استفاده شده است).
ـ بيان توضيحات داخل () در متن براى كامل شدن جمله و روشن تر شدن مراد نويسنده همگى از مترجم مى باشد.
نمايه فهرست مطالب رساله در برگردان فارسى
بخش اول: تفسير آيه ميثاق و آيه اكمال دين, ص29
فصل اول: پُرسمان آيه ميثاق, ص31
پرسش هاى واعظ تبريزى جرندابى, ص32
پاسخ هاى علامه شرف الدين عاملى, ص33
كيفيت شهادت فرزندان آدم به پروردگارى خدا, ص36
فصل دوم: تمثيل در آيه ميثاق, ص39
تمثيل در آيه ميثاق, ص40
تمثيل در زبان عربى و كتاب الهى, ص40
تمثيل در سنّت, ص46
تمثيل در اشعار عربى, ص48
فصل سوم: استشهاد به آيه ميثاق نسبت به نبوت حضرت محمد(ص) و امامت ائمه(ع), ص55
تفسير صادقى(ع) از آيه ميثاق,ص56
فصل چهارم: امامت و ولايت در قرآن, ص61
امامت و ولايت در قرآن, ص62
فصل پنجم: تفسير آيه اكمال دين, ص65
پاسخ هاى علامه شرف الدين, ص66
تبيين جمله اعتراضيه به سياق تأمين, ص67
تفسير اليوم اكملت لكم دينكم, ص68
تفسير واتممت عليكم نعمتى, ص68
تفسير ورضيت لكم الاسلام ديناً, ص68
تفسير ائمه شيعه از آيه اكمال دين, ص70
آيه اعلام ولايت, آيه مجزاى از ماقبل و مابعد خود, ص71
بخش دوم: خلافت علوى در آينه وحى, ص73
فصل اول: چرايى عدم صراحت قرآن به خلافت امام على(ع), ص75
پرسمان خلافت علوى در قرآن, ص76
پاسخ علامه شرف الدين عاملى, ص76
مكانت علوى در نزد عرب, ص78
پنداشت باطل قوم عرب درباره خلافت علوى(ع), ص81
حكمت الهى در عدم تصريح آشكار قرآن به امامت على(ع), ص84
فصل دوم: سيره و شيوه نبوى در تبليغ امامت على(ع), ص89
سيره و شيوه نبوى در تبليغ امامت على(ع), ص90
ولايت علوى در غدير به تصوير اشعار ابى تمّام و كُميت,ص94
رهاورد اسلوب نبوى در اعلان امامت على(ع), ص95
سفارشات نبوى به على(ع) درباره صبر بر جفاى امت, ص98
فصل سوم: عملكرد امامان معصوم در برابر غصب حق الهى آنان, ص103
عملكرد امامان معصوم در برابر غصب حق الهى آنان, ص104
تعامل خيرخواهانه علوى با خلفا, ص105
فصل چهارم: دلايل و نصوص امامت, ص111
نصوص امامت شيعه در كتب اهل سنت, ص112
نصوص وارده از جمهور مسلمين درباره امامت على(ع) و امامت ائمه اطهار(ع) و انحصار خلافت در دوازده معصوم(ع), ص113
نصوص نبوى درباره امامت ائمه(ع), ص114
دليل انحصار خلافت در دوازده امام معصوم(ع), ص116
سخن پايانى, ص117
منابع تحقيق, ص119 شيوه تفسيرى علامه شرف الدين و مهمترين ويژگى هاى آن
آنچه به غناى اين رساله موجز بيشتر مى افزايد و شايسته درنگ است شيوه و منهج تفسيرى علامه شرف الدين مى باشد, روشى كه در آن به مدد ابزار عقل و ادب عرب سعى در استنطاق آيه داشته و معناى روشنى از آيه در اختيار خواننده قرار مى دهد. به ديگر سخن او در نگاه اول به تبيين معناى حقيقى آيه از منظر قرآن و لغت عرب مى پردازد و ظرائف ادبى و صناعات بلاغى موجود در آيه را كه هماهنگ با اسلوب بلاغى زبان عربى است با استشهاداتى از كلام عرب, به روشنى بيان مى كند و آن گاه مراد اصلى كلام الهى را كه الفاظ آيه در صدد بيان آن هستند, ضمن عبارتى مختصر توضيح مى دهند. آن گاه كه پرده ابهام از چهره لفظ كلام الهى كنار رفت و حقيقت معناى آن روشن شد احاديثى را براى تأييد و تبيين بيشتر موضوع از حضرات معصومين(ع) نقل مى كند, به عبارتى ديگر به (تفسيرى مأثور) درباره آيه مورد بحث دست مى زند, اما نه مانند كتب تفاسير مأثور, كه فقط نقل حديث باشد, بلكه با ابزار عقل و فاهمه ژرف نگر خويش از سخن معصوم مدد مى گيرد, بيشترين عنايت علامه در اين رساله استشهاد به روايات اهل سنت به ويژه صحاح آنان بوده و در اين امر قدمى فراسوى منطق و عدالت علمى فرا ننهاده است. از اين رو در اين رساله كوتاه, فراوان شاهد استناد به روايات هستيم كه گاه اشارتى به معناى كلى آنها شده و گاه عين روايت گزارش شده است. البته مورد اخير به علت پرهيز از اطاله مقال كمتر بروز دارد. اينك به كليات ويژگى هاى تفسيرى وى در اين رساله اشاره مى كنيم:
ـ استناد به شعر شاعران جاهلى در تبيين واژگان قرآنى و روايى;
ـ درنگ در نكات ادبى و اسلوب هاى بيانى آيات;
ـ توجه به شأن نزول در تفسير آيه;
ـ نگاه تاريخى دقيق به فضاى نزول و ترسيم آن در ذهن خواننده به شكلى رسا و شفاف;
ـ بهره گيرى فراوان از روايات تفسيرى ائمه;
ـ توجه به آراى مفسران;
ـ توجه شايان به روايات اهل سنت در تفسير و سيره پيامبر(ص);
ـ عنايت ويژه به جهت بيانى آيه;
ـ پردازشى عميق به مسائل اعتقادى و كلامى مطرح در آيات;
ـ استفاده عالمانه از ادبيات مفسران و اصطلاحات تخصصى علوم قرآنى;

نمونه ديدگاه هاى تفسيرى علامه شرف الدينتفسير آيه ميثاق
علامه شرف الدين در تفسير آيه وإذ اخذ ربُّك من بنى آدم من ظهورهم ذريّتهم وأشهدهُم على أنفسهم ألست بربكم قالوا بلى شهدنا13 و در پاسخ به سؤال شيخ جرندابى به اين كه مفهوم و دليل شاهدآورى آيه براى تأييد نبوت حضرت محمد(ص) و امامت شيعه ـ كه سلام الهى بر آنان باد ـ چگونه است, چنين مى نويسد:
ظاهر آيه به نظر مى آيد كه از باب تمثيل14 و مثال آوردن, به قصد روشن كردن موضوع و مجسّم ساختن آن در ذهن (از باب تصوير در كلام) نازل شده باشد و معناى آن چنين مى شود, البته خداوند بلند مرتبه خود بدان آگاه تر است.
حرف واو در آيه بدين معناست كه اى محمد به ياد آر و مردم را متذكر ساز به آن هنگامى كه با زبان حال فطرى خويش در هنگام آفرينش با خدا درباره ايمان (و باورداشت قلبى) به او پيمان بستند و همگى به پروردگارى او اعتراف نمودند, و آن هنگامى بود كه (إذ أخذ ربك) زمانى كه پروردگار تو (با قدرت و اقتدار عظيمى كه داراست) برگرفت فرزندان آدم را (من بنى آدم) از پشت پدرانشان (من ظهورهم ذريّتهم), بدين توضيح كه (ذريّه آنان را در مرحله اول) به شكل قطره اى از نطفه از تيره پشت پدرانشان بيرون آورد, بعد آن نطفه را در جايگاهى استوار از زهدان مادرانشان وانهاد, آن گاه نطفه (در داخل زهدان مادر را) به شكل (خونى بسته و جامد) درآورد و خون بسته را (گوشت پاره اى) و آن گوشت پاره را به شكل استخوان جلوه گر ساخت, سپس بر آن استخوان ها لايه اى از گوشت پوشانيد, در آخر همگى آنها را آفرينش ديگرى به نحو كامل و استوار بخشيد15 و آنها را قوى و تنومند به نيكوترين صورت در مراتب وجود, شنوا, بينا16 و گويا, داراى قوه عقل, تفكر, تدبير, علم, عمل, كامل و بى نقص پديدار ساخت (و آنان را) به حواس پنجگانه و نيروى شناخت و اندامى كه حكما را در شناخت آنها به تحيّر واداشته است دارا ساخت و استعدادهاى مهم و پرتوان, بينشى درخشان كه بدان مرز صحيح و فاسد, خوب و زشت را تمييز و حق و باطل را از هم جدا سازند در وجود آنان قرار داد تا بدان به نعمت هاى خدا در ملكوت الهى آگاهى يافته و نشانه هاى آفرينش خداى را در خلقت آسمان ها و زمين و آمد و شد شب و روز, در شيوه روشمند و استوار او كه در آسمان و زمين بر اسلوب هاى حكيمانه اى به سريان داشته است, درك نموده و بدان آگاهى بيابند.
بدين طريق قطعى و مسلم است كه مردمان داراى دليل انكارناپذير مسلّمى نسبت به (خدايى) او باشند, دليلى كه آنها را از هو نوع ناباورى و اعراض از اقرار به وحدانيتش باز بدارد. كيفيت شهادت فرزندان آدم به پروردگارى خدا
گويى, خداوند (تبارك و تعالى) هنگامى كه فرزندان آدم را بر اين كيفيت آفريد همگى را به اقرار گرفتن (از پروردگارى خود نسبت به آنان) واداشت واشهدهم على انفسهم و به مردمان چنين فرمود ألست بربكم17 و مردمان نيز گويى چنين گفتند قالوا بلى شهدنا, گواهى مى دهيم به پروردگارى تو بر خودمان و فروتنى كنيم در مقابل عزت و بزرگوارى ات با پرستش و عبادتت, بنا به آنچه عقل هاى ما بدان فرمان رانده و بينش تيزبين ما آن را مسلّم دانسته, آن هنگام كه اقتدارت بر جان هاى ما آشكار شد و چيرگى تو بر آن مستولى گشت, پس خدايى جز تو نيست, ما را از خاك آفريدى, آن گاه ما را به شكل نطفه اى از تيره پشت پدرانمان خارج ساختى (و آن نطفه را در ارحام مادرانمان جاى دادى), بعد آن نطفه (داخل رحم) را خون بسته و آن را گوشت پاره و گوشت پاره را به شكل استخوانى نمايان كردى و بر استخوان ها لايه اى از گوشت پوشاندى, در آخر ما را به آفرينش ديگرى (انشاء روح در بدن) برافراشتى و در آن جهان مهتر و برترى را پنهان ساختي…
پاك و منزّهى تو, پاك و منزه از هر عيب و نقصى, چه اندازه دليل و برهان تو درخشنده و آشكار است! به ما عشق ورزيدى و با نشانه هاى آشكارت ما را به خود رهنمون ساختى, در حالى كه تو بى نياز از ما و شايسته ثنايى, بر ما لطف و رحمت نمودى, با دلايل روشن خود, ما را به سوى خويش فراخواندى, ما بندگان كوچك و فقير تو هستيم و اگر نمى بود لطف تو, ما هرگز نمى دانستيم كه تو كيستى؟ حمد تو را به سبب اقرارمان به پروردگارى ات, حمد نيز از لطف توست و شكر تو را به سبب تواضع ما در پيشگاه خداى ات به وسيله پرستشَت, شكر نيز عطا و بخشش تو است به ما, خدايى جز تو صاحب عرش عظيم موجود نيست. عالم ذر و شهادت به ولايت اهل بيت
اگر نبود تفسيرى كه از امام صادق(ع) درباره اين آيه روايت شده, ظاهر آيه درباره موضوع اين گفتار هيچ دلالتى نداشت, ولى روايت صادقى آن را اين گونه تفسير كرده:
كان الميثاق مأخوذاً عليهم, لله بالربوبيه, ولرسوله بالنبوة, ويمير المؤمنين و ايئمة بالامامة, فقال: (ألست بربكم) و محمد نبيّكم و عليُّ امامكم و ايئمة الهادون أئمتكم (قالوا بلي)… الحديث.18
فرموده حضرت صادق(ع) سخن حق و صحيحى است كه هيچ بطلانى در حال و آينده نمى تواند بدان رخنه كند به دليل عصمت او كه به برهان عقلى و دليل نقلى مسلم و ثابت شده است, او امام معصوم عصر خويش بود, هركس بدو چنگ بزند گمراه نمى شود و هر كه از او منحرف شود, نتواند كه به سوى خدا رهنمون گردد, نصّ قطعى نبوى(ص) در حديث ثقلين او (و سخن و گفتارش) را همانند كتاب و به منزله قرآن ابلاغ نموده و امام صادق(ع) را اسوه و الگويى كامل براى صاحبان عقل سليم قرار داده است و اين مطلب نزد ما (شيعه) موضوعى و پذيرفته است.19 سپاس مخصوص خدايى است كه پروردگار جهانيان است. اما گرفتن عهد و پيمان از مردم براى پذيرش نبوت حضرت محمد(ص) و امامت ائمه اثنى عشر(ع) كه در روايت بدان اشاره شده, بنابر همان كيفيتى است كه ما در اخذ ميثاق براى خدا (عزّوجل) در ربوبيتش عرض كرديم.20
بدين صورت كه همانا خداوند ـ كه سپاس و بزرگوارى مخصوص اوست ـ براى پذيرش نبوت پيامبر اسلام(ص) و امامت ائمه شيعه(ع) به حدى از دلايل محكم و استوار و برهان هاى مستند و درخشان و آيات و بينه ها و حجت هاى گسترده آشكار و غير قابل نقض اقامه كرده كه انكار آن ممكن نبوده و از هر نوع ايراد و بدگويى سركشان لجوج مبرّا مى باشد و ديگر جاى فرارى نيست.
اگر اين گونه فرض شود كه خداى (عزّ سلطانه) از فرزندان آدم ـ بعد از يارى رساندن توسط آن همه بيّنات و نشانه ها ـ سؤال كند و از آنان بر نبوت محمد(ص) و امامت جانشيان او اقرار بگيرد, پس چرا اقرار آنان به پذيرش نبوت محمد(ص) و امامت اوصيايش و شهادت به حق از روى رغبت يا اكراه ممكن نباشد؟!
آيا نمى بينى كه شخص نيكوكار و فاجر, مسلمان و كافر, مؤمن و منافق, دشمن و از دين برگشته, چگونه در برابر فضيلت و برترى آنان فروتن و متواضع هستند و در برابر منزلت ارجمند آنان سر تعظيم به زير فرود مى آورند و كتاب هايى را از مناقب آنان نگاشته اند و طومارهايى چند از خصائص آنان پر كرده اند, احاديث صحيحه (موجود در صحاح اهل سنت) كه از ناحيه دشمنان آنان نقل شده همگى به حقّى كه آنها اهل و معدن آن و مأوا و منتهاى آنند, گواهى مى دهند.21 و به حمد الهى شما (شيخ جرندابى) از زمره احرار نيكوكار و اهل بينش نافذ و تشخيص هستى, لذا چون نوشتار حاضر, سخن گفتن به تفصيل درباره اين مطلب را برنمى تابد همين اشاره تو را كافى باشد, باشد كه خداى بنده را توفيق آن دهد كه كتابى را به نشانه هاى نبوّت و دلايل امامت اختصاص دهم و كلام را به نهايت كمال در آن مقام بيان كنم.
موضوع عهد الست يا عالم ذر از ديرباز ميان مفسران, متكلمان و اهل صوفيه مطرح بوده و يكى از مهمترين مسائل نظرى و مابعدالطبيعى و از مباحث مهم عرفانى به شمار مى آمد و آراى گونه گون درباره آن ارائه شده است. (ابوحامد غزالى به خلاف صوفيان ديگر و حتى برادرش, به واقعيت داشتن عالم ذر و عهدى كه انسان در ازل با پروردگار بسته است قائل نيست و معتقد است كه سخن گفتن خداوند با ذريات به زبان حال است نه قال).22 دلالت آيه اكمال دين به ولايت على(ع)
علامه ضمن پاسخ به سؤالات شيخ جرندابى23 درباره آيه اكمال دين درباره دلالت آيه مذكور به ولايت على(ع) چنين مى نويسد: اگر كسى با نگرش سطحى و كم عمق آيه حرّمت عليكم الميتة والدم ولحم الخنزير وما أهلّ لغير الله به والمنخنقة والموقودة والمتردّيه والنطيحة وما أكل السبع الاّ ما ذكّيتم وما ذُبح على النصب وأن تستقسموا بايزلام ذلكم فسق اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم واخشون اليوم أكملت لكم دينكم واتممت عليكم نعمتى ورضيت لكم الاسلام ديناً فمن اضطرّ فى مخمصة غير متجانف لآثم فانّ الله غفور رحيم24 را بنگرد, در آغاز از مرتبط دانستن آيه با آنچه كه مفسرين در تفسير آن گفته اند هيچ ابايى نخواهد داشت و همان را خواهد پذيرفت, لكن اگر با تفكرى ژرف و دقيق محتواى آيه را بَررَسد و حق تأمل را در آن به جا آورد خواهد دانست كه روايات وارده از ائمه هدى آل محمد(ص) در تفسير آن, نسبت به سياق ديگرى كه در تفسير آن گفته شده, مناسب تر و شايسته تر است.
در اين صورت ديگر آيه به سياق اولى نخواهد بود, براى اين كه خداى (عزّ سلطانه) در حقيقت, بعد از آن كه خبائث مورد نظر را حرام اعلام كرد و به حرمت آن با فرموده خويش (ذلكم فسق) تأكيد ورزيد, از باب (جمله اعتراضيه) در بين آيه مذكور, عبارت اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم واخشون را آورده است. اين گونه مسلمين را قوت قلب داد و قدم هايشان را در اسلام استوار ساخت و آنها را به پذيرش احكام شريعت تشويق نمود و از (روح طمأنينه و آرامش بخش) كه بدان هيچ ترس و دلهره اى از كفار به دل راه ندهند در بين آنها دميد. اين در حالى بود كه پاره اى از مسلمانان را مخالفت امت ها (ى سابق) با آنچه كه خداوند از احكام و قوانين خود و حلال و حرام الهى بدان امر كرده و آنان را مطيع ساخته بود به خوف افكنده بود و چه بسا مى ترسيدند كه كفار بعد از رحلت رسول اكرم(ص) اين قوانين الهى را زير پا بگذارند, كافران نيز چنين آرزويى را در سر مى پرورانيدند, لذا خداوند مسلمين را نسبت به حفظ دينشان امنيت خاطر بخشيد و با فرموده خويش ـ كه همانا راستگوترين گويندگان است ـ آنان را بشارت داد: اليوم يئس الذين كفروا من دينكم….
خداوند با آنچه كه به شما از اقتدارى برتر و كوبنده و حكومتى گسترده, نعمت بخشيده, كفار را خوار و زبون و مطيع شما ساخت و آنان بدين سبب از چيرگى و تسلط بر دينتان نااميد گشتند, بعد از اين نيز به هيچ وجه آرزوى استيلا بر شما را نخواهند داشت. حال كه بدين درجه از عزت و شكست ناپذيرى رسيده ايد پس از آنان اصلاً نترسيد (فلاتخشوهم) به عبارتى از مخالفت آنان با قوانين شريعت اسلام (در آينده) هيچ خوفى به دل راه ندهيد اگرچه شما را آزار رسانند و از من در آنچه شما را بدان امر كردم و از آنچه نهى نمودم بترسيد, آنچه را كه بدان مأمورتان ساختم فرا پذيريد و از آنچه نهى تان كردم بپرهيزيد و رهايش كنيد, اگرچه بر مشركان ناخوشايند باشد.
آنچه آمد اجمالى از كليات بخش نخست اين رساله بود. بخش دوم نيز حاوى مطالبى بس مفيد است كه به دليل ضيق مجال اين مقال به آنها نپرداختيم. براى آگاهى از تمام آنها چاره اى جز مطالعه اثر نيست.
در پايان مترجم بر خود واجب مى داند از تمامى عزيزانى كه نگارنده را در اين ترجمه به هر شكلى يارى رساندند, تقدير و تشكر كند, به ويژه از مديريت محترم مجمع محبان آل ياسين اروميه كمال سپاس را دارم كه با حمايت هاى بى دريغ خويش, باعث و بانى آن شدند تا نگاشته اى ديگر از آثار شيعى احيا و تحفه اى ديگر از گلزار معرفت و ولايت بر كارنامه درخشان آن مجمع محترم افزوده گردد, همچنين از لطف حضرت استاد آيت الله شيخ جواد كربلايى ـ دامت افاضاته ـ به اين جانب, كمال سپاس را دارم كه با نگارش مقدمه اى جامع زينت بخش اين اثر شدند, باشد كه مقبول درگاه احديت واقع گردد ـ ان شاءالله.1. در نگارش اين بخش از منابع ذيل استفاده شده است: الف) علامه شرف الدين عاملى, ابوهريره و احاديث ساختگى, نجفعلى ميرزايى(مترجم), انتشارات هجرت, دوم, 1376ش. ب) علامه شرف الدين عاملى, المراجعات, محمدجعفر امامى(مترجم), انتشارات تبليغات اسلامى, قم, اول, 1379ش. ج) جلال باقر, على, مقدمه فلسفة الميثاق والولاية, مجله تراثنا, ش62, ص230ـ232. د) منابع مرجع: أعيان الشيعه, ج7, ص457; معجم المؤلفين, ج2, ص53; الأعلام, ج3, ص379; شرف الدين, محمدرضا حكيمى. 2. راز امامت در قرآن, ص118. 3. مجله تراثنا, ش62, ص236. 4. ر.ك: مستدركات أعيان الشيعه, ج3, ص115; فرهنگ آذربايجان, ج1, ص170. اين زندگى نامه كوتاه عيناً برگردان ترجمه جرندابى است كه محقق محترم فلسفة الميثاق والولاية در اول اين رساله آن را آورده است. 5. ر.ك: تراثنا, ش62, ص235. 6. از ايشان آثارى پر ارج و سترگ در زمينه معارف ولايى همانند الانوار الساطعة فى شرح الزيارة الجامعة (5جلد, عربى), قرّة المُهَج فى زيارة ثامن الحجج (1جلد, فارسى) و رساله تولّى و تبرّى 1جلد, فارسى) تا به حال به زيور نشر آراسته شده است, استاد نگاشته هاى ديگرى درباره مباحث معرفتى به قلم خويش در آورده اند كه آرزومنديم در آينده اى نزديك به چاپ رسد و در اختيار مشتاقان علوم اهل بيت(ع) قرار بگيرد. 7. راز امامت در قرآن, ص14. 8. از محققان سورى. 9. وى در تحقيق خود به 84 منبع مختلف از علوم اسلامى مراجعه داشته و از آنها مطالبى نثل نموده و يا به آنها ارجاع داده است. 10. اين مؤسسه در شهرستان اروميه از سال 1380 شمسى كار خود را به طور رسمى آغاز كرد و تا به حال گام هاى نو و استوارى را در راستاى نشر فرهنگ شيعى برداشته كه از جمله آنها چاپ اثر مذكور و برگزارى مسابقه كتابخوانى از متن آن در سطح استان بوده است. 11. شناسه چاپ اين اثر چنين است: راز امامت در قرآن, علامه شرف الدين عاملى, ترجمه على راد, چاپ اول, انتشارات كشف الغطاء, قم, 1381ش, 126ص. 12. راز امامت در قرآن, ص72. 13. اعراف(7) آيه172; اى رسول ما به ياد آر و خلق را متذكر ساز. هنگامى كه خداى تو از پشت فرزندان آدم ذريّه آنها را برگرفت و آنها را بر خودشان گواه ساخت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟ همه گفتند: بلى, ما (به خدايى تو) گواهى دهيم…. 14. زمخشرى صاحب تفسير كشاف درباره تمثيل مى گويد: به جهت كشف معانى و نزديك ساختن پنداشته شده به شاهد به تمثيل توجه مى گردد, سپس اگر متمثل له بزرگ باشد متمثل به نيز بزرگ خواهد بود و اگر حقير و پست باشد نيز همين طور است, به نقل از: الاتقان, سيوطى, ترجمه سيد مهدى حائرى قزوينى, ج2, ص412, اميركبير, 1380. 15. اشاره به آيه ثم انشأناه خلقا آخر فتبارك الله احسن الخالقين (مؤمنون, آيه14) و آيه لقد خلقنا الانسان فى احسن تقويم (تين, آيه4). 16. اشاره دارد به آيه انا خلقنا الانسان من نطفة أمشاج نبتليه سميعا بصيراً (انسان, آيه2). 17. به تأويل اين آيه از حضرت على(ع) و اعتراف خليفه دوم با عبارت (لا أبقانى الله فى أرض لست بها يا أباحسن) به علم آن بزرگوار, بنگريد: شرح نهج البلاغه, ابن ابى الحديد, ج12, ص100. 18. عهد و پيمانى كه خداوند از فرزندان آدم گرفته تا بدان پايبند باشند, نسبت به خدا اعتقاد به پروردگارى اش و نسبت به رسول اكرم(ص) قبول پيامبرى اش و نسبت به على(ع) و ساير ائمه(ع) پذيرش امامت آنان است و خداوند چنين فرموده است: آيا من پروردگار شما نيستم و محمد(ص) پيامبر شما نيست و على(ع) و ساير ائمه كه هدايتگرانند, امامان شما نيستند؟! همگى گفتند: بلي… (تا آخر حديث). تفسير قمى, ج1, ص248; مؤداى آن بنگريد در تهذيب الأحكام, ج3, ص146, ح317, باب صلاة الغدير. 19. علامه شرف الدين از آن روى, امامت و عصمت امامان شيعه را موضوعى (مفروغ عنه) دانسته كه آياتى از قرآن و رواياتى فراوان از فريقين به وضوح بر آن دلالت دارند, از جمله آياتى كه دلالت تام بر عصمت و امامت آنان دارد, عبارتند از: الف) آيه تطهير: انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت ويطهركم تطهيرا (احزاب, آيه33). مراد از اهل بيت در اين آيه حضرات معصومين: على, فاطمه, حسن و حسين(ع) مى باشند آن چنان كه در منابع اهل سنت آمده است, بنگريد: صحيح مسلم, ج7, ص130; سنن ترمذى, ج5, ص328, ح3205 و 3206; الدر المنثور, ج6, ص603 ـ 605; المستدرك على الصحيحين, ج2, ص451, ح3558 و 3559; المعجم الكبير, ج3, ص53, ح2664; سير اعلام النبلاء, ج10, ص346. ب) آيه مودّت: قل لا اسألكم عليه أجراً الاّ المودّة فى القربى وومن يقترف حسنة نزد له فيها حسناً انّ الله غفور شكور (شورى, آيه23). حضرت محمد(ص) بنا به روايات اهل سنت, منظور از واژه القربى در اين آيه را به على و زهرا و حسن و حسين(ع) برگردانده است, بنگريد به: مسند احمد, ج1, ص229; المعجم الكبير, ج3, ص47, ح2641 و ج11, ص351, ح12259; المستدرك على الصحيحين, ج3, ص188, ح4802; تفسير طبرى, ج25, ص16ـ17. پ) آيه مباهله: فمن حاجّك فيه من بعد ماجاءك من العلم فقل تعالوا ندع أبناءنا وأبناءكم ونساءنا ونساءكم وأنفسنا وأنفسكم ثمّ نبتهل فنجعل لعنةالله على الكاذبين (آل عمران, آيه61). طبق اخبار متواتر از شيعه و سنى نقل شده كه منظور از ابناءنا امام حسن و امام حسين(ع) و نساءنا حضرت فاطمه(ع) و أنفسنا حضرت على(ع) مى باشد و على(ع) از ناحيه الهى به منزله نفس حضرت محمد(ص) معرفى شده است. روايات اهل سنت را بنگريد: مسند احمد, ج1, ص185; صحيح مسلم, ج7, ص120; سنن ترمذى, ج5, ص596; المستدرك على الصحيحين, ج3, ص163, ح4719; فتح البارى فى شرح صحيح البخارى, ج7, ص60. اما روايات نبوى در اين باره بسيار است, ما به اختصار به مشهورترين آنها اشاره اى مى كنيم: 1) حديث سفينه نوح: مثل اهل بيتى فيكم كمثل سفينة نوح, من ركبها نجا و من تخلّف عنها هلك (المستدرك على الصحيحين, ج2, ص373, ح3312; تاريخ بغداد, ج12, ص91, 6507; مجمع الزوائد, ج9, ص168; المعجم الكبير, ج3, ص37, ح2636; المعجم الصغير, ج1, ص139; الدر المنثور, ج3, ص334). 2) حديث ثقلين: انّي تارك فيكم ما ان تمسّكتم به لن تضلّوا بعدي, أحدهما اعظم من الآخر, كتاب الله حبل ممدود من السماء الى الأرض, وعترتي أهل بيتي, ولن يفترقا حتى يردا عليّ الحوض, فانظروا كيف تخلفونى فيهما. اين حديث در همين معنا با الفاظ اندك متفاوتى نيز نقل شده و از معتبرين و محكم ترين دلايل بر اثبات عصمت و امامت امامان شيعه مى باشد, بنگريد: صحيح مسلم, ج7, ص122; مسند احمد, ج5, ص181ـ182; سنن ترمذى, ص622, ح3788; المستدرك على الصحيحين, ج3, ص160, ح4711 و ج2, ص613, ح6272; المعجم الكبير, ج5, ص166, ح4969 و ص182, ح5025 و 5026 و ص183, ح5028; الدر المنثور, ج2, ص60. 20. براى تفصيل بنگريد: تفسير قمى, ج1, ص248. 21. به عنوان نمونه: صحيح مسلم, 119, ص7ـ124; مسند احمد, ج1, ص77 و 99 و 115 و 118 و 368 و 331; سنن ابن ماجه, ج1, ص42 و 44; سنن ترمذى, ج5, ص590 و 601. 22. دو مجدد: پژوهش هايى درباره محمد غزالى و فخر رازى, نصرالله پورجوادى, ص4, چاپ اول, مركز نشر دانشگاهى, تهران, 1381ش. 23. پرسش هاى واعظ تبريزى جرندابى با مقدمه اى كوتاه چنين است: اين قسمت از سوره كه از بدايت تا نهايتش در خصوص بيان حكم شرعى نازل شده, آيه واحدى است, منظورم بيان حرام بودن اين اعمال زشتى است كه در آيه از آنها ياد شده, جز براى كسى كه از روى اضطرار, نه به قصد گناه در سختى افتاده باشد, چرا كه نيازهاى ضرورى كارهاى ممنوع را روا مى دارند. سؤال اول: وقتى سياق آيه به تمام در بيان احكام شرعى باشد, پس اين آيه چه ارتباطى به تعيين امام (در روز غدير) دارد؟ سؤال دوم: به چه دليل منظور از فرموده خداى گرامى در اين بخش از آيه كه مى فرمايد اليوم اكملت لكم دينكم به كمال رساندن احكام شرعى از حلال و حرام نباشد, بنابر آنچه كه سياق سخن در آيه آن را اقتضا دارد؟ 24. مائده / 5, آيه3. براى شما مؤمنان گوشت مردار و خون و گوشت خوك و آن ذبيحه اى كه به نام غير خدا كشتند و هر حيوانى كه به خفه كردن يا چوب زدن يا از بلندى افكندن يا به شاخ زدن به هم بميرند و نيز نيم خورده درندگان جز آن را كه قبلاً تذكيه كرده باشيد حرام است و نيز آن را كه براى بتان مى كشند و آن را كه به تيرها قسمت مى كنيد (رسمى بود در جاهليت كه چون در امرى مردد مى شدند به تيرى مى نوشتند (خدا امر كرده) و به تير ديگرى مى نوشتند خداى نهى كرده, آن گاه تيرها را درهم ريخته و يكى به قرعه بيرون آورده و مطابق آن رفتار مى كردند), كه اين كار فسق است. امروز كافران از اين كه به دين شما دستبرد زنند و اختلالى رسانند, طمع بريدند پس شما از آن بيمناك نگشته و از من بترسيد, امروز (به عقيده اماميه و برخى از اهل سنت روز غدير خم و خلافت على(ع) مراد است) دين شما را به حد كمال رسانيدم و بر شما نعمتم را تمام كردم و بهترين آيين را كه اسلام است برايتان برگزيدم (و تكليف آن را آسان گرفتم), پس هرگاه كسى در ايام مجاعت و سختى از روى اضطرار نه به قصد گناه, چيزى از آنچه حرام شده مرتكب شود (حق بر او سخت نگيرد كه) خدا بسيار بخشنده و مهربان است.


صفحه 14

تأملى در كتاب النص و الأجتهاد
سلطانى محمدعلى

النص و الأجتهاد, الأمام عبدالحسين شرف الدين الموسوى, تحقيق و تعليق و نشر: ابومجتبى. چاپ اول, 1404ق, 653 صفحه, ناشر: ابومجتبى.
هر دينى معمولاً مجموعه اى از متن مقدسى است كه پيامبر آن دين به عنوان پيام از سوى خداوند مى آورد و رفتارها و گفتارها و موضع گيرى ها و تأكيدها و تكذيب هايى است كه آورنده دين به عنوان تفسير عملى ـ علمى دين از خود به يادگار مى گذارد. در پاره اى از اديان همه اين مجموعه ها دست خوش تغيير و تحوّل شده و از آنچه كه بود تا حدودى فاصله گرفته است, در مواردى ديگر بخش هايى از اين مجموعه به چنين وضعى گرفتار آمده است. در اسلام متن مقدس از هر گونه دستبرد در امان مانده است و اين تقريباً تنها دينى است كه از چنين سعادتمندى و شانس برخوردار است. امّا سيره پيامبراكرم(ص) چون قرآن, از اين سعادت بهره مند نبود. عوامل گوناگونى در اين محروميّت نقش داشت. در مواردى ياران پيامبراكرم(ص) گفتارها و رفتارهاى آن حضرت را پاس نداشتند و كم كم به فراموشى سپرده شد. در مورادى تعمدهايى براى اين فراموشى هابود و در مورادى هم نوع تلقى ها و برداشت ها موجب مى گشت كه نگاه به گفتارها و رفتارهاى آن حضرت جنبه زمانمند پيدا كرده و چنين پنداشته شود كه حجيّت گفتار و يا رفتارى از آن حضرت براى زمانى خاص بود و شموليّت و فراگيرى زمانى نداشت. اين تلقّى فارغ از درستى و نادرستى نقش خود را در عدم انتقال گفتارها و رفتارهاى پيامبراكرم(ص) به نسل هاى بعدى گذاشت و بخشى از اين تفسيرها از بين رفت. اين برداشت ها و تلقّى ها عنوانى در فرهنگ دينى مسلمانان به عنوان (نص ّ و اجتهاد) ايجاد كرد كه همواره محل بحث و منازعه بود و جريان هاى مذهبى و فرقه اى در درون جامعه اسلامى يكديگر را به اجتهاد در مقابل نص ّ محكوم مى كردند. پيش از گزارش كتاب ارجمند مرحوم سيّد عبدالحسين شرف الدين موسوى عاملى به نام النص ّ و الأجتهاد يادآورى چند نكته لازم به نظر مى رسد:
1. اين كه نص ّ مى تواند با اجتهاد در تقابل باشد نكته اى است كه نيازمند تأمّل بيشتر است. نص ّ همان متن است و متن امرى ساكت است. چيزى از خود نمى گويد, بلكه همواره اجتهاد از متن سخن مى گويد. به تعبير ديگر اجتهاد زبان عاريتى متن است كه همواره تغيير پيدا مى كند و متن سخنى تازه مى گويد. در واقع اجتهاد عينكى است كه به ديدگان متن گذاشته مى شود تا متن با آن عينك ببيند و با تغيير آن نگاه متن فرق مى كند. اين بحث به ظاهر بحثى است كه از جامعه مسيحيّت و تفسيرهاى كلامى آن جا به جهان اسلام منتقل شده است, امّا به واقع پيش از پيدايش اين انديشه در غرب, على(ع) در برخورد با خوارج از همين استدلال بهره جسته است, آنان كه قرآن را به داورى و حكميّت فرا مى خواندند على(ع) در مقابلشان به موضوع سكوت و زبان بستگى متن اشاره كرده و تأكيد مى كند كه اين مردم هستند كه از طرف قرآن سخن مى گويند يعنى متن را افراد به سخن وا مى دارند. اگر جنين باشد كه هست تقابل نص ّ و اجتهاد چه مفهومى مى تواند داشته باشد؟ آيا كسى كه در مقابل اجتهادى به مسأله تقابل اجتهاد با نص استدلال مى كند به واقع نمى خواهد بگويد كه اجتهاد تو در مقابل برداشت من از اين متن در تضاد است؟ اين نكته اى است كه در اين مقولات بايد مورد توجه و دقت قرار گيرد.
2. نكته ديگرى كه بايد مورد توجه قرار بگيرد اين است كه در مناظره ها اگر بحث رو بناهاست بايد طرفين در مبانى وحدت نظر داشته باشند وگر نه بحث نتيجه اى نخواهد داشت. در همين مورد, اگر يك طرف به حجيّت متن در همه امكنه و ازمنه باور داشته باشد و طرف ديگر حجيت آن را منحصر به عصر حضور گوينده متن بداند, طرفين بحث نمى توانند درباره چرايى اظهار نظر و تفسير متن و يا حتى مخالفت با آن متن بحث كنند, بلكه بايد بحث مبنايى داشته باشند و درباره حق اجتهاد و عدم اجتهاد مناظره كنند; به تعبير ديگر اگر فردى چون خليفه دوم بر اين نظر باشد كه اعتبار سخنان پيامبراكرم(ص) در حّد اجتهاد و برداشت يك فرد آشنا به زبان قرآن, از قرآن است و افراد ديگر هم مى توانند با مراجعه به قرآن استنباطهاى خودشان را داشته باشند در اين صورت به فردى كه با وى يا با مدافع نظر او به مناظره مى پردازد نمى تواند به او اشكال بگيرد, زيرا چنين فردى اين اجتهاد را حق خود و حق هر كس ديگر مى داند, بنابراين او در انجام چنين كار احساس گناه نمى كند, مگر آن كه اثبات شود كه خليفه دوم به عدم اجتهاد در برابر سخنان پيامبراكرم(ص) معتقد بود, بنابراين در هر موردى كه از اين اعتقاد سرباز زده است مرتكب خلاف شده است. از اين رو مناظره با چنين شخصى بايد حول اين محور باشد كه آيا مسلمان به ويژه اصحاب پيامبراكرم(ص) حق اجتهاد در مقابل پيامبراكرم(ص) را داشتند يا نداشتند و پس از اثبات نداشتن چنين حقى, اجتهاد كننده را نكوهش نمايند.
3. به نظر مى رسد در چنين مباحثى بايد بين اجتهاد و عناد فرق گذاشت. اگر در مواردى از خلفا اعم از راشدين, امويان و عباسيان, خلاف دستور پيامبراكرم(ص) گزارشى نقل شده است بايد حوزه اين گزارش مشخص شود كه آيا مسأله مورد اختلاف از سودى سياسى يا دفع زيان سياسى به صاحب قدرت برخوردار است كه در اين صورت, احتمال عناد و مخالفت به سبب منافعى كه در آن است درخور تصور است و احتمال وقوع آن به اين انگيزه زياد است و اگر چنين سود يا دفع زيانى نباشد به نظر مى رسد كه در اين موارد مسأله به اختلاف در برداشت برمى گردد و بديهى است كه اختلاف ناشى از بدفهمى يا كج فهمى با اختلاف ناشى از عناد فرق اساسى دارد.
اينك با توجه به اين نكته ها, نگاهى گذرا به كتاب ارجمند النص و الأجتهاد مى اندازيم. مرحوم سيد عبدالحسين شرف الدين از فقيهان و انديشوران مسلمانى بود كه به موضوع وحدت جامعه اسلامى توجه ويژه اى داشت. او در محيطى زندگى مى كرد كه در آن جا اديان و مذاهب گوناگون وجود داشت, از اين رو موضوع وحدت جهان اسلام برايش مسأله اى جدّى بود. در موضوع وحدت جهان اسلام, انديشوران دلسوز راه هاى گوناگون و منش هاى مختلفى داشتند و راه هاى بسيارى پيموده شده است يكى از اين راه ها, تبيين علمى مسائل اختلافى بود. گروهى از انديشوران شيعه و سنّى بر اين باور بودند كه اگر موضوعات مورد اختلاف بدون حب ّ و بغض مورد بحث و بررسى قرار گيرد و موارد مبهم روشن گردد, انگيزه هاى اختلاف كم شده و نكته هاى مورد اتفاق بيشتر خواهد شد و برداشت هاى غلط از سوى طرفين كم خواهد گشت.
مرحوم سيد عبدالحسين شرف الدين از اين گروه بود, به همين دليل آثارى در اين زمينه تأليف و نشر داد. كتاب المراجعات او را بايد گامى جدّى در راستاى گفتگوى مذاهب دانست. كتاب النص و الأجتهاد پس از كتاب ياد شده به بازار آمده و از آثارى است كه آن مرحوم در دوران كهولت سن نوشته است (حق) و به طور طبيعى از پختگى بيشترى برخوردار است. مرحوم سيد عبدالحسين شرف الدين بر اين باور بود كه شرايع اسلامى در همه زمان ها و مكان ها فراگيرى دارد و نيازى به اجتهاداتى نبود كه در اين كتاب آنها را مقابل نص ّ مى شمارد. وى در اين خصوص مى نويسد: (سپاس خدا را كه (مسلمانان) مى دانند شرايع اسلامى با نظم, قوانين و حكمت هايى را كه در همه احكام آن دارد و قسطى را كه در مقرراتش لحاظ كرده همه دنيا و آخرت را شامل مى شود. و مدنيّتى استوار, حكيمانه, مهربان و صالح براى همه ساكنان زمين در هر مكان و زمان است, با همه اختلافى كه از نظر جنس, نوع, رنگ و زبان دارند).

وى از اين متأسف است كه:
بعض سياستمداران پيشين و بزرگان آنان مصلحت هايشان را بر تعبّد به ظاهر كتاب و سنّت و متن صريح آن دو مقدم داشتند و با تمام جرأت آن را توجيه كرده و مردم را با همه توان از روى ميل يا به اجبار بر مخالفت بر قرآن و سنت وا داشتند و اين موضوعى است كه دليل آن مشخص نيست.(ص3و4)
چنان كه مى بينيد مرحوم شرف الدين در مقدمه كتابش, انگيزه اجتهادها و تأويل هايى را كه در كتاب خود به شمار مى آورد انگيزه مصلحت جويانه و منفعت طلبانه مى شمارد. امّا آنچه كه نقل مى كند همه از يك سبك و سياق برخوردار نيستند, در بعضى از موارد اصلاً تأويل و تفسيرى خاص در كار نيست, بلكه عملى است كه فرد مورد نظر انجام داده است و پس از تحقيق, توبيخى از طرف خداوند نازل شده است; اين موارد را نمى توان در مبحث كلّى اجتهاد در برابر نص ّ قلمداد كرد, زيرا پيش از فصل مورد نكوهش, نصّى در كار نبود, بلكه شخص به انگيزه اى از انگيزه هاى بشرى كارى انجام داده كه روا نبود,براى نمونه آنچه كه ذيل مورد 77 و 78 آمده و اصل داستان در ذيل تفسير سوره تحريم مورد اشاره اكثر مفسران شيعه و سنّى است يك حركت و تلاش زنانه است كه در بين هووها به وجود مى آيد و آيه نيز با اشاره به اين امر دو تن از زنان پيامبراكرم(ص) را نكوهش كرده است.
بعضى موارد ديگر مخالفت با نص ّ جنبه سياسى داشته است و قهراً انگيزه افراد انگيزه هاى شخصى و سودجويانه بوده است, از قبيل اكثر مواردى كه به موضوع خلافت برمى گردد. بعض موراد ديگر اجتهادى است كه در مقابل نص ّ نيست, بلكه تنها يك اجتهاد است كه با اجتهاد ديگر در تضاد است, مثلاً آنچه كه مربوط به موضوع عدالت صحابه است يك اجتهاد است گر چه ممكن است اشتباه باشد, چنان كه هست. اما اين موارد اجتهاد در برابر اجتهاد است. گروهى با مراجعه به متون دينى همه صحابه ها را عادل مى شمارند و گروهى ديگر با مراجعه به متون ديگر يا در جمع بينِ متون لازمه صحابى بودن را عدالت داشتن نمى دانند, از اين رو اين ديدگاه, دو اجتهاد در برابر هم هستند.
با توجّه به اين موراد مى توان گفت كه بخشى از موارد صدگانه اى كه مؤلف با عنوان مخالفت اجتهاد با نص ّ قلمداد كرده است درست است و بخش هايى هم زير عناوين ديگر جا مى گيرد, از قبيل اجتهاد در برابر اجتهاد يا خلاف هايى كه بعضى از صحابه ها مرتكب شده اند و امثال اين عناوين.
در هر صورت نويسنده محترم كتاب را در هفت فصل به شرح زير تنظيم كرده است: 1. تأويل ابوبكر و اتباع
در ذيل اين عنوان از پانزده مورد ياد مى كند كه به نظر نويسنده محترم ابوبكر و پيروانش با نص ّ مخالفت كردند. البته اين كه اين پانزده مورد داخل در عنوان اجتهاد در برابر نص ّ باشد نيازمند تأمّل است و به نظر مى رسد كه موارد, زير عناوين گوناگون قابل توزيع است. 2. تأويل عمر و پيروانش
در ذيل اين عنوان پنجاه و پنج مورد نقل مى كند. برخلاف فصل اوّل, بيشتر اين موارد از قبيل اجتهاد در مقابل نص ّ ـ طبق برداشت متداول ـ است و عموماً در مسائل فقهى و تشريعى مى باشد, امّا مواردى هم در داخل اين عنوان جاى نمى گيرد, بلكه سياست هاى تعذيرى و تنبيهى است كه عمر در مديريّت جامعه اش بدان دست يازيده است, براى نمونه در ذيل (مورد 60) داستان سخت گيرى عمر بر سعدوقّاص و دستور آتش زدن قصر او در كوفه است, زيرا سعد در قصر خود را به روى توده مردم مى بست. اين كار نيازمند تنبيه بود و عمر تنبيهى كه به نظرش مى رسيد انجام داد. ممكن است كسى چنين داورى و تصميم را مورد نقد قرار دهد و نپذيرد, ولى جا دادن اين قبيل موراد زير عنوان اجتهاد در برابر نص ّ جاى تأمل دارد, زيرا هيچ نصّى در اين مورد وجود ندارد. 3. فصل سوّم تأيل هاى عثمان و پيروانش
در اين فصل تنها دو مورد را مطرح مى كند كه يكى به چگونگى تعامل او با خويشانش مربوط است و ديگرى مربوط به نماز در سفر است. بديهى است مورد اوّل به سوء سياست او برمى گردد و مورد دوم به اجتهاد در برابر نص. 4. فصل چهارم تأويل هاى عايشه و پيروانش
در اين فصل چهارده مورد را به عنوان اجتهاد در مقابل نص ّ از سوى عايشه مطرح مى كند كه همان بحث فوق در اين جا نيز مطرح است. 5. فصل پنجم تأويل هاى خالدبن وليد
در ذيل اين عنوان از دو مورد ياد مى كند يكى كشتارى كه در روز فتح مكه انجام داد با آن كه پيامبر(ص) از آن نهى كرده بود و مورد دوم حركت جاهلانه او در بين جزيمه بود كه به ياد دوران جاهليت به انتقام كشى پرداخت. 6. فصل ششم: تأيل هاى معاويه
مؤلف محترم ذيل اين عنوان ده مورد را مى آورد كه همه اين موارد را مى توان در ذيل ستم گرى ها و زشت كارى هاى معاويه جاى داد و هيچ كدام جنبه اجتهادى ندارد تا زير عنوان اجتهاد در مقابل نص ّ قرار گيرد. خلاف هاى معاويه نه به اين موارد, محدود مى گردد و نه اين موراد اجتهاد او در برابر نص ّ است. معاويه چندان تعلّق خاطرى به دين نداشت. او به فكر حكومت بود و هر كارى را كه به نفع حكومت خود مى ديد انجام مى داد و كارى هم به نص ّ و غيرنص ّ نداشت. 7. فصل هفتم آنچه كه جمهور امّت انجام داد
زير اين عنوان سه موضوع مطرح شده است. نخست نقد ديدگاه عامّه درباره عدالت صحابه و ديگرى اعراض آنان از ائمه اطهار در مسائل اصول و فروع دين و مبحث سوم كه مهمترين مورد است دعوت به وحدت و صفا و صميمت است. جان كلام مصنف در همين مورد آخرى است و براى بهره مندى بيشتر بخشى از آن را نقل مى كنم:
در نگاه اهل نظر اختلاف بين شيعيان و سنيان در همه مسائل خلافى در واقع صغروى است و در مسائل كبروى نزاعى بين آن دو وجود ندارد, آيا نمى بينى كه اختلافشان يا در وجوب چيزى, حرمت چيزى, استحباب چيزى, كراهت چيزى يا مباح بودن آن است يا در درستى و نادرستى, در جزئيّت, شرطيّت, نصيّت يا غير آن اختلاف دارند و يا آن كه در عدالت, فسق, ايمان يا نفاق كسى اختلاف مى كنند يا در وجوب دوست داشتن كسى به اعتبار آن كه ولى ّ خداست يا دشمن داشتن شخصى به خاطر آن كه دشمن خداست, اختلاف دارند. در همه اين موراد در واقع در اين اختلاف دارند كه آيا با ادلّه شرعى اثبات كننده ـ از كتاب, سنّت, اجماع يا عقل ـ مى توانند اثبات كنند يا نمى توانند و هر كدام از آن دو گروه برپايه ادلّه شرعى خود اقدام مى كنند. اگر هر دو گروه به ثبوت چيزى در دين اسلام يا عدم ثبوت آن در اسلام علم داشته باشند يا هر دو در شك باشند هرگز اختلاف نمى كنند و با هم درگير نمى شوند.(ص552)
اين يك واقعيتى است كه نويسنده محترم بدان اشاره كرده است. اگر علماى فريقين خود را از شر توده هاى ناآگاه رهايى دهند و بتوانند عالمانه و با استدلال و پس از اعتراف به وحدت نظر در مباحث اصلى در موارد اختلافى بحث گفتگو كنند, اميد زيادى به تحقق آرزوى هزار ساله مصلحان بزرك اسلام در خصوص وحدت مسلمانان مى رود.
كتاب النص ّ و الأجتهاد از تحقيق ارزشمند و گسترده اى برخوردار است. محقق بزرگوار آن با بهره گيرى از توضيحات مؤلف در مواردى و با مراجعه به متون تاريخى و حديثى در بسيارى موارد سخنان ِمؤلف را مستند ساخته است و در اين راه رنج فراوانى كشيده است. وى با تعيين موارد بحث هاى وابسته به خواننده كمك كرده است كه به بسيارى از بحث هاى فرعى كتاب دست پيدا كند و در واقع بهره مندى از كتاب را چند برابر نموده است. اين كتاب با اين همه تحقيق ارزشمند براى پژوهشگران در مقوله بررسى خلاف اسلامى در قرن نخست بسيار مفيد و قابل استفاده است; فهرست هاى پنج گانه كتاب در پايان آن بسيار كارگشا و ارزشمند است.


صفحه 15

بررسى تقريب الامة در الفصول المهمّة
مبارز محمدقاسم


الفصول المهمة فى معرفة الائمه. ابن الصباغ, حققه و علق عليه: سامي الغُريري. پيشگفتار
واعتصموا بحبل الله جميعاً ولا تفرَّقوا واذكروا نعمت الله عليكم إذ كنتم أعداء فألَّف بين قلوبكم فأصبحتُم بنعمته إخواناً وكنتم على شفا حفرة من النار فأنقذكم منها.1
توجه به مفهوم, شأن نزول و پيام اين آيه مباركه ما را ملزم مى كند با تكيه بر محورهاى مشترك دست از تفرقه برداشته نغمه وحدت كلمه و امّت واحده را سر دهيم. تأكيد آيه روى سه محور بيش از ديگر مسائل محسوس است:
1. اهتمام به محورهاى مشترك (كه در يك امّت دينى و اسلامى محور مشترك جز دستورات الهى و آنچه كه خداوند از آن به (حبل اللّه) ياد مى كند نيست).
2. نهى از تفرقه و آنچه كه موجب عداوت و دشمنى و در نهايت پراكندگى مسلمانان مى گردد.
3. ضرورت همبستگى, همدلى و اتّحاد ميان مسلمانان تا جايى كه از آن به نعمت درخور امتنان ياد مى كند. در نهايت توجّه به اين امور و رعايت آن را موجب هدايت و پيروزى مسلمانان معرفى مى كند.
رهنمودهاى صريح و روشن قرآن, تجربه تاريخ اسلامى و همچنين درك عميق شرف الدين(ره) باعث شد كه اين عالم و دانشمند دردمند به مسائل فوق توجه ويژه داشته باشد. او با درك اين مطلب كه اسلام خود يك روز وسيله اتّحاد و ألفت اقوام پراكنده اى گرديد كه به گفته قرآن (بر لبه پرتگاه آتش قرار داشتند), اسلامى كه امروزه بهانه اى شده است براى پراكندگى مسلمانان, به عبارت ديگر عين مابه الاجتماع ديروز, امروزه متمسك افتراق براى متعصّبين گرديده است كه به سبب درك نادرست از اسلام دست به تكفير مسلمانان مى زنند و آنان را خارج از دين معرفى مى كنند آستين همّت بالا زد تا بار ديگر اسلام را به جايگاه اولى برگرداند و با ارائه تعريف درست و جامع از اسلام آن را وسيله اتّحاد معرفى كند. به همين جهت اكثر آثار او حاوى اهميت دادن او به وحدت مسلمانان مى باشد. او در مورد مقدّمه كتاب النّص والاجتهاد مى گويد: فرزندم, مقدّمه اين كتاب به قلم تو خواهد بود… چه اين كه اگر ديگرى بنويسد چنان كه مى بايد از عهده برنيايد و به مقاصد من كه حفظ وحدت امّت اسلامى و پيوند دل هاى مسلمانان است پى نبرد.2
امّا كتاب فصول المهمه مستقلاً در اين باب تأليف گرديده است, لذا بررسى اين كتاب ارزشمند مى تواند بيشترين انديشه ايشان را در زمينه اتّحاد مسلمانان و چگونگى آن منعكس سازد. فصل اول: كليات
در اين فصل لازم است نگاه مختصر به زندگى علامه شرف الدين(ره), تدوين الفصول المهمه و شرايط حاكم بر نگارش آن را بررسى نماييم تا دورنمايى از شخصيت علامه و اهميّت اين كتاب روشن گردد. زندگى علامه شرف الدين
سيّدعبدالحسين شرف الدين در سال 1290 قمرى در كاظمين از پدر و مادر مذهبى (سيّديوسف شرف الدين و زهرا دختر سيّدهادى صدر(ره)) قدم به عرصه وجود گذاشت. نسب او (از طريق پدر با سى واسطه)3 به امام كاظم(ع) منتهى مى شود.
علوم مقدّماتى مثل تعليم قرآن و ادبيات عرب و منطق و… را نزد پدر خويش تلمّذ نمود, سپس راهى نجف اشرف شده و در موضوعات فقه, اصول, حكمت, كلام, تفسير, حديث و… نزد شيخ حسن كربلايى, شيخ محمد طه نجف, محمدكاظم خراسانى, سيّدمحمدكاظم يزدى, شيخ الشريعه اصفهانى و… به تحصيل و تعمّق پرداخت.
به 32 سالگى نرسيده بود كه به مرحله اجتهاد رسيد, البته در اوايل طلبگى و تحصيل به وضوح آشكار بود كه ميان شاگردان و دانش آموزان از امتياز و دقّت خاصّى برخوردار بودند. با اخذ مجوّز اجتهاد از سوى علما در سال 1322 قمرى به موطن پدرى خويش (جبل العامل) برگشت و از سوى مردم استقبال گرم و باشكوهى براى علامه صورت پذيرفت. خصلت متواضعانه اخلاق رفيع و كريمانه, سعه صدر, عطوفت و مهربانى, قدرت و توانايى علمى و سجاياى زيباى اخلاقى او, باعث مكانت و اُلفت روزافزون او در دل مردم مى گشت و هر روز كه مى گذشت علامه شرف الدين از محبوبيت بيشتر ميان شيعيان لبنان برخوردار مى شد.
مدّتى بعد از مراجعه به جبل العامل, پدر و پرادرش را از دست داد. در سال 1329 قمرى در مصر سفر نمود. در همين سفر بود كه قدم مهم و ميمون و مبارك را عملاً در راه اتّحاد و همبستگى مسلمانان برداشت و با علماى مصر به خصوص رئيس الازهر در آن وقت (شيخ سليم البشرى) به گفتگو و مذاكره پرداخت. نتيجه اين جلسات و مذاكرات و تبادل نامه ها بود كه كتاب عظيم المراجعات به جامعه مسلمانان عرضه گرديد.
علامه شرف الدين(ره) به عنوان يك رهبر اجتماعى و مصلح و زعيم ملّى و كسى كه خطر اشغال گرى و حضور بيگانگان را در كشورهاى اسلامى درك كرده است و فتواى جهاد و قيام عليه استعمار داده است مورد تعقيب و تحكيم حكم اعدام از سوى فرانسوى ها قرار گرفت و به همين منظور, فرانسويان فرد مسيحى را كه از اهالى صور بود و (ابن الحجّاج) نام داشت جهت دستگيرى شرف الدين(ره) و اشغال خانه و ضبط اسناد و مدارك به منزل او فرستادند كه با ناكامى ابن حجاج از خانه علامه برگشت.
بار ديگر فرانسويان به خانه شرف الدين در شهر (شحور) حمله بردند و خانه ايشان را آتش زدند. در اين حادثه و همچنين سوزاندن خانه علامه شرف الدين در (صور) بود كه بهترين آثار و تأليفات مخطوط و غيرمخطوط علامه سوخت و براى علامه بسيار سخت تمام شد تا جايى كه بارها مى گفت: اندوه فقدان اولاد از ميان مى رود, ولى اندوه فقدان افكار بكر, طولانى و مادام العمر مى ماند.4
بر اثر تعقيب فرانسويان علامه از لبنان خارج شد و به شام رفت, اما پس از اشغال شام به دست فرانسويان به فلسطين و سپس به مصر مهاجرت نمود و بالاخره در سال 1338 قمرى با وساطت پسردايى خويش (سيدمحمد صدر) كه از جايگاه و احترام رفيع پيش فرانسويان برخوردار بود به موطن خويش بازگشت.
از آن پس سيد به حل ّ مشكلات مردم و كارهاى علمى و تأسيس مؤسسات خيريه پرداخت و در سال 1355 قمرى شرفياب عتبات مقدسه در نجف, كربلا, كاظمين, سامرّا و مشهد مقدّس شد. بالاخره در هشتم و دهم يا سيزدهم جمادى الثاني5 1377 قمرى در لبنان درگذشت و جسد مطهر او به نجف منتقل و در ميان غم و اندوه شيعيان در صحن مطهر حضرت اميرالمؤمنين(ع) به خاك سپرده شد.6 فضايل علمى و اخلاقى شرف الدين
انديشمند معاصرِ شرف الدين (آغابزرگ طهرانى) كه از نزديك فضايل اخلاقى و قدرت علمى ايشان را درك كرده است و به گفته خودش (آشنايى من و او (شرف الدين) ابتدا در درس شيخ محمدكاظم خراسانى صورت گرفت سپس با مرابطه كه با دايى ايشان (سيدحسن صدر) داشتم كامل شد),7 درباره شرف الدين چنين مى گويد: او داراى ذهن وقّاد, ذكاوت خارق, اهل سليقه, دورانديش, داراى قدرت معارضه و… بود. خود و قلم خويش را براى تعليمات شيعه وقف كرده بود و تاريخ اسلام را با دقيق ترين غربال, صحيح آن را از سقيم جدا كرده بود. حقيقت را از وهم و خيال و حوادث و وقايع تاريخ اسلام را كاملاً تجزيه كرده بود, به احاديث فريقين به تمامه تسلّط داشت و بسيارى از امور و حقايق كه ديگران دست نيافته بودند او كشف كرد. او امين و نگهبان دين, شمشير گردن منحرفين و سرباز مخلص و مدافع مكتب بود. او مذهب جعفرى را با وضوح و روشنايى, با شيوه جديد و مناسب با روز عرضه كرد و… تا اين كه مى گويد: اَهو مجتهد فاضل؟ ام متكلّم بارع, ام فيلسوف محقق, ام اصولى ضليع, ام مفسر كبير, ام محدث صدوق, ام مورّخ ثبت, ام خطيب مصقّع, ام باحث ناقد, ام اديب كبير و… ؟ در نهايت مى گويد او همه اينها را دارا بود.8
گذشته از توصيفات كه ديگران از شرف الدين كرده اند, اگر به آثار ايشان توجه شود عظمت و فضل او به خوبى نمايان است. تعدادى از آثار ايشان از اين قرار است:
الفصول المهمه, اجوبة موسى جاراللّه, المراجعات, الكلمة غرّاء فى تفضيل الزهراء(عليها السلام), النص ّ والاجتهاد, ابوهريره, الى المجمع العلمى العربى بدمشق, المجالس الفاخره فى ماتم العترة الطاهره, فلسفه المثاق الولاية, مختصر الكلام فى مؤلّفى الشيعه فى صدرالاسلام, زكاة الاخلاق, بغيةالفائز فى نقل الخبائز, نوادر عمر, بغية الراغبين فى آل شرف الدين, سبيل المؤمنين, شرح التبصرة, تفسير آيه مودت, تفسير آيه انما وليكم اللّه, رساله فى منجزات المريض, تعليقه فى مبحث الاستصحاب من الرسايل, النصوص الجليله, تنزيل الآيات الباهره فى فضل العترة الطاهره, تحفة العلما فى من اخرج عنه البخارى ومسلم من الضعفأ, تحفة المحدثين فيما اخرج عنه الستة من المستضعفين, تحفة الاصحاب فى طهارت اهل الكتاب, الذريعه فى الردّ على البديعه, سرّ بغيته السائل من لثم الانامل, الفوائد والفرائد, تعليقه على صحيح البخارى, تعليقه على صحيح المسلم, الاساليب البديعه فى رجحان مآتم الشيعه و….9
حدود بيست اثر اخير جزء آثار مخطوطى اند كه برخى از آنها هنگام احراق منزل شرف الدين در شهر (صور) و (شحور) سوخته اند و برخى هم برگردانده شده و چاپ گرديده اند.
وقتى به اين مجموعه عظيم با آن همه دقّت, تسلّط, بيان رسا, شيوه مناسب و سعه صدر و امانت دارى كه ايشان ارائه داده است به اضافه كارهاى عملى ديگر همچون اهتمام به وحدت, بحث و مناظره, قيام عليه اشغالگران و… دقّت شود شخصيت و فضائل شرف الدين براى هر شخص اهل فكر و درك روشن خواهد گرديد. معرفى كتاب الفصول المهمّه
اسم كامل كتاب الفصول المهمه فى تأليف الامة و اولين تأليف شرف الدين(ره) است كه در سال 1327 قمرى از تأليف آن فارغ شده است. اين اثر نشان مى دهد كه مسأله وحدت در نزد شرف الدين چه اندازه مهم بوده است كه اولين اثرش را به آن اختصاص داده است. به گفته آقابزرگ تهرانى, شرف الدين پس از تأليف فصول المهمه نيز تا آخر عمر اين موضوع را دنبال كرد بيشترين اهتمام و وسيع ترين تلاش را در اين زمينه انجام داده است.10
اين كتاب پس از تأليف اولين چاپ آن در (صيدا)ى لبنان در سال 1330 قمرى در قالب يك جلدِ ده فصلى با محتويات لزوم اجتماع و وحدت در آيات و روايات, معناى اسلام و ايمان, محترم بودن خون و مال گويندگان شهادتين در روايات, تأكيد ائمه(ع) بر معاشرت با اهل سنّت, احاديث نجات موحدان, فتواهاى بزرگان اهل سنت در ايمان اهل توحيد, اجتهاد پيشينيان و ثبوت عدالت شان, نقل تكفير شيعيان, نسبت هاى ناروا به شيعه و علل افتراق, انجام گرفت و پس از آن, مؤلف دو فصل هفت و يازده در موضوعات (بشارت شيعه در روايات و پايان عصبيت جاهليت) را نيز به آن افزوده شد. بارها در لبنان, عراق و ايران تجديد چاپ شده است. اصل كتاب به زبان عربى است, ولى به زبان هاى ديگر از جمله فارسى نيز ترجمه شده است. همچنان كه از اسم كتاب پيدا است موضوع آن (وحدت اسلامى با تأكيد بر وحدت ميان شيعه و سنّى) مى باشد. شيوه عمومى نگارش فصول المهمّه
1. روش و شيوه اى كه مؤلف در نگارش اين كتاب برگزيده است سبك تاريخى و روايى است كه از زاويه آيات و روايات و وقايع تاريخى, علل افتراق و عداوت و دشمنى را بررسى و هجمه مخالفين وحدت اسلامى و معترضين مكتب شيعه را به نقد مى كشاند.
2. اين كتاب در عين اين كه وحدت مسلمانان را هدف قرار داده است بر ضرورت ها و دفاع از مبانى و اصول مكتب شيعه تأكيد كرده است, به عبارت ديگر هيچگاه سعى نكرده است پاى مصالحه را به ميان آورد و مذهب را فداى مصلحت نمايد.
3. در تمام مباحث كتاب چارچوب عام براى داورى و صدق گفتار, عقل و وجدان قرار داده شده است, چه اين كه دو مرجع, فطرى و همگانى است و هر فرد با هر سليقه و انديشه اى كه داشته باشد مى تواند صحت و سقم ادلّه و مباحث مطرح را در چارچوب اين دو مرجع تشخيص دهد.
4. در طرح مباحث, رعايت عملى شدن آن در نظر گرفته شده است مثلاً نيامده است از اهل سنت بخواهد دست از فلان مسأله مهم خود برداريد يا شيعه بايد براى تقرّب به اهل سنت از اصول خويش دست بردارد, چون ممكن نيست و هيچ گاه اين كار عملى نيست, اما دعوت بر تأكيد روى اصول مشترك عملى است. شرايط حاكم بر تدوين فصول المهمّه
عوامل در اين باب را مى توان به دو نوع تقسيم كرد:
الف) عواملى كه در پيدايش انديشه وحدت و اصل تدوين اين كتاب مؤثر بوده است.
ب) عواملى كه در كيفيت نگارش و انتخاب مطالب و جهت دهى اين كتاب تأثيرگذار بوده است.
در قسمت اول: علاوه بر تعليم و تأكيد قرآن, روايات, سيره معصومين(ع) و درك و درد شخص مؤلف و همچنين تجربه تاريخ ملل عموماً و اسلام به خصوص مى توان به عوامل سياسى همچون پيشرفت تمدّن غرب و استعمار كشورهاى اسلامى از سوى غربى ها, اشاره كرد.
اين جمله معروف شرف الدين ـ كه در مجلّه (المنار) بارها درج گرديد ـ كه سياست شيعه و سنّى را از هم جدا كرده است و بايد سياست آنها را با هم جمع كند 11 دال ّ بر همين مطلب است يعنى همان گونه كه سياست هاى استعمارى و بيگانگان امّت اسلامى را متفرق و پراكنده كرده است بايد هوشيارى مسلمانان و سياست اسلامى باعث وحدت مسلمانان گردد.
نويسنده در مقدمه فصول المهمه نيز به اين نكته تصريح مى كند كه ما در عصر علم و بيدارى و هوشيارى قرار داريم و متوجه شده ايم كه جز در سايه وحدت و همبستگى به ترقّى و حريت و دستيابى به حقايق و خروج از توحّش و عصبيت و بربريت نايل نمى شويم.
در تاريخ حيات شرف الدين نيز اشاره شد كه استعمار فرانسه در عصر او كشورهاى لبنان, شام و… را تحت سيطره خود قرار داده بود و استعمار انگليس كشورهاى فلسطين و… را تصرّف كرده بود, به علاوه اين كه حكومت عثمانى ها در تركيه از هم پاشيد. همه اين وقايع بى تأثير در روحيه شرف الدين و اقدام او براى وحدت امّت اسلامى, نبوده است.
اما در قسمت دوم: پيش از ذكر عوامل تأثيرگذار در نحوه نگارش مقدمه اى را بايد عرضه بدارم و آن ,اين است كه در بيشتر كتب كه تحت عنوان تقريب, وحدت, علل اختلاف و راه حل آنها و… نوشته شده است, مى بينيم ناخودآگاه بحث به سوى مسائل اختلافى و طرح مباحث تفرقه آميز و شيوه منافى وحدت كشانده مى شود و از هدف دور البته اين مطلب در حدّ بيان واقعيت و شناساندن راه درست از نادرست اشكال ندارد, بلكه ضرورى هم است, اما جدل و توجيه در اثبات كيش خود و ردّ تمام ارزش هاى مخالف, آن هم با شيوه ناصحيح, درست نيست.
با اين مقدمه وقتى سراغ فصول المهمه مى رويم در عين اين كه رعايت نكات تقريبى لحاظ شده است و با احترام كامل, گام هاى مهم در راستاى هدف برداشته شده است, اما در يك نگاهى ابتدايى به نظر مى رسد حداقل در بخش هايى از كتاب, بحث از هدف خود خارج شده است, مثلاً تأكيد بيش از حد بر دفاع از مكتب شيعه و تفضيل آن بر ديگر مذاهب, تعريض به عمر و متذكّر شدن مباحث تحريك كننده مثل قصّه مالك بن نوبره, قول عمر (ان ّ الرجل ليهجر) و… در فصل هشتم تحت عنوان (اجتهاد صحابه و ثبات عدالت آنان نزد اهل سنت) و برخى موارد ديگر.
اما با دقت بيشتر در شرايط و عوامل تدوين اين كتاب متوجه خواهيم شد كه انتخاب اين مطالب نه تنها اثر را از هدف دور نمى كند, بلكه آن را به هدف نزديك تر مى سازد, زيرا اولاً انتخاب اين مطالب بيان حقايق تاريخى بيش نيست كه براى روشن ساختن تحقق اجتهاد در گذشته ايراد گرديده است, ثانياً فاصله تدوين فصول المهمه در سال 1327 قمرى تا رسميت يافتن شيعه از سوى اهل سنت در سال 1378 قمرى از سوى رئيس وقت الازهر (محمود شلتوت(ره)12 پنجاه و اندى سال مى باشد, يعنى اين كتاب هنگامى تأليف شده است كه مذهب شيعه هنوز غيرقانونى, غيررسمى, اختراعى و شيعيان اهل بدعت و نزد برخى افراد خارج از دين معرفى شده تكفير مى گردد, چنان كه شخص مؤلف فصل نهم را در اين باب و پاسخ آن نگاشته است.
لذا طبيعى است كه تلاش در معرفى شيعه و دفاع از آن و ترجيح آن در اين كه به رسميت شناخته شود بهتر به هدف وحدت نزديك مى كند, وحدتى كه بايد اهل سنت قدم جلو گذارند و شيعه را به به رسميت بشناسند, از سوى ديگر عيب جويى تندروان اهل سنت از شيعه و بزرگ نمايى مسائل حاشيه اى و جزئى در تنقيص شيعه, مؤلف را واداشته است تا به نقيصه هاى مذهب آنان نيز اشاره كرده ايشان را متنبّه نمايد. فصل دوم: تقريب
در اين كه مقصود و معناى تقريب چيست, نوعى ترديد و سوء فهم هايى پيش آمده است, برخى آن را شيعه شدن سنّى يا سنّى شدن شيعه, تلقّى كرده اند و برخى به معنى اندماج و آميختن فرق اسلامى به هم 13 يعنى يا برخى فرق اسلام براى وحدت از اصول خويش دست بردارند يا همه مذاهب تحت يك مذهب گسترده درآمده تمام مبانى مذاهب حفظ گردد, در حالى كه هيچ كدام نيست, از اين رو ضرورى مى گردد كه از تقريب تعريف درست ارائه شده هدف آن روشن گردد تا جايگاه فصول المهمه در تقريب مذاهب مشخص شود. تعريف تقريب
تقريب به معناى نزديك كردن است كه مستلزم وجود طرفين مى باشد و مقصود نزديك شدن شيعه و سنّى (يا فرق) با حفظ كيان طرفين مى باشد.14 با اين تعريف روشن مى گردد كه مقصود از تقريب نه اندماج و درآميختن فِرَق اسلامى, بلكه از بين بردن تعصّب عوامل نفاق و شناساندن مسلمانان به يكديگرند. اما هم عقيده بودن و يكنوع نگريستن تنها در اصول و ضرورت هاى اسلامى كه در تعريف مسلمان بودن دخيل است لازم است نه در تقريب.
اما تقريب از زبان اهل آن: محمدحسين كاشف الغطاء(ره) مى گويد: هدف تقريب اين است كه مسلمانان را به يكديگر نزديك سازد و نگذارد اختلافات فقهى و… موجب عداوت ميان آنان گردد… اگر اين عمل اختلاف به ذاته حرام نباشد, مسلماً در اين عصر كه دشمن از هر طرف ما را احاطه كرده است حرام مى باشد.15
عبدالمجيد سليم مى نويسد: اسلام داراى دو نوع قانون است: قوانين قطعى مانند وجود خداوند, پيغمبر, قيامت, روزه, نماز, حج ّ و… كه مورد اختلاف هيچ يك از مسلمانان نيست; نوع ديگر ظنّى و محل ّ نظر و اجتهاد است مانند برخى از صفات خدا و چگونگى وضو. مجتهدان در اين نوع قوانين گاهى به واقع مى رسند و گاهى دچار خطا مى شوند, ولى هم از نظر شيعه و هم از نظر اهل سنت معذور و مأجورند, لذا پيروان مذاهب فقهى يا كلامى بايد يكديگر را معذور و تحريم بشمارند و از كينه و تهمت به هم احتراز جويند.16
و بالاخره كلمات زيبا و دلنشين محمدعلى علويه پاشا: يكى از طرح هاى اساسى دين اسلام از بين بردن تعصّبات قومى و عوامل جدايى است و خداوند از جمع پراكنده ملتى يگانه و نيرومند ساخت و ميان آنان مهر و الفت قرار داد, ولى پس از مرگ پيغمبر(ص) ميان اصحاب در دايره حق و دورانديشى اختلاف نظر پيش آمد و اين اختلاف در دوره هاى بعد مورد سوءاستفاده قرار گرفت و مسلمانان به تعصّب و پراكندگى بازگشتند تا اين كه قواى شان تحليل رفت و وطن شان تقسيم گشت و مورد استعمار قرار گرفت. اكنون بايد اعتراف كرد كه مسلمانان ضعيفند, زيرا در پراكندگى به سر مى برند و پراكنده اند به علت اين كه از معتقدات يكديگر بى اطلاعند و انسان به چيزى كه نمى داند دشمنى مى ورزد ولى اگر مسلمانان به هم نزديك شوند با هم تفاهم مى كنند و در نتيجه بسيارى از اختلافات شان از بين مى رود. 17 گرچه پراكنده گويى شد, ولى حيفم آمد اگر اين مطالب زيبا را نمى آوردم. با اين بيان از تقريب سراغ (فصول) خواهيم رفت. اهميت تقريب در فصول المهمه
همان گونه كه اشاره شد شرف الدين(ره) با درك كامل معنا و ستون هاى تقريب, از يك طرف سرسخت مدافع مكتب شيعه است طورى كه وقتى فصول المهمه را ورق مى زنيم و از زاويه مكتبى و مذهبى به آن مى نگريم اين گونه به نظر مى رسد كه مؤلف در سراسر اين كتاب درصدد دفاع از شيعه و معرفى آن براى اهل سنت بوده است, از طرف ديگر او چنان به تقريب, گفتگو, زدودن تعصّب, شناساندن عقايد درست و تفاهم مذاهب با حضور كيان خويش, عشق مى ورزد كه گاهى حرف هاى تفرقه انگيز و عوامل نفاق, ناله او را بلند مى كند و فرياد مى كشد, براى نمونه:
در فصل دوازدهم با گلايه از شيوه بخارى كه حديث از (عمر بن خطان) خارجى نقل مى كند, همان كسى كه در مورد ابن ملجم مى گويد (درباره او چنان فكر مى كنم كه ميزان اعمالش از تمام مردم سنگين تر خواهد بود) و به او اعتماد مى كند اما يك حديث هم از سبط اكبر پيامبر(ص) نقل نمى كند. و همچنين با گلايه از ابن خلدون كه مى گويد (اهل بيت پيغمبر(ص) برخلاف قاعده راه پيموده و فقهى مخصوص به خود اختراع كرده اند كه بر پايه تفسيق بعضى صحابه و عصمت ائمه و… نهاده شده, ولى تمام اين اصول و پايه ها سست است) مى گويد: آيا اين روش ها موجب فاصله نيست, به پروردگار كعبه و فرستنده پيغمبران سوگند كه چون اين جا رسيدم مانند شخصى سرگردان وقفه اى نمودم, چون وحشت زدگان از جا جستم, چه گمان نمى كردم كار به اين جا برسد.
در فصل نهم پس از نقل اتّهام هايى كه به شيعه رانده شده است مى گويد: آن حريصان دنيا چه رسوايى كه به بار نمى آورند و مردم دون همّت جاه طلب, چه نگفتنى است كه به دنبالش چهار پاشنه نمى دوند!… اگر اينها نبودند دل ها به هم پيوند بود و روح يگانگى و اتّحاد در مسلمان ها دميده مى شد و ديگر آزمندى و دست طمع به سوى آنها دراز نمى گشت… ولى افسوس اين تبهكاران نمى گذارند؟؟
در لابه لاى كتاب به خصوص در مقدمه فصول, حرص مؤلف به اتّحاد مسلمانان كاملاً مشهود است, آن جا كه اجراى احكام الهى, ترقى مسلمانان, آزادگى ملل مسلمان و درك حقايق و واقعيات را جز در سايه تقريب, همبستگى, اجتماع و وحدت اسلامى نمى داند. تقريب عملى در فصول المهمه
مؤلف علاوه بر اين كه تئورى و راهكارهايى براى تقريب ارائه داده است خود نيز عملاً در تدوين اين كتاب رعايت مسائلى را كه در تقريب و پيمودن اين راه ضرورى است كرده است كه به اهم آنها اشاره مى شود:
1. رعايت احترام: شرف الدين(ره) در فصل دوازدهم بى حرمتى و تكفير, تحقير و فحّاشى مذاهب را مهمترين دليل تفرقه مسلمانان مى داند و با درك اين مطلب, خود هميشه سعى در حفظ احترام دارد, لذا در سراسر كتاب از اهل سنت و اشخاص با تجليل و يا حداقل با پرهيز از بى احترامى ياد مى كند, مگر آن جايى كه شخصى به سبب ارتكاب گناه و اتّهام و دروغ پردازى هاى زياد براى خويش احترام باقى نگذاشته باشد و كسى كه خود براى خودش احترام قائل نباشد, نگه داشتن احترام او براى ديگران هم لازم نخواهد بود.
مؤلف به اهل سنت كوچك ترين توهينى نمى كند, بلكه هميشه با تعبيرهايى همچون (برادران اهل سنت, اهل جماعت, جمهور و… ) و از اشخاص نيز در بسيارى موارد با ذكر القاب و رحمت ياد مى كند. حتى آن جا كه جملات زننده ابن خلدون را (در فصل دوازدهم آخر صفحه 465) نقل مى كند از او به (علامه ابن خلدون) ياد مى كند و توقّع ضمنى خويش را از او ابراز مى كند كه از او چنين انتظار نمى رفت. بالاخره اين كه آراى اهل سنت را با استدلال و احترام نقد مى كند.
2. ارجاع به منابع اصلى: در فصل دهم يكى از علل اصلى نسبت هاى ناروا و دروغ پردازى به شيعه را تقليد از گفته هاى پيشينيان و عدم تحقيق, دقت و مراجعه به منابع اصلى شيعه مى داند. به همين جهت گفتار ابن حزم و شهرستانى و همچنين در فصل يازدهم گفتار رشيد رضا صاحب (المنار) را به باد انتقاد مى گيرد كه چرا بدون مراجعه به منابع شيعه يا با اعتماد به گفتار بدون مدرك, عقايد نامفهوم و نامعلوم را به شيعه نسبت مى دهند. روى اين اصل, شخص مؤلف در همه آثارش به خصوص در اين كتاب در نقل و نقد عقايد اهل سنت سعى دارد به منابع اصلى خودشان ارجاع دهد تا اين كه شايد هم سبب اقناع آنها بگردد و هم اين كه اين مسأله تبديل به يك رويش و فرهنگ گردد و با مراجعه به منابع هر مذهب, جلو تهمت و افترا گرفته شود.
3. تحمّل و بردبارى: تحمّل در مناظرات و مباحث مذهبى از فردى كه اهل تساهل و تسامح باشد چندان عجيب نيست, چون براى او درد شديد ايجاد نمى گردد. اما تحمّل و شكيبايى در مقابل اهانت هاى مخالفين از سوى افرادى همچون شرف الدين كه در مكتب اهل بيت ذوب شده است و سخت به آن مهر مى ورزد جاى تحسين دارد. اين خصلت او در همه كتاب متجلّى است. با آن كه با يك سلسله حركات و حكايات غيرمنتظره رويارو مى شد همچون تهمت هاى ناروا در فصل دهم و تكفير شيعه در فصل نهم, نقل سكوت دردآور على(ع) در فصل هشتم, عناد بخارى و ابن خلدون با اهل بيت(ع) در فصل دوازدهم و… دست از رفتار منطقى برنمى داشت و بى توجّه به اين مسائل از وحدت مسلمانان حرف مى گويد, مثلاً وقتى حرف هاى دردآور ابن خلدون را در فصل دوازدهم صفحه 515 نقد مى كند مى گويد: ولى ديگر دوران دشمنى سپرى شد و هنگام برادرى فرا رسيد و وقت آن رسيده كه تمام مسلمانان به شهرستان علم پيامبر(ص) درآيند و… .
گاهى هم كه سخنان و اهانت هاى افراد متعصّب خيلى براى او سخت و گران تمام مى شد به خداوندرو مى آورد و با جملاتى چون (لا حول ولا قوة الاّ بالله, پروردگارا ما را به زشتكارى هاى نادانمان مگير, اى مرگ بيا كه زندگى ناپسند است و… )18 شكيبايى پيشه كرده به پاسخ هاى منطقى اكتفا مى كند.
بالاخره, انصاف, اعتدال, بزرگوارى و گذشتو در چارچوب منطق حركت كردن از ديگر خصلت هاى مؤلف است كه در راستاى تقريب در تدوين كتاب فصول المهمه اعمال كرده است و به سبب رعايت اختصار از وارد شدن در اين ميادين چشم پوشى مى نماييم. فصل سوم: راهكارها
در اين فصل كه در حقيقت مهمترين مباحث و مطالب ما را در اين موضوع به عهده دارد به راهكارها و راه حل ها و شيوه هايى مى پردازيم كه مؤلف در راه اتّحاد و تقريب مؤثر مى داند و آنها را در اين كتاب دنبال و اعمال كرده است, البته اين راهكارها نه به صورت صريح, بلكه از تحليل مباحث و لابه لاى مطالب اين كتاب و نحوه انتخاب و چينش آن درخور درك و اخذ است. الف. ارجاع به متون دينى
شايد هيچ عاملى در اثبات لزوم تقريب و وحدت براى يك فرد مسلمان, به اندازه آموزه هاى متون دينى مسلمانان مؤثر نباشد. به همين جهت مؤلف اولين فصل كتاب خويش را به اين آموزه ها اختصاص داده است و سعى كرده است با برشمردن آيات و روايات صريح, اختلاف و فاصله گرفتن مذاهب از همديگر را مخالف با دستور شرعى و آموزه دينى معرفى نمايد و اختلاف را ناشى از عدم درك اخلاق اسلامى مى داند. در حقيقت مؤلف مى خواهد با اين شيوه, مسلمانان را به متون اصيل و مشترك بين همه مذاهب بيشتر توجه داده, اولويت آن را براى حكم و داورى ثابت نموده نهادينه سازد. ب. اثبات ظرفيت مذاهب براى وحدت
شرف الدين(ره) نه تنها دست برداشتن از اصول و ضروريات مذهب و كوتاه آمدن در راه تقريب و اتّحاد را لازم نمى داند, بلكه سعى مى كند همه را به اعماق مذهب شان كشانده به اصول, ضروريات و ظرفيت هاى آن ارجاع و توجه دهد.
مؤلف معتقد است هر مذهب در متن خود مسائلى براى امكان جمع و تقريب دارد و به همين منظور بيشترين حجم كتاب خويش را در اين زمينه قرار داده است, مثلاً فصل هشتم را كه تقريباً نصف همه كتاب را تشكيل مى دهد به مسأله اجتهاد و تصويب اهل سنت اختصاص داده است كه با اين مسأله اهل سنت مى توانند با ديگر مذاهب كنار آيند.
او با برشمردن موارد و بدعت هايى, كه نه تنها با مبانى مذاهب بلكه اصولاً با مبانى اسلامى سازگارى ندارد, ولى با اصل اجتهاد و تصويب نزد اهل سنت حل ّ و هضم گرديده است كنار آمدن اهل سنت را با شيعه سهل مى داند.
همچنين در فصل چهارم شيعيان را به فرمايشات ائمه(ع) ارجاع مى دهد كه به معاشرت و مرابطه با اهل سنت دستور داده آنان را در تمام آثار كه بر هر مسلمانى مترتب مى گردد همچون شيعه بدانند. ج. شناسايى علل اختلاف
بدون ترديد, مهمترين گام براى زدودن و از بين بردن اختلافات, شناسايى علل و زمينه آن مى باشد چه اين كه رفع اختلاف, فرع شناسايى و دستيابى علل آن است و وارد شدن در ميدان تقريب, بدون شناسايى علل اختلاف مثل كسى است كه در ميدان جنگ بدون سلاح حاضر گردد كه البته شكست او قطعى است, از اين رو شرف الدين(ره) علل اختلاف و فاصله شيعه و سنّى را در دو جنبه نارضايتى اهل سنت از شيعه و شيعيان از اهل سنت بررسى مى كند. او در فصل دوازدهم علت فاصله گرفتن شيعه از اهل سنت را دو امر مى داند:
1. تكفير, تحقير, فحّاشى و نيرنگ اهل سنت با شيعه. فصل نُه, ده و يازدهم مى تواند نمونه هاى اين امر باشد كه در آنها تكفير شيعيان در كتاب (فتاوى الحامديه), تحقير و نسبت هاى دروغى كه علماى دربارى حكام بنى اميه و بنى عباس و علماى ترسويى كه از اشاعه مذهب شيعه هراس داشتند و علماى بى خبر و ناآگاه از حقيقت مذهب شيعه به وقوع پيوسته است و همچنين دروغ ها و نيرنگ هاى ابن حزم و شهرستانى و… به وضوح ديده مى شود.
2. كناره گيرى و بى اعتنايى اهل سنت از اهل بيت پيغمبر(ص) دليل ديگر بر تنفّر شيعيان از اهل سنت قلمداد مى گردد. مؤلف در اين رابطه مى گويد: تمام روايات اهل سنت از اهل بيت(ع) به تعداد روايت بخارى از عكرمه نمى رسد و شخص بخارى حتى يك روايت از اهل بيت(ع) نياورده است.19
بى حرمتى و كلمات ناشايسته ابن خلدون در مورد اهل بيت(ع) مبنى بر اين كه فقه و مسير اهل بيت(ع) خلاف قاعده است,20 نمونه ديگر از اين بى اعتنايى است.
اما سبب تنفّر و جدايى اهل سنت را از شيعه, برچسب ها و دروغ و تهمت هايى مى داند كه از سوى منافقان و دشمنان شيعه به شيعيان نسبت داده شده است. مؤلف ضمن نقل و نقد اين تهمت ها در فصل دهم مى گويد: اين تهمت ها همگى باطل است, مگر مسأله صحابه كه در آن نيز شيعيان اثنى عشرى تعادل را حفظ كرده اند, نه مثل جمهور همه را چشم بسته پذيرفته اند و نه مثل برخى غاليان همگى را ردّ كرده اند, (بلكه با ديد نقّادانه به تجزيه صحابه پرداخته اند) كه البته در اين زمينه شيعيان به بسيارى از صحابه گرانقدر پيامبر(ص) اقتدا كرده اند, اما آنان كه همه صحابه را به يك چوب رانده اند كاملى هاست, نه شيعيان اثنى عشرى.
مؤلف علاوه بر اين علل, نقش ملل نويسانى چون ابن حزم و شهرستانى را در ازدياد و تكثّر فِرَق و دامن زدن به اختلافات, منتفى نمى داند و به صورت ضمنى در فصل دهم به آن اشاره مى كند. د. خشكاندن ريشه هاى تعصّب
پس از آن كه معلوم شد مهمترين علت اختلاف ميان شيعه و سنى, تكفير, تحقير, اهانت و تعصّب جاهلانه است مؤلف در موارد مختلف كتاب سعى كرده است اين مرض را با شيوه هاى مختلف درمان نمايد كه به برخى از اين شيوه ها اشاره مى شود:
1. استدلال: مؤلف سعى مى كند در همه جا جلو هرگونه هجمه و افترا را با استدلال و منطق دفع نمايد; اين مسأله در تمام كتاب محسوس است تا شيوه مناظره را از تعصب و خشونت به استدلال مبدل سازد.
2. توجه دادن به آثار شوم تعصب و تكفير: مؤلف در اين زمينه پس از نقل فتواى كتاب فتوى الحامديه در فصل نهم مى گويد: آيا صاحب اين فتوا مى فهمد كه با اين حرف چه خون هاى پاك و بى گناهى از مسلمانان و اهل شهادتين ريخته شد, چه زنان آزادى كه اهل نماز و شكرگزار خداوند بودند و به اسارت رفتند… در نتيجه چه عزّت هايى را از اسلام و مسلمانان نابود كرده مبدّل به ذلّت ساخت.
3. برجسته كردن و تمجيد از سخنان مسالمت آميز و اهل انصاف: بدين منظور مؤلف فصل ششم كتاب را به فتواهاى بزرگان اهل سنت اختصاص داده است كه همه اهل توحيد و شهادتين را مؤمن و اهل نجات مى دانند, همچنين از افرادى چون صاحب الاصابه, اسدالغابه و مصطفى صادق به سبب رعايت اعتدال و انصاف شان, قدردانى مى كند.21
بالاخره تذكر به حرمت مؤمنين, جايگاه شيعه در روايات, جايگاه اهل سنت نزد اهل بيت(ع), تبرئه شيعيان از عقايد شرك آميز و… از ديگر طرق است كه با تمسك بر آنها مؤلف در صدد فروكشاندن تعصب مى باشد. هـ . دقت در معناى اسلام و ايمان
راهكار ديگر مؤلف در راستاى تقريب تعمّق در معنى اسلام و ايمان است, چه اين كه در طول تاريخ به سبب عدم دقت در اين مسأله و تضييق دايره اسلام و ايمان, بسيارى از مسلمانان و مؤمنين قربانى جهل و نادانى گرديده اند.
شرف الدين(ره) فصل دوم كتاب را در اين مورد قرار داده است. او با استناد به روايات, شهادتين را در صدق اسلام و ايمان كافى مى داند و خون و مال تمام كسانى را كه اهل شهادتين (لا اله الاّ اللّه, محمد رسول اللّه) باشند و عملاً ضروريات اسلام همچون نماز, حج, زكات و… را انجام دهند, مصون مى داند. فصول سوم و چهارم را نيز مؤلف در تأييد اين معنا قرار داده است كه اهل شهادتين همگى مسلمان و اهل نجات هستند. با اين تعريف از اسلام مطمئناً اختلاف و تفرقه بى معنا است و ديگر جايى براى تكفير نمى ماند. و. معرفى و تنقيح عقايد مذاهب
بدون شك جهل افراد به عقايد مذهب مخالف و برجسته شدن مسائل حاشيه اى و بعضاً خرافات به جاى واقعيات و عقايد بنيادى و همچنين نسبت هاى نادرست از سوى مخالفين از علل مهم عداوت و دورى فرق اسلامى است و بهترين راه حل در اين زمينه, معرفى شفّافِ عقايد و تنقيح مسائل اصلى از پيرايه هاى خرافى بزرگان و مصلحان مذاهب مى باشد.
به همين منظور, شرف الدين(ره) در صدد معرفى شيعه برآمده و سعى كرده است هر آنچه كه ذهن اهل سنت را به شيعه مخدوش كرده است, روشن نموده صحيح آن را از سقيم جدا نمايد, لذا در فصل دهم و يازدهم با ردّ اتّهامات مخالفين, شيعيان را در رعايت و دقت احكام الهى حريص مى داند و تحريف قرآن را با رأى و مبناى مشهور شيعه سازگار ندانسته منتفى مى داند.
او در فصل هفتم شيعه را چنين معرفى مى كند: كسانى كه در دين از على و خاندان او(ع) پيروى مى كنند و عقايد دينى و فقهى شان به آنها(ع) منتهى شده رفتار و آداب دينى را از ايشان(ع) آموخته اند, به امامت و رهبرى شان(ع) گردن نهاده اخلاقاً پايبند تولا و تبرّا هستند و با توسل و پيروى از دو منبع دينى (قرآن و عترت) آن را توفيق الهى قلمداد مى كنند و همچنين در اين فصل از جايگاه شيعيان در ميان روايات پيامبر(ص) سخن مى گويد.
در مسائل جنجالى و اختلافى مؤلف سعى دارد مشهورترين و نزديك ترين مبناى شيعه به اهل سنت را انتخاب نمايد, لذا با ردّ هرگونه زبان درازى شيعيان به عايشه و تبرئه او از افك و اتهامات گفته شده, بين نقد شيعه و نسبت افك و اتهام به عايشه تفكيك قائل مى شود, همچنين بدگويى شيعيان از ابوبكر, عمر و… را منتفى دانسته شيعه را مبرّا از اين مسائل مى داند.22
با توجه به حساسيّت اهل سنت به ديدگاه شيعه به صحابه, حدود 213 نفر از بزرگان صحابى و تابعى را نام مى برد كه همگى داراى گرايش شيعى و الگوى شيعيان در انتخاب مسير هستند.
كلام آخر اين كه تلاش و پيگيرى مداوم و راهكارهاى شرف الدين(ره) و امثال او بعد از مدّت ها و حوادث و اتّفاق هاى ناگوار فراوان به بار نشست و مذهب شيعه با احترام كامل از سوى بزرگان اهل سنت به رسميت شناخته شد, چه اين كه اين مسأله از مهمترين هدف شرف الدين(ره) از تقريب بود و بعد از اين نيز ان شاءاللّه فاصله ها كمتر خواهد شد (به اميد روزى كه اتّحاد كامل ميان مسلمانان برقرار گردد ان شاءاللّه).1. آل عمران/3, آيه 103. 2 . اجتهاد در مقابل نص, ص2. 3 . معجم رجال الفكر والادب فى النجف. 4 . اجتهاد در مقابل نص ّ, ص14 (شرح حال شرف الدين به قلم فرزندش). 5 . معجم رجال الفكر والادب; طبقات اعلام الشيعه; اجتهاد در مقابل نص. 6 . برگرفته از همان. 7 . طبقات اعلام الشيعه, قسمت سوم, جزء اول, ص1080. 8 . همان. 9 . همان. 10 . همان. 11 . اجتهاد در مقابل نص, ص8. 12 . همبستگى مذاهب اسلامى, ص309; شيخ محمود شلتوت طلايه دار تقريب, ص192. 13 . همبستگى مذاهب اسلامى, ص5. 14 . همان. 15 . همان, ص91. 16 . همان, ص255. 17 . همان, ص83 (خلاصه كلام). 18 . براى نمونه مراجعه شود به در راه تفاهم, ص209, 217, 252, 237, 251. 19 . در راه تفاهم, ص247 و الفصول المهمه, ص264. 20 . فصول المهمه, ص465. 21 . همان, ص434 و 519. 22 . همان, ص382 به بعد.


صفحه 16

رديه هاى ابوهريره
لطفى مهدى

دورنمايى از كتاب (ابوهريره, تأليف مرحوم علامه شرف الدين)
ييكى از آثار ماندگار و جاويد مرحوم علامه سيد شرف الدين, كتابى است كه در شرح حال و ارزيابى كميت و كيفيت احاديث ابى هريره به خامه شيواى اين ابرمرد تحقيق و پژوهش نوشته شده است. اين اولين كتابى بود كه در خصوص زندگى ابوهريره به صورت تحليلى و ارزيابى شخصيت ابوهريره و كم و كيف احاديث رسيده از او با تكيه بر عقلانيت و عنايت به مسلّمات تاريخى و حديثى و قرآن كريم نوشته شد.
ايشان در اين كتاب در بررسى شرح حال ابوهريره و احاديث رسيده از وى تمام زواياى زندگى او و مسائل مربوط به وى را با نيروى آهنين و نيش نافذ و اعجاب انگيز خود از نظر گذرانده و حقيقت را در مورد اين راوى ارائه داده است و شخصيت حقيقى ابوهريره را با زدودن مناقب و فضايل مجعول كه هواداران ابوهريره, براى زينت وى و جعل شخصيت دروغين براى او از جهره واقعى ابوهريره آشكار سازد. خود مرحوم شرف الدين در توصيف كتابش مى نويسد:
در اين كتاب چنان به بحث و پژوهش ژرف پرداخته ام كه روى حق و حقيقت نمايان گشته است, خدا را بر اين كار مى ستايم. اما درباره خود ابوهريره به زودى به تاريخ حيات و حالات او آگاهى خواهى يافت, زيرا كنه و حقيقت او را من جميع الجهات چنان بررسى كرده ايم كه به راحتى او را با همه احساست درك كنى.1
ايشان در اين كتاب به دور از هر تعصب و بغض به بحث پيرامون اين مرد پرداخته و عقل و اصول مسلم سنت نبوى و قرآن كريم را داور قرار داده است و تكيه ايشان در نقل مطالب در خصوص ابوهريره همگى از مصادر و منابع معتبر اهل سنت و جماعت است و هرگز در ارزيابى شخصيت اين مرد به مصادر شيعى تكيه ننموده است و هرگز موردى را سراغ نداريم كه ايشان توهينى يا اهانتى به ابوهريره نموده باشد يا نسبت ناروايى را از پيش خود به ايشان نسبت دهد و اگر اهانت يا نسبت هاى ناپسندى به ايشان داده شده همه از متون معتبر اهل سنت است.
با اين حال مشاهده مى كنيم كه اغلب رديه نويس ها تأكيدشان در سراسر كتابشان بر اين است كه ايشان اين مطالب را به دروغ به ابوهريره نسبت داده است, چنان كه قبلاً گفته شده ايشان معيار را در ارزيابى شخصيت ابوهريره عقل و اصول مسلم اسلام نبوى و قرآن مى داند و تقليد كوركورانه و جاهلانه از گذشتگان و اعمال تعصبات فرقه اى را در ارزيابى ابوهريره و ديگر اصحاب را مردود شمرده و بحث وافى در خصوص آنان را لازم و واجب مى داند و صرف صحابى بودن را معيار توفيق افراد نمى داند و اين كه ما به سبب صحابى بودن فرد او را از هر لغزش و خطا برى بدانيم, مى نويسد:
(صحابه عادل حجتند, و بايد درباره صحابه مجهول الحال تحقيق كنيم و افراد جنايتكار و گناه پيشه قيمتى ندارند و احاديثشان فاقد اعتبار است. عقيده ما درباره حاملان حديث چه صحابى چه غير آن همين است و كتاب و سنت نيز بر همين استوار است با اين حساب ما جاعلان حديث را اگر چه به اصطلاح از شمار صحابه باشند معصوم از لغزش نمى دانيم, زيرا اگر آنان را از لغزش دور بشماريم به خداى عزوجل و رسول خدا و بندگان او خيانت كرده ايم.)2
منطق شرف الدين اين است كه عقل و سنت قطعيه و قرآن برترين ناخداست كه انسان را به سرمنزل مقصود مى رساند و جايگاه صحابه همان شخصيت حقيقى آنان است كه داشتند و آيات قرآنى و سنت نبوى و عقل سليم بر همين مطلب حكم مى كند و خود صحابه هم معتقد به اين بودند و صرف صحابى بودن را ملازم با عصمت نمى شمردند كه در جاى خود مفصلاً بحث شده است. هدف شرف الدين از تأليف اين كتاب
مخالفين و ناقدين شرف الدين تلاششان بر اين است كه وانمود كنند شرف الدين اين كتاب را بر مبناى بغض و عناد با صحابه و جهت هدم و ويران نمودن بناى اسلام نوشته است و هر كدام از ناقدين در اين زمينه قلم فرسايى نموده اند كه گويا اركان اسلام به وثاقت و عدم وثاقت ابوهريره وابسته است.
حال آن كه بالاترين هدف شرف الدين از تأليف اين كتاب دفاع و پاسدارى از عقلانيت و سنت نبوى است. در منطق حقيقت هم زدودن جعليات و احاديث دروغين از ساحت اسلام و سنت نبوى آشكار نمودن چهره واقعى و نورانى اسلام ناب است كه در زير جعليات اين دروغ پردازان مخفى مانده است نه به هدم بناى اسلام و متزلزل ساختن اركان سنت نبوى.
هدف شرف الدين از تأليف اين كتاب, زدودن پيرايه هاى جعلى و دروغين از ساحت قدس نبوى و ديگر انبياى عظام است كه جاعلان حديث به دروغ به نبى مكرم اسلام نسبت داده اند و چيزهايى به انبياى الهى نسبت داده اند كه عقل نسبت دادن آن مطالب راحتى به بندگان عادى خدا هم روا نمى دارد. شرف الدين در مقدمه كتابش مى نويسد:
سنت برتر از آن است كه خار ناخالصى در آن برويد و شخصى چون ابوهريره با ناديده گرفتن وجدان هاى بيدار و هوشمند متعرض مقياس هاى علمى آن گردد و به رسول خدا(ص) و امتش زشتى بچسباند. هيچ انسانى نمى گويد كه در برابر اين ستم و تباهيى كه حقيقت و جوهره اسلام را ـ كه خود انسان ها را به آزادگى و خلاصى از خرافات فرامى خواند ـ در خطر مى افكند ساكت شويم و به دفاع از حريم آن اقدام نكنيم…
آنان (اهل سنت) ابوهريره, سحرةبن جندب, مغيره, معاويه, ابن العاص, مروان و نظايرشان را به سبب تقديس رسول خدا و اين كه از اصحابش هستند بى گناه و نامقصر مى شمارند, ما نيز براى تقديس رسول خدا و سنت او بر آنان انتقاد مى كنيم…
پيداست تكذيب كسى كه از رسول خدا(ص) سخنى گزاف و ناسازگار با عقل نقل كرده, به تعظيم و تنزيه او اولى تر و با منطق علمى كه رسول خدا(ص) از مروجان شريعت و دانشمندان امتش انتظار دارد سازگارتر است.
ما اين تحقيق را به دست مى دهيم تا حقيقت نهفته در سنت راستين و منسوب به رسول خدا بپيراييم و نمايان سازيم و ما ينطق عن الهوي… و براى سلامت انديشه و استى عقيده….3
هدف شرف الدين از بين بردن احاديث مجعولى است كه رشته هاى زنجير بدبختى و افتراق بين امت نبوى است و اين احاديث دروغين بود كه اختلاف بين امت و حقيقت را به فراموشى سپرد. امواج كتاب شرف الدين
نوشتار شرف الدين تنها يك كتاب نبود. او با نگاشتن اين كتاب مكتبى عظيم احداث كرد كه هميشه جاويد و زنده است. از قلم شرف الدين امواجى برخاست و روح اميد را در دل مسلمين زنده و شاداب ساخت و افراد روشن ضمير را به پيگيرى مباحث كتاب سوق داد و اين كار شرف الدين با استقبال جامعه علمى شيعه و سنى مواجه شد و افرادى چون احمد امين مصرى (عالم معاصر اهل سنت) كار وى را ستودند و كتاب هايى در اين زمينه تأليف شد و دامنه مباحث به بحث عدالت صحابه كشده شده و نوشته هايى هم در اين خصوص نوشته شد. كسانى كه در نقد ابوهريره دست به قلم بردند
1. ابوريه, عالم معاصر اهل سنت, اين محقق دانشمند اهل سنت به نداى مرحوم شرف الدين در دفاع از سنت نبوى لبيك گفت و با الهام از كتاب هاى شرف الدين كتابِ اصواء على السنة المحمديه را نوشت. كتابى هم در خصوص ابوهريره به نام شيخ المضيره تأليف نمود كه اين كتاب به مرات چاپ شده و به فارسى هم ترجمه شده كه با نام بازرگان حديث چاپ و نشر شده است.
2. دكتر مصطفى بوهندى, از علماى عرب زبان, كتابى درخصوص ابوهريره نوشته كه در سال 2003 ميلادى طبع اول آن نشر شده است. كتاب ايشان در 97 صفحه در قطع رقعى به چاپ رسيده است. ايشان در صفحه 45 كتاب بحثى در خصوص صحابى بودن ابوهريره نموده و با ادله اى كه بيان داشته صحابى بودن ابوهريره را رد مى كند و ابوهريره را از جمله كسانى مى داند كه بعد از رحلت نبى اكرم اسلام آوردند, علاوه بر اين در صفحه سه احاديث ابوهريره را در كتب نُه گانه اهل سنت 874 حديث مى نويسد. نام كتاب ايشان اكثر ابوهريره مى باشد.
3. محقق دانشمند, عبداللّه السبيتى, از علماى اماميه كتابى در خصوص ابوهريره فى التيار نوشته كه در سيصد صفحه رقعى چاپ شده است و اين كتاب در رد كتابى است كه در رد كتاب ابوهريره مرحوم شرف الدين نوشته شده است.
4. عالم دانشمند شيعى سيد محمدعلى الحلو, كتابى در خصوص ابوهريرة نوشته كه در دارالغدير قم در سال 124 به طبع رسيده است. نام كتاب ابوهريره القادم من المجهول است.
5. عالم و دانشمند معاصر اهل سنت, احمد امين مصرى, كه كار شرف الدين را بستوده و از كتاب ايشان تجليل نموده, مقاله اى در توصيف و تمجيد از كتاب شرف الدين نگاشته و در مجله ثقافة چاپ شده, در آن مقاله مى نويسد:
جديدة فى بابه فى الجرأة و تحكيم العقل و قد سبق المعتزله و خاصة النظام بمثل هذا النقد و لكنهم لم يبلغوا هذا المبلغ فى التفصيل و الجرأة و الصراحة….4
علاوه بر اين احمد امين كلماتى در ضمن كتاب فجر اسلام و ساير كتبش نوشته است كه به نقد ابوهريره پرداخته است. 5 در ديگر كتاب هاى ايشان هم سخنانى در اين زمينه آمده است كه دفاع كنندگان ابوهريره هم در كتاب هاى خود ضمن نقد سخنان شرف الدين به نقد سخنان ايشان هم پرداخته اند و با اين كه احمد امين از اعلام اهل سنت است لكن از هيچ توهينى بروى دربغ نكرده اند.
5. عالم و دانشمند و مفسر معاصر اهل سنت, رشيد رضا, كلماتى در نقد ابوهريره دارد كه در مجله المنار و تفسير المنار آمده است. قسمتى از كلمات ايشان را ابوريه در شيخ المضيره نقل كرده است.6
رشيد رضا سخن معروفى و پرمغزى در خصوص ابوهريره دارد ايشان مى گويد:
لوطال عُمر عُمَرَ لما وصلت الينانلك الاحاديث الكثيرة;7 اگر عمر تا آخر عمر ابوهريره زنده مى ماند اين احاديث زياد از ابوهريره به ما نمى رسد.
6. مرحوم علامه سلطان الوعظين شيرازى هم در ضمن شب هاى پيشاور سخنانى در خصوص ابوهريره دارد.8
7. جولد تسيهر, كلماتى در نقد ابوهريره دارد كه عبدالستار در كتابش كه در دفاع از ابوهريره نوشته است متعرض به سخنان ايشان شده و سخنانى از ايشان هم نقل كرده است, ولى ما به كتاب ايشان دست نيافتيم و اطلاعى از آن نداريم. دفاع كنندگان از ابوهريره
كتاب شرف الدين موج عجيبى در جامعه اهل سنت به وجود آورد و افراد كثيرى را تحت تأثير قرار داد, عده اى همچون احمد امين و رشيدرضا و ابوريه سخنان شرف الدين را تأييد كردند و ناجوانمردانه مورد هجوم رگبار اهانت ها جوامع علمى اهل سنت قرار گرفتند و عده اى دم فرو بستند. در اين ميان ,عده اى هم به دفاع از ابى هريره پرداختند و كتاب هايى نوشتند كه عبارتند از:
1. عبدالمنعم صالح العلى العزى, كتابى به نام دفاع عن ابى هريره در نقد سخنان شرف الدين و ابوريه نوشت كه چاپ دوم آن در سال 1981 ميلادى در دارالقلم بيروت چاپ شده است. كتاب در قطع رحلى در 515 صفحه چاپ شده است. كتاب با قلم تندى نوشته شده و اولين هنرش اين است كه ناقدين ابوهريره را يهودى و دشمن اسلام معرفى مى كند كه كلماتى از ايشان ذكر مى شود.
2. عبداللّه بن يحى معلمى يمانى, كتابى به نام الانوار الكاشفة لما فى اضواء على السنة المحمديه من الزلل و التفصيل و المجازفة در نقد ابوريه نوشته است كه در سال 1378 قمرى در (مطبعة السلفية) قاهره در 320 صفحه وزيرى چاپ شده است.
3. محمد عبدالرزاق حمزه, مدير دارالحديث در مكه مكرمه و مدرس در حرم شريف در مكه, كتابى در ردّ ابى ريّه به نام ظلمات ابى ريّه نوشته است كه در سال 1378 قمرى در (مطبعة سلفية قاهره) در 325 صفحه وزيرى چاپ شده است.
4. محمد, محمد سماحى, در آخر كتابش المنهج الحديث در ضمن ذكر مؤلفات خود كتابى به نام ابى هريره فى الميزان ذكر مى كند و مى نويسد كتابى است نقدى, ولى ما به كتابش دسترسى پيدا نكرديم.
5. محمد عجاج الخطيب, كتابى به نام ابوهريره راوية الاسلام در ردّ كتاب ابوهريره شرف الدين نوشته است كه در مصر چاپ شده است.
6. عبدالرحمن عبداللّه الزرعى, كتابى در دفاع از ابوهريره به نام ابوهريره و اقلام الحاقدين نوشته كه چاپ سوم آن در سال 1406 قمرى در دارالارقم كويت در 108 صفحه رقعى چاپ شده است. اين فرد كتابى هم به نام رجال الشيعة فى الميزان نوشته كه در قطع جيبى چاپ در دارالارقم, كويت در سال 1403 قمرى شده است. كه ايشان در اين كتاب هم گاهى متعرض كلمات مرحوم شرف الدين در المراجعات مى شود.
7. عبدالدين عبدالعزيز بن على ناصر, كتابى به نام تبرئه ابوهريرة من البهتان نوشته كه در قاهره چاپ شده است, لكن ما به كتاب دسترسى پيدا نكرديم.
8. محمد ضياء الرحمن الاعظمى در دفاع از ابوهريره كتابى به نام الصحابى الجليل ابوهريرة فى ضوء مروياته نوشته كه رياض چاپ شده است.
9ـ عبدالستار الشيخ, كتابى مفصل در خصوص ابوهريرة به نام ابوهريرة رواية الاسلام و سيد الحفاظ الاثبات در دفاع از ابى هريره نوشته است كه چاپ اول آن در سال 1424 هجرى قمرى در دارالقلم دمشق مى باشد. كتاب در هفتصد صفحه و در نقد و رد كلمات مرحوم شرف الدين و ابوريّه و احمد امين مصرى و مرحوم سلطان الواعظين شيرازى و جولد تسهير مى باشد و اين كتاب جديدترين كتاب است كه در موضوع نوشته شده است.
10. كتابى هم در رد كتاب دكتر بوهندى نوشته شده است كه به نام السهام الكلاسرة شبهات بو هندى الخاسرة چاپ شده است. كتاب در 93 صفحه وزيرى مى باشد.
11. محمود شبلى كتابى به نام حياة ابى هريرة نوشته كه در سال 1411 قمرى در دارالجليل بيروت چاپ شده است, البته ما نديديم ايشان در كتاب, متعرض سخنان شرف الدين يا ابى ريه شود.
اينها نمونه هايى بود از كتاب هايى كه در اين زمينه و دفاع از ابى هريره نوشته شده است. كتاب هاى ديگرى هم در دفاع از ابو هريره و نقد شرف الدين و ابى ريّه نوشته شده كه ما به سبب عدم اطاله بحث از ذكرشان صرف نظر مى كنيم. نگاهى به كتاب هايى كه در خصوص دفاع از ابى هريره نوشته شده است
ما در اين مختصر درصدد نقد و بررسى سخنان ايشان نيستيم و خود مطالب كتاب ابوهريره در نقد سخنان آنان كافى است و ما اگر بخواهيم درصدد رد آنان باشيم بايد عين كلمات شرف الدين را با اضافاتى نقل كنيم, سخن ما در اين مختصر با مؤلفين كتاب هاى فوق اين است كه براى مناظره و احتجاج آدابى است كه بر هر فردى التزام به آنها ضرورى و لازم است, ولى مع الاسف مؤلفين كتاب هاى فوق نه تنها به اصول اخلاقى اسلام در نوشته هاى خود ملتزم نشده اند, بلكه حتى اصول انسانى را هم زير پا نهاده اندكه ما نمونه هايى را ذكر مى كنيم:
1. بر هر مؤلفى لازم و ضرورى است كه در نوشتار خود از توهين و فحش احتراز كند و اگر خواست سخنى را نقد كند با ادب و احترام در مقام نقد برآيد, ولى مع الاسف آنان در نوشتار خود اين را مراعات نكردند و از هيچ اهانت و توهينى به مرحوم شرف الدين دريغ نكردند و حتى احمدامين و ابوريه هم كه از اعلام اهل سنت هستند از ركبار توهين هاى آنان در امان نماندند.
روى اين جهت آنان ابوريه و شرف الدين را دشمنان اسلام و عامل يهود معرفى كردند كه درصدد ويران ساختن بناهاى اسلام هستند, يكى از آنان مى نويسد:
لكن يهود و يارنشان از حريم اسلام منصرف نشدند و اين بار راه ديگرى براى مبارزه با اسلام پيش گرفتند و در راويان سنت نبوى تشكيك كردند, هدف اصلى آنان (از تعرض به راويان حديث) سنت نبوى و اسلام است و اين مخذولين (شرف الدين و ابوريّه) چون خواستند دين مبين اسلام را ردّ كنند در حاملين سنت خدشه نمودند.9
مؤلفانى كه بعد از وى درصدد دفاع از ابى هريره آمده اند رويّه اين مرد را در پيش گرفته اند و اهانت هاى ناجوانمردانه اى را به مرحوم شرف الدين و ديگران روا داشته اند كه گاهى دامنه اين اهانت ها به ساحت ائمه معصومين هم كشيده شده است و تلاششان بر اين است كه شرف الدين را مردى كذاب و افتراگو معرفى كنند و اين مطالب را از پيش خود و از روى بغض و كينه گفته است و در مواردى كه از جواب درمانده اند قلم را متوجه به شرف الدين نموده و به وى اهانت نموده اند.
2. در موارد متعددى چون از جواب مانده اند مسلمات تاريخى را انكار نموده و احاديث صحيحه را تضعيف نموده اند و كتاب هايى همچون ربيع الابرار زمخشرى و عقدالفريد ابن عبدربه را كه از متون معتبر اهل سنت است فاقد اعتبار معرفى نموده اند تا دامن ابوهريره را مبرا سازند, كه گويا ابوهريره فردى معصوم بوده كه به هر وسيله اى كه شده بايد از هر انتقادى در امان باشد كه ما دو نمونه را ذكر مى كنيم:
الف) مرحوم علامه سلطان الواعظين شيرازى در شب هاى پيشاور به استناد حديث نبوى كه فرموده: على مع الحق, والحق مع على, يدور الحق حيثما دار على و (على مع القرآن و القران مع على, لن يقنرقا حتى يراد على ّ الحوض مى نويسد: ابوهريره حق و قرآن را يا جدايى از على ترك كرد و با پيوستن به معاويه به جنگ قرآن و حق اقدام نمود.10
ايشان در جواب مى نويسند: هما حديثان ضعيفان, يعنى دو حديث مذكور احاديث ضعيفى اند.11 در حالى كه دو حديث فوق را اعلام و محدثين بزرگ اهل سنت با الفاظ مختلف نقل نموده اند كه در برخى سند حديث صحيح است براى نمونه حاكم در مستدرك آورده كه پيامبر فرمود: على مع القرآن و القرآن معه, لايفترقا حتى يردا على ّ الحوض و سند حديث را صحيح مى داند.12
اين حديث را تعداد كثيرى از اعلام اهل سنت ذكر كرده اند. هيتمى در مجمع الزوايد از ابى سعيد خدرى آورده است كه پيامبراكرم(ص) در حالى كه اشاره به على(ع) مى نمود فرمود: الحق مع ذا, الحق مع ذا.13 فخررازى هم به اين حديث اعتماد نموده و مى نويسد: هر كس در دينش به على بن ابى طالب اقتدا كند به تحقيق هدايت يافته است, چون ثابت شده كه پيامبر فرمود: اللهم ادر الحق مع على ّ حيث دار.14
ب) در ردّ سب و لعن معاويه مى نويسند:
اين قضيه كه معاويه على(ع) را بر منابر مسلمين سب كرده دروغ است, دشمنان معاويه و دولت اموى اند كه اين دروغ را به وى نسبت مى دهند و براى اثبات ادعاى خود به تمجيد و تجليل از معاويه مى پردازد.15 حالى كه ماجراى سب معاويه از مسلمات تاريخى است كه در صحيح مسلم هم كه از صحاح اهل سنت است حديثى در اين خصوص ذكر شده است. 16 و سيوطى تصريح مى كند كه بنى اميه على(ع) را در خطبه ها لعن مى كردند.17
3. در طى مباحث, نسبت هاى مجعول و دروغى به علماى شيعه و ائمه معصومين نسبت داده اند, براى نمونه مى نويسند:
تكذيب و عدم توثيق ابى هريرة افترائى است كه متأخرين اماميه گفته اند و گذشتگان علماى شيعه از ابى هريرة تجليل مى نمودند و احاديث او را قبول داشتند تا اين كه بعض محرفين و دشمنان اسلام و خرده گيرندگان بر صحابه و ابى هريره پيدا شدند و او را دروغگو شمردند و افتراهايى به او نسبت دادند و اين بدعتى است كه تازه پيدا شده; در كتب قديمى و رجالى شيعه چيزى در ردّ ابوهريره نيامده است.18
و براى اثبات ادعاى خود ادله اى به صورت مفصل ارائه مى دهند كه خلاصه اش اين است.
ـ در كتاب هاى حديثى شيعه احاديث فراوانى از ابى هريره آمده است و آيت اللّه مرعشى در ملحقات احقاق الحق فضائلى در مورد اهل بيت از ابى هريرة ذكر كرده است.
ـ اعلام شيعه بر احاديث ابى هريرة اعتماد داشتند و بر طبق آن عمل مى كردند.
ـ در كتب قديمى شيعه مطلبى در خصوص رد ابى هريره ذكر نشده است.19
مى گوييم: اولاً ذكر حديثى در كتاب از كسى دليل توثيق او نمى شود, خود ايشان هم به اين امر ملتزم بودند, ولى اين جا براى تبرئه ابوهريره دروغ مى گويند, هرگز ايشان ملتزم نيستند كه ذكر روايت از فردى دليل توثيق اوست و الاّ علم رجال لغو خواهد بود و ذكر احاديثى در احقاق و كتاب هاى ديگر در فضائل اهل بيت دليل توثيق او نيست, بلكه به سبب الزام به خصم است.
ثانياً موردى هم در فقه شيعه نداريم كه فقيهى براساس حديث ابى هريره فتوا داده باشد يا در اصول اعتقادى بر مبناى احاديث او معتقد شويم و اين ادعاى ايشان كذب محض است كه گذشتگان بر سخنان ابى هريره اعتماد داشتند و از او تجليل مى كردند.
ثالثاً عدم ذكر ابى هريره در كتب رجالى شيعه دليل توثيق او نيست, چون كتب رجالى شيعه متكفل بحث از رجال شيعه مى باشد. اثرى بر بحث از شرح حال و توثيق و عدم توثيق وى مترتب نمى شد و ابوهريره حالش بر همه معلوم بود و همه وى را مردود و غير موثق مى شمردند.
رابعاً در كتب قديمى شيعه مطالبى در خصوص رد و طعن ابو هريره آمده كه نمونه هايى را ذكر مى كنيم:
شيخ صدوق در خصالش از امام صادق(ع) نقل مى كند كه فرمودند
ثلالة كانوا يكذبون على رسول اللّه(ص) ابوهريرة, انس ابن مالك و امرأة;20 سه نفر احاديث دروغ از پيامبر نقل مى كردند, ابوهريره و انس بن مالك و يك زنى.
ثقفى در الغارات در ذكر دشمنان على(ع) مى نويسد (و كان بالحجاز ابوهريرة)21 و ماجراهايى در كتابش در خصوص ابوهريره نقل مى كند كه ماهيت ابوهريره از آن معلوم مى شود.
فضل بن شاذان از علماى صدر اول شيعه در كتاب الايضاح در نقد و ردّ ابى هريره از ابى خالد وائلى نقل مى كند كه گفت: شنيدم على(ع) در خطبه اش مى فرمود (دروغگوترين زندگان بر رسول خدا ابوهريره دوسى است). بعد مى نويسد: او در مدينه على را لعن مى كرد.22
بعد به سخنى مى پردازد كه ابوهريره در طعن اميرالمؤمنين گفته بود و على(ع) را بدعت گذار دين معرفى كرده بود, مى نويسد:
اگر سخن ابوهريره راست باشد بايستى به بطلان احاديثى ملتزم شويم كه در منقبت على(ع) از زبان رسول اكرم رسيده است و راويان آن احاديث را دروغگو بشماريم. اگر ابوهريره دروغ گفته, كه دروغ گفته به تحقيق او هلاك شده و هلاك شده هر كس كه به روايت او اعتماد كند هم هلاك شده…
بعد مى نويسد:
چون خبر ابوهريره, در لعن على(ع) به معاويه رسيد او را اكرام كرد و والى مدينه نمود. 23
اين نمونه هايى بود از كلمات اعلام شيعه در خصوص ايشان.
4. وقاحت و بى شرمى را به حد اعلاى خود رسانده و براى تحريك عواطف و عوام فريبى به مناسبت ذكر كتاب شب هاى پيشاور مى نويسند:
كتاب شب هاى پيشاور را سيد حسين موسوى به عربى ترجمه كرد, ولى بعداً به راه حق برگشت و سنى شد و كتاب للّه ثم للتاريخ را در ردّ شيعه نوشت, پس شيعيان خون او را حلال كردند و خواندن آن كتاب را حرام نمودند.24
به اين دروغگويى توجه كنيد و گريه كنيد كه اسلام و سنت نبوى اسير چه كسانى شده است, اگر او در افترا بستن به زندگان اين قدر جرى باشد, پس با مردگان چه مى كند؟!
مترجم كتاب شب هاى پيشاور از علماى قم است و الان هم بر عقيده خود استوار است و هرگز از حق منحرف نشده است و خودش زنده است و مى تواند از حق خويش دفاع كند و كسى نه خونش را حلال نمود و نه به او اهانتى روا داشت.
اما مؤلف كتاب سخيف لله ثم للتاريخ فرد موهومى است كه هيچ كس از وى خبر ندارد و اصلاً چنين فردى بر روى كره خاكى نيست, اين كتاب ساخته دست وهابيان و دشمنان تشيع است كه براى مقابله با كتاب هاى المراجعات و كتب تيجاني… نوشته شده است, ولى از آن جا كه دروغگو بى خرد و بى عقل است, شواهد فراوانى در كتاب موجود است كه هركس اندك علمى داشته باشد به دروغ بودن نسبت آن كتاب به فرد شيعه پى مى برد.

وانگهى هر كس نظرش به آن كتاب بيفتد مى پرسد: اين آيت اللّه سيد حسين موسوى, كه خود را از علماى نجف معرفى مى كند كيست, كجا درس خوانده و مكتب درسى اش كجا بوده… ولى جوابى بر سؤال خود نمى يابد, چون اصلاً چنين فردى وجود خارجى ندارد. هدف از نوشتن اين دروغ هم دو چيز بوده:
1) جعل هويت براى مؤلف موهوم كتاب لله ثم للتاريخ تا اين كه بعد از سپرى شدن سال ها به استناد اين سخن شخصيتى براى مؤلف موهوم لله ثم للتاريخ درست كنند.
2) تحريك احساسات و عوام فريبى.
5. موارد فراوانى هست كه ايشان در جواب مى مانند, ولى به جاى اعتراف به حق دامنه بحث را به موضوعات ديگر مى كشانند.
6. والاترين دليل و قوى ترين دليل ايشان كه حتى حاكم بر قرآن و سنت نبوى و عقل و مسلمات تاريخى است نظريه عدالت تمام صحابه است و اين از اصول مسلمه نزد آنان است. به اين جهت به هر بهانه اى كه شده است هر مطلبى را كه در طعن ابى هريره وارد شده رد مى كنند و بحث در خصوص عدالت صحابه را ذنب نابخشودنى مى شمارند و هرگز اعتراف به دروغگويى ابى هريره نمى كنند, و لو آن حديث موجب وهن و طعن در نبى مكرم اسلام باشد كه گويا ابوهريره از همه بالاتر است كه بايد دامن وى تطهير شود به هر قيمتى كه باشد.
خلاصه برنده ترين سلاح ايشان در دفاع از ابى هريرة اين نظريه است كه هيچ دليل و برهانى بر آن نيست و مخالف منطق عقل و قرآن و احاديث نبوى است و به بهانه دفاع از سنت و اسلام, سنت قطعيه نبوى و قرآن را زير پا گذاشتند. قرآن از وجود منافقين در ميان اصحاب خبر مى دهد و نبى مكرم اسلام از انحراف اصحابش بعد از خود خبر مى دهد, ولى آنان به سبب دفاع از ابى هريره به نظريه عدابت صحابه چنگ زده و قرآن و رسول خدا را تكذيب مى كنند. البته آنان بايد چنين كنند و عدالت جميع صحابه را بالاترين دليل بشمارند, چون اساس و پايه اعتقادشان بر همين استوار است.1. ابوهريره, ترجمه نجفعلى ميرزايى, ص 13. 2. همان, ص 15. 3. همان, صفحات 14 ـ 16. 4. سخنان ايشان در اوال ابوهريره مرحوم شرف الدين كه در دارالتعارف بيروت چاپ شده است, آمده است. 5. فجرالاسلام, فصل دوم, صفحات 216 به بعد, طبع قاهره, مكتبة النهضة, طبع 15. 6. شيخ المضيرة, صفحات 260ـ 263. 7 .ابوهريره فى التيار, ص 1. 8. ليالى پيشاور در صفحات 301 ـ 303 و 316 ـ 302 طبع مؤسسة البلاغ. 9. دفاع عن ابى هريرة, ص 7. 10. ليالى پيشاور, ص 301 ـ 303. 11. ابوهريره راويةالاسلام, ص 568. 12. مستدرك حاكم, ج 3/134, ح 4628 علاوه بر وى طبرانى در معجم الاوسط, ج 5/455, ح 4877 حديث را ذكر نموده و سندش را تحسين نموده است. علاوه بر اين دو در الصواعق, ص 74 ـ 75, الجامع الصغير, ج 2/177, ح 5594 و فيض القدير, ح 4/356 اين حديث آمده است. 13. مجمع الزوايد, ج 7, ص 35 بعد مى نويسد: اين حديث را ابوعلى آورده و رجالش از ثقات هستند, مسند ابى يعلى, ح 2 /318 ح 1052. 14. التفسير الكبير, ج 1, ص 205. 15. رجوع شود به: ابوهريره روايةالاسلام, ص 568 ـ 569. 16. رجوع شود به صحيح مسلم, ج 7, ص 120 باب فضايل على بن ابى طالب. 17. تاريخ الخلفاء, ص 290. 18. ابوهريره راوية الاسلام, ص 223 ـ 224 به اختصار. 19. ص 208 ـ 224. 20. خصال, ابواب ثلاثة, ص 190. 21. الغارات, ص 391. 22. الايضاح, باب تعليقات محدث ارموى, ص 60. 23. همان, ص 494. 24. ابوهريره راويةالاسلام, ص 551.


صفحه 17

معرفى هاى اجمالى


در راه تفاهم مسلمانان, ترجمه الفصول المهمه, زير نظر استاد محمد يزدى.
علامه شرف الدين جهت اعتلاى دين مبينِ اسلام به كاوش و جستجو در روايات دست زد و با استناد به اين روايات گوشزد كرد همه مسلمانان در اصول اشتراك دارند واگر اختلافى به چشم مى آيد در فروع و جزئيات مى باشد. وى به همه گروه هاى اسلامى توصيه مى كند كه مبادا اختلاف ها را ياد كنيم و به نزاع و ستيزه بپردازيم, بايد براى رشد و تعالى اسلام به آن اصول تمسك جوييم تا راه بر هرگونه چيرگى و تسلط دولت هاى بيگانه بسته گردد و كمتر زمام دولت هاى اسلامى به دست ايشان افتد, البته نه آن كه وجوه اختلاف را ناديده گيريم, بايد آنها را در حد اجتهاد دانست كه حق مسلم هر فرقه و گروهى است, شيعه هم از اين امر مستثنا نيست و بايد به او حق داد كه در برخى فروع, خلاف رويه اهل سنت اجتهاد كند و حركت نمايد. علامه حاصل اين تحقيق را در اثرى با عنوان الفصول المهمه گنجانده كه آن را به (در راه تفاهم مسلمانان) برگردانده اند. اين نوشته دوازده فصل دارد كه چكيده آنها را ارائه مى دهيم.
مؤلف در پنج فصل اول گفته خدا و رسول را تكرار مى كند كه اگر مؤمنى مؤمن ديگر را دوست بدارد و در مصاحبتِ او رضا و خشنودى خداوند را بطلبد از لطف و عنايتِ بى منتهاى الهى برخوردار خواهد شد و مقهور آتش جهنم نخواهد گرديد. اما تعريفِ اسلام از مؤمن چيست, اين سؤالى است كه نويسنده با توجه به روايات سعى دارد به آن پاسخ دهد: مؤمن كسى است كه به وحدانيت خداوند ايمان آورد و به رسالت پيامبر اذعان كند و روزه بگيرد و زكات بدهد و حج به جا آورد; بنابر همين روايات هركس پايبندِ اين موارد باشد مؤمن است و جان و عرض و مالش مصون از هر آفتى خواهد بود, هرچند در دل به آن يقين نداشته باشد; اين سخن تا جايى وسعت مى يابد كه اگر كافرى در جنگ دستِ مسلمانى را قطع كند و وقتى مغلوبِ آن مسلمان شد (لا اله الا الله) بگويد آن مسلمان نبايست او را بكشد, گفتن همين كلمه ما را بسنده است كه جان و مال او را محترم بداريم.
فصل ششم ادامه منطقى بحث هاى پيشين است, نويسنده فتاواى بزرگانِ اهل سنت را مى آورد و نشان مى دهد ايشان از تكفير ديگر فرقه هاى حذر كرده اند, حتى خوارج را از قلمرو مسلمانان خارج ندانسته اند, وى مى گويد وقتى خوارج را نبايد از مسلمانان جدا دانست چرا شيعه را مطعون سرزنش ها و ملامت ها و حتى تكفير قرار داده اند, شيعه اى كه (رگ هاى بدنِ او با ياد خداوندِ متعال ضربان دارد و با عقيده به وحدانيت او گوش بر پيكرش روييده… حركات و سكناتش توحيدِ خدا را پذيرفته و پيغمبران الهى را باور نموده است و در آنچه پيغمبر گرامى(ص)… آورده كوچك ترين ترديدى ندارد). شيعه اى كه ـ به نقل راويان سنى ـ پيروى آن امامى را مى كنند كه مصداق كامل آيه هشت سوره بينه است و همراه پيامبر و فاطمه و حسنين(ع) پيش از ديگران به بهشت قدم مى گذارد و در قيامت به پيروانِ حضرتش براتى داده مى شود كه از دوزخ الهى در امان باشد (به فصل هفتم مراجعه فرماييد).
فصل هشتم به اين مطلب اختصاص دارد كه وقتى اهل سنت اجتهادِ امثالِ عمرو ابوبكر را در فروع مى پذيرند هرچند خلاف گفته خدا و رسول باشد, چرا اجتهاد علماى شيعه را نمى پذيرند حال آن كه ايشان اهتمام دارند فتوا و سخنشان منطبق با قرآن و رواياتِ موثق باشد; مؤلف براى مستدل كردنِ سخنِ خويش به بسيارى تكه هاى تاريخى اشاره مى كند كه صحابه سخن خداوند و رسول(ص) را فراموش كردند و به رأى و نظرِ خويش عمل نمودند, از جمله تصرف ابابكر و عمر در آيه خمس و نپرداختنِ سهم پيامبر و خويشاوندانش, يا دستورِ عمر به حذف (حى على خير العمل) و جايگزين كردن (الصلاة خير من النوم) يا امر وى به گفتن چهار تكبير بر ميت يا جايز شمردن و صحيح دانستنِ سه طلاق در يك مجلس يا نهى او از متعه زنان و متعه حج, همچنين فرمانِ عثمان به بازگشت حكم و ضرب و جرح عبدالله بن مسعود و عمار و تبعيد ابوذر, همچنين وقتى معاويه زياد را برادرخوانده خويش دانست و پسر نابكار و فاسقش را به خلافت گماشت.
نويسنده در فصل نهم به دفاع از شيعه مى پردازد, مى نويسد شيعه به واجباتِ دينى عمل مى كند و اگر كسى به اصول آن بى اعتنا باشد حد مى خورد و اگر منكر شود مهدور الدم مى گردد, به علم و علما احترام مى گذارد و زبردستى خود را در بسيارى رشته هاى علمى به اثبات رسانده است, بزرگانى از اهل سنت چون ابوحنيفه و اشعرى و شافعى به مسلمان بودنِ شيعيان حكم داده اند و خلافت عمر و ابوبكر را منكر نيستند چون ايشان خلافت را بعد از پيامبر عهده دار شدند و اگر هم انكار كنند نمى توان ايشان را مرتد دانست چون خلافت از اصول دين نيست و مى توان اين انكار را از مقوله اجتهاد دانست كه باز به گفته دانشمندانِ اهل سنت اگر درست باشد دو پاداش مى برند و اگر صحيح نباشد يك پاداش, ديگر آن كه در همان زمان عده اى چون عمار و على(ع) خلافتِ ايشان را نپذيرفتند, در ضمن شيعه از عمر و ابوبكر بدگويى نمى كند, اگر هم بد بگويد بنا به گفته بزرگانِ اهل سنت سب و دشنام موجب نمى گردد كه كسى را تكفير كنيم, همچنين عايشه را از هر ناروا و ناسزايى دور مى دارد, البته به او انتقاد مى كند كه چرا جنگ جمل را دامن زد و از دفن امام حسن(ع) در كنار جد قبرش جلوگيرى كرد.
فصل دهم به برخى تهمت ها و افتراهايى مى پردازد كه برخى علماى سنى چون ابن حزم و شهرستانى به شيعه زده اند, از جمله شيعه گوشت شتر را حرام مى داند و عده را براى زن شوى مرده لازم نمى شمرد. نويسنده ضمن اثبات بى صلاحيتى ابن حزم ـ با استناد به گفته ابن خلدون ـ و محقق ندانستن شهرستانى اين بهتان ها را پاسخ مى دهد.
مؤلف فصل يازدهم را با گله و شكوه از برخى نويسندگانِ معاصر آغاز مى كند كه چرا بدون تحقيق و تأمل نسبت هاى ناروا به شيعه مى دهند, چرا به منابع عقيدتى شيعه مراجعه نمى كنند تا سخن و گفته شان استوارى يابد, چرا بدونِ دليل ميانِ مسلمانان شك و شبهه مى اندازند, بعد به اين سخن وحيدِ رافعى مى پردازد كه شيعيان در نص قرآن شك كرده اند و به تحريف در آن اعتقاد دارند, مى نويسد چنين عقيده اى ميان شيعيان رايج نيست و همه بزرگانِ اين مذهب به صحت و در معرض تحريف قرار نگرفتنِ قرآن اشاره دارند, از جمله شيخ صدوق ابوجعفر محمد بن على بن بابويه.
فصل دوازدهم به علل جدايى سنى از شيعه مى پردازد, علامه شرف الدين مى نويسد شيعيان از اهل سنت دورى مى كنند چون از ايشان جز فحاشى و بى اعتمادى نديده اند, به شيعه و بزرگانِ آن بى اعتنا هستند تا جايى كه روايات منقول از اهل بيت در كتب روايى اهل سنت كمتر از رواياتِ عكرمه بربرى است, فردى چون بخارى حتى در يك مورد به ائمه استناد نكرده, شخصى چون ابن خلدون ائمه شيعه را بدعت گذار مى داند, حال آن كه پيغمبر(ص) ما را به پيروى ايشان سفارش كرده; اهل سنت هم از شيعيان حذر مى كنند چون اعتقاد دارند شيعه همه اصحاب پيامبر را سب و لعنت مى كنند, بايد گفت راه به اشتباه پيموده اند چون شيعه مسائل عقيدتى اش را از همين صحابه اخذ كرده, افرادى چون ابن رافع و انس بن حرث, البته نه از صحابه اى كه به نوعى از اوامر اسلامى سركشى كرده اند. علامه به 213 نفر از صحابه اشاره مى كند كه شيعه عقيده اش را از ايشان دريافت كرده است. نقدى كوتاه
توانايى اين نوشته را بايد در قلم روان مؤلف و استناد به منابعِ غير شيعى و دريافت هاى صحيح و اثبات غير مستقيم شيعه سراغ كرد, اما ضعفِ آن به كلى گويى ها برمى گردد, با خواندنِ اين اثر سؤال هايى به ذهن خطور مى كند كه مؤلف يا از باب مصالحه با مخاطبان سنى مذهب يا از باب (كم گوى و گزيده گوى) آنها را بى پاسخ گذاشته است, سؤال هايى از اين قبيل: چرا به نام علمايى اشاره نمى كند كه با دشمنى و عناد به شيعه نگريسته اند تا خواننده محقق بتواند به آثار آنان مراجعه كند و از دريافت مؤلف يقين حاصل نمايد; آيا فقط ايمان به خدا و پيامبر و گزاردن نمازهاى پنجگانه و روزه و زكات و حج معيار مسلمانى است, اگر جواب مثبت باشد كه بيشتر خوارج به اين موارد پايبند بوده اند, اگر منفى باشد بايد نويسنده گرامى چون و چرايى آن را توضيح مى داد; چرا در فصل پنجم به احاديثى تمسك جسته كه به تأويل و توجيه بيشترى نياز دارند, اگر مى خواست بهشتى بودنِ شيعه و سنى را اثبات كند با توجه به سه فصل اول مى توانست اين امر را به انجام برساند, وقتى مخاطب اين گفته را مى خواند كه هركس به ميزان گناهان در قيامت مجازات مى بيند بعد به بهشت مى رود اين سؤال در صفحه ذهنش مى نشيند كه آيا معاويه و يزيد هم مشمول اين سخن مى شوند; چرا فقط رفتار نادرست غلاة را علت تنفر سنى از شيعه مى داند, آيا نمى توان اين نفرت را ناشى از برخورد برخى شيعيان اثنى عشرى هم دانست.

* * *رهبرى امام على از ديدگاه قرآن, پيامبر و عقل. امام سيد شرف الدين, ترجمه محمدجعفر امامى, انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم.
علامه شرف الدين در سفرى به مصر با مردى عالم و دانا و خوش خوى و طالب علم ملاقات كرد, اين مرد به دور از هر تعصب و لجاجتى حاضر بود حرف هاى يك عالم شيعى را بشنود و اگر مطابق رأى و عقل سليمش باشد آن را بپذيرد. وى پس از آشنايى با علامه و كسب اجازه ايشان سؤال ها و شك و شبهه هاى خويش را مكتوب مى كرد و به خدمت وى مى فرستاد. علامه هم با سعه صدر اين پرسش ها را پاسخ مى گفت. بعدها علامه اين سؤال و جواب ها را جمع كرد و تحت عنوان المراجعات به چاپ رساند. اين اثر كوشيده از راه آيات و روايات ولايت على(ع) را به مخاطب تفهيم كند, در ضمن سعى كرده رواياتى را جلوه دهد و به آنها استناد كند كه مقبول صحاح اهل سنت و كتب روايى ايشان باشد. حال جهت تشويق و ترغيب مخاطب به مطالعه اين اثر گران سنگ و كم نظير چكيده اى از مباحثِ آن را به قلم مى آوريم:
سؤال اين است چرا شيعيان به مذهب اهل سنت نمى گروند, در اصول به مذهب اشعرى و در فروع به مذاهب اربعه اقتدا نمى كنند تا جامعه اسلامى از اين پراكندگى و تشتت به در آيد. چون وجود ادله شرعى ما را به اين مذهب پايبند و مقيد ساخته, در ثانى اهل سنت نمى توانند احتجاج كنند كه مذهب شان از ديگر مذاهب برتر است, اما شيعه اين برترى را مى تواند با گفته پيامبر مستند سازد كه فرمود (از آنها [اهل بيت] پيش نيفتيد كه هلاك مى شويد و از پيوستن به آنها كوتاهى مكنيد كه نابود مى گرديد, به آنها چيزى مياموزيد كه آنها از شما آگاه ترند) در ضمن بايد گفت شيعه از صدر اسلام به گفتار و كردار ائمه توجه داشته, مثل ديگر مذاهب نيست كه از قرن دوم و سوم به بعد رشد يافتند, وقتى افرادى چون عمر جامعه اسلامى را از نوشتن احاديث نهى مى كردند سرور شيعيان على(ع) و فرزند بزرگوارش امام حسن(ع) پيروان خويش را به آن برمى انگيختند, على(ع) خود قرآن را جمع آورد و مصحف فاطمه و صحيفه را نگاشت, بعد به پيروى از ايشان افراد ديگرى چون سلمان و ابوذر و على بن رافع و ربيعة بن سميع و… به نوشتن دست زدند و اين نوشتن تا امروز ادامه دارد. همچنين پيامبر(ص) ايشان را در رديف و عدل قرآن قرار داده, به همين سبب على(ع) بارها فرمود (نگاهتان به اهل بيت پيامبرتان باشد, از آن سمت برويد كه آنها مى روند… آنها شما را از راه هدايت بيرون نمى برند و به سرمنزل مستى سوق نمى دهند).
ممكن است به ذهن خطور كند كه گفته على(ع) و ائمه اطهار نمى تواند دليلى بر حقانيت ايشان باشد, از اين رو بايد به احاديثى تمسك جست كه كتب روايى اهل سنت آن را نقل كرده اند, ترمذى و نسائى از جابر نقل كرده اند كه پيامبر فرمود (يا ايها الناس انّى تركتُ فيكم ما اِن اَخَذتُم به لن تضلّوا كتاب الله وعترتى; اى مردم در ميان شما دو چيز مى گذارم كه اگر آن را در اختيار گيريد هرگز گمراه نخواهيد شد, كتاب خدا و عترتم).(همان, ص48) يا ابن حجر در صواعق المحرقه نقل كرده پيامبر درباره على(ع) گفت (هذا على مع القران والقران مع على لايفترقان حتّى يَردا عليَّ الحوض; اين على با قرآن است و قرآن با اوست, از هم جدا نخواهند شد تا آن گاه كه در كنار حوض به من ملحق گردند). (همان, ص57)
گذشته از اينها قرآن هم بر حقيقت اهل بيت صحه گذاشته وقتى فرموده (واعتصموا بحبل الله جميعاً ولاتفرّقوا; به حبل و ريسمان خداوند چنگ زنيد و متفرق نشويد) .حبل الله ائمه اطهارند يا وقتى مى فرمايد (يا ايها الذين آمنوا اطيعوا اللّه واطيعوا الرسول واولوا الامر منكم; اى كسانى كه آيمان آورده ايد از خداوند اطاعت كنيد, پيامبر را طاعت نماييد و مطيع فرمانِ اولوا الامر كه از شما هستند باشيد). حال ممكن است اعتراض شود كه راويان اين تأويل ها و شأن نزول ها شيعه هستند و اهل سنت به آنها استناد نمى كنند. گفتنى است اين معترضان نمى دانند شيعه بر قدمگاه ائمه قدم مى گذارد و اهتمام دارد ذره اى از راه و مسلك ايشان تخطى نجويد, در ضمن راويان بسيارى كتاب هاى اهل سنت شيعه اند كه مى توان از ابان بن تغلب و احمد بن مفصل و اسماعيل بن زكريا و اسماعيل بن موسى نام برد.
پرسش اين است كه چرا اهل قبله با اين همه برهان و ادله از ائمه اطهار روى گردانده اند و در اصول و فروع به مذهب ايشان متعهد نشده اند. بايد گوشزد كرد نيمى از اهل قبله بر سنت و روش اين بزرگواران هستند, در ثانى اين زمامداران و رهبران جوامع اسلامى بودند كه مردم را به اعتراض از ايشان واداشتند و به سبب مسائل سياسى هيبت و عظمتِ ايشان ايشان را ناديده انگاشتند.
امكان دارد گفته شود با وجود اين همه دلايل و نصوص درباره فضيلت ائمه هيچ شك و ترديدى نمى ماند, اما نمى توان آنها را بر خلافت ايشان دليل گرفت, براى خلافتِ ايشان مى توان به يوم انذار استدلال كرد, وقتى آيه (وَاَنذر عشيرتك الاقربين) نازل شد پيامبر همه اقوام و خويشان را در خانه ابوطالب جمع كرد و گفت هركس از شما مرا يارى كند جانشين و وصى من خواهد بود. فقط على(ع) بود كه سخن و دعوت ايشان را لبيك گفت. پيامبر هم او را به جانشينى خويش بشارت داد و همگان را به حرف شنوى از او فراخواند. افرادى چون ابن اسحاق و ابن جرير و ابن ابى حاتم و ابونعيم و بيهقى و نسائى اين روايت را نقل كرده اند و اگر مسلم و بخارى و ديگر نويسندگان صحاح آن را نياورده اند خدشه اى به وثاقت و ارزش آن وارد نمى شود, چون كسانى اين روايت را انتقال داده اند كه همه مؤلفان صحاح به ايشان اطمينان دارند, راويانى چون اسود بن عامر و شريك; در ضمن از آن, بخارى و مسلم به نقل اين حديث رغبت نكرده اند كه با عقيده شان در باب خلافت ناسازگار بود, ترسيدند اگر آن را در كتابشان جاى دهند شيعه قدرت و توان بيشترى بيابد.
برخى اعتقاد دارند اين حديث متواتر نيست, بعد بر خلافت على(ع) در ميانِ اهل بيت دلالت دارد, نه خلافت بر عموم مسلمانان. خلاف گفته ايشان شيعه اين حديث را متواتر مى داند و معتقد است خلافت على(ع) بر اهل بيت زمانى اعتبار دارد كه به خلافتِ او بر همگان قائل شويم.
دليل ديگر بر خلافت اميرالمؤمنين حديث منزلت است, پيامبر فرمود (انت منى بمنزلة هارون من موسى; تو براى من همچون هارون براى موسى هستى (ص208)). بخارى و ابن حجر در صواعق و مسلم در صحيح و بسيارى ديگر اين حديث را ذكر كرده اند و در صحتِ آن نمى توان ترديد داشت و اگر فردى چون (آمدى) آن را در اثرش نگنجانده در سند آن نبايست شك نمود, چون او مردى دانشمند در حديث نيست. برخى مخالفان گفته اند اين حديث عموميت ندارد و اختصاص به زمانى دارد كه حضرت رسول(ص) براى جنگ تبوك آماده مى شد. اين استنباط نادرست است و نمى توان آن را مختص كرد و از شمولِ آن كاست, ناگفته نماند پيامبر اين سخن را در زمان ها و مكان هاى مختلف بيان كرده است, مثلاً به ام سليم گفت (گوشت على از گوشت من و خونِ او از خون من است, او براى من همچون هارون براى موسى است) و براى استحكام هرچه بيشتر اين نسبت و همانندى نامِ فرزندان هارون را بر فرزندان على(ع) گذاشت: حسن و حسين و محسن; او را برادر خويش معرفى كرد و وصى خويش خطاب ساخت. اين خلافت و ولايت را احاديث ديگر هم تأييد كرده اند, ابن عباس نقل مى كند كه پيامبر خطاب به على(ع) فرمود: (انت وليُّ كُلِّ مُؤمن بعدى) (همان, ص233). اما ولى در اين احاديث به معناى صديق و محب و نصير و… نيست, به معناى فردى است كه سرپرستى امور خانواده اى را تعهد كند. ده ها حديث ديگر را مى توان سراغ كرد كه هم برترى و فضيلت على(ع) و هم خلافت او را تأييد مى نمايند, براى نمونه حاكم در مستدرك آورده كه پيامبر بنابر وحى فرمود (انه سيد المسلمين و امام المتقين و قائد الغرّ المحجلين). اين روايات ممكن است بر ولايت صراحت نداشته باشند اما مخاطب را به آن ملزم مى سازند.
دليل ديگر بر ولايت على(ع) حديث غدير است, وقتى آيه (اكملت لكم دينكم) نزول يافت كه پيامبر على(ع) را در روز غدير به ولايت و جانشينى معرفى كرده و فرموده بود (من كنت مولاه فهذا (على) مولاه). طبرانى و حاكم اين روايت را به زيد بن ارقم رسانده اند و بر تواتر آن چه دليلى محكم تر از واقعه رحبه, روزى على(ع) در محله رحبه كوفه به ايراد سخن پرداخت و به مناسبت از واقعه غدير سخن گفت و به جمع خطاب كرد هركس آن را به چشم ديده برخيزد و بر درستى سخنِ من شهادت دهد, سى نفر برخاستند و ماجراى غدير را تأييد كردند. ناگفته نماند اين احاديث را نمى توان به تأويل برد و اگر كسى به تعبير و گزارش آنها دست زند كارى نسنجيده و نفهميده كرده است.
برخى چون ابن حجر و حلبى گفته اند اين حديث (غدير) بر اولى بودن على(ع) در امامت اشاره دارد, آن هم زمانى كه مردم با وى بيعت كردند. اين سخن به خلاف حكمى است كه پيامبر فرموده آن جا كه فرمود: آيا من نسبت به مؤمنان از خودشان اولى نيستم؟ و همه گفتند: بلى. آن گاه فرمود: من كنت مولاه (يعنى همه, فرداً فرد) فعلى مولاه).
حديث وراثت باز به طريقى ديگر خلافت را صحه مى گذارد, پيامبر مسأله وراثت را بارها تكرار كرده, از جمله محمد بن حميد رازى از ديگر رجال آورده كه پيامبر فرمود: (هر پيامبرى وصى و وارثى دارد, وصى و وارث من على بن ابى طالب است). حال سؤال است كه چرا پيامبر هنگام رحلت به على(ع) وصيت نكرد, بايد گفت در وصايت حضرت رسول(ص) به على(ع) نمى توان ترديد كرد و اگر افرادى چون عايشه آن را منكر شده اند بايد آن را به حساب دشمنى با على(ع) گرفت, دشمنى او را مى توان از رفتار و كردار وى چه قبل و چه بعد از پيامبر فهميد, در ضمن گفته هاى او را به جهت برترى در ميان همسران پيامبر نبايد مسلّم گرفت, او بر ديگر زنان حضرت رسول(ص) برترى نداشت, بارها پيامبر فرمود (خداوند بهتر از خديجه به من عطا نكرد, هنگامى كه ديگران كافر بودند به من ايمان آورد و زمانى كه همه مرا تكذيب مى كردند او مرا تصديق كرد). پيامبر هنگام احتضار به على(ع) گفت: او را غسل دهد و كفن كند و دفن نمايد و دين هاى حضرتش را ادا نمايد.
ميان اين همه اسناد و دلايل بر خلافت مولاى متقيان(ع) آيه ولايت دلنشين تر و دلپذيرتر است, خداوند مى فرمايد (انّما وليكم الله ورسوله والذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة ويؤتون الزكاة وهم راكعون; تنها خدا و رسول و مؤمنان بر شما ولايت دارند, مؤمنانى كه نماز مى گزارند و در حين ركوع زكات مى پردازند). مرجع الذين اميرالمؤمنين على(ع) است, زيرا او بود كه هنگام ركوع انگشترى خويش را به فقيرى بخشيد, به اين مطلب هم ائمه شيعه به تواتر و هم ائمه اهل سنت (از جمله نسائى و كتاب جمع بين صحاح سته) به آن اذعان دارند و از باب احترام است كه خداوند على(ع) را با الذين وصف مى كند و اين گونه بيان در ميان عرب رواج دارد.
سؤال اين است كه چگونه مى توان بين جانشين و خلافت على(ع) و اجماع امت بر خلافت ابوبكر جمع كرد, چرا كه اهل سنت بنابر روايت (لاتجتمع امتى على الخطاء) به حجيت اجماع اعتقاد دارند. بايد گفت بر خلافت ابوبكر اجماع صورت نگرفت, اعمال نظر چند نفر خاص بود, اگر هم بعداً آن را پذيرفتند براى حفظ مصلحت حكومت نوپاى اسلامى بود, اگر آن را رد مى كردند بيم آن بود كه فتنه و آشوب بر جامعه اسلامى سايه اندازد و حكومت نوپاى اسلامى محو و نابود گردد, همين كه على(ع) را با زور به مسجد كشاندند دليل بر نقص اين اجماع است; به عبارتى اصحاب خلاف نص رفتار كردند, موارد ديگرى را هم مى توان برشمرد كه صحابه با نص مخالفت كرده, از جمله مصيبت روز پنج شنبه و نسبت هذيان به پيامبر دادن و اكراه داشتن از پذيرفتنِ رهبرى اسامه. البته ايشان در امورى مانند نماز و روزه سخت مقيد به نص بودند. وقتى مخاطب اين همه احاديث را مى خواند اين نكته دغدغه ذهنش مى شود كه چرا على(ع) به آنها احتجاج نكرد و حق خويش را از ايشان نگرفت. درخور گفتن است نه فقط على(ع) به اين موارد استناد كرد, بلكه حضرت زهرا هم آنها را مبناى استدلال خويش قرار داد, ابن عباس و امام حسن و امام حسين(ع) و ديگر بزرگان شيعه هم احتجاج خويش را بر آنها استوار كرده اند.
اين اثر با مجاب شدنِ آن عالم مصرى و ستايش وى از امام شرف الدين پايان مى يابد. اين اثر را محمدجعفر امامى با عنوان (رهبر امام على(ع) از ديدگاه قرآن, پيامبر و عقل) با نثرى روان و همه فهم به فارسى درمى آورد. عباس جبارى مقدم كلمة حول الروية, عبدالحسين شرف الدين, مكتبة نينوى الحديثه, تهران.
از ديرباز مسأله امكان يا عدم امكان رؤيت خداوند, در جهان اسلام مورد بحث و مناقشه بوده است و گروه هاى مختلفى چون اشاعره, معتزله و اماميه, در اين ميدان به درازا سخن گفته و به مجادله و ستيز برخاسته اند. معتزله و اماميه برآنند كه رؤيت پروردگار در دو عالم محال است ولى رأى اشاعره آن است كه رؤيت پروردگار در دو نشئه ممكن است البته ناگفته نماند كه اشاعره بر رؤيت خدا در جهان آخرت اتفاق دارند اما در مورد امكان رؤيت در دنيا اختلاف كرده اند و طبيعى است كه در اين گستره به خلق آثارى چند دست بيازند. در اين ميان اشاعره و تا حدودى معتزله آراى خويشتن را به منصه ظهور نهاده اند, لكن اماميه به علت استضعاف ناشى از جور حكام ستم پيشه و در اقليت بودن كمتر مجالى براى عرضه اندام و بيان رأيشان يافته اند و اين در حالى است كه معارف گرانبار ائمه اهل بيت و ميراث پر بار دانشيان شيعه لبريز از نقدونظر پيرامون چنين مسائلى است. در قرون معاصر و همزمان با باز شدن نسبى فضاى اجتماعى و سياسى, انديشه وران شيعى بر آن شدند تا معارف خود را در قالبى سازمان يافته تر و شعاعى وسيع تر بپراكنند و در اين ميان ,مسائل كلامى و عقيدتى يكى از اولويت ها بوده است. يكى از اين انديشه وران و دانشيان مرحوم عبدالحسين شرف الدين است كه كتاب هاى او چون المراجعات, جلوه اى از كوشش اين دانشمند در بيان شفاف و نظام مند آراى شيعى و بيان حقانيت اماميه است و آثار وى بر تارك كلام شيعى چون نگينى مى درخشد. از جمله اين آثار رساله مختصر و مفيد در مورد نظر اماميه پيرامون امكان يا عدم امكان رؤيت و با عنوان كلمة حول الرؤيه است. اكنون آن را به نظاره مى نشينيم.
آن گونه كه از نوشته پسر مؤلف در ابتداى كتاب برمى آيد انگيزه تأليف كتاب رؤيايى است كه مرحوم شرف الدين مى بيند و در آن پدر شرف الدين, علاقه خويش را به تأليف وى در مورد بحث رؤيت, نشان مى دهد و او را به تأليفاتى اين چنينى و در موضوعاتى از اين دست ترغيب و تشويق مى كند و همين باعث مى شود كه نويسنده اين اثر را خلق كند. با نگاهى گذرا به كتاب درمى يابيم كه داراى دو بخش عمده و اساسى است:
ـ بررسى ادله عقلى, قرآنى و روايى اماميه بر عدم امكان رؤيت خدا;
ـ نقد و رد ادله قرآنى و روايى اشاعره درباره امكان رؤيت خدا.
ساير مطالب كتاب در جهت مقدمه چينى براى اين مطالب يا توضيح بيشتر يا تكمله اى بر آنان است و گاه بحثى استطرادى است كه مؤلف براى دفع شبهه اى مقدر آورده است.
در ابتداى كتاب, پيش گفتارى از صدرالدين شرف الدين آمده است كه در آن به مسائلى چون انگيزه تأليف كتاب, بحث اجمالى مسأله رؤيت و هدف و چرايى تأليف كتاب پرداخته شده است. پس از اين پيش گفتار, متن اصلى كتاب آغاز مى شود. نويسنده در مقدمه اى كوتاه نظريات و آراى مختلف درباره بحث رؤيت را بيان مى كند و در دو دسته اصلى عرضه مى نمايد:
1. نظر اهل بيت و معتزله كه رؤيت خدا را در دو جهان محال مى دانند;
2. نظر جمهور اهل سنّت كه متفقاً رؤيت خدا را در آخرت ممكن مى دانند و درباره رؤيت در اين دنيا اختلاف نظر دارند.
علاوه بر دو دسته ياد شده, شرف الدين درباره گروه مجسّمه نيز به اختصار سخن مى گويد و تأكيد مى كند كه روى سخن ما در اين مقال با مجسّمه كه نزاهت خدا را زير سؤال مى برند نيست, بلكه سخن ما با اهل تنزيه از اهل سنّت و پيروان ابوالحسن اشعرى است, كسانى كه رؤيت خدا را جايز مى دانند اما در عين حال خدا را از جسمانيّت و تجسّم منزّه مى شمارند و بدين سان بيان مى دارد كه محل بحث و نزاع اين است كه آيا رؤيت خداوندگار با وجود نزاهت وى, امكان دارد يا خير؟ با توجه به آنچه كه در پيشگفتار و مقدمه ديده مى شود هدف كلى كتاب بيان رأى اماميه درباره بحث رؤيت خداست در برابر رأى اشاعره در اين موضوع. پس از مقدمه, مؤلف به بررسى ادله عقلى, قرآنى و روايى شيعه بر محال بودن رؤيت مى پردازد كه به ترتيب آنها را بررسى مى كنيم.
1. ادله عقلى: پنج دليل عقلى بر محال بودن رؤيت پروردگار اقامه مى شود كه بازگشت همه آنان به اين مطلب است كه رؤيت مادى, خواه بصرى, خواه قلبى, خواه خيالى يا وهمى, داراى لوازمات و پيامدهايى است كه با ساحت ربوبى پروردگار سازگار نيست و خداوند از همه آنها منزّه و مبراست.
2. ادله قرآنى: در اين بخش به چهار آيه استدلال شده است:
الف) (لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير) (انعام/102)
بيان وجه استدلال به آيه, به درازا كشيده است, دليل آن نيز اين است كه مؤلف در صدد نقد و بررسى آراى فخر رازى درباره آيه برآمده است چه رازى از اين آيه, جواز رؤيت خدا را نتيجه گرفته است. شرف الدين پس از توضيحى تفسيروار درباره آيه و بيان وجه استدلال به آن, حديثى از تفسير عياشى و منقول از امام رضا(ع) مى آورد و آن را در بيان و توضيح آيه كافى و وافى مى داند. آن گاه چكيده اى از وجوه تفسيرى چهارگانه فخر رازى را در ذيل آيه مى آورد و به تفصيل يكايك اين وجوه را نقد و رد مى كند. در پاورقى برخى ازاين صفحات, مطالب و نقدهايى ديگر مى آورد.
ب) (يعلم ما بين أيديهم وما خلفهم ولايحيطون به علما) (طه/111).
در تفسير آيه, مطلبى از خود مؤلف وجود ندارد. وى تنها به حديثى در باب ابطال الرؤيه از كتاب التوحيد اصول كافى و مروى از امام رضا(ع) اشاره مى كند و بر آن است كه روايت مذكور در شرح و توضيح آيه بسنده است. سپس نظر فخر رازى را در مورد استدلال به اين آيه بر جواز رؤيت خدا را نقد مى كند.
ج) (و اذ قال موسى لقومه يا قوم انكم ظلمتم انفسكم باتخاذكم العجل فتوبوا إلى بارئكم فاقتلوا أنفسكم ذلكم خير لكم عند بارئكم فتاب عليكم انه هو التواب الرحيم* واذ قلتم يا موسى لن نؤمن لك حتّى نرى الله جهرة فأخذتكم الصاعفة وانتم تنظرون) (بقره/55 ـ 54)
اصل و پايه استدلال به آيه 55 (واذ قلتم…) است و آيه54 از آن جهت آورده شده است كه در استدلال نقش بازى مى كند.
نويسنده پس از روشن كردن شيوه استدلال به آيه, مؤيداتى از آيات قرآنى و قول برخى معتزله بر استدلال خود مى آورد و در پايان فخر رازى را كه از اين آيه جواز رؤيت را استنتاج كرده است نقد مى كند.
ت) (و لما جاء موسى لميقاتنا وكلّمه ربّه قال: ربّ أنى انظر اليك قال لن ترانى ولكن انظر إلى الجبل فإن استقرّ مكانه فسوف ترانى فلمّا تجلّى ربّه للجبل جعله دكاً وخرّ موسى صعقا فلمّا أفاق قال سبحانك تبت إليك وأنا اوّل المؤمنين) (اعراف/143)
در توضيح آيه و بيان وجه استدلال, بيشترينه بحث به نقل حديثى از باب ما جاء فى ابطال الرؤيه از كتاب التوحيد شيخ صدوق(ره) كه مروى از امام رضا(ع) است و بيان وجوه تفسيرى زمخشرى درباره اين آيه اختصاص دارد. بيانات و توضيحات خود شرف الدين بيشتر در راستاى شرح حديث يا روشن ساختن اقوال زمخشرى است و گفتارى مستقل و جداگانه ندارد. در خاتمه نيز قول فخر رازى را كه از اين آيه جواز رؤيت حق تعالى را نتيجه گرفته است به نقد مى كشاند.
3. ادله روايى: مرحوم شرف الدين در اين بخش, خطبه ها و كلماتى از نهج البلاغه, احاديثى چند از باب ابطال الرؤيه كتاب توحيد اصول كافى, باب ماجاء فى ابطال الرؤيه كتاب التوحيد شيخ صدوق و قسمت هايى از ادعيه و مناجات هاى صحيفه سجاديه را آورده و آن را مؤيدى بر امتناع رؤيت خدا قرار داده است. در نقل از نهج البلاغه و صحيفه همه خطبه يا دعا را نمى آورد, بلكه قسمت هاى مرتبط با موضوع رؤيت را نقل مى كند, ولى احاديث عمدتاً به صورت كامل نقل مى شود. التزامى به آوردن سند كامل حديث ديده نمى شود و فقط به ذكر راوى قبل از معصوم اكتفا مى شود. در پاورقى ها كلامات مولا على(ع) و گاه برخى احاديث كافى و التوحيد را توضيح و شرح مى دهد.
پس از اتمام بحث از ادله روايى, شرف الدين درباره حجيّت قول, فعل و تقرير ائمه اهل بيت(ع) سخن رانده است كه پندارى بحثى استطرادى است و به طور مستقيم با مسأله امكان يا عدم امكان رؤيت خدا مرتبط نيست. شايد هدف مؤلف, دفع شبهه اى مقدّر باشد يعنى عدم حجيّت قول ائمه(ع) تا از اين گذر تمسك خويش به ادله روايى را موجّه نشان دهد. در راستاى اثبات حجيّت قول, فعل و تقرير ائمه(ع) عمدتاً به حديث ثقلين و حديث سفينه و احاديث دال بر وجوب تمسك به عترت استناد شده است. بيشترينه اين بخش به آوردن نقل هاى مختلف حديث ثقلين از منابع گونه گون اهل سنّت چون صواعق المحرقه ابن حجر هيثمى, سنن نسائى و سنن ترمذى, معجم الكبير طبرانى, مستدرك على الصحيحين حاكم نيشابورى, مسند احمد بن حنبل و… اختصاص يافته است و تنها دو نقل از حديث سفينه بيان گرديده است. در نقل اين احاديث به نقل سند كامل اهتمام وجود ندارد و حداكثر صحابى ناقل حديث ذكر شده است. در لابه لاى نقل هاى مختلف حديث ثقلين توضيحاتى چند از خود نويسنده و ابن حجر هيثمى در مورد دلالت و مفهوم آيه به چشم مى خورد كه چنين توضيحاتى در مورد حديث سفينه ـ حداثل در اين جا ـ به چشم نمى خورد. توضيحاتى در مورد منابع احاديث و… در پاورقى ها ديده مى شود.
پس از اين مؤلف دو بخش با عنوان (تنبيه) آورده است. در تنبيه اوّل مراد از اهل بيت را در احاديث پيش گفته, تبيين مى كند و در تنبيه دوم به شرح حديث مى نشيند و وجه تشبيه اهل بيت به كشتى نوح را به نقل قولى از ابن حجر هيثمى تبيين مى كند.
نكته حائز اهميت در مورد اين ادله آن است كه ظاهراً مرحوم شرف الدين, دليل عقلى را اسّ و اساس استدلال خود قرار داده است و گويى ساير ادله (قرآنى و روايى) را به مثابه مويّدى بر حكم و دليل عقل مى داند.
آن گاه كه ادله اماميه را به پايان مى رساند, نقد ادله قرآنى و روايى اشاعره را مى آغازد تا هيچ شبهه اى در محال بودن رؤيت خدا باقى نماند. شرف الدين بر آن است كه اشاعره به دليل دست يازيدن به احاديثى خلاف عقل و نقل, كه البته در منظر ايشان صحيح مى نمايد, به ورطه اعتقاد به امكان رؤيت خدا تعالى افتاده اند, آنان به همين بسنده نكرده, بلكه براساس اين مسلك و مرام و پيش فرض خويش, تعدادى آيات را تفسير به رأى كرده اند. نويسنده نخست آيات و ادله قرآنى مورد استدلال اشاعره را بررسى مى كند.
1. ادله قرآنى: آيات مورد نظر عبارتند از:
الف) (وجوه يومئذ ناضرة إلى ربّها ناظرة): اشاعره از (الى ربّها ناظرة) رؤيت خدا در قيامت را نتيجه گرفته اند. شرف الدين به معانى مختلف نظر و ناظرة مى پردازد و با استفاده از لغت و استشهاد به اشعار عرب در صدد آن است كه ثابت كند اشاعره در استنباط خود به خطا رفته اند و در پى اين تأويلات مختلف آيه را كه با نزاهت حضرت حق هم خوانى دارد, مى آورد. در لابه لاى مطالب و گاه گاه در پاورقى ها احاديثى از ائمه اطهار(ع) را براى تأييد قول خويش ذكر مى كند.
ب) (كلا انهم عن ربّهم يومئذ لمحجوبون): فخر رازى معتقد است كه (عن ربهم يومئذ لمحجوبون) عقوبتى براى كفار مطرح شده است و در حق مؤمنان چنين چيزى نيست, پس آنان پروردگارشان را مى بينند. نويسنده بر آن است كه سخن فخر رازى و ادله آن به علت مخالفت با عقل و كتاب و نصوص ائمه اهل بيت محلِ مناقشه و نقد است.
پ) (للذين أحسنوا الحسنى والزيادة): اشاعره اى چون فخر رازى با تكيه بر حديثى نبوى و دليل عقلى مزعوم خويش, زيادة را به رؤيت خدا تفسير كرده اند. شرف الدين كلام فخر رازى در تفسير آيه و ادله او را به طور كامل آورده و در پاورقى آنها را نقد كرده است.
ت) (لهم ما يشاؤون فيها ولدينا مزيد): سرآمد مفسران اشعرى مسلك, فخر رازى, با استناد به احاديث منقول از انس بن مالك, زيد بن وهب و… گفته اند كه منظور از مزيد, همان رؤيت خداست كه مانند آيات قبل از نقد نويسنده در امان نمانده است.
ث) (واستعينوا بالصبر والصلاة وانها لكبيرة الا على الخاشعين الذين يظنون انهم ملاقوا ربهم وانهم إليه راجعون): اشاعره را عقيده آن است كه لازمه ملاقات خدا, رؤيت و ديدن وى است. شرف الدين ملاقاة را به معناى مرگ مى داند و از آيات قرآنى وكلام عرفى مردمان و احاديث پيامبر در جهت تقويت اين قول استفاده مى كند. فراتر از اين, ملازمت بين ملاقات خدا و رؤيت او را با استفاده از دليل عقلى و شواهدى از كلام عرب و قرآن ردّ مى كند. پس از اتمام بررسى و نقد ادله قرآنى اشاره به ادله روايى ايشان پرداخته مى شود.
2. ادله روايى: حديثى از پيامبر به اين مضمون وجود دارد كه مردم همان گونه كه ماه شب چهاردهم را نظاره گرند, در قيامت خداوند را مى بينند. اشاعره روايت را دستاويزى براى اثبات امكان رؤيت خدا قرار داده اند. نويسنده در بررسى و نقد اين حديث و مشابهات آن, اين گونه پيش مى رود: سه نقل مختلف و در عين حال هم مضمون از حديث مى آورد: نقل بخارى و مسلم, نقل مسلم و نقل مختصر بخارى. در نقل اول متن به صورت كامل و مفصل آورده شده است, ولى تنها صحابى ناقل (ابوهريره) را از سند حديث آورده است نه سند كامل را. در نقل دوم متن وسند به طور كامل ذكر شده اند و در نقل سوم فقط سند كامل حديث آورده شده است.
در پاورقى هاى ذيل احاديث, شرح لغات مشكل, نقد محتوايى و بررسى رجالى, روات اصلى اين سه نقل (ابوهريره, زيد بن اسلم و سويد بن سعيد) را بيان كرده است. با پايان گرفتن ذكر نقل هاى مختلف, نقد سندى و محتوايى آن آغاز مى شود و نويسنده سند را با استفاده از نكات رجالى پيش گفته ضعيف و متن را به دليل ناسازگارى با ذات احديت باطل مى شمارد. در پايان بحث, نكته اى كليدى بيان مى كند كه نشان دهنده مبناى وى در مورد حجيّت احاديث اخبار واحد در حوزه اعتقادات است. به عقيده ايشان, بر فرض صحت سند و متن احاديث دال بر جواز رؤيت هم اين دسته احاديث حجيّت ندارند چه در مورد عقايد هستند و از طرفى خبر واحد به علّت ظن آور بودن در حوزه عقايد ـ كه در آن فقط علم مفيد است ـ كارساز نيست و بالطبع حجيّت ندارد. وى بر آن است كه حتى اگر اين احاديث متواتر هم فرض شود بايد تأويل گردد و يا علم به مراد آن به خداوند تعالى ردّ شود.
پس از بيان ادله اماميه و نقد ادله اشاعره, مرحوم شرف الدين بخشى را با نام (خاتمة) آورده است. از ديدگاه وى برخى افراد محدّث نما, اباطيل و موهوماتى پيرامون رؤيت خدا ساخته اند تا مسلك و مرام خويش را يارى رسانند. آنها چنين احاديثى را از يكديگر به سرقت برده اند و آن گاه براى اين احاديث سندهاى متعدد آورده اند. در بخش (خاتمه) مؤلف بر آن است كه بخشى از اين احاديث را بياورد و مطالب پيش گفته را از رهگذر بررسى سندى به صورت عملى نشان دهد. بر اين اساس سه دسته از احاديث اين چنينى را ذكر مى كند:
1. حديث تجلى (خدا بر مردم به صورت عام و بر ابوبكر به صورت خاص). اين حديث به پنج تن از اصحاب پيامبر (اسن, جابر, ابوهريره, عائشه و على) نسبت داده شده است. به عقيده شرف الدين يازده تن اين حديث را جعل كرده اند و آن را از يكديگر دزديده اند و سندهاى مختلفى بر آن آورده اند. وى يازده نقل اين حديث را با اسناد كامل مى آورد و موشكافانه به بررسى سندى آن مى پردازد. در ذيل هر حديث به طور كلى و سربسته منبع آن را ذكر مى كند و با استفاده از منابع خود اهل سنّت, آن را نقد مى كند. مهمترين منابع مورد استفاده او در نقد عبارت است از: تاريخ بغداد خطيب بغدادى, اللالى المصنوعة سيوطى, الموضوعات ابن جوزى, ميزان الاعتدال ذهبى, الضعفاء ابن حيان, مستدرك حاكم, تلخيص المستدرك ذهبى و…. بيشترين استناد و تكيه مؤلف در نقد بر منقولات و نقدهاى خطيب بغدادى است, هرچند كه خود نيز گاه گاه عبارات و بياناتى از خود نيز مى آورد. در نادر مواردى علاوه بر نقل و نقد حديث فرد در زمينه تجلى, نمونه اى از ديگر احاديث منكر وى را نيز مى آورد. در پاورقى ها و تعليقات خويش بيشتر منابع نقل قول و… را مى آورد و به صورت موردى و اندك توضيحاتى غير از اين وجود دارد.
2. تجلى خدا با صورتى خندان. دو نقل از اين حديث با سند كامل آورده است. مشى كلى نويسنده در اين جا هم مانند حديث پيشين است, منتها در اين جا گستردگى منابع بالا ديده نمى شود و در نقد احاديث فقط ميزان الاعتدال ذهبى مورد توجه و استناد است.
3. نگاه به خدا از گنبد سپيد: سه نقل از اين حديث با سند كامل بيان شده است. بيشترينه اقوال انتقادى از خطيب بغدادى و به صورت محدود از ذهبى است. در پاورقى ها و تعليقات منابع اقوال و گاه شرح حال رجالى فرد ذكر شده است.
در انتها تاريخ فراغت از نوشتن كتاب و شجره نامه مؤلف و فهرست مطالب كتاب مكتوب است. روح الله شهيدى مسائل فقهية, الامام السيد عبدالحسين شرف الدين, مؤسسة النعمان, حسن محمد ابراهيم على. الفكر الاسلامى, بيروت.
فقه رسم زندگى است و بندگى زندگيى از آغاز تا نهايت قانونمند و بندگى و عبوديتى منظم. اما با وجود اهميت, دير زمانى از وفات پيامبر(ص) نگذشته بود كه رنگ اختلاف بر خود ديد و با گذر زمان بر گستره اختلافات افزوده شد, به گونه اى كه مكاتب گونه گون فقهى پديد آمد و اين حوزه به ميدان زد و خرد اقلام و الفاظ تبديل شد و دستاويز مشاجرات سياسى را فراهم ساخت. اين مسأله علما و انديشمندان اسلامى را بر آن داشت كه در اين عرصه هر يك به نوعى به نيازهاى جامعه و افكار عمومى پاسخ دهند و به دفاع از عقايد خويشتن و پاسخگويى به شبهات بپردازند. اما در اين ميان كمند علمايى كه بر ستيغ اين جدل ها ره پيموده باشند و به بركت انصاف و ادب با سلامت و راستى بحث را به پايان رسانده باشند. از جمله اين اندك انديشمندان كه به حق پيروز اين ميدان است و در گمراه هاى افراط و تفريط ره گم نكرده, عالم انديشمند شرف الدين است كه در اين گيرودار با نگارش رساله مسائل الفقيه از يك سو صحت و درستى آموزه هاى شيعى را براى مخالفان به اثبات رسانيده و از سوى ديگر با نماياندن صحت عقايد شيعه, آنان را در اين آشوب و بلوا دل آرام ساخته است.
رساله كوچك اما ارزشمند او كه در چاپ جيبى از 175 صفحه فزونى نمى گيرد به بحث در مورد هژده مسأله از مسائل فقهى اختلافى مهم و پرنمود در جامعه با محوريت موضوعات وضو, نماز, روزه و نكاح مى پردازد و گفتگويى منطقى و آرام را در آنها برگزار مى كند. عناوين اين مسائل به ترتيب چينش در رساله و گزارش موضوع اصلى در هر يك به شكل زير است:
1 . الجمع بين الصلاتين (8 ـ28): در اثبات جواز اداى نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا در يك نوبت خواندن نماز
2 . هل البسمله آيه قرآنيه وهل تقرأ فى الصلاة (29ـ51): در اثبات آيه قرآن بودن بسم الله الرحمن الرحيم و وجوب قرائت آن در نماز.
3 . القراءة فى الصلاة (52 ـ 68): در وجوب قرائت سوره اى كامل به زبان نزول در نماز.
4 . تكبيرة الاحترام (69 ـ70): در اثبات وجوب اداى ذكر الله اكبر, بدون هيچ تغيير در ابتداى نماز.
تقصير المسافر والفطاره: عنوان بابى است شامل موضوعات 5 تا 9.
5 . تشريع التقصير (71ـ73): در اثبات اجماعى بودن جواز شكسته خواندن نماز در سفر.
6 . تشريع الافطار (73ـ 75): در اثبات اجماعى بودن جواز افطار روزه در سفر.
7 . حكم القصر (75ـ82): در اثبات وجوب شكسته خواندن نماز مسافر.
8 . حكم الافطار (82 ـ 88): در اثبات وجوب افطار روزه در سفر.
9 . قدر السفر المقتضى للتقصير والافطار (88 ـ92): در مقدار سفرى كه شكسته خواندن نماز و افطار روزه را در پى دارد.
10 . نكاح المتعه (92ـ114): در اثبات جواز ازدواج موقت كه شامل شش بحث براى شرح و اثبات مسأله است.
11 .المسح على الارجل او غسلها فى الوضو (115ـ136): در اثبات وجوب مسح پا در وضو و عدم جواز غسل آنها.
12 . المسح على الخفين والجوربين (137ـ151): در اثبات عدم جواز مسح پا از روى مانع در هنگام وضو.
13 . المسح على العمامه (151ـ 155): در اثبات عدم جواز مسح سر از روى عمامه.
14 . هل لمسح الرأس حد؟ (155ـ156): در حداقل مقدار مسح سر در وضو.
15 . مسح الاذنين و سته [؟] فروع خلافيه (57 ـ 175): در عدم لزوم مسح گوش ها در هنگام وضو و پنج مسأله اختلافى ديگر: عدم جواز غسل سر به جاى مسح سر, لزوم رعايت ترتيب در وضو, لزوم رعايت موالات در وضو, لزوم نيت در وضو و غسل, عدم جواز وضو با نبيذ (آب خرماى غير مسكر).
همان گونه كه عناوين و موضوعات نشان مى دهد شرف الدين با باريك انديشى مسائل اختلافى پر كاربرد كه بالتبع اختلاف در آنها در ارتباطات لايه هاى مختلف جامعه اسلامى نمود بيشترى دارد گزينش كرده است. او در هنگامه بحث نيز اين صفت موانديشى خود را از دست نمى دهد, چه اين كه از يك سو مباحث را نيمه و بى حاصل رها نمى كند, بلكه تا رسيدن به مقصود نهايى احتجاجات را شرح مى دهد و شبهات را مطرح كرده و به پاسخ دهى به آنها مى پردازد و از سوى ديگر از به درازا كشيده شدن سخن سخت پرهيز مى كند و نظريات و استدلالات طرفين را كوتاه اما گويا گزارش مى كند و بدين سان سخن او در ميان بسط ملال آفرين و قصر شك برانگيز مى تازد, علاوه بر اين قلم او هيچ گاه از حريم خرد و ادب در نمى گذرد و ره انصاف گم نگشته و يك سونگرى و تعصب بر قضاوت ها فرمان نمى راند.
شرف الدين در اين گفت و شنود مباحث را به گونه اى نيك مى پرورد; او حمل توافق و هم نظرى مذاهب گونه گون را باز گفته و موضع اختلاف را به ظرافت مشخص مى كند. ادله شيعه را بر صحت رأى خود گزارش مى كند و منصفانه ادله و مستندات مخالفين را نيز بازگو مى كند و بدون جانبدارى و تعصب به ارزيابى آنها دست مى زند, بدين سان سخن او غالباً بر گرد چهار محور اصلى دور مى زند:نقل آرا و نماياندن محل اختلاف نظر; نقل براهين درستى و صحت نظر شيعه ; نقل مستندات و براهين نظر مخالفين; رد براهين و مستندات آراى مخالفين.
شرف الدين در هنگام نقل آراء و نماياندن محل اختلاف نظر, نظريات همگون را جمع كرده و موضع اختلاف را به روشنى بيان مى كند. او انديشمندانه, بى كم و كاستى آراى مذاهب گونه گون را گزارش مى كند و نظر شيعه را نيز در كنار ساير مذاهب باز گفته و بى آن كه در هيچ مورد غفلت ورزد همواره تأكيد مى كند نظر شيعه رهاورد تبعيت از ائمه اطهار(ع) است. او فراتر از نقل اختلاف مذاهب, نظر برخى بزرگان و علما را نيز گزارش مى كند, براى مثال نظر ناصر الحق عالم زيدى مذهب كه متفاوت با نظر شيعه است (ص115) و نظر ابى عبيد (ص30), سفيان بن عيينه (ص52), قاسم بن سلام, اوزاعى و ابى ثور (ص152) را نقل مى كند.
شرف الدين در هنگامه ارائه براهين و ادله درستى نظر شيعه, بحث خردپسندانه و منطقى خود را بر پايه مقبولات مخاطبين بنا مى نهد و آنها را به تفكر و تأمل در آيات الهى دعوت مى كند و در اين راستا به ظهور آيات (ص160) و فهم صحابه همچون عايشه و ابن عباس (126 و127 و 126 و127) و نظر مفسرين همچون فخر رازى (ص116) توجه مى كند و علاوه بر آيات احاديثِ صحاح اهل سنت را متذكر مى شود و سنت نبوى را خاطرنشان مى كند و در شمارى از مسائل همچون مسح گوش در هنگام وضو براى اثبات درستى نظر شيعه به اجماع مسلمين در مسأله استناد مى كند و بدين سان با استفاده از اين طرق متعدد صحت عقيده شيعه و نااستوارى نظر مخالف را اثبات مى كند. شرف الدين آن گاه كه آهنگ نقل مستندات و براهين مخالفين مى كند در اين ره اهتمامى بسزا مى ورزد و هيچ دليل و برهانى را رها نمى كند و با عبارات گويا هرگونه استدلالى از كتاب و سنت گرفته تا قياس (ص129) و استحسان (152) و مغالطات برهان نما (119) و توجيهات مخالفين (123) را بازگو مى كند و منصفانه شرح مى دهد و در اين باره مجمل گويى را روا نمى بيند و از اين رو روايات را با بيان سند و متن كامل مى آورد و به تخريج آنها از كتب معتبر دست مى زند و ادله را تفكيك شده و با توضيح كافى نقل مى كند.
شرف الدين در هنگامه رد مستندات آراى مخالفين منصف است و مؤدب و بى آن كه براى اثبات نظر خويشتن از حربه بى انصافى مدد جويد يا براى نادرست خواندن نظرِ مخالف دست به دامان واژگان ناشايست شود چشم به مدد عقل دوخته و دست در حلقه هاى نقل آويخته و در پى اين مقصود به بيان يك يا دو دليل قانع نمى شود, بلكه به طرق متعدد عالمانه در صدد بازشناساندن سره از ناسره است; شايد بتوان اند


صفحه 18

كتابشناسى توصيفى آثار علامه شرف الدين
مطلبى سيد ابوالحسن

مقدمه
فراخوان كنگره بزرگداشت علامه شرف الدين عاملى موجب گرديد تا صاحب اين قلم با پذيرش نگارش موضوع كتاب شناسى توصيفى آثار گرانسنگ مرحوم علامه سيد عبدالحسين شرف الدين عاملى توفيق مراجعه و مطالعه آن آثار را نموده و (جرعه هايى جانبخش) از جام آن برگيرد. به راستى سترگى و عظمت پديدآورنده اين آثار ماندگار و ارزشمند را بايد از نگاشته هاى پر ارج او دريافت, چه زيبا و حكيمانه, امير بيان, على(ع) فرموده است كه (كتاب الرجل عنوان عقله وبرهان فضله)1 و در جاى ديگر گفته (كتاب المرء معيار فضله ومسبار نبله)2 يعنى نوشته هركس, نمايه خرد و دليل فضل و دانش و معيار و ميزان و محك تجربه و تبحر اوست.
نوشته هاى شرف الدين حاوى و حاكى از فكر بلند و انديشه ژرف آن عالم بزرگ است. جناب استاد محمدرضا حكيمى, كه خود در فن نويسندگى صاحب نظر و حكيمى فرزانه است از شيوايى و زيبايى و گيرايى نثر و متفكرانه نگارى مرحوم علامه شرف الدين اظهار شگفتى نموده و در مقام نويسنده اى بزرگ وى را چنين مى ستايد:
من در اين مقام, در برابر شرف الدين, دچار هيجانى گسترده و عميق مى شوم. اين فقيه محدث كه در نجف تحصيل كرده و با كتاب ها و متون معهود سر و كار داشته است چگونه است كه وقتى قلم به دست مى گيرد و به بيان انديشه و آفرينشِ تعبير مى نشيند گوى سبقت از نويسندگان بزرگ و متخصصان اهل قلم مى ربايد.
اين كيست كه در آفاق كلمه و تعبير اين گونه مى درخشد و در جهان كلمات اين سان حكومت مى كند؟
اين كيست كه در انتخاب تعبير براى اداى انديشه, و در پروردنِ انديشه براى حضور در تعبير, اين گونه غوغا مى كند؟
اين كيست كه همچون نقاشى چيره دست از نوشته هاى خود, تابلوهايى به اين زيبايى مى آفريند و به خوانندگان آثار خويش ـ به نام نوشته ـ تصوير ارائه مى دهد؟
اين كيست كه چنان آهنگسازى ظريف از كلمات نغمه مى آفريند و از كلام و تعبير موسيقى عبارات خويش را مى آرايد؟
اين كيست كه عظمت كوه ها را با عمق درياها به هم مى آميزد, سپس واژه هايى لطيف, چونان نسيم به كار مى گيرد و استوارتر از زنجيره آهنين, عبارات را مى آرايد؟
اين نويسنده بزرگ و كاتب كبير, كه اين همه هنر و ذوق و ابداع و توان را در خدمت حق و دفاع از تشيع علوى به كار گرفت و آثارى جاودان آفريد شرف الدين است, سيد عبدالحسين شرف الدين.
پيروزى شرف الدين در كار آفريدن آثار خجسته و بديع خويش, مرهون درك درست او بود. او به خوبى درك كرده بود كه (عرضه فكر) كمتر از خود (فكر) نيست. او دانسته بود كه هرچه معلومات و دليل و استناد در دست داشته باشد, اگر آنها در قالبى مناسب و اصيل و پر جاذبه عرضه نگردد اثرى چندان نخواهد داشت. او ديده بود كه متفكران و مصلحان بزرگ در راه تعليم و پيشبرد مقاصد خود از هنر بلاغت استفاده زياد برده اند, بالاتر از همه, نگريسته بود كه (قرآن كريم) به سلاحِ بلاغت مجهز است و چشم خويش باز كرده و ديده بود كه خداوند عالم براى هدايت انسان, (كلام بليغ) را وسيله قرار داده است. شرف الدين به اين حكمت خداوندى ايمان آورد. همچنين سخنان پيامبر اكرم و امام على بن ابيطالب را ـ كه نمونه فصاحت و بلاغت است ـ سرمشق خويش ساخت. از اين رو به اهميت كلام و كيفيت آن اذعان كرد. او همواره كوشيد تا (كلمه) و اسرار آن را و چگونگى تأثير آن را بشناسد, آن گاه آن را به كار گيرد.
آرى, آثار جذاب و برجسته اى كه شرف الدين براى ترويج حق و نشر حقايق و هدايتِ نفوس و تعليم فضيلت و تحكيم مبانيِ عدالت و آزادى و احياى خلق پديد آورد, همه و همه, مرهون قدرت او بود بر گزينشِ كلمه و پيدا كردنِ تعبير و كوشش او در راه فهم اسرار بلاغت, و شناختِ او از اهميت كلمه و كلام.
شرف الدين در تحصيل فن نويسندگى و پرورش ملكه ادبيِ خويش, زحمات بسيار كشيد و اطلاعات لازم را به دست آورد و ممارست ها و تمرين هاى خود را به سامان رسانيد تا توانست صاحب آن قلم توانا و غنى شود و آن گونه كه مى نوشت بنويسد. درباره يكى از ادباى عرب نوشته اند: (جعل مِن العلم نبراساً, ومِن الكلمة راية خفّاقةً; او از دانش, مشعلى ساخته بود و از كلمه, درفشى افراشته).
درست است, كسانى كه علم را با هنرِ نويسندگى درآميزند از اطلاعات و معلومات خويش, مشعل هايى مى سازند كه راه جامعه را روشن مى كند و به جامعه جهت درست مى دهد و از آثار خامه خود پرچم هايى مى افرازند كه در آشفته بازار افكار و عقايد و تبليغات, مردمان را به سوى حق و فضيلت فرامى خواند و در گرداگرد نقطه هدايت گرد مى آورد. فرزند برومند و فرهيخته او, اديب و نويسنده معروف, سيد صدرالدين شرف الدين, درباره اين خصلت پدر ـ گزينش كلمه و كوشش براى پيدا كردنِ تعبير زيباتر ـ چنين نوشته است:
كانت الكلمة عند أبي حاسّة سادسة لا يُرضيه منها إلاّ أن تجمعَ إلى شروط الصّحة, مقاييسَ الجمال وفضيلة الوضوح;3 كلمه در نظر پدرم به منزله حس ششم بود. هيچ گاه راضى نمى شد كلمه اى به كار ببرد, مگر اين كه هم صحيح باشد, هم زيبا, هم روشن.
عالم و اديب معروف نجفى, مرحوم ميرزا محمدعلى اردوبادى نيز نوشته هاى شرف الدين را با تعبير (لَفظَةُ الفَخم)4 مى ستايد, يعنى واژه هاى فاخر و پر توان او و شيخ مرتضى آل ياسين, او را داراى (اسلوب حكيم) مى خواند.5
مرحوم علامه شيخ آقا بزرگ تهرانى هم آورده است:
وكان له فى الكتابة, أُسلوب خاص تميَّزَ به عَمَّن سِواه6; او در نويسندگى سبكى ويژه داشت كه از سبك نويسندگان ديگر ممتاز بود.
شيوه شيواى شرف الدين در نگارش, زبانزد خاص و عام است, در اين جا نام و سخن چند تن ديگر از شخصيت هايى كه سبك نويسندگى آن مصلح فرهيخته را ستوده اند نقل مى كنيم:

شيخ مرتضى آل ياسين:
…بل كُلّ ما كتب انيق رقيق, رفيع عميق, يجمع بين سُمُوّ الفكر تَرَف اللفظ. هو ما أشرنا إليه ـ فى صدر كلامنا ـ من كونه حريصاً على المُزاوَجَة بين علمه وفنّه. فإذا قَرأت فصلاً علميّاً خالصاً خلتَ ـ لقوّة أسلوبه ونَصاحته ـ أنّك تَقرأ فصلاً أدبياً يَروعُكَ جَمالُهُ المستجمِع لكل الضامر الأدبيّة;7 هرچه او نوشته است, همه خوش سبك است و لطيف, بلند است و عميق, تفكرات عالى در الفاظ فاخر. اين همان موضوعى است كه در آغاز سخن بدان اشاره كرديم; يعنى اين كه شرف الدين اصرار دارد تا علم و هنر را درهم آميزد, بدان سان كه شما هرگاه در نوشته هاى او, يك بخش علمى صرف را مى خوانيد به علت سبك محكم و درخشان او تصور مى كنيد مشغول خواندن يك قطعه ادبى هستيد, قطعه اى كه زيبايى مبتنى بر وفور عناصر ادبى در آن, انسان را به اعجاب و دهشت وامى دارد.

سيد محمدتقى حكيم:
أمّا أسلوب الكتاب فهو أسلوب سَماحَتِهِ فى جملة مؤلَّفاته: إشراق و أصالة ويُسر, مع اعطاء للحادثة ما تستحقُّها من ايجاز أو إطناب…;8 سبك نويسندگى در اين كتاب (النص والاجتهاد) همان سبك حضرت شرف الدين است در ديگر نوشته هاى او, يعنى تابناكى, اصالت و روانى, با رعايت به جاى اختصار يا تفصيل.

سيد محمدصادق صدر:
(كان نَثرُه فصيح اللفظ, مشرق الديباجَة, مُتقَن السّبك, يمسك بعضُه بعضاً ولا يستطيعٌ الكاتب الفذُّ ـ مَهما أوتى قوّة فى البيان أن يحذِف لفظة أو يضع محلَّها أخرى. لأنَّه ـ رحمه الله ـ فكّر قبل أن يُعبِّرَ, وأنشأ التعبير بعد أن احسنَ الاختيار. وكان ـ رحمه الله ـ يَعرض الجملة على حسّه المُرهف قبل أن يُفرغها ثم يُمليها على كاتبه, بعد أن يرتَضيها, ولها رنين و جَرَس, كأحسَن مايمكن للشِعر القويّ من حسّ و رَوى;9نثر شرف الدين فصيح است, با سرآغازى درخشان و سبكى محكم و درهم آميخته (هم چون بتون آرمه). نويسنده توانا ـ هرچند پر توان ـ نمى تواند يك كلمه از نوشته هاى او را حذف يا عوض كند. چرا؟ چون شرف الدين ـ خدايش بيامرزاد ـ پيش از اين كه كلمه را به قلم آورد خوب مى انديشيد و پس از آن كه كلمه را با دقت و وسواس انتخاب مى كرد جمله را مى ساخت و جمله را نيز نخست بر قريحه تيزياب خويش عرضه مى كرد و سپس آن را بر كاتب خود مى خواند تا يادداشت كند و او هنگامى جمله را مى پسنديد كه طنين داشته باشد و در گوش زنگ بزند, مانند كلمه ها و تعبيرهايى كه در اشعار عالى به كار مى رود.

صدرالدين شرف الدين:
تابَعتُ هذا الكتاب الجليل فى تَنزّلاته وشاهدتُ بناءه المحكم وهو يَنمو ويتكامل, رُويدا, رويداً, فى اَناة الإبداع, ومهل التجويد وإعادة النظر. كنتُ أدخل على مؤلّفه الخالد فى ساعات المَخاض فأجده مندَمجا بالموضوع, يحيى الفكرة تأملاً ويُفرِغُها هَمهَمَة فإذا استقامَ له القالب ـ فَنَهَضَ فى فنّه الذواق بالمحتوى ـ أملاه على كاتبه تخطيطاً يعود إليه غير مرّة قبلَ وَضعه بصيغة نهائيّة. ولايَفرُغُ منه إلا اذا تناغَم فى سَمعه اداءً وايقاعاً وتماسك فى يده نَسجاً وتحابُكاً وانسَجَم فى عينه خطّاً ولوناً…;10 من به هنگامى كه اين كتاب جليل, فراز و نشيب هاى تأليف را مى پيمود به همراه آن بودم و مى ديدم كه چگونه شالوده استوار آن ريخته مى شود و چگونه, آهسته آهسته, راه آماده شدن را با شكيبايى لازم در ابتكار و حوصله پر توان پرداخت و بازنگرى مى پيمايد.
من در ساعت هايى كه نويسنده جاودانياد سخت درگير كار نوشتن بود به او سر مى زدم. مى ديدم كه با مسائل كتاب درهم آميخته, موضوعى را مى پروراند و سپس تعبيراتى را زمزمه مى كند تا وقتى كه قالب خورند محتوى را بيابَد و همين كه ـ برحسب معيارهاى هنرى خويش ـ قالب مناسب براى بيان فكر را مى يافت به دبير خود مى گفت تا بنويسد, آن هم به صورتِ پيش نويس و سپس بارها آن را سبك سنگين مى كرد و تنها هنگامى مى پسنديد كه كلمات, رسا باشد و آهنگين و جملات, منسجم باشد و خوش بافت, و نوشته تابلوى شده باشد رنگ آميزى شده….

* * *تذكار چند نكته
1. كتاب شناسى حاضر, در سه بخش تدوين شده است:
الف) تأليفات چاپ شده و موجود.
ب) تأليفات از دست رفته و مفقود.
پ) تقريظات.
2. چنان كه از كتاب شناسى توصيفى, انتظار مى رود كه دورنمايى از محتواى كتاب ها ترسيم و ارائه شود; در كتاب شناسى حاضر نيز حتى الامكان بدين امر اهتمام شده است.
3. به دليل فرصت محدود كنگره و اشتغالات ديگر و از آن جا كه مصنوع بشرى خالى از خطا و سهو و كاستى و نسيان نيست ممكن است كاستى هايى هم در اين نوشته رخ داده باشد كه اهل كتاب, كريمانه بر اين كمترين خواهند بخشود; والعذر عند كرام الناس لمقبول.
4. در پايان, اميد است كه اين مختصر ذخيره خيرى گردد براى نگارنده در روز بازپسين; روزى كه كل امّة تُدعى إلى كتابها11 و روز بزرگ پاسخگويى به اين خطاب خطيرِ صاحب كتاب تكوين و تشريع: هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق انا كنا نستنسخ ماكنتم تعملون.12* * *الف. آثار چاپ شده:1 . ابوهريره.
بقلم الامام السيد عبدالحسين شرف الدين الموسوى العاملى. الطبعة الرابعة, دارالتعارف للمطبوعات, بيروت, بى تا, 239صفحه, وزيرى.
اين كتاب, چاپ هاى مختلفى دارد از جمله دارالتعارف و دارالزهراء در بيروت, مطبعه حيدريه در نجف, مطبعه العرفان در صيدا و مؤسسه انصاريان و شريف رضى در قم.
چنان كه استاد ارجمند, محمدرضا حكيمى ـ به نقل از مقدمه المراجعات و مقدمه النص والاجتهاد ـ به قلم شيوايش در شرف الدين13 نگاشته: اين كتاب در شرح حال و شناساندن ابوهريره (م 57 يا 58 ق) است و نشان دادن مقدار اعتبار احاديث او و (گام جديدى است در شرح حال نويسى به صورتى جامع و تحليلي… در اين كتاب, زندگانى ابوهريره و عصر او و محيط و علايق او و احاديثى كه نقل كرده است همه مورد بحث و رسيدگى قرار گرفته است).14
(اين كتاب, گام نوينى است در فهم و نقل احاديث نبوى. پس از انتشار آن, عالم مصرى, شيخ ابوريّه, نيز كتاب كم مانند خويش (شيخ المَضيرَة) را در همين باره نوشت و چقدر ما مسلمانان امروز نيازمند مردانى هستيم كه حق را آشكارا بگويند و از تعصبات دورى گزينند, مانند سيد شرف الدين عاملى و شيخ ابوريه مصرى).15
از مراجعه به اين كتاب به خوبى روشن مى گردد كه شرف الدين در مورد احاديث و اسناد اهل سنت نيز تبحر بسيار دارد و اين اطلاع و تبحر براى عالمان و فاضلان شيعه لازم و سودمند است.
تأليف كتاب پر مايه ابوهريره, ميزان تبحر و سعه اطلاعات وسيع مرحوم شرف الدين را در خصوص احاديث و راويان اهل سنت مى رساند; در اين باره در مقدمه النص والاجتهاد آمده است:
علماى اسلام در همه عصرها نسبت به احاديث نبوى اهتمام ورزيدند. احاديث درست را از نادرست جدا ساختند, راويان موثق را از غير موثق بازشناختند. اين كار را هم شيعه انجام داد و هم اهل سنت. البته شيعه احاديث ائمه طاهرين را نيز در كنار احاديث نبوى قبول كرد, زيرا احاديث ائمه نيز از احاديث جدّشان بود, چنان كه خود ائمه, دنباله وجودى پيامبر(ص) بودند. اطلاعات رجالى و حديثى شرف الدين منحصر به احاديث و رجال شيعه نبود. او از احاديث و راويان اهل سنت نيز اطلاعات وسيع داشت, چنان كه اين امر از همه كتاب هاى او آشكار است و مشايخ اجازه حديثى او از اهل سنت نيز بسيارند, كه آنان را در كتاب ثبت الأثبات ذكر كرده است.16
علامه شيخ عبدالله علائلى در مجله الاديب17 ـ كه در مقدمه كتاب ابوهريره, چاپ دارالتعارف للمطبوعات لبنان چاپ شده ـ درباره كتاب ابوهريره آورده است: (…فالكتاب ادق ما كتب فى مثل موضوعه وهو اكبر قيمة من ان يكتفى بهذا التعريف اليسير).18
در مقدمه چاپ شده, به نقل از مجله الثقافه19 از احمدامين مصرى هم آورده شده است: (نحن نحمد للمؤلف جهده الكبير وتحليله المفصل الدقيق, واطلاعه الواسع, ونظرته الشاملة فى الموضوع).20 نگاهى به مقدمه
مرحوم شرف الدين, خود در مقدمه كتاب نگاشته است:
برخى مواردى كه ابوهريره آورده با عقل و عقيده نه در صورت و نه در معنى سازگارى ندارد. برخى مطالب متناقضند, پاره اى خارج از قواعد علمى برگرفته از صلب دين است و بيشتر آنها در راستاى تقرّب و تزلّف به بنى اميه است, مثلاً مى گويد: ملك الموت پيش از زمان حضرت موسى آشكارا بر مردم ظاهر مى شد تا اين كه بر موسى وارد شد, حضرت به او سيليى زد كه بر اثر آن چشم عزرائيل كور شد, از اين رو پس از آن, مخفيانه به سراغ مردم مى رود.
در حديث ديگرى آورده كه گاو و گرگ به (لسان عربى مبين) تكلم مى كنند و رواياتى كه براى حق ـ سبحانه و تعالى ـ شكل و شمائل قائل است.
و حديث عجيب و غريب ديگرى كه درباره جهنم نقل كرده, مى گويد: جهنم پر نمى شود تا اين كه خدا پايش را درون آن گذارد.
و حديثى كه مى گويد: خدا هر شب به آسمان دنيا فرود مى آيد. كه مجموعاً منشأ مذهب تجسيم در اسلام شده و موجب انواع بدعت ها و ضلالت هاست و فتح بابى است براى قول به عدم عصمت انبيا!
مرحوم مصنف در نهايت, ابوهريه را چنين معرفى كرده:
(وحسبك فى ابوهريره انه كان يحدث بما لم يره ولم يسمعه). مرورى بر محتوا
محتواى كتاب را با مرورى فهرست وار بر عناوين آن چنين مى توان ارائه كرد: اسم و نسب ابوهريره
در حسب و نسب او اختلاف بسيار است و او تنها به همين كنيه (ابوهريره) معروف است. هركس براى آگاهى از شرح حال او به كتاب هاى تراجم از قبيل الاستيعاب و الاصابة و اسد الغابة و طبقات ابن سعد و غيره مراجعه كند اين امر بر او روشن و آفتابى مى شود.
نشو و نماى او, اسلام آوردن و صحابى شدنش
در يمن به دنيا آمد, سى سال از عمرش را در جاهليت گذراند و سرانجام پس از فتح خيبر, اسلام آورد و به تصريح خودش تنها سه سال توفيق صحابت داشت. ابوهريره در دوران پيامبر(ص) در زمره مساكين اهل صفه بود.
ساير عناوين كتاب عبارتند از: ابوهريره در عصر حضرت وصى(ع), در عهد معاويه, برخورد ايادى بنى اميه با او, ابوهريره در خدمت سياست اموى, شمار احاديث وى, كيفيت و چگونگى روايات او, دو تذكار; يكى درباره حديثى از ابوهريره كه براساس آن, آدم شصت ذراع طول داشته و نقد و نقض روايت با عرضه داشتن بر كريمه لقد خلقنا الانسان فى احسن تقويم21 و ديگرى درباره اسلام.
در ادامه مرور بر عناوين كتاب به بازكاوى احاديثى از ابوهريره مى رسيم, مثل اين روايات: رؤيت خداوند در قيامت با چشم به صورت هاى گوناگون, دوزخ پر نمى شود تا اين كه خداوند پايش را در آن گذارَد, نزول پروردگار در هر شب به آسمان دنيا, نقض سليمان حكم پدرش داوود ـ على نبينا وعليهما السلام ـ را, طواف حضرت سليمان به همراه صد زن در شبى, سيلى موسى ـ على نبينا وعليه السلام ـ بر چشم ملك الموت, موساى عريان در ميان بنى اسرائيل و نگريستن آنان به او به روايتى از ابوهريره و تطبيق آن بر كريمه يا ايّها الذين امنوا لاتكونوا كالذين اذَوا موسى فَبَرّاه الله ممّا قالوا و كان عندالله وجيها22 كه مرحوم شرف الدين روايت مزبور را عقلاً محال و ممتنع شمرده و ساحت مقدس موسى كليم الله را از آن مبرّا مى داند, نقد روايت ديگرى از ابوهريره كه مضمون آن با عظمت شأن و مقام والاى انبياى اولوالعزم و لزوم توقير و احترام آن اوصيا و اصفياى الهى منافى است, نقد و ردّ حديثى از ابوهريره كه قائل به شك انبيا و نيز برترى مقام حضرت يوسف(ع) بر رسول خدا(ص) شده است.
در ادامه, اين عنوان ها به چشم مى خورد: موسى و آتش زدن انبوه مورچگان, ايوب و ملخ طلايى, سهو نبى, نقل روايتى با اين مضمون كه پيامبر آزار مى رساند, تازيانه مى زد و سبّ و لعن مى كرد كسى را كه استحقاق هم نداشت و نقد منطقى و مستدل مصنف به اين كه انبيا از هرگونه قول و فعلى كه با عصمت آنان منافات داشته باشد منزهند و بر آنان سزاوار و جايز نيست كه ـ چه در حال رضا و چه در حال غضب ـ به ناحق, خشم و غضب كنند و از روى خشم, كسى را سبّ و لعن نمايند يا تازيانه زنند; از ديگر منقولات ابوهريره عروض شيطان بر رسول خدا(ص) در حال نماز است و ديگر خواب ماندن و قضا شدن نماز صبح پيامبر(ص) و تكلّم گرگ و گاو به زبان عربى آشكار (عربى مبين) و تكلّم عمر با ملائكه, نمونه هايى از خيال بافى هاى ابوهريره, دعوى حضور او در وقايعى كه به يقين حضور نيافته, انكار سلف ابوهريره در عهد خود او, دفاع او, نگاهى به فضائل ابوهريره كه مرحوم مصنف هيچ سند و منبعى غالباً بر آنها نيافته جز خود او (ابوهريره), نوادر ابوهريره, مرگ او و فرزندى كه از وى باقى مانده و بالاخره خاتمه كتاب كه به دو كلام از رسول خدا(ص) اختصاص يافته كه به ابوهريره تعلق دارد و نتيجه گيرى از آن. مرحوم شرف الدين در پنجشنبه مورخ 23 ماه رمضان 1362 قمرى در شهر صور از نگارش اين كتاب فراغت يافته است. ترجمه كتاب
(ابوهريره) به فارسى ترجمه شده و مشخصات چاپ آن چنين است: ابوهريره و احاديث ساختگى, ترجمه نجفعلى ميرزايى, انتشارات هجرت, قم, 1376 ش, 249 صفحه. 2 . اجوبة مسائل جارالله.
بقلم سماحة الامام آيةالله السيد عبدالحسين شرف الدين الموسوى, تحقيق السيد عبدالزهراء الياسرى. مجمع جهانى اهل البيت(ع), 1416ق, قم, 128 صفحه, وزيرى.
اين كتاب در پاسخ به پرسش ها و در واقع شبهات و اتهامات موسى جار الله, يكى از علماى اهل سنت به شيعه تأليف شده است. موسى جارالله مسافرت هايى به كشورهاى اسلامى و غير اسلامى نمود و از احوال و اوضاع مسلمانان, اطلاعاتى به دست آورد, آن گاه پرسش هايى را مطرح كرد و از عالمان شيعى, پاسخ خواست; كتاب حاضر, شامل بيست پاسخى است كه علامه بزرگوار شيعه, مرحوم شرف الدين, در جواب او داده است.
پرسش هايى كه موسى جارالله مطرح كرده و مؤلف بدانها پاسخ گفته است عبارت است از:23
1ـ2. آيا كتب شيعه, جميع صحابه را تكفير مى كند؟ مؤلف در پاسخ به اين پرسش اثبات مى كند كه نظر شيعه درباره صحابه, معتدل ترين آراست.
3. آيا شيعه ابوبكر و عمر را لعن و تكفير مى كند؟
4. آيا شيعه قائل به تحريف قرآن است؟
5. آيا شيعه, حكومت هاى دولت هاى اسلامى و قضات و علماى آنان را طاغوت مى داند.
6. رأى شيعه درباره فرقه هاى اسلامى چيست؟
7. آيا شيعه معتقد است كه جهاد امت هاى اسلامى واجب و مشروع نيست و جهاد به همراهى غير امام مفترض الطاعة حرام است؟
مرحوم مؤلف در بخشى از پاسخ به اين پرسش مى نويسد:
اگر به صفحات تاريخ مراجعه كنيد مى بينيد در جبهه هاى جنگ و راندن دشمن از حريم اسلام, علماى شيعه پيشگام بوده اند, هنگامى كه مردم عراق مى خواستند دشمن را از سرزمين خود دور كنند, علماى شيعه, علاوه بر اين كه مردم را به جهاد تشويق مى كردند, خود به پايمردى و پايدارى در صف ساير مجاهدان به پيكار مى رفتند و حضرت آيةالله شيخ الشريعه اصفهانى و حبوبى حسينى كه هر دو از مجتهدان بزرگ شيعه بودند پيشاپيش آنان قرار داشتند. عجب اين كه اين دو مجاهد عظيم الشأن عمر شريفشان حدود هشتاد بود و با اين حال, ضعف و پيرى آن دو بزرگوار را از رهبرى و قيادت پيكارگران مجاهد باز نداشت و خوشبختانه پس از تحمل نگرانى ها و دشوارى ها پرچم فتح و پيروزى را به اهتزار درآوردند.
8. سؤال هشتم در تبيين اين سخن موسى جارالله است كه مى گويد: در كتب شيعه آمده است كه هر حديثى را امامان اهل سنت روايت مى كردند امامان شيعه انكار مى نمودند و هر حديثى را كه مالك روايت مى كرد موسى بن جعفر انكار مى نمود تا اين كه مى گويد: جعفر بن محمد پيوسته به آنچه خلاف اهل سنت و جماعت بود امر مى كرد.
9. سؤال نهم درباره شيعه و تأويل برخى از آيات قرآن كريم است كه در خصوص فضيلت و عظمت ائمه اطهار(ع) و پيروان آنان نازل شده است.
10. درباره نظر شيعه و تقيه است كه موسى جارالله شيعه را متهم كرده كه دلباخته و فريفته تقيه است.
11. در مورد حضرت وصى, اميرالمؤمنين(ع) و طلاق عايشه است. جارالله مدعى شده كه شيعه معتقد است حضرت وصى, عايشه را طلاق داده. مؤلف در پاسخ فرموده: اين گونه اخبار, نزد شيعه ارزش علمى و عملى ندارد و به اجماع شيعه از درجه اعتبار ساقط است. مرحوم شرف الدين بر رفع اين تهمت هاى ناروا از خداوند سبحان يارى جسته و حسن ختام پاسخش اين كريمه است: والله المستعان على ما تَصفون.
12. شيعه و (عول) در فرائض و آن عبارت از اين است كه تركه ميت از سهم وارثانش كمتر باشد, مثل اين كه زنى بميرد و داراى شوهر و دو خواهر باشد, زيرا سهم دو خواهر, دو ثلث تركه و سهم شوهر, نصف تركه است. طبق نظر شيعه در اين صورت بايد اول سهم شوهر را كه نصف تركه است به او داد و سپس هرچه باقى ماند بين دو خواهر تقسيم كرد.
مرحوم علامه شعرانى قدس سره در نثر طوبى ذيل واژه (عول) آورده است:
عال, يعول, عولا: ستم كردن و از راه حق بيرون رفتن و كفالت و رسيدگى در كار كس كردن. لحيانى گفته: العول: النقصان و از اين باب است: عال الميزان عولا. فراء گفته: عال الرجل يعول: كار بر او دشوار آمد, او را در زحمت و مشقت انداخت. و نيز عول به معنى ميل و انحراف از حد اعتدال است. (ذلك ادنى الاّ تعولوا):24 اگر از تزويج زنان متعدد مى ترسيد كه عدالت مابين ايشان نكنيد, يك زن اختيار كنيد يا كنيز بخريد كه حقوق مملوكه به قدر حرّه نيست, اگر اين طريقه را اختيار كرديد از حد اعتدال منحرف نشده ايد.25
در مسأله پيش گفته, خليفه دوم به اشتباه حكم كرد كه نقص به نسبت سهام بر همه وارثان توزيع شود! حاكم, از عالمان اهل سنت در مستدرك26 خود از ابن عباس روايت كرده كه گفت: اول كسى كه عول در فرائض پديد آورد عمر بود, ولى به خدا قسم اگر سهمى را كه خدا مقدم داشته نخست از تركه, جدا مى كرد و آن را كه خدا مؤخر داشته به آخر مى انداخت عول لازم نمى آمد…
حاكم پس از نقل اين حديث گويد: طبق شرايطى كه مسلم براى صحت حديث ذكر كرده, اين حديث صحيح است, ولى خود مسلم و بخارى آن را روايت نكرده اند.
مؤلف (مرحوم شرف الدين) گويد: ذهبى در تلخيص27 خود اين حديث را آورده و به صحتش اعتراف نموده, ولى به اين سخن حاكم اشاره اى نكرده است.
علماى شيعه بر مضمون اين حديث اجماع دارند و رواياتشان در اين معنى متواتر است, ولى متأسفانه موسى جارالله بدان پى نبرده و توجه نكرده است.28
13. مسأله سيزدهم داراى چهار بحث است: 1. بداء 2. متعه 3. مسح بر پاپوش 4. تبرى.
در بحث اول, مؤلف (مرحوم شرف الدين) فرموده است:
ناصبى ها پنداشته اند كه شيعه مى گويد: گاهى خدا به چيزى معتقد مى شود و بعد خلاف آن برايش آشكار مى گردد و اين تهمت و افترايى است كه از راه دشمنى به شيعه مى بندند.
شيعه اعتقاد دارد علم خدا عين ذات خداست و هرگز تغيير و تبديلى در آن راه نمى يابد و خلاصه آنچه شيعه در اين باره مى گويد اين است كه خدا گاهى از رزق مى كاهد و گاهى به آن مى افزايد و همچنين است اجل, صحت, مرض, سعادت, شقاوت, محنت, مصيبت, ايمان, كفر و چيزهاى ديگر, چنان كه مقتضاى اين آيه مباركه است: يمحوا الله مايشاء ويثبت وعنده ام الكتاب.29
خدا هرچه را بخواهد محو و هرچه را بخواهد ثبت مى نمايد, چنان كه طبق احاديث متواتر, نيكى به پدر و مادر موجب محو شقاوت و ثبت سعادت و فزونى عمر مى شود.
اين است بدائى كه شيعه مى گويد و به اصطلاح فنى, لفظ بداء را به علاقه مشابهت مجازاً بر آن اطلاق مى كند. اهل سنت هم به همين قائلند, ولكن نامش را (بداء) ننهاده اند. پس در حقيقت, نزاع در نام گذارى است و اگر اهل سنت بدانند كه شيعه, اين نام را مجازاً بر آن معنى اطلاق مى كند نه حقيقت, براى آنان روشن مى شود كه اساساً نزاعى بين شيعه و سنى در اين باره نيست, حتى در لفظ, زيرا باب مجاز نزد عرب بسى وسيع است و به كمترين مناسبتى, لفظى را در معنايى مجازاً به كار مى برد. با اين وصف, اگر اهل سنت بر نزاع اصرار مى ورزند و نمى خواهند لفظ بداء بر معناى مذكور مجازاً اطلاق شود شيعه تنزل مى كند و پيرو حكم آنها مى شود.
بحث دوم در متعه زنان است كه آن را ازدواج موقت گويند و به صيغه مشهور شده, در اين بحث از شش امر سخن رفته است:
الف. در بيان محل نزاع بين شيعه و سنى;
ب. در اصل تشريع متعه با استناد به كتاب و اجماع و سنّت;
پ. اثبات استمرار و دوام حليت و مشروعيت متعه با استناد به روايات فريقين;
ت. اثبات منسوخ نشدن حكم متعه و ردّ مدعيان نسخ با استدلال;
ث. خليفه دوم و تحريم متعه;
ج. در بيان اين كه بعضى از بزرگان, تحريم متعه را استنكار كردند, از جمله حضرت وصى(ع), عبدالله بن عباس, جابر بن عبدالله انصارى, عبدالله بن عمر, عبدالله بن مسعود, عمران بن حصين و….
14. عنوان اين مسأله, ارث بردن حضرت وصى(ع) از رسول خدا(ص) است. در اين بخش از كتاب آمده كه موسى جارالله مى گويد: در كتب شيعه است كه پيامبر(ص) ارث خود را به عمويش عباس و پسرعمويش اميرالمؤمنين(ع) عرضه داشت…. آن گاه بر آن خدشه كرده و به خيال اين كه اين ارث, ارث مالى است آن را رد كرده و گفته با بودن عمو و دختر, پسرعمو ارث نمى برد و عرضه داشتن ارث هم معنا ندارد, زيرا كه تركه ميت به مجرد مردن به وارثش منتقل مى شود چه ميت و وارث بخواهند و چه نخواهند و….
اين مسأله با تبيين درست موضوع و پاسخ مستدل مؤلف پايان مى يابد.
بحث سوم در مسح بر پاى پوش است كه هنگام وضو گرفتن به جاى شستن و مسح پا انجام مى شود و اين مورد اختلاف است. در اين مبحث, مؤلف به اين نتيجه مى رسد كه به حكم كتاب و سنت, مسح پا در وضو واجب است كه شيعه هم همان را مى گويد و اما مسح بر پاپوش, از طريق شيعه, دليل شرعى ندارد و رواياتى كه در اين خصوص مورد اعتماد اهل سنت است نزد شيعه ثابت و معتبر نيست و لذا شيعه به جاى پا بر پاى پوش و به جاى سر بر عمامه, مسح نمى كنند; زيرا به اصطلاح علمى, اصل, عدم جواز مسح در اين گونه موارد است.
بحث چهارم درباره شيعه و مسأله تبرّى است و آن بيزارى جستن از دشمنان خدا و رسول (ص) و دشمن داشتن آنان است. در بخشى از اين مبحث آمده است: شايد آقاى جارالله (تبرّى) از يزيد بن معاويه را بر شيعه عيب مى گيرد, آرى يزيد فاجر جنايتكارى كه عترت پاك رسول خدا(ص) را كشت و مال و جان و ناموس اهل مدينه را بر سربازانش مباح كرد, موسى جارالله مى خواهد كه شيعه با يزيد و امثال وى دشمنى نورزد و يزيد و پدرش معاويه را از آن دوازده خليفه حقى به شمار آورد كه رسول خدا(ص) از آنها به مسلمين بشارت داد, چنان كه قاضى عياض, همين را احتمال داده و علماى اهل سنت پس از او در اين احتمال پيروى اش كردند. ابن حجر هم در شرح صحيح بخارى اين پندار را نيكو پنداشته و ينجم از آن دوازده خليفه را معاويه و ششم را يزيد و دوازدهم را وليد بن يزيد بن عبدالملك دانسته است با اين كه خودكامگى و زناكارى و ميگسارى و فسق و فجور وليد بر اهل اطلاع پوشيده نيست.
سيوطى در اوايل كتاب تاريخ الخلفاء كلام ابن حجر را در اين موضوع نقل كرده است.
15. وحدت اسلامى, موضوع پانزدهم پاسخ ديگرى است به موسى جارالله كه خواسته است با حربه وحدت اسلامى جنايات بنى اميه را تطهير كند و آن را صرفاً يك حادثه تاريخى قلمداد كند كه در گذشته تاريخ رخ داده و تمام شده است.
16. ولايت جائر و عادل پاسخى است به گستاخى موسى جارالله به ساحت امام باقر(ع) به سبب حديث شريفش كه فرمود: خداوند مى فرمايد عذاب مى كنم آن رعايايى را كه ولايت پيشواى جائر را بپذيرند, اگرچه نيكوكار باشند و مى بخشم آن رعايايى را كه ولايت پيشواى عادل را بپذيرند اگرچه بدكردار باشند.
17. مسأله هفدهم در توضيح و تبيين مسأله (نَسَىء) است. (نَسىء) كه در آيه 137 سوره مباركه توبه آمده مصدر است مانند (نذير) و معنايش تأخير است و مقصود از آن در اين آيه تأخير ماه هاى حرام و غير حرام قمرى است از آن نحوه اى كه خداوند سبحان مرتب كرده است.
18. مسأله هيجدهم در پاسخ به شبهاتى است كه موسى جارالله درباره حج پيامبر(ص) نموده است.
19. مسأله نوزدهم در خصوص موسم حج در سال نهم هجرى و در پاسخ به پرسش هايى پيرامون آن است.
20. آخرين موضوع مطرح شده در كتاب درباره شيعه و حفظ و قرائت قرآن كريم است و در پاسخ به اين اتهام موسى جارالله است به شيعه كه مى گويد: در بين شيعه اعم از عالم و غير عالم, ايرانى و عراقى كسى را نديده ام كه حافظ قرآن يا قارى خوب آشنا به تجويد باشد و سببش اين است كه شيعه در انتظار قرآن على است كه نزد قائم آل محمد(ص) است و اين قرآنى را كه در دسترس مسلمين است ناقص و تحريف شده مى داند.
مرحوم شرف الدين اين رساله ارزشمند را در آخر ماه ربيع الاول 1354 قمرى در شهر صور به پايان برده است.
ترجمه كتاب
اين كتاب به فارسى ترجمه شده با اين مشخصات:
1.بيست پاسخ به موسى جارالله,30 ترجمه محمدمختار شاهى طبسى, با مقدمه محمدمهدى آصفى. انتشارات جهان آرا, تهران,بى تا (تاريخ مقدمه 25/10/1352), 322 صفحه, جيبى.
2. جواب اشكالات موسى جارالله, ترجمه على روحانى نجفى اصفهانى, چاپخانه محمدى, اصفهان, 1372ق, 157 صفحه. 3 . الى المجمع العلمى العربى بدمشق
مطبعة العرفان, صيدا, 1369ق, 128 صفحه, جيبى.
علامه شرف الدين در پى نشر مطالبى تفرقه انگيز و مفترياتى به شيعه در يكى از نشريات وابسته به مجمع علمى عربى دمشق از روى احساس وظيفه و تكليف آنان را نصيحت نموده توصيه به وحدت مى نمايد و از تكروى برخى از اعضاى مجمع و طرح مباحث آنها در نشريه بدون كسب آراى تمامى اعضاى مجمع و مشورت با آنان كه بالطبع به حساب همه اعضا ريخته مى شود, آن هم مجمعى كه عالمان برجسته اى همچون علامه سيد محسن امين جبل عاملى صاحب اثر گرانقدر اعيان الشيعه را در جمع خود داشته ابراز شگفتى و تأسف مى نمايد و بر نقاط وحدت مورد اتفاق بين همه مذاهب اسلامى پاى مى فشارد از جمله اين كه اهل مذاهب, تعصب نورزند, خداى ما يكى است, رسول خدا(ص) پيامبر ما و قرآن كتاب ما و قول و فعل و تقرير رسول خدا(ص) سنت ماست, حلال, حلالى است كه خدا و رسول خدا حلال كرده اند و حرام حرامى است كه خدا و رسولش حرام كرده اند, نزاع بين شيعه و سنى صغروى است نه كبروى: كُلَّ امن باللّه وملائكته وكتبه ورسله لا نفرّق بين احد من رسله.31 4 . بغية الراغبين فى سلسلة آل شرف الدين
سيد عبدالحسين شرف الدين, تحقيق سيد عبدالله شرف الدين, الدار الاسلاميه, بيروت, 1411ق, دو مجلد, 49«811 صفحه, وزيرى.
بغية الراغبين فى سلسلة آل شرف الدين چنان كه از نامش پيداست درباره شرح حال خاندان بزرگ و سلسله نسب شريف و درخشان شرف الدين كه با 31 واسطه به ابراهيم المرتضى فرزند امام هفتم, حضرت موسى بن جعفر(ع) مى رسد, تأليف شده است. عالم گرانقدر, مرحوم شيخ آقا بزرگ تهرانى درباره سلسله جليله و آل شرف الدين مى نويسد:
آل شرف الدين و آل صدرالدين دو فرع از يك اصلند و دو شاخه از يك درخت برومند. در اين دو خاندان از روزگارانى قبل, پيشوايان دينى و فقيهان و عالمان بزرگ ظهور كرده اند, عالمانى كه آثار افتخارآميز آنان همواره بر صفحه روزگار مى درخشد و براى نسل هاى آينده آنان همچون نشان افتخار به شمار مى آيد, اما سيد شرف الدين كه از بزرگان عالمان اسلام و از نوابغ شيعه است خود به تنهايى در تاريخ افتخارات اين خاندان, صفحه اى تازه گشوده و به تنهايى يك تاريخ جامع است و خود سرفصل افتخار است هم براى گذشتگان و هم براى آيندگان, پدر و مادر شرف الدين هر دو از سادات شريف و محترم آل شرف الدين بودند; پدر, سيد يوسف شرف الدين و مادر, بانو زهرا صدر, دختِ آيت الله سيد هادى صدر و خواهر عالم دينى معروف, سيد حسن صدر, صاحب تأليفات بسيار از جمله تأسيس الشيعة لعلوم الاسلام.32
استاد ارجمند, جناب محمدرضا حكيمى درباره بغية الراغبين نگاشته اند:
كتابى است دينى, ادبى, تاريخى, رجالى, در شرح حال عالمان خاندان شرف الدين و خاندان صدر, و ذكر آثار و احوال و استادان و شاگردان آنان.33
عالم گرانمايه, شيخ مرتضى آل ياسين در مقدمه اى كه بر المراجعات يكى ديگر از آثار گران سنگ علامه شرف الدين نگاشته درباره بغية الراغبين آورده است:
انه تاريخ اجيال بتاريخ رجال; تاريخ عصرها و نسل هايى چند كه به نام شرح زندگانى مردانى از آل شرف الدين تدوين يافته است.34
شيخ آقا بزرگ تهرانى, نسخه خطى اين كتاب را به خط خود شرف الدين در كتابخانه دايى او, علامه سيد حسن صدر ديده و در الذريعه35 از آن ياد كرده است.36
جناب آقاى مهدوى راد هم با خامه خوش خويش, اين كتاب را چند سال پيش در مجله آينه پژوهش37 معرفى كرده كه در بخشى ازآن آمده است:
بغية الراغبين در ضمن شرح حال اين خاندان بزرگ, تاريخ ادبى سياسى, اجتماعى و فرهنگى لبنان و نجف اشرف ـ كه علامه شرف الدين در آن جا تحصيل كردند و به جايگاه والاى اجتهاد دست يافتند ـ نيز هست. كتاب پس از مقدمه اى به خامه استاد محمدعلى قاسم درباره شرف الدين و شخصيت علمى, اجتماعى و اصلاحى وى, با مقدمه اى از مؤلف درباره آل شرف الدين آغاز مى شود و با شرح حال نياى بزرگ آنان شرف الدين (سيد شريف ابومحمد ابراهيم بن زين العابدين) ادامه مى يابد. سپس شرح حال برادران شرف الدين است و فرزندان وى. آن گاه عموهاى شرف الدين و سپس شرح حال جد وى و پدرش.
در باب دوم, سخن از ديگر رجال آل شرف الدين است و در ادامه آن, شرح حال سيد محمد, معروف به سيد صدرالدين, فرزند سيد صالح, نياى بزرگ خانواده صدر و آن گاه شرح حال چهره ها و شخصيت هاى اين تيره از آل شرف الدين, از جمله سيد اسماعيل صدر (ج1, ص190) و سيد صدرالدين صدر (ج1, ص242) و سيد حيدر بن سيد اسماعيل صدر (ج1, ص264) كه در ذيل شرح حال كوتاه وى, شرح حال بلند و سودمندى را از چهره علمى و اجتماعى او محقق كتاب افزوده است و در پى آن شرح حال فرزند وى, سيد اسماعيل صدر را به خامه علامه شهيد آيت الله سيد محمدباقر صدر آورده است و نيز شرح حال كوتاه شهيد صدر را. در باب دوم از بخش دوم, از سيد محمدعلى, فرزند سيد صالح سخن رفته است و از فرزندان و نوادگان وى. در اين بخش, شرح حال علامه عالى قدر و مجتهد بزرگ اين خاندان, آيت الله سيد حسن صدر به گونه اى بس زيبا, دلپذير و استوار و سرشار از اطلاعات آمده است و در ادامه آن, زندگانى سياستمدار بزرگ اين خاندان, سيد محمد صدر. افزوده هاى جناب سيد عبدلله شرف الدين در اين دو شرح حال بر غنا و سودمندى آن افزوده است. در بخش سوم اين باب, گزارش زندگانى سيد ابوالحسن, فرزند سيد صالح است و فرزندان و نوادگان وى از جمله شرح حال سيد محمدصادق صدر, مؤلف كتاب هاى حياة اميرالمؤمنين, الشيعه والإجماع فى التشريع الإسلامى.
بخش عظيمى از كتاب, مشتمل بر زندگى نامه خودنوشت علامه سيد عبدالحسين شرف الدين است. وى اين بخش را با زندگانى مادر بزرگوارش آغاز مى كند و با گزارش زندگانى و آثار و مآثر برادرش, سيد شرف, و فرزندان وى ادامه مى دهد. آن گاه به زندگى نامه خود پرداخته و از چگونگى تحصيلاتش در لبنان و سپس هجرتش به نجف اشرف و ادامه تحصيل در آن ديار مقدس سخن گفته و در ضمن آن از استادان گرانقدرش در علوم اسلامى با كلماتى زيبا و جملاتى دلپذير و بليغ تجليل كرده و سپس به تفصيل, آثار و نگاشته هايش را گزارش نموده است. در بخش بعد, از مراجعت به جبل عامل سخن گفته است و از قيام شكوهمندش عليه استعمار و درگيرى اش با جريان هاى انحرافى, و شكيبايى خود و همراهانش در راه اعتلاى كلمه حق و رنج ها و زجرها و سختى هايى كه كشيده اند و نامردمى ها و زشت رفتارى هاى جباران و سيه دلان و نيز همراهان متلوّن و همگامان سست اراده و بد سگال. زندگى نامه اين (مرزبان بزرگ حماسه جاويد) يكسره اقدام است و استوار و براى رهروان راه راستى و آزادى و انسانيت, تنبه آفرين و پندآموز.
جناب سيد عبدالله شرف الدين در ادامه كتاب به تفصيل, شرح حال فرزندان علامه شرف الدين را به قلم تنى چند از عالمان گزارش كرده است و در ادامه آن, بسيارى از نامه ها و خطابه ها و بحث هاى وى را ثبت و ضبط نموده است و مقالات فراوانى از متفكران و مصلحان و اديبان و نويسندگان را در تبيين زندگانى علمى و سياسى ادبى و اهداف بلند و آرمان هاى والايش نقل كرده است. در پايان, زندگى نامه امام سيد موسى صدر و آيت الله شهيد سيد محمدباقر صدر و خواهر شهيدش را به تفصيل آورده است.38 5 . ثبت الأثبات فى سلسلة الرواة
در اين اثر, اسامى شيوخ اجازه روايى مرحوم مصنف فراچنگ آمده است و تاكنون چند بار در صيدا و ديگر نقاط عالم اسلام چاپ و منتشر شده است.
مرحوم شيخ آقا بزرگ تهرانى از معاصران مرحوم شرف الدين نام اين كتاب را در الذريعه فهرست كرده و در ذيل آن نگاشته است:
اجازة مبسوطة لمولانا المعاصر السيد عبدالحسين شرف الدين العاملى الموسوى ويقال (الثبت الموسوى) ايضاً… وطبع كذلك فى 1355ق.39 6 . عقلية الوحى
زينب بنت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب(ع), آيةالله السيد عبدالحسين شرف الدين, مطابع ابن زبدون, دمشق, بى تا (تاريخ تحرير, 20 شعبان 1334قمرى در صور), 31 صفحه, جيبى.
اين اثر, رساله مختصرى است درباره فضائل و شخصيت حضرت زينب(س) و اشاره كوتاه و گذرايى به زندگانى آن بانوى بانوان كه در پى ساختن ضريحى در ايران براى آن حضرت و فرستادن آن به سوريه جهت نصب بر مرقد مطهر عقيله بنى هاشم نگاشته شده است. مؤلف در بخشى از اين رساله با استناد به آيات و رواياتى ايرانيان را ستوده كه اين يكى از عبارات اوست: (ايران و ماادراك ما ايران).
از جمله آياتى كه مؤلف در مدح ايرانيان بدان استناد كرده كريمه واِن تتولَّوا يستبدل قوماً غيركم ثمّ لايكونوا امثالكم40 و اين روايت شريف نبوى در ذيل آن است:
ان ناس من اصحاب رسول الله(ص) قالوا: يا رسول الله مَن هؤلاء الذين ذكرهم الله فى كتابه؟ وكان سلمان الى جنب رسول الله(ص) فضرب يده على فخذ سلمان فقال: هذا وقومه, والذى نفسى بيده لو كان الايمان منوطاً بالثريا لتناوله رجال من فارس;41 رسول خدا(ص) چون آيه (و اگر روى برتابيد (خدا) جاى شما را به مردمى غير از شما خواهد داد كه مانند شما نخواهند بود) را تلاوت كرد, از ايشان پرسيدند: اينهايى كه اگر ما روى برتابيم خداوند آنها را جايگزين ما مى كند, كيستند؟ حضرت در حالى كه به شانه سلمان مى زد فرمود: اين مردم و هموطنان او. سوگند به آن كه جانم در دست اوست اگر ايمان به ثريّا آويزان باشد, مردانى از ايران به آن دست مى يابند. ترجمه كتاب
عقيلة الوحى را آقاى محمدرضا مهرى با عنوان عقيله خاندان وحى به فارسى ترجمه كرده و انتشارات سناى تهران در سال 1380 در 56 صفحه آن را چاپ كرده است. 7 . الفصول المهمه فى تأليف الأمّة
سيد عبدالحسين شرف الدين, تحقيق عبدالجبار شراره, الجمع العالمى للتقريب بين المذاهب الاسلامى, تهران, 1382ش, 384ص, وزيرى.
چاپ هاى مختلفى از اين اثر گران سنگ در دست است و ناشرانى در بغداد و تهران و صيدا و قم و نجف اشرف آن را منتشر كرده اند. برخى از ناشران نيز به انضمام الكلمة الغراء فى تفضيل الزهرا(س), اثر ارجمند ديگرى از مؤلف, آن را چاپ كرده اند, از جمله مطبعة النعمان در نجف و انتشارات داورى در قم.
نويسنده متعهد, توانمند و درد آشناى معاصر, جناب استاد ارجمند محمدرضا حكيمى در معرفى الفصول المهمه نگاشته است:
(مى خواهم اين منشور مقدّس را ـ به اختصار ـ معرفى كنم. يكى از نخستين كتاب هاى شرف الدين و آثار مبارك خامه خجسته او اين كتاب گرامى است, و اين منشور وحدت و برادرى, و بيانيه اسلامى.
روح اصلاح طلب و پرخروش شرف الدين ـ كه همواره به بازگرداندن مجد اسلام و عزّت مسلمين مى انديشيد ـ از نخستين روزگار اقدامات اجتماعى و دينى خويش, در صدد برآمد تا جامعه بزرگ اسلام را به مبانى صحيح (اتحاد اسلامى) فراخواند, و پرده هاى فريب و نفاق و جهل را از جلوى چشمان توده هاى مسلمان كنار زند. او در اين باره كتابى به نام (الفصول المهمّة) نوشت, و در ضمن فصول مهم اين كتاب, حقايق بسيارى كه براى آگاهانيدنِ مسلمانان اهل سنّت و شيعه سودمند و لازم است گرد آورد, و با بيان روشن و صميمى و بليغ خويش عرضه داشت. اين مطالب ـ همه ـ در زمينه آگاهى هاى صحيح اسلامى است, كه دانستن درست آنها در روابط اسلامى اهل سنّت و شيعه, و الفت يافتن آنها با هم تأثير بسزا دارد, و نتايج سوءسمپاشى ها و جهل پراكنى هاى عالمان مغرض, و نويسندگان جاهل, و ايادى خائن را, از ميان مى برد. شرف الدين خود در سرآغاز كتاب, چنين مى گويد:
تنها و تنها با (وحدت اسلامى) است كه اقداماتِ عمرانى هماهنگ مى گردد, وسائل ترقى فراهم مى شود, روح تمدن جلوه مى كند, فروغ آسايش در آفاق زندگى مى تابد, و يوغ بردگى از گردن همه برداشته مى شود.
آرى هنگامى كه (وحدت اسلامى) پيدا شد, و عزم ها متحد گشت, و دل ها با هم پيوند يافت, و تصميم ها يكى شد, مى توان در راه اعتلاى امت اسلامى قيام كرد, و مسلمانان را در جهان به مقامى كه بايد برسند رسانيد. و اگر چنين شود و مسلمانان در سايه اتحاد, براى اعتلاى خود و نجاتِ انسان ها بپاخيزند, زمين روى شادمانى مى بيند, و آسمان بركات خود را همچون ذرات طلايى خورشيد بر همگان فرو مى بارد, و چشمه سارانِ مهر و دوستى, از دل قلّه فروغزاد برابرى و برادرى, به سوى پهنه هاى ترقى و آبادى سرازير مى گردد, و رودخانه هاى عظيم عشق و يگانگى را به جريان مى آورد, تا پيكرهاى مرده را حيات مجدّد بخشد, و انسانيت را از نو زنده كند و قانون فطرت را از فراموشى رهايى دهد. و چون چنين شود, انوار تابناكِ (قسط) همه جا تابيدن مى گيرد, و نظام (حكومت عدل) بر همه سوى سايه مى گسترد. در چنين حكومتى, زمامدار, مانند پدرى مهربان ـ كه به حال فرزند مى رسد ـ به حالِ همه مردم رسيدگى مى كند. و اگر چنين حكومتى برپا گشت, همكارى با آن واجب است, تا همه سرزمين ها زنده گردد, و آبادى به همه سوى روى كند, و امور مردمان انتظام يابد, و مفاسد جامعه بشرى اصلاح شود, و گمراهان هدايت پذيرند, و سركشان به جاى خود نشانده شوند, و مستضعفان بالا آيند, و نادانان تعليم يابند و تربيت شوند.
اينها همه, در سايه اتحاد مسلمانان تحقق پذير خواهد بود, ليكن اگر امت اسلام به صورت كنونى باقى مانند, يعنى گروه هايى باشند پراكنده, و ملت هايى با هم دشمن, همه سرگرم كارهاى بيهوده, و غافل از مصالح عاليه, و مانند بوته هاى خشكِ بيابانى, در مسير بادهاى توفنده قرار گرفته و هر يك به گوشه اى افتاده چنين قومى همواره اسير ذلتند و بى سامانى, تا بدانجا كه هركس رسد در آنان طمع بندد, و هر جهانخوارى آنان را طعمه خويش خواهد, و هر تيراندازى آنان را آماج سازد, و هر تازه به قدرت رسيده اى از آنان باج طلبد; قومى در سرزمين هاى ذلت و مذلّت و فقر ساكن, و در چنگال بدبختى و مرگ و مصيبت گرفتار, نه از سازمان هاى تبليغى درست برخوردار, و نه از قدرت هاى مركزى معتبرى كه پناهشان باشد بهره مند, چه سرنوشتى خواهند داشت و چه عزتى؟…
پس اى مسلمانان! از تفرقه حذر كنيد!
اى مسلمانان! از جدايى و اختلاف حذر كنيد!
حذر كنيد! حذر كنيد!
و بدين گونه شرف الدين, در راه مصالح اسلام و اعتلاى مسلمانان مى خروشد, و خروش شورآفرين خويش را بر سر جوامع غافل اسلامى فرو مى بارد. نام كامل اين كتاب چنين است: الفصول المهمّة فى تأليف الأمّة يعنى (فصل ها و بحث هاى مهم در راه متحد ساختن امت اسلامى). اين كتاب به سال 1327 هجرى قمرى, تأليف يافته است.42
حضرت استاد, آيت الله محمد يزدى سال ها پيش در مقدمه اى كه بر ترجمه اين كتاب نگاشته آن را چنين معرفى نموده و ستوده است:
(وقتى سراپاى اين اثر نفيس را نگاه مى كنيم چنان شيفته و فريفته زيبايى و ريزه كارى هاى آن شده كه راستى نمى دانيم آ1. غرر الحكم و درر الكلم, عبدالواحد بن محمد تميمى آمدى, با شرح جمال الدين محمد خوانسارى, با مقدمه و تصحيح و تحقيق مير جلال الدين حسينى ارموى. انت


صفحه 19

كتابشناسى اجمالى علامه شرف الدينره
غلامى جليسه مجيد


معرفى آثار به جاى مانده از بزرگان, دستمايه اصلى احياى افكار شخصيت هايى است كه گاه فاصله زمانى بين ما و آنها, موجب فراموشى ماحصل افكار و آثارشان گرديده است. از قضا, با شناخت اين مهم بود كه بزرگانى چون ابن نديم, شيخ طوسى, ابن بابويه, اقا بزرگ و… عمرها در اين راه صرف نمودند. آنچه پيش روى شماست كتاب شناسى اجمالى آثار به جاى مانده (ذخائر الخالدة) و آثار مفقوده (نفائسه البائدة) از علامه مى باشد كه به ترتيب الفبايى تنظيم گرديده است. در ذيل عنوان هر اثر, معرفى كوتاهى به همراه ذكر اولين آخرين چاپ آن (به صورت كتاب يا مقاله) آمده است كه تقديم ارباب معرفت مى گردد. 1. ابوهريره
ابوهريره عنوان كتابى است در چند فصل كه در آن علامه شرف الدين(ره) به شرح حال ابوهريره از روزگار پيامبر اكرم(ص) تا عصر معاويه پرداخته و درباره مقدار اعتبار احاديث او سخن گفته است. در انتها نيز براى نمونه به تحقيق و نقد و بررسى چهل حديث از 5374 حديثى پرداخته است كه از او نقل شده.
صيدا: مطبعة العرفان, 330ص, چاپ اول, 1947م/ 1366ق.
نجف: مطبعة الحيدرية, 240ص, وزيرى, چاپ دوم, 1375ق/ 1956م.
نجف: مطبعة الحيدرية, 1382ق/ 1962م.
نجف: مطبعة الحيدرية, 239ص, وزيرى (شميز), چاپ سوم, 1384ق/ 1964م.1
بيروت: دار التعارف للمطبوعات, 239ص, وزيرى (شميز), 1965م.2
بيروت: دار الزهراء, 1397ق.
قم: الشريف الرضى, 1411ق, 240ص, وزيرى (شميز).3
قم: مؤسسة أنصاريان للطباعة والنشر, 240ص, وزيرى (شميز), چاپ اول, 1375ش.4
قم: مؤسسة أنصاريان للطباعة والنشر, 240ص, رقعى (شميز), چاپ دوم, 1382ش/ 1424ق/ 2003م.5
قم: مؤسسة أنصاريان للطباعة والنشر, 240ص, رقعى (شميز), چاپ سوم, 1382ش/ 1425ق/ 2004م.6
[نقباء البشر, ج3, ص1087; معجم المؤلفين العراقيين, ج2, ص228; معجم المطبوعات النجفية, ص63; فهرست المطبوعات العراقية, ج1, ص329; پيوست كارنامه نشر 75, ص29; كارنامه نشر 82, ج1, ص499; كارنامه نشر 82, ج1, ص499; مجله مسجد, س3, ش15, خرداد و شهريور 1373, ص109] ترجمه هاى اين كتاب
ابوهريره و احاديث ساختگى
ميرزايى, نجفعلى, فارسى, قم, هجرت, 249ص, وزيرى (شميز), دو چاپ, 1372ش.7
ابوهريره
ناشناخته, اردو, كراچى: رحمت الله بك ايجنسى, 298ص.
مقالاتى پيرامون اين كتاب
كتاب ابوهريره, امين احمد, مجلة الثقافة: عدد427, سال نهم, ص21.
كتاب ابوهريره, العلائي, عبدالله, مجلة الأديب: عدد5, سال ششم, ص51.
كتاب ابوهريره, العريان, محمد سعيد, مجلة الكاتب المصري: عدد 21, ص172.
معرفى كتاب ابوهريره و احاديث ساختگى, ميرزايى نجفعلى, روزنامه جمهورى اسلامى: 26 اسفند, 1372ش, ص14.
معرفى كتاب ابوهريره و احاديث ساختگى, كيهان انديشه: بهمن و اسفند 1372ش, ص184.
معرفى كتاب ابوهريره, مجله مسجد: ش15, تابستان, 1373ش, ص109.
معرفى كتاب ابوهريره و احاديث ساختگى, ميرزايى نجفعلى, روزنامه اطلاعات: 29 ارديبهشت, 1373ش, ص7.
معرفى كتاب ابوهريره و احاديث ساختگى. نشر دانش: بهار 1373ش, ص55.
متن كتاب در اينترنت
سايت مركز الأبحاث العقائدية
http: //WWW.aqaed.com/shialib/books/all/abuhor/index.html 2. أجوبة مسائل جار الله
موسى جارالله8 در قالب بيست سؤال به شبهه فكنى و تضعيف شيعيان پرداخته و سؤالات خود را براى علماى اماميه هند و ايران و عراق فرستاده بود, اين كتاب رديه اى بر سخنان اوست.
صيدا: مطبعة العرفان, 152ص, چاپ اول, 1357ق/ 1936م.
صيدا: مطبعة العرفان, 176ص, رقعى, چاپ دوم, 1373ق/ 1953م.9
لبنان: سيد على شرف الدين و سيد موسى شرف الدين, 175ص, 1373ق/ 1953م.
ايران: مكتبة الفقيه, 176ص, 1371ق.10
بيروت: مؤسسة أهل البيت(ع), 134ص, وزيرى (گالينگور), 1410ق/ 1990م.
نجف: مطبعة النعمان, 158ص, چاپ سوم, 1386ق/ 1966م.
قم: مجمع جهانى اهل البيت, 128ص, وزيرى (شميز), 1416ق/ 1995م.11
[نقباء البشر, ج3, ص1087; فهرست المطبوعات العراقية, ج1, ص153; معجم المؤلفين العراقيين, ج3, ص238] ترجمه هاى اين كتاب
بيست پاسخ به موسى جار الله
شاهى طبسى, محمد مختار, فارسى, تهران, جهان آرا, 325ص, 1353ش.
[فهرست كتاب هاى فارسى شده چاپى, ج2, ص982]
جواب اشكالات موسى جارالله
روحانى اصفهانى نجفى, على, فارسى, اصفهان: چاپخانه محمدى, 157ص, 1372ق.
[فهرست كتاب هاى فارسى شده چاپى, ج2, ص982]
متن كتاب در اينترنت
سايت مركز الأبحاث الأعتقادية
http: //WWW.aqaed.com/shialib/books/all/jorollah/index.html
سايت الزهراء
http: //WWW.alzhraa.com/i-books/discuss-it/jorollah/index.html 3. الإحتجاج على قانون الأحوال الشخصية في لبنان
نامه اى است كه علامه شرف الدين درباره قانون خانواده به حكومت لبنان در زمان استعمار فرانسه نوشت. سيد در اين نامه دوازده ماده از قانون حكومتى را ذكر كرده و آنچه را از نظر شرعى مناسب و موافق نيافته اصلاح كرده است.
صيدا: مطبعة العرفان, 8ص, 1358ق. 4. الأسئلة والأجوبة
اين كتاب پاسخ به دو سؤال, يكى در برترى حضرت فاطمه(س) بر عايشه و ديگرى در برترى فاطمه(ع) بر ديگر زنان مؤمنه است.
تصوير: دبيرخانه كنگره علامه شرف الدين [از روى نسخه خطى بيت شرف الدين]. 5. اقتراح المناظرة في الخلاف بين أهل السنة والشيعة
نامه اى است از علامه شرف الدين به محمد رشيد رضا سردبير مجله ٌالمنار. سيد در اين نامه درخواست نموده است تا در مجله المنار بخشى براى مقالات وى در باب مسائل اخلاقى اختصاص يابد. رشيد رضا نيز از اين پيشنهاد استقبال كرده است.
المنار: المجلد31, الجزء8, ذى الحجة 1349ق/ 1931م, ص625, 626, 632. 6. الى المجمع العلمى العربي بدمشق
رديه اى است بر تهمت هايى كه رئيس مجمع علمى عربى, على محمد كرد على (م1372ق) به شيعه نسبت داده است.
صيدا: مطبعة العرفان, 132ص, جيبى, چاپ اول, 1369ق/ 1950م.
نجف: بى نا, 76ص, چاپ اول, 1386ق/ 1967م.
قم: دار الشبسترى للمطبوعات, 132ص, بى تا.12
[نقباء البشر, ج3, ص1087; معجم المؤلفين العراقيين, ج2, ص228; فهرست المطبوعات العراقية, ج2, ص8]
متن كتاب در اينترنت
سايت الوحدة الاسلامية
http: //WWW.alwihdah.com/downloads/mussaw i.1.zip
سايت مركز الأبحاث الأعتقادية
http: //WWW.aqaed.com/shialib/books/all/majma/index.html 7. بدء الأذان والإقامة واشتراعهما
بررسى اين كه اذان و اقامه نيز مانند ساير عبادات و احكام شرعى به واسطه وحى از خداوند بر پيامبر(ص) نازل شده است يا خير؟
العرفان: المجلد41, الجزء6, شعبان 1373ق/ 1954م, ص625 ـ632.13 8. بغية الراغبين في أحوال شرف الدين
اين كتاب در بردارنده تاريخ خاندان شرف الدين با تيره هاى گوناگون نورالدين, صدر, آل عباس, هاشم, مرتضى و… مى باشد. ذكر احوال عالمان اين خاندان, آثار, استادان و شاگردان آنان با نگرش به تاريخ ادبى, سياسى, اجتماعى و فرهنگى لبنان و نجف اشرف از جمله مطالب اين كتاب به شمار مى رود.
بخش عظيمى از اين كتاب مشتمل بر زندگى نامه خودنوشت علامه سيد عبدالحسين شرف الدين است.
مخطوط: كتابخانه سيد حسن صدر.14
تصوير: قم: كتابخانه مركز احياى ميراث اسلامى.
تصوير: قم: دبيرخانه كنگره علامه شرف الدين.15
تصوير: قم: دبيرخانه كنگره علامه شرف الدين.
مجلة النهج اللبنانية: 1388ق/ 1968م.
بيروت: الدار الإسلامية, 2ج, 489«811, 1411ق/ 1991م.16
[الذريعة, ج3, 132; اعيان الشيعة, ج7, ص457; نقباء البشر, ج3, ص1087; پيام حوزه, س1, ش2, 1373ش, ص124] مقالاتى پيرامون اين كتاب
معرفى كتاب بغية الراغبين في سلسلة آل شرف الدين. مهدوى راد, محمدعلى, مجله آينه پژوهش: پاييز 1371ش, ص79.
معرفى كتاب بغية الراغبين في سلسلة آل شرف الدين, عابدى, احمد, مجله پيام حوزه: سال اول, ش2, تابستان 1373ش, ص124. 9. بغية الفائز في نقل الجنائز17
اين مقاله فقهى رديّه اى است بر نظر كسانى كه نقل اموات به مشاهد مشرفه را جايز نمى دانند, به ويژه به رأى هبةالدين شهرستانى كه مقاله اى در اين باب در مجله العلم منتشر كرده بود.
العرفان: المجلد الثالث, الجزء الثاني والعشرون, ذى القعدة 1329ق/ 1911م, ص897 ـ902.
العرفان: المجلد الثالث, الجزء الرابع والعشرون, ذى الحجة 1329ق/ 1911م, ص977 ـ984.
العرفان: المجلد الرابع, الجزء الثالث, ربيع الأول 1330ق/ 1912م, ص108ـ 118.
[نقباء البشر, ج3, ص1087; تكملة أمل الآمل, ص258; الذريعة, ج3, ص136] 10. بيّنة الوحي وشهادتها بأنّ علياً وشيعته خير البريّة
مرحوم شرف الدين در اين مقاله به بررسى آيه هفتم از سوره بيّنه پرداخته و اثبات نموده است كه حضرت على(ع) و يارانش بهترين مردمان مى باشند.
العرفان: المجلد5, الجزء6, صفر 1332ق/ 1914م, ص209ـ212. 11. تحفة المحدثين فيما أخرج عنه الستة من المضعفين
اين كتاب كه ترتيب الفبايى دارد, شامل اخراج و شناساندن راويان ضعيف كتب صحاح سته مى باشد.
تصوير: دبيرخانه كنگره علامه شرف الدين [از روى نسخه خطى بيت شرف الدين]
[نقباء البشر, ج3, ص1088] 12. تقصير المسافر وإفطاره18
حكم فقهى قصر نمازهاى چهار ركعتى در سفر و تبيين اختلاف فقها در حكم افطار مسافر, موضوعى است كه مرحوم شرف الدين در اين مقاله به آن پرداخته است.
العرفان: المجلد36, الجزء9, ذى القعده 1368ق/ 1949م, ص902ـ909. 13. تفسير آية انما وليكم الله
رك: ثبوت الإمامة لعلي بنص الكتاب 14. تفسير آية المودة
رك: موده اهل البيت فريضه 15. ثبت الأثبات في سلسلة الرواة19
رساله اى است كوچك كه در آن علامه شرف الدين شيوخ خود در روايت را (از اعلام شيعه و زيديه و سنى) ذكر نموده و هم چنين با نوشتن اسم شخص در جاى خالى مشخص شده, به ديگران اجازه روايت مى داده است.
صيدا: مطبعة العرفان, 17ص, 1355ق/ 1936م.20
صيدا: العرفان, 1368ق/ 1949م.
[الذريعه, ج5, ص6; الأعلام, ج3, ص279; معجم المؤلفين العراقيين, ج2, ص229] 16. ثبوت الإمامة لعلي بنص الكتاب
در اثبات امامت حضرت على(ع) با تكيه بر نصّ قرآن يعنى آيه (انما وليكم الله ورسوله والذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة ويؤتون الزكاة وهم راكعون…).
العرفان: المجلد5, الجزء5, جمادى الاولى 1332ق/ 1914م, ص164ـ167.
[نقباء البشر, ج3, ص1087] 17. الجمع بين الصلاتين21
در اين مقاله, جواز يا عدم جواز جمع بين دو نماز ظهر و عصر از ديدگاه مذاهب مختلف بررسى گرديده است.
العرفان: المجلد36, الجزء6, شعبان 1368ق/ 1949م, ص564 ـ571.
رسالة الإسلام: ص148ـ 155. 18. حول أخذ الفداء من الأسرى يوم بدر22
مقاله اى پيرامون اخذ فديه از اسيران جنگ بدر مى باشد.
العرفان: المجلد41, الجزء7, رمضان 1373ق/ 1954م, ص731ـ 735. 19. حول الرؤية
ر.ك: كلمة حول الرؤية 20. زكوة الأخلاق
مجموعه مقالاتى است كه مرحوم شرف الدين در باب اخلاق اسلامى با موضوعاتى چون نفاق, كذب, عدل و ظلم نگاشته است.
العرفان: المجلد1, الجزء8, شعبان 1327ق/ 1909م, ص289ـ291.
العرفان: المجلد1, الجزء9, رمضان 1327ق/ 1909م, ص436ـ439.
العرفان: المجلد1, الجزء10, شوال 1327ق/ 1909م, ص481ـ482.
العرفان: المجلد1, الجزء11, ذى القعده 1327ق/ 1909م, ص537 ـ540.
العرفان: المجلد1, الجزء12, ذى الحجة 1327ق/ 1909م, ص573 ـ574.
العرفان: المجلد2, الجزء2, المحرم 1328ق/ 1910م, ص15ـ16.
العرفان: المجلد2, الجزء3, ربيع الاول 1328ق/ 1910م, ص132ـ134.
[الأعلام, ج3, ص279; نقباء البشر, ج3, ص1087; تكملة الأمل الآمل, ص258; الذريعة, ج12, ص45] 21. سبيل المؤمنين في إمامة ائمة الدين
در سه جلد در اثبات موضوع امامت عامه بعد از رسول اكرم(ص) و اختصاص آن به ائمه معصومين(ع) به وسيله ادله عقلى و نقلى مى باشد.
مجلة العرفان (برخى از بخش هاى اين كتاب در اين مجله به چاپ رسيده, وليكن اصل و قسمت عمده كتاب به آتش كشيده شده است).
[بغية الراغبين, ج2, ص94; نقباء البشر, ج3, ص1087; معارف الرجال, ج2, ص53; معجم ما كتب عن الرسول و أهل بيته, ج6, ص5] 22. سهم المؤلفة قلوبهم
در اين مقاله, مرحوم شرف الدين به بررسى آيه 61 سوره توبه پرداخته و به پاسخ اين سؤالات مى پردازد كه مؤلفة قلوبهم چه كسانى هستند؟ و آيا از زكات سهمى دارند يا خير؟
العرفان: المجلد41, الجزء5, رجب 1373ق/ 1954م, ص484ـ 488. 23. الصلاة على أهل البيت فريضة
مرحوم شرف الدين در اين مقاله به بررسى آيه (ان الله وملائكته يصلون على النبي يا أيها الذين آمنوا صلوا عليه وسلموا تسليما) با استفاده از منابع اهل سنت پرداخته و تبيين مى نمايد كه مراد از اين آيه درود بر حضرت محمد(ص) و اهل بيت(ع) وى مى باشند.
العرفان: المجلد5, الجزء7, رمضان 1332ق/ 1914م, ص249ـ251.
[الذريعه, ج15, ص82; معجم ما كتب عن الرسول و أهل بيت, ج9, ص556] 24. عصمة أهل البيت بنص الكتاب
مرحوم شرف الدين در اين مقاله به بررسى آيه33 سوره احزاب پرداخته و از اين طريق, به اثبات عصمت اهل بيت(ع) همت گماشته است.
العرفان: المجلد5, الجزء4, ربيع الآخر 1332ق/ 1914م, ص129ـ133.
[الذريعه, ج15, ص274] 25. عقيلة الوحي
گفتارى درباره زندگى و عظمت حضرت زينب(س) است كه به مناسبت ساخت و نصب ضريح حضرت زينب(س) به دست ايرانيان بيان شده است.
دمشق: مطبعة زيدون, 31ص, 1374ق.
تهران: مكتبة نينوى الحديثة, 24ص, جيبى, بى تا.23
[الذريعه, ج15, ص308] ترجمه هاى اين كتاب
عقيله خاندان وحى24
مهرى, سيد محمدرضا, فارسى, تهران: سناء, 56ص, پالتويى (شميز), چاپ اول, 1380ش.
تهران: عارف كامل, 120ص, جيبى (شميز), چاپ اول, 1381ش. بانوى بزرگ وحى25
مهرى, سيد محمدرضا, فارسى, قم: بنياد معارف اسلامى, رقعى (شميز), 168ص, چاپ اول, 1383ش.
[كارنامه نشر 80, ج1, ص466; كارنامه نشر81, ج1, ص454] 26. فريضة ما أدها إلا علي أو آية لم يعمل بها غيره26
مرحوم شرف الدين در اين مقاله با بيان اين كه همه مسلمانان معتقدند در كتاب خداوند آيه اى هست كه به غير حضرت على(ع) شخص ديگرى به آن آيه تا روز قيامت عمل نكرده (يا ايها الذين آمنوا اذا ناجيتم الرسول فقدموا بين يدى نجواكم صدقه), به بحث و بررسى اين آيه و نظريات پيرامون آن مى پردازد.
العرفان: المجلد5, الجزء5, جمادى الاولى 1332ق/ 1914م, ص161ـ164. 27. الفصول المهمة27
بحثى درباره برخى مسائل اختلافى بين شيعه و سنى در اصول و فروع دين و حقايق تاريخى است با استناد به عقل و نقل و استنتاج و تحليل.
صيدا: مطبعة العرفان, 238ص, جيبى, چاپ اول, 1329ق/ 1911م.
صيدا: بى نا, 238ص, 1330ق.
صيدا: بى تا, 192«40ص, 1347ق.
النجف: مطبعة النجف, 200ص, وزيرى, 1375ق.
النجف: مطبعة النعمان, 256ص, وزيرى, چاپ ششم, 1386ق/ 1967م.28
بغداد: النعمان, 1387ق/ 1972م.
بيروت: دار الزهراء للطباعة والنشر والتوزيع, 215, وزيرى (گالينگور), چاپ هفتم, 1397ق/ 1977م.
تهران: المجمع العالمي للتقريب بين المذاهب الإسلامية, 382ص, 1417ق/ 1996م.
تهران: مؤسسة البعثة, 215ص, 1367ش.
تهران: المجمع العالمي للتقريب بين المذاهب الإسلامية, 384ص, 1423ق/ 2002م/ 1381.29
تهران: المجمع العالمي للتقريب بين المذاهب الإسلامية, 384ص, چاپ دوم, 1382ش.30
تهران: سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامى, 384ص, وزيرى (شميز), چاپ اول, 1376ش.
قم: داورى, بى تا, 256ص.31
نجف: مطبعة النعمان, 194ص, وزيرى (گالينگور), چاپ چهارم, بى تا.32
نجف: مطبعة النعمان, 256ص, وزيرى, چاپ پنجم, بى تا.33
[تكملة أمل الآمل, ص257; الأعلام, ج3, ص279; نقباء البشر, ج3, ص1087; الذريعه, ج16, ص246; معجم المؤلفين العراقيين, ج2, ص229; معجم المطبوعات النجفية, ص265; فهرست مطبوعات العراقية, ج1, ص214; معجم المطبوعات العربية, ج2, ص1816; كارنامه نشر76, ص43; كارنامه نشر82, ج1, ص392] ترجمه هاى اين كتاب
ارشاد الأمة
على نقوى, سيد عنايت, اردو, ادارة التأليف شاه يوسف, 292ص, 1323ق.
در راه تفاهم مسلمانان
موسوى, احمد; رهبر, حبيب الله; موسوى, حسن; جعفرى, حسن; زير نظر محمد يزدى, فارسى, قم: انتشارات آزادى, 288ص, رقعى, بى تا. قم: علامه, 395ص, بى تا.
[فهرست كتاب هاى فارسى شده چاپى, ج2, ص982]
مباحثى پيرامون وحدت اسلامى
سيد علوى, ابراهيم, فارسى, تهران: نشر مطهر, 312ص, رقعى (گالينگور), چاپ اول, 1380ش.
[كارنامه نشر81, ج1, ص312]
مباحث عميقى در جهت وحدت امت اسلامى
اردستانى,احمد صادق, فارسى, قم: حاذق, 336ص, 1362ش.
[فهرست كتاب هاى فارسى شده چاپى; ج2, ص982] مقالاتى پيرامون اين كتاب
معرفى كتاب الفصول المهمه في تأليف الامة. المنار: الجزء10, المجلد16, شوال 1331ق/ 1913م, ص791.
معرفى كتاب الفصول المهمه في تأليف الامة. تراثنا: ش35, 1414ق, ص13. 28. الفضائل الملفقة وأحاديث المختلفة
اين كتاب رديه اى است بر روايات موضوعه در مدح ابوبكر.
تصوير: دبيرخانه كنگره علامه شرف الدين [از روى نسخه خطى بيت شرف الدين] 29. فلسفة الميثاق والولاية
اين كتاب جوابى است مستند, مبسوط به سؤالاتى كه از مرحوم شرف الدين پيرامون تفسير آيات ولايت نموده اند.
صيدا: مطبعة العرفان, 50ص, چاپ اول, 1356ق/ 1937م.
صيدا: مطبعة العرفان, 50ص, 1360ق/ 1940م.
صيدا: مطبعة العرفان, 50ص, 1365ق/ 1945م.
صيدا: مطبعة العرفان, 30ص, چاپ دوم, 1371ق.
نجف: چاپ سوم, 30ص, 1384ق.
نجف: دار النعمان, 92«23ص, 1387ق/ 1967م.34
تهران: لوح محفوظ, 152ص, رقعى (شميز), چاپ اول, 1382ش.35
قم: دار الكتاب, رقعى, 28ص, بى تا.
[نقباء البشر, ج3, ص1087; معجم المؤلفين العراقيين, ج2, ص229; كارنامه نشر82, ج1, ص348] 30. القارعة مالقارعة
بيانيه اى تاريخى از علامه شرف الدين در محكوميت هدم قبور ائمه بقيع است.
صدق الخير في خوارج القرن الثاني عشر. عبدالله بن السيد الشريف حسن باشا. اللاذقية: مطبعة كومين, ص155ـ159. 31. القراءة في الصلاة36
حكم قرائت فاتحه الكتاب در نماز است.
العرفان: المجلد36, الجزء8, شوال 1368ق/ 1949م, ص789ـ 795. 32. كلمة حول الرؤية
بررسى و بحث پيرامون اين مطلب است كه آيا رؤيت خداوند متعال ممكن است يا غير ممكن؟
صيدا: مطبعة العرفان, چاپ اول, 1359ق/1941م.
النجف: مطبعة الغرى الحديثية, 92«23ص, چاپ دوم, 1358ق/ 1966م.
صيدا: مطبعة العرفان, 32«122ص, 1371ق/ 1952م.37
نجف: مطبعة الغرى الحديثية, 108ص, 1385ق/ 1966م.
نجف: دارالنعمان, 92«23ص, 1387ق/ 1967م.38
تهران: نينوا, 121«32ص, 1371ق/1952م.39
بيروت: مؤسسة أهل البيت(ع), 88ص, رقعى (شميز), 1406ق/ 1986م.40
[الذريعه, ج18, ص124; فهرست المطبوعات العراقية, ج1, ص163 و160; معجم المطبوعات النجفية, ص287 و 395; معجم المؤلفين العراقيين, ج2, ص229] مقالاتى پيرامون اين كتاب
حول الرؤية. السيد نورالدين شرف الدين. العرفان: الجزء2, المجلد40,ربيع الثانى 1372ق/ 1952م, ص224ـ 225. 33. الكلمة الغراء في تفضيل الزهراء(س)
در اثبات برترى حضرت زهرا(س) بر ديگر زنان (با تمسك به آيات و روايات وارده در شأن ايشان) است.
صيدا: مطبعة العرفان, چاپ اول, 1347ق/ 1928م.41
نجف: 1347ق/ 1928م.
نجف: النجف الأشرف, 54ص, 1375ق.42
نجف: چاپ دوم, 1386ق/ 1967م.
بغداد: النعمان, 1387ق.
قم: بى نا, 1393ق.43
تهران: الزهراء (س), 127ص, 1352ش.
بيروت: دار الإمام, 1416ق.
قم: للنشر والدراسات الإسلامية, 96ص, 1416ق/ 1996م/ 1374ش.
بى جا: بى نا, 96ص, رقعى (شميز), 1375ش.
تهران: كتابخانه مدرسه چهلستون مسجد جامع, 58ص, بى تا.
بيروت: دار الزهراء, بى تا, 87ص.
تهران: مؤسسه امام صادق(ع), بى تا, 85ص.44
نجف: مطبعة النعمان, 60ص, وزيرى (گالينگور), چاپ چهارم, بى تا.45
[الذريعه, ج8, ص126; نقباء البشر, ج3, ص1087; معجم المؤلفين العراقيين, ج2, ص229; فهرست چاپ سنگى عبدالعظيم, ص408; كارنامه نشر75, ص40; تراثنا, ش43ـ44, 1416ق, ص452]
ترجمه هاى اين كتاب
فاطمه عليها سلام برترين بانو46
اصفهانى, رهبر, فارسى, قم: دارالفكر, جيبى, 157ص, 1352ش.
قم: دارالفكر, جيبى, 157ص, 1369ش.
قم: دارالفكر, جيبى, 157ص, 1370ش.
قم: دارالفكر, جيبى, 157ص, 1372ش.
قم: دارالفكر, جيبى, 157ص, 1373ش.
[فهرست كتاب هاى فارسى شده چاپى, ج2, ص982]
ترجمه الكلمة الغراء في تفضيل الزهراء(س))
بيدارفر, محسن, فارسى, تهران: الزهراء(س), 127ص, 1362ش.
[فهرست كتاب هاى فارسى شده چاپى, ج2, ص982]
بانوى بهشت
مصطفوى, خديجه, فارسى, مشهد: زكيه, 82ص, 1378ش.
سخنى شيوا در برترى حضرت زهراء(س)47
مهرى, سيد محمدرضا, فارسى, قم: بنياد معارف اسلامى, رقعى (شميز), 168ص, چاپ اول, 1383ش.
الزهراء
فوق بلگرامى, سيد اولاد حيدر (1361ق), اردو, بى جا: مقبول پريس دهلى, 216ص, 1343ق.
[بر صغير كى اماميه مصنفين كى مطبوعه تصانيف اور تراجم, ج2, ص291] مقالاتى پيرامون اين كتاب
معرفى كتاب الكلمة الغراء في تفضيل الزهراء(س). تراثنا: ش43 و44, 1416ق, ص452.
در فضيلت سلسله نور. كيهان هوايى: ش1199, 4مهر, 1375ش, ص9. 34. مؤلفوا الشيعة في صدر الإسلام48
علامه شرف الدين در اين كتاب به بررسى و معرفى اولين نگاشته هاى شيعى از زمان رحلت پيامبر اكرم(ص) تا عصر امام هادى(ع) (قرن اول تا سوم هجرى) پرداخته است.
العرفان: المجلد1, الجزء7, رجب 1327ق/ 1909م, ص321ـ 325.
العرفان: المجلد1, الجزء8, شعبان 1327ق/ 1909م, ص272ـ277.
العرفان: المجلد1, الجزء9, رمضان 1327ق/ 1909م, ص418ـ 425.
العرفان: المجلد1, الجزء11, ذى القعده 1327ق/ 1909م, ص513 ـ517.
العرفان: المجلد1, الجزء12, ذى الحجة 1327ق/ 1909م, ص559 ـ567.
العرفان: المجلد1, الجزء1, محرم 1328ق/ 1910م, ص9ـ 15.
العرفان: المجلد2, الجزء4, ربيع الأول 1328ق/ 1910م, ص188ـ194.
العرفان: المجلد2, الجزء5, جمادى الأولى 1328ق/ 1910م, ص229ـ236.
العرفان: المجلد2, الجزء6, جمادى الثانى 1328ق/ 1910م, ص281ـ 285.
نجف: مطبعة النعمان, 105ص, چاپ دوم, 1384ق/ 1965م.
بغداد: مكتبة الاندلس, 105ص, رقعى, 1385ق.49
قم: دار الكتاب الإسلامى, 344ص, 1369ش/ 1990م.50
تهران: مكتبة النجاح: 105ص, جيبى, تاريخ مقدمه 1385ق.
[معجم المطبوعات النجفية, ص295; معجم المؤلفين العراقيين, ج2; الأعلام, ج3, ص279 و ص229; تراثنا, ش43 و44, 1416ق, ص318] مقالاتى پيرامون اين كتاب
معرفى كتاب مؤلفوا شيعه في صدر الإسلام. رفاعى, عبدالجبار. تراثنا: ش43, 1416ق, ص31. متن كتاب در اينترنت
سايت مركز الأبحاث الإعتقادية
http: //WWW.aqaed.com/shialib/books/all/maatm/index.html 35. المجالس الفاخرة في مآتم العترة الطاهرة51
اين كتاب در اصل در چهار مجلد به قرار زير تدوين شده بود: (جلد يكم) سيره پيامبر(ص), (جلد دوم) احوال اميرالمؤمنين, فاطمه زهرا و امام حسن(ع), (جلد سوم) احوال امام حسين(ع), (جلد چهارم) احوال ساير امامان شيعه. متأسفانه اين كتاب در فتنه سال 1329ق به هنگام غارت كتابخانه ايشان مفقود گشته يا از بين رفته است و كتاب حاضر, در حقيقت مقدمه كتاب درباره فضيلت گريه بر امام حسين(ع) و اسرار شهادت و فلسفه آن مى باشد.
صيدا: مطبعة العرفان, وزيرى, 82ص, 1332ق.
كربلاء: مكتبة سيد الشهداء(ع) العامة, وزيرى, 76ص, 1378ق.52
نجف: النعمان للطباعة والنشر, وزيرى, 184ص, 1386ق/ 1967م.53
تهران: مؤسسة نشر و تحقيقات: 141ص, 1368ش.
تهران: ذكر, رقعى, 141ص, 1369ش.54
قم: سعيد بن جبير, 68ص, 1371ش.55
قم: مؤسسة المعارف الإسلامى, 382ص, وزيرى (گالينگور), چاپ اول, 1379ش/ 1421ق.56
قم: مركز الأبحاث العقائدية, 128ص, 1423ق/ 1380ش.
قم: دار الغدير, 128ص, 2003م/ 1424ق/ 1381ش.
قم: آل البيت(ع) لاحياء التراث, 128ص, جيبى (شميز) چاپ اول, 1381ش.
بيروت: مؤسسة العارف للمطبوعات, 398ص, وزيرى (گالينگور), 1425ق/ 2004م.57
[بغية الراغبين, ج2, ص94; الذريعه, ج19, ص363; نقباء البشر, ج3, ص1987; فهرست المطبوعات العراقية, ج1, ص305; معجم المؤلفين العراقيين, ج2, ص229; فهرست چاپ سنگى عبدالعظيم, ص416; كارنامه نشر80, ج1, ص353; كارنامه نشر81, ج1, ص440; تراثنا, ش43 و44, 1416ق, ص312] مقالاتى پيرامون اين كتاب
معرفى كتاب المجالس الفاخرة فى مآتم العترة الطاهرة. رفاعى, عبدالجبار, تراثنا, ش43, 1416ق, ص31. ترجمه هاى اين كتاب
فلسفه شهادت و عزادارى حسين بن على(ع)
صحت, على, فارسى, تهران: مرتضوى, 157ص, 1351ش.
سوگنامه امام حسين(ع) و يارانش58
ميلانى, سيد نورالدين, سيد ابراهيم سيد علوى, فارسى, تهران: شركت چاپ و نشر بين الملل, 232ص, وزيرى (شميز), چاپ اول, 1382ش.
[كارنامه نشر 82, ج1, ص427] 36. المراجعات
اين كتاب در بردارنده مباحثاتى است درباره امامت نزد مذهب شيعه اماميه و تحقيق حكم خلافت رسول اكرم(ص) و… كه در قالب 112 نامه تدوين يافته است. اين نامه ها, مكاتبات علامه شرف الدين و شيخ سليم بشرى ـ رئيس وقت دانشگاه الأزهر و رئيس مجلس أعلاى اسلامى مصر ـ مى باشد.
صيدا: مطبعة العرفان, 312ص, 1355ق/ 1936م.
بغداد: دار الساعة, 365ص, 1365ق/ 1946م.59
صيدا: مطبعة العرفان, 340ص, 1373ق.
بيروت: دار الفكر; النجف: مكتبة النجاح, 346ص, 1377ق/ 1958م.60
نجف: مطبعة النعمان, 352ص, 1382ق/ 1963م.
صيدا: بى نا, 340ص, 1383ق/ 1963م.
بيروت: دار الاندلس, 357ص, 1391ق/ 1972م.
قاهره: مطبوعات النجاح, وزيرى (شميز), 408ص, 1399ق/ 1979م.61
بيروت: بى نا, 432ص, 1402ق/ 1982م.62
بيروت: دارالاسلاميه, 793ص, 1406ق/ 1986م.
تهران: مؤسسة البعثة, 350ص, 1362ش.
تهران: المكتبة الإسلامية الكبرى, 350ص, 1365ش.
مشهد: مؤسسة البعثت, 350ص, 1408ق/ 1366ش.
قم: اسوه, 447ص, 1413ق.
تهران: نشر توحيد, 471ص, 1370ش.63
تهران: مجمع العالمى لاهل البيت, 470ص, 1371ش.
قم: مجمع جهانى اهل بيت(ع), 490ص, رقعى (شميز), چاپ دوم, 1375ش.64
بيروت: مؤسسة الأعلمى للمطبوعات, وزيرى (گالينگور), 440ص, 1416ق/ 1996م.65
بيروت: دارالاسلام, 793ص, 1417ق/ 1997م.66
بيروت: دار العلوم, 471ص, 1419ق/ 1998م.67
قم: مؤسسة أنصاريان للطباعة والنشر, 494ص, جيبى (شميز), چاپ اول, 1378ش/ 1420ق/ 2000م.
قم: مركز الطباعة والنشر للمجمع العالمي لاهل البيت(ع), 732ص, وزيرى (گالينگور), 1422ق.68
قم: انوار الهدى, 496ص, 1421ق/ 1379ش.
قم: انوار الهدى, 498ص, وزيرى, گالينگور, چاپ دوم, 1382ش.
تهران: منظمة الأوقاف والشئون الخيرية دار لاسوة للطباعة والنشر, 447ص, 1422ق/ 1380ش.
تهران: كوخ, 328ص, 1382ش.
قم: مؤسسة أنصاريان للطباعة والنشر, 494ص, جيبى (شميز), چاپ دوم, 1382ش/ 1424ق/ 2003م.
قم: مؤسسة أنصاريان للطباعة والنشر, 494ص, جيبى (شميز), چاپ دوم, 1382ش/ 1425ق/ 2004م.
بيروت: مؤسسة الأعلمى للمطبوعات , 328ص.69
تهران: المكتبة الإسلامية الكبرى و قسم الأعلام الخارجي مؤسسة البعثه, 350ص, بى تا.
قم: داورى, 327ص, بى تا.
بيروت: دار الصادق, 16«36ص, بى تا.
قم: دار الكتاب الإسلامى, بى نا, 548ص.70
قم: دار الكتاب الإسلامى, 564ص, وزيرى (شميز), چاپ دوم.71
بيروت: دار الصادق للمطبوعات, 16«350ص, بى تا.
قاهره: دار الكتاب الإسلامى, 541ص, بى تا.
تهران: كتابخانه بزرگ اسلامى, 350ص, وزيرى (شوميز), بى تا.72
[نقباء الشر, ج3, ص1086; فهرست المطبوعات العراقية, ج1, ص218; كارنامه نشر82, ج1, ص344; كارنامه نشر82, ج1, ص344; كارنامه نشر82, ج1, ص374; پيوست كارنامه نشر75, ص14; كارنامه نشر 79, ج1, ص203] شرح اين كتاب
تشييد المراجعات و تفنيد المكابرات
الحسنى الميلانى, السيد على
تراثنا: ش35 و36, س7, 1414ق, ص128.
تراثنا: ش37, س7, 1414ق, ص108.
تراثنا: ش38 و39, س10, 1415ق, ص114.
تراثنا: ش41 و42, س11, 1416ق, ص65.
تراثنا: ش43 و44, س11, 1416ق, ص144.
تراثنا: ش45 و46, س12, 1417ق, ص13.
تراثنا: ش47 و48, س12, 1417ق, ص69.
تراثنا: ش49, س13, 1418ق, ص13.
تراثنا: ش50 و51, س13, 1418ق, ص7.
تراثنا: ش52, س13, 1418ق, ص7.
تراثنا: ش53 و54, س14, 1419ق, ص13.
تراثنا: ش55 و56, س14, 1419ق, ص7.
تراثنا: ش57, س14, 1420ق, ص13.
تراثنا: ش58, س14, 1420ق, ص8.
تراثنا: ش59 و60, س15, 1420ق, ص8.
تراثنا: ش62, س16, 1421ق, ص13.
تراثنا: ش62, س16, 1421ق, ص7.
تراثنا: ش63 و64, س16, 1421ق, ص7.
تراثنا: ش65, س17, 1422ق, ص13.
تراثنا: ش66 و67, س17, 1422ق, ص7.
تراثنا: ش8, س17, 1422ق, ص7.
تراثنا: ش69 و70, س18, 1423ق, ص13.
تراثنا: ش71 و72, س18, 1423ق, ص7.
تراثنا: ش73 و74, س19, 1424ق, ص12.
تشييد المراجعات, ج2
الحسينى الميلانى, السيد على, عربى, قم: المؤلف, وزيرى (گالينگور), 424ص, 1421ق.
تشييد المراجعات, ج3
الحسينى الميلانى, السيد على, عربى, قم: المؤلف, وزيرى (گالينگور), 364ص, 1423ق. ترجمه هاى اين كتاب
نامه ها و گفتارها
جلالى, سيد محمد جواد, فارسى, چاپ نشده است.
[فهرس الترث, ج2, ص427]
مناظره دو رهبر مذهبى
زمانى, مصطفى, فارسى, قم: محمدى, 508ص, 1345ش.
قم: پيام اسلام, 528ص, 1379ش.
تهران: مؤسسه مطبوعاتى خزر, 516ص, بى تا.
[فهرست كتاب هاى فارسى شده چاپى, ج2, ص982]
مناظرات
سردار كابلى, حيدرقلى, فارسى, تهران: على اكبر على زاده خراسانى, 493ص, 1324ق.
بيروت: سيد على اكبر على زاده خراسانى, 493ص, 1324ق.
اصفهان: رنگين, 493ص, 1365ق.
تهران: سايه, 532ص, وزيرى (شميز), چاپ اول, 1380ش.73
[نقباء البشر, ج3, ص1086; كارنامه نشر80, 283, ج1; فهرست كتاب هاى فارسى شده چاپى, ج2, ص982; ريحانة الأدب, ج2, ص310]
گفت و شنودهاى مذهبى حق جو و حق شناس74
مروج خراسانى, على اصغر, فارسى, قم: بنياد معارف اسلامى, 432ص, 1373ش.
قم: بنياد معارف اسلامى, 432ص, 1373ش.
قم: بنياد معارف اسلامى, 432ص, 1376ش.
قم: بنياد معارف اسلامى, 432ص, رقعى (شميز), چاپ چهارم, 1378ش.
قم: بنياد معارف اسلامى, 432ص, رقعى (شميز), چاپ چهارم, 1383ش.
[كارنامه نشر78, ج1, ص197]
رهبرى امام على(ع) از ديدگاه قرآن, پيامبر(ص) و عقل
امامى, محمدجعفر, فارسى, قم: جامعه مدرسين حوزه علميه قم, 506ص, تاريخ مقدمه 1360ش.
قم: انتشارات اسلامى, 504ص, 1360ش.
تهران: سازمان تبليغات اسلامى, 558ص, 1370ش.
تهران: سازمان تبليغات اسلامى شركت چاپ و نشر بين الملل, وزيرى (شميز), 558ص, 1371ش.
تهران: سازمان تبليغات اسلامى مركز چاپ و نشر بين الملل, وزيرى (شميز), 558ص, 1375ش.
تهران: سازمان تبليغات اسلامى شركت چاپ و نشر بين الملل, وزيرى (شميز), 558ص, 1379ش.
تهران: سازمان تبليغات اسلامى شركت چاپ و نشر بين الملل, وزيرى (شميز), 558ص, 1372ش.
[فهرست كتاب هاى فارسى شده چاپى, ج2, ص982]
مذهب اهل بيت(ع)
ناشناخته, فارسى, كراچى: امام حسين(ع) فاونديشن, 616ص, رقعى (گالينگور), بى تا.
قم: مركز الطباعة والنشر للمجمع العالمى لأهل البيت(ع), 640ص, وزيرى, بى تا.
المراجعات
سيد محمدباقر كجوابها, اردو, پاكستان: 500ص, بى تا.
[حياة الامام شرف الدين في سطور, ص56]
المراجعات
ناشناخته, تركى استانبولى, قم: مركز الطباعة والنشر للمجمع العالمى لأهل البيت(ع), 676ص, وزيرى (شميز), 1988ق.75
المراجعات
اقبال استروشنى, تاجيكى, قم: مركز الطباعة والنشر للمجمع العالمى لأهل البيت(ع), 574ص, وزيرى, 1997م.76
المراجعات
مركز ترجمه و نشر كتب, روسى, قم: مركز الطباعة والنشر للمجمع العالمى لأهل البيت(ع), 458ص, وزيرى , 1997.77
المراجعات
شيخ حسين رازى, فرانسه, قم: مركز الطباعة والنشر للمجمع العالمى لأهل البيت(ع), 295ص, رقعى, 1413ق.78 مقالاتى پيرامون اين كتاب
معرفى كتاب المراجعات. عقيقى بخشايشى, عبدالرحيم. مكتب اسلام: پاييز 1361ش, ص33.
معرفى كتاب رهبرى امام على. كيهان هوايى: زمستان 1370ش, ص4.
معرفى كتاب رهبرى امام على. كيهان هوايى (ويژه نامه): زمستان 1371ش, ص2. متن كتاب در اينترنت
سايت ماتم الطويله
http: //members.lycos.co.uk/altaweela/kotob/morajaat.htm
سايت الزهراء
http: //WWW.alzhraa.com/i-books/discuss-it/morajeat/index.html
سايت أبحاث الأعتقادية
http: //WWW.aqaed.com/shialib/books/all/morajeat/index.html
سايت الشيعة
http: //WWW.al-shia.com/html/ara/books/morajeat 37. مسائل خلافية
رك: مسائل فقهية. 38. مسائل فقهية
مسائل فقهيه متشكل از مقالات و رسالاتى است كه علامه شرف الدين در طى حيات خود به نگارش درآورده و غالباً در مجله العرفان منتشر نموده است. مقالات و رسايل اين كتاب به بيان چند فرع فقهى كه مورد بحث و مناقشه شيعه و سنى است پرداخته و با ادله اى روشن, حقانيت و مستدل بودن اين فروع را بنابر مذهب جعفرى به اثبات رسانده است.
صيدا: مطبعة العرفان, 62ص, 1370ق/ 1951م.
بيروت: مطبعة الاندلس, 108ص, 1375ق/ 1951م.
بيروت: مطبعة دار الشمالى, 1381ق.
كربلاء: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات الحديثية, 110ص, رقعى, 1384ق/ 1964م.79
بيروت: دار الزهراء للطباعة والنشر والتوزيع, 133ص, رقعى, 1397ق/ 1977م.80
تهران: منظمة الاعلام الإسلامى, 112ص, 1407ق/ 1987م.
بيروت: مؤسسة الأعلمى للمطبوعات, 136ص, 1401ق/ 1981م.81
قم: مؤسسة انصاريان للطباعة والنشر, رقعى (شميز), 112ص, چاپ اول, 1375ش/ 1417ق/ 1997م.
قم: مؤسسة أنصاريان للطباعة والنشر, رقعى (شميز), 112ص, چاپ دوم, 1378ش/ 1420ق/ 2004م.
تهران: مجمع جهانى اهل بيت(ع), 132ص, وزيرى (شميز), چاپ اول, 1420ق/ 1379ش.82
قم: مؤسسة انصاريان للطباعة والنشر, رقعى (شميز), 112ص, چاپ اول, 1382ش/ 1425ق/ 2004م.83
تهران: مكتبة نينوى الحديثية, 87ص, بى تا.84
بيروت: دارالأندلس, 148ص, بى تا.
بيروت: دار التوحيد, 148ص, بى تا.
[معجم المطبوعات النجفية, ص317; فهرست المطبوعات العراقية, ج1, ص219; معجم المؤلفين العراقيين, ج2, ص229; كارنامه نشر 78, ج1, ص166; كارنامه نشر76, ص72; كارنامه نشر79, ج1, ص161] ترجمه هاى اين كتاب
Masail Fiqhiyyah (Question on Jurisprudence)
Dr Iiyakatali Takim, English, Canada, 1996. مسائل فقهيه
وطنخواه, حسن, فارسى, مشهد: بنياد پژوهش هاى اسلامى آستان قدس رضوى, وزيرى (شميز), 128ص, چاپ اول, 1371ش.
[مجله مشكوه, ش38, بهار 1372, ص185] مقالاتى پيرامون اين كتاب
معرفى كتاب مسائل فقهيه. فلسفى, محمد. مجله مشكوة: بهار 1372, ص185.
متن كتاب در اينترنت
سايت مكتبة العامة:
http: //WWW.alhikmeh.com/arabic/mktba/fqh/masail/index.html
سايت مركز الأبحاث الإعتقادية:
http: //WWW.aqaed.com/shialib/books/all/masael/index.html
سايت الزهراء:
http: //WWW.alzhraa.com/i-books/discuss-it/masael/index.html 39. المسح الأذنين و ستة فروع خلافية85
اين مقاله به بحث و بررسى درباره مسح گوش ها و اختلاف بين فرقه هاى مختلف اسلامى و مسائلى چون شست وشوى سر, ترتيب وضو, موالاة, نيت و وضو به نبيذ پرداخته است.
العرفان: المجلد36, الجزء5, رجب 1368ق/ 1949م, ص454ـ460. 40. المسح على الأرجل أو غسلها في الوضوء86
بررسى اختلاف فرق مختلف مسلمان در نوع طهارت پا, بحثى است كه علامه شرف الدين در اين مقاله به آن پرداخته است.
العرفان: المجلد36, الجزء3, جمادى الأولى 1368ق/ 1949م, ص229ـ237.
قاهره: مكتبة النجاح, 46ص, وزيرى, بى تا.
بيروت: مؤسسة الأعلمى للمطبوعات, 136ص, 1401ق/ 1981م.
قم: مجمع جهانى اهل بيت(ع), 52ص, رقعى (شميز), 1416ق/ 1995م.
قم: مجمع جهانى اهل بيت(ع), 52ص, رقعى (شميز), 1419ق/ 1995م.
تهران: مكتبة نينوى الحديثة, 87ص, بى تا. 41. المسح على الخفين والجوربين87
بررسى اختلاف بين مسلمانان درباره نوع طهارت پا.
العرفان: المجلد36, الجزء4, جمادى الآخرة 1368ق/ 1949م, ص340ـ347.
42. مودة أهل البيت فريضة
اين مقاله به بررسى و تفسير آيه 22 سوره شورى مى پردازد.
العرفان: المجلد5, الجزء2, صفر 1332ق/ 1914م, ص89 ـ 95.
[نقباء البشر, ج3, ص1087; الذريعه, ج4, ص333] 43. النص والإجتهاد
بيان صد مورد از موارد اجتهاد خلفا و صحابه در برابر نصوص است. نقد و بررسى اصل مبحث يعنى اجتهاد در مقابل نص و موارد مورد بحث, چارچوب اصلى كتاب را در هفت فصل تشكيل مى دهد.
نجف: مطبعة النجف, 298ص, وزيرى, چاپ اول, 1375ق/ 1956م.88
نجف: المجمع الثقافي لمنتدى النشر, 298ص, 1375ق/ 1956م.
صور: دار النهج, 407ص, 1380ق/ 1960م.
بيروت: مطبعة التحارية, 397ص, 1380ق/ 1960م.89
نجف: دار النعمان, 408ص, 1383ق/ 1964م.90
بيروت: مكتبة الأعلمى, 371ص, 1386ق.
كربلاء: مؤسسة الأعلمى للمطبوعات, 371ص, 1386ق.
قم: أبومجتبى, 653ص, وزيرى (گالينگور), 1404ق.91
تهران: مؤسسة البعثة قسم الدراسات الاسلاميه, 371ص, 1405ق.
قم: انتشارات الامام الحسين(ع), 415ص, وزيرى, چاپ اول, 1415ق/ 1373ش.
تهران: انتشارات اسوه, 384ص, وزيرى (گالينگور), 1416ق.
تهران: انتشارات اسوه, 384ص, وزيرى (گالينگور), 1382ش.
[النقباء البشر, ج3, ص1087; معجم المطبوعات النجفية, ص363; فهرست المطبوعات العراقية, ج1, ص189; آينه پژوهش, ش32, 1374, ص83] مقالاتى پيرامون اين كتاب
معرفى كتاب النص والاجتهاد. روزنامه سلام: 13/9/1372ش, ص8.
معرفى كتاب النص والاجتهاد. مجله آينه پژوهش, خرداد و تير 1374ش, ص83.
معرفى كتاب النص والاجتهاد. مجله التوحيد, 1416ق, ص79.
معرفى كتاب النص والاجتهاد. ميلانى, على, تراثنا, ش35, ص13.
ترجمه هاى اين كتاب
اجتهاد در مقابل نص
دوانى, على, فارسى, تهران: كتابخانه بزرگ اسلامى, 548ص, 1351ش.
تهران: بعثت, 548ص, 1368ش.
قم: جامعه مدرسين حوزه علميه قم, وزيرى (گالينگور), 648ص, 1375ش.
قم: جامعه مدرسين حوزه علميه قم, وزيرى (گالينگور), 648ص, 1377ش.
تهران: بنياد بعثت, 548ص, 1377ش.
قم: جامعه مدرسين حوزه علميه قم, وزيرى (گالينگور), 648ص, 1383ش.
[فهرست كتاب هاى فارسى شده چاپى, ج2, ص982] نص و اجتهاد
ناشناخته, اردو, مولانا سيد ذيشان حيدر جوادى, 260ص.
[بر صغير كى اماميه كى مطبوعه تصانيف اور تراجم, ج2, ص370] 44. النصوص في صلح الحديبية92
اين كتاب دربردارنده هشتاد حديث در موضوع امامت ائمه معصومين(ع) است كه چهل مورد آن از طريق اهل سنت و چهل مورد ديگر از طريق اماميه وارد شده است. در ذيل هر حديث نيز, به بحث و بررسى آن پرداخته شده است.
العرفان: المجلد41, الجزء9, ذى القعدة 1373ق/ 1954م, ص977ـ990.
[بغية الراغبين, ج2, ص94; نقباء البشر, ج3, ص1087] 45. نكاح المتعة93
العرفان: المجلد36, الجزء10, ذى الحجة 1368ق/ 1949م, ص1014ـ1021. 46. هل البسملة آية قرآنية وهل تقرأ في الصلاة؟94
العرفان: المجلد36, الجزء7, رمضان 1368ق/ 1949م, ص677ـ684.
رسالة الإسلام: ذى القعدة 1372ق/ 1953م, ص264.
[معجم الدراسات القرانية, ج1, ص183]1. با مقدمه اى از ناشر به همراه فهارس فنى در پايان كتاب. 2. با مقدمه احمد امين, شيخ عبدالله العلائى, محمد سعيد العريان به همراه فهارس فنى در پايان كتاب. 3. افست از چاپ مطبعه حيدريه, با مقدمه محمدكاظم كتبى. 4. افست از چاپ مطبعه حيدريه بدون مقدمه ناشر به همراه فهارس فنى در پايان كتاب. 5. همان. 6. همان. 7. به همراه پيشگفتارى از مترجم. 8. موسى جار الله بن فاطمة بن التركستاني القازاني التتري شيخ الاسلام روسيه (م1368ق) 9. با مقدمه اى از ناشر. 10. افست از روى چاپ دوم صيدا. 11. مقدمه مجمع با تحقيق السيد عبدالزهراء الياسرى. 12. افست از روى چاپ مطبعة العرفان. 13. ر.ك: النص والاجتهاد, قم, ابومجتبى, 1404ق, ص224. 14. به گزارش آقا بزرگ تهرانى در الذريعه, ج3, ص132. 15. از روى نسخه به خط كاتب مؤلف. 16. تحقيق سيد عبدالله شرف الدين. 17. اين كتاب در مجله العرفان تحت عنوان الشهرستانى و نقل الأموات و جوابيه هبةالدين شهرستانى به هامش علامه شرف الدين تحت عنوان نقل الأموات و سيد الموسوي نيز در العرفان به چاپ رسيده است. 18. ر.ك: مسائل فقهية. قم: مركز الطباعة والنشر للمجمع العالمي لأهل البيت(ع), 1420ق, ص57 ـ71. 19. بنابر گفته آقا بزرگ تهرانى به اين كتاب الثبت الموسوى نيز گفته مى شود. آن چنان كه علامه شرف الدين اجازه خود به سيد على نقى نقوى را تحت عنوان الثبت الموسوى في اجازة النقوي ناميده است, البته مرحوم آقا بزرگ خود از اين كتاب تحت عنوان اجازته نام برده است. 20. اخيراً توسط سيد عباس كاشانى در ضمن كتاب المخازن چاپ شده است.ر.ك: نور علم, ش32, ص135. 21. ر.ك: مسائل فقهية. قم: مركز الطباعة والنشر للمجمع العالمي لأهل البيت(ع), 1420ق, ص17ـ31. 22. ر.ك: النص والاجتهاد, قم, ابومجتبى, 1404ق, ص319. 23. با مقدمه اى از حاج مهدى بهبهانى و كتاب ضمن كتاب الكلمة الغراء في تفضيل الزهراء به چاپ رسيده است. 24. به همراه مقدمه اى از مترجم. 25. اين كتاب به ضميمه ترجمه كتاب الكلمة الغراء به همراه مقدمه اى از مترجم در 127 صفحه به چاپ رسيده است. 26. ر.ك: مسائل فقهية. قم: مركز الطباعة والنشر للمجمع العالمي لأهل البيت(ع), 1420ق, ص17ـ31. 27. آقا بزرگ تهرانى در الذريعه از اين كتاب تحت عنوان الفصول المهمة في تاريخ الأئمة نام مى برد. 28. به ضميمه الكلمة الغراء في تفضيل الزهراء(س). 29. تحقيق عبدالجبار شرارة به همراه فهارس فنى. 30. همان. 31. به ضميمه الكلمة الغراء في تفضيل الزهراء(س). 32. همان. 33. همان. 34. به ضميمه كلمة الرؤية. 35. تحت عنوان رؤية الله و فلسفة الميثاق والولاية به تحقيق مهدى انصارى قمى رسيده است. 36. ر.ك: مسائل فقهية. قم: مركز الطباعة والنشر للمجمع العالمي لأهل البيت(ع), 1420ق, ص45ـ56. 37. به ضميمه كتاب فلسفة الميثاق والولاية به چاپ رسيده است. 38. همان. 39. همان. 40. با مقدمه اى از صدرالدين شرف الدين. 41. به همراه كتاب الفصول المهمه به چاپ رسيده است. 42. همان. 43. با مقدمه و حاشيه على موسى النجفى البستانى. 44. با مقدمه على موسى النجفى البستانى. 45. به ضميمه الفصول المهمه به چاپ رسيده است. 46. با مقدمه محمد يزدى. 47. اين كتاب به ضميمه ترجمه كتاب عقيلة الوحي به چاپ رسيده است. 48. اين كتاب در مجله العرفان تحت عنوان مختصر الكلام في مؤلفي الشيعة من صدر الإسلام آمده است. 49.تقديم و اشراف السيد احمد الحسيني. 50. صححه و علق عليه احمد الموقدي القمي. 51. اين كتاب تحت عنوان المآتم الحسيني مشروعيته وأسراره و المجالس الفاخرة في مصائب العترة الطاهرة و المقدمة الزاهرة نيز آمده است. 52. مقدمه و تعليق از سيد نورالدين الميلانى. 53. مقدمه سيد محمد بحرالعلوم. 54. تصحيح و تعليق سيد نورالدين الميلانى. 55. با مقدمه و تعليق نورالدين الميلانى به همراه المقدمة الزاهره. 56. مراجعه و تحقيق محمود بدرى به ضميمه المقدمة الزاهرة للمجالس الفاخرة به همراه مقدمه ناشر, مقدمه مؤلف و فهارس فنى. 57. تحقيق و مقدمه از محمدجواد فخرالدين. 58. با مقدمه سيد نورالدين ميلانى. 59. با مقدمه شيخ مرتضى آل ياسين. 60. همان. 61. با مقدمه دكتر حامد حفنى داور و محمد فكرى عثمان ابونصر و زندگى نامه مؤلف به قلم شيخ مرتضى آل ياسين. 62.تحقيق و تعليق حسين الراضى. 63. مقدمه حامد حفنى داور و محمد فكرى و عثمان ابونصر. 64. تحقيق حسين آل راضى. 65. تحقيق الشيخ محمد جميل حمّود. 66. تحقيق و تعليق حسين الراضى با مقدمه شيخ مرتضى آل ياسين. 67. تحقيق و تعليق حسين الراضى. 68. تحقيق حسين آل راضى. 69. مقدمه از شيخ مرتضى آل ياسين. 70. با مقدمه حامد حفنى داور, محمد فكرى ابوالنصر و تحقيق و تعليق حسين الراضى. 71. همان. 72. مقدمه تلخيص شده الشيخ مرتضى آل ياسين. 73. با مقدمه كيوان سميعى. 74. با مقدمه ناشر, آيةالله سبحانى و مترجم كتاب. 75. تحقيق حسين آل راضى. 76. همان. 77. تحقيق حسين آل راضى. 78. همان. 79. با مقدمه سيد نورالدين شرف الدين. 80. همان. 81. به ضميمه كتاب والارض والتربة الحسينية نوشته محمدحسين كاشف الغطاء به چاپ رسيده است. 82. با مقدمه مجمع جهانى اهل بيت و مقدمه سيد نورالدين شرف الدين. 83. با مقدمه ناشر و سيد نورالدين شرف الدين. 84. به ضميمه كتاب والارض والتربة الحسينية نوشته محمدحسين كاشف الغطاء به چاپ رسيده است. 85. ر.ك: مسائل فقهية. قم: مركز الطباعة والنشر للمجمع العالمي لأهل البيت(ع), 1420ق, ص117. 86. همان, ص87. 87. همان, ص101. 88. تقديم سيد محمدتقى الحكيم. 89. با مقدمه صدرالدين شرف الدين. 90. مقدمه سيد محمدصادق الصدر. 91. مقدمه, تحقيق و تعليق ابومجتبى, به همراه فهارس فنى. 92. ر.ك: النص والاجتهاد. تحقيق ابومجتبى, قم: ابومجتبى, 1404ق, ص163ـ186. 93. ر.ك: مسائل فقهية. قم: مركز الطباعة والنشر للمجمع العالمي لأهل البيت(ع), 1420ق, ص73ـ87. 94. همان, ص31ـ43.