نقش تاريخ جبل عامل در گسترش فرهنگ اهل بيتع
باقرى سميه
1. دعوت شاه اسماعيل و شاه طهماسب از علماى عاملى و علل مهاجرت آنان
تلاش حكومت صفوى براى ترويج و توسعه مذهب تشيع در آغاز اين حكومت, با شور و شعار بسيارى همراه بود. شمشير شاه اسماعيل يكم, بيش از هر عامل ديگرى, در دگرگونى مذهب بسيارى از مردم قلمرو او مؤثر بود و تيغ تبرائيان, در دورى جستن سنّيان ايران از مذهب خويش, نقش بنيادى داشت. حكومت صفوى رفته رفته به اين حقيقت پى برد كه با شمشير مى توان مردم را به ترك مذهب تسنّن و پذيرش تشيّع واداشت, ولى ترويج بنيادى تشيّع و برآوردن نيازهاى مذهبى كسانى كه به تشيع گرويده اند, به وسيله اى ديگر نياز دارد و در اين زمينه بايد راهى بنيادى و اصولى انتخاب شود. با به قدرت رسيدن شاه اسماعيل, بسيارى از علماى ايران به دست او كشته يا از كشور رانده شده بودند و تكيه بر روحانيان ايرانى موجود و قدرت بخشيدن به آنان, در كشاكش درگيرى عناصر ترك و تاجيك در حكومت چندان به سود صفويان نبود, از اين رو دولت صفوى تصميم گرفت همان شيوه اى را پيش بگيرد كه حكومت سربداران براى دعوت از شهيد اول به ايران و ترويج و توسعه تشيع به كاربرد, در نتيجه تربيت يافتگان مكتب علمى شهيد اول را از جبل عامل به ايران فراخواند.1 در جاى ديگرى از انگيزه هاى دعوت شاه اسماعيل و شاه طهماسب به عنوان گذار از تصوف به تشيّع ياد شده (چون تصوّف براى اداره حكومت به كار نمى آمد و رابطه مريد و مرادى براى كشوردارى كارآيى لازم را نداشت و از طرفى مشروعيت مذهب تسنّن از ميان رفته و براى اداره كشور به ايدئولوژى منسجمى نياز بود, به همين دليل صفويه هرچه بيشتر به سمت تشيّع و فقه شيعى كشيده شد.)2 2. علل قبول دعوت علما براى مهاجرت
منطقه جبل عامل در طول تاريخ بستر ناامنى و مبارزات همه جانبه براى شيعيان منطقه بوده و در طول تاريخ علت هاى مختلفى براى وجود ناامنى و جنگ و تشويش در منطقه وجود دارد كه به ذكر چند نمونه كوتاه اما مهم مى پردازيم, از جمله (نفوذ و سلطه حكومت هاى سنّى مذهب بر شام, از حكومت صاليك گرفته تا امپراطورى عثمانى تماميِ شيعيان اين قلمرو را در سختى و آزار قرار داده بود و پس از آن نهضت علمى جبل عامل كه به اين منطقه چهره شاخص علمى و فرهنگى داد و آن را به صورت پايگاه اصلى شيعيان شام درآورد, حكومت هاى سنّى اين منطقه را در كانون تكاپوهاى شيعه ستيزى خود قرار دادند و سرسختانه به دشمنى با خاندان هاى شيعه كمر بستند. از اين زمان حكومت عثمانى نيز مانند دولت معاليك در آزار شيعيان اين منطه كوشيد.3
مثلاً براى نمونه مى توان به فرمانى كه حاكم شام در قرن هشتم صادر كرده است اشاره نمود: (جماعتى از اهل صيدا و بيروت و نواحى ديگر به تشيع عمل مى كنند و به آن اعتقاد دارند و دسته اى از سپاهيان خود را براى قلع و قمع اين جماعت ملحد تجهيز كرده ايم و قبل از اقدام صلاح ديديم كه به آنها اخطار دهيم تا به همه آنها اطلاع داده شود و به آنان تفهيم گردد كه اعتقادشان خونشان را مباح ساخته است).4 البته به دلايل ديگرى نيز از قبيل كمبود فقيهان و نبود كتب شيعى و عالمان شيعى در ايران عصر صفوى اشاره شده كه به موجب آنها شاه اسماعيل و يارانش در تبريز براى يافتن كتابى كه مردم بر طبق آن به وظايف دينى خود عمل كنند دچار مشكل شدند و روملو در اين مورد نيز در كتابش اشاره كرده است كه (از كتب فقه اماميّه چيزى در ميان نبود و بالاخره جلد اول كتاب قواعدالاسلام علامه حلى را كه قاضى نصرالله زيتونى داشت گرفته و از روى آن تعليم و تعلّم مسائل دينى مى نمودند.).5 لذا به نظر مى رسد علما بهترين راه را انتخاب كردند و با درك اين كه مى توان با استفاده از اين فرصت تاريخى, پايگاهى مطمئن براى تشيع در جهان ناامن آن روزگار ايجاد كرد به همكارى با صفويان پرداختند و با كمك به دولت صفوى آن را در مقابل دو دشمن متعصب (عثمانيان و ازبكان) يارى كردند. در ضمن كوشيدند تا تشيع فقاهتى و علمى را جايگزين تشيع صوفيانه قزلباش كنند و با اين كار نقطه عطفى در تداوم حيات مذهبى شيعه به وجود آوردند. در عين حال بايد توجه داشت كه فقهاى شيعه هيچ گاه به سلطنت مشروعيت نبخشيدند و مانند همتايان سنى خود در عثمانى كه سلطنت را به بخشى از خلافت تبديل كردند سلطنت را به بخشى از امامت تبديل ننمودند. آنان خود را نايبان امام مى دانستند و در دستگاه حاكمان جور نه به نيابت از حاكم بلكه به نيابت از ائمه عمل مى كردند.6 شهيد اول, شاگرد مدرسه حلّه را بايد بنيانگذار حوزه جبل عامل دانست. وى با تأكيد بر نقش فقيه در عصر غيبت حركتى جديد را در ميان علماى شيعه لبنان نهاد كه بعدها سرمشق محقق كركى و علماى اصولى ديگر گرديد. در زمان شهيد, مرجعيت شيعه در جبل عامل پراكنده بود و مردم به مجتهدهايى كه در شهرها و روستاها حضور داشتند رجوع مى كردند اما با توجه به وسعت علمى شهيد دائره مرجعيت وى گسترده شد. او با سفرهاى متعدد به مكه و مدينه و بغداد و مصر و دمشق و بيت المقدس و حضور در مجامع علمى و بحث با علماى مذاهب مختلف وجهه و اعتبار علمى زيادى كسب كرده بود.7 3. حضور محقق كركى در ايران و نقش او در گسترش تشيع فقاهتى عصر صفوى
تأكيد مى كرد و به علماى صالح اجازه مى داد كه اجتهاد كنند و بنابر روش هاى معتبر استنباط و استنتاج نتايج مورد نظر خود را از منابع فقهى استخراج كنند.8 يكى از برجسته ترين شخصيت هاى مهاجر به ايران كه نقش تعيين كننده در مقطعى از دوره يكم ساختار دينى ايران در عهد صفويان پيدا كرد على بن عبدالعالى كركى بود. فعاليت هاى كركى در ايران را طى دو دوره مى توان بررسى كرد, دوره يكم عصر آشنايى او با شاه اسماعيل يكم و دوره دوم, هنگام فعاليت هاى جدى او در زمينه تبليغات مذهبى در ايران روزگار فرمانروايى شاه طهماسب يكم به شمار مى رود. محقق كركى پيش از توسعه ارضى دولت صفوى در بين النهرين به عتبات مهاجرت كرده در نجف اشرف ساكن شده بود. هنگامى كه بغداد توسط قزلباشان گشوده شد, نخستين ارتباط ميان او و دولت صفوى برقرار شد. ظاهراً او در اين زمان با شاه اسماعيل ديدار كرد. كركى فقيهى برجسته و تكاپوگرى خستگى ناپذير در دوره يكم فرمانروايى صفويان بود. به نظر مى آيد او تأثير چشمگيرى در شكل گيرى ساختار جديد دينى ايران گذاشت و به دليل توجه فراوان دولت صفوى به او, توانست با بهره گيرى از امكانات جديد و شرايط فراهم شده از سوى دولت صفوى, ساختار جديد دينى صفوى را رفته رفته نيرومند گرداند, ساختارى كه پس از او ادامه يافت و دگرگونى هايى را از سر گذراند. منابع تاريخ نگارى رسمى عهد صفوى معمولاً دليل كاميابى كركى را توجه فراوان شاه صفوى به او مى دانند. به سخن ديگر آنان با تأكيد بر ويژگى هاى پارساگرايانه و دينى مخصوصاً از سوى شاه تهماسب صفوى, همين دلبستگى را عامل اصلى توجه به فعاليت هاى مذهبى اين فقيه برجسته معرفى مى كنند. آشكاراست كه دست كم از ديدگاه تكاپوهاى برخى از علماى مهاجر, تكاپوهاى مذهبى و سياسى محقق كركى سرآغاز دورانى جديد هم در تاريخ فقه شيعه بود و هم روشنگر و نشانگر آغازى براى دوران جديد از تكاپوهاى مذهبى و در نتيجه آن سياسى دولت صفوى در ايران به شمار مى رود. در دوره بندى هاى سير تحول فقه شيعه تكاپوهاى محقق كركى را مى توان كوششى سازمان يافته براى ايجاد ساختارى تازه بر مبناى تعاليم تشيع اثنى عشرى به شمار آورد. ديدگاه هاى فقهى محقق كركى از جهاتى با دوره پيش از شكل گيرى دولت صفوى و پيدايى ساختار اثنى عشرى دينى آن بر گونه سازمان هاى سياسى ـ مذهبى تفاوت دارد. نخستين تفاوت در قدرت علمى و فقهى كركى مشاهده مىشود. كركى با قدرت علمى خويش مبانى فقهى را به شيوه اى استوار ارائه داد.
ويژگى بنيادى روش فقهى او و وجود استدلال هاى قوى درباره موضوعات مورد بحث در فقه بود. شيوه او در اين باره ارائه دلايل و براهين ديدگاه هاى مخالف به صورتى عميق و دقيق بود. پس از آن او ديدگاه هاى خود را با استدلال قوى ارائه و اثبات كرده است. اما آنچه ديدگاه ها و تكاپوهاى كركى را پر اهميت و درخور توجه مى سازد ديدگاه هاى فقهى او در پيوند با تغييرات و دگرگونى هاى به وجود آمده پس از تشكيل دولت صفوى است. مسائل خاصى كه تغيير نظام حكومتى و به قدرت رسيدن تشيع اثنى عشرى در ايران عصر صفوى به وجود آورده بود, فقها و علماى اين دوره را عميقاً درگير مسائلى جديد كرده بود. مسائلى از قبيل حدود اختيارات فقيه, نمازجمعه, خراج, و مقاسمه و نظاير آن كه پيش از اين تغييرات به دليل عدم ابتلا جاى مهمى در فقه اثنى عشرى نداشت در اين زمان سخت مورد توجه قرار گرفت. كركى خود اين مسائل را در آثار برجسته فقهى خود مانند جامع المقاصد و تعليق الارشاد و فوائد الشرايع به گستردگى مورد بحث قرار داده است و درباره برخى از آنها رسائل مستقلى نوشته است.9 با اين همه به نظر مى رسد كه كركى در زمان حكومت اسماعيل يكم توفيق چندانى به دست نياورده باشد, چرا كه اسماعيل به رغم فرزند خود طهماسب بيش از هركس خود را تجسّم خدا مى دانست و كركى در زمان او امكان زيادى براى دستيابى به قدرت و مقام بالا در دربار صفويان نداشت.10 پس از مرگ شاه اسماعيل محقق كركى به عنوان نايب عام مهدى(عج) در همه شئون اقتصادى و سياسى و دينى دولت شيعى جديد, صاحب اختيار مطلق شد تا آن جا كه شخص شاه طهماسب نيز نايب او به شمار مى آمد. كركى به شيوه شهيد اول از سوى خود نمايندگان ويژه به نواحى مختلف فرستاد. قرار گرفتن در اين جايگاه تازه به وى امكان داد تا در امور مذهبى به اجتهادهاى نو دست بزند تا آن جا كه نويسندگان غير شيعه به علت بسيارى فتاوى كركى در امور مختلف او را (مخترع الشيعه) لقب دادند. شاه طهماسب امور كشور را به اختيار او درآورد توقيع به تمام شهرهاى قلمرو خود فرستاد تا از فرمان او اطاعت كنند و بدانند كه پايه مملكت و كشوردارى به عهده اوست, زيرا نايب امام است و امور محوّل به امام زيرنظر او اداره خواهد شد. محقق كركى با اين پشتوانه ابلاغيه ها و دستورالعمل هايى به تمام شهرهاى امپراطورى صفوى فرستاد و از مردم هر شهر خواست كه براساس قانون اسلام ماليات بپردازن
د. كركى همچنين شيوه گرفتن ماليات و مقدار و مدت آن را تعيين كرد و به ويژه دستور داد كه علماى مخالف را از كار بركنار كنند. وى فرمان داد در هر شهر و دهكده اى امام جماعتى تعيين شود تا نمازجمعه برپا دارند و اصول اسلام را به مردم بياموزند.11
يكى از مسائلى كه در دولت صفوى به صورت يك جريان فكرى مطرح شد و بحث هاى زيادى را برانگيخت مسأله نمازجمعه بود. در اين دوره مسأله نمازجمعه به اندازه اى حساس و درخور توجه بود كه كمتر مى توان دانشمند شيعه صاحب نظرى را يافت كه در اين زمينه اظهارنظر نكرده باشد. بحث و گفتگو درباره وجوب يا حرمت برپايى نماز آدينه در زمان غيبت در عصر صفوى شكل نويى يافت و بحث هاى زيادى در زمان سلطنت شاه طهماسب و پس از آن مطرح شد. در اين دوره نزديك به نود رساله درباره نماز آدينه نوشته شده كه بخشى از آنها در دسترس نيست و از اين تعداد 47 رساله در اثبات وجوب عينى نماز آدينه و سيزده رساله به طور صريح برپايى نماز آدينه را در عصر غيبت حرام دانسته است. تعدادى از اين رساله ها درباره وجوب تخييرى يا اثبات عدم وجوب عينى نوشته شده است.12
اولين رساله اى كه محقق كركى آن را نگاشت و در آن وجوب تخييرى نمازجمعه را به اثبات رساند به صورت رساله اى در بحث از ولايت فقيه درآمد. او وجود امام معصوم يا نايب خاص او را شرط اقامه جمعه و در عين حال وجود نايب عام را نيز براى اقدام به اين واجب در عصر غيبت كافى دانست, وى از آن جا كه فقها نوعاً در عصر غيبت فتوا به وجوب عينى نداده بودند, اقامه آن را با حضور نايب عام براساس واجب تخييرى عنوان كرد تا با اجماع علما, دائر بر قول عدم وجوب عينى, درگير نشود. او براى اثبات اين كه نايب عام با نايب خاص تفاوتى ندارد, ادله ولايت فقيه را پيش كشيد. اين نكته نيز گفتنى است كه وجوب تخييرى كه نخستين بار محقق در زمان شاه اسماعيل مطرح كرد و همان نيز مبناى اقامه نمازجمعه شد مبتنى بر اثبات قدرتى مستقل از قدرت شاه براى فقيه بود13 و رساله نمازجمعه او از آن جهت اهميت دارد كه در آن انديشه سياسى شيعه به ويژه ولايت فقيه را مطرح ساخت و مورد بحث و بررسى قرار داده است. او رساله خود را به سال 921قمرى تأليف كرده كه در آن زمان احتمالاً هنوز موقعيت چندان مهمى از لحاظ حكومتى نداشته است و رساله او پيش از رساله شهيد نگاشته شده و در هر حال مسأله را به طور جدى بيان كرده است.14 كركى در جامع المقاصد در بحث از نماز جمعه ابتدا با برشمردن شرايط نماز جمعه كه از جمله آنها حضور سلطان عادل (امام معصوم) يا نايب اوست حكم اقامه آن را در عصر غيبت بررسى مى كند. در اين جا كركى با اثبات جواز اقامه نماز جمعه كه اصولاً امرى سياسى تلقى مى گردد اختياراتى بيش از فتوا و قضاوت براى فقيه قايل مى شود و نيز به نصب فقيه از جانب امام به عنوان حاكم تصريح مى كند, در حاشيه بر شرايع اثر فقهى مهم ديگرش نظرى مبنى بر وجوب رجوع شيعيان در اختلافات خود به فقهاى عادل شيعى, مستندات روايتى خود را نسبتاً مفصل ذكر مى كند. در رساله نماز جمعه به طرح نظريه ولايت فقيه مى پردازد و شرايط فقيه را نيز برمى شمارد و به اختيارات فقيه مانند قضاوت و اجراى حدود اشاره دارد. در اثر فقهى مهم ديگر خود به نام رساله خراجيه به دريافت و تقسيم خمس و زكات و خراج از طرف فقيه مى پردازد.15
كركى در مورد مسأله نيابت و مسأله اقامه نماز جمعه در ميان خود با مخالفانى روبه رو شد از جمله ميرنعمت الله حلّى كه در دربار صفوى حاضر به مناظره با كركى شده بود و گزارش مفصل درگيرى وى با كركى در احسن التواريخ روملو آمده كه در آخر منجر به متهم شدن و تبعيد حلّى به بغداد شد.16 پس از مسأله نماز جمعه و نيابت امام مسأله مهم ديگرى كه موجب واكنش تنى چند از علماى معاصر كركى گرديد پرداختن به مسأله خراج و آرا و نظريات كركى در مورد آن است. (محقق كركى رساله خراج را بدان جهت نگاشته كه نشان دهد اولاً در زمان غيبت, گرفتن خراج از اراضى متعلق به امام جايز است و ثانياً شيعيان مى توانند به طرق مختلف از مال خراج بهره برند چنان كه مى توانند آن اموال را از سلاطين جور خريدارى كنند.17 يكى از مخالفان سرسخت كركى در مورد مسأله خراج شخصى به نام ابراهيم بن سليمان قطيفى (م950) است. قطيفى برخلاف كركى پرداخت خراج و استفاده از آن را حرام يا حداقل مكروه مى دانست و خود شخصاً از پذيرش هداياى شاه طهماسب خوددارى كرد.
قطيفى در رساله اى مستقل به رد نظريات كركى مى پردازد. وى احاديثى كه محقق در جواز اخذ خراج آورده بررسى كرده و مى گويد كه اين احاديث نمى تواند حليت اخذ مستقيم خراج را از مردم ثابت كند. قطيفى از كار كركى در گرفتن خراج از روستاييان كه به او واگذار شده بود به شدت انتقاد مى كند و مى گويد خراج مالى حرام است و به نظر وى گرفتن خراج توسط جائر, غصب و ظلم است. قطيفى در اين رساله با تندى تمام علمايى را كه به دربار صفوى نزديك شده اند مورد حمله قرار مى دهد و از كركى كه بزرگ ترين عالم شيعى زمان بوده و به تصريح خود وى مشهور به رياست شيعيان است با كنايه و تصريح به عنوان جاهل و دنياطلب و كسى كه دين را وسيله كسب مال و مقام قرار داده است ياد مى كند.18 محقق كركى در عمل حليّت خراج را تأييد كرد و هدايايى را از شاه اسماعيل و مقرّرى هايى از شاه طهماسب يكم را نه تنها پذيرفت, بلكه هنگامى كه ابراهيم بن سليمان قطيفى, هداياى شاه طهماسب را نپذيرفت با نكوهش گفت: وقتى امام دوم شيعيان حسن بن على(ع) هداياى اولين خليفه اموى (معاويه) را پذيرفته است تو چگونه از پذيرش هداياى شاه صفوى امتناع مى كنى, در حالى كه نه تو از امام حسن مجتبى(ع) پرهيزگارترى و نه طهماسب از معاويه بدكارتر است. قطيفى اين قياس را نادرست دانست و استدلال كرد كه امام حسن(ع) به عنوان امام مسلمين و كسى كه همه اموال مسلمانان به وى تعلّق دارد در پذيرش آن هدايا محق بوده است.19 آنچه آمد نشانگر اين مطلب است كه صرف نظر از مناظره علمى ميان محقق كركى و قطيفى كه شايد جنبه هاى انسانى نيز در آن دخالت داشته است موضوع تطبيق آرمان هاى تشيّع با آرمان هاى سياسى و اجتماعى دولت صفوى سبب ايجاد گونه اى چند دستگى ميان علماى اين دوره شده بود. موافقت كركى با سياست هاى دولت صفوى خود به خود انگيزه اى نيرومند براى ديگر علماى شيعه بود تا با توسل به سنّت پيشين انديشه اى, اين اقدام را نوعى تجديدنظر در آن آرمان به شمار آورند.20
حسين بن عبدالصمد حائرى (918ـ984): وى نيز يكى از علماى بزرگ شيعه است كه در روستايى نزديك صيدا به نام جبع متولد شد و در حدود سال 960 به ايران آمد. او شاگرد و يار و همراه شهيد ثانى است كه او را در سفرهايش به مكه و قاهره و استانبول و عراق همراهى كرده است. در سفرى كه با شهيد به عثمانى داشت وى اجازه تدريس در مدرسه اى در بغداد را از دربار عثمانى گرفت. وى به دليل فشارهاى موجود ناچار از ترك جبل عامل و سفر به ايران شد. پس از ورود به ايران مدتى را در اصفهان به تدريس اشتغال داشت تا اين كه شيخ على منشاره (زين الدين شيخ على عاملى يكى ديگر از پيشگامان هجرت در زمان طهماسب و شيخ الاسلام اصفهان) وى را به شاه طهماسب كه آن زمان در قزوين پايتخت وقت صفويان به سر مى برد, معرفى كرد و شاه به خط خود او را به پايتخت دعوت كرد و او را به شيخ الاسلامى پايتخت منصوب نمود. وى هفت سال در اين سمت باقى ماند تا اين كه شاه او را به خراسان فرستاد و منصب شيخ الاسلامى آن منطقه به خصوص هرات را به او واگذار كرد.21 به نظر مى آيد يك عامل براى تغيير منصب او از قزوين به مشهد و خصوصاً هرات ريشه در موضوع گسترش سياست هاى مذهبى و اقتصادى و فرهنگى دولت صفوى به ويژه در مرزهاى شرقى كشور داشت. او طى مدت شيخ الاسلامى رساله اى در رد اهل وسواس به نام العقد الحسينى نوشت.22 وى پدر يكى از برجسته ترين چهره هاى علمى اين عصر, شيخ محمد عاملى مشهور به شيخ بهائى است كه از جهت برخوردها و مواضع دوگانه اش در برابر حكومت صفوى, در ميان عالمان اين عصر چهره اى يگانه است. او سال هاى دراز با حكومت صفوى همگامى مى كرد و در سال هاى پايانى عمر به سبب وضع نابسامان دربار صفوى از ايران گريخت و وى تنها مهاجر عاملى است كه از خود سفرنامه اى برجا نهاده است.23
بهاءالدين محمد عاملى (شيخ بهائى): شيخ بهائى را آخرين نماينده برجسته گروه علماى مهاجر در ايران مى توان دانست كه بالاترين مقام را در ساختار ديوانى دينى داشته است. گرچه پس از او هنوز عامليانى پر اهميت زيستند و حتى شيخ حرّ عاملى خود به عنوان عالمى برجسته در مشهد شيخ الاسلام شد, اما ديگر در رأس هرم قدرت ساختار دينى به جاى علماى مهاجر, علماى تربيت شده زيرنظر آنان يعنى علماى ايرانى قرار گرفتند.24 شيخ بهائى به گفته افندى در زمان شاه عباس يكم منصب شيخ الاسلامى اصفهان را داشت, ولى از آن مقام كناره گيرى كرد.25 به گفته جعفر المهاجر شيخ بهائى پس از مرگ پدرش شيخ الاسلام هرات شده است26 به هر حال مدت زمان زندگى او در هرات و شيخ الاسلامى او در اصفهان تاريخ مشخصى ندارد. در هر صورت شيخ بهائى بيشتر يك شخصيت علمى ـ مذهبى است كه آثار بسيار متعدد و گرانبهايى در تاريخ شيعه از خود به جا نهاده, از جمله آنها كشكول شيخ بهائى كه نشان دهنده ذوق او در شعر و داستان هاى كوچك است و نيز كتاب جامع عباسى به دستور شاه عباس يكم است, اما مرگ او مانع انجام كامل آن كار شد. شيخ بهائى به دستور شاه رساله كوتاهى به نام (حرمة ذبائح اهل الكتاب) براى پاسخ به سؤال علماى دينى روم در مورد حرام دانستن ذبح اهل كتاب نوشت. شيخ بهآئى براى اجراى دستور او به شتاب و در فرصت كوتاهى كه داشت رساله ياد شده را نوشت. پس از آن شاه عباس دستور داد تا اين رساله به همراه سفير عثمانى به آن كشور ارسال شود تا ابهام ها برطرف شود و علماى عثمانى بدانند كه شيعيان ايران مخالف متن كتاب خدا عمل نمى كنند.27 شيخ بهائى علاوه بر تبحّر در علوم مختلف معمار و مهندسى دقيق بوده كه سيورى در كتاب خود از او چنين ياد مى كند, (در خود معمارى (عصر صفوى) عناصر نوظهور كمى وجود داشت. بدايت شهرسازى شاه عباس در جسارت خيال و مقياس عظيم طرح بود, كه مشتمل بر بناى پايتختى بزرگ با خيابان ها, قصرها, ديوانخانه ها, مساجد, مدارس, بازارها, حمام ها, قلعه ها و باغ هاست. دست راست شاه در كار عملى ساختن اين طرح بلندپروازانه مردى بود به راستى برجسته يعنى شيخ بهاءالدين عاملى كه به شيخ بهائى معروف است. او به عنوان عالم عالى قدر, فيلسوف, مفسر قرآن, فقيه, منجم, معلم, شاعر, مهندس, چكيده جامعه صفوى عصر شاه عباس بود, مهذب, عالم, دانا و متقى.28 در سال هاى پايانى فرمانروايى صفويان مهمترين خاندان علمى مهاجر در مشهد خاندان حرّ عاملى بودند كه مشهورترين آنها شيخ محمد بن حسن حرّ عاملى دانشمند مهاجر جبل عاملى است كه چهره اى ممتاز و برجسته ميان مهاجران عاملى و عالمان صفوى داشت. چهل سال از عمر خود را در جبل عامل گذراند و در محضر پدر, جدّ مادرى و عموى خود و بسيارى از دانشمندان آن ديار دانش اندوخت, پس از آن به ايران مهاجرت كرد و در اصفهان با علامه مجلسى ديدار كرد. وى منصب شيخ الاسلامى و قضاى مشهد را برعهده داشت و در همان شهر درگذشت.29
سال هاى پايانى فرمانروايى صفويان, مشهد با تكاپوهاى مذهبى سياسى شيخ حرّ عاملى كانون گرايش اخبارى فقه شيعه گشت. آثار علمى شيخ حرّ عاملى عمدتاً در جهت گرايش اخبارى نوشته شده اند كه مشهورترين آنها كتاب مهم و برجسته تفصيل وسايل الشيعه الى تحصيل مسائل الشريعه است كه مشتمل بر احاديث شيعه است. در كنار شيخ حر دو تن از علماى اخبارى ديگر نيز ظهور كردند كه در واقع مكمّل يكديگر در شهرهاى قم و مشهد و اصفهان شدند و انديشه ها و گرايش هاى شديد ضد خردگرايانه داشتند و همين امر سبب بروز اختلافاتى ميان علماى آن عصر گرديد و وجود اين مثلث (قم و اصفهان و مشهد) با وجود علماى برجسته اخبارى نشانگر تحول چشمگير ساختار دينى ايران در اواخر فرمانروايى صفوى است.30
طبق گفته كتاب امل الآمل حدود 143 نفر پيش از سده دهم/ شانزدهم (ميلادى) در جبل عامل مى زيستند كه چهل وپنج نفر از اينان از جبل عامل مهاجرت نكردند و با وجود دشوارى هاى بسيار در منطقه باقى ماندند. هفت نفر از آنان نيز مهاجرت كردند, ولى پس از مدت كوتاهى به زادگاه خود بازگشتند. 31 تن از آنان به ايران و حجاز و يمن و هند و عراق كوچيدند, ولى به طور دائم در اين مناطق نماندند و شصت نفر باقى مانده به ايران مهاجرت كردند و در اين كشور ساكن شدند.31 به درستى نمى توان فهرست مشخصى از علماى عاملى مؤثر زمان صفوى ارائه كرد, به همين دليل به ذكر همين چند نفر بسنده شد كه بيشتر از بقيه نقش مؤثر و بسيار سازنده در فرهنگ دينى ايران داشتند. پيامدهاى حضور علماى مهاجر در ايران
نخستين و شايد بنيادى ترين پيامد مهاجرت فقيهان جبل عامل به ايران, نقشى بود كه آنها در توسعه و پيشبرد تشيع در ايران برعهده گرفتند. هنگامى كه دولت صفوى در ايران استقرار يافت تشيع فقط در چند شهر كوچك مانند ساوه و قم و رى و ورامين و چند منطقه ديگر رواج داشت و بسيارى از مردم ايران بر مذهب تسنن بودند. از ديگر پيامدهاى حضور علماى عاملى در ايران كمك به ظهور روند اخباريگرى و نيز جمع آورى احاديث شيعه, تصوف زدايى كه بسيارى از علما از جمله على بن محمد بن حسن بن شهيد ثانى معروف به شهيدى, شيخ حرّ عاملى, علامه مجلسى و ديگران رساله هاى مجزا و مستقل در ردّ صوفيه و تصوف نگاشتند و نيز از پيامدهاى ادبى حضور مهاجران عاملى غير از ارائه كتب فراوان در زمينه هاى مختلف دانش هاى شيعى بنيانگذارى كتابخانه ارزشمند آستان قدس رضوى است كه به گفته جعفر المهاجر فضيلت اين خدمت گرانبها به شيخ اسدالله بن محمد مؤمن خاتون باز مى گردد. وى در سال 1067 تعداد 399 كتاب دست نوشته را وقف اين كتابخانه كرد.32
نتيجه: هيچ گاه و در هيچ دوره اى از تاريخ نمى توان نقش اساسى و محورى علماى مهاجر شيعى را در زمان صفويه ناديده گرفت. وجود علمايى چون محقق كركى به عنوان برجسته ترين عنصر فقهى موجود در دربار صفوى و تأثير آرا و افكار آنها در روند شكل گيرى فرهنگ اجتماعى و مردمى شيعى ايران از روزگار صفوى تا امروز موضوعى اجتناب ناپذير و غير قابل انكار است.
گرچه موضوع تطبيق آرمان هاى تشيع با آرمان هاى سياسى و اجتماعى موجود در دستگاه صفوى همواره دو عنصر متناقض هستند و برداشت هاى متفاوت از عملكرد علما در دربار صفوى در لابه لاى نوشته ها مى يابيم حقيقت از روى آثار و آرا و نظريات علما و ريشه يابى فتاواى موجود در رساله هاى آنان به راحتى مى توان آثار آموزه ها و انديشه هاى شيعه اثنى عشرى (جعفرى) را يافت و با ديد واقع بينانه تر و كمى انصاف تاريخى مى توان به بزرگى و عظمت فعاليت هاى علمايى چون محقق كركى در دربار صفوى پى برد و بهتر است كه طرفداران آن انديشه از خود اين سؤال را بپرسند كه اگر علما در زمان صفويه به تقيّه خود ادامه مى دادند و روش گذشته خود را پيش مى گرفتند چه بر سر شيعه و فقه شيعه مى آمد, آن هم با وجود افكارهاى عرفانى و صوفيانه اوايل حكومت صفوى.1. مهدى فرهانى منفرد, مهاجرت علماى شيعه از جبل عامل به ايران در عصر صفوى, ص9ـ10 (چاپ اول, اميركبير, تهران, 1377). 2. موسى نجفى, مقدمه تحليلى تاريخ تحولات سياسى ايران (دين, دولت, تجدد) تكوين هويت ملى نوين ايران از عصر صفويه تا دوران معاصر, ص29 (چاپ دوم, منير, تهران, 1378). 3. مهدى فرهانى منفرد, مهاجرت علماى شيعه از جبل عامل به ايران در عصر صفوى, ص93 (چاپ اول). 4. جعفر المهاجر, الهجرة العامليه الى ايران فى عصر الصفوى, ص95 (دارالروضه, بيروت, 1989). 5. حسن بيگ روملو, احسن التواريخ, به كوشش عبدالحسين نوايى (بابك, تهران, 1357). 6. آن پمبتون, دولت و حكومت در اسلام, ترجمه و تحقيق عباس صالحى و محمدمهدى فقيهى, ص414 (عروج, تهران, 1374). 7. آراء فى المرجعية الشيعيه (مجموعه مقالات) ص386 و387 (دارالروضه والنشر التوزيع,بيروت, 1994. 8. مهدى فرهانى منفرد, مهاجرت علماى شيعه از جبل عامل به ايران در عصر صفوى, ص104. 9. منصور هفت گل, ساخت نهاد و انديشه دينى در ايران عصر صفوى, ص150ـ154 (چاپ اول, خدمات فرهنگى رسا, تهران, 1381). 10. مهدى فرهانى منفرد, مهاجرت علماى شيعه از جبل عامل به ايران در عصر صفوى, ص108. 11. همان, ص108ـ109. 12. همان, ص118. 13. رسول جعفريان, دين و سياست در دوره صفوى, ص133ـ134 (چاپ اول, انصاريان, قم, 1370). 14. همان, ص141. 15. سيد محمدعلى حسينى زاده, علما و مشروعيت دولت صفوى, انصاريان, قم (چاپ اول, انجمن معارف اسلامى, تهران, 1379). 16. حسن بيك روملو, احسن التواريخ, به كوشش عبدالحسين نوايى, ص333ـ334 . 17. رسول جعفريان, دين و سياست در دوره صفوى, ص191. 18. سيد محمدعلى حسينى زاده, علما و مشروعيت دولت صفوى, ص147ـ150. 19. مهدى فرهانى منفرد, مهاجرت علماى شيعه از جبل عامل به ايران در عصر صفوى, ص114. 20. منصور هفت گل, ساخت نهاد و انديشه دينى در ايران عصر صفوى, ص163. 21. سيد محمدعلى حسينى زاده, علما و مشروعيت دولت صفوى, ص157ـ 158. 22. منصور هفت گل, ساخت نهاد و انديشه دينى در ايران عصر صفوى, ص170. 23. مهدى فرهانى منفرد, مهاجرت علماى شيعه از جبل عامل به ايران در عصر صفوى, ص23. 24. منصور هفت گل, ساخت نهاد و انديشه دينى در ايران عصر صفوى, ص181. 25. افندى الاصفهانى, رياض العلماء, به كوشش سيد احمد الحسينى, ص94 (ج5, قم, 1401ق). 26. الهجرة العاملية الى ايران فى العصر الصفوى, ص154. 27. منصور هفت گل, ساخت نهاد و انديشه دينى در ايران عصر صفوى, ص183. 28. راجر يسورى, ايران عصر صفويه, ترجمه احمد صبا, ص138 (چاپ اول, گوته, تهران, 1363). 29. خونسارى, روضات الجنات فى احوال العلماء والسادات, ترجمه ساعدى خراسانى, ج7, ص351 (تهران, 1360ش). 30. منصور هفت گل, ساخت نهاد و انديشه دينى در ايران عصر صفوى, ص232ـ233. 31. مهدى فرهانى منفرد, مهاجرت علماى شيعه از جبل عامل به ايران در عصر صفوى, ص94. 32. همان, ص156ـ 168.
علامه شرف الدين در نوشته هاى خاورشناسان
عباسى مهرداد
بخش مهمى از پژوهش هاى خاورشناسان در چند دهه اخير به بررسى اوضاع و شرايط سياسى و اجتماعى در كشورهاى اسلامى و اصطلاحاً حوزه اسلام معاصر اختصاص يافته است. از جمله موضوعات مورد توجه آنان در اين حوزه, نقش و جايگاه دين در حيات فردى و اجتماعى مسلمانان و تأثير علما و جنبش هاى دينى در تصميم گيرى هاى سياسى, اجتماعى و فرهنگى حكومت هاى اسلامى بويژه در خاورميانه و برخى كشورهاى حوزه خليج فارس است.1 علامه عبدالحسين شرف الدين بى گمان از مشاهير دينى و سياسى لبنان و عراق در نيمه نخست قرن بيستم بوده و نقش مهمى در شكل دهى اوضاع فرهنگى و اجتماعى شيعيان بويژه در جنوب لبنان داشته است. از نيرو پديدآورندگان ويرايش دوم دايرةالمعارف اسلام2 ـ كه از معتبرترين كتب مرجع در زمينه اسلام شناسى نزد محققان اسلامى و غربى است ـ به شخصيت اين عالم امامى توجه كرده و مدخلى را به معرفى وى و آثارش اختصاص داده اند. مدخل (شرف الدين) در اين دايرةالمعارف به قلم ورنر اِنده (Werner Ende) در جلد نهم (1997), صفحات 314ـ 315 آمده است. گفتنى است در برخى دايرةالمعارف ها و كتب تراجم فارسى و عربى نيز شرح حال اجمالى و معرفى آثار شرف الدين ذكر شده است.3
در نوشتار حاضر ابتدا پروفسور ورنرانده و آثار او در حوزه اسلام معاصر به اختصار معرفى شده و در ادامه, گزارشى نسبتاً تفصيلى از محتوا و همچنين منابع مقاله (شرف الدين) در دايرةالمعارف اسلام ارائه شده است. معرفى ورنر اِنده
ورنر انده, خاورشناس آلمانى, در 1937 متولد شد و درجه دكترى خود را در 1965 از دانشگاه هامبورگ دريافت كرد. موضوع رساله دكترى او بررسى اوضاع و احوال فرهنگى مسلمانان در پايان قرن نوزدهم براساس نوشته هاى دو روزنامه نگار و منتقد مصرى يعنى ابراهيم موَيلحى (متوفى 1906) و پسرش محمد مويلحى (متوفى 1930) بود. وى در 1974 سفرى تحقيقاتى به كشورهاى لبنان و عراق و سوريه داشته است.
انده در طى قريب به چهار دهه تحقيق و پژوهش, كتاب ها و مقالات متعددى را در حوزه تاريخ سياسى معاصر عرب و مسائل مرتبط با شيعه اماميه منتشر كرده است. موضوع عمده پژوهش هاى وى مسائل سياسى و اجتماعيِ مرتبط با دين در كشورهاى عراق و لبنان و مصر و سوريه و عربستان سعودى است. عناوين يا موضوعات برخى از مهمترين آثار وى, كه به زبان هاى آلمانى يا انگليسى است, عبارتند از: خاطره نويسى در تاريخ عراق (1972), كتابشناسى آثار چاپ شده در عربستان سعودى (1975), برخى جنبه هاى سوگوارى شيعيان در محرم (1978), جنگ فلسطين در ادبيات معاصر عرب (1972), بحث متعه در اسلام معاصر (1980), فتاواى مراجع شيعه براى جهاد در جنگ جهانى اول (1981), دين و سياست و ادبيات در عربستان سعودى (1982), وهابيان عربستان (1986), محمود تيمور روزنامه نگار و داستان نويس مصرى (1988), نوشته هاى جدلى اهل سنت درباره شيعه و انقلاب ايران (1990), بحث درباره حقوق زنان در نشريه المنار (1994), خطرات بنيادگرايى دينى (1996). وى علاوه بر مقاله (شرف الدين), مقالات ديگرى را در ويرايش دوم دائرةالمعارف اسلام نوشته است كه عبارتند از: مجاور (فرد ساكن در جوار مكان هاى مقدس و مذهبى) (ج7, ص293), متوالى (نامى براى شيعيان لبنان) (ج7, ص780), سلفيه (بخش مصر و سوريه) (ج8, ص900), هبةالدين شهرستانى (عالم دينى و سياستمدار شيعى عراقى) (ج9, ص216), محمود شلتوت (شيخ الازهر) (ج9, ص260), تقريب (ايجاد وحدت ميان مذاهب اسلامى) (ج10, ص139). انده همچنين از ويراستاران نشريه Die Wel des Islams است كه در حوزه تخصصى مطالعات اسلام معاصر هر چهار ماه يكبار از سوى انتشارات بريل در ليدن هلند منتشر مى شود.
پروفسور ورنر انده در حال حاضر استاد مطالعات اسلامى در دانشگاه فرايبورگ آلمان است. وى در ساليان اخير فعاليت هايى در زمينه شيعه شناسى در اين دانشگاه داشته است. از جمله اينكه در اكتبر 1999 به همت وى و شاگردش راينر برونر (Rainer Brunner) با دعوت از چندين محقق از آلمان و چند كشور ديگر اروپايى كنفرانسى بين المللى در دانشگاه فرايبورگ برگزار شد و حاصل آن بعدها در كتابى با نام شيعه اماميه در دوران معاصر: فرهنگ دينى و تاريخ سياسى4 به چاپ رسيد. گفتنى است در شصت وپنجمين سال حيات انده, جشن نامه اى به پاس زحمات و تلاش هاى وى در زمينه مطالعات اسلامى منتشر شده است.5 گزارش مقاله (شرف الدين)
در شناسه مدخل از شرف الدين با دو تعبير ياد شده است: مجتهد مشهور امامى و يكى از پايه گذاران بيدارى شيعى در لبنان; كه اولى ناظر به جنبه علمى ـ دينى و دومى بيانگر جنبه سياسى ـ اجتماعى شخصيت شرف الدين است. سپس شرح حال مختصرى از وى ـ ظاهراً براساس زندگينامه خودنوشت او ـ آمده است: شرف الدين اصالتاً لبنانى بود و خانواده اش در روستاى شحور حوالى صور در جبل عامل زندگى مى كردند. اما از آنجا كه پدر او به همراه خانواده براى كسب علم به كاظمين سفر كرده بود, عبدالحسين در 1290ق/ 1873م در اين شهر عراق ديده به جهان گشود. وى علوم دينى را ابتدا در جبل عامل و بعدها در حوزه نجف آموخت و نهايتاً مقيم صور شد و رهبرى جامعه شيعى آن منطقه را در دست گرفت. شرف الدين جز يك دوره تبعيد و چند سفر خارجى, تا پايان عمر خود در صور ماند. وى در آخرين روزهاى سال 1957 ميلادى درگذشت و در نجف به خاك سپرده شد.
انده در بند بعدى مقاله, ابتدا به جايگاه اجتماعى شرف الدين و خدمات فرهنگى او در جنوب لبنان اشاره كرده است: شرف الدين در طى ساليان اقامت در صور براى اين شهر, مسجد, حسينيه, دارالايتام و چند مدرسه (از جمله يك مدرسه دخترانه) ساخت و همچنين در روستاهاى مجاور چند مسجد قديمى را بازسازى و مساجد جديدى را بنا كرد. در ادامه, فعاليت هاى سياسى شرف الدين و پيامدهاى آنها و نيز اختلاف نظر تحليل گران درخصوص حركت هاى سياسى او ذكر شده است: موضع گيرى هاى ضد استعمارى شرف الدين, بويژه سخنرانى اش در ديدار با رهبران سياسى و دينى در وادى حجير در 1920 موجب شده كه بسيارى از نويسندگان, وى را تحسين و تكريم كنند. اما در مقابل, برخى از نويسندگان كه مواضع او را به گونه اى ديگر تحليل و تفسير مى كنند, از مواضع و اعمال وى انتقاد كرده اند. به هر حال شرف الدين در پى اين حركت هاى سياسى بر ضد استعمار فرانسه مجبور به ترك جنوب لبنان شد. نخست به دمشق, سپس به مصر و از آنجا به فلسطين رفت و نهايتاً در 1921 به صور بازگشت. مؤلف در اين قسمت از مقاله, براى آگاهى از آراى كاملاً مدافعانه درباره به عملكرد سياسى شرف الدين, خواننده را به كتاب زير ارجاع مى دهد:
محمد الكورانى, الجذور التاريخية الاسلامية فى جبل عامل, بيروت 1993.
آخرين نكته اى كه درباره فعاليت هاى سياسى وى مورد توجه قرار گرفته, آن است كه شرف الدين در سال هاى آخر عمرش زمينه اى فراهم ساخت تا سيد موسى صدر ـ كه از اقوام او بود ـ به عنوان جانشين وى در رهبرى شيعيان صور و مناطق اطراف معرفى شود.
بخش بعدى مقاله به معرفى شخصيتِ شرف الدين در مقام عالمى دينى اختصاص دارد. انده سه دليل عمده اى را كه موجب شهرت و تمايز شرف الدين در ميان علماى اماميه شده, چنين ذكر مى كند: اول آگاهى و احاطه به احاديث شيعه و سنى; دوم تلاش فراوان براى دفاع از حقانيت شيعه; و سوم ديدگاه محافظه كارانه وى درباره مسائلى كه برخى متجددان شيعى مطرح مى كردند, كه دو نمونه از آنها عبارتند از: انتقال جنازه شيعيان به عتبات و ديگرى برخى رفتارهاى شيعيان در مراسم عزادارى محرم. مؤلف براى تفصيل بحث درباره هريك از دو مسأله اخير خواننده را به منبعى مستقل ارجاع مى دهد. كتاب معرفى شده براى مسأله نخست عبارتست از:
Yitzhak Nakash, The Shiis of Iraq, Princeton 1994.6
فصل هفتم اين كتاب (ص184ـ201) انتقال جنازه (نقل الجنائز يا نقل الاموات) نام دارد. مؤلف كتاب, اسحاق نقاش در اين فصل به موضوع انتقال جنازه هاى شيعيان به شهرهاى مقدس عراق بويژه نجف پرداخته و بخشى از آن را به مسأله تقابل عقايد دينى با قوانين اجتماعى اختصاص داده است. در قسمتى از اين بخش (ص193ـ197) اختلاف علماى شيعه در اين باب كه در نشريات العرفان (صيدا, 1909) و العلم (نجف 1910) انعكاس مى يافت, طرح شده و به آراى شرف الدين در تأييد نقل جنائز و مخالفت وى با هبةالدين شهرستانى (متوفى 1967) ـ كه اين كار را نوعى بدعت مى دانست ـ اشاره شده است.
منبع ديگرى كه براى تفصيل آراى شرف الدين درباره سوگوارى محرم معرفى شده, عبارتست از:
Werner Ende, "The Flagellations of Muharram and the Shiite Ulam*", Der Islam, 55i (1978), pp. 19-36.7
اين مقاله, كه به قلم خودِ انده است, به اختلافات علماى شيعه درباره برخى نمادها و رفتارهاى شيعيان در مراسم سوگوارى محرم نظير قمه زنى, سينه زنى و زنجيرزنى پرداخته است. مؤلف در اين مقاله بيش از همه به انتقادات سيد محسن امين از اينگونه رفتارها توجه نشان داده و همچنين انگيزه ها و دلايل موافقان و مخالفان وى را تحليل كرده است. انده در بخش هايى از مقاله به تقابل آراى امين و شرف الدين در اين باره اشاره كرده و يكى از دلايل اختلاف ميان آنها را با مسائل خانوادگى و ارتباطات فاميلى مرتبط دانسته است. عمده منابع وى در اين پژوهش, مطالب گردآورى شده در سفرش به لبنان و سوريه و عراق بويژه كتاب هكذا عرفتهم8 نوشته جعفر الخليلى است.
بخش پايانى مقاله به معرفى آثار و نوشته هاى شرف الدين اختصاص يافته است. اولين كتابى كه از آن نام برده شده بغيةالراغبين فى سلسلة آل شرف الدين است: اين كتاب مشتمل بر تاريخ آل شرف الدين و آل صدر است كه از طريق ازدواج فاميلى روابط خويشاوندى نزديكى با هم داشتند. گفتنى است اين كتاب با اضافات فراوان عبدالله شرف الدين, از فرزندان علامه شرف الدين, پس از مرگ وى در دو جلد (بيروت: دارالكتب الاسلامية 1991) منتشر شده است. از جمله مطالب پر فايده در اين مجموعه زندگينامه خودنوشت عبدالحسين شرف الدين است كه در جلد دوم, صفحات 63 ـ254 آن آمده است. كتاب بعدى المراجعات است كه انده با تفصيل بيشترى درباره اهميت و محتواى آن سخن گفته است: المراجعات شامل متن مكاتبات شرف الدين با عالم سنى مصرى سليم بشرى (متوفى 1917) است. سليم بشرى در زمان حضور شرف الدين در قاهره (1911) شيخ الازهر بود. كتاب المراجعات از مشهورترين و پر خواننده ترين كتاب ها نزد شيعيان است, چنانكه چاپ اول آن در 1936 (صيدا) و چاپ دهم آن در 1972 (بيروت) صورت گرفت و از آن پس علاوه بر چندين بار تجديد چاپ, به زبان هاى ديگر ترجمه شده است. به عقيده انده بسيارى از شيعيان آراى شرف الدين در المراجعات و در واقع پاسخ هاى او به عالم سنيِ ياد شده را از نافذترين دفاعيه هاى شيعه و متقاعدكننده ترين بيان ها از مسأله امامت در شيعه اماميه مى دانند كه تاكنون نوشته شده است. در اين قسمت, مؤلف براى تفصيل بحث, خواننده را به كتاب زير ارجاع مى دهد:
Rainer Brunner, Ann*herung und Distanz: Shcia, Azhar und die is lamische ڑkumene, Berlin: Klaus Schwarz 1996.
مؤلف اين اثر, راينر برونر استاديار مطالعات اسلامى در دانشگاه فرايبورگ است. برونر در 1995 از همين دانشگاه دكترى گرفته و كتاب ياد شده در اصل رساله دكترى وى بوده است. وى در اين كتاب به مفهوم تقريب در ميان مذاهب اسلامى پرداخته و ارتباط الازهر با شيعيان را موضوع پژوهش خود قرار داده است. اين كتاب شامل مقدمه اى درباره تاريخ مناقشات شيعه و سنى, ده فصل و يك خاتمه است. فصل سوم اين كتاب به گزارش و بررسى مكاتبات شرف الدين با سليم بشرى در طى سال هاى 1911 تا 1936 اختصاص دارد. در فصل هاى ديگر نيز نقش علمايى چون محمدحسين كاشف الغطاء, محمدتقى قمى و مهمتر از همه محمود شلتوت در تأسيس دارالتقريب و جماعة التقريب و نيز حمايت از اين جريان بررسى شده است. در فصل نهم فتواى مشهور شلتوت درباره مذهب شيعه و در فصل دهم و خاتمه نيز تأثير انقلاب اسلامى ايران در سرنوشت جنبش تقريب مورد بررسى واقع شده است. مؤلف در برخى از فصل هاى كتاب, متأثر از ورنر انده و ديگر خاورشناس آلمانى راينهارد شولتسه (Reinhard Schulze) است و به نظر مى رسد كه در تبيين اختلافات ريشه دار و پيچيده تاريخى ميان شيعه و سنى موفق بوده و داورى منصفانه اى كرده است. كتابشناسى و بخش منابع اين كتاب بر غنا و پر مايگى آن افزوده است.9
سومين كتاب معرفى شده از شرف الدين در اين مقاله, النص والاجتهاد, آخرين اثر چاپ شده از او پيش از مرگش است (نجف 1956). اين كتاب به سده هاى نخستين اسلام و نقش صحابه در شكل گيرى احكام اسلامى مى پردازد. انده به آثار ديگر شرف الدين اشاره نكرده و براى آگاهى از فهرست كامل آثار وى منابعى را معرفى نموده است.10 انده همچنين تذكر داده كه بخشى از نوشته هاى چاپ نشده شرف الدين در جريان حمله سربازان به خانه هاى او در شحور و صور از بين رفت. در پايان مقاله براى اطلاع بيشتر درباره آثار شرف الدين منابع ديگرى ذكر شده است.
در بخش كتابشناسى مقاله, براى آگاهى بيشتر از شرح حال و آثار شرف الدين ـ علاوه بر منابعى كه در متن مقاله ذكر شد ـ منابع متعدد ديگرى معرفى شده كه عبارتند از:
1. آقا بزرگ طهرانى, طبقات اعلام الشيعه: نقباء البشر, نجف 1962, ج1, جزء3, ص1080ـ 1088.
2. مرتضى آل ياسين, بخش حياة المؤلف در مقدمه المراجعات.
3. يوسف اسعد داغر, مصادر للدراسة الادبية, بيروت 1972, ج3, جزء اول, ص626 ـ 629.
4. محمدصادق صدر, بخش قبس من حياة السيد المؤلف در مقدمه النص والاجتهاد.
5. عباس على, الامام شرف الدين: حزمة ضوء على طريق الفكر الامامى, نجف 1968.
6. كوركيس عواد, معجم المؤلفين العراقيين, بغداد 1969, ج2, ص228ـ229.
7. هادى فضل الله, رائد الفكر الاصلاحى, بيروت [بى تا] [1987ـ 1988].
8. احمد قبيسى, حياة الامام شرف الدين فى سطور, چاپ حسن قبيسى, بيروت 1980.
9. الامام السيد عبدالحسين شرف الدين مصلحاً مفكراً واديباً, بيروت 1993 (= مجموعه سخنرانى هاى ارائه شده در كنفرانس بزرگداشت شرف الدين كه از سوى دفتر رايزنى فرهنگى ايران در بيروت برگزار شده بود)
10. مصطفى قلى زاده, شرف الدين عاملى, تهران 1993.
در برخى ديگر از نوشته هاى خاورشناسان نيز به مناسبتِ بحث از امام موسى صدر, اشاراتى گذرا به نام شرف الدين شده است.11
1. شايد بهترين شاهد بر اين مدعا چاپ دايرةالمعارفى چهار جلدى با نام The Oxtord Encyclopedia of the Modem Islamic World در سال 1995 در دانشگاه آكسفورد باشد كه بطور تخصصى به مسائل مرتبط با جهان معاصر اسلام پرداخته است. براى آشنايى اجمالى با اين دايرةالمعارف و محتواى آن نگاه كنيد به: مهرداد عباسى و سيد على آقايى, (مقالات قرآنى در دايرةالمعارف آكسفورد), كتاب ماه دين, سال هفتم, شماره پياپى 81, تير 1383, ص34ـ 35.
2. تأليف اين مجموعه كه به سه زبان انگليسى, آلمانى و فرانسه منتشر شده, حدود چهل سال به طول انجاميده است. مشخصات كتابشناختى اين كتاب, از اين قرار است:
The Encyclopedia of Islam, new ed., 11 Vols, Leiden: Brill, 1960-2002.
معرفى اجمالى از ويرايش اول و دوم اين دايرةالمعارف در منبع زير آمده است: مهرداد عباسى و سيد على آقايى, (امامان شيعه در دايرةالمعارف اسلام), كتاب ماه دين, سال هفتم, شماره پياپى 74 و75, آذر و دى 1382, ص46ـ 48.
3. براى نمونه نگاه كنيد به: محسن امين, اعيان الشيعة, چاپ حسن امين, بيروت 1403/ 1983, ج7, ص457; خيرالدين زركلى, الاعلام, ج3, ص279; عمررضا كحاله, معجم المؤلفين, بيروت [بى تا], ج5, ص87; دايرةالمعارف تشيع, زير نظر احمد صدر حاج سيد جوادى و ديگران, تهران 1381, مقاله (شرف الدين عاملى) نوشته مصطفى قليزاده, ج9, ص563 ـ 565.
4. مشخصات كتابشناختى اين اثر چنين است:
Rainer Brunner and Werner Ende (eds.), The Twelver Shia in Modern times: Religious Culture and Political History, Leiden. Boston. Kڑln: Brill 2001.
اين مجموعه شامل 21 مقاله است و به موضوعاتى چون آموزش علوم دينى در حوزه هاى علميه شيعى, اختلاف نظر ميان علماى معاصر اماميه و تحولات ايدئولوژيك و سياسى در قرن بيستم بويژه پس از انقلاب ايران پرداخته است. در برخى از مقالات اين مجموعه به مناسبت اشاراتى هرچند اندك به علامه شرف الدين شده است از جمله در مقاله اى به قلم سابرينا مروين (Sabrina Mervin) درباره علماى جبل عامل و اصلاح تعليمات دينى در حوزه علميه نجف (نگاه كنيد به: ص79ـ93).
5. مشخصات كتابشناختى جشن نامه ورنر انده كه به همت برخى از شاگردان وى تهيه شده, از اين قرار است:
Rainer Brunner, Monika Gronke, Jens Peter Laut and Urlich Rebstock (eds.), Islamstudien Ohne Ende: Festschrift fںr Werner Ende Zum 65 Geburstag, Deutsche Morgenlndlische Gesellschaft, Wںrzburg: Ergon Verlag, 2002.
6. اين اثر, كه ظاهراً در اصل رساله دكترى مؤلف بوده, پژوهشى مهم درباره تاريخ شيعيان عراق به حساب مى آيد. اين كتاب, علاوه بر اينكه در 2003 در دانشگاه پرينستون تجديد چاپ شده, به زبان عربى نيز ترجمه شده است: اسحاق نقاش, شيعة العراق, ترجمه عبدالاله النعيمى, دمشق و بيروت: دارالهدى للثافة والنشر 1996. اسحاق تقاش مؤلف كتاب, دانشيار مطالعات اسلامى و خاورميانه در دانشگاه برندايس (Brandeis) در آمريكاست. وى مقالات متعددى در نشريات و روزنامه هاى غربى از جمله نيويورك تايمز, فيگارو, نيوزويك درباره اوضاع و شرايط كنونى جهان اسلام منتشر ساخته است.
7. اين مقاله به فارسى ترجمه شده است: ورنر انده, (اختلاف نظر علما درباره برخى از جنبه هاى سوگوارى محرم), ترجمه جعفر جعفريان, آينه پژوهش, سال چهاردهم, شماره پياپى 84, بهمن و اسفند 1382, ص33ـ42.
8. جعفر الخليلى, هكذا عرفتهم: خواطر عن اناس افداذ عاشوا بعض الاحيان لغيرهم اكثر مما عاشوا لانفسهم, 6 جلد در 3 مجلد, بغداد 1963. مؤلف در اين كتاب, شرح حال برخى از افراد مشهورى را كه در حيات خود با آنان برخورد كرده و خاطراتى را كه از مصاحبت با آن به ياد داشته, آورده است. اشاراتى به برخى مقاطع زندگى شرف الدين در اين كتاب آمده است. نگاه كنيد به: ج1, ص127, 207, ج2, ص18, 20, ج3, ص229.
9. اگرچه اين كتاب به زبان آلمانى است, دست كم دو معرفى اجمالى از آن به انگليسى در دسترس است. نگاه كنيد به:
International Journal of Middle Eastern Studies, 31ii (1999), pp. 280-282, Reviewed by Jakob Skovgoard-Petersen; Middle East Studies Association Bulletin, 34ii (2000), pp. 224-225, Reviewed by Devin Stewart.
10. عمده منابع معرفى شده, بخش هايى از همان كتاب هايى است كه در قسمت كتابشناسى مقاله آمده و در ادامه ذكر خواهد شد.
11. از جمله در دايرةالمعارف جهان معاصر اسلام آكسفورد (به پى نوشت شماره1 مراجعه شود), كه مدخلى مستقل به شرف الدين اختصاص نيافته, تنها در مدخل مرتبط با امام موسى صدر نام وى آمده است. نگاه كنيد به: ج3, ص453. همچنين در مقاله اى درباره اعتراضات اجتماعى شيعيان لبنان به نقش امام موسى صدر و ارتباط وى با شرف الدين توجه شده است. نگاه كنيد به:
Augustus Richard Norton, "Shi'ism and Social Protest in Lebanon", in Juan R. I. Cole and Nikki R. Keddie (eds.), Shi'ism and Social Protest, Yale University: New Haven and London 1986.
مغنيّه و شرف الدين
مردى عباسعلى
كسانى كه تقسيم جغرافياى صدر اسلام را مى ديدند, هرگز گمان نمى كردند كه روزى اختلاف حجازى, مدنى و كوفي…به اختلافات فكرى و فرقه اى تبديل شود; اگر چه در صدر اسلام بين مسلمانان چندين جنگ خانماسوز اتفاق افتاد, ولى هيچ يك از آنها بر اساس اختلافات فرقه اى و مذهبى نبود. آن جنگها يا به جهت تمرد و خروج عليه خلافت و خليفه اسلامى بود, مثل جنگ نهروان (خوارج). يا به جهت اصلاح حكمران مسلمانان كه از حدود الهى خارج شده بود انجام گرفته, مثل واقعه جانسوز كربلا.
اما از آن زمان كه فلسفه يونانى به جامعه اسلامى راه يافت و دنيا طلبانِ به ظاهر مسلمان دريافتند كه مى توان با آن بر اسب مراد سوار شد, آن را گرفته و چون گوساله سامرى در ميان امت اسلامى به گردش در آوردند و با آن به ايجاد تفرقه و اختلاف بين مسلمانان دست يازيدند, كار به جايى رسيد كه يك روز كسانى را به جهت اعتقاد به خلق قرآن به سياهچال انداختند و روز ديگر به جهت عدم اعتقاد به آن, مسلمانان را به شلاق بستند; اگر چه در ميان مسلمانان روشنگرانى بودند كه مصالح و مفاسد مردم را مى شناختند و مردم را از وارد شدن در اين اختلافات بر حذر مى داشتند ولى افسوس كه آنان توسط سردمداران زر و تزوير و نادانان عالم نما به حاشيه رانده شده بودند.
هر روز كه بر عمر تاريخ افزوده شد اختلافات فرقه اى نيز گسترده تر گشت و دامنه آتش اختلافات جان را عده اى سوزاند, يكى را به جرم رافضى بودن كشتند, آن ديگرى را به جرم معتزلى و….
شروع كردند به رد همديگر, و بر عليه يكديگر كتاب نوشتند, چنان به جان هم افتادند كه متون مقدس را نيز به اين ننگ آلودند. گويى كه در اين كره خاكى فقط مسلمانان زندگى مى كردند و هيچ ملت ديگرى نبود كه مسلمانان با آنان به ستيزه و مناظره برآيند.1
اختلافات فرقه اى و مذهبى به مرزهاى سياسى كشيده شد و امپراطوران مسلمان به بهانه هاى دينى به جان هم افتادند, آتش اين اختلافات زمانى شعله ورتر گشت كه اروپا خود را در معرض سقوط ديد و با بهره جستن از اختلافات مذهبى ميان امپراطوران مسلمان, از خطر سقوط رهايى جست, چرا كه مسلمانان به جاى فتح اروپا در دشت چالدران و ديگر مرزهاى ايران و عثمانى, دمار از روزگار يكديگر در مى آوردند. در بين امپراطوران مسلمان ـ تا آن جايى كه من اطلاع دارم ـ نادر شاه افشار در صدد حل اختلاف برآمد ولى مورد قبول طرف عثمانى قرار نگرفت و جنگ خونين ديگري….
عاقبت از دو امپراطور بزرگ اسلامى دهها كشور كوچك برجاى ماند كه هيچ دويِ از آنان باهم يك دل نبودند. اموال مسلمانان به غارت رفت, به ناموسشان تجاوز شد و خود بردگانى شدند در خدمت اربابان به ظاهر متمدن كه نوادگان وحشيانى بيش نبودند. مسلمانان هيچ از خود نداشتند و صداى تك فريادهاى خسته و نالان امثال سيد جمال ها را خود مسلمانان خفه مى كردند.
در اين ميان مردانى به پا خاستند تا با ايجاد نهضتى, اين زخم كهنه را درمانى نهند و اختلافات را از بين برده, شكوه و عظمت از دست رفته باز گردانند.
مصلح كبير سيد عبد الحسين شرف الدين(ره) يكى از اين مردان بود, او تنها راه نجات مسلمانان را, از اين وضعيت نابسامان, تنها در (وحدت اسلامى) يافت. روح اصلاح طلب و پر خروش او ـ كه همواره به بازگرداندن مجد اسلام و عزّت مسلمين مى انديشيد ـ از نخستين روزگار اقدامات اجتماعى و دينى خويش, درصدد بر آمد تا جامعه بزرگ اسلام را به مبانى صحيح اتحاد اسلامى فراخواند. او در اين باره كتاب الفصول المهمه را نوشت و در ضمن فصول مهم اين كتاب, حقايق بسيارى كه براى آگاهانيدن مسلمانان اهل سنت و شيعه سودمند و لازم است گرد آورد و با بيان روشن و صميمى و بليغ عرضه داشت. او در سرآغاز كتاب نوشت:
تنها و تنها با (وحدت اسلامى) است كه اقدامات عمرانى هماهنگ مى گردد, وسايل ترقى فراهم مى شود روح تمدن جلوه مى كند, فروغ آسايش در آفاق زندگى مى تابد و يوغ بردگى از گردن همه برداشته مى شود.
آرى, هنگامى كه (وحدت اسلامى) پيدا شد, و عزمها متحد گشت و دلها باهم پيوند يافت, و تصميمها يكى شد, مى توان در راه اعتلاى امت اسلامى قيام كرد و مسلمانان را در جهان به مقامى كه بايد برسند رسانيد….
ليكن اگر امت اسلام به صورت كنونى باقى مانند, يعنى گروههايى باشند پراكنده و ملتهايى باهم دشمن, همه سرگرم كارهاى بيهوده, و غافل از مصالح عاليه, و مانند بوته هاى خشك بيابانى, در مسير بادهاى توفنده قرار گرفته, و هر يك به گوشه اى افتاده, چنين قومى همواره اسير ذلّتند و بى سامانى, تابدانجا كه هر كس رسد در آنان طمع بندد و هر جهانخوارى آنان را طعمه خويش خواهد, و هر تير اندازى آنان را آماج سازد و هر تازه به قدرت رسيده اى از آنان باج طلبد, قومى, در سرزمينهاى ذلت و مذلت و فقر ساكن, و در چنگال بدبختى و مرگ و مصيبت گرفتار, نه از سازمانهاى تبليغى درست برخوردار, و نه از قدرتهاى مركزى معتبرى كه پناهشان باشد بهره مند, چه سرنوشتى خواهند داشت و چه عزتى؟….
پس اى مسلمانان! از تفرقه حذر كنيد! اى مسلمانان! از جدايى و اختلاف حذر كنيد! حذر كنيد! حذر كنيد!2
يكى ديگر از اين مصلحين اجتماعى و مناديان وحدت اسلامى شيخ محمد جواد مغنيّه(ره) بود. دوره حيات وى به زندگى آية الله عبد الحسين شرف الدين همانندى بسيار داشت. او نيز در انديشه وحدت اسلامى و نجات مسلمانان از سلطه استعمارگران بود. و از اينكه مسلمانان چنين پراكنده و متفرق اند زبان به شكوه مى گشود.
او عقيده داشت كه علت اصلى اختلاف شيعه و سنى, عدم شناخت صحيح اهل تسنن از اعتقادات شيعه مى باشد, وى رفتار سنيان با شيعيان را از جاده انصاف خارج مى دانست و آن را نمى پسنديد, او مى گفت:
رفتار پيروان مذاهب اربعه با شيعيان, شيوه بى انصافى است; چرا كه آنان در برخورد با خوارج, آنان را مخطى و معذور مى دانند و حال آنكه به طائفه اى كه ايمان به خدا و پيامبر و قيامت دارند و اصول و فروع خود را از كتاب و سنت مى گيرند و لا اله الا الله و محمد رسول الله مى گويند, نسبت كفر داده و اينان را كافر مى دانند.3
به اين باور بود كه اگر مسلمانان به دستور صريح قرآن گردن نهند, اختلاف و تفرقه از بين خواهد رفت. او گويد:
قرآن سه اصل ايمان به خدا, پيامبر و قيامت را براى برادرى كافى مى داند و اختلاف مذاهب و فرقه ها موجب تفرقه و جدايى نيست, با توجه به آيه شريفه فان تابوا و اقامو الصلوة و اتوالزكوة فاخوانكم فى الدين, مسلمانان برادارن دينى همديگر هستند و با تعبد به اين اصول سه گانه, جامعه دينى بين مسلمين تحقق مى يابد و اگر كسى وارد آن شد, مسلمان است, خواه غربى باشد و خواه شرقى, عرب يا عجم, سنى يا شيعه باشد. و اگر كسى بين دو نفر از اعضاى اين جامعه جدايى افكند و بينشان مانعى بياورد, از شيطان پيروى كرده و راه قرآن را بسته است.
و معناى تقريب مذاهب اسلامى اعلان حقيقتى است كه قرآن به آن سخن گفته است. 4
تلاش او اين بود كه به سنيان بفهماند, اختلاف آنان با شيعيان مثل اختلاف مذاهب اربعه با يكديگر است, و براى اثبات اين حقيقت, كتاب الفقه على المذاهب الخمسه را تأليف كرد. و اعلان داشت كه شيعه هيچ گاه به اختلافى دامن نمى زند كه موجب تفرقه و به ضرر اسلام باشد, همان طور كه امام على(ع) اين كار را نكرد.5
او با ستايش از عالمانى چون شيخ شلتوت, شيخ ابو زهره و شيخ مدنى به نقد كسانى پرداخت كه با تعصب كوركورانه به شيعيان نسبت كفر مى دادند.6 او مى گفت:
اگر تعصبى داريم بايد به دين داشته باشيم كه دين ما همانا اسلام است; زيرا تعصب به مذهب, تعصب به فرد خاصى از دين است و متعصب به مذهب, متعصب به دين نيست و هيچ مبدأى ندارد.
تعصب به اسلام بدين معنى است كه ولع شديد به تعاليم آن, احترام به شعائر آن و دعوت به آن با سخنان نيكو و پسنديده داشته باشيم. به دين اسلام تعصب داشته باشيم تا روح الفت و برادرى بين همه مسلمانان گسترش يابد.7
او كسانى را كه بين وحدت اسلامى و وحدت عرب فرق مى گذاشتند به باد انتقاد مى گرفت, و بيان مى داشت كه عرب و مسلمين اهداف مشترك و آرزوهاى يكسان دارند, تاريخ و مقدّسات آنان يكى است, نمونه اش حفظ فلسطين است كه تمام مسلمانان از بذل مال و جان دريغ نمى كنند.8
همكارى 14 ساله با مجله رسالة الإسلام و ارتباط با ديگر علماى مسلمان و نگاشتن دهها مقاله, همه در جهت شناساندن صحيح شيعه به ديگر فرق اسلامى و دعوت به (وحدت اسلامى) بوده است.
يكى ديگر از خصوصيات مشترك شيخ محمد جواد مغنيّه و آية الله سيد عبد الحسين شرف الدين(ره) مبارزه با استعمار و استعمارگران است.
مغنيّه, اسرائيل را ساخته دست آمريكا مى دانست و آمريكا را بزرگ ترين دشمن اسلامى معرفى مى كرد. مبارزات او سفارت آمريكا را وادار كرد تا به هر نحوى, مغنيّه را از مبارزه باز دارد. وقتى از او خواستند به ديدار سفير آمريكا در لبنان برود, جواب داد:
…آمريكا سخت ترين دشمن اسلام و امّت عربى است. آمريكا, اسرائيل را به وجود آورد, و دست به قتل فلسطينيان زد و آنان را از سرزمينشان بيرون راند و با خون فرزندانمان زمين فلسطين را رنگين كرد. برادران ما به وسيله اسلحه هايى كشته مى شوند كه آمريكا به اسرائيل داده است…با همه اينها, مرا دعوت مى كنيد كه به ديدار ناوگان ششم بروم…. 9
اين شجاعت مغنيّه از ديد روزنامه ها مخفى نماند و روزنامه محرر از حركت او با عنوان (هذا عربى عزيز) تقدير كرد.10
مغنيّه علما را براى مبارزه با استعمار به كمك طلبيد و از آنها خواست تا حكم واقعى اسلام را براى مبارزه با استعمارگران صادر كنند, ولى به نداى او جوابى داده نشد. او گويد:
بعد از جنگ چهارم اعراب و اسرائيل, عربها به آمريكا نفت نفروختند و نفت بسيار گران شد. ما هم خدا را شكر كرديم; ولى مدتى بعد, دوباره معامله نفت شروع شد. اين حقيقت را همه مى دانيم كه آمريكا و اسرائيل, سلاطين ستمگرى هستند و بر اين مطلب, ظلم آمريكا در ويتنام و…گواه هستند. با همه اينها, اموال عرب (نفت) بدون اينكه خود بخواهند سلاحى مى شود عليه تمام ملتهاى مستضعف.
آن گونه كه من احساس مى كنم, بعضى از فقيهان گوش خود را مى بندند تا صداى مرا نشنوند! به گمان آنان, من حرف اشتباهى مى زنم, ولى مگر آنان در فقه تدريس نمى كنند كه فروش سلاح به دشمن حرام است؟ تقويت دشمن ـ به هر نحو ـ كه بتواند انواع سلاح و هر چه كه احتياج دارد را بخرد, صد در صد حرام است. و اگر اموال عرب (نفت) نباشد و آن را به آمريكا ندهد, هيچ وقت آمريكا نمى تواند به اسرائيل مساعدت مالى و نظامى بكند….11
وى بارها فرياد زد: (چه ننگى بالاتر از اين, كه مسلمانان و اعراب, در مسأله اسرائيل اين چنين بى خاصيت و بى تفاوت شده اند؟).
او در كنار مبارزات سياسى, از تهاجم فرهنگى غافل نبود. كتاب الله والعقل را در رد كتاب الله والانسان نوشته مصطفى محمود نوشت. و نيز مقالات فراوانى در رد مادّيگرى و…دارد.
مسأله فلسطين يكى از دغدغه هاى اصلى شيخ محمد جواد مغنيّه بود.
مرحوم شرف الدين خود را (اقل ّ خدمة الدين الاسلامى و سدنة المذهب الامامى) مى دانست.12 مغنيّه نيز چون او گريزان از شهرت بود و از القاب كراهت داشت و آن را نمى پسنديد.13
افزون بر اين, دوره زندگى اين دو عالم و مصلح بزرگ, كه هر دو از جبل عامل هستند, بسيار شبيه هم بوده است. هر دو دوره خردسالى خود را در نجف گذرانده اند و براى مدتى كوتاه به جبل عاملِ لبنان رفته و دوباره براى تحصيل به نجف برگشته اند و از حوزه نجف اجازات اجتهاد گرفته اند, هر دو اهل قلم و داراى دقت نظر بوده و توانسته اند كتابهاى گرانسنگ و آثار قيمه به وجود بياورند الا اينكه بسيارى از كتابهاى چاپ نشده شرف الدين در آتش سوزى خانه اش از ميان رفته است. سفرهاى آنان به ديگر بلاد اسلامى و گفت وگو و گاهى مناظره آنان با علماى گروههاى مخالف جذاب و آموزنده است;14 زيرا هر دو با زبانى شيرين و نيكو به حق دعوت مى كردند.
به جهت همانندى در افكار و آثار اين دو مصلح بزرگ اجتماعى, گزيده اى از شرح حال مرحوم مغنيّه عرضه مى شود و اميد است كه بعد از كنگره شرف الدين ; بزرگداشتى نيز براى ديگر عالمان كوشاى وحدت اسلامى, بزرگانى چون شيخ محمد جواد مغنيّه, محمد جواد بلاغى و محمد حسين كاشف الغطا(ره) برگزار شود. كودكي15
محمد جواد مغنيّه16, فرزند شيخ محمود در سال 1322ق در روستاى (طيردبا)ى لبنان به دنيا آمد. محمد جواد هنوز چهار بهار را نديده بود كه مادرش را از دست داد. پدرش پس از مرگ همسرش كه از سلاله پاك سادات بود, لبنان را به قصد عراق ترك كرد و محمد جواد در نجف, خط و حساب و زبان فارسى ر آموخت.
شيخ محمود كه از علماى معروف لبنان بود, بعد از چهار سال اقامت در نجف, به دعوت مردم منطقه عباسيه, به جبل عامل بازگشت. مردم عباسيه استقبال گرمى از وى نمودند و در ساختن خانه به او كمك كردند. پدر محمد جواد براى تكميل سقف خانه از زرگرى پول گرفت و خانه را گرو گذاشت, اما اجل مهلت بازپرداخت وام را به آن بزرگوار نداد. او در سال 1334ق به ديدار حق شتافت. چون زرگر خانه را تصرف كرده بود, محمد جواد همراه برادر كوچك خود به (طيردبا) بازگشت. و برادر بزرگش, شيخ عبد الكريم سرپرستى آنان را به عهده گرفت. با كوچ شيخ عبد الكريم به نجف, روزهاى سخت محمد جواد آغاز گرديد; روزهايى كه در شبهاى سرد آن هيچ روانداز و زير اندازى نداشت و غذايش فقط نخود و فندق بود, و گاه سه روز مى گذشت و چيزى براى خوردن پيدا نمى كرد و چون بقالها مى دانستند كه او از پرداخت دين عاجز است چيزى به او نسيه نمى دادند. شبهاى زمستان سخت ترين لحظات عمر محمد جواد بود. تنها پناهگاهش در آن شبها خانه قديمى پدرش بود كه نه فرش نرمى داشت و نه آتش گرمى, او براى فرار از سرما كه چون غولى حمله مى كرد چمباتمه زده و زانوانش را در بغل مى گرفت و سرش را به روى ساعد مى گذاشت و خودش را چنان مى فشرد كه توانايى حركت از او گرفته مى شد, بلكه از شدت سرما كاسته شود و شب چون بادى بگذرد, روماتيسمى كه 27 سال انيس وى بود, حاصل اين شبها بود تا اينكه در سال 1946م در فلسطين از اين بيمارى نجات يافت. 17
محمد جواد از همان كودكى تلاش كرد, روى پاى خود بايستد. جوانان روستا براى كار به بيروت مى رفتند و هر كس به فراخور حال خويش به كارى مشغول مى شد. مغنيّه نيز عازم بيروت شد; ولى چون جثه اى كوچك داشت و از انجام كارهاى سنگين عاجز بود, دوستانش به او پيشنهاد كردند تا به كارهاى سبكى مثل كتابفروشى بپردازد. او نيز مدتى به دستفروشى پرداخت. تحصيل
محمد جواد بى سوادها را به آدمهاى كر و لال تشبيه مى كرد و دوست داشت چون پدرانش به دنبال علم برود و عالم شود, او تصميم گرفت براى تحقق اين آرزو به نجف برود. بدهى مالياتى زمينهاى پدرش, سبب شد تا به او جواز خروج از لبنان را ندهند. اما او بدون جواز به راه افتاد و به كمك راننده نيكوكاري18 وارد عراق شد و به خانه برادرش در نجف رفت.
در نجف نزد سيد محمد سعيد فضل الله19 منطق, مطوّل و مقدارى از اصول را خواند. او محمد جواد را بسيار دوست مى داشت و هنگامى كه به او درس مى گفت هيچ نكته اى را فرو گذار نمى كرد و تا زمانى كه مطمئن نمى شد محمد جواد درس را كامل فهميده است, درس بعدى را شروع نمى كرد.
مغنيّه جلد دوم كفاية الاصول و قسمتى از مكاسب را نزد آية الله خوئى خواند. نيز آن كتاب را دوباره نزد مرحوم شيخ محمد حسين كربلائى خواند.
ساليانى در درس برادر بزرگش شيخ عبد الكريم مغنيّه20 شركت داشت. نيز حدود شش سال نزد مرحوم سيد حسين حمّامي21 شاگردى كرد.
او به درس خيلى اهميت مى داد, روزى يك درس مى گرفت و به ندرت دو درس مى رفت, بعضى كتابها را دوباره مى خواند. اگر درسى را نفهميده بود درس جديد نمى گرفت و آن قدر ذهنش را مشغول آن مسأله علمى مى كرد تا مطلب برايش واضح و آشكار شود. سخت ترين چيز براى او گرفتن درس جديد بود بدون آن كه درس قبل را فهميده باشد. هر درسى را كه مى آموخت مى نوشت. در روزهاى تعطيل (پنجشنبه, جمعه, اعياد, وفيات, ماه مبارك رمضان و محرم الحرام) به كتابخانه مى رفت و هر چه مى توانست كتاب مى خواند. بازگشت به لبنان
محمد جواد پس از مرگ برادرش, نجف را به سوى (معركه) (يكى از روستاهاى جبل عامل) ترك گفت. مردم از او استقبال گرمى نمودند و تقاضا كردند كه به جاى برادرش منصب امامت جماعت آنجا را به عهده بگيرد. مغنيّه نيز قبول نمود و در كنار اقامه نماز جماعت, به تدريس قرآن و معارف پرداخت. متأسفانه درسهاى مغنيّه زود تعطيل شد; چون افرادى كه پذيرفته بودند اجاره محل درس مغنيّه را بپردازند از پرداخت بهاى اجاره خوددارى كردند. او در اين منطقه از دو مسأله بسيار رنج مى برد: 1. نبودن كتاب و مجله در روستاى معركه; 2. نادانى مردم.
مردم روستاى معركه وقتى فقر مغنيّه را ديدند, دلشان به حال او سوخت و تصميم گرفتند به او كمك كنند. شخصى كيسه اى به دوش و توبره اى به دست به راه افتاد و از ساكنين روستا, آرد, ذرت و…براى مغنيّه جمع كرد. بعد از جمع شدن مقدارى مواد خوراكى, آن را با خوشحالى به منزل مغنيّه بردند. ولى وقتى ايشان جريان را فهميد, از آنها عذر خواسته و هديه شان را رد كرد.
اين توهين بر مغنيّه گران آمد باعث شد تا آنجا را ترك گويد و شعرى در عرفان با مطلع زير به چاپ رساند:
ان الذى عنده دين و معرفة
لا يستخف باهل العلم و الدين
مغنيّه بعد از دو سال و نيم اقامت در معركه, در سال 1358ق آنجا را به قصد روستاى (طيرحرفا) ترك گفت. مغنيّه در طير حرفا به كشاورزى پرداخت و اندكى به وضعيت نابسامان اقتصادى خود, سامان بخشيد. مغنيّه براى اينكه بتواند از اوقات بهتر استفاده كند به وادى السروه (محلى در جنوب طير حرفا) مى رفت. آنجا بيشه زارى بود كه از راهى سنگلاخى مى گذشت. تپه اى به ارتفاع حدود صد متر را درختان احاطه كرده بودند. ساكت بود و جز نواى پرندگان چيزى به گوش نمى رسيد. مغنيّه آنجا را اتاق مطالعه نام نهاد. قلم, كاغذ, كتاب و قورى چاى تنها همراهان او بودند. مغنيّه در آنجا توانست كتابهاى نيچه, شوپنهاور, ولز, تولستوى, عقاد, طه حسين و توفيق الحكيم را مطالعه كند, اما از ميان اينان تولستوى را به خاطر ايمان به انسان و جهاد به خاطر دوستى همه انسانها و تساوى حقوق سپيد و سياه دوست مى داشت. او علاوه بر مطالعه, به نوشتن كتاب نيز مى پرداخت; از آثار او كه در اين محل به نگارش درآمده, مى توان به كميت و دعبل, الوضع الحاضر فى جبل عامل و تضحيه, اشاره كرد.
او حدود ده سال در طير حرفا به مطالعه و نوشتن پرداخت و در سال 1367ق به بيروت رفت. منصب قضاوت در بيروت
شيخ محمد جواد در سال 1367ق قاضى شد و سال بعد, مشاور دادگاه عالى شيعيان و از سال 1370 تا 1375 رئيس دادگاه شيعيان لبنان شد. بعد از اينكه از رياست عزل شد, تا سال 1378ق به عنوان مشاور باقى ماند. او مدتى كه در دادگاه بود, سعى كرد به عدالت رفتار كند. مثلا در سال 1376ق وزير كشاورزى وقت (كاظم الخليل) به او گفت: خواسته مرا انجام بده تا در رياست ابقا شوى. مغنيّه جواب داد: ثابت ماندن دينم مهم است; كرسى ّ رياست, سايه اى رفتنى است.
افزون بر امور قضاوت, او اصلاحات مفيدى در قانون قضايى دادگاه به وجود آورد كه موارد زير از آن جمله اند:
1. قاضى دادگاه شيعيان برخلاف قضات ديگر مذاهب و اديان بدون امتحان و از طريق معرفى نامه شخصيتهاى معروف انتخاب مى شد. افرادى كه صلاحيت علمى نداشتند, از طريق نفوذ بعضى از شخصيتهاى بلند پايه و معرفى نامه از علماى نجف, منصب قضاوت را عهده دار مى شدند. شيخ محمد جواد با تلاش فراوان قانونى را وضع كرد كه بر اساس آن, قاضى شيعه بايد داراى دو شرط باشد:
الف) درسخوانده حوزه علميه نجف باشد;
ب) مانند قضات اهل تسنن از طريق امتحان ورودى انتخاب شود.
او بدين ترتيب, دست افرادى را از قضاوت كوتاه كرد كه صلاحيت علمى نداشتند.
2. ماده 240 دادگاههاى لبنان تصريح داشت كه نقل و انتقال و تعيين و ارتقاى رتبه قضات وقتى صحيح است كه شوراى عالى دادگاه آن را تصويب كند. بيشتر اعضاى اين شورا, سنى بودند و در سرنوشت قضات شيعه دخالت مى كردند. مغنيّه با زحمت فراوان, آن قانون را به اين صورت تعديل نمود: نظريه اكثريت شوراى عالى نسبت به قضات شيعيان وقتى به تصويب مى رسد كه يكى از آنان شيعه بوده و موافق آن مسأله باشد و در غير اين صورت, قابل اجرا نخواهد بود. عزل از رياست!
هميشه در جامعه كسانى هستند كه احكام حق را برنمى تابند و اگر داراى نفوذ و قدرتى باشند از آن در جهت منافع خويش سود مى جويند. شيخ محمد جواد در جامعه اى زندگى مى كرد كه تعداد اين اشخاص كم نبود و بارها سعى كردند با تطميع مغنيّه, احكام آن گونه صادر شود كه آنان مى خواهند. شيخ محمد جواد هيچ گاه حاضر نشد حق را زير پا گذارد و حكمى به ناحق صادر كند. همين مسأله باعث عزل شيخ از رياست دادگاه گرديد. براى عزل شيخ محمد جواد از رياست, دست به هر ترفندى زدند, حتى نسبت كمونيستى به او دادند.22
موضوع آخرين پرونده اى كه باعث عزل مغنيّه از رياست شد اين بود: شخصى هجرت كرده و در محل ديگر زنى گرفته و از او صاحب پسرى شده بود. بعد از مرگش خانواده زن در اموال مرد تصرف كرده و پسر را از ارث محروم كردند. پدر بزرگ پسر كه پيرمردى فقير بود شكايت به دادگاه برد. ولى گردش اين پرونده به كندى صورت مى گرفت, تا اينكه در زمان رياست مغنيّه, اين پرونده بار ديگر به جريان افتاد. على رغم دخالت كاظم خليل (وزير وقت كشاورزى) مغنيّه حكم به حق داد و حاضر نشد پسر يتيمى را از ارث محروم كند. و اين باعث شد كاظم خليل به كمك عادل عيران23 (رئيس مجلس وكلاى شيعه) شيخ محمد جواد را از رياست عزل كنند. تأليف كتب 24
بعد از عزل از رياست, شيخ محمد جواد مغنيّه دست به تأليف كتب زد. او دست به قلم برد و آثار گرانسنگى از خود به يادگار گذاشت. در ابتدا, شروع به تأليف كتاب جيبى و كوچك كرد, از جمله (الله والعقل), (النبوة والعقل) و…كه بيشتر آنها در مجموعه عقليات اسلامى گرد آمده است.
وقتى از او پرسيدند: چرا شما كتابهاى قطور و گران قيمت را رها كرده, به كتابهاى جيبى و كوچك پرداخته ايد؟ جواب داد: روزى از خيابانهاى بيروت عبور مى كردم. ديدم جوانى در همان حالى كه با يك دست ساندويچ مى خورد, با دست ديگر يك كتاب جيبى گرفته و مشغول خواندن است. اگر كتاب بزرگ بود اينطور قابل استفاده نبود.25
سپس دست به تأليف كتابهاى مفصل تر و بزرگ تر زد و الشيعة والتشيع, معالم الفلسفة الاسلاميه, الفقه على مذاهب الخمسه, فقه الامام جعفر الصادق…را نگاشت.
در مرحله سوم او توانست بزرگ ترين اثر خود يعنى تفسير الكاشف را پديد آورد; نيز او بعدها فى ظلال نهج البلاغه, فى ظلال الصحيفة السجادية و…را به رشته تحرير درآورد.
او خيلى پركار بود و براى استراحت گاهى به 4 ساعت خواب اكتفا مى كرد و گاهى نوشتن چنان مشغولش مى كرد كه تا 48 ساعت نمى خوابيد.26
اثر ارزشمند مغنيّه, فقه الامام الصادق در سال 1385ق جايزه اى به مقدار پنج هزار ليره گرفت كه در نوع خود بى نظير بود.27 مغنيّه و شيخ شلتوت
سابقه آشنايى مغنيّه با شيخ الازهر, شلتوب به سال 1368ق بر مى گردد. شيخ شلتوت از بانيان (دار التقريب بين المذاهب) و از مناديان وحدت اسلامى به شمار مى رود. محبوبيت او در بين علماى شيعه به سبب صدور فتواى او بر (جواز عمل به فقه شيعه) است. نامه هاى زيادى بين آنان رد و بدل شد. مغنيّه در سال 1382ق در مصر, با شيخ شلتوت ملاقات كرد. او در شرح ديدارش مى نويسد:
به خانه شلتوت رفتم. از من استقبال كرد و خوش آمد گفت. وقتى سخن از شيعه به ميان آمد او گفت: شيعيان, الازهر را تأسيس كردند و مدت كوتاهى علوم و مذهب تشيع در الازهر تدريس مى شد, تا اينكه به پادارندگان اين مذهب از آن اعراض كردند و الازهر را از نور خيره كننده و فوائد آن محروم كردند.
من به او گفتم: علماى شيعه شما را محترم مى شمارند, چون ارزش خدمات شما را به دين مى دانند و جرأت شما را در بيان حق و عدل كه از ملامت هيچ كس نمى هراسيد, مى ستايند. و به او گفتم: شيعيان خلافت بعد از پيغمبر را حق امام على مى دانند, ولى عقيده دارند كه نبايد به اختلافى دامن زد كه موجب تفرقه و ضرر به اسلام باشد. همان طور كه امام على(ع) با خليفه اوّل رفتار كرد.
شيخ شلتوب به حاضران در جلسه گفت: سنيان اين حقيقت را نمى دانند. 28 هجرت به قم
مغنيّه در طول عمر خود به كشورهاى مختلف سفر كرد, كه مى توان به سفر او به سوريه در سال 1379ق و ديدار با شيخ ابو زهره, مسافرت به مصر و ايران در سال 1382ق, سفر به بحرين در سال 1385ق و ديدار از عربستان در سال 1383ق29 براى اداى فريضه حج اشاره كرد. همه اين سفرها قبل از نگارش تفسير الكاشف بود. او مى نويسد:
بعد از اينكه تفسير كاشف را نوشتم, با خودم گفتم, ديگر, دست به قلم نخواهم زد. از اين به بعد, راحت زندگى مى كنم و به سياحت مى پردازم. دوستى كه احوال مرا مى دانست, گفت: محال است قلم را زمين بگذارى, نوشتن از آنجايى كه نمى دانى به سراغت خواهد آمد.
به مصر رفتم و مدتى در شهر (اسوان) گذراندم. چند روزى در حوالى شهر قاهره بودم. به اين فكر بودم كه تا آخر عمر در مصر بمانم. اما اوضاع جنگى مصر و اسرائيل مرا بر آن داشت كه به وطن خود باز گردم. نمى دانستم عمرى را كه روز به روز كوتاه تر مى شود چگونه بگذرانم; تا اينكه از طرف مرجع دينى آية الله شريعتمدارى براى تدريس در دارالتبليغ دعوت شدم. دو دل بودم و نمى توانستم دعوت را قبول يا رد كنم. بيش از يك ماه با خود كلنجار رفتم. بالاخره استخاره گرفتم, اين آيه آمد: و قال إنّى ذاهب إلى ربّى سيهدين, تفسير به رهايى از غم و اندوه كردم و دو شرط مطرح كردم: 1. به حساب خود و به عنوان زائر به قم بروم; 2. اوضاع آنجا را ببينم و بعد جواب مثبت يا منفى بدهم.
وقتى شروطم را پذيرفتند, به قم رفتم. وقتى دارالتبليغ را ديدم آنچه كه مرا متحيّر كرد حركت علمى حوزه در زمينه دروس حوزوى سطح, خارج, تفسير, نهج البلاغه و جلسات هفتگى بود كه براى تعليم و تربيت جوانان مى كوشيدند.30 فقيه مجدِّد
به عقيده بعضى, مغنيّه مجدّد فقه است. به عبارت ديگر, او انسانى است كه با زمان به جلو گام بر مى داشت…. او به اين واقعيت رسيده بود كه زندگى در حال دگرگونى و تغيير است و يكى از صفات حيات و زمان, تغيير است. و اسلام بعضى از مسائل عصر جديد را مى پذيرد و برخى را رد مى كند.
كتابهاى او پر از نصوص صريح و روشن است; لذا آنچه از مسائل زندگى امروزه را كه با شرع مقدس و سنت رسول خدا(ص) و فقه و احاديث اهل بيت(ع) تباين و تضاد دارد و در ميان مردم رواج داده شده, رد كرده است.31
شهيد صدر (ره) مى نويسد:
اكنون, براى نخستين بار ملاحظه مى كنيم كه عنصر فهم اجتماعى نصوص, به صورتى مستقل مطرح مى شود و هنگامى كه برخى از بخشهاى كتاب فقه الامام الصادق(ع) را مى خوانم مى بينم استاد بزرگ ما شيخ محمد جواد مغنيّه در اين تأليف خود, اين موضوع را مطرح كرده و با دست خويش فقه جعفرى را به شكلى زيبا از نظر شيوه و تعبير و بيان در آورده است….
با آنكه من درباره فهم اجتماعى نص, با احتياط سخن مى گويم باز هم ايمان دارم قاعده اى كه استاد محقق ما مغنيّه, براى اين موضوع وضع كرده است, گره بزرگى را در فقه مى گشايد.32
او در عين حال به ضعفهاى موجود حوزه توجه مى كرد و تلاش مى كرد تا با نقد و گوشزد نقاط ضعف, اين مشكلات از ميان برود. از مسائلى كه او نقد كرده است مى توان به موارد زير اشاره كرد: الف. ضعف كتب حوزوى
هر چيز داراى تأثير و تأثر و داد و ستد با زمان محيط خويش است, مگر علوم حوزه و كتابها و رسائل ما; چون آنها دربردارنده مسائل پيشينيان هستند و به مسائل امروزى انتقال نيافته اند, با آنكه يقين داريم اسلام وسيع تر از آن چيزى است كه در كتابهاى گذشتگان آمده است.33 ب. وظيفه فقيهان
بايد توجه داشت كه فقه, ابزار اجراى احكام است; ولى با اين حال مى بينم مردان بزرگى را كه تمام زندگى خود را وقف فقه و اصول كرده اند و در اين راه تلاشهاى بسيارى از خود نشان داده اند. آنان فراموش كرده اند كه بايد مشكلات انسان عصر خود را حل كنند; مشكلاتى مانند رابطه كارگر و كارفرما, مجازات دزدى آثار نويسندگان و مخترعان, فرد و جامعه و ديگر مسائل روز مره كه در حيات انسان بر تفكر و عواطف او فشار مى آورد.
فقيهان معاصر بايد مشكلات جديدى كه همگان گرفتار آنند, در قالب قوانين جديدى كه پشتوانه اجرايى هم دارند, حل كنند, آن هم بر اساس ديد سالم از شريعت و نصوص اسلام. اينان بايد هر قضيه اى را كه پيشينيان درباره آن بحث كرده اند, اما ربطى به زندگى امروز ندارد, را, كنار نهند.34 ج. شرط اجتهاد
علما شرايطى براى اجتهاد نوشته اند كه آنها را در كتاب اصول الاثبات و فقه الامام الصادق(ع) آورده ام. اما بايد شرط ديگرى بيفزايم و آن اينكه: چون ما و آنچه در اطراف ما قرار دارد, در حال حركت و دگرگونى است, بر ما لازم است كه به حسب شرايط و ظرفيت مسؤوليت اين زندگى دگرگون شونده را درك نماييم. اگر توانايى استخراج و استنباط احكام از دليلهاى چهار گانه براى مجتهد ديروز كافى بود بدان جهت بود كه زندگى را برابر شرع اسلام تنظيم و احكام و نصوص آن, همراه كرده بودند. بنابراين, بر مجتهد امروز نيز افزون بر شرايط ياد شده, واجب است كه ظرفيت و بينش دينى روشن و گسترده و ديدگاه زمانى, نسبت به مجراى حوادث و حقايق زندگى پيرامون خود داشته باشد.
همچنين مجتهد بايد داراى فكرى خلاق و نو آور بوده و از قيدها كه نه عقل آنها را ايجاب كرده و نه دين, آزاد باشد, تا بتواند بين نصوص دينى و مقتضيات زمانى مطابقت ايجاد كند.
لازم است كه مجتهد بتواند از قوانين جديد, در مورد آنچه به زندگى بشر كمك مى رساند, اقتباس كند; البته آن گونه قوانينى كه شريعت سمحه و سهله اسلام آنها را جايز دانسته است….
بالاخره كسى در عصر ما مجتهد مطلق قلمداد مى شود كه بتواند بر اساس مصلحت, در قلمرو مبادى و قواعد عمومى, ابتكار كند اما فردِ ظاهر گرا كه بر عقل و دنياى خود قفل زده محال است حقيقت اجتهاد در او تحقق يابد, حتى اگر تمام آيات الاحكام و احاديث فقهى و متون و شرح آنها را حفظ باشد و بر مسند تدريس تكيه زند و صد هزار كتاب و رساله بنگارد.35 د. عظمت حوزه نجف و ضعفهاى آن36
نجف مكان شگفت آورى است, شخص ناشناسى كه هيچ گونه حامى و دارايى ندارد وارد نجف مى شود, مدتى مى گذرد, ناگهان آن ناشناس (كه كالعدم بود) در صف بزرگان قرار مى گيرد, آيا اين مسأله اى خارق العاده نيست؟
نجف در جهان بى نظير است ـ به نظر من ـ و جذابيت و فريبندگى نجف را هيچ كجا ندارد, تنها مشكل طالب علمى كه وارد نجف مى شود عدم انطباق و انعطاف در مقابل وضع موجود است, اگر طلبه توانست بر اين مشكل فائق آيد و صبر پيشه گيرد به آن چيزى از علم كه مى طلبد خواهد رسيد و اگر توانايى صبر ندارد بايد برگردد.
بايد توجه داشت كه حوزه با اين عظمت, اختصاص به طايفه اى خاص ندارد و در واقع جامعه اسلاميه است, نجف به مدت هزار سال در خدمت اسلام بوده و ناشر تعاليم قرآن و پيغمبر است, با اين همه, خيلى از مسلمين فكر مى كنند كه نجف مختص به شيعه است. و اين تصور از عزلت نجف ناشى مى شود, حوزه با عظمت نجف هيچ نشريه و كتابى را براى معرفى نجف چاپ نكرده است. اما اين حوزه با عظمت, از چند مسأله رنج مى برد:
1. براى رياست نجف نظام معينى وجود ندارد و هر كس مرجع شد براى خودش نظام مستقلى مى آورد و اطرافش را افرادى گرفته اند كه تمام هم ّ و غمشان قرار گرفتن در كنار يا پشت سر آقاست و تظاهر به زهد و قداست مى كنند و شادى و رستگارى آنان در پر شدن جيبشان است.
2. از شهرهاى شيعه به عنوان خمس و زكات اموال زيادى به نجف سرازير مى شود و مراجع در مصرف آنها مستقل هستند و كسى نيست كه بپرسد چقدر است؟ كجا مى رود؟
البته ما در امانتدارى مراجع شك نداريم ولى هر شخصى از انجام دو كار سنگين ـ در يك زمان ـ عاجز است. تدريس و اداره جامعه هر دو كار شاقى هستند و بايد مراجع براى اداره جامعه و كارهاى مربوط به آن, شخص با كفايتى را استخدام كنند.
4. مشكل ديگرى كه حوزه نجف را تهديد مى كند عدم برنامه ريزى است, هر طلبه هر وقت خواست درس را ترك مى كند, هر وقت خواست به درس مى رود, و در هر حلقه اى كه دلش خواست حاضر مى شود, نه امتحانى هست و نه رقابتي…و از آنجاست كه عالم نما بسيار شده است.
5. هر روز كه حوزه دروس گسترده مى شود باز در نجف, همان متون قديم تدريس مى شود.
اين دروس با كم و كيف از قدما به ارث رسيده و كسانى كه بعد آمده اند, همان الفاظ سابق را تكرار كردند; در حالى كه مى دانند اقسام معاملات هر روزى كه مى گذرد وسيع تر مى شود. چنان در كتابهاى فقه و اصول غرق شده اند, و با اينكه دهها سال است در نجف هستند, ولى نام سنهوري37 را نشنيده اند; چرا كه هيچ چيز از او نخوانده اند.
افزون بر اين, در چاپ كتب شرعيه هيچ گونه تحقيق مفيدى روى آنها صورت نگرفته, با عبارات مشكل تأليف شده اند يا بد چاپ شده اند, فهرست ندارند و ترتيب و باب و شماره و صفحه ندارند و براى پيدا كردن مسأله اى شايد روزها وقت نياز باشد.
6. فقر, نجف را آزار مى دهد. مغنيّه وقتى استادش, شيخ حسين حمّامى را با اوصاف عالى وصف مى كند آخرين جمله اش اين است: استاد در طول حياتش در نجف فقيرترين استاد و شاگرد او فقيرترين شاگرد بود.
او مى افزايد: فقر در نجف چيز عجيبى نيست, مخصوصا براى طلبه ها, بلكه اگر چيزى قيمتى در خانه شان پيدا شود عجيب است. طلبه معمولا درمانده است, از بقال و قصاب قرض مى گيرد تا انشاء الله بعدا بپردازد و هنگامى كه طلبكار طلبش را مى خواهد اگر طلبه توانست او را قانع كند كه هيچ, وگرنه وضعيتش بدتر مى شود. طلبه گاهى موقع درس رفتن مجبور مى شود, راهش را كج كند تا بلكه به طلبكار برخورد نكند, با اينكه طلبه ها هميشه قناعت مى كنند. هـ. لباس روحانيت
لباس روحانيت نشانه مقدسى شمرده شده است. پس بر اولياى امور واجب است آن را از دسترس نالايقان دور نگه دارند. بر صاحبان حقيقى آن واجب است اولياى امور را ملزم به تدوين قانونى كنند كه افراد ناباب و جاهل و رياكارِ منحرف را از دسترسى به آن دور كنند.
اگر فرد عادى, بدون جهت لباس پاسبانى را بر تن كند, قانون او را مجازات خواهد كرد. آيا روزگارى خواهد آمد كه شئون يك اداره كوچك, در حق ّ حوزه با اين عظمت رعايت شود؟! اگر حوزه از بناى چنين نظامى عاجز است, بهتر آن است كه افرادش, با لباس عادى زندگى كنند; تا اينكه جاهلان و نفوذيان با اعمال و رفتار نامناسب, آن را بد جلوه دهند.38 و. جمود فكرى
شكى نيست كه در هر قشرى افرادى پيدا مى شوند كه سطح فكرى پايين ترى دارند اما حوزه كه مركز تفكر است بايد اين عيب مبرا باشد. طلاب بايد جهانى فكر كنند. مغنيّه از كوته فكرى بعضى از طلاب رنج برده و نمونه هايى را در آثار خود آورده است. از جمله:
الف. زمان جنگ آمريكا و ويتنام در قم بودم, طلبه اى از حمله آمريكا به ويتنام ابراز خوشحالى مى كرد و در واقع, ضد ويتنامى بود. من مى دانستم كه استادش به او گفته كه ويتنامى ها به خدا ايمان ندارند و هلاك كردن آنها واجب است. در حالى كه توجه نداشتند, ظلم, گناه بسيار بزرگى است, از هر نوعى و از هر كسى باشد.
ب. به من اعتراض مى كردند كه چرا اسم لنين و ماركس را در تفسير كاشف آورده ام! اصلا توجه نداشتند كه نام فرعون و هامان بارها در قرآن آمده است.
ج. بعضى تصور مى كنند مجتهد شدن به طول زمان درس خواندن بستگى دارد; البته كه چنين نيست. اجتهاد به نحوه درس خواندن است. اگر كسى خوب درس بخواند و با استعداد باشد و پشتكارى عالى داشته باشد, در مدت كمترى به درجه جتهاد نائل خواهد آمد.
روزى شخصى از خصوصيات اخلاقى مغنيّه نزد عالمى كه ظاهرى با تقوا داشت, تعريف كرد. آن عالم ابروان را بالا انداخته و گفت: اين شيخ كه فقط 11 سال در نجف بوده است.39
د) يكى از ايرانيان كه عمامه اى بزرگ و ريش بلندى داشته است از مغنيّه پرسيد: آيا شما در كشور خودتان مجتهد و مرجع هستيد؟ مغنيّه جواب داد: آيا اين عمامه كوچك و ريش كوتاه برازنده مرجعيت است؟ او مى افزايد: وقتى من مالى را قبول نمى كنم و در پى جمع آورى مال نيستم آيا مرجعيت به سراغ من خواهد آمد؟ دور و برم خالى است و هيچ كس در اطرافم نيست, خود به بازار مى روم و خريد خانه انجام مى دهم, هنگام خستگى كنار جاده مى نشينم و غذاى خانه, خودم به دست خودم مى برم, آيا اينها با مرجعيت سازگار است؟40
نكاتى از آثار مغنيّه:1. وحدت مسلمين
مغنيّه به وحدت اعراب و مسلمانان مى انديشيد و عقيده داشت كه علت دشمنى اهل سنت با شيعيان, عدم آگاهى آنان از عقايد اصيل شيعه است.41
محمد مهدى شمس الدين مى گويد:
مهم ترين نگرانى شيخ محمد جواد مغنيّه در اين بحران فتنه انگيز كه گريبانگير ما شده است (وحدت ملى), (وحدت اسلامى) و (جنوب لبنان) بود.
اما در زمينه وحدت ملى انسان متعصبى نبود, او آگاه و عامل به اسلام شكوفا بوده و آن را در آغوش گرفته بود و همواره كوشش مى نمود تا از ميان تمام راههاى گوناگون كه بين بشر موجود است, راهى را كه خير و صلاح و رضوان الهى در آن است انتخاب كند.
و اما درباره (وحدت اسلامى) مى توان گفت كه تمام تأليفات ايشان حول وحدت دور مى زند و مى توان گفت: او يكى از مبلغين و دعوت كنندگان به اين وحدت بود و اين عقيده را در مشاركت با يك مؤسسه و نشريه فقه اسلامى كه در قاهره منتشر مى شد به اوج خود رساند.
(جنوب لبنان) انگيزه اظطراب و بى خوابى مرحوم مغنيّه بود.42
او در الوضع الحاضر فرياد برآورد كه:
جبل عامل متعلق به يك گروه خاص (مثلا شيعه) نيست, بلكه جزئى از لبنان است, ما در جبل عامل آمريكاى دوم نمى خواهيم, ما مى خواهيم جبل عامل جزئى حقيقى از لبنان باشد….
خدمت جنوب براى بچه هاى خودش نيست بلكه براى لبنان و جمهورى آن است, اگر در بدن عضوى فاسد باشد آن جسم سالم نيست, فساد جسم به فساد بعضى از اعضا و سلامتش به سلامت كل ّ اعضاست.43 2. انقلاب اسلامى ايران
از ديدگاه مغنيّه, انقلاب اسلامى ايران نظامى است كه پا جاى پاى نظام اسلامى حضرت پيغمبر گذاشته است.44 او بعد از ذكر حديث رجل من أهل قم, يدعوا الناس إلى الحق ّ يجتمع معه قوم كزبر الحديد لاتزلّهم الرياح العواصف, ولا يملّون من الحرب ولا يجبنون, وعلى الله يتوكّلون, والعاقبة للمتّقين. 45 مى نويسد:
اين توصيف, صادق ترين وصف نسبت به امام خمينى و يارانش مى باشد. او بيشترِ زندگى و درس و تدريس خود را در شهر قم گذرانيد و در آن شهر دعوت خدا را بر ضد شاه اعلام نمود, و سرانجام از آن شهر تبعيد گرديد, دعوت وى, دعوتى بر مبناى حق و عدالت است و هر حقيقت گرا و مخلص به آن دعوت, لبيك مى گويد. فرد باطل از آن دعوت مى هراسد, و خداوند سرپرست و دوست پرهيزگاران و متّقيان است.46
او درباره انقلاب اسلامى گفت:
انقلاب اسلامى ايران, ضربه كوبنده بر دشمنان اسلام و انسانيت وارد آورده است.47
وى درباره شهيد مطهرى(ره) گفته است:
استاد مطهرى, خطيبى از خطباى منبر حسينى بود كه كارش, افشاندن روح فداكارى و عزت در قلوب مردم و عاملى در انفجار انقلاب بر ضد ظلم و تجاوز بود.48 3. مرجعيّت علمى ائمّه(ع)
سوگند مى خورم كه من كتابها و افكار مختلف قديم و جديد, شرقى و غربى را خوانده ام و به اين مطلب رسيده ام كه آنچه به حال مردم مفيد است, اساسش به صورت جالب تر و كامل تر در ميراث اسلامى ما, مخصوصا در ميان مطالب اهل بيت(ع) و بالاخص در كلمات امام على و فرزند زاده او, امام صادق(ع) ديده مى شود.49 4. شفاعت
طايفه شيعه, اشاعره و مرجئه درباره شفاعت مى گويند: رسول خدا(ص) شفيع گنهكاران است…. من معتقدم كه پيغمبر شفاعت ستمگران و متجاوزين به حقوق مردم را نمى كند و يا افرادى را كه در اثر گفتار و كردار از ايمان خارج گرديده اند مورد شفاعت قرار نمى دهد, ولى براى كسانى كه درباره خود ظلم نموده اند و در يكى از احكام اسلام كه مربوط به خداست كوتاهى كرده اند و در رفتار و كردار خود به كسى تجاوز ننموده اند, شفاعت مى نمايد.50 5. عيد
عيد روزى است كه صادرات كمتر از واردات نباشد, روزى كه انقلابى عظيم در صنعت و كشاورزى رخ داده باشد و روزى كه بر فقر و آرزوها پيروز شده باشيم و بر هر دستى كه ايجاد فتنه و فساد مى كند, فائق آمده باشيم و روزى كه راههاى استثمار شدن را بسته باشيم و روزى كه بر جاده آزادى ايستاده باشيم.51 6. تحليل افسانه
در تورات آمده است كه: حضرت يعقوب با خدا كشتى گرفت و سرانجام فايق آمد. آفتاب بالا آمد خدا گفت: رهايم كن مردم مى بينند آبرويم مى رود….52
مغنيّه مى نويسد:
اين افسانه را ساخته اند تا بگويند هيچ كس بر يهود غالب نمى شود, حتى خدا. و آيات شريف وقالت اليهود يد الله مغلولة…53, قالوا إن ّ الله فقير و نحن أغنيا…54 اشاره به اين مطلب يهوديان دارد.
در ضمن, معناى اسرائيل در زبان عربى, همان طور كه از لغت شناسان نقل شده است, نيروى ضدّ خدايى است.55 چند سخن كوتاه از مغنيّه
1. اسلام بزرگ ترين خطر براى مادّيگرايان, صهيونيستها, و تمام آنانى است كه دشمن عدالت و آزادى هستند.56
2. فقر, ساخته دست مردم است; زيرا پيامبر(ص) مى فرمايد: (ان الناس لو ادّو زكاة اموالهم ما بقى فقير; اگر مردم زكات مالشان را بپردازند, فقيرى باقى نمى ماند).
3. براى همه مردم خير و خوبى مى خواهم, حتى براى دشمنانم. از صميم قلب آرزو مى كنم تمام مردم دانشمند و ثروتمند باشند.
4. توصيه من به طلاب آن است كه در عزم خود براى يادگيرى دانش, ثابت قدم باشند و درس را كامل بفهمند و از درس يك ثانيه هم غايب نشوند و با تمام وجود به پيش بروند; چون اگر وقت رفت, بر نمى گردد.57
5. در اعماق وجود هر انسانى, نفحه الهى است كه اگر خوب بهره بردارى شود و بر تلخى و سختى ها صبور باشد, انسان به هدف خود مى رسد و وجودش داراى قيمت و معنا مى گردد; اگر چه در محيط عقب مانده باشد. ولى اگر سستى كند و تنبلى بورزد و در حاشيه زندگى كند, حياتش بى معناست, اگر چه در شهر مترقّى و متمدّن باشد.58
6. من دوست دارم بسيار بخوانم و كمتر بنويسم, بلكه دوست ندارم بنويسم; مگر اينكه راه فرارى برايم نمانده باشد. اگر چيزى در وجودم احساس كنم (كه دانستنش براى مردم ضرورى است) آرامش ندارم تا زمانى كه آن را به مردم اعلان كنم. من تشنه خواندن و مطالعه هستم و دوست دارم مشغوليت روزمره من باشد.59 7. سه تجربه:
الف. ياد گرفتم كه اهميت ندهم به كسى كه مرا ترك كند و پيشم نيايد و مطلقا به او فكر نكنم; اگر چه به ديدنش عادت كرده باشم.
ب. ياد گرفتم كه اهميت ندهم به كسى كه به من ناسزا مى گويد و تهمت مى زند; چون من نمى توانم دهان او را قفل بزنم, و سخن او با باد خواهد رفت و هيچ اثرى بر دين, صحت و رزق من نخواهد داشت.
ج. ياد گرفتم كه اهميت ندهم به كسى كه ادعاى داشتن چيزى را مى كند كه ندارد و در مورد او فكر نمى كنم. فرعون ادعاى ربوبيت كرد, عاقبتش چه شد؟!60 آثار مكتوب
1 . المرآة, اين كتاب در 1956 سوزانده شد.
2 . الكميت و دعبل: اين كتاب چاپ نشده و فقط خلاصه اى از آن در كتاب من هنا و هناك ص 303, به نام الكميت چاپ شده است.
3 . الأحكام الشرعية للمحاكم الجعفرية(ع).
4 . التضحية: اين كتاب با نام مجالس الحسينية چاپ شده است.
5 . مع بطلة كربلا: اين كتاب و التضحيه به نام الحسين و بطلة كربلا نيز منتشر شده است.
6 . من زوايا الأدب.
7 . الوضع الحاضر فى جبل عامل. اين كتاب اوّلين اثر چاپ شده مرحوم مغنيّه در 1947م است.
8 . الشيعة والتشيع: اين كتاب را سيد شمس الدين مرعشى ترجمه, و با نام شيعه و تشيع, چاپ كرده است.
9 . مع الشيعة الإماميه.
10 . الاثنا عشرية و اهل البيت(ع) .
سه كتاب اخير در مجموعه اى به نام الشيعة فى الميزان نيز چاپ شده اند.
11 . اهل البيت(ع)
12 . الشيعة والحاكمون: اين كتاب را مصطفى زمانى به فارسى ترجمه كرده و در سال 1346 با نام تاريخ خلفاء بنى اميه و بنى عباس و در سال 1347ش, با نام شيعه و زمامداران خود سر منتشر كرده است.
13 . الإسلام مع الحياة.
14 . الله والعقل: اين كتاب با نام خدا و خرد با ترجمه على اكبر صبا منتشر شده است.
15 . شبهات ملحدين و الاجابة عنها.
16 . النبوّة والعقل.
17 . الآخرة والعقل: اين كتاب با عنوان معاد از نظر عقل با ترجمه آقاى كامل خير خواه چاپ شده است.
18 . المهدى المنتظر والعقل: اين كتاب با ترجمه مهدى دامغانى و با عنوان زمامدار آينده چاپ شده است.
19 . امامة على ّ والعقل. اين كتاب را اكبر ايرانى قمى ترجمه و با عنوان امامت على در آينه عقل و قرآن چاپ كرده است.
20 . على والقرآن: اين كتاب را يوسف صديق عربانى با عنوان خورشيد ايمان, و محسن بهبهانى با عنوان على و قرآن ترجمه و چاپ كرده اند.
21 . الحسين فى القرآن: اين كتاب را محمد رسول دريايى با عنوان شهادت, حسين, قرآن ترجمه و چاپ كرده است.
22 . مفاهيم انسانية فى كلمات الإمام الصادق(ع): اين كتاب با نام مردان پاك از نظر امام صادق(ع) توسط مصطفى زمانى ترجمه و چاپ شده است.
23 . بين الله والإنسان.
24 . الاثنا عشرية.
يازده كتاب 1. رك: مجله رسالة الاسلام, شيخ محمد عرفه, سال هشتم, شماره 29, ص 43 به بعد. 2. شرف الدين, محمدرضا حكيمى, ص 123ـ125, چ پنجم, زمستان 82, انتشارات دليل ما. 3. مجله رسا
خاندان شرف الدين
شجاعى امر الله
مرحوم علامه سيد عبدالحسين شرف الدين, يكى از تأثيرگذارترين دانشمندان شيعه در قرن چهاردهم مى باشد كه با خلق آثار فراوان, خدمات ارزنده اى به جهان اسلام و تشيع و تقريب بين مذاهب نموده است: كتاب مراجعات ايشان و ترجمه آن به زبان هاى مختلف در كنار قرآن و نهج البلاغه و مفاتيح و… از كتاب هاى نام آشناى منازل شيعيان قرار دارد و گويى هر شيعه خود را موظف به آن مى بيند كه نسخه اى از اين كتاب را به همراه داشته باشد.
اين عالم بزرگوار شاخه اى پر ثمر از خاندانى بزرگ و جليل از نسل پيامبر(ص) مى باشد كه به خاندان (شرف الدين) معروف گرديده است و در طول تاريخ تشيع توانسته است عالمانى باتقوا و پرهيزكار به جهان اسلام تحويل دهد.
در اين گفتار, بر آن شديم كه اين شجره طيبه و آثار علمى و فرهنگى فرزانگان آن را رصد كنيم و به مشتاقان فضيلت ارائه دهيم.1 معرفى خاندان
آيت الله علامه سيد عبدالحسين شرف الدين نسبش با 31 واسطه به حضرت امام موسى كاظم(ع) منتهى مى شود, به اين ترتيب:
سيد عبدالحسين, فرزند سيد يوسف, فرزند سيد جواد, فرزند سيد اسماعيل, فرزند سيد محمد ثانى, فرزند سيد محمد, فرزند سيد ابراهيم شرف الدين, فرزند سيد زين العابدين, فرزند سيد على نورالدين, فرزند سيد نورالدين على, فرزند سيد حسين عزالدين, فرزند سيد محمد, فرزند سيد حسين, فرزند سيد على, سيد محمد, فرزند سيد ابوالحسن تاج الدين, فرزند سيد محمد, فرزند عبدالله جلال الدين, فرزند سيد احمد, فرزند سيد حمزه ابوالفوارس, فرزند سيد سعدالله, فرزند سيد حمزه, فرزند سيد ابوالسعادات, فرزند سيد ابومحمد, فرزند سيد محمد, فرزند ديلميه ابوالحسن على, فرزند سيد ابوطاهر, فرزند سيد محمد, فرزند سيد طاهر, فرزند سيد حسين قطعى, فرزند سيد موسى ابوسجه, فرزند ابراهيم المرتضى فرزند امام موسى بن جعفر(ع).2
گفتنى است خاندان شرف الدين و صدر از سيد محمد فرزند سيد ابراهيم به بعد در نسب مشترك هستند و در واقع اين دو خاندان بزرگ شاخه هاى پرثمر يك شجره طيبه اند و پيوند فرزندان اين دو خاندان با يكديگر آنها را هرچه بيشتر به هم نزديك نموده است. سيد ابراهيم شرف الدين (جد پنجم پدرى و مادرى)
(1030ـ1080ق)
كنيه وى ابومحمد و لقبش شرف الدين مى باشد. اين لقب در خاندان شرف الدين به عنوان شهرت باقى مانده است. اگرچه وى جد خاندان صدر نيز محسوب مى گردد.
سيد ابراهيم در سال 1030قمرى در جبع به دنيا آمد. مادرش دختر فقيه بزرگوار شيخ سليمان بن حسين عاملى نباطى (م1079ق) مى باشد. سيد ابراهيم از پدرش سيد زين العابدين و تنى چند از عموها و علماى جبل عامل ادبيات عرب و فقه و اصول و منطق و فلسفه و كلام و… را فراگرفته و در اين علوم به مقامات عالى رسيد. پدرش در حالى كه وى 43 سال داشت از دنيا رفت و به جانشينى پدر, مرجعيت شرعى را در دست گرفت. در سال 1078ق به شحور كوچ كرده و در همان سال به زيارت خانه خدا و حرم نبوى و قبور ائمه بقيع نائل آمد در اين سفر مريض گرديد و اين مرض تا سال 1080ق كه به لقاءالله پيوست همراه او بود.3 سيد محمد بن ابراهيم(1049ـ1139ق)
جد چهارم پدرى و مادرى علامه شرف الدين وى فرزند سيد ابراهيم شرف الدين بوده است. كنيه وى ابوصالح بوده است و در واقع وى جد مشترك دو خاندان بزرگ صدر و شرف الدين مى باشد. سيد محمد در جبع در سال 1409قمرى به دنيا آمد و در موطن خود از پدر و عموى جدّه اش يعنى علامه بزرگوار شيخ احمد بن حسين عاملى نباطى استفاده برد و چند روز بعد از وفات پدرش در سال 1080قمرى به نجف مهاجرت نمود و از محضر درس شيخ حسام الدين طريحى و ديگر فقها و اصوليين نجف بهره گرفت. در سال 1083قمرى به اصفهان رفت و از محضر فقيه بزرگ شيخ محمدباقر سبزوارى استفاده نمود و به دامادى وى مفتخر گرديد كه متأسفانه همسر وى و دو فرزندش به مرض وبا در سال 1089قمرى از دنيا رفتند. وى سپس از محقق سبزوارى از محضر فقيه توانا شيخ على نواده شهيد ثانى كه در اصفهان ساكن بود كسب فيض نمود و اين استاد به سيد محمد اجازه روايتى عنايت كرد.
در سال 1099قمرى به مشهد مقدس مشرف گرديد و ميهمان صاحب وسائل شيخ حر عاملى گرديد. صاحب وسائل دختر خود را در حرم امام رضا(ع) به عقد اين سيد بزرگوار درآورد و اجازه روايتى مفصلى به او داد. بعد از انجام حج با همسر خود در سال 1101قمرى به شحور در جبل عامل وارد گرديد و تا آخر عمر در اين ديار باقى ماند. وى در نودسالگى در شحور از دنيا رفت.
از وى تأليفاتى بر جاى مانده است كه عبارتند از: تعليقه بر قواعد الاحكام علامه حلى; تعليقه بر اصول كافى; تعليقه بر نفليه شهيد اول; مجموعه اى شبيه كشكول كه شامل احاديث و اشعار و تراجم خاندانش مى باشد. اين مجموعه از مصادر كتاب بغيه الراغبين علامه شرف الدين است.
تمامى اين آثار در كتابخانه مرحوم علامه شرف الدين موجود بوده است. از شاگردان ايشان مى توان شيخ سليمان بن معتوق العاملى را نام برد.4 سيد محمد ثانى (1125ـ 1215قمرى)
جد سوم پدرى علامه شرف الدين. به اعتبار اين كه پدر او هم سيد محمد نام داشت وى را سيد محمد ثانى مى ناميدند.
مادر وى دختر عالم بزرگ شيعى صاحب وسائل الشيعه شيخ حر عاملى بود. وى در 25 محرم سال 1135 هجرى قمرى در شحور به دنيا آمد. پدرش در زمان تولد ايشان 75 سال داشت. سيد محمد به هنگام وفات پدر چهارده ساله بود. وى نزد علماى جبل عامل و برادر بزرگش سيد صالح درس خواند و در سى سالگى به همراه برادرش به عراق هجرت نمود و در كربلا و نجف از اساتيد بزرگى چون وحيد بهبهانى و ديگر علما كسب فيض نمود. در سال 1163قمرى به همراه برادرش به شحور بازگشت و وى به تدريس و برادرش به فتوا و قضاوت مشغول گرديد.
در سال 1199قمرى برادرش به خاطر فتنه اى كه پيش آمده بود به عراق هجرت نمود اما سيد محمد در شحور ماند و سرانجام در روز عرفه سال 1215قمرى از دنيا رفت.
از وى مدايحى درباره اهل بيت(ع) بر جاى مانده است وى داراى اجازه روايتى از علماى بزرگ عصر خود چون پدرش سيد محمد بود كه او نيز از استاد و پدر خانمش صاحب وسائل اجازه داشت.5 سيد اسماعيل بن سيد محمد(ح1186ـ 1266قمرى)
جد دوم پدرى علامه شرف الدين. اين مرد باتقوا و مخلص كه از اولياى الهى بود و علماى عصر به او تبرك مى جستند در نزد پدر خود ادبيات عرب و فقه را فراگرفت و اجازه روايتى مفصلى از پدر دريافت كرد. وى خود براى امرار معاش به كار و تلاش مى پرداخت و از اين راه املاك و زمين ها و خانه هاى فراوانى را فراهم آورد تا آن جا كه اين ثروت فرزندان وى و نسل آنان را كفايت كرد و آنان از اين خوان و نعمتى كه خداوند به دست با بركت اين مرد الهى گستراند بهره مند شدند.6 سيد جواد بن سيد اسماعيل(1222ـ1297قمرى)
جد پدرى علامه شرف الدين. وى مردى بسيار با ورع و محتاط و مورد احترام مردم و علماى عصر خود بود. آخرين كلامى كه بر زبان راند اين آيه شريفه بود: (رب توفنى مسلماً والحقنى بالصالحين). وى در سال 1297قمرى رحلت كرد و دو تن از علماى بزرگ لبنان علامه شيخ محمدعلى عزالدين و عالم جليل القدر سيد موسى حسينى زهراوى متصدى غسل وى شدند. وى را در كنار پدرش سيد اسماعيل دفن كردند.7 سيد يوسف بن جواد شرف الدين (1262/1263ـ1334قمرى)
پدر بزرگوار علامه شرف الدين. وى در شحور به دنيا آمد و مقدمات علوم را در همان جا سپرى نمود و در سال 1275قمرى به همراه برادرش سيد محمود به جبع رفت و مشغول به تحصيل گرديد و مقدارى از فقه را نزد شيخ عبدالله نعمه فراگرفت و در سال 1285قمرى به كاظمين مهاجرت كرد و از محضر پسرعمويش سيد ابوالحسن هادى پدر سيد حسن صدر فقه و اصول دوره سطح را فراگرفت و معانى و بيان را از محضر شيخ محمد الوندى كاظمى بهره برد و در دروس خارج پسرعمويش سيد هادى و شيخ محمدحسن آل ياسين نيز حاضر گرديد. در سال 1287قمرى به افتخار دامادى استاد و پسرعمويش سيد هادى نائل آمد. در سال 1290قمرى به نجف اشرف عزيمت نمود و از محضر درس آيات شيخ محمدحسين كاظمى و آخوند خراسانى و حاج آقا رضا همدانى و ميرزا حبيب الله رشتى و سيد اسماعيل صدر استفاده نمود و به درجه اجتهاد رسيد و همه اين اساتيد وى را مفتخر به اجازات مفصلى نمودند.
وى كه قصد اقامت دائمى در عراق را داشت به درخواست پدر و براى ديدار وى به تنهايى در سال 1297قمرى عازم لبنان گرديد, اما قبل از رسيدن, پدرش وفات كرده بود و مجبور به ماندن در آن ديار گرديد. دو سال بعد يعنى 1298قمرى به كاظمين رفت و شرف الدين و مادرش را به لبنان برد. در شحور به رتق و فتق امور مردم و تربيت طلاب و تدريس مشغول گرديد. در سال 1301قمرى به سبب فتنه اى كه در شحور به وقوع پيوست به بنت جبل عزيمت نمود كه مورد استقبال مردم آن ديار و عالم آن جا شيخ موسى شراره قرار گرفت و به همراهى اين عالم جليل نقش بسزايى در هدايت مردم آن ديار ايفا نمود. وى از سال 1304قمرى تا 1308قمرى به تدريس در طوره كه از حوزه هاى پر رونق آن زمان در لبنان بود پرداخت و گروهى از فضلا چون شيخ حسين مغنيه از محضر او استفاده نمودند. در سال 1308قمرى به خانه خدا مشرف گرديد. سپس به وطن خود بازگشت و در سال 1312قمرى به عتبات مقدسه در عراق عزيمت نمود كه مورد استقبال بسيار گرم عموزاده ها و علماى نجف و كاظمين قرار گرفت. اين دوران را علامه شرف الدين جزء شيرين ترين دوران زندگى خود و برادرش سيد شريف دانسته است كه به همراه پدر در محافل علمى شركت مى كردند و از بركات حضور علما بهره مى بردند.
سرانجام اين سيد عظيم الشأن در 24 ذوالحجه سال 1334 قمرى از دنيا رفت و به اجداد طاهرينش ملحق گرديد. فرزندش شرف الدين بر جنازه وى نماز گزارد و با تشييع كم نظير مردم آن سامان دفن گرديد و مراسم گراميداشت فراوانى از طرف طبقات مختلف مردم برگزار گرديد و شعراى بسيارى در رثايش شعر سرودند. علامه شرف الدين وى را عصاره كرم و جوانمردى و با عزت نفس و مهربان با مردم حتى دشمنان و با ورع و محتاط و سخاوتمند معرفى كرده است.8 سيد صالح بن سيد محمد(1132ـ1217ق)
جد سوم مادرى شرف الدين. سيد صالح در قريه شحور به دنيا آمد. در آغاز در نزد پدر درس مى خواند و سپس در نزد چند نفر از علماى جبل عامل شاگردى نمود و علم طب را از علامه شيخ على خاتون آبادى فراگرفت و در جوانى به مصر رفت و چند ماهى در دانشگاه الازهر از اساتيد آن جا بهره برد. سپس به حجاز رفت و به مدت دو سال از فقها مكه و مدينه استفاده نمود. در سال 1155قمرى به عراق مهاجرت كرد و از حضور فقهاى بزرگى چون وحيد بهبهانى استفاده برد. بعد از تكميل تحصيلات به شحور بازگشت و به خدمت علمى و دينى مشغول گرديد. در سال 1199قمرى به سبب فتنه اى كه در شحور به وقوع پيوست به عراق مهاجرت كرد و سرانجام در سال 1217قمرى در نجف اشرف از دنيا رفت و در صحن حرم اميرالمؤمنان(ع) به خاك سپرده شد.
سيد صالح از بزرگان فقه و ادب و عالمى زاهد و عابد بود. از او چهار پسر باقى ماند كه همگى از فقهاى بزرگ شيعه گرديدند:
ـ سيد صدرالدين (1193ـ1264) جد دوم آيت الله شهيد محمدباقر صدر(ره);
ـ سيد محمدعلى (1195ـ1241);
ـ سيد ابوالحسن (1300ـ );
ـ سيد مهدى (1303ـ ).9 سيد محمد على بن سيد صالح(1195ـ1241قمرى)
جد دوم مادرى علامه شرف الدين. وى در جبل عامل به دنيا آمد و در نزد پدر و شيخ سليمان بن معتوق و سيد محسن كاظمى و سيد على طباطبايى و سيد بحرالعلوم و شيخ جعفر كاشف الغطا درس خواند. سيد محمدعلى با برادرش سيد صدرالدين همدرس و هم مباحثه بود. مجموعه اى از سيد صدرالدين ديده شده كه وى مشكلات علمى را از برادر خود سيد محمدعلى سؤال كرده و پاسخ ها را در آن يادداشت كرده است.
از اين مجموعه مرتبه سيد محمدعلى در فقه نمودار مى گردد. وى علاوه بر علم, زاهدى والا مقام بوده است و در هر مجلسى كه وارد مى گرديد با اين كه علماى بزرگى حضور داشتند همگى به سخنان وى توجه مى كردند. سيد محمدعلى براى ديدار برادرش سيد صدرالدين كه در اصفهان ساكن بود به ايران آمد و در آن جا از دنيا رفت و جنازه او را به نجف اشرف بردند و در صحن علوى به خاك سپردند.
فرزندان وى عبارتند از:
1. سيد عيسى (متوفاى 1280قمرى). وى پدر واعظ معروف سيد جمال اصفهانى است كه نقش بسزايى در نهضت مشروطه داشت و سيد محمدعلى جمال زاده فرزند اوست.
2. سيد موسى (متوفاى حدود 1290قمرى) كه ساكن تهران بود.
3. سيد هادى (1235ـ1316قمرى) پدر آيت الله سيد حسن صدر و جد مادرى علامه شرف الدين.10 سيد هادى ابوالحسن صدر(1235ـ1316قمرى)
جد مادرى علامه شرف الدين. وى كه در كودكى به همراه پدر به اصفهان رفته بود پس از وفات پدر در سال 1241قمرى, در كفالت عمويش سيد صدرالدين قرار گرفت و پس از فراگيرى مقدمات, دروس فقه و اصول را از او آموخت. در سال 1252قمرى به نجف اشرف رفت و از محضر آيات شيخ حسن كاشف الغطاء و شيخ مرتضى انصارى استفاده نمود و به مقامات علمى بلندى رسيد. او در سال 1264قمرى به كاظمين هجرت نمود و در آن جا با شيخ محمدحسن آل ياسين گفتگوها و مباحثات علمى مختلفى داشت و هر دو براى هم احترام خاصى قايل بودند و دوستى پابرجايى باهم برقرار كردند. وى در روز 22 جمادى الاولى سال 1316قمرى در كاظمين از دنيا رفت و بعد تشييع باشكوه در يكى از حجرات صحن كاظمين به خاك سپرده شد. از طرف آيات آخوند خراسانى و ميرزا محمدتقى شيرازى و سيد اسماعيل صدر مجالسى در بزرگداشت وى برپا گرديد.11 سيد حسن صدر(1272ـ1354قمرى)
دائى بزرگ و استاد علامه شرف الدين كه نقش بارزى در تكوين شخصيت او داشته است. شرح حال مفصل او را علامه شرف الدين در بغية الراغبين متعرض شده كه در مقدمه كتاب تأسيس الشيعه هم به طور مستقل به چاپ رسيده است. سيد حسن صدر از علماى بزرگ شيعه در قرن چهاردهم و مرجعى پركار بوده است كه تعداد آثارش نزديك به صد اثر مى رسد. وى در روز جمعه ماه رمضان سال 1272قمرى در كاظمين به دنيا آمد و در همان جا ادبيات عرب و فقه و اصول را از پدر فراگرفت. در سال 1290قمرى به دستور پدر به نجف اشرف هجرت نمود و حكمت و كلام را از ملامحمدباقر شكى و شيخ محمدتقى گلپايگانى و شيخ عبدالنبى طبرسى فراگرفت. در سال 1291قمرى ميرزاى بزرگ شيرازى به سامرا هجرت كرد و حوزه بزرگى را در آن جا تأسيس نمود. سيد حسن صدر به سال 1297قمرى به اين حوزه ملحق گرديد و از آن مرجع بزرگ استفاده نمود. در سال 1314قمرى به كاظمين بازگشت و مورد توجه عموم مردم قرار گرفت و رساله عمليه خود را براى مقلدينش منتشر نمود. از ويژگى هاى بارز اين مرجع بزرگ, مهارت در علوم مختلفى چون فقه و اصول و رجال و درايه و انساب و صرف و نحو و معانى و بيان و كلام مى باشد كه در همه اين زمينه ها و غير آنها داراى تأليف مى باشد. وى داراى اجازات روائى مختصر و مبسوط فراوانى مى باشد و بسيارى از مراجع و آيات بزرگ شيعه چون سيد ابوالحسن اصفهانى و محمدحسين اصفهانى و علامه شرف الدين و سيد شهاب الدين مرعشى و شيخ آقا بزرگ تهرانى موفق به اخذ اجازه از ايشان شده اند.
معروف ترين آثار تأليفى ايشان عبارت است از: تأسيس الشيعة الكرام لعلوم الاسلام; تكملة أمل الآمل; سبيل الرشاد في شرح نجاة العباد; فصل القصاء في الكتاب المشهور بفقه الرضا; نهاية الدرايه; تعليقات فراوان بر كتب اصولى و فقهى و رجالى و….
سيد محمد صدر كه مدتى نخست وزير عراق بود و سيد على صدر صاحب كتاب شجرة الموسويين من آل شرف الدين فرزندان وى مى باشند.12 سيد محمدحسين صدر(1288ـ1330قمرى)
دائى كوچك علامه شرف الدين. وى مقدمات و ادبيات عرب و سطوح فقه و اصول را در كاظميه فراگرفت و سپس با واهر پدرى علامه شرف الدين ازدواج كرد. در سال 1329قمرى علامه شرف الدين به همراهى دائى خود سيد محمدحسين به مصر رفت كه اين سفر براى تأييد مذهب شيعه بسيار مفيد بود. در سال 1330 به عراق مراجعت كردند و سرانجام در همان سال در پنجم شوال به مرضى كه از اشتباه پزشك وى بروز كرده بود دار دنيا را وداع گفت و در صحن كاظمين در كنار پدرش به خاك سپرده شد. سيد محمدصادق صدر, صاحب تأليفات فراوان چون الاجماع في التشريع الاسلامية فرزند وى مى باشد.13 برادران علامه شرف الدين
1. سيد شريف, تولد ماه رمضان 1298قمرى, درگذشت 2رمضان 1335قمرى;
2. سيد جواد, تولد ربيع الاول 1302ق, درگذشت 25 شوال 1395قمرى;
3. سيد محمد, تولد 11 رجب 1312قمرى, درگذشت 8 صفر 1379قمرى;
4. سيد محمود, تولد 1317قمرى, درگذشت اول جمادى الاولى 1400ق;
5. سيد موسى, تولد 1318قمرى, درگذشت 17 ذى الحجه 1393قمرى.
از ميان برادران علامه شرف الدين به زندگى نامه برادرش سيد شريف مى پردازيم. سيد شريف (محمد) شرف الدين(1298ـ 1335قمرى)
برادر پدرى علامه شرف الدين. سيد شريف دومين فرزند سيد يوسف و هشت سال از علامه شرف الدين كوچك تر بود. وى مجتهدى اديب و شاعر بود كه در ماه رمضان سال 1298قمرى در شحور به دنيا آمد و دروس مقدمات و علوم عربيه را نزد برادر خود علامه شرف الدين گذراند و در 12سالگى و در سال 1310قمرى به همراه برادر و استادش به عراق هجرت كرد و يك سال و دو ماه در سامرا اقامت كردند و سپس به خاطر فتنه اى كه در سامرا به وقوع پيوست به نجف اشرف كوچ كردند و علوم ادبى و منطق و فقه را تا مرحله سطح و كتاب قوانين و شرح لمعه و رياض را از برادر خويش فراگرفت, سپس رسائل را از آيت الله شيخ احمد كاشف الغطاء اخذ كرد و دروس خارج را از آخوند خراسانى و شيخ محمد طه نجف فراگرفت و به مرتبه اجتهاد نائل آمد. در سال 1322قمرى به همراه برادر خود به لبنان بازگشت. بار ديگر در 26سالگى يعنى در سال 1324قمرى به نجف بازگشت و از محضر علماى بزرگ نجف مانند آيات آخوند خراسانى و سيد محمدكاظم طباطبايى يزدى و شيخ احمد كاشف الغطاء و سيد رضا موسوى هندى و شيخ عبدالله گلپايگانى و شيخ على خاقانى كسب فيض نمود. مشايخ روايتى ايشان عبارتند از: ميرزا حسين خليلى و ميرزا فتح الله شيخ الشريعه اصفهانى و سيد حسن صدر و برادرش علامه سيد عبدالحسين شرف الدين.
استاد ايشان آيت الله سيد محمدكاظم طباطبايى يزدى اجازه اجتهادى در سال 1331قمرى يعنى در 32سالگى در حق ايشان صادر كردند. وى در دوم ماه رمضان سال 1335قمرى در 37سالگى در شحور از دنيا رفتند. از ايشان آثارى برجاى مانده است:
ـ تعليقه بر كفاية الأصول استادش آيت الله شيخ محمدكاظم خراسانى
ـ تعليقه بر قطر الندى;
ـ تعليقه بر الفيه ابن مالك;
ـ تعليقه بر حاشيه منطق ملا عبدالله يزدى;
ـ تعليقه بر معلول سعدالدين تفتازانى;
ـ تعليقه بر معالم الاصول;
ـ تعليقه بر قوانين الاصول;
ـ مسائل فقهيه متفرقه.14
فرزندان شرف الدينسيد محمدعلى شرف الدين(1317ـ1372قمرى)
فرزند ارشد علامه شرف الدين. وى در نجف اشرف در زمانى كه پدرش در آن جا مقيم بود به دنيا آمد و در سال 1322قمرى در پنج سالگى به همراه پدر به زادگاه پدرى در لبنان رفت. ادبيات عرب را نزد پدر گذراند و سپس به عنوان معلم رسمى خدمت كرد. در سال 1337قمرى به عراق بازگشت كه همزمان با انقلاب عشرين بود. وى در فعاليت هاى سياسى و جهادى آن مقطع شركت نمود و در نزد علماى بزرگى چون سيد حيدر صدر (پدر شهيد آيت الله سيد محمدباقر صدر) و شيخ مرتضى آل ياسين و شيخ محمدعلى خراسانى و ميرزا محمدحسين نائينى و سيد ابوالحسن اصفهانى و شيخ محمدرضا آل ياسين و آقا ضياءالدين عراقى تلمذ نمود. وى سرانجام در 15شعبان 1372قمرى از دنيا رفت و بعد از تشييع باشكوهى كه از طرف تمامى گروه هاى مردمى صورت گرفت در كنار قبر جده اش به خاك سپرده شد.
آثار به جاى مانده از وى, اضافه بر مقالات و بحوث مختلف عبارتند از:
1. شيخ الأبطح. در اثبات ايمان و اسلام حضرت ابوطالب(ع) با ادله فراوان اين كتاب در سال 1349قمرى در نجف در 96 صفحه به چاپ رسيد و در سال 1931ميلادى در صور و در سال 1987ميلادى در بيروت به چاپ رسيده است. اين كتاب را سيد ظفر مهدى به زمان اردو ترجمه و در لكهنو به چاپ رسانده است);
2. الراية الحسينية. در جواز بر عملى كه به منظور شعائر حسينى انجام مى گيرد كه همه اين كتاب در محله الهدى در عماره عراق به چاپ رسيده است);
3. ديوان شعر.15 سيد محمدجواد شرف الدين(1324ـ1397قمرى)
فرزند دوم علامه شرف الدين. وى مقدمات و ادبيات عرب را نزد پدر خواند, سپس براى ادامه تحصيل به نجف اشرف هجرت كرد, اما به سبب ناراحتى جسمى بيش از يكسال در نجف باقى نماند و به صور بازگشت و به تدريس مشغول گرديد. وى از طرف دولت لبنان به عنوان مفتى صور تعيين گرديد و در همين منصب باقى بود تا آن كه در 13 ربيع الثانى سال 1397قمرى از دنيا رفت.16 سيد محمدرضا شرف الدين(1327ـ1389قمرى)
فرزند سوم علامه شرف الدين. سيد محمدرضا كه شاعر و اديبى توانا و نويسنده اى زبردست بود در 14 محرم سال 1327قمرى در شهر صور به دنيا آمد. مقدمات علوم را نزد والد خود گذراند, سپس در سال 1342قمرى به همراه برادرش سيد صدرالدين و پسرعمويش سيد نورالدين به نجف مهاجرت نمود و دروس سطح رانزد برادرش سيد محمدعلى شرف الدين و شيخ محمد طه حويزى (پدر آيت الله محمد كوفى) و شيخ قاسم محيى الدين و محمدتقى صادق و شيخ محمدعلى جمالى و سيد حسين حمامى و سيد حيدر صدر و شيخ مرتضى آل ياسين فراگرفت. سپس در دروس خارج آيات شيخ محمدحسين كاشف الغطاء و شيخ محمدرضا آل ياسين شركت كرد. سيد محمدرضا بسيار علاقه مند به ادبيات و اشعار عرب بود و خود نيز بسيار خوب شعر مى گفت و به مناسبات دينى اشعار عربى مى سرود. در سال 1353قمرى به بغداد رفت و در آن جا مجله (الديوان) را منتشر ساخت و مقالات و تحقيقات ارزشمند خود را در آن درج مى نمود. پس از تعطيلى مجله, مناصبى را در وزارت خارجه و وزارت كشور عراق پذيرفت.
وى در نهم ذى الحجة سال 1389قمرى از دنيا رفت و پيكرش به صور منتقل گرديد و در آن جا دفن گرديد.
آثار ايشان عبارت است از:
ـ رواية الحسين, بغداد, 1352قمرى;
ـ 140 يوماً في المغرب (سفرنامه ايشان به كشور مغرب);
ـ صور, مجموعه شعر;
ـ كتابى مفصل در ترجمه سيد محمد صدر كه در شماره هاى متعدد جريده عصا الجنة در دمشق به چاپ رسيد;
ـ قيس و لبنى;
ـ حبر على ورق;
ـ اوزان السبكية (منظومه اى شعرى در سرگذشت نامه خاندان شرف الدين);
ـ شعر و ما أشبه;
ـ ديوان شعر;
ـ كتابى درباره كشور عربستان سعودى.17 سيد صدرالدين شرف الدين(1330ـ1389قمرى)
فرزند چهارم علامه شرف الدين. وى در سوم محرم سال 1330قمرى در صور به دنيا آمد. مقدمات را نزد پدر بزرگوارش گذراند و در سال 1342قمرى (يعنى در دوازده سالگى) به همراه برادرش سيد محمدرضا به نجف مهاجرت نمود و باقى مقدمات ادبى را نزد برادرش سيد محمدرضا گذراند. سپس به عنوان معلم مدارس ابتدايى در برخى از شهرهاى عراق مشغول گرديد و در سال 1364قمرى روزنامه الساعة را منتشر نمود. در سال 1368قمرى به لبنان بازگشت و در بيروت محله الالواح و سپس در صور مجله النهج را به طبع رساند و با همكارى فرزندش مصطفى مدرسه نجاح را در صور تأسيس كرد.
مقالات ارزشمند او در مجلات و روزنامه هاى عراقى و عربى مانند مجله العرفان و البيان و رسالة الاسلام منتشر شده است. وى نويسنده و روزنامه نگار و شاعر زبردستى بود كه در كنگره هاى مختلف ادبى شركت نموده است.
سيد صدرالدين در چهارم ذى القعده سال 1389قمرى از دنيا رفت و پيكرش به صور منتقل شد و در آن جا مدفون گرديد. تأليفات وى عبارتند از:
ـ حليف مخزوم (اين كتاب در نجف سال 1954 ميلادى و در بيروت سال 1980 ميلادى به چاپ رسيده, سيد غلامرضا سعيدى آن را به فارسى برگردانده است);
ـ سحابة نور السموت;
ـ محنة العراق (درباره وضعيت سياسى عراق در انقلاب رشيد عالى گيلانى چاپ شده);
ـ هاشم و امية في الجاهلية;
ـ زيارة الأربعين (در بيروت سال 1960 ميلادى به چاپ رسيده است);
ـ في قطار الزمان صورة العراق الحاضرة;
ـ كلمة ومناسبة (مجموعه سخنرانى هاى ايشان در مناسبات و محافل دينى);
ـ كلمة في المولد والهجرة (سخنرانى ايشان در مسجد صور در جشن ميلاد پيامبر(ص) كه در سال 1353قمرى به چاپ رسيد);
ـ خليفة النبى(سخنرانى ايشان در باشگاه امام صادق كه در سال 1368قمرى به چاپ رسيد).
ـ كان في اليمامة (داستانى تاريخى درباره نزاع در حكومت يمامه چاپ شده);
ـ عمار بن ياسر (در قاهره به سال 1386قمرى به چاپ رسيده است).
ـ عشرة أيام في القاهرة;
ـ شاعر الله (كتابى در زندگانى امام سجاد(ع));
ـ بيوت من زجاج (كتابى برگرفته از كتاب جنگ و صلح اثر تولستوى).18 سيد جعفر شرف الدين(1338قمرى ـ )
فرزند پنجم علامه شرف الدين. سيد جعفر در ماه جمادى الاولى سال 1338قمرى در روستاى شحور به دنيا آمد و در سايه تربيت پدر بزرگوار خود رشد نمود. بعد از گذراندن مقدمات در مكتبخانه و بعد در مدرسه شهر صور به بيروت رفت و از دانشكده الهيات و سپس از دانشكده ادبيات شرق وابسته به دانشگاه يسوعيه فارغ تحصيل گرديد. سپس مديريت مدرسه جعفريه در صور را به عهده گرفت. وى خطيب و اديبى زبردست بود و مقالاتى در مجله المعهد به چاپ رسانده است و فعاليت هاى اجتماعى و سياسى بسيارى از خود بروز داد و به مدت دوازده سال (3دوره) نمايندگى مردم صور درمجلس لبنان را به عهده داشت و در اين سمت خدمات فراوانى به مردم صور و لبنان نمود.19 سيد يوسف شرف الدين(1341ق ـ )
فرزند ششم علامه شرف الدين. سيد يوسف در ماه جمادى الاولى سال 1341 به دنيا آمد. وى كارشناس امور تجارى است.20 سيد عبدالله شرف الدين(1345قمرى ـ )
فرزند هفتم علامه شرف الدين. سيد عبدالله در چهاردهم رمضان سال 1345قمرى در قريه شحور از توابع صور به دنيا آمد. وى مقدمات علوم را در مدرسه جعفريه كه پدرش بنا نهاده بود گذراند و در سال 1360قمرى نزد پدر ادبيات و سطوح فقه و اصول را گذراند. در سال 1373قمرى به قم آمد و از آيت الله شيخ محمد كرمى بيشترين استفاده را برد.
وى از كتابخانه هاى بسيارى در ايران و هند و پاكستان و عراق و سوريه و لبنان ديدار كرد و استفاده هاى بسيارى برد.
آثار تأليف شده وى عبارتند از:
ـ مع موسوعات رجال الشيعه (در سه جلد كه در آن تعليقاتى بر كتاب هاى رجالى جديد و قديم و كتب تراجم و كتاب شناسى مانند ذريعه و طبقات اعلام الشيعه و امل الامل و رجال النجاشى و شهداء الفضيله و انوار البدرين و ماضى النجف وحاضرها و موارد الاتاف و بغية الراغبين والفوائد الرضوية دارد اين كتاب در بيروت در سال 1411قمرى به چاپ رسيده است);
ـ معجم رجال الشيعه (در زندگى نامه و طبقات رجال شيعه كه سى جلد آن به انجام رسيده است);
ـ تتمه و تعليق كتاب بغية الراغبين مرحوم والدشان علامه شرف الدين (اين كتاب نيز در بيروت به چاپ رسيده است).21 ساير فرزانگان خاندان شرف الدين
شجره طيبه (شرف الدين) فرزانگان فراوانى را از علما دين و شعرا و ادبا به جامعه اسلامى تحويل داده است. در اين جا تعدادى ديگر از فرزانگان و علماى دينى اين خاندان را معرفى مى كنيم. سيد على بن اسماعيل شرف الدين(1320ـ1387قمرى)
پسرعموى علامه شرف الدين. وى فرزند سيد اسماعيل بود و ابوهاشم خوانده مى شد. وى ملازم دائمى علامه شرف الدين در سفر و در حضر, در حج و عمره و زيارت ائمه در ايران و عراق بود و علامه شرف الدين او را دوست شفيق خود معرفى كرده كه در استنساخ مؤلفات و تنظيم سخنرانى و آماده چاپ كردن آنها وى را يارى رسانده است. او را مورد اعتماد كامل خود دانسته است. وى فقه را نزد علامه شرف الدين فراگرفت. آثار قلمى ايشان عبارتند از:
ـ صدى التهاني تبلوغ الاماني (در ترجمه خاندان شرف الدين كه از مصادر كتب بغية الراغبين علامه شرف الدين مى باشد);
ـ مجموعه رسائل و مسائل (كه مجموعه نامه ها و سؤال هايى بوده كه از محضر علامه شرف الدين شده بود. اين كتاب در جلد دوم بغية الراغبين, صفحه 433 به بعد به چاپ رسيده است);
ـ شذرات (مجموعه اى از نامه ها و نوشته هاى علامه شرف الدين).22 سيد نورالدين بن شريف شرف الدين(1327ـ1396قمرى)
پسر برادر علامه شرف الدين. وى فرزند سيد شريف شرف الدين (م1336قمرى) است. در نجف اشرف به دنيا آمد و در حالى كه هشت سال از عمر او مى گذشت پدر خود را از دست داد. بعد از مرگ پدر در سايه حمايت عموى بزرگوارش قرار گرفت و علامه شرف الدين وى را از شحور به شهر صور منتقل كرد و مبادى علوم و ادبيات عرب را در همان جا فراگرفت. سپس در سال 1342قمرى به همراه پسرعموهايش سيد محمدرضا و سيد صدرالدين به نجف هجرت كرد و در نزد بزرگان و علماى اين حوزه حاضر گرديد و دروس خود را به اتمام رسانيد.
سپس به لبنان بازگشت و قاضى شرعى شهر صور گرديد و بعد از آن براى عضويت در دادگاه تجديدنظر مذهب جعفرى به بيروت منتقل گرديد و در همين سمت بازنشسته گرديد. روزنامه هاى عرب زبان مانند العرفان, اشعار و مقالات ارزشمندى را از وى به چاپ رسانده اند. وى از علامه شرف الدين اجازه روايى دارد.
آثار به جاى مانده از ايشان عبارت است از:
ـ شرح القصيدة الازرية;
ـ ديوان شعر.
وى سرانجام در شهر صيدا در هشتم جمادى الثانى سال 1396قمرى از دنيا رفت و در شهر صور دفن گرديد.23 سيد عمار بن صدرالدين شرف الدين(متولد 1374ق ـ )
نوه علامه شرف الدين. سيد عمار دبستان و دبيرستان را در شهر صور گذراند و در رشته آمار به تحصيل پرداخت و در سال 1403قمرى دروس حوزوى را در صور آغاز كرد و از شيخ حسين سرور و شيخ اسعد فنيش و شيخ محمد شهاب استفاده كرد. در سال 1405قمرى به قم مهاجرت كرد و فقه و اصول را از شيخ محمود قانصو و شيخ محمدباقر ايروانى و شيخ مصطفى هرندى و سيد احمد مددى فراگرفت. وى در سال 1412ق به لبنان بازگشت و دروس خود را در آن جا تكميل نمود. آثار او عبارتند از:
ـ بحث حول الجفر و علم المعصوم(ع);
ـ الرسالة العاشقه (كه به مناسبت يادبود امام خمينى(ره) به زيبايى آن را به نگارش آورده است و نمايانگر عشق و علاقه ايشان به امام خمينى مى باشد).241. در اين نوشتار متعرض زندگى نامه و آثار علامه شرف الدين نشده ايم و آن را به منابع فراوانى كه در دست است حواله مى دهيم. 2. بغية الراغبين, ج1, ص12ـ 15; تكمله امل الآمل, ص160. 3. اعيان الشيعه, ج5, ص192; تكملة أمل الآمل, ص72ـ73; الكنى والألقاب, ج1, ص322; مكارم الآثار, ج1, ص9; بغية الراغبين, ج1, ص12ـ 15. 4. تكملة امل الآمل, ص227; بغية الراغبين, ج1, ص125ـ127. 5. تكملة امل الآمل, ص363; أعيان الشيعة, ج5, ص331; بغية الراغبين, ج1, ص443ـ444. 6. بغية الراغبين, ج1, ص446ـ447. 7. همان, ص447ـ 448. 8. بغية الراغبين, ج1, , ص459ـ484; تكملة امل الآمل, ص433ـ444. 9. الكرام البررة, ج2, ص661; بغية الراغبين, ج1, ص129ـ146; تكملة أمل الآمل, ص233ـ234. 10. بغية الراغبين, ج1, ص281ـ283; تكملة أمل الامل, ص382ـ 385. 11. تكملة أمل الامل, ص422; بغية الراغبين, ج1, ص291; النفحات القدسية, ص43ـ 45. 12. زندگى نامه ايشان در منابع فراوان آمده, مانند: بغية الراغبين, ج1, ص298ـ362; المسلسلات, ج2, ص100ـ107; أعيان الشيعة, ج5, ص325; تكملة أمل الامل, ص160. 13. بغية الراغبين, ج1, ص423ـ 425. 14. بغية الراغبين, ج2, ص11ـ 48; تكملة أمل الامل, ص231. 15. علماء ثغور الاسلام فى لبنان, ج2, ص356ـ359; معجم رجال الفكر والأدب في النجف, ج2, ص738; بغية الراغبين, ج2, ص345ـ 358; معجم ما كتب عن الرسول واهل البيت, ج2, ص316ـ317 و ج7, ص282; الذريعه, ج10, ص65. 16. بغية الراغبين, ج2, ص358ـ359. 17. بغية الراغبين, ج2, ص359ـ382; الذريعه, ج7, ص21; معجم المؤلفين, ج3, ص167; شعراء الغرى, ج8, ص485; المنتخب من اعلام الفكر والأدب, ص492. 18. بغية الراغبين, ج1, ص383ـ411; معجم المؤلفين, ج2, ص14; شعراء الغري, ج4, ص372; المنتخب من أعلام الفكر والأدب, ص182. 19. بغية الراغبين, ج2, ص418ـ424. 20. بغية الراغبين, ج2, ص424ـ 425. 21. بغية الراغبين, ج2, ص425ـ431; المنتخب من اعلام الفكر والأدب, ص275; علماء ثغور الاسلام فى لبنان, ج1, ص461ـ469. 22. بغية الراغبين, ج1, ص453ـ454. 23. بغية الراغبين, ج2, ص50 ـ 52; المنتخب من أعلام الفكر والأدب, ص691. 24. علماء ثغور الاسلام في لبنان, ج1, ص654 ـ 658.
سيماى شرف الدين در نگاه انديشمندان
اکرمى محمد
پيش گفتار
سخنِ اين نوشته درباره عالمى ربانى و مجاهدى نستوه و انديشمندى فرزانه مرحوم سيد عبدالحسين شرف الدين موسى عاملى است. او كه پاسدار بزرگ حقايق اسلام و مصالح مسلمين بود, در جهت شناساندن درست اسلام در دنياى پر آشوب قرن چهاردهم اسلامى به ويژه در جهان غرب, گام هاى بس بلندى برداشت و براى تحقق بخشيدن به آرمان هاى مقدس اسلامى كوشش فراوان كرد.
زندگى و افكار و اعمال و روش ها و منش هاى مرحوم شرف الدين مى تواند براى همگان سرمشقى گرانقدر باشد. در اين مقال تلاش شده ديدگاه ها و نظريات يك يك اندشمندان و پژوهشگران جهان اسلام در باره انديشه ها و افكار و ويژگى ها و ارزش ها و آثار و خصوصيات اخلاقى مرحوم شرف الدين به رشته تحرير درآيد, اميد است مورد قبول درگاه احديث قرار گيرد.
البته بايد اعتراف كرد در اين فرصت اندك نمى توان شخصيت اين عالم بزرگ را به نگارش در آوريم, چرا كه او را اقيانوسى از آگاهى و اخلاق و رفتار و صفات برجسته انسانى مى دانيم كه بيان كردنى و نوشتنى نيست.
* * *
علامه امينى در كتاب شهداء الفضيله درباره شرف الدين چنين مى گويد: شرف الدين, يكى از قله هاى رفيع تشيع است و يكى از درفش هاى افراشته اسلام, او در اين روزگار, نماينده عظمت سادات و بنى هاشم است. شيعه را مى سزد كه به شرف الدين افتخار كند و به دانش سرشار و شرف تابان و پارسايى عميق و منطق فصيح و تبليغات سودمند او. او ساكن صور در جبل عامل بود و صاحب بيش از سى تأليف ارزشمند.1
مرحوم آيت الله العظمى سيد ابوالحسن اصفهانى شرف الدين را داراى شرايط مرجعيت مطلق شيعه دانسته و در سفرى كه به سال 1365 قمرى به لبنان داشت با مرحوم شرف الدين ديدار كرد و خطاب به وى گفت: اكنون حوزه علميه نجف به شما احتياج مبرم دارد, بدانجا بياييد و امورى را كه به من مربوط است (امور مرجعيت كل جهان تشيع) متصرف شويد, آنچه مناسب شأن شماست در آن جا مهياست.2
شيخ مرتضى آل ياسين در نامه اى به شرف الدين چنين مى نويسد:
سيدحماةالدين اسلامى و كبير سدنة المذهب الامامى امام العلم والدين, حجةالاسلام والمسلمين, آيةالله فى العالمين حعلت فداك;3 سرور نگهابان دين اسلام و بزرگ خادمان مذهب تشيع, پيشواى علم و دين, حجت اسلام و مسلمين, آيت خداى جهان, جانم فداى تو باد.
علامه ميرزا محمد على اردو بادى در نامه اى به مرحوم شرف الدين مى نويسد:
سرور سرامدان مسلمين و درفش افراشته دانش و دين, مايه پشتگرمى فقها و مجتهدين, برهان حقانيت اسلام و مسلمانان.4
حضرت آيت الله العظمى سيد حسن بروجردى در ديدار با مرحوم استاد سيدصدرالدين فرزند مرحوم شرف الدين در قم ازمقام علمى و خدمات آن بزرگ مرد تاريخ تشيع تجليل كرد و او را يكى از مفاخر عالم اسلام و تشيع دانست و گفت:
قدرت بيان و نثر شيوا و متانت و قوه استدلال مرحوم شرف الدين بى نظير بود.5
شيخ سليم بشرى ـ مالكى مفتى بزرگ الازهر ـ درباره شرف الدين مى گويد:
سلام بر علامه بزرگ عبدالحسين شرف الدين موسوي… من در طول عمر خود هرگز در صدد اطلاع از چگونگى اوضاع داخلى شيعيان برنيامده و اخلاقشان را نيازموده بودم; زيرا من نه با خود آنها و نه در اجتماعشان و كشورهايشان زندگى كرده بودم, امّا هميشه علاقه داشتم كه با دانشمندان آنها به بحث و گفتگو بنشينم و در ميان مردمان عادى آنان باشم و از نظريات و خواسته هاى آنها مطلع گردم… تا اين كه تقدير الهى مرا به ساحل اقيانوس وجود تو رساند, اجازه مى خواهم كه دل به اين دريا بزنم و در آن غوطه ور شوم و از جواهر گرانبهاى آن به قدر توان خود سهمى بردارم.6
شيخ آقا بزرگ تهرانى درباره مرحوم شرف الدين مى گويد:
سيد عبدالحسين شرف الدين موسوى عاملى از بزرگان عالمان اسلام و از نوابغ شيعه در اين عصر به شما مى آيد. امّا سيد شرف الدين در تاريخ افتخارات اين خاندان, خود صفحه اى تازه گشوده است و او به تنهايى چنان عظمتى آفريده است كه گروه انبوه نمى يارند آفريد. چقدر بجاست اين گفته شاعر عرب از زبان شرف الدين كه اگر چه سرسلسلگان خاندان من همه از پاكان و برجستگان بوده اند, لكن من خود ـ شكر خداوند را نقطه شروع عظمت و افتخارم.7
شيخ آقا بزرگ در كلامى ديگر مى گويد:
شرف الدين كه از افتخارات اين روزگار است و يكى از آيات بزرگ خداست كه در عصر حاضر طلوع كرده است. براى اين سده اسلامى, همين بس كه اين نابغه يگانه در آن ظهور كرده است و براى جبل عامل همين بس كه پايگاه اين پرچم افراشته دين و اين نيروى گسترنده هدايت است.8
آيت الله شيخ عبدالكريم جزايرى مى فرمايند:
من از زمان قديم آن مرحوم را مى شناسم, مردى بود كه در علم و ادب به بالاترين درجه آن ارتقا يافته و به تاريخ اسلامى احاطه كاملى پيدا كرده بود, قلم بسيار زيبا و روانى داشت كه در طول عمرشان در راه دفاع از حوزه دينى همواره او را همراهى مى كرد.9و10
محمد رضا حكيمى درباره شرف الدين مى گويد:
عالمى چون شرف الدين بايد داراى معلوماتى وسيع در رشته هاى گوناگون باشد و از فرهنگى گسترده و ژرف برخوردار باشد. اين چنين عالمى بايد داراى جامعيتى درخور باشد و در جوانب مختلف فرهنگى اسلامى حضور داشته باشد.
من… در برابر شرف الدين, دچار هيجانى گسترده و عميق مى شوم. اين فقيه محدث كه در نجف تحصيل كرده و با كتاب ها و متون معهود سروكار داشته است, چگونه است كه وقتى قلم به دست مى گيرد و به بيان و انديشه و آفرينش تعبير مى نشيند, گوى سبقت از نويسندگان بزرگ و متخصصان اهل قلم مى ربايد.
آيت الله شيخ حسين حلّى مى گويد:
مرحوم سيد شرف الدين در اعلاى كلمه حق و برافراشتن پرچم اسلامى از بزرگان علماى عاملين بودند كه تأليفات جاودانه او و جايگاه معروفش بهترين دليل بر اين مطلب است, جامعه اسلامى با از دست دادن او خسارتى بزرگ را بر خود هموار كرد.11
امام خمينى ـ رضوان الله تعالى عليه ـ بعد از شنيدن خبر ارتحال مرحوم شرف الدين, ضمن تعطيل كردن درس فرمودند:
هشام بن حكم زمانِ ما از دنيا رفت.12
آيت الله العظمى خوئى مى فرمايند:
يك بار با او در لبنان هنگام شرفيابى به زيارت خانه خدا و بار ديگر هنگامى كه به زيارت نجف اشرف تشريف آورده بودند ملاقات كردم, در هر دو بار فضايل اخلاقى او را در مرتبه اى از عظمت ديدم كه برابرى با آن نمى توان كرد و از نظريات چنان محكم و بزرگى برخوردار بود كه به پايه آن نمى توان رسيد. كسى جهاد او را در راه اعلاى كلمه اسلام نمى تواند ناديده بگيرد, در دفاع از شريعت اسلامى و يارى مذهب حقه جعفرى و دعوت به اصلاح و پيشرفتگى, توفيق همواره يار او بود كه خدا بهترين پاداش نيكوكاران را به ايشان عطا فرمايد.13
حجةالاسلام على دوانى در مقدمه كتاب النص والاجتهاد درباره شرف الدين مى گويد:
مؤلف بزرگوار در زمانى كه افزون از هشتاد سال داشته است, نتيجه مطالعات عميق خود را پس از نگارش چهل كتاب پر ارزش مذهبى و اسلامى, در كتاب حاضر آورده است. قدرت فكر و احاطه وى بر احاديث و مدارك و منابع اهل تسنن و توانايى او در نقض و ابرام موضوعات مختلف و متانت و مهارت وى, در هر بخشى از آن جلوه گر است.14
صدرالدين شرف الدين فرزند مرحوم شرف الدين درباره پدر مى گويد:
پدرم سعى داشت سخنش جامع شروط صحت و زيبايى و وضوح كامل باشد. مى ديدم مدارك و منابع را در اطراف خود جمع كرده است, بعضى از آنها را گشوده و بعضى ديگر را به صورت چسبانده و با ديدگانى كه به سختى مى ديد و حتى چشم راستش بى نور بود مطالعه مى كند, سپس به فكر فرو مى رود و در اطراف آنچه خوانده بود مى انديشيد به طورى كه اگر با وى سخن مى گفتند نمى شنيد و اگر مى شنيد اعتنا نمى كرد. او با همه پيرى و كبر سن داراى عقل و همتى جوان بود, سن زياد او, او را از تحقيق و بررسى ناتوان نمى ساخت. مسئوليت هاى عمومى كه به عهده داشت, مانع ورود وى به ميدان فكر و انديشه و تعمق پيرامون مسائل علمى نبود, گوئى براى اين كار ساخته شده است, و تنها بايد در اين باره فكر كند.15
سيد محمد صادق صدر در باره شرف الدين مى گويد:
امروز جهان اسلام شخصيت علامه, فقيه شيعه سيدعبدالحسين شرف الدين را كه عمر گرانمايه خود را در راه مصالح عمومى و مسلمين وقف كرد بزرگ مى شمارد, شخصيت محبوبى كه تازنده بود عظمت و شهرتش گوش و چشم همه را پر كرده بود, زمان صفحه زندگى نورانى او را ورق زد, ولى دفتر حيات علمى و آثار باقى و امور خيريه و خدمات بزرگ او در راه خدا و دين همچنان باز است.16
مورخ مشهور شيخ ذبيح الله محلاتى درباره مرحوم شرف الدين مى نويسد:
اين سيد معظم و دانشمند بى نظير از بزرگان علماى عصر خود به شمار مى رفته. وى در علم فقه, علم حديث, علم رجال, ادبيات, شعر, اصول مذهب و مراتب علميه و كمالات نفسانيه يگانه عصر خود و موجب افتخار شيعيان دوازده امامى به شمار مى رفته است.17
جناب سيد مصلح الدين مهدوى درباره شرف الدين مى گويد:
مرحوم سيد عبدالحسين شرف الدين از بزرگان علماى فقها و مجتهدين و خدمتگزاران به شرع و مسلمين و از جمله كسانى است كه در راه وحدت امت اسلامى خدمات زيادى انجام داده است.18
علامه ميرزا محمدعلى مدرس درباره مرحوم شرف الدين مى نويسد:
وى از اكابر علماى اماميه عصر حاضر ما مى باشد كه در فقه و حديث و رجال و شعر و ادبيات و اصول مذهب و ديگر مراتب علميه و كمالات نفسانيه طاق و شهره آفاق و مايه افتخار شيعه بر ديگر فرق اسلامى بلكه اسلام بر ملل ديگر مى باشد و ايشان به مرتبه عالمان بزرگ رسيد و صاحب موقعيت علمى و معنوى شد و به مقام بلند فقاهت و اجتهاد دست يافت و از سوى فقهاى طراز اول نجف اشرف, صاحب اجازات و تأييدات اجتهادى شد.19
سيد محمد تقى حكيم, در مقدمه خود بر كتاب النص و الاجتهاد چنين مى گويد:
آثار مبارزات و كشمكش هاى فكرى شرف الدين را با ديگران, كه به منظور رسيدن به حق از كوتاه ترين راه, (و نشان دادن آن) انجام يافته است در كتاب هاى ارجمند او مى توان ديد, يعنى در المراجعات, الفصول المهمه, كلمة حول الرؤيه, الى المجمع العلمى, اجوبة مسائل موسى جارالله و ديگر آثار او.
اين كتاب ها همه پيرامون مسائل اعتقادى و ايدئولوژيكى بحث مى كند, بحثى تطبيقى, همراه با جدل علمى و نقد آرا, با اصالت و عمقى كه مؤلف در ميان نويسندگان اين نسل بدان شهره است. دلپذيرترين خبرى كه در كتاب هاى وى, علاوه بر مطالب علمى, تلألؤ دارد آموزش هايى است كه در مورد آداب بحث و مناظره به خواننده مى دهد, چون آثار او سرشار است از فروتنى, فروتنى كه ـ به حسب معمول ـ تنها در عالمان بزرگ ديده مى شود, يعنى كسانى كه عقده حقارت ندارند تا بخواهند آن را از راه بزرگى فروشى و تعصب جبران كنند و سپس اين كار را به حساب دفاع از حق بگذارند; بهترين نمونه براى آموزش هاى ياد شده كتاب المراجعات اوست.20
سيد احمد حسينى اشكورى درباره شرف الدين مى گويد:
ان الامام شرف الدين, هوالوحيد بين علماء الشيعه الاماميه, فى كثرة طبعات مؤلفاته, و انتشارها, انتشاراً بين سائر الناس;21 شرف الدين از اين نظر كه نوشته هايش بارها به چاپ رسيده و به صورتى وسيع در ميان همه طبقات, انتشار يافته است, در ميان علماى شيعه بى مانند است.
دكتر حامد حنفى در مقدمه اى كه بر كتاب المراجعات نوشته مى آورد:
اهميت كتاب المراجعات وقتى به خوبى روشن مى شود كه ما به زمان انتشار آن توجه كنيم و وقتى كه در دست شيعه و سنى قرار گرفت تا آن را بخوانند, مؤلف اين كتاب را در اوائل قرن چهاردهم خلال دهه سوم وچهارم اين سده منتشر ساخت در فترتى بحرانى و خطرناك, كه ايادى استعمار با سرنوشت مسلمين بازى مى كردند و براى رسيدن به اين مقاصد پست خود هيچ وسيله اى بهتر از تفرقه افكنى در ميان مسلمين و بهره گيرى ازاختلافات مذهبى نداشتند; آنان مى كوشيدند تا بدين وسيله عظمت جهان عرب و اسلام را پايمال كنند و اين شكاف افكنى در اوايل اين قرن به اوج خود رسيده بود.22
صدرالدين فرزند مرحوم شرف الدين درباره كتاب النص والاجتهاد مى گويد:
من در ساعت هايى كه نويسنده جاودانياد, سخت درگير نوشتن بوده, به او سر مى زدم, مى ديدم كه با مسائل كتاب درهم آميخته, موضوعى را مى پروراند و سپس تغييراتى را زمزمه مى كند تا وقتى كه قالب خورند محتوى را بيابد. وهمين كه بر حسب معيارهاى هنرى خويش, قالب مناسبى براى بيان فكر را مى يافت به دبير خود مى گفت تا بنويسد, آن هم به صورت پيش نويس و سپس بارهاآن را سبك و سنگين مى كرد و تنها هنگامى مى پسنديد كه كلمات, رسا باشد و آهنگين و جملات, منسجم باشد و خوشبافت و نوشته, تابلوى شده باشد رنگ آميزى شده.23
سيد مهدى صدر در نامه اى به شرف الدين مى نويسد:
من, با نهايت احترام, كتاب عظيم و نوشته جليل شما المراجعات را گرفتم و ديدم كه اين كتاب يكى از بزرگ ترين كتاب هاست. اگر المراجعات را جزء تأليفات سيد مرتضى بگذارند يكى از بهترين آثار او به شمار خواهد آمد. سوگند به خداوند, اگر سيد مرتضى اين كتاب را ديده بود, مى گفت اين كتاب الشافى فى الامامه من است.24
دكتر محمد يوسف موسى مصرى مى گويد:
… واخذت فى قرائةالكتاب, فاذا هو يبين عن علم و تحقيق و بحث عميق, فوق انه فى طبقة عاليه, من البلاغه و جزالة الاسلوب;25 من به خواندن كتاب المراجعات پرداختم و به محض خواندن دريافتم كه آن, نمونه است از علم و تحقيق و پژوهش عميق, بالاتر از همه, اين كه المراجعات از نظر بلاغت و اسلوب والا در سطح بالا قرار دارد. آرا و ديدگاه ها درباره انديشه هاى سياسى ـ اجتماعى علامه شرف الدين
شيخ مرتضى آل ياسين در نامه اى به شرف الدين چنين مى نويسد:
سيد حماةالدين الاسلامى, و كبير سدنة المذهب الامامى, امام العلم والدين, حجةالاسلام والمسلمين, آيت الله فى العالمين جعلت فداك;26 سرور نگهبانان دين اسلام, بزرگ خادمان مذهب تشيع, پيشواى علم و دين, حجة الاسلام و بزرگ خادمان مذهب تشيع, پيشواى علم و دين, حجة الاسلام و مسلمين, آيت خداى جهان ـ جان فداى او باد.
علامه شيخ مرتضى آل ياسين نجفى در مقدمه كتاب المراجعات درباره شرف الدين مى گويد:
شرف الدين, در جبل عام, زندگى جديدى را آغاز كرد. درباره امور دينى و شعائر اسلامى سختگيرى مى كرد, امّا در اخلاق و رفتار ملايم بود, در دفاع از حق, قدرت نشان مى داد, امّا در برابر مردم ضعيف و ناتوان با رفق و مدارا رفتار مى نمود. امر به معروف ونهى از منكر مى كرد, در برابر مردم متدين, خاكسار بود و در برابر عالمان, فروتن.
در آن روزگار در لبنان زمين دارى ناهنجارى وجود داشت. توده هاى مردم در برابر مالكان اختيارى از خود نداشتند و براى زندگى معنايى جز بردگى نمى دانستند. مالكان و توان گران نمى گذاشتند كه آنان مفهومى ديگر و والاتر از زندگى درك كنند. زندگى توده هاى محروم, زير پاى جباران, طاغوت ها پايمال شده بود. چون شرف الدين در آنجا استقرار يافت نتوانست آن نظام خرد كننده و آن استبداد استثمارگر را قبول كند و در برابر بر باد رفتن حقوق توده هاى محروم ساكت بماند. شرف الدين نه از وجدان خود, نه از ايمان خود, نه از احسان خود, از هيچ كدام نتوانست مجوزى براى سكوت در برابر زمين دارى و مالكيت اقطاعى فئوال ها دريافت كند. او به تنهايى در برابر همه آنان ايستاد.27
شيخ آقا بزرگ تهرانى درباره مرحوم شرف الدين مى گويد:
كسى كه بخواهد شرف الدين را توصيف كند چه بگويد, بگويد او مجتهدى است دانا, متكلمى است بى همتا, فيلسوفى است پژوهنده, اصول دانى است متبحر, مفسرى است بزرگ, محدثى است صادق, خطيبى است زبان آور, پژوهشگرى است نقدگرا, اديبى است سترگ, آرى شرف الدين اين همه است و علاوه بر اينها مجاهدى است نستوه در راه دين و مبارزى است پيوسته در سنگر مذهب حق, گواه او, قلم اوست, كتاب ها و نوشته هاى او و سخنرانى ها و منبرهاى او و خدمات سودمند و مباحثات و استدلال هاى كوبنده او.28
آيت الله سيد جواد تبريزى مى گويد:
… مرحوم سيد عبدالحسين شرف الدين شخصيتى بودند آزادانديش و متفكرى شجاع و گوينده اى توانا و رزمنده اى مجاهد كه گويى امتى از شخصيت ها در شخصيت او جمع آمده بودند.29
مرحوم آيت الله العظمى سيدمحسن حكيم, درباره شرف الدين مى گويد:
سيد شرف الدين منبع رحمت و احسان بود و همگان از رحمت و احسان او بهره مند مى شدند.30
سيد حسين نوه شرف الدين مى گويد:
پدر بزرگ, مبارزات سياسى خود را با رهبرى جنبش عربى در (جبل عامل) آغاز كرد. اين جنبش استقلال طلبانه, حكومت فرانسويان را بر لبنان محكوم مى كرد, و در صدد نجات دادن لبنان از چنگال فرانسوى و رساندن به استقلال بود. فعاليت هاى او در اين مبارزات معروف است و در كتاب بغيةالراغبين ذكر شده است.
پدر بزرگ, تا آخر كار, در برابر فرانسويان موضع مخالف داشت و على رغم كوشش هاى بسيارى كه براى جلب نظر و استمالت خاطر او كردند هميشه با بيگانگان بر سر مخالفت و ستيز بوده.31
سيدمحمد باقر صدر در باره شرف الدين مى نويسد:
مجاهدات شرف الدين در دوره عثمانى, منحصر به امور دينى بود, زيرا كه حكومت لبنان, حكومتى اسلامى بود…. لكن در دوره استيلاى فرانسويان كه دست به فساد و تباهى زدند و بر مسلمين تسلط يافتند و آثار اسلامى را از بين بردند مبارزات سياسى شرف الدين آغاز گشت. وى شروع كرد به بيدار كردن افكار و توجه دادن مردم به ظلم ها و فسادهاى فرانسويان و بدين منظور, اجتماعاتى تشكيل مى داد و از كسانى كه مورد اطمينان بودند و اهل شهامت و وطن خواهى دعوت مى كرد و همت آنان را بر مى انگيخت تا در مبارزه با دشمن به پا خيزند و صحنه اى درخشان بر تاريخ خويش بيفزايند.32
سيدمحمد صادق صدر در باره شرف الدين مى گويد:
سيد بزرگوار ما در طول زندگى پرافتخارش هر وقت ايجاب مى نمود دست از مبارزه و جهاد بر نمى داشت. در خطابه هاى بليغ و مجالس پرجمعيت و مؤلفات پرارزش خود پيوسته مسلمانان را دعوت به وحدت و اتفاق نظر و دورى از تعصب هاى ناروا مى كرد… .
سيد عالى قدر نمونه اعلاى حسن خلق و سخاوت طبع بود. با خلق وخوى علوى خود بزرگ و كوچك را مورد احترام و تفقد قرار مى داد. از افراد بى بضاعت دستگيرى مى نمود. از كسانى كه به وى بدى مى كردند چشم پوشى مى كرد و از تقصير آنها مى گذشت, دستى دهنده و نظرى بلند داشت. در تمام دوران حيات پر افتخارش از زمان جوانى تا سنين پيرى اين صفحات برجسته را به كار مى بست.33
صدرالدين شرف الدين فرزند مرحوم شرف الدين درباره پدر مى گويد:
او در اواخر عمر همان طورى كه در ميان انبوه كتاب ها نشسته بود به كار مردم و مشكلات آنها رسيدگى مى كرد. آن هم طبق معمول با گشاده رويى و دقت و ملاحظه و همين كه از رسيدگى به كار مراجعان فراغت مى يافت به مطالعه و تأليف بازمى گشت و از همان جا كه متوقف شده بود ادامه مى داد. بسيار اتفاق افتاد كه بى موقع او را از كارش باز مى داشتند, ولى حافظه و هوش او چنان بود كه مطلب و كار را فراموش نمى كرد.34
درباره مبارزات شرف الدين با امپرياليسم فرانسوى, يكى از نويسندگان عرب چنين مى گويد:( حضرت مجتهد بزرگ, سيدعبدالحسين شرف الدين, حجت اسلام و حقيقت بود و يك رهبر دينى و مردمى, رهبرى كه هيچ كس به مقام بلند او نمى رسيد و همچون او نمى توانست باشد. با يك اشاره او جنوب لبنان به حركت در مى آمد و سپس همه لبنان, آن گاه دمشق و آن گاه بغداد. فرانسويان از او مى ترسيدند و در دل از او هراس داشتند و به مقام ارجمند او حرمت مى گذاشتند. دوست مى داشتند كه به روى يكى از آنان تبسمى كند.)351. شهداء الفضيله, ص 116. 2 . النص والاجتهاد, ص 36 . 3 . المراجعات, مقدمه, ص 28. 4 . المراجعات, مقدمه, ص 30, چاپ 20. 5 . اجتها در مقابل نص, ترجمه على دوانى, ص 1; مجله پيام انقلاب, شماره 84. 6 . المراجعات ص 30ـ 29 . 7 . شرف الدين, محمدرضا حكيمى, ص 49 ـ 50 . 8 . نقباء البشر, ج3, ص 1083 . 9 . حياة الامام شرف الدين فى سطور, ص 128. 10 . النشاط الثقافى, شماره1, ص: 139. 11 . حياة الامام شرف الدين فى سطور, ص 129. 12 . مجله نور علم, دوره سوم, شماره هشتم, ص 128. 13 . حياة الام شرف الدين, ص 128; نشاط الثاقى, ش1, ص 238. 14 . اجتهاد در مقابل نص, مقدمه, ص7. 15 . اجتهاد در مقابل نص, مقدمه, ص 2ـ1. 16 . همان, ص4. 17 . اختران تابناك, ج1, ص256. 18 . تاريخ علمى و اجتهادى اصفهان در دو قرن اخير, ج1, ص96. 19 . ريحانة الادب, ج3, ص194. 20 . النص والاجتهاد, مقدمه, ص61ـ62. 21 . مؤلفوا الشيعه فى صدر الاسلام, مقدمه, ص 8 ـ 9 . 22 . مشعل اتحاد اسلامى, ص 62 به نقل از المراجعات, ص 346. 23 . النص و الاجتهاد, مقدمه, ص66. 24 . المراجعات, مقدمه, ص33. 25 . همان, ص36. 26 . همان, ص 28. 27 . همان, ص, 7, 6. 28 . نقباء البشر, ج3, ص 1083 . 29 . نورعلم, دوره سوم, شماره هشتم, ص 128. 30 . حياةالامام شرف الدين فى سطور, ص 128; النشاط الثقافى, شماره 1, ص240. 31 . شرف الدين, محمدرضا حكيمى, ص 259.ـ 32 . مجله حوزه, ويژه نامه ميرزاى شيرازى, شماره 52, ص 54; النص والاجتهاد, مقدمه, ص 14 ـ 15 . 33 . اجتهاد در برابر نص, مقدمه, ص4. 34 . همان, ص 2ـ1. 35 . مجله المجتمع العربى, سال 1978, ش 7, ص 34 .
اسوه دين نگاهى به زندگى علامه شرف الدينره
بايف محمدعلى
طلوع خورشيدلبنان ـ سرزمين عاشيقان
يكى از كشورهاى عربى كه مردم آن غالباً با خرقه اسلام و محبت پيامبر و آل او ملبس گرديده اند, لبنان مى باشد. مساحت اين كشور 10400 كيلومتر مربع بوده, پس از بحرين عنوان كوچك ترين سرزمين خاورميانه به آن اختصاص داده شده است. كشورهاى همسايه اى كه لبنان را احاطه كرده اند, فلسطين اشغالى و سوريه مى باشند, اين كشور از لحاظ موقعيت جغرافيايى در شرق درياى مديترانه جنوب غربى سوريه و شمال فلسطين واقع شده است.1
لبنان با سابقه تاريخى كه دارد در طول تاريخ با دشمنان زيادى مواجه شده است. براى نمونه مى توان به اشغال كنعانيان اين كشور را در اواسط هزاره سوم ق.م., فتح هخامنشيان در 5/5 ق.م. و تسلط روم شرقى در سال 63ق.م. اشاره نمود.2 همچنين مى توان در اين قرن اخر امپراطور فرانسه ناپلئون سوم را مثال زد كه به بهانه كمك به مسيحيان مارونى كه در سال 1860م توسط دروزى ها قتل عام شده بودند.
شهر بيروت مركز لبنان بوده و شهرهاى ديگرى از قبيل: طرابلس, جبيل, صيدا, صور, زحله و بعلبك از توابع اين كشور اسلامى محسوب مى شود. جمعيت لبنان5/3 ميليون نفر بوده, 62 درصد آن را مسلمانان تشكيل مى دهند.3 يكى از مناطق مشهور اين كشور اسلامى كه در طول تاريخ از شهرت خاصى برخوردار بوده است, جبل عامل يا عامله مى باشد كه شهرهاى صور, صيدا و بيروت از توابع آن به شمار مى روند. مردم اين ديار عشق و علاقه خاصى به پيامبر اسلام(ص) و خاندان او دارند كه در تاريخ ضرب المثل شده است.4 بانى اسلام در اين سرزمين يكى از بزرگ ترين اصحاب رسول خدا ـ ابوذر غفارى ـ بوده است. بديهى است, اسلامى را كه اين يار با وفاى رسول اكرم(ص) تبليغ كند, توأم با محبت و مودّت خاندان حضرتشان خواهد بود. قبل از ورود آن جناب به جبل عامل مردم آن ديار مسيحى بوده اند. اخلاق اسلامى اين مرد خدا و خلق و خوى علوى او باعث شد كه اهل اين سرزمين به دين اسلام بگروند.
چون رو آوردن مردم به اسلام و عشق آنان به دودمان پيامبر(ص) روز به روز زياد شد, حكومت دمشق به حراس افتاده, ابوذر را به ربذه تبعيد نمود. زيرا آنها منشأ اين حركت را در سيماى اين آزادمرد مى ديدند. آنها فكر نكردند كه ابوذر را از اين مردم مى گيرند اما ياد و خاطره او را هرگز نمى توانند بگيرند. از اين جاست كه جبل عامل در طول تاريخ با وجود خفقان و كشتارهايى را كه شاهد بوده و فرزندانى را در دامن خود پرورده است كه عصرها مى گذرد اما نام آنها هنوز هم در سر زبان ها باقى است. براى نمونه مى توان به چند تنى از آن بزرگ مردان تاريخ اشاره نمود آيا گوشى را سراغ داريد كه نام هاى شهيد اول (شيخ شمس الدين محمد) و شهيد ثانى (شيخ زين الدين على) را نشنيده باشد شخصيت هايى همچون شيخ بهايى, شيخ حرّ عاملى, سيد محسن امين ـ مؤلف كتاب عظيم (اعيان الشيعه) ـ و ده ها تن ديگر از دامان اين خاك مقدس برخاسته اند. ولادت
يكى از سادات عامله كه شريف يوسف نام داشت, براى تحصيل علوم اسلامى و كسب معارف اهل بيت(ع) عازم عراق شد. وى مدتى در حوزه هاى نجف و كاظمين و در محضر اساتيد و فقهاى بزرگ آن دو حوزه مشغول تحصيل شد. ذهن قوى و كوشش فراوان كه شريف يوسف داشت باعث شد كه ايشان در مدت كوتاهى به درجه هاى عاليه علمى و اجتهاد برسد. خلق و خوى نيكو و ساده زيستى و بى آلايشى يكى ديگر از ويژگى هاى اين سيد بزرگوار بود. از اينجا بود كه ايشان پيوسته مورد لطف و توجه بزرگان و اساتيد حوزه هاى عراق قرار مى گرفت. اين باورها و اطمينان بزرگان علما نسبت به سيد يوسف تا جايى انجاميد كه يكى از شخصيت هاى مشهور حوزه كاظمين ـ حضرت آيت الله العظمى سيد هادى صدر دختر خود ـ زهرا را به ازدواج او در آورد.
عاقبت در سال 1290 يك سال پس از ازدواج, خانواده سيد يوسف را هم, شب هجران به سر آمد و آن يوسفى را كه در انتظارش بودند, از كنعان عدم, ظهور كرد.
چون خبر ولادت فرزند آنها به خاندان آيت الله سيد هادى صدر رسيد, آنها نيز بسيار خوشحال شده, قدم نوزاد را فال نيك گرفتند. پدر خانواده باشد دست به دعا بلند كرده, در حق نوزاد و پدر و مادر او دعاى خير كرد و با هم شكر خداوند را به زبان جارى كردند.5 چه نام با مسمّايى
سيد يوسف عاملى و همسر با وفاى او ـ كه هر دو از افراد با فضيلت بودند ـ اين امر را خوب متوجه مى شدند. لذا سعى مى كردند كه براى فرزندشان نام نيك و مناسبى انتخاب نمايند. آنها به پيروى از سنت نياكانشان, نوزاد را خدمت جدش آيت الله سيد هادى صدر بردند تا ايشان نام او را انتخاب كند. همان گونه كه على و فاطمه(ع) هم فرزندشان ـ امام حسن(ع) را خدمت جدش ـ رسول خدا(ص) بردند, تا آن حضرت نام او را انتخاب كند.6
سيد هادى صدر نوزاد را در بغل گرفته در ابتدا بر گوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه گفت. سپس براى او نام (عبدالحسين) را انتخاب نمود كه بعدها با نام (علامه سيد عبدالحسين شرف الدين عاملى) مشهور جهان شد.7
عبدالحسين شرف الدين ـ چه نام با مسمايى ـ ايشان تا زمانى كه در قيد حيات بود, در راه اعلاى كلمةالله و ترويج فرهنگ حسينى هرگز از پا ننشست. معظم له از هر وسيله و ابزارى كه در اختيار داشت, استفاده مى كرد و مردم را ـ اعم از هر دين و مذهبى كه بودند ـ به وحدت كلمه دعوت مى كرد. دليل اين گفته ده ها خطابه و كتابهايى است كه از ايشان به يادگار مانده است.
تمام اين ويژگى ها و رفتار و اخلاق پسنديده علامه شرف الدين بود كه, دست به هم داده, او را شرف دين و افتخار مسلمين گردانيد. نياكان عبدالحسين
پدران و نياكان عبدالحسين همه از سادات موسوى بودند. نسبت شريف ايشان با سى و يك واسطه به ابراهيم المرتضى فرزند امام هفتم ـ حضرت موسى بن جعفر(ع) ـ منتهى مى شد. دكتر هادى فضل الله تك تك نياكان او را تا امام على(ع) ذكر كرده است. به جا است اين قسمت را از كتاب ايشان اقتباس نماييم:
(هو عبدالحسين بن يوسف بن جواد بن اسماعيل بن محمد جد الاسرتين آل صدر و آل شرف الدين بن ابراهيم الملقب بشرف الدين بن زيد العابدين بن على نورالدين على بن عزالدين الحسين بن محمد بن الحسين بن على بن محمد بن تاج الدين معروف بابى الحسن بن محمد ولقبه شمس الدين بن عبدالله ولقبه جلال الدين بن احمد بن حمزة ابن سعدالله حمزة بن ابى السعادات محمد بن ابى عبدالله بن ابى العرث محمد بن ابى الحسن على المعروف بابن الديملية بن ابى طاهر بن الحسين القطعى بن موسى ابى سبيحه بن ابراهيم المرتضى بن الكاظم بن الصادق بن الباقر بن زين العابدين ابن ابى عبدالله الحسين بن على بن ابى طالب)8 نبوغ سيد در خردسالى
سيد عبدالحسين آهسته آهسته رشد كرد. وى علاوه بر خانواده خود مورد لطف و احترام خاص خانواده جدش نيز قرار گرفته بود. شش سال داشت كه پدرش او را به مكتب خانه گذاشت تا از معارف كتاب خدا آگاهى پيدا كند. با ذهن قوى و نبوغى كه داشت در آن دوران خردسالى خواندن قرآن را خوب ياد گرفته و نيز تعدادى از سوره هاى اين كتاب آسمانى را همراه با اشعار فراوانى حفظ كرد.
سال 1298 قمرى بود. هشتمين بهار از عمر شرف الدين سپرى مى شد. پدرش كه كسب اجتهاد و اجازه از علماى نجف كرده بود, تصميم گرفت كه به وطنش جبل عامل برگردد. اما مادرش در ابتدا به اين سفر راضى نبود. او مى خواست به كاظمين برگردد و پيش خاندان پدرش بماند. اين مادر مهربان مى خواست فرزندش در عراق بماند و از محضر اساتيدى چون پدر بزرگوارش ـ سيد هادى صدر و برادر ارجمندش سيد حسن صدر ـ و ديگر بزرگان كسب علم نمايد.
بالاخره بعد از آن كه شرايط سفر آماده شد, سيد شريف با خانواده اش عازم لبنان شدند. آنها در اثناى راه سرى به كاظمين زده خانواده زهرا خانم را زيارت نمودند. ايشان نيز با مسافرت زهرا موافقت كرده, دعاى خير خود را بدرقه راهشان كردند.9 ازدواج
روزها مى گذشت و سيد عبدالحسين هم به سن هفده سالگى رسيد. او در اين مدت علوم مقدماتى را از قبيل: زبان عربى, منطق, بلاغت, و سطوح فقه و اصول نزد پدر آموخته بود و مى خواست به عراق برگشته, سطوح عاليه علوم را نيز كسب نمايد. براى امثال او كه جوان آزاده و حريص به علم بود, در يك جا توقف نمودن بسيار سنگين بود. ايشان معتقد بود يك سرى از مسائل و مشكلات را بايد پاسخشان را در مسافرت جستجو كرد.10 به قول سعدى:
بسيار سفر بايد تا پخته شود خامى
صوفى نشود صافى تا در نكشد جامى11
پدرش نيز به اين درخواست و تصميم شرف الدين راضى بود. اما مى خواست قبل از بدرقه نمودن فرزند خود, يكى از سنت هاى پيامبر اسلام(ص) را براى او انجام دهد و براى او شريكى پيدا نمايد تا كه در غربت و دورى از وطن يار و غمگسارش باشد.
بعد از چند روزى سيد شريف فرزند خود عبدالحسين را فراخواند و براى او پيشنهاد ازدواج كرد. ايشان نيز با كمى تأمل در كم و كيف قضيه پيشنهاد پدر را قبول كرد و در همان سال او را با دختر عمويش عقد بستند.12 مسافرت به عراق
سيد شرف الدين سه سال پس از ازدواج در سال 1310 قمرى همراه مادر و همسرش روانه عراق شد تا تحصيلات خود را نزد علماى آن جا كامل نمايد. او در ابتدا وارد سامرا شده, مدت يك سال از محضر اساتيد آن جا خوشه چينى كرد. سپس وارد نجف اشرف شده و دوازده سال خدمت اساتيدى چون: آيت الله شيخ آقا رضا اصفهانى, آيت الله شيخ محمد طاها نجف, آيت الله شيخ الشريعه اصفهانى, آيت الله شيخ عبدالله مازندرانى و آيت الله سيد محمدكاظم طباطبايى يزدى دوره هاى عاليقه فقه (خارج فقه) را فراگرفت. علم حديث و رجال را نيز از محضر علامه بزرگ آيت الله ميرزا حسين نورى كسب نمود.13
شرف الدين قبل از آن كه وارد دوره هاى عاليه فقه شود, يك سرى كتب را از جمله: مكاسب شيخ انصارى, رسائل, رياض المسائل خدمت شيخ باقر حيدر, سيد صادق اصفهانى و شيخ على الجواهر خواند. ايشان درس خارج فقه و اصول را ابتدائاً خدمت فقيه وارسته و مجاهد بزرگ آيت الله شيخ محمدكاظم معروف به آخوند خراسانى آغاز نمود. ايشان تنها فردى بود كه شرف الدين تا آخرين لحظه حيات او پاى درسش حضور داشتند.14
سعى و تلاش و ذهن قوى و نبوغ فوق العاده شرف الدين باعث شد تا در جوانى به درجه اجتهاد برسد. ايشان 32سال نداشتند كه از علماى حوزه هاى نجف اجازه اجتهاد دريافت نمودند. او مى خواست كه پس از گرفتن اجازه نيز در نجف و در كنار حرم جدش ـ اميرالمؤمنين(ع) ـ بماند. اما مردم جبل عامل نيز به وجود چنين عالم و مجتهدى نياز داشتند. بنابراين, پيشنهاد اساتيدش را پذيرفت و در سال 1325 قمرى به وطن بازگشت.15
روز ورود شرف الدين از روزهاى فراموش نشدنى و تاريخى جبل عامل محسوب مى شود. در آن روز مردم جنوب لبنان زن و مرد, كوچك و بزرگ كه حاوى گروه ها و اقشار مختلف بودند, تا حدود (الجبل) استقبال سيد رفتند و او را با اعزاز و اكرام خاصى وارد صور نمودند. مردم خوب جبل عامل چون پروانه اى كه گرد شمع مى چرخد, جمع شدند و قدومش را گرامى داشتند.
علامه شرف الدين پس از استقرار در وطن همراه پدر و برادرش حوزه علميه خانگى تأسيس نموده به مشكلات دينى و اجتماعى مردم رسيدگى مى كرد. ايشان در ابتدا بنا به احترام پدر از صادر نمودن فتوا خوددارى مى كرد. مردم نيز در اين زمينه به پدرش مراجعه مى كردند. مردم (شقرا) براى اخذ فتوا به مرجع تقليد لبنان ـ سيد على امين ـ رو مى آوردند. پس از مدتى اين عالم ربانى طى نامه اى به سيد يوسف چنين نوشت كه (فرزندش سيد عبدالحسين مجتهدى مطلق و عادل است و امروز در ميان علماى جبل عامل كسى را نظير او سراغ ندارد)16
بدين ترتيب مردم در تمام كارهايشان اعم از اخذ احكام شرعى و مرافعاتشان به سيد عبدالحسين مراجعه مى كردند. از اين به بعد پدرش نيز مسائل مشكل شرعى را به ايشان حواله كرده, مسئوليت سنگين صادر نمودن فتوا را نيز به عهده اش واگذاشت.
اما ديرى نپاييده پدر و برادر سيد عبدالحسين يكى پس از ديگرى دار فانى را بدرود گفته, او را سخت داغدار كردند. ايشان بعد از دست دادن پدر بزرگوارش مرجعيت عام و خاص را به عهده گرفت و در پى برآوردن نيازها و خواسته هاى مردم سر از پا نمى شناخت. منادى وحدت
هنگام بررسى زندگى علامه شرف الدين به ابعاد مختلفى مواجه مى شويم كه يكى از برجسته ترين آنها بعد اصلاح طلبى اين سيد بزرگوار است. ايشان پنجاه سال پايان عمر خود را در اين راه صرف كرده است.
اصلاح مصدر باب افعال است و به معناى به صلاح آوردن, سامان بخشيدن, آراستن, سازش دادن و نيكويى كردن مى باشد.17
اين واژه در قرآن مجيد حدود صد وهشتاد بار به كار رفته است.18
قرآن مجيد پيامبران را كه بندگان خاص خدايند, مصلح خوانده, از زبان شعيب پيغمبر(ع) مى گويد:
(إن اريد الاّ الاصلاح ما استطعتَ وما توفيقى إلاّ بالله عليه وتوكلتُ وإليه انيب)19 يعنى, جز اصلاح تا آخرين حد توانايى منظورى ندارم, موفقيتم جز به دست خدا نيست, تنها بر ذات مقدس او توكل مى كنم و تنها به سوى او بازخواهم گشت.
از طرف ديگر حركت هاى ضد اصلاحى سخت مذمت شده است.
در روايات هم راجع به واژه اصلاح و ابعاد مختلف آن (ضرورت, فضيلت, آثار, هدف و…) اشاره شده است. از باب مثال مى توان به اين كلام امام حسين(ع) اشاره نمود كه هدف خويش را در قضيه كربلا چنين بيان مى كند:
انّى لم اخرج اشرا ولا بطراً ولا مفسداً ولا ظالماً, وانّما خرجتُ لطلب الاصلاح فى امة جدى اريد ان آمر بالمعروف وانهى عن المنكر…;20 يعنى من نه از روى خودخواهى و سركشى و هوسرانى (از مدينه) خارج گرديدم و به براى ايجاد فساد و ستمگرى, بلكه هدف من از اين حركت, اصلاح مفاسد امت جدم و امر به معروف و نهى از منكر است….
از جمله مصلحان بزرگ عالم مى توان از حضرت على(ع) نام برد كه قربانى اين راه شد.
پس از آن حضرت(ع) نيز نهضت هاى اصلاح طلب و افراد مصلحى در جامعه اسلامى ظهور كردند كه جنبش خرّم دين, نهضت شعبيه, نهضت اصلاحى فكرى غزالى, نهضت سربداران, نهضت اصلاحى اخوان الصفا, نهضت سيد جمال الدين اسدآبادى و انديشه اصلاحى اقبال لاهورى را مى توان از اين قبيل برشمرد. آيا تمام اين نهضت هاى ياد شده مصلح واقعى بودند؟ پاسخ اين سؤال بحث جداگانه اى را مى طلبد كه ما در صدد مطرح آن نيستيم.21 حركت هاى اصلاح طلبانه شرف الدين
ييكى ديگر از آن حركت هاى اصلاحى معاصر كه در حوزه شيعه صورت گرفت, توسط قهرمان اين مقاله مصلح كامل و عالم فاضل آيت الله سيد عبدالحسين شرف الدين موسوى عاملى مى باشد. ايشان پنجاه سال عمر خويش را وقف اين راه كرده, اصلاحات چشمگيرى را در زمينه هاى مختلف به وجود آورد, حركت هاى اصلاح طلبانه اين سيد بزرگوار را در يك نگاه مى توان در چهار بخش بررسى نمود22: تأسيس مدارس اسلامى, دعوت به وحدت كلمه, مبارزه با فقراء و استضعاف و جهاد مسلحانه. الف. تأسيس مدارس اسلامى
دولت هاى استعمارگر را شيوه اى است كه هر وقت موفق شوند كشورى را تحت سيطره خود در آورند, سعى مى كنند با تأسيس مدارس فرهنگ لائيك خود را نيز آموزش دهند.
فرانسوى ها هم كه يكى از مصاديق بارز استعمار به شمار مى روند, زمانى كه بر حكومت لبنان دست پيدا كردند از اين شيوه استفاده كردند. آنها مدارس ايمان زدا را در سراسر كشور ساختند, تا حس وطن دوستى و اخلاق اسلامى را از جوانان لبنانى سلب نمايند. تنها نيرويى كه در مقابل آنها قد علم كرد, مجاهد خستگى ناپذير سيد عبدالحسين شرف الدين بود.
شرف الدين هنگام مبارزه در اين عرصه عبارت ذيل را شعار خود ساخته بود كه مى فرمود: (لاينتشر الهدى الاّ من حيث انتشر الضلال)23 يعنى, هدايت انتشار نخواهد يافت مگر از آنجا كه گمراهى انتشار يابد. ايشان از اين جهت در مقابل مدارس و مراكز آموزشى كه طبق نظام فرانسوى ها اداره مى شد, به تشكيل مدارس و مؤسساتى پرداخت كه با شيوه نوين اسلامى فعاليت كنند. او موفق شد و از عهده اين كار به خوبى برآمد و يك سرى از مراكز عالم المنفعه را به وجود آورد كه المدرسة الجعفرية, نادى الامام الصادق(ع), و جمعة البرّ والاحسان از آن جمله اند.24 ب. دعوت به وحدت كلمه
حركت ديگر اصلاحى علامه شرف الدين دعوت به وحدت كلمه است. او معتقد بود كه مسلمانان هرگز از زير يوغ استعمارگران و دشمنان خارجى نجات نخواهند يافت مگر در سايه وحدت كلمه اين اعتقاد را مى توان در سرتاسر كلامش مشاهده نمود. ايشان مى فرمايند:
ولا نرفع عن اعناقنا نير العبودية بيد الحرية الا باتفاق الكلمة واجتماع الافئدة وترادف القلوب واتحاد العزائم والاجتماع على النهضة بنواميس الامة ورفع كيان الملة; يعنى, و ما هرگز گردن از يوغ بردگى بيرون نتوانيم برد و به حريّت و آزادى نخواهيم رسيد مگر در سايه وحدت كلمه و الفت دل ها و يكى شدن باطن ها و هماهنگى فكرها و تصميم ها و گرد آمدن بر محور نواميس امت اسلامى و بالا بردن كيان ملت مسلمان.25
سيد شرف الدين مرد عمل بود. او آنچه را كه به زبان جارى مى كرد, سعى مى نمود تا در عمل نيز تحققش بخشد در عرصه وحدت كلمه هم سر از پا نشناخته, با دو سلاح قلم و كلام مبارزه مى كرد: آنچه كه در اين زمينه از خامه او تراويده است, كتاب گرانسنگ الفصول المهمه فى تأليف الامة را مى توان برشمرد.
سيد شرف الدين معتقد بود كه بسيارى از اختلافات و دشمنى هايى كه بين فرق مذاهب اسلامى وجود دارد, برخاسته از جهل و تعصب بوده, پايه منطقى ندارند. ايشان براى التيام بخشيدن اين گونه دردها, تصميم گرفت كه با علما و دانشمندان فرق اسلامى به احتجاج برخيزد و راه حقيقت را به آنها نشان دهد. او در راه اقامه كردن اين خواسته اش از خطابه ها و مناظره هاى فصيح و بليغى استفاده مى كرد كه نمونه اش را در كتاب المراجعات مشاهده مى كنيم.26 ج. مبارزه با فقر و استضعاف
سيره علماى بزرگ و روشن فكران مسلمان از قديم اين بوده است كه در برابر ظلم و اختناق آرام نمى ايستاده اند. حس وطن دوستى و غيرت اسلامى شان نمى گذاشت كه از كنار آن به چشم بسته بگذرند, از اين رو رهبرى مردم را به عهده گرفته عليه جباران و مستكبران قيام مى كردند.
علامه شرف الدين ازآن زمانى كه مرجعيت جبل عامل را به عهده گرفت ـ در كنار ديگر مسئوليت هايش ـ مبارزه با فئوداليسم را نيز آغاز نمود. او مشاهده مى كرد كه هموطنانش در حال فقر و بيچارگى زندگى مى كنند, در حالى كه زمين داران و تيولداران منافع كشورش را مى برند.
در آن روزگار در لبنان, زمينه ناهنجارى وجود داشت. توده هاى مردم, در برابر مالكان اختيارى از خود نداشتند, و براى زندگى معنايى جز رقيت و بردگى نمى دانستند. مالكان و توانگران نمى گذاشتند كه آنان معناى ديگرى از زندگى درك كنند زندگى توده هاى محروم, زير پاى جباران و طاغوتيان خرد شده بود.
چون شرف الدين در آنجا استقرار يافت, نتوانست آن روش خردكننده و آن استبداد بلعنده را قبول كند و در برابر بر باد رفتن حقوق محرومان ساكت بماند…. او با اعتراض و شورش آن روش را محكوم كرد و با آن وارد سخت ترين مبارزات شد.27 د. جهاد مصلحانه
علامه شرف الدين جهاد خود را بر مقابل حاكمان ظالم و بيگانه در دو قالب آغاز كرد. او در زمان حكومت عثمانى كه به نحوى دولت اسلامى بود, از راه تبليغ مجاهدت مى كرد. ولى وقتى كه استعمارگران فرانسوى كشورش را اشغال نمودند و مردم را به فساد و تعطيل احكام الهى سوق دادند, تغيير ابزار نموده و در مقابلشان قد علم كرد. اين بار قيام شرف الدين مسلحانه بود. او در (وادى الحجر) كنگره اى تشكيل داده, روحانيون سراسر لبنان را دعوت كرد و فتواى جهاد عليه فرانسوى ها را صادر نمود.28
وقتى استعمارگران از موضوع باخبر شدند, يك نفر مسيحى را كه از اهالى صور بود, فرستادند تا خانه شرف الدين را اشغال كرده, خود او را دستگير سازد. آن مسيحى كه ابن حجاج29 نام داشت چون خانه سيد را اشغال كرد, اثرى از او پيدا نكرد. زيرا شرف الدين از منزل خارج شده بود; چون خبر اشغال خانه سيد شرف الدين منتشر شد, مردم از سراسر لبنان رو به صور نهادند تا انزجار خود را عليه فرانسوى ها نشان دهند. سيد هم از آنها تشكر و قدردانى كرد و همه را به مناطق خود برگرداند و تأكيد كرد كه تا زمان اقتضاى مصلحت آماده باشند. چون مردم به شهرهاى خود برگشتند.30 آتش خانمان سوز
از زمانى كه علامه شرف الدين حركت هاى سياسى خود را عليه اشغالگران فرانسوى شروع كرد, دو دفعه خانه او را به آتش كشيدند. يك دفعه در صور و ديگرى در شحور. اين خسارت ها هرگز در اراده آهنين او تأثير نكرد, بلكه اين حركت ها باعث شد كه سعى ايشان در پيمودن اهداف والايش قوى تر شود. اما آنچه مايه تأسف است, آتش خانمان سوزى بود كه كتابخانه او را نيز دربر گرفت.
چه كتابخانه اى!؟… اين كتابخانه براى شرف الدين يك جهان ارزش داشت. از همه مهمتر اين كه قريب بيست نسخه آثار خطى و چاپ نشده مؤلف قبل از آنكه به دست دوستداران آثارش برسد, براى هميشه از بين رفت و دل او را داغ دار نمود. اين اتفاق هرگاه به يادش مى افتاد, سخت متأثر مى شد و احساساتش را چنين بيان مى كرد: غم از دست دادن فرزند, چه بسا از دل برود, اما غم از دست دادن فرزندان فكر و زاده هاى انديشه, تا روزگار باقى است….31 آوارگى
وى پس از صدور حكم اعدامش كه طرف اشغالگران فرانسوى صادر شده بود, مجبور شد كه با خانواده اش خداحافظى كرده, با لباس مبدَّل از شحور خارج شود. او در ابتدا وارد سوريه شده, مدتى آنجا ماند و به خانواده اش نيز پيغام فرستاد تا به دمشق بيايند.
شرف الدين و خانواده اش و ديگر مبارزان لبنانى مدتى در سوريه اقامت كردند, تا اينكه تجاوزكاران توسعه طلب اين كشور اسلامى را نيز اشغال نمودند. پس از استقرار آنها در سوريه علامه شرف الدين مجبور شد كه خانواده اش را برداشته, به قصد فلسطين آنجا را ترك كند.
پس از چند روزى كه علامه شرف الدين در شهر حيفا فلسطين بود, مصلحت ديد تا خانواده اش را به جبل عامل و به جاهاى امن و آرامى باز گرداند و خود آهنگ مصر كند. اين بود كه در سال 1338 قمرى عازم مصر شد و اين دومين سفر او به آن ديار بود.32
شرف الدين در مصر هم مثل سوريه و فلسطين تبليغ عليه اشغالگران را رها نكرد. او در تجمع هاى بزرگ حضور پيدا مى كرد و راجع به انحطاط و اختلاف مسلمانان سخن مى گفت و راه هاى مبارزه با آن را نيز بيان مى كرد. كلامى از ايشان در اين راستا به ثبت رسيده است كه سيد رشيدرضا آن را در مجله المنار چاپ كرد و آن جمله اين است:
شيعه و سنى را از روز نخست, سياست از هم جدا كرده است و اكنون نيز بايد سياست آن دو را در كنار هم بنشاند و متحدشان كند.33
مدت اقامت علامه شرف الدين در مصر يك سال طول كشيد. او ديگر نمى توانست در آنجا راحت و آسوده بماند, در حالى كه ديگر همرزمانش در فرار و گريز و آتش و خون به سر مى بردند. بنابراين تصميم گرفت كه آخر سال 1338 مجدداً به سوى فلسطين بازگردد.
علت اساسى بازگشت علامه شرف الدين به فلسطين آن بود كه ازاوضاع داخل كشورش دقيق تر اطلاع يابد. چرا كه روستاى (علما) كه او در آنجا زندگى مى كرد, در نزديكى مرز جبل عامل واقع شده بود. ديگر اينكه براى حركت هاى سياسى ايشان نيز مناسب تر به نظر مى رسيد.
بالاخره در سال 1339 قمرى سيد شرف الدين همراه بسيارى از آزادى خواهان به وساطت پسر دايى اش سيد محمد صدر فرزند مرحوم آيت الله العظمى سيد حسن صدر به وطن برگشت. فرانسوى ها به احترام و عظمت اين پدر و پسر حكم اعدام شرف الدين را لغو كردند.
ورود سيد را به جبل عامل هموطنانش با تظاهرات پر شكوهى استقبال نمودند معظم له پس از ورودش به وطن همچنان مبارزه را بر ضد اشغالگران فرانسوى تا استقلال كامل لبنان كه در سال 1945م اتفاق افتاد, ادامه داد. او حتى در دوران استقلال نيز بيشترين زحمات را در راه حفظ آن به دوش خود مى كشيد.34 مناظره دو عالم و ثمره آن
علامه شرف الدين دو سفر به سرزمين پهناور مصر داشته است. يكى هنگام آوارگى و هشت سال قبل از آن. وى در اين باره مى فرمايد:
من از اين مصائب (اختلاف مذاهب اسلامى) دلتنگ و ناراحت بودم و براى چاره آن فكر مى كرم تا اينكه اواخر سال 1329 قمرى وارد سرزمين مصر گرديدم. آرزوى من اين بود كه در سرزمين نيل با آرزوى خود برسم و با كسى مواجه شوم كه همرأى من باشد و بتوانيم در اين راه (وحدت كلمه) قدمى برداريم. بتوانيم درد بى درمان اختلاف مسلمين را درمان بخشيم و آن را متحد سازيم.35
ايشان در اين مسافرت پسرعموى خود ـ سيد محمدحسين شرف الدين را نيز همراه گرفته بود. آنها در ابتداى سفر خود را از طريق دريا, از بندر بيروت شروع كردند, اما در وسط راه در يكى از بندرها پياده شده با قطار به طرف مصر حركت خود را ادامه دادند.36
علامه شرف الدين پس از چند روز اقامت در مصر با راهنمايى دوستان روانه دانشگاه الازهر شد كه رياست آن را در آن ايام عالم بزرگ مالكى شيخ عبدالمجيد سليم بشرى به عهده داشت. ايشان علاوه بر اينكه رهبر روحانيت مصر را به عهده داشتند, جلسه درسى داشت كه به تدريس نظرات فقهى امام شافعى ـ يكى از چهار امام فقهى اهل سنت ـ مشغول بود.
شرف الدين با پسرعمويش وارد درس شيخ شدند كه در مسجد دانشگاه برگزار شد. او پس از پايان درس, از جا بلند شده سؤالى را مطرح كرد. شيخ نيز پاسخ داد و اين پرسش و پاسخ روزهاى دوم, سوم, چهارم و پنجم نيز تكرار شده منجر به آن شد كه زمينه را براى آشنايى بيشتر بين اين دو عالم بزرگ شيعه و اهل سنت فراهم كند.37
شيخ سليم كه مردى آزاده و جوان مرد بود, چون از اهداف بلند شرف الدين آگاهى يافت علاقه اش به او صد چندان شد, چرا كه خود او نيز راجع به شيعه چيزهايى شنيده بود و نياز به شخصى مثل شرف الدين داشت كه سؤالاتش را پاسخ دهد.
علامه شرف الدين هم شيخ مصر را مردى منصف و عالمى حق جو يافت و قرار بر آن گذاشتند كه بحث خود را در موضوع امامت از نظر شيعه با ارائه دلايل و شواهد صحيح و متواتر نزد فريقين, به صورت نامه نگارى ادامه دهند. در اين باره شرف الدين مى گويند:
ما براى خود لازم دانستيم, مسأله امامت را با توجه به ادله هر دو دسته حل كنيم و اين موضوع را به طور صحيح بفهميم…
…ما براى تعقيب مقصود خود تصميم گرفتيم كه دانشمند مصرى به خط خود سؤال كند و من با خط خود پاسخ بدهم. قرار ما اين شد كه مطالب ما با دليل عقلى و يا نقلى كه هر دو دسته قبول دارند, همراه باشد.38
بدين ترتيب سيد شرف الدين و شيخ سليم بشرى نامه نگاير را آغاز كردند كه تا شش ماه اين رد و بدل طول كشيد. نامه اول كه در تاريخ 6 ذى القعده سال 1326 قمرى, به رسم افتتاح و اجازه ورود به بحث بود, از طرف شيخ سليم صادر شد. او چنين نوشته بود:
سلام بر علامه بزرگ عبدالحسين شرف الدين و رحمةالله وبركاته. من در طول عمر خود در صدد اطلاع, از چگونگى اوضاع و حقايق داخل شيعه برنيامده و اختلافشان را نيازموده بودم چون من با آنها ننشسته و در اجتماعات و كشورهاى آنها زندگى نكرده ام, اگرچه علاقه مند بودم كه با دانشمندان آنها به بحث نشينم… پس آن گاه كه تقدير الهى مرا به ساحل اقيانوس وجود تو واقف ساخت…
…من هم اكنون در كنار درياى بيكران علم تو ايستاده ام, اجازه مى خواهم كه خود را در امواج آن اندازم… اگر اجازه فرمودى دو مبحث را مورد گفتگو قرار خواهيم داد:
1. امامت در مذهب در اصول و فروع (يعنى در مسائل مذهبى به چه كسى بايد رجوع كرد).
2. امامت عامه و رهبرى مسلمين (يعنى خلافت پيامبر ـ ص ـ).
من به جاى امضاى صريح در پايان نامه ام حرف اختصارى (س) قرار مى دهم و شما (ش) قرار دهيد و قبلاً از هرگونه اشتباهى (در اداى احترام) اميد عفو دارم. والسلام. (س)39
سيد شرف الدين نيز در پاسخ شيخ سليم نامه پر از لطف و احترام خود را چنين آغاز كرد:
سلام بر مولاى ما شيخ الاسلام و رحمةالله وبركاته. نامه پر از عطوفت شما رسيد, آنچنان مرا مورد عنايت و نعمت قرار داده اى كه زبان شكر از سپاسگزارى آن عاجز است, يعنى آن طورى كه روزگاران دراز نتوان بعضى از وظايف واجب آن را ادا كرد.
…از من اجازه بحث خواسته اى. اجازه بحث را به شما داده ام ـ در صورتى كه امر و نهى از آن تو است ـ آنچه مى خواهى بپرس, و هرچه دوست دارى بگو. و فضل و برترى, قضاوت عادلانه و سخن فيصله بخش حق از باطل از آن تو است. وعليكم والسلام.(ش)40
بدين ترتيب بين اين دو شخصيت بزرگ اسلام يكصد و دوازده نامه رد و بدل شد كه در عين علمى و منصفانه بودنشان سرشار از احترام و آداب خداپسندانه بودند. شيخ سليم در آخرين نامه اش, اعتراف به حقانيت مذهب شيعه كرده, چنين مى گويد:
اشهد انكم فى الفروع والاصول على ما كان عليه الائمة من آل رسول(ص) وقد اوضحت هذا الامر مجعلته جلياً, واظهرت من مكنونة ماكان خفياً)41 يعنى گواهى مى دهم كه شما (شيعه ها) در فروع دين و اصول آن بر همان راه و طريقى هستيد كه ائمه آل رسول(ص) بوده اند. به راستى كه اين امر را واضح و به خوبى آن را آشكار ساختى, و آنچه در درون آن مخفى بود ظاهر نمودى.
ثمره اين مكاتبات را سيد عبدالحسين شرف الدين, پس از گذشت ربع قرن, به صورت كتاب مستقلى, تحت عنوان المراجعات تقديم جامعه نمود. مؤلف محترم علت تأخير اين امر را چنين ابراز مى دارد: (كتاب حاضر نوشته يك روز و يا افكار چند روز نيست كتاب حاضر محصول يك ربع قرن كوشش و زحمت است; نزديك بود كتاب حاضر در همان ايام منتشر گردد ولى حوادث و جناياتى از نشر آن جلوگيرى كردند و به ناچار چند سالى در پرده خفا ماند…42
اين كتاب معجزه آفرين پس از انتشارش در بين مردم, بسيارى از شكاف هاى جامعه را ترميم و بسيارى از اختلاف هاى بين مذاهب را رفع و بسيارى از كمندهاى گسسته اتحاد مسلمين را پيوند نمود. چراغى شد كه بسيارى از حيرت زدگان وادى سرگردانى را به سرمنزل سعادت هدايت نمود. نمونه آن را در صفحات بعدى ـ ان شاءالله ـ مشاهده خواهيد كرد.سفرها و زيارت هاسلام, اى مدينه (1328)
مسافرت هاى علامه شرف الدين يا اجبارى است و يا اختيارى. در اين جا سفرهاى اختيارى اين عالم بزرگوار را بررسى نمايم. فشرده سفرهاى اجبارى ايشان را در بحث (آوارگى) به طور اختصار بيان كرديم.
اولين مسافرت شرف الدين عاملى در سال 1328 قمرى به مدينه منوره به قصد زيارت قبر نبى اكرم(ص) و ائمه بقيع بوده است.43
يكى ديگر از مسافرت هاى تاريخى و مؤثر علامه شرف الدين به مصر بوده است كه سال 1329هـ.ق. اتفاق افتاد و ثمره آن المراجعات شد.
يكى از شاگردان شيخ محمد مرعى الامين سورى (متولد سال 1314هـ.ق) كه از استادان بزرگ و علماى برجسته اهل سنت بود, نسخه اى از كتاب المراجعات را به او نشان داده گفت: (استاد, اين كتاب را ببينيد, اگر صلاح باشد آن را بخوانم)
چون چشم شيخ به مقاله كتاب افتاد, اتشين شده, نگاه تند به شاگرد انداخت و به او گفت: (خجالت نمى كشى كه كتاب يك عالم شيعه را كه ما آن را گمراه و نجس مى دانيم, پيش من آورده اى و اذن مطالعه مى خواهى؟!)
اين پاسخ استاد براى شاگرد بسيار گران آمد و در عين حال با نرمى چنين گفت: (معذرت مى خواهم, من نمى دانستم كه شما اين قدر ناراحت مى شويد. هدف من فقط اجازه خواندن كتاب بود, نه چيز ديگر, ولى باز هم پوزش مى خواهم اگر شما را ناراحت كرده باشم.)
شيخ پس از مشاهده ادب شاگرد در مقابل رفتار تعصب آميز خود, شرمنده شد و براى جبران آن عمل ناشايست خود, با آرامى چنين گفت: (مانعى ندارد, امشب كتاب را برده مى خوانم و فردا نظرم را راجع به صلاح بودن مطالعه آن ابراز مى كنم.)
عصر آن روز شيخ كتاب المراجعات را به منزلش برد و به مطالعه آن مشغول شد. زبان فصيح و معانى بلند كتاب او را چنان مجذوب كرده بود كه صداى اذان صبح سبب شد تا به خود بياييد المراجعات كار خود را كرده بود.
پس از مطالعه المراجعات پرده هاى تعصب و گمراهى از جلو چشم شيخ كنار رفت و حقيقتى را كه سال ها در پى آن بود ولى بر اثر تعصبات و جهل و نادانى از آن فاصله گرفته بود, در اين صبح به دست آورد.44
پس از شيعه شدن اين عالم بزرگ برادرش نيز توسط المراجعات مذهب حقه جعفرى را مى پذيرد. چون مردم شهر و منطقه شان مى بينند كه دو تن از پيشوايانشان مذهب تشيع را قبول كرده اند, عده زيادى تغيير مذهب داده, به مكتب پاك اهل بيت(ع) مشرف مى شوند.45 محرم كوى دوست (1340)
علامه شرف الدين از سال هاى 1329هـ.ق. قصد داشت كه به شيه جزيره عربستان سفر كرده, مناسك روحانى حج را انجام دهد. اما به علت پيش آمدن مشكلات سياسى و اجتماعى سفر ايشان تغيير مسير كرده, عازم مصر شد كه مشروح آن سفر به عرض رسيد.
سال 1340 قمرى بود. علامه شرف الدين اين بار با سعى و كوشش بيشتر, قصد كشور محبوب كرده, محرم كوى او شد. در اين مسافرت او را عده از علما و بزرگان ديگر همراهى مى كردند. سفر آنها از طريق دريا بود. مسئوليت سفر را خود شرف الدين به عهده داشت. او مسائل ضرورى حج را به مسافران تذكر مى داد و نماز جماعت را هم در كشتى اقامه مى كردند. چون خبر مسافرت شرف الدين به عربستان رسيد, ملك حسين كه حكومت آنجا را به عهده داشت, دستور داد تا جمع زيادى از مسئولين و بزرگان حجاز به استقبال وى بروند و او را در مكان مناسبى كه از قبل تهيه كرده بودند, فرود آورند.
سفر علامه شرف الدين به عربستان از مسافرت هاى افتخارآفرين ايشان بوده, خاطرات شيرينى را با خود همراه داشته است. شستشو نمودن خانه كعبه و اقامه نماز عيد را در مسجدالحرام توسط اين عالم بزرگ, مى توان از آن افتخارات برشمرد.46 زيارت ائمه عراق (1355)
سيد عبدالحسين شرف الدين مثل ساير بزرگان به امامان معصوم(ع) ارادت خاص داشت و تمام آنچه را كه از كمالات به دست آورده بود, از بركت آن حضرات(ع) مى دانست. از اين جهت هرگز از زيارت آنها كوتاهى نمى كرد. اما اين دفعه به خاطر مشكلات سياسى كه پيش آمده بود, نتوانست مدت بيش از سى سال حرم آن حضرات(ع) را زيارت كند. ايشان بعد از به دست آوردن آرامش نسبى در اولين فرصت خواست عازم سرزمينى شود كه دوران كودكى اش را آنجا گذرانيده بود. اكنون بار ديگر شوق زيارات ائمه نجف و كربلا و كاظمين و سامرا روحش را بى قرار كرده بود. تا اينكه در اواخر سال 1355 قمرى بار سفر بسته, راه عراق را پيش گرفت.
شرف الدين در اين مسافرتش از يك سرى از شهرهاى عراق ديدن كرد و با علما و بزرگان آنجا ديدار و گفتگو انجام مى داد. ميزبانى او را در بغداد دايى زاده اش ـ سيد محمد صدر ـ و در نجف اشرف مرجع بزرگ مرحوم آيت الله العظمى شيخ محمدرضا آل ياسين به عهده داشته است.47
علما و فضلاى نجف سيد شرف الدين را از جوانى مى شناختند. نبوغ و استعداد فوق العاده دوران طلبگى او اساتيد و بزرگان آن ديار را به حيرت انداخته بود. حالا هم پس از گذشت سال ها, يك بار ديگر فقها و محدثان, مفسران و ديگر خبرگان مشهور نجف به فضل و كمال او اعتراف كرده, چنين گفتند:
شرف الدين در قدرت استدلال علمى, حضور ذهن در زمينه اخبار و احاديث, و دقت نظر در استنابط احكام شرعى, چنان است كه گويى در طول اين سى و چند سال دورى از حوزه علميه نجف, اصلاً از حوزه دور نبوده و دائم به تحقيق و بحث و تدريس در حوزه مشغول بوده است.48 شوق حرم رضا(ع) (1355)
چون در سال 1355 سيد شرف الدين از زيارت ائمه عراق فارغ شد, راه ايران را در پيش گرفت تا مرقد امام غريب ـ حضرت ابوالحسن على بن موسى الرضا(ع) ـ را هم زيارت كند. او در ابتدا وارد تهران شده, با استقبال گسترده مردم با ايمان اين شهر مواجه شد. عالمان و فاضلان شهر لحظه اى محضرش را ـ كه در منزل آيت الله شريعتمدار بود ـ رها نمى كردند.
سيد شرف الدين قبل از آنكه حرم امام رضا(ع) را زيارت بكند, وارد قم مقدس شد تا بارگاه مطهر فاطمه معصومه(س) را در ابتدا زيارت كند در اين شهر او را پسرخاله اش ـ مرحوم آيت الله العظمى سيد صدرالدين صدر49 كه از مراجع و فقهاى حوزه علميه قم بود, با ديگر علما و طلاب و مردم مؤمن شهر استقبال كردند. او پس از زيارت حرم باصفاى حضرت معصومه(س) چند روز ديگر در منزل پسرخاله اش ماند, اما شوق حرم امام هشتم او را بى قرار كرد و نگذاشتش كه بيش از اين در قم بماند و ناچار اين شهر مقدس را ترك كرده, راه خراسان را پيش گرفت.
در مشهد آيت الله العظمى حاج آقاى حسين قمى و جمعى از علما و روحانيون و نيز مردم از روستاهاى دور و نزديك به ديدن مهمان عزيزشان آمدند و تشريف فرمايى او را به سرزمين خود خير مقدم مى گفتند.
شرف الدين پس از ورودش به مشهد در وهله اول قصد حرم امام رضا(ع) كرد تا بوسه بر آستان قدس رضوى زده, غنچه آرزويش را كه داشت پرپر مى شد, سيراب نمايد….50 سفر بى بازگشت (1377)
يكى ديگر از سفرهاى علامه شرف الدين كه در پايان عمر او بوده, در سال 1377 قمرى اتفاق افتاد.
افول(رفتند و رويم و…)
آخرين اثر علامه شرف الدين كتاب گرانسنگ النص والاجتهاد است. ايشان اين كتاب را در زمانى مى نوشت كه ضعف و ناتوانيِ ناشى از پيرى وجودش را فرا گرفته بود, اما با روح سرشار و همت استوار هرگز از تحقيق و مطالعه دست نمى كشيد. او ساعت هاى طولانى را در كتابخانه مى گذراند و در بخشى از صفحات كتاب بازنگرى مى كرد.
شرف الدين در سن پيرى نيز اكثر وقتش را به مطالعه و رسيدگى به امور مسلمين صرف مى كرد. او همچنين فرصتى را براى تفكر و محاسبه خود اختصاص داده بود. بارها هنگام فكر كردن و مرور بر گذشته ها, به ياد جوانى اش مى افتاد كه چگونه آن را گذرانيده است. او دوست مى داشت سال هاى پايان حياتش را در نجف و در كنار مرقد مولايش ـ امير مؤمنان على بن ابى طالب(ع) ـ بگذراند. اما افسوس كه اجل امان نداد.
سال 1377 قمرى بود سلامتى شرف الدين وخيم شد و او را براى معالجه به بيروت منتقل كردند. مردم از سراسر لبنان به عيادتش مى آمدند و هنگام بازگشت از خداوند براى رهبرشان عافيت مى خواستند…
مريضى ايشان خيلى طول نكشيد تا اينكه در صبح روز دوشنبه 8 جمادى الثانى سال 1377 (مطابق با سال 1957م.) آن شعله فروزان پس از 87 سال درخشش براى هميشه خاموش شد و عالمى را در فراق خود گداخت.51 بازگشت علويى به سوى على(ع)
وقتى خبر درگذشت علامه شرف الدين در بيروت پخش شد, مردم سراسر شهر اعم از كوچك و بزرگ, زن و مرد, پير و برنا, كارمند و بازنشسته بر دور بيمارخانه جمع و با سينه هاى سوزان و اشك هاى ريزان پيكر مطهرش را تا فرودگاه شهر تشييع كردند, چرا كه ايشان وصيت كرده بود كه اگر امكان باشد جنازه اش را به نجف اشرف برده, كنار مرقد جدش ـ اميرالمؤمنين على بن ابى طالب(ع) ـ به خاك بسپارند. از اين رو پيكرش را به اتفاق بعضى از فرزندان و عده اى از رجال برجسته لبنان, توسط هواپيماى خاص, از بيروت به بغداد منتقل كردند.52
مردم بغداد علامه شرف الدين را از دوران جوانى اش مى شناختند. آنها بزرگى و خدمات فراوانش را نسبت به اسلام بعدها شنيده بودند. حالا كه خبر فوت اين عالم بزرگوار به گوششان رسيد و متوجه شدند كه قرار است پيكر پاكش به بغداد حمل شود تمام مردم سياه پوش شده, انتظار ورود ميهمان عزيزشان را مى كشيدند.
چون هواپيما در فرودگاه بغداد نشست, با انبوه زياد مردم عزادار مواجه شد كه در انتظار جنازه سيد شرف الدين بودند. آنها پيكر پاك او را بر سر دست گرفته تا كاظمين تشييع كردند و همه تجليل و تكريمى كه درخور مقام والاى او بود, به جاى آوردند. تشييع جنازه اين عالم بزرگوار پنج ساعت طول كشيد. بعد از آن جنازه را با همان كيفيت به كربلا و بعد به نجف بردند تا مثل طواف ائمه كاظمين, گرد مرقد امام حسين(ع) و اميرالمؤمنين على(ع) نيز طواف داده شود.
بالاخره دو روز پس از وفات علامه شرف الدين پيكر پاكش روز چهارشنبه 10 جمادى الثانى سنه 1377 قمرى بر جوار حرم جدش اميرالمؤمنين(ع) و در حجره مجاور آرامگاه استادش سيد محمدكاظم يزدى در سمت جنوبى صحن مطهر, به خاك سپرده شد.53 انوارى كه از خورشيد جدا شد
رسول گرامى اسلام حضرت محمد مصطفى(ص) فرموده اند: (العلماء باقون ما بقى الدهر) يعنى عالمان باقى مى مانند تا زمانى كه دنيا پايدار و برجا باشد. اين جاودانگى بستگى به مؤلفات, تربيت شاگردان, هدايت مردم و ديگر صفات حميده آن بزرگواران است كه پس از خود بر جاى مى گذارند.
يكى از مصاديق بارز اين گونه علما سيد عبدالحسين شرف الدين عاملى است كه نصف قرن از ارتحال آن جناب مى گذرد اما گويا اين كه هنوز هم زنده است و دوست داران آثار نابش او را در بين خود احساس مى كنند.
آرى, سيد شرف الدين هنوز هم زنده است. او مثل خورشيدى مى ماند كه خود غروب كرده, اما انوارى كه از او جدا شده است, هنوز باقى است. الف. مؤلفات موجود
آثار بر جاى مانده علامه شرف الدين عبارتند از: المراجعات, الفصول المهمة فى تأليف الامة, اجوبة مسائل موسى جارالله, الكلمة الغراء فى تفصيل الزهراء, المجالس الفاخرة فى مآتم العترة الطاهرة, ابوهريرة, بغية الراغبين, فلسفه الميثاق والولاية, ثبت الاثبات فى سلسلة الرواة.
اين آمارى است كه شيخ مرتضى آل ياسين در مقدمه المراجعات ذكر كرده است54 ايشان چون اين مقدمه را در زمان حيات علامه شرف الدين نگاشته اند, بنابراين به بعضى از كتبى كه بعد از نوشتن مقدمه او چاپ شده اند, اشاره نكرده است. محققين ديگرى بعد از ايشان در چاپ هاى بعدى كتب ديگرى را اضافه كرده, مجموع آثار موجود سيد شرف الدين را سيزده عدد معرفى كرده اند.55 اسامى كتاب هاى اضافه شده چنين مى باشد: مسائل الخلافيه (فقهية), رسالة كلامية, كتاب الى المجمع العلمى العربى بدمشق, الاجتهاد مقابل النص.
دانشمند فرزانه معاصر ـ استاد محمدرضا حكيمى ـ كتاب ديگرى را با عنوان زينب الكبرى به اين آمار افزوده است.56 ب. افسوس
مؤلفات از دست رفته علامه شرف الدين كه باعث تأسف و محزونى او شد, از اين قرار است كه خود مؤلف آنها را در حاشيه الكلمة الغراء چنين ذكر نموده است: شرح التبصرة, حاشيه استصحاب, رسالة فى منجزات المريض, سبيل المؤمنين, النصوص الجليه, تنسل الآيات الباهرة, تحفة المحدثين فيما اخرج عنه الستة من المضعفين, تحفة الاصحاب فى حكم اهل الكتاب, الذريعة, المجالس الفاخرة, مؤلفوا الشيعة فى صدر الاسلام, بغية الفائز فى نقل الجنائز, بغية المسائل عن لثم الايدى والانامل, زكات الاخلاق, الفوائد والفرائد, حاشيه اى بر صحيح بخارى, حاشيه اى بر صحيح مسلم, الاساليب البديعة فى رجحان مآتم الشيعة.57 شرف الدين در نگاه ديگران
او مردى بود با اخلاص, كوچك ترين كارى را كه انجام مى داد محض رضاى پروردگار بود. از اينجاست كه هركسى يكى از كتاب هاى او را خوانده باشد, مجذوب كلامش شده و براى هميشه او را دوست خواهد داشت. از توصيفى كه شيخ مرتضى آل ياسين از ايشان مى كند, روشن مى شود كه منشأ شهرت و ماندگارى اين عالم بزرگوار برخواسته از اخلاص او بوده است. ايشان چنين مى فرمايند:
در هر يك از آفاق جهان اسلام, نام هايى, از تنى چند از رجال نقش بسته و جاودان گشته است, رجالى كه از نبوغ ها و عظمت هايى برخوردار بوده اند و به قله عظمت صعود كرده اند, ايشان نامشان مانند ستاره هاى درخشان در آسمان مى درخشد.
در اين ميان كسانى هستند كه نامشان نه تنها در يكى از آفاق عظمت ها مى درخشد, بلكه در همه اين افقها طالع و درخشان است. ليكن اينگونه كسان كه همه عظمت ها برخوردارند و در همه افقها مى درخشند, بسيار بسيار اندكند… از جمله اين يگانگان روزگار, در تاريخ اسلام, سيد عبدالحسين شرف الدين است….58
مرجع عالى قدر جهان اسلام و فقيه بزرگ مرحوم آيت الله العظمى سيد حسين بروجردى پس از ديدار با فرزند علامه شرف الدين راجع به شخصيت پدرش چنين گفت:
قدرت بيان و نثر شيوا و متانت و قوه استدلال مرحوم شرف الدين بى نظير بود.59
مرحوم آيت الله العظمى سيد محسن حكيم ـ علامه شرف الدين را چنين توصيف مى كند:
سيد شرف الدين منبع رحمت و احسان بود و همگان از رحمت و احسان او بهره مند مى شدند.60
مرحوم آيت الله العظمى سيد ابوالقاسم خويى, پس از مرگ شرف الدين از او چنين ياد مى كند:
در اخلاق نيكوى او, عظمتى بى نظير ديدم, حضور ذهن شگفت انگيز در مسائل علمى داشت… هيچ كس از جهاد او در راه عزت و عظمت اسلام بى خبر نيست, شرف الدين به بهترين روش از شريعت اسلام دفاع كرد و مذهب جعفرى را يارى نمود و امت اسلامى را به صلاح و سازندگى فراخواند. خدايش جزاى خير دهد.61
صاحب كتاب عظيم الغدير علامه بزرگ مرحوم شيخ عبدالحسين امينى در كتاب خود تقريظى را از سيد شرف الدين ذكر كرده است:
اين نامه را دست با عنايت شرف الدين علوى, مصلح اكبر, آيت الله سيد عبدالحسين شرف الدين عاملى نوشته است, شخصيتى كه امت اسلامى به ساحت او ارادت مى ورزند…62
و هم او مى گويد:
شرف الدين, يكى از قله هاى رفيع تشيع است, و يكى از درفش هاى افراشته اسلام. او در اين روزگار مظهر عظمت سادات بنى هاشم است. شيعه را مى سزد كه به شرف الدين افتخار كند…63
مرحوم آيت الله شيخ آقا بزرگ تهرانى درباره او چنين مى گويد:
شرف الدين يكى از بزرگ ترين مناديان وحدت اسلامى و هماهنگ ساز و پيروان مذاهب اسلامى بود. او پيوسته مسلمانان را به قرار گرفتن در صف واحد و گفتن سخن (وحدت كلمه) فرامى خواند….64
مؤلف كتاب منتهى الآمال حاج عباس قمى چنين مى گويد:
…و از ايشان است سيد جليل, عامل فاضل, م1. السيد محسن الامين, الشيعة فى مسارهم التاريخى, ص695. 2ـ3. غلامرضا گلى زواره, شناخت كشورهاى اسلامى, ص138ـ139. 4. قاضى نورالله ش
روش شرف الدين در تبيين گزارش هاى تاريخى
مرادى نسب حسين
شخصيت علمى شرف الدين
وى از خاندان شريف و سادات بزرگ لبنان از جبل عامل بود كه در سال 1290 قمرى در كاظمين ديده به جهان گشود. نسب وى به امام هفتم موسى بن جعفر(ع) مى رسد. پس از آن كه پدرش سيد يوسف تحصيلات علوم دينى را در عراق به پايان رساند و اجازه اجتهاد از علماى بزرگ آن ديار گرفت به زادگاهش جبل عامل برگشت. فرزندش سيد شرف الدين نزد پدر به فراگيرى مقدمات علوم دينى و سطح فقه و اصول پرداخت و براى ادامه تحصيل به نجف اشرف مسافرت كرد و نزد عالمانى بزرگ همچون شيخ حسن كربلائى, شيخ محمد طه نجف, آخوند ملا محمد كاظم خراسانى, سيد محمد كاظم يزدى, سيد حسن واسماعيل صدر و شيخ شريعه اصفهانى بهره علمى جست. همچنين وى براى تحصيل معارف بيشتر به شهرهايى مانند كربلا و كاظمين عازم شد و از محضر عالمان بزرگ آن جا كسب فيض كرد و در مباحث علمى و نظرى آنان حضور داشت. وى بر اثر همت و پشتكار در تحصيل كسب دانش به جايگاه و موقعيت علمى بزرگى رسيد به طورى كه محدتى متبحر, متكلمى زبر دست و بى همتا, مفسرى بزرگ, فيلسوفى محقق, اديبى بزرگ, خطيبى توانا, مورخى محقق, نويسنده اى صاحب سبك, شاعرى صاحب ذوق, مناظره كننده اى مستدل و قوى شد. سيد شرف الدين داراى تأليفات بى شمارى است از جمله مى توان به كتاب المراجعات, النص و الاجتهاد, سبل المؤمنين, مختصر مؤلفوا الشيعة فى صدر الاسلام و الفصول المهمه فى تأليف الامه نام برد.
سيد شرف الدين علاوه بر اين فضائل, مجاهدى نستوه در راه دين و مبارزى خستگى ناپذير با استعمار فرانسه در شورش بود به طورى كه حكم اعدام او را صادر كردند و به خانه اش حمله ور شدند و كتابخانه اش را به آتش كشيدند. او به ناچار به سوريه و فلسطين رفت و مبارزات خود را با صدور فتواى جهاد بر ضد اشغاگران فرانسوى شدت بخشيد. آيت الله كاشانى و نواب صفوى با او ملاقاتى داشته و درباره جنبش هاى اسلامى با او تبادل نظر و گفتگوى داشته اند.
سيد از مصلحان و مناديان اتحاد ميان مسلمانان بود و در راه وحدت با قلم خود و سفر به كشورهاى جهان اسلام گام بلند و اساسى برداشت و به همين سبب كتاب الفصول المهمة فى تأليف الامه را به نگارش در آورد. وى با مسافرت كردن به مصر با استاد دانشگاه الازهر آقاى شيخ سليم بشرى به گفتگوى علمى پرداخت و اين گفتگوى هاى را از طريق نامه پى گيرى كرد به طورى كه شيخ سليم در آخرين نامه خود به ايشان نوشت: (من از ديدار و گفتگوى با شما درباره شيعه در اشتباه بودم و اين اشتباه نتيجه اخبار و سخنان نادرستى است كه از ياوه گويان شنيدم, من پس از ملاقات و بحث با شما به رستگارى رسيدم).
سيد شرف الدين در مقدمه كتاب المراجعات اشاره دارد كه برادران مسلمان كه به يك مبدأ و دين اعتقاد دارند هميشه با هم درگير و همانند مردم بى فرهنگ به زد و خورد مى پردازند. همين وضع سبب مى گردد كه انسان به دنبال چاره اى باشد. وقتى كاسه صبر من در برابر اين مشكلات و مصائب (تفرقه جهان اسلام) لبريز شده به مصر ـ كه مرگز پرورش علمى است ـ مسافرت كردم تا به آرمان خودم (وحدت امت اسلام) دست يابم و بيمارى جدايى و از هم گسيختگى ميان مسلمانان را درمان كنم كه با دانشمند بزرگ مصرى برخورد كردم و شكايت خود را از اين گرفتارها بيان كردم, او هم مانند من شكوه كرد و بدين طريق بحث و گفتگو را با هم آغاز كرديم.
نظر سيد اين است كه بسيارى از اختلافات شيعه و سنى پايه و اساس درستى ندارد, بلكه سر منشأ همه آنها دروغ ها و تهمت هايى است كه در شرايط زمانى خاصى از طرف حاكمان و قدرتمندان سياسى مطرح شده و از طريق آنان به اشاعه آنها پرداخته شده است. درخور ذكر است كه بزرگان براى نشان دادن مبانى اعتقادات خود به بيان حقايق و تحليل آنها مى پردازند, نه آن كه به كتمان حقايق روى آورند و از مبانى اعتقادات خود دست بكشند, بلكه با استدلال هاى متين و اخلاق نيكوى به نادرستى بعضى از روايات و روايان اشاره دارند. به همين دليل مى بينم كه سيد به نقد روايات ابوهريره و شخصيت او مى پردازد.
شرف الدين در سال 1340 هجرى براى انجام مناسك حج راهى مكه شد و نماز جماعت را با شركت حاجيان شيعه و سنى برگزار كرد. وى مسافرت هايى به كشورهاى از جمله ايران و كشورهاى مختلف ديگر داشت تا منادى وحدت ميان مسلمانان باشد. وى ميلاد پيامبر اسلام(ص) را در روز دوازدهم ماه ربيع الاول جشن مى گرفت1 كه مى تواند دليل بزرگى بر روحيه اسلامى او در ايجاد وحدت باشد.
مى توان گفت احياى مذهب تشيع ـ حقانيت آن روشن است ـ بار ديگر مرهون زحمات سيد شرف الدين بود كه اين مذهب را با روش منطقى وسبك جديد انتشار داد و تمام قدرت و نبوغ خود را براى شناساندن مذهب تشيع به كار برد و حق را آشكار ساخت.
وى با اشتغالات فراوان علمى و اجتماعى و سياسيى كه داشت هرگز منزلش به روى كسى بسته نشد و منزل او ملجأ و پناهگاه نيازمندان و برطرف كننده آلام و دردهاى مردم بود. او در بعضى از مناطق لبنان به كارهاى عام النفعه پرداخت و در شهر صور (واقع در جنوب لبنان) براى تربيت دينى مردم, خانه اى را خريد و آن را به صورت حسينيه درآورد و سپس آن را وقف كرد. همچنين محلى براى اجتماعات اسلامى و كنفراس هاى علمى و اجتماعى و تربيتى به نام (نادى الامام جعفر الصادق(ع))در لبنان تأسيس كرد.
او ستاره اى از ستارگان فروزان جهان تشيع بود كه سرانجام ستاره عمرش در سال 1377 قمرى خاموش شد و روحش به ملكوت اعلى پيوست. مردم شهرهاى بيروت, بغداد, كربلا, نجف, جسم مطهر سيد شرف الدين را با شكوه در شهرهاى خود تشييع كردند و سپس در حرم مطهر اميرمؤمنان در حجره مجاور آرامگاه آيت الله العظمى سيد محمد كاظم يزدى به خاك سپرده شد.2 مقدمه بحث
تاريخ گذر عبرت ها و پندهاست تا انسان به مرتبه كمال الهى برسد. چنين تلاشى را پيامبران به ويژه رسول خدا(ص) خاتم پيامبران و بعد از ايشان ائمه اطهار(ع) در طول تاريخ داشته اند تا انسان ها در مسير صحيح قرار گيرند. بايد در چنين شرايطى به كتاب خدا و عترت پيامبر(ص) كه ثقل اكبر و اصغر هستند تمسك كرد تا انسان از مسير الهى منحرف نشود. از اين روى يك خطيب توانمند و محقق زبر دست در بيان يا نگارش وقايع تاريخى, افزون بر اطلاعات كافى درباره موضوع بحث يا نگارش خود به علوم ديگر نياز دارد تا بتواند اطلاعات صحيحى به ديگران منتقل نمايد, زيرا اختلاف و تنوع در گزارش هاى تاريخى مى تواند سبب تأييد يا رد نص تاريخى با استفاده از آيات قرآن شود; بنابراين وى بايد از علم فقه و اصول, تفسير, حديث, كلام, بلاغت و فصاحت در كلام يا نوشتار, ادبيات, مقتضيات زمان و مكان آگاهى داشته باشد تا بتواند نظر صحيح خود را بيان نمايد. احاطه علمى بر علوم ديگر و تسلط كافى بر موضوعات بحث اين امكان را به محقق مى دهد تا نصوص تاريخى را ارزيابى كند.
اغلب مورخان يا محدثان بر حسب ذوق و سليقه خود يا گاهى به درخواست حاكمان وقت يا تحت تأثير آنان يا به سبب فضاى فرهنگى موجود در آن عصر, تعصبات مذهبى و اميال نفسانى خود به ثبت نصوص تاريخى به گونه اى نادرست پرداخته اند. بنابراين اين گونه نوشته هايى كه معيارهاى علمى در آن رعايت نشده, درخور نقد و بررسى است تا بتوان نقاط ضعف و قوت نصوص را شناسايى كرد و صحيح آن را در اختيار حقيقت جويان حق قرار داد. با بهره گيرى مطلوب از تجربيات محققان نقاد و آگاه به شرايط سياسى, اجتماعى, فرهنگى و جبرهاى موجود جامعه آن عصر را مى توان به آيندگان نشان داد. در حقيقت محقق متفكر, آينده نگر, نقاد در پى كشف واقعيات است. مى توان گفت كه او مانند يك نظاره گرى است كه بر بلندايى ايستاده و حركت كاروان ها را مى بيند, بدون آن كه علاقه اى به كاروانيان داشته باشد. به بررسى شيوه و روش آنان پرداخته و به تجزيه و تحليل آن مى پردازد تا سره از ناسره را جدا نمايد.
سيد شرف الدين با احاطه علميى كه بر علوم مختلف داشت, و با شناخت از زمان, روزگار خود را در معرفى معارف شيعه گذاشت و گزارش هاى تاريخيِ صدر اسلام را به دقت بررسى كرد و روايات صحيح را از غير صحيح جدا كرد و حقيقت مسلم را براى جويدگان حق روشن ساخت. احاطه او در روايات اهل بيت(ع) و روايان آنان و تسلط بر احاديث اهل سنت سندى گويايى بر تبحر علمى او در روايات است.3 او با غور در روايات نقش بارزى در بيان واقعيات و تبيين نصوص گزارش هاى تاريخى و روايى انجام داد كه در كتاب هاى سيد مى توان ديد. سيد چنان بر بحث هاى خود تبحر كافى و به نقادى روايات از كتاب هاى اهل سنت پرداخت كه استاد سليم از درياى وجود سيدجرعه اى از آن را نوشيد و حقيقت بر او روشن شد. اكنون به بخشى از سپاسگزارى استاد سليم از سيد شرف الدين ـ در پاسخ هر نامه اى كه حقايق تاريخى و نصوص بر او (استاد سليم) روشن مى شد ـ گذرا نقل مى شود. استاد سليم گفت كه گوارايى كلمات (او) بر قلبم از آب زلال بيشتر است (نامه 9). در جايى ديگر, او را محققى دقيق و نكته بين دانسته است (نامه 17) و نيز مى گفت كه تو مبهمات را بر من روشن كردى و خداوند تو را نشانه اى از نشانه هاى خود قرار داد, ايمان آوردم (نامه 25). در پايان گفته است من قبل از ملاقات با شما (درباره شيعه) در اشتباه بودم و اين به سبب شنيدن اخبار و سخنان نادرست ياوه گويان بود (نامه 111).
در حقيقت اين دانشمند بزرگ اهل سنت, عظمت و مرتبه علمى و اخلاقى سيد را دريافته بود كه چگونه ايشان پرده هاى ضلالت و گمراهى را از او برداشت و او را به درياى بى كران اهل بيت(ع) وصل كرد تا جرعه اى از آن بنوشد تا راه هدايت بر او نمايان شود. روش سيد شرف الدين در بين نصوص و گزارش هاى تاريخى
علم تاريخ از حديث نشأت گرفته است يعنى از دل حديث برخاسته است. از اين جهت تاريخ و سيره پيامبر و ائمه اطهار مورد توجه بزرگان بوده است تا حقايق تاريخى را از متون حديثى نقل كنند. سيد شرف الدين چنان كه از تأليفاتش و آثارش پيداست هيچ گاه به عنوان يك مورخ دست به قلم نبرده تا روايات تاريخى و گزارش هاى آن را طرح نمايد, بلكه مى توان گفت آنچه كه سيد را به صحنه كشانده سه مطلب اساسى است:
1. گرفتارهايى كه به سبب تفرقه ميان مسلمانان به وجود آمده و دشمن آنان را به جان هم انداخته است. او خواهان وحدت و اتحاد ميان آنان است, بدون آن كه هر يك از فرق دست از مذهبشان بردارند. او در نامه چهار مى نويسد براى ايجاد وحدت و هماهنگى ميان مسلمانان به عدول شيعه از مذهبش و نيز عدول اهل سنت از مذهبشان احتياج نيست, اتحاد زمانى به دست مى آيد كه شما مذهب اهل بيت را آزاد اعلام كنيد و آن را مانند يكى از مذاهب خود بدانيد كه پراكندگى مسلمانان به اجتماع تبديل شود (مراجعات, 34).
2. بيان مكتب و مذهب اهل بيت(ع) و دفاع از حريم امامت و حقوق آنان و علاقه عميق او به خاندان نبوت.
3. پاسخ به سؤالات و شبهاتى كه در ذهن استاد سليم بشرى بوده است. همچنين تهمت ها و شايعاتى كه به ناحق به شيعيان نسبت داده مى شد.
از اين روى در آثار او بيشتر نداى وحدت, پاسخ به شبهات و تبيين مذهب اهل بيت(ع) است كه بهترين گواه بر اين مطالب, نوشته هاى اوست. به هر صورت سيد شرف الدين در هر وادى از علم كه قدم برداشته, موشكافانه و دقيق وارد شده است و گزارش هاى تاريخى را نقد و بررسى, و صحت و سقم آن را مشخص كرده است. وى براى رد يا قبول گزارش هاى تاريخى ملاك هايى در نظر داشته است كه به برخى از آنها اشاره مى شود. قرآن دليل قاطع
قرآن تاريخ ساز و نقش آفرين است و در بسيارى از متون مختلف ـ مانند ـ تفسير و علم رجال و فقه و علوم ديگر ـ گزارش هاى تاريخى بسيارى وجود دارد. گزارش هاى تاريخى به تنهايى راهگشا نمى تواند باشد, زيرا دست تحريف در آن راه دارد. از اين روى قرآن از معيارهاى اساسى در تشخيص گزارش هاى صحيح از سقم مى تواند باشد و با عرضه احاديث بر قرآن صحت يا سقم آن را به دست آورد. در بعضى از گزارش هاى تاريخى مى توان با كمك گرفتن از آيات و شأن نزول آنها موضوعى را اثبات يا رد كرد.
سيد در نوشته هاى خود از آيات قرآن به نحو مطلوب بهره برده است, حتى درباره برخى از آياتى كه در شأن و عظمت اهل بيت(ع) است جداگانه تحقيقاتى نوشته است. وى در نوشته هاى ديگر ضمن بحث هاى مختلف به آياتى اشاره كرده است كه درباره اهل بيت(ع) و براى طالبان حقيقت و جوياى حق به آن استدلال كرده است. ايشان در نامه 23 خود به استاد سليم بشرى در حدود 53 آيه از آياتى را كه در شأن اهل بيت نازل شده, متذكر شده است و گفته ابن عبارت كه فقط در شأن على(ع) سيصد آيه از آيات قرآن نازل شده است يا ربع قرآن درباره اهل بيت(ع) نازل شده است اين تعجبى ندارد, زيرا اهل بيت و قرآن دو نيمه از يك چيزند (حقيقتند) كه از هم جدا نمى شوند (المراجعات, 67). البته وى سعى كرده در تبيين و توضيح آيات و شأنِ نزول ها نظر مفسران اهل سنت را هم بداند و به آنها استناد كند تا گفته اش نفوذِ بيشترى بيابد.
وى به آيه تطهير انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهر كم تطهيرا (احزاب, 33) در شأن اهل بيت اشاره دارد (المراجعات, 67). سيد شرف الدين درباره آيه فوق در جاى ديگر مطالبى دارند كه به آنها اشاره مى شود. درباره آيه فوق همه اهل قبله از مذاهب اسلامى اجماع دارند. وقتى آيه تطهير بر پيامبر(ص) وحى شد آن حضرت دو سبط خود و پدر و مادر آنان را گرد آورد و كسا را بر خود وآنان انداخت تا فرزندان و زنان و مردان ديگر را جدا كرد تا كسى در مشاركت آنان طمع نداشته باشد. با اين كار, آن حضرت پرده هاى شك و ترديد را كنار زد و حقيقت تابناك را روشن ساخت, حتى براى آنان دعا كرد: خدايا اينها اهل بيت من هستند, پس پليدى را از آنها دور كن و آنان را پاك و مطهر ساز.
سيد به نكاتى در اين آيه اشاره دارد: اختصاص آيه به اهل بيت, امتيازى است كه بر همه جهانيان دارد; پيامبر(ص) كار لغو انجام نمى دهد, پس پوشاندن گليم يا كسا و كشيدن گليم از دست ام سلمه لغو نخواهد بود (ان هو الا وحى يوحى علمه الشديد); حكمت تكرار اين كار راستگوى امين براى آشكار شدن مقصودش است; مبالغه پيامبر(ص) براى اختصاص آيه تطهير به آنان (الكلمة الزهراء, 19 تا 26); آيه دلالت بر عصمت پنج تن از آل عبا دارد; آيه به ضرورت دلالت التزامى بر امامت اميرالمؤمنين دارد, زيرا على(ع) ادعاى خلافت كرد.
حسن و حسين و فاطمه نيز مدعى خلافت شدند و آنان دروغ نمى گويند, چون دروغ يك رجس و پليدى است و خداوند پليدى را از آنان دور كرده است (الكلمة الزهراء, 39 و 40). سيد شرف الدين به دشمنان اهل بيت كه تلاش دارند آيه را به همسران پيامبر نسبت دهند و به سياق آيه استناد كرده اند پاسخ مى دهد كه اولاً آنان از دشمنان ـ مانند عكرمه و مقاتل بن سليمان ـ على(ع) بودند و تراجم نويسان آنان را از دورغگويان شمرده اند (همان, 27 تا 37), ثانياً اين كه اگر آيه مختص به زنان پيامبر باشد بايد ضمير مخاطب در آيه مى آمد, ثالثاً از نشانه هاى بلاغت در سخن, آوردن جمله معترضه در ميان كلام است و به چندين آيه كه به صورت معترضه در ميان كلام هاى ديگر آمده است, سيد استناد كرده است (همان, 33), رابعاً اجماع مسلمانان است كه جمع آورى قرآن و ترتيب آيات بر حسب ترتيب نزول آنها نبود است (همان, 34).
آيه فضيلت در باب دوستى قل لا اسلكم عليه اجرا الا المودّة فى القربى (شورى, 23) ـ اختصاص به آنان دارد, همچنين در كتاب الكلمة الغراء به نكاتى اشاره كرده است.
آيه مباهله فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءكم و نسائنا و نسائكم و انفسنا وانفسكم (آل عمران, 61) در حق اهل بيت نازل شد (مراجعات, 53). در نوشته ديگر سيد شرف الدين آيه فوق را شرح داده است. اهل قبله از جمله خوارج اجماع دارند كه رسول خدا(ص) براى مباهله جز دخترش زهرا(س) از زنان و از فرزندان, حسن و حسين ميوه دل او و برادرش على(ع) به عنوان نفس خود ـ نسبتش به پيامبر مانند هارون به موسى بود ـ كسى ديگرى را انتخاب نكرد, همين كه پيامبر جز ايشان را برنگزيد دليل بر اختصاص اين آيه به ايشان دارد (الكلمة الزهرا, 7و8).
سپس از فخر رازى از كتاب تفسيرش داستان مباهله را ذكر كرده است و مى نويسد كه نصاراى نجران شكوه ربانى و عظمت پيامبر و اهل بيتش را در نختسين نگاه درك كردند. به خدا سوگند من در شگفتم از مسلمانى كه قدر اين مقام را نداند. سيد شرف الدين به چند نكته دقيق در مباهله اشاره دارد:
درخواست پيامبر از اهل بيت براى گفتن آمين, فضيلتى بزرگى است; انتخاب آنان براى اين كار و برترى بر كسانى كه سابقه اسلام داشتند فضيلتى مضاعف براى آنان است; نزول آياتى از قرآن مبنى بر فرمان مباهله, فضيلتى ديگر براى آنان است و افزون بر آن, اختصاص مباهله به آنان شرافتى جديدى است و نورى بر نورهاى ديگر اضافه شد; علماى علم بلاغت و كسانى كه به اسرار قرآن آشنايند مى دانيد كه ظاهر آيه دلالت بر عموم فرزندان و زنان و نفوس دارد كه جمع مضاف دلالت حقيقى بر استغراق مى كند. از اين روى استفاده از الفاظ عموم و افراد خاص مد نظر دليل بر آن است كه آنان نمايندگان اسلام و انسان هاى كامل و برگزيده از افراد جهانند (الكلمة الزهراء, 9 تا 13); زنان به حضرت زهرا(س) و نفوس به حضرت على(ع) اختصاص داشته است, ولى به يكى از فرزندان اكتفا نشده است, زيرا على و فاطمه نظيرى در انفس و نساء ندارد و وجود آنان از ديگران كفايت مى كند, ولى در سبطين, وجود هر يك از آنان از ديگرى بى نياز نمى شد و آن حضرت هر دو را با هم خواند; وجود على(ع) به منزله نفس پيامبر(ص) است كه به حكم آيه, راه او راه پيامبر(ص) است ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء و الله ذو الفضل العظيم (حديد, 21). شكى نيست كه او از تمام امت برتر است و در جانشينى پيامبر(ص) چه در زمان حيات و ممات سزاوارتراست (الكلمة الزهراء, 14 و 15).
شرف الدين نتيجه گيرى مى كند آنان چنان از روحانيت و اخلاص در عبادت برخوردار بودند كه افراد ديگر نداشتند. ديگر آن كه دعوت براى مباهله از آنان در حكم دعوت از عموم مردم است يعنى حضور آنان به منزله حضور تمام امت است. آمين گفتن آنان كفايت از آمين تمام مردم مى كند. لذا هر كس در اسرار قرآن تدبر و غور كند مى داند كه وضع الفاظ عام بر افراد خاص شبيه چيزى است كه شاعر گفته است بر خدا سخت نيست كه تمام جهان را در يك نفر قرار دهد (الكلمة الزهرء, 12 و 13).
آيه هل اتى يوفون بالنذر و يخافون يوما كان شرّه مستطيرا و يطعمون الطعام على حبّه مسكينا و يتيما و اسيرا… (انسان, 7 تا 11) در مدح آنان نازل شده است. و در مدح غير آنان نازل نشده است (مراجعات, 53).
آيا اينان (اهل بيت) حبل الله و اعتصموا بحبل الله جمعيا ولا تفرقوا (آل عمران, 103), صادقين و كونوا مع الصادقين (توبه, 119), صراط الله و ان هذا صراطى مستقيما فاتبعوه (انعام, 153), سبيل الله و لا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله (انعام, 153), اولوا الامر يا ايها الذين آمنوا اطيعوالله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم (نساء, 59), اهل ذكر فاسئلوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون (نحل, 43, انبياء, 7) نيستند؟
مؤمنان اهل بيت هستند كه خداوند فرمود من يشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدى و بتبع غير سبيل المؤمنين نوله ما تولى و نصله جهنم (نساء, 115). ابن مردوديه در تفسير آيه مى نويسد كه مراد از (مشاققة الرسول) مخالفت با پيامبر در اين جا مخالفت در شأن على(ع) است و منظور از (الهدى) مقام على(ع) است. عياشى هم در تفسير خود به اين معناى اشاره كرده است و اخبار صحيح و متواتر از ائمه الهدى(ع) است كه سبيل المومنين سبيل و راه ائمه اطهار(ع) است (مراجعات, 55).
آنان هادى انما انت منذر و لكل قوم هاد (رعد, 7) هستند. در تفسير تعلبى است وقتى اين آيه نازل شد رسول خدا(ص) دستش را بر سينه اش گذشت و فرمود من انذار دهنده و على هدايت كننده, اى على هدايت يافتگان با تو هدايت مى شوند. برخى از مفسران اشاره به اين مطلب كرده اند. در تفسير آيه فوق از امام صادق(ع) آمده است: انذار دهنده رسول خدا(ص) و هدايت كننده على(ع) است و فرمود اين آيه تا روز قيامت درباره ماست (مراجعات, 55).
آيه فى بيوت اذن الله ان ترفع و يذكر اسمه درباره اهل بيت است. در تفسير تعلبى از انس بن مالك و بريد آمده است زمانى كه رسول خدا(ص) اين آيه را خواند ابوبكر برخاست و گفت: اى رسول خدا, اين خانه, به خانه على و فاطمه اشاره كرد. رسول خدا فرمود: بله, اين خانه از برترين خانه هاست. همچنين نه روايت صحيح در كتاب غايه المرام در باب 12 نقل شده است كه افق حقيقت را براى هدايت شونده, روشن مى سازد (مراجعات, 61).
آيه افمن كان مؤمنا كمن كان فاسقا لا يستون اما الذين آمنوا و عملو الصالحات فله جنات الماوى نزلا بما كانوا يعملون و اما الذين فسقوا فمأواهم الناز كلما ارداوا ان يخرجوا منها… (سجده, 18 و 19) نيز در حق اهل بيت نازل شده است. محدثان گفته اند آيه فوق درباره اميرالمؤمنان و وليد بن عقبه بن معيط نازل شده است و مفسران به آن تصريح كرده اند.و در كتاب اسباب النزول از ابن عباس نقل كرده است كه وليد به على بن ابى طالب گفت: من نيزه ام از تو تيزتر, زبانم گشاده تر و سپاهم از تو بيشتر است. على(ع) به او فرمود: ساكت شو, تو فاسقى. و اين آيه نازل شد كه مقصود از مومن على است و منظور از فاسق, وليد بن عقبه است (مراجعات, 63).
آيه و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضاة الله و الله رؤف بالعباد در شأن على(ع) نازل شده است. محدثان و مفسران و صاحبان تأليف در كتاب هاى اسباب نزول قرآن با سندهاى آن از ابن عباس آورده اند اين آيه در شأن على(ع) نازل شده است. على(ع) چهار درهم داشت كه يكى را در روز و ديگرى را در شب و يكى ديگر را در پنهانى و آخرى را آشكارا در راه خدا انفاق كرد (مراجعات, 64).
آيه و الذين جاء بالصدق و صدق به اؤلئك هم المتقون (زمر, 33) در شأن على(ع) نازل شده است.
منظور از (بالصدق) در آيه رسول خدا(ص) است و از كسى كه او را تصديق كرد امير مومنان على(ع) است. بزرگان ائمه اطهار(ع) از جمله امام باقر(ع) و امام صادق(ع) و امام كاظم(ع) و امام رضا(ع) و ديگران مانند ابن عباس, محمد بن حنفيه و… به آن تصريح كرده اند. اميرمؤمنان همواره به اين ايه احتجاج مى كرد و مغازلى در مناقب خود از مجاهد آورده است كه مراد از (الذى جاء بالصدق) محمد است و مراد از (صدق به) على است; اين روايت را ابن مردوديه و ابونعيم و ديگران نيز نقل كرده اند (مراجعات, 64 و 65). همچنين در كتاب النص و الاجتهاد به آياتى كه ظهور صريح داشته اند اشاره مى كند و نشان مى دهد كه عده اى از اين ظهورات دست كشيده اند و به اجتهادت خود عمل كرده اند. متابعت از دليل شرعى
سيد شرف الدين در مباحث خود دليل شرعى را بهترين راهكار براى حل اختلاف در اصول و فروع دين مى داند. از اين روى وقتى سليم بشرى مى گويد چرا شيعيان از مذاهب مسلمانان ديگر پيروى نمى كنند و همين سبب اختلاف ميان آنان شده است سيد توضيح مى دهد كه پيروى كردن ما در اصول دين به غير از مذاهب اشعرى و در فروع دين به غير مذاهب اربعه از روى حسادت يا تحزب و تعصب نيست. ما در اجتهاد ائمه مذاهب اربعه و عدالت, امانت, پاكى آنان شك و ترديد نداريم, لكن دليل هاى شرعى ما را به متابعت از مذهب اهل بيت ملزم كرده است و اين دليل ها به ما اجازه مخالفت با ائمه اطهار(ع) را نمى دهد والا از جمهور تبعيت مى كرديم.
ديگر آن كه جمهور دليل بر ترجيح مذاهب خود بر مذاهب ديگر ندارند, چه رسد كه تبعيت از آنان واجب باشد. آن صفاتى كه ياد آور شديد منحصر در اين افراد نيست. بنابراين چگونه ممكن است مذهب آنان تعييناً واجب باشد. من (سيد) گمان نمى كنم كسى جرأت برترى آنان در علم و عمل بر ائمه ما را قائل باشد, زيرا آنان عترت پاك, كشتى نجات, باب حطه, ثقل رسول خدا و بقاياى او در ميان امت اسلام هستند. پيامبر درباره آنان فرمود از آنان پيش نيفتيد كه هلاك مى شويد, از ملحق شدن به آنان كوتاهى نكنيد كه نابود مى شويد, به آنان چيزى نياموزيد كه آگاه تر از شما هستند. جاى بسى تأسف است كه گذشتگان صالح اين مذاهب را اعدل و افضل مذاهب مى دانيد و در همه جا به اتفاق به قول آنان عمل كرده ايد, در حالى كه شيعيان آل محمد به مذهب ائمه و تقل رسول الله متدين بوده اند و از زمان على(ع) و فاطمه(س) مطابق روش آنان عمل كرده اند كه در آن زمان اشعرى (متولد, 270 و وفات 335) و ائمه مذاهب اربعه (احمد بن حنبل متولد 134, وفات 241; شافعى متولد 150, وفات 204; مالك متولد 95, وفات 179; ابو حنيفه متولد 80, وفات 105) وجود نداشتند. اما شيعه از صدر اسلام بوده است. افزون بر آن, مسلمانان سه قرن نخست متدين به اين مذاهب نبوده اند. اين مذاهب كجا, آن مردم سه قرن نخست كجا (نامه 4).
در جاى ديگر سيد مى فرمايد همين ما را كافى است كه خداوند آنان را بر ديگران مقدم كرد تا جايى كه صلوات و درود در نمازهاى واجب را بر تمام بندگانش قرار داده است يعنى بدون صلوات بر آنان, نماز انسان ها نزد خداوند پذيرفته نمى شود, خواه اين نمازگزار صديق يا فارق و ذوالنورين باشد ,اين مقامى است كه بزرگان امت به آن پايبند و ائمه مذاهب شما در برابر آن خاشعند (نامه 10). سيد شرف الدين در كتاب النص و الاجتهاد به مواردى اشاره كرده است كه خلفا در مقابل نصوص صريح اجتهاد كرده اند و در طول تاريخ ديگران هم اجتهادات آنان را تأويل و توجيه كرده اند. شرايط پذيرش روايت از راويان
از شرايط پذيرش خبر از راوى, عدالت اوست. از لابه لاى مكاتباتى كه سيد با سليم بشرى داشته مى توان ملاك سنجش در روايات را به دست آورد. مدار قبول و عدم قبول رواياتِ راويان بر اصل راستگويى و امانت دارى است, نه مذهب فرد. همچنين راوى بايد ثقه, حافظ, ضابط, متقن و حجت (نامه 16), اهل ورع (نامه 110), مورد اعتماد, دقيق در حفظ و ضبط, محتاط, زهد در عبادت, تهذيب نفس و داراى اخلاق نيك (نامه 14) باشد. اگر بنا باشد به طور مطلق احاديث نقل شده شيعه رد شود, ديگر آثار نبوت باقى نمى ماند. (المراجعات, 125, نامه 16)
همين اوصاف سبب شده است كه بسيارى از بزرگان اهل سنت روايات راويان شيعه را در كتاب هايشان نقل كرده اند كه سيد در المراجعات (نامه 16) و در فصول المهمه اسامى آنان را آورده است تا حجت براى اهل سنت باشد. پس عده اى تلاش كرده اند با عنوان رافضى, شيعى, جعفرى و… به روايات راويان شيعه توجه نشود, در حالى كه اين گونه عناوين به عدالت آنان صدمه اى نمى زد و كتاب هاى صحاح به روايات آنان استدلال كرده اند (المراجعات, 68 نامه 14), مثلاً اگر بخارى از بعضى از راويان شيعه مانند ابان بن تغلب حديث نقل كرده است به او زيانى نمى رساند, چرا كه ابان از ائمه عترت(ع) از جمله امام صادق(ع) امام كاظم(ع) و امام رضا(ع) امام جواد(ع) امام حسن عسگرى(ع) روايت نقل كرده است; بايد گفت بخارى از اين بزرگواران حديث نقل نكرده است, حتى از سبط اكبر سيد جوانان بهشت چيزى نياورده است, در حالى كه بخارى از مروان بن حكم, عمران بن خطان, عكرمه بربرى و مانند اينها حديث نقل كرده است.
از عادت اهل سنت اين است هر كسى مصاحبت با پيامبر(ص) را داشت متصف به عدالت است و هر آنچه را نقل كند مى پذيرند, بدون آن كه از ايمان, استقامت, صداقت و امانت دارى او بحث و تحقيق نمايند. گرچه صحابى بودن خودش فضيلت است, ولى مصون از خطا و لغزش نيست. از اين روى بايد در نقل اخبار او با معيارهاى علم رجال سنجيد. عدالت در خبر واحد از راوى به طور مطلق شرط است و ادله شرعى بر آن وجود دارد. ولى كسى كه عادل نباشد خبر او از درجه اعتبار ساقط است, مثلاً خبر رحلت پيامبر كه تنها راوى آن عائشه (سر آن حضرت در دامن او بود) است, مرحوم سيد با ادله قوى آن را رد كرده و فرموده وى كينه امير المؤمنان على(ع) را به دل داشته است, ديگر آن كه خبر او با اخبار ديگر معارض دارد.
همچنين بايد عدالت و ايمان افرادى كه مجهول الحال در نقل رواياتند بايد ثابت شود تا بتوان به اخبار او تمسك كرد. سيد به راويان شيعه كه آن صفات را دارا هستند مى نويسد: احدى در جدا كردن و تميز حقايق و بحث از صحت و سقم روايات با دقت و اعتدال همرديف و همانند آنان نىآمده است (نامه 14) استناد به روايات صحيح
سيد با تسلط كافى كه به راويان و روايات شيعه و اهل سنت داشته است به حق توانسته سخن حق را در قالبى شيوا و رسا بيان كند و خواننده مجذوب نوشته او شود, بدون آن كه اهانتى به طرف مقابل كرده باشد. سيد با سيطره علمى و تاريخى خود حقايق را از منابع اهل سنت ذكر كرده است تا آنان بدانند كه بسيارى از آنان همين روايات را نقل كرده اند, ولى به آن عمل نمى كنند يا روايات را به تأويل مى برند. در حالى كه ايشان با استناد به آيات درباره اهل بيت, شأن نزول آن را با روايت صحيح و متواتر ذكر مى كند تا مطلب بر حقيقت جويان آشكار گردد. استاد سليم از دقت و بررسى سيد در روايات متحير مى ماند. به چند نمونه از اين موارد اشاره مى شود:
براى استناد به آيه تطهير و آيات ديگر در شأن نزول اهل بيت(س) روايت هاى صحيح و متواترى وجود دارد (ر. ك: الكلمة الزهراء; المراجعات).
وى در نامه هشتم درباره وجوب متابعت از اهل بيت(ع) روايات بى شمارى مانند باب حطه, حديث ثقلين, حديث غدير و احاديث ديگر ياد آور شده است و در آخر مى فرمايد در وجوب متابعت از ائمه اطهار(ع) احاديث صحيح متواترى وجود دارد به ويره آن كه از طريق عترت نقل شده است.
سليم بشرى گفته است كه دشمن شما سند حديث يوم الدار (انذار) را معتبر نمى داند, زيرا بخارى و مسلم آن را نقل نكرده اند. سيد مى فرمايد سند اين روايت از طريق اهل سنت صحيح و معتبر است و نمونه هايى را ياد كرده است (نامه 22).
در آيه تطهير برخى كوشيده اند ميان ادله و ظاهر سياق آيه جمع (تبرعى) درست كنند و بگويند كه آيه هم شامل زنان پيامبر(ص) مى شود هم اصحاب كساء (الكلمة الزهراء, 37). مرحوم سيد اين گفته آنان را رد مى كند (به بحث درباره اجماع رجوع شود). اجماع
اجماع در ديدگاه سيد يكى از ملاك هاى پذيرش گزارش هاى تاريخى است, يعنى همه بر موضوعى اتفاق نظر دارند. برخى در گزارش هاى تاريخى بسيار ديده شده است كه براى اثبات نظريات خود به اجماع تمسك مى كنند. علماى اهل سنت بر خلافت ابوبكر به اجماع تمسك كرده و خلافت او را تثبيت كرده اند و مى گويند كه اجماع امت به طور قطع حجت است و براى حجيت آن به سخن رسول خدا(ص) كه فرمود: (لا تجتمع امتى على الخطأ) و نيز فرمود (لا تجتمع امتى على ضلال) (المراجعات, 246, نامه 79) استدلال مى كنند.
سيد به استدلال آنان پاسخ مى دهد و روايت را معنا مى كند كه منظور آن حضرت از (امت من بر خطا اجتماع نمى كند) و (امت من بر گمراهى اجماع نمى كند) اين است كه در امرى كه امت به مشورت بپردازد و با اختيار خود و اتفاق آرا آن را تأييد كند خطا و گمراهى در آن راه نخواهد داشت, اين معنا از سنت پيامبر متبادر است, اما كارى كه بر اساس رأى چند نفر از امت باشد و براى آن قيام كنند و عده اى را بر آن مجبور نمايند دليلى بر درستى و گمراه نبودن آن وجود ندارد.
بيعت سقيفه با مشورت عمرو ابو عبيده و چند نفر كه با آن دو بوده اند صورت گرفت. از طرفى اهل حل و عقد را در بن بست قرار داد كه كار گذشته است و اوضاع زمان هم با آنان يار بود و به خواسته خودشان رسيدند. ابوبكر تصريح كرد كه بيعت او ناگهانى و بدون مشورت بود خداوند شر آن را بر طرف كند و من از فتنه مى ترسم.
عمر هم در آخرين خطبه خلافت خود گفت: به من خبر رسيده كه شخصى (زبير) گفته است اگر عمر بميرد با فلانى (على) بيعت مى كنم كسى مغرور نشود … كسى بخواهد بدون مشورت با شخصى بيعت كند نه بيعت كننده و بيعت شونده شايستگى خلافت از طرف مردم را ندارد و نبايد با او بيعت كرد و از كشته شدن در امان نخواهد بود. سپس اشاره دارد آنچه كه از اخبار معلوم است از اهل بيت و پايگاه رسالت احدى در بيعت حضور نداشت و در خانه على(ع) افرادى مانند سلمان, ابوذر, مقداد, عمار, زبير, خزيمة بن ثابت, … و تعدادى ديگر جمع بودند. با تخلف اين عده از افراد چگونه اجماع منعقد مى شود. سخن حضرت على(ع) خطاب به ابوبكر كه گفت كه اگر تو از طريق خويشاوندى بر ضد مخالفان استدلال كردى, غير از تو به پيامبر اولى تر و نزديك تر است, اگر با مشورت زمان امور را به دست گرفتى اين چه شورايى است كه افراد طرف مشورت غايب بودند. عباس بن عبدالمطلب چنين احتجاجى با ابوبكر دارد. اگر به بهانه قرابت با رسول خدا خلافت را خواستى, حق ما را غصب كردى, اگر از طريق مؤمنان خلافت را خواستار شدى ما از مؤمنان مقدم بوديم, اگر به درخواست مؤمنان واجب شد خلافت را قبول كنى اين وجوب نمى آورد, چون ما كارهت داشتيم. اجماع ـ بعد از تصريح عمومى پيامبر(ص) و شاخه وجودى پدرش و پسر عمويش و ولى اش و برادرش و اهل بيتش ـ كجاست (المراجعات, 247 تا 250, نامه 80).
اهل سنت قبول دارند كه ابوبكر بدون مشورت انتخاب شد, اما مى گويند كه خلافت براى او تمام شد و همه راضى شدند و نزاع بر طرف شد و او را يارى كردند بدين ترتيب اجماع تمام شد و عقد خلافت صحيح شد (المراجعات, 250, نامه 82).
سيد در پاسخ به اين سخن مى گويد كه دست به دست هم دادن مسلمانان بر حمايت از ابوبكر و آشكار و در خفى نصيحت كردن مطلب ديگرى است. صحت عقد خلافت با اجماع براى او مطلب ديگرى است (المراجعات, 250, نامه 82).
اهل سنت مى گويند كه صحابه از مخالفت با اوامر و نواهى پيامبر منزه اند, چگونه امكان دارد كه نصى درباره على(ع) شنيده باشند و از آن عدول كنند, چگونه امكان دارد نص ثابتى و حمل فعل صحابه بر صحت را جمع كرد. (المراجعات, 254, نامه 83).
سيد نصوص را به امور عبادى و تعبدى و غير تعبدى و سياسى تقسيم كرده است. سيد در اين باره مى فرمايد شرح حال و تاريخ زندگى صحابه نشان مى دهد كه آنان به نص تعبد داشتند, نصوصى كه به مسائل تعبدى و آخرت مربوط باشد مانند نص بر روزه گرفتن در ماه رمضان, نماز روى به قبله خواندن و كيفيت انجام آن, اما آنچه كه به مسائل سياست همچون امارات, تدبير امور, تجهيز سپاه و امور عبادى مربوط نبود التزام به نص در تمام حالات و عمل به آن را لازم نمى دانستند, بلكه خود نظر و اجتهاد مى كردند (المراجعات, 255, نامه 84). نمونه آن كه متعبد به نص نبودند مصيبت يوم خميس است.
آنان استدلال مى كنند كه گسيل نكردن سپاه اسامه به سبب حفظ اسلام بوده است لذا آنان معذورند. سيد با استدلال آنان مى فرمايد شما كه ثابت كرديد آنان در سريه اسامه مصلحت اسلام را طبق رأى خود بر تعبد به نص مقدم كردند, چرا اين سخن را درباره خلافت پس از رسول خدا(ص) نمى گوييد كه آنان در جريان خلافت, مصلحت اسلام را طبق نظر خود بر تعبد به نصوص غدير و مانند آن مقدم داشتند.
آنان استدلال مى كنند كسانى كه به فرماندهى اسامه طعنه مى زدند و مى گفتند جوان و كم سن است و خودشان پير مرد و مسن بودند و مقتضى طبيعت روح پيرى آن است كه زير بار جوان نمى رود, پس آنان معذور هستند.
سيد با استدلال خودشان پاسخ مى دهد, كه چرا عين همين سخن را در مورد نصوص غدير كه مقتضى امارت على(ع) در سن جوانى بر همان پير مردان و مسنان بود نمى گوييد. لكن بدانيد كه ميان امارت بر مردم و فرماندهى بر سپاه چقدر فاصله است, از زمين تا آسمان (المراجعات, 274, نامه 92).
آنان استدلال كرده اند كه چرا امام على در روز سقيفه به نصوص خلافت و وصايت استدلال نكرد. سيد پاسخ مى دهد كه امام على و سائر دوستانش اعم از بنى هاشم و غير آن در سقيفه حضور نداشتند. امام در كجا بود تا با ابوبكر و بيعت كنندگان احتجاج كنند. پس از بيعت هم به او اجازه ندادند كه احتجاج كند (المراجعات, 283, نامه 102).
سيد شرف الدين براى اثبات مطالب خود گاهى به اجماع مسلمان تمسك كرده است, مثلاً در كتاب النصوص الجليله فى الامامة العترة الطاهرة اشاره دارد كه در آن, هشتاد نص وجود دارد كه چهل نص صحيح از راه اجماع مسلمانان آورده است ونيز در كتاب تنزيل آلايات الباهره فى فضل العترة الطاهرة صد آيه درباره اهل بيت است و روايت صحيح كه اجماع در آنهاست آورده است (سخنى شيوا, 122).
سيد شرف الدين در آيه مباهله به اجماع اهل قبله از جمله خوارج, اشاره دارد كه رسول خدا(ص) در جريان مباهله جز دخترش زهرا(س) از زنان, و از فرزندان, حسن و حسين, و برادرش على(ع) ـ نسبتش به پيامبر مانند هارون به موسى بود ـ كس ديگرى را انتخاب نكرد (الكلمة الزهراء, 7).
درباره آيه تطهير كه در وسط آيه قرار گرفته است و عده اى گفته اند كه آيه در مورد زنان پيامبر(ص) است به همين جهت شرف الدين يكى از ادله قاطع بر پاسخ آنان گفته است اجماع مسلمانان است كه جمع آورى قرآن به ترتيب آيات بر حسب ترتيب نزول انها نبوده است, از اين روى اگر سياق آيه با ادله صحيح تعارض داشته باشد نمى توان به سياق (مفهوم) آيه تمسك كرد (همان, 34). هر جا كه چنين مفهومى ادعا شود بايد حكم را از ادله قاطع و حجت هاى روشن به دست آورد و تسليم آن حكم بود به خصوص آن كه اجماع بر دليل هاى قطعى موجود است و دست از سياق (مفهوم) ان بر مى داشته مى شود.
سيد پس از آن كه دباره حديث منزلت رواياتى آورده گفته است حديث منزلت از مطالبى است كه به اجماع مسلمانان ـ با تمام اختلافى كه در مذهب و مشرب دارند ـ ترديدى در ثبوت آن ندارد (نامه 28).
شهرت: در ديدگاه سيد شهرت يك گزارش تاريخى يا روايت حديثى مى تواند ملاك پذيرش آن گزارش تاريخى باشد و در مواردى سيد به شهرت استناد كرده است. تنافى بعضى گزارش هاى تاريخى با مبانى كلامى
يكى ديگر از راه هاى تشخيص روايت صحيح از ناصحيح (باورهاى مسلم كلامى) است كه با اعتقاد به آن نمى توانيم خبر معارض با آن را بپذيريم. از اين روى سيد در بعضى از موارد در برخورد با آن مسائل كلامى و نصوص تاريخى, مسائل كلامى را مقدم داشته است. نمونه اى از اين روايات ذكر مى شود:
از عائشه نقل است كه سودانى هاى در مسجد با وسائل جنگى مشغول بازى بودند. پيامبر فرمود: دوست دارى تماشا كنى. گفتم: بلى, او مرا بر دوش خود سوار كرد در حالى كه گونه اش بر گونه من بود. آنان را تحريك مى كرد تا بازى را گرم تر كنند كه من لذت ببرم تا اين كه خسته شدم. گفت: بس است. گفتم: بلى. يا او نقل كرده است كه با پيامبر(ص) مسابقه دو گذاشتيم من از او بردم. پس از آن صبر كرديم تا وقتى من لاغر شدم باز مسابقه داديم او برنده شد. به من گفت: اين با آن در. سيد اين روايات را نپذيرفته و رد كرده است. در حقيقت اين گزارش هاى تاريخى از عائشه با عصمت رسول خدا(ص) و مقام رسالت او تنافى دارد, به همين سبب از اين گونه گزارش هاى اعراض مى شود. يا اخبارى كه ابوهريره از رسول خدا نقل كرده است با مقام قدسى پيامبر(ص) منافات دارد و با باورهاى كلامى و اعتقادى مسلم سازگار نيست.
بنابراين اين گونه خبرها حجت نيست و از مقام اعتبار ساقط است. سيد در كتاب ابوهريره بعضى از روايات او را از اين جهت مورد بررسى قرار داده است. كنكاش در روايات ساختگى
سيد با احاطه علمى كه بر رشته هاى مختلف علمى داشت به بسيارى از روايات ساختگى كه در كتاب هاى راه يافته اشاره كرده است, براى نمونه سيد به بررسى روايات ابوهريره به طور مستقل پرداخته است. سيد از جمله روايات ساختگى به روايت عائشه مى پردازد. سيد شرف الدين مى فرمايد اين ادعاى ام المؤمنين كه پيامبر(ص) در حالى كه به سينه اش تكيه داده بود رحلت كرد با روايات ثابت و مسلم ما تعارض دارد. آنچه كه مسلم است رسول خدا(ص) در آغوش برادر و وصى خود على بن ابى طالب به ديدار پروردگارش شتافت. روايات صحيح و متواتر از ائمه اطهار(ع) و غير آنان از اهل سنت در اين موضوع رسيده است (المراجعات, 236). از ابن سعد از على(ع) آورده است كه پيامبر به هنگام بيمارى اش فرمود برادرم را بخوانيد, من پيش او آمدم, آن گاه به من فرمود: نزديك شو. نزديك شدم. آن حضرت در حالى كه به من تكيه كرده بود و با من سخن مى گفت رحلت كرد (المراجعات, 239). سيد در ادامه چندين روايات ديگر از منابع اهل سنت يادآور مى شود. پرده برداشتن از كتمان ها و تحريفات
سيد شرف الدين با سبك و روش خودش همراه با استدلال منطقى و متين, بسيارى از تحريفات تاريخ اسلام را بر ملا كرده است. وى مى نويسد علماى اهل سنت كه به ذكر احاديث وراثت على(ع) نپرداخته اند به سبب خوى طبيعت و عداوتى كه با آل محمد(ص) داشته اند و با عدم ذكر اين روايات فضائل اهل بيت را نقل نكنند, اگر چه عده اى با نقل اين احاديث جان خود را از دست داده يا به زندان يا اموالشان مصادره يا تبعيد شده اند (المراجعات, 212 تا 214, نامه 64). به نمونه هايى از اين تحريفات اشاره مى شود.
سيد با اشاره به آيه انذار و انذر عشريك الاقربين كه وليعهدى و جانشينى على(ع) در آن مجلس مشخص شد مى گويد بسيارى از سيره نويسان و محدثان با الفاظ مختلف حديثِ يوم الدار را در كتاب هايشان نقل كرده اند با اين حال عده اى مانند مسلم و بخارى اين حديث را نقل نكرده اند, زيرا ديده اند كه با عقيده آنان در خلافت سازگار نيست و همين سبب اعراض آنان از بسيارى از نصوص شده است و ترسيده اند اگر نقل كنند سلاحى در دست شيعه باشد, از اين روى كتمان كرده اند و بسيارى ديگر از آنان همين راه را پيموده اند و آنها در كتمان اين حقياق, مذهب معروفى دارند كه ابن حجر در فتح البارى نقل كرده است و بخارى بابى در آخر كتاب علم باز كرده و گفته است (باب من خص بالعلم قوما دون قوم). از اين روى كسى كه از روش بخارى در برابر امير مؤمنان و ائمه اطهار آگاه باشد و بداند كه قلم او در برابر زيبايى هاى نصوص آنان كند و از بيان خصائص و امتيازات خشك است مى فهمد كه اعراض چنين اشخاصى از ذكر اين حديث غريب نيست (المراجعات, 134).
سيد درباره حديث غدير اشاره دارد كه در زمان خلافت امير مؤمنان(ع) آن حضرت در رحبه مردم را جمع كرد و آنان را سوگند داد كه آنچه را در روز عيد غدير از پيامبر(ع) شنيده و ديده اند شهادت دهند. سى نفر از صحابه كه دوازده نفر از آنان بدرى بودند, شهادت دادند كه پيامبر(ص) فرمود (من كنت مولاه فهذا على مولاه… ). توجه داشته باشيد ربع قرن از جريان غدير گذشته است و بسيارى از آنان كه حضور داشته اند از دنيا رفته اند. با اين حال سى نفر شهادت دادند, ولى عده اى به سبب دشمنى با حضرت شهادت ندادند از جمله انس بن مالك و بعضى گرفتار نفرين امام شدند (المراجعات, 192). پس بعضى تلاش داشته و دارند كه حقايق و واقعيت هاى صدر اسلام بيان نشود.
در حديث غدير عده اى گفته اند افرادى با حضرت على(ع) در يمن بودند و از سختگيرى آن حضرت عيب گرفتند و حرف زدند به اين سبب پيامبر در روز غدير برخاست و عظمت و جلالت حضرت را بيان كرد تا افراد بر او عيب نگيرند (المراجعات, 198). سيد در پاسخ آنان پس از توضيحات كافى و قرائن لفظيه و عقليه قاطع كه رسول خدا(ص) در آن روز جز تعيين وليعهدى على و جانشينى منظورى نداشته است, اضافه مى كند پيامبر(ص) على(ع) را دو بار به يمن فرستاد: يك بار سال هشتم كه اين حرف ها را براى آن حضرت گفتند و در مدينه نزد پيامبر(ص) شكايت كردند; رسول خدا ناراحت شد كه خشم در چهره اش نمايان شد. بار دوم سال دهم هجرت بود كه رسول خدا براى او پرچم بست و عمامه بر سر آن حضرت گذاشت و فرمود حركت كن و به چيزى توجه نكن. على(ع) فرمان حضرت را اجرا كرد و در حجة الوداع به رسول خدا پيوست. اين بار كسى درباره على(ع) با پيامبر سخنى نگفت. پس چگونه مى شود كه حديث غدير به سبب سخن اعتراض كنندگان صادر شده باشد (المراجعات, 200).
سيد يوم الرزيه (مصيبت پنج شنبه) را نقل كرده است و از منابع اهل سنت آورده است كه عمر در پاسخ رسول خدا كه فرمود (قلم و كاغذى بياوريد تا چيزى بنويسم تا پس از من گمراه نشويد) گفت: ان النبى يهجر. از اين روى اهل سنت سخن عمر را نقل به معنا كرده اند و گفته اند (ان النبى قد غلب عليه الوجع) تا با تصرف در لفظ سبب تهذيب كلام و كاستن از استهجان سخن عمر شوند. اين كار را جوهرى در كتاب سقيفه انجام داده است. آنچه كه شما را به اين مطلب متوجه مى كند محدثانى اند كه نام شخص مخالف (عمر) را هم ذكر نكرده اند (المراجعات, 259, نامه 86).
شرف الدين در كتاب فصول المهمه فى تأليف الامه بخشى از كتاب را به سخنان ناروايى كه همراه تحريف و تهمت به شيعيان است, پاسخ گفته است. بهره گيرى اهل سنت از راويان شيعه
شناخت روايان از جهت فكرى و مذهبى كمك بزرگى به محقق مى كند. به طور كلى تراجم نويسان در شرح حال افراد علاوه بر خصوصيت شخصى, صحابى بودن, شركت در جنگ ها و موارد ديگر به مذهب فرد اشاره دارند كه مى تواند جهت دهى خوبى براى محقق باشد, زيرا به سبب همين مذهب داشتن روايات او مورد توجه قرار نگرفته و سبب قدح و ذم يا مدح او شده است.
در مكاتباتى كه ميان او و سليم بشرى صورت گرفته سليم گفته است كه روايان شأن نزول آيات كه شما تمسك كرده ايد شيعه اند و حال آن كه اهل سنت به روايان شيعه اعتماد ندارند (المراجعات, 68 نامه 13). سيد در قياس مسأله او به صغرى و كبراى مسأله مى پردازد و آن دو را مورد مناقشه قرار مى هد. وى در ابطال و پاسخ اشكال در صغراى مسأله ـ كه روايان شأن نزول آيات شيعه هستند ـ مى نويسد روايان موثق و مورد اعتماد اهل سنت اين روايات را كه ما گفتيم نقل كرده اند. به كتاب غايه المرام كه در همه بلاد منتشر است, براى شما كافى است رجوع كنيد, اما كبراى مسأله ـ كه اهل سنت راويان شيعه را موثق و مورد اعتماد نمى داند و به روايات
المراجعات در مراجعه اى ديگر
رستگار پرويز
المراجعات. الامام عبدالحسين شرف الدين الموسوي(ره), تحقيق و تعليق: الشيخ محمد جميل حمود, مؤسسة الاعلمى للمطبوعات, بيروت, 440ص, وزيرى. 1. درآمد
برخى جغرافى دانان مسلمان از كوهى مشرف بر (حِمْص) ـ شهرى نامدار و تاريخى در خاورميانه ـ نام برده اند1 كه يك سويش تا حجاز و ميان دو شهر عمده اين منطقه, مكه و مدينه قرار دارد و سوى ديگرش تا سرزمين شام امتداد يافته, سرزمين هاى فلسطين, اردن2 و نيز شهرهاى دمشق,3 حَلَب, حَماة و حِمْص را درنورديده, به انطاكيه,4 مصيصه,5 ملطيه,6 سُمَيساط, قاليقَلا و ـ سرانجام ـ تا سواحل درياى خزر مى رسد و (لبنان) ناميده مى شود.7
امروزه و پس از پايان گرفتن سلطه فرانسويان بر سرزمين هاى سواحل شرقى درياى مديترانه, در حول و حوش همان رشته كوه, سرزمينى خودنمايى مى كند كه (لبنان) نام دارد.
لبنان با 400/10 كيلومتر مربع وسعت (صد و چهل و دومين كشور جهان), در نيمكره شمالى, نيمكره شرقى, در جنوب غربى قاره آسيا, در كنار درياى مديترانه و در همسايگى كشورهاى سوريه در شمال و شرق و فلسطين اشغالى در جنوب واقع است.8
كشورى است نيمه كوهستانى كه مهمترين رشته كوه هاى آن عبارت اند از: لبنان (غربى), لبنان شرقى و جبل عامل.9
جبل عامل كه در كتاب هاى جغرافى سده هاى پيشينِ مسلمانان, ناحيه اى در (حِمْص) به شمار مى رفته است,10 اينك بخش جنوبى لبنان را با اكثريتى شيعه مذهب تشكيل مى دهد. يكى از دانشمندان پر كار و نامدار معاصر كه در حد فاصل سال هاى 1939 تا 1948 ميلادى در اين ناحيه به سر مى برد,11 از زيبايى طبيعت, دورنماى دريا, هواى گوارا و دامنه هاى كوهستان جبل عامل كه به سوى كناره هاى دريا شيب مى يافتند, سخن رانده12 و از سير قهقرايى شهروندان آن جا در ربع چهارم قرن بيستم ميلادى, ناليده است;13 ناحيه اى شيعه نشين كه همواره در فراهم آوردن بسترى شايسته براى باليدن و نامور شدن دانشمندانى بزرگ چون شهيد اول, شهيد ثانى, محقق كركى, شيخ حر عاملى, سيد محسن امين و… پيشتاز بوده است و شخصيت محور بحث هاى اين مقاله نيز يكى از آنان به شمار مى رود; مردى كه يكى از نويسندگان معاصر, او را با تعبيرهايى چون (يكى از اين متعهدان بزرگ و مفسران كبير آفتاب), (درخشنده اى چونان آفتاب در قرن چهاردهم هجرى), (نورانى تر كننده آفاق وسيع انديشه هاى شيعى), (پاسدار حق بزرگ), (مرزبان حماسه جاويد), (يكى از قله هاى رفيع فرهنگ و جهان بينى شيعى), (يكى از نمونه هاى والاى جهاد فكرى و سياسى و حركت هاى دينى) و… ستوده14 و در ادامه اين مديحه پردازى هاى خستگى ناپذير و مسلسل وار كه در حوزه قلم زنى اين نويسنده, كم سابقه هم نيست, افزوده است:
ما از اين جا مى پردازيم به يادكردى از زندگى و احوال و خدمات و افكار مصلح اسلامى جليل و عالم شيعى مرزبان, قله اى افراشته از قله هاى بلند انديشه هاى اعتقادى, مردى از سلاله پيامبر, از نسل على و فاطمه, از سادات بزرگوار موسوى, از خاندانى متصف به علم و تقوا و مُكَرَّم به شرف سيادت, از دامنه كوهساران تشيع شعار ـ جبل عامل ـ از مدرسه عالمان بزرگ اسلام ـ نجف اشرف ـ و از صف فروغ يافتگان و صاحب رسالتان, يعنى حضرت سيد عبدالحسين شرف الدين موسوى عاملى, رحمةالله عليه.15 2. سيد عبدالحسين شرف الدين16
وى در كاظمين و در سال 1290 قمرى, در دامان پدر و مادرى خويشاوند, ريشه دار و بزرگوار, به نام هاى سيد يوسف ( فرزند سيد جواد و نواده سيد اسماعيل) و زهرا (فرزند سيد هادى و نواده سيد محمدعلى) كه با سلسله نسب كوتاهى به (شرف الدين) ـ يكى از چهره هاى برجسته اين خاندان بزرگ ـ مى پيوستند, چشم به جهان گشود.17
سيد عبدالحسين از سوى مادرش, بانو زهرا صدر, نواده سيد هادى صدر و خواهرزاده دانشمند نامدار شيعى, سيد حسن صدر ـ پردازنده تأليفات بسيار, از جمله, (تأسيس الشيعة لعلوم الاسلام) ـ و از سوى پدرش, با 31 واسطه, فرزند ابراهيم المرتضى, فرزند امام موسى بن جعفر(ع) به شمار مى رود.18
سيد در چنين خانه و خاندانى كه اسباب و مقدمات رهبرى دينى برايش فراهم و به واسطه برخوردارى از چهره هاى ماندگار در جهان اسلام, پايه هايش بر آسمان ها افراشته بود,19 رشد كرد و باليد تا آن كه هشت ساله شد.
در اين هنگام, تحصيلات پدرش, سيد يوسف در عراق به پايان رسيده بود و او كه از عالمان بزرگ حوزه هاى كهن سال شيعى در آن سرزمين, اجازه اجتهاد گرفته بود, راهى زادگاه پدران خود ـ جبل عامل ـ شد. مادر مى خواست فرزند خردسالشان در عراق بماند و دانش آموزد, اما پدر دل به جدايى از او نداد و قرار شد سيد عبدالحسين پس از پايان گرفتن تحصيلات مقدماتى اش, به نجف باز گردد و مراحل عالى دانشجويى خود را در اين شهر پى گيرد.20
اين شد كه وى به (عامله) رفت و تا هفده سالگى در آن جا زيست و تحصيلات ابتدايى را فرا گرفت. نزد پدرش, صرف, نحو, منطق, معانى, بيان و سطوح فقه و اصول را خواند و در همان جوانى, به فضل و گستره آگاهى ها, نامور شد.21
سپس, راهى نجف شد و چندين سال در آن حوزه ديرپا, فقه, اصول, حكمت, تفسير و حديث را فراگرفته, نزد مجتهدانى پرآوازه چون شيخ حسن كربلائى, شيخ محمد طه نجف, آخوند ملا محمدكاظم خراسانى, سيد محمدكاظم يزدى, سيد اسماعيل صدر, شيخ الشريعه اصفهانى و سيد حسن صدر, شاگردى كرد.22
او خود را در مسير پر فراز و نشيب دانش اندوزى, زمينگير نجف اشرف نكرد و به كربلا, كاظمين و سامرا نيز بار سفر بسته, از دانشمندان آن شهرها و حوزه هاى علمى آن جاها هم بهره مند شد.23
با سپرى شدن پانزده سال از عمر جوانى كه در هفده سالگى پا به سرزمين عالم خيز عراق گذارده بود, مردى 32ساله24 و داراى چندين اجازه اجتهاد پرورش يافت25 كه (در قدرت ذهن و توان فكر و امكان مناظره و تسلط بر مسائل فقهى و اصولى و سرعت استنباط, نام آور شد)26 و (در نجف اشرف, به نوشتن مباحث فقهى پرداخت و بسيارى از آن مباحث را به روش كتاب مدارك الاحكام به رشته تحرير درآورد). 27
بازگشت اين مجتهد 32ساله باوقار, نامدار, پربار, نيك نفس, شاداب, شيرين سخن و نوانديش به جبل عامل در جنوب لبنان, سرآغاز تولد دوباره او بود كه در غيرت دينى, نرمخويى, نيرومندى در راه حق, نرمى با ناتوانان, فراخوانى به خوبى ها و بازدارندگى از زشتى ها, فروتنى با دينداران و خاكسارى اش با دانشمندان, بازتاب مى يافت.28
وى به كمك سخنرانى هاى پر شور و شيوايش كه قالب مناسب و شكل شكيلى را بر اندام مواد دانش هاى متنوع و محتواى آگاهى هاى متعددش مى پوشاند و بدان ها زيور نفوذ در دل ها و نشست در جان ها را مى افزود,29 بزرگ ترين و ماندگارترين راهكار يك دانشمند راستين را كه همانا اصلاح جامعه و تلاش در جهت زدودن كاستى ها ـ به ويژه در عرصه هاى عريض و طويل و عميق اخلاق و هنجارهاى اجتماعى ـ است, در پيش گرفته,30 از يك سو, با استعمار فرانسه درآويخت31 و از سوى ديگر, در دمشق,32 مصر33 و فلسطين34 گوشه هايى از ويژگى هاى يك زندگى آميخته با دانش گسترده و تعهد و تلاش را بازتاب داد كه ما از اين ميان و در اين مقاله پر كم و كاست, تنها به يكى از آنها مى پردازيم و از خداى بزرگ براى هرچه كمتر لغزيدن در پشت سر نهادن گردنه هاى اين راه, كمك مى خواهيم; ويژگى اى كه كلمه و كلام, قهرمانان بزرگ و ميدان داران سترگ آن اند و دو دانشمند ارجمند و والا را با نام هاى سيد عبدالحسين شرف الدين و شيخ الاسلام سليم بِشْرى به هم پيوند زده اند. 3. شيخ الاسلام سليم بِشرى
وى كه نسبى تكرارى و در قالب سليم بن ابى فراج بن سليم بن ابى فراج دارد در سال 1284 قمرى ـ برابر با سال 1867 ميلادى ـ در محله (بِشْر) كه از نواحى (شَبَر خيت),35 در سرزمين كهن سال مصر به شمار مى رود, به دنيا آمد.
شيخ سليم كه از فقيهان مالكى و نيز عهده دار رهبرى مالكيان بود, در دانشگاه عالم پرور و نامدار (الازهر) هم دانش آموخت و هم آموزگارى كرد. وى كه دوبار نيز به جايگاه سرورى و رياست بر دانشگاه ياد شده رسيد, كتابى با نام المقامات السنية فى الرد على القادح فى البعثة النبويه نوشت كه به گفته برخى شرح حال نگاران,36 مخطوط مانده است.
وى كه به نوشته يكى از نويسندگان معاصر,37 (دانشمندى عميق و حق جو و منصف و پر اطلاع) بود, در سال 1335 قمرى ـ برابر با سال 1917 ميلادى ـ در قاهره درگذشت.38 4. كلمه و كلام, گوناگونى ها و گفتگوها
دوگانگى پيروان تشيع و تسنن در گرايش هاى مذهبى خود ـ در كنار يگانگى ها و همخوانى هاى پرشمار دينى ـ نمونه اى از تنوع پذيرى هاى آدميان در بستر انديشه ها و باورهاست; نمونه اى كه مى توانست ـ در عين حال ـ نشان دهنده سرفرازى پيروان دو مذهب ياد شده در ميدان شكيبايى و بردبارى و زيست برادرانه ـ و دست كم, دوستانه و انسانى ـ باشد تا اين هر دو دسته كه امام على(ع) را بزرگ مى دارند و او را يا مفتخر به امتياز (عصمت) و يا آراسته به بالاپوش (عدالت) مى دانند, در اندازه آنچه خود آن حضرت خطاب به مالك اشتر فرمود و اين كارگزار شايسته و برجسته خويش را يا برادر مصريان مسلمان و يا شهروندى همانند مردم غير مسلمان آن سامان خواند,39 نشان دهند ناتوان از وفادارى به اين رهنمود فوق حقوق بشرى آن بزرگوار نيستند, اما سوگمندانه چنين نشد و كوته بينى ها و بلندپروازى هاى برخاسته از تمامت خواهى هاى احساسى و عارى از محاسبه خردمندانه, تودر توى تاريخ و جابه جاى جغرافيا, ديده ها و شنيده ها, ذهن ها و زبان ها و نوشته ها و گفته ها را از كشتار و خونريزى ها, طعن ها و طعنه ها, تصنيف ها و تمسخرها و در نهايت, دودلى ها و دو راهى ها آكنده كرد و پيروان اين دو گرايش نه تنها نتوانستند دو برادر كه حتى دو دوست باشند و هر يك به فراخور كوتاهى هاى خود, صحنه هايى آفريدند كه بازگويى و بازخوانى ديگرباره آن ها, بازتابى جز دردآلودگى دل و انباشت اندوه ندارد.
خوش بختانه در يك سده باز پسين, مردان بزرگى از تبار خاندان والاگهر رسول خدا(ص) و از تخمه همان مردِ مردى كه بزرگوارانه پيامدهاى انتخابات سقيفه را تاب آورد و در برابر آن, فراتر از يك واكنش احساسى, موضعگيرى اى حكيمانه و محاسبه مند داشت ـ يعنى امام على(ع) ـ به پا خاستند و (شرف الدين) نام ها و (بروجردى) نشان ها, با باز كردن درهاى گفتگو و كنش ها و واكنش هاى دوستانه و خردمندانه با (شيخ محمود شلتوت) اسم ها و (شيخ سليم بشرى) رسم ها, كوشيدند تا ديوارهاى بلند بى اعتمادى و كوه هاى يخى و قطور دل سردى را از ميان بردارند و آب كنند.
اين نيك انديشانِ انديشناك در آينده جهان اسلام و مسلمانان با بهره مندى از پتانسيل هاى كارگشا و نهفته در دو عنصر گران بهاى كلمه و كلام, به همه نشان دادند كه تمرين تحمل كردن, در كنار اصرارى محققانه و پافشارى ايى پيراسته از سياهى هاى عناد و تحقير بر سر آرا و انديشه هاى خود, تلاش در هم سو كردن ديگران با خويش, باز گذاردن درهاى گفتگو و ارتباط و نراندن هر سخن و انديشه اى ـ به ويژه اگر نوظهور و نوآمد باشد ـ به كوچه بن بست ارتداد و انحراف, از پيش, (چك سفيدِ) بطلانِ بى گفتگو و بدون چون و چرا براى گزينش ها و گرايش هاى ديگران نكشيدن و… همه و همه مى توانند ما و همه بشريت را براى هرچه به هم نزديك تر شدن در عرصه ايمان و مذهب و انتخاب الگويى اگرنه دقيقاً يكسان, بلكه تا حد امكان, متشابه و متقارب, يارى دهند; نگارش كتاب المراجعات و رد و بدل شدن نامه هايى دوستانه و صميمى ميان دو عالم برجسته دو گرايش مذهبى عمده و ديرپاى جهان اسلام, نمونه اى موفق از (شدنى) بودنِ انتخاب الگوهايى نزديك به هم و دور از جنجال ها و جوسازى هاى خون آلود و خون دل آلود است. 5. نام ها و نامه ها
ييكى از نويسندگان معاصر كه خود را (در برابر شرف الدين, دچار هيجانى گسترده و عميق) مى داند40 ـ و به گمان صاحب اين قلم و با ملاحظه ديگر تك نگارى هاى ايشان, قيد (در برابر شرف الدين) زائد به نظر مى رسد ـ در يك معرفى بدون (هيجانى گسترده و عميق), كتاب المراجعات را به درستى چنين مى شناساند:
…مجموعه 112 نامه است كه بين سيد عبدالحسين شرف الدين و شيخ الاسلام سليم بشرى, مفتى و رئيس اسبق جامع (الازهر) مبادله شده است. اين دو عالم اسلامى در اين نامه ها, حقايق بسيارى را مورد بحث و نظر قرار داده اند. بيان اين نامه ها, ادبى, زيبا و محكم است و مطالب مطرح شده در آنها غنى و سرشار. به گفته سليم بشرى, شرف الدين در نامه هاى پر مغز و خوش سبك و محكمش, بسان سيلى است كه از قله هاى كوه خيزد يا ابرى كه از آن ژاله ريزد. از نامه هاى شيخ سليم نيز پيداست كه دانشمندى عميق و حق جو و منصف و پر اطلاع است. وى در نوشته هايش, حقايق مهمى را از مسائل اعتقادى شيعه و غير آن, تصديق كرده است كه از جمله, اهميت اساسى فقه شيعه و صحت عمل به آن است.41
در اين كتاب, شرف الدين با امضاى (ش), به نمايندگى از شيعه و سليم بشرى با امضاى (س), به نمايندگى از اهل سنت, سخن گفته اند. در اين نامه ها, از سويى گسترش دامنه شناخت, ژرفاى انديشه [و] دل انگيزى تعبيرها ـ همه جا ـ به چشم مى خورد و از سويى ديگر, قدرت بحث و مناظره فكرى; بحث و مناظره اى به دور از هر گونه تعصب و جانبدارى.42
بارى, آنچه در اين نوشتار كوتاه دامن و شتاب آلود, محور بحث و موضوع فحص است, تأملى دور از هرگونه (هيجانى گسترده و عميق) در نامه هاى چهاردهم و شانزدهم سيد عبدالحسين شرف الدين به شيخ الاسلام سليم بشرى است.
داستان از اين قرار است كه نامه دهم سيد به شيخ, در بر دارنده نصوص صريح و سننى وارده است با پيام گريزناپذيريِ پيروى از مكتب و مذهب اهل بيت(ع);43 نامه اى كه هم شگفتى شيخ و هم لرزش اندام او را به دنبال سردرگمى اش از چگونگى هماهنگ كردن اين روايات با سليقه ديرپاى اهل سنت و مذهب كهن سالشان برمى انگيزد و او را وامى دارد نامه يازدهم را به سيد بنويسد و از او بخواهد ادعاى شگرف خود را با حجت هايى قاطع از آيات قرآن كريم مستند كند.44 سيد نيز نامه دوازدهم را چنان كه شيخ خواسته بود, مى نگارد,45 اما شيخ در نامه سيزدهم به سيد, اشكالى سندى را با اين مضمونِ موافق با مذاق رجاليان اهل سنت مطرح مى كند: آنان كه در نقش محدثان و راويان, اهل بيت(ع) را سبب يا شأن نزول آياتى چند از قرآن كريم دانسته اند, شيعه اند كه براى اهل سنت حجيتى ندارند و نتيجه اين قياس شكل اول, اثبات نشدن مدعاى سيد در نامه دوازدهم خواهد بود. 46 سيد در نامه چهاردهم به شيخ, با خدشه كردن در كبراى قياس شكل اولِ شيخ, نشان مى دهد كه پيشگامان اهل سنت در كار تدوين حديث, راويان پر شمارى از شيعيان را حجت دانسته و از آنان, روايت كرده اند.47 شيخ در نامه پانزدهم به سيد, خواهان يادآورى نام كسانى مى شود كه به رغم شيعه بودنشان, مورد احتجاج و استناد اهل سنت قرار گرفته اند و همچنين از او مى خواهد تصريح هم مذهبان شيخ به تشيع آن راويان و نيز حجت بودنشان ـ هر دو ـ را يادآور شود.48 سيد نيز در نامه شانزدهم به شيخ, در كنار نام بردن از صد راوى شيعه, خواسته او را برمى آورد.49 6. يك پيش درآمد و دو پرسش 6 ـ1. پيش درآمد
پيش از آن كه دو پرسش اساسى را كه در نقد و تحليل نامه هاى چهاردهم و شانزدهم سيد به شيخ, در گمانِ (اين كمترين) خودنمايى مى كنند يادآورى كنم, گريزناپذير مى دانم شگفتى خود را از يك نكته نهفته در نامه هاى سيزدهم و پانزدهم شيخ به سيد ابراز كنم: چگونه شيخ سليم بشرى كه دوبار به پست مهم و جايگاه كم دست يافتنيِ رياست بر دانشگاه معتبر و بلند آوازه (الازهر) دست مى يابد50 و به اعتراف يكى از نويسندگان معاصر, (پيداست كه دانشمندى عميق و… پر اطلاع است)51, تا اين اندازه از رجال صحاح ششگانه اهل سنت و نيز از گرايش هاى مذهبى اَسنادِ مهم ترين منابع حديثى هم مذهبان خود ناآگاه است كه با نگارش نامه پانزدهم به يك عالم بزرگ شيعى, يادآور مى شود: (وكان الأولى [بك] أن تذكر اُولئك الرجال بأسمائهم, و تأتي بنصوص أهل السنّة على كلٍّ من تشيّعهم والاحتجاج بهم…)؟!52
ما بى آن كه بخواهيم ـ به پشتوانه اين گمان خوش باورانه كه پيشتازى در علوم گوناگون اسلامى الزاماً از آنِ پيروان كدام مذهب و يا اساساً دليل حقانيت آن علم يا آن مذهب است ـ خود را درگير يك بحث بيهوده, جنجالى و پايان ناپذير كنيم و يا درنگ در اعتراف و اقرار سه دانشمند بزرگ رجالى شيعه, سيد محسن امين,53 علامه مامقانى54 و علامه شوشترى55 را پيش بكشيم كه اهل سنت در كار شناسايى و ترجمه رجال حديث, ضبط درست نام آنها و ديگر مباحث جانبى علم رجال, چيره دست تر و آگاه ترند,56 باز هم نمى توانيم چشم خود را بر روى اين واقعيت ساده و همه كس فهم ببنديم كه يك مراجعه ساده و سطحى به كتاب هايى چون تهذيب الكمال, سير اعلام النبلاء, تاريخ الاسلام, ميزان الاعتدال, لسان الميزان و تقريب التهذيب كه هركدام حجمى سنگين و شرح حال هايى گسترده دارند, بس است تا حتى يك دانشجوى در آغاز راهِ تحصيل علوم دينى ـ از جمله, علم رجال ـ دريابد كدام يك از راويان, گرايش هاى شيعى داشتند و مورد احتجاج و استنادِ محدثان و گردآورندگان بزرگ حديثِ اهل سنت بوده اند, چرا كه كتاب هايى چون تهذيب الكمال و تقريب التهذيب, تنها دربردارنده نام رجال صحاح ششگانه اند و صرف وجود نام يك راوى شماره دار در اين دو كتاب كه به جرح و تعديل و گرايش هاى مذهبى تك تك محدثان نيز مى پردازند, براى پى بردن به تشيع او و نيز مورد احتجاج و استناد بودنش كافى است. كتاب هايى چون سير اعلام النبلاء, تاريخ الاسلام, ميزان الاعتدال و لسان الميزان نيز گرچه انحصاراً در موضوع رجال احاديث صحاح ششگانه نوشته نشده اند, اما هرجا پاى شرح حال راوى اى موجود در اسناد كتب ياد شده در ميان بوده است, با به كارگيرى رمزهايى چون (ع) (=صحاح ششگانه), (4) (=صحاح ششگانه جز صحيح بخارى و صحيح مسلم), (م4) (=صحيح مسلم و ديگر صحاح ششگانه جز صحيح بخارى) و… هم به كميت حضور راوى مورد نظر در اين كتب حديثى معتبر اهل سنت اشاره كرده اند و هم در ادامه مطلب, جرح و تعديل او را نيز كه نوع گرايش مذهبى, نقشى كليدى و محورى در آن دارد, يادآور شده اند.
همه اينها به كنار, مراجعه حتى يك دانشجوى مبتديِ علوم اسلامى به كتاب دو جلدى تقريب التهذيب ـ تا چه رسد به فقيهى دو بار منصوب شده به رياست جامع (الازهر) ـ براى آگاهى از آنچه شيخ از سيد خواسته, بس است57!! به ويژه كه اهل سنت, حساسيت بيش از اندازه اى به صحت سند حديث دارند58, تا آن جا كه در جا زدن در كار سامان دهى به اعتبار سند كه يك امر مقدمى است آنها را از تأمل هرچه بايسته تر و شايسته تر در ذى المقدمه ـ يعنى صحت و استحكام متن حديث ـ بازداشته و در نتيجه, به ورطه گاه خنده آور و گاه خطرناكِ نقل احاديثى غير قابل دفاع يا صعب العلاج ـ به لحاظ متن ـ انداخته است!! 59
كوتاه سخن آن كه به رغم ذهنيتى كه واژه (مناظره) در انسان برمى انگيزد و نشانگر رويارويى دو شخصيت علمى و همطراز است كه در مقام دفاع از انديشه هاى خود و سست كردن بخردانه پايه هاى باور حريف رو در رو برمى آيند و نيز برخلاف آن كه كتاب المراجعات يك اثر برجسته در حوزه مناظره كارساز و اخلاقى به شمار مى رود60, به نظر مى آيد شيخ سليم بشرى در لابه لاى نامه هايى كه رد و بدل مى شوند, تنها يك پرسشگر فروتن و بى آزار است و بيش از آن كه يك هماورد و مناظره كننده باشد, مدير و مجلس گردانِ يك ميزگرد است كه پرسش ها را تهيه و تنظيم مى كند!! 6 ـ2. دو پرسش
6 ـ2ـ1. مفهوم كلمه (شيعه) كه در نامه هاى چهاردهم و شانزدهم سيد به شيخ در اندازه يك كليد واژه (key word) به كار رفته است, چيست؟
6 ـ2ـ2. آيا صد راوى اى كه سيد در نامه شانزدهم به شيخ, از آنها نام برده است, مصداق هاى همان مفهومى اند كه مرحوم علامه شرف الدين در نامه چهاردهم خويش به دست مى دهد؟
6 ـ3. دو پاسخ6 ـ3ـ1. پاسخ نخستين پرسش
سيد نادرستى اين ادعا را كه (اهل سنت به رجال حديثى شيعه احتجاج نمى كنند)61, با اين سخنان خود آشكار مى كند:
…تلك صحاحهم الستّة وغيرها تحتجّ برجال من الشيعة, [وقد] وصمهم الواصمون بالتشيّع والانحراف, و نبزوهم بالرفض والخلاف, ونسبوا إليهم الغلوّ والإفراط والتنكّب عن الصراط, وفي شيوخ البخاريّ رجال من الشيعة نبزوا بالرفض, ووصموا بالبغض… فهل يصغى بعد هذا إلى قول المعترض: إنّ رجال الشيعة لايحتجّ أهل السنّة بهم؟! كلاّ!!; …اين, صحاح ششگانه و ديگر جوامع حديثى آنان [=اهل سنت]اند كه به رجالى از [محدثانِ] شيعه احتجاج مى كنند, با آن كه خرده گيران [=اهل جرح و تعديل و ترجمه نگاران سنى مذهب] با [برچسب هايى چون] شيعه بودن و كجروى, بر آنان خرده گرفته, با گذاردن لقب هايى چون (رفض) و (خلاف) بر آنها, آنان را به غلو, افراط و دورى از راه راست, نسبت داده اند! [شگفت آن كه] در ميان مشايخ روايى بخارى نيز كسانى از شيعيان به چشم مى خورند كه لقب (رافضى) به آنها داده شده و به بهانه دشمنى [با صحابه رسول خدا(ص)] بر آنان خرده گرفته شده است… آيا با اين وجود, به اين سخن شخص معترض كه (اهل سنت به رجال حديثى شيعه احتجاج نمى كنند), گوش فرا داده مى شود؟! هرگز!!62
همچنين, سيد در مقام اثبات شايستگى هاى محدثان شيعه براى روايت و لياقت آنان براى اين كه با اطمينان خاطر, مصدر و منبع حديث باشند, ادامه مى دهد:
ولكنّ المعترضين لايعلمون, ولو عرفوا الحقيقة لعلموا أنّ الشيعة إنّما جروا على منهاج العترة الطاهرة, واتّسموا بسماتها, وأنّهم لايطبعون إلاّ على غرارها, ولا يضربون إلاّ على قالبها, فلا نظير لمن اعتمدوا عليه من رجالهم في الصدق والأمانة, ولا… ولا… لكن جهله [أي المعترض] بهم جعله… يتّهم ثقة الإسلام محمّد بن يعقوب الكلينيّ وصدوق المسلمين و محمّد بن الحسن بن عليّ الطوسيّ…; اما معترضان نمى دانند و چنانچه حقيقت را درمى يافتند, [از اين نكته] آگاه مى شدند كه شيعيان تنها به همان شيوه عترت پاك رسول خدا(ص) گام برداشته و نقش و رنگ آنان را پذيرفته اند; نهاد اينان جز مانند سرشت آنان نيست و قالب و چارچوب وجودى اى جز شاكله وجودى آنان ندارند. به همين دليل, براى رجال [و محدثانِ] مورد اعتماد شيعيان, در راستگويى و دل آسودگى [از كارشان], مانندى در ميان نيست و نه… و نه, اما نادانى شخص معترض به [حقيقت حالِ] آنها او را واداشته تا… ثقةالاسلام كلينى, شيخ صدوق و شيخ طوسى را [به عدم صداقت و در نتيجه, به عدم حجيت] متهم كند….63
كاملاً پيداست كه جناب سيد مفهوم واژه (شيعه) را ـ با اين همه ارج و افتخارى كه براى مصاديق آن يادآور مى شود ـ همان مفهوم (شيعه دوازده امامى) يا (شيعه اثناعشرى) مى داند و نمى تواند مفهوم عام و گسترده آن را اراده كند, وگرنه ـ چنان كه در ادامه خواهيم گفت ـ ناچار است بسيارى از آنچه را كه تا اين جا به عنوان پارامترها و مؤلفه هاى شناخت راويان شيعه مورد استناد در جوامع حديثى عمده اهل سنت به كار گرفته است باز پس گيرد تا آسيبى به ليست بلند بالايى نرسد كه در آن, از آنان ياد كرده است. 6 ـ3ـ2. دگرديسى هاى ترمينولوژيك واژه (شيعه)
به گزارش دانش زيست شناسى (biology) برخى جانداران در فرآيند تولد تا بلوغ خود, دگرگونى هاى شگفت آورى را پشت سر مى نهند تا با بيرون شدن از يك قالب و درآمدن به قالبى نو, ارگان هاى جور واجورى را تجربه كنند و اندام هاى نهايى و بافت هاى ماندگار خود را باز يابند. اين ويژگى كه (دگرديسى) (metamorphism) ناميده و در حشراتى چون پروانه ها و ملخ ها و دوزيستانى چون غوكها ديده مى شود, به نوعى, سرنوشت مشترك انسان ها و واژه ها نيز هست; آدميان هم در درازناى زندگى خود تحت تأثير علل و عواملى گوناگون و گاه ناشناخته, رنگ ها و نقش هاى تابه تا و تو در تويى را بر جان و روان و انديشه و احساسات خود مى بينند يا مى زنند و چنان ديگرگون مى شوند كه گويا به رغم باور فيلسوفان, (انقلاب ماهيت) (transmutation) پيدا مى كنند و به گفته فرانسوى ها, (اِلينه) مى شوند.
واژه ها نيز چنين اند و گرچه بسيارى از آنها در همان زادگاه معناى لغوى خود ايستا مى مانند و دستخوش دگرگونى ها و پوست اندازى ها نمى شوند, شمار درخور ملاحظه اى نيز از آنها, چنين نيستند; اين دسته از واژه ها, در بستر معنايى زاده مى شوند, رشد مى كنند, مى بالند و گاه مى ميرند و از دايره كاربرى ها بيرون مى روند. به ديگر سخن, برخى از واژه ها, به دنبال افزودن يا كاستن يك يا چند قيد و در نتيجه, ايجاد توسعه يا تضييق در مفهومشان, از شكلى به شكل ديگر و از شخصيتى به شخصيت ديگر درمى آيند و به همين ترتيب است كه فرآيند (اصطلاح سازى) (term) شكل مى گيرد و (اصطلاحات) (terminology يا acceptation) زاده مى شوند; فرآيندى كه ما آن را (دگرديسى هاى ترمينولوژيك) ناميده ايم.
شايد بتوان گفت واژه هاى (تشيع) و (شيعه) كه فرازها و نشيب ها و طرز تلقى هاى گوناگونى را به خود ديده اند, برجسته ترين نمونه هاى اين گونه دگرگونى ها در جهان كاربرى الفاظ و كلمات باشند; نمونه هايى كه داستان انقلاب ها و درگيرى هاى ديرپا و دل آزارنده سده هاى نخست جهان اسلام و مسلمانان, گوشه اى از سرنوشت پيچيده و برگ هايى از زندگى نامه پر آشوب آن دو نيز هست!!
رخدادهاى پس از درگذشت رسول خدا(ص) و كنار گذارده شدن خاندان خدايى آن حضرت از عرصه مديريت عمومى جامعه, پيامدهاى تلخى را دامنگير مسلمانان كرد كه شايد ـ به دنبال محروم شدن مردم از مشعل هاى هدايتى كه رسول خدا(ص) آنها را دوشادوش كتاب خدا قرار داده بود ـ فاجعه آميزترينشان, نارسايى هاى پيش آمده در عرصه ايمان و عقيده و مباحث كلامى باشد.
با خودنمايى كردن خوارج به عنوان پيشگامان طرح يك شكل عقيدتى و يك مكتب فكرى,64 زنگ شوم انشعاب ها و جدايى سازى هاى فكرى و كلامى نواخته شد و كم كم پاى مباحثى به ميان آمد كه شايد طراحان آنها هم نمى دانستند كه هم اينك امواجى را برمى انگيزند كه در آينده, به طوفان هايى سهمناك براى درهم كوبيدن شهرها و آبادى هايى تبديل خواهند شد كه بر ساحل آرامِ ايمان به پيامبر منادى وحدت و كتاب (اعتصام) آفرين خدا بنيان گرفته اند.
كشته شدن عثمان بن عفان, سومين خليفه روى كار آمده پس از رسول خدا(ص) و سپرى شدن دوران كوتاه و پر هياهوى خلافت امام على(ع), جدا از بازتاب هاى سياسى اى كه داشت, پرسش هايى را نيز درباره چگونگى تعامل اين دو صحابى نامدار پيامبر اكرم(ص) با يكديگر و بازخوانى پرونده قتل عثمان, به دنبال داشت. علل و عوامل گوناگونى كه اين جا و اين مجال اندك, فرصت مناسبى براى گشودن رازهاى سر به مهر آنها نيست, دست به دست هم دادند و زمينه را براى طرح مباحث شكاف آفرينى فراهم آوردند كه يكى از آنها, پرسش از برترى امام على(ع) بر عثمان يا برعكس و كنجكاوى در اين زمينه بود. از همين جاست كه اصطلاح (شيعه) براى ممتاز شدن گروهى در جامعه آن روز مسلمانان رواج مى يابد كه على(ع) را برتر از خليفه سوم مى دانستند و مصر و كوفه ـ در كنار (حِمْص) كه مركز ثقل طرفداران برترى عثمان بر آن حضرت بود ـ گرانيگاه چنين گرايشى شد; گرايشى كه چون سليقه رقيب خود, تنها جنبه ايجابى نداشت و در بيان برترى هاى على(ع) يا عثمان منحصر نمى شد, بلكه جنبه سلبى نيز داشت و آن, بدگويى از گزينه طرف مقابل بود.65
با برداشته شدن قانون ممنوعيت نقل و تدوين حديث در ميان گرايشى كه بعدها عنوان عموميِ (اهل سنت) را به خود گرفت, گشوده شدن درهاى بسته گزارش سيره و مغازى رسول خدا(ص) و آشكار شدن فتوحات نمايان امام على(ع) و نقش محورى آن حضرت در ميدان هاى متعدد و متنوع حفظ و گسترش اسلام, پاى دو خليفه ديگر صدر اسلام (ابوبكر و عمر) و همه صحابيان نيز به اين مباحث كشيده شد و اين پرسش پيش آمد كه اساساً برترين صحابى رسول خدا(ص) كيست؟ در اين مرحله, (شيعه) به كسانى گفته مى شود كه على(ع) را افضل صحابه و برترينشان مى دانستند و از همين روى است كه نوع اهالى سيره و مغازى نگارى, گرايش هاى شيعى ـ با اين معنا و اصطلاح جديد ـ داشتند66 و عبدالملك بن مروان ـ پنجمين خليفه اموى ـ تمنا مى كرد كسى به سوى مباحث مرتبط با سيره كشيده نشود.67 عبدالله بن عباس نام فرزند خود را كه در شب ضربت خوردن امام على(ع) به دنيا مى آيد, از سر عشقى كه به آن بزرگوار داشت, (على) و كنيه اش را (ابوالحسن) مى نهاد و عبدالملك بن مروان به چنين نام و كنيه اى واكنش منفى نشان مى داد68 و كسانى چون ابن اسحاق69, شافعى70, طبرى71, حاكم نيشابورى72, ابو اسحاق سبيعى73 و سليمان بن مهران اعمش74 (شيعه) خوانده مى شدند. ابن ابى الحديد نيز در كنار اشاره اى كوتاه به تطورات مفهوم واژه (شيعه) و كسانى كه به اين عنوان شهرت يافتند, به گمان خود, معناى معتدل و دور از افراط و تفريط اين كلمه را همان برتر دانستن امام على(ع) از ديگر صحابيان دانسته و معتزله را كه بدين معنا و مفهوم وفادار بوده اند, (شيعيان حقيقى) خوانده است.75
ديرى نپاييد كه زيديه و زيديان ـ يعنى گروندگانى كه زعامت و رهبرى جامعه مسلمانان را درخور كسى مى دانستند كه افزون بر قرشى بودن و برخوردارى از علم و وارستگى هاى اخلاقى, براى به دست گرفتن حاكميت و قدرت, شمشير بركشد و قيام مسلحانه كند ـ مصداق (تشيع) و (شيعه) شدند و بار مفهومى جديدى بدان دادند. اينان در كنار پذيرفتن افضليت امام على(ع) بر همه صحابيان و نيز رسميت بخشيدن به صحت خلافت ابوبكر, عمر و عثمان, نام آن امام راستين, امام حسن(ع), امام حسين(ع) و امام سجاد(ع) را به فهرست شايستگان و دارندگان مقام امامت افزودند و پس از اين چند تن, به بهانه خانه نشينى امام باقر(ع) كه فاقد شرط مهم و محورى قيام مسلحانه بود, زمام امامت را به گمان خود, به زيد بن على(ع) دادند, از همين روى است كه در مناظره اى كه در ـ شايد ـ دهه سوم قرن دوم هجرى ميان واصل بن عطاء ـ درگذشته به سال 131قمرى ـ76 و عمرو بن عبيد ـ درگذشته به سال 144قمرى ـ77 درمى گيرد, تعبير (شيعه) در كنار نام فرقه هايى چون خوارج, مرجئه و اصحاب حسن بصرى, بر زيديان اطلاق مى شود.78
اندك اندك با باز شدن قهرى فضاى بسته سياسى جهان اسلام كه پيامد تزلزل و در نهايت, سقوط نظام سركوبگر اموى و نوبنياد بودن و چندان استوار نشدن پايه هاى سلطه عباسى بود, دو قهرمان و دو ميدان دار بزرگ و تحول آفرين تاريخ اسلام ـ يعنى امام باقر(ع) و امام صادق(ع) ـ با در پيش گرفتن رويكردى فرهنگى و به دور از جنجال هاى قيام مسلحانه و پيراسته از برخوردهاى بى بنياد سياست مآبانه, ماندگارترين و اساسى ترين مفهوم تشيع را با بازگو كردن احاديث مسكوت مانده و فراموش شده رسول خدا(ص) ـ مانند (حديث لوح جابر) ـ چونان نقطه عطفى شكل دادند; مفهومى كه سلول هاى بنيادينش هسته هايى داشتند به نام هاى (وصايت), (ولايت), (امامت منصوص), (قريشى نسب بودن دوازده امام) و همدوشى (ثقل اصغر) با (ثقل اكبر) در كار ابدى و پايان ناپذير هدايت و رهبرى توده ها.79
چنين مكتبى كه خاموشى گزيدن در برابر رخدادهاى پس از درگذشت رسول خدا(ص), همدوشى صحابيان با يكديگر و قرار دادنشان در خط قرمز تأييد يكباره و بى چون و چرا و بى استثنا, بى تفاوتى در قبال اهانت ها و سركوب هاى روا شده در حق امامان اهل بيت(ع) ـ به ويژه, امام على(ع) ـ و مهم تر از همه, رسميت بخشى به نظام هاى سياسى شكل گرفته پس از انتخابات سقيفه را برنمى تافت, قهراً نمى توانست از رگبار سختگيرى هاى سياسى, سنگينى محروميت از حقوق اجتماعى و تلخى كنار زده شدن از حتى عرصه هاى علمى و فرهنگى يا بى آبرو و انگشت نما شدن در آنها بركنار بماند و بدين ترتيب, سخن كهنه ناشدنى و جاودانه امام على(ع) كه آن را ده ها سال پيش از فرا رسيدن اين سال هاى سرد و سربى بر زبان آورده بود, لباس تحقق و عينيت پوشيد: (من أحبَّنا أهلَ البيت فليعدَّ للفقر جلباباً); هركس ما ـ اهل بيت رسول خدا(ص) ـ را دوست دارد, آماده فقرى فراگير باشد. 80
(تشيع) با اين رويكرد, از همان روزهاى آغازين پا گرفتن خود, با تلخى هاى بسيارى كه از رفتار لايه هاى زيرين اجتماع و نيز از واكنش هاى خواص سياسى و علمى برمى خاست, رويارو شد; فرزند ابونعيم چون مردم كوچه و بازار به او (شيعه) مى گفتند, با چشم گريان به خانه مى آمد,81 در عصر شافعى, هركس زبان به يادآورى فضيلتى براى اهل بيت(ع) مى گشود, (رافضى) خوانده مى شد82 و راويان بسيارى به بهانه پذيرش چنين گرايشى, به (غلو), (رفض) و (خبيث بودن) متهم و غالباً متروك مى شدند كه عبيدالله بن موسى بن ابى المختار,83 على بن هاشم بن بريد84 و حاكم نيشابورى85 تنها سه نمونه از اين گروه پر شمارند. 86
پيروان اين گرايش, بى باكانه و به پشتوانه دست آويزهاى نيرومندى كه داشتند, نه تنها از برتر دانستن امام على(ع) بر عثمان كه از برتر شمردن آن حضرت بر همه صحابيان بيمى نداشتند و تن نمى زدند, چنان كه انتقاد از صحابى اى چون معاويه را كه ديگران محبت به او را ملاك احترام به مجموعه صحابيان و اهل (سنت) بودن مى دانستند و از خدا مى خواستند با محبت به اين صحابى بميرند87 نيز روا مى شمردند و به همين دليل هم به (بدعت), (خُبث) و بايكوت شدن و تحريم نقل حديث از آنان, مشهور, متهم يا محكوم مى شدند.88
چنين بود كه (تشيع) در قالب (شيعه اماميه) شكل گرفت و گاه با همين تعبير89 و گاه با تعبير (رافضه),90 جنبه هاى گوناگون زندگى پيروانش چون پرداختن شان به مشاجرات صحابه,91 موضعگيرى شان در برابر (عشره مبشره)92 يا در برابر ابن ملجم,93 عزادارى هايشان,94 ابراز انديشه ها يا احساساتشان در برابر حادثه عاشورا95 يا درباره امام منتظر(ع),96 نامگذارى شان بر روى فرزندان97 و واكنششان در قبال برخى حوادث صدر اسلام,98 دست مايه انتقادها و استهزاها شد.
بارى, انگيزه ما از اين بازخوانى كوتاه و شتابانِ پرونده دگرديسى هاى مفهومى دو واژه (تشيع) و (شيعه) آن است كه بهوش باشيم پوشيده شدن لباس يك يا چند اصطلاح بر اندام يك واژه, بايد زنگ خطر فرو غلتيدن در چاه ذهنيت ها و تبادر برخى معانى را براى يك پژوهشگر به صدا درآورد و شاخك هاى حسى او را تحريك كند. از اين روى, مبادا ذهنيتى كه از معناى اين دو واژه داريم, ما را بلغزاند99 و از اين كه چهره هايى در طول تاريخ اسلام, (شيعه) خوانده شده اند, شگفت زده يا هيجان زده شويم,100 چنان كه نبايد از نفى اطلاق اين واژه بر كسانى ديگر بهت زده باشيم و در همه حال, بايد جغرافياى كاربرد اين دو واژه چند بار رنگ به رنگ شده را از ياد نبريم.
در پايان اين فراز از مقاله, ديگرباره يادآورى مى كنيم كه در لابه لاى شرح حال نگارى ها يا جرح و تعديل ها و يا گزارش هاى تاريخى اى كه به سده هاى نخستين اسلامى باز مى گردد, هرجا پاى سخن گفتن از يك (شيعه امامى) در ميان باشد, واژه هايى چون (رافضى), (غالى) و (خبيث) به كار مى رود.101 6 ـ3ـ3. پاسخ دومين پرسش
با توجه به آنچه تاكنون گفته ايم, به رغم آن كه تفسير جناب سيد عبدالحسين شرف الدين از واژه (شيعه), تنها با مفهوم (شيعه امامى) يا (شيعه اثناعشرى) همپوشانى و به اصطلاح, در اين مفهوم (ظهور دارد), شمار بزرگى از كسانى كه ايشان آنها را در ليست صد نفره (شيعه) قرار داده است, (شيعه امامى مذهب) نيستند و تنها مصداق مفهوم عام (تشيع) به شمار مى روند. جالب آن است كه آن جناب چند تن از اين عده را با توجه به تصريح ابن قتيبه,102 (شيعه) دانسته,103 با آن كه ابن قتيبه جدا از تيتر (شيعه), چند تن ديگر را زير تيترى جداگانه و با تعبير (الغالية من الرافضه) ياد كرده است104 كه همگان آنان را (شيعيان امامى مذهب) مى دانند!
بدين ترتيب, با كمى سهل گيرى و تسامح, تنها راويان نخست (ابان بن تغلب), پنجم (اسماعيل بن خليفه ملائى كوفى), نهم (اسماعيل بن موسى فزارى كوفى), دهم (تليد بن سليمان كوفى اعرج), يازدهم (ثابت بن دينار), دوازدهم (ثوير بن ابى فاخته), سيزدهم (جابر بن يزيد جعفى كوفى), هفدهم (جميع بن عميرة بن ثعلبه كوفى تيمى),105 هجدهم (حارث بن حصيره ازدى كوفى), نوزدهم (حارث بن عبدالله همدانى), بيست وسوم (حماد بن عيسى جهنى), بيست وچهارم (حمران بن اعين), سى ام (سالم بن ابى حفصه عجلى كوفى), سى ويكم (سعد بن طريف حنظلى كوفى), سى ودوم (سعيد بن اشوع), سى وهشتم (سليمان بن قرم ضبى كوفى), چهل و دوم (صعصعة بن صوحان عبدى), چهل وچهارم (ظالم بن عمرو), چهل وششم (عبّاد بن يعقوب), چهل ونهم (عبدالله بن عمر بن محمد كوفى), پنجاهم (عبدالله بن لهيعه حضرمى), پنجاه ودوم (عبدالرحمن بن صالح ازدى كوفى), پنجاه وچهارم (عبدالملك بن اعين), پنجاه وپنجم (عبيدالله بن موسى عبسى كوفى), پنجاه و ششم (عثمان بن عمير ثقفى بجلى كوفى), پنجاه وهفتم (عدى بن ثابت كوفى), پنجاه وهشتم (عطية بن سعد عوفى كوفى), پنجاه ونهم (علاء بن صالح تيمى كوفى), شصت ويكم (على بن بديمه),106 شصت وسوم (على بن زيد ابن عبدالله تيمى بصرى), شصت وپنجم (على بن غراب فزارى كوفى), شصت وششم (على بن قادم خزاعى كوفى), شصت وهشتم (على بن هاشم بن بريد كوفى), شصت ونهم (عمار بن زريق كوفى),107 هفتادم (عمار بن معاويه بجلى كوفى), هفتاد و پنجم (فطر بن خليفه حناط كوفى), هفتاد وهفتم (محمد بن خازم تميمى كوفى), هشتاد ويكم (محمد بن مسلم طائفى),108 هشتاد وسوم (معاوية بن عمار دهنى بجلى كوفى), هشتاد وهفتم (موسى بن قيس حضرمى), هشتاد وهشتم (نفيع بن حارث نخعى كوفى), نودم (هارون بن سعد عجلى كوفى), نود ويكم (هاشم بن بريد بن زيد كوفى), نود وهفتم (يحيى بن جزار عرنى كوفى) و صدم (ابوعبدالله جدلى) ـ يعنى 45% از راويان ياد شده ـ را مى توان مصداق مفهومى از (شيعه) دانست كه مرحوم سيد عبدالحسين شرف الدين آن را ـ چنان كه گفتيم ـ به خواننده كتاب خود القا مى كند و ديگر نامبردگان (=55%) مصداق (شيعه) با ديگر مفاهيمى اند كه پيشتر به آنها پرداخته ايم. 7. جمع بندى و نتيجه گيرى
كتاب المراجعات ـ چه در اندازه يك پرسش و پاسخ نوشتارى و چه در لباس يك مناظره و احتجاج مكتوب ـ در جهانى كه قرن هاست قلم و كلمه و كلام جاى خود را به شمشير و جنجال و بلوا داده است و راهبرد كارگشا و كميابِ (همدلى از همزبانى خوش تراند), در غوغاى دكترين (پايان تاريخ) و (جنگ تمدن ها) فراموش شده است, نمونه و الگويى است كامياب و رهنمون.
با اين همه, ما (انسان ها) و فرآورده هاى (انسانيِ) ما هرگز از كاستى ها و نارسايى ها بركنار نيستيم و نيستند و گمان نمى كنم نابخردانه تر از اين شعار فاقد شعور در طول تاريخ زندگى آدميان سر داده شده باشد كه (فإنّ القول ما قالت حذام); حرف, همان است كه (حذام) گفته است!!
از همين روى, به گمان صاحب اين قلم, نامه پانزدهم كه شيخ سليم براى سيد عبدالحسين نوشته و نيز نامه هاى چهاردهم و شانزدهم كه سيد براى شيخ نگاشته است, از ملاحظات و تأملات پيش گفته بركنار نيستند و ـ به ويژه, در ارتباط با اين دو نامه سيد به شيخ ـ بايد بپذيريم, ناگزير يا بايد تفسير بازتاب يافته (شيعه) و (تشيع) در نامه چهاردهم, ديگرگون و به گونه اى بازسازى شود كه همه راويان صد نفره منعكس در نامه شانزدهم را پوشش دهد (گرچه با ظواهر عبارت آن نامه نمى خواند) و يا بايد چيزى نزديك به نيمى از راويان صد نفره ياد شده, ناديده گرفته شوند تا آن تفسير پيش گفته, آسيبى نبيند (گرچه با تأكيد و اهتمامى كه وجهه همت جناب سيد براى اثبات مدعاى خويش در اين نامه بوده است, هماهنگ نيست) و قال الله الحكيم ـ عزَّ من قائلٍ ـ فى كتابه الكريم: (وما اُوتيتم من العلم إلاّ قليلاً).1. ياقوت حموى, معجم البلدان, بى چا, بيروت, دار صادر, بى تا, ج2, ص302. 2. اين نام ـ برخلاف كاربرد پارسى زبانان ـ در گويش عربى, با (ال) و نيز با تشديد نون تلفظ مى شود (ر.ك: همان, ج1, ص147). 3. با كسر دال و فتح يا كسر ميم, اما پارسى زبانان ـ براساس يك (غلط مشهور) ـ نام اين شهر را با فتح دال و كسر ميم, يعنى (دَمِشق) تلفظ مى كنند (ر.ك: همان, ج2, ص463). 4. با تخفيف ياء, نه تشديد آن كه خطاست (ر.ك: همان, ج1, ص266). 5. به تصريح ازهرى و ديگر لغوى ها, بايد اين نام با فتح ميم و كسر و تشديد صاد اول تلفظ شود, اما تنها جوهرى و خالد فارابى صاد اول را نيز چون صاد دوم, با تخفيف ضبط كرده اند, هرچند تلفظ نخست درست تر است (ر.ك: همان, ج5, ص144ـ 145). 6. با فتح ميم و لام و سكون طاء, هرچند توده مردم عرب زبان ـ براساس يك (غلط مشهور) ـ آن را (مَلَطِيّه) مى خوانند (ر.ك: همان, ص192). 7. همان, ص11. 8. محمود محجوب و فرامرز ياورى, گيتاشناسى كشورها, چهارم, تهران, انتشارات گيتاشناسى, 1365هـ.ش., ص281. 9. همان (با اندكى تصرف). 10. ياقوت حموى, پيشين, ج2, ص103. 11. محمدجواد مُغنيّه, تجارب محمدجواد مُغنيّه, اول, بيروت, دارالجواد, 1400هـ.ق., ص85. 12. همان, ص92. 13. همان, ص90. 14. محمدرضا حكيمى, شرف الدين, بى چا, تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, 1360هـ.ش., ص47ـ 48. 15. همان, ص49. 16. براى آگاهى از زندگى نامه وى, ر.ك: سيد محسن امين, اعيان الشيعه, بى چا, بيروت, دارالتعارف للمطبوعات, 1403هـ.ق., ج7, ص457; عبدالحسين امينى, شهداء الفضيله, بى چا, قم, دارالشهاب, بى تا, ص165ـ 166 و پانوشت ص166; كوركيس عواد, معجم المؤلفين العراقيين, بى چا, بغداد, مطبعة الارشاد, 1969م., ج2, ص228ـ229; آقا بزرگ تهرانى, الذريعة الى تصانيف الشيعه, دوم, بيروت, دارالاضواء, 1403هـ.ق., ج10, ص124; محمد حرز الدين, معارف الرجال, بى چا, قم, كتابخانه آيت الله مرعشى نجفى, 1405هـ.ق., ج2, ص51 ـ 53; محمد معين, فرهنگ فارسى, هشتم, تهران, اميركبير, 1371هـ.ش., ج5, ص1136 و خيرالدين زركلى, الاعلام, دهم, بيروت, دارالعلم للملايين, 1992م., ج3, ص279 (زركلى او را در صدر شرح حالش و به خطا, ذيل عنوان (ابن شرف الدين), ياد كرده است!). آيت الله شيخ مرتضى آل ياسين نيز شرح حال نسبتاً گسترده اى درباره ايشان نوشته است كه در مقدمه كتاب مشهور سيد عبدالحسين شرف الدين, المراجعات, بيستم, بيروت, مؤسسة الاعلمى للمطبوعات, بى تا, ص3 ـ 22 چاپ شده و عيناً در كتاب ديگر سيد عبدالحسين شرف الدين, المجالس الفاخرة فى مآتم العترة الطاهره, اول, بيروت, مؤسسة العارف للمطبوعات, 1425هـ.ق., ص11ـ33 نيز منعكس شده است. دو تك نگارى هم در موضوع زندگى نامه سيد عبدالحسين شرف الدين انجام شده است; يكى با نام (الامام السيد عبدالحسين شرف الدين), نوشته شيخ عبدالحميد حر كه به چاپ رسيده است (ر.ك: خيرالدين زركلى, همان) و ديگرى با نام (شرف الدين), نوشته محمدرضا حكيمى كه در پانوشت هاى پيشين, بدان اشاره كرده ايم. ايشان در اين كتاب, ص154ـ156, برخى منابع و مصادر را كه مى توانند براى مطالعه بيشتر درباره شرح حال دانشمند موضوع اين مقاله سودمند افتند, يادآورى كرده اند. 17. سيد عبدالحسين شرف الدين, المراجعات, همان, ص4ـ 5. 18. محمدرضا حكيمى, پيشين, ص50. 19. سيد عبدالحسين شرف الدين, المراجعات, پيشين, ص5. 20. محمدرضا حكيمى, پيشين, ص52. 21. همان. 22. همان, ص52 ـ53. 23. همان, ص53. 24. همان, ص53 ـ54. 25. همان, ص54. 26. همان. 27. همان. 28. سيد عبدالحسين شرف الدين, المراجعات, پيشين, ص6. 29. همان, ص7. 30. همان. 31. همان, ص8. 32. همان, ص9. 33. همان, ص10. 34. همان, ص10ـ11. 35. ر.ك: اعلام المنجد, مدخل (شَبَرخيت). 36. خيرالدين زركلى, پيشين, ص119. 37. محمدرضا حكيمى, پيشين, ص129. 38. خيرالدين زركلى, پيشين. 39. نهج البلاغه (نسخه دكتر صبحى صالح), پنجم, قم, مؤسسه دار الهجره, 1412هـ.ق., نامه 53, ص427. 40. محمدرضا حكيمى, پيشين, ص77. 41. همان, ص129. 42. همان, ص99ـ100. 43. سيد عبدالحسين شرف الدين, المراجعات, همان, ص46ـ52. 44. همان, ص52 ـ53. 45. همان, ص53 ـ67. 46. همان, ص67 ـ 68. 47. همان, ص68 ـ69. 48. همان, ص69ـ70. 49.همان, ص70ـ126. 50. خيرالدين زركلى, پيشين. 51. محمدرضا حكيمى, پيشين, ص129. 52. سيد عبدالحسين شرف الدين, المراجعات, پيشين, ص70, س3ـ4. 53. سيد محسن امين, پيشين, ص292, ذيل (سلمة بن نبيط). 54. عبدالله مامقانى, تنقيح المقال, چاپ سنگى, ج2, ق1, ص49. 55. محمدتقى شوشترى, قاموس الرجال, دوم, قم, مؤسسه نشر اسلامى, 1414هـ.ق, ج5, ص212. 56. و اين مقدار ـ به خودى خود و اگر خوب بينديشيم ـ نه تنها هنرى نيست كه به نوعى, پيامد نارواى جدا شدن راه گروهى از دوستان مسلمان ما از مسير اهل بيت(ع) و (ثقل اصغر) نيز هست. 57. جالب آن است كه سيد عبدالحسين شرف الدين نيز با استناد به برخى از همين كتاب هايى كه نام برديم, پاسخ شيخ سليم بشرى را داده است! 58. در اين جا, درنگ در اعتراف و اقرار يك دانشمند نامدار و بزرگ شيعى خواندنى است: (اعلم أنّ تقسيم الحديث إلى أقسامه المشهورة كان أصله من غيرنا [=أهل السنّة], ولم يكن معروفاً بين قدماء علمائنا… فأصحابنا لم يريدوا أن يكونوا محرومين من فائدة تقسيم الحديث إلى أقسامه, ولا أن يمتاز غيرهم [=أهل السنّة] بشيء عنهم [!!], فقسموا الحديث إلى أقسامه المشهورة…) (ر.ك: سيد محسن امين, پيشين, ج5, ص401). 59. ر.ك: ابوعبدالله بخارى, صحيح البخارى, پنجم, دمشق و بيروت, دار ابن كثير و اليمامه, 1414هـ.ق., ج1, ص107; ج3, ص1382 و…; مسلم بن حجاج نيشابورى, صحيح مسلم, دوم, بيروت, دارالفكر, 1398هـ.ق., ج3, ص1504; ج4, ص1841 و…; ابوعيسى ترمذى, الجامع الصحيح, بى چا, بيروت, دار احياء التراث العربى, بى تا, ج5, ص366 و…. 60. محمدرضا حكيمى, پيشين, ص97ـ102. 61. سيد عبدالحسين شرف الدين, المراجعات, پيشين, ص68, س14. 62. همان, س16ـ21. 63. همان, ص68 ـ69. 64. ابوطالب مكى, قوت القلوب, اول, بيروت, دار صادر, 1995م., ج2, ص247. 65. ابوالحجاج مزى, تهذيب الكمال, اول, بيروت, مؤسسة الرساله, 1403هـ.ق., ج3, ص170 و ج24 (اول, 1413هـ.ق.), ص271. 66. ياقوت حموى, معجم الادباء, سوم, بيروت, دار الفكر, 1400هـ.ق., ج18, ص7 و محمد بن اسحاق, سيرة ابن اسحاق, اول, بيروت, دار الفكر, 1398هـ.ق., ص12 (مقدمه دكتر سهيل زكّار). 67. محمد بن اسحاق, همان. 68. محمد بن جرير طبرى, تاريخ الطبرى, بى چا, بيروت, روا