بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 10

درآمدى بر تفسير قصص قرآنى
ايرانى محمد

نگاهى به شيوه كار ابوالفتوح رازى در تفسير (قصص قرآنى) ``
درآمدى بر تفسير قصص قرآنى
اى برادر قصه چون پيمانه ايست
معنى اندر وى بسان دانه ايست
دانه معنى بگيرد مرد عقل
ننگرد پيمانه را گر گشت نقل
(مولوى)

انديشه درباره داستان آفرينش از پيدايى هستى در بطن نيستى گرفته تا آفرينش آفتاب و ماه و ستارگان, ابر و باد و هفت آسمان و هفت زمين و درياها و خشكى ها, كوه ها و دشت ها و گياهان و حيوانات, هركدام داستانى دارد, اما داستان خلقت آدم, داستان داستان ها در كتاب سراسر شگفت آفرينش است. قصه هاى انبيا و اقوام گذشته, عصيان و ايمان بنى آدم, انذار و عقوبت, بشارت و ثواب, دوزخ و بهشت عذاب و رحمت, همه و همه آيه هاى رحمت و عبرتند. زيباترين قصه ها و رساترين اندرزها در آينه آيات قرآن بر ما پيدا شده و تكان دهنده ترين كيفرها و شيرين ترين پاداش ها در قالب تصاوير سُوَر كلام الله بر ما نمايانده شده است. اين داستان ها جملگى براى تنبيه و تربيت و رَشاد ما نازل شده اند. پس حق آن است كه سخن نيوشِ قصه پرداز خلقت و برچيننده دانه هاى حكمت باشيم; اين كمترين پاسداشت حرمت و عزّت كلامِ آن حكيم سخن آفرين است.
از جمله قصه هاى مفصّل قرآنى كه در تفاسير به اشكال مختلف تشريح شده و از جمله بحث برانگيزترين قصه ها در تفاسير به شمار مى آيد داستان آفرينش و پيدايى عالم خلقت آدم است. اين حكايت اشكال متعدد و متنوعى دارد. قصه آفرينش بشر ظاهراً در بدو امر به دست سومريان ساخته و پرداخته شده است و داستان هاى بابلى آن را تكميل كرده است و ضمن اعمال تغييراتى در اصل سومرى آن, موضوع بحث حكماى بابل واقع شده, مرحوم خزائلى درباره نحوه انتقال افسانه آدم و حوّاى سومرى ـ بابلى به قوم يهود مى نويسد:
ييهوديان در مدت اقامت خود در بابل با اين قصه آشنا شدند و مطابق با ذوق خويش در داستان تصرفاتى كردند و در زمان شروع رشد ملى خود به منظور اين كه براى قوميّت خويش ريشه كهن داشته باشند تورات را با داستان آدم و حوّا شروع كردند و با قصه موسى(ع) مؤسس دين يهود, خاتمه دادند (خزائلى, اعلام القرآن, ص36و37ـ چاپ چهارم, تهران, 1371).
اين قصه با ديگر اخبار و حكايات تورات از طريق يهوديان مهاجر در عربستان رواج يافت. قرآن مجيد كه مصدّق كتب آسمانى پيشين است و قصد ارشاد مؤمنان و ترغيب آنان به سرگذشت هاى واقعى را دارد زوايدى را مى زدايد كه بر اين حكايت اصيل و عبرت آموز بربسته اند و با اشارات اجمالى, اضافات بهره و جعليات بى بهره را به دور مى افكند. آنچه از اين قصه در قرآن آمده, سره و سودمند است و مفسرانى كه شمّ داستان سرايى آنان بر دانش شرح و نقد و علمشان در تفسير قصص قرآن مى چربد, علاوه بر آن كه مرتجعانه و متحجّرانه دست به دامان كتب تحريف شده اى چون عهدين (تورات و انجيل) و تفسيرهايى چون تلمود و سان هدرين شدند براى تكميل و تزيين هرچه بيشتر اين افسانه ها مطالبى از خود نيز بر آن افزودند (همان).
اين اضافات و جعليّات به گونه اى رو به تزايد گذاشت كه سيماى حقيقت از ميان ابرهاى تيره جعل و دروغ پيدا نبود. اين رويكرد ناصواب پاره اى مفسّران قصص قرآن مجيد, موجب اظهارنظرهايى ناشايست و اهانت آميز در باب كلام عالى و آسمانى خداوند شد. با آن كه اصل قرآنى اين قصص, منزّه و به دور از اين شائبه ها و اظهارنظرهاست, برخى محققان جديد, پاره اى از قصص انبيا همانند داستان (هابيل و قابيل), (هاروت و ماروت), (داستان نمرود) و حكايات (عمالقه و عاد و ثمود) و (شدّاد و ارم ذات العماد) و كمابيش ديگر داستان ها و حكايت ها را با دانش اساطير يا ميتولوژى1 اقوام سامى در ارتباط دانسته اند (على اصغر حكمت, امثال قرآن, ص10ـ چاپ دوم, بنياد قرآن, تهران, 1361).
علاوه بر اين جعليّات و افسانه سازى ها, قصه ها و حكايات صوفيه را كه در تفاسير و كتب اخلاقى و تعليمى وارد شده است بايد با تحقيق و احتياط نگريست و پذيرفت. صرف عبرت آميز بودن يك قصه يا اخلاقى بودن يك حكايت نبايد آن را از مسلّمات شمرد و احياناً كژانديشى ها و نسبت هاى نارواى آن را با چشم بسته پذيرفت, زيرا برخى از اين قصه ها نيز منشأ اسرائيلى دارد يا برساخته ذهن پردازندگان است و اصل قرآنى ندارد.
نمونه مشهور و مشهود آن, اين گفته تورات است: (و خداوند آدم را بر صورت خويش آفريد) يا (سرانجام خدا فرمود انسان را شبيه خود بسازيم تا بر حيوانات زمين و ماهيان دريا و پرندگان آسمان فرمانروايى كند; پس خدا انسان را شبيه خود آفريد) (تورات, كتاب آفرينش, باب اول, آيات26و27).
عبارت فوق يكى از عمده ترين اصول و اساس عرفان اسلامى و ايرانى است. عرفاى نامدار ما با استناد به حديث (إنّ الله خَلَقَ آدمَ على صورتِه) و آيه شريفه (انّا لله و انّا اليه راجعون) اساس تفكرى را بنيان نهادند كه بر پايه آن, انسان خداگونه جلوه كرد. اين جلوه خدايى يا خداگونگى انسان2 يا انسان ـ خدا3 نتيجه كژتابى انديشه هاى بلندپروازانه بشرى است.
خداى يهود (يهوه) معيارهاى مميّزه الوهى و آسمانى بودن را ندارد. يهوه خدايى است كه تا حدّ انسان و صفات انسانى, تنزّل كرده است. رسوبات اين انديشه بمانند ميراثى ناسره از يهود به نصارا مى رسد. قائل شدن به اقانيم سه گانه, پدر و پسر خواندن خداوند و پيامبرش مسيح(ع) ادامه همان انديشه است. خوارق عاداتى كه به حضرت موسى(ع) انتساب داده شده در رواياتى كه بر مسيح ساخته اند, برجسته تر نمايانده مى شود. هرچند كه علماى آگاه و مفسّران بزرگ و باريك انديش رغبتى به تكرار اين حكايات و اخبار كذب از خود نشان ندادند با اين حال عده اى پيدا شدند كه نه تنها در صدد ردّ و نقض آنها برنيامدند, بلكه به ميل و از سر ذوق به نشر اين عقايد و وقايع پرداختند. همين اقبال و رويكرد غير عقلانى و ساده انديشانه موجب گرديد عرفاى با ذوق و اديب در مكتوبات و رسالات و اشعار و دواوين خود از اين اخبار و افكار سود جويند.
كرامات و خوارق عاداتى كه به مشايخ و كِبار اين قوم نسبت داده مى شود در ارتباطى تنگاتنگ با همان اعتقادات يهود و نصارا يا داستان هاى آنهاست. تا آن جا كه گاه اين قصه سازى ها ما را به دوران چند خدايى4 مى برد, خدايانى كه نه كاملاً خدايند و نه انسان و انسان هايى كه نه كاملاً انسانند و نه خدا; آنچه از صفات انسانى دارند نيازهاى مادى و اخلاق و كنش آنهاست و آنچه از صفات خدايى دارند قدرت مافوق بشرى آنان است.
فلسفه عرفان گنوستيك5 نيز از همين باور سرچشمه مى گيرد. در آيين گنوستيسيسم6 جوهر و روح انسان جنبه خدايى دارد و در آغاز از جوهر و حقيقت كلى خدايى جدا شده و در قوس نزولى افتاده و گرفتار جسم و ماده و تن شده است. سعادت و پيروزى انسان هنگامى محقق مى شود كه دوباره علائق جسمانى را ترك كند و در قوس صعودى با رياضت و تزكيه روح به اصل روحانى و معنوى خود نزديك گردد و با خدا متحد و يكى شود. مراحل استكمال قوس صعودى, اين سه زينه است:7 تصفيه يا تخليه نفس; تجليه يا تزكيه نفس; تحليه يا حلول نفس.
اين كه برخى عرفا اِباى شيطان از سجده بردن به آدم را به يكتاپرستى ابليس تعبير مى كنند و دليل آن را شايسته نبودن مخلوق براى سجود مى دانند ريشه در اعتقادات يهود و روايات تورات دارد. با نگاهى اجمالى به مندرجات كتاب ايّوب, باب دوم, آيات 1تا9, شيطان را از مقرّبان درگاه حق تعالى خواهيم يافت. ابليس كه در آيين هاى زرتشتى, مسيحيت و اسلام مظهر تباهى و پليدى و لغزش است ـ و از اين جهت لعين و رجيم ـ در عقيده يهود همانند فرشتگان مقرب, آزادوار به پيشگاه بارى تعالى شد و آمد دارد و با درخواست از خداوند و اجازه حضرت حق به آزار و اغواى انسان ها و از جمله انبيا ـ به ويژه ايّوب نبى(ع) ـ دست مى يازيده است.
برداشت ها و استنباط هاى شخصى عرفا در آثار صوفيانه اگرچه زيبا و هنرى است, اما صرف اخلاقى و تعليمى بودن اين آثار ـ و البته در نظر داشتن جايگاه والاى ادبى و فرهنگى آنها ـ نمى تواند ما را از تنقيد و تحقيق در اصالت اخبار و روايات منقول رويگردان سازد, زيرا استنباط و احتجاج شخصى درباره مضامين و قصص قرآنى را بايد تفسير به رأى دانست و از همين رو صواب و ناصواب هر دو در تفسير به رأى موجود و در هم سرشته شده است; از اين روى براى بررسى و سنجش راستى ها و كژى ها و درستى ها و نادرستى هايى كه در تفسير قصه ها وجود دارد, علاوه بر نص قرآنى از احاديث معتبر نبوى و اهل بيت او يارى مى توان گرفت. در كنار اين منابع ارزشمند و قدسى, نيروى خرد نيز مى تواند پاسخگوى پرسش هاى ما باشد.
مدد گرفتن از قدرت تفكر فعال و آزاد و پيراسته از شوائب, ضامن درستى استنباط و يادآورى ما خواهد بود, به شرط آن كه توفيق قدسى نيز ياريگر عقل پاك گردد. برخى از اين توفيق يا امداد آسمانى به (الهام خداوندى) يا (امداد غيبى) ياد كرده اند. اين امداد يا الهام از الطاف و عطاياى حق تعالى است كه موجب گشايش بستگى ها يا كشف حجاب ها از برابر ديدگاه خاصّان و اولياى الهى مى گردد.

قصه و قصه گويىـ پيشينه قصه گويى در ميان اعراب
سابقه قُصّاص عرب به پيش از اسلام باز مى گردد به آن زمان كه اعراب در شب نشينى هاى ديرپاى خود سَهَر را به نقل سَمَر, آن چنان شيرين مى ساختند كه تن خسته شان حلاوت نوم نمى طلبيد و گوش سپردن به داستان هاى ملوك يمن و حكايات مربوط به اقوام افسانه اى را ـ كه نخستين اربابان عربستان پنداشته مى شدند ـ از فرو رفتن در حرير نرم خواب و خلوت رخوت انگيز منام, خوش تر مى داشتند. آنان در اين شب زنده دارى ها به بازگويى روايت هاى قهرمانان حماسه هاى قبايل خود مى پرداختند و ضرب شست ها و قهر و غلبه جنگاوران قبيله خود را بر دشمن توصيف مى كردند تا افتخاراتى را باز گويند كه مردان قبيله ها كسب كرده بودند. گاه جز (ايام العرب) به داستان هاى اندرزآميز نيز اقبال مى كردند و قصه هايشان از حلو پند و سَمَر قند شيرينى مى گرفت و گاه رواياتى را برمى خواندند كه كم و بيش با امانت دارى از انجيل وام گرفته بودند.8
در عهد اسلامى نيز طبقه قصه گويان ـ به ويژه پس از رسول گرامى اسلام(ص) ـ پديد آمدند. آنان به نقل قصص انبيا مى پرداختند و بر اين قصه ها منقولاتى از اخبار يهوديان و نصرانيان برمى افزودند. نضر بن حارث, قصه هاى غير عرب را نقالى مى كرد, وى داستان رستم و اسفنديار و (اساطير الأولين) ايرانيان را در مقابل قصص قرآنى و به گونه معارضه با قرآن بر اعراب مى خواند. قصه گويى در ميان اعراب نه فقط يك هنر, بلكه يك پيشه و منبع درآمد هم به شمار مى آمده است.
برخى تاريخ پيدايى قصه گويى در اسلام را مربوط به عهد خليفه دوم, عمر بن خطاب و با مجوز وى مى دانند. بر اين اساس (تميم الدّارى) نصرانى مسلمان شده و از صحابه, نخستين قصه گوست. همچنين اين عده تبديل هنر قصه گويى به پيشه نقّالى را به زمان خلافت معاويه و پس از وى نسبت مى دهند (كيهان انديشه, ش30, خرداد و تير 1369, ص121ـ124, مقاله نقش قصه پردازان در تاريخ اسلام, نوشته رسول جعفريان). ـ مفهوم قصه
واژه (قصه) (القصَّه) به معناى حكايت و سرگذشت است. مؤلف فروق اللغات اين كلمه را از اسماى مثلثه شمرده و جمع آن را (القصص) به كسر (ق) دانسته است.9 وى (القَصَص) به فتح (ق) را به معناى بيان حكايت يا حكايت كردن به كار برده است (ر.ك: الحسينى الموسوى الجزائرى, ص261ـ چاپ چهارم, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, تهران, 1375).
قَصَّ يَقُصُّ در اصل به معناى دنبال كردن چيزى (تَتَبُّعُ الشَّيىء). در همين معنا فى قوله تعالى: و قالت لأخته قُصّيه, مادر موسى به خواهر موسى گفت كه به دنبال او (برادرت موسى) برو (قصص, آيه11). قصه گو را از آن روى (قاصّ) مى گويند كه به دنبال آثار گذشتگان بوده است (يُتبِعُ الآثارَ و يُخبِرُ بها). پس (قَصَّ يَقُصُّ) در مفهوم دنبال كردن و پيگيرى ردّ يا اثر چيزى است كه اكنون آن چيز ناپيداست و از آن صرفاً خبرى و سرگذشتى و تنها حكايتى باقى مانده است. قصه در حقيقت بيان حال چيزى است كه اكنون نيست. مؤلفان لسان العرب نيز فعل (نَقُصُّ) را در معناى (نُبَيِّنُ) دانسته است (لسان العرب, ج7, ص73). با اين تعريف لغوى كه به دست آمد قِصَص (جمع قصه) به اخبار و رويدادهاى تاريخى گفته مى شود كه در پى هم و به گونه مجموعه و سلسله اى از وقايع پديد مى آيند. قصد ما قصص قرآنى است كه غالباً داستان زندگى و سرگذشت انبيا و اقوام آنهاست. ما در اين قصه ها با اخبار واقعى اى كه از سوى خداوند بر رسول او فرو فرستاده شده است سر و كار داريم, نه قصه به معناى امروزين آن يعنى اسطوره و افسانه. قرآن وصف و بيان حال پيامبران و اُمم آنان است و بنياد استوار اين قصص از منبع وحيانى ايشان ناشى مى شود. قصه در قرآن و تفاسير آن
ـ كاربرد واژه (قَصَّ) و مشتقات آن در قرآن كريم
از ريشه (قَصَّ) مشتقاتى چند در قرآن كريم ديده مى شود:
1. قَصَّ: حكايت كرد, قصص(28) آيه25
2. قَصَصنا: بيان كرديم, حكايت نموديم ـ نحل(16) آيه118.
3. قَصَصنا: بيان كرديم, حكايت نموديم ـ غافر(40)آيه78.
4. قَصَصناهم: ما احوال آنان را حكايت كرديم ـ نسا(4)آيه 164.
5. لاتَقصُص: حكايت مكن, باز مگو ـ يوسف(12)آيه5.
6. نَقُصُّ: حكايت مى كنيم, باز مى گوييم ـ يوسف(12)آيه3.
7. نَقُصُّ: حكايت مى كنيم, باز مى گوييم ـ اعراف(7) آيه101.
8. نَقُصُّ: حكايت مى كنيم, باز مى گوييم ـ هود(11) آيه120.
9. نَقُصُّ: حكايت مى كنيم, باز مى گوييم ـ كهف(18) آيه13.
10. نَقُصُّ: حكايت مى كنيم, باز مى گوييم ـ طه(20) آيه99.
11. لم نَقصُص: حكايت نكرديم ـ غافر(40) آيه78.
12. لم نَقصُصهُم: آنهايى كه حكايت ننموديم ـ نسا(4) آيه164.
13. فَلَنَقُصَّنَّ: پس يقيناً حكايت آن ها را بيان كنيم ـ اعراف(7) آيه 7.
14. نَقُصُّهُ: ما آن را حكايت كرديم ـ هود(11) آيه100.
15. يَقُصُّ: او (پروردگار) به حق دستور دهد ـ انعام(6) آيه57.
16. يَقُصُّ: بيان مى كند ـ نمل(27) آيه76.
17. يَقُصُّونَ: بيان كنند, بخوانند ـ انعام(6) آيه130.
18. يَقُصُّونَ: بيان كنند, بخوانند ـاعراف(7) آيه35.
19. فَاقصُصِ (القَصَصَ): پس اين حكايات را برگو ـ اعراف(7) آيه176.
20. قُصّيهِ: از پى او رو, او را دنبال كن ـ قصص(28) آيه11.
21. ألقَصَصَ: حكايت, داستان, سرگذشت ـ آل عمران(3) آيه62.
22. ألقَصَصَ: حكايت, داستان, سرگذشت ـ اعراف(7) آيه 176.
23. ألقَصَصَ: حكايت, داستان, سرگذشت ـ قصص(28) آيه 25.
24. ألقَصَصِ: جمع قصّه, حكايات و سرگذشت ها ـ يوسف(12)آيه3.
25. قَصَصاً: به دنبال رد يا اثر پا رفتن ـ كَهف(18) آيه64.
26. فى قَصَصِهِم: در حكايات آنان, در سرگذشت آن ها ـ يوسف(12) آيه111. ـ تاريخچه تفسير قصه هاى قرآن و كاربرد آنها
يكى از راه هاى شناخت اعجاز قرآن مجيد و اعتبار و تنبُّه, توجه به قصه ها و پرداختن به تاريخ پيامبران, اقوام, ملل و امم سالفه است. تاريخ پيدايى دانش تفسير و بررسى قصص قرآنى را بايد به همان تاريخ پيدايش دانش تفسير و ديگر علوم قرآنى پيوند زد, از همان زمانى كه توجه به قصه هاى قرآنى و استوار ساختن گزارش آنها به احاديث و اخبار و روايات منقول از نبى اكرم(ص), صحابه و ائمه اطهار(ع) پيدا آمد و به تدريج فزونى گرفت. در ادبيات فارسى نيز اهتمام به قصص قرآن با پيدايش نخستين ترجمه و تفسير فارسى قرآن كريم مقارن است. در حقيقت از قرن چهارم ق است كه تحقيق و تحليل قصه هاى قرآن به دست مفسران پارسى نويس بنيان نهاده مى شود.
اين اهتمام پس از ترجمه تفسير طبرى در تفاسير ديگرى از جمله تفسير اسفراينى يا تفسير تاج التراجم فى تفسير القرآن للأعاجم از شاهپور عمادالدين ابوالمظفر طاهر بن محمد الاسفراينى متوفى به سال 471ق و تفسير زاهد يا لطائف التفسير از ابونصر احمد بن الحسن بن احمد الدارانى به سال 519ق و تفسير سورآبادى از ابوبكر عتيق بن محمد نيشابورى چشم نوازتر است تا آن كه در سده ششم و به فاصله اندكى دو تفسير كشف الاسرار و عدةالابرار ميبدى و روض الجنان و روح الجنان ابوالفتوح رازى با پر مايه كردن و مستند ساختن اين قصص به احاديث و اخبار و روايات و داستان هاى عارفانه, رونق و جلوه اى تازه بدانها مى بخشند. اين تلاش ارزشمند تا دوره ما و تفاسير عصر حاضر نيز مى پايد و دوام مى آورد. يكى از ويژگى هاى عمده تفسير روض الجنان آن است كه مؤلف شيعى اين تفسير ارزشمند, ضمن بيان سرگذشت عبرت انگيز اقوام پيشين و انبياى الهى از آدم(ع) تا خاتم(ص) در خلال تفسير آيات قرآنى به ترجمه احوال و شرح قصص و تاريخ رسل نيز عنايت داشته است. وى صرفاً نقّال قصص نيست, بلكه نظريات منتقدانه وى درباره مسائل تاريخى و تمييز مرز ميان صحيح و سقيم و تمايز بين ظن و يقين و قاطعيت وى در اين راه, كار او را ارزشمندتر ساخته است. ابوالفتوح با صداقت و امانتى ذاتى و اطلاعات و مهارتى كافى در اين شيوه قلم زده است. خامه روان و نثر ساده او توانا و هنرى و از اطناب و صنعتگرى برى است. ـ هدف خداوند از بيان قصص
بيان سرگذشت ها و حكايات و احوالات انبيا و اقوام آنان از زبان خداوند براى رسول خويش بر مردم از دو نظر حائز اهميت است:
1. مفاهيم و مضامين مندرج در قصه ها براى الگوگيرى و اسوه پذيرى انسان هاست;
2. در هر قصه علاوه بر اندرزها و اسوه ها و الگوها مسائل اخلاقى و انسان ساز بسيارى به چشم مى آيد, مثلاً داستان حضرت لوط(ع) الگوى مبارزه با فساد اخلاقى است يا داستان حضرت ايوب(ع) الگوى صبر و پايدارى و داستان پيامبر اسلام(ص) اسوه رحمت و رأفت است; به همين ترتيب هر داستان نماد و الگويى عالى را مى نماياند.
قصص و داستان هاى منقول در كتب دينى صرفاً جنبه آموزشى و عبرت پذيرى دارد و براى بيان مسائل اخلاقى و عالى انسانى است تا از اين راه انسان عبرت آموز به خودسازى و معرفت دينى نائل گردد. مرحوم خزائلى نيز در اين باب نوشته اند:
مقصود از ايراد قصص در قرآن كريم, بيان عبرت و موعظه است. به حكم نصّ تنزيل عزيز براى دعوت به راه پروردگار, سه طريق تعيين شده و آن سه عبارت است از: حكمت, موعظه حسنه و مجادله به وجه احسن (خزائلى, اعلام قرآن, ص13).
بنابراين قصه ها و داستان هاى قرآن را مى توان به اين موضوعات تقسيم كرد:
ـ اثبات وحى و رسالت , داستان نوح, ابراهيم, يوسف, موسى و عيسى(ع).
ـ بيان و اثبات وحدت اديان و اشتراك آنها در اصول اعتقادى (توحيد, نبوت, معاد و سه اصل رسالت: اندرز, تبشير و اتمام حجت) , داستان نوح, هود, صالح و شعيب(ع).
ـ تأكيد بر قدرت خداوند و اثبات پيروزى نهايى انبياى الهى بر طاغوتيان10 , قصه طوفان نوح, طوفان شن براى نابودى قوم عاد, صاعقه براى نابودى قوم صالح, غرقه كردن فرعون و اعوانش در نيل و….
قصد پروردگار عالم از بيان اين قصه ها مبارزه با تحريف حقايق, اسطوره سازى و افسانه پردازى است. در واقع, قرآن مجيد با نقل درست رويدادها و سرگذشت هاى پيشينيان از طريق قصه خلقت آدم, طوفان نوح, سرگذشت ابراهيم, موسى, يعقوب, يوسف, ذكريا, يحيى و عيسى(ع) به اثبات حقايق و تصحيح تحريف هاى موجود در عهدين پرداخته است.11 قصه پرداز عالم هستى در كلام آسمانى, هدف از بيان داستان ها را براى پيامبر(ص) چنين بازگو كرده است: (وكُلاّ نَقُصُّ عليك مِن أنبآء الرُّسل ما نُثَبِّتُ به فُؤادَك و جاءك فى هذه الحقُّ و موعظة و ذكرى للمؤمنين) (هود, آيه120).
بنابراين بيان استوار و آشكار, سه هدف براى اين كار منظور شده است: قوّت قلب بخشيدن به نبى كريم(ص); آشكار ساختن راه درست و طريق حق و حقيقت; پند و موعظه و يادكرد سرگذشت ها و عواقب اعمال پيشينيان براى مؤمنان.
اين تعبير را با استناد به آيات الهى مى توان به گونه اى گسترش داد كه به چهار انگيزه براى ايراد حكايت ها و قصه هاى قرآن اشارت نمود. اين تعبير تازه مى تواند در حكم تعريفى مناسب براى قصص قرآنى به كار رود. بر اين اساس, قصه در قرآن چهار مشخصه دارد:
ـ نحن نَقصُّ عليك نبأهم بالحق12; خبر و سرگذشت حق, واقع است.
ـ فَلَنَقُصَّنَّ عليهم بِعِلم و ما كنّا غائبين;13 مبتنى بر دانش الهى است.
ـ فَاقصُص القصص لعلّهم يتفكرون;14 براى بسط تفكر و گسترش انديشه بشر.
ـ عبرة لأولى الألباب;15 عبرت و اندرز صاحبان خرد.
به هر حال, آنچه بر ما مسلّم است اين حقيقت نورانى و انگيزه آسمانى است كه تمامى قصه ها براى تهذيب نفوس و تأديب انسان ها آمده است و غرض قصه ساز خلقت, خلق افسانه و دستان نبوده, بلكه خلق را به شنيدن حكايات راستين و نيوشيدن اندرزها و در گوش گرفتن مواعظ و نگريستن در عِبَر فراخوانده و با شيرينى قصه, انديشه هاى جستجوگر را به دنبال كشانده است. حلاوت پاداش ها و گوارايى وعده ها به ايمان آورندگان و تندى و تلخى عقوبت و عذاب ناسپاسان و نافرمانان را در خلال قصه ها به نيكى و استادى تمام ـ كه تنها ويژه خالق و معلم آدمى است ـ تعبيه نموده است. شايد به همين انگيزه تعليم و تذكير است كه حدود 116 قصه در متن سوره ها گنجانده شده و به جاى پرداختن به جزئيات امور و تفصيل رويدادها به شيوه داستان پردازان و افسانه سازان به مغز و لُبّ و غايت مقصود عنايت شده است.16 برداشت هاى صوفيانه از اخبار و روايات
بخشى از قصه هاى استشهادى مندرج در تفاسير يا مستقيماً تجارب روحانى است كه از زبان عرفا و متصوفه نقل مى شود ـ مانند غالب قصه هاى كوتاه در تفسير ميبدى و برخى حكايات تفسير ابوالفتوح ـ يا تجربه صرف عرفانى نيست, بلكه راويان يا اهل اخبار و حديث با يك يا چند واسطه آن را به پيامبر(ص) يا يكى از ائمه نسبت مى دهند. اين احاديث و اخبار گاه از نظر عقلى ضعيف و ناروايند و گاه با اندكى مسامحه به سبب عدم وقوف بر صحيح و سقيم بودن آن, قابل پذيرش و البته اندرزآموز. بيشتر اين حكايات كوتاه, نكات اخلاقى و دينى است, هم اخلاق دينى را شامل مى شوند, هم اخلاق فردى و اجتماعى را. ممكن است اين پرسش به ذهن خواننده اين سطور خطور كند كه در اين بخش از گفتار كه به اسرائيليات پرداخته شده و بدان ويژه گشته است چه جاى طرح اين گونه مباحث است. در پاسخ بايد گفت كه اين روايات و اخبار نه از نوع اسرائيليات به شمار آمده اند و نه از نوع مسلّمات و مصدّقات, بلكه در ميانه اين دو واقع مى شوند و بايد طبق توصيه رسول اكرم(ص) بدون اظهارنظر درباره صحّت و سقم آنها و صرفاً به دليل عبرت ها و نكات اندرزآموزشان ـ و نه ضرورتاً بلكه به اقتضاى سخن و ايجاب مصالح ـ مورد مطالعه قرار گيرند. ـ تمايلات و تفكرات صوفيانه در تفسير روض الجنان
ابوالفتوح در روض الجنان از عرفا و طبقه صوفيه نقل سخن و حكايت كرده است. برخى به دليل همين تذكارها او را صوفى منش و عارف مسلك شمرده اند. در اين باره بايد بگوييم اگرچه وى از اقوال و كلمات علماى صوفيه و مشايخ متصوفه بسيار نقل كرده است, ولى پيرو صوفيه نبوده است. خود وى در برخى جاى ها در تفسير روض الجنان به اين مطلب اشاره مى كند كه حكايات منقول از متصوفه را چندان پايه و مايه اى نباشد, بلكه از قبيل مؤيّدات ذكر مى شود, مثلاً در جلد دوم در ضمن تفسير آيه (فَمَن اضطُرَّ غَيرَ باغ و لا عاد فلا إثمَ عليه) (بقره, آيه173) مى نويسد: (و اين حكايت اگرچه لايق نيست براى آن آوردم تا بدانى كه پرده بر احوال خود پوشيدن و عرض ناكردن اولى تر باشد كه ربّما مقصود از آن بهتر برآيد كه سؤال و تعرّض).
حكايت زير نمونه اى از منقولات عرفانى ابوالفتوح است:17
ابوالعباس قطّان گفت: پادشاهى بود و دخترى داشت و در جهان همانش بود. او را به غايت اعزاز و اكرام داشتى, پيوسته با كام دل و مطربان. شبى مطربان از پيش او آن ملاهى مى زدند. عابدى در همسايگى بود, آواز برداشت و اين آيت برخواند: يا ايّها الذين… ـ الآيه.18 او گفت: خاموش شويد. خاموش شدند. عابد دگر باره آيت برخواند. كنيزك بشنيد, دست بيازيد و جامه بدريد و جزع و زارى كردن گرفت. پدر را بگفتند. پدر آمد. گفت: به خداى بر تو, خداى را سرايى است كه در او آتشى است كه هيزم آن آدميانند و سنگ هاست؟ گفت: بلى. گفت: اى بى امانت, پس مرا خبر نكردى؟ به خداى كه طعام خوش نخورم و جامه نرم نپوشم تا بدانم كه من اهل بهشتم يا اهل دوزخ (ابوالفتوح رازى, روض الجنان, ج1,تصحيح ياحقى و ناصح, ص167, آستان قدس رضوى, مشهد, 1376).
در تفسير روض الجنان رگه هاى زيادى از تأويلات و برداشت هاى عارفانه به چشم مى آيد كه به سبب نزديكى زمان تأليف آن به زمان نگارش تفسير عرفانى كشف الاسرار درخور توجه است. در اين جا به آوردن چند نمونه ديگر از ذكر اقوال و حالات مشايخ صوفيه در تفسير روض الجنان بسنده مى كنيم: 1. طبقات مختلف مردم
عبدالله مبارك گفت: در نزديك سفيان ثورى شدم به مكه. بيمار بود و داروى خورده بود و اندوهى مى بود او را. گفتم: چه بوده است تو را؟ گفت: بيمار و داروى خورده ام. گفتم: پيازى هست؟ بفرمود تا بياورند. بشكستم و گفتم: ببوى بازگيران. به بوى بازگرفت و عطسه چندش فراز آمد و گفت: الحمدلله رب العالمين, و ساكت شد. مرا گفت: يا ابن المبارك فقيه و طبيب! گفتم: دستورى باشد كه مسأله چند بپرسم؟ گفت: بپرس. گفتم: أخبرنى من الناس, مرا بگوى تا مردم كيست؟ گفت: فقيهان. گفتم: پادشاهان كيستند؟ گفت: زاهدان. گفتم: اشراف كيستند؟ گفت: پرهيزكاران. گفتم: غوغا كيستند؟ گفت: آنان كه گردند و احاديث نويسند براى آن كه مردمان خورند. گفتم: سفلگان كه اند؟ گفت: ظالمانند. آن گه وداعش كردم. مرا گفت: يا ابن المبارك, اين خبر و مانند اين نگاه دار كه امروز ارزان است, پيش از آن كه گران شود به بها نيابند (ج2, ص491ـ492). 2. سلمان مِنّا
[مهاجرين و انصار] گفتند: يا رسول الله, إختَلَفنا فى سلمان, در سلمان خلاف افتاد ما را, ما مى گوييم از ماست و ايشان مى گويند از ماست. رسول ـ عليه السلام ـ گفت: اين چه دعوى است كه در سلمان مى كنى؟ سلمان نه از شماست نه از ايشان, سلمانُ منّا, سلمان از ماست, اهل البيت. اى عجب, اين حال با حال تو نيك مانَد, چون فرداى قيامت در عرصات آيى با بار گناه, آدم كه تو را بيند روى بگرداند, نوح كه تو را بيند تبرّا كند, ابراهيم كه تو را بيند تبرّا كند, رسول كه تو را بيند سر در پيش افكند. چون نظر رحمت درآيد و توقيع سعادت به نام آن بنده برآيد آدم گويد: فرزند من است, نوح مى گويد بر شريعت من است, ابراهيم مى گويد بر ملت من است, مصطفى(ص) مى گويد از امت من است. حق تعالى گويد: اين چه دعاوى مختلف است; بنده, بنده من است (همان, ص487 و488). 3. ارزش صدقه نهانى
انس مالك روايت كند كه چون خداى تعالى كوه ها بيافريد, فريشتگان از سختى و عِظَم كوه ها تعجب نمودند, گفتند: بار خدايا, از اين سخت تر و عظيم تر هيچ آفريده اى؟ گفت: بلى, آهن كه غالب است سنگ را. گفتند: بار خدايا, از آهن سخت تر هيچ آفريده اى؟ گفت: بلى, آتش كه غالب است سنگ را. گفتند: بار خدايا از آتش عظيم تر هيچ آفريده اى؟ گفت: بلى, آب كه غالب است آتش را. گفتند: بار خدايا, از آب عظيم تر هيچ آفريده اى گفت: بلى, خاك كه غالب است آب را. گفتند: بار خدايا, از خاك هيچ عظيم تر آفريده اى؟ گفت: باد كه غالب است خاك را. گفتند: از آن عظيم تر هيچ نيست در خلق تو؟ گفت: بنده اى كه صدقه اى به دست راست بدهد از دست چپ پوشيده دارد (ج1, ص158). 4. سايه ابر در ازاى عبادت سى ساله عابدان بنى اسرائيلى
ابوالاحوص گويد چنين خواندم در كتابى كه عابدى در بنى اسرائيل, سى سال عبادت كرد و در بنى اسرائيل چنان عادت بود كه چون عابدى سى سال عبادت كردى خالص و در آن ميانه گناه نكردى ابرى بيامدى و او را سايه كردى! اين عابد پس از سى سال عبادت از آن هيچ اثر نديد. مادر را گفت: يا مادر, اين چه حال است كه من عبادت كردم سى سال و اثر آن پيدا نشد؟ گفت: همانا گناهى كردى در ميانه. گفت: نكردم و همه عمر نيز نكردم. گفت: هيچ بار اتفاق افتاد كه بر آسمان نگريستى و انديشه ناكرده چشم از او برگرفتى؟ گفت: بسيار. گفت: تو را از اين جا آفت آمد (همان, تصحيح شعرانى, ج2, ص286 و287, انتشارات كتابفروشى اسلاميه, تهران, 1356). 5. توكل
طاووس يمانى گفت: اعرابى اى را ديدم در مكه به راحله نشسته به ساز تمام. به در مسجدالحرام رسيد. فرود آمد و راحله بخوابانيد و سر سوى آسمان كرد و گفت: بار خدايا, اين راحله و آنچه در وى است در ضمان تو است تا من بيرون آيم با من سپارى. و در مسجد رفت. چون بيرون آمد, راحله او برده بودند. سر سوى آسمان كرد و گفت: بار خدايا, اين دزد چيزى از من ندزديد, از تو دزديد. گفت: نگاه كردم از سر كوه ابوقبيس مردى را ديدم كه مى آمد زمام ناقه اعرابى به دست چپ گرفته و دست راست بريده و در گردن افكنده. اعرابى را گفت: بستان راحله ات با هر چه بر او بود.
ما گفتيم: قصه تو چون بود؟ گفت: اين راحله بردم, چون بر سر كوه رسيدم, سوارى برآمد بر اسب اشهب برنشسته و مرا گفت اى دزد, دست راست بيرون كن. من دست بيرون كردم. دست من بر سنگى نهاد و به سنگى ديگر جدا كرد و در گردن من افكند و گفت برو, هم اين ساعت راحله به اعرابى بسپار. من بيامدم و راحله باز آوردم. من گفتم: سبحانَ مَن لايُضيع ودايِعَهُ و لا يُخيب سائلَه (همان, ج3, ص231و232).
چنان كه از همين چند نمونه برمى آيد فضاى داستان ها تركيبى از واقعيت ها و مسلّمات دينى بر مبناى اعتقاد به قدرت مطلق و لايزال خداوند است با شالوده اى از افسون افسانه, نوعى از شيوه قصه پردازى موسوم به رئاليسم جادوئى19 كه در آثار عرفاى داستان گوى ما اندك نيست. تنها كافى است چند برگ از اوراق كتاب تذكرة الأولياى عطار نيشابورى را ورق بزنيم تا در خلال شرح حالات هركدام از مشايخ, كرامات و اطوارى را به چشم ببينيم ـ و در دل بدانها باورمند شويم ـ كه خرد نقاد و ذهن پرسشگر در باب آنها چون و چرا بسيار دارد; اينها نيز كه در اين جا مى خوانيم بدانها در آن جا ماند.
رويدادهايى كه در اين قصه ها تصوير مى شوند, از آن رو كه غالباً به صورت مُعَنعَن از رسول خدا(ص) يا ديگر انبياى الهى و ائمه دين نقل شده و به آنها منسوب است ـ و گاه يادكردى از راويان روايات هم نيست ـ واقعى و رئاليستى مى نمايد, اما از سوى ديگر از آن روى كه اين روايات رخدادشان دور از ذهن و محال عقل مى نمايد به استناد (كلُّ ما حَكم به الشرعُ حَكَمَ به العقلُ و كُلُّ ما حَكَمَ به العقل حَكَمَ به الشرع) پذيرفتنشان به عنوان وقايع مسلّم و قطعى منتفى است. با اين حال ممكن است همانند برخى قصه هاى مثنوى مولوى يا حكايت هاى گلستان و بوستان سعدى و بيشتر كتب عرفانى و تعليمى, زاييده ذهن گويندگان و مفسّران باشد و براى مقاصد خيرخواهانه ـ و نه ايجاد انحراف و شايبه در حقايق دينى ـ به كار رفته باشند. صرف وجود اين قصه ها در تفاسير قرآن, موجد الزام پذيرش و تسليم در برابر آنها نيست و نبايد چنين پنداشت كه هرچه بطلانش اثبات نشده باشد حقّانيّتش به ثبت رسيده است. براى استفاده علاقه مندان, عناوين و نشانى چند قصه از اين دست را در تفسير ابوالفتوح رازى ياد مى كنيم:
ـ ديو در دل بت; هر بتى در بطن خود شيطانى دارد (همان, ج4, ص16).
ـ حكايت درويشى صالح كه از فاقه مردار مى خورد و همسايه او خبر نداشت (همان, ج4, ص109).
ـ معجزه عيسى در بركت دادن به طعام ها و… (همان, ص374).
ـ شير خوردن طفل (ابراهيم عليه السلام) از انگشتان خود (همان, ص465).
ـ پيامبر(ص) با ماليدن دست20 بر روى شصت و اندى جراحت على(ع) كه از زخم تير و تيغ و نيزه برداشته, همه را مداوا مى كند (همان, ج3, ص199).
ـ شياطين در هوا گردى مى پاشند تا مردم اجرام سماوى را نبينند و از سر اعجاب به خدا ايمان نياورند (همان, ص286).
ـ ميان پوست و گوشت انسان كافر, كرم هايى حايلند كه… (همان, ص415).
ـ شيطان همه نوزادان را مس كند به هنگام ولادت مگر مريم و عيسى را (همان, ص21).
ـ شتر پيرى كه از ترس نحر مى گريزد و به رسول(ص) پناه مى برد و به او سجده مى كند (همان, ص90و91).
ـ هيأت و صفات فرشتگانى كه پيامبر(ص) را در غزو يارى دادند (همان, ص176ـ177). بيان مسائل ماورايى (عالم ملكوت, بهشت, دوزخ و…)
يكى ديگر از جمله مسائلى كه اثبات يا انكار حقيقت و سلامت آنها دشوارست قصه هايى است كه در تفاسير فارسى در باب مسائل ماورايى و متافيزيكى مى بينيم. برخى از اين قصه ها را بايد از خويشاوندان و اخلاف اسرائيليات و ممزوج با آنها و به طور كلى (شبه اسرائيليات) شمرد. حقيقت عالم ماورا و مسائلى كه در علم بشر نيست و مربوط به علم و عالم غيب است تنها به آن مقدار كه در كلام پاك آسمانى و روايات و اخبار صحيح معصومين(ع) به ما رسيده است, مورد اعتقاد و اعتماد ماست. دستاويز كردن اين گونه اخبار و روايات و قصص از جمله شگردها و روش هاى مفسران در توجيه برخى مطالب, باورها يا آداب دينى, اخلاقى و اجتماعى و آيينى است. ما بى هيچ داورى به مصداق توصيه رسول(ص) در اين گونه موارد, سكوت پيشه مى كنيم و تنها نمونه هايى چند براى اطلاع و آشنايى خوانندگان اين رساله به دست خواهيم داد تا هركس با مشرب فكرى و منظر عقلى خود در آنها مداقّه و امعان نظر كند. ـ تحيت و سلام آدم خليفة الله به فرشتگان
…آن گه فريشتگان را فرمود تا منبر آدم برگرفتند و او را در هفت آسمان بگردانيد تا عجايب هفت آسمان بديد به مقدار صد سال, آن گه اسپى از مشك اذفر بيافريد و او را دو پر داد از دو مرجان و فرمود آدم را تا بر آن جا نشست و در آسمان ها مى گرديد و بر افواج فريشتگان سلام مى كرد و مى گفت: السلام عليكم و رحمةالله يا ملائكه الله. ايشان در جواب مى گفتند: و عليك السلام و رحمةالله و بركاته يا خليفةالله. خداى تعالى گفت آدم را: من اين سلام, تحيّت تو و فرزندان تو كردم تا به قيامت (ابوالفتوح, تفسير روض الجنان, تصحيح ياحقى و ناصح). ـ چرا وقت نماز صبح, پيش از طلوع آفتاب مقرر شده است؟
و اما نماز بامداد: آفتاب كه برآيد از ميان دو سُرُو شيطان برآيد و كافران او را سجده كنند. خداى تعالى خواست تا امت من او را سجده كنند پيش از آن كه كافران, شيطان را سجده كنند (همان, ج1, ص247). ـ حديث الدّيك الابيض از شگفتى هاى معراج
[پيامبر] من در آسمان دنيا مى رفتم, خروسى را ديدم گردن او سبز و سر و تن او سپيد كه از آن نيكوتر سبزى و سفيدى نديده بودم. پاى هاى او در زير هفتم زمين بود و سر او در زير عرش بود. گردن دو تا كرده, دو بال داشت كه اگر بر افراشتى به مشرق و به مغرب برسيدى. چون شب به آخر رسد او پرها باز كند و به هم باز زند و خدا را تسبيح گويد و گويد: سبحان الله الملك القدوس الكبير المتعال, لا اله الاّ الله الحيّ القيوم. چون خروسان زمين آواز او شنوند جمله به آواز آيند و خداى را تسبيح كنند و بال بر هم زنند. چون او ساكن شود خروسان زمين ساكن شوند, چون دگرباره او بجنبد و آواز كند به تسبيح, خروسانِ زمين همچنين كنند به موافقت او و جواب او. رسول گفت: تا او را بديدم مرا آرزوى اوست كه دگرباره باز بينم او را (همان, ج7, ص173).
اين داستان در ترجمه تفسير طبرى هم ـ با جزئيات بيشتر و تغييرات درخور توجه تر ـ آمده است. جايگاه اين خروس, آسمان چهارم است. در ترجمه تفسير طبرى شأن و اوج اين خروس از زبان پيامبر(ص) چنين نقل شده است: (و از دد و دام و چرنده و پرنده و جمندگان كه خداى عزوجلّ بيافريدست ـ به جز آدميان ـ هيچ چيز نيست بر خداى عزوجل گرامى تر از اين خروه. و چون پيغامبر ـ عليه السلام ـ آن خروه را بديده بود چون به زمين آمد همواره خروس سپيد داشتى و گفت: هر آن جا كه خروه سپيد باشد بر اهل آن خانه جادوى كار نكند و ديوان از آن جا پرهيز كنند. و از بهر اين است كه پيغامبر ـ عليه السلام ـ وصيت كرد اندر حديث خروه سپيد. گفت: دوست داريد خروه سپيد را كه او دوست من است و من دوست اويم و دشمن او دشمن من است و دشمن من, دشمن اوست21 و اگر مردمان بدانندى كه كرامت او بر خداى عزوجل چيست, هر پرى كزو بيو فتادى به زر سرخ باز خريدندى) (ترجمه تفسير طبرى, تصحيح حبيب يغمائى, ج1, ص191ـ دانشگاه تهران, 1317).
به سبب آن كه تعداد شواهد بيشتر از اينهاست كه نوشته آمد ديگر نمونه ها را با عناوينى كوتاه ياد مى كنيم و با درج نشانى هركدام, خوانندگان و علاقه مندان را به آن جا حوالت مى دهيم:
ـ اگر زنى از زنان بهشت, يك بار سر به دنيا فرود آرد همه زمين پر از بوى مشك مى شود و نور از آفتاب و ماه بستاند (ابوالفتوح رازى, روض الجنان, ج1, ص177).
ـ اگر يكى از حورالعين خيو در هفت دريا فگند آب دريا جمله عذب شود (همان, ج1, ص173).
ـ و در آن كه در بهشت تمتّع وطى باشد خلاف نيست, در فرزند خلاف كردند. فى الجنة جِماعُ ما شِئتَ ولا وُلدَ (همان, ج1, ص174).
ـ چون مؤمن را در بهشت,22 آرزوى فرزند شود حمل و وضع و رضاع به يك ساعت باشد بر حسب مراد (همان, ج1, ص174).
ـ از وراى فرشتگان و اعوانان, زمينى هست سپيد چون رخام, عرضش چندان كه آفتاب به چهل روز تواند بريدن (همان, ج1, ص72).
ـ كيفيت خلقت آسمان ها (همان, ج1, ص192ـ196). داورى در باب شيوه رويكرد مفسران به اسرائيليات
در چند بهره اخير گفتار حاضر به بحث درباره چيستى اسرائيليات ـ هم در لغت و هم در اصطلاح ـ پرداختيم. در خلال گفته ها و در لابه لاى اين نوشته ها بر تأثير ناصواب مندرجات اسرائيلى بر عقايد و اصول اخلاقى و ايمانى مسلمانان و نفوذ در فرهنگ و ادب ايرانيان اشاراتى نموديم تا خود و خوانندگان اين رساله را به احتياط در پذيرش و نقل و استناد به اسرائيليات توصيه كرده باشيم.
ييافتن اين برساخته هاى ناشايست و استخراج آنها از دل تفاسير, كار چندان ساده اى نيست; دشوارتر از آن, ستردن اين افسانه ها و باورهاى سست عنصر از آينه اذهان و زدودن آنها از دامان انديشه است.
يكى از اقدامات سودمند در اين راه تشخيص احاديث موضوعه و جعلى است كه از آنها براى تأييد و نقل برخى اخبار و قصص اسرائيلى استفاده شده; واضعان اين احاديث نامقبول و مجعول, سهم عمده اى در نشر و جلب اعتماد و اعتقاد مؤمنان به افسانه هاى اسرآئيلى دارند. رويكرد انتقادى ابوالفتوح به كاربرد افسانه هاى اسرائيلى در تفسير قصص انبيا
از نظر شيوه كار, ابوالفتوح ادامه دهنده سنت تفسيرهاى قصصى است كه در تفسيرنويسى فارسى نمونه هاى برجسته و ممتازى مانند ترجمه تفسير طبرى و تفسير سورآبادى و حتى تفسير كشف الاسرار از آنها بر جاى مانده است. شيخ ابوالفتوح به اين تفاسير و سِيَر و تواريخ پيشين التفات داشته و از آنها بهره برده است. قضاوت در اين باره كه وى مستقيماً از چه منابعى براى تفسير قصص استفاده كرده امرى دشوار است, زيرا در آن دوران مرسوم نبوده است كه مأخذ مطالب منقول ياد كرده شود, بنابراين ما تنها مى توانيم به منابعى كه ندرتاً از آنها نام برده شده ـ به ويژه تفسير جرير طبرى ـ اشاره كنيم. جنبه خطايى تفسير ابوالفتوح كه از پيشه او يعنى وعظ و خطابه بر منابر و در مجالس برخاسته است تمايل حرفه اى و گرايش باطنى او را به ذكر قصص ـ مؤثرترين عنصر وعظ براى عام و خاص ـ مى نماياند.
اهميت تفسير او در واكنش معقولى است كه به روايات و اخبار برگرفته از تفاسير مقدّم ـ مثل تفسير طبرى ـ از خود نشان مى دهد. وى برخلاف مؤلفان دو تفسير ديگر به نقد و حتى ردّ اين اخبار مى پردازد و با شجاعت از پذيرش خرافه ها سر باز مى زند. شايد مهمترين حسن تفسير و عالى ترين نقطه عطف گزارش او به عنوان نخستين تفسير شيعى, همين باشد. بر اين اساس ابوالفتوح را نه مفسّرى عامى مشرب و قصه پرداز توان ناميد و نه عالم و عارفى احساساتى و توجيه گرا. او در شمار آن عده از مفسران نيست كه براى تحريك ذائقه باطل و اشتهاى قاتل خوانندگان و مخاطبان قصه خوان روزگار خويش يا به قصد فرو نشاندن عطش سيرى ناپذير افسانه خواهان, دست به مسامره بزند.
شيوه شيواى او بر مبناى تفسير قرآن به قرآن و استناد به احاديث نبوى و تصديق به گفتار صادق اهل بيت(ع) استوار و پايدار شده است. وى با روحيه اى منطقى و مستحكم و خالى از هيجانات قلبى و غليانات درونى, اخبار و حكايات رسيده را از صافى شرع ـ قرآن و سنت و روايت مستند اهل بيت(ع) ـ و عقل مى گذراند و با زدودن و پيراستن زوايد و اضافات خلاف اين دو به نقل و نقد آنها مى پردازد. اين شيوه ارزشى و نقادانه, تفسير وى را بر دو تفسير ديگر رجحان مى نهد.
نثر خاص ابوالفتوح در بيان و تحليل قصه ها گويى ويژه تر مى شود. سادگى, روانى, فصاحت, اصالت در نثر كهن پارسى, جزالت و اشارت به نكات تاريخى, صحت و دقت و امانت در نقل, نقد و نظر درباره اخبار, طرح آراى مختلف درباره قصص انبيا بيان بر افزوده ها بر اين داستان ها و طرح و طرد تحليل هاى نادرست ديگران و نهايتاً فوايد لغوى, نكات جالب توجه دستورى و زبان شناسى و لطايف و دقايق ادبى از جمله ويژگى هاى ارزشمند اين بخش از تفسير اوست.
طبرى, محمد بن جرير, را پدر تاريخ برناميده اند. او را پدر تفسير نيز مى توان گفت.23 اين دو امتياز ـ مورخ و مفسّر بودن ـ مى تواند انگيزه مهمى براى اقبال شيخ ابوالفتوح به اين شخصيت نامدار باشد; از همين روست كه اخبارى مشابه در هر دو تفسير يافت مى شود كه مأخوذ از قصص و حكايات اسرائيلى است و غالباً از راويان اسرائيليات يعنى كعب الاحبار, وهب بن مُنَبّه, ابن جُرَيح و امثال آنها نقل شده است.
ابوالفتوح سه گونه از قصص را مورد توجه قرار داده و هركدام را به جايگاه و به اقتضاى آيه و سوره مورد بحث روايت كرده است. يك دسته از اين قصص ـ كه بخش عمده داستان ها را تشكيل مى دهد ـ مربوط به زندگانى و احوال امم پيشين و انبياى خدا تا پيش از اسلام است. دسته اى ديگر از اين قصص ويژه زندگانى پيامبر اسلام(ص) و دوران رسالت و شرح غزوات, نصرت هاى الهى و احكام نازل شده و… است. برخى از اين قصه ها نيز مربوط به داستان هاى اساطيرى و اخبار اسرائيلى است.
شيخ اين اخبار و روايات را از تفاسير و منابع مقدم بر خود گرفته و ضمن گزينش و دقت در نقل, همت بر آن تصور كرده كه در عين ملاحظات دينى و اعتقادى به داورى در باب آنها نيز بپردازد.
راويانى كه شيخ از آنها ياد مى كند البته به جز جرير طبرى كه بارها از او نام برده و روايت كرده است گاهى از قصّاص نامدار اسرائيلياتند, كسانى چون كعب الاحبار, وهب بن منبّه, عبدالله بن سلام و ابن جريح.24 اين روايات به احتمال زياد از طريق تفسير كبير طبرى به شيخ رسيده, ولى به همان علت كه گفتيم نام و نشان منبع و مأخذ قول خود را در اين گونه مواقع ياد نمى كند.
سهم بيشترى از روايات اسرائيلى در تفسير طبرى از قول وهب بن منبه و ابن جريح است و از كعب الاحبار و عبدالله سلام به نسبت آن دو روايات كمترى نقل شده است. اين در حالى است كه كعب و وهب بيش از عبدالله و ابن جريح مورد ظن و طعن دانشمندان علوم قرآنى و بزرگان علم حديث بوده اند به طورى كه كعب الاحبار و وهب بن منبه را قهرمانان اسرائيليات و منابع خرافات معرفى كرده اند و ابوهريره را در جعل و وضع حديث متأثر و پيرو آن دو دانسته اند25 (ذهبى, تفسير المفسرون, ج1, ص184, دار الكتب الحديثه, قاهره, 1381).
شيخ ابوالفتوح اگرچه با واسطه طبرى, اين اخبار را نقل مى كند, اما معمولاً بى توجه از كنار آن نمى گذرد و نظر خود را به عنوان عالمى شيعى و مفسّرى صاحب مشرب به صراحت بيان مى كند, مثلاً در داستان حضرت موسى(ع) در آن بخش كه سامرى از غيبت موسى(ع) و تساهل هارون سوءاستفاده مى كند و قوم بنى اسرائيل را به گوساله پرستى مى خواند تفسير و نظر ابوالفتوح چنين است:
و در يك روايت آن است كه پيش از آن سامرى, جبريل را ديده بود بر اسپى نشسته است كه آن را فَرَسُ الحَيوة گفتندى و او جبريل را بديد, براى آن كه از آن كودكان بود كه در عهد فرعون كه او كودكان را مى كشت و مردم كودكان را در كوه ها و غارها و شكاف سنگ ها پنهان مى كردند. جبريل ـ عليه السلام ـ بيامدى و ايشان را از گوشه پر خود شير دادى. پس آنان كه از پر جبريل شير خورده بودند جبريل را بديدندى ـ و اين روايت محمد بن جرير الطبرى است ـ و هر كجا آن اسپ پاى بر نهادى سبز شدى از زمين. او برفت و پاره اى خاك از جاى سنب آن اسپ برگرفت و گفت: اين اسپى است كه چون به وطى او جاى قدم او زمين مرده زنده مى شود, ممكن بود كه اين خاك بر جمادى زنند زنده شود. آن خاك نگاه مى داشت. چون بنى اسرايل آن حُلى ها در آتش انداختند او بيامد و آن پاره خاك نيز در آتش انداخت و گفت: كُن… عِجلاً جَسَداً له خُوار…; گوساله اى شو كه آن را آوازى بُوَد. فَصار كذلك, گوساله شد آن زر و آواز گوساله كردن گرفت.
ايشان گفتند: اين چيست؟ گفت: هذا إلهكم و إله موسى فَنَسِيَ. اين روايت ابن جرير است از ابن زيد و اين درست نيست. درست آن است كه سامرى, زرگرى استاد بود, آن حُلى ها بستد و از آن گوساله اى ساخت زريّن و بياورد آن را و بر گذرگاه باد بنهاد و چنان ساخت كه باد به زير او درشدى به گُلُو و دهن او به درآمدى, خُوار را ماندى و بانگ گوساله را… چون آواز از گوساله بيرون آمد, ايشان گفتند: اين چيست؟ آن ملعون گفت: هذا إلهكم و إله موسى فَنَسِيَ; اين خداى شما و خداى موسى است, موسى خداى را اين جا فراموش كرد و او آن جا رفت. و براى آن از حيوانات گوساله اختيار كرد كه او گوساله پرست بود (ابوالفتوح رازى, روض الجنان, ج1, ص285 و286).
در روايت خلق كائنات ـ برگرفته از تورات ـ آن جا كه اذعان مى شود خداوند شش روز به خلقت هستى پرداخت و روز هفتم را كه خسته شده بود به استراحت مى پردازد (عهد عتيق, كتاب آفرينش; ابوالفتوح رازى, روض الجنان, ج1, ص285ـ286) چنين آورده است:
و جهودان گفتند: لَمّا خَلَقَ الله الأشياءَ فى ستپي نوشت ها:


صفحه 11

نيم نگاهى به تفسير نور على نور تعليقات علامه شعرانى بر روض الجنان
قشلاقى ع


تفسير نور على نور: تعليقات علامه شعرانى بر روض الجنان, مجموعه آثار كنگره بزرگداشت شيخ ابوالفتح رازى, ج9و10, قم, پاييز 84 . درآمد
سپاس خداى را كه بردارنده اين ايوان است و گسترنده اين شادروان است, آراينده آن به آفتاب و ماه و ستارگان است و دارنده اين پيغامبران و امامان است و درود بر رسول او كه سيد پيغمبران و ختم مرسلان است و بر اهل البيت او كه ستارگان زمين و پيشوايان دينند و بر ياران او بزرگان و اخيار از مهاجر و انصار. 1
شيخ ابوالفتوح رازى از مفسران بزرگ شيعه در سده ششم ق و تفسير او رَوضُ الجِنان و رَوح الجَنان نخستين تفسير فارسيِ شيعى و بلكه به حق مى توان گفت اين تفسير مهمترين تفسير كامل شيعى به زبان پارسى از آغاز تاكنون است.
شيخ ابوالفتوح رازى تقريباً معاصر امين الاسلام طَبْرِسى صاحب مجمع البيان بوده2 و طبق يك تقسيم بندى از طبقه ششم مفسران شيعه محسوب مى شود. 3 خاندان شيخ ابوالفتوح و پدران وى در نيشابور بودند و جدّ او ابو احمد بن حسين از نيشابور به رى آمد و چنان كه خود در تفسير آيه 25 سوره فتح مى گويد, بديل بن ورقاء خزاعى و نافع بن بديل ورقاء خزاعى, دو تن از صحابه رسول خدا(ص) از اجداد ايشانند; بنابراين خاندان ابوالفتوح اصالتاً عرب بوده اند, اما در ايران نشو و نما كرده و فارسى زبان شده اند.
منابع شرح حال ابوالفتوح رازى
دو تن از شاگردان ابوالفتوح يعنى ابن شهرآشوب مازندرانى در معالم العلماء و منتجب الدين در فهرست شرح حال او را نوشته اند, همچنين قاضى نور الله شوشترى در مجالس المؤمنين به شرح حال ابوالفتوح پرداخته است و نيز مرحوم محدث نورى در خاتمه مستدرك شرح حال ابوالفتوح را آورده است, در ضمن محمد خان قزوينى در خاتمة الطبع چاپ اولِ تفسير شرح حالى دراز دامن پرداخته و جنبه هاى مختلف تفسير و مفسّر را باز نموده است.
همچنين علامه شعرانى در مقدمه چاپ دوازده جلدى تفسير به شرح حال نسبتاً مفصل از او پرداخته و مواردى از نظريات علامه قزوينى را به نقد كشيده است. آقاى دكتر عسكر حقوقى هم موضوع رساله دكترى خود را ابوالفتوح رازى و تفسير او قرار داده و علاوه بر آن در كتابى سه جلدى با عنوان تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازى به تفصيل به شرح حال ابوالفتوح و واكاوى تفسير او پرداخته است. تعليقات مرحوم محدث ارموى در تعليقات نقض نيز در باز نمودن ابهاماتى از شرح حال ابوالفتوح اهميت دارد. اما در اين ميان هنوز جاى يك پژوهش همه جانبه درباره شيخ ابوالفتوح رازى و تفسيرش خالى است.
در سال هاى اخير نيز چندين مقاله درباره شيخ ابوالفتوح رازى و تفسير او نگاشته شده كه بعضى از آنها حايز اهميتند, از جمله مقاله (طبرى و ابوالفتوح) نوشته دكتر محمد جعفر ياحقى كه در يادنامه طبرى (تهران, وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامى, ص 319 ـ 333) چاپ شده و مقاله (ترجمه آيات تفسير طبرى و تفسير ابوالفتوح رازى) نوشته دكتر محمد مهدى ناصح كه آن هم در يادنامه طبرى (ص 299 ـ 317) چاپ شده است. دكتر آذرتاش آذرنوش نيز در كتاب گران ارج خود تاريخ ترجمه از عربى به فارسى بخشى را به ترجمه ذيل آيات در تفسير شيخ ابوالفتوح اختصاص داده است. مقاله جناب حجت الاسلام محمد حسن خزاعى ويراستار چاپ بيست جلدى روض الجنان با عنوان (دقت ابوالفتوح رازى در معانى واژه ها و مقايسه آنها با تبيان شيخ طوسى و مجمع البيان طبرسى) كه در مجله مشكات (س 1374, ش 48, ص 205 ـ 216) چاپ شده هم درخور دقت و تأمّل است. تفسير روض الجنان
قبل از تفسير شيخ ابوالفتوح رازى چند تفسير ديگر به زبان فارسى نوشته شده بود. پس از ترجمه تفسير كبير طبرى, تفسير شاهپور, تفسير زاهدى و تفسير سورآبادى نوشته شد. از اين چند تفسير كه بگذريم تفسير روض الجنان و روح الجنان شيخ ابوالفتوح رازى كه در بيست مجلّد به زبان فارسى نوشته شده است بدون ترديد مهمترين تفسير فارسى تا به امروز و يكى از ذخاير بسيار نفيس و از گنجينه هاى ذى قيمت ادب زبان پارسى است.
شيخ ابوالفتوح رازى در عهدى كه نويسندگان براى اظهار فضل و نشان دادن اطلاعات خود در زبان و لغت عربى دست به كار تكلّفات صورى و به كار بردن صنايع لفظى و مانند آن بوده اند, در نهايت كلام بارى عزّ اسمه را به شيوايى و فصاحت و جزالت خاص خود تفسير كرد آن چنان كه از لغات كهنه پارسى و تركيبات و اصطلاحات پيشين و خصوصيات دستورى قرن سوم و چهارم بى بهره نماند, با اين كه مستقيماً قرآن را تفسير مى كرد و ظاهراً مى بايست بيشتر تحت تأثير ادبيات عرب قرار مى گرفت آن اندازه لغات و اصطلاحات عربى را چاشنى نثرش نساخته كه كليله و دمنه ابوالمعالى و چهارمقاله عروضى دستمايه نوشته خويش كرده اند. نثر ساده و بى تكلّف تفسير شيخ ابوالفتوح از بسيارى جهات لطافت و سادگى و شيوايى و فصاحت آثار منثور پارسى درى را شامل است. شيخ هرگز به لفّاظى نپرداخته و حقايق و معانى عالى را فداى لفظ نكرده و با اين كه كار بسيار خطير و دشوارى در پيش داشته و در تفسير آيات, آرا و عقايد مخالفان را مستدلاً و منطقاً بايست رد مى كرده, جز از طريق سادگى و بى پيرايگى قدم بر نداشته و حقاً و انصافاً حق امرى آن چنان خطير را به خوبى ادا كرده است.
اگر چهار مقاله نظامى و كليله و دمنه ابو المعالى و مقامات حميدى و… را بايد در زمره نثر فنّى قرن ششم به شمار آورد بدون هيچ گونه انديشه اى نثر تفسير كبير شيخ را مى بايست در رديف ساده ترين و شيواترين آثار منثور قرن ششم محسوب داشت كه از پيرايه هر نوع تكلّف و تصنّعى عارى است و در نهايت سادگى و زيبايى و رسايى است.
اصولاً بناى نثر تا اواخر قرن سوم هجرى بر سادگى نهاده شده و غالب نويسندگان همّت بر ايجاد نثرى مرسل و ساده و موجر و خالى از هر نوع صنايع لفظى صرف كرده اند; اين همه تكلّفات و صنايع از نثر عربى به نثر فارسى رسيده و سرايت كرده. نثر عرب نيز در قرن سوم ساده و بى پيرايه بوده و اگر اسجاعى در بدايت كار و آغاز كتب ديده مى شود يا تكرار و موازنه اى در اثناى كتاب هاى آن زمان به چشم مى خورد همه از براى بسط معنا و تأكيد مطلب است و نويسنده را در اين كار قصدى و عَمدى نبوده و بى اختيار و دور از هر نوع تكلّف و تصنّعى چنان عباراتى آورده و تنسيق كرده است. اما در قرن ششم و پس از آن تمام صنايع از مترادفات و موازنه و اسجاع و مطابقه و جز آنها براى خودنمايى و فضل فروشى و اظهار هنر و قدرت بوده است.
با اين وصف كتاب تفسير شيخ ابوالفتوح رازى كه در زمره آثار علمى اين زمان است از پيرايه صنايع و تكلّفات عارى است, چه در كتب علمى مؤلّف معانى بزرگى پيش رو دارد كه براى همه فهم كردن معانى جانب سادگى و روانى عبارات را بايد نگاه دارد و معنا را فداى لفظ نكند.4 اين تفسير فوايد لغوى, تفسيرى, كلامى, فقهى, تاريخى و… دارد كه در نمونه اى از تعليقات بعضى از آنها نقل خواهد شد. اصطلاحات خاص مؤلف در تفسير روض الجنان5
مؤلّف (ره) اين كتاب اصطلاحات خاص دارد كه در عصر او ميان مردم متداول بوده و مردم عصر ما بدان انس ندارند و پيش از شروع در مطالعه تفسير بهتر است بدان توجّه كنند:
ـ استعمال صيغه مفرد مخاطب به جاى جمع و با فاعل جمع, به جاى گفتيد, گفتى و به جاى رفتيد, رفتى به كار مى برد, مثلاً (وأنتم تعملون; و شما مى دانى) و (وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ;6 و اگر مى باشى در شك).
ـ فعل ماضى متكلم مع الغير در زبان فارسى مانند رفتيم و گفتيم و كرديم به صورت رفتمانى و گفتمانى و كردمانى آمده است.
ـ يكى از اصطلاحات خاص اين كتاب (انزله كردن) است به جاى نازل كردن و وحى و فرود آمدن كتاب آسمانى, چنان كه فرمايد خداى تعالى فلان آيه انزله كرد.
ـ (ب) و (با) براى صيرورت, مثلاً گويد (او را به حاكم كرد) و ما در مِثل اينْ حرف (با) را نياوريم.
ـ مؤلّف فعل مجهول عربى را بيشتر به صورت فعل منسوب به جماعت مجهول ترجمه مى كند, مثل ضُرِبَ (زده شد) مى گويد: زدند و قُتِلَ (كشتند) و قيلَ (گويند).
ـ نهاد به معناى وضع چنان كه گويد: اين جمله بر نهاد استفهام است يعنى به وضع استفهام و به معناى پرسش.
ـ ديگر از اصطلاحات قديم حذف (نون) مصدر است مانند كرد و خورد, يعنى كار كردن و خوردن و آمد و شد, يعنى آمدن و رفتن.
ـ استعمال چند در غير معناى استفهامى يعنى اندازه و مقدار مثلاً هم چند, يعنى هم اندازه.
ـ كلمه ابن را كه به معناى پسر است بسيار از ميان دو اسم مى افكنند, مثلاً مؤلّف به جاى محمد بن مسلم گويد: محمد مسلم و به جاى سعيد بن جبير, سعيد جبير.
ـ سواء يعنى مساوى است, (سواء اگر به نيّتش سوگند باشد و اگر نباشد) يعنى مساوى است حكم آن چه نيّت سوگند كند و چه نيّت نكند.
ـ عند به معناى نزد چنان كه گويد (عند آن موسى(ع) گفت) يعنى در آن وقت.
ـ أحسب يعنى گمان دارم و معتقدم (چ مشهد, ج 2, ص 183) أحسب كه چنين است يعنى فرض كرديم كه چنين است شما را چه سود؟
ـ استعمال (باز) بر سر فعل, علامت تكرار و عود مثل (زنانتان شوهر باز كردند) يعنى شوهر تازه كردند و (باز جاى بنهند) يعنى بار ديگر در همان جاى بگذارند. روش تفسير شيخ ابوالفتوح 7
تفسير شيخ ابوالفتوح رازى ـ عليه الرحمه ـ از جهت فصاحت لفظ و لطف عبارت بر همه تفاسير فارسى شيعه رجحان دارد و اگر عبارت او براى مردم زمان ما اندكى غيرمأنوس باشد به اندك ممارست مأنوس مى گردد, چنان كه نثر و نظم آن عهد حتى اشعار فردوسى براى آنها كه ممارست ندارند چندان دلپذير نيست.
شيخ ابوالفتوح در ادب و بيان و صرف و نحو و لغت و امثال آن غايت جهد به كار برده و منتهاى تحقيق به عمل آورده است, آن اندازه شواهد از اشعار عرب و امثال كه براى بيان لغات و قواعد عربيّت آورده هيچ يك از تفاسير مانند كشّاف و تفسير طبرى نياورده اند.
تفسير كشّاف با آن كه مؤلّفش زمخشرى استاد بزرگ فن ّ است به اندازه تفسير شيخ ابوالفتوح تحقيق لغوى و ادبى ندارد و شواهد اين كتاب چند برابر شواهد كشّاف است و مؤلّف خود به استادى زمخشرى اقرار دارد و او را از مشايخ و اساتيد خود شمرده است, با اين حال در عربيّت از كشّاف درگذشته مگر آن كه نكات معانى و بيان در تفسير كشّاف بيش از همه تفاسير است و تفسير ابوالفتوح, بلكه مجمع البيان هم از جهت علم بلاغت به پاى كشّاف نمى رسد, چنان كه كشّاف در ساير نكات ادبى بدين دو نمى رسد.
مؤلّف در علم كلام روش قدما را برگزيده است. متكلمين در اصول دين به دليل عقلى اى تمسك مى كردند كه موجب يقين باشد يا به روايات متواتر و از ظن و خبر واحد و ظواهر ظنّى احتراز مى جستند و همين طريقه را شيخ ابوالفتوح و اكثر مفسران ما برگزيدند, مانند شيخ طوسى(ره) در تبيان و طبرسى در مجمع البيان.
شيخ ابوالفتوح در اخلاق و آداب از اخبار و آثار و سخنان مشايخ صوفى و اشعار و كلمات قصار بزرگان بسيار آورده است. در قصص انبياى گذشته از عرائس ثعلبى فراوان نقل كرده و چون اخبار ضعيف در عرائس بسيار است و اعتماد بر آن نيست خواننده اين تفسير را شگفت آيد كه مردى عالم مانند مؤلّف كه اعتماد بر روايت غير ائمه معصومين(ع) را مطلقاً جايز نمى داند حتى اگر از صحاح سته آنان باشد, چگونه از كتابى ضعيف از كتب اهل سنّت نقلِ روايت مى كند. امّا از چند جهت او را مصيب بايد شمرد: يكى آن كه غالب وقايع به وجه مختلف روايت شده و خواننده مى داند چون قضيه را به چند گونه روايت كنند هيچ يك را اعتبار نباشد و مراد نقل قدر مشترك است; دوم اين كه قصص و حكايات انبياى گذشته منشأ حكمى از احكام شرعى نيست و از آن حلال و حرام استنباط نمى شود و ناقل آن را براى شنيدن نقل مى كند نه براى اعتقاد به صحّت آن; سوم آن كه روايت قصص هر چند ضعيف, بلكه كاذب باشد چون متضمن پند و نصيحت و عبرت بود جايز است و از حكايات كليله و دمنه و صادح و باغم و مرزبان نامه كه براى تعلم و ادب آورده اند پست تر نيست الاّ آن كه خواننده بايد بداند آنچه در ضمن تفسير آيه قرآن آورند مانند خود قرآن صحيح و معتمد نيست و تفسير امام فخر رازى بر ساير تفاسير از اين جهت رجحان دارد كه از امثال اين قصص اندك آورده است.
مؤلّف اقوال مفسران معروف مانند ابن عباس و قَتاده و سُدّى و مجاهد و ديگران را نقل كرده و هيچ يك را غالباً ترجيح نداده است مگر آن كه يكى عام تر باشد و پيوسته گويد تعميم اولى است يعنى آيه را طورى تفسير كردن كه خاصِ يك تن و يك قوم يا واقعه نباشد.
آنچه در تفسير قرآن از اهل بيت(ع) وارد است نيز بيان كرده است و از اقوال مشايخ صوفيه و عرفا در اخلاق و زهد و تهذيب بسيار آورده و ما در جاى ديگر گفته ايم: علماى پيشين از اقوال صوفيه احتراز نمى جستند و علت آن را بيان كرديم كه چرا به اهل تصوف خوشبين بودند يعنى متصوفانى كه از حدود شرع تجاوز نمى كردند. چاپ هاى تفسير روض الجنان
تاكنون اين تفسير چهار چاپ مختلف به خود ديده است:
1. پنج جلد, رحلى, ج 1 و 2 به تصحيح محمد كاظم صبورى طباطبائى تبريزى معروف به ملك الشعرا (1323 ق); ج 3 تا 5 به تصحيح سيد نصرالله تقوى با مقدمه (خاتمة الطبع) علامه قزوينى: 1313 ـ 1315 ش.
2. ده جلد, به اهتمام استاد مهدى الهى قمشه اى (1320 ـ 1322 ش).
3. دوازده جلد به همراه يك جلد فرهنگ قرآن با عنوان نثر طوبى با مقدمه و حواشى و تصحيح علامه ابوالحسن شعرانى با همكارى على اكبر غفارى (1347 ش).
4. بيست جلد به كوشش و تصحيح دكتر محمد جعفر ياحقّى و دكتر محمد مهدى ناصح, چاپ بنياد پژوهش هاى اسلامى آستان قدس رضوى.
بى شك بهترين چاپ اين كتاب, همان چاپ بيست جلدى بنياد پژوهش هاى آستان قدس است, چرا كه در تصحيح آن از نسخه هاى فراوانى استفاده كرده اند و چاپ نسبتاً مقبولى ارائه داده اند, گرچه هنوز تا رسيدن به يك متن نزديك به قلم مؤلف و يك تصحيح انتقادى از اين كتاب راه باقى است. احوال و آثار علامه شعرانى
علامه ميرزا ابو الحسن شعرانى از عالمان وارسته و متقى و مخلص و پرتلاش, نويسنده اى توانا, مدرسى خستگى ناپذير, بى اعتنا به زخارف دنيا و عشق به خدا و دين سراسر وجودش را فراگرفته بود. در حكمت, رياضيات, نجوم و هيئت, ادبيات, تاريخ فقه و اصول و حديث و تفسير دستى توانا و سهمى وافر داشت و در همه يا بيشتر اين رشته ها تدريس كرد يا آثار قلمى بر جاى نهاد و نكاتى نو آورد. افزون بر اينها به زبان هاى فرانسه, عبرى و تركى مسلط بود و به زبان انگليسى نيز آشنايى داشت. صفاى باطن, طهارت روح, تواضع و بى آلايشى و بى ادعايى مزيد بر اينها شده و از او انسانى نمونه ساخته بود و از سوى ديگر منيع الطبع, قله سان, سخت كوش و بلند همت بود. امروزه در حوزه هاى علوم دينى كمتر كسى است كه به اندازه او در ادبيات عربى دست داشته باشد تا چه رسد به رياضيات و نجوم و… .
موجز نويس و داراى قلمى سنگين بود و از تكرار مكررات و (تسويد مبيّضات) بيزار بود, او خود در آغاز ترجمه و شرح تبصره المتعلمين علامه حلى گفته است:
چنين گويد ابوالحسن بن محمد المدعو بالشعرانى (عفى عنه) كه مدتى از عمر خويش كه در فنون علوم دينى از معقول و منقول مصروف مى گرديد هنگام مطالعه كتب از تفاسير و احاديث و اصول و فروع نكاتى لطيف به خاطر مى رسيد و در وقت ثبت مى شد تا آن كه به توفيق خدا بسيارى از آنها به رسم تعليق در حواشى بعضى كتب ضبط گرديد… و مناسب ديديم بعضى نكات فقهى نيز جايى فراهم گردد و تأليف مستقل را براى گنجانيدن آن مناسب نيافتم چون در تأليف بايد به استنساخ مطالب موجود و تكرار مكرر پرداخت. كتب موجود را نيز ديدم غالباً فروع بسيار دارد با مطالب غير محتاج اليه و جزئيات و تفاصيل ملال آور كه به كار خواص اهل فن مى آيد نه عامه مردم… اما ناچار حاشيه بايد بر متنى معلّق شود, ضمناً كتاب تبصره علامه را ديدم جامع همه ابواب فقه است و عمده احكام, بى زوايد و فروعى كه به كار نمى آيد, مناسب دانستم كه آن را به عبارت فصيح فارسى با حفظ اصطلاح فقها ترجمه كنم… و اگر قيدى لازم بود بر آن افزايم و نكات منظور در آن آميزم.
و بدين گونه از تكرار مكررات و تطويل بلا طائل پرهيز كرد و هم كتاب سودمندى مانند تبصره را به فارسى روان ترجمه كرد و هم نكات مورد نظر خويش را در آن گنجاند, او در پايان اين اثر گويد:
… اگر اختيار با من بود اذن نمى دادم كسى مطالب اين كتاب را براى نفع دنيا و تحصيل مال و جاه بخواند, چون دنيا اشرف از دين نيست و غايت هر عمل بايد اشرف از عمل باشد و خداى ناكرده كسى كه دين را براى دنيا آموزد دنيا را اشرف از دين مى داند.
در اين جا به اين تذكر تنبّه آفرين ايشان گوش جان مى سپاريم كه فرمود: (آخرين نصيحت آن كه علم بى تقوا و ورع را به چيزى نشمرند و سخن علماى دين را سست نگيرند و تعظيم آنان را چه مرده و چه زنده موجب مزيد توفيق دانند. … و من فرصت را اين جا غنيمت مى شمرم و طلاب علوم دينى را كه مانند خود من به كمال علم نرسيده اند بر حذر مى دارم كه هرگز سوءظن به بزرگان علماى دين نبرند كه كمترين كيفر اين عمل محروميت از فيض علوم آنهاست. زهى شقاوت كه كسى به بزرگان علماى دين بدبين باشد و سخنان آنان را به بى اعتنايى نگرد. اگر يكى از علما را بينى كه بر كلام ديگرى انگشتى نهد و خرده گيرد براى آن است كه حقيقت را بيش از همه چيز دوست دارند و اگر كسى سهوى يا خطايى كرده است ـ كه بايد بر كلامش نكته گرفت ـ براى آن است كه معصوم نبود و در مطلبى چنان كه بايد دقت نكرد و زود بگذشت و آن سهو در كلامش ماند كه اگر باز بار ديگر نظر مى كرد اصلاح مى فرمود).8
در سال 1372 مصادف با بيستمين سال خاموشى اين بزرگمرد, فاضل محترم آقاى محسن صادقى با همكارى و هميارى بعضى دوستانش از جمله حجج اسلام حاج سيد باقر خسروشاهى و حاج شيخ رضا مختارى يادنامه اى براى گراميداشت ايشان به عنوان ويژه نامه مجله نور علم (ش 50 ـ 51) منتشر كرد.
البته در تجليل از اين عالم وارسته حق تقدم با جناب دكتر قوامى واعظ است كه در سال 1348 به مناسبت چهلمين روز درگذشت ايشان جزوه اى با عنوان چهره درخشان منتشر كرد و اين نخستين شرح حال علامه شعرانى محسوب مى شود. اخيراً نيز يادنامه اى با عنوان فرزانه ناشناخته به همت مؤسسه بوستان كتاب قم منتشر شده كه ـ گذشته از ويرايش ناقص و مغلوط بودن بعضى مقالات آن ـ كارى بزرگ و درخور تقدير است.
درباره علامه شعرانى ناگفته ها بسيار است و مناسب است شرح حالى در خور و شامل همه ابعاد وجودى و آثار مكتوب ايشان سامان داده شود. تأليفات علامه شعرانى
علامه شعرانى آثار بسيارى را به جامعه علم عرضه كرده است به طورى كه آيت الله حسن زاده آملى مى گويد: (آثار آيت الله شعرانى را بايد در عداد كرامت به حساب آورد). به اختصار چند نمونه از آثار او را بر مى شماريم:
ـ تأليف: اصطلاحات فلسفى (فلسفه اولى يا مابعد الطبيعة); تجويد قرآن مجيد;9 راه سعادت (اثبات نبوت خاتم الانبيا و حقانيت دين اسلام); نثر طوبى يا دائرة المعارف لغات قرآن مجيد به ترتيب حروف تهجّى.
ـ ترجمه: ترجمه الامام على صوت العدالة الانسانيه; ترجمه رساله علوم و صناعات فارابى; ترجمه و شرح صحيفه كامله سجاديه; هيئت فلاماريون كه از فرانسه ترجمه كرده اند; ترجمه نَفَس المهموم مرحوم حاج شيخ عباس قمى ـ اعلى الله مقامه ـ به نام دمع السّجوم; در مقدمه اين كتاب مى نويسد: (من اين كتاب را براى ذخيره معادم نگاشتم).
وى زمانى كه در ترجمه نَفَس المهموم به اختلاف روايات در مورد روز واقعه عاشورا مبنى بر اين كه دوشنبه بوده يا جمعه بر مى خورد به حساب مى پردازد و با استفاده از زيج ها روز دوشنبه را برمى گزيند.10
ـ تحقيق و تصحيح: تصحيح تفسير صافى; تعليقات بر شرح اصول كافى ملا صالح مازندرانى; تعليقات بر وسائل الشيعه; تعليقات بر تفسير كبير منهج الصادقين اثر ملا فتح الله كاشانى; تعليقات بر وافى مرحوم فيض كاشانى; حاشيه بر مجمع البيان; تصحيح تفسير ابوالفتوح رازى. 11
سرانجام آيت الله شعرانى درنيمه شب يكشنبه, هفتم شوال 1393 (12/8/52) وفات كرد و در جوار حضرت عبدالعظيم حسنى(ع) به خاك سپرده شد(اعلى الله مقامه و رفع فى فراديس الجنان اعلامه).12 نور على نور: تعليقات علامه شعرانى بر روض الجنان
گفته شد يكى از چاپ هاى تفسير شيخ ابوالفتوح رازى, چاپ مرحوم علامه شعرانى و با عنوان روح الجنان و روح الجنان است. بعد از چاپ بيست جلدى بنياد پژوهش هاى اسلامى ـ به جهت چاپ خوب و استفاده از نسخه هاى فراوان ـ چاپ علامه شعرانى چون ديگر چاپ هاى اين تفسير به مهجوريت افتاد و بيم آن مى رفت كه تعليقات ارزشمند علامه شعرانى نيز از بين برود. در اين ميان به پيشنهاد كنگره ابوالفتوح رازى به احياى آن تعليقات مؤلّفان اين مجموعه, حدود سه هزار مورد از تعليقات علامه شعرانى را در دو جلد كتاب با عنوان تفسير نور على نور: تعليقات علامه شعرانى بر روض الجنان جمع آوردند تا تكمله اى باشد بر تفسير بيست جلدى بنياد پژوهش هاى اسلامى و به منزله جلد 21 و 22 آن چاپ, چرا كه خواننده براى فهميدن بسيارى از دشوارى هاى تفسير روض الجنان به تعليقات علامه شعرانى نياز دارد.
ييكى از مزاياى اين تعليقات آن است كه آخرين اثر مرحوم علامه شعرانى است. او پس از چاپ تفسيرهايى چون تفسير منهج الصادقين, مجمع البيان و كتاب هاى روايى از جمله: وافى, شرح ملا صالح مازندرانى بر اصول كافى و… با كوله بارى از تجربه و علم اندوزى و جمع معلومات اقدام به نشر اين تفسير كرده است كه جاى جاى اين تعليقات بيانگر ژرف نگرى و دقت آن بزرگمرد است.
يكى از سختى هاى تصحيح تفسير كه بر علامه شعرانى رفته است در دسترس نبودن نسخه هاى گوناگون اين كتاب است. علامه شعرانى در تصحيح اين تفسير تنها دو نسخه داشته است كه يكى از آن دو هم ناقص بوده است. علامه شعرانى در مقدمه نثر طوبى ـ كه ابتدا در پايان تفسير ابوالفتوح رازى و سپس مستقلاً چاپ شد ـ در يك صفحه مطالبى آورده كه بخشى از آن مربوط به دشوارى هاى تصحيح كتاب و تعليقات ايشان است كه خواندن آن خالى از لطف نيست و هو هذا:
سپاس خداى را كه تصحيح و تحقيق اين تفسير به پايان آمد و آنچه در نيرو بود در اصلاح الفاظ و بيان معانى آن به كار برديم. تصحيح اشعار و شواهد اعراب آن كارى بس دشوار بود, بحمدالله آسان به سر آمد و لغات فارسى كه امروز غيرمأنوس است در ذيل صفحات تفسير شد و ترجمه اشعار نيز ذكر گرديد و آن همه تحريف و تصحيف كه هريك را به صورت عجيب نسخ كرده بود به هيأت اوّل بازگشت و گاه ابياتى كه در اين كتاب آمده است با آن كه در ساير دواوين و كتب ملاحظه كرديم مخالف بود اما هر دو معنا داشت همان كه در اين كتاب بود آورديم و اهل تتبع دانند اختلاف در روايت اشعار بسيار است. شيوه كار در نور على نور
آنچه در تفسير نور على نور: تعليقات علامه شعرانى بر روض الجنان آمده است مجموع آن تعليقات ارزشمندى است كه علامه شعرانى در چاپ تفسير ابوالفتوح رازى نوشته است. شيوه جمع آورى و ترتيب بدين گونه بوده است: ابتدا تعليقات علامه شعرانى ويرايش شده و منابع آيات و احاديث و نقل قول هاى ايشان تخريج شده است, سپس بخشى از متن تفسير كه مرتبط با تعليقات بوده در بالاى هر تعليقه قرار گرفته است تا اين مجموعه خود مستقلاً و بدون مراجعه به اصل كتاب قابل استفاده باشد. همچنين دو مقدمه در آن آمده است: يكى مقدمه فاضل محترم جناب آقاى محسن صادقى و ديگرى مقدمه پر برگ و علامه شعرانى بر چاپ دوازده جلدى خود كه پس از ويرايش و تخريج اقوال در ابتداى كتاب قرار گرفته است.
چند نكته:
1. مجموعه نور على نور به ترتيب سوره هاى قرآن تنظيم شده و آيات مورد بحث در هر تعليقه آورده شده است.
2. گاهى متن مورد نظر در روض الجنان طولانى بوده يا متنِ تقطيع شده ابهام داشته است, كه در اين صورت متن طولانى را تلخيص كرده و داخل قلاب آورده اند يا براى رفع ابهام و ارتباط متن با تعليقات شعرانى مطالبى داخل قلاب افزوده اند.
3. به چند دليل عبارات متن تفسير را از چاپ مشهد انتخاب كرده اند نه از چاپ علامه شعرانى:
الف) چون در چاپ مشهد از نسخه هاى متعددى استفاده شده, متن پاكيزه تر و بى عيب ترى ارائه شده است.
ب) در نتيجه بسيارى از حواشى علامه شعرانى كه احياناً مربوط به نسخ مغلوطى بوده كه از آنها استفاده مى كرده, بى فايده و بى موضوع شده و اين گونه حواشى نيامده است.
پ) در بسيارى از موارد, مصححانِ محترم چاپ مشهد با توجه به چاپ علامه شعرانى و تعليقات ايشان متن خود را تصحيح كرده اند يا اين كه در پانوشت تذكر داده اند كه در چاپ علامه شعرانى چنين است. در اين گونه موارد نيز از آوردن تعليقات علامه شعرانى خوددارى شده است. البته گاهى در مواردى اندك در متن از چاپ شعرانى استفاده شده و در پاورقى تذكر داده شده كه چاپ مشهد نيز چنين است و اين در جايى بوده كه تعليقه مرحوم شعرانى كمكى به تصحيح متن مى كرده است.
4. در مواردى لغتى بارها ذيل آيات مختلف معنا شده است كه در اين گونه موارد سعى كرده اند به جز بار اول, بقيه موارد را حذف كنند.
5. تعليقات علامه شعرانى را شماره گذارى كرده اند تا اولاً ارجاع به آنها آسان باشد و ثانياً در (فهرست موضوعى) از آنها استفاده شود و به جاى شماره صفحه به شماره تعليقه اشاره شود.
6. مبناى تجزيه اين مجموعه در دو جلد, چاپ بيست جلدى مشهد بوده است, بدين صورت كه تا پايان جلد دهم اين چاپ در جلد اوّلِ تفسير نور على نور و از آغاز جلد يازدهم تا پايان جلد بيستم در جلد دوم آورده شد. شايان ذكر است كه مؤلف نيز تفسير را در بيست جلد قرار داده است.
7. در مورد شماره آيات قرآن نيز مبناى شماره گذارى, چاپ بيست جلدى روض الجنان است كه بر مبناى قرآن هاى رايج يعنى رسم عثمان طه مرتب شده كه البته در چاپ علامه شعرانى شماره آيات اندكى با چاپ مشهد متفاوت است.
8. در پايان اين مجموعه چند فهرست تنظيم و گنجانده شده است:
الف) موضوعات: فهرست موضوعى شامل همه موضوعات تعليقه هاى علامه شعرانى به ترتيب الفبايى است و شماره تعليقه مقابل آن ذكر شده است, موضوعاتى از قبيل: تراجم, تاريخ, نقد حديث, نقد تفسير ابوالفتوح رازى, تصحيح متن تفسير ابوالفتوح, تفسير علمى, تفسير قرآن, توجيه عبارات ابوالفتوح, توحيد و….
ب) لغات و تركيبات: شامل لغات و تركيباتى است كه علامه شعرانى در تعليقات ترجمه و توضيح داده است بسيارى از اين لغات و تركيبات امروزه كاربرد ندارند, لغاتى از قبيل ادر, ادره, ادعياء, ازغ, اساكفه, اُسْتُره, افلاختن, اقابله, اقوا, اكتراث, بجاردن, بحمبانه, تاسه, تاغ, تامور, تپنچه, خلنج, خَلوق, فروختار و… .
پ) كتاب ها: شامل كتاب هايى است كه نامشان در متن نور على نور آمده است.
ت) معصومان و پيامبران.
ث) كسان.
ج) جاى ها.
چ) منابع و مآخذ. محتواى تعليقات
آنچه را كه علامه شعرانى در تعليقات به آن پرداخته است مى توان در موارد زير خلاصه كرد:
1. ترجمه و توضيح كلمات: در تفسير ابوالفتوح لغات بسيارى به كار رفته كه امروزه فراموش گشته اند و كاربردى ندارند. اين لغات اعم از فارسى و عربى را علامه شعرانى ترجمه كرده است. فهرستى از اين لغات و تركيبات در جلد دوم تفسير نور على نور آمده است.
2. ترجمه و توضيح اشعار عربى: تمام اشعار عربى ترجمه شده اند و افزون بر ترجمه فوايد تاريخى و نكته هاى ادبى در اين ترجمه ها آمده است كه نمونه هايى از آن را ملاحظه مى كنيد:
الف) ذيل شعر زير كه از عدى بن زيد است, گويد:
أبْلِغ النَّعْمانَ عَنّى مألُكاً
إنَّهُ قَد طالَ حَبْسي وانتِظاري13
نعمان را از من پيام رسانيد كه ماندن و نگرانى من دراز شده. واين شعر را عدى بن زيد در حبس نعمان بن منذر گفت واين عدى سرگذشت بسيار مطوّل جالب دارد كه در اغانى و كتب ديگر نوشته اند. در آغاز جوانى در دربار انوشيروان بود و زبان فارسى و عربى مى دانست و در عهد هرمز به سفارت روم رفت و چندى در شام بود و او ميان كسرى و ملوك حيره وساطت داشت تا وقتى در ملك پرويز كه نعمان بن منذر ملك حيره بود پيامى براى او برد و نعمان بن منذر از او رنجيد و مدت ها به زندان كرد و او را در زندان كشت. خسرو پرويز به سعايت فرزندش سعيد بن عدى نعمان را به مدائن خواست و چندى در خانقين حبس كرد آن گاه كشت و خاقانى بدان اشارت كرد در اين شعر (زير پى پيلش بين شه مات شده نعمان), چون در بعض روايات نعمان را زير پاى فيلان انداخت.
ب) ذيل شعر زير كه از فرزدق است گويد:
وَ إنَّكَ إنْ تَخْطِبْ إلَيْكَ بَناتِهِم
تُلاقِى الذى لاقى يَسارُ الكَواعِبِ14

ييَسار نام غلامى است چون عاشق پيشه بود او را يسار الكواعب ناميدند و كاعب دخترى است كه تازه پستان درآورده باشد و فرزدق در اين بيت هجو مخاطب مى كند به پستى نسب و گويد اگر دختران قبيله ما را خواستارى كنى چنان شوى كه يسار الكواعب شد و قصه او آن است كه يسار عاشق بى بى خود شد و از او كام خواست و بى بى به تعلل او را از سر خود باز مى كرد تا اصرار غلام به غايت رسيد و زن به ستوه آمد, شبى را به او وعده داد, غلام در آن شب به اميد كام گرفتن آمد. زن از بوى كريه او اظهار نفرت كرد و گفت ناچار بايد تو را بخور دهم. او را بر مجمر نشانيد و مجمر را زير جامه هاى او نهاد و خود پيش او نشست و دست دراز كرد و آلت غلام در مشت گرفت و تيغ آماده كرده بود. غلام را اول خوش آمد اما ناگهان احساس سوزشى كرد گفت: اين چيست؟ بى بى گفت هيچ و تا رفت بداند اصل قضيه چيست, قضيه از اصل منتفى شده بود.
پ) ذيل ابيات زير گويد:
لِكُل ّ أبى بِنت إذا هِيَ أدرَكَتْ
ثَلاثَةُ أصْهارٍ إذا ذُكِرَ الصِهرُ
فَزَوجٌ يُراعيها وَ بَيْتُ يَكِنُّها
وَ قَبْرُ يُواريها و خَيرُهم القَبرُ15

براى هر كه پدر دختر باشد وقتى دختر به سن بلوغ رسد سه داماد است چون سخن از داماد رود: اوّل شوهرى كه او را نگاهبانى كند, ديگر خانه اى كه او را بپوشد و گورى كه او را پنهان كند و بهترِ آنها گور است. چون پيش از زمان پيغمبر(ص) دختران و زنان آزاد بودند و زنا عيب نبود و مردان دختردار كه به مقتضاى فطرت بشرى غيرت داشتند از عمل دختران رنج مى بردند اما ناچار تابع حكم جامعه بودند به غريزه غيرت دختران را مى كشتند چون از وجود دختران آبروى خود را برباد رفته مى دانستند و خود دختران را در شقاوت. تا اسلام حجاب آورد و زنا را حرام كرد و معاشرت زن ومرد را منع فرمود. اكنون هم در امّت هاى متوحّش مركز آفريقا زنان آزاد و بر مردان حكومت دارند. بدتر از عرب جاهليت و در امم متمدن بالعكس, چنان كه فرمود (الرجال قوّامون على النساء).
ت) ذيل شعر زير گويد:
رُبَّ ما تُكْرَهُ النّفوسُ مِن الأمْـــ
ـــرِ لَهُ فَرْجَةٌ كَحَلَّ العِقالِ16
بسا مردمى كه كراهت دارند كارى را و در آن فرج و گشايش باشد آسان مانند باز كردن زانوبند شتر.
اين بيت از اميّة بن ابى الصلت كه اشعار او بيشتر دين و ادب است و اين بيت را پس از ذكر ابراهيم و فرزندش گفته است كه خواست به امر خدا او را ذبح كند و فدا براى او آمد و بعضى نسبت به عُبيدِ اَبَرص داده اند.
ث) ذيل اين بيت زيد بن عمرو گويد:
عُذْتُ بِما عاذَ بِهِ إبْراهِمْ
إذْ قالَ وَجْهي لَك عانٍ راغِم17
زيد بن عمرو بن نفيل از حنفا بود كه پيش از بعثت پيغمبر(ص) ترك بت پرستى كرد و او پسر عم ّ خطاب است. و ميان اين دو بيت او بيت ديگر روايت كرده اند: (مستقبل الكعبة وهو قائم) يعنى پناه برديم به آن كه پناه برد به او ابراهيم در حالتى كه روى به كعبه ايستاده بود وقتى گفت خدايا روى من توجه به تو دارد و آن را نزد تو به خاك سايم.
3. نقد ترجمه آيات قرآن در تفسير روض الجنان: علامه شعرانى در مورد ترجمه ذيل آيات در تفسير ابوالفتوح مى گويد: (ترجمه هاى فارسى تحت اللفظ آيات البته از مؤلف نيست و آن صحت و جزالت كه در عبارت وى ديده مى شود در ترجمه ها نيست, گاه نيز غلط فاحش دارد نه از ناسخ و كاتب بلكه از خود مترجم هر كه بوده است, براى رعايت امانت تغيير نداديم و چون خوانندگان آن را با ترجمه هاى خود مؤلف در عبارت تفسير مقابله كنند اختلاف آنها از همه جهت ظاهر شود و نسخه قديمى از قسمتى از اين تفسير كه ترجمه داشت با نسخه مطبوع بسيار مخالف بود و از اين جهت خوانندگان بر مؤلف يا بر ما خرده نگيرند). 18
نيز ذيل ترجمه آيه 158 سوره آل عمران مى نويسد: (كاتبان فارسى زبان خويشتن را در هر گونه تصرف مجاز مى دانند و هر لفظ غير مأنوس را به كلمه ديگر مأنوس تبديل مى كنند با آن كه تصرف در سخن و كتاب ديگران مانند تصرف در مال و جان آنها جايز نيست. ترجمه هاى فارسى زير آيات كه در نسخ تفسير ابوالفتوح ـ عليه الرحمة ـ آمده همه مسخ شده است, چون خود عبارت قرآن را پيش نظر داشتند مى توانستند در ترجمه تغيير دهند. از جمله در ترجمه اين كلمه را (واخداى) نپسنديدند و به كلمه ديگر (سوى حكم خدا) تبديل كردند و نيز عبارت (درشت خوى سطبر دل) را در ترجمه (فَظّاً غَليظَ القلب) به (زشت خوى سخت دل) تغيير دادند و ما را دسترسى به عبارت اصلى شيخ ابوالفتوح نبود جز مقدارى از آن كه از روى نسخه قديمى دو جزءِ كتاب متعلق به جانب آقاى كى استوان (وفقه الله تعالى) تصحيح كرديم و اين نسخه چون قديمى است به ترجمه هاى آن اعتماد بيشتر بود). 19
درباره ترجمه آيات در تفسير روض الجنان, خوانندگان را به دو گفتار سودمند و عالمانه توجه مى دهيم: مقاله دكتر محمد مهدى ناصح در يادنامه طبرى با عنوان (ترجمه آيات تفسير طبرى و تفسير ابوالفتوح رازى); كتاب تاريخ ترجمه از عربى به فارسى, ص 195 ـ 212 كه آن هم درباره ترجمه آيات تفسير روض الجنان مطالبى دارد كه بخشى از آن ناظر به نظر علامه شعرانى درباره ترجمه آيات در اين تفسير است.
4. نقد تفسير روض الجنان: علامه شعرانى بسيارى از روايات و اقوالى را كه شيخ ابوالفتوح نقل كرده شرح مى دهد و عبارات عربى آنها را ترجمه مى كند و در بسيارى موارد با نگاه عالمانه و نقادانه آنها را جرح و تعديل نموده است, به چند نمونه آن توجه كنيد:
الف) مؤلف ذيل آيه 22 سوره بقره درباره آفرينش آسمان داستانى به اين شرح نقل مى كند: (راويان اخبار روايت كرده اند كه چون خداى (تعالى) خواست تا آسمان و زمين بيافريند, جوهرى سبز بيافريد چند هفتِ آسمان و هفتِ زمين, آن گه به نظر هيبت بدان جوهر نگريد, از ترس خداى (عزّوجل ّ) گداخته شد, آبى گشت لرزان.
آن گه فرمان داد تا از آن آب بخارى و دودى برآمد, از آن دود يك آسمان بيافريد و خداى تعالى از بهشت گاوى بفرستاد كه او را چهل هزار سُرُو بود و چهل هزار دست و پاى و آن فريشته قدم بر سَنام آن گاو نهاد, قدمش نيك قرار نگرفت…).
علامه شعرانى هم ذيل آن, البته با توجيه عمل ابوالفتوح در نقل اين داستان مى نويسد: (اين عبارت نقل عملِ كسى است كه در ضمن كار تجربه آموزد و از اول نداند چه بايد كرد و خداى تعالى چنين نيست و حديث البته ضعيف است و مطلق خبر واحد در اين ابواب قابل اعتماد نيست و مؤلّف براى تصوير عظمت خلق پروردگار نقل كرده است).20
ب) همچنين هنگامى كه مؤلف در ذيل آيه 102 سوره بقره حكايتى نقل كرده است كه در آن نسبت گناه به فرشتگان داده شده است, مى نويسد: (اين حكايات ضعيف است ونسبت معصيت به فرشتگان جايز نيست و آمدن ملائكه به زمين و شهوت رانى كردن و امثال آن مشتمل بر پند و عبرت نيز نمى باشد. مؤلّف براى آن كه تفسيرش از قول مفسّران خالى نباشد آورده است ـ والله العالم). 21
5. تصحيح انتقادى: بعضى ها تصور مى كنند هر آنچه كه در نسخه خطى آمده درست است و نمى توان به هيچ وجه آن را تغيير داد, غافل از آن كه نساخ يا كاتب نيز مى تواند دچار سهو شود و ناخواسته به تحريف دست زده باشد. در اين گونه موارد آنچه كه ما از شيوه مصححان برجسته سراغ داريم اين است كه غلط بين را در متن درست كرده و در پاورقى تذكر مى دهند كه متن چنين بوده است و صورت غلط را از متن در پاورقى مى آورند. مرحوم علامه شعرانى نيز چنين نموده است و بارها به غلط بودن نسخه اشارت كرده و صورت صحيح را نگاشته است و موارد تصحيفى را ذكر كرده است. به نمونه زير توجه كنيد:
در نسخه اى كه علامه شعرانى داشته است عبارتى بدين گونه آمده است: (… عبد الله عباس گفت كه رسول(ع) عام الفتح در ماه رمضان از مدينه بيرون آمد چون به پل رسيد آب خواست و باز خورد… ). 22
علامه شعرانى در ذيل آن گويد: (ابن اسحاق گويد در سيره كه چون پيغمبر(ص) به كديد رسيد آب خواست و نوشيد و افطار كرد و كديد در معجم البلدان گويد در 42 ميلى مكّه است بين عسفان و امج و در كتاب كافى و من لا يحضره الفقيه گويد: چون به كراع الغميم رسيد افطار كرد و كراع الغميم به قول معجم البلدان وادئى است در هشت ميلى عسفان و چنان مستفاد مى گردد كه به مكّه نزديك تر است از مدينه و چون مسافر از مدينه به مكه رود در روز اول به كديد يا كراع الغميم نمى رسد. پس پيغمبر(ص) پيش از آن كه به كراع الغميم رسد روزه بود و پس از آن افطار كرد و مستلزم آن است كه اول افطار براى مسافر رخصت بود پس از آن عزيمت شد يا آن كه آن حضرت از اول روزه نگرفت و چون ملاحظه فرمود مردم افطار نمى كنند در كراع الغميم آشكارا آب خواست و در حضور مردم افطار كرد و امر فرمود همه افطار كنند.
بارى, پل كه در كلام مصنف است در جايى نيافتيم. در سياق سفر پيغمبر(ص) بسيار بعيد مى نمايد در راه ميان مكه و مدينه كه آب جارى و شط نيست پل ساخته باشند اما شعبى و شريك در كوفه بودند و جسر و قنطره و باب الجسر در سياق ذكر سفر آنان و افطار آنها در نزديك پل و باب الجسر در روايات بسيار وارد شده است و بعيد نيست در عبارت كتاب تصحيفى واقع شده باشد). 23 چند نمونه از تعليقات عالمانه علامه شعرانى
گفته شد كه تعليقات علامه شعرانى نمونه يك تصحيح انتقادى است و شما مى توانيد در مجموعه تعليقات نورُ على نور ـ كه حدود سه هزار تعليقه بر تفسير روض الجنان است ـ موضوعات متنوع علمى را, از جمله كلام, حكمت, فقه, اصول, تاريخ, حديث, لغت, ادبيات فارسى, ادبيات عربى, بلاغت و… بيابيد, براى نمونه چندين تعليقه را با ذكر موضوع آن نقل مى كنيم: نقل مواعظ و اقوال صوفيه
شيخ ابوالفتوح رازى در ذيل بسيارى از آيات به موعظه پرداخته و در بسيارى از موارد از مشايخ صوفيه, گاهى با بردن نام آنها و گاهى بدون نام, مطالبى نقل كرده است. مرحوم شعرانى هم در توجيه اين كار ابوالفتوح برآمده و چند جا توضيحاتى داده است:
1. در ذيل آيه 139 سوره بقره مؤلّف (فصلى در اخلاص از كلام علما و مشايخ) ترتيب داده است و علامه شعرانى در حاشيه چنين مى گويد: (مؤلّف از نقل كلام مشايخ صوفيه احتراز نمى جست, چون بسيارى از آنان شيعى و متشرّع بودند و سخنان عالى گفتند و تنفّر از آن صوفى رواست كه از حدود شرع پاى فراتر نهد و بدان مقيّد نباشد). 24
2. مؤلف در ذيل آيه 159 سوره آل عمران مى گويد: (… بهلول مجنون را گفتند: بنده كى متوكّل باشد؟ گفت: آن گه كه از خلق غريب شود و به حق قريب و حاتِم أصم ّ را گفتند: حدّ توكّل تو كجاست؟ گفت: بناى آن بر چهار چيز است…).
علامه شعرانى در حاشيه بعد از معرفى بهلول و حاتم بن علوان اصم مى نويسد: (اگر گويى مؤلّف چرا از مشايخ صوفيه روايت كرده است گوييم: همه آن مردمى كه صوفيه از مشايخ خود مى شمارند بدعت گذار نبودند, بلكه آنان حضرت امام محمد باقر(ع) و امام جعفر صادق(ع) و ديگر ائمه رانيز از مشايخ خود شمرند, ديگر آن كه سخن حق را از هر كس بايد فرا گرفت كه (الحكمة ضالّة المؤمن), چنان كه اصوليان و محدثين و علماى عربيت و قرائت اصطلاحات از اهل سنت گرفته اند, مثل صحيح و موثق و ضعيف و اجازه و مسند و مرسل و مناوله و وجاده و مدابجه و غير ذلك. به هر حال, صوفيان در عهد مؤلّف چنان منفور نبودند كه در عهد ما چون بدعت در اين عهد بيشتر است). 25 ناسخ و منسوخ
مؤلف در زمينه (نسخ آيات) نظر خاصى دارد و چندين جا در تعليقات نكاتى را متذكر شده است, در ذيل آيه 241 سوره بقره مى گويد:
سعيد بن الْمُسَيب گفت: اين آيت منسوخ است بِقَوْلِه تَعالى: (فنِصْفُ ما فَرَضْتُمْ) و به نزديك ما اعتبار كنند اگر هر دو آيت به يك جا آمده باشند مخصوص بود و منسوخ نبود و اگر آن آيت پيش از اين آمده باشد اين منسوخ بود….
علامه شعرانى در حاشيه مى نويسد: (بعض اهل حديث در ناسخ و منسوخ قرآن مبالغه كرده و چنان آن را بزرگ مى دارند و تهويل مى كنند كه قرآن را اعتبار نماند و حديث را ترويج كنند. گويند از بس در قرآن ناسخ و منسوخ است و محكم و متشابه و عام و خاص به ظاهر آن تمسّك نمى توان كرد و جواب آن را علما در كتب اصول گفته اند و ما در اين جا گوييم: ناسخ در قرآن هست و منسوخ در قرآن نيست و هر آيه كه در قرآن موجود باشد حكم آن منسوخ نشده غير همين آيه و دو آيه ديگر كه مشهور و متواتر است و موجب اشتباه كسى نخواهد شد. هر چه در شريعت, حكمِ منسوخ باشد پيش از نسخ در قرآن نبوده است, بلكه به سنت ثابت شده و به قرآن مرتفع گرديده است). 26 جمع و تدوين قرآن
علامه شعرانى در مورد جمع و تدوين قرآن نظرش اين است كه سوره هاى قرآن را خودِ پيغمبر(ص) به دستور جبرئيل مرتب كرد و مؤيد آن, اين است كه پيغمبر اكرم (ص) به بعضى سوره ها با نام آنها اشاره مى كرد; مؤلف ذيل آيه 281 سوره بقره مى نويسد: (… ابوصالح روايت كند از عبداللهِ عبّاس كه گفت چون آيت فرود آمد, جبريل(ع) گفت خداى تَعالى مى فرمايد كه اين آيت بر سر دويست و هشتاد آيت از سورة البقرة بنه…).
علامه شعرانى در حاشيه چنين توضيح مى دهد: (تأييدِ آن مى كند كه سوره هاى قرآن را خود پيغمبر (ص) به دستور جبرئيل مرتب كرد و بقره همين اندازه آيه داشت كه هست و اين معنا در احاديث متواتر است كه پيغمبر(ص) نام سوره هاى قرآن را مى برد و اسامه را بر لشكرى امير ساخت چون سوره بقره از حفظ داشت و در قرآن كريم است (فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ)27 يا (فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ)28 و اين كه بعضى اهل حديث گويند قرآن آيات متفرقه بود بعد از رحلت آن حضرت جمع كردند صحيح نيست, شايد سوره ها را در مصحف جمع كردند نه آيات را در سور). 29 قرائت و رسم الخط قرآن
مؤلف در بسيارى موارد درباره وجوه قرائت آيات و رسم الخط قرآن بحث كرده است. علامه شعرانى هم حواشى بسيارى در اين مورد دارد كه يك مورد آن را در اين جا مى آوريم. مؤلف در ذيل آيه 38 سوره مائده مى نويسد:
قَولُهُ (وَ السّارِقُ وَ السّارِقَةُ… ). سيبويه گفت نصب اين جا در عربيت بهتر باشد و كذلك و قوله: (الزّانِيَةُ وَ الزّانِي) و در شاذ عيسى بن عمر به نصب خواند و اين خلاف آن است كه قراء بر اويند و رفع او بر ابتداست و خبر او فأقْطَعُوا است… .
علامه شعرانى در حاشيه مى نويسد: (فقهاى اسلام گويند: اگر در قرآن وجهى در عربيت جايز باشد اما قرّاء نخوانده باشند و قرائت آن متواتر نباشد جايز نيست. بعض علماى متأخر كه آن را جايز شمرده اند قولشان معتمد نيست و به مخالفت آنان اعتنا نبايد كرد, چون قول كسى را كه در علمى بصيرت ندارد در هيچ مذهب و هيچ صناعت معتبر نشمرده اند و شايد كسى اهل لغت و نحو و طب و نجوم و غير آن نباشد و لغت غلطى را صحيح پندارد و استعمال كند يا ماضى را به جاى مستقبل يا دواى مفيدى را مضر داند يا زهره را نزديك تر از ماه شمارد, قول آنان را در اقوال نبايد شمرد. همچنين كسى كه از قاعده قرائت و علم قرآن بى بهره است اگر تجويز كند قرآن را مطابق علم نحو بدون تواتر از قرّاء و نقل آن مى توان خواند, قول او معتبر نيست).30 پاسخ به شبهات روز
گاهى علامه شعرانى ذيل تفسير نكاتى را توضيح مى دهد كه ناظر به مسائل روز و در واقع پاسخ به برخى شبهات مطرح شده است. مؤلف در ذيل آيه چهل سوره مائده مى گويد:
(يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ) آن را كه خواهد عذاب كند و آن را كه خواهد بيامرزد. در اوّل اعني در باب عذاب استحقاق معتبر است به ادلّه عقل و اجماع امّت كه از روى حكمت جز آن را نخواهد كه عقاب كند كه مستحق ّ باشد و عقاب نامستحق نخواهد.
علامه شعرانى در حاشيه در حكمت حدّ سرقت گفته: (اين همه تأكيد براى دفع توهم ملاحده و منكران دين اسلام است كه بعيد مى شمارند براى اندكى مال دست مردى ناقص شود و به حكمت پروردگار در حدّ سرقت ايراد مى كنند. از اين جهت ملاحظه شود كه عطوفت كاذب و سستى ايمان در اكثر ممالك اسلامى و تقليد نصارا آنان را از اجراى حكم الهى باز مى دارد و به جاى آن چند حكم درباره دزد مجرى مى دارند كه مؤيّد فساد و مروّج دزدى است, از جمله آنان را حبس مى كنند و مردم بايد به دادن ماليات مصارف معيشت او را بر عهده گيرند, ديگر آن كه دزدان در زندان تبادل فكر مى كنند و نوآموزان از استادان فن دزدى ياد مى گيرند و كامل مى شوند, سيم آن كه زن و فرزند آنها كه غالباً فقير و بى سرپرست مى مانند در كوچه ها آواره و به فساد و دزدى مجبور مى شوند, چهارم آن كه دزدان را كه آزاد كرده اند و مدت زندان به سر آمد اجازه كسب و كار نمى دهند و چاره ديگر غيرِ دزدى ندارد). 31 دقت هاى تاريخى و نقد اقوال
علامه شعرانى در مواردى با توجه به روايت هاى تاريخى و گاهى با مقايسه نقل ها با تاريخ ولادت و وفات افراد, مطالب ابوالفتوح را نقد مى كند كه دو مورد آن را مى آوريم:
1. مؤلف در ذيل آيه 27 سوره رحمن مى نويسد: (ذُو الْجَلالِ وَ الإِكْرامِ; خداوند بزرگوارى و گرامى كردن بند


صفحه 12

فهرست اشعار روض الجنان
زمانى نژاد على اکبر

استفاده از شعر در تفسير و تصحيح آن
اولين تفسير فارسى شيعى به نام روض الجنان را ابوالفتوح رازى در اوايل قرن ششم ـ پس از دويست سال سنّت تفسير نويسى فارسى ـ به جامعه اسلامى عرضه كرد و به جهت متن فارسى و محتواى آن يكى از ارزنده ترين آثار شيعى در سده ششم ق به حساب مى آيد.
به جهت كثرت استشهاد به اشعار عربى در اين تفسير گفته شده كه آن اندازه شواهد از اشعار عرب و امثال كه براى بيان لغت و قواعد عربيّت آورده, در هيچ يك از تفاسير مانند كشّاف و تفسير طبرى نياورده اند.
به همين منظور است كه تصحيح كتاب روض الجنان به طور عام و اشعار عربى و فارسى آن به طور خاص, حاصل تلاش عده اى از فرزانگان و فرهيختگان در صد سال اخير بوده و افراد خبره و دانشمندى در احياى اشعار روض الجنان دخيل بوده اند كه از آن جمله اند علاّ مه الهى قمشه اى, علاّ مه شعرانى و دانشورانى همچون ملك الشعراء بهار, علاّ مه قزوينى, دكتر جعفر ياحقى و دكتر محمّد مهدى ناصح و… .
نسخه هاى خطى روض الجنان به جهت تصحيفات, اغلاط, كم و زيادى هاى بسيار آن هرگز قابل مقايسه با نسخه هاى چاپى آن نيست, كما اين كه نسخه هاى چاپى روض الجنان از چاپ ملك الشعرا بهار گرفته تا چاپ بنياد پژوهش هاى آستان قدس رضوى به مرور زمان مصحح تر و متقن تر شده است.
به جهت اهمّيت فوايد لغوى و ترجمه اشعار علاّ مه شعرانى شايد بهتر بود تعليقات علاّ مه شعرانى در پاورقيِ چاپِ بنياد پژوهش ها جاى مى گرفت تا كتاب روض الجنان از اتقان و اهميّت ويژه اى برخوردار شود, ولى چنين نشد, اما خوشبختانه ترجمه اشعار روض الجنان با اقتباس از ترجمه علاّ مه شعرانى در فهارس پايانى هر جلد به چاپ رسيد.
با تفصيلى كه ذكر شد مهمترين كار و زحمت در جهت احياى اشعار عربى روض الجنان صورت گرفته است و علاّ مه شعرانى پس از اتمام تصحيح روض الجنان و در ابتداى كتاب نثر طوبى, تصحيح اشعار روض الجنان را چنين وصف مى كند: (سپاس خداى را كه تصحيح و تحقيق اين تفسير به پايان آمد و آنچه در نيرو بود در اصلاح الفاظ و بيان معانى آن به كار برديم, تصحيح اشعار و شواهد اعراب آن كارى بس دشوار بود. بحمداللّه آسان به سر آمد و لغات فارسى كه امروز غير مأنوس است در ذيل صفحات تفسير شد و ترجمه اشعار نيز ذكر گرديد و آن همه تحريف و تصحيف كه هر يك را به صورت عجيب نسخ كرده بود به هيأت اوّل بازگشت و گاه ابياتى كه در اين كتاب آمده است, با آن كه در ساير دواوين و كتب ملاحظه كرديم مخالف بود, اما هر دو معنا داشت, همان كه در اين كتاب بود آورديم و اهل تتبّع دانند اختلاف در روايت اشعار بسيار است).1
ابوالفتوح رازى به جهت اهميّت استشهاد و ضرورت اشعار در مقدمه كتاب روض الجنان مى نويسد: (… خصوصاً علم ادب و اطلاع بر ملاحن كلام عرب و علومى كه منسوب باشد به علم ادب از: لغت و نحو و تصريف و علم نظم و معرف بلاغت و صنعت شعر, چه مدار اين لغت بر اين علوم است). 2 ابوالفتوح رازى در كتاب تفسير خود به بيش از پنج هزار بيت شعر استشهاد جسته, كه در هيچ كتاب تفسيرى نمى توان يافت كه به اين تعداد شعر استناد شده باشد.
ابتدا ملك الشعرا بهار نزديك به دو سال براى تصحيح كتاب روض الجنان خصوصاً اشعار تفسير روض الجنان ـ كه در زمان مظفرالدين شاه به چاپ رسيد ـ متحمل زحمت فراوانى شده, وى در چند بيتى دشوارى تصحيح را گوشزد كرده است:
نسخه كاين نسخه استنساخ از آن شدبود
سر تا پا غلط بى عشوه سازى
بى غلط بى سقط كس در وى نجستى
نه كلام پارسى نه نظم تازى
از پى تصحيح او شهزاده بر من
لطف فرمود امتياز سرفرازى
از قياس و حدس صائب وز دواوين
روز و شب جستم طريق جاده سازى

اگرچه ظاهراً تمام زحمات ملك الشعرا بهار مراعات نشد و كتاب بسيار مغلوط به طبع رسيد و همه زحمات ايشان به هدر رفت.3
سپس علاّ مه قزوينى در مورد اشعار روض الجنان مى نويسد: (مؤلّف تفسير روض الجنان به رسم عموم تفاسير… براى بيان وجوه مختلفه استعمالات كلام عرب راجع به… دائماً به شواهد عديده كثيره از اشعار عرب استشهاد جسته است, به نحوى كه تقريباً صفحه اى از صفحات اين كتاب از اين گونه اشعار خالى نيست و اين اشعار عربى چون اوّلاً فوق العاده بسيار و بلكه لا تعدّ و لا تحصى است و ثانياً آن كه استشهاد بدانها ابتدائاً و مستقيماً از خود مؤلف نيست, بلكه اغلب آنها بلاواسطه يا مع الواسطه مأخوذ است, بدون شك از مؤلفات قدماى مفسرين يعنى مفسرين قرآن از لحاظ جنبه لفظى و ادبى آن از نحات و لغويين و علماى عربيّت از قبيل ابو عبيده و ابو عبيد و كسايى و فرّاء و اخفش و مبرد و… زجاج و رمانى و ثعلب و ابن قتيبه و امثالهم كه نتيجه زحمات ايشان و كتب متنوعه متكثره ايشان… . اشتغال ما در اين مقاله به بحث در موضوع آن اشعار عربى و به دست دادن نمونه اى از آنها يا اشاره به قائلين آنها يا هرگونه توضيحات ديگرى در اين باب به كلى از مقصد كنونى ما خارج و مطلقاً بى فايده خواهد بود, به خصوص كه جميع اين اشعار عربى يا اغلب آنها در مأخذ ديگر كه اغلب به دست است از قبيل تفاسير… يا در معاجم كبار لغت مانند… يا در كتب مخصوصه به شواهد از قبيل… مى توان به دست آورد… . ولى مؤلف كتاب علاوه بر اشعار عربى مزبوره گاه گاه گرچه در نهايت ندرت به پاره اى اشعار فارسى نيز به مناسبات مقام تمثل جسته است و امر در اين اشعار فارسى به كلى برعكس اشعار عربى سابق الذكر است, چه بديهى است كه مؤلف اين اشعار را مانند اشعار عربى مشارإليها از ساير كتب تفاسير مشهوره, كه عموماً به زبان عربى بوده, اقتباس نكرده, بلكه آنها را از محفوظات و مسموعات شخصى خود نقل كرده است و به اين ملاحظه هم جنبه ابتكارى در آن محفوظ است و هم مخصوصاً به همين مناسبت كه مؤلف آنها را از ساير كتب تفاسير… اخذ نكرده است. اغلب اين اشعار [فارسى] را اكنون مطلقاً و اصلاً در هيچ مأخذ ديگرى جز در همين تفسير حاضر [روض الجنان] نشان و اثرى از آن نمى توان يافت).4
علاّ مه شعرانى در مقدّمه جلد اوّل روح الجنان (ص 24) درباره اشعار تفسير ابوالفتوح مى نويسد: (… در ادب و بيان و صرف و نحو و لغت و امثال آن غايت جهد به كار برده و منتهاى تحقيق به عمل آورده است و هيچ جهت فروگذار نكرده; آن اندازه شواهد از اشعار عرب و امثال كه براى بيان لغات و قواعد عربيّت آورده, در هيچ يك از تفاسير مانند كشاف و تفسير طبرى نياورده اند).
همو در صفحه 28 مقدمه روح الجنان نوشته: (محرر اين سطور گويد نسخ خطى تفسير ابوالفتوح بسيار نيست و خود اين بنده نسخه ناقص خطى دارم, كتابت آن در حدود نهصد و آن هم مغلوط است و نسخه هاى چاپ شده آن نيز درست تصحيح نشده, خصوصاً اشعار عربى آن را ممسوخ بايد گفت و ما آنچه توانستيم در تصحيح مضايقه نكرديم, گرچه وقت بسيار مصرف كرده و تتبع بسيار نموديم, هرجا كه مشتبه بود به مدارك اصل مراجعه كردم و اشعار را در مظان خود از كتب ادب و شواهد مانند ديوان حماسه ابوتمام و شرح خطيب تبريزى و اغانى ابوالفرج اصفهانى و… و غير ذلك كه احصاى آن در اين جا فايده ندارد… و ضمناً ترجمه اشعار را در ذيل صفحه نوشتيم به تلخيص نه لفظ به لفظ و گاهى فوايدى غير ترجمه[اى] افزوديم و… ).5
نيز علاّ مه شعرانى در پايان جلد سوم روح الجنان (ص 496 ـ 499) تذكر لازمى نوشته اند كه بخش مهم آن مربوط به اشعار تفسير ابوالفتوح است: (… چند تن از دوستان… نامه هايى محبّت آميز نگاشته و از تصحيح و ترجمه ابيات و اعراب آن اظهار رضايت فرمودند و… از جمله يكى از خوانندگان مرقوم داشته است كه در ترجمه ابيات شواهد بهتر بود همه جا اوّل لغات غريب را تفسير, آن گاه همه شعر را ترجمه مى كرديم, چنان كه در بعضى ابيات بدين طريق عمل شده است و من عذر خواستم كه خواننده چون اهل فضل و ادب باشد از ترجمه معنا, لغات غريب را استنباط خواهد كرد… ديگر از نكات لازم آن كه گاهى ابيات شواهد و عبارات ديگر كه در اين تفسير آمده است در كتب ديگر به صورت ديگر آمده و اختلاف در روايات اشعار بسيار است, آن را حمل بر تصحيف نبايد كرد. در ترجمه اشعار به حفظ اصل معنا و سلاست الفاظ و روشنى مقصود بيشتر توجّه داشتيم و چون با ترجمه تحت اللفظ مراعات اين امور ممكن نيست از آن اجتناب ورزيده وحتى المقدور كوشيدم مفاد هر كلمه عربى در عبارت فارسى گنجانيده شود و… ).
در مقدمه تفسير روض الجنان (ص15, چاپ بنياد پژوهش ها) درباره ويرايش متن تفسير روض الجنان و ضبط احاديث و تصحيح اشعار چنين نوشته اند: (نكته بينى ها و دقّت هاى كم مانند و كارگشاى حجت الاسلام آقاى محمدحسن خزاعى هم در ويرايش متن ـ به ويژه از لحاظ اعراب و ضبط احاديث و اشعار عربى ـ توفيق بى مانندى بود كه خداوند بخشاينده بخشايشگر به ما ارزانى داشت).6
و نيز در صفحه 66 مقدّمه جلد اوّل روض الجنان درباره وجه مشترك چاپ هاى قبل آن مى نويسند: (ملك الشعرا صبوري… مرحوم شعرانى همچنان كه خود در مقدمه يادآورى مى كند (ج 1, ص 28) از تصحيح اشعار عربى مضايقه نكرده است; با همه اين احوال و با وجود كوشش هاى ارجمند آن مرحومان, به دليل آن كه براى دستيابى و پيوند دستنويس هاى كهن و مربوط به عصر مؤلف كوشش در خور به عمل نياورده و به بهانه كم و كاستى هاى نسخه ها از سودهاى فراوان آن محروم مانده اند همه اين چاپ ها حتى اشعار عربى چاپ شعرانى هم چندان منقّح و مطمئن از كار در نيامده است).
همچنين نوشته اند: (پيدا كردن مآخذ اشعار عربى و فارسى و مقايسه آنها با ضبط ديوان هاى اصلى شاعران را وظيفه اى خارج از كار تصحيح يافتيم كه جاى آن مى تواند تعليقاتى باشد كه اگر عمر و دل و دماغى باقى بود به آينده موكول مى شود. از دواوين شاعران اگر به ندرت نامى در پاورقى ها آمده, جنبه كمك به تصحيح و درست خوانى داشته است).
در ضمن در صفحه هفتاد نيز آمده: (فهرست احاديث و امثال و اشعار عربى را بدون اعراب داديم, جويندگان مى توانند براى آگاهى از اعراب كامل به متن مراجعه كنند).
دكتر محمّدجعفر ياحقى يكى از مصحّحان روض الجنان در مقاله اى با عنوان (طبرى و ابوالفتوح) كه در كتاب يادنامه طبرى (ص 319 ـ 333) 7 به طبع رسيده درباره اشعار تفسير ابوالفتوح مى نويسد: (… براى مثال در هر يك از مجلدات تفسير ابوالفتوح صدها بيت شعر عربى براى تأكيد در وجهى از وجوه از شعراى متقدم و صاحب نام به استشهاد آمده و از جهتى هم دشوارى بزرگى پيش پاى مصحّحان گذاشته است. پيدا كردن اين شواهد در منابع ديگر و به ويژه در ديوان هاى مضبوط و منقّحى كه احتمالاً از برخى از آن شاعران به دست ما رسيده و مقايسه ضبطهاى آنها با يكديگر و سرانجام تشخيص ضبط اصح و اصلى, بخشى از كارى است كه در اين مسير بايد صورت پذيرد).8
نيز جناب آقاى اصغر ارشاد سرابى نيز مقاله اى تحت عنوان (بيتى بازيافته از رودكى در خلال تفسير ابوالفتوح رازى) در سال 1370ش در مجله مشكوة (ش 31, ص 146 ـ 153) به طبع رساند.9 همين قطعه رودكى در كتاب سفينه فرّخ, تأليف محمود فرّخ (ج 2, ص 312, سال 1346) از تفسير ابوالفتوح رازى نقل شده است.
بهاء الدين خرمشاهى در كتاب قرآن پژوهى, ص 189 به بعضى از اختصاصات تفسير ابوالفتوح پرداخته است و اوّلين اختصاص روض الجنان را شواهد شعرى دانسته است: (شواهد شعرى اعم ّ از فارسى و عربى در آن بسيار است… شادروان آيت اللّه شعرانى بر آن است كه شواهد شعرى اين تفسير از تفسير طبرى و كشاف زمخشرى هم بيشتر است). 10
آنچه كه گفته شد تمام مطالب و نقل قول هايى بود كه در مورد ضرورت استفاده شعر در تفسير و نيز تصحيح اشعار تفسير روض الجنان و اهميّت و منحصر به فرد بودن روض الجنان از حيث استشهاد به اشعار و اين كه بزرگانى چون شعرانى در تصحيح اشعار روض الجنان چه زحمت هايى را متحمل شده اند, گفته شده است. درباره ترجمه اشعار روض الجنان
در كتاب تفسير روض الجنان به بيش از پنج هزار بيت از اشعار عربى و بعضاً فارسى استناد شده كه تصحيح اين همه شعر كارى بس بسيار دشوارتر از متن تفسير بوده است, كما اين كه ترجمه اشعار عربى تفسير روض الجنان از تصحيح اشعار مشكل تر و طاقت فرساتر بوده و علاّ مه ذوالفنون مرحوم ميرزا ابوالحسن شعرانى (1320 ـ 1393ق) به خوبى از عهده آن برآمد كه با مراجعه به تفسير روح الجِنان و روح الجَنان (همان روض الجنان) مشخص مى شود.
بعد از علاّ مه شعرانى چند تن از دانشوران بنياد پژوهش هاى اسلامى نيز در تكميل ترجمه اشعار عربى روض الجنان همت ورزيده اند و با اقتباس از ترجمه اشعار علاّ مه شعرانى به ترجمه اشعار عربى پرداخته اند كه سعى شان مشكور باد. در ابتدا و انتهاى اكثر مجلدات فهرست اشعار عربى از جناب آقاى عباس هوتكانى تشكر و قدردانى شده است: (ترجمه اشعار را همكار پژوهشگر ما آقاى عباسى هوتكانى با استفاده از چاپ مرحوم شعرانى فراهم آورده اند) يا نوشته اند كه (در ترجمه اشعار از چاپ مرحوم شعرانى سود برده ايم) و بعضاً مثل جلد چهارده روض الجنان (ص 455) جهت ترجمه اشعار از آقاى دكتر رضا اشرف زاده ديگر همكار بنياد پژوهش ها تشكر شده است و نيز در جلد هژده روض الجنان (ص 386) نوشته شده: (ترجمه اين اشعار را همكار ما حجت الاسلام خزاعى با استفاده از چاپ شعرانى بر عهده داشته اند). همان طور كه ملاحظه شد ترجمه اشعار عربى اكثر مجلدات تفسير روض الجنان را آقاى عباس هوتكانى با استفاده از ترجمه علاّ مه شعرانى فراهم آورده و در ذيل هر بيت عربى ترجمه هاى اشعار به ثبت رسيده است.
پس مبناى ترجمه اشعار كتاب روض الجنان, چاپ بنياد پژوهش هاى اسلامى, اقتباس و برگرفته شده از ترجمه علاّ مه شعرانى بوده است و مترجمان و مصحّحان زحمت فراوان را متحمل شده اند, اگر چه اشتباهات فاحشى نيز در ترجمه و تصحيح و استفاده از اشعار عربى رخ داده است كه احتياج به فرصت ديگر دارد و در اين جا فقط به چند نمونه از اشتباهات ترجمه و تصحيح اشاره مى شود:
1. در ج 11, ص 440 اين عبارات چنين ترجمه شده است:
الكريم بن الكريم بن الكريم
يوسف بن يعقوب بن اسحاق ابراهيم
بخشنده فرزند بخشنده فرزند بخشنده
يوسف بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم است
همان طور كه ملاحظه مى كنيد روات و افراد يك حديث, شعر تلقى شده سپس ترجمه شده است.
2. در ج 11, ص 439 يك ضرب المثل و اصطلاح, جزو اشعار ترجمه شده است:
شكوى الجريح إلى الغربان والرّخم, شكوه مجروح به كلاغ و كركس.
3. در ج 1, ص 395 دو بيت اين گونه ترجمه شده است:
وأعور من نبهان أمّا نهاره
فأعمى و أمّا ليله فبصِرُ
اعورى از قبيله نبهان, روزها كور است و شب ها بينا.
حارث قد فرّج عنّى غمّى
فأعمى وأمّا ليله فبصير
ابى حارث اندوه از من برطرف شد, كور بود, اما شبش بيناست.
همان طور كه ملاحظه مى كنيد مصرع دوم بيت اوّل در بيت دوم تكرار شده است و در ترجمه هم دقت نشده كه اين جملات چه معنايى دارد, لذا ترجمه بى معنا و بى ربط درآمده است و صحيح بيت دوم چنين صحيح است:
حارث قد فرّج عنّى غمّى
فنام ليلى و تجلّى همّيِ
و ترجمه آن چنين است: اى حارث اندوه از من برطرف كردى, پس شب خواب بودم و غم من برطرف شد.
4. در ج 3, ص 509 آمده:
و يتحف بالتقبيل كل ّ سائل
وإن لم يكن في الناس خلاّ مؤاصلا
هر سائل و درخواست كننده اى را بوسه تحفه نمايد, اگر چه در ميان مردم دوستى و آميزشى نداشته باشد.
و حال آن كه (بالتقبيل) غلط است و (بالثقيل) صحيح است و ترجمه آن مى شود: هر كه از او چيزى بخواهد تحفه سنگين مى دهد, اگر چه دوست آميزنده اى نباشد.
5. موارد فراوانى از اشعار وجود دارد كه در متن تفسير روض الجنان چاپ بنياد پژوهش ها وجود دارد, ولى در فهرست آخر مجلدات بيست گانه نيامده است كه تمام اين موارد در اين فهرست افزوده و استدراك شده است.
6. موارد فراوانى از كلمات و جمله هاى اشعار در چاپ علاّ مه شعرانى درست ثبت و ضبط و تصحيح شده است, ولكن در چاپ بنياد پژوهش ها به جهت اعتماد بر نسخه خطى, غلط ثبت شده كه در اين فهرست با اعتماد بر تصحيح علاّ مه شعرانى به ثبت رسيده است.
7. موارد بسيارى در ترجمه ديده مى شود كه مى خواسته اند كه با تغيير كلمه يا كلمه هايى همان ترجمه شعرانى باشد, كه اين امر باعث غلط يا بد معنا شدن ترجمه شده است يعنى اگر خود محققان بنياد پژوهش ها از ابتدا همان بيت را ترجمه مى كردند به مراتب بهتر از اين بود كه در ترجمه شعرانى دخل و تصرف كنند.
8. مواردى ديده شد كه در فهرست آخر مجلدات بيست گانه روض الجنان اشعارى آمده بود و لكن شماره صفحه آن در ذيلش ثبت نشده بود يا آن كه شماره هاى صفحه اى كه داده شده بود غلط بود و… كه تمام اين موارد در اين فهرست اشعار اصلاح شد. تذكرات
جهت استفاده از فهرست اشعار تذكراتى چند لازم است:
1. تنظيم فهرست اشعار عربى براى سهولت امر مراجعه و بر مبناى حرف آخر بيت, بدون در نظر گرفتن حرف قافيه يا روى ّ واقعى تهيه شده است.
2. اگر كه شعرى از اشعار عربى در بيش از يك جلد تكرار شده باشد ـ كه بعضاً يك بيت در بيش از 8 ـ 7 جلد از مجلدات روض الجنان تكرار شده بود ـ بيتى كه از همه كامل تر و صحيح تر و ترجمه اى گويا و زيباتر داشت در همان مجلّد باقى گذاشتيم و مجلدات ديگر را به آن اضافه كرديم, بدين نحو كه اگر بيتى از جلد هفتم انتخاب كرديم و در مجلدات قبل از آن تكرار شده بود, در پاورقى اوّل مجلدات قبل از جلد هفت را ثبت كرديم, سپس اگر در مجلدات بعد از آن هم تكرار شده بود, آن موارد را نيز بعد از جلد هفتم اضافه كرديم.
3. در موارد بسيارى اشعار تنها در يك كلمه يا يك حرف با هم فرق داشتند, كه به جهت حفظ امانت نسخه بدل ها, آن موارد را در داخل پرانتز جلوى همان كلمه اى كه نسخه بدل آن بود اضافه كرديم مثلاً فإن (لئن) به اين معنا كه (لئن) نسخه بدل (فإن) است و… .
4. حروفچينى و تايپ ابتدايى فهرست اشعار از روى فهرست اشعارِ مجلدات بيست گانه چاپ بنياد پژوهش هاى اسلامى آستان قدس رضوى ـ كه در آخر هر جلد آمده بود ـ انجام گرفت.
در پايان لازم است از تمام افرادى كه در به ثمر رسيدن اين فهرست مشوّق يا همكار بوده اند تشكر كنم كه از آن جمله اند:
حجت الاسلام والمسلمين سيدمحمّد باقر ميرنعمتى (موسوى) كه با مراجعه به روض الجنان چاپ علاّ مه شعرانى و چاپ بنياد پژوهش ها و ديگر چاپ ها جهت تقويم النص و ويرايش اشعار عربى و ضبط اعراب و تشخيص صحيح از غير صحيح نسخه بدل ها و انتخاب ترجمه آنها و انجام مقابله و نمونه خوانى همكار و مددكار حقير بوده است.
حجت الاسلام والمسلمين مهريزى دبير علمى كنگره ابوالفتوح رازى و حجت الاسلام والمسلمين الهى خراسانى مدير عامل بنياد پژوهش هاى آستان قدس رضوى كه به جهت سرعت در انجام فهارس تفسير روض الجنان, بخش فهرست اشعارِ روض الجنان را به حقير و ديگر همكاران در قم سپردند.
مصححان تفسير روض الجنان آقايان دكتر محمدجعفر ياحقى و دكتر محمدمهدى ناصح كه سهمى به مراتب بيشتر از هر كس در احياى كتاب به خصوص اشعار داشته اند.
حجت الاسلام والمسلمين خزاعى و جناب آقايان عباس هوتكانى و دكتر رضا اشرف زاده, كه ويرايش و ترجمه اشعار عربى چاپ بنياد پژوهش ها را به عهده داشته اند, اگرچه از ترجمه علاّ مه شعرانى بهره گرفته اند.
جناب آقاى اصغر ارشاد سرابى از همكاران بنياد پژوهش هاى آستان قدس رضوى كه با پيشنهادها و يادداشت ها و راهنمايى خود, جهت تكميل فهرست اشعار به حقير كمك كردند.
جناب آقاى ابوالقاسم آرزومندى كه ويرايش و يكدست سازى ترجمه هاى اشعار را به عهده داشته است.
جناب آقاى عباس هفتانى كه با چندين بار حروفچينى متن اشعار عربى و ترجمه اشعار و ضبط اعرابِ كلمات و با دقتى مثال زدنى توانسته اند كمك شايانى به فهرست اشعار روض الجنان كنند.پي نوشت ها: 1. نثر طوبى, ص 2.2. روض الجنان, ج 1, ص 2.3. براى اطلاع بيشتر ر.ك: شناخت نامه ابوالفتوح رازى, جلد سوم, شعرِ ملك الشعرا بهار.4. علاّ مه قزوينى در خاتمة الطبع روض الجنان ـ چاپ پنج جلدى ـ شرح حال مفصلى از ابوالفتوح رازى به رشته تحرير درآورده و فصل مستقل و مشبعى درباره اشعار تفسير ابوالفتوح نوشته است , براى اطلاع بيشتر ر.ك: شناخت نامه ابوالفتوح رازى, جلد اوّل, ص 13 ـ 32(مقاله علامه قزوينى).5. براى اطلاع بيشتر از مطالب علاّ مه شعرانى رجوع كنيد به مقدمه نور على نور: تعليقات علاّ مه شعرانى بر تفسير روض الجنان.6. ناگفته نماند كه ضبط اشعار در متن بيست جلد تفسير روض الجنان صورت گرفته است و در فهرست اشعار كه در آخر هر جلد به چاپ رسيده هيچ اعرابى ندارد و از حيث صحت ضبط و ثبت كلمات نيز فهارس آخر كتاب با متن تفسير بعضاً متفاوت بود, به اين نحو كه گاهى در متن تفسير غلط ثبت شده ولكن در پايان كتاب صحيح آن آمده و بالعكس.7. به نقل از مجله مشكوة, ش 28, سال 1369, ص 16 ـ 25.8. براى اطلاع بيشتر ر.ك: شناخت نامه ابوالفتوح رازى, جلد اوّل, مقاله طبرى و ابوالفتوح رازى.9. براى اطلاع بيشتر ر.ك: شناخت نامه ابوالفتوح رازى, جلد اوّل.10. ر. ك: شناخت نامه ابوالفتوح رازى, جلد اوّل, مقاله بهاءالدين خرمشاهى.


صفحه 13

معرفى هاى اجمالى


در حضرت وحى و ولاء (تلخيص و بازنويسى منتخباتى از تفسير شيخ ابوالفتوح رازى), به كوشش جويا جهانبخش, چاپ اول, اهل قلم, 1384, رقعى.
قرآن كريم سرشار از معارف و اسرار الهى است كه دانستن و كار بستن آنها سعادت دنيوى و اخروى فرد را ضمانت مى كند و فرد را به تكامل مى رساند و اين به دست نمى آيد مگر آن كه در مكتب پيامبر و پيشواى مفسّران على(ع) و امامان معصوم(ع) حضور يابد و از محضر پر فيض و بركتشان سود جويد. ابوالفتوح نيز با حضور در اين مكتب بود كه بنيان روض الجنان را گذاشت كه در تداول به تفسير ابوالفتوح رازى شهرت دارد و زبانزد عام و خاص است.
ابوالفتوح در قرن پنجم پا به جهان گذاشت و نيمه دوم قرن ششم بود كه از دنيا رفت. خاندان وى يكى از خاندان هاى بزرگ عرب بود كه به بديل بن ورقا نسبت مى رساند, آنان پس از ورود به ايران فارسى زبان شدند; بديل بن ورقاء از اصحاب پيامبر بود كه بعد از جنگ حنين و اندكى پيش از رحلت رسول الله(ص) از دنيا رفت. وى از همان ابتدا چنان به تعلم پرداخت كه پس از مدتى پايگاهى ارجمند و درخور احترام نزد مردم پيدا كرد و اين نه فقط از آثارش بلكه از القاب احترام آميزش نمايان است, القابى چون (الشيخ الاجل الاوحد الامام العالم الرئيس, حمال الملة والدين, قطب الاسلام و المسلمين, شرف الائمه, فخر العلماء, مفتى الطائفه, سلطان المفسرين و ترجمان كتاب الله المبين).
شور و شوق به آموختن وى را واداشت از محضر بزرگانى چون شيخ ابوالوفا عبدالجبار بن عبدالله بن على مُقرى رازى, پدرش على بن محمد, ابومحمد عبدالرحمن بن ابى بكر نيشابورى, ابوعلى حسن بن محمد بن حسن طوسى پسر شيخ الطائفه كسب فيض كند و پس از پخته شدن و تعالى به تعليم پرداخت و شاگردانى چون منتجب الدين صاحب فهرست و ابن شهرآشوب نويسنده مناقب و معالم العلماء پروراند و به جامعه علم عرضه داد.
ابوالفتوح جز روض الجنان اثر ديگرى دارد كه به (روح الاحباب و روح الالباب فى الشرح الشىء) موسوم است, البته نسخه اى از اين اثر به دست ما نرسيده; آثار ديگرى هم چون تبصرة العوام, رساله يوحنا و رساله حسنيه به وى نسبت داده شده كه دو مورد اوّل به قطع و يقين به وى تعلق ندارند و در مورد اخير جاى شك و ترديد است. اما درباره روض الجنان بايد گفت اين اثر چنان تأثير در تفسيرنگارى شيعه گذاشت كه مى توان برخى تفسيرهاى پارسى را اقمار آن دانست, اين ميان مى توان به تفسير جلاء الاذهان معروف به گازر از حسين بن حسن جرجانى و تفسير منهج الصادقين نوشته ملا فتح الله كاشانى اشاره كرد. البته در ميزان تأثيرپذيرى و بهره ورى از آن گاه راه اغراق گرفته اند (مثلاً اين كه مرحوم محدث نورى تفسير مجمع البيان طبرسى را تلخيصى از تفسير ابوالفتوح شمرده يا اين كه قاضى شهيد, نورالله شوشترى, اساس تفسير فخر رازى را مقتبس از تفسير ابوالفتوح قلمداد كرده, قدرى مبالغت آميز است, هرچند احتمال بس قوى مى توان داد كه هم طبرسى و هم فخر رازى از تفسير نامه پر ارج شيخ ابوالفتوح بهره ها برده باشند).
اهميت اين اثر و ضرورت آشنايى نسل حاضر با آن بود كه جناب جويا جهانبخش را واداشت كه به اين تأليف بپردازد و جهت ساده سازى بود كه علاوه بر تلخيص و انتخاب به اين موارد همت گماشت: فعل هاى جمع مخاطب را كه در نثر ابوالفتوح همصورت مفرد مى آيد (گفتيد/گفتى و…) به صورت امروزينه آن بدل كرده; گاه به ترجمه برخى نقل هاى عربى موجود در متن اكتفا كرده يا ترجمه اى از خويشتن ارائه داده; پاره اى خصائص زودياب تر مانند اضافه هاى بنوت و كاربرد برخى لغات و تعابير عربى مآبانه را حذف نكرده; براى ساده كردن مطلب, نسخه هاى ساده تر را ترجيح داده است.
مؤلف از مجموعه بيست جلد تصحيح جعفر ياحقى 36 مطلب را برگزيده و عنوانى بر آن نهاده تا هم موضوع را برساند و هم خواننده راحت تر به آن دست يابد. حال براى آشنايى بيشتر با اين اثر يك مورد را عيناً نقل مى كنيم: انگشترى خويش ببخشيد در ركوع
انّما وليُّكم الله و رسوله و الذين يقيمون الصلاة و يؤتون الزكوة و هم راكعون: وليّ شما خداست و پيغامبر او و آنان كه به پاى دارند نماز را و بدهند زكات را و ايشان در ركوع باشند [س5, ى55].
جماعتى بسيار از صحابه و از مفسران گفتند: آيت در اميرالمؤمنين على آمد كه در ركوع انگشترى به سائل داد و بر اين اجماع اهل بيت است. جابر بن عبدالله انصارى روايت كند كه: يك روز رسول(ع) در مسجد نماز مى كرد. نماز پيشين بگذارد و پشت باز داد ساعتى. اعرابى اى از ميان قوم برخاست, اثر فقر بر وى پيدا و روى به رسول(ع) آورد و عرض حاجت كرد….
رسول(ع) گفت: كيست كه او را چيزى دهد و من ضامنم كه نزديك باشد به درجه من و ابراهيم خليل. اعرابى برگرديد. هيچ كس او را چيزى نداد. اميرالمؤمنين على(ع) در زاويه مسجد نماز نوافل مى كرد. در ركوع بود. انگشت برداشت تا اعرابى انگشت از انگشتِ او بيرون كرد. با انگشترى فرو نگريد, نگينى گرانمايه بر او بود. شادمانه شد. جبرئيل آمد و اين آيت آورد: انما وليكم الله و رسوله… و بر رسول خواند.
رسول(ع) اعرابى را گفت: كيست آن كه تو را چيزى داد؟ گفت: برادر و پسر عمت عليّ بوطالب. رسول(ع) گفت: هَنيئاً لك يا على; گوارنده باد تو را به آن درجه اى كه نزديك است به درجه من و ابراهيم خليل. چون صحابه آن ديدند هركس كه انگشترى داشت بداد تا در خبر است كه اعرابى را چهارصد انگشترى در آن روز بدادند. اعرابى شادمانه شد و دانست كه آن هم از بركت اميرالمؤمنين(ع) است….
طاووس روايت كرد از عبدالله عباس كه اين آيت در حقّ عليّ بوطالب آمده و معناى آيت آن است كه فرمان و ولايت خداى راست و كس را با خداى شركت در آن نيست از مخلوقان و از خداى گذشته, فرمان و ولايت, رسول راست و كس را در آن با او شركت نيست از مخلوقان و از رسول(ع) گذشته, فرمان و ولايت, على بوطالب راست و كس را با او شركت نيست از مخلوقان.
…چون على انگشترى به سائل داد آيت در على آمد.
و صاحب بن عباد دو بيت گويد:
وَ لمّا عَلمت لما قد جنيتُ
وَ أشفقتُ من سخط العالم
نقشتُ شفيعى على خاتَمى
اِماماً تصدق بالخاتَمِ
چو من جرم خويش ديدم و ترسيدم از خدا
راندم بسى ز ديده به رخسار بر دُموع
نام شفيع خود به نگين برنوشتم آنك
انگشترى خويش ببخشيد در ركوع

و اين آيت دليل است بر امامت اميرالمؤمنين(ع). اجماع است كه در نماز كس زكات نداد در ركوع مگر اميرالمؤمنين(ع). اگر گويند الذين امنوا لفظ جمع است… چگونه حمل كنيد بر اميرالمؤمنين(ع) و او يك شخص است جواب گوييم: عرب عبارت كنند به لفظ جمع از يكى بر سبيل تفخيم و تعظيم… و نظاير اين در قرآن بسيار است….
اگر گويند خداى تعالى زكات گفت و معلوم است به اتفاق كه اميرالمؤمنين دويست درم يا بيشتر يك سال ننهادى تا زكات بر او واجب شدى و اين مستبعد است از سيرت او كه يك سال ذخيره كند تا زكاتش ببايد دادن جواب گوييم: خداى تعالى اگرچه لفظ زكات گفته مراد صدقه است و اين هر دو لفظ متداخل شوند, زكات به معناى صدقه گويند و صدقه به معناى زكات; نبينى كه خداى تعالى گفت: انما الصدقات للفقراء والمساكين والعاملين عليها و اتفاق است كه مراد زكات است, چه اين اصناف مستحقانِ زكاتند نه صدقه.
اگر گويند شايد كه اميرالمؤمنين در نماز فعلى كند خارج از افعال نماز و انگشترى دادن در نماز فعلى باشد نه از نماز… گوييم: فعل اندك به اتفاق نماز باطل نكند و او در نماز سنت بود, كه اگر در نماز فريضه بودى, در جماعت بودى, مقتدى به رسول(ع) و در آن وقت سؤال صورت نبستى; دگر آن كه او فعلى نكرد, اندك و بسيار, جز كه يك انگشت كه انگشترى در او بود از سر زانو برداشت تا سائل انگشترى برون كرد از او و اين فعلى نباشد كه نقضى يا نقصى آرد در نماز.
لكن عجب از دشمنانِ او كه آنچه مطعن نباشد, بل منقبت باشد, قلب كنند از منقبت با منقصت…. اگر كلاغِ مردارخوار فضل باز شكارى را منكر باشد او را چه زيان دارد. جهان بينند و دانند كه جاى اين, دست ملوك باشد و منزل آن ناووس مجوس. آفتاب از آن جا كه كمال اوست به مدح مادحان زيادت نشود و از زبانِ طاعنان نُقصان در او نيايد. نبينى كه يكى از متأخران چون او را گفتند چون است كه همه كس را مدح گفتى, على را مدح نكردى گفت: از آن جا كه مدح در حق او ضايع باشد, به آن معنا كه او به مدح مادح زيادت نشود كه او به آفتاب ماند و هيچ عاقل آفتاب را مدح نكند براى آن كه آفتاب به جايى است از كمال كه هر چه در او گويند بيش باشد, آن گه گفت:
و تركتُ مدحى للوَصيّ تعمداً
اذ كان نوراً مستطيراً شامِلا
واذ استفاص الشىءُ قام بذاته
و كذا صفاتُ الشَمسِ تذهب باطلاً
(در حضرت وحى و ولا, ص71ـ76)

گفتيم مؤلف قصد داشته مخاطب ناآشنا را با شيوه بيانى ابوالفتوح آشنايى دهد تا او به بهانه دشوارى متن و متوجه نشدنِ آن از خواندن روى نگرداند, به او تلنگرى بزند كه نثر ابوالفتوح ساده و روان است و همه كس مى تواند از آن بهره گيرد; حال اگر جايى در فهم متن به دشوارى مى افتد مى تواند با اندك كوششى آن را بفهمد. سؤال اين است كه آيا مؤلف به اين هدف دست يافته, آيا توانسته آنچه را كه مد نظرش بوده برآورده سازد. در جواب بايد گفت دست بردن در متن و نسخه بدل هاى ساده را بر سخت ترجيح دادن ميزان توفيق او را پايين آورده است. وى بايد عين متن را مى آورد و اگر پاره عبارتى به توضيح و تبيين نياز داشت اقدام مى كرد, در ضمن بايد چند صفحه اى را به سبك نثرى ابوالفتوح اختصاص مى داد تا در مواردى چون آمدن فعل جمع به جاى فعل مفرد به حذف دست نزند. عامل ديگر كاهش اين موفقيت اين است كه مؤلف مواردى را برگزيده و در كتابش گنجانده كه كمتر مخاطب را به درگيرى فكرى مى كشاند و كمتر او را با متن درگير مى كند, خواننده مى تواند آن را در ظرف نيمروز بخواند, وى بايد آن قسمت هايى را هم برمى گزيد كه ابوالفتوح انديشه فكرى و كلامى و عقيدتى خويش را در آن گنجانده و تا مخاطب آن را با تأمل نخواند فهمش دشوار خواهد بود.
حال سؤال اين است كه چاپ اين نوع كتاب ها چه اندازه در رشد و تعالى دانشجو تأثير دارد. بايد گفت اين دست كتاب ها مخاطب را به گونه اى ناآگاهى مى كشاند, ناآگاهى از شيوه بيان نويسنده متن, ناآگاهى از انديشه هاى مطرح در آن و صحت و سقم استدلال ها و… او را به تنبلى سوق مى دهد و خواسته يا ناخواسته به او القا مى كند كه اگر دست چينِ مرا خواندى ديگر لازم نيست به اصل آن مراجعه كنى و نتيجه آن مى شود كه برخى دبيرهاى دبيرستان و گاه دانشگاه همان اندازه ازحافظ مى دانند كه روزگارى در جزوه درسى شان خوانده اند و من دانشجو آن اندازه غزليات سعدى را خوانده ام كه جزوه درسى ام امكان داده است. به جاى چاپ اين آثار ـ به هر بهانه ـ بايد دانشجو را به خوانش متن اصلى واداشت, وقتى استاد او را ناچار سازد كه دفتر اول مثنوى را در يك نيم سال بخواند او را به اين باور خواهد رساند كه مى تواند دفترهاى ديگر مثنوى را هم بخواند, وقتى ما متنى را گزينش كنيم ـ چه بخواهيم و نخواهيم ـ قلمداد خواهد شد كه اصل و اساس متن همين است و پرداختن به متن كارى فرصت گير و وقت تلف كن است و چيز تازه اى عايد او نخواهد شد.
اما سؤال اين است كه مؤلف چرا منابع مقدمه خويش را حذف كرده, هرچند بانيان بر اين رأى باشند, من خواننده مى خواهم بدانم مؤلف براساس كدام مدركى سلمان فارسى را اولين مفسر فارسى زبان قرآن دانسته است, مى خواهم بدانم بر پايه كدام چه منبعى تفسير گازر و منهج الصادقين را تأثيرپذير از روض الجنان دانسته و چرا وى نسبت رساله يوحنا به ابوالفتوح را باطل مى داند. عباس جبارى مقدم ترجمه رساله حسنيه به زبان تركى
رساله فارسى حسنيه منسوب به شيخ ابوالفتوح رازى را شايد بتوان از نخستين رمان هاى مذهبى قلمداد كرد. در اين رساله مباحث و مناظره هاى كلامى به صورت داستان و ديالوگ هاى نمايشى آمده است. محتواى اين رساله مورد توجه شيعيان قرار گرفته و امروزه چاپ هاى مختلفى از آن به طور مستقل و بيشتر به ضميمه حلية المتقين علامه مجلسى عرضه مى شود. متن عربى اين رساله نيز به گفته مرحوم علامه سيد عبدالعزيز طباطبائى در كتابخانه اميرالمؤمنين نجف موجود است.
در ميان چاپ هاى مختلف اين رساله به زبان هاى گوناگون دو چاپ متفاوت به زبان تركى به نظر نگارنده رسيد كه عبارتند از:
1. خلفاى عباسيه دن هرون الرشيد مجلسنده حسنيه نام جاريه ايله بغداد و بصره علماى بنامى مياننده امور مذهبيه و سائره يه دائر جريان ايتمش اولان مباحثى حاوى رساله شريفه نك, ترجمه سيدر. طبع فى المصر القاهره, 1298ق, 161ص. يك نسخه از اين كتاب در كتابخانه مسجد اعظم قم موجود است.1
2. رساله حسنيه يا علمه دائر بحثلر, بى تا, بى نا, 161ص. فقط جمله تمام حقوق محفوظ است به تركى و با حروف لاتين در صفحه اول كتاب آمده است.2
اين دو نسخه چاپى شبيه به هم هستند جز اين كه در نسخه شماره دو در چند صفحه اول فشردگى كلمات دارد و در صفحه هفت دو كلمه (حسنيه خليفه نك) از اين صفحه افتاده است, صفحه آخر (ص161) شماره دو زيادتى دارد يا بهتر بگوييم شماره يك در اين صفحه ناقص است, ديگر اين كه نسخه شماره يك تاريخ چاپ دارد و ديگرى ندارد.
كتاب با خطبه عربى كوتاهى (حمد خدا, صلوات بر پيغمبر و آل او و لعنت بر دشمنان اهل بيت ـ ع ـ) شروع شده و چنين ادامه مى يابد: (اما بعد علامه زمان عارف بالله شيخ ابوالفتح مكى رحمه الله روايت ايدركه خلفاى عباسيه دن هرون الرشيد زماننده بغداد تجارندن بير غنى تاجر…).
در پايان كتاب اين جمله آمده است: (و آنلر بر مدت مدينه ده روضه رسول اللهده قالوب حضرت امام رضا عليه السلام و باقى ساداتك خدمتلرنده صرف اوقات ايتديلر, رحمة الله عليهما رحمة واسعة).
شروع و پايان كتاب بيانگر اين است كه اين دو ترجمه تركى, ترجمه اى از متن فارسى نيست, چرا كه مقدمه استرآبادى را ندارد و چنان كه خواهد آمد پايان دو ترجمه فارسى و تركى با هم تفاوت دارند.
كتاب با قلمى سليس و شيوا ترجمه شده است و با زبان ادبى تركى آذربايجانى امروز دو تفاوت جزئى دارد:
تفاوت املايى: در كتاب به جاى (ون) و (ين) حرف (ك) به كار رفته است كه امروزه ديگر استفاده نمى شود, مثل: خليفه نك= خليفه نين, صُكره= صونره, اللهك=اللهين. تفاوت در تلفظ: امروزه در تركى آذربايجانى به جاى (ب) در (بن) (ضمير اول شخص مفرد) و (بى) در (بين) (عدد هزار) از (م) و (مى) استفاده مى شود بن=من, بين=مين; اگرچه در تركى تركيه هنوز هم (بن) به كار مى رود.
آيات قرآن و جملات عربى (روايات و امثال) با پرانتز مشخص شده اند و مترجم در بسيارى از موارد آنها را ترجمه نكرده است. در اين ترجمه ها براى تركى دان امروزى, كلمات نامأنوس وجود ندارد گو اين كه متن ترجمه در اين دو ـ سه دهه اخير نگاشته شده است. اين ترجمه با ترجمه محمد ابراهيم استرآبادى3 چند فرق جزئى دارد:
1. در ترجمه تركى وصف يا جملات نفرين بر دشمنان اهل بيت(ع) نبوده و اگر هم بوده حذف شده و به صورت نقطه چين آمده است و حال اين كه در ترجمه فارسى موارد فراوان وجود دارد, براى نمونه:
ترجمه فارسى: … چون خطيب منافق بر منبر مى رود (ص60 سمت راست, سطر13).
ترجمه تركى: خطيب منبره چيقوب… (ص154, بدون هيچ صفتى براى خطيب).
فارسى: فرزند ارجمند سيدةالنسا و برادر با جان برابر امام حسن مجتبي… (ص60 سمت چپ, سطر3).
تركى: و فاطمه الزهرانك فرزند عزيزى و امام حسنك برادري… (ص155, سطر11, صفت با جان برابر در تركى نيست).
فارسى:… خالد بن وليد لعنةالله عليهم و چند فاسق ديگر… (ص37, سطر6).
تركى: خالد بن وليد و نيچه فاسق (ص96, سطر3).
فارسى: شيخين فاسقين, فاجرين, ظالمين, ياغيين, طاغيين, كافرين, ملعونين مردودين, مخذولين (ص34, سطر16).
تركى: بلكه چوغيسى شيخين… زماننده (ص88, سطر6).
فارسى: چند فاسق مردود (ص39, سطر آخر).
تركى: نيچه… جمع اولوب (ص101, سطر3-).
2. پايان داستان در ترجمه تركى با متن همخوانى بيشترى دارد تا ترجمه فارسى, جمله پايانى دو ترجمه به قرار زيرند:
ترجمه فارسى: حسنيه با خواجه خود و جمعيت بسيار از شهر بغداد بيرون آمده متوجه مدينه رسول خدا شدند….
تركى: هارون الرشيد حسنيه ايله افنديسى اعدالرينك خوفندن محافظه ايچون برقاچ ترفيقا كيزلوجه مدينه رسول اللهه گوندردى (هارون مخفيانه و تحت الفظ, حسنيه و برادرش را به مدينه رسول خدا فرستاد). عباسعلى مردىپى نوشت ها 1. تصوير اين ترجمه و ترجمه محمد ابراهيم استرآبادى را فاضل محترم حضرت آقاى زمانى نژاد در اختيارم نهادند.2. نسخه چاپى اين اثر را حجت الاسلام والمسلمين باقرى بيدهندى در اختيارم گذاشتند.3. اين ترجمه به شماره 1259 در كتابخانه مسجد اعظم قم موجود است.


صفحه 14

شيخ ابوالفتوح رازى در كتاب شيخ آقا بزرگ تهرانى
متقيان اکبر

(آثار و ترجمه شيخ ابوالفتوح رازى و خاندان او در الذريعة)
شيخ ابوالفتوح رازى متوفاى قرن هشتم ق است كه اولين تفسير شيعى به زبان فارسى را به نگارش درآورد ـ و نيز صاحب ديگر آثار; خانواده و خاندان شريف و اهل علم وى از صدر اسلام تا زمان شيخ ابوالفتوح رازى همگى صاحب تأليف بوده و اجداد ايشان افتخار صحابى بودن نيز داشته اند.
در اين نوشته برآنيم كليه تأليفات شيخ ابوالفتوح رازى (اعم از قطعى و منسوب) و آثارى را كه مرتبط با شيخ ابوالفتوح رازى مثل شرح حال ها و… و آثارى را كه براى پدر و جد و اجداد و خاندان شيخ ابوالفتوح نام برده شده و نيز آثارى را كه به نوعى در ارتباط با شيخ ابوالفتوح رازى است مثل آثار شاگردان و همعصران و… كه در كتاب الذريعه شيخ آقا بزرگ رازى آمده است در سه فصل بدين شرح معرفى كنيم:
فصل اول: كتابشناشى و شرح آثار ابوالفتوح رازى و نيز آثارى كه منسوب به ابوالفتوح و نيز شامل معرفى كتاب هايى كه شامل شرح حال ابوالفتوح و يا تعليقه ها و فهارس تفسير ابوالفتوح كه در الذريعه معرفى شده است.
فصل دوم: شامل كتابشناسى و شرح آثار پدر و جد و اجداد و خاندان شيخ ابوالفتوح كه در الذريعه معرفى شده است.
فصل سوم: شامل كتابشناسى و شرح آثار شاگردان و همعصران و آنچه مرتبط با شيخ ابوالفتوح رازى در الذريعه آمده است مى باشد.
در اين گزارش عين الذريعه را خواهيم آورد و از آن روى كه توضيحات شيخ آقا بزرگ زياد نيست و بيشتر كتابگزارى محض است ترجمه نخواهيم كرد. اول) آثار و ترجمه ابوالفتوح رازى
1. روض الجنان و روح الجنان فى تفسير القرآن, فارسى كبير فى عدة مجلدات للشيخ المفسر جمال الدين ابى الفتوح الحسين بن على بن محمد بن احمد بن الحسين الخزاعى النيسابورى الرازى, شيخ الشيخ منتجب الدين و المدفون فى جوار سيدنا عبدالعظيم الحسنى. والموجود منه الذى رأيته اوّلا هو ما كان عند شيخنا النورى و كان إلى آخر سورة البراءة و هو تفسير السطور الطوال السبع كما سمّاه النبي(ص) فى الحديث المروى عنه و قطعة من التفسير فى مجلد كبير من بنى اسرائيل إلى آخر الزمر عند سلطان المتكلمين, أظنه من أجزاء هذا التفسير و فى الرضوية موجود إلى سورة الفتح فى مجلدات عديدة. و له تفسير عربى أشار إليه فى مفتح تفسيره الفارسى ولعله الذى كان فى عشرين مجلدة على ما ذكره تلميذ الشيخ منتجب الدين فى فهرسته و قال: قرأته عليه. و توفى الشيخ منتجب الدين بعد (585). و قد طبع مجلدان من روض الجنان بطهران من أوله إلى آخر سورة التوبة فى 1323 فى عصر مظفرالدين شاه. و طبع سائر أجزائه بعده فى ثلاث مجلدات فتمّ طبعه فى خمس مجلدات و كتب محمدخان القزوينى رسالة مفصلة فى ترجمة المؤلف و لما طبعت فى اوّل المجلد الاول كلمة السيد كاظم التبريزى, الحقت تلك الرسالة بآخر المجلد الخامس فى الطبع. ثم طبع الكتاب ثانيا فى عشر مجلدات بتصحيح الشيخ مهدى الالهى القمشهى بطهران فى 1370ش و طبع ثالثا بها ايضا فى عشر مجلدات (الذريعة, ج11, ص274و 275).
2. روح الاحباب و روح الالباب فى شرح الشهاب للشيخ المفسر جمال الدين أبى الفتوح الحسين بن على بن محمد الخزاعى النيسابورى الرازى, شيخ الشيخ منتجب الدين. ذكره فى فهرسه و توفى تلميذه الشيخ منتجب الدين 585. و ينقل عن روح الأحباب المجلسى فى البحار و عبدالجليل فى النقض ص51 و فى المستدرك (همان, ص261).
3. شرح الشهاب فى الحكم والآداب, المشتمل على ألف حديث نبوى, جمعه القاضى أبوعبدالله محمد بن سلامة القضاعى المعرى الشافعى المتوفى سنة 454هـ و الشرح للشيخ الامام أفضل الدين الحسن بن على بن أحمد الماه آبادى شيخ الشيخ منتجب الدين, شرح الشهاب المذكور للشيخ الامام المفسر جمال الدين أبى الفتوح الحسين بن على بن محمد الخزاعى النيسابورى الرازى المدفون بجوار عبدالعظيم عليه السلام, شيخ منتجب الدين أيضا و قد سمّى شرحه بروح الاحباب و روح الالباب (همان, ج13, ص343).
4. رسالة فى اجازة الشيخ أبى الفتوح الرازى بخطه و امضاؤه [الحسن بن على ابن محمد بن احمد الخزاعى] تاريخها 552. قال صاحب الرياض: إنّه كتب بخطه لبعض تلاميذه على ظهر الربع الاول من تفسيره الفارسى و هى نسخة عتيقة فى اصفهان (همان, ج11, ص13).
5. ترجمة القرآن بالفارسية لبعض الاصحاب, طبع مع القرآن الشريف بالقطع الرحلى الكبير و قد كتبت ترجمة كل سطر من القرآن فى ذيله وهذه الترجمة تخالف ترجمته الشيخ أبى الفتوح الآتى المطبوع فى ضمن تفسيره مخالفات كثيرة لا يحتمل اتحادهما (همان, ج4, ص126).
6. ترجمة القرآن للشيخ جمال الدين ترجمان المفسرين أبى الفتوح الحسين بن على بن محمد بن أحمد الخزاعى النيسابورى, المتوفى حدود 550 تقريباً, فانه عمد فى تفسيره إلى ترجمة الآيات إلى الفارسية كلمة كلمة وكتب الترجمة فى ذيل كلمات الآيات التى يذكرها اولا فى تفسيره ثم يشرع فى تفسيرها و هكذا صنع من أول القرآن إلى آخره فكتب أولا سورة الفاتحة فى عدة سطور و كتب فى ذيل كل سطر الترجمة الفارسية إلى آخر سورة الفاتحة ثم قال: اين ظاهر سورة است. ثم شرع فى تفسيرها, فميز الترجمة عن التفسير بهذا الكلام و اكتفى بقوله المذكور فى آخر سورة الفاتحة عن تكراره فى اواخر سائر الآيات إلى آخر القرآن (همان, ص126ـ127).
7. حواشى تفسير أبى الفتوح, المذكور فى ج4, ص255 و الآتى باسمه روض الجنان و الحاشية عليه للميرزا مهدى بن المولى ابى الحسن القومشهى المولود 1319, طبع فى ذيل التفسير فى الطبع الثانى (همان, ج7, ص95).
8. ذيل مفتاح التفاسير الذى ألّفه الحافظ محمد شريف بن عبدالله الحقى و طبع ثانياً فى 1299 و هو كالفهرس لثمانية تفاسير ألفها علماء الجمهور. فلمّا طبع تفسير الشيخ أبى الفتوح الرازى فى المرة الثانية ألّف السيد احمد بن عنايةالله بن محمد على بن امام قلى بن اوجاق قلى الحسينى الزنجانى الدوسرانى المولود 1308 والمهاجر لتكميل تحصيلاته إلى قم 1345 فهرساً لطيفاً لهذا التفسير وجعله ذيل مفتاح التفاسير قال و ان شئت افرده وسمه فهرس تفسير أبى الفتوح (همان, ج10, ص51).
9. فهرست تفسير أبى الفتوح للطبع الثاني و هو ذيل مفتاح التفاسير مرّ فى الذال (همان, ج16, ص381).
10. الحسنية رسالة فى الامامة تنسب إلى مؤلّفها و هو بعض الجوارى من بنات الشيعة دونت فيها مناظرتها مع علماء المخالفين فى عصر هارون الرشيد و فى الرياض انها تنسب إلى الشيخ أبى الفتوح الرازى و مر فى ج4, ص97 أن المولى ابراهيم ترجمها بالفارسية بعد ما حملها من دمشق إلى بلاده فى سفر حجه فى 958 و نسخة ترجمة المولى إبراهيم المذكور فاتنى ذكر خصوصياتها, فانى قد رايتها فى مكتبة الخوانسارى و هى كانت بخط السيد المير مرتضى بن علم الهدى الطالقانى فرغ من كتابتها فى الاربعاء (3/ع2/1129) و لم تكن مصدره باسم الشاه طهماسب, ثم رأيت فى النجف نسخة أخرى من الترجمة ذكر فى أولها أنه ترجمه الورع المشهور الآمير ضياءالدين الذى ظفر بالنسخة و أتى بها إلى ايران فاشتهرت فى مدة قليلة و سمع بها الشاه طهماسب فأمر أن يتوشح باسمه, فكتب له خطبة باسمه و من المحتمل أن يكون ضياءالدين لقب المولى ابراهيم, والله أعلم.
11. يوحنا أو رسالة يوحنا الذمى, قصة خيالية مثل قصة الجزيرة الخضراء ذ5: 108ـ 105 و الحقائق الراهنة, ص145 و 161 و الطرائف ذ15: 154 و هى مثل الحسنية (7:20) تنسب إلى أبى الفتوح الرازى صاحب تفسير روض الجنان (ذ11:274) كما عن رياض العلماء ولكن أقدم نسخة من الحسنية هى التى أتى بها الملا إبراهيم الاسترآبادى) أو الملا ضياءالدين (من دمشق إلى إيران فى سفر حجه 958 فترجمها بالفارسية (ذ4:97) و لرسالة يوحنا هذه أيضا تحريرات فارسية و عربية مختلفة تحت عدة أسماء. ذكر 12 نسخة منها فى خطى فارسى كما ذكرناه بعنوان منهاج المناهج الفارسى فى ذ 176:23 منسوباً إلى أبى الفتوح الرازى المذكور و نسخة منها ذكرناها ذيل الدر الثمين (ذ8:64) و طبع بتبريز 1307 على الحجر فى 57 ورقة بقطع الثمن, غير مرقمة بخط على بن محمد حسن التبريزى. ثم طبع الدكتور على اكبر شهابى نسخة أتى بها من المتحف البريطانى تاريخها 1054, ط طهران 1972م/1393 فى 58 ص مع مقدمة لحسن سعيد و فيها مباحث عن الاصول والفروع. قال يوحنا: لما اردت الدخول فى الاسلام رأيت المسلمين مختلفين فيما بينهم و رأيت الحق فى موارد الاختلاف مع الشيعة عقلا فاعتقت هذا المذهب. و هذه تختلف عن النسخة العربية. وطبع محمد محمدى الاشتهاردى تحريراً جديداً من الكتاب ومعها الحسنية مع مقدّمتين له ولحسن سعيد بطهران 1974م/1395, فى 244ص. راجع المادة التالية (همان, ج25, ص296).
12. منهاج المناهج, فارسى, فى تحقيق المذاهب الاربعة و اثبات الامامة على اسلوب اصحابنا, ليوحنا بن اسرائيل المصرى المستبصر المجعول. و قد ينسب كما عن الرياض إلى الشيخ المفسر أبى الفتوح الرازى بدعوى ان سبيله سبيل الطرائف لابن طاوس. أوله الحمد لله الذى انقذنا من الملل الباطلة… و كان عند شيخنا النورى, هذه النسخة بخط جده الميرزا على محمد النورى وهو المعروف برساله يوحناى اسرائيلى أو كتاب يوحنا أو امامت أو رساله كلامى و فيه بعد الخطبة المبسوطة. ما لفظه: چنين گويد يوحنا بنى اسرائيلى المصرى غفرالله له… و لم أدر إلى من انتقلت النسخة بعد شيخنا و بما ان وفات والده كانت فى سنة 1264, فيكون تاريخ خط جده حدود سنة 1200, و ذكر فى ص890 و 950 و 997 من فهرست نسخه هاى خطى فارسى 12 نسخة منها, أقدمها كتابة فى مكتبة أميرالمؤمنين 770 بالنجف, ضمن المجموعة المؤرخة 17 رجب 1078; و اخرى فى الملك 2/5216 كتبت بقلم النستعليق فى سنة 1089 و نسخة منه مع الترجمة الانجليزية, توجد فى المتحف البريطانى (1193) كتبت فى القرن الثالث عشر أول الكتاب فى بعض النسخ منه: حق تعاله برهان تحقيق حجاب تقيد از خواطر همگنان… أما بعد, چنين گويد يوحنا…. و للرسالة تحارير عديدة و أسماء مختلفة كما ذكرت آنفا و في احدى النسخ بعنوان رساله اى در حقانيت شيعه (همان, ج23, ص176و177).
13. تبصرة العوام و معرفة مقالات الانام, فارسى فى بيان الملل والنحل وتفصيل المذاهب التى اعتنقتها طوائف الانام من الفلاسفة و اصحاب الطبايع والمنجمين والمجوس والصابئين والخوارج و المعتزلة و فرق الشيعة والصوفية ومقالات العامة و عقايد الامامية و حكايات أهل الجبر والعدل و بعض شنايع بنى أمية و غير ذلك, كلّها فى ستة وعشرين باباً, ذكر فى أوّله فهرسها للسيد صفى الدين أبى تراب المرتضى بن الداعى بن القاسم الحسينى الرازى الملقب بعلم الهدى كما فى خطبة الكتاب و بقية نسبه مذكور فى أواسطه كما حكى عن الرياض و هو أخ السيد المجتبى بن الداعى و هذا الأخوان كلاهما من مشايخ الشيخ منتجب الدين الذى ولد سنة 504 و توفى بعد سنة 585 قال فى فهرسه (شاهدتهما و قرأت عليهما) و ظاهره أنه أدركهما فى أوائل امره كما يقول فى بعض مشايخه الاخر شاهدته. و فى بعض يصرح بحضور درسه سنين و امثاله و عليه فلا بعد فيما حكاه المولى قطب الدين الاشكورى مؤلّف محبوب القلوب من ان السيد المرتضى هذا كان معاصر للغزالى الذى ولد سنة 450 و مات سنة 505 و جرت بينهما مناظرات ظهر السيد على الغزالى فيها فانه جرت العادة ببقاء احد المتعاصرين بعد الاخر بعدة سنوات إلى عشرين أو اكثر فبقى السيد المعاصر للغزالى بعده إلى حدود سنة 525 و شاهده الشيخ منتجب الدين و قرأ عليه و أجيز منه فى الرواية وألف التبصرة بعد سنة 469 حيث أورد فيه فى أواسط الباب الثامن عشر ما املاه محمد بن زيد فى هذا التاريخ بل ألفه بعد موت الغزالي ولذا ينقل فيه عن كتبه ففى الباب السادس عشر نقل عن كتابه الميزان و فى الباب الخامس والعشرين نقل عن كتابه المستحيل و غير ذلك و بعد ترليف التبصرة فارسيا ألف كتابه العربى فى الملل الموسوم بـ الفصول التامة فى هداية العامة كما صرح به المولى المقدس الاردبيلى و ينقل عنه فى كتابه (حديقة الشيعة) و كذا ينقل عن فصوله بعض معاصري المولى خليل القزوينى الذى توفى سنة 1089 فى كتابه (مناهج اليقين) و عرب الشيخ حسين بن على البطيطى تبصرة العوام كما يأتى بعنوان المعرب و طبع التبصرة بضميمة قصص العلماء مكررا سنة 1304 و سنة 1319 أوله حمد و سپاس مر خداى عزوجل را. و نسبة التبصرة إلى الشيخ أبى الفتوح الرازى فاسدة كما صرح صاحب الرياض فى ترجمة أبى الفتوح و كذا نسبته إلى السيد جمال الدين المرتضى أبى عبدالله محمد ابن الحسن بن الحسين الرازى كما ذكره أولا فى كشف الحج ب, ثم قال و قيل إنّه للمرتضى ابن الداعى (همان, ج3, ص318ـ320).
14. ترجمة الشيخ أبى الفتوح المفسر الرازى لميرزا محمدخان القزوينى الطهرانى المذكور آنفا, فارسى مبسوط, طبع فى آخر تفسير أبى الفتوح فى طهران (سنة 1354) و ترجمة أخرى لابى الفتوح مختصرة طبعت فى أول تفسيره سنة 1318, و هى بقلم السيد كاظم بن يوسف بن محمد باقر الطباطبائى التبريزى (همان, ص189و190).
15. بيست مقالة فارسى لميرزا محمدخان بن الحاج المولى عبد1الوهاب بن عبدالعلى القزوينى الطهرانى المتولد سنة 1294 طبع فى بمبئى فى 148ص و له تصانيف منها رسالة فى ترجمة الشيخ أبى الفتوح المفسر طبعت فى آخر مجلدات تفسيره و والده من الاعلام المشاركين فى تأليف نامه دانشوران (همان).
دوم) آثار خاندان ابوالفتوح رازى
16. دقايق الحقايق للشيخ زين الدين أبى الحسن على بن محمد الرازى, والد الشيخ المفسر أبى الفتوح الرازى و أستاد علماء الطائفة فى عصره ذكره تلميذه الشيخ منتجب الدين المتوفى بعد (585) فى فهرسه المطبوع فى آخر اجازات البحار.
17. مسائل المعدوم للشيخ زين الدين أبى الحسن على بن محمد الرازى, والد الشيخ أبى الفتوح المفسر الرازى النيشابورى الخزاعى (همان, ج20, ص368).
18. الأربعون حديثا عن الاربعين فى فضائل أميرالمؤمنين عليه السلام, للشيخ المفيد أبى سعيد محمد بن أحمد بن الحسين الخزاعى صاحب الروضة الزهراء و جدّ الشيخ أبى الفتوح المفسر الرازى و هذا الكتاب هو الذى عرض على الشيخ منتجب الدين بن بابويه فعمل كتابه الاربعين الآتى أوله: أللهم إنى أحمدك حمدا يفوق حمد الحامدين و اشكرك شكرا يعلو شكر الشاكرين. ذكر فى أوله بعد الخطبة: أنه جمع فيه أربعين حديثا عن أربعين رجلا من مشايخه فى فضائل أميرالمؤمنين عليه السلام, لسؤال السيد أبى الفضل هادى ابن الحسين بن مهدى الحسينى. و قال فى آخره: قد و فينا بما وعدنا أن نخرج الاحاديث الاربعين عن الرجال الربعين… و إن كانت فضائل أميرالمؤمنين عليه السلام أكثر من أن تعد و تحصى على ما رويناه و هذا الكتاب فى غاية الاشتهار, نقله بتمامه شيخنا الشهيد محمد بن مكى فى مجموعته بخطه و كتب الشيخ شمس الدين محمد الجبعى جد الشيخ البهائى تمامه فى مجموعته الموجودة نسختها نقلا عن مجموعة خط الشهيد و قد خص هذا الكتاب بالذكر فى بعض الاجازات والسند المذكور فى أول النسخة التى كتب عنها الشيخ الشهيد هكذا. حدثنى الشيخ الفقيه العالم شجاع الدين أبوعبدالله محمد بن أحمد بن محمد بن العباس البيهقى وفقه الله تعالى للخيرات بمدينة مراغة فى ثالث عشر صفر سنة 534, قال حدثنا السيد الرئيس العالم الزاهد صفى الدين المرتضى بن الداعى بن القاسم الحسنى الرازى, صاحب تبصرة العوام و شيخ الشيخ منتجب الدين الذى توفى سنة 585 عن الشيخ المفيد عبدالرحمن بن أحمد النيسابورى عن المصنف محمد بن أحمد بن الحسين الخزاعى و رأيت نسخا كثيرة منه فى مكتبات العراق.
19. الروضة فى الفقه والسنن للشيخ أبى بكر أحمد بن الحسين بن أحمد النيسابورى الخزاعى نزيل الرى تلميذ السيدين الرضى والمرتضى وشيخ الطائفة و هو والد المفيد عبدالرحمان النيسابورى و جد والد الشيخ أبى الفتوح المفسر الرازى الحسين بن على بن محمد بن أحمد, روى الشيخ منتجب الدين عن أبى الفتوح عن أبيه عن جده عنه (همان, ج11, ص281).
20. الروضة الزهراء فى مناقب فاطمة الزهراء للشيخ المفيد أبى سعيد محمد ابن احمد بن الحسين الخزاعى النيسابورى و هو جد الشيخ أبى الفتوح الرازى الحسين ابن على بن محمد بن احمد و يروى الشيخ منتجب الدين عن أبى الفتوح عن أبيه عنه. و نقل حفيده الشيخ أبوالفتوح فى تفسيره فى سورة آل عمران حديثين فى مناقب فاطمة عن كتاب جده هذا مصرحاً بأنه فى مناقبتها, ولكن فى فهرس الشيخ منتجب الدين, الروضة الزهراء فى تفسير فاطمة الزهراء و لعله من غلط الناسخ و فى الأمل نقلا عنه اسقط كلمة فاطمة و قال: الروضة الزهراء فى تفسير الزهراء و كأنه جعل الزهراء صفة للسورة, فان سورة البقرة و آل عمران تسميان بالزهراوين أى المنيرين و واحدتهما الزهراء, والصحيح ما صرح به حفيد المؤلف كما ذكرنا (همان, ص294).
21. كتاب مالابد من معرفته للشيخ المفيد أبى سعيد محمد بن أحمد بن الحسين الخزاعى النيسابورى, جد الشيخ أبى الفتوح الرازى المفسر و صاحب الاربعين عن الاربعين و روضة الزهراء و غيرهما كان معاصرا لشيخ الطائفة الطوسى, ذكره ابن شهرآشوب فى معالم العلماء (همان, ج19, ص24).
22. كتاب المولى للمفيد الرازى أبى سعيد محمد بن أحمد بن الحسين النيسابورى الخزاعى, جد الشيخ أبى الفتوح المفسر الرازى, ذكره الشيخ منتجب آلدين و يرويه ابوالفتوح الحسين عن أبيه على بن محمد عن جده المصنف (همان, ج23, ص278).
23. منى الطالب فى ايمان ابى طالب للشيخ محمد الخزاعى النيسابورى صاحب كتاب الاربعون حديثاً عن الاربعين المذكور فى 1:432. ذكره الشيخ منتجب الدين و هو جد أبى الفتوح المفسر الراوى للكتاب عن والده عن جده المصنف (همان, ص212).
24. كتاب الفرق بين المقامين و تشبيه على(ع) بذى القرنين للشيخ المفيد أبى سعيد محمد بن الحسين الخزاعى, صاحب كتاب الاربعين من الاربعين فى فضائل اميرالمؤمنين و الروضة الزهراء و غيرهما و هو جد أبى الفتوح المفسر الرازى و معاصر شيخ الطائفة. رواه الشيخ منتجب الدين عن أبى الفتوح الحسين عن والده على بن محمد عن ابيه المصنف (همان, ج16, ص177).
25. عيون الاحاديث للشيخ الثقة ابى بكر احمد بن الحسين بن احمد الخزاعى, جد الشيخ ابى الفتوح الرازى المفسر و تلميذ السيدين والشيخ وله الامالى ايضاً, ذكره منتجب الدين (همان, ج15, ص375).
26. مناسك الحج للشيخ الثقة أبى بكر أحمد بن الحسين بن أحمد النيسابورى, صاحب الامالى و الروضة معاصر شيخ الطائفة و من اجداد الشيخ أبى الفتوح المفسر الرازى الحسين بن على بن محمد بن أحمد المذكور, ذكره منتجب الدين.
27. سفينة النجاة فى مناقب اهل البيت الأئمة الهداة للشيخ الحافظ المفيد أبى محمد عبدالرحمان بن أحمد بن الحسين النيسابورى الرازى الخزاعى, عم والد الشيخ أبى الفتوح الرازى المفسر أو عمه. كان تلميذ السيدين الرضى والمرتضى والشيخ الطوسى والكراچكى و سلار و ابن البراج و اضرابهم, ذكره الشيخ منتجب الدين (همان, ج19, ص199).
28. عيون الاخبار للشيخ المفيد الحافظ أبى محمد عبدالرحمان بن أبى بكر احمد بن الحسين النيشابورى نزيل الرى, عم والد الشيخ أبى الفتوح الرازى المفسر و تلميذ السيدين والمشايخ الطوسى والكراجكى و سلار و ابن البراج; ذكره الشيخ منتجب الدين فى فهرسته (همان, ج15, ص375). سوم) آثار مرتبط با شيخ ابوالفتوح رازى
29. نثر الدرر محاضرات للوزير الاديب العالم الفقيه زين الكفاة أبى سعيد منصور بن الحسن بن الحسين الابى كما وجد بخطه و هو تلميذ شيخ الطائفة الطوسى م460 ما وصفه منتجب بن بابويه فى فهرسه و توفى بعد 432 كما يظهر من رواية جد أبى الفتوح عنه و هو يروى عن الصدوق فى 378, كان وزير مجدالدولة رستم بن فخرالدولة بن بويه الديلمى كما ترجمناه فى النابس ص195 و إليه ينتهى سند عدة من الاُصول الاربعمائة (ذ2: 167ـ 125) و يأتى فى النوادر. والكتاب كبير فى سبعة أجزاء و هو مع ذلك مختصر من كتابه الاكبر الموسوم بنزهة الادب. يوجد الجزء الاول من نثر الدرر فى خزانة الهادى كاشف الغطا و يوجد منه جزآن فى الخديوية, ينتهى الاول إلى آخر الفصل الثانى وينتهى الثانى إلى آخر الفصل الرابع كما فى فهرسها ويجد نسخة منه فى مكتبة محمد پاشا باستانبول كما فى فهرسها و فتوغرافيته فى جامعة طهران و يوجد الجزء الخامس منه فى الرضوية من وقف ابن خاتون. والكتاب مرتب على أربعة فصول: [الاول] فى خمسة أبواب: الايات المتشاكله صورة; موجزات من كلام الرسول(ص); نكت من كلام أميرالمؤمنين(ع) و فيه الخطبة الشقشقية و غيرها ولكنه نسب بعضها إلى زيد الشهيد بن على, نكت من كلام بقية الائمة الاثنى عشر, نكت من كلام سادة بنى هاشم. والفصل الثانى: يشتمل على عشرة أبواب من الجد والهزل. والفصل الثالث يشتمل عشرين بابا. والفصل الرابع يشتمل على أحد عشر بابا. أوله: [بحمدالله نستفتح أقوالنا واعمالنا…] ينقل عنه المجلسى فى البحار, ج17 بعض المواعظ وينقل عنه صاحب الجواهر فيه مسألة استحباب التحنك فى الصلاة.
30. الرد على الاسماعيلية للشيخ الجليل بن ظفر بن الخليل الاسدى الكوفى من طبقة شيخ الطائفة, يروى الشيخ منتجب الدين عن أبى الفتوح عن أبيه عن جده عنه كما فى فهرسه.
31. شجون الاحاديث و زهرة الحكايات للسيد أبى المعالى اسماعيل بن الحسن بن محمد الحسينى الفاضل الثقة نقيب نيسابور والمعاصر لشيخ الطائفة الطوسى المتوفى فى سنة 460ق, يروى عنه الشيخ أبوسعيد محمد جد الشيخ أبى الفتوح الرازى المفسر, رواه الشيخ منتجب الدين باسناده إلى مؤلفه (همان, ج13, ص42).
32. الوافى بكلام المثبت والنافى, مسألة فلسفية مشهورة لنصيرالدين أبى طالب عبدالله بن حمزة الطوسى شيخ قطب الدين الكيدرى وتلميذ أبى الفتوح الرازى. واستظهر صاحب الرياض اتحاده مع الشافى للمثبت والنافى والواسطة بينهما. كان حيّاً فى 573 على ما يظهر من رواية تلميذه الكيدرى فى كفاية البرايا 18:89 عنه فى التأريخ المذكور. و قلنا فى 13:10 إن كتابة نسخة من الشافى رآها صاحب الرياض كان 679 و مرع له فى 1:204 إجازة بخطه تاريخها 578 (همان, ج25, ص16).
33. إيجاز المطالب فى إبراز المذاهب للشيخ نصيرالدين أبى طالب عبدالله بن حمزة بن الحسن بن على الطوسى الشارحى المشهدى المعروف بنصيرالدين الطوسى أستاد قطب الدين الكيدرى و تلميذ الشيخ أبى الفتوح الرازى المفسر و معاصر الشيخ منتجب الدين ومرت إجازته المؤرخة سنة 578, ينقل عنه المقدس الأردبيلى فى حديقة الشيعة مصرحا بأنه فارسى وذكر أن لهذا المؤلف كتابا عربيا أيضا سماه الهادى إلى النجاة وأنه أبطل فى كتابيه جميع المذاهب المخالفة للامامية وأبدى فساد عقايد سائر الفرق وأثبت حقيته المذهب الجعفرى وكذلك ينقل عنه فى تلخيص حديقة الشيعة كما ذكره صاحب الرياض (همان, ج2, ص487).پي نوشت ها: 1. و كان والده السيد رضى الدين محمد أيضا من علماء عصر النراقى صاحب المستند و كان والد السيد رضى الدين هو السيد حسين ابن السيد حسن من أحفاد الامير مظفر المذكور و للسيد حسين بن رضى الدين المذكور ولد هو العالم المعمر المعاصر الحاج السيد محمد بن الحسين الحسينى الكاشانى نزيل الحائر الشريف المولود فى النجف سنة 1270 كما حدثنى هو به و بتواريخ أبيه وجده والمتوفى بالحائر المقدس فى شعبان سنة 1353 وله تقريرات أساتيده و رسائل مستقلة توجد عند ولده القائ مقامه السيد زين العابدين دام بقاه و من أجلاء هؤلاء السادة وأخيارهم التاجر الصالح المانح الحاج السيد حسين اللازوردى المعروف بـ (آب گوشتى) نزيل طهران والمتوفى بها سنة 1355 و حمل حسب وصيته إلى مشهد فاطمة بنت الامام موسى بن جعفر(ع) ببلدة قم صينت عن جميع آنواع المكاره والنقم.


صفحه 15
Array

صفحه 16

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة