بوى جوى موليان آيد همى نگاهى به كتاب آثار تاريخى ورارود و خوارزم
ملکوتى سيد على
آثار تاريخى ورارود و خوارزم, جلد اوّل سمرقند و بخارا, تأليف دكتر منوچهر ستوده, ناشر بنياد موقوفات دكتر محمود افشار, 1384, 639 ص, شامل سه دفتر, دفتر نخست, مقدمات و كليّات صفحه 11 ـ 229; دفتر دوم, سمرقند صفحه 229 ـ 380; دفتر سوم, بخارا صفحه 384 ـ 498 . ما بقى كتاب (صفحه 499 ـ 639), شامل فهرست منابع و مآخذ عربى و فارسى, منابع و مآخذ خارجى, و فهرست عكس ها و تصاوير است كه 174 قطعه عكس مربوط به آثار و ابنيه اين دو شهر در كاغذ برّاق و نفيس گراور شده است.
در پيشانى اين كتاب يادداشت كوتاه استاد ايرج افشار درباره انگيزه سفر دكتر منوچهر ستوده به ورارود و خوارزم منقول است:
(براى ايشان چند سال پيش توفيقى پيش آمد كه به مطالعه و مشاهده محلى سرزمين هاى ورارود و خوارزم پرداخت و با سفرهاى پيچاپيچ خود در گوشه هاى چند كشور كنونى كه در روزگاران تاريخى يكپارچه و در متون گذشته به ورارود (=ماوراء النّهر) و خوارزم موسوم بوده است, اطّلاعات بسيار ارزشمندى را گردآورى كرد)(ص پانزده).
حدّ جغرافيايى, تاريخى و فرهنگى ايران بزرگ با مرز سياسى امروز كاملاً متفاوت است. از اين رو, براى شناخت آثار و بناهاى تاريخى ايران و خراسان بزرگ, به ناچار محدوده ذهنى و تصوّر ما بايد گسترش يابد و به مرزهاى واقعى ديرينه برسد. در سرآغاز كتاب, مؤلف محترم خود به اين مطلب اشاره مى كند:
(براى مطالعه و بررسى آثار و بناهاى تاريخى نمى توان به ايران سياسى امروز بسنده كرد; بايد ايران فرهنگى بزرگ را در نظر گرفت تا عظمت معمارى ايران براى خواننده روشن شود) (ص 5).
استاد بزرگوار منوچهر ستوده در شناسايى ايران تاريخى و فرهنگى بزرگ و شهرهايى معتبر با پيشينه تاريخى چون سمرقند و بخارا و … از بعد مسافت و (پيچاپيچى) و سختى سفر بيم و تزلزلى به خود راه نداد و با تأليف اين كتاب و مجلد هاى دوم و سوم آن كه آماده طبع است, كارى كرد كارستان. به نظر مى رسد رهاورد اين سفر خطير چهار مشخصه ارزشمند با خود دارد:
الف) شناساندن موقعيت جغرافيايى تاريخى و فرهنگى ايران بزرگ;
ب) معرفى كامل شهرهاى معتبر و قدمت تاريخى ورارود/ ماوراءالنهر كه قرن ها مركز علم و ادب بودند;
ج) معرفى گروهى از بزرگان و فرهيختگان كه در اين مرزبندى جغرافيايى مى زيستند و مكتب هاى ادبى و علمى و هنرى برپا كردند;
د) شناسايى آثار و بناهاى با عظمت تاريخى و فرهنگى ورارود; چون: مدرسه, مسجد, خانقاه و ديگر ابنيه تاريخى.
براى آشنايى با شناسنامه تاريخى ورارود و خوارزم, استادى دانشمند با همه اشراف خود, دراين عرصه پاى مى گذارد كه عاشق تاريخ ايران است.(گواه عاشق صادق در آستين باشد) . ايشان مى فرمايد:
(پيش از آن ده سال بود كه در گروه تاريخ دانشكده ادبيات دانشگاه تهران درس آسياى ميانه و افغانستان را تدريس مى كردم و با جغرافياى منطقه آشنا بودم) (سرآغاز ص 2).
نگين ورارود
استاد ستوده و ياران همراه, در سفر خود به تاجيكستان, پس از بازديد از ديدنى ها و آثار تاريخى دو شهر معروف آن ـ عشق آباد و دوشنبه ـ و نيز بازديد از (سه رودك) , آرامگاه نخستين شاعر بلند آوازه ايران (رودكى) ,به اوراتپّه (اَشر وشَنه ) قديم مى روند (ص 4):
(نزديك غروب به اوراتپّه رسيديم و درمسجد مولانا عثمان چرخى صوفى كه دو ـ سه اطاق براى خواب و استراحت ميهمانان داشت, به روز آورديم. متولّى و امام مسجد ـ استاد معروف جان ـ شب را به ديدن ما آمد. معلوم شد براى ورود به ازبكستان, ما گذرنامه لازم داريم…. قرار شد معاون كميته تاشكند براى صدور گذرنامه به اوراتپّه بيايد. فردا صبح اوّل وقت, آمد در همان مسجد گذرنامه هاى ما را نوشت و به دستمان داد. روز بعد به اتفاق استاد معروف جان يعنى ماشين ايشان به پيش و مينى بوس ما به دنبال, از دروازه آهنين ازبكستان گذشتيم و خود را به تاشكند رسانيديم.در تاشكند پس از جمع آورى اطلاعات مربوط به آثار و بناهاى تاريخى, به كتابخانه معروف آنجا رفتيم و پس از سه روز مطالعه فهرست كتابخانه پانصد جلد كتاب فارسى از نسخه هاى منحصر به فرد كه به كار تحقيقات تاريخى مى خورد, صورت كرديم و به آقاى ارنبايوف داديم كه ميكروفيلم تهيه كنند. پس از اتمام كار در تاشكند, به طرف سمرقند راه افتاديم. از چيناز1 گذشتيم, به گلستان رسيديم. گلستان تا سمرقند 65 كيلومتر است. از (چيزّخ) و چندين دهكده ديگر گذشتيم و به سمرقند رسيديم. بيش از يك هفته در سمرقند مانديم; چون در و ديوار اين شهر تمام سابقه تاريخى دارد. شايد مجموعه (ريگستان) زيباترين و هنرمندانه ترين قسمت شهر است. ده به ده گشتيم و در حدّ توانايى خود, آثار و بناهاى تاريخى را مورد مطالعه و بررسى قرار داديم . از سمرقند به بخارا رفتيم و ده روز تمام در آنجا مانديم تا توانستيم اين دو شهر را كه نگين انگشترى آثار و بناهاى تاريخى ورارود است, از نزديك مشاهده و عكس بردارى كنيم)(ص 4 و 5).
ديدار از ساحل آمودريا
شوق گردشگرى و سير سفر, بازديد از آثار تاريخى و ميراث فرهنگى ايران و گستره جغرافيايى بزرگ آن, از دوران جوانى در جان و دل استاد ستوده راه يافته و او را عاشق و شيفته كرده بود. چه بسا پاى پياده همراه با دوستان هم قدم و همدل, در عين بهره ورى از زيبايى هاى نابِ طبيعت ايران ناهموارى ها, پستى و بلندى ها, كوه و كمر و جنگل را در مى نورديدند, فرسنگ ها راه مى پيمودند تا به مقصد برسند. بنابراين آنچه استاد مشتاقانه در اين كتاب از ديدار ساحل آمودريا (= رود جيحون) بيان مى كند, ذوق و شوقِ ديرينه اى است كه در نهاد او جاى گرفته است.
استاد منوچهر ستوده آمودريا را در اين سفر دو بار از دو جهت ديده است:
مرحله نخست
(از دوشنبه با طياره يك موتوره روسى به خارُق, پايتخت تاجيكستان كوهستانى امروز, رفتيم. شب را در مهمان خانه اى بر ساحل آمودريا خوابيديم و فردا صبح با ماشين سوارى در كنار آمودريا خلاف جهت حركت آب از ساعت شش صبح تا ساعت شش بعد از ظهر رانديم و به (لنگركش) رسيديم, مى خواستيم به (مرغاب) برويم; به علت سيلابى شدن رودخانه, پل آن شكسته بود و مانع عبور ما مى شد. از آنجا صرف نظر كرديم و همين مسير را بازگشتيم)(ص3).
مرحله دوم
(پس از اتمام مطالعه در خاك ورارود, داخل خاك خوارزم شديم; يعنى دوباره به ساحل آمودريا رسيديم و دو سر دايره مسير را به هم رسانديم. در خاك خوارزم هم خيوه و اورگنج و كاث و هزار اسب و خانقاه و كش و شهر سبز و ترمذ و خُتَلان و حفارى هاى چندين تپّه را در اين دشت پهناور از نزديك ديديم و دست پر بر ايران بازگشتيم)(ص5).
خراسان بزرگ و پاره مهم آن, شهرهاى ماوراءالنهر, مهد تمدّن ايران بود و زبان درى از آنجا برخاست و خاستگاه شعر و نثر فارسى شهرهايى چون: سمرقند, بخارا, بلخ, ناحيه خوارزم و مانند آنها بود. عموم اهل فضل و ادب, با شهر هاى نامبرده و شاعران و نويسندگان و دانشوران كه از اين نواحى برخاسته اند, كم و بيش آشنا بودند, اما به عللى از جغرافياى تاريخى و موقعيت ممتاز اين شهرها آن چنان كه بايد آگاهى نداشتند.
بيش از هفتاد سال اين نواحى ـ به گفته دانشمندان روسى بخش آسياى ميانه ـ در حيطه و قبضه اتحاد جماهير شوروى2 بود و ديوار آهنين دولت هاى كمونيستى اتحاد شوروى محدوديت هايى براى رفت و آمد و بررسى و پژوهشِ درباره شهرهايى كه مركز گسترش فارسى درى بودند, اعمال مى كردند. براى پژوهندگان شيفته, بيشتر سمرقند و بخارا و خوارزم و … جايى بود ناديدنى, و اگر هم ديدارى دست مى داد, زمينه پرس و جو و پژوهش آسان به دست نمى آمد.
ديرى نگذشت كه زمينه هاى اقتصادى و سياسى دست به دست هم داد, آن ستون هاى محكم, متزلزل شد, نفوذ و قدرت دولت هاى كمونيستى درهم شكست, ديوارهاى بلند عقيدتى فرو ريخت و كشورهاى تحت سلطه از يوغ اسارت قد راست كردند و استقلال يافتند.
پس از فروپاشيِ اتحادِ جماهيرِ شورويِ سوسياليستى و با استقلال كشورهاى (اورآسيا)3, فرصت ديدار از شهرهاى ورارود بيشتر و سهل الوصول تر شد. گردشگردان و پژوهندگانِ جغرافياى تاريخى, فرصت ديدار از شهرهاى جدامانده را كه روزى در قلمرو خراسان بزرگ بود, يافتند, رنج سفر را به هيچ انگاشتند و به ديدار شهرهاى ورارود مشتاقانه شتافتند.
در خيل اين عاشقان دل سوخته, استاد منوچهر ستوده, شور و شوقى ديگر داشت. البته اين نكته اينجا افزودنى است كه استاد ستوده فرصت ديدار شهرهاى ورارود را قبل از فروپاشى اتحاد جماهير شوروى در نيمه دوم سال 1375 شمسى پيدا كرد.سه مجلد كتاب ماندنى و ارزشمند حاصل اين ديدار عاشقانه است. ايشان در كلام پايانى سرآغاز كتاب مى گويند:
(در تهيه و تنظيم آثار تاريخى ورارود و خوارزم دو مرحله مورد نظر است: نخست آوردن مطالبى مربوط به آثار و ابنيه اى كه امروز بر جاى است و يك به يك آنها را ديده ام. در مرحله دوم نظر بر آثارى بوده است كه امروز بر جاى نيست, ولى از لحاظ آنكه خوانندگان بتوانند گذشته منطقه را بهتر بشناسند و بر اهميت پيشين آن وقوف حاصل كنند, ضرورى دانسته شد كه مطالب اساسى نويسندگان گذشته درباره غير موجود نقل شود) (ص 5و 6).
كتاب با گستردگى موضوع و جامعيّت مطالب, مجموعه اطلاعاتى از شهرهاى نام آشناى فرارود مى دهد كه تا كنون به شناخت و موقعيت آنها آن طور كه بايد كمتر دست يافته ايم.
كتاب همان گونه كه در بدو اين مقاله به عنوان معرفى اجمالى گفته آمد, شامل سه دفتر است: دفتر نخست, مقدمات و كليّات است كه به سه بخش تقسيم مى شود, هر بخش سرفصل هايى دارد و هر يك شامل اطلاعاتى ازين منطقه است كه در گذشته جزء لاينفكّ ايران بزرگ بوده است.
ايران و توران
درباره دو تيره آريايى ـ ايرانى و تورانى عنوان مى شود كه از قديم ترين ايّام اين دو تيره با هم مى زيستند, اما مرز و سامانى ميان اينان ديده مى شد . بنابراين تورانى ها نيز چون ايرانى ها آريايى بودند (ص 13). ساكنان سرزمين ايران, توران را كه متصل به خاك ايران بود, تورانى يا توريك4 مى ناميدند و همين واژه توريك است كه بعدها تورِك و تُرِك و كم كم تُرك شده است(ص 14).
تغيير نام خوارزم و ورارود به آسياى ميانه
استاد ستوده اين گونه نام گذارى ها را نوعى توطئه استعمارى مى داند تا از دو شهر كهن چندهزار ساله (سمرقند) و (بخارا) دست بكشيم و زير سر پوش (آسياى ميانه) به فراموشى بسپاريم. وى شرح اين ماجراى ساختگى را بدين گونه بيان مى كند:
(روس ها پس از اينكه يكى از بزرگ ترين كانون تمدن جهانى يعنى (تمدن سغدى) را به چنگ آوردند, ترفند استعمارى به كار بردند: خوارزم و ورارود را آسياى ميانه خواندند; در حالى كه خوارزم از دو هزار سال پيش از ميلاد و ورارود از سه هزار و پانصد سال سابقه تمدن دارد و در حالى كه ازجهت موقعيت جغرافيايى ورارود و خوارزم ميان اروپا و آسيا قرار مى گيرد. بنابراين تمام اين خاك را بايد (اورآسياى ميانه) خواند, نه (آسياى ميانه) .(ص 19 و 20)
روس ها به اين بسنده نكردند, بلكه نواحى خوارزم و ورارود را تركستان ناميدند. اين توطئه اى ديگر بود كه (تركستان را روس ها به خوارزم و ماوراءالنّهر اطلاق كردند تا كانون تمدن ايران را لجن مال كنند) (ص 25, به نقل از شويلر5, ج1, 274).
(بهره بردارى نابجا از شعر استاد سخن سعدى:
ترسم نرسى به كعبه اى اعرابى
اين ره كه تو مى روى به تركستان است
بارتلد6, مستشرق روسى, به استناد اين شعر و ذكر نام كاشغر در گلستان به اين نتيجه رسيده كه سعدى از تركستان شرقى ديدن كرده است.(تركستان نامه, ج2, 825)… از سخن بارتلد مى توان به اين نتيجه رسيد كه منظور سعدى از اين تركستان ابداً (تركستان شرقى) نبوده است. مسلماً در زمان سعدى اين سرزمين را كه امروز روس ها (تركستان شرقى) و چينيان (شين جيانگ): ـ سرحد تازه ـ مى خوانند, معروف و مشهور به ختن بوده است و لاغير)(ص20).
(آن تركستانى كه سعدى از آن نام مى برد, در كناره راست قسمت علياى عمود سير دريا (سيحون) كه مسلط به دشت قبچاق بوده است, از ايام قديم حدود بيست قلعه وجود داشت كه آباده كرده تركان بود…. اين قلعه هاى ترك نشين, همان تركستانى است كه مولانا هم به آن اشارتى دارد, ديوار به ديوار فرغانه است:
گفتم ز كجايى تو؟ تسخر زد و گفت:اى جان
نيميم ز تركستان نيميم ز فرغانه
(يسى) مركز اين تركستان است و در همين شهرك يسى است كه امير تيمور, خانقاه و مسجد و مزار شيخ احمد يسوى را بر پا كرد)(ص21).
سخن مستند مذكور بيانگر (عدم تداخل ساكنان ورارود و خوارزم با تركان صحرانشين است) و از متون جغرافيايى نظير حدود العالم (تأليف 372) و معجم البلدان ياقوت (تأليف 621) و ديگر متون جغرافيايى (مى توان به اين نتيجه رسيد كه تركان براى خود خاكى جداگانه داشته اند و مولد و منشأ و مسقط الرأس ايشان خارج سرزمين ايرانى نشين بوده است)(ص25).
هجوم و حمله هاى تركان به ايران
(تركان در نوبت هاى متوالى به ترتيب سنوات هجرى. ق. بارها به ايران حمله كردند. نخستين حمله سال 70هـ.ق است. هجوم تركان مشرق ورارود تا سال 660 هـ.ق تسخير ورارود به دستِ آلغرين بايدار بن جغتاى مى باشد. دنباله وقايع و حملات تركان تا دوران ناصرى ادامه دارد. آخرين شكست از تركان در مرو و سرخس بود كه باعث شد تركان تا پشت ديوار تجينه (قزل آلان) برسند و در دشت گرگان ساكن شوند)(ص 32 ـ 34).
حدود و سامان پار دريا / ورارود / ماوراء النّهر
سامان و گستره ورارود در دوره هاى مختلف تاريخ و فرمانروايى پادشاهان و حكومت ها به اقتضاى قدرت و ضعف آنان در تغيير بوده است. مؤلف حدود العالم در زمان حكومت فريغونيان, حدود آن سرزمين را بدين شرح ضبط كرده است:
(ناحيتى است كه حدود مشرق وى تبّت است و جنوب وى خراسان است و مغرب وى غوز (=تركستان) و حدود خلّخ (=قزاقستان) و شمالش هم حدود خلّخ است و اين ناحيتى است عظيم و آبادان و بسيار نعمت و درِ تركستان (= دروازه توران) و جاى بازرگانان و مردمانى اند جنگلى و غازى پيشه و تيرانداز و پاك دين…) (ص 36و 37 به نقل از حدود العالم, ص 105 و 106).
استاد منوچهر ستوده پس از بحث درباره تسخير ورارود و خوارزم به دست روس ها و چنگ اندازى آنها به سرزمين پهناور, آباد, پر نعمت و ثروت با نشانه هايى برخاسته از فرهنگ و تمدن ايرانى اسلامى مى افزايد:
(امروز كه 25 بهمن ماه 1375 شمسى است, صد و سى سال است كه روس ها خاك ورارود و خوارزم را تسخير كرده اند. در خاك اورآسياى ميانه, سرزمينى به حاصلخيزى ميان رودان آمودريا و سيردريا نيست.
فرق اين ميان رودان با ميان رودان بين النّهرين (بابِل) يعنى خاك عراق امروز اين است كه ميان دو رودخانه آمودريا و سيردريا, رود ديگرى به نام رود زرافشان جارى است كه كار نهركشى را آسان كرده است و گل و لايى كه اين سررود به دشت پهناور خوارزم مى آوردند, باعث حاصلخيزى اين خاك شده است. بنابراين خاكى كه به دست روس ها افتاده , از آبادترين اراضى7 جهان است)(ص 202).
دفتر دوم كتاب
دفتردوم, درباره شهر مشهور و تاريخى سمرقند است; عروس شهرهاى ماوراءالنّهر, تجليگه شعر فارسى. اين دفتر از چهار فصل تشكيل يافته است:
جغرافياى تاريخى سمرقند و آثار و بناهاى تاريخى آن; مزارات سمرقند به نوشته سمريه8; بناهاى تازه سمرقند; نمونه هايى از تزئينات روى ظرف.
وصف سمرقند
(در چهار فصل, هواى اين شهر نيكو و معتدل است. اصلاً سبب ثقل و كسل نمى گردد. فصل بهار اين شهر در خوبى نمونه از بهشت است. بنابراين [آن را] سمرقند فردوس مانند مى گويند. در هر دشت بهشت نمودار و از قطعه هر صحرا گلستان ارم آشكار مى گردد. در دامن هر دشت هزار رنگ گل در جوش و در نشيمن هر صحرا صد رنگ سبزه و ريحان در آغوش. باغ هاى بهشت ظاهر ساخته و بوستان هاى ارم وانموده است.
امام فصل تابستان اين شهر در گرمى و سردى معتدل است. هر طرف نسيم دلگشاى و هواى فرح افزاى راحت به روح رسيده تازه مى گردد… فصل زمستان اين شهر بيشتر سرد است… هر مسافرى كه در اينجا مى رسد, فرحناك مى شود, لكن مردمان اين شهر درشت خوى و بلندگوى و مدعى اند و تركان اطراف آن شجاع و دلير و جنگجو مى باشند (سمريّه, 140 و 140, به نقل از ص 242).
سمرقند امروز
استاد موقعيت جغرافيايى سمرقند را در زمستان سال 1375 شرح مى دهد:
(مساحت شهر سمرقند پانزده هكتار است و جمعيت آن طبق سرشمارى سال 1980م پانصد و بيست و سه هزار تن است. شهر سمرقند در وادى زيباى رود زرافشان است. اين رود در جنوب شرقى شهر از ارتفاع 750 مترى و در جنوب غربى از ارتفاع 660 مترى مى گذرد. مرز شهر سمرقند در مشرق از (تايلاق) در شمال از دهبيت (= ده بيد) در مغرب از (چرخين) و در جنوب از (الغ بيك) مى گذرد. اين نواحى چهارگانه شهر هستند. …در سمرقند هشت انستيتوى علمى و تحقيقاتى و يك دانشگاه بزرگ و هفت انستيتوى تحصيلى, كارخانه هاى متعدد و كتابخانه ها, موزه ها, سينماها, تئاترها به كار مشغول اند. هواى اين شهر معتدل است. در تابستان بلندى خورشيد 74 درجه و در زمستان 30 درجه است. درجه حرارت متوسط هوا 4/13 درجه بالاى صفر است. در بهمن ماه به صفر درجه مى رسد و در مرداد ماه 26 درجه بالاى صفر است…)(ص 250 , 251).
باغ دلگشا
آثار و بناهاى تاريخى و ماندنى سمرقند همه از جهت ساخت و پرداخت, كاشى كارى ها و كتيبه ها و هنر معرق و مقرنس كارى در حدّ خود ممتاز و ديدنى است كه از صفحه 252 ـ 380 كتاب را در برگرفته است. هنر و ذوق ايرانى را در ايجاد چنين بناهايى ماندگار در خلال اين صفحات به ديده عبرت و تحسين مى توان ديد. (باغ دلگشا) يكى از بناهاى تاريخى بوده است كه امير تيمور به نام يكى از زنان سوگلى خود (تكل خانم) ايجاد كرد. وصف اين باغ به قلم شرف الدين على يزدى با نثرى آراسته به (آرايه ها) خواندنى است:
(اول پاييز سنه 779 امير تيمور فرمان داد كه بركنار مرغزار كان گل كه در نزاهت و طراوت از باغ ارم دلگشا ترو از بستان فردوس فرح فزاى تر افتاده, باغى احداث نمايند. از مهندسان دانشور و بنايان صاحب هنر كه از خاور تا باختر از هر مملكت و كشور به مستقر سرير خلافت مصير جمع بودند, به ساعتى خجسته و طالعى فرخنده برحسب اشارت علّيه در آن محل بنياد باغى نهادند مربع, هر ضلعى هزار و پانصد گز شرعى و در ميان هر يك از آن اركان اربعه دروازه عالى گشاده, طاق هاى آن به سقف مقرنس سپهر برافراشته شد و به انواع زينت از كاشى كارى نگاشته گشت و بر هر گوشه اى از چهار ركن آن, برخى كه سر به آشيان نسرطاير برافراخته و آن را به صف كاشى آرايى در غايت تكلف و زيبايى پرداخته و عرصه باغ را به طريق هندسه به گُدارهاى مربع و چمن هاى مسدّس و مثلث بخش كرده, فرمان شد كه در حواشى گدارهاى آن سفيدار نشانند و مسدّس ها و مثلث هاى اطرافش به اصناف درختان ميوه دار و انواع اشجار با اَزهار و اَثمار بيارايند9….و همّتِ پادشاهانه از براى تطيّب خاطر مخدره تتق جلالت كه مراعات او از سننى سنيه و طريق پسنديده است, آن را به اسم (تكل خانم) ـ دختر خضر خواجه اوغلان ـ كه نويينان 10 را به خواستارى او فرستاده بود, نامزد فرمود) (ظفرنامه, ج2, ص 13 و 16, به نقل از ص 258).
دفتر سوم: بخارا
فهرست مطالب مربوط به شهر بخارا در سه بخش تنظيم يافته است:
بلده فاخره بخارا: مثنوى 67 بيتى در ستايش بخارا ست, از خسرو احتشامى هونه گانى سميرمى. اين شعر به اقتضاى شعر معروف رودكى (بوى جوى موليان آيد همى / ياد يار مهربان آيد همى) سروده شده است.
بخش دوم, جغرافياى تاريخى بخارا, و بخش سوم, آثار تاريخى بخارا مذكور در متون است.
جغرافياى تاريخى بخارا
(بخارا شهرى است در واحه بزرگى در جنوب مسير رودخانه زرافشان است.… در دوران پيش از اسلام ازين شهر كمتر ياد شده است. در زمان اسكندر شهر ديگرى غير از مَرَكَنْدَه (به فتح م, ر, ك, د) يعنى سمرقند در جنوب مسير رودخانه زرافشان در خاك سُغد بوده, اما ظاهراً ارتباطى به شهر كنونى بخارا نداشته است…. قديمى ترين اسنادى كه در آن نام بخارا به چشم مى خورد, منابع چينى سده هفتم پس از ميلاد است.
بر روى سكه هاى همين زمان نيز اين نام ديده شده است. احتمال دارد منشأ كلمه بخارا از واژه سانسكريت (ويهاره) به معنى صومه باشد (با اينكه اشكالات زبان شناسى در ميان است); زيرا در نزديكى نو مجكت كه بر جاى قديم بخارا بوده و سپس بخارا جايگزين آن شده است, بناى (ويهاره) بوده است. حكمرانان بومى را منابع ايرانى ـ اسلام (بخار خداة يا بخارا خداه) خوانده اند. بر روى سكه ها به زبان سُغدى به چنين واژه اى كه به معنى حكمرانان بخارا است, بر مى خوريم. اين واژه نشان مى دهد كه زبان محلى اين ناحيه بايد يكى از گويش هاى سغد باشد. اگرچه نام هاى چندتن از حكمرانان پيش از اسلام در كتيبه ها و منابع تاريخى ديده شده, ولى تاريخ دقيق بخارا را مى توان پس از فتوح اعراب به رشته تحرير درآورد…)(ص 390).
بخارا مركز حكومت سامانيان
حكومت طاهريان در سال 259ق به پايان رسيد يعقوب بن ليث صفار نيز زمانى كوتاه در بخارا سرشناس بود. مردم بخارا به حكومت سامانيان تمايل داشتند. سرانجام شهر بخارا به جهت برخوردارى از موقعيت بهتر از سمرقند, مركزيّت مى يابد و پايتخت سامانيان مى شود , بدين گونه كه:
(مردم بخارا از نصربن احمد سامانى كه حكومت سمرقند را داشت, خواستند تا اين شهر را اداره كند و او برادر كوچك تر خود ـ اسماعيل ـ را به حكومت بخارا فرستاد…. اسماعيل پس از مرگ برادرش نصر در سال 279 هـ.ق , در بخارا به حكومت خود ادامه داد و سراسر ورارود را زير سلطه خود درآورد و پس از سركوبى عمرو بن ليث در سال 287هـ. ق خليفه او را امير خراسان خواند. در شهر بخاراست كه تجديد حيات ادبى ايران شكوفايى پيدا كرد…)(ص 393).
تاخت و تاز چنگيزيان
ايرانيان, تركان و مغولان با سرزمين ورارود هم مرز بودند و سمرقند و بخارا به دليل برخوردارى از نعمت ثروت سرشار چون شهرهاى ديگر ماوراءالنّهر پيوسته مورد طمع و هجوم و غارتگرى تركان صحرانشين بودند. لشكر چنگيز از غفلت و اشتباه سلطان محمود خوارزمشاه بهره جست و از مرزهاى ورارود گذشت. شهرهاى ورارود يكى بعد از ديگرى با وجود كم و بيش مقاومت تاب نياورد و تسليم شدند. شرح كوتاه ماوقع را به قلم استاد منوچهر ستوده مى خوانيم:
(طبق روايت ابن اثير (ج12, ص 239) در چهارم ذوالحجه 616هـ.ق [در متن كتاب 161 آمده كه غلط چاپى است], بخارا تسليم قواى چنگيز خان شد. ارگ شهر دوازده روز بعد تسخير شد. شهر غارت شد و جز مسجد جامع و چند قصر حكومتى, باقى شهر به آتش كشيده شد. بخارا دوباره آباد شد و چنان كه ياد كرده اند, شهر پرجمعيت و در زير لواى بازماندگان چنگيز مركز علم و دانش گرديد.
… در هفتم رجب 671هـ.ق بخارا به دست سربازان آباقاى مغول تسخير شد. شهر را خراب كردند و از ساكنان خالى نمودند. اين شهر دوباره ساخته شد و باز در رجب 716 هـ.ق به دست مغولان حاكم در ايران و همدست ايشان پَساور ـ شاهزاده جغتاى ـ خراب شد.
باز در آخر سال 905 نوبت به ازبكان رسيد كه شهر بخارا را به فرماندهى شيبانى خان تسخير كردند و تا انقلاب روسيه در دست داشتند; فقط در دوره اى محدود زير حكم روايى ازبكان نبوده است)(ص 395 و 396).
بخارا شهرى فراموش نشدنى است كه آثار و نشانه هاى ايران بزرگ را در خود دارد. (اين شهر از ابتداى انقلاب سوسياليستى اتحاد جماهير شوروى جزو ازبكستان شده است كه مركز آن تاشكند است)(ص 398).
ديدار عاشقانه استاد ستوده از مرقد امير اسماعيل سامانى, حالت و جذبه اى خاص به او دست مى دهد و در پى آن معتقد به آن مى شود كه دست آدمى نيز در هنرآفرينى اعجاز آفرين است:
(پاى مقبره اميراسماعيل سامانى كه رسيدم, بى اختيار به زانو درآمدم و بوسه اى به پايه بنا زدم; براى اينكه ديدم دست آدمى نيز يدبيضا و اعجاز دارد. آيا مى توان از گل پخته, چنين نقش هايى به وجود آورد كه هر وجب آن قابل بحث و دقت باشد. فرنگان اصرار دارند هنرهاى ما را اكتسابى بدانند و منشأ آنها را به همسايگان ما برسانند; از جمله هوبشمان كلمه آجر را سريانى و هنر استفاده از آجر را به تمدن گذشته مى رساند; در صورتى كه تمدن ورارود هم ريشه دار و كهنسال است و هنر آجركارى مخصوص بخاراييان و شرق و غرب عالم, مديون اين شهر و ساكنان آن است. امروز هم اين هنر در عين رواج و رونق است و مصالح ساختمانى روس ها كه به كار بردن آنها آسان تر و ساده تر است, نتوانسته است جاى هنر آجركارى بخارا بگيرد. اين نگين ركاب انگشترى بخارا يعنى مقبره اميراسماعيل سامانى را بايد از نزديك ديد و در مقابل آن سر تعظيم فرود آورد و زانوى احترام بر زمين زد…)(ص 449 و 450).
از مشخصه هاى چشمگير و نمايان كتاب, عكس هاى گراور شده آثار و بناهاى تاريخى سمرقند و بخاراست كه جلوه اى و اعتبارى خاص به كتاب بخشيده است. توصيف و شرح آثار تاريخى مسجدها, مدرسه ها, خانقاه ها, مزارها و…, هر نقش و نگار, آجركارى و كاشى كارى بناها به اهميت و ارزش كتاب افزوده است و عكس هاى گويا و روشن, نشانى زنده از موقعيت بناهاى تاريخى است و عظمت و زيبايى آنها را مى نماياند.
كتاب پژوهش تازه, نو وگران سنگ درباره آثار تاريخى ورارود و جغرافياى تاريخى سمرقند و بخارا و موضوعات ديگر مربوط به دو نگين پر بهاى ماوراءالنّهر است كه روزى و روزگارى در محدوده ايران بزرگ بود و امروز در حوزه منطقه ازبكستان است.
در پايان يادآور مى شويم كه از بخت بلند اين پژوهش تاريخى آن است كه غلط هاى مطبعى كمتر در آن به چشم مى خورد.
پي نوشت ها:1. جنگ هاى اميرتيمور با تغلق تيمور در (چيناز) روى داد. همان, ص 5.
2. دست درازى روس ها به اين سرزمين ها فراتر از صد سال پيش روى داده است. حكومت تزارى روسيه به تدريج به شهرهاى ورارود چنگ انداخت و آنها را تصرف كرد. صفحه 398 كتاب ديده شود.
3. تمدن سغدى, ورارود و خوارزم از جهت موقعيت جغرافيايى ميان اروپا و آسيا قرار دارد. بنابراين تمام اين خاك را بايد (اورآسياى ميانه) خواند, نه (آسياى ميانه). صفحه 20 ملاحظه شود.
4. تور « ايك علامت نسبت در زبان پهلوى = توريك و تورِك و واژه تُرْك برخاسته از همين تركيب است(ص15).5. schyler, Eugene: Turkistan, london; 1876.6. و. و. بارتلد, تركستان نامه, تركستان در عهد هجوم مغول, ترجمه كريم كشاورز, بنياد فرهنگ ايران, 1352.
7. مطلبى كه استاد منوچهر ستوده بيان مى كنند, مربوط به زمانى است كه هنوز اتحاد جماهير شوروى با حفظ سرزمين هاى دست يافته به قدرت خود باقى است. ديرى نمى گذرد كه فروپاشى و از هم گسيختگى بر اين اتحاد نافرجام رخ مى نمايد و كشورهاى تاراج رفته, استقلال خود را باز مى يابند.
8. سمريّه, ابوطاهر ولد قاضى ابوسعيد سمرقندى به سعى و اهتمام نيقوقلا و سركوفسكى, پطرز بورگ, 1904م.
9. داخل سرابستان باغ دلگشا, به جنگ هاى اميرتيمور در هندوستان منقوش است. شويلر اوژن, تركستان, نشر لندن, 2 مجلد, 1876, به نقل از ص 259.
10. نوئين [تر. مغـ.= نوين = نويان]: فرمانده, سردار (فرهنگ معين). نويينان صورتى از واژه تركى مغولى نوئين است.
نگاهى به شرفنامه مَنيَرى
بشرى جواد
(به مناسبت انتشار جلد نخست آن)
شرفنامه منيرى يا فرهنگ ابراهيمى, گردآورى: ابراهيم قوام فاروقى(سال 878هجرى قمرى), مقابله نسخ, تصحيح, مقدّمه و تعليقات: دكتر حكيمه دبيران, تهران, پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى, 1385 .
فرهنگ هاى ابراهيمى
نخستين فرهنگى كه به نام فرهنگِ ابراهيمى / ابراهيم هم شناخته مى شود, فرهنگى است از ابراهيم قوام فاروقى1, از مردمان قرن نهم هجرى, ساكن (مَنْيَر) هندوستان (شهرى در بهار, ايالتى در شرق هندوستان). نامِ نخستين و اصلى اين فرهنگ, شرفنامه است. ابراهيم فاروقى ـ كه از احوالش در مراجع كهن, نكته اى ديده نمى شود ـ فرهنگ خود را به دليل ارادت به شرف الدين احمدبن يحيى منيرى2, شيخِ بزرگِ فرقه چشتيه, شرفنامه خوانده است. البته او خود محضر اين شخص را درك نكرده و سال ها پس از او زيسته. وى در مثنوى اى كه در مدح (قطب اقطابِ عالم, شيخ شرف الدين احمد منيرى) (همين شيخِ مورد بحث) در آغاز شرفنامه خود آورده است, مكرّر به تربت و روضه او اشاره كرده است. نيز با لحنى سخن گفته كه در گذشته بودنِ شرف الدين احمد منيرى آشكار مى شود.
از دلايل محكمى كه براى اثبات يكى بودنِ ممدوح و مرادِ ابراهيم قوام فاروقى با شرف الدين احمدبن يحيى داريم, يكى اين است كه او در همين مثنويِ مدحى به مكتوبات اين شيخ اشارتى دارد:
ز حق پارسى گر نُبى آمدى
مكاتيبش الحق همى آمدى
مكاتيبِ او كانِ ايمان شمر
بود منكر او ز كافر بتر
(شرفنامه, ج 1, ص 7).
اين مكاتيبِ منيرى, تقريباً از مهم ترين و متداول ترين آثار بر جاى مانده اوست كه به قول استاد منزوى, سه (مجموعه نامه) به نام منيرى باقى است.3
در اين قسمت بيش از اين به شرفنامه منيرى (فرهنگ ابراهيم فاروقى) نمى پردازم تا در بخشى ديگر به تفصيل به احوال او و نيز تصحيح عرضه شده از فرهنگش اشاره اى كنيم.
* * *
فرهنگ ديگرى كه به فرهنگ ابراهيمى/ ابراهيم مشهور است و در واقع نام اصليِ آن محسوب مى شود, از تأليفات ميرزا ظهيرالدين پسر ميرزا شاه حسين اصفهانى است.
ييكى از نخستين بررسى هاى تفصيلى منتشر شده درباره اين فرهنگ, از آنِ دكتر دبير سياقى است.4 ايشان در كتاب خود كه درباره فرهنگ فارسى به فارسى است, از اين فرهنگ ياد و در شناسايى مؤلفِ آن به نقل قولى از مرحوم دانش پژوه بسنده كرده است; در حالى كه به گواهى خيامپور در فرهنگ سخنوران, ذكر او در صحف ابراهيم, مجمع الخواص, رياض الشعراى واله داغستانى و خلاصة الاشعار تقى الدين كاشانى آمده است. در كل, توصيف ايشان از اين كتاب مبتنى است بر بررسى يك نسخه خطى آن در كتابخانه لغتنامه دهخدا. چنان كه خواهيم ديد, اين نسخه گويا تحرير واقعى و اصيلى از فرهنگ ابراهيم بن حسين اصفهانى نباشد; چرا كه عارى از شواهد شعرى است.5
اين فرهنگ به تحقيق مرحوم ابن يوسف شيرازى ـ كتاب شناس بزرگ و خبيرى كه از آثار مشهورش, فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه سپهسالار است ـ رونوشتى است (با تغيير) از شرفنامه منيرى.6
فرهنگ ميرزا ابراهيم اصفهانى اخيراً, مورد تحقيق و بررسى (به قصد تصحيح) آقاى عباسعلى شاهدى على آباد قرار گرفته است و مقاله اى نيز در اين باره منتشر كرده اند.7
از بهترين شرح حال نويسى هاى اختصارى در باره مؤلف اين فرهنگ, مدخلِ (ابراهيم اصفهانى) است در دائرةالمعارف بزرگ اسلامى.8 در آنجا از تمام منابع دست اول براى اين كار سود برده شده است. چون اين روزها مراجعاتى به تذكره بى نظيرِ عرفات العاشقين داشته ام ـ هر چند در مدخل مورد بحث از آن استفاده شده ـ عيناً مطالبِ صاحبِ عرفات, اوحدى بليانى, را درباره مؤلف اين فرهنگ مى آورم:
(ميرزا ابراهيم صفاهانى ـ آن گوهر درج لَطَف و اختر برج شرف. از صُلب وجود ميرزا شاه حسين است كه وزير پادشاه صاحب خروج, شاه اسماعيل بن حيدر صفوى حسينى بود. و وى الحق از اكابر عظام و فضلاى كرام زمان خودست, در جميع مراتب هنر ماهر و قادر, در اكثر علوم و رسوم مستحضر بوده. تتبعات بسيار در اكثر فنون فرموده, فرهنگ او در شرح لغات درى و فُرس بغايت مشهورست. اگر چه بعضى افادات و تتبعاتش موافق واقع نيست, اما زبان اعتراض كاملان دانا بر حصر الفاظ و تخصيص معانى بسته است. هر جا كه به سهو و خطاء وى دغدغه باشد, اگر بنسخه موسوم بسرمه سليمانى9 كه از مؤلفات قايل است, رجوع فرمايند… كه راه صواب نموده شده, رفع اشتباه با حسن وجوه كرده شود.وفات او درصفاهان اصفهان واقع شده, در عهد پادشاه جنت مكانى طهماسب شاه)10.
* * *
طبق نتيجه گيرى دكتر دبيرسياقى, دو فرهنگ ديگر به نام هاى فرهنگ ابراهيم و فرهنگ ابراهيمى وجود دارد كه با دانستن اين مقدمه كه فرهنگ ابراهيم فاروقى و فرهنگ ابراهيم اصفهانى هر يك از چه كسى است و چه رابطه اى با هم دارد, خود به خود مشكل ناشناس ماندن آن دو فرهنگ نيز حل مى شود. در ادامه به شرح اين نكته خواهيم پرداخت. نخست نقل مطلب دكتر دبيرسياقى:
( فرهنگ ابراهيمى: اين فرهنگ در شمار مآخذ و منابع فرهنگ جهانگيرى, كه در فاصله 1005 تا 1017 هجرى تأليف شده است, قرار دارد و بنابراين زمان تأليف آن مقدم بر آغاز قرن يازدهم هجرى است. اما ذكر خصوصيات و تعداد و ترتيب لغات آن نيازمند به دست آمدن نسخه كتاب يا اطلاعاتى در خور ذكر درباره آن از منابع ديگر است. نكته قابل ذكر آنكه فرهنگ ابراهيمى نام ديگر فرهنگ شرفنامه مَنْيَرى است, اما چون جمال الدين حسين اينجو [= مؤلف فرهنگ جهانگيرى] شرفنامه را جداگانه در رديف مآخذ خود آورده است, پس فرهنگ ابراهيمى كتاب ديگرى بايد باشد. همچنين احتمال توان داد كه مراد از اين فرهنگ, فرهنگ ابراهيم يا شيخ ابراهيم باشد كه جزو مآخذ تحفة السعادة اسكندرى, كه قبل از 916 هـ.ق تأليف گرديده, ذكر شده است)11.
تناقضى كه در آغاز بدان اشاره شده ,به راحتى قابل حل است. براى من كمى عجيب است كه چرا دكتر دبيرسياقى كه تمام فرهنگ نامه هاى مزبور را مى شناخته, خود به نتيجه گيرى آتى نرسيده است.
فرهنگ ابراهيمى اى كه جمال الدين حسين اينجو, جزء مآخذش ياد مى كند, همان فرهنگ ميرزا ابراهيم بن حسين اصفهانى بايد باشد. با چنين انگاره اى هيچ عجيب نيست كه نام شرفنامه منيرى هم جزء مآخذ او ديده شود. درباره فرهنگ ابراهيم مذكور در تحفة السعادة نيز احتمالى ديگر هست كه در سطور بعدى مى آوريم; اما پس از نقل قول دكتر دبيرسياقى:
فرهنگ ابراهيم يا شيخ ابراهيم:12 اين كتاب جزء مآخذ فرهنگ تحفةالسعاده اسكندرى13, كه در سال 916 هجرى قمرى تأليف شده است, قرار دارد. بنابراين زمان تأليف آن مقدم بر سال مذكور است, اما شرح خصوصيات و كيفيت لغات آن نيازمند به دست آمدن نسخه كتاب يا اطلاعاتى درخور ذكر از منابع ديگر درباره آن است. نكته قابل ذكر آن است كه اين فرهنگ در هند تأليف شده و غير از فرهنگ ميرزا ابراهيم است كه در سال 986 يا 989 در ايران تأليف گرديده است و اين دو را كه تشابه اسمى دارند نبايد يكى دانست)14.
معادله در اين مورد هم بسيار ساده است. فرهنگ مورد بحث كه از مآخذ كتابى تأليف شده در 916 هجرى است, بى شك همان شرفنامه منيرى است يا فرهنگ ابراهيم قوام فاروقى (تأليف شده در قرن نهم هجرى).
پس با اين حساب در كل دو فرهنگ موسوم به ابراهيم/ ابراهيمى داريم: يكى از ابراهيم قوام فاروقى و ديگرى از ابراهيم بن حسين اصفهانى. دومى را قرار است انتشارات ميراث مكتوب به تصحيح آقاى عباسعلى شاهدى (تحت نظارت دكتر على اشرف صادقى) منتشر كند, ولى مورد نخستين كه بنا بود سال ها قبل چاپ شود, به تازگى وارد بازار شده است, البته فقط جلد يكم آن. پس از اين انحصاراً به شرفنامه منيرى و تصحيح عرضه شده از آن خواهيم پرداخت.
بررسى تصحيح جلد يكم شرفنامه منيرى
پيش از اين, معرفى نامه هاى مختصرى از اين كتاب, در چند منبع منتشر شده بود: فهرست كتابخانه سپهسالار, مقدمه لغتنامه دهخدا, فرهنگ نويسى فارسى در هند و پاكستان ( از دكتر شهريار نقوى) و مقدمه جلد پنجم از فرهنگ نظام (از داعى الاسلام). ذكر دست نويس هاى اين فرهنگ هم در فهرست نسخه هاى خطى استاد منزوى آمده بود.15 ولى يكى از تفصيلى ترين بررسى نامه هاى در دسترس از اين كتاب ارزشمند قرن نهمى (كه جزء فرهنگ هاى فارسى قبل از عصر صفوى محسوب مى شود و به عصر ادباى قديم نزديك تر است), از آنِ دكتر دبيرسياقى است.16 ايشان بر اساس نسخه نسبتاً قديمى كتابخانه لغتنامه دهخدا (مورّخ 24 شوال 1027 هجرى) اطلاعات خوبى از اين كتاب عرضه كرد و همچنين بخشى از مقدمه, به خصوص (باب حروف المعانى و الفوايد) را عيناً در كتاب خود آورد.
جالب است بدانيم اين كتاب, به عنوان پايان نامه اى در دانشگاه تهران, به همت خانم دكتر حكيمه دبيران تصحيح شده بود. كار ايشان, به راهنمايى استاد دانشمند دكتر سيد جعفر شهيدى (دير زياد آن بزرگوار خداوند) از سال 1353آغاز شد كه با همكارى فرهنگستان زبان ايران در آن سال ها, در طول چند سال به اتمام رسيد, ولى همچنان منتشر ناشده باقى ماند. اينك با خرسندى, انتشار جلد نخست از آن را به وسيله (پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى) شاهديم17. اميدوارم جلد بعديِ آن هر چه زودتر و بدون وقفه دراز مدّت, به دنبال جلد يكم بيايد; وقفه هايى كه در انتشارِ مثلاً تاج المصادر بيهقى (ج اول, 1366 ـ ج دوم, 1375) و جامع الالحانِ مراغى (جلد اول, 1366 ـ جلد دوم 1372) روى داد. پس از اين نگاهى به چاپ خانم دكتر دبيران خواهم كرد و از آن پس, به برخى فوايد جانبى اين كتاب (فقط جلد يكم) اشاره خواهد شد.
* * *
شرفنامه ـ كه جزء منابع مورد استفاده مرحوم دهخدا در تدوين لغتنامه هم بوده ـ از فرهنگ هايى است كه بر اساس حروف آغازين واژه ها تدوين شده است و ابواب آن به تعداد حروف الفباى فارسى است. در هر باب, فصل بندى ها به اين شكل است كه حروف آخر واژگان لحاظ مى شود و مثلاً در باب (ب), نخست كلمات مختوم به (الف) مى آيد ( كلماتى چون: با, بابا, بادپا, بادپروا, بادپيما, …), سپس كلمات مختوم به (ب) (مثل باب, بغداد خراب, بوب, بوالعجب, … ), سپس مختوم به (پ) (مانند بر جاسپ), سپس مختوم به (ت) (مثل بادام دو مغزست, بادبروت, …) و به همين شكل تا آخر. در پايان هر فصل هم, فصلى احتمالى براى واژگان تركى در نظر گرفته شده است. در سراسر كتاب, واژگانِ بعضاً عربى هم در عِداد واژگان فارسى ديده مى شود.
در پيشگفتار 38 صفحه اى كتاب, اين بخش ها ديده مى شود: تاريخ لغت نويسى فارسى, فرهنگ نويسى در هند, شرفنامه مَنيرى, سرچشمه هاى نگارش شرفنامه, خلاصه اى از شرفنامه18, استفاده ديگر فرهنگ نويسان از شرفنامه, دست نويس هاى شرفنامه منيرى, كتابنامه مقدمه.
به نظر مى رسد جاى آن داشت در كارى كه بيش از دو دهه در انتشار آن تأخير افتاده, اطلاعاتى بيش از اين, در مقدمه ( كه نمايانگر ميزان تلاش مصحح است) عرضه شود. از خودِ متن كتاب بسيار مى توان درباره مؤلف كسب اطلاع كرد; چنان كه مقدارى را خواهم آورد. بررسى عصر تاريخى حيات مؤلف ـ كه مى شد در آن از منابع هندى سود برد ـ چيزى است كه نبود آن احساس مى شود. همچنين شناسايى و يا حداقل برشمردن منابع مؤلف (كه در متن از آنها ياد كرده است), جاى تفصيل داشت (نه اينكه به اختصار ياد شود, آن هم با اطلاعاتى ناقص ـ صفحه شانزده مقدمه). بدون اينكه بخواهم جزء به جزء مقدمه را بررسى كنم و يا اطلاعات آن را نادرست بخوانم, فقط مواردى چند را كه در نظر اول به ذهنم رسيد, مى آورم.
شرف الدين احمد بن يحيى مَنيرى (صاحب مكتوبات مَنيرى), پرتأليف بوده و آثار بسيارى از او باقى مانده است. مصحّح بسيارى را در مقدمه, (صفحه يازده) برشمرده كه مى توان براى فهرست تفصيلى آنها به فهرستواره استاد احمد منزوى, جلد هفتم و هشتم (بخش عرفان) مراجعه كرد.19
در صفحه شانزده, در شمار كتاب هايى كه مؤلف از آنها نام برده, يك مورد به نام موايد ديده مى شود. در پاورقى همان صفحه درباره اش آمده است: (شايد موايد الفوايد باشد كه در شمار فرهنگ هاى فارسى در مقدمه لغتنامه بدون نام نويسنده است). بسيار عجيب است كه مصحّح درباره نام كامل اين كتاب متوسل به حدس و گمان شده است; در حالى كه نام آن در صفحات زيادى از متن به صورت موايد الفوايد آمده است.20
در بخش (خلاصه اى از شرفنامه) (صفحه هفده مقدمه), با مقايسه چند واژه در دو كتاب شرفنامه منيرى و فرهنگ ميرزا ابراهيم بن حسين اصفهانى, حدس ابن يوسف مبنى بر گزينش فرهنگ مَنيرى به وسيله ميرزاابراهيم اصفهانى تا حدودى اثبات شده است. ولى عجيب اينجاست كه مصحّح بدون در نظر گرفتن اين نكته, در صفحه نوزده آورده است:
( گردآورنده فرهنگ جهانگيرى, هم از فرهنگ ابراهيمى و هم از شرفنامه احمد مَنيرى, نام برده است. شايد هنگام نگارش ديباچه فراموش كرده بود كه اين هر دو يكى است).[!]
و جدا بودن فرهنگ ابراهيمى (منظور فرهنگ ميرزا ابراهيم اصفهانى) و فرهنگ شرفنامه اثر ابراهيم قوام فاروقى چيزى است كه اكنون واضح است و در بخش پيشين به آن پرداخته شد.
* * *
متن كتاب به صورت دو ستون در هر صفحه چاپ شده; چيزى كه در چاپ فرهنگ هاى فارسى بسيار معمول است. براى هر صفحه نيز دو بخشِ پاورقى در نظر گرفته شده. قسمت اول (بالاتر) به نسخه بدل ها اختصاص يافته كه شماره هاى مربوط به آن, در متن داخل دو قلاب[] قرار دارد و قسمت دوم (پايين تر) تعليقات و توضيحات مصحّح را انعكاس مى دهد, با شماره هايى كه در متن بالاى كلمات مربوط, بدون نشانه خاصى آمده است. جلد نخست شرفنامه به اين ترتيب, 536 صفحه شده كه تا پايان حروف (ژ) را شامل مى شود.
مصحّح در تصحيح شرفنامه, تصوير نُه دست نويس را در اختيار داشته كه چهارتاى آنها را كه اصّح تشخيص داده است, به عنوان نسخه هاى اساس لحاظ كرده و اختلاف نسخه هاى ديگر را در پاورقى آورده است. نسخه هاى نه گانه و رمز هر يك به شرح زير است:
ـ نسخه كتابخانه آصفيّه هند به شماره 493 (آ);
ـ نسخه كتابخانه لغتنامه دهخدا به شماره 147 (خ);
ـ نسخه كتابخانه مجلس شوراى اسلامى به شماره 456945 يا 86866(مج1) ;
ـ همان جا از مجموعه اهدايى سيد محمدصادق طباطبائى (مج2);
ـ نسخه كتابخانه ملك به شماره 1831(ل);
ـ نسخه كتابخانه ملى تبريز به شماره 2615 (مت);
ـ نسخه كتابخانه مركزى دانشگاه تهران به شماره 2906 (دا)21;
ـ نسخه كتابخانه سپهسالار (عالى شهيد مطهرى) به شماره 86 (س);
ـ نسخه كتابخانه [ديوان] هند در لندن (با).
در مقدمه كتاب, نمونه تصوير بسيارى از اين دست نويس ها آمده است.
نسخه هاى فوق, تمامى دست نويس هاى اين كتاب نيست و پس از كار خانم دكتر دبيران, موارد ديگرى نيز يافت شد. توضيح اينكه خانم دبيران در مقاله هاى خود درباره شرفنامه كه به ترتيب (پژوهشنامه فرهنگستان زبان ايران) (شماره 2, 1356ش) و (بياض) (چاپ دهلى, سال پنجم, 1985م) منتشر كرد, نسخه هايى را برشمرد كه تا آن روزگار شناسايى شده بود و در تصحيح حاضر نيز از همان ها بهره برد. امّا سه نسخه ديگر از اين كتاب كه شناسايى كرده ام, اينهاست:
ـ نسخه كتابخانه ملى پاريس به شماره A.F.P. 186 كه مرحوم قزوينى در مسائل پاريسيه (چاپ بنياد موقوفات, ج1, 1385, ص 198) از آن ياد كرده است.
ـ نسخه ديگرى از كتابخانه مجلس به شماره 13750 كه 301 برگ دارد و بدون تاريخ كتابت است (ر.ك: فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه مجلس شوراى اسلامى, على صدرايى خوئى, ج37, 1377, ص285; اطلاعات اين فهرست درباره كتاب شرفنامه اكثراً نادرست است!).
ـ نسخه كتابخانه مسجد اعظم قم به شماره 3753 . در فهرست آنجا, با وجود توصيف خوبى كه آقاى استادى از آن به دست داده, ناشناس معرّفى شده (فهرست نسخه هاى خطّى كتابخانه مسجد اعظم قم, ص304) كه خوشبختانه توانستم آن را شناسايى كنم. خط بسيار خوبى دارد (تصويرى از آن در اختيار دارم).
ابراهيم فاروقى
در آغاز بايد به شاعريِ مؤلف, ابراهيم قوام فاروقى, اشاره كرد. در ابتداى كتاب و پيش از مقدمه, سه مثنوى از او (در ستايش خدا, در نعت نبى و در مدح شرف الدين احمد منيرى) آمده است. همچنين در آغاز هر باب, قصيده اى از خود قرار داده كه حرف روى آن, همان حرفِ مخصوص آن باب است. به جز اينها در سراسر كتاب به اشعار خود مكرّر استناد كرده و آنها را با عنوان (لجامعه) متمايز ساخته است. همه اينها نشان اين است كه ابراهيم قوام فاروقى ديوانى داشته كه البته هنوز نسخه اى از آن شناخته نشده است. او در شعر, (ابراهيم) تخلص مى كرده;مثلاً گويد:
براهيم اگر غرق عصيان بود
غمى نيست نامش22 چو رحمان بود(ص3)
خدايا به حق جمال بشر
براهيم را از سگانش شمر(ص7)
چرا به معنى دارد مراء ابراهيم
كسى كه نيست محقّق ورا فصيح لغات؟ (ص 273)
هر كه بيند گهر نظم براهيم قوام
بشمرد همچو شبه نيز دُر و گوهر هيچ (ص 340)
درين زمانه نباشد چو تو يكى ممدوح
دگر بمثل براهيم نيز يك مدّاح (ص 365)
كجاست در همه هند همچون ابراهيم
كه در سخن بود اندر زمان خود ممتاز؟ (ص 508)
اينكه او چه تحصيلاتى داشته و در كجا كسب دانش كرده است, چيزى است كه از متن مى توان اطلاعاتى درباره اش به دست آورد. ساكن هند بودن او كه مشخص است (از اشارات مكرّر به واژگان هندى, نيز نام بردنِ ممدوحانِ حاكم بر آن ديار و بسيارى قرائن ديگر).
از نكات جالب توجه براى ما ايرانيان اين است كه بدانيم از حدود قرن هشتم هجرى به بعد در هند دواوين اساتيد فارسى سرا را به عنوان متن درسى مى خوانده اند; يعنى در سال هايى كه خواندنِ كتب بلاغى در ايران به صورت گسترده رايج شد و كم كم خواندن مفتاح سكّاكى و آثار تفتازانى و شروح متعدّد آن به برنامه اصلى مدارس ايران تبديل شد و دانستن چنان مسائلى نشانه فضل و دانش بود, در هند دواوين اساتيد بزرگ شعر فارسى به اين صورت خوانده مى شد. بررسى اين موضوع خود مجالى مى طلبد و البته پژوهشى گسترده.23
ابراهيم فاروق مَنيرى از كسانى است كه در آن عصر به صرف عمر خود در چنان دواوينى, به درجه اى از استادى در شعر فارسى رسيد. شعر او آينه تمام نماى اين مدّعاست. او به همان سبك شعراى پيچيده گوى مورد بررسى اش, قصيده مى گفت. اينكه از محضر چه كسانى در خواندن اين متون بهره برده, چيزى است كه تا حدودى از شرفنامه اش مى توان به آن پاسخ داد. نام (شيخ واحدى) و (امير شهاب الدين حكيم كرمانى) در كتاب مكرّر آمده است. ابراهيم فاروق از آنان با لحنى ياد مى كند كه برمى آيد محضرشان را درك كرده است و گويا مشكلات متنى اش را بر آنان عرضه مى داشته و يا حتّى متن يا متونى را نزدشان مى خوانده است.
از نقل قول او از شيخ واحدى, در مواردى برمى آيد كه اين شيخ در عصر تأليف شرفنامه درگذشته بوده است.24 همچنين از توضيحى كه ابراهيم قوام, از او درباره باد صبا نقل كرده, شايد بتوان نتيجه گرفت كه شيخ واحدى, هندى نبوده است:
(باد صبا: باد شرقى; و از بندگى شيخ واحدى محقّق است كه به شيراز از اكثر اوقات باد صبا مى وزد و بغايت لطيف و موافق طبايع خلايق است; چنانچه شما25 را باد دبور, سبب آن, صفتِ باد صبا كرده اند).26
اما از امير شهاب الدين حكيم كرمانى ـ كه نتوانسته ام او را نيز دقيقاً شناسايى كنم ـ در موارد بسيار, با قيد (سماع) نقل قول شده است. اين قيد (سماع), در اثبات نكته اى كه پيش از درباره خواندن متون ادبى نزد اساتيد گذشت, ياريگر است. تا پايان جلد يكم چاپ حاضر, دركل در 43 مورد از اين شخصيت نقل قول شده است27. از اين ميان, يك مورد را كه بسيار جالب توجه است, نقل مى كنم:
(دوستگانى: با واو و كاف فارسى بفضل سين و تاء موقوف, در فرهنگ نامه ها مندرج است كه پياله دور خويش كه ديگرى را دهند فامّا در آنچه جامع اين كتاب شرفنامه بيكداله در مجلس بزم, از امير زين الدين هروى كه ملك الشعراست و مخاطب بخطابِ حسنخان 28 از دوستگانى و چگونگى آن پرسيده, يكى از حضّار مجلس كه امير شهاب الدين نام داشت, او را فرموده29 و اشارت به سوى جامع [= ابراهيم قوام فاروقى] كرده كه شيخ ابراهيم مى خواهد كه پياله دوستگانى معاينه و مشاهده كند. امير شهاب با يك پياله پر, از مقام خويش برخاسته و پيش امير زين الدين بتعظيم هر چه تمامتر نشسته, ملك الشعراء دست راست بسته و خنصر گشاده را ميان جام مى نهاده, امير شهاب آن پياله را بر هامه افتخار گذرانيده, بر روى ملك الشعراء نوشيده, باز هم بر آن نمودار و نمط پياله ديگر آورده, حسنخان آن جام از دستش ستده و چون خون دشمنان دركشيده, و اين جامع راگفته كه پياله دوستگانى اينست) (ص460).
اينكه اين امير شهاب الدين حكيم كرمانى كيست, هنوز اظهار نظر قطعى نمى توان كرد. بنابر اطلاعات مرحوم خيّامپور ( فرهنگ سخنوران, ج 2, ص 519) دو نفر با نام (شهاب كرمانى) در تذكره ها مذكورند. از اين ميان, يكى از آنها از مدّاحان خاندان پيامبر است كه بخشى از قصيده اى منقبتى از او را صاحب هفيت اقليم و نيز سفينه خوشگو (به نقل او 30) آورده اند. از همين شخص در عرفات العاشقينِ اوحدى بليانى هم يادى هست. اوحدى او را چنين وصف مى كند:
(شهاب الدين محمود كرمانى: از مردم بزرگ عاليقدر آنجاست. بمزيد علم و تقوى و ورع منفرد و سمت دين دارى و عبادت و وصول علم گشته. در زمان شاه طهماسب در عرصه امكان بوده)31 و سپس شش بيت از همان قصيده منقبتى مذكور در هفت اقليم را آورده است. هيچ يك از نشانه هاى اين شهاب الدين محمود كرمانى, با امير شهاب الدين حكيم كرمانى مطابق نيست, به ويژه آنكه شاعر منقبت گو, در عصر شاه طهماسب (قرن دهم) مى زيسته وامير حكيم كرمانى در قرن نهم هجرى.
شهاب كرمانى ديگرى كه مى شناسيم, به اختصار در روز روشن معرفى شده است به اين شرح: (شهاب الدين كرمانى از خواجه زادگان بود, رباعى:
ييا رب كه مرا صحبت جان بى تو مباد
وز هستى من نام و نشان بى تو مباد
انجام زمانه يكزمان بى تو مباد
كوتاه كنم, جمله جهان بى تو مباد.)32
بايد منتظر بود و ديد كه آيا در جلد ديگر شرفنامه, مصحّح محترم به شناسايى اين افراد مى پردازد يا نه; و اينكه چه نتيجه اى مى گيرد.
منابع منظوم و منثور ابراهيم قوام
آنچه در تدوين اين فرهنگ در اختيار او بوده, مطلبى است كه در مقدمه كتاب جاى بسط داشت; در حالى كه در نهايت اختصار, اشاره اى بدان شده است (صفحه شانزده مقدمه). تا زمانى كه جلد يا جلدهاى ديگر كتاب منتشر نشده, طرح اين موضوع درست نيست, امّا عجالتاً به برخى منابع مذكور در متن (تا پايان جلد نخست) اشاره اى مى كنم.
اميدوارم فهارس متعدّدى از اين نظر در پايان جلد آخر كتاب تعبيه شود كه كار اين گونه بررسى ها را ساده تر و دقيق تر كند. آنچه من خواهم آورد, نتيجه ورق زدنى شتاب زده است و تازه تمام موارد را شامل نمى شود.
از ميان كتاب هايى كه نامشان تا پايان جلد نخست آمده, تعدادى را كه مصحح در مقدمه (صفحه شانزده) آورده, ذكرنمى كنم و به بقيه مى پردازم. نام اين موارد به وفور آمده است: گلستان سعدى, بوستان سعدى, ليلى و مجنون نظامى, اقبالنامه نظامى, خسرو و شيرين نظامى, هفت پيكر نظامى, مخزن الاسرار نظامى, هماى [و] همايون خواجو كرمانى, روضه انوار خواجو, عراقين [= تحفة العراقين خاقانى], قران سعدين اميرخسرو دهلوى و آينه سكندرى اميرخسرو (3 بار). جز اينها از عجايب البلدان مكرّر در مورد اعلام جغرافيايى و حتّى در برخى موارد خاص حكايت از آن نقل مى كند. با بررسى هاى دقيق تر و مقايسه اى مى توان تعيين كرد كه آيا اين عجايب البلدان همان است كه نسخه اى از آن را مرحوم ملك الشعراى بهار در اختيار داشته و بعدها دو نسخه ديگر از آن يافت شد كه ميكروفيلمش در كتابخانه مركزى دانشگاه نگهدارى مى شود يا نه.33
از مثنوى نايحة القلوب چهار بار نقل مطلب شده است (ص 87, 236, 240 و 388); از كتاب مرغوبات شرف الدين شيرازى يك بار (ص 96);از اجمال حسينى (كه گويا كتابى است ترجمه اى) چهار بار (ص 130, 216, 274 و 535); از طبقات ناصريِ [منهاج سراج] يك بار (ص 347); از كليله و دمنه يك بار (ص 407)34; از مدخل منظوم يك بار (ص 413)35; از مثنوى نزهة الارواح يك بار (ص 428); از مثنوى سراج العاشقين مغربى يك بار (ص 483); از رسالة النصير يك بار (ص 485); از مثنوى نفحة الريحان يك بار ( ص 525) و از تاج المآثر در موارد بسيار متعدد (شعرهاى تاج المآثر نقل شده است).36
از شاعرانى كه در شرفنامه, شعرشان به عنوان شاهد آمده است, بسيارى معروف و از اساتيد صاحب ديوان هاى باقى مانده هستند; مثلاً: كمال الدين اسماعيل اصفهانى (كمال سپاهانى), انورى, ظهير فاريابى, سلمان, كمال خجندى, سعدى, حافظ, خاقانى, خواجو, [امير] خسرو, عماد فقيه, عبدالوسع جبلى, كاتبى, عطار, جمال الدين عبدالرزاق, ناصر بخارى و فردوسى (با عنوان (شاهنامه)). به جز اينها و نيز اشعارى كه از خودش ( با عنوان (جامعه)) آورده, آنچه از شاعران بيتى آورده شده است, به شرح زير است با ذكر شماره صفحات:
بدرشاشى [= بدرچاچى شاعر معروف قرن هشتم هجرى] (ص 38, 50, 72, 89 (بدر), 107, 133, 150, 159, 171, 195 (بدر), 208, 210, 253, 275, 280, 283, 302, 305, 324, 356, 359, 385, 406, 407, 408, 432, 433, 435, 436, 443, 473 (2 بار), 495 و 498; سوزنى (ص 40, 58, 61, 66, 75, 167, 258, 352, 383, 480 و 522); قوامى گنجه اى [صاحب قصيده معروف بديعيه كه البته تمام ابيات مذكور در شرفنامه, از همان قصيده اوست] (ص 41, 158, 236, 278, 283, 432 و 482); سيف الدين اسپرنگى/ اسپرنگينى37 (ص 76 و 451); سيدمحمد ركن (ص 84); ملك يوسف بن حميد (ص 85 و 479); بسحاق / بواسحاق [= اطعمه شيرازى] (ص 86, 133, 194, 297 و شايد ص 370. نيز ر.ك: ص 369 و 450 كه از كتاب بسحاق نقل قول كرده); خواجه ثنايى (ص 145, 151, 155 (2 بار), 177, 276 و 452); ناصر شيرازى (ص 242 به لهجه شيرازى); عميد لومكى/ لوبكى (ص 245 و 351)38; شاهى [شايد امير شاهى سبزوارى] (ص 266); نظامى [مطلع غزلى از او نقل شده] (ص 335); عنصرى (ص 35 و 412); رودكى (ص 12); مرزبان (ص 387); سيدجلال عضد (يزدى) (ص 410, 414 و 433) 39; اثير فتوحى (ص 571); قطران (ص 11); بوعلى سينا (ص219); شعر منسوب به بهرام گور (ص 158).
همچنين شعرهاى (سفيهى) و ( باخرزى) كه در مهاجات هم سروده اند, در صفحه 158 آمده است كه آنها را جز اينجا در عرفات العاشقين هم, البته كامل تر, ديده ام.40
اين مقال را ـ كه بنا نداشتم به اين تفصيل كشيده شود ـ با ذكر منصور شيرازى به پايان مى برم. از شاعرى موسوم به منصور/ منصور شيراز/ منصور شيرازى در صفحات زير شعر نقل شده است: 69, 78, 103, 169, 200, 289, 301, 327, 407, 527, 536 ( به نام منصور شيراز (ى)), 72, 76, 77, 169, 228, 277, 292, 294, 425, 426 و 427. اينكه او كيست, مطلبى است كه به اختصار به آن خواهم پرداخت تا بلكه سرنخى باشد براى مصحّح محترم در راه شناسايى او.
به جز مواردى كه در خلال متن از او و شعرش ياد شد, در قصايد آغاز هر باب هم نام او ديده مى شود; مثلاً در قصيده (باب التاء) (ص 269), (باب الجيم التازى) (ص 315), (باب الحاء) (ص 361), (باب الخاء) (ص 371) و (باب الذال) (ص 462) آمده است: (لجامعه فى جواب المنصور) كه نشان مى دهد مؤلف اين قصايد را به اقتضاى منصور مورد بحث سروده است. در قصيده (باب الزّاء التازى) (ص 500) عنوان (لجامعه فى جواب المنصور الشيرازى) ديده مى شود كه نشانگر اين است كه منصور همان منصور شيرازى است. در اين قصيده بيتى هست كه شايد اشاره به منصور شيرازى داشته باشد:
بوصف لعل لب تو شكر همى شكنم
اگر چه طوطى هندم نه بلبل شيراز(ص 502)
اما مهم ترين موردى كه از اين منصور شيرازى ياد شده, در قصيده (باب الراء) (ص 472 ـ 468) است. اين قصيده كه در مدح وزيرى است در اقتفاى شعر منصور (شيرازى) سروده شده. ابراهيم قوام در آن گويد:
كنون به گردن مدحت چه خوش همى بندم
ز شعر خواجه منصور چند سلك دُرر(ص 469)
سپس هفت بيت از اشعار اين خواجه منصور را تضمين وار در ميان قصيده اش مى آورد و پس از آن بلافاصله اطلاعاتى درباره منصور مى دهد كه بسيار ارزشمند است:
كنون به مدحت منصور التفات كنم
كه مثل او نبزايد سخنور از مادر
نفوس دعوى او عنبريست بس اشهب
عروس صحنى او شاهدى است خوش دلبر
شود بسان براهيم شاعر ساحر
اگر بخواند كس از آنِ او يكى دفتر
مگر حلاوت گفتار او بعاريه برد
كه شكّرست همى در ميان نيشكّر
و از آن پس تا پايان قصيده, به مدح اين منصور شاعر (شيرازى) مى پردازد. لحن خطابى او نسبت به منصور, چنان است كه زنده بودن او از آن ابيات مستفاد مى شود.
تا اينجا دانستيم كه اين منصور, شاعرى است شيرازى از قرن نهم هجرى, هم عصر ابراهيم قوام فاروقى و شايد استاد او; چنان كه به گفته خودش دفاتر شعرى او را مى خوانده و به اقتفاى اشعار او, قصيده مى سروده. اطلاع تازه اى كه مى توان بر اين موارد افزود, مطلبى است كه صاحب فرهنگ جهانگيرى آورده. او در شمار منابع مورد استفاده در تدوين فرهنگش, از فرهنگ منصور شيرازى نام برده كه گويا از همين منصور شيرازى قرن نهمى است41. نيز ميرزا ابراهيم اصفهانى در فرهنگ ابراهيمى, از منصور شيرازى شعر آورده42. با توجه به مطالبى كه در بخش نخست مقاله بدان پرداخته شد (نقل مطالب شرفنامه در فرهنگ ميرزا ابراهيم اصفهانى), به نظر نمى رسد كه بيت هايى جز آنچه در شرفنامه آمده, در فرهنگ ميرزا ابراهيم باشد.
اكنون براى شناسايى بهتر منصور شيرازيِ قرن نهم كه پيشكسوتِ ابراهيم قوام محسوب مى شود, احتمالاتى را مطرح مى كنم و اذعان دارم كه طرح اين مورد آغازى است براى جستجوى دقيق تر و بيشتر.
در سال 1378, ديوانى از غزلياتِ شاعرى از سده نهم هجرى منتشر شد كه شيرازى است و ناشناس و البته (منصور) تخلص مى كند.43 از آنجا كه اين ديوان تنها شامل غزل است, نمى توان درباره يكى بودن او با منصور مورد بحث ما اظهارنظرى كرد. همچنين در عرفات العاشقين, اوحدى از شاعرى موسوم به (منصور شيرازى) ياد كرده (نسخه ملك: ص1009 ـ 1010) كه ديوانى از قصايد او را در اختيار داشته و آن شامل مدايحى است براى ممدوحان نيمه نخست قرن هشتم كه ذيل هريك از حروف الفبا, يك ـ دو قصيده در آن بوده. آيا او همين منصور شيرازى مذكور در شرفنامه است؟ اگر چنين باشد و شاعر نامبرده در عرفات هم از سده هشتم هجرى, احتمال سده نهمى بودن منصور كه پيش از اين مطرح كرديم, نادرست خواهد بود.44
پي نوشت ها:1. الذريعة الى تصانيف الشيعه, ج 9, بخش سوم, ص 801; فهرست نسخه هاى خطّى فارسى, احمد منزوى, ج 3, ص 1997. على بته كن, نويسنده مدخل (ابراهيمِ قوام فاروقى) و نيز دكتر دبيرسياقى, اين نام را با كسر ابراهيم خوانده اند.در صورت وجود اين كسره بنوّت, ابراهيم را بايد پسر قوام دانست. ر.ك: دائرةالمعارف بزرگ اسلامى, ج 2, ص 524; فرهنگ هاى فارسى به فارسى و…, دكتر سيد محمد دبيرسياقى, آرا, تهران, چاپ دوم با اضافات, 1375, ص 62.
2. درباره او و آثار پرشمارش ر.ك: فهرستواره كتاب هاى فارسى, احمد منزوى, ج 8, ص 1276 و ارجاعاتى كه در اين صفحه آمده است.
3. همان, ص 965.
4. فرهنگ هاى فارسى به فارسى و…, ص 95 ـ 86.
5. اين مطلب, يافته آقاى شاهديِ على آباد است در مقاله اى كه ذكرش خواهد آمد.
6. فهرست كتابخانه مدرسه عالى سپهسالار, ج 2, ص 321 ـ 229 (به نقل از دائرة المعارف بزرگ اسلامى, ج 2, ص 409)
7. (فرهنگ ميرزا ابراهيم اصفهانى), عباسعلى شاهدى على آباد, آينه ميراث, 31 ـ 30, ص 360 ـ 337. در آن مقاله كه نكات تازه كم داشت و نكات نگفته بسيار, برخى جملات عيناً از كتاب دكتر دبير سياقى نقل شده (البته با ذكر مآخذ, ولى به دور از روش علمى و قرار دادن منقولات در گيومه). همچنين از نقايص ديگر آن پرداختن به مباحثى ا ست كه يا موضوعيت ندارد يا به شكلى نادرست پرورده شده; مثلاً صفحه 341, سطر 26و 27 (ذكر لغات و كلمات عاميانه), همان صفحه, سطر 25 ـ 20 (ذكر (لغات هايى) [!] به زبان ها و لهجه هاى ديگر), صفحات 343 ـ 342 (ويژگى هاى رسم الخطّى فرهنگ ميرزا ابراهيم ـ كه در واقع اين بحث زمانى جاى مطرح شدن داشت كه نسخه دست خط مؤلف باقى مانده بود. نويسنده مقاله بايد اين موارد را جزء ويژگى هاى املايى نسخه هاى مورد استفاده اش طرح مى كرد), صفحات 345 ـ 343 (ويژگى هاى دستورى و سبكى فرهنگ ميرزا ابراهيم ـ طرح اين موضوع كاملاً غير ضرورى و حتّى نابجاست. در مواردى كه متن ادبى اى ـ اعم از نثر يا نظم ـ دست كم از ساليانى دور, مورد بحث قرار مى گيرد, مصححين در بخشى به بررسى ويژگى هاى دستورى و در بخش ديگر به برشمردن خصائص سبكى آن مى پردازند. ولى پيش كشيدن اين موضوعات در فرهنگ هاى لغت, درست مانند بررسى ويژگى هاى نحوى در ترجمه هاى تحت اللفظى قرآن است; چيزى كه تا حدود زيادى عارى از آن است يا اگر هست, چنان كم است كه جاى طرح ندارد), صفحه 346, سطر 9 ـ 4 (كه عيناً آن مطالب را نقل مى كنم: (در فرهنگ اسدى به اسامى و ابيات شعراى مختلف آن زمان برمى خوريم كه تعداد آنها 76 نفر است. از اين جهت اين تأليف مجموعه پرارج و قيمتى محسوب مى شود. فرهنگ ميرزا ابراهيم نيز با شاهد آوردن حدود 700 بيت از شاعران مختلف ارزش كار خود را دوچندان كرده است) كه اگر خواننده آگاه, كمى با فرهنگ هاى لغوى فارسى ـ از جمله تحريرهايى از لغت فرس اسدى كه برخى از آنها چاپ شده ـ آشنا باشد و ارزش شواهد شعرى كهن آنها را بداند, خود درباره اين جملات قضاوت خواهد كرد).
همچنين نويسنده محترم, در بخش (تأثيرگذارى بر فرهنگ هاى ديگر) به مهم ترين تأثير و تأثّر در اين عرصه, يعنى تأثيرگذارى شرفنامه مَنيرى بر فرهنگ ميرزا ابراهيم اصفهانى هيچ اشاره اى نكرده است.
عيب مى جمله بگفتى هنرش نيز بگو: اما از مواردى كه كشفِ نويسنده مقاله محسوب مى شود و نكته تازه اى بر اطلاعاتمان مى افزايد, اصلاح اطلاع دكتر دبيرسياقى است. ايشان بر اساس دست نويس كتابخانه سازمان لغتنامه دهخدا, فرهنگ ابراهيم اصفهانى را عارى از شاهد شعرى دانسته بود. آقاى شاهدى با بررسى دست نويس هاى متعدّد اين كتاب اظهار كرده اند كه اين فرهنگ شاهد شعرى دارد و نام تعدادى از سرايندگان ابيات شاهد را هم آورده اند. بخش معرّفى دست نويس هاى كتاب نيز مفيد است. به نظر مى رسد ايشان برخى از دست نويس ها را از نزديك نديده است. در اين باره تنها مطلبى كه به ذهنم مى رسد اين است كه ساليانى پيش نسخه شماره 4399 كتابخانه آيت الله العظمى مرعشى از اين كتاب را ـ كه آقاى شاهدى هم به آن اشاره كرده ـ از نزديك ديدم. يادداشتى از آن برنداشتم, ولى به خاطر دارم كه خط استاد احمد منزوى در آغاز نسخه ديده مى شد كه گويا آن را فرهنگ مختصر ناميده بود. نسخه مورد بحث از نسخِ كهنِ اين كتاب به شمار مى رود كه شايد به روند تصحيح بهتر كتاب كمك كند.
به نوشته مجله گزارش ميراث (دوره دوم, سال اول, شماره اول, مهر 1385, ص 53) اين فرهنگ در دست آماده سازى است. نكته اميدوار كننده اين اطلاع آن است كه اين بار آقاى شاهدى كار را تحت نظارت علمى دكتر على اشرف صادقى براى چاپ آماده خواهد كرد. اميد كه نظارت علمى استاد, عيسوى وار, روح تازه اى در اين كار بدمد. گفتنى است در اين اطلاعيه, به ارتباط بين شرفنامه منيرى و فرهنگ ابراهيم اصفهانى اشاره شده است كه جاى خوشبختى است.
8. ج2, ص 409 ـ 410.
9. نام فرهنگ تدوين شده به دست اوحدى بليانى است. چاپ شده در مركز نشر دانشگاهى.
10. عرفات العاشقين, نسخه شماره 5324 كتابخانه ملك, ص 147.
11. فرهنگ هاى فارسى به فارسى و …, ص 120.
12. صاحب فرهنگ مؤيد الفضلاء (تأليف 925 ق) مطلبى راجع به الف آخر كلمات كه در استمرار آيد از شيخ ابراهيم (ظاهراً از همين فرهنگ او) نقل و رد كرده است. (پاورقى دكتر دبيرسياقى)
13. درباره اين اثر ر.ك: فرهنگ هاى فارسى به فارسى و…, ص 73 ـ 74. دكتر دبيرسياقى خود نسخه اى از اين كتاب را بررسى نكرده است و گفته هاى او به نقل از داعى الاسلام, صاحب فرهنگ نظام است; در حالى كه نسخه اى از اين كتاب در دانشگاه تهران نگهدارى مى شود: فهرست نسخه هاى خطّى كتابخانه مركزى دانشگاه تهران, محمد تقى دانش پژوه, ج 15, 1345, ص 4213 ـ 4214 (شماره 5352).
14. فرهنگ هاى فارسى به فارسى و…, ص 73.
15. فهرست نسخه هاى خطّى فارسى, احمد منزوى, ج 3, ص 1997ـ 1998.
16. فرهنگ هاى فارسى به فارسى و …, 62 ـ 69.
17. به اين مشخصات: شرفنامه مَنْيَرى يا فرهنگ ابراهيمى, گردآورى ابراهيم قوام فاروقى, مقابله نسخ, تصحيح, مقدمه و تعليقات: دكتر حكيمه دبيران, پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى, جلد يكم, چاپ اول, 1385.
18. در صفحه هفده مقدمه, كه با حروف درشت تايپ نشده و مشخص نيست.
19. ر.ك: پاورقى شماره 2 آغاز مقاله.
20. مثلاً ر.ك: ص138, 159 و 436.
21. گويا شماره ثبت نسخه است. بايد شماره اى كه در فهرست مجلس يا دانشگاه به آن شماره شناخته شده, ذكر مى شد.
22. منظور, (نامِ خدا) است.
23. دواوين شعرايى چون: ظهير فاريابى, انورى, كمال الدين اسماعيل اصفهانى, خاقانى و منظومه هاى نظامى. وجه مشترك اين آثار, پيچيده گويى سرايندگان آن است. به نظر مى رسد زمانى كه ايرانيان پس از عهد مغول, اوقات خود را در مدارس به بحث هاى نحوى و بلاغى سپرى و ساعت ها بر سر تبصره ها و استثنائات جدال مى كردند, در آن ديار بهترين تفنّن, حل كردنِ مشكلاتِ اشعار خاقانى و انورى و نظامى بود. بهترين شاهد اين مطلب, دست نويس هاى بسيارى است كه از شروح ابيات شاعران مذكور در هندوستان تدوين و استنساخ شده است. همين ميل آنان به حل چنان غوامضى, كم كم ذهن جمعى آنان را به سمت معادله سازى هاى منظوم سوق داد; چيزى كه در ادوار بعد به سبكى موسوم به سبك هندى انجاميد. با در نظر گرفتن اين حقيقت, مى توان پژوهش هايى نيز در حوزه نسخه شناسى در كشور هند انجام داد و آن را از اين ديدگاه بررسى كرد.
24. ص 193, ذيل (برهمن) و ص 246 ذيل (پيك).
25. منظور هنديان است.
26. ص 129.
27. در صفحات زير ذيل مدخل هاى: 18 (قطعه اى كه درباره فرق دال و ذال است), 35 (ارديبهشت), 52 (استر), 62 (ارس), 64 (اقليدس), 69 (اياق), 82 (ابراهيم), 113 (انبوبه), 118 (اردوى), 141 (باد آورد), 142 (بخرد), 149 (باحور), 178 (بيرنگ), 192 (برفندان), 200 (بارو), 203 (بادهراة), 206 (بذله), 244 (پشماق), 289 (تاجيك), 297 (تبرزين), 304 (تسمه), 305 (تكّه), 320 (جان من و جان شما), 325 (جوزهر), 332 (جان شما و جان من), 333 (جهان), 337 (جندره), 360 (چرخى), 375 (خدا), 392 (خمش وخموش), 394 (خناق), 410 (خرگاه و خرگه), 428 (دوزخ). 455 (دنبوقه), 459 (دور قمرى), 460 (دوستگانى), 467 (ذو ذؤابه), 473 (رعنا), 492 (روان), 496 (ريشه), 512 (زراتشت و …), 517 (زُرور) و 520 (زر خالص).
28. تا پايان جلد نخست, دو بار ديگر ذكر او هست: در صفحات 355 (ذيل چندن) و 410 (ذيل خرگاه و خرگه). در مورد اول, او را (امير زين الدين هروى ملك الشعراء بنگاله) و در مورد بعدى (امير زين الدين هروى, ملك الشعراء فرودست كه فتخحان [كذا] خطاب دارد) خوانده. در منابع تاريخى هندى جستجويى نكردم, ولى عجالتاً مى گويم كه او شايد همان (زين صوفى هروى) ناشناسى باشد كه ذكرش در صحف ابراهيم, برگ 133 (به نقل از فرهنگ سخنوران خيامپور, ج 1, ص 420) و تذكره روز روشن آمده است و رباعى از او نقل شده (ر.ك: تذكره روز روشن, مولوى محمد مظفر حسين صبا, به تصحيح و تحشيه محمدحسين ركن زاده آدميّت, طهران, كتابخانه رازى, 1343, ص 336).
29. نحو كلام كمى تقييد دارد. به نظر مى رسد چينش بدون تقييد جملات چنين باشد: امير زين الدين هروى, يكى از حضّار مجلس را كه اميرشهاب الدين نام داشت, فرموده [= دستور داده] … . گويا امير شهاب الدين همان امير شهاب الدين حكيم كرمانى مورد بحث باشد.
30. بنا بر نظر سيد محمدرضا طاهرى (حسرت) مصحّح هفت اقليم, در ج1, ص 297, پاورقى.
31. عرفات العاشقين, نسخه كتابخانه ملك, ص 570.
32. تذكره روز روشن, ص 443.
33. صفحاتى را كه نام اين كتاب در آنها هست, مى آورم: 25, 29, 40, 43, 61, 62, 64, 65, 66, 70 , 79, 87, 94 ( دو بار), 95, 96, 105, 114, 132, 137, 145, 148, 163, 165, 179, 183, 190, 238, 276, 290, 320, 321, 335, 383, 394, 441, 489, 495 و 524.
34. اين كليله بى شك همان كليله و دمنه ابوالمعالى نصر الله منشى است. بيتى كه از آن نقل شده, مربوط است به داستان معروف مهستى و پيرزن كه ابوالمعالى نيز صورت منظوم آن را از حديقه سنايى گرفته و نقل كرده است (ر.ك: كليله و دمنه, تصحيح مجتبى مينوى, ص 288). بيتى كه در شرفنامه آمده است, ذيل مدخل (خگاو) است كه ابراهيم قوام درباره اش آورده :(نام مقامى, كليله: داشت زالى به روستاى خگاو/ مهستى نام دخترى و سه گاه) ;در حالى كه در نسخه هاى كهن كليله, (چگاو) است و ( دوگاو) (به جاى سه گاو). در دست نويسى كه در اختيار ابراهيم قوام بوده, ضبط واژه چنان بوده و او نيز بر همان اساس, آن را مدخل قرار داده است.
35. بيت منقول از مدخل منظوم چنين است:
باز ميزان هبوط خورشيد است
هابط برج خوشه ناهيد است.
اين منظومه كه به خواجه نصيرالدين طوسى, عبدالجبّار خجندى و به احتمالى ضعيف تر به فخر الدين مباركشاه مرورودى نسبت داده شده, نسخه هاى خطى بسيارى دارد; مثلاً ر.ك: نسخه هاى خطّى فارسى, احمد منزوى, ج1, ص 347 ـ 348 و ج4, ص 3192 ـ 3193. نيز ر.ك: رحيق التحقيق, فخرالدين مباركشاه مرورودى, نصرالله پورجوادى, مركز نشر دانشگاهى, چاپ اول, 1381, ص 34 ـ 35. همچنين تا كنون متن آن دو بار منتشر شده است: يك بار در 1282 ق در حاشيه بيست باب ملاّ مظفّر (به نقل از حبيب يغمائى) و بار ديگر در نمونه نظم و نثر فارسى (كه جُنگى است كهن كه به اهتمام حبيب يغمائى چاپ شد). بيت مذكور در شرفنامه را در بخش (صفت هبوط) از مدخل منظوم يافتم. ر.ك: نمونه نظم و نثر فارسى در آثار اساتيد متقدّم, به اهتمام و تصحيح حبيب يغمائى, تهران, مرداد 1343, ص 18).
36. در صفحات ذيل: 12, 19, 29 (دو بار), 42, 44, 52, 60, 64, 65, 73, 78, 88, 93, 97, 99, 101, 106, 109, 130, 142, 143 (2 بار), 146 (2بار), 148, 152, 159, 161, 178, 184, 187 (سه بار), 188 (دو بار), 196, 204, 210, 212, 214, 220, 242, 251, 262, 263 (دو بار), 264, 276, 280, 285, 295, 320, 342, 346, 358, 359, 367, 375, 378, 382, 390, 393 (2 بار), 395 (دو بار), 398 (دو بار), 408, 423, 431, 436, 449, 452, 486, 492 (دو بار), 494, 513, 518, 523, 525, 532, 535 و 536. اين كتاب شناخته شده كه در تاريخ هند است و كهن ترين نمونه باقى مانده در اين موضوع, اثر حسن نظامى نيشابورى است, منشى دربار شمس الدين ايلتتمش. نثر كتاب مصنوع است و آراسته به ابيات فارسى وعربى (به شكلى افراطى). وجود ابيات فراوان فارسى در اين كتاب, آن را به گنجينه اى از اشعار قدما تبديل كرده كه البته بدون نام شاعر آمده است (به سبك كتب نثر فنّى و مصنوع). از تاج المآثر دست نويس هاى بسيارى باقى است. آن را استاد عابدى هندى تصحيح كرده كه گويا به زودى منتشر خواهد شد.
37. ديوان او به كوشش خانم دكتر زبيده صديقى در پاكستان چاپ شده است.
38. صاحب عرفات او را (عميد الدين اللومكى) ناميده و متولّد سال 655 هجرى دانسته و مقدارى از اشعارش را نقل كرده است (عرفات العاشقين, نسخه ملك, ص 713 0 711). امّا طبق تحقيق دكتر نذير احمد,عميد متولّد 601 هجرى است. ديوان او را استاد نامبرده براساس نسخه اى منحصر به فرد منتشر كرده كه ابياتِ مذكور در شرفنامه هم در آن, ذيل قصيده اى با حرف رَوى كاف ديده مى شود. ر.ك: ديوان عميد از فضل اللّه عميد لويكى, دكتر نذير احمد, لاهور, مجلس ترقى ادب, طبع اول, 1985, ص 180, بيت دوم (شرفنامه, ص 245) و ص 184, بيت اول(شرفنامه, ص 351).
39. او پسر عضدالدين يزدى است كه از او ديوانى نمانده, ولى يك منظومه سندبادنامه از او باقى است كه به تصحيح مرحوم دكتر محجوب منتشر شده است. ديوان جلال الدينِ [كسره بنوّت] عضد يزدى را هم احمد كرمى به شكلى مغلوط چاپ كر ده است. نكته اى جالب توجه درباره عضد يزدى (پدر) در شرفنامه هست كه مربوط مى شود به بيتى از حافظ:
خموش حافظ و اين نكته هاى چون زر سرخ
نگاه دار كه قلاّب شهر صرّافست.
ابراهيم قوام فاروقى از امير شهاب الدين حكيم كرمانى شنيده كه (سيد عضد صرّاف با حافظ در سخن مِرى داشت و اين بيت تعريضى با سيّدست) (ص 392). جدا از درست بودن يا نبودن اين مطلب از نظر تاريخى, اين مطلبى مهم است كه درباره تفسير بيتى از حافظ در قرن نهم هجرى عرضه شده است و من تا كنون آن را جايى نديده ام. درباره ملقب بودن سيدعضد يزدى به صرّاف ر.ك: تاريخ ادبيات در ايران, دكتر ذبيح الله صفا, ج 3, ص 922; سندبادنامه منظوم, انتشارات توس, ص 24.
40. عرفات العاشقين, نسخه ملك, ص 573.
41.فرهنگ جهانگيرى.
42. فرهنگ ميرزا ابراهيم اصفهانى, عباسعلى شاهدى على آباد, آينه ميراث, شماره 30 ـ 31, ص 342.
43 . ديوان منصور حافظ, به اهتمام سيداحمد بهشتى شيرزاى, روزنه, چاپ اول, 1378 .
44 . نيز مقايسه شود با ابياتى كه آقاى مايل هروى از (حافظ منصور شيرازى) يافته و گويا از قصايدى برجاى مانده است. ر.ك: ديوان منصور حافظ, صفحه ده(مقدمه). همچنين موردى ديگر بررسى شود در الذريعة االى تصانيف الشيعة, ج16, شماره 966 و شماره بعد از 1670 .
نقد و بررسى عربى 1 و 2 پيش دانشگاهى
نساجى زواره اسماعيل
عربى (1)و(2) دوره پيش دانشگاهى, 1 / 316, وزارت آموزش و پرورش (سازمان پژوهش و برنامه ريزى آموزشى), چاپ يازدهم, 1384, 143 صفحه.
كتاب عربى (1) و (2) دوره پيش دانشگاهى (چاپ يازدهم, 1384) از سوى دفتر برنامه ريزى و تأليف كتب درسى در 12 درس و 143 صفحه, براى دانش آموزان رشته ادبيات و علوم انسانى تنظيم شده است. مؤلفان اذعان دارند كه اين كتاب را مطابق با اهداف نوين آموزش زبان عربى تدوين كرده اند و كوشيده اند مطالبى جذّاب و ارزشمند در قالب آيات قرآنى, متون ادبى (شعر و نثر) و قواعد ارائه دهند. همچنين افزوده اند: قواعدى كه در كتاب به آن اشاره شده است, مكمل آموخته هاى دانش آموزان در سه سال دوره دبيرستان است. از اين رو, از ذكر قواعدى كه در سال هاى قبل خوانده اند, اجتناب شده است.
برخلاف كتاب هاى سال اول, دوم و سوم دبيرستان كه بخش قواعد با بهره گيرى از (روش اكتشافى) تهيه شده است و آموزش قواعد و كاربرد آنها را براى فراگيران تسهيل كرده است, شيوه تأليف و تدوين اين كتاب هنوز رنگ سنّتى دارد و با دنياى دانش آموزان و آرمان هاى آنان همسويى و تطابق نسبى ندارد. لذا آنان بدون انگيزه و از روى اجبار اكثر مطالب را حفظ مى كنند و تغيير در طرح سؤالات, آنان را از جواب دادن صحيح درمانده مى سازد.
آنچه در اين سطور از نظر مؤلّفان فرهيخته و اساتيد محترم پيش دانشگاهى مى گذرد, نكاتى است در باب محاسن و نقاط قوت و كاستى هاى درخور تأمل كه نگارنده ضمن تدريس اين كتاب طى چندين سال به آنها رسيده است. بنابراين آنچه مطرح مى شود, نه يك قضاوت عجولانه و صرفاً فردى است و نه ناديده انگاشتن زحمات آن مؤلّفان فرزانه.
اميدوارم از آنچه نوشته مى شود, جز رايحه صلاح و خيرخواهى بويى ديگر به مشام نرسد.
نقاط قوت
1. اولين چيزى كه در يك كتاب توجه دانش آموزان را به خود جلب مى كند و تا حد زيادى آنها را تحت تأثير قرار مى دهد, حجم كتاب است. حجم كتاب عربى (1) و (2) پيش دانشگاهى به عنوان دو كتاب در قالب 143 صفحه بسيار خوب و مناسب است و همين امر سبب مى شود كه دانش آموزان به يادگيرى اين زبان رغبت و تمايل بيشترى نشان دهند; زيرا حجم زياد كتاب از همان ابتدا دانش آموز را به وحشت مى اندازد.
2. آوردن متون درس ها در قالب آيات قرآن, عبارات نهج البلاغه و صحيفه سجاديه, شعر, داستان و…, اين مفهوم را به دانش آموز القا مى كند كه زبان عربى يك زبان زنده و قابل استفاده است كه انسان در زندگى روزمره با آن سر و كار دارد.
3. در طراحى جلد كتاب, ذكر روايت (تعلّموا العربيّه…) و شرح حال (سيبويه) بسيار بجا و جالب توجه است و دانش آموزان را وادار مى سازد تا به عمق تأثير فرهنگ و معارف اسلامى و قرآنى بر زبان عربى و نقش دانشمندان بزرگ در پاسدارى از حريم اين زبان پى ببرند و انگيزه بيش ترى براى فراگيرى زبان عربى از خود نشان دهند.
4. جالب ترين نكته اى كه در تدوين قواعد اين كتاب به چشم مى خورد, اين است كه مطالب به زبان عربى و به صورت مختصر و موجز بيان شده است.
5. و بالأخره استفاده از انواع رنگ ها (مشكى, آبى , قرمز و سبز) در طراحى كتاب و بيان مطالب.
طولانى بودن عبارات
ناگفته نماند تأليف كتب درسى كه بتواند تمام سليقه ها و ديدگاه ها را راضى كند, كارى است بسيار مشكل, امّا اولين اشكال و ايرادى كه بر اين كتاب وارد است, طولانى بودن بعضى از عبارت ها و جملات در متن درس هاست. زبان كتاب هاى درسى بايد موجز, روان و از ابهام به دور باشد; همچنين روشن نبودن مرجع ضميرها, حذف هاى بدون قرينه لفظى يا معنوى از نفود كلام مى كاهد.
متن دروس عربى پيش دانشگاهى ساده و هموار نيست و آنچه فهم ترجمه را براى دانش آموزان مشكل مى سازد, دشوارى لغات و محتواى متن نيست, بلكه طولانى بودن جملات است كه سبب شده, فهم ترجمه صحيح براى آنان ميسر نشود. لذا دانش آموزان فقط معانى عبارات را حفظ مى كنند كه از باب اختصار فقط به چند مورد بسنده مى كنيم:
1. (فَالرَّجُلُ الّذى يَلقاك مُتَبَسِّماً وَ يُصْغي إليكَ إذا حَدَّثتَهُ وَ يَزوركَ مُهنّئاً لَيْسَ صَغيرَ النَّفسِ كما يَظنُّونَ بل هُو عظيمُها…) (درس2, ص 14).
2. (يا طالبَ العِلْمِ أنتَ لا تَحْتاجُ فى بلوغِكَ الغايةَ إلى خَلْق غَيْرِ خَلْقِكَ وَ جوٍّ غَيْرِ جَوِّكَ وَ سَماءٍ وَ آَرْضٍ غَيْرِ سَمائِكَ وَ أرْضِكَ وَ عَقلٍ وَ أداة غَيْرِ عَقْلِكَ وَ أداتِكَ وَ لكنَّكَ فى حاجةٍ إلى نَفْسٍ اَبيّةٍ وَ هِمّةٍ عاليةٍ) (درس 2, ص 15).
3. (… وَ لِذلكَ سَقَطَ مِنْ قَدَمَيْهافى الظَّلامِ عَنْدَ ما كانَتْ تُحاوِلُ أن تَعْبُرَ الشّارِعَ بِسُرعَةٍ خَوْفاً مِنْ آَنْ تَصْدِمَها سيّارة كانَتْ مُسرِعَةً وَ عادَت تَبْحَث عَنِ الحِذاءِ فَما وَجَدْتْهُ …) (درس 7, ص 72).
4. (فَلمّا مالوُا إلى الرّاحةِ وَ فَشا بَينَهم استخدامُ العبيدِ يَقومُون بِأعمالِهم وَ صار العَمَلُ فى نَظَرِ الرّؤساءِ مُستَهجِناً حقيراً بَخْدِشُ الكرامةَ, ذَهَبَتْ دولتُهم و ضاعَت قوّتهُم وَانتَهَتْ إِلى الفَناءِ) (درس 11, ص 120).
تنظيم و طراحى
هر چند آرايش و كيفيت چاپ اين كتاب, نسبت به چاپ كتاب هاى نظام قديم تفاوتى چشمگير و كيفيت درخور توجهى دارد, امّا فقط هفت درس آن مصور است و بقيه درس ها و كل تمارين كتاب هيچ گونه تصويرى ندارد كه اين مسئله جذّابيت آن را نسبت به ساير كتب عربى (سال اول, دوم و سوم) كاهش داده است. لذا اگر تصاوير بيش تر و بهترى مناسب با هر مقوله كتاب و در صفحات مختلف قرار مى گرفت, جذابيت آن را افزايش مى داد.
در رسم الخط كتاب گاهى پريشانى و دوگانگى به چشم مى خورد; مثلاً در صفحه 5 (قسمت فوائد) جمع مذكر سالم را شماره گذارى كرده; امام جمع مؤنث سالم با اينكه بيشتر است, شماره گذارى نشده است.
ـ در صفحه 26 بهتر بود فقط جمله صله, آبى رنگ و اسم موصول مشكى يا قرمز باشد; زيرا بعضى از دانش آموزان تصور مى كنند كه اسم موصول جزء صله است.
ـ در صفحه 38, علامت هاى جمع مذكر سالم, سبز رنگ, امّا علامت هاى مثّنى, مشكى است.
ـ صفحه 48: (نصب المضارع) اگر مانند (رفع المضارع) و (جزم المضارع) تعريف شود, مطلب بسيار زيباتر و جذّات تر مى گردد; يعنى بدين صورت: ( يُنْصَبُ الفِعْلُ المضارعُ إذا سَبَقْتهُ إحدى النّوَاصبِ. وَ عَلامةُ نَصْبِه الفَتْحَةُ أوْ حَذْفُ النُّونِ نحو:…)
ـ عنوان تمام موضوعات و فوائد در كتاب قرمز رنگ نوشته شده است, امّا در صفحه 49 مشكى است.
ـ در صفحه 88, دو فايده ذكر شده است كه به صورت مفرد (فائده) آمده است; در حالى كه در صفحه 49 يك مورد است, ولى عنوان آن (فوائد) است.
ـ تمام آيات قرآن در اين كتاب بدون آدرس سوره و شماره گذارى است; مثلاً در صفحه 14, سه آيه از سوره حضرت ابراهيم(ع) آمده است, بدون اين كه شماره گذارى شده باشد; لذا بعضى از دانش آموزان تصور مى كنند متن تمرين5, يك آيه است.
ـ بعضى از لغات جديد تكرارى است. به عنوان مثال, كلمات (مَلَل) و (اشواك) به ترتيب در دروس 1 و 11 و 3 و 11 تكرارى است.
از نكات درخور تأمل و دقت, آوردن تمارين مشابه در يك درس در يك حيطه شناختى است; مثلاً درس 8 تمارين 2, 5, 7 و 12 مربوط به (اعراب) است. همچنين در بعضى از دروس تعداد تمرين ها نامناسب است; مثلاً در درس 9 تمرين هاى مربوط به (تمييز) خيلى بيش تر از (حال) است.
اشكالات و ايرادات دستورى
ـ اولين ايراد عربى پيش دانشگاهى, مربوط به ترجمه عبارت پايين تصوير حضرت امام خمينى(ره) است كه واژه (لغت) به (لغت) ترجمه شده است كه اگر به (زبان) ترجمه مى شد, بهتر بود.
ـ صفحه 1: رسم الخط كلمه (امرأة) در آيه 11 سوره تحريم در تمام قرآن ها به صورت تاى مبسوط (امرأت) است; در حالى كه در اين كتاب به صورت تاى مربوطه نوشته شده است.
ـ صفحه 7: مبحث (تأنيثُ الفعلِ مَعَ الفاعلِ) قسمت (ج), فعل (عاد) با حرف جر (على) به كار رفته است; در حالى كه صحيح آن است كه با حرف (الى) به كار رود: (عادَ إلى).
ـ در صفحه 23, كلمه (العِدى) اسم جمع است, نه جمع (عدوّ).
ـ صفحه 24, پاورقى: اسم فاعل كلمه (مولع) كاربرد ندارد و هميشه به صورت اسم مفعول (مولَع) به كار مى رود.
ـ صفحه34, درس4: كلمه ى (شغَلَ) به باب (انفعال) نرفته است; بنابراين (لانّه مُنشِغل بِمسائلَ…) غلط است و بايد به باب (افتعال) برده شود: ( لأنّه مُشْتَغِل بمسائلَ…).
ـ صفحه 36: در عبارت ( الكَلِمةُ بالنسبةِ إلى تغيير حَرِكَةِ آخِرِها…) بايد به جاى (حركة) كلمه (علامة) نوشته شود; زيرا حركت غالباً دلالت بر اعراب اصلى دارد و كلماتى كه اعراب آنها فرعى است, معرب هستند و علامت اعراب آنها به حرف است, نه به حركت.
ـ صفحه 37, در عبارت (… ينتهى آخِرُهُ بالالفِ) بايد به جاى حرف جر (بـ) از (الى) استفاده كرد; يعنى (ينتهى آخِرُهُ إلى الألفِ).
ـ صفحه 37, مبحث (المنقوص): با توجه به اين كه قواعد به زبان عربى بيان است و در مثال ها حرف (ى) ذكر شده است, حتماً بايد مثال ها با (ألـ) بيايد; يعنى به صورت, القاضى, الراضى و الساعى و اگر بخواهيم بدون (ألـ) بياوريم, بايد بنويسيم: قاضٍ, راضٍ, ساعٍ.
ـ در صفحه 37 فعل (لاتَظْهُرُ) بر وزن (يَفعُلُ) آمده است; در حالى كه بايد بر وزن (يَفْعَلُ) بيايد; زيرا اگر اين فعل بر وزن (يَفْعُلُ) بيايد به معناى (كمرش نيرومند مى شود), ترجمه مى شود.
ـ در صحفه 38, كلمه (سُلَّة) صحيح نيست, بلكه (سَلَّة) صحيح است.
ـ در صفحه 42, كلمه (رضاً) بايد به صورت (رضيً) نوشته شود, امّا كلمه (عصاً) صحيح است.
ـ در صفحه 45, در عبارت (ففى الزّمنِ الّذى سَطَعَتْ فيه حضَارةُ المُسلمينَ فى الاندلس…) حرف (فى) سه بار تكرار شده است; لذا آوردن (فيه) در اين جمله نيازى نيست.
ـ صفحه 45: در جمله (… يَشعُرونُ أنّ هُناكَ) بهتر است كه فعل (يَشْعُروُن) با حرف جر (بـ) نوشته شود. در صفحه 72 اين فعل با حرف (بـ) به كار رفته است: (تَشْعُرُ بِالْبَرْدِ…)
ـ صفحه 56, (تَفَضَّلْ على) صحيح نيست; زيرا اين فعل با حرف جر (على) معناى (بنشين) نمى دهد, بلكه به معناى (نيكى كن) به كار مى رود. صحيح آن است كه به جاى (تفضّل على الكرسيّ) گفته شود: (إجْلِسْ على الكرسيّ مِنْ فَضْلِكَ).
ـ صفحه 84, فعل (أن يَحْرُمُوهُ) بايد به صورت (أن يَحْرَمُوهُ) يا (أن يَحْرِمُوه) به كار رود; زيرا اين فعل در كتاب لغت بر وزن (يفعُلُ) نيامده است.
ـ صفحه 84, آيه 43 سوره نساء غلط نوشته شده است. صحيح آن چنين است: (… فإِنْ لَمْ تَجِدوا ماءً…).
ـ صفحه 85: (… نَحْنُ دعاة نورٍ) بهتر است نوشته شود: (… نَحْنُ دعاةٌ الى نورٍ…).
ـ صفحه 85: فعل مضارع (اَنْ اَفْرِشَ) بايد بر وزن (يَفْعُلُ) بيايد: (اَنْ اَفْرُشَ).
ـ صفحه 85: فعل (لايثور) بايد بر وزن (يفعل), يعنى, (لايثار) بيايد.
ـ صفحه 92: كاربرد (جواداً بالمال) صحيح است, امّا كاربرد (بخيلاً بالأسرار) صحيح نيست; زيرا حرف جر (بخل) , (على) است, نه حرف (بـ). پس صحيح آن است كه گفته شود: (بخيلاً على الأسرار).
ـ در صفحه 93, كلمه (البطلْ) بايد به صورت (البطل) مى آمد; زيرا در عربى اسم معرب علامت (ــْ) نمى گيرد و دانش آموز تصوّر مى كند كه اسم معرب هم مى تواند ساكن شود.
ـ صفحه 93: صحيح كلمه (الهيجا), (الهيجاء) است.
ـ صفحه 100: كلمه (الحال) مؤنث است; لذا خبرش بايد به صورت مؤنث (مفرده) بيايد.
ـ صفحه 100: كلمه (هيئة) بايد به صورت (هيأت) نوشته شود; زيرا اگر همزه در وسط كلمه و خود متحرك و ماقبلش ساكن باشد, به صورت حرف موافق با حركتش نوشته مى شود. مثال: يسأل, يلؤمُ.
ـ صفحه 137: عبارت (لِتَحْريضِ المُخاطَب الى امرٍ…) غلط است و صحيح آن عبارت است از: (لِتَحْريضِ المُخاطَب على أمرٍ…); چون حرف اضافه اين فعل (على) است, نه (إلى).
ـ صفحه 137: تركيب (أمْرِ ممدوحٍ) موصوف و صفت است; بنابراين صحيح آن عبارت است از (أمْرٍ مَمْدوحٍ).
اشكال هاى نگارشى و ويرايشى
در كتاب عربى(1) و (2) پيش دانشگاهى, مؤلفان اين اثر و ويراستاران سازمان پژوهش و برنامه ريزى آموزشى اصول نگارش را رعايت نكرده اند و كتاب به لحاظ ويرايش دچار اشكالاتى مشهود است كه در محورهاى ذيل تذكر داده مى شود:
ـ اولين اشكال مربوط به مقدمه خود كتاب است كه شيوه جدانويسى در آن رعايت نشده است; همچون: سالهاى, كتابهاى, آنجا, پاسخگويى, بدانها, ارزشيابيها و… .
ـ استفاده نكردن از علامت (:) در جاى خود. (تمريناتى از قبيل: أعراب, للاعراب…) (مقدمه).
ـ استفاده از ويرگول(,) در جاهايى كه لازم نيست: (أنا صاحبةُ حقٍّ, سُرِقَ مِنّى) ( درس 4, ص 34, سطر 18), (أنْتَ سَرِقْتَ نعاجى الأربَع, و آنا نائمة). (درس 4, ص 36, سطر 3). (فَاَرشار الرّجلُ الى اَحَدِ الحُرّاسِ, باَنْ يَرْمِيَ…). (درس 4, ص 35, سطر8).
ـ عبارت (كما يظنّون) بايد به صورت جمله معترضه بين دو خط فاصله باشد. (درس 2, ص 14, سطر 10).
ـ صفحه 14, سطر 4, (ع) ندارد.
ـ در صفحه 82, در (التمرين الحادى عشر) عبارت با گيومه باز آمده, امّا در پايان بسته نشده است: (انت تلميذ… فى عملك.
كاستى هاى كتاب
ـ در صفحه 2 مى خوانيم: (تَبَيَّنَ فى الآيةِ الّتى قَبْلَها…). منظور آيه 10 سوره تحريم است كه آيه ذكر نشده, ولى شرح آن گفته شده است و اين مطلب براى دانش آموزان جاى سؤال است!
ـ حديثى كه در صفحه 2 از پيامبر(ص) نقل شده است,مأخذ ندارد.
ـ در صفحه 5, در قسمت فوائد (شماره1) , بهتر بود مثال ها به صورت جمع مى آمد: محمدون ـ عالمون.
ـ در صفحه 6, بهتر بود كه براى الف مقصوره دو مثال با دو علامت (ى ـ ا) ذكر مى شد; زيرا بعضى از دانش آموزان تصور مى كنند علامت الف مقصوره فقط (ى) است. مثال: بشرى, الدنيا.
ـ در صفحه6, (اقسام مؤنث) مطلب طورى بيان شده است كه تفهيم آن براى دانش آموزان كمى مشكل است.
ـ در صفحه6, براى مؤنث حقيقى هيچ گونه مثالى از حيوان ماده ذكر نشده است.
ـ در صفحه 64, بايد در تعريف جمله فعليه, واژه (غالباً) به كار برده شود; زيرا گاهى جمله فعليه: (تتألّف من فعل و فاعل أو فعل و نائب فاعل).
ـ در صفحه 65 ـ 64, هيچ اشاره اى به نايب فاعل نشده, امّا در صفحه 68 تمرين نايب فاعل آورده است.
ـ در صفحه 136, در قسمت مدح و ذم بايد اشاره اى به فعل (ساء) مى شد; زيرا كاربرد آن در آيات قرآن زياد است.
ـ در صفحه 139, نظر به اينكه اسلوب استثنا و شرط در دروس قبل گفته شده است, بهتر بود براى جمله سازى (تمرين 3و 4) از اساليب ديگر استفاده مى شد.
ـ يكى از مقوله هايى كه در كنكور سؤال دارد (شكّل…) است كه در مقدمه كتاب هم به آن اشاره شده است, ولى مقدار آن دركتاب كم است و آن مقدار كم هم جزء حذفيات است.
ـ در صفحه 50, فوائد شماره 1, مؤلفان گفته اند كه فعل مضارع بعد از امر و نهى مجزوم است, امّا اين مسئله شرط دارد و شرطش اين است كه بر سرفعل مضارع حرف (فاء) نيامده باشد; زيرا اگر اين حرف آيد, فعل مضارع منصوب مى شود. مثال: جُودُوا تَسُؤدُوا (مضارع مجزوم), جُودوا فَتَسُودُوا (مضارع منصوب).
ـ صفحه 100: گاهى رابط حال با صاحبش هم (واو) است و هم (ضمير): (خَرَجَ الطّلابُ مِنَ المدرسةِ و الكُتُبُ بأيديهم).
ـ در صفحه 100, يكى از نكات درخور تأمل و سؤال انگيز براى دانش آموزان اين است كه در مثال: (خرج الطلاب من المدرسه و الكتب بايديهم) رابط حال با صاحبش حرف واو است يا ضمير. جواب آن چنين است: اگر حال جمله اسميه باشد, ارتباط آن با صاحب سه گونه است: 1. با واو, 2. با ضمير, 3. با هر دو.
ييكى ديگر از كاستى هاى نگارشى كه در تمارين كتاب مشاهده مى شود اين است كه سخنان معصومان(ع) در بعضى از تمارين داخل گيومه قرار داده شده است و در بسيارى از جاها قرار داده نشده است. به عنوان مثال, صفحه 17: (مُصاحَبَةُ الأبْرار تُوجِبُ الشرف و مُصاحَبَةُ الأشرار تُوجِبُ التَلَفَ) يا صفحه 18: (أفْضَلُ الأعمالِ اَحْمَزُها).
اما مواردى كه داخل ( ) نوشته نشده است:
ـ صفحه 40: مَنْ ضاقَ صَدْرُهُ اتَّسَعَ لِسانُهُ.
ـ صفحه 51: مَتى تَصْلَحْ سريرتُكَ تَحْسُنْ سيرَتُكَ.
ـ صفحه 138: ايّاك و مُصادَقة الكَذّابِ فَإِنّه كالسراب يُقَرِّبُ عليكَ الْبَعيدَ و يُبعّدُ عَنْكَ القريب.
ـ و مواردى ديگر… .
معرفى و نقد كتاب الأسرار المرفوعة فى الأخبار الموضوعة
مسعودى محمدمهدى
الأسرار المرفوعة فى الأخبار الموضوعة (مقدمه محقق), نورالدين على بن محمّد بن سلطان المشهور بالملاّ على القارى, الطبعة الثانية, المكتب الاسلامى, 1406,
يكى از آفت هاى مورد ابتلاى احاديث, ورود اخبار موضوعه به ميان آنها است. از اين رو,تحقيق در اين زمينه امرى ضرورى به نظر مى رسد. محدّثان از ديرباز به اين نكته توجه داشته و كتب زيادى براى پالايش روايات نگاشته اند. برخى به جمع آورى احاديث موضوعه مشهور بين زبان ها پرداخته اند كه از جمله آنها كتاب الأسرار المرفوعة فى الأخبار الموضوعة از ملا على قارى است. در اين تحقيق قصد داريم كه تا حدّ توان به معرفى اجمالى اين كتاب پرداخته, به برخى نقاط قوّت يا ضعف كتاب اشاره اى كنيم.
مؤلف
على بن (سلطان) محمد, نورالدين الملاّ هروى القارى, معروف به ملاّعلى قارى, فقيه حنفى مذهب, در منطقه هرات از مناطق خراسان متولد شد, در زادگاهش رشد كرد, همان جا مشغول تحصيل شد, سپس به مكه عزيمت كرد, در آن جا اقامت گزيد و در سال 1014 ق در همان جا درگذشت.1
وى در مكه نزد تعدادى از بزرگان آن سامان, همچون ابى الحسن بكرى (م952 ق) و احمد بن حجر الهيتمى2 شاگردى كرد.3
او از رجال قرن دهم بود كه اوايل قرن يازدهم را هم درك كرد.
وى فردى متنوع الثقافة بود و مصنفاتى در زمينه تفسير, فقه, حديث, عرفان و توحيد از خود به جاى گذشت.4 محقق كتاب مى نويسد:
(آنچه با مطالعه كتاب هاى او و مطالبى كه در مورد زندگى اش نوشته اند, استفاده مى شود, اين است كه وى اطلاعات وسيعى در مورد كتاب هاى اسلامى داشته و بسيارى از مطالبى را كه مى خوانده, خلاصه مى كرده و به همين دليل تعداد زيادى مؤلفات از خود برجاى نهاده كه متجاوز از يكصد تأليف است).5
زركلى مى نويسد:
(معاش او از دسترنج خودش تأمين مى شده و گفته اند: او در هر سال مصحفى مى نوشت و آن را با قرائات و تفسير حاشيهتنگارى مى كرد, سپس آن را مى فروخت و براى مدت يك سال قوتش كافى بود).6
محقق كتاب مى گويد:
(برخى مواضع او دلالت بر وجود تعصب در مذهبش دارد).
وى به نقل از محبّى مى گويد:
(لكنّه امتحن بالاعتراض على الأئمة و لاسيّما الشافعى و أصحابه و اعترض على الإمام مالك فى إرسال اليد فى الصلاة… و بالجملة فقد صدر منه أمثال لما ذكر, و كان غنياً عن أن تصدر منه…).7
وى به تبعيت از ابن قيم جوزى بدون ذكر هيچ گونه دليلى و بدون اشاره به حديث خاصى تمام احاديثى را كه در فضايل اميرالمؤمنين(ع) وارد شده,ساخته شيعيان دانسته و از آن ها به رافضه تعبير كرده است و اين مى تواند نشانگر تعصب خشك و دور از انصاف او باشد.8
براى مؤلف سه كتاب در زمينه ى احاديث موضوعه با عناوين زير گزارش شده است:
1. الأسرار المرفوعة فى الأخبار الموضوعة;
2. الهبات السنيات فى تبيين الأحاديث الموضوعات 10;
3. رسالة المصنوع فى معرفة الحديث الموضوع.
در اين تحقيق برآنيم كه در حد توان به معرفى و نقد كتاب الأسرار المرفوعة فى الأخبار الموضوعة بپردازيم.
مشخصات كتاب شناختى
اين كتاب ظاهراً براى اولين بار در سال 1289 در چاپخانه العامريه در آستانه با عنوان الموضوعات چاپ شده و نسخه اى از آن در كتابخانه الظاهرية موجود است و نيز در استانبول با همكارى شركت چاپ عثمانى با عنوان موضوعات على القارى11 و بالأخره در سال هاى 1391 و 1406 با تحقيق آقاى محمد بن لطيفى الصباغ چاپ شده است.12
محقق كتاب گويد:
(عنوانى كه مؤلف براى اين كتاب اختيار كرده, غير از عنوانى است كه بين طالبان علم از زمان هاى دور تاكنون شايع بوده و آنچه به روشن شدن عنوان اصلى كمك كرد, اين بود كه مصنف عنوان را در مقدمه كتابش نياورده است).13
عنوان شايع اين كتاب الموضوعات الكبرى است و برخى آن را تذكرة الموضوعات الكبرى ناميده اند. 14
همان گونه كه قبلاً نيز گفته شد, در مراجعى كه به ذكر كتب و تعريف آن ها پرداخته شده, سه كتاب براى مؤلف در زمينه احاديث موضوعه گزارش شده است.15آن چه از كلام محقق كتاب استفاده مى شود كه عنوان كنونى كتاب در ابتدا بر تحقيق كننده مشخص نبوده است; زيرا از دو نسخه خطى كه وى در اختيار داشته, عنوان كتاب بر ورقه اول نسخه خطيِ كامل نوشته نشده بود; چرا كه اين كتاب در واقع رساله اى از مجموعه رسائل مؤلف بوده است. همچنين عنوان موجود بر جلد نسخه خطى ديگر كه ناقص بوده, (موضوعات كبير) بوده است كه موافق با چاپ آستانه است. از اين رو, نام اصلى كتاب به فراموشى سپرده و در ميان مردم به موضوعات كبرى مشهور شده است و اين,عنوانى نبوده كه مصنف براى كتابش اختيار كرده باشد. محقق كتاب هرچه جستجو مى كند, در دستيابى به عنوان اصلى موفق نمى شود و از گفته هاى علما در مورد عنوان اين كتاب نيز به نتيجه قطعى نمى رسد; چرا كه هر كدام به يكى يا بيشتر از اين سه عنوان در كتابشان اشاره كرده اند, اما چيزى از اوايل كتاب ها را ذكر نكرده اند 16. تا مشخص شود كه عنوان مربوط به كدام كتاب است. برخى نيز عنوان الأسرار المرفوعة را نام براى دو كتاب صغرى و كبرى شمرده اند.17و18
بالأخره محقق, اين كتاب را ظاهراً با همان عنوان الموضوعات الكبرى چاپ مى كند, ولى پس از پايان نسخه هاى چاپ اول كتاب و قبل از چاپ دوم, استاد زهيرالشاويش او را از وجود نسخه اى خطى از اين كتاب در كتابخانه عامره مطلع مى سازد كه نسخه اى قريب العهد به مؤلف و بر روى ورقه اول آن چنين مكتوب بوده است: الأسرار المرفوعة فى الأخبار الموضوعة.19
گفتنى است كه اين نسخه خطى همراه با رسائل ديگرى در سال 1057 نوشته شده و از آن معلوم مى شود كه وفات مصنف در سال 1014 ق بوده است.20ظاهراً محقق كتاب المصنوع فى معرفة الحديث الموضوع نيز با همين مشكل مواجه بوده است. ايشان در مقدمه اين كتاب مى نويسد:
(مؤلف كتاب در ابتداى اين كتابش و نيز كتاب ديگرش به نام الموضوعات الكبرى 21 عنوانى براى هيچ كدام از دو كتاب ذكر نكرده است و اگر اين كار را كرده بود, بهتر بود. شايد ايشان بر عنوانى كه بر صورت هر دو كتاب نوشته, اكتفا كرده, لكن در بسيارى از مواقع نُسّاخ در حفظ نام مذكور بر وجه كتاب سهل انگارى مى كنند و گاهى در آن تصرف كرده و گاهى نيز در مواقعى كه ورقه اول كتاب موجود نيست و يا عنوان از روى ورقه اول پاك شده است, از آن عنوان بى اطلاع اند. از اين رو, عناوين بين نسخه هاى مختلف, متفاوت مى شود).22
زمان تأليف
اين كتاب ظاهراً از آخرين مصنفات مؤلف است; چرا كه دو اشاره در اين كتاب وجود دارد كه دلالت بر اين مطلب دارد. يكى در مقدمه كتاب است كه مؤلف مى گويد: (زمان تأليف اين كتاب متجاوز از 1000 سال پس از هجرت است).23
و دوم ذيل حديث شماره 557 است كه مى گويد: (فَإنّنا متجاوزون عن الألف بضع عشره سنة).24
محقق كتاب المصنوع فى معرفة الحديث الموضوع مى نويسد:
(وَ لَعَلَّهُ ألَّفَهُ قبل كتابه الموضوعات الكبرى إذ فيها من الأحاديث المجزوم بوضعها ما ليس هُنا; احتمالاً مؤلف كتاب المصنوع را قبل از كتاب موضوعات كبرى تأليف كرده; زيرا در كتاب الموضوعات الكبرى احاديثى يافت مى شود كه مؤلف به وضع آن ها يقين داشته, وليكن در اين كتاب موجود نيستند).25
انگيزه و روش مؤلف
از مقدمه اى كه مؤلف در بخش دوم كتاب آورده, انگيزه و طرح او در گردآورى مطالب كتاب به دست مى آيد. وى در مقدمه مى نويسد:
(وقتى ديدم كه گروهى از حفّاظ سنت نبوى, احاديث مشهور بر زبان ها را جمع آورى كرده, صحيح, حَسَن و ضعيف آن ها را مشخص ساخته اند و موقوف و مرفوع و موضوع را از يكديگر جدا كرده اند, به ذهنم خطور كرد تا اين دفاتر را با بسنده كردن به آن چه در مورد آن (لاأصل له) يا (موضوع بأصله) گفته شده, خلاصه كنم….بنابراين آن چه را كه موضوع بودنش اختلافى بود, واگذارده ام تا از خطر در امان بمانم; چون ممكن است روايتى از طريقى موضوع بوده و از جهت ديگر صحيح باشد…).26
مؤلف در پايان اظهار مى كند كه احاديث كتابش را به ترتيب حروف تهجّى از افعال و حروف و اسما گرد آورده است.27 وى از حرف همزه شروع كرده و با حرف ياء به پايان رسانده است. تعداد احاديثى كه در اين بخش از كتاب آمده, 625 حديث است.
از بيانات مؤلف در ابتداى كتاب پنج نكته مى توان برداشت كرد:
1. مؤلف كتبى را كه احاديث مشهور بر زبان ها را جمع آورى كرده اند, خلاصه كرده است.
2. او از ميان اين احاديث تنها موضوعات را آورده است.
3. از ميان آن ها بر آن چه در موردش (لااصل له) يا (موضوعٌ) گفته شده, اكتفا كرده است.
4. وى احاديثى را كه در موضوع بودن آن ها اختلاف وجود داشته, از ترس اينكه مبادا صحيح باشند, ذكر نكرده است.
5. احاديث را به ترتيب حروف تهجى آورده است.
وقتى كتاب ـ يعنى بخش دوم آن را ـ را مطالعه و بررسى كنيم, مى بينيم كه مؤلف جز به دو شرط اول عمل نكرده است. به عبارت ديگر, وى كتاب هايى را كه حاوى احاديث دائر بر زبان هاست, خلاصه كرده و از ميان آن ها فقط احاديث موضوعه را آورده است. البته اين بدان معنا نيست كه به كتب حديثى ديگر در مورد احاديث موضوعه مراجعه نكرده, بلكه گاه به تعدادى از آن ها نيز مراجعاتى داشته. به عنوان مثال, گاهى از اللئالى المصنوعه28 سيوطى و نيز از الدرر المنتثرة 29 او نقل كرده است كه برخى اوقات به نقل از آن دو تصريح كرده و گاهى نيز ساكت مانده است و نيز به تخريج الإحياء 30 حافظ عراقى و الذيل سيوطى مراجعاتى داشته است.31
به هر حال, مؤلف به سه شرط بعدى كه در مقدمه به آن ها اشاره داشته ملتزم, نبوده است و ما به طور مختصر به هر يك اشاره مى كنيم:
1. اين كه وى فقط به احاديثى كه در مورد آن ها (لاأصل له) يا (موضوعٌ) گفته شده, اكتفا كرده باشد, در برخى از مواقع اين گونه نيست. به عنوان مثال, در مورد حديث شماره 311 مى گويد: (قال النووى: لايَصِحُّ).32
2. اين كه مؤلف احاديثى را كه موضوع بودنشان اختلافى است, در كتابش نياورده تا مبادا آن احاديث صحيح بوده باشند و او در خطر معصيت قرار بگيرد, در بسيارى از موارد نقض آن مشاهده مى شود. گاهى مؤلف قصد تصحيح حديث را داشته و احتمالاً گاهى هم تعصب مذهبى, وى را به چنين كارى وا داشته است. به عنوان مثال, او حديث (أنا مدينة العلم و عليٌّ بابُها) را فقط به صرف اين كه بخارى گفته: (إنه كذبٌ, لاأصل لَه) ,جزء موضوعات آورده است;33هر چند خود مؤلف پس از نقل قول بخارى مى نويسد:
( سُئل عنه الحافظ العسقلانى فأجاب: بأنه حسن, لاصحيحٌ كما قال الحاكم و لاموضوعٌ كما قال ابن الجوزى ذكره السيوطى. و قال الحافظ ابوسعيد العلائى: الصواب أنه حسن بإعتبار طُرُقه, لاصحيحٌ و لاضعيفٌ فضلاً عن أن يكونَ موضوعاً ذكره الزركشى).34
البته اين كه بخارى در كدام كتابش چنين چيزى راجع به حديث گفته, مؤلف اشاره اى نكرده و محقق كتاب نيز ظاهراً منبع آن را نيافته است; چون از سخنان محقق در مقدمه چنين فهميده مى شود كه هرجا به مصدر اشاره نكرده, به دليل عدم اطلاع از مصدر آن بوده است.35 ما نيز هرچه تلاش كرديم, نتوانستيم آن را بيابيم.
به هر حال, بخارى كه قريب العهد به زمان امام صادق(ع) بوده و به مدت شش سال در مدينه اقامت گزيده, در حالى كه مدينه مركز تدريس امام صادق(ع) و شهرت آن حضرت همه عالم اسلامى را فرا گرفته بود, تا جايى كه علماى اهل سنت در آن زمان از ايشان بهره ها برده اند, با اين حال وى حتى يك حديث از امام صادق(ع) نقل نكرده; در حالى كه از برخى خوارج و نواصب و مخصوصاً كسانى كه دشمنى آن ها با اهل بيت(ع) به طور قطع ثابت شده, روايت كرده است.36 وى احاديثى را كه بخشى از آن ها در فضائل اميرالمؤمنين(ع) بوده , تقطيع كرده 37 است. بنابراين جاى تعجب نيست كه در مورد اين حديث چنين قضاوت كند.
محمد صادق نجمى در كتاب سيرى در صحيحين مى نويسد:
(آرى, كسى كه مى خواهد كتابى بنويسد كه جامع احاديث و تفسير و تاريخ باشد تا جايى كه خود را موظّف مى داند, گفتار و مدح يكى از صحابه را در باره شخص ديگرى (معاويه) نقل كند, چگونه مى تواند موضوع غدير را با آن اهميت و عظمت تاريخى ناديده بگيرد و يا حديث (أنا مدينة العلم و على ّ بابها) را فراموش كند؟ و اين بى اعتنايى و فراموش كارى محمل ديگرى به جز پرده پوشى فضايل اميرالمؤمنين (عليه السلام) و از بين بردن حقايق و واقعيات نمى تواند داشته باشد).38
جالب اينجاست كه محقق كتاب در پاورقى هيچ گونه واكنشى نشان نداده و مطلبى را از كتاب كشف الخفاء39 عجلونى نقل كرده كه در آن اشاره شده به اين كه اين احاديث به افضليت ابوبكر و عمر ضررى نمى رساند و نيز در تأييد آن به روايتى در فضيلت ابوبكر و عمر بر على(ع) كه آن هم به اميرالمؤمنين(ع) نسبت داده شده, استناد كرده است,40هرچند محقق اثر در جاى ديگر در پاورقى از اميرالمؤمنين(ع) به بزرگى ياد كرده و گفته است:
(هوَ أميرالمؤمنين على بن ابى طالب, ابن عم النبى و زوج ابنته فاطمه(س) و أول من أسلم من الصبيان, ولد قبل البعثه بعشر سنين و ربى فى حجر النبى(ص) و شهد معه المشاهد الا غزوة تبوك و اشتهر بالفروسية و الشجاعة و الخطابة و العلم…)41.
گفتنى است كه ابن المغازلى, از علماى اهل سنت (م483 يا 534), اين حديث را با هفت طريق مختلف در كتابش به نام مناقب الامام على بن ابى طالب(ع) آورده است.42
براى آگاهى بيشتر راجع به اين حديث, خوانندگان گرامى را به كتاب الغدير علامه امينى ارجاع مى دهيم.43
مؤلف در مورد حديث (مَن أخْلَصَ لله أربعين يوماً ظَهَرَت ينابيع الحكمة مِن قلبه على لسانه) مى گويد: (ذكره ابن الجوزى فى الموضوعات وَ قَدْ أخْطَأ).44
هم چنين در مورد حديث ردّ الشمس بر اميرالمؤمنين على بن ابى طالب(ع), گرچه سعى در تصحيح آن دارد, اما به گونه اى به تصحيح آن پرداخته كه حاكى از تعصب در عقيده اش است. وى پس از ذكر اين حديث مى گويد: ( قال احمد: لاأصل له و ادّعى ابن الجوزى: أنه موضوع لكن. قال السيوطى: أخرجه ابن منده و ابن شاهين و ابن مردويه و صَحَّحَهُ الطحاوى و القاضى عياض).45
سپس مى نويسد: (أقول: وَ لَعَلَّ المنفى رَدُّها بأمر عليّ و المثبت بدعاء النبى ّ (عليه الصلاة و السلام)).46
در مورد اين حديث در همين تحقيق هنگام معرفى بخش سوم كتاب, به تفصيل صحبت خواهيم كرد.
3. ترتيبى كه مؤلف در مورد احاديث كتابش آورده, در برخى موارد نادرست است. به عنوان مثال, ترتيب احاديث شماره 3, 4, 5/ 54, 55/ 78, 79/ 125, 126/ 133, 134 مطابق با ترتيب الفبايى نيست و احتمالاً اشتباهى از سوى مؤلف بوده است. گاهى اوقات در مورد كلمه ى دوّم يا سوّم احاديث ملتزم به ترتيب الفبا نبوده است همان گونه در مورد احاديثى كه اولشان (انَّ اللّه….) آمده, در مورد كلمه بعد از لفظ جلاله اين ترتيب را رعايت نكرده است; مانند احاديث شماره 85, 86 و 87 .47
گاهى حديثى را به دليل اين كه مناسبت بين آن حديث و باب ديگر وجود داشته, در غير از باب خودش آورده و گاهى نيز به آن اشاره اى كرده و نص حديث را نياورده است; مانند احاديث شماره 36 و 114.48
و بالاخره گاهى نيز حديثى را آورده, ولى هيچ گونه اظهار نظرى در مورد آن نكرده است; مانند حديث شماره 315.49
در كتاب موسوعة الأحاديث و الآثار الضعيفة آمده:
(نكته قابل توجه اين كه مؤلف كتاب عيناً همان مطالبى را كه در مقدمه كتاب الأسرار المرفوعة آورده و انگيزه و طرح خود را در جمع آورى مطالب بيان كرده, در مقدمه كتاب ديگرش به نام المصنوع فى معرفة الحديث الموضوع كه مختصر كتاب الأسرار المرفوعة است, آورده است 50و ظاهراً تعمدى از سوى مؤلف بوده كه كتاب الأسرار المرفوعة را از بخش اول و سوم آن مجرد ساخته و به بخش دوّم آن به اختصار بسنده كرده است).51
با توجه به اين نكته, به نظر مى رسد مؤلف, كتاب المصنوع را پس از كتاب الاسرار المرفوعة تأليف كرده باشد, برخلاف نظر محقق كتاب المصنوع كه معتقد بود اين كتاب قبل از كتاب الاسرار المرفوعة تأليف شده كه قبلاً توضيح آن گذشت.
گفتنى است كه احاديث كتاب الاسرار المرفوعة بالغ بر 625 حديث است; در حالى كه احاديث كتاب المصنوع فى معرفة الموضوع, 478 حديث است.52
مباحث كتاب
مباحث اين كتاب را مى توان به سه بخش تقسيم كرد:
1. بخش اول كه شامل فصولى است در تخريج حديث ( من كذب عَلَيَّ متعّمداً…) و ذكر روايات آن كه طرق آن بالغ بر 102 طريق است53, قصاص و چگونگى برخورد آن ها با احاديث54 و خطرات آن ها55, و ذكر احاديثى كه آن ها وضع كرده اند56و57, چگونگى برخورد علماى حديث با برخى احاديث موضوعه58و59, زنادقه و وضع حديث 60, و فصلى در ذكر اقوال علما درباره اين كه سخن گفتن در مورد اشخاصى كه حديث مردودى نقل كرده اند, غيبت محسوب مى شود يا خير؟61
محقق كتاب گويد:
(مؤلف اين فصول را از كتاب تحذير الخواص سيوطى خلاصه كرده و به آن ملتزم بوده و از آن خارج نشده است و اين گونه تصرف از جانب مؤلف عجيب به نظر مى رسد; كه فصولى را از كتابى خلاصه كند و چيزى نيز بر آن نيفزايد, اما كوچك ترين اشاره به كتابى كه از آن نقل كرده, نداشته باشد).62
همان گونه كه محقق كتاب متذكر شده, مؤلف اين بخش از كتابش را از كتاب سيوطى اخذ كرده و سيوطى نيز در جمع آورى طرق حديث (من كذب عليَّ متعمّداً…) , ذكر بالغ بر هفتاد طريق براى آن ,متعرض شدن به قصاص وضع كننده حديث و خطرات آن ها, راه ابن جوزى را پيموده است.63
2. بخش دوم شاملِ احاديثِ موضوعه مرتب شده براساس حروف معجم است. همان گونه كه قبلاً ذكر شد, مؤلف كتاب در ابتدا قصد داشته كه احاديث موضوعه اى را كه مشهور بر زبان ها بوده, گردآورد و از ميان آن ها بر آن چه در مورد آن ها (لا اصل له) يا (موضوعٌ) گفته شده, اكتفا كند و احاديثى را كه موضوع بودن آن ها اختلافى است, نياورد و نيز احاديث را به ترتيب حروف الفبا ذكر كند; اما او فقط احاديث موضوعه مشهور بين زبان ها را جمع آورى كرده و به بقيه شروط ملتزم نبوده است.
مؤلف در اين بخش از كتابش بر كتبى مانند الدرر المنتثرة64 از سيوطى, المقاصد الحسنة 65 از سخاوى, تميز الطيب من الخبيث از ابن ربيع و المغنى عن حمل الأسفار از حافظ عراقى تكيه كرده و نيز از كتبى مثل الموضوعات از ابن جوزى و مختصر آن از ذهبى و كتاب اللآلى المصنوعة و ذيل آن از سيوطى بهره گرفته است.66
احاديث اين بخش از كتاب متجاوز از ششصد حديث است.
محقق كتاب مى نويسد:
(آن چه قابل توجه است, اين است كه (در جاهايى كه مؤلف به اظهارنظر شخصى در مورد حديثى پرداخته) بهره متن در مناقشه احاديث بيشتر از بهره سند است. گاهى مؤلف كتاب بر بطلان حديثى به دليل معارض بودن با آيه اى از قرآن استدلال كرده; مانند حديث (الغرباءُ ورثة الأنبياء و لم يبعث اللّه نبيّاً إلاّ و هو غريب فى قومه)67 كه مؤلف به دليل آيه شريفه (إنّا أرسلنا نوحاً إلى قومه) 68 حكم به بطلان آن كرده است و اين مزيت نيكويى است).69
3. بخش سوم كتاب را فصول پايانى كتاب تشكيل مى دهد. مؤلف در ابتداى فصل اول اين بخش مى نويسد:70
(قال شيخ مشايخنا الحافظ شمس الدين السخاوى فى خاتمة المقاصد الحسنة فى بيان الأحاديث المشتهرة على الالسنة…).
آن چه از كلام مؤلف استفاده مى شود, اين است كه مؤلف مطالب اوّليه بخش پايانى كتابش را از كتاب المقاصد الحسنه برگرفته است.
همچنين با مراجعه به كتاب المنار المنيف ابن قيم جوزى, بسيار واضح است كه مؤلف مطالب بخش پايانى كتاب (از فصل سوم تا پايان كتاب) را از كتاب المنار ابن قيم جوزى گرفته, مگر جاهايى كه خودش بر مطالب ابن جوزى حاشيه زده و اظهارنظرى كرده است.71
از آن جا كه نويسنده كتاب در بسيارى از موارد اشاره اى نكرده كه مطلب را از كتاب المنار ابن قيم جوزى نقل مى كند, لذا در برخى موارد به مطالبى برخورد مى كنيم كه با نظر خود مؤلف در جاهاى ديگر همين كتاب يا كتب ديگر او مخالف است. به عنوان مثال, با اين كه ذيل حديث ردّ الشمس72 سعى در تصحيح حديث كرده و در كتب ديگرش در صدد دفع ايراد مخالفان از اين حديث برآمده است,73و74 در عين حال در يكى از فصول پايانى كتاب جايى كه به ضوابط تشخيص موضوع بودن حديث بدون ملاحظه سند پرداخته, اين حديث را جزء احاديث موضوعه آورده است.75
اين فصول پايانى كتاب را مى توان به سه قسمت تقسيم كرد:
3ـ1. فصولى در تنبيه بر امورى كه مشهور شده اند, اما صحيح نيستند. اين فصول شامل اين مباحث است: ملاقات برخى ائمه (اهل سنت) با برخى اشخاص, بررسى نسبت برخى كتب به صاحبان آن ها, بررسى صحت قبور بعضى از اعلام, كتبى كه در زمينه حديث تأليف شده اند, ولى موضوع اند و نيز به مناسبت به مباحثى مانند عدم جواز نقل حديث از كتب متداول و دليل وجود برخى احاديث موضوعه در كتب برخى علما پرداخته است.
3ـ2. فصلى در مورد اين كه آيا غير از بررسى سندى, ضابطه اى ديگر براى شناخت حديث موضوع وجود دارد يا خير؟ مؤلف در خلال بحث به احاديث موضوعه اى كه بنفسه دلالت بر مصنوع بودن خود دارند, اشاره كرده است.76
مطالب اين فصل تا پايان كتاب برگرفته از كتاب المنارُ المُنيف ابن قيم جوزى است كه البته مصنف در خلال آن ها نظريات خودش يا ديگران را به عنوان حاشيه بر آن مطالب افزوده است.77
3ـ 3. فصولى در مورد ضوابطى كه به وسيله آن ها مى توان حديث موضوع را از غير آن بدون ملاحظه سند تشخيص داد. مؤلف پس از ذكر هر كدام از اين ضوابط, به نمونه هايى از احاديث اشاره كرده است. اين فصول در ادامه فصل قبلى است و همان گونه كه توضيح آن گذشت, برگرفته از كتاب المنار المنيف ابن قيم جوزى است و البته در برخى مواقع مؤلف ديدگاه خود و يا ديگران را نيز آورده است.78 اين ضوابط كه در اين فصول, ياد شده اند, از اين قرارند:
ـ اشتمال حديث بر گزافه گويى هاى بى مورد; 79
ـ مفاد و معنى حديث مخالف با حس باشد;80
ـ ناهنجارى حديث و مايه تمسخر بودن آن;81
ـ مخالفت آشكار با سنت صريح.82 مؤلف كليه احاديثى را كه مشتمل بر فساد يا ظلم يا عبث يا مدح باطل يا ذم حق و امثال آن هستند, از اين قسم مى داند;
ـ اين كه ادعا شود پيامبر(ص) عمل آشكارى را در محضر تمام صحابه انجام داده است و همه آن ها در كتمان آن متفق بوده باشند.83
در نقد اين ضابطه مى گوييم: پذيرفتن آن مشروط بر اين است كه عملى كه در محضر صحابه انجام شده, كتمان آن به سوده عده اى و به ضرر عده اى ديگر نباشد. به عبارت ديگر, عده اى از كتمان آن نفع نبرند كه در غير اين صورت بسيار طبيعى به نظر مى رسد كه آن عمل يا سخن از سوى اين عده پنهان شود. از اين رو, بسيارى از فضايل اهل بيت(ع) را كه از زبان پيامبر(ص) توسط جمع كثيرى از صحابه شنيده شده است, گروهى كه معاند با اهل بيت(ع) بودند, نه تنها كتمان ساختند, بلكه در مبارزه با آن بزرگواران نهايت سعى و تلاش خود را نيز به كار گرفتند. دستور منع نقل و نگارش حديث كه تا زمان عمربن عبدالعزيز ادامه داشت,نمونه اى بارز از تلاش آن ها در كتمان حقايق و محو احاديث فضايل اهل بيت (ع) بوده است. مؤلف كتاب به تبعيت از ابن قيم جوزى, حديث ردّ الشمس بر اميرالمؤمنين(ع) را از اين دسته شمرده است; هرچند هنگام برشمردن احاديث موضوعه در بخش دوّم كتاب, متذكر آن شده و سعى در تصحيح آن نموده است.84
در مورد اين حديث بايد گفت: موردِ اين حديث با مبنايى كه مؤلف متذكر شده, بسيار فاصله دارد; چرا كه طبق مبناى مؤلف بايد تمامى صحابه يا گروه زيادى از آن ها شاهد اين واقعه بوده باشند كه نمى توان در مورد اين واقعه چنين چيزى را اثبات كرد. پس اين كه همه صحابه يا اكثر آن ها, زمانى كه پيامبر(ص) در دامان اميرالمؤمنين(ع) خوابيده بود, در حضور پيامبر (ص) بودند, قابل اثبات نيست و خود حديث نيز بر اين مطلب دلالت ندارد و اگر مراد مؤلف رؤيت بازگشت خورشيد در آسمان از سوى همه مردم بوده, اين هم قابل اثبات نيست; چون مى توان تصور كرد كه ردّ شمس اتفاق افتاده باشد, ولى بسيارى از افراد كه از ماجرا بى اطلاع بوده اند, اصلاً متوجه آن نشده باشند.
ذكر اين نكته لازم است كه سيوطى در مورد اين حديث تصنيف مستقلى دارد به نام كشف اللبس عن حديث ردّ الشمس85 و قبل از او ابى الحسن فضلى شبيه اين تصنيف را داشته و طرقش را با اسانيد بسيار آورده و صحتش را در حد اعلى تأييد كرده و با ابن جوزى كه در بعضى رجال آن خدشه وارد ساخته, به مخالفت پرداخته است.86و87
براى اطلاع بيشتر راجع به اين حديث, خوانندگان محترم را به كتاب الغدير علامه امينى ارجاع مى دهيم;88
ـ اين كه حديث فى نفسه باطل باشد و بطلان آن دلالت دارد بر اين كه از فرمايش هاى پيامبر(ص) نيست;89
ـ اين كه حديث با سخنان انبيا(ع) و صحابه شباهتى نداشته باشد.90
در نقد اين ضابطه مى گوييم: در صورتى مى توان اين ضابطه را پذيرفت كه وجه عدم شباهت مشخص شود و در صورت منطقى بودن آن مى توان به اين ضابطه عمل كرد.به عنوان نمونه, مؤلف حديثِ (ثلاثة تزيد فى البصر: النَّظَر إلى الخُضَره و الماء الجارى و الوجه الحسن)91 را طبق اين ضابطه موضوع شمرده, ولى به وجه عدمِ شباهت اين سخن با سخنان انبيا (ع) اشاره اى نكرده است;
ـ اين كه در حديث ذكر تاريخ شده باشد.92
در نقد اين ضابطه نيز بايد گفت: كليت آن قابل پذيرش نيست;
ـ حديث بيشتر به سخنان اطبا شباهت داشته باشد.93
اين مبنا نيز قابل مناقشه است, زيرا از آن جا كه علم پيامبران(ع) از جانب خداست, طبيعى است كه در مورد غذاها و داروهاى مختلف و خواص آن ها سخنانى داشته باشند. از اين رو, پذيرش اين مبنا در نسبت دادن يك حديث به وضع بعيد به نظر مى رسد, مگر اينكه دليل خاصى بر وضع گروهى از اين گونه احاديث داشته باشيم;
ـ احاديث عقل, همگى دروغ است.94
اين مورد نيز نمى تواند يك مبنا محسوب شود; چرا كه اثبات آن نياز به دليل ديگرى دارد;
ـ احاديثى كه در مورد خضر(ع) و زندگى اش است, همگى دروغ است و حتى يك حديث در مورد زندگى خضر(ع) صحيح نيست.95
اين مورد نيز به عنوان مبنا و ضابطه قابل پذيرش نيست و خودش نياز به دليل دارد; گرچه ممكن است كه با بررسى تك تك احاديث به چنين نتيجه اى هم برسيم;
ـ حديثى كه شواهد صحيحى بر بطلان آن موجود است. 96
مؤلف حديث (قاف جبلٌ محيطٌ بالأرض) را از اين دسته دانسته است;
ـ مخالفت حديث با صريح قرآن;97
ـ همه احاديث نمازهاى ايام و ليالى مثل نماز روز شنبه و شب آن و…, دروغ است.98
همان گونه كه ملاحظه مى شود, در اين جا نيز نياز به ارائه دليل داريم و تا دليلى منطقى ارائه نشود, نمى توانيم كليت اين مبنا را بپذيريم;
ـ احاديث نماز نيمه شعبان.99
اين مورد نيز مانند مورد قبلى است;
ـ ركاكت الفاظ حديث و ناهنجار بودن آن به گونه اى كه گوش طاقت شنيدن آن را ندارد و طبع انسان از آن دورى مى كند;100
ـ احاديث ذم اهل حبشه و سودان;101
ـ احاديث ذم ترك, خصيان و بردگان;102
ـ همراه حديث قرائنى باشد كه از آن قرائن بطلان حديث فهميده شود.103
مؤلف حديثِ برداشته شدن جزيه از اهل خيبر را از اين قسم شمرده است.104
مؤلف در پايانِ فصول, احاديثى را به كلى موضوع شمرده است; مانند احاديث مربوط به كبوتر, مرغ, ذمِّ اولاد, فضايل سور و….
همان گونه كه مشاهده مى شود, بسيارى از احاديثى كه مؤلف در بخش پايانى كتاب آن ها را موضوعه دانسته, جاى بررسى دارد; مانند احاديث فضايل سور كه وى همه آن ها را موضوع شمرده است.105 برخى از احاديث هم بدون دليل قابل قبولى جزء احاديث موضوعه شمرده شده; مانند احاديثى كه در مورد خواص برخى غذاها وارد شده; در حالى كه مؤلف همه آن ها را تنها به اين دليل كه شباهت با كلام اطبا دارند, موضوعه دانسته است.106 پاره اى را نيز به پيروى از تعصب عقيدتى ابن قيم جوزى جزء احاديث موضوعه شمرده است. به عنوان مثال, بدون ذكر هيچ گونه دليلى و بدون اشاره به مورد خاصى, تمام احاديثى را كه در فضايل اميرالمؤمنين(ع) وارد شده, ساخته و پرداخته شيعيان دانسته و از آنان به رافضه تعبير كرده است و اين نشانه تعصب عقيدتى بيجا و بى مورد او و كسى است كه از او (ابن قيم جوزى) نقل مى كند. 107
تحقيق كتاب
اين كتاب با تحقيق محمدبن لطيفى الصباغ , در سال 1406 در بيروت براى بار دوم به چاپ رسيده است. محقق كتاب درباره انگيزه اش در مورد تحقيق اين كتاب مى نويسد:
(و هناك مزيّة أخرى للكتاب و هى أنه يتعرض للأحاديث الشائعه بين الناس و يقتصر من هذه الأحاديث على الموضوع فحصلتُ على نسخة من الكتاب و شرعت فى نسخه, فوجدت هذه الطبعة محشوّةً بالتحريف و الأغلاط و عافيت فى تحقيقها ما أحتسب الأجر فيه عند الله….).108
محقق در مقدمه كتاب عملياتى را كه بر روى اين كتاب انجام داده, بيان كرده كه در اين جا به طور خلاصه به آن اشاره مى كنيم:109
1. تصحيح متن كتاب با مراجعه به دو نسخه خطى و يك نسخه چاپى. وى هيچ كدام از اين سه نسخه را براى اين كه آن را متن اصلى قرار دهد, ارجح نديده است. اين سه نسخه عبارت اند از:
ـ نسخه كاملى كه ضمن مجموعه اى از رسائل متعدد بوده است.
ـ نسخه خطى ناقصى كه احاديث تا حرف ظاء بيشتر در آن موجود نبوده است.
ـ نسخه اى كه شركت صحافى عثمانيه در استانبول آن را به چاپ رسانده و سال چاپ آن مذكور نيست.
محقق مى گويد اين كتاب نسخه هاى خطى زيادى دارد; از جمله در: مكتبة السعودية در رياض, مكتبة الحرم المكى, مكتبة الاوقاف در بغداد و كتابخانه هايى در تركيه و آلمان كه همه اين ها دلالت بر شيوع اين كتاب دارد.
وى اظهار مى دارد: به كتبى كه به عقيده او مؤلف بر آنها اعتماد داشته, مراجعه كرده است; مثل الدرر المنتثرة از سيوطى,تميز الطيب من الخبيث از ابن ربيع, المقاصد الحسنه از سخاوى, و نيز كتبى كه پس از اين كتاب تأليف شده; مثل كشف الخفاء عجلونى كه وى بسيار از آن بهره جسته و الفوائد الموضوعة مرعى كرمى.110
2. ترجمه بسيارى از اعلام كتاب.
3. تعليق بر مطالب كتاب در موارد لزوم و اشاره به مواردى كه نظرش مخالف ديدگاه مؤلف بوده و يا احياناً خطايى ديده و نيز گاه اشاراتى به آرا و نظريات علما كرده است.
4. ارجاع آيات و اعراب گذارى آن ها.
5. مصدريابى احاديثى كه مؤلف به آن ها استشهاد كرده است.
6. شماره گذارى طرق حديث متواتر (من كذب عَلَيَّ متعمّداً فليتبوا مقعده من النار) كه مؤلف در بخش اوّل كتاب آورده و نيز شماره گذارى احاديثى كه بخش دوم كتاب را تشكيل مى دهد, ولى احاديثى را كه در بخش سوّم كتاب آمده, شماره گذارى نكرده است.
7. اعراب گذارى مطالب كتاب تا جايى كه نياز خواننده عادى را پاسخگو باشد و نيز اعراب گذارى نصوص احاديث و اسماء اعلام از اشخاص و امكنه تا جاى ممكن.
8. ارائه فهرست هاى متعدد در پايان كتاب براى راحتى كار مراجعه كننده; مانند فهرست احاديث كتاب و غيره.
ساير تأليفات
همان گونه كه گذشت, صاحب كتاب مؤلفات متعددى از خود در زمينه هاى مختلف به جاى نهاده است كه محقق كتاب به 125 عنوان كتاب از وى اشاره كرده و گفته است:
(آن چه گمان مى رود; اين است كه مؤلف كتب ديگرى نيز داشته كه ما بر آن اطلاع نيافته ايم و بعيد نيست كه كتابى با دو اسم نام گذارى شده باشد و حجم اين كتب نيز بين رساله اى كه شامل چندين برگه است تا كتابى كه مجلدات متعدد دارد, متفاوت است.)111و112
به علت فراوانى مؤلفات مصنف و براى جلوگيرى از اطاله كلام, از ذكر تك تك مؤلفات خوددارى مى كنيم و محققان گرامى را به مقدمه كتاب الاسرار المرفوعة ارجاع مى دهيم.113
پي نوشت ها:1. الأعلام, خيرالدين الزركلى, ج 5, ص 12, دارالعلم للملايين, الطبعة التاسعة.
2. احمد بن حجر الهيتمى المكّى الشافعى, متولد 909 ق در منطقه ابى هيتم از نواحى غربى مصر و متوفاى 974 ( ق) در مكه است. (ر.ك: اكتفاء القنوع بما هو مطبوع, أدورد فنديك, دار صادر, بيروت, 1896 م, ج1, ص 202 .
3. ر.ك: الأسرار المرفوعة فى الأخبار الموضوعة (مقدمه محقق), نورالدين على بن محمّد بن سلطان المشهور بالملاّ على القارى, الطبعة الثانية, المكتب الاسلامى, 1406, ص 12 .
4. براى اطلاع از كتاب هاى مؤلف ر.ك: الأعلام, الزركلى, ج5, ص12 و نيز ر.ك: هدية العارفين فى أسماء المؤلّفين و آثار المصنّفين, اسماعيل باشا البغدادى (م1339), دار احياء التراث العربى, بيروت, ج1, ص 753ـ 751 .
5. الاسرار المرفوعة فى الاخبار الموضوعة, ص22 .
6. الاعلام, ج 5, ص12 .
7. الاسرار المرفوعة فى الاخبار الموضوعة, ص22 و نيز ر.ك: خلاصة الأثر فى أعيان القرن الحادى عشر, مولى محمد المحبّى, دار صادر, بيروت,ج 3, ص 185.
8. الاسرار المرفوعة فى الأخبار الموضوعة, ص454 . ممكن است گفته شود كه مؤلف اين مطلب را از ابن قيم جوزى نقل كرده, ولى بايد گفت از آن جا كه فصول پايانى كتابش ـ به جز مواردى كه خود مؤلف در خلال مباحث به اظهارنظر پرداخته است ـ تماماً رونويسى از كتاب المنار المنيف ابن قيم جوزى است و نيز چون كه برخلاف مواردى كه ذيل گفته ابن جوزى از خودش اظهارنظر كرده و حاشيه زده است, در اين جا اظهارنظرى نكرده است, هيچ گونه عذرى از مؤلف پذيرفته نيست. ر.ك: المنار المنيف فى الصحيح و الضعيف, ابن قيم الجوزية, دارالآثار 1423 ق.
10. ر.ك: كشف الظنون عن اسامى الكتب و الفنون, حاجى خليفه (م1067), دار احياء التراث العربى, بيروت ج 2, ص 2027.
11. الأسرار المرفوعة فى الأخبار الموضوعة, ص15.
12. ر.ك: الأسرار المرفوعة فى الاخبار الموضوعة, المكتب الاسلامى, 1406 .
13. الاسرار المرفوعة فى الأخبار الموضوعة, ص15 .
14 .همان .
15. در ادامه بحث به منابعى كه به ذكر عناوين اين كتب پرداخته اند اشاره مى شود.
16. اسماعيل باشا در هداية العارفين هر دو كتاب الأسرار المرفوعة فى الأخبار الموضوعة و رسالة المصنوع فى معرفة الموضوع را آورده (ر.ك: هدية العارفين فى اسماء المؤلفين و آثار المصنفين, ج1, ص751ـ752 )و نيز در كتاب ايضاح المكنون فى الذيل على كشف الظنون, (رسالة المصنوع فى معرفة الموضوع) ذكر شده (ر.ك: ايضاح المكنون فى الذيل على كشف الظنون عن أسامى الكتب و الفنون, اسماعيل باشا البغدادى, دار احيا التراث العربى, بيروت, ج 1, ص 569) و حاجى خليفه (م 1067) در كشف الظنون به كتاب الهبات السنيات فى تبيين الأحاديث الموضوعات اشاره كرده است (ر.ك: كشف الظنون عن اسامى الكتب و الفنون, ج2, ص2027).
17. ر.ك: كشف الخفاء و مزيل الإلباس عما اشتهر من الأحاديث على أَلْسِنَة النّاس, الشيخ اسماعيل بن محمدبن عبدالهادى الجراحى العجلونى الشافعى(م1162 ق), دارالكتب العلميه, بيروت, 1418, ج 1, ص 7.
18. ر.ك: الاسرار المرفوعة فى الاخبار الموضوعة, مقدمه, ص16ـ 18.
19. همان .
20. همان .
21. تحقيق كتاب الاسرار المرفوعة بعد از كتاب المصنوع فى معرفة الموضوع صورت گرفته; لذا محقق كتاب المصنوع فى معرفة الموضوع از آن كتاب به الموضوعات الكبرى كه نام مشهور آن است ياد كرده است.
22. المصنوع فى معرفة الحديث الموضوع و هو الموضوعات الصغرى, على القارى الهروى المكى (م1014), حَقَّقَهُ عبدالفتاح ابوغدّه, مكتب المطبوعات الاسلامية, الطبعة الخامسة, بيروت, حلب, 1414 , ص14 .
23. الاسرار المرفوعة فى الأخبار الموضوعة, ص 38 .
24.همان, ص 369 .
25. المصنوع فى معرفة الحديث الموضوع, ص13 .
26. الاسرار المرفوعة فى الأخبار الموضوعة, ص98 .
27. همان, ص 99 .
28. ر.ك: اللئالى المصنوعة فى الاحاديث الموضوعة, جلال الدين عبدالرحمن السيوطى, دارالكتب العلميه, الطبعة الاولى, بيروت, 1417 ق .
29. ر.ك: الدرر المنتثرة فى الاحاديث المشتهرة, ابى الفضل جلال الدين عبدالرحمن ابى بكر السيوطى (م 911), دارالكتب العلمية, الطبعة الاولى, بيروت, 1408 ق .
30. ر.ك: المستخرج من الكتب تخريج احاديث إحياء علوم الدين للعراقى (806 ـ 725) و ابن السبكى (771 ـ 727) و الزبيدى (1205 ـ 1145), ابى عبد اللّه محمود بن محمد الحداد, دار العاصمة للنشر, الطبعة الاولى, رياض, 1408 ق.
31. ر.ك: الاسرار المرفوعة فى الأخبار الموضوعة, ص11 .
32.همان, ص6 .
33. همان, ص 138.
34. همان, ص139 .
35.همان, مقدمه, ص20 .
36. أضواء على الصحيحين, محمد صادق النجمى,مؤسسة المعارف الإسلامية, الطبعة الاولى, قم, 1419 ق, ص 110 ـ 111.
37. همان, ص 116.
38. سيرى در صحيحين, محمد صادق نجمى, انتشارات المهدى, 1396 ق, ج 1, ص 114 ـ 113.
39. نام كامل اين كتاب, كشف الخفاء و مزيل الإلباس عَمّا اشتهر من الأحاديث على أَلْسِنَة الناس است كه شيخ اسماعيل بن محمدبن عبدالهادى جرّاحى عجلونى شافعى متوفاى سال 1162 ق آن را تأليف كرده است.
40. الاسرار المرفوعة فى الأخبار الموضوعة, ص139 .
41. همان, ص41 .
42. ر.ك: مناقب الامام على بن ابى طالب (عليه السلام), ابى الحسن على بن محمد الشافعى الشهير بابن المغازلى, الطبعة الثانية, دار الأضواء بيروت, 1412, ص 151 .
43. ر.ك: موسوعة الغدير فى الكتاب و السنة و الأدب, العلامة الشيخ عبدالحسين احمد الامينى النجفى, الطبعة الثانية, مؤسسة دائرة المعارف الفقه الاسلامى, قم, 1424, ج6, ص 87 ـ 117 .
44. الاسرار المرفوعة فى الأخبار الموضوعة, ص315 .
45. همان, ص141 .
46. همان .
47و48و49 . شماره احاديث بر اساس كتاب الاسرار المرفوعة فى الاخبار الموضوعة, تحقيق محمدبن لطيفى الصباغ, طبع دوم, مكتب اسلامى, 1406 است.
50. ر.ك: المصنوع في معرفة الحديث الموضوع, علي القاري الهروي المكي, مكتب المطبوعات الاسلاميّه بحلب, طبع پنجم, 1414, ص 43 ـ 44.
51. ر.ك: موسوعة الأحاديث و الآثار الضعيفة و الموضوعة, على حسن على الحلبى و…, مكتبة المعارف للنشر و التوزيع, الطبعة الاولى, 1416, ج 1, ص 137.
52. همان.
53. الاسرار المرفوعة فى الأخبار الموضوعة, ص102 .
54. همان, ص74 .
55. همان, ص90 .
56. همان, ص81 .
57 .مؤلف, فصول مربوط به قصاص را به صورت پراكنده ذكر كرده و يكجا نياورده است.
58. الاسرار المرفوعة فى الأخبار الموضوعة, ص75ـ 77 .
59. به عنوان مثال, محمدبن اسماعيل بخارى بر پشت كتابش در مورد روايت (الايمان لايزيد و لاينقُصْ) نوشته: (مَنْ حَدَثَ بهذا استوجب الضرب الشديد و الحبس الطويل) (الاسرار المرفوعة فى الأخبار الموضوعة, ص75 يا 77) .
60.همان, ص89 .
61. همان, ص78 .
62.همان, ص12 .
63. ر.ك: الموضوعات, ابى الفرج عبدالرحمن بن على بن الجوزى القرشى (597 ـ 510), دار الفكر, الطبعة الثانية, 1403, ج 1, ص 102 ـ 29.
64 . ر.ك: الدررالمنتثرة فى الاحاديث المشتهرة, سيوطى, دارالكتب العلمية, الطبعة الاولى, بيروت, 1408ق .
65. المقاصد الحسنة فى بيان كثير من الأحاديث المشتهرة على الأسنة, شمس الدين ابى الخير محمد بن عبدالرحمن السخاوى (م 902), مكتبة الخانجى, الطبعة الثانية, قاهره, 1412 ق .
66. الاسرار المرفوعة فى الأخبار الموضوعة, ص13 .
67. همان, حديث شماره ى 309 .
68. نوح / 1 .
69. الاسرار المرفوعة فى الأخبار الموضوعة, ص14 .
70. همان, ص381 .
71. ر.ك: المنار المنيف فى الصحيح و الضعيف, دار الآثار للنشر و التوزيع.
72. الاسرار المرفوعة فى الأخبار الموضوعة, ص141, حديث 77 .
73. در بحث هاى بعدى در مورد اين حديث مفصل صحبت خواهيم كرد.
74 . علامه امينى در الغدير مى نويسد: (ملاعلى قارى (م1014), در كتاب مرقاة در شرح مشكوه پس از ذكر اين حديث و ذكر كلام عسقلانى نامبرده, مى نويسد: از اين جا دانسته مى شود كه ردّ الشمس به معنى تأخير خورشيد است; يعنى نزديك بود غروب كند و پيامبر(ص) آن را باز داشت و بدين ترتيب, ايراد عده اى (يعنى ابن جوزى) كه گفته اند اين از غفلت دروغ ساز بوده كه صورت فضيلتى را نگريسته و توجهى به فايده اش نكرده است, زيرا نماز عصرى كه با غروب آفتاب قضا شد, بازگشت خورشيد آن را روا نمى سازد,خود به خود پاسخ داده مى شود).
علامه امينى در ادامه مى فرمايد: (در عين حال, قضا شدن نماز را با بازگشت خورشيد مى توان از خصوصيات و امتيازات دانست كه در كار معجزات تأثيرش را بيشتر مى كند و خداوند از حقيقت آگاه تر است.) ر.ك: الموسوعة الغدير فى الكتاب و السنة و الادب, ج 3, ص 195 .
75. ر.ك: المنار و المنيف فى الصحيح و الضعيف, ص34.
76. الاسرار المرفوعة فى الأخبار الموضوعة, ص399 .
77 . ر.ك: المنارُ المنيف فى الصحيح والضعيف, دارالآثار للنشر و التوزيع, الطبعة الاولى, 1423 .
78 . همان.
79 . الاسرار المرفوعه فى الأخبار الموضوعة, ص 406 .
80. همان, ص406 .
81. همان, ص409 .
82. همان, ص 412 .
83. همان, ص413 .
84. همان, ص 141 .
85 .اين كتاب و نيز كتاب مزيل اللبس عن حديث ردّ الشمس تأليف شمس الدين ابى عبد اللّه محمد بن يوسف الصالحى (م 942) در ضمن كتاب كشف الرّمس عن حديث ردّ الشمس از شيخ محمد باقر محمودى آورده شده است. (ر.ك: كشف الرمس عن حديث ردّ الشمس, الشيخ محمد باقر المحمودى, مؤسسة المعارف الاسلاميّة, الطبعة الاولى, قم, 1419ق) .
86. ر.ك: موسوعة الغدير فى الكتاب و السنة و الادب, ج3, ص197 .
87 . براى اطلاع از كتبى كه در زمينه (ردّ الشمس) تأليف شده, ر.ك: همان, ص 184 .
88. علامه امينى در الغدير (ج 3, ص 196 ـ 197) مى نويسد: (شهاب الدين خفاجى, حنفى (م 1069) در شرح الشفا گويد: (طبرانى به اسناد مختلف از رجالى كه اكثر آن ها مورد وثوق اند, اين حديث را روايت كرده است) و نيز گويد: (يكى از شارحان بر اين حديث اعتراض كرده و گفته: اين حديث دروغ و رجالش مورد ايراد, دروغگو و جعّال اند.) او نمى داند اين سخنان برخلاف حقيقت است و او از كلام ابن جوزى به اين اشتباه افتاده, غافل از اين كه اكثر مطالب كتاب ابن جوزى مردود است; چنان كه خاتمة الحفاظ سيوطى و نيز سخاوى گفته اند: ابن جوزى در كتاب موضوعات خود براى مجعول جلوه دادن احاديث, خود را سخت به زحمت انداخته; تا جايى كه بسيارى از احاديث صحيح را چنان كه ابن صلاح اشاره كرده, در رديف مجعولات آورده است).
علامه امينى در ادامه مى نويسد: (مصنف (ره) كه به صحت اين حديث اعتراف كرده, از تعدد طرق آن شاهد صدقى بر صحتش آورده و قبل از او بسيارى از پيشوايان حديث مانند طحاوى, صحتش را تأييد كرده اند. ابن شاهين, ابن منده, ابن مردويه و طبرانى در معجمش آن را نقل كرده و طبرانى افزوده است: (حديث حسن است) علامه امينى در جاى ديگر (ج3, ص 188 ـ 189) مى نويسد: (ابوالمظفر يوسف قزأ وغلى الحنفى (م654) در كتابش به نام تذكرة الخواص اين حديث را روايت كرده, آن گاه به جدّ خود ابن جوزى در قضاوتى كه در زمينه اين روايت داشته, ايراد گرفته است. خلاصه ايراد او اين است كه دليلى بر مجعول بودن اين روايت نداريم. رواتى كه نامبرده شد (ابن جوزى نام برده), اگر در آن ها ايرادى باشد, عين اين روايت را از راويان مورد وثوق كه هيچ گونه ايرادى به آن ها نيست و نامبردگان هم در طريقش نيستند, نقل كرده ايم… و اين كه جدِّ من, ابن عقده را متهم دانسته, اين اتهام از روى گمان و ترديد است, نه از روى قطع و يقين. ابن عقده مشهور به عدالت است. او فضايل اهل بيت(ع) را روايت و بر آن ها اكتفا مى كرد و چون متعرض مدح و ذم صحابه نمى شد, او را به رفض نسبت داده اند و مراد از ردّ شمس بازداشت و توقف خورشيد از سيرمعمولى است نه بازگشت حقيقى و اگر واقعاً هم بازگشت باشد, جاى شگفتى نيست; زيرا اين امر معجزه پيغمبر خدا (ص) و كرامت على (ع) است…) .
89. الاسرار المرفوعة فى الأخبار الموضوعة, ص413 .
90. همان, ص415 .
91. همان.
92. همان, ص418 .
93. همان .
94. همان, ص421 .
95. همان, ص422 .
96. همان, ص425 .
97. همان, ص431 .
98. همان, ص438 .
99. همان.
100. همان, ص441.
101. همان, ص442 .
102. همان, ص443 .
103. همان, ص22 .
104. همان .
105. همان, ص453 .
106. همان, ص418ـ 420 .
107. همان, ص 454 و نيز ر.ك: المنار المنيف, ابن قيم الجوزيّه, ص58 .
108. الاسرار المرفوعة فى الأخبار الموضوعة,مقدمه, ص9.
109. همان, ص18 .
110. ر.ك: همان, مقدمه.
111. همان, ص 32 .
112 .براى اطلاع از ساير كتاب هاى مؤلف ر.ك: هدية العارفين فى اسماء المؤلفين و آثار المصنفين, اسماعيل باشا البغدادى, ج1, ص751ـ 753; الاعلام, الزركلى, ج5, ص12 .
113. ر.ك: الاسرار المرفوعة فى الاخبار الموضوعة, ص23ـ 32 .
معرفى هاى اجمالى
بشرى جواد
جغرافياى نزول قرآن, محبوبه خسروى, انتشارات سلوك جوان, قم, 1385, 328ص, 21صفحه نقشه, 2 صفحه تصوير, 5 صفحه جلد.
اين اثر در يك مقدمه و شش فصل تأليف شده است. فصل اول به كليات جغرافيا شبه جزيره عربستان در عصر نزول اختصاص يافته و مشتمل است بر: موقعيت جغرافيايى, زمين شناسى و ناهموارى ها, منابع آب, كويرها و بيابان هاى عربستان ويژگى هاى اقتصادى (كشاورزى, دامدارى و ثروت معدنى), نمود جغرافياى طبيعى عربستان در قرآن, آب در قرآن, گياهان در قرآن, گياهان, رستنى ها, ميوه ها, حيوانات مورد اشاره در قرآن و رابطه آن با محيط جغرافيايى شبه جزيره عربستان.
فصل دوم كتاب به تقسيمات جغرافيايى شبه جزيره عربستان در عصر نزول, شامل تقسيمات جغرافيايى حجاز, تهامه, يمن, عمان و احساء است. اين فصل كم حجم ترين فصل كتاب است.
در فصل سوم كتاب به ويژگى هاى جغرافياى ناحيه حجاز در عصر نزول پرداخته و به تفصيل درباره اماكن جغرافيايى حجاز, مكه و مضافات مكه, جُدّه, صفا و مروه, مدينه, اُحد, قبا, خيبر, جار, فُرع, جحفه, ودّان, غديرخم و ينبُع سخن گفته شده است.
فصل چهارم به ويژگى هاى جغرافيايى ساير نقاط عربستان در عصر نزول اختصاص يافته است. نواحى مورد بحث عبارت اند از: ناحيه تهامه, ناحيه يمن, نجران, عمان, بحرين, احساء و يمامه.
فصل پنجم به بستر جغرافيايى نزول قرآن در دوره مكى, زندگانى پيامبر اسلام(ص) از تولد تا بعثت و از بعثت تا دومين پيمان عقبه و جغرافياى فراز و نشيب هاى زندگانى پيامبر اسلام(ص) همچون: شعب ابى طالب, كوه ثور (مخفى گاه هجرت), عرفات, كوه تَمَره, جبل الرحمه, مشعرالحرام, وادى مُحسّر, سرزمين منى و عقبه منى پرداخته است.
فصل ششم به بيان بستر جغرافيايى نزول قرآن در دوره مدنى, هجرت پيامبر اسلام (ص) به مدينه و بيان ويژگى هاى مهم سال اول هجرت تا سال يازدهم و رحلت حضرت رسول اكرم(ص) اختصاص يافته است. ذكر جنگ هاى پيامبر اعظم(ص) همراه با مكان هاى آن با بهره گيرى از نقشه هاى متعدد بر غناى اين فصل افزوده است. در بخش هايى از كتاب چنين آمده است:
(پيرامون قرآن كريم, اين كلام الهى و برداشت هاى بشرى از آن تا كنون كتب, نشريات, مقالات و آثار بسيارى به رشته تحرير در آمده است. مى توان ادعا نمود در خصوص هيچ كتابى همچون قرآن اين مقدار كار علمى و تفسيرى صورت نگرفته است. با وجود اين حجم بسيار, هنوز اين كلام الهى از جنبه هاى بى شمارى داراى رمز و راز هايى بوده و افق هاى ناشناخته اى از آن در مقابل بشر نمود مى يابد. گسترش علوم بشرى و برداشت هاى گوناگون از قرآن و ارتباط آن با علوم جديد, جنبه هاى ديگرى از اعجاز قرآن را نمودار مى سازد. در گذشته در انجام تفاسير و انجام مطالعات پيرامون قرآن كريم از منابعى همچون: سيره پيامبر گرامى اسلام (ص) احاديث و روايات موجود, تاريخ صدر اسلام بويژه تاريخ 23 سال عصر نزول بهره مى گرفتند. امروزه در انجام بهتر و علمى تر برداشت هاى قرآنى, علاوه بر اين منابع از ساير منابع علمى همچون علوم روز بهره مى گيرند. دانشمندان و فضلاى بسيارى قرآن را با بهره گيرى از علم روز به صورت تخصصى مورد بررسى قرار داده و جنبه هاى بسيارى از اعجاز قرآن را مطرح نموده اند. آثارى كه در خصوص علوم مختلف به صورت تك نگارى صورت گرفته است, از اين قبيل اند; آثارى همچون: گياهان در قرآن, ستارگان در قرآن, جانوران در قرآن, قصه هاى قرآن, سنت هاى اجتماعى در قرآن, باد و باران در قرآن و … آنچه در اين مختصر بدان مى پردازيم; جغرافياى نزول قرآن است).
مؤلف كوشيده است از آثارى كه در قرون اوليه و نزديك به عصر نزول; نگاشته شده است, بهره گيرد. علاوه بر اين, تاريخ زندگانى پيامبر اسلام(ص), قبل و بعد از بعثت, از بعثت تا هجرت و رحلت, جنگ ها و غزوات ايشان, با ذكر مكان ها و موقعيت جغرافيايى غزوات و مسافت بين شهرها, و مسافت هاى اصلى و فرعى, آب و هوا, منابع آب, زندگى جانورى, گياهان, مردم, ويژگى هاى اقتصادى و عمرانى با استناد به منابع معتبر و بهره گيرى از نقشه هاى جغرافيايى عصر نزول ترسيم و تبيين شده است.
آيات الهى در بسيارى از موارد اشاراتى به سرزمين عربستان دارد. از اين رو, در بيان مثال ها, قصه ها, پندها و وقايع تاريخى به مواردى اشاره شده كه در شبه جزيره عربستان موجود و براى اكثر مردم قابل فهم بوده است. به عنوان نمونه, در قرآن كريم اشارات متعددى به (شتر) شده كه از جمله حيوانات نواحى خشك و بيابانى در عصر نزول است. همچنين در بيابان گياهان و درختان, عمدتاً به مواردى اشاره شده كه در شبه جزيره مى رويد. به عنوان نمونه, نام (نخل) بيشتر مورد اشاره بوده كه از جمله گياهان بومى عربستان است.
بهره گيرى از كتب جغرافياى تاريخى عمدتاً دست اول قرون اوليه تا پنجم هجرى, در ترسيم وضعيت جغرافيايى و آب هوا بر غناى اين اثر افزوده و مؤلف از بيش از 112 منبع بهره گرفته است. بيان وقايع تاريخى عمدتاً با ترسيم موقعيت جغرافيايى گره خرده است و در بيان حكايت ها مورد اشاره در آيات الهى به بيان مسائل تاريخى بسنده نشده و بستر جغرافيايى منابع تاريخى نيز مورد اشاره بوده است.
آنچه در كتاب حاضر ضرورى بود, وجود نمايه آيات, مكانها, اشخاص, نقشه هاست كه بهره بردارى از آن را دو چندان كند.
حميدرضا مير محمدىجايگاه شناسى علم اصول, گامى به سوى تحول (گزارش, تحليل و سنجش وضعيت علم اصول), به كوشش سيد حميدرضا حسنى و مهدى على پور , انتشارات مركز مديريت حوزه علميه قم, چاپ اول, تابستان 1385 .
از نظر شيعه باب اجتهاد گشوده است. اين گزاره, بى ترديد مايه پويايى دانش فقه شيعى بوده و آن را انعطاف پذير و پويا ساخته و افتخارات فقه شيعى و پويندگى اش محصول همين عامل بوده است. فقه شيعى برپايه علم اصول استوار و مديون آن است, اما گاه از اين رشته و نقش آن غفلت مى شود كه اين غفلت مى تواند خطرآفرين شود. شيعه در عصر غيبت از روزن اجتهاد نفس مى كشد و طبعاً ضرورى و بايسته است كه جايگاه اجتهاد و علم اصول تبيين و حتى تعليم شود.
بارى, به هر روى كتاب جايگاه شناسى علم اصول, با هدف تبيين جايگاه اين علم, نقش آن در ميان علوم اسلامى و فهم دينى, ضابطه مند كردن روش اجتهاد در بررسى ديدگاه ها, بررسى و شناخت فلسفه و انگيزه ها و اهداف اين دانش, كاويدن آفات, شناخت راه هاى صحيح ايجاد تحول در آن, طراحى الگوى جامع تحوّل و سرانجام ايجاد تنش مثبت در جويندگان اين علم, نگارش يافته است.
بسته بودن باب اجتهاد را حادثه كمرشكن تاريخ علوم اسلامى دانست كه به سان خوره اى رونده و آزارنده به جان اصول فقه اهل سنت افتاد و بالندگى علمى عالمان را گرفت و آنها را در انزواى تحجر محبوس كرد. براى همين است كه امروزه فقيهان و عالمان رشته اصول فقه اهل سنت, تنها و تنها به نقل و شرح و تبيين, و در يك تعبير كوتاه بازى علمى, دل خوش كرده اند و توان هر گونه عرضه اى در عرصه علم را از دست داده اند.
به عكس اهل سنت, اصوليان شيعه, آن هم در سده هاى اخير تركتازان وادى اصول و نوآوران اجتهاد و استنباط بوده اند, بى آنكه هماوردى در برابرشان بايستد.
اجتهاد شيعى بر پايه اصول استوار است و مذهب تشيع بر پايه اجتهاد. اصول فقه, آموزه هايش را روزبه روز در عرصه هاى علوم دينى مى گستراند و مى كوشد براى فهم قرآن و سنت و دريافت و كشف حقايق علمى در علوم متفاوتى چون كلام و اخلاق, ابزار و راهكارهايش را به كار برد و به آن رشته به عاريت دهد.
از همان سده هاى آغازين, اين ايده مطرح بود كه اصول اصلى ترين ابزار فهم دين است و براى دريافت حقايق, بايد از ابزار اصولى بهره برد, اما در روزگار كنونى ضرورت اين آموزه ملموس تر و نياز به آن بيشتر مى شود.
در روزگار كنونى, اگرچه اصول فقه همچنان پوياست و از نفس نيفتاده است, اما در حسرت تكرار دوران طلاييِ چون: نائينى ها, ميلانى ها, عراقى ها و اصفهانى است; عالمانى كه شاخسار اصول را به خوبى تكاندند و ميوه هاى خوشگوارى از آن برچيدند.
(روزگار معاصر كه صنايع و علوم گوناگون خيزشى بلند و شتابى بزرگ برداشته, زندگى امروزه دچار دگرگونى هاى فراوانى گرديده, فقه از انزواى حجره و گرد وغبار كتاب ها خارج شده و بر اريكه فرمانروايى نشسته, ايران و جهان اسلام بيشتر از پيش به دريافت هاى جديد و متناسب و همسوى زندگى امروزى نيازمند است, همچنين نياز به ايجاد تحول در جايگاه اصول و بهره بردن از آن و تعليم و تعميم آن به ساير علوم دينى نيز محسوس تر شده است.
نياز به متخصصان دين و مجتهدان نوآور در روزگار كنونى بسيار شديد است و امور نوپديد كنونى و مستحدثات فراوانى كه روزبه روز رو به تزايدند, در انتظار فقه و بيان حكم آنهاست, تا هويتشان مشخص شود و جواز راه يابى به جوامع اسلامى را به دست آورند. صد البته اين نياز فراوان, بر دشوارى كار استنباط افزوده , اما آنچه در آن ترديدى نيست, ضرورت فعاليت بيشتر و فراگيرى افزون تر و تبيين گسترده تر است.
اگر اصول متورم است, بايد درمانش كرد و اگر خسته است, بايد نشاطش بخشيد تا بتواند بيش از پيش همگام زمان گام بردارد و تحيّر را از مكلفان بزدايد و به وظيفه قدسى اش عمل كند. بايد جوامع تشنه آن سوى مرزها را دريابد و راهكارهاى عملى خود را ارائه دهد. بايد جايگاه و رتبه و ارزشش بار ديگر تبيين شود. اين كتاب از اين مهم سخن مى گويد و در پى رازگشايى از چنين ابهام هايى است.
اين كتاب پربرگ و پربها در يازده فصل متنوع, با گستره اى گسترده و هدفمند, و با بهره گيرى انديشه هايِ نزديك به سى تن از انديشه وران و اصول پژوهان و عالمان دينى منتشر شده است كه صد البته كارى است كارستان و سخته.
در فصل اوّل به تاريخ تدوين علم اصول و علل و چگونگى پيدايش آن و گستردگى دامنه اش پرداخته شده است. در اين فصل گاه محض مثال برخى مسائل آن مطرح مى شود و گاه از رشد آن در سده هاى نخستين و معرفى استوانه هايش سخن رفته است. نقش قرآن در استنباط و تاريخ اجتهاداتِ اوليه, سنت در كشاكش تاريخ و مشكلاتى كه پيش روى آن بود, اجماع و اشكال هاى علمى اين منبع, خلفا و صحابه و رويّه هاى آنان در برخورد با قرآن و سنت, و بسيارى مسائل خوشخوان ديگر مطرح شده است.
در فصل دوم به ادوار و مكاتب اصول و ارتباط و ويژگى هايشان, معيارهاى صاحب مكتب و بايسته هايش, تقسيمات موجود و بيان تقسيم مناسب و منطقى, تفاوت مكتب اصولى و دوره اصولى, عوامل پيدايش يك مكتب يا دوره و… پرداخته شده است. در مسير بحث به تفصيل و كاملاً علمى در مكتب اصولى قم و نجف واكاوى و تفاوت هاى آن دو مطرح شده است.
در فصل سوم, از ديدگاه ها و طرح هاى بايسته در دانش اصول فقه, بررسى نظريه هاى اصلاح گرايانه, نظريه لزوم تورّم زدايى, نظريه تفكيك اصول عرفى از اصول فنى, نظريه لزوم تفكيك اصول كاربردى از اصول انتزاعى, اصول فقه حكومتى و برخى مباحث همگراى ديگرى سخن رفته است.
چهارمين فصل اين كتاب به قلمرو علم اصول و به تعبير ديگر به اينكه دانش اصول, اصولى براى فقه يا اصولى براى فهم دين است, پرداخته است. از رهگذر اين موضوع كلى و پس از به دست دادن تعريفى براى علم اصولى و بيان عرضِ تدوينِ آن, به سؤالاتِ همبسته ديگرى پاسخ داده مى شود; سؤالاتى چون: يا اصول راهكارهاى استنباط است يا ابزار فهم و كشف ساير معارف دينى؟ اگر تنها ويژه استنباط احكام فقهى است, چه موانعى براى فهم ساير معارف دينى پيش روست؟ فهم سنت معصومان و نيز ساير علوم دينى به ويژه قرآن, چرا نبايستى از راه اين اصول صورت گيرد؟ انديشه ضرورت دستيابى به اصول پردامنه استنباط ساير معارف دينى, چه زمينه و سابقه اى دارد؟ و…
در پنجمين فصل از روش شناسى اصول و متدولوژى اين دانش بحث مى شود. از رهگذر اين مهم, بحث هايى چنين طرح شده: تعريف واژه هايى مانند روش و منبع, راه هاى اثبات گزاره هاى اصولى و بررسى روش هاى تجربى ـ استقرايى و روش هاى نقلى و…, طرح تاريخ اصول به عنوان روشى براى فهم گزاره هاى اصولى, بررسى روش تحليلى در برابر روش عقلى و چيستى و چگونگى آن و نيز ارتباط منابع و دلايل اصولى با دلايل فقهى, و…
در فصل ششم با هدف دستيابى به فلسفه علم اصول اين مباحث طرح مى شود: بررسى و تعريف فلسفه اصول و فلسفه فقه و علم اصولِ فقه, بررسى نياز به تدوين فلسفه اصول فقه يا فلسفه فقه و استقلال دادن به آن به عنوان علمى كامل, جايگزينى مبادى و مدخل علم اصول به جاى فلسفه اصول, مباحث مهمّ فلسفه فقه و فلسفه اصول فقه و… .
در فصل هفتم اصول تطبيقى با دو محور: علم اصول و رابطه اش با دانش هاى زبانى همگن, و اصول مقارن واكاوى و از اين رهگذر اين بحث ها طرح مى شود: اصول تأثيرپذيرى علوم از يكديگر تا چه مايه جدّيّت دارد؟ رابطه اصول با دانش هاى نوپديدى چون: هرمونتيك, فلسفه تحليلى, فلسفه زبان, زبان شناسى نيز با كلام, فلسفه, اخلاق نظرى, منطق و مانند اينها چگونه مى تواند باشد و در چه جهاتى است و چگونه مى توان آنها در حوزه جاى داد و چرا؟
همچنين منظور از تأسيس چيست و ملاك آن چيست و با تدوين چه تفاوتى دارد؟ آيا واقعاً شافعى, مدوّن اين علم است؟ بررسى استقلال شيعه در اصول و تأثير آنها بر اصول اهل سنت و رابطه علمى اين دو حوزه و پوياى اصولى شيعى و ركود اصول اهل سنت و… .
از فصل هشتم كه به بررسى آموزش علم اصول و تحليل كتاب هاى درسى و شيوه هاى تدوين و آزمون ها پرداخته شده, بحث ها از حالت نظرى به حالت كاربردى تبديل مى شوند.
در فصل نهم به بررسى وضعيت مؤسسات و مراكز پژوهشى و آموزش علم اصول پرداخته شده , در دهمين فصل مسئله اطلاع رسانى در علم اصول و در فصل يازدهم از طراحى الگوى اوليّه تحول علم اصول سخن به ميان آمده است.
چنان كه پيشتر گفته شد, اين كتاب پربها و ارزشمند است و مباحث مهم و مفيدى را براى علاقه مندان اين دانش طرح مى كند. اين كتاب در مسير طرح تحول در اصول فقه گردآورى شده است و پديدآورندگان آن با نزديك به سى تن از عالمان و متخصصان اين رشته مصاحبه هاى طولانى انجام داده اند و پس از ويرايش آن را به صورت كتابى شكيل و استخواندار در آورده اند. مصاحبه اى بودنِ اكثر مباحث موجب خوش خوانى و تنوع مطالب آن گرديده , گاه مباحثى بكر و نو مطرح شده است.
پديدآورندگان اين كتاب علاوه بر قم حوزه هاى نجف و مشهد را نيز مد نظر داشته و براى انجام دادن مصاحبه به آنجا نيز سفر كرده اند. جايگاه شناسى علم اصول طرح كامل و پردامنه اى است كه اين كتاب در مسير آن است و ظاهراً با نشر آن اين طرح به سرانجام خود نرسيده است و انجام دادن تحقيقات ميدانى و كامل كردن مباحث و بررسى ساير حوزه هاى شيعى و سامان بخشيدن به فراگيرى اين دانش, فعاليت هايى است كه به يارى خداوند ادامه خواهد يافت.
*
درآمدى بر فقه اسلامى (ادوار, منابع, مفاهيم, كتاب ها و رجال مذاهب اسلامى), رضا اسلامى, انتشارات مركز مديريّت حوزه علميه قم, چاپ اول, پاييز 1385, 288 ص, وزيرى.
درسنامه درآمدى بر فقه اسلامى, در كتابخانه اسلامى, به ويژه علوم شيعى مى تواند جايگاه خاصى به دست آورد. خوشخوانى, محور بندى درست و آگاهانه, كم گويى و گزيده گويى, به دست دادن منابع دستِ اوّل براى پژوهش بيشتر, پرداختن به مسائل حاشيه اى اما ضرورى فقه, توجه به تاريخ و ادوار فقه, معرفى دانش هاى وابسته, مانند درايت الحديث و… از امتيازات اين كتاب است. نويسنده در اين كتاب به خوبى دانسته و توانسته است كه چه چيزهايى را ننويسد و اصول گزيده گويى را رعايت كند, هر چند در ادامه به ضعف هايى نيز اشاره مى كنيم.
مطالعه اين كتاب, با هدفِ آشنا شندن با دانش فقه شيعى, خواننده را راضى خواهد كرد. درس بندى كتاب و آوردن خلاصه بحث يا نكات مهم درس, هم به كار خواننده عام مى آيد و هم خواننده خاص.
كتاب در شش فصل فراهم آمده و تمام اين فصل ها در بردارنده 47 درس است. اينكه نويسنده در پردازش مباحث, بداند كه: از انبوه مطالب و آموزه ها و گزاره هاى متنوع, چه چيزى را نياورد, هنرمندى و خردمندى فراوانى مى طلبد.
شش فصل كتاب, هم از سير رشد دانش فقه, و هم از محتوا و ابواب آن, و هم تاريخ انديشه هاى فقهى پيروى كرده است. اينك شتابان گزارشى از فصل هاى كتاب را به دست مى دهيم:
فصل نخست به آشنايى با دانش فقه اختصاص يافته است و پس از تعريف فقه, گونه هاى مذموم و ممدوح اجتهاد و مقدمات و مسئله تجزّى و آموزه تخطئه و تصويب بررسى شده است.
در فصل دوم منابع چهارگانه فقه شيعى معرفى مى شود, به اختصار. مؤلف قرآن, سنت, اجماع و عقل را نه زياد و نه ناقص برا ى خواننده توضيح مى دهد, آن هم در هشت درس و با به دست دادنِ منابعى براى بيشتر دانستن يا پژوهيدن.
فصل سوم در چهار درس با منابع فرعى فقه اهل سنت, از آن جمله قياس, استحسان, استصلاح و عرف را پس از تعريف و ارائه مثال هايى كافى واكاوى مى كند و ديدگاه شيعه را بيان و اثبات مى نمايد.
بدين ترتيب, ذهن خواننده در اين فصل ورزيدگى و درگيرى بيشتر مى يابد و از پذيرنده محض, خارج و با استدلال ها, هر چند اندك, آشنا مى شود.
نويسنده در فصل چهارم ابواب فقه شيعه و مباحث مربوط به آن را پيش مى كشد و هفت درس را به تبويب و تنوع, تفصيل عبادات و عقود و ايقاعات, اشكالات تقسيم بندى فقهيِ كتاب شرائع الاسلام, تبويب روزآمد و خاصِ شهيد صدر و حتى روش تبويب رساله هاى فارسى, اختصاص مى دهد و سرانجام به قانونمندى فقه و تقنين آن نيز اشارتى مفيد مى كند .
فصل پنجم با چهارده درس به بحث ادوار فقه اماميه, اختصاص يافته است. دوران تشريع و حضور حضرت رسول(ص) سرآغاز بحث است و در ادامه و پياپى و برپايه سير تاريخ تولد دوره هاى فقه, يكى پس از ديگر طرح مى شوند. معرفى دوره هاى اوّل تا سوم, نقش شيخ طوسى در دوره چهارم, دوران ركود يا دوره پنجم و علل آن, معرفى فقيهان دوران ششم تا روزگار معاصر, اصوليان و اخباريان, نقش وحيد بهبهانى و شيخ انصارى و حوزه علميه قم و تأكيدهاى فراوان امام خمينى(ره) بر پويايى آن, همگى بحث هايى اند كه در اين فصل پربرگ طرح شده اند.
نگارنده در فصل ششم خواننده خود را با فقه اهل سنت و مشخصه هاى آن و ادوار و مذاهب فقهى آشنا مى سازد و در ادامه, مسائلى چون: داستان انسداد بابِ اجتهاد, معرفى عصر انحطاط علمى و شكسته شدن سدّ حصرِ مذاهب, معرفى برخى كتاب هاى مهم و فقيهان مشهور را به صورت علمى و حساب شده مطرح مى سازد و با بحث روش فقهاى هم روزگار, كتاب را به سرانجام مى رساند.
بايسته ها
اين كتاب با تمام حُسن و كمالى كه دارد, از نقص هايى چند مى رنجد:
نخست. نداشتن فهرست هاى راهنماست. درباره ضرورت اين فهرست ها هرچه بگوييم, توضيح واضحات است, آن هم كتابى چنين كه مى تواند كليد ورود به بحث فقه باشد. نمى توان از دو فهرست كسان و كتاب ها بى نياز شد.
ديگر آنكه در درس سى و نهم:( دوره دهم: عصر تجربه عملى ساختنِ فقه يا عصر حاكميت فقه, از تدوين قانون اساسى جمهورى اسلامى (1399ق) تا زمان حاضر), على رغم عنوان طولانى اش, بحثى كوتاه و حتى ناكافى طرح شده است. مى طلبد در چاپ هاى بعدى اين درس را هم عميق تر و هم اصولى تر طرح كرد و از شائبه شعار به شعور و ژرفا روى آورد.
معرفى روزگار كنونى و دنياى ارتباطات, دوران پيش از ظهور حضرت مهدى(عج) و به بار نشستن و ثمره بخشيدن فقه, نبايستى چنين شتابان و گذرا طرح شود و تأمل مى طلبد.
نيز بجاست در پايان هر درس, منابعى براى بيشتر دانستن معرفى شوند. در پانوشت منابع ذكر شده, به كار پژوهشگر مى آيند, اما دانش پژوهى كه مى خواهد بيشتر بداند, كمتر مى تواند به منابع مكتوب مراجعه كند و بيشتر در پى منابع فارسى عصرى است.
از گفته هاى ديگر, زبان نگارنده محترم است كه بيش از حد علم زده است و مى توانست روان تر و آسان تر بنويسد: دانش واژه ها را توضيح دهد و اصطلاحات را كمتر بياورد و زبان طلبگيِ آميخته با زبان عربى را فارسى تر كند. چه اشكالى دارد كه دانشجويان يا معلمان يا علاقه مندان اين دانش ها نيز از اين كتاب بهره ببرند؟ چنين كسانى بى ترديد در همان صفحات نخست مى رمند و تنها طلابِ آشنا با اين زبان و اصطلاحات مى مانند. اگر همان صفحه نخستِ درس اوّل را با اين ديد دوباره بخوانيد, در مى يابيد كه مى توان روان تر و همه كس فهم تر نوشت, هر چند همين نيز غنيمتى است بزرگ. تلاش هاى نگارنده در آسان ساختن متن بى ترديد آشكار و مشهود است, اما راهكار و تلاش بيشتر نيز ضرورى است.
ويرايش اين اثر نيز خالى از خطا و سهو نيست. محض نمونه اولين صفحه كامل, يعنى صفحه درس اوّل را مثال مى آوريم. در اين صفحه هم علايم ويرايشى آشفته اند و هم نثر آن, كه همه وظيفه ويراستارند. اين هم مثال ها:
علايم اختصارى صلى الله عليه و آله و عليه السلام ـ كه بر اساس روايات فراوان, چنين سلام هايى ضرورى اند ـ از قلم افتاده اند. سطر 5 و سطر 23.
در سطر دو (… قيد شرعي…) و سطر چهار (… قيد (الفرعيه…) آمده است; در حالى كه نقش هر دو كاملاً مساوى است. لذا يا در سطر دو به اين صورت بيايد: (… قيد (الشرعيه)…) يا در سطر چهار به اين صورت: (…قيد فرعي…), و دليلى ندارد كه ميان دو قيد همسان ذكر شده در تعريف اصلى, دوگانگى و تفاوت باشد.
نيز در سطر نهم نقطه ويرگول اشتباه است و بايد به ويرگول تبديل شود و در دو سطر بعد يعنى سطر يازدهم با همان موقعيت ونقش به جاى ويرگول, نقطه گذاشته شده است. هر دو پيش از واژه (ولى) بوده و در نقش مساوى كه باز با تفاوت و دوگانگى آمده است, درست مثل خطاى پيشين.
در سطر نوزده فصل ربطيِ (است), زايد است; زيرا در همان جمله, پيشتر آمده است. همچنين بى جهت پاراگراف جديد شروع شده است; مانند پاراگراف پنجم (پس مى توان …) و هفتم ( اما در اصطلاح,…) در اين دو مورد قطعاً نيازى به پاراگراف جديد نيست. اگر سخت گيرى بيشترى شود, در همان صفحه باز مى توان يكى ـ دو مورد پاراگراف زايد را مثال آورد.
متن در برخى جاها از ضعف ويرايشى زار مى زند; مثلاً: (… بنابراين , شخص عالى نيز از طريق فتواى مجتهد, آگاه به احكام شرعى فرعى است) كه مى توان آن را خوش خوان تر و سالم تر نوشت; مثلاً (بنابراين, افراد عامى نيز از راه گرفتن فتوا از مرجع تقليد, از احكام شرعى فرعى آگاه شوند) و حتى خوشخوان تر از اين نيز مى توان نوشت.
مثال ديگر: (…(نبط) به معناى ظهور بعد از خفا است [خفاست] و بدين جهت…) كه تبديل شود به: (…(نبط) به معناى ظهور و آشكارى است, از اين رو…).
بارى, آنچه گفته شد فقط مربوط به صفحه 20 كتاب, دومين صفحه درس اول است. اگر تا آخر كتاب, اين ضعف ها ادامه يابند, ناشر ناچار است در چاپ بعدى, آن را دوباره ويرايش كند.
به هر روى, اين كتاب مى تواند طليعه اى باشد براى چاپ كتاب هاى خوشخوان علمى ـ اسلامى.
محمد خنى فرمسائل زنان; پرسشگرى و شبهه شناسى, سيدضياء مرتضوى, چاپ اول, انتشارات ميثم تمّار, قم, 1385, 144ص, رقعى.
اگر بگوييم كه ( زنان) مظلوميت دوران هاى مختلف جوامع بشرى را بر دوش مى كشند, سخنى گزاف نگفته ايم و تأسف بارتر آنكه گاه به نام دفاع از حقوق زنان, به گونه اى ديگر, بر آنان ظلم و ستم را روا مى دارند. اما اسلام عزيز, به زن كرامتى ضابطه مند به ارمغان آورد. اگر جنس مرد را يك نيمه انسانيت بدانيم, جنس زن نيمه دوم است. هر دو ماهيتى انسانى دارند, اما به سبب طبيعت متفاوت خود, بحث هاى بسيارى را برانگيخته اند و منازعاتى را پديد آورده اند. اين خطايى آشكار است كه به آيين سراسر انديشه ورزانه اسلام كه رهايى بخش جامعه زنان از نگاه هاى جاهلانه و خرافه آميز بود, انگ تبعيض و خشونت و… را بزنيم. تفاوت نگاه به زن و مرد, در آيين هاى زرتشت, يهود و مسيحيت نيز وجود داشته است, اما آنچه نگاه اسلام را با ساير اديان متمايز مى سازد, نگاهى بسيار دقيق است كه تلاش كرده تا به دور از افراط و تفريط ها, ضمن توجه به تفاوت طبيعى اين دو, در همه ابعاد حقوق هر كدام را مشخص سازد.با اين همه, عوامل بسيارى باعث شده است كه شبهه ها و پرسش هاى بسيارى در باب حقوق زنان در زمينه هاى مختلف پديد آيد.
نويسنده كتاب (مسائل زنان; پرسشگرى و شبهه شناسى) در اين زمينه, در صفحات محدود اثر خود, سه مبحث را در سه بخش, تحت عناوين زير مورد توجه قرار داده است:
بخش اول: كلياتى در باب شبهه شناسى مسائل زنان; بخش دوم: گزيده اى از نظريه ها و شبهه ها و پرسش ها; بخش سوم: ارزيابى كلّى و نقدگذار.
در بخش نخست, چكيده سخن نويسنده اين است:
1. اختلاف ديدگاه در ميان فقيهان و در دانش فقه, همانند اختلاف صاحب علمان ديگر علوم امرى طبيعى است(ص 17).
2. نمى توان توقع داشت كه فقيه به رغم نظرى كه به آن دست يافته و براى خود حجت مى داند, آن را اظهار نكند و يا از آغاز به چنين نظريه اى نرسد(ص20).
3. با اينكه اجماع در فقه شيعه با تعريف خاص خود پذيرفته شده, اما نبايد به صرف حضور اجماع در ميدان, همواره و به شكلى مطلق از رويارويى با آن روى برتافت (ص 23) و شگرد مخالفت با اجماع براى بيرون راندن نظريات كافى نيست و در واقع نارساست(ص25).
4. كفر و ارتداد پيامد زيرپاگذاشتن مرزهاى قطعى اعتقادى با شرايطى است كه از جمله در فقه آن مرزها را برشمرده اند و البته در ترسيم اين مرزها ديدگاه يكسانى هم وجود ندارد, اما مشكل و خسارت هنگامى است كه همين ابزار كارآمد ـ كه بايد در جايگاه واقعى و به دست افرادى باشايستگى هاى علمى وعملى باشد ـ تبديل به حربه اى عمومى در دست اين فرد و جريان و رسانه و محفل شود (ص 27 ـ 28).
5. نه تنها نظريه پردازى, بلكه حتى اظهار نظر در مسائل دينى و شرعى نيازمند تخصص است و برخى از شبهه افكنى ها بدين سبب است كه گاه كسانى در اين گونه مسائل اظهار نظر كرده اند كه حداقل هاى شايستگى و صلاحيت را نداشته اند (ص 32).
6. در نقطه مقابلِ مطلب قبل, لازم است صاحب نظران و افراد با صلاحيت, ديدگاه و فتواى خود را حتى اگر مخالف با مشهور باشد ـ با در نظر گرفتن همه جوانب ـ بيان دارند. در اين زمينه, موقعيت شناسى درافتا و بهره مندى از ديدگاه ها و پژوهش هاى عالمانه لازم است (ص 35 ـ 42).
7. ملاك مشروعيت قوانين و مقررات آن است كه مصوبه از چارچوب موازين اسلامى ـ در اينجا موازين اجتهاد و استنباط ـ بيرون نباشد (ص 47).
8. خاستگاه شبهه ها و شبهه سازى ها, يكى اختلافات برخاسته از تحريف و وارونگى دين به دست جاهلان و جاعلان و ديگرى هواهاى نفسانى است, و البته بايد ميان پرسش علمى و شبهه تفاوت قائل شد (ص 59 ـ 60).
9. در ريشه يابى شبهات و داورى در مورد آن, نبايد با نگاهى سطحى, خاستگاه آن را مقطعى خاص از زمان قرار داد و براى جلوگيرى از آن به عوامل و زمينه ها نيز توجه داشت (ص 70 ـ 71).
بخش دوم كتاب حاضر, گزيده اى از نظريه ها, شبهه ها و پرسش هاست. نويسنده هدف از بازگويى اين شبهات را چهار امر دانسته است: 1. برخى مسائل همچنان نيازمند تبيين و تبليغ و كار علمى است; 2. ادبيات منتقدان و شبهه افكنان نزد صاحب نظران روشن تر شود; 3. امكان داورى درباره مرز شبهه افكنى با پرسشگرى وجود داشته باشد; 4. ارزيابى و پاسخى كلى در اين زمينه ها ارائه شود.
نويسنده در اين بخش گزيده اى از شبهه ها و سؤالات را از مطبوعات برگرفته و در موضوعات زير فراهم آورده: فرهنگ و تاريخ, حقوق زنان, خانواده و ازدواج, آزادى روابط زن و مرد, حجاب و پاكدامنى, فيلم و هنر.
در بخش سوم كتاب حاضر, نويسنده خاستگاه و زمينه شبهات و سؤالات مطرح شده در بخش دوم را چنين برشمرده است: اختلاف نظر فقيهانه, نگاه عالمانه, خرده گيرى ناآگاهانه, گزافه گويى جاهلانه, تلاش هاى مغرضانه, عملكرد نادرست.
نويسنده در پايان كتاب, بر امور زير تأكيد مى ورزد:
ـ حجاب يك حكم قطعى شرعى است, نه يك حق اختيارى, و البته اصل پوشش اختصاص به بانوان ندارد و مردان نيز ضوابط شرعى خود را دارند.
ـ روابط جنسى در چارچوب ضوابط شرع است و حرمت نگاه, يك دستور مطلق و فراگير و هميشگى است و اين حرمت را, رضايت هر يك از طرفين يا شخص ثالث, تغيير نمى دهد.
ـ فعاليت هاى هنرى زن و مرد, پيرو ضوابط شرعى است و صرف كار هنرى مجوّز ناديده گرفتن مرزهاى شرعى و اخلاقى نيست.
ـ آيين اسلام در حقوق و تكاليف, وضعيت عادلانه اى را ميان زنان و مردان برقرار كرده اند و تلاش براى كاستن تفاوت هاى حقوقى محذورى ندارد, ولى اين پيش فرض كه هيچ تفاوتى ميان اين دو صنف در نظام حقوقى اسلام وجود ندارد, با متون و گزاره هاى دينى ناسازگار است.
ـ احكام اسلامى بر اساس مصالح و مفاسد نفس الامرى وضع شده اند, اما درك همه راز و رمزها و اهداف وحكمت احكام, توقعى نابجاست. علت اين امر را شايد بتوان دو چيز برشمرد: يكى, ضعف و محدوديت ادراكات بشرى و ديگرى, عمق و نسبت هاى پيچيده اعمال و احكام و غايات گزاره ها و تكاليف شرعى.
*
موسيقى و غنا از ديدگاه اسلام, محمد اسماعيل نورى, چاپ اول, مؤسسه بوستان كتاب, قم, 1385, 360ص, وزيرى.
به اتفاق همه عالمان مسلمان, موسيقى و غناى مطرب و فساد انگيز, حرام است, اما اگر نوازندگى و خوانندگى مطرب و فسادانگيز نبود, حكم آن چيست و در برابر آن چه بايد كرد؟ نويسنده كتاب حاضر, نُه فصل را ترتيب داده تا به ابعاد گوناگون موسيقى از منظر فقها بپردازد. يكى از ويژگى هاى اين كتاب آن است كه نويسنده علاوه بر جنبه هاى علمى, به جنبه هاى عملى بحث نيز پرداخته و مباحث خود را به استفتائات مراجع تقليد نيز مستند ساخته تاخوانندگان با مسائل و تكاليف شرعى خود در اين زمينه آشنا شوند.
فصل اول: مفهوم موسيقى و غنا; در اين فصل چهار مفهوم تبيين شده كه عبارت اند از: موسيقى, غنا, ترجيح و طرب. پس از مفهوم شناسى واژگان, نويسنده, ديدگاه ها و استفتائات چند تن از مراجع تقليد گذشته و كنونى مانند حضرات آيات: امام خمينى, گلپايگانى, خامنه اى, مكارم شيرازى و … را درباره تعريف موسيقى, حكم موسيقى, ملاك موسيقى حرام, تفاوت غنا و موسيقى و … مى آورد.
فصل دوم: سير تاريخى موسيقى و غنا; اين فصل به اين مباحث پرداخته است: مخترع موسيقى, موسيقى در زمان جاهليت و بعد از ظهور اسلام, اهميت و جايگاه موسيقى و آواز خوانان در نزد خلفاى صدر اسلام مانند بنى اميه و بنى عباس و نيز پادشاهان صفوى, قاجار, پهلوى.
فصل سوم: ادله اربعه در موسيقى و غنا; در اين فصل, نويسنده به تفصيل با استفاده از ادله اربعه (قرآن, سنت, اجماع و عقل) به مبغوض بودن موسيقى و غنا استدلال كرده است. در اين فصل نام 34 تن از فقها آمده كه ادعاى اجماع در حرمت غنا كرده اند.
فصل چهارم: آيات درباره غنا و موسيقى; نويسنده در اين فصل ده آيه از قرآن كريم را همراه با روايات و تفسير مربوط به آنها ذكر كرده و در پايان نتيجه گرفته است كه: (در قرآن كريم آياتى است كه طبق تفسير مفسران و روايات منقول از پيشوايان معصوم ,بر زشتى و حرمت غنا و موسيقى دلالت مى كند).
فصل پنجم: روايات درباره غنا و موسيقى; چنان كه از عنوان فصل پيداست,در فصل پنج تلاش شده است تا با بهره گيرى از روايات, به حرمت غنا و موسيقى استدلال شود. مؤلف روايات اين باب را به پنج دسته تقسيم كرده است: 1. روايات در ممنوعيت غنا و موسيقى; 2. روايات در مذموم بودن موسيقى و ممنوعيت آلات آن; 3. روايات در نكوهش شخص خواننده و نوازنده; 4 . روايات در ممنوعيت گوش دادن به غنا و موسيقى; 5. روايات در پرهيز از غنا و موسيقى و پاداش اخروى آن.
در پايان فصل, نويسنده نتيجه گرفته است كه: (از مجموع احاديثى كه … به حد تواتر رسيده است,استفاده مى شود: غنا و موسيقى, هم براى خواننده و نوازنده و هم براى شنونده آنها حرام است; مالى كه خواننده يا نوازنده از اين راه به دست آورد, سُحت و حرام و دهنده آن مال نيز مرتكب گناه زشتى شده است و كسى كه از اين گناهان پرهيز كند, در آخرت به نعمت هاى بهترى مى رسد).
فصل ششم: غنا و موسيقى از ديدگاه فقهاى اسلام; بنابر كاوش نويسنده كتاب حاضر, حكم غنا در نزد اهل سنت, بسيار متفاوت و پر اختلاف است: برخى آن را حرام, عده اى مباح, بعضى آن را براى كسى كه به تنهايى در خانه نشسته جايز, پاره اى ديگر غناى مرد براى زن و بالعكس را حرام, برخى آن را با نيت درست جايز و بدون آن مكروه , و… دانسته اند.
اما حكم غنا و خوانندگى در نزد فقهاى شيعه, ذاتاً حرام دانسته شده است, چه حرام ديگرى با آن باشد يا نباشد. به گفته مؤلف, تنها فيض كاشانى در حرمت ذاتى غنا ترديد كرده و آن را در صورتى حرام دانسته كه با حرام ديگرى مانند نواختن آلات موسيقى و اختلاط زن و مرد, استماع صداى نامحرم و … همراه باشد. در ادامه, ديدگاه 22 تن از علماى شيعه نقل شده كه حكم به حرمت غنا كرده اند. همچنين پاسخ استفتائات تعدادى از فقهاى معاصر در باب موسيقى و خوانندگى آمده كه همگى حكم به حرمت غناى طرب آور و محرك كرده اند.
بحث ديگرى كه نويسنده غنا و موسيقى از ديدگاه اسلام آن را پى گرفته, حكم آلات موسيقى است كه با نقل كلام بيش از بيست تن از فقهاى شيعه از قدما و معاصران, به حرمت ساخت و ساز و فروش و استعمال آلات لهو استناد شده است. در اينجا نيز فتواى تعدادى مراجع تقليد معاصر آمده كه حكم به حرمت شده است. از باب نمونه, پاسخ يكى از سؤالات را در اين زمينه مى آوريم:
سؤال: خريد و فروش و استعمال و نگهدارى تنبك, دايره و فلوت چه صورت دارد؟
پاسخ هاى آيات عظام:
خامنه اى: خريد و فروش آلات مختص حرام, جايز نيست.
فاضل لنكرانى: خريد و فروش و استعمال و نگهدارى آلات مختصه لهو و لعب حرام است.
بهجت : جايز نيست.
تبريزى: خريد و فروش آلات لهو جايز نيست.
مكارم شيرازى: با توجه به اينكه بيشترين استفاده از اين وسايل در حال حاضر استفاده حرام است, خريد و فروش و نگهدارى آنها جايز نيست.
صافى گلپايگانى: جايز نيست.
نويسنده در اين فصل, ابتدا ديدگاه آيت الله خوانسارى و لارى و سپس ديدگاه مراجع تقليد معاصر را در اين باب آورده و در پايان به طرح اين سؤال پرداخته كه چرا روايات ضعيف به كتب حديث راه يافته اند و در پاسخ گفته است: نقل اين روايات به معناى پذيرش آنها نيست و اين گونه روايات نه در باب غنا و موسيقى, بلكه در مسائل اجتماعلى, فردى, عبادى و … نيز وجود داشته. و از سوى ديگر, محدث وظيفه دارد كه همه روايات را نقل كند تا زمينه را براى تحقيق محققان فراهم سازد.
فصل هشتم: مستثنيات; هدف نويسنده كتاب حاضر در اين فصل, كه پاسخ به اين پرسش است كه آيا مواردى استثنايى در جواز غنا و موسيقى وجود دارد؟ در اينجا نيز وى ديدگاه تعدادى از علما را در اين زمينه آورده كه همه آنان قائل به حرمت و عدم جواز غنا و موسيقى در همه جا شده اند. نويسنده همچنين استفتائاتى را هم در اين زمينه ذكر كرده است; از جمله استفاده از دايره را در مجالس جشن و عروسى, از ديدگاه حضرات آيات: خامنه اى, بهجت, سيستانى, تبريزى, صافى گلپايگانى, فاضل لنكرانى و مكارم شيرازى, حرام دانسته است. اين بزرگواران فرموده اند كه بدون استثنا, استفاده از آلات لهو حرمت دارد, چه در عروسى باشد يا نباشد.
فصل نهم: مطالب متفرقه; اين فصل مشتمل بر مطالبى متفرقه درباره موضوع مورد بحث كتاب است. در پايان اين فصل, نويسنده نتيجه گرفته است كه هرگاه تحقق غنا و موسيقى معلوم باشد, حتماً بايد از آن دورى كرد و اگر در مواردى مشكوك باشد, احتياط اين است كه اجتناب شود.
ابوالقاسم آرزومندىفهرست نسخه هاى خطى كتابخانه ممتاز العلماء (لكهنو ـ هند), با گزارشى از خاندان علمى غفران مآب, سيد صادق حسينى اشكورى, معرّفى ميراث مخطوط (35), دفتر اول, چاپ اول, مجمع ذخائر اسلامى, قم, زمستان 1385, 232 ص, وزيرى.
ممتاز العلماء علامه سيد محمد تقى بن سيدحسين بن سيد دلدار على نصير آبادى (م 1289ق) پس از خود در لكهنو كتابخانه اى به يادگار گذاشت كه اكنون با دو هزار نسخه خطّى از مهم ترين هاى اين شهر هند است.
او نوه سيد دلدار على غفران مآب (1325 ـ 1166ق), عالمِ مشهورِ شيعيِ اين خطّه هند و سر سلسله خاندانى دانشور بود. پدرش سيد حسين (سيد العلماء) (1237 ـ 1211ق) نيز فقيهى صاحب اثر و شناخته شده بود. خودِ سيد محمد تقى (ممتاز العلماء) كه در 16 جمادى الاول 1234 متولد شد, در 28 سالگى از عمويش اجازه اجتهاد گرفت و سپس از پدر بزگوارش و پس از او, صاحب جواهر الكلام, شيخ محمد حسن نجفى. او كه بنيان گذار اولين مدرسه عربى شيعى در لكهنو است, از امجد على شاه به (فخرالمدرسين و مدرّس اعلى) ملقّب شد. وفات او در 23 رمضان 1289ق روى داد و در عزا خانه خود (حسينيه جنت مآب) به خاك سپرده شد. كتابخانه ممتاز العلماء در طبقه فوقانيِ اين عزاخانه و در جوار مسجد تحسين على واقع شده است.
اين فهرست كه در آن 184 دست نويس اين كتابخانه وصف شده, محصول تلاش فهرست نويس و مرد كوشاى عرصه نسخه هاى خطى اسلامى, سيد صادق حسينى اشكورى است كه در سفر خود به اين بخش از عالم اسلام در فرصتى كوتاه, در حالى كه متحمّل رنج سفر و بيمارى بود, آن را تهيه كرد.
در مقدمه كتاب به اهميت ميراث شيعى هند, شهر لكهنو, خاندان غفران مآب و معرفى افراد تأثيرگذار اين خاندان و نيز آثار آنها پرداخته شده است. مقدمه همچنين به زبان هندى ترجمه گرديده و در صفحه مقابل آن آمده است. در اين مقدمه, تصاويرى از ممتاز العلماء و مزار افراد اين خاندان و نيز نمونه هايى از مهرهاى نسخه هاى خطى كتابخانه او ديده مى شود.
متن فهرست كه از صفحه 29 كتاب تا 196 است, با معرّفى نسخه اى از قرآن كريم (كه معمولاً به عنوان نخستين نسخه كتابخانه هاى علما شماره مى خورده است), آغاز مى شود و آخرين نسخه اى كه در آن آمده, بشارة المصطفى لشيعة المرتضى است به شماره 184. چنان كه دانستيم, اين فهرست كامل نيست و تنها تعدادى از نسخه هاى اين كتابخانه معرفى شده (آمار كتاب هاى خطّى آن حدود دو هزار نسخه است). اميد است كار ادامه يابد و فهرست باقى نسخ نيز منتشر شود. در اين فهرست تصاوير تعدادى از نسخه هاى مهم تر و قديمى تر نيز آمده است (شنيده ام تصويرى از اين نسخه ها به ايران نرسيده است كه اى كاش خاندان اشكورى در اين زمينه اقدام كنند و خدمت را كامل سازند).
از صفحه 197 تا 224 نيز, شش گونه فهرست براى اين كتاب تهيه شده, بدين شرح: الفبائى [كتاب ها], موضوعى , مؤلفين, اعلام و اشخاص, كاتبان, جاى ها و امكنه.
در فهرست حاضر تعداد زيادى از آثار خاندان غفران مآب معرّفى شده كه گويا بيشترين دست نويس هاى آن در همين كتابخانه نگهدارى مى شود و شايد برخى منحصر به فرد باشند. در پايان برخى از نسخه هاى كهنه تر اين كتابخانه را نام برده مى شود كه البته علاقه مندان براى اطلاعات كامل تر به فهرست حاضر مراجعه خواهند كرد:
1. نورالثقلين, از عبدعلى بن جمعه عروسى هويزى شيرازى (1104ق), شماره 19 كه تفسيرى است به عربى حاوى جزء دوم (از آغاز سوره اعراف), مورّخ 1103 هجرى و شماره 30 مورخ 1104ق از آغاز سوره مريم تا آخر فاطر.
2.الكشاف زمخشرى, شماره 27, بسيار آراسته و به خط نستعليق كهن از اوايل سده دهم و شماره هاى 40 و 41 نستعليق كهن (ادامه شماره 27 و به همان خط).
3. تحفة الغريب فى الكلام عن مغنى اللبيب از بدرالدين محمد دمامينى (828ق), شماره 46 در نحو, نسخ سده نهم يا دهم و حواشى فراوان.
4. الشفاء بتعريف حقوق المصطفى, از قاضى عياض, شماره 68, مورخ 788, به خط نسخ ابوبكربن عثمان بن ابى بكر شافعى مشهور به ابن العجمى.
5. وجديات, از عين القضاة همدانى, شماره 74 درادب عربى, به نسخ قديم كه در نسخه تملك شيخ بهائى آمد. آغاز كتاب وجديات عين القضاة: ( الحمدالله على ما اتانا من فضله العميم و طوله العظيم… اما بعد حمداً للّه تعالى فقد كنت و اخوانى بهمذان نتناشد فنون الشعر و …).
6. الكافى كلينى, شماره 91, از آغاز تا ابتداى كتاب الايمان و الكفر و شماره 94 (ادامه آن) به خط نستعليق عبدالقادر حسينى مرعشى, مورخ 975ق.
7. كتابى ناشناس به فارسى در تاريخ كه ـ در مورد آن بايد تحقيق شود. اول و آخر آن افتاده, شماره 101, به نسخ سده دهم.
8. احتجاج طبرسى, شماره 104, خط نسخ 981 هجرى.
9. قصص الانبياء راوندى, شماره 121, نسخ كهن سده دهم يا يازدهم.
10. زهرالرياض و زلال الحياض, از ابن شدقم مدنى, شماره 131, نسخ 1051 در مكه معظمه.
11. تفسير القرآن الكريم, از نجم الدين ابوحفص عمربن محمد نسفى حنفى (537ق), شماره 138, خطّ نسخ سده نهم يا دهم.
12. حاشية الكشاف, از شيخ قطب الدين(؟), از اول قرآن تا آخر سوره نساء, شماره 151, به خط نسخ بسيار قديمى, داراى تاريخى به عدد كه در فهرست 568 خوانده شده در جامع الاموى دمشق (عكس يك صفحه از نسخه در صفحه 168 آمده) و نيز نسخه شماره 170 و 178.
13. تفسير القرآن الكريم, از ناشناس, شماره 153, از سوره يونس تا پايان قرآن, نسخ قديمى.
14. الثمرات اليانعة, از نجم ا لدين يوسف بن احمدبن عثمان زيدى يمانى (832ق), در فقه القرآن, شماره 164, نسخ نزديك عصر مؤلف.
15. المستنير فى اختلاف القراءات العشر, از ابوطاهر احمدبن على مقرى, ابن سوار (499ق), مشماره 166, نسخ سده نهم.
16. معالم التنزيل ( تفسير البغوى), شماره 174, نسخ كهن نزديك عصر مؤلف (قرن ششم), نسخه هاى كهنه ديگرى از آن هم در اين كتابخانه هست.
17. تحصيل عين الذهب من معدن جوهر الأدب فى علم مجازات العرب, از ابوالحجاج يوسف بن سليمان نحوى شنتمرى, معروف به اعلم (476ق) شماره 175, نسخ معرّبِ ابراهيم بن على معازلى در سال 517هجرى.
18. المكتفى فى الوقف و الابتداء, از ابو عمر و عثمان بن سعيدبن عثمان مقرى دانى (444ق), شماره 176, به خط نسخ نزديك عصر مؤلف (قرن پنجم).
19. المكرر فيما تواتر من القراءات السبع, از سراج الدين عمربن قاسم بن محمد انصارى, نشّار (983ق), به شماره 182, نسخ كهنه.
20. الدر المنثور سيوطى, شماره 183,خط نسخ, مورّخ 936 هجرى.
در پايان گفتنى است كه معرفى ميراث مخطوط عنوان سلسله اى است از فهارس دست نويس ها كه به سرپرستى نويسنده اين فهرست, تا كنون 36 عنوانِ آن (برخى در بيش از يك مجلّد) منتشر شده است.
اين مجموعه به معرّفى نسخه هاى پراكنده كتابخانه هاى غيرمشهور (به خصوص نسخه هاى موجود در شهر هاى ايران) پرداخته است.
*
آغاز نامه (فهرست آغازِ نسخه هاى خطّى) , محمد حسين امينى, زير نظر سيد محمود مرعشى نجفى, چاپ اول, كتابخانه بزرگ آيت الله العظمى مرعشى نجفى(ره), گنجينه جهانى مخطوطات اسلامى, قم, 1385, وزيرى, ج 1, نسخه هاى عربى, آ ـ الحمد, 800ص; ج 2, نسخه هاى عربى, الحمد ـ ى, 800ص; ج3 , نسخه هاى فارسى, 1056ص; ج 4, نسخه هاى تركى, 264ص.
يكى از كاستى هاى عرصه فهرست نويسيِ نسخه هاى خطّى, فهرست سر آغاز نسخه هاى خطى است تا از طريق آن بتوان كتاب هاى ناشناس را شناسايى كرد. توضيح مطلب اينكه در روند شناسايى كتاب خطّى, فهرست نگاران گاه با مشكلاتى از قبيل افتادگى هاى دست نويس از آغاز و انجام, و يا ناشناس بودن كتاب روبه رو مى شوند. اگر كتاب ناشناس بوده و البته افتادگى اى نداشته باشد, ممكن است مالكان قبليِ نسخه, آن را خوانده و نامى به حدس خود در آغاز نسخه نوشته باشند, ولى عملاً ثابت شده كه بسيارى از آنها به نام دقيق كتاب پى نبرده و نامى كه براى آن برگزيده اند, نادرست يا خودساخته و جعلى بوده است. از اين رو, فهرست نويس تلاش مى كند تا با خواندن ديباچه كتاب و يا ترقيمه (انجامه) كاتب كه احتمال دارد حاوى نام كتاب يا مؤلّف باشد, بر هوّيت اثرِ آگاهى يابد.
اما باز هم برخى كتاب ها با سپرى شدن تمام اين مراحل ناشناس مى مانند. آيا فهرست نويسان ـ كه شديداً با كمبود وقت مواجه ا ند, در حالى كه ده ها كتابِ ديگر پيش روى خود دارند تا فهرست كنند ـ مى توانند به دقّت كتاب را از ابتدا تا انتها بخوانند و سرنخ هاى احتمالى را كه در متن وجود دارد, جستجو كنند تا كتاب شناسايى شود؟ پاسخ در برخى موارد مثبت و در بسيارى موارد منفى است.
از اين رو, فهرستى از آغازِ كتاب هاى ِاسلامى مورد نياز بود تا فهرست نويسان با در اختيار داشتن آن, روند شناسايى كتاب ها خطّى را سرعت بخشند. اين فهرست تنها براى فهرست نويسان كاربرد ندارد, بلكه تمامى كسانى كه به گونه اى با كتاب سروكار دارند, مى توانند اطّلاعات برخى فهرست هاى مختصر را كه در وضعيّتى عجولانه تهيه شده, با اين فهرست آغاز نامه ها مطابقت دهند و كتاب هايى را كه تنها آغاز و انجام آن را (در حدّ چند كلمه) در دست دارند, بشناسند.
خوشبختانه سال ها تلاش هاى فهرست نگار ارجمند جناب محمّد حسين امينى در اين زمينه به بار نشست و محصول آن در چهار مجلّد در اختيار اهل تحقيق قرار گرفت. مؤلف كه اين اثر را با حوصله و طيّ سال ها, در كنار فهرست نويسى نسخه هاى خطّى كتابخانه آيت الله العظمى مرعشى انجام داده, درباره كارش مى نويسد:
( در فهرست نگارى كتاب ها و نسخه هاى خطى, براى ثبت مشخصات دقيق هر كدام, معمولاً چند كلمه يا چند سطر از آغاز و انجام نسخه را مى آورند. در منابع مهمّى چون: الذريعة الى تصانيف الشيعة از آقا بزرگ تهرانى, كشف الظنون عن اسامى الكتب و الفنون از حاجى خليفه, ايضاح المكنون فى الذيل على كشف الظنون از اسماعيل پاشا بغدادى و بسيارى از منابع و فهارس ديگر, اين رويه به چشم مى خورد. از سوى ديگر, تمام فهارس كه براى كتاب ها و نسخه هاى خطى نوشته شده, به ترتيب نام كتاب ها يا به ترتيب نام مؤلّفان و يا به صورت موضوعى است و تا كنون فهرستى به ترتيب آغاز نسخه ها صورت نگرفته و كمبود چنين فهرستى مشاهد
معرفى هاى گزارشى
كليات
تفكر نظرى در جامعه شناسى
ويليام اسكيدمور, ترجمه: جمعى از مترجمان, چاپ اول, پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامى, قم, 1385ش, 260 ص, وزيرى.
اسكيدمور, نويسنده كتاب حاضر, معتقد است كه بسيارى از مواردى كه در دانشگاه نظريه شناخته مى شود, دقيقاً نظريه نيست. از اين رو, وى عنوان Theoritical Thinking in Sociology را براى عنوان كتاب خود برگزيده است و با توجه به همين نكته مترجمان نيز عنوان (تفكر نظرى در جامعه شناسى) را بر آن نهاده اند. اين كتاب علاوه بر آنكه منبعى ارزشمند براى درس هاى جامعه شناسى محسوب مى شود, براى مباحث روش تحقيق نيز مفيد است.
برخى از ويژگى هاى كتاب عبارت است از: اشمال بر اطلاعات و پيش زمينه هاى لازم براى فهم نظريات, اسناد و اتقان كافى, شيوايى و روانى, زبده گويى, انسجام و چينش موزون, ارائه شواهد ومثال هاى گويا. اين ويژگى ها باعث شده تا با وجود كتاب هايى در اين زمينه, هنوز اين اثر از بهترين آثار نظرى موجود شمرده شود.
مباحث كتاب حاضر در هفت عنوان تنظيم شده كه عبارت است از:
1. نظريه جامعه شناختى; 2. مسائل اصلى نظرى; 3. انواع نظريه در جامعه شناسى و مسئله اثبات صحت نظريه ها; 4. نظريه مبادله; 5. فونكسيو ناليزم; 6. تعامل گرايى نمادى; 7. اتنومتدولوژى (روش شناسى مردمى).
سه فصل نخست كتاب به ماهيت و اهميت نظريه جامعه شناختى, چالش ها و مسائل آن اختصاص يافته و درباره ابعاد و جنبه هاى متفاوت منطق و سازمان يك اثر نظرى در علوم اجتماعى و طبقه بندى نظريه ها بر اساس سازمان نظرى بحث شده است.
به اعتقاد اسكيدمور براى مطالعه يك پديده دو راه وجود دارد: يكى, تقسيم پديده مورد نظر به عناصر و اجزا و سپس مطالعه تك تك آنها; دوم, به جاى تجزيه, بررسى كل پديده به مثابه يك نظام تام و مطالعه ارتباط ميان اجزا. مبحث چهارم و پنجم به ترتيب نمونه هايى از اين دو روش نظريه پردازى است.
در فصل ششم, مؤلف معتقد است كه تعامل نمادى به رغم ادعاى صاحب نظران آن يك ديدگاه است, نه نظريه, و كوشش هاى شارحان آن عمدتاً با معيارهاى تبيين و پيشگويى علمى سازگار نيست. البته صاحب نظران تعامل نمادى خود نيز اذعان دارند كه در اساس با علم گرايى در جامعه شناسى مخالف اند و بيشتر به جنبه هاى تفسيرى كنش اجتماعى علاقه مندند. اين ايراد به اتنومتدولوژى, مبحث پايانى كتاب, نيز وارد است. اسكيدمور بحث هاى اتنومتدولوژى را, فلسفى و فرانظرى مى داند و معتقد است كه مباحث مربوط به نظريه هاى ميان برد, در آن جايى ندارد.
صاحب نظران اين ديدگاه معتقدند كه بايد از ايده ها و افكار و تقدم سنت به ماهيت نظم اجتماعى پرهيز شود و اسكيدمور هم مى گويد كه اتنومتدولوژى را به علت بينش هستى شناسانه خاصى كه به نظم اجتماعى دارد, نمى توان در چارچوب جامعه شناسى قرار داد.
فقه و حقوق
پژوهش فقهى در خبر و خبرگزارى
جواد فخار طوسى,چاپ اول, پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامى, قم, 1385, 352ص, رقعى.
گذشت زمان باعث شده است تا در حوزه احكام دينى و فقهى, گاه موضوعاتى مطرح شود كه در عصر حيات معصومان هيچ نام و نشانى از آن ديده نشده است. در فقه از اين موضوعات با عنوان (مسائل مستحدثه) ياد مى شود. فقيه يا پژوهشگر متعبّد و در عين حال زمان شناس كه در پى پاسخ به اين مسائل جديد است, ممكن است با دشوارى هايى در اين راه مواجه شود. شايد محور اين دشوارى ها در دو امر متمركز شود: يكى, شناخت درست و دقيق موضوع و ديگر, استخراج حكم مسئله از ميان منابعى كه ممكن است هيچ نامى از آن برده نشده باشد.
در گذشته هاى دور وجود (مسائل مستحدثه) به سبب تحولات زمان و مكان وجود داشت, اما شايد يكى از ويژگى هاى عصر حاضر اين باشد كه پديدار گشتن موضوعات جديد, شتابى روز افزون گرفته و از سويى هم فقه شيعه, با پيروزى انقلاب اسلامى, به طور جدّى به عرصه احكام اجتماعى و حكومتى پا نهاده و خود را در معرض پاسخ به سؤالات تازه گذاشته و از اين رو, پژوهشگران عرصه فقاهت و دانش آموختگان آن, بايد به همان سرعت زمان, در صدد تحليل دشوارى پيشگفته برآيند تا به خوبى بتوانند به پاسخگويى بپردازند.
نويسنده كتاب حاضر معتقد است هر چند (تحولات شگرفى كه در ادوار اخير در حوزه هاى شيعى صورت گرفته, به ويژه رخداد عظيم انقلاب اسلامى و تصدى حكومت به وسيله فارغ التحصيلان حوزه ها, نقيصه مذكور را برطرف نمود), اما بر كنار ماندن فقها را از نگرش همه جانبه به مسائل و جامعه, باعث ارائه ظاهر نا كارآمد از اين فقه پويا و بالنده در جهان معاصر مى داند.
نويسنده با چنين دغدغه اى با نگاه و پژوهشى فقهى, به مسئله (خبر و خبرگزارى) پرداخته است. از اين رو, وى براى تبيين درست و همه جانبه اين موضوع, اثر خود را در چندين بخش سامان مى دهد.
در (كليات) محور بحث را در دو عنوان اصلى قرار مى دهد: 1.آشنايى با ماهيت خبر و نهادخبرگزارى; 2. سياست هاى كلى مورد نظر شارع در خبر رسانى. وى در مبحث دوم خود, به مباحث مختلفى مى پردازد و از جمله اين نكته را بررسى مى كند كه مقصود از سياست هاى شارع و راه كشف سياست هاى شرعى چيست؟ وى آن گاه بحثى را درباره اصل (آزادى اطلاع رسانى) مى آورد. نويسنده در ادامه, (عدالت در گردش اطلاعات) را مطرح مى سازد و به بررسى آزادى اطلاعات براى مخالفان سياسى, سانسور و راهكارهاى مقابله با جريان هاى ناسالم اطلاعات مى پردازد.
پس از (كليات) در دو فصل مباحث كتاب ادامه مى يابد:
فصل اول: احكام فقهى مربوط به مبدأ خبر. اين فصل, داراى اين پژوهش هاست: جايگاه مخبر در چرخه اطلاع رسانى, حقوق خبر, مصونيت قضايى, برخوردارى از آثار پديد آورندگان آثار فكرى تكاليف و وظايف مخبر (منبع خبر) در باب وظايف مخبر, خوددارى از نشر اسرار, خوددارى از اشاعه فحشا, خوددارى از تجسس و خوددارى از نشر اكاذيب.
فصل دوم: احكام فقهى مربوط به خبر و مقصد آن. اين فصل, خود شامل دو بخش است: بخش اول: خبر و ظرفيت هاى مختلف خبر; بخش دوم: خبر و پيامدهاى آن.
نويسنده كتاب حاضر در بخش نخست فصل دوم, درباره ظرفيت هاى اصيل خبر و ظرفيت هاى ابزارى خبر سخن به ميان مى آورد و گسترش و تعميق قانونمندى در سطح جامعه و تسهيل و تسريع در شكل گيرى مناسبات حقوقى بين آحاد و گروه هاى جامعه را از ظرفيت ها برمى شمرد و از نقش و تأثير اطلاع رسانى در بهينه سازى و روند رسيدگى به دعاوى و نيز نقش آن در سالم سازى فضاى جامعه سخن مى گويد.
(خاتمه), عنوان پايانى كتاب است و شامل توصيه هايى به متصديان نهاد اطلاع رسانى و بيانگر اصول و سياست هاى مورد نظر شريعت در فعاليت هاى خبرگزارى است. برخى از اصول مورد نظر شريعت در اين زمينه عبارت است:
1. نهاد خبرگزارى موظف است زمينه دستيابى بدون تبعيض به اخبار را براى همه فراهم سازد.
2. سانسور اخبار ممنوع است, مگر آنكه كارشناسان خبره و مورد تأييد ملت مصلحت اهمّى را تجويز كنند.
3. نهاد خبرگزارى بايد اخبار مهم و مؤثر را به عنوان موضوعات داراى ارزش اقتصادى به رسميت بشناسد و به حقوق مولّدين آنها احترام بگذارد.
4. افشاى اسرار شخصى افراد, به طور مطلق ممنوع است.
5. مبدأ خبر در قبال اخبار كذب مسئوليت حقوقى خواهد داشت.
6. انتشار اخبار مخالف با عفت و اخلاق عمومى هر چند از اسرار افراد شمرده نشود, ممنوع است.
7. حرفه خبرنگارى بايد از تجسس در امور شخصى افراد بركنار باشد.
8. نهاد خبرگزارى نمى تواند در زمينه مصالح و منافع ملى به صورت خنثى و منفعل عمل كند, بلكه بايد با تلاش در جهت مقابله با جريان هاى خبر ناسالم و نيز خدمت رسانى به اهداف نظام اسلامى فعال باشد.… و موارد ديگر.
شرح حجية المظنة
آيت اللّه شيخ محمدباقر نجفى, عطر عترت, اصفهان, 1427 ق/1385ش, 832 صفحه, وزيرى.
مقدّمه اصولى معالم الدين به 9 بخش تقسيم شده است: 1. مباحث الفاظ; 2 . اوامر و نواهى; 3. عموم و خصوص; 4. مطلق و مقيد و مجمل و مبيّن; 5 . اجماع; 6. اخبار; 7. نسخ; 8 . قياس و استصحاب; 9. اجتهاد و تقليد و خاتمه مربوط به تعادل و تراجيح.
آيت اللّه شيخ محمدتقى نجفى شرحى مفصل به نام هداية المسترشدين بر معالم نوشته اند و در بخش پنجم (اجماع) كه پايان مباحث الفاظ و آغاز بيان ادلّه شرعيه است,به بيان پنج مطلب در مورد حجيت ظنون پرداخته اند و در واقع از شرح كلام معالم خارج شده و اصلاً به بررسى مسائل اجماع نپرداخته اند .
بعد از او فرزندش شيخ محمد باقر نجفى همين بخش از كلام پدر را شرح داده و در رساله اى به نام شرح حجية المظنّة به تحقيق در اين موضوع پرداخته است.
وى انگيزه شرح اين بخش را در مقدّمه كتابش چنين بيان كرده است:
(… چون رساله والدم استاد العلماء مجدّد مذهب در قرن 3, بر علماء اين زمان سنگين مى نمود و دقايق و حقايقش بر آنان پوشيده بود و به خاطر لغزش در فهم به نقض آن پرداخته اند, تصميم به نوشتن شرحى گرفتم كه مشكلاتش را حل كند…).
وى اين شرح را به صورت (قال, اقول) نوشته است.
محمد باقر نجفى اصفهانى فرزند محمدتقى صاحب هداية المسترشدين, در سال 1325 در اصفهان به دنيا آمد. بعد از مرگ پدر در سيزده سالگى, مادرش ـ كه دختر شيخ جعفر كاشف الغطاء بود ـ او را براى ادامه تحصيل به نجف فرستاد.
در نجف از محضر صاحب جواهر و دايى اش شيخ حسن كاشف الغطاء و شوهر خاله اش سيد صدرالدين موسوى ـ كه بعدها داماد او هم شد ـ بهره علمى وافرى برد. او براى فراگيرى علم اصول به منزل شيخ انصارى مى رفت و كتاب پدرش ـ هداية المسترشدين ـ را از او مى آموخت. رابطه او با شيخ بسيار صميمى بود, همسفر حجّش شد و اجازه روايى نيز از او گرفت.
پس از مدّتى به اصفهان بازگشت و در مسجد شاه به سيراب كردن تشنگان دانش همّت گماشت. در رسيدگى به درماندگان كوشا بود. در سال 1288ق كه قحطى آن ديار را فرا گرفته بود, مبلغ فراوانى را قرض و بين نيازمندان تقسيم كرد. وى در امر به معروف و اجراى حدود يدى مبسوط داشت و حكم اعدام عدّه اى از بابيه را اجرا كرد.
از شاگردانش مى توان به سيد كاظم يزدى صاحب العروة الوثقى, آقا ضياء عراقى, سيّد اسماعيل صدر, جهانگيرخان قشقايى, شيخ الشريعه اصفهانى و شيخ محمد حسن نائينى (رحمهم اللّه) اشاره كرد.
مرحوم نائينى مى فرمودند كه در شانزده سالگى با نامه اى كه پدرم نوشته بود, به محضر او شتافتم و در بيرونى منزلش كه براى اسكان طلاّب بود, اقامت گزيدم و در طول هشت سالى كه در اصفهان بود, يك روز هم درسش را رها نكردم. مرحوم نائينى در درس خود از اين استاد به عنوان فقيه بزرگ ياد مى كردند. او شش پسر داشت كه همگى مجتهد بودند.
او هر سال چند روز از ماه رجب, به مقبره پدرش در تخت فولاد مى رفت و به راز و نياز مشغول مى شد. در رجب سال 1300 ق كه احساس مى كند مرگش نزديك شده است, شبانه بدون اطلاع مردم به سمت عراق حركت مى كند و شب عاشوراى سال 1301 ق به كربلا مى رسد. بعد از سه روز به نجف مى رود و دستور مى دهد قبرى در كنار مقبره كاشف الغطاء برايش حفر كنند. سرانجام در شب هشتم صفر به ديار باقى سفر مى كند. روحش شاد!
آثار متعدّدى از او به جا مانده: لبّ الاصول, لبّ الفقه, شرح حجية المظنة و… .
وى كتاب شرح حجية المظنّه را در زمان حيات شيخ انصارى نوشته و براى اوّلين بار در سال 1283 چاپ شده است. چاپ كنونى نيز براساس تحقيق و تصحيح همان نسخه است. در آغاز اين چاپ دو مقدّمه وجود دارد: يكى مقدّمه اى كه شيخ هادى نجفى , از نوادگان مؤلّف , نوشته در شرح حال مؤلّف و مباحث مختصرى در مورد تأسيس علم اصول, و ديگرى مقدّمه اى كه محقق كتاب آقاى مهدى باقرى سيّانى نوشته و او نيز مباحث كوتاهى در تطوّر اصول فقه و زندگى نامه مؤلّف نوشته است. محقق در انتهاى كتاب, فهرست منابع تحقيق و فهرست موضوعات كتاب را آورده, ولى جاى فهرست آيات و احاديث و اعلام و اسامى كتب خالى است.
اسلام و زن
احمد زكى يمانى, ترجمه سيدضياء مرتضوى,چاپ اول, انتشارات ميثم تمّار, قم, 1385, 248ص, رقعى.
احمد زكى يمانى همان شخصيت آشناى سياسى عربستان است كه حدود 25 سال وزير نفت عربستان سعودى بود. اما او وجهه اى علمى و فرهنگى نيز دارد و داراى آثار علمى است. نگاه زكى يمانى به موضوع زن در كتاب حاضر نشان مى دهد كه او از نظر فكرى و فرهنگى از جريان حاكم در كشور خود فاصله گرفته است.
مترجم كتاب اسلام و زن,ضمن ترجمه اين اثر, توضيحاتى را هم در متن افزوده و به نقدو بررسى ديدگاه نويسنده پرداخته است.
مباحث كتاب در دو بخش و چندين فصل سامان يافته, به قرار زير:
بخش نخست: احكام عمومى زن مسلمان:
فصل يكم: وضع زن در دوران نبوى. اين فصل داراى اين عناوين است: آزادى زنان در مدينه, شركت در جهاد, حضور در عرصه دانش و سياست.
فصل دوم: نقش زن در دوره هاى پس از پيامبر. در اين فصل به نقش زن در عرصه هاى جهاد, سياست, ادبيات, علوم دينى و روايت, و حكومت پرداخته شده است.
فصل سوم: زن در چارچوب همسرى و مقايسه آن با مرد. يكى از مباحث اين كتاب كه مترجم عنوان (ازدواج به شرط طلاق) را بر آن نهاده, گونه اى ازدواج است كه در عربستان سعودى, ازدواج مسيار ناميده شده است. اين نوع ازدواج شبيه (ازدواج موقت) است كه شيعه بدان معتقد است. زكى يمانى با استناد به فتواى برخى از علماى اهل سنت, اين ازدواج را حرام شمرده است و مترجم اين ديدگاه را نقد و بررسى كرده و يادآور شده كه برخى ديگر از علماى اهل سنت مانند صالح وردانى از فقهاى سنى سلفى مصر, در كتابى به اثبات حليت آن پرداخته اند.
نويسنده در اين فصل, اهميت شرعى موافقت زن و ازدواج, ازدواج با زنان اهل كتاب, و مباحثى چون: هم شأنى, حقوق زناشويى, زدن همسر, كار زن در خانه, جواز چند همسرى, دخالت حكومت در اين امر, چندهمسرى در قانون يمن و مصر, مسئله طلاق, حضانت, حق زن در ميراث در مقايسه با مرد, شهادت زن در داورى را تبيين كرده است.
بخش دوم: ولايت عمومى زنان و شايستگى سياسى آنان:
اين بخش داراى دو فصل است:فصل نخست: حكم ولايت عمومى زن در فقه قديم و جديد. نويسنده در اين فصل, ديدگاه موافقان و مخالفان ولايت عمومى زن را بيان داشته و نظر عالمانى چون: ابوالاعلى مودودى, سيدجمال الدين اسدآبادى, محمد ابوزهره, محمد متولّى شعراوى و عباس محمود عقاد را آورده و سپس ادله موافقان و مخالفان را با توجه به قرآن, سنت نبوى, اجماع, قياس, مصلحت و سدّ ذرايع بيان كرده است. در اين فصل نيز مترجم, در موارد متعددى به نقد و بررسى نظريات عالمان اهل سنت و ادله آنان پرداخته است.
فصل دوم: وظايف سياسى زن. مباحث اين فصل داراى اين عناوين است: توحيد, خاستگاه اصل برابرى, عموميت خطابات دينى, شايستگى و توانايى سياسى زن, فقها و شايستگى سياسى زنان.
قرآن و حديث
نقش دانش رجال د رتفسير و علوم قرآن
دكتر على اكبر كلانترى ارسنجانى, تهيه: مركز فرهنگ و معارف قرآن, چاپ اول, بوستان كتاب, قم, 1384ش, 271ص, وزيرى.
توجه ويژه به روايات فقهى آن هم روايات مربوط به واجبات و محرمات موجب شده تا بررسى سند روايات در حوزه هاى ديگرى دينى كم رنگ تر باشد; اما نويسنده كتاب حاضر با ذكر دلايلى, تحقيق و كاوش درباره رجالِ رواياتِ تفسيرى را ضرورى مى داند; از جمله اين دلايل است:
1. زدودن توهمات ناصوابى كه در داستان هاى بى اساسى چون قصه ورقة بن نوفل و افسانه غرانيق به ساحت قدسى پيامبر نسبت داده شده است;
2. پالايش روايات و جرح و تعديل اسرائيليات;
3. رفع اتهام از رواياتى كه داراى مطالب سست و خردستيز است.
نويسنده هدف خود را از نگارش كتاب حاضر, پاسخ به سه پرسش زير مى داند:
1. آيا بررسى راويان و رجال احاديث غير فقهى همچون روايات فقهى لازم و ضرورى است؟
2. مرز ها و حدود تأثيرگذارى دانش رجال در برداشت ها و موضع گيرى علوم قرآنى كدام است؟
3. كدام بخش از علوم قرآنى, اتصال و پيوندى عميق و گسترده با دانش رجال دارد و كدام بخش چنين پيوندى ندارد؟
نويسنده كتاب, دو نكته را به عنوان فريضه هاى مهم اثر خود تلقى كرده است:
1. از آنجا كه بخش عظيمى از احاديث موجود در متون روايى تفسيرى را روايات غير فقهى ـ از جمله اخبار مربوط به علوم قرآنى و تفسير ـ تشكيل مى دهد و با توجه به عدم اختصاص حجيت خبر واحد به روايات فقهى, بررسى هاى رجالى روايات غير فقهى, امرى لازم و يا دست كم مفيد است.
2. بررسى رجال احاديث, نقشى تعيين كننده و اجتناب ناپذير در برخى از برداشت ها و موضع گيرى ها در عرصه هاى مختلف علوم قرآنى دارد.
بر اساس آنچه گفته شد, اثر حاضر در هفت فصل ترتيب مى يابد, به قرار زير:
فصل نخست: كليات; فصل دوم: دانش رجال و مسائل مربوط به نزول وحى; فصل سوم: دانش رجال و شبهه تحريف قرآن; فصل چهارم: دانش رجال و مسائل مربوط به تلاوت قرآن; فصل پنجم: دانش رجال و احاديث تفسيرى; فصل ششم: دانش رجال و اسرائيليات; فصل هفتم: احاديث تفسيرى و پديده وضع.
پرسمان قرآنى نبوت
تدوين: سيد على هاشمى, چاپ اول, تهيه : مركز فرهنگ و معارف قرآن (گروه پاسخ و پرسش ها و شبهات قرآنى), مؤسسه بوستان كتاب, قم, 1385, 248ص وزيرى.
نمى توان پرسشگرى را از انسان گرفت; چه پرسش كليد دانايى و آگاهى است و روحيه پرسندگى در انسان نهفته است. با اين همه, بايد با پديد آمدن هر پرسش, به جستجوى پاسخ پرداخت, به ويژه در پرسش هاى دينى, بايد به جدّ در پى پاسخ درخور بود. كسى نمى تواند ما را از پرسيدن باز دارد, اما اين بدان معنا نيست كه پرسش ها را بايد بى پاسخ گذاشت. بدين منظور هم پرسشگر به دنبال پاسخ برود و هم بايد زمينه پاسخگويى فراهم آيد. اين ضرورت را حوزه هاى علميه به خوبى دريافته اند و از اين روست كه اينك به طور مشخص در قم, مراكز متعددى متكفل پاسخگويى به پرسش هاى اعتقادى شده اند. گروه پاسخ و پرسش ها و شبهات قرآنى, مدت هاست كه با همين هدف فعاليت مى كند. اين مجموعه كه وابسته به دفتر تبليغات حوزه علميه قم است, تلاش دارد تا با بهره گيرى از معارف بلند قرآن, به پرسش هايى كه ممكن است براى هر فرد مسلمانى پديد آيد, پاسخ گويد و البته به سؤال هاى بسيارى پاسخ داده و در اقدامى ارزشمند تلاش كرده تا اين پرسش ها و پاسخ ها را به صورت موضوعى يكجا در كتابى به چاپ رساند و آن را در دسترس همگان قرار دهد.
در كتاب حاضر به پرسش هايى درباره نبوت عامه و خاصه پاسخ گفته و بدين ترتيب مباحث آن تحت دو گفتار تنظيم شده است: گفتار اول, نبوت عامه و گفتار دوم, نبوت خاصه.
گفتار اول: به پرسش هايى از اين قبيل پاسخ داده شده است: مفهوم شناسى نبوت, فلسفه و ضرورت بعثت پيامبران, اهداف و فوايد بعثت, فراگيرى نبوت, معيار گزينش پيامبران, اعجاز, تفاوت اعجاز و سحر و كرامت, معجزات پيامبران اولواالعزم, عصمت و اقسام آن, دلايل عصمت, تنزيه پيامبرانى مانند آدم, ايوب, ابراهيم, لوط, و…, علم و وحى, تفاوت الهام و وحى, و….
گفتار دوم, داراى دو بخش است: بخش اول, به سؤالاتى درباره پيامبران پيشين پاسخ داده و بخش دوم به سؤالات مربوط به خاتم پيامبران (صلى الله عليه و آله) اختصاص يافته است; مانند بعثت آن حضرت, معجزات حضرت محمد مانند شق القمر, معراج, مباهله و قرآن, فلسفه نزول قرآن, مفهوم شناسى قرآن, حالت پيامبر هنگام نزول قرآن, تفاوت قرآن و تورات و انجيل, ويژگى هاى دين اسلام و….
پرسمان علوم قرآنى
تهيه: مركز فرهنگ و معارف قرآن, چاپ اول, بوستان كتاب قم, 1384ش, 200 ص, وزيرى.
(واحد پاسخ به پرسش هاى قرآنى) در (گروه پژوهش هاى نوآمد) وابسته به مركز فرهنگ و معارف قرآن از زير مجموعه هاى دفتر تبليغات اسلامى, يكى از واحد هاى برخاسته از حوزه علميه در سال 1377 با هدف پاسخگويى به سؤال هاى عقيدتى كار خود را آغاز كرد. از زمان تأسيس اين مركز پژوهشى تا كنون, به بيش از چهل هزار پرسش, پاسخ داده شده است. بدون ترديد سؤال هاى ارسال شده به اين مركز, مى تواند ذهن بسيارى ديگر به جز پرسش كنندگان را نيز به خود مشغول سازد. از اين رو, اين مركز با هدف پاسخ گويى به همه كسانى كه فرصت طرح پرسش و دريافت پاسخ به آنها را به هر دليل نداشته اند, اقدام به چاپ تعدادى از اين سؤالات كرد و اثر حاضر بدين منظور به چاپ رسيد.
اثر حاضر در هفت فصل/ هفت موضوع سامان يافته است و سؤالات مربوط به هر موضوع, در فصلى مستقل سامان يافته است:
فصل اول: كليات; فصل دوم: تاريخ قرآن; فصل سوم: تحريف ناپذيرى; فصل چهارم: همانند ناپذيرى (تحدّى و اعجاز); فصل پنجم: ناسخ و منسوخ; فصل ششم: محكم و متشابه; فصل هفتم: تفسير و تأويل; فصل هشتم: تفاسير و مفسران.
البته در ذيل هر فصل, عناوين و موضوعات جزئى ترى, ذكر و پرسش ها و پاسخ هاى آن با استناد به منابع گوناگون ارائه شده است.
ميراث حديث شيعه
دفتر چهاردهم, دارالحديث, قم, 1385, 484 ص.
ميراث حديث شيعه دفترى است مخصوص انتشار رساله هاى كوتاه و علوم حديثى شيعه كه تا كنون منتشر شده است. اين مجموعه هر شش ماه يك بار منتشر مى شود. مطالب و رساله هاى درج شده در اين دفتر, عبارت اند از:
گزارشى از چهارده شماره منتشر شده. اولين رساله آن اثر مهمى است كه بارها در كتاب شناسى ها از آن ياد شده بود, ولى در اختيار محققان قرار نداشت. اين اثر را دانشمند مشهور شيعه, احمد بن مُسلى كوفى معروف به ابن ناقه (م 593ق), در ادامه نسخه اى از نهج البلاغه از كلمات على(ع) تدوين كرده و بدين جهت به ملحق نهج البلاغه مشهور و در كتاب شناسى ها به اين نام معرفى شده است. در بر داشتن چندين خطبه و كلام منحصر از على(ع) مانند: خبر اعمش, قول ناقوس, خطبه اقاليم و خطبة البيان, از ويژگى هاى اين رساله است. شايان ذكر است خطبه اى كه به نام خطبة البيان در اين رساله آمده, با خطبه اى كه هم اكنون به نام خطبه البيان رايج است, تفاوت اساسى دارد.
رساله بعدى اين دفتر, اربعون حديثاً از ضياء الدين محمد, معروف به ابن جعفريه (م573ق), درباره فضايل اهل بيت(ع) است.
رساله سوم شرحى فارسى و ادبى و عرفانى بر دعاى سحر ماه رمضان است. اين شرح را ميرزا محمد از عالمان قرن سيزدهم نگاشته و در اثناى آن از اشعار خود فراوان استفاده كرده است.
شرح كوتاه و عرفانى بر حديث حقيقت, چهارمين رساله اين دفتر است. اين شرح را آيت الله على مردندى (م 1369ق) به شيوه عرفانى نگاشته كه خود مرجعى صاحب رساله بوده است. او در پايان اين شرح متذكر شده كه اجازه بيان اسرارى بيش از اين را ندارد; چون آشكار ساختن اسرار, كفر است. اين كلام را فقيهى مى گويد كه رساله عمليه نيز دارد.
رساله بعد, از شيخ آقا بزرگ تهرانى موسوم به الاسناد المصفى الى آلى المصطفى است كه به مشيخه نيز معروف است. شيخ آقا بزرگ در اين كتاب, مشايخ روايتى خود را بيان كرده است. در اين دفتر براى نخستين بار ذيل اين مشيخه كه به مشايخ اهل سنّت وى اختصاص دارد, متن اجازت با دستخط عالمان اهل سنّت آمده است.
اجازه هاى روايتى فخر المحققين فرزند علامه حلى, رساله هفتم اين دفتر است كه در آن نوزده اجازه از فخرالمحققين به شاگردانش درج شده است.
اين دفتر با مقاله اى در معرفى كتاب مجمع الاحاديث اثر آيت الله سيد محمد حجت كوهكمرى (م 1372ق) پايان مى يابد. اين كتاب دايرة المعارفى حديثى نظير جامع الاحاديث آيت الله بروجردى است كه تدوين آن ناتمام مانده, ولى بخش هاى تدوين شده از اهميت بسيارى برخوردار است. در اين مقاله, گزارشى از نسخه هاى شناخته شده از اين كتاب و بخش هاى تدوين شده, آمده است.
در پايان دفتر نيز فهرست عمومى چهارده دفتر و پس از آن فهرست تفصيلى دفتر چهاردهم آمده است.
ميراث حديث شيعه
دفتر پانزدهم, در الحديث, قم, 1385, 564ص.
دفتر پانزدهم, با نگاهى به مضمون و محتواى روايات (انّ الأرض على الحوت) (قرار گرفتن زمين بر روى ماهى) شروع مى شود. پس از آن شرح وبرى بر نهج البلاغه كه اولين شرح اين كتاب است, در حدود چهل صفحه آمده است. اصل اين شرح به دست ما نرسيده و قسمت هايى از آن كه در آثار ديگران نقل شده, در اين تحقيق, بازسازى و تدوين شده است.
رساله دوم اين دفتر, تبيان اللغة در شرح لغات قرآن و صحيفه سجاديه است كه مدرسى چهاردهى آن را از تحقيقات و تعليقات كفعمى گردآورى كرده و به فارسى نگاشته است. رساله هاى بعد دو شرح از فيلسوف نامى ملاعلى نورى (م1246ق) است بر دو حديث: حديث نورانيت منقول از على (ع) و حديث انّ الأرض على الحوت.
شرحى بر دعاى يا من أظهر الجميل مشهور به دعلى أهل بيت المعمور و رساله كوتاهى در درايه و رجال به نام الايجاز از محمد جعفر استرآبادى, رساله هاى بعدى اين دفتر است.
اولين اثر منتشر شده از احمد هزار جريبى به نام جواهر الكلمات در حالات راويان و ارزيابى شيوه نقل روايات, هشتمين رساله اين دفتر است.
در پايان اين دفتر, شرح حال خود نوشت ملا على آرانى (م 1244ق) كه از مشايخ اجازات حديثى سده سيزده نيز به شمار مى رود, درج شده است كه حاوى نكاتى درباره تحولات دوره زنديه و قاجاريه است.
ميراث محدث ارموى: آثارى چند درباره دعاى ندبه
به اهتمام سيد جعفر حسينى اشكورى, چاپ اول, دارالحديث, قم, 1385, 384ص, وزيرى.
دعاى ندبه از دعاهاى بسيار معروف است كه مؤمنان در روزهاى جمعه و برخى اعياد اسلامى آن را مى خوانند اين دعا به بيان فضايل و مناقب معصومان(ع) و پاره اى از مصائب آنان مى پردازد و تعجيل در فرج و ظهور امام زمان(ع) را از خداوند مى خواهد. اين دعاى شريف را بسيارى شرح و ترجمه كرده اند كه تعدادى از اين شروح در كتاب الذريعة علامه تهرانى آمده است.
محدث ارموى به دعاى ندبه عشق فراوانى داشت و از آغاز جوانى, به آن دعا اهتمام مى ورزيد. وى از چند تن از استادان خود خواسته بود كه آن را شرح كنند كه آنان نيز اجابت كردند.
كتاب حاضر با مقدمه, زندگى نامه مختصر محدّث اُرموى, معرفى آثار ايشان و گزارشى از كتابخانه و نسخه هاى خطى نفيس ايشان آغاز مى شود. فاضل محترم آقاى مرتضى وفايى و حجت الاسلام سيد جعفر اشكورى, اين بخش را نگاشته اند.
بخش بعد, شامل رساله وسيلة القربة فى شرح دعاء الندبة تأليف شيخ على رضا خاكمردانى خويى است كه به درخواست مرحوم محدث ارموى تأليف شده است. محقّق توانا حجت الاسلام سيّد احمد اشكورى اين رساله را تحقيق كرده است.
در بخش بعد, ترجمه رساله وسيلة القربة به وسيله مرحوم محدّث اُرموى آمده و حجت الاسلام سيد جعفر اشكورى تحقيق اين رساله را بر عهده داشته است.
بخش پايانى كتابت, رساله كشف غطاء الكربة عن وجه دعاء الندبة, شرحى ناتمام بر دعاى ندبه است كه مرحوم محدّث اُرموى در طول ساليان دراز, آن را تأليف كرده است. تحقيق اين رساله را نيز حجت الاسلام سيد صادق اشكورى به انجام رسانده است.
در اين شرح پس از آوردن متن دعا, مطالبى درباره سند دعا, اوقات خواندن دعا, فرق دعاى ندبه و زيارت ندبه و مباحثى از اين دست به چشم مى خورد. سپس نكاتى با عنوان (فائدة…) بيان و اشعارى در بيان فضايل و مناقب اهل بيت(ع) نقل مى شود. در ادامه فرازهاى مهم دعا به تفصيل شرح داده شده است.
نهج الدّعاء
محمد محمدى رى شهرى, ترجمه حميدرضا شيخى, چاپ اوّل, دارالحديث,قم, 1385, دو جلد, 737 صفحه« 680ص.
يكى از بزرگ ترين نعمت هاى الهى به انسان اين است كه اجازه داده او را بخواند و بزرگ تر از اين نعمت, نعمت اجابت دعاست كه خداوند متعال آن را تضمين كرده است. براى بهره بردارى از اين دو نعمت بزرگ, آگاهى به ارزش, اهميت و عظمت دعا, شناخت آداب, شرايط, آفات و موانع اجابت دعا, همچنين آشنايى با سيره عملى پيشوايان اسلام در اين زمينه ضرورى است.در اين باره, كتاب هاى مفيد و ارزنده فراوانى تأليف شده است, ولى با اين وصف برا ى پاسخگويى به نيازهاى روزافزون تشنگان معارف اسلام ناب, به ويژه مراكز پژوهشى و پژهشگران علوم اسلامى, ميدان براى تلاش بيشتر و ارائه مجموعه هايى كاربردى تر باز است. نهج الدعاء گامى است در راه وصول به اين هدف كه با نظمى تازه و سهل الوصول, همراه با تحليل هاى كارآمد سامان يافته است.
در تدوين اين مجموعه اصول ذيل رعايت شده است:
1. از همه احاديثِ روايت شده از پيامبر(ص) و خاندان او, يكسان بهره گرفته است.
2. همه روايات مربوط به هر موضوع از منابع گوناگونِ شيعه و اهل سنّت گردآورى و كامل ترين, موثّق ترين و كهن ترين ِ آنها انتخاب و در مورد استفاده از دعاها نيز جز در مواردى اندك, تنها از ادعيه اى كه مستند به معصومان است, بهره گرفته شده است.
3. از آوردن روايات تكرارى اجتناب شده, جز در آنجا كه نكته مهمّى در تفاوت واژه ها و اصطلاحات, نهفته بوده است و يا در مواردى كه متن حديث, در متون شيعه و اهل سنّت, تفاوت داشته است و يا آنجا كه متن روايت, بيش از يك سطر نبوده و مربوط به دو باب بوده است.
4. در مواردى كه متن هاى رسيده از پيامبر خدا و امامان(ع) متعدّد بوده اند, حديث پيامبر(ص) در متن, و نشانى روايات ائمّه ديگر با ذكر عنوان و مأخذ, در پانوشت آمده, مگر آنكه روايت آنان, نكته تازه اى داشته باشد كه آن نيز در متن ذكر شده است.
5. در هر موضوع, پس از ذكر آيات مربوط به آن, روايات معصومان به ترتيب زمانى (از پيامبر خدا تا امام مهدى(ع)) آمده اند, مگر آنكه روايتى در تفسير آياتِ مذكور باشد (كه در اين صورت, پيش از روايات ديگر مى آيد) يا آنكه تناسب موضوعى روايات, ترتيب ديگرى را ايجاب كرده باشد.
6. در پانوشت ها, منابع احاديث, به ترتيب معتبرترين آنها تنظيم شده است.
7. پس از ذكر منابع, گاه با نشانه (راجع), به منابع ديگر ارجاع داده مى شود.
8. ارجاع به ابواب ديگر اين كتاب, به خاطر تناسب و اشتراك محتوايى ميان احاديث آنهاست.
در آغاز فصل هاى كتاب, مطالبى با عنوان درآمد نوشته شده يا توضيحات و استنتاج هايى در ادامه احاديث آمده است كه هدف از اين كار, ارائه چشم انداز كلى روايات آن بخش يا فصل است. گاه هم به توضيح و تبيين برخى از مفاهيم دشوار و پيچيده احاديث, پرداخته شده است.
در انتهاى جلد دوم كتاب, نمايه هايى با عنوان فهرست آيات, فهرست ا علام, فهرست اديان و فرقه ها و مذاهب و جمعيت و قبيله ها, فهرست شهرها و مكان ها, فهرست شعرها, فهرست زمان ها و روزها, فهرست منابع و مآخذ آمده است. اين فهرست دسترسى به مطالب مورد نظر در كتاب را آسان كند.
آداب اميرالمؤمنين(ع), المشهور بحديث الأربعمئه
القاسم بن يحيى الراشدى, تحقيق مهدى خدّاميان آرانى, چاپ اول, دارالحديث, قم, 1385, 288ص, وزيرى, عربى.
حديث در طول تاريخ به وسيله محدثان با امانت و صداقت نقل و حفظ شده است. اين ميراث گران بها در طول قرن ها با ضوابط و قواعدى كه محدثان به كار گرفته اند, ارزيابى و نقد شده و تمامى همت ايشان صرف يافتن راه هايى براى حفاظت و ارزيابى دقيق تر از حديث شده است. از آنجا كه بر اساس شواهد تاريخى, شيعيان پيشگامان در تأليف و تدوين حديث بوده اند, بسيارى از قواعد ارزيابى و نقد هم به همين ويژگى معطوف شده است. آنها به نقد احاديث بر اساس منبعى كه حديث در آن نقل شده و بر چگونگى برخورد علماى شيعه با آن منبع پرداخته اند.
با توجه به اين نكته مى توان با بازسازى و بازيابى كتب اصلى و مصادر اوليه حديث, محتواى آنها را ارزيابى كرد. كتاب هايى از اين دست در نزد اصحاب و علماى قديم ما كه معاصر عصر ائمه بوده اند, مورد اعتماد بوده است و بر پايه همين ديدگاه هم قدما محتواى آنها را به ديد اعتماد و صحت نقل كرده اند.
اولين قدم عملى كه در مسير بازيافت و بازسازى كتب معتمد اصحاب برداشته شد, بازسازى كتاب آداب امير المومنين(ع) تأليف قاسم بن يحيى راشدى است كه در قرن دوم هجرى مى زيست. اين كتاب به نقل حديث مشهور به حديث اربعمئه اختصاص دارد. چهارصد توصيه از امام على(ع) است.
بخش عمده اين حديث در كتاب الخصال شيخ صدوق آمده و با مراجعه به مصادر ديگر, اين حديث تكميل شده است. همچنين با استفاده از قراين رجالى و فهرستى, نظام كتاب و اسناد شبيه به آن گرد هم آمده است. به اين ترتيب كتابى كه در ميان اصحاب از كتاب هاى مشهور به حساب مى آمد, با توجه به مصادر و نيز مؤيدات روايى كه در ميان كتب حديثى و فقهى ما وجود داشت, دوباره تحقيق و بازيافت شده است.
بحث تفصيلى از مؤلف و كتاب او و ارائه دقيق اصول اين شيوه ارزيابى احاديث كتب, در مقدمه كتاب آمده است. متن كتاب هم بر اساس نه نسخه خطى از كتاب الخصال تصحيح و در حاشيه و تعليقات كتاب اين مباحث آمده است: اختلاف نسخه ها, مصادر روايى ديگر و كتب فقهى اى كه از اين كتاب حديث نقل كرده اند, نقل همان روايت ها از غير طريق راشدى, مويدات حديثى محتواى حديث, شرح واژگان غريب و مشكل در متن.
فهرست هاى تفصيلى آيات و موضوعات احاديث هم در پايان كتاب آمده است.
الحاشية على اُصول الكافى
سيّد احمدبن زين العابدين العلوى العاملى, تحقيق: سيد صادق اشكورى, دارالحديث, قم, 1385ش, 476ص, وزيرى.
يكى از معتبرترين و كهن ترين جوامع حديثى شيعه, كتاب الكافى است كه بيش از هزار سال قبل و در عصر غيبت صغرا, دستان پرتوان دانشمند بى مانند و مجاهد سخت كوش, ثقة الاسلام محمدبن يعقوب كلينى آن را پديد آورد.
جامع بودن احاديث و گستردگى شان, مسند بودن روايات و تأليف كتاب در عصر تحيت صغرا, تنها بخشى از امتيازاتى است كه باعث جلب و عنايت ويژه شيفتگان عترت به اين اثر ارزشمندش شده است; به گونه اى كه احاديث آن مبناى اعتقادات و فقه شيعه اماميه قرار گرفته و شروح و حواشى و تعليقات فراوانى بر آن نوشته شده است.
الشروح و الحواشى على الكافى عنوان سلسله اى است كه به تحقيق و احياى شرح ها و حاشيه ها و تعليقه هايى مى پردازد كه در طى قرن هاى گذشته, انديشمندان و صاحب نظران و عالمان دينى بر اين اثر جاودانه نگاشته اند. كتاب حاضر فقط حاشيه بر كتاب العقل و كتاب فضل العلم و كتاب التوحيد كافى است كه مؤلف به شرح برخى از كلمات و جملات مشكل روايات پرداخته است. وى متأثر از تعليقه ميرداماد بر كافى و شرح اصول كافى ملاصدرا بوده و از اين دو اثر بسيار سود برده است و در برخى موارد عين عبارت آنان را آورده است. مؤلف در مباحث فلسفى و ادبى, بنا بر كوتاهى سخن داشته است.
اين حاشيه كه براى نخستين بار منتشر مى شود بر اساس تك نسخه موجود, تصحيح شده و در گروه احياء و تصحيح متون پژوهشكده علوم حديث به فرجام رسيده است.
موسوعة ميزان الحكمة
محمّد محمدى رى شهرى, با همكارى جمعى از فضلا, چاپ اول, دارالحديث, قم, 1385, جلد 2 و 3, عربى, 496 و 516ص, وزيرى.
قرآن و سنّت پيامبر گرامى اسلام, دو گوهر جاودان و گنج بى پايان هستند كه دستيابى به معارف انسان ساز آنها و گردآورى و فهم آنها در كنار هم, از دل مشغولى هاى دانشمندان اسلامى در طول قرون و اعصار بوده است. اين معارف مشتمل بر برترين و بهترين برنامه براى سعادت, كاميابى و اداره جوامع بشرى هستند و رجوع به آنها موجب رفع ظلمات جهل و رسيدن به نور و رستگارى مى شود.
موسوعة ميزان الحكمة, بر اساس شيوه الفبايى ـ موضوعى به گزارش احاديث مرتبط با موضوعات پرداخته است. اين موسوعه, گسترش يافته و تكميل شده ميزان الحكمة است و پيش بينى مى شود كه بالغ بر پنجاه جلد شود.
اين موسوعه با استناد به آيات و روايات معصومان(ع) به توضيح و تبيين موضوعات, مفاهيم و مدخل هاى دينى مى پردازد و از جهت موضوعى از دامنه گسترده اى برخوردار است و مفاهيم دينى, اعتقادى, اخلاقى, سياسى, اقتصادى, و فرهنگى را دربر مى گيرد. ذيل هر مدخل, شناسه ها و زير شاخه هاى متعددى هست كه به صورت منطقى طبقه بندى و آيات و روايات مربوط به آنها گزارش شده است.
شيوه موسوعه در نقل استنادها اين گونه است كه ابتدا آيات مرتبط با موضوع ذكر مى شوند و سپس احاديث معصومان(ع) به صورت شماره گذارى شده, آن هم بر اساس ترتيب تاريخى حيات معصومان از حضرت محمد(ص) تا حضرت مهدى(عج) مى آيند. احاديثى كه جنبه تفسيرى و توضيحى براى آيات دارند, بر ديگر موارد مقدّم مى شوند و بعد از آيات قرار مى گيرند. در مواردى كه حديثى به چند تن از معصومان(ع) مستند باشد, حديث مستند به پيامبر(ص) در متن و ديگر مستندات آن در پاورقى گزارش مى شود.
ويژگى ديگر موسوعه اين است كه در نقل نصوص و روايات متعدد, (بلاغت) و (شموليت), ملاك ترجيح و تقدّم است. در پاورقى هم مآخذ بر اساس ميزان اعتبار و سنديت, رده بندى شده اند. همچنين در ذكر منابع روايى شيعه و اهل سنّت, ابتدا منابع شيعى و سپس منابع روايى اهل سنّت آمده و از خلط منابع, جلوگيرى شده است.
جلد دوم و سوم اين موسوعه كه به تازگى انتشار يافته است, به مدخل هاى: ادب, اذان, ايداء, تاريخ, ارض, اسوه, مواساة, اكل, الفة و الله اختصاص يافته است. در ابتداى هر مدخل, به توضيح معانى لغوى و اصطلاحى آن مدخل با استناد به واژه نامه ها و متون معتبر لغت شناسى پرداخته و سپس به اختصار, سرفصل هاى اصلى مدخل, تشريح و جوانب موضوع, تبيين شده است. همراه با عنوان فصل و در ذيل هر موضوع و سرفصل اصلى, نخست, آيات قرآنى و سپس روايات مرتبط با آن موضوع آمده و مآخذ آنها در پاورقى ذكر شده است.
گفتنى است كه ترجمه اين مجموعه با عنوان دانش نامه ميزان الحكمه منتشر شده است.
مكاتيب الأئمه
على احمدى ميانجى, تحقيق و مراجعه: مجتبى فرجى, چاپ اوّل, دارالحديث, قم, 1385, ج4, صفحه 530.
حديث, حكايتگر گفتار و كردار و تأييد معصومان(ع) است. اما در اغلب موارد با شنيدن لفظ حديث نقل كلمات شفاهى معصومان(ص) به ذهن متبادر مى شود; حال آن كه مكتوبات ائمه اطهار(ع) هم كم نيستند. آنها احاديثى هستند كه به عنوان مكاتبه شناخته مى شوند. مجموعه اين مكاتبات مى تواند به منبع مهم اسناد علمى و تاريخى بدل شود.
نگاشته هاى هر امام, از زمينه ها و شرايط سياسى فرهنگى عصر آن امام حكايت دارد. نيازهاى عصر امام, ديدگاه هاى فقهى و كلامى, حوادث تاريخى و بسيارى مطالب ديگر از اين دست را مى توان از مطالعه دقيق اين نگاشته ها بازشناسى كرد.
مرحوم آيت الله احمد ميانجى سال ها پيش كتاب مكاتيب الرسول(ص) را تأليف كرده بود پس از آن شروع به تأليف مكاتيب الأئمه(ع) كرد. پس از درگذشت ايشان مجموعه دست نوشته هاى وى به مركز تحقيقات دارالحديث سپرده شد. پژوهشگران دارالحديث به تكميل اين اثر ارزنده پرداختند و مجموعه مكاتيب ائمه اطهار(ع) را آماده نشر كرده اند.
در موارد بسيارى مؤلف براى تبيين شرايط نگارش نامه هايى كه مخاطب خاص دارند, به شرح حال مخاطبان پرداخته اند. در تكميل اين گونه اطلاعات, كوشش شده كه در حد توان اطلاعاتى درباره همه كسانى كه نقشى در نامه مورد نظر دارند, ارائه شود. همچنين تنظيم موضوعى نگاشته ها و در مواردى تنظيم تاريخى آنها, از جمله كارهاى تكميلى اين اثر بوده است.
جلد اول تا سوم اين مجموعه كه بيشتر انتشار يافته است, به مكاتيب حضرت على(ع) و امامان اوّل تا پنجم اختصاص داشت. جلد چهارم كه به تازگى انتشار يافته است, مكاتيب امام جعفر صادق(ع) و امام موسى كاظم(ع) را در بر دارد.
حكمت نامه لقمان
محمّد محمدى رى شهرى, با همكارى مهدى غلامعلى, ترجمه جعفر آريانى, چاپ اوّل, دارالحديث, قم, 1385, 328ص.
لقمان بنده اى خردمند بود كه حكمت را بر حكومت ترجيح داد و از مقام بندگى مردمان به بالاترين مقام حكيمان گام نهاد. نام و كلام او براى همه پيروان اديان ابراهيمى شناخته شده است. شهرت لقمان بيش از هر چيز, به سخنان گهربار و درر بار اوست كه همگى نشان از اوج حكمت و دانايى او دارد.
براى اوّلين بار مجموعه اى كامل از تمامى سخنان حكيمانه اين شخصيت اسطوره اى, از ميان صدها منبع حديثى و تاريخى گردآورى و به صورتى زيبا, جذاب و بديع, موضوع بندى و مستندسازى شده است.
حكمت نامه, در ده فصل سامان يافته است: زندگى نامه لقمان حكيم, اندرزهاى وى به روايت قرآن, داستان هايى از حكمت لقمان, حكمت هايى درباره علم و معرفت, عوامل و آفات خودسازى, آداب اخلاقى و اجتماعى, مثل ها, حكمت هاى پراكنده و حكمت هاى جامع.
مطالب حكمت نامه همگى از زبان لقمان يا درباره وى است.
فرهنگ نامه ادب
محمد رى شهرى, با همكارى عبدالهادى مسعودى, ترجمه حميدرضا شيخى, دارالحديث, قم, 1384, 83ص.
فرهنگ نامه ادب, قطره اى از درياى بى كران علوم و معارف ناب اسلامى و مَدخَلى از دانشنامه ميزان الحكمه است كه به صورت مستقل, منتشر مى شود. در اين دانشنامه, واژه ها و اصطلاحاتى كه در قرآن و احاديث, كاربرد فرهنگى گسترده اى دارند, به ترتيب الفبايى, با نظمى نو و با ذكر نمونه كاربرد ها (شواهد), معناشناسى و تحليل و تبيين مى شوند. در لابه لاى اين دانشنامه, برخى مداخل ها, از كاربرد فرهنگى ويژه و بسامد بالايى برخوردارند, بدين معنا كه عموم مسلمانان و يا گروه هاى خاصى از آنان, به صورت شبانه روزى و گسترده با آنها سروكار دارند. از اين رو, به منظور تصحيح و تقويت فرهنگ عمومى جوامع اسلامى, ضرورى است معارف مربوط به اين گونه واژه ها و اصطلاحات, به صورت كتاب همراه و راهنما, در اختيار همگان قرار گيرد. با اين نگاه, مدخل هايى از اين دست, به صورت كتاب هايى مستقل و در اندازه هايى كه حمل و مطالعه آن آسان باشد, در اختيار علاقه مندان قرار مى گيرند.
فرهنگ نامه ادب, نخستين كتاب از مجموعه فرهنگنامه هايى است كه با هدف تصحيح و تقويت فرهنگ ارزش هاى رفتارى ارائه مى شود. در اين فرهنگنامه, مسائل مهمى مانندِ: تعريف ادب, انواع و مراتب ادب, نقش ادب در زندگى, خاستگاه هاى ادب, آموزگاران ادب, روش ادب آموزى و آفات ادب آموزى از منظر قرآن و احاديث اسلامى تبيين شده است.
فرهنگ نامه اذان
محمد محمدى رى شهرى, با همكارى عبدالهادى مسعودى, ترجمه حميد رضا شيخى, دارالحديث, قم, 1384, 115ص.
فرهنگ نامه اذان نيز يكى از مدخل هاى ميزان الحكمه است كه به صورت مستقل, منتشر شده و در آن كاربرد واژه ها و اصطلاحات به كار رفته در قرآن و احاديث, معنا شناسى و تحليل و تبيين شده است. فرهنگ نامه اذان, دومين كتاب از مجموعه فرهنگنامه هايى است كه با هدف تصحيح و تقويت فرهنگ ارزش هاى رفتارى ارائه مى شود. در اين فرهنگ نامه, مسائل مهمى مانندِ: آغاز تشريع اذان, اهميت گسترش فرهنگ اذان, حكمت ها و پيام هاى فردى و اجتماعى و سياسى, آثار و بركات, چگونگى و تفسير باطن اذان, ارزش اذان گو و حق مؤذّن, و اذان زنده در عصر حاضر, بررسى شده است.
فرهنگ نامه آرزو
محمد محمدى رى شهرى, با همكارى سيد محمدكاظم طباطبائى, ترجمه حميدرضا شيخى, دارالحديث, قم, 1385, 168ص.
فرهنگ نامه آرزو, سومين كتاب از مجموعه فرهنگ نامه هايى است كه با هدف تصحيح و تقويت فرهنگ ارزش هاى رفتارى ارائه مى شود. در اين فرهنگ نامه, مسائل مهمى مانند: نقش آرزو در زندگى, گم شده حقيقى انسان, راه رسيدن به آرزوها, فوايد كوتاه كردن آرزو, خطر آرزوهاى طولانى, خاستگاه آرزوهاى بيهوده و زيان هاى آرزوهاى پوچ و بى حاصل, از منظر قرآن و احاديث اسلامى تبيين شده است.
آينه يادها: مناسبت هاى شمسى و قمرى در قرآن و حديث
به كوشش هادى ربّانى و سيد محسن موسوى, چاپ پنجم, مركز تحقيقات دارالحديث, قم, 1385, 307ص.
روزهاى سرنوشت ساز در تاريخ و فرهنگ ملّت ها, خاطره جمعى آنان را سامان مى دهد. اين روزها, آن گاه كه از دريچه اعتقادات اصيل دينى و مذهبى به آن نگريسته شود, كرامتى ويژه مى يابد و در تعبير قرآنى به (ايام الله) نام بردار مى شود.
مجموعه آينه يادها تلاش مى كند تا در بزرگداشت مناسبت هاى شمسى و قمرى كه رنگ و بويى دينى و ملّى دارند, از قرآن و حديث استعانت جويد.
برخى از ويژگى هاى اين مجموعه چنين است:
1. تفكيك هر يك از مناسبت هاى شمسى و قمرى, شامل 52 مناسبت شمسى و 56 مناسبت قمرى;
2. آوردن گزيده اى از آيات و روايات مربوط به هر مناسبت در ذيل آن;
3. ارائه ترجمه اى شيوا و امروزين از آيات و روايات;
4. ارائه اطّلاعات كامل كتاب شناختيِ مربوط به آيات و روايات در ذيل هر صفحه;
5. ارائه نمايه كامل موضوعى براى آيات و روايات در پايان مجموعه.
چاپ پنجم اين مجموعه به تازگى انتشار يافته است.
ادبيّات
رؤيا بينان بيدار
درباره عناصر داستان, معنا, نماد و روانكاوى در سه روايت از داستان پرندگان به قلم ابن سينا, محمد غزالى و عطار نيشابورى
دكتر ويدا اسلامى,چاپ اول, انتشارات سنبله, مشهد, 1385, 184ص, وزيرى.
نماد جايگاهى ويژه در ادبيات به طور عام و در بيان عرفا به طور خاص دارد و فهم نمادها, ما را به درك مقصود آنان مى رساند. تحليل و تبيين مفهوم نمادها در كلام ابن سينا, محمد غزالى و عطار نيشابورى, تلاش ارزشمندى است كه دكتر ويدا اسلامى در كتاب حاضر بدان همت گماشته است. وى در اين اثر خود, نماد پرندگان را از منظر اين سه دانشمند مسلمان بررسى كرده و در تبيين ديدگاه خود از نظريات ديگران نيز بهره برده است. به منظور آشنايى با كتاب حاضر, به گونه اى گذرا و فهرست وار به عناوين و مباحث مطرح شده در آن مى پردازيم.
كتاب مشتمل بر هشت بخش به قرار زير است:
بخش اول: داستان پرندگان; ادبيات هنر. نويسنده معتقد است كه امر متعال در جهان ما به سه صورت تجلى يافته است: دين, فلسفه و هنر. زبان ادبى گونه اى از هنر است و دين نيز همان خبر بزرگ است و ادبيات نيز چنين است. از اين رو, وى با طرح ديدگاه متفكرانى چون هگل و بيان تفاوت ميان واقعيت و واقعيت برتر به مثابه دو گونه خبر و همسويى زبان هنر و ادبيات, در صدد دستيابى به اين نتيجه است كه گزاره
مجله هاى پژوهشى
بانوان شيعه
سال چهارم, شماره 11, بهار 1386
ماهيت شناسى فقهى مسئله پوشش وجه و كفين با رويكردى قرآنى; قانون منع حجاب و تعارض آن با اصول دموكراسى; نقش حاكميت اسلامى در تربيت دينى حوزه حجاب; نقد و بررسى الگوهاى حجاب اسلامى در سه دهه اخير; بررسى تاريخى و جامعه شناسى حجاب در اديان الهى; حجاب و رابطه آن با تكامل اجتماعى.
پژوهش و حوزه
سال هشتم, شماره اول, بهار 1386
بايسته هاى نظام پژوهشى در علوم دينى; بررسى رويكرد سيستمى به مؤلفه هاى نظام پژوهشى; نظام پژوهشى و نظم اجتماعى پژوهش; ارزيابى پژوهش هاى فرهنگى ـ دينى و مبانى آن; ارزيابى علوم دينى; شيوه ها, شاخص ها و پيامدهاى كلان; بررسى عملكرد گروه علوم انسانى در سامانه علمى كشور; روش شناسى دين پژوهى; پژوهش و موازين روساختى; پژوهش و چشم اندازهاى پيش روى حوزه.
پگاه, راهبرد تقريب(2)
تقريب فقهى; مظلوميت تاريخى شيعه در جغرافياى عرب; خبرگان و تحليل حقوقى (نظارت); جهان اسلام و راديكاليزم افراطى; پيام آور عدل و امن; گفت و گوى انديشه و انديشه گفت و گو در قرآن; بيانات آيت الله هاشمى رفسنجانى در نشست تخصصى (جهان اسلام و چالش هاى فراراه); جهان اسلام در شطرنج جهانى.
تحقيقات اسلامى
سال هفدهم, شماره 2, بهار 1386
محمد صلّى الله عليه و آله و سلّم, موعود پيامبران و با نشانه هاى الهى فراوان; بررسى مسأله توسّل به پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم و اولياى دين از منظر قرآن و روايات فريقين; على عليه السلام و تفسير قرآن با استفاده از سنّت پيامبر اعظم صلّى الله عليه و اله و سلّم; تاريخ و نقد حديث; عوامل نخستين پيشرفت اسلام; وجودشناسى پيامبر اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم در تفسير فلسفى ـ عرفانى ملاصدرا; حقوق متقابل حكومت و مردم از ديدگاه سنّت نبوى; المعرفة النّورانيّة فى الحقيقية المحمّدية و العلويّة; افضل الاتّباع الاقتداء برسول الله صلّى الله عليه و آله و سلّم; كتاب شناسى گزينشى پيامبر اسلام صلّى الله عليه و آله و سلّم به زبان هاى اروپايى .
خردنامه صدرا
شماره چهل و هفتم, بهار 1386
نگاهى جديد به مقدمات, جايگاه و آثار بحث زيادت و جود بر ماهيت; مقايسه ميان نظر ملاصدرا و فارابى درباره (رئيس اول مدينه); ابتكارات فلسفى ملاصدرا و نقش آنها در نظريه عالم صغير و انسان كبير; جستارى در باب نسبت عالم با خدا با نگاه ويژه به غزالى و ابن رشد; خيال در مقام توجيه و تبيين از فارابى تا صدراالمتألهين; تصحيح شرح بيتى از گلشن راز تأليف محقق دوانى.
شيعه شناسى
سال پنجم, شماره 17, بهار 1386
قوامى رازى ستايشگر شيعه; فقه القرآن شيعه در بستر تاريخ; ويژگى هاى جريان تشيّع در عصر نبوى(ص); انقلاب اسلامى ايران و پروژه جهانى شدن; نقش شيعيان و رهبران مذهبى در تحولات سياسى و اجتماعى عراق در سده اخير; سيماى حضرت فاطمه(س) در آينه شعر حكيم سنايى و ناصر خسرو.
مشكوة
شماره 94, بهار 1386
امكان فهم قرآن; امر بين الأمرين در آيات و روايات; تجلى علم و حكمت الهى در متن قرآن از ديدگاه علامه طباطبايى; بررسى رابطه يهود با پيامبر از نگاه تفسير كشف الاسرار; فتوحات پس از پيامبر زمينه ها و پيامدها; دايرة المعارف آستان قدس.
مطالعات اسلامى
شماره 75, بهار 1386
امنيت و ابعاد در قرآن; بررسى مشروعيت قراردادهاى نامعين در حقوق اسلامى; بررسى حقوق ترجمه و مترجم در فقه و حقوق موضوعه; عفو در حقوق كيفرى ايران و بررسى فقهى آن; در آمدى بر مبانى حقوقى درمان ناباورى.
معرفت
سال شانزدهم, شماره اول, فروردين 1386
آسيب شناسى تربيت اخلاقى; مهم ترين آسيب جنسى دوران نوجوانى; الگوها و نظريه هاى عمده بهداشت روانى; ثبات و تغيير شخصيت; وعظ در فرهنگ اسلامى; حب و بغض در تحليل روان شناختى; سن ازدواج; عوامل افزايش و راهبردهاى كاهش آن.
مقالات و بررسيها
مجله علمى ـ پژوهشى, دانشكده الهيات و معارف اسلامى, دانشگاه تهران, دفتر 80/ 1385 ش/ 1427ق
ويژه فقه و مبانى حقوق اسلامى
لزوم انطباق موارد جواز بيع عين موقوفه در قانون مدنى ايران با فقه اسلامى; قاعده على اليد و ضمان منافع; نگاهى گذرا به مبحث تعادل و تراجيح; پول و احكام فقهى آن; ازدواج دائم با اهل كتاب در فقه اسلامى و حقوق مدنى ايران.
مقالات و بررسيها
مجله علمى ـ پژوهشى, دانشكده الهيات و معارف اسلامى, دانشگاه تهران, دفتر 81/ 1385ش / 1427ق
(ويژه فلسفه و كلام اسلامى)
نقد روش شناختى ادله اثبات هيولى; مقايسه مسأله نفس و بدن در بينش فلسفى لايبنيتس و ملاصدرا; پژوهشى در مبانى فلسفى حكماى اسلام در تحليل علم بارى تعالى به ماديات; ارتباط خودشناسى و خداشناسى نزد ابن عربى و ملاصدرا; رابطه فهم يا ديالكتيك, تاريخ و زبان در هرمنوتيك فلسفى گادامر; كم, يك عرض.
ميقات
سال پانزدهم, شماره 59, بهار 1386
اسرار حج و مناسك آن; تبار ساكنان مدينه, اندكى پيش و پس از اسلام; پيامبر خدا در مخزن الاسرار نظامى; جواهر التاريخ الملكى; معمارى مساجد و ابنيه در عصر پيامبر; وحدت و همبستگى مذاهب اسلامى; سياست هاى دولت هلند در مورد حج.
m
سرقت علمى
نجمى احمد
پيرو مطلب شماره 98ـ99 مجله وزن و سودمند آينه پژوهش (نشر كتاب خدمت يا تجارت) كه به بررسى سرقت علمى پرداخته بود, لازم دانستم مورد ديگر و جالب توجهى را جهت اطلاع خوانندگان ارائه دهم. گفتنى است اين روش جديد سرقت علمى از كتاب ها متأسفانه روزبه روز افزايش مى يابد و با ناديده گرفتن زحمت و تلاش شبانه روزى يك نويسنده, به وسيله تغيير يك نام مورد سوء استفاده برخى افراد سودجو قرار مى گيرد و حق يك مؤلف به راحتى تضييع مى شود. اميد است اين افراد با آگاهى به قباحت كار خود از تضييع حقوق معنوى و مادى محققين و مؤلفين جلوگيرى كنند.
اما داستان اين سرقت:يكى از تأليفات والد ارجمند حاج شيخ محمد صادق نجمى كتاب سيرى در صحيحين مى باشد كه تقريباً سى و پنج سال پيش منتشر شده و مورد استقبال جامعه علمى كشور قرار گرفته است و در طول اين مدت دوبار به زبان عربى با عنوان تأمّلات فى الصحيحين ( در بيروت) و اضواء على الصحيحين (در قم) و همچنين به زبان اردو و تركى استامبولى نيز ترجمه شده است.
چندى قبل مطلع شديم درباره صحيحين كتابى به نام عفواً صحيح البخارى در بيروت و سپس در مصر چاپ شده است. به اعتبار اينكه مطالب جديد و تحقيقى در اين كتاب مطرح شده است, با اشتياق و زحمت فراوان يك نسخه از آن را به دست آورديم, ولى با شگفتى مشاهده كرديم كه اين كتاب همان تأملات فى الصحيحين است كه شخصى به نام (دكتر عبدالامير الغول) با تغييرات بسيار جزئى مانند نام كتاب, مؤلف و مترجم آن را به نام خود بازنويسى و با ادبياتى ديگر و پر غلط منتشر كرده است و جالب اينكه يك صفحه از كتاب را به بيان رنج فراوانى كه در مدت پنج سال براى تأليف اين كتاب متحمل شده است و به كتابخانه هاى زيادى مراجعه و منابع فراوانى را مورد مطالعه قرار داده ! اختصاص داده است. وى براى تأييد و تثبيت عملكرد خويش و زدودن هر نوع شك و ترديد از خواننده, مقدمه كوتاهى نيز از نويسنده و محقق گران قدر جناب آقاى (سيدجعفر مرتضى عاملى) در آغاز كتاب آورده است.
در سفر اخير جناب آقاى عاملى به قم, به همراه ابوى ساعتى در خدمتشان بوديم. ضمن صحبت از مباحث مختلف, بحث از كتاب عفواً صحيح البخارى پيش آمد و در اين جلسه از ماوقع و آنچه كه بر سيرى در صحيحين گذشته تا به عفواً صحيح البخارى رسيده خدمتشان گزارش داديم. ايشان با شگفتى خاصى گفتند: چه خوب شد مشكل من درباره اين كتاب و به اصطلاح نويسنده آن را حل كرديد; زيرا اين آقاى دكتر پزشكى است كه مدت ها و به من مراجعه و از تأليف اين كتاب تعريف و توصيف و تقاضاى مقدمه مى نمود و من تعجب كردم كه يك نفر پزشك بدون تحصيلات دينى و سابقه علمى توانسته است چنين كتابى را تأليف نمايد. با اصرار وى و با توجه به ضيق وقت خودم, كتاب را در اختيار يكى از دوستان طلبه قرار دادم و ايشان مطالب كتاب را تأييد نمود و من نيز براى تشويق او و نسل دانشگاهى بر مطالعه در بحث هاى علمى اين مقدمه را نوشتم. آقاى عاملى لبخندى زد و افزود: ولى آقاى دكتر پس از دريافت اين مقدمه, ديگر به ديدنم نيامد و شايد هم از ترس اينكه حنايش رنگ باخته و اختلاسش رو شده باشد اثرى از وى نيست.
و اين بود سرگذشت كتاب عفواً صحيح البخارى و نويسنده تلاشگر آن !