بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 5

نقدى بر افتخار آفرينان استان مركزى
ميرمحمدى حميد رضا

افتخارآفرينان استان مركزى, تأليف داوود نعيمى, انتشارات كومه, قم, 1385, 448 صفحه (جلد اول).

اين اثر 3 جلدى است و آنچه در پى مى آيد معرفى جلد اول مى باشد, اين مجلد داراى يك مقدمه و 12 فصل است. فصل اول: در خصوص ناحيه جبال و حاكمان نخستين آن; فصل دوم: ويژگى هاى جغرافيايى و تاريخى اراك; فصل سوم: جاذبه هاى تاريخى و مذهبى استان مركزى; فصل چهارم: جاذبه هاى طبيعى استان مركزى; فصل پنجم: مراسم سنتى استان مركزى; فصل ششم: وزيران استان در دوران مختلف تاريخى; فصل هفتم: حاكمان اراك; فصل هشتم: مساجد; فصل نهم: بقاع آل كوثر; فصل دهم: كتابخانه هاى عمومى استان مركزى; فصل يازدهم: مدارس علميه دينى و نقش مؤسس آن آية اللّه حائرى; فصل دوازدهم: حوزه علميه اراك پروردگاه مجتهدين بنام.
كوتاه ترين فصل كتاب فصلِ چهارم است كه هفت صفحه دارد و پر صفحه ترين فصل فصلِ نهم است. اما از مطالعه اين اثر به دست مى آيد:
ـ احساس نياز به ويراستارى فنى و ادبى بسيار دقيق و اصولى.
ـ فصل ششم به شرح حال وزيران استان در دوران مختلف و فصل هفتم به حاكمان اراك اختصاص يافته است, آيا حاكمان و وزيران با توجه به برخى از سرگذشت مى توانند جزء افتخار آفرينان محسوب گردند؟
ـ مأخذ بسيارى از نقل قول هاى متن نه در داخل متن ذكر گرديده و نه در زيرنويس صفحات.
ـ در بسيارى از زيرنويس ها به نام كتاب اكتفا شده است.
ـ در برخى موارد جملات متن حالتِ محاوره اى دارد و به كار بردن كلمات عربى در متن فارسى رعايتِ برخى اصولِ نگارشى فارسى را دچار مشكل نموده است كه برخى از آنان در سطور بعد خواهد آمد.
ـ يكى از منابع مؤلف, كتاب فرهنگ آبادى ها و مكان هاى مذهبى كشور اثر دكتر محمدحسين پاپلى يزدى است كه در سال 1367 از سوى بنياد پژوهش هاى اسلامى آستان قدس رضوى منتشر گرديده است. استناد به اين اثر در همه صفحات بدون ذكر صفحه است و به 3 صورت آمده است: مكان هاى مذهبى پاپلى يزدى; اماكن مذهبى پاپلى يزدى; فرهنگ آبادى هاى دكتر محمدحسين پاپلى (كه هيچ كدام از اين سه صورت ارجاع صحيح نيست).
ـ استان مركزى در برخى موارد استان اراك ناميده شده كه صحيح نيست, از جمله در صفحه 14, سطر 9.
ـ در اكثر صفحات تفاوتى بين شهر و شهرستان وجود ندارد و در بيشتر موارد شهرستان همان شهر است, نه شهرستان به معناى محدوده سياسى, چنان كه در صفحه 82 بناى امامزاده شاهزاده حسين در 40 كيلومترى شمال شهرستان اراك و در صفحه 276 اين بنا در 40 كيلومترى شمال اراك ذكر شده يا در صفحه 78 آمده حمام چهارفصل در خيابان دكتر بهشتى در نزديكى سه راه ارامنه در شهرستان اراك قرار دارد كه صحيح آن شهر اراك است نه شهرستان اراك.
ـ فصل چهارم به جاذبه هاى طبيعى استان مركزى اختصاص يافته است, اما فقط به جاذبه هاى طبيعى شهرستان سربند و محلات اكتفا شده است, گويى شهرستان هاى ساوه, خمين, آشتيان, تفرش, اراك و دليجان ظاهراً از اين جاذبه ها بى بهره اند.
ـ فصل پنجم به مراسم هاى سنتى استان مركزى اختصاص يافته كه ظاهراً نسبتى با عنوان كتاب ندارد. اين فصل 22 صفحه دارد كه 8 صفحه آن به مراسم سنتى در استان اختصاص يافته است و 6 صفحه به فهرست آثار تاريخى شهرستان خمين, دليجان, ساوه, سربند و محلات كه موضوع فصل سوم مى باشد.
ـ در صفحه 127 و 128 در بيان مراسم آهو آهو در روستاى خورهه چنين آمده است كه اگر فرزند كوچك خانوار عادل باشد اين ابيات به صورت زير خوانده مى شود. اما از اشعار خبرى نيست. چنين جاافتادگى هايى در متن كتاب فراوان است. مثالِ ديگر اين جمله در بيان نماز استسقاى آية اللّه سيدمحمدتقى خوانسارى است كه در صفحه 435 مذكور است: حركت فرموده و به مصلاى خارج شهر تشريف آورده و به عجيبى ظاهر گرديد و بر احدى مخفى نماند كه نيست اين الا از اثر دعاى آن بزرگوار. كه ظاهراً جمله جا افتادگى دارد و شايد اين گونه بوده: (ابر به طرز عجيبى).
ـ در صفحه 47, سطر 14 وزش بادهاى محلى استان مركزى را منبعث از فشار اقيانوس هند آورده است, در صورتى كه اقيانوس هند صرفاً در جنوب شرقى ايران مؤثر است و در هيچ مكانى از كشور مؤثر نيست و از سوى ديگر فشار اقيانوس هند خود جمله نادرستى است و مى بايست در بيان آن از: فشار زياد يا فشار كم اقيانوس بهره برد.
ـ در صفحه 386 و 387 قطر گنبد امامزاده قاسم(ع) را 2 الى 10 متر ذكر نموده كه اين عدد عقلاً سازگار نيست, ظاهراً بايد 10 الى 12 متر صحيح باشد.
ـ در صفحه 56 (زيرنويس شماره 2) ماده تاريخ بناى شهر اراك را چنين آورده است: (نهاد يوسف ثانى بناى مصر جديد). بر اساس آنچه در كتاب سيماى اراك (ج 1 ص 31) آمده ماده تاريخ چنين است: (نمود يوسف ثانى بناى مصر جديد) كه سال 1231 مى باشد. البته مؤلف محترم صحيحِ اين ماده تاريخ را در صفحه 68, سطر دوم آورده است, ولى در زيرنويس ص 56 دقت ننموده است.
ـ زيرنويسِ شماره 1 صفحه 409 در متن صفحه 412, سطر 11 و 12 تكرار گرديده است؟
ـ مؤلف در صفحه 62 وفات يوسف خان گرجى را به سال 1240 ق در اصفهان و در صفحه 63 به سال 1240 ق و در صفحه 69 به سال 1246 دانسته است.
ـ در ص 63 آمده است كه پس از فوت يوسف خان گرجى به سال 1240 ق فتحعلى شاه قاجار مقام و منصب او را به فرزند 17 ساله اش غلامحسين خان مى دهد. در صفحه 69 آمده در سال 1246 سپهدار قشون و حكمرانى عراق ( اراك) به ايشان واگذار گرديد و در صفحه 63, سطر 13 آمده: فتحعليشاه در سال 1243 ق به قم و سلطان آباد (اراك فعلى) سفر مى كند غلامحسين خان (فرزند يوسف خان گرجى ـ سپهدار اول) سپهدار عراق است. بنابراين سال 1246 ظاهراً صحيح نيست.
ـ در صفحه 67 چنين آمده است: سال وفات غلامحسين خان سپهدار را در حدود سال 1303 يا 1304 ذكر مى كنند. در پايان صفحه 68 آمده وفات غلامحسين خان به دست نيامد, ولى چون ضمن وقايع 1304 ديده مى شود كه آقا سردار فرزند سپهدار به لقب و منصب پدر سرافراز گرديده, بايست وفات وى را در خلال سال هاى 1303 يا همان سال تصور نمود.
ـ در صفحه 70, سطر 6 آمده است حاج زين العابدين شيروانى در كتاب در ماده شهر نو مى نويسد… ولى نام كتاب وى ذكر نگرديده و زيرنويسى نيز در پى آن نيامده است.
ـ در صفحه 71, سطر 17 آمده كه در درون قلعه اوليه (شهر) 48 بقعه به نسبت يك ديگر ساخته شده است كه ظاهراً منظور يكديگر باشد.
ـ در صفحه 83 در خصوص امامزاده محمدعابد آمده كه يكى از بناهاى مذهبى مقدس اين منطقه است كه در 12 كيلومترى شمال شهرستان اراك واقع است و در صفحه 264 آمده اين بنا در 12 كيلومترى شمال شهر اراك است.
ـ زيرنويس شماره 2 صفحه 79 در صفحه 410 و 411 (شرح حال حاج محمد ابراهيم خوانسارى) آمده است و نيازى به زيرنويس نبوده است.
ـ زيرنويس شماره 2 در صفحه 80 آمده است كه يهوديان به دليل الزامات شرع مقدس اسلام امكان استفاده از گرمابه هاى مسلمانان را ندارند.
ـ درباره امامزاده شاهزاده حسين(ع) در صفحه 82 بحث شده و در صفحه 275 تكرار گرديده, ضمن آنكه در صفحه 82 اين بنادر 40 كيلومترى شمال شهرستان اراك و در صفحه 275 در شمال شرقى شهرستان عنوان گرديده و در صفحه 276 در 40 كيلومترى شمال شهر اراك درج گرديده است.
ـ مبحث بناى تاريخى شيخ مراد در صفحه 82 و 315 و 316 آمده است. آمده اين بنا در 14 كيلومترى جنوب شرقى شهر اراك است, اما در صفحه 315 آمده كه اين بنا در 14 كيلومترى شمال شرقى اراك قرار دارد.
ديگر جاى درباره اين بنا آمده است: چندى پيش از طريق كارشناسان اداره كل حفاظت آثار تاريخى مورد بررسى و در تاريخ 27/6/2536 به ثبت رسيده است. منظور از چندى پيش حدود 31 سال قبل است (تا زمان تأليف كتاب).
ـ در صفحه 83 بناى تاريخى شاهزاده ابراهيم در روستاى مشهد الكوبه در 45 كيلومترى جنوبى اراك درج گرديده و در صفحه 284 و 285 عنوان امامزاده جعفر و ابراهيم ـ مشهد الكوبه آمده است; توضيح آن درباره شاهزاده صالح و بى بى صفى خاتون از فرزندان موسى بن جعفر(ع) است, ديگر اينكه فاصله 45 كيلومترى آن به 35 كيلومتر تغيير يافته و جهت جغرافياييِ آن كه در ص 83 جنوبى غربى اراك بوده در صفحه 284 به شمال غربى اراك تبديل شده است, در ضمن عنوان موضوع در صفحات متفاوت است و موضوع متن ارتباطى با عنوان ندارد.
ـ در ص 82 بناى تاريخ شيخ مراد در صفحه 315 با عنوان پير مرادآباد درج گرديده.
ـ در صفحه 83 قدمت بناى شاهزاده ابراهيم به دوره صفويه برمى گردد و در صفحه 284 به سال سوم و چهارم ق نسبت داده شده است.
ـ در صفحه 82 گنبد اصلى شاهزاده حسين را از بناهاى عهد صفويه ذكر نموده, حال آنكه در صفحه 276 بناى آن را در دوران ايلخانى دانسته است.
ـ در صفحه 83 فاصله امامزاده حوا خاتون در 15 كيلومترى شمال شهرستان اراك و در صفحه 279 در 12 كيلومترى شمال اراك آمده است.
ـ در صفحه 83 تاريخ يكى از سنگ نوشته هاى موجود را 487 ق آورده, حال آنكه در صفحه 279 گفته قدمت بناى امامزاده به نظر مى رسد متعلق به سال هاى 400 ـ 500 ق باشد. در صورتى كه سنگ نوشته موجود است به نظر مى رسد چه جايگاهى دارد.
ـ در صفحه 183 امامزاده محمد عابد در مشهد ميقان در 12 كيلومترى شمال شهرستان اراك و در صفحه 264 در 12 كيلومترى شهر اراك درج گرديده است.
ـ در صفحه 84 بقعه شاهزاده محسن واقع در مشهد گرمه در 42 كيلومترى شمال غربى شهرستان اراك آمده, در صفحه 283 در 37 كيلومترى شهر اراك و سپس آمده است كه 27 كيلومتر آن آسفالت و 5 كيلومتر ديگر آن شوسه است, اولاً دو عدد 37 كيلومتر و 42 كيلومتر متفاوت است و ديگر اينكه جمع دو عدد 27 و 5, 32 است نه عدد 37 و نه 42, نكته ديگر اينكه در صفحه 283, سطر 10 جمله چنين است: (فاصله اين بقعه شهر اراك 37 كيلومتر مى باشد). به ظاهر حرف (تا) فراموش حذف شده است.
ـ صفحه 84 ذيل عنوان بناهاى تاريخى شهرستان خمين چنين آمده است: (چندى پيش از طريق كارشناسان وزارت فرهنگ و هنر مورد بررسى و شناسايى قرار گرفت). ظاهراً چندى پيش قبل از پيروزى انقلاب اسلامى است, زيرا بعد از انقلاب اسلامى عنوان وزارت فرهنگ و هنر وجود ندارد. جالب تر اينكه چون موضوع مربوط به قبل از پيروزى انقلاب اسلامى است, از مجموع 36 امامزاده و بقعه متبركه و قلعه هاى تاريخى موجود در شهرستان خمين فقط 3 بنا به عنوان اثر تاريخى ثبت شده است و به همين علت است كه منزل پدرى حضرت امام خمينى(ره) كه به شماره 1746 ثبت تاريخى گرديده, جزو آثار تاريخى نيامده است.
ـ در همين صفحه 84 عنوان بناى تاريخى شهرستان تفرش فراموش گرديده است.
ـ در صفحه 87 بقعه ابوالعلى مهدى ذكر شده كه در صفحه 382 و 383 بخش هايى از آن مجدداً تكرار گرديده است. سخن درباره امامزاده احمد در همين صفحه در صفحه 384 ـ 385 تكرار شده است, ضمن آنكه محل امامزاده در صفحه 87 روستاى (كوهين) و در صفحه 384 روستاى (كويين) ذكر شده است.
ـ در صفحه 87 مبحث امامزاده هادى در صفحه 387 تكرار گرديده است.
ـ ص 88 آمده است كه محل امامزاده جعفر در دهكده مصفايى در دهستان دستگر است و نام اين دهكده نيامده است, اما در صفحه 388 ضمن تكرار بحث محل دفن امامزاده را (آبادى گيو) دانسته است.
ـ در صفحه 97 و 98 به مجموعه تاريخى بيت حضرت امام(ره) اشاره گرديده كه اين مبحث مى بايست در صفحه 84 ذيل بناهاى تاريخى شهرستان خمين ذكر مى گرديد.
ـ سزاوار بود معرفى شهرها, شهرستان ها و آبادى ها در متن درج مى گرديد; جز شهرستان سربند كه در متن اصلى توضيح داده شده است, ساير موارد چون آبادى انجدان, شهرستان تفرش, شهر نراق و شهرستان ساوره و شهرستان محلات در زيرنويس آمده.
ـ فصل سوم, در صفحه 89 و 111 سخن درباره مسجد جامع نراق تكرار شده است.
ـ در فصل مراسم هاى سنتى استان مركزى, صفحه 134 ـ 138, طى 6 جدول فهرستِ آثار تاريخى و مذهبى شهرستان هاى خمين, دليجان, ساوه, سربند و محلات آمده است, در صورتى كه فصل سوم كتاب به جاذبه هاى تاريخى و مذهبى اختصاص دارد. جالب توجه آنكه در جدول فهرست آثار تاريخى و مذهبى شهرستان خمين رديف 11 ـ 14 نام دو چشمه به نام چشمه بيشه على و چشمه فارسى و دو سر خاكى و قديمى آمده است و در جدول فهرست آثار تاريخى و مذهبى شهرستان ساوه نيز نام دو سراب و در شهرستان سربند نام جنگل هاى بلوط, دره سماخلى, سرخاكى هندودر, سراب اسكان, سراب پنجعلى, سراب حك, سراب عباس آباد, سراب عمارت و كوه و چاه چال خاتون در فهرست آثار تاريخى آمده است!
ـ در فصل ششم, صفحه 142 (مبحث وزيران استان) از اسحاق فراهانى ياد شده و در صفحه 146 سخن در باب ميرزا اسحاق فراهانى تكرار گرديده كه ظاهراً عنوان ها به يك شخص برمى گردد.
ـ در فصلِ هفتم (حاكمان اراك) از افرادى سخن به ميان آمده كه در مبحث وزيران استان به آنان اشاره شده است, از جمله ميرسيد احمد مستوفى مندرج در صفحه 153 و 179.
ـ در صفحه 182 در بيان قحطى سال 1288 بيت شعرى چنين آورده است:
به سالى كه آدم خورى باب گشت
ز هجرت گذشته است هشتاد و هشت
كه صحيح آن چنين است:
به سالى كه آدم خورى باب گشت
هزار و دويست است و هشتاد و هشت
ـ در صفحه 239 تاريخ ساخت مسجد و مدرسه حاج محمد ابراهيم خوانسارى در سال هاى 1315 ـ 1320 ق آمده, در صفحه 409 همين تاريخ ثبت شده و در صفحه 415, 1320 ـ 1322 ذكر گرديده كه عدد متفاوتى است.
تاريخ بناى مدرسه ملك در صفحه 409 بين سال هاى 1318 ـ 1320 ذكر شده و در صفحه 415, سطر 9 سال هاى 1320 ـ 1322 و در سطر 21 سال 1287 ق ضبط گرديده است.
ـ در فصل نهم ضمن (بقاع آل كوثر) ابتدا فهرست 21 بقعه آمده است و سپس تحت عنوان (بقاع منور و مقابر شهر اراك) تعداد 44 بقعه و امامزاده فهرست شده است; اولاً برخى از اين بقاع در شهر اراك نيست و در ساير شهرستان هاى استان است, ثانياً تعدادى از آنها تكرارى است, براى مثال به برخى اشاره مى گردد:

نام بقعهشماره در فهرست اولتكرار در فهرست دومبقعه آقا نورالدين عراقى
بقعه جاياى مرتضى على
بقعه امامزاده غيبى
بقعه حديده خاتون
بقعه شاهزاده محمد عابد
بقعه چهل دختران
بقعه شاه غريب
بقعه شاه قلندر
بقعه احمد و حوا خاتونشماره 3
شماره 7
شماره 8
شماره 13
شماره 14
شماره 15
شماره 16
شماره 17
شماره 20شماره 44
شماره 5
شماره 6
شماره 4
شماره 2
شماره 30
شماره 31
شماره 35
شماره 29

ـ در صفحه 267, سطر 6 چنين آمده است: در تاريخ عراق عجم در مورد مرقد شريف شاهزاده محمدعابد چنين آمده است. ارجاع مطلب فوق برخلاف آنچه در متن آمده, به كتاب خيرالمعابد مؤلف محترم است. اين موضوع در زيرنويس بعدى نيز صادق است, كما اينكه در سطر 13 ـ 18 چنين آمده كه ملافتحعلى سلطان آبادى در كتاب فقه الغه ارجاع آن به كتاب خيرالمعابد است.
ـ در صفحه 386 تاريخ ضريح چوبى امامزاده قاسم(ع) 923 آمده و در سطر 22 تاريخ آن را 923 ق ذكر نموده است, اما در سطر 25 عنوان گرديده متأسفانه در طول 460 سال و اندى كه از تاريخ ساخت آن مى گذرد ظرافت و دقت آن بر اثر تماس دست زائران كاسته شده است. در صورتى كه سال ساخت 923 و سال چاپ كتاب 1427 (سال 1385 ش) را از يكديگر كم كنيم عدد 504 به دست مى آيد نه 460 سال.
ـ صفحه 409 بناى مدرسه علميه ملك را به دست حاج حسين ملك التجار تبريزى دانسته, در صفحه 413 بناى مدرسه را به حاج حسن ملك التجار نسبت داده, در صفحه 415, سطر 20 نيز حاج حسن ملك التجار را بانى اين امر معرفى كرده است.
ـ صفحه 75, سطر 9 چنين آمده است: (اين اثر تاريخى در سال شمسى از طريق كارشناسان اداره كل حفاظت آثار تاريخى مورد بررسى قرار گرفت). ظاهراً سال شمسى موردنظر فراموش گرديده و ذكر نگرديده است.
ـ صفحه 79, سطر 10, 18 و 19 تكرارى است. باز در همين صفحه در خصوص بناى حمام چهار فصل آمده كه اين بنا در خلال سال هاى 1292 ـ 1294 شمسى طى حدود 38 ماه احداث شده است. سال هاى 1292 ـ 1294 طى 2 سال مى شود 24 ماه, نه 38 ماه, تازه اگر هم 3 سال محاسبه شود باز 36 ماه خواهد شد نه 38 ماه. سطر اول همين صفحه و سطر آخر آن تكرار يك مطلب است.
ـ صفحه 37, سطر 11 وفات ابودلف عجلى را به سال 225 ق در بغداد و سطر 16 وفات ايشان را به سال 226 ق آورده است يعنى در يك صفحه 2 عدد متفاوت.
ـ صفحه 295 در ذكر متوليان امامزاده عبداللّه(ع) و آمنه خاتون سال وفات آقاسيد نبى متولى سابق امامزاده را سال 132 ق ذكر نموده كه ظاهراً صحيح نيست.
ـ صفحه 329, زيرنويس شماره 5, فرهنگ جغرافيايى ارتش ج 59 عنوان گرديده كه عنوان صحيح آن چنين است: فرهنگ جغرافيايى آبادى هاى كشور جمهورى اسلامى ايران, ج 59, ناشر: سازمان جغرافيايى نيروهاى مسلح سال, گلپايگان, 1369. در همين صفحه زيرنويس شماره 2 چنين آمده است: فرهنگ نقاط ايران دكتر لطف اللّه مفخم پايان. صحيح اين زيرنويس چنين است: فرهنگ آبادى هاى ايران, تأليف دكتر لطف اللّه مفخم چاپ دوم, اميركبير, 1339 (512 صفحه); اين اثر را سازمان جغرافيايى ارتش در سال 1355 به عنوان جلد يازدهم فرهنگ آبادهاى كشور منتشر كرده است.
ـ صفحه 417, سطر 2, محل تولد آية اللّه حاج شيخ عبدالكريم يزدى را قريه مهرجرد از توابع ميبد اردكان يزد آورده است. حال چگونه ممكن است يك قريه از سه شهرستان متفاوت باشد. مشخص نگرديده است, زيرا مهرجرد زمانى كه آبادى محسوب مى گرديده در محدوده شهرستان ميبد بوده و نه اردكان و يزد.
در پايان مى ماند اغلاط چاپى اين اثر كه نسبت به حجم آن بسيار زياد است و برخى نيز به نحوى است كه دستيابى به صحيح آن مشكل است.



صفحه 6

معرفى الحجج القطعيّة لاتّفاق الفرق السلاميّة نادرشاه و وحدت اسلامى
عابديني ابوالفضل

الحجج القطعيّة لاتّفاق الفرق الاسلاميّة, ابوالبركات علامه شيخ عبداللّه بن حسين معروف به سُويدى, مطبعه سعادت, مصر, 1323 ق

كتاب الحجج القطعيّة لاتّفاق الفرق الاسلاميّة تأليف شيخ عبداللّه سويدى, شيخ الاسلام معروف عثمانى در دوران حكومت نادرشاه در ايران مى باشد. شيخ سويدى به دستور نادرشاه مأمور شد كه صورت جلسه انجمن نجف را كه از علماى افغان, مشهد, اصفهان, ساوه, نجف, كربلا, سامره, كاظمين و حلّه اعم از شيعه و سنى و با درخواست نادر تشكيل شده بود, مهر و امضا نمايد, به نظر نادرشاه برساند.
علماى فريقين بعد از بحث هاى طولانى به توافق رسيدند كه ايرانيان به خلفاى راشدين سب و لعن نكنند و عثمانى ها نيز مذهب جعفرى را به عنوان ركن پنجم اسلام به رسميت بشناسند. بعد از اين اتحاد و توافق جنگ هاى طولانى بين دو ملت مسلمان و همسايه پايان يافت.
در تاريخ مى خوانيم نادرشاه در شوال سال 1156 ق به عتبات عاليات رسيد و به زيارت اماكن مشرفه در كربلا و نجف و كاظمين رفت و سپس علماى شيعه و سنى كربلا و حله و بغداد و كاظمين را به نجف خواست تا با علماى ايران و بلخ و بخارا و افغانستان كه به همراه آورده بود, بنشينند و گفتگو كنند و موارد اختلاف بين اهل دو مذهب را برطرف سازند. اين مذاكرات كه حسب الامر نادرشاه و در اردوى او در نجف اشرف جريان داشت, در 24 شوال سال 1156 ق خاتمه يافت و در آن باب وثيقه نامه اى به انشاى ميرزا مهدى خان استرآبادى منشى الممالك نادرشاه مؤلف جهانگشاى نادرى و درّه نادر نوشته شد و علماى فريقين آن را مهر و امضا كردند.
در اين جا اسم شيخ الاسلامى به نام شيخ عبداللّه افندى معروف به سُويدى ذكر مى شد كه او نيز عين صورت جلسه را گزارش كرده است. اقبال آشتيانى مى نويسد: (عين وثيقه با مختصرى از شرح مقدمات آن در جهانگشاى نادرى ضبط است, ولى تفصيل مشروح آن را ابوالبركات عبداللّهبن حسين سويدى (1104 ـ 1170 هـ. ق) از علماى بغداد كه خود در مناظرات بين علماى شيعه و سنى شركت داشته و از امضا كنندگان آن وثيقه است در دو كتاب از تأليفات خود نوشته, يكى در كتاب النفحة المسكية فى الرّحلة المكّيه ديگرى در كتاب الحجج القطعيّة لاتّفاق الفرق الاسلامية و اين دو كتاب هر دو در مصر به چاپ رسيده است… )1.
اين جانب به فكر افتادم كه كتاب هاى شيخ عبداللّه سويدى را به دست بياورم و با گزارش ميرزا مهدى خان مقايسه نمايم. اكثر كتابخانه هاى معروف تهران, قم و مشهد را گشتم, متأسفانه اين كتاب ها را پيدا نكردم. به ناچار در تابستان سال 1385 به استانبول مسافرت كردم و به كتابخانه هاى متعددى سر زدم. سرانجام خوشبختانه كتاب الحجج القطعيّة لاتّفاق الفرق الاسلامية و چند نسخه خطى نفيس را در كتابخانه سليمانيه استانبول پيدا كردم, از جمله بهجة الفتاوا و الرّسالة فى صور فتاوا فى حق ّ روافض عجم. اولى مجموعه فتواهاى شيخ الاسلام هاى معروف عثمانى درباره مسائلى چون وقف, جهاد, ارتداد, نماز و شيعيان ايران در دوره صفويه و دومى مجموعه فتواهاى همان شيخ عبداللّه سويدى درباره شيعيان ايران مى باشد.
اخيراً به فكر افتادم كه از فرصت استفاده نمايم و به شرح و ترجمه و تعليقات كتاب فوق بپردازم. الحمدللّه توفيق ترجمه آن حاصل شد و تحت عنوان اتحاد جهان اسلام آماده چاپ گرديد. كتاب وى به زبان عربى نوشته شده و سى صفحه است و در تاريخ 1323 ق در مطبعه مصر به چاپ رسيده است.
همان طور كه اقبال آشتيانى ذكر مى كند, شيخ عبداللّه افندى گزارش كاملى از بحث و گفتگوى علماى شيعه و سنّى در انجمن نجف را ارائه داده است. گرچه متن گزارش و اسامى علما در اين كتاب با گزارش ميرزا مهدى خان كم و بيش فرق دارد, اطلاعاتِ مفيد و ارزشمندى در اختيار خواننده قرار مى دهد و البته تا اندازه اى با تعصّب سنى گرى همراه است.
اينك شرح حال خود شيخ عبداللّه سويدى و خانواده اش كه اكثراً اهل علم بودند و همين طور تأليفات مختلف وى به طور اختصار ذكر مى شود.

شرح حال مؤلف

ابوالبركات شيخ عبداللّه بن حسين بن مرعى بن ناصر الدين البغدادى السويدى از خاندان سويدى است كه يكى از خانواده هاى معروف و خوشنام بغداد مى باشد. در اين خانواده عده اى از علماى بزرگ نشو و نما كرده اند كه مورد احترام همگان بوده اند. اولين و معروف ترين شخصيت اين خاندان شيخ عبداللّه سويدى است. وى فقيه و ادبى و از اعيان و بزرگان عراق بود. شيخ سويدى در سال 1104 ق در محله كرخ بغداد تولد يافت. او در كودكى پدر خود را از دست داد و با سرپرستى عموى مادرش شيخ احمد سويدى بزرگ شد و در سنين جوانى مدارج علمى را طى نمود. وى به سرزمين هاى مختلف از جمله بلاد شام و حجاز سفر نمود و از محضر علماى بزرگ و معروف عصر خودش كسب فيض نمود. بعضى از مشايخ معروف آن روزگار كه شيخ سويدى از حضور آنان كسب علم نمود, عبارت اند از: ابوالطيب الشيخ احمد بن ابى القاسم, شيخ محمد بن عقيله مكى, شيخ محمد افندى مفتى حنفيه, شيخ ابوالمواهب مفتى شافعيه, شيخ عبدالقادر دمشقى و… .
هنگامى كه نادرشاه همراه با عده اى از علماى ايران و افغان به سرزمين بغداد آمد, بين او و احمد پاشا والى بغداد مكاتباتِ زيادى صورت گرفت. سرانجام احمد پاشا شيخ عبداللّه سويدى را براى بحث و گفتگو و حل اختلافات مذهبى به انجمن نجف فرستاد. همين طور كه شيخ در كتاب الحجج القطعيه لاتفاق الفرق الاسلاميه مى نويسد بعد از مذاكرات طولانى بين علماى نجف, كربلا, حله, ايران, افغان و بخارا جهانِ اسلام به وحدت رسيد و اختلافات ديرينه كنار گذاشته شد و اين مسئله باعث صلح دولت ايران و عثمانى گرديد. نادرشاه وى را تكريم كرد.2

تأليفات شيخ

شيخ سويدى تأليفات زيادى در رشته هاى مختلف علمى و ادبى از خود به يادگار گذاشته است, از جمله: انفع الرسائل فى شيخ دلايل الخيرات, الحاشية على المغنى اللبيب, النفحة المسكيه فى رحلة المكيه, شرح جليل على صحيح الامام البخارى, الامثال السائرة, الحجج القطعيه لاتفاق الفرق الاسلاميه, الجمانة فى الاستعارات, اتحاف الحبيب, شرح اسماء اهل البدر, ديوان شعر و… .

اعقاب شيخ

اين عالم جليل القدر در سال 1170 ق در بغداد درگذشت. اولاد وى كه همه شان اهل فضل و كمال بودند عبارت اند از: شيخ اسعد, شيخ محمد سعيد, شيخ عبدالرحمن, شيخ ابراهيم و شيخ احمد.3
توضيح اينكه با همه اين تفاصيل, شيخ عبداللّه سويدى يك عالم سنّى بسيار متعصب است و اكثر مطالب را از روى تعصب و غيرواقعى نوشته است. وى مى نويسد: در انجمنِ نجف مذهبِ شيعه باطل اعلان شد.4 ولى حقيقت اين است كه در انجمن نجف نه تنها مذهب شيعه باطل اعلان نشد, بلكه صحت آن هم تأييد گرديد. در بخشى از وثيقه نامه چنين آمده: (… به نحوى كه جناب قدوه العلماء شيخ الاسلام و افنديان عظام دولت عليه عثمانيه تصديق مذهب جعفرى نموده اند, مقلد طريقه آن حضرت و بر اين عقيده راسخ و ثابت قدم مى باشيم… ).5
جالب اين است كه شيخ اعتراف مى كند نادرشاه دستور داد در كوفه نماز جمعه برگزار شود, (اتفاقاً نماز جمعه طبق فقه جعفرى اجرا شد).6 در عين حال بعضى جاها وانمود مى كند كه حقانيت تسنّن ثابت و تشيع مردود اعلان شد.

هدف نادرشاه از تشكيل انجمن نجف

نظريات متفاوتى درباره اين اقدام نادرشاه ارائه شده است. بعضى او را بى دين دانسته, برخى او را سنى شمرده و گروهى او را در فكر تأسيس خلافت تصور كرده اند. دلايل روشن تاريخى نشان مى دهد كه نادر مسلمانى معتقد و شيعه اى متعهد بوده است.
تاريخ جهانگشاى نادرى به قلم ميرزا مهدى خان منشى مخصوص نادرشاه است كه همواره در سفر و حضر همراه نادر بوده است. مندرجات اين تاريخ و ديگر تواريخ مؤيّد اين مدعاست. وى حتى در جنگ ها, خيمه هاى مخصوص نمازخانه همراه خود داشته و به يك عالم شيعى به نام على مددى كه هميشه همراه او بود, اقتدا مى كرده و نماز را به جماعت مى خوانده است. در طول مدتى كه در سرزمين عراق با حكومت عثمانى در حالت جنگ بود, همواره به زيارت عتبات عاليات مقدسه نجف و كربلا و كاظمين مى رفته است. به دستور او گنبد و آرانگاه على(ع) را طلاكارى كردند.
گذشته از اينها, تلاش هاى او براى از بين بردن اختلافات مذهبى خود دليل بر اصالت ايمان و مسلمانى اوست. نادر با همه خلوص و ارادتى كه به حضرت على(ع) و خانواده جليله او داشت (اين حقيقت از عبارت هاى مراسلات رسمى او و از اهتمام وى به تعمير و تزيين و تذهيب مرقد امام همام على(ع) و ساير ائمه معصومين(ع) و احترام او به مذهب جعفرى پيداست) از آن مجلس بزرگ مذهبى خواستار شد كه براى تأمين وحدت و همدلى در ميان مسلمين لعن و سبِ خلفاى راشدين از طرف شيعه متروك گردد و اولياى عامّه هم اجازه دهند مذهب جعفرى در رديف مذاهب اربعه سنّى قرار گيرد. با اينكه علماى فريقين اين دعوت را در آن مجلس مختلط عالى پذيرفتند, ولى افسوس در عمل به جايى نرسيد و نادر در اين راه ناكام ماند. اين كار نادرشاه يقيناً براى نشان دادن حسن نيت خود و اتحاد جهان اسلام بود نه چيز ديگر. به طورى كه اشاره شد, بعضى در مذهب نادر كه آيا سنى بوده يا شيعه ترديد دارند, ولى دلايلى در كتاب هاى جهانگشا و عالم آرا وجود دارد كه شيعه بودن وى را مسجل مى سازد.
مؤلف عالم آراى نادرى مى نويسد: (… و چون از صهباى عقيدت و اخلاص و باده تشيع فطرت و اختصاص سرشار بود, مدهوش و خود را به خاك عجز و نياز افكنده, جبين افتقار به تراب آستان ولايت مآب ماليده و به شرف زيارت و عتبه بوسى حضرت شاه اوليا و سرور اوصيا على مرتضى(ع) مشرف گرديد… ).7 سپس اضافه مى كند: (… بعد از تقديم آداب زيارت و دعا به قصد زيارت مرقد منور سيدالشهدا به سوى كربلاى معلى حركت كرد و در زير قبّه منوّره آن حضرت كه محل استجابت دعاست, چهره افتخار بر زمين مذّلت ماليده, حاجات طلب نموده و چند عدد قناديل مكلّل به جواهر الوان در آن روضه مشرفه آويخته, عطاياى موفور به ارباب استحقاق و سادات و مشايخ بخشيده, بعد از دو سه يوم عطف عنان مراجعت به صوب بغداد نمود).8
از آن دلايل سجع مهرى است كه در ذيل اسناد و مخصوصاً وقف نامه اى ديده مى شود كه براى آرامگاه خود در مشهد نوشته است: (لافتى الا على لاسيف الاذوالفقار) و (نادر عصرم ز لطف حق/غلام هشت و چهار).9 اين سجع مهر به اوان زمامدارى خراسان و قبل از سلطنت وى برمى گردد. ژان اوتر كه مدتى در سفرها نادرشاه را همراهى مى كرده, مى نويسد: (نادر گاهى از روى مصلحت و براى راضى نگاه داشتن همسايگان سنّى مذهب تظاهر به تسنّن مى نمود وگرنه قلباً شيعه بود).10
نادرشاه با ضميمه كردن مذهب شيعه به مذاهب اربعه مى خواست اختلاف شيعه و سنى را از ميان بردارد و جهان اسلام را با هم متحد كند. كار نادرشاه در آن مقطع تاريخ واقعاً نادر بود. وى در كمال قدرت در حالى كه پادشاه قهار و فاتحى و به قول خودش شاهنشاه چهار مملكت بود و جاى چهار شاه نشسته و در آن واحد شاه ايران, شاه افغانستان, شاه تركستان و شاه هندوستان بوده و در حالى كه بخشى از خاك عثمانى را در اشغال خود داشته, دستور مى دهد نام سلطان عثمانى را قبل از نام او در نماز ذكر كنند كه جز حسن نيت دليلى ديگر بر آن نمى توان يافت. شيخ سويدى مى نويسد: (… [نادرشاه] گفت: دستور دادم برادر بزرگوارم خواندگار سلطان عثمانى را با القاب حسنه قبل از من دعا كنند و سپس برادر كوچك تر يعنى مرا با حداقل القاب دعا كنند, زيرا برادر كوچك تر لازم و واجب است كه برادر بزرگ تر را توقير و تكريم نمايد… ).11 سپس به من فرمود: (در حقيقت سلطان عثمانى از من بزرگ تر و برتر است, زيرا وى سلطان فرزند سلطان است, ولى من به دنيا آمدم نه پدرم سلطان بود نه جدّم).12
نادرشاه با فروتنى خود را برادر كوچك سلطان عثمانى مى خواند. اين خود نشان دهنده حسن نيت و گذشت وى بود. شايد منظور نادر اين بوده كه غرور و خودخواهى سلطان عثمانى كه جاه طلبى خود را بر منافع و مصالح مسلمين ترجيح مى داد, ارضا شود و در راه اجراى اين قطعنامه كارشكنى نكند. (فرداى آن روز نماز جمعه طبقِ نظر نادرشاه و مطابق فقه جعفرى به امامت يكى از علماى كربلا برگزار شد).13
تنظيم اين وثيقه نامه در چندين قرن پيش نشان مى دهد كه اولاً بسيارى از اختلافات مسلمين غير اصولى است و اگر صداقت باشد امكانِ حل آنها وجود دارد, ثانياً, اين وثيقه نامه سندى است كه تنظيم شده و در تاريخ به يادگار مانده است و اى كاش به آن عمل شده بود كه اگر چنين شده بود, امروز سرنوشت كشورهاى اسلامى با آنچه هست, تفاوت داشت. امروزه اختلافات بى معنا و پوچ كار خود را كرده است, كشورهاى اسلامى تجزيه شده است. امت اسلام تجربه تلخ استعمار و سلطه بيگانه را چشيده است. سرزمين هاى اسلامى به اشغال متجاوزان درآمده و قبله اول مسلمانان مورد بى احترامى قرار گرفته, دسيسه ها و توطئه ها در جهت تجزيه و تضعيف هرچه بيشتر كشورها و ملت هاى مسلمان در جريان است. هنوز تعصبات كور تحت عنوان باورهاى مذهبى در گوشه و كنار بعضى از كشورهاى اسلامى مسائل بغرنج مى آفريند. كشورهاى اسلامى با جمعيتى انبوه و سرزمين هاى سرشار از منابع زيرزمينى و سطح الارضى خدادادى و فرهنگى ريشه دار و درخشان و نيروى انسانيِ كارآمد سهمِ ناچيزى در سياست و اقتصاد و فرهنگ جهانى دارند. امروز همه ملت ها حسن نيت دارند, شيعه و سنى در ضرورت همراهى و هماهنگى براى رويارويى با مسائل و حوادث و رويدادهاى قرن بيست و يكم متفق اند. ملت ها به آگاهى رسيده و دريافته اند كه حفظ كيان هر ملتى از مسلمانان در همگامى و پيوستن به صفوف ديگر مسلمانان است. اميد است دولت ها نيز با آرمان ملت ها همراه باشند. ملت ها و دولت هاى مسلمان زير پرچم توحيد و لا اله الا اللّه آيند و امت واحده اى را تشكيل دهند و استعلا و عظمت ديرينه خود را بار ديگر به دست آورند (وللّه العزة ولرسوله وللمؤمنين).

پي نوشت ها:* عضو هيأت علمى دانشگاه تهران (استاديار).
1. عباس اقبال آشتيانى, وثيقه اتحاد اسلام نادرى, مجله يادگار, س 4, ش 6, ص 43 ـ 55.
2. شيخ عبداللّه, الحجج القطعيه, ص 25.
3. ر ك: آلوسى, المسك الاذفر, جزء اول, ص 65 به بعد.
4. شيخ عبداللّه, الحجج القطعيه, ص 28. 5. ميرزا مهدى خان, تاريخ جهانگشاى نادرى, به اهتمام عبداللّه انوار (انجمن آثار ملى, تهران, 1341), محمدكاظم مروى, عالم آراى نادرى, به تصحيح محمدامين رياحى, ج 3, ص 987; قدوسى, نادرنامه, ص 326 (انجمن آثار ملى خراسان, 1339 ش), عباس اقبال آشتيانى, وثيق اتحاد اسلام نادرى, مجله يادگار, س 4, ش 6, ص 43 ـ 55.
6. شيخ عبداللّه, الحجج القطعيه, ص 27.
7. محمدكاظم مروى, به تصحيح محمدامين رياحى, ج 1, ص 337.
8. همان, ص 338.
9. قدوسى, نادرنامه, ص 167.
10. سفرنامه عصر نادرشاه, ترجمه على اقبال, ص 138 (انتشارات جاويدان, تهران, 1363).
11. الحجج القطعيه, ص 25.
12. همان.
13. همان, ص 3.



صفحه 7

تازه های نشر


معرفى هاى اجمالى
عطار كدكنى به روايت سرشك كدكنى
مختارنامه, شيخ فريدالدين عطار نيشابورى, مقدمه, تصحيح و تعليقات محمدرضا شفيعى كدكنى, سخن, تهران, 1375
*
منطق الطير, شيخ فريدالدين عطار نيشابورى, مقدمه, تصحيح و تعليقات محمدرضا شفيعى كدكنى, سخن, تهران, 1383
*
اسرارنامه, فريدالدين عطار نيشابورى, مقدمه, تصحيح و تعليقات محمدرضا شفيعى كدكنى, سخن, تهران, 1386 .
*
مصيبت نامه, فريدالدين عطار نيشابورى, مقدمه, تصحيح و تعليقات محمدرضا شفيعى كدكنى, سخن, تهران, 1386 .

القرآن بين دفتى المصحف لاينطق; انّما يتكلم به الرجالُ امام على(ع)
1. درآمد: بى شك شيخ فريدالدين عطار كدكنى نيشابورى يكى از كوهموج هاى سه گانه جريان شگرف و شگفت شعر عرفانى ايرانى و يكى از اضلاع مسلم اين مثلث است و به دلايلى چند حلقه پيوند دو ضلع ديگر آن, يعنى حكيم سنايى غزنوى و مولانا جلال الدين محمد بلخى به شمار مى رود: نخست اينكه تصوف مولوى تكامل يافته همان تصوف سنايى است, البته تصوفى كه عطار از جوانب زهد آن تا حدودى كاسته است; دو ديگر آنكه زبان شعر او نيز تداوم زبان سنايى است, اما در قياس با سنايى نرم تر و تا حدودى به زبان گفتار نزديك تر مى شود و بستر مناسبى براى ظهور زبان شگرف مولوى و در اينجا بايست يادآور شد كه جزيره زبان عطار در قياس با دو چهره پيش و پس وى منحصر به فرد است; سديگر اينكه در حوزه داستان پردازى نيز حلقه واسط ميان سنايى و مولوى به شمار مى رود, به دليل خلق مثنوى هاى چهارگانه اش به ويژه منطق الطير كه با دو مثنوى سترگ آن دو ضلع يعنى حديقة الحقيقه و مثنوى معنوى مثلثِ شگرف و شگفت شعر عرفانى را مى سازد.
با عنايت به آثار بازمانده از عطار اعم از شعر و نثر او را شخصيتى چند بعدى مى يابيم, البته برخى از اين وجوه شخصيت او در طول تاريخ ادبيِ ايران برجسته تر از ابعاد ديگر وى شده و تا حدى وجوه ديگر آن را تحت الشعاع قرار داده است; از همين رو عطار مثنوى پرداز بيشتر مورد اهتمام محققان ايرانى و غيرايرانى قرار گرفته تا آنجا كه مى توان مدعى شد, وجوه ديگر شخصيت وى تا حدودى مغفول مانده است.
2. عطار مثنوى پرداز: محققانِ برجسته شمارِ آثار مسلم الصدور عطار را هفت اثر نوشته اند كه اين ميان نام چهار مثنوى شاعر مى درخشد: منطق الطير, مصيبت نامه, الهى نامه, و اسرارنامه. اغلبِ عطارپژوهان اوجِ هنرنمايى و خلاقيت عطار را در همين مثنوى هاى چهارگانه به ويژه منطق الطير و مصيبت نامه مى دانند و جايگاه والاى او را در ادبيات جهان مرهون همين آثار; از همين رو از سوى محققان مختلف عنايتى خاص به اين مثنوى ها شده است و برخى از آنها چندين بار تصحيح و شرح شده اند.
راز موفقيت اين آثار را بيشتر در نوآورى و خلاقيت عطار بايد جست. يكى از بارزترين جلوه هاى نوآورى و بدعت او را در نوآورى معنايى و گفتمانى اش كه قدر مشترك او با سنايى و مولوى نيز هست, شاهديم. نوآورى عطار در آثار داستانى, به ويژه مثنوى هاى چهارگانه فقط به ايجاد مناسبات معنايى جديدى منحصر نمى شود كه از رهگذر صورت هاى بلاغى مختلف مانند استعاره, مجاز و كنايه حاصل مى شود يا به تعبيرى دقيق تر به ايجاد مناسبت هاى تازه در اسناد از طريق بيان بلاغى محدود نمى شود و همچنين به بهره گيرى او از گفتمان شاعرانه اى كه جنبه ها, كيفيت ها و ارزش هايى را از واقعيت به زبان ويژه خويش منتقل كرده است, بلكه عمدتاً نوآورى شاعر عارف در اين مثنوى ها با ابداع پيرنگ قوى در قالب حكايت صورت مى گيرد, چه (بنا به خاصيت پيرنگ, هدف ها و علت ها و اتفاق ها تحت وحدت زمانى يك كنشِ تمام و كمال در قالب حكايت گرد مى آيند)ريكور, پل. زمان و حكايت, ترجمه مهشيد نونهالى, ص 10, گام نو, تهران, 1383). تركيب ناهمگون و هم نوايى تازه در ترتيب و تنظيم حوادث در حكايت است كه آن را به صورت هاى بلاغى به ويژه استعاره نزديك مى كند.
بايسته يادآورى است كه هر دو شگرد نوآورى مورد استفاده عطار در اين مثنوى ها بر پديده مركزى واحدى به نام معنا استوار است و هر دو گونه نوآورى معنايى نيز به تخيل آفريننده يا به تعبيرى دقيق تر به طرح غايى مربوط است كه قالب حكايت دلايت كننده آن است.
عطار با استفاده معتدلانه از هر دو شگرد نوآورى توانسته است چنان جلوه هاى معنايى منحصر به فردى در آثار خويش به ويژه مثنوى هايش ابداع كند كه مخاطبان شعرش از گذشته هاى دور تا امروز مسحور آن شوند تا جايى كه برخى چنان به وجد آمده كه از قلمرو سيمپاتى يا همدلى وى خارج شده اند و به خلق اثرى به تقليد از او و انتساب آن بدو خواسته اند با عطار امپاتى يا احساس يگانگى كنند, همان هايى كه در تاريخ ادبيات عطارهاى دروغين شمرده شده اند(در اين باره رك: تذكره دولتشاه سمرقندى, ص 142; با كاروان حله, ص 183; مختارنامه, تصحيح محمدرضا شفيعى كدكنى, ص 33 ـ 58.).
3. ضرورت تصحيح مثنوى ها: از همين رو به چندين دليلِ ديگر تهيه متنى منقح و متقن و نزديك به اصل از اين مثنوى ها كارى صعب و دشوار است. با آنكه استادان بزرگى مانند دكتر گوهرين و دكتر نورانى وصال به اين امر همت گماشته اند, عطارشناس فرهيخته اى چون هلموت ريتر آلمانى (1892 ـ 1971) كه عمر گرانمايه خويش را صرف شناختن و شناساندن عطار كدكنى نموده, در مقدمه كتاب درياى جان مى نويسد تفسير نظرى جريان فكرى عطار بسيار بااهميت است و او به جهت دشوارى زبان شاعر به آن نپرداخته است و تصريح مى كند (اين تفسير نظرى تا زمانى كه آثار عطار به سبك انتقادى طبع و نشر نشده و سر و كار ما با نسخه هاى خطى خوب و بد و نيز با چاپ هاى مغلوط است پايه اى نامطمئن خواهد داشت; حتى از يك متن ناموثق و نامطمئن مى توان تا حدى محتواى داستان را دريافت, اما ابيات مقدم و مؤخر بر آن داستان و فهمِ آن اغلب به يك كلمه بستگى دارد كه بدون در دست داشتن يك متن انتقادى نمى توان آن را به نحو يقينى تفسير كرد; اميد است زمان چندان دور نباشد كه بتوانيم اين آثار را در چاپ هاى پاكيزه انتقادى بخوانيم و از آنها لذت ببريم)(ريتر, هلموت, درياى جان, ترجمه عباس زرياب خويى. ص 43, الهدى, تهران, 1374).
خوشبختانه در حال حاضر (چاپ پاكيزه انتقادى دلخواه ريتر از اين مثنوى ها صورت پذيرفته و هم تا حدودى اين تفسير نظرى جريان فكرى عطار كه به جهت دشوارى هاى زبانى به تأخير افتاده بود, انجام يافته است. البته اين همه را مديون همشهرى عطار يعنى استاد شفيعى كدكنى هستيم, بزرگى كه به تعبير استاد زرين كوب هم (محققى راستين) است و هم (در شعر و شاعرى پايه اى عالى احراز كرده است).
استاد جليل القدر به گواهى تصنيفات و تأليفات بى نظيرش به كردار عطار توانسته در ضمن زمان بودگى تاريخِ بودگى ملتش را بيان دارد و مصداق بارزى براى اين گفته كى يرگه گارد باشد: (شاعر كيست؟ ناشادى كه در دل خويش با نگرانى اى ژرف آشناست, لب هايش چنان شكل گرفته اند كه ناله ها و فريادها را به نوايى سحرآميز تبديل كند. )(S. Kierkegaard, Eitheror, VOL.1, trans. W. lowrie, Princeton Universitypress, 1971, p. 22 به نقل از هايدگر و تاريخ هستى, مركز, تهران).
استاد شفيعى كدكنى براى تحصيل اين مهم يعنى چاپ هاى انتقادى پاكيزه از مثنوى ها پس از چهل و اندى سال تحقيق و تدريس و تأمل در مجموعه آثار عطار و تصوف به ويژه تصوف خراسان نسخه هاى كهن و شناخته شده اين آثار را از گوشه و كنار جهان گرد مى آورد و آن گاه با دقت تمام مقابله مى كند و از طريق تطبيق و مقايسه اغلاط و اشتباهات مشترك آنها را طبقه بندى و نسب نامه يا شجره النسب (genealogy) نسخه ها را ترسيم مى كند. سپس از رهگذر تصحيح يا به تعبير لاخمان emendation نسخه موجود از هر اثر را با پلى به ام النسخ كه همان نسخه اصلى خط عطار است ارتباط مى دهد (عبدالحسين زرين كوب, يادداشت ها و انديشه ها, ص 28) و ضمن رعايت توازن ميان صحت و اصالت صورتِ درست گفتار عطار را از ميان انبوه ضبطهاى مختلف با روش علمى و اصول سبك شناسى و نقد متون آشكار مى سازد و هرگز تلاش نمى كند تا به كردار مصححان ديگر به ميل و سليقه خود اصالت سخن عطار را قربانى فهم و تشخيص خويش سازد و عبارت را به گونه اى درآورد كه از لحاظ عروض و قافيه و دستور زبان ايرادى نداشته باشد(شيخ فريدالدين عطار نيشابورى, منطق الطير, تصحيح محمدرضا شفيعى كدكنى, ص 12 ـ 130, سخن, تهران, 1383).
از همين رهگذر است كه استاد شفيعى توانسته چاپ هاى پاكيزه انتقادى معتبرى از مثنوى هاى چهارگانه عطار (منطق الطير, مصيبت نامه, اسرارنامه و الهى نامه) تقديم محققان و عطارپژوهان كند تا نقدهاى تاريخى, ذوقى و لغوى آنان در باب اين اثر سنديت و اعتبار داشته باشد و (تتبع و تحقيق و نقد و بحثشان به منزله حركت و سعى كسى نباشد كه بر روى شن و ماسه نرم و ليز و لغزان قدم برمى دارد)(عبدالحسين زرين كوب, يادداشت ها و انديشه ها, ص 28).
استاد در چاپ اين آثار و برخى متون معتبر صوفيانه مانند اسرارالتوحيد و مرموزات اسدى به تصحيح بسنده نكرده, بلكه بر هر اثر مقدمه و تعليقات مستوفى و منحصر به فردى در حد يك كتاب نگاشته است كه محصول دو نگاه شامل و جزئى نگر وى است. مصحح دانشمند در پرتو اطلاعات وسيع و عميق يا به تعبيرى دقيق تر اشرافِ دائره المعارفى خويش توفيق پيدا كرده تا علاوه بر بازسازى اين مثنوى ها در پرتو قرائت جديد خود از آنها نظام عرفانى شعر فارسى را نيز بازآفرينى كند يا به عبارت ديگر با آتش ذوق و روغن شناخت خود از ميراثِ كهن فرهنگ و ادب اين چراغِ در حال احتضار را چنان زنده نگه دارد كه پرتو آن همه جا را فراگيرد.
همچنين استاد در مقدمه و تعليقات مبسوطى كه بر هريك از اين مثنوى ها به ويژه منطق الطير و مصيبت نامه نوشته است با به كارگيرى رويكردهاى نو و متنوع ادبى مانند نقد تكوينى و بينامتنى, نقد تفسيرى, نقد تصحيح متن, نقد بلاغى, نقد زبان شناختى و نقد هرمنوتيكى يا تأويلى در بخش هاى مختلف اين مقدمه ها و تعليقه ها توانسته افق هاى اين متون را با افق هاى خوانندگان درهم آميزد و ميان دو دنياى متن و خواننده تلاقى ايجاد كند و همچنين با بهره گيرى از دانش هاى مختلف خويش از جمله دانش تأويلى چنان جنبش و حركتى در هر متن پديد آورد كه از اين رهگذر هر متن بتواند دنياى خاص را به نوعى در جلو خويش بگستراند. البته اين همه از آن روست كه استاد شفيعى به كردار باختين معتقد است (آفرينش ادبى نمى تواند بيرون از نظريه ديگر بودگى تحليل شود, چه از منظر ديگربودگى آفريدن يعنى فهميدن است). از همين رو مسئله دريافت و ادراك اين متون را جدى مى گيرد و براى تحصيل اين مهم از نوع سوم گونه هاى سه گانه تفسير متن بهره مى گيرد: (اولين گونه تفسير عبارت است از يكسان سازى با شخص خود. در اين شيوه منتقد خود را به اثرى كه مى تواند فرافكنى مى كند و تمام نويسندگان مثالى از انديشه اى مى شوند و آن را تصوير مى كشند. دومين گونه تفسير نقدِ هويت نام دارد. منتقد در اينجا هويت خاصى ندارد و تنها يك هويت, هويت نويسنده اثر, در نقد و تفسير نمود مى يابد و منتقد به سخنگوى نويسنده تبديل مى شود و در اين شيوه نيز شاهد نوعى ادغام خلسه آميز و بنابراين همچنان شاهد يكسان سازى و يگانگى نويسنده با تفسيرگر هستيم. سومين نوع تفسير رهيافتِ گفتگويى است كه در اين روش هويت نويسنده و منتقد هر دو مورد تأييد و تصريح قرار مى گيرند و در اين حالت دانشِ گفتگويى است بين (تو)يى كه با (من) برابر و در عين حال متفاوت است)(تزوتان تودروف, منطق گفتگويى ميخائيل باختين, ترجمه داريوش كريمى, ص 204 ـ 205).
بى شك تمامِ شارحان و مفسران و منتقدان متون ادبى كهن ايران, اعم از مستشرق يا ايرانى, از اين سه حوزه بيرون نيستند و اغلب آنان در حيطه همان دوگونه اول و دوم قرار مى گيرند:
استاد كه ايشان را به حق بايد پرده دار كعبه ميراث ادبى اسلامى دانست, برخلاف بسيارى از منتقدان جديد و قديم ميراثِ ادبى غنى گذشته اين سرزمين را صرفاً پاره اى ارزنده از مرده ريگ گذشتگان و تاريخ كهن ايران نمى داند; از همين رو مانند بعضى شارحان و مفسران و مصححان برخى متون سعى نمى كند با گردآورى مطالب حاشيه اى متن را چندان حجيم سازد كه هم موجب جمود بيشتر آن شود و هم مخاطب آن متن را بتاراند, بلكه (شيوه تفسير و حلِ مشكلات وى حركتِ بيت به بيت با خواننده و توضيح تمام مسائل زبان شناسيك و تاريخى و عرفانى و قرآنى و حديثى متن است)(فريدالدين عطار نيشابورى, اسرارنامه, تصحيح محمدرضا شفيعى كدكنى, ص 16). اسلوب ايشان در شرح و تفسير اين مثنوى ها تكيه بر منابعى است كه يا عطار از آن ها بهره برده يا به دليل تقدم بر روزگار عطار عملاً مى توانسته است جزء منابع انديشه و دانش عطار و معاصران او قرار گيرد. استاد در حد توان خويش كوشيد تا در استشهادات لغوى و ارجاعات تفسيرى و قرآنى, حديثى و عرفانى از منابع و متون روائى مابعد عطار كمتر بهره ببرد و همچنين تلاش نموده تا در فرآيند شرح و تفسير اين مثنوى ها از زبان مجموعه آثار عطار بيشترين بهره ها را برده تا خوانندگان (از رهگذر اين شيوه تصحيح و نقد و تحليل متن) دريابند (چه مقدار كلمات و تعبيرات نويافته وارد زبان عطار و از طريق او وارد فرهنگ هاى آينده زبان فارسى شده است)(همان).
در تصحيح اين مثنوى ها نيز به دليل امتياز برجسته اى كه نسخه اساس ايشان بر همه نسخه هاى موجود داشته, تا جايى كه اساس قابل توجيه علمى بوده از پرداختن به نسخه بدل ها پرهيز كرده است و جايى كه نسخه اساس ناقص يا غلط بوده با استدلالِ علمى ضبطى را برگزيده و در تعليقات بدان نيز اشاره كرده است.
4. فرجام سخن: در پايان گفتنى است مثنوى هاى عطار به تعبير منتقدان مدرن (درون متنى) هستند كه متون مختلف را در خود جاى داده اند و حضور آنها را منعكس مى سازند يا به تعبير باختين اين متون (مكالمه اى) با متون ديگرند
بنابر مقدمه هاى اين مثنوى ها و تعليقات پرارزش آنها عطار منابعِ مختلف پيش از خود را مطالعه و نظام هاى نشانه اى ادبى و غيرادبى را به نظام ادبى تبديل كرده است و بافت جديدى از دقايق, اشارات و ساختارهاى قديمى ادبى و غيرادبى پديد آورده; از اين رو هريك از اين مثنوى ها به كردار موزائيك يا كاشى كوچكِ متراكمى جلوه مى كند كه انواع متون در آن با تكنيك هاى مختلف ادغام شده اند يا به تعبير رولان بارت (گذرگاه و بافتى از مواد و تجارب گوناگون نورها, رنگ ها, گياهان, گرما, هوا, صداها, آواز پرندگان و لباس هاى ساكنين دور و نزديك و نقل قول هايى بدون علامت نقل قول) هستند(بهرام مقدادى, فرهنگ اصطلاحات نقد ادبى, ص 114, فكر روز, تهران, 1387).
استاد شفيعى كدكنى ضمن اينكه از فاصله زمانى كه ميان او و عطار است, غفلت نمى كند, معتقد است مرده ريگ عطار و كل سنت و ميراث ارزنده پيشينيان ما نبايد قيد و بند آزادى يا پويايى مان باشد, ما بايد نمايندگى آن را عهده دار شويم و با فهم و تفسير مجدد آن را احيا و تكرار كنيم تا در اسارت متون كهن نمائيم كه مجبور شويم آنها را و به طور كلى سنت ارزنده خويش را رد كنيم, همان سنتى كه خودآگاه ما ريشه در آن دارد. به همين دليل آنانى كه شناختى از اين سنت ندارند, وقتى در برابر فرهنگ پرزرق و برق جديد جهان غرب قرار مى گيرند, دچار الينگى يا از خودبيگانگى مى شوند, در حالى كه اگر از گذشته خويش آگاه باشند كمتر به اين بليه گرفتار مى شوند.
از همين رو استاد از اين متون شگرف و سهل و ممتنع فقط معنا و مفهوم شان يا به تعبيرى حكايت هاى آنها را در نمى يابد تا به خوانندگان خويش منتقل كند, بلكه از وراى معنا و مفهوم مرجع و مأخذ آنها را نيز كشف مى كند و همچنين تجربه اى كه آن اثر متوجه زبان مى سازد و در برابر خوانندگان خويش قرار مى دهد. به قولى استاد اين مثنوى ها را بازآفرينى يا توليد مى كند, از آن رو كه (متون متكثر و چند بعدى براى مصرف كردن نيست, بلكه براى توليد كردن است)(همان).

حبيب اللّه عباسى
تذكرة نتايج الافكار, محمد قدرت اللّه گوپاموى, تصحيح يوسف بيگ باباپور, مجمع ذخائر اسلامى, قم, 1387, وزيرى.
تذكره ها را در كل مى توان به دو دسته تقسيم كرد: دسته اول تذكره هاى عمومى است و هركس كه دست بدين كار زده است, درباره تراجم شعراى پيش از روزگار خود ناچار از مراجعه به منابع قديمى تر بوده و استفاده از اين منابع يا با انصاف و عدالت و حق گزارى و امانت صورت گرفته است يا با كتمان و پرده پوشى و پنهان داشتن مأخذ; دسته دوم تذكره هاى عصرى است, اعم از اينكه قسمتِ عصرى جزئى از يك تذكره عمومى باشد يا منحصراً در ذكر احوال شعراى همزمان يك پادشاه يا معاصران تذكره نويس يا گويندگان يك منطقه و سرزمين.
تذكره نويسى در ادبيات فارسى سابقه طولانى و ممتدى دارد و يكى از امور مهم و پر ارجى است كه از اسلاف ما به يادگار مانده كه در اغلب موارد بسيارى از زواياى تاريك زندگى گويندگان سلف را روشن كرده است. اما آنچه در اغلب تذكره ها عادتاً به چشم مى خورد, اين است كه مؤلفين و مدوّنين تذكره ها در تراجم احوال شعرا و سخنوران راه مبالغه را پيموده و همه آنها را همسنگ و هم طراز يكديگر دانسته و با الفاظ اغراق آميز همه را ستوده اند و كارى با نقد سخن ايشان نداشتند و نقد ادبى كه از علوم متداول جديد است, در شيوه تذكره نويسى قديم به چشم نمى خورد.
تذكره حاضر كه در رديف تذكره هاى عمومى است, مشتمل بر تراجم 539 نفر از شعراى قديم و جديد از ميرالهى همدانى تا ميريوسف بلگرامى و مقدمه اى در گزارش احوال مؤلف و سبب تأليف و ترجمه حال ممدوح (نواب محمد غوث خان بهادر, متخلص به اعظم, حاكم كرناتك و صاحب تذكره هاى صبح وطن و گلزار اعظم) و تعريف شعر و بحور آن و نخستين گوينده كلام منظوم و انواع نظم و بيان سبك هاى سخن و تطور آن مى باشد(تاريخ تذكره هاى فارسى, ج 2, ص 353).
محمد قدرت اللّه گوپاموى و خاندان او:
محمد قدرت اللّه پسر محمد كامل (م 1281 ق) شاعر و نويسنده فارسى نويس شبه قاره هند بود و تبارش با 23 واسطه به قاسم بن محمد بن ابوبكر(قاسم بن محمد بن ابوبكر (نقشبنديه): از فقهاى سبعه بود. در اصطلاح عامه هفت تن از تابعين كه در مدينه فقه و حديث به مسلمين تعليم كرده اند و ايشان در مدينه بعد از صحابه به فتوى مى پرداخته اند و در حقيقت محور فقه عامه نيز آنها بوده اند, عبارت بودند از: ابوبكر بن عبدالرحمن مخزومى قرشى, خارجه پسر زيد بن ثابت انصارى, سعيد بن مسيب مخزومى قرشى, سليمان بن يسار, عبيداللّه بن عبداللّه مخزومى قرشى, عروة بن زبير, قاسم بن محمد بن ابى بكر كه مادرش ايرانى بوده است. (دائرة المعارف فارسى)). از فقهاى سبعه مدينه مى رسيد. نياكانش از عربستان به هند كوچيدند و در قنوج نشيمن گزيدند. يكى از اجدادش در اواخر دوره غوريان (571 ـ 612 ق) در گوپامو از توابع لكهنو در استان اوده رحل اقامت افكند و حكام آن زمان نظر به درستكارى و ديندارى اش وى را به نيابت صدارت برگزيدند. اين مقام رفته رفته در خانواده اش موروثى شد و آنها تا فروپاشى گوركانيان هند و دوره نواب شجاع الدوله (1189 ق), حكمران اوده, بدين ترتيب روزگار مى گذرانيدند.
محمد قدرت اللّه فارسى و عربى را نزد استادانى چون مولوى محمد مقيم و شيخ غلام جيلانى و شيخ بدرعالم فراگرفت. در طريقت به سيد شاه غلام نصيرالدين سعدى دست بيعت داد و به سلسله قادريه(قادريه: فرقه اى از صوفيه اند و منسوب به سيد عبدالقادر گيلانى. بعضى وى را از نواحى بغداد مى دانند و نه گيلان ايران و گويند جيل ناحيه اى است از نواحى بغداد كه تا بغداد هفت روز راه است. لكن معروف است كه شيخ عبدالقادر گيلانى از گيلان ايران است. وى از شيوخ بزرگ و صاحب طريقت است. پيروان بسيارى در بلاد عرب و عجم دارد و سرسلسله قادريه است. پيروان وى كارهاى خارق عادت و عجيب و غريب مى كنند. گويند خود شيخ اهل كرامات بسيار بوده است. در اكثر تذكره ها و تراجم احوال اهل عرفان و سُلاله ها نام وى برده شده است. ر.ك: فرهنگ معارف اسلامى, ج 3, ص 483) پيوست. در فن ّ شعر نيز از خوشدل گوپاموى پيروى كرد. در 29 سالگى (1227 ق) براى بهره گيرى از محضر خوشدل و خوشنود (مولوى محمد ارتضى على خان) به مدراس رفت و به پايمردى خوشنود به دربار نوابان كرناتك, اعظم جاه (1234 ـ 1241 ق) و محمد غوث خان متخلص به اعظم (1242 ـ 1272 هـ. ق) راه يافت و در شمار مداحان و نديمان آنها درآمد. در سال 1239 ق لقب خانى يافت و توليت آرمگاه نواب عظيم الدوله بهادر (1216 ـ 1234 ق) پدر اعظم جاه بدو واگذار شد.
نواب محمد غوث خان در سال 1260 ق انجمن ادبى (محفل مشاعره اعظم) را به راه انداخت و دو تن رابه داورى برگزيد كه يكى از آنها قدرت بود(دانشنامه ادب فارسى, ج 4, ص 2035 ـ 2036). محمد قدرت اللّه شعر نيكو مى گفت و در شعر قدرت تخلّص مى كرد.
دو ديوان فارسى از او به جاى مانده است. منظومه هايى نيز بدو نسبت داده اند كه عبارت اند از: ازهار قدرت, اكوان قدرت, تماشاى قدرت, كيمياى قدرت, گلزار قدرت, مجراى قدرت, گلزار عشرت و رساله هاى حكايات قدرت, رفعات قدرت (الذريعه, ج 3/9, ص 877: دفعات و ج 4, ص 431: رقعات), عجايب قدرت(6. برخى منابعى كه مى توان درباره قدرت اللّه گوپاموى بدان ها رجوع كرد, عبارت اند از: اشارات بينش, ج 1, ص 900; تاريخ ادبيات مسلمانان پاكستان و هند, ج 3, ص 211; تاريخ تذكره هاى فارسى, ج 2, ص 353 ـ 357; تذكره نويسى فارسى در هند و پاكستان, ص 552 ـ 558; تين تذكرى, ص 174 ـ 176; الذريعه, ج 4, ص 50 و ج 9, ص 877 و 24, ص 44; ريحانة الادب, ج 4, ص 431; شمع انجمن, ص 392 ـ 393; علماء العرب فى شبه القارة الهنديه, ص 668; فهرست مشترك نسخه هاى خطى فارسى پاكستان, ج 11, ص 773; فهرستواره كتاب هاى فارسى, ص 1962; مؤلفين كتب چاپ سنگى فارسى و عربى, ج 4, ص 913 ـ 914; نتائج الافكار (تذكره حاضر) ص 579 ـ 590 (چاپ سنگى); نزهة الخواطر, ج 7, ص 395 ـ 396; نگاهى به تاريخ ادب فارسى در هند, 608. نيز:
Catalogue of the Persian Manuscripts in the British Museum, 1024 - 1025; A Catalogue of the Arabic, Persian, and IIindustany Manuscripts of the Libraries of the king of Oudh, 644; Dictionary of Indo - Persian . iterature, 493; Mughals in Indio; 399; Persian Literature; C.A.Storey, 900.(
قدرت شرح حال خويش را در رديف شاعران در ذيل حرف (قاف) در همين تذكره آورده است و چنين مى نويسد:
(آواره صحراى غربت, محمد قدرت اللّه متخلص به قدرت كه نسبتش بيست و سه واسطه به قاسم بن محمد بن اميرالمؤمنين ابى بكر صديق ـ رضى اللّه تعالى عنه ـ كه از فقهاى سبعه مدينه بوده و سلسله نقشبنديّه به ذات شريفش منتهى مى شود, مى رسد. اسلاف راقم اوراق از بلاد عرب سرى به ممالك هند كشيدند و رفته رفته به بلده قنوج رنگ اقامت ريختند و از آنجا يكى از اجداد اين حقير اواخر سلطنت غوريه در كوپامومِن متعلقات دارالحكومت لكهنو مضاف صوبه اخترنگراود طرح سكونت انداخت و با شرفاى آنجا به ارتباط و هم نسبتى پرداخت. حكام عصر نظر به تقوى و صلاح و ديانت و امانت او را به نيابت صدارت برگزيدند و به تقرّر معاش معقول از پيشگاه سلاطين به اهتمام خدمت مذكور مأمور گردانيدند. پس از آن خواجه پهول, نواده او كه به اوصاف حميده و روش پسنديده مقبول دل ها بوده و به اتباع شريعت و طريقت يكتا و از جانب قطب العالم حضرت شيخ سعدالدين خيرآبادى ـ قُد*س سِر*ه ـ خرقه خلافت داشت به همان تيره به كمال عزّت و احترام گذرانيد و بعد وفاتش پسر اكبرش مولوى شاه عبدالرحيم كه به حليه فضايل و كمالات آراسته بود, چنانچه فتاوى مجمع المسائل از تصانيف اوست و با وجود ابتلاى خدمت مسطور در زمره خلفاى حضرت بندگى نظام الدين اميتهوى ـ قُد*سَ سِر*ه ـ عزّ امتياز داشته, به عنوان پدر بزرگوار به اطوار شايسته به فرط بلندنامى ايام حياتِ مستعار انصرام رسانيد. پستر اولادش يكى بعد ديگرى تا انقراض سلطنت تيموريه و عهد وزيرالممالك نوّاب شجاع الدوّله بهادر, ناظم صوبه مرقوالصّدر, كه معاش شرفا قايم و جارى بود, به همان خدمت به سر مى برد.
بالجمله اين فقير در سنه تسع و تسعين و مأة و ألف (1199 ق) خرقه هستى دربر كشيد و بعد جلوس در حلقه اهل فهم و تميز كتب درسيه فارسيه به خدمت اساتذه وقت گذرانيد و پس از آن به مقتضاى شورش طبع به كوچه سخن درافتاد و دل به هم صحبتى اصحاب اين فن نهاد و در مشق سخن به تلمّذ جناب خوشدل مغفور نقد استعداد اندوخت و به فيض صحبت بابركتش چهره اعتبار برافروخت و بعد چندى به رهنمونى طالع به شرف بيعت جناب فيض انتساب, عمدة المتّقين, قدوة العارفين, حضرت سيد شاه غلام نصيرالدين سعدى ـ قدسَ سره ـ در سلسله عاليه قادريه ممتاز گرديد. ذات مباركش آيه رحمت بود و سرچشمه هدايت.
پستر در آغاز عمر بيست و نه سالگى به جاذبه محبت جناب خوشنود ـ دام ظلّه ـ به مدراس برخورد و بقيه احوالش در ديباچه گذشت و هرچند كه صعوه مثل باز قوت پرواز ندارد و قطاة با طوطى خوش لهجه هم آواز نيست, لكن چون كه در استعداد طيران فى الجمله مجانست و اتحاد است, لهذا اين غاشيه بردار چابك سواران ميدان سخن و جزوه كش دبستان اين فن كه مدتى كمر به خدمت شعر و شاعرى بربسته و نشتر محبت كلام رنگين به رگ جان شكسته, وحشيان خيالِ پراختلال خود را با غزالان بيدايِ فصاحت رخصتِ جولانى مى دهد و برخى از افكار حاليّه به ياران عرض مى كند, شايد نظر صاحبدلى بر آن افتد و به پرتو اومِسِ ناقص اين قليل البضاعت طلايِ احمر گردد(تذكرة نتائج الافكار, ص 579 ـ 582).
نمونه اى از اشعار قدرت كه خود وى گزينش نموده و در ذيل احوال خود در تذكره حاضر آورده است:
اى از فروغ نور تو روشن چراغ ها
وز پرتو جمال تو در سينه داغ ها
* * *
فزود حسن چو از ساغر شراب تو را
سزد از اين دل بريان من, كباب تو را
به حال پيريم, اى ترك نوجوان رحمى
اگرچه منع كند عالم شباب تو را
شب حديث زلف مشكينت چو در محفل گذشت
من ز خود رفتم نمى دانم چه ها بر دل گذشت
* * *
نى همين آتش عشق تو دل و جانم سوخت
اشك گرمم چه بلا بود كه مژگانم سوخت
* * *
قطره هاى اشك كز چشم من ناكام ريخت
سرخى آن آبروى باده گلفام ريخت
* * *
من به كام دل چو از لعلش گرفتم بوسه اى
دست حسرت مدّعى را زهر اندر كام ريخت
* * *
وقت سحر چو, اى گل! خندان برآمدى
صد چاك كرد صبح گريبان خويش را
* * *
نشد ز روز ازل جز غمت حواله ما
بود ز خون جگر باده در پياله ما
فغان كه صحبت او بر دلم بلا آورد
شكست آخر از آن سنگ آبگينه ما
همچنان كه از شيوه سخنورى قدرت برمى آيد, اشعار وى نمونه بسيار روشنى از سبك هندى است و تقريباً تمام خصوصيات سبك هندى در آن مشهود است.
صاحب تذكرة گلزار اعظم (ص 288 ـ 295) كه از ممدوحان قدرت بوده, شرح حال وى را ذكر كرده و چنين آورده است:
(قدرت, تخلّص محمد قدرت اللّه خان پسر محمدكامل است. نسبتش به جناب قاسم بن محمد بن اميرالمؤمنين ابى بكر صديق (رض) كه از فقهاى سبعه مدينه منوّره ـ زادها اللّه شرفاً و تكريماً ـ بود و سلسله نقشبنديه به ذات شريفش انتها مى پذيرد و به بيست و سه واسطه مى رسد. اسلافش از بلاد عرب به ممالك هند درافتادند و رفته رفته در بلده قنوج رخت اقامت نهادند. يكى از اجدادش اواخر سلطنتِ غوريه گوپامو را موطن خود ساخت و با شُرفاى آن طرف به هم نسبتى پرداخت. حكام آن زمان نظر بر صلاح و امانت او به نيابت صدارت پسنديدند و به تقرّر معاش مكتفى مصارف او به اهتمامش مأمور گردانيدند. از اولاد او يكى بعد ديگرى تا انقراض سلطنت تيموريه و عهد نواب شجاع الدوله بهادر سر به راهى خدمت مصدره مى نمود و همان معاش بر ايشان جارى و به حال بود.
بالجمله, در سنه 1199 هجرى در قصبه گوپامو زاهد وجود قدرت بر مصلاى ظهور نشست و بعد اقامت شعور نيّت اكتساب علم در دلم محكم بست. فاتحه صرف و نحو عربى به اقتداى مولوى محمّد مقيم خواند و سور كتب فارسيه به اقتداى شيخ غلام جيلانى و شيخ بدر عالم با وى ضم ّ گرداند. به مقتضاى ذوق طبيعى به خدمت مولوى خوشدل نقد سخن سنجى به كف آورد و به تحصيل فيض صحبتش به هم بزمى و هم كلامى ارباب اين فن اعتبار شايان پيدا كرد. از خوش طالعى به شرف بيعت جناب مولوى سيد شاه غلام نصيرالدين سعدى بلگرامى ـ قدس سره ـ در سلسله عاليه قادريّه مشرف گرديد و به قيام اذكار و اشغال اين طريقه سنّيه خود را بهره ور گردانيد, سپس در سال 1227 هجرى به كشش قلبى حضرت خشنود ـ دام ظلّه ـ به مدراس رسيد و از ملاقات حضرت موصوف اوقات عزيز خوش كرده علم فرايض و حساب از خدمتش به سند رسانيد. بعد پنج سال از رهبرى طالع به وسيله معزّى إليه از ملازمت جناب نوّاب رضوان مآب كام دل حاصل ساخت و رفته رفته به اضافه مشاهره خطاب خانى و خدمت توليت مقبره جناب نوّاب رحمت مآب عَلَم افتخار افراخت, إلى الآن برهمان عهده اشتغال دارد و سرانجام آن به كمال ديانت و خوبى مى دهد. علاوه آن احمد الحكمين محفل مشاعره اعظم است و در انفصال مقدمات دخل و اعتراض شعرا مزاجش با انصاف تؤام.
زاهد شب زنده دار و عابد پرهيزگار, همّتش مصروف عبادت الهى و دلش همواره مشغول طاعت بارى, ديوانى كثيرالحجم ترتيب داده و بناى آن بر اقسام شعر حاليه نهاده, تذكره اى مسمى به نتائج الأفكار به نهايت فصاحت و بلاغت و درستى عبارت و صحت احوال و صداقت اقوال نگاشته و منت بر ناظران گماشته, چنانچه در اين سر كار به قالب طبع درآمده در جوار و ديار و اطراف و اكناف به طريق هديه فرا رسيده و همه جا مقبول طبايع سخن فهمان و منظور خواطر نكته سنجان گرديده. سالك طبعش در طى مسالك سخن چنين قدرت دارد:
مى توان كرد سوز دل پنهان
گر كند اشك پرده دارى ما
هيچ كس چشم تر نكرد, مگر
شمع بالين به سوگوارى ما
* * *
چشمم نشود ملتفتِ غير ز سويت
كز قبله نگرداند كس قبله نما را
از راستى تير, كمان راست نگردد
من چون ز عصا راست كنم پشت دو تا را
* * *
قدرت كسى كه دارد زنجير عشق در پا
از بند هر دو عالم, آزاد رفته باشد…
(تذكره گلزار اعظم, ص 288 ـ 295)
صاحب تذكره گلزار اعظم مجموعاً 42 بيت از قدرت گزينش كرده و در ذيل احوال او آورده است. هم او در تذكره ديگرش موسوم به صبح وطن شرح حالى شبيه همين شرح حال از قدرت ذكر كرده است. واصف مدراسى نيز در معدن الجواهر و حديقة المرام ترجمه او را به پارسى و تازى به قلم آورده است(تاريخ تذكره هاى فارسى, ج 2, ص 354 ـ 357). صاحب ريحانة الأدب (ج 4, ص 431) از شخص ديگرى به نام شاه قدرت اللّه نام مى برد كه گويا در آن خلط مطلب صورت گرفته است, مى نويسد: (شاه قدرت اللّه از شعراى دهلوى هندوستان مى باشد كه ديوان مرتبى بيست هزار بيتى و منظومه اى موسوم به نتائج الأفكار داشته و به سال 1205 هجرت در مرشدآباد هند درگذشته… ) و سپس يك دو بيتى از او آورده است. گويا نتائج الافكار قدرت اللّه گوپاموى را يك منظومه دانسته و آن را به شاه قدرت اللّه دهلوى نسبت داده است و حتى در ذيل همان نامِ قدرت اللّه گوپاموى را آورده و پس از برشمردن يازده مورد از آثار منظوم و منثور منسوب به قدرت ـ غير از ديوان اشعار ـ نامى از تذكره مذكور نيامده است و حتى وفات او را نيز سنه 1280 هجرى دانسته است(ر ك: ريحانة الأدب, ج 4, ص 431). و همين سهو نيز در الذريعه تكرار شده است (الذريعه, ج 3/9, ص 877).
خودِ قدرت اللّه نيز در ديباچه تذكره شرح حال خود را با قلمى فصيح و نثرى شيوا نگاشته است كه تقريباً تكرار همان مطالب ذكر شده است. از آثارى كه در اكثر تراجم حالِ قدرت اللّه به وى نسبت داده شده است, چيزى به دست نيامد, حتى صاحب ريحانة الادب و صاحب الذريعه ده موردى را كه از آثار نظمى و نثرى به وى نسبت داده اند, موفّق به رؤيت آن نشده اند و خودِ قدرت نيز در شرح حال خود به چنين آثارى اشاره نكرده است. اما قطعاً ديوان اشعارى داشته و نمونه هاى چندى در ذيل احوال او در تذكره هاى مختلف متأخّر يا هم عصر وى آمده است.
استادان قدرت:
از ميان كسانى كه قدرت در محضر آنها كسب فيوضات و علوم متداوله نموده و خود بدان ها اشاره كرده است, مى توان به اين افراد اشاره كرد: مولوى محمّد مقيم, شيخ غلام جيلانى, شيخ بدرعالم, سيد شاه غلام نصيرالدين سعدى, مولوى محمد ارتضى على خان خوشنود و خوشدل.
ممدوحان قدرت
از ميان سلاطين و رجال دربارى كه قدرت با آنها ارتباط داشته و برخى را در اشعار خود مدح گفته, مى توان به اعظم جاه (1234 ـ 1241 ق), فرزند عظيم الدّوله بهادر (1216 ـ 1234 ق), همچنين محمد غوث خان متخلص به اعظم (1242 ـ 1272 ق) اشاره كرد كه در تعليقات كتاب به تفصيل شرح حال هريك آمده است.
تذكره نتائج الأفكار و اهميت آن:
مؤلف كتاب خود را به خان اعظم اهدا كرده و در تاريخ اتمام آن گفته است:
فكر سال نتائج الأفكار
هريكى كرد و دُرّ معنى سفت
عقل چون حرف بد نديد در آن
هديه بارگاه اعظم گفت
كه به حساب ابجدى (هديه بارگاه اعظم) همان عدد 1258 است كه مساوى با سنه تأليف كتاب است.
نثر كتاب به سياق هندى است و بيشتر صاحبان تراجم از شعراى پارسى گوى يا شعراى مهاجر به هند هستند كه برخى در گمنامى و خمول به سر مى برده اند و براى اولين نامشان در اين رساله آمده است. شيوه نگارش كتاب نسبتاً بى تكلف و ساده و روان است, جز آنكه در مواردى از برخى لغات و اصطلاحات نامناسب و احياناً بيگانه استفاده شده است كه درك متن كتاب را مستلزم آشنايى با زبان كتاب و شيوه نگارش آن مى نمايد, مثلاً عباراتى نظير (در عمر بيست سالگى) به جاى (در سن ّ بيست سالگى), (در عمر شعور) به جاى (در سن ّ رشد و بلوغ) و… كه تحت تأثير نگارش زبان هندى بوده است.
گاهى مؤلف كلمات هندى را به جاى كلمات فارسى به كار برده است و گاه كلمات انگليسى و فرانسه هم به ندرت در كتاب ديده مى شود, مثلاً به جاى واژه حكومت مترادفِ انگليسى آن را به كار برده است و چند مورد نيز از واژه هاى اردويى استفاده كرده است.
استعمال كلمه (پستر) به جاى سپس يا پس از آن استعمال كلمه (ولايت) به معناى محل تولّد و زادگاه و… , حذف افعال به قرينه لفظى در جملات معطوف, آوردن سجع در جملات معطوف كه نثر كتاب را به نثر مسجّع نزديك كرده است.
منابع مورد استفاده قدرت:
1. آتشكده آذر بيگدلى;
2. رياض الشعراء;
3. مجمع النّفائس;
4. بهارستان سخن عبدالرّزاق;
5. مرآت الخيال شيرعلى خان لودى;
6. كلمات الشّعراء سرخوش;
7. سفينة الشّعراء بى خبر;
8. سرو آزاد;
9. خزانه عامره آزاد بلگرامى;
10. گل رعنا;
11. شام غريبان شفيق.
تذكره حاضر كه شرح حال 539 نفر از شعراى پارسى گوى شبه قاره هند يا شعراى مهاجر به هند است, اثرى بسيار ارزشمند و گنجينه اى گرانقدر است.

افسانه حصيرى
شيعه پاسخ مى گويد, تأليف: آية اللّه ناصر مكارم شيرازى, چاپ هشتم, ناشر مدرسه امام على(ع), 272 صفحه, رقعى, 1386 .
كتاب فوق داراى يك پيشگفتار و ده فصل است. اين اثر پردازشى به 10 مسئله مهمِ ميان پيروان اهل بيت ـ عليهم السلام ـ و اهل سنت است كه هر فصل به مسئله اى اختصاص دارد: فصل اول, عدم تحريف قرآن كريم; فصل دوم, امر تقيه در كتاب و سنت; فصل سوم, عدالت صحابه; فصل چهارم, احترام به قبور بزرگان; فصل پنجم, نكاح موقت; فصل ششم, سجده زمين; فصل هفتم, جمع ميان دو نماز; فصل هشتم, مسح پاها در وضو; فصل نهم, بسم اللّه جزء سوره حمد; فصل دهم, توسل به اولياءاللّه.
درباره انگيزه تأليف آمده است: دشمنان طرح هاى وسيع و گسترده اى براى ايجاد بدبينى, سوءظن, اختلاف و نفاق تدارك ديده اند و به گونه اى كه از اخبار برمى آيد سرمايه گذارى كلان مادى نيز روى آن صورت گرفته و تندروان و متعصبان هر دو طرف را براى اجراى اين مقاصد شوم بسيج كرده اند, از جمله اخبار موثق حكايت از اين دارد كه اخيراً سلفى هاى متعصب عربستان سعودى 10 ميليون كتاب تفرقه انگيز چاپ و در ميان حجاج پخش كرده اند و حجى را كه عامل وحدت مسلمين است به عامل نفاق مبدل كرده اند و متأسفانه اين گونه كارها همه ساله تكرار مى شود. خطباى متعصب وهابى از هرگونه سمپاشى براى ايجاد نفاق در ايام حج و عمره كوتاهى نمى كنند و على رغم نزديكى زياد ميان ايران و عربستان بر حملات خود به شيعيان افزوده اند. حملات سپاه صحابه و كشتار فجيع افراد مظلوم و بى دفاع و از آن اسفبارتر افتخار بر اين كشتارها و ترورها كه در فواصل كوتاهى تكرار مى شود, بر كسى پوشيده نيست.
تحريك گروه هاى تندرويى همچون طالبان كه طبق مدارك موجود از سوى زورمداران آمريكايى است, يكى ديگر از كارهاى خطرناك آنان بود تا از يك سو چهره اسلام را بسيار خشن, بى رحم و دور از علم و دانش و تمدن جلوه دهند و از سويى ديگر شكاف مسلمين را بيشتر كنند و كوتاه نگرى بعضى از سياستمداران اسلامى كه منافع موقت و محدود خود را بر منافع درازمدت تمام جهان اسلام مقدم مى دارند, يكى ديگر از عوامل عدم وصول به اهداف پايدارى وحدت است. بر همين اساس بر آن شديم تا در اين اثر روشى ابتكارى و جالب براى تقويت صفوف (شيعه و سنى) ارائه دهيم. در اين روش اين مسئله كاملاً روشن خواهد بود كه موارد مهم اختلاف پيروان مكتب اهل بيت ـ عليهم السلام ـ با اهل سنت ريشه در كتاب هاى معروف آنها دارد و آنچه شيعه در اين موارد مى گويد مدرك يا مدارك روشن آن در كتب اهل سنت است و به گفته يكى از علماى آزادانديش اهل سنت (شيعيان مى توانند تمام اصول و فروع مذهب خود را با كتب ما (اهل سنت) اثبات كنند).
استنادهاى مكرر به آيات قرآن كريم, تفاسير و كتب معتبر اهل سنت و شيعه و بيان بسيار ساده و قابل فهم بيانگر ارائه روش نوى به دور از پيچيدگى علمى نامفهوم براى نسل جوان از ويژگى هاى مهم اين اثر است كه توانسته است در مدت 2 سال از انتشار آن اين اثر را به چاپ هشتم برساند. ارائه فهرست هاى متعدد شامل آيات, روايات, اشخاص, قبايل و گروه ها و اماكن و در پايان فهرستِ منابع بهره بردارى موضوعى اثر را سهل تر نموده است.

محبوبه خسروى
وهابيت بر سر دو راهى, تأليف: آية اللّه ناصر مكارم شيرازى, چاپ هشتم, ناشر مدرسه امام على(ع), 200 صفحه, 1386.

اثر فوق داراى يك مقدمه و 2 فصل است. فصل اول به بيان عوامل سقوط وهابيت پرداخته است كه در اين فصل به شش عامل اشاره گرديده كه عبارت اند از: خشونت فوق العاده, تحميل عقيده, تعصب شديد و افراطى, عدم آشنايى به ارزش هاى فرهنگى, جمود و مخالفت با هر پديده نوين, ضعف منطق و برداشت نادرست از شش واژه قرآنى شامل مفهوم شرك, مفهوم اله, مفهوم عبادت, مفهوم شفاعت, مفهوم دعا در قرآن و بدعت در كتاب و سنت. فصل دوم با عنوان (فريادهايى از حرمين شريفين) شامل 3 بخش است. بخش اول تحت عنوان (فريادى كه از مكه برخاست) به بيان مطالبى از كتاب السيد محمد بن علوى عالمِ شجاعِ مكه كه در نقد افكارِ وهابيت كتاب (مفاهيم يجب أن تصحّح) را نگاشت و گروه زيادى از علماى بزرگ اهل سنت مصر, مراكش, سودان, بحرين, پاكستان و امارات بر آن تقريظ نوشته و شجاعت او را ستودند. بخش دوم بيان مطالبى در خصوص كتاب (قرائة نقديه لمذهب الشيخ محمد بن عبدالوهاب فى التكفير) است كه به قلم شيخ حسن بن فرحان مالكى از دانشمندان معروف اهل سنت عربستان مى باشد. بخش سوم به ذكر بيانيه هيئت علماى بزرگ سعودى در محكوم ساختن خشونت هاى وهابيان اختصاص يافته كه ابتدا متن عربى بيانيه و سپس ترجمه آن در پى آمده است.
در مقدمه اثر آمده است امروزه وهابيون به دو شاخه تقسيم شده اند:
1. سلفى هاى متعصب و تندرو كه همه مسلمين جهان جز خود را تكفير كرده و مشرك مى شمارند و خون و اموال آنان را مباح مى دانند. جمود در انديشه و خشونت در سخن و عمل از بارزترين ويژگى هاى آنهاست. از بحث هاى منطقى و عقل گريزان اند. در افغانستان, عراق, پاكستان و حتى زادگاه خود (عربستان) آن قدر خشونت آفريدند كه تمام آنها بيزار شدند و ترسيم بسيار زشتى از اسلام در جهان ارائه كردند كه براى زدودن آثار آن سال ها بايست تلاش كرد. آنهابه پايان عمر خود نزديك شده اند و به زودى صحنه ها را ترك مى گويند.
2. وهابى هاى معتدل و روشنفكر كه اهل منطق و گفتمان و (حوار) هستند, به افكار ساير انديشمندان احترام مى گذارند و با ديگر مسلمانان به گفتگوى دوستانه مى نشينند… و اين طليعه مباركى است براى جهان اسلام كه در كتاب ها و جرايد و مناظره هاى تلويزيونى حجاز مشاهده مى شود.
در پايان كتاب فهرست آيات, روايات, اشخاص, گروه ها, اماكن و فهرست منابع ارائه گرديده كه بهره بردارى موردى از اثر فوق را سهل تر نموده است.

محبوبه خسروى
عارفان مسلمان و شريعت اسلام, على آقانورى, قم, انتشارات دانشگاه اديان و مذاهب, 390صفحه, 1387 .
(عارفان مسلمان و شريعت اسلام), نوشته على آقانورى كتابى 390 صفحه اى است كه انتشارات دانشگاه اديان و مذاهب آن را در ماه پايانى تابستان 1387 به چاپ رساند, كتابى در باب طريقت و شريعت كه بر خلاف غالب كتاب ها, بعد از شرح اتهامات وارده بر صوفيان و عارفان مسلمان, (تلاش مى كند تا دامن مشايخ بزرگ و تأثير گذار عرفان و تصوف را از چنين اتهامى مبرا كند) و تصريح به اين نكته در پشت جلد كتاب موجب شده خواندن اين اثر بر برخى گران آيد.
اين كتاب در يازده فصل به شيوه توصيفى تأليف شده و نگارنده كوشيده است با رعايت اصولى چون رعايت انصاف و بى طرفى, رجوع به منابع اصيل و مقبول صاحبان اين مكتب و… تحقيقى نزديك به واقعيت ارائه بدهد.
فصل اول كتاب به (مفهوم شناسى و بيان قلمرو تحقيق) اختصاص داده شده است. نويسنده بعد از توضيح مفاهيمى چون عرفان و عارف, تصوف و صوفى به بررسى نسبت عرفان و تصوف مى پردازد و به اين نتيجه مى رسد كه استفاده عنوان (صوفيه) براى عرفا و بالعكس نامأنوس نخواهد بود و وى نيز از استعمال آن ابايى ندارد. سپس تفاوت اخلاق با تصوف و عرفان را روشن مى سازد. وى بعد از پرداختن به كلمه شريعت سه معناى متصور آن را توضيح مى دهد و معنايى را كه شريعت در اين تحقيق بدان معناست روشن مى كند: شريعت يعنى وظايف و فروع عملى و ظاهرى و بايدها و نبايدهاى فقهى. آخرين بحث اين فصل معناى طريقت است كه به آن عرفان عملى و سير و سلوك عارفانه نيز گفته اند; معناى طريقت از نظر عرفا باطن شريعت است و اهل طريقت كسانى اند كه تنها رضاى خداوند را طالب اند و آنها را نه غم دوزخ و نى حرص بهشت است.
موضوع فصل دوم (زمينه هاى تاريخى و فكرى عرفان و تصوف) است. مؤلف در اين فصل ديدگاه هاى مختلف درباره عواملى چون اختلاف افكار و سلايق مسلمانان, زمينه ها و تحولات سياسى ج اجتماعى, روابط و تعامل با فرهنگ هاى ديگر و الهام گيريِ قرآن و سنت برمى رسد را بررسى مى كند. در پايانِ فصل بحثى ذيل عنوان (خاستگاه اسلامى تصوف و عرفان; بحث تفصيلى) وجود دارد و مؤلف در آن بر اين نكته تأكيد مى كند كه عرفان اسلامى ريشه در تعاليم اسلامى دارد, اما روش و منش عرفا نيز خالى از بدعت (ممدوح و مذموم) نيست و بايد در پيرايش آن تلاش كرد نه در حذف آن, سپس اشاره مى كند كه مى توان مبانى مشترك عرفا و متصوفه را با قرآن و سنت تقويت كرد و آن گاه به بيان آيات و روايات تقويت كننده مبانى عرفان نظرى و عرفان عملى دست مى يازد.
فصل سوم با عنوان (زمينه ها و عوامل رد و انكار تصوف و عرفان) دو بخش دارد. آقا نورى با اشاره به اينكه حجم بيشتر اعتراضات به اين گروه با هدف بدعت زدايى از دين بوده است, مى گويد بيشتر اين نقدها را فقيهان عهده دار بوده اند و بن مايه غالب اين نقدها بى اعتنايى صوفيان به شريعت و تعاليم عملى است و به پى گيرى بحث در دو بخش نقد بيرونى تصوف و نقد درونى تصوف مى پردازد. مؤلف در بخش اول تعدادى از كتب منتقد تصوف را نام مى برد و اشكالاتى را كه وارد كرده اند برمى شمارد. وى در پايان اين بخش تمامى اين انتقادات را در سه محور خلاصه مى كند: مبانى نظرى درباره وحدت وجود, نبوت و… ; ادعاهاى نامأنوس از قبيل كشف و كرامات, شطحيات; برنامه ها و شيوه هاى عملى. در بخشِ دوم سخنانِ انتقادى تعدادى از بزرگان متصوفه آورده شده تا نشان داده شود كه اولين منتقدان صوفيه خودشان بوده اند, هر چند اشاره به اين نكته لازم است كه اين انتقادات نه به مبانى و اصول عرفان و تصوف كه بر عرفا و صوفيه غير اصيل وارد است, صوفيانى كه در دو گروه جهله صوفيه و شيادان خلاصه مى شوند; ناگفته نماند كه عرفا در صورت لزوم از نقد مبانى يكديگر نيز پرهيز نداشته اند.
اگر سه فصل اخير را مقدمات ورود به بحث اصلى بشماريم, فصل چهارم را مى توان درگاهِ ورود به آن دانست, فصلى كه به بررسى (جايگاه شريعت از نظر مشايخ عرفان و تصوف) اختصاص داده شده است. مؤلف در ابتداى فصل با بيان اينكه برخى صوفيه را متهم به ترك تكليف هاى شرعى كرده اند, بدنه اصلى تصوف را از چنين اتهامى مبرا مى داند, سپس ديدگاه صوفيان اصيل را ذيل سه عنوان برمى رسد: اهتمام به همخوانى آموزه هاى صوفيان با كتاب و سنت; ضرورت علم به شريعت و احكام فقهى از نظر صوفيان; التزام عملى به تكاليف ظاهرى به ويژه عبادات. وى هنگام بحث در باب هر يك از اين عناوين از آثار بزرگان و متقدمان متصوفه و عرفا شواهدى مى آورد و در پايان فصل اين نكته را بر خواننده روشن مى سازد كه اين بزرگان نه تنها با شريعت سر ستيز ندارند كه (انجام مستحبات و ترك مكروهات و مباحات) را هم براى سلوك سالك لازم مى دانند, هر چند بسيارى عرفا بر اين باورند كه اعمال و عبادات از روى ترس جهنم و شوق بهشت براى سلوك كافى نيست. بحث پايانى اين فصل تفاوت عمل صوفيانه با زاهدانه است كه لب اين تفاوت در هدف از انجام تكاليف شرعى, اختلاف در طريقه شريعت مدارى, ميزان و چگونگى تكليف است كه نويسنده در


صفحه 8
Array

صفحه 9

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 10

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 11

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة