بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 1

سرمقاله



درآستانه پانزدهمين سالگرد انقلاب شكوهمند امت سرافراز و بزرگ ايران هستيم كه جلودارى و رهبرى بى بديل فريادگر مظلوميت انسانى حضرت امام خمينى ـ رضوان اللّه عليه ـ حكومت اسلامى را رقم زد. بى ترديد حوزويان در اين تحول بزرگ نقش بنيادين داشتند. اين نقش در مرحله زوال طاغوت اگر جهتگيرى ويرانگرى بنياد هاى جاهلى و شرك آلود را داشته, پس از انقلاب, رسالت پى نهادن و جستجوها را دريافتن, زواياى ناشناخته را شناختن و شناساندن را داشته است. در شماره پيشين به يمن شكل گيرى مديريت جديد حوزه علميه قم, نكاتى فروتنانه به محضر بزرگان و حوزويان عرض شد. اينك در آستانه سالگرد انقلاب شكوهمند اسلامى و در پى آنچه در آن شماره آمد, با توجه به جهتگيرى و محتواى مجله و رسالت حوزوى خويش, نكاتى را يادآورى مى كنيم.
در بحث مديريت جديد اشاره كرديم كه براى توفيق در سامان يابى حوزه, لازم است محيط حوزه به بسترى علمى و منطقى تبديل گردد و دور از سليقه هاى خاص, محل رشد انديشه ها گردد. و پيداست كه تا چنين ننموده ايم, عنان تعقل حوزويان را به حال و هوا واگذار نموده ايم و محدوديتهاى غير علمى را چون حصارى بر تعقل خويش خواهيم يافت و هيچگاه آن چنان كه مى توانيم بينديشيم, نمى توانيم بگوييم و تصميم بگيريم. و اين همان آفتى است كه مصلحان بزرگى از حوزويان را دچار توقف و حسرت نموده است و دوام اين جريان, آثارى از همان محدوديتها را, در روش و منش برخى به وجود آورده است و تأثيراتى در شكل دهى مباحث و روپوشيهاى علمى و عملى حوزويان نهاده است.
دو مقدمه كوتاه در اين باب گفتنى است 1ـ امروزه روحانيت مسؤوليتى فوق انتظار خويش بر دوش مى كشد و به يكباره با دنيايى از توقعات و مسائل دينى و دنيوى مردم روبروست. آنچه را مدتها ادعا شده, امروزه در مقام آزمايش و آزمون عينى قرار گرفته است.اين آزمون سنگ محكى است كه يافته هاى عرضه شده در عرصه عمل خود را خواهد يافت و چگونگى خويش را عيان خواهد كرد و عدم توفيق در آن, ضربه بزرگى است.
محمل اين سخن همواره حوزه و حوزويان بوده اند زيرا حاملان, مبيّنان و مفسران اين مكتبند و راه مفرّى نيز وجود ندارد. هر گونه عذر و بهانه, به بيراهه رفتن است. مدعى بوده و هستيم كه اسلام بهترين مكتب براى تأمين سعادت دنيوى و اخروى مردم است و حوزه صالحترين مرجع جهت ارائه و اجراى آن, و اسلام آن است كه مى گوييم و نه آنكه دگر انديشان آلوده اند و به نام اسلام عرضه داشته و يا مى دارند. اين, سخن كوچكى نيست. و طبيعى است هنوز بر اين نكته تأكيد داريم و اعتقاد ماست كه اسلام تنها مكتبى است كه ضامن سعادت دنيوى و اخروى بشر است و راهى جز بازگشت به آن ندارد و اين, سخن قرآن و نبيّ مكرم است.
2ـ با تحقق انقلاب اسلامى, حوزه, اسلام شيعى را از گوشه حجره هاى مهجور در ميدانى كه ميليونها چشم محرم و نامحرم بر آن است, آفتابى نموده و آبروى ملتى را با پشتوانه هزار و چند ساله, در كوران سخت آزمون نهاده است كه عدم توفيق در تحقّق اهداف همه چيز را بر باد مى دهد و زمينه رويگردانى از مذهب در محرمان را نيز بدنبال خواهد داشت. نمى توان تنها با دعا و توكل از اين ميدان سرافراز بيرون آمد و همواره نمى توان نتيجه غفلت, كجروى, كاستى و يا محدود نگريهاى خويش را متوجه نقشه هاى شوم استكبار و ايادى آنان دانست. مدتهاست كه حوزه در معرض قضاوتهاى تند محرمان قرار گرفته است و به سبب عدم انجام وظيفه علمى و مبنايى خويش, سرزنش شده و حتى برخى از اصلاح آن ابراز يأس نموده اند. اين نكته روشن است كه روش و بافت علمى و آموزشى امروز حوزه توان رسالت سخت و بزرگ فعلى و آينده را نخواهد داشت و برخى (اصلاح) را كار ساز ندانسته و سخن از دگرگونيهاى اساسى به ميان آورده اند و تمامى آن به جهت نگرانى از آينده است. زيرا حال كه اسلام ميدان دار جامعه شده, تحقق شعارها و وعده ها ديگر آرمان نيست, ميدان عمل و تحقق است و اين مقوله اى ديگر است و ابزار و روشهاى گذشته چندان كار ساز نمى نمايد.
سوختگانى كه كمى بر اطراف خويش واقفند و از حركت كاروان تمدن بشر اندكى آگاهند و از تجربه و آزمون پيشينيان مطلعند و تنگناها را تا حدودى مى شناسند و با خواست بحق جامعه دينى آشنايى دارند, همواره بر حوزويان هشدار داده اند كه به هوش باشيد كه هزاران خطر در راه است. به داشته ها دلخوش نباشيد كه دوام آن تضمينى ندارد و به هر آنچه هست با غفلت ننگريد كه زمان توقف ناپذير است.
در اين مقال بر نكته اى تأكيد داريم كه تحقق آن را از اولين قدمهاى اساسى در اصلاح حوزه مى دانيم و رفع بسيارى از كاستيها را فقط در تحقق آن ميسور مى دانيم و لا غير, و بسيارى از ارائه طريقها, انديشه ها, تصميمات و اصلاح گريها, آنگاه به صواب نزديك خواهد بود كه اين مهّم در حوزه تحقق يابد.
اگر اين دو مقدمه در ذهن پرورش يابد و عميقاً در اطراف آن انديشه شود, بنيكى در خواهيم يافت كه حركت كنونى حوزويان با رسالت و راهى كه برگزيده اند چقدر تناسب دارد. حوزه در گذشته به علت محدوديتها و خارج بودن از صحنه از عرصه مجادلات و تعارضات علمى بازمانده است. انديشه حوزويان را حصارى سخت در مسير مباحثى خاص هدايت نموده است و يافته هاى تكرار شده, چون وحى منزل, ديواره هاى فكرى ما را پرداخته است. بنابراين بر اطراف خود و محيط خود و تفكر خود, هاله اى از اجتناب و دورى ساخته ايم كه زندانى آن خود حوزويان بوده اند.
آنچه اين نقيضه عظيم را مرتفع مى كند, آن است كه حوزه بايد در برابر هر سؤال و شبهه اى آغوش بگشايد و از وجود آن استقبال كند. محيط خود را به بسترى شايسته و مطمئن براى طرح تمامى انديشه ها تبديل سازد و زمينه ارائه هر انديشه اى را كه به نحوى در ارتباط با وظايف حوزه است فراهم سازد. زيرا سؤال و شبهه است كه انديشه حوزويان را به تلاطم خواهد انداخت و استعدادهاى نهفته را شكوفا خواهد كرد و توان برخورد و مقاومت تفكر اسلامى را افزايش خواهد داد. مگر نه اين است كه تأليفات استوار و نوگرايى ها در معارف اسلامى بيشتر در هنگامى انجام گرفته كه حوزويان ـ خواسته و يا ناخواسته ـ در معرض سؤالات سخت قرار گرفته اند. و مگر نه اين است كه گسترش بسيارى از ابعاد معارف اسلامى به دنبال سؤالاتى بوده است كه حوزه و يا دگرانديشان طرح نموده اند؟ بنگريد كه استوارترين و برجسته ترين آثار آيتين شهيدين استاد سيد محمد باقر صدر و استاد مرتضى مطهرى ـ ر ه ـ آن دسته از آثارى است كه در پى چند شبهه و تعرض سخت تأليف شده اند. بسيارى از دانشوران, از محدود شدن معارف حوزه بر فقه و اصول ناله ها سرداده و بر تك بعدى شدن حوزه تاخته اند, ولى نزديكترين راه آن است كه انديشه حوزويان در معرض شبهات و سؤالاتى قرار گيرد كه به ابعاد ديگر اسلام مربوط است. پاسخ بسيارى از ابهامات و شبهات, شيوه اى جديد دارد كه پاسخ آن در سخن پيشنيان كمتر يافت مى شود و نياز به تفكر و نوآورى دارد. تا حوزه مجبور نشود, به تفكر نخواهد نشست. زيرا همواره فكر نكردن آسانتر است, مگر آنگاه كه احساس خطر شديد شود.
البته تنها در معرض سؤال و شبهه قرار گرفتن, كارساز نيست. برخورد حوزويان نيز شايان توجه است. نام (حوزه) با پسوند (علميه) آراسته بوده و هست و (علميت) آميختگى غير قابل تفكيكى با برهان و منطق دارد. بازگرفتن اين خصيصه از حوزه به معناى تهى كردن حوزه است. سخن استوار, عميق و جاويدان اميرالمؤمنان على ـ ع ـ راهگشاى شايسته اى است كه تمامى گفته ما را در ادامه اين مقال, در چند كلمه يكجا و زيبا در بردارد:
دع الحدة و تفكر فى الحجة و تحفّظ من الخطل تأمن الزلل. يعنى تندى را واگذار و به برهان و استدلال بينديش و از سست گويى بپرهيز تا دچار لغزش نگردى. (تصنيف الغرر, ص 58.)
و هر آنچه از اين محدوده خارج است, شايسته نام يك مدرسه علمى نيست و اين روش نيكويى است كه ديگران هم اگر يافته اند آن را از حوزه ها وام گرفته اند. و حوزه بايد پاسدار ارزشهاى خود باشد و اجازه آلودگى آن را ندهد. آيا شايسته است در محيط حوزه, حتى محرمان از طرح انديشه خود بينديشند؟ چرا نبايد همواره مسائل علمى و تفكر برانگيز در حوزه مطرح شود و چرا كوچكترين سخن كه ممكن است با تفكر آراء گذشته تعارضى داشته باشد, با روشهاى غير علمى مسكوت ماند و با روشهاى غير برهانى انديشه فضلاء از آن منصرف و يا منحرف گردد؟ در حوزه, برهان و منطق اصل است و تفاوت آن با مسجد و ديگر مجالس بسيار است. در ميان عوام, ممكن است بسيار از امور لازم الرعايه باشد ولى حوزه هاى علميه نبايد آن را برتابد و بر آن تأكيد ورزد. از زمانى كه حوزه خود را از عرصه شبهات و اشكالات و تعارضات علمى ديگران خارج نموده, به سكون و ركود گراييده است و از زمانى كه به جهت ترس از عوارض حاشيه اى, به روشهاى عوام پسندانه بسنده كرده, از رشد و تكامل خويش باز ايستاده است, و از زمانى كه محيط خويش را, بر دگر انديشان تنگ كرده است, كاستيها و شبهات را مستقيماً وارد محيطهاى نامربوط نموده است, كه شايد اندكى از آن را دريافته باشيم.
اگر ما حوزه را, محيطى كاملاً علمى, سالم و برهانى نسازيم, ديگر محيطها صحنه مشاجرات و شبهات خواهد شد و اگر برخوردى برهانى و علمى با قضايا نكنيم, با واكنشهاى غير علمى برخورد خواهيم كرد. ديگر زمان تفسيق, تكفير, ديرى است كه گذشته و كسى آن را بر نمى تابد. آنان كه بر طرح اين مسائل در حوزه خرده مى گيرند, آنان كه حوزه و حوزويان را از شنيدن برحذر مى دارند و افكار آشكار و پنهانى كه متوقع اند در حوزه فقط آنچه آنان مى پسندند قابل طرح است, آنان كه خود و انديشه خود را مجسمه اسلام ناب مى انگارند و با هزاران بند و حصار قدرت بالندگى و نو انديشى را از حوزويان باز ستانده اند, نيك بينديشند كه ادامه اين روش هم امكان انديشه و به گزينى را از حوزويان سلب خواهد نمود و هم عده اى را مقلدانه و متعصبانه به گزينش برخى از انديشه هاى تحليل نشده وا خواهد داشت و مهمتر آنكه وقت و نيروى انديشه گران را به مشاجرات غير علمى و بى بهره سوق خواهد داد.
آنچه مانع تحول و تحرك حوزه است, يكى بسته بودن و خروج از ميدان تعارضات علمى جديد است و ديگر عدم برخورد برهانى و علمى با آن. بايد هر كس به اين محيط پاى مى گذارد, بداند اينجا محيط تفكر و تحقيق و برهان و استدلال است و هيچ مصلحتگرايى يا رعايت خوشداشتها و بدداشتهاى اين و آن مطرح نيست. اگر سياست, اقتصاد, فرهنگ, عقيده و هر آنچه در محدوده مسائل اسلامى است, در محيط شايسته خود ـ كه حوزه است ـ به نقادى گرفته نشود و جوانب آن تحليل علمى نگردد, مطمئناً ديگران آن را به سختى بر زمين خواهند زد. اينكه آنچه گفتيم و يا گفتند ديگر جاى چون و چرا ندارد, مربوط به محيطهاى اجرايى و نظامى است و نه محيط علمى. اگر حوزه محيط خود را براى بحث مدام و تحليل دقيق و آزاد اين مباحث آماده نسازد و شبهات را از خويش بر ماند يا برخوردى شايسته با نام خويش ننمايد, غير از آفات برونى همواره بايد شاهد ركود خود باشد.
همواره بزرگان و برجستگان و استوار انديشان حوزوى ـ لطفاً به سخنان عميق مقام معظم رهبرى و رياست محترم جمهورى خطاب به حوزه توجه فرماييد ـ تأكيد نموده اند كه حوزه بايد اولين مكان باشد كه در آن ابهامات, اشكالات و تنگناها مورد مواقه علمى قرار گيرد و اين بالاترين سخنى است كه براى تحرك بيشتر و افزايش توان علمى حوزه مى توان گفت و مسلماً اين آغاز و انجام تحقق انتظاراتى است كه از يك جامعه علمى با مسؤوليت انتظار مى توان داشت. ولى سخن آن است كه براى تحقق آن چه كرده ايم؟ چند شخصيت با نفوذ حوزوى به شكل جدى از آن دفاع كرده اند؟ آنگاه كه غبار فكر سوز و انديشه كش جو نامناسب در حوزه بر مى خيزد, بهترين فرمان براى دفاع و طرح اين مسائل است. از چه مى ترسيم و هراسمان از چيست؟ حوزه جاى انديشه است و انديشوران در پناه شبهات, توان علمى خويش را ارزيابى مى كنند و كاستيهاى خويش را جبران مى نمايند. اگر انديشه هاى گوناگون در حوزه امكان بروز نداشته باشند, اعتقاد دينداران غير متخصص مورد شبهه قرار خواهد گرفت. امروزه نمى توان جلو انديشه را گرفت و يا با روشهاى غير علمى و برهانى با آن برخورد نمود. انديشه با انديشه هما ورد است و بس. بزودى تمامى افكار آلوده بيگانه با ظواهر بسيار فريبنده و آرايش شده به درون خانه هايمان خواهد خزيد. براى مقاومت در برابر آن چه انديشيده ايم؟ شبهاتى كه ما امروز به اندكى از آن مطلعيم, حداقل به يكصد سال قبل بر مى گردد, چقدر از شبهات جديد مطلع شده ايم؟
به هر صورت, اين پيشنهادى است كه حوزه براى ورود جدى تر به مسؤوليت خويش, ناچار است سعه صدرى كه لازمه يك محيط علمى است در خود ايجاد نمايد و هر سخن را كه خوش نمى پندارد, قبل از تحليل برهانى و منطقى, طرد ننمايد و به هر آنچه در دايره وظائف علمى اوست, بدون توجه به اينكه از كيست, به آن نيك بينديشد و آنگاه با استفاده كارآمد از منابع غنى و سرشار معارف اسلامى به پاسخ آن بپردازد. اگر اين زمينه در حوزه فراهم شد, بزودى در خواهيم يافت كه دوران شكوفايى و بالندگى مجدد آن آغاز شده است. فضل فكر و تفّهم انجع من فضل تكرار و دراسة. (تصيف غرر, ص 57) آينه پژوهش




صفحه 2

كتابشناسى نوين
اذکائى پرويز

(طرح و تدوين)
تأليف كتابشناسى همدان كه حدود دو سال پيش از طرف يكى از مراكز فرهنگى ـ پژوهشى كشور به اينجانب محوّل گرديد، رسماً تكليف نمود كه: (ضرورى است، متفاوت از كتابشناسى هاى متداول باشد…، صورت علمى كاملى يا بد…، علاوه از جنبه عملى، تدوين آن به نحوى باشد كه براى ديگر جاها و ساير موارد، نمونه و الگو قرار گيرد…). اكنون با ايفاى به عهد، آنچه بين الدفتين فرادست آمده، اگر مبالغه نباشد، صورت (علمى) كار از حدود متعارف و طرح اوليّه و تعهّد شده چنانكه بشرح خواهد آمد، بسى فراتر رفته است. منتها لازم است هم در اينجا، قبلاً، در آغاز سخن، دو نكته را تذكّر داد:
يكم اينكه كتابشناسى همدان، ممكن است در بادى نظر به سبب قيد خاصّ مكان يا اضافه و اطلاق آن به اسم شهرى در مغرب ايران، موهم به نوعى (محليّت)(Locality ) يا تصوّر محدوديّت (محلّى) در اذهان گردد، كه مؤلف البته از چنين تصوّرى متأسّف خواهد بود؛ چرا كه به زعم وى، كتابشناسى حاضر از لحاظ (روش) اصلاً محلّى نيست، و حتّى مدعى است كه از حدّ (ملّى) و كشورى هم فراتر است، و اساساً اختصاصى به (همدان) ندارد.
دوم اينكه، از لحاظ (محلّيت)، حسب مادّه و معنا، چنانكه ملاحظه توان كرد و بشرح نيز خواهد آمد، ابداً محدود به شهر (همدان) نيست؛ بلكه كوشش شده است كه حدود استقصاى مواد و شمول موضوعى آن دست كم منطقه كنونى استان همدان يا عراق عجم و ايالت جبال سده هاى ميانه، ولايات پهله و سرزمين (ماد) بزرگ باستان بوده باشد. فلذا زمينه جغرافيايى كار وسيعتر از شهر مركزى (همدان) است، همانا شهرستانها و اعمال و توابع استان را هم شامل مى گردد.
كتاب حاضر، گذشته از فهرستهاى نسخ خطّى كه مستقلاً تأليف كرده ام و يا در تأليف بعض آنها با اساتيد فنّ همكارى داشته ام، در زمينه كتابهاى چاپى پنجمين تأليف است كه به ترتيب عبارتند از: كارنامه بيرونى (كتاب شناسى و فهرست آثار) ، كتابنامه مردم شناسى ايران (به زبانهاى اروپايى) ـ كه سالهاست در بايگانى مركز مردم شناسى ايران خاك مى خورد، نقاوه آثار (فهرست كتابهاى برگزيده ايران و اسلام) ـ براى انتشارات سروش، كه در فصول آتى به مناسبت از آنها ياد خواهم كرد.
غرض از آنچه ياد شد، اينكه راقم سطور تمام تجارب فنّى سى و اند ساله خود را در رشته كتابشناسى در اين دفتر به كار بسته، هر آنچه ديده وخوانده و ورزيده، بالجمله از غربال نقد و تمحيص گذرانده است. عادت وى بر اين جارى بوده و هست كه از كسى (تقليد) نكند، چون حسب تقدير، به قول همشهريان: (آستين سرخود بارآمده)؛ اگرچه ممنون همه اساتيد مرده و زنده علم و ادب وطن است، كه البته از هر يك نكته ها آموخته.
بارى، به عنوان يك مُراجع همه روزه كتابخانه ها، مى توانم بگويم كه كتابشناسى ها متأسفانه در اين مملكت جزو كتابهاى مُرده اند، كه مدفن آنها مخازن راكد و قفسه هاى متروك است. كسى براى آنها (فاتحه) نمى خواند، لاى آنها را نمى گشايند، رجوعى به آنها نمى كنند. علل و اسباب اين امر را در جايى به مناسبت و تا حدودى نوشته ام. (1) پس هم از اين روست، يعنى با آگاهى از اين وضع است كه كوشيده ام دفتر حاضر، در عين حال، اگر چه مربوط به ولايتى از اين مملكت است،بلكه يك كتابشناسى زنده، خواندنى و كارآمد از كار درآيد. حالا تا چه حدّ توفيق يافته ام يا اصلاً نيافته ام، لابأسَ فيه، همانا تكليفى بوده است كه فداكارانه انجام داده ام، ديگر منتظر نتايج آن نخواهم بود.
اما ترتيب مطالب در همين بخش (مقدّمه فنّى) (در بيان روشهاى كاربسته) پس از اين پيشگفتار، هم به ترتيب بخشهاى كتاب، عمدتاً مباحث حول (فهرست عام) (به ترتيب الفبايى نام نويسندگان) و خصوصاً (طبقات موضوعى) (با رده بندى دانشهاى انسانى) است. بخش چهارم كه (فهرست پيوست) (متفرقات نوشته ها و پايان نامه ها) و بخش پنجم كه (فهرست اعلام) باشد، حاجت به توضيح و تفصيل ندارند. آنچه در پسگفتار مى آيد، باقى مطالبى است كه جاى آنها در اين ديباچه نيست، از حيطه مباحث فنّى هم بيرون اند، بسا كه جنبه شخصى دارند و هر مؤلفى گويا مجاز است و شايد حق داشته باشد به قدر مقبول بدانها پردازد. الف. فهرست عامّ
1. طرح و تعريف
مراد از (فهرست عامّ)General Repertory/catalogue )) عنوان اين بخش از كتاب، همانا (فهرست مؤلّف) (Author Catalog )در اصطلاح كتابدارى و فهرست نويسى است، كه سياهه الفبايى از شناسه(Entry )هاى پديدآوران يا اسامى مؤلفان آثار است. ترتيب الفبايى(Alphabetical Arrangement / order ) (مَطلع/ مَدخل/ معرّف/ شناسه هاى مؤلفان) (Author Entries )بنابر حرف اوّل (intial letter ) (اسامى آنهاست كه البته على المعمول حرفاً بعــد حرف (letter -by- letter alphabetizig )صورت پذيرفته است.
نامهاى پديدآوران(author names )يا مؤلفان آثار در فهرست عامّ همانا بر حسب اسم اَشهَر (Btter/well-known name ) آنان در مورد قُدما و شهرت يا نام خانوادگى(surname ) در مورد معاصران باشد. اينكه تعيين (اسم اَشهَر) در فهرست مؤلّفان حاضر بر طبق چه اصول و قواعدى صورت گرفته، اينك از بحث بيرون است (2) . همين قدر توان گفت كه آزمونها و كارورزيهاى متمادى مدوّن اين دفتر يكسره راهبر او بوده است (3) .
شناسه (entry )آورى در فهرست مؤلف به مثابه شناسا/ شناسگر(identifier ) عنوان اثر(title ) يا به عبارت ديگر، تقدم نام نويسنده بر نام كتاب در فهارس، يك سنّت و منهج غربى (اروپايى) است، و بالعكس، تقدّم نام كتاب بر نام نويسنده، يعنى شناسه آورى در (فهرست عنوان) (title catalog ) با اسامى كتب، حتّى در مواضع ارجاع و ذكر مراجع و فهرست منابع هم سنّت و روش شرقى (اسلامى) است.
ابن نديم (ح377ق) در الفهرست خود تقريباً مانند كتابنامه نويسان معاصر، در ذيل طبقه موضوعى كه (فنّ) ناميده، نخست نام نويسنده را (حسب اسم اَشهَر) آورده و سپس به ذكر آثار او پرداخته، البته با اين تفاوت كه هيچكدام ـ اسامى مؤلّفان و عناوين آثار ـ ترتيب الفبايى ندارند. اما روش شيخ طوسى (م460ق) در الفهرست خود ـ كه البته كتابى رجالى است ـ مبنى بر تقدّم نام نويسندگان، به ترتيب الفبايى، منتهانه به صورت اسم اَشهَر آنهاست. (فهرست) شيخ منتجب الدين رازى و (معالم) ابن شهر آشوب هم (سده 6ق) تقريباً همين طور است. ولى كشف الظنون حاجى خليفه (سده 11ق) و الذريعه شيخ آقابزرگ (سده 14ق) ، چنان كه دانسته است، اساساً مبنى بر تقدّم نام كتابها بر نام نويسندگان، يعنى شناسه آورى يا كلمه مَدخلى(Entry word ) با عناوين آثار به ترتيب الفبايى آنهاست. گويى سنّت غربى (اروپايى) كمابيش استمرار مَناهج شرقى (اسلامى) از حدود سده 7ق/13م البته با تصرّفات استكمالى در آنها باشد (4) .
بارى، فهرست مؤلف (Author catalog ) حاضر، درست حاوى هزار شناسه مؤلّف(Author entry ) است، كه هر شناسه با يك شماره مؤلف (Author number ) حسب ترتيب الفبايى(Filing word ) آنها در واقع طيّ يك نام نما/ نامنامه(Name index ) از يك تا هزارشماره رديف (Class number )نموده شده است. ارقام شماره ترتيب يا رديف مزبور، به مثابه شماره راهنما (Call number ) در فهرست، چنانكه ملاحظه مى شود، به صورت فرنگى است، تا آنكه به مثابه شماره كتاب/عنوان (Book/title number ) هم در ارجاعات بدانها طيّ (طبقات موضوعى) (بخش سوم كتاب) با ارقامِ فارسيِ متابعِ آنها كه نشانه جلد يا صفحات كتاب يا اثرند، تمايز داشته باشند.
عنوان كتب و آثار (titles ) طبق قواعد جارى برگه نويسى و فهرست نگارى(Cataloging ) البته با دَخل و تصرّفات، حذف و اختصارات، جمع و تركيبات ضرورى از طرف راقم سطور به ضبط آمده اند. اينك، مختصر اشارتى در اين خصوص لازم به نظر مى رسد؛ ولى نخست بايد يك اثر نمونه وار و برجسته كتابشناسى درحدّ جهانى را به لحاظ بررسى مقايسه اى و وارسى انتقادى، هم از جهت تبيين و تثبيت روشهاى كاربسته در كتابشناسى حاضر در اينجا شناساند، و آن كتابشناسى ايران پيش از اسلام (A Bibliography of pre -Islamic persia ) تدوين ج. دى. پيرسن (J.D.pearson ) استاد نامدار كتابشناسى مدرسه مطالعات شرقى و افريقايى دانشگاه لندن باشد، كه از آثار بسيار مهمّ و مشهور او يكى هم فهرستنامه مطالعات راجع به اسلام و سرزمينهاى اسلامى (INDEX ISLAMICUS ) در چندين مجلد است (5) .
بناى كتابشناسى پيرسن بر چهار پايه يا ركن موضوعى است، چنانكه در بحث مربوط (طبقات موضوعى) (در همين مقدمه) بشرحتر خواهد آمد. آنگاه، هر يك از طبقات اربعه اصلى موضوعى به طبقات فرعى يا زير رده هاى موضوعى تقسيم و تبويب شده، و در هر يك از اينها آثار مربوطه با شناسه هاى مؤلفان آنها ترتيب الفبايى يافته اند. واضح است كه: (1) ـ اگر يك مؤلف معيّن صاحب چند اثر در موضوعات مختلف باشد، اسم وى در هر طبقه اصلى و فرعى مربوط همراه با ذكر عنوانهاى آثار وى تكرار مى گردد. همچنين، (2) ـ اگر يك مؤلّف معيّن در يك موضوع معيّن صاحب چند اثر باشد، بر طبق قاعده كتابدارى كه براى هر عنوان (title ) يك شناسه (entry ) مستقل پيشنهاد مى كند، (گويند كه يك شناسه، قدر جمعى/Collective value آثار متعدّد ندارد، فلذا) باز اسم وى در ذيل رده موضوعى (مزبور) معيّن، همراه با ذكر عنوانهاى آثار وى تكرار مى گردد. نيز، (3) ـ و از همه بدتر آن كه اگر يك اثر معيّن متضمّن موضوعات متعدّد باشد، شناسه مؤلف آن با تعداد موضوعات اثر در هر طبقه اصلى يا فرعى مربوط، همچنان همراه با ذكر عنوان اثر مزبور تكرار مى گردد.
اين روش، يا قاعده تكرار تقريباً در همه كتابشناسيهاى موضوعى خارجى و داخلى، كه تاكنون به نظرم رسيده، مرعى و مجر است (6) . خلاف آن تاكنون نديده ام، مگر بعض فهارس مؤلفان(Author cataloges )و امثالها، كه متفاوت از كتابشناسى موضوعى اند. حال آن كه اين روش يا قاعده تكرار اگر در دانش كتابدارى(Librarian ship )ـ شايد ـ امرى واجب يا ضرورى به نظر رسد، بايد اعلام كرد كه در دانش كتابشناسى(Bibliography ) مطلقاً وجوب يا ضرورتى بر آن مترتّب نباشد، تكرار شناسه ها در مواضع مزبور به طريق مذكور همانا از مقوله (حشو) كه اگر قبيح نباشد، البته (زائد) است، و اصلاً عملى لغو و عبث مى باشد.
به لحاظ فنّى، كارى لغو و زائد و حشو است، زيرا كه در (فهرست مؤلّفان)(Author index ) يا نامنامه معمول پايانى همه اين كتابشناسيها، يكبار ديگر شناسه ها يا اسامى مؤلفان محترم، اين بار با ذكر شماره هاى مؤلفAuthor number ) ) يا ارقام ارجاعى به طبقات موضوعى يا صفحات كتاب، باز تكرار مى شود. اينك، هر كس مى تواند مقدار حجم زائد حشوى اين گونه كتابشناسيها را، بر اثر تكرار اسامى مؤلفان و عناوين آثار آنها در مواضيع متعدّد و مواضع مختلف، برآورد نمايد. ليكن هم اينجا بايد گفت كه چنين عيب و چنان تكرارى ناشى از ماهيّت ساختارى كتابشناسيها و نحوه طبقه بندى موضوعى آثار در آنهاست.
در اين خصوص، در بهره آينده (ـ طبقات موضوعى) مستدلاً تفصيلى خواهد رفت. اما آنچه در اينجا لازم به تذكّر است اينكه، چنان كه گذشت، در تمام مواضع تكرار، قدر مكرّر يا فقره مشترك همانا شناسه مؤلف با لوازم و تبعاتش يعنى عناوين آثار بوده است. اين قدر مكرّر به زبان رياضى (ـ جبر) همان (عامل مشترك) است، و عامل مشترك ـ اصطلاحاً ـ در عبارات جبرى على المعمول قابل فاكتورگيرى (Factorization ) است. در كتابشناسى عوامل غير مشترك يا مضروبات فيه، همانا (موضوعات) اند. به سبب اين عوامل مختلف الماهيه (غير مشترك) در زمينه موضوعى آثار مفهرسه كتابشناسيهاست كه مدوّنان ناگزير از تكرار عامل مشترك بوده اند.
فرض كنيم يك كتاب يا اثر متضمّن چهار موضوع باشد، كه آنها را با علائم aو b و c و d مى نمايانيم، و اگر صاحب اثر يا اسم يا شناسه مؤلف را هم با علامت X نشان دهيم، بديهى است كه در موارد اربعه مزبور عامل مشترك جبرى، (x ) است كه بدين صورت نموده مى ايد:dx و cx و bx و ax اينك اگر از عامل مشترك، فاكتور بگيريم: (d و c و b و a) x مفهوم آن به عبارت كتابشناسانه چنين است كه هر يك از موضوعات مزبور را در طبقه خاصّ (ـ يعنى در جمله جبرى) مى توان به شناسه مؤلف (ـ عامل مشترك) ارجاع داد (ـ ضرب كرد) ، و از تكرار آن به شيوه (ملا نصرالدين) خوددارى نمود.
به عبارت ديگر، و ساده تر: عوض آنكه عناوين كتابها را در يك چهارچوب طبقه بندى موضوعى محدود اقحام كنيم، كه ناچار از تكرار برخى يا بيشى از آنها در رده هاى گوناگون شويم، طبيعى و هم منطقى آن است كه يك طبقه بندى موضوعى را با طرحى نامحدود بر عناوين آثار احاله و ارجاع دهيم، كه بيش از يك بار در فهرست نمى آيند. بدين سان، كتابشناسى كه تا اين زمان در واقع روى كلّه اش ايستاده، اينك با اين روش بر روى پاهايش قرار مى گيرد، و استوارى علمى ـ فنى مى يابد. يكبار ديگر، بدين مطلب در جاى خود خواهم پرداخت.
2. فنون اِدغام
اكنون، سه وضع پيشگفته درباره تكرار شناسه ها و عناوين وابسته به آنها را بايد در نظر آورد، كه هم ياد گرديد اگر فهرست نگارى كتابدارانه محملى داشته باشد، در فهرست نويسى كتابشناسانه ابداً وجهى ندارد، حاجت به تكرار نباشد، و مى توان از تكرار بى وجهه، زائد و حشوى شناسه ها و عناوين پيشگيرى كرد. اينكه ياد گرديد در (فهرست مؤلف) حاضر، عنوان كتب و آثار (titles ) با دخل و تصرّفات، حذف و اختصارات، جمع و تركيباتِ ضرورى به ضبط آمده اند، مراد شيوه و شگردهايى است كه از آنها در يك كلمه به (فنون اِدغام)(incorporation arts/ways )تعبير مى كنيم.
در سه حالت مزبور، حسب مادّه و معنا، غالباً امكان در همكرد (= ادغام) خصوصاً در موارد (2) و (3) وجود دارد، وضع ممتنع بسا كه در مورد (1) پيش آيد. حالت امكان يا امتناع از نظر منطقى ـ اصطلاحاً ـ موكول به (نسبت حُكميّه)(judicatine relation ) بين محمول (predicate )و موضوع(subject )، يعنى وضع تعلّق آن دو بهم مى شود. اگر بين موضوع و محمول وَجهِ اتحادى باشد، كه در اصطلاح منطقيان (تواطى/ مواطات)(Comention ) گويند، با حمل مواطات يا اسناد تواطى بين آنها ادغام (= در همكرد) جايز، و گاه واجب است.
اينك مى توان با ذكر چند مثال و نمونه آورى، حالات امكان ادغام در شرايط اتحاد موضوع و محمول را نماياند: شماره 212 كه شناسه مؤلّف آن (بنگاه مستقل آبيارى) است (ـ محمول) متضمّن عناوين آثارى باشد مندرج در نشريات (آمار ساليانه رودخانه هاى ايران)، كه بالجمله راجعند به مقادير آبِ (ـ موضوع) رودخانه هاى استان همدان، آشكارا در اين صورت ادغام واجب است، شناسه هاى همنام اما متعدّد با عنوانهاى مشابه مطلقاً لازم نيست، (يك كاسه كردن) فهرستنگارانه به وجهى فنّى، چنانكه ملاحظه مى شود، فوايد و مزاياى قابل دركى هم در بر دارد.
همچنين، شماره 495 كه گزارشهاى سازمان برنامه، غالباً راجع به اوضاع اقتصادى استان همدان است؛ چون درجه اتحاد موضوعى بين آثار مفهرسه بيش از مغايرت آنها در وضع (تواطى) است، ادغام به طريقى كه ملاحظه مى شود جايز باشد. شماره 950، متضمّن سه گفتار به خامه (جرج هوسينگ) راجع به سه تن از شاهان ماد است، كه پيرسن هر گفتار را ذيل يك شناسه مؤلّف مستقلّ (ـ هوسينگ) فهرست كرده است. اينجانب هر سه را چنانكه ملاحظه مى شود، به نحوى دقيق و فنّى در يك شناسه و با يك شماره مؤلّف به ضبط آورده ام.
از اين نمونه ها بسيار است و در متن فهرست مؤلّف حاضر به وضوح توان ديد. اما بد نيست كه موردى هم از عدم امكان يا امتناع در امر ادغام نموده شود. شماره هاى 929 تا 936 بالجمله آثار ارنست هرتسفلد باستان شناس مشهور است، كه از اين هشت شناسه و شماره مؤلّف، اينجانب فقط شماره هاى 929 را كه متضمّن هفت گزارش درباره آثار مكشوفه در همدان و موجود در موزه هاى دنياست، نظر به آن كه اتحاد موضوع و محمول در آنها با درجه اى از عدم مغايرت در وضع مواطات بود، توانستم به صورتى كه ملاحظه مى شود ادغام نمايم، ما بقى با آنكه در پاره اى از موارد كمابيش اشتراك موضوعى دارند، اما ممتنع به نظر مى رسند.
اگر شمار ترتيب يا رديف شناسه هاى مؤلّف در فهرست حاضر عدد هزار (1000) است، بنابر آنچه گذشت، اين شمار حاصل كار بست فنون ادغام و در همكرد عناوين كتابات و آثار مفهرسه است؛ وگرنه در موضوع ما نحن فيه (ـ كتابشناسى همدان) تقريباً حدود 3500 برگه عنوان اثر، بر روى هم شامل واحد و مكرّر به ضبط آمد، كه اگر بدون ادغام و در همكرد، هر يك عنوان را با شناسه مستقلّ به فهرست مى آورديم، قطعاً شماره رديف در فهرست حدود رقم 2000 مى بود (7) . غرض از اظهار اين مطلب، هرگز بيان كثرت مواد و موضوعات كتابشناختى در باب همدان نيست، بلكه منظور تذكّر فوايد (ادغام) و مزايا و اهميّت فنّى آن است. 3. ترجمه عناوين
با يك حساب سرانگشتى، به ضرس قاطع توان گفت كه آنچه خارجيان در باب آثار مآثر ملّى و فرهنگى ما نوشته اند، صرفنظر از كيفيّت، از حيث كمّيّت به مراتب بيشتر از نوشته هاى خود ما ايرانيان است. يك نگاه، تنها به مجلّدات كتابشناسى ايران (به زبانهاى اروپايى) تأليف دكتر ماهيار نوّابى (تاكنون 8مجلد) صحت اين نظر را ثابت مى كند. نوشته هاى اروپاييان در زمينه هاى گوناگون دانشها و دانستنيها درباره ايرانزمين و فرهنگ و تاريخ و مردم اين سرزمين، از زمان هكاته ملطى (ح550 ـ 475ق م) و هرودوت هاليكار ناسى (ح484 ـ 425ق م) ـ پدران جغرافى و تاريخ در دست است.
در دوران اسلامى، از سده هفتم به بعد، پاى سيّاحان و مسافران اروپايى به اين سرزمين رسيد، كه اكثر ايشان از خود سفرنامه و نوشته ها در باب مشاهدات خويش از شهرها و مردمان ايران بر جاى نهاده اند، و مى توان گفت كه تقريباً همه آنها چاپ شده است. هر مسافرى كه از طريق بغداد وارد ايران مى شد، ناگزير بايد از همدان عبور مى كرد. حدود صد سفرنامه حسب استقصا در فهرست آورده ايم كه هر يك فصلى درباره همدان دارد، و ترديد ندارم كه تعداد آنها از اين رقم بيشتر است، منتها از حيطه اطلاع و دسترسى و بررسى ما بيرون مانده اند.
علاوه از اينها، آثار شرق شناسى و ايران شناسى كه در همه زمينه هاست. همدان با قدمتى بيش از دوهزار و هفتصدسال، و با آن همه خاندانهاى شاهى و فرمانروا، رويدادهاى سياسى ـ نظامى، اقوام ظاعن و مقيم كه به خود ديده، آثار باستانى و فرهنگى و جز اينها همواره يكى از نقاط مورد توجّه شرق شناسى و ايران شناسى بوده است. از اين رهگذر، نوشته هاى بسيارى نيز در موضوعات مربوط و مذكور به اَلسنه مختلفه اروپايى پديد آمده است. اما آنچه به زبان عربى (تا سده 6 و 7) و پس از آن به فارسى هم در كتب تاريخ و جغرافى راجع به همدان و توابع آن توان يافت، كم نيست. طى حدود 50 ـ 60 سال اخير نيز نوشته هايى درباره جوانب متعدّد تاريخى، باستانى، مدنى، اجتماعى و فرهنگى اين شهر به خامه نويسندگان ـ خواه همدانى يا جز آن ـ چاپ و نشر شده است.
در كتابشناسيهاى ايرانى معمول است كه عناوين نوشته هاى فارسى و عربى را ـ چون بر يك خطّ اند ـ، در يك بخش يكجا با هم فهرست كنند، و عناوين نوشته هاى اروپاييان را كه به خطّ لاتين اند در بخشى ديگر يكجا با هم فهرست كنند. در كتابشناسيهاى اروپايى راجع به كشورهاى فارسى زبان يا عربى و اردو زبان، معمولاً عناوين نوشته هاى اين زبانها را به خطّ لاتين آوانويسى مى كنند؛ درست همان طور كه عناوين نوشته هاى روسى يا خطوط سيريلى و يونانى را به لاتينى آوانويسى مى كنند. خطّ معيارى آوانوشت لاتينى طيّ دو سه دهه اخير، غالباً همان است كه در (انسيكلوپدى اسلام) (بريل) به كار مى رود.
اما اينكه ما همه عناوين نوشته هاى اروپايى (به زبانهاى انگليسى، فرانسه، آلمانى، روسى، يونانى و لاتينى) را به فارسى ترجمه كرده، گويى آثار فارسى نبشته اند، و يكجا در (فهرست مؤلّف) حاضر با وانوشت اسامى نويسندگان آنها به شناسه هاى خطّ فارسى در قيد ضبط آورده ايم، تا آنجا كه اطلاع داريم كارى بى سابقه است. اگر هم سابقه اى داشته باشد، آن نيز در كارهاى قبلى خود اينجانب است. از اين قرار كه نخست بار عناوين لاتينى (فهرست مراجع) و فهارس نُسَخ خطّى كتابخانه هاى غربى را در كارنامه بيرونى (كتابشناسى و فهرست آثار، تهران، 1352) به فارسى ترجمه كرده و ضبط نموده، در هامش صفحات عين عناوين فرنگى آنها را فرا نموده ام، تا هر كه خواهد متن آنها را بيابد.
ديگر بار در كتاب (نقاوه آثار) (دوهزار كتاب گزيده فرهنگ ايرانى و اسلامى) ـ براى انتشارات سروش (1369) به همان طريق مذكور، عين عناوين لاتينى آنها را با همان ارقام مؤلف در حواش فرا نموده ام تمام عناوين آثار شرقشناسى، اسلامشناسى و ايرانشناسى اروپاييان را به فارسى ترجمه كرده، عين عناوين فرنگى آنها را ذيلاً به دست داده ام، تا هر كه خواهد در هر جا كه بود، بيابد. اينك، سوم بار است كه در اين كتابشناسى هم، عناوين آثار همدان شناختى مغربيان را ـ اعم از كتاب و رساله و مقاله ـ با عناوين كامل مجلّات ادوارى و نشريات نهادها و جز اينها را دقيقاً به فارسى ترجمه كرده، به همان طريق مذكور، تا هر كه خواست بجويد و بيابد، بتواند.
لابدّ، فوايد و مزاياى اين كار بى سابقه در كتابشناسى ايرانى بر كسى پوشيده نيست. البته، ترجمه عناوين فرنگى به فارسى و ضبط آنها (Filing ) با عناوين نوشته هاى عربى و فارسى در فهرست مولف، نظربه ماهيّت ساختارى اين كتابشناسى موضوعى و روشمندانه، اساساً امرى ضرورى است، با ساير اجزاء كار و هم با فنون كار بسته ملازمت دارد. ما به خوبى واقفيم كه مراجعه كننده احتمالى ايرانى شايد قادر به استفاده از آثار خارجى نباشد، يا باشد و بساكه آنها را در كتابخانه هاى داخلى نيابد، ولى انصافاً اطلاعاتى كه از طريق ترجمه عناوين آثار به دست آمده است، قابل انكار نيست. اگر چه گفته اند كه از عنوان اثرى همواره نمى توان موضوعات احتوايى آن را دريافت، ولى باز حسب (الظاهرُ عنوان الباطن)،دست كم معلوم مى شود كه موضوع از چه قرار است. به علاوه، در بخش طبقات موضوعى، به تمام موضوعات هر اثر احاله گرديده است.
به طور كلى، ضبط آثار غربى، خواه طيّ فهرست جداگانه يا به طور متفرقه در كتابنامه هاى موضوعى و كتابشناسيهاى متداول كسى را بر نمى انگيزد، به دلايلى كه جاى ذكر آنها نيست، جز خطوط نا ماٌنوس و سطور منحوس در بخش مرده كتابها نباشند. بنابراين، گمان مى رود كه به دست دادن ترجمه فارسى آنها انگيزه بايسته اى فراهم كند، بسا كه براى زباندانان هم دل انگيز باشد. و بر روى هم اين كتابشناسى از اين جهت نيز، نه تنها خشك و بى روح، شايد كه كتابى زنده و جاندار باشد، (تا چه افتد و چه در نظر آيد). ب. طبقات موضوعى
1 ـ نقد و نظر.
مقصود از (طبقه) (Class ) : رده، و مراد از عنوان ياد شده همانا رده بندى موضوعى (Subject classification ) است، كه اصطلاحاً (فهرست رده بسته موضوعى) (classified subject catalog ) يا فهرست مطبّق/رده اى (classed catalog ) يا فهرست موضوع (subject catalog ) هم گويند. طبقه بندى موضوعى خواه در دانشها و يا در مورد كتابها، هم از عهود باستانى تداول يافته است. اينك اگر اشارتى به سوابق امر مى رود، هرگز قصد بيان تاريخچه فنّ طبقه بندى نيست، كه اصلاً در اينجا وجهى ندارد؛ بل از باب ذكر مَبانى اين فنّ است. اما موضوع (subject ) به تعبير قُدما مقوله خواصّ و اعراض ذاتى هر چيز، و يا به قول ابن سينا: (آن چيز بود كه اندر آن علم، نظر اندر حال وى كنند) (دانشنامه،134) . و در خصوص (موضوعات) كتب، مراد، محتواى فكرى آنهاست، خواه در عناوين ذكر شده باشد يا نشده باشد.
طبقه بندى علوم با طبقه بندى كُتُب مجانست دارد؛ زيرا كُتُب حاوى علوم اند كه در حكم ظرف و مظروف است. به عبارت ديگر، كتاب را (علم مكتوب) كفته اند، چنانكه دانش مدوّن (Recorded knowledge ) هم خوانند.
پس اگر حكيمى علوم را طبقه بندى كرد، در حقيقت كتب يا علوم مكتوبه را رده بندى كرده، و بالعكس اگر كتابشناسى كتب را رده نبدى نمود، در واقع محتواى علمى و فكرى آنها را كه (موضوعات) باشد، طبقه بندى كرده است. بر اين پايه، اينك بايد ديد كه كداميك از رده بندى هاى معمول كُُتُب با كداميك از طبقه بندى هاى مقبول علوم مطابقت دارد. متاٌسفانه بايد گفت كه هيچكدام. بناى داورى راقم سطور، كتابشناسيهايى است كه تا كنون مورد بررسى او قرار گرفته، و هم نمى داند كه اساساً طرح مساٌله عدم تطابق بين علوم و كُتُب در طبقه بندى آنها، آن هم در اين جهان پهناورِ سرشار از دانشها و نامه هاى كرامند، آيا واجد اهمّيتى هست؟
راقم سطور، چون روى سخن با اهل فنّ دارد، بدون تمهيد و بى تفصيل به اصل مطلب مى پردازد. طبقه بندى هاى علوم در دنيا متعدّد بوده، و هنوز هم حسب مكاتب مختلف تعدّدى دارند. زيرا، اصولاً هر طبقه بنديِ علم، اساسى نظرى و بنيانى منطقى ـ فلسفى داشته و دارد، فلذا هر طبقه بندى علم در جهان بر مبانى نظرى يك مكتب معيّن فلسفى پديد آمده، كه بدان منسوب است. در يونان باستان، چنانكه دانسته است، علم، معين فلسفه بود، و در اصل، فلسفه، امّ العلوم و (به قول فارابى) فنّ الفنون هم بوده است. ارسطو وقتى حكمت را به نظرى، عملى و ادبى تقسيم كرد، در حقيقت علوم متداول عصر را طبقه بندى نمود. پس از آن هم، با تشعّب در علوم و تخصّص يا بى آنها، حتى با استقلال بالمرّه يا بالطَفره علوم از فلسفه، هرگز مبانى فلسفى ـ منطقى تقسيم و طبقه بندى آنها، الى يومنا هذا، از بين نرفت و نخواهد رفت.
اينك، اگر كسى سخن ما را بپذيرد، بايد گفت كه با توجّه به مقدّمات منطقى پيشگفته در باب طبقه بندى (علوم مكتوب)، يعنى كتابها، همانا دو اسلوب متداول و مشهود امريكايى طبقه بندى كُتُب در عالم، يعنى (روش ديويى) (ـ دهدهى) و (روش كنگره) (ـ حروفى) هيچگونه مبانى فلسفى، نظرى، علمى و منطقى نداشته و ندارند. در نتيجه، اين دو طبقه بندى كذايى، نه معقول اند و نه منطقى. داستان، چنان كه همه مى دانند، از اين قرار است كه يك كشيش امريكايى به نام (چارلز كاتر/Charles Amis Cutter) (1837ـ1903م) كه كتابدار بود، بانى و واضع اين طبقه بنديها شد، كه موٌسّس بر هيچ مبناى فلسفى ـ منطقى نباشد، سهل است، پندارگرايى (Idealism ) مسيحى آن كشيش كتابدار كار به دست عالميان داد. روشى كه مى توانست، اگر مبتنى بر نظامى عقلى و منطقى و متكى به مكتبى فكرى و فلسفى مى بود، اساسى معقول بيابد، بعدها با اقتدار فزاينده امپرياليسم امريكايى، كه تمام اساليب علوم و فنون و فرهنگ و زندگيِ سرزمينى خود را با وسائل و اهرمهاى اِعمال قدرت و نفوذ در سراسر جهان ترويج و تبليغ و بل تحميل كرده و مى كند، اين روش كتابدارى نيز به مانند نظام آموزشى (واحدى) كه در دانشگاهها از همان (ينگه دنيا) ديكته شد، به كتابخانه ها و حوزه هاى كتابشناسى ممالك عقب مانده تحت سلطه تحميل گرديد.
بارى، انتقاد از روش هاى (كاتر) و (ديويى) در طبقه بندى كتب بهيچرو تازگى ندارد، اما تقريباً همه آنها از موضع فنّى و فهرست نويسى كتابدارانه است. انتقاد ما اساساً از موضع كتابشناسى و فهرست موضوعى است، زيرا متأسفانه طرحهاى طبقه بندى مذكور در كتابشناسيها نيز اعمال شده و مى شود، زيرا در كتابشناسيها و كتابنامه هاى موضوعى، دارد كه طرحى از شناسه هاى موضوعى(Subject entries ) يا سرعنوانهاى موضوعى(Subject headings ) باشد تا مطابق يا موافق با آن، كتب و رسالات بر حسب طبقات مربوطه به قيد ضبط و فهرست درآيد. متأسفانه، كتابنامه نويسان كشور ما تاكنون، بدون توجّه به اين كه طرحهاى كاترى و ديويى و (سيرز)، صرفاً براى امر فهرست نگارى موضوعى كتابخانه ها فراهم آمده، و كارآمدى و كاربستگى آنها در رشته كتابدارى است، و اين دو (كتابدارى و كتابشناسى) با هم تفاوت ماهوى دارند، بى هيچ نقد و تمييز يا دخل و تصرّفى آنها را در طبقه بندى موضوعى كتابنامه ها مأخذ گرفته، اساس كار قرار داده اند، و بدانها عمل كرده اند (8) .
ملويل ديويى/Melvill L.k. Dewey (1851 ـ 1931م) كه همكار كاتر سابق الذكر بود، روش خود را ملهم از طبقه بندى آن كشيش اِبداع كرد، و آن چنان كه دانسته است، طبقه بندى تصنّعى و متكلّفانه اعشارى باشد؛ بدين نحو كه دانشهاى آدمى را تنگ نظرانه در ده طبقه كلّى محدود كرد (و هر طبقه را نيز به ده طبقه فرعى ديگر…) كه به ترتيب عبارت است از: (1) كليات، (2) فلسفه، (3) مذهب، (4) اجتماعيات، (5) زبان شناسى، (6) علوم، (7) فنون، (8) هنرها، (9) ادبيات، (10) تاريخ ـ جغرافى. اشكال اساسى و جعل غير منطقى (و غير معرفت شناختى/ (Non-Epistemologic ) در اين طبقه بندى، چنان كه پيشتر اشاره رفت، اينكه حسب پنداربافيهاى مسيحى گرى، پس از كليات (ooo ) مرتبه اوّل به (فلسفه) و مرتبه ثانى به (مذهب) اختصاص يافته است.
دانسته است كه دانشها مرتبت هايى از (معرفت)اند، و سير معرفت آدمى هم على التحقيق از (عين)(object ) به طرف (ذهن)(Subject ) بوده باشد، صرفنظر از اين كه در روند (شناخت) تأثير متقابل دارند. فلسفه و مذهب، بى تفاوت، مَعارفى ذهنى هستند، زيرا كه با مقولات انتزاعى و مجرّدات سر و كارشان باشد. پس طبيعى، و هم منطقى چنان خواهد بود كه در رده بندى دانشها، هم از مَبادى عينى ابتدا شود، و بالمرّه با تنازل كلّيّت عينى (يا عينيّت ها) به مَبانى ذهنى اقتراب گردد. اينك، غافل از سنگِ لغزشى كه آن كشيش پندارگرا در بناى فكرى ما نهاده، با اين همه دعوى مسلمانى كه داريم، حكم قرآنى مصرَّح است به اين كه (سَنُريهم آياتَنا فى الآفاقِ و فى اَنفسِهم) (فصّلت/ 41، 53) .
خداوند هرگز نفرموده است كه نخست بدايع حكمت را (بنا به تفسير جلالين) در (انفُس) ـ يعنى عوالم ذهنى، سپس عوالم عينى (ـ آفاق) را به ايشان خواهيم نمود. بل حكم اِلاهى نيز قائل به سير معرفت اندوزى، نخست، از مَبادى عينى به طرف مفاهيم ذهنى است. عبرت آميزتر آياتى است كه مكرّر فرمايد: (قُل سيروا فى الارضِ فانظروا كيف بدأ الخلق/ كان عاقبة…/ الذين مِن قبل…) (6/11، 27/71، 29/19، 30/41) . آشكارا دلالت دارد بر اينكه، ساده بگويم، اول (جغرافى) ياد بگيريد، بعد (تاريخ) بفهميد. اما بالعكس، مرحومان كاتر و ديويى، چنان كه مكرّر گذشت، سوار بر ابرهاى پندارآميز مسيحيگرى يكسره از آسمان به زمين مى نگرند، و به سختى با نردبان ده پلّه اى خودشان پاى بر اين خاكدان مى نهند. چه، در طبقه بندى پيشگفته، جغرافيا ـ يعنى زمين پيمايى و طبيعت نگرى كه دانش بخش بزرگى از عالم عين است، در آخرين رده جزو تاريخ قرار گرفته، و تراجم احوال رجال را هم سفيهانه جزو زير رده هاى جغرافيا بر شمار آورده اند (9) .
ارسطوى صاحبُ المنطق، معلّم اوّل، و استاد بزرگ رده بندى علم در سراسر اَعصار هم در طبقه بندى مَقولات عَشر كه با (جوهر) آغاز نموده، عين را مقدّم داشته، سپس اَعراض را (ـ حسب تعبير خود) به ترتيب تنازل درجه عينيت آنها مقوله بندى كرده است (10) همچنين ارسطو در تقسيم حكمت(ـ علم) همانا (طبيعت) (= فيزيك) ـ يعنى عالم عين را ـ مقدّم بر ما بعد طبيعت (= متافيزيك) يا عالم ذهن آورده است. معلّم ثانى، حكيم فارابى ايرانى هم در (منطقيات)، (احصاء العلوم) (= رده بندى دانشها) و جز اينها و همه جا، طبيعت را بر مابعد طبيعت، يعنى عينيّات را بر ذهنيات مقدّم داشته است. فرانسيس بيكن (1561 ـ 1626م) صاحبُ الاستقراء، ضدّ حكمت مشّاء، و ارسطو ستيز مشهور انگليسى نيز در طبقه بندى خود از علم، اگر چه ناقص و ناجور، باز (طبيعى) و (مدنى) و (تاريخ) را مقدم ياد كرده، علوم منسوب به عقل را مؤخّر آورده است. معروف است كه رده بنديهاى كاتر و ديويى درست بر عكس طبقه بندى اين بشير و نذير علمى مغربزمين است، و همانا (خلاف رأى اُولو الألباب).
طبقه بنديهاى علم توسط حكماى فرانسوى سده هاى 18 و 19، مانند آمپر و كُنت، كه معقول ترين و منطقى ترين طبقه بندى هاست، اساساً بر شالوده دو مقوله (عينى) و (ذهنى)، تقدّم دانشهاى آن يك و تأخّر دانشهاى اين يك بنا گرديده است. ولى طبقه بنديهاى مورد بحث ما بويى از آن روايح علمى فرانسوى نشنيده اند. و از اين روست كه در ابتداى بحث در جواب به سؤال مقدّر گفتيم كه رده بنديهاى مزبور با هيچيك از طبقه بنديهاى حكيمانه و مقبول علـــم مطابقت ندارد. ناگفته نماند كه روش طبقه بنـدى حكيم و رياضى دان هندى شيالى رانگاناتانShialiR.Ranganathan))(1892ـ1972م) كه صرفاً كتابدارانه است، ضمن آنكه طبيعيات را مقدّم بر مابعدها داشته، نظر به تحليلى ـ تركيبى ((Analgtico-Synthetic بودن آن، بسا كه علمى ـ فنّى ترين طبقه بنديها در جهان باشد؛ منتها چون شادوران رانگاناتان از يك سرزمين فلكزده آسيايى مثل هندوستان برخاسته، و سياست كشورش بُرد امپرياليسى نداشته، متأسفانه روش نبوغ آساى وى فقط در چند ايالت هند و بعضى از كتابخانه هاى آسيايى كاربرد محدودى پيدا كرده است.
بارى، بى معنى ترين، غير عقلايى ترين و تصنّعى ترين طبقه بنديها همانا طبقه بندى كتابخانه كنگره امريكا (اِل. سى) است، كه در عين حال مشهورترين و رايجترين آنها در جهان باشد، خصوصاً پس از جنگ جهانى دوم همروند با توسعه نفوذ امپرياليسيتى امريكايى و تشديد استعمار نوين، اين نظام كتابدارى همراه با ساير نظامات فرهنگى و دانشگاهى ينگه دنيايى ديگر به كشورهاى تحت سلطه و نفوذ، چنانكه عرض شد، وارد و تحميل گرديد. گفتن ندارد، همه مى دانند كه طرح رده بندى كنگره حسب ترتيب حروف الفباى لاتينى (در44 رده) تدوين شده، ولى بايد دانست كه بر گرته همان كاتر كشيش خيالباف شالوده يافته است. دوست دانشمند و دانش شناس، آقاى هوشنگ اعلم، كه خود سالها در آن ديار (كتابخانه هاروارد) كارشناس و فهرست نگار بخش هاى مختلف بوده، ضمن تأييد مراتب پيشگفته اظهار مى دارد كه البته در نظر بانيان طرح مزبور، جنبه هاى عملى و كاربردى بسى بيش از جوانب نظرى مورد توجه بوده است، و خلاصه آن كه ضرورت ايجاب مى كرده كه در آن سرزمين عملگرايان (pragmatists ) يك طرح عملى و فورى براى ساماندهى به امور كتاب و خدمات كتابدارى و اطلاع رسانى فراهم شود، و منتظر نماندند تا حكما در مبانى عقلى ـ فلسفى و منطقى امر اِمعان نظر كنند (11) .
در هر حال، طرحهاى مزبور كه صرفاً كتابدارانه است، و براى امر فهرست نويسى كتابخانه اى و تهيه برگه هاى موضوعى كتابها (Subject card ) كارآمد مى باشد، متأسفانه مبناى طرح طبقه بندى موضوعى كتابشناسيهاى اختصاصى (Special Bibliography ) نيز واقع شده، بدون آن كه هم از لحاظ اسلوب، تفاوت و تناقض بين جنبه (عملى) آن يكى (ـ كتابدارى) و جنبه (نظرى) اين يكى (ـ كتابشناسى) مورد توجّه قرار گيرد. طرحى كه استاد پيرسن (سابق الذكر) در كتابشناسى ايران ما قبل اسلامى ارائه نموده، اگر چه متفاوت از طرح اندكس اسلاميكاس خود اوست (12) ، باز بر مبناى نظرى و منطقى مقبولى، چنان كه بشرح آمد، استوار نگرديده است. اينك، گذشته از نقايص نظرى طرح مزبور، عيوب فنّى كار را نيز ذيلاً طى مباحث مربوط به طرح طبقه بندى پيشنهادى خود باز مى نمايانيم. 2. طرح حاضر
نظام طبقه بندى موضوعى در هر كتابشناسى ويژه، نمى تواند تماماً طرحى قبلى، واحد و حاضر داشته باشد، زيرا (ويژگى) كتابشناسى الزاماً مواد و موضوعاتى به طرح رده بندى تحميل مى كند كه در مشابهات قبلى هم نباشد. بنابراين طرح كامل و دقيق رده بندى موضوعى در هر كتابشناسى ويژه، در حقيقت، بر اساس مواد حاضر و محتواى موجود فراهم مى آيد. به عبارت ديگر، طرح كار، صورت انتزاعى و مجرّد، حسب موادّ و معانى مشخص است. با اين حال، وجود يك (گرَتِه)(Scheme ) يا (بيرنگ) (Out line ) در هر رده بندى، كه نمودار خطوط كلّى باشد، البته ضرورى است.
نظر به آنكه رده بندى موضوعات، چنانكه مكرّر گذشت، شاخه اى از دانش شناسى است، آگاهى بر رده بندى دانشها واجب است. بل وجوب اطلاع از طبقه بندى هاى علم كافى نيست، دانستگى بر مبانى نظرى آنها، يعنى انديشه هاى فلسفى و روشهاى منطقى فرانسوى انها نيز بايسته است. به هر تقدير، دانش شناس (رده بند) (Classifier ) بايستى مبادى اطلاعات و مَواردى را كه طبقه بندى مى كند بشناسد، و بداند كه از كدام پلّه نردبان معرفت بايد بالا رفت و از كداميك فرود آمد. حاجت به تكرار نيست كه توجه ما يكسره معطوف به نظام طبقه بندى در (كتابشناسى) موضوعى است و با نظامات مربوطه در فنون كتابدارى اصلاً كارى نداريم.
طرح طبقه بندى (Classification schedule/scheme ) كتابشناسى اختصاصى يا موضوعى همدان، متضمّن سيزده طبقه اصلى (Main class ) يا (بخش) (division ) است، كه هر يك از آنها شامل چند طبقه فرعى (Sub-Class )يا (بهره) (Subdivision ) باشد. طبقات اصلى يا بخشها به ترتيب عبارتند از: 1. كليّات مراجع، 2. اوضاع طبيعى، 3. جغرافياى انسانى، 4. جغرافياى تاريخى، 5. جغرافياى سياسى، 6. اقتصاديات، 7. اجتماعيات، 8. قوم شناسى، 9. باستان شناسى (ما قبل اسلامى) ، 10. آثار قديم (دوره اسلامى) ، 11. تاريخ سياسى، 12. اعلام و رجال، 13. مردم شناسى. طرح حاضر محدوديتى از حيث تعدّد طبقات اصلى يا فرعى ندارد، و به اصطلاح از نوع (رده بندى گسترش پذير)(expansive classi fication ) تواند بود.
اما در ترتيب(order ) اين طبقات، يعنى تقدّم يا تأخّر آنها (Systematic schedule ) همه آنچه پيشتر ضمن نقد و بررسى رده بندى ها گذشت، رعايت شده است. به عبارت ديگر، از براى دعاوى نظرى (= تئوريك) يا كلّى گويى هاى خود، نمونه عملى (= پراتيك) به دست داده ايم، اساساً كتابشناسى همدان سبب يا بهانه اى بود و شد تا يك بررسى انتقادى از وضع كتابنامه نگارى و رده بندى هاى متداول موضوعى در كشور به عمل آيد. البته اين نكته را هم نبايد ناگفته گذاشت كه نظر مؤلّف، به لحاظ حدود و خصوص كتابشناسى حاضر، اَحكامى نيست كه جز در امور كلّيِ طبقه بندى بتواند شمول عامّ يابد.
ترتّب طبقات اصلى به قاعده معروف اگوست كُنت فرانسوى (1798 ـ 1857م) در طبقه بندى اش از علم صورت پذيرفته، كه در درسهاى (فلسفه اثباتى) خود مطرح نموده، و عبارت است از (كلّيّت متنازل و تفصيل/ تركيب متزايد/ متصاعد)، كه البته ترتّب طبقات فرعى نيز مبتنى بر همين اصل باشد. اگر چه اين قاعده به نام اگوست كُنت اشتهار يافته، بايد گفت كه در نزد حكماى ايرانى دوره اسلامى سابقه دارد؛ چنانكه ابن سينا در تقسيمبندى دانشها ظاهراً به تبع از فارابى گويد: (آغاز از علم برين كرده شود، و به تدريج به علمهاء زيرين شده آيد، به خلاف آن كه رسم و عادت است.) (دانشنامه، ص4) . مصطلحات ابن سينا در اين تقسيمبندى كه آشكارا ناظر به عوالم عِلوى (= زبرين) و سِفلى (= زيرين) است، گويا ملهم از نگره ارسطو در باب مراتب (كلّيّت) اصول اوليّه و ثانويّه علمها باشد.
روش (نمايه سازى زنجيرى)(chain Indexing ) ـ منسوب به حكيم رياضى و دانش شناس هندى (رانگاناتان) (سابق الذكر) ـ دقيقاً مبتنى بر همان قاعده معروف (اگوست كنت) فرانسوى است، ولى تا آنجا كه اطلاع يافته ام، نديده ام كه كسى در بيان تاريخ و تكوين (روش زنجيرى) بدين نكته اشارتى كرده باشد. اما روش زنجيره اى كه گويند بر اساس نظريات رانگاناتان در باب رده بندى چهريزه اى (Faceted classi fication ) پديد آمده، در واقع سلسله مراتب يا پايگان (hierarchy ) مناسبات كلّى به خاصّ، يا كلّ به جزء مى باشد؛ بدين سان كه شناسه هاى موضوعى (الفبايى) از مرتبه كلّى با فروعات ترتيبى به مرتبه خاصّ ترى تنازل مى يابند و نمايه مى شوند (13) . منتها در رده بندى موضوعى كتابشناسى، بخش سوم (ـ طبقات موضوعى) ، ضمن تدقيق در مناسبات زنجيره اى بين طبقات اصلى و فرعى، لزومى به ترتيب الفبايى شناسه هاى موضوعى نبود. به طور كلّى، در كاربست روش زنجيرى در طرح طبقه بندى موضوعى (كتابشناسى)ها حاجت و ضرورتى به ترتيب الفبايى شناسه ها ـ اعم از اصلى يا فرعى ـ نباشد. زيرا، يكبار ديگر ناگزير از تذكار و تكرار اين مطلب هستيم كه كار ما (كتابشناسى) است، و چون جنبه نظرى طبقه بندى موضوعى در آن غالب و ملحوظ باشد، لوازم و ضرورات عملى كار (كتابدارى) بر آن واجب نيايد. در كتابشناسيها خيلى هم كه مفصّل باشند، حاوى تعداد معيّن و محدودى از كتب و آثارند، و بالنسبه دايره موضوعات در آنها تنگ و تعداد شناسه هاى موضوعى كم است؛ بالاخصّ (كتابشناسى هاى ويژه) كه ديگر بديهى است حسب مقدار نسبتاً قليل شناسه هاى موضوعى در آنها قلمرو محدودى هم در كتاب دارند.
به علاوه، در جز و فهارس پايان كتاب (كتابشناسى) مى توان يك نامنامه موضوعى (subject catalog/index ) يا فهرست تحليلى (الفبايى) موضوعات(subject analytic/analitic index ) ضميمه كرد؛ همين كارى كه ما قصد كرده ايم (14) . پس ترتيب الفبايى شناسه هاى موضوعى در نمايه سازى زنجيرى، چنانكه گذشت، مربوط به فهرست نگارى كتابخانه ها و روشهاى كتابدارى مى شود، كه البته از براى آنها مجموعه هاى عظيم (طبقات موضوعى) و (سرعنوانهاى موضوعى) تأليف و تدوين كرده اند. خلاصه، آنچه براى طبقات موضوعى يك كتابشناسى ويژه از (نمايه سازى زنجيرى) مى توان الهام گرفت و يا اقتباس كرد، همانا (روش) آن است، نه ترتيب الفبايى موضوعات و شناسه هاى موضوعى. البته، يك چنين الهامى را هم مى توان در اين مورد از همان قاعده پيشگفته (اگوست كنت) گرفت.
بنابراين، غير ضرورى بودن يا عدم تقيّد به ترتيب الفبايى در شناسه هاى موضوعى در متن (طبقه بندى موضوعى) كتابشناسى، كه الزامات لغت سازى و قيود زبانى و حرف اول و جز اينها را در بر ندارد، البته مَجال و فسحتى مشروط جهت انتخاب كلمات مدخليِwords) (Entry موضوعات، ايجاز در الفاظ مفاهيم، تدقيق در نظم و ترتيب(order ) زنجيره اى و جز اينها بران مدوّن فراهم مى آيد. در آن فُسحت و مَجال، مدوّن يا (رده بند) بايد بكوشد كه از تداخل موضوعات همنام در طبقات مختلفه اصليه يا فرعيه اجتناب شود (ـ يعنى آن مواد و موضوعات كه مشترك است بين چند علم) ، و از براى عدم تكرار موضوعات مشترك در طبقا ت مَظانّ آنها تدبير نمايد، يعنى مواضع تحديد را بشناسد، و خلاصه مسائل فنّى مربوط به اشتراك لفظى و معنوى شناسه ها را به طريق صحيح حلّ كند.
پيشتر گذشت كه استاد (پيرسن) انگليسى، كتابشناسى ايران ما قبل اسلامى را بر چهار طبقه يار كن اصلى موضوعى نهاده، كه به ترتيب عبارتند از: A ـ زبان ادبيات، B ـ تاريخ، C ـ دين، D ـ هنر و باستان شناسى. يعنى تمام 7311 كتاب و رساله ومقاله فهرست شده را بر اين چهار طبقه اصلى توزيع نموده، كه البته هر طبقه اصلى، حسب طرح (رده بندى) استاد، خود به طبقات فرعى منقسم است. در مقدمه كتاب هم اشاره كرده و گفته است: (خصوصاً آنچه بايد در نظر داشت، نظام رده بندى عنوان هاست كه البته اختيارى بوده، و حاصل كوششى به جهت در برگرفتن همه نوشته هاى چاپ شده و در دسترس به زبانهاى اروپايى است) (تمام) . آنگاه، چنانكه پيشتر نيز در بهره 1 (طرح و تعريف) از بخش الف (فهرست عامّ) همين مقدمه ياد شد، هر يك از عنوانهاى آثار با شناسه مؤلّف خود در ذيل يكى از زير رده هاى موضوعى كتابشناسى مزبور با ديگر شناسه هاى مؤلّفان ترتيب الفبايى يافته، و مدوّن همراه با شماره مؤلّف هر يك، آن حرف طبقه اى ـ(Class letter ) اصلى مربوط را (كه همان D ،C ،B ،A باشد) نيز آورده يا به عبارت درستتر تكرار كرده، كارى كه ضرورت فنّى نداشته، و بايد گفت از همان مقوله (حشو) و زائد است.
كتابشناسيهاى موضوعى در عالَم، تمامى آنچه تاكنون ديده ام، بر همين نهج و نمط كه ياد شد، تأليف و تدوين شده اند. پيداست كه مدوّنان در اين گونه كتابشناسيها، از براى هر اثر معيّن، غالباً يك موضوع ـ كه لابد موضوع اصلى و عمده و كليدى و اساسى است ـ استنباط كرده اند، و بر اين پايه، آن اثر را در ذيل همان طبقه موضوعى گنجانده اند. حال اگر يك اثر متضمّن چند موضوع باشد، فرضاً حسب قاعده راجع به فهرست نگارى برگه اى كتابخانه ها كه تا چهار موضوع مجاز به سر عنوان دادن آنها هستند، يا هم بر شمار طبقات اصليه در كتابشناسى ايران استاد (پيرسن) كه چهار موضوع را اركان طبقه بندى قرار داده، در اين حالت آن اثر معيّن با شناسه مؤلّف خود به تعداد موضوعات مربوطه، فرضاً چهار بار در چهار موضع از كتابشناسى تكرار مى شود، و البته چهار شماره مؤلّف (Author number ) هم از طرف مدوّن دريافت مى كند.
در باب قاعده تكرار، بل به عبارت درستتر، تكرار بى قاعده شناسه هاى مؤلفان به تعداد موضوعات آثارشان در هر طبقه اصلى يا فرعى، و به طور كلّى اقسام تكرار مؤلف و عنوان، قبلاً در بهره 1 (طرح و تعريف) از بخش الف (فهرست عامّ) همين مقدمه، به تفصيل گفتگو كرده ايم، و در اين موضع از گفتار حاجت به (تكرار) نباشد. آنچه در اين جا لازم به تذكّر است اينكه ياد كرديم عيب و ايراد در مورد تكرارهاى كذايى همانا ناشى از ماهيّت ساختارى كتابشناسيها و خصلت طبقه بندى موضوعى در آنهاست. از اين قرار كه: اولاً، خود مدوّن مجبور است كه (اغلب) فقط همان يك موضوع اصلى را در هر اثر مناط فهرست كردن آن در طبقه مربوطه بداند. ثانياً، خود اثر هم محكوم است به اينكه (اغلب) فقط يك موضوع از جميع مواضيع ممكن و محتمل و محتوى آن نموده آيد. ثالثاً، خود تدوين هم محدود است به اينكه (اغلب) فقط يكبار اثرى را در يك طبقه موضوعى بپذيرد.
در بهترين حالات، چنانكه گذشت، طى يك كتابشناسى موضوعى، نمى توان بيش از چهاربار، آن هم به تكرار (زائد) بى قاعده، اثرى را به قيد ضبط و فهرست آورد. البته عملاً اين محدوديّت وجود ندارد كه اگر اثرى متضمّن بيش از چهار موضوع بود، مثلاً حتى بيست تا سى تا (آثار از اين دست بسيار است) ، مدوّن بيست تا سى بار عنوان آن اثر را در مواضع مربوطه موضوعى بياورد و تكرار كند. اما آيا اين كار ملاّ نصرالدينى، عملى غير فنّى و از همان مقوله (لغو) نيست؟ در اين جهان پُر (فنّ) و (روش)، آيا يك جاى اين كار عيب ندارد، و به قول عوام يك پاى كار نمى لنگد؟ بايد


صفحه 3

مهلتی بایست تا خون شیر شد
اسفنديارى محمد

با آنكه سخن به لطف آب است
كم گفتن هر سخن صواب است
آب ار چه همه زلال خيزد
از خوردن پر، ملال خيزد
كم گوى و گزيده گوى چون دُرّ
تا ز اندك تو جهان شود پر
لاف از سخن چو دُرّ توان زد
آن خشت بود كه پرتوان زد
يك دسته گل دماغ پرور
از خرمن صد گياه بهتر
هرودت مى گويد كه خشايارشا با ديدن لشكر عظيم انبوهش به سختى گريست، چه انديشيد كه تا صد سال ديگر هيچكدام آنها زنده نخواهند ماند. ما نيز با ديدن فهرست نسبتاً حجيم نشريات و اينكه تمام اين كتابها تا ده سال هم زنده نخواهند بود چگونه نگرييم؟(1) شو پنهاور
بسيارى از كتابهايى كه پيوسته به بازار نشر كتاب سپرده مى شود، عمرى كوتاه و چند ساله دارد. حداكثر اينكه عمر اين كتابها به اندازه عمر نويسندگان آنهاست.مادامى كه نويسندگانشان زنده هستند، با اين در و آن در زدن به سوى ناشران، كتابهايشان منتشر مى شود. اما آنك كه رخ در نقاب خاك مى كشند، كتابهايشان نيز رخ در نقاب مى كشد و به بوته فراموشى سپرده مى شود. حال بايد چنان خشايارشا كه به مرگ آتى لشكرش مى گريست، به مرگ آتى و جارى اين كتابها گريست؟ گمان نمى كنم! بلكه بايد شادمان از مرگ اين كتابها بود. زيرا نويسندگانى كه با سر هم كردن چند مطلب و بدون صلاحيتهاى كافى به تأليف كتاب مى پردازند، البته كه بايد انتظار مرگ كتابهايشان را داشت و غمناك از آن نشد. در عوض، بايد فرحناك از جاودانگى كتابهايى بود كه واژه ـ واژه آن با تحقيق و تدقيق نوشته شده و شاهكار(2) است: خواه شاهكار جهانى و خواه شاهكار ملّى؛ خواه شاهكار اعصار و خواه شاهكار يك عصر.
در اين مقاله كه به يُمن كتابهاى شاهكار نوشته شده است، به مسائل ذيل پرداخته مى شود: 1. چگونگى پيدايش كتابهاى شاهكار؛ 2. چند نمونه از كتابهاى شاهكار و زمانى كه صرف فراهم آمدن آن شده است؛ 3. دلايل كمبود كتابهاى شاهكار در كارنامه تأليفات عصر حاضر؛ و سرانجام چند توصيّه و تذكّر. چگونگى پيدايش كتابهاى شاهكار
هيچ كتاب شاهكارى در مدّت كوتاهى نوشته نشده است. ويژگى مشترك كليه كتابهاى شاهكار اين است كه براى نگارش آن وقت كافى صرف شده و با حوصله و تأنى، در زمانى دراز به رشته نوشته درآمده است.(3) اين ويژگى، شرط لازم همه كتابهاى شاهكار است. يعنى هر شاهكارى براى پيدايش، زمانى دراز مى طلبد تا با تدقيق و تأمل، واژه ـ واژه آن گرد آيد. و اين نيز، نيازمند محققى نستوه است تا با پايمردى و همتى بلند، سالهاى عمر را بر سر يك كتاب كند. بنابراين سخن گفتن از كتابهاى شاهكار و پيدايش آن، سخن گفتن از پايمردى محققانى است كه در پشت اين كتابها، زمانى دراز را در كار آن كردند. پس رشته سخن را معطوف بدين سو كنيم.
پيداست كه صرف سالهاى متمادى براى تأليف يك كتاب، همّتى بلند و عزمى استوار مى طلبد. تنها معدودى از نويسندگان هستند كه از چنين همتى بلند برخوردارند و سالهاى عمر خود را براى به سامان رساندن يك كتاب صرف مى كنند. در عوض، بيشتر نويسندگان چنين مى پسندند كه كتابهاى متعددى از آنها منتشر شود و كمتر به نگارش يك ـ دو كتاب محققانه و جاودانه مى انديشند. درست گفته اند كه (ما اكثر التأليف و اقلَّ التحقيق). (تأليف، فراوان است و تحقيق، كم.) از اين رو، نويسندگان را مى توان به شهابها، سيارات و ستارگان ثابت تشبيه كرد. گروه نخست، تنها تأثيرى زودگذر دارند. همين كه برمى آيند، براى هميشه ناپديد مى شوند. دومين گروه، مانند سيارات هستند كه حوزه تأثيرشان محدود به همسفرانشان (معاصرانشان) است. اينان هم پس از چندى ناپديد مى شوند. اما گروه سوّم، چون ستارگان ثابت هستند. (در آسمان استوار ايستاده اند و با نور خود مى درخشند و تمام قرون را به تساوى تحت سيطره خود مى گيرند.)(4)
اين دسته نويسندگان، كتره اى و كيلويى نويس نيستند، بلكه واقعاً (نويسنده) هستند. و البته (نويسنده كسى است كه نوشتن را بيش از هر كس ديگرى دشوار مى يابد.)(5) اينان نويسندگى را چنان صنايع مستظرفه مى دانند و از هيچ ظرافت و دقتى در كار خويش، دريغ نمى ورزند. با تأنى و صبورى پيش مى روند و با حرمان لذات و قبول محروميتها، عمرى را براى تأليف يك كتاب صرف مى كنند و در واقع (دير آى و درست آى) را آويزه گوش خود مى كنند. و از همين روست كه آثارى جاودان و (باقيات صالحات) از پى خود مى گذراند. پس به گفته كنفوسيوس:
موفقيت فورى در كارها نبايد آرزو كرد و به مسائل كوچك نبايد زياد پرداخت. اگر كسى كاميابى فورى آرزو كند به نتيجه اساسى و محكم دسترس نمى يابد و كسى كه به مسائل كوچك توجه زياده مى كند نمى تواند كارهاى بزرگ انجام دهد.(6)
در احاديث ما نيز از رسول خدا ـ صلى اللّه عليه و آله ـ روايت شده است كه حضرتش مى گويد: إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ مَعالِى الأُمَورِ وَ أَشرافَها وَ يَكرَهُ سَفسافَها.(7). يعنى خداوند كارهاى بلند و گرانقدر را دوست دارد و از كارهاى پست بيزار است. همچنين از جالينوس نقل شده است: شرف نفس انسان را بدان توان شناخت كه از ملابست اعمال دون و مزاولت امور حقير اجتناب نمايد و پيوسته خاطر وى به عظائم امور مقصور باشد.(8) پس دُرّ گفته اند كه: اذا ما كنتَ فى امر مروم/ فلا تقنع بما دون النجوم. و ملاى رومى گفته است:
آسمان شو، ابر شو، باران ببار
ناودان، آبش نمى آيد به كار
آب باران باغ صد رنگ آورد
ناودان همسايه در جنگ آورد
بارى، راه اين است، اين. بايد به (معالى الامور) انديشيد و به كمتر از ستاره رضايت نداد. وليك مع الأسف، اغلب نويسندگان به شماره كتابهايشان مى انديشند، و نه به آنچه شمرده مى شود. به همين سبب است كه آثارى را كه بتوان شاهكار خواند، همواره كم بوده و امروزه هم كمتر است. در گذشته با اينكه امكانات تحقيق كمتر بوده، اما كتابهاى شاهكار، فراوان پديد مى آمده است. اما امروزه با وجود تسهيلات و امكانات متعدد براى تحقيق، كتابهايى كه بتوان آنها را شاهكار خواند، بسيار معدود و انگشت نماست. (سپس به دلايل اين مسأله خواهيم پرداخت.) البته هستند محققان و نويسندگانى كه از شتابزدگى مى پرهيزند و واژه ـ واژه كتاب خويش را با حوصله و تأنى مى نگارند. بنگريد كه درباره بوفون گفته اند: براى اينكه عبارات كتابش ساده و روان باشد، هرمطلبى را چندين مرتبه تنقيح و تصحيح و پاكنويس مى كرد؛ تا بدانجا كه يكى از كتابهاى خود را قبل از فرستادن به چاپخانه، يازده مرتبه تغيير داد و تنقيح كرد.(9) همچنين درباره فانى هارست گفته اند كه: برخى عبارات كتاب خود را پنجاه تا صدبار از نو مى نوشت و يك بار جمله اى را صدو چهار بار نوشت!(10) و نيز گوستاو فلوبر در يكى از نامه هايش مى گويد: در ظرف هفت هفته تنها سيزده صفحه نوشته ام.(11) وى در خاطرات خود نوشته است: (موقع نوشتن اين رمان [مادام بووارى]، مثل كسى هستم كه گوى هاى سنگينى به انگشتانش بسته شده و دارد پيانو مى نوازد.)(12)
مى گويند هنگامى كه منتسكيو يكى از آثار خود را به دوستش امانت داد، بدو چنين اظهار داشت: تو در يك شب اين كتاب را مطالعه مى كنى، در صورتى كه من موى خود را سفيد كردم تا آن را به رشته تحرير درآوردم.(13) اين گفته منتسكيو، اين بيت بلند را به ياد مى آورد كه درباره همه كتابهاى شاهكار و نويسندگان آنها صادق است: يَرى النّاسُ دُهناً فى قواريرَ صافياً وَ لَمّ تَدرِ ما يَجرى عَلي§ رَأسِ سِمسِم. آرى به گفته صائبِ صائب:
دامن فكر بلند آسان نمى آيد به دست
سرو مى پيچد به خود تا مصرعى موزون كند
كوتاه سخن اينكه مهمترين شرط براى پيدايش كتابهاى شاهكار، صرف زمان دراز در كار آن است و گو اينكه اين شرط، شرط لازم است و نه كافى، اما مهمترين شرط براى به وجود آمدن هر كتاب شاهكار است. بنگريد كه ويليام فاكنر مى گويد: (تنها چيزى كه مى تواند اثر را بهتر كند، اين است كه وقت بيشترى صرفش بشود.)(14) و هنگامى كه از خورخه بورخس مى پرسند كه: (براى نويسندگان جوان چه پند و پيامى داريد؟) بيدرنگ مى گويد: (تنها يك پند: كه به اثر بينديشند، نه به نشر.)(15)
اصولاً هيچ كتاب شاهكارى را نمى توان يافت كه در زمانى كوتاه و با شتاب فراهم آمده باشد. همچنين هيچ اثرى را نمى توان يافت كه در زمانى دراز و با تأمل و تأنى نگاشته شده و دچار زود مرگى شده باشد. زيبا گفته است سعدى: (كارها به صبر برآيد و مستعجِل به سر درآيد) و (هر چه زود برآيد، دير نپايد). (16) و گفتيم كه زمانى دراز در تأليف يك كتاب كردن، همّتى بلند و عزمى استوار و صبرى فزون مى طلبد. در پى به چند كتاب شاهكار اشاره مى كنيم كه زمانى دراز براى نگارش آن صرف شده و چنان همّت و عزم و صبرى آن را فراهم آمده است. درنگى در چند كتاب شاهكار
آنچه در ذيل به عنوان كتابهاى شاهكار مورد اشاره قرار مى گيرد، همه در يك رده و همسنگ يكديگر نيستند. برخى از آنها شاهكار جهانى است و برخى شاهكار ملّى؛ برخى ديگر شاهكار اعصار است و برخى ديگر شايد شاهكار همين عصر باشد. همچنين در اشاره به اين شاهكارها، ترتيب خاصى ملحوظ نشده و بدون طبقه بندى (بر اساس تاريخ تأليف يا موضوع آن و يا مدت تأليف و اهميّت آن)، مورد بحث قرار گرفته است. البته كتابهايى كه شامل چندين مجلّد است و تأليف آن سالها به طول انجاميده، از كتابهاى ذيل استثنا شده است. در اين مختصر، تنها به كتابهايى اشاره مى شود كه يك ـ دو جلد و حداكثر سه ـ چهار جلد است و با وجود اين، زمانى دراز صرف تأليف آن شده است.
دن كيشوت: ميگل دسروانتس، رمان معروف و شاهكار جهانى دن كيشوت (17) را طى نزديك به بيست سال فراهم آورد. تأليف اين كتاب در حول و حوش سال 1597 آغاز شد و تا سال 1615 به دراز كشيد.(18) قهرمان كتاب، نجيب زاده اى است خيال پرور و آرمانگرا و بى نهايت مضحك. سروانتس در اين اثر زندگانى شهسواران را در لفافه لطايف و وقايع مضحك به شيوه تحسين انگيزى به طنز آورده است. اين كتاب به اندازه اى شيرين و كميك، و در عين حال تراژيك است كه پس ازمطالعه، هيچگاه فراموش نخواهد شد. مى گويند روزى فيليپ دوّم، پادشاه اسپانيا، از پنجره كاخش مردى را در باغ كاخ مشاهده كرد كه مشغول مطالعه كتابى است و از شدّت خنده به سر خود مى زند. فيليپ به افرادى كه در كنارش ايستاده بودند، گفت: از دو حال خارج نيست: اين مرد يا ديوانه است و يا اينكه دارد كتاب دن كيشوت را مى خواند. تحقيق كردند و معلوم شد كه وى كتاب دن كيشوت را مى خوانده است.(19)
روح القوانين: منتسكيو، كتاب روح القوانين(20) را طى بيست سال تأليف كرد. اين كتاب، شاهكارى در فلسفه سياسى و كالبد شكافى انواع حكومتهاست و به كليه زبانهاى اروپايى ترجمه شده است. از مهمترين آراى اين كتاب، تز تفكيك قواست كه امروزه در بسيارى از كشورهاى جهان عملى مى شود. آلبر ماله و ژول ايزاك گفته اند كه منتسكيو (براى تدارك اين تأليف منيف بيست سال تمام بلاانقطاع رنج كشيد. قسمتى از اروپا را سياحت كرد. مدتى در هنگرى و دو سال در انگلستان رحل اقامت افكند تا اينكه كتابرا در سنه 1784 بانجام رسانيد.)(21) همچنين منتسكيو در مقدمه كتاب خويش گفته است:
من چندين بار اين كتاب را شروع و چندين دفعه آن را ترك كردم. هزار دفعه اوراقى كه نوشته بودم به باد دادم. مقصود خود را بدون تشكيل يك منظور بخصوصى تعقيب مى كردم. نه قواعد كلى را مى شناختم و نه استثناها را. حقيقت راپيدا مى كردم و در اثر عدم تشخيص آن را از دست مى دادم. اما چون اصول را يافتم، يعنى اصول خود را كشف كردم، آنچه مى جستم خود به خود به سراغ من آمد و در طى بيست سال كتاب من شروع شد و پيشرفت نمود و تمام شد.(22)
حاوى: محمّدبن زكرياى رازى، كتاب الجامع الكبير (معروف به حاوى) را به مدت پانزده سال فراهم آورد. اين اثر، مفصلترين ومهمترين كتاب رازى است و يك دايرة المعارف پزشكى به شمار مى آيد. در اين كتاب بيماريهاى مختلف و راههاى درمان آنها ياد شده است. كتاب حاوى در سال 1279 ميلادى به لاتينى ترجمه شد و در شمار يكى از نُه كتابى بود كه كتابخانه دانشكده پاريس را در سال 1395 تشكيل مى داد.
رازى درباره پشتكار خود درتأليف و عمر و سرمايه اى را كه در كار اين كتاب كرد، سخنى غيرت برانگيز دارد:
حوصله و جهد من در طلب دانش تا آن حد بود كه در يك فن بخصوص به خط تعويذ (يعنى خط مقرمط و ريز)، بيش از بيست هزار ورقه چيز نوشتم. پانزده سال از عمر خود را شب و روز درتأليف الجامع الكبير (حاوى) صرف كردم. بر اثر همين كار قوه بيناييم را ضعف دست داد و عضله دستم گرفتار سستى شد و از خواندن و نوشتن محرومم ساخت. با اين حال از طلب باز نمانده ام، پيوسته به يارى اين و آن مى خوانم و بر دست ايشان مى نويسم.(23)
الحياة: استاد محمدرضا حكيمى، با هميارى آقايان محمّد حكيمى و على حكيمى، دست كم شش سال را وقف تأليف جلد اول و دوّم كتاب الحياة كردند.(24) تأليف جلد سوّم تا ششم اين كتاب نيز به مدّت هشت سال (1399 ـ 1406 قمرى) به درازا كشيد.(25) با عنايت به اينكه در تأليف كتاب مزبور سه نفر سهيم بودند، بنابراين اگر يك نفر به تأليف اين كتاب اشتغال مى داشت، جلد اوّل و دوّم آن دست كم نيازمند هجده سال صرف وقت، و جلد سوّم تا ششم آن نيز دست كم نيازمند بيست و چهارسال صرف وقت، و مجموع مجلّدات شش گانه آن دست كم نيازمند چهل و دو سال صرف وقت بود.
كتاب بى بديل الحياة، نقطه عطفى در ميان جوامع روايى شيعه و اهل سنت است و بى ترديد، تنها كتابى است كه فراهم آورندگان آن كوشيده اند آيات و روايات را (تبويب ايدئولوژيك) كنند و با نگرش سيستماتيك، به ارائه يك دستگاه منسجم از آيات و روايات بپردازند.
شاهنامه: ابوالقاسم فردوسى، بزرگترين حماسه سراى ايران و يكى از حماسه سرايان نامدار و بزرگ جهان، نظم شاهنامه را به مدت درازى به فرجام رسانيد. نظامى عروضى در چهار مقاله، مدّت به نظم آوردن شاهنامه را بيست و پنج سال دانسته است. اما فردوسى در جايى از شاهنامه اشاره كرده كه اين اثر را به مدت سى و پنج سال به نظم آورده است: سى و پنج سال از سراى سپنج/ بسى رنج بردم به اميد گنج. با وجود اين، احتمالاً شاهنامه طى سالهاى 370 تا 400، به مدت سى سال به نظم آورده شده است. همان گونه كه فردوسى مى گويد:
بسى رنج بردم در اين سال سى
عجم زنده كردم بدين پارسى
چون سى سال بردم به شهنامه رنج
كه شاهم ببخشد به پاداش، گنج
بد نيست يادآورى كنيم كه فردوسى پس از سى سال زانو در شكم فشردن و شاهنامه را سرودن، نه تنها به پاداش و گنجى دست نيافت، بلكه به سبب ملاحظاتى نزديك بود جان خود را نيز از دست دهد. او در غزنه مورد غضب سلطان محمود غزنوى قرار گرفت و از آنجا متوارى شد و به هرات فرار كرد و به مدت شش ماه در مغازه اى مخفى شد.(26)
مادام بووارى: در پيش از گوستاو فلوبر ياد كرديم كه در يكى از نامه هايش مرقوم داشته كه طى هفت هفته، تنها سيزده صفحه نوشته است و هنگام نوشتن رمان مادام بووارى مانند كسى است كه وزنه هاى سنگينى به انگشتانش (نه بازوانش، بلكه فراتر از آن) بسته شده و دارد پيانو مى نوازد. بارى، رمان مادام بووارى، بدين گونه و با مشقّت فراوان، به مدت پنج سال نوشته شد.(27) به گفته ميريام آلوت، رمان پژوه باريك بين معاصر، رمان مادام بووارى (با نهايت استادى و مهارت تصنيف و تأليف شده است) و (به مثابه شاهكارى شكوهمند در عالم داستان پردازى همچنان بر جاى مى ماند).(28)
فلوبر، نويسندگى را كار شاق و گرانى مى دانست و مادام بوارى را(29) با دقت و وسواس مى نوشت. درباره او گفته اند:
خيلى كار مى كرد و زحمت مى كشيد. پيش از آنكه دست به نوشتن كتابى بزند، هر نوشته اى كه مربوط به موضوع كتابش بود و مى توانست گير بياورد، مى خواند. يادداشهاى بسيار برمى داشت. وقتى چيز مى نوشت، طرح خامى از آنچه مى خواست بگويد، تهيه مى كرد. و بعد، روى چيزى كه نوشته بود كار مى كرد. مطالب را، با دقت و نازك كارى، طول و تفصيل مى داد. از آنها مى زد، دوباره مى نوشت، تا نتيجه اى را كه مى خواست، به دست آورد. وقتى اين كار تمام مى شد، به مهتابى خانه مى رفت وعباراتى را كه نوشته بود با صداى بلند مى خواند؛ و معتقد بود كه اگرعبارات او، خوشايند گوش نباشد، اگر شكل آنها، چنان نباشد كه به سهولت تمام بر زبان آيد، پس بايد عيب وعلتى داشته باشند. در آن صورت، آنها را بر مى گرداند و دوباره روى آنها كار مى كرد. تا وقتى كه بالاخره راضى مى شد.(30)
تا آنجا كه مى دانم، گوستاو فلوبر در ميان فرنگيان، پرحوصله ترين و دقيقترين و ريزبين ترين نويسنده است. هيچ فردى چون او يافت نمى شود كه اين همه دقت و تأمل در واژه ـ واژه كتابهايش كرده باشد. خودمى گفت كه گاه دو روز تمام را صرف نگارش دو سطر كرده است.(31) و ديگران درباره او گفته اند:
تمام صبح را صرف مى كرد كه يك ويرگول را در جاى خود قرار دهد و تمام بعد از ظهر آن روز را صرف مى كرد تا آن را بردارد.(32)
اين سخن گو اينكه خالى ازمبالغه نيست، ولى خالى از واقعيتى هم نيست. و آن، اينكه فلوبر نويسندگى را ظريفتر از صنايع مستظرفه قلمداد مى كرد و حتى از يك ويرگول كم يا زياد در نوشته اش چشم نمى پوشيد. مى سزد اين همه ظرافت را، دقّت ميكروسكوپى در نويسندگى نام نهاد.
راهنماى آماده ساختن كتاب: تأليف و چاپ كتاب راهنماى آماده ساختن كتاب، اثر دكتر مير شمس الدين اديب سلطانى، نزدك به بيست سال به درازا كشيد.(33) كتاب مزبور راهنماى بسيار سودمندى (براى مؤلفان، مترجمان، ويراستاران، كتابداران، ناشران، چاپخانه ها و دوستداران كتاب) است. هيچ مؤلف، مترجم، ويراستار و ناشرى نيست كه از مطالعه اين شاهكار و به كار بستن راهنماييهاى آن بى نياز باشد. اين اثر، جامعترين،مستندترين و علميترين كتابى است كه در آيين نگارش، ويرايش و نشر تأليف شده و هر بحثى كه در كتاب مطرح شده، همه زوايا و جوانب و استثناهاى آن مورد بررسى قرار گرفته و تا (هم فيها خالدون) آن كاويده شده است.
نويسنده اين كتاب در ميان معاصرين، پرحوصله ترين و دقيق ترين و ريزبين ترين نويسنده است. در انتخاب واژه ها و نشانه هاى سجاوندى و رسم الخط، از هيچ دقت ميكروسكوپى كوتاهى نمى كند؛ درست مانند گوستاوفلوبر. با اين تفاوت كه جناب اديب سلطانى، جلوه فروش است و در نتيجه، واژه هاى غريب و نامفهوم، در سراسر كتابش يافت مى شود.(34)
سفينة البحار: تأليف كتاب سفينة البحار به مدت سى و پنج سال به درازا كشيد.(35) اين كتاب، اساسيترين و مهمترين تأليف شيخ عباس قمى است و در آن احاديث كتاب بحارالانوار را به صورت موضوعى تبويب كرده است. كتاب مزبور مكرراً به صورت سنگى در دو جلد منتشر شده است.
مرحوم شيخ عباس قمى درباره چگونگى فراهم كردن اين كتاب گفته است:
براى تأليف سفينة البحار دوبار كتاب بحارالانوار را از اول تا آخر مطالعه كردم: يك بار به مدت هفت سال، شب و روزغرق مطالعه دقيق آن بودم. بار دوّم فهرست مطالب و مضامين احاديث را با حروف تهجى در فيش يادداشت نمودم و هر موضوعى را در حرف خود جاى داده و آن فيشها و اوراق را در سفرها با خود مى بردم و مرتب و منظم مى كردم.(36)
تاريخ ادبيات ايران: تأليف كتاب تاريخ ادبيات ايران، اثر ادوارد براون، دست كم سى سال به درازا كشيد. اين اثر، راهگشاى محققين بعدى در تأليف و تحقيق درباره تاريخ ادبيات ايران گرديد. علامه قزوينى درباره ادوارد براون و كتاب مزبور وى گفته است:
يكى از بزرگترين آمال او اين بود كه تأليف تاريخ ادبيات ايران كه در نظر او، و درنظر همه كس، مهمترين كارهاى او بود، در حيات خودش به اتمام رسد و حمله ناگهانى اجل آن را ناتمام و نيمه كاره نگذارد. و در تمام عمر مطمح نظرش و تقريباً شغل شاغلش و همّ واحدش همين بود و از همه كارها بيشتر به آن كار اهميت مى داد. آن را اصل و ساير كارها را نسبت به آن فرع مى دانست…. اين كتاب مهم كه مدت تأليف آن سى سال، بلكه بيشتر، طول كشيد، در حيات او به اتمام رسيد…. مدت سى سال قطعاً حداقل و قدر متقين اين كار است و چنانكه خود آن مرحوم در ديباچه جلد اخير گويد تأليف اين كتاب نتيجه زحمات تمام عمر اوست: از آغاز جوانى كه شروع به آموختن زبان فارسى كرد تا سال ما قبل آخر حيات او.(37)
كمدى الهى: دانته، شاعر بزرگ ايتاليايى، منظومه بزرگ كمدى الهى را به مدت پانزده سال، در طى سالهاى 1307 تا 1321 به نظم درآورد. عنوان اصلى اين كتاب، كمديا است و صفت الهى را در قرون بعد به آن داده اند كه هم نشان دهنده جنبه مابعدالطبيعى و دنياى پس از مرگ آن است، و هم اشاره اى به عظمت و شكوه بى مانند آن.(38) موضوع اين كتاب(39) عبارت است از سفر خيالى دانته به سه جايگاه آخرت: دوزخ، اعراف و بهشت. بخش جهنم اين كتاب، جالبترين بخش آن است. دانته چنان وحشتهاى دوزخ را خوب ترسيم كرده است كه از ترس، مو به تن خواننده راست مى شود. شو پنهاور مى گفت علت اينكه دانته توانسته است بدين خوبى از عهده توصيف جهنم برآيد ولى در توصيف بهشت كُميتش لنگ مى شود، به خاطر اين است كه دنيايى كه در آن بسر مى بريم، خود يك جهنم است.(40)

بارى، كتابهايى كه برشمرده شد، چند نمونه از شاهكارهاى جاودانى است كه سالها براى تأليف آن صرف شده است. از اين نمونه ها، باز هم مى توان به دست داد: عمل آفرينش، تأليف آرتور كوستلر، به مدت پانزده سال نگاشته شد. جنگ و صلح، ثمره شش سال كار متراكم و متمادى تولستوى است. ويرژيل، يازده سال از نقد عمر را صرف سرودن انه ئيد كرد. مولوى، حدود ده سال از دوران پختگى حيات خود را در كار مثنوى كرد. شهيد جاويد، حاصل هفت سال تحقيق صالحى نجف آبادى است. المعجم الأحصائى لالفاظ القرآن الكريم، در پى دوازده سال كار مداوم دكتر محمود روحانى پديد آمد. و تنها جلد اول كتاب تاريخ انحطاط و سقوط امپراطورى رم، ثمره هفت سال تحقيق ادوارد گيبون است.
گفتن ندارد كتابهاى ارزشمند و شاهكارى كه شامل چندين مجلّد است، قطعاً تأليف آنها سالها به درازا كشيده است. در اين مختصر گو اينكه بدين آثار نپرداختيم، اما اشاره به چند نمونه از آنها را خالى از فايده نمى دانيم: كتاب كافى، ثمره بيست سال تلاش ثقة الاسلام كلينى است. لغتنامه دهخدا، حاصل بيش از پنجاه و پنج سال تحقيق دو نسل از زبده ترين محققين است. جواهرالكلام، ثمره بيش از سى سال كار شيخ محمّد حسن نجفى است. وسائل الشيعة، محصول بيست سال كوشش شيخ حرّ عاملى است. ويل دورانت به يارى همسرش، قريب نيم قرن از نقد عمر را در كار تاريخ تمدن كرد.
بدين ترتيب، همه كتابهاى شاهكار و سرآمد، با بردبارى و همّتى بلند، در پى سالها تحقيق و كوشش فراهم آمده است. هيچ كتاب شاهكار و جاودانى را نمى توان يافت كه شتابانه و در مدّت كوتاهى، خلق شده باشد. آثارى كه زود از زهدان نويسنده به روى كاغذ مى آيد، دير نمى ماند وحتى از نسلى به نسل ديگر منتقل نمى شود.
با اين همه، هيچ اثر شاهكارى نيست كه خالى ازخطا و لغزش نباشد. گذشتگان ما دُرّ گفته اند كه: مَنّ صَنَّفَ استَهدَفَ. و آلكسى تولستوى درست گفته است كه: (تنها آن كسى اشتباه نمى كند كه هيچ كارى نمى كند، گرچه در حقيقت اين بزرگ ترين اشتباه اوست.)(41) پس چه باك از اينكه نويسندگان خطا و سهو مى كنند؛ مهم اين است كه با بلند همّتى و پايمردى، نقد عمر را در خلق اثرى كنند كه مركّب سياه آن، جهان و جانها را روشنى بخشد. چيزى كه امروزه سخت بدان نيازمنديم و كمبود آن را احساس مى كنيم. كمبود كتابهاى شاهكار
اكنون عهده دار بحث درباره علل كمبود كتابهاى شاهكار در كارنامه تأليفات عصر حاضر هستيم. واقع اين است كه امروزه ما نسبت به گذشتگان در خلق آثار شاهكار، چندان دست بالايى نداريم. على رغم اينكه بر شانه گذشتگان ايستاده ايم و مستظهر به ميراث فرهنگى آنان هستيم، و على رغم اينكه از تسهيلات و امكانات بيشمارى برخورداريم كه در خيال گذشتگان نمى گنجيد، باز هم نسبت به آنان در آفرينش آثار كارآمد و سرآمد، از چندان اعتلايى برخوردار نيستيم.
گذشتگان ما با نبودن كتابخانه هاى مجهز و كامپيوتر و صنعت چاپ و حتى قلم و كاغذ درست و حسابى و روشنايى لازم براى شامگاه و بسيارى ديگر از امكاناتى كه امروزه ما پيشرفته ترين آنها را در هر كوى و برزن داريم، آثار شاهكارى خلق كردند كه هنوز هم دست بالا دارد و مالامال از نكته و هنر است.(42) امّا امروزه ما با برخوردارى از اين همه تسهيلات، كارى در خور اين همه نمى كنيم و در خلق آثار شاهكار به نسبت اين همه امكانات، ضعيف و درمانده هستيم. پس علّت يا علل كمبود كتابهاى شاهكار چيست؟ سه علّت را من برمى شمرم و ديگر علل را به عهده خواننده مى گذارم.
ييكم: تلقى غلط از نويسنده پركار. امروز لقب پر افتخار (نويسنده پركار) تنها به كسى اطلاق مى شود كه كتابهاى متعددى تأليف كرده است. درصورتى كه آنكه سالها در يك موضوع تحقيق كرده و تنها يك كتاب تأليف كرده، نويسنده اى است پركار. در واقع معيار ما براى پركار بودن يك نويسنده، تعداد و طول و وزن كتابهاى اوست. از اين رو نويسنده اى كه سالها براى تحقيق در يك موضوع نقد عمر را صرف كرده، به چشم ظاهربين ما نويسنده اى پركار نيست. و همين تلقى غلط از نويسنده پركار است كه بسيارى از نويسندگان را وا مى دارد كه به شتاب بنويسند و آثار متعددى عرضه كنند تا مُباهى به لقب (نويسنده پركار) شوند. و نتيجه اينكه انديشه و اوقاتى كه بايد متمركز در خلق يك ـ دو كتاب كارآمد وگرانسنگ گردد، پخش و پلا مى شود و صرف بيست ـ سى كتاب متوسط يا ضعيف مى گردد. بنابراين مادامى كه تلقى جامعه فرهنگى و نويسندگان ما از (نويسنده پركار) تصحيح نشود، خلق كتابهاى شاهكار ممكن نمى گردد و انرژى و استعداد نويسندگان، صرف پديد آوردن كتابهاى بيشتر (نه برتر) مى شود.
البته تلقى غلط از نويسنده پركار را جور ديگرى نيز مى توان تعبير كرد كه ناظر به واقعيت ديگرى است. و آن، اينكه بسيارى از نويسندگان كه خود را موظف مى دانند زياد كار كنند، مى پندارند كه زياد كار كردن يعنى زياد نوشتن. از اين رو، زياد مى نويسند و كم تحقيق مى كنند و در نتيجه، قادر به خلق آثار شاهكار ـ كه تحقيق زياد مى طلبد ـ نمى گردند.
زيبا گفته است جلال آل احمد در رساله پولوس رسول به كاتبان:
زنهار كسى از شما خود را نفريبد به اين كلمات كه مى نويسد و بدين طومارها كه دارد. و گويد كه هرچه طومار بلندتر، حكمت افزونتر…. از تو هر كس چيزى مى طلبد: يكى كتاب، يكى شعر، يكى مدح، يكى طلسم، يكى دعا، يكى ناسزا، يكى سحر و يكى با طل سحر. در آن منگر كه ديگرى از تو چه مى طلبد؛ به آن بنگر كه دل تو از تو چه مى طلبد.(43)
مهمتر اينكه از رسول خدا ـ ص ـ روايت شده است: ايّاكُم و اهلَ الدّفاتر وَ لايَغرّنّكُمُ الصُّحُفِيون.(44) شايد اين حديث را بشود چنين معنى كرد: از كتاب بازان بپرهيزيد و مبادا آنان كه زياد كتاب دارند، موجب فريفته شدن شما گردند.
دوّم: توجّه به كميت به جاى كيفيت. شايد توجهى كه بيشتر به كميت و تعداد كتابها مى شود تا كيفيت آنها، ناشى از همان تلقى غلط از نويسنده پركار باشد. يا بالعكس: تلقى غلط از نويسنده پركار، ناشى از توجه به كميت باشد تا كيفيت. به هر حال، توجه به كميت به جاى كيفيت، يكى از دلايل كمبود كتابهاى شاهكار است. يعنى مادامى كه نويسندگان به كميت و تعداد آثارشان مى انديشند و دغدغه اين را دارند كه چندين كتاب، يا چند ده كتاب تأليف كنند، ناكام از آفريدن آثار سرآمد و شاهكارى مى شوند كه سالها تحقيق و نقد عمر را مى طلبد.
متأسفانه يكى از آفات بزرگ تحقيق، همين كميت گرايى و توجه به تعداد كتابهاست. دور از تعارف، اغلب نويسندگان دوست دارند كه كتابهاى متعددى تأليف كنند و كمتر نويسنده اى را مى توان يافت كه راغب باشد سالها در يك ـ دو موضوع تحقيق كند و همه عمر را در كار يك ـ دو كتاب كند. بنگريد كه چخوف مى گفت: همان طور كه پرنده چهچه مى زند، من هم داستان مى نويسم!(45) (البته بعدها از اين كار پشيمان شد.) و يا اينكه جت كانينگهام، در مقاله اى چندين دستورالعمل صادر كرده است كه (چگونه 200 رمان بنويسيم!)(46) (دقت كنيد كه در عنوان مقاله، (رمان) آمده است.) و پيداست كه چنين دلبستگى به انتشار هرچه بيشتر كتاب و شتاب در تأليف آن، نويسنده را در آفريدن كتابهاى شاهكار و كارآمد، ناكام مى گرداند.
آنچه بيشتر موجب گرديده كه نويسندگان كميت گرا شوند و به تعداد آثارشان بينديشند، صنعت چاپ و خدمات ارزان وعالى آن است. يكى از عوارض منفى صنعت چاپ اين است كه نويسندگان به اتكاى آن، پى در پى مى نويسند ومطمئن هستند كه كتابهايشان چاپ و منتشر مى شود. در صورتى كه چون در گذشته چنين امكانى نبوده است، نويسندگان مى كوشيدند تا آثارشان سرشار از هنر و حُسن باشد و آن قدر با ارزش تلقى شود كه كاتبان، رنج استنساخ آن را بر خود هموار كنند و كتابشان دست به دست بگردد و باقى بماند. بدين لحاظ، توجه نويسندگان در روزگاران گذشته، بيشتر به كيفيت آثارشان بود. اما امروزه صنعت چاپ نداى (هل من مزيد) سر مى دهد و نويسندگان مى كوشند به آن (لبّيك) بگويند و بر كميت آثارشان بيفزايند!
قلم اينجا رسيد و سر بشكست: خداوند تبارك و تعالى در چند آيه ازكتاب خويش به (عمل بهتر) توجه داده است. در مثل: الَّذِى خَلَقَ المَوتَ و الحَيوةَ لِيَبلُوَكُم أَيُّكُم أَحسَنُ عَمَلاً.(47) باريك نگريستن در اين نكته كه در قرآن به (عمل بهتر) تكيه شده و نه (عمل بيشتر)، بسيار آموزنده و راهگشاست. از صادق آل محمّد ـ ع ـ درباره آيه ياد شده روايت شده است: لَيسَ يَعنى أكثَرُ عَمَلاً، وَ لكِن أَصوَبَكُم عَمَلاً.(48) همچنين از اميرالمؤمنين على ـ ع ـ روايت شده است كه ارزش هر فرد به چيزى است كه آن را نيكو مى داند: قِيمَةُ كُلِّ امرِىءِ ما يُحسِنُهُ.(49) و نيز از رسول خدا ـ ص ـ روايت شده است كه خداوند آن بنده اى را دوست دارد كه چون كارى انجام دهد، درست و استوار انجام دهد: … لكِنَّ اللّهِ يُحِبُّ عَبداً إِذا عَمِلَ عَمَلاً أَحكَمَهُ.(50)
بنابراين به رهنمونى اين تعاليم ارزنده و آموزنده، بر نويسندگان وظيفه و فريضه است كه يكسره به كيفيت آثارشان بينديشند و تحقيق عميقتر و تأليف دقيقتر را ـ كه ممكن نمى شود مگر با تأنى و صرف سالها عمر ـ مورد عنايت قرار دهند. اساساً كثيرالتأليف بودن، هيچ مزيتى براى نويسندگان نيست كه بسيارى به كميت و تعداد آثارشان مى انديشند؛ بلكه تحقيق عميق، مايه امتياز و ارزش است. چه بسا فردى دهها كتاب نگاشته در حالى كه نه مى توان وى را محقّق دانست و نه مؤلّف؛ بلكه مى بايد او را متفنّن و مسوّد دانست. همين وبس. به گفته جبران خليل جبران:
درختان گويى اشعار زمينند كه خاكشان بر آسمان مى نگارد. ولى ما اين سروده هاى سبز را قطع مى كنيم و از آنها كاغذ مى سازيم تا تهى بودنمان را در آن به ثبت رسانيم.(51)
پس كثيرالتأليف بودن، لزوماً به معنى كثيرالتحقيق بودن نيست. سهل است كه گفته اند: المِكثارُ مِهذار. پرگوى، بيهوده گوى است. دُرّ سفته است سنايى غزنوى:
در سخن دُرّ ببايدت سفتن
ورنه گنگى به از سخن گفتن
گنگ اندر حديث كم آواز
به كه بسيار گوى بيهوده تاز

و نيز نظامى گنجوى:
سخن گفتن آنگه بود سودمند
كز آن گفتن آواز گردد بلند
دهن را به مِسمار بر دوختن
به از گفتن و گفته را سوختن
سوّم: ارتزاق از راه تأليف: از ديگر علل كمبود كتابهاى شاهكار در روزگار حاضر اين است كه بسيارى از نويسندگان مى خواهند از راه تأليف ارتزاق كنند. و اين، آنها را در خلق آثار شاهكار، عقيم مى كند. روشن است نويسندگانى كه براى ارتزاق و حق التأليف مى نويسند، به سر هم بندى مطالب مى پردازند و هيچگاه به اين تن نمى دهند كه سالها براى نگارش كتابى صرف وقت كنند و لذا بيش از هرچيز، به پايان تأليف خويش ـ كه حق التأليف است ـ مى انديشند. مگرنه اين است كه گفته اند: خذ الغايات و اترك المبادى. و در اينجا (غايات) (مقصود)، حق التأليف است كه بايد آن را گرفت و (مبادى) (مقدمات)، تحقيق است كه بايد آن را رها كرد! پس درست گفته است ژان ژاك روسو:
در صورتى كه منظور نويسنده از نوشتن ارتزاق از راه قلم باشد، بسيار دشوار است كه افكار عالى را در سر بپروراند.(52)
امروزه به نويسندگانى كه نوشتن را وسيله امرارمعاش خود قرار مى دهند، ژورناليست (روزنامه نگار) مى گويند. اين نام، بسيار با مسمّا و درست است. زيرا يكى ديگر از معانى ژورناليست در انگليسى، (كارگر روزمزد) است!(53) اين دسته از نويسندگان كه براى مزد مى نويسند، گرچه در سراسر عمرشان حتى يك مقاله هم براى روزنامه اى ننوشته باشند، ژورناليست هستند. يعنى كارگر روزمزد. همان كه خودمان مى گوييم (ميرزا بنويس). درست مانند مرحوم ذبيح الله منصورى كه خود را با آن همه پشتكار، محروم از آفريدن كتابى شاهكار كرد. (54) كتابهايى كه اين نويسندگان مى سازند، گرچه ممكن است خالى از حُسن نباشد و مردم پسند هم باشد (چون آوازگرى مى كنند)، امّا هيچگاه علمى و تحقيقى نيست.
فرنگيان به آثار هنرى يا كتابهايى كه خوب نباشد و با عجله و سردستى براى امرار معاش تهيّه شده باشد، (پات بويلر) (potboiler ) مى گويند. نمى دانم اين واژه را چگونه مى شود به فارسى برگرداند. ظريفى آن را به (كتابهاى نان و آبدانى) برگردانده است.(55) به هر حال اين دسته از كتابها چون با عجله و براى تأمين معاش تأليف شده، خالى از اتقان است و در آن گره گشايى و نوآورى ديده نمى شود. شوپنهاور مى گويد:
… حق الزحمه و حق التأليف در بطن خود تباهى ادبيات را نهفته دارد. تنها آن نوشته هايى با ارزش است كه نويسنده اش به خاطر آنكه حرفى براى گفتن داشته، آن را نوشته است. پول، گويى طوق لعنت است، هر نويسنده به مجرد آنكه براى پول بنويسد، نوشته هايش بد مى شود. برجسته ترين آثار نامى ترين افراد در زمانى به وجود آمده كه آنها به خاطر هيچ يا پولى اندك آن را نوشته اند. در اينجاست كه اين ضرب المثل اسپانيولى مصداق پيدا مى كند: شرف و پول در يك كيسه جمع نمى شوند.(56)
بهتر از اين مثل اسپانيولى، گفته شهيد بلخى است كه دانش و خواسته (مال) را با هم قابل توجه نمى داند. گفت:
دانش و خواسته است نرگس وگل
كه به يك جاى نشكفند به هم
هر كه را دانش است، خواسته نيست
و آنكه را خواسته است، دانش كم
دور نيست گفته شود مگر نويسندگان نبايد نان خورند كه اين همه در مذمت كتابهاى ناندانى سخن گفته شد و ارتزاق از راه تأليف نكوهيده شد. پيداست كه (لكلِّ ذى رمقٍ قوت). و دعا مى كنيم كه حق التأليف نويسندگان محفوظ و افزون باد! اما سخن در چيز ديگرى است: در اين است كه اگر انگيزه نويسندگان از تأليف، ارتزاق باشد، كتابهاى (بساز و بفروش) (مانند خانه هاى بساز و بفروش) تأليف مى كنند و مى كوشند تا با شتاب بيشتر، تأليف يك كتاب را به پايان برند. و اين شتاب، همان و سرسرى گذشتن از مطالب، همان. البته راه باز است و هر نويسنده اى كه مى خواهد از راه تأليف ارتزاق كند، اين گوى و اين ميدان، ولى مطمئن باشد كه نمى تواند اثر شاهكار و كارآمدى خلق كند.
اين نكته را هم ناگفته نگذاريم كه يكى از دلايل توفيق گذشتگان در خلق آثار شاهكار اين بوده است كه اساساً پديده اى به نام حق التأليف وجود نداشت. در نتيجه، كسى به ارتزاق از راه تأليف نمى انديشيد. نه كتابى به انگيزه تأليف معاش نگاشته مى شد و نه كسى دغدغه آن را داشت كه بيشتر و سريعتر بنويسد تا بهره بيشترى نصيبش گردد. به هر حال، ژورناليسم و كتابهاى نان و آبدانى از پديده هاى جديد و زيانهاى عارضى بر حق التأليف است و از آفات خلق كتابهاى شاهكار و كارآمد.
***

گفتيم كه امروزه ما نسبت به گذشتگان در خلق آثار شاهكار، چندان دست بالايى نداريم. سپس براى كمبود كتابهاى شاهكار در كارنامه تأليفات عصر حاضر، خاصّه با عنايت به تسهيلات و امكانات موجود، سه علّت بر شمرديم: تلّقى غلط از نويسنده پركار، توجه به كميت به جاى كيفيت، ارتزاق از راه تأليف. حال به دفع يك شبهه مقدّر مى پردازيم و آن، اينكه ممكن است كسى مدّعى شود كه امروزه ما نسبت به گذشتگان در خلق آثار شاهكار، خيلى هم دست بالا را داريم و آنها از ما بسيار فرودست تر هستند. براى رفع اين اشكال، آمار بهترين راهنماى ماست. مى توان با نشان دادن كميت كتابهايى كه در گذشته نوشته شده با تعدادى كه امروزه منتشر مى شود، معلوم كرد كه در گذشته از ميان چند كتاب، يك كتاب شاهكار وجود داشته است و امروزه چطور.
گفتنى است شمار كتابهايى كه فقط از سال 1950 تا 1970 در جهان منتشر شده، بيشتر از كليه كتابهايى است كه قبل از 1950 و در طى قرنهاى متوالى در سراسر جهان منتشر شده است.(57) مضافاً اينكه تعداد كتابهاى منتشر شده در سال 1970، نزديك به سه برابر كتابهاى منتشر شده در سال 1950 در سراسر جهان است.(58) اين را نيز اضافه كنيم كه نشر كتاب از سال 1970 به اين سو، با سرعت هر چه بيشترى ادامه دارد. و كوتاه سخن اينكه امروزه شعار (منتشر كن يا بمير) (publish or perish )، به منزله قانون اساسى دانشگاهها و مؤسسه هاى آموزشى و پژوهشى است.(59)
حال با توجه تعداد سرسام آور كتابهايى كه امروزه منتشر مى شود، با آن مقدار معدودى كه در گذشته نوشته مى شد، قضاوت را به عهده خواننده مى گذاريم كه امروزه از ميان چند صدهزار يا چند ميليون كتاب، يك اثر شاهكار خلق مى شود و در گذشته از ميان چند هزار كتاب، يك اثر شاهكار خلق مى شد. پس هيچ جاى ترديدى نيست كه بگوييم امروزه ما نسبت به گذشتگان در خلق آثار شاهكار، چندان دست بالايى نداريم. اگر نگوييم كه اعتلا و دست بالا از آنها بوده است و ما نسبت به آنها در خلق آثار شاهكار، فرودست هستيم. پايان سخن
پيش از اينكه سخن را با چند توصيه و تذكّر به پايان بريم، نكته اى را مورد توجّه قرار مى دهيم كه روى ديگر سكّه اين مقاله است. روى سكّه اين مقاله و همه مدعاى آن، اين بود كه كتابهاى شاهكار در زمانى دراز به رشته نوشته درآمده و براى خلق آن، سالها وقت صرف شده است. چند نمونه از كتابهاى شاهكار را هم كه برشمرديم، واجد همين ويژگى بود و براى تأليف هر يك، سالها عمر در كار آن شده بود. اما روى ديگر سكّه اين مقاله، اين است كه برخى ديگر از كتابهاى شاهكار و سرآمد در مدّتى كوتاه تأليف شده است. پرداختن به اين مسأله نيز حائز اهميت است و روى ديگر اين مقاله.
براى اين منظور، به چگونگى فراهم آمدن چهار كتاب شاهكار و مهم اشاره مى كنيم كه در مدّتى كوتاه تأليف شده است: مى دانيم كه سعدى، كتاب گلستان را در حدود سه ماه تأليف كرد.(60) ايمانوئل كانت نيز كتاب نقد عقل محض را طيّ چهار يا پنج ماه نوشت.(61) همچنين ولتر، كتاب كانديد را به مدت چهار روز نوشت.(62) و نيز ارنست همينگوى، كتاب پيرمرد و دريا را به مدت شش هفته به فرجام رساند.(63) همه اينها درست است و ترديدى نيست كه باز هم كتابهاى شاهكار و مهمّى را مى توان يافت كه در مدّتى كوتاه تأليف شده است. اما بايد دانست كه هر اثر شاهكارى كه در مدّت كوتاهى تأليف شده، نتيجه سالها مطالعه و دلمشغولى نويسنده آن بوده است و تنها براى نگارش عبارات آن بوده كه مدّت كوتاهى صرف شده است.
سعدى كه كتاب گلستان را در حدود سه ماه تأليف كرد، سالها مطالب آن را در ذهن پرورده بود و چون ديده بود كه پنجاه سال از عمرش رفته است و نوشته اى از خود به يادگار نگذاشته، ثمره همه مطالعات و تجربه ها و جهانگرديهاى خود را در كتابى كرد كه مگر آن پنج روز از باقى عمر را دريابد. بى ترديد اگر سعدى در بيست ـ سى سالگى به تأليف گلستان مى پرداخت، قادر به خلق چنين كتابى كه امروزه در دست داريم، نمى گرديد. گلستان، همان گونه كه از پندهاى سنجيده و مواعظ و نكته هاى پخته آن پيداست، محصول انديشه مردى است كه گرمى و سردى روزگار را چشيده و با سير و سياحت در آفاق، تجربه اندوخته و حكمت آموخته و مالامال از علم و ادب گرديده است. آنك همه آنها را كه طى دهها سال، اندك اندك گردآورده بود، يكجا در كار كتابى كرد كه (هميشه خوش باشد).(64)
كانت نيز كه كتاب نقد عقل محض را طى چهار يا پنج ماه تأليف كرد، به گفته خودش به مدت دوازده سال درباره آن انديشه كرده است.(65) و بد نيست گفته شود كه ترجمه فارسى اين كتاب در حدود پنج سال طول كشيد. (66)
اما كتاب كانديد يا خوشبينى كه معمولاً شاهكار ولتر شمرده مى شود، گو اينكه ولتر به روايتى آن را به مدت چهار روز نوشت، اما بيدرنگ بايد گفت كدام چهار روز از ايّام عمر ولتر صرف نگارش آن شد؟ چهار روز از ايّام جوانى او يا چهار روز از دوران سالمنديش؟ يادآورى مى شود كه كتاب كانديد به سال 1759 نگاشته شد. يعنى هنگامى كه ولتر، شصت و پنجمين سال ازعمرش را پشت سر نهاده بود. پس او مى دانست كه چه مى خواهد بگويد و چگونه بايد بگويد. مضافاً اينكه كانديد، گرچه در قالب داستان نگاشته شده، امّا يكسره فلسفه است. و ولتر در دوران سالمنديش، به مبانى فلسفى خويش كاملاً اِشراف داشته و سالها با آن زيسته بود. فقط چهار روز وقت مى خواست كه قلم را بر كاغذ بدواند و در رد فلسفه لايبنيتز و پوپ، داستانى فلسفى بنگارد. و سرانجام همين كار را كرد و پس از چهار روز كار بى وقفه در اتاقى دربسته، كتابش را به پايان برد و بيهوش بر زمين افتاد.(67)
همچنين همينگوى كتاب پيرمرد و دريا را كه به مدت شش هفته نوشت، طرح آن را پانزده سال در ذهن داشت.(68) افزون بر اين، خود گفته بود كه اين داستان را پيش از چاپ، دويست دفعه خوانده است و (دويست دفعه هم كافى است.)(69)
بارى، آن دسته از كتابهاى شاهكار هم كه در مدت كوتاهى نوشته شده، نتيجه سالها تحقيق و تفكر بوده و زمينه و تمهيدات آن فراهم بوده است. درست مانند عمل زاييدن كه در مدّت كوتاهى انجام مى شود، اما رشد جنين به آهستگى و با تأنى صورت مى پذيرد. تحقيق و تفكر نويسنده اى را كه در صدد خلق كتاب شاهكارى است، به رشد جنين مى توان تشبيه كرد كه با تأنى صورت مى گيرد؛ و هنگامى كه كتاب مهمّى را نويسنده اى در مدّت كوتاهى تأليف مى كند، به عمل زاييدن مى توان تشبيه كرد كه بسرعت انجام مى گيرد. كوتاه سخن اينكه هيچ كتاب شاهكارى نيست كه بى هيچ زمينه و مقدماتى، در مدّت كوتاهى خلق شده باشد. البته اگر به نويسنده اى الهام شود، مى تواند در اندك زمانى، اثرى شاهكار خلق كند. اما تا پيش از آن، از ياد نبريم كه: مهلتى بايست تا خون شير شد.
و سرانجام چند توصيه و تذكّر: ترجيع بند سخن ما در اين نوشتار، تأنى در تحقيق، بلند همتى در تأليف، بردبارى و پرهيز از شتابزدگى بود. باشد كه آثارى خلق شود كه به چندبار خواندن بيرزد و زمان را در نوردد و بماند. اما در كنار اين، نكات ذيل را بايد مورد توجه قرار داد: يكم اينكه به گفته سقراط، نبايد حرفه كوزه گرى را با ساختن سبويى بزرگ آغاز كرد. بنابراين محققين جوان نبايد در آغاز به تحقيقى درازدامن در يك موضوع بپردازند و سالهاى دراز به آن اهتمام ورزند. نويسندگى را بايد از مقاله نويسى و كتابهاى مختصر آغاز كرد و سپس دامنه تحقيق را گستراند.(70) دوم اينكه كسى كه استنباط صحيحى از يك موضوع ندارد، گو اينكه سالهاى متمادى هم در آن موضوع تحقيق كند، عاقبت راه به جايى نخواهد برد و ثمره تحقيقش بسامان و صحيح نخواهد بود. سوّم اينكه نبايد به اميد بى نقص و نقيصه بودن يك كتاب، تأليف آن را همواره به تأخير انداخت و كِش داد. زيرا اگر نويسندگان مى خواستند كتابهايشان خالى از هر كاستى و نادرستى باشد، اكنون هيچ كتابى در دست نداشتيم. درست گفته اند كه: من طلب الكلّ فاته الكلّ. يعنى هر كه همه چيز را خواهد، همه چيز را از دست دهد. بنابراين تز (يا همه يا هيچ) درست نيست، بلكه آنتى تز آن درست است كه گفته اند: ما لايدرك كلّه لايترك كلّه. يعنى: آب دريا را اگر نتوان كشيد/ پس به قدر تشنگى بايد چشيد. و سرانجام چهارمين نكته اى كه بايد بدان توجّه داشت، اين است كه كتابهاى شاهكار، لزوماً قطور و پربرگ نيست. تنها آثارى به عنوان شاهكار تلقى به قبول مى شود كه ارزنده و آموزنده و پربار باشد؛ گواينكه چندان پربرگ و مفصّل نباشد. بنابراين نبايد پنداشت كه فقط آثارى به عنوان شاهكار قلمداد مى شود كه پرحجم باشد. از قضا بسيارى از شاهكارهاى جاودان گيتى، بسيار مختصر است و كوتاه؛(71) مانند اندئيد ويرژيل، گلستان سعدى، ديوان حافظ، سرزمين بيحاصل تى. اس. اليوت و غيره. پس نبايد انديشيد كه هنگامى مى توان اثر كارآمد و مهمّى خلق كرد كه مفصّل و پربرگ باشد. پربرگ بودن يك كتاب، دليل اهميت آن نيست، بلكه دليل اهميت آن، پربار بودن آن است؛ گرچه كم برگ باشد. مقصود ما نيز از تأنى در تحقيق و صرف سالها وقت براى تأليف يك كتاب، اين نيست كه نويسندگان فقط كتابهاى قطور و مفصّل بنويسند؛ بلكه اين است كه در تأليف همان كتابهاى مختصر و كم حجم نيز از تأنى و تأمل كافى دريغ نورزند و از شتابزدگى بپرهيزند. دريغا كه برخى از نويسندگان مى پندارند كه تحقيق دامنگستر و صرف سالها وقت، فقط ويژه كتابهايى است كه قطور و مفصّل است. لذا به زعم اينها، چون كتابى در طى چند روز خوانده مى شود و مختصر است، لاجرم بايد در طى چند روز نوشته شود و چندان نيازى به تحقيق مفصل ندارد. در صورتى كه چه بسا آثا

پاورقى ها
1. شوپنهاور. (كتاب و نويسندگى). ترجمه كامران فانى. كتاب الفبا. ب


صفحه 4

چاپ و انتشار و مطالعه در لبنان و كشورهاى عربى



رايزنى فرهنگى جمهورى اسلامى ايران در دمشق
در دهه پنجاه و شصت معادله اى در محافل مطبوعاتى ـ انتشاراتى بر سر زبانها بود كه كتاب در مصر تأليف مى شود و در بيروت چاپ و مى گردد و عاقبت در عراق خوانده مى شود! اما امروزه اين معادله به علت شرايط و تحولات جديد در زمينه هاى سياسى و اقتصادى جهان عرب, به كلى دگرگون شده و شكل تازه اى به خود گرفته است. چه, كتاب در بيروت تأليف و چاپ مى شود و در كشورهاى حاشيه خليج فارس به فروش مى رسد. آمار و ارقام نشان مى دهد كه هفتاد درصد از كتابهاى چاپ شده در اين خطه, توسط انتشارات لبنانى به چاپ مى رسد. اهميت مطبوعاتى و انتشاراتى بازار لبنان به گونه اى است كه شركت مؤسسات انتشاراتى آن در هر يك از نمايشگاههاى كتاب منطقه اى و عربى, تضمين كننده موفقيت آن نمايشگاه تلقى مى گردد.
دهه پنجاه و شصت, دهه هاى بحرانهاى سياسى و به دنبال آن, باز شدن و پيوستن جوامع عربى به يكديگر و اوج كودتاها و شكل گيرى ايدئولوژيهاى جوراجور عربى و قومى و ملى است. لذا جاى شگفتى نبود كه هژمونى فرهنگى و فكرى جهان عرب نيز توسط مصر ناصرى اداره گردد, اما با بروز جنگ داخلى در لبنان و تغيير سياستهاى داخلى و خارجى مصر و تحولات رفته بر عراق, رفته رفته بر تعداد فارغ التحصيلان و روشنفكران و محققين كشورهاى عربى افزوده شد و از آنجا كه لبنان را (على رغم جنگ ويرانگر داخليش) بهترين پناهگاه تحقيقات و آزادترين مكان چاپ نوشته هاى خود مى ديدند, به سوى آن روى آوردند, و لذا توليد فكرى و انديشه منجر به گسترش كمى و كيفى انتشارات آن گرديد; به طورى كه در حال حاضر, بيش از ششصد مؤسسه انتشاراتى در اين كشور كوچك سه ميليونى, پروانه كار دارند, اما به علت وضعيت ناگوار اقتصادى و كاهش شديد نرخ پول رسمى آن, كمتر از نيمى از آنها به چاپ و نشر كتاب به طور فعال مشغولند و بقيه, به طور پراكنده در اين زمينه با مشكلات فراوان, خود را با شرايط روز وفق مى دهند.
بدون ترديد آزادى مطبوعات و انتشارات قلم و بيان كه از ابتدا در لبنان به طور نهادينه وجود داشته و آن را از ديگر سرزمينهاى عربى متمايز ساخته, موجب درخشش و كارنامه موفق انتشارات آن در سطح منطقه شده است. اما به علت بروز مشكلات فزاينده اى كه اين كشورها در ابعاد مختلف دچار آن گشتند, نتيجه منفى آن بر كليه بخشها, از جمله موضوع مطالعه و ارتقاى دانش و معلومات و كتابخوانى ظاهر شده است; به طورى كه در حال حاضر, اين كشورها به بحران مطالعه مبتلا شده اند: يا اصلاً كسى رغبتى به مطالعه ندارد و يا اگر دارد, در رشته خاصى وارد مى شود. به عنوان مثال, هم اكنون پنج درصد از لبنانيها به طور جدى مطالعه مى كنند و بقيه, مطالعه را يك نوع سرگرمى مى دانند و به كتاب به عنوان يك كالاى تجارى و تزينى, آن هم براى دكور منازل و اتاقها و دفاتر كار خود استفاده مى كنند. طى يك نظرخواهى جديد كه توسط روزنامه الحياة انجام گرفته است, اكثريت قريب به اتفاق مردم عراق به نان خود مى انديشند تا مطالعه. اين مورد در سوريه نيز صدق مى كند; چرا كه به علت گرانى كتاب, كسى قادر به تأمين نيازهاى معنوى خود نيست. ثانياً اكثريت نسل جوان و تحصيلكرده آن, در بى هويتى فرهنگى بسر مى برند و فروش ناچيز نمايشگاه بين المللى كتاب دمشق, حاكى از اين سرخوردگى است. البته اردن و مصر, وضعيتى بهتر دارند و علت آن وجود انگيزه هاى قوى مذهبى و رگه هاى پرنفوذ دينى و احزاب سياسى ـ مذهبى ـ آنهاست. و اگر مشاهده مى شود كه جنبش كتابخوانى در كشورهاى عربى حاشيه خليج فارس از رونقى برخوردار شده است, جداى از دو عامل شكوفايى اقتصادى و احياى جنبش مذهبى و دينى در دهه اخير نيست.
با تمام اين تفاصيل, در ميان مجموعه كشورهاى عربى, نبايد خط جديدى را كه رنگ مذهبى دارد و به علت سرعت در حال شكل گيرى و توسعه و نفوذ در ميان نسل جوان كتابخوان است, فراموش كرد. در مثل مى توان به رويكرد قشر كتابخوان مردم اين خطه به اسلام انقلابى ـ كه نمونه روشن آن را مى توان در نمايشگاه كتاب قاهره و ميزگردهاى جانبى آن مشاهده كرد ـ و فروش غير قابل باور كتابهاى مذهبى كه تفسير جديدى از اسلام دارند (به عنوان مثال كتابهاى استاد شهيد مطهرى و مرحوم دكتر شريعتى) اشاره كرد.
بحران مطالعه يك اُفت فرهنگى است, ولى بنا به متغيرات و شرايط خاص اجتماعى ـ اقتصادى از فراز و نشيب برخوردار است. بنابراين اغراق نخواهد بود اگر بگوييم كه در كنار بيروت, تهران, پايتختِ تأليف و صدور كتابهاى مذهبى به كل منطقه عربى شده است, بر خلاف دهه هفتاد كه ايران, هم مركز مطالعه و هم مركز نشر بود.
قابل ذكر است كه در لبنان, وزارت فرهنگ وجود ندارد, بلكه وزارت تبليغات, عهده دار امور مربوط به موضوع كتاب و چاپ است و اتّحاديه ناشرين لبنانى كه در دهه شصت تأسيس شده و متشكل از ششصد مؤسسه انتشاراتى رسمى و داراى پروانه معتبر است, تقريباً در كليه امور فنى مربوط به نيازها و مشكلاتِ اين صنف نظارت دارد و اين تعاون صنفى در سالهاى اخير به علت مشكلات به وجود آمده در سطح لبنان, به ميزان زيادى كاسته شده است; به طورى كه اعضاى آن دلسرد شده و كمتر به آن دل بسته اند و هر مؤسسه انتشاراتى به طور مستقل خود تلاش دارد مشكلات خود را حل كند و به اصطلاح گليم خود را از آب بكشد. بنيانگذار اوليه اتحاديه, مصطفى فتح الله, مدير انتشارات الكشّاف بود و پس از وى فؤاد حبيش, مدير انتشارات المكشوف عهده دار اتحاديه شد و در ادامه, بهيج عثمان كه يكى از سهامداران انتشارات دارالعلم للملايين است, عهده دار اتحاديه شد و پس از آن نيز يحيى الخليل, بنيانگذار انتشارات الحياة, رياست اتحاديه را عهده دار شد كه تاكنون در اين سمت باقى مانده است.
بازار كتاب و انتشارات, چون بسيارى از شغلهاى ديگر, از آفات و تقلباتى برخوردار است و لبنان در كنار اسرائيل (رژيم اشغالگر قدس) و سنگاپور, يكى از مراكز مهم تقلب و تزوير و پايمال كردن حق التأليف ديگران شده است. عدم حضور جدى نهادهاى قانونى و دولتى حكومت لبنان و چه بسا نبودن قوانينى در خصوص دفاع از مؤلف و… بر دامنه فاجعه افزوده است; به گونه اى كه نويسندگان پيوسته نگران هستند كه مبادا كتابشان با نام جعلى ناگهان از بازار كتاب سر برآرد و نتيجه تلاشهايش يك شبه چون دودى به هوا بلند شود.
درخصوص بحران مطالعه كه اين كشورها, از جمله لبنان, دچار آن شده اند, بايد به نقش منفى انبوه راديو و تلويزيونهاى موجود اشاره كرد به حدى كه هر كس به طور مفيد بيش از پنج تا شش ساعت خود را در پاى برنامه هاى جوراجور آن صرف مى كند و ديگر حوصله و وقتى براى مطالعه ـ كه نيازمند آرامش فكرى و تأمل است ـ نمى ماند.


صفحه 5

با كاروان هند از كاروان هند
مايل هروى نجيب

كاروان هند: در احوال و آثار شاعران عصر صفوى كه به هندوستان رفته اند. احمد گلچين معانى. (مشهد، مؤسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوى، 1369). 2ج، وزيرى.
شبه قاره هند، كه بارِ فرهنگى چند تمدّن كلانِ عالمِ بشرى را بر دوش كشيده، بى گمان به جهاتى عديده در خور تأمّل است و سزاوار بررسى. اينكه چگونه تمدن بودائى را شكوفا كرده و به بخشى پهناور از جهان بشر رسوخ داده است، و چگونه تمدن اسلامى را جذب كرده و با آن نَفَس كشيده و با نصوص مسلّم آن زيسته و به ستيز با استعمار پرداخته است. و اينكه چگونه تمدّن ايرانِ عهد اسلامى را در قلمرو خود بطوع و رغبت و بدور از زور شمشير مجال بروز داده است، آن چنانكه به تعبيرى و به لحاظى قائم مقام و نماينده ذهن و زبان ايرانى گرديده و به ايران صغير شهرت يافته است.
پيش از اينكه از مراد و مقصود دور بيفتم، باز مى گردم بر سرِ سخن، كه آن كشيدنِ نقشى است نه مترسّمانه، بر آبِ زلالِ كاروان هند، تأليف اديب و محقّقِ روزگار ما استاد گلچين معانى. كتابى كه چگونگى قائم مقامى شبه قاره را در حوزه فكر و فرهنگ ايران توضيح مى كند و تبيين. كاروان هند، گلچينى از رَسته ميانينِ كاروانى است كه از ايران به هند رفته و بر بخشِ فرازناكِ آن كاروان نظارت دارد، حدود سده هاى دهم و يازدهم، و اَندَگكى از اواخر سده نهم و نيمه نخست قرن دوازدهم. البته كاروانى كه ايرانيان در دوره اسلامى مى بسته و با آن به هند مى رفته اند، از نخستين سده هاى هجرى در خورِ بررسى است؛ هم به لحاظ فرهنگى و هم به اعتبار اقتصادى، و نيز هم به خاطرِ زمينه هاى سياسى. از سرنوشتِ كاروان هند در نخستين سده هاى هجرى مى گذريم، بررسى كاروان هند در عهد غزنويان و سلجوقيان و انتقال علوم و فنون شبه قاره كه توسط كسانى چون ابوريحان به جهان ايرانى و اسلامى صورت پذيرفته است(1) هم مجالى ديگر مى طلبد؛ اما كاروانى كه ايرانيان مقارن حمله مغولان بستند و دنباله آن در عهدِ ايلخانان دراز شد و در عهد تيموريان درازتر، بواقع مقدمه اى تلقّى تواند شد كه كاروانِ هند را در عهد صفوى پهناور ساخت و حجيم و انبوه.
قرن هفتم هجرى اگر نه مقدمه نخست كاروان هند بشمار است، و ليكن مقدمه دوم و راهياب براى كاروان هند در عصر تيموريان و صفويان محسوب است. مقارن حمله مغول، عده اى از خراسانيان كه وحشت فتنه غُز را از اسلافشان شنيده بودند، از خراسان كوچيدند و با كاروان هند به شبه قاره مهاجرت كردند. اندكى پيش از آنان هم بر پايه ادبِ سيرِ انفس كه عارفان داشتند، به هند سفر مى كردند؛ گاه مجرّدوار و گاه با كاروان. على لالاى جوينى از آن جمله است كه پيش از شيوع بيمارى هراس از مغول به هند رفت. در دَمادم هجوم مغولان نيز خانواده هاى زيادى ـ خاصه از بلخ و بخارا ـ به هند كوچيدند. بى گمان اينان بخشى از فرهنگ و ذهنيت ايرانى را با خود به هند بردند. نسخه هايى فراوان همچون نسخه كهن تاج التراجم فى تفسير القرآن للاعاجم اسفراينى و تكملة الاصناف على كَرِمينى كه امروزه در كتابخانه هاى شبه قاره هند و پاكستان هست، اگر در ادوار متأخّر به آنجا برده نشده باشد، بى ترديد با همين كاروان به هند رفته است. شعبه اى از عرفان اسلامى نيز كه مقارنِ حمله مغول در هند شياع يافت، راه هند را براى كاروانِ هند كوبيد و هموار ساخت. مسعود بخارى از اميرزادگان بخارا، و پيش از او فخرالدين عراقى، و نيز پس از او امير حسينى غورى هروى و امير سيد على همدانى را جاذبه هاى عرفانى ايرانى ـ اسلامى شبه قاره با كاروان هند همراه ساخت(2). در سده هشتم هجرى هم اين كاروان چنان راه هند را پيدا و هويدا يافته بود كه انبوه از خراسانيان را با خود به آن سرزمين مى برد تا جايى كه كلمه (خارجى) در نزدِ بوميان هند در قرن هشتم معناى (خراسانى) مى داد(3). بوميان نيز با اهالى كاروان هند با مهربانى و سماحت برخورد مى كرده اند. حاكمانِ آنان چون كفايت و درايتى در اهالى كاروان مزبور مى يافتند، شغلهاى ديوانى و رسمى را به آنان مى سپردند و حتّى مقرّر مى داشتند كه غريبان را (يعنى اهالى كاروان هند را) در هندوستان به نام (عزيز) بخوانند؛ كلمه اى كه به قول ابن بطوطه، به مانند اسم خاص در ميان بوميان عَلَم شده و اهل كاروان هند را به آن نام مى خوانده اند(4). در قرن نهم نيز كه رابطه دربارها و ديوانيان ايران و شبه قاره قوت و شدت بيشتر گرفت، البته به انبوهى و حجم اهالى كاروان كمك كرد؛ بطورى كه بسيارى از بازرگانان و ارباب ادب و مبلّغان دين و فرهنگ با كاروان مزبور به هند مى رفته اند و با كاروان مذكور به ايران باز پس مى آمده اند.
انگيزه هايى كه كاروان هند را مقارن يورش مغولان و در عهد ايلخانان و تيموريان مى بست، البته بيشتر وجوهى داشت فرهنگى، عقيدتى و هم سياسى. وجه اقتصادى آن نيز، البته گاهگاهى مطمح نظر برخى از اهالى كاروان بود، اما اين وجه حدّى داشت و تعادلى، و بيشتر در قلمرو داد و ستدهاى بازرگانى انگيزندگى داشت. كسانى بودند كه هرگز (ايران قناعت) را به (هندِ طمع) تعويض و تبديل نمى كردند، و كرامت انسانى را به لذّت و ذلّت ثروتمندى نمى فروختند. گفته اند كه برهان الدين ساغرجى ـ از واعظانِ عارف سده هاى هفتم وهشتم هجرى ـ شهرتى داشت چشمگير، كه محمد تغلقشاه آرزوى ديدار او را داشت. به اين جهت (چهل هزار دينار به او فرستاد و خواهش كرد كه به دهلى بيايد. برهان الدين پولها را گرفت و قروض خود را پرداخت ولى به كشور ختا رفت و به هندوستان نيامد، و گفت: من پيش پادشاهى كه علما در محضر او بايد سرِ پا بايستند، نمى روم)(5).
سائقه هاى بسته شدنِ كاروانهاى هند در قرون نخستين اسلامى و هم در عهد غزنوى و سلجوقى و عصر مغولان ايلخانى و تيمورى، هر چه بوده باشد، گوباش؛ آنچه مسلّم مى نمايد اين است كه اين كاروانها در انتقال ذهن و زبان خراسان و ايران به شبه قاره بسيار مفيد بوده اند؛ همچنان كه در بازگردانيدن و باز رسانيدن فكر و فرهنگ شبه قاره به ايران مؤثر افتاده اند. تنقيبِ اين كاروانها و تفتيش احوال و آثار رجال سياسى، فرهنگى، مذهبى و بازرگانى ايران كه با اين كاروانها به هند مى رفته اند، مسلّماً دفترى را فراهم مى آورد كُلفت و پُر ورق، كه مى تواند پيش از مجلد اوّل كاروان هند استاد گلچين گذارده شود. اما نقطه عطف اين كاروانها، كاروانى است كه مقارن ظهور صفويان بر صحنه سياسى ايران، بسته شد و به مدّت يك قرن و نيم بسيار انبوه مى نمود و پس از آن هم تا به عصرِ استعمار نو، دنباله اى لاغر و گاه فربه داشت. آقاى گلچين همين نقطه عطف را كه بر حدود يكصد و پنجاه سال از تاريخ فرهنگ و ادب فارسى اشتمال دارد، مورد رسيدگى قرار داده اند. اينكه اين دوره را (نقطه عطف) تاريخ كاروان هند ناميدم، به اين دليل است كه در اين دوره است كه در زمينه هاى سياسى، مذهبى، اجتماعى و حتّى در سبك و ساختارهاى زبانيِ زبانِ فارسى ـ اعم از نظم و نثر ـ راه و رسم و حدّ و نشانه هاى دگرگونه و نابرابر با ادوار پيشين زايش و پرورش يافت. عوامل و علل گوناگون اواخر سده نهم و قرون دهم و يازدهم كاروانى را كه ايرانيان مى بستند و به هند مى شدند، بسيار دراز دامن ساخت تا جايى كه يكى از هنديان پارسى گوى به نام راى لچهمى نراين اورنگ آبادى را در سده دوازدهم به اين انديشه انداخت تا سرگذشت اهالى سخنورِ اين كاروان را تنظيم كند و شام غريبان را درباره احوال و آثارشان فراهم سازد(6)؛ اثرى كه آقاى گلچين از نفس آن الهام گرفته (كاروان، 1/43) و ارزشهاى كاروان مزبور را در خورندِ آن تحقيق و تتبّع كرده است.
دوره مورد تفتيش و تحقيق مؤلف كاروان هند، يكى از دوره هاى خاص در تاريخ زبان و ادب فارسى محسوب است؛ دوره اى كه در ميانِ محقّقان معاصر، اعمّ از شرقى و غربى، هنوز (ناگفته هايش) و (نامعلومهايش) بيشتر از (گفته ها) و (معلومها)يش تلقى مى شود. به همين جهت اظهار نظرهاى خاص درباره زبان و ادب فارسيِ دوره مورد نظر مطرح شده است كه البته پاره اى از آن هيچ وزن و ارزش علمى ندارد و پاره اى ديگر نيز ضد و نقيض مى نمايد. استاد گلچين نيز متوجّه تناقض و بى پايگى اين گونه نقد و نظرها بوده و در مقدمه اى كه بر كاروان هند نوشته، به پاره اى از آنها پاسخ داده و شواهدى بسيار در رد آنها نشان داده است. (ر.ك: كاروان، 1/3 ـ 23). با اين همه دو نظر فراگير ـ كه تقريباً از بيماريهاى تحقيقاتى معاصران هم محسوب مى گردد ـ مورد بررسى ايشان قرار نگرفته است. يكى از اين نظرها، اين است كه دوره مورد مطالعه مشحون است از كميّت، بطورى كه ظرف شعر و ادب فارسى در اين دوره لبريز است و لبالب از نام و نشان شاعران مقلّد ناشاعر بى كيفيّت. اين نظر كه خصوصاً در ميان محققان ادبيات جديد شيوع دارد و نسل جوان را از زبان و ادب فارسى آن عهد بيگانه نگاه داشته است، برخاسته از عدم شناخت نظاممند ماست نسبت به زبان و ادب عهد صفوى؛ چه در قلمرو سياسى ايران و چه در قلمرو پهناور زبان فارسى. اين عدم شناخت نظاممند هم ناشى از آن است كه ما ميراث كلان ادب و فرهنگ عهد موردِ نظر را احيا نكرده ايم. از هر دو عنوان ديوانِ سخنوران اين عهد، هنوز يك عنوان يا دو عنوان را بيشتر نشناخته ايم و نشناسانده ايم. و نه تنها دواوين شعرا، كه ديگر نگارشهاى فارسى اين دوره را نيز مورد مداقّه قرار نداده ايم. گونه هاى فارسى ايرانى و فارسى هندى اين عصر را تفكيك نكرده ايم، و گونه هندى سبك هندى (يا اصفهانى) را از گونه ايرانى سبك هندى ممتاز نساخته ايم. هنوز تصوّر مى كنيم كه مى توان با گفتن اصطلاح كلّى سبك هندى هم شعر بيدل را وصف كرد و هم شعر صائب را هم شعر ناظم هروى را با موازين كليشه اى سبك هندى مى توان معرفى كرد و هم شعر طغراى مشهدى را. هنوز قالبهاى شاعرانى را به لحاظ قواعد و و اصول شناخته شده سبك هندى به تحقيق نگرفته ايم و روشن نداشته ايم كه آيا مثنوى و قصيده و رباعى هم در سبك هندى گرفتار (تازه گوييها) و (مضمون يابيها)يى كه شاعران اين عهد در بطن و شكم غزل تعبيه كردند، شده است يا نه؟ و دهها و صدها نكته ديگر، كه در مورد زيان و ادب و فكر و فرهنگ اين عهد مى توان موضوع كرد و ما هنوز آنها را بررسى ناكرده، از (نبودِ) كيفيّت و (بودِ) كميّت سخن داشته ايم.
من نمى گويم شاعران ممتاز و شناخته شده اين عهد را در نظر گيريد؛ چنان كليم و سليم و صائب و عرفى و طالب و بيدل و فيضى و حتى فياض لاهيجى؛ من مى گويم به سخنورانِ گمنام و كم نام و يا ممتاز، اما ناشناخته و ناشناس مانده اين عهد توجّه كنيد. خسروى قاينى را در نظر گيريد كه نامش را بندرت شنيده ايد. از او چندين سال پش در ظَهرِ نسخه شماره 4756 كتابخانه مركزى دانشگاه تهران از كتاب فرائد غياثى يوسف اهل اين دو بيت را خوانده بودم در ايّامى كه فتنه روس حتى بر درختهاى عهد تيمورى هرى ابقا نكرد:
ما كجا، عيش كجا، وقت بال خوش كه هنوز
نام راحت به زبان نامده در كشورِ ما
*
غبار جسم من وغير اگر بياميزند
زهم به بوى محبّت جدا توان كردن
رضى مشهدى را در نظر آريد و فقط انديشه هاى ژرف خردانه و مردمانه اش را در اين نمايه هاى شاعران تأمل كنيد:
صبح ديدم شبنمى، بر برگ گل غلطان به ناز
ياد آمد طفلى و دامان مادر، سوختم
*
زساقاى باده مى گيرم به پاى تاك مى ريزم
ندارم فكر خود، ميخانه را آباد مى سازم
روح الامين شهرستانى را در نظر گيريد و فقط اين چند بيت او را:
گر متاع درد و غم دارى، دكان را باز كن
جنس شادى را من ديوانه كمتر مى خرم
*
قصد بلبل جانفشانيها به پاى گلبن است
ورنه خرمن خرمن افتادست در بازار گل
*
چون خال كه در كنج لبش كرده اقامت
اى دل اگرت دست دهد، گوشه نشين باش
*
شوم فداى نسيمى كه در پريشانى
شبيه زلف تو گرداند آشيان مرا
قدسى مشهدى را در نظر آريد و فقط اين دو بيتش را:
گر نيايد كسى در سايه ايران چه عيب؟
سايه گردون نيفتد از بلندى بر زمين
*
به بزم ديگران تا كى چراغ انجمن بودن؟
شبى از در درآ اى شمع، من هم خانه اى دارم
غزليت ظهورى ترشيزى و مثتنوياتش را مورد عنايت قرار دهيد، شايد كه حتّى صائب هم برخى ازغزلهايش مديون (كلام) اوست(7). عرفى را بجوييد كه اشعارش مورد استقبال بيشترينه شاعران بوده است. (ر.ك: كاروان، 2/872 ـ 890). اينها را كه نام بردم، البته مشتى از خروار شاعران و سخنوران سبك هندى اند؛ شاعرانى كه كيفيّت را هم در پيام و انديشه، و هم در سازه هاى شعرى واقعاً با كيفيت كرده اند. كيفيّت شعر و انديشه اينان و اشباه و اقرانشان البته در روزگارشان شناخته بود. وقتى رضى مشهدى (قطره) را به لحاظ اينكه در (بيابان) (تشنه)اى يا (تاكى) را به مراد مى رساند، برتر از (گوهرى) مى داند كه ممكن است بر (سينه) يا (گردن) و (بناگوش) ثروتمندِ بى دردى زينت آور باشد:
تاك را سيراب كن اى ابر نيسان در بهار
قطره تا مى تواند شد، چرا گوهر شود
دارا شكوه كه اين كيفيت را مى داند، به خاطر همين بيت يك لك روپيه به او هديه مى كند (كاروان 1/393). البته در اين دوره بودند و كم هم نه كه بسيار، كه پُرگويى داشتند و مكسارى، و به اصطلاح تذكره نويسانِ دوره مذكور (بسيار مرتكب شعر) مى شده اند(8)؛ چنان طغراى مشهدى و غزالى مشهدى و ميناى اصفهانى كه به قول اين يكى:
هيچ كس را به سخن نگذارم
گر مرا كس به سخن بگذارد
با اين همه بايد پذيرفت كه در اين دوره كيفيّت در فكر و فرهنگ، در شعر و شاعرى و در ذهن و زبان، اندك نبوده است و شناخت آن البته آنگاه ميسّر است كه ميراث مكتوب و بازمانده عصر مورد نظر را احيا كنيم و سَرَه و ناسره اش را بازشناسيم و كيفيّتهاى با كيفيّتش را در پهلوى كميّت آن موضوع سازيم و ذهنيت بدبينانه و ناسنجيده معاصر را نسبت به فكر و فرهنگ عهد مذكور آگاه گردانيدم.
كاروان هند بى ترديد اين امتياز آگاهى آور را دارد و به خوبى و راستى هم دارد؛ زيرا مؤلّف اديب آن، ناآگاهيهاى معاصران را نسبت به سوق و سياق شعر و شاعرى و فكر و فرهنگ اين دوره متوجّه بوده است و اثرش را با عبارت پردازيهاى معاصران و تحرير امروزينه ساخت و بافت زبان فراهم نكرده، بلكه نصّ عبارات و عين لفظ و لغت اسناد و مآخذش را درباره احوال و آثار و كارهاى اهالى كاروان هند در كتابش گنجانده، و از اين طريق نمونه ها و نمايه هاى نثر و نظم يك دوره نويسندگى و سخنورى را نيز ارائه داده است. به طورى كه كتاب مورد بحث، علاوه بر موضوع محورى و اصلى آن ـ كه بررسى احوال و آثار اهالى كاروان هند است ـ برگزيده اى ارزشمند از نثر و نظم سبك هندى نيز محسوب تواند شد. ممكن است در وهله نخست خواننده شتابنده و شتابگر بپندار كه كاروان هند كارى است در حدّ گردآورى و گزينه سازى متون عهد صفوى ـ اعمّ از متون ايرانى و هندى آن ـ كه تراجم احوال شاعران آن دوره را مى نماياند. اين پندار، البته در قلمرو فوايد و ارزشهاى عديده آن مى گنجد و حُسن كاروان هند است نه عيب، مايه استوارى آن است نه اسباب ضعف آن، خاصّه كه مؤلّف با بينش انتقادى و ديده ورى اديبانه ضبطهاى تاريخى، لغوى و جغرافيايى مآخذ را بررسى كرده و نقل كارآمدِ دو قرن نظم و نثر فارسى را با نقد توأمان داشته است؛ به طورى كه مى توان كاروان هندِ او را در قلمرو شناخت متون منظوم و منثور عهد صفوى ـ اعمّ از متون فارسى هندى و ايرانى ـ و تاريخ سبك شناسيِ سبكهاى نويسندگى و سخنورى، يكى از مآخذ مسلّم محسوب داشت.
در حوزه نثر، آنچه را كه متون عصرى در تبيين شرح احوال و آثارِ اهالى هند به دست داده اند، مؤلّف مورد نقد قرار داده و سره و ناسره آنها را باز نموده و لغزشها و خطاهاى تاريخى، لغوى و ادبى صاحبانِ آثار مورد نظر را نشان داده است. مى دانيم كه يكى از عللِ اختلاط و به هم آميزى تراجم احوال شاعران و سخنوران قرون نهم تا دوازده، بى توجّهى ارباب تذكره بوده است در خصوص نسبتهاى جغرافيايى و مكانى آنان. اين اختلاط، البته اسباب بهم آميزى آثارشان را نيز در پى داشته است. مثلاً در تذكره محبوب الزمن، الفتى ساوجى و ترجمه احوال و اشعار او با الفتى يزدى ـ كه يك قرن پيش از او مى زيسته است ـ در آميخته، كه با كلكِ تحقيقِ آقاى گلچين تفكيك شده اند (ر.ك: كاروان 1/84، 86). باقى نهاوندى كه در تذكره روز روشن (ص432 و 436) التباس يافته و به عنوان دو شاعر (باقى و عبدالقادر طهرانى) مطرح شده و حتّى اين دوگونگى به فرهنگ سخنوران خيامپور (78، 378) نيز راه يافته و دو شاعر تصور شده، با ديد انتقاديِ مؤلف از احوال او رفع التباس و اشتباه شده است. (ر.ك: كاروان، 1/153). و حاصل مشهدى و باقر مشهدى كه در فرهنگ سخنوران (ص76، 146) دو مدخل و دو سخنور نشان داده شده، در كاروان هند (1/312) يكى بودن آنان به ثبوت پيوسته است. و از همين قبيل است بردى قزوينى و پيروى ساوجى كه در فرهنگ خيامپور (ص82، 107) دو مدخل دارند و دو شاعر برشمرده مى شوند، ولى در كاروان هند (1/194) يكى بودنشان تثبيت گشته است(9).
نقد و نظرهاى محقّقانه مؤلف، البته نه تنها ضبطها و التباسها و لغزشهاى بسيارى از تذكره نگاران را تصحيح مى كند و راست مى دارد (براى نمونه ر.ك: كاروان، 1/429؛ 2/979) بلكه بر فرهنگ سخنوران، دهها مدخل و عنوان ديگر را اضافه مى نمايد و به تعبيرى روشنتر، تحقيق مرحوم خيامپور را تكميل مى كند. چنانكه مدخلهاى امينى هروى (كاروان، 1/120)، روزبهان اصفهانى (همانجا، 1/482) و زمانى خراسانى (همانجا، 1/501) كه هيچ يك از آنها در فرهنگ خيامپور ديده نمى شود(10)، در كتاب حاضر آمده است.
در انتخاب و نقل نظم و شعرِ اهاليِ كاروان هند نيز مؤلف، نظرگاه انتقادى و نگره شعرشناسى را مدّ نظر گرفته است. البته مؤلف در انتخاب ابيات به شواهد تذكره ها ـ خاصّه خلاصة الاشعار ـ توجّهى در خور كرده است و از شعرشناسى ارباب تذكره بهره برده است، اما در مواردى بسيار كوشيده است تا به نسخه هاى خطى و چاپى از ديوانهاى شعر شاعران مراجعه كند و پس از بررسى و سنجش اديبان، ابيات ماندنى و خواندنى آنان را انتخاب نمايد. (براى نمونه ر.ك: كاروان، اكبر اصفهانى 1/81، پيامى 1/181، ثنايى 1/268، حيدر كلوچ 1/349، حاجى ابرقويى 1/311، راقم 1/432، ذهنى كاشى 1/424 و ديگر موارد). از آنجا كه مؤلف، خود در زمره شاعران و اديبان روزگار ما محسوب است و ديوان شعر او نيز مشهور(11)؛ در نقل شعر شاعران از حسنِ انتخاب و ذوق انتقاد برخوردارى داشته است؛ به طورى كه مى توان گفت هر منتقد ادبى عصر ما كه بخواهد از شعر اشرف مازندرانى، خسروى، رضى مشهدى، راقم، روح الامين و دهها مورد ديگر، گزينه و منتخبى فراهم كند، بى ترديد ابيات منتخب گلچين به گزيده او نيز راه خواهد داشت(12).
پيش از اين دو دريافتِ ناراست برخى معاصران را در زمينه شعرِ سبك هندى ياد كردم و گفتم كه مؤلف كاروان هند به اين دو دريافت بى اساس در مقدمه رسيدگى نكرده است. يكى از آن دريافتهاى ناراست كه همچون مرضى در بين معاصران (مُد) شده است، پيشتر مورد بررسى قرار گرفت. دريافت بى پايه ديگر در اقليم سبك شناسيِ سبك هندى در شعر فارسى اين است كه وقتى نام سبك هندى مطرح مى شود، عده اى گمان مى كنند كه در دوره استيلاى سازه هاى شاعرانه اين سبك، همه سخنوران قلمرو زبان فارسى با همان سازه هاى مشهور سبك هندى شعر گفته اند. اين تصوّرى است كه البته در حوصله نقد ادبى و تاريخ سبك شناسى نمى گنجد، و نه تنها در باب سخنوران و شاعران و از جمله اهالى كاروان هند صدق نمى كند، بلكه حتّى در جمعِ انواع ادبى و گونه هاى آن نيز مصداقى ندارد. پيش از اين اشاره شد كه سبك هندى و سازه هاى شناخته شده آن را بايد در غزل جست. غزل كه بخش عمده دواوين سخنوران اين عهد را مى سازد، در حوزه سبك هندى به عنوان سمبل و نمايه ممتاز قالبها و انواع شعر فارسى تلقى شده است و آينه تمام نماى (طرز تازه)(13) و مضمون يابِ غزل سرايان آن دوره. همين قالب مشهور در سبك هندى هم داراى دو گونه ممتاز است: گونه هندى و گونه ايرانى. گونه هندى سبك هندى و غزلش را شاعرانى به كمال رسانده اند كه زاده و پرورده اقليم فرهنگى و سياسى و اقتصادى و طبيعى هندوستان بوده اند؛ اعمّ از آنان كه فارسى، زبانِ مادريشان بوده است يا زبانِ تحصيليشان. گونه ايرانى سبك هندى و غزل آن را هم سخنورانى به اوج كمال و پختگى رسانيده اند كه زاده ايران و پرورده ساختارهاى زبانى و طبيعى و مذهبى و فرهنگى آن بوده اند. هرگز اين دوگونه سبك هندى از همه وجوه همسان و برابر نيست. در گونه ايرانى سبك هندى، طبيعت همان جلوه ها را دارد كه در اقليم ايران آن روز داشته است، همان ساختهاى زبانى و حتّى ساختارهاى شاعرانه موردِ نظر شاعر بوده است كه در ايران شيوع داشته و البته بسيارى از آنها براى شاعران گروه نخست ـ كه اصلاً و ابداً سياست و فرهنگ و اقتصاد و طبيعت ايران را درك نكرده بودند ـ بيگانه مى نموده است. در گونه هندى، تصرّفات، تكلّفات و تصنّعات كه حتى در توصيف طبيعت نيز محسوس مى نمايد، مشهود است و نيز گاهگاهى ناسازوارى ساختارهاى زبان از استوارى و تصلّب آن مى كاهد. در همين گونه سبك هندى
از شعر فارسى است كه ابهام و ايهام هنرى و شاعرانه به مرز معمّا و لُغَز نزديك مى شود. در گونه هندى سبك هندى جاى پاى شاعرانى چون سنائى، خاقانى، عطار، حافظ، مولوى، آصفى هروى و اشباه آنان چندان شناخته نيست، در حالى كه در گونه ايرانى سبك مزبور، شاعران مذكور، خداوندانِ الهام بخشِ سخنوران ايرانى سبك هندى بشمار مى روند. طبيعت در گونه ايرانيِ سبك هندى، بسيار طبيعى است و خَلق و خُلق آفريدگى دارد و متضمّن هيچ نوع دخل و تصرّف انسانى نمى نمايد. زبان، هر چند گستردگى مى يابد و تازگى دارد، اما از كژ تابيهاى گونه هنديِ سبك هندى خالى است. ساختارهاى شاعرانه بيشتر به تجربه هاى شاعران ايرانى كه زاده راه و رسم اقليم مذهبى، اقتصادى، فرهنگى و جغرافيايى ايران است، تعلّق دارد.
اين همه را كه فهرستوار برشمردم، در دو گونه هندى و ايرانيِ سبك هندى بوضوح مى توان ديد. بسيارى از شاعران ايرانى سبك هندى ـ كه زاده و پرورده اقليم مذهبى و فرهنگى و طبيعت ايرانى بوده اند ـ از تتبّع گونه هندى سبك هندى اجتناب و تحاشى مى كردند. در صد ديوانِ سخنوران سبك هندى ـ كه به گونه ايرانى آن سبك متعلّقند ـ يك بيت و يك غزل نمى توان يافت كه به تتبّع و تقليد گونه هنديِ سبكِ هندى سروده باشند. و اين در حالى است كه بسيارى از شاعران مذكور، پيروى استادانِ گونه ايرانيِ سبكِ هندى، همچون طالب و كليم و صائب و عرفى و اقران آنها را فضل و بلند مايگى مى پنداشته اند.
من نمى گويم كه گونه هنديِ سبك هندى، گونه فرو افتاده و پست است و همه ابيات و غزلها و آثار مربوط به گونه مزبور از طبيعتِ طبيعى دور شده اند و غلطات زبانى و دستورى دارند و از تجربه هاى متكلّفانه شاعرى مشحونند، من مى گويم گونه هندى سبك هندى در شعر فارسى، جامه فارسيِ هندى دارد، دستار طبيعتِ هند بر سر گذارده است، ازار و تُنبانِ آن از تار و پود گياهان هندى به عمل آمده است، عشق آن ـ چه كيهانى باشد و چه گيتيانه ـ از فلسفه زيبايى شناختى بودايى متأثّر است، (مضمون يابيها)ى تنگ و ضيقِ برخاسته از محيط شاكمونى در آن ديده مى شود، اسطوره هاى آن هندى است و باورهاى آن از طبيعت همراه با ترس و لرز است. آب موصوفش سركش است، بارانِ آن ويرانگرى دارد، سر و آن همراه با آيين بنديها و آرايشهاى تصنّعى است و…. درست به رغم گونه ايرانى سبك هندى، كه سرو آن را فقط طبيعت پرورده است نه چراغى بر آن آويخته اند و نه ورقهاى الوان را به آن بسته اند، بارانش هم حياتبخش مى نمايد و طبيعت را بارور مى سازد، آبش همچون رودخانه گنگ سركشى ندارد، عشقش هم اگر كيهانى است، صبغه اشراقى و خسروانى دارد يا رايحه محمدى و احمدى، و اگر گيتيانه است، با پسنده هاى زيبايى شناختى زنِ ايران مربوط است، زبانش هم با تجربه ها و سمبوليسم شاعرانه شناخته شده در اقليم ايران پيوستگى دارد، با همه گسترگى كه در قلمرو تشبيه و استعاره و تصويرها و خيالبنديهاى آن ديده مى شود، و بندرت معمّا گونگى و لُغَز وارگى دارد. از اين رو استبعادى ندارد كه ديوان صائب در ميان سخنوران مربوط به گونه هنديِ سبك هندى استقبال نشود و طرز او گوارايى نداشته باشد و شاعر آرزو كند كه
چون به هندوستان گوارا نيست صائب طرز تو
بِه كه بفرستى به ايران نسخه اشعار را
به هر حال، اين دو گونگيِ گونه هاى ايرانى و هنديِ سبك هندى در شعر فارسى نكته اى است بسيار مهم، كه متأسفانه تاكنون در تاريخ نقد ادبى و شعرشناسى ما موضوع بحث و تحقيق نشده است(14) و هميشه بر سبك هندى احكامى كلّى صادر گشته و شعر بيدل همچنان مورد بررسى قرار گرفته است كه شعر كليم و طالب.
كاروان هند نخستين گامى است كه فقط گونه ايرانى سبك هندى در شعر فارسى را نشان مى دهد و به اين جهت درتاريخ نقد ادبيِ ادبيات ما در خورِ تبجيل است و سزاوار اقبال، فراوان.
ييك نكته ديگر را كه كاروان هند هم تبيين مى دارد، اين است كه در دوره استيلاى سبك هندى و سازه هاى زبانى و ادبى آن سبك، همه شاعران در قلمرو زبان فارسى به استقبال آن سبك نرفته اند؛ بلكه بوده اند و خصوصاً در ميان اهالى كاروان هند بسيار هم بوده اند كه سياق سخنورى پيشينيان و شاعرانِ سده هاى ميانه و حتّى سخنوران مكتب وقوع و عهد تيمورى را دنبال مى كرده اند. با وجود آنكه (هندى گويان) ـ كه طرز تازه يا سبك هندى را تتبّع مى كرده اند ـ بر اين دسته از شاعران ايراد مى گرفته اند، با اين همه آنان به جمعِ (هندو سخنان) نپيوسته اند. از اين رو در مطالعات مربوط به سبك شناسى شعر فارسى و شناخت حوزه كاربرد و استعمال سازه هاى سبك هندى، تأمّل بر شياع طرزهاى پيشين و علل گرايش به طرزهاى مزبور حائز اهميت فراوان است و شايد بتوان گفت كه همين گرايشها، نرمك نرمك جمع گشته و به كودتاى ادبى بازگشتيان منجر شده است. به اين لحاظ نيز كاروان هند اشارات بليغ دارد. و به عبارت ديگر، در كاروان هند اين گونه از گرايشها و طرزها و نمونه هاى كارِ صاحبان آنها به درستى مجال انعكاس يافته است: حيران قاينى سبك عراقى را پى مى گرفته و تتبّع خاقانى مى كرده است (كاروان، 1/362)، خلقى شوشترى در پى روش انورى مى رفته است (همانجا، 1/382)، قايمى مازندرانى به سياق ابن يمين مى سروده است (همانجا، 2/1088)، گلشنى كاشانى (طرزِ متروكِ) شاعران عصر تيمورى، خاصه طرز سيفى بخارى را خوش داشته است (همانجا، 2/1194)، مكّى اصفهانى پسر وى مثنوى معنوى مى كرده است (همانجا، 2/1339)، ميلى هروى سبك امير خسرو و ظهير فاريابى را تتبّع مى كرده است (همانجا، 2/1389)، نادمى اصلاً (همانجا، 2/1405) و وفائى هروى (به روش قدما) مى سروده است (همانجا، 2/1528) و….
درست است كه كاروان هند در احوال و آثار آن دسته از شاعران عصر صفوى است كه به هند رفته اند، اما نبايد بهره ها و فايده ها آن را به تاريخ ادبيات يا تاريخ شعر فارسى منحصر دانست. اگر بشود ـ كه مى شود ـ رقم (هزار و يك) را نشانه اى از (فزونى) يافت، مى توان گفت كه اثرِ مورد بحث هزار و يك فايده در ضمان دارد. مهمترين فايده اى كه كاروان مذكور متضمّن آن است، تجربه اى است تاريخى ـ اجتماعى كه در ايران عهد صفوى، پيشينيان ما آن را معاينه كردند و با آنكه نتايجى مفيد در قلمرو زبان فارسى از آن تجربه به حاصل آمد، امّا پاره اى از عوامل انحطاط را در ايران پرورد. اين تجربه كه در زندگيِ روزينه بسيارى از كشورهاى منطقه نيز مى تواند مورد توجّه باشد، تجربه اى است سياسى ـ اجتماعى و اقتصادى ـ فرهنگى. تجربه اى كه (كاروان مهاجرت) را انبوه مى سازد و…. سلاطين صفوى با آنكه در ميانشان چهره هاى مدبّر و با كفايتى چون شاه اسماعيل و شاه عباس كبير وجود داشت، اما بعضى از آنان وجوه روشن و كارساز را در آيين كشور دارى در نمى يافتند. رفتارهاى احساسى و عاطفى آنان زمينه هاى عقلانى و تدبيرهاى مسلّم كشوردارى را بى رنگ و بو ساخته بود. شخصى چون شاه عباس ـ كه تدبيرهايش در ميان شاهان صفوى شناخته است ـ روزى (براى گردش و شكار به نطنز رفت و در هنگام شكار، بازِ لَوَند كه از جلدى و چابكى بسيار مورد علاقه وى بود گريخته بر بام يكى از درويشان آنجا فرود آمد و نشست. شاه بنفسه بر در خانه آن شخص رفت تا باز بگيرد ولى چندانكه مبالغه كرد صاحب خانه به تصوّر قزلباش ـ كه چون به درون آيد آزار و آسيبى به او مى رساند ـ در نگشود و شاه غضب كرد و حكم قتل عام فرمود….) (كاروان، 1/357). اين گونه رفتارهاى احساسى شاهانِ صفوى ـ كه مكرر در عهدشان روى داده است ـ البته بر اهل فضل و كمال و ارباب علم و هنر خوش نمى افتاد و آنان را از زادگاهشان مى راند. گاه اين رفتارها بقدرى مبتذل مى نمود كه احتمال آن البته بر بسيارى از سخنوران دانشمند آن عهد دشوار مى نمود. چنانكه (روزى در آيين بندى شهر اصفهان شاه [عباس] به عتابيِ [تكلّو] تكليف شراب نوشى كرد و او امتناع ورزيد. يكى از حاضران اظهار داشت كه وى خود را قطب مى گويد و دم از ولايت مى زند. شاه گفت: من تيرى به جانب او مى اندازم اگر كارگر نشد البته قطب خواهد بود و الاّ فلا. فرهادخان قرامانلو و ديگر اعيان كه حضو
ر داشتند گفتند كه سلاح جنگ به انبيا و ائمّه هدى مضرت رسانيده است چه جاى اقطاب. و در حالى كه شاه منتظر تير و كمان بود فرهادخان به عتابى گفت كه اگر ميل استخلاص دارى، بايد كه شعرى درباره رفع حرمت شراب و صفت بزم شاه بگويى، و وى در چنان وقتى اين رباعى گفت:
اى شاه! ستاره خيل خورشيد اقبال
وى از پى سجده تو گردون چه هلال
ايّام تو عيدست در و روزه حلال
بزم تو بهشتت، در و باده حلال)
(كاروان، 2/866)
درگيريهاى صفويان باقزلباشان نيز اسباب رنجش بسيارى را در عهد صفوى فراهم كرد. كم نيستند شاعران و سخنورانى كه بر اثرِ اين درگيريها خاستگاه و موطن شان را ترك گفتند و كاروان هند را بستند (از جمله ر.ك: كاروان: 1/79 ـ 80). تصادم و جنگهاى خانه براندازى هم كه بين صفويان و اوزبكان شيبانى هر چند گاه در خراسان روى مى داد، ماندن خراسانيان را در خاستگاهشان ناممكن مى داشت. هنرمندانى چون امينى مشهدى ـ كه در كتابخانه رضوى خدمت مى كرد و كاغذ ابرى و نيز عكس هفت رنگ را در عالم كتاب آرايى وضع كرد ـ بر اثرِ همين ناآراميها مشهد را ترك گفت و به اهالى كاروان هند پيوست. (كاروان، 1/119). اُنسى و انيسى از اديبان طرز نخست طايفه شاملو هم به علّت همين ستيزهاى اوزبكان و اختناقى كه در خراسان به وجود آوردند، ايران را رها كردند و به هند رفتند. (كاروان، 1/121، 125). ستيزهاى تيز و تند مذكور ـ كه مكرّر روى مى داد ـ شرق ايران، خراسان، را به ويرانه اى تبديل كرده بود؛ ويرانه اى كه قدسى مشهدى آن را چنين مشاهده و توصيف كرده است:
جغد هم در كلبه من جا نمى گيرد زننگ
كسى ندارد ياد در عالم چنين جاى خراب
كار من انديشه خامست شبها تا به روز
روزها افتاده ام تا شب به فكر ناصواب
داد ازين نا امنى دوران كه باشد بر حذر
حادثات از حادثات و انقلاب از انقلاب
بهرِ مشتى خاك هر ساعت ميان اين گروه
تازه مى گردد نزاع رستم و افراسياب
و مسلّم كه در ويرانه اى كه جغد جا نگيرد، (طوطيان) و (هدهدان) و (قمريانـَ)ش آنجا را مساعد براى خواندن و زمزمه كردن نمى يافتند و كاروان هند را مى بستند و…. پسندها و مذهب گوييهاى نه چندان علمى و عميق نيز در كنار اين ستيزهاى سياسى بيداد مى كرد. اتّهام نقطوى بودن و يا از (اهل نقطه) و يا از (امّتان پسيخانى) بودن، يكى از بيماريهاى عقيدتى عهد صفوى است. كم نبودند فضلا و ارباب علم و دانش كه در ايران عصر صفوى متهم به پيروى از آيين محمود پسيخانى گيلانى (قرن 8 و 9 هجرى) شدند و از بيم جان به اهالى كاروان هند پيوستند. دخلى اصفهانى (ر.ك: كاروان، 1/404)، حياتى كاشى (ر.ك: كاروان، 1/333) شريف آملى (ر.ك: كاروان، 1/621) و بسيارى ديگر از زمره شاعران و دانشمندان آن عهدند كه بر اثرِ همين تهمت، با كاروانِ هند، خاستگاهشان را بدرود گفتند.
اين زمينه هاى ناهموار سياسى ـ مذهبى، البته نابرابريهاى چشمگير اقتصادى و ناهماهنگيها و كژتابيهاى ناخوش اجتماعى را نيز به دنبال داشته است. نظام اقتصاد ايران و خصوصاً خراسان در اين عهد بر اثر ستيزه جوييهاى سياسى و مذهبى، پاشيده بوده است. در برخى از خانه ها در اين عهد، سفيد روى ترين چيزهايى كه در دسترس مردم مانده بود، (ديگ مطبخ)شان بوده است. بسيارى از اهل فضل و دانش فقط (درس مفلسى) را تكرار مى كرده اند. دولت حتّى از عهده پرداخت معاش و حقوق كاركنانش هم برنمى آمده است. به هر حال، اقتصاد عصر صفوى هر چه باشد، اين قصيده قدسى، بى گمان، بهترين و روشنترين توصيفى را كه مى توان از اقتصاد آن دوره كرد، در بر دارد:
شود زكاوش مژگان چو خانه زنبور
كشند شكل درم گربه فرض بر ديوار
براى شكوه تنخواه و ناله مردم
بزرگ و خُرد هماواز همچو موسيقار
اگر نه شربت دينار شد تمام، چرا
به كار خسته كند زهر چشم، شربت دار؟
رواج مطبخ اگر اين چنين بود، نبود
سفيد روى تر از ديگ، كس به شهر و ديار
مدرّسى كه نيابد وظيفه تدريس
نمى كند بجز از درس مفلسى تكرار
مؤذنان پى مرسومِ خود اذان خوانند
چو آن كسى كه عزيزيش مى رود ز ديار
چه عذر باشد امسال پيش فرّاشان؟
كه رُفته بر سر جاروبشان وظيفه پار
جماعتى كه درين روضه حافظ دَورند
به آن رسيده كه دوران زنند در بازار…
براى ثبت براتى وظيفه خوران را
زنقد و جنس چه يك حبّه و چه يك دينار
به ساق عرش رسد ساق موزه بر درها
ز پاى بيوه زن افتد زبسكه پاى افزار
از آن وظيفه چه خيزد كه پاره بايد كرد
هزار كفش براى براتِ صد دينار
خزانه دار كه رنگِ زرش به جاى زرست
به كار خود شده حيران چو صورت ديوار
اين وضع اقتصادى ايران، اتفاقاً در روزگارى رخ نمود كه در جانب شرقى آن، در هند، اقتصادى شكوفا و توانمند روى به سوى رشد بيشتر داشت. رشد اقتصادى هند و غنا و ثروت مادى آن در آن ايام درست نقطه مقابل ركود و فقر اقتصادى ايران تلقى مى شد؛ تا جايى كه اهالى كاروان هند تصوّر مى كردند كه فقر آنان فقط در هند بر طرف مى شود و به قول اشرف مازندرانى:
هر كه از ايران به هند آيد تصور مى كند
اين كه چون كوكب به شب در هند زر پاشيده است
البته اين يك تصوّر نبوده است، يك واقعيت و يك عينيت اقتصادى بوده است؛ واقعيتى كه شعرِ بيشترينه اهالى كاروان هند آن را تصوير كرده است. قدسى، صميمى ترين شاعر و راست انديش ترين فردِ اين كاروان است. او مى گويد:
برگِ سفر بساز تو هم، مرده نيستى
بيهوده چند مانع رزقت شود حجاب؟
هر روز مى روند گروهى ازين ديار
بى توشه توكّل و عريان چو آفتاب
تا باز كرده اند نظر، بازگشته اند
با مكنتى كه عاجزشان كرده در حساب
(كاروان، 2/1104)
با آنكه اهالى كاروان هند، اگر (نان جوى در ايران قناعت) مى يافته اند، (عزم سفرِ هندِ طمع) را مايه عار مى دانسته اند (ر.ك: كاروان، 2/1105)، با اين همه، فرار از فقرِ (اينجايى) و دست يافتن به (غناى آنجايى) سوداى همگانى شده بود؛ سوداى همه اهالى كاروان هند:
همچو عزم سفر هند كه در هر دل هست
رقصِ سوداى تو در هيچ سرى نيست كه نيست
بديهى است كه اوضاع اقتصادى مذكور، نظامِ اجتماعى ـ فرهنگى را نيز از سلامت و صحّت بدر برده بود. نظر آقاى گلچين درست است كه سلاطين صفوى خود يك پا هنرمند و شاعر و نقّاش و امثال اينها بوده اند، و اين نظر آقاى گلچين هم درست است كه آنان به هنرمندان و سخنوران اعتنا مى كرده اند (كاروان، ج1، ص هشت ـ نوزده)، اما اين نظرها، به تنهايى، فلسفه انبوه شدنِ كاروان هند را تعليل نمى كند. وضع اقتصادى ويرانِ صفوى، نگره اجتماعى را نسبت به فكر و فرهنگ دچار نخوت و سستى كرد و ديد اجتماع را نسبت به هنر و هنرمند محدود به پسندهاى خاص صفويان ساخت. جامعه ايران در آن عهد چندان به استعدادهايش توجّه نداشت. ديگر توانِ جذب و نگاهدارى هنر و هنرمند را در گستره پهناور ايران در خود نمى ديد. البته نظر ادوارد براون نيز مبتنى بر اينكه (چشم و پاى شعراى طامع بيشتر متوجه و رهسپار دهلى بود)(15)، درست نمى نمايد؛ چرا كه بسيارى از اهالى كاروان هند، همچنان كه مكرر تلميح كردم، (ايرانِ قناعت) را بر (هندِ طمع) ترجيح مى دادند، با اين همه، اين دسته از مسافرانِ كاروانِ هند را هم بينش اجتماعى عهد صفوى نگران مى كرده است و مضطرب. بينشى كه از اقتصاد پاشيده آن عهد برخاسته بود و استعدادهاى شاعران دانشمندى چون قدسى مشهدى و اشرف مازندرانى و صائب و اشباه و اقران آنها را نمى يافت و بزرگ نمى داشت. اينكه قدسى تصريح دارد:
من كه در ايران نمى آيم بكارِ هيچ كس
با چه استعداد سوى هند از ايران مى روم؟
صرفنظر از ايهام آن در مصراع دوم، همانند اين بيت صائب است كه:
گفتم مگر زهند شود بخت تيره سبز
اين خاك هم علاوه بختِ سياه شد
و نيز مؤيّد اين دو بيت اشرف مازندرانى:
ايران نه رواج بخشِ دانا باشد
هر چند كه اسباب مهيا باشد
در هند بود هنروران را شهرت
شب روشنيِ چراغ پيدا باشد
و اين همه تأكيد دارد كه اوضاع سياسى ـ مذهبى عهد صفوى، بحران اقتصادى ـ اجتماعى را در پى داشته است و انديشه بستنِ كاروان هند را در ميان مردم قوّت مى داده است. درست است كه اهالى كاروان مذكور، هند را سرزمين غريب مى پنداشته اند و غنا و ثروت و جاه و مقام و اعتبارشان در آنجا هم (درد غربت) را از سينه آنان دور نمى داشته است و به قول خودشان:
به غربت اندر اگر سيم و زر فراوانست
هنوز هم وطن خويش و بيت احزان به
*
يكباره از وطن نتوان برگرفت دل
در غربتم اگر چه فزونست اعتبار
*
به خاك هند چه سنجى ديار ايران را؟
به خاك تيره برابر مكن گلستان را
*
ميخانه نشينيم نه از باده پرستيست
از دل نتوان كرد برون حبّ وطن را
اما قدر مسلّم اين است كه آنان رفتند و با رفتن خود بسيارى از (اسلاميات) و (ايرانيات) را نيز به هند بردند و….
يكى از فوايد در خورِ وارسى كاروان هند، موضوع (بُرده) و متاعى است فرهنگى، كه مسافران كاروان مذكور به شبه قاره برده اند. يكى از برده هاى اهالى كاوان هند، آداب و پسندها و ديدگاه علمى و مذهبى است. برخى از مسافران مذكور از خاندانهاى مشهورِ مذهبى ايران بوده اند و برخى در نزد دانشمندان طرازِ نخست آن دوره، آموزشهاى علوم مذهبى ديده بودند. اشرف مازندرانى از خاندان مشهور مجلسى بوده است و در هند به زيب النسا بيگم آموزش مى داده است (ر.ك: كاروان، 1/62). عليرضا تجلى از تلامذه ممتاز آقاحسين خوانسارى بوده است و آموزگار ابراهيم خان در شبه قاره (ر.ك: كاروان، 1/201). قاضى نورالله شوشترى منصب قضاوت بر عهده داشته است (ر.ك: كاروان 2/1468). مسلّم است كه اين دانشمندان شيعى، تشيّع را كه چند قرن پيش از آنان در شبه قاره شناخته بوده، همراه با پسندهاى عصرى و متأخّرش براى مردم آن سرزمين به ارمغان برده اند. حتّى كسانى چون ميرمحمد مؤمن سمّاكى كه در ايران آن روزگار عقايدش در خصوص تقريبِ مذاهب چنان الحاد و زندقه تلقى مى شد، توانستند در شبه قاره نقد و نظرهاى مذهبى خود را بگسترانند (ر.ك: كاروان، 2/1372). سواى آراى شيعى، برخى پسندها و آداب و آراى ديگر مذاهب و فرق نيز با همين مسافران و در همين دوره به هند رفته است. ازجمله اين فرقه ها، فرقه نقطوى است كه توسط ميرعلى اكبر كاشى به آن كشور برده و به ديوانيان آنجا شناخته شد (ر.ك: كاروان، 1/221 ـ 223). شناخت اساطير و فرهنگ باستان ايران نيز در شبه قاره هر چند مديون مهاجرت (پارسيان) است، اما در اين دوره، اين شناخت در ابعاد فرهنگى آن به ارباب فضل و ادب بيشتر معرفى شد. در همين دوره بود كه تقى شوشترى در هند شاهنامه فردوسى را به نثر تحرير كرد. و اين شايد نخستين روايتى باشد به نثر، كه از مثنوى فردوسى صورت پذيرفته است؛ هر چند اديبان آن خطّه مى پنداشته اند كه شوشترى (قماش را به پلاس بدل مى كند و ريسمان را پنبه مى سازد). (كاروان، 1/251).
يكى از متاع مهم فرهنگى كه اهالى كاروان مزبور با خود به هند بردند، فنون نسخه نويسى و كتاب آرايى بود. البته خيلى پيش از اين كاروان، فنون مذكور در شبه قاره شناخته بود، اما با انتقال آگاهيهايى كه اين مسافران داشتند، شناخت مورد بحث دقيقتر و گسترده تر شد. امينى مشهدى، باقر شيرازى، راقم مشهدى، قاطعى هروى هر يك در زمينه هاى قطّاعى و وصّالى، كاغذگرى و ابداع كاغذ ابرى و الوان و عكس هفت رنگ و تذهيب و تجليد در شبه قاره اهتمامى بلند داشته اند. و اينان هنرورانى بوده اند كه عموماً در بطنِ مكاتب هنرى خراسان و فارس پرورده شده و آيين كتاب آرايى را درهند رونق دادند. (ر.ك: كاروان، 1/119، 142، 193، 272، 431، 2/85). علاوه بر اينها، بسيارى از نستعليق نويسان، شكسته نويسان، جَلدنويسان و به طور كلى خوشنويسان خراسان و ايران با همين كاروان به هند رفته اند و دامنه نسخه نويسى و كتاب سازى را در شبه قاره، پهناورتر كرده اند. كاروان هندِ گلچين، مشحون است از نام و نشان سخنورانى كه در آن سرزمين به شغل خوشنويسى و نسخه نويسى در كتابخانه هاى رسمى و يا در ورّاقيهاى مردمى مشغولى داشته اند. (از جمله ر.ك: 1/141، 206، 254، 307، 374، 417، 594، 862، 901، 905، 913، 2/915، 1136، 1163، 1380 و ديگر صفحات). انتقال انبانِ نسخه نويس و مذهِّب و مصوِّر به شبه قاره، البته انعكاسى ديگر نيز داشته است كه مى توان از آن به عنوان شناسه و مميّزه اى در تاريخ ادب فارسى بهره برد. از آنجا كه ارباب فنون نسخه نويسى و كتاب آرايى عموماً اهل شعر و شاعرى بوده اند، بديهى است كه تجربه هاى شاعرانه شان را با مصطلحات مجرَّبشان به ظهور مى رسانيده اند. به همين جهت است كه شعرِ فارسى سبك هندى مملو است از تصويرهاى شاعرانه اى كه با مصطلحات فنون مذكور تبيين شده است؛ تا جايى كه دقيقاً مى توان گفت: يكى از شناسه ها و سازه هاى ساختارى در شعر فارسيِ سبك هندى، وجودِ وفور اصطلاحات مذكور است كه البتّه شاعران آن عهد در بسيارى از موارد هم واژگان كتاب آرايى را با توانايى قابل تقدير با تجربه ها و مضمونهاى شاعرانه شان جوش داده اند؛ به طورى كه اگر آن اصطلاح را از شعرشان جدا كنيم، تجربه آنان عمقٍ جمال شناسيك خود را از دست مى دهد(16). مانند اين بيت دانش مشهدى:
دردِ دلى به كاغذ ابرى رقم كنيم
شايد كه پى به ديده گريان ما برد
***
راهى را كه تا اينجا با (كاروان هند) آمديم، البتّه كوتاه بوده است و فقط پاره اى از منازل و رباطهاى آن را در اين گفتار ديده ايم و به بحث و بررسى درباره آنها پرداخته ايم. بدون ترديد اگر راه (كاروان هند) در مجالى وسيع رفته شود، بسيارى از مناظر و مظاهر ارزشمند ديگرى دارد در خور تأمّل. اما بايد دانست همچنان كه آقاى گلچين مقدمه اين راه را ـ كه تفتيش احوال و آثار اهالى كاروان هند را در دوره هاى غزنوى، سلجوقى، مغول و ايلخانى و تيمورى تضمين مى كند ـ نرفته اند و بايد رفته شود، پايانه و مؤخّره راه را نيز با (كاروانِ هند) خود نسپرده اند. پس از دوره مورد نظر مؤلّف، كاروان هند همچنان از ايران بسته مى شد و به هند مى رفت؛ چه در پايان عهد صفوى و چه در عهدِ افشارى و زندى و قاجارى، كه تنقيب اين قسمت از طريق كاروان هند در تا ريخ ادب و فرهنگ ما البته قابل تحقيق است و كتابى هم حجمِ (كاروان هند) به وجود مى آورد. علاوه بر مقدمه و مؤخّره كاروان هند، كه مورد نظر مؤلف نبوده است، برخى از اهالى كاروان هند نيز كه در دوره مطالعه مؤلّفِ ( كاروان هند) قرار مى گيرند، در اين اثر به نام و نشان و احوال و آثارشان توجّه نشده است. البته برخى از (فائت)هاى (كاروان هند) به دليل اين بوده است كه مؤلف بدرستى مى دانسته است كه آنان در راسته كاروان هند نبوده و به هند نرفته اند؛ هر چند كه تذكره نگاران به تواتر، بعضى از آنان را از مسافران كاروانِ هند دانسته اند، مانند ناظم هروى، كه بى ترديد آرزوى به هند رفتن او ـ كه در ديوانش ديده مى شود ـ باعث شده است تا ارباب تذكره او را از اهالى كاروان هند محسوب دارند. البته جا داشت كه مؤلف اين دسته از اهالى كاروان هند را در بخشِ (مشكوكِ كاروان هند) (2/1565 ـ 1582) مورد بررسى قرار مى داد و منشأ اخبار را كه سفر هندشان را آگاهانه يا ناآگاهانه جعل كرده اند، نشان مى داد و بى پايگى تواتر تذكره ها را در اين زمينه تفسير مى كرد. چنانكه منشأ خبر مجعول سفر ناظم هروى به هند همچنان كه گفتيم، اشعار خود اوست كه ارباب تذكره را فريبانده و آن خبر را به تواتر رسانده است. و اين است آن ابيات:
چنان مشتاقِ بال افشانيِ هندم كه در ايران
ز زلفِ مهوشان صد دام گستردند و آزادم
چنان دلگيرم از بيقدرى آبادِ وطن ناظم
كه هنگام وداع جانگداز دوستان شادم(17)
سواى آن، هستند مسافرانى كه در دوره مطالعه مؤلّفِ (كاروان هند) به شبه قاره رفته اند و نام و نشان آنان در كاروانِ گلچين نيامده است. از آن جمله است بديع سمرقندى كه (در علم تاريخ و معمّا و ديگر فنون غريبه مناسبت لايقه داشت، از وطن خود به ممالك دكن رسيده در بلده خيبر به عزّت و اعتبار تا آخر حيات بسر برد…)(18). و از همين قبيله است مير محمدكاظم فايق تونى (كه به زمانِ عالم گير از تون به هندو


صفحه 6

نگاهى به ساخت كتابى كلامى از علامه حلّى
موذن جامى محمدمهدى



1. نهج الحق و كشف الصدق* از كتابهاى مهم در تاريخ كلام شيعى است. اهميت آن در درجه اول نه به خاطر محتوا و نظام ارائه مطالب آن ـ كه آن هم به نوبه خود ارزشمند است بلكه به دليل تأثير اجتماعى ـ سياسى آن است. زيرا نهج الحق توانست به استقرار سياسى تشيع يارى رساند. مخاطب اصلى علامه در تأليف اين اثر اولجايتو بود كه به دنبال يك بحران فرهنگى, نزديك به سه سال در انتخاب مذهبى از مذاهب اسلامى و حتى انتخاب دين اسلام متحير مانده بود. نهج الحق از شمار كتبى است كه به معرفى شيعه مى پردازد و در عين حال خصلتى جدلى و انتقادى دارد. در واقع. با سقوط خلافت عباسى در قرن هفتم. متفكران و عالمان شيعى فرصت يافتند كه با آزادى عمل بيشتر در جهت روشنگريهاى اعتقادى دست به فعاليت گسترده بزنند. نتيجه همين فعاليتها كه در ايران با يك زمينه قوى مردمى حمايت مى شد, به استقرار نهايى يك حكومت تمام عيار شيعى در قرن دهم انجاميد و از آن پس مذهب شيعه در اين سرزمين به مذهب عامه مردم تبديل شد.
2. در كتابى كه براى معرفى شيعه نوشته شده باشد طبعاً بايد بحث اصلى حول محور امامت بچرخد. علامه حلى جز آنكه اصولاً كتاب ديگرى نيز براى ادلجايتو پرداخت كه فقط به مبحث امامت اختصاص داشت ( منهاج الكرامه) در نهج الحق نيز بيشترين همت خود را مصروف اين مسأله كرد. در عين حال نهج الحق روى هم رفته به نحوى جامع تفكر شيعى را معرفى مى كند. (پس از اين بدين نكته خواهيم پرداخت.)
1.2 كتاب با خطبه اى تناسب يافته با مضمون كلامى ـ فلسفى آن آغاز مى شود:
الحمدلله الذى غرقت فى معرفته افكار العلماء و تحيرت فى ادراك ذاته انظار الفهماء. (ص36).
سپس, مؤلف با ذكر آيات نهى از كتمان بينات و هدايت و احاديثِ مربوط به لزوم اظهار علم مقدمه نقلى ضرورت تدوين چنين اثرى را بر مى شمارد. (ص36 ـ 37). آنگاه هدف كلى كتاب بازگو مى شود: تبيين خطاياى كسانى كه با شيوه هاى سوفسطايى به انكار بسيارى از ضروريات پرداخته اند. (ص37).
بدين ترتيب, علامه, منكران شيعه را منكران ضروريات دينى ـ عقلى قلمداد مى كند و روش ايشان را سوفسطايى مى شمارد. در پرداخت چنين كتابى طبيعتاً مؤلف مى بايد جانب اختصار و دقت بيان را رعايت كند. وى به اين معنا توجه دارد و در معرفى روش خود بر فشرده گويى و ترك تطويل و اكثار تأكيد مى ورزد. (همانجا).
2.2 نهج الحق تبيين هشت مسأله بنيادين از نظرگاه كلام شيعى است; نخست در ادراك, دوم در نظر, سوم در صفات حق تعالى, چهارم در نبوت پنجم در امامت, ششم در معاد, هفتم و هشتم در اصول فقه و فقه. در اين انگار دو مبحث اول به مقدمات عقلى مى پردازد, يك مبحث به شناخت خدا اختصاص دارد, دو مبحث به مسأله رهبرى دينى متعلق است, يك بحث درباره جهانِ ما بعد الدنيا گفتگو مى كند و دو مبحث به مقدمه شناخت احكام و احكام زندگى در دنيا راجع است. از يك ديد كلى و مراتبى اين مفاهيم را مى توان بر اساس نمودار شماره يك تقسيم كرد. اما در كتاب نهج الحق, فقه و اصول پس از معاد (بخش سوم نمودار) قرار گرفته و كتاب بروشنى به دوبخش نظرى يا كلامى و عملى يا فقهى تقسيم شده است. (ر. ك: نمودار شماره 2).
از لحاظ حجم مباحث. بخشهاى كتاب يكسان نيست. ذيلا نگاهى به ترتيب مباحث از نظر تفصيل مى اندازيم. (اعداد گرد شده است):
I ) بخش كلامى:
1. امامت 200 صفحه
2. صفات 80 صفحه
3. نبوت 20 صفحه
4. ادراك 7 صفحه
5. نظر 3 صفحه
6. معاد 2 صفحه
II ) بخش فقهى:
1. فقه 180 صفحه
2. اصول 25 صفحه
پيداست كه در گروه اول عمده ترين مسأله كتاب را بايد مسأله امامت دانست كه بحث از آن بيش از دويست صفحه را به خود اختصاص داده است. در گروه دوم هم تكيه مؤلف بروشنى بر بخش فقه بيشتر از اصول فقه است. به اين ترتيب مى توان گفت دو بحث عمده و اصلى نهج الحق امامت است و فقه. (بحث امامت, عنوان نمونه ساختار مستقلاً مورد بحث قرار خواهد گرفت.ر. ك: بند 3).
از يك ديدگاه اجتماعى و با توجه به اينكه مخاطب كتاب يك رجل سياسى است بايد گفت توجه علامه در نهج الحق بيشتر متمركز است بر حوزه سياسات; يعنى بحث از رهبرى و بحث از احكام اداره شهر و زندگى شهروندان. سياست در اين مفهوم در واقع يعنى تغيير پايه مذهبى سياست از تفكر سنى و اشعرى مسلك به تفكر شيعى; كه خود در تحليل تاريخ فلسفه سياسى ـ كه در ممالك اسلامى فلسفه دينى سياست يا سياست دينى بايد دانسته شود ـ تا سده هفتم نكته اى بنيادين است. (در زمنيه ارتباط وثيق تفكر مذهبى با تفكر سياسى در دستگاه خلافت, مثلاً ر. ك: ادونيس, الثابت والمتحول, ج 1).
3.2 تبويب, فصلبندى و تقسيم هر گفتار به پاره گفتارها و فقرات و بندها در نهج الحق از يك نظام خاص پيروى مى كند. در اينجا سعى خواهيم كرد براى اين نظام يك انگاره كلى به دست دهيم. نخست نگاهى به تك تك فصلها مى اندازيم.
1. 3. 2 فصل يا مسأله به اين ترتيب تبويب و تقسيم شده است:
بحث يكم
بحث دوم
اول
دوم
سوم

بحث سوم

بحث هفتم
كه در يك نمودار درختى چنين نشان داده مى شود:
فصل يا مسأله دوم نيز در سه بحث و با نظم فصل اول تنظيم شده است. در فصل مسأله سوم بحثهاى بيشترى با زير بحث ديده مى شود. اين زير بحثها با عنوان (مطلب) مشخص شده است; مثلاً بحث يازدهم كه آخرين بحث اين فصل است داراى نوزده مطلب است كه به تفكيك از يك تا نوزده رديف شده اند. فصل (مسأله) چهارم با تغييراتى در نظم فصلهاى پيش به اين ترتيب بتويب شده است:
مبحث يكم
مقدمه يكم
مقدمه دوم
مبحث دوم
(اجزاى اين مبحث با ذكر (منها) جدا مى شود.)
مبحث سوم
مى بينيم كه مؤلف دو مقدمه در نظر گرفته و سپس در مبحث دوّم اجزا را نه با عنوان فرعى يا شماره رديف كه صرفاً با ذكر عبارت (منها) جدا كرده است. فصل مسأله پنجم كه درباره امامت است نيز كمابيش با همين نظم كلى به جزئى تنظيم شده است. (نيز ر. ك: بند 3). فصل مسأله ششم تبويب داخلى ندارد. در دو فصل يا مسأله پايانى, نامگذارى بابهاى داخلى تعيير كرده است و مؤلف از (فصل) و (بحث) براى بابهاى كلى وجزئى استفاده مى كند. در واقع, نظام كلى اينجا نيز حاكم است. مى توان گفت هر يك از فصلهاى هشتگانه كتاب از يك نظم كلى مشترك و يك نظم داخلى متناسب با مباحث خود برخوردارند و از اين لحاظ دو بخش امامت و فقه بويژه قابل ذكرند.
2.3.2 علامه در كتاب خود به دو شيوه مطالب را تبويب مى كند: يا يك مسأله را جزئى و جزئى تر مى كند و يا آن را به شاخه هاى مختلف هم ارز تقسيم مى كند.
نوع اول را مى توان چنين نشان داد:
و نوع دوم را به طور ساده شده, به اين ترتيب:
و يا:
روى هم رفته بايد گفت ساخت كتاب علامه ساختى پيچيده نيست و حتى از تركيب دو شيوه مذكور كمتر استفاده كرده است. از خود اين دو شيوه نيز شيوه تقسيمات جزئيِ هم ارز بسيار بيشتر از شيوه اول مورد استفاده قرار گرفته است. انتخاب اين شيوه متناسب است با لحن معرفى گونه اثر از مفاهيم كلام شيعى و نيز متناسب است با سنخ مطالب. شيوه اول بيشتر براى آثارى مناسب است كه به غور رسيِ نظرى بيشتر از فهرست كردن مفاهيم عنايت دارند. در واقع. ساخت نهج الحق ساختى يكدست و ساده را نشان مى دهد كه ضمناً آشكار كننده ذهن منطقى مؤلف است; چنانكه به همان نسبت نشان دهنده نوعى طمأنينه فكرى و اشراف بر دايره معارف شيعى است كه به نوبه خود حكايت از تثبيت حوزه مفاهيم و مقولات معارف شيعى است. در واقع, كتاب كاملاً از سر يقين نوشته شده و در آن هيچ نشانه اى از تحير و اضطراب فكرى و علمى يا ابهام ديده نمى شود. مؤلف براى همه مسائل جوابى سر راست و آماده و ايقانى دارد. نمى توان در كتاب نشانى از سلوك انديشگى يافت, بلكه آنچه بر آن غلبه دارد گزارش نتايج كشف شده و بحث و تثبيت شده اى است كه نه محصول تفكر شخصى مؤلف كه محصول تفكر متكلمان شيعى است. بنابراين در اثر علامه نمى توان نشانى از خود علامه جست, امرى كه مثلاً در آثار عرفا يا در آثار ملاصدرا يا اثرى مانند مثنوى مولانا قابل تعقيب است. علامه در اينجا خود را بيشتر چنان يك شارح امين با حوزه اى مشخص از معلومات مى نماياند تا يك متفكر اصيل و مؤسس كه در راههاى نبهره و پر خطر گام مى زند.
3. در اين بخش در و نمايه و ترتيب مباحث فصل يا مسأله پنجم كتاب را درباره امامت است, بر مى رسيم. علامه پنج بحث در اين فصل مطرح مى سازد:
يكم: ضرورى است كه امام معصوم باشد;
دوّم: ضرورى است كه امام افضل از رعيت خود باشد;
سوم: در اينكه تعيين امام چگونه است;
چهارم: تعيين امامت على ع;
پنجم: ياد كرد برخى از فضايل على ع.
بحث يكم يك ديدگاه خاص دينى و نظرگاه شيعه است. اما بحث دوم مى توان اصلى از اصول يك فلسفه سياسى تلقى شود كه امروز هم در مورد رهبران سياسى قابليت طرح دارد. بنابراين, بحث يكم خاص و بحث دوم عام است.
سه بحث بعدى نيز به ترتيب, هر يك زير مجموعه ديگرى است. (چهارم بخشى از سوم و پنجم بخشى از چهارم). بنابراين, مى توان گفت در اين فصل سه موضوع اساسى مطرح است: نخست يك بحث عمومى كه حكومت مفضول بر افضل را رد مى كند, دوم يك بحث اختصاصى كه لزوم معصوميت امام را ثابت مى كند, و سوم بحثى است در روش شناخت امام. از اين سه موضوع, موضوع اخير مورد تأكيد خاص علامه قرار دارد و عمده بحث در اين فصل حول اين موضوع است كه البته با محوريت دادن به تعيين امامت على ـ ع ـ دنبال مى شود.
در بحث از امامت اميرالمؤمنين على ـ ع ـ علامه با دو روش عقلى و نقلى به مخالفت با اهل سنت و رد قول ايشان مى پردازد. نكته جالب در مباحث نقلى علامه, استفاده از هشتاد و چهار آيه قرآن كريم در ارتباط با موضوع است. اين آيات از آيه هاى مشهور در ارتباط با ولايت اميرالمؤمنين ـ ع ـ و يا ولايت اهل بيت ـ ع ـ شروع مى شود:
ـ انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا
ـ يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك
ـ انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت
ـ قل لا اسالكم عليه اجرا الا المودة فى القربى
ـ و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضاة الله
و بتدريج به آياتى مى رسد كه حداقل براى نگارنده استفاده از آنها در اين بحث تازگى دارد. مباحث مربوط به آيات اين بخش و شأن نزولها و تفسيرها بيشتر از طريق ابن عباس نقل مى شود و گاه از ابو سعيد خدرى و ديگران. منابع علامه در اين قسمت, صحيحين است و مسند حنبل و تفسير ثعلبى.
بخش دوم مباحث نقلى از طريق ذكر احاديث دنبال مى شود. در اين بخش بيست و هشت حديث بر مبناى كتب خود اهل سنت, چون مسند حنبل, صحيح بخارى, صحيح مسلم, صحيح ابو داود, تفسير ثعلبى, مناقب ابوبكر احمد بن مردويه, جمع بين الصحاح الستة, مناقب ابن مغازلى شافعى, و جز آنها استخراج شده و به بحث گذارده شده است. اين شيوه در واقع بهترين شيوه احتجاج است كه علامه بزرگوار مرحوم امينى نيز در الغدير خود از آن به نحو عالى سود جسته است.
پس از اين مباحث عقلى و نقلى, علامه بابى را به فضايل على ـ ع ـ اختصاص داده است و در آن به اين مباحث پرداخته:
ـ ولادت
ـ فضايل نفسانى
ـ ايمان
ـ علم
ـ خبر دهى از غيب
ـ شجاعت
ـ زهد
ـ سخاوت
ـ مستجاب الدعوه بودن
ـ فضايل بدنى
ـ در عبادت
ـ در جهاد
ـ فضايل خارجى
ـ نسبت او
ـ همسر و اولاد او
ـ محبت او
ـ در اينكه اوست صاحب حوض و لوا و صراط و اذن
در اين باب مؤلف علاوه بر منابع سابق از نگاشته هاى ترمذى, بغوى, بيهقى, ابوبكر انبارى, خوارزمى و ديگران بهره برده است. سپس براى تكميل مباحث خود بابى در (رذايل و مطاعن خلفا) گشوده و باب فضايل را با ذكر اين باب پر رنگ تر كرده و به اين بخش ساختى پركُنتر است داده است. اين مطاعن در پنج بخش ذكر شده:
اول: مطاعن ابوبكر از قول اهل سنت,
دوم: مطاعن عمر از قول اهل سنت,
سوم: مطاعن عثمان از قول همگان,
چهارم: مطاعن معاويه,
پنجم: آنچه همگان در حق صحابه آورده اند.
به طورى كلى اين فصل تماماً شامل احتجاجاتى سخت بر اهل سنت است كه با مدارك نقلى و استدلال عقلى همراه است. تكيه كلام علامه كه مرتباً در همه كتاب بويژه در اين فصل تكرار مى شود, دعوت به انصاف و خردورزى است: (فلينظر العاقل و ينصف). اين تكيه كلام ضمناً نشان مى دهد كه علامه تا چه حد به اقناع مخالفان خود و دعوت متحيران از شبهه به سوى حق مى انديشيده است. فصل امامت با (دراسات حول عائشه فى عهد النبى و بعده) پايان مى پذيرد.
4. منش كلامى علامه حلى در نهج الحق مخالفت آشكار با اشاعره و بلكه تبيين فضايح ايشان است. بارها عبارتى چون (خالفت الاشاعره جميع العقلاء فى ذلك), بعينه يا با همين مضمون ولى در صورتهاى مختلف در غالب مباحث كلامى نهج ذكر مى شود. بحث در مسائل كلامى معمولاً در نهج به شكل (قالت الاماميه) و (قالت الاشاعره) آغاز مى شود و ادامه مى يابد. اين شيوه از صورتهاى كهن احتجاج است و سابقه آن را بايد در قرآن ملاحظه كرد. كاربرد اين شيوه در سراسر نهج به كتاب حضلت جدلى تندى بخشيده است. در عين حال نبايد از اين دقيقه غافل شد كه علامه با سوفسطايى خواندن اشاعره و مخالفان شيعه (ر. ك: مقدمه كتاب) موقع خود را به عنوان حكيمى كه از تفكر و مشى جدلى يونانى تبعيت مى كند استحكام مى بخشد. گرچه مى توان اين برخورد علامه را به اين صورت توجيه كرد كه علامه از زبان روزگار خود و عرف علمى استفاده مى كرده كه در كار احتجاج البته رواست و همدلى با مشى يونانيان نداشته است. با اين همه نفوذ مشى يونانى در كلام شيعى اين دوران كه در اثر خواجه نصير طوسى هم نمايانگر است, جاى بررسى بيشترى در اين زمينه را باز مى گذارد.* پا نوشت از نهج الحق دو چاپ مى شناسيم. در مقاله حاضر ارجاعات مربوط به چاپ جديد آن است.كشف الحق و نهج الصدق. (بغداد, 1344). جلد يكم: 203 ص (تا پايان بحث معاد).نهج الحق و كشف الصدق. به كوشش فرج الله حسنى و مقدمه سيد رضا صدر. (بيروت, 1982 م). 590 ص. نهج الحق و كشف الصدق. (قم, 1407ق). 590 ص فهرست مطالب تا ص 608 (متن افست از چاپ بيروت است.)


صفحه 7

منابع استنباط از نظر اصوليان و اخباريان



محمد عبدالحسين محسن الغراوى. (بيروت, دارالهادى, 1412ق). 24« سم« 319ص, وزيرى.####
عبدالجبار رفاعى####
ترجمه سيدحسن اسلامى##
رساله نويسى در دانشگاههاى كشورهاى اسلامى, على رغم گسترش كمّى, سه عيب اساسى دارد: 1) انتخاب موضوع نامناسب و در بسيارى موارد, تكرارى و پيش پا افتاده; 2) تلنبار كردن اطلاعات در رساله ها و افزايش حجم آنها بدون توجه به پردازش آنها و نتيجه گيرى منطقى و 3) در نهايت بايگانى شدن رساله ها در كتابخانه هاى دانشگاهى; يعنى درست عكس آنچه در دانشگاههاى غرب مى گذرد و حتى مؤسسات علمى و صنعتى براى نوشتن رساله ها سرمايه گذارى مى كنند. البته اخيراً مؤسساتى مانند (مركز بررسيهاى وحدت عربى) در بيروت درمجموعه (سلسله رساله هاى دكترا), رساله هاى دانشگاهى را منتشر مى كند; اما اين مجموعه صرفاً آثار مربوط به مليت عربى با ديدگاههاى غربگرايانه را در دستور كار خود قرار داده است.
در اين ميان, رساله برادر پژوهشگر, محمد عبدالحسين الغراوى كه در سال 1989 از آن در دانشكده فقه نجف دفاع كرده است, از معدود كارهايى به شمار مى رود كه از عيوب سه گانه فوق پاك است. مؤلف كه از خاندانى اهل علم و نامدار برخاسته, در انتخاب و پرداخت موضوع موفق بوده است. موضوع رساله, از مهمترين مباحث روز است: از طرفى با علم اصول فقه كه مبناى استنباط احكام شرع است پيوند دارد و از طرفى به شناخت شناسى (اپيستمولوژى) يا علم المعرفه مرتبط است. شبهات ناشى از اين علم كه توسط شرقشناسان و غربزدگان مطرح شده, جهان اسلام را دچار بحران كرده است. هر چند عده اى از دردمندان مسلمان كوشيده اند به اين شبهات پاسخ دهند, اما روش خطابى و اسلوبِ تبليغاتيِ دور از بار معرفت شناختى, آنان را از دستيابى به مقصود بازداشته است. لذا ما در شرايطى قرار داريم كه بايد مواريث فكرى خود را احيا و بازسازى كنيم و آنها را با داده هاى جديد منطبق سازيم.
با توجه به اين مسأله, اهميت كار آقاى الغراوى آشكارتر مى شود, بخصوص اينكه وى اثر خود را در يكى از مراكز تجديد تفكر دينى, يعنى دانشكده فقه نجف اشرف, عرضه كرده است. اين دانشكده به وسيله دانشمند فقيد, مرحوم مظفر, كه حق بسيارى بر نسل معاصر دارد, پس از فراز و نشيب بسيار تأسيس گشت و فارغ التحصيلان نامدارى چون شيخ احمد وائلى, شيخ محمدمهدى آصفى و دكتر عبدالهادى الفضلى به جامعه علمى تشيع عرضه داشت. هرچند مظفر مورد تهمتهاى ناروا قرار گرفت وامروزه تلاش مى شود زحماتش ناديده گرفته شود, ولى حق اين بزرگمرد بر جامعه علمى نجف و ديگر مراكز علمى محفوظ است. البته اين دانشكده از ظلم حاكمان بغداد در امان نماند و پس از قيام مردمى اخير, تعطيل شد.
ويژگيهاى تحقيق رساله: در اين رساله, سه نكته دقيقاً رعايت شده است:
1. تكيه بر عينيت. هر چند مؤلف در مورد مسائل كتاب داراى ديدگاه خاص خود است, ولى به باورهاى خود اجازه نمى دهد تا به نتايج از پيش تعيين شده اى برسد و همواره در نقل و نقد اقوال, عينيتگرايى را مد نظر قرار مى دهد.
2. تكيه بر منابع دست اول. بر خلاف سنت نادرست نقل قول بدون ارزيابى سند و نسبتهاى ناروا, مؤلف مى كوشد آراء هر فرقه را از منابع دست اول خودشان نقل كند و از بهره جويى از منابع دست دوم ـ جز در موارد ضرورى ـ دورى مى كند و از روش غلط برخى از مستشرقان در نقل اقوال غلات يا شاذ هر فرقه و نسبت دادن آنها به كل پيروان آن فرقه, خوددارى مى ورزد.
3. رعايت تعادل در نقل اقوال وخوددارى ازمطالب پراكنده. قدما در كتب خود از باب استطراد و منطق (الكلام يجر الكلام), ازحاشيه رفتن و فراموش كردن اصل مطلب ابايى نداشتند. اين روش ناميمون, هنوز هم كم و بيش رايج است. ليكن مؤلف در اين زمينه نيز حد وسط را در نظر گرفته و اصل را فداى فرع نكرده و نقل اقوال وى را از استنتاج باز نداشته است.
مباحث كتاب: اين كتاب مسأله دقيقى را در زمينه معرفت شناختى اسلام بررسى مى كند. يعنى اختلاف تاريخى مسلمانان از قرن اول هجرى درباره منابع شناخت و تحول اين مسأله ميان اصحاب رأى و اهل حديث. آيا منبع شناخت تنها وحى است كه از طريق كتاب و سنت به دست ما مى رسد و يا آنكه منبع ديگرى در كنار وحى قراردارد كه عقل ناميده مى شود؟ ديدگاه اول در زمينه كلام در مكتب اشاعره و از نظر فقهى در مكتب ظاهريه متبلور شد و نظرگاه دوم به مكتب اعتزال (در كلام) و مكتب حنفى (در فقه) انجاميد.
در ميان شيعه اين مسأله رنگ ديگرى به خود گرفت: عده اى درعين پايبندى به اصول تشيع, اخبارى, مقلد و يا اهل الحديث نام گرفتند و مورد انتقاد كسانى چون ابن ادريس واقع شدند; در مقابل آنان, هشام بن الحكم (متوفى 199ق) و متكلمان آل نوبخت, چون ابوسهل بن على نوبختى, حسين بن موسى نوبختى و حسن بن على بن ابى عقيل العمانى الحذاء, ابن جنيد اسكافى, شيخ مفيد, سيد مرتضى و شيخ طوسى, موفق شدند ارزشى را كه قرآن كريم و سنت شريف براى عقل قائل بودند, بدان بازگردانند و بنياد تفكر اسلامى را استوار سازند و بدين ترتيب اخباريين اوليه را مضمحل كنند.
چند قرن بعد, يعنى از قرن دهم, محمد امين استرآبادى با تأليف كتاب الفوائد المدنية كوشيد بار ديگر اخباريگرى را زنده كند و براى آن روش و اسلوب خاصى بنيان نهد. زان پس دوران جديدى آغاز شد كه در آن اخباريگرى جديد (به تعبير مؤلف) جنگهاى كلامى شديد و نزاعهاى عنيفى به پا كرد. نتيجه اين نزاعها, نگارش دهها كتاب در مورد اختلافات ميان اصوليان و اخباريان بود.
مؤلف كوشيده است به طور مختصر ريشه هاى اين مسأله را از فرمان پيامبر اكرم ـ ص ـ تا عصر غيبت كبرى(329ق) باز نمايد. سپس وى اخباريگرى كهن و نقش آن را در مراحل تفكر فقهى بيان كرده, و سير آن را تا تحقق مكتب اخباريگرى جديد توضيح مى دهد. پس از آن, مكتب اصولى از آغاز تا زمان وحيد بهبهانى و تفاوتهاى آن با مكتب اخبارى بيان مى شود.
ديگر مسائل مورد بحث در اين كتاب عبارتند از: حجيت ظواهر قرآن كريم و دلائل آن از نظر طرفين, حجيت اخبار و مرويّات كتب حديثى و مخصوصاً كتب اربعه, عقل و ارزش آن از ديدگاه طرفين و بالاخره نظر هوا داران اين دو مكتب در مورد اصول عمليه, مانند استصحاب و برائت و احتياط. در پايان, مؤلف خلاصه اى از تمام فصول كتاب را آورده است.
ملاحظات: ارزيابى جامع اين اثر در يك مقاله كوتاه دشوار است, ليكن نكات زير قابل يادآورى است:
1. مؤلف محترم در صفحه 29 كتاب به اجتهاد پيامبر اكرم ـ ص ـ اشاره اى مى كند و بسرعت مى گذرد و اين مسأله مهم واختلافى را روشن نمى كند. در صورتى كه ارتباط مستقيمى با مباحث آينده كتاب دارد. وى همچنين در مورد اجتهاد صحابه صريحاً اظهار نظر نمى نمايد.
2. مؤلف در صفحه 43 خاطرنشان ساخته كه شيخ مفيد نخستين كسى است كه در علم اصول كتابى تأليف كرد. مستند اين ادعا به گفته مؤلف, عبارتى است كه شيخ طوسى در عدة الاصول آورده است. وى همچنين در صفحه 69 و 70 كتاب, علت پيشى گرفتن اهل تسنن در تأليف كتب اصولى را اعتقادشان به پايان يافتن عصر نص, با رحلت پيامبر اكرم ـ ص ـ مى داند. در حالى كه عصر نص از نظر شيعى تا غيبت امام دوازدهم ـ عج ـ طول مى كشد. هر چند مبناى مؤلف قابل قبول است, ولى بايد به نكته اى كه مرحوم سيدحسن صدر در كتاب تأسيس الشيعة الكرام لعلوم الاسلام (ص311) آورده است, اشاره اى كرد. ايشان مى گويند امام باقر و امام صادق ـ عليهما السلام ـ مؤسسان علم اصول بوده اند و امالى آنان بعدها چاپ شده است. اين مطلب را دكتر ابوالقاسم گرجى نيز در كتاب نگاهى به تحول علم اصول (ص27 ـ 28) تأييد مى كند. همچنين شهيد صدر از كسانى مانند هشام بن الحكم نام مى برد كه رسالاتى در زمينه علم اصول تأليف كرده اند. (ر.ك: المعالم الجديدة, ص47).
3. مؤلف به يكى از تناقضهاى اساسى مكتب اخباريگرى هيچ اشاره اى نمى كند: اخباريها در همان حال كه عقل و تعقل را بشدت محكوم مى كنند, براى اثبات نظريات خود و ردّ ديدگاه اصوليان به استدلالات عقلى مى پردازند. همچنانكه در اعتقادات, مخصوصاً در بحث توحيد, از براهين عقلى استفاده مى كنند. اين تعارض را هرگز اخباريها نتوانسته اند حل كنند و هماره از اين جنبه مورد انتقاد قرار گرفته اند.
4. مؤلف اشاره اى به شرايط و اوضاع اجتماعى و فرهنگى كه اخباريگرى در آن شكل گرفت, نمى كند و درباره تأثير اين عوامل بر امين استرآبادى ساكت است.
5. مؤلف از تأثيرات معرفتى و فرهنگى اخباريگرى جديد بر تفكر شيعى در قرن دهم به بعد سخنى نمى گويد. از نظر تاريخى روشن است كه پيدايش اخباريگرى تأثيرات ناخوشايندى بر علوم عقلى اسلامى, مانند فلسفه و كلام به دنبال داشت و حتى برخى از محدثان اخبارى در برابر عرفان اسلامى و راه دل سخت ايستادند كه نمونه آن را مى توان در كتاب الاثنى عشرية فى الرد على الصوفية تأليف شيخ حر عاملى ملاحظه كرد. ليكن از جهت ديگر, آنان بازار حديث را رونق دادند و مجموعه هاى حديثى عظيمى مانند وسائل الشيعه (از حرّ عاملى), بحارالانوار (از مجلسى) و وافى (از فيض كاشانى) فراهم كردند. همچنين شبهات اخباريها موجب دقت اصوليان در مباحثشان و ارائه نكات بديعى شد. 6. مؤلف پس از پايان اين نزاع تاريخى از دستاوردهاى اصوليان و اخباريان سخنى نمى گويد.
7. مؤلف اقوال و ادله طرفين را نقل مى كند, اما دست آخر از اظهار نظر و بيان قول راجح خوددارى مى كند.
8. مؤلف, كتاب المعالم الجديدة للاصول, تأليف شهيد صدر را كه پيدايش و تحول اخباريگرى را مورد بحث قرار داده است در كار تحقيق خود مورد استناد قرار نداده است. علت اين كار با توجه به سياست حكومت بغداد مبنى بر سركوب انديشه هاى آن شهيد پذيرفتنى است, ليكن پس از خروج مؤلف از عراق, جا داشت كه مؤلف از اين منبع سودمند بهره جويد. همچنين آثار ديگرى مى تواند يارى رسان وى باشد. مانند كتاب نظرة فى تطوّر علم الاصول از دكتر گرجى و اصل اجتهاد در اسلام از شهيد مطهرى و التفكر السلفى عندالشيعة الاثنى عشرية كه رساله فوق ليسانس على حسين جابرى در دانشكده ادبيات دانشگاه بغداد است. (بيروت, انتشارات عويدات, 1977; افست در قم, 1409ق). گو اينكه كتاب اخير, جانب تاريخى مسأله را بيشتر شكافته و كمتر به جنبه اصولى آن پرداخته است, ولى با وجود اين, مى توان از آن استفاده برد.
ذكر نكات فوق به معناى كاستن از ارزش كار مؤلف نيست. اميد است اين اثر در بازسازى فرهنگ اسلامى و تشويق ديگران به انجام چنين كارهايى, موفق باشد.




صفحه 8

آيين حكمرانى در چهار كتاب سياسى
ناصرى طاهرى عبدالله

انديشه سياسى در تاريخ تمدن اسلامى دامنه وسيعى دارد. طرح فلسفه هاى سياسى كه فلاسفه بزرگى مانند فارابى درانداختند و نيز آثارى كه با نامهاى سياستنامه، الاحكام السلطانية، ادب الامارة، قوانين الوزارة و غيره در حوزه وسيع انديشه سياسى قوام گرفته، هريك كم يا زياد، شديد يا خفيف، به بحث درباره قدرت سياسى و شيوه بقاى حكومت و دولت پرداخته و اساس ملك و ادب ملكدارى را به تصوير كشيده است.
اين منابع در تأكيد يك اصل اتفاق دارند و آن، اصل حيات بخش عدالت است و اين به قول ماوردى در تمام مشاغل معتبر است.(1) هر چند كه مفهوم عدالت در فلسفه هاى سياسى مانند آراء اهل مدينه فاضله فارابى با مفهوم آن در سياستنامه ها و ساير منابع تاريخى فرق دارد. در اولى، عدالت در محور فضيلت و سعادت جامعه مورد بحث قرار مى گيرد و در دسته دوم، در محور سلطه سياسى و به تعبير آن روزگار "تغلب" . اما به طور كلى همان طور كه نوشته اند، بحث درباره عدالت (واسطة العقد) مباحث انديشه سياسى است. (2)
قبل از معرفى متون مورد نظر، نمونه هايى از تأكيد منابع تاريخى بر اين واسطّه العقد را ارائه مى دهيم.
كتاب عهد اردشير كه بدون ترديد بر انديشه سياسى اسلام تأثير بسزايى داشته است، از منابعى است كه بر اين بحث (عدالت) تأكيد خاص دارد. بنگريد:
شاه بايد بسيار دادگر باشد زيرا همه نيكيها در دادگرى فراهم است.
داد، با روى استوارى است كه از رفتن شاهى و پارگى كشور جلو مى گيرد. نخستين نشانه هاى بدبختى در هر شهريارى زدوده شدن داد از آن شهريارى است. هر زمان بر سر زمين مردمى درفشهاى بيداد به جنبش در آيد، شهباز داد با آنها به نبرد برخيزد و بيداد را دور سازد.(3)
همو عدالت را عنصر اساسى حكومت مى داند و معتقد است كه:
هر زمان شاه از دادگرى سر پيچد، مردم از فرمانبرى او سر پيچند.(4)
در تاريخ آمده است كه اميرحمص به عمربن عبدالعزيز نامه نوشت كه مردم حمص را حصنى نيست، اجازه دهد تا حصنى بر پا كند. خليفه در جواب نوشت:
حَصِّنهَا بِالعَدلِ. وَالسَّلام. يعنى عدالت را حصار ايشان گردان. تمام.(5)
سلمان فارسى از پيامبر روايت كرده است كه آن حضرت فرمود:
مَامِنْ والٍ يَلِى شيئاً مِنْ اُمورِ الْمُسلمينَ اِلاَّ أَتَى بِه يَوَم القيامةِ وَ يَداهُ مَغلُولتان اِلى عُنُقِهِ لايَفكُهُمَا اِلاّ عَدْل يعنى هيچ حاكمى نيست كه بر امور مسلمانان حكومت كند، مگر روز قيامت در حالى كه هر دو دست او را در گردن بسته باشند، حاضر شود و هيچ چيز دستهاى او را نگشايد مگر عدل.(6)
بسيارى از حركتها و جنبشهاى ضد دولتى در تاريخ بشريت و تاريخ اسلام به علت ستم كارگزاران و واليان بوده است. به مأمون خبر رسيد كه سپاه خراسان به شورش و غارت اموال دست زده است. وى در جواب به عامل خود در خراسان نوشت: "لو عدلت لم يشغبوا.(7)"
از طرف ديگر در آغاز گسترش اسلام، همين شعار عدالت و مساوات بزرگترين عامل پيشروى و تسخير سرزمينها بود. ادريس بن عبداللّه، نواده حسن مثنى، پس از آنكه از واقعه فخّ (8) جان سالم برد و به مغرب الاقصى رفت، با شعار عدالت طلبى خود، بربرهاى گريز پاى را جذب اسلام كرد و اولين دولت قدرتمند شيعى را بنيان گذارد. بخشهايى از اوّلين خطبه هايى را كه او در سال 172 ايراد كرده چنين است:
الحمدللّه الذى جعل النصر لمن اطاعه و عاقبة السوء لمن عانده و لا اله الا اللّه المتفرد بالوحدانية … ادعوكم الى كتاب اللّه و سنّة نبيّه و الى العدل فى الرعية والقسم بالسوية … اعلموا عباداللّه ان من اوجب اللّه على اهل طاعته المجاهدة لاهل عداوته و معصيته باليد واللسان و فرض الامر بالمعروف والنهى عن المنكر(9).
اكنون در ادامه بحث، به معرفى چهار اثر در آئين حكمرانى در اسلام، پرداخته مى شود. 1ـ الجوهر النفيس فى سياسة الرئيس
مؤلف آن محمد بن منصور بن حبيش، معروف به ابن حدّاد، و از مردان دولت اتابكان موصل در قرن هفتم و از نزديكان بدرالدين لؤلؤ (631 ـ 657 ق) صاحب موصل است.
بدرالدين لؤلؤ، غلامى بود ارمنى كه نورالدين ارسلان شاه بن مسعود بن مودودبن، صاحب موصل، آن را خريد و در دربار خود منزلت داد ؛ به حدى كه ابن واصل حموى او را "استاذ داره والحاكم فى دولته(10)" معرفى مى كند.
ابن حدّاد به همراه مورخ معروف ابن اثير و برادرانش، در زمره فرهنگيان و عالمان دربار لؤلؤ درآمد و كتاب الجوهر النفيس فى سياسة الرئيس را براى او تأليف كرد. او در اين كتاب، امراء را به اصلاح وضع موجود، رفع نقايص و بزرگداشت عدالت دعوت كرده است. ابن حداد كتاب را در ده باب به شرح ذيل، سامان داده است:
فى فضل السياسة من ارباب الرياسة؛
فى فضل العدل من ذوى الفضل؛
فى فضل الحكم و الاناة من الملوك والولاة؛
فى فضل العفو المشوب بالصفو؛
فى اصطناع المعروف الى المجهول والمعروف؛
فى مكارم الاخلاق من متوفّرى الخلاّق؛
فى السُّودد والمروة من ذوى الفضل والفتُوة؛
فى حسن الخلق من الخلق؛
فى فضل المشورة والراى من ذوى الآراء؛
فى فضل السخاء والجود المفضل فى الوجود.
وى بر خلاف ساير نويسندگان كه در باب "نصايح الملوك" (و يا به تعبير زيباى مصحح كتاب، استاد دكتر رضوان السيد، "مرا يا الامراء") كتاب نوشته اند، به ضرورت و وجوب سلطه سياسى تأكيد نمى كند. وى علاوه بر آنكه هر فصل را با حديث نبوى يا آيه اى آغاز مى كند ـ كه احاديث غير معتبر نيز فراوان به چشم مى خورد ـ به سخن حكما و فلاسفه نيز استناد مى كند. آنچه از منابع و مصادر ابن حدّاد مى توان اشاره كرد، بدين شرح است: عيون الاخبار ابن قتيبه، الفاضل والكامل ابن مبرد، العقد الفريد ابن عبدربه، تذكره ابن حمدون، القلائد يا احسن المحاسن رُخّجى، لباب الآداب اسامة بن منقذ.
ابن حدّاد قائل به دو سياست است:
سياسة الدين و سياسة الدنيا: فسياسة الدين ما ادّى الى قضاء الفرض، و سياسة الدنيا ما ادّى الى عمارة الارض. و كلاهما يرجعان الى العدل الذى به سلامة السلطان و عمارة البلدان(11).
عين اين عبارت را ماوردى در "ادب الدنيا والدين" ذكر كرده است(12) و قريب به اين مضمون در لباب الآداب، تأليف اسامة بن منقذ، والقلائد نوشته رخجى آمده است(13).
مخدوم ابن حداد، بدرالدين لؤلؤ، همان طور كه در تاريخ آمده است، همچون بسيارى از فرمانروايان، از دشمنان مى ترسيد و دولتمردانش نسبت به رعايا، سنگدل و بيرحم بودند. ابن حداد در اين كتاب به استناد سخن حكيمان مى نويسد: "شرُ خصال الملكوك الجبن عن الاعداء، والقسوه على الضعفاء، والبخل عند الاِعطاء(14)" 2ـ الاشارة الى ادب الاَمارة
نويسنده كتاب، ابوبكر محمدبن حسن حضرمى قيروانى، معروف به مرادى، از دولتمردان مرابطين در شمال آفريقاست.(15) ابن بشكوال او را از فقيهان مالكى در نيمه دوم قرن پنجم دانسته است.(16) مرادى از اولين اشعرى مسلكانى است كه در نشر كلام و عقايد اشعرى در شمال آفريقا كوشيد و شاگردش ابوالحجاج يوسف بن موسى كلبى، راه او را دنبال كرد و گسترش علم كلام در مغرب را به خود ختم كرد.(17) او هدف از تأليف كتاب را آموزش ادب ملكدارى به امراء ذكر كرده است.(18)
از منابع اصلى مرادى در اين كتاب، الادب الكبير، تأليف ابن مقّفع است.
مثلاً مرادى سلطنت را به سه دسته، سلطان عدل و امانة، سلطان جور و سياسة و سلطان تخليط و اضاعة تقسيم مى كند(19) و ابن مقفع به ملك دين، ملك حزم و ملك هوى. از ديگر منابع او، آثار ارسطو و كليله و دمنه است. اما كسانى كه از اين اثر بهره گرفته اند، بايد از ابن خلدون نام برد كه در مقدمه او، هماننديهاى فراوان در برخى زمينه ها يافت مى شود. و نيز از ابن رضوان درالشهب اللامعة فى السياسة النافعة كه دكتر رضوان السيد 28 مورد را ذكر كرده است.
مرادى در اهميت عدل نوشته است: "العدل يزيد السلطان فى علوه و ينصره على عدوه والعدل اَنصُر من الرجال(20)" در جاى ديگر مى نويسد: "اربعة اشياء اذا اجتمعت فى السلطان كثر صَحبُه و وجب حُبه، العدل والبذل والتحبّب والرفق(21)".
مرادى از فرمانروايان و كارگزاران حكومت مى خواهد تا در معيشت اجتماعى ميانه رو و معتدل بوده وزيّ اشرافى را رها كنند: "اول ما اوصيك … ان تاخذ نفسك با لاعتدال فى جميع الاحوال فى مطعمك و مشربك و ملبسك و منكحك و نومك (22)" و نيز گاهى براى همراه شدن با مردم و درك واقعيتهاى اجتماعى، از غذاى خشن تغذيه كنند، كار سخت برگزينند و پياده راه روند.(23) چرا كه به قول غزالى، خلق و خوى حكام در مردم اثر مى كند: "بدان كه پارسايى مردمان از نيكو سيرتى ملك بود … بهر روزگار مردم رغبت آن كنند كه سلطان ايشان كند از بد كردن و بد گفتن و آرزو و كام راندن(24)" تأكيد مرادى بر عاقبت انديشى سلطان
"اضبط اصول دينك باعتقاد الحق و التنزه عن الكبائر، واضبط اصول دنياك بالتقدير والنظر فى العواقب ولا تفرج اذا عظمت بالمال والسلطان. فانهما ظلان زائلان ولكن تفرج اذا عظمت بالعقل والديانة والعلم والمروه(25)" مردم را به جاى خود گذاشتن و خود را به جاى مردم در نظر گرفتن بهترين راه براى آينده نگرى در تصميم هاست.
"اذا اراد السلطان ان يفعل فعلا " من الافعال فلينظر كيف كان الفعل عنده و عند الناس فان كان عنده صالحا " و عند الناس فاسدا "فليتركه ما استطاع(26)" 3ـ قوانين الوزارة و سياسة المُلك
ابوالحسن على بن محمدبن حبيب ما ورى كه با اثر مُهم اش ـ "الاحكام السلطانية" او را مى شناسيم اين كتاب را پديد آورده است.
او كه بايد فقيه خلافتش ناميد، بيشتر دوران حيات خود را در عصر القادر بالله (381ـ 422 هـ) و القائم بامرالله (422ـ 467 هـ) سپرى كرد و در مقابل آل بويه و سپس سلجوقيان از دستگاه خلافت عباسى حمايت كرد و با نظرات سياسى خود اركان خلافت را تثبيت كرد.
او در زمينه انديشه سياسى پنج اثر بر جاى گذاشت. "الاحكام السلطانية"، كه در واقع اولين و مهمترين اثر مدون در فقه سياسى اهل سنت است، "تسهيل النظر و تعجيل الظفر" در اخلاق پادشاه و سياست ملكدارى، "نصيحة الملوك" همانطور كه از نامش پيداست پند و اندرز به سلاطين است، "ادب الدنيا والدين" تبين كننده مشى سياسى و سلوك اجتماعى براى همه مردم است و بالاخره "قوانين الوزارة و سياسة الملك ". اين كتاب سبك و سياق تسهيل النظر و تعجيل الظفر را دارد با اين تفاوت كه مخاطب به جاى پادشاه و رئيس حكومت، وزير است.
ماوردى اين كتاب را در هشت فصل به شرح ذيل پرداخته است:
ـ فى معنى الوزارة
ـ الدفاع مهمة الوزير
ـ من مزايا الوزير و صفاته الاقدام
ـ فى الحذر
ـ التقليد والعزل
ـ العزل
ـ وزارة التنفيذ
ـ فى الحقوق
ماوردى يكى از وظائف وزير را دفاع از رعيت مى داند.
"الدفاع عن رعيته من خوف و اختلاف من نتايج الاهِمال و كلاهما من سوء السيرة و فساد السياسة لتردّدهما بين تفريط و افراط، و خروجهما عن العدل الى تقصير و اسراف … فلن يستقيم ملك فسدت فيه احوال الرعايا(27)"
در جاى ديگر به تفصيل پيرامون شرايط عزل وزير سخن مى گويد و تأكيد مى كند عزل وزير جز به علتها و سببها جايز نيست و از اين علل است، بى كفايتى، خيانت به سلطان، نياز به او در موقعيت بر تر و يا وجود وزير شايسته تر(28).
ماوردى بقاى دولت و حكومت را در هشيارى مى داند و مى نويسد: "من علامة بقاء الدوله قلة الغفلة(29)". 4ـ الاسد والغوّاص
اين كتاب داستانى سمبليك از نويسنده گمنامى است كه در اوايل قرن ششم هجرى نوشته شده. همانطور كه مى دانيم در آن روزگار جهان اسلام از نظر سياسى و فكرى اهميت خاصى داشت، سيطره آل بويه بر بغداد و سپس نفوذ سلاجقه ترك به حيطه خلافت، تبليغ گسترده فاطميان عليه خليفه عباسى به عنوان جانشينان غاصب و درگيريهاى فرقه اى علماى اهل سنت را بر آن داشت تا از خلافت عباسى دفاع كرده و شايستگى آن را اثبات كنند. آغازگر اين جريان مهم را همانگونه كه اشارت رفت بايد ابوالحسن ماوردى دانست. او با طرح "امارت استيلاء" و برترى شأن آن بر "امارت استكفاء" بر مشروعيت قدرتهاى سياسى مورد تائيد خلافت صحه گذاشت. البته فعاليتهاى فكرى عالمانى چون ابوبكر باقلانى، عبدالقاهر بغدادى و امام الحرمين جوينى نيز در اين راستا قابل توجه است.
در عصر خواجه نظام الملك و ملكشاه سلجوقى اين فعاليتها به ثمر نشست و پس از مرگ ايندو مجدداً شورشها و اغتشاشات سياسى صفحه شرقى جهان اسلام را فرا گرفت تا ظهور دولت زنگى و ايوبى كه مجدداً همان سياست خواجوى و ملكشاهى دنبال شد. ظاهراً داستان "الاسد و الغواص" در همان دوره اضطراب دوم (فاصله تجزيه سلاجقه تا ظهور ايوبيان) نوشته است.
در اين داستان كه با چارچوب كلى كليله و دمنه هماهنگى دارد، اسد همان سلطان است و غواص عالم زاهدى كه شاهد بحرانهاى سياسى ـ اجتماعى در دولت است و پيشنهاد همكارى و مشاورت به شاه را براى حل اين بحرانها مى دهد. غواص، شير را نصيحت مى كند. نصايح او حول وحدت سلطه و جامعه است.
تفاوت اين كتاب با كليله و دمنه در آن است كه غواص بر خلاف دمنه كه كاتب ديوانى است و در پايان داستان كشته مى شود، فقيه مستقلى است كه تا پايان حكايت باقى مانده و از موضع قابل توجهى، خود را مسئول جامعه و دين دانسته و خواهان بقاى حكومت و سياست در حدود شريعت مى باشد. به عبارت ديگر در اين مورد همچون "الاحكام السلطانيه" و "تسهيل النظر و تعجيل الظفر" ماوردى يا "سراج الملوك" طرطوشى نوشته شده، نه همچون كليله و دمنه يا نصيحة الملوك غزالى و يا الجواهر النفيس فى سياسة الرئيس ابن حداد كه به استقلال فكرى و عملى فقيه اعتقادى ندارند.
غواص، پادشاه را به ضرورت فراگيرى و خواندن اخبار پيشينيان دعوت مى كند(30). پادشاه طفره مى رود. غواص به او نصيحت مى كند چون "المرءِ لا يقدر ان يعيش الف سنه فيجرب بل يقدران يقراء اخبار الناس فى الالوف السالفه فيكون كانه قدعاش معهم و جرب تجاربهم(31)".
در اواخر حكايت و در باب نوزدهم كه سلطان (اسد) از صحبتهاى فقيه (غواص) مأيوس شده مى گويد: اوصِنى(32) فقيه مى گويد: سياست بر دو قسم است يكى حفظ مملكت است كه با عدل و نيك رفتارى تدبير مى شود و ديگرى دور كردن دشمن.
فاما القسم الاول فيحتاج الى شده البحث عن امور المملكة و احوال الرعية … و مما يحتاج اليه فى هذا القسم الصدق فى الوعد والوعيد فانه كان يقال: فساد العباد و خراب البلاد بابطال الوعد والوعيد(33)".
در ادامه حكايتى را نقل مى كند كه از پادشاهى پرسيدند كه عامل زوال دولت تو چه بود؟ در جواب گفت: دفع عمل اليوم الى الغد(34).
و تحتاج فى القسم الآخر، الى اذكاء العيون و شده البحث عن الاخبار(35).
نويسنده در پايان حكايت، سلطين را به پرهيز از دنيا گرائى توصيه مى كند:
"ان لذة الدنيا كزهر الربيع يعود بعد قليل شوكا"(36).

پی نوشت:
1ـ ابوالحسن ماوردى. الاحكام السلطانية. (بيروت، دارالكتب العلمية). ص 84.
2ـ سيد جواد طباطبائى. در آمدى فلسفى بر تاريخ انديشه سياسى در ايران. (چاپ دوّم: تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى). ص 62.
3ـ عهد اردشير. ترجمه محمد على امام شوشترى. (انجمن آثار ملى، 1348). ص 108.
4ـ همان. ص 115.
5ـ ظهيرى سمرقندى. اغراض السياسة فى اعراض الرياسة به اهتمام جعفر شعار. (تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1349). ص297.
6ـ مير سيد على همدانى. ذخيرة الملوك. به اهتمام سيد محمود انوارى. (انتشارات دانشگاه تبريز، 1358). ص 218.
7ـ مسعودى. مروج الذهب ج4، ص299؛ ابن كثير. البداية والنهاية. ج10، ص279؛ سيوطى. تاريخ الخلفا، ص327.
8ـ قيامى بود به رهبرى حسين بن على بن حسن بن حسن بن على (ع) عليه هادى عباسى در سال 169 هجرى، كه در موضع فخ نزديكى مكه سركوب شد.
9 ـ الادارسة. محمود اسماعيل. (قاهره، مكتبه مدبولى، 1411). ص 57
10ـ مفرج الكروب. تحقيق جمال الدين الشيال. (قاهره، 1953 ـ 1972 م). ج 3، ص202.
11ـ الجوهر النفيس. ص 61.
12ـ ماوردى. ادب الدنيا والدين. تحقيق مصطفى سقا. دارالفكر. ص 138.
13ـ الجوهر النفيس. مقدمه، ص 39.
14ـ همان. ص 112.
15ـ از 453 تا 541 در شمال آفريقا و مناطقى از اندلس حكم راندند.
16ـ الصلة (قاهره، 1955). ج2، ص604.
17ـ الاشارة الى ادب الامارة، تحقيق رضوان السيد. (بيروت، دارلطليقه، 1981). ص12. به نقل از الغنيه قاضى عياض، ص282.
18ـ همان. باب دوم، (ص 57ـ 59).
19ـ الاشارة الى ادب الامارة. ص 145.
20ـ همان. ص 146.
21ـ همان. ص 75.
22ـ همان. ص 91.
23ـ نصيحة الملوك. تصيح مرحوم همايى. ص107ـ 108.
24ـ الاشاره الى ادب الاماره، ص89.
25ـ همان منبع، ص 145. ظهيرى سمرقندى در اغراض السياسة فى اعراض الرياسة نيز اولين شرط پادشاهى و حكومت را همين مى داند. ص 252. چاپ دانشگاه تهران. 1349، باهتمام جعفر شعار.
26ـ ماوردى ـ قوانين الوزارة و سياسة الملك، تحقيق رضوان السيد، ص 155. دارالطليعة، بيروت، 1979 م.
27ـ همان منبع، ص 197 ـ 198.
28ـ همان منبع، ص 67.
29ـ چاپ دوم، 1992 م به همت دكتر رضوان السيد.
30ـ ر. ك: الاسد والغواص، ص103. باب منفعة العلم والاخبار للملوك.
31ـ همان منبع، ص 105. در اهميت فراگيرى تاريخ ر. ك: وصيت امام على (ع) به فرزندش امام حسن (ع) در نهج البلاغه.
32ـ همان منبع، ص 182.
33ـ همان منبع، ص 183.
34ـ همان منبع، ص 184.
35ـ همان منبع، ص 185.
36ـ همان منبع، ص 194.