از اينجا و آنجا
نخستين شماره آينه پژوهش - گو اينكه با نقايص و نواقصى - مطمح نظر عالمان و محققان فرهيخته قرار گرفت. برخى از بزرگواران، نشر آن را اقدامى اساسى و ضرورتى اجتنابناپذير تلقى كردند؛ و تنى چند از پژوهشيان در ميان مجموعه نشريات حوزوى، به لحاظ متن و محتوا و اهداف، آن را تلاشى ابتكارى توصيف كردند و بر گسترش و تداوم هر چه عميقتر و دقيقتر آن تأكيد ورزيدند. همچنين صاحب قلمانى تيزنگر و نكته ياب، ضمن آنكه هدف را ستودند و اقدام را شايسته دانستند؛ برخى از كاستيها و نارساييهايى آن را گوشزد كردند كه بى گمان دست اندركاران مجله، پيشنهادهاى آنان را بر ديده مىنهند و در بهسازى و استوارى مجله خواهند كوشيد.
آشنايى با مراكز علمى و فرهنگى، گفتگو با پژوهشيان و فراچنگ دادن تجربيات آنان و بايستههاى پژوهشى، در شمار مقالاتى بود كه با استقبال گرمى مواجه شد و تنى چند از هوشمندان در عرضه بهتر آن، نكاتى را يادآورى كردند. همچنين نسبت به معرّفى و نقد كتاب (اجمالى و تفصيلى)، اظهار نظرهاى ارزشمندى دريافت كرديم كه اين همه بيانگر ضرورت تلاش در اين حوزه فرهنگ اسلامى است. فقدان عرضه مقالات در تازهترين جرايد، نقصى بود كه در اين شماره جبران شده است و اينها همه، «برگ سبزى است هديه درويش».
مىسزد اين نكته را توجّه دهيم كه آينه پژوهش، نخستين نشريّه در دانش اطلاع رسانى (Information science ) است كه به تحقيقات اسلامى اختصاص داده شده است. همچنين مجله حاضر، نخستين نشريهاى است كه در نقد كتاب و كتابشناسى، تنها در حوزه فرهنگ اسلامى منتشر مىگردد. و نيز آينه پژوهش، نخستين و تنها نشريه تخصصى از حوزههاى علميه است. از اين رو اين گام نخستين در چنين مسيرى پر سنگلاخ و گام نخورده، نمىتواند خالى از نقص و نقيصه باشد.
همان گونه كه شماره پيشين مجله، خالى از لغزشهايى در چگونگى عرضه نبوده است: شتاب در انتشار مقرّر مجله، ويرايش برخى مقالات را ناممكن ساخت. صفحه آرايى مجله، چنان مطلوب نيفتاد و اشتباهات چاپى به مطاوى آن راه يافت. وليك اميدواريم كه هر چه راه سپاريم، در پيرايش مجله و عرضه مطلوب آن موفق گرديم.
سخن كوتاه كه آنچه عرضه شد، تلاش فروتنانه و كوچكى است كه تنى چند از شيفتگان فرهنگ شكوهمند اسلامى، با بضاعت مزجاة و با رهيارى فاضلان و بزرگوارانى سامان دادهاند. در اين مسير چشم به راه انتقادات، پيشنهادها، راهنماييها و مقالات نويسندگان و محققان هستيم.
اين شماره در آستانه سال تحصيلى جديد حوزههاى علميه منتشر مىشود. بدين مناسبت شايسته است به مسألهاى بپردازيم كه مدتى است بسيارى از فاضلان و عالمان را نگران ساخته و بجدّ درباره آن مىانديشند.
حوزههاى علوم اسلامى، خاصّه مدارس شيعى در طول تاريخ فرهنگى خود، آينه تمام نماى جدّ و جهد در تعليم و تعلّم و تحقيق بودند. چنان كه گذشته درخشان و تابان اين حوزهها، نشانگر تلاش شگرف و كوشش سترگ عالمان بزرگى است در جهت رشد و اعتلاى فرهنگ غنى و قوى اسلام.
عالمان و مدرّسان حوزههاى ياد شده، از روزهاىِ آغازينِ تحصيلِ دانش پژوهان، اخلاص و تلاش را چنان دو بال به طلاّب توصيه مىكردند؛ آنان را براى رويارويى با سختيها رويين تن مىكردند و آن هنگام كه آنان پا به ميدان تحقيق مىنهادند، تارهاى تفحص و تحقيق را به جهدى شگرف با پودهاى نكته يابى و باريك بينى به هم مىتافتند و آثارى كه عرضه مىكردند، همه و همه سودمند بود و بس كارآمد. از اين ميان مىتوان به كتابهاى درسى حوزههاى علميه اشارت داشت *3* كه با تدقيق و تحقيق فراهم آمده و مالامال از تأملات و نكات بدع و بكر است.
امّا اينك شرحهايى بر اين دسته آثار نگاشته مىشود كه به هيچ روى برازنده و زيبنده آن نيست و ميان متن و شرح، فاصلهاى بسيار در استوارى و عرضه مطالب است. ساليانى است كه شرح نگارى بر متون درسى، بازارى شگفت يافته و سرهم كردن چند رطب و يا بس به عنوان شرح، سخت «مُد» شده است. شرحهاى مبتذل با نثرهاى ركيك و مفتضح براى به اصطلاح توضيح و تبيين متون درسى از پايينترين كتاب تا متون سطوح عالى را بايد ابتذالى فرهنگى در حوزههاى علميه دانست؛ ابتذالى كه سخت دامنگير فرهنگ حوزهها شده و بايد براى آن چارهاى انديشيد.
بنگريد كه عالمى زمان شناس چون مرحوم آيت اللَّه مظفر، با «حسن بيان» و «قوّت برهان»، اثرى يادماندنى به عنوان اصول الفقه نگاشت؛ باشد كه در پرتو آن نيازى به شرح نباشد و طلاّب مستقيماً از كتاب بهرهمند گردند. امّا اينك مىنگريم كه اين اثر نيز از شرح نگارى مصون نمانده و لابد براى سادهتر كردن متن، صفحاتى سياه شده است. و دست كم پنج شرح بر آن نگاشتهاند.
شرح فارسى بر رسائل و مكاسب و كفايه نيز، از ديگر شرحهاى مد شده بر متون درسى است! معلوم نيست كه اين شرحهاى فارسى براى كدامين دسته از طلاّب قلمى شده است. طلبهاى كه به ميدان كفايه گام نهد و عربى نفهمد و متون عربى را درك نكند، مىبايد يقين كند كه يكسره به بيراهه رفته است. اينان اگر عربى ندانند، چگونه مىتوانند «فتأمل»هاى كفايه را دانند. بيفزاييم كه نثر فارسى اين شرحها نيز، سخت پريشان و سراپا نابهنجار است و مايه بدآموزى ادبى طلاّب. روزگارى عالمان ما چون به فارسى مطلبى را مىنگاشتند، به روانترين و استوارترين نثر زمان مطالب خويش را عرضه مىكردند؛ نمونههايى چون تفسير ابوالفتوح رازى و كيمياى سعادت غزالى و اخلاق ناصرى خواجه نصير الدّين طوسى و جامع عباسى شيخ بهايى و... را فراوان مىتوان سراغ گرفت. امّا اينك بنگريد كه اين شرحها (و يا جرحها)، تا چه اندازه سست و مبتذل نگاشته شده است.
سوگمندانه بازار آشفته ادبيات مذهبى و بى اطّلاعى طلاّب مبتدى از چند و چون اين دسته آثار، به گرمى بازار شرحهاى ياد شده افزوده است. از اين رهگذر نيز مؤلفانى آشفته نگر، هراز چندى متاع پلشت خود را عرضه مىكنند و در جهت خفگى ذهنى و ابتذال ادبى حوزويان گام مىنهند و چون مانعى نمىبينند، سخت مىتازند. آيا نبايد بانيان و مدرّسان حوزه به اين فاجعه فرهنگى بينديشند و طلاّب را از مراجعه بدين شرحهاى مبتذل باز دارند؟
پيداست كه آنچه اشارت رفت، به معنى نفى مطلق شرح نگارى بر كتابهاى درسى حوزه نيست. البته كه شرح استوار و كارآمد بر متون درسى حوزههاى علميه و گره گشايى از مشكلات متن آن ضرورت است. امّا اينك شرحهايى كه نگاشته مىشود غالباً از بازگشايى مشكلات متن بازمانده است. بلكه در مواردى كه نيازى به سخن نبود، به فضل فروشى پرداخته شده است.
يادآورى كنيم كه آنچه را ساليان سال مصلحان و فرهيختگان براى اصلاح متون درسى حوزهها گفتند و نوشتند، و از ناهنجاريهاى برخى از آن مجموعهها همّت گماشتهاند، از مقولهاى ديگر است.
ضرورت بازسازى متون درسى و همگون سازى آنها با نيازهاى فرهنگ و اجتماع و لزوم تحوّل در محتواى متون درسى، بويژه آنچه مربوط به حقوق اسلامى و در ارتباط تنگاتنگ با مسائل اجتماعى است با جاريهاى زمان، غير از ابتذال انديشى، سهل انگارى و سستگرايى است.
متون ناكارآمد حوزه بايد بازسازى شود، امّا با استوارى هرچه بيشتر و با ابعادى هرچه ژرفتر و نثرى استوار، جذّاب و دلكش و شكوهمند. و در كنار متنهاى استوار بايد كتابهايى به عنوان كمك درسى كه به تعميق و تعميم آگاهيهاى لازم يارى رسانند فراهم آيد و از شرحهاى تنك مايه با قالبهاى رسوا و نثرهاى مبتذل جلوگيرى شود.
اميد است اين تذكار براى مؤلفان اين دسته آثار و توجه به پيامدهاى شوم آن بسنده باشد. و اين يادآورى متواضعانه براى حوزويان و نگاهبانان اصالت و هويت حوزه سودمند افتد. واللَّه من وراء القصد
آينه پژوهش
عنوان كتاب و آيين انتخاب آن
اسفنديارى محمد
بخش اوّل دل تو نامه عقل و سُخنت «عنوان» است
بكوش سخت و نكو كن زنامه «عنوان» را
ناصر خسرو
ضرورت بحث
انفجار كتاب و عنوان معيار
اَلْحَمْدُ للَّهِ الَّذِى لَهُ الأَسْماءُ الْحُسْنى - وَ لَمْ نَعْلَمْ لَهُ سَمِيّاً - وَ عَلَّمَ آدَمَ الأَسْماءَ كُلّها.
دور مىنمايد كه سخن گفتن از ارزش و اهميّت كتاب، به ارزش و اهميت آن افزودن است. سهل است كه دليل آوردن براى اهميت كتاب، از اهميت آن كاستن است. چه، از كدامين صفت در وصف كتاب مىتوان بهره جست كه جوانب گونهگون موصوف را روشن و آفتابى كند. خاصّه اينكه موصوف (كتاب)، خود به نور و آفتاب مانند باشد. زيرا آنچه جهان را - چنان آفتاب - روشنى بخشيده، «رنگ سياه است؛ رنگ مركب سياه»(1) در كتاب. آنك دليل آوردن براى آفتاب، فقط دليل بينايى و آفتابگردانى است. و پيداست كه دليل بر ارزش و اهميت كتاب، همان كتاب است. (الدليل دليل لنفسه؛ آفتاب آمد دليل آفتاب).
مضافاً اينكه بازگو كردن شأن و ارزش كتاب در ميان مسلمانان، از مقولهاى بديهى و هويدا حكايت كردن است. مگر نه اينكه اسلام تنها دينى است كه معجزهاش «كتاب» است و نام كتابش «خواندنى» و نخستين پيامش «بخوان» و سوگندش به «قلم» و «نوشته» و سورهاى از كتابش به نام «قلم». و نيز طرفه اينكه پيامبرش گرچه خود امّى است و در عصر جاهليّت مىزيست؛ وليك «مركب» سياه عالمان را از «خون» سرخ شهيدان برتر مىشمرد.
*5* پس حديث كردن از ارزش كتاب، نه بر ارزش آن افزودن است؛ و نه حكايت كردن از مقولهاى مغفول و اهميت آن را معلوم داشتن است. يكى بنگريد كه اينك چسان بشر به منزلت و اهميّت كتاب واقف گشته است: كارنامه كتاب در دنيا، سخت «پربرگ» است. (گو اينكه چنان «پربار» نيست). گزافه نيست اگر بگوييم كتاب در كشورهاى توسعه يافته به «ناكجا آباد» و مدينه، فاضله خويش دست يازيده است. امروزه شعار «منتشر كن يا بمير» (Publish or perish ) بمثابه قانون اساسى دانشگاهها و مؤسّسات آموزشى و پژوهشى قرار گرفته است.(2) هر ساعت به شمار كتابهاى منتشر شده در جهان افزوده مىشود و سرعت و سبقت در نشر كتاب هر ساعت رو به فزونى است.
امروزه در هر ساعت بيش از 50 عنوان كتاب (3)، و سالانه بيش از 000/500 عنوان كتاب در سراسر جهان منتشر مىشود(4). در پايان قرن پانزدهم، عنوان كتابهاى منتشر شده در سراسر جهان از 000/40 تجاوز نمىكرد. ولى تا سال 1970 بيش از 000/000/30 عنوان كتاب علمى كه از سال 1950 تا 1970 در جهان منتشر شده، بيشتر از كليه كتابهايى است كه قبل از 1950 و در طى قرنهاى متوالى در سراسر جهان منتشر شده است(6). مضافاً اينكه تعداد كتابهاى منتشر شده در سال 1970، دو برابر كتابهاى منتشر شده در سال 1950 در سراسر جهان است(7). در سال 1950 در فنلاند 1891، در فرانسه 9993، در آمريكا 11022، و در شوروى 29159 عنوان كتاب منتشر شده بود. امّا در سال 1970 در فنلاند 5595، در فرانسه 22935، در آمريكا 35415، و در شوروى 78899 عنوان كتاب منتشر گرديد(8). يعنى عنوان كتابهايى كه در سال 1970 در كشورهاى مزبور منتشر شده در سال 1950 نزديك گرديد. اين را نيز اضافه كنيم كه نشر كتاب از سال 1970 به اين سو، با شدّت و حِدّت بيشتر و در گسترهاى وسيعتر ادامه يافت. در سال 1981 در فرانسه 37308، در ژاپن 42217، در انگلستان 42972، و در آمريكا 76976 عنوان كتاب منتشر شده است(9).
بارى اجمالاً وضع نشر كتاب در جهان چنين است كه گذشت. دادههاى آمارى چنين مىنمايد كه كشورهاى در حال توسعه، پديده «گرسنگى كتاب» را پشت سر گذاشتهاند و چندى است كه در زير «باران كتاب» نيز به سر مىبرند. امّا كشورهاى توسعه يافته نه تنها از پديده گرسنگى كتاب و باران كتاب گذشتهاند؛ بلكه به «انقلاب كتاب» نيز دست يازيدهاند و در آستانه «انفجار كتاب» بسر مىبرند.
*
اينك زاست كه درنگى كوتاه در كارنامه مقاله نويسى بيفكنيم. مقاله نويسى از قرن هفدهم رواج يافت و امروزه مطاوى جرايد و مطبوعات مالامال از مقالات پژوهشى و گزارشى است. هر نشريه دست كم مشتمل بر ده مقاله كوتاه و بلند است و تعداد و تيراژ مقالات منتشر شده در جهان، بسيار بيشتر از كتابهاست. مطابق آمار يونسكو، در سال 1952 تعداد 7000 روزنامه در جهان منتشر مىشده است. امّا در سال 1970، يعنى كمتر از بيست سال بعد و در بيست سال پيش، تعداد 7680 روزنامه در جهان منتشر مىشده است(10). همچنين در سال 1800 (آغاز قرن نوزدهم)، در سراسر دنيا فقط 100 مجله علمى كوچك و بزرگ منتشر مىشد. اين رقم در سال 1950 به 000/100 و در 1968 به 000/200 رسيد(11). و اگر ميزان رشد در همين حد باقى بماند، پيش بينى كردهاند كه در پايان قرن حاضر سالانه 000/1000 مجله علمى منتشر خواهد شد. البته از سال 1970 به اين سو، تعداد و تيراژ مجلات و نشريات با رقم چشمگيرترى ادامه يافت. در سال 1982 تنها در كشور چين، جمعاً 3100 مجله و نشريه منتشر شده است(12). و در سال 1984 تنها در آمريكا، 9151 روزنامه و نشريه؛ و در شوروى 3634 روزنامه و نشريه منتشر شده است(13). امروزه فقط در آمريكا صدها مجله اختصاصى فيزيك منتشر مىشود(14). و تنها در زمينه پزشكى سالانه 000/1000 گزارش و مقاله در سراسر جهان منتشر مىشود(15). كوتاه سخن اينكه اكنون در هر سال متجاوز از 000/4000 مقاله در جهان منتشر مىشود(16). از اين روست كه گفتهاند: «قرن بيستم عصر مقاله نويسى است»(17).
*
با عنايت به آنچه گذشت مىتوان داورى كرد كه اينك نشر كتاب و مطبوعات در جهان - البته به روى هم و خاصّه در كشورهاى فوق صنعتى و توسعه يافته - چشمگير و اميدوار كننده است. آنچه به چشمگيرى نشر كتاب و مطبوعات مىافزايد، *6* استوارى و سرافرازى آن در مقابله و رقابت با رسانههاى گروهى است.گمان مىرفت كه در پى اختراع راديو و تلويزيون و سينما، از جاذبه و مطالعه كتاب به گونه چشمگيرى كاسته شود. كم نبودند پژوهندگانى كه اعتقاد داشتند رسانههاى سمعى و بصرى، دشمن سرسخت كتاب است و به زودى كتاب - يكّه و تنها - در برابر سينما و تلويزيون و راديو رنگ خواهد باخت. در آغاز نيز واقعاً چنين بود و در برخى كشورها جاذبه رسانههاى گروهى از ميزان انتشار كتاب و مطبوعات كاست و آن را «تحت الشعاع» خود قرار داد. وليك سنجشهاى يونسكو در يك - دو دهه گذشته گوياى آن است كه رسانههاى سمعى و بصرى نه تنها انتشار كتاب را دستخوش امواج خود قرار نداد؛ بلكه در پارهاى از نقاط دنيا نياز مردم را به كتاب افزود. حتى پخش فيلمهايى كه سناريوى آن از كتابى گرفته شده بود، به ميزان انتشار آن كتاب افزود و «از قضا سر كنگبين صفرا فزود».
مقصود از اشاره (18) به رابطه كتاب و رسانههاى گروهى، نماياندن ميزان موفقيت نشر كتاب در جهان است كه چسان در برابر رقيب پرقدرتى چون رسانههاى گروهى رنگ نباخت. گذشته از اينكه كتاب - از حيث تعداد عنوان و تيراژ - به مدينه فاضله خويش نيز دست يافت و ديگر فراوردههاى تكنولوژى را از پا انداخت و پشت سر گذاشت.
نشر گسترده و روزافزون كتاب و مطبوعات، يكى از آن روست كه امروزه ميزان رشد فكرى و فرهنگى هر كشور را به ميزان مصرف «كاغذ» آن مىسنجند. هرچه مصرف كاغذ (وفى الواقع نشر كتاب و مطبوعات) در يك جامعه بيشتر باشد، سطح فرهنگ و دانش آن بيشتراست(19). دادههاى آمارى نيز بيانگر آن است كه رشد علمى و فرهنگى هر كشور را مىتوان با ميزان مصرف كاغذ سنجيد. بر اساس بررسى يونسكو در كشورهاى فوق صنعتى، مصرف سرانه كاغذ در حدود 200 تا 300 كيلوگرم در سال است. در كشورهاى صنعتى و توسعه يافته نيز مصرف سرانه كاغذ در حدود 100 تا 150 كيلوگرم در سال برآورده شد است. در حالى كه مصرف سرانه كاغذ در كشورهاى رو به توسعه 2/0 تا 20 كيلوگرم در سال است(20). از اين روى امروزه در كشورهاى مختلف كوشيده مىشود كه با بالا بردن مصرف كاغذ به رشد فرهنگى و علمى مردم افزوده شود. و پيداست كه در اين حيص و بيص، مرتباً به تعداد عنوان كتاب و مطبوعات افزوده مىشود.
تراكم تعداد عنوان كتابها و مقالات در جهان، عملاً سبب گرديد كه پژوهندگان حتى نتوانند همراه پيشرفتهاى علمى در زمينه تخصص خود پيش روند. از اين رو براى دستيازى دانشوران به مطاوى مهمّ كتابها و مقالات، فن جديد به نام چكيده نويسى ايجاد و رايج گرديد. پيشينه چكيده نويسى - به گونه نظام يافته و علمى - به قرن هفدهم مىرسد. امروزه مؤسّسات چكيده نويسى و نمايه سازى (Research and oerelopment ) به عنوان واسطة العقد توليد و مصرف كننده دانش، با شتاب و استقبال فراوان در حال پيشروى است. در سال 1975 نزديك به 79/1 ميليون چكيده در جهان منتشر شده است. و اكنون بيش از 1000 عنوان چكيده نامه و نمايه نامه در جهان منتشر مىشود. تنها مؤسسه اطلاع رسانى شوروى، سالانه 28 عنوان مجله چكيده در 230 شماره منتشر مىكند. اين نشريات در هر سال مشتمل بر 000/1000 چكيده است(21).
براى پى بردن به تراكم و ترقى عنوان كتاب و مقاله و چكيده در جهان، مىتوان از كليه آمار و ارقام فوق صرف نظر كرد و تنها به اين رقم اقتصار كرد كه اينك فعاليت علمى «در هر دوره دهساله دو برابر مىشود»(22).
آنچه در فوق به اشاره و اجمال گذشت؛ بيانِ كلياتى از كارنامه انتشارات در جهان بود. كوتاه سخن اينكه كارنامه كتاب بسى پر رنگ است و اينك به بركت صنعت گسترده و پيچيده چاپ، در دوران «ناكجا آباد» كتاب بسر مىبريم. دورانى كه دانشوران و نويسندگان و خوانندگان كتاب در گذشته، خواب آن را نيز نمىديدند و حتى حسرت خواب ديدن آن را داشتند. با گستره عنوان كتاب و مقاله، چكيده نويسى نيز به حوزه تحقيقات و انتشارات افزوده شد و باز به تراكم «عنوان»ها افزود. پيداست كه كارنامه نشر كتاب بسته نشده است و پيوسته كشورهاى توسعه يافته و در حال توسعه، به تعداد عنوانهاى كتاب و مقاله و چكيده خواهند افزود. دور نيست كه كشورهاى توسعه نيافته نيز با رهايى از «گرسنگى كتاب» و برخوردارى از «باران كتاب»، به جامعه «فرا گيرنده» - كه آن را وصفالحال جامعه آينده دانستهاند - افزوده شوند و به تعداد *7* «عنوان»ها بيفزايد.
اينك مىتوان به ضرس قاطع داورى كرد كه تعداد عنوان كتاب و مقاله و چكيده در جهان به تراكم فزايندهاى رسيده است. معيّن نيست كه اكنون در هر ثانيه چند صد «عنوان» كتاب و مقاله و چكيده به عالَم علم و ادب عرضه مىشود. آمار و ارقامى هم كه در فوق به دست داده شد؛ تنها براى نماياندنِ دورنمايى از چند و چون «عنوان» در جهان است. فقط مىتوان گفت كه امروزه ما در دوران «انفجار جهانى عنوان» بسر مىبريم.
اميد مىرود با عنايت به آنچه رفت، ضرورت بحث از عنوان كتاب، خود به خود آشكار شده باشد. زيرا «تصوّرِ» انبوه عنوان؛ «تصديقِ» ضرورت بحث از آن است. در عصر انفجار جهانى عنوان زيستن و فرزند عصر خود بودن و شناختن آن، اقتضاى بحث از عنوان كتاب مىكند. بيفزاييم كه امروزه عناوين بسيارى از كتابها، گمراه كننده و در ذوق زننده و نامناسب است. و اين نيز ضرورت بحث از عنوان كتاب و تعيين «عنوان معيار» را دو چندان مىكند.
سوگمندانه بايد خاطرنشان ساخت كه با همه اهميت و ضرورتِ بحث از عنوان كتاب، تاكنون پژوهش استوار و مستقل و همه جانبهاى در اين باره انجام نگرفته است. و اين نيز بر ضرورت بحث از عنوان كتاب مىافزايد. اينك ما از يك سو در دوران انفجار جهانى عنوان بسر مىبريم و از سوى ديگر، بحثى نظرى و تئوريك درباره آيين گزينش عنوان سامان ندادهايم! اين «خلاف آمدِ» متناقضنما و بىتوجهى به روشمندى در گزينش عنوان كتاب، به هيچ روى موجّه و توجيهپذير نيست. در عصر «ناكجا آباد كتاب» بودن و بى توجهى به «عنوان معيار» كتاب؛ چنان حلواى تلخ و كوسه ريش پهن نماياندن است. مگر نه اين است كه «من التزم بشىء التزم بلوازمه»؟ پس چگونه مىتوان با «پيلبانان» دوستى داشت و «خانهاى در خور پيل» بناء نداشت؟ محدوده بحث
اينك فرض است كه تعريفى از «كتاب» فراچنگ داده شود و محدوده بحث حاضر در پرتو آن دقيقاً معيّن گردد. گفتنى است كه تعريف كتاب در دورههاى مختلف، متفاوت بوده است. به ديگر بيان، شكل مادى كتاب در دورههاى مختلف تاريخ، به گونهاى خاص و متمايز از دورههاى ديگر بوده است. تا پيش از استعمال پارشمن، به نوشتههاى بر الواح چوبى يا عاجى، كتابْ اطلاق مىشد. پس از استعمال پارشمن، به نوشتههاى بر پوست، كتاب گفته مىشد. پس از معمول شدن فن صحافى، به برگههاى پوست كه ميان دو پوشش (جلد) به يكديگر بسته مىشد، كتاب اطلاق مىشد. پس از اختراع كاغذ و رواج صنعت كاغذ سازى، به اوراق خطى ميان دو جلد، كتاب گفته مىشد. و اينكه در دوران صنعت چاپ، اوراق معتنابه چاپى در ميان دو جلد را كتاب مىنامند. اين را هم بيفزاييم كه در آيندهاى نه چندان دور، تعريف ششمى از كتاب ارائه مىشود كه با پنج تعريف پيش گفته، به كلى متفاوت است. به اقتدار الكترونيك و كامپيوتر، كتابِ بدون كاغذ (Paperless Book ) ارمغانى بشر خواهد شد. در حافظه كامپيوترهاى الكترونيك، مطاوى هر كتاب ضبط خواهد شد و كتاب خواندن از طريق تلويزيون و كامپيوتر انجام خواهد گرفت. تعريف ششم از كتاب - كه به اشاره فقط «وصف العيش» آن شد - بماند براى آيندگان كه از مزايا يا مضار اين گونه كتابهاى بدون كاغذ بهرهمند خواهند شد.
اينك مىنگريم كه شكل و تعريف كتاب، هر دورى يك طورى بوده است و چنان موجودى مادى، تابعى از متغير تمدن بوده و تاكنون اطوار گونهگونى داشته است. از مجموع پنج تعريفى كه در فوق به دست داده شد، مىتوان كتاب را به مفهوم گسترده عينى آن چنين تعريف كرد: مجموعهاى است مكتوب (خطى يا چاپى، صحافى نشده يا شده) از الواح چوبى يا عاجى يا پارشمن يا كاغذ. امّا كتاب را به مفهوم خاص امروزى آن چنين مىتوان تعريف كرد: اوراق معتنابه چاپى در ميان دو جلد. اين تعريف، هيچ گونه شبهه مفهوميه ندارد؛ در عوض كلى اختلاف درباره «اوراق معتنابه» است و شبهه مصداقيه درباره تعداد صفحات كتاب. برخى، آثار بيش از شصت و چهار صفحه را كتاب مىشمارند؛ و برخى حداقلِ تعداد صفحات را نود و شش محسوب مىدارند؛(23) و برخى ديگر آثار بيش از چهل و نه صفحه را كتاب قلمداد مىكنند. رأى اخير از آن سازمان يونسكو است كه در يكى از كنفرانسها در *8* سال 1950، كتاب را چنين تعريف كردهاند: «نشريه فرهنگى غير دورهاى كه بدون شمارش جلد، چهل و نه صفحه يا بيشتر باشد»(24). و با اين تعريف از كتاب، به آثار كمتر از اين صفحات، جزوه يا رساله گفته مىشود.
تعريفى كه از كتاب به مفهوم خاص امروزى آن ارائه شد، در واقع بيانگر مفهوم علمى كتاب است. يعنى در مجامع علمى است كه تنها به اوراق معتنابه چاپى (64 يا 96 يا 49) كه در ميان دو جلد باشد، كتاب مىگويند. امّا مفهوم عرفى كتاب، اندكى متفاوت با مفهوم علمى آن و گستردهتر از آن است. امروزه در عرف مردم - و حتى عرف كتابخوانانِ از مردم - به اوراق چاپى در ميان دو جلد، كتاب اطلاق مىشود. خواه تعداد اوراق آن معتنابه باشد، و خواه مشتمل بر چند ورق و كمتر از صفحات ياد شده باشد. بنابراين در مفهوم عرفى كتاب، به جزوه يا رساله نيز كه خارج از مفهوم علمى كتاب است، كتاب اطلاق مىشود. يعنى هر اندازه اوراق چاپى كه در ميان دو جلد و به شكل كتاب عرضه شود، شايان ناميدن به كتاب است و كتاب ناميده مىشود.
محدوده بحث حاضر نيز، معطوف به مفهوم عرفى كتاب است. همان عرفى كه مخاطبان كتابها هستند و اغلب نويسندگان براى آنان كتاب مىنويسند و انگيزه نوشتن و فراهم آوردن كتابها هستند. پس در اين مقاله درباره عنوان كتاب، آن هم به مفهوم متعارف و گسترده كتاب، كه خود مشتمل بر مفهوم علمى كتاب و نيز جزوه و رساله است، سخن خواهيم گفت. خواه تعداد صفحات كتاب كمتر از چهل و نه صفحه، و خواه بيشتر از آن باشد. و از قضا همين دسته كتابهاى كم حجم و مختصر و كمتر از چهل و نه صفحه است كه خريداران و خوانندگان بيشترى دارد(25). غالباً چنين است كه تيراژ كتابهاى مختصر و كم حجم (كتاب دستى و كتاب خلاصه)، بسيار بيشتر از تيراژ كتابهاى مفصل و قطور است. و همواره همين دسته كتابهاى مختصر و كم حجم است كه تأثير و نفوذى ژرف در جامعه داشته است. اين ضرب المثل فرانسوى را بنگريد و به ميزان تأثير و نفوذ كتابهاى مختصر و كم حجم بينديشيد: «كتابهاى قطور پانصد صفحهاى سبب انقلاب نمىشود؛ از جزوههاى كوچك چند صفحهاى بايد ترسيد.»
همچنين محدوده بحث حاضر، مشتمل بر هر گونه كتاب از نظر مطلب و محتواست و اختصاص به رستهاى خاص از علوم ندارد. اين مقاله عهدهدار بحث از عنوان كتاب، در هر رشته علمى است و دامنه آن فراگير كتابهاى مذهبى، علمى، تاريخى، سياسى، و جز اينهاست. تنها در پاره دوّم بحث، و در ضمن بحث از آيين انتخاب عنوان كتاب، به برخى تفاوتها و امتيازات در انتخاب عنوان براى دستهاى از كتابها اشاره خواهيم كرد. چه اينكه انتخاب عنوان براى برخى كتابها، امتيازات و ويژگيهاى منحصر به فردى دارد كه برخى ديگر از كتابها فاقد آن است. در مثل عنوان كتابهاى علمى، ويژگيها و بايستگيهايى دارد كه عنوان كتابهاى سياسى، لزوماً حائز چنين ويژگيها نخواهد بود. و... گواينكه نگارنده به سائق عقيده خود، دغدغه عنوان كتابهايى را دارد كه در حوزه فرهنگ اسلامى است. مضافاً اينكه امروزه عنوان بسيارى از كتابهايى كه در چارچوب فرهنگ اسلامى منتشر مىشود، بسيار نابهنجار و سُست و در ذوق زننده است. و از اين روست كه در ذكر شواهد و نمونههايى براى عنوان كتاب، بيشتر به عنوان كتابهايى كه در حوزه فرهنگ اسلامى پديد آمده، اشاره خواهيم كرد. (جز اينكه در بحث «نقش عنوان در استقبال از كتاب»، به عنوان كتابهايى مثل زده شده كه يكسره خارج از حوزه ياد شده است. و اين هم اجتنابناپذير و ضرورى مىنمود.)
اين را نيز بيفزاييم كه گرچه مقاله حاضر عهدهدار بحث از عنوان «كتاب» است؛ وليك دامنه آن فراگير عنوان «مقاله» و «چكيده» نيز است. اشارات گذشته ما به كارنامه مقاله نويسى و چكيده در جهان، با توجه بدين نكته بود كه بحث از عنوان كتاب، دامنگير عنوان مقاله و چكيده نيز خواهد گرديد. پس با اين حساب، محدوده بحث حاضر كاملاً نامحدود است و مشتمل بر عنوان كتاب، با عنايت به مفهوم علمى و عرفى آن؛ و با عنايت به احتواء كتاب بر هر رشته علمى؛ و نيز شامل عنوان مقاله و چكيده است. گو اينكه مقاله، كتاب بالقوّه است؛ و چكيده، مقالهاى از كتاب بالفعل است. بنابراين مىتوان گفت كه مقاله حاضر به اين اعتبار، عهدهدار بحث از عنوان «اثر» خواهد بود. و اثر نيز مفهومى است كلى كه «به هر نوشتهاى اطلاق مىشود، چه كتابى قطور و چه مقالهاى كوتاه»(26). اگر چه نگارنده، پيشتر و بيشتر از عنوان مقاله، عنوان كتاب را ملحوظ دارد و فقط در بحث از آيين *9* انتخاب، به برخى تفاوتها ميان عنوان كتاب و مقاله، استطراداً اشاره خواهد داشت؛ بعونه و توفيقه.
اهميت عنوان كتاب
هر كتاب از پنج ركن تشكيل شده است: عنوان، كلمه، جمله، بند (پاراگراف)، بخش (يا فصل و باب و مانند آن). اساسيترين ركن كتاب، عنوان آن است؛ چرا كه نويسنده در زير عنوان است كه به تأليف كتاب مىپردازد. گذشته از اينكه امروزه به خود كتاب، واژه «عنوان» نيز اطلاق مىشود؛ و اين نشانگر آن است مادامى كه اثرى مكتوب (مركب از كلمه، جمله، بند، بخش) داراى «عنوان» نباشد، درخور ناميدن به «كتاب» نيست. چنان كه قطران تبريزى به اين نكته اشاره دارد: زتو آيد پديد مردى وجود / چون به عنوان شود پديد كتاب. بنابراين عنوان كتاب نه تنها يكى از اركان تشكيل دهنده كتاب است؛ بلكه خود، ركن ديگر ارگان نيز است. مضافاً اينكه ديگر اركان كتاب، ركن درونى و پنهان كتاب است؛ وليك عنوان كتاب، ركن بيرونى و نهان آن است.
با عنايت بدين مختصر، گزينش عنوان كتابْ سخت اهميت مىيابد و نويسنده مىبايست در جستن عنوانى زيبنده براى اثر خويش، توجهى مضاعف مبذول دارد. نويسندهاى كه عنوان نامناسب و نادرستى بر كتاب خويش مىنهد، خطاى در ركن الاركان و ركنِ نهان كتاب كرده است. چنين نويسندهاى «متجاهر به فسق ادبى» است و طبيعتاً خطاى او، «خطاء مضاعف» قلمداد مىشود. از اين رو بايسته است در عنوان كتاب ملا نُقطى بود و مته روى خشخاش گذاشت. در اينجا سختگيرى و تعصب، ستودنى و نشان پختگى است.
عنوان كتاب، بر چسب و انگى است كه نويسنده به اثر و انديشه خود مىزند؛ اگر اين عنوان زيبنده و گيرنده بود، نخستين تحسين خواننده پيشكش نويسنده مىگردد؛ و در صورتى كه عنوان يك اثر نامناسب بود، بخيه به روى كار مىافتد و نخستين تقبيح خواننده نثار نويسنده مىشود. نبايد از خاطر زدود كه عنوان كتاب، نخستين برخورد نويسنده و خواننده است و چنان ديگر برخوردهاى نخستين، حساس و سرنوشت ساز و تعيين كننده واكنشهاى آينده است. نويسنده موفق كسى است كه خواننده را در همان برخورد اوّل، چنان كاه و كهربا مجذوب اثر خويش سازد. اين دسته نويسندگان - كه همواره در اقليت هستند - با گزينش عنوان گيرنده و انگيزنده و آموزنده براى كتاب خويش، تلنگرى به احساس و انديشه خواننده مىزنند و او را وادار مىدارد تا كتاب را - به يُمن عنوان آن - بگشايد و با روى گشاده، مطالعه آن را پى گيرد. امّا نويسنده ناموفق كسى است كه نخستين برخورد خواننده را با خود، به واپسين برخورد تبديل مىكند. يعنى با انتخاب يك عنوان غلط و نامناسب براى اثر خويش، خواننده را چنان آتش و سپند از كتاب خويش دور مىافكند.
گفتيم كه عنوان كتاب، نخستين برخورد ميان نويسنده و خواننده است. بيفزاييم كه واپسين برخورد نويسنده و خواننده نيز در تلاقى عنوان است. پيداست هر كس كه مطالعه كتابى را به پايان مىبرد، ضرب الاجل آن را به يكسو نمىنهد و چشم به عنوان روى جلد آن نمىبندد؛ بلكه بار ديگر - حتى به صورت غير ارادى - به عنوان كتاب چشم مىدوزد. و چون عنوان كتاب واپسين برخورد نويسنده و خواننده است، مانند همه برخوردهاى واپسين، به يادماندنى و پراهميّت است.
مىسزد گفت كه عنوان كتاب، مانند بيت اوّل و آخر در قصيده و غزل است كه به آن مطلع و مقطع گويند. شاعران مىكوشند كه در مطلع شعر، لفظ و معنى به غايتْ مطبوع و عُذب و دلنشين باشد تا خواننده رغبت نمايد كه خواندن تمام آن را پى گيرد. در مقطع شعر نيز شاعران مىكوشند كه بيتى شيوا و دلپذير بياورند تا در روح خواننده خاطرى خوش باقى بماند و سخنان گذشته را - گواينكه خوش نباشد - جبران نمايد. عنوان كتاب نيز چنان مطلع و مقطع شعر، تلاقى نخستين و واپسين ديدار نويسنده و خواننده است و مىبايست چنان شاعران كه در حسن مطلع و مقطع شعر كوشند؛ در دلنشينى و زيبايى عنوان - كه مطلع و مقطع ديدار نويسنده و خواننده است - سعى بليغ كرد.
حسن مطلع و مقطع نه تنها مطمح نظر شاعران؛ بلكه مورد عنايتِ كنندگان هر كار سترگ است. دو سؤال پر هيمنه از كجا آغاز كنيم و به كجا پايان بريم؛ خود گوياىِ عنايت به حُسن آغاز و انجام هر كارى است. حق - عزّ اسمه - در كتاب خويش مىفرمايد: «قُلْ رَبَّ اَدْخِلْنى مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ اَخْرِجْنى مُخْرَجَ *10* صِدْقٍ». (اسراء، 80). يكى بنگريد كه امروزه گويند: كارى را كه خوب آغاز كنيد، مانند آن است كه نيمى از آن را به فرجام رسانيدهايد. و در ديگر سوى گويند: هر چيز كه خوب تمام شود خوب است.(27) پس انتخاب يك عنوان مناسب و دندان گير براى كتاب (حسن مطلع)، انجام دادن نيمى از كار، و نقطه شروع خوب و مهمّى براى سامان دادن يك اثر است. افزون بر اينكه عنوان زيبنده، به منزله پايان خوب يك اثر و حسن مقطع است. (گفتيم كه واپسين نگاه خواننده، به عنوان كتاب است و واپسين ديدار نويسنده و خواننده در تلاقى عنوان است).
نقش عنوان در استقبال از كتاب
هر كتاب كه براى آن عنوانى گذاشته شود، به منظور عرضه آن است؛ و مقصود از عرضه هر كتاب، استقبال از آن است، پس عنوان هر كتاب، در استقبال از آن نقش دارد. بنابراين همواره چنين نيست كه توجه و يا بى توجهى خواننده نسبت به يك اثر، به تدريج و تنها در سير مطالعه پيش مىآيد. بلكه عنوان كتاب، خود، نقشى تعيينى در استقبال از كتاب دارد؛ و نبايد چنين پنداشت كه عنوان كتاب، چيزى تزيينى است. كم نيستند آثارى كه به سبب عنوان نغز و گيرنده آن، مورد استقبال چشمگيرى قرار گرفته است. و فراوان است كتابهاى معتنابهى كه به سبب عنوان پرت و در ذوق زننده آن، مورد اعتنا قرار نگرفته است. عنوان كتاب در شهرت و جلب نظر و استقبال مردم از كتاب، تأثيرى انكارناپذير دارد و نخستين تصميم خواننده براى خريد و مطالعه كتاب، مرهون عنوان آن است. چگونه مىشود عنوان كتاب هيچ نقشى در استقبال از كتاب نداشته باشد و حاليا عرضه يك كتاب، در زير عنوان آن است. و در زير عنوان است كه معرفى و نقد و نقل از كتاب - چه شفاهى و چه كتبى - صورت مىپذيرد. همواره نخست عنوان كتاب ياد مىشود و آنك نوبت به گزارش از آن مىرسد. اين ترتيب هم كاملاً بجاست. زيرا عنوان كتاب، ركن الاركان نهانِ كتاب است و فضل تقدم و تقدم فضل از آنِ عنوان است.
بارى عنوان كتاب، خود، نقش قابل توجهى در توجه به كتاب و موجّه ساختن محتواى آن دارد. فراوان مىتوان سراغ گرفت آثار نه چندان محققانهاى را كه به سبب عنوان دلكش و داندان گير آن، طرف توجه خيل خريداران قرار گرفته است. و فراوان مىتوان سراغ گرفت آثار محققانهاى را كه به سبب عنوان سست و در ذوق زننده آن، مطمح نظر نيفتاده است. جاى آن هم نيست كه بگوييم: جاى آن است كه خون موج زند در دل لعل / زين تغابن كه خزف مىشكند بازارش. چرا كه در «بازار» - حتى بازار كتاب - برگ برنده در دست گندم نماى جو فروش است (يعنى همان آثار دسته اوّل)؛ و بازنده، جونماى گندم فروش است (يعنى همين آثار دسته دوّم!).
امروزه عنوان كتاب براى بسيارى از خوانندگان و خريداران، خود به صورت معيار داورى براى سنجش كتاب درآمده است. كم نيستند خوانندگانى كه در داورى و ارزش گذارى روى يك كتاب، حكم به عنوان آن مىكنند و ذهنشان يكسره معطوف و متمركز به عنوان كتاب مىشود. آنان كتابهايى را كه داراى عنوان سست و غلط است؛ نشانگر سست و غلط بودن مطاوى كتاب مىپندارند. گر چه اين معيار داورى براى سنجش كتاب مخدوش است؛ امّا در زير آسمان هر كجا همين معمول است. يكى بنگريد كه فيلسوفى چون شوپنهاور نيز - كمابيش - چنين داورى مىكند. همو مىگويد: «شخصى كه آن قدر ابتكار ندارد كه عنوان جديدى براى كتاب خود انتخاب كند، كمتر ابتكار خواهد داشت كه مطالب تازهاى در آن بگنجاند»(28).
چنين مىنمايد كه تنها امروزه نيست كه بر اساس عنوان كتاب درباره مطاوى آن داورى مىشود. از پيش نيز چنين بوده است كه ابوحنيفه اسكافى مىگويد «حشونامه» را با عنايت به «عنوان» آن مىتوان دانست:
نامه نعمت ز شكر عنوان دارد
بتوان دانست حشونامه زعنوان
و سعدى نيز مدعى است كه «حسن عنوان» دليل بر خوبى ذيل آن است:
حسن عنوان چنان كه معلوم است
خبر خوش بود به نامه درش
همچنين بنگريد كه فردوسى حكايت مرد دانايى را گزارش مىكند كه او نيز چون سعدى و ابوحنيفه اسكافى و شوپنهاور *11* و خوانندگان همروزگار ما به عنوان مىنگريست:
به عنوان نگه كرد مرد دبير
كه گوينده او بود و هم ياد گير
شايد اندكى - و نه بيش - منطقى نمايد كه اقبال و ادبار خوانندگان نسبت به يك كتاب در گرو عنوان آن است. اين، نتيجه آموزهها و فرهنگ كليه ملتهاست. مگر نه اينكه ما مىگوييم: الظاهر عنوان الباطن. و مگر نه اين است كه به اقتضاى يك ضرب المثل عربى مىگوييم: كل اناءِ يَرْشَحُ بما فيه. و به استناد يك ضرب المثل فارسى: از كوزه همان برون تراود كه در اوست. و به استناد يك ضرب المثل انگليسى: چيزى از كيسه بيرون نمىآيد جز آنچه در آن است. پس توان گفت كه «اقرار العقلاءِ على انفسهم جايز» و «خود كرده را تدبير نيست»!
باور كردنى نيست كه از سويى بسيارى از خوانندگان به عنوان كتابى اهميتى فراوان مىدهند و آن را معيار داورى براى سنجش يك اثر مىدانند؛ و از ديگر سوى بسيارى از نويسندگان هيچ اهميّتى به عنوان كتاب خود نمىدهند و پس از فراغ از تأليف، يك - دو كلمه شكسته - بسته و پيش پا افتاده را براى عنوان كتاب خود دست و پا مىكنند. آن همه اهميّت رشكانگيز نويسنده از ديگر سوى!
اين درست است كه از روى عنوان كتابى نبايد يكسره درباره كتاب داورى كرد؛ وليك براى گريز از محكوميت كتاب به سبب عنوان نامناسب آن، هر اندازه كوشش براى گزينش عنوان مناسب، وظيفه و فريضه مىنمايد. امّا بنگريد كه ما چگونه سرنا را از سر گشاد آن مىزنيم: به جاى آنكه به نويسندگان توصيه كنيم كه توجه خود را معطوف به گزينش عنوان مناسب دارند؛ هماره به خوانندگان توصيه مىكنيم كه توجهى به عنوان كتاب نكنند و روى جلد كتاب را واقعى ننهند. پيداست كه اين گونه توصيهها، گره گشايى و چاره جويى براى عنوان كتاب نيست. زيرا خوانندگان بدين توصيهها وقعى نمىنهند و به ركن الاركان و ركن بيرونى كتاب - كه عنوان آن باشد - توجه و التفات مىكند. امّا مىتوان اميد داشت كه نويسندگان به توصيه و رهنمون درباره گزينش عنوان مناسب گردن نهند و آن را بپذيرند. پس ضرور مىنمايد كه به جاى توصيه به خوانندگان، چارچوب «عنوان معيار» را معيّن كرد و نويسندگان را به اهميّت عنوان كتاب توجه داد و آنان را از لغزش در عنوان مصون داشت. و كوتاه سخن اينكه آب را از آبشخور، سالم و پاكيزه داشت.
توجه و تدقيق خواننده نسبت به عنوان كتاب، خود مىتواند سبب بختيارى و رونق كار و بار نويسنده مخاطب شناس شود. زيرا نويسنده مخاطب شناس از توجه خواننده نسبت به عنوان كتاب استفاده مىكند و با انتخاب عنوان مناسب و پركشش، به استقبال از كتاب خويش مىافزايد. اين دسته از نويسندگان به اهميت عنوان كتاب آگاهند و به روانشناسى خواننده نسبت به عنوان كتاب متفطن هستند. آنان از رهگذر آگاهى به نقش عنوان در استقبال از كتاب، جد و جهد مىورزند كه عنوان زيبنده و گيرنده براى كتاب خويش بگزينند. شواهد و نمونه ها
اينك در بايسته است تا از تعارف كم كنيم و بر مبلغ بيفزاييم. يعنى به همين انداه بحث و بررسى در نقش عنوان در استقبال از كتاب اقتصار ورزيم. در عوض براى عينى كردن بحث به ياد كردِ كتابهايى بپردازيم كه عنوان آن در استقبال از كتاب نقش و تأثير داشته است و مضافاً اينكه بحث حاضر بدون ذكر شواهد و اشاره به عنوان كتابها، ذهنى و مبهم خواهد بود. گفتنى است كتابهايى كه در ذيل از آن ياد مىشود، خود از جنبه محتوا و مطلب، مهمّ و پراهميّت است. امّا عنوانهاى مناسب و دقيق و حساب شده آن نيز بر اهميت كتاب و استقبال از آن افزوده است.
جايى كه ملائك مىترسند پا بگذارند: ادوارد مورگان فورستر، نظريه پرداز بزرگ رمان و از جديترين صاحبنظران نقد ادبى، درباره عنوان كتاب ياد شده خويش مىگويد: «اسم رمان صصجايى كه ملائك مىترسند پا بگذارندضض، در ابتدا مونتى ريانو بود؛ ولى ناشرش مىگفت كه اگر اين اسم روى رمان باشد، زياد فروش نمىكند. اسم اين رمان را [جايى كه ملائك مىترسند پا بگذارند] پروفسور صصى. ج. دنت ضضپيشنهاد كرد»(29).
ناگفته پيداست كه چه تفاوت چشمگيرى است ميان عنوان مونتى ريانو، با عنوان جايى كه ملائك مىترسند پا بگذارند. عنوان اوّليه به هيچ روى گيرنده و انگيزنده نيست و به كلى فاقد *12* عناصر هنرى است. امّا عنوان دوّم ضمن اينكه كليتى از رمان را فراچنگ مىدهد؛ دقيقاً گيرنده و انگيزنده است و آدمى مىخواهد بداند كجاست كه ملائكه ترس پا نهادن در آن دارند! البته بهتر بود عنوان رمان فورستر چنين باشد: جايى كه ملائكه مىترسند پرواز كنند؛ و از آن بهتر: آنجا كه ملائكه مىترسند پرواز كنند؛ و از همه بهتر: آنجا كه ملائكه پرواز نمىكنند. چرا كه «پا گذاشتن» (Tread)(30 ) مناسبِ ملائكه نيست و تناسب با انسان دارد. مناسبِ وجود ملائكه «پرواز كردن» (Wing يا Fly ) است. مناسبتِ پرواز كردن براى ملائكه از آن روست كه ملائكه در كليه اديان به دارندگان بال معرفى شدهاند(31)؛ و پيداست كه بالداران را مناسبت، «پرواز كردن» است و نه «پا گذاشتن». همچنين در ترجمه اثر مزبور بهتر بود كه به جاى «ملائك»، «ملائكه» آورده مىشد. زيرا امروزه چنين متداول است كه واژه ملك را به ملائكه جمع مىبندند.
سرخ و سياه: عنوان رمان سرخ و سياه، نوشته استاندال، در ابتدا ژولين بود. به يك نظر توان دانست كه چه تفاوت فاحشى ميان عنوان ژولين، با عنوان چند پهلوى سرخ و سياه است. در تفاوت اين دو عنوان همين بس كه چندى پس از انتشار رمان سرخ و سياه (1831) تاكنون، بحث و بررسى دلكش و دراز دامنى ميان ناقدان ادبى درباره وجه تسميه رمان مزبور به سرخ و سياه، جريان و ادامه دارد. در واقع استاندال با نگارش اين رمان و گزينش چنين عنوان، دو كارنامه براى ناقدان كتاب خويش گشوده است: كارنامهاى ويژه سنجش محتواى كتاب؛ و كارنامهاى ويژه تفسير عنوان كتاب. در تفسير عنوان سرخ و سياه، سخنان گونهگونى مطرح شده است. برخى سرخ و سياه را نماد (سمبل) احزاب سياسى دانستهاند. برخى ديگر اين دو كلمه را اشاره به رنگ مهرههاى قمار دانند. هنرى مارتينو از استاندال شناسان مشهور، از مجموع تفسيرهايى كه درباره سرخ و سياه شده، معجون قابل قبولى فراهم آورده است. همو در كتاب خود به نام دل استاندال مىگويد: «اين عنوان كه ناگهان به خاطرش خطور كرد، پاسخگوى ذوق و علاقهى مردم آن دوره بود. دو رنگ سرخ و سياه دلالت بر لباس نظامى و لبادهى كشيشان، آزاديخواهى قهرمان جوان و تحريكات سياسى روحانى نمايان، و نيز در تحليل آخر [دلالت به ]نصيب و قسمت داشت».(32)
يوتوپيا: برجستهتر از آثار پيش گفته، كتاب تامس مور با عنوان يوتوپيا است. مور با انتخاب عنوان خود ساخته يوتوپيا براى كتاب خويش، حد اعلاى قدرت تخيل و قوه ادبى و واژه سازى را به رخ كشيده است. در اهميت اين عنوان همين بس كه امروزه واژه يوتوپى (Utopie ) و يوتوپيا (Utopia ) و يوتوپيانيسم (Utopianism ) اصطلاحى شايع در علوم و فلسفه سياسى است و همچنان سرزنده و با طراوت مورد مداقه و پژوهش قرار مىگيرد. اگر مجموع اوراقى را كه تنها درباره عنوان كتاب مور نوشته شده است در كنار هم بگذاريم؛ خود يك كتابخانه تشكيل مىدهد. يعنى تا كنون به اندازه كتابهاى يك كتابخانه، در شرح و تفسير عنوان يك كتاب، قلمفرسايى شده است.
مىگويند كلمات - چنان موجودات استفاده كننده از كلمات - روزى به دنيا مىآيند؛ روزى پير مىشوند؛ و ديگر روز مىميرند. امّا تو گويى كلمه يوتوپيا، پيرى و مرگ ندارد و همچنان زنده و سرزنده است. تامس مور با انتخاب عنوان بدع يوتوپيا براى كتاب بكر خود، سبب طرح مباحث مفصل و سودمندى درباره اين واژه خود ساخته شد. هنوز در ادبيات سياسى كشور ما بحث و بررسى درباره معنا و معادل واژه يوتوپيا ادامه دارد. يوتوپيا را به هيچستان، سرزمين خالى و واهى، طرح خالى و واهى، بى محل، ناكجا آباد، آرمانشهر، نيك آباد، سعادت آباد، مدينه فاضله و... ترجمه و معنا كردهاند. يقين مىتوان كرد كه بسيارى از خوانندگان، نخست با واژه يوتوپيا در آثار سياسى و فرهنگنامهها آشنا شدند؛ و آنك از طريق عنوان به استقبال از كتاب شتافتند. به ديگر بيان، عنوان گيرنده و زيبنده يوتوپيا، راهبرد بسيارى از خوانندگان به كتاب مور گرديد.
گفتنى است پس از انتشار كتاب پوتوپيا، دانشوران متعددى به نگارش كتابهايى در تصوير جامعه آرمانى خود دست يازيدند. امّا همه اين كتابها - و از جمله كتاب شهر آفتاب، اثر كامپانلاّ - در مقابل يوتوپيا رنگ باخت. چه، تامس مور توأمان دو كار سترگ كرده بود: گزارشى از ناكجا آباد به دست داده بود؛ عنوانى از ناكجا آباد براى كتاب خود گزيده بود! و پر روشن است كه در شقّ اخير كسى نتوانست با عنوان يوتوپيا تحدّى كند. و اين از اسباب استقبال از كتاب يوتوپيا گرديد.
*13* صد سال تنهايى: عنوان اوّليه رمان صد سال تنهايى، اثر گابريل گارسيا ماركز، خانه بود. چنانچه ماركز به همان عنوان اوّليه خانه براى كتاب خود كاسته بود. زيرا تنهايى، ترجيع بند كتابهاى ماركز و تنها مضمونى است كه وى در آثارش بدان پرداخته و به عرش اعلا رسانده است (33). پس دست كم ضرور مىنمود كه اين پيام را در عنوان يكى از آثارش، و خاصّه در عنوان همين اثرش كه لبّ اللباب آن تنهايى و تفرّد است؛ صريحاً و مستقيماً فرا نمايد. باور كردنى نيست كه اگر رمان مزبور ماركز با عنوان خانه منتشر مىشد؛ اين چنين مورد استقبال و طرف توجه قرار مىگرفت كه اينك به بركت عنوان صد سال تنهايى، جلب نظر كرده است. و مىدانيم كه ماركز، شهرت جهانى - و البته ايرانى - خود را مديون صد سال تنهايى، و ترجمه گسترده و پرتيراژ اين اثر است.
پيرمرد و دريا: ارنست همينگوى نيز عنوان اوّليه رمان پيرمرد و دريا را بر آب كبود گذاشته بود(34). تفاوت اين دو عنوان نيز هويداست. بر آب كبود، يكسره فاقد عنصر عاطفى و تازگى است؛ وليك پيرمرد و دريا، مالامال از جاذبه عاطفى و تازه است. چه اينكه واژه پيرمرد - گذشته از معناى سر راست لفظى - داراى معناى عاطفى و ترحم برانگيز و پركشش است (35). آنچه به عنصر عاطفى اين عنوان مىافزايد، كنار هم بودن واژه پيرمرد و درياست. زيرا آدمى مىخواهد بداند پيرمرد مفلوك و قابل ترحم را با دريايى موّاج و بى رحم چه كار! همچنين پرداختن به سوژه و واژه پيرمرد و دريا، تا هنگام نگارش و نشر اين اثر، كاملاً تازه و بى سابقه بود.(36) همينگوى اين سوژه جديد را در كتاب خويش وارد كرد و آن را براى عنوان كتاب خود برگزيد. و ناگفته پيداست كتاب وى به مدلول «لكلِّ جَديدٍ لَذَّة» (سخن نوآر كه نو را حلاوتى است دگر)، از بختيارى و استقبال فراوانى برخوردار شد. و مىدانيم كه همينگوى جايزه ادبى نوبل و پوليستر را به خاطر نگارش اين اثر دريافت كرد و از رهگذر همين اثر بود كه به آوازه عالمگيرى دست يافت. اينك مىتوان يقين كرد كه استقبال گسترده از اين اثر همينگوى، تا اندازه زيادى مرهون عنوان پيرمرد و دريا است. خاصه اينكه همينگوى دقت و وسواس كم نظيرى در انتخاب عنوان رمانهاى خويش داشته است. (پس از اين بدين نكته اشاره خواهيم كرد).
مائدههاى زمينى: هزار نكته باريكتر زمو اينجاست.
براى راهبرد به نقش عنوان در استقبال از كتاب، تنها مىتوان به كتاب آندره ژيد با عنوان مائدههاى زمينى بسنده كرد. استقبال چشمگير از اين كتاب در ايران، مرهون عنوان آسمانى مائدههاى زمين است. آندره ژيد - كه دستى در ادبيات اسلام و ايران داشته - عنوان مائدههاى زمينى را براى كتاب خود، از سوره مائده، خاصّه آيات 112 و 114 آن اقتباس كرده است: «اِذْ قالَ الْحَواريُّونَ يا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ هَلْ يَسْتَطِيعُ رَبُّكَ اَنْ يُنَزِّلَ عَلَيْنا مَائدَةً مِنَ السَّماءِ... قالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ اَللّهُمَّ رَبَّنا اَنْزِلْ عَلَيْنا مائدَةً مِنَ السَّماءِ...» امّا اين عنوان، از آغاز و پيش از انتشار مائدههاى زمينى، مورد خردهگيرى مادر ژيد بود. از اين رو آندره ژيد در كتاب اگر دانه نميرد (كه خاطرات دوران كودكى تا زناشويى اوست، و عجب عنوان جالبى دارد)، اشارهاى به اين نكته مىكند: «از (عنوان) صصمائدههاى زمينىضض خوشش نمىآمد و چون هنوز فرصت عوض كردن آن باقى بود بشكل خستگىناپذيرى بر آن حمله مىبرد»(37). ولى آندره ژيد، بى اعتنا به اين مخالف خوانيهاى مداوم، عنوان مائدههاى زمينى را به عنوان ديگرى عوض نكرد. در عوض، در نخستين سطور كتاب خويش، اين چنين به استمالت مخالفين پرداخت: ناتانائل! «مبادا نام ناهموارى كه پسنديدهام تا بر اين كتاب بگذارم ترا در اشتباه اندازد» (38).
بارى آندره ژيد با اقتباس از قرآن و انتخاب عنوان مائدههاى زمينى براى اثر خويش، از بختيارى فراوانى بهرهمند شد و به استقبال چشمگيرى از كتابش دامن زد. لااقل مىتوان يقين كرد كه استقبال از كتاب مائدههاى زمين در محافل مذهبى و توسط مسلمانان، تا اندازه بسيار زيادى مرهون عنوان گيرنده و انگيزنده آن است. حقيقت اين است كه آندره ژيد تنها با كتاب مائدههاى زمينى (و دقيقتر بگويم با عنوان مائدههاى زمينى) بود كه در ميان محافل جدى مذهبى شناخته شد. نام وى با عنوان مائدههاى زمينى گره خورده است و استقبال بسيارى از اشخاص مذهبى از كتاب او، تنها به سبب عنوان آسمانى آن است. ژيد با انتخاب چنين عنوان انگيزندهاى براى كتاب خويش، انگيزه بسيارى از خوانندگان در استقبال از كتابش گرديد. مگر نه اين است كه آدمى *14* مىخواهد بنگرد كه در وراى عنوان آسمانى مائدههاى زمينى،چه گنجانده و نوشته شده است. و مقصود يك نويسنده بيگانه در اقتباس از كتاب خداوند يگانه چيست.
گفتنى است كه از آندره ژيد كتابهايى چون سكه سازان، آهنگ روستائى، مائدههاى تازه و بازگشت از شوروى نيز به فارسى گردانده شده است. امّا هيچ يك از اين كتابها، به اندازه كتاب مائدههاى زمينى مورد استقبال قرار نگرفت. حتى كتاب ماركسيسم ستيزانه و ضد روسى ژيد كه توسط جلال آل احمد تحت عنوان بازگشت از شوروى به فارسى گردانيده شد، آن چنان در كشورمان مورد استقبال قرار نگرفت كه كتاب مائدههاى زمينى طرف توجه قرار گرفت (39). با اينكه جاذبه ماركسيسم در دهههاى اخير در ايران، و آوازه گريهاى حزب توده در جانبدارى و بسط سياستهاى شوروى در كشور، زمينههاى مناسبى براى انتشار كتاب بازگشت از شوروى و نماياندن سيماى عريان ماركسيسم و شوروى بود. امّا با اين وجود نيز كتاب مائدههاى زمينى، گوى استقبال را از كتاب بازگشت از شوروى ربود. و البته كه استقبال بيشتر از مائدههاى زمينى در ايران، بيشتر به بركت عنوان آسمانى آن بوده است.
از مائدههاى زمينى يك ترجمه به انگليسى تحت عنوان *15* ميوههاى زمينى Fruit of the Eerth و ترجمهاى تركى تحت عنوان نعمتهاى دنيا (دونيا نعمتلرى) شده است(40). امّا هيچ يك از اين عنوانها براى اهل قبله، گيرندگى و انگيزندگى عنوان مائدههاى زمينى را ندارد. در مصر نيز طه حسين، انديشه ترجمه اين كتاب را در سر داشت.
فشرده سخن: عناوين مائدههاى زمينى، پيرمرد و دريا، صد سال تنهايى، يوتوپيا، سرخ و سياه و جايى كه ملائك مىترسند پا بگذارند؛ شواهد و نمونههايى بود از نقش عنوان در استقبال از كتاب. گفتيم كه عنوان، نقش انكار ناپذيرى در استقبال از كتاب دارد. آنك براى نماياندن نقش عنوان در استقبال از كتاب، شواهد و نمونههاى ياد شده را فراچنگ داديم. گو اينكه از اين دست نمونهها فراوان است؛ وليك همين چند نمونه نيز وافى به مقصود است و چون در خانه كس است، يك حرف بس است. بديهى است كتابهايى كه برشمرديم، خود از جنبه فكرى و ادبى، مهمّ و معتنابه است؛ امّا عنوانهاى دلكش و دندان گير آن نيز در استقبال از كتاب نقش داشته است.
بنابراين مىنگريم كه عنوان كتاب، چيزى تزيينى نيست و نبايد به صورت تفننى به آن پرداخت؛ بلكه عنوان براى كتاب، نقش تعيينى دارد و بايد آن را سخت و جدى گرفت. زيرا *16* نخستين تصميم خوانندهرا براى دست بردن به سوى يك كتاب، عنوان آن تعيين مىكند. البته هستند نويسندگان بى تجربه و كم توجهى كه تصور مىكنند عنوان كتاب، چيزى تزيينى است و بنابراين به سليقه پديد آورنده كتاب مربوط است. يعنى هر نويسنده كه عنوانى انتخاب مىكند، ناشى از ذوق و پسند اوست و «گروهى اين، گروهى آن پسندند». امّا نتيجه تزيينى و سليقهاى پنداشتن عنوان كتاب اين است كه ديگر هيچ ضابطه و معيارى در انتخاب عنوان نيست؛ و جاى هيچ نقض و نقدى بر هيچ عنوان كتابى نيست. پيداست كه اين سخن مردود است و نقد آن، در خود آن است. از آنچه در نقش عنوان در استقبال از كتابى گفته شد، در واقع نقش تعيينى عنوان كتاب نمايان شد. بعد از اين نيز در بحث از آيين انتخاب عنوان، بى پايگى اين گفته آفتابى خواهد شد و نشان خواهيم داد كه عنوان كتاب، اصول و آيين ويژهاى دارد و تزيينى و سليقگى پنداشتن آن، از قضا نشانه بى سليقگى است.
پانوشتها:
ديوان ناصر خسرو. تصحيح مجتبى مينوى و مهدى محقق. (چاپ سوّم: دانشگاه تهران، 1368). تأكيد روى كلمات از اين قلمزن است.
1- ا.ح. آريان پور. پژوهش. (چاپ سوّم: تهران، امير كبير، 1358). ص 49.
2- همان. ص 28.
3- محمّد حسين ديانى. «ضرورت آموزش كتابدارى بعد از انقلاب». نشر دانش. (سال دوّم، شماره دوّم، بهمن و اسفند 1360). ص 39. به نقل از: ا.اى. ميخائيلوف و آر.اس. گيلياروسكى. «انتشارات علمى، منبع و وسيله دانش». ترجمه پرويز مهاجر. نشريه فرهنگى مركز مدارك علمى. (دوره دوّم، شماره اوّل، 1352). ص 21 - 52.
4- هوشنگ ابرامى. شناختى از دانششناسى (علوم كتابدارى و دانش رسانى). (چاپ اوّل: تهران، انتشارت انجمن كتابداران ايران، 2536). ص 70 و 71. در اين مأخذ، رقم «قريب نيم م
نقدى بر دائرة المعارف بزرگ اسلامى
رضوانشهرى ابوحسن
نقدى از لحاظ تراجم و سرگذشت دانشمندان اسلامى دائرةالمعارف بزرگ اسلامى. جلد دوّم، آل رشيد. ابن ازرق. چاپ اوّل، تهران، 1368 ش. 742 صفحه، دوستونى. 8000 ريال.
جلد دوّم دائرةالمعارف بزرگ اسلامى تقريباً با فاصله يك سال پس از انتشار جلد اوّل، منتشر شد كه مژده دهنده ادامه كار و جديّت در نگارش و نشر بى وقفه آن است.
از چند و چون اين دائرةالمعارف - ضمن معرّفى جلد اوّل - سخن بسيار گفته شد و نيازى به اعاده نيست. شكل و شمايل ظاهرى و ساير جوانب كار اين جلد با جلد اوّل تغيير چندانى نكرده و كيفيّت تأليف مقالات - آن هم مقالاتى كه نگارنده مرور كرده - تفاوتى با جلد اوّل ندارد. نُه مقاله اين مجلد كه مربوط به تراجم دانشمندان اسلامى است مرور شد و نكاتى به نظر رسيد كه اينك تقديم مىشود، مقالههاى مرور شده اينهاست: آل طاووس. آل طباطبا (تنها ثلث يك ستون آن، يعنى شرح حال صاحب رياض و فرزندش سيّد مهدى)، آل عصفور (تنها زندگى صاحب حدائق)، آل كبه، آيات الاحكام، اباحه (تنها بخش مآخذ)، ابراهيم بن محمّد ثقفى، ابن ابى جمهور، ابن ابى عقيل. البته برخى ايرادات مشترك وجود دارد كه مشترك بين جلد اوّل و دوّم است و در نقد جلد اوّل و در شماره اوّل همين مجله درج شد، و نيازى به تكرار آنها نيست.
1. ذيل مدخل «آل طاووس» (ص 55)، در شرح حال رضى الدّين على بن طاووس آمده است: «آنچه از آثار خطى ابن طاووس به جاى مانده، بدين قرار است: ربيع الشّيعة، موجود در كتابخانه وزيرى يزد... فلاح السّائل و نجاح المسائل. مركزى دانشگاه تهران». اوّلاً ربيع الشيعة عيناً و طابق النعل بالنعل همان كتاب إعلام الورى بأعلام الهدى، تأليف طبرسى است و بارها هم چاپ شده است؛ درباره اينكه چگونه إعلام الورى چنين نامى گرفته و به سيد بن طاووس منسوب شده سخن بسيار است كه اينجا مجال ذكرش نيست.(1) ثانياً، فلاح السائل ابن طاووس هم سالها پيش چاپ شده و بايد در زمره آثار چاپى وى محسوب مىشد نه آثار خطى.
2. همان جا درباره محمّد بن على بن موسى يكى از فرزندانِ رضى الدّين على بن طاووس آمده است: «گفته شده است كه كشف المحجة لثمرة المهجة از اوست». معلوم نيست مأخذ نويسنده در اين زمينه چه كتابى است؛ ولى به هر حال اين كتاب قطعاً از پدر، يعنى رضى الدّين على بن طاووس است، نه از محمّد كه فرزندش باشد.
3. همان جا درباره جمال الدين احمد بن طاووس مىخوانيم: «وى از نخستين تدوين كنندگان علم رجال است». اشتباه بودن اين سخن بر اهل فن روشن است؛ گرچه احمد بن طاووس در رجال دستى توانا داشته است؛ ولى هرگز از «نخستين تدوين كنندگان علم رجال»! نيست.
4. همان جا درباره آثار ابن طاووس گفته شده است: «برخى نيز به صورت خطى باقى مانده است: بناءالمقالة الفاطمية فى نقض الرّسالة العثمانية». در حالى كه اين كتاب چند سال پيش چاپ شده و در شماره سيزده مجله تراثنا (ذيحجّه 1408 ق) يعنى بيش از دو سال پيش، نقدى بر آن چاپ شده *18* است.
5. در ص 54، مقاله «آل طاووس» مىخوانيم: «... در ميان آنان سه تن بيش از ديگران به اين عنوان شهرت يافتهاند: على بن موسى، احمد بن موسى، عبدالكريم بن احمد.
در كتابهاى فقهى و رجالى و كتابهاى دعا، ابن طاووس به تناسب موضوع، يكى از اين سه تن است». گذشته از گنگى و نامفهوم بودن اين جملات از لحاظ اينكه بالاخره خواننده از اين عبارت متوجه نمىشود كه مثلاً در كتابهاى فقهى مراد از ابن طاووس كداميك از اين سه بزرگوار است؛ آنچه مسلم است اينكه مراد از ابن طاووس در كتابهاى دعا رضى الدين على بن طاووس، و در كتابهاى فقه و رجال جمال الدين احمد بن طاووس است. ظاهراً بدون قرينه از هيچ يك از اين دست كتابها، ابن طاووس به عبدالكريم بن احمد منصرِف نمىشود.
6. ذيل مدخل آل طاووس (ص 54)، در شرح حال سيّد على بن طاووس آوردهاند: «گفتهاند از تمكّن مالى برخوردار بود و بخشش فراوان مىكرد و حتّى يك بار 90% اموال خود را به نيازمندان بخشيد.» آنچه در منابع اقدم دراين زمينه آمده مطلب ديگرى است و ظاهراً اين نكته، تحريف شده همان است؛ و آن مطلب اينكه محدث نورى - عليه الرّحمة - از كتاب منهاج الصلاح علاّمه حلى نقل مىكند كه دأب و شيوه على بن طاووس در زكاة غلاتش اين بود كه ده درصد را براى خود برمى داشت و نود درصد باقى را به فقرا مىداد.(2) بنابراين اوّلاً شيوه او چنين بودو ثانياً در زكاة و نه همه اموالش.
7. گذشته از اين، اشكالها مقاله ابن طاووس ضعيف است و يك نگاه به مآخذ آن، اين امر را روشن مىكند. در رديف مآخذ، از مآخذ قديمى و عمده مانند الحوادث الجامعة تأليف ابن فُوطى و عمدةالطالب ابن عنبه و رجال ابى داود و اجازه كبيره علاّمه حلى به بنى زهره خبرى نيست. سهل است كه از آثار على بن طاووس كه منبع بسيار خوب و پربارى در اين زمينه است، و نيز از كتابهاى متأخر معتبر مانند خاتمه مستدرك محدث نورى (ج 3، ص 473 - 647) و حتّى ذريعه شيخ آقا بزرگ تهرانى هم استفاده نشده است و تنها به چند فهرست نسخههاى خطى (كه نوعاً پر از اشتباهند)، و اعلام الشّيعة و اعيان الشيعة ونامه دانشوران بسنده شده است(3)! و در نتيجه مقاله آل طاووس آبكى ز آب درآمده است. و از آن همه مباحث مهم و جدى در شرح حال آل طاووس و بخصوص سيّد على بن طاووس و سيّد احمد بن طاووس، خبرى نيست كه نيست. همچنين به هنگام ذكر آثار مخطوط على بن طاووس تنها گفته شد كه مثلاً نسخهاش در مركزى دانشگاه تهران هست؛ و دست كم شماره ثبت نسخه را كه مراجعه كنده بتواند به راحتى به آن دست يابد ذكر نكردهاند؛ شمارهاى كه نه جاى چندانى را اشغال مىكند و نه ذكر آن دردسرى دارد. ولى اكنون خواننده اگر خواست بداند از فلان نسخه در كجاى هجده مجلد قطور كتابخانه مركزى دانشگاه تهران ياد شده است، بايد كليّه شماره صفحات فهرست دانشگاه را كه در بخش مآخذ آمده بررسى كند تا به مقصود دست يابد!
8. همان جا (ص 55)، در شرح حال احمد بن طاووس، از دو كتاب فقهى بسيار مهم او يعنى ملاذ و بشرى و نيز حلّ الإشكال ياد نشده است. آراء فقهى وى در دو كتاب پيش گفته، در كتابهاى فقهى شهيد اوّل و برخى فقيهان ديگر آمده است. همچنين كتاب ديگر ابن طاووس عين العبرة فى غبن العترة است (الذريعة، ج 15، ص 371)، كه به اشتباه، العين العبرة فى غبن العترة نوشتهاند.
9. ذيل مدخل آل طباطبا، در شرح حال سيّد على صاحب رياض (ص 66)، آمده است؛ «او را تأليفاتى است، از آن ميان: شرح مختصر نافع علامه حلى زير عنوان رياض المسائل فى بيان احكام الشرع بالدلايل». كه البتّه بسيار واضح و روشن است كه مختصر نافع از محقق حلى است و نه از علامه حلى!
10. ذيل همان مدخل در شرح حال سيد مهدى فرزند صاحب رياض (ص 66)، نوشتهاند: «وى از استادان شيخ مرتضى انصارى بود». البتّه او از اساتيد شيخ نبود بلكه برادرش سيّد محمد مجاهد صاحب مناهل، استاد شيخ انصارى بوده است(4)؛ و خود شيخ هم در مكاسب با تعبير «سيّد مشايخنا» و «بعض ساده مشايخنا» (مكاسب، خطّ طاهر، ص 151، س 1 با 9 و ص 175 س 22) از وى ياد كرده است. نكته ديگر اينكه در شرح حال سيد مهدى فرزند صاحب رياض كه از عالمان بنام بوده است، به دو سطر و سه كلمه بسنده شده كه تازه بخشى از آن هم - چنانكه ملاحظه شد - غلط است.
11. ذيل همان مدخل در شرح حال صاحب رياض؛ از *19* ميان آن همه شاگرد برجسته وى، از شيخ احمد احسايى كذايى نام بردهاند و از ميان پيامبران تنها جرجيس را به ياد آوردهاند! و از سوى ديگر در شرح حال صاحب رياض به ثلث يك ستون اكتفا شده كه بسيار كم است.
12. در ذيل مدخل آل عصفور، در شرح حال صاحب حدائق (ص 71)، آمده است: «مستندترين و روشنترين مأخذ احوال او مقدّمه كتاب لؤلؤالبحرين است كه خود او نوشته است.» كه البتّه زندگى خود نوشت صاحب حدائق در حقيقت مؤخره لؤلؤةالبحرين است نه مقدّمه. و خود مؤلّف زندگى نامهاش را در پايان لؤلؤ و به عنوان تتمه آن آوردهاند.
13. همان جا (ص 72)، ضمن برشمردن تأليفات صاحب حدائق نوشتهاند: «ه - الحقائق الناضرة فى تتمة الحدائق الناضرة». كه البتّه نام درست اين كتاب «عيون الحقائق الناظرة [و نه الناضرة] فى تتمة الحدائق الناضرة» است؛ و ثانياً تأليف پسر برادر صاحب حدائق است نه از خود صاحب حدائق.
14. همان جا درباره حدائق آمده است: «اين كتاب از 1315 تا 1381 ق 1897 تا 1961ق در 10 جزء در تبريز و نجف به چاپ رسيده است». ظاهراً در اين تاريخ اشتباهى رخ داده است و ثانياً، چاپ جديد حدائق در قطع وزيرى در بيست و پنج مجلّد است، ولى چاپ اوّل آن در شش مجلد بزرگ در تبريز انجام شده و نه در تبريز و نجف و آن هم در ده جزء؛ و ثالثاً، قبل چاپ جديد آن، بيست مجلدش در نجف به قطع وزيرى از حدود سال 1377 به بعد چاپ شده است.(5)
15. همان جا حدائق را اين گونه وصف كردهاند: «... مجموعهاى از روايات و اخبار رسيده از امامان شيعى (ع) در ابواب گوناگون فقهى است...» كه البته اين جمله بواقع وصف كتابى مثل كتاب وسائل الشيعة است كه صرفاً شامل اخبار فقهى است. حدائق افزون بر احاديث فقهى آكنده است از اقوالِ فقيهان و نقد و بررسى آنها و اظهار نظرهاى فقهى. گرچه به پايه كتابى مثل جواهر نمىرسد؛ ولى به اين سادگى هم كه نويسنده پنداشتهاند نيست. علامه امينى درباره حدائق گفته است: اين كتاب رايج و داير بين فقها نشانه دانش زياد مؤلّف آن و تبحّر و تسلّط وى در فقه و حديث است(6)». و ابن يوسف شيرازى - كتابشناس معروف - گويد: «حدائق از بهترين كتابهاى فقهى شيعى است(7)».
16. همان جا درباره لؤلؤالبحرين آمده است: «اين كتاب بارها در هند و ايران به چاپ رسيده است كه از آن ميان چاپ 1296 ق / 1878 م تهران را مىتوان نام برد». كه اوّلاً سالها پيش در عراق هم به تصحيح سيّد محمّد صادق بحرالعلوم چاپ شده و بهترين و دقيقترين چاپ آن است و همين چاپ در قم هم افست شده است. و ثانياً معلوم نيست چرا «از آن ميان چاپ 1296... را مىتوان نام برد» مگر اين چاپ چه خصوصيّتى بيش چاپهاى آن داشته؟ و چرا از بهترين چاپ آن نام نبردهاند؟
17. ايضاً در همان جا (ص 72)، وفات ابن ابى الحديد صاحب شرح معروف نهج البلاغة به سال 655 قمرى ذكر شده كه البته صحيح آن 656 است و 655 نقل برخى مورّخين است و مخدوش(8). و در خود دائرةالمعارف نيز، در مقاله ابن ابى الحديد (ص640)، تاريخ درگذشت وى 656 ذكر شده است.
18. ايراد مهم وارد بر مقاله آل عصفور اين است كه در سرتاسر مقاله بر خلاف بسيارى از مقالات دائرةالمعارف مطلقاً منابع مطالب در خود مقاله ذكر نشده و همه به بخش مآخذ برده شده است.
19. در ذيل مدخل آل كاشف الغطاء (ص 100)، تاريخ درگذشت وحيد بهبهانى به سال 1207 قمرى ذكر شده كه البتّه صحيح آن 1205 است(9).
20. در ذيل مدخل آل كاشف الغطاء، در شرح حال شيخ جعفر كاشف الغطاء، (ص 101)، با اشاره به كتاب كشف الغطاء او چنين آمده است؛ «.. شيخ مرتضى انصارى... گفته است: اگر كسى قواعد و اصول اين كتاب را بداند، نزد من مجتهد است». اين عبارت هم اشتباه ترجمه شده و هم - ظاهراً - منظو از آن دانسته نشده است. سخن شيخ انصارى در اين زمينه چنين است: «من أتقن القواعد الاصولية التّى أودعها الشّيخ فى كشفه فهو عندى مجتهد»(10) يعنى كسى كه قاعدههاى اصولى (و نه قواعد و اصول) اين كتاب را به خوبى بداند نزد من مجتهد است. و از آنجا كه كتاب كشف الغطاء شامل سه بخش كلام و اصول عقائد، برخى از مطالب علم اصول و قواعد كلى آن، و دانش فقه است؛ ظاهراً *20* منظور شيخ انصارى اين بود كه هر كس بخش دوّم كشف الغطاء را - كه شامل قواعد اصولى است - بداند نزد من مجتهد است؛ يا قواعد اصولى كه در سراسر كتاب آمده است. همچنين در همان جا (ص 100) از شيخ جعفر كاشف الغطاء باتعبير «بنيانگذار آل كاشف الغطاء» ياد شده است كه شايد تعبير «بنيانگذار» در مورد «آل» چندان دقيق نباشد و به جاى آن مىشود از «سرسلسله» و مانند آن استفاده كرد.
21. همان جا (ص 102)، ضمن بحث از تأليفات شيخ جعفر كاشف الغطاء نوشتهاند: «6. مشكاة المصابيح، شرحى است بر منظومه فقهى مشكاة الهداية تأليف سيّد محمّد مهدى بحرالعلوم». در حالى كه مشكاة الهداية، منظومه نيست بلكه منثور است. توضيح آنكه علامه بحرالعلوم منظومهاى فقهى شامل كتاب طهارة و صلاة دارد به نام «الدرة النجفية» در بيش از دو هزار بيت، سپس خود وى - تا كتاب طهارت - آن را به نثر درآورده و مشكاةالهداية ناميده است و شرح كاشف الغطاء، شرح همين مشكاةالهداية منثور است.
22. در ذيل مدخل آل كاشف الغطاء (ص 102)، در شرح حال شيخ على فرزند كاشف الغطاء نوشتهاند: «پس از درگذشت برادرش شيخ موسى، مرجعيّت عام يافت». و در همان جان درگذشت او را به سال 1253 قمرى ذكر كردهاند؛ و پيداست كه بين اين دو مطلب تناقض است زيرا شيخ محمّد حسن صاحب جواهر در سال 1266 درگذشته است؛ بنابراين اثر شيخ على كاشف الغطاء - به گفته نويسنده - در سال 1253 در گذشته باشد معنا ندارد كه گفته شود: «پس از درگذشت محمّد حسن، مرجعيّت عام يافت».
23. همان جا در گذشت سيّد ابراهيم قزوينى (صاحب ضوابط) به سال 1262 ق / 1845 م ذكر شده؛ ولى در ص 537، مقاله ابراهيم موسوى قزوينى (يعنى همان صاحب ضوابط)، در گذشت وى به سال 1264 ق / 1848 م ياد شده است كه پيداست نمىتواند هر دو درست باشد.
24. در ذيل مدخل آل كاشف الغطاء در شرح شيخ حسن كاشف الغطاء (ص 103)، نوشتهاند: «او پيش از درگذشت برادرش شيخ على در حله مىزيست، ولى پس از آن در 1243 ق. 1827 م به نجف آمد و به تدريس پرداخت». در حالى كه در يك صفحه قبل (ص 102)، وفات شيخ على، برادرش را به سال 1253 ق / 1837 م ذكر كردهاند. بنابراين عبارت «ولى پس از آن [يعنى پس از درگذشت شيخ على ]در 1243 ق / 1827 م...» نمىتواند درست باشد.
25. همان جا ضمن بحث از تأليفات شيخ حسن كاشف الغطاء نوشتهاند: «ا. أنوار الفقاهة، كه تقريباً يك دوره فقه استدلالى در چند جلد به سبك لمعه اثر شهيد اوّل است». در همين جمله يك تناقض آشكار وجود دارد، زيرا لمعه شهيد اوّل غير استدلالى و بسيار مختصر است؛ بنابراين طبعاً انوارالفقاهه كه در چندين مجلد تدوين شده و فقه استدلالى است، نمىتواند «به سبك لمعه باشد»!
26. در ذيل مدخل آل كبه در شرح حال شيخ محمّد حسن كه معروفترين شخصيّت علمى اين خاندان است (ص 116)، يكى از تأليفات او «حاشيه بر مدارك علامّه حلى» ذكر شده كه مسلّم است مدارك از سيّد محمد عاملى نوه شهيد ثانى است، و نه از علامه حلى.
27. در مقاله «آيات الاحكام» (ص 252)، آن را اين گونه وصف كردهاند: «عنوان مشهور و اصطلاحى تعدادى از كتب فقهى استدلالى كه بر پايه آيات فقهى قرآن مجيد نوشته شده است». در اينجا از اين نكته غفلت شده كه آيات الاحكام - پيشتر و بيشتر از كتابهاى مربوط به اين دسته از آيات - برخود آيات فقهى قرآن هم اطلاق مىشود. از جمله سيوطى در اتقان (ج 4، ص 40، 41)، گويد: «قال الغزالى و غيره: آيات الاحكام خمسمائة آية. و قال بعضهم: مائة و خمسون...».(11)
ايضاً همان جا ضمن وصف آيات الاحكام استرآبادى نوشتهاند: «وى در همه ابواب فقهى از طهارت تا قضا و شهادت بحث كرده است.» كه البته در اكثر كتابهاى مشهور فقهى كتاب حدود و ديات آخرين باب فقه است، نه قضا و شهادت. بنابراين بهتر بود گفته شود «در همه ابواب فقهى از طهارت تا حدود و ديات»؛ يا تنها به «همه ابواب فقهى» بسنده مىكردند و عطاى توضيح بعدى را به لقايش مىبخشيدند!
افزون بر آنچه ياد شد، بايد گفت اين مقاله ابتدايى و سست و نامناسب با دائرةالمعارف است و جاى سؤالهاى جدّى متعددى در اين زمينه باقى است: اوّلين آيات الحكام را چه كسى نوشت؟ مهمترين و بهترين آنها كدام است؟ آيا آنچه *21* معروف است و به نام آيات الاحكام شهرت يافته، تمام و كمال آيات الاحكام است، يا چنانكه سيوطى در كتاب پيش گفته از برخى نقل كرده بسيار بيشتر از پانصد آيه است؟ و...
28. در ذيل مقاله اباحه، بخش مآخذ (ص 301)، يكى از منابع مقاله، چنين معرفى شده است: «شهيد ثانى، زين الدين بن على، معالم الاصول، ترجمه آقاى هادى مازندرانى، تهران، 1377 ق». اوّلاً پيداست كه نويسنده معالم الاصول، شيخ حسن فرزند شهيد ثانى است؛ ثانياً معلوم نيست چرا با اينكه كتاب معالم سائر و دائر و رائج و در دسترس است، از ترجمه آن استفاده شده است؟
ايضاً همان جا، وسائل الشّيعه كه يكى از منابع مقاله بود. اين چنين معرفى شده است: «حرّعاملى، محمد بن حسن، وسائل الشّيعة، بيروت، 1383، 1387 ق 1963، 1967م»؛ ولى چند صفحه قبل (ص 288)، مشخّصات آن اين گونه آمده كه اين دو گونگى نبايد وجود داشته باشد: «حرّعاملى، وسائل الشّيعة، به كوشش محمّد رازى، بيروت، 1388 ق.»
ملاحظه مىشود كه تفاوت اين دو معرفى زياد است؛ مضافاً اينكه مورد اخير نادرست هم است. زيرا شانزده جلد وسائل الشّيعه به كوشش مرحوم آيةاللَّه ربانى شيرازى، و تنها چهار جلد آن به كوشش آقاى رازى منتشر شده است.
29. در مقاله ابراهيم بن محمد ثقفى (ص 454)، درباره كتاب الغارات وى آمده است: «اين كتاب بر اساس نسخه منحصر به فرد متعلق به مير جلال الدّين حسينى ارموى (محدث) و به كوشش همو در 1354 ش و بار دوّم در 1355 ش در تهران به چاپ رسيده است». در حالى كه نسخه مرحوم محدث ارموى منحصر به فرد نيست و نسخه ديگرى از الغارات در كتابخانه ظاهريه دمشق موجود است و بر اساس همين نسخه، اخيراً با كوشش سيد عبدالزهراء حسينى خطيب چاپ شده است.
30. همان جا و نيز در بخش مآخذ مقاله (455)، و نيز در مآخذ برخى از مقالات ديگر، از كتاب معروف شيخ صدوق اين گونه ياد شده است: «من لا يحضر الفقيه». گفتنى است كه برخى چون اين نام را بى معنى دانستهاند، اين كتاب را با عنوان «فقيه من لا يحظره الفقيه» به چاپ رساندهاند. ولى با مراجعه به مقدّمه آن به دست مىآيد كه لفظ كتاب، جزء نام آن است؛ بنابراين معناى اين نام چنين مىشود: كتاب كسى كه فقيهى نزدش نباشد. همچنان كه كتاب طبّ محمّد بن زكرياى رازى - كه صدوق نام كتابش را از آن برگرفته - «كتاب من لا يحضره الطبيب» است.(12)
31. در مقاله ابن ابى جمهورى (ص 635)، وفات علامه حلى به سال 727 قمرى ذكر شده كه صحيح آن 726 است.
32. همان جا (ص 637)، در بخش مأخذ؛ الأمل الآمل، غلط و درست آن امل الآمل (بدون «ال») است؛ همچنان كه در ص 635 و 637، جواهر الغوالى غلط و درست آن الجواهر الغوالى (با «ال») است. همچنين در چند جاى مقاله مذكور، عوالى اللآلى را به صورت عوالى اللئالى ضبط كردهاند كه نادرست است و صحيح آن عوالى اللآلى است كه در چند مورد مقاله نيز به اين صورت ضبط شده است. جالب اينكه در يك سطر هر دو جور آمده: (ص 636): «اسم كتاب... عوالى اللآلى است گرچه عواللئالى بر سرِ زبانها است»!
نيز در بخش مآخذ مقاله، نام «مستدرك الوسائل» به همين صورت آمده و در متن مقاله (ص 636)، به صورت مستدرك الوسايل، كه البتّه اولى درست است.
33. در مقاله ابن ابى جمهورى (ص 635) آمده است: «سال دقيق وفات ابن ابى جمهور روشن نيست.(13) امّا از قراين چنين بر مىآيد كه شيخ تا ذيقعده 904 / ژوئن 1499 م زنده بوده است» و در صفحه 634 نيز نوشتهاند: «زنده در 904 ق / 1499م» در حالى كه ابن ابى جمهور احتمالاً تا سال 912، و به طور قطع تا سال 906 زنده بوده است؛ زيرا ابن ابى جمهور در روز نهم ماه رجب 906 اجازهاى به خط خود در شهر حلّه براى شيخ على بن قاسم (معروف به ابن غداقه) در نسخه بسيار نفيسى از قواعد الاحكام علامّه حلى نگاشته است. همچنين وى اجازهاى به سيد شرف الدين محمود بن علاء الدين لقانى داده و در پايان آن شيخ بر بيعة بن جمعة جزايرى كه يكى از شاگردان مجيز است، وصايايى براى مجاز نوشته و در پايان آن، تاريخ اوائل جمادل الأولى از سال 912 را قيد كرده است. از اين نكته شايد بتوان استنباط كرد كه اين تاريخ در زمان مجيز نوشته شده و بنابراين ابن ابى جمهور تا 912 حيات داشته است.(14)
34. همان جا درباره ابن ابى جمهور احسائى نوشتهاند: «تاريخ ولادت اين دانشمند به درستى معلوم نيست. الشيبى با *22* استناد به صورت مجلس مناظره احسايى با متكلّ سنّى، تولد او را به طور قطع 838 ق / 1435 م دانسته است.» عجالتاً تاريخ تأليف كتاب شيبى را نمىدانم، ولى متجاوز از سى و پنج سال پيش در فهرست كتابخانه مركزى دانشگاه (ج 3، ص 626)، تولد وى در همين سال ذكر شده است.(15) و احتمالاً پيش از آنكه شيبى چنين استنباطى كند؛ در فهرست مذكور اين نكته آمده است. همچنين در فهرست كتب خطى كتابخانههاى اصفهان (ج 1، ص 145، چاپ 1341 ش) همين نكته آمده است.
35. در همان مقاله، ص 637 درباره نثر اللآلى مىخوانيم: «احتمال مىرود كه اين كتاب [كذا] نام ديگر درراللآلى باشد (نورى، 3 / 365).» در صورتى كه محدث نورى در مستدرك الوسايل (ج 3، ص 365) فرموده است: بسيار بعيد است كه نثر اللآلى كتاب ديگرى جز درراللآلى باشد. و نام درست كتاب در درراللآلى است و آنچه در بحار و رياض و مقابس مبنى بر ضبط نام اثر مزبور به صورت نثر اللآلى آمده، - وهم است و احتمال اينكه نثر اللآلى كتابى ديگر باشد به غايت بعيد است.
36. در همان مقاله (ص 636) به محدّث نورى، «نورى طبرسى» اطلاق شده است كه درست نيست.(16) افزون بر اين موارد، در مقاله ابن ابى جمهور از كتاب فهرست كتب خطى كتابخانههاى اصفهان استفاده نشده، با اينكه مأخذ بسيار خوبى براى سرگذشت ابن ابى جمهور است.
37. در مقاله «ابن ابى عقيل» (ص 684)، در گذشت ابن ادريس به سال 578 قمرى ذكر شده كه قطعاً خطاست و درست آن 598 است. در همين مقاله پس از بيان فتواى ابن ابى عقيل مبنى بر عدم انفعال آب قليل با ملاقات نجس، مىخوانيم: «... گروهى از فقيهان متأخر شيعى مانند ملامحسن فيض كاشانى... نيز در اين مسأله از وى پيروى كردهاند.» كه معنا ندارد گفته شود گروهى از فقيهان متأخر... از وى پيروى كردهاند؛ زيرا مجتهد پيرو فقيه ديگر نيست. خوب بود گفته مىشد: گروهى از فقيهان متأخر هم، قائل به همين قول هستند و يا همين نظر را دارند.
*
در اينجا به برخى از اغلاط جزئى و چاپى و شبه چاپى هم اشاره مىكنيم:
صفحه، ستون، سطر غلط صحيح
1- ص16،س2،ط37،38 د718يا718 ز717يا718
2- ص55،س1،ط28 ذواللالباب[!] ذَوَيالألباب
3- ص55،س1،ط7 وظايفالأسفار وظائفالأسفار
4- ص66،س1،ط3 الشرع بالدلايل الشرعبالدلائل
5- ص104،س1،ط27 فىالأوانالشرعية فىالأوزانالشرعية
6- ص185،س1،ط15 نورى،ميرزاحسن نورى، ميرزاحسين
7- ص252،س2،ط27 بدايعالكلام بدائع الكلام
8- ص635،س1،ط37 عبدالعال عبدالعالى
9- ص720،س1،ط38 زينالدينابنعلى زينالدينبنعلى
10- ص720،س1،ط38 الدرايةفيمصطلحالحديث شرحالبدايةفيعلمالدراية
همچنين در چند مورد تعبير جمادى الأول به كار رفته است؛ مانند ص 50، س 2 ط 24؛ ص 51، س 1 ط 37؛ ص 105، س 2، يك سطر به آخر. و بعضاً نيز جمادى الأولى (ص 719، س 2، ط 14)، كه البته درست همين دوّمى است و بر فرض كه در نثر فارسى جمادى الاوّل هم درست باشد؛ باز لازم بود يكنواختى و همگونى رعايت شود، و همچنين است جمادى الآخر (ص50، س 2، ط 26، 38، و جمادى الثانى ص 144، س 1، ط 29) كه جمادى الآخرة درست است. و همچنين است ربيع الثانى (ص 105، س 2، يك سطر به آخر) كه ربيع الآخر درست است چنان كه در ص 52، س 1، ط 1، ربيع الآخر آمده است.
در بعضى موارد هم جملات نارسا يا مغلوط است. مثلاً:
الف: ص 55، س 1، ط 13 - 14: «كشف المحجة لثمرة المهجة... و ترجمه فارسى آن نيز توسّط چند تن چاپ شده است.» كه خواننده نمىداند آيا يك ترجمه فارسى آن به دست چند نفر انجام شده و به چاپ رسيده، يا اينكه جداگانه چند ترجمه فارسى از آن انجام شده و به چاپ رسيده است. (كه البتّه از كشف المحجه دست كم دو ترجمه فارسى تا كنون به چاپ رسيده است).
ب: ص 72، س 1، ط 24 - 25: «... در گذشت و جنازهاش با شكوه فراوان تشييع شد و در كنار تربت امام حسين(ع) به خاك سپردند.»
*23* ج: ص 16، س 1، ط 33 - 35: «غنية النزوع... اين اثر در مجموعه الجوامع الفقهية در 1404 ق... از سوى كتابخانه آيةاللَّه مرعشى در قم، تجديد چاپ گرديده است.» و ص 54، س 1، ط 43 - 44: «هنگامى كه بغداد از سوى مغولان تهديد مىشد.» در تعبير «از سوى» و سست بودنِ آن توجه شود.
د: ص 54، س 2، ط 5 - 6: «چون در 656 ق... بغداد گشوده شد...» فارسى زدگى در اين جمله به حد افراط رسيده است؛ زيرا همه مردم فارس زبان - حتى بى سوادان - تعبير «فتح شد» را بهتر مىفهمند تا «گشوده شد».
ه: تعبيرهاى: «اجازه روايت يافت» در موارد بسيار زيادى به كار رفته است. از جمله در ص 16، س 1، ط 2 و 7 و 9 (جالب است كه در طى هشت سطر، سه بار به كار رفته است.) ص 55، س 2، ط 30؛ ص 102، س 2، ط 25 كه انصافاً هم عجيب است و هم غلط. مگر اجازه روايت از استاد «يافتنى است» است. همچنين است تعبير «در فلان تاريخ تولد يافت» يا «تولد يافته است». (55، س 2 ط 2).
و: در ص 364، س 2، ط تعبير: كتابخانه عمومى امام الحكيم در نجف» جالب است! اينجا عربىزدگى، و در «گشوده شد» فارسى زدگى!
ز: ص 454، س 2، ط 34 - 36 «.. كه مؤلّف در آن غارتهاى لشكريان معاوية بن ابى سفيان و دستبردهاى آنان را به قلمرو حكومت اميرالمؤمنين(ع) را به تفصيل بيان كرده است».
نكته ديگرى كه توجه به آن بسيار ضرورى است اينكه بسيارى مقالات با هم ارتباط تنگاتنگى دارند و اگر يك نفر آنها را بنويسد از جهات متعددى بهتر است. مثلاً در جلد اوّل دائرةالمعارف، مقاله آقا جمال خوانسارى را يك نفر نوشته است و مقاله آقا حسين خوانسارى (پدر آقا جمال را) فرد ديگر. و در جلد دوّم، مقالههاى ابن اثير (يعنى سه برادر معروف به ابن اثير) را سه نفر نوشته است!
و بالأخره در همين مجلّد (ص 537 - 538) بهتر بود كه مقاله «ابراهيم موسوى قزوينى»، از اين عنوان به «صاحب ضوابط» يا عنوان مشهور ديگرى ارجاع مىشد زيرا صاحب ضوابط، به «ابراهيم موسوى قزوينى» مشهور نيست و كسى سرگذشت او را ذيل اين عنوان جستجو نمىكند.
كوتاه سخن اينكه «فقر تدقيق» در بسيارى از مقالات به وضوح ديده مىشود، اميد است اين «فقر مذموم» به «غناى ممدوح» مبدّل شود. امّا بايد انصاف داد كه در جنب كارى به اين عظمت، وجود اين مقدار نارسايى و نواقص طبيعى است و از ارزش كار نمىكاهد. اميد كه مسؤولان اين خدمت فرهنگى عظيم، با دلگرمى و پشتكار هر چه بيشتر، در راه به فرجام رسيدن آن تلاش كنند.پانوشتها: 1. رك: مستدرك الوسائل. محدث نورى. (چاپ دوّم: افست از روى چاپ سنگى. قم، اسماعيليان)، ج 3، ص 469؛ الذريعة الى تصانيف الشيعة. شيخ آقا بزرگ تهرانى. (چاپ سوم: بيروت، دارالاضواء، 1403 ق)، ج 2، ص 240 - 242؛ مفاخر الاسلام. على دوانى. (چاپ اوّل: تهران، اميركبير، 1364)، ج 4، ص 74 - 75. 2. مستدرك الوسائل، ج 3، ص 469. 3. محض اطلاع از منابعى كه در اين زمينه هست رجوع كنيد به: فتح الابواب رضى الدين على بن طاووس تصحيح حامد الخفّاف (چاپ اوّل: قم، مؤسّسه آل البيت عليهم السّلام، 1409 ق)، ص 11، پانوشت، مقدّمه مصحح: «حول تحقيق كتاب بناء المقاله الفاطمية فى نقض الرسالة العثمانية». سيد على عدنانى غريفى. تراثنا (بشماره 13، ذيحجّه 1408). 4. رك: زندگانى و شخصيّت شيخ انصارى. مرتضى انصارى. (چاپ دوّم: ناشر حسينعلى نوبان، 1361). ص 147. 5. رك: الذريعة، ج 6، ص 290؛ الحدائق الناضرة. شيخ يوسف بحرانى. (چاپ دوّم: قم، دفتر انتشارات اسلامى، 1363). ج 1، ص 2، يادداشت ناشر، و صفحه «ش». 6. الحدائق الناصرة. ج 1، ض «غ». 7. همان. 8. رك: بزم آورد از دكتر عباس زرياب خويى. 9. وحيد بهبهانى. على دوانى. (چاپ دوّم: تهران، اميركبير، 1362) ص 253 - 254. 10. مستدرك الوسائل، ج 3، ص 398. 11. رك: منيةالمريد. شهيد ثانى. تصحيح رضا مختارى. (چاپ اوّل: قم، دفتر تبليغات اسلامى، 1368). ص 378، پانوشت مصحح. 12. «بررسى اعلام مكاسب». سيّد محمّد جواد شبيرى. مجلّه نور علم (شماره 21)، ص 75. 13. فهرست كتب خطى كتابخانههاى اصفهان. سيد محمّد على روضاتى (چاپ اوّل: اصفهان مؤسسه نشر نفائس مخطوطات اصفهان، 1341). ج 1، ص 152 - 153. 14. همان. ج 1، ص 145. 15. رك: طبرسى و مجمع البيان. دكتر حسين كريمان. (چاپ دوّم: تهران، دانشگاه تهران)، ج 1، ص 329 و 331. 16. يادنامه علامه امينى. به اهتمام سيد جعفر شهيدى و محمد رضا حكيمى. (تهران، مؤسسه انجام كتاب، 1361). مقاله «فهرست منتجب الدين». ص 33 - 73. 17. رجوع شود به كتابهاى لغت، از جمله: المصباح المنير. فيومى. (بيروت، دارالكتب العلمية، 1398 ق)، ص 131، ماده و ص 256 - 257 ماده «ربع».
تصحيح تازه منيةالمريد
مهدوى راد محمدعلى
منية المريد فى أب المفيد و المستفيد. زين الدين بن على العاملى (شهيد ثانى). تحقيق رضا مختارى. (چاپ اوّل: قم، مكتب الأعلام الاسلامى، 1409 ق / 1368 ش). 496 ص، وزيرى.
پيامبر بزرگ اسلام به هنگامى فرمان بعثت يافت و از غار حراء با آياتى از «قرائت» و «تعليم» سخن گفت(1) و به جايگاه بلند دانش و پرورش علمى و فكرى با تعبيرى لطيف تنبّه داد(2) كه در جزيرةالعرب جهل و ناآگاهى بيداد مىكرد و جز تنى معدود از نگار ش و كتاب آگاهى نداشتند. در ادامه ابلاغ مكتب و گسترش آيين حق نيز پيامبر هماره به دانش اندوزى و تعليم و تعلّم تأكيد ورزيد و جايگاه بلند دانش و معرفت را ترسيم كرد. محدّثان آوردهاند كه:
پيامبر خدا از خانه بيرون آمد، در مسجد دو مجلس ديد: در يك مجلس دانش اندوزى و تفقّه در دين مىشد و مجلس ديگر به دعا خواندن و از خداوند مسألت كردن مىگذشت پيامبر فرمود: «هر دو مجلس نيك است؛ آن گروه خدا را مىخوانند و گروه ديگرى مىآموزند و مطالب را به نادانان مىفهمانند؛ امّا اين گروه آموزشگران برترند، و من براى آموزشگرى و تعليم مبعوث شدهام؛ آنگاه در كنار ايشان نشست»(3).
اين روايت به روشنى از يك سوى ارجگذارى بى بديل پيامبر به تعليم و تعلّم را مىرساند، و از سوى ديگر نشانگر آن است كه فلسفه بعثت پيامبر و پيامبران براى زدودن غبار جهل از آينه ذهن و گستراندن آگاهى بوده است. آيات و روايات اين موضوع بسيار فراوانتر از آن است كه در اين ياد كرد كوتاه بگنجد؛ پيامبر گاه از زبان وحى «نابرابرى آگاهان و نا آگاهان» را مطرح مىساخت(4) و به ديگر نگاه ضمن ارجگذارى به دانش و لزوم فراگيرى آن، انسان را به تعليم و تعلّم «از گهواره تا گور» فرا مىخواند(5) و براى دست يافتن به آن حتّى اگر در دور دستترين مكانها باشد ترغيب و تشويق مىفرمود.(6)
پيامبر بزرگوار اسلام عالمان را به ستارگان فروزان آسمان مانند مىكرد،(7) و بدين سان جايگاه رفيع هدايتگرى آنان را گوشزد مىنمود و از هيچ گونه ستايش و بزرگداشت عالمان دريغ نمىورزيد و در برترى آنان بر عابدان مىفرمود: فضيلت عالم بر عابد همسان برترى و فضيلت من بر پايينترين افراد مردم است(8)... اين ارجگذاريها و حرمت نهادنها بخش عظيمى از آثار منقول از پيامبر و امامان (ع) را فرا مىگيرد. گفتار *25* شكوهمند و بلند على(ع) نيز تنبّه آفرين است كه از يك سوى فرمود: «العلم اصل كل خير(9)» و از سوى ديگر فرمود: «الجهل اصل كل شر(10)». و اين بيان «زيباترين روح پرستنده»، حضرت سيّد الساجدين(ع) است كه فرمود: «لو يعلم الناس ما فى طلب العلم، لطلبوه ولو بسفك المهج و خوض اللجج»؛ (اگر مردم ارزش علم و دانش اندوزى را مىدانستند، به جستجوى آن بر مىخواستند؛ اگر چه به ريختن خونها بيانجامد و به فرو رفتن در گردابهاى مرگبار(11)».
تعاليم الهى در اين زمينه - چنانكه پيشر ياد كرديم - بسيار گسترده است و در لابلاى سطور زرين اين روايات، ارزش تعليم و تعلّم شيوههاى برخورد متقابل استاد و شاگرد و... فراوان توان يافت.
گفتنى است كه از ديرباز محدّثين در تدوين جوامع حديثى، اين گونه روايات را در بابى ويژه گرد مىآوردهاند.(12) كه در سدههاى واپسين و به هنگام گسترش آثار مدوّن در ابعاد مختلف فرهنگ اسلامى، محقّقان و متفكّران اسلامى بر پايه اين روايات، كتابها و آثار گرانقدر و راهگشايى در زمينه شيوههاى تعليم و تعلّم، كتابت، نشر علم و حديث، آداب استادى و شاگردى، روشهاى بحث و جدال و... پرداختند. از جمله كهنترين اين آثار، كتاب آداب المتعلمين ابوعبداللَّه محمّد بن سحنون (م 256 ق) است كه در ذيل عناوينى مربوط به معلّمان، روايات را عرضه كرده است.(13)
البتّه به جز اثر ياد شده، كتابهاى ديگرى نيز در آيين دانشورى و دانش پژوهى درحوزه فرهنگ اسلامى فراهم آمده كه در ذيل به برخى از آنها اشاره مىشود؛ تقييد العلم از خطيب بغدادى (م 463 ق)، ادب الاملاء والاستملاء از عبدالكريم محمّد بن منصور سمعانى (م 562 ق)، احياء النفوس فى صنعة القاء الدروس از كفى الدين على بن عبدالكافى، سبكى شافعى» تذكرة السامع والمتكلم في ادب العالم و المتعلم از ابن جماعه كنانى (م 733 ق) (14) - كه همگونى فراوانى با منية المريد شهيد ثانى دارد - جامع بيان العلم و فضله و ما ينبغى فى روايته و حمله از ابن عبدالبرّ قرطبى (م 463)، (15) الدر النضيد فى أدب المفيد والمستفيد از بدرالدين محمّد بن رضى الدين غزّى (م 984 ق)، شفاء المتعلم فى آداب المعلّم و المتعلّم از عبداللطيف بن عبدالرّحمن مقدسى شافعى (معروف به ابن نباته)، منهاج المتعلّم از ابوحامد محمّد بن محمّد غزّالى (م 505 ق) تعليم المتعلّم طريق التعلم از برهان الدين زرنوجى (م حدود 591 ق)،(16) و سرانجام مىتوان به منيةالمريد فى أدب المفيد و المستفيد، اثر گرانقدر و عديم النظير زين الدين بن على العاملى، معروف به شهيد ثانى (911 - 965 ق) اشاره كرد.
مؤلّف كتاب از قلههاى افراشته فرهنگ اسلامى و از چهرههاى خونين تشيّع و يكى از گرانقدرترين شخصيّتهاى سلسله منوّر فقيهان است. گفتگو از عظمت وى و تحليل آثار گرانقدر او در فسحت اين مقال نيست و آنرا مجالى ديگر بايد. وى به سال 911 از مادر بزاد و پس از سالها تعليم و تعلّم، ژرفكاوى در معارف و فقه اهل البيت و برجاى نهادن دهها اثر گرانقدر و سودمند و تربيت كردن شاگردانى بزرگ، سرانجام به سال 965 شهد شهادت نوشيد و خونين چهره به لقاءاللَّه شتافت. شهيد - رضوان اللَّه عليه - چه در تعليم و تعلّم و فراگيرى دانش و نشر آن، و چه در بهره ورى از منابع و مآخذ، از هيچ كوششى دريغ نورزيد و در دست يابيدن به مطلوب؛ آثار و مآثر، كليّه جريانهاى فرهنگ اسلامى را در نورديد. او از بسيارى عالمان عامه اجازه حديث دارد و در محضر بسيارى از آنان تلمّذ نموده است، چنانكه به بسيارى اجازه داده است و آنان از محضرش بهره بردهاند . منيةالمريد فى أدب المفيد والمستفيد
منية المريد از مايه ورترين و رهگشاترين و بهترين آثارى است كه در اخلاق علمى و سلوك دانش اندوزى نگاشته شده است. كتاب در يك مقدّمه وچهار باب و يك خاتمه سامان يافته است؛ بدين سان: مقدّمه در ارزش دانش و فراگيرى و آموختن آن از ديدگاه قرآن و احاديث و آثار. باب اوّل: وظايف گونهگون شاگرد و استاد؛ باب دوّم: آداب مفتى و مستفتى و فتوا و شرايط آن؛ باب سوّم: آداب و آفات مناظره و مباحثه؛ باب چهارم: آيين كتابت و نگارش. و خاتمه كتاب، عهده دار تبيين مراتب علوم شرعى و مقدّمات آنها و بالأخره اندرزها و پندهاى شهيد به طالبان علم و دانشجويان است. منيةالمريد در حوزههاى علوم اسلامى، هماره از جايگاه بلندى برخوردار بوده است؛ عالمان بزرگ و مربيّان گرانقدر حوزههاى تشيّع به در نگريستن، آموختن و آموزاندن آن توصيهها فرمودهاند و جايگاه *26* بلند و نقش والاى آن را ستودهاند. ابن عودى (شاگرد شهيد)، در ضمن ياد كرد آثار شهيد از آن چنين ياد مىكند:
از جمله آثار اوست منيةالمريد، در يك مجلّد؛ كه حاوى مطالب مهم و گرانقدر و داراى فوائد شريف و ارزشمند است. اين كتاب آخرين سخن را در برانگيختن و ترغيب به فراگرفتن فضايل و دورى از رذايل و آراسته شدن به شيوه نيكان عالمان و وارستگان به همراه دارد.(17)
فقيه وارسته و عالم بزرگ و درگير؛ مرحوم آيةاللَّه ميرزا حسن شيرازى ضمن ستايش از كتاب در تقريظى بر اوّلين چاپ آن، مطالعه آن را به اهل علم توصيه كرده و فرمودهاند:
چقدر شايسته است كه اهل علم مواظبت نمايند به مطالعه اين كتاب شريف و متأدب شوند به آداب مزبوره در آن.(18)
همچنين مرحوم آيةاللَّه سيّد محسن امين عاملى، ضمن ارجگذارى به آثار و نگاشتههاى مرحوم شهيد و شمارش برجستگيها و ابتكارهايش، تعبير زيبايى درباره منيةالمريد نوشتهاند:
و ألّف هو فيه منيةالمريد فلم يبق بعدها منية، لمريد(19).
منية المريد به عنوان يك اثر تعليمى، اقاليم قبله را در نورديده و در مجامع بزرگ دانش در اقاليم بشرى نيز، در جايگاه بلندى قرار گرفته است. دانشمند فقيد على اصغر حكمت از چگونگى اطّلاع خود بر اين اثر نفيس سخنى دارد كه يادكردش خالى از لطف نيست:
كسانى كه فريفته ظواهر تمدّن اروپا شدهاند... شايد از علوم و فنون شرعى و اسلامى كه بزرگان ما در طول قرون متواليه در آن تتّع، و استقصاء كرده و بحث و مطالعه فرموده و كتابها به يادگار گذاشتهاند، غافل بمانند؛ ليكن بر خلاف آنها، طالبين علم و معرفت در اصقاع فرهنگستان ممالك شرقى را مانند ويرانه مملوّ از گنجها نهفته دانش و دفينههاى فنون مىدانند و با شوق بى پايان و تحمّل انواع صدمات و شدايد يا به مسافرت يا به تجسس در كتابخانهها، فضايل مخزونه شرق را از كُنج اختفاء بيرون آورده با ترجمه و با حاشيههاى مشروح طبع و انتشار مىدهند. از آن جمله وقتى يكى از فضلاء خارجه با بنده نگارنده از كتاب منيةالمريد سخن گفت در بنده تأثير نمود. نسخهاى از آن بدست آوردم و مطالعه نمودم و آن را گنجينه مشحون از جواهر كلم و معارف و مملوّ از لآلى آداب و فضايل ديدم... مخصوصاً از نقطه نظر تاريخ تربيت داراى مقامى رفيع مىباشد، و نيز از لحاظ ادبى و اخلاقى. جا دارد كه آن كتاب شريف را مطالعه نمايند.(20)
ارجگذاريهاى عالمان و محققان از كتاب شهيد افزون از آن است كه اين مختصر گنجايش آن را داشته باشد. عالمان و مؤلفان بسيارى نيز افزون بر ستايش بليغ از كتاب، آن راجزء منابع آثارشان آورده و بدان ارجاع دادهاند؛ از جمله: مرحوم صدرالمتألهين (م 1050) در شرح اصول كافى (ص 155 و 156)، مرحوم سيّد نعمت اللَّه جزارى (م 1112) در الانوار النعمانيّة، (ج 3، ص 338، 380)، مرحوم سيّد محمّد حسين عاملى (م )الأنثى عشريه فيالمواعظ العددية (فصلهاى 9 و 10 و 11 از باب دوازدهم)، مرحوم مقدس اردبيلى (م 993) در مجمع الفائدة والبرهان (ج 5، ص 398)، مرحوم شيخ يوسف بحرانى (م 1186) در الحدائق الناضرة (ج 18، ص 10 و 11)، مرحوم شيخ عبداللَّه مامقانى (م 1351) در مقياس الهداية في علم الدراية (چاپ شده با تنقيح المقال، ج 3، ص 113 و 114) و... افزون بر اينها، دكتر عبدالامير شمس الدّين كتابى نوشته است درباره منية المريد و تحليل آراء و افكار تربيتى شهيد؛ به نام زين الدّين احمد فى منية المريد، كه در سال 1403 در بيروت چاپ شده است. (62 ص).
به هر حال، سخن گفتن از آن چشمه سار زلالِ هماره جارى كه قرنهاست جانهاى شيفته و شيداى طالبان علم و جستجوگران فضايل و بلنديها را سيراب مىكند، در اين صفحات محدود به هيچ روى ممكن نيست. چاپهاى منيةالمريد
اين كتاب از سال 1301 قمرى تا كنون به شش گونه در بمبئى، تهران، نجف و قم بارها چاپ شده است. (منيةالمريد، مقدمه، ص 60 - 61). ناهنجارترين، مغلوطترين و تاجرانهترين آنها، چاپ «مجمع الذخائر الاسلامية» در قم است، و بهترين آنها متنى است كه عالم بزرگوار، جناب آقاى حاج شيخ حسن مصطفوى، تصحيح و چاپ كردهاند. آخرين چاپ منيةالمريد (پيش از چاپ مورد گفتگو) با تصحيح و تحقيق آقاى شيخ احمد قصير عاملى به سال 1363 به وسيله دفتر انتشارات اسلامى *27* در قم نشر يافته است. اين چاپ نيز به رغم برخوردارى از برخى مزايا و ارجاع برخى از روايات و آثار به منابع، اغلاط و كاستيهاى فراوانى دارد. به طورى كه مىتوان گفت وجه مشترك تمام اين چاپها، اغلاط فاحش و فراوان آنهاست به طورى كه حتّى نام كتاب هم در اين چاپها به اشتباه ضبط شده است (ص 75 - 76) - و هرگز اين چاپها شايسته چنين اثر گرانقدر و مايه ورى نيست.
اينها كه آمد و جز اينها، از يك سوى و ارزشِ والاى كتاب و جايگاه بلند آن در تعليم و تربيت از سوى ديگر، فاضل سختكوش و نكته بين جناب آقاى رضا مختارى را بر آن داشت كه به تحقيق فرابنيادى و گسترده آن دست يازد. اينك پس از چهار سال تلاش - سپاس خداى را - كار تحقيق، استخراج منابع و چاپ آن پايان يافته، و كتاب حاضر در هيئتى شكيل، زيبا و چشم نواز در اختيار تشنگان معارف اسلامى و جستجو گران آگاهى از تعليم و تعلّم اسلامى نهاده شده است.
ابومخنف و سرگذشت مقتل وى
ميرشريفى سيد على
حماسه خونرنگ كربلا و قيام شكوهمند اباعبداللَّه الحسين - عليه السّلام - از شورانگيزترين و شهامت آفرينترين، و در عين حال رقّت بارترين و فجيعترين حوادث تاريخى بشر است. جلوههاى ايثار و فتوت، كرامت و عزّت، رشادت و شجاعت، كه در صحراى كربلا به دست سرور و سالار شهيدان، امام حسين -عليه السّلام - و ياران باوفايش به نمايش گذاشته شد؛ از يك سوى، ستمگريها، ددمنشيها و درنده خوييهاى سپاهيان بنى اميّه را افشاء كرد؛ و از سوى ديگر وجدان انسانهاى آن روز را به شدّت لرزاند و بدينسان عكس العملها به گونههاى مختلف از همان سرزمين آغاز شد.
افزون بر فرزندان پيامبر(ص) كه به انگيزه گسترش ابعاد حماسه حسينى، اينجا و آنجا، حقايق را مىپراكندند، شاهدان و گزارشگران نيز ماجراى كربلا را بازگو مىنمودند و بدين گونه، سينه به سينه به نسلها و عصرها سپرده مىشد.
اين نوع پاسدارى از حماسه خونبار كربلا، تا انقراض حكومت ننگين بنى اميّه و بنى مروان (سال 132 ه. ق) ادامه داشت و درآن دوران كمتر كسى توانست تاريخ بنويسد.
آنگاه پس از برچيده شدن بساط بنى اميّه و روى كار آمدن بنى عباس - كه ابتدا تظاهر به طرفدارى از علويان مىكردند - مقدارى زمينه مساعد شد و مورخان و محققان از فضاى نسبتاً باز استفاده كردند و دست به قلم برده، درباره حادثه كربلا تاريخ نگاشتند.
دقيقاً روشن نيست كه چه كسى براى اوّلين بار تاريخ كربلا را نوشت و رشادتها و حماسه آفرينيهاى حسين (ع) و يارانش را ترسيم كرد. مرحوم علاّمه شيخ آقا بزرگ تهرانى احتمال دادهاند كه اصبغ بن نباته نخستين فردى بود كه درباره امام حسين (ع) مقتل نوشته است.(1) وليك اينك از مقتل وى اثرى نيست و گويا در متون تاريخى نيز گزارشى از آن نيامده است.
از كهنترين و ارزشمندتين آثار نگاشته شده درباره حادثه كربلا، مقتل الحسين ابومخنف است كه متن كامل آن نيز در دسترس نيست.
كتاب ابومخنف به سبب اهميّت و ارزشى كه داشته است مورد توجّه مورخان و محقّقان قرار گرفت و بسيارى متن آن را به طرق گونه گون نقل كردند. تأثير كتاب وى در آثار تايخى بعد درباره واقعه كربلا به حدّى است كه مىتوان وى را سرآمد مقتل نويسان به شمار آورد. بدان سان كه هر كسى در مورد اين حادثه عظيم مطلبى نگاشته و گزارشى نقل كرده، معمولاً از اوست. زندگى ابومخنف
ابومخنف در نيمه دوّم قرن اوّل هجرى در شهر كوفه به دنيا آمد. خاندان او از بزرگترين خاندانهاى شيعه و از ياران با وفاى على(ع) به شمار مىرفتند. مخنف بن سليم جدّ دوّم او از اصحاب رسول خدا(ص)(2) و از مدافعان و همراهان اميرالمؤمنين على(ع) و از فرماندهان عاليقدر و كارگزاران شايسته حكومت وى بود. وى در نبرد جمل و صفين در سپاه على(ع) فرماندهى نيروهاى قبائل «ازد»، «بجيله»، «خثعم» و «خزاعه» را به عهده داشت(3). آن حضرت پس از جنگ جمل، وى را به استاندارى اصفهان و همدان منصوب كرد.(4) پدر وى يحيى بن سعيد نيز از ياران و اصحاب على (ع) است.(5) و برادران مخنف، صقعب و عبداللَّه از شهداى جنگ جمل در سپاه على(ع) *32* بودند(6).
از استادان و چگونگى زندگانى علمى و تعليم و تعلّم ابومختف اطلاع دقيقى در دست نيست. او به يقين در كوفه به تحصيل و فراگيرى دانش پرداخته و از محضر جابر جعفى، مجالدبن سعيد و صقعب بن زبير استفاده كرده است(7)؛ امّا چگونگى اين فراگيرى و بهره ورى روشن نست. چنانكه وى قطعاً از امام صادق(ع) استفاده كرده است(8)؛ اما كجا و چگونه، به درستى روشن نيست. چرا كه امام صادق(ع) در مدينه مىزيسته و جلسه تدريس آن بزرگوار در مسجد پيامبر بوده است؛ و حال آنكه ابومخنف در كوفه بوده است. آيا ابومخنف براى درك محضر امام (ع) به مدينه آمده است؟ تاريخ آن را بازگو ننموده است و گويا در همان مدّت كوتاهى كه امام صادق(ع) براى زيارت و... به عراق آمده و گروهى در كوفه از محضر وى بهره مىبردهاند(9)؛ ايشان نيز از آن حضرت استفاده كرده است. آنچه احتمال دوّم را تأييد مىكند اين است كه ابومخنف بسيار اندك از امام صادق(ع) روايت نقل مىكند. و اينكه نجاشى گفته كه ابومخنف از اصحاب امام باقر(ع) نبوده است(10)، به سبب معاصر نبودنش با امام نيست؛ بلكه احتمالاً بدان جهت است كه امام (ع) در مدينه مىزيسته و اصلاً به عراق مسافرت ننموده است.
ابومخنف شاگردان بسيارى نيز داشته است كه برجستهترين آنان عبارتند از:
1. مورخ شهير و نسابه كبيرع هشام بن محمّد بن سائب كلبى (م 204 يا 26ق).
2. مورخ معتمد، نصر بن مزاحم منقرى (م 212 ق).
3. مورخ بزرگ، ابوالحسن على بن محمد مدائنى (م 211 يا 215 و يا 225)(11). مذهب ابومخنف
مذهب ابومخنف به درستى آشكار نيست و در اين مورد اندكى اختلاف است. تحقيق و بررسى در اين باره نيز كارى است دشوار. تنها از دو راه مىتوان مذهب اين گونه كسان را بدست آورد: 1) مطالعه آثار و تأليفات آنان كه معمولاً در لابلاى آن تصريح و يا اشاراتى به مذهب مؤلف توان يافت 2) بررسى ديدگاه دانشمندان رجال و بويژه پيشينيان كه درباره مذهب افراد نيز سخن گفتهاند.
راه اول درباره مذهب ابومخنف تقريباً مسدود است. چرا كه جز پارهاى از مطالب پراكنده - آثار و تأليفات وى در دست نيست.
راه دوّم نيز چندان راهگشا نيست. با اين همه با استناد به برخى از قرائن و شواهد احتمال شيعه بودن وى را مىتوان قوّت بخشيد. ابوالعباس نجاشى از نخستين متخصصان دانش رجال درباره او مىگويد: ابومخنف لوط بن يحيى بن سعيد بن مخنف بن سالم اَزْدى غامدى، استاد و چهره بزرگ اصحاب اخبار در كوفه بود و آنچه را نقل مىكرد مورداعتماد و پذيرش بود. او از جعفر بن محمّد (ع) روايت نقل مىكند. برخى گويند از ابوجعفر (امام باقر(ع))نيز روايت نقل مىكند؛ ولى صحيح نيست.(12)
شيخ طوسى در فهرست مىگويد: كشى گمان كرده كه لوط بن يحيى، مكنى به ابومخنف، از اصحاب اميرالمؤمنين(ع) و از اصحاب حسن و حسين (ع) است؛ ولى صحيح آن است كه پدر وى از اصحاب على(ع) بوده و خوداو آن حضرت را ملاقات نكرده است.(13)
همچنين ابن شهر آشوب در معالم العلماء از وى ياد كرده است(14). و نيز علاّمه حلّى او را در قسم اوّل خلاصة الاقوال كه ويژه ثقات است، آورده و مىگويد: لوط بن يحيى بن سعيد بن مخنف بن اسلم ازدى غامدى (ابومخنف) - كه درود خداوند بر او باد - استاد و چهره بزرگ اصحاب اخبار در كوفه بود؛ و بدانچه روايت مىكرد اعتماد مىشد. او از جعفر بن محمّد (ع) روايت مىكرد؛ امّا پدرش يحيى از اصحاب اميرالمؤمنين(ع) بود.(15)
ابن داود نيز وى را در قسم اوّل رجال خود كه ويژه ثقات است(16)؛ آورده و تفرشى (17) و اردبيلى (18) نيز از وى ياد كردهاند. مامقانى وى را شيعه تلقى كرده و از تشيع او سخت دفاع كرده است(19). و رجاليان متأخّر نيز عموماً وى را توثيق كردهاند.
علاّمه شيخ آقا بزرگ تهرانى در الذريعة (ج 1، ص 312) و حاج شيخ عباس قمى در الكنى و الالقاب (ج 1، ص 148 - 149) و علامه سيّد عبدالحسين شرف الدّين در مؤلفوالشيعه فى صدر الاسلم (ص 40) و آيةاللَّه سيّد حسن صدر در تأسيس الشيعة *33* (ص 235)، به شيعه بودن وى تصريح كردهاند. ديدگاه رجاليان عامه درباره ابومخنف
برخى از رجاليان عامه نيز از ابومخنف ياد كردهاند. اينك برخى از داوريهاى آنان در ذيل ياد مىشود:
دارقطنى گويد: لوط بن يحيى كوفى،اخبارى و ضعيف است(21). حاتم رازى وى را متروك الحديث دانسته است (22)؛ و ابن عدى مىگويد: لوط بن يحيى ابومخنف كوفى، شيعى متعصب و صاحب اخبارشان است... او اخبار زشتى نقل مىكند كه من ذكر آنها را دوست ندارم (23) ذهبى نيز مىافزايد كه ابومخنف اخبارى پوچى است كه به او نمىشود اعتماد كرد. ذهبى سپس ديدگاه رجاليانى را كه پيشتر آورديم نقل مىكند و از ابن معين نيز نقل مىكند كه گفته است ابومخنف ثقه نيست(24)؛ و ابن شاكر نيز وى را بدن اظهار نظر عنوان كرده است(25). همچنين فيروز آبادى مىگويد كه ابومخنف اخبارى و شيعه بوده پوچ و متروك است(26). اسماعيل پاشا در هديةالعارفين (ج 1، ص 841) نيز از ابومخنف ياد كرده و او را شيعه دانسته و زركلى از او به عنوان عالمى آگاه به سيره و اخبار و امامىِ اهل كوفه ياد كرده است(27). فؤاد سزگين نيز وى را اهل كوفه و امامى دانسته است(28).
از آنچه ياد شد مىتوان نتيجه احتمالى پيشين را با قوّت بيشترى مطرح كرد كه برخى از شواهد آن چنين است.
الف: بناى نجاشى در رجالش و شيخ در فهرست و ابن شهر آشوب در معالم العلماء اين بوده كه مؤلفان و نويسندگان شيعه(29) را ذكر كنند و اگر گاهى از غير شيعه ياد كردهاند متذكّر شدهاند.(30). ياد كرد مطلق اين سه تن بدون تذكّر به عامل بودن ابومخنف نشانگر اين است كه وى شيعه بوده است.
ب: علامه وى را در قسم اول رجال آورده و از او با دعاى «رحمه اللَّه» ياد كرده، و روشن است كه علامه، شخص عامى را در قسم اول نمىآورد و ديگر اينكه از شخص عامى با جمله استرحام ياد نمىكند.
ج: از اينكه ابن داود، ابومخنف را در قسم اول رجالش ياد كرده است، و تفرشى و اردبيلى بدون هيچ اشارهاى بر عامى بودن وى در كتابهايشان از او ياد كردهاند؛ توان فهميد كه او را شيعه تلقّى مىكردهاند.
د: چنان كه گذشت برخى از رجاليان عامه وى را شيعه دانستهاند(31)، و برخى نيز كه به شيعه بودن وى تصريح نكرده، او را تضعيف كردهاند، كه گويا منشأ تضعيفشان تشيع وى بوده است.
ه: مهمترين و بهترين دليل بر تشيع وى دودمان اوست: خاندان او از بزرگترين خاندانهاى شيعه كوفه بوده و پدر و اجدادش - چنان كه گذشت - همگى شيعه و از پيروان اميرالمؤمنين (ع) بودهاند. پدر او نيز از ياران و اصحاب نزديك امام على(ع) بود و هيچ دليلى نيست بر اين ابومخنف مذهب شيعه را رها كرده باشد.
و: آثار و تأليفات وى عموماً درباره تشيع است (32) و هر يك به گونهاى با انديشهها و افكار اين طائفه ارتباط دارد. شبهات عامى بودن ابومخنف
در برخى از منابع رجالى و تاريخى، نكاتى درباره ابومخنف آمده است كه عامى بودن وى را مىرساند و اينك به مهمترين آنها مىپردازيم:
1- ابن ابى الحديد مىگويد: ابومخنف از محدثان و كسانى است كه صحّت پيشوايى امت را به انتخاب مردم مىدانسته است؛ وى نه شيعه است و نه از رجال آنان به شمار مىرود(33).
2- شيخ مفيد در پايان كتاب «جمل» گويد:... آنچه ما به اختصار نقل كرديم، گزارشهايى بود از اخبار بصره و انگيزههاى فتنه آن و گفتار صاحبان آراء درباره نبرد جمل؛ و تمامى آنچه را ذكر كرديم، از رجال عامه بود و نه خاصه. ما در اين كتاب آنچه را شيعه در اين مورد نقل كرده است، نياورديم(34). و روشن است كه جمل ابومخنف يكى از منابع مهم كتاب شيخ مفيد است؛ پس مفيد وى را از رجال عامه دانسته است.
3- علامه مجلسى نيز در مصادر بحارالأنوار از مقتل وى به عنوان يكى از كتابهاى عامه ياد كرده است(35).
*34* 4- نقل برخى مطالب كه با عقايد و آراء تشيع همگون نيست. مانند اينكه مىگويد: چون وليد (استاندار يزيد) در مدينه خبر مرگ معاويه را به امام حسين(ع) داد؛ حضرتش فرمود: «انا للَّه و انا اليه راجعون. خداوند معاويه را رحمت كند و به تو پاداش خير دهد!»(36.
امّا آنچه ياد شد هرگز در مقابل ادله شيعه بودن وى تاب مقاومت ندارد، و عامى بودن وى را محرز نمىكند، و اينها را تنها در حد شبهه مىتوان ياد كرد. امّا سخن ابن ابى الحديد اساساً براى ما حجّت نيست. چه اينكه اوّلاً سخن وى صرف ادعاست. هيچ گونه دليل بر مدّعايش اقامه نكرده است. ثانياً ابن ابى الحديد متخصص فن رجال نيست تا در اين موارد كلامش مورداستناد باشد. ثالثاً مىتوان گفت وى از آن جهت كه از اعتزاليان است - مانند همگنانش - سعى بر اين دارد كه همه بزرگان و اعاظم را به طايفه خود نسبت دهد.
امّا كلام مرحوم مفيد نيز چون در مقام جدل بوده و در اين مورد چنان كه بر اهل فن پوشيده نيست - از اندك مناسبتى براى مرام خود استفاده مىشود؛ نمىتواند مورد استناد باشد بهترين شاهد اين مدّعا اينكه وى در كتاب ياد شده (ص 222 و...) از مسعودى صاحب مروج الذهب نيز مطلب نقل مىكند، و حال آنكه، رجاليان و شرح حال نگاران وى را شيعه تلقّى كردهاند گويا شيخ مىخواهد بگويد اين نيز اخبار ابومخنف كه شما اخبار وى را قبول داريد. چنان كه اين موضوع درباره ابن عباس، مسعودى صاحب مروج الذهب و... كه مورد پذيرش فريقين است، صادق است.
اما سخن علامه مجلسى از سر تفحص و تحقيق نبوده است و نمىشود بدان استناد كرد. وانگهى خود وى در وجيزه (ص 162)، ابومخنف را از ممدوحين شمرده است.
اما درباره نقل مطالب سُست و ناهمگون با مذهب شيعه، بايد گفت كه اصل كتاب وى در دست نيست تا دانسته شود كه آنچه نقل مىشود نيز از آن اوست و يا ممكن است از افزودههاى ناقلان باشد. افزون بر اين وى همه مطالب را مانند بسيارى از گزارشگران حوادث مسند آورده و عهده دار سره و ناسره آن نيست. بگذريم كه اين گونه نقل كردن نشانهاى از رعايت امانت است و همين باعث شده كه آثار وى و مطالبى كه مىآورد مورد پذيرش فريقين باشد. مقتل ابومخنف
ابومخنف از محققان و مورخان سختكوش و پر تلاشى بود كه آثار مهم و قابل توجّهى را در تبيين و گزارش حوادث صدر اسلام نگاشته است او يكى از بهترين مورخان عاشوراى حسينى است كه در تدوين خون نامه كربلا از هيچ كوششى دريغ نورزيد و با جستجوى وسيع و ديدار حاضرانِ در حادثه كربلا، و ياكسانى كه به گونهاى از آن اطلاع داشتهاند، تقريباً اطلاعات دست اوّل و گزارشهاى معتمد و مستندى را گردآورى و گزارش كرد. بدان سان كه اگر گفته شود بخش عظيمى از زنده ماندن تاريخ كربلا مرهون زحمات اوست؛ سخنى به گزاف نيست. ابن نديم در فهرست (ص 106)، گويد: دستخطى از احمد بن حارث خواندم كه از قول دانشمندان نوشته بود كه مىگويند: «ابومخنف به مسائل عراق و سرگذشتها و فتوحات آن بر ديگران برترى دارد».
ابومخنف در پرتو اين تلاشها و كوششها براى نگارش تاريخ اسلام، افزون بر مقتل الحسين، چهل كتاب از خود به يادگار نهاد (37) كه سوگمندانه از همه آنها تنها نامى و يادى باقى است.
من اصلى مقتل الحسين وى نيز سرنوشتى مشابه ديگر آثار او دارد و امروزه از آن خبرى نيست. احتمالاً متن كتاب ابومخنف تا حدود قرن چهارم باقى بوده است؛ چرا كه ظاهراً طبرى در تايخ خود از آن بدون واسطه نقل مىكند.
امّا آنچه به نام «مقتل الحسين» منسوب به ابومخنف است و بارها در ايران و هند و عراق چاپ شده(38)، يقيناً از او نيست. مطالب سُست و گزارشهاى جعل و كِذب آن بهترين دليل انتساب دروغين آن به ابومخنف است. شأن و عظمت ابومخنف برتر و بالاتر از آن است كه چنين اثر سست و تهى مايه را نگاشته باشد.
آغاز پيدايش اين اثر مجعول و بى پايه چندان روشن نيست؛ امّا با توجّه به برخى از قرائن مىتوان حدس زد كه اين كتاب ساخته و پرداخته دوران صفويه است. به هر حال اينك به برخى از دلائل و شواهدى كه دقيقاً نشانگر مجعول بودن اين كتاب است، اشاره مىكنيم:
*35* 1- همان طور كه اشاره شده گويا مقتل اصلى ابومخنف نزد طبرى بوده است. وى قسمت اعظم تاريخ كربلا را از آن نقل كرده است. امّا مقابله اين مقتل با تاريخ طبرى نشان مىدهد كه به هيچ روى مطاوى اين دو اثر همگون با يكديگر نيست. ما پس از مقابله دقيق به اين نتيجه رسيديم كه جز در مواردى اندك، مندرجات مقتل ابومخنف هيچ شباهتى با منقولات طبرى ندارد.
2- كتاب، آكنده از غلطهاى فاحش و مطالب موهون است كه به هيچ وجه با عظمت علمى و قدرت تاريخى ابومخنف سازگار و مناسب نيست؛ و اينك به برخى از اين دست مطالب اشاره مىشود:
الف: اوّلين مطلب كتاب مذكور، چنين است: «قال ابومخنف: حدثنا ابوالمنذر هشام، عن محمّد بن سائب الكلبى...» بى پايگى اين سند بسيار روشن است؛ زيرا هشام شاگرد ابومخنف است.
ب: در صفحه 12 مىگويد: «و روى الكلينى فى حديث...»! بطلان اين سخن روشنتر از آفتاب است؛ زيرا كلينى قريب صدسال پس از مرگ ابومخنف به دنيا آمده است.
ج: در صفحه 24 مىگويد: «ذكر عمار فى حديثه...» عمار در جنگ صفين به سال سى و هفت هجرى شهيد شد و ديگر سال شصت زنده نبود.
د: در صفحه 48 مىگويد: «فجعل هانى، فضرب فيهم يميناً و شمالاً... و قتل منهم، خمسة و عشرين ملعوناً» هانى كه اسير دست ابن زياد است و دهها جلاد او را محاصره كردهاند؛ چگونه مىتواند بيست و پنج نفر آنان را بكشد! افزون بر اينكه حتى يك تن از مورخان معتبر چنين مطلبى را نگفته است.
ه: در صفحه 104 گويد: پس از آنكه عباس و حبيب بن مظاهر كشته شدند؛ امام حسين (ع) محزون و دلشكسته شد؛ آنگاه زهير بن قين حضرت را دلدارى داد!
و: در صفحه 113 گويد: طرماح بن عدى پس از آنكه هفتاد پهلوان را از لشكر عمر سعد كشت؛ خودش نيز كشته شد. حال آنكه طبرى از ابومخنف نقل مىكند كه: طرماح بن عدى در كربلا حاضر نگرديد و در نتيجه كشته نشد.(39).
ز: در صفحه 196، «سهل بن سعيد شهرورزى» را به جاى «سهل بن سعد ساعدى» معرّفى نموده است.
ح: همان گونه كه طبرى نقل كرده است، روايات مقتل ابومخنف مسند بوده و سلسله راويان آن ذكر شده است. ولى در اين مقتل ساختگى، كليّه روايات - جز اندكى - مرسل است.
و دهها اشكال ديگر كه به هيچ وجه نمىتوان آنها را به ابومخنف نسبت داد.
3- در صفحه 7 مىگويد: «امام حسين به گروهى از مردم كوفه در مورد (صلح) برادش امام حسن، چنين گفت: به خدا سوگند مشتاق مرگ بودم تا اينكه برادرم حسن، نزد من آمد و مرا سوگند داد كه كارى ننمايم و كسى را تحريك نكنم؛ پس من هم از او اطاعت كردم، در حالى كه گويا كسى بينيم را با كارد مىبريد و يا اينكه گوشتم را با اره پاره مىكرد؛ پس به ناچار از او پيروى كردم».
اين موضع بر خلاف عقايد شيعه است و با اصول مسلّم اين طايفه نمىسازد. اگر اين مطلب از تراوشهاى قلم ابومخنف بود؛ رجاليان شيعه نه تنها وى را توثيق نمىكردند، بلكه او را تضعيف مىنمودند. در حالى كه ديديم همگى وى را توثق كردهاند.(40)
4- مقتل ابومخنف خيلى بيش از اين مقتل ساختگى بوده است. گذشته از اينكه همين مقدارى را كه طبرى از آن نقل كرده، شايد دو برابر اين مقتل جعلى است.
5- دانشمندان بزرگ و كتابشناسان ماهر تصريح كردهاند كه اين مقتل ساختگى است و ربطى به ابومخنف ندارد. مرحوم حاج ميرزا حسين نورى (صاحب مستدرك الوسائل)، در اين باره گويد: «ابومخنف لوط بن يحيى، از بزرگان محدثين و معتمد ارباب سيره و تاريخ است. مقتل او در نهايت اعتبار است و اين نكته از نقل عالمان بزرگ گذشته از آن و از ساير آثارش معلوم مىشود ولى افسوس كه اصل مقتل بى عيب او در دسترس نيست و مقتل موجود را كه به او نسبت مىدهند، مشتمل است بر بعضى مطالب نادرست و مخالف با اوصول مذهب كه آن را دشمنان دانا و دوستان نادان به جهت پارهاى از اغراض سوء در آن داخل كردهاند. و از اين جهت از اعتبار و اعتماد افتاده است *36* و بر منفردات آن هيچ اطمينانى نيست... وعالم جليل، شيخ خلف آل عصفور، در بعضى رسائل خود - كه پاسخ سى مسأله است - زحمت بسيارى در تطبيق اغلب منكرات آن كتاب بر طبق اصول مذهب كشيده است! ولى بر متأمل در آن پوشيده نيست كه جز تكلّف، حاصلى ندارد(41)».
همچنين مرحوم علامه سيّد عبدالحسين شرف الدين گويد: «پوشيده نيست كتاب مقتل الحسين كه رايج است و دست بدست مىگردد و منسوب به ابومخنف است؛ داراى بسيارى از احاديثى است كه ابومخنف هرگز از آنها اطلاع نداشته و اينها را به دروغ به او نسبت دادهاند. اصولاً دروغ بستن به او زياد شده و اين شاهد بر بزرگى اوست(42)».
و نيز مرحوم حاج شيخ عباس قمى گويد: «ابومخنف از مورخان بزرگ شيعه است و با اينكه تشيعش مشهور است؛ دانشمندان اهل سنت نيز بدو اعتماد كرده و از او مطلب نقل مىكنند (43).» و نزديك همين مضمون را در نفس المهموم (ص 8، چاپ بصيرتى)، آورده است.
همچنين محدث قمى در هديةالاحباب(44) مىگويد: «مقتل ابومخنف اگر در دست بود، در نهايت اعتبار بود؛ چنانچه از نقل عالمان بزرگ گذشته از آن معلوم مىشود. ولى افسوس و آه كه اصل آن مقتل مانند مقتل كلبى و مداينى و امثال آن به مرور زمان مفقود شده و به دست ما نرسيده است. امّا اين مقتلى كه در دست است و در آخر كتاب بحار طبع شده است و به ابومخنف بيچاره نسبت مىدهند؛ معلوم نيست از كيست و از ابومخنف نيست».
در دائرةالمعارف الاسلامية آمده است: «كتابهايى را كه به ابومخنف نسبت دادهاند و به دست ما رسيده است، از وى نبوده و ساخته متأخران است(45)».
«فؤاد سزگين» در اين مورد مىگويد: «تأليفاتى منسوب به ابومخنف به دست ما رسيده است. الا اينكه در آنها دست برده شده و در متن آن تصرّف كردهاند و به گذشت زمان بدان افزودهاند. به طورى كه ديگر با اصل كتاب مؤلف بسيار فاصله دارد(46)». ترجمههاى آن
اين مقتل ساختگى گويا تا كنون يك بار به اردو و دو بار با مشخصات ذيل به فارسى ترجمه شده است:
1) به سال 1322 و به قلم محمّد طاهربن محمّد باقر موسوى دزفولى و همراه با كتاب اخذ الثار فى احوال المختار، منسوب به ابومخنف در 240 صفحه.
2) ترجمه ديگرى از آن به سال 1405 به ضميمه اخذ الثار فى احوال المختار در 317 صفحه انجام شده و به وسيله ناشرى سودجو منتشر گرديده است. اين ناشر عنوان اوّلين تاريخ كربلا را نيز بدان داده است!!
در اين ترجمه، يك مقدّمه سيزده صفحهاى بسيار سبك و بى مايه، با عبارات و جملاتى سُست آمده است؛ بطور نمونه:
در صفحه 9 گويد: «كسى كه در تمام وقايع بعد از پيامبر(ص) تا زمان خودش، كتابهايى نوشته باشد كه اين كتابها به دست شيخ طوسى و نجاشى رسيده باشد، مقام او بسيار عالى محسوب ميشود». بىپايگى و سستى اين مطلب به قدرى است كه نيازى به بيان ندارد.
در صفحه 15 آمده است: «نصربن مزاحم كه از تاريخ نويسان معروف قرن اوّل هجرى بود...» روشن است كه در گذشت نصربن مزاحم به سال 212 قمرى است؛ يعنى وى از مورخان قرن دوّم و اوايل قرن سوّم بوده است.
در صفحه 16 مىگويد: «از ابومخنف دو كتاب مقتل به نام «صغير» و «كبير» معروف است». اين چگونه معروفيتى است كه احدى از صدر اسلام تا زمان ايشان، اين سخن را نگفته است. و...
در اين مقدّمه، سخنان بزرگان درباره ابومخنف ذكر شده، ولى كوچكترين اشارهاى به ساختگى بودن اين مقتل نشده است. گو اينكه قطعاً از ساختگى بودن اين مقتل مطلع بودهاند؛ چرا كه قسمتى از گفتار مرحوم نورى و حاج شيخ عباس قمى را درباره اين مقتل در صفحات 12 و 13 نقل كردهاند. ولى به قول مشهور «كلوا واشربوا» را خواندهاند و «ولاتسرفوا» را فراموش كردهاند. و بدين سان اثرى مجعول و بى پايه را با تجليل از مؤلفى كه هرگز اين اثر از قلم او نتراويده است، به جامعه دادهاند. ضرورى است كه مسؤولان فرهنگى *37* جامعه در مقابل اين گونه ابتذالهاى فرهنگى بايستند و راه را بر كسانى كه جز چشم مادّى در عرصه امور فرهنگى ندارند مسدود سازد.
استخراج مطالب ابومخنف از تاريخ طبرى:
چنانكه پيشتر آمد، متن مقتل الحسين در دسترس نيست و بسيارى از گزارشهاى آن در تاريخ طبرى آمده است. برخى به استخراج اين موارد پرداختهاند كه اينك به معرّفى و نقد و بررسى آنها مىپردازيم: 1) مقتل الحسين، استخراج حسن غفارى(46).
وى بنابر تصريح خود اين كتاب را از مجموعه گزارشهاى طبرى از واقعه كربلا جدا كرده است. ايشان در مقدّمهاى كوتاه درباره روش كار و شرح حال ابومخنف سخن گفته و افزوده است: «مطالبى كه در اين كتاب ذكر شده، همان مطالب ابومخنف است گرچه تمام آن نيست». بر اين اساس، مؤلف آنچه را طبرى از ابومخنف مستقيماً نقل كرده و يا به واسطه هشام گزينش كرده، آورده است.
اشكال اين گونه گردآورى اين است كه نمىتوان گفت هر آنچه در مقتل هشام است، از ابومخنف گرفته شده است. چرا كه احتمالاً هشام برخى مطالب را به هنگام تحمّل حديث از ابومخنف شنيده است و چه بسا خود ابومخنف آنها را در مقتلش نياورده است. نكته ديگر اينكه وى، هر آنچه از هشام يافته، آورده است؛ با اينكه روشن است كه برخى از اين موارد قطعاً از ابومخنف نيست. به طور مثال در صفحه 22 آمده «قال هشام: قال عوانه...»؛ و نيز در صفحات 95، 216، 220، 228؛ هشام از عوانة بن حكم نقل مىكند و به ابومخنف نسبت داده شده است.
و يا در صفحه 187، هشام، از ابوالهذيل روايت كرده است؛ و نيز در صفحه 230، هشام گويد: «حدثنى بعض اصحابنا...» و نيز در صفحه 231 مىگويد: «حدثنى عمرو بن حيزم كلبى...» و... كه تمام اينها به ابومخنف نسبت داده شده است. از همه مهمتر اينكه در صفحه 28، سخنى از عمر بن شبه (متوفاى 262 ق) آورده شده و مستخرج متوجه نبوده و آن را به ابومخنف نسبت داده است. حال آنكه ابومخنف سالها قبل از تولد عمربن شبه از دنيا رفته بود.
گزيده سخن اينكه كتاب مقتل الحسين مستخرج از تاريخ طبرى است و جز مواردى اندك در سرفصلها كه از طبرى است و نيز جز معدود مسائلى ديگر كه طبرى از غير از ابومخنف نقل كرده، بقيه عيناً همان متن طبرى است كه جداگانه چاپ شده است. مستخرج اين اثر اگر چه تلاشى انجام داده و پانوشتهايى به متن نوشته است؛ ولى اثر وى به هيچ روى كارى ارزشمند و علمى نيست. 2) وقعة الطف، استخراج محمد هادى يوسفى(47).
آنچه ياد شد، عنوان اثرى است كه آقاى محمدهادى يوسفى به عنوان مقتل ابومخنف از تاريخ طبرى استخراج كرده است. گفتنى است آنچه وى ترتيب داده است، بسى ارزشمندتر از كتابى است كه پيشتر ياد كرديم. وى مطالب ابومخنف را از تاريخ طبرى استخراج كرده و همراه مقدمهاى مفصّل در شرح حال ابومخنف، مقتل وى و رواياتى كه وى از آنها نقل كرده است؛ و نيز نقد مقتل ساختگى و... به سال 1367 منتشر كرده است. تحقيق آقاى يوسفى نيز خالى از اشكال نيست كه به مواردى از آن اشاره مىشود:
*38* 1) روى جلد و صفحه اوّل كتاب آمده است: وقعة الطف، تأليف ابى مخنف، تحقيق الشيخ محمّدهادى اليوسفى الغروى. گفتنى است كه عنوان ياد شده براى اين كتاب صحيح نيست. چه اينكه اوّلاً نام كتاب ابومخنف «مقتل الحسين» است، و نه «وقعة الطف». (ر.ك: الفهرست ابن نديم، ص 105؛ فهرست شيخ، ص 129)؛ ثانياً آنچه در طبرى آمده و در اين تحقيق يكجا نشر يافته است، همه كتاب ابومخنف نيست و بلكه قسمتى از آن است.
2) در صفحه 8 سال وفات ابومخنف را به استناد فوات الوفيات ابن شاكر و الاعلام زركلى، به سال 158 ذكر كرده است؛ حال آنكه هر دو منبع پيش گفته وفات ابومخنف را به سال 157 ذكر كردهاند.(18)
3) در همان صفحه مقتل الحسين ابومخنف اوّلين تاريخ كربلا تلقّى شده است؛ امّا چنانكه گذشت به گفته شيخ آقا بزرگ تهرانى اوّلين تاريخ كربلا را اصبغ بن نباته نوشته است.
4) در صفحه 19 با استناد به تأسيس الشيعه مىگويد كه ابن ابى الحديد ابومخنف را شيعه نمىداند؛ در حالى كه اين مطلب در كتاب ياد شده نيست و بلكه در متن شرح ابن ابى الحديد (ج 1، ص 147) است.
در صفحه 23 درباره مقتل ساختگى گفته است: معلوم نيست در چه زمانى براى اوّلين بار چاپ شده است. بايد گفت كه گويا اوّلين چاپ آن به سال 1275 در تهران با خط محمّدرضا خوانسارى، و همراه لهوف و مهيج الأحزان، چاپ سنگى شده است. در صفحه 37 و 38 آمده است كه پنج نفر بدون واسطه براى ابومخنف تاريخ كربلا را نقل كردهاند. امّا در شمارش بيش از چهار نفر نيستند.
در اثر حاضر هيچ اشارهاى به شيوه استخراج آن نشده است. گاهى در متن منقول مطالبى جابجا شده و برخى از آنها در پاورقى آمده كه روشن نيست بر چه مبنايى چنين شده است. افزون بر اين، استخراج ايشان سه اشكال اساسى دارد كه در ذيل بدان پرداخته مىشود:
الف) اسناد ابومخنف يكسره حذف شده و مطالب كتاب از صورت مستند بودن به ارسال تبديل شده است. بر آگاهان فن روشن است كه اين عمل تا چه اندازه از ارزش و اعتبار كتاب مىكاهد.
ب) در چند مورد مطالبى كه هشام كلبى از غير ابومخنف نقل كرده، به ابومخنف نسبت داده شده است. مانند صفحه 166 سطر 2: «فأخرج للنّاس كتاباً...» (مقايسه شود با تاريخ طبرى ج 5، ص 398)؛ و صفحه 169 - 171 كه سه صفحه مطلب از آنِ هشام است و نه ابومخنف. (مقايسه شود با تاريخ طبرى ج 5، ص 401 - 403).
ج) افتادگى و اسقاط و حذف مطالب به حدّى است كه توان گفت كتاب از درجه اعتبار انداخته است. اينك به مواردى از آن اشاره مىكنيم:
1- ص 71 و 72: دو مصراع از شعر حذف شده است:
«جاء البريد بقرطاس يخب به
فاوجس القلب من قرطاسه قرعا
قلنالك الويل ماذا فى كتابكم
كأن اغبر من اركانها انقطعا»
در طبرى ج 5، ص 328 چنين است:
جاء البريد بقرطاس يخب به
فاوجس القلب من قرطاسه قرعا
قلنا لك الويل ماذا فى كتابكم
قالوا الخليفة امسى مثبتاً وجعا
فمادت الارض اوكادت تميدبنا
كأن اغبر من اركانها انقطعا»
2- ص 77، س 9: «لا ادرى، اما ابن عمر، فأنى لا أراه يرى القتال و لا بحب أنه يولّى على الناس، الاّ أن يدفع اليه هذا الأمر عفواً» (طبرى، ج 5، ص 339، س 5)
3- ص 161، س 3: «واحتمله، فانزله». (طبرى، ج 4، ص 395، شش سطر به آخر).
4- ص 82 (حاشيه)، 14 سطر به آخر: «فتشاغول عن حسين بطلب عبداللَّه يومهم ذلك حتى أمسوا، ثم بعث الرجال الى حين عندالمساء، فقال: اصبحوا، ثم ترون و نرى، فكفوا عند تلك الليلة و لم يلحقوا عليه، فخرج حسين من تحت ليلته و هى ليله الأحد، ليومين بقيا من رجب، سنة ستين.
و كان مخرج ابن الزّبير قبله بليلة، خرج ليلة السبّت فأخذ طريق الفرع». (طبرى، ج 5، ص 341، س 4).
5- ص 154، س 2: «ثمّ انَّ الحسين و اصحابه امتنعوا امتناعاً *39* قويّاً». (طبرى، ج 5، ص 385، س 16).
6- ص 157، سطر اوّل: «أقبل بها من اليمين». (طبرى، ج 5، ص 385، دو سطر به آخر).
7- ص 159، س 5: «وقال الناس: «هذاالحسين يريد العراق». (طبرى، ج 5، ص 394، چهار سطر به آخر).
8- ص 162، س 8: «قالت: فأمر بفسطاطه و ثقله و متاعه، فقدم و حمل الى الحسين». (طبرى، ج 5، ص 396، شش سطر به آخر).
9- ص 163، سطر اوّل: «قال: ثم واللَّه مازال فى اوّل القوم حتى قتل». (طبرى، ج 5، ص 397، سطر اوّل).
10- ص 165، دو سطر به آخر: «قالا: فقال له بعض أصحابه: إنك واللَّه ما أنت مثل مسلم بن عقيل ولو قدمت الكوفه، لكان الناس اليك أسرع، قال الأسديان». (طبرى، ج 5، ص 398، س 4).
11- ص 166، سطر اوّل: «.. قال: كان الحسين لايمرّ بأهل ماء الا اتبعوه حتى إذا انتهى الى». (طبرى، ج 5، ص 308، س 10).
12- ص 166، س 3، دنباله همان مطلب بالا؛ يعنى بعد از «عبداللَّه بن بقطر»، هشت سطر افتاده كه از درج آن معذوريم. (طبرى، ج 5، ص 398، س 11 - 19). همين مطلب را كه هشام از ابوبكربن عياش نقل مىكند، به ابومخنف نسبت داده است.
13- ص 167، سطر اوّل: «ان أحد عمومته سأل الحسين(ع) اين تريد؟ فحدثه، فقال له...». (طبرى، ج 5، ص 399، س 8). به جاى اين مطلب در كتاب ياد شده، اين جمله «فسأله احد بنى عكرمة» داخل كروشه آمده است.
14- ص 168، س 9: «فتبناها و عدنا فلمّا رأونا و قد عدلنا عن الطريق عدلوا إلينا كأن أسنتهم اليعاسيب». (طبرى، ج 5، ص 400، پنج سطر به آخر).
15- ص 171، س 2: «فقال لاصحابه انصرفوا بنا». (طبرى، ج 5، ص 402، ده سطر به آخر).
16- ص 171، س 11: «فترادا القول ثلاث مرات». *40* (طبريه همان، سه سطر به آخر).
17- ص 172، سه سطر به آخر، ده سطر افتاده است كه ذكر آن موجب طولانى شدن مقاله مىشود. (طبرى، ج 5، ص 403 - 404).
18- ص 173، س 9: «و كان بها هجامُن النعمان ترعى هنالك». (طبرى، ج 5، ص 404، چهار سطر به آخر).
19- ص 175، سطر آخر (دنباله حاشيه): «فاخذ اهلى يقولون: إنك لتضع مرتك هذه شيئاً ما كنت تصنعه قبل اليوم». (طبرى، ج 5، ص 406 - 407).
20- ص 175، س 11: «قال اما هذا فلايكون ابدا ان شاءاللَّه...الحسين عليه السلام». (طبرى، ج 5، ص 407، س 13).
و موارد بسيار ديگرى كه از جمله مىتوان بدين صفحان اشاره داشت: 67، 67، 70 (چهار مورد)، 75، 77، 79، 80 (چهار مورد)، 81، 82، 83، 84، 85، 88، 89، و... .
چون كتاب اخذ الثار فى احوال المختار (50)، منسوب به ابومخنف، همراه دو ترجمه فارسى مقتل ساختگى ترجمه و چاپ شده است؛ اشارهاى كوتاه به اين اثر نيز خالى از فايده نيست.
امروزه هيچ اثرى از ابومخنف در دست نيست؛ فقط دو كتاب مقتل الحسين و اخذ الثار بدو منسوب است. در طى اين مقاله روشن شد كه نسبت مقتل الحسين به وى، به هيچ وجه صحيح نيست. اخذالثار نيز چنين است. بهترين دليل بر عدم صحت انتساب اين است كه ميان مطالب اين كتاب درباره نهضت مختار و مطالبى كه طبرى در تاريخش از ابومخنف نقل مىكند؛ زمين تا آسمان فاصله دارد.
*
در پايان بر خود لازم مىدانم كه از دوست فاضل، جناب آقاى سيّد ابوالحسن علوى، صميمانه تشكّر و سپاسگزارى نمايد. ايشان در مقابله و تطبيق و مقايسه كتابهاى ياد شده با تاريخ طبرى، دستيار و كمككار من بودهاند.پانوشتها: 1- آقا بزرگ تهرانى. الذريعة الى تصانيف الشّيعة. ج 22، ص 23. 2- ابن عبدالبرّ. الاستيعاب فى معرفة الاصحاب (در حاشيه اصابه). ج 3، ص 503؛ ابن الاثير. اسدالغابة فى معرفة الصحابة. ج 4، ص 339. 3- دينورى. اخبار الطوال تصحيح عبدالمنعم عامر. (منشورات شريف رضى)، ص 146؛ نصر بن مزاحم. وقعة الصفّين. تصحيح عبدالسّلام هارون. ص 117. 4- همان. ص 11. 5- طوسى. فهرست. (منشورات شريف رضى)، ص 129؛ ابن شهر آشوب. معالم العلماء ص 93 - 94. 6- طبرى. تايخ طبرى. (بيروت، مؤسّسه اعلمى) ذيل المذيل، ج 8، ص 47. 7- ذهبى. سير اعلام النبلاء (مؤسسه الرسالة)، ج 7، ص 301 - 302؛ رازى. الجرح والتعديل. (بيروت)، ج 7، ص 182. 8- ذهبى. ميزان الاعتدال. (مصر)، ج 3، ص 42. 9- شرح و توضيح مسافرتهاى امام صادق(ع) به عراق، در مأخذى به طور كامل و مفصّل نيامده است و ما از آن اطّلاع نداريم. ولى مىتوان براى اطّلاعات اوليه به اثر ذيل مراجعه كرد: محمّد حسين مظفّر. الامام الصادق (دفتر انتشارات اسلامى)، ص 123 - 130. 10- نجاشى. رجال ص 320. 11- همان، ص 320؛ طوسى. فهرست، ص 129؛ ذهبى. سير اعلام النبلاء. ج 7، ص 301 و 302؛ ابن حجر. لسان الميزان، ج 4، ص 492 و 493. 12- رجال نجاشى. ص 320. 13- فهرست شيخ. ص 129. 14- معالم العلماء. ص 93 و 94. 15- طوسى. رجال شيخ. تحقيق محمّد صادق بحرالعلوم. (قم، منشورات شريف رضى)، ص 51؛ علامه حلّى. رجال علامه. تصحيح محمّد صادق بحرالعلوم. (قم، منشورات شريف رضى)، ص 136. 16- ابن داوود. رجال. تصحيح محمّد صادق بحرالعلوم. (قم، منشورات شريف رضى)، ص 77. 17- تفرشى. نقد الرجال. (انتشارات الرسول المصطفى)، ص 277 و 278. 18- اردبيلى. جامع الرواة. (دارالاضواء)، ج 2، ص 33. 19- مامقانى. تنقيح المقال. (نجف)، باب اللام، ج 2، ص 43 و 44. 20- السيّد ابوالقاسم الخوئى. معجم رجال الحديث، ج 14، ص 138؛ علامه شوشترى در قاموس الرجال( ج 7، ص 446 و 447)، به سبب برخى مطالب احتمال دادهاند كه ابومخنف شيعه نيست. ولى هيچ كدام از آنها، شاهد قوى و صحيحى نيست و نمىتواند در مقابل ادله شيعه بودن بدان اعتماد و استناد كرد. 21- الضعفاء و المتروكون. تحقيق موفّق بن عبداللَّه. (مكتبةالمعارف الرياضى)، ص 333. 22- رازى. الجرج والتعديل. (بيروت)، ج 7، ص 182. 23- ابن عدى. الكامل فى ضعفاءالرجال. (دارالفكر)، ج 6، ص 2110. 24- ذهبى. ميزان الاعتدال. (مصر)، ج 3، ص 42. 25- ابن شاكر كتبى. فوات الوفيات. تحقيق احسان عباس. (دارصادر)، ج 3، ص 225. 26- فيروزآبادى. قاموس المحيط. (مواسسةالرسالة)، يك جلدى ص 1045. 27- زركلى. الاعلام. (بيروت)، ج 5، ص 245. 28- فؤاد سزگين. تاريخ التراث العربى، جزء دوم، ج 1، ص 127. 29- ر.ك: مقدمه رجال نجاشى و فهرست شيخ طوسى و معالم العلماء. 30- هم چنانكه شيخ درباره حفص بن غياث (فهرست، ص 61) و درباره طبرى (ص 150) و... چنين كرده است. و نيز ابن شهر آشوب درباره حفص (معالم العلماء، ص 43) و درباره طبى (ص 106) و... متذكر عامّى بودن آنان شده است. 31- اينكه آقاى يوسفى در صفحه 19 گفته است كه چون رجاليون اهل سنّت به ابومخنف، رافضى نگفتهاند؛ پس وى شيعه نيست؛ بايد توجّه داشت كه آنان معمولاً به كسانى كه از اركان شيعه هستند -مانند شيخ مفيد و طوسى و... - رافضى اطلاق مىكنند؛ والاّ چه بسيار بزگانى از شيعه هستند كه به آنان رافضى گفته نشده است. امّا اينكه در همان صفحه افزودهاند كه ابومخنف حدود ده سال پس از امام صادق(ع) مىزيست، ولى حتّى يك حديث هم از امام كاظم(ع) نقل نكرده است؛ پس شيعه نيست؛ گويا ايشان بدين نكته توجه نداشته است كه امام كاظم(ع) در ميدنه مىزيست و ابومخنف در كوفه بود. 32- ابن نديم. فهرست. ص 105 و 106؛ نجاشى. رجال. ص 320. 33- ابن ابى الحديد. شرح نهج البلاغة. تحقيق محمّد ابوالفضل ابراهيم. (انتشارات اسماعيليان)، ج 1، ص 147. 34- مفيد. الجمل. (نجف)، ص 225. 35- مجلسى. بحارالانوار (بيروت)، ج 1، ص 25. 36- تاريخ طبرى. تحقيق محمّد ابوالفضل ابراهيم. (مصر)، ج 5، ص 339. 37- ابن نديم. فهرست. ص 105 و 106؛ نجاشى. رجال. ص 320؛ فهرست شيخ. ص 129؛ فؤاد سزگين. تاريخ التراث العربى. جزء ثانى، ج 1، ص 127 - 130. 38- خانبابامشار. فهرست كتابهاى چاپى عربى. ص 890. 39- تاريخ طبرى. ج 5، 406 و 407. 40- رجوع كنيد به كتابهاى رجالى شيعه. 41- نورى. لؤلؤ مرجان. (كانون انتشارات عابدى)، ص 156، 157. 42- سيّد عبدالحسين شرف الدّين. مؤلّفو الشيعة فى صدر الاسلام. (تهران، مكتبة النجاح)، ص 40. 43- شيخ عباس قمى. الكنى والالقب. (انتشارات بيدار)، ج 1، ص 148 و 149. 44- هديةالأحباب، ص 45، چاپ اميركبير. 45- دائرةالمعارف الاسلامية. (دارالمعرفة بيروت)، ج 1، ص 399. 46- تاريخ التراث العربى. جزء دوّم، ج 1، ص 128. 47- ابومخنف، نام كتابش را مقتل الحسين نهاد؛ بنابراين اينكه آقاى يوسفى نام وقعةالطف بر آن گذارده است، صحيح به نظر نمىرسد. گرچه عنوان مقتل الحسين مطلق هم (مانند كاى كه آقاى غفارى كرده است)، صحيح نيست؛ زيرا اين كتاب، قسمتى از كتاب ابومخنف است. 48- ابن شاكر كتبى، فوات الوفيات. ج 3، ص 225؛ زركلى. الاعلام. ج 5، ص 245؛ ياقوت. معجم الادباء. ج 17، ص 41؛ ذهبى. سير اعلام النبلاء. ج 7، ص 301؛ اسماعيل پاشا. هدية العارفين. ج 1. ص 841؛ عمر رضا كحّاله. معجم المؤلّفين. ج 8، 157؛ دائرةالمعارف الاسلاميّه، ج 1، ص 399.
آب در هاون كوبيدن
علوى عبدالله
ارمغان شهيد ترجمه مسكّن الفؤاد. مترجم: عباس مخبر دزفولى. چاپ دوّم: دفتر انتشارات اسلامى، 1368، 121 صفحه.
مسكّن الفؤاد عند فقه الأحبّة والأولاد، يكى از تأليفات سودمند شهيد ثانى - قدّس سرّه الشريف - (911 - 956ق) است كه در سال 954 از نگارش آن فراغت پيدا كرده است.
اين كتاب در مسائل و اموى است كه دل داغديدگان را آرامش مىبخشد و براى اين مقصود از آيات و روايات و سخنان عالمان بزرگ و انسانهاى صبور تاريخ و جز آن بهره گرفته است.
از مسكّن الفؤاد چاپهاى زير را مىشناسيم:
1. تهران. 1310 ق. چاپ سنگى. در سالهاى اخير كتابفروشى بصيرتى در قم اين چاپ را افست كرده است؛
2. بمبئى. بدون تاريخ. چاپ سنگى. (خانبابامشار. فهرست كتابهاى چاپى عربى، ص 843)؛
3. نجف. چاپخانه حيدريّه، 1342 ق. چاپ حروفى. (فهرست كتابخانه آستان قدس رضوى. ج 6، ص 564)؛
4. قم. مؤسسه آل البيت لإحياءالتّراث، 1366 ش / 1407 ق. چاپ حروفى.
از ميان چاپهاى مزبور، چاپ اخير از همه بهتر است.
تا كنون پنج ترجمه فارسى مسكّن الفؤاد منتشر شده كه به ترتيب تاريخ ترجمه عبارت است از:
1. ترجمه مرحوم ميرزا اسماعيل مجد الادباء خراسانى، به نام تسليةالعباد فى ترجمة مسكّن الفؤاد كه در سال 1321 قمرى در مشهد چاپ سنگى شده است.
2. ترجمه آقاى دكتر سيّد محمّد باقر حجّتى، به نام اسلام در كنار داغديدگان و افسرده دلان كه در فروردين 1363 توسّط انتشارات رشد در تهران منتشر شده است.
3. ترجمه آقاى حسين جناتى، به نام آرام بخش دل داغديدگان (تاريخ مقدمه: خرداد 63)، كه تا كنون دوبار چاپ شده، و چاپ دوّم با عنوانى ديگر يعنى مقام داغديدگان شكيبا منتشر شده كه البته نام چاپ اوّل درست و مطابق اصل است.
4. ترجمه آقاى سيد مصطفى فارغ دزفولى، به نام آرام بخش دل و جان در فقدان عزيزان و فرزندان (تاريخ مقدّمه: جمادى الآخره 1404) كه كتابخانه صدر در تهران در مهرماه 1364 آن را منتشر كرده است.
5. ترجمه مرحوم عباس مخبر - ره - به نام ارمغان شهيد كه چاپ اوّل آن در جمالى الآخره 1405 در مشهد انجام شده است.
غير از ترجمه اوّل و دوّم، بقيّه آنها ارزش چندانى ندارند و از ميان ترجمههاى 3 و 4 و 5، ترجمه اخير از همه بى ارزشتر است و نواقص و نقايص فراوان دارد.
اخيراً دفتر انتشارات اسلامى در قم، ترجمه اخير را از نو حروفچينى و منتشر كرده است!، درحالى كه - چنان كه گفته شد - ارزش آن از همه ترجمهها كمتر، و اغلاطِ آن از همه بيشتر است. مهمترين نقص آن -كه ناشر حتّى متوجه آن هم نشده و تذكر نداده است - در اين است كه ترجمه مزبور ناقص است و مترجم - حتى بى هيچ ضابطه درست - هر جا را دلش خواسته ترجمه كرده و هر جا را نخواسته ترجمه نكرده است! سهل است، در كلّيّه مواردى هم كه بخشى از كتاب را ترجمه نكرده، متذكّر آن نشده است.
از اين نقص عمده كه بگذريم، ترجمه حاضر داراى اشتباهات بزرگى است كه براى نمونه به چند مورد اشاره مىشود. گو اينكه ترجمه حاضر يكسره ارزشى ندارد؛ حتّى ارزش نقد را.
1) در صفحه 18، نوشتهاند: «شهيد... در سال 925 به ميس (دشت ميشان) كه امروز به دشت آزادگان معروف است مسافرت كرد. و در نزد شوهر خالهاش شيخ على بن عبدالعالى ميسى مشغول تحصيل شد.» با اين كه مىدانيم ميس يكى از روستاهاى منطقه جبل عامل بوده است و هيچ ربطى به دشت ميشان يا دشت آزادگان امروز ندارد.
2) در صفحه 16، شهيد ثانى را از شاگردان علامه حلى *41* دانستهاند، كه البتّه اشتباه بودن آن آشكار است و عقلاً نيز محال است شهيد كه در سال 911 قمرى متولّد شده؛ شاگرد علامه حلّى باشد كه حدود دو قرن پيش از او، يعنى در سال 726 از دنيا رفته است.
3) در صفحه 117، نوشتهاند: «بعد شهيد مىگود [!]: اين باب تعزيه، باب آخر اين رساله است كه آن را در كتاب السماوات [كذا] والمهمّات نقل كردهام.» در همين عبارت كوتاه سه خطا به چشم مىخورد: اوّلاً كتاب «التتمّات والمهمّات» است، و نه السماوات والمهمّات. ثانياً اين كتاب از ابن طاووس - قدّس سرّه الشّريف - است؛ ولى مترجم پنداشته از شهيد ثانى است و لذا نوشته: «آن را در كتاب... نقل كردهام». ثالثاً عبارت متن مسكّن الفؤاد (ص 119، چاپ مؤسسه آل البيت (عليهم السّلام)) در اينجا چنين است: «هذا آخر التعزية بلفظها... و عليها نختم الرسالة»؛ و منظورش از كلمه «التعزية»، نامهاى است از امام صادق(عليه السّلام) كه به عنوان تعزيت، خطاب به گروهى از بستگانش مرقوم فرموده و شهيد آن را عيناً در پايان كتاب نقل كرده است؛ ولى مترجم عبارت پيش گفته را چنين ترجمه كرده كه «اين باب تعزيه، باب آخر اين رساله است»؛ و پنداشته كه تعزيه، عنوان بابى است. و طرف اينكه در پايان (ص 117) تاريخ ختم ترجمه چنين ذكر شده است: «جمادى الثانى 1360». ماه قمرى و سال شمسى! افزون بر اينكه «جمادى الثانى» فى حدّ نفسه غلط و صحيح آن «جمادى الآخره» است.
چنانكه يادشد ترجمه مزبور حتّى ارزش نقد را ندارد و نكات ياد شده به عنوان مشتى از خروار و براى نشان دادن تصويرى از بى اطّلاعى ناشر از وضعيّت كتاب است. تازه با اين همه، ناشر در آغاز كتاب (ص 3) با طمطراق نوشته است: «اين دفتر بعد از بررسى كامل و استخراج [!؟] و ويراستارى و اعراب و غيره آن را طبع و منتشر نموده است»! كه اگر ناشر حتّى يك قلم از اين كارها را انجام داده بود، هرگز به نشر آن اقدام نمىكرد. معلوم نيست چگونه ناشر ان را «بررسى كامل» كرده است! و نيز به جز «بررسى كامل و استخراج [!؟] و ويراستارى و اعراب»؛ نمىدانم ناشر چه عملى روى كتاب انجام داده كه عبارت «و غيره» را هم به دنبال اين همه عنوانِ ادعائى افزوده است!
با اينكه در خصوص همين ترجمههاى مكرّر مسكّن الفؤاد، دوسال پيش در يكى از مجلاّت علمى به مناسبتى هشدار داده شده و چنين آمده است: «و اين است نمونه بارزِ كارِ تكرارى بى ثمر! و ديمى كاركردنِ بى حاصل، و بر باد دِه نيروها و امكانات مادّى و معنوى كشور، و اصولاً كارهاى تكرارى و بُنجُل و تُنُك مايه فرهنگى در كشور ما رواج تام دارد و واقعاً يك فاجعه است».
باى، چنانچه ناشر مايل بود كه ترجمهاى از مسكّن الفؤاد را منتشر كند، شايسته بود ترجمه اوّل يا دوّم را انتخاب مىكرد؛ نه چنين ترجمهاى را كه از نظر ارزش در رتبه بعد از ترجمهها قرار دارد!!
انتشارات مذهبى ما از نظر نظم، وضع نامطلوبى دارد؛ بگذريم از آثار و نوشتههايىكه اساساً مضر و مايه بى آبرويى است. آثار و نوشتههاى مفيد و سودمند ما نيز با برآورد قبلى نيست؛ يعنى بر اساس محاسبه احتياجات و درجه بندى ضرورتها صورت نگرفته است. هر كسى به سليقه خود آنچه را مفيد مىداند، مىنويسد و منتشر مىكند. بسى مسائل ضرورى و لازم كه يك كتاب هم درباره آنها نوشته نشده است، و بسى موضوعات كه بيش از حد لازم كتابهايى درباره آنها نوشته شده است، از اين نظر مانند كشورى هستيم كه اقتصادش پايه اجتماعى ندارد و همه چيز به دست «تصادف» سپرده شده است.
اينكه راه علاج چيست، ساده است. هسته اولى اين كار اصلاحى را همكارى و همفكرى گروهى از اهل تأليف و تصنيف و مطالعه مىتواند به وجود آورد.
استاد شهيد مرتضى مطهرى، عدل الهى. ص 8 (ويراسته و خلاصه شده)
عوائد الايام ملاّ احمد نراقى
درايتى مصطفى
ملاّ احمد بن مهدى بن ابى ذر النراقى الكاشانى (1158 - 1245 ه ق)، فقيه متفكّر و دانشمند نوانديش و مبتكرى است كه شجاعت او در طرح مباحث جديد، از او عالمى جاودان و شاخص ساخت. نوشتههاى متنوّع اين نادره زمان، نشان از گستردگى دامنه فضل و دانش او دارد. فقه، اصول، رياضيّات، اخلاق، شعر و ادب و علوم غريبه، عرصههايىاست كه نراقى استوار در آن گام نهاده و سرافراز از آن بيرون آمده است.
ملا احمد نراقى در نراق (از روستاهاى كاشان) متولّد شد و تحت تربيت پدر ارجمند و دانشمند خويش به بالندگى رسيد. او با بهره مندى از درياى دانش و تفكّر جامع پدر خود ملامهدى نراقى (م 1209)، معروف به محقّق نراقى - كه دانشمندى نوجو و فيلسوف و فقيهى وارسته و از درخشانترين چهرههاى فضل و اجتهاد و مرجعيّت عامه در نيمه قرن دوازدهم تا اواسط قرن سيزدهم بود. قلّههاى انديشه را پيمود و با درك محضر عالمان بزرگ نجف و كربلا، كمالات خويش را افزود و در مدّت كوتاهى موفّق به اخذ درجه اجتهاد از استادان خود شد.
ملا احمد نراقى در سال 1205 قمرى به همراه پدر به عتبات مسافرت كرد و در اواخر عمر وحيد بهبهانى (م 1208)، در درس او شركت جُست. پس از آن در كربلا به حلقه درس فقه ميرزا مهدى شهرستانى (م 1216) پيوست؛ ولى اين مدّت ديرى نپاييد و در سال 1209 به علّت وفات پدرش به كاشان بازگشت سال بعد به نجف مشرّف شد و از محضر اساتيدى چون سيّد مهدى بحرالعلوم (م 1212) و شيخ جعفر نجفى معروف به كاشف الغطاء (1228) بهرهها برد و در سال 1212 - در حالى كه جوانى بيست و هفت ساله بود و به عنوان مجتهدى فاضل شناخته ميشد - به كاشان بازگشت و به تدريس پرداخت. در هوش و استعداد خارق العاده وى همين بس كه گويند كتاب عين الاصول را در بيست و سه سالگى تأليف كرد و رساله حجّيةالمظنّة را نيز در سنين جوانى به رشته تحرير درآورد.
ملا احمد نراقى گرچه استاد بسيار نديد، ولى آثار و *44* تأليفات ارزشمند او نشانگر قدرت تفكّر و نبوغ سرشار اوست.
در فضيلت علمى او همين بس كه شيخ مرتضى انصارى (م 1281) و حاج سيّد محمّد شفيع حابلقى (م 1280) و عالمان بسيار ديگرى از شاگردان او بودهاند. آوردهاند كه شيخ مرتضى انصاى - ره - در سال 1240 به قصد زيارت مشهد و درك محضر عالمان وقت از شهرهاى مختلف ايران عبور كرد. در بروجرد و اصفهان به حضور عالمان بزرگ رسيد، ولى مدّت زيادى توقّف نكرد؛ و چون در كاشان به حضور ملا احمد نراقى رسيد، مدّت چهار سال آنجا اقامت كرد و با بهره مندى از درياى دانش و قدرت و نبوغ فكرى استاد خود، سنگ بناى روش نو در فقه و اصول را نهاد كه هنوز محور محافل تدريس در حوزههاى علميّه است. ارزش كتاب عوائد الايام
در ميان تأليفات گوناگون فاضل نراقى، كتاب گرانسنگ عوائد الايام از جايگاه ارزشمندى برخوردار است. چه اينكه نظريات و انديشههاى نوگرايانه و تفكّرات بلند او در جاى جاى اين كتاب مىتوان ديد.
مرحوم نراقى عوائد را بر خلاف ديگر تأليفات خود، با روشى جديد سامان داده و آن را بر مبناى «عائده» «عائده» تبويب كرده است. وى در اين اثر ابتكارى، به پژوهش در مسائل و مباحثى پرداخته كه براى استنباط احكام لازم دانسته، و يا جاى آن را در كتابهاى فقهى و اصولى خالى يافته است.
عوائد الايّام به روى هم مشتمل بر هشتاد و هشت عائده است و مؤلّف در هر عائده، مسأله و يا قاعده را با دقّت تمام به بحث گذاشته است. اغلب مباحث عوائد الايّام از نوآوريهاى مؤلّف آن است و پيش از آن هيچ اثرى يافت نمىشود. از اين روى اطّلاع از مطاوى اين اثر، خاصّه عائده ولايت فقيه آن، در بايسته دانشوران و پژوهندگان است.
اشتغالات ملا احمد نراقى به امور اجتماعى و سياسى و توجّه ظاهرى فتحعلى شاه قاجار به نظريات او، تلاش وى را در طرح مباحث جديد فقهى به گونهاى كه راهگشاى اداره زندگى مردم باشد، افزود و از او عالمى روشنفكر و فقيهى مبتكر ساخت و شهامت خرق سنّتهاى غلط و عدم تبعيّت كوركورانه و مقلّدانه از آراء گذشتگان را در او تقويت كرد. بسيارى از اين تفكّرات نوجويانه نراقى را در كتاب جاودانه عوائد مىتوان يافت. در مثل بحث اسراف را كه در عائده شصت و يك به صورت مبسوط و محقّقانه و واقع گرايانه مطرح شده، در هيچ كتاب فقهى و فنى مانند آن يافت نمىشود. تلاش نراقى بر آن بود تا ضمن حذف مباحث زايد در فقه و اصول، جهتگيرى آن را به واقعيّات زندگى نزديكتر نمايد. و از سوى ديگر پژوهش در مباحثى را كه جز اتلاف عمر و سرگرمى بى ثمر نتيجهاى بر آن متصوّر نيست، با زبان شعر و با جسارت تمام به تمسخر گيرد و بر آن بتازد. پارهاى از اين درايتها و شجاعتها را در مثنوى طاقديس نراقى مىتوان سراغ گرفت. و اين همه نشانگر درد عميق و درك روشن او از واقعيّات ملال آور گذشته، و فراخوانى وى به پويايى فقه و جاندار شدن آن است. (در مقدّمهاى كه بر كتاب عوائد الايام نگاشته خواهد شد. به تفصيل بدين مسائل پرداخته خواهد شد).
امتيازات كتاب عوائد را چنين مىتوان برشمرد:
الف: مشتمل بر آخرين نظريّات و يافتههاى فقيهى ژرف انديش و نوگراست.
ب: داراى موضوعات و مباحثى است كه در تأليفات پيش و برخى از آنها در تأليفات پس از آن، مستقلاً مطرح نگرديده است.
ج: مباحثى در اين كتاب آمده كه اطّلاع از آن براى فقيهان و دانشوران دربايسته است. سهل است كه سراغ گرفتن اين مباحث به شكل منسجم و مرتّب، در آثار ديگر مشكل است.
د: داراى نوآوريهايى در طرح مباحث و شكل استنباط احكام است كه امروزه مورد نياز فقيهان دورنگر مىباشد.
با عنايت به آنچه گذشت، مركز تحقيقات و پژوهشهاى علوم اسلامى دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميّه قم، از مدّتى پيش تحقيق و تصحيح و چاپ اين اثر گرانسنگ را آغاز كرده است. سپس درباره آن سخن خواهيم گفت.
گفتهاند كه عوائد آخرين تأليف نراقى است؛ ولى در اجازه وى به برادر همنام پدر خود، مهدى نراقى (به سال 1228 ق كه عين دستخط آن موجود است)، ضمن برشمردن تأليفات خويش، از كتاب عوائد نيز نام برده است. شايد بتوان گفت اين كتاب به تفاريق و در طول ساليان دراز تدريس و *45* تحقيق نوشته شده است. آنك مؤلّف در اواخر عمر آن را تكميل كرده است؛ چنانچه نام كتاب نيز شاهدى بر اين مدّعاست. گو اينكه يقيقناً بخشى از اين اثر پس از تأليف كتاب ارزشمند مستند الشيعه نگاشته شده است. چه اينكه در مواردى نراقى در عوائد به نقد نظر خويش در مستند پرداخته و نظر جديدى مطرح كرده است. (گفتنى است تأليف كتاب مستند الشيعه به سال 1234 خاتمه يافته است).
اثر ياد شده به جهت اهميّت آن مورد توجّه عالمان عصر مؤلّف و پس از آن واقع شده و تنها كتاب فقهى نراقى است كه بر بعضى از مباحث آن حواشى مفيدى از مبرّزترين شاگرد خود شيخ انصارى را دارا است. همچنين محمّد حسين بن آقاى محمّد على النجفى بن آقاى محمّد باقر هزار جريبى، حاشيهاى بهام البوارق لكشف معضلات الحقائق بر اين كتاب دارد. قسمتى از حاشيه شيخ انصارى بر نسخهاى كه در سال 1266 قمرى چاپ سنگى شده، به عنوان مدقّق تسترى ديده مىشود. چاپهاى عوائد
در فهرست خانبابا مشار آمده كه اين اثر نخست به سال 1245 در 229 صفحه در تهران چاپ سنگى شده است. سپس در سال 1266 به صورت سنگى و بدون شماره صفحه به چاپ رسيده؛ و آنگاه در سال 1321 در قطع وزيرى در 301 صفحه چاپ سنگى شده است.
چاپى كه در فهرست مشار به سال 1245 نسبت داده شده، ملاحظه نشد و بنظر مىرسد اساساً چنين چاپى از عوائد نشده است. چه اينكه تاريخ 1245 كه در پايان نسخه آمده، سال وفات مؤلّف است و نه چاپ كتاب. تعداد صفحات اين چاپ نيز 298 صفحه است، و با اين قرائن مىتوان حدس زد كه چاپ مفروض، همان چاپ سال 1321 است. چنانچه حاشيهاى كه ناشر در آخر كتاب آورده، گوياى اختلاف ايشان با ناشر ديگرى است كه همزمان و با استفاده از كتاب وى به چاپ آن اقدام كرده است. در آخر يادداشت او تاريخ 1321 ديده مىشود كه گوياى سال چاپ اين كتاب است. در سالهاى اخير انتشارات بصيرتى مكرراً از روى اين چاپ اُفست كرده است كه چاپ سوّم آن به تاريخ 1408 قمرى باز مىگردد.
پس از پيروزى انقلاب اسلامى و ضرورت تبيين مسأله ولايت فقيه، كتاب عوائد الايّام با علّت احتواء اين مسأله و گستره پژوهش آن پرآوازه گرديد. چنانچه بحث ولايت فقيه اين اثر به نام حدود ولايت حاكم اسلامى، به نام وزارت ارشاد اسلامى به فارسى گردانيده و در سال 1365 چاپ شد. فرايند پژوهش در عوائد الايّام
اثر حاضر بر اساس نسخههاى معتبرى كه در ذيل به برخى از آنها اشاره مىشود، تصحيح گرديده است:
1- نسخهاى به خط مؤلّف كه سى عائده نخست آن ناقص است.
2- نسخهاى مصحح و مقابله شده با نسخه اصل؛ با تاريخ تحرير 1261 قمرى.
3- نسخهاى تصحيح شده كه در كنار آن علامت تصحيح دارد و حواشى شيخ انصارى و دعاى «منه رحمه اللَّه» در حاشيه آن ديده مىشود. تاريخ تحرير اين نسخه 1266 است.
4- نسخهاى بدون تاريخ، متعلّق به حسن نراقى كه متن اجازه ملا احمد نراقى به برادر خود و به خط خودش در اوّل آن موجود است.
5- نسخهاى تصحيح شده كه به تاريخ 1264 نوشته شده است.
6- نسخهاى نگاشته شده به سال 1253.
افزون بر اين، كليّه روايات و اقوال در متن كتاب، به مصادر اصلى ارجاع داده شده و تا حد امكان اقوالى كه با اشاره «قيل» و مانند آن آمده و يا به مضامين رواياتى اشاره كرده، به مصادر آن بازگردانده شده و تعليقاتى بر آن افزوده شده است. مقدّمهاى جامع در شرح حال مؤلّف و تنظيم فهرستهاى متعدد بر كتاب، از كارهاى جديدى است كه در انتشار اين كتاب مورد توجّه است.
بيش از نيمى از كار تصحيح و تحقيق سامان يافته است و اميد مىرود تا آخر سال جارى، كليّه مراحل كار به پايان رسيد و به چاپى چشم نواز و شايسته در دوجلد، به دانشوران و حوزههاى علميّه عرضه گردد. اين تحقيق به صورت گروهى انجام مىپذيرد و جمعى از پژوهندگان اين مركز دست اندركار پژوهش آن مىباشند.
رسائل المحقّق الحلّى
استادى رضا
يكى از بلند پايهترين و نامدارترين فقيهان شيعه مرحوم محقّق حلّى قدّس سرّه الشريف (602 - 672 ق) است. علامه حلّى - عليه الرّحمة - درباره او گويد: «وى فاضلترين فرد روزگار خويش در دانش فقه بود».
تا كنون شش كتاب از تأليفات محقق حلّى مكرّراً به چاپ رسيده كه عبارت است از:
1) شرائع الاسلام في مسائل الحلال والحرام؛
2) النافع في مختصر الشرائع؛
3) المعتبر في شرح المختصر؛
4) نكت النهايه؛
5) رسالة في القبله؛
6) معارج الاصول.
اين كتابها - جز معارج الاصول كه در دانش اصول است - فقهى و در زمينه دانش فقه است. يكى از كهنترين چاپهاى شرائع، چاپ سنگى سال 1267 ق است. پارهاى از شرائع به زبان روسى ترجمه شده و در سال 1862 و 1867 م در دو جلد به چاپ رسيده است. همچنين همه شرايع به زبان فرانسه ترجمه گرديده و در سال 1871 م در دو جلد در پاريس چاپ شده است. ولى هنور جاى تصحيح فنّى و دقيق و عرضه شايسته اين كتابها خالى است.
محقق حلّى افزون بر كتابهاى مذكور، تأليفات ديگرى دارد كه تاكنون به چاپ نرسيده است. از آنجا كه آثار اين فقيه بزرگ عموماً ارزنده و مورد نياز حوزههاى علوم دينى است؛ اين ناچيز بر اين شد كه آثار چاپ نشده اين بزرگوار را تحقيق و آماده نشر سازد.
از اين آثار، رسالههاى زير تهيّه شده و در دست تحقيق است:
1) المسائل العزيّة؛ شامل نُه مسأله فقهى. (در ذريعة شامل ده مسأله ذكر شده است كه درست نيست.) اين رساله يكى از بهترين نوشتههايى است كه مىتواند شيوه استدلالها و مباحثات فقهى زمان محقّق را ارائه دهد. از رساله مزبور چهار نسخه در اختيار است: يكى متعلق به كتابخانه ملك تهران و سه نسخه متعلق به كتابخانه آيةاللَّه العظمى مرعشى.
2) المسائل العزّية؛ شامل هفت مسأله كلامى و رجالى و فقهى. از اين رساله فقط يك نسخه متعلق به كتابخانه آستان قدس رضوى در اختيار است؛ و جز آن نسخه ديگرى سراغ نداريم.
3) المسائل المصرية؛ شامل پنج مسأله فقهى. ازاين اثر شش نسخه در اختيار داريم و نسخههاى ديگرى هم در كتابخانهها هستند.
4) المسائل البغدادية؛ شامل چهل و دو مسأله فقهى. از اين رساله چهار نسخه در اختيار داريم كه قديميترين آنها مورّخ 997 ق و متعلق به كتابخانه آستان قدس رضوى است.
5) المسائل الخمسة عشر؛ (شايد نام ديگرى هم داشته باشد). شامل پانزده مسأله فقهى. از اين رساله فقط يك نسخه، شامل مسأله پنجم تا پانزدهم، و متعلق به كتابخانه آستان قدس رضوى در دست است و نسخه ديگرى از آن سراغ نداريم.
6) المسائل الكمالية؛ شامل ده مسأله كلامى و فقهى. دو نسخه از آن متعلق به كتابخانه ملك تهران و كتابخانه آستان قدس رضوى در اختيار است.
7) المسائل الطبرية؛ (يا المسائل الخواريات، و يا المسائل الخوارية). شامل بيست و دو مسأله فقهى. از چهار نسخه آن در تصحيح استفاده شده است.
*47* 8) رسالة في القبلة؛ نسخههاى فراوانى از آن در كتابخانهها هست و تا كنون بارها چاپ شده است. در تصحيح آن علاوه بر برخى نسخههاى چاپى، از دو نسخه خطى هم استفاده شده است.
9) المقصود من الجمل و العقود؛ اثر مزبور مختصر الجمل و العقود شيخ طوسى است و محقق علاوه بر تلخيص، آن را با فتواهاى خود مطابق كرده است. از اين اثر تنها دو نسخه سراغ داشته و تهيه كردهايم: 1- نسخه كتابخانه آستان قدس رضوى؛ 2- نسخه كتابخانه حجةالاسلام والمسلمين حاج سيد محمد على روضاتى در اصفهان.
10) الماتعية؛ مختصرى است در كلام و عقائد. نسخهاى از آن در كتابخانه ملك تهران است و تصحيح آن بر اساس همان نسخه صورت گرفته است. نسخه ديگرى هم از آن معرّفى شده است كه متأسّفانه نتوانستم عكس آن را تهيه كنيم.
كار تصحيح ده رساله مزبور متجاوز از دو سال پى آغاز شده و تا كنون بخش مهمى از آن انجام شده است و به خواست خداوند سبحان تا چند ماه ديگر آماده چاپ و نشر خواهد شد.
در اينجا مناسب است از كتابشناسان و مطّلعان تقاضا شود كه اگر از نسخههاى چهار كتاب و رساله ذيل (تأليف محقق حلّى) آگاهى دارند، اينجانب را مطّلع كنند تا به توفيق حضرت منّان نسخههاى آن تهيه و تصحيح و آماده نشر شود:
1) مختصر المراسم؛ مختصر كتاب مراسم سلاّر در فقه است در ذريعة (ج 20، ص 207 - 208)، يك نسخه آن معرّفى شده است.
2) مختصر الفهرست؛ مختصر فهرست شيخ طوسى در رجال است؛ گويا يكى از كتابشناسان يك نسخه از آن سراغ دارند. مرحوم آقا بزرگ تهرانى - قدس سره - در ذريعة (ج 4، ص 425) گفته است كه يك نسخه اثر مزبور را در كتابخانه مرحوم سيد حسن صدر - ره - ديده است.
3) الكهنة؛ رسالهاى است در منطق. نام دقيق اين رساله مشخص نيست و گوناگون ضبط شده است. سالها پيش يكى از دانشمندان نسخهاى از آن را ديدهاند، ولى اكنون از آن اطّلاعى نداريم.
4) المسلك؛ كتابى است در علم كلام، و يك نسخه از آن در كتابخانه ملك تهران هست.