
دوماهنامه
موضوع:نقد كتاب، كتابشناسي و اطلاع رساني در حوزه فرهنگ اسلامي
ISSN:1023-7992
زبان:فارسي
شروع انتشار:خرداد - تير 1369
صاحب امتياز:دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم
مدير مسئول:محمد تقي سبحاني
محل انتشار:قم
تلفن:37742152 (025)
نمابر:37742152 (025)
نشاني:قم، خيابان شهداء ( صفائيه )، كوچه آمار، پلاك 42، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي
صندوق پستي:قم، 6393-371185
سايت اختصاصي:www.daftarmags.ir
نشاني الكترونيك:ayenehpazhoohesh@yahoo.com
بخش اشتراک:آقاي شريعتي
آنچه گذشت سخنى در پايان چهارمين سال
خداى را سپاسگزاريم كه بيست و چهارمين شماره مجله نه چندان پربرگ و بار آينه پژوهش به محضر دانشوران تقديم مى گردد. در آغاز و فرجام هر سال, سخنى با همدلان و همراهان رواست; بويژه امروزه كه در محفل گرم دانشمندان و پژوهشيان و فرهيختگان بسيارى پذيرفته شده ايم و لطف سرشار و تشويقها و ياريهاى بزرگوارانه آنان توشه راه و شورآفرين حركت قلمهايمان است.
بيان چگونگى شكل گيرى آينه پژوهش و نشر آن, از يكسو سخن از تجربه اى است كه شايد بسيارى را سودمند افتد, و از سوى ديگر ثبت و ضبط جريان فرهنگى و پژوهشى كمابيش موفقى است كه شايد آيندگان را مفيد باشد.
انديشه راه اندازى اين نشريه در ماههاى پايانى سال 67 شكل گرفت و در اوايل سال 68 جدّيتر شد. جمع كوچكى همدل و همراه با توجه به ضرورت بازسازى پژوهش و نشر,بويژه همدل و همراه با توجه به ضرورت بازسازى پژوهش و نشر, بويژه در حوزه فرهنگ اسلامى, بر آن شدند كه در خانواده بزرگ مطبوعات حضور يابند و با دفترى خُرد, از چگونگى پژوهش و بايسته ها, كمبودها و كفايتهاى آن سخن گويند. سره را از ناسره بازشناسانند و لغزشگاههاى قلم و تحقيق را برشمارند و (غناى دانش و روش) نهفته در آثار برخى از بزرگان را بشناسانند و نشان دهند كه بايد چنان آن رهروان رفت. از منابع تحقيق, لوازم پژوهش, مصادر لازم در پژوهشها جستجو كنند و آنها را پيشديد نسل جستجوگر و محققان نهند و بدين سال با (اطلاع رسانى) زمينه هاى تحقيق را بگسترند و پژوهشيان را يارى رسانند و…
جلسات طولانى و منظّمى با حضور حجج اسلام, آقايان محمد عبائى خراسانى, محمدعلى مهدوى راد, مصطفى درايتى, ر ضا مختارى, ابوالفضل شكورى, محمدعلى سلطانى, به بحث در چگونگى نشر و تدوين آن پرداخته شد و در راه رسيدن به هدف با بسيارى از قبيله اهل قلم و مسؤولان نشريات مشورت گرديد و پس از تعيين اهداف و تبيين خط مشى, امتياز آن به نام جناب آقاى عبائى, به مسؤوليت آقاى درايتى و سردبيرى آقاى مهدوى راد گرفته شد و دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميّه قم عهده دار انتشار آن گرديد. هيئت تحريريه مجلّه را دوستان ياد شده (بجز آقاى عبائى) به عهده داشتند كه سپس آقاى محمد اسفنديا رى و در ادامه, آقاى محمدجواد عظيمى نيز به جمع هيئت تحريريه پيوستند. پس از مدتى جناب آقاى سلطانى در پى مأموريتى فرهنگى به خارج از كشور رفتند و آقاى محمدجواد عظيمى نيز از قم مسافرت كردند و مجلّه را از حضورشان محروم ساختند.
اكنون بايد بيفزاييم كه همت والاى فاضلان و فرهيختگان حوزه و دانشگاه, كه در راه هر چه پربرگ و بار شدن مجله راهنماييها كردند و با ارسال پژوهشها, نقدها و مقالات ما را يارى كردند, در نشر آينه پژوهش نقشى است والا و ارجمند .
در اوّلين شماره مجله بتفصيل از اهداف و چشم انداز آينده آن سخن رفته است. اينك پس از چهار سال تلاش, بانيان مجلّه هرگز بر اين باور نيستند كه آن اهداف برآمده است و مجلّه در رسيدن به آن آرمانها كاملاً موفق بوده است, امّا داوريهاى پژوهشيان و اقبال دانشوران و اظهار نظر آگاهان نشان مى دهد كه در حدّ توان و با توجه به آنچه از آن انتظار مى رفته است, مجلّه در جهت اهدافش گامهاى مؤثرى برداشته است.
نقدها, معرفيها, توجه داده به آثار مؤلفان, پژوهشهاى نشر شده از سوى مراكز تحقيقى, توجه دادن به نثر استوار, تحقيق كارآمد و عرضه پژوهشهاى مطلوب, از كارهاى مؤثر مجله بوده است. اين حقيقت را بسيارى از مؤلفان و مسؤولان مراكز تحقيقى بصراحت باز گفته اند. امّا مهمتر از اين بايد از ارزش نقد و گرداندن آن به جايگاه شايسته اش, بويژه در انديشه حوزويان سخن گفت.
در آغاز كار, مجله با برخوردها و موضعگيرى سخت و ناهنجارى از سوى برخى مؤلفان رويارو بود. بسيارى از مؤلفان نقد كتاب خود را به عنوان توهين تلقّى مى كردند و اگر نبود حمايت مؤلفان فهيم و نويسندگان برجسته اى كه در قبال نقد آثار خود برخوردى عالمانه داشتند, ادامه اين كار ميسر نمى بود. امّا لطف خداوند امروزه بسيارى از مؤلفان و محققان نامى شخصاً كتاب خود را به مجلّه تقديم مى دارند تا ناقدان به نقد و بررسى آن بپردازند و گاهى اگر به نقد آن پرداخته نشود, شكوه مى كنند.
تحقق اين هدف, بزرگترين دستاورد با ارزش انتشار چهار ساله آينه پژوهش است كه خداى بزرگ را بر آن شكر مى گزاريم. البته گفتنى است كه هنوز برخى از پرنويسان و يا سست نويسان مذهبى هستند كه برمى آشوبند, ولى انديشه و نوشته آنان رنگى ندارد.
در ابتداى انتشار مجلّه, هيئت تحريريه نكاتى را براى موفقيت خود مدنظر قرار داد و آن را براى تحقيق اهداف خود ضرورى دانست كه هنوز بر آن پاى مى فشارد. اكنون به دو مورد مهم آن اشاره مى كنيم:
1. جهتگيرى آزاد و بدون هيچ محدوديت. تحقق اهداف مجلّه, لازمه اش پايبند نبودن به بسيارى از وابستگيها بود كه در غير اين صورت اتّهامات و يا ذهنيات گوناگون, كار را مشوب مى ساخت. گفتيم دفتر تبليغات اسلامى پشتيبانى مالى نشريه را بر عهده گرفت و در نشر آن از هيچگونه كمكى دريغ نورزيد; اما مشى واقعگرايانه حجت الاسلام و المسلمين عبائى خراسانى هيچگاه تحميل ديدگاهى به مجله نبود. روش كار به گونه اى بود كه موفقيتش فقط در پناه همين جهتگيرى ميسر بود. رعايت خوشداشتها و بدداشتها و يا احتمالاً مصلحت گراييهايى كه ممكن است در شؤونى از جامعه لازم باشد, براى اين نشريه, گناهى است نابخشودنى.
لازمه اين جهتگيرى, سعه صدر بود كه مى بايست نشريه در خود ايجاد مى كرد; هم در بهره ورى از نويسندگان, كه به گونه اى در اين حوزه آثارى عرضه داشته اند, و هم در پذيرش و نشر نقد. در همين نشريه, آثار چند نفر از اعضاى هيئت تحريريه بشدت و تندى نقد گرديد كه بسيارى از آنان حتى در مقام پاسخ هم برنيامدند. آثارى از انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, بدون هيچ ملاحظه, نقد شد و هكذا آثار بسيارى ديگر. اين همه براى نشان دادن اين مقصود بود كه هيئت تحريريه چيزى جز بهسازى تأليف و نشر در حوزه فرهنگ اسلامى را برنمى تابد چشم بر هيچ كاستى, به جهت ارتباطى, نمى بندد و بر اصول علمى خود پايبند است و هر صاحب انديشه اى كه در اين حوزه صاحب تأليف است, بدون عنايت به ديگر شؤون آن, بدان پرداخته خواهد شد.
2. عرضه آراء موافق و مخالف: براى رسيدن به هدف نقد نبايد تنگ نظرى را برتابيد. نشر ديدگاههاى مخالف و موافق شيوه اى است كه مجله بر آن متعهّد بوده و خواهد بود. گاهى برخى از نويسندگان به دلايلى از حدود بحث خارج مى شوند و به حواشى مى پردازند; مجله در اين گونه موارد براى حفظ حرمت قلم و رعايت حال مخاطبان و اعتبار مجله, به ويرايش علمى مقالات مى پرداخت و حذف قسمتهايى را روا مى دانست; با تأكيد بر اينكه آنچه نشر مى يابد نيز ديدگاه ناقد است و راه نقد و پاسخ آن نيز بسته نيست.
گزيده سخن آنكه بانيان مجلّه و كوشندگان در اين هدف بر شيوه ها و اهداف ياد شده متعهّدند. آنچه در نهايت گفتنى است, دست مريزاد است به همراهان و سپاسگزارى از دانشوران, ناقدان, عالمان و ارجمندان قبيله اهل قلم كه ما را در نشر مجلّه يارى رساندند. اميدواريم اين همراهى و همدلى استوار بماند و صفحات مجلّه با عرضه پژوهش دانشوران در مسير تحقيق و نشر و بهسازى پژوهش, فروغى بيشتر افكند.
و الله من وراء القصد آينه پژوهش
طرح تدوين اصطلاحنامه فرهنگى ايران
(بخش جامعه شناسى) گزارش شماره1
آذرماه 1372 سازمان مدارك فرهنگى انقلاب اسلامى مقدمه
شايد بتوان گفت كه طبقه بندى پرونده هاى يك مدرسه يا يك اداره كار مشكلى نيست, زيرا در اولى با يك نظم الفبايى مدارك مربوط به دانش آموزان را مى توان طبقه بندى و سپس بازيابى كرد و در اداره نيز تعداد موضوع هاى مورد نياز آنقدر محدود است كه كار بازيابى پرونده ها را مى توان حتى با اتكا به حافظه بايگان انجام داد. اما در مراكز اطلاع رسانى و آرشيوهاى بزرگ, طبقه بندى مدارك به اين سادگى امكان پذير نيست, زيرا تعداد موضوع هايى كه درباره آنها مدارك و اطلاعات به اين مركز مى رسد به قدرى زياد است كه با سيستم هاى ساده و قديمى و بايگانى هاى معمول كار بازيابى مدارك بسيار دشوار و عملاً غير ممكن مى باشد. اين در صورتى است كه هر يك از مدارك داراى يك موضوع ساده باشد, اما اگر در آن از موضوع هاى مختلفى بحث شده باشد, پيچيدگى طبقه بندى آنها مضاعف و در نتيجه بازيابى آنها نيز مشكل تر مى شود. اصطلاحنامه (تزاروس)
براى حل اين مشكل مدارك رسيده را نمايه سازى مى كنند. يعنى براى موضوع هاى مختلفى كه در آنها وجود دارد, يك اصطلاح (كليد واژه) اختصاص مى دهند و بعد از اين تمامى مدارك و اطلاعات مربوط به آن موضوع را تحت همان نام يا اصطلاح طبقه بندى مى كنند. از آنجا كه در آرشيوهاى بزرگ تعداد اين اصطلاحات زياد و متنوع مى باشد, لذا مسايلى چون رابطه بين اين اصطلاحات, تعريف آنها و از همه مهمتر طبقه بندى موضوعى آنها مسايلى است كه دانشمندان را بر آن داشت تا نسبت به تدوين مجموعه هايى به نام تزاروس يا اصطلاح نامه مبادرت ورزند.
بنابراين اصطلاحنامه يا گنجواژه تشكيل شده از تعدادى واژه و اصطلاح مورد استفاده در فرهنگى خاص و براى حوزه خاصى از علوم و معارف بشرى با ويژگيهاى زيراست:
الف ـ اصطلاحات در قالب نظام طبقه بندى علوم كه مورد استفاده اصطلاحنامه قرار گرفته, دسته بندى شده اند.
ب ـ معنا و مفهوم اصطلاحات كاملاً مشخص شده است. براى مثال در اصطلاحنامه پيشنهادى اصطلاح (مهاجرت) براى تغيير محل اقامت دائم انسانها در نظر گرفته شده و در حوزه جامعه شناسى طبقه بندى شده است.
ج ـ روابطى كه بين اين اصطلاحات وجود دارد نيز مشخص شده است. اين روابط به شرح زير است:
1 ـ عام و خاص: در مثال فوق اصطلاح (مهاجرت) از نظر معنا نسبت به اصطلاح (مهاجرت به خارج) رابطه عام دارد. يعنى بخشى از مهاجرت ها, مهاجرت به خارج است و نسبت به اصطلاح (جمعيت شناسى) رابطه خاص دارد و بخشى از مقوله جمعيت شناسى است.
2 ـ مرجح: از بين اصطلاحاتى كه هم معنا باشند, يكى را به عنوان اصطلاح مرجح انتخاب و بقيه را به آن ارجاع مى دهند. مثلاً در اين اصطلاحنامه, اصطلاح مهاجرت به عنوان اصطلاح مرجح انتخاب و اصطلاح كوچ به آن ارجاع شده است.
3 ـ اصطلاح وابسته: ممكن است اصطلاحى براى مثال در حوزه جامعه شناسى به عنوان اصطلاح اصلى معرفى شود و در عين حال در حوزه ديگرى از علوم هم كاربرد داشته باشد كه در آن حوزه به عنوان اصطلاح وابسته معرفى مى شود.
4 ـ ارجاعات: ارجاع اصطلاحات به يكديگر در اصطلاحنامه ها از ويژگى و ظرافت خاصى برخوردار است, زيرا اين ارجاع در بازيابى اطلاعات در آرشيوها نقش مهمى بازى مى كند. اينك به چند نوع ارجاع در اصطلاحنامه اشاره مى نمايد:
1/4 ـ ا رجاع مترادف ها, همان طور كه اشاره شد در اصطلاحات مترادف يكى را به عنوان مرجح انتخاب و بقيه را به آن ارجاع مى دهند.
2/4 ـ اصطلاحات خاص نيز به اصطلاحات عام ارجاع مى شود.
3/4 ـ واژه ها و اصطلاحاتى كه از نظر معنا متضاد هم مى باشند نيز به همديگر ارجاع مى شوند. و لذا جايگاه اصطلاح (مهاجرت) از نظر طبقه بندى در حوزه جامعه شناسى به شكل زير است:
تاريخ اجتماعى
جمعيت شناسى
مهاجرت (كوچ)
مهاجرت به خارج
فرار مغزها
مهاجرت داخلى
مهاجرت روستايى
پس جايگاه اصطلاح مهاجرت در حوزه جامعه شناسى اين اصطلاحنامه در رده سوم است. به عبارت ديگر رابطه مهاجرت با جمعيت شناسى رابطه عام و خاص و رابطه مهاجرت با كوچ رابطه هم عرض (هم معنا) مى باشد.
همان طور كه اشاره شد, اصطلاحنامه ها بر حسب منظور و هدفى كه در تدوين آنها لحاظ شده متفاوت بوده و كاربردهاى خاصى دارند. مانند اصطلاحنامه توسعه فرهنگى كه براى طبقه بندى مدارك موجود در آرشيو شوراى اروپا تدوين شده است.
سازمان علمى ـ فرهنگى ملل متحد (يونسكو) نيز يك اصطلاحنامه فرهنگى تدوين كرده كه به اصطلاحنامه يا تزاروس يونسكو(UT) معروف است.
هدف ما نيز از تدوين اين اصطلاحنامه, استفاده از آن در بخش فرهنگ بوده و لذا نام آن را (اصطلاحنامه فرهنگى ايران) گذاشته ايم. علت تدوين اصطلاحنامه فرهنگى
از سال 1361 كه نمايه سازى مدارك مكتوب و غير مكتوب در سازمان مدارك فرهنگى انقلاب اسلامى شروع شد و نيز به طور همزمان كار تدوين فهرست مقالات فرهنگى در مطبوعات رسمى كشور نيز آغاز گرديد, نياز كشور به تدوين اصطلاحنامه اى كه برخاسته از فرهنگ انقلاب اسلامى باشد, احساس شد. زيرا انبوه واژه ها و اصطلاحاتى كه منبعث از فرهنگ انقلابى مردم بود, نمى توانست ما را به استفاده از ترجمه اصطلاحنامه هاى بيگانه راضى كند. اصطلاحات جديد با مفاهيم جديدى در مقالات و نوشته ها بود كه در فرهنگ غرب جايگاهى نداشته و در نتيجه در تزاروس هاى آنها وجود نداشت. علاوه بر آن اصطلاحات و تعابير كه در اصطلاحنامه هاى غربى مورد استفاده قرار گرفته بود, براى ما يا قابل استفاده نبود و يا جايگاه استفاده آنها در فرهنگ ما متفاوت بود. و لذا لازم بود اصطلاحنامه اى متناسب با فرهنگ اين مرز و بوم تدوين شود كه اين مهم در يكى از بندهاى اساسنامه سازمان مورد توجه قرار گرفت و از دوسال پيش به عنوان يكى از مأموريتهاى و مسؤوليتها به آن پرداخته شد. خلاصه اى از كار انجام شده
تاكنون نزديك هشت هزار اصطلاح از مقالات نشريات ادوارى جمع آورى شده كه اين مجموعه دستمايه تدوين اين اصطلاحنامه شده است. شورايى مركب از اساتيد صاحب نام اين رشته از تقريباً دوسال پيش مشغول بحث و تحقيق روى اصطلاحات مورد نياز اين اصطلاحنامه و همچنين تعيين سياست ها و خط مشى هاى تدوين آن بوده اند.
دو اصطلاحنامه مشهور بين المللى كه در كشور ما نيز شناخته شده و مورد استفاده است, مورد مطالعه قرار گرفت. اين دو اصطلاحنامه, همان طور كه اشاره شد, يكى (اصطلاحنامه يونسكو) و ديگرى (اصطلاحنامه توسعه فرهنگى) است. از دهها كتاب مرجع, مانند دايرة المعارف, فرهنگ لغات, فرهنگ اصطلاحات ـ به زبان فارسى و انگليسى ـ نيز بهره گيرى شد. يك تيم سه نفره از كارشناسان سازمان به طور تمام وقت, مسؤوليت تحقيق و مطالعه و تنظيم و آماده كردن كارها براى شوراى مذكور را به عهده داشته است.
در نتيجه تاكنون كارهاى زير انجام شده است:
1 ـ طبقه بندى اصلى حوزه هاى مختلف علوم و معارف بشرى ـ با عنايت به اينكه هدف از تدوين اصطلاحنامه حوزه فرهنگ بوده ـ مشخص شده است. اين طبقه بندى به شرح زير است: طبقه بندى علوم در اصطلاحنامه پيشنهادى:
1 ـ ادبيات و زبان شناسى
2 ـ ارتباطات
3 ـ اطلاع رسانى و كتابدارى
4 ـ تاريخ
5 ـ جامعه شناسى
6 ـ جغرافيا و محيط انسانى
7 ـ حقوق
8 ـ دين و اخلاق
9 ـ علوم اجتماعى
10 ـ علوم تربيتى
11 ـ علوم سياسى
12 ـ علوم اقتصادى
13 ـ فلسفه و عرفان
14 ـ هنر
15 ـ علوم ادارى (مديريت)
2 ـ در هر حوزه رده هاى فرعى تا سه رده يا بيشتر مشخص شده و رابطه مفهومى بين اصطلاحات, پوشش معنايى آنها و در نتيجه جايگاه اصطلاحات در آن حوزه مشخص شده است.
3 ـ اصطلاحات هر حوزه به يك نفر از اساتيد برجسته و صاحب نظر در آن حوزه جهت بررسى و اظهار نظر داده شده است.
4 ـ نظر اساتيد دوباره به شوراى اصطلاحنامه آمده و اصطلاحات مورد اصلاح قرار مى گيرد.
5 ـ ساختار رده اى هر حوزه به شكل درخت ترسيم شده است.
اينك اولين حوزه اى كه جهت اظهار نظر طيف وسيع ترى از اساتيد معزز و صاحبنظر در مسائل فرهنگى پس از انجام مراحل فوق آماده شده, حوزه جامعه شناسى مى باشد كه شامل 385 اصطلاح بوده و در پنج رده طبقه بندى شده است.
رجاء واثق دارد كه صاحبنظران نيز ما را در اين امر مهم, كه با استقلال فرهنگى كشورمان رابطه مستقيم دارد, يارى فرموده, اين جزوه را مورد مطالعه و بررسى كارشناسانه قرار داده و ما را در تكميل و يا اصلاح آن يارى خواهند فرمود. محمدحسين عليمحمدى
رئيس سازمان مدارك فرهنگى انقلاب اسلامى
آموزش كتابدارى در بنگلادش
سرور حسين
گذشته و حال ## ترجمه ركن الدين احمدى لارى##
مقاله حاضر بر پيدايش, گسترش, دامنه, هدف, تحليل انتقادى و آينده آموزش كتابدارى در بنگلادش تأكيد دارد. * جغرافيا و وضعيت فرهنگى
بنگلادش (پاكستان شرقى سابق) در نقشه سياسى جهان در سال1971 پديدار شد. مساحت آن 143998 كيلومتر مربع است. جمعيت آ در حدود 88678000 نفر است كه 85 در صد آن مسلمان مى باشند. از نظر نژادى 98 در صد آنها بنگالى و بقيه بيهارى و عشيره اى مى باشند. زبان آنها بنگالى, اردو و انگليسى است. 25 در صد باسوادند. بنگلادش داراى حكومت دمكراسى پارلمانى است. نظام آموزشى كشور صد سال قدمت دارد. بنگلادش داراى 43634 دبستان, 9223 دبيرستان, 9 دانشكده پزشكى, 3 دانشكده مهندسى, 56 مدرسه تربيت معلم, 12 دانشكده تربيت معلم, 12 دانشكده وابسته به دانشگاهها, 1222 كالج و6 دانشگاه است. در اين كشور 211 روزنامه و نشريه ادوارى منتشر مى شود. * سرآغاز
امكانات آموزش كتابدارى, به استثناى دوره اى كه در سال 1915 در دانشگاه پنجاب واقع در لاهور و در سال 1911 درباروردا تشكيل شده, عملاً تا سال 1971 وجود نداشت. دوره برگزار شده در دانشگاه پنجاب, در نوع خود, به عنوان نخستين دوره دانشگاهى در آسياى جنوب شرقى محسوب مى شود.
* دوره هاى كوتاه مدت
اولين دوره كوتاه مدت سه ماهه در سال 1952 توسط كتابداران دانشگاه داكا تشكيل شد. على رغم عدم ادامه آن, اين دوره به عنوان اولين برنامه رسمى آموزش كتابدارى در پاكستان شرقى (بنگلادش) به حساب مى آيد.
از سال 1955 تا 1958 موسسه امريكائى فولبرايت, وابسته به دانشگاه داكا, در هرترم, تحت نظارت آن دانشگاه تدريس يك دوره آموزش كتابدارى را بر عهده گرفت. هر يك از اين دوره ها به يك موضوع اختصاص داشت. به موجب اين طرح چهار معلم امريكائى دوره هاى (اصول كتابدارى), (فهرستنويسى و رده بندى), (روشهاى مرجع), و (روابط عمومى و كتابدارى آموزشگاهى) را تدريس مى كردند.
دوره كوتاه مدت شش ماهه اى كه به وسيله انجمنى كه بعدها به عنوان انجمن كتابداران پاكستان شرقى (در حال حاضر انجمن كتابداران بنگلادش) شناخته شد, اولين دوره آموزش كامل كتابدارى در كشور محسوب مى گردد. اين دوره با شركت كتابداران شاغل داكا و آنهائى كه در خارج از آن مشغول بودند, تشكيل گرديد. از آن زمان به بعد, انجمن به طور دائم اين دوره را برگزار كرده است. در حال حاضر بيست و ششمين دوره آن به اجرا در آمده است.
در سال 1965 اين دوره از شش ماه به چهار ماه تقليل داده شد, اما به جاى يك بار, دو مرتبه در سال تشكيل مى گرديد. برنامه هاى درسى نيز مورد تجديد نظر قرار گرفت. آموزش و برگزارى امتحانات به زبان انگليسى به اجرا در آمد. براى راحتى كاركنان كتابخانه ها كه روزها مشغول انجام وظيفه بودند, كلاسها بعد از ظهرها بين ساعت 5 تا 7 تشكيل مى شد.
اين دوره ها, كاركنان كتابخانه ها را براى كتابخانه هاى بخشى, آموزشگاهى, دانشكده اى و عمومى كوچك تربيت مى كرد. تعدادى از فارغ التحصيلان اين دوره ها, اكنون مسووليتهايى را در انواع مختلف كتابخانه هاى بنگلادش و خارج از كشور به عهده گرفته و تاكنون 393 فارغ التحصيل داشته است.
دوره هاى كتابدارى در موسسات و سازمانهاى مختلف نيز برگزار مى شود. سازمان توسعه آموزش و پژوهش بنگلادش در داكا دوره هاى كوتاه مدت كتابدارى براى كتابداران دبيرستانى و معلم تشكيل داده است. علاوه بر آن دوره هاى كوتاه مدتى كه به وسيله انجمن كتابداران بنگلادش, موسسه مطبوعات, كتابخانه و مركز ملى اسناد پزشكى, انجمن نمايه سازان و كتابشناسان, انجمن كتابداران راج شاهى و انجمن كتابداران كولنا تشكيل مى شود, آموزش عمده اى را براى كاركنان غير حرفه اى كتابخانه ها فراهم آورده است. * بخش علوم كتابدارى دانشگاه داكا
اولين بخش علوم كتابدارى به مفهوم اساسى در سال 1964 در دانشگاه داكا تشكيل شد. اهداف آن عبارت بودند از: 1. شناساندن اصول كتابدارى, شامل تاريخ, خدمات و وظايف كتابخانه ها و اطلاعات عمومى, بينش و كسب مهارت لازم جهت انجام خدمات عالى در هر نوع كار كتابخانه اى; 2. ايجاد تفكر خلاق, توسعه ديدگاه انتقادى و علمى دانشجويان درباره حرفه كتابدارى و نقش كتابدارن در جامعه و به وجود آوردن حساسيت در آنها نسبت به مسائلى كه احتياج به تحقيق نظام يافته دارند; 3. ارتقاء آگاهى دانشجويان از ارتباط و وابستگى دانش بشرى و رابطه آن با مطالعه علوم كتابدارى (اين عمل شامل شناسايى رفتار افراد و گروهها و نقش كتابخانه ها درجامعه مى باشد); 4. تأكيد بر اصول نظرى و عملى لازم جهت برآوردن نيازهاى فعلى و آتى كتابخانه ها و مراكز اطلاعاتى; 5. فراهم آوردن امكاناتى براى دانشجويان و اساتيد در نماياندن نقش تحقيق در توسعه دانش و حل مسائل و به وجود آوردن امكانات تحقيق فردى به طور همزمان; 6. ترغيب اساتيد در شناخت و توسعه برتريها در آموزش; 7. همكارى كتابداران و ساير گروههاى وابسته در تشويق و تحكيم خدمات كتابخانه اى; 8. ارتقاء آگاهى دانشجويان نسبت به نيازمندى حرفه كتابدارى به رشد دائمى; 9. توسعه ديدگاه انتقادى دانشجويان بويژه در زمينه اهداف و نقش كتابخانه ها و آينده آنها; 10. بهبود وضعيت موجود در زمينه انتقال دانش مدون از طريق تحقيق نظرى, تاريخى و تجربى. * دروس اصلى
برنامه بخش, مويد اين نظريه است كه مهارتهاى كتابدارى زمانى مى تواند موثر واقع شود كه بر پايه اصولى دقيق, و نه قوانين و آيين نامه هاى قراردادى استوار باشد. بنابراين, بخش, برنامه دروس اصلى خود را جهت بررسى جنبه هايى از اطلاعات, سازماندهى و مسائل مورد نياز انواع مختلف كتابخانه ها بنا نهاده است.
لازم به ذكر است كه برنامه دروس اصلى از مدل دوره فوق ليسانس دانشگاه لندن اخذ شده است. (آموزش و شناخت خطوط باستانى و آرشيو) نشانگر وابستگى دوره هاى داكا و لندن مى باشد. تاكنون نوزده دوره با موفقيت برگزار و 428 نفر به اخذ مدرك نائل شده اند. * برنامه فوق ليسانس
اندكى بعد از اينكه انجمن كتابداران پاكستان شرقى, دوره كوتاه مدت را در سال 1958 به وجود آورد, نياز به دوره هاى پيشرفته براى ارتقاء استاندارد كتابخانه ها و كتابداران پاكستان شرقى احساس شد. بنابراين برنامه فوق ليسانس علوم كتابدارى در سال تحصيلى 1960ـ1959 در دانشگاه داكا پديد آمد. اين دوره يك ساله معادل اولين يا نخستين بخش دوره فوق ليسانس به حساب مى آيد. تنها تفاوت در اين است كه بر خلاف رشته هاى ديگر, مدرك, پس از گذراندن موفقيت آميز دوره كامل برنامه هاى فوق ليسانس كتابدارى داده مى شود. اين مدرك بر اساس دو اصل زير اهدا مى شود:
الف) اينكه دوره, دانشجو را با دانش كافى براى احراز سمتهاى حرفه اى در كتابخانه ها تجهيز نمايد, (ب) اينكه بر خلاف علوم انسانى و اجتماعى, دوره كتابدارى, دانشجويان را به طور برجسته اى با مهارتهاى تكنيكى و حرفه اى آشنا سازد.
دانشگاه داكا, تعداد قابل ملاحظه اى كتابدار حرفه اى تربيت كرده است. على رغم آن, كمبود چشمگير كتابداران حرفه اى تحصيلكرده بويژه در سطح مديريت كتابخانه هاى بزرگ دانشگاهى و فنى, احساس مى شود. در پاسخ به تقاضاى روزنامه ها و كتابداران شاغل دركتابخانه ها, دانشگاه داكا دوره دو ساله فوق ليسانس كتابدارى را از سال تحصيلى 1963ـ1962 آغاز كرد. اين دوره, تركيبى از برنامه هاى بهترين مدارس كتابدارى امريكا و انگلستان بوده و على رغم اينكه قبلاً تمامى دروس به زبان انگليسى تدريس مى شد, از سال 1972 به بعد به دو زبان بنگالى و انگليسى تدريس مى شود. در تنظيم برنامه ها, تاكيد ويژه بر (دكومانتاسيون و بازيابى اطلاعات) گذارده شده است. در حال حاضر پانزدهمين دوره آن برگزار مى شود و تعداد فارغ التحصيلان آن به 249 نفر رسيده است. براى ايجاد امكانات جهت تحقيق كتابخانه اى, دانشگاه داكا دوره تحصيلى M. Phil را كه عبارت از اخذ ديپلم تحقيق در كتابدارى است, در سال 1976 آغاز نمود. * نتيجه
در سالهاى اخير تغييرات قابل توجهى در كتابدارى سنتى بنگلادش مشاهده شده است. دوره هاى ديپلم و فوق ليسانس در طول بيست سال گذشته, تعداد قابل ملاحظه اى كتابدار حرفه اى را, كه به طور فزاينده اى در توسعه جامعه شركت دارند به حرفه كتابدارى عرضه كرده است. سرانجام براى افزايش تاثير كتابداران تحصيل كرده در توسعه جامعه كنونى بنگلادش پيشنهادهاى زير ارائه مى شود:
1. بخش علوم كتابدارى در هر يك از دانشگاهاى كشور تاسيس گردد.
2. تعداد مدرسين كتابدارى افزايش يابد.
3. مقالات كتابدارى به زبان بنگالى نوشته شود.
4. برنامه ها و دوره هاى علوم كتابدارى به اجرا در آمده و يا بنابر احتياجات حال و آينده بنگلادش مورد تجديد نظر قرار گيرد.
5. تحقيقات پيشرفته كتابخانه اى, عملاً بر جنبه هاى مختلف كتابدارى بنگلادش متمركز گردد.
ترجمه تفسير طبرى
محمدبيگى شاهرخ
مقدمه:
بررسى تفاسير قرآن، انسان را با دريايى از انديشه ها، كه هر كدام از ابعادى درباره اين كتاب الهى به غور و تفحص پرداخته است آشنا مى نمايد. تاكنون كتابى به اين مقدار مورد بررسى و شرح و تفسير قرار نگرفته است و در اين زمينه تفاسير فارسى از جايگاه بسيار والايى برخوردار است كه نه تنها براى غير فارسى زبانان، بلكه براى اكثر فارسى زبانان هم ناشناخته مانده است.
يكى از تفاسيرى كه به يادگار مانده ترجمه تفسير طبرى است.
در اين فصل برآنيم درباره وجه تسميه اين تفسير، مترجم و يا به تعبير بهتر و دقيقتر مؤلف و اهداف و منابع آن سخن بگوييم. پديدآورنده ترجمه تفسير طبرى
در باب اينكه اين تفسير به وسيله چه كسى نگاشته شده است، مطلبى واضح از مقدمه كتاب به دست نمى آيد. نهايت چيزى كه به دست مى آيد، اين است كه در زمان ملك مظفر ابوصالح و به فرمان او عده اى از علماى ماوراء النهر از شهرهايى مانند بخارا، سمرقند، سپيجاب و فرغانه و… گرد آمدند و از ميان خود، اشخاص عالمتر و فاضلتر را براى اين كار مهم، يعنى ترجمه تفسير طبرى، اختيار كردند و به ترجمه آن پرداختند.1
درباره اينكه اين تفسير به دست چه كسى نگارش يافته است، نظريات متفاوتى ايراد گشته است؛ از جمله آقاى على دوانى اين تفسير را ترجمه بلعمى و تلخيصى از تفسير طبرى ذكر كرده است، بدون آنكه دليلى براى آن بياورد.2 همچنين بهار، اين تفسير را از بلعمى دانسته،3 اگرچه بلعمى را فقط مؤلف ترجمه طبرى ذكر كرده است.4 و ترجمه تفسير را، تأليف گروهى از دانشمندان ماوراء النهر گفته است.5 آقاى على اكبر شهابى هم اين تفسير را با همكارى جمعى از دانشمندان و فضلاى عصر6 بيان كرده است.
و همچنين بعضى به استناد كشف الظنون، عده مترجمين اين اثر را بيست نفر نقل كرده اند.7 و بعضى ديگر چنين نظريه داده اند كه اين تفسير اصلاً ترجمه فارسى تفسير طبرى نيست.8 و بعضى ديگر آن را به عنوان ترجمه تفسير طبرى معرفى نموده اند.9
در بين اين اظهارات، نظرى كه در كتاب ادبيات فارسى بر مبناى تأليف استورى درباره ترجمه تفسير طبرى آمده، تا حدى ساختمان تأليف اين تفسير را روشن ساخته است. در آنجا آمده است: (ترجمه تحت اللفظى است، همراه با تفسير كه نخست در چهارده جلد (با تكمله تاريخى در شش جلد و بعدها در هفت جلد) فراهم آمده و گاهى همه كتاب در يك جلد گردآمده است.)1
ولى باز مى بينيم كه تمامى اين اقوال بر اساس مطالعه مقدمه اين تفسير و يا مقايسه صفحاتى از آن با اصل تفسير طبرى مى باشد كه در نتيجه به هيچكدام از آن اقوال به طور يقين، اعتماد نشايد كرد.
* * *
با توجه به مطالعه تمام اين تفسير و بررسى منابعى كه در متن آن مذكور است و نيز بررسى تطبيقى آن با تفسير طبرى و ديگر منابع موجود به اين نتيجه رسيده ام كه مترجم و يا به تعبير بهتر و دقيقتر مؤلف آن، شخص ثالثى است و بعد از آن كه تفسير و تاريخ طبرى در بيست مجلد به فارسى برگردان شد، او اقتباس گونه اى با استفاده از ديگر منابع آن را در هفت مجلد تأليف كرده است. شايد بتوان گفت اين اشتباه يا لغزش علمى را اولين بار ادوارد برون مرتكب شد كه نسخه خطى اين تفسير را ترجمه فارسى تفسير طبرى گمان كرد.2 و گفته او مبنائى شد براى ديگر دانشمندان و اديبان مانند: ملك الشعراء بهار3 و ذبيح الله صفا4 و على اكبر شهابى5 و ديگران6… كه اين تفسير را همان ترجمه فارسى تفسير طبرى به حساب آوردند كه در قرن چهارهم در چهارده جلد ترجمه شده است! و حبيب يغمائى هم با اعتماد به همين اقوال درصدد چاپ اين كتاب با نام ترجمه تفسير طبرى برآمد.
در بررسى تطبيقى، مابين تفسير طبرى و اين كتاب به اين نتيجه رسيدم كه: مؤلف اين تفسير فارسى در ترجمه تحت اللفظى آيات به تفسير طبرى نظر داشته است نه به اين معنى كه حتماً قول راجح طبرى را اساس كار خود در ترجمه قرار داده است، گاهى به انتخاب و اجتهاد خود قول مرجوح را انتخاب كرده و به فارسى برگردانده است. (فى المثل درباره ترجمه حروف مقطعه) و در تفسير هم آنجا كه مطالب با تفسير طبرى مطابقت دارد باز به اين معنى نيست كه رأى طبرى مدّ نظر داشته است. چه بسا خود قول مرجوح را به عنوان تفسير ذكر كرده است و اصلاً اشاره اى هم به نظر طبرى نكرده است (مانند تفسير سوره تين). آنچه مى توان درباره اين كتاب گفت اين است كه در ترجمه تحت اللفظى آيات با توجه به تفسير طبرى به اين كار پرداخته شده ولى در قسمت تفسير، مؤلف دست خود را كاملاً بازگذاشته كه از تفسير طبرى و منابع ديگر (كه بطور مستند معرفى مى گردد) استفاده كرده و قصدش اين بود كه خلاصه اى از داستانهاى قرآنى و جريانات تاريخى زمان پيامبر(ص) و بعد از آن را مِن باب پند و اندرز و عبرت ذكر نمايد.
پس بطور خلاصه مى توان گفت كه رابطه ترجمه و تفسير طبرى با اصل تفسير طبرى به قول اهل منطق رابطه عموم و خصوص من وجه است.
و با ديدى دقيق تر و با توجه به مقدمه كتاب مى توان چنين برداشتى داشت كه ترجمه تفسير طبرى در هفت جلد مستقيماً از تفسير طبرى اقتباس نشده است، بلكه تفسير طبرى ابتدا بدون ذكر اسناد به فارسى ترجمه گرديده و بعد از آن شخص ثالثى از روى آن ترجمه فارسى اين ترجمه هفت جلد را تأليف كرده است:
چهل مصحف به زبان تازى ، بيست مجلّد به زبان فارسى ، هفت مجلد.
و آنچه مى توان درباره اين چهل مصحف گفت اين است كه اين چهل مصحف، شامل سى مصحف تفسير قرآن و ده مصحف تاريخ باشد كه هر دو از روايت طبرى بوده، چنانكه درمقدمه آن آمده است: (اين كتاب تفسير بزرگ است از روايت محمدبن جرير الطبرى رحمة الله عليه ترجمه كرده به زبان پارسى و درى راه راست واين كتاب را بياوردند از بغداد چهل مصحف بود.)1 بعد از آن سى مصحف عربى در چهارده مجلد به زبان فارسى ترجمه شد: (… از جمله اين چهارده مجلد فرو نهادند هر يكى نيم سبع، تا جمله همه تفسير قرآن باشد از پس وفات پيغامبر عليه السلام تا آن كه محمد بن جرير ازين جهان بيرون شد…)2
بعد آن ده مصحف را در شش مجلد ترجمه كردند كه بر روى هم بيست جلد گشت: (و شش مجلد ديگر فرو نهادند تا اين بيست مجلد تمام شد.)3
پس از آن، از روى اين كتاب بيست جلد و منابع ديگر، كتابى در هفت جلد اقتباس گرديد: (و تفسير قرآن و قصهاى ياران پيغامبر كه بودند از پس و قصهاى اميران مؤمنان كه بودند تا بدين وقت ياد كرديم اندر هفت مجلد، هر مجلدى يك سبع، تخفيف را.4
به طور خلاصه مى توان مطلب فوق را به صورت زير بيان كرد:
حال براى روشن شدن اين نظريه و اثبات آن به معرفى منابع اين تفسير پرداخته مى شود: منابع ترجمه تفسير طبرى
هنگامى كه به اين تفسير رجوع شود و به ديده تحقيق مطالعه گردد و با تفسير طبرى مقايسه شود، درمى يابيم كه اين كتاب، ترجمه تفسير طبرى به معناى امروزى ترجمه نيست، بلكه منبع اصلى براى نگارش آن، تفسير و تاريخ طبرى مع الواسطـه بوده است و مؤلف با در اختيار داشتن منابع ديگرى، نكات مورد نظر خود را بر آن اضافه كرده است و حتى در بعضى مواقع در ضمن تفسير بيان كرده كه اين مطلب مورد نظر در تفسير محمدبن جرير طبرى نيست و يا بالعكس گفته كه طبرى چنين گفته است. من باب مثال بعضى از آنها ذكر مى شود.
1 ـ ذكر نـام محمدجرير طبرى و نقل قول از او: (و محمدبن جرير چنين گويد: كه طلاق دادن زنان بر ده گونه است…)5
2 ـ كتاب سير: (اما محمدبن جرير بدين كتاب اندر قصه خضر گفته است بخلاف اين، اما ما اين از كتاب سير بيرون آورده ايم از گفتار عبدالله بن المقفع و گفتار اصعمى و گفتار دغفل. والله اعلم بالصواب)6
3 ـ كتاب تاريخ ابوعلى سلامى: (و اين خبر ابوعلى سلامى اندر كتاب تاريخ بياورده است، باسنادى درست از ضحّاك بن مزاحم و نزّال بن سبرة الهلالى از اميرالمؤمنين على بن ابى طالب صلوات الله عليه…).7
4 ـ كتاب مبتدا: و به كتاب مبتدا اندر است كه ابراهيم عليه السلام هرگز هيچ دروغ نگفته بود مگر سه جاى و آن هر سه دروغ بمعنى راست بود…).8
5 ـ كتـاب مغازى: (و اندر كتاب مغازى بزرگ چنين گويند كه آن بره بريـان پيش پيغمبر صلى الله عليه بنهادند…).1
6 ـ تاريخ طبرى: (… و اين مقتل حسين بن على رضى الله عنهما دراز است و محمدبن جرير الطبرى اين بتاريخ بيرون آورده است و مقدار پنجاه ورق است و كسى كه خواهد كه بداند اين قصه از تاريخ برخواند تا بداند…)2
7 ـ كتاب فتن: (… اندر كتاب فتن چنين يافتيم كه رستخيز را چهار علامت است كه همه بنزديك ديگر پديد آيد…)3
8 و 9 و 10 ـ كتب تفاسير ابن عباس و قتاده و مقاتل: (و اين فصل كه ياد كرده شد تفسير همه مفسران است، گفتار ابن عباس و قتاده و مقاتل و اندر كتابهاى ايشان همه همچنين است.)4
11 ـ نقل قول از مجاهد: (و لكن نزد علما و حكما معنى آيت چنانست كه مجاهد گويد صاحب بن عباس:…)5
12 ـ نقل قول از محمدبن حنفيه: (و نيز محمدبن حنفيّه رحمة الله عليه روايت كند از اميرالمؤمنين على بن ابى طالب رضى الله عنه كه او را پرسيدند از معنى (فطفقَ مسحا "بالسوق والاعناق"…).6
در تفسير طبرى، ذيل آيه 33 سوره ص7 فقط قول قتاده با ترجمه تفسير طبرى منطبق است و قول ابن عباس منطبق نيست و همچنين از مقاتل و مجاهد و محمدبن حنفيه مطلبى نقل نكرده است.
13 ـ مآخذ ديگر، مانند: (و بدين خواب اندر يكى سخن حكمت است نيكو، هر چند محمدبن جرير رحمة الله بدين كتاب اندر نياورده است از بهر آن كه پيغامبران خداى عزّوجلّ گوناگون بوده اند و…)8
خلاصه تحقيق در اين باره چنين شده است:
نام محمدبن جرير طبرى چهارده بار9 و نيز دوبار همراه نـام كتاب تاريخ10 او آمده است. كتـاب فتن به نقل قول از طبرى دوبار و سه بار هم به تنهايى آمده است.11 دوبار هم مى گويد اين مطلـب در كتـاب محمدبن جرير طبرى نيـامده كه از مأخذ ديگرى استفاده كرده و يا از نظرات خود مؤلف اين تفسير است12 دوبار نيز نـام كتـاب مبتدا ذكر شده است13 و يك بـار نام ابوعلى سلامى با كتـاب تاريخش ذكر شده است.14
و كتب سير15 و مغازى،16 سير ملوك17 و تفاسير ابن عباس18 و قتاده19 و مقاتل20 نيز هر كدام يكبار آمده است.
همچنين يك بار هم بدون ذكر نام كتاب يا تفسير از مجاهد21 و محمدبن حنفيه22 و مقاتل23 نقل قول كرده است.
در نتيجه مى توان گفت غير از ترجمه چهارده جلدى تفسير طبرى كه مأخذ اصلى اين تفسير به ويژه در ترجمه تحت اللفظى آيات و نكات تفسيرى آن بوده و همچنين غير از ترجمه شش جلدى تاريخ طبرى كه مأخذ اصلى براى ذكر تاريخ انبياء و پيامبر(ص) و حوادث بعد از آن بوده است، هفت مأخذ ديگر علاوه بر آن دو آمده است، با توجه به اينكه قول قتاده24 در تفسير طبرى و نام كتاب مغازى25 و مبتدا26 يك مورد آن و اقوال مجاهد27 و محمدبن حنفيه28 در تاريخ بلعمى نيز آمده است و يك مأخذ هم كه نام آن مشخص نيست كه چه بسا از دقت و ابتكارات مؤلّف اين تفسير باشد.1
به طور خلاصه منابع مورد استفاده در اين تفسير چنين است:
تفسير طبرى (سى جلد) ، ترجمه چهارده جلدى بفارسى
تاريخ طبرى (ده جلد)، ترجمه شش جلدى بفارسى
ديگر منابع مذكور:
1 ـ كتاب سير
2 ـ تاريخ ابوعلى سلامى
3 ـ كتاب مبتدا
4 ـ كتاب فتن
5 ـ تاريخ طبرى
6 ـ تفسير ابن عباس
7 ـ تفسير مقاتل
8 ـ مآخذ ديگر
بنا بر اين نخستين تفسير موجود فارسى، موسوم به ترجمه تفسير طبرى بر پايه منابع ياد شده تدوين گشته است كه اكنون اندكى مفصلّتردر باره منابع ياد شده سخن مى گويم: 1 ـ تفسير طبرى
مهمترين منبع، براى نگارش نخستين تفسير فارسى موسوم به ترجمه تفسير طبرى است، آن هم در دو بعد:
1 ـ ترجمه آيات بر اساس آن صورت پذيرفته است.
2 ـ اقتباس مطالب تفسيرى بخصوص داستانهاى انبياء سلف و جريانات تاريخى زمان پيامبر(ص).
درباره اهميت كتاب تفسير طبرى، ابوحامد اسفراينى فقيه چنين گفته است: (لَوسا فَرَ رَجُلُ الى الصّين حَتّى يُحَصِّل كتاب تفسيرِ محمدِ بنِ جَريرِ لَم يَكُن ذلك كثيراً او كلاماً هذا معناه)2 اگر كسى براى تحصيل كتاب تفسير طبرى به چين مسافرت نمايد، چيز زيادى نمى باشد و يا (ابوحامد اسفراينى) كلامى به اين معنى گفته است.
آنچه قابل ذكر است ، اين است كه تفسير مورد نظر ما اقتباسى از تفسير بيست جلدى فارسى است كه در قرن چهارم به نگارش آمده بود 2ـ تاريخ طبرى
يكى از منابع مهم كه در قسمت تفسير نخستين تفسير فارسى موسوم به ترجمه تفسير طبرى مورد استفاده قرار گرفته ترجمه تاريخ طبرى است كه در قرن چهارم در شش جلد3 به فارسى ترجمه شده و معروف به تاريخ بلعمى است. اكثر مطالب تاريخى كه تاريخ انبياء و چه جريانات و حوادث زمان پيامبر(ص) و خلفاى بعد از ايشان وامام على و امام حسن و امام حسين(ع) از كتاب ترجمه تاريخ طبرى به اين تفسير راه يافته است. 3 ـ سيره ابن اسحاق
نام محمدبن اسحاق بن يسار المدنى، مولى بنى المطلّب هم در تفسير طبرى4 و هم در تاريخ طبرى بسيار ذكر گرديده است.5 همچنين نام كتب او در ترجمه تفسير طبرى6 و نيز نام و آثارش در ترجمه تاريخ طبرى7 موسوم به تاريخ بلعمى آمده است.
ابن اسحاق به عنوان نخستين سيره نويس شرح حال زندگـانى پيامبر(ص) به حسـاب مى آيد و سخنـان زيادى دربـاره مقـام و منزلت ابن اسحـاق ذكر شده است و از جمله كسـانى كه او را ستوده اند: ابن شهـاب زهرى استاد ابن اسحـاق، طبرى، و شـافعى و… مى باشند. وى در طبقه سوم محدّثانى است كه در مدينه احاديث و روايات مربوط به تاريخ و مغازى را جمع آورى كرد، تا جايى كه او را امير المحدثين گفته اند.8
محمدبن اسحاق داراى چند اثر است كه مشهورترين آن سيره يا مغازى است، كه (اصل كتاب ابن اسحاق به صورتى كه او خود تدوين كرده بود امروزه در دست نيست اما چند روايت كامل و ناقص از آن موجود است كه مفصل تر از همه سيره النبويه ابن هشام (218 يا 213هـ) است.1
سيره ابن اسحاق داراى سه قسمت مجزا از هم بوده اسـت: قسمـت اول كتـاب المبتدأ است كه دربـاره تـاريخ عصر جـاهليت بوده و چهـار فصـل داشـت كـه بخشـى از فصل چهـارم آن دربـاره نياكان پيامبر(ص) بـوده، در سيره ابـن هشـام آمده است. قسمت دوم كتاب المبعث است كه درباره زندگانى پيامبر(ص) است. قسمت سوم كتاب المغازى است كه مستندترين و مهمترين بخش از كتاب سيره به حساب مى آيد.
همان طور كه قبلاً بيان شد نام كتاب مبتداء در ترجمه تفسير طبرى آمده است و با توجه به قرائن و آثارى كه موجود است بايد گفت كه مبتداء مذكور در اين تفسير همان قسمت اول سيره ابن اسحاق است و اين مطلب را مصحح2 سيره ابن اسحاق در مقايسه اى كه بين روايات ابن اسحاق در سيره ابن هشام با تاريخ طبرى و ديگر منابع كرده، به اثبات رسانده است3 كه از طريق تاريخ طبرى در ترجمه طبرى انعكاس يافته است و كتاب مبتداء يكى از كتبى بوده كه طبرى آن را از احمدبن حماد نوشت4و آموخت.5
از ديگر كسانى كه به عنوان مؤلف كتاب مبتداء از باب آشنـايى مى توان نـام برد، مانند اسحـاق بن بشر: كه ابن نديم در فن اول از مقـاله سوم كه دربـاره اخبار راويـان و صاحبان سير اسـت، به معرفى او پرداختـه است.6 و زادگـاهش بلخ بـود و موطنش بخـارا بود و نيز در بخارا به سال 206هـ.ق وفـات يافت.7 همچنين عبدالمنعم: بن ادريس بن سنان8 متوفى سـال 228هـ. و نيز ابواسحق اسمـاعيل بن عيسى، اهـل بغداد، كه حسن بن علويه قطـان از او روايت كرده است.9 4 ـ آشنايى با كتاب فتن
در ترجمه تفسير طبرى از كتابى به نام فتن مطالبى ذكر شده است و ما براى اينكه بتوانيم به شناسايى مؤلف آن دست يابيم چند نمونه از كتابهايى كه به فتن موسوم اند با ذكر مؤلفان آنها ياد مى كنيم.
ابواسحق: اسماعيل بن عيسى عطار، صاحب (فتن) كه قبلاً در زمره مؤلفين كتاب مبتدا از او نام برده شد.
عبدالله بن محمدبن ابى شبيه: كه ابن نديم او را در زمره فقهايى كه محدث بوده اند، ياد كرده است.10
عثمان بن ابى شبيه: متوفى به سال 237هـ كه از فقهاى محدث به شمار آمده است.11
البته بايد توجه داشت در صحاح سته اهل سنت12، غير از سنن نسائى13 (م303هـ)، كتاب فتن و يا ابوابى درباره آن وجود دارد كه به آنها اشاره مى شود:
1 ـ صحيح بخارى، محمدبن اسمعيل بخارى (م256هـ.)، ج8، كتاب الفتن.14
2 ـ صحيح مسلم، مسلم بن حجاج نيشابورى (م261هـ.)، ج8، كتاب الفتن و اشراط الساعه.15
3 ـ سنن ابن ماجه، محمدبن يزيدبن ماجه قزوينى (م273هـ)، ج2، كتاب الفتن.16
4 ـ سنن ابى داود، سليمان بن اشعث سجستانى (م275هـ.) ج2، كتاب الفتن و كتاب المهدى(ع) و كتاب الملاحم.17
5 ـ سنن ترمذى، محمدبن عيسى بن سوره (م279هـ)، ج3، ابوابى درباره ياجوج و ماجوج و (خروج) مهدى(ع) و نزول عيسى بن مريم(ع) و آمدن دجال و… دارد.1
* * *
5 ـ آشنايى با كتاب سير ملوك
در ترجمه تفسير طبرى از عبدالله بن مقفع (106 ـ 142هـ) و كتـاب سيـر ملـوك نـام برده شـده و از آن مطـلب نقل شده است كه بدين منـاسبت مختصرى دربـاره او بحث مى شود:
ابن مقفع، نويسنده اى زبردست بوده و مترجم آثار و مكتوبات از زبان پهلوى به زبان عربى بوده است و در دهه آخر عمرش از دين زرتشتى به دين اسلام روى آورد و سرانجام در 36 سالگى به قتل رسيد.2
ابن مقفّع از ادبا و فصيحانى است كه نثر ادبى (يا فنّى) را ـ به شيوه اى كه عبدالحميد3 آغاز كرده بود ـ به اوج خود رساند.4 با اين حال درباره ابن مقفع گفته اند كه شش ماه در حالى كه تمام وسايل آسايش را براى او فراهم آورده بودند كه درصدد معارضه با قرآن برآيد، خود در آخر اقرار كرد كه كلام خداى تعالى چيز ديگرى است و كلام هيچ مخلوق به پاى آن نمى رسد.5
از ابن مقفع در حدود هجده اثر ذكر كرده اند كه از جمله آنها يكى كليله و دمنه است كه از زبان پهلوى به عربى ترجمه كرده و مهمترين اثر ادبى او به شمار مى آيد و ديگر كتاب سيرالملوك است كه مورد بحث در اين مقاله است.
اين كتاب ترجمه اى از متن پهلوى به عربى است كه ابن النديم آن را خداى نامه فى السير خوانده و حمزه اصفهانى آن را با نام سير ملوك الفرس و يا تاريخ ملوك الفرس ذكر كرده است.6
اين ترجمه در حدود سال 142 انجام گرفته و متأسفانه به دست ما نرسيده است و مندرجات آن در كتب ديگران، مانند تاريخ طبرى، حفظ شده است.7
قـابل ذكر است كه نوشتـن اخبـار پـادشاهـان و سيره ملوك نيز به زبـان فـارسى معمـول بـوده اسـت كه به نـام شاهنامه خوانده مى شده است. مانند شاهنامه ابومنصورى و شـاهنامه دقيقى و شـاهنامه حكيم فردوسى كـه به نظم مى باشد.8
از كسانى كه در اين بار كتاب تأليف كرده اند: اسحاق بن زيد، صاحب كتاب سيره الفرس، معروف به خداينامه است.9
در ترجمه تفسير طبرى آنجا كه از كتاب سير10 مطلب ذكر كرده است غير از عبدالله بن المقفع، از دو تن ديگر به نامهاى اصمعى و دغفل ياد نموده است كه درباره آن دو نيز مختصراً توضيح داده مى شود.
اصمعى (123 ـ 216هـ.ق): عبدالملك بن قُرَيب بن على بن اصمع باهلى، معروف به ابوسعيد اصمعى، از روات و از ائمه و دانشمندان علم لغت و شعر و شهرها بود زادگاه و وفاتش در بصره بود.11 او شاگرد خلف الاحمر بود12 و از علما و دانشمندانى بود كه در دربار هارون داراى حافظه اى قوى بود. او قصايد را با يك بار شنيدن از حفظ مى كرد. در زمان خلافت هارون الرشيد، نديم و هم بزم او به شمار مى رفت و براى او داستانها و روايات شيرين مى گفت و در پايان عمر به بصره آمد.13
دغفل: (… ـ 65هـ): دغفل به حنظله بن زيد بن عبده الذهلى الشيبانى،كه در شناختن انساب به او مثل زده مى شود و جاحظ او را از جهت علم و حافظه و بلاغت بى نظير مى دانست. معاويه او را معلم فرزندش يزيد قرار داد.14 دغفل در سال 65هـ به دست خوارج به قتل رسيد.1 6 ـ تاريخ ابوعلى سلامى
از ديگر اشخاصى كه در اين تفسير نام برده شده، ابوعلى سلامى2 است كه داراى كتاب تاريخ بوده است. احتمالاً ابوعلى حسن سلامى (قرن4هـ.) مورخ و مؤلف (تاريخ ولاه خراسان) است3 و يا عبدالله بن موسى سلامى (متوفى به سال 374هـ. در بخارا) است4 و از كتابهاى اوست (التواريخ) و (نوادر الحكام).
عبدالله سلامى از اهل بغداد بود كه به سمرقند و بلخ و بخارا كوچ كرد. او اديب و شاعر بود و از حافظه بسيار خوبى برخوردار بود كه حكايات و نوادر و اشعار زيادى را از حفظ داشت.5
مؤلف ترجمه تفسير طبرى از كتاب تاريخ ابوعلى سلامى مطلبى را ذكر كرده كه در سلسله سند آن، به ضحاك بن مزاحم و نزال بن سبرة الهلالى استناد كرده است كه به معرفى آن دو نيز پرداخته مى شود:
ضحاك بن مزاحم بلخى، (متوفى 105 يا 106هـ.ق): او از مفسران بزرگ اهل سنت و از راويانى است كه در تفسيرهاى شيعه، مانند تبيان شيخ طوسى و مجمع البيان شيخ طبرسى و روح الجنان شيخ ابوالفتوح رازى، بسيار از او نقل روايت شده است.6 سفيان ثورى در علم تفسير چهارتن را توصيه كرده است: سعيدبن جبير، مجاهد، عكرمه، و ضحاك.7
از جمله كسانى كه از ضحاك روايت كرده اند، مقاتل بن سليمان است. البته قابل ذكر است كه ضحاك نزد شيعه معتمد و محل وثوق نمى باشد.8 چون به طور كلى شيعه در مسائل تفسيرى به قول معصوم(ع) و ناقلان آن استناد مى كند و قول ديگران را به شرطى مى پذيرد كه با گفتار ائمه معصومين مطابقت داشته باشد.9
نزّال بن سبرة الهلالى:
نزّال بن سبرة الهلالى الكوفى از پيامبر(ص) و ابوبكر و عثمان و على(ع) و… روايت كرده است و از كبار تابعين به شمار مى رود كه ضحاك بن مزاحم و اسمعيل بن رجاء و شعبى از جمله كسانى اند كه از او روايت كرده اند.10 7 ـ مقاتل
از ديگر راويانى كه در اين تفسير از او نقل قول شده و در مقابل گفتار طبرى مطرح گشته است مقاتل11 است كه به معرفى او پرداخته مى شود. قابل ذكر است كه در روايات تفسيرى دو مقاتل ذكر شده كه هر دو صاحب تفسير بوده اند.12 يكى مقاتل بن سليمان(م 150هـ.ق) و ديگرى مقاتل بن حيان (متوفى قبل از 150هـ.ق).13
مقـاتل بن سليمـان: مقـاتل بن سليمـان بن بشيـر الأزدى، اصلش از بلخ بوده و به بصره رفت و در سال (150هـ.ق) در آنجـا وفـات يـافـت.14 او از متأخـران زيديـه و قاريان قرآن بود.15 و از ياران امام باقر(ع) معرفى شده است.16
مقاتل بن حيان بلخى: از اصحاب امام صادق(ع)17 و كنيه اش ابوبسطام18 بود. طبرى هم در تفسيرش با كنيه ابوبسطام از او روايت نقل كرده است.19
با توجه به دلايل زير مى توان چنين نظر داد كه منظور از مقاتل، در اين تفسير مقاتل بن سليمان است.
1 ـ نظر طبرى در مقابل نظر مقاتل بن سليمان مطرح گشته با توجه به اينكه طبرى از او روايت نمى كند.1
2 ـ مقاتل بن سليمان مفسرى است كه علماى اسلام، شيعى و سنى، از او روايت كرده اند.
3 ـ معمولاً در تفاسير وقتى كه نام مقاتل بدون نام پدر ذكر شود، منظور مقاتل بن سليمان است.2
4 ـ اقوال روايات مقاتل بن سليمان در تفسير از اهميت بيشترى برخوردار است.3
5 ـ او را در زمره كسانى مانند مجاهد و قتاده و كلبى و شعبى دانسته اند كه نيز تفسير به رأى كرده است.4
اهداف اصلى از تهيه ترجمه تفسير طبرى
آنچه با مطالعه تفسير به دست مى آيد، مى توان به دو بعد اساسى تقسيم كرد:
1 ـ يكى اينكه آيات قرآن، به صورت ترجمه تحت اللفظى ارائه شده است.
2 ـ ديگر آنكه مطالب تفسيرى و تاريخى، بويژه تاريخ انبيا، مد نظر بوده است.
در رابطه با اهداف اول، دو سبب اصلى در كاربرد بوده است:5
الف ـ ترجمه قرآن به فارسى براى كسانى كه با زبان عربى آشنا نيستند.
ب ـ زبان فارسى فى نفسه، زبان اصيلى است و شايستگى آن را دارد كه كتاب مقدس الهى به اين زبان ترجمه گردد.
در رابطه با هدف دوم، يعنى بخش تفسيرى اين كتاب، آنچه كه جلوه گر است، جنبه هاى اخبار و قصص و داستانهاى پيامبران و حتى جريانات تاريخى بعد از وفات پيامبر(ص) و تاريخ خلفا و شهادت امام على(ع) و امام حسن(ع) و امام حسين(ع) را تـا زمـان عبدالملك بن مروان است.6 و خود مؤلف در جاى جاى اين تفسير به آن اشاره كرده است از آن جمله:
(… و مانند اين بسيار است و اين همه ياد نتوان كرد كه اين همه به تفسيرهـا ديگر مفسران يـاد كرده اند و به تصنيفها اندر است و غرض ما از اين كتاب اخبار و قصص است و اگر بدان مشغول گرديم اين دراز گردد و از غرض خويش بازمانيم.)7
و هدف نهـايى از ذكر اين داستانها و جريانـات تاريخى چه قبل از زمان پيامبر و چه بعد از آن، جنبه پندپذيرى و عبرت آموزى آن مـى بـاشد كه بـايد در راه دين استقـامت به خرج داد و به واسطه ناملايمات نبايد از دين الهى رو گردان شد:
(پس اكنون قصهاى گذشته ياد كرديم تا بدانى و عبرت گيرى و اگر تو را از بهر دين المى رسد تافته نشوى و اين آيت كه خـداى عزوجل گفت: "الم احسب الناس اين يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لايفتنون"8 اندرين فتنها فرو آمده است كه ياد كرديم… پس اين همه از بهر آن آورديم تا بدانى كه محنتها ديرينه اسـت و هر كى مخلص تر و ايمـان او قـوى تر او بمحنـت نزديك تر است چنان كه پيغامبر ما صلى الله عليه و سلم گفت: انّ اشدّ الناس بلاء الانبياء ثم الاولياء ثم الامثل فالامثل.9
و ديگر جنبه هاى تفسيرى كه معمولاً مفسران بدان عنايت دارند، مانند بحث قراءات، لغت، صرف، نحو، فصاحت و بلاغت و آيات الاحكام و…كمتر آمده است.
پى نوشت:
1. ترجمه تفسير طبرى، ج1، ص5 ـ 6.
2. على دوانى، يادنامه طبرى، ص160، 176.
3. محمدتقى بهار، (مقدمه) تاريخ بلعمى، به كوشش گنابادى، ص5 ـ 6.
4. بهار، سبك شناسى، ج2، ص8 ـ 9.
5. همان، ج2، ص15.
6. على اكبر شهابى، احوال و آثار محمدبن جرير طبرى، ص73.
7. فريدون تقى زاده طوسى، يادنامه طبرى، ص562.
8. آذرتاش آذرنوش، يكى قطره باران، تهران، 1370، ص599 ـ 560.
9. ذبيح الله صفا، تاريخ ادبيات در ايران، ج1، ص619.
1. يحيى آرين پور و ديگران، ادبيات فارسى بر مبناى تأليف استورى، يو. ا. پرگل، تحرير احمد منزوى، ج1، ص98.
2. Browne, Edward G. A Literary History of Persia. (Cambridge, University press, 1969) V: I, P: 476 . و نيز: على پاشا صالح، تاريخ ادبى ايران: ادوارد برون، تهران، اميركبير، 1356ش، ج1، ص693.
3. محمدتقى بهار در اين باره چنين اظهار نظر كرده است: (از جمله سعادات ادبيات فارسى آنست كه هر دو كتاب تفسير و تاريخ طبرى در عهد ابوصالح منصوربن سامانى بوسيله ابوعلى محمدبن عبدالله (يا عبيدالله) البعلمى وزير خراسان از عربى به فارسى ترجمه شده است و خوشبختى ديگر آنكه آن دو نسخ تا امروز مانند هزاران نسخه ديگر از ميان نرفته و در دسترس عشاق زبان شيرين فارسى است.) محمدتقى بهار، (مقدمه) تاريخ بلعمى، به كوشش محمدپروين گنابادى، تهران، 1341ش، ص5 ـ 6؛ بهار، يادنامه طبرى، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، ص533.5
4. ذبيح الله صفاء تاريخ ادبيات در ايران، ج1، ص619.
5. على اكبر شهابى، احوال و آثار محمدبن جرير طبرى، تهران، اساطير، 1363ش، ص73.
6. و يا آن را خلاصه اى از تفسير طبرى دانسته اند!: (… پس در حقيقت تفسيرى كه اكنون در دست ما قرار مى گيرد بمصداق خياراً من خيار مختصر و ملخّص شده است.) (مهدى محقق، انتقاد كتاب: ترجمه تفسير طبرى، راهنماى كتاب، شماره7، دوره چهارم، ص611، مهر 1340).
1. ترجمه تفسير طبرى، پيشين، ج1، ص5.
2 و 3. همان، ج1، ص6.
4. همان، ج1، ص6 ـ 7.
5. ترجمه تفسير طبرى، ج1، ص145، و نيز رجوع شود به صفحات: ج1، ص1، 11، 197 و ج5، ص1285 و ج6، ص1613و ج7، ص1995.
6. همان، ج2، ص400 و نيز مانند ج7، ص1736.
7. همان، ج2، ص414.
8. همان، ج4، ص1043 و نيز مانند ج1، ص154.
1. همان، ج5، ص1335. البته يك بار ديگر نام مغازى در جلد7، ص1902 به صورت كلى آمده است: (و اين كه ياد كرديم يازده زن باشد كه اندر خبرهاى مغازى درست شده است كه مرايشانرابزنى كرده است….)
2. همان، ج5، ص1379.
3. همان، ج6، ص1485 و نيز مانند ج6، ص1613، 1615.
4. همان، ج6، ص1564.
5. همان، ج6، ص1565.
6. همان. ج6، ص1565.
7. محمد طبرى، جامع البيان عن تأويل آى القرآن، جزء 23، ص156.
8. ترجمه تفسير طبرى ، ج 6 ، ص 1528، و نيز مانند، ج 6 ، ص1536 .
9. همـان. ج 1، ص 1، 11 ، 145 ، 197 ، 198 و ج 2، ص 400 و ج5، ص 1285، 1414، 1435 و ج 6، ص 1528، 1536، 1613 و ج 7، ص1889، 1946.
10. همان، ج 5، ص1379 ، ج 7، ص 1739.
11. همان، ج 1، ص 197، 198و ج 6، ص 1485، 1613، 1615.
12 ـ 22. مأخذ آن قبلاً بيان گرديد.
23. ترجمه تفسير طبرى، ج7، حاشيه ص1946.
24. محمدبن جرير طبرى، جامع البيان عن تأويل اى القرآن، ج23، ص156.
25. محمد روشن، مقدمه تاريخنامه طبرى، ج1، ص236.
26. ترجمه تفسير طبرى، ج1، ص154، مطابق با تاريخ بلعمى، تصحيح بهار، ص536 است.
27 و28. محمد بلعمى، تاريخ بلعمى، تصحيح: بهار، ص592 ـ 593.
1. ترجمه تفسير طبرى، ج6، ص1528 مطابق با تاريخ بلعمى، تصحيح بهار، ص224 است ولى ص1536 در ترجمه تفسير طبرى با تاريخ بلعمى مطابقت نمى كند.
2. ياقوت حموى، جزء 18، ص42.
3. ترجمه تفسير طبرى، ج1، ص6.
4. محمد طبرى، تفسير طبرى، تحقيق محمود محمد شاكر، ج1، ص200.
5. محمد طبرى، تاريخ طبرى، ج10، ص391 ـ 392.
6. ترجمه تفسير طبرى، ج1، ص154، 1043، 1335.
7. (منسوب به) محمد بلعمى، تاريخنامه طبرى، ج1، ص29، 180.
8. سيدعلى آل داوود، دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج3، ص5 ـ 7.
1. همان، ص8.
2. دكتر اصغر مهدوى استاد دانشگاه تهران.
3. سيدعلى آل داوود، دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج3، ص9.
4. ياقوت حموى، معجم الادباء، جزء 8، ص50.
5. (منسوب به) محمد بلعمى، تاريخنامه طبرى، ج1، تصحيح محمد روشن، ص دو (مقدمه).
6. محمدرضا تجدد، ترجمه فهرست ابن نديم، ص158.
7. خيرالدين زركلى، الاعلام، ج1، ص294.
8. محمدرضا تجدد، ترجمه فهرست ابن نديم، ص158.
9. ابن نديم، فهرست، مقاله سوم، ص123.
10. همان، مقاله ششم، ص417.
11. همان، مقاله ششم، ص385.
12. كاظم مدير شانه چى، علم الحديث و دراية الحديث، ص38 ـ 45.
13. نسائى، سنن، دارالفكر، بيروت.
14. بخارى، صحيح، دارالفكر، بيروت، ص86 ـ 104.
15. مسلـم، صحيح، دارالفكر، بيروت، ص165 ـ 210.
16. ابن ماجه، سنن، دارالفكر، بيروت، ص1290 ـ 1372.
17. ابن داود، سنن، دارالفكر، بيروت، ص299 ـ 326.
1. ترمذى، سنن، دارالفكر، بيروت، ص325 و 344 ـ 350.
2. آذرتاش آذرنوش، دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج4، ص665.
3. عبدالحميد مكّنى، به ابوغالب اديب و از رجال بزرگ و نويسندگان شام، مقتول 132هـ (فرهنگ معين، ج5، ص1137).
4. دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج4، ص668.
5. (منسوب به) محمد بلعمى، تاريخنامه طبرى، تصحيح محمد روشن، ج2، ص1175 ـ 1176.
6. عباس زرياب، دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج4، ص678.
7. محمدتقى بهار، سبك شناسى، ج2، ص2 ـ 3.
8. ذبيح الله صفا، تاريخ ادبيات در ايران، ج1، ص610 ـ 615.
9. محمدرضا تجدد، ترجمه فهرست ابن نديم، ص446.
10. ترجمه تفسير طبرى، ج2، ص400.
11. خيرالدين زركلى، الاعلام، ج4، ص162.
12. ذبيح الله صفا، تاريخ ادبيات در ايران، ج1، ص124.
13. حسن عميد، دائرة المعارف، ص167.
14. الاعلام زركلى، ج2، ص340.
1. محمدرضا تجدد، ترجمه فهرست ابن نديم، ص151.
2. ترجمه تفسير طبرى، ج2، ص414.
3. غلامرضا ورهرام، منابع تاريخ ايران در دوران اسلامى، ص45.
4. عمررضا كحّالة، معجـم المؤلفين، تراجـم المصنفى الكتـب العربيه، ج6، ص157.
5. خيرالدين زركلى، الاعلام، ج4، ص141.
6. حسين كريمان، طبرسى و مجمع البيان، ج2، ص45 ـ 46، 214.
7. جلال الدين سيوطى، الاتقان فى علوم القرآن، ج4، ص241.
8. طبرسى و مجمع البيان، ص93، 198.
9. حسين كريمان، طبرسى و مجمع البيان، ج2، ص93، 198.
10. ابن حجر عسقلانى، تهذيب التهذيب، ج10، ص423 ـ 424.
11. ترجمه تفسير طبرى، ج7، حاشيه، ص1946 و ج6، ص1564.
12. محمدرضا تجدد، ترجمه فهرست ابن نديم، ص59.
13. محمد ذهبى، الكاشف، ج3، هامش، ص171.
14. خيرالدين زركلى، الاعلام، ج7، ص281.
15. محمدرضا تجدد، ترجمه فهرست ابن نديم، ص59.
16. سيد محمدبـاقر حجتى، سه مقاله در تاريخ تفسير و نحو، ص121 ـ 122.
17. سيد ابوالقاسم خوئى، معجم الرجال الحديث، ج18، ص311.
18. محمد ذهبى، تذكره الحفاظ، ج1، ص174.
19. محمـد طبـرى، تفسيـر طـبـرى، تحقيـق شـاكـر، ج13، ص241 و ج4، ص189.
1. ياقوت حموى، معجم الادباء، جزء 18، ص65.
2و3. حسين كريمان، طبرسى و مجمع البيان، ج2، ص93 ـ 92.
4. طبرسى و مجمع البيان، ص67.
5. ترجمه تفسير طبرى، ج1، ص5.
6. همان. ج5، ص1325 ـ 1395.
7. همان. ج2، ص416.
8. سوره العنكبوت (29)، الآيه 1.
9. ترجمه تفسير طبرى، ج5، ص1380.
بررسى شروح بداية الحكمة
صادقى هادى
پيش از شروع به بررسى ترجمه و شرحهايى كه از كتاب ارزشمند بداية الحكمة، اثر استوار علامه طباطبائى ـ ره ـ به رشته تحرير درآمده است، مقدمه اى كوتاه درباره اهداف و گونه هاى مختلف شرح عرضه مى گردد. بحث مفصل در اين باره را بر عهده شارحان و متخصّصان فن مى گذارم. مقصود ما از كلمه شرح معنايى وسيعتر از آنچه اصطلاحاً بدان شرح گويند، است. بدان گونه كه شامل تعليقات و حواشى نيز مى شود. اهداف شرح
اهداف معقول جهت شرح نويسى را مى توان اين گونه خلاصه كرد:
1 ـ توضيح و تبيين عبارات متن
اين هدف بيشتر در شرح متون مشكل و مغلق علمى مطمح نظر واقع مى شود. البته براى مبتديان مفيد و براى غير آنان مضر است. زيرا غير مبتديان بايد خود بتوانند با نيروى فكر و به كارگيرى معلومات اكتسابى خويش بر مشكلات متن فائق آيند. در صورت عادت به مراجعه به چنين شروحى از قوه درك مطلب آنان كاسته شده، استعداد استنباط در آنها به شكوفايى نمى رسد.
2 ـ توضيح و تفهيم مقاصد متن
اكثر شروح با اين هدف نگاشته مى شوند. بسيارى از كتب رايج در حوزه هاى علميه و بعضاً دانشگاهها، داراى اصطلاحات فنى و ارجاعات كثير و مقدمات ضرورى هستند و جهت فهم آنها لاجرم بايد از كتب ديگر يا اساتيد فن بهره گرفت. استاد نيز هميشه در دسترس نيست. بدين سبب نياز به شرح مى افتد. موجزنويسى مؤلفان بزرگ نيز يكى از عوامل پيدايش اين نياز است. استفاده از تعابير رمزى و كنايى را نيز مى توان در كنار ساير عوامل برشمرد، هر چند اين عامل جز در موارد معدودى (مانند كتب عرفانى) در حوزه كتابهاى علمى يافت نمى شود. زيرا يكى از خصايص كتب علمى شفاف بودن آنهاست. يعنى نبايد در آنها از تعابير رمزى و كنايى استفاده شود.
3ـ مستدل كردن نظريات مؤلف
پاره اى از مؤلّفان بزرگ در كتب خويش صرفاً به ارائه نظر پرداخته و از بيان تفصيل مقدمات و استدلالات مربوط پرهيخته اند. از اين رو در مقام بحث علمى نياز به تبيين و توجيه نظرات آنان مى افتد. بسيارى از تلاميذ به نگارش چنين شروحى بر كتب اساتيد خويش دست زده اند و مبانى و ادله آنان را، آن گونه كه از درسهايشان استفاده كرده اند، ذيل نظريات آن بزرگان آورده اند.
4 ـ نقد و بررسى نظريات مؤلف
برخى از شرحها به منظور نقض و ابرام عالمانه و نقد و بررسى محققان، عرضه مى گردند. البته در ميان اين دسته، مى توان كتب پرارجى را يافت كه بر غناى مباحث علمى صدچندان افزوده اند.
5 ـ زمينه اى براى مطرح نمودن نظرات خويش
دسته اى از شارحان به اين هدف به شرح يك كتاب دست مى زنند كه بتوانند با استفاده از زمينه موجود نظريات خويش را هم مطرح نمايند. اين كار زحمت تأليف مستقل را از دوش آنان برمى دارد و كار را آسان مى كند. از اين رو گرايش شديدى در ميان اهل علم به اين گونه ارائه نظر ديده مى شود. البته برخى نيز به جهت تيمن و تبرك و به خاطر احترامى كه براى علماى بزرگ قائلند، آراء و انديشه هاى خود را ذيل نظريات و مطالب آنان مطرح مى كنند. اين سنت حسنه علاوه بر فوائد روش علمى، موجب حفظ و احياء آثار دانشوران پيشين نيز مى شود. انواع شرح
الف ـ از جهت شكل و قالب
شروح از جهت ظاهرى داراى انواعى هستند كه به مهمترين آنها اشاره مى رود:
1ـ حاشيه و تعليقه
بعضى از شرحها در قالب حاشيه عرضه مى گردند. يعنى اصل را بر نظريات متن مى گذارند و در هر مورد كه نياز بود به توضيح مى پردازند و در صورت داشتن نظرى مغاير، آن را به صورت تعليقه اى بيان مى كنند. نمونه اى از اين دست، حواشى متعددى است كه بر كتاب قيم عروة الوثقى مرحوم آية الله سيد محمدكاظم طباطبايى يزدى نگاشته شده است. بدين صورت كه مجتهدين طراز اول نظريات فقهى خويش را در موارد مغايرت با متن عروة به صورت تعليقه ارائه كرده اند. تعليقاتى كه بر دو كتاب گرانسنگ شفاء بوعلى و اسفار ملاصدرا نوشته شده است نيز از اين دسته به حساب مى آيند. حواشى متعدد بر شرح منظومه حاجى سبزوارى و اخيراً تعليقه آية الله مصباح يزدى (دام ظله) بر نهاية الحكمه علامه طباطبايى نيز در اين رديف قرار مى گيرند. خوشبختانه سنت حاشيه نويسى تاكنون نيز استمرار داشته و حتى به مباحث جديد در حوزه فلسفه نيز سرايت كرده است. از آن جمله مى توان تعليقاتى را كه جناب حجة الاسلام والمسلمين صادق لاريجانى بر كتاب فلسفه اخلاق در قرن حاضر نوشته ج. وارنوك زده اند نام برد. مترجم اين كتاب نيز خود ايشان هستند.
بايد توجه داشت نوع ديگرى از تعليقات وجود دارد كه خيلى رايج نيست. بدين صورت كه بدون محور قرار دادن كتاب خاصى، مباحث گوناگونى از يك علم را انتخاب كرده درباره آنها نظريه پردازى مى كنند. اين نوع تعليقه را مى توان تعليقه بر علم ناميد (نه تعليقه بر كتاب.) كتاب تعليقات فارابى از اين قبيل است.
2 ـ شرح و بيان
دسته ديگر آنهايى هستند كه به تشريح مسائل مى پردازند و خود داراى قالبهاى متنوعى مى باشند. در يك دسته بندى به يك زبانه و دوزبانه تقسيم مى شوند. يعنى برخى شروح به همان زبان متن نگارش يافته اند. شرحهاى متعددى كه بر كتاب گرانسنگ كفاية الاصول مرحوم آخوند خراسانى ـ ره ـ نگاشته شده ، مانند حقايق الاصول مرحوم حكيم، عناية الاصول مرحوم فيروزآبادى و منتهى الدرايه سيد محمدجعفر جزايرى مروج نيز از اين دسته به حساب مى آيند. برخى ديگر از شروح به دو زبان است كه معمولاً زبان متن عربى است و زبان شرح فارسى. اين دسته به طور معمول همراه با ترجمه، شرح نيز هستند. اينها شرحهاى غير مزجى بودند و برخى ديگر مزجى هستند. بدين صورت توضيحات لازم را به گونه اى در ميان عبارات متن وارد مى كنند كه با تركيب با آنها متنى جديد با عبارتى مفصل تر به دست مى آيد و به توضيح همان مقاصد متن همت گمارد. بايد از جهت نكات مربوط به دستور زبان، متن و شرح را به گونه اى با يكديگر تركيب كرد كه اولاً نحوه قرائت متن در شكل جديد هم به صورت سابق باشد و ثانياً در تركيب جديد هم معنا داشته باشد و اشكال صرفى و نحوى نيز پيش نيايد. كتابهاى شرح اللمعة الدمشقية شهيد ثانى، جواهر الكلام شيخ محمدحسن نجفى، شرح الالهيات من كتاب الشفاء ملا مهدى نراقى از اين دسته هستند.
ب ـ به لحاظ محتوا:
شروح از لحاظ محتوايى در نظر اول بر سه دسته اند: (توضيح و تبيين متن)، (نقد و بررسى متن) و (مركب از توضيح و تأسيس).
1 ـ (شرح توضيحى)
اين شروح خود انواعى دارند. برخى به توضيح عبارات مى پردازند و سعى بر حل مشكلات لغوى، دستورى، و حداكثر مفاهيم تحت اللفظ دارند. بيشتر توضيحات مرحوم كلانتر بر شرح لمعه شهيد ثانى و مكاسب شيخ انصارى از اين قبيل است.1
برخى ديگر نيز ساير اهداف شرح نويسى را تأمين مى كنند كه بايد از بيانى روان و روشن برخوردار باشند. از نقل اقوال فراوان و بيهوده بپرهيزند و آشفتگى ذهنى براى خواننده به وجود نياورند. البته بهترين آراء را ارائه دهند و در توضيح آنها چيزى فروگذار نكنند. از اين دسته مى توان شرح معالم الدين ملاصالح مازندرانى، منتهى الدرايه، شرح معالم و رسائل و كفايه اعتمادى، شرح منظومه استاد شهيد مطهرى ـ ره ـ را نام برد.
2 ـ (شرح تأسيسى) (نقد و بررسى متن)
اين گونه شرحها معمولاً توسط علماى بزرگ به رشته تحرير درمى آيند و فائده آن براى طالبان و پژوهندگان علوم بسيار زياد است. زيرا در تضارب آراء و نقض و ابرام استدلالات است كه قوه تفكر آنان تقويت شده، آهسته آهسته نيروى استنباط و تشخيص صحيح از سقيم در آنها پديدار مى شود. برخى از تفصيل كمترى برخوردارند، مانند حاشيه مرحوم علامه طباطبايى بر كفايه و برخى بيشتر، مانند نهاية الدراية مرحوم كمپانى كه شرح بر كفاية است. هر دو كتـاب دربردارنده مطالب ارزنده اى در علم اصول هستند (گرچه در مورد شيوه شديداً تجريدى و انتزاعى مرحوم كمپانى ـ ره ـ كه علم اصول را از تحليل ارتكازات عرف دور كرده و به معركه آراء فلسفى تبديل نموده اعتراضاتى در ميان است).
شرح مرحوم سلطان العلماء بر معالم الدين نيز از اين قبيل است.
3 ـ (مركب از توضيح و تأسيس)
دسته سوم غالباً از خامه عالمان طراز اول تراوش كرده است. اين دسته معمولاً از كتب غنى و پر محتوا به حساب مى آيند. برخى از اين كتابها حاصل تقريرات درسهاى خارج فقه و اصول است كه معمولاً توسط تلاميذ يك استاد نوشته مى شود. بدين ترتيب كه ابتدا استاد نظرات صاحب متن2 را تشريح كرده، آنگاه پاره اى نظرات ديگر را مطرح و نقد نموده، و آنگاه به تبيين و توجيه نظريه مختار مى پردازد. ترتيب نوشتارى نيز غالباً پيرو ترتيب گفتارى استاد است. البته اين دسته منحصر در تقريرات درسهاى خارج فقه و اصول نيست. در زمينه فلسفه، كلام، عرفان و منطق نيز آثارى گرانبها در اين دسته يافت مى شوند. به عنوان نمونه مى توان به كتب زير اشاره كرد: شرح اشارات و تنبيهات از خواجه نصيرالدين طوسى، شرح شرح اشارات از قطب رازى.
شرحهاى متعددى كه بر فصوص الحكم نوشته شده و بالغ بر 112 شرح است3، از جمله شرح قيصرى. همچنين شرح حكمة متعاليه اسفاراربعه ازآية الله جوادى آملى و شرح العرشيه ازشيخ احمدبن زين الدين احسائى. و نيزشرحهايى كه بر فصوص الحكم منسوب به فارابى نوشته شده است، مانند نصوص الحكم بر فصوص الحكم، از آية الله حسن زاده. بداية الحكمة
كتاب قيم بداية الحكمه كه از تراوشات خامه حضرت علامه طباطبايى ـ رضوان الله تعالى عليه ـ مى باشد، در پاسخ به درخواست برخى نزديكان ايشان و درسال 1390ق به رشته تحرير درآمد و بزودى جايگاه بايسته خويش را در ميان طالبان حكمت الهى يافت.
بدايه را مى توان چكيده فلسفه صدرايى، كه به (حكمت متعاليه) مشهور است، ناميد، البته همراه با ابتكارات خود علامه ـ ره ـ. سرتاسر اين كتـاب مشحون از استـدلال و برهان است و بسيار موجز و استوار نوشته شده است. با همه ايجـازش از اغلاق به دور است و در عين اختصـارش، چيزى از مباحث مهم را فرو نكاسته است. از تبويب و تنظيم منطقى خوبى برخوردار است. اكثر مباحث منسوخه در طبيعيات را رها كرده و تنها به ذكر كلياتى در چند صفحه، درباره جواهر و اعراض، قناعت كرده است و همين نكته بر حسن كتاب افزوده است.
تاكنون از اين كتاب حدود پنج چاپ به عمل آمده است كه زيباترين و صحيحترين آنها همين آخرين چاپ است كه به تصحيح فاضل ارجمند جناب حجة الاسلام آقاى فياضى توسط دفتر انتشارات اسلامى چاپ شده است. جهت پرهيز از اطاله كلام از ذكر بقيه چاپها خوددارى مى كنيم. ترجمه و شرح بدايه
به دليل سنگين بودن مباحث فلسفى و دشوارى فهم آن براى مبتديان، از همان آغاز احساس نياز به شرح و توضيح بدايه پديد آمد. پس از يازده سال اولين ترجمه توسط استاد محمدعلى گرامى كه از شاگردان مرحوم علامه ـ ره ـ بودند با عنوان (آغاز فلسفه)، به زيور طبع آراسته شد (1401هـ.ق). كاردومى كه در اين رابطه به ظهور پيوست ترجمه اى ديگر به وسيله جناب آقاى على شيروانى بود كه پس از 20سال (1369هـ.ش/ 1410هـ.ق) انتشار يافت. پس از آن آقاى شيروانى به شرح اين كتاب نيز پرداختند و جلد اول ترجمه و شرح بدايه ايشان در سال بعد از چاپ خارج شد. در سال 1371ق شاهد انتشار سه جلد كتاب ايضاح الحكمه نوشته جناب حجة الاسلام آقاى على ربانى گلپايگانى بوديم كه به ترجمه و شرح بدايه همت گمارده بود. شرح كتاب بداية الحكمه آقاى حسين حقانى زنجانى نيز در تابستان1372 به چاپ رسيد و در همان سال هم بقيه مجلات شرح آقاى شيروانى.
از آنجايى كه دانش پژوهان رشته فلسفه كراراً سؤال مى كنند كه در اين زمينه چه ترجمه و شرحى مناسب است، بر آن شديم تا در اين مقال نظرى به اجمال بر مزايا و كاستيهاى هر يك از اين مؤلفات داشته باشيم، باشد كه راهگشاى آنان قرار گيرد. به ترتيب تاريخ انتشار شروع مى كنيم و قسمتى از مرحله دوّم كتاب (فى انقسام الوجود الى خارجى و ذهنى) را جهت آسان شدن كار مقايسه مشتركاً در همه پى مى گيريم و البته سرى هم به ساير مواضع مى كشيم. آغاز فلسفه
متن اصلى همراه ترجمه به چاپ نرسيده است. كيفيت چاپ مطلوب نيست. متن روان و بيان رسايى دارد. مى توان گفت در مجموع چيزى از مباحث بدايه را فروگذار نكرده است. (آغاز فلسفه) در اصل به عنوان ترجمه بدايه نگاشته شده، اما خالى از توضيحات مترجم نيز نمى باشد و هم از اين روست كه مترجم محترم آن را ترجمه و توضيح نام نهاده است. وى در مقدمه چنين مى نويسد: (استاد در پاره اى مباحث خيلى فشرده نوشته اند و به اين جهت توضيحاتى افزودم و احياناً دليل يك مطلب را كه به علت اتفاق نظر و وضوحش در فلسفه، در كتاب ذكر نشده بود اضافه كردم).1 لكن اين توضيحات اضافى به اندازه اى نيستند كه بتوان كتاب را به عنوان شرحى بر بدايه به حساب آورد. ترجمه شكلى كاملاً آزاد دارد و در اين ميان گاهى به دليل دقت زياد متن، بعضى از ظرايف فوت مى شوند. فنون ترجمه و ويراستارى چندان مراعات نشده است. عبارات كم و زياد مى شوند. از همه مهمتر اينكه هيچ گونه نشانى از تمايز ميان ترجمه و توضيح وجود ندارد و معلوم نيست كدام عبارت ترجمه است و كداميك از اضافات توضيحى. اين نكته در اولين مراجعه به كتاب دانسته مى شود. گاهى هم پاورقى به درون متن راه مى يابد مثلاً (ممكن است بگوييد بحث از وجود ذهني… پس در جايى ديگر است كه ذهن ناميده مى شود)1 يا (مگر سفسطه چيست به جز همين مغايرت علوم بطور مطلق با خارج؟!)2
در آن زمان كه هيچ ترجمه و شرح ديگرى براى بدايه وجود نداشت و فضل تفدم به آن است، اين كتاب خوب بود. ترجمه و شرح و ترجمه بداية الحكمه
هر دو كتاب را انتشارات الزهرا منتشر كرده است. دومى فقط ترجمه بدايه و اولى علاوه بر آوردن متن عربى و ترجمه، به شرح و توضيح نيز پرداخته است. هر دو كتاب از جهات فنى ويرايشى، چاپ، حروفچينى و… از كيفيت مطلوبى برخوردارند. مشى مترجم در تمام كتاب، تحفظ بر متن بوده و در عين حال توانسته است نثرى روان ارائه دهد. تفاوتهايى در ترجمه متن در دو كتاب به چشم مى خورد كه اكثراً جزيى هستند. مثلاً در ترجمه اين جمله (المشهور بين الحكماء ان للماهيات وراء الوجود الخارجى و هو الوجود الذى يترتب عليها فيه الآثار المطلوبة منها…)3 چنين آورده اند: (غالب حكماء بر آنند كه مـاهيات علاوه بر وجود خـارجى يعنى وجودى كه آثار مترقب از ماهيات در آن وجود بر آنها مترتب مى گردد)4 اما در كتاب دوم، كلمه (مترقب) را به (مطلوب) تبديل كردند كه براى فارسى زبانان سهل الوصول تر است. نيازى نيست در همه جا كلمات متن را به كلمات ديگرى تبديل كنيم. چرا كه در بعضى موارد اين تكلف موجب اغلاق و سنگينى در فهم معنى يا در مواردى كم شدن دقت بحث مى شود. مثلاً در ترجمه اين جمله (و ان علم النفس شىء اضافة خاصه منها اليه) در هر دو كتاب اين طور آمده است: (علم ما به يك شىء اضافه خاصى است كه ما با آن شىء پيدا مى كنيم)5. كلمه (نفس) را در ترجمه به (ما) تبديل كرده اند كه از دقت كار كاسته است، زيرا مفهوم (نفس) بار معنايى خاصى دارد كه هيچگاه ضمير (ما) نمى تواند نقش آن را ايفا كند و در عين حال خود كلمه (نفس) در فرهنگ فارسى زبانان نيز كاملاً جا افتاده است.
در ترجمه معمولاً از داخل كردن مطالب اضافى پرهيز شده و اگر نمونه اى از اين دست به ميان آمده، در دو قلاب [] گنجانده شده كه تمايز بخش اضافات مترجم از متن اصلى است. در انتهاى ترجمه هم دو ضميمه مفيد دارد كه به صورت نمودار درختى است؛ يكى در تقسيمات (علت فاعلى) و ديگرى در اقسام (واحد). پاره اى اغلاط و افتادگيهاى مطبعى در ترجمه وجود دارد كه قسمتى از آنها در انتها تصحيح شده و برخى ديگر باقى مانده است. مانند ص69، سطر 6 كه يك پاراگراف كلاً از قلم افتاده است. (فالما هيته من حيث هى و يا عن احدهما بالضرورة). اين افتادگى در كتاب دوم، يعنى شرح، تصحيح شده است.
اما ويژگيهاى شرح: 1) از آنجايى كه شارح محترم از حسن تقرير وجودت بيان استاد شهيد مرحوم مطهرى ـ ره ـ به خوبى بهره برده، در توضيح مشكلات متن و نكات مهم بحث موفق است. البته سهم خود ايشان در اين جهت كاملاً محفوظ است. زيرا قدرت تفهيم مطالب پيچيده و مسائل عميق تنها با استفاده از بيان ديگران به دست نمى آيد و خود شخص نيز بايد داراى چنين استعدادى باشد و اين امر در شرح بدايه مشهور است.
2) شيوه ايشان در شرح اين است كه ابتدا قطعه اى از متن معرّب و پس از آن ترجمه را مى آورند.
3) آنگاه به تبيين موضوع و محمول مى پردازند و دقيقاً مشخص مى كنند كه مورد بحث چيست.
4) در صورت نياز، به بيان معانى مختلف يك اصطلاح مى پردازند و معناى مورد نظر را تعيين مى كنند.1
5) سپس فروض ممكن در يك مسئله را بررسى و نقد مى كنند.2
6) آنگاه به تبيين استدلال و مقدمات آن به طور مجزا و با بيانى منطقى مى پردازند (همه به طور مختصر و مفيد).3
7) در مواردى هم كه احساس نياز شده، قبل از ورود به اصل مطلب، مقدمه و تاريخچه اى خلاصه از بحث و فهرستى از مطالب آن بخش ارائه كرده اند كه جهت بصيرت خواننده مفيد است.4
8) براى جلوگيرى از تشتت فكرى خواننده مبتدى، برخى بحثهاى عميقتر را در پاورقى مطرح كرده اند.5 ايضاح الحكمة
اين كتاب را انتشارات مركز جهانى علوم اسلامى با كيفيتى مطلوب و رعايت جهات فنى و ويرايشى و حروفچينى خوب و قيمت منـاسب به چاپ رسانده است. از محسناتش يكى انتشار هر سه جلد آن با يكديگر است. شيوه نويسنده آن است كه ابتدا متن عربى يك فصل را يك جا مى آورد، البته بدون اعراب گذارى، سپس ترجمه كل فصل را و بعـد از آن شرح مطالب. يك جـا آوردن همه مطـالب يك فصل در مـواردى كه طولانى است كار را مشكل مى كند و سبب مى شود خواننده به راحتى به متن و ترجمه وشرح يك مطلب دست نيابد.6
در مورد ترجمه مى گويند: (رعايت اصل انطباق ترجمه با متن نيز مورد توجه قرار گرفته است و اگر خواننده گرامى در بخش ترجمه، روان بودن كامل عبارت را نمى يابد علت آن همان است كه اشاره شد).7از همين روست كه مجبور شده اند در برخى موارد قواعد ادبيات فارسى را رعايت نكنند.8در برخى موارد نيز تكلف در ترجمه به چشم مى خورد.9 و خطاى در ترجمه نيز بندرت پيش آمده است.10
روش مؤلف در شرح مطالب اين است كه ابتدا مى گويد چند موضوع در اين فضل مطرح گرديده است و سپس برخى از آنها را شرح مى دهد و پاره اى ديگر را به محل خود ارجاع داده يا به وضوحش وامى گذارد. عنوان گذارى خوبى در مطالب شرح دارند. در بعضى موارد به سير تاريخى بحث اشاره مى كنند. از نقل اقوال هم فروگذار نكرده اند و به گفته خودشان (بدين جهت اكثر مباحث مطرح شد در شرح بيشتر براى كسانى مفيد است كه داراى ذوق فلسفى و تفكر عقلانى بوده و خواهان تحقيق بيشتر پيرامون مسائل فلسفى مى باشند… بلكه براى مدرسان هم سودمند خواهد بود)1 همين امر موجب شده فايده شرح براى مبتديان كم شود. كسى كه در گامهاى نخستين فلسفه آموزى است طبيعتاً نمى تواند از اقوال اساطين فن استفاده كند و گاه موجب تشتت خاطر وى مى گردد. البته شارح محترم خود در مقدمه كتاب بر اين نكته اصرار ورزيده اند كه نبايست ذهن مبتدى را مشوش و متشتت نمود.2 ولى به نظر مى رسد كه نقل اقوال متعدد تا حدودى همين مشكل را آفريده است. البته بعضى از موارد نقل قول را به پاورقى منتقل كرده اند كه كار خوبى است. ارجاعات سودمندى نيز در پاورقى دارند. در پاره اى موارد توضيحات بيشتر را به پاورقى برده اند كه اين نيز از محسنات كار است. و ديگر از محسنات، آوردن نمودار درختى است.3
سبك و سياق شرح واحد نيست. در مواردى توضيحات مفصل است و موارد ديگرى را يا به كلى رها كرده اند يا به سرعت آن گذشته اند؛ خصوصاً در جلد؛ دوّم و سوّم توضيحات كمتر شده است به طورى كه در بسيارى موارد مقدار شرح كمتر از ترجمه است. در اندك مواردى نيز از دانشمندان غربى نقل قول مى كنند كه با سبك نويسنده در ديگر بخشهاى كتاب همساز نيست.4 در صورتى كه مؤلف محترم درصدد نگرشى تطبيقى به مباحث فلسفى بوده باشد، بايد اين كار را در سراسر كتاب دنبال كنند.
خطاهايى نيز در شرح مطالب رخ داده است از جمله:
1 ـ ج2، ص63 در پاورقى (زيرا حدود محدود با هم تغاير مفهومى دارند ولى حمل اولى ذاتى است) كه ظاهراً تناقض در كلام مشاهده مى شود. زيرا ملاك حمل اولى اتحاد مفهومى است و معنى ندارد دو چيز مفهوماً متغاير به حمل اولى بر يكديگر حمل شوند. شايد مراد ايشان از تغاير مفهومى، تغاير به اجمال و تفصيل باشد كه در اين صورت عبارت رسا و خالى از مسامحه نيست.
2 ـ ج2، ص17 (مقصود از ماهيت بشرط لا در مباحث ماهيت همين قسم مى باشد چنان كه بيان گرديد). در پاورقى آورده اند (مقصود ابتداى همين فصل است) و حال آنكه مقصود فصل پيشين است كه در آنجا توضيح دادند كه (ماهيت من حيث هى ليست الاّ هى) يعنى چه؟
3 ـ ج2، ص166 ( و از همين جا معلوم مى شود كه صورت اگرچه در وجود ماده نقش عليت دارد ولى علت فعليت يافتن آن است و نه علت اصل وجود آن و به اصطلاح علت صورى است و نه علت فاعلى). اين مطلب نادرست است، زيرا صورت نسبت به مجموع مركب از ماده و صورت، (علت صورى) محسوب مى شود، اما نسبت به خود ماده (شريك علت فاعلى) است.
4 ـ ج2، ص200 استقامت و انحناء را از كيفيات مختصه به خط دانسته اند كه اين مطلب درست نيست، زيرا به سطح نيز تعلق مى گيرند.
5 ـ ج2، ص200 در توضيح كيف استعدادى از كشف المراد تعريفى مى آورند (هو الرجحان القابل للشدة و الضعف المتوسط بين طرفى الوجود و العدم رجحانى كه در قابل وجود دارد و متوسط ميان وجود و عدم است و قبول شدت و ضعف مى كند). قيد (در قابل وجود دارد) زائد است و نمى تواند ترجمه درستى براى آن عبارت باشد. در ادامه توضيح مى دهند كه (اگر اين رجحان در ناحيه فعل باشد قوة و اگر در جانب انفعال باشد لاقوة ناميده مى شود) بايد به جاى (ناحيه فعل) مى گفتند (ناحيه عدم انفعال)، همان طور كه مرحوم حاجى سبزوارى در شرح منظومه دارند. (و ثالثها ما هو القوة و اللاقوه، و يقال له الكيفيات الاستعدادية، من الاستعداد الشديد الى جانب الانفعال، كاللين والممراضيّه و نحوهما، و هو المس باللاقوة، والاستعداد الشديد الى جانب اللانفعال، كالصلابة والمصحاحية و نحو هما، و هو المسمى بالقوة)1ذكر موارد فوق به هيچ روى از ارزش و اعتبار شرح مذكور نمى كاهد. وجود پاره اى اشتباهات و درصدى از خطا در هر كار علمى قابل اغماض است. و سعى و تلاش شارح محترم مورد تقدير و در پيشگاه الهى مأجور خواهد بود. شرح كتاب بداية الحكمه
انتشارات دانشگاه الزهراء (معاونت پژوهشى) كتاب فوق را با كيفيتى مطلوب به چاپ رسانده، هر چند اعراب گذارى متن عربى به صورت دستى صورت گرفته است. تمام كتاب در يك مجلد به چاپ رسيده و مولف محترم ابتكاراتى در آن به عمل آورده است. از جمله: تقسيم همه مطالب كتاب در پنجاه و چهار درس. آوردن خلاصه مباحث و پرسشهاى مهم در انتهاى درسها. و شرح به زبان فارسى نگاشته شده است، اما بيشتر به ترجمه شباهت دارد تا به شرح. مولف محترم در عين حالى كه مى خواسته است از قيد ترجمه متن راحت باشد، كارى بيش از ترجمه متن ارائه نداده است. البته اين به معناى نفى كلى نيست. در پاره اى موارد توضيحات مناسب هم افزوده اند. در مجموع مى توان آن را شكل تكامل يافته تر كارى دانست كه در آغاز فلسفه انجام گرفته است. در برخى از موارد كه نياز به توضيح بود، به ارجاع به پاورقيهاى شرح نهاية الحكمه اكتفا شده است و جاى آن بود كه عكس اين كار صورت مى گرفت؛ زيرا مبتديان با بدايه سروكار دارند نه نهاية. البته توجه دارم كه منشأ اين اشكال تقدم زمانى شرح نهايه است.
نثر فارسى كتاب چندان روان مطلوب نيست كه به ذكر چند نمونه از چهار صفحه كتاب اكتفا مى شود:
1ـ ص103: (و به اين ملاحظه به انسان، جوهر ناميده مى شود). كلمه (به) زائد است.
2ـ ص103: (يعنى (داراي….)) كلمه يعنى بايد داخل پرانتز آورده مى شد.
3ـ ص104: (اين نوع تصوير از معناى وجود ذهنى، در حقيقت يك نوع سفسطه است و اگر اين نوع فكر و سفسطه را بپذيريم باب علم به خارج و اشياء خارجى به طور كلى بسته مى شود.) در اين جمله سه مرتبه كلمه نوع تكرار شده كه دو مورد آن زائد است و مى شد جمله را كوتاهتر و روانتر نوشت.
4ـ ص105: (برخى از فلاسفه وجود ذهنى را مطلقاً و به طور كلى منكر شده اند و تقريب اين قول اين است كه علم نفس به چيزى و شى اى، يك نوع رابطه و نسبتى است كه نفس با آن شيٌ پيدا مى كند.) در اين جمله تكرار زياد است. مثلاً مطلقا و به طور كلى و چيزى و شى اى و رابطه و نسبتى. كله تقريب هم در فارسى چندان جا افتاده نيست.
5 ـ ص105: (مشهور از فلاسفه وجود ذهنى را به وجوهى اثبات و استدلال كرده اند…) عطف استدلال به اثبات دراين تركيب جمله درست نيست و يا بايد فقط از كلمه اثبات استفاده مى شد و يا اگر استدلال را مى خواستند بياورند اين طور مى گفتند (بر وجود ذهنى به وجوهى استدلال كرده اند…)
6 ـ ص 105(وغير اين دو از موارد.) تركيب نامأنوسى است و بهتر بود يكى از اين جملات را بر مى گزيدند: (و ديگر موارد)، (و موارد ديگر)، (و امثال اين موارد)، (و نظاير آن).
7ـ ص 106 (و بديهى است كه براى صرف شىء، نه دومى وجود دارد و نه داراى تكرر است). عطف و (نه داراى است) بر (نه دومى وجود دارد)، با توجه به كلمه (براى) قبل از آن، درست نيست و مى توانستند بگويند و بديهى است كه صرف شىء نه دومى دارد و نه تكرر.
در پايان مى توان گفت از ميان اين شروح، كتاب ايضاح الحكمه آقاى ربانى و شرح و ترجمه آقاى شيروانى بهتر و قابل اعتمادترند و از اين دو نيز شرح و ترجمه آقاى شيروانى از مزاياى بيشترى برخودار است. ##
پى نوشت :
1. همراه با اغلاط فراوان. البته شرحهاى مغلوط بر شرح لمعه كم نيستند كه حاجت به ذكر نام آنها نيست.
2. متنهامعم لا در اصول: كفايه و در فقه عروة الوثقى يا مكاسب يا شرايع مى باشند.
3. ر.ك: شرح مقدمه قيصرى، سيد جلال الدين آشتيانى، ص23.
1. آغاز فلسفه، ص4.
1. همان، ص48.
2. همان، ص47.
3. بدايه، المرحله الثانيه، الفصل الاول.
4. ترجمه، ص35.
5. ترجمـه، ص36 و شرح، ص186.
1. مثلاً اصطلاح ماده در ص289 ماهيت در ص313.
2. به عنوان نمونه: امورى كه به هنگام ادراك يك شىء وجود دارند، ص233 يا اقسام اولويت، ص324.
3. به عنوان نمونه: دليل دوم و سوم براى اثبـات وجود ذهنى، ص193، 195 ـ اشكال اول و دوم و سوم بر وجود ذهنى ص197، 199، 240 ـ دليل بر تحقق خارجى وجود رابط، ص266 ـ مناط نياز به علت امكان است، ص359 ـ 360 نيازمندى ممكن به علت در بقاء، ص371.
4. مثلاً در تقسيم وجود به خارجى و ذهن، ص177
5. مثلاً رجوع كنيد به: بحث مدخليت امكان و حدوث با هم در نياز به علت ص264 و يا به صفحات 232، 231، 234، 248، 252، 256، 255، 269، 291، 297، 300، 302، 302، 305، 307، 309، 325، 324، 337 و….
6. مثلاً در فصل اول از مرحله دوم (تقسيم وجود به خارجى و ذهنى) از ص217 تا 228 يعنى 12صفحه يكجـا متن آمده وبعد از ص228 تا 250، 23صفحه ترجمه وبعد از آن تا 276، 26صفحه شرح. به دليل فاصله زياد مطالب مربوط به يك موضوع محتاج به تكرار شده اند.
7. ايضاح الحكمه، ج1، ص25 و (مقدمه).
8. مثلاً در صفحه 229 (و درپاره اى از خصوصيات، آن را حكايت مى كند) كه بهتر بود مى گفتند: و از برخى خصوصيات آن حكايت مى كند.
9. مانند ص230 (ما بر امورى كه در خارج موجود نيست احكام ايجايى مى نمائيم مانند سخن ما (كه مى گوييم) درياى از جيوه داراى اين حكم است و(مانند) سخن ما (كه مى گوئيم) اجتماع نقيضين غير از اجتماع ضدين است) ملاحظه مى فرمائيد كه كلمات داخل پرانتز تنها براى درست كردن عبارت آمده است و هيچ توضيح اضافى را در بر ندارد. و مانند ص229 (و برخى از آنان به سوى اين نظريه روى آورده اند كه آنچه معلوم ما است (معلوم بالذات) و وجود ذهنى ناميده مى شود…) حال مقايسه كنيد اين را با اين ترجمه از آقاى شيروانى (گروهى از حكما گفته اند آنچه معلوم ما واقع مى شود به نام وجود ذهني… ص183)
10. مانند ص17 از ج2 در ترجمه (نتكون اذا قارنها جزء من المجموع مادة له غير محمولة عليه) كه گفته اند (و در نتيجه اگر مفهوم ديگرى مقارن با ماهيت گرديد، ماهيت جزء آن مجموع بوده و ماده آن در مقارن مى باشد و بر مجموع حمل نمى شود). كه ترجمه صحيح چنين است: و در نتيجه اگر جزء مجموع همراه با ماهيت گردد، ماهيت، براى آن ماده خواهد بود و بر آن حمل نمى شود.
1. ايضاح الحكمه، ج1، مقدمه، ص25.
2. همان، ج1، مقدمه، ص17.
3. البته از موارد كميـاب است، مانند (اقسام واحد) در ج 2، ص 357.
4. مثلاً در انتهاى جلد اول، مرحله چهارم، در بحث مواد ثلاث به مشكل شناخت اشاره و از كانت و هيوم صحبت به ميان مى آورند.
1. شرح منظومه، غرر فى الكيف.
الاشارات و التنبيهات
احدفرامرز قراملکى
سرآغاز منطق دوبخشى
تدوين منطق دوبخشى كه مهمترين تحوّل در تاريخ منطق ارسطويى است به همت ابن سينا و نگارش كتاب اشارات بنيادگذارى شد. تمايز منطق دوبخشى از نه بخشى و توجه به شيوه التقاطى متأخران در تفسير رشد تاريخ منطق در فرهنگ اسلامى نقش زيربنايى دارد. در اين نوشتار در آغاز به بازشناسى منطق نه بخشى و دوبخشى مى پردازيم و آنگاه با تحليلى درباره اشارات, جايگاه آن را در اين جريان روشن مى سازيم. منطق نُه بخشى
مى دانيم كه قواعد منطقى را حكيم ارسطا طاليس (384 ـ 323ق.م) تأليف و تدوين نموده است به تعبير حكيم سبزوارى در اللئالى المنتظمه:
الَّفُه الحكيم رسطاليس
ميراثُ ذى القرنين القديسُ
اما آثار ارسطو اغلب به صورت رساله هاى تك نگاره پراكنده و يادداشتهاى جلسات درس است كه پس از وى به تدريج تدوين و جمع آورى شده است. جمع آورى آثار منطقى ارسطو در يك مجموعه واحد در اواخر دوره قرون باستان, يعنى دوره بيزانسى (در حدود 330 ـ 395م) صورت گرفت و تحت نام ارغنون (Organon) درآمد. تهيه كنندگان اين مجموعه شش رساله از ارسطو را در آن گنجاندند: مقولات دهگانه, عبارت (قضايا), تحليل اول (قياس), تحليل دوم (برهان), جدل و مغالطه.1
روشن است كه اين مجموعه ارغنون, فاقد دو رساله خطابه و شعر است. زيرا برخى از شارحين مهم ارسطو در يونان باستان, مانند اسكندر افروديسى, آنها را رساله هاى منطقى نمى انگاشتند. نو افلاطونيان حوزه اسكندرانى در اوايل قرن پنجم ميلادى, مانند آمونيوس و آمپكيولودوتوس, بر خلاف رأى اسكندرافروديسى, خطابه و شعر را هم در خانواده كتب منطقى آورده اند و به اين ترتيب ارغنون به صورت مجموعه هشت بخشى درآمد.
فرفوريس صورى Rarphyer (3/232 ـ پس از 301م) شارح نوافلاطونى مشرب ارسطو و شاگرد افلوطين كه ويراستارى كتاب وى (نه گانه ها) بر عهده او بوده است, كتاب مستقلّى به نام ايساغوجى را به منزله مدخل رسائل منطقى ارسطو بر ارغنون افزود. مباحث ايساغوجى به صورت پراكنده در آثار ارسطو مورد بحث قرار گرفته است; مانند كتاب الحدود و البرهان و كتاب الجدل. بنابر گزارش ابن النديم در الفهرست, مسلمين مجموعه هشت كتابى ارغنون را به دست آورده و المدخل فرفوريوس را هم به عنوان مقدمه بر آن افزودند و به اين ترتيب, منطق ارسطو به صورت نه بخشى نزد مسلمين متداول شد. ارغنون ارسطو كه از يونانى و سريانى به عربى ترجمه شده, توسط دكتر عبدالرحمن بدوى در سه جلد ويراستارى و چاپ گرديده است.1 در اين چاپ, المدخل در انتهاى رسائل منطقى ارسطو قرار دارد. بنابراين منطق ارسطويى به صورت نُه بخشى نزد مسلمين متداول شد و مدرسين و شارحين مانند فارابى, ابن سينا, ابن رشد… در همين نظام نُه بخشى تحقيق مى كرده اند. به همين جهت منطق فارابى, شفا و نجات بوعلى, بيان الحق ابوالعباس لوكرى, تجريدالمنطق و اساس الاقتباس. خواجه طوسى, همه منطقِ نُه بخشى اند. خواجه طوسى اگرچه در قرن هفتم كه اوج منطق دوبخشى است مى زيسته و لكن همه آثار وى در نظام نُه بخشى است و اين امر شايد به دليل اساتيد وى بوده است كه آثارشان در منطق نُه بخشى بوده است به همين دليل وى در رساله مختصر اقسام حكمت, بخشهاى نه گانه منطق را به ترتيب زير گزارش كرده است:
اوّل: ايساغوجى: به معناى مدخل كه فرفوريوس آن را نگاشت و عبارت است از بحث از كليات 5 گانه
دوم: قاطيغورياس: كه بحث از مفاهيم مفرد كلّى باهوى است
سوم: باريرارميناس: كه بحث از كيفيت تركيب اين مفاهيم مفرد كلى است به گونه اى كه صادق يا كاذب باشد.
چهارم: انولوطيقا: بحث از چگونگى تركيب قضاياست به گونه اى كه علم به مجهول حاصل آيد.
پنجم: ابووقطيفا: يعنى برهان
ششم: طوبيقا: يعنى جدل
هفتم: سوفسطيقا: يعنى مغالطه
هشتم: ريطوريقا: يعنى خطابه
نهم: بوطيقا: يعنى شعر2. منطق دوبخشى
ابن سينا در اشارات با الهام از تقسيم بندى علم به تصور و تصديق كه توسط فارابى در عيون المسائل مطرح شده بود3 و با توجه به اينكه طريق اكتساب تصور و تصديق متمايز است, تحوّلى بزرگ در تدوين منطق به وجود آورد. نيكلا رشر در تاريخ منطق نزد عرب و نيز در سير منطق نزد عرب و نيز ماكولسكى در تاريخ منطق (ص332) بر اين تحول اشاره كرده اند.
گفته اند وايتيه (Vattier) مترجم منطق النجاة به لاتين در قرن هفدهم پيشنهاد كرده است كه اين منطق را دوبخشى بنامند در حالى كه خود شيخ به دوبخشى كردن توجه داشته و حتى غزالى در محك النظر4 به آن تصريح كرده است. در مقاصد الفلاسفه سرّ دوبخشى بودن منطق را در غرض اين فن دانسته است. (امّا اقسام المنطق و ترتيبه نيت بيّن بذكر مقصوده. و مقصوده: الحد والقياس, و تمييز الصحيح منهما عن الفاسد.) (ص37). ابن خلدون بدون اينكه از اصل تحول منطق تصور واضحى داشته باشد, عدول از روش ارسطو را به فخر رازى اسناد مى دهند.5
از نظر شيخ منطق علم انديشه سنج است و چون انديشه (به تقسيم اولى) به دو گونه منقسم مى گردد: تعريف و حجّت لذا منطق داراى دوبخش اساسى است: منطق تعريف و منطق حجت. مبحث ايساغوجى مقدمه منطق تعريف است و مبحث قضايا مقدمه منطق حجت. بحثهاى آغازين ارسطو در كتاب العبارة (دلالت شناسى) مقدمه هر دوبخشى تلقّى مى گردد چرا كه مبحث الفاظ به واقع مبانى سمانتيك منطق مى باشد. برهان, جدل, خطابه, شعر و مغالطه هم به منزله منطق ماديِ حجت اند لذا بايد مستقل از منطق صورى و ضميمه منطق انگاشته شود. در اين ميان برهان و مغالطه اساسى تراند; زيرا برهان عالى ترين شكل قياس است از نظر نتيجه و مغالطه خطاى انديشه است كه منطق براى درمان آن تدوين شده است.
منطق دوبخشى كه از اشارات شيخ آغاز شده است در قرن هفتم به اوج شكوفايى خويش رسيد و با ساختار زير تدوين نهايى يافت:
1 ـ شناسايى اجمالى منطق
2 ـ مبحث الفاظ (سمانتيك منطق)
3 ـ ايساغوجى يا كليات بخش (مقدمه اى بر منطق تعريف)
4 ـ تعريف
5 ـ قضايا (مقدمه اى بر منطق استدلال)
6 ـ قياس (حجت به طور كلّى)
7 ـ صناعات خمس
8 ـ احوال العلوم (منطقِ علم و علم شناسى)
توضيحى مختصر درباره عناوين فوق لازم است: شناسايى اجمالى منطق را شيخ هم در منطق نه بخشى شفا1 و هم در سرآغاز منطق دوبخشى اشارات مطرح كرده است. چون اعتقاد بر اين بوده است كه طالب علم نمى تواند در تحصيل علمى كه هيچ تصورى از آن ندارد گام بنهد, لذا سخن درچيستى دانش را مقدمه علم خويش قرار مى دادند. شيخ در اشارات دو تعريف از منطق ارائه مى دهد تا مرز معرفت منطقى را از مهارت منطقى روشن كند. در تعريف نخست بر هويت ابزارى و خطاسنجى تأكيد دارد و در تعريف دوّم بر هويت معرفتى و تئوريك آن تأكيد كرده است و نشان مى دهد كه خطاسنجى منطق با معرفت تئوريك بودنِ آنان منافات ندارد. امرى كه امروز نزد نوآموزان و ساده انگاران سخت مورد غفلت واقع شده است.2
مبحث الفاظ در منطق نه بخشى اولاً به صورت بسيار مختصر و ثانياً به عنوان مقدمه اى در كتاب ألعبارة (قضايا) مطرح مى شده است. در منطق دوبخشى با توجه به اينكه زبان انعكاس ذهن است و در موارد بسيار زيادى فرد در انتقالهاى ذهنى خود و در مقام فكر كردن به جاى مفاهيم از الفاظ استفاده مى كند, بحث از الفاظ و بيان احكام و اقسام آن اهميت خاصى پيدا كرده و به عنوان مقدمه اى بر دانش منطق تلقى مى گردد. امرى كه به نحو شايسته اى مورد توجه اصوليون قرار گرفته و مدخل علم اصول نيز گشته است.
مبحث ايساغوجى كه فرفوريوس آن را به منزله مدخلى بر منطق تدوين كرده است دومين بحث در منطق دوبخشى است كه به عنوان مقدمه اى بر منطق تعريف تلقى مى گردد. كليّات پنجگانه كه موضوع مبحث ايساغوجى است پنجره هايى اند كه منطق دان را با عالم ذهن ارتباط مى دهند, همانگونه كه مقولات دهگانه, فيلسوف را با جهان خارج مرتبط مى سازند. شيخ در اشارات مسائل مربوط به ايساغوجى را در دوبخش طرح كرده است. مسائلى به منزله امور عامّه كليات پنج گانه و مسائلى مختص به هر كدام از آنها و آن را مدخلى قرار داده است براى وصول به منطق تعريف. مبحث تعريف و حدود كه در منطق دوبخشى استقلال يافته و يكى از دو محور اساسى دانش منطق گرديده است به بيان ضوابط منطقى تعريف, اقسام تعريف و راههاى لغزش ذهن در مقام تعريف مى پردازد. اشارات در اين بحث كتابى كاملاً جديد است كه روش و مسائل آن به نحو ابتكارى تنظيم شده است. در منطق نُه بخشى بحث از تعريف را در كتاب برهان تحت عنوان بحث از حدّ مطرح مى كردند. در منطق فخر رازى به دليل گمان وى در مورد بسيط بودن و بديهى بودن تصوّرات, منطق تعريف وجود ندارد, همان گونه كه در منطق جديد. مبحث قضايا به بحث از قضيه, اقسام اوليه و ثانويه آن, احكام قضايا و نسبت بين قضايا و موجهات مى پردازد. اين مبحث به عنوان مقدمه اى براى منطق استدلال تلقى مى گردد. در مبحث قياس به بحث از روشهاى سه گانه استدلال پرداخته مى شود, قياس ـ استقراء ـ تمثيل, تقسيم قياس به اقترانى و استثنايى و تقسيم قياس اقترانى به حملى و شرطى. همان روشى است كه شيخ در شفا پيش گرفته است. اما مبحث صناعات خمس به عنوان منطق مادّى تلقى مى گردد. و لذا به صورت بحث مستقل در ضميمه منطق صورى مورد بحث قرار مى گيرد. در اين ميان صناعت برهان و صناعت مغالطه اهميت زيادى دارد. چرا كه غايت اصلى استعمال منطق نزد قوم, توفيق در صناعت برهان است و انگيزه تدوين منطق, شناختن طرق مختلف مغالطه و مصونيت از آن مى باشد. مبحث احوال علوم به بحث از تعريف, مسأله, موضوع, مبادى و روش علوم مى پردازد. اين مبحث در واقع علم شناسى قدما است. از آنجا كه قدما علوم حقيقى را منحصر به علوم برهانى مى دانسته اند, در منطق نُه بخشى اين مبحث در ميان مسائل مربوط به صناعت برهان قرار داشت, امّا در منطق دوبخشى به دليل اينكه هويّت اين مبحث متمايز از هويّت منطق صورى (منطق انديش) است, استقلال ى
افته و به منزله منطقِ علم و به صورت بخش پيوستى منطق مطرح گرديد. در اغلب كتابهاى دوبخشى استقلال اين مبحث با عنوان (الخاتمه فى اجزاء العلوم) نشان داده شده است.
روشن است كه در منطق دوبخشى مبحث مقولات (قاطيغورياس) وجود ندارد. و اين يكى از ابتكارات پر ارج شيخ الرئيس در اشارات است. پيروان منطق نُه بخشى كه مقولات را از جمله مباحث منطق انگاشته اند دليل روشنى بر اين مطلب ارائه نكرده اند. خواجه طوسى كه پايبندى وى به منطق نه بخشى از تأليفات او كاملاً نمايان است نسبت كتاب مقولات به ايساخوجى را مانند نسبت صناعات خمس به كتاب حجة مى داند. وى مى گويد بحث از اجزاء قول شارح (مفاهيم مفرده) بر دو قسم است: بررسى احكام صورى و بررسى احكام و خواص مادى. قسم اول موضوع كتاب ايساخوجى است و قسم دوم موضوع كتاب مقولات مى باشد.1 شيخ الرئيس در منطق اشارات نه تنها مبحث مقولات را مطرح نكرده است, بلكه در همين كتاب تصريح مى كند كه (ليس بيانه على المنطق و ان تكلّفه تكلّف فضولاً)2 البته خواجه با اين نظر شيخ موافق نيست نه در نظر و نه در عمل. روشن است كه مقولات دهگانه بنياد متافيزيكى منطق ارسطويى است. منطق ارسطويى بر پايه نظريه كلى طبيعى استوار است كه در يكى از ده مقوله طبقه بندى مى شود و لذا مقولات را بايد از مبادى منطق ارسطويى انگاشت. خواجه هم به اين تصريح دارد كه مبحث قاطيغورياس شبيه مصادره نسبت به منطق است و نه جزئى ازآن.3 البته حذف اين مبحث از منطق دوبخشى به معناى نفى بنياد متافيزيكى اين دانش نيست بلكه به معناى اين است كه مبادى يك علم از مسائل آن نمى باشد. پيروان اوليه منطق دوبخشى يعنى كسانى چون غزالى در معيارالعلم اگر چه مقولات را در آغاز منطق نياورده اند, ولى آنها را در انتهاى كتاب آورده اند. فخر رازى بدون ارجاع به غزالى, (الرسالة الكمالية فى الحقايق الالهية) پيشنهاد مى كند كه مبحث مقولات در انتهاى منطق آورده شود.(ص27). و اين نشان مى دهد كه توصيه بوعلى به تدريج و با مرور زمان پذيرفته شد. توجه به عناوين فصول در منطق دوبخشى و مقايسه آن با منطق نُه بخشى نشان مى دهد كه شيخ در اشارات گامى قابل ستايش در نشان دادن هويت صورى منطق برداشته است كه بايد با قدمهاى ديگر تكميل گردد. قدم دوم در اين زمينه را يكى از پيروان منطق دو بخشى يعنى ابوالبركات بغدادى (ابن ملكا) با نگاشتن كتاب المعتبر برداشت. يعنى سعى در نُمادى كردن زبان منطق. شيوه منطق دوبخشى كه با نگارش اشارات ظهور كرد در قرون بعد به وسيله متأخرين تدوين و تنظيم يافت. ابتدا كسانى چون ابوالبركات بغدادى (46
0 ـ 549) و ابن باجه سرقسطى (470 ـ 533) به استقلال مبحث تعريف (قول شارح) تأكيد كردند و مبحث الفاظ را مقدمه اى بر كتاب منطق انگاشتند و مبحث قاطيغورياس (مقولات) را حذف كردند و اين سه قدم مهم متأثر از منطق اشارات است. ابوالبركات بغدادى عليرغم تصريح خود وى در مقدمه المعتبر بر اينكه (من در ترتيب اجزاء و مقاله ها, مسائل و مطالب به روش ارسطوطاليس در كتب منطقى, طبيعى و حكمى رفته ام)1, ولى منطق وى به نظام نه بخشى ارغنون نيست, بلكه در نظام دوبخشى تدوين شده است. منطق المعتبر داراى هشت مقاله است: مقاله نخست در مـعارف و تصور معــانى با حدود ورسوم كه منطق تعريف مى باشد با مقدمه اى در چيستى منطق, مبحث الفاظ و ايساغوجى و تحليل پرسش ماهو و پاسخ آن. در مقاله دوم با عنوان فى العلوم و ماله و ما به يكون التصديق و التكذيب به بحث از قضايا, اقسام و احكام آن مى پردازد و مقاله سوم را به بحث از قياس اختصاص مى دهد و از مقاله چهارم تا هشتم كه حجم بسيار كمى از كتاب را به خود اختصاص مى دهد از صناعات خمس بحث مى كند. ابن باجه نيز كه تعليقات متعددى بر منطق فارابى دارد, در ميان فنون منطقى ده فن را مى شمارد كه به سبك منطق دوبخشى اشارات تنظيم شده است و نه منطق نُه بخشى ارسطويى. عبارت وى چنين است: (و فنونها عشرة: الاول مباحث الفاظ… و الثانى ايساغوجى و… الثالث الحد… الرابع العبارة (قضايا)… الخامس القياس و الخمسة الباقية هى الصنايع الخمس المشهورة)2 مقايسه گزارش ابن باجه با آنچه از خواجه طوسى نقل كرديم تفاوت اساسى اين دو نظام منطقى (نه بخشى و دوبخشى) را به خوبى نشان مى دهد.
تبويبى كه ابن باجه بيان كرده است نزد منطقيون متداول مى باشد. عده اى با حذف مباحث الفاظ از فهرست ابواب دهگانه ابن باجه سعى كرده اند كه از جهت شماره ابواب آن را مانند منطق نه بخشى ارسطو بدانند و لذا در ميان ابواب منطق چنين گفته اند:
بكافاتِ و قافاتٍ ثلث
و باء ثم جيمٍ ثم خاء
و ميم ثمٍ شينٍ نحن جئنا
لباب العزّ نأمن من الرخاء3
يعنى ابواب منطق عبارت است از: كليات خمس ـ قول شارح (تعريف), قضيه قياس برهان, جدل, خطابه, مغالطه و شعر. البته اگر قافات ثلث را به قاطيغورياس, قضيه و قياس تعبير كنيم, نظام نُه بخشى خواهد بود. حكيم سبزوارى نيز تبويب منطق را به همين سبك و بر مبناى منطق دوبخشى بيان كرده است. بيان وى از تقسيم بندى ابواب نه گانه منطق به شكل زير قابل ترسيم است:*
حكيم سبزوارى به اين تقسيم بندى عنايت داشته است و در نظم و نثر سعى نموده اند كه آن را به دقت تقرير نمايند. بيان ايشان در نظم چنين است:
والبحث عن موصلٍ او مقدمهٍ
تصديقاً او تصوراً قد قسّمه
باب الحدود والرسوم قدجي
باب المقدمات ايساغوجى
و مبدأ الموصل تصديقاً رعى
باب القضايا والعقود قد دعى
ذاما ما يقال بارى ارميناس
صورى بحث الموصل قياس
بالبحث عن مقدمة الباب قسم
و باسم خمسٍ من صناعات وسم
پيروان منطق دوبخشى قدم دوّمى در ويرايش و تنظيم منطق برداشتند و آن استقلال بخشيدن به صناعات خمس است. صناعات خمس به عنوان منطق مادى بايد از منطق صورى تفكيك شود. برخى از حكيمان اساساً مبحث صناعات خمس را در منطق خود نياورده اند و در ميان آنها تنها به بحث از برهان و يا مغالطه اكتفا كرده اند; مانند شيخ اشراق (549 ـ 587) كه منطق حكمة الاشراق خويش را در سه گفتار تنظيم كرده است: معارف و تعريف, حجّت و مبادى آن و مغالطات2. و برخى صناعات خمس را به عنوان مبحثى انضمامى در انتهاى كتب منطقى خويش تحت عنوان الخاتمه آورده اند.
از مهمترين منطق دانهايى كه به روش دوبخشى رفته اند مى توان از غزالى (450 ـ 505), بغدادى (460 ـ 549) فخرالدين رازى (543 ـ 606) ابوالفضائل افضل الدين خونجى, معروف به صاحب الكشف (590 ـ 646), قاضى سراج الدين ارموى (594 ـ 682), مؤلف بيان الحق و لسان الصدق كه گزارشى توضيحى از كشف الاسرار خونجى است, نجم الدين دبيران قزوينى, مؤلف رساله الشمسيه معروف به كاتبى (600 ـ 675) و سعدالدين تفتازانى (722 ـ 793) را نام برد. در اين ميان خونجى نقش مهمترى دارد. كتاب كشف الاسرار عن غموض الافكار وى واسطه اى است بين ابن سينا و منطق قرن هفتم كه كسانى چون كاتبى, ارموى, ابهرى,… بر آن شرح نوشته اند. خونجى به دليل اهميت كتابش به صاحب الكشف معروف است. وى علاوه بر آن كتابهاى ديگرى در منطق نگاشته است; از جمله: جمل القواعد و الموجز و غايات الايات فى المنطق. كاتبى شرح مفصّل بر قواعد و كشف الاسرار خونجى دارد. و شرح بر ملخّص فخر رازى نگاشته و دهها اثر منطقى آفريده است كه از اين ميان رساله شمسيه وى قرون متمادى كتاب درسى بوده و مورد شرح و نقد فراوان قرار گرفته است. همچنين ارموى علاوه بر شرح آثار خونجى و كتاب مطول (بيان الحق و لسان الصدق), رساله مختصرى به نام مطالع الانوار نگاشته است كه از مهمترين منابع منطق در قرون متأخر به شمار مى رود. خود وى شرحى بر آن دارد به نامِ لوامع المطانع. شرح ديگر از قطب الدين رازى ملقب به تحتانى است كه ميرسيد شريف جرجانى برآن حاشيه نگاشته است. منطق التقاطى
غير از منطق نُه بخشى ارسطويى و منطق دوبخشى سينوى, شيوه سوّمى نيز در ميان منطق دانهاى مسلمان متداول گشت كه التقاطى از اين دو شيوه پيشين بوده است و لذا مى توان آن را منطق التقاطى ناميد. در اين شيوه از طرفى منطق تعريف استقلال دارد و از طرف ديگر بحث از مقولات و صناعات خمس به روش نه بخشى مطرح مى گردد. كتاب البصائر النصيرية زين الدين عمربن سهلان ساوى (504 ـ 567) از متقدمين نمونه اى از شيوه التقاطى در منطق مى باشد و رهبر خرد نوشته مرحوم شهابى و منطق صورى دكتر خوانسارى را مى توان نمونه اى از شيوه التقاطى نزد متأخرين نام برد. در اين اندك مجال, بر اهميّت تاريخى كتاب اشارات شيخ اشاره شد. تفصيل سخن در نوآورى شيخ در منطق اشارات مجال ديگرى مى طلبد.
تكميل منطق دوبخشى
منطق دوبخشى در شكل حاضر خويش از جهت ترتيب و تنظيم مباحث حداقل اشكال و نقصان اساسى دارد كه در صورت رفع آن موفق ترين نظام منطق قديم خواهد بود. در منطق دوبخشى بحث از موجّهات را بايد در مبحث واحدى جمع كرد. مبحثى تحت عنوان منطق موجّهات كه متكفل بيان جهت, اقسام موجّهى, تلازم جهات و قياس مختلطه. همچنين تقدّم قياس اقترانى بر قياس استثنايى كه ناشى از منطق نُه بخشى است از جهت تعليمى مخلّ و از نظر منطقى غير قابل دفاع است كه خود مبتنى است بر تجديد نظر در تحليل قضيه و اقسام اوليه آن.
اكنون بپردازيم به كتاب الاشارات و التنبيهات, مؤلف آن و جايگاهش در تاريخ منطق نگارى.
ابن سينا كتاب (الاشارات و التنبيهات) را در اواخر عمر خويش و ظاهراً به عنوان آخرين قلم با دقّت كامل و نظمى وافر و به زبانى دقّى نگاشته است. شيخ الرئيس در تاريخ منطق جايگاهى بس رفيع دارد. توفيق او در فهم و شرح منطق ارسطويى و نيز ابتكار وى در ارائه منطق و فلسفه شرقى, موضوع رساله ها و گفتارهاى متعددى قرار گرفته است.1 پس از وى كمتر كسى از منطق دانهايِ مسلمانان را سراغ داريم كه متأثر از وى يا فارابى نباشند.
بوعلى در فنون و صنـاعات حكمى تـأليفات كثيرى دارد.1 دكتر يحيى مهدوى صحّت انتساب 110 كتاب از 241 عنوان كتاب منسوب به وى را محقّق كرده است. وى علاوه بر كتابهايى كه بر همه فنون حكمى از جمله منطق مشتمل است (مانند: شفا, نجات, اشارات, دانشنامه علايى و…) بالغ بر 20 كتاب و رساله تك نگاره به نظم و نثر در منطق ارسطويى دارد.2 (مانند منطق الشرقيين و الاجوز تا فى المنطق) و اين امر نشانگر اهميت خاص دانش منطق نزد شيخ مى باشد. تصحيح و نشر اشارات
كتاب اشارات نخستين بار به كوشش ژ. فوژه به سال 1892ميلادى در 224صفحه در ليدن چاپ شد.3
چاپ دوم منطق آن به سال 1947م (1366هـ.ق) در قاهره با تصحيح, تعليقه و مقدمه سليمان دنيا صورت گرفت.4 سليمان دنيامتن اشارات را با تعليقه هايى كه بيشتر جنبه توضيحى و قابل فهم كردن سخن بوعلى دارد و ضميمه اى تحت عنوان نوآوريهاى بوعلى در منطق منتشر كرده است, ولى تصحيح نه تنها جنبه فنّى و علمى ندارد, بلكه در موارد زيادى خالى از خطا و سهو نيز نمى باشد. سليمان دنيا چاپ ديگرى از اشارات را با شرح خواجه طوسى در سه جلد به ترتيب منطق, طبيعيات و الهيات را به سالهاى 1957 ـ 1960 چاپ كرده است (قاهره, دارالمعارف) كه مانند تصحيح متن از نسخه بدلها نامى نمى برد و تنها به ذكر فرضى نسخة (كذابه) بسنده مى كند.. چاپ ديگر متن اشـارات از آن مرحوم محمود شهـابى (متوفى 1365هـ.) است. وى متن را طى سى سال تدريس و با مقابله برخى نسخ آماده كرده و مقدمه اى به زبان فارسى بر آن آورده است. آقاى علينقى منزوى آن را با مقابله با چاپ ليدن تكميل كرده است.5 با اين حال نظر به اهميت كتاب اشارات به ويژه منطق آن هنوز به چاپ منقّح و دقيق آن نيازمنديم.
پس از تأليف اشارات تحقيقات زيادى درباره آن صورت گرفته است. دانشمندان علم منطق آن را مورد توجه و نظر قرار داده و در اين راستا آثار گرانبهايى آفريده اند; مانند شرح, نقد, تقليد, دفاع و داورى, ترجمه به زبانهاى غير عربى, تقليد, تلخيص, … از جمله ترجمه هاى موفق اشارات به زبان فارسى مى توان از ترجمه عبدالسلام بن محمودبن احمد الفارسى6 و ترجمه اى كه از آن يكى از منطقيون قديمى كرده و با زندگى نامه اى به قلم سيدحسن مشكات طبسى چاپ شده است.1
ترجمه هاى متعدد ديگرى به زبان فارسى در سده هاى دوازدهم و سيزدهم انجام شده است از جمله ترجمه سيدعلى بن محمدبن اسدالله امامى اصفهانى مترجم كتاب شفا (الذريعة, ج4, ص78, شماره 334) و ترجمه اديب پيشاورى (1255 ـ 1349) كه ناتمام مانده است. (الذريعه, ج4, ص71 و ج26, ص190).
از كتاب اشارات دو برگردان به زبان فرانسه شده است كه يكى از آن ژـ فوژه است كه چاپ نشده و ديگرى از آن شاگرد وى, خانم گواشن2 كه در دو جلد به سالهاى 1933 و 1951 در پاريس چاپ گرديده است. ترجمه انگليسى منطق اشارات از خانم (شمس اناتى)3 مى باشد كه به سال 1984م چاپ شده است. از كسانى كه اقدام به تلخيص اشارات نموده اند مى توان فخر رازى4 و ابن اللبودى (617 ـ 679) را نام برد. و از جمله كسانى كه اشارات را به نظم درآورده اند, ابونصر فتح بن موسى (متوفى 663هـ.ق) مى باشد كه شامل نمطهاى 8, 9 و 10 است. اين نظم كه (الانماط المبدعات من الاشارات) نام دارد در كتابخانه اياصوفيه موجود است (شماره 2472). شروح اشارات
تأمل در كثرت شرحهايى كه بر كتاب اشارات نوشته شده است, اهميت اين كتاب را در تاريخ منطق نشان مى دهد. شايد كمتر متن فلسفى ـ منطقى در حكمت اسلامى از چنين اقبالى برخوردار بوده است. نزد گزارش نويسان, فهرست كاملى از شروح اشارات موجود نيست. در اينجا اهمّ شروح را به ترتيب تاريخى نقل مى كنيم:
1 ـ شرح ابوالحسن على بن زيد بيهقى مشهور به ابن فندوق (493 ـ 565) اديب و حكيم و رياضى دان معروف خراسانى به نامِ الامانات فى شرح الاشارات. وى شرحى نيز بر نجات بوعلى دارد به نام (منهاج الدرجات فى شرح كتاب النجاة).5 مرحوم شهابى پس از ذكر اين كتاب از (معجم الادبا)ى ياقوت, مى گويد اگر اين كتاب شرح اشارات باشد كه ظاهراً هم چنين است, آن را بايد اقدم الشروح دانست.6 ابن فندوق را بايد يكى از پركارترين دانشمندان روزگار خود دانست. تأليفات وى را بالغ بر هشتاد عنوان دانسته اند و اين نشان مى دهد كه سالها قبل از فخر رازى, شرح بر اشارات, تدريس و حتى نقادى آن متداول بوده است و اين گمان كه شرح فخر رازى قديمى ترين شرح بر اشارات است سخنى با مسامحه و سهل انگارى در داورى تاريخى است.7
2 ـ شرح حكيم اوحدالدين على بن اسحق ابيوردى خاورانى متخلّص به انورى (متوفى 585 يا 587هـ.ق) به نام البشارات فى شرح الاشارات. صاحب رياض نسخه اى از آن را در تبريز ديده است.
3 ـ شرح نقدى ظهيرالدين غزنوى مؤلف احياء الحق (در حدود 577 ـ 514هـ)به نامِ (مباحث الشكوك و الشبهة على الاشارات). اين شرح به جهت اينكه مؤلف آن از نخستين منطق دانهاى مكتب مشرق محسوب است8 اهميت دارد.
4 ـ شرح نقدى فخر رازى (543 ـ 606هـ.ق) به نامِ (الإنارات فى شرح الاشارات) فخر رازى متكلّم زبردست, خطيب توانا, مفسّر معروف, حكيم دقيق النظر و امام المشككين معروف و مشهور است. وى در بسيارى از معارف اسلامى مبانى خاص آورده است; به ويژه در منطق نقاديهاى وى در علوم عقلى نقش بسزايى در پيشرفت تفكر فلسفى داشته است. خواجه طوسى شرح وى را شرح اوّل خوانده است و ضمن تأكيد بر دقت و عمق نظر وى, شارح را در نقد متّهم به افراط مى كند و آن را نه شرح كه جرح مى انگارد.1
امّا نبايد گمان كرد كه فخر رازى در صدد رديّه نويسى بر اشارات بوده است. دفاع وى از مبانى ابن سينا و فلسفه مشاء در مقابل عرفان گرايان عصر خود حكايت مفصل و مستقلى دارد كه نمونه اى از آن را محمود شهابى در مقدمه خويش بر اشارات ذكر مى كند كه فخر چگونه به پاسخ رديّه يكى از علماى معاصر بر اشارات پرداخته است. مى دانيم كه فخر رازى به دقت تمام اشارات را تلخيص كرده است. تلخيصى موفق و اين امر اهميت كتاب اشارات را نزد فخر رازى نشان مى دهد. تعبيرهاى اعجاب انگيز فخر رازى در ديباچه شرح خود بر اشارات, اهميت تاريخى اشارات نزد فخر را نشان مى دهد: (… و ان كان صغير الحجم الا انّه كثير العلم, عظيم الاسم… مشتمل على عجب العجاب, منطبق على كلام اولى الالباب, متضمن للنكت العجيبة و الفوايد الغريبة التى خلت عنها اكثر المبسوطات و لا توجه فى شئ من الطولات… و كنتُ قد صرفتُ طرفاً صالحاً من العمر الى تتبع فصوصه و تفهم نصوصه واستكشاف اسراره و التعمق فى اغواره…) فخر رازى شرحى نقدى بر عيون الحكمة بوعلى سينا دارد. در سير منطق دوبخشى بدون ترديد فخر رازى واسطه مهم بين خونجى و ابن سينا است و يكى از عوامل رواج و تنقيح منطق دوبخشى فخر رازى است. نكته اى كه هست نقادى فخر رازى به معناى دقيق كلمه است. سعى وى اين بوده است تا در حد توان خود به صحّت و سقم مطالب اشاره كند. نقدى كه خواجه نيز عليرغم تصميم خويش به آن پرداخته است. فخر رازى در منطق اهميت فراوان دارد, هم از جهت مهارت منطقى كه خود نقدها و تشكيك هاى وى زبانزد عام و خاص است و هم از جهت معرفتى. وى نوآوريهاى زيادى در منطق دارد. از جمله تفكيك بين داخل در جواب ماهو و واقع در طريق ماهو كه عليرغم مخالفت خواجه با بيان فخر, اغلب منطق دانان از خونجى تا مؤلف رهبر خرد در اين مسأله بيان فخر, را پذيرفته اند. و نيز مانند مطرح كردن اصطلاح مشروط و عُرفيّه در موجهات. طبيعيات و الهيات. شرح فخر رازى به صورتهاى مختلف چاپ شده است. در قاهره به سال 1299 ـ 1326 و 1355هـ.ق. و در لكهنو به سال 1293هـ.ق امّا بخش منطق شرح وى هنوز چاپ نشده است (تا آنجا كه راقم اين سطور آگاهى يافته است) عده اى گمان كرده اند كه اساساً فخر بر منطق اشارات شرح ندارد. در دايرة المعارف مرحوم مصاحب آمده است كه از آن جمله است شرح امام فخر رازى كه قسمت حكمت را شرح نموده است (ج1, ص154) و اين انكار ضروريّات تاريخ يى است. برخى از نسخ خطى شرح فخر را كه مشتمل بر منطق نيز هست معرفى مى كنيم.
الف) نسخه خطى متعلق به كتابخانه دانشكده الهيات دانشگاه تهران به شماره 38ج. ب) نسخه خطى كتابخانه مجلسى به شماره 18472. آغاز اين نسخه چنين است: اما بعد حمد من تسحق الحمد لذاته…
و پايان منطق چنين است: و غرض ذلك على نفسه مرّات ثم غلط فهو جديربان يهجر الحكمه و تعلمها فكلّ مسير لمّا خلق له. ج) نسخه كتابخانه آستان قدس رضوى به شماره 8841 كه به سال 1301هـ.ق نگارش يافته و ابتداى آن ناقص است.
تلخيص فخر از اشارات (لباب الاشارات) نام دارد كه در مصر بر سال 1326هـ.ق چاپ شده است و مرحوم شهابى آن را در ضميمه اشارات منتشر كرده است21 حاشيه اى نيز بر فخر رازى نسبت داده اند كه قنواتى آن را در پيشاور به شماره 1742 گزارش كرده است. تصحيح و نشر شرح فخر رازى منطق بر اشارات را در دست تهيه و اقدام دارم كه به يارى خداوند به طالبان علم ارائه خواهد شد.
5 ـ از جمله شرح مهمّ پيش از زمان خواجه طوس شرح ابوالحسن ابن على بن محمد آمدى (سيف الدين) فقيه و قاضى معروف (551 ـ 631هـ.ق)1 مى باشد به نام (كشف التمويهات عن الاشارات و التبيهات). اين كتاب كه برخى آن را المأخذ على فخرالدين فى شرح الاشارات نيز ناميده اند, در واقع نقد شرح فخر رازى و دفاع از اشارات در مقابل نقدهاى فخر مى باشد. خواجه(ره) از اين شرح اسمى به ميان نياورده است و اين در حالى است كه برخى آن را از منابع اصليِ شرح خواجه دانسته اند. از جمله صلاح الدين صفدى (696 ـ 764هـ.ق) مؤلف الوافى بالوفيات كه مى گويد:
(خواجه طوسى اشارات را در مدت بيست سال شرح كرد و اعتراضات امام فخر را رد كرده و قاضى القضاة جلال الدين قزوينى روزى از اين شرح توصيف زياد مى كرد, من هم حاضر بودم گفتم: مولانا كار مهمى انجام نداده است شرح امام فخر را با گفتار سيف الدين آمدى جمع كرده است, خودش نيز مطلبى بر آن دو افزوده است گفت من شرح آمدى را نديده ام. جواب دادم شرح او به نام كشف التمويهات عن الاشارات و التنبيهات است.2
ابن خلدون (733 ـ 708) از شرح آمدى گزارش داده است.3 در الذريعه گزارشى از شرح بيهقى و شرح آمدى نيامده است. قنواتى در مؤلفات ابن سينا و برخى ديگر از گزارش نويسان نسخه هايى از آن را گزارش كرده اند.4
6. شرح رفيع الدين جيلى (متوفى 641هـ.ق) فيلسوف, پزشك و قاضى معروف دمشق. ابن ابى اصيبعه در عيون الابناء گفته است كه وى اين شرح را به دستور ملك مظفر تقى الدين عمر پسر بهرام شاه پسر فرخ شاه نگاشته است. منزوى نسخه اى از آن را در كتابخانه سپهسالار (مدرسه عالى شهيد مطهرى) به شماره 1182 و به نام (سهل المؤنة) گزارش كرده است.
7. شرح انتقادى نجم الدين احمدبن ابوبكربن محمد نخجوانى (648 ـ 586). قنوانى در مؤلفات ابن سينا نسخه هاى متعددى از آن را گزارش نموده است. مؤلف الذريعه نام آن را (زبدة النقص و لباب الكشف) دانسته و به عنوان رديّه بر اشارات توصيف كرده است.5 زبدة النقص وى به نام التصانيف هم شهرت دارد. لباب المنطق و نيز كتاب اجوبة عن الاشكالات و الاعتراضات از اوست. وى كليات قانون بوعلى را نيز شرح كرده است.6در كشف الظنون اسمى از شرح نخجوانى نيامده است.
8. شرح خواجه نصيرالدين طوسى (597 ـ 672هـ.ق) متكلّم زبردست شيعى, حكيم مشايى, رياضى دان و منطقى, معروف به نام (حل مشكلات الاشارات) گرايش منطقى وى در ارائه كردن نظام آكسيماتيزه در كلام كه در قواعد العقايد به اوج خود مى رسد, نقطه عطفى است در برهانى و فلسفى كردن كلام شيعى. اساس الاقتباس و تجريد ـ المنطق وى پاى بندى او را به منطق نُه بخشى (كه شرح آن خواهد آمد) نشان مى دهد. اين جمله مشهور است كه خواجه اشارات را از فريدالدين داماد اخذ كرده و او از سيد ضياءالدين و وى نيز از افضل الدين غيلانى و او نيز از ابى العباس لوكرى كه شاگرد بهمنيار بوده است و بهمنيار ممتازترين شاگرد ابن سينا است7 و اين نشان مى دهد كه اساتيد خواجه غالباً در دانش منطق به طريقِ نه بخشى بوده اند و اين, گرايش خواجه منطق نه بخشى را تفسير مى كند.
خواجه در شرح خود بر اشارات, خويش را متكفّل رفع ابهامهاى متن كرده است. ابهامهايى كه به گمان خواجه موجب نقد از جانب برخى شده است. وى همچنين خود را متكفّل دفع انتقادهاى فخر رازى نموده است. در عين حال نبايد توهم كرد كه خواجه با شيخ هيچ اختلاف نظرى ندارد در مسائلى مبناى شيخ را نقد مى كند كه معروفترين آنها نقد مبناى شيخ در علم باريتعالى به ما سوى در مرتبه ذات (علم كمالى حضرت حق به غير) مى باشد.
عده اى پس از خواجه به داورى بين او و فخر رازى پرداخته اند كه مهمترين آنها, از آنِ قطب الدين رازى است كه به دلايلى آن را در فهرست مشروح اشارات گزارش خواهيم كرد. افراد ديگرى نيز به اين مهم دست زده اند, مانند محمدبن سعيد يمنى شوشترى (متوفى در حدود 700هـ.ق) و محمد اصفهانى.1
بر شرح خواجه شرح و تعليقه فراوان نوشته شده است. مانند شرح علامه حلى, شرح قطب الدين رازى, حواشى ميرسيد شريف جرجانى و ملاجلال الدين دوانى.2 مؤلف الذريعه بالغ بر هفده تعليقه و حاشيه از دانشمندان بر شرح خواجه نقل كرده است كه غالب آنها از آن فيلسوفانى است كه در قرن دهم تا دوازدهم در حوزه فلسفى شيراز و اصفهان مى زيسته اند3 اين تعليقات متضمن ديدگاههاى نقدى مدرسين شرح خواجه مى باشد. شرح خواجه از دير زمان كتاب درسى در حكمت مشاء تلقى شده است و به همين جهت هميشه در معرض نقد و شرح قرار گرفته است. نخستين چاپ منقّح اين كتاب از سليمان دنيا است كه به سالهاى 1957 ـ 1960 در سه جلد منتشر شده است. چاپ دوّم به سال 1377 در مطبعه حيدرى است كه المحاكمات قطب رازى در پاورقى خود دارد. اين چاپ كه در سه جلد به ترتيب, منطق, طبيعيات و الهيات چاپ شده است از جهت دقت و صحّت بسيار سست تر از چاپ سليمان دنيا است. هنوز چاپ دقيق و مقبول از شرح خواجه نشده است.
9. شرح مزجى عزالدولة سعدالدين بن منصور معروف به ابن كمونه (711 ـ 636هـ) به نام شرح الاصول و الجمل من مهمات العلم و العمل4. قنواتى نسخه هاى متعددى از آن را گزارش كرده است. گفته اند اين شرح به شرح نقدى نخجوانى ناظر است و سعى نموده كه انتقادهاى وى را صورت منطقى داده و ارزيابى كند. همچنين گفته اند وى در رساله ديگرى به پاسخ به نخجوانى پرداخته كه نسخه اى از آن كه به سال 679 نوشته شده است در كتابخانه غروى بوده است.5 ابن كمونه در منطق آثار پر ارجى دارد. مانند شرح تلويحات شيخ اشراق, كتاب المنطق و الطبيعيات مع الحكمة الخالدة, حواشى انتقادى بر خواجه طوسى. وى در باب بسيارى از قواعد منطق ارسطويى پارادوكسهاى مهمّى پرداخته است; از جمله شبهه استلزام و پارادوكس دروغگو كه سابقه يونانى دارد, در فرهنگ اسلامى به وى نسبت داده شده است.
10. شمس الدين محمدبن اشرف سمرقندى (638 ـ 704) نيز شرحى بر اشارات دارد كه نسخه هاى آن را قنواتى گزارش كرده است. بر كتاب ميزان القسطاس وى در منطق شرحهاى زيادى نوشته شده است. خود وى نيز بر آن شرح نوشته است.6
14 ـ 11. شروح چهارگانه علامه حلى (647 ـ 726). علامه حلّى در منطق آثار فراوان دارد كه مفصل ترين آنها كشف الاسرار نام دارد كه در برخى از كتب خويش به آن استناد مى كند. شرح وى بر رساله شمسيه كاتبى كه بر مبناى نظام دوبخشى است القواعد الجليه7 نام دارد و شرحش بر تجريد المنطقِ خواجه طوسى (در منطق نه بخشى) الجوهر النضيد نام دارد كه از كتب درسى منطق است. علامه حلى بر متن اشارات و شرح خواجه, شروح متعددى نوشته است. در كشف الظنون از شرح علامه نامى به ميان نيامده, ولى مرحوم آقابزرگ سه شرح علامه را معرفى كرده است. 1 ـ ايضاج المعضلات من شرح الاشارات. در برخى از نسخ كتاب (خلاصه) كه علامه به تصانيف خويش اشاره مى كند, اسم اين شرح ذكر شده است8. 2 ـ بسط الاشارات.9 3 ـ الاشارات الى معانى الامارات. علامه حلى در كتاب خلاصه به همين اسم كتاب را نام مى برد و شيخ بهايى در تعليقه اش گفته است كه اين كتاب به خط علامه نزد وى موجود مى باشد.10 المحاكمات بين شُرّاح الاشارات را بايد شرح چهارم وى دانست. استاد يحيى مهدوى نسخه اى از المحاكمات بين شراح الاشارات علامه حلى را كه تا پايان منطق است در كتابخانه احمد ثالث به شماره 3400 گزارش كرده است.1
15. تسترى بدرالدين محمدبن اسعدبن عبدالله يمنى (669 ـ 732) از شاگردان قطب الدين شيرازى شرحى بر اشارات دارد كه در آن مانند قطب الدين رازى به داورى بين فخر رازى و خواجه طوسى پرداخته است. گفته مى شود اين كتاب كه المحاكمة بين نصيرالدين والرازى نام دارد به سال 1304هـ.ق در تهران چاپ شده است. اين سخن را كه رشر در سير منطق نزد غرب آورده است2, ظاهراً از فهرست قنواتى اخذ شده است و خالى از صحّت مى باشد. تسترى علاوه بر آن حواشى مستقلى هم بر اشارات دارد.3
16. داورى قطب الدين رازى بين فخر و خواجه در پايدارى كتاب اشارات نقش بسزايى داشته است. اين كتاب را كه به نام المحاكمات بين شرحى الاشارات مى باشد به دليل اينكه در ضمن نقّادى به بيان و توضيح روشنى از سخن شيخ پرداخته است, مى توان به عنوان شرحى موفق بر اشارات تلقى كرد. قطب رازى از موفق ترين شارحان منطق دوبخشى در تاريخ منطق مسلمين مى باشد.
قطب الدين رازى بويهى معروف به قطب الدين تحتانى (689 ـ 767) شاگرد علامه حلّى و قطب الدين شيرازى بوده است. آثار منطقى وى متنوّع و دقيق است وى رساله تك نگاره اى در باب تصوّر و تصديق دارد و شمسيه كاتبى و مطالع الانوار ارموى را شرح كرده است. مؤلف كشف الظنون گفته است كه قطب الدين رازى آن را به توصيه قطب الدين شيرازى نگاشته است. بر محاكمات قطب الدين رازى تعليقه و حواشى زيادى نوشته شده است. مانند حاشيه ملا جلال الدين دوانى (830 ـ 908)4 و تعليقه ابن كمال پاشا (865 ـ 940هـ.ق) و حاشيه آقاحسين بن جمل الدين خوانسارى (متوفى 1098) كه نسخه اى از آن در كتابخانه لعله لى استامبول وجود دارد و نسخه اى ديگر در كتابخانه رضوى موجود است (فهرست, ج1, ص28).5 از شروحى كه بر محاكمات قطب نوشته شده است مى توان شرح ميرزاجان شيرازى (متوفى 994) را نام برد كه در سال 1290هـ.ق در استانبول در حاشيه محاكمات چاپ شده است.
به طور كلى از قرون نهم به بعد عموماً حاشيه به شرح خواجه نگاشته شده است و به ندرت شرح مستقل بر اشارات ديده مى شود.
17. محمد اصفهانى (896 ـ 957) مانند تسترى و قطب الدين تحتانى شرحى دارد به نام المحاكمات بين نصيرالدين و الإمام فخرالدين رازى.
18. امير محمدمعصوم بن محمد فصيح بن امير اولياء حسين تبريزى قزوينى (متوفى 1091) نيز شرحى بر اشارات نگـاشته است كه الذريعه آن را معرفى كرده است.6 وى همچنين داراى حاشيه اى بر شرح خواجه است كه به گزارش الذريعه نسخه اى از آن نزد احفاء نويسنده در قزوين موجود است.7
19. آقاحسين بن جمال الدين محمد خوانسارى (متوفى 9/1098) نيز علاوه بر شرح اشارات كه مرحوم آغابزرگ آن را در جلد سيزدهم (ص91) معرفى كرده است, داراى دو تعليقه مستقل بر خود اشارات8 و تعليقاتى بر شرح خواجه و شروح ديگر آورده است.9
در قرون معاصر نيز ترجمه هاى توأم با شرح به زبان فارسى نوشته شده است كه به ذكر دو نمونه از معاصرين مى پردازيم. هر دو ترجمه, حاوى متن اشارات, ترجمه فارسى آن و نيز شرح مقتبس از خواجه مى باشد.
20. از زين الدين جورابچى معروف به زاهدى (معاصر و عضو هيئت علمى دانشكده الهيات دانشگاه فردوسى مشهد) به نام (منطق حجه الحق) يا (ارگانون بوعلى) اين كتاب اسم سومى نيز دارد به نام ايضاح الاشرات.10 اين ترجمه و شرح مختص به منطق اشارات مى باشد و به گمان نگارنده مترجم و شارح هم از جهت زبان و هم از حيث تحليل كمترين توفيقى در شرح اشارات نداشته است.
21. از دكتر حسن ملكشاهى (استاد دانشگاه تهران) به نام ترجمه و شرح اشارات و تنبيهات1. جلد دوّم اين كتاب به منطق اختصاص دارد. از ويژگى هاى اين ترجمه و شرح اين است كه از الفاظ و مفاهيم بحث ترمينولوژيك مستقلى ارائه نموده است. ارجاع به مآخذ متعدّد ـ هر چند گاهى با كم دقّتى توأم است ـ نيز از امتيازات آن محسوب مى شود. امّا از جهت تحليل مبانى شرح و بيان لوازم منطقى آراء بوعلى نقصان فراوان دارد.
22. شرح مبسوط بر اشارات شيخ و نيز توضيح شرح خواجه را مدتى است موضوع مباحثات خود قرار داده ام كه اميد مى برم جلد نخست آن را كه به صورت شرحى مزجى است به زودى به دست طبع بسپارم2 چاپ منقّح و تصحيح انتقادى منطق اشارات و شرحهاى فخر رازى, خواجه طوسى, علامه حلّى, قطب رازى و آغاحسين بن جمال الدين خوانسارى, طرحى است كه تحت عنوان منطق اشارات و مشروح آن در دست اجراست كه اميدوارم بخشى از آن را به همت نشر آرايه (تهران) ارائه كنم.
كتاب اشارات حاوى دقايق و نوآورى فراوانى است كه خود شيخ و حكماى پيرو وى بر اهميت آن تأكيد دارند. اين كتاب شيخ با ديگر كتب او از جهات بسيارى تفاوت دارد: (محكمى عبارات, زيبايى كلمات, تحرير از زوايد, تقرير فوايد, تفسير ابواب و فصول…).3
اهميت اشارات در روش و مسائل آن است. شيخ در منطق اشارات مسائل و ضوابط منطقى را به دقت تحليل كرده و لغزشهاى عمده اى كه براى نوآموزان و يا ساده انگاران بوجود مى آيد برشمرده و رفع توهم مى كند. به علاوه شيخ نوآوريهاى زيادى در مسائل منطقى ارائه مى دهد. برخى از اين مسائل را سليمان دنيا در انتهاى منطق اشارات ذكر مى كند كه در واقع مشتى از خروار است, ولى نوآورى شيخ از جهت روش بيش از هر جهتى اهميت دارد و اين نكته اى است كه اغلب قريب به اتفاق شارحين به آن بى توجه اند. ابتكار متديك وى در منطق سرآغاز تحول بزرگى در تاريخ منطق مى باشد; يعنى تحول منطق نُه بخشى ارسطويى به منطق دوبخشى سينوى كه ما به تفصيل تمام اين تحول را گزارش كرديم.
شيخ در الهيات نيز ابتكار متديك دارد. فخر رازى متوجه اين مهم شده است كه شيخ در اشارات در پى متافيزيك و الهيات غير مبتنى بر طبيعيات و الهيات پيشينى است. امرى كه خواجه در مقام انكار آن برآمده است. مرحوم محمود شهابى متوجه بعد ديگرى از ابتكار شيخ و تنظيم و تأليف اشارات شده است. وى مى نويسد:
(در بيشتر كتب فلسفى شيخ همان عناوين باب و فصل و مقاله و فن و امثال آن, كه معمول بوده, به كار رفته است ليكن در اشارات براى تعيين عناوين آن راهى ديگر انتخاب گرديده است. بدينگونه كه در قسمت منطق آن به مناسبت اينكه منطق براى رسيدن به حقايق معلوم به منزله راه است, كلمه نهج كه به معناى راه يا راه وسيع است به كار گرفته شده در قسمت طبيعى و الهى آن به مناسبت اينكه اين قسمت, به ويژه قسم الهى آن غذاى نيروبخش عقل و غرض اقصى و مقصد اعلى نفس است, كلمه نمط كه به معنى خوان يا خوان گسترده است, عنوان قرار داده شده است.)4
امّا اهميت تاريخى اشارات را بايد در ابتكار متديك آن دانست; به ويژه در منطق, كتاب اشارات سرآغاز جريان منطق دوبخشى است روشن كردن هويت منطق دوبخشى و تفاوت آن با منطق نُه بخشى نه تنها در شناخت اهميت تاريخى اشارات لازم و اساسى است, بلكه در شناخت هويت علم منطق نيز حائز اهميت است كه در آغاز مقاله بدان پرداختيم و از غزالى نقل كرديم كه نشر دوبخشى بودن منطق, غايت و غرض اين دانش است.5
1. فردريك كاپلستون, تاريخ فلسفه, ترجمه دكتر سيد جلال الدين مجتبوى, چاپ دوّم, انتشارات سروش با همكارى, انتشارات علمى و فرهنگى, تهـران, 1368, ج 1, ص 315.
1. منطق و ارسطو, تصحيح عبدالرحمن بدوى ـ انتشارات دارالقلم, بيروت, 3ج, 1104ص.
2. خواجه طوسى, نقد المحصل, تصحيح عبدالله نورانى, ص528.
3. فارابى, عيون المسائل, صص2 و 3.
4. محك النظر, ط. قاهره, صص4 تا 6.
5. ابن خلدون, مقدمه, ترجمه محمد پروين گنابادى, تهران, 1353, ج2, صص28 ـ 1024.
1. چهارفصل اول منطق ِ شفا در چيستى منطق مى باشد. استاد احمد آرام اين فصل را ترجمه كرده اند. جاودان خرد, شماره دوم, صص23 ـ 37.
2. محمد جواد لاريجانى در سخنرانى خود در نخستين كنگره منطق (تهران ـ ارديبهشت 1369) آورده اند كه: امروزه با توجه به جنبه تئوريك منطق كه از پروسه فكر بـه عـنوان Mentalact بحث مى كند اين تعريـف منطـق را بـايد به فراموشى بسپـاريم كه (آلة قانوتيه تعصم مراعـاتها الذهن عن الخطاء فى الفكر.)
1. خواجه طوسى, شرح اشارات (ط. خاتمى) 3ج, ج1 , ص21.
2. همان, ص83.
3. همان, ص83.
1. المعتبر, الجزء الاول فى المنطق, ص4.
2. منطقيات فارابى ـ تصحيح محمدتقى دانش پژوه, ج3, ص434.
3. محمود شهابى, رهبر خرد, ص46 (چاپ ششم).
1. محمدبن اسماعيل ديزى كه از پيروان شيخ اشراق مى باشد در كتاب حيات النفوس (نگارش به سال 68) همين روش را اخذ كرده است.
2. از جمله: دكتر گل بابا سعيدى, (ابن سينا و نوآورى و تحوّل در منطق ارسطـوى), در نشريه43 كمسيون ملّى يونسكـو در ايـران, صص161 ـ 183.
1. كتابشناسى بوعلى را مراجعه كنيد به:
ـ يحيى مهدوى, فهرست مصنفات بوعلى, دانشگاه تهران.
ـ قنواتى ـ الاب جورج شماته, مؤلفات ابن سينا قاهره, 1950هـ.ق
ـ كتابشناسى منتخب فلاسفه اسلامى, مركز اسناد و مدارك علمى, تهران, 1365هـ.ش صص63 ـ 70.
ـ محسن كديور. فهرست آثار ابن سينا در مجله معارف دوره نهم, شماره 2, مرداد و آبان 1371. صص78 ـ 110.
2. بنگريد به: محمدتقى دانش پژوه, منطق ابن سينا در نشريه 43 كميسيون ملى يونسكو در ايران, ص151.
3. Ibn Sina, Le Livre des theore mes et des avertissem cnts publie d'Apres les mss. de Belin, de leyde et d'oxford. Par J.Forget. lyde-E.J.Brill, 1892, 224p.
4. شرف الدين خراسانى در مقاله خود در دايرة المعارف بزرگ اسلامى (ج4, ص6) اين چاپ را ناديده گرفته و دومين چاپ اشارات را طبع سه جلدى همراه با شرح خواجه انگاشته است كه سليمان دنيا به سالهاى 1957 ـ 1960 منتشر كرده است.
5. دا
شرح و حاشيه محقّق كركى بر الفيه
حسون محمد
## ترجمه سيدحسن اسلامى##
حدود دو سال پيش، سومين جلد از مجموعه رساله هاى محقق كركى، شامل پنج رساله، توسط دفتر انتشارات اسلامى، وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم منتشر شد.
تقريباً چهارسال پيش نيز جلدهاى اول و دوم اين مجموعه كه شامل 29 رساله بود، به وسيله كتابخانه آيت الله العظمى مرعشى نجفى ـ ره ـ چاپ و منتشر شد.
از آنجا كه بر خود فرضى دانسته بودم كه همه رساله هاى اين عالم بزرگوار را تحقيق كنم و از سويى چهارمين جلد اين مجموعه به دليل نبود برخى نسخه هاى خطى كامل نشده بود، درصدد گردآورى، تحقيق و چاپ حواشى كركى بر كتابهاى فقهى شدم؛ در اين راستا حاشيه الفيه توسط دفتر انتشارات اسلامى در دست چاپ و حواشى شرايع و ارشاد در دست تحقيق است.
تحقيق و چاپ حاشيه الفيه را از آن رو بر ديگر حواشى مقدم داشتم كه براى برخى از برادران محقق و دست اندركاران اين زمينه حياتى سوء تفاهمى رخ داده بود و آنان نمى دانستند كه كركى علاوه بر شرح الفيه، حاشيه اى نيز بر آن دارد. لذا پس از انتشار شرح كركى بر الفيه ـ كه جزء سومين جلد از مجموعه رساله هاى كركى به چاپ رسيده بود ـ برخى از برادران محقق با من تماس گرفتند و گفتند پاره اى از نقل قولهاى منسوب به كركى در حاشيه الفيه را در اين كتاب نيافته اند و من بديشان پاسخ دادم كه كركى حاشيه اى بر الفيه دارد كه غير از شرح او بر الفيه است.
به هنگام بررسى نسخه هاى خطى متعدد اين حاشيه، دريافتم كه عده اى از فهرست نويسان نيز دچار اين سوء تفاهم شده اند و ميان شرح الفيه و حاشيه آن خلط كرده اند. اين اشتباه براى برخى از مؤلفان نيز روى داده و آنان اقوالى از كركى را نقل كرده اند و به حاشيه الفيه ارجاع داده اند، حال آنكه اين مطلب در شرح الفيه بوده است و يا برعكس.
پس از پيگيرى و بررسى منابع اصلى، متوجه شدم كه در اين مورد پنج نظر مختلف وجود دارد:
1. كركى بر الفيه حاشيه اى دارد. خود محقق كركى در اجازه اى كه براى قاضى صفى الدين عيسى نوشته است به اين مطلب چنين تصريح مى كند: (به او ـ كه خداوند بر منزلت و قدرش بيفزايد ـ اجازه مى دهم تا در تمام علومى كه در آنها دست به تأليف زده ام، بويژه علم فقه از جمله… حواشى النافع و رساله الفيه، از من روايت كند.1
شيخ آقابزرگ تهـرانى در الذريعـه2 و آقاى مدرسى طباطبايى در مقدمه اى بر فقه شيعه3 از اين حاشيه نام برده اند.
2. كركى شرحى بر الفيه دارد. عاملى در امل الآمل4 و بحرانى در لؤلؤة البحرين5 و آقابزرگ تهرانى در الذريعه6 به اين مطلب تصريح كرده اند.
اين شرح در حاشيه كتاب (المقاصد العليه فى شرح الالفيه) شهيد ثانى، در سال 1312ق چاپ و منتشر شده است و در آغاز آن چنين آمده است: (حاشيه محقق كركى بر الفيه) كه نادرست است. زيرا متن چاپ شده، در حقيقت، شرح الفيه است، نه حاشيه آن.
3. كركى بر الفيه هم شرحى دارد و هم حاشيه اى. ميرزا عبدالله افندى اصفهانى در كتاب رياض العلماء به اين نظر چنين تصريح مى كند: (كركى حاشيه ديگرى نيز بر الفيه شهيد دارد كه نسخه اى از آن كه در عصر خودش كتابت شده نزد ما موجود است و كركى در آن صريحاً مى نويسد كه خود شرحى نيز بر الفيه دارد.)7
سيدمحسن امين نيز در اعيان الشيعه تصريح مى كند كه كركى بر الفيه حاشيه اى و شرحى دارد.8
4. كركى بر الفيه دو شرح نوشته است. خود كركى در شرح الفيه هنگام بحث از واجبات غسل و توضيح اين سخن شهيد: (و بجميع البدن) به اين مطلب اين گونه تصريح مى كند: (همان طور كه در شرح رساله الفيه اين مطلب را اثبات كرده ايم…)9
سيدحسن صدر نيز در تكمله امل الآمل مى نويسد: (محقق كركى بر الفيه دو شرح دارد: يكى بزرگ و ديگرى كوچك)10 و سخنى از حاشيه الفيه به ميان نمى آورد.
5. كركى بر الفيه دو حاشيه دارد. اين نتيجه از سخنان ميرزا عبدالله افندى برمى آيد. وى در رياض العلماء مى نويسد: (محقق حاشيه ديگرى نيز بر الفيه شهيد دارد.)11
صاحب روضات الجنات نيز عين سخنان صاحب رياض را نقل مى كند.12
از مجموع آنچه از سخنان عالمان نقل كرديم، چنين به دست مى آيد كه كركى دو كتاب درباره الفيه دارد كه گروهى از آنها به عنوان دو شرح و گروهى دو حاشيه و گروهى ديگر يك حاشيه و يك شرح ياد كرده اند.
شايد اين اختلاف ناشى از تشابه و تقارب محتواى هر دو كتاب و عدم تعبير دقيق مؤلف از آنها باشد؛ كركى گاه از آنها به عنوان دو شـرح ياد مى كند (مثلاً در شـرح الفـيه) و گاه به عنوان حواشى از آنها نام مى برد (ماننـد آنچه در اجـازه نامه كركى براى قاضى صفى الدين عيـسى آمده است). چه بسا نوشته شدن اين حاشيه يا شرح در حـاشـيه كتاب الفـيه به اين اشتباه دامن زده باشد.
در كتابخانه آيت الله العظمى مرعشى نجفى ـ ره ـ چهار نسخه خطى با عنوان حاشيه كركى بر الفيه وجود دارند كه عبارتند از:
1. فهرست نسخ خطى كتابخانه، ج4، ص258، شماره 1467.
2. فهرست نسخ خطى كتابخانه، ج5، ص339، شماره 1968.
3. فهرست نسخ خطى كتابخانه، ج11، ص89، شماره 4079.
4. فهرست نسخ خطى كتابخانه، ج14، ص133، شماره 5439.
هنگام بررسى اين نسخه ها متوجه شدم كه نسخه سوم در حقيقت شرح الفيه است و نه حاشيه آن، در حالى كه ديگر نسخه ها حاشيه الفيه هستند. هر چند محقق و فهرست نويس اين مجموعه آقاى احمد حسينى به اين نكته اشاره كرده اند كه نسخه سوم با ديگر نسخه ها اختلاف دارد، ليكن اين نسخه اساساً حاشيه الفيه نيست، بلكه شرح آن است.
در كتابخانه مرحوم آيت الله العظمى گلپايگانى ـ ره ـ نيز نسخه اى خطى از آن وجود دارد. در فهرست نسخ خطى كتابخانه، جلد اول، ص225 به شماره 258 معرفى شده است و گفته شـده است كه شـامل دو كتاب است: الفيه و حاشيه كركى بر آن.
هنگام مراجعه به اين نسخه و بررسى آن دريافتم كه اين نسخه شامل چهار كتاب است: الفيه، حاشيه كركى بر آن، شرح كركى بر آن و شرح ديگرى بر الفيه كه نويسنده اش برايم همچنان ناشناخته است.
در كتابخانه آستانه مقدسه حضرت معصومه ـ سلام الله عليها ـ نيز دو نسخه خطى به عنوان حاشيه كركى بر الفيه وجود دارد كه در فهرست نسخ خطى آن كتابخانه (جلد اول، ص 187 و 218) طى شماره هاى 8335 و 5844 معرفى شده اند. هنگام مراجعه به اين نسخه ها و بررسى آنها متوجه شدم كه يكى از آنها شرح الفيه و ديگرى حاشيه آن است.
از آن چه گذشت درمى يابيم كه محقق كركى دو كتاب درباره الفيه نوشته است: يكى بزرگ كه شرح آن است و ديگرى كوچك كه حاشيه الفيه است. او در اين دو كتاب ابهامات و دشواريهاى الفيه را برطرف سـاخته و در بسيارى موارد ـ بويژه در شرح خود ـ اشـكالات را كه توسـط شارحان بر الفيه وارد شـده، رد كرده و خود آنجـا كه نارسـايى و نقصـى ديده به شهيد اشكالاتى وارد سـاخته است. با اين اوصـاف اين دو كتاب مكمل يكديگر بوده و ما را از ديگر شروح و حواشى بى نياز مى كند.
در پايان از كليه فضلا، بزرگان و محققان گرانقدر تمنا مى كنم در مورد يافتن نسخه هاى خطى رسائل محقق كركى و دادن اطلاعاتى در اين باب مرا يارى دهند.
پى نوشت :
1. بحارالانوار، ج108، ص79.
2. الذريعه، ج9، ص24، شماره 90.
3. مقدمه اى بر فقه شيعه، ص171.
4. امل الآمل، ج1، ص121، شماره 129.
5. لؤلؤة البحرين، ص154.
6. الذريعه، ج13، ص113، شماره 357.
7. رياض العلماء، ج3، ص447.
8. اعيان الشيعه، ج8، ص210.
9. شرح الالفيه (در مجموعه رساله هاى محقق كركى) جلد سوم، ص201.
10. تكمله امل الآمل، ص293.
11. رياض العلماء، ج3، ص447.
12. روضات الجنات، ج4، ص368.