ويـرايش بهانه غلط در نگارش
اسفنديارى محمد
ويراستارى به مفهوم جديد آن و به عنوان يك تخصص و شغل، سابقه اى چهل ساله در ايران دارد. ولى پيشتر از اين در اروپا، و از آن پيشتر در برخى ديگر از كشورها، ويراستارى رواج داشته است. لابد خواننده تعجّب مى كند اگر گفته شود كه ويراستارى سابقه اى هزاران ساله دارد. نمى خواهم بگويم كه زادگاه اين يكى هم به يونان و به عصر معلّم اوّل برمى گردد؛ بلكه پيشتر از آن، يعنى در حدود پانصد سال پيش از ميلاد، ويراستارى به عنوان يك شغل دولتى مرسوم بوده است. كدام گزارشگرى بهتر از كنفوسيوس كه مى گويد:
در كشور (چونگ) … چهار مأمور با فضل و دانش نوشته هاى دولتى را ترتيب مى دادند: (بى شن) گرده نوشته ها را حاضر مى كرد، (شى شو) آنها را تدقيق و تصحيح مى نمود، (تزى يو) شيوه عبارات را نظم مى داد و (دونگ لى) آخرين جلا و پيرايش را به آنها مى بخشيد.1
در يونان نيز كار آريستوفانس و فرفوريوس، و در جهان اسلام كوشش ابوالاسود دؤلى در نقطه گذارى و اعرابگذارى قرآن، و سپس كار دانشمندان علم تجويد در وضع علامتهاى وقف و وصل براى قرآن مجيد، بخشى از كارى بود كه امروزه ويراستاران انجام مى دهند.
ويراستارى در سده اخير وارد مرحله نوزايش خود شد. هم قواعد و دستورات آن گسترده شد و هم به صورت يك تخصص و شغل درآمد و گسترش يافت. در آغاز اين سده، يعنى به سال 1906، مؤسسه انتشارات دانشگاه شيكاگو، كتابى درباره ويراستارى با عنوان شيوه نامه دانشگاه شيكاگو منتشر ساخت. گزافه نيست اگر گفته شود اين كتاب نقطه عطفى در ويراستارى است و با انتشار آن، ويراستارى تولّدى ديگر يافت و قواعد و دستورات جديد آن پى افكنده شود.
در ايران با تأسيس مؤسسه انتشارات فرانكلين (سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى فعلى) در دهه سى، ويراستارى به صورت جديد و جدّى آن و به عنوان يك شغل، براى نخستين بار مطرح و متداول گرديد. از آن پس، ويراستارى در هر دهه رايجتر و گسترده تر گرديد؛ تا آنجا كه امروزه ناشران خصوصى نيز آثار خويش را پس از جرح و تعديل ويراستار به چاپ مى سپارند.
غرض از اين چند كلمه، بيان پيشينه ويراستارى نيست، بلكه بيان آفتى است كه هرچه ويراستارى رايجتر مى شود، آن آفت هم بيشتر رشد مى كند. حقيقت اين است كه فلسفه وجودى ويرايش، بهبود ساختن وضع نگارش است و از آن رو به ويراستارى رو آورده شد كه فرجى در بهبود و بسامان شدن نگارش شود و نويسندگان درست تر و بسامانتر بنويسند. امّا از آنجا كه (گردش روزگار برعكس است)، گويا كار اين يكى هم دارد برعكس مقصود و مطلوب خويش پيش مى شود.
در اينكه ويرايش داراى فايده ذاتى است، نه ترديدى است و نه بحثى؛ بحث درباره زيان و آفت عارضى آن است.1 يعنى اينكه امروزه ويرايش بهانه غلط در نگارش و موجب ديمى و سرسرى نويسى شده است.
در گذشته كه اين همه ويراستار وجود نداشت و از ويراستار هم تا اين اندازه انتظار نمى رفت، هركسى كه دست به قلم مى برد، به كوشش و دقّت خويش تكيه مى كرد و مى كوشيد تا درست و استوار بنويسد. امّا امروزه با وفور ويراستاران و انتظارهاى فوق العاده اى كه از آنان مى رود، بسيارى از نويسندگان، ديگر آن كوششها و دقّتهايى را كه گذشتگان مى كردند، متحمّل نمى شوند. توجيه و بهانه آنها هم اين است كه بالاخره كتابشان به ويراستار سپرده مى شود و او نه تنها غلطهايش را اصلاح مى كند، بلكه رنگ و روغنى هم به آن مى دهد.
بارى، امروزه نويسندگان با اتكا به وجود ويراستاران، و لابد يد بيضائى كه در آنان سراغ دارند، ديگر آن دقّتهاى ميكروسكوپى را كه سلف صالح آنان در گذشته مى كردند ـ با آنكه ميكروسكوپ هم وجود نداشت ـ بر خود هموار نمى كنند. فراتر از اين، برخى هم به پشتگرمى ويراستاران، بارى به هر جهت نويس و سر به هوا نويس شده اند. در حالى كه وضعِ قواعد نقطه گذارى (سجاوندى) و رسم الخط و مانند آنها براى اين بود كه نويسندگان درست تر و جمع و جورتر بنويسند و با رعايت اين قواعد جديد، نوشته خويش را خوشخوانتر و زود خوانتر كنند. امّا (از قضا سركنگبين صفرا فزود) و نويسندگان نه تنها در بند رعايت قواعد نقطه گذارى و رسم الخط نيستند، بلكه با سرهم بندى و دستپاچگى، كيلويى و كتره اى مى نويسند و مى گويند كه بالاخره ويراستار آن را تصحيح و بسامان مى كند. آرى، شد غلامى كه آب جوى آرد/آب جوى آمد و غلام ببرد.
امّا آفت ديگرى كه از رهگذر ويرايش دامنگير نگارش شده، ورود عده اى تنك مايه و بى سواد به عالَم نويسندگى است. گفتنى است كه در گذشته اصولاً طبقه اى به نام نويسندگان وجود نداشت و كسى صرفاً نويسنده خوانده نمى شد. آنچه به چشم مى خورد، عالِم بود و عالِم وجود داشت. طبقات المفسرين و طبقات الفلاسفه و طبقات الفقهاء وجود داشت، امّا طبقه اى به نام نويسندگان به چشم نمى خورد.2 شيخ طوسى و ابن سينا و زكرياى رازى و ملا صدرا و ديگران، نويسنده خوانده نمى شدند و خود را هم نويسنده نمى شمردند. اينان عالمانى بودند كه پس از عمرى دود چراغ خوردن و زانو در شكم فرو بردن و آموختن، چون ضنّت علمى را روا نمى شمردند و بر خود هم فرض مى دانستند كه آنچه را آموخته اند، بگسترند و بياموزند، با احتياط دست به قلم مى بردند. امّا امروزه با گسترش صنعت چاپ از يكسو، و وفور ويراستاران از سوى ديگر، عده اى بى مايه كه تا عالِم شدن خيلى راه دارند، به عالَم نويسندگى وارد شده اند. دلگرمى اينها هم به وجود ويراستاران است كه بالاخره كتابشان از زير چشمهاى تيز بين آنان مى گذرد و جرح و تعديل مى شود.
آفت سوّمى كه از رهگذر ويرايش گريبانگير نگارش شده، دست به قلم نبردن و كتاب نوشتن است. يعنى نوشتن يك كتاب، بى آنكه يك كلمه نوشت! لابد خواننده مى پرسد كه چگونه؟ روشنتر بگوييم كه امروزه برخى به اتكاى قلم ويراستاران، به جاى اينكه خود دست به قلم ببرند و كلمه به كلمه بنويسند، راه به راه سخنرانى مى كنند و از همان سخنرانيها، كتاب مى سازند.1 بدين صورت كه نوار ضبط شده سخنرانى خويش را به ويراستاران تحويل مى دهند و از آنها كتاب پس مى گيرند. اينان ـ كه معمولاً از افراد نامدار و دانشمند هستند ـ با پول و يا امتياز دادن به ويراستاران، آنان را به كار مى گيرند و در عوض، ويراستاران هم سخنرانى آنان را به روى كاغذ مى آورند و بازنويسى و تصحيح و مستند مى كنند. عيب چنين كارى اين است كه آن دقتها و موشكافيها و تتبعات و تأملاتى كه در نگارش كتاب مى شود، در سخنرانى نمى شود و از دست ويراستاران نيز اين همه برنمى آيد. به هر حال، ويراستار، ويراستار است و محقق، محقق، و (هر كسى را بهر كارى ساختند).(كلّ ميسّر لما خلق له.) از اين رو ويراستاران نمى توانند از يك سخنرانى معمولى، يك كتاب تحقيقى بسازند. اگر هم بتوانند، چنين كارى نمى كنند و آن را وظيفه خود نمى دانند.
كوتاه سخن اينكه سه آفت عارضى كه دامنگير نگارش شده عبارت است از: 1. كاسته شدن از دقّت نويسندگان و حتّى سر به هوا نويس و سرسرى نويس شدن برخى از آنها؛ 2. ورود عده اى تنك مايه و بى سواد به عالَم نويسندگى و به عبارت ديگر، بازارى شدن نويسندگى؛ 3. جانشين شدن سخنرانى به جاى تأليف و در نتيجه، افت سطح تحقيقى و علمى كتابها.
حال چگونه مى توان اين سه آفت را زدود؟ بى درنگ سه راه به نظر مى رسد: يكى اينكه ناشران، كتابهايى را كه نثرشان ضعيف است به نويسندگانشان باز گردانند و از آنها بخواهند كتابشان را با رعايت قواعد ويرايشى، باز نويسى كنند و از هر گونه دقّتى فرو گذارى نكنند.دوم اينكه ويراستاران، كتابهاى ضعيف را براى ويرايش نپذيرند و اين دسته از آثار را با مهر (غير قابل ويرايش) به نويسندگانشان برگردانند. سوّم اينكه بايد تصوّرى را كه نويسندگان از كار ويراستارى و ويراستار دارند، اصلاح كرد. به نظر مى رسد نويسندگان مى دانند كه ويراستاران چه مى كنند، امّا گويا نمى دانند كه ويراستاران چه نمى كنند. از اين رو تصوّر نادرستى از ويراستارى دارند و انتظار معجزه از ويراستاران. لازم است در اين باره اندكى درنگ كنيم.
برخى مى پندارند كه ويراستارى يك نوع خم رنگرزى است كه كتابى بى رنگ يا كم رنگ را در آن فرو مى برند و اثرى با آب و رنگ از آن درمى آورند. و ويراستار هم استاد صاحب كرامتى است كه با يد بيضاى خويش هر كتاب سست و پريشانى را بسامان و خوشخوان مى كند. حال آنكه هم اين تصوّر از ويراستارى نادرست است و هم اين همه انتظار از ويراستار.
گفته اند ـ و درست هم گفته اند ـ كه (بزك بر صورت زيبا نشيند). بخشى از كار ويرايش هم آرايش و بزك كردن كتاب است. و البتّه هنگامى كه نوشته اى نازيبا و بدتركيب باشد، ويرايش، يعنى همان آرايش آن، بى فايده است. هرچه نوشته اى استوار و زيبا باشد، در ويرايش هم استوارتر و زيباتر از آب درمى آيد؛ و هرچه نوشته اى سست و نازيبا باشد، در ويرايش هم دست ويراستار بسته مى شود و كوشش او به جايى نمى رسد. به گفته سعدى: كوشش بى فايده است وسمه بر ابروى كور. در واقع خلعت ديباى ويرايش تنها به قامت كتابى برازنده است كه خلقت زيبا داشته باشد.
اصولاً كتابى شايسته و قابل ويرايش است و ويرايش آن خوب از آب درمى آيد كه نثر آن حداقل متوسط باشد. ويراستار متوسط مى تواند نثر متوسط يك كتاب را خوب و خوشخوان و زود خوان كند. حال اگر نثر يك كتاب ، خوب باشد كه چه خوبتر. ويراستار متوسط مى تواند نثر آن را خوبتر و بسى دندانگير و دلچسب كند و هنر خود را بخوبى نشان دهد. امّا اگر نثر كتابى سست و لق باشد، نه از دست ويراستار متوسط كارى ساخته است و نه از دست ويراستار خوب. چنين نوشته اى بايد دو يا چند باره نويسى شود و نه ويرايش. هنگامى كه خانه اى از پاى بست ويران است، نقش ايوان آن بى حاصل است. مقصود اين است هنگامى كه كتابى سست و نثر آن آشفته است، تنها راه در بازنويسى آن است و ويرايش آن بى ثمر است.
آنان كه تصوّر نادرستى از ويراستارى دارند، به تبع آن، انتظارات فوق العاده اى از ويراستار دارند. برخى مى پندارند هر رطب و يابسى كه ببافند، ويراستار مى تواند آن را جفت و جور كند و از آن كتابى خواندنى و ماندنى بسازد. يا اينكه ويراستار با يك سلسله ترفندها و فوت و فنهايى مى تواند كتابى آشفته را تبديل به كتابى شسته رفته كند. گو اينكه از دست برخى از ويراستاران خيلى چيزها برمى آيد و مى توانند با از خود مايه گذاشتن براى يك كتاب سست و بازنويسى آن، آن را تبديل به كتابى خواندنى كنند، امّا هيچگاه اين كار را نمى كنند. زيرا ويراستار خوبى كه توانايى اين كار را داشته باشد، صرفه در اين مى بيند كه به جاى آن همه كوشش براى يك كتاب ضعيف و تبديل آن به يك كتاب متوسط، چند كتاب متوسط را ويرايش و تبديل به چند كتاب خوب كند.
گذشته از اين، هر ويراستارى در حكم دايه كتاب است و هر كتابى در حكم فرزند نويسنده. هنگامى كه نويسنده اى، سرسرى و سر به هوا بنويسد و از وظايف خويش در نوشتن شانه خالى كند، چگونه از ويراستار انتظار دارد كه در برابر كلمه كلمه كتاب او توقّف كند و كلى دقّت و وسواس به خرج دهد. هنگامى كه مادرى براى فرزندش دل نمى سوزاند، چگونه از دايه انتظار دلسوزى دارد. بگذريم از اينكه گفته اند (مادر را دل مى سوزد و دايه را دامن).
مى گويند شعار ويراستاران اين است: (من دلسوزى مى كنم).1 البتّه كه چنين است. تا هنگامى كه ويراستارى، دلسوز نباشد و دلش براى كتابى كه ويرايش مى كند، نتپد و تب و تاب آن را نداشته باشد، ثمره كارش چنگى به دل نمى زند. امّا دلسوزى ويراستار نسبت به كتابى، بستگى به دلسوزى نويسنده به آن دارد. هنگامى كه نويسنده اى، دلسوزى براى كتاب خويش نكند، نمى تواند دلسوزى ويراستار را برانگيزد و يا انتظار دلسوزى از او داشته باشد. دلسوزى نويسنده براى كتابش هم از آنجا معلوم مى شود كه در نگارش آن وسواس و دقّت به خرج داده باشد و از هر گونه كوششى براى بسامان كردن آن فروگذارى نكرده باشد . هر اندازه نويسنده اى براى كتاب خويش دلسوزى كند و با وسواس و دلواپسى آن را بنويسد، به همان اندازه و حتّى بيشتر، دلسوزى ويراستار را برمى انگيزد.
اين را هم بگوييم نويسندگانى كه به پشتگرمى ويراستاران، آشفته و پريشان مى نويسند، از اين مهم غافل هستند كه آشفته و مغشوش هم فكر مى كنند. چه، زبان و فكر به يكديگر سخت پيوسته است و آشفتگى زبان دلالت بر آشفتگى فكر دارد.2 مولوى مى گويد:
هر عبارت خود نشان حالتى است
حال چون دست و عبارت آلتى است.3
بفرض اينكه ويراستاران هر نثر سست و آشفته اى را رنگ و جلا دهند و بسامان كنند، آيا فكرى را هم كه از طريق زبان اداء شده است، قوّت مى بخشند و بسامان مى كنند؟ گو اينكه زبان تنها شرط تفكر نيست، ولى اين دو با يكديگر سخت رابطه دارند و نارساييهاى آنها در يكديگر بازتاب مى يابد. زبان آينه فكر انسان است و فكر هركس در پس عبارات او چنان ديده مى شود كه سنگريزه ها در پس چشمه پاك. به گفته ناصرخسرو:
به حكمت چون شد آبادان دلت، نيكوسخن گشتى
كه جز ويران سخن نايد برون از خاطر ويران4
پاورقى:
1. كنفوسيوس. منتخب مكالمات. ترجمه و تنظيم حسين كاظم زاده ايرانشهر. (چاپ پنجم: شركت انتشارات علمى و فرهنگى، 1367). ص141، گفتار پنجم. همچنين ر. ك: ع. وحيد مازندرانى. (مترجم). هزار اندرز كنفوسيوس. (چاپ اوّل: تيراژه، 1363). ص129، فصل چهاردهم.
1. ابن رشد مى گويد: (آنچه ذاتاً سودمند است به واسطه زيانهايى كه بالعرض وارد بر آن مى شود نبايد ممنوع شود). ابوالوليد محمّد بن رشد. فصل المقال فى مابين الحكمة و الشريعة من الاتّصال. ترجمه سيّد جعفر سجّادى. (انتشارات انجمن فلسفه ايران، 1358). ص 38. موضوع مورد بحث ما ويرايش است كه ذاتاً سودمند است و بالعرض زيانهايى بر آن وارد شده و با وصف اين، ايرادى بر آن نيست. باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست/در باغ لاله رويد و در شوره زار خس.
2. البتّه بودند كسانى كه كاتب يا دبير (منشى) خوانده مى شدند و حتّى يك طبقه هم تشكيل مى دادند، امّا اغلب اينان در شمار عالمان نبودند و حلقه درس نداشتند و به تأليف نمى پرداختند، بلكه از ديوانيان شمرده مى شدند و عهده دار كارهاى نگارشى خلفا و سلاطين بودند. براى تحقيق درباره اين گروه و چگونگى كار آنان رجوع شود به: عنصرالمعالى كيكاووس بن اسكندر. قابوس نامه. باب سى و نهم؛ احمد نظامى سمرقندى. چهارمقاله. مقاله اوّل.
1. گفتن ندارد كه نمى توان سخنرانيهايى را كه امروزه القا مى شود، با امالى، كه در گذشته كم و بيش رايج بوده، مقايسه كرد. در امالى، استاد يا شيخ كمتر از پيش خود چيزى مى گفته و بيشتر به نقل اخبار مى پرداخته است. مضافاً اينكه آنچه شيخ املا مى كرد، در محيطى كاملاً علمى و براى شاگردانش بود و در نقل اخبار يا نكته هاى ادبى از هيچ دقّتى فروگذارى نمى شد. براى نمونه اشاره مى كنيم كه امالى شيخ مفيد از سال 404 تا 411 قمرى تدوين شد.
1. الزى مايزر استينتون. (ويراستار چگونه آدمى است و چه مى كند؟) ترجمه ناصر ايرانى. در كتاب برگزيده مقاله هاى نشر دانش (1): درباره ويرايش. (چاپ اوّل: تهران، مركز نشر دانشگاهى، 1365). ص 5.
2. درباره رابطه زبان و فكر با يكديگر رجوع شود به: الكساندر ر. لوريا. زبان و شناخت. ترجمه حبيب اللّه قاسم زاده. (اروميه، انتشارات انزلى، 1368)؛ محمد رضا باطنى. زبان و تفكر. (چاپ چهارم: تهران، فرهنگ معاصر، 1369). ص 115ـ122، مقاله (رابطه زبان و تفكر)؛احمد سميعى.(فكر وزبان ).مجله ٌ معارف. ( دوره چهارم، شماره ٌ 3، آذرـ اسفند1366 ). ص 37ـ 67.
3. مثنوى. دفتر دوم، بيت 302.
4. ديوان ناصر خسرو. تصحيح مجتبى مينوى و مهدى محقق. (چاپ سوّم: انتشارات دانشگاه تهران، 1368). ص292، قصيده 136.
در جستجوى ساختار يك اثر رشيد الدين همدانى
مايل هروى نجيب
در ميان نگارشهاى خواجه رشيد الدّين فضل اللّه همدانى وزير (كُشته 718ق در اَبهَر) ساختار يك اثر ارزشمند اوو هنوز درخورِ تأمّل و غوررسى مى نمايد. اين اثر عبارت است از بيان الحقائق؛ كه جايگاه نويسنده را در تاريخ علوم فلسفى و عرفان محقَّق و منجَّز مى دارد.
بيشترى معاصران ما بر اين نگاشته رشيد الدين وزير تأمّلى درخور نداشته اند، تا جايى كه برخى از آنان ادّعا كرده ند كه مؤلّف اين اثرش را به مرحله تأليف و تحرير نرسانده، بلكه در مرحله (طرح) داشته است.1 برخى نيز با وجود آنكه نسخه اى نسبتاً منقَّح از بخش عمده بيان الحقائق را در دست داشته و آن را به چاپ رسانيده اند، اما به نام و نشان درست آن پى نبرده و ساختار اصلى آن را درنيافته اند.2 اما قراينِ چندگانه و چند گونه اى وجود دارد كه اوّلاً رشيد الدين وزير بيان الحقائق را در مرحله طرح رها نكرده و آن را تأليف و تحرير كرده است، ثانياً ساختار آن را تنظيم و مشخصّ نموده و به جهت تكثير و نسخه نويسى به رَبع رشيدى فرستاده بوده است. اين نكته ها از فهرستى كه يكى از كاتبان لطائف الحقائق به نام (فهرست كتاب جامع التّصانيف رشيدى) فراهم آورده است توضيح و تبيين مى گردد. در آن فهرست از كتابى موسوم به بيان الحقائق ياد شده كه مشتمل بر هفده رساله است. فهرست رساله هاى آن كتاب هم در همان فهرست به اين قرار معرفى گرديده است:
رساله اوّل ـ سؤال سلطان خلّد ملكه،
رساله دوّم ـ نصيحت سلطان خلّد ملكه،
رساله سوّم ـ سؤالات علما،
رساله چهارم ـ تفسير آيتِ ولو شئنا لأتينا،
رساله پنجم ـ تفسير آيتِ ولو علم اللّه فيهم خيراً،
رساله ششم ـ تفسير سوره انّا انزلناه،
رساله هفتم ـ در بيان حقيقت الوان و تفسير آيتِ اللّهُ نور السموات،
رساله هشتم ـ در حروف و تحقيق مباحث آن،
رساله نهم ـ در بيان فوايد زيارت مشاهدِ تُربتهاى بزرگان،
رساله دهم ـ در نصيحة الأخوان،
رساله يازدهم ـ در تحقيق سبب جدرى و اعتراضات بر آنچه اطبّا گفته اند،
رساله دوازدهم ـ در بيان حرارت و انواع آن،
رساله سيزدهم ـ ذيل نفايس الأفكار در بيان دوام خلود در بهشت و دوزخ،
رساله چهاردهم ـ در بيان حقيقت خرقه و مناسبت نسبت به اميرالمؤمنين كرّم اللّه وجهه،
رساله پانزدهم ـ در شرح حديث أنا مدينة العلم و عليّ بابها،
رساله شانزدهم ـ در شرح معقول و منقول،
رساله هفدهم ـ در ناسخ و منسوخ.3
نه تنها اين فهرست حاكى از آن است كه رشيد الدين وزير بيان الحقائق را تأليف و تدوين كرده است، بلكه ضبط آن در اوائل لطائف الحقائق ما را به نسخه يا نسخه هاى موجود از آن اثر راهنمايى مى كند. براساس همين فهرست بود كه نگارنده در سال 1368 يك نسخه از نهمين رساله آن اثر را ـ كه در (بيان فوايد زيارتِ مشاهد و تربتهاى بزرگان) است ـ بازيافت1، اما در سال 1371خ1993/م صورت عكسى و حروفى اثرى از خواجه رشيد الدين همدانى به نام (اسئوله و اجوبه رشيدى) براساس نسخه اى ناقص الأوّل والآخر، كتابت شده در دهه نخست سده هشتم هجرى منتشر شد2 كه به قطع و يقين بيشترين رساله هاى آن مربوط به بيان الحقائق است.
بايد دانست كه معاصران، در ميان آثار خواجه رشيد الدين همدانى به دو اثر به نامهاى مكاتيب رشيدى يا سوانح الأفكار رشيدى و اسئله و اجوبه يا فوايد رشيديه اشاره كرده اند كه به ضرس قاطع نمى توان آن دو را از مصنّفات مدوّنِ خواجه محسوب داشت. اولى مجموعه نامه ها و مكتوبهايى است منسوب به خواجه كه توسط محمد ابرقوهى جمع و تدوين شده كه بعضى چون رو بن لوى نسبت آن نامه ها را نيز به رشيد الدين وزير رد كرده است.3 و دوّمى هم نامى است كه عموماً از فحواى محتواى توضيحات، مفتاح التفاسير، لطائف الحقائق و بيان الحقائق او برخاسته و ساخته شده است. زيرا اين نگارشهاى چهارگانه متضمّن رساله هايى است به سياق پرسش و پاسخ (اسئله و اجوبه) و داراى فوايد فلسفى، عرفانى، علمى و… بايد گفت كه آثار مسلّم خواجه عبارتند از: 1. توضيحات؛ 2. مفتاح التفاسير؛ 3. سلطانيه؛ 4.لطائف الحقائق؛ 5. بيان الحقائق؛ 6. آثار و احياء؛ 7.جامع التواريخ؛ 8. طبّ اهل ختا. مجموعه اين آثار، و نيز فهرست جزئيات آنها را ـ همچنان كه اشاره كردم ـ يكى از كاتبان رَبع رشيدى به نام (فهرست جامع التصانيف رشيدى) فراهم آورده است. سواى اينها، آنچه به خواجه منسوب شده است، بواقع صورتهايى گوناگون است از همان آثار مسلّم الصدور وى.
البتّه گفتنى است كه در زمان حيات خواجه رشيد، و به دستور خود وى، نسخه نويسان آثار او را به صورت مفرد و جداگانه مى نوشته اند و نيز به دستور او گاه از چند اثر وى يك مجموعه فراهم مى آورده اند. و حتى خود خواجه مقرّر كرده بود كه يك مجموعه كامل از جميع آثار او نيز فراهم شود كه همان (جامع التصانيف رشيدى) باشد. اين گوناگونى كتابت نگارشهاى خواجه باز هم توسط نويسنده فهرست جامع التصانيف بصراحت مطرح شده است.4
بارى، در راستاى مجموعه سازى نگارشهاى خواجه ـ آن چنان كه از مطاوى همان فهرست برمى آيد ـ كاتبان رَبع رشيدى وجه موضوعى مجموعه ها را اعتبار مى داده اند. يعنى چند اثر را كه به لحاظ موضوع هماهنگ و همسان بوده اند، در يك مجموعه فراهم مى ديده اند. از ميان آثار همسان خواجه مى توان به لطائف الحقائق، بيان الحقائق، مفتاح التفاسير و توضيحاتِ او توجّه داشت كه هر چهار اثر ـ همچنان كه پيش از اين اشاره شد ـ متضمّن فوايدى است كه از خواجه سؤال شده و او به مضمون سؤال وسائل اشاره كرده و سپس به پاسخ سؤال پرداخته است.5 اين شيوه و اسلوب در هر چهار اثر مذكور مشهود است. به همين جهت، نسخه نويسان آنها را در يك مجموعه نوشته اند و (مجموعه رشيديّه) ناميده اند.1 خاصّه كه محتوا و مضمون اين چهار اثر نيز به لحاظ موضوعى قابل جمع و تأليف مى نمايد.
با اين اشاره ها برگرديم بر سر نسخه اسؤله و اجوبه رشيدى كه هيأت عكسى و نيز صورت حروفى آن با همان رسم الخط نسخه (!) يه چاپ رسيده است. اين نسخه بدون ترديد، نه تنها به اعتبار نسخه سازى و نسخه آرايى حائز اهميت فراوان است، بلكه به لحاظ شناختِ ساختار و محتواى بيان الحقائق خواجه رشيد نيز شايان توغّل و تأمّل مى نمايد. اما بايد دانست كه به ظنّ قريب به يقين، صورت كامل نسخه مذكور متضمّن چهار اثر نامبرده رشيد الدين همدانى بوده است. يعنى كاتب نسخه مذكور، توضيحات، مفتاح التفاسير، بيان الحقائق و لطائف الحقائق را در يك مجموعه نويسانيده بوده است وليكن بخشى از اين مجموعه ـ كه بدون ترديد در ربع رشيدى فراهم آمده است ـ هم اكنون به شماره 13789 در كتابخانه گنج بخش (پاكستان) نگهدارى مى شود. بخش موجود از مجموعه مذكور ـ كه به نام اسؤله و اجوبه رشيدى منتشر شده است ـ نبايد اثرى جداگانه و مستقل محسوب گردد. چرا كه اوّلاً خواجه رشيد الدين فضل اللّه، اثرى به اين نام تدوين نكرده بوده است و ثانياً رساله هاى كامل و ناقص كه در بخش موجود از مجموعه مذكور ديده مى شود، بواقع بر چندين رساله از بيان الحقائق و چند رساله از لطائف الحقائق خواجه رشيد اشتمال دارد؛ به طورى كه نه رساله از هفده رساله بيان الحقائق در بخش موجود از مجموعه مورد نظر ثبت گرديده است و دو رساله از چهارده رساله لطائف الحقائق، به اين قرار:
رساله نخست از بخش موجود مجموعه مورد نظر (در اثبات حشر اجساد) عنوان دارد كه از متن آن استنباط مى شود كه همان (نفايس الافكار) است كه رساله سيزدهم بيان الحقائق را ساخته است.2
رساله دوازدهم كه در اسؤله و اجوبه رشيدى تحت عنوان (مباحث مقام فراهان) ضبط شده و بواقع نصيحت نامه، همراه با ستايش است از سلطان (اولجايتو)، كه برابر است با رساله دوم بيان الحقائق كه در فهرست جامع التصانيف به عنوان (نصيحت سلطان، خلّد ملكه) آمده است.3
رساله هاى سيزدهم، چهاردهم، پانزدهم و شانزدهم نسخه موجود از اسؤله و اجوبه رشيدى داراى عناوينى اند به اين ترتيب: رساله سؤالات علما، تفسير آيه ولو شئنا، و تفسير آيه ولو علم اللّه، كه دقيقاً رساله هاى سوم، چهارم، پنجم و ششم بيان الحقائق را تشكيل مى دهند با همان عنوانها.4
رساله هفدهم اسؤله و اجوبه رشيدى كه به نام (فائده زيارت) ناميده شده، بى گمان همان رساله نهم بيان الحقائق است با عنوان (در بيان فوايد زيارت مشاهد تربتهاى بزرگان).5 گفتنى است كه از اين رساله يك نسخه مستقل نيز وحود دارد كه نگارنده آن را در مجموعه رسائل فارسى شناسانده و عرضه داشته است.6 بخش نخست اين نسخه جداگانه به قياس با رساله موجود مذكور در اسؤله و اجوبه با اندك تفاوتهايِ كتابتى قابل انطباق است و همگون و همسان مى نمايد، وليكن در نسخه مذكور بخش ديكرى هم هست كه اسؤله و اجوبه فاقد آن مى باشد.
همچنان رساله هاى هجدهم و نوزدهم اسؤله و اجوبه با عنوانهاى (شرح حديث اَنَا مدينة العلم و عليّ بابها) و (مراتب علوم: علوم معقول و منقول) ضبط شده است كه دقيقاً رساله هاى پانزدهم وشانزدهم بيان الحقائق را تشكيل مى دهند با همين عنوانها.1
سواى نه رساله مزبور، كه مربوط به بيان الحقائق است و تا حدى پرده از روى رخسار پنهان اين اثر خواجه رشيد الدين برمى دارد و تأييد مى كند كه بيان الحقائق با هفده رساله آن تأليف و تدوين شده بوده است. دو رساله 21 و 22 اسؤله و اجوبه نيز با عنوانهاى تدوير زمين، و تفسير آيتِ (قل لو كان البحر مداداً)، رساله هايى است مربوط به لطائف الحقائق خواجه رشيد. به آغاز اين دو رساله در نسخه هاى اسؤله و لطائف توجه كنيد:
اسؤله و اجوبه
حمد له، امّا بعد چنين گويد
اَضعَف عباد اللّه تعالى … فضل الله بن ابى الخير بن عالى المشتهر بالرشيد الطبيب كه روزى در مجمعى اتفاق افتاد كه بعضى از اكابر تقرير كردند كه آنچه حكما گفته اند كه زمين مدوّرست …
(اسؤله 349)
لطائف الحقائق
حمد له، امّا بعد چنين گويد اَضعَف عباد تعالى … فضل الله بن ابى الخير بن عالى المشتهر بالرشيد الطبيب، كه روزى در مجمعى اتفاق افتاد كه بعضى از اكابر تقرير كردند كه آنچه حكما گفته اند كه زمين مدوّرست …
(لطائف 142/1)
تفسير آيت قل لو كان البحر مداداَ
چنين گويد مؤلّف اين رساله … كه در اواسط ماه شعبان سنه ستّ و سبعمائه مولانا معظم اقضى القضاة والحكام نعمان الزمان، يگانه و مقتداى ايران مفتى الفريقين برهان الملّة و الدّين معروف به قــاضى مرو كه درين وقت از حكم يرليغ قاضى القضاة اردوى معظم و مـلازم مسجد و دركاه سلطنت پنــاه پادشاه اسلام خلد اللّه ملكه است.
(اسؤله 349/2)
تفسير آيتِ قل لو كان البحر مداداَ
چنين گويد مؤلّف اين رساله … كه در اواسط ماه شعبان سنه ستّ و سبعمائه مولانا معظم اقضى القضاة والحكام نعمان الزّمان، يگانه و مقتداى ايران مفتى الفريقين برهان الملّة و الدّين معروف به قاضى مرو كه درين وقت از حكم يرليغ قاضى القضاة اردوى معظم و ملازم مسجد و دركاه سلطنت پناه پادشاه اسلام خلد اللّه ملكه است.
(لطائف 71/1)
غير از رساله هاى بيان الحقائق و لطائف الحقائق كه در مجموعه اسؤله و اجوبه ديده مى شود، رساله هاى ديگر آن نيز بى گمان مربوط مى شود به رساله هاى توضيحات و مفتاح التّفاسير، كه البتّه اثبات يگانگى اين رساله ها موكول است به پيدا شدن نسخه هايى از توضيحات و مفتاح. با اين همه آنچه درخورِ بازگويى و تكرار است، اينكه آنچه به نام اسؤله و اجوبه رشيدى از سوى مركز تحقيقات فارسى ايران و پاكستان منتشر شده است، اثرى مستقل و جداگانه نيست، بلكه نسخه اى است از بخش اوّل جامع التّصانيف رشيدى كه درباره (عمليات از شرعيات و حكميات و معارف و هرچه از آن جمله باشد) بوده است و متضمن چهار اثر رشيد الدين: توضيحات، مفتاح التفاسير، لطائف الحقائق و بيان الحقائق، كه متأسفانه پاره موجود آن نسخه، اشتمال بر بيست و چهار رساله از رسائل بيان الحقائق، لطائف الحقائق و توضيحات، و چند رساله ناشناخته دارد كه آنها نيز مى بايست به يكى از كتابهاى توضيحات و داشته باشند.
پاورقى:
1. مجتبى مينوى، (آثار رشيد الدين فضل اللّه) چاپ شده در يادگارنامه حبيب يغمائى، ص360.
2. مقصود نگارنده نسخه موجود در كتابخانه گنج بخش (اسلام آباد، پاكستان) است كه به اهتمام آقاى دكتر رضا شعبانى از سوى مركز تحقيقات ايران و پاكستان، به سال 1371ش1993/م به نام اسؤله و اجوبه رشيدى منتشر شده است.
3. رشيد الدين فضل اللّه همدانى، لطائف الحقائق، به كوشش غلامرضا طاهر، تهران، 1357، 10/2.
1. ر. ك: مجموعه رسائل فارسى، دفتر دوّم، مشهد، 1368، صص 51 ـ 69.
2. ر. ك: يادداشت پاورقى شماره 2 همين گفتار.
3. ر. ك: سوانح الأفكار رشيدى، نگارش رشيد الدين فضل اللّه همدانى، به كوشش محمد تقى دانش پژوه، تهران، 1358، ص 46 ـ 48.
4. ر. ك: فهرست جامع التصانيف رشيدى، چاپ شده در آغاز لطائف الحقائق رشيد الدين همدانى، پيشين، 2/2 ـ 3. بايد دانست كه در چاپ آقاى غلامرضا طاهر به خطا نويسنده فهرست خود رشيد الدين وزير دانسته شده است.
5. همين شيوه تأليف سبب شده است كه گويا متأخّران و معاصران و شايد هم كاتبان معاصر خواجه رشيد الدين، اين دسته از آثار او را به عنوان مشهورِ مَدرسى ـ يعنى اسؤله و اجوبه ـ بنامند.
1. فهرست جامع التصانيف رشيدى، پيشين، 4/2.
2. ر. ك: لطائف الحقائق، پيشين، 10/2؛ قس: اسؤله و اجوبه رشيدى، پيشين، 1/2.
3. ر. ك: لطائف، همانجا؛ قس: اسؤله، 178/2.
4. ر. ك: لطائف، همانجا؛ قس: اسؤله، 192/2، 224، 232، 237.
5. ر. ك: لطائف، همانجا؛ قس: اسؤله، 242/2.
6. ر. ك: مجموعه رسائل فارسى، دفتر دوّم، مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى، 1368، 51.
1. ر. ك: لطائف، همانجا؛ قس: اسؤله، 249/2، 256.
عروس حضرت قرآن نقاب آنگه براندازد1
ارشاد سرابى اصغر
گشت و گذار در گلگشت ديرينه سال فرهنگنامه قرآنى*
ترجمه و تفسير قرآن كريم به زبان فارسى از اواخر قرن سوم و اوايل قرن چهارم هجرى آغاز شده است؛ زيرا گسترش اسلام و بى شمارى مسلمانان فارسى زبان، برگردانيدن قرآن را به فارسى ايجاب مى كرد. عامه مردم و حتّى طبقات ميانى جامعه، نه تنها همچون شاهان و اميران از زبان عربى چيزى درنمى يافتند؛ به گمانم كه آن را نيز برنمى تافتند. امّا وقوف بر مسايل و احكام دينى و دانستن معانى قرآنى در جنب ديگر نيازها، اين ضرورت را پيش آورد.2
همان گونه كه در ابتداى ترجمه تفسير طبرى مى بينيم، گويا ترجمه رسمى قرآن تا زمان سامانيان مجاز نبوده است؛ زيرا فقها و دانشمندان اسلامى، هم از ترجمه حرفى قرآن ـ نقل كلام يا مراعات در نظم و ترتيب و مخافظت بر تمامى معانيِ كلام مترجَم ـ بيمناك بودند و هم ترجمه تفسير كلام الله را به زبانى ديگر ـ بدون مراعات نظم و ترتيب در اصل كلام ـ تاب نمى آوردند.3
آنان از ديرباز، در اين معنى مى انديشيده اند كه چگونه مى توان كلام خداوند را كه اعجاز فصاحت و بلاغت است، به ديگر زبانها ترجمه كرد؛ به طورى كه در انتقال معنى و ظرافتهاى كلام خداوند و تبديل لفظى به لفظ ديگر، خللى روى ندهد. به همين سبب بوده است كه: (عده اى از صاحب نظران، ترجمه متون دينى را تشبيه كرده اند به انتقال گلى از رستنگاهش كه ممكن است خشك گردد و بوى خوش خود را از دست بدهد).1
جواز انتقال گلزار قرآن به ديگر زبانها و از جمله فارسى، كار خُردى نبود؛ امّا سرانجام ايرانيان نيز از بهره ورى و فيوضات قرآن بى نصيب نماندند. منصور بن نوح امير سامانى (387 ـ 353ق) كه علاقه مند به فهم كلام اللّه مجيد بود، علماى ماوراء النهر را گرد كرد و از آنان برجواز ترجمه و تفسير قرآن فتوا خواست كه: (روا باشد كه ما اين كتاب را به زبان پارسى گردانيم؟ گفتند: روا باشد خواندن و نوشتن قرآن به پارسى مر آن كس را كه او تازى نداند؟ … همه خط بدادند بر ترجمه اين كتاب كه اين راه راست است.…)2
اين واقعه مهمّ فرهنگى، خود سرآغاز تحولى بزرگ بود و چشم اندازى بس گسترده را در ادب پارسى پديد آورد، چنان كه پس از آن استفتا و رفع مانع، ترجمه ها و تفسيرها به موازات ديگر آثار ادبى نظم و نثر در باب قرآن نگاشته آمد كه علاوه بر دربرداشتن معانى ژرف كلام خداوند، از شيوايى سخن پارسى نيز بهره وافر و كامل داشت.3 ترجمه اين تفسير بزرگ4 پيدايى بخش از انواع نثر، يعنى آثار دينى را به زبان فارسى درى فراهم كرد. همچنين در همين گستره، دانش لغت نويسى عربى در دامن فرهنگ اسلامى به ابتكار كوشندگانى ايرانى تبار وضع شد و سپس تدوين فرهنگهاى عربى به فارسى متداول گرديد كه موضوع پاره اى از آنها ترجمه لغات قرآن كريم بود. فرهنگهايى كه از عربى به فارسى بركردانيده شده اند، اكر عمرى درازتر از واژه نامه هاى فارسى به فارسى نداشته باشند، بى شك كم سن و سالتر از آنها نيستند.
پيدايى حكومتهاى كوچك در داخل خلافت عبّاسى و تسلّط ايرانيان و تركان بر اكثر آنها، بويژه در مشرق، امراى ايرانى را به احياى زبانهاى ملّى خود واداشت و به نظر مى رسد اين خيزش در تدوين فرهنگهاى تازى به پارسى بى تأثير نبوده است. به طور كلّى، توجّه و عنايت به رواج زبان ملّى به منظور تحصيل و تأييد استقلال سياسى، فراگيرى زبان عربى به منظور رفع نيازهاى مادّى و معنوى، دريافت معانى قرآنى و اكتساب فوايد فرهنگى علوم قرآنى را مى توان ـ كم و بيش ـ در تأليف فرهنگهاى عربى ـ فارسى مؤثّر دانست و اين اقدام بخشى از جنبش اصيل تأليف و تصنيف كتب به زبان فارسى به حساب مى آيد كه از اواخر قرن سوم هجرى در ايران پديد گشته بود.5
يكى از خصوصيّات بارز غالب متون كهن فارس ـ از قرنهاى چهارم تا هفتم ـ بويژه در سيره ها و تفسيرها و حتّى ترجمه هاى قرآن ـ به رغم آن كه عربى دانى رواج داشت ـ سادگى و پيراستگى آنهاست. از آن روى كه اين آثار معمولاً براى عامه فارسى زبانان و حتّى افراد كم سواد نوشته مى شد، خالى از ايهام و ابهام و حشو و زوائد يا صنايع لفظى و آرايه بندى است؛ واژگان آنها هويتى مستقل دارند با بافتى دقيق به روانى آب و روشنى آينه. در بيشتر اين گونه آثار دو اصل بنيادى زبان، يعنى هويّت مستقل و سادگى، مشاهده مى شود.1 از اين چشم انداز، سخنى گزاف نخواهد بود اگر بگوييم بخش قابل ملاحظه اى از متون مذهبى به جهت اهميّت زبانى ـ بدون در نظر گرفتن مسائل نژادى ـ خدمتى بزرگ به زبان فارسى كرده اند.
توغّل در ترجمه هاى ميان سطرى قرآنهاى كهن نشان مى دهد كه آن مترجمان فرهيخته ماضى ـ برخلاف بيشتر مترجمان كم ذوق و شتابكار روزگار ما ـ هوشمندانه دريافته بودند كه چگونه بايد مقصود و معنى را به روشى ساده بيان كنند.2 همچنين سختگيرى فقيهان و پاى بندى ايرانيان به حفظ و حراست از نصوص قرآنى سبب گرديد تا در ترجمه و تفسير قرآن كريم، حتى الامكان، خطا و سهل انگارى روى ندهد. بدين جهت در ترجمه هاى قرون چهارم تا ششم، در لفظ و معنى كمتر خطا و سهو ديده مى شود و قراين نشان مى دهد كسانى كه مبادرت به ترجمه و تفسير قرآن مى كردند، به رموز و دقايق دو زبان واقف بوده اند. و (به واسطه ايمان راستين و مسلمانى درستى كه داشتند، نيروى زبان دانى و ذوق ادبى خود را به كار انداختند و مى كوشيدند تا ترجمانى راست گفتار و درست كردار براى اين نامه مقدّس باشند).3
اهتمام به ترجمه واژه هاى قرآن و فراهم آوردن فرهنگهاى ويژه قرآنى ـ همچنان كه اشارت رفت ـ بيشتر در نواحى دور از مراكز خلافت و حوزه تأثير زبان عربى، بويژه در مشرق ايران يعنى ماوراء النهر و بعدها در شبه قاره هند بيش از ساير بلاد رونق داشته است. با تجديد قدرت اميران ايرانى وسعى در تفكيك دين و مليّت، زبان فارسى نيرو گرفت.
هرچند در عصر طاهريان، صفاريان، سامانيان و زياريان، زبان ديوانى، دينى، فلسفى و علمى غالباً عربى بود و اهل فضل و دانشمندان ايران آن را به كار مى بردند، ولى بى شك زبان عمومى مردم، همچنان باقى و رايج بود. پس از آنكه ايرانيان با خط عربى آشنا شدند، سعى كردند زبان خود را كه بتدريج، كلمات عربى داخل آن مى شد، به همان خط بنويسند. از آن پس ايرانيان در علوم عقلى و نقلى، كه همه مولود قرآن مجيد و شريعت اسلام بود، آثارى به زبان فارسى پديد آوردند كه به عنوان ركنى عمده و اساسى استوار تلقّى گرديد. بنابراين برخلاف نظر آنانى كه گسترش اسلام و نفوذ زبان عربى را سبب ركود و كسادى بازار زبان دَرى دانسته اند، اين زبان علاوه بر وسعت بخشى به حوزه تحت سيطره خود، رنگهاى محلى و گوناگون نيز گرفت. خدمتى كه از اين رهگذر دانشمندان و (مردم ما به ايران و اسلام كرده اند، آن قدر پرارج و گران بهاست كه انسان را بى درنگ به تحسين و تكريم وامى دارد و عزّت و حرمت آنان را در دل پايدار و جايگزين مى سازد).1 اهميّت قرآنهاى مترجَم كهنسال
يكى از عواملى كه در احيا و رونق زبان فارسى مؤثّر افتاد، تفاسير و ترجمه هاى قرآنى و همچنين تدوين فرهنگهاى عربى ـ فارسى در روزگاران گذشته ايران است. همچنان كه گفتيم وقوف بر محتواى قرآن به منظور رفع نيارهاى مادى و معنوى و تحصيل فوايد فرهنگى از سويى و توجّه به احياى زبان ملّى به منظور تأييد استقلال سياسى از سويى ديگر، ضرورت يادگيرى زبان عربى و برگردانيدن قرآن را به پارسى ايجاب مى كرد. از اين روى گزيرى نبود و مى بايست قرآن به زبان فارسى دَرى ترجمه مى شد.
تفاسير و ترجمه هاى كهن ميراثهاى گرانبهايى هستند كه خوشبختانه، امروز، اهميّت آنها بر پژوهندگان علوم قرآنى و دوستداران زبان فارسى پوشيده نيست. ترجمه هاى پيراسته بازمانده فرزانگان گمنام و ناشناخته2 نشان مى دهد كه چگونه آنان توانسته اند به مدد زبان استوار و دلپذير خود، معانى ژرف و باريك كلام خداوند را به سلك زبان شيرين فارسى درآورند و كلام اعجاز را با اعجاز كلام درآميزند.
شناخت اين برگردانيده ها و ارزيابى همه جانبه مسايل و ويژگيهاى گونه گونه آن از ديدگاههاى مختلف، همچون متن شناسى، نسخه شناسى، خط و نگارش، تجليد و تذهيب، كتاب آرايى، سير ترجمه قرآن، واژه شناسى، لهجه شناسى، زبان شناسى، دستور تاريخى و ديگر مختصّات ـ كه در سطور آينده بشرحتر خواهد آمد ـ سزاوار بررسيهاى فراوان و گسترده است.3 (گستردگى و پهناى كــار در اين زمينه آن انــدازه و بدان پـايه است كه هيچ قوم و ملّتى نمى تواند ياراى برابرى با ملّت ما را داشته باشد).4
بنابر آنچه گذشت، گشت و گذار در ميان گلزار قرآنهاى خطى و مترجَم از هر حيث دلپذير و روح پرور است و از جهات گوناگون نفيس و گرانبهايند. (نمونه هاى اين ذخاير فرهنگى و هنرى اسلام را در كتابخانه ها و موزه هاى مختلف جهان مى توان ديد كه خوشبختانه كتابخانه كهنسال آستان قدس رضوى تعداد بيشترى از اين زيبا رويان عالم معنى را دربر دارد. اين قرآنها در واقع جلوه گاه اعتقاد راسخ مسلمين سرزمينهاى گوناگون است كه همه ذوق و هنر و دانش خود را در تحرير و تذهيب كتاب مقدّسشان به كار برده اند تا كلام اللّه، حُسن صورى را با بلاغت و عمق معنى توأمان دربر داشته باشد).5
چگونگى تأسيس سازمان فرهنگنامه قرآنى و شرح مراحل مختلف تدوين فرهنگنامه از آغاز تا انجام
از آن پس كه روانشاد دكتر احمد على رجائى بخارائى1 ـ استاد و رئيس دانشكده ادبيّات و علوم انسانى دانشگاه فردوسى ـ در سال 1347 به جهت برخى ملاحظات ـ احتمالاً ادارى و سياسى ـ مجبور به استعفا و بازنشستگى گرديد؛ به علت علاقه مندى به كارهاى فرهنگى در تابستان 1348 در آستان قدس رضوى، به خدمت مشغول شد. در همان سال ضمن جمع آورى قرآنهاى خطّى و نظم و نسق دادن به دستنويسهاى كتابخانه آستان قدس رضوى، براى نخستين بار به اهميّت خطير قرآنهاى مترجَم پى برد و انديشه تدوين فرهنگى عربى ـ فارسى براساس برابرهاى فارسى قرآنهاى ترجمه دار آن كتابخانه بر ذهن ايشان گذشت. با اين نيّت سازمان فرهنگنامه قرآنى را در ضلع غربى صحن آزادى ـ در طبقه دوم، بالاى آرامگاه شيخ بهائى رضوان اللّه تعالى عليه ـ تأسيس كرد. آن استاد فرهيخته در كنار ديگر خدمات فرهنگى، با اين كار خود عملاً شالوده چنين فرهنگى را پى افكند.
در آن سالها، دكتر رجائى به يارى عده اى از دانشجويان و دبيران فاضل و علاقه مند به تفحّص و سير در بوستان قرآنهاى كهن ترجمه دار پرداخت. به دستور ايشان، نخست تمام قرآنهاى خطى به طور پراكنده و غريب وار در زاويه رواقها و زيرزمينهاى نمدار يله و تلنبار شده بود، جمع آورى و گردافشانى گرديد و سپس با تصفّح و بررسى، براساس قدمت، ترجمه و ديگر ويژگيها تفكيك و طبقه بندى شدند و سپس براى هر قرآن شناسنامه اى تنظيم گرديد كه تمام اطلاعات، فهرستوار در آن ثبت شده بود. طى تلاشهاى بى وقفه، به شبان و روزان بى شمار، از ميان چندين هزار قرآن، بيش از پانصد قرآن مترجَم ـ اعم از كامل و ناقص ـ برگزيده شد و پس از انتقال به محلّ سازمان فرهنگنامه قرآنى در قفسه هاى فلزى از آنها نگهدارى مى گرديد.2
در تابستان 1350 نگارنده اين سطور، افتخار همكارى با آن گروه مشتاق پژوهشگر را يافت. دكتر رجايى هركس را كه جويا و شيفته اين كار مى يافت، دستگيرى مى كرد و از دكتر ياحقى ـ مدير داخلى گروه ـ مى خواست تا آرام آرام اصـول و رمـوز كـار را به او آمـوزش دهـد و ايشـان را پس از چندى چنـانچه ورزيـدگى و پختگى لازم را در كار آن تـازه وارد مشـاهده مى كرد و صـلاح مى ديد، قـرآنى را براى فيش كردن به او مى سپرد. همچنان كه در مقدمه فـرهنگنـامه (ص24) آمـده، طبـق دستـورالعمـلى كه روانشـاد دكتر رجــايى معين كـرده بود،3 از قرآنهاى كهنترى كه ترجمه پارسى استوارى داشت، فيش بردارى مى شد.
به طور كلّى هدف از تهيه و تنظيم اين فرهنگنامه، گردآورى و ارائه معانى پارسى، يعنى به در كشيدن واژه ها و تركيباتى بود كه در ميان سطرهاى قرآنهاى خطّى و كهن آستان قدس رضوى باقى مانده و تا امروز از دسترس پژوهندگان علوم قرآنى و مشتاقان زبان فارسى به دور بوده است. ملاك انتخاب، سره بودن واژه و بركناريش از اجزاى عربى بود. با استخراج اين واژه ها مى خواستند توانايى زبان فارسى را در برگردانيدن مفاهيم قرآنى در تاريخ زبان و ادب پيشينه ايران نشان دهند.
اين كار به سركردگى دكتر رجايى و با مباشرت دكتر ياحقى، توسّط عده اى از پژوهشگران ـ كه نام همگى آنان در صفحه 31 تا 33 مقدّمه فرهنگنامه قرآنى آمده است ـ با شيفتگى و دلباختگى تمام ادامه يافت.1 هنوز چند سالى از آغاز كار نگذشته و بيش از هشتاد و چند قرآن فيش نشده بود كه آن استاد (سال 1352) با نايب التوليه آستان قدس رضوى در آن وقت ـ آقاى حسن زاهدى ـ بر سر مسايل فرهنگى اختلاف نظر پيدا كرد و مجبور شد از اين شغل هم استعفا دهد. استاد دل گردانيد و يكبارگى دست از همه كارهاى ناتمام فروشست و غمزده و دل شكسته، از سر ضرورت ترك يار و ديار كرد و به تهران پناه برد.
تا او از ميانه كار به يكسو رفت، فرهنگنامه بى پدر شد و آن نظـام كه بود از هـم گسست و كـارها ديگر شد. دشواريهـاى بى حساب و كارشكنى و كينه ورزى برخى عناصر بى تمييز پيدا آمد. پايمرديها و قصه برداشتن هاى دكتر يـاحقى ـ كه در آن زمـان از شاگردان ممتاز و طرف وثوق دكتر رجايى و نيز سكّان دار و مدير داخلى گروه بود ـ به جـايى نرسيد. سرانجـام ايشـان هم خـاطر خـراشيده و بقهر ترك كار كرد. بى حرمتى و برخوردهاى ناپسند، سبب شد تا هريك از پژوهشگران به تناوب سرخويش گيرد و راه مجانبت در پيش. ديرى نپاييد كه در پايان سال 1353 درِ فرهنگنامه تخته شد.
سالها گذشت تا سرانجام خورشيد انقلاب دميدن گرفت و قرآن به صحنه آمد. بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى تأسيس شد و گروه فرهنگ و ادب در سال 1363 با مديريت دكتر ياحقى داير گرديد و طرح ادامه و تكميل فرهنگنامه قرآنى بى درنگ مورد تأييد و تصويب اعضاى محترم هيئت مديره بنياد قرار گرفت. صبر و ظفر، دوستان بازمانده قديم را به گرد شمع اصحاب جمع كرد. حق شناسى همكاران به استاد در خاك خفته از سويى و عشق در به سامان رساندن كار و يارى رساندن به دكتر ياحقى از سويى ديگر، موجب گرديد كه بيش از حد، توان و نيروى خود را صرف اين كار كنند.
پس از به در كشيدن آن فيشها و يادداشتها از انبار كـتابخانه و انتقـال آنهـا به گـروه فرهنگ و ادب اسلامى بنيـاد پژوهشهـا، با حوصله تمام، تفكيك و دسته بندى دوبـاره آنها ـ كه در اين فـاصله زمانى دراز نظـام فيشهـا از هم پاشيده و بخشى از آنها به يغما رفته بود ـ آغاز شد. كسريهاى آنها دوباره با زحمت زياد از قرآنهاى خطى استخـراج گرديد و سپس فيشهاى متعلق به هر قرآن در داخل فايل مخصوص قرار گرفت. همزمان با كامل و مرتّب كردن يـادداشتها، چنـدين قرآن كهن ديگر از ميان همان قرآنهاى سابق كه قبلاً شناسايى گرديده بود، فيش بردارى شد1 و اين كار چند سال وقت گرفت. پس از تنظيم نهايى، مرحله استنساخ فرا رسيد. نخست در نظر بود كه عين طرح و نظر مرحوم استاد رجايى مرعى باشد، امّا پس از جلسات متعدد هيأت مديره محترم بنياد و ملاحظه جنبه هاى علمى و فنى كار، طرح فعلى كتاب به تصويب رسيد. آماده شدن اين فرهنگنـامه تـا پـاييز 1372 كه جلد اوّل آن منتشر گرديد، طى دو مرحلـه، نزديك به شانزده سـال زمان برده است: دوره اول از سال 1348 تا 1352 با زعامت دكتر احمد على رجايى بخارائى (بعد از ايشان و دكتر يـاحقى، يك سـال ديگر يعنى تا اواخر 1353، كار با دخـالت بـرخى مدعيــان ادامه يـافت) و دوره دوم كـه از سال 1363 با مياندارى و سرپرستى دكتـر محمّد جعفر يـاحقى شـروع شده و هنوز ادامه دارد.2 در خـلال اين مـدّت نسبتاً دراز، اعضـاى پـاكدل و راستكار فرهنگنامه براى رسيدن به هدف و مقصد نهايى تلاشها كردند و خون دلها خوردند. در مرداد ماه 1357 هيولاى سرطان، سرانجـام، پى افكن و مؤسّس فـرهنگنـامه را پى كرد و از پاى درآورد.
دو تن ديگر از اعضـاى سازمان فرهنگنامه نيز در طى اين سـالهـا به جهـان بـاقى شتـافتند و ديگـر ياران مانده، كار را با رنج فراوان تا به اين مرحله (چاپ جلد اوّل) رسانيدند. شيوه تنظيم و برخى ويژگيهاى فرهنگنامه قرآنى
در مقدّمه اين فرهنگ (ص29ـ26) درباره ضوابط تفكيك واژه هاى قرآنى و معانى آنها و ديگر اختصاصات و مزيّتهاى آن، توضيحاتى آمده است. با سودجستن از آن مبحث، به شرح مختصر برخى از ويژگيهاى فرهنگنامه قرآنى مى پردازم.
ـ مبنـاى تفكيك واژه هاى قـرآنى (مدخلها) در اين فرهنگ، كتاب المعـجم الاحصـايى لالفـاظ القـرآن الكريم تأليف دكتر محمود روحانى بوده است.1 بنابراين واژه هاى قرآن در آن به ترتيب الفبايى (ابتثى) و صرفنظر از ريشه و مادّه هر كلمه مرتّب شده است. البتّه اين روش با طبع پژوهندگانى كه بيشتر از فرهنگهاى فارسى استفاده كرده اند، سازگارتر و سهل الوصول تر از فرهنگهايى است كه به روش ريشه اى مرتّب شده اند.
ـ براى سهولت در پيدا كردن يك كلمه در قرآن مجيد، بخشى از آيه مربوط به هر كلمه با ذكر شماره سوره و آيه در برابر آن آمده است و از اين جهت در تدوين و تنظيم اين فرهنگ از شيوه متداول فرهنگهاى كهن عربى، تبعيّت نشده امّا به جهت آنكه داراى شماره آيه و سوره است، مى تواند روش مستقلى به حساب آيد.
ـ در تفكيك مدخلها و واژه هاى قرآنى به تبعيّت از معجم مبناى كار، از قرائت و ضبطى واحد پيروى شده، در حالى كه تنوّع معانى و صيغه ها بر اثر متابعت از قرآن اصلى، به قوّت خويش باقى است.
ـ ترجمه هاى فارسى عيناً و بى كم و كاست در ذيل واژه هاى قرآنى قرار گرفته و در رسم الخط و صورت مشكول كلمات هيچگونه تصرّفى نشده است تا محقّقان با ظنّ متأخم به يقين، آنچه را در قرآنهاى خطّى كتابخانه آستان قدس بوده و امكان دستيابى به آنها دشوار است، در پيش روى داشته باشند.
ـ از آوردن معانى مكرّر يك كلمه، حتّى اگر در آيه هاى متفاوت هم تكرار شده باشد، خوددارى شده؛ امّا چنانچه واژه هاى واحدى به دو صورت مشكول يا حتّى با دو رسم الخط متفاوت آمده، در حكم غير تكرارى قلمداد شده و در جاى خود آمده است.
ـ تمام 142 قرآنى كه در اين فرهنگنامه از ترجمه فارسى آنها استفاده شده، براساس تاريخهاى قطعى يا حدسى (از قرن 4 تا 13 هجرى) به ترتيب تاريخى و قدمت مرتّب شده اند. شماره هايى كه در جلو معانى مختلف يك واژه قرآنى آمده، مبيّن شماره قرآن به ترتيب تاريخى است.
ـ براى آگاهى پژوهندگانى كه بخواهند به اصل قرآنها مراجعه كنند، شماره ثبت كتابخانه هر قرآن در جدول معرفى اجمالى قرآنها آمده است. اين جدول در واقع كليد و راهنماى دستيابى بر تمام ويژگيهاى كلّى قرآنهاى مترجمى است كه در اين فرهنگ مورد استفاده قرار گرفته اند.
ـ در برخى از معجمهاى الفبايى قرآن، معمولاً از آوردن حروف و ضماير و موصولات صرفنظر مى شود؛ در حالى كه در اين فرهنگ تمام آنها در رديف الفبايى خود آمده است.
ـ هرگاه واژه بسيط فارسى، معنى رسان نبوده است، مترجمان در گذشته هاى دور، از واژه هاى پيوندى يا تركيبى استفاده مى كرده اند. از اين روى شمارى از برابرهاى لغات اين قرآنها دربرگيرنده واژه هاى مركب و حتّى عبارتهاى فعلى است. به عنوان مثال در ص 198 اين فرهنگ چنين آمده است: أَغفَلنا: بار خوار گنداديم؛ كه در معنى (غافل كرديم) به كار رفته است.
ـ براى استناد و ارائه نمونه قرآنهاى نفيس مترجم موجود در گنجينه قرآن آستان قدس رضوى، عكس يك صفحه از پانزده قرآن دستنويس، زينت بخش اين فرهنگ است.
ـ ترجمه اين قرآنها به صورت آزاد نيست، بلكه تحت اللفاظى مى باشد و حتّى با جنبه هاى نحوى زبان فارسى مطابقت نمى كند. بنابراين هرچند ساختار زبانى در اين ترجمه ها چندان رسا و درست نمى نمايد؛ امّا از نظر دريافت معنى عربى و واژگان فارسى درست مى باشد. اصولاً زبان ترجمه ها در قرنهاى چهار تا هفتم هجرى ساده و نزديك به فهم فارسى زبانان است. علّت تحت اللفظى بودن ترجمه اين قرآنها تقيّدى است كه مترجمان نسبت به اصل كلام خداوند يعنى قرآن مجيد داشته اند. اين وفادارى به اندازه اى است كه البتّه ناقض اصالتهاى زبان مى شود؛ به طورى كه گرته بردارى نحوى گاه مخلّ روانى و حفظ طبيعى ساختمان و اركان جمله مى گردد.
ـ مبناى انتخاب واژه هاى ميان سطرى قرآنهاى كهن، صحّت و قدمت و سره بودن واژه يا تركيب فارسى، بوده است. هيج كلمه قرآنى نيست كه گذشتكان ما براى آن معادل فارسى نياورده باشند؛ حتّى براى كلماتى همچون حج، ربا، زكوة و….
ـ در اين فرهنگ (برابرهاى ناب بر ساخته هاى استوار پارسى، تركيب گونه هاى خوش آهنگ و بى همتا)1 فراوان به چشم مى خورد. در عين حال واژه هاى ناشناخته آن بسيار است؛ به طورى كه برخى كاربردها و تركيبها و عبارتهاى فعلى آن در هيچ فرهنگى نيامده است. بى آنكه در انتخاب واژه ها بهگزينى كرده باشيم، چند مورد را مى آوريم:
آذُوهُمَا: دشخوارى نمودند؛ الآصال: اويارگه، شبنگاهان؛ آمَنتُم: ببرويدستى/بگرويدستيد؛ أََئِمَة: پيشگاهان، پيش وايان؛ ءَانَّكَ: اى توا؛ أَساوِرَ: دستونجنها، دستوانها؛ الأَعراب: بيابان نشينان، دشتيان؛ الِإيمَان: گروشت؛ بالِغ: رسندار، رسنده، رسيدار؛ بَخسٍ: كهسته، اندك، ناسره؛ بَطِرَت: هنبارده شد، دنه گرفته بودند؛ بَكَت: گرست؛ بَهيج: خوشنما. ارزشمنديهاى فرهنگنامه قرآنى
هرچند كتاب فرهنگنامه قرآنى خالى از ايراد و اشكال نيست و احتمال مى رود شيوه تنظيم مدخلها و كيفيّت تدوين و يا جنبه هاى ديگر آن مورد نقد و بررسى قرار گيرد، در عين حال نمى توان ارزش و سودمنديهايش را ناديده گرفت؛ بويژه اينكه براساس كهنترين برگردانهاى يكصد و چهل و دو قرآن نفيس تدوين شده و تاكنون در اين زمينه با اين گستردگى كارى صورت نپذيرفته است.
به طور كلّى اگر فرهنگهاى قرآنى با اصول صحيح علمى و نظاممندانه تنظيم و تأليف گردند، به طورى كه محقّقان و اهل فن بتوانند مستقيماً با تكيه به مندرجات آنها به پژوهش پردازند و قياس بر گيرند، در آن صورت اين نوع فرهنگها از ديدگاههاى گوناگون مى توانند مورد استفاده قرار گيرند. در زير به پاره اى از سودمنديهاى كلّى آن برگردانهاى كهن كه در اين فرهنگنامه جمع آمده است، اشاره مى شود:
ـ بررسى اين ترجمه ها از لحاظ شناخت سير تاريخى ترجمـه هاى قرآن در روزگــار ما، مفيـد و گره گشا باشد.2 البتّه مقصود اين نيست كه آنان صرفاً واژه هاى مرده و ناآشنا را از دل اين برگردانها به در كشند و در ترجمه و تفسيرهاى خود به كار گيرند؛ بلكه با درك معانى و برابرهاى قرآن مى توان (با زبان محكم و پيراسته پيشينيان انس گرفت و اصول و ضوابط آن را استخراج كرد و آموزش داد).3
مترجمان قرآن ـ امروزه ـ از اين گنجينه هاى پرارج چندان بهره نمى برند. صاحبنظرى در اين باب مى نويسد: (يكى از راههاى توان بخشيدن به زبان فارسى، غور در متون گذشته و فايده برگرفتن از آنهاست. اين استفاده از دو نظر عمده صورت پذيرست: يكى سود جستن از واژه ها و تركيبات و تعبيرات آنها براى اداى مفاهيم گوناگون، ديگر آن كه مى توان ديد دستگاه واژه سازى زبان فارسى، در دست نويسندگان آنها، بر چه منوال در حركت و پويايى بوده است و سرمشق و شيوه كار در اين زمينه چيست؟).1
در همين روزگار فعلى، مسلمانان فارسى زبان سراسر عالم و بويژه جوانان دين پژوهِ كفرستيز ـ به علت سياستهاى خاصّ استكبار جهانى ـ بيش از هر دوره اى، براى درك معانى كلام الهى به ترجمه هاى فارسى متنوع، روزآمد، روان و در عين حال صحيح قرآن مجيد سخت نيازمندند. طغيان قلم و گستاخى خواهد بود اگر بگوييم بسيارى از ترجمه هاى مبهم و مغشوش و غير هنرمندانه معروف به (مرمرى) ديگر به كار نسل جوان و پوياى امروز نمى آيد.2 بيشتر ترجمه هاى متقدّمين و حتى متأخرين به دليل نوع زبان، تحت اللفظى بودن و ديگر موارد، براى خواننده امروز قابل استفاده نيست.
در مورد كيفيّت و ويژگيهاى ترجمه مطلوب قرآن ـ اين آرزوى ديرياب ـ از گذشته تا امروز ـ بسيارى از قرآن پژوهان انديشيده و نظر داده اند؛ امّا آنچه مسلّم است اينكه تدوين چنين ترجمه اى، ديگر از عهده يك فرد خارج است.3 بايد گروهى از دانشمندان و استادان با تخصّصهاى مختلف در زمينه علوم قرآنى ـ اعم از عربى و فارسى ـ دست به دست هم دهند و چنين ترجمه اى را پديد آورند.4
ـ اين ترجمه ها حتى الامكان در شناخت گويه ها و گويشهاى زبان فارسى و فنوتيك به پژوهشگران زبان شناس كمك مى كند. توضيح اينكه هريك از مترجمان اين قرآنها بنا به سليقه و ادراك خود، نزديكترين واژه به مفهوم قرآنى را از گونه زبان خويش برمى گزيده اند تا مردمى كه در حوزه ادبى آنان مى زيسته اند، بتوانند به آسانى معنى آيات قرآن را دريابند. از اين روى بيشترين موارد ناهمگونى گويشها را مى توان در اين ترجمه ها ديد و در تهيه اطلس لهجه شناسى ايران از آنها سود برد. (طرفه اين كه با فتوحات اعراب و گسترش اسلام در ايران، در سرزمينهاى ايرانى، بخت به گويش پارسى رو كرد. اين زبان مشترك، در عين وسعت بخشيدن به حوزه خود، آنچنان كه گويش شناسى امروزى ايران، نمايانگر آن است، رنگهاى محلّى گوناگون نيز گرفت. بى گمان، آگاهى بر سهم اين گونه هاى محلّى در شكل گيرى زبان ادبى جالب خواهد بود).1 تفاوت زبان ترجمه هـاى غير رسمى و منطقه اى با آثار ادبى فارسى در اين است كه چون متون رسمى ادبى در جهت (تكـامل به سوى استقرار زبان معيار) پيش مى رفته اند، لذا ناهمگونيهاى واژگانى و نحوى زبان در آنها بسيار كمتر از آثار غير ادبى است.2
ـ با جمع آورى لغات فارسى سره از ترجمه هاى ميان سطرى قرآنها، مى توان به غنا و توسعه فرهنگهاى فارسى افزود. بسيارى از لغات فارسى سره در اين ترجمه ها آمده است كه گردآورى آنها براى تأليف فرهنگ جامع فارسى ضرورى مى نمايد. وجود قرآنهاى ترجمه دار آستان قدس رضوى سبب شده است تا گنجينه عظيمى از لغات و تركيبات زيبا و كم يافت زبان فارسى از دستبرد تلف و نابودى در امان ماند. فرهنگنامه قرآنى واژه ها و تركيباتى در سينه دارد كه برخى از آنها تاكنون در هيج فرهنگى ديده نشده است. معانى اين نوع لغات را فقط از راه معادل عربى آنها مى توان دريافت و تلفّظ و ريشه بسيارى از آنها بر ما روشن نيست.
ـ بدان جهت كه مترجمان اين قرآنها در جاهاى متفاوت و پراكنده مى زيسته و طرز فكر و اعتقادى خاصّ داشته اند، طبعآً به طور ناخودآگاه نقشى از زمينه فكر و اعتقاد خود را در اين ترجمه ها برجاى گذاشته اند كه بررسى آنها براى تتبّع در طرز فكر فرق اسلامى درخور توجّه است.
ـ ترجمه هريك از مترجمان براساس يك نوع قرائت بوده است و بنابر مكتب و متنى خاص، معنى ويژه اى را آورده اند. البتّه اين نوع اختلافات بيشتر در مورد افعال، بارز است. گردآورى اين واژه ها و تركيبها با قرائتهاى مختلف هم وسعت دايره زبان فارسى را مى رساند و هم براى رسيدن به وجوه قرآن كريم اهميّت دارد.
ـ پژوهش در اين نوع ترجمه ها، مى تواند در شناخت صورتهاى گذشته، حلّ معانى مبهم واژه هاى فارسى ميانه و همچنين شناخت نسخه ها و ويرايش متنهاى كهن به محقّقان يارى رساند.3
ـ استخراج و تدوين نكات دستورى اين قرآنها، مى تواند به غنا و توسّع دايره دستور زبان فارسى بيفزايد. در اين قرآنها مى توان سير واژه ها را از جهت دستور تاريخى بررسى كرد.4
ـ مقايسه كلمات قرآنى با برابرهاى شيواى آن در اين فرهنگنامه، ميزان توانايى و قابليّت زبان فارسى را در برگردانيدن مفاهيم قرآنى نشان مى دهد. از اين رهگذر به نكاتى ظريف و دقيق در لا به لاى ترجمه ها مى توان رسيد.
ـ پژوهش در اصل قرآنهاى مترجَم كه مشخّصات كامل 142 نسخه از آنها در (جدول معرّفى اجمالى قرآنهاى خطّى فرهنگنامه قرآنى) آمده، از جهت هنر كتاب آرايى در تمدن اسلامى قابل توجّه است؛ زيرا مى توان در آنها شيوه هاى كتابت و سير تاريحى رسم الخط را ملاحظه كرد و به شناخت و تكميل اطلاعاتى درباره انواع خط (ثلث، ريحان، كوفى، محقق، نستعليق، نسخ)، تذهيب، تجليد و ديگر هنرهاى اسلامى دست يافت. اين دستنويسهاى نفيس كه در گنجينه قرآن آستان قدس در جلوه اند، دنيايى نو آيين در برابر هر بيننده هنر شناس مى گشايند.1
ـ اين ترجمه هاى كهن از نظر گونه هاى فارسى و آواشناسى قابل بررسى است و همچنين (… تبديلاتى كه در ساختارهاى نسخه نويسى در تاريخ زبان فارسى روى داده است و مى توان گوشه هايى از آن را از طريق نسخ خطّى فارسى و متون كهن و متأخّر و سنجش آنها با گونه هاى اصيل زبان بازيافت و بازنمود).2
ـ با توجّه به شيوه گفتار و طرز و هنجار اين ترجمه ها و تقسيم بندى آنها، مى توان به معيارهايى دست يافت كه تا حدودى منطقه تأليف و كتابت آنها را تعيين كرد. همچنين اين نوع ساختارها و كاربردها مى تواند گستره سبك شناسى را توسعه دهد.3
ـ فرهنگنامه قرآنى مى تواند مورد استفاده دانشمندان و محققان محترم (فرهنگستان زبان و ادبيات فارسى) قرار گيرد؛ زيرا تركيبات و پيشوند و پسوندهاى بسيارى در آن يافت مى شود كه مى توان به وسيله آنها بعضى عناصر زبانى را قوت بخشيد و به كمك آنها واژه و تركيبات جديد ساخت.4
ـ نويسندگان، شاعران، مترجمان كتب خارجى، كـارگردانان و هنـرمندان فيـلم و تئـاتر و سـريـال كـه به نوعى نيـاز به تشخّص و آركـائيسم واژگـانى و سـاختهاى كهنه زبـان دارنـد،5 مى توانند از واژه هـاى نـاب و تركيبات شيرين و گـاه عبـارتهـاى فـعلى آهنگ دار ايـن فـرهنگ بهره جويند.6
كوتاه سخن اينكه چون ترجمه قرآن اساسيترين عامل آميزش خط و زبان و فرهنگ فارسى و عربى بوده، لذا پيدايش هنرها و دانشهاى بسيارى را در كنار خود فراهم آورده است كه همه از دولت قرآن مجيد مى باشد. برخى اشكالات و كاستيهاى فرهنگنامه قرآنى
در اين مبحث، انگشت در نكرده ام تا نادرستيها و سهوهاى اين اثر ارزشمند را بجويم. به دقت و كاركشتگى استاد دانشمند و جملگى اعضاى فاضل گروه فرهنگ و ادب بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى رجاء واثق دارم؛ امّا در عين حال انصاف علمى و وابستگيم به اين كتاب روا نمى دارد كه پاره اى از نقايص و كاستيهاى آن ناديده بماند يا از آن غمض عين شود. اشكالهاى اين فرهنگ هرقدر هم كه باشد، از ارزش و اعتبار آن چيزى نمى كاهد و در جنب عظمت و پهناى كار در (يك قطره آب بود از رودى). ليكن مشتاقم اين اثر گرانقدر از هر غلط و نقصانى ـ حتّى قابل اغماض ـ به دور باشد.
پيداست كه شناخت و ارزيابى همه جانبه آن به بررسيهاى گسترده و دانش فراوان نيازمند است و از توان صاحب اين قلم با اين بضاعت مزجات بيرون است. در عين حال غرض بنده از طرح برخى خُردك نظريات و پيشنهادها اين است كه ان شاء اللّه در جلدهاى پسين آرايش بهتر و منقّح ترى ـ در صورت امكان ـ به هم برسد كه گفت: (آراستن سرو ز پيراستن است). و اينك آن نظرها و پيشنهادها:
ـ بنا به صلاحديد و تصويب هيأت مديره محترم بنياد پژوهشها، ظاهراً به جهت صرفه جويى و يا (ملاحظه جنبه هاى علمى و فنى كار) (ص26 مقدّمه) از آوردن معانى مكرّر هريك از مدخلها ـ حتى اگر در آيه هاى متفاوت باشد ـ در اين فرهنگنامه صرفنظر شده است؛ در صورتى كه در دوره اول، يعنى در زمان دكتر رجايى، قرآنها به صورت بسامدى فيش و منظّم مى شد. اگر در اين فرهنگ بسامد معنى فارسى را در برابر هر واژه قرآنى در ترجمه هاى متعدد، برابر چشم مى داشتيم (همچنان كه در ص 29 مقدّمه به اين نكته اشاره شده است) به ارزش علمى اين فرهنگ چندين برابر افزوده مى شد؛ هرچند كه مى پذيريم چاپ آن به اين شيوه، بسيار پرخرج مى شد و حجم آن بسيار.
ـ به طور كلّى شناخت در اطوار و ادوار واجهاو واژگان يك زبان بدون توجه به مقوله ساختارها و تعابير آن زبان امكان پذير نيست؛ زيرا بر طبق نظريات مدون زبان شناسان ـ از گذشته تا امروز و از سيبويه تا چامسكى ـ مجموعه اى از عناصر زبانى كه زنجيره ساختارى يك زبان را مى سازد به لحاظ صوتى و به جهت موسيقايى بر يكديگر تأثير گذار و اثرپذيرند. به اين جهت هرگونه تحقيق در اطوار و ادوار تاريخى زبان، ملاحظات جدّى را بر ساختارهاى زنجيره اى و بافتى زبان التزام مى كند. متأسفانه در تدوين فرهنگنامه به اين مهمّ توجه نشده است.
توضيح اينكه در دوره اول فرهنگنامه چنانچه پژوهنده با موردى غريب و شاذّ از ناهماهنگى و اختلافهاى گونه اى زبان در قرآنهاى مترجم مواجه مى شد، براى آنكه محققان بتوانند آن را بهتر درك كنند، عين عبارت را بى كم و كاست در ذيل فيش به عنوان شاهد مثال مى نوشت. هم اكنون تمام آن فيشها در گروه فرهنگ و ادب موجود است، ولى از آنها در اين فرهنگنامه استفاده نشده است.
ـ همچنان كه در مقدّمه فرهنگنامه (ص 29) آمده، در تفكيك مدخلها به تبعيت از معجم مبناى كار، از قرائت و ضبطى واحد (قرائت حفص عن عاصم) پيروى شده است، در حالى كه به علت تنوع قرائتهاى قرآنهاى مترجم، معانى متفاوت و متباينى از يك واژه قرآنى عرضه شده است. نكته اى كه به ذهن مى رسد اين است كه چگونه محققين دريابند برخى از اين معانى متنوّع به علت قرائتهاى خاص (از جمله ابن كثير واخفش كه در خراسان مشهور بوده) مى باشد؟
ـ هرچند پژوهشهايى از قبيل بررسى ساختارى، زبانى، لهجه اى و غيره و يافتن مؤيّدات آنها، جزو وظايف و اصول كار اعضاى تدوين كننده اين فرهنگ نبوده و به جدى و نظاممندانه در آن پيگيرى و تحليل نشده است؟1 امّا، لااقل، جاى برخى توضيحات زبان شناختى در فرهنگنامه قرآنى خالى است.
امروزه دانش زبان شناسى در علوم و فنون مرتبط با زبان و ادبيّات اهميّت بيشترى پيدا كرده و روز به روز ضرورت اين علم براى حلّ مشكلات متون كهن و تصحيح آنها، بيشتر احساس مى شود.
البتّه غرض از بررسى زبان شناسانه متون كهن، تحقيق در حد (فقه اللغه)،2 آن هم در معنى حدود و گذشته آن در قرون وسطى نيست و نبايد آنها را با هم اشتباه كرد؛ همچنان كه دو مقوله گونه هاى زبان و رسم الخط را نبايد در هم آميخت.3 در پانوشت برخى از صفحات اين فرهنگ در مورد واژه هايى كه متروك مانده و به جهتى مبهم مى نموده، توضيحاتى داده شده است كه گاهى مفيد مى افتد؛ امّا در بسيارى موارد نيز اين زيرنويسها ـ البتّه با توجّه به خوانندگان آن كه اغلب اهل فن و از محققان متخصص هستند ـ چندان عالمانه و سودمند نيست و حتى در بسيارى جاها، زائد مى نمايد. از باب نمونه تنها به يك نمونه اشاره مى شود: در ص 357، زيرنويس 2و3 در معنى (بَقَر) چنين آمده است: مادگاوان/ماده گاوان؛ گو/گاو.
همچنين بدان علت كه توضيحات مربوط به واژه ها در زمانهاى متفاوت و دور ازهم و احتمالاً به وسيله افراد مختلف و بدون توجّه به انبوه برگه هاى ديگر نوشته شده است، اكنون كه آن حواشى و پانوشتها، پس از گذشت سالها در سِلك فرهنگ درآمده و انسجام و ارتباط لازم را با يكديگر ندارند و در بعضى صفحات تكرارى و حتّى زائد مى نمايند. از اين رهگذر، پس از تنظيم و صفحه بندى فرهنگنامه قرآنى، براى يكدست شدن و انسجام مندرجات آن، مقايسه نقادانه زيرنويسها و ارجاع برخى صفحات به يكديگر و حذف موارد تكرارى لازم بوده است. از باب نمونه به يك مورد توجّه فرماييد:
ص 349، معنى فعل (بَطِرَت) در قرآن30 به صورت فعل امر (انبار ده) آمده است و معادل آن در برخى قرآنهاى ديگر چنين است: هنبارده شدا، فيرنده شدند3، دنه گرفته بودند21،….
در مورد عدم تطابق فعل عربى با معادل فارسى در قرآن30 توضيحى در زيرنويس نيامده است، اما در ص 155 در معنى (أشِر) در زيرنويس1 چنين توضيح داده اند: هنبارده/ انبارده، متكبّر، مغرور.
ـ تمامى 142 قرآن اين فرهنگ براساس قدمت و تاريخ كتابت مرتّب شده و در جدولى (ص 71 ـ 34) تدوين گرديده است. با آنكه در مقدّمه فرهنگنامه (ص 28) تأكيد شده همه قرآنهاى مندرج جدول به ترتيب تاريخ كتابت و قرن مرتّب شده اند، امّا اين نكته بر ذهن مى گذرد كه چگونه قرآن شماره دو و هفتِ مكرر جدول كه به قرنهاى چهار و اواخر قرن سوم و چهارم منتسب شده اند، از نظر ترتيب بعد از قرآن شماره يك (يعنى قرآن قدس) كه مربوط به نيمه قرن پنجم است، قرار گرفته اند. هرچند دو توضيح زيرنويس صفحات 34 و 35 به توجيه مطلب مى پردازد، امّا اين شك در پژوهشگر تقويت و سپس تبديل به يقين مى شود كه مرحوم دكتر احمد على رجائى يا يكى از اصحاب اربعه (على سلطانى گرد فرامرزى، ابراهيم قيصرى، عبدالعلى معصومى، محمد جعفر ياحقى) كه از نخستين دستياران ايشان بوده اند، در تشخيص و تعيين قرن آن دو نسخه به خطا رفته اند. البتّه در قدمت و قدمت و ارزش قرآن شماره يك جاى هيچ ترديدى نيست.
ـ با آنكه قرآن قدس (شماره يك جدول) سوره فاتحه و 213 آيه از سوره بقره را از آغاز ندارد و حدود 21 سوره از انجام را (ر. ك: ص22 مقدّمه همان قرآن)، امّا جاى تعجب است كه در (جدول معرفى اجمالى قرآنهاى خطّى فرهنگنامه قرآنى) (ص 34 مقدّمه) به عنوان يك قرآن كامل معرفى شده است.
ـ در آغاز و انجام هيچ يك از 142 قرآن مترجَم اين فرهنگنامه، نام برگرداننده نيامده است، گويا چون كار ترجمه در محدوده هاى جغرافيايى خاصّ صورت گرفته و امرى عقيدتى محسوب مى شده و جزو مقوله فرهنگ رسمى به حساب نمى آمده، در نتيجه متداول و مرسوم نبوده كه مترجم نام خود را در آغاز يا انجام ترجمه اش بياورد. به هر حال پژوهش و بازجُست در اين زمينه لازم مى نمايد. اگر در مقدّمه فرهنگنامه به اين مورد لااقل اشاره مى شد، اين سؤال و ابهام از ذهن برخى خوانندگان كنجكاو و نكته ياب برمى خاست كه چرا مترجمِ هيچ كدام از اين قرآنها مشخص نيست و در (جدول معرفى اجمالى قرآنهاى خطى فرهنگنامه قرآنى) ستونى براى درج نام مترجمان گشوده شده است؟1
ـ ديگر اينكه پاره اى غلطهاى مطبعى و بعضى سهوها به متن اين كتاب راه يافته است. همكار پژوهشگرم در اين مورد چنين نوشته: (به رغم تلاش پيگير همكاران گروه فرهنگ و ادب اسلامى در نمونه خوانى مكرّر فرمهاى حروفچينى شده و رفت و آمدهاى چند باره صفحات كتاب بين مشهد و تهران هنوز هم كتاب از غلطهاى چاپى بسلامت نَجسته است).2 اى نمونه به دو مورد اشاره مى شود:
ص9، پاورقى1: در مورد اجزاى (وادمينان) كه در برابر (الآخرين) است، چنين توضيح داده اند: (وام « دُم « ين « ان). بى شك پيشوند (وا) بوده است نه (وام). و نيز در ص136، در پاورقى 3 آمده: (راس/باشيد)؛ و مقصود چنين بوده: راس/راست.
ـ واژه هاى ناشناخته اين فرهنگ اندك نيست و همچنان كه گفته آمد برخى از آنها در هيچ فرهنگى نيامده است. اگر اين لغات و تركيبات ناشناخته همچون شيوه قرآن قدس به نوعى و با علامتى، بارز و ممتاز مى گشت؛ توجه محققان را بيشتر به خود معطوف مى كرد.
ـ همچنين، روى هم رفته، خطّ اين فرهنگ بسيار ريز است. به علاوه گمان مى كنم بيشتر كسانى كه از اين نوع منابع استفاده مى كنند، على العموم، از نور چشم چندانى بهره مند نيستند؛ به جهت آنكه كتابهاى مأخذ و مرجع معمولاً چند ستونى و ريز خط هستند، از اين نقيصه درمى گذريم؛ امّا شماره هايى كه بر بالاى برخى واژه ها در لابه لاى سطرها نشسته و در زيرنويس به توضيح آنها پرداخته شده، آن قدر ريز است كه با زحمت مى توان آنها را به چنگ آورد و بين زيرنويس و مورد متن ارتباط ديدارى و ذهنى برقرار كرد.
نيز برابر مدخلهاى عربى آيه اى ـ تمام يا قسمتى ـ آمده است. چاپ آيات بى شمار و مدخلهاى عربى كتاب با خطى درشت تر از واژه هاى فارسى، طبيعت و شمايل كتاب را به سوى كتابهاى فنى و تخصصى عربى كشانيده و نمود و جلوه برساخته هاى فارسى آن را از نگاه ديدارى در پرده استتار فروبرده و اصولاً فارسى بودن كتاب در برابر چشمان بيننده گم مى شود.
ـ نكته ديگر هيأت ظاهرى و قطع و ابعاد كتاب است كه متأسفانه از جهت صورى، نما و پرهيب فرهنگهاى لغت را نيافته است. در نتيجه اين كتاب در بادى امرو به نگاه اول جلوه نمى فروشد و در چشم نمى نشيند. اگر اندكى فربه تر و با خط و جلدى برازنده و زيباتر از اين كه هست، چاپ مى شد؛ بغل گير و نظرگيرتر مى گرديد.
به حقِّ صحبت ديرين كه هيچ محرم راز
به يار يك جهتِ حق گزار ما نرسد
حافظ حقگزارى
بنياد پژوهشهاى اسلامى، با انتشار اين فرهنگ به احياى گنجينه هاى عظيمى از دستاوردهاى فكرى مترجمان دانشمند گذشته ـ در زمينه برگردانهاى فارسى قرآن ـ دست يازيده است و اين خود گواهى تواند بود بر هوشمندى سرپرست و هيأت مديره محترم بنياد و تشخيص ضرورتهاى فرهنگى از سوى آن فرهيختگان. چشم آن داريم كه اين مؤسّسه بزرگ و شريف كه منتسب به حضرت ثامن الحجج على بن موسى الرضا (ع) است بتواند بيش از پيش در زنده كردن ميراثهاى علمى و فرهنگى ايران اسلامى و گسترش علوم قرآنى و سنّت رسول اكرم (ص) و انتقال معارف درخشنده مكتب تشيع به سراسر جهان، موفق و پيروز باشد.
همچنين سعى دكتر ياحقى مشكور باد كه با پادرميانى و تلاشهاى دراز مدّت خود توانست كارى را كه دكتر احمد على رجائى بنيان نهاده و بارى را كه به ميانه راه رسانيده و يله كرده بود، برگيرد و سامان دهد و به پايان برد. از جمع ياران قديم و جديد، تنها او مرد اين ميدان بود و لايق اين ميراث نياكانى؛ (سالخوردى جاودان مانند).
سخن آخر اينكه هرچند در بخش پايانى مقدّمه فرهنگنامه (ص 33 ـ 31) از آن استاد روانشاد و ديگر فرزانگانى كه بار اصلى كار را بر دوش كشيده اند ـ و اجر واقعيشان موكول به روز جزاست ـ ياد شده و از زحمات آنان قدردانى؛ امّا آنچه در خلوت و تنهايى، بارها، بر ضمير من به آرزو گذشته است اينكه:
اگر استادم ـ دكتر ياحقى ـ جان شيفته به خُمخانه محبّت مى كشيد و از حقگزارى، مولوى وار، نام استادش ـ دكتر رجائى ـ را همچون دُرّى يتيم بر چنبره كتاب ترصيع مى كرد و آرام و رام از خود برمى خاست، فتوّت بر فتيان تمام مى كرد و در طريقت حق شناسى، درس عاشقى ـ شيوه رندان بلاكش ـ را به شاگردان خود به از اين مى آموخت!
والسلام
پاورقى:
1. / كه دارالملك ايمان را مجرد بيند از غوغا؛ برگرفته از قصيده اى با مطلع: مكن در جسم و جان منزل كه اين دون است و آن والا / قدم زين هر دو بيرون نه، نه اين جا باش نه آن جا. ر. ك: ديوان حكيم ابوالمجد مجدود بن آدم سنائى غزنوى، به سعى و اهتمام مدرّس رضوى، انتشارات كتابخانه سنائى، چاپ سوم، 1362.
2. ر. ك: مجموعه مقالات دكتر محمّد معين، به كوشش مهدخت معين، دو جلد، موسّسه انتشارات معين، تهران 1367، ج2، ص531.
3. براى اطلاع بيشتر ر. ك: سيّد حسن سيّدى، (تمهيدى بر ترجمه قرآن)، كيهان انديشه، شماره 40 بهمن و اسفند 1370، ص 39 ـ 33؛ همچنين دكتر سيّد محمّد باقر حجتى در مجلّه مترجم (شماره ويژه مباحث ترجمه قرآن)، سال سوم، شماره 10، ص 35 در اين باب چنين گفته اند: (ترجمه قرآن به هر زبانى هرگز نمى تواند واجد ابعاد مختلف اعجاز قرآن كريم باشد، و به تعبير پاره اى از علماء ترجمه قرآن به سان استفاده از اندام مصنوعى به جاى اندام طبيعى است و هرگز ترجمه نمى تواند با قرآن كريم هم سطح باشد. به همين جهت پاره اى از دانشمندان، ترجمه قرآن را تحريم كرده و ادلّه اى در اين زمينه ارائه داده اند؛ بويژه سيّد محمّد و سيد رضا در مجلّد نهم تفسير قرآن الحكيم معروف به تفسير المنار و دانشمندانى ديگر در كتابهاى مستقل راجع به حرمت ترجمه قرآن به طور مبسوط بحث كرده اند؛ لكن در نفطه مقابل، راجع به جواز ترجمه قرآن مانع و اشكالى وجود ندارد …) براى آگاهى از آراء مختلف درباره جواز يا عدم جواز ترجمه قرآن ر. ك: دكترسيّد محمّد باقر حجّتى، (سيرى در تفسير قرآن از آغاز تا عصر تابعين)، مقالات و بررسيها، دفتر 21 و 22، صص 55 ـ 54.
1. ر. ك: دكتر ابراهيم انيس، دلالة الالفاظ، چاپ اول، مكتبة الانجلو المصريه، 1958، ص 172؛ به نقل از: سيّد حسن سيّدى، همان مجلّه، همان صفحات.
2. ترجمه تفسير طبرى، به تصحيح و اهتمام حبيب يغمائى، دوره هفت جـلدى، انتشـارات تـوس، چاپ (افست) زر، ارديبهشت 1356، ج1، ص 6 ـ 5.
3. ر. ك: هزار سال تفسير فارسى، دكتر سيّد حسن سادات ناصرى و منوچهر دانش پژوه، نشر البرز، تهران 1369، ص 8 ـ 6 مقدّمه.
4. در عين حال برخى محقّقان با توجّه به آنچه شهفور ابوالمظفر اسفراينى در تفسير تاج التراجم فى تفسير القرآن للأعاجم (به كوشش نجيب مايل هروى، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، ج اوّل، تهران،زير چاپ، ص 8) و جاحظ در البيان و التبين (چاپ قاهره، ص 346) و سلطان ولد در رباب نامه (به اهتمام دكتر على سلطانى گرد فرامرزى، انتشارات مؤسّسه مطالعات اسلامى دانشگاهِ مك گيل، تهران 1359، ص 414) آورده اند، احتمال داده اند كه پيش از ترجمه تفسير طبرى، ترجمه هايى به زبانها و گويشهاى منطقه اى وجود داشته است. به نقل از مقدّمه ج1 قرآن قدس (پژوهش دكتر على رواقى، موسّسه فرهنگى شهيد محمّد رواقى، تهران تيرماه 1364)، ص22؛ ايضاً مقدّمه فرهنگنامه قرآنى، ص 14 ـ 13.
5. ر. ك: المعجم العربى، حسين نصّار، ج1، ص 95 ـ 91؛ به نقل از تاج المصادر، ابوجعفر احمد بن على بن محمد المقرى البيهقى، به تصحيح و تحشيه و تعليق دكتر هادى عالم زاده، مؤسّسه مطالعات و تحقيق
درباره مرآت الاحوال جهان نما
جعفريان رسول
(مرات الاحوال) اثر ارجمند و باارزش (آقا احمد) فرزند (آقا محمد على كرمانشاهى)، و نواده علامه مجدد (وحيد بهبهانى) سالهاى متمادى، تنها براى برخى آشنايان با نسخه هاى خطى شناخته شده بود. گويا تفصيلى ترين بهره را آقاى على دوانى و عبدالهادى حائرى از آن برده اند. كه اين دوّمى با لطف برادرش جناب عبدالحسين از نسخه مجلس (ش 5551) بهره برده است. پس از آن در سال 1370ش، براى نخستين بار جلد اول آن توسط آقاى على دوانى با لطف فرزندشان جناب آقاى رجبى (رئيس وقت كتابخانه ملى) و بر پايه دو نسخه از كتابخانه ملى چاپ و منتشر شد.1 اينك متنى كامل و مصحَّح آن توسط (مؤسسه علامه مجدد وحيد بهبهانى) در دو جلد (مجموعاً 1125 صفحه) با فهارس مفصل و دقيق به چاپ رسيده است. قابل ذكر است كه مـوسسه اخيرتلاش خود را وقف آثــار خــاندان وحيد بهبهانى كرده و تاكنون چند اثر از جمله (خيراتيه)، (راد شبهات كفار) و (فضايح الصوفيه) را نشر كرده است.
چاپ جديد مرات الاحوال با مقابله چهار نسخه صورت گرفته و تا آنجا كه مقدور محققان بوده علاوه بر ذكر نسخه بدلهاى مفصل، درباره پاره اى از مسائل و اعلام و لغات متن، به اختصار، توضيحاتى آورده اند. براى چنين كتابى كه به موضوعات متنوع پرداخته، وجود فهارس چندگانه لازم بوده و محققان با تنظيم فهارسى چون فهرست آيات، روايات، كتابها، اشعار، لغات، اماكن، اعلام، مصادر و مآخذ، و فهرست موضوعات كار را بر پژوهشگران آسان نموده اند.
نكته اول آن كه لازم بود تا مقدمه مفصلترى در شرح حال آقا احمد و ارزيابى كتاب نوشته شده و اهميت و جايگاه كتاب در متون مشابه مورد نقد و بررسى قرار مى گرفت.
نكته دوم آنكه محققان با زحمت فراوان كوشيده اند تا تمام نسخه بدلها را ياد كنند در حالى كه حداقل نيمى از آنها فاقد ارزش است و اصولا در تصحيح متون به اين قبيل نسخه بدلها آن هم در كتب متأخر چنين توجهى روا نيست؛ مثلاً به جاى (از) (واز) (ص73)؛ و يا درباره (واز) گفتن اينكه: و، در (د) نيامده است! از اين قبيل نسخه بدلها فــراوان است و البته در كنــار آنها نسخه بدلهاى سودمند نيز بسيار.1
محققان، در شرح لغات متن نيز توضيحاتى داده اند اما برخى از لغات نيازى به اين توضيحات نداشت، چون فهم آنها چندان دشوارى ندارد مثل (دمى تغافل) كه معنا شده: لحظه اى غفلت؛ (صيت) به معناى: آوازه؛ (مرعى ميدارند): مراعات مى كنند: مَلا: آشكار؛ ناس: مردم؛ اين قبيل توضيح لغات مربوط به كتابهاى فارسى مدارس است نه تصحيح متون.
توضيحاتى كه در پاورقى در شرح حال افراد، كتابها و يا مكانها آمده، سودمند است گرچه گاهى اغلاطى در آن ديده مى شود؛ مثلاً در ذيل ص 227 در شرح منطقه، (حُسَيكه) با استفاده از (معجم البلدان)، آن را محلى در مدينه منوره دانسته؛ در حالى كه اصولا در متن،صحبت از عراق است! همين طور در توضيح اصطلاح (متواتر) در اين كلام است كه: (استشفاع و استمداد از ارواح مطهره در اخبار، وارد و متواتر است)، در پاورقى چنين آمده؛ متواتر: پياپى، پشت سرهم صادر شدن. روشن است كه اين معناى لغوى تواتر است و مقصود مؤلف، تواتر معنوى روايات در باب استشفاع است.
در يك مورد (ص 794) نيز در متن، تاريخ روى كار آمدن نواب سراج الدوله سنه يك هزار و دوصد و شصت نه [1269] آمــده؛ در حــالى كه محققــان بــايد مى دانستند كه مؤلف در سال 1243 مــرحوم شده؛ به علاوه در ص809 يعنى چنــد صفحه بعـد شهادت ســراج الــدوله سال 1170 آمـده كه اين درست است.2 طبيعى است كه حــتى اگـر متن نادرست بوده محققان بايد آن را يــادآور مى شدند. چند سفرنامه مشابه در دهه هاى نخست قرن سيزدهم هجرى
مرات الاحوال، حلقه اى از حلقات سفرنامه نويسى فارسى در قرن سيزدهم هجرى است؛ شمارى از انديشمندان اين قرن، دست به تأليف سفرنامه هايى زدند كه از منابع بسيار غنى براى شناخت تاريخ اجتماعى ايران در قرن دوازدهم هجرى است؛ قرنى كه شاهد تحولات اقتصادى و سياسى شگرفى در عرصه جهان بويژه اروپا و نيز كشور ما و همسايگان آن خصوصاً هند بوده است.
در اينكه چه عواملى اين افراد را بر آن داشته تا دست به نوشتن سفرنامه و خاطرات خود بزنند، حدسهاى مختلفى مى توان زد، اما آنچه مهم است آنكه اين افراد طى سفرهاى خود، بويژه به هند يا اروپا روسيه، شاهد تحولات جديد سياسى و اقتصادى بوده اند. شگفتى تحولات سبب شده تا گزارش آنها را به عنوان ارمغان و براى عبرت، براى هموطنان خويش بنگارند.
تأثير و تأثر ميان آنها را از يكديگر نيز نبايد از نظر پنهان داشت؛ به عنوان مثال همين آقا احمد در (مرات الاحوال) شديداً متأثر از شيوه نگارش (مسير طالبى) و (تحفة العالم) دوست خود عبداللطيف شوشترى بوده و در مواردى از آنها نقل كرده است.3
عامل ديگر، سفرنامه نويسى غربيان و استقبال عموم مردم از آنها بوده كه آقا احمد نسبت به آنها آگاهى داشته است. او در جايى از كتاب خود درباره انگليسيها مى نويسد: (اگر كسى [از آنان] به مُلكى رود و يا از عجايب المخلوقات چيزى بيند آن را و احوال آن و ملك را و آن حيوان را نويسد و صورت آن را كشد و چون به كلكته و دارالرياسه ديگر اين جماعت رسد وى را اعزاز كنند و آن كتاب را در چهاپخانه (كذا) برده از آن صدها نسخه چاپ كنند و به قالب نويسند … و لهذا هركس به هر ملكى كه رفت يا به جزيره اى كه رسيد، احوال آن را به شوق آنكه علاوه بر اعزاز و اشتهار، مبلغ كلى عايد او خواهد شد، ثبت مى كند.1
در اينجا اشارتى به فهرست اين سفرنامه ها مفيد است:
الف: تحفة العالم2 از عبداللطيف شوشترى (1172 ـ 1220)؛ ولى كتاب خود را در سال 1216هـ.ق نگاشته3 و در آن مشاهدات و خاطرات خويش را بويژه در مورد هند و سلطه انگليسيها در آن ـ جايى كه مؤلف از سال 1202 تا پايان زندگى در آنجا بوده ـ ثبت كرده است. ساختار اين كتاب كه شامل سفر مؤلف از عراق به سمت هندوستان است شباهتهايى با مرات الاحوال آقا احمد دارد. او نيز همان طور كه آقا احمد بعداً در كتاب خود چنين كرد شرحى مفصل از چگونگى حكومت انگليسيها در هند به دست داده است. حتى آنچه كه در ذيل تحفه صص 477 ـ 481 درباره حمله وهابيون به عراق آمده در مرآت الاحوال نيز منعكس است جز آنكه آقا احمد در جريان حمله وهابى ها در عراق حاضر و ناظر بوده است. از جمله رساله محمد بن عبدالوهاب كه در تحفة العالم صص 479 ـ 480 آمده عيناًَ در مرآت الاحوال ج1 صص 220 ـ 232 آمده است. البته مى دانيم كه آقا احمد با عبداللطيف دوست بوده و در هند مكرر با او ديدارهايى داشته است.4
ب: سفرنامه و حيرتنامه سلطان الواعظين در هند؛ وى پس از سفر خود به هند كه در سال 1221 صورت گرفته، مشاهدات خويش را از وضعيت هند و عادات و آداب ساكنان آن نوشته و در سال 1231 به دستور فتحعلى شاه يادداشتهاى خود را تنظيم و تحرير نهايى كرده است. قاعدتاً آقا احمد در زمان تأليف سفرنامه خود نمى توانسته از آن مطلع بوده باشد.
ج: سفرنامه ديگر اثر ميرزا ابوطالب خان [اصفهانى، تبريزى، لندنى] است كه به آن نام (مسير طالبى فى بلاد افرنجى) داده است.
ميرزا ابوطالب كه در هند زندگى مى كرده در فاصله سالهاى 1213 هـ.ق تا 1218 مسافرتى به اروپا داشته و اندكى بيش از دو سال در لندن به سر برده است. او پس از آن به هند بازگشت و يادداشتهاى سفر خود را تنظيم كرده است. بخش عمده سفرنامه مربوط به انگليس و قسمتى نيز درباره هند است، او در سال 1221 هـ.ق درگذشته است. اين كتاب با نام (مسير طالبى) به كوشش حسين خديو جم توسط انتشارات آموزش انقلاب اسلامى به چاپ رسيده است.
د: چهارمين سفرنامه در اين رديف همين ( مرآت الاحوال) است كه نوشته حاضر به قصد معرفى آن نوشته شده است. وى كتاب خود را در سال 1225 هـ.ق تأليف كرده و از اين جهت متأخر از تحفة العالم و همان گونه كه گفته شد متأثر از آن بوده است.
البته مؤلف ما از سفرنامه شيخ محمد على حزين لاهيجى نيز كه به نحوى مشابه سفرنامه هاى سابق الذكر است خبر داشته اما از لحاظ حلقه اى، تنها به عنوان يكى از حلقات (كاروان هند) كه تا اين اواخر هنوز ادامه داشته با آن پيوند مى خورد اين در حالى است كه از لحاظ محتوا در رديف همان تحفة العالم، سفرنامه سلطان الواعظين و مسير طالبى است.
مشابه اين سفرنامه ها، البته در گزارش وضعيت دنياى جديد، (حيرتنامه سفرا) اثر ابوالحسن ايلچى است كه شرح سفر سياسى او به لندن در سال 1224 قمرى است. محتواى كتاب
فهرست بندى محتواى كتاب از سوى مولف بسيار ريز و گسترده بوده و خود وى، در آغاز كتاب آن فهرست را آورده است. در نسخه چاپى، فهرست مؤلف علاوه بر آنكه براساس نسخه اصل، در آغاز كتاب آمده در فهارس پايانى نيز خلاصه اش آمده است.
در اصل مى بايست ضمن فهرست مؤلف كه در آغاز كتاب آمده، شماره صفحه ها نيز از سوى محققان افزوده مى شد تا علاوه بر سودمندى آن، از ذكر مجدد خلاصه فهرست مؤلف در فهارس پايانى نيز بى نياز شود، محققان، خود نيز فهرست مطالب كتاب را با قيد عناوين ريز ـ نه فقط فصل اول، فصل دوم … ـ در فهارس پايانى آورده اند. حق آن بود كه فهرست مزبور در آغاز كتاب باشد، همان گونه كه اكنون در بيشتر كتابها رايج است و نفع آن آشكار.
در اينجا براى آن كه خوانندگان اين مقال با كليت محتواى كتاب آشنا شوند، بر پايه موضوع بندى كلى كتاب، آن را در چند موضوع مى شناسانيم:
بخش نخست كتاب، شرح حال خاندان مجلسى و وحيد بهبهانى است كه در اصـل شرح و بسط و تكميل رسـاله خاندان علامه مجلسى از ميرزا حيدرعلى مجلسى (تأليف به سال 1194) است. اين بخش تا ص 183 نسخه چاپى ادامه دارد.
بخش دوم كتاب شرح حال خود مؤلف و به عبارتى سفرنامه اى است كه او نگاشته و در آن خاطرات تحصيل و مسافرت به شهرهاى گوناگون (ايران و عراق) را آورده است اين بخش تا آغاز ورود مؤلف به بمبئى ادامه داشته و در نسخه چاپى از ص 185 تا 254 آمده است.
بخش سوم كتاب كه از مهمترين قسمتهاى كتاب است شامل شرح سفر از ورود به بمبئى است كه در آن به تفصيل از شهرهـاى مختلف هند و حـالات خـود سخن مى گويد و تا خـاتمه اين بخش ادامـه دارد. ايـن قسمت در نسخه چـاپى از ص 257 تا 640 مى باشد. خاتمه اين قسمت درباره تأليفات نويسنده و اجازاتى است كه اعاظم علما به وى داده اند.
بخش پايانى كتاب كه از آن به مقصد سوم تعبير شده ياد از احوال شاهان فرنگستان و غيره است كه ضمن آن آگاهيهايى از كشورهاى اروپايى، امريكايى و افريقايى به دست داده است.
مقام سيم اين بخش ويژه كشور انگليس و حكومت كمپانى هند شرقى است كه شرح چگونگى حكومت انگليسيها در هند است. اين مباحث در صص 657 ـ 889 كتاب آمده است.
خاتمه كتاب نصايحى به ملوك و غير ملوك است كه ضمن آن به برخى رخدادهاى اواخر عصر صفوى و دوره نادرى نيز اشاره شده است. خاتمه كتاب ضمن صفحه هاى 900 ـ 952 كتاب آمده است.
تقسيم بندى فوق از حيث معرفى محتواى كتاب بوده و از نظر بخش و باب ربطى به فهرست مؤلف ندارد. مؤلف، كتاب را در پنج مطلب آمده كه تا مطلب چهارم شرح حال خاندان و مطلب پنجم از شرح حال مؤلف تا خاتمه كتاب را دربر مى گيرد و شامل سه مقصد است. خاتمه نيز در انتهاى كتاب آمده است. ارزش و ارزيابى محتواى كتاب
گذشت كه مؤلف، كتاب خود را در پنج مطلب تقسيم كرده و چهار مطلب آن را اختصاص به شرح حال خاندان مجلسى و بهبهانى و وابستگان نسبى و سببى آنها دارد. اين بخش، تفصيل كتابچه خاندان علامه مجلسى از ميرزا حيدرعلى مجلسى است. متن مزبور در قياس با مختصر ميرزا حيدرعلى شامل توضيحات تفصيلى نسبت به خاندان، نقش علمى و احياناً سياسى آنها و نيز آثار مكتوب و شاگردان آنان است. تاريخنگارى خاندانهاى شيعه
آنچه در بدو امر جالب است آن كه كتاب مزبور سرگذشت يك خاندان عريض و طويلى است كه در طى قريب دويست سال نسل اندر نسل عالمان برگزيده بسيارى از شهرهاى ايران بوده اند. اين خانواده، همزمان با ايجاد پيوندهاى جديد خانوادگى، بسط بيشترى مى يافته و زنجيره اى را تشكيل مى داده كه حلقات آن از عراق عرب گرفته تا عراق عجم و تا هند، در بسيارى از شهرها حضور داشته است.
خاندانهاى علمى شيعه در هر دوره تاريخى، از عصر اول تاكنون، موضوع بسيار جالب براى تحقيق هستند. زمانى عباس اقبال، خاندان نوبختى را نوشت؛ زمانى ديگر آقاى محمد على ابطحى خاندان آل اعين و آقاى مدرسى طباطبايى خاندان فتحان را نگاشتند. شناخت خاندانهاى شيعه از عصر صفوى بدين سو، براى شناخت تاريخ تفكر شيعى در دوره مزبور حائز اهميت بسيارى است. در مواردى اين خاندانها با يكديگر پيوند برقرار كرده ونقش قابل توجهى در سياست و فرهنگ ايفا كرده اند؛ نگاهى به مدخل (آل) در (دائرة المعارف تشيع) وسعت اين قبيل خاندانهاى شيعى را از روى كار آمدن دولت صفوى به بعد، به خوبى نشان مى دهد.
متأسفانه سرگذشت تفصيلى برخى از اين خاندانها و ارتباطات داخلى آنان در دسترس ما قرار نگرفته است؛ اما از برخى ديگر ـ كه يك نمونه آن همين كتاب است ـ با آگاهيهاى تفصيلى برجاى مانده است؛ همت آقا احمد در ثبت جزئيات مربوط به خاندان مجلسى و بهبهانى در مرآت الاحوال، ما را در شناخت هرچه بهتر اين خاندان يارى كرده است.
اهميت خاندان مزبور به لحاظ فرهنگى و سياسى كاملاً مشهود و هويداست. از ميان آنان دو چهره برجسته علامه مجلسى و وحيد بهبهانى نقش بزرگى در شكل دهى تفكر شيعى در سده هاى اخير داشته اند.
بسيارى از افراد خاندان در شهرهاى مختلف منصب امامت جمعه را داشته و به علاوه اكثر آنان اهل تأليف و تصنيف بوده اند و بدين ترتيب در بناى عظيم تفكر شيعه نقش ويژه خود را داشته اند. بدين ترتيب بايد توجه داشت كه كتاب مذكور شرح حال بسيارى از عالمان شهرها را كه برخى از آنها در جاى ديگرى شناسانده نشده اند، آورده است.
آقا احمد مى كوشد تا در زمينه هاى علمى و فرهنگى آگاهيهاى لازم را در اختيار ما بگذارد. به علاوه هر كجا كه آگاهى ويژه اى از نقش اجتماعى آنان داشته مطالبى آورده و نقش و سهم آنان را در رخدادهاى مهم اين دوره ياد كرده است. اخلاقيات داخل خانواده كه سهم بسزايى در برجستگى اين قبيل خاندانها دارد از امورى است كه آقا احمد به آنهاتوجه داده است. نبايد فراموش كرد كه كار اصلى او در اين نوشته، ( تبارشناسى) است. در واقع مطالعه تاريخ اجتماعى ايران و نيز تاريخ تفكر شيعه در گرو اين قبيل نوشته هاست.
گفتنى است كه از يك اشارت مؤلف در صفحه 175 چنين به دست مى آيد كه بخش نخست كتاب نيز در هند نوشته شده است، قاعدتاً مؤلف يادداشتهايى طى مسافرتها فراهم كرده و در هند به تدوين آن پرداخته است. نكته ديگر آن كه مؤلف تنها چهره هاى روحانى خاندان را ياد كرده و اين از اشارت ديگر او در ص 110 كتاب روشن مى شود؛ به علاوه از مجموع شرح حالها نيز نكته اخيرمستفاد مى شود.
در اينجا يكى دو سه نمونه از برخوردهاى فرهنگى كه مؤلف از آنها ياد كرده مى آوريم.
در يك مورد از سفر (سرجام مالكوم) انگليسى به كرمانشاهان ياد مى كند. توجه داريم كه در آن زمان كه دهه هاى نخست قرن سيزدهم هجرى است مناظرات مسيحى ـ اسلامى درايران رواج يافته و به دنبال آمدن (هنرى مارتين) به ايران از شيراز تا اصفهان، و از آنجا تا قم و تهران، عالمانى چند، رساله هايى در رد بر كتاب وى نگاشتند. يادداشت آقا احمد اشاره به درآمد اين مباحث است كه در قضيه حضور مالكوم در خانه آقا محمد على پدر آقا احمد در كرمانشاه رخ داده است:
چون هميشه اين جماعت، طالب و جوياى ملاقات با بزرگان و نام آوران و اصحاب معرفت و كمالند، در بلده كرمانشاهان كه رسيدند، استدعا كردند كه به دولتخانه والد اين فقير آمده فيض ياب ملاقات آن جناب شده … چون نشستند سخن از هرجا در ميان آمده تا آنكه به مذهب رسيد. ايشــان عرض كردند كه مـا را از دين و آيين، آن قدر اطلاعى نيست. جناب سامى اين مطالب را در رساله اى عليحده نوشته عنـايت فرمايند كه جواب را از ولايت ارسال خواهيم داشت. آن جنــاب در مدت يك هفته (رساله نبويه) را در اثبات نبوت خـاتم الأنبيـا به شرح و بسط تمام نوشتند.1
مورد ديگر اشاره به رشد جريانات صوفى منشانه در ايران، بويژه در غرب آن، است كه با تلاش آقا محمد على كرمانشاهى، رشد جريان مزبور متوقف و به تدريج محدود گرديد. آقاى احمد شرحى كوتاه از اين ماجرا را در كتاب خود آورده است:
چنانكه در اين اعصار، مذهب باطل صوفيه ضلالت شمار در دارالايمان ايران به نهايت اشتهار رسيده بود، جناب مستطاب غفران مآب زبدة المجتهدين والد ما جد فقير ـ قدس الله سرّه الشريف ـ به اعانت و تأييد پادشاه جمجاه عالم پناه … فتحعلى شاه ـ نصره الله لدفع اعداء الدين ـ … قلع و قمع شده و در اطراف و اكناف آن مملكت اشخاصى را كه اختيار آن مذهب كرده بودند توبه داده داخل زمره مسلمين كردند و اين آتش فتنه را خاموش نمودند و باعث نجات چندين هزار كس از مسلمين شدند.2
او در انتهاى كتاب نيز ضمن بحث نصايح به ملوك شرحى از صوفى كشى فتحعلى شاه آورده است. زندگينامه خودنوشت
مؤلف در مطلب پنجم پس از شرح حال خاندان درمطالب پيشين، به شرح زندگى خويش مى پردازد؛ او از كودكى آغاز مى كند، از شهر كرمانشاهان، جايى كه سالهاى متمادى آقا محمد على كرمانشاهى پدرش در آنجا زندگى كرده است. آگاهيهاى او از زندگى خود منحصر به تحصيل ومسافرت بدين سوى و آن سوست و از تجربه هاى زندگى بهره اندكى دارد. در برابر شرحى از عالمان آن زمان كرمانشاه به دست مى دهد و تك تك عالمان فاضل آن ديار را مى شناساند. پى از گذشت بيست بهار به سوى عتبات مى رود. از آنجا كه وى اين سفرنامه را بعدها نگاشته خالى از ذكر جزئياتى است كه اغلب در سفرنامه ها وجود دارد. وى در شرح سفر به عتبات تنها از چشمه آب گرم نيمه راه و شهر (ذهاب) ياد مى كند و آنگاه به بغداد و توصيف آن مى پردازد. در شرح بغداد از مقابر برخى اصحاب ائمه (ع) و بزرگان ديگر ياد مى كند، و نيز از مسجد( براثا) و آنگاه حرم كاظمين (ع). در ياد از حرم كاظمين و نجف از شرح كارهاى آقا محمد خان قاجار و نادرشاه در آبادى و بناهاى مذهبى اين دو شهر سخن مى گويد. در ادامه از ادامه تحصيل خويش بحث مى كند.
از ميان آنچه او درباره تحصيل خود آورده مى توان متون درسى حوزوى آن دوره را در فقه، اصول و بلاغت و ديگر مسائل، به راحتى به دست آورد.
در آن دوره (مفاتيح الشرايع) فيض جايگاه ويژه اى داشته چنانكه شروح متعددى نيز براى آن نوشته شده است. حمله وهابى ها به نجف
زمان حضور وى در عتبات از سال 1210 هـ.ق به بعد بوده و او بيشترين تحصيل خود را در سطوح عالى نزد شيخ محمد جعفر نجفى به انجام رسانده است. او شرح حال شمارى از عالمان اين شهر را به دست داده است. در طى سالهاى حضور وى، يكى از مهمترين حوادث حمله وهابى ها به شهر مقدس نجف است. اين حمله در سال 1216 قمرى واقع شده و طى آن، پس از شكسته شدن خط دفاعى شهر در روز غدير آن سال، وهابى ها به داخل شهر آمده به تخمين مؤلف، سه هزار نفر را به قتل رساندند. مؤلف به دنبال شرح واقعه، به بيان معتقدات وهابيان پرداخته و متن رساله اى از محمد بن عبدالوهاب را درتكفير ساير مسلمانان و دعوت به توحيد منعكس كرده است. وى سپس به رد ديدگاههاى وى پرداخته است.
آنچه كه در خصوص ارتباط حوزه هاى علمى ايران و عراق قابل توجه است اين كه حادثه مزبور شمارى از عالمان معروف عراق را به سوى ايران كوچ داد. مؤلف در شرح حال عالمان خاندان و غير خاندان در چند مورد اشاره كرده كه به دنبال حادثه وهابيون عراق را به سمت ايران ترك كردند1 همين حادثه مؤلف ما را نيز از عتبات به ايران بازگردانده است. سفر به شهرهاى ايران
وى پس از چند ماه توقف در كرمانشاه، بدون خانواده، به قم آمده، شش ماه در آن شهر توقف و از ميرزاى قمى بهره برده است. آنگاه به بروجرد و نهاوند رفته به كرمانشاه بازگشته و براى چند ماه به عتبات رفته است. در آنجاست كه او (به سبب زيادتى ديون و پريشانى احوال) عزيمت سفر هند كرده است. گذشت كه (كاروان هند) اصولاً براى رهايى از همين مشكل، ايران و عراق را رها كرده به هند رفته اند. او براى سفر به هند، سفر خود را به سمت مشهد مقدس، از همدان آغاز كرده، از كاشان، نايين، يزد، طبس، تون [فردوس فعلى] عبور كرده تا به مشهد رسيده است. وى از شهرهاى طول راه عمدتا از عالمان و برخى از حكام آنها سخن گفته كه به لحاظ تاريخ محلى سودمند است. پس از مدتى توقف در مشهد در سال 1219 عازم بندرعباس شده و آغاز سال 1220 قمرى را در مسقط بوده است. سفر او از مسقط تا بندر بمبئى [يا به قول خودش ممبئى كه معتقد است درست همان است] از طريق دريا هيجده روز به درازا كشيده است. مؤلف در هند
بخش عمده كتاب از اين پس آغاز مى شود. او به هند مى رود و به توصيف آنچه ديده و شنيده مى پردازد. شرحى از جغرافيايى هند، اقوام مختلف و دولتها و دولتيان به دست مى دهد اما حقيقت آن است كه در ميان آگاهيهاى داده شده، تنها آنچه از مشاهدات مؤلف است ارزش علمى دارد آن هم در حد يك برداشت. مسموعات چندان عالمانه نيست. مثل آنچه مؤلف در ريشه يكى از اعياد براهمه گفته است (ص300). وى پس از كليات به سراغ آداب و عادات هندوان مى رود و بخشى را به اعياد آنان اختصاص مى دهد (ص299 ـ 310)؛ به دنبال آن، ديگر معتقدات هنود با اصطلاحات خاص هندى، و نيز آداب اخلاقى و اجتماعى شان به عنوان نكات برجسته توجه مؤلف را به خود جلب مى كند، از آن جمله (كيفيت عروسى كردن هنديان) و (آداب حضور حكام نزد سلاطين) است. از نكات برجسته كه به حق نظر مؤلف را جمع كرده آن كه (كناسان) را در اين مملكت (حلال خور) مى نامند. نظر مؤلف نيز آن است كه (حق آن است كه اين اسم با مسمى است.) (ص 339).
مؤلف از كثرت فساد از زنا و لواط سخن مى گويد آن گونه كه (زنان فاحشه … علانيةً بر مناظر و غرفات و بالاخانه ها و كوچه ها … نشسته اند و…) (ص 339) و حكام نيز از اين راه درآمد فراوانى دارند. شفاعت امام حسين (ع) براى كيست؟
متأسفانه شيعيان نيز گرفتار فساد شده و توجيه شان اين بود كه (حضرت سيد الشهدا ـ عليه السلام ـ به جهت شفاعت گناهكاران و نجات دادن ما عاصيان به درجه شهادت رسيده است.) (ص 343). مؤلف از اين سخنان برمى آشوبد و به شدت به آن مى تازد. ريش تراشى نيز رايج است و دليلش به عقيده مؤلف، تحصيل (رضامندى زنان) (ص 347). در جاى ديگرى از زنى فاحشه ياد مى كند كه مشيرالملك هشتاد لك روپيه از نقد و جواهر از او گرفت و بعد به خواهش برخى به او پس داد. آن زن (قريب پانصد نفر ملازمان و چاكران دارد و شبى هزار روپيه از رقص مى گيرد و (عجب آنكه خواسته به ملاقات آقا احمد بيايد، و وقتى حتى قبول نكرده (متعجبه) شده است. آن زن تنها چيزى كه عبادات فهميده (اخلاص به حضرت امير) بوده است (ص379).
آقا احمد در صفر 1220 وارد بمبئى شده است او در آغاز به توصيف اين شهر پرداخته و از زردتشيان شهر و نفوذشان در اين شهر سخن مى گويد (ص 354)؛ وى از آنجا راهى شهرهاى ديگرى از قبيل (نپولى) (پونه) (بيجاپور) و (حيدرآباد) شده و در هر شهر اگر بر آشنايى وارد شده به معرفى وى پرداخته است. او در حيدرآباد عبداللطيف خان شوشترى را ملاقات كرده است.
همان گونه كه گذشت مؤلف اين كتاب را به صورت خاطرات روزانه ننوشته و لذا از حوادث قبل و بعد نيز ياد مى كند؛ مثلا در حالى كه سفر سال 1220 خود را مى گويد فوت مير عالم بهادر در سال 1223 را يادآور مى شود. شيوه نفوذ انگليسيها در هند
يكى از پديده هاى كه آقا احمد از آغاز سفر به هند به آن روبه روست برخورد با انگليسيهاست. آنان در مناطقى تسلط كامل داشته و در مناطق ديگر رفت و آمد تجارى داشتند. آقااحمد به تناسب به شرح كارهاى آنان مى پردازد.
يك مسأله مهم براى وى آن است كه چگونه انگليسيها در اين بلاد مسلط شدند. او در موارد متعددى مى كوشد تا به اين سؤال پاسخ دهد و آن را به عنوان عبرت ديگران ارمغان بگذارد. البته ارزيابى آقا احمد از موقعيت انگليسيها در سراسر كتاب پراكنده است و براى به دست آوردن ديدگاه وى بايد تمامى كتاب به دقت مطالعه شود.
نخستين اشاره او به اين مطلب است كه (اغلب ملك و كهن و بنگاله تا به شاه جهان آباد (دهلى) كه چشم و چراغ اين مملكت بود، در تصرف جماعت انگليسيها است (ص 282).
او در همان صفحه از غارتگرى مالى آنان كه به نام تجارت صورت مى گيرد سخن گفته و مى افزايد: كه (سپاه ايشان منحصر در قوم خود، و جمعى از اراذل و اوباش اين ملك است). اشراف همه ترس از آن دارند كه (به عدالت ضلالت دستگاه اين قوم مبتلا شده بالمره نيست و نابود شوند) (ص 283).
گام بعد برخورد آقا احمد با منارى است كه (جماعت انگريزيه) لب دريا ساخته اند و (در شب بالاى آن چراغ روشن كنند) و بدين ترتيب راهنماى ناخدايان است. آقااحمد اين اقدام را از (اوضاع پسنديده) آنان مى داند. (ص 354)
زمانى كه به شهر (پونه) مى رسد در توجيه علت نفوذ انگليسيها چنين مى گويد كه (چند سال است كه جماعت انگريزيه در آن شهر دخل كلى كرده اند و به اسم نوكرى آنجا را نيز به احاطه خود در آورده اند (ص 359). در شرح شهر حيدرآباد دكهن عنوان بحث (كيفيت تسلط انگريزيه در دكهن) است. مشيرالملك كه رشته امور شهر را در دست داشت براى رهايى از دست مخالفان كه با قوم (فرانكسيس) سر و سرّ داشتند، (چنين صلاح دانست كه استمداد از جماعت انگريزيه كند) و البته انگليسيها كه (هميشه طالب و جوياى اين معنى اند كه كسى ايشان را به ملك راه دهد تا به طلبيدن چه رسد) (سر قدم ساخته) به حيدرآباد رفتند. اول قوم (فرانكسيس) را اخراج كردند. بعد در خارج شهر قلعه اى ساختند و بالاخره بر شهر مسلط شدند (ص 367). شگفتى مؤلف از آن است كه ظواهر را كاملاً رعايت كرده و به (سهولت و آسانى) و بدون آنكه (به ظاهر حال بر كسى جبر) كنند حيدرآباد را گرفتند (ص369). نعل ذوالجناح در حيدرآباد
وى به تفصيل درباره اميران و بزرگان اين شهر، كه عمدتا نژاد ايرانى دارند، سخن مى گويد. اين شهر بيشترين نژاد ايرانى را درخود جاى داده، كسانى كه در سلك كاروان هند به عنوان اديب و سياستمدار به آنجا رفته و شأن و شخصيتى پيدا كرده اند. اين شهر كه جمعيت شيعه بسيارگسترده بوده، پناهگاهى براى مهاجران به شمار مى آمده است.
از نكات شنيدنى حيدرآباد آنكه (نعل پاره) اى هست كه مى گويند نعل ذوالجناح اسب امام حسين (ع) است. شب تاسوعا آن را در حجره اى مى نهند و منتظر شنيدن آواز آن مى شوند. همه اين آواز را مى شنوند. يكى به صداى آواز فيل، ديگرى شير و… شگفت آنكه نعل مزبور، سالى دو بچه نعل مى زايد.
آقا احمد در ادامه مى گويد كه اين افعال از حسن اعتقاد مردم به حضرات ائمه (ع) است (چنان كه در حدود هندوستان … زياد از صد موضع به نظر آمده است كه قبه و بارگاهى ساخته اند و در آنجا صندوقى گذاشته اند و مى گويند كه از موى ريش مبارك حضرت رسول (ص) در آنجاست (ص387). ساختن (ضرايح) نيز در ايام عاشورا نه فقط براى شيعيان كه براى هنود نيز مرسوم است.
آنان در برابر ضرايح سجده مى كنند! و پس از فرارسيدن محرم آنها را در آب غرق كرده يا در (جاى معينى كه او را كربلا ناميده اند دفن مى نمايند).
فرهنگ شيعى هند كه در اصل برگرفته از آداب مذهبى ايران عصر صفوى بوده، چنان زايشى از خود نشان داده كه شگفت انگيز است. در آنجا در ايام عاشورا گودالى در اطراف تعزيه خانه مى كَنَند، و روز آخر آن را پر مى كنند و آن را علامت پايان مصيبت مى دانند. اين همان خندقى است كه اظراف خيمه ها بوده (ص388). كوهى در اطراف حيدرآباد با نام (بهار ولى) هست كه گفته حضرت (حيدر)(ع) به آنجا آمده است.
همانطور كه آقا احمد فهميده (در امورات بى اصل، آن قدر دقت دارند، و در چيزى كه شرعاً محترم است اين قدر مسامحه مى كنند.) او فهرست آن امور بى اصل را به دست داده است كه در اينجا نمى توان ذكر كرد! از جمله اصل دارها كه رها كرده اند آنكه روزه نمى گيرند و اغلب نماز نمى خوانند (ص390).
وامانده زاصل و پيوسته به فرع
كم معتقد خدا و بسيار به شرع ادامه سفر
او پس از شرحى از روابط ديپلماتيك انگليسيها با شاه قاجار و رفت و شد سفيران، سفر خويش را از حيدرآباد به سمت (مچهلى بندر) ادامه مى دهد، در محرم سال 1221 را در اين شهر بوده و در صفر همان سال راهى كلكته شده است (ص403).
آنچه توجه وى را جلب كرده يكى وضع انگليسيها بويژه در ساختن قلعه هاى مستحكم و ديگر آداب بت پرستى هُنُود و ديگر اقوام است. در آنجا نيز با استقبال آشنايان كه نوعا از شخصيتهاى برجسته اند روبرو شده است. شهر كلكته گودالى بوده با چند خانه از تهيدستان كه اكنون (جماعت انگريزيه به تعمير آن پرداخته اند) و به صورت شهرى (در غايت شكوه و صفا و عمارات عاليه) درآمده است؛
و البته (تمام هندوستان خراب شده است تا آن بندر آباد گرديده است) (ص407).
شگفتى آقا احمد از كارخانه هاى توپ ريزى است كه در تمام ايام به كار مشغولند؛ استحكامات نظامى آنان نيز تعجب وى را برانگيخته و مى گويد آمادگى آنان به طورى است كه در هر آن (مستعد حرب اند).
آقا احمد پس از چند روز به (مرشد آباد) رفته و در آنجا خانواده تشكيل داده است. در آنجا از زن جعفرعلى خان با نام بيوبيگم مصاحبه ياد مى كند كه چه خدماتى به او و ديگر كسانى كه از عتبات مى آمده اند كرده است (ص420). در اين شهر نيز ايرانيان فراوانى با پسوندهاى اصفهانى و كرمانى بوده اند كه آقا احمد با آنان مراوده داشته است (ص422 ـ 423).
از نكات جالبى كه در (مرشد آباد) گزارش كرده حكايت دين جديدى با نام دين خفشانى است كه (بانى آن مدعى نبوت جديد بوده و براى هر دو گروه شيعه و سنى، و جذب آنها اقتباساتى داشته است. آقا احمد با بهره گيرى از كتاب (سير المتأخرين) و آگاهيهاى شفاهى، سير پيدايش دين خفشانى تا انحطاط آن را كه بر اثر اختلاف بين جانشينانش بوده گزارش كرده است. به هر روى اين قسمت تجربه اى جالب است (ص426 ـ 439).
وى در ادامه سفر به (عظيم آباد) و سپس به (بنارس) رفته و به لحاظ دينى مورد مراجعه بسيارى از اهالى سنى و شيعه شهر واقع شده است. نكته قابل توجه در اين شهر مقبره (شيخ محمد على حزين)، عالم، شاعر و تذكره نويس اواخر عهد صفوى است كه آقا احمد شرح حال وى را نسبتاً مفصل آورده است (ص460 ـ 464). وى را متهم به قول به (وحدت وجود) كرده اند. مؤلف در دفاع از وى كوشيده و گفته است كه نظاير حرفهاى او را، حتى علامه مجلسى نيز دارد. وى در راه سفر به (فيض آباد) از چندين منطقه گذشته و در هر جا از اعيان شهر و متفردات آن بلد سخن گفته از روغن جونپور، پل جانپور و درخت بر و…؛ در بهدرسه نيز سادات بى شمار بوده اند و از آقا احمد استقبال شايانى كرده اند. در فيض آباد وى در آغاز سال 1222 هـ.ق. به فيض آباد رفته است. وى از تاريخچه اين شهر و حكام آن در طى يكصد سال سخن گفته است. در بسيارى از اين بلاد مؤلف از طايفه قزلباشيه و نقش آنها در آبادانى شهر سخن مى گويد؛ مثلاً درباره همين فيض آباد آمده است كه: (و آن شهر به سبب ازدحام و اجتماع قزلباشيه نظير يكى از بلاد عظيمه ايران شد) (ص476). ولى تاريخچه اين شهر را بيشتر به جهت بيان يك هيأت نفوذ انگليسيها در آن بيان كرده است. عمده دليل نفاق داخلى ميان قدرتمندان شهر و روابط پنهانى با انگريزيها براى حفظ موقعيت خودشان بوده است (ص480). آقا احمد درباره ولى نعمت خود (مقدّسه متعاليه و خلف مرحوم مغفور ميرزا محمد امين خان را كه الى الان نظير او را در زمره مردان نيز نديده چه رسد به زنان) به تفصيل سخن گفته و از بسيارى از اعيان شهر نام برده است (تا ص 494). آگاهيهاى داده شده جز براى تاريخ محلى برخى از شهرها سود ديگرى ندارد. اشارتى نيز به بى سوادى امام جمعه فيض آباد كرده كه برخى از طلاب خطبه اش را معرَّب مى كردند و باز غلط مى خواند. آقا احمد چندى در فيض آباد به تدريس كتابهاى فقهى و اصولى مشغول بوده است.
آقا احمد در رجب آن سال به (لكنهو) آمده است تا در آنجا براى وى مراقب گذاشته اند. در اين شهر (سيد دلدار على) عالم نامى شيعه آن سرزمين سكونت داشته و چندين بار به ملاقات آقا احمد آمده گرچه در ادامه روابط آن دو پايدار نمانده است (ص506) جدال مختصرى نيز براى تعيين روز عيد فطر پيش آمده كه خود سبب كدورت بيشتر وى با حاكمان بلد شده، است. او مى گويد كه در لكنهو طعنه بر فيض كاشانى بسيار گسترده و شايع بوده و لاجرم اين مربوط به اتهام تصوف گرايى فيض بوده است. مقدسه عاليه مجدداً وى را به فيض آباد دعوت كرده و آقا احمد پس از سه ماه لكنهو را ترك كرده است. با اينها شرحى از عالمان و انديشمندان اين شهر در آن دوره به دست داده كه از لحاظ تراجم عالمان و اعيان شيعه آن بلد بسيار سودمند است (ص513 ـ 519). شرحى نيز از احوال لكنهو آورده و ارزيابى او از مردم شهر به عنوان نتايج مصيبتهاى وارده اينكه: (اغلب اهالى آن در بى وفايى با ا هل كوفه شباهت بسيار دارند و نفاق اگرچه در تمام هند عالمگير است ولكن ظاهر آن است كه آن بلده معدن و پايتخت اوست) (ص521). در اينجا وى به شرح حال آصف الدوله و آثار باقيمانده از وى در نجف (نهر آصفيه) و تعزيه خانه و ديگر خدمات وى آورده است. باز هم حيله هاى انگليسيها
آقا احمد در اينجا توجهش معطوف به شيوه نفوذ انگريزيهاست كه عمدتا با استفاده از نزاحهاى امراى محلى و بهره گيرى از حماقت آنها (كلاه فرحت را به اوج رخصت) مى اندازد و همه را به ريشخند مى گيرند (ص530). آقا احمد همه جا از همكاران انگليسيها به عنوان ابلهان (نمك به حرام) سخن گفته و بيان حيله گرى انگليسيها را براى عبرت ديگران وظيفه خويش دانسته است، حيله گريهايى كه ضمن آنها (يكى را شمشير از نيام و خون از اندام برنيامد) (ص 545). آقا احمد تحت تأثير سياست بازيها زيركانه آنهاست كه مى گويد: و حق آن است كه اين جماعت در اين مراحل و در حزم و تدبير قليل النظير بلكه بى مثل و مانندند و هيچ قومى از مسلم و كافر را با ايشان لياقت همسرى نيست (ص546). آقا احمد علاقه مند به تاريخ محلى (لكنهو) بوده و فصل مفصلى درباره آن آورده است. آگاهى جالب او درباره مبدأ نماز جمعه در اين شهر است. بانى آن ملا عسكرى كشميرى است كه با كسب اجازه از وحيد بهبهانى اقدام به آن كرده است (ص564 ـ 565). اساس مطلبى كه وى درباره شاه جهان آباد گفته بار ديگر، مربوط به چگونگى سلطه انگليسيها در آنجاست. در واقع اين (توپ) است كه سبب شده هيچ كس ياراى برابر با آنها را نداشته باشد.
پيدايش مذهب سكه (سيكها) نيز سرگذشت جالبى دارد. مذهبى تلفيقى از عقايد صوفيانه اسلامى و هندويى با آداب و رسومى خاص. اشعارب كه از (نانك) بنيانگذار اصلى اين فرقه و ديگر خلفاى او برجاى مانده در حكم كتاب مقدس آنهاست (ص572 ـ 582).
تجربه اين دين جديد نيز در سرزمين اديان و مذاهب، تجربه اى شيرين و پرعبرت است. آقا احمد پس از آمدن به فيض آباد، گرفتار دردسرهايى شده اما با حمايت (مقدسه متعاليه) و ديگر حاميان خود بر آن توطئه ها فائق آمده است تمام اين مصايب (از جماعت نفاق پيشه قزلباشيه) بوده است (ص589). دستخطى نيز از سوى يكى از اعيان لكنهو در رد آقا احمد نشر يافته كه سبب شده وى متنى تحت عنوان در عنايتنامه) بنويسد و به آن مطالب پاسخ دهد. گويا يكى از موارد مربوط به فيض كاشانى بوده كه آقا احمد دفاع از او كرده و ديگر اين كه اجتهاد آقا احمد ترديد كرده اند (ص591 ـ 599).
آقا احمد كم كم انديشه بازگشت را مطرح مى كند و در رجب سال 1223 عازم (عظيم آباد) مى شود. در حالى كه (مسلمانان از يك طرف به آه و فغان بودند و هنود از يك طرف، (ص601)، در بازگشت سفارشات لازم به شهرها و بلاد براى استقبال از وى شده بود حتى چندين از صاحبمنصبان انگريزى نيز از وى ديدار كردند و از جمله (مستر گورنر) دستخطى فرستاده (مشتمل بر حكم به حفاظت و حراست اين فقير). تعزيه خوانى انگريزيها!
آقا احمد آغاز سال 1334 را در (جهانگير) در راه بازگشت بوده است. وى از تعزيه خانه دارالشرب مرشد آباد! ياد مى كند كه املاك وقفى آن را انگريزيها گرفته و البته (در ايام عاشورا از دولت سركار كمپنى بهادر فى الجمله رسوم تعزيه دارى در آنجا به عمل مى آيد). (ص620) و (اگر مقدمه دوازده هزار روپيه و اهتمام جماعت انگريزيه نبود چون تعزيه خوانهاى ديگر اثرى الى آلان از آن مكان باقى نمانده بود. سياست انگليسيها آن بوده كه معمولا موقوفات مهم را در مناطق تحت سيطره خود در تصرف خويش داشت و درآمدى از آن را به مصرف مزبور مى رسانده اند. اولين نماز جمعه در عظيم آباد
آقا احمد در شعبان سال 1324 براى اولين بار نمازجمعه براى شيعيان امامى مذهب شهر (عظيم آباد) اقامه كرده چه اداى آن (موجب رونق دين و شكوه مذهب اماميين در نظر مخالفين خواهد بود.) (ص632). شاعران شهر اشعارى درباره اين نماز جمعه و آقا احمد سروده اند كه او آن اشعار را آورده است. نماز عيد سال 1324 را نيز در عظيم آباد بر وفق مذهب شيعه اقامه كرده است. او محرم سال 1325 را در عظيم آباد بوده و از عزادارى مردم ياد كرده است. وى از تلاش خود براى اصلاح عزاداريها و نيز از اين كه برخى جهال مرجع دينى مردم شده و فتواهاى عجيب ـ از جمله پاك بودن فضله گربه داده اند ـ سخن مى گويد (ص639).
خاتمه اين كتاب بازگشت به شرح حال خود آقا احمد است: (عدد تأليفات اين فقير) كه هجده اثر است؛ (صورت اجازه شيخ محمد جعفر نجفى) (صورت اجازه مير سيد على طباطبايى)؛ و چند تن ديگر از جمله ميرزاى قمى (ص649). ساختار حكومت انگريزيها
مقصد سوم كتاب اختصاص به سرگذشت پادشاهان فرنگ و غيره دارد. در اين مقصد تاريخچه مختصرى از اين بلاد و شاهان آن گفته شده كه حاوى مطلب تازه اى نيست. آنچه كه كم و بيش سودمند است بخش مربوط به روسيه است كه ضمن آن به (جنگهاى ايران و روسيه) كه مؤلف معاصر آن جنگها بوده، پرداخته شده كه آن هم در حد كليات است (ص688 ـ 697). بحثهاى وى درباره ممالك مزبور تا صفحه 751 ادامه دارد. پس از آن به (شرح احوال جماعت انگريز و حقيقت احوال كمپنى) مى پردازد. آگاهيهاى او از تاريخ انگلستان چندان قوى نيست مخصوصا كه در يك مورد مى گويد (بريتانيه اكبر كه در عهد خلفاى بنى اميه و عباسيه به تصرف مسلمانان بوده اند) (ص765).
در شرح حكومت انگليس به ساختار سياسى اين كشور توجه كرده است. به نوشته او انگريزيها از دو صد سال قبل دريافتند كه نبايد (پادشاهى و لوازمات آن موقوف بر يك شخص) باشد. در اين كشور سه طايفه قدرت سياسى را در در اختيار دارند: پادشاه، وزراء و پارلمنت (ص772). ولى بخشى از آگاهيهاى خود را در اين باره از ميرزا ابوطالب خان نويسنده كتاب (مسير طالبى) گرفته است (ص773). البته نقلهاى شفاهى نيز از طرق موثق از خود صاحب منصبان انگليسى، مى آورد. وى درباره تك تك سه قدرت مزبور شرحى به دست داده است. از نظر و سلطان بالاستقبال همان (وزير) است كه با كمك پارلمنت در برابر خواسته شاه مقاومت مى كند. در عصر وى در ميان وزيران، يك وزير امور مذهبى نيز در انگليس بوده كه كار كليساها و انجام ديگر آداب و عادات مسيحى در اختيار او بوده است. وى در بخش قوه قضائيه به استقلال اين قوه در برابر (اعاظم و اراذل) اشاره مى كند و اينكه عدالت به يكسان اجراء مى شود (ص782).
آقا احمد به درستى دريافته كه اگرچه انگريزيها بر دين مسيحيت اند اما (به جز آنكه در كليساها ناقوس زنند … چيزى ديگر از احكام در ميان ايشان مشهور نيست). بزرگان و امرايشان نيز (به جز اقرار به وحدت، همه را افسانه مى دانند و اوقات خود را با التمام صرف تدبير تسخير ملك … و سياست مُدُن مى كنند).
آثار اجتماعى و سياسى عصر روشنگرى تا آن حد برجسته بود، كه در هند آنها را به درستى دريافته است. استعمار در شمار اين آثار اين است لذا بلافاصله مى گويد (و نتيجه آن اين است كه كمپنى يعنى تجار اين فرقه نيز بر ممالك بعيده غالب شده اند و اكثر بلاد را در تصرف خود آورده اند) (785). اكنون نوبت آن است تا درباره اين كمپنى كه مؤلف آنچه گفته مقدمه شرح آن بوده سخن بگويد. كمپانى هند شرقى
آقا احمد، اشارتى صورى به كار كمپانى داشته و آن را صرفا اقتصادى مى داند. در اينجا نيز مطالبى از مسير طالبى نقل مى كند (787 و 789). در آغاز و در عصر (جهانگير بابرى) تنها در (بند سورت) مكانى به عنوان بيت التجاره به آنها داده شد اما چيزى نگذشت كه بيشتر بلاد هندوستان را به تصرف خود در آوردند. آقا احمد از بى غيرتى هنديان تأسف مى خورد و در همانجا از صفويان و زنديان كه اروپائيان را از جزاير جنوب ايران اخراج كردند ستايش مى كند و مى گويد: (حق آن است كه اين مردى و مردانگى در آن كشور از اثر آب و هواى آنجاست (ص791). در برابر سلاطين هند روحيه تسامح داشته و حاضر به جنگ براى اخراج انگليسيان نبودند. البته وى اشارتى به برخى از مقاومتها از جمله جنگهاى سراج الدوله با انگليسيها كرده است كه آن هم منجر به مصالحه و پرداخت غرامتى سنگين شد؛ جنگهاى بعدى نيز منجر به (شهادت) او در سال 1170 گرديد (ص809). به جز (مسير طالبى) مؤلف در شرح وقايع اين دوره از كتاب (سير المتأخرين) نيز بهره برده است (ص814).
آقا احمد كه با شيوه حكومت در عثمانى و ايران آشنايى داشته، نظام جديدى را در هند تحت سلطه انگليسيها ديده و لذا به جز آنچه پيش از اين آورد، فصولى را به (آيين و طريقه حكومت آن قوم) اختصاص داده است. نظام قضايى و سياهيگرى
از مجموعه ساختار اقتصادى و سياسى و نظامى كمپانى او تنها به شيوه قضايى و نظامى آنها، كه گويى بيش از هرچيز توجه او را به خود جلب كرده، پرداخته است. ابتدا به سيستم (عدالت ديوانى) در امور حقوقى پرداخته و از نظم حاكم بر آن و اجراى عدالت و نيز مراحل رسيدگى به دعوا بحث كرده است. پس از آن نوبت به (عدالت فوجدارى) مى رسد كه مربوط به رسيدگى به خيانت و دزدى و فساد و امثال ذلك است. در برابر احكام قضايى اسلام مثلاً قطع دست، جرايمى نظير هفت سال زندان را تعيين كرده اند (832). آقا احمد در بخش عدالت فوجدارى دو انتقاد عالمانه مطرح مى كند كه از نظر قضايى قابل توجه است. (837 ـ 838) پس از سيستم قضايى، آقا احمد به سپاهيگرى آنها مى پردازد چرا كه آنها (در جنگ توپ و تفنگ و مهارت در آن از اعجوبه روزگار و نادره دورانند). آقا احمد بر اين باور است كه تسلط آنها بر توپ اندازى يكى از رازهاى اصلى سلطه آنان بر هند است. بنابراين ضرورت ديده تا شرحى از سيستم نظاميگرى آنها به دست دهد، (القاب سرداران)، (طريقه توپ انداختن)، (طريقه تربيت سياهيان و قواعد كردن ايشان) (مواجب لشكريان) از جمله اين مباحث است. رفتار منظم آنان در اين امر سبب شده (كه با آنكه زياده از دوازده هزار كس در اين ملك نيستند، به اين سهولت و خوبى مالك و مسلط شده اند.) وى درباره طريقه لشكركشى آنان نيز به تفصيل سخن گفته است (ص850 ـ 859).
دراينجا يك نكته جالب وجود دارد و آن اينكه پس از پيروزى به قتل و شهب نمى پردازد بلكه با سلطان شكست خورده به عزت و احترام برخورد مى كنند (به خلاف و ضوابط اهالى ايران و روم [عثمانى] كه دفعتاً دودمانى را خراب و شيرازه انساب و اخلاف جمع كثيرى را در آن واحد گسسته بيخ و بنياد ايشان را به آب مى رسانند)، و اين سبب مى شود تا نظام مملكت ويران شود. نظر نهايى آقا احمد در اين بخش آنكه: (اگرچه آيين و قواعد ايشان نيز خالى از مكر و خدعه و حيله نيست و در بسيارى از امور بر رعيت، در پرده، ظلم و تعدى مى شود، ولكن چون به ظاهر در لباس عدالت است، روز به روز دولت و مملكت ايشان در ترقى و تزايد است (859). در واقع بايد سخن او را به اين گونه تجزيه و تحليل كرد كه عدالت براى خود و ظلم براى اقوام ديگر، دمكراسى براى خود، استبداد براى ديگران؛ اين رمز ترقى و تزايد نيروى استعمار در چند قرن اخير بوده است.
آقا احمد در ادامه بار ديگر به شرح برخى از خصوصيات زندگى اجتماعى و خانوادگى و صنعتى انگليسيها مى پردازد. (طريقه معيشت)، (نفى بكارت زنان)، (تسلط و بى پردگى زنان و كيفيت رفتار مردان با ايشان)، (احوال اطبا و قابله شدن) (دلالت تشخيص مقدار حرارت و برودت هوا)، (وضع ربا و سود) (بيمه مال التجاره) كه آقا احمد درباره اش مى گويد: (چون يك طرف معامله كفارند ظاهراً عذر شرعى ندارد و الا شرعا نهايت مشكل بود) (875). (نوشتن كتب به قالب و مسأله چاپ [چهاپه!] )، (ثبت عجائبات و اخبار جديده) و (مدرسه كلكته) از آخرين مباحثى است كه در كيفيت زندگى قوم انگريز آورده است.
در پايان لازم است كه به يك نكته اشاره كنم. از آنچه گذشت به دست مى آيد كه آقا احمد مثل هر عاقلى از مظاهر تمدن جديد ستايش مى كند اما هيج گاه ، روى خوش به انگليسيها نشان نداده و در بسيارى از موارد با متهم كردن آنان به حيله و دغل، از غيرتمندانى كه اروپايى را از كشو رانده اند ستايش مى كند. او همكاران انگليسى ها را مشتى نمك به حرام مى خواند و كوشش او شرح و بازگو كردن چگونگى سلطه انگليسى است.
با وجود اين همه نص، تعجب از مرحوم دكتر عبدالهادى حائرى است كه متأسفانه، تصورى واژگون از ديدگاههاى وى به دست داده و حمل به صحت آن اين است كه چون كتابِ در دسترس وى مخطوط بوده، وى نتوانسته سراسر آن را مطالعه كند.1 يك سياستنامه ديگر
آقا احمد در لابه لاى مطالب اظهاراتى در مقايسه مسائل كشورهاى مختلف با نظام سياسى و اجتماعى انگليسيها آورده؛ اما به نظر مى رسد خواسته است تا (خاتمة الكتاب) خود را به عنوان حـاصل تجربيات خود به (نصايح
پا به پاى پير گنجه در جستجوى ناكجا آباد
تهرانى محمدحسن
عبدالحسين زرين كوب. پير گنجه در جستجوى ناكجا آباد. (چاپ اوّل: انتشارات سخن, 1372). 359ص, وزيرى.
حكيم الياس بن يوسف نظامى گنجوى, شاعر بلند آوازه و قصه پرداز چيره دست ايرانى كه چهره او از وراى قرنها فاصله همچنان درخشان و پرتلألو مانده است, شاعرى است كه زندگانى و انديشه اش, هنوز نيازمند تأمّل و كاوش است. استاد عاليمقدار ادب فارسى و نويسنده انديشه مند پرتكاپو, دكتر عبدالحسين زرين كوب ـ دام بقائه ـ كه عمرى را در مسير بازنمايى و تبيين انديشه اسلامى و ادب فارسى و كاويدن زندگى و تفكّر انديشمندان و اديبان پيشرو اين مرز و بوم نهاده است, اينك هديه ماندنى ديگرى را براى دوستداران اين زمينه ها به ارمغان آورده است. استاد, خود هدف از تأليف اين كتاب را ـ كه راهى بيست ساله پيموده است ـ چنين بيان مى نمايد:
با وجود پژوهش هاى گوناگون كه طى سالهاى اخير درباره نظامى گنجوى انتشار يافته است, زندگى او هنوز پر از نقطه هاى ابهام است. اقوال تذكره نويسان درين باره غالباً آكنده از اشتباه و تناقض و مشحون از خلط و خطاست …. به علاوه, هم شعر و هنر او هنوز محتاج ارزيابى عميق ترى است, هم محتوا و مأخذ انديشه و تعليم او به بررسى بيشترى نياز دارد. با اينهمه, تصوير رنگ روباخته و تا حدّى از هم گسيخته يى كه هم اكنون از روى اطّلاعات بالنسّبة موثّق موجود مى توان از زندگى او طرح كرد, براى درك برخى جزئيات از هنر و انديشه او خالى از فائده نيست. (ص14).
در آغازين بخش كتاب, تحت عنوان (شهربند گنجه), جغرافياى تاريخى اين شهر ـ كه زادگاه نظامى است ـ با تكيه بر نابسامانيها و پريشانيهاى گنجه, به طور گذرا كاويده شده است. با همه اين نابسامانيها, امّا گنجه, كانون عمده رواج شعر و ادب فارسى بوده است و (شاعر شهر) الياس بن يوسف, مشهور به نظامى گنجوى است, ولى او در عزلت و انزوا مى زيد, عزلتى كه حصار آزادى و استقلال او محسوب است و به گفته مؤلف:
برخلاف اكثر شاعران كه در جستجوى ممدوح, دائم از يك ولايت به ولايت ديگر مى رفتند و از يك دربار به دربار ديگر سرك مى كشيدند, وى از اين دربارگروى ها خود را بركنار مى داشت. (ص21).
مؤلف, آنگاه به گوشه هايى از زندگى اين شاعر بزرگ پرداخته و آبشخورهاى فكرى و منابع تغذيه انديشه وى را تا حدود روشنى نشان داده است و نموده است كه وى چگونه ضمن انصراف از ابتذال محيط عصر خود با نمونه هاى كمال انسانى ـ كه جامعه عصرى او روز به روز از آن فاصله مى گرفت ـ آشنا شده و خويشتن را براى جستجوى كمال مطلوب انسانى و ترسيم الگوى انقلاب واقعى در آن مدينه جاهله, آماده مى كرده است. و از همين روست كه مؤلف معتقد است طرز ديدگاه و انديشه نظامى به شعر او حال و هواى يك هنر غير عادى داده است و او در عزلت رهيده از ابتذال خود, از هر چيزى, چيزهايى مى يافت كه به ندرت به چشم ديگران مى رفت و بالنتيجه زبانش زيبايى حاضر را يافته است. همين تازه جويى در بيان باعث مى شود تا او به استعاره بيش از تشبيه و به تشبيه بيش از توصيف عادى گرايش يابد.
نكته زيبايى كه مؤلف در اين قسمت بدان اشاره كرده است, اين است كه: نظامى گو اينكه عمر خويش را در عزلت به سر كرد, ولى گاه گاه, ظاهراً به جهت تأمين استمرار فراغت و عزلت, ناچار به سرودن قصايدى براى بعضى از پادشاهان اطراف شده است, ولى سرايش اين اشعار با عنايت به ناخرسندى شاعر از هرج و مرج و استبداد حاكم بر گنجه از طرفى و ذوق شعرى و شناخت وى از سخن, باعث شده تا صورت قدرت و هيبت شاهانه آنان در خاطر وى نقش آرمانى يابد و از اميدها و خوش باوريهاى بلندى كه فقط با صورت آرمانى آن ممدوحان تناسب داشته ولى با حقيقت حال موافق نبوده ـ آكنده گردد. از اين رو علاقه اى كه نظامى در مورد برخى از شاهان ابراز كرده, تنها ناشى از خوش بينى و زود باورى ذهن شيفته او بوده كه از حقيقت حال خبر نداشته است (ص21). آگاهى از اين نكته مى تواند, آن ابراز علاقه ها و مدح سرايه ها را تا حدّى در نظر خواننده اهل دقت, توجيه پذير كند. مؤلف تصريح مى كند كه نظامى با تمام اهتمامى كه شاهان به وى نموده اند, تا پايان عمر نه عزلت خود را ترك گفت و نه عشق خانگى خود را به طرز زندگى بيدردان خرابات آلود و نه لب به شراب زد (ص23).
مخزن الاسرار وى كه اوّلين ثمره عزلت و رياضت شاعر محسوب مى شود, در عين حال اوّلين تجربه عمده شاعرانه عصر وى در (پيوند شعر با شرع) بود. در عين اينكه, توجه و علاقه او به زهد و تشرّع, هيچگاه باعث اصرار در تعليم تصوّف رسمى عصر هم نشد. حفظ اين اعتدال در محدوده شعرى مخزن الاسرار از خصائص نظامى است و نكته اى كه مؤلف به ظرافت آن تأكيد ورزيده است. به همين جهت مخزن, در محافل صوفيه, آن شهرت و قبولى مورد انتظار شاعر را نمى يابد.
در اينجا مؤلف بستر ذهنى نظامى را از سرودن مخزن الاسرار اين چنينى تا هوسنامه خسرو و شيرين آن چنانى, كاويده است و عدم مغايرت در پديد آوردن اين دو منظومه را نموده است. سپس چگونگى پديد آمدن منظومه هاى ليلى و مجنون, هفت پيكر و اسكندرنامه را و اينكه نظامى چگونه مسيرى چنين بلند را طى بيست و هفت سال در جستجوى مدينه فاضله انسانى پوئيده است, مورد بحث قرار داده; جستجويى كه از سالهاى نظم مخزن آغاز و از آن پس در اقاليم دنياى خسرو و شيرين, ليلى و مجنون و هفت پيكر دنبال شده و سرانجام در منظومه دوگانه اسكندرنامه, به نهايت رسيده است, اگرچه حتّى (گنجه) كه او را در همه عمر شهربند خويش كرده بود, مثل همه جاى ديگر دنيا, هيچگاه به آفاق آن مدينه فاضله نزديك نشد. و اين (آرمان شهر نيكان) همان ناكجا آبادى است كه فكر نظامى, همه سعى در تحقيق و طلب آن بوده است.
بخش نخستين كتاب با ابياتى بس مناسب كه خلاصه گفته هاى مؤلف است, پايان مى يابد.
در بخش دوّم, تحت عنوان راز گنج, از اولين منظومه پنج گنج بتفصيل سخن مى رود و بر تقليد و نظيره گويى شاعر ـ مثل عطار در اسرارنامه ـ از منظومه حديقة الحقيقة سنايى غزنوى تأكيد رفته است.
نكته قابل توجّهى كه مؤلّف بدان اشارت آورده, اين است كه نظامى در مخزن براى نماياندن برترى خود ـ كه در آن زمان شاعرى نوخاسته و جوان محسوب مى شد ـ دچار نوعى افراط در نوآورى شده كه احياناً كلام او را در پيچ و خم استعارات غريب و تعبيرات بى سابقه به تعقيد و ابهام كشانده و فهم دقيق پاره اى از معانى و اغراض وى را دشوار ساخته و بدينسان بود كه مخزن با وجود همه فخامت بيان و اشتمالش بر مقالات و حكايات جالب و پرمغز, شهرت و قبول سزاوار را در نزد صوفيه و زهّاد نيافت.
آنگاه مؤلف, به تحليل و كاويدن يك يك مقالات بيست گانه مخزن پرداخته است و در همه آنها رگه هاى روشنى از جستجوى نظامى به دنبال (ناكجا آباد) را نموده است.
در اين بين, استاد, هم به علّت عدم رابطه منطقى و هندسه اى عقلى ميان اين بيست مقالت اشاره آورده است و بر آن دليل قرائنى را اقامه كرده, (ر. ك: ص47), گو اينكه در يك مورد, (مقالت دهم), برابر قرائنى ديگر توالى منطقى با مقالت سابق رعايت شده است (ر. ك: ص49), و هم در ضمن ارائه گزارشى گويا و مفيد از هر مقالت, احياناً به ناخن زدنهاى محققانه به مضامين اين مقالات نيز پرداخته اند.
اين بخش با بسط سخن در نقد و تحليل حكايات مخزن و ساختمان شناسى اين داستانها پايان مى پذيرند.
بخش سوّم كتاب زير عنوان قصه خسرو و شيرين آغاز مى گردد و به خواننده نشان مى دهد كه شاعر, چگونه با عبور از اقليم زهد مخزن الاسرار و ورود به دنياى خسرو و شيرين, جستجو براى دست يابى به جامعه آرمانى را پى گرفته است; گرچه ملامتگران اين شيوه او را نيز, به نوعى مورد نكوهش قرار داده اند. استاد چگونگى پديد آمدن خسرو وشيرين را پيش از اين در بخش اوّل, به مناسبت, آورده بود (ر. ك: ص23). آنچه كه ظرافت و شيوايى اين بخش را چند چندان كرده است, امتزاج اشعار نظامى است با نثر شاعرانه و استادانه مؤلف كه جاى جاى اين نثر قويم را آذين بسته و بر زيبايى آن افزوده, خواننده را با شور و اشتياق در پى گيرى سخن, به دنبال خود مى كشد.
پس از نقل داستان خسرو وشيرين, مؤلف به مقايسه اى عالمانه ميان خسرو وشيرين نظامى با خسرو وشيرين فردوسى بزرگ پرداخته و مجموعاً خسرو وشيرين نظامى را برترى داده است. پيش از اين نيز در ابتداى بخش سوّم مقايسه اى گذرا بين اين دو داستان آورده بود. (ر. ك: ص74 و 75).
آنگاه, روايت نظامى از اين حكايت, از ديدگاه نقد تاريخى نيز بررسى شده است. مولف را اعتقاد بر آن است كه پاره اى از قسمتهاى اين قصّه برابر روايت پير گنجه در مآخذ اصلى وجود ندارد و اين پاره ها احتمالاً آفريده تخيّل پربار قصّه پرواز گنجه باشد و پاره اى ديگر نيز برابر قرائنى, مبنى بر عناصر حكايات عاميانه است. در اين باره استاد سخنى دراز دامن آورده اند.
در بخش چهارم كه عشق و جدايى نام گرفته است, ابتدا از سير پديد آمدن منظومه ديگر خمسه نظامى ـ ليلى و مجنون ـ سخن رفته است و اينكه نظامى در آن مقطع, ديگر در چشم پادشاهان, نه يك شاعر مدّاح دربارى, بل به عنوان يك هنرمند حكيم طرفه كار, جاى خود را باز كرده و شعر وى از انعكاس قابل ملاحظه اى در نزد آنان برخوردار گشته بود.
نگرشى تاريخى به قصّه ليلى و مجنون, بيان اين قصّه با همان نثر قويم آذين گرفته به تك مصرعهاى نظامى, نگاهى گذرا به تفاوتهاى ليلى و مجنون با خسرو وشيرين, سخنى تحليلى در ساختمان شناسى حكايت ليلى و مجنون, نمودن اين نكته كه اقدام به نظم اين حكايت هم دنباله سيرى در آفاق يك ناكجا آباد در دنياى سنّت ها و محنت هاى باديه است ـ گو اينكه ناكجا آباد ليلى و مجنون كمتر از ناكجا آباد خسرو وشيرين بى اميد نيست ـ, ديگر قسمتهاى اين بخش را تا پايان, تشكيل مى دهد.
گنبد پريان پنجمين بخش كتاب است كه در باب هفت پيكر بتفصيل سخن مى گويد. سير پديد آمدن اين منظومه پس از نه سال كه از پايان قصه ليلى و مجنون مى گذشت, براى ادامه جستجوى ناكجا آباد, اولين سخن اين بخش است. آنگاه همانند قصّه هاى پيشين, حكايت به نثر نقل مى شود, گو اينكه در نقل اين حكايت, بابسى كمتر از حكايتهاى قبلى, از اشعار نظامى, كمك گرفته شده است.
استاد, هفت پيكر را خيال انگيزترين و پررنگ و نگارترين منظومه از پنج گنج نظامى مى داند.
بررسى تحليلى ساختمان حكايت هفت پيكر و تبيين مواضع قوّت و ضعف اين داستان, مقايسه روايت نظامى با مآخذ اصلى تاريخى هفت پيكر و بيان موارد توافق و تخالف آنها, نيز نمودن ردّپاى پير گنجه در جستجوى ناكجا آباد در اين داستان ـ كه قدرت شاعرى و ذوق قصّه پردازى وى ـ هيچ جا به اندازه آن به اوج تعالى نرسيده سخنى تفصيلى است كه تا پايان اين بخش ادامه مى يابد.
ردّپاى قهرمان كه درباره اسكندرنامه ـ آخرين تلاش نظامى در جستجوى مدينه فاضله ـ است, ششمين بخش كتاب را به خود اختصاص مى دهد. نظامى از اسكندر, نه يك اسكندر مقدونى تاريخ, بلكه تركيبى از او با يك حاكم حكيم افلاطونى و يك ذوالقرنين قرآنى تصوير مى كند.
در اين بخش, ابتدا از مجموعه اسكندرنامه, تصويرى شتابزده ارائه مى شود, آنگاه روايت نظامى از اين حكايت با مآخذ تاريخى و خلط و حذف وى در اين مآخذ به مقايسه درمىآيد. آنگاه بتفصيل, به شرفنامه پرداخته شده و پس از آن به اقبالنامه, و اسكندر تا رسيدن به شهرى ـ كه يك آرمان شهر واقعى است ـ همراهى مى شود.
بدين گونه حديث اسكندر پايان پذيرفته و پير گنجه هم بعد از قريب سى سال داستانسرايى آميخته با حكمت و هنر, سرانجام مطلوب خود را در اين (شهر نيكان) قابل تصوير ميابد.
هفتمين بخش كتاب نغمه در خلوت است كه در آن مطالب متعدد و پراكنده اى بحث شده است. نظير: شهرت و نام آورى كم نظير نظامى در جهان از ايران تا اَران و از اَران تا آلمان, بحثى درباره غزلسرائى نظامى, اهتمام پير گنجه به آوردن مضامين تازه و تعابير بى سابقه در شعر, قدرت و مهارت (تصويرسازى غريب) در شعر نظامى با نمودن نمونه هاى آن در پنج گنج و بيان اينكه چنين نگرشى به كائنات عالم ـ كه در عين حال متضمّن باريك نگرى در چيزهاى عادى زندگى هر روزينه است ـ وى را از پاره اى جهات پيشرو آنچه در شعر فارسى سبك هندى مى خوانند, نشان مى دهد, نگرشى نظامى به شعر باديده تقديس و تكريم به رغم نــاخرسنديهايى كه از حـاسدان و زهد فروشان داشته و مبارزه مؤدّبانه وى با آنان, نازك انديشى جلوه گر در كلام او, پويايى مستمر شعر نظامى در طى زمان و سير خط تعالى و تكامل.
بخش هشتم تحت عنوان زبان و قصّه آغاز مى گردد. اين بخش سخنى بلند درباره زبان نظامى دارد. دقت و وسواس بارز نظامى در انتخاب واژگان, استفاده از الفاظ و تركيبات زيبا و خوش آهنگ رايج غير فارسى كه با موسيقى ويژه گفتار پير گنجه هماهنگى تمام دارد, كاربرد انواع ضرب المثلها, زبانزدها و صيغه هاى سوگند و دعا, كاربرد پى در پى و پيوسته استعاره, مجاز و تلميح, مشحون نبودن كلام پير گنجه از لغات و تعبيرات علمى و حكمى كه ناشى از رعايت همزبانى با مخاطب است, گرايش به لغات عاميانه و الفاظ (سوقه) در همين راستا, كثرت اشارات وى به آداب و رسوم و عادات و خرافات عاميانه در لسانى موعظه آميز و در برخى موارد سرزنش آميز كه در عين حال نمودارى از اين آداب و عادات در عهد اوست, طرح سؤال و جوابهاى هنرمندانه, كاربرد زبانزدهاى سنّتى, استفاده از حشو و ايجاز در موارد مناسب خود, همه و همه از ويژگيهاى زبان نظامى است. مَع هذا زبانى تا اين اندازه پرداخته و حساب شده و در عين حال موسيقيايى و سرشار از تصويرهاى مجازى و خيال انگيز, در پاره اى موارد, هرچند البتّه نادر, مسامحه آميز, بى بند و بار و احياناً مخالف قياس نيز به نظر مى رسد, استفاده از تركيبات مهجور و استعارات بسيار كه گاه دور از ذهن است و حتى آوردن برخى تعبيرات نامأنوس و مفردات مهجور از ويژگيهاى ديگر زبان نظامى است كه مثل زبان بسيارى ديگر از آفرينندگان آثار, كلام او را از مسامحاتى هرچند كوچك آغشته است. البته پاره اى از اين موارد, ناشى از التزام (طرز غريب) او و پاره اى ديگر ناشى از برخورد با جوازها و ضرورت هاى وزن و قافيه اى است. همين غريب گرائيهاست كه استاد آن را در ابتداى كتابش, باعث عدم شهرت و مقبوليت سزاوار مخزن الاسرار دانسته است. (ر. ك: ص40).
امّا اين طرفه زبان ـ با وجود اشتمالش بر آن مسامحات ـ تقريباً همواره دل انگيز و آكنده از لطف و ظرافت به نظر مىآيد و اينجاست كه استاد, نظامى را مخترع واقعى آيين قصّه سرايى در شعر فارسى مى خواند.
بخش نهم از بخشهاى قابل توجه كتاب است كه زير عنوان انديشه آغاز شده است. در ارزيابى آنچه حاصل فعاليّت مستمر آفرينندگى نظامى محسوبست, بايد به بررسى صورتهاى گونه گون انديشه وى پرداخت. در مراحل تحوّل اين انديشه خلاّق و جستجوگر, نوعى جهان بينى منسجم, نوعى فلسفه الهى و نوعى تعليم اخلاقى ناظرِ به فنّ سياست, قابل كشف است, امّا نه به صورت يك تعليم فلسفى تمام عيار, بلكه در تقريرى كه با خيال انگيزى شاعرانه بيشتر از برهان جويى سر و كار دارد و اين نيز از استحكام و اصالت هنر شاعر ماست كه بدون محصور كردن خود در چار ديوار نظم و انسجام منطقى ـ كه لازمه يك انديشه فلسفى تامّ است ـ هر آنچه در قلمرو تأمّلات آدمى مى گنجد, از كلام متألّهان و دقائق حكمت عملى گرفته, تا لطايف حكمت نظرى, همه را در طى آفرينش هاى شاعرانه, مجال ظهور و بروز مى دهد و اينها همه, بدون غور و تعمّق فيلسوفانه و متكلّمانه است. چرا كه نظامى به همزبانى با مخاطب خود, متعهّد مانده است و مى داند كه استدلال وراى طور شاعرى است و به جوهر شعر لطمه مى زند.
اين بخش يكسره عهده دار تبيين چنين مباحثى است. اين بحثها, از سويى نشانگر عمق تأثير و وسعت نفوذ حكمت اسلامى و بالاخصّ كلام مسلمين در انديشه نظامى و نوع ويژگيهاى اين انديشه است و از سوى ديگر فهم دقائق سخن او را ـ كه در جاى جاى آن ردّپاى آثار افلاطون, ارسطو و حكماى باستانى و نو افلاطونى يونان به چشم مى خورد ـ آسانتر مى سازد.
در اين بخش, همچنين نمونه هاى بارزى از انديشه هاى فلسفى, كلامى پيرگنجه بتفصيل كاويده مى شود و استاد در پايان اذعان مى دارد كه تخيّل بلند پرواز شاعرانه نظامى در آفاق (كلام) بيشتر مجال آسمان پويى دارد تا تنگناى محدوده برهان فلسفى و از اين رو گرايش وى بيشتر به راه حلّ هاى دينى است.
بخش پايانى و سخن آخر با عنوان ناكجا آباد, كه ديگر براى خواننده, تعبيرى آشنا و روشن است, آغاز مى گردد. اين بخش تبيين ويژگيهاى اين ناكجا آباد را در نظر نظامى و توصيه هاى بلند وى را در زمينه چگونگى برپا كردن اين مدينه فاضله, عهده دار مى شود. آرمان شهرى كه جايگاه تبلور صلح و آرامش انسانى, وجدان بشرى, آزادى و استقلال و اختيار فرد آدمى است, سرزمين بهجت و سعادت كه تنها زيستگاه پاكان و پرهيزكاران است:
كسى گيرد از خلق با ما قرار
كه باشد چو ما پاك و پرهيزگار
اين بخش نيز چونــان نُه بخش سـابق دلكش و خواندنى است.
كوتاه سخن آنكه كتاب حاضر پا به پاى نظامى در جستجوى ناكجا آباد رفته است و ردّپاى او را به خوبى به خوانندگان نموده است. در پايان كتاب چند فهرست و راهنما و يك كتابنامه كه شامل پاره اى از مآخذ كتاب به علاوه آثارى است كه رجوع بدانها, براى خواننده متضمّن فايده به نظر مى رسد, نيز بخشى به عنوان يادداشتها پس از آخرين بخش كتاب آورده شده است, ولى صد حيف كه اين يادداشتها ـ كه هر كدام در حكم يك پاورقى روشنگر ـ است و كاملاً مربوط به مطالب متن مى باشد, بدون هيچ علامت مشخص كننده اى در متن كتاب, آورده شده. اميد است در طبعهاى آتى, اين كاستى توسّط ناشر محترم, مرتفع گردد. اغلاط مطبعى در كتاب بسيار نادر و در حكم معدوم است.
سعى بليغ استاد فرزانه, مشكور و بر عمر عزيز گرانمايه اش افزوده باد.
***
نگاهى به بدائع الدرر فى قاعدة نفى الضرر
حسينى سيد على
يكى از عناصرى كه نقش مهم و سازنده اى در استنباط احكام دارد، قواعد فقهيه است. قواعد فقهيه عبارتند از احكامى كلى كه با تطبيق آنها بر مصاديقشان احكام شرعى به دست مى آيد. از اين رو اين قواعد، مانند قاعده هاى اصولى ابزار كشف حكم نيستند وبسانِ منطق فقه عمل نمى كنند و مانند مسائل فقهى به مورد معينى اختصاص ندارند.
تفاوت اساسى آنها با قوانين اصولى در اين است كه اينها در واقع نتيجه قياسى هستند كه كبرايِ آن قاعده اصولى است و فقيه در استنباط اين احكام كلى ـ همانند ساير احكام ـ از ضوابط اصولى بهره مى برد. و با مسائل فقهى از آن رو متفاوتند كه برخلاف آنها، اين قواعد كليت و شمول دارند و ويژه موردِ معينى نيستند و گاه گستره آنها به گونه اى است كه بر سر تا سر ابواب فقه پرتو مى افكند و در سايه همين كليت و عموميت و شمول است كه فقيه مى تواند از اين قواعد احكام مختلفى را به دست آورد.
اين قواعد از بنيادها و استوانه هاى اجتهادند و در كنار قوانين اصولى مى توانند به فقه چهره اى شاداب بخشيده و در حوادث نو پيدا يارى رسانِ فقيه باشند. گرچه آنها واسطه و ابزار اجتهاد نيستند، اما عملاً در بسيارى از موارد برخى از اين قواعد از بسيارى از ضوابط اصولى كارآيى بيشترى دارند. نگاهى گذرا به منابع استدلالى فقه بروشنى نشانگر اين واقعيت است.
اما على رغم اين همه، با كمال تأسف اين قواعد مورد بى مهرى دست اندركاران فقه و فقاهت قرار گرفته و اهميت لازم به آنها داده نشده است و گويا اين يكى از عوامل نارسايى فقه شيعه است. در اين ميان برخى از اين قواعد ـ همانند قاعده لاضرر ـ از اين كم لطفى استثناء بوده و در موازات مسائل اصولى مورد بحث قرار گرفته اند.
قاعده لاضرر در زمره آن دسته از قواعد فقهيه است كه مورد عنايت ويژه فقيهان بوده و هماره درباره آن، افزون بر كتابهاى ويژه قواعد فقهيه و منابع اصولى، رساله هاى مستقلى نگاشته شده است.1
فقيه و اصولى برجسته سده هاى اخير، مرحوم شيخ انصارى ـ ره ـ افزون بر رساله مستقلى كه در اين باره نوشته است، آن را در كتاب فرائد الاصول مورد تحقيق و بررسى قرار داده و مرحوم آخوند خراسانى در كتاب كفاية الاصول از شيوه شيخ تبعيت نموده و ضمن بحث از قاعده لاضرر در نوشته هاى اصولى خود، به بررسى ابعاد مختلف آن پرداخته است. گروهى از فقيهان و محققان متأخر، افزون بر بررسى و بحث از لاضرر در اصول فقه، رساله هاى مستقلى در اين زمينه نگاشته اند كه برخى از آنها بحق عالمانه و درخور است.
يكى از اين رساله هاى مستقل كه به تازگى به دست چاپ سپرده شده، رساله بدائع الدر امام خمينى است. دقت، ژرفايى و نوآورى امام خمينى در اين رساله ارزشمند چهره ممتازى به آن بخشيده است.
امام خمينى در مقدمه اين رساله به بررسى رواياتى كه دربر دارنده (لاضرر ولاضرار) است مى پردازد و روايات را از طرق شيعه و سنى نقل مى كند و در پايان به سخن فخرالمحققين اشارت مى كند كه حديث لاضرر ولاضرار متواتر است. سپس نتيجه اين مقدمه را در طليعه فصل اول چنين بيان مى كند:
بى گمان (لاضر ولاضرار) از معصوم عليه السلام صادر شده است، زيرا اولاً اين روايت ميان شيعه و سنى مشهور است، ثانياً روايات دربر دارنده اين جمله مستفيض است؛ همان گونه كه بى هيچ ترديدى اين جمله در ضمن قضيه سمرة بن جندب وارد شده است. (ص41).
در فصل اوّل قاطعانه به صدور اين جمله از معصوم در ضمن روايات حكم مى كند، اما صدور آن را به طور مستقل از معصوم ـ ع ـ مورد ترديد و اشكال قرار مى دهد و بر مرحوم نائينى ـ ره ـ كه مدعى است اين جمله افزون بر اينكه در ضمن روايات وارد شده، مستقلاًِ نيز از معصوم ـ ع ـ صادر شده است، خرده مى گيرد.
فصل دوّم را به بيان و بررسى اشكالاتى كه ورود اين جمله در ذيل روايات (شفعة ومنع فضول الماء) به دنبال مى آورد، پرداخته است. آنگاه ادله علامه شيخ الشريعه اصفهانى را مبنى در وارد نشدن (لاضرر) در ذيل اين دو قضيه نقل كرده و آنها را مردود مى داند و در پايان بر تاييدى كه مرحوم نائينى ـ ره ـ از اين مطلب كرده است، سخت انتقاد مى كند.
در فصل سوّم وارد نشدن (لاضرر) را در ذيل اين دو قضيه با دليلى ابتكارى مى پذيرد در فصل چهارم به تفسير و توضيح كلمه (فى الاسلام) و كلمه (على مؤمن) پرداخته و احاديث معتبر را خالى از كلمه (فى الاسلام) مى داند، امّا در مورد كلمه (على مؤمن) مى فرمايد: (بعيد نيست بگوييم اطمينان داريم اين كلمه در ضمن روايات وارد شده است.)
در پايان اين فصل نيز مطالبى درباره كلمه (على مؤمن) از مرحوم نائينى ـ ره ـ نقل و نقد كرده است. در فصل پنجم مفردات حديث را توضيح مى دهد و پس از تتبع در كتابهاى لغت و استمداد از آيات متعدد قرآن مى نويسد:
از آنچه گذشت روشن مى شود كه (ضرر) به معناى نقص در مال و جان است و ضرار به معناى در تنگنا قراردادن و رساندن ناراحتى و زيان و حرج [به شخص ديگرى] است … نه به معناى ضرر ـ آن گونه كه آخوند در كفايه گفته است ـ … و نه به معناى اصرار بر ضرر آن گونه كه مرحوم نائينى بيان كرده است و نه ….
شيوه طرح مطالب اين فصل و فصل پيشين ارزنده است. امام راحل ـ ره ـ از سويى در اين دوفصل به طور دقيق به ريشه يابى اشتباهاتى كه در اين باره شده است مى پردازد و از طرفى براى به دست آوردن معناى لغوى ضرار از قرآن مددجويى مى كند.
در فصل ششم به اساسى ترين بحث قاعده لاضرر، يعنى بررسى معناى كل جمله (لاضرر ولاضرار) مى پردازد و سه نظريه اصلى را در اين باره بدقت و با تفصيل مورد پژوهش قرار مى دهد. در آغاز نظر شيخ را نقل كرده، آنگاه سخنان فقيهان و اصوليان برجسته را ـ همانند آخوند خراسانى، مرحوم نائينى و مرحوم حائرى ـ در تفسير كلام آن فقيه فرزانه بيان كرده و هر يك را بررسى مى كند و درباره تفسير مرحوم نائينى از كلام شيخ چنين مى گويد:
(برخى از اعاظم ـ رحمة الله عليه ـ در اين باره خود را بسيار به زحمت انداخته و درباره گفته شيخ انصارى و حديث لاضرر بحث را طولانى كرده و گمان برده اند كه نظر او موافق با سخن شيخ است و پس از اين همه، مطلبى درخور ارائه نكرده است و نقل و نقد همه سخن ايشان بحث طولانى و مفصل و بى نتيجه اى را درپى دارد.) آنگاه به طور مشروح اصول و اركان نظريه مرحوم نائينى را بررسى كرده و آن را مردود مى داند.
در فصل هفتم همه احتمالات كلام شيخ انصارى را دوباره بيان كرده و هيچكدام را نمى پذيرد. در فصل هشتم نظريه علامه شيخ الشريعه اصفهانى را بررسى مى كند. (آن بزرگوار بر اين نظر بود كه در حديث لاضرر، نفى به معناى نهى است.)
در فصل نهم نظريه خود را درباره روايت مطرح كرده و براى توضيح آن مقدمه اى بيان مى كند؛ و آن اينكه پيامبر اكرم (ص) داراى سه مقام و منصب است:
1ـ پيام آورى و تبليغ احكام الهى، بيان كردن آنچه در اسلام واجب است و يا حرام است و….
و اين مسؤوليتى است كه از طبيعت مقام نبوت و رسالت نشأت مى گيرد و اين منصب ويژه پيامبر است و تنها او مى تواند احكام و قوانين الهى را از سرچشمه زلال وحى به بندگان خدا برساند و بدين خاطر امر و نهى دارد، ليكن اوامر و نواهى وى ارشاد به اوامر و نواهى خداست و از اين اطاعت و معصيت از اين گونه اوامر نيز به اطاعت و معصيت خدا برمى گردد.
2. زعامت و رهبرى جامعه اسلامى؛ پيامبر، راهبر، ولى و پيشواى جامعه اسلامى است و حفظ مصلحت امت اسلامى و دفاع از آن و رشد و بالندگيش در گرو اطاعت و فرمانبردارى از رهبرى شايسته و لايق است و بدين سان پيامبر (ص)، به عنوان رهبر، حق امر و نهى دارد؛ امر و نهى كه برخاسته از زعامت وى و حفظ مصالح جامعه اسلامى است و نه وظيفه ابلاغ احكام خدا. از اين رو اين دستورات، ارشاد به حكم خدا نيست بلكه اوامر مستقلى است كه اطاعت از آنها واجب است و آيه (اطيعوا الله واطيعوا الرسول واولى الامر منكم)1 و (ما كان لمومن و لا مومنة اذا قضى الله امراً ان يكون لهم الخيرة من امرهم و من يعص الله و رسوله فقد ضل ضلالاً مبيناً)2 به همين گونه از اوامر و نواهى اشارت دارد و از اينها به اوامر و نواهى سلطانى يا احكام حكومتى تعبير مى شود.
3. قضاوت ميان مردم؛ پيامبر ـ ص ـ داراى منصب قضاوت است. از اين رو حكم او نافذ است و بر مسلمانان اطاعت از احكام وى و اجراى آنها لازم. و بايد توجه داست كه از اين جهت نيز حضرتش داراى امر و نهى است، اما بدين خاطر كه قاضى است و نه بدين جهت كه رهبر جامعه اسلامى و يا مبلغ احكام خداست. آيه شريفه (فلا و ربك لايؤمنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ثم لايجدوا فى انفسهم حرجا ممّا قضيت و يسلموا تسليماً)1 نيز بر اين مطالب دلالت دارد.
نكته بسيار حائز اهميت اين است كه مقام نخست ويژه رسول خداست، ولى دو منصب بعدى به حضرتش اختصاص ندارد و فقيه نيز در قلمرو اين دو مسؤليت داراى همه اختياراتى است كه خداوند به پيامبر تفويض كرده است. حديث لاضرر از احكام سلطانى و حكومتى پيامبر (قسم دوّم) است و نه حكم كلى تشريعى و يا حكم قضايى آن حضرت، از آن رو كه مبلغ احكام خدا و يا قاضى و داور است. و همان كونه كه اشارت رفت، حكم حكومتى و سلطانى پيامبر غير از حكم خداست كه پيامبر به عنوان مبلغ احكام خدا و پيام آور احكام الهى آن را براى ما به ارمغان آورده است. چه در اين صورت ايشان واسطه اى بيش نيست و حكم از آن خداست و به همين دليل اطاعت و معصيت از چنين فرمانهايى اطاعت و معصيت از خداست. اما حكم پيامبر از آن رو كه سلطان، راهبر و زمامدار جامعه است، به گونه ديگرى است. چه حضرتش در اين صورت درپى حفظ و صيانت جامعه اسلامى از حيله هاى دشمنان و رشد و بالندگى آن در ابعاد مختلف است و چنين حكمى در گرو مصلحت جامعه اسلامى است و (لاضرر) از اين سنخ است. رسول الله (ص) از آن جهت كه رهبر جامعه اسلامى است در پى اجراى عدالت است، به مرد انصارى فرمان مى دهد درخت خرماى سمرة را بكند و بيرون اندازد و ادامه مى دهد كه (لا ضرر ولاضرار). و اين مطلب بلندى است كه توجه بدان مى تواند يارى رسان فقيه در جاى جاى فقه باشد كه به دو نمونه از كاربرد فقهى آن از مكاسب محرمه امام راحل ـ ره ـ به طور بسيار فشرده اشارت مى كنيم. امام راحل ـ قده ـ ضمن ردّ فتواى آنان كه به روايات غيبت متجاهر به فسق استدلال كرده اند مى نويسد:
اين حكم حكومتى بوده است. از اين رو نمى توانيم به طور مطلق از آن وجوب غيبت متجاهر به فسق را اثبات كنيم.2
درباب خمر و فقاع رواياتى از نبى اكرم وارد شده است كه حضرتش (ص) دستور دادند شرابهايى را كه امكان سركه شدن آنها بود از بين ببرند.3 امام راحل ـ قده ـ در اين باره مى نويسد از بين بردن آن واجب نيست. زيرا امر پيامبر حكم سياسى حكومتى بوده و حضرت ـ ص ـ در مقام بيان حكم واقعى شرعى نبوده اند.
و لعل الامر به (بالصب) لمصلحة قاهرة ـ امر سلطانى لقلع الفساد ولعله لم يكن قلعه ممكناً الا بذلك.4
بنابراين حكم حكومتى در چهارچوب احكام شرعى نيست، بلكه حاكم اسلامى برپايه مصلحتها مى تواند احكام مختلفى، اگرچه خارج از قلمرو احكام فرعى باشد. صادر نمايد. امام راحل در اين باره در نامه اى چنين مى نويسد:
… اگر اختيارات حكومت در چهارچوب احكام فرعيه الهيه است، بايد عرض كنم حكومت الهيّه و ولايت مفوّضه به نبى اسلام ـ ص ـ يك پديده بى معنا و محتوا باشد. اشاره مى كنم به پيامدهاى آن كه هيچكس نمى تواند مستلزم به آنها باشد: مثلاً خيابان كشيها كه مستلزم تصرف در منزلى است يا حريم آن است، در چهارچوب احكام فرعيه نيست. نظام وظيفه و اعزام الزامى به جبهه ها و جلوگيرى از ورود و خروج ارز و جلوگيرى از ورود و خروچ هر نحو كالا و منع احتكار در غير دو ـ سه مورد گمركات و ماليات و جلوگيرى از گرانفروشى، قيمتگذارى و جلوگيرى از پخش مواد مخدر و منع اعتياد به هر نحو، غير از مشروبات الكلى، حمل اسلحه به هر نوع كه باشد و صدها امثال آن كه از اختيارات دولت است ….1
در واقع در اين تنبيهات، امام راحل به اشكالاتى كه بر قاعده لاضرر شده است، برپايه مبناى خودش (حكم حكومتى) پاسخ مى دهد و بر طبق اين مبناى جديد پاسخ اين اشكالات را بسيار آسان و سهل مى داند.
در تنبيه دوّم نكته مهمى را بررسى مى كند و آن اينكه قاعده لاضرر بر ادله احكام اوليه حكومت ندارد، امّا برقاعده سلطنت حاكم است. آنكاه مى گويد نفى لزوم در معامله غبنى و واجب نبودن وضويى كه ضرر دارد و امثال اينها ربطى به حديث (لاضرر) ندارد و براى اثبات چنين احكامى نمى توان به (لاضرر) تمسّك كرد.
پر واضح است كه حكومت احكام حكومتى بر احكام اوليه آثار بسيار مهمى دارد. امام راحل در اينجا قاعده لاضرر را بر قاعده سلطنت، كه از احكام اوليه است، حاكم مى داند و در جاى ديگر احكام حكومتى را بر همه احكام اوليه حاكم مى داند. در اين باره در صحيفه نور چنين آمده است:
… بايد عرض كنم حكومت ـ كه به شعبه اى از ولايت مطلقه رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم است ـ يكى از احكام اوليه اسلام است و مقدم بر تمام احكام فرعيه، حتى نماز و روزه و حج است. حاكم مى تواند مسجد يا منزلى را كه در مسير خيابان است خراب كند و پول منزلش را به صاحبش رد كند. حاكم مى تواند مساجد را در موقع لزوم تعطيل كند. … حكومت مى تواند قراردادهاى شرعى را كه خود با مردم بسته است، در موقعى كه آن قرارداد مخالف مصالح كشور و اسلام باشد، يكجانبه لغو كند و مى تواند هر امرى را، چه عبادى و يا غير عبادى كه جريان آن مخالف مصالح اسلام است، از آن مادامى كه چنين است جلوگيرى كند. حكومت مى تواند از حج كه از فرايض مهم الهى است، در مواقعى كه مخالف صلاح كشور اسلامى است موقتاً جلوگيرى كند.2
در پايان يادآورى اين نكته لازم است كه مباحث (لاضرر) حضرت امام خمينى را آية الله جعفر سبحانى در ضمن تهذيب الاصول تقرير و به دست چاپ سپرده است. افزون بر آن رساله اى ارزشمند به قلم خود حضرت امام در اين باره نوشته شده است كه در ضمن كتاب الرّسائل با تحقيق و حواشى آية الله مجتبى تهرانى منتشر شده است و رساله بدائع الدر در واقع متن از نو تصحيح و تحقيق شده همان رساله لاضرر است كه اين بار توسط محققان موسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى تحقيق شده است. اين محققان فاضل افزون بر نگارش مقدمه ارزشمندى درباره كتابشناسى قاعده لاضرر دوازده فهرست سودمند به كتاب افزوده اند.
پاورقى:
1. آية الله سيستانى دراين باره چنين مى نويسد: )قاعده لاضرر از قواعدى است كه ميان فقيهان مسلمان معروف است و بنابر نظر مشهور كه معناى آن نفى حكمِ ضررى است، آثار مهمى در بسيارى از احكام فقهى بر آن بار مى شود تا آنجا كه برخى از فقيهان اهل سنت ادعا كرده اند كه فقه بر پنج محور مى چرخد و يكى از آنها حديث لاضرر است.)
1. نساء: 59 2. احزاب: 36 1. نساء، 65.
2. مكاسب محرمه، ج1، ص283.
3. وسائل الشيعة، ج12، ص164، باب 55.
4. مكاسب محرمه، ج1، ص81.
1. صحيفه نور، ج2، ص170.
2. صحيفه نور، ج2، ص1 ـ170.
مؤسسه وقف ديانت تركى دائرة المعارف اسلام
دائرة المعارف اسلام, مهمترين كتابى است كه موسسه (وقف ديانت تركى) آن را به چاپ رسانده است. اين موسسه در 13مارس 1975 تاسيس شد و مركز اصلى آن را در (آنكارا) قرار دارد. اين موسسه با هدف همكارى با رياست امور دينى به منظور آگاه ساختن افكار عمومى و شناساندن اسلام حقيقى آغاز به كار كرد. همچنين اين مؤسسه به ايجاد مساجد و مدارس حفظ قرآن و ايجاد مراكزى براى افتاء و تهيه مسكن براى فقيهان همت مى گمارد, و به مشاركت در كليه امور مربوط به ترويج دين و بازگشايى موسسات آموزشى و فرهنگى مى پردازد, همچنان كه به اعطاء بورس تحصيلى به دانشجويان دانشگاه و كسانى كه در مقاطع فوق ليسانس و دكترا در داخل و خارج تركيه اشتغال به تحصيل دارند, اهتمام دارد و نيز به امدادرسانى مالى و اجتماعى به شهروندان فقير اشتغال دارد.
اين موسسه كه از سال1978 در كنار رياست امور دينى به تنظيم امور كاروانهاى حج و عمره پرداخته است تاكنون به 15000 دانشجو بورس تحصيلى اعطا كرده است و 50 اثرى چاپى و سمعى ـ بصرى منتشر كرده و براى توزيع اين آثار, مراكزى در شهرهاى بزرگ مثل استانبول, آنكارا, آدنه, آيدين و دياربكر تاسيس كرده است.
علاوه بر هزاران مسجدى كه به تنهايى يا با همكارى موسسات ديگر بنا نموده, اخيراً مسجد جامع (قوجه تپه) را در آنكارا بنا كرده كه بزرگترين مسجد جامع بوده و مى تواند 24000نمازگزار را در خود جاى دهد.
اين موسسه داراى هفتصد شعبه است كه در 73 شهر و ششصد روستا پراكنده اند, و شمار املاك و اموال غير منقول آن به 3200 مى رسد.
اين موسسه (مركز پژوهشهاى اسلامى) (ISAM) را در استانبول ايجاد كرده و هدفش تربيت پژوهشگران در داخل و خارج تركيه و تعيين سياستهاى كلى تحقيقاتى به منظور آسان نمودن امر تحقيقات براى پژوهشگران و نظارت بر اجراى اين سياستهاست. اين مركز در آينده نقش عمده اى را در قبال دائرة المعارف اسلام و برنامه هاى عالى براى آموزش محققان ايفا مى كند كه تاكنون 42 دانشجو در مقاطع تحقيقات عالى فارغ التحصيل شده اند تعدادى از اين دانشجويان در كشورهاى غربى مثل انگلستان, فرانسه, آلمان, آمريكا و ايتاليا به تحصيلات عالى اشتغال دارند و عده اى ديگر در دانشگاههاى مختلف تركيه به تحصيل علم مى پردازند و با توفيق الهى در رشته هاى گوناگون علوم همچون تفسير, سنت نبوى (علم الحديث), علم كلام, فقه اسلامى, فلسفه اسلامى, تاريخ اسلام, تاريخ اديان, تاريخ سياسى, زبان عربى, فلسفه دينى, جامعه شناسى دينى, روان شناسى دينى, مردم شناسى اجتماعى و تربيت دينى فارغ التحصيل خواهند شد و مسؤوليتهاى بزرگى را در نوشتن قسمتى از دائرة المعارف اسلامى و تصحيح آن در زمينه تخصص خود بر عهده خواهند گرفت و طبيعتاًَ همكارى درازمدت بين موسسه دائرة المعارف اسلام و مركز پژوهشهاى اسلامى (ISAM) برقرار خواهد شد.
(وقف ديانت تركى) از ماه نوامبر 1988ميلادى چاپ دائرة المعارف اسلام را به طور جزئى آغاز كرد و هر ماه يك جزء آن را به چاپ مى رساند و با دانشگاهها براى برگزارى سمينارها و كنفرانسهاى علمى همكارى دارد. اهداف انتشار دائرة المعارف اسلام
بديهى است كه مسلمانان, شگفت انگيزترين و كاملترين تمدنها را, كه نشأت گرفته از كتاب خدا و سنت رسول برگزيده اش است, به وجود آورده اند و از گنجينه فرهنگى كه در نوع خود بى نظير است روشنى بخش دلها و عقلهاى انسانها را به بشريت عرضه كرده اند. لكن فرزندان اين تمدن و فرهنگ ريشه دار و اصيل, كه برترى خود را در عرصه هاى علوم گوناگون, انديشه, سياست و هنر در طول قرون متمادى به اثبات رسانده اند, در حال حاضر در معرض جريانهاى فرهنگى و سياسى جهان غرب كه در اين دو قرن اخير در زمينه هاى اقتصادى و صنعتى پيشى افتاده, قرار گرفته اند. در نتيجه نسلهايى به وجود آمده اند. كه در سرزمينهاى خود نيز با تمدن و فرهنگشان بيگانه اند.
امروزه كه تمدن غربى در بحران به سر مى برد و در حال انتقاد از خود است, جوانان در جهان اسلام تصميم گرفته اند به هويت اصيل اسلامى خود بازگردند و از نو, آگاهى اسلامى را تدارك ببينند و اين تصميم كه جرقه اميدى دوباره را ايجاد نموده صرفاً براى جوامع مسلمان نيست بلكه براى انسانيت است. و پرورش نسلهاى جديد با ارزشهاى تمدن و فرهنگ خودشان ممكن نيست مگر آنكه اين ارزشها به آنها شناسانده و تعليم داده شود. سوق دادن افكار جوانان به ثروت فرهنگى خودشان, انتقال ميراث اسلامى به شيوه اى صحيح, شناساندن موسسات مختص به جهان اسلام و نهادهاى اسلامى كه نقش عظيمى را در عرصه هاى مختلف سياسى, اجتماعى و اقتصادى حيات ملل مسلمان ايفا مى كنند, يادآورى رسالت تاريخى نسلهاى جديد مسلمان و گشودن افقهاى جديدى رودرروى بشريت در پرتو ارزشهاى جاودان اسلامي… اينها اهدافى اند كه انتشار چنين دائرة المعارفى را ضرورى مى سازد و در حال حاضر اين دائرة المعارف براى تحقق اين اهداف تلاش مى كند.
از سوى ديگر, بديهى است كه دائرة المعارفها يا كتابهاى ديگرى كه غربيها مى نويسند اسلام را چه در اصول و چه در مسائلى كه مربوط به علوم اسلامى است به شيوه صحيح و دور از نقص منعكس نمى سازند, زيرا دانشمندان غربى از چارچوب ديدگاه تقليدى خود به اسلام و نهادهاى آن مى نگرند و حال آنكه اين ديدگاه, به ديدگاهى تحت نفوذ و ستمكارانه شناخته شده است. ترديدى نيست كه تصحيح اين اشتبـاهـات بزرگ و دور نگــه داشتن و حفـاظت نسل جديد از فساد فرهنگى امرى بس عظيم و ضرورى است. زمان تاسيس و قسمتهاى مختلف موسسه دائرة المعارف اسلام
اين موسسه در سال1983 ميلادى به وسيله (وقف ديانت تركى) تاسيس شد, پس از پايان يافتن مدت پنج ساله آماده سازى قسمتهاى ادارى و علمى موسسه, از نوامبر1988 شروع به انتسار جزوه هاى ماهانه نمود.
براى انجام امور مربوط به دائرة المعارف و تاليف آن بخشها و مديريتهاى زير تشكيل شد كه تحت رياست (شوراى سرپرستى), كه از يك رئيس و چهار عضو تشكيل شده است, انجام وظيفه مى كنند:
1ـ گروه تحقيق و ويرايش: اين گروه كه از يك رئيس و تعدادى اعضا تشكيل شده است مسؤوليت آماده سازى دائرة المعارف را در مراحل مختلف تا رسيدن به مرحله اصلاح فنى بر عهده دارد.
2ـ گروه علمى: در مؤسسه دائرة المعارف اسلام گروههاى مختلفى وجود دارد كه از شخصيتهاى علمى تشكيل شده اند كه هريك از اين گروهها با توجه به تخصص خودشان به تحقيقات علمى و تاليف و ويرايش مقالات مى پردازند. اين گروههاى تخصصى عبارتند از: گروه تفسير, حديث, فقه, كلام, تاريخ مذاهب, تصوّف, تاريخ تمدن اسلام و تاريخ اسلام, تاريخ اديان, فلسفه اسلامى و اخلاق, هنرهاى اسلامى (معمارى, موسيقى و خط), زبان و ادبيات عربى, زبان و ادبيات فارسى, تاريخ علوم, خاورشناسان و موضوعات گوناگون ديگر. كه در حال حاضر (1991) سيزده استاد, چهارده دانشيار, دوازده استاديار, هشت دكتر و سيزده كارشناس در اين گروه مشغول فعاليتند.
3ـ گروه اصلاح فنى, اين گروه از يك رؤس و تعدادى اعضا تشكيل شده است و وظيفه تحقيق در مقالات, از حيث لغت دستور و املا را بر عهده دارد.
4ـ دبيرخانه ؛ كه به نام (شوراى سرپرستى) انجام كليه امور مالى, ادارى و حقوقى را بر عهده دارد. و براى انجام وظيفه خود با پنج مديريت در حال فعاليت است:
الف ـ مديريت نشر:
اين مديريت تنظيم و تصحيح مقالات, صفحه آرايى و چاپ عكسها و نقشه هاى مورد نياز در صفحات مقالات و گرافيك را بر عهده دارد.
ب ـ مديريت كتابخانه و اسناد:
هدف از تشكيل اين مديريت, ايجاد كتابخانه اى است كه نياز محققان و نويسندگان مقالات را برطرف نمايد و منابع و مراجع اصلى را در اختيار آنها قرار دهد تا دائرة المعارف مستندتر عرضه شود.
اعضاى مديريت كتابخانه و اسناد با تفحص و جستجو كتب, مجلات دوره اى مربوط به علوم اسلامى كه در نقاط مختلف جهان منتشر مى شوند, تاريخ اسلام و تمدن اسلام را فراهم مى آورند تا مواد اوليه را براى محققان و نويسندگان دائرة المعارف اسلام فراهم نمايند.
ج ـ مديريت واگذارى مقالات:
اين مديريت با متخصصانى كه توانايى نوشتن مقالات در رشته خاصى را دارند, تماس برقرار نموده و تأليف مقالات در موضوع خاصى را به آنها واگذار مى نمايد, سپس جريان كار را پى گيرى مى كند و پس از دريافت مقالات ارائه شده, آنها را به گروههاى تخصصى علمى تحويل مى نمايد.
د ـ مديريت حسابدارى:
كه وظيفه رسيدگى به امور مالى و حسابدارى دائرة المعارف اسلام را بر عهده دارد.
هـ ـ مديريت امور ادارى و استخدامى:
كه امور استخدامى كارمندان و كاركنان و سرويس دهى به ايشان در زمينه اجتماعى را بر عهده دارد. ويژگيهاى علمى دائرة المعارف اسلام:
اين دائرة المعارف از ابتداى حرف (الف) تا پايان حرف (ى) تأليف شده است. همچنين ترتيب موضوعات آن پس از بررسى پانصد ريشه اصلى, ابتكارى است. تعداد مدخلهاى آن 18000 عنوان اصلى كه با در نظر گرفتن بعضى از عناوين مربوط به يكديگر به 23000 مدخل مى رسد.
اين مدخلها, اصطلاحات مربوط به علوم اسلامى, فرهنگى, تمدن اسلام, سيره انبياء, زندگينامه اصحاب مشهور پيامبر(ص), دانشمندانى كه داراى آثارى ارزشمندند , متصوفه, اديبان, شاعران, هنرمندان و شخصيتهاى مشهور و آثار آنها, وقايع و جنگهاى مهم حكومتهاى اسلامى, شخصيتهاى سياسى مشهور و مذاهبى كه در حيات ملل مسلمان موثر بوده اند, طريقه هاى صوفى و ساير زمينه هاى دينى و فكرى, موسسات تاريخى, علمى و فرهنگى, مكانهاى تاريخى و فرهنگى پراهميت, اديان ديگر از اين جهت كه در زمره اعتقادات هستند خصوصاً ارتباط آنها با اسلام, و اشخاص ديگرى كه مسلمان نيستند لكن از جهت علمى, فكرى و سياسى ارتباط عميقى با اسلام و فرهنگ و تمدن اسلامى داشته اند و تأثير مثبت يا منفى فراوانى در زمينه هاى فوق گذارده اند, را در بر مى گيرد.
اين موسسه در نوشتن مقالات به هيئت تحريريه معينى اكتفا نكرده بلكه در اين امر از كليه دانشمندان در داخل و خارج تركيه يارى گرفته است و تاكنون (1991) نويسندگان داخلى به ششصد نفر بالغ مى شوند كه پس از ايجاد ارتباط با سه هزار نويسنده از سى دانشگاه, تعداد دانشمندانى كه در نوشتن مقالات دائرة المعارف مشاركت نموده اند به 1500 نفر رسيده است.
اين دائرة المعارف تنها مجموعه نوشته هاى ملّى نيست همچنين دائرة المعارف تخصصى اى كه تنها دانشگاهيان توان استفاده از آنرا داشته باشند نيست, بلكه كتابى است كه همه مردم ـ اعم از دانشگاهى و غير آن ـ به آن نيازمندند. امر اساسى كه با كمال دقت در نوشتن دائرة المعارف اسلام به كار گرفته شده است, اطلاع رسانى صحيح با استناد به اسناد ارزشمند و منابع اصلى است. به خاطر همين ويژگى مردمى كه از جهت علمى و فرهنگى متفاوتند آن را معتبر مى شمارند و به آن استناد مى كنند. با اين وجود مسؤولين در تلاشند تا دائرة المعارف به سطح علمى بسيار بالايى نايل شود تـا اينكه محققـان و پژوهشگران از مـراجعه به آن بى نياز نباشند. آماده سازى مقالات:
آماده سازى يك مقاله مراحل زير را مى گذراند:
1ـ واگذارى: مديريت واگذارى مقالات برحسب جدول زمانى از پيش تنظيم شده, فهرست عناوينى را كه زمان واگذارى آنها رسيده است را به گروه علمى مربوطه اعلام مى كند. اسامى متخصصان و دانشمندان مربوطه به آن موضوع در داخل تركيه يا خارج آن و يا اسامى دانشمندانى كه با توجه به آثار علمى و تحقيقاتى آنها, از سوى مسؤولين براى نوشتن مقالات انتخاب شده اند, در ليستى ثبت مى شود. در اين ليست ارتباط موضوع مقاله با علوم ديگر و عناوين اصلى موضوعات ديگرى كه در ارتباط با موضوع مقاله هستند نوشته مى شود. تصميم گيرى در مورد نوشتن مقاله مربوطه و زمان بندى تاليف و حجم آن با رئيس گروه علمى است و در موارد لزوم براى نوشتن مقاله طرحى را ارائه مى دهد خصوصاً در مورد موضوعات گسترده, مى تواند با تذكرات توضيحى چارچوب كار را مشخص نمايد. سپس فرم واگذارى مقاله را پس از ويرايش و بازنگرى به وسيله دبيرخانه براى نويسندگان ارسال مى نمايد.
2ـ تأليف: نويسنده پس ازقبول درخواست, در زمان مقرر مقاله را تحويل مى گيرد. در صورت نياز, نويسنده مى تواند توضيحات بيشترى را درباره مقاله واگذار شده و مطالب علمى آن از شعبه مركزى دائرة المعارف و يا نمايندگيهاى آن بخواهد.
3ـ ويرايشِ محتوايى: مقالاتى كه نويسنده براى دائرة المعارف مى فرستد به گروه علمى مربوط به آن تخصص تحويل مى شود. رئيس گروه علمى ابتدائاً به ارزيابى مقاله مى پردازد; وى مى تواند مقاله را بپذيرد يا رد نمايد يا براى پاره اى از اصلاحات به نويسنده برگرداند يا اينكه براى ويرايش علمى به افراد گروه واگذار نمايد. در صورتى كه مقاله پس از ويرايش علمى تغييرات بسيارى پيدا كرد براى نظرخواهى براى نويسنده مقاله ارسال مى شود. پس از موافقت رئيس گروه علمى, مقاله به گروه تحقيق و ويرايش ارسال مى شود.
4ـ يكى از اعضاء متخصص در گروه تحقيق و ويرايش به بررسى و ارزيابى كيفيت و شكل و الگوى مقاله ارائه شده مى پردازد و آن را با مقالات مشابه ديگر مقايسه مى كند و نحوه استفاده نويسنده را از منابع و اسناد بررسى كرده و هر گونه بازنويسى و تصحيحى كه لازم باشد انجام مى دهد.
5ـ ويرايش صورى: مقالات در اين مرحله استنساخ مى شوند و اشتباهات دستورى و املايى اصلاح و شيوه نگارش و ترتيب منطقى عبارتها مورد توجه قرار مى گيرد و اشتباهاتى كه در ذكر مراجع و منابع يا شماره آيات قرآنى و منابع حديث نبوى(ص) و يا در ذكر تاريخ هجرى و ميلادى صورت گرفته, اصلاح مى گردد.
6ـ نظارت بر چاپ: زمانى كه مقاله آماده چاپ شد براى بازديد نهايى به گروه تحقيق و ويرايش عرضه مى شود, سپس به مديريت نشر تحويل مى گردد.
7ـ حروف چينى, صفحه پردازى و آماده سازى براى چاپ:
پس از اينكه مقالات به مديريت نشر تحويل گرديد به صفحه پردازى آن و انتخاب حروف مناسب براى چاپ و افزودن نقشه ها, علائم سجاوندى و اشكال كره اى و غير آنها مى پردازد و شكل نهايى مقاله را ترسيم و آن را آماده چاپ مى كند.
هدف دائرة المعارف اسلام اين است كه از حيث محتواى و سطح علمى, بهترين و برترين كتاب در تركيه باشد , و در تربيت نسلهاى جديد مطابق با ارزشهاى فرهنگ و تمدن اسلامى مشاركت نمايد و راه را براى كسانى كه در اين موضوع مى خواهند به تحقيقات و پژوهشهاى علمى بپردازند, روشن نمايد و مشكلات اين راه را آسان سازد. ترديدى نيست كه اين هدف, هدفى والا و عالى است و رسيدن به آن مشكل است. لكن با ايمان و توكل به خداوند متعال هر مشكلى آسان مى شود ما با يارى و توفيقات الهى و با تكيه بر دانشمندان بزرگوارى كه نهايت تلاش خود را در اين زمينه عرضه مى كنند و حمايت و علاقه اى كه ملت عزيز ما از خود نشان مى دهند, عزم ما براى رسيدن به اين هدف عالى جزم مى شود. امكانات تكنيكى:
دائرة المعارف اسلام كارهاى خود را در مجتمعى متشكل از سه ساختمان بزرگ به انجام مى رساند, مركز تحقيقات اسلامى وابسته به (وقف ديانت تركى) نيز براى انجام امور مربوط به خود ساختمانى مجزا و مستقل دارد. كارهاى مقدماتى براى احداث ساختمانهايى مناسبتر و وسيعتر براى استمرار فعاليتهاى دو مؤسسه صورت گرفته است.
1ـ كتابخانه: امور مربوط به ايجاد كتابخانه از همان زمان شروع كارهاى مقدماتى دائرة المعارف, آغاز شد, كتابهاى موجود در كتابخانه در حال حاضر به 21000 جلد بالغ مى شود كه 3000جلد آنها را مجلات دوره اى تشكيل مى دهد. كتابخانه دائماً كتب مربوط به فرهنگ و هنر اسلامى و كتب مربوط به ملل مسلمان معاصر يا ملتهاى اسلامى گذشته را از نقاط مختلف جهان خريدارى مى كند.
2ـ بخش اسناد: بانك اطلاعات, كه به منظور جمع آورى مقالات علمى براى دائرة المعارف تشكيل يافته, تاكنون دوهزار كتاب و هفتصد نشريه ادوارى را كه در خارج از تركيه منتشر مى شود گردآورى نموده است و با دسته بندى خاصى هر يك از آنها را در محلهاى آماده شده براى موضوعات خاص خودشان دسته بندى نموده است كه شمار آنها به 12000 بالغ مى شود.
تعداد نشريات ادوارى كه در ضمن كارمان از وجود آنها اطلاع يافتيم به 1500 نشريه مى رسد. در حال حاضر گردآورى كتاب (Index Islamicus) (فهرست اسلامى) كه دربر دارنده كتابشناسى موضوعات تحقيقاتى در زمينه اسلام است به پايان رسيده است كه موضوعات تحقيقى سالهاى 1665 ـ 1992 را دربر مى گيرد.
3ـ كامپيوتر: دائرة المعارف اسلام در مراحل مختلف كار از كامپيوتر به طور گسترده اى بهره مى گيرد. معلومات گوناگون مربوط به ريشه و مواد كلمات مورد بحث دائرة المعارف و اطلاعات مقدماتى براى آنها, كتابخانه, بانك اطلاعات و امور ادارى و حسابدارى را ضبط مى نمايد كه كليه اين امور در چارچوب برنامه هاى خاص متنوعى كه به اين منظور تهيه شده اند صورت مى گيرد. همچنين اسامى دوهزار دانشمند مسلمان كه سيصد تن از آنان خارج از تركيه هستند در كامپيوتر ضبط شده است. همچنين نام اشخاصى كه نوشتن مقالاتى به آنها واگذار شده است و كليه كارهاى مربوط به دائرة المعارف در كامپيوتر مضبوط است و واحد پيگيرى با كمك كامپيوتر به انجام وظايف خود مى پردازد. ضمناً, متن و منابع مقالات نوشته شده كه به موسسه دائرة المعارف رسيده است در كامپيوتر ضبط شده است و اين كار به منظور استفاده از آنها در مرحله نظارت و مقابله و فهرست بردارى است. علاوه بر موارد مذكور, ضبط كليه مقالات مفيد و مورد نياز كه در كتابخانه هاى دانشكده الهيات دانشگاه مرمره, دانشگاه دوقوز اپلول, كتابخانه سليمانيه, كتابخانه هاى بزرگ ديگر استانبول مثل موسسه (الشرقيات), كتابخانه مركز تحقيقات اسلامى در دانشگاه استانبول, كتابخانه نور عثمانيه و عاطف افندى, كتابخانه هاى دانشگاه استانبول (مجموعه ابن الامين, كتب خطى تركى و كتب خطى عربى), حاجى سليم آغا, متحف ديوان ادبياتى, آتاتورك, راغب پاشا, ملّت, با يزيد و مراد ملاّ يافت مى شود, ادامه دارد.
4ـ تصوير: وظيفه اين واحد, تهيه نيازهاى مقاله از قبيل عكس, نقشه, نقشه هاى كروى شكل و غيره مى باشد تاكنون 17000 تصوير, رسم, طرح و نقاشى, 15000عكس جمع آورى شده است. اين واحد كليه امكانات لازم فنى براى تهيه عكسهاى مورد نياز دائرة المعارف را در اختيار دارد.
5ـ صفحه پردازى: دائرة المعارف براى صفحه پردازى به وسايل و تجهيزات كامپيوترى مجهز است. اين وسيله مى تواند هر حرفى را به 180 اندازه از 0.01 ميلى متر تا 18 ميلى متر بنويسد و در زمان واحد مى تواند حروف عربى و انگليسى را به كار گيرد. اطلاعاتى فنى پيرامون دائرة المعارف:
جدول زمانى چاپ: چاپ دائرة المعارف اسلام به صورت چاپ اجزاء آن با چاپ جلد اول در نوامبر1988 آغاز شد, جلد دوم در مدت نه ماه به اتمام رسيد و جلد سوم در مدت هفت ماه. مسؤولين چاپ دائرة المعارف قصد دارند با توفيق الهى از جلد پنجم, ساليانه دو جلد به بازار فرهنگى عرضه كنند هشت هزار مدخل از 18000 ماده اصلى دائرة المعارف به نويسندگان واگذار شده است كه بيش از نيمى از آنها به مركز دائرة المعارف واصل شده است, اميدواريم چاپ كليه جلدهاى دائرة المعارف تا سال 2000 ميلادى به پايان رسد.
وظيفه فروش و امور مشتركين بر عهده اداره نشر وابسته به موسسه وقف ديانت تركى است. اين اداره به وسيله يكى از شركتهاى توزيع, منشورات خود را به كتابفروشان عرضه مى كند. فروش دائرة المعارف به دو صورت تك جلدى و دوره اى انجام مى گيرد, مشتركين مى توانند براى اشتراك به مراكز نشر و كتابخانه هاى وابسته به وقف ديانت تركى و مراكز افتاء در شهرها و روستاها مراجعه نمايند و در خارج از تركيه رايزنهاى دينى, وابستگان دينى در سفارتخانه هاى تركيه و ائمه جماعت مساجد وظيفه فروش دائرة المعارف اسلام يا اشتراك مشتركين را بر عهده دارند. ويژگيهاى شكلى:
دائرة المعارف بر روى كاغذ ممتاز 75گرمى با چهار رنگ افست شده است و هر جلد از 37 قسمت و تقريباً 560 صفحه تشكيل شده است.
در ابتدا موضوع مقالات با عبارتهاى تعريفى آغاز شده و در صورت نياز بعضى از عناوين با حروف عربى نوشته شده است و نقشه ها و عكسها و نقشه هاى كروى شكل در موارد لزوم افزوده شده است.
براى چاپ دائرة المعارف, حروفى انتخاب شده است كه خواندن آنها براى خواننده آسان باشد, همچنين دائرة المعارف صفحه پردازى و گرافيك خاص خود را داراست.
همچنان كه براى نوشتن اصطلاحات و نام مقالات و نويسندگان و عبارتهايى كه در ميان پرانتز بيان شده است و نوشته هايى كه در زير علايم توضيحى نوشته شده است حروف گوناگونى به كار رفته است. بازاريابى و فروش دائرة المعارف اسلام:
اداره بازاريابى و انجام امور اشتراك وابسته به موسسه وقف ديانت تركى, انجام معاملات فروش دائرة المعارف و ثبت مشتركين را با همكارى يكى از شركتهاى توزيع بر عهده دارد كه به واسطه اين شركت دائرة المعارف به دست فروشندگان جرايد مى رسد. همچنان كه مراكز نشر وابسته به وقف ديانت تركى و كارمندان در مراكز افتاد در شهرها و روستاها امر فروش تك جلدى و دوره اى دائرة المعارف و پذيرش مشتركين را بر عهده دارند و در خارج از تركيه رايزنهاى دينى و وابستگان فرهنگى و ائمه جماعت تركها در مساجد اروپا اين وظيفه را انجام مى دهند. ارتباطات:
دائرة المعارف اسلام سياست ايجاد ارتباط با بسيارى از مراكز و مؤسسات علمى و فرهنگى در داخل و خارج از تركيه را دنبال مى كند و نمايندگيهايى در قاهره, اسلام آباد و لندن دارد. علاوه بر اين , اين موسسه از كليه كارمندان خود كه در كشورهاى مختلف به ارائه خدمات دينى اشتغال دارند مانند رايزنها و وابستگان دينى و همچنين از كليه شعبات داخلى و خارجى براى شناسايى نويسندگان و تهيه منابع اساسى و مراجع جديد يا اطلاعات و عكسهاى مورد نياز آنها استفاده مى كند.
همچنين اداره دائرة المعارف همواره در ارتباط و همكارى با تعدادى از موسسات علمى در داخل و خارج تركيه است; به عنوان مثال با سازمان كنفرانس اسلامى در جده و مركز تحقيقات تاريخ, هنر و فرهنگ اسلامى در استانبول و اداره دائرة المعارف به نام (دائرة المعارف اردو) كه دانشگاه پنجاب در پاكستان آن را به چاپ مى رساند و مركز (دائرة المعارف بزرگ اسلامى) كه در تهران منتشر مى شود و موسسه دائرة المعارف تمدن اسلامى در اردن كه كارهاى مقدماتى آن از سوى مجمع علمى پادشاهى اردن انجام مى گيرد و با رئيس جامعه اسلامى سارايوو, در ارتباط است.
كتابشناسى توصيفى علوم عقلى
آثار فارسى و عربى منتشره در ايران
از آغاز تا 1373
علوم عقلى از نقاط قوّت معارف اسلامى است و عالمان ايرانى در اين زمينه گوى سبقت از ديگر مسلمانان ربوده اند. اين ميراث گرانقدر از جهات مختلف شايسته عنايت است. عزّت و سربلندى و كرامت هر فرهنگ و تمدّنى در گرو حيات تعقّلى فرزندان آنهاست. استمرار اين حيات تعقلى در گرو تهذيب و تنقيح ميراث سلف صالح و بهتر از آن رشد و توسعه و تكميل و ادامه آن مى باشد. معرفى اين گنجينه ارزشمند عقلى, كه بخشهاى قابل توجهى از آن هنوز در كنج كتابخانه و لابلاى نسخ خطى از ديده ها مخفى است, از فرايض علمى و فرهنگى به حساب مى آيد. تاريخ فلسفه اسلامى هنوز به شيوه علمى تدوين نگشته است. آثار فلاسفه بزرگ اسلامى تاكنون با اسلوب فنى و در قالب مجموعه آثار استوانه هاى عقلى تشيع و ايران زمين, تصحيح و ارائه نشده است. متون اصلى فلسفى كلامى در قالب متون آموزشى بازنويسى نشده, و گزارشى جامع, تحليلى و انتقادى از سه جريان بزرگ فلسفه اسلامى حكمت مشاء, حكمت اشراق و حكمت متعاليه به طالبان حكمت الهى و پژوهشگران فلسفه اسلامى عرضه نشده است. بسيارى از متون اصلى فلسفى, از جمله متون درسى, هنوز به شكل مصحّح و محقّق درنيامده, بلكه عدد قابل توجهى از متون هنوز به هيأت ده قرن پيش باقى مانده است. بسيارى از مفاهيم اساسى فلسفى در جريان سير تطور تاريخى خود مورد مطالعه انتقادى و علمى واقع نگشته اند. ارائه نقاط قوت و ضعف, تعيين ابتكارات فلسفه اسلامى نسبت به فلسفه يونان, و نيز فلسفه تطبيقى بويژه در مقايسه با فلسفه غرب, گامهاى ابتدايى خود را طى مى كند.
تدوين يك مجموعه اطلاع رسانى علوم عقلى گام اوّل هر نوع مطالعه و تحقيق بنيادى فلسفى خواهد بود. از فوايد چنين مجموعه اى صرفه جويى فراوان در وقت پژوهشگران فلسفى است. فايده مهمّ ديگر آشنايى هر محقق با ديگر آثار و پژوهشهاى حول موضوع مورد نظر وى است. اين آشنايى به وى فرصت خواهد داد با ادامه تحقيقات پيشينيان, كار آنها را تصحيح و تكميل نمايد و از تكرار و دوباره كارى بپرهيزد و از ارائه كارى ضعيفتر از كار ايشان اجتناب ورزد. ما اكنون در پاره اى از عناوين با تورّم تأليف و تحقيق مواجهيم و در اكثر عناوين با كمبود يا فقدان آثار علمى و فنى روبرو. از ديگر فوايد اين مجموعه اطلاع رسانى, زمينه سازى بررسى و نقد وضعيت علوم عقلى در ايران است. يعنى ارزيابى مراكز آموزشى و پژوهشى فلسفى, اعم از حوزوى و دانشگاهى در ايران.
فارغ از كتابشناسى هاى عمومى و موضوعى منتشره در ايران, كه متأسفانه بيش از شصت درصد كتب منتشره را دربر نمى گيرند و فهرست انتشارات يكى ـ دو سال نيز تاكنون چاپ نشده, در زمينه فلسفه, به طور مستقل تنها دو كتابشناسى زير منتشر شده است:
1ـ حسين بنى آدم. كتابشناسى منتخب فلاسفه اسلامى. تهران, 1365. 191ص.
2ـ سيد حسن افتخارزاده. فهرست مقالات و كتب فلسفى در سالهاى 53 و 54 و 1355. تهران, 56 ـ 1354. 95«109«123ص.
طرح (كتابشناسى توصيفى علوم عقلى: آثار فارسى و عربى منتشره در ايران از آغاز تا 1373) چندى است در قم آغاز شده است. اين تحقيق نخستين كتابشناسى توصيفى و مستقل علوم عقلى در ايران خواهد بود.
علوم عقلى در اين تحقيق عبارتند از:
1ـ فلسفه (معرفت شناسى, متافيزيك و تاريخ فلسفه),
2ـ منطق,
3ـ كلام (بخش عقلى),
4ـ عرفان نظرى (بويژه در ارتباط با حكمت متعاليه),
5 ـ طبيعيات قديم (مقدار مرتبط با فلسفه يونان و اسلام),
6 ـ اخلاق نظرى,
7ـ فلسفه علوم.
علوم عقلى در آثار ذيل تحقيق مى شود: 1ـ كتب چاپى, 2ـ مقالات منتشر شده در كتب و نشريات, 3ـ پايان نامه هاى تحصيلى.
آثار فارسى و عربى در دو بخش جداگانه عرضه مى شود.
دامنه تحقيق در ابتدا كليه آثار فارسى و عربى علوم عقلى منتشره در سراسر جهان را شامل مى شد. امّا ارزيابى امكانات و محاسبه هزينه فراوان دسترسى به فهارس و مراجعه مستقيم به كتابخانه هاى بزرگ جهان باعث شد آثار موجود در ايران (با اولويت آثار منتشره در ايران) مورد پژوهش واقع شود. با اين اميد كه با تهيه امكانات و مقدمات لازم نه تنها معرفى آثار علوم عقلى منتشره در خارج از ايران ميسر شود, بلكه معرفى آثار علوم عقلى اسلامى به زبانهاى زنده دنيا, از قبيل انگليسى, فرانسه, آلمانى و روسى نيز ميسر شود.
قابل ذكر است كه در اين مجموعه, مطلق آثار علوم عقلى در زبانهاى فارسى و عربى معرفى مى شود; اعم از حوزه معارف عقلى فرهنگ اسلامى و غير آن. بنابراين فلسفه غربى در زبانهاى فارسى و عربى از اجزاى اين تحقيق شمرده مى شود.
اين تحقيق در سه مرحله سامان مى يابد:
مرحله اوّل: گردآورى. در اين مرحله از دو طريق, يكى مطالعه كليه كتابشناسى هاى عمومى و موضوعى منتشره و ديگرى مراجعه مستقيم به كليه كتابخانه معتبر ايران, فهرست مشخصات كتب و مقالات و پايان نامه هاى علوم عقلى گردآورى مى شود. طريق اوّل اين مرحله پايان يافته, و طريق دوم آن رو به اتمام است.
مرحله دوم: تهذيب و گزينش و تنظيم اطلاعات براساس ترتيب الفبايى پديد آورندگان در سه بخش كتب, مقالات و پايان نامه ها. در اين مرحله آثارى كه به چند عنوان منتشر شده اند, ترجمه هاى يك اثر, مقالاتى كه با تفصيل بيشتر به كتاب تبديل شده اند, پايان نامه هايى كه به زيور طبع آراسته شده اند, شناسايى و تنقيح مى شوند و بر اين اساس فهرست مادر كتب به دست مى آيد. كار مقالات و پايان نامه ها در اين مرحله به اتمام رسيده است.
مرحله سوّم: توصيف و تنظيم موضوعى. ابتدا هر اثر در چند سطر معرفى مى شود. سپس مدخلهاى علوم عقلى تنظيم شده, با تعيين موضوع هر اثر با مدخلهاى ياد شده, آثار به دست آمده در مرحله دوم به شكل موضوعى مرتب مى شوند. به نحوى كه كليه تأليفات درباره هر موضوع, ذيل مدخلهاى علوم عقلى معرفى مى شوند. تنظيم اين فهرست موضوعى همراه با ارجاعات متعدد آن كمك بزرگى به پژوهشگران فلسفى خواهد بود.
پس از انجام مراحل سه گانه تحقيق, حاصل كار به صورت زير عرضه خواهد شد:
مقدمه تحليلى درباره (وضعيت علوم عقلى در ايران معاصر)
بخش اوّل: كتابشناسى توصيفى آثار علوم عقلى (به ترتيب الفبايى پديدآورندگان).
1ـ فهرست توصيفى كتب, 2ـ فهرست توصيفى مقالات, 3ـ فهرست توصيفى پايان نامه ها.
بخش دوم: كتابشناسى موضوعى آثار علوم عقلى.
بخش سوّم: فهرستهاى عام:
1ـ پديدآورندگان, 2ـ كتب, 3ـ نشريات, 4ـ پايان نامه ها. بخش چهارم: ضمائم:
1ـ نشريات ادوارى فلسفى, 2ـ مراكز آموزش فلسفه, 3ـ مراكز پژوهش فلسفى, 4ـ سمينارهاى فلسفى و يادواره هاى فلاسفه, 5 ـ كتابخانه هاى تخصصى فلسفه, 6 ـ نرم افزارهاى فلسفى, 7ـ راهنماى مراجعه به آثار علوم عقلى اسلامى در ديگر زبانها.
اين پژوهش از زمستان 1372 به همت جناب آقاى محمّد نورى آغاز شده و با اِشراف و نظارت مستمر جناب آقاى محسن كديور ادامه دارد و اميد است در آينده نزديك, تكميل, چاپ و نشر شود.
***