بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 3

تلاش براى بازسازى كتاب المغازى أبان بن عثمان الأحمر
جعفريان‌ رسول

نام, لقب و محل سكونت أبان
در بيشتر مآخذ, از وى با عنوان أبان بن عثمان الأحمر البَجَلى ياد شده است. تنها ياقوت حموى وى را أبان بن عثمان بن يحيى بن زكريا الؤلؤى شناسانده است. اين در حالى است كه در شرح حالى كه از وى به دست داده, تنها مأخذش, كتاب الفهرست شيخ طوسى بوده است, جايى كه در آن تنها همان نام اول آمده است. در فهرست شيخ طوسى از شخصى با نام يحيى بن زكريا لؤلؤى يادشده1 و ياقوت به دليلى ـ و قاعدتاً به اشتباه ـ آن را در كنار شرح حال أبان آورده است. بنابراين بايد نزاعهاى مربوط به لؤلؤى و جز آن را به كنار گذاشت.
در مصادر شيعى, وى از موالى قبيله بَجيله معرفى شده است. مى دانيم كه (مولى بودن) لزوماً به معناى عجمى بودن نيست, چه در ميان خود عربها, پيش از اسلام و احتمالاً پس از آن, عقد ولاء وجود داشته است; نمونه آن ولاء زيد بن حارثه نسبت به رسول خدا(ص) يا ولاء عمار بن ياسر به بنى مخزوم است. با اين حال, احتمال عجمى بودن أبان قوى است.
قبيله بَجيله قبيله اى قحطانى دانسته شده است. اين قبيله همانند بسيارى از قبايل حجازى يا يمنى ديگر, درپى آغازيدن فتوحات, به عراق كوچيد و در قادسيه حضور يافت. در اين جنگ شمارى از ايرانيان به اختيار خويش به اعراب پيوستند و ولاء آنها را پذيرفتند. بسيارى هم به اسارت درآمدند و طبعاً به تدريج, پس از آزادى, عنوان موالى قبايل عربى را به دست آوردند. قبيله بجيله در جنگ صفين در كنار أميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ بود و حتى از مختار نيز بر ضد مخالفانش دفاع كرد.2 بدين ترتيب بايد آثارى از تشيّع را در اين قبيله سراغ داشت.
عنوان الأحمر لقب شايعى بوده است. سمعانى برخى از كسانى را كه به اين لقب شهرت دارند, يادكرده است. او مى نويسد: احمر صفة للرجل الذى فيه الحمرة وهى من الألوان.3 ابن منظور شواهد فراوانى آورده كه اين صفت به معناى سفيدرويى است نه سرخ رويى. در اين صورت آيا (الأحمر) مى تواند با عنوان (الحمراء) كه لقب ايرانيان ساكن عراق بوده, مرتبط باشد؟ اگر ارتباطى داشته باشد طبعاً أبان ما هم عجميِ ايرانى خواهد بود و نظير بسيارى از محدثان شيعه و سنى, در طى يكى دو سه نسل توانسته است, موقعيت ممتازى را از لحاظ علمى براى خود تحصيل كند.
محمد بن سلام كه از شاگردان وى بوده, لقب ديگرى نيز براى وى آورده و آن (الأعرج) است. وى در چند مورد از وى با عنوان أبان الأعرج ياد مى كند.4 با توجه به نقلهاى وى از أبان, كه مكرر در طبقات الشعراء آمده, بايد منظور وى أبان مورد نظر ما باشد. محتمل آن است كه اعرج تصحيف شده (احمر) باشد.5
توجه به اين نكته لازم است كه جداى از أبان بن عثمان الأحمر, شخص ديگرى با عنوان أبان بن عثمان بن عفان وجود دارد كه فرزند خليفه سوم بوده است. او سالها حكومت مدينه را داشته, و گفته شده كه در اخبار سيره نبوى نيز دستى داشته است. تشابه اسمى سبب شده است تا برخى به خطا پسر عثمان بن عفان را به جاى أبان امامى مذهب قراردهند. از جمله فؤاد سزگين در بيان سيره نويسان عصر اول, از أبان بن عثمان بن عفان يادكرده و نوشته است كه منقولاتى از او در تاريخ يعقوبى آمده است.6 اين درحالى است كه فردى كه در تاريخ يعقوبى از وى نقل شده, أبان بن عثمان الأحمر است. دليل آن نيز اين است كه يعقوبى تصريح مى كند كه وى راوى اخبار امام جعفر صادق ـ عليه السلام ـ است. طبيعى است كه سن و سال پسر خليفه سوم كه در جنگ جمل در كنار عايشه بوده, در اين حد نبوده كه بتواند راوى اخبار امام صادق ـ عليه السلام ـ باشد. به علاوه كه نگاهى به مصادر حديثى شيعه و آشنايى مختصر با احاديث أبان, نشان مى دهد كه اين خطا, خبط و خلط بسيار بزرگى است.
ترديدى وجود ندارد كه وى كوفى سكونت داشته اند, زيرا قبيله بجيله در كوفه بوده است. نجاشى با اشاره به آن كه (اصله كوفى) مى نويسد: (كان يسكنها تارة والبصرة تارة). به همين دليل بسيارى از بصريان از قبيل ابوعبيده معمر بن مثنى و محمد بن سلام جُمَحى در بصره, از شاگردان وى بوده اند.7 گفتنى است كه در عبارت نقل شده در كشّى آمده است: وكان أبان من أهل البصرة.8
نكته ديگر درباره محل سكونت وى در كوفه, بسته به آن دارد كه عبارت نقل شده در كشّى (كان من الناووسيه) درباره وى, (ناووسيه) خوانده شود يا (قادسيه). قادسيه تنها چند فرسخ از كوفه فاصله دارد و اين خطا نيست اگر كسى را كه از قادسيه بوده, كوفى بدانيم. منزلت علمى أبان
أبان در شمار اصحاب اجماع بوده است, يعنى كسانى كه: اجمعت العصابة على تصحيح مايصح عنهم. اين امر, بهترين دليل بر مرتبت والاى علمى و وثاقت أبان بن عثمان است.
وى راوى روايات فراوانى در ابواب مختلف فقه است كه در كتب اربعه و ديگر آثار فقهى روايت شده است. فهرستى از آنها را علامه تسترى در قاموس الرجال به دست داده است. موارد نقل شده از أبان بن عثمان در كتاب الفروع كافى را محققى ديگر فراهم آورده است.9 مجموع مشايخ و روات أبان را نيز علامه رجال شناس و فقيه معاصر آيت الله شبيرى با نشان دادن محل هر مورد فراهم آورده اند كه به چاپ نرسيده و البته در اينجا مورد استفاده ما بوده است.
أبان خود از اصحاب امام صادق ـ عليه السلام ـ بوده و شمار زيادى حديث بلاواسطه از ايشان نقل كرده است. با اين حال, وى در محضر برخى از بزرگان از اصحاب امام باقر و صادق ـ عليهما السلام ـ شاگردى كرده و احاديث بيشمارى به واسطه آنها از اين دو امام بزرگوار نقل كرده است. شايد اين دليلى بر آن باشد كه وى در ميان اصحاب امام صادق ـ عليه السلام ـ در شمار جوانان اصحاب بوده است.
مرورى اجمالى بر مشايخ و شاگردان أبان نشانگر مرتبت علمى والاى او در ميان اصحاب امام صادق ـ عليه السلام ـ است. برخى از مشايخ او عبارتند از: زرارة بن أعين, أبان بن تغلب, اسحاق بن عمار, معاوية بن عمار, ابوبصير, عيسى بن عبدالله, منصور بن حازم, عبدالله بن أبى يعفور, بشير النبال, زيد الشحام, فضيل بن يسار, صفوان الجمال, ومحمد بن مسلم.
يكى از مهمترين شاگردان او ابن أبى عمير است كه أبان از مشايخ عمده او به شمار مى آيد. برخى ديگر از روات او عبارتند از: محمد بن زياد بياع, محمد بن زياد ازدى, حماد بن عيسى, حسن بن على بن فضال, احمد بن محمد بن أبى نصر بزنطى, على بن مهزيار, محمد بن وليد صيرفى, عبدالله بن حماد انصارى, حسن بن على الوشاء, محمد بن خالد برقى, حسن بن محبوب, يونس بن عبدالرحمان, ابراهيم بن أبى البلاد, فضالة بن أيوب ازدى, محمد بن سنان و على بن حكم.
وى جداى از شاگردان فراوانى كه تربيت كرده, دو كتاب نيز داشته است. يكى همين كتاب سيره اوست كه در ادامه از آن سخن خواهيم گفت و ديگر (اصل) او كه شيخ به اجمال از آن ياد كرده و طبعاً احاديث فقهى و اعتقادى زيادى در آن بوده كه از همان طريق توسط شاگردان به منابع حديثى راه يافته است. أبان و گرايش ناووسى
نوبختى و سعد بن عبدالله اشعرى, در شمار فرق ايجاد شده پس از رحلت امام صادق ـ عليه السلام ـ از فرقه اى يادكرده اند كه باور به موت امام نداشته و به مهدويت آن حضرت اعتقاد داشته اند. اين فرقه را ناووسيه ناميده اند: سمّيت بذلك لرئيس لهم من أهل البصرة يقال له فلان بن فلان الناووس.10 درباره نام اين شخص در مصادر توضيح روشنى نيامده است. برخى نام او را عبدالله و برخى او را عجلان دانسته اند. تفصيل اين بحث در تعليقات كتاب (مقالات) آمده است.11
در مصادر موجود از شخص يا اشخاصى از راويان احاديث كه به اين اعتقاد باور داشته باشند, بندرت سخن به ميان آمده است.12 محتمل است كه در همان آغاز سخنى در اين باره گفته شده و به سرعت از بين رفته باشد. همانطور كه مى دانيم شيعيان در اين مرحله, عمدتاً به دو گروه امامى و اسماعيلى تقسيم شدند.
در رجال كشّى نقلى داير بر ناووسى بودن أبان بن عثمان به اين ترتيب آمده است:
محمد بن مسعود [العياشى], قال: حدثنى على بن الحسن [بن على فضال], قال: كان أبان من أهل البصرة وكان مولى بجيلة وكان يسكن الكوفة وكان من الناووسية.
كتابهاى رجالى بعدى ـ جداى از شيخ و نجاشى كه اصلاً از اين مطلب سخنى نگفته اند ـ همه با استناد به اين نقل, درباره گرايش ناووسى أبان سخن گفته اند. علامه نيز نقل كشى را آورده و البته عبارت (كان أبان من الناووسية) را در ابتدا آورده است. وى با استناد به آن كه كشّى أبان را در شمار اصحاب اجماع دانسته و در مقايسه آن با اين اتهام, مى نويسد: فالاقرب عندى قبول روايته وإن كان فاسد المذهب.13 شگفت آن كه علامه در (منتهى) أبان را از واقفه دانسته و در جاى ديگرى او را فطحى! ظاهراً ـ بنا به حدس علامه تسترى ـ در وقت نوشتن اين مطالب, به آنچه در حافظه اش درباره گرايش مذهبى نادرست أبان بوده, اتكا كرده, اما به جاى ناووسى گرى, او را واقفى و يا فطحى شناسانده است.14
ابن داود حلى نيز با اشاره به آن كه أبان در شمار اصحاب اجماع است, مى نويسد: وقد ذكر أصحابنا أنه كان ناووسياً. فهو بالضعفاء أجدر لكن ذكرته هنا لثناء الكشى عليه.15 با وجود عبارت (ذكر اصحابنا) نبايد ترديد كرد كه مصدر سخن او همان نقل كشّى بوده است و بس. در اين صورت منبع اين اتهام تنها عبارت موجود در كشّى از ابن فضال است كه از قضا خود فطحى مذهب است.
شايد مهمترين زمينه ترديد در اين اتهام, اين است كه با وجود شهرت فراوان أبان در ميان محدثان و فقيهان اماميه, هيچ يك از مصادر حديثى كهن و مهمتر از آن نجاشى و شيخ از اين اتهام ياد نكرده اند. اين در حالى است كه أبان تا سالها بعد از آن زنده بوده است. عدم اشاره شيخ و نجاشى به اين اتهام مى تواند اشاره به عدم صحت آن باشد.16
نكته ديگر آن است كه در برخى از نسخ كشّى, به جاى ناووسيه (قادسيه) ضبط شده است.17 اين امر با توجه به مغلوط بودن نُسَخ كشّى18 و احتمال صحت نسخه بدلها, صحيح مى نمايد. قرينه عدم صحت عنوان ناووسى آن است كه كشّى خود نيز أبان را در شمار اصحاب اجماع آورده است.
شاهدى كه مى تواند درستى (قادسيه) را نشان دهد, آن است كه نقل مزبور در صدد بيان هويت شخصى أبان و محل سكونت اوست: (كان أبان من أهل البصرة وكان مولى بجيلة وكان يسكن كوفه وكان من القادسية.) گويى قائل در مقام بيان محل سكونت او در كوفه بوده است. قادسيه تنها پانزده فرسخ با كوفه فاصله داشته و مى توان تصور كرد كه ساكنان آن را نيز از لحاظ منطقه اى درشمار كوفيان به حساب آورند.19
ناووسى بودن أبان نوعاً از سوى محققان مورد انكار قرار گرفته است. برخى از دلايل انكار اين اتهام را صاحب تنقيح آورده كه مورد اعتراض قرار گرفته است. بايد گفت گرچه ممكن است برخى از اين دلايل به تنهايى نادرستى اين نسبت را ثابت نكند, اما مجموعاً, همان گونه كه خود علامه تسترى نيز ابراز كرده, به هيچ روى نمى توان چنين نسبتى را پذيرفت. علامه و رجال شناس معاصر آيت الله شبيرى زنجانى نيز در توضيحات خود نادرستى اين اتهام را تأييد كرده اند.
اين امر كه أبان از امام كاظم ـ عليه السلام ـ روايت كرده, مى تواند شاهدى بر انكار اتهام ناووسى گرى أبان باشد. علامه تسترى در رد اين استدلال نوشته اند: إنا لم نقف على روايته عنه ولاعدّه الشيخ والبرقى فى الرجال فى غير أصحاب الصادق عليه السلام. در برابر بايد گفت: نجاشى تصريح كرده است كه أبان: روى عن أبى عبدالله وأبى الحسن عليهما السلام.20 افزون بر آن, در معانى الأخبار دو روايت به نقل از أبان از امام كاظم ـ عليه السلام ـ نقل شده است.21
دليل ديگرى كه مى توان بر نادرستى اتهام ناووسى گرى أبان آورد, روايتى است كه كشّى خود نقل كرده و أبان نيز در شمار راويان آن است:
محمد بن الحسن, قال: حدثنى أبوعلي, قال: حدثنا محمد بن الصّباح, قال: حدثنا اسماعيل بن عامر, عن أبان عن حبيب الخثعمي, عن ابن أبى يعفور, قال: كنت عند الصادق عليه السلام إذ دخل موسى عليه السلام فجلس, فقال أبوعبدالله عليه السلام:
يابن أبى يعفور, هذا خير ولدى وأجلهّم اليّ, غير أنّ الله عزوجل يضلّ قوماً من شيعتنا, فاعلم انّهم قوم لاخلاق لهم فى الآخرة ولايكلّمهم الله يوم القيامة ولايزكّيهم ولهم عذاب أليم, قلت جعلت فداك قد ازغت قلبى عن هؤلاء! قال: يضل به قوم من شيعتنا بعد موته جزعاً عليه, فيقولون لم يمت وينكرون حق الأئمة من بعده ويدعون الشيعة إلى ضلالهم, وفى ذلك إبطال حقوقنا وهدم دين الله, يابن أبى يعفور, فالله ورسوله برىء ونحن منهم براء.22
اين روايت دقيقاً در نفى عقيده اى است كه منابع از آن با عنوان ناووسيه ياد كرده اند. أبان راوى اخبار شعرا و أيام العرب
دانش أبان بجز فقه و كلام شيعى, شامل آگاهى از اخبار شعرا, أيام العرب وانساب نيز بوده است. تخصص وى در سيره رسول خدا ـ صلى الله عليه وآله ـ نيز با توجه به همين زمينه علمى اوست. اين افراد را در اصطلاح آن روزگار اخبارى مى ناميدند. وى در اين زمينه نيز شاگردان برجسته و بنامى داشته است.
شيخ طوسى و نجاشى نوشته اند كه أبان مدتى در بصره و كوفه زندگى مى كرده است. به همين دليل در بصره كسانى مثل أبوعبيده معمر بن مثنى و محمد بن سلاّم جمحى از وى (أخبار الشعراء والنسب والأيام) شنيده اند. علامه تسترى ـ رحمة الله عليه ـ نوشته اند: هذا وابوعبدالله محمد بن سلام الذى قال فى الفهرست والنجاشى: (أخذ عن أبان هذا) لم أعرفه والمعروف أبوعبيد قاسم بن سلام, ويأتى فى محله محمد بن سلام لكنه متأخر, فقال الحموى فى ذاك: مات سنة 232 فيشكل أن يأخذ عن هذا الذى من أصحاب الصادق عليه السلام.
گويا نمى توان ترديد كرد كه شخص مورد نظر شيخ و نجاشى همان محمد بن سلاّم جُمَحى متوفاى 232 يا 231هـ. است. از اين شخص كتاب طبقات فحول الشعراء را مى شناسيم كه در سالهاى اخير با تصحيح بسيار عالى محمود محمد شاكر چاپ شده است. محمد بن سلام در اين كتاب بيش از ده مورد, از أبان بن عثمان الأحمر, اخبار و اشعارى را نقل مى كند. بنابراين نمى توان سخن علامه شوشترى را پذيرفت. درباره سن نيز, با وجود اين نقلها مجبوريم تا سن اين استاد و شاگرد را تا اندازه اى كه توانسته باشند در جلسه درس حاضر شوند, متعادل كنيم. در عين حال معلوم است كه أبان تنها صحابى امام صادق ـ عليه السلام ـ نبوده, بلكه برخلاف تصور علامه شوشترى كه نوشته اند روايتى از امام كاظم ـ عليه السلام ـ به نقل ايشان نديده اند, همان طور كه گذشت, دو خبر از طريق أبان از امام كاظم ـ عليه السلام ـ در كتاب معانى الأخبار وجود دارد. در اين صورت سن ايشان مى تواند تا سال 170 يا چند سالى پس از آن نيز ادامه يافته باشد.
بايد به صراحت گفت شاگرديِ محمد بن سلام و ابوعبيده معمر بن مثنى نزد أبان, با وجود آنكه هر دو از چهره هاى برجسته ادبى قرن دوم و سوم هجرى هستند, نشان مرتبت علمى والاى أبان در آن روزگار است. بنابر اين بايد گفت او نه تنها محدث اخبار فقهى, بلكه عالمى برجسته, اديبى پرنفوذ و مورخى آشنا به اخبار و ايّام عرب بوده است.
در اينجا دو نقل را از آنچه محمد بن سلام از أبان بن عثمان نقل كرده مى آوريم.
قال ابن سلاّم: أخبرنى أبان بن عثمان البَجَلي, قال: مرّ لبيد بالكوفة فى بنى نهد, فأتبعوه سؤولاً يسأله: من أشعر الناس؟ فقال: الملك الضِّليل.23 فأعادوه إليه, فقال: ثم من؟ فقال: الغلام القتيل.24 وقال غير أبان: قال: ثم ابن العشرين ـ يعنى طرفة ـ قال: ثم من؟ قال: الشيخ أبوعقيل. يعنى نفسه.25
[قال ابن سلام, أخبرنى] أبان بن عثمان البجليّ: قال: مرّ [الأخطل] بالكوفة فى بنى رؤاس, ومؤذنهم ينادى بالصَّلاة, فقال بعض شبّانهم: أبا مالك ألاتدخل فتصلي؟ فقال:
أ ُصلّى حيثُ تُدركنى صلاتى
وليسَ البرّ وسط بئى رؤاس26
موارد نقل شده از أبان بن عثمان در (طبقات فحول الشعراء) عبارتند از: 1:103, 253, 255, 2:375, 382, 439, 471, 472, 482, 490, 491, 492, 541. نوع اين نقلها در اغانى و مصادر ديگر نيز آمده است كه محقق كتاب در پاورقى از آن ارجاعات يادكرده است. أبان و كتاب المغازى وى
با توجه به نقلهايى كه از أبان در اخبار مربوط به سيره به دست ما رسيده, بايد گفت كتاب أبان نيز از همان ابتدا در دسترس كسانى از محدثان و اخباريان ـ به معناى مورخان ـ بوده است, هرچند همانند بسيارى از آثار شيعه, به دليل استفاده محدود از آنها, كمتر يادى از آن در آثار متقدم ديده مى شود, تا جايى كه ابن نديم ـ در بخشى باقى مانده ـ نه نامى از كتاب مغازى او به ميان آورده و نه از خود وى يادى كرده است. با اين حال, شيخ طوسى در فهرست خود, كه آن را به قصد معرفى آثار اماميان نگاشته, از كتاب وى ياد كرده است. وى تنها همين كتاب را از او مى شناخته گرچه تصريح كرده است كه أبان يك (اصل) نيز داشته است. عبارت شيخ درباره كتاب أبان چنين است:
وماعرف من مصنفاته الاّ كتابه الّذى يجمع (المبتدأ والمبعث والمغازى والوفاة والسقيفة والردّة).
اين كتاب در اصل چند بخش داشته كه از هر كدام به عنوان (كتاب) يادمى شود, اما همان گونه كه شيخ تصريح كرده همه آنها (كتاب واحد) است. شيخ طرق متعدد خود را به اين كتاب بيان كرده و آنگاه افزوده است: ( وهناك نسخة أخرى أنقص منها رواه القميون.)27 محتملاً اين كتاب در دسترس على بن ابراهيم قمى بوده و در تفسير خود از آن نقل كرده است.
نجاشى نيز با كتاب آشنا بوده است. وى نوشته است: (له كتاب حسن كبير يجمع المبتدأ والمغازى والوفاة والردة.)28 ياقوت همين عبارت را درباره اين كتاب تكرار كرده و اشاره اى به اين كه خودش كتاب را ديده يا نه, نكرده است.29
خواهيم ديد ـ تا آنجا كه ما آگاهى داريم ـ تنها كسى كه از كتاب أبان استفاده كرده و به استفاده از كتاب أبان تصريح كرده, شيخ طَبرِسى است. ديگرانى كه از كتاب استفاده كرده اند, تنها روايت را از طريق مشايخ خود به أبان رسانده اند, اما نامى از كتاب به ميان نياورده اند. براى توضيح اين امر مقدمه كوتاهى لازم است:
مقدمتاً بايد اشاره كرد كه بجز سماع از شيوخ, استفاده از آثار مكتوب, از همان قرن اول هجرى مرسوم بوده است. با اين حال, اهميت يافتن سند در نقل احاديث و اخبار, استفاده از آثار مكتوب را تنها با اجازه روايى و يا حتى سماع و قرائت, ممكن كرد. در اين صورت, وقتى شاگردى احاديثى را با سماع يا قرائت به دست مى آورد, كسى از او اين احاديث را روايت مى كرد كه شيخ او را بشناسد و به او اطمينان داشته باشد. چون اين امكان وجود داشت كه كسانى به راحتى احاديثى را جعل كنند. البته با اين حال هم جعل فراوان بود; اما در آن روزگار كارى بهتر از اين براى جلوگيرى از جعل شناخته نشده بود. اگر به كسى شك داشتند, لاجرم بر آن مى شدند تا ببينند آيا شخص ديگرى نيز از شيخ اين شخص همان خبر را نقل كرده است يا نه, و تنها در اين صورت بود كه حديث او را مى پذيرفتند. اين توضيحات براى آن است كه بدانيم چرا در قرون نخست, به كتابها ارجاع داده نمى شد, بلكه تنها نام شيوخ ذكر مى شد. درباره كتاب ابان نيز بايد دانست كسانى كه تنها از نام وى يادكرده اند, به احتمال قوى به كتاب او دسترسى داشته اند. يعقوبى و كتاب المغازى أبان
به هر روى راويان و اخباريان فراوانى از كتاب أبان بهره برده اند, اما به كتاب او تصريح نكرده اند. از جمله نخستين مورخانى كه از كتاب أبان بهره برده, احمد بن محمد بن واضح يعقوبى است. وى در شمار مورخانى است كه تاريخ را نه به صورت حديث ـ يعنى به طور مسند ـ بلكه بدون ذكر سند براى تك تك نقلها ارائه مى دهد. با اين حال, در آغاز جلد دوم, فهرستى كلى از مآخذ خود را ارائه كرده است. در ميان اين فهرست نام أبان به چشم مى خورد: وكان ممن رُوينا عنه ما فى هذا الكتاب… أبان بن عثمان عن جعفر بن محمد عليه السلام. پيش از اين گفتيم كه فؤاد سزگين با استناد به اين سخن گفته است كه أبان بن عثمان بن عفان كتاب سيره اى داشته كه يعقوبى از آن استفاده كرده است,30 در حالى أبان فرزند خليفه سوم متوفاى ميان سالهاى 95 تا105 است و چنين كسى نمى توانسته از جعفر بن محمد الصادق ـ عليه السلام ـ نقل كرده باشد. اين خطا را عبدالعزيز الدورى نيز مرتكب شده است.31
يعقوبى در كتاب تاريخ خود در چندين مورد از امام صادق ـ عليه السلام ـ نقل كرده, اما بايد توجه داشت كه او در همان فهرست مآخذ خود تصريح كرده است كه رواياتى به نقل از ابوالبَخترى از جعفر بن محمد الصادق ـ عليه السلام ـ نيز نقل كرده است. در اين صورت هرچه در اين كتاب از امام صادق نقل شده, نمى تواند از أبان باشد. مواردى كه در يعقوبى به نقل از امام صادق ـ عليه السلام ـ آمده و مى تواند از يكى از دو طريق أبان يا ابوالبخترى باشد, از اين قرار است:
1ـ مطلبى درباره تولد رسول خدا(ص) در دوازدهم ماه رمضان! (ج2, ص7).
2ـ نقلى در اين باره كه ميان ازدواج عبدالله با آمنه و تولد رسول خدا صلى الله عليه وآله ده ماه فاصله بوده است (ج2, ص9).
3ـ نقلى در اين باره كه جبرئيل نخستين بار در روز جمعه بيستم رمضان بر رسول خدا(ص) نازل شده و به همين دليل مسلمانان روز جمعه را عيد دانسته اند. (ج2, ص22ـ23).
4ـ نقلى در اين باره كه معجزه هر رسولى به تناسب شيوع مسأله اى ويژه در زمان وى بوده و اينكه معجزه قرآن به دليل شيوع سجع و خطابه و… در زمان بعثت رسول خدا(ص) بوده است (ج2, ص35).
5 ـ نقلى درباره نزول قرآن و انتظار رسول خدا(ص) تا زمانى كه آيه قتال نازل شده و شروع جنگها (ج2, ص44).
6 ـ نقلى درباره سخن گفتن جبرئيل در حين تدفين رسول خدا(ص) به طورى كه حاضران صدا را مى شنيدند, اما كسى را نمى ديدند (ج2, ص114).
نقلهاى چندى در تاريخ يعقوبى وجود دارد كه با آنچه در منابع ديگر به نقل از أبان آمده, شباهت كامل دارد. نمونه آن خبرى است درباره خديجه ـ سلام الله عليها ـ كه شيخ مفيد آن را در امالى (ص110) خود آورده و يعقوبى (ج1, ص35) هم آن را بدون ذكر سند آورده است. آثار حديثى شيعه و كتاب سيره أبان
در كنار روايات فراوان فقهى, مصادر حديثى قرن سوم و چهارم اخبار فراوانى در زمينه سيره رسول خدا(ص) نقل كرده اند كه عمده ترين آنها آثارى چون كافى كلينى, تفسير قمى و كتابهاى شيخ صدوق و برخى از آثار شيخ مفيد است. مرحوم كلينى بويژه در روضه, شمارى از احاديث أبان را درباره سيره رسول خدا(ص) آورده است. به حدس قريب به يقين بايد گفت كه آنچه در روضه آمده و نيز تفسير قمى, برگرفته از كتاب أبان است. بويژه كه شيخ در فهرست به نسخه اى از كتاب كه (رواه القميون) اشاره كرده است. شيخ صدوق هم در دو كتاب علل الشرايع و أمالى احاديث فراوانى از أبان نقل كرده است. بخشى از آنها مربوط به تاريخ انبيا و بخشى مربوط به سيره رسول خدا(ص) است.
امام ابوطالب يحيى بن حسين بن هارون (340ـ421) كه از امامان زيدى ديار ديلم و گيلان بوده, در كتاب امالى خود با نام تيسير المطالب در چند مورد از أبان اخبارى را نقل كرده است. سند اين چند حديث تا أبان, همه يكنواخت است: (أخبرنى أبى, قال: أخبرنا محمد بن حسن بن الوليد, قال: حدثنا محمد بن الحسن الصفار, عن محمد بن الحسين بن أبى الخطاب, قال: حدثنا جعفر بن بشير البجلى عن أبان بن عثمان.) اين اشتراك در سند در نقل از أبان مى تواند اشاره به استفاده از كتاب أبان باشد.32
شيخ مفيد كه نامش به عنوان نخستين شخص در نخستين طريق شيخ طوسى به كتاب أبان ياد شده, نقلهايى از أبان دارد.

طبرسى و كتاب أبان
تنها شخصى كه تصريح كرده است كه از كتاب أبان نقل مى كند و در ضمن حجم فراوانى از آن را براى ما حفظ كرده, مرحوم طبرسى در كتاب (إعلام الورى) است. وى در بخش مغازى رسول الله(ص) با تعبيرهايى نظير (وفى كتاب أبان) و يا (قال أبان) بخشهايى از آن را نقل كرده است. در مواردى اين نقل تا چند صفحه ادامه مى يابد كه به طور طبيعى بايد از كتاب أبان باشد, زيرا طبرسى در بيشتر موارد مأخذ مطالب خود را نقل مى كند.33
محتمل چنان است كه طبرسى در مجمع البيان نيز از اين كتاب استفاده كرده باشد. اما در آنجا به دليل عدم نقل سند و اكتفاى به ذكر نام معصوم, اين موارد مشخص نيست.
كتاب إعلام الورى در اختيار ابن شهرآشوب بوده و او نيز از طريق آن از كتاب أبان نقل كرده است. در ميان نقلهاى ابن شهرآشوب از أبان تنها حديثى از تولد رسول خدا(ص) در إعلام نيامده, اما در ديگر موارد مأخذ او كتاب إعلام الورى است, گرچه اشاره به اين امر نكرده است. شاهد اين نكته آن است كه او در عين نقل مطالبى كه طبرسى از أبان نقل كرده مطالبى كه قبل و بعد همان نقل از ابن اسحاق يا ديگران نقل شده, در مناقب آورده است.
راوندى نيز در قصص الأنبياء, در بخش مربوط به مغازى از كتاب إعلام الورى استفاده كرده, اما نه به كتاب إعلام اشاره اى كرده و نه به نام أبان. شباهت عبارات مى تواند اين امر را اثبات كند. در بخش تاريخ انبياء وى به كرّات از أبان نقل كرده است. منابع اهل سنت و كتاب أبان
تا آنجا كه ما جستجو كرديم جز يك نقل, مطلب ديگرى در زمينه سيره در مآخذ اهل سنت از أبان نيامده است. اين خبر كه نسبتاً مفصل است درباره (عرض رسول الله نفسه على قبائل العرب) مى باشد. ابونعيم اصفهانى و بيهقى دو سند براى آن نقل كرده اند, يكى از طريق: عن أبان بن عبدالله البجلى عن أبان بن تغلب عن عكرمه عن ابن عباس عن على بن أبى طالب و ديگرى عن أبان بن عثمان عن أبان بن تغلب… تا آخر.
مصحّح دلائل النبوه بيهقى در ذيل نام أبان بن عبدالله بجلى نوشته است: هو أبان بن أبى حازم البجلى الكوفى. از اين شخص در ميزان الاعتدال (1:9) الضعفاء عقيلى (1:44) تهذيب الكمال مزى (2:14) يادشده است. ابن سعد (طبقات,ج6, ص355) نوشته است: توفى أبان فى خلافة أبى جعفر بالكوفة.
اين توضيحات را به اين جهت آورديم تا ببينيم آيا ممكن است كه أبان بن عبدالله در سند نخست همان أبان بن عثمان باشد؟ درحالى كه هر دو معاصر, و نامشان أبان و ملقب به بجلى بوده و هر دو همين حديث را از أبان بن تغلب نقل كرده باشند!
اشاره به اين نكته لازم است كه مزّى از جمله مشايخ أبان بن عبدالله را أبان بن تغلب دانسته است. به احتمال قوى مستند او در اين زمينه نبايد جز اين حديث بوده باشد. به نظر ما أبان بن عبدالله بجلى در سند نخست خطاست و مقصود همان أبان بن عثمان احمر است.
بايد توجه داشت كه اين سند: أبان بن عثمان عن أبان بن تغلب عن عكرمه عن ابن عباس در دهها مورد تكرار شده است.34
به هر روى گفتنى است كه حديث مزبور در مصادر اهل سنت فراوان نقل شده و أبان بن عثمان راوى آن ياد شده است.35 كتاب (المبتدأ) أبان بن عثمان
نخستين بخش كتاب أبان, كتاب المبتدأ بوده است. اين نام برگرفته از: (البدءُ والبدىء: الأول) به معناى أخبار اوائليان يا پيشينيان است. مصداق خاص آن از اخبار پيشينيان, اخبار انبياى الهى از زمان آدم(ع) به بعد است. مورخان مسلمان, تاريخ انسان را از آن زمان آغاز مى كردند. اين امر تحت تأثير تاريخنگارى تورات و قرآن بوده است. ابن اسحاق هم در ابتداى سيره خود كتاب المبتدأ را نگاشته كه بعدها ابن هشام در تهذيب خود نسبت به آن كتاب, آن بخش را حذف كرده است. اكنون در تواريخ عمومى نظير تاريخ يعقوبى و تاريخ طبرى شاهد وجود چنين بخشهايى هستيم. معمولاً در اين بخشها اخبارى از اهل كتاب نقل شده و يكى از بخشهايى است كه اسرائيليات فراوانى از قول يهوديان و يا منابع يهودى در آنها نقل مى شود. ابن نديم از چندين كتاب با اين عنوان ياد كرده است.36
همان گونه كه اشاره كرديم بخش نخست كتاب أبان نيز كتاب المبتدأ ناميده مى شده است. عنوان كتاب مى تواند شامل يك كتاب مستقل و يا بخشى از يك كتاب باشد. چنانچه ابواب فقهى يك كتاب را, هريك با عنوان كتاب مشخص مى كرده اند.
أبان اخبار اين بخش را با استفاده از روايات امامان ـ عليهم السلام ـ و نيز منابع ديگر فراهم كرده بوده است. به همين دليل, به همه آنچه نقل كرده نمى توان اعتماد كرد. در اينجا فهرستى از اين اخبار را كه در مآخذ مختلف به نقل از أبان آمده, ارائه دهيم.
بايد گفت در ميان مآخذ بعدى, دو كتاب علل الشرائع و قصص الأنبياء راوندى بيشترين نقل را از اين كتاب كرده اند. در ميان ارجاعات ذيل چه بسا نقلهايى باشد كه يكى از ديگرى گرفته است. بويژه اين امر در مورد بحار صدق مى كند كه تقريباً تمامى نقلهاى قصص الأنبياء را آورده است. لذا از ذكر مواضع خود قصص خوددارى شد.
موارد كتاب المبتدأ أبان ـ در ارتباط با انبياء ـ در آثار بعدى از اين قرار است:
تفسير عياشى: ج1, ص365; ج2, ص183
تفسير القمى: ص37, 304, 469, 568 (الطبعة الحجري)
الاختصاص: ص265
مجمع البيان: ج1, ص204
علل الشرائع: ص13, 28:35, 36, 38, 66, 69, 72, 74, 398, 418, 546, 551, 562, 578, 584
معانى الأخبار: ص269
الامالى للصدوق: ص170
كمال الدين: ج1, ص147
فضائل الأشهر الثلاث: ص22
الخصال: ج1, ص50, 502
ثواب الأعمال: ص77
بحارالأنوار:
جلد 11, ص87, 100, 103, 175, 178ـ179, 181, 210, 266, 291, 293, 317, 318, 323, 324, 331, 337, 385
جلد 12, ص4ـ7, 13, 38, 39, 44, 77, 79, 85, 104, 111, 115ـ116, 117, 128, 129, 130, 160, 161, 256, 261, 303, 307, 341
جلد 13, ص10, 38ـ42, 120ـ123, 136, 176ـ 178, 242ـ243, 265
جلد14, ص38ـ39, 110, 115, 137, 139, 180, 192, 201, 202, 214, 219, 251, 252, 270, 371, 427, 445, 448. أبان و سيره
متأسفانه سيره أبان در دست ما نيست تا درباره چگونگى نگارش آن توسط وى سخن بگوييم. تا آنجا كه مى دانيم وى نيز تحت تأثير مكتب حديث, روايات سيره را بطور مستند نقل مى كرده است. شاهد اين مطلب بخشهاى باقى مانده است كه هر قسمت به صورت خبرى مستقل برجاى مانده است.
أبان به عنوان يك محدث شيعى كوشش كرده است تا سيره اى بنگارد كه متكى به اخبار امامان معصوم باشد. به همين دليل عمده نقلهاى وى يا به طور مستقيم از امام صادق(ع) است و يا به واسطه برخى از اصحاب, به امام صادق يا امام باقر(ع) مى رسد. با اين حال, وى براى تكميل كتاب خويش در مواردى از طرق عادى نيز حديث نقل كرده است; براى مثال, وى در موارد مختلف از أبان بن تغلب از عكرمه از عبدالله بن عباس روايت نقل كرده است. در مواردى نيز روايت او مرسل است آن گونه كه حتى نام امام معصوم نيز ياد نشده است. محتمل چنان است كه در اين موارد خبرى از غير امامان معصوم نقل كرده باشد.
از آنجا كه بخش زيادى از اين سيره را طبرسى در إعلام الورى آورده و سند نقلها را نياورده, بررسى مفصلى از اسناد أبان در اين كتاب نمى توان به دست داد. در عين حال از همين مقدار باقى مانده و با توجه به نقل وى از ثقاتى چون زراره, ابوبصير, محمد بن مسلم, أبان بن تغلب و جز آنها مى توان به استحكام كتاب وى پى برد.
با توجه به آنكه متأسفانه تمامى كتابهاى سيره مستقلى كه شيعيان نگاشته اند از ميان رفته, بازسازى سيره أبان را مى توان قدمى در راه بازشناسى ديدگاههاى شيعه در زمينه سيره رسول خدا(ص) دانست. البته بخشهاى مهمى از اخبار سيره در تفسير على بن ابراهيم قمى و نيز تفسير أبى الجارود از امام باقر(ع) و نيز روايت مستقل ديگر باقى مانده, اما روشن است كه هيچ كدام ارزش يك سيره منظم و منضبط را ندارد. گفتنى است كه كار بازسازى كتاب انجام شده و آماده نشر است.
در اينجا فهرستى از مطالب كتاب مغازى أبان را ارائه مى دهيم. روشن است كه هر عنوان ممكن است حاوى خبرى كوتاه يا بلند باشد.
ـ مكه پيش از اسلام: الكافى, ج4, ص210.
ـ ولادت رسول خدا(ص): الكافى, ج8, ص300; امالى صدوق, ص234; مناقب ابن شهرآشوب, ج1, ص53, 57.
ـ آغاز نبوت: أمالى ابن الشيخ, ص28; تيسير المطالب, ص6.
ـ معراج: بحار, ج17, ص336 از امالى صدوق; الكافى, ج8, ص262, 276; تفسير القمى, ص111.
ـ رسول خدا و مشركين: تفسير العياشى, ج2, ص252; روضة الكافى, ص103.
ـ رسول خدا و خديجه: امالى شيخ مفيد, ص110.
ـ رسول خدا(ص) و دعوت قبايل: دلائل النبوة ابونعيم, ص282ـ 288; دلائل النبوة بيهقى, ج2, ص422.
ـ انتخاب نقباء: الخصال, ج1, ص89, 90.
ـ جنگ بدر: تفسير القمى, ص235, 236; الكافى, ج8, ص111; سعد السعود, ص102ـ104.
ـ بنى نضير: تفسير القمى, ص671 ـ 673 (چاپ سنگى).
ـ جنگ احد: الكافى, ج8, ص110; الخصال, ج2, ص15; علل الشرايع, ج1, ص7; معانى الاخبار, ص40; اعلام الورى, ج1, ص177ـ183; المناقب, ج1, ص192ـ193.
ـ حمراء الاسد: اعلام الورى, ج1, ص183ـ185.
ـ جنگ احزاب: الكافى, ج8, ص216, 277; تفسير القمى, ج2, ص186; اعلام الورى, ج1, ص193ـ196.
ـ وفات رسول خدا(ص): الكافى, ج1, ص236; علل الشرايع, ص66; امالى المفيد, ص212.
ـ بنى هاشم و مخالفين: اعلام الورى, ج1, ص271ـ 272; الكافى, ج8, ص295, 296, 297.
ـ غسل رسول خدا(ص): اعلام الورى, ج1, ص270; كامل الزيارات, ص13; تهذيب الاحكام, ج1, ص461.
ـ اخلاق رسول خدا(ص): الكافى, ج6, ص270, 548; كتاب الزهد, ص44, 49; الاختصاص, ص299; معانى الاخبار, ص119; امالى الصدوق, ص377; الكافى, ج8, ص332; علل الشرايع, ص53; الكافى, ج2, ص632; الخصال, ج2, ص86, 87.
ـ بنى قريظه: بحار, ج15, ص206 (از كمال الدين).
ـ حديث الافك: الجمل, ص426.
ـ صلح حديبيه: الثاقب فى المناقب, ص43; اعلام الورى, ج1, ص206.
ـ خيبر: اعلام الورى, ج1, ص208ـ210; تيسير المطالب, ص29.
ـ موته: اعلام الورى, ج1, ص212ـ213; المناقب, ج1, ص257; تيسير المطالب, ص31.
ـ فتح مكه: المناقب, ج1, ص206; اعلام الورى, ج1, ص218; الكافى, ج5, ص33, 527.
ـ سراياى بعد از فتح مكه: اعلام الورى, ج1, ص225ـ228; علل الشرايع, ص473.
ـ جنگ حنين: الكافى, ج8, ص376.
ـ منافقين در تبوك: اعلام الورى, ج1, ص246.
ـ مباهله: اعلام الورى, ج1, ص256.
ـ حجة الوداع: اعلام الورى, ج1, ص260, 261.
ـ ابوذر و رسول خدا(ص): كافى, ج8, ص128.
ـ بنى ضبه: الكافى, ج7, ص245.
ـ نزول سوره والعاديات درباره على عليه السلام, تأويل الايات الظاهرة, ص811.
ـ خطبه شقشقيه, معانى الاخبار, ص361, 362. سهم شيعيان در نگاشته هاى تاريخى
در اينجا به مناسبت شرحى مجمل از نقش شيعيان در تاريخنگارى عصر اول به دست مى دهيم:
اگر اولين نگاشته هاى مسلمانان را نگاشته هاى حديثى بدانيم, شيعيان با توجه به اهميتى كه به كتابت حديث مى داده اند, در تدوين, مقدم بر سايرين بوده اند. مخالفت خلفا با نوشتن حديث و امر ائمه شيعه ـ عليهم السلام ـ به كتابت آن, عامل توجه بوده است.37 بر طبق اظهار دكتر شوقى ضيف و مصطفى عبدالرزاق, اولين نگاشته در تاريخ اسلام, كتاب سليم بن قيس بوده كه معاصر با حجاج بوده است.38
محدوديتهاى مختلفى كه بر شيعيان اعمال مى شد, سبب گرديد تا آنها بيشتر در حفظ معتقدات خويش بكوشند و كمتر سراغ مطالب ديگران بروند. توجه به اخبار شيعى عواقب خطرناكى را به همراه داشت. ابوعبدالله احمد بن محمد به خاطر بى حرمتى درباره برخى از سلف, صد ضربه شلاق از متوكل خورد, او نويسنده چند كتاب تاريخى بود.39
دليل ديگر بى توجهى نسبى آن بود كه حركت تاريخى مسلمانان كه به طور عمده در جريان خلافت خلاصه مى شد, از نظر شيعيان مردود شناخته شده بود و طبعاً ارزش قابل توجهى براى شيعيان نداشت تا بدان بپردازند.
در عين حال اين بدان معنا نيست كه سهم شيعيان در نگارش آثار علمى اندك است, بلكه به عكس در قياس با اهل سنت و با ملاحظه نسبت جمعيت و امكانات, چنين معلوم مى شود كه شيعيان در اين زمينه پيشينه قابل ستايشى دارند. تلاشهاى علمى شيعيان يا افراد متمايل به اين گرايش تا اندازه اى است كه احمد بن يونس گفته است: اصحاب مغازى همگى گرايشات شيعى داشته اند; مثل ابن اسحاق, ابن معشر يحيى بن سعيد اموى و ديگران.40 حتى طبرى نيز متهم به تشيع گرديده,41 يا آن چنان كه در جاى خود اشاره كرديم محتمل است در اين اواخر گرايشات شيعى داشته است.42 ابن اعثم نيز متهم به تشيع شده است.
از متهمان به تشيع كه بگذريم, كسانى از مورخان رسماً شيعه هستند. يعقوبى از مورخان پرارجى است كه شيعه امامى است. مسعودى نويسنده مروج الذهب حداقل شيعه زيدى است. نصر بن مزاحم منقرى صاحب كتاب وقعة صفين در شمار شيعيان است; كتاب او با ارزشترين تكنگارى تاريخى است كه به دست ما رسيده است. نمونه هاى ديگر از اين قرارند:
ابواحمد عبدالعزيز بن يحيى جلودى از شيعيان امامى و مورخ است. ابن نديم برخى از آثارِ او را برشمرده است.43
احمد بن عبدالله ثقفى از ديگر شيعيانى است كه خطيب از او ياد كرده و وى را نويسنده مقاتل الطالبيين دانسته است.44 ابن نديم نيز چندى از آثار او را ياد كرده است.45
محمد بن زكريا بن دينار غلابى از مورخان شيعى است, نجاشى از كتابهايش ياد كرده است كه نوعاً در مقاتل طالبيين است. كتابى نيز درباره حضرت فاطمه ـ سلام الله عليها ـ داشته است.46 ابن نديم نيز چندى از آثار وى را برشمرده است.47
ابراهيم بن محمد الثقفى از مورخان بنام شيعى بوده است. وى ابتدا مذهب زيدى داشت, اما بعداً به مذهب امامى گرويد. كتابهايى در مغازى, سقيفه, شورى, مقتل عثمان, مقتل على(ع), مقتل حسين(ع) و موضوعات ديگر داشته كه تنها كتاب پرارج (الغارات) از وى برجاى مانده است.48
جابر بن يزيد جعفى (م128, 129) از محدثان و مؤلفان شيعى است. كتابهاى چندى در مقاتل داشته كه طبرى و نصر بن مزاحم از آنها نقل كرده اند.49 نجاشى از او و كتابهايش ياد كرده است.50
اصبغ بن نباته از اصحاب امام على(ع) بوده كه در آغاز قرن دوم رحلت كرده. وى پيش از هفتاد خطبه از امام در حفظ داشته و راوى عهد مالك اشتر بوده است. وى كتابى در مقتل امام حسين(ع) نگاشته است.51
يحيى بن حسن عبيدلى (م277) از مورخان شيعى است كه كتابى با عنوان (اخبار ا لمدينه) و كتابى ديگر در (نسب آل ابى طالب) داشته است. ابوالفرج اصفهانى از اين كتاب در مقاتل خود نقل كرده; چنانكه صاحب (بحر الانساب) نيز از آن استفاده كرده است52 و نجاشى نيز از او ياد نموده است.53 اينها نام تعدادى از مورخان شيعى است. اسامى بيشتر را در رجال نجاشى و شيخ طوسى و نيز فهرست منتجب الدين مى توان ملاحظه كرد.
در ميان راويان شيعى بايد از ابومخنف و هشام بن محمد كلبى ياد شود كه به معناى دقيق آن مورخ بوده اند. شرح حال و آثار اين دو مورخ شيعى را نجاشى در رجال خود آورده است.54
عناوين برخى از آثار تاريخى شيعه, نشان از آن دارد كه شيعيان به سيره رسول خدا(ص) و حوادث مهم صدر اسلام توجه ويژه داشته اند; براى نمونه كتاب أسماء آلات رسول الله و أسماء سلاحه وكتاب وفاة النبى(ص) از على بن حسن بن على بن فضال در اين شمار است.55
برخى از عناوين آثار عبدالعزيز جَلودى ازدى از عالمان شيعى معروف شهر بصره و از اصحاب امام جواد(ع) عبارتند از: كتاب الجمل, كتاب صفين, كتاب الحكمين, كتاب الغارات, كتاب الخوارج, كتاب نسب النبى(ص), كتاب ذكر على(ع) فى حروب النبى(ص), كتاب مآل الشيعة بعد على(ع), أخبار التوابين وعين الوردة, أخبار المختار, أخبار على بن الحسين(ع), أخبار أبى جعفر محمد بن على(ع), أخبار عمر بن عبدالعزير, أخبار من عشق من الشعراء, أخبار قريش و الأصنام, كتاب طبقات العرب والشعراء, كتاب خطب النبى(ص), كتاب خطب عثمان, كتاب كتب النبى(ص), كتاب رسائل عمر, كتاب أخبار الوفود على النبى(ص) و أبى بكر و عمر, كتاب رايات الأزاد, كتاب مناظرات على بن موسى الرضا(ع).56
احمد بن إسماعيل بن عبدالله بجلى كه از مردمان قم بوده, آثارى در تاريخ داشته است. از مهمترين آثار او كتاب العباسى است كه نجاشى درباره آن نوشته است: وهو كتاب عظيم نحو من عشرة آلاف ورقه من أخبار الخلفاء والدولة العبّاسية. رأيت منه أخبار الأمين.57
برخى از آثار محدث شيعى أحمد بن محمد بن خالد برقى عبارت است از: كتاب الشعر والشعراء, كتاب البلدان والمساحة, كتاب التاريخ, كتاب الانساب, كتاب المغازى.58 از اين قبيل آثار در فهرست شيخ و رجال نجاشى فراوان ياد شده است.
خود أبان بن عثمان نيز شاهدى است بر قوت سنت تاريخنگارى در ميان محدثان شيعه. وى در نسب و شعر نيز كه از لوازم يك عالم أخبارى ـ يعنى مورخ ـ بوده, تبحر داشته و همان گونه كه گذشت, محمد بن سلام جمحى و ابوعبيد معمر بن مثنى از شاگردان او در اين زمينه بوده اند. همه آگاهند كه مرتبت اين دو نفر در شعر و ادب تا چه اندازه است.
توان گفت كه سنت تاريخنگارى در شيعه بمرور مورد بى اعتنايى قرار گرفته و جز در حد استفاده در مباحث كلامى از آن استفاده نشده است. از ميان علماى شيعه در قرن چهارم و پنجم بايد به شيخ مفيد (م413) اشاره كرد كه مؤلف دو كتاب پرارج تاريخى است; يكى با عنوان (الجمل) كه بررسى كلامى ـ تاريخى و برگرفته شده از مآخذ معتبر درباره جنگ جمل است و ديگرى (الارشاد) كه شرحى است از زندگى اميرالمؤمنين و ديگر امامان شيعه و آن نيز شامل بحثى تاريخى ـ كلامى. بعدها آثار ديگرى نظير اعلام الورى و كشف الغمه در شرح حال امامان(ع) نوشته شد.پاورقي : 1. الفهرست, ص179. 2. معجم قبائل العرب, ج1, ص63 ـ 65. 3. الانساب, ج1, ص90. 4. ر.ك: طبقات فحول الشعراء, ج2, ص482. 5. اين احتمال را حضرت استاد آيت الله شبيرى دادند. 6. تاريخ التراث العربي, التدوين التاريخي, ص70. 7. رجال النجاشى, ص13, رقم8. 8. رجال الكشي, ص352, رقم660. 9. الشيخ الكلينى وكتابه الكافى, ص263ـ299. 10. فرق الشيعة, ص67; المقالات والفرق, ص80; رجال الكشي, ص365, رقم 676. 11. المقالات والفرق, ص212, رقم 155. 12. در رجال كشى از سعد أسكاف (ص215, رقم 384) و عنسبة بن مصعب (ص365, رقم676) به عنوان ناووسى ياد شده. در صفحه 414 حديثى كه مورد استناد ناووسيان قرار گرفته, آمده است. 13. رجال العلامة الحلى, ص21. 14. درباره آشفتگى آنچه علامه درباره أبان آورده, ر.ك: بهجة المقال فى شرح زبدة المقال, ج1, ص294. 15. رجال ابن داود, ص30. 16. بهجة الآمال, ج1, ص295. قاموس الرجال, ج1, ص114, 115. 17. بهجة الآمال, ج1, ص295. نسخه مقدس اردبيلى چنين بوده است. 18. علامه تسترى نوشته اند: أنّ نسخة الكشى لم يعلم وصولها صحيحة إلى الشيخ والنجاشى فضلا عمن تأخر, فما لم يشهد لما فيه قرينة لم يكن بمعتبر. 19. ر.ك: قاموس الرجال, ج1, ص116. 20. رجال النجاشي, ص13. 21. معانى الأخبار, ص153, 173. 22. رجال الكشي, ص462, رقم881. 23. وهو امرء القيس. 24. وهو طرفة بن العبد. 25. طبقات فحول الشعراء, ج1, ص52; طبقات الشعراء, ص44; شرح نهج البلاغة ابن أبى الحديد, ج20, ص168; العمده, ج1, ص77; المزهر للسيوطى, ج2, ص79, الشعر والشعراء, ص142. 26. طبقات فحول الشعراء, ج2, ص471, ونقله فى الهامش عن الأغانى, ج8, ص313. 27. الفهرست, ص18, 19. 28. رجال النجاشي, ص13. 29. معجم الأ ُدباء, ج1, ص108, 109. 30. تاريخ التراث العربى, التدوين التاريخى, ص70. 31. بحث فى نشأة علم التاريخ عند العرب, ص20ـ21. 32. از افادات دوست دانشور حجةالاسلام جواد شبيرى ـ دام ظله. 33. ما در مقالى مستقل درباره مآخذ كتاب اعلام الورى بحث كرده و فهرستى از آنها را به دست داده ايم. 34.ر.ك: بحار الانوار, ج2, ص46; ج5, ص286; ج13, ص265; ج14, ص271, 371, 445; ج15, ص206; ج19, ص313; ج20, 247; ج22, ص432; ج23, ص119; ج32, ص106; ج36, ص277; ج38, ص102; ج39, ص247; ج43, ص98; ج44, ص257; ج60, ص239; ج63, ص334; ج70, ص137; ج71, ص73; ج78, ص49; ج81, ص140; ج90, ص181; ج92, ص136. 35. ر.ك: دلائل النبوة بيهقى, ج2, ص427; دلائل النبوة اصفهانى, ص282, رقم214; كنز العمال, ج12, ص522, رقم 35684. و ر.ك: لسان الميزان, ج1, ص24. 36. الفهرست, ص92, 106, 122. 37. ر.ك: مقدمه اى بر تاريخ تدوين حديث, ص5 ـ 11. 38. تاريخ الادب العربى (العصر الاسلامى), ص453; تمهيد للتاريخ الفلسفة الاسلامية, ص202ـ203; اين كتاب بعدها در قرن چهارم بازنويسى شده و به احتمال افزوده هايى در آنها, صورت گرفته است. 39. الفهرست, ص124. 40. معجم الادباء, ج18, ص7. 41. همان, ص40, 82. 42. ر.ك: جغرافياى انسانى شيعه در, جهان اسلام, ص133ـ153. 43. الفهرست, ص128, 246. 44. تاريخ بغداد, ج4, ص252; قاموس الرجال, ج1, ص508. 45. الفهرست, ص166. 46. النجاشى, ص346, ش936. 47. الفهرست شيخ طوسى, ص121. 48. ر.ك: لسان الميزان, ج1, ص102ـ103; معجم الادباء, ج1, ص233. 49. تاريخ التراث العربى, ج1, جزء2, ص126. 50. النجاشى, ص128ـ129. 51. تنقيح المقال, ج1, ص150. 52. تاريخ التراث العربى, ج1, جزء2, ص61. 53. ر.ك: نجاشى, ص441و442. 54. درباره ابومخنف ر.ك: رجال النجاشى, ص320, ش875 و درباه هشام كلبى ر.ك: رجال النجاشى, ص434, ش1166. 55. رجال النجاشى, ص258, ش676. 56. رجال النجاشى, ص241, ش244. 57. رجال النجاشى, ص97, ش244. 58. رجال النجاشى, ص76, ش182.


صفحه 4

سهل انگارى و شتابكارى در ترجمه
لاهوتى حسن


(برنارد لوئيس, نخستين مسلمانان در اروپا, ترجمه م. قائد, نشر مركز, 1374, ص. وزيرى. مقدمه
(نخستين مسلمانان در اروپا) نام كتابى است كه برنارد لوئيس استاد مطالعات خاور نزديك دانشگاه پرنيستون نگاشته است.
برنارد لوئيس تاريخنگار خاورشناس سرشناسى است, صاحب چندين اثر محققانه كه (تاريخ اسماعيليان) و (فدائيان اسماعيلى) او را آقاى فريدون بدره اى به فارسى برگردانيده اند و كتابى ديگر نيز از وى كه در واقع مجموعه مقالات است, با نام (اسماعيليان در تاريخ) به قلم آقاى يعقوب آژند به فارسى ترجمه شده است. سه كتاب مهم ديگر هم از وى به اسم مى شناسم:
1. Acabs in History.
2. The Emergence of Modern Turkey.
3. The Middle East and the west.
پيش از آغاز مطالعات مقاله, بايد از مترجم محترم اين كتاب به چند جهت تشكر كنيم: اوّل از جهت حُسن انتخاب متن كه حاكى از توجه ايشان به متون مستند علمى و تحقيقى و دانشگاهى است; دوم, از جهت كوششى كه در ترجمه آن مبذول داشته و ارزش ترجمه آثارى از اين قبيل را بار ديگر يادآورى فرموده اند, و بالأخره, از اين جهت كه زمينه بحث زير را فراهم آورده اند.
نگارنده ضمن قدردانى از زحمات مترجم فاضل اين كتاب لازم مى داند توجه خوانندگان محترم را به اين نكته جلب كند كه موضوعات مطروحه در اين مقاله صرفاً با ديد دانشگاهى, و بريّ از هرگونه شائبه و غرضورزى, با هدف دانش پژوهى و جهت استفاده مبتديان و دانشجويان فنّ ترجمه به رشته تحرير درآمده است, تا ايشان را به لزوم رعايت برخى نكات ظريف و ضرورى براى هر ترجمه مطلوب, متوجه سازد.
كتابى كه ترجمه آن موضوع بحث اين مقاله است, در واقع درباره آغاز و ادامه ارتباط مسلمانان با اروپا سخن مى گويد. دنياى اسلام, از اسپانيا تا خاورميانه, در قرن پنجم هجرى صاحب تمدنى عظيم بود و مركز علم و هنر, حال آنكه اروپا هنوز در خواب عصر ظلمت و ادوار تاريك قرن يازدهم ميلادى به سر مى برد. اين دو عالَم چندان خبرى از يكديگر نداشتند, امّا رفته رفته تجارت و جنگ, بخصوص جنگهاى صليبى و صليبيون و روابط ديپلماتيك, آنها را با يكديگر آشنا ساخت و مسلمانان اروپا را, به قول برنارد لوئيس, (كشف) كردند. آنگاه به اروپاييها توجه پيدا كرده, در كتب و يادداشتها و دفاتر خاطرات خود راجع به آنها مطلب نوشتند, با زبانهاى اروپايى آشنايى پيدا كردند و درباره علم, حكومت, دين, اوضاع اقتصادى و اجتماعى اروپاييان به كسب اطلاع پرداختند و البته اروپاييها نيز از آن سو با اسلام و عالم اسلام و مسلمانان آشنا شدند. برنارد لوئيس در اين كتاب سرگذشت اين آشنايى را بازگفته است و بزرگترين حكايت هفتصد ساله عالم تاريخ را با استفاده از اسناد و مدارك, از روزنامه و دفتر خاطرات و مراسلات گرفته تا كتابهاى مختلف, به رشته تحرير كشيده است. پيش از برنارد لوئيس, در اين زمينه كتابها و مقالات بسيار چاپ و منتشر شده است; امّا تازگيِ كار لوئيس در اين است كه وى داستان ارتباط عالم اسلام و اروپا را با تأكيد بر ديدگاه هاى مسلمانان نگاشته است, نه برمبناى برداشتهاى اروپاييان. وى در مقدمه كتاب خود مى نويسد: (كوشيده ام تا جنگهاى تور و پواتيه را نه از ديدگاه شارل مارتل بلكه از ديدگاه حريفان عرب او ببينم; بر جنگ لُپانتو از نظرگاه تركها و بر محاصره وين از جانب اردوگاه محاصره كنندگان نظر بيفكنم) (ص22 از متن اصلى). وى, برخلاف روشى كه خاورشناسان به هنگام بيان داستان چگونگى ايجاد رابطه بين عالم اسلام و اروپا معمولاً اتخاذ مى كنند, در اين كتاب مى كوشد تا مسلمانان را آن حالت (انفعالى) و (خاموشى) كه نويسندگان قبل از وى نمايش داده اند, برون آرد; وى بحق معتقد است كه (رابطه اسلام با اروپا, چه در جنگ و چه در صلح, هميشه حالت گفت و شنود داشته است نه حالت بحث يكطرفه) (همانجا); به عبارت ديگر دوجانبه بوده است, نه يك جانبه. بنابراين اگر محققى مى خواهد كه در اين زمينه مطلب بنويسد نبايد يك جانب, يعنى نويسندگان و محققان مسلمان, را نديده بگيرد, زيرا (مدركات مسلمانان از غرب كم اهميت تر از مدركات غربيان از اسلام نيست) (همانجا).
نكته ديگرى را كه برنارد لوئيس در اين كتاب پى مى گيرد و البته بى ارتباط به نكته قبلى نيست ـ بلكه مى توان گفت نوعى نتيجه گيرى از آن مقدمه است و به صورت بازى لفظى يا ترفند لفظى ظريفى بر عنوان كتاب جلوه كرده ـ مفهومى است كه در معنى كلمه (كشف) (پيدا كردن, آشكارساختن, پرده برداشتن) نهفته است.
اروپاييان به كشف تاريكترين و دورافتاده ترين نقاط ناشناخته دنيا در دل دشتها, جنگلها و درياها معروفند و در طول تاريخ, چه به سبب ماجراجويى و چه به سبب دست يافتن به بازار تجارت و چه بر اثر مقاصد علمى و سياسى, دست به مسافرتهاى پرخطر و دور و دراز زده اند كه در نهايت, خواه برحسب تصادف و خواه بر طبق نقشه قبلى, موفق شده اند با مردمانى ديگر در نقاط ديگر كره زمين ارتباط برقرار كنند كه اغلب از تمدن به مفهومى كه نزد اروپاييان رواج داشت, بى بهره و بنابراين (وحشى) يا به قولى (بربر) بوده اند. اين حركت, يعنى كشف مناطق ناشناخته و مردم دور از تمدن آن, تقريباً از قرن پنجم ميلادى آغاز شده است. به عبارت ديگر مردمى كه از قرن پنجم ميلادى شروع به كشف سرزمينهاى ناشناخته دنيا كردند, خود و سرزمينشان تا قرن پنجم هجرى بر دنياى بزرگ و متمدن اسلام ناشناخته مانده و سزاوار آن بودند كه كسى به (كشف) آنها اقدام كند; البته همانطورى كه خود مؤلف مى نويسد اين دو كشف (از جهاتى شبيه اند و از جهاتى متفاوت); كشف اروپا زودتر آغاز شد و ديرتر پاييد) (همانجا) و اين بار (مسلمانان) كاشف اروپا بودند; يعنى مسلمانان اروپا را كشف كردند.
با تمهيد اين مقدمه كه موضوع اصلى كتاب, يا به قول اروپاييها تِم theme كتاب را روشن كرد به سراغ ترجمه فارسى آن مى رويم كه به قلم م. قائد انتشار يافته است و از همين جا يعنى از عنوان كتاب سخن را آغاز مى كنيم. الف. ترجمه عنوان
افرادى كه با ترجمه سروكار دارند مى دانند كه ترجمه عنوان كتاب, قواعدى دارد كه تا حدودى با اصول مربوط به ترجمه كلمه و جمله و عبارت متفاوت است. بسيار اتفاق مى افتد كه چون ترجمه دقيق عنوان كتاب در فارسى نازيبا و حتى نارسا درمى آيد, مترجمان جواز ترجمه آزاد را در مورد عنوان براى خود صادر مى كنند, البته يك نكته را فراموش نمى كنند: عنوان مترجَم به عنوان متن اصلى نزديك باشد و از مقصود اصلى نويسنده و مطالب كتاب دور نباشد, سهل است كه بر آن دلالت تام كند. بهترين مثالى كه از ترجمه عناوين در خاطر دارم ترجمه (زنده بيدار) است, به انتخاب شادروان استاد فروزانفر در برابر (حيّ بن يقظان). مى بينيد كه (زنده بيدار) هم حيّ بن يقظان است و هم نيست ولى نيك نشان مى دهد كه سخن درباره كيست و از چيست. ملاحظه بفرماييد (وداع با اسلحه) در برابر (Farewel to Arms) چه خوب نشسته است. (شكوه شمس) را نگارنده اين سطور در برابر عنوان كتاب (The Triumphal Sun) انتخاب كردم و ننوشتم مثلاً (خورشيد پيروزى). غرضم از اين مثالها آن است كه جواز ترجمه آزادِ عنوانِ كتاب, بايد مقيّد به رساندن موضوع اصلى كتاب باشد. در اينجا بحث عناوين صريح و استعارى يا (عنوانهاى حقيقى و مجازى) را بايد مورد توجه قرارداد و در همه حال بايد در نظر داشت كه عنوان منتخَب مترجم نبايد از عنوان متن اصلى ـ كه مؤلف برگزيده است ـ ناپيوسته بنمايد و يا به صورتى درآيد كه فضاى اين دو عنوان يكى نباشد.
همانطورى كه قبلاً, در مقدمه, گفته شد, برنارد لوئيس از آوردن كلمه انگليسى (discovery =كشف) در عنوان كتاب غرض خاصى داشته و در واقع تلميحى به كار برده است كه متأسفانه در ترجمه فارسى آن, (نخستين مسلمانان در اروپا), به چشم نمى خورد; برعكس, نظر خواننده از اين عنوان به نكته ديگرى جز نظر نويسنده معطوف مى شود: خواننده با ديدن عنوان (نخستين مسلمانان در اروپا) انتظار دارد كه در اين كتاب فهرست اسامى و احياناً شرح حال نخستين افراد مسلمانى را كه در اروپا بوده اند, بخواند. مى دانيم كه حرف اضافه (در), در زبان فارسى, دلالت بر ظرف دارد; وقتى مى نويسيم (مسلمانان در اروپا) يعنى مسلمانانى كه در اروپا بوده اند يا هستند.
نگارنده, همين جا, مى پذيرد كه ترجمه عنوانِ كتاب آقاى لوئيس, (The Muslim Discovery of Europe), به نحوى كه هم موضوع كتاب را برساند و هم از تركيب و كلمات عنوان اصلى دور نيفتد, كار چندان ساده اى نيست و به دقت و ظرافت و احياناً پرس وجوى و تحقيق نياز دارد كه اگر مترجم شتابكار نباشد, بى گمان چنين مى كند و بى شك به عنوانهايى مثل (مسلمانان در راه كشف اروپا), (مساعى مسلمانان در كشف اروپا), (مسلمانان و كشف اروپا) مى رسد و آنگاه اين چند عنوان را نزد خبره اى از اهل فن مى برد تا بهترين را انتخاب كند. ب ـ طرح پشت جلد كتاب
ناگفته پيداست كه طرح پشت جلد نقشى را بازى مى كند همسو با عنوان كتاب; يا با آن هم معنى است و يا كامل كننده آن. اگر خوب دقت كنيم, طرح پشت جلد متن انگليسى كتاب برنارد لوئيس بوى قدمت و كُهنگى مى دهد و در اولين نظر به خواننده تفهيم مى كند كه موضوع كتاب مانند همين تصوير پشت جلد مربوط به روزگار ما نيست. در صفحه337 متن اصلى به شرح اين عكس برمى خوريم1 كه نوشته است اين مينياتور, نجيب زاده اى اروپايى را در استانبول نمايش مى دهد كه عصايى در دست راست دارد و كت ارغوانى بر تن و نقاشى از عصر عثمانى به نام Levni آن را در اوائل قرن هجدهم ميلادى كشيده است.
اين تصوير در زير كلمه (مسلمانان), بر پشت جلد, كامل كننده عنوان كتاب است; چون نمونه اى از (اروپاييان) اَدوارِ پيشين را نمايش مى دهد و به زبان بى زبانى مى فهماند كه موضوع اين كتاب راجع به مسلمانان و اروپاييان است آنهم نه در روزگار ما بلكه در قرون ماضيه.
متأسفانه اين تصوير, يا اين طرح پشت جلد, در ترجمه فارسى كتاب جايش را به طرحى بسيار امروزى داده است كه مثل شعر نو ايران, نوِ نو است; نه بوى قدمت از آن به مشام مى رسد و نه جاى پايى از پيشينه فرهنگى را به چشم مى رساند. بدبختانه نقاشى نمى دانم تا بگويم كوبيسم است يا غير آن; ولى در همين زمينه هاست و به نظر نگارنده هيچ ارتباطى با موضوع كتاب ندارد كه هيچ, با توجه به توسعه روابط سياسى و تجارى مسلمانان امروز با اروپاى قرن بيستم و سرازير شدن سيل مسلمانان مهاجر و غير مهاجر به اروپا در همين نيم قرن اخير و با عنايت به كلمات (نخستين مسلمانان در اروپا), عنوانى كه مترجم محترم انتخاب فرموده اند, ذهن خواننده را, خلاف نظر مؤلف كتاب, به همين ايام و سالهاى اخير مى كشاند و دقيقاً خلاف مقصود نويسنده را القا مى كند.
نگوييد كه طرح پشت جلد چه ارتباطى با ترجمه و مترجم دارد. مترجم از جهت رعايت در امانت هم كه شده و از جهت مسؤوليتى كه در قبال نويسنده دارد, موظف است تا حدّ امكان نظرات او را به خواننده زبان مقصد (كه در اينجا فارسى زبانان هستند) مو به مو و نكته به نكته انتقال دهد. دخالت در نظرات مؤلف, تفسير به رأى و اعمال سليقه هاى فردى مترجم را از نويسنده و مؤلف كتاب دورمى سازد; بارى اگر مثل مترجم (حاجى بابا) و فيتز جرالد معروف كه رباعياتى را به ميل خود و به سليقه خود به شكلى ديگر ارائه داد و به نام خيام منتشر ساخت, منظور نزديك شدن به خواننده و جلب نظر او در ميان باشد, شايد محملى براى تصرف در نظرات نويسنده و لاجرم فاصله گرفتن از او پيدا شود كه باز هم مقبول و مسموع نيست, چون نمى شود نامش را ترجمه دقيق گذاشت; امّا مى توان گفت كه اثرى تازه به زبانى ديگر با اقتباس و الهام از نويسنده اى خارجى زبان به همّت دانايى كه اين دو زبان را مى دانسته, خلق شده است كه به نويسنده اصلى و نظرات و افكار او وقعى ننهاده است.
به هرحال, وقتى طرحى به قصد انتقال مفهومى خاص در پشت جلد كتابى نقش مى خورد, وظيفه مترجم البته انتقال آن مفهوم است, نه حذف آن كه صد مرتبه بهتر است از تبديل به نقيض و انتقال مفهومى مخالف نظر نويسنده.
در ترجمه مورد بحث ما, به نظر نگارنده, حفظ طرح پشت جلد متن اصلى به دلايلى كه در بالا گفته شد ضرورى بود و امكان پذير, خاصه آنكه دليلى و ضرورتى براى حذف آن در ميان نيست; مگر بگوييم كه موهاى بلند, دامن و كفش هاى پاشنه بلند كه نقاش ترسيم كرده است شايد ايجاد شبهه كند; كه تازه اگر كند چه اشكالى پيدا مى شود؟ حال آنكه, عصاى وى نشان مى دهد كه اين تصوير,تصوير مرد است و نه زن. اين تصوير, لااقل, نشان مى دهد كه اين سبك لباس و آرايش مو و مدل كفش خاص آقايان دربارى و اشراف و به اصطلاح نجيب زادگان قرون گذشته اروپا بوده است; بگذريم از اينكه كلمه انگليسى gentleman (در شرح اين عكس در صفحه 337 متن اصلى) شبهه زن بودن او را مطلقاً منتفى مى سازد و به خواننده حالى مى كند كه اين كتاب درباره چگونگى ايجاد ارتباط مسلمانان با اروپاييان قرون گذشته نوشته شده است و همچنان كه از سبك لباس و مدل مو و كفش اين آقا برمى آيد, آن روابط ابتدا در سطح اشراف و بزرگ زادگان و وابستگان دربارى برقرار شد نه در سطح مردم عادى. بنابراين مى بينيم كه اين عكس, طرح پشت جلد كتاب انگليسى آقاى برنارد لوئيس, به نحوى گويا كامل كننده عنوان كتاب وى است و نمى توان حكم به حذف آن داد و نمى توان طرحى ديگر, متناقض با آن, را بر پشت جلد كتاب مترجَم خود چاپ كرد. ج. شناسنامه متن مترجَم
گرچه اين نكته, ظاهراً, نكته چندان مهمّى نيست, ولى وقتى پاى دقت به ميان مى آيد نمى توان از آن گذشت. در صفحه اى كه اصطلاحاً (صفحه شناسنامه) كتاب خوانده مى شود, در بالاى صفحه نوشته شده است: (اين كتاب ترجمه اى است از The Muslim Discovery of Europe by Bernard Lewis, 1982.
همه آنان كه با كتاب سروكار دارند و شمه اى از قوانين و مقررات امروزه علم كتابدارى را استشمام كرده اند, مى دانند كه كل مشخصات كتاب شناختى از جمله عنوان اصلى كتاب بى كم وكاست و با رعايت مقررات كتابدارى در جايى از كتاب مترجَم بايد بيايد, چه در (صفحه شناسنامه) كه ارجح است و چه جايى ديگر از كتاب كه مناسب باشد:
.Bernard Lewis, The Muslim Discovery of Europe
.W.W. Norton & Company, Newyork, London, 1982 د. محذوفات
1. همچنان كه پيشتر گفتيم, برنارد لوئيس محققى است دانشگاهى و اين كتاب خود را به استناد منابع و مآخذى تحرير كرده كه نام و نشان يك يك آنها را در صفحات 309ـ333 كتاب خود به تفصيل آورده است; به عبارت ديگر براى هر بخش كتابنامه اى تفصيلى فراهم ساخته است. اين منابع, همان گونه كه مترجم محترم كتاب هم دقت فرموده اند, به زبانهاى رايج غربى و شرقى نوشته شده است و خوانندگان عادى فارسى زبان نه آسان مى توانند به آنها دست يابند و نه ضرورتى آنان را به يافتن آنها مى كشاند. ولى اين منابع براى محققان دانشگاهى بسيار ارزنده است. از مطلبى كه بعد هم درباره آن سخن خواهيم گفت در اينجا ناچار به اشارت مى گذريم كه لوئيس اين كتاب را در وحله نخست براى استفاده محققان دانشگاهى نگاشته است كه مخاطبان اصلى وى اند; البته فرصت استفاده تقديرى از آن براى خوانندگان غير دانشگاهى نيز باقى است.
بى ترديد, مترجم محترم عنايت داشته اند كه اين كتاب از قبيل داستان بلند و كوتاه (قصه امير ارسلان نامدار) و (يكهزار ويكشب) كه صرفاً براى سرگرمى و تفريح خوانندگان عادى نوشته مى شود, نيست; افزودن منابع و مآخذ به كتب مستند علمى و تحقيقى اقدامى واجب و ضرورى است كه هر نويسنده و محقق دانشگاهى ملزم به رعايت آن است, تا علاوه بر تسنيد قول خود محققان ديگر را نيز از وجود منابع و مآخذ مربوط به زمينه تحقيقاتشان آگاه سازد. با كمال تأسف, مترجم محترم تقريباً همه آن ارجاعات و به طور كلى كتابنامه تفصيلى كليه بخشهاى كتاب را حذف فرموده اند و دليل اقدام خود را برحسب توضيح چنين نوشته اند: (چون اغلب اين منابع به دشوارى در دسترس هستند و خواننده اى كه امكان دستيابى به آنها را داشته باشد, متن اصلى همين كتاب را با سهولت بيشتر خواهد يافت, گنجانيدن آنها در كتاب كه حجم آن را بيهوده مى افزايد چندان ضرورى و مفيد به نظر نرسيد.) (متن مترجم, صفحه بعد از فهرست, ذيل توضيح). ناگفته نماند كه مترجم محترم البته برخى ارجاعات را كه خود (مهم) تشخيص داده اند در (پانويسهاى خود) (همانجا) گنجانيده اند و بقيه را كه نويسنده محقق كتاب, آقاى برنارد لوئيس, شرق شناس و استاد دانشگاه, مهم تشخيص داده و در كتاب خود آورده اند, حذف فرموده اند; حال آنكه اولاً خود, اقدام به حذف, از جهت عدم تصوّر فايده را تقبيح مى فرمايند (همان, ص18و19); ثانياً اقدام ايشان به ترجمه كتابى تحقيقى چون اين اثر, نشان دهنده اهميتى است كه ايشان لابد براى كتب تحقيقى قائلند و به عبارت ديگر خود داراى روحيه تحقيق هستند و اگر با اين روحيه استدلال بفرمايند كه حذف اين ارجاعات و كتابنامه تفصيلى مربوط به آن به متن كتاب لطمه نمى زند, در جواب عرض مى كنم كه اگر به متن لطمه زند, مهمتر از آن, به مبانى كتاب لطمه مى زند و اساس استدلالهاى نويسنده را نابود مى كند; ثالثاً به همان دليل كه ايشان برخى از ارجاعات مؤلف را (مهم) و نقل آن را ضرورى ديده اند, بقيه ارجاعات نيز مهمند; رابعاً هيچ مؤلف محققى مسؤوليت تشخيص درجه اهميت يا بى اهميتى منابع و مآخذ و ارجاعات اثر خود را بر عهده مترجم نگذاشته است; خامساً نه چنان است كه (خواننده اى كه امكان دستيابى به آنها (منابع و مآخذ و مراجع) را داشته باشد, متن اصلى همين كتاب را با سهولت بيشترى) مى تواند بيابد; عكس آن نيز صادق نيست: ن
ه چنان است كه خواننده اى كه امكان دستيابى به متن اصلى همين كتاب را داشته باشد, با سهولت به آن منابع و مآخذ هم دسترسى مى تواند داشته باشد. گيريم كه چنين باشد, نه چنان است كه همه محققان, همه منابع و مآخذ را, حتى در رشته كار خود, بشناسند; آن هم با وسعتى كه امروزه در كار تحقيق و پژوهش پيدا شده است و با اين همه كتاب و مقاله اى كه هر روز در دنيا چه به صورت تأليف, ترجمه و چه به صورت تصحيح انتقادى و غيره منتشر مى شود. اين است كه حذف خودسرانه هر قسمت از كتاب, خاصه قسمتى چنين مهم و پرارزش, بخشودنى نيست, و از حيطه وظيفه مترجم بيرون است.
2. از اينها كه بگذريم, در اين كتاب نقل قول از منابع و مآخذ فراوان است كه در متن اصلى جايِ همه آنها مشخص شده است, امّا در متن مترجَم فارسى آن چنين نيست; جز مواردى كه مترجم محترم در پانويس مشخص فرموده اند; مثلاً خواننده نمى داند كه نقل قولهاى صفحه 367 به بعد متن فارسى از كدام كتاب اخذ شده است; حقير از باب كنجكاوى دست به مقابله زدم: در صفحه 369 قطعه اى است كه از سرويليام جونز (94ـ 1746) نقل شده است و با اين جمله فارسى آغاز مى شود: (اوضاع كلاً بدين منوال بوده است الخ). اين صفحه برابر صفحه 279 متن اصلى است كه مؤلف آن را از كتابى با اين نشانى نقل كرده است:
Sir Willam Jones, "Aprefatory Discussion to an Essay on The History of the Turks", in the works of Sir Willam Jones, vol.2 (London, 1807), PP. 456-57.
حال آنكه در متن فارسى نشانى از آن در دست نيست; پس اگر خواننده اى متن اصلى را در دست نداشته باشد, نمى تواند يقين كند كه جملات از آقاى جونز است يا از ديگرى و اگر خيلى خوش باور نباشد, مسلماً طالب است بداند كه مآخذ سخن آقاى برنارد لوئيس چيست؟ و اگر فردى محقق باشد شايد علاقه پيدا كند آن را بيابد و از روى آن به تحقيق بپردازد, تا اثر ديگرى پديد آورد و يا اثر خود را با استفاده از آن كامل كند. وقتى مترجم از ترس افزودن بر حجم كتاب ـ كه عذرى بدتر از گناه است ـ به تشخيص خود, اهميتى براى مآخذ نويسنده قائل نمى شود و آن را حذف مى كند, نه تنها جانب امانتدارى را فرومى گذارد كه خواننده اهل تحقيق خود را نيز به دست دريغ مى سپارد: نويسنده براى كه مى نويسد و ما براى كه ترجمه مى كنيم؟
به نقل قول ديگرى مى رسيم در همين صفحات كه چندان نيز از نقل قول اوّل دور نيست: قطعه اى كه در صفحه 368 متن فارسى با اين جمله شروع مى شود: (اهل روميّه از پير و جوان محاسن خويش بكلى تراشيده الخ). اين صفحه برابر است با صفحه 280 متن اصلى. ظاهراً هم در متن انگليسى و هم در متن فارسى, اين چند سطر سخنانى است منقول از هارون بن يحيى نامى كه حدود سال 886 ميلادى در روم اسير بوده است.2 خواننده فارسى زبان كه به نام هارون بن يحيى مى رسد و مى بيند كه برنارد لوئيس سخن او را نقل مى كند گمان مى برد كه وى يكى از دانشمندان و نويسندگانى است كه اثر وى مأخذ برنارد لوئيس بوده است. امّا هرچه در متن فارسى كتاب بيشتر جست وجو مى كند كمتر مى يابد; ناچار به متن انگليسى مراجعه مى كند و مى بيند كه مأخذ اين نقل قول را بايد در (الاعلاق النفيسه) ابن رسته بيابد. آنگاه متوجه مى شود كه اين نقل قول مسموعات ابن رسته است از هارون بن يحيى.3 وقتى, ارجاعات, مآخذ و منابع مؤلف در ترجمه حذف شود, سبب به وجود آمدن اين گونه شبهاتِ گوناگون مى شود.
3. مترجم محترم ادعا فرموده اند: (در مورد بخشهايى كه از منابع فارسى نقل شده كوشيده ايم اصل متن را بيابيم تا نيازى به ترجمه مجدد آن نباشد… در موارد ديگر هم ترجمه پيشين از عربى را, به پاس زحمات ديگران, بر ترجمه اى جديد از انگليسى ترجيح داده و از آنها استفاده كرده ايم) (متن مترجم, ص17).
متأسفانه ادعاى مترجم محترم همه جا مصداق ندارد. نگارنده با تورق چند دقيقه اى مطابق راهنمايى مترجم محترم ذيل صفحات را شمردم تا ببينم كه اصولاً چند تا از مآخذ مورد استفاده مؤلف در (زيرنويسهاى) مترجم آمده است; به اين آمار رسيدم:
ـ الكامل فى التاريخ, ترجمه على هاشمى, ص36و37 متن مترجَم
ـ تاريخ عالم آراى عباسى, ص50 متن مترجَم
ـ جامع التواريخ, ص96, 284 متن مترجَم
ـ مروج الذهب, ص192 متن مترجَم
ـ آثار البلاد, ص198, 253, 264, 294, 350, 369, 376 متن مترجَم
ـ مقدمه ابن خلدون, ص203 متن مترجَم
ـ مسير طالبى يا سفرنامه ميرزا ابوطالب خان, ص70 متن مترجَم
ـ سلامان و ابسال جامى, ص317 متن مترجَم
ـ شرح مأموريت آجودانباشى, ص386 متن مترجَم.
و امّا از آثارى ديگر چون ترجمه همين (الاعلاق النفيسه) ابن رسته, (سفرنامه ابن جبير) ترجمه پرويز اتابكى, (تاريخ جهانگشاى جوينى) كه مؤلف از آنها سودجسته است, خبرى نيست. بنابراين, به اين نتيجه مى رسيم كه مترجم محترم تا آنجا كه از دستشان برآمده است, نقل قولها را از منابع فارسى نقل كرده اند و همينها تنها مآخذى است كه در اين ترجمه ديده مى شود, حال آنكه, همانگونه كه گذشت, فهرست تفصيلى مآخذ مؤلف صفحات 309 تا 333 متن اصلى كتاب را دربرگرفته است و اگر اين 24صفحه كتابنامه تفصيلى به كتاب مترجَم افزوده مى شد, برخلاف زعم مترجم محترم (حجم كتاب را بيهوده) نمى افزود. چه اشتباه بزرگى! هـ. رعايت اصول ترجمه
نظريه پردازان فن ترجمه مى گويند كه تسلط بر زبان مبدأ و مقصد و آگاهى از موضوع, نخستين شروطى است كه اگر با حفظ سبك نويسندگى مؤلف در ترجمه همراه شود, مترجم را به شاهراه موفقيت مى برد. مترجم براى حفظ سبك نويسندگى مؤلف بايد هم در سطح واژگان و هم در سطح ساختار جمله, تا جايى كه قواعد نحوى زبان مقصد اجازه مى دهد, قلم خود را همسنگ مؤلف راه برد. مى دانيم كه هر نويسنده داراى سبك نويسندگى خاص خود است; هر موضوع نيز لحن خاص خود را مى طلبد; مخاطب, يعنى خواننده, نيز عامل مهمى است كه نويسنده را به انتخاب شيوه بيانى خاص مى كشاند. بنابراين هر متنى, متناسب با موضوع, مخاطب و شيوه بيان نويسنده آن سبكى مى پذيرد كه آن را از ديگر انواع متمايز مى سازد. و امّا مترجم, ناگزير از رعايت سبك نويسندگى مؤلف, نمى تواند متنى دانشگاهى را كه به قلمى محققانه نوشته شده است, به سبكى ديگر, مثلاً به سبك نوشته هاى بازارى عامه پسند, برگرداند; بلكه بايد در همان سطح واژگانى و ساختارى حركت كند كه نويسنده گام برداشته است; پس, انتخاب معادلهاى واژه اى و ساختارى متناسب با سطح و وزن مفهومى واژه ها و تركيبات و جملات مؤلف است كه مترجم را به سبك نويسندگى و شيوه بيان وى نزديك مى سازد و ترجمه او را به جايى مى رساند كه اصطلاح (اصل تأثير برابر) درباره آن مصداق پيدا مى كند.4
مترجم محترم كتاب (نخستين مسلمانان در اروپا) متأسفانه كمتر به اين اصول مسلم عنايت فرموده اند و سبك نويسندگى مؤلف را فراموش كرده اند. 1. گرته بردارى و خطرات آن
صفحه اول كتاب, عنوان درشت (پيشگفتار مترجم, سيرى در روند غرب شناسى) را بر پيشانى دارد. خواندن اين مقدمه نسبتاً مفصل بيست صفحه اى, قبل از هرچيز, خواننده را متوجه سبك روزنامه نويسى و به اصطلاح غيررسمى و غيردانشگاهى مترجم محترم مى كند. استفاده مكرر از كلمه (روند) (ص1, س5, 8 و جز آن), صرف افعالى چون (جدى گرفتن) (ص2), (نگاه كردن از بالا) (همانجا) و (تصوير به دست دادن) (ص6), استفاده از تركيبات نامأنوسى چون (مرور بر پاره اى تصاوير مملو از داوريِ ارزشيِ غربيان از ژاپنِ امروز) (ص6), (تصاوير خاكسترى) (همانجا), (تفسير تاريخ بر پايه گارى جلو, اسب عقب) (ص8), (به عنوان) (ص3) و بسيارى ديگر, در همان صفحات اوّل نشان مى دهد كه فارسى نويسى مترجم سخت تحت تأثير تركيبات انگليسى است كه اگر بخواهيم درباره يكايك آنها سخن بگوييم مقاله اى ديگر لازم است.
بزرگان فن ترجمه هميشه توصيه مى كنند كه قبل از اقدام به ترجمه بايد نويسندگى آموخت ـ يعنى آموخت كه چگونه بايد به زبان مادرى فصيح و سليس سخن گفت ـ سپس دست به ترجمه زد ـ به عبارت ديگر اول بايد نويسنده بود و بعد مترجم شد. نداشتن تسلط كافى بر نحوه استفاده از لغات و تركيبات زبان مادرى سبب مى شود كه مترجم مقهور تركيبات زبان بيگانه شود و گاهى در پيچ و خم عبارات سنگين و بلند متن اصلى چنان گرفتار بماند كه عباراتى بنويسد نامفهوم و يا لااقل نامأنوس با زبان مادرى و اين شيوه را حتى در غير وقت ترجمه نيز به كار برد و خيال كند كه مثلاً فارسى نوشته است. متأسفانه پيشگفتار مترجم و متن مترجَم ايشان از اين نمونه فراوان دارد:
ـ اين تعداد شهر بزرگ در دنياى قرون وسطى بايد مجموعاً بالاى پانزده ميليون نفر جمعيت داشته باشد (ص17). [به زمان فعل نيز توجه كنيد].
ـ مقاديرى نوشته هاى عارفانه (ص179).
ـ شيخ… چهره مهمى در موج توجه روشنفكرانه به غرب شد (ص181).
ـ تنها يك نويسنده مسلمان عثمانى, سياح كبير و هميشه كنجكاو, اولياء چلبى, به زبانهاى اروپايى علاقه اى نشان مى دهد (ص110).
ـ لذت مغازله اى حفيف با ملكه آنها را تجربه كرد (ص374).
ـ اين اظهارنظر از آنجا مورد توجه مى شود (ص386).
ـ آخرين نظر از سوى يك ايرانى (همانجا).
ـ كشف مسلمانان از سوى اروپا (ص16).
ـ اغلب اين منابع به دشوارى در دسترس هستند (صفحه بعد از فهرست).
ـ سرگرم كار روى كتابى درباره زبان سياسى اسلام هستم (ص415).
ـ در روند عمل دريافتند كه… (ص9).
ـ از دورترين مرزهاى عملياتيشان گذشته بودند (ص31).
ـ تمدنهاى دورتر آسيا و آفريقا (ص120).
ـ يك جغرافيانويس مسلمان قرن دهم ميلادي… روايت مى كند از ـ مسافرانى بى نام كه او از آنها تنها به عنوان يك يهودى, يك راهب مسيحى, و يك بازرگان يادمى كند ـ شايد سه طبقه اى كه بيشتر احتمال داشته ميان دو دنياى مسيحيت و اسلام سفر كنند (ص121).
ـ اروپاى جنوب شرقى و مركزى (همانجا).
ـ اين شكلِ كمى مبهمِ سخن گفتن در مكاتبه با غير مسلمانان معمول شد (ص278).
ـ انواع ديگر نمايش موفقيت خيلى بيشترى داشت (ص362).
ـ در معرفى مفهوم نمايش تئاترى در عثمانى و ترتيب دادن نخستين اجراها نقشى با اهميت داشته اند (ص363).
ـ سدّ مقابل ادبيات غرب تقريباً هيچ جاى در رو نداشت (همانجا).
ـ در مورد هنرهاى تجسّمى و موسيقى, براى سردرآوردن از آنچه در برابر است تنها با ديدن يا شنيدن و رسيدن به حدّ لازم درك نياز بود (همانجا).
ـ اين كار هر اندازه هم دشوار باشد, از مسئله تسلط به يك زبان خارجى يا حتى رسيدن به حدّ اشتياق براى چنين تسلطى, آسانتر است (همانجا).
ـ محصولات تمدن (ص364).
ـ به گونه اى كلى به آثار جغرافى و نجوم اشاره مى كند (ص365).
ـ توضيح مدلل جونز براى فقر مطالعات عثمانى در اروپا به درجات بالاتر در مورد وضع حتى فقيرتر مطالعات غربى در عثمانى هم مصداق دارد (ص367).
ـ … مسافران مسلمانى كه… از اروپاى مسيحى ديدار كردند (همانجا).
ـ … اكثريت بزرگشان اطلاعى از يك زبان اروپايى نداشتند (ص368).
ـ در همان حال كه اسلام هنوز گسترش مى يافت (ص396).
ـ بالاتر از اين, خود همين واقعيت كه آن تمدن مسيحى بود آن را پيشاپيش بى اعتبار مى كرد(ص397).
ـ چالش غرب (ص398).
ـ جنبه اى جالب, تصويرگرى مردان و زنان غربى از سوى هنرمندان اسلامى است. اين تحول دير اتفاق افتاد (ص122).
ـ براى مدتى (همانجا).
ـ شكوفايى عظيم كنجكاوى روشنفكرانه و تجسس علمى تا حدّ بسيارى مديون همزمانى نيك بختانه اما نه تصادفى سه تحول عمده بود (ص396).
ـ يكى, كشف قاره اى جديد با مردمانى بيگانه… و با فرهنگهايى ناشناخته در متون مقدس, در آثار كلاسيك و در حافظه اروپا (همانجا).
ـ طى قرن نوزدهم, سرعت, مقياس و دامنه كشف اروپا از سوى مسلمانان دستخوش تغييرى بنيادى شد (ص399).
ـ و اين اكتشاف مشخصه به كلى تازه اى يافت (همانجا).
ـ امّا مجارى تازه اى نيز به روند اكتشاف اروپا از سوى مسلمانان شتاب بخشيدند (همانجا).
ـ سبك پرداختن به نواحى دوردست قالبى شد (ص404).
ـ روند كشف ابعادى سيل آسا يافت (همانجا).
ـ الغزال… از آزادى زنان جا مى خورد (ص379).
ـ مجموعه اى از نقاشيهايى با مضامين مسيحى را… نسخه بردارى كرد (ص342).
ـ آنها ترجيح مى دادند ابزار و موارد سنت قديم خويش را حفظ كنند (ص343).
بارى, همچنانكه گذشت, نمونه هايى از اين گونه نثرنويسى در سراسر اين ترجمه فراوان است و نشان مى دهد كه مترجم, متأسفانه, چندان مقهور تركيبات انگليسى است كه چاره اى جز گرته بردارى مستقيم نمى بيند و حتى گاهى لغات و تركيباتى را به كار مى برد كه از فصاحت دور است و يا مطلقاً رسا نيست. 2. دورى از سبك نويسنده
پيش از اين گفتيم كه متن انگليسى كتاب به قلم خاورشناس عالمى است كه آن را براى استفاده اهل تحقيق نوشته است نه براى چاپ در روزنامه يا به صورت پاورقى در مجله; زبانش زبان فصيح انگليسى رسميِ دانشگاهى است و از لغات و تركيباتى در نوشته خود سود مى جويد كه سخنش را به حدّ كلام اديبى دانشمند مى رساند. زبان وى در اين متن زبان فخيم و سنگين ادبى از آن گونه كه در آثار ادباى هر كشور مى توان ديد, نيست, ولى زبانى است پخته, دور از لغزشهاى نحوى و برخوردار از انسجام و متانت. به عبارت ديگر سطح واژگان و تركيبات و ساختار جملات در نوشته وى نشان مى دهد كه مخاطبان وى عامّه مردم نيستند, بلكه روى سخنش با فرهيختگان و دانشمندانى است كه بار ارزشى نهفته در مفهوم هر كلمه و سايه روشنهاى معنايى واژگان و تركيبات مختلف زبانى را نيك تميز مى دهند و با سبك خاص نوشته هاى علمى تحقيقى و لحن اديبانه آثار مكتوب دانشگاهى كه خاصه در پهنه قلمروِ پروسعت علوم انسانى براى بيان مفاهيم عالى عالمانه به كار مى رود, نيك آشنايند.
از طرف ديگر, همانگونه كه گذشت, حفظ سبك نويسندگى و لحن سخن نويسنده متن اصلى يكى از مهمترين وظايفِ واجب مترجم است.
با كمال تأسف, همانطورى كه در جملات و عبارات و تركيبات فوق ديديم, مترجم محترم به اين اصل مهم عنايت نداشته اند و از تركيبات و لغاتى سودجسته اند و در سطحى از واژگان و تركيبات قلم رانده اند كه پاورقى نويسهاى مطبوعات ايران, بخصوص مترجمان سهل انگار و شتابكار روزنامه ها, به كار مى برند. از اين رو بود كه آن را (سبك روزنامه نويسى) خواندم و از آن بابت گفتم (غيررسمى) كه مترجم محترم خود را به رعايت لحن محققانه و عالمانه و زبان دانشگاهى مؤلف دانشمند كتاب ملزم نساخته اند و سبكى را براى ترجمه خود انتخاب كرده اند كه فرسنگها از سبك نويسندگى مؤلف دور است و اين اثر تحقيقى دانشگاهى را كه به قلمى پخته و به زبانى فصيح و شيوا و با عباراتى منسجم نگاشته شده است, تا حدّ كتابهاى مترجَمى كه در اين سالهاى اخير با شتاب تام و تمام (از جهت قبضه كردن بازار فروش) در ايران منتشر شد, تنزّل داده اند; (خاطرات سوليوان), (اعترافات يك ژنرال), (پاسخ به تاريخ) و (خاطرات علم) نمونه هايى است از ترجمه هاى سست و شتابزده اى كه مترجمان آنها با توجه يا بى توجه, بعمد يا بسهو, نه تعهدى در قبال نويسنده و خواننده احساس مى كنند و نه نسبت به پاسدارى ميراث كهن زبان فارسى. تعهد در قبال نويسنده را صرفاً در مورد نوع كتابهايى كه از باب نمونه ذكر كرديم شايد بتوان نديده گرفت ـ چون نويسندگان اين نوع آثار داراى شخصيت علمى و زبان عالمانه دانشگاهى و محققانه نيستند ـ امّا از تعهد هر مترجم فارسى زبان در برابر پاسدارى از زبان فارسى نمى توان چشم پوشيد. يكى از سريعترين و كارى ترين طرق نفوذ فرهنگ بيگانه در زبان و آلوده ساختن زبان شيرين فارسى به تركيبات نامأنوس و خلاف دستور و روح زبان فارسى كه مستقيم از زبانى بيگانه (گرته بردارى) مى شود, ترجمه است. استفاده از اين گونه تركيبات بيگانه گاه چنان نااستوار و ناسخته است كه مهمل مى نمايد. اگر مترجمى, دانسته و ندانسته, بر اثر شتابزدگى يا به هر علت ديگر, درپى يافتن تركيبات معادل مرسوم در زبان فارسى برنخيزد و از راه (گرته بردارى) تركيباتى را وارد زبان فارسى كند و در اشاعه آن بكوشد و آنها را به اهل زبان تحميل كند كه با قواعد دستور زبان فارسى و مفاهيم آن بيگانه باشد, مرتكب اشتباهى بزرگ شده است كه نبايد آسان از آن گذشت. خطر اين كار علاوه بر اجازه ضمنى به غلبه تركيبات زبانى بيگانه بر زبان مادرى ـ كه به نوعى راه را بر مهاجمان فرهنگى مى گشايد ـ سبب مى شود كه از يك طرف, قواعد چندصد ساله زبان فارسى اعتبار خود را از دست بدهد و گرفتار تغييرات ناهنجار شود و استوارى اساس آن به تزلزل افتد, و از طرف ديگر, موجب مى شود كه نسل جديد با تركيبات و مفاهيم سنتى زبان خود بيگانه شود و زبان شيرين مادرى را رفته رفته به فراموشى سپارد و خود را با فقر لغت و تركيبات لغوى روبه رو ببيند و زبان خود را ضعيف و بى مايه پندارد و در نهايت هويّت زبانى خود را از دست بدهد. دهها تركيب نادرستى كه از راه همين ترجمه هاى دور از تعهد ملّى, امروزه وارد زبان جوانان ما شده است و استفاده از آنها را نشانه زبان آورى و سخندانى مى دانند و مستمراً از راديو و تلويزيون, اين دو رسانه بزرگ و قوى, به گوش مى رسد و در بسيارى از روزنامه هاى پرتيراژ ما نيز متأسفانه بر قلم برخى نويسندگان و مترجمان نوجوى نوخاسته جارى مى شود, خطرى است هولناك كه بايد قهرمانانه با آن به مقابله برخاست. اين گروه (در رابطه با موضوعات حرف مى زنند; به گفت وگو مى نشينند; مى روند كه از مسابقه تصويرى داشته باشند; مى خواهند سقف قيمتها را پايين بياورند; زبان فارسى را سخت دوست دارند; روى ادبيات كارمى كنند و مبحثى جديد در زبان فارسى بازمى كنند)5; دوش مى گيرند; حمام مى گيرند; آفتاب مى گيرند; روى من و شما حساب مى كنند يا نمى كنند; از سوى دشمن به اين و آن حمله مى كنند; آتش مى گشايند; سخنان آتشين تكان دهنده بر زبان مى آورند; (در جواب تشكر از براى خدمتى يا هديه اي… براى دلجويى يا چشم پوشى از سخن يا رفتار ناخوشايندى)6 توصيه مى كنند كه (فراموشش كن), (… به شرح فرازهايى از زندگى آن شهيد سعيد)7 مى پردازند; درباره نرخ بيكارى و نرخ رشد جمعيت با يكديگر چالش مى كنند تا هركس موضع خود را روشن كند و همگان را در جريان روند تنش موجود قرار دهند يا بگذارند و قس على هذا. 3. ارزيابى ترجمه
حال كه سخن به اينجا كشيد, بى مناسبت نيست كه صفحه اى از ترجمه (نخستين مسلمانان در اروپا) را, به قصد مقابله با متن اصلى, بگشاييم و حاصل كار را ارزيابى كنيم:
- The Otloman historian, Javdet Pasha, Cites a conversation (p. 52).
ـ جودت پاشا, مورخ ترك, به گفتگويى اشاره مى كند (ص74).
براى دست يافتن به معنى درست فعل Cite فرهنگ انگليسى به انگليسى آكسفرد يا فرهنگ انگليسى به انگليسى مترادفهاى وِبستر را, مثلاً, بازمى كنيم و از ميان همه به quoto, repeat, mention مى رسيم كه مى توان معادلهايى مثل نقل كردن, تكرار كردن, ذكر كردن را در فارسى به جاى آن گذاشت; در فرهنگ انگليسى به فارسى (مثلاً پنج جلدى آريانپور) نيز همين معادلها و علاوه بر آن (اتخاذ سند كردن, گفتن, آوردن, ايراد كردن) را هم مى بينيم, ولى (اشاره كردن) را كه مترجم محترم به كار برده اند, در هيچ يك نمى بينيم; جالب آنكه ايشان در جاهاى ديگر, از جمله ص125, سطر دوم از پايين (= ص93 متن اصلى) معادل صحيح آن (نقل كردن) را آورده اند و از اين يكى شايد بتوان گذشت: چندان مهم نيست و ما همه اهل مساهله ايم!
صفحه ديگرى از اين ترجمه را مى گشاييم و جمله اى از آن را با متن انگليسى كنار هم مى نهيم:
- The embassy could have been taken place in about 845 To one of the Viking Courts in Ireland or Denmark (P. 93).
ـ هيئت اعزامى ممكن است حدود سال 845 ميلادى به يكى از دربارهاى وايكينگها در ايرلند يا دانمارك رسيده باشد (ص125, سطر آخر).
در جملات قبلى, نه در متن مترجم و نه در متن اصلى, سخن از (هيئت اعزامى) خاصى در ميان نيست. از طرف ديگر, واژه انگليسى embassy نيز به معناى (هيئت اعزامى) نيست. براى اطلاع خوانندگان اين مقاله بايد عرض كنم كه در اينجا سخن از گسيل داشتن سفيرى مسلمان است به نام يحيى بن الحكم البكرى جينى (اهل جين) معروف به الغزال, از جانب عبدالرحمان دوّم, امير مسلمان قرطبه, به دربار واكينگها. بارى, از جهت حصول اطمينان به فرهنگ پنج جلدى آريانپور هم مراجعه مى كنيم و ذيل واژه embassy اين معادلهاى فارسى را مى خوانيم: (سفارت كبرى, ايلچى گرى, سفارت خانه, اعزام سفر, مقام سفارت, مقام ايلچى.) قبل از آنكه يكى از اين معادلها را برگزينيم حرف تعريف the توجه ما را به خود جلب مى كند كه در جلو واژه embassy آمده است و مى فهميم كه اين حرف تعريف اشارت دارد به كلمه embassador و نام يحيى بن الحكم كه در جملات ماقبل آمده است. پس معلوم مى شود كه منظور نويسنده از تركيب حرف تعريف the با واژه embassy همين به سفارت رفتن يحيى, يا اعزام يحيى به سفارت و يا ايلچى شدن يحيى و از اين قبيل است. نقش حرف تعريف the در جلو اسم embassy آن است كه اين اسم را از حالت عام خارج كند و معيّن دارد كه مراد به سفارت رفتن چه فردى است; معمولاً در اين گونه موارد حرف اشاره (اين) يا (آن) فارسى كارگشاست. در كتابهاى دستور زبان انگليسى هم نوشته اند كه حرف اشاره that يا جمع آن those صورت موكّدتر حرف تعريف معيّن the است; در همين كتابها نوشته اند كه اين حرف تعريف براى خاص گردانيدن اسم به كار مى رود.8
سومين جمله را انتخاب مى كنيم:
The historian of Al-Ghaz‡l's mission goes on to note that the ambassador "had noteworthy sessions and famous encounters with them when he debated with their scholars and silenced them and contended against their champions and outmatched them" (P. 94).
ـ مورخى كه شرح مأموريت الغزال را ثبت كرده است مى نويسد كه او (مجالس گرانقدر و مواجهه هايى با ايشان داشت و با علماى ايشان محاجّه كرد و ايشان را متقاعد نمود و با پهلوانان ايشان درآويخت و از ايشان گوى سبقت ربود) (ص126).
در اين جمله 37كلمه اى كه 22كلمه آن اسم و حرف اضافه و ضمير و حرف تعريف است, چندين مورد, اگر نگوييم اشتباه و غلط, لااقل مسامحه مى بينيم كه نه مورد عمده آنها را برمى شماريم:
1. go on در ترجمه, معادلى پيدا نكرده است. نويسنده با استفاده از اين فعل مركب (فعل«حرف اضافه) درواقع مى خواهد بگويد كه اين مطلب جديد بعد از مطلب قبلى آمده است; به عبارت ديگر (مورخى كه شرح مأموريت الغزال را ثبت كرده است) بعد از مطلب قبلى مطلب ديگرى را نوشته است كه اكنون خواننده بايد به آن توجه كند. فعل مركب go on وقتى, مثل همينجا, با حرف اضافه to همراه شود (در تركيب go on to do sth) دلالت مى كند بر كارى كه بعد از اتمام كار قبلى صورت مى گيرد: do sth after Completing sth else (ر.ك: فرهنگ انگليسى به انگليسى آكسفرد و غير آن); به اين مثال توجه كنيد:
After attacking the government's economic policy, he went on to describe how the Labour Party would reduce unemployment.
او, پس از نكوهش از خط مشى اقتصادى دولت به شرح اين مطلب پرداخت كه حزب كارگر چگونه ميزان بيكارى را كاهش دهد.
2. فعل note به معناى مطلق (نوشتن) نيست; اين فعل مخصوصاً در نوشته هاى رسمى معادل notice (stb) يا observeاست:
(به سخنانم توجه كنيد) - Please note my words.
(او متوجه شد كه دستهايش كثيف است) - She noted (that) his hands were dirty.
(نگاه كن كه من چگونه آن را انجام مى دهم, آنگاه از من تقليد كن) - Note how I do it, then copy me.
امّا اگر به صورت اسم به كار رود, البته مفهوم نوشتن در آن مستتر است; بنابراين منظور برنارد لوئيس از به كار بردن فعل note آن است كه مورخ مى بيند, مشاهده مى كند, باخبر مى شود, اطلاع مى يابد يا توجه پيدا مى كند; همين فرهنگ يك زبانه آكسفرد كه فعل notice را مترادف note نوشته است, در برابر notice مى نويسد: become aware of (sb/sth) (1) كه = از چه چيزى/ كسى خبر يافتن, آگاهى يافتن, باخبر شدن; اطلاع يافتن.
(2) Pay attention to (sb) =به كسى توجه كردن. در برابر فعل observe مترادف ديگر note مى نويسد: see=ديدن, watch= نگريستن; مراقبت كردن, تماشا كردن و البته notice.
3. noteworthy برابر (گرانقدر) فارسى نيست. اين صفت مركب از فعل note و صفت worthy و مجموعاً به معناى deserve to be noted و remarkable است و سريعترين معادل فارسى آن كه به ذهن مى آيد (شايان/ درخور توجه و ذكر) است.
گذشته از آن, دو جمله انگليسى بالا تنها اسم Sessions موصوف اين صفت است, نه دو اسم Sessions and encounters; حال آنكه مترجم محترم اين صفت را براى هر دو اسم آورده اند و مرقوم فرموده اند (مجالس و مواجهه هايى گرانقدر); بگذريم از آنكه (ياى دوم) در آخر كلمه (مواجهه) آن را به صورت نكره درآورده است كه در جمله انگليسى چنين حالتى را نمى بينم.
از طرف ديگر, (گرانقدر) را صفت (مجالس و مواجهه ها) قراردادن از شيوايى به دور است.
4. فعل (داشتن) در ترجمه فارسى با دو اسم (مجالس) و (مواجهه ها) تركيب شده كه غلط فاحش است. (مجالس داشتن) و (مواجهه هايى داشتن) را معادل (have Sessions and encounters) آوردن نشان از كم لطفى مترجم محترم نسبت به زبان مادرى خود دارد. در زبان فارسى (مجلس) را برگزار مى كنند, تشكيل مى دهند, برپا مى دارند, در آن شركت مى كنند, با كسى در مجلس مى نشينند و غير آن. چنانكه از جمله بعدى برمى آيد مراد نويسنده از كلمه (Sessions) مجالس مناظره و مباحثه است.9 (encounter) بر ملاقات اتفاقى و نامنتظر (مخصوصاً خصمانه) دلالت دارد و فعل (have) در اينجا به معنى (داشتن) (مالكيت) نيست, بلكه يكى از معانى ثانوى خود را ظاهر مى سازد. بنابراين از فحواى كلام نويسنده چنين برمى آيد كه منظور وى از جمله (The embassador had note worthy Sessions and encounters with them) آن است كه اين سفير, يعنى الغزال, با آن مردم در جلسات (مناظره و مباحثه) نشسته و با آن برحسب اتفاق هم مواجه شده كه آن جلسات شايان توجه است و اين مواجهات مشهور.
5. حرف ربط when بر زمان دلالت مى كند و در اين جمله به زمان وقوع همان (مجالس و مواجهه هاى گرانقدر) اشارت دارد و نشان مى دهد كه بقيه اتفاقات كه در اين جمله ذكر آن رفته در همان زمانى صورت گرفته كه آن (مجالس و مواجهه ها) واقع شده است. متأسفانه اين حرف ربط با اهميت از جمله فارسى محذوف و جاى خود را به (واو) عطف داده است كه همزمانى وقوع افعال را مختل ساخته است.
6. فعل Silence به معنى (ساكت و خاموش گردانيدن كسى), (مهر سكوت بر لب (كسى) زدن), از جمله ترجمه فارسى محذوف مى نمايد. در فرهنگ معين, (زبان ستدن) به همين معنا آمده است.
7. فعل تركيبى (متقاعد نمود), اگر آن را معادل فعل انگليسى Contend بتوانيم پذيرفت, بهتر است به صورت (متقاعد كرد) صرف شود. صَرف (متقاعد) با (نمودن) از شيوايى به دور است. ضمناً از جهت مزيد اطلاع عرض مى كنم كه فعل Contend را همراه با حرف اضافه against ـ كه در جمله انگليسى به اين صورت آمده ـ آكسفرد چنين معنى كرده است:
"Struggle in order to overcome a rival, Competitor or difficulty".
ييعنى, (مبارزه, نبرد و جهد به منظور غلبه بر رقيب, حريف و يا دشوارى.)
حال, معنى متقاعد را (به صورت اسم و فعل) مطابق آنچه شادروان دكتر معين مرقوم داشته اند, مى خوانيم: متقاعد, (بازايستنده از كارى, كناره گيرنده از كارى, مجاب شده, تسليم شده). متقاعد شدن, (از كار كناره گرفتن, قبول كردن, مجاب شدن, بازنشسته شدن, متقاعد گرديدن (گشتن). متقاعد شدن; از كار كناره گرفتن; مجاب شدن; تسليم شدن.) (آنها به سخنان آن خان مروت نشان متقاعد نگرديده زياد اصرار نمودند) (به نقل از مجمل التواريخ, گلستانه, 249). اينك بايد اين مسأله را حل كنيم كه تركيب فعلى Contend against sb. كه آقاى لوئيس آن را در جمله انگليسى خود به كار برده اند, معادل كدام كلمه فارسى است يا لااقل به كدام يك از اين كلمه ها نزديكتر است. حقير نظر بر اين دارد كه با توجه به كلمات (debate), (encounter), (silence) (مناظره, مواجهه, خاموش گردانيدن) و حرف اضافه against كه معمولاً مخالفت و ضديت را مى رساند. شايد واژه (مجاب) به معنى (مغلوب كردن كسى را در مناظره) (معين) مناسبتر باشد از (متقاعد نمودن)!
8. (با پهلوانان ايشان درآويخت); بنده نتوانستم بفهمم كه مترجم محترم كدام كلمه فارسى را در اين قسمت معادل كدام كلمه انگليسى آورده اند. ايشان ظاهراً (he) "Contended agaiپاورقي : 1. اين شرح در متن مترجم, ص353, نيامده است. 2. رُم در متن مترجم غلط است. 3. اين كتاب به فارسى ت


صفحه 5

موجز كتاب التقريب فى رسم المصحف العثمانى
مؤذن جامى محمدهادى


قرآن, اين كلام الله مجيد وحبل المتين الهى ويگانه سرچشمه مطمئن معارف الهى و اسلامى, همواره و از همه سو مورد تقديس مذاهب اسلامى بوده است. در آن از جنبه هاى گوناگون نگريسته اند و براى حفظ آن هر راه را كه به نظر رسيده, به كار گرفته اند. امروز ما بيش از پيش علاوه بر جنبه هاى اعجاز معنوى به ساختار معجزآساى روابط كلمات در قرآن آگاه شده ايم و اين هنوز نمى از يم است. تحقيق در روابط تعداد حروف تهجى سُوَر و بويژه ارتباط آن با حروف مقطعه سالهاست كه آغازيده است و به كمك رايانه چه ميدانهاى ديگر كه گشوده خواهد شد. تحقيق در اين خصوص آن هنگام قطعيت خواهد داشت كه رسم الخط مبنا و معيار قرآنى در دست باشد. تفاوت رسم الخط قرآن و ساير كتب هم از آغاز آشكار بود و توجه بدان مايه كشف اسرار و لطايف قرآنى شد. امروزه رسم الخط معيار به رسم مصحف عثمانى برمى گردد و آنچه در دوره او ترسيم گشت, رواجى تام يافته است; آنچنانكه پس از انقلاب اسلامى و درپى زمزمه هاى شوم تفرقه افكنانه, مسؤولان هشيار نظام را به چاپ و ترويج قرآن با رسم الخط عثمانى آنهم به خط زيباى عثمان طه ترغيب كرد.*
اين نوشتار نگاهى است به (موجز كتاب التقريب فى رسم المصحف العثمانى)1 نوشته يوسف بن محمود الخوارزمى, به بهانه پرداختنى بيشتر به رسم الخط عثمانى. اميد كه طالبان را مفيد افتد. بخش اول:

التقريب و مؤلف آن
متأسفانه از التقريب و مؤلف آن دانسته هاى كمى در دست است. از كتاب, تنها موجز آن در هفت برگ (به خط فارسى و نه عربى) باقى مانده و آن نيز ضمن مجموعه اى از مخطوطات دارالكتب الظاهريه (ش4425 مجموعه 161ـ162, و در فهرست كتب دارالكتب ذيل شماره 364 يادشده) به جاى مانده است. فراهم آورنده اين موجز شناخته نشده است و به اشاره اوست كه مى دانيم التقريب را يوسف بن محمود الخوارزمى الفندى نگاشته است. به جز اين مورد هيچ يك از كتب متعدد تراجم, به التقريب اشاره نكرده اند, مگر ابن الجزرى در طبقات كه او را يوسف بن محمد بن ابى القاسم الخوارزمى مقرى متأخر معرفى كرده و التقريب را مشتمل بر غرائب و در موضوع رسم الخط دانسته است. بخش دوم:
اختلاف رسم الخط به گزارش موجز و نگاشته عثمان طه
براساس موجز مى توان دريافت كه روش و اطلاعات خوارزمى در ضبط رسم عثمانى با متقدمان اختلاف داشته, وگرچه اين اختلاف در ضبط رسم الخط بى سابقه نيست,2 اما نظر به قول موجز كه خط المصحف سنة لاتُغَيّر (ر.ك: ص17, قول ابن مهران در الكشاف) اين موضوع قابل توجه است; چراكه يكى از شروط سه گانه قبول قرائت قرآن, موافقت آن با خط مصحف عثمانى است (دو شرط ديگر صحت سند و تواتر نقل آن از ثقات تا به رسول الله ـ ص ـ و موافقت با زبان عربى است).3
پيش از آوردن نمونه هاى اختلاف رسم الخط موجز و رسم الخط قرآن نگاشته طه عثمان ـ مشهور به مصحف حرمين شريفين كه خود موافق مصحف ملك فؤاد اول در مصر است ـ به امهات اختلافات و مواردى كه در جدول نمى آيد, مى پردازم:
1ـ عثمان طه در همه جا اسم فاعل را بدون الف نوشته, اما موجز, اسم فاعلهاى معرف به الف و لام را با الف فاعل ضبط كرده (الكاذبون, الكافرون, العالمين و…) بجز خلدون, خلدين, صلحين, ظلمون وظلمين.4
2ـ موجز كتاب معرف به (ال) را همه جا بلا الف مى داند, الاّ (الكتاب (بقره/101)), ولى اين استثنا در نگاشته طه عثمان نيست. البته در مورد كتاب (به حالت نكره) چهار استثنا ذكر شده كه طه عثمان نيز آنها را رعايت كرده است, كه عبارتند از: رعد/38, حجر/4, كهف/27 و نمل/1 (البته كهف/27 نكره نيست).5
3ـ همه اَشكال سلطاناً و شيطاناً و نيز الصابؤن كه در موجز با الف آمده, در مصحف بدون الف است يعنى سلطناً, شيطناً والصبؤن.6
4ـ موجز در همه جا (ذو) را با الف (به شكل ذوا) ضبط كرده, به استثناى لذوعلم (يوسف/68), لذومغفره (فصلت/43), ذوعقاب (همان), ذوالفضل (جمعه/4) و ذوالعرش (بروج/15); اما به اتفاق مصاحف ـ به رسم عثمانى ـ الف بعد الواو كه علامت رفع در اسم مفرد مضاف است, حذف مى شود.7
5 ـ اضافه يا حذف الف به موارد بالا محدود نمى شود; موجز
همواره نادو را با الف (مثلاً نادوا, اعراف/46) يا ههنا را هاهنا (آل عمران/154) ضبط كرده است و نيز لاتوها را لااتوها (احزاب/14).
6 ـ كلمات الّتى, الّذان والَّذَين (به ترتيب نساء/15و16) [بخوانيد: اللاتى, اللذان و اللذين در رسم الخط قرآنهاى چاپ قديم ايران] با دو لام ضبط شده است: اللتى, اللذان, اللذين.8
7ـ همزه مرفوع همراه با ضمير همواره روى واو نوشته مى شود, اما موجز (اولياؤهم الطاغوت (بقره/257)) را استثنا كرده است.
8 ـ موجز كلمه (جزاء) را در حالت رفع در تمام قرآن با واو ضبط كرده است (مانند جزاؤ من يفعل, بقره/85) و آيه88 سوره كهف را به اشتباه استثنا كرده است (در آيه اخير حالت نصب ذكر شده نه رفع**).9 بخش سوم:
جدول مقايسه اى رسم الخط عثمان طه و موجز
بخش چهارم:
ملاحظاتى در باب رسم الخط قرآن
سيوطى به رأى احمد بن حنبل در تحريم مخالفت با خط مصحف عثمان اشاره كرده13 و براى همين مكى بن ابى طالب منكر اين رسم الخط را كافر دانسته است (وكَفَرَ مَن جَحَده).14 از همان ايام آغازين اسلام تاكنون بحث پيرامون رسم (= اثر و مراد اثر الكتابة فى اللفظ است, لذا اصل در همه كلمات نوشتنى به صورت لفظ آن است) كلمات قرآن وجود داشته و دهها كتاب درخصوص نحوه نگارش كلمات و علامت گذارى آنها و حفظ و صيانت لباس مقدس حروف و كلمات قرآن نوشته شده است. بجز كتب مشهورى چون المقنع و المحكم ابوعمرو دانى و المصاحف ابن ابى داود و الاتقان سيوطى, كتب تفسير و جز آن به اين موضوع پرداخته اند. ابن خلدون نيز در مقدمه مشهور خود به اين موضوع پرداخته است. رسم عثمانى و رسم املايى دو طرف اين موضوع است. اكثر قدما و قاريان پيرو رسم عثمانى بوده و در معاصران رضوان بن محمد مخللاتى (صاحب ارشاد القراء والكاتبين الى معرفة رسم الكتاب المبنى), شيخ عبدالفتاح قاضى (صاحب تاريخ المصحف الشريف), دكتر عبدالفتاح شلبى (صاحب رسم المصحف العثمانى), دكتر غانم قدورى (صاحب رسم المصحف), دكتر لبيب السعيد (صاحب رسم المصحف و نيز الجمع الصونى القرآن الكريم), طاهر الكردى (صاحب تاريخ القرآن و غرائب رسم), دكتر صبحى الصالح (صاحب مباحث فى علوم القرآن), دكتر شعبان محمداسماعيل (صاحب رسم المصحف و ضبطه بين التوقيف واصطلاح) و زرقانى (صاحب مناهل العرفان فى علوم القرآن) و دكتر سيد عبدالوهاب طالقانى (صاحب علوم قرآن و فهرست منابع) و شهيد آيت الله خمينى موافق اين رسم هستند. در مقابل عده اى به دليل عدم وجود مدرك توقيفى بودن يا تقريرى بودن رسم الخط و نيز تحول خط موافق رسم املايى هستند, كسانى چون شيخ عزالدين بن عبدالسلام, ابوبكر باقلانى وابن خلدون از متقدمان و بسيارى از معاصران چون عبداللطيف بن الخطيب (صاحب الفرقان) محمد حميدالله حيدرآبادى, دكتر محى الدين بلتاجى, دكتر عبدالحى الفرماوى (صاحب كتابهاى رسم المصحف و نقطه, و رسم المصحف بين المؤيدين والمعارضين) و ابراهيم سليم (صاحب معلم الاملاء الحديث) با رسم املايى قرآن به دليل نقصان خط عربى قديم و تكامل خط عربى جديد موافقند.
تجربه تاريخى نشان مى دهد همواره در مقابل نوآوريها, دو جبهه مخالف و موافق پديد آمده است. اين نوآوريها اگر موافق طبع سليم و عمومى بوده, پابرجا مانده وگرنه از بين رفته است; براى نمونه مصاحف اوليه با مصاحف فعلى بسيار متفاوت بوده است و علايم ديرآشناى اعراب (شَكل) و سجاوندى و شماره آيات و… را نداشته است, و اين بجز اختلاف رسم الخط مصاحف چندگانه عثمان مشهور به مصاحف امام است كه گفته مى شود به دليل رعايت اختلاف قرائات مورد تأييد و (احرف سبعه) در برخى مواضع با يكديگر تفاوت دارند; مانند: وماعملته ايديهم (يس/35) موافق قرائت حفص كه در مصحف اهل كوفه بدون هاء است, موافق قرائت حمزه و ابوبكر از عاصم, يا وفيها ماتشتهيه الانفس (زخرف/71) كه باز در مصحف كوفيان بدون هاء است, يا جاءو بالبينت والزبر (آل عمران/184) كه در مصحف شام به زيادت باء ـ وبالزبر ـ رسم شده است و هر دو قرائت موجود است….
عبرت آموز است كه بدانيم اعراب گذارى قرآن سيرى از نهى و كراهت (ابن مسعود و ابن عمر و ابن سيرين تا استحباب (رخصَت حسن و ثابت بن معبد واستحباب نووى) را به خود ديده است.15 به دليل اختلاف رسم الخط اهل مشرق و مغرب اسلامى, فعلاً به رسم الخط آشناى اهل مشرق مى پردازم.16
يكى از علايم مشهور رسم الخط عثمانى حذف الف در وسط كلمه است. گفته شده است ريشه آن به خط سريانى استرانجلى ـ خط ويژه نگارش كتاب مقدس ـ برمى گردد كه اعراب با اقتباس آن و اندكى تغيير خط حيرى را آفريدند. كاربرد خط اخير توسط مردم كوفه ـ شهر جديد الاحداث در كنار كوفه باستانى ـ خط كوفى را پديدآورد. يكى از ويژگيهاى نگارش استرانجلى آن بود كه اگر الف در وسط كلمه قرار مى گرفت, نگاشته نمى شد و همين امر در تحرير قرآن نيز رعايت گرديد. از سوى ديگر خط نبطى ـ اعراب شمال يعنى عراق و شام ـ به خط نسخ تبديل شد و براى مكاتبات رسمى به كار رفت. بتدريج با اصلاح خط نسخ اين خط از خط كوفى مناسبتر و زيباتر شد و در كنار خط كوفى براى كتابت قرآن به كار رفت.17 اما آيا صحيح است كه ويژگيهاى نگارش استرانجلى به آن تعميم داده شود؟
قضاوت در مورد پرسش بالا آسان نيست. نگاهى به نسخ قديمى قرآن از جمله نسخه خطى شماره326 پاريس كه احتمالاً مربوط به آغاز قرن دوم هجرى است و به رسم الخط حجازى بدون اعراب نگاشته شده است (تصوير يك صفحه از آن در صفحه320 در آستانه قرآن رژى بلاشر18 چاپ شده است), نشان مى دهد كه كلمات قال و قالوا در آيه96 سوره يوسف بدون الف به شكل قل و قلوا نوشته شده است. گفته مى شود عبيدالله بن زياد به كاتبى ايرانى دستور داد تا19 الفى براى كلماتى چون قال و قالت وكانت و… در مصحف اضافه كند.دليل اين كار هرچه بود, باعث روانى و خوشخوانى متن قرآن شده است.
كلمات قرآن كه در آغاز مجرد و عارى از علايم بود, با دشواريها و مخالفتهاى بسيار مزيّن به نقطه و اعراب شد كه به اين كار ضبط مى گويند. ضبط در لغت يعنى نهايت كوشش در استوارى حفظ يك چيز (يقال: ضبط الكتاب اذا احكم حفظه بمايزيل عنه الاشكال) و در اصطلاح به علامات مخصوصى كه بر روى حروف گذارده مى شود ـ براى حركت مخصوص يا سكون و مدّ و تنوين و تشديد ـ اطلاق مى شود و مترادف شَكل است (شَكَل الكتاب اذا اعجمه اى قيده بمايزيل عنه الاشكال والالتباس).20 بايد توجه داشت كه شكل در عربى معادل اعراب در فارسى است, اما اعراب در عربى به حركت آخر كلمه اطلاق مى شود. اصطلاح ديگر نقط است كه به دو معنى به كار مى رود: نخست نقط الاعراب كه بر ضبط و شكل اطلاق مى شود, و دوم نقط الاعجام كه به نقطه هايى كه براى تمييز حروف متشابه روى خود حروف گذارده مى شود, اطلاق مى گردد.21 آشكار است در آغاز مصاحف فاقد نقطه ـ براى حروف ـ و شكل ـ اعراب حروف ـ بوده است. از نوشته ها برمى آيد كه در آغاز قرآن اعراب گذارى شد و سپس حروف متشابه نقطه دار شدند. به احتمال قريب به يقين اعراب گذارى ـ چون نحو ـ به عالم شيعى ابوالاسود دؤلى (د69هـ) برمى گردد. او پس از مأموريت و امتحان عده اى, فردى از عبدالقيس را برگزيد و بدو گفت: (مصحف برگير و رنگى مخالف رنگ مركّب, وقتى لبانم گشودم نقطه اى بالاى حرف بگذار, و چون لبانم غنچه كردم نقطه اى كنار حرف بگذار, و هنگامى كه لبم را فروهشتم, نقطه اى پايين حرف بگذار, پس اگر هريك از اين حركات را با غنه ـ تنوين ـ ادا كردم دو نقطه بگذار.)22 بدين گونه اولين اعرابها با نقطه و به رنگى بجز رنگ كلمات قرآن نگاشته شده (فتحه=نقطه بالاى حرف, ضمه=نقطه كنار حرف, كسره=نقطه زير حرف و تنوينها با دو نقطه مشخص مى شد). بعدها خليل بن احمد فراهيدى (م170هـ) نوآورى كرد23 و علامت فتحه را الف خوابيده كوچك و علامت ضمه را واوى كوچك و علامت كسره را يايى كوچك قرارداد. او سر حرف شين را براى تشديد ـ از شده ـ و سر حرف خاء ـ از خفيف ـ براى سكون به عنوان علامت برگزيد و علايم ديگرى براى همزه (سر حرف عين) و غير آن قرار داد.
پس از اعراب گذارى توسط ابوالاسود, در زمان عبدالملك بن مروان حجاج بن يوسف ثقفى كه خود از قاريان و حافظان قرآن بود, مأمور تكميل كار و جلوگيرى از لحن و تحريف قرآن شد.24 او نيز شاگرد يحيى بن يعمر25 يعنى نصر بن عاصم ليثى را برگزيد كه احتمال مى رود اول بار براى مردم بصره مبادرت به نقطه گذارى كرده26 و آن را از ابوالاسود گرفته باشد. گويا نخستين نقطه ها براى تمييز بين ياء و تاء بوده است.27 دلايل نقطه گذارى توسط خليل بن احمد, ابوعمرودانى و جز آنها در جاى خود شرح داده شده است.28 اما هرچه بود پس از مدتى به رغم مخالفتها كلمات مجرد قرآن لباس نقطه و اعراب به تن كرد و دور تازه اى در قرائت قرآن آغاز شد.
بايد توجه داشت هنوز هم صحت قرائت موكول به سماع آن از استاد است;29 اما در صورت عدم امكان آن چه بايد كرد؟ آسانترين راه رسم املايى به نظر مى رسد و گرچه رسم املايى قرآن كار قرائت آيات را ساده تر خواهد كرد, اما زيانهايى نيز خواهد داشت و آن از دست رفتن وحدت كتابت قرآن بين مسلمين و بروز اختلاف رسم الخط و ادعاى حق و باطل اين با آن رسم الخط املايى است.30 از سوى ديگر وقتى بر حفظ واژه ها و رسم الخط نويسندگان بشرى با وجود تغيير واژه ها و رسم الخط مواجهيم,31 چرا نبايد درخصوص رسم الخط قرآن به اصول اوليه پاى بند بود؟ رسم عثمانى خصوصياتى دارد كه توجه به آنها واجب است وگرچه افراط پسنديده نيست, اما لحاظ كردن چند بخش آن به صلاح امت اسلام است:
1ـ املاى خاص يك كلمه; مانند: المقيمين (نساء/164) والصابئون (=الصبئون, مائده/69).32
2ـ رسم واحد كه موافق چند قرائت است; مانند: ملك (فاتحه/2 كه مالك و ملك خوانده شده) كبير (بقره/218 كه كثير نيز خوانده شده و مطابق صورت مجرد كلمه است) فتبينوا (حجرات/6 كه فتثبتوا نيز خوانده شده است) يخدعون (بقره/9 كه يخادعون و يخدعون خوانده شده).
3ـ پذيرش يك رسم خاص موافق يك قرائت و غلبه اين رسم بر رسم ديگر كه آن نيز موافق قرائتى ديگر است مانند صراط و مصيطر كه بر شكل سراط و مسيطر غلبه يافته است.
4ـ املاى دربردارنده زيادت يا حذف يك حرف كه براى آن نوعى حكمت وجود دارد, بويژه مواردى كه دو رسم از يك كلمه واحد در قرآن داريم; مانند اييد (ذاريات/47), بدع (اسراء/11) يمح (شورى/24) الرسولا (احزاب/66) السبيلا (احزاب/67) الظنونا (احزاب/10), لااذبحنه (نمل/21) ولااوضعوا (توبه/47) در نگاشته عثمان طه بدون زيادت الف آمده است.
5 ـ ابدال شامل:
5 ـ1) كاربرد دو رسم از يك كلمه كه موافق برخى از لغات عرب است; مانند: كتابت هاء تأنيث به صورت ت در مواردى براى اذن به جواز وقف بر آن بصورت تاء به لغت طئ, مانند رحمت الله (اعراف/56) نِعمَتَ الله (ابراهيم/34) لعنت الله (آل عمران/61 و نور/7), يا مواردى چون اخشونى (بقره/150) واخشون (مائده/3 و44).
5 ـ2) رسم الف به شكل واو; مانند: الصلوة, الزكوة, الحيوة و الربو (الربا) كه بعضى موارد آن موافق اصل كلمه يا شكل سريانى آن است, براى نمونه صلوة موافق رسم سريانى و ريشه غيرعربى اين كلمه است.
5 ـ3) ابدال الف به ياء نيز از موارد شايع است; چون: اعطى (طه/50, نجم/34) رمى (افعال/17).
6 ـ وصل و فصل برخى از كلمات به بعد آن; مانند: لكى لا (آل عمران/153) يا لكيلا (حج/5 احزاب/37 و حديد/23) بئسما (بقره/90 و93) بئس ما (مائده/62 و63و79و80) و اين ما (شعراء/92) اينما (بقره/115 نحل/76) و….
بررسى قرآن به خط عثمان طه نشان مى دهد كه كليه موارد فوق كه در كتب قدما مطرح است رعايت نشده و برخى حذف شده است و از جمله آنهاست: لاوضعوا (توبه/47) ولاتوها (احزاب/14) همچنان كه رسم قل وقلوا وكنت براى قال وقالوا وكانت رعايت نشده است. براين اساس بايد تحقيق كرد كه جزميت بر رسم عثمانى از چه زمانى تحقق يافت و از چه هنگام مخالفت با الف و واو و ياء و غير آن از حروف و رسم الخطى ديگر تحريم شد؟
راقم پيشنهاد مى كند گروهى از محققان با بررسى نسخ خطى موجود, بويژه گنجينه قرآن آستان قدس رضوى و قرآنهاى منسوب به ائمه(ع) اشتراك و افتراق رسم الخط آنها را تعيين كنند, سپس رسم الخط معيار برپايه ادلّه علمى و يقينى حاصل از اشتراكات, شناسايى گردد. بديهى است توجه به همخوانى رسم الخط با قرائت معيار نيز بايد مدنظر قرارگيرد. مهمتر از اين در كار خط شناسى قرآن توجه به سير تحول نگارش خط كوفى و تبديل آن به خط نسخ و تأثير اولى در دومى در رسم قرآن با توجه به سير تحول كلى خط سريانى و نبطى است. بدين نكته شايان ذكر است كه خوشخوانى خط قرآن نبايد هدف اوليه باشد و بر فرض كه رسم الخط معيار چون رسم عثمانى گه گاه دشوارخوان شود, اما تربيت نسل امروز و فردا و توجه بيشتر به آموزش قرآن دشوارى كار را ناچيز خواهد كرد, خصوصاً كه سماع قرآن بر يادگيرى از روى نوشته ارجحيت دارد. اميد است كه گسترش دانشكده علوم قرآنى و تربيت معلمان مهذّب قرآن روح قرآنيِ جامعه اسلاميمان را تقويت كند.
1. مشخصات كتاب چنين است:
موجز…, يوسف بن محمود الخوارزمى, تحقيق عبدالرحمن آلوجى, دمشق, دارالمعرفة, 1410/1989, 103ص, چاپ اول.پاورقي : * اخيراً شنيده شده كه به امر مقام معظم رهبرى ـ دام ظله ـ قرار است قرآن جمهورى اسلامى به عنوان معيار و رسم الخط مناسب ويژگيهاى اقليمى ما تهيه شود. اميد است چاپ اين قرآن نفيس مايه روشنى چشم همه گردد. 2. براى بحثى كامل در اين خصوص مطالعه المقنع ابوعمرو دانى لازم است. اين كتاب از مراجع نوشته حاضر است و در كتاب (علوم قرآن و فهرست منابع) تأليف دكتر سيد عبدالوهاب طالقانى منتشره از سوى دارالقرآن الكريم عيناً به چاپ رسيده است (از ص123تا207 شامل صفحات 10تا92 المقنع است) براى نمونه: الف) با آنكه المقنع ان لا (هود/26) را مقطوع ضبط كرده و موافق موجز است, اما قرآن نگاشته عثمان طه موصول نوشته است (ر.ك: المقنع, ص68). ب) لكيلا (آل عمران/153) به اتفاق مصاحف موصول است (المقنع, ص75و84), اما موجز مقطوع ضبط كرده است. ج) موجز لااوضعوا را كه محل اختلاف است با الف زايد ضبط كرده است (ر.ك: المقنع, ص45). د) مصاحف بر حذف الف بعد الواو كه علامت رفع در اسم مفرد مضاف است, اتفاق دارند (المقنع, ص28) و موجز همه جا بجز موارد خاص الف را لازم دانسته است. 3. خالد عبدالرحمن العك, تاريخ توثيق نص القرآن الكريم. دمشق, دارالفكر, 1406/1986 (به نقل از ابن جزرى, ص75). 4. حذف الف جمع سالم مذكر و مؤنث قواعدى دارد; ر.ك: المقنع, ص22و23. 5. ر.ك: المقنع, ص35 كه الكتاب و كتاب را بدون الف ضبط كرده بجز موارد چهارگانه يادشده. 6. ر.ك: همان, ص18. 7. ر.ك: پانوشت2, بند دال. 8. ر.ك: المقنع, ص67. به گفته دانى مصاحف بر حذف يكى از دو لام مجتمع هستند, و اجتماع دو صورت متفق را اليل والذى والذَين والتى و… را ناپسند مى داند مگر در مواردى چون اللهم واللطيف واللؤلؤ و…. 9. همان, ص57 . ** همين جا لازم است اشاره كنم مصحح و محقق محترم موجز با تقطيع سطور آن مورد به مورد مآخذ و تطبيق يا اختلاف رسم الخط را يادآور شده است, اما متأسفانه گه گاه بيدقتى كرده است; از جمله در ص22 به عدم وجود حالت رفع براى جزاء در كهف/88 توجه نكرده است, باز عدم توجه او در ضبط كلمه الرءيا (صافات/105) است كه به اشتباه الربا (آل عمران/130) ضبط كرده, سپس نوشته است: وقداقحم هذا الحرف هنا دون ضرورة موجبة له (پاورقى9, ص76), شگفت آنكه دوباره در ص83 الرءيا (فتح/27) اِ الربا خوانده و باز نوشته است: لم يرد هذا الحرف فى سورة الفتح وماتليه من السور الى النجم!!؟ اين بيدقتى در موافق دانستن رسم هاهنا با رسم الخط رايج (ص28, پاورقى11) و استنباط غلط در حذف الف فضلوا (ص30) به چشم مى خورد. 10. همان, ص90 (بدون الف). 11. همان, ص49. مصاحف فقط در همين مورد هر دو ياء را رسم كرده اند و در مابقى متفق بر حذف يكى از دو ياء هستند. 12. همان, ص89 (با الف). 13. يحرم مخالفة خط مصحف عثمان فى واو او ياء او الف او نحو ذلك (تاريخ توثيق نص القرآن, ص56). 14. مقدمه محقق موجز, ص10 (به نقل از ص39 الابانة عن معانى القرائات). 15. ابوعمرو دانى, المحكم فى نقط المصاحف. تحقيق دكتر عزت حسن, دمشق, دارالفكر, 1407/1986 چاپ دوم, صفحات10تا14. دكتر صبحى صالح در مباحث فى علوم القرآن (بيروت, دارالعلم للملايين, 1968, چاپ پنجم) از نووى نقل كرده: نقط المصحف وشكله مستحب لانه صيانة له من اللحن والتعريف (ص96 متن). كراهت به قدرى شديد بوده است كه از خوف تغيير در قرآن علايم را با رنگ قرمز يا زرد مى نگاشتند (المحكم, ص19). 16. براى اطلاع از رسم اهل مغرب, ر.ك: المحكم, ص30 به بعد. همچنين ر.ك: دكتر شعبان محمد اسماعيل, رسم المصحف و ضبطه بين التوقيف والاصطلاح, دوحه, دارالثقافه, 1412/1992 چاپ اول, ص77. دانى مى نويسد (ص37) كه اهل مشرق فاء را با نقطه اى روى آن از قاف (با دو نقطه روى آن) جدامى كنند و اهل مغرب با نقطه اى زير آن فاء را منقوط مى كنند و قاف را با يك نقطه روى آن نشان مى دهند. پس ف در اهل مغرب برابر ق در اهل مشرق است و عدم توجه به آن روانيست و البته مراد هر دو افتراق بوده است وبس. 17. ر.ك: كورش صفوى, نگاهى به پيشينه زبان فارسى, تهران, نشر مركز, 1367, ص122 و123. 18. اين اثر توسط مرحوم دكتر راميار ترجمه و توسط دفتر نشر فرهنگ اسلامى بارها به چاپ رسيده است. 19. در آستانه قرآن, ص97و98 و نيز مباحث فى علوم القرآن, ص91 به نقل از المصاحف ابن ابى داود, ص117. نام اين كاتب يزيد فارسى است كه بعدها مورد بازخواست حجاج قرارمى گيرد و جان سالم به در مى برد (پاورقى, ص98 در آستانه قرآن). 20. رسم المصحف و ضبطه, ص69. 21. تاريخ توثيق نص القرآن الكريم, ص109. 22. المحكم, ص4 درخصوص اينكه چه كسى نخستين بار به اين كار دست زده است, اقوال مختلفى در دست است بجز ابوالاسود ويحيى بن يعمر و شاگرد اين دو نصر بن عاصم, دانى نقل كرده است كه گفته اند: اسلم بن حدره اول من وضع الاعجام والنقط (ص35) و در جايى ديگر نوشته كه گفته اند: اصل النقط لعبدالله بن ابى اسحق الحضرمى (ص7) و از اباعبيدة معمر بن المثنى نقل كرده كه: اول من وضع النحو ابوالاسود الدؤلى ثم سيمون الا قرن ثم عنبسة الفيل ثم عبدالله بن ابى اسحق. قال ابوعمرو: وكل هؤلاء قدنقطوا واخذ عنهم النقط (ص6). 23. خليل از ميمون الاقرن و ميمون از ابوالاسود اخذ علم كرده است (المحكم, ص7), اما خليل دووبر آنچه يادگرفت, افزود. 24. در آستانه قرآن, ص98. 25. ابوسليمان يحيى بن يعمر قيسى از قاريان بنام و اصلاً ايرانى و شيعه بود. او در اهواز به دنيا آمد و ساكن بصره شد (ر.ك: پاورقى, ص100 در آستانه قرآن). در مورد نصر بن عاصم نيز چيز زيادى دانسته نيست. 26. المحكم, ص6و7. 27. همان, ص17. بايد توجه داشت كه نقطه در اينجا با نقط به معنى شكل (ر.ك: المحكم, ص23) فرق دارد. 28. همان, ص27 به بعد. 29. تاريخ توثيق نص القرآن الكريم, ص97 و98 از امير مؤمنان(ع) نقل كرده است: (ان رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم يأمركم ان تقرؤوا كما عُلّمتم) و نيز آورده است كه (القرائة سنة يأخذها الآخر عن الاول فاقرؤوا كما عُلّمتموه). امامان و سرآمدان قراء در حروف قرآن به الأفشى فى اللغة والاقيس فى العربية اعتماد نمى كنند, بلكه به الاثبت فى الاثر والاصح فى النقل اعتماد مى كنند و اين يعنى القرائة سنة متبعة. 30. رسم المصحف, ص66; علوم قرآن و منابع آن, ص117 به بعد. 31. همين حالا در زبان فارسى بسيارى از واژه ها با شكل قديم رواج دارند; چون خواندن و خواستن و خواب و خواهر و…, در رسم المصحف (ص84) از شيخ عبدالفتاح قاضى نقل كرده است كه دادگاه استيناف مصر مصحفى را كه به رسم املايى و مخالف رسم عثمانى منتشر شده بود, مصادره كرد, و يكى از دلايل آن اين بود كه ملل متمدن آثار پيشينيان خود را با كمال عنايت و دقت و به شكل اول نگهدارى مى كنند. جالب است كه انگليسيها اشعار شكسپير را با وجود تغيير كلمات و املاى آنها به گويش عصر او نگهدارى و منتشر مى شود و چرا ما كتاب مقدس خود را چنين محافظت نكنيم؟ 32. اين املاءها براساس ظرايف اعراب قرآن قابل فهم است; مثلاً: المقيمين الصلوة دلالت بر استمرار عمل و رسوخ آن دارد, اما نبايد مبالغه كرد, مثلاً براى اييد (ذاريات/47) كه ياء زايد دارد براساس قاعده زيادة المبنى تدلُّ على زيادة المعنى به عدم شباهت قدرت خالق با خلق اشاره كرده اند و رسم بدون واو يدع (اسراء/11) و يمح (شورى/24) و… را به سرعة وقوع فعل نسبت داده اند يا زيادت الف در مايعبؤابكم (فرقان/77) را به مبالغه در عدم عنايت خداوند به كسى كه عبادت و دعا و تضرع نمى كند نسبت داده اند و… به هرحال بايد موافق مالك بود كه در پاسخ به پرسش از رسم املايى و مطابق هجاء زمانه نوشت: لاارى ذلك ولكن يكتب على الكتبة الاولى (تاريخ توثيق نص القرآن الكريم, ص55). البته بعضى از زيادات به خط قديم و براى تمايز بين كلمات بود; مثلاً براى تمايز بين عمر و عمرو يا مائه ومئه يا اليك واولئك و… اين كار ديده مى شود (المحكم, ص177), گرچه در مورد عمرو نظريه ديگرى نيز هست و در محل خود بدان اشاره شده است.


صفحه 6

نگاهى انتقادى به معجم عناوين كلامى و فلسفى
سبحانى محمدتقى


[معجم العناوين الكلاميّة والفلسفيّة, بخش فلسفه و كلام بنياد پژوهشهاى اسلامى, آستان قدس رضوى, چاپ اوّل, 1373ش]
فرهنگنامه ها, دايرةالمعارفهاى عمومى و تخصّصى, كتابشناسى هاى فنّى و معجمهاى موضوعى و الفبايى, از جمله ابزارهاى اوليّه هر تحقيق اصولى به شمار مى آيد. خوشبختانه در سالهاى اخير شاهد تلاشهاى رضايت بخشى در اين عرصه بوده و هستيم و با اين روند اميد مى رود كه در آينده اى نه چندان دور, بخش عمده اى از نيازمنديهاى محققين برآورده گردد.
آنچه گفتيم بيشتر در مورد فرهنگنامه و دايرةالمعارفهاى عمومى صادق است, امّا عرصه هاى تخصّصى و علمى از اين جهت هنوز چشم انداز روشنى ندارد. بر آگاهان پوشيده نيست كه تحقيق در علم كلام و فلسفه, به دليل حساسيّت و پيچيدگى مسائل آن, به چنين ابزار و خدماتى نياز دوچندان دارد. با وجود اين, تا آنجا كه مى دانيم هنوز كارهاى جدّى و سودمند زيادى در اين زمينه انجام نشده است. از چند مورد خاص كه بگذريم, تقريباً هيچ معجم, فرهنگ و دايرةالمعارف كارآمد و قابل اعتمادى در حوزه كلام و فلسفه در دست نيست. اخيراً از سوى (بنياد پژوهشهاى اسلامى) وابسته به آستان قدس رضوى كتابى با عنوانِ معجم عناوين كلامى و فلسفى به طبع رسيده كه البته شايسته سپاس و قدردانى است, امّا آنچه در اين مجموعه عرضه شده, نه تنها با ادّعاهاى بلند دست اندركاران در مقدمه كتاب هيچ تناسبى ندارد, بلكه آن چنان مشوّش است كه براى پژوهشگران اين رشته عملاً كارآيى لازم را ندارد.
پيش از آنكه به نقد و بررسى كتاب بپردازيم, بهتر است اندكى از ويژگيهاى اين اثر سخن گوييم. در مقدمه كوتاهى كه در آغاز كتاب آمده روش كار و محدوده اين تحقيق چنين معرفى شده است:
1ـ در گردآورى اين كتاب عمده متون كلامى و فلسفى ده قرن اخير كه توسط مسلمانان تأليف شده, مورد نظر بوده است.
2ـ كتب مورد استفاده در اين معجم حدود 200كتاب و فيشهاى آنها بالغ بر 3000 عدد بوده كه ذيل حدود هشتصد عنوان اصلى طبقه بندى شده است.
3ـ عناوين اصلى و همه عناوين فرعى به ترتيب حروف الفبا آمده است و مصادر به ترتيب زمانى ذكر شده است.
4 ـ اصل كتاب به زبان عربى است و هرجا كه متن اصلى به زبان فارسى بوده, ترجمه آن به عربى در پاورقى ذكر شده است.
5 ـ هرچند به اين نكته تصريح نشده, ولى چنانكه پيداست منظور مؤلّفين از (عناوين) صرفاً (عناوينِ فصلها)ى كتب فلسفى و كلامى است و نه (عناوين موضوعات) اين دو رشته علمى. به بيان ديگر, اين معجم درصدد است كه عناوين فصلها و ابواب كتابهاى مورد نظر را در زير يك دسته موضوعات كلّى به خواننده خود عرضه كند.
كتاب به دو بخش اصلى تقسيم شده است: بخش اوّل شامل معجم عناوين كلامى (در 166صفحه) و بخش دوم شاملِ معجم عناوين فلسفى (در 171صفحه) است. در پايان هر بخش, افزون بر فهرست مدخلهاى اصلى, از مصادر و منابع مورد استفاده در اين كتاب نيز يادشده است.
اين پژوهش توسط بخشِ كلام و فلسفه بنياد پژوهشهاى اسلامى به انجام رسيده است. كتاب با چاپ خوب و حروف مناسب و خوشخوان به طبع رسيده است, امّا, همانطور كه گفته شد, از جنبه محتوايى كمبود و كاستيهاى فراوانى دارد كه به برخى از آنها اشاره مى شود:

1
نخستين نكته شايان ذكر اين است كه چرا در اين معجم, به جاى توجه به محتوا و مندرجات اين متون, عناوين فصلهاى آنها اساس كار قرار گرفته است. كاملاً روشن است كه فهرست بسيارى از كتابها, گوياى محتواى آنها نيست و چه بسا مطالب فراوانى كه در عنوانِ غير مناسب جاى گرفته باشد. به علاوه پاره اى از كتابها يا اصلاً عنوانى ندارند و يا داراى عناوين بسيار كلّى هستند. از اينها گذشته, توجه به عناوين فصول و ابواب و چشم پوشى از محتواى آنها سبب شده كه لغزش هاى ديگرى نيز به اين اثر راه يابد كه به آنها اشاره خواهيم كرد.2
چنانكه در مقدمه كتاب آمده است, محدوده كار اين معجم كتابهايى است كه توسط دانشمندان اسلامى در ده قرن گذشته تأليف شده كه بالغ بر 200جلد را شامل مى شود. اين حجم عظيم بدون شك نيازمند تلاش و حوصله فراوانى است و همچنان كه خواهيم ديد مؤلفان عملاً از عهده انجام آن نيز برنيامده اند. در مقدمه كتاب آمده است كه از مجموع 200جلد تقريباً 3000 فيش استخراج شده است. اگر اين تعداد فيش را بر شمار كتابها تقسيم كنيم, معلوم مى شود كه از هر كتاب به طور متوسط تنها 12فيش استخراج شده است. اگر اين رقم را با سرفصلهاى كتابى همچون اسفار يا مباحث مشرقيه و شرح مقاصد بسنجيم, كمبودهاى اين تحقيق از هم اينك دانسته مى شود (مثلاً جلدِ نخستِ اسفار به تنهايى پنجاه سرفصل كلّى دارد). خواهيم ديد كه پاره اى از منابع يادشده در حين كار به دست فراموشى سپرده شده و از برخى ديگر تنها يك يا چند عنوان آورده شده است. اگر تنها عناوين اصلى اين دويست مجلد يكجا گردآورده شود, بى گمان چند برابر حجم اين معجم را اشغال مى كند.3
تقسيم كتاب به دو بخش مجزّا (كلام و فلسفه) چندان مناسب نيست. از يك دوران كوتاه كه بگذريم, سرنوشت اين دو علم در فرهنگ و تمدن اسلامى با يكديگر گره خورده و موضوعات و مسائل آن كاملاً مشابه و هم افق است. اين تفكيك, گذشته از آنكه سبب تكرار بسيارى از عناوين در هر دو قسمت شده, كار را بر تدوين كنندگان اين اثر نيز سخت و دشوار كرده است; مثلاً در فهرست منابع اين قسمت از آثارى نام برده شده كه درست به نظر نمى رسد; براى نمونه در بخش معجم فلسفى از شرح مواقف, رسائل غزالى, مباحث مشرقيّه استفاده شده كه تقريباً همگى جزء منابع كلامى است. برعكس كتاب الدرة الفاخرة جامى و التصورات خواجه طوسى در معجم كلام آورده شده است. جالب اينجاست كه تهافت الفلاسفه, كه در نقد فلسفه و اثبات اقوال متكلّمين است, در بخش فلسفه آمده و تلخيص المحصل خواجه طوسى كه نوشته يك فيلسوف در ردّ متكلّمين و اثبات مدعيات فلسفى است در بخش كلام استفاده شده است. معلوم نيست كه چرا بايد اصول المعارف فيض كاشانى را يك كتاب كلامى بدانيم و اللمعة الالهيّه ملامهدى نراقى را از متون فلسفى به شمار آوريم.
از منابع و مآخذ كه بگذريم, مدخلهاى انتخاب شده براى هر قسمت نيز چندان مناسب نيست. براى نمونه در معجم فلسفى با عنوان (امامة) برمى خوريم كه مباحث امامت خاصّه را نيز دربر مى گيرد (ص15); مثلاً در ذيل اين مدخل, عناوين زير به چشم مى خورد: امامت ائمه اثنى عشر بعد از حضرت على(ع), امامت حضرت حجّت عليه السلام, در وجود صاحب العصر(عج) و…. يا در مدخل (نبيّ) به عناوين زير برمى خوريم: اثبات نبوّت محمّد (عليه السلام), اوصاف النبيّ و خصائصه, خاتميّت حضرت رسول(ص) و…. بديهى است كه هيچ يك از اين عناوين جزء مسائل فلسفه نيست و اگر احياناً در يك كتاب فلسفى آمده باشد, به دليل گرايشات كلامى مصنّف آن است. در مقابل در بخش كلام با عناوينى چون امكان, امتناع, واجب الوجود, افلاك و… مواجه مى شويم. مدخل (سوفسطائيه) در معجم كلام آمده (آن هم با ارجاعات ضعيف و اندك) و در معجم فلسفه نيامده است, با آنكه مى دانيم ابن سينا در شفا, شيخ اشراق در مطارحات و ملاصدرا در اسفار اين موضوع را مورد بحث قرار داده اند. به علاوه, بسيارى از عناوين اين دو بخش مشترك هستند و در هر دو قسمت تكرار شده است كه با ادغام دو معجم مى توان از آن پرهيز كرد.4
در گزينش منابع نيز ضابطه مشخّصى وجود نداشته است; مثلاً كتاب المطالب العاليه فخر رازى كه از مهمترين آثار امام فخر است يا كتابهاى ديگرش مثل اصول الدين, عصمة الانبياء, القضاء والقدر و شرح عيون الحكمة و… فراموش شده, ولى كتاب مناظرات او كه علاوه بر اندك بودن حجم آن, محتواى علمى چندانى نيز ندارد, در معجم مورد استفاده قرار گرفته است. همچنين كتابهايى چون الانتصار ابن خياط, شرح مقاصد تفتازانى, المحصل فخر رازى, فصوص الحكم منسوب به فارابى, بيان الحق لضمان الصدق لوكرى و… در ليست منابع معجم نيست و درعوض از كتابهايى يادشده كه در اهميت بدين پايه نمى رسند.
با آنكه سه اثر از حميدالدين كرمانى (الاقوال الذهبيّه, راحة العقل و الرياض) و سه اثر از ابويعقوب سجستانى (كشف المحجوب, اثبات النبوّات و الينابيع) مورد تحقيق قرار گرفته, امّا از منابع كلامى زيديّه مثل رسائل بسيار مهم يحيى بن حسين و رسائل قاسم الرسّى نامى در ميان نيست. هنگامى كه از متون گمنامى چون كنزالولد حامدى و لباب العقول ملكاتى استفاده شده, چرا آثارى چون حقائق الايمان شهيد ثانى, المنتقذ من التقليد حمصى رازى, الصراط المستقيم بياضى, النقض قزوينى رازى, كنار گذاشته شده است؟ چرا چنين معجمى بايد از آثار مير سيد احمد عاملى, علامه مجلسى, محقّق حلّى, ابن حزم آندلسى, محقّق دوانى و به طور كلّى حوزه فلسفى ـ كلامى شيراز و نيز از انديشه هاى ملارجبعلى تبريزى و شاگردان او و نيز شيخ احمد احسائى و به طور كلّى كسانى كه در نقد فلسفه صدرايى قلمفرسايى كرده اند, خالى باشد؟ به نظر نمى رسد كه اين آثار در مقايسه با كتابهايى چون المعتبر ابوالبركات و مناظرات فخررازى و حتى شرح مسألة العلم خواجه طوسى از اهميت كمترى برخوردار باشند. به نظر بنده معجمى كلامى, آن هم با اين دامنه گسترده, نمى تواند از آثار ابن تيميّه, ابن قيّم جوزى و هواداران اين مكتب بكلّى خالى باشد.
در حالى كه در معجم از مشاعر ملاصدرا و شرح مشاعر لاهيجى نام برده شده, ولى عرشيه ملاصدرا, فراموش شده است.
در بين مآخذ فلسفى از كشّاف اصطلاحات الفنون نام برده شده, ولى از الفهرست ابن نديم كه يكى از منابع مهم در شناخت اصطلاحات رايج در قرون اوليه است, مورد استفاده قرار نگرفته است. همچنين از محيط المحيط بطرس بستانى نام برده شده كه كتابى است در لغت و ربطى به معجم فلسفى ندارد و ظاهراً در هيچ جاى معجم مذكور از آن استفاده نشده است. نمونه ديگر از اين دست را مى توان المقابسات ابوحيان توحيدى دانست كه نظير كليّات ابوالبقاء يك متن فلسفى به حساب نمى آيد و در واقع كشكولى از مطالب ادبى و عاميانه است. عجيب اين است كه گردآورندگان معجم مطالب ذوقى ابوحيان را در عناوين كتاب گنجانده اند كه به پاره اى از آنها اشاره خواهيم كرد.5
در مقدمه كتاب, محدوده كار, آثار دانشمندان اسلامى قرار داده شده است و حال آنكه در فهرست به كتاب دلالة الحائرين (از ابن ميمون يهودى) و المحيط المحيط (از بطرس بستانى) برمى خوريم. اگر بنا باشد كه در چنين معجمى از آثار غير مسلمين نيز استفاده شود, بى گمان قبل از هرچيز بايد از (آثولوجيا) يادكرد كه بيشترين تأثير را در فلسفه و عرفان اسلامى برجاى گذاشته و محور بحثهاى عميق فلسفى بوده است. در اين معجم از آثولوجيا و ترجمه آثار افلاطون و ارسطو به عربى استفاده نشده است.6
هرچند ادّعا شده كه 200 كتاب مورد پژوهش قرار گرفته, ولى بسيارى از اين كتابها يا هيچ نام و نشانى از آنها در متن كتاب نيست و يا تنها يكى دو مورد (آن هم در مباحث كلّى) از آنها نقل شده است. به طور كلى معجم دربرگيرنده همه عناوين كتب يادشده در فهرست نيست. البته پاره اى از منابع كه در فهرست نيامده, در چند موضع از آنها نقل شده است; مثل شرح مواقف (ص99), التعليقات ابن سينا (ص32و39) و….7
اشكال ديگر معجم اين است كه دست اندركاران, تعريف مشخّصى از فلسفه ندارند. در لابلاى مدخلهاى فلسفى به عناوين رياضى; مثل عدد (ص76) شكل و زاويه (ص64) و عناوين طبيعى; مثل ارض (ص10), معادن (ص120), الشعاع (ص64) و… و عناوين منطقى; مثل قياسات (ص102) و موضوعاتى در علم نجوم; مثل الكواكب (ص107), الفلك و مسائل فلكيات (ص94و95), موسيقى (ص129), كيمياء (ص109) كهانة (ص109), مفاهيم اخلاق و حكمت عملى; مثل شجاعت, جبن, غضب و… برمى خوريم.
ظاهراً ايشان فلسفه را به معناى قديم آن كه شامل همه علوم و معارف نظرى مى شده, گرفته اند, حال آنكه نه تنها از منابع اصلى در علم منطق, طبّيات, موسيقى و حكمت عملى استفاده نشده, بلكه عناوين موجود در معجم درخصوص علومى مثل منطق و نجوم و موسيقى كمتر از آن است كه شايسته چنين عنوانى باشد. وانگهى در ص75 مدخلى تحت عنوان (عبادات) آورده شده كه عناوين فرعى زير را شامل مى شود: احوال السّالكين, اكسير العارفين, التسليم, التقوى و…. چنين عناوينى در هيچ معنايى از فلسفه نمى گنجد.
در معجم كلامى نيز همين مشكل وجود دارد و معلوم نيست كه قلمرو علم كلام چگونه ترسيم شده است; مثلاً مشخّص نيست كه بحث از فِرَق و مذاهب را جزء كلام مى دانند يا خير. در همان حال كه كتاب ملل و نحلل شهرستانى از جمله مآخذ اين بخش آورده شده و در گوشه و كنار از ملل و مذاهب مختلف يادشده, ولى از منابع ملل و فرق نظير مقالات الاسلاميين, الفرق بين الفرق, الفصل و…, استفاده نشده است, و مباحث مطرح شده در ملل و فرق بسيار اندك و غيرقابل اعتنا است.8
پاره اى از مدخلها كه با فلسفه و كلام كاملاً بيگانه است در اين معجم آورده شده است. اين در حالى است كه پاره اى از عناوين اصلى فلسفه و كلام در اين معجم وجود ندارد; مثلاً در معجم فلسفى (ص105) با مدخلى به نام (كلام) برمى خوريم كه در ذيل آن عناوين زير به چشم مى خورد: اجادة الانسان الكلام المرتجل, انشاء الكلام الجديد ايسر على الادباء من ترفيع القديم, الموازنة بين النثر والشعر و… معلوم نيست كه اين عناوين با چه توجيهى در معجم فلسفى گنجانده شده است.
مثال ديگر: در معجم فلسفى (ص3), مدخلى به عنوان (الآلات) آمده كه عناوين زير را شامل مى شود: اسامى الآلات ومايتبعها, آلات التناسل(!؟), كيفيّة صناعة الآلات واصلاحها و…. اينگونه موارد كم نيست; براى مثال بنگريد به مدخل (قرآن) در معجم فلسفى (ص97) يا (عبادت) در (ص75).9
مهمترين گام در معجم نويسى همسان سازى عناوين است; مثلاً عناوين: (اثبات الواجب), (برهان بر واجب الوجود), (اثبات وجوده تعالى) همه در يك عنوان مى گنجد, امّا در معجم يادشده اين سه عنوان را به ترتيب حروف الفبا در سه جاى مختلف آورده اند. براى آشنايى خوانندگان با روش تنظيم اين معجم به ذكر يك نمونه بسنده مى كنيم. در زير مدخل (سميع و بصير) عناوين زير كه همه به يك معناست به تفصيل و جداگانه آورده شده است:
ـ اثبات السمع والبصر والكلام اللّه
ـ اثبات كون البارى تعالى سميعاً بصيراً
ـ اثباته تعالى سميعاً بصيراً
ـ ما الدليل على انّ الله سميع بصير؟
ـ اللّه تعالى سميع بصير
ـ انه تعالى سميع وبصير
ـ و…. (نگ: به صفحه78)10
از ديگر اشكالات مهم اين مجموعه آن است كه در ذيل هر عنوان, معمولاً به يك يا دو منبع اكتفا شده و تمام مآخذ مربوط را نياورده اند; براى مثال در ذيل قاعده الواحد (الواحد لايصدر عنه الاّ الواحد) (ص146), تنها به چند مدرك اشاره شده است. يا در زير عنوان (اقسام وحدت) تنها به أصل الأصول و اسفار ارجاع شده است, در صورتى كه اين مسأله در متون بسيارى مورد بحث قرار گرفته است. همچنين در مورد (اقسام فلسفه) تنها به مفاتيح العلوم ارجاع شده (ص94), حال آنكه در اكثر آثار فلسفى مخصوصاً در شفاء, حكمة الاشراق و اسفار به طور جدى مورد بحث و مناقشه قرار گرفته است. اهميّت اين مطلب بويژه زمانى دانسته مى شود كه به ياد آوريم فيلسوفان و متكلمان در اين گونه مباحث اختلاف نظر دارند و مراجعه به يك منبع, محقّق را از ديگر منابع بى نياز نمى كند; خصوصاً آنكه در بسيارى موارد معجم مذكور منابع اصلى را نشان نمى دهد.11
در مقدمه كتاب ادّعا شده كه در ذيل هر مدخل منابع به ترتيب زمانى آمده, ولى اين قاعده در مواردى اجرا نشده است, رجوع كنيد به ص134 ذيل مدخل (الموافاة), ص143 ذيل (اثبات الواجب) و….12
اشكال ديگر در مورد خطايى است كه در نشانى منابع رخ داده است; براى مثال در تمام مواردى كه به كتاب اسفار ارجاع شده, شماره مجلّدات غلط است. هرجا به جلد اول ارجاع شده منظور جلد چهار است و آنگاه كه به جلد چهار, ارجاع شده منظور جلد سه است. آنچه مربوط به جلد شش است در معجم, به جلد سه رجوع داده شده و به همين ترتيب. البته اين اشتباه اختصاص به اسفار ندارد و كم يا بيش در مآخذ ديگر نيز به چشم مى خورد.13
پاره اى از عناوين گنگ و مبهم است و بدليل تقيّد مؤلّفين به الفاظ فصول كتابها, گاهى عباراتى عجيب و غريب حاصل شده است; براى مثال به چند مورد اشاره مى كنيم:
الوجود والشيئيّة والوجوب والامكان والامتناع والحق والباطل (ص150). [شيخ اشراق به پيروى از شيخ الرئيس در شفا در انتهاى مبحث موادّ ثلاث از معانى مختلفِ حق و باطل سخن گفته و آنها را در ضمن بحث از وجود و شيئيّت ذكر كرده است. واضح است كه اين مباحث ارتباط منطقى با يكديگر ندارند. جالب اين است كه تنظيم كنندگان معجم اين عنوان را تنها در ذيل مدخل (وجود) آورده اند, حال آنكه لااقل در مدخلهاى وجوب, امكان, امتناع و… نيز بايد ذكر شود.]
حدوث الاجسام بالبرهان من مأخذ آمر مشرقى (؟!) (معجم فلسفه, ص7)
كلمة فى الحكمة والحركة والاخلاق (ص8)
استيناف القول فى الجهات ودفع شكوك قيلت فى لزومها
و….14
در مقدمه كتاب مى خوانيم: (در تنظيم الفبائى عناوين از لحاظ شدن پسوندها (؟!) [منظور پيشوندهاست] مثل: فى بيان, فى الاشاره, انّه, انّها و… چشم پوشى شده است.) امّا متأسفانه اين اصل نيز رعايت نشده و در جاى جاى كتاب اين پيشوندها ذكر شده و در ترتيب الفبايى كتاب نيز منظور شده است. و اينك چند نمونه:
در ص44 تنها هشت مورد لفظ (بيان) لحاظ شده و در ص36 در پنج عنوان لفظ (اشاره) ذكر شده است. همچنين در ص67 ده بار انّه و انّها به كار رفته و در حرف الف جاى داده شده است.15
در ذيل هر مدخل غالباً با استفاده از منابع, تعريفى نيز از آن ارائه شده است. در پاره اى موارد اين تعريفات چندان مناسب نيست و يا از زاويه نگاه يك مكتب فلسفى و كلامى خاصى مطرح شده و نمى تواند يك تعريف عام و قابل قبول باشد:
مثلاً در تعريف (توحيد) از مقابسات نقل شده كه: التوحيد هو اعتراف النفس بالواحد لوجدانها ايّاه واحداً من حيث هو واحد لامن حيث قيل انّه واحد (ص29 فلسفه). اين تعريف گذشته از ابهام آن, ربطى به توحيد الهى ندارد.
در تعريف اراده الهى آمده است: وهى تعقّله الخير الكائن عنه على نظامه فقط, لاقصد كقصدنا (ص10). اين تعريف نيز كه از مبدأ و معاد صدرالمتألهين نقل شده, فارغ از ابهامش, تنها يك ديدگاه خاصّ فلسفى را نشان مى دهد.
در تعريف حسن و قبح از قواعد المرام آورده اند كه: يراد بهما ملائمة الطبع ومنافرته ويراد بهما كمال ونقص (ص61كلام). همانطور كه مى دانيم اين تعريف از حسن و قبح, با آنچه بين عدليه و اشاعره محل نزاع است, فرق مى كند. محققينِ از متكلّمين, حسن و قبح را به معناى استحقاق مدح و ذم يا ثواب و عقاب گرفته اند.
بنابراين در تعريف عناوين كلامى و فلسفى كه غالباً محل اختلاف و مناقشه است, يا بايد تعاريف مختلف را در كنار يكديگر آورد و يا به طور كلّى از آن چشم پوشيد.
گمان مى كنم كه يادآورى همين چند نكته كافى است تا خوانندگان محترم خود در مورد قدر و ارزش اين اثر به قضاوت نشينند. از مؤسّسه پرنام و شوكتى چون بنياد پژوهشهاى اسلامى كه شرايط و امكانات لازم را در اختيار دارد, انتظار مى رود كه در برنامه هاى پژوهشى خويش با دقت و قوّت بيشتر گام بردارد و تعمّق كافى, وسواس علمى و توجه به كيفيّت را نيز وجهه همت خويش قرار دهد. بى شك با بهره گيرى از متخصّصان و پژوهشگران صبور و كارآمد مى توان از بسيارى از اين لغزشها پيشگيرى كرد.
ضمن آرزوى توفيق براى دست اندركاران آن بنياد مقدّس و محترم, از خداوند متعال بهروزى و كاميابى آن عزيران را در ايفاى مسؤوليتى چنان خطير و حسّاس خواستاريم.)


صفحه 7

وصفى از صفوة الصفا
ذکاوتى قراگزلو علي رضا


صفوة الصفا. ابن بزاز اردبيلى, مقدمه و تصحيح: غلامرضا طباطبايى مجد, تبريز 1373, 1348ص.
كتب و رسالات مربوط به سيره عارفان و صوفيان از خصوصياتى برخوردار است كه مايه جاذبيت آنها در طول قرنها شده است. آن ويژگيها در شرح حال عرفايى كه بيشتر مردمى بوده اند, نمودارتر است و فى المثل اسرار التوحيد, فردوس المرشديه, مناقب العارفين, سيره ابن خفيف را مى توان نام برد. كتابى نيز كه در اين گفتار معرفى مى شود, از همين قبيل است. امّا خصوصيات اين نوع كتابها عبارت است از:
ـ ساده بودن و دربرداشتن واژه ها و تعبيرات عاميانه.
ـ جذاب بودن به سبب مورد خطاب قرار دادنِ عواطف و احساسات.
ـ تلطيف عقايد و مراسم دينى و تأويل و بيان عرفانى قرآن و حديث.
ـ دربرداشتن مواد فراوانى از تاريخ اجتماعى, از آن جهت كه مريدان اين عارفان و صوفيان غالباً از طبقات و اقشار پايين و متوسط جامعه بوده اند و خواه ناخواه اطلاعاتى مربوط به زندگانى و كار آنان در اين آثار منعكس شده است.
ـ و بالأخره ارزش اين كار در جنبه تاريخ زبان و سبك شناسى است, چون هريك مرحله مهمى از تحول فارسى بعد از اسلام را نشان مى دهند.
آنچه گفتيم درباره همه اين كتابها به يكسان صادق است, اما هريك از اين كتابها براى شناخت شخصيت آن عارف بخصوص ارزش بى همتايى دارد. ما از مناقب العارفين, مولوى و شمس و ديگر وابستگان اين دو را بهتر مى شناسيم, چه به لحاظ جايگاه اجتماعى و چه از نظر روانشناسى شخصى.
كتاب صفوة الصفا نوشته ابن بزاز اردبيلى از زمره كتب تذكره عرفاست كه گرچه نام آن معروف است, ولى در مجموع كمتر مورد استفاده قرار گرفته و تحليل و تبيين شده است. اين كتاب قبلاً (به سال 1329هـ ق) در هند چاپ شد و چاپ فعلى طبق نوشته مصحح براساس شش نسخه است كه قديم ترين آنها تاريخ تحرير 896هـ ق را دارد, يعنى يكصدوشصت سال پس از رحلت شيخ صفى الدين (735هـ ق).
صفوةالصفا ربع قرن پس از درگذشت شيخ صفى تكميل شده است (759هـ ق).
مصحح در مقدمه كتاب راجع به نحوه تصحيح بحث كرده و مخصوصاً مسأله مهم تحريف در صفوةالصفا را بيشتر حلاجى نموده است (ص20ـ30). چون ميان محققان در صحت انتساب صفوةالصفا و يا دست كم در مورد نسبت شيخ صفى و اينكه سيد بوده است يا نه؟ و آيا سيد حسينى بوده يا حسنى؟ اختلاف نظر وجود دارد و برخى بكلى منكر نسبت سيادت صفى الدين شده اند (ر.ك: كسروى, شيخ صفى و تبارش).
در هرحال صفوةالصفا در تصحيح فعلى كتابى است خواندنى و شيرين و پرفايده, مخصوصاً كه مصحح با آوردن اختلاف نسخ (ص1196ـ1244) و نيز توضيحات (ص1245ـ1304) و فهارس (ص1305 به بعد) دسترسى خواننده را به مطالب آسانتر كرده است.
در اين كتاب شيخ صفى الدين, آنچنانكه بوده است, يعنى عارفى متشرع و معتدل, انسانى بزرگمنش و مهربان و اجتماعى و صاحب نفوذ در اقشار و طبقات گوناگون جامعه از شاه تا گدا و از تاجر تا پيشه ور و از شهرى تا روستايى, معرفى مى شود. كسانى كه با شيخ بيعت كرده اند (توبه كار) ناميده مى شدند. شيخ آنان را به پيروى شريعت و رعايت اخلاق حسنه و نيكوكارى و مردمدارى و اخلاص فرامى خواند, بلكه وامى دارد. بديهى است كه در اين كتاب نيز مثل تمام كتب سيره (اولياءالله) با كرامات مواجه مى شويم. اين كرامات از سه قسم بيرون نيست:
1) كراماتى كه از قبيل اشراف بر ضماير و تصرف در نفوس است و ممكن است راست باشد, ولى به شكل اغراق آميزى نقل شده.
2) كراماتى كه وابستگان و جانشينان شيخ براى بزرگتر كردن او در انظار و استفاده هاى تبعى از آن بزرگتر فرانمودن شيخ, برساخته اند. بعضى از اين كرامات به بعد از مرگ شيخ و حتى به قبر او مربوط مى شود (ص819 ـ 820).
3) مواردى نيز كرامات واقعى وجود دارد كه به اذن خدا بر دست ولى خدا جارى مى شود (از قبيل استجابت دعا) كه نمى توان بطوركلى منكر شد. به قول مولوى:
هركه گويد جمله حق, از احمقى است
هركه گويد جمله باطل, او شقى است
همين موقعيت و شهرت و محبوبيت عظيم و بى نظير كه براى شيخ صفى حاصل شد و در دوره جانشينانش حفظ گرديد و توسعه يافت, با توجه به شرايط سياسى و اجتماعى خاص قرن هشتم و نهم منجر به برپايى دولت صفوى, بر سه پايه تشيع و تصوف و مليّت گرديد. در همين كتاب نفوذ شگفت انگيز خلقى شيخ صفى الدين در زندگى و مرگ نمودار است و اگر ما خود نظاير اين صحنه را در عصر خود نديده بوديم, نمى توانستيم صحت آن را باور كنيم: (كوه و صحرا از فوج در فوج, موج مى زد و مردم را از غايت ازدحام مجال زيارت نمى بود; اميرعلى خوانچى با صد مرد زورمند ايستاده بودند كه مردم را از غلبه منع مى كردند به ضرب چوب. چون طالبانِ دردمند منع اميرعلى ديدند روى به وى آوردند, او از بيم گريخت… و عزم آن خانه كردند كه شيخ در آنجا بود. درش بركندند و به غلبه در آنجا رفتند. شيخ چون نظر فرمود كه مردم بيخود و عقل از سر رفته درآمدند, برپاى خاست و ايشان را از آمدن منع فرمود و… و از آن خانه چون آفتاب بر بام برآمد و پرتو مبارك بر آن خلايق انداخت و مردم گرد بر گرد تا به دامن كوه صحرا در صحرا هريك به اميدى ايستاده. چون خواستند كه توبه كنند از سر بام دستارى فرومى گذاشتند و شيخ يك سر دستار به دست مبارك مى گرفت و طرف ديگر مردم مى گرفتند و باقى مردم فوجاً بعد فوجٍ سلسله مى گرفتند تا به آخر جمع كه در دامن كوه و صحرا مى بودند و قريب به پنجاه آدمى صيّت (داراى صداى بسيار قوى) در اطراف مى ايستادند و كلمات توبه و تلقين كه شيخ مى فرمود آن پنجاه كس به آواز بلند بازمى گفتند تا طوراً بعد طورٍ مى شنيدند و توبه مى كردند و تلقين مى گرفتند.) (ص817 ـ 818).
دو نسل بعد, وقتى امير تيمور از نواده صفى مى پرسد كه تعداد مريدان شما چند است؟ پاسخ مى شنود: (چندانكه اصحاب جلادت است, صد چندان ارباب ارادت هستند!) و با همين ارباب ارادت بود كه صفويه قوى ترين دولت ملى ايران را تشكيل دادند.
خود شيخ صفى به استظهار همين رابطه جاذب و مجذوبى كه با توده هاى شهرى و روستايى و ايلياتى داشته, در امور حكومتى و سياسى, مداخلاتِ بجا و خيرخواهانه مى نمود (ص405ـ 408) و متقابلاً مورد توجه خاص بزرگان زمان بود (نمونه موقوفات و مكاتبان خواجه رشيدالدين فضل الله همدانى راجع به او, ر.ك: ص7ـ13).
اينك چند فقره برگزيده از كتاب, كه نمونه نثر و نوعِ مطالب آن را نشان مى دهد:
اخى مير مير روايت كرد از استاد حسن خياط تبريزى كه در آن روزى كه (نو توبه) بودم از ناگاه عزيمت سفر كردم از حضرت شيخ [صفى الدين] استجازت كردم فرمود كه بر سر توبه باش و از لقمه حرام خود را نگاهدار. اتفاق افتاد كه آنجا زرگرى مرا به خانه خود برد و جامه اى دوختن فرمود و سفره پيش آورد. من دست بدان دراز كردم و دو سه لقمه بخوردم. در آن خانه در خواب رفتم. شيخ را همى ديدم كه بيامدى و گفتى از سرِ حدّت كه بگيريد اين سگ را كه مردار خورده است تا شكمش بدريم! من از ترس آن بيدار گشتم و از آنجا كه بودم سر و پا برهنه مى دويدم تا به حضرتِ شيخ رسيدم و پاى هايم پاره پاره گشته بود. چون نظر شيخ به من افتاد فرمود: آرى, بالا به گور! رفتى و لقمه حرام خوردى؟ (ص698 ـ 699).
پيره حاجى محمد گويد: در زمان سپاهى كه هنوز توبه نكرده بودم, با نوكرى چند به طرف تبريز رفتم. مرا ببردند تا به كار بد مشغول شويم. چون خواستم كه در آنجا روم و به خمر مشغول شوم, باز پشيمان شدم و بازگرديدم. شب شيخ را در عرض خواب ديدم فرمود: بازگرد كه نه كارى است. از همت شيخ از آن خواب انتباه يافتم (ص853).
روايتى است از پيره محمد تولي… كه بعد از آنك توبه كرده بودم و به قدر گشايشى حاصل شده, روزى در حضرت شيخ نشسته بودم و شيخ در وقت خود بود و من نيز… در خود تصورى كردم. درحال در واقعه شيخ را ديدم كه با من عتاب كرد كه (محمد! فراموش كردى كه در بازار مركيل گيلان اسب را مى جهانيدى و كله و جعد موى بر دوش مى انداختى و خود از بر زنان عرض مى كردى و در دل زنا مى كردى, اين زمان خودپسندى مى كنى؟) در اين حال بودم كه ناگاه سربرداشتم, شيخ را ديدم كه به صريح با من مى گفت: پندار فايده نمى دهد, كار بايد كردن تا در خود آنچه بخواهند بيابند (ص880).
فرمود: هيچ مشايخ خلاف شريعت نگفته است. هركه از معنى خبر دارد خلاف شريعت نكند و نگويد (ص887).
سلطان ابوسعيد [بهادر] به خدمت شيخ آمد و شيخ از عدل و احسان سخن آغاز كرد و سلطان ابوسعيد گفت كه شيخ از حقيقت سخن بگويد. شيخ بغير ا لفاظ حسنه در عدل و احسان چيزى ديگر نمى گفت (ص907).
شيخ, اعزاز و احترام علماى سادات بغايت مى فرمودى و تواضع نمودى, علما را به سبب علم و سادات را به سبب سيادت. … و سلام فاش كردى و در تحيّت منحنى نشدى و دايم متبسم و بشاش بودى و تواضع در صحبت او پاك از تكلفِ بدعت… و در روى خلق مدح و تملق نمى كردى, و هركسى را فرزند و بابا و برادر مى خواندى و اين تواضع و فروتنى نسبت با درويشان و اهل صلاح نمودى اما با سلاطين و پادشاهان و امرا و ابناى دنيا با وقار و تمكّن بودى.
پادشاه ابوسعيد [بهادر] چون به خدمت شيخ آمد و آن زمان شيخ در خانه بود, پادشاه در زاويه (خانقاه) همچنان از پا بايستاد و نمى نشست تا وقت حضور شيخ. و چون شيخ را خبر دادند, وضو ساخت و دو ركعت نماز بگزارد و محاسن مبارك شانه كرد و بيرون آمد و تحفيه [دستار كوچك و سبك] در سر پيچيده. مگر يكى از مريدان گفت كه اگر شيخ دستار و جامه اى نيكوتر بپوشيدى, نيكوتر بودى. گفت: آرى! يعنى مرا به دستار مى آرايى؟ عجب, اگر اين چنين نباشد ما را التفات نكنند؟ (ص910ـ911).
امين الدين تبريزى گفت از وزير غياث الدين محمد رشيدى شنيدم كه… ابوسعيد [بهادر] گفت: پادشاهى را پيش من وقعى نمانده است. گفتم: چرا؟ گفت: از براى آنكه روزى به زيارت شيخ صفى الدين رفتم, چون زاويه اى بزرگ از آجر ساخته, در دل فكرى كردم كه زهد در اينجا كمتر گنجد. چون در زاويه رفتم خود را در عالمى ديدم كه صدهزار خلق آنجا موج درهم مى زدند و مرا در آن عالم به قدر كاهى نمى سنجيدند. گفتم: (نه من پادشاه ابوسعيدم؟) گفتند (بلى) اما پادشاهى تو در آنجا نگنجد; در اين راه چيزى ديگر بايد…).
چون زمانى برآمد ديدم كه شيخ مرا دربرگرفته و گفت: فرزند, زهد پيش ما چه كند؟ زاهد شماييد كه سر بر متاع (قليل دنيا) فروآورده ايد! همت اين طايفه [يعنى عرفا] بر آن است كه سر به آخرت فرونيارند تا به مطلوب رسند….
پس دست شيخ ببوسيدم, و شيخ به من گفت: (آنچه ديدى از دولتِ و سعادت تو بود) و آنچه من آنجا ديدم بدين عالم نمى ماند. از آن سبب پادشاهى بر دلم سرد شده است (ص911ـ912).
و سلاطين و امرا كه پيش شيخ آمدندى همچنان نشستندى كه غلامان پيشِ خواجه. و شيخ فرمود كه پيش ابناى دنيا خود را فروتن نبايد كردن كه ايشان پندارند كه مگر طمع چيزى كرده اند, پس ايشان زيانكار شوند [به سببِ تصوّر باطل خود دچار خسران شوند].
شيخ فرمود كه اثر گشايش اندرون وعلاماتش كه پيدا شد دو چيز است: حصن سخاوت و حُسنِ خُلقى, و هردو تصرف الهى است در بنده (ص929).
نوبتى غلّه گران شد و مردم را تنگيِ نان بود. شيخ انبارِ گندم ايثار مى كرد و به مردم مى داد. حاجى اسماعيل برادر شيخ آمد و گفت: شيخ اجازه فرمايد تا از گندم قدرى بفروشيم كه كيلى به پنج دينار مى خرند, و از براى زاويه (= خانقاه شيخ) ملكى بخرم. شيخ در او نظر كرد و گفت: (نمى دهم… خداى تعالى از من يكى ده مى خرد بلكه بيشتر… به پنج دينار چون فروشم؟) و همه را لوجه الله صرف كرد (ص932).
حاجى عموله ورزقانى گفت: به وقتى كه شيخ به بغداد رسيد مردم بس انبوه غلبه استقبال كردند و چندان مردم در قدم مبارك مى افتادند كه بيم بود كه در پاى ستوران پاى سپر و هلاك شوند. و از آنجا چون بگذشتيم و از بغداد بيرون رفتيم, اتفاقاً در منزلى شبى جاى مى خواستيم كسى ما را جاى نمى داد تا عاقبت قدرى مقامِ شبى به چهار دينار اجاره گرفتيم و شيخ نزول فرمود. چون شب درآمد, ناگاه شيخ را ديديم كه به ذوق و طرب عظيم درآمد و كسى را قدرت سؤال نبود تا از سر ذوق و بسط فرمود كه از حضرت عزت نداى هاتف رسيد كه من آن خدايم كه به جايى چندان مردم را به زيارت تو فرستادم كه مردم در پاى تو هلاك خواستند شد و اين زمان آن مقدار مقام كه بنشستى به چهار دينار به كرايه مى گيرى!(ص966).
از جمله فوايد اين كتاب, تفسيرهايى است كه شيخ صفى الدين از اشعار عرفانى گذشتگان (عطار و مولوى و عراقى و…) بازنموده است; مثلاً در معناى اين شعر مولوى:
بيار باده كه ديرى است در خمار توام
اگرچه دلق كشانم نه يار غار توام؟
(باده) را به (ميِ الست بربّكم) و (دلق) را به (قالب جسمانى) تعبير مى نمايد (ص535); و در معنى اين شعر:
يك بار زايد آدمى, من بارها زاييده ام
گويد: اين تولد هاى مكرر, يكى ولادتِ صورى بشرى است, ديگرى تولدِ صفتي… و (ترقى از عالمى به عالمى) كه حينِ ورود به هر عالمى طفلِ آن عالم باشد تا آخراً كه توالد او در عالم الهى باشد (ص537).
در اينجا قابل ذكر است كه صفى الدين با اينكه با مقولات ابن عربى و اهل وحدت آشنا بوده, تعبيرات نزديكتر به شرع از گفته هاى آنان بيان كرده است; مثلاً شعر عراقى را كه گويد:
غيرتش غير در جهان نگذاشت
لاجرم عينِ جمله اشيا شد
و مأخوذ از كلمات محيى الدين است, چنين معنى مى كند: (اين را حمل بر ظاهر نتوان كرد كه در وجود خارج عين جمله اشياء شود, بلكه محمول بر آن است كه چون اندرون صافى گردد, مجموع اشياء در نظر او بر مثال آينه نمايد و چون صفت حق تعالى ظهور يابد و متجلى گردد در نظر طالب, در مجموع مصنوعات آن متجلى ظاهر نمايد, چنانكه ابوعثمان حيرى گفته است: مانظرتُ فى شئٍ الاّ وقد رأيت الله فيه) (ص563 ـ 564). ملاحظه مى كنيد كه وحدت وجود شعر عراقى را به وحدتِ شهود برگردانيده است.
ديگر از فوايد اين كتاب نكاتى است كه در تفسير بعضى آيات قرآنى به زبان آورده است (ص434ـ 478) و نيز پاسخ بعضى سؤالات عرفانى. بايد اضافه كنيم كه راوى اين كلمات و بيانات, پسرش شيخ صدرالدين است و احتمال ôصرّف و تغيير مى رود, اما در مجموع مشرب اعتدالى صفى الدين قابل انكار نيست; مثلاً مى گويد: (ما را كشف و كرامات و قدم و همت است. كشف آن است كه به عيوب خود و هنر خود بينا گردد…; كرامات آن است كه قطع علايق از درون خود بكند و دل خود مجرد گرداند; قدم آن است كه… سفرى كند بيرون از خود و به مقصد رسد; همت آن است كه سر به دو كون و مادونِ حق فرونيارد (ص483).
درباره ذكر خفى و ذكر جلى نيز كه مورد بحث طرق مختلف صوفيانه بوده, كلام جامعى دارد: در مراحل اول سلوك كه بيمارى نفسانى شديد و وابستگى جسمانى قوى است, ذكر جلى خوب است, وقتى سالك به دل نزديكتر شد با ذكر خفى تربيت مى شود (ص488ـ 489).
غياث الدين وزير از شيخ صفى مى پرسد كه درباره ذكر لا اله الا الله به روش (چهار ضربى) نظرش چيست!؟ شيخ مى گويد: (كلمه لا اله الاّ الله به اخلاص بايد گفتن) (ص489).
مشاجرات كلامى و لفاظى مورد توجه صفى الدين نبود. (عالمى از شيخ سؤال كرد كه حق تعالى را بر زنا كه بر بنده اى صادر شود, رضا هست؟ شيخ فرمود: نه. آن عالم گفت: پس قدرت و حركت و تمكّن چرا مى دهد؟ شيخ فرمود: حركت دهنده و خالقِ آن حركت اوست (والله خلقكم وماتعملون) اما عامل* من و توأيم (جزاءً بماكانوا يعملون). چرا آن حركت به حلال خرج نكند تا از او فرزندى در وجود آيد كه منفعت مسلمانان باشد؟ (ص500 ـ 501). مى بينيد كه مطلب را خيلى كوتاه و درست تمام كرده, بدون آنكه وارد بحثهاى بى نتيجه شبهه انگيز شود.
ديگر از فوايد اين كتاب, وجودِ اشعارى به لهجه آذرى قديم است كه از اصيلترين اسنادِ زبانى لهجه هاى فارس در دوره پس از اسلام است, و نيز لغات و تركيبات فارسى اصيل و رسا همچون: بزرگين, تختينه, پلاو, دستنماز, روارو, شيشه باز كمخا, گندماب, غلبه (به معنى شلوغى و ازدحام و هجوم جمعيت) كه تعبير اخير در دارابنامه بيغمى نيز آمده است.
)


صفحه 8

نگاهى به كتاب
راستگو سيد محمد

(شرح احوال و نقد و تحليل آثار جام)
شرح احوال و نقد و تحليل آثار احمد جام, تحقيق و نگارش دكتر على فاضل, انتشارات توس, 1373.
سائلى را گفت آن پير كهن
چند از مردان حق گويى سخن
گفت خوش آيد زبان را بر دوام
تا بگويد حرف ايشان را مدام
گر نيم ز ايشان از ايشان گفته ام
خوشدلم كاين قصّه از جان گفته ام
گر ندارم از شكر جز نام بهر
اين بسى بهتر كه اندر كام زهر
مى دانيم كه از خواندنى ترين و آموزنده ترين خواندنيها, خواندن شرح احوال و آثار بزرگان و گزيدگان است از اين روى از ديرباز نوشتن كتابهايى در شرح احوال و آثار گزيدگان علم و ايمان و عرفان و… رواج و رونق بسيار داشته است, البتّه از اين ميان پرداختن كتابهايى درباره سيرت و سنّت, و احوال و آثار بزرگان تصوّف و عرفان, رنگى ديگر و رونقى افزونتر داشته است و نويسندگان و قلم به دستان بسيارى بوده اند كه در اين زمينه كتابها و رساله هاى بسيار به عربى و فارسى پرداخته اند, چه به شيوه تذكره نگارى يعنى فراهم آوردن كتابى در شرح حال و آثار گروهى از عارفان و صوفيان [مانند (حلية الاولياء) ابونعيم اصفهانى, (طبقات الصوفيه) ابوعبدالرحمن سلمى, (تذكرةالاولياء) عطار نيشابورى و…] و چه به شيوه تكنگارى يعنى فراهم ساختن كتابى درباره احوال و آثار يكى از بزرگان صوفى [مانند (اسرار التوحيد) از محمّد بن منوّر درباره صوفى بزرگ خراسان ابوسعيد ابوالخير, (مقامات ژنده پيل) از سديدالدين محمّد غزنوى درباره ديگر صوفى بزرگ خراسان شيخ احمد جام, (سيرت ابن خفيف) از ابوالحسن ديلمى درباره صوفى بزرگ فارس ابن خفيف شيرازى و…] و البتّه قصد و غرض همه اين نويسندگان در فراهم آوردن چنين كتابهايى همان است كه نويسنده ناشناخته كتاب (پند پيران) در مقدمه خود چنين آورده است: (و هيچ چيز نيست مر دين را سودمندتر و نافعتر از حكايت پيران و نگريستن اندر سيرت و آثار ايشان كه علماء و بزرگان چنين گفتند كه: همچون بيمار كه زود علاج نيابد, زود هلاك شود, هركه حكايت پيران نشنود دين را زود به باد بردهد, پس علاج دين در پند پيران شنيدن است و اندر حكايت ايشان نگريستن…) (پند پيران, تصحيح جلال متينى, ص5); آنچه در بيتهاى يادشده در صدر مقاله آمده است, نيز قصد و غرض ديگرى است از نوشتن و پرداختن چنين كتابهايى.
نوشتن اينگونه كتابها به شيوه تكنگارى, امروزه روز نيز مانند گذشته رونق و رواج دارد, با اين تفاوت كه نوشته هاى امروزين ـ البتّه آنها كه از سوى عالمان محقّق و پرمايه, و پژوهشگران پرهمّت و حوصله فراهم مى آيد, نه رونويسهاى پرت و پريشان محقّق نمايان بى مايه ـ رنگ و رويى ديگر دارد, ديروزيان بيشتر مى كوشيدند تا آنچه را درباره احوال و آثار و كرامات شيخى شنيده اند و خوانده اند, همه را در يك جاى گرد آورند و از شيخ چهره اى هرچه بزرگتر و شگفتر پيشاروى خواننده نهند, و از اينجا بود كه بسيارى از آنها در درستى و نادرستى آنچه در كتاب خويش مى آوردند, دقّت بايسته اى نمى كردند و سهل انگارانه و خوش باورانه انبوهى از گزارشهاى راست و دروغ و معقول و نامعقول را به هم مى آميختند. كتاب (مقامات ژنده پيل) نمونه آشكارى از اينگونه نوشتارهاست, كتابى كه سرشار است از حكايات نامعقول و نامقبولى كه نويسنده ساده انديش و خوش باور آن (سديدالدين محمّد غزنوى) در اثبات كرامت و بزرگى شيخ جام از اينجا و آنجا گرد كرده است. امّا امروزيان بر پايه هاى درست تحقيق و پژوهش مى كوشند تا با نقد و بررسى روشمند و بهنجار چهره واقعى شيخى را كه درباره او پژوهش مى كنند, طرح و ترسيم كنند و احوال و آثار و افكار او را شسته و رفته و از غبار خرافه و افسانه زدوده, پيشاروى خواننده نهند. براى آشكارى تفاوت تك نگاريهاى امروزيان و ديروزيان درباره مشايخ صوفى, كافى است تا كتابهايى چون (اسرارالتوحيد) و (مقامات ژنده پيل) را با كتابهايى چون (مصائب حلاج) از لويى ماسينيون و (سلطان طريقت) از دكتر نصرالله پورجوادى, مقايسه كنيم.
بارى, يكى از تكنگاريهايى كه به روزگار ما درباره يكى از مشايخ بزرگ صوفى نوشته شده و اين مقاله براى معرّفى آن فراهم آمده, كتاب ارجمند (شرح احوال و نقد و تحليل آثار احمد جام) است كه بحق كتابى است پروپيمان و نمونه برجسته اى از تحقيق و پژوهشى شايسته و بايسته, نويسنده كتاب فاضل فضيلتمند و پژوهشگر ارجمند جناب دكتر على فاضل كه خود از شيفتگان شيخ جام است و پيش از اين برخى از آثار ارجمند شيخ يعنى كتابهاى (انس التائبين), (مفتاح النجاة), (روضة المذنبين و جنّة المشتاقين) و (منتخب سراج السائرين) را به شيوه اى بسيار محقّقانه تصحيح كرده, و بر همه آنها افزون بر مقدمه هايى مفصّل و خواندنى, تعليقاتى سودمند و راه گشا و فهرستهايى مفيد و كارگشا افزوده است, از رهگذر سالها تحقيق و پژوهش درباره شيخ جام با احوال و آثار, انديشه ها و افكار, سيرت و سنّت و سبك و سياق او آشنايى بايسته اى حاصل كرده است و حاصل يك اربعين پژوهش و بررسى در اين زمينه را با نام (شرح احوال و نقد و تحليل آثار احمد جام) به دوستداران اينگونه مطالب و مسائل ارمغان و ارزانى داشته و حقّ اين صوفى صافى ضمير خطّه خراسان را بخوبى گزارده است.
در اين پژوهش پروپيمان, مؤلّف گرامى نخست مقدّمه اى آورده كه در آن از كمّ و كيف كار خويش سخن گفته است. از اينكه يك چهله از عمر عزيز را در راه تدوين كتاب مايه گذاشته است و در فراهم آوردن موادّ و منابع آن از به دست آوردن نسخه هاى خطى آثار شيخ داخل و خارج, از سفرهاى مكرّر به گورجاى شيخ براى پژوهش و بررسى عينى و… هيچ كوششى را فرونگذاشته است, و اينكه اگر تدوين و تأليف آن يك اربعين زمان برده است, طبع و نشر آن نيز سيزده, چهارده سالى طول كشيده است.
نخستين بخش كتاب, گزارش تفصيلى (نام و نشان و نسب) شيخ است, و اينكه نام او (احمد) است و نام پدرش (ابوالحسن) و كنيه اش (ابونصر) و لقبهايش شيخ الاسلام, قدوة الابدال, قطب الاوتاد, سلطان الاولياء و… و مشهورترين لقب او (ژنده پيل), و توضيح اينكه گويا شهرت او به (ژنده پيل) ـ با توجّه به معانى واژه (ژنده) ـ از اين روى بوده كه شيخ هم درشت اندام و بلندبالا و زورمند بوده و هم در هدايت مردمان به صراط سعادت و بازداشتن آنان از جهالت و غفلت, سخت بى پروا و با جلادت بوده است.
در اين بخش از تبار و نژاد شيخ نيز سخن به ميان آمده و اينكه او از دودمانى از نژاد اعراب يمنى و از اعقاب جرير بن عبدالله بن بجلى صحابى معروف رسول خدا(ص) است, و از اين رو شيخ احمد بجلى و شيخ احمد عربى نيز خوانده شده, همانگونه كه چون در قريه (نامق) از قراء ترشيز خراسان ـ كه امروز نيز به همان نام نامق شهرت دارد و از نواحى كاشمر است ـ ولادت يافته و بعدها به (جام) كوچ كرده است, به شيخ احمد نامقى و شيخ احمد جامى نيز معروف گشته است.
(جام زيست گاه و آرام گاه شيخ الاسلام احمد جام) دوّمين بخش كتاب است, در اين بخش حدود هفتاد صفحه درباره جام ديروز و امروز از ديدگاه لغوى, تاريخى, جغرافيايى, اجتماعى, فرهنگى و… بحث و بررسى شده است; مثلاً درباره واژه (جام) بحث شده كه محتمل است اين واژه در اصل (ژام) بوده كه كم كم در تلفّظ مردم خراسان ـ آنگونه كه امروز نيز ديده مى شود ـ با تبديل ژ به ج (جام) شده است, و يا درباره موقعيّت جغرافيايى جام توضيح داده شده كه جام تا اوايل قرن هفتم يكى از توابع نيشابور بزرگ قديم بوده است و حاكم نشين آن در گذشته هاى دورتر (قرن چهارم) پوژگان (= پوچگان, بوزگان و بوزجان) بوده كه يكصد و هشتاد دهكده داشته است و اينك در سه فرسنگى شرقى تربت جام امروز خرابه هاى آن مشهود است.
در اين بخش از پاره اى از حوادث تاريخى مهم جام سخن گفته شده, همانگونه كه شخصيتهاى برجسته علمى, عرفانى, ادبى و… آن مانند ابوالوفا بوزجانى, رياضى دان و منجّم بنام سده چهارم, عبدالرحمن جامى, شاعر, عارف و نويسنده بزرگ سده نهم, شيخ زين الدين تايبادى عارف و دانشمند نامى سده هشتم, سيد قاسم انوار صوفى و شاعر معروف سده هشتم و نهم, هاتفى خرجردى شاعر سده نهم, درويش ابوذر بوزجانى شيخ و صوفى و شاعر سده چهارم, تاج الدين پوربهاى جامى شاعر سده هفتم هركدام در دو سه صفحه معرّفى شده اند.
موسيقى تربت جام, خوانندگان و نوازندگان ماهر و زبردست آن همراه با پاره اى از ترانه ها و سروده هاى آنان, نيز اقوام و طوايف ساكن در جام, مذاهب اعتقادى مردم آن و… از ديگر مباحث اين بخش است.
در سومين بخش كتاب باعنوان (آغاز كار و بدايت احوال شيخ جام) پس از اشاره به اينكه آغاز كار شيخ در هاله اى از ابهام و افسانه پوشيده شده, از ماجراى توبه شيخ جام به تفصيل سخن گفته شده و اينكه او نيز مانند برخى از ديگر مشايخ همچون فضيل عياض, نصير طايى, ابراهيم ادهم, شفيق بلخى, ابوالعباس سيّارى, ابراهيم خواصّ, ابوعثمان مغربى, احمد حمّادى و… نخست اهل دنيا و كژراهى بوده و سپس در اثر هدايت و عنايت الهى با توبه اى مردانه, تولدى دوباره و شخصيتى ديگرگون يافته است.
(معلومات احمد جام) چهارمين بخش كتاب است. در اين بخش كه تنها دو صفحه است, پس از نقل اين سخن شيخ در (سراج السائرين): (…بيست ودو ساله بودم كه توبه كردم… از انواع علوم هيچ چيز ندانستم, و الحمد برنتوانستم خواند و دو ركعت نماز راست بنتوانستم كرد, خداى عمّ نواله از خزينه فضل و جود كرم خويش, اين خاطى جانى را از هر نوع علوم روزى كرد.) بى آنكه منكر اين عنايت ازلى و انعام ربوبى به شيخ جام و ديگر مردان حق شود, اين نكته حق را آورده كه (اشتمال آثار وى بر آيات محكمات و بازتاب مباحث الهيات در آنها, تضمين استادانه اخبار و روايات سيّد مختار و ژرفكاوى در معانى و مفاهيم آنها, استناد به اقوال و آراء مفسّران بزرگ, توسل به كلام مشاهير صحابه و مشايخ روشن ضمير, آگاهى داهيانه او بر مراتب عرفان و بيان منازل سائران, اخبار و قصصى كه از حالات و مقامات پيران راستين به دست مى دهد, استشهاد وى به شعر شاعران و امثال و حكم فارسى, نيز شيوه استادانه وى در انتخاب واژه هاى اصيل و مصطلحات سره و پاكيزه زبان فارسى و نظاير اينها) همه نشانه هاى آشكارى هستند بر اينكه شيخ اگرچه در آغاز كودكى, به مكتب نرفت و درس نخواند, امّا پس از توبه و دگرگونى شخصيت و اعتزال و انزواى دوازده ساله در كوهها و درّه هاى نامق به موازات رياضت و عبادت به مطالعه در زندگى پيامبران و خواندن نوشته هاى مشايخ, مفسران, متكلمان و… نيز پرداخت و از اين رهگذر آگاهيهاى فراوانى اندوخت, آگاهيهايى كه بازتاب آنها را در آثار او آشكارا مى بينيم.
(سفرهاى شيخ جام) عنوان پنجمين بخش كتاب است. در اين بخش پس از اشاره به اينكه سفر از امورى بوده كه صوفيه همواره بدان سخت اهميت مى داده اند و از اين رو بيشتر نوشته هاى آنان, فصلى دارد درباره سفر و اهميّت و آداب و فوايد آن, از سفرهاى شيخ جام سخن گفته و اينكه او نيز مانند ديگر مشايخ به قصد نشر حقايق و تبليغ دعوت خويش و به منظور آشنايى بيشتر با گروههاى گوناگون مردم به تايباد, بيهق, نيشابور, مرو, سرخس, زورآباد, هرات و ديگر مناطق بارها سفر كرد, كه تفصيل اين سفرها در كتابهايى چون (خلاصةالمقامات) و برخى از آثار خود شيخ آمده است, در اواخر عمر نيز يك بار به شوق كعبه همراه با جمعى از ياران صافى نهاد به زيارت بيت الله رفت. در اين سفرها بود كه شيخ با نفس گيرا و سخنان ساده و بى رياى خود بسيارى از مردم را از طبقات گوناگون به راه راست و ارشاد و رهنمونى كرد.
در اين بخش به مناسبت از سفر پاره اى ديگر از مشايخ نيز در پاورقى سخن به ميان آمده است.
(مذهب شيخ جام) عنوانى است كه در ششمين بخش كتاب به تفصيل بررسى شده است. در اين بخش پس از نقل و نقد سخن كسانى چون قاضى نورالله شوشترى در كتاب (مجالس المؤمنين) و ميرزا محمّد باقر خوانسارى در كتاب (روضات الجنّات) كه با تكيه بر پاره اى اشعار ـ كه استناد آنها به شيخ جام مسلّم نيست ـ او را شيعى مذهب معرفى كرده اند, و پس از يادآورى تفصيلى و بجاى اين نكته كه (اصولاً رجال بزرگ صوفيّه و مشايخ آزادانديش اين طريقت در مباحث و مسائل شرعى خود را چشم بسته و على الاطلاق در قيد تابعيّت از مصدر و مرجع به خصوصى درنمى آورده, بلكه با جمع بين آراء و اقوال بزرگان مذاهب, به مقتضاى حال و مصلحت مقام عمل مى كرده اند) چنين نتيجه گرفته كه (شيخ احمد جام سنّى متمايل به عقايد شيعى) است, و از ميان مذاهب چهارگانه سنّى, بى گمان پيرو ابوحنيفه نعمان بن ثابت بوده است.
(خرقه شيخ احمد جام و تاريخچه اى مستند از سابقه خرقه و خرقه پوشى در طريقت صوفيّه و آداب و شرايط آن) عنوان هفتمين بخش كتاب است. در اين بخش نخست از خرقه شيخ جام سخن گفته شده و گزارشهايى كه آن را به ابوسعيد ابوالخير مى رساند, نقل و نقد شده است, گزارشهايى از اين دست كه: چون هنگام وفات ابوسعيد فرارسيد, فرزندان و مريدان او گردآمدند تا ببينند كه شيخ خرقه خويش به كه حوالت مى دهد و اين افتخار نصيب چه كسى مى شود, شيخ كه مقصد آنان را درمى يابد, مى گويد: آنچه شما مى طلبيد به ديگرى حوالت شده است, آنگاه خرقه خويش را نزد فرزندش ابوطاهر امانت مى گذارد و نشانه هاى احمد نامى را كه سالها پس از وفاتش به زيارت مزار او خواهد آمد, به فرزند بازمى گويد و او را وصيت مى كند كه چون آن شخص بيايد, خرقه را بدو پوشاند; و بدين گونه سالها بعد خرقه ابوسعيد به دست ابوطاهر به شيخ احمد جام مى رسد. سپس از رساله (خرقه مباركه در هرات) نوشته محمد ابراهيم خليل الاحمد الجامى از بازماندگان تبار شيخ كه در سال 1347 در افغانستان چاپ شده, مطالبى نقل و نقد شده كه خرقه شيخ پس از وفات در ميان اعقاب و اولاد او دست به دست گشته و در سال 1347 توليت آن در دست شيخ محمد ابراهيم جامى, ناشر رساله يادشده بوده است, و در طول اين ساليان دراز همواره در بقعه اى مخصوص نگهدارى مى شده و مردم به قصد تبرّك و شفاء و… به زيارت آن مى آمده اند, و در اين اواخر به فرمان صدراعظم وقت افغانستان و مساعدت ديگران عمارتى بزرگ با دو مسجد براى نگهدارى آن ساخته شده است.
تعريف خرقه, فوايد خرقه پوشى, آداب و مراسم آن, اوصاف پوشاننده خرقه, شكل و اجزاى تركيبى آن مانند آستين, تيريز, گريبان, قب (پاره جيب پيراهن), بازافگن (كهنه پاره هايى كه بر خرقه دوخته مى شود), فراويز (سجاف, حاشيه لباس), رنگ خرقه, مرقّعه, دلق, خرقه درى, خرقه هزارميخى, خرقه ارادت, خرقه تبرّك, خرقه ولايت, پيرخرقه, سند خرقه, الگوى خرقه, از ديگر مباحث اين بخشند كه درباره هركدام يكى دو صفحه مطالب خواندنى و مفيد آمده است; مثلاً درباره رنگ كبود خرقه (به نقل از كشف المحجوب, ص59) آمده است: (يكى از مدّعيان بى علم درويشى را گفت: اين كبود چرا پوشيدى؟ گفت از پيغامبر(ص) سه چيز بماند: يكى فقر, دو ديگر علم و سديگر شمشير. شمشير سلطانان يافتند و نه در جاى آن كار بستند, و علم علماء اختيار كردند و به آموختن تنها بسنده كردند و فقر فقرا اختيار كردند و اين آلت غنا ساختند, من بر مصيبت اين سه گروه كبود پوشيده ام.)
در بخش هشتم كتاب با عنوان (دورنمايى از دودمان 900ساله شيخ جام) كه پس از بخش دوازدهم طولانيتر بخش كتاب است, فرزندان و اعقاب شيخ تا امروز, همراه با احوال و آثارشان در 128 صفحه معرفى شده اند, از جمله: خواجه ابوالفتح شيخ قطب الدين محمّد مطهر جامى صاحب كتاب (حديقه الحقيقه) همراه با نمونه هايى از اشعار و مكاتيب او, خواجه شهاب الدين ابوالمكارم صاحب كتاب (خلاصة المقامات) در شرح احوال و آثار و كرامات شيخ جام همراه با معرّفى تقريباً تفصيلى اين كتاب; يوسف اهل جامى صاحب كتاب معتبر و مفيد (فرائد غياثى) كه بيش از 650 نامه ديوانى, دربارى, دوستانه و عارفانه از قلم بيش از 200تن از نويسندگان, دانشمندان, شاعران و فرمانروايان سده دوّم تا هشتم هجرى در آن فراهم آمده است و….
بارى در اين بخش بيش از چهل نفر از معاريف دودمان شيخ معرفى شده اند و نمونه هايى از آثار و اشعار و مكاتيب پاره اى از آنان نيز آمده است.
نقد و بررسى كتاب (مقامات ژنده پيل) نوشته سديدالدين محمد غزنوى, موضوع نهمين بخش كتاب است. (مقامات ژنده پيل) هرچند يكى از كهنترين منابع درباره احوال شيخ جام شمرده مى شود و برخى از احوال و مقامات او را چون داستان توبه او, رياضتها و مجاهدتهاى او, مسافرتهاى او و… را بازمى نمايد و افزون بر اينها داراى پاره اى فوايد فرعى ديگر نيز هست (همچون زنده نگه داشتن شمار قابل توجّهى از نامهاى جغرافيايى قديم و واژه ها و مصطلحات كهن فارسى), با اين همه چنانكه خواهيم گفت, به هيچ روى كتابى نيست كه بتواند با مقامات نامه هاى ديگر مشايخ همچون (اسرار التوحيد) و (مقامات العارفين) و… هم پهلو باشد.
سديدالدين محمد غزنوى مريد ساده دل شيخ در اين كتاب در ضمن نزديك به سيصد داستان كه بسيارى از آنها خرافى و باورنكردنى و ساخته و پرداخته ذهن و ضمير مريدان كرامت پسند مى نمايد, از شيخ جام چهره اى طرح و ترسيم شده كه هرگز زيبنده مردان خدا و راهيان راه معرفت و صفا نيست. بلكه بيشتر تصويرگر مردى است عوام فريب, خودنما, دنيادوست, شكم باره, شهوت پرست, شهرت طلب و… كه پيوسته به قصد خودنمايى و به رخ كشيدن قدرت و منزلت خويش و از صحنه بيرون كردن رقيب در كار كرامت بازى و عجايب نمايى و شگفت كارى است. تصويرى كه به هيچ روى با آنچه در آثار خود شيخ آمده, همخوانى ندارد.
در اين بخش مؤلف گرامى, پس از نقد و بررسى كتاب و نقل دو نمونه از داستانهاى خيالى آن, بحق چنين نتيجه گرفته است: (با مطالعه دقيق و تعمّق در آثار ارزشمند شيخ الاسلام احمد جام آشكار مى شود كه صاحب آن مقامات و تصنيفهاى گرانبها با آن درجه از روشن بينى و آزادانديشى, قهراً نمى تواند با قهرمان داستانهاى محمّد غزنوى قرابتى داشته باشد و طبع و نشر كتابهاى احمد جام و اطلاع از تمامى اقوال و آراى وى بى شك گريبان شيخ را از چنگ تهمتهاى بى اساس مريدى چون سديدالدين محمد غزنوى رهامى سازد و او را چنانكه بوده است معرفى مى نمايد.) (ص284). گفتنى است كه نگارنده پيش از اين درباره اين كتاب و داستانهاى خرافه آميز آن در مقاله (انس التائبين) با تفصيل بيشترى سخن گفته است. ر. ك: آينه پژوهش, سال اول, شماره6.
دهمين بخشِ كتاب عنوان (شيخ جام و معاصرانش) را بر پيشانى دارد. در اين بخش پس از اشاره به اينكه درباره روابط شيخ جام و معاصرانش اطلاعات مفصل و مستندى در دست نيست, و پس از نام بردن پاره اى از معاصران او مانند سلطان سنجر سلجوقى, خواجه قطب الدين مودودچشتى, شيخ اسماعيل جابر انصارى, امام محمد منصور سرخسى, احمد غزالى, عين القضاة همدانى, خواجه يوسف همدانى, سنايى غزنوى و…, به يادكرد گزارشهايى كرامت آميز از روابط شيخ جام با امام محمد منصور سرخسى و سلطان سنجر سلجوقى بسنده شده است.
(آرامگاه و مزار شيخ جام) عنوان يازدهمين بخش كتاب است, در اين بخش مزار شيخ جام كه از ديرباز زيارتگاه مريدان و دوستداران او بوده, مورد بررسى قرار گرفته است و تحولات تاريخى آن, موقعيّت امروزى آن, مسجد و گنبد و ايوان آن, درخت پسته معروف و پرخاطره آن, موزه و اشياى گرانبهاى آن [همچون آفتابه و لگن پولادى عهد سلطان سنجر و نسخه نفيس تفسير سورآبادى], يادگارنويسى بر در و ديوار آن [از جمله يادگارهاى محمد همايون پادشاه هند و محمدشاه غازى] و… همراه با عكسهاى بسيار و گزارشهاى خواندنى متعدد بخوبى معرفى شده است.
و بالأخره دوازدهمين و آخرين بخش كتاب به بحث و بررسى درباره (آثار شيخ جام) ويژه شده است. در اين بخش پس از اشارتى به ارزش و اهميّت آثار شيخ و به دست دادن فهرستى از موضوعات و مسائل آمده در آنها, و يادكرد آثار برجاى مانده و برجاى نمانده درباره (رساله سمرقنديه), (انس التائبين), (سراج السائرين), (روضة المذنبين), (مفتاح النجات), (بحار الحقيقه) و (كنوز الحكمة) از ديدگاه نسخه شناسى, سبك شناسى و… همراه با نقل نمونه هايى از هريك, به تفصيل بحث و بررسى شده است و از هر كدام معرّفى درخورى انجام گرفته است.
سپس درباره داستانى كه با نامهاى (قصه احمد جامى), (قصه زرد پرى و سبزپرى), (قصّه چهارپرى) و… بارها در ايران, افغانستان, هند و… چاپ شده است, بحث و بررسى شده و بخوبى و استوارى آشكار گشته كه اين داستان به هيچ روى نمى تواند از شيخ جام باشد.
در آخرين بحث از اين بخش كه آخرين بحث كتاب نيز هست, مؤلف گرامى درباره اشعار شيخ جام, نسخه هاى خطى و چاپى آنها, صحت و سقم آنها و… بحث و گفتگو كرده و نمونه هايى از آنها را نيز آورده است; اين مژده را نيز داده كه مجموعه اشعار شيخ را از روى نسخه هاى متعدّد, همراه با بحث و بررسيهاى لازم در دست تصحيح و انتشار دارد, از خداوند بزرگ مى خواهيم تا توفيق و توان جناب فاضل را بيش از پيش بيفزايد تا هرچه زودتر مجموعه اشعار شيخ و نيز يكى دو اثر تصحيح ناشده او را با مقدمات و تعليقات خواندنى ـ همچون آثارى كه پيش از اين از او ديده ايم ـ ارزانى دوستداران اينگونه مباحث و مقولات نمايد (ايدون باد).
اين بود گشت وگذارى در كتاب (شرح احوال و نقد و تحليل آثار جام) و مرورى بر مباحث و مسائل كلّى و اصلى آن; امّا گفتنى است كه افزون بر اين مباحث اصلى و منتظر, در جاى جاى كتاب به مناسبتهاى مختلف و به گونه اى نامنتظر نكته ها و مطالب مفيد و خواندنى لغوى, ادبى, تاريخى, اجتماعى و… بسيارى كه همه نشانگر دقّت و دانش مؤلف فاضلند, آمده است و بارورى و بهره بخشى كتاب را افزوده است; مثلاً در ص343 به مناسبت بحث از موزه مزار شيخ از نسخه نفيس تفسير سورآبادى كه هفتصد سال وقف مزار شيخ بوده و در سال 1316 به صلاحديد على اصغر حكمت به موزه ايران باستان تهران برده مى شود, تا از دستبرد حوادث و خطرات و… ايمن ماند. درباره ارزش اين تفسير و سبك آن سخن گفته شده و از جمله درباره واژه (سورآبادى) كه (سوريانى) و (سورآبانى) و… نيز ضبط شده است, با پيشنهادى پذيرفتنى اصل آن را (زورآبادى) گمان زده است كه در اثر كثرت استعمال و تبديل (ز) به (س) به (سورآبادى) دگرگون شده است و بعدها به دليل بدنويسى و بدخوانى به (سورآبانى) و (سوريانى) تحريف گشته است; و يا مثلاً در ص483 به مناسبت بحث از كتاب (زردپرى و سبزپرى) و اشاره به اين نكته كه آن داستان از نظر دربرداشتن شمار قابل توجّهى از لغات و تركيبات كهن فارسى, تحوّل واژگانى و لهجه اى, اسلوب ويژه جمله بندى و… مى تواند براى دوستداران اينگونه مباحثِ زبانى جالب باشد, فهرستگونه اى از آن واژه ها و تركيبات را آورده است, و اينك چند نمونه از آنها: آلش دادن: عوض كردن; پايان: پايين; پايان كردن: پايين آوران; سرپايان: سرازير; روى مال: دستمال; شومايان: شما; اختلاط كردن: گپ زدن; تماشه: تماشا كردن و….)


صفحه 9

گزارشى از طرح فهرستگان مشترك دست نويسهاى اسلامى سراسر دنيا
مسجد جامعي احمد


معاونت فرهنگى وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامى سالهاست كه بخشى پى نهاده است با عنوان (خانه كتاب). آهنگ اين بخش در مجموعه معاونت فرهنگى خدمت گذارى كتاب است در ابعاد مختلف, از جمله معجم نگارى, فهرستگارى, كتابشناسى روز, كتابهاى منتشر شده و …
آنچه در اين مقاله معرفى مى شود طرحى سترگى است در تدوين فهرست مشترك دست نويسهاى اسلامى سراسر دنيا, و از جمله طرحهاى بخش ياد شده معاونت فرهنگى. آينه پژوهش مقدمه:
ارزش هر تمدن و فرهنگى, از يك ديدگاه, بسته به ذخاير و پشتوانه فرهنگى آن تمدن است. از اين ديد تمدن و فرهنگى زمانى از بين مى رود كه ذخاير و پشتوانه فرهنگى خود را از دست بدهد و نتواند پيشينه تاريخى خود را به اثبات برساند. از اين روست كه مى بينيم اقوامى كه از خود پشتوانه فرهنگى ندارند سعى مى كنند تا با جعل پيشينه تاريخى ـ فرهنگى, خود را صاحب تمدن معرفى كنند.
از ميان پشتوانه هاى فرهنگى, آنچه بيش از همه ارزش و اهميت دارد, (ميراث مكتوب) است. (ميراث مكتوب) نمايانگر تلاش انديشمندانى است كه براى ساختن تمدن خود از هيچ كوششى فروگذار نكرده اند و همچنين نشاندهنده اين است كه اين دانشمندان چگونه خود و انديشه خود را وقف پيشبرد اهداف و يا اصلاح ساختار تمدن و فرهنگ خود ساخته اند.
از اين ميان, تمدن اسلامى, بدون ترديد, بيشترين سهم را در ساختار تمدن فعلى جهانى داراست. و از اين رو ـ چه از ديد كمّى و چه از ديد كيفى ـ داراى وسيعترين پشتوانه فرهنگى است و نشانه آن به جا ماندن نزديك به پنج ميليون نسخه خطى اسلامى است.
اين نسخه ها گستره وسيعى از دانش و علوم و فرهنگ را دربرمى گيرند: از صرف و نحو گرفته تا عروض و بلاغت و شعر, و از تاريخ و تراجم و رجال گرفته تا اخلاق و عرفان, و از طب و داروشناسى و دامپزشكى گرفته تا رياضيات و نجوم و از منطق و فلسفه تا دانشهاى دينى قرآنى, حديثى, فقهى و… از جمله دهها موضوعى است كه توسط دانشمندان و اديبان و شعراى مسلمان تنظيم و تأليف يافته و كِلك كاتبان با وسائل و ادوات اوليه كتابت به استنساخ و تكثير آنها پرداخته است.
اينك اين مجموعه از ميراث گذشتگان فراروى ماست, تا از آنها بهره گيريم و ما هم گامى در جهت تقويت فرهنگ و تمدن اسلامى برداريم.
*.*.*
امّا متأسفانه بسيارى از اين نسخه ها كه بعضى از آنها نيز نسخه منحصر به فردى از يك تأليف است, در كشورهاى مختلف پراكنده است و تنها تعدادى از نسخه هاى بيشمارى كه در كتابخانه هاى ايران و هند و پاكستان و تركيه و ديگر كشورها موجود است, فهرست شده است و آنهايى هم كه فهرست شده است به دليل پراكندگى فهرستها, شيوه هاى مختلف فهرست نگارى, زبانهاى مختلف آنها (از فارسى و عربى گرفته تا تركى و روسى و انگليسى و هلندى و لهستانى و…) و ناياب بودن بسيارى از فهرستهاى خارجى, براحتى در دسترس ما قرار ندارند و محققى كه بخواهد از وجود نسخه اى آگاهى يابد بايد ساعتها و بلكه روزها و ماهها از عمر خود را جهت يافتن نسخه اى به هدر بدهد و غالباً هم به نتيجه كامل نرسد. بنابراين يا تحقيق او به نتيجه نمى رسد و يا به دليل عدم دستيابى به نسخه اصل و دقيق تر, پس از مدتها و سالها كه نسخه اى بهتر يافت بشود, بايد به دوباره كارى دست بزند. از اين رو خانه كتاب ايران وابسته به معاونت فرهنگى وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى تصميم گرفت تا با استفاده از تجربيات كارهاى انجام شده در زمينه معجم نگارى و فهرست نگارى كتب حديث, به يكباره تمامى اين فهرستها را به تفصيلى كه توضيح خواهيم داد جمع آورى و درهم كرده و به تهيه (فهرستگان مشترك دست نويسهاى اسلامى سراسر دنيا) مبادرت كند كه اينك گزارشى از اين طرح و دامنه آن و روش انجام آن تقديم محققان مى گردد: الف ـ معرفى, اهداف و دامنه طرح:
اين طرح بنا دارد تا كليه فهرستهاى موجود و چاپ شده نسخه هاى خطى اسلامى را از سراسر جهان و به زبانهاى مختلف جمع آورى كرده و پس از ترجمه فهرستهاى لاتين به زبان فارسى و آماده سازى آنها در كنار فهرستهاى فارسى و عربى در كامپيوتر, تمامى اين فهرستها را با هم به صورت فهرستى جهانى و درهم كرده, در دو شكل مكتوب و نرم افزارى ارائه كند.
دامنه طرح از نظر زبان نسخه ها: اين طرح در مرحله اول تنها نسخه هاى خطى فارسى و عربى را دربرمى گيرد و در مرحله دوم نسخه هاى به زبانهاى ديگر اسلامى (همانند تركى, اردو و…) را نيز شامل خواهد شد.
دامنه طرح از نظر جغرافيايى: همچنانكه اشاره كرديم, اين طرح محدوديت جغرافيايى ندارد و تمامى نسخه هاى اسلامى فهرست شده در سراسر جهان را دربرمى گيرد. ب ـ كارهايى كه تاكنون توسط ديگران در اين زمينه انجام شده است:
خوشبختانه تاكنون مؤسسات و افراد مختلف به اين مسأله توجه كرده اند. امر بررسى نسخه هاى خطى اسلامى, فهرست نگارى آنها و تهيه فهرستهاى درهم كرده منطقه اى يا زبانى و يا منطقه اى زبانى, از امورى است كه هم اكنون نيز توسط مؤسسات و محققان مختلف دنبال مى شود. هرچند, شايد نتوان بسيارى از اين فهرستها را به معناى دقيق كلمه (فهرست مشترك) ناميد, ولى به علت نزديكى ساختار آنها با فهرست مشترك ذكر آنها در كنار فهرستهاى مشترك لازم است. در اينجا به مهمترين فهرستهايى كه تاكنون در اين زمينه تأليف شده اند اشاره مى كنيم: 1ـ فهرستهاى مشترك فارسى:
الف ـ ادبيات فارسى تأليف (استورى):1
پيش از معرفى هر اثرى بايد از اين كار سترگ ايرانشناس فقيد انگليسى (متوفى 1967) يادكنيم كه زندگى خود را وقف تأليف كتاب ادبيات فارسى (Persian Literature) ساخت. (استورى) در اين كتاب كه نزديك به چهل سال عمر خود را صرف آن كرد, قصد تأليف اثرى همچون كار (بروكلمان) را داشته است. از اين كتاب كه تاكنون پنج جلد آن منتشر شده است, بخشهاى ادبيات قرآنى, تاريخ عمومى پيامبران و صدر اسلام, تاريخ ايران, تاريخ هندوستان و سرزمينهاى ديگر و نيز تأليفات درباره تراجم احوال (= جلد اوّل); بخشهاى رياضيات, اوزان و مقادير, ستاره بينى, ستاره شناسى و جغرافيا (بخش اول از جلد دوم) در زمان حيات مؤلف منتشر شد و بخشهاى دوم و سوم از جلد دوم و نيز جلد سوم كه موضوعات ديگرى همچون پزشكى, صرف و نحو, فقه اللغة و غيره را دربرمى گيرد و جلد پنجم (بخش 1و2) پس از مرگ وى, توسط شاگردانش منتشر شد. در اين كتاب بنابراين بوده است كه تا آنجايى كه امكانات و منابع مؤلف اجازه مى داده است, تمامى نسخه هاى خطى فارسى سراسر دنيا ذكر شود و اگر كتاب چاپ شده باشد, به چاپ آن هم اشاره شود. بخشى از اين كتاب توسط (بِرِگِل) با افزوده ها و اصلاحاتى به روسى برگردانده شده است و بخشى از ترجمه روسى (برگل) زير نظر استاد احمد منزوى به فارسى ترجمه شده است.2 همچنين بخشهايى ديگر به صورت متفرقه ترجمه شده و در نشريه نسخه هاى خطى دانشگاه تهران و مجله دانشكده ادبيات دانشگاه مشهد به چاپ رسيده است. لازم به ذكر است كه قسمت فارسى شده كتاب تنها نزديك به 10درصد اصل كتاب (استورى) را دربرمى گيرد و بيش از 90درصد آن هنوز به فارسى ترجمه نشده است.

ب ـ فهرست نسخه هاى خطّى فارسى, نگارش استاد احمد منزوى:3
پس از كار استورى, استاد احمد منزوى دست به تدوين فهرست مشترك نسخه هاى خطى فارسى زد. كار آقاى منزوى با كار استورى از چند جهت تفاوت دارد: اول اينكه فهرست آقاى منزوى در ابتدا براساس موضوع و درون هر موضوع, براساس الفباى نام كتاب مرتب شده است و كتاب استورى به ترتيب تاريخى زمان زندگى مؤلفان است. دوم اينكه آقاى منزوى از منابع بيشترى استفاده كرده است كه از اين جهت بر كار استورى مزيت دارد, همچنين خود آقاى منزوى نسخه هايى را رؤيت نموده اند كه در هيچ فهرستى نيامده است و اين امر يكى ديگر از مزاياى كتاب ايشان است.
از اين كتاب تا به حال شش دفتر حاوى 49022 نسخه خطى فارسى منتشر شده است. منابع اصلى مؤلف در تدوين اين كتاب, فهرستهاى چاپى كتابخانه هاى ايران و خارج از ايران است و از بالغ بر 146مأخذ استفاده شده است. 2ـ فهرستهاى مشترك نسخه هاى خطى عربى:
الف ـ تاريخ ادبيات عربى (كارل بروكِلمان):4
همانطور كه براى نگارشهاى فارسى, استورى دست به تأليف ادبيات فارسى زد, بروكلمان نيز براى كتابهاى عربى, تاريخ ادبيات عربى را نگاشت (لازم به توضيح است كه كار بروكلمان از نظر زمانى جلوتر از كار استورى است و به نوعى الهام بخش استورى). مؤلف در اين كتاب كه در پنج مجلد (دو جلد اصل كتاب و سه جلد ضميمه) به چاپ رسيده است, به ترتيب زمانى و مكانى (يعنى بر اساس دوره هاى تاريخى و در هر دوره براساس مكانى), در هر موضوع به بررسى مؤلفان و سپس به بررسى كتابهاى نگاشته شده آنان مى پردازد و در ذيل اسامى كتابها تعدادى از خصوصيات نسخه شناسى كتابها را آورده است و همچنين به چاپهاى آن اشاره مى كند.

ب ـ تاريخ نگارشهاى عربى (فؤاد سزگين):5
استاد فؤاد سزگين, دانشمند ترك كه در آلمان زندگى مى كند, پس از كار بروكلمان تصميم گرفت تا ذيلى بر اثر او بنويسد, زيرا فهرست بروكلمان فاقد بسيارى از نسخه هاى خطى كمياب است. سزگين تا سال 1961 به جمع آورى مطالب و موادى براى تأليف ذيلى بر بروكلمان پرداخت, ولى در آن هنگام متوجه شد كه نوشتن ملحقات براى كتاب بروكلمان فايده اى ندارد, بلكه بايد كار او براساس موادى كه وى با آنها آشنايى نداشته است, بازسازى شود. وى در اثناى چاپ جلد اوّل به اين نتيجه رسيد كه كتاب خود را از كتاب بروكلمان جدا و مستقل كند, بنابراين اولين جلد از اين كتاب براساس طرح و شيوه دسته بندى سزگين در سال 1967 منتشر شد و تاكنون نُه جلد آن به زيور چاپ آراسته گشته است و جلدهاى بعدى در دست تدوين و چاپ است.
سزگين كتاب را براساس موضوع و در درون هر موضوع به ترتيب مؤلفان چيده است و در هر موضوعى تا سال 430قمرى را به نگارش درآورده است.

ج ـ الفهرس الشامل للتراث العربى الاسلامى المخطوط,
تهيه شده توسط مؤسسه آل البيت اردن:6
نزديك به سيزده سال است كه المجمع الملكى لبحوث الحضارة الاسلامية (مؤسسة آل البيت) به سرپرستى دكتر ناصرالدين الأسد دست به تأليف فهرستى مشترك براى تمامى دستنويسهاى عربى تحت عنوان فوق زده است و تاكنون نزديك به 25مجلد از اين مجموعه را منتشر ساخته است. اين اثر يكى از كاملترين و روشمندترين تأليفات در موضوع خود است. مؤلفان اين فهرست هر موضوعى (= تفسير, قراءات و…) را در سه قسمت ذكر مى كنند: نخست كتابهايى كه مؤلفين و تاريخ وفات آنها مشخص است. در اين قسمت تمامى كتابها به ترتيب تاريخ فوت مؤلفين آنها ذكر شده و اگر مؤلفى چند تأليف داشته باشد, تمامى تأليفات وى به ترتيب الفباى نام كتاب آورده شده است و در مورد هر كتاب تمامى نسخه هاى آن به ترتيب تاريخ كتابت نسخه مرتب شده است. در قسمت دوم كتابهايى كه مؤلفين آنها شناخته شده اند, ولى تاريخ فوت آنها نامشخص است, آمده است. در اين قسمت ترتيب الفبايى شهرت مؤلفين رعايت شده است و در قسمت سوم كتابهاى مجهول المؤلف آمده است.
تاكنون از اين مجموعه بخشهاى مربوط به رسم مصحف ها, مصحفهاى خطى در پنج جلد, نسخه هاى خطى تجويد, نسخه هاى كتب تفاسير در سيزده مجلد, نسخه هاى خطى علم قراءات در دو مجلد و علوم مربوط به تفسير نيز در دو جلد منتشر شده است. 3ـ مهمترين فهرستهاى مشترك منطقه اى انجام شده
يا دردست انجام (فارسى و عربى):
مدتى است كه در بعضى از كشورها تلاشى علمى براى تهيه فهرست مشترك نسخه هاى خطى آن كشور شروع شده است. بعضى از اين فهرستهاى مشترك تمامى نسخه هاى شرقى داخل آن كشور را دربرمى گيرد و برخى فقط نسخه هاى خطى زبانى خاص. در اينجا براى نمونه از يك كار اتمام يافته و چند كار مهم دردست انجام گزارشى داده مى شود:

الف ـ فهرست مشترك نسخه هاى خطى
فارسى پاكستان, نگارش احمد منزوى:7
مؤلف در اين كتاب همانطور كه از نامش پيداست, نسخه هاى خطى فارسى پاكستان را مشترك و درهم كرده است. وى براى اين كار, افرادى را براى فهرست مجموعه هاى فهرست نشده, گسيل كرده و از مجموعه هاى فهرست شده نيز استفاده كرده است. ماحصل اين كوشش كم نظير علمى, انتشار سيزده مجلد فهرست در بيش از سه هزار صفحه است.

ب ـ فهرست موضوعى نسخه هاى خطى عربى
كتابخانه هاى جمهورى اسلامى ايران, تأليف (دكتر حجتى):8
اين كتاب كه نتيجه زحمات سى ساله مؤلف آن است, دربردارنده تمامى نسخه هاى عربى كتابخانه هاى ايران است. كتاب به ترتيب موضوعى است (جلد اول= علوم قرآنى بخش اول قرائت و تجويد) و ذيل هر موضوع كتابها به ترتيب الفباى نام كتاب مرتب گشته اند. مؤلف در هر بخش تاريخچه اى از آن علم را ذكرمى كند و ذيل هر كتاب, زندگى مؤلف كتاب را نيز مى آورد. سپس تمامى نسخه هاى آن را به ترتيب تاريخ كتابت نسخه همراه با مشخصات كامل نسخه شناسى ذكرمى كند. تاكنون يك جلد از اين كتاب گرانسنگ منتشر شده است و آنچنانكه مؤلف محترم يادآور شده اند, جلدهاى ديگر در دست چاپ و صحافى مى باشد.
ج ـ فهرست مشترك نسخه هاى خطى عربى هلند,
نگارش (ويتكام) (Witcam):9
بيش از پانزده سال است كه آقاى (ويتكام), كتابدار دانشگاه ليدن هلند و از نسخه شناسان برجسته كتابهاى عربى, دست به تأليف كتابى با نام فهرست نسخه هاى خطى عربى كتابخانه دانشگاه ليدن و ديگر مجموعه ها در هلند زده است. از اين مجموعه كه به صورت جزوات 112 صفحه اى منتشر مى شود تاكنون (تا آنجايى كه بنده اطلاع دارم) پنج جزوه در 560 صفحه در دسترس محققان قرار گرفته است. اين فهرست, هر نسخه را با توصيفات بسيارى معرفى مى كند. توصيف هر نسخه سه عنصر اساسى را دربرمى گيرد كه عبارتند از: 1ـ عنوان, مؤلف, معرفى و ارجاعات كتابشناختى; 2ـ توصيف فيزيكى دستنويس كه تمامى موارد را از قبيل شمار برگها, سطرها, صحافى, نوع قلم, شيوه كتابت, كاتبان و… دربرمى گيرد; 3ـ توصيف مندرجات نسخه. ويتكام قصد دارد تا تمامى نسخه هاى عربى فهرست شده و فهرست نشده هلند را بدين شيوه معرفى نمايد.

د ـ نرم افزار فهرست نسخه هاى خطى
شرقى در فرانسه (غير از پاريس):
شعبه (انستيتوى تحقيقات تاريخ متون) (IRHT) از (مركز ملى تحقيقات علمى) (CNRS) فرانسه مشغول تهيه نرم افزارى براى فهرست كردن, جمع آورى و ميكروفيلم تمامى مجموعه هاى نسخه هاى خطى شرقى در فرانسه در كتابخانه هاى خارج از پاريس است. اين مجموعه كه (بيس مديوم) (Base Medium) نام دارد, همچنين تمامى نسخه هايى را كه قبلاً فهرست شده است, دوباره فهرست نگارى و يا تصحيح و سپس در كامپيوتر نمايه سازى مى كند.

هـ ـ فهرست نسخه هاى خطى شرقى در آلمان:10
از سال 1958, طرح عظيمى تحت عنوان (فهرست دستنويسهاى شرقى در آلمان) (VOHD) از سوى سازمان مركزى تأمين بودجه انجمن پژوهشهاى آلمان تأمين اعتبار شد كه هدف آن ارزيابى و توصيف صحيح همه دستنويسهاى شرقى كتابخانه هاى شخصى و عمومى آلمان است. برطبق مدارك, تعداد نسخه هاى فهرست نشده در آلمان بيش از 40000 نسخه است. تعداد مجلدات اين طرح بنا بر پيش بينى مسؤولين آن به هشتاد جلد خواهد رسيد. تاكنون بالغ بر بيست مجلد آن انتشار يافته است و بقيه مجلدات در دست تهيه و چاپ است. اين مجموعه تمامى دستنويسهاى فهرست شده و فهرست نشده را دربرمى گيرد.

و ـ فهرست نسخه هاى خطى عربى, فارسى و تركى
كتابخانه هاى بلژيك, نگارش: اِف. بودِن (F. Bauden):
اين فهرست هفت جلدى, تمامى نسخه هاى داخل بلژيك را دربرمى گيرد و اكنون در دست انجام است.

* . * .*
كارهايى كه برشمرديم از مهمترين فعاليتهايى است كه در امر تهيه فهرستهاى مشترك منطقه اى انجام شده و يا در دست انجام است. اميدواريم در بقيه كشورها نيز چنين امرى صورت پذيرد.*. * .*
ج ـ ارزيابى كارهايى كه تاكنون شده است:
با وجود چنين فعاليتهايى براى مشترك سازى فهرستهاى نسخه هاى خطى, هنوز بيش از درصد اندكى از نسخه ها مشترك نشده است. فهرست نسخه هاى مشترك فارسى, كار آقاى منزوى در جلد شش متوقف شده است. در همين شش جلد و با بستن موضوعاتى كه ايشان در اين چند جلد آورده اند, فقر منابع فهرستى كاملاً مشهود است. اگر با منابع فهرستى جديد بخواهيم اين شش جلد را روزآمد كنيم شايد حجم آن به دو برابر افزايش يابد. ادبيات فارسى تأليف استورى, هم به علت قدمت و هم به علت فقر منابع, تمامى نسخه ها را دربرندارد. براى نسخه هاى عربى دو كار دورانساز بروكلمان و سزگين نيز كار نهايى نيست. اين دو تأليف كه از يك سو كتابشناسى نيز هستند, تمامى نسخه هاى خطى عربى را دربر نمى گيرند. كار بروكلمان به علت قدمت, بسيارى از فهرستها را از دست داده است. سزگين نيز در هر موضوع فقط تا سال 430هـ. بسنده مى كند و از 430 به بعد را وانهاده است. همچنين اين دو كتاب از فهرستهاى داخل ايران, كمترين بهره را برده اند. متأسفانه بى اعتنايى به منابع ايرانى (هرچند كه اين منابع نسخه هاى عربى را نيز معرفى كرده اند) بلايى است كه دامنگير بسيارى از فهرستنويسان و محققان خارجى شده است. مجموعه الفهرس الشامل مؤسسه آل البيت اردن نيز هم به دليل كندى كار و هم به علتهاى ديگر همچون به كارگيرى روشهاى قديمى و دستى و عدم ذكر كامل مشخصات نسخه شناسى و كتاب شناسى نيز كار نهايى نمى تواند باشد.
فهرستهاى مشترك منطقه اى نيز, همچنانكه از نامشان پيداست, تنها حوزه جغرافيايى خاصى و يا حتى زبان خاصى در حوزه جغرافيايى محدودى را دربر مى گيرند و اين امر با فهرستگان مشترك جهانى فاصله زيادى دارد. امّا اين خصوصيت دليل بى ارزشى اين فهرستها نيست, زيرا اين فهرستها ادعاى جهانى ندارند, بلكه اگر فهرست مشترك هر كشورى آماده شود, راه رسيدن به فهرستگان مشترك جهانى بمراتب كوتاهتر و آسانتر خواهد شد.

د ـ موانع دستيابى به يك فهرستگان جامع مشترك:
همانطور كه ذكر كرديم, منابع ما فهرستهاى چاپ شده است. يعنى فهرستگان مشترك ما تمامى نسخه هاى خطى موجود را دربر نمى گيرد, چراكه متأسفانه براى رسيدن به يك فهرستگان جامع مشترك موانعى وجود دارد و تا زمانى كه اين موانع برطرف نشود, فهرستگان جامع مشترك به انجام نخواهد رسيد. عمده اين موانع دو مسأله است:

1ـ نسخه هاى فهرست نشده:
بسيارى از نسخه هاى خطى تا به حال فهرست نشده اند و تعداد نسخه هاى فهرست نشده را شايد بتوان به ميزان نسخه هاى فهرست شده دانست. از ميان 25000 نسخه خطى كتابخانه مرحوم آيةالله نجفى مرعشى در قم تنها نزديك به ده هزار نسخه فهرست شده است. در كتابخانه هاى ملى ايران, مجلس شوراى اسلامى و ديگر كتابخانه هاى عمده ايران و كتابخانه ها و مجموعه هاى شخصى نسخه هاى بسيارى هنوز فهرست نشده اند. در ديگر كشورها نيز وضع به همين ترتيب است: نزديك به 30000 نسخه در مجموعه هاى شخصى در عُمان و همين تعداد در آلمان و همينطور در كشورهاى ديگر از هند و پاكستان و خاور دور گرفته تا روسيه و كشورهاى عربى و اروپا و آفريقا بيش از يك ميليون نسخه فهرست نشده وجود دارد. اميدواريم مسؤولان كتابخانه ها كمر همّت بسته و هرچه سريعتر نسخه هاى خطى فهرست نشده را فهرست كنند تا عموم محققان بتوانند از اين ميراث برجاى مانده هرچه بيشتر و بهتر بهره ببرند.

2ـ كاستيها و اغلاط درون فهرستهاى موجود:
يكى ديگر از موانع دستيابى به فهرستگان جامع, اغلاط درون فهرستهاست. منظور ما از اغلاط, اغلاط املايى و يا اشتباه در سال فوت مؤلف و… نيست, بلكه مراد, آن فهرستهايى است كه رساله اى پنجاه برگى را در يك مجموعه پانصد برگى, يك تأليف به شمار آورده اند و تنها آن را فهرست كرده اند و باقى رساله هاى درون مجموعه را نديده اند و اگر در اين مجموعه ده رساله ديگر باشد, تمامى اين رساله ها بايد شناسايى نشده و يا از بين رفته تلقّى شوند, چراكه تا زمانى كه محققى سراغ اين مجموعه نيايد و آن را به دقت بررسى نكند, اين رساله ها كشف نمى شوند. همچنين كاستيهاى درون بعضى از فهرستها نيز از موانع اين طرح به شمار مى روند, فهرستهايى كه فقط نام نسخه و مؤلف را معرفى مى كند و به ديگر خصوصيات آن نمى پردازند, كم نيستند. و چه بسا در معرفى نسخه و يا مؤلف آن دچار اشتباه شوند. بنابراين, هرگونه مسامحه در معرفى نسخه, كه ممكن است از نظر بعضى از فهرست نگاران, صرفه جويى تلقّى شود, نه تنها هيچ نفعى ندارد, بلكه فهرست را از درجه اعتبار و استفاده صحيح ساقط مى سازد.
دو عاملى كه برشمرديم, از عمده موانع دستيابى به فهرستگان جامع است. با اين وجود نمى توان طرح فهرستگان مشترك جهانى را متوقف كرد; زيرا تا زمانى كه تمامى نسخه هاى اسلامى دنيا فهرست شوند, راه زيادى باقى است و بازنگرى و ويرايش فهرستهاى موجود نيز زمان زيادى مى طلبد. بنابراين براساس همين منابع موجود ـ كه كم هم نيستند ـ بايد كار را انجام داد. پيش بينى مى كنيم كه پس از آماده شدن فهرستگان مشترك, هر ده سال يكبار, بايد آن را براساس فهرستهاى جديد روزآمد كرد.

هـ ـ شيوه و روش ما براى رسيدن به فهرستگان مشترك جهانى:
1ـ منابع, شناسايى و دسترسى:
همانطور كه در تعريف طرح ذكر شد, منابع ما براى رسيدن به فهرستگان مشترك, فهرستهاى چاپ شده نسخه هاى خطى است. براى شناسايى به منابعى رجوع مى شود كه فهرس الفهارس نسخه هاى خطى است. از آن ميان بايد به كتاب چهارجلدى بررسى جهانى دستنويس هاى اسلامى11 كه توسط مؤسسه الفرقان لندن تهيه شده است, اشاره كرد. اين كتاب به رغم نقصهاى اندك آن بى شك كاملترين و صحيحترين منبعى است كه در اين زمينه وجود دارد و ما براى رسيدن به طرح خود بيشترين استفاده را از اين كتاب كرده ايم. در اين كتاب آدرس, تعداد نسخه, فهرستهاى چاپ شده و چاپ نشده كتابخانه ها و مجموعه هاى 106 كشور آمده است و ما با دستمايه ساختن اين كتاب امر تهيه منابع را شروع كرديم.
تهيه نزديك به 3000 جلد فهرست به زبانهاى مختلف و از كشورهاى متفاوت امرى است ممكن, امّا بسيار مشكل. در مدت يكسالى كه تهيه منابع را شروع كرده ايم, توانسته ايم نزديك به هفتصد جلد فهرست عربى و فارسى و سيصد جلد فهرست لاتين را تهيه كنيم. اميدواريم تا پايان سال جارى بتوانيم منابع بيشترى را تهيه كنيم.

2ـ علامتگذارى منابع فارسى و عربى:
براى رسيدن به اين طرح تمامى مشخصات هر نسخه از منابع فارسى و عربى علامتگذارى و جداشده و سپس وارد كامپيوتر مى شود و تاكنون امر علامتگذارى سيصد مجلد از منابع فارسى و عربى به اتمام رسيده است.

3ـ ترجمه و چاپ منابع لاتين:
از آنجايى كه تعدادى از منابع و فهرستها به زبانهاى غيرفارسى و عربى است, لازم است كه اين تعداد فهرست به زبان فارسى ترجمه شده و پس از چاپ در كنار منابع فارسى و عربى وارد مراحل علامتگذارى و نمايه سازى شود. دامنه زبانى اين منابع عبارت است از: زبانهاى انگليسى, فرانسه, آلمانى, تركى استانبولى, روسى, لهستانى, ايتاليايى, اسپانيايى, سوئدى, اردو, لاتين, يونانى, هلندى و….
هم اكنون نزديك به صدمجلد از اين منابع در دست ترجمه و بيش از سى مجلد آن ترجمه شده و مراحل حروفچينى و چاپ خود را مى گذراند, هرچند امر ترجمه اين فهارس براى رسيدن به فهرستگان مشترك جهانى است, امّا اين عمل فى نفسه نيز ارزش دارد و محققان مى توانند پس از ترجمه و چاپ اين منابع و تا زمان آماده شدن فهرستگان نهايى, از اين منابع استفاده ببرند.
همچنين براى يكدست كردن ترجمه ها از جهت اصطلاحات نسخه شناسى, رسم الخط, ارجاع به منابع و…, شيوه نامه اى تهيه شده است كه در دسترس تمام مترجمان و ويراستاران نهاده شده است.

4ـ شيوه تنظيم مطالب:
اين طرح به دو صورت نرم افزار و مكتوب ارائه خواهد شد. در شكل نرم افزارى آن, محقق مى تواند بدون هيچ محدوديتى براساس نام كتاب, مؤلف, ناسخ, تاريخ كتابت و هر طريق ديگرى كه مايل باشد, كتاب مورد نظر خود را جستجو كند. همچنين انواع ايندكسها همچون ناسخنان, نسخه هاى تاريخ دار, مهرها و تملّك نسخه ها, انواع خط, انواع جلد و صحافى و هر خصوصيت ديگرى كه لازم باشد, در نرم افزار آماده سازى مى شود. در شكل مكتوب, تمامى كتابها را براساس نام مؤلفان آنها مرتب خواهيم كرد و زير نام هر مؤلف تمامى كتابهاى او همراه با شرح حال, كتابشناسى, نسخه ها و تمامى خصوصيات نسخه ها و چاپهاى آن كتاب ذكر خواهد شد.
در پايان اميدواريم كه در يك مدت پنج ساله اين طرح را با يارى محققان عزيز به پايان برسانيم و افتخار ديگرى بر افتخارات فرهنگ و تمدن اسلامى بيفزاييم.*. * .*پاورقي: 1. Story, C. A. Persian Literature, A Biobibliographical Survey, Royal Asiatic Society of Great Britain and Ireland, 1970-1994, 5 Vols. Vol 5 by: Francois de Blois. [ادبيات فارسى, بررسى زيست كتابشناختى] 2. استورى, چ. آ. ادبيات فارسى بر مبناى تأليف استورى; ترجمه به روسى: يو. ا. بِرِگِل, ترجمه از روسى به فارسى: يحيى آرين پور, سيروس ايزدى, كريم كشاورز; تحرير: احمد منزوى, تهران: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى, چاپ اول, 1362ش. 2ج. 3. منزوى, احمد. فهرست نسخه هاى خطى فارسى; تهران: مؤسسه فرهنگى منطقه اى, چاپ اول, 1353ـ 1348ش. 6ج. 4. Brockelmann, C. Geschichte der Arabischen Litterarur, Leiden: E. J. Brill. 1943-1949, 5 Vols: 2+3. [تاريخ ادبيات عربى] 5. Sezgin, F. Geschichte des Arabischen Schrifttums; Leiden: E. J. Brill, 1967-1984, 9 Vols. [تاريخ نگارشهاى عربى] 6. المجمع الملكى لبحوث الحضارة الاسلامية: مؤسسة آل البيت, الفهرس الشامل للتراث العربى الاسلامى المخطوط; اردن, عمّان: مؤسسة آل البيت, 1987م. 7. منزوى, احمد. فهرست مشترك نسخه هاى خطى فارسى پاكستان; اسلام آباد (پاكستان): مركز تحقيقات فارسى ايران و پاكستان, چاپ اول, 1364ش. 13ج. 8. حجتى, دكتر سيد محمدباقر. فهرست موضوعى نسخه هاى خطى عربى كتابخانه هاى جمهورى اسلامى ايران…; تهران: سروش و سازمان مدارك فرهنگى انقلاب اسلامى, چاپ اول, 1370ش. 1ج. [تاكنون]. 9. Witkam, J. J. Catalogue of Arabic Manuscripts in the Library of the University of Leiden and other Collections in the Netherlands; Leiden: E. J. Brill, 1983-1989, 5 Fasicules. [فهرست دست نويسهاى عربى كتابخانه دانشگاه ليدن و ديگر مجموعه ها در هلند] 10. Verzeichnis der Orientalischen Handschriften in Deutschland (VOHD), Band XVII, Reihe B: Arabische Handschriften, [by] Ewald Wagner and Gregor Schoeler, Stuttgart: Franz Steiner Varlag, 1976-1990, 2 Volsژ. [فهرست دست نويسهاى شرقى در آلمان, دوره 17, قسمت دوم: دست نويسهاى عربى, 2ج.] Band XIV, Persische Handschriften, 1968, 2 Vols. [فهرست دست نويسهاى شرقى در آلمان, دوره14, دست نويسهاى فارسى, 2ج.] 11. Ropper, G. J. [General Editor], World Survey of Islamic Manuscripts; London: Al-Furqan Islamic Heritage Foundation, 1991-1994, 4 Vols.


صفحه 10

معرفى‌هاى اجمالى


الشيخ فخرالدين الطريحى. مجمع البحرين نسق و تحقيق قسم الدّراسات الإسلاميّه, مؤسسة البعثة, قم, 1414 [نشر 1416]. 652« 672ص, رحلى.
زبان عربى به هنگام نزول قرآن كريم در اوج بلاغت و فصاحت بود. مردم آن روزگار خواستها, آرمانها, بزرگداريها, تأثير و تأثرها, مفاخره ها و انديشه هايشان را در قالب شعر, نثر, خطابه و سوگنامه به زيباترين و استوارترين گونه مى پرداختند. در چنان حال و هوايى قرآن بر معبر تاريخ چونان مشعلى فروزان برآمد و در برابرِ پرتوافكنيهايِ بيانى و زبانى و ستيغ بلاغت و فصاحت آن همه گونه گويشها و آرايه هاى آنها رنگ باخت. قرآن كريم در بالندگى و گستردگى و ژرفايى زبان عربى تأثير عظيمى برجاى نهاد و عالمان عرب با بهره ورى از آموزه هاى قرآن در غنايِ زبان خود بسى كوشيدند. (ر.ك: اثر القرآن فى تطور النقد العربى, محمد زغلول سلام, دارالمعارف بمصر; قضية الإعجاز القرآن وأثرها فى تدوين البلاغة العربيّه, عبدالعزيز عبدالمعطى عرفه, عالم الكتب, بيروت).
گسترش اسلام و گرويدن مردم بسيار با نژادها, فرهنگها و زبانهاى گونه گون به آن و آميختن عربى زبانان با آنان, ضمن آنكه زبان عربى را با واژه هاى ديگر فرهنگها آميخت, دشواريهايى نيز در فهم آن فراهم آورد, به گونه اى كه مردم گاه در فهم معانى واژه ها فراتر از آنچه به طور طبيعى گفتگوكنندگان به آن زبان نياز به تبيين داشتند, نيازمند توضيح شدند. اينها و جز اينها عواملى بود كه باعث شد تا آثارى مدّون در ادب عربى پديد آيد, و از اينكه نابسامانيهاى گونه گونى در آن پديد آيد, جلوگيرد و در فهم معانى واژگان معارف دين به باورمندان آن يارى رساند (ر.ك: النحو وكتب التفسير, ابراهيم عبدالله رفيده, الدار الجماهير, ليبى, الباب الأوّل, عوامل نشأة النحو فى رجاب القرآن الكريم; المعجم العربى نشأته وتطوّره, دكتر حسين نصار, مكتبة مصر, قاهرة, ج1).
فرهنگها و معجمهاى لغوى نيز در پى چنين نيازهايى پديد آمد. خليل بن احمد فراهيدى, اديب و متفكر بزرگ شيعى, براى اوّلين بار فرهنگ واژگانى تازى را بر پايه مخارج حروف بنياد نهاد و كتاب عظيم العين را بدين نمط سامان داد. (المعجم العربى نشأته وتطوره, پيشين; لغتنامه دهخدا, مقدمه, ص176, چاپ جديد, مقاله استاد شهيدى; كتاب العين, مجله حوزه, شماره3, ص169, محمدعلى مهدوى راد). كسانى پس از وى شيوه او را به كار گرفتند; مانند ابوعلى اسماعيل بن قاسم قالى در البارع (م356ق) ازهرى (م370ق) در التهذيب و… پس از وى ابوعبيد قاسم بن سلاّم هروى, فرهنگى بر پايه معانى پى نهاد و عناوين بخشها را نيز بدان شيوه نامگذارى كرد; مانند كتاب الخيل, كتاب اللبن, كتاب العسل و….
ابونصر اسماعيل بن حمّاد جوهرى (م393ق) كتاب عظيم الصحاح تاج اللغه وصحاح العربيّه را پرداخت با چينش موادّ واژه ها و با تكيه بر آخرين حرف واژه ها.
شيوه ديگر نيز در همان قرنها پى نهاده شد كه واژه ها را براساس مواد و با تكيه به حروف آغازين واژه ها تنظيم مى كرد. اين شيوه را ابوعمر شيبانى (م206ق) بنياد نهاد و ابوالمعالى محمد بن تميم برمكى لغوى (م397ق) آن را استوار ساخت و تكميل گردانيد و زمخشرى و گروهى ديگر از لغويان بر آن شيوه رفت و در واپسين سده ها تقريباً شيوه اى همگانى شد (ر.ك: المعجم العربى نشأته وتطوره, مقدمه; الصحاح, احمد عبدالغفور عطّار; المعجم العربى بحوث فى المادة والمنهج والتطبيق, رياض زكى قاسم; المعجمية العربيه, بحثهاى كنفرانس مجمع علمى عراق درباره لغت و معجمها و…).
آنچه آمد روشهاى گونه گون فرهنگهاى عمومى بود و فرهنگهاى ويژه, مانند معجمهاى قرآنى حديثى, فقهى و… نيز از اين شيوه پيروى مى كردند. آنچه اكنون مورد گفتگوست, كتاب ارجمند مجمع البحرين و مطلع النيّرين, در تبيين و تفسير واژه هاى دشوارياب قرآن و حديث, به خامه عالم جليل, فقيه بارع, محدّث و شاعر زاهد, شيخ فخرالدين بن محمد, مشهور به طريحى, است.
طريحى كتاب را به آهنگ تبيين و توضيح واژه هاى دشوارياب احاديث اهل بيت پى نهاد. بدان جهت كه در ميان آثار ديگر بدين روايات توجه نشده است. سپس بر آن مى شود كه واژه هاى قرآنى را نيز بدان بيفزايد, و چنين مى كند و افزون بر اينها واژه هايى را نيز مى آورد كه نه روايى است و نه قرآنى. مؤلف افزون بر واژه ها شرح حال مختصرى از رجال و توضيحاتى كوتاهى درباره جايها و شهرها نيز آورده و بدين سان بهره دهى آن را عام كرده است (ج1, ص1و2).
مجمع البحرين, هماره مورد توجه بوده است و عالمان بسيار سودمندى و كارآمدى آن را ستوده اند. شرح حالنگار و كتابشناس محقق, ميرزا عبدالله افندى (ره), آن را بهترين كتاب در فن خود دانسته است و بر ابداع مؤلف در نگارش و ناهمانندى آن در ميان آثار شيعيان تا آن روزگار تنبّه داده است (رياض العلماء, ج4, ص333). مجمع البحرين بارها چاپ شده بود; از جمله چاپ شش جلدى آن با تحقيق آقاى سيد احمد حسينى كه بارها در ايران و لبنان و عراق با چاپ افست نشر يافته است.
گفتيم مجمع البحرين بر شيوه (صحاح اللغه) تنظيم يافته است. سالها پيش دفتر نشر فرهنگ اسلامى چاپ آقاى حسينى را با تنظيم نو براساس حروف آغازين واژه ها نشر داد.
بخش تحقيق بنياد بعثت سالها پيش, تحقيق, تعليق, تصحيح و تنظيم كتاب را آغاز كرد كه اكنون دو جلد از آن نشر يافته است. اين چاپ از استوارى, دقت و كارآمدى شايسته اى برخوردار است. محققان, كتاب را براساس حروف آغازين واژه ها ترتيب داده اند و متن را براساس مقابله كهنترين نسخه خطى آن با نسخه هاى چاپى و محقَّق, تصحيح كرده اند و در ضمن اين پژوهشِ همه سويه, واژه هايى را كه در برخى چاپها افتاده بوده است, استدراك كرده و تصحيفها و تحريفهاى راه يافته به متن را زدوده اند. منابع و مآخذ تمام نقلها, آيات, روايات, آثار, اشعار و… را نشان داده اند و موارد اختلافى نسخه ها را در پانوشتها ضبط كرده اند. همچنين در ضمن مقدمه اى درازدامن و محققانه از چگونگى كتاب, شيوه تحقيق, و مسائل مرتبط با كتاب و موضوع آن بحث كرده اند.
در مقدمه كتاب ضمن تأكيد بر اهميت كتاب و نشان دادن جايگاه والاى آن در مجموعه فرهنگها, كاستيها و ناهنجاريهاى آن را نيز هوشمندانه و بادقت برشمرده اند. به مَثَل يادكرده اند كه با اينكه هدف وى توضيح واژه هاى دشوارياب احاديث اهل بيت(ع) بوده است, امّا جز اندكى از بسيار در اين مجموعه نيامده است; به اين كاستى عالمان پيشين نيز اشاره كرده اند (ر.ك: رياض العلماء, ج4, ص333; لؤلؤة البحرين, ص67; روضات الجنات, ج5, ص350).
گزيده گوييهاى نارسايى آفرين, يكى ديگر از كاستيهاى كتاب است. گاه مؤلف نقلها را در روايت و يا ديگر نقلها گزينش مى كند و اين گزينش گاهى معنا را وارونه مى نماياند (ج1, مقدمه, ص24و27). گاهى مواد به لحاظ تصحيفى كه در نقل طريحى بوده است, در جاى شايسته خود نيامده است; به مثل حديث: (بكم يدرك الله ثِرَة كلّ مؤمن), صحيح آن (… تِوَة…) است و بايد در ماده (وتو) بيايد كه به لحاظ اين تصحيف در (ثار) آمده است. چنين است حديث (وتترك للحارص…) كه صحيح آن (حارس) است و بايد در ماده (حرس) مى آمد و نه (حرص) و… (مقدمه, ص26ـ30).
گفتيم در مجمع البحرين شرح حال مختصرى از رجال نيز آمده است. اين بخش نيز خالى از كاستى و اشتباه نيست. به مثل در ماده (توز) آمده است: (التيزانى) محمد بن عبدالله لغوى مشهور, كه صحيح آن ابومحمد عبدالله بن محمد بن هارون توزى است. در ذيل ماده (سلل) آمده است: جنادة السلولى صاحب رسول الله ـ ص ـ كه صحيح آن حبش بن جناده ابوجنادة سلولى است (مقدمه, ص31و32). گاه نقلها از مصادر نيز دقيق نيست (مقدمه, ص32ـ 35) و گاه در تصريف واژه ها و اشتقاق آنها اشتباه شده است (مقدمه, ص35 ـ 36 و…). محققان اين موارد را تصحيح كرده و بدان تنبّه داده اند.
با اين همه مجمع البحرين كتابى است ارجمند و كارآمد و اين تصحيحِ استوار, دقيق و پيراسته ستودنى است. محمّدعلى مهدوى راد آفرينش و تاريخ. مطهر بن طاهر مقدسى. با مقدمه, ترجمه و تعليقات دكتر محمدرضا شفيعى كدكنى (تهران: نشر آگه, 1374), 1311ص, وزيرى.
يكى از سنتهاى قديمى در تاريخنويسى ـ و بويژه در تاريخهاى عام در ميان مسلمانان ـ اين بوده كه مورّخ مى بايست در آغاز كتاب خود, پاسخى درباب منشأ اقوام عالَم ارائه دهد. از اين رو عموماً ماجرا را از (هبوط آدم) آغاز كرده و تا خاتمه (طوفان نوح) و از آن پس تا عصر مورّخ ادامه مى دادند.
در پاسخ به اين پرسش كه منشأ اقوام مختلف جهان چيست, اسطوره و تاريخ درهم مى آميزد و بسته به جهان بينى مورّخ به اين سو يا آن سو مى گرايد. (اساطير مخصوصاً در آنچه به آغاز تاريخ اقوام مربوط است, نقش و تأثيرى پيچيده دارد. وجود انواع اساطير, سپيده دم تمام تاريخ انسانيت را ابرآلود كرده است و حتى تيرگى و ابهام آن هنوز هم در افق تاريخ باقى است.) به هر روى, اسطوره شناسان برآنند كه دوران اسطوره, دوران پيش از تاريخ است. بدين معنا كه تاريخ در واقع آن چيزى است كه در واقعيت به انجام رسيده است و هنوز با ذهن و نهاد آدمى درنياميخته است. اين رخدادها و پديده هاى راستين و واقعى, روزگارى به نگارش درآمده اند و تاريخِ مدوّن را پديد آورده اند, امّا آن بخش از زندگانى آدميان كه به روزگارانِ تاريك و فراموش شده بازمى گردد, هرگز آشكارا پاس داشته نشده است و به نگارش و گزارش درنيامده است. اين روزگاران تاريك را در زندگانى و فرهنگ آدمى, دوران پيش از تاريخ مى نامند. و اسطوره مايه هاى خويش را بيشتر از اين روزگاران تاريك و رازآلود كه سرشار از افسون و فسانه ناشناخته هاست, مى ستاند. اين بخش گرانسنگ از فرهنگ و زندگانى مردمان را كه در تاريخ, گم شده است, بايد در بخش اسطوره ايِ برخى از تاريخهاى مدوّن بازجست.
هم از اين روست كه كتاب آفرينش و تاريخ (البدء والتاريخ) ارزش دوچندان مى يابد. اين كتاب بدان خاطر كه حافظه اى پر از خاطرات فراموش شده اسطوره اى دارد, در ميان آثار بازمانده از پيشينيان, تقريباً حالتى منحصر به فرد دارد.
(كتاب آفرينش و تاريخ, دايرةالمعارفى است از فلسفه, تاريخ, اسطوره شناسيِ تطبيقى, دين شناسى, جهان شناسى, جغرافيا و رستاخيزشناسى (Eschatology); و در تمام اين زمينه ها, گاه اطلاعاتى عرضه مى دارد كه در هيچ كتاب ديگرى نمى توان يافت. درحقيقت تصويرى است جامع از تلقّيِ مردمان باستان و سه قرن اولِ عصر اسلامى نسبت به جهان, از آغازِ آفرينش تا پايان آن.) (مقدمه كتاب, ص5).
جناب دكتر شفيعى كدكنى كه از پيشكسوتان ميدانِ انديشه و ادبِ اين مرزوبوم به شمار مى روند, سالها قبل, (در فاصله سالهاى 1349 تا 1352) به ترجمه اين متن گرانبها, همّت ورزيد و آن را در چهار جلد, همراه با مقدمه و تعليقات سودمند به جامعه پژوهشگران تقديم داشت.
در مقدمه مفصّلى (121 صفحه) كه مترجم توانا بر چاپ دوم كتاب نوشته, به قدر كافى در شأن و ارزشِ متن كتاب و مؤلف آن, سخن رفته است. در اينجا به اجمال بر اطلاعات ارائه شده در اين مقدمه ممتع, نظر مى افكنيم.
بخش نخست مقدمه (درباره مؤلف) است. مترجم, پيش از بيان نام و نشانِ مطهر بن طاهر مقدسى, يادآور مى شود كه بسيارى از قدما و نيز برخى از مستشرقين (همچون كلمان هوار, در ابتداى كارِ خود), كتاب البدء و التاريخ را به ابوزيد بلخى منسوب مى داشتند; امّا با تحقيقات به عمل آمده, روشن شد كه تأليف اين كتاب, سالها پس از فوت ابوزيد بلخى, صورت گرفته است.
بحث درباره سال تولد, محل تولد و نياكان مؤلف و نيز تحصيلات و آموخته هاى او از ديگر مطالب اين بخش از مقدمه است. سپس برخى از استادان و مشايخ مؤلف, به اجمال معرفى مى گردند و پس از آن چند و چون سفرهاى مؤلف بررسى مى شود: (مؤلف برطبق تصريحات خود, در سرزمينهاى عالم اسلامى از خراسان و فارس و كرمان تا عراق و شام و مصر و بيت المقدس تا بلاد يونانيان و نواحى مركزى و غرب ايران سفر كرده و در بسيارى از اين شهرها, از ديدارهاى خود با دانشمندانِ آن اقاليم سخن گفته است.)
در بخش بعدى مقدمه, آثار مؤلف برشمرده مى شود. اين آثار اگرچه هيچ يك برجاى نمانده اند و يا اكنون در دسترس نيست, بارى در خلال مباحث كتاب آفرينش و تاريخ از آنها يادشده است.
بحث درباب شيوه تفكّر مؤلف, از ديگر بخشهاى مقدمه است كه در آن به (مذهب مؤلّف) و (نحوه برخورد او با ارباب ديانات و شرايع ديگر) و نيز (تقديم نامه كتاب), پرداخته شده است.
در بخش (ساختار كتاب و نوع موضوعات آن), چكيده اى از محتواى كلّ كتاب به طرز ماهرانه اى ـ كه تنها درحدّ توانايى و چيره دستى مترجم است ـ ارائه شده و پس از آن ارزشهاى كتاب برشمرده شده اند. اين ارزشها از زاويه هاى گوناگون ارزيابى شده اند: از ديد تاريخ فلسفه در ايران و اسلام; از ديدِ اسطوره شناسى; از ديد دين شناسى; از ديدِ جغرافيا; از ديد تاريخنگارى; از ديدِ تاريخ تصوف و از ديدِ تاريخ ادبيات.
براى نمونه در بخش (ساختار كتاب) مى خوانيم: (… اندكى بعد انديشه تكامل را آشكارتر بيان مى كند كه بعضى (و نمى گويد كه اين بعض از كدام ناحيت و كدام عصرند) برآنند كه چون گردش افلاك استقامت يافت, جانوران به وجود آمدند و آنگاه كه گردشى با اعتدال بيشتر كرد, بوزينه (ميمون) به وجود آمد كه بسيار شبيه انسان است و سپس گردشى در كمال اعتدال كرد و از آن انسان زاده شد, كه سابقه انديشه آدم شدن ميمون را در ميان متفكران دوره آغازى تمدن اسلام نشان مى دهد, و همان است كه بعدها وارد شعر بيدل شد كه گفته است:
هيچ نقشى بى هيولا قابل صورت نشد
آدمى هم پيش از آن كآدم شود, بوزينه بود.)
همچنين بى فايده نيست اگر از ميان ارزشهاى كتاب, بخشى را كه (از ديدِ تاريخنگارى) است, نقل كنيم تا بر اهميت بيش از پيش اين اثر واقف شويم.
(بيشترين حجم كتاب, در مجموع, تاريخ است; تاريخ ايران باستان و عرب جاهلى و تاريخ پيامبران و شاهان قديم و چندين فصل هم ويژه تاريخ اسلام و زندگينامه رسول(ص) و ياران او و خلفاى راشدين و امويان و بخشى از عباسيان تا روزگار مؤلف. در تمام اين بخشها, گاه, به كتابها و اسنادى ارجاع مى دهد كه امروز در دست نيست و قرنهاست كه از ميان رفته است و تنها راويِ آن سخنان, همين مؤلف ماست. درباب ارزش تاريخى كتاب, روزنتال كه يكى از جامعترين كتابها را در باب تاريخ نويسى در ميان ايرانيان و مسلمانان نوشته است, معتقد است كه مطهّر بن طاهر, تاريخ را با ديدى فلسفى نگريسته و در آغازِ كتاب خويش, بحثى نظرى پيرامون (شناخت) و (خرد) آورده است و به اهميت فرهنگى اديان و مذاهب پيشين توجّه بسيار كرده است و بر روى هم كوشيده است كه ميان فلسفه و تاريخ پيوندى استوار برقرار كند.)
در بخش ديگرى از مقدمه, از انواع منابعى كه مؤلف از آنها بهره گرفته, سخن رفته است. اين منابع ابتدا در سه دسته: 1ـ تجارب و ديدارها; 2ـ منقولاتِ ديگران; 3ـ كتب و رسالات, طبقه بندى شده اند و آنگاه در دسته اخير از منابع فارسى, يونانى, عبرانى و عربى ياد شده است. بخش پايانى مقدمه, مربوط است به (آفرينش و تاريخ در منقولاتِ قُدما); كه در آن ردّپايى از اين كتاب, در متون فارسى و عربى, رديابى شده است.
مترجم سختكوش در پايان متذكر شده است كه (اسلوب ترجمه, چنان بوده است كه ضمن رعايت امانت و حفظ بعضى از تعبيرات و اصطلاحات ـ كه ارزش تاريخى و فرهنگى دارند ـ عباراتِ كتاب ساده و طبيعى باشند و تا حدّى از اسلوب نثر قرنهاى اوليه, كه به عصرِ مؤلف نزديكند, دور نباشد.)
همچنين مصحح محترم بحق يادآور مى شود كه (به همان اندازه كه وقت خود را براى ترجمه كتاب صرف كرده است, زحمتِ تصحيحِ متن عربى كتاب را نيز عهده دار شده است و بسيارى از ساقطات متن را, از رويِ نسخه عكسِ كتاب (موجود در كتابخانه مركزى دانشگاه تهران) و بيشتر از آن, از خلال متون كهن ديگر, گاه, بازسازى كرده است….)
آنچه اينك به گنجينه فرهنگ و تاريخ اين ديار افزوده شده, مرهون تلاش بى شائبه استاد شفيعى كدكنى است كه ساليانى از عمر خود را وقف آن كرده است. آفرين بر همّت والاى او. محمّدرضا موحّدى المعجم المفهرس لمعانى القرآن العظيم, 2ج, اعداد: محمد بسّام رشدى الزين, اشراف: محمّد عدنان سالم, دارالفكر, دمشق, 1416, 1360ص, رحلى.
معارف قرآن دريايى است ناپيداكرانه; و آموزه هاى آن بسى گسترده و فراخ دامن. قرآن ظاهرى زيبا, آراسته و روح نواز دارد و باطنى ژرف, انديشه خيز و خردپرور. عالمان در درازاى سده ها با تفسير و تبيين آيات الهى و تدوين نگاشته هاى گونه گون در آستانه قرآن, كوشيده اند تا مگر اندكى از بسيار معارف قرآن را بازگويند و (نمى) از (يم) درياى موج خيز آموزه هاى آن را بازشناسند و با سامان بخشيدن به آثار و فهرستهاى راهنما, جستجوگران معارف قرآن را يارى رسانند. فهرستهاى موضوعى قرآن كريم, و رده بندى آيات همگون موضوعهاى نهفته در آيات زرين آن از جمله كوششهاى ارجمند در اين زمينه است. گويا كهنترين فهرست موضوعى قرآن كريم را, ابوسعد منصور بن حسن بن حسين آوى (آبى) اديب, محدث و شاعر بلندآوازه شيعى و از دولتمردان اوايل قرن پنجم تدوين كرده است. او بخش عظيمى از جلد اوّل كتاب ارجمند (نثر الدّر) (براى آشنايى با وى و كتاب نثر الدّر, ر.ك: ابوسعد آوى ونثرالدّر, آينه پژوهش, شماره20/31) را ويژه فهرست موضوعى قرآن كريم ساخته است و ذيل 41 عنوان آيات بسيارى را رده بندى كرده است. برخى از عناوين آن چنين است: آيات فيها ذكر التقوى, آيات فيها ذكر الصلاة, الأمثال الأمر بالعدل والإحسان, التكليف, الصبر, النصر, ذكر البغى, ذكر الوعد, ذكر الحدود و… (نثر الدّر, ج1) فهرست بندى موضوعى ابوسعد آوى از آيات قرآن كريم اگرچه كامل نيست, و بسيارى از موضوعات قرآنى را دربر ندارد, امّا گويا اولين كوشش در اين زمينه است. كار ابوسعد پس از وى ظاهراً پى گيرى نشده است و پس از آن ـ براساس آگاهيهايى كه داريم ـ ظاهراً مهمترين, كارآمدترين و گسترده ترين رده بندى موضوعى و فهرست محتوايى آيات قرآن كريم را علاّمه عاليقدر مفسّر و فقيه بزرگوار شيعى, مولى محمدباقر مجلسى(ره) در سرآغاز ابواب و فصلهاى كتاب عظيم, بحارالأنوار به دست داده اند. اين مجموعه اگر گردآورى شود و به گونه اى دقيق تنظيم و تدوين شود و به صورت جداگانه نشر يابد, دانسته خواهد شد كه هنوز نيز (پس از گامهاى بلندى كه در اين زمينه برداشته شده است) بسى كارآمد و سودمند است. به هرحال در قرن چهاردهم همسوى با گسترش پژوهش در ابعاد مختلف فرهنگ اسلامى در اين زمينه نيز گامهاى مهمى برداشته شد, كه از جمله مى توان از مجموعه هاى زير ياد كرد:
ژول لابوم, تفصيل الآيات, با مستدركات آن, به تعريب و تكميل محمدفؤاد عبدالباقى, كه در ايران بارها ترجمه شده و به گونه هاى مختلف نشر يافته است;
ـ محمدفارس بركات, الجامع لمواضيع آيات القرآن الكريم;
ـ محمد عربى غروزى, دليل مباحث علوم القرآن المجيد;
ـ محمد زكى صالح, الترتيب والبيان عن تفصيل آى القرآن;
ـ محمود راميار, فهارس القرآن= فهرست نامه قرآن 1) فهرس الألفاظ= فهرست الفاظ 2) فهرس المطالب= فهرست مطالب كه در گستردگى و شمول در سنجش با مجموعه هاى پيش از آن گامى است فراپيش;
ـ خليل الله صبرى, طبقات آيات;
ـ محمدحسن الحمصى, فهرس الموضوعات (تفسير و بيان مع فهارس كامله للمواضع والألفاظ القرآن);
ـ كامران فانى و بهاءالدين خرّمشاهى و… فرهنگ موضوعى قرآن مجيد.
آنچه اينك به معرفى آن مى پردازيم كوششى است در ادامه اين كوششها, امّا روشمندتر, سودمندتر, و كارآمدتر. موضوعات در اين فهرست براساس (الفبا) و با توجه به هيئت عناوين و بدون درنظر گرفتن (ال) تنظيم شده است. بدين سان آيات مرتبط با صفات الهى در ذيل عنوان (صفات الهى) آمده است و در حرف (ص) و نه در (واو) و ذيل عناوين اشتقاقى وصف.
ذيل عناوين كلى, عناوين ريز و مرتبط, بدقت فهرست شده است و آيات دلالت كننده بر موضوع آورده شده و موضع استشهاد نشان داده شده است. مقايسه گذرايى با فهرستهاى پيشين بويژه, فرهنگ موضوعى قرآن مجيد, كه براستى, از فهارس ديگر شاملتر و كاملتر است, نشان مى دهد كه اين فهرست گسترده تر و سودمندتر است. بمَثَل ذيل (الآباء) فهرستِ يادشده, بجز عنوان كلى آن, ده عنوان آمده است و در اين فهرست هيجده عنوان. عناوين راهگشا و سودمندى در اين فهرست آمده است كه ابداعى است براى نمونه: الحوار= گفتگو, مباحثه, ديالوگ. و ذيل آن: شيوه هاى آن, گفتگوى انسان با هستى, گفتگوهاى انسانى: دعوتها, ابراهيم و مردمش, شعيب و مردمان آن روزگار و… خداوند و انبيا, خدا و انسان به واسطه پيامبران, خدا و انسان به واسطه ملائكه, گفتگوهاى علنى و روياروى, گفتگو ضرورتى فرهنگى, گفتگو و پايه ها و آداب آن و….
الذنب= گناه, اصرار بر آن, توبه از آن, عقاب بر آن, علم خداوند به آن, آمرزش آن.
السبيل= راه, سبيل الله, نثار و ايثار براى آن, دفاع از آن, جلوگيرى از آن, و ايجاد مانع از گسترش آن, راه ضلال.
در ذيل الكفر: هشتادعنوان فرعى آمده است; مانند: استدراج كافران, انواع كفر, گونه هاى كفر فرجام كفرورزى, همسانى و همسويى كفر با ظلم, طغيان, گمراهى, شقاوت, عداوت و….
البيان: بيان و تبيين, بيان آيات الهى, بيان عملى, بيان قولى, التاريخ, لزوم پژوهش در آن عبرت گير و بهره گيرى از آن.
الجهاد: احكام آن, غنايم آن, زمينه ها و عوامل آن, آمادگى براى آن و چگونگى آمادگى در جهاد, اعلان جهاد, امر بدان, پاداش آن, جهاد فرهنگى و جهاد فراخوانى, جهاد و شكيبايى در راه آن جهاد فى سبيل الله, معصيت ترك آن و….
الجهل: ارتباط جهل با كفر, جهل لزوم دورى از آن و…
به هرحال, المعجم المفهرس لمعانى القرآن العظيم, به لحاظ گستردگى عناوين, و چگونگى تنظيم, و شيوه هاى بهره دهى تاكنون كم نظير بلكه بى نظير است. توفيق مؤلفان را در خدمت به قرآن كريم و معارف آن از خداوند خواستاريم. محمّدعلى مهدوى راد آداب المتعلّمين, الإمام نصيرالدين الطوسى. تحقيق و توثيق السيّد محمدرضا الحسينى الجلالى. شيراز, انتشارات كتابخانه مدرسه علميّه امام عصر(عج). 192ص, وزيرى.
اسلام دين دانش است و رسول خدا(ص) هدف از بعثت و رسالت خود را آگاهاندن و بيدارساختن مردم معرفى كرده است (منية المريد, چاپ دفتر تبليغات اسلامى, ص106). ارجگزارى تعاليم قرآن و آموزه هاى پيامبر(ص) و معصومان(ع) به دانش و دانشورى و بزرگدارى دانشوران و فرهيختگان در منابع فرهنگ اسلامى فراوانتر از آن است كه بتوان در مجموعه اى اندك از آن سخن گفت. از ديرباز محدثان در مجموعه هاى حديث اين گونه احاديث را در بابى ويژه گردمى آوردند (ر.ك: مقاله تصحيح تازه منيةالمريد, محمّدعلى مهدوى راد, آينه پژوهش, شماره2, ص25و30) كه در سده هاى واپسين و به هنگام گسترش آثار مدوّن در ابعاد مختلف فرهنگ اسلامى, متفكران اسلامى بر پايه اين روايات, كتابها و نگاشته هاى ارجمندى درباره اهميت دانش, شيوه هاى فرادهى و فراگيرى, كتابت علم, نشر دانش, آداب استادى و شاگردى و شيوه هاى بحث و بررسى و جدل و… سامان دادند. از كهنترين اين مجموعه ها مى توان كتاب آداب المتعلّمين ابوعبدالله محمد بن كنون (م256ق) را يادكرد (ر.ك: من اعلام التربية العربيّة الإسلامية, ج1, ص219ـ277). از ديگر نگاشته هاى اين موضوع مى توان از آثار و كتابهاى ارجمند ذيل و همگنانشان نام برد: أدب العلم, محمد بن حسن بن جُمهور بَصرى (النجاشى, ص327); أنس العالم و أدب المتعلّم محمد بن عبداللّه, أبى عبدالله صفوان (النجاشى, ص393), كه از آن فقيه نامدار, ابن ادريس, نقل مى كند (السرائر, ج3, ص639; المستطرفات, ص149); تقييد العلم, احمد بن على مشهور به خطيب بغدادى (م463ق); الجامع لأخلاق الراوى و آداب السامع از همو; أدب الإملاء والإستملاء, عبدالكريم محمد بن منصور سمعانى (م562ق); تعليم المتعلّم طريق التعلّم, برهان الدين زرنوجى (م593ق) كه از آن سخن خواهيم گفت; تذكرة السامع و المتكلّم فى أدب العالم والمتعلّم, بدرالدين ابن ابى اسحاق ابراهيم بن ابى الفضل مشهور به ابن جماعه كنانى (م733ق) كه بن مايه هاى كتاب ارجمند و عظيم منيةالمريد فى أدب المفيد والمستفيد از شهيد ثانى ـ رضوان الله عليه ـ را تشكيل مى دهد.
(ر.ك: آداب تعليم و تعلّم در اسلام: ترجمه منيةالمريد, فصل معرّفى پاره اى از كتب مربوط به تعليم و تربيت اسلامى به خامه مترجم دانشور آن, حضرت دكتر سيد محمد باقر حجتى; آداب المتعلمين, مقدمه, ص13 به بعد; من اعلام التربية الإسلامية 4جلد, مكتب التربية العربى لدول الخليج).
در ميان آثار نگاشته شده در اين موضوع, كتابى است كوچك با عنوان آداب المتعلمين, ويژه آداب و ويژگيهاى دانشجويان و بايستگيهاى فراگيران دانش. كتاب در دوازده فصل سامان يافته است و در ضمن فصول ارجمند آن از ماهيت و فضيلت علم, آهنگ و نيت در علم, در گزينش دانش, استاد و انباز در دانشورى, تلاش و سختكوشى در فراگيرى دانش, توكل در تحصيل, شيوه هاى بهره گيرى دانش از استاد, پارسايى در راه دانشورى و… سخن رفته است.
شهرت انتساب آن به فيلسوف و متكلم بزرگ شيعى, خواجه نصيرالدين طوسى, بسيار كهن است و با شهرت انتساب به وى هماره مورد توجه و استفاده عالمان در حوزه هاى علوم اسلامى بوده است. از اين رو نسخه هاى فراوانى از آن در اختيار است و از روزگار رواج چاپ نيز بارهاى بار چاپ شده است و ترجمه آن نيز بارها صورت پذيرفته و نشر يافته است.
كتابشناس سختكوش و پراطلاع, حضرت محمدتقى دانش پژوه, سالها پيش به هنگام معرفى نسخه اى از آن بر اين باور رفت كه اين رساله عيناً كتاب برهان الدين زرنوجى است كه از آن پيشتر يادكرديم (فهرست دانشكده ادبيات, 8 ـ 9; دانشكده حقوق, 229). امّا محقق ارجمند اين چاپ از كتاب آداب المتعلمين دو متن را باهم سنجيده و بر اين باورند كه پى ساختهاى بنيادين كتاب آداب المتعلمين, كتاب زرنوجى است, امّا آداب المتعلمين عيناً آن نيست. آقاى جلالى مى گويند مؤلف آداب المتعلمين بخشهاى مهمى از كتاب زرنوجى را در اين مجموعه آورده است و بخشهايى از آن, مانند اشعار, حكايتها و برخى از توضيحها را افكنده است, و برخى از مطالب مهم و احاديثى بر آن افزوده است. اين افزونيها و چگونگى تنظيم ها به حدّى است كه مى تواند بروشنى نشانگر دوگونه نگرش براين مباحث باشد. بدين سان توان گفت كه محقق طوسى ـ كه تمامت نسخه ها كه بدو منسوب است و نيز در همه فهرستها و كتابهاى شرح حالنگارى ـ كتاب زرنوجى را برگرفته, پيراسته و آراسته, و بدين صورت پرداخته است (ر.ك: آداب المتعلمين, مقدمه, ص20ـ22).
به هرحال محقق ارجمند همه كتاب را براساس دو نسخه خطى, و بخشهايى از آن را با نسخه هاى بيشترى و چاپ دكتر يحيى خشّاب, مقابله و تصحيح كرده است و پس از آن با كتاب زرنوجى نيز سنجيده و اختلاف نسخه ها را در پانوشتها بدقت ضبط كرده است. افزون بر اين, منابع احاديث و نقلها را نشان داده و بر مواردى از مطالب متن توضيحاتى سودمند نگاشته است. مقدمه كتاب به خامه محقق, بحثى سودمند در موضوع كتاب و صحت انتساب آن به خواجه نصيرالدين طوسى, و پايان بخش آن فهرستهاى فنى و كارآمد, از جمله فهرست آيات, احاديث, آثار و اشعار است. محقق بر اين فهرستها, فهرست الفاظ ويژه و اصطلاحات را نيز افزوده است كه بسيار سودمند است; مانند: الحكمة, الدراية, الدّعاء, الدقة, الرحمة, القلب, الفقه, الفهم, القلم, الكتاب و…. يادآورى كنم كه تحقيق كتاب در مسابقه تحقيق رساله ها به سال 1373 رتبه اوّل را از آن خود ساخت. محمّدعلى غلامى سيره صالحان. ابوالفضل شكورى. چاپ اوّل: قم انتشارات شكورى, 1374, 688ص, وزيرى.
زندگى نامه شخصيّتهاى تاريخى سياهه خوبيها و بديها; پيروزيها و شكستها; غمها و شاديها; تاريكيها و روشناييهاى قابل تكرار جامعه بشرى است. اگر حوادث تاريخى درست نگاشته شود بهره ورى تاريخى بسيار فزونى مى يابد و آيينه روشنى از تجربيات مى گردد كه انعكاس آن آينده را پرثمر خواهد كرد. لكن چنين شرطى هيچ گاه تحقق پيدا نمى كند و محيط همواره ملازمات خود را بر تاريخ تحميل مى كند از اين روى تحليل حوادث تاريخى در روزگار پيدايش آنها همواره سهمى از ناخالصى دارد. براى تحليل درست پديده هاى تاريخى گذر از عصر پيدايش آنها شرط لازم مى باشد و هر قدر اين فاصله بيشتر شود از تعهّد بر زيبانمايى كاسته و تقيّد به درست نگارى افزوده مى شود و به همان نسبت تاريخ به راستى نزديكتر مى گردد.
تعيين مقدار زمان لازم براى دستيابى به تحليل درست پديده هاى تاريخى چندان مقدور نيست و در اين مقوله بايد چشم انتظار افول علايق و تعهدات مثبت يا منفى ويژه مورّخان درباره پديدآورندگان تاريخ نشست. گاه لازم است افزون بر گذر از دوران تعصّب له يا عليه مورّخان نخستين, دوران عكس العمل بعدى را هم پشت سر گذاشت تا هر آنچه در پس پرده دوستيها و دشمنيها غنوده است بر دايره افتد و عيان گردد.
تاريخ رجال دينى ايران در عصر قاجار و پهلوى, دوران نخستين را كه آميخته با بدنمايى و زشت نگارى بود, پشت سر گذاشته است و نارواهاى فراوانى درباره آنان نگاشته شده و بسيارى از فرازها و برجستگيها ـ بعمد و يا بخطا ـ پوشيده مانده است. انقلاب اسلامى ايران فرصتى خوب در اختيار علاقه مندان به رجال دينى ايران گذاشت تا فرازها و خوبيهاى زندگى آنان را از غبار فراموشى بزدايند و چهره ارزشمند رجال دين را نمايان سازند. جناب شكورى از جمله معدود علاقه مندان به پديده هاى تاريخى است كه در اين راه گامهاى قابل تأمّلى برداشته است. از جديدترين كتب وى در اين باره (سيره صالحان) است كه زندگى تحليلى شمارى از نخبگان دينى تاريخ معاصر ـ دوران قاجار و پهلوى ـ را دربر دارد. وى در اين كتاب (صرفاً به تبيين و تشريح ابعاد مثبت, سازنده و صالح زندگى آنان پرداخته) است, زيرا (در نگارش اين مجموعه بيشتر انگيزه الگوسازى اخلاقى و اجتماعى) داشته است; بگذريم از آنكه مؤلف بحق اذعان دارد (در وجود و زندگى اين چهرگان, اوصاف نيك, خصايص پسنديده, ملكات اخلاقى, ارزشهاى ايمانى و نشانه هاى حيات طيّبه و سيره صالحان بر مسائل ديگر غلبه دارد).
مؤلف كتاب را به دو بخش عصر قاجار و عصر پهلوى تقسيم كرده است در دوره قاجار نخست به شرح زندگى ميرزا مسيحِ مجتهد قهرمان حادثه شورش عليه سفارت روسيه تزارى و قتل وزير مختار وقت روس, گريبايدُف پرداخته است. وى به رغم آنكه ميرزا مسيح را فاقد انديشه مدوّن سياسى مى شمارد, اصل جريان را بدور از هر گونه دخالت دربار و يا بيگانگان مى داند و از آن به حركتى اصيل و مردمى ياد كرده و وصف (شورش هيجانى كور) را كه پاره اى از مورّخان بر آن اطلاق مى كنند, نادرست مى شمارد.
پس از شرح زندگى ميرزا مسيح شرح حال و مبارزات سه تن از مجتهدان بنام عصر مشروطه يعنى آيات عظام حاج ميرزا حسين حاج ميرزا خليل, آخوند ملامحمد كاظم خراسانى و آخوند ملاعبداللّه مازندرانى را آورده است. در اين بخش افزون بر تبيين شخصيت علمى اين بزرگواران حوادث سياسى عصر آنان و بويژه مشروطه تحليل و بررسى شده است و نقش آنان در اين حوادث بيان گشته است. از مطالعه اين بخش از كتاب چنين به دست مى آيد كه نويسنده از ندانم كاريهاى پاره اى از مورّخان در مورد رهبران واقعى مشروطه بسيار برافروخته شده است و غيرت دينى و علاقه به قهرمانان واقعى مشروطه وى را بر آوردن شرح حال اين سه بزرگوار در كتابش تشويق كرده است. در صفحه 106 مى نويسد:
(هرچند كه تاريخ شكوهمند و غم انگيز طولانى ايران پر از عجايب و شگفتيهاست, لكن بايد گفت قضيه مشروطيّت از شگفت ترين آنهاست; صشگفت ترينش از اين نظر كه تقريباً همه چيز آن به گونه وارونه گرديده است. قلم بدستان معاصر ايرانى صكاوه آهنگرش را در دوران تاريخ افسانه اى ما از ميان خروارها اوهام و مجهولات تاريخى و غيره, با زيركى معجزه آسايى بيرون كشيده و صرفاً به خاطر اينكه او با در دست گرفتن درفش خود پيشاهنگ شورشى مردمى گرديده و صآفريدونش را به جاى صآژى دهاكش به تخت نشانيده, چه خطابه ها و مقاله ها كه در شأنش ايراد نكرده اند. امّا همين صنوابغش و صعلاّمهشها كه اصولاً به تكرار صدقيانوسيّاتش عادت و افتخار دارند, در همين عصر حاضر و در بيخ گوش خود صزمامداران و رهبرانش اصلى انقلاب مشروطه را نشناخته اند و يا عمداً بدان نپرداخته اند, تا نشناسند; كه ممكن است در شناختن و شناساندنشان (خطرى) باشد.)
بخش دوم كتاب شامل شرح حال هشت تن از رجال دينى ـ سياسى عصر پهلوى است كه هر كدام به گونه اى در مبارزات مردمى عليه استبداد نقش داشته اند. در اين مجموعه بجز شهيد سيّد محمد باقر صدر همه از شخصيتهاى دينى ايرانى هستند. از اين رو شرح حال آنان بتبع موجب تبيين بسيارى از حوادث سياسى ـ مذهبى ايران عصر پهلوى گرديده است. شهيد مدرّس, آيت الله حائرى, حاج آقا نوراللّه اصفهانى, شهيد بافقى, سيد يونس اردبيلى سردمدار حادثه خونين مسجد گوهرشاد مشهد, سيد مصطفى خمينى و آيت الله طالقانى بزرگانى هستند كه شرح حال و مبارزات آنان مطرح شده است. مؤلف زندگى و مبارزات شهيد مدرّس و مرحوم طالقانى را با تفصيل بيشتر و باقى را با شرح و تفصيلى كمتر بيان كرده است.
نويسنده تئورى خود را در زمينه تاريخ نگارى كه از آن به جريانات تاريخنگارى تعبير مى كند و در آثار ديگرش نيز بدان تأكيد دارد, در اين نوشته نيز مطرح كرده است. يادكرد اين تئورى موجب مى گردد خواننده در طول مطالعه كتاب زاويه نگرش و زمينه قضاوت مؤلف را در هر حادثه اى پيدا كند و برداشتهاى خود را با عنايت به چنين تئورى به دست آورد.
از امتيازات بسيار مهمّ كتاب اسناد و مدارك تازه و غير قابل دستيابى براى همگان است كه نويسنده با برخوردارى از اسناد (بنياد تاريخ انقلاب اسلامى ايران) و بويژه بخش خاطرات اين بنياد توانسته است به كتاب خود جاذبيّت لازم را بدهد.
گزارشات (ساواك) در مورد آيت اللّه طالقانى از سويى كمك فراوانى به شناخت موقعيّت آيت اللّه طالقانى و از سوى ديگر سطح فرهنگ خبرچينان ساواك مى كند كه مؤلف با آوردن اين اسناد غناى بيشترى به كتاب داده است.
كتاب (سيره صالحان) علاوه بر آنكه گوشه هاى تاريك بخشى از تاريخ سياسى ـ مذهبى ايران را روشن مى كند و براى پژوهندگان حوزه مزبور دست مايه خوبى است براى طلاّب حوزه هاى علمى نيز راهنماى خوبى در جستن الگوهاى مناسب زندگى است. شرح تحصيلات, تعهّدات, آداب و سنن موجود در تعليم و تعلّم بزرگان دين همواره مشوقى براى دانش پژوهان بوده و كمك قابل توجّهى در جهت گيرى تحصيلى آنان دارد. عنايتى كه نويسنده بر اين اثر مترتب بر شرح حال بزرگان داشت, موجب شده نام كتاب را (سيره صالحان) بگذارد.
كتاب (سيره صالحان) با همه امتيازاتى كه دارد از چند نكته ضعف برخوردار است كه اميد است مؤلّف در چاپهاى بعدى به اصلاح آنها بپردازد; از چاپى نه چندان خوب برخوردار است و كاغذ نامناسب آن موجب بدقوارگى كتاب گرديده است.
غلطهاى چاپى فراوان دارد و با آنكه نبايد در شرايط كنونى چشم اميد به كتاب بى غلط دوخت, ولى وفور غلط در اين حدّ را هم نمى شود اغماض كرد.
كتاب نيازمند ويرايشى جدّى است و اشتباهات دستورى موجود در آن بسيار زياد است. كتاب (سيره صالحان) با توجّه به موضوع آن نيازمند نقد علمى است كه بايد صاحب قلمى بر اين مهمّ همّت گمارد و از راه قلم مناظره علمى درخورى راه بيندازد تا در لابلاى اين مناظره قلمى حقايق بيشتر جلوه كند.
توفيق روزافزون مؤلف را در نگارش آثار مفيد ديگر از خداوند متعال خواستاريم. على سرولايتى تمهيد القواعد الأصولية والعربية, لتفريع قواعد الأحكام الشرعية, الشهيد الثاني. تحقيق: مكتب الأعلام الإسلامى ـ فرع خراسان, 1416ق. 648ص, وزيرى.
علم شريف فقه ـ كه مهمترين ميراث اهل بيت عصمت و طهارت ـ عليهم السلام ـ است, حجم زيادى از كتابهاى حوزوى را به خود اختصاص داده است كه مقدارى از آنها در (مقدمه اى بر فقه شيعه) معرفى شده اند. علم اصول فقه نيز مخصوصاً از زمان شيخ اعظم انصارى به بعد بسيار مورد توجه بوده و كتابهاى زيادى در آن موضوع نگارش يافته كه (كتابشناسى اصول فقه شيعه) تعداد زيادى از آنها را نام برده است. امّا قواعد فقه كمتر مورد توجه مؤلفان قرار گرفته و مطمئناً مجموعه كتابهاى شيعه و سنى در اين موضوع به صدعنوان نمى رسد.
برخى از كتابهاى قواعد فقهى اهل سنت عبارتند از:
(القواعد فى الفقه الإسلامى), ابن رجب حنبلى (متوفى 795).
(تخريج الفروع على الأصول), زنجانى (متوفى 656).
(مفتاح الوصول إلى بناء الفروع على الأصول), تلمسانى مالكى (متوفى 771).
(التمهيد فى تخريج الفروع على الأصول) و (الكوكب الدرّي), اسنوى شافعى (متوفى 772).
(الأصول التى عليها مدار فروع الحنفية), دلال كرخى (متوفى 340)
(تأسيس النظر), دبوسى قاضى (متوفى 430).
(القواعد فى فروع الشافعيه), معين الدين جاجرمى (متوفى 613).
(قواعد الاحكام فى مصالح الأنام), عزّالدين شافعى (متوفى 660).
(الفروق), قرافى, (متوفى 684).
(القواعد الكبرى فى فروع الحنابلة), سليمان طوفى (متوفى 710).
(المجموع المذهّب فى قواعد المذهب) و (الاشباه والنظائر), ابن علاء (متوفى 761).
و برخى از كتابهاى قواعد فقهى شيعه عبارتند از:
(القواعد والفوائد), شهيد اول (متوفى 786).
(نضد القواعد الفقهيه على مذهب الامامية). فاضل سيورى (متوفى 826).
(تمهيد القواعد الأصوليه), شهيد ثانى (متوفى 965).
(عوائد الأيام فى مهمّات أدلّة الأحكام), نراقى (متوفى 1244).
(عناوين الأصول), ميرفتاح مراغى (متوفى 1250).
(تحرير المجلة), كاشف الغطاء (متوفى 1373).
(القواعد الفقهية), بجنوردى (متوفى 1395).
(بلغة الفقيه), آل بحرالعلوم (متوفى 1326).
براى نوشتن (قواعد فقه) تسلّط كامل بر تمام فقه و نظريه پردازى لازم است به همين جهت تدوين يك كتاب فقهى يا اصولى به سبك متداول بسيار آسانتر از نوشتن قواعد فقهى است.
شهيد ثانى از فقهاى بزرگ شيعه و مسلّط بر فقه مذاهب اهل سنت بوده است و چون در تأليفات خود معمولاً گزيده نويس بوده و از تكرار يا ذكر حرفهاى زايد بشدّت پرهيز داشته, تمام كلماتى را كه به رشته تحرير مى آورد, دقيق و همراه با فكر و تأمل و به همين جهت شرح لمعه او از مهمترين كتابهاى درسى حوزه هاى علميه به شمار مى رود, گرچه نياز به اصلاح و تجديد نظر دارد.
كتاب تمهيد القواعد شهيد ثانى به بحث و بررسى دويست قاعده پرداخته است و چند ويژگى خاص اين كتاب را داراى موقعيتى ممتاز قرار داده است. صد قاعده قسمت اول كتاب يك دوره علم اصول فقه است و با همان ترتيب معهود كتاب معالم فرزندش كه از تعريف حكم و فقه شروع شده و مفاهيم, اوامر و نواهى, عام و خاص, مطلق و مقيد, افعال, اخبار, اجماع, قياس, استصحاب, تعادل و تراجيح را بيان كرده و با بحث از اجتهاد و تقليد پايان مى يابد.
صد قاعده قسمت دوم كتاب به بحث از قواعد ادبى پرداخته است و عنوانهاى كلّى آن عبارتند از: كلام, ضمير, موصولات, مشتقات, مصدر, ظرف, تثنيه و جمع, الفاظ عدد, افعال, حروف جرّ, حروف عطف, حروف متفرقه و توابع.
متضلّع بودن شهيد ثانى در ادبيات گرچه از باب اقرار شرح لمعه روشن است, اما اين كتاب به بهترين وجه متبحّر فوق العاده مؤلف را در ادبيات آشكار كرده است.
در هر دو قسمت كتاب پس از بيان هر قاعده و بحث از مدرك و دليل آن و بيان اقوال و نظرات گوناگون به فروع فقهى مترتّب بر آن مى پردازد و از بحثهاى تجريدى ذهنى كه خواننده نداند اين قاعده كدام مشكل فقهى را حلّ مى كند, جدّاً پرهيز دارد. گاهى براى يك قاعده 44 مسأله فقهى ذكر مى كند كه بايد حكم آن مسائل از همان قاعده به دست آيند (ر.ك: قاعده 98). در واقع اين كتاب علم اصول فقه و ادبيات عرب را به صورت كاربردى مطرح كرده و پاسخى است به آنان كه معتقدند بدون ادبيات نيز مى توان فقه استدلالى را فراگرفت.
در اين كتاب شهيد ثانى بسيار از شهيد اول متأثر است, زيرا شهيد اول در (قواعد و الفوائد) 330 قاعده را بيان كرده و به فروع استخراج شده از آن و استثناهاى آن مى پردازد و نظر علماى اهل سنت را نيز نقل مى كند (گرچه در كتابهاى فقهى خود از آن پرهيز دارد). شهيد ثانى نيز از اين روش او پيروى كرده, با اين تفاوت كه شهيد اول در ترتيب قواعد خود از قاعده و قانونى مشخص تبعيت ننموده است, اما شهيد ثانى قواعد اصولى را از قواعد ادبى جداكرد, و هر كدام را طبق ترتيب متعارف كتابهاى اصول و ادبيات قرار داده است. مقايسه تفسير حديث: (نية الكافر شرّ من عمله) در تمهيد القواعد ص361 با القواعد و الفوائد, ص108, جالب است. ضمناً شهيد اول ذيل هر قاعده اى به ذكر چند مساله فقهى كوتاه و اندك بسنده مى كند, اما شهيد ثانى از اين جهت بيشتر به قواعد ابن رجب شبيه است.
به هرحال, قبلاً اين كتاب به همراه (ذكرى الشيعه) چاپ سنگى شده بود, اما به جهت آنكه آن چاپ مغلوط بوده و فهرستى نيز براى اين قواعد نداشت, كمتر مورد توجه و استفاده قرار مى گرفت, و تصحيح آن بسيار لازم و ضرورى مى نمود. اينك با درك چنان نيازى شاخه خراسان از دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم اين كتاب را تصحيح كرده و به مراكز علمى و حوزه هاى علميه عرضه داشته است. در اين تصحيح ضمن مقدمه اى كوتاه به سابقه تأليف در اصول و قواعد فقهى و معرفى اجمالى شهيد ثانى پرداخته است.
اين تصحيح براساس دو نسخه خطى و با توجه به چاپ سنگى قديم انجام شده است. تمام آيات و روايات مورد استناد متن استخراج شده و در پاورقى نشانى آنها را مشخص نموده و بسيارى از اقوالى كه در كتاب ذكر شده اند, از منابع اوليه استخراج شده و در پاورقى آمده است.
با آنكه مصححان محترم براى اين تصحيح رنج فراوانى را متحمل شده اند در عين حال اشكالاتى در آن به چشم مى خورد كه به برخى از آنها اشاره مى كنيم:
1ـ به نام كامل كتاب يعنى (تمهيد القواعد الاصولية والعربية لتفريع قواعد الأحكام الشرعية) نه بر روى جلد و نه صفحات داخل كتاب و نه در مقدمه اشاره نشده است.
2ـ رسم الخط آيات شريفه قرآن رعايت نشده است; مثل ص73.
3ـ گاهى آيات شريفه با حروف سياه و گاهى با حروف معمولى چاپ شده است (ر.ك: ص149 و150).
4ـ نام كتاب (المحصول) را در ص198 در گيومه قرار داده است و در ص206 همان نام را بدون گيومه آورده اند.
5 ـ ص124 آمده است: (إذ افرغنا عن…), و اين غلط است, زيرا صله (فرغ) هميشه بايد حرف جرّ (من) باشد.
6 ـ در ص375, نشانى كلام ابوحيان از ارتشاف و در ص422 نشانى كلام قطب الدين رازى ارائه نشده است. البته در مقدمه كتاب نيز ادعا نكرده اند كه تمام اقوال را استخراج كرده ايم.
7ـ در ص427, آنچه را از بعض المحققين درباره آيه وضو (البته آيه تيمم صحيح است) نقل شده, كلام ابن هشام درباب خامس مغنى است; اما مصحح به فواتح الرحموت نشانى داده است. اميد آنكه اين كاستيها در چاپهاى بعد اصلاح گردد. احمد عابدى جغرافياى تاريخى هجرت امام رضا(ع) از مدينه تا مرو, مؤلف: جليل عرفان منش, انتشارات: بنياد پژوهشهاى اسلامى, چاپ اوّل: 1374, تعداد صفحه:271
شرح زندگى و آشنايى با حوادث حيات امام رضا(ع) براى ما ايرانيان دوازده امامى از چندسو اهميّت ويژه دارد.
نخست آنكه برپايه حديث سلسلة الذهب امام رضا(ع) مرز مشخِّص هويّت شيعه دوازده امامى است. دو ديگر آنكه جريان سفر و انتخاب آن حضرت به ولايتعهدى در داخل خاك ايران انجام يافته و از اين رو قطعه اى از تاريخ ايران گشته است, و سه ديگر آنكه بارگاه آن بزرگوار تنها قبر از قبور ائمه(ع) است كه در سرزمين ايران واقع شده است و هرساله ميليونها ايرانى آن را از نزديك زيارت مى كنند و امام رضا(ع) حضورى روشن در زندگى ايرانيان دارد.
با اين حال جريان سفر آن بزرگوار و حادثه ولايتعهدى كه دو پديده مهم و قابل بحث تاريخ تشيّع است, چندان روشن نيست. تاكنون تلاشهايى در راه شناخت مسير حركت آن بزرگوار انجام گرفته است و نظرياتى در تحليل و تفسير ولايتعهدى آن حضرت ارائه شده است, امّا عموماً از نواقصى برخوردار است و گاه قطعه هاى متناقضى در آنها ديده مى شود.
جناب عرفان منش اخيراً تحقيقى در اين باره ارائه داده است كه جاى دستمريزاد دارد.
وى كتاب خود را در چند فصل با بهره گيرى از روايات, اطلاعات جغرافيايى, قراين سياسى و شرايط محلّى به جستجو در شناسايى مسير حركت امام رضا(ع) اختصاص داده و در فصلى مستقلّ و نه چندان مفصّل به ولايتعهدى آن حضرت پرداخته است.
در فصل نخست مسير از مدينه تا بصره را پى گيرى كرده است و گذر امام(ع) به مكّه را در اين سفر قرين صحّت ندانسته است, چنانكه انتخاب راه قادسيه به كوفه و از آنجا به بصره و يا بغداد را نيز درست نمى دانند و آن را متناقض با محيط جغرافيايى و شرايط سياسى و نيز تصميم مأمون مى داند.
در فصل بعدى سفر را از بصره تا فارس پى مى گيرند و گذر به شوشتر را مقرون به صواب نمى شمارند و قدمگاههاى موجود در دزفول و شوشتر را ناصحيح تلقّى مى كنند. در فصل سوم از فارس تا يزد را مورد بحث قرار داده و از قراين تاريخى و جغرافيايى استنباط مى كنند كه امام رضا(ع) از اين مسير برده شده است. از يزد تا خراسان فصل چهارم كتاب است. در اين فصل گذر امام به نايين و از آنجا به كاشان و قم را درست نمى شمارند و قدمگاه موجود در نايين را نيز نا