بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 2

سيرى در المفصل فى احكام المرأة والبيت المسلم
مهريزى مهدى


المفصل فى احكام المراة والبيت المسلم فى الشريعة الاسلامية. الدكتور عبدالكريم زيدان. (چاپ دوم: مؤسسة الرسالة للطباعة والنشر والتوزيع, بيروت, 1415ق ـ 1995م) 11ج.

1
سابقه تاليف و تدوين پيرامون مسائل زنان, در حوزه فرهنگ اسلامى, بسى ديرينه است و به قرنهاى سوم و چهارم باز مى گردد.
مجموع اين تلاشهاى علمى را مى توان به دو دوره كاملاً متفاوت تقسيم نمود.
دوره اول: اين دوره از قرنهاى سوم و چهارم آغاز شده و تا حدود قرن سيزدهم ادامه دارد. نوشته هاى مستقل و ضمنى در اين دوره نسبتاً چشمگير است; از اين جمله است:
كتاب النكاح, كتاب النساء و كتاب الولدان اثر احمد بن محمد بن حسين بن حسن بن دوئل قمى (م153ق)1 النساء المعروفات فى قريش نوشته ابومنذر هشام بن محمد كلبى (م205ق).2 امهات النبى, كتاب مناقضات الشعراء واخبار النساء, كتاب مناكح فرزدق, كتاب المكر, كتاب من تزوج من نساء الخلفاء و چند كتاب ديگر نوشته ابوالحسن على المدائنى (135ـ225ق).3 الطبقات الكبرى نوشته ابن سعد (168ـ230ق) كه جلد هشتم آن به زنان اختصاص دارد. كتاب النساء والولاء نوشته محمد بن مسعود عياشى سمرقندى (ق3).4 كتاب احكام النساء اثر امام احمد بن حنبل (م 241ق) كه در سال 1986م توسط دارالكتب العلمية در بيروت به چاپ رسيده است. كتاب النساء نوشته احمد بن محمد برقى (م274ق).5 عيون الاخبار نوشته ابن قتيبه (م276ق) كه جلد چهارم آن به مباحث زنان اختصاص دارد. النساء وماجاء فيهن من الخبر, نوشته ابن المنجم (241ـ300ق).6 سنن النسائى نوشته احمد بن شعيب النسائى (م303ق). بخشى از جلد هفتم اين كتاب با عنوان عشرة النساء به مسائل زنان اختصاص دارد.
النساء والولدان نوشته على بن الحسين قمى (م329ق) پدر شيخ صدوق.7 كتاب النساء اثر جعفر بن محمد قولويه (م367ق).8
آداب النساء والفرق بين احكامهن برگرفته از خصال شيخ صدوق (م381ق).9 احكام النساء و رسالة فى المهر نوشته شيخ مفيد (م413ق) كه كنگره جهانى شيخ مفيد آنها منتشر كرده است.
اسد الغابة اثر ابن اثير جوزى (م630ق) كه بخشى از جلد پنجم آن به زنان اختصاص دارد. نساء الخلفاء من الحرائر والاماء نوشته على بن انجب بغدادى (م674ق).10 اخبار النساء اثر ابن قيم (691ـ751ق) كه در 1990 در لبنان منتشر شده است.
الاصابة فى تمييز الصحابة نوشته ابن حجر عسقلانى (773ـ852ق) كه جزء هشتم آن مربوط به زنان است. اخبار النساء اثر ابن المبرد الحنبلى (840 ـ 909ق) اين كتاب در 1992 از سوى دارالمعارف حمص نشر يافته است.
و نوشته هاى عديده ديگر.
اينها غير از مباحثى است كه در كتب حديث و فقه با عنوان (كتاب النكاح) مطرح مى شده و قدمتى ديرينه دارد. زيرا مباحث نكاح مشترك ميان زن و مرد است, ولى آثار يادشده مختص مسائل زنان است.
پژوهشهاى اين دوره طولانى به چهار قلمرو اختصاص داشت. گردآورى و نقل احاديث, تاريخ و نقل حوادث پيرامون زنان, احكام فقهى ويژه زنان, كشكول و جُنگ مانند: عيون الاخبار كه نوشته اى متنوع شامل نقل حديث, تاريخ, طنز و… است. اين نوشته ها در دو خصيصه مشتركند.
1ـ غالباً از هر گونه تجزيه و تحليل خالى هستند.
2ـ غالباً با نگرش رايج در باب زن (كه موجودى ناتوان و ضعيف, فتنه گر و…) نگاشته شده اند.
دوره دوم: اين مرحله با نقد و ردّ آغاز شد; يعنى كسانى به نقد برخى از باورهاى مذهبى و سنتى درباره زن پرداختند و عالمان دينى به مقابله و تبيين ديدگاههاى دينى همت گماشتند. اين دوره از قرن سيزدهم قمرى همزمان با ارتباط مسلمانان با دنياى غرب آغاز مى گردد. به تعبير ديگر همزمان با جنبشهاى اجتماعى ـ سياسى زنان در دهه اول قرن بيستم در آمريكاى شمالى, اروپا, آسيا و خاورميانه.
قاسم امين در 1899م كتاب تحرير المرأة را نوشت و برخى از مسائل دينى را در مورد زنان مورد نقد قرار داد. كتاب ديگر او المرأة الجديدة نيز در 1901 همان مسير را دنبال كرد.
گفته شده كه اعتصام الملك كتاب تحرير المرأة را با عنوان تربيت نسوان در سال 1900م به فارسى برگرداند.11
در ايران اين گفتگوها از انقلاب مشروطه به اين سو, جدى شده است. گرچه قبل از آن از سوى برخى زنان چون بى بى خانم استرآبادى نويسنده معايب الرجال در ردّ تاديب النسوان (1312ق ـ 1894م) و دختر ناصرالدين شاه تاج السلطنة نويسنده خاطرات تاج السلطنة مسائل جديد تا حدودى مطرح مى شد.
عمده نوشته هاى دينى در ايران و كشورهاى عرب مسلمان از اين تاريخ به بعد مى شود. در مَثَل از اين نوشته ها در ايران مى توان نام برد.
رسالة فى وجوب النقاب و حرمة الشراب نوشته ميرزا محمد صادق فخرالاسلام (1329ق ـ 1911م); انتباه نامه اسلامى اثر ميرزا رضاى شريعتمدار دامغانى (1336ق ـ 1918م); حكمة الحجاب وادلة النقاب اثر اسدالله موسوى خوانسارى (1334ق ـ 1931م); برهان المسلمين نوشته محمدعلى كاشانى الاصل (1346ق); كشف الغرور يا مفاسد سفور اثر ذبيح الله محلاتى (1352ق ـ 1932م) و از نوشته هاى ديگر كشورها مى توان از اين كتب نام برد:
المراة فى الاسلام والحجاب والسفور نوشته محمد حمدى افندى (1329ق ـ 1911م); حقوق المراة المسلمة, اثر شيخ ندين الملاح (1346ق ـ 1928م); المرأة فى نظر الاسلام, نوشته عبدالقادر شبير الكرمانى (1347ق ـ 1928م).12
و آثار شخصيتهايى چون رشيد رضا (1284ـ 1354ق) از قبيل (حقوق النساء) و (نداء الجنس اللطيف) و سيد قطب و عباس محمود عقاد و….
در اين دوره ها علاوه بر كتب, مجلات بسيارى نيز ويژه مسائل زنان منتشر شده است. قبل از جنگ جهانى اول در مصر پانزده مجله زنان به چاپ مى رسيد.13
در ايران قبل از پيروزى انقلاب اسلامى ايران بيش از بيست مجله ويژه زنان منتشر مى شد. از قبيل:
دانش, شكوفه, زبان زنان, نامه زنان, نامه بانوان, عالم نسوان, جهان زنان, جهان نسوان وطن خواه, مجله نسوان, مجله سعادت نسوان شرق, دختران ايران14, نداى زنان,15 آزاد زنان, اطلاعات بانوان, بانو, بانوان خراسان, پيك سعادت نسوان, جمعيت نسوان وطن خواه ايران, جهان زنان, حقوق زنان, زنان امروز, زنان ايران, عالم زنان, قيام زن, نامه بانوان, هفده دى و…16.
پس از پيروزى انقلاب اسلامى نيز اين مجلات در ايران منتشر مى شود:
زن روز, زنان, پيام زن, ندا, راه زينب, پيام هاجر, فرزانه, گزيده,ريحانه و…17
نوشته هاى اين دوره غالباً با تجزيه و تحليل همراه است و به نقد و بررسى مى پردازد. محور اصلى اين نوشته ها, حقوق زن (حقوق خانواده, حقوق سياسى, حقوق اجتماعى و…) آزادى زن, اشتغال, حجاب و… است. در واقع محور اين نوشته ها مسايلى است كه امروزه جهان با آن درگير است.
با گذشت زمان, پژوهشها و گفتگوها در اين مقوله گسترده تر و عميق تر شد و به خلق و ابداع آثار فراوان و گاه ماندگار و ارزشمند منجر گشت.2
شاهد گسترش اين پژوهشها و نوشته ها, كتابشناسى ها و كتابنامه هايى است كه تاكنون منتشر شده است:
1ـ كتابنامه آثار زنان ايران. تهران: سازمان زنان ايران, 1349, 89ص.
2ـ كتابشناسى آثار زنان در پنجاه سال اخير از (1349ـ1300) پايان نامه فوق ليسانس كتابدارى. تهيه و تنظيم از يحيى اسدى. تهران: دانشكده علوم تربيتى دانشگاه تهران. گروه كتابدارى, سال تحصيلى 1351ـ1352, 187ص.
3ـ فهرست منابع مربوط به زن در زبان فارسى. محمد حسن تقوى با همكارى ژاكلين رودلف طوبى. تهران: دانشگاه تهران, دانشكده علوم اجتماعى, مؤسسه مطالعات و تحقيقات اجتماعى, 1358. 96ص.
4ـ كتابنامه زن. گردآورى و تنظيم: زهرا چهره خند و صديقه سلطانى فر. با همكارى جامعه زنان انقلاب اسلامى ايران. تهران: با همكارى مؤسسه مطبوعاتى افتخاريان, 1359. 120ص.
5 ـ فهرست موضوعى كتب و مقالات درباره زن. اداره كل انتشارات و تبليغات (واحد خواهران) تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى ج1: 1363, 176ص. ج2: 1366, 110ص.
6 ـ مقاله نامه زن. مريم رعيت على آبادى. شهرزاد طاهرى لطفى. نوشين عمرانى. تهران: دفتر پژوهشهاى فرهنگى 1368. 248ص.
7ـ پژوهشنامه زنان و خانواده. كميسيون ملى يونسكو در ايران, اداره علوم اجتماعى. تهران: انتشارات كميسيون ملى يونسكو در ايران 1371. 152ص.
8 ـ مصادر النظام الاسلامى المراة والاسرة فى الاسلام. عبدالجبار الرفاعى. كويت: منشورات مركز المخطوطات والتراث والوثائق 1414ق ـ 1993م. 564ص. عربى.
9ـ فهرست مشترك كتابها, مقالات و پايان نامه هاى زنان و آموزش به زبان فارسى. دفتر صندوق كودكان سازمان ملل متحد (يونسيف) تهران: 1373, 127ص.
10ـ كتابشناسى تحليلى نقش زنان روستايى در توسعه. صندوق كودكان سازمان ملل متحد (يونيسيف) و دفتر توسعه فعاليتهاى زنان روستايى وزارت كشاورزى جمهورى اسلامى ايران, 1373. 113ص.18
11ـ كتابنامه زن. فهرست كتابهاى تاليف و ترجمه شده توسط بانوان (1374ـ 1358). معاونت پژوهشى دانشگاه الزهراء(س). تهران: دانشگاه الزهراء(س) 1374. 342ص.
همچنين كتابشناسيهايى كه به صورت مقاله يا جزوه منتشر شده كم نيست. مانند:
1ـ چهل كتاب پيرامون حجاب. مجله نور علم, ش20, سال 1366, ص116ـ122.
2ـ كتابشناسى حجاب. سيد محسن سعيدزاده. مجله پيام زن, ش8و9, سال 1371, ص59 ـ 64 و ص60 ـ 63.
3ـ كتابنامه حجاب, پژوهشكده باقرالعلوم, شماره سرى 128.
4ـ كتابنامه حجاب و لباس. سازمان تبليغات. نمايشگاه تشخص و منزلت زن, 1370, 40ص.
5 ـ مقاله ها و پايان نامه هاى زنان. دفتر ترويج و مشاركت مردى وزارت جهادسازندگى.
در اين مجموعه ها بيش از ده هزار كتاب, مقاله, پايان نامه و طرح پژوهش در حوزه مسائل زنان به فارسى و عربى معرفى شده است.
آثار منتشره به زبانهاى ديگر و حتى زبان عربى بيش از اينهاست. يك شاهد گويا بر اين ادعا, خبرِ برگزارى نمايشگاه كتاب بانوان عرب در قاهره با 1500 عنوان كتاب است. اين نمايشگاه از شانزدهم تا بيستم نوامبر يعنى 25تا29 آبان ماه 1364 برگزار شد. در اين نمايشگاه تنها 24انتشارات و دانشگاه شركت داشتند.193
همانگونه كه اشاره شد اين روند به تولّد آثارى ارجمند و ماندگار منتهى شد. يكى از آن آثار, مجموعه اى گسترده و بزرگ است كه در اين مقاله به معرفى و نقد آن نظر داريم. المفصل فى احكام المراة والبيت المسلم نخست در سال 1413ق ـ 1993م به چاپ رسيد و در سال 1373 به دريافت جايزه جهانى كتاب سال جمهورى اسلامى ايران نائل آمد.
نويسنده كتاب از اساتيد سابق دانشگاه بغداد است و در دانشكده هاى حقوق, ادبيات و دراسات اسلامى تدريس كرده است. وى داراى تأليفهاى فراوان است كه از جمله مى توان اين كتب را نام برد:
الوجيز فى اصول الفقه, احكام الذميين والمستامنين, المدخل لدراسة الشريعة, نظام القضاء فى الاسلام, مجموعة بحوث فقهية و….
اين كتاب در موضوع خود بى نظير است, زيرا اغلب احكام و مسائل راجع به زن و خانواده را در فقه اسلامى به صورتى گسترده گردآورده است.
مباحث اين مجموعه به نُه كتاب تقسيم شده است.
كتاب اول به عبادات اختصاص دارد و در ضمن چهار باب به مباحث نماز, زكات, روزه و حج پرداخته است.
كتاب دوم به نذر و قسم مربوط است كه آنها را در ضمن دو باب مطرح كرده است.
كتاب سوم به مباحث ذبح اختصاص يافته است.
كتاب چهارم با عنوان حظر و اباحه شامل اين ابواب است: صيد و تذكيه, اطعمه و اشربه, درمان و دارو, نگاه و لمس و سخن گفتن مردان و زنان, لباس و زينت, تبرج, خانه, لهو و لعب و دفاع از جان, آبرو و مال.
پنجمين كتاب عنوان حقوق و واجبات را داراست. در باب اول حقوق و واجبات, در باب دوم حقوق به طور عام و خاص و در باب سوم واجبات زن مطرح گرديده است.
عنوان كتاب ششم, جرائم و عقوبات است كه مباحث اساسى جريمه و عقوبت, انواع جرائم, جريمه تعدى بر جان, جريمه تعدى بر اعضا و تعزير را در خود جاى داده است.
كتاب هفتم به مسائل خانواده اختصاص دارد و موضوعات ازدواج, طُرُق ازدواج, عده, احكام كودكان و خويشاوندان را دربر دارد.
كتاب هشتم به تصرفات مالى اختصاص داده شده است.
كتاب نهم با عنوان بيماران و مردگان از مباحث مربوط به مريض و احكام مرگ بحث كرده است.
خاتمه كتاب به بحثى پيرامون زنان پيامبر, فرزندان پيامبر, اهل بيت پيامبر و رفتار پيامبر در منزل اختصاص يافته است.
نويسنده هدف از نگارش را در مقدمه چنين بيان داشته است:
(انگيزه نگارش اين كتاب در درجه نخست آشنا ساختن زن مسلمان با احكام دينى اش بوده تا طبق آن عمل نموده و ديگران را بدان دعوت كند.
انگيزه ديگر آشنا ساختن مسلمين است با احكام خانواده از نگاه اسلام و چگونگى شكل گيرى خانواده بر پايه اسلام) (ج1, ص7).
مطالب مربوط به معرفى و نقد اين اثر را در دو قسمت عرضه مى كنيم:
يك. گذشته از اين ويژگى بارز و آشكار, كه مولف مباحث مربوط به زن را در يك مجموعه گردآورده و سفره فراخ و گسترده را در برابر پژوهشگران گشوده است و گذشته از تتبع بسيار و روانى و شيوايى قلم, به برخى از ويژگيهاى ديگر آن اشاره مى شود:
1ـ در آغاز هر مبحث با عنوان (تمهيد) و (منهج البحث) موضوع بحث تبيين شده و تقسيم بندى مباحث ذكر شده است. اين رويّه نماى روشنى از موضوع و بحث را در اختيار مراجعه كننده مى گذارد.
البته از اين نكته هم نبايد گذشت كه گاه تقسيم بنديها به افراط گراييده و از خاصيت و اثر افتاده است.
2ـ توجه به آراى مذاهب اسلامى از امتيازات ديگر كتاب است و مؤلف آراى مذاهب مشهور از قبيل: مالكى, حنفى, حنبلى, شافعى, زيدى, اباضى, ظاهرى و شيعه را آورده است. البته به آراى همه مذاهب در همه مسائل نپرداخته و متعرض استدلال تمامى آراى فقهى نشده است.
به تعبير ديگر, مقارَن گونه بودن در ماندگارى اين اثر سهمى وافر دارد.
3ـ توجه به آيات قرآنى و ديدگاه مفسران از نقاط روشن اين اثر است. مؤلف در جاى جاى كتاب به آيات قرآنى تمسك جسته و ديدگاه مفسران را يادآور شده است.
4ـ غالباً پس از ذكر آراى مذاهب و استدلالهاى فقهى, رايى را ترجيح داده است.
5 ـ طرح پاره اى از مسايل جديد فقهى, يا پردازش نو نسبت به آنها از مزاياى ديگر اين مجموعه است. براى نمونه از اين مباحث مى توان ياد كرد:
سقط جنين (ج3, ص119 و ص132), مسأله نگاه و لمس (ج3, ص141ـ275), لباس و زينت (ج3, ص295ـ410), زينت زنان در دوران حاضر (ج3, ص393ـ410), تبرج و اختلاط (ج3, ص411ـ432), حقوق زن (ج4, ص187ـ 336), جهاد زن (ج4, ص379ـ402), حقوق زوجين (ج7, ص47ـ322), تلقيح مصنوعى (ج9, ص385ـ392), احكام الاولاد (ج9و10).
6 ـ مصنف برخى ديدگاههاى جديد ارائه كرده كه به چند مورد اشاره مى شود:
الف ـ زن مى توان براى مردان اهل خانه اش امامت جماعت كند (ج1, ص352).
ب ـ زينت متعارف را در وجه و كفين براى زنان جايز مى داند, و افراط در آرايش را منع مى كند (ج3, ص195).
ج ـ نگاه زن به مرد اجنبى در غير عورت و بدون شهوت جايز است (ج3, ص230).
دو. با تمام نقاط مثبتى كه اين اثر گرانسنگ دارد, امّا موارد ضعفى نيز در آن مشهود است. در اينجا به برخى از آنها اشاره مى شود:
1ـ مباحث اين مجموعه بسيار گسترده تر از عنوان كتاب است. مصنف عنوان را (المرأة و البيت المسلم) قرار داده است. اگر غرض ذكر مباحث ويژه زنان بود, بسيارى از مباحث بين زن و مرد مشترك است و مناسب نبود در اين مجموعه گردآورده شود و اگر عنوان (البيت المسلم) بدان جهت افزوده شده كه اين دسته مسايل را شامل شود, پس چرا عنوان مباحث جلد هفتم (البيت المسلم) است؟ اگر غرض نويسنده گردآورى مباحث احوال شخصيه بود, باز هم برخى مسائل بى ارتباط است. در اينجا به بخشى از اين گونه مسايل اشاره مى كنيم:
انواع نجاسات (ج1, ص19ـ 35), تطهيرـ طهارت (ج1, ص46ـ70), روزه و اعتكاف (ج2, ص7ـ143), حج (ج2, ص147ـ390 جز چند مسأله), يمين (ج2, ص399ـ436), كتاب الاضاحى (ج2, ص443ـ460), صيد و تذكيه (ج3, ص7ـ40), اطعمه و اشربه (ج3, ص41ـ90), ادويه و معالجات (ج3, ص91ـ140), عبيد و اماء (ج3, ص165ـ 175), جيران (ج4, ص41ـ51), لعب (ج4, ص53 ـ 114), الدفاع عن النفس والمال (ج4, ص115ـ142), حقوق و واجبات (ج4, ص143ـ186), و اجبات المرأة (ج4, ص337ـ351), امر به معروف و نهى از منكر (ج4, ص353ـ370), جرائم (ج5), زواج غير المسلمين (ج7, ص33ـ44).
اگر نويسنده سختكوش, تنها به مباحث ويژه زن مى پرداخت و سه غرض را دنبال مى كرد ,اين نقيصه مرتفع بود:
الف. گردآورى مطالب پراكنده پيرامون حقوق زن.
ب. تحقيق و پژوهش جديد در مباحث حقوق زن.
ج. تبيين ديدگاههاى فقه اسلامى به گونه اى كه پرسشهاى موجود قابل جواب باشد.
2ـ يكى ديگر از نقاط ضعف اين مجموعه اين است كه نقل قول در آن بيشتر است تا استدلال و تحليل. علاوه بر آن آراى همه مذاهب به نحو يكسان نقل نشده است; مثلاً رأى شيعه را در مواردى اندك نقل كرده است. بجز اين, متعرض استدلال فقهى همه آرا نيز نشده است. در مَثَل اگر رايى را از شيعه نقل كرده, اين نقل شامل استدلال فقهيِ عالمان شيعه نيست. در چنين مجموعه اى ماندگار مناسب بود نويسنده تعدادى از مذاهب يا فقيهان را مشخص كرده و آراى آنها را يكسان نقل كند, سپس به بيان استدلال همه آنها بپردازد و در آخر با تجزيه و تحليل ادله, خودرايى را برگزيند.
3ـ در بيان ديدگاههاى شيعى, نوعى قصور به چشم مى خورد. با اينكه فقه شيعه بسيار غنى است و كتب فقهى بسيارى را عالمان شيعى پديد آورده اند و نويسنده در يكى از مراكز بزرگ علمى شيعه يعنى عراق مى زيسته است. براى نمونه اين قصور را در چهار جهت نشان مى دهيم.
الف. آراى شيعه بسيار كم مطرح شده, بويژه در مواردى كه شيعيان رأى مخالف دارند و نزد آنان از شهرت برخوردار است; مانند: روزه روز عاشورا (ج2, ص126), روزه روز نوروز (ج2, ص140) و…
ب. برخى آراى فقهى شيعه نادرست نقل شده است; مانند:
نگاه مرد به زن اجنبى (ج3, ص202), نگاه به عكس زن نامحرم (ج3, ص226), متعه دختران بالغ و رشيد (ج3, ص176).
ج. نويسنده به تعدادى اندك از كتب رجوع كرده يا ارجاع داده است:
النهايه, شيخ طوسى; شرايع الاسلام و مختصر النافع, علامه حلى;
الروضة البهيه, شهيد ثانى; الفصول الشرعيه, محمدجواد مغنيه.
با اينكه كتب ارزشمندى چون جواهر الكلام در دسترس بود.
د. برخى از نقدها كه بر شيعه وارد كرده, بسيار ضعيف است, مانند:
1ـ در ج1, ص155 نسبت به حرمت خواندن سوره عزائم (الم سجده, حم سجده, نجم و علق) گفته است: (لم يبينوا دليل استثناء السور) آيا مراد دليل عقلى است كه در امور تعبدى جايى براى استدلال عقلى نيست و يا مراد دليل تعبدى است كه شيعيان به روايات اهل بيت استدلال جسته اند. در اين باره رجوع شود به:
جواهر الكلام, ج3, ص44ـ 45. مستمسك العروة الوثقى, ج3, ص50 ـ 52.
2ـ در بحث متعه جوابهايى مغرضانه و سست از قول شيعه داده است: مى گويد متعه سبب مى شود زن وسيله شهوترانى مرد قرار گيرد (ج6, ص179ـ181), با اينكه نويسنده در توجيه تعدد زوجات (ج6, ص290) و نشوز (ج6, ص163ـ164) و نيز در بحث تداوى كه مى گويد چاق شدن مرد كراهت دارد, اما زن مى تواند خود را چاق كند زيرا شوهرش دوست مى دارد (ج3, ص100ـ101), در اين ورطه غرق شده است.
4ـ گاه به استدلالها و تحليلهاى ضعيف برمى خوريم كه در شأن نويسنده و اين اثر نيست; مانند:
الف. در بيان فلسفه اينكه زكات بر زيور زنان واجب نيست, گفته است: تا زنان بيشتر استفاده كنند و روابط زن و شوهر تقويت گردد (ج1, ص426).
ب. در تحليل حرمت استفاده از پودر و ساير وسايل آرايش صورت به تدليس و اسراف تمسك جسته است (ج3, ص364), گفته است اين آرايش سبب مى شود كه هنگام خواستگارى مرد مغبون واقع شود با اينكه دليل اخص از مدعاست و اگر اسراف است چرا استفاده آن براى شوهر مجاز است!
5 ـ برخى از ديدگاههاى مصنف, ضعيف و بدون دليل و قابل نقد است. در اينجا به چند مورد اشاره مى كنيم:
الف. مى گويد اصل (قرار المرأة فى البيت) است (ج4, ص31) و اين را از آيه (وقرن فى بيوتكن)20 استفاده كرده است. با اينكه امر به ماندن در منزل در برابر تبرّج است بدان معنا كه خداوند مى فرمايد در خانه باشيد و خودآرايى نكنيد, جلف نباشيد. اما آيه دستور به خانه نشينى نداده است. بايد ميان اينكه مهمترين كار زن بچه دارى است و اينكه اصل در خانه مانندن است فرق گذاشت. زن مسلمان وظايف متعدد فردى و اجتماعى برعهده دارد كه مهمترين آن رسيدگى به فرزندان است. و اين مطلب غير از آنست كه گفته شود اصل اولى خانه نشينى زن است, بدان معنا كه بيرون رفتن در شرايط ضرورى و خاص مجاز است.
ب. نويسنده معتقد است زن نمى توان عضو مجالس قانونگذارى شود (ج4, ص333), زيرا اگر براى ارتزاق است شوهر يا پدر متكفل رزق او است و يا بعنوان يك وظيفه اجتماعى است كه كارهاى خانه بر آن تقدم دارد; و علاوه بر آن سبب اختلاط با مردان مى شود. همانگونه كه روشن است اين استدلالها جز استحسانهاى واهى و سست چيزى نيست.
ج. نويسنده با طلاق قضايى مخالف است و مى گويد بايد ايمان را در جامعه تقويت كرد (ج7, ص357).
با اينكه چنين توصيه اى شايد در جامعه آرمانى قابل تحقق باشد, اما در جوامعى كه هوسرانيها و خودخواهيهاى مردان بى حد و مرز است خير!!
د. جشن تولد را بدعت مى داند (ج9, ص310ـ311).
هـ. با بلند گذاردن ناخن زنان مخالف است (ج1, ص56) و دليلى بر آن اقامه نكرده است. با اينكه امام صادق(ع) روايتى را از پيامبر نقل مى كند كه بهتر است زنان مقدارى ناخن را بلند گذارند و اين براى آنان زيباتر است.21
6 ـ در موضوع زن, مباحثى است كه در گذشته با شبهه و سؤالى مواجه نبوده, ولى امروزه با پرسشهاى جدى روبروست, يا اينكه در گذشته مطرح نبوده ولى در جوامع امروزه مورد ابتلاست. پرداختن بدانها و حلّ صحيح آن در تبيين ديدگاه اسلام نقش بسزا دارد.
مصنف از اينگونه مسايل به سادگى گذشته يا اصلاً متعرض آنها نشده است. با اينكه در مواردى چند, به ذكر حكمت احكام و مسايل جنبى آن مى پردازد; مانند بحث پيرامون حل مشكل ازدواج جوانان (ج6, ص35ـ36), در اينجا برخى از مسايل ياد شده را مى آوريم:
روزه مستحبى زن بدون اجازه شوهر (ج2, ص131), مسافرت زن به تنهايى (ج2, ص176), شرط ذكورت در رئيس دولت (ج4, ص314ـ 315), ديه زنان (ج5, ص357), كتك زدن زنان (ج7, ص370).
برخى از مسائلى كه اصلاً بدانها نپرداخته از اين قرار است:
مخارج تحصيل زن و امور پزشكى در ضمن بحث نفقه (ج7), مسأله سرپرستى خانواده (ج7), مسأله خروج زن از خانه در فرض مسافرت شوهر يا نبود مرد در منزل (ج7), نشوز مردان (ج7), مسأله اشتغال زنان, ورزش بانوان و….
7ـ يكى از ضعفهاى چنين مجموعه فقهى آن است كه, ارزيابيهاى رجالى نسبت به احاديث و روايات در آن وجود ندارد. در اين كتاب مفصل تنها دو مورد به اختصار به بحث سند پرداخته است (ج5, ص130 و ج7, ص372).
با توجه به اينكه احاديث جعلى در مجموعه هاى روايى كم نيست و به هر روايت و نقلى نمى توان استناد جُست, تا آنجا كه عالمان اهل سنت بيش از ده كتاب در موضوع احاديث وضعى نگاشته اند از اينرو بجاست كه نقد و بررسى نسبت به اسناد احاديث صورت يابد.
8 ـ يكى ديگر از ضعفهاى اين اثر عدم توجه به كتب و مجلات فقهى است كه در اين سده هاى اخير عرضه شده و بسيارى از مباحث زنان در ضمن آنها نقادى شده و ديدگاههاى نو و جديدى در آنها ارائه شده است. مصنف مى بايست بدان توجه مى كرد و اگر آن آرا را نمى پذيرفت, لااقل به نقد آنها مى پرداخت. مثلاً مجله رسالة الاسلام مقالات متعددى در مباحث زنان دارد كه در آن برخى ديدگاههاى قابل تامل ارائه شده است; مانند: عضويت زن در مجلس شورا,22 تعدد زوجات23 و….
در پاره اى از اين موضوعات تك نگاريهاى ارزنده اى تدوين شده است كه سزاوار بود مولف بدانها نظر مى داشت; زيرا اين كتب و مجلات در فضاى بحثهاى امروزى تحرير شده است.24
9ـ مناسب بود در ابتداى اين مجموعه دو گونه مباحث مقدماتى صورت مى پذيرفت. يكى ارائه تصوير كلى از شخصيت زن در جهان بينى اسلامى, كه در پرتو آن شبهاتى كه تصوير واژگونه از زن ارائه مى دهد به نقد درآيد. ضرورت اين بحث از آن روست كه فقيهان ناخودآگاه متاثر از اين ذهنيتها بوده و در بحثهاى فقهى و حقوقى آن را دخالت مى دهند. براى نمونه شافعى مى گويد بهتر است نماز ميت بر زن را مرد بخواند, زيرا او به خداوند نزديكتر است و دعايش زودتر به اجابت مى رسد25 و….
ديگرى مباحث مربوط به روش پژوهش در مباحث زنان است ضرورت طرح اين قبيل مسايل آن است كه اينها مفتاح و كليد تحقيق و مطالعه در روايات و آيات مربوط به موضوع است.
10ـ چنين مجموعه اى نياز به فهرستهاى فنى متعدد داشت; از قبيل: فهرست آيات, احاديث, اعلام بويژه نمايه موضوعات.
فهرست موضوعات آن گونه كه استاد وهبه زحيلى در كتاب (الفقه الاسلامى وادلة) ارائه كرده راهگشاى محققان و پژوهشگران است. ضرورت اين فهرست از آن جهت است كه از يكسو فهرست مباحث به صورت الفبايى ارائه شده و مراجعه كننده مى تواند از آن بهره گيرد و از جهت ديگر آنجا كه يك مسأله در چند جا مورد بحث قرار گرفته, دسترسى بدان آسان مى شود. پيشنهاد
در پايان پيشنهاد مى شود اين مجموعه تلخيص گردد و در حوزه هاى علميه بانوان متن درسى قرار گيرد. همچنين مى تواند محور درسهاى خارج براى بانوان باشد.پاورقي: 1. رجال النجاشى, ص65 ـ 66. مكتبة الداورى. الذريعة. ج24, ص132. 2. الذريعة, ج24, ص132. 3. الفهرست لابن النديم, ص114. 4. الذريعة, ج24, ص132. 5. همان. 6. وفيات الاعيان, ابن خلكان, ج6, ص78. 7. الذريعة, ج24, ص132. 8. همان. 9. فهرست كتابخانه مركزى دانشگاه, ج12, ص2798, ش3819. 10. كشف الظنون, ج2, ص1950. 11. مجله نيمه ديگر, ش17, زمستان 1371, ص9 به نقل از: از صبا تا نيما, ص113. 12. مجله نيمه ديگر, ش14, بهار 1370, ص108. 13. همان, ش17, زمستان 1371, ص8. 14. مجله كلك, ش55 ـ 56, ص45ـ 46, مقاله زن در جامعه قاجار. 15. مطبوعات ايران, حسين ابوترابيان, ص154. 16.شناسنامه مطبوعات ايران, مسعود برزين. 17. جهت آگاهى بيشتر رجوع شود به: مجله ندا, ش10, ص35ـ41. مطبوعات بانوان در ايران, نوشته دكتر مرتضى سلطان. 18.مجله گفتگو, ش9, ص133ـ 135. 19. روزنامه همشهرى, سال چهارم, ش869, (7دى 1374) ص10. 20. سوره احزاب, آيه32. 21. وسائل الشيعه, ج1, ص435, ب81, ح1. 22. مجله رسالة الاسلام, سال4, ش3, ص314. 23. همان. 24. در مثل مى توان از اين كتب نام برد: احكام العروة فى الفقه الاسلامى, 2ج, در بحث نظر و لمس اللباس والزينة فى الشريعة الاسلامية, تحرير المرأة فى عصر الرسالة. عبدالحليم ابوشقه, 5ج. 25. تذكرة الفقهاء, ج1, ص47.


صفحه 3

گامى ديگر در شناسايى و احياى كتاب سُليم بن قيس هلالى
سبحانى محمدتقى

كتاب سليم بن قيس هلالى, تحقيقِ محمّدباقر انصارى, نشر الهادى: قم, در سه مجلد, 1373, وزيرى.
سُلَيم بن قيس هلالى كوفى (م حدود 80ق) را يكى از صحابه بزرگ اميرالمؤمنين(ع) و از ياران امام حسن(ع), امام حسين(ع) و امام سجاد(ع) به شمار آورده اند.1 شهرت سليم بيشتر به دليل كتابى است كه از او به يادگار مانده و در طول قرون متمادى بحثهاى گوناگونى را برانگيخته است. در چند دهه گذشته اين كتاب بارها به چاپ رسيده و ترجمه فارسى آن نيز با استقبال كم نظيرى در كشور ما مواجه گشته است. تا آنجا كه شواهد نشان مى دهد اين كتاب دست كم از اوايل قرن سوّم هجرى تاكنون در بين دانشمندان و توده شيعيان رواج داشته و حتى در بين علماى اهل تسنّن نيز معروف بوده است.2 اهميت كتاب سليم
كتاب سليم از جهات گوناگون حايز اهميت است. اهميت اين اثر را از سه جنبه مى توان ارزيابى كرد: از نظر تاريخى, علم الحديث و علم كلام. اگر كتاب سليم را اولين اثر روايى شيعه ندانيم, دست كم مى توان آن را از نخستين گردآورده هاى شيعه, بلكه از اولين منابع حديث اسلامى, به شمار آورد. كتاب باقيمانده از دورانى است كه حاكميّت وقت, سياستِ منع و محدوديّت را در نشر و كتابت حديث اعمال مى كرد. سليم از زمره شيعيانى بود كه با اين سياستِ مرموز به مقابله پرداخت و با تدوين سنّت نبوى و علوى راه را بر انحراف بيشتر از وحى الهى بست. اگر استناد نسخه موجود به سليم اثبات شود, به يقين مى توان ادعا كرد كه اين كتاب تنها اثر رواييِ به يادگار مانده از نيمه نخست سده اول اسلامى است.
امّا اهميت تاريخى آن بيشتر مرهون گزارشى است كه از حوادث پس از وفات پيامبر(ص) و دوران حكومت حضرت امير(ع) به دست مى دهد. اين وقايع بيشتر به صورت مستقيم و گاه تنها با يك واسطه از شاهدان عينى روايت شده است. دقّت و وسواسى كه سليم در نقل اخبار و بيان جزئيّات به خرج داده, كم مانند و شايد بى نظير باشد. اين وسواس گاه تا بدان حدّ است كه براى تأييد و تحكيم خبرى كه از على(ع), سلمان, ابوذر يا مقداد شنيده به ديگرى نيز مراجعه مى كند و از آنان نيز شاهد مى گيرد.3 يكى از ويژگيهاى برجسته كتاب, نقل حوادثى است كه همواره ميان شيعه و سنّى محلّ اختلاف و كشمكش بوده است. تأكيد پيامبر اكرم بر مسأله امامت و ولايت, هجوم و آتش زدن خانه فاطمه زهرا(س), ماجراى صحيفه ملعونه و اصحاب عقبه از جمله اين حوادث است. تا آنجا كه مى دانيم اين حوادث در كمتر منبعى از منابع كهن تا بدين پايه مورد تأكيد قرار گرفته است.
از نقطه نظر كلامى نيز كتاب سليم اهميّت بسيار دارد. مسأله امامت و خلافت مهمترين ـ و از نظر تاريخى اوّلين ـ مسأله اعتقادى مورد اختلاف در بين فرق اسلامى است.4 نزاع ميان دو فرقه بزرگ اسلامى, تشيع و تسنّن, درباره امامت و خلافت, بيشتر به دليل تفاسير مختلف و گاه متضاد از آيات و روايات و نيز برداشتهاى متفاوت از پديده هاى تاريخى است. روايات منقول در كتاب سليم غالباً چنان بى پرده است كه راه را بر هرگونه توجيه و تأويل مى بندد و مدّعاى شيعه را به صراحت بر كرسى حقيقت مى نشاند. افزون بر اين, در پاره اى روايات حتّى به شبهاتى كه در مسأله امامت و نحوه برخورد حضرت امير(ع) با ماجراى سقيفه مطرح بوده و هست به تفصيل پاسخ داده مى شود.5 تصريح به خلافت على(ع) و نام بردن ائمه اثنى عشر و مقامات مادّى و معنوى ايشان از سوى پيامبر(ص) و طرد و انكار مخالفان از جمله مهمترين مطالب روايات سليم است. به هرحال اگر استناد روايات سليم و قدمت آن اثبات شود, گام مهمى در فيصله بخشيدن به بزرگترين مسأله كلام اسلامى برداشته خواهد شد.
آنچه تاكنون گفتيم از كتاب سليم بود, امّا درباب احوالات خود او مدارك و شواهد كافى وجود ندارد. آنچه امروز از او در منابع رجال و حديث بر جاى مانده, معمولاً برگرفته از خود كتاب و مقدمه اى است كه راويان اين اثر (ابان ابن ابى عياش و عمر بن اُذَينه) بر كتاب او نگاشته است.6 بنابر اين گزارش, سليم دو سال پيش از هجرت ديده به جهان گشوده و در دوران اِمارت عُمَر در عهد جوانى به مدينه آمده است. تلاش سليم در اين دوره بيشتر مصروف ثبت و ضبط ماجراى سقيفه و فدك و حوادث پيرامون آن است. او در دوران حكومت اميرالمؤمنين(ع) از ياران نزديك آن حضرت و شاهد مستقيم وقايع بوده است. آنگاه كه حضرت به شهادت مى رسد و سلطه امويان بر مقدّرات مسلمين سايه مى افكند, سليم از جمله شيعيانى است كه در ليست سياه حكومت اموى قرار مى گيرد. هيچ شاهدى در دست نيست كه ارتباط مستقيم و مستمر سليم را با امام حسن و امام حسين(ع) اثبات كند. بجز چند مورد اندك حوادث اين دوران يا بكلى از روايات سليم غايب است و يا آن را به طور غيرمستقيم نقل مى كند. بنابر گفته ابان ابن ابى عياش, حجّاج بن يوسف ثقفى آنگاه كه بر مسند ولايت عراق تكيه مى زند, در پى آزارِ سليم برمى آيد و او از بيم جان خويش به فارس مى گريزد. در منطقه نوبندگان (نوبندجان) شيراز به اَبان كه جوانى است كم سن و سال برمى خورد. ابان او را در خانه خويش پناه مى دهد و سليم نيز او را در تحت تربيت مى گيرد. از همين جا جوانه هاى تشيّع و عشق به اهل بيت در ابان جان مى گيرد. سليم در پايان عمر پرده از رازِ (كتاب يا كُتُب)7 خويش مى گشايد و روايات آن را به تمامى بر اَبان مى خواند و آنها را به رسم امانت بدو مى سپارد. اَبان پس از وفات سليم به بصره مى آيد و در اوّلين برخورد حسن بصرى را ملاقات مى كند و كتاب سليم را بر او قرائت مى كند. حَسَن بر آن احاديث صحّه مى گذارد. او در همان سال به مكّه مى رود و در مراسم حجّ روايات سليم را به امام سجّاد(ع) عرضه مى دارد. حضرت و دو تن از صحابى پيامبر(ص) (ابوالطفيل عامر بن واثله و عمر بن ابى سلمه) روايات سليم را تأييد مى كنند. ابان بن ابى عياش پيش از آنكه وفات كند سليم را در خواب مى بيند كه او را سفارش مى كند كه كتابش را به يكى از شيعيانِ رازدار بسپارد و او كتاب را به عمر بن اُذينه, فقيه شيعى بصره, وامى گذارد. از طريق اين شخص است كه كتاب سليم انتشار مى يابد و به عنوان يكى از اصول معتبر شيعه دست به دست مى گردد و به طرق مختلف روايت مى شود.
اخيراً كتاب سليم با تصحيح و تحقيقات جديد, به همت آقاى محمدباقر انصارى در سه مجلد به چاپ رسيده است. مجلد نخست سراسر به معرفى سليم و اثر نامدار او اختصاص دارد. در جلد دوم, متن كتاب با چهار نسخه معروف مقابله و تصحيح شده و با مستدركات (رواياتى كه از سليم در ديگر جوامع روايى نقل شده و در نسخه هاى كتاب نيست) همراه گشته است. محقق محترم در جلد سوم به تخريج تك تك روايات پرداخته و براى هر حديث چندين مأخذ نشان داده است. در پايانِ كتاب فهرستهاى فنّى آمده است. امّا در جلد نخست مباحث زير در طيّ چند فصل بررسى شده است: حيات سليم و تاريخ تدوين كتابش, اعتبار كتاب و احاديث آن به تقرير ائمه(ع), كلمات علما در اعتبار كتاب و احاديث آن, دانشمندانى كه كتاب سليم يا روايات آن را ذكر كرده اند, كتاب سليم از نگاه غير شيعه, نقد و ردّ مناقشاتى كه درباره اين اثر مطرح شده, بررسى سلسله اسناد كتاب, معرفى نسخه هاى خطى و روش تحقيق در آنها. خطوط اساسى كتاب سليم
براى آشنايى بيشتر با اين كتاب بد نيست مهمترين موضوعات مطرح شده در اين روايات را به اختصار بيان كنيم:
1ـ تأكيد بر افضليّت اهل بيت(ع).
2ـ نصوص نبوى بر وصايت و ولايت بلافصل مولاى متقيان(ع).
3ـ تصريح به تعداد ائمه از سوى پيامبر(ص) و معرفى آن بزرگواران.
4ـ مسأله مهدويت و اينكه امام مهدى(عج) از نسل نهم حسين بن على(ع) است.
5 ـ بيان جزئيات حادثه سقيفه و نحوه برخورد حضرت امير(ع) و ياران آن حضرت.
6 ـ ماجراى تحصّن بنى هاشم و اصحاب وفادار حضرت امير در خانه صديقه طاهره(س) و آتش زدن خانه حضرت و مجروح كردن آن بزرگوار و انداختن ريسمان بر گردن على(ع) و بردن ايشان به مسجد براى بيعت.
7ـ ارتداد همه اصحاب پس از وفات پيامبر(ص) مگر چهار نفر (سلمان, ابوذر, مقداد و زبير).
8 ـ بيان مثالب و بدعتهاى خلفا به ويژه تأكيد بر مسأله صحيفه ملعونه و ماجراى عقبه و حديث تابوت.8
9ـ توطئه قتل على(ع) توسط خالد بن وليد و به دستور ابوبكر.
10ـ عدم ايمان شيخين و باقى بودن بر مرام بت پرستى.
11ـ جمع آورى قرآن به دست اميرالمؤمنين و موضع آن حضرت در قبال قرآن جمع آورى شده توسط عمر و عثمان.
12ـ پيشگويى پيامبر(ص) و على(ع) در باب حكومت ظالمانه اَمَوى و نهضت عباسيان و ستمهايى كه بر شيعه خواهد رفت. ديدگاههاى مختلف در باب اعتبار كتاب
از منابع بازمانده, كهنترين كتابى كه از سليم نام برده و از او روايت كرده كتاب الزهد حسين بن سعيد اهوازى (متوفى حدود 250ق) است.9 پس از آن بايد از دو كتاب زير نام برد: مختصر اثبات الرجعه10 فضل بن شاذان (م260ق) و بصائر الدرجات11 محمد بن حسن صفّار (م290ق). سپس به محدّثين بزرگ قرن سوم و چهارم مى رسيم. در رأس آنها بايد از عياشى12 (در تفسير خود), فرات كوفى13 (در تفسير), على بن ابراهيم قمى14, كلينى (در كافى), صدوق15 (در من لايحضر, خصال, اكمال الدين و علل الشرايع) و طبرى (در المسترشد)16 ياد كرد. البته اين گروه كه نام برديم هيچ كدام از كتاب سليم اسم نبرده اند و تنها به نقل پاره اى از روايات او بسنده كرده اند.17 امّا علمايى كه در طبقه بعد قرارمى گيرند تقريباً همگى از (كتاب سليم) ياد كرده اند: مفيد (در تصحيح الاعتقادات و الكافيه فى التوبة الخاطئه)18, نعمانى (در الغيبه)19, كشيّ20 و نجاشى21 (در رجال) و شيخ طوسى (در فهرست و رجال)22.
از قرن ششم كتاب سليم شهرت و آوازه اى افزون مى يابد و روايات او با بسط و تفصيل بيشترى در جوامع روايى شيعه وارد مى شود. در اين دوره كتابى كه بيشتر از ديگران از سليم روايت آورده الاحتجاج طبرسى و سپس ارشاد القلوب ديلمى است. تقريباً از همين زمان است كه پاره اى از احاديث سليم به برخى از منابع اهل سنّت نيز راه مى يابد: حاكم حسكانى (متوفى حدود 500ق) در شواهد التنزيل, حمويى (م730ق) در فرائد السمطين, ابن شهاب همدانى در مودة القربى و ديگران.
سليم بن قيس را عموم دانشمندان شيعه ستوده و توثيق كرده اند و تا آنجا كه مى دانيم كسى او را قدح نكرده است. امّا نسبت به كتاب او نظر واحدى وجود ندارد. دست كم سه ديدگاه متفاوت را مى توان نشان داد:
1ـ دسته اوّل, كه غالب دانشمندان و محدثان شيعه را دربرمى گيرد, كتاب سليم را از اصول معتبر و مستند دانسته اند.
در رأس اين گروه محدّث نعمانى (اوائل قرن چهارم) قرار دارد كه با صراحت, همه مندرجات كتاب سليم را معتبر و متقن دانسته است: (كتاب سليم بن قيس از بزرگترين كتابهاى اصول شيعه است كه حاملان احاديث اهل بيت و قديمى ترينشان آن را روايت كرده اند; زيرا آنچه در اين اصل آمده, همه از رسول خدا(ص) و امير مؤمنان(ع) و مقداد و سلمان و ابوذر و مانند آنهاست كه پيامبر(ص) و على(ع) را ديده و كلام آنها را شنيده اند. كتاب سليم از اصولى است كه شيعه بدان رجوع كرده و بر آن تكيه مى كند.)23 كلام كشّى نيز نشان از توثيق سليم و تأييد كتابش دارد.24 شيخ طوسى و نجاشى هرچند سلسله سند خويش را به كتاب سليم ذكر كرده اند, ولى در كلامشان هيچ شاهدى كه به صراحت آن را تأييد يا تضعيف كند, وجود ندارد. قول به صحّت كتاب و مندرجات آن در ميان محدّثين و رجاليّين متأخر طرفداران بيشترى دارد. علامه مجلسى, شيخ حرّ عاملى, حاجى نورى, تفرشى (صاحب نقد الرجال) و شيخ آغا بزرگ تهرانى از آن جمله اند.25
2ـ گروه دوم كسانى اند كه اصل كتاب را مجعول و موضوع و سند كتاب را به سليم مخدوش مى دانند. ابن الغضائرى ظاهراً نخستين كسى است كه اين قول را بر زبان آورده است. البته اين نظريه چندان مورد استقبال واقع نشده است; مخصوصاً اگر نسبت كتاب ضعفاء را به ابن الغضائرى نپذيريم, مى توان ادّعا كرد كه از ميان قدما كسى بر اين رأى نرفته است. امّا در عين حال از لحن كلام احمد بن طاووس برمى آيد كه او با برداشت ابن الغضائرى موافقت دارد.26 شهيد ثانى نيز در حاشيه خلاصة الاقوال علامه بر اين نظر صحّه گذاشته است.27 البته علامه حلّى را نمى توان از اين دسته به شمار آورد. ايشان ظاهراً به رأى سوم تمايل دارد.
اشكالاتى كه ابن الغضائرى و به تبع, ديگران, بر كتاب سليم وارد كرده اند عبارت است از:
الف ـ در سند كتاب از اَبان ابن ابى عياش و ابراهيم بن عمر صنعانى نام برده شده كه ابن الغضائرى هر دو را ضعيف مى شمارد.28 مخصوصاً كه گفته اند كتاب سليم تنها از طريق ابان بن سليم استناد مى يابد.29 از اين گذشته سند روايت مختلف و پريشان است. عمر بن اُذينه گاه مستقيماً از اَبان نقل مى كند و گاه به واسطه ابراهيم بن عمر صنعانى.30 اين مطلب بويژه با آنچه در مقدمه كتاب سليم آمده ناهماهنگ است. در آنجا ابان كتاب سليم را به عمر بن اُذينه مى سپارد.
ب ـ در كتاب سليم نشانه هايى از وضع و تدليس وجود دارد. از جمله آورده است كه ابوبكر در هنگام وفات به غصبِ ولايت امير مؤمنان(ع) اعتراف نمود و فرزندش محمّد بن ابوبكر او را نصيحت كرد. در حالى كه محمّد در حجةالوداع به دنيا آمد و در آن زمان تنها سه سال داشته است. همچنين گفته شده كه در يكى از رواياتِ سليم, ائمه شيعه را سيزده نفر دانسته است. از اينجا احتمال داده اند كه راوى, زيدى مذهب بوده و روايت را بسود اعتقادات خويش جعل كرده است و….
طرفداران نظريه اوّل به تفصيل اين اشكالات را پاسخ گفته و بى پايگى اكثر آنها را نشان داده اند. ورود به اين بحث ما را از هدف اصلى دور مى كند. از اين رو خوانندگان را به منابعى كه در ذيل نظريه نخست معرفى كرديم ارجاع مى دهيم. در مقدمه چاپ جديد از كتاب سليم نيز اين شبهات مورد بررسى قرار گرفته است (ص156 به بعد).
3ـ امّا نظريه سوم راهى در ميان اين دو مى جويد. از يك سو كتاب سليم و سند آن را اجمالاً تصديق مى كند و ادلّه ابن الغضائرى دائر بر مجعول بودن اصل كتاب را نادرست مى داند; و از سوى ديگر معتقد است آنچه از نسخه هاى كتاب در قرون بعد برجاى مانده خالى از تحريف و تدليس نيست. تا آنجا كه مى دانيم اوّلين كسى كه اين رأى را پيشنهاد كرده شيخ مفيد در كتاب تصحيح الاعتقاد است. او به همين دليل معتقد است كه به روايات سليم بايد به ديده احتياط نگريست و تنها پس از نقد و بررسى به نقل و نشر آن پرداخت.31 چنانكه گفتيم, به يك احتمال علاّمه حلّى را مى توان از اين گروه برشمرد. از بين متأخرين صاحب قاموس الرجال چنين گرايشى دارد, هر چند ايشان تصريح مى كند كه جز روايت موعظه محمد بن ابوبكر دليلى بر ضعفِ ديگر روايات كتاب در دست نيست.32
اينكه كدام يك از آراى فوق به حقيقت نزديكتر است, نياز به بحث و فحص بيشتر دارد. با آنكه پيرامون كتاب سليم تاكنون هزاران صفحه به رشته تحرير درآمده, امّا هنوز مسائل چندى در پرده ابهام است. در چاپ جديد نيز هرچند تلاش ارزشمند و قابل تقديرى صورت گرفته, ولى چنانكه خواهيم ديد اين پژوهش نيز به مرحله اى قاطع يا قابل اطمينان نيانجاميده است. پيش از آنكه رأى خويش را بازگوييم, نگاهى كوتاه خواهيم داشت به راه بلندى كه آقاى انصارى در تصحيح كتاب پيموده است. ايشان در مجموع از سه راه بر تأييد روايات سليم شاهد آورده است: توثيق سلسله سند كتاب, اثبات قدمت و اصالت نسخه هاى خطى و تخريج روايات كتاب از منابع شيعه و سنّى. نسخه هاى خطى كتاب سليم
محقّق محترم مجموعاً شصت نسخه را شناسانده كه البته از اين ميان امروزه تنها بيست و دوعدد باقيمانده مانده است. از ويژگيهاى كتاب سليم اختلاف و تفاوت نسخه هاست. ايشان كتاب سليم را به چهار نوع تقسيم كرده (نوع الف, ب, ج و د) و سلسله سند هر نوع را همراه با مشخصات نسخه به تفصيل آورده است (از ص308 تا ص408). متن كتاب براساس هر چهار نوع نسخه تصحيح شده و روايتهاى زايد در بعضى نسخه ها را در پايان كتاب افزوده است. به اين ترتيب متن جديد تمام روايات نسخه هاى موجود را شامل مى شود و از اين رو كاملترين نسخه از كتاب سليم را پيش روى ما مى نهد.
از نوع الف دو نسخه مهم باقى مانده كه يكى متعلق به شيخ حرّ عاملى است و ديگرى مربوط به علاّمه مجلسى. نسخه علاّمه از نسخه اى به تاريخ 609ق استنساخ گرديده است. نسخه شيخ حرّ كه از نسخه اى عتيقه رونويسى شده, با نسخه علاّمه نيز مقابله شده است. قديمى ترين نسخه موجود همين دو نسخه است كه اوّلى را شيخ در اثبات الهداة و دومى را علامه در بحارالانوار نقل كرده اند. اين قسم از نسخه هاى سليم داراى 48حديث است و از طريق ابن ابى عمير به عمر بن اُذينه و از آنجا به ابان ابن ابى عياش مى رسد.
از نسخه هاى نوع ب تعداد بيشترى برجاى مانده (11نسخه), ولى در مجموع به اصالت و قدمت نسخه هاى نوع الف نيست. در اين نسخ 41 حديث آمده كه اين تعداد با احاديث موجود در نوع الف, جز در ترتيب آنها, توافق كلّى دارد. از سلسله راويانِ نوع ب بسيارى عامى مذهب هستند. طريقه اين نسخ به عبدالرزاق بن همام و از او به معمّر بن راشد و از آنجا به ابان ابن ابى عيّاش (يا عمر بن اُذينه) مى رسد. از اين قسم, نسخه هايى در آستانه قدس رضوى, دانشگاه الهيّات مشهد و دانشگاه تهران موجود است.
از نسخه هاى نوع سوم شش عدد باقيمانده است كه از جمله نسخه دانشگاه تهران و مجلس شوراست. امّا در اينجا نيز مهمترين نسخه به زمان علامه مجلسى بازمى گردد كه به دستور ايشان و به هزينه موقوفات حمّام نقش جهان اصفهان, نسخه بردارى شده است. اهميّت اين نسخه ها در اختلاف زيادى است كه با دو نوع اوّل دارد. بسيارى از روايات منقول از سليم در كتب قدما, كه در نسخه هاى ديگر نيست, در اين نسخه وجود دارد. به علاوه احاديثى در اين نسخه هست كه حتى در كتب قدما نيز يافت نمى شود. از طرف ديگر, پاره اى از روايات موجود در نسخه هاى الف و ب در اينجا ديده نمى شود, بويژه احاديث 4 و14 كه از موارد مورد بحث در كتاب سليم است و بعداً در اين باره سخن خواهيم گفت. مصحّح محترم معتقد است كه كمبود اين نوع نسخه نوع ج از آن روست كه ابتداى نسخه اصلى از بين رفته است. به نظر ايشان اين نوع جامعترين نسخه و حاوى تمام روايات موجود در الف و ب بوده است. در نسخه هاى موجود از نوع ج تنها 32 روايت هست كه البته هفت روايت ديگر نيز به آن ضميمه شده است. با آنكه نسخه اى از اين نوع در دسترس علامه مجلسى بوده است, ولى روايات بحار تنها مأخوذ از نسخه الف است. عدم نقل روايات نوع ج در بحار, به احتمال زياد, به اين دليل است كه اين نسخه را مجلسى در پايان حيات شريفش به دست آورده و آن زمان كار تأليف بحار به پايان رسيده بود (ر.ك: ص356 از مقدمه كتاب سليم). قرائن نشان مى دهد كه نسخه اى از اين نوع در دست محمد بن حسين رازى (از اعلام قرن هفتم) بوده است; چرا كه رواياتى از آن در نزهه الكرام آورده است.
نسخه هاى نوع د از طريق ابراهيم بن عمر يمانى به عبدالرزاق بن همام و از آنجا به معمّر بن راشد منتهى مى شود و از نظر تعداد احاديث و ترتيب آنها تقريباً با نسخه نوع ب موافقت دارد. با اين وصف بعيد به نظر مى رسد كه بتوان آن را مستقل از نسخه ب دانست. از اين نوع تنها يك نسخه در كتابخانه مجلس شورا باقيمانده است.
با آنكه مصحّح محترم توانسته است نسخه شناسى كاملى از كتاب سليم به دست دهد, امّا به نظر ما نتيجه اين كار در تقويم سند كتاب چندان قاطع و رضايت بخش نيست; چرا كه در اثرى چنين كهن نمى توان تنها بر نسخه هاى قرون متاخر اعتماد كرد و از اين روست كه تفحّص در سلسله اسناد كتاب ضرورى مى نمايد. بررسى سلسله سند كتاب سليم
هرچند روايات سليم از طرق مختلف به دست ما رسيده, امّا آنچه مسلّم است اينكه تنوّعِ طرق تنها مربوط به طبقه سوّم به بعد است. ديديم كه ابن الغضائرى و ديگران ابان و بعضى روات سليم را تضعيف كرده اند. در مقابل رجاليين متأخر معمولاً سند كتاب سليم را معتبر دانسته و تضعيفات يادشده را پاسخ گفته اند. مصحّح محترم تمام سلسله اسانيد كتاب را در جدولى به تصوير كشيده است (ص204 و205 از مقدمه كتاب). حتّى اگر برخى از اين سلسله اسناد را معتبر ندانيم33, بازهم اين مطلب به معناى تضعيف تمام طرق نيست. اگر وثاقت ابان اثبات شود لااقل مى توان سند كلينى, صدوق و شيخ را به سليم توثيق كرد.34 امّا اين مقدار هنوز براى ما كافى نيست, مگر آنكه سند نسخه هاى حاضر به مشايخ يادشده تصحيح شود. از ميان نسخه هاى موجود نسخه مجلس (از نوع الف) مستندترين نسخه است. علامه شهادت داده است كه اين نسخه, از روى نسخه اى به تاريخ 609 قمرى استنساخ شده است. بنابر آنچه در ابتداى اين نسخه آمده, چهار تن از بزرگان تشيع در قرن ششم آن را به طريق معتبر از شيخ طوسى روايت كرده اند.35 شيخ طوسى نيز اين كتاب را لااقل به دو طريق از سليم نقل مى كند كه تقريباً همگى معتبرند. امّا هنوز يك مشكل اصلى وجود دارد: ظاهراً مشخصات صاحب اين نسخه (مورّخ 609ق) معلوم نيست و تا اين نكته معلوم نشود, سند او به ديگران اعتبارى ندارد. مهمتر آنكه راوى مجهول اين نسخه در حدود 560 كتاب را بر مشايخ خود قرائت كرده و بنابر اين تاريخ نسخه بردارى تقريباً پنجاه سال پس از آن است. به هرحال در صورتى كه نتوانيم مستقيماً نسخه يادشده را تصحيح كنيم يگانه راه آن است كه روايات موجود در اين نسخه را با مرويات سليم در منابع قرن ششم و هفتم مثل احتجاج, ارشاد القلوب, العمده و… تأييد كنيم. تخريج روايات
به نظر مى رسد كه براى تأييد متونى به قدمت كتاب سليم بهترين روش استخراج روايات آن از ديگر منابع روايى باشد. در چاپ جديد گام مؤثرى در اين راه برداشته شده و درخصوص هر روايت منابع متعدد معرفى شده است (جزء سوم, ص961 به بعد). تخريجات در سه بخش تنظيم شده است: منابعى كه از (كتاب سليم) نقل كرده اند, منابعى كه با سند از سليم روايت مى كنند و آنها كه همان روايت را از غير طريق سليم آورده اند. مصحّح محترم كار خويش را در اين بخش چنين ارزيابى مى كند: (ما براى استخراج مرويّات سليم كتابهاى قدماء و متأخرين شيعه و نيز كتب عامّه را كاملاً پى جويى كرديم و تقريباً 95% روايات سليم را در ديگر منابع يافتيم) (جزء اوّل, ص202). با آنكه ايشان در تهيه اين بخش متحمّل زحمات فراوان شده و در جاى خود كارى درخور و شايان تقدير عرضه داشته, امّا انصاف بايد داد كه اين اميد و ادّعا به هيچ وجه جامعه عمل نپوشيده است. براى نمونه تخريجات چند حديث را به اختصار ارزيابى مى كنيم:
حديث چهارم. كه جريان سقيفه و هجوم به خانه صديقه طاهره(س) و جسارت به حضرت را از زبان سلمان فارسى به تفصيل (حدود 20 صفحه از چاپ جديد) روايت كرده است, نخست به بحارالانوار, عوالم العلوم, مدينة المعاجز (سيد هاشم بحرانى) و كفاية الموحّدين (اسماعيل طبرسى) ارجاع شده است كه هيچ كدام ارزش چندانى در مستندسازى متن ندارند; زيرا نسخه مجلسى هم اكنون موجود است و بحارالانوار چيزى بيش از آن را ثابت نمى كند. عوالم العلوم و مدينة المعاجز نيز از معاصران مجلسى اند. اساساً كتاب سليم در چند سده اخير به حد تواتر رسيده و نيازى به تأييد ندارد. به علاوه كفاية الموحّدين, كه مكرّر به آن ارجاع شده, از علماى معاصر به حساب مى آيد و نقل او اعتبارى بر كتاب نمى افزايد.
سپس روايت ابن طاووس در اليقين را به نقل از البهار حسين بن سعيد اهوازى آورده است. آنچه در اليقين آمده تنها چهار سطر از اين روايت طولانى است كه اتفاقاً از مطالب شاخص و مهم اين روايت نيست و نظاير فراوانى در كتب شيعه و سنّى دارد. به روضه كافى نيز ارجاع شده است. امّا آنچه در روضه آمده, تنها مسأله بيعت شيطان با خليفه اوّل است كه تقريباً يك دهم از كلّ روايت است. اثبات الوصيه علاّمه حلّى و المحتضر حسن بن سليمان نيز از همين قرار است. مصحّح در پايان اضافه كرده است: چون هر فقره از اين روايت در چندين مأخذ وجود دارد, براى جلوگيرى از تطويل, از نقل منابعى كه از غيرسليم روايت كرده اند خوددارى مى كنيم. چنانكه خواهيم گفت مهمترين بخش كار درخصوص اين روايات يافتن مستنداتى از ديگر متون روايى است. خواهيم ديد كه مورّخين و محدّثين اهل سنّت با مسئله آتش زدن خانه فاطمه زهرا(س) و نيز ضربت به آن حضرت يا ريسمان انداختن به گردن حضرت امير(ع) سخت مخالفند. از كتب قدماى شيعه نيز, تا آنجا كه يافته ايم, تنها طبرى صغير در دلائل الامه روايتى كوتاه از امام صادق(ع) دارد.36 بازهم به اين مطلب بازخواهيم گشت.
حديث هفتم. از بحارالانوار و منابعى از آن دست كه بگذريم روايت از سه مأخذ استخراج شده است: بصائر الدرجات, اكمال الدين و كافى. امّا در هر سه كتاب از حدود هفت صفحه روايت تنها سه سطر نقل شده است. به علاوه در نقل اين سه محدّث قرائنى وجود دارد كه نشان مى دهد آنچه در دست داشته اند, روايت ديگرى بوده است غير از آنچه در نسخه فعلى سليم وجود دارد. در هرسه كتاب روايت به صورت: انّ اللّه طهَّرنا وعَصَمنا وجَعَلنا شهداء على خلقه… آغاز مى شود, حال آنكه اين فقره در نسخه سليم در ادامه كلام ديگرى است: …الذين قَرَنهم اللّه بنفسه و بينه فى آى من الكتاب كثيرة وطَهَّرنا وعَصَمنا وجَعلنا شهداءَ على خلقه.
در پايان به بحارالانوار (ج28, ص13, ح6) ارجاع شده است. اوّلاً حديث6 در صفحه5 از بحار است و ثانياً حديث6 ربطى به حديث مورد نظر ندارد و در واقع همان حديث32 از كتاب سليم است. به اين ترتيب تخريج روايت هفتم تقريباً هيچ ارزشى ندارد.
حديث يازدهم. منابع اصلى كه در تخريج آمده (اكمال الدين, التحصين ابن طاووس و فرائد السمطين) تنها نيمه اوّل روايت را نقل كرده اند (تا صفحه 648 از چاپ جديد). اينكه آنان با اختلاف سندى كه به سليم دارند همگى روايت را تا يك محل خاص نقل كرده اند, آيا خود نشان نمى دهد كه بقيه روايت در نسخه آنان وجود نداشته است؟ بعلاوه در هر سه متن سه صفحه (صفحات 640 تا 643 چاپ جديد) از ميانه حديث وجود ندارد. اين خود شاهدى قويتر بر عدم وجود مقدار زايد در نسخه آنان است. به هرحال تنها منبعى كه تقريباً همه روايت را نقل كرده احتجاج طبرسى است كه البته با متن موجود از سليم اختلاف و كاستيهايى اندك دارد. به اثبات الهداة ارجاع شده كه روايت اثبات هم ربطى به اين روايت سليم ندارد. ينابيع المودّه نيز در فهرست تخريج آمده است. گذشته از آنكه قندوزى (م1294ق) از متأخرين است, چون خود از فرائد السمطين نقل مى كند, اعتبارى افزون ندارد. همچنين از غيبت نعمانى يادشده كه در آنجا فقره اى كوتاه از انتهاى حديث روايت شده است.
روايت چهاردهم. تخريجات اين روايت نيز ناقص است و براى مستندسازى بخش آغازين و پايانى روايت ـ كه از قضا بحث انگيز هم هست ـ تلاشى صورت نگرفته است. به علاوه آنچه در غيبت نعمانى آمده مربوط به جنگ صفين و در جواب معاويه است و ربطى به اين روايت ندارد. روايت نعمانى در حقيقت روايت 25 از كتاب سليم است, نه روايت چهاردهم. به مشارق انوار اليقين حافظ بُرسى نيز ارجاع شده كه چنين روايتى را را در نسخه مطبوع از مشارق نيافتيم. ارشاد القلوب و الفضائل نيز تنها پاره اى از ميانه حديث را نقل كرده اند.
معمولاً تخريج روايات ديگر نيز از همين قرار است (به جز چند مورد كه در مجموع مى توان استناد آن روايات را تا زمانهاى قديم نشان داد). مسائلى ديگر پيرامون كتاب سليم
در مجموع مى توان داورى كرد كه با چاپ جديد از كتاب سليم شناسايى كتاب سليم وارد مرحله اى تازه شده است, امّا به گمان ما اين مقدار به تنهايى در تثبيت نسخه موجود به عنوان يك منبع قابل استناد كافى نيست, نگارنده در بررسى كتاب به ابهامات و سؤالاتى برخورده ام كه شايد زمينه اى باشد براى تحقيق عميقتر و گسترده تر در روايات اين كتاب.
1ـ متن و مضمون پاره اى از روايات سليم (نسخه موجود) خالى از اضطراب و دوگانگى و گاه سستى و كاستى نيست. براى مثال در روايت چهارم كه ماجراى جسارت به صديقه طاهره(س) نقل شده, راوى اين جريان را عيناً و همزمان به عمر و به قنفذ نسبت مى دهد (صفحه 585 و586 و588) به علاوه عمر را گاه در صحنه و گاه دور از صحنه نشان مى دهد (صفحه 585 و 586 را با صفحه 588 مقايسه كنيد). از قراين پيداست كه اين حديث دو روايت مختلف بوده كه با يكديگر تلفيق شده است. اين درحالى است كه در كتاب سليم, روايت بيست و پنجم, همين جريان به صورت معقول و روشنترى از ابن عباس نقل شده است. در آنجا ضربت فقط به عمر نسبت داده شده و ابوبكر در مسجد و بدور از ماجراست. نكته ديگر در روايت چهارم اهميّتى است كه به نقش زبير بن عوام داده شده و او را در بصيرت نسبت به مقام ولايت و مقابله با كارگردانان جريان سقيفه بسيار برجسته و از ديگران نمايانتر نشان مى دهد. از سلمان نقل مى كند كه: (…وكان الزبير اشدّنا بصيرة فى نُصرته) (صفحه584) و يا (ولم يكن منّا أحد اشدّ ُ قولاً من الزبير) (صفحه 594). البته اين مطلب با ديگر روايات شيعه منافات دارد. در اين روايات زبير اصلاً جزء سه يا چهار تنى كه پس از رسول خدا(ص) مرتد نشدند نيامده است.37 در كتاب الاختصاص مقداد را از ديگران استوارتر و پربينش تر معرفى مى كند.38
بعلاوه در همين روايت چهارم تكرار در حوادث و گفته ها نيز زياد به چشم مى خورد (براى نمونه صفحه 580 را با 583 و صفحه 586 را با 588 و نيز صفحه 588 را با صفحه 593 مقايسه كنيد). اگر از ضوابطى كه در نقد متون تاريخى به كار مى رود استفاده كنيم, بعضى از روايات سليم از نظر تاريخى نيز قابل تأمل و تحقيق بيشتر است.
2ـ بى توجهى يا كم توجّهى برخى از دانشمندان متقدّم شيعه نسبت به اين كتاب نيز سؤال برانگيز است. براى مثال سيد مرتضى در سراسر كتب و رسائل خويش از كتاب سليم نام و يادى در ميان نمى آورد و در سراسر آثار خويش تنها يك روايت كوتاه از سليم نقل كرده است. اين درحالى است كه مخصوصاً در كتاب الشافى بر سر مطالبى كه به صراحت در نسخه موجود از سليم آمده, با قاضى عبدالجبار به بحث پرداخته است; مثلاً در مسأله احراق خانه فاطمه(س) و اجبار على(ع) بر بيعت از كتاب (المعرفه فى المناقب والمثالب) ابراهيم بن سعيد ثقفى (صاحب الغارات) چندين روايت نقل مى كند, ولى از سليم نام نمى برد.39 اگر كتاب سليم نزد سيد مرتضى از اعتبار كافى برخوردار بود, بى ترديد استناد بدان در مناظره از روايت ابراهيم بن سعيد, كه با چند واسطه از امام صادق(ع) و ديگران نقل مى كند, موجّه تر مى نمود. جالب اين است كه قاضى در المغنى جريان تازيانه زدن بر فاطمه زهرا(س) و تهديد به احراق را به روايتى از امام صادق(ع) نسبت مى دهد و سعى مى كند بطلان آن را با اثبات ارادت امام صادق(ع) به شيخين نشان دهد.40 سيّد در پاسخ مى توانست براحتى روايات سليم و امثال آن را پيش كشد و نشان دهد كه اين موضوع از غير طريق امام صادق(ع) نيز نقل شده است. امّا تنها درصدد ردّ رواياتى برمى آيد كه از علاقه آن حضرت به شيخين حكايت دارد. شايد از كلام قاضى عبدالجبار نيز بتوان استفاده كرد كه رواياتى كه امروزه از سليم داريم, در آن زمان معروف نبوده است.
از ديگر شخصيتهايى كه از كتاب سليم نام نبرده, سيد بن طاووس است. اين مطلب از آن رو مايه شگفتى است كه سيد بن طاووس, همچون سيّد مرتضى, از كتابخانه اى معروف و مفصّل برخوردار بوده است.41 هيچ ترديدى نيست كه سيد بن طاووس كتاب سليم را ديده است. برادر او احمد بن طاووس, و دو شاگردش علاّمه حلّى و ابن داوود, درباره اين كتاب بحث كرده اند. بعلاوه همانطور كه گفته شد در آن زمان نسخه هايى نظير نسخه حاضر در دسترس دانشمندان شيعه بوده است و سيّد با علاقه وافرى كه به جمع آورى كتب داشته, بعيد مى نمايد كه از كتاب سليم بى اطلاع مانده باشد.42 حال در نظر آوريد كه سيد بن طاووس نه تنها نامى از كتاب سليم نبرده, بلكه چند روايتى هم كه از سليم نقل كرده همگى از كتابهاى ديگر نظير البهار حسين بن سعيد, المناقب ابن مردويه و نورالهدى جاوانى است. سيد بن طاووس در كتاب كشف المحجّه فرزندش را در وقايع سقيفه و پس از آن مكرّر به كتاب (المعرفة فى المناقب والمثالب) ابن هلال ثقفى ارجاع مى دهد, امّا چرا از كتاب سليم هيچ نامى نمى برد؟
3ـ ميان روايتِ مشايخ حديث از سليم در قرن چهارم و پنجم با مندرجات فعلى كتاب سليم اختلاف است و اين خود يكى ديگر از مسائلى است كه بايد مورد تحقيق و بررسى قرار گيرد. حتى با يك نگاه اجمالى مى توان دريافت كه موضوعات فراوانى از نسخه موجود در هيچ يك از متون روايى قرون اوليه (نظير كافى, اكمال, خصال, من لايحضر, استبصار و المسترشد) نقل نشده است. در مقابل, بيشتر رواياتى كه از سليم در آن زمان نقل شده, معمولاً به اخلاقيات و حداكثر به فضايل اهل بيت(ع) اختصاص دارد. بخش مهم و برجسته كتاب سليم به مثالب و مطاعن مربوط مى شود. اين گونه مضامين در منابع اوليه معمولاً از سليم روايت نشده است. شواهد بسيارى در دست است كه نشان مى دهد بر روايات سليم در طول زمان مقدارى افزوده شده يا از آن كاسته گرديده است. البته اين سخن به معناى مجعول بودن همه بخشهاى افزوده شده, نيست. برعكس اين موضوعات معمولاً در ديگر روايات نيز تصريح شده است و اگر حدس ما درست باشد عده اى از راويان يا نسخه پردازان بتدريج روايات ديگر يا معتقدات شيعى را در ضمن روايات سليم داخل كرده اند. متأسفانه در اينجا مجال بيشتر براى بحث و فحص نيست. گام بعدى در تحقيق كتاب سليم
اجمالاً مى توان گفت كه كتاب سليم را بايد لااقل در چهار دوره زمانى مورد تحقيق و مقايسه قرار داد:
1) از زمان سليم تا قرن سوّم و چهارم كه منابع اصلى شيعه تدوين يافته است.
2) در قرن پنجم و ششم كه كتابهايى چون احتجاج, فرائد السمطين و ارشاد القلوب تأليف شده است.
3) از قرن هفتم تا قرن يازدهم كه عصر مجلسى و شيخ حرّ عاملى است.
4) از زمان مجلسى تا دوران حاضر.
شايد اين پژوهش, البته نه چندان ساده, بسيارى از سؤالات و ابهامات موجود را پاسخى درخور فراهم كند.
امّا براى تقويم و تصحيح كتاب سليم, در كنار تخريج روايات, بايد به (قرينه سازى) متن دست يازيد. برخى از روايات كتاب مستقيماً و با صراحت در جوامع روايى نيامده يا دست كم عين روايت وجود ندارد. در اين گونه موارد مى توان با جمع احاديث و نيز گردآورى قراين تاريخى درجه وثاقت متن را بالا برد. براى مثال مى توان اثبات كرد كه حادثه آتش زدن خانه فاطمه زهرا و ضربت به آن حضرت يكى از معتقدات رسمى شيعيان در قرون اوليه اسلامى بوده است. اهميّت اين كار از آن روست كه هم اكنون شاهد مستقيمى در دست نيست كه در متون رسمى شيعه در آن زمان رواياتى به اين مضمون وجود داشته است يا خير. ظاهراً از ميان منابع موجود كهنترين كتابى كه سبب وفات فاطمه زهرا(س) را ضربه قنفذ مى داند دلائل الامامه طبرى است.43 امّا چندان كه از المغنى و الشافى ذكر كرديم, در سده هاى قبل نيز رواياتى بر اين معنا وجود داشته و مورد قبول علماى شيعه بوده است. پيشتر از اينها نظّام, متكلّم معروف معتزلى, به اين نكته تصريح كرده است و عمر را مسؤول سقط جنين فاطمه زهرا دانسته است.44 به همين ترتيب مى توان قراين و شواهد بيشترى براى اين مطلب يافت. بايد توجه داشت كه اين گونه حوادث حساس تاريخى كه رنگ كلامى و سياسى دارد, همواره در معرض دستبرد و تحريف است و تنها از طريق شواهد جانبى مى توان به حقيقت ماجرا پى برد. بر حوادث ديگرى چون جريان عقبه يا صحيفه ملعونه, كه در تخريجات سند محكمى درباره آن نيامده بود, مى توان شواهد گوناگون ارائه داد. براى جلوگيرى از اطاله بيشتر, سخن را در همين جا پايان مى دهيم و براى مصحّح و دست اندركاران اين اثر آرزوى توفيق روزافزون داريم.پاورقي: 1. در كتاب الاختصاص او را از شمار سربازان جانباز حضرت امير(ع) (شرطة الخميس) نام برده است (ص3و8). البته بعضى سليم را از ياران امام باقر(ع) نيز دانسته اند, ولى ظاهراً او حضرت را تنها در دوران كودكى, در عهد امامت پدر بزرگوارش, زيارت كرده است. ر.ك: رجال شيخ طوسى; اختيار معرفة الرجال, ج1, ص322 والذريعه, ج2, ص152; مقايسه كنيد با معجم رجال الحديث, خوئى, ج8, ص227. 2. راويان يكى از سلسله اسناد كتاب به ظاهر از علماى اهل سنّت هستند (مقدمه كتاب سليم ص151). البته اينكه تمام اين گروه واقعاً عامى مذهب باشند جاى درنگ و تحقيق دارد. 3. براى نمونه مراجعه كنيد به حديث 6, 10, 21 و24. نشانى روايات سليم از اين پس براساس چاپ جديد (سه جلدى) است. 4. ملل و نحل, شهرستانى, چاپ مصر, ص30; در آنجا آمده است: واعظم خلاف بين الامّه خلاف الامامة; اذ ماسلّ سيف فى الاسلام على قاعدة دينيّة مثل ماسلّ على الامامة. نيز ر.ك به مقالات الاسلاميين, ج1, ص39. 5. ر.ك: احاديث يازدهم (ص649), حديث دوازدهم (ص661 به بعد) و…. 6. حتى ابن نديم, كشّى و نجاشى كه از اولين علماى رجالى هستند كه در اين باره سخن گفته اند, كلمات ابان و عمر را نقل كرده اند. 7. در كلام ابان به (كُتُب) تعبير شده است (مقدمه كتاب سليم) و از اينجا محلّ اختلاف شده كه آيا سليم چندين كتاب داشته و يا (كتب) صرفاً اشاره به مجموعه دستنوشته ها دارد كه بر روى هم يك كتاب را تشكيل مى دهد. 8. (صحيفه ملعونه) در تداول علماى شيعه اشاره به نامه اى است كه در زمان حيات پيامبر(ص) ميان شيخين و چند تن از كارگردانان سقيفه بطور مخفيانه امضا شده تا قدرت را پس از رحلت آن حضرت به دست گيرند. منظور از (ماجراى عقبه) توطئه پاره اى از بظاهر ياران پيامبر(ص) مبنى بر پى كردن شتر يا استر ايشان از گردنه اى خطرناك بود. اين جريان در كتاب سليم گاه به جنگ تبوك و گاه به حجةالوداع نسبت داده شده است. بنا به نقل برخى روايات شيعه خليفه اوّل و دوم و نيز ابوموسى اشعرى جزء اين گروه بوده اند. حديث (تابوت) اشاره به روايتى است كه در آن عقاب غاصبان ولايت را قرارگرفتن در تابوتى در قعر جهنّم مى داند. 9. كتاب الزهد, حسين بن سعيد الكوفى الاهوازى, ص7. آقاى انصارى كتاب مختصر اثبات الراجعه را قديمى ترين اثر دانسته است (بخش تخريجات, ص971); امّا بى ترديد حسين بن سعيد بر فضل بن شاذان تقدّم دارد. البتذ حسين بن سعيد در كتاب البهار نيز از سليم روايت داشته كه اصل كتاب البهار هم اكنون در دسترس نيست (ر.ك: اليقين, سيد بن طاووس, باب 115). 10. مختصر اثبات الرجعه, چاپ شده در مجله تراثنا, شماره15. 11. بصائر الدرجات, منشورات الاعلمى, ص47 و218 و…. 12. تفسير عياشى, ج1, ص14 و ج2, ص299. 13.تفسير فرات, مكتبة الداورى, ص9 و131. 14. البته وى در تفسيرى كه از او در دست است روايتى از سليم نقل نكرده است ولى برخى از كتب معتبر حديثى (مثل كافى و خصال) او را جزء سلسله سند روايت سليم برشمرده اند. 15. كلينى و صدوق در موارد متعدّد از سليم روايت كرده اند. ر.ك: مقدمه كتاب سليم, ص131. 16. المسترشد, تصحيح احمد محمودى, ص231. 17. سند اين روايات معمولاً همان سندهاى معروف كتاب سليم است و از اينجا مى توان حدس زد كه كتاب سليم نزد ايشان نيز موجود بوده است. البته پاره اى از روايات منقول در اين كتاب در نسخه هاى موجود از كتاب سليم نيست. 18. البته شيخ مفيد تنها در تصحيح الاعتقاد از كتاب سليم نام برده است. بنده در انتساب كتاب تصحيح الاعتقاد به مفيد از گذشته ترديد داشته ام و هنوز هم شاهد محكمى بر اين نسبت نيافته ام. نجاشى كه خود از شاگردان مفيد بوده است و قريب 180 اثر از او را نام مى برد, از تصحيح ياد نمى كند (رجال نجاشى, مؤسسه انتشارات اسلامى, ص399). 19. الغيبه, نعمانى, مكتبة الصدوق, ص68 به بعد. 20. اختيار معرفة الرجال, مؤسسه آل البيت, ج1, ص321. 21. رجال نجاشى, ص8. 22. الفهرست, ص81. 23. الغيبه, ص101 و102. 24. اختيار معرفة الرجال, ج1, ص321; رجال علاّمه حلّى (خلاصه), ص83. 25. از ديگر كسانى كه اين قول را پذيرفته اند: خونسارى, كشف الاستار, ج2, ص128; خوئى, معجم رجال الحديث, ج8, ص225. 26. التحرير الطاووسى, دارالذخائر, ص136 و137. 27.فقه الرجال, تفريشى, ص159; حاشيه قهپائى بر مجمع الرجال, ج4, ص155. البته ايشان كلام شهيد را با تعبير (قيل) آورده است. 28. التحرير الطاووسى, ص136. 29. الفهرست, ابن نديم, ص275; علاّمه حلّى همين مطلب را از رجالى متقدّم على بن احمد عقيقى نقل كرده است (رجال علاّمه, ص83). صاحب الذريعه و صاحب معجم رجال الحديث با اين قول مخالفند و معتقدند كه هرچند ابان تنها كسى است كه كتاب سليم را مستقيماً از سليم گرفته است (مناولةً) ولى منافاتى ندارد كه ديگران نيز كتاب را از او سماع كرده باشند (الذريعه, ج2, ص154 و155; معجم, ج8, ص225 و226). 30. رجال علامه حلّى, ص83. 31. تصحيح الاعتقاد, با تصحيح شهرستانى, ص126. حتى اگر در نسبت اين كتاب به مفيد نيز ترديد روا داريم, شيوه او در نقل روايات سليم حاكى از همين بينش است. شيخ در كتابهايى چون الارشاد و الجمل هيچ روايتى از سليم ندارد. ظاهر او تنها يك حديث در مسألة الكافيه فى ابطال التوبةٍ الخاطئة نقل كرده است (مجموعه مصنّفات شيخ مفيد, دارالمفيد, ج6, ص47). در كتاب تدوين السنة الشريفه (ص241) نويسنده اظهار داشته است كه (در نسخه متداول از كتاب سليم مطالبى هست كه بر طبق معتقدات شيعه هيچ شكى در ابطال آن نيست.) امّا معلوم نشد كه اشاره ايشان به كدام بخش از كتاب است. 32. قاموس الرجال, انتشارات اسلامى, ج5. 33. براى مثال, مرحوم خوئى هر دو سند كشّى را تضعيف كرده است (معجم رجال الحديث, ج8, ص227). 34. صاحب معجم رجال الحديث دو سند كافى و دو سند خصال را به سليم صحيح مى داند (ج8, ص223 و224). براى مثال سند كلينى چنين است: عدة من اصحابنا عن احمد بن محمد بن خالد عن عثمان بن عيسى عن عمر بن اُذينه عن ابان بن ابى عياش عن سليم. 35. در يكى از اين طرق محمد بن على صيرفى قرار دارد. هرچند قدما وى را جرح كرده اند, ولى پاره اى از متأخرين وى را توثيق كرده و تضعيف قدما را بر نسبت بيجاى غلوّ حمل كرده اند (ر.ك: مقدمه كتاب سليم, ص240 و241). 36. دلائل الامامة, طبرى صغير, انتشارات بعثت, ص134. 37. بحار, ج22, ص352. 38. الاختصاص, ص8 تا 12. 39. الشافى, سيد مرتضى, تصحيح سيد عبدالزهراء حسينى, ج3, ص241 به بعد. 40.مأخذ پيشين, ج4, ص110 به بعد. 41. ر.ك: كتابخانه سيد بن طاووس, اتان كُلبرگ, انتشارات كتابخانه آيت الله مرعشى نجفى. 42. علاوه بر اينها نسخه سال 609ق كه قبلاً از آن سخن گفتيم, توسط ابو البقاء هبة الله بن نما روايت شده است (مقدمه كتاب سليم, ص316). ابن نما, به تصريح خود سيّد, از مشايخ روايت او به شمار مى آيد (كشف المحجّه, مكتبة الداورى, ص130). اگر استناد نسخه يادشده به ابن نما درست باشد, سيد مى بايست از اين طريق نيز كتاب سليم را ديده باشد. 43. دلائل الامامه, ص134. 44. الملل والنحل, شهرستانى, چاپ مصر, ج1, ص59.


صفحه 4

ترجمان رنج
موحدى محمدرضا


شرح مثنوى معنوى مولوى, رينولد الين نيكلسون, ترجمه و تعليق: حسن لاهوتى, شركت انتشارات علمى و فرهنگى, چاپ اول: تهران, 1374, شش دفتر, صدويازده « 2322ص, وزيرى.
مثنوى را جهت آن نگفته ام تا حمايل كنند و تكرار كنند, بلكه تا زير پا نهند و بالاى آسمان روند كه مثنوى معراج حقايق است.*
مثنوى را بدان بيان لطيف
نغز شرحى گره گشا كردى
هر گره كِش به لفظ و معنى بود
به سر انگشتِ فكر واكردى
طبع و تصحيح و شرح آن نامه
هرچه كردى همه بجا كردى
شرقيان وامدارِ او بودند
تو مر آن وام را ادا كردى**
مثنوى در اصطلاحِ ادبا اطلاق مى شود بر اشعارى كه هر دو مصراع آن يك قافيه داشته و مجموع به حسب وزن متحد و از جهت رويّ مختلف باشد و اين گونه شعر از قديميترين عهد در زبان فارسى معمول بوده و از همان تاريخ كه شعر فارسى رواج گرفته, شعرا به مثنوى سرايى زبان گشوده اند; مانند كليله ودمنه رودكى و آفرين نامه ابوشكور, ولى امروز هرجا مثنوى گفته شود, بى اختيار مثنوى مولانا جلال الدين به خاطر مى گذرد.1
مثنوى معنوى جلال الدين مولوى, بزرگترين حماسه روحانى بشريّت است كه خداوند براى جاودانه كردن فرهنگ ايرانى, آن را به زبان پارسى هديه كرده است و هنوز بشريت در نخستين پله هاى شناخت اين اثر ژرف و بى همتاست.2 مثنوى از نمونه هاى آشكار جود (بى علّت و بى رشوتِ) خداى وهاب است كه از سرِ (محضِ مهر و دادورى و رحمت) بر زمينيان فروريخته است و از همه بهره مندتر و مُنعَم تر, پارسى زبانند كه اين گنج شايگان را چنين رايگان به كف آورده اند و حيات معنوى شان را با آن طراوت و حلاوتِ بيشتر داده اند.3
نردبان آسمان است اين كلام
هركه زين بر مى رود آيد به بام
نى به بام چرخ كو اخضر بود
بل به بامى كز فلك برتر بود
حكايت و شكايتى كه مولانا جلال الدين محمد مولوى بلخى رومى از زبان نى سرمى كند و تمام مثنوى جز تطويل و تمديد همان ابيات نخستين آن نيست, قصه جداييهاست; جدايى روح عارف كه داستان او پر از اسرار روحانى است و با آنچه در اين حكايت منعكس مى كند, آرزو دارد خود را از اين تبعيدگاه دنياى حسى به عالمى كه مبدأ و منشأ اوست برساند. مهجورى و مشتاقيِ او كه اسرار سرنوشت او و سير و سلوك اوست از اينجاست و شكايت و حكايتى كه از دورى نيستان ـ اقليم روح و قلمرو اسرار ـ سرمى كند نيز جز قصه اين فراق و اشتياق نيست. اين شور و درد را مولاناى روم هم در غزلهاى پرذوق و حال ديوان شمس به زبان عشق و شيدايى تقرير مى كند و هم در خود مثنوى ضمن دقايق معنوى به بيان مى آورد, و البته عمق و دقتى كه در اين گونه سخنان وى هست, چنان قوّت و صلابتى دارد كه فهم آن از عهده هركس برنمى آيد و بسا كه شور و غلبه آن درحدّ طاقت و حوصله اهل حس و خوكردگان به بحث عقل نظرى هم نيست.4 بنابراين اگر در هر سال شرحى جامع و كامل بر اين كتاب نوشته شود, باز هم ميدان تحقيق همچنان باز است و تشنگان اين وادى, جوياى گزارشهاى بيشتر و بيشترند.5 بازبودنِ ميدان تحقيق و نيز اشتياق مشتاقان تا به امروز موجب گشته تا شرحهاى گوناگون و با ديدگاههايى ناهمگون بر اين كتاب شريف نوشته شود. همچنين به دليل مشكلاتى كه در فهم مثنوى وجود داشته, گويا از همان زمان سرايش مثنوى, سخن از شرح ابيات مشكله به ميان آمده است.6
دست نوشته هاى مثنوى گويا تا مدتى, محدود به همان حوزه آسياى صغير بوده و تا قرن نهم و عصر نورالدين عبدالرحمان جامى, در آثار شاعران و نويسندگان كمتر اشاره اى به مولانا و مثنوى مى توان يافت, و مناقب نامه ها و زندگى نامه هاى مولانا هم به دست كسانى چون افلاكى و سلطان ولد و در همان آسياى صغير نشر مى شده است.7 امّا در قرن نهم, خواجه ابوالوفاء خوارزمى, مرشد صوفيان كبروى كه به مولانا اعتقاد دارد, شاگرد خود كمال الدين حسين خوارزمى را به تأليف شرحى بر مثنوى ترغيب مى كند. باز شاه قاسم انوار در همان قرن به مولانا ارادت مى ورزد و سرآمد شاعران آن قرن, نورالدين عبدالرحمان جامى در تفسير بر سر آغازِ مثنوى, منظومه اى مى سرايد, و شاه داعى شيرازى در عشق نامه اش از مثنوى نقل و اقتباس مى كند و در غزلهايش راه مولانا را در ديوان شمس پيش مى گيرد و مهمتر از آن شرحى يا حاشيه اى بر مثنوى مى نويسد كه به حاشيه شاه داعى معروف است. در اواخر قرن نهم ملاحسين واعظ كاشفى كه اديبِ پرمايه اى است, در لبّ لباب مثنوى, خلاصه اى از مباحث و انديشه هاى مولانا را با نظم مفيد و تازه اى عرضه مى كند.8
امّا نخستين تفسير مشروح نيز در قرن نهم پديد آمده است. در سالهايى كه جامى هنوز جوان بود, كمال الدين حسين خوارزمى, شرحى بر مثنوى را آغاز كرد به نام جواهر الاسرار و زواهر الانوار, امّا فقط توانست شرح سه دفترِ مثنوى را بنويسد. خوارزمى شرح منظومى هم بر مثنوى نوشته است به نام كنوز الحقايق كه در جواهر الاسرار ابياتى از آن آورده, و پيداست كه تأليف آن پيش از جواهرالاسرار بوده است. در قرن يازدهم تفسيرهاى ديگرى بر مثنوى نوشته اند, كه از آن ميان دو تفسير سودمندتر و عالمانه تر است: يكى تفسير فاتح الابيات از اسماعيل دده يا اسماعيل انقروى, كه در آن علاوه بر تفسير تركى ابيات, انقروى كوشيده است كه متن درستى از مثنوى را هم با تفسير خود همراه كند. تفسير عالمانه ديگر لطايف معنوى از عبداللطيف عباسى است كه بر شرح ابيات مُشكل تكيه دارد, و آن هم با يك متن منقّح از مثنوى همراه است.
در قرن دوازدهم, اسرارالغيوب معروف به شرح خواجه ايّوب, شرح مثنوى ولى محمد اكبرآبادى و شرح عبدالعلى لكنهويى معروف به بحرالعلوم را بايد در شمار سودمندترين و مفصل ترين تفسيرهاى مثنوى دانست.
از ديگر تفسيرهاى مثنوى, شرحى است به نام شرح اسرار كه حاج ملاهادى سبزوارى در قرن سيزدهم هجرى, نوشته است. اين حكيم الهيِ عصر ناصرى, كوشيده است كه انديشه مولانا را با موازين حكمت و شريعت تفسير كند و در واقع مثنوى را چنان شرح كند كه بر آراء و نظريات حكما و بويژه صدرالدين شيرازى تطبيق كند.
همچنين بايد از المنهج القوى لطلاب المثنوى ياد كرد كه شرحى است به زبان عربى از يوسف احمد مولوى و مشتمل است بر تفسير تمامت ابيات مثنوى كه در سال 1230هـ.ق به پايان رسيده است و در سال 1289 در مصر چاپ شده است. نيز ترجمه عربى مثنوى به نام جواهر الآثار از عبدالعزيز صاحب الجواهر كه دانشگاه تهران آن را منتشر كرده است.
به طور كلى در همه تفسيرهاى مثنوى, يك مشكل بنيادى اين است كه مفسران, تفسير را براساس نسخه هاى موجود و دسترس نوشته اند و جز انقروى و عبداللطيف عباسى, ديگران در پى يك متن درست مثنوى نبوده اند و بيشتر آنها, كار تصحيح انتقادى متن را بيرون از مسؤوليت خود دانسته اند.9
در روزگار ما, شناخت مولانا و مثنوى, بيش از همه و پيش از همه, مديون دو استادِ پرمايه و نامدار اين عصر, مرحوم بديع الزمان فروزانفر و مرحوم جلال الدين همايى است كه هر دو در آثار خود بسيارى از پرسشهاى مربوط به مولانا و آثار او را جواب داده اند, و استاد فروزانفر با تصحيح و نشر ديوان كبير شمس تبريزى و فيه مافيه, اين دو اثرِ مولانا را به صورتى درست و قابل فهم در اختيار مشتاقان نهادند و اگر مرگ بى هنگام, او را نبرده بود, در شرح مثنوى شريف مى توانست پاسخگوى همه مشكلات اين اثر عظيم نيز باشد. امّا از شرح مثنوى شريف تنها سه جلد (تفسير سه هزار و دوازده بيت مثنوى) منتشر شد و كار ناتمام ماند.
پس از مرحوم فروزانفر و همايى, در اين زمينه فرهنگ لغات و تعبيرات مثنوى از مرحوم استاد دكتر سيد صادق گوهرين, كتابها و مقالاتى متعدد و گوناگون دكتر عبدالحسين زرين كوب و بخصوص تحليل عالمانه مثنوى در سرّنى با حرمت بسيار قابل ذكر است, و تفسير وسيع و پرمحتواى شيخ محمدتقى جعفرى را نيز بايد در شمار كارهاى سودمند و موثّر دانست.10 همچنين بايد از همت والاى دكتر سيد جعفر شهيدى ياد كرد كه شرح ناتمام مرحوم فروزانفر را بر دفتر اوّل به انجام رسانيد و بر سر ادامه آن در دفترهاى ديگر است.
حكايت شرحها و حاشيه هايى كه در سده گذشته و به زبانهاى غير فارسى بر مثنوى شريف, نگاشته شده, خود چنان طولانى است كه با وجود كتابشناسيهاى مولانا (در تركيه و ايران), همچنان نيازمند تأليفى مستقل است. امّا از ميان آن همه, كار بزرگ نيكلسون, بى گمان بزرگترين و سنگينترين كار در زمينه بررسى ادب فارسى در مغرب زمين است.
او بجز تصحيح انتقادى مثنوى و ترجمه كامل انگليسى, دو جلد توضيح و تفسير درباره آيات و احاديث و سابقه حكايتها و شرح نكات و ابيات مبهم مثنوى دارد (ترجمه حاضر) كه حتى براى محققان بزرگ و سرشناس فارسى زبان هم به صورت مرجعى معتبر و بسيار مفيد قابل استفاده است. در اينجا بى مناسبت نيست كه شرحى مختصر از آثار علمى نيكلسون را از قلم دكتر شفيعى كدكنى نقل كنيم:
(رينولد الين نيكلسون (1868ـ 1945) استاد دانشگاه كمبريج, يكى از سه چهار مستشرق بزرگى است كه در طول تاريخ خاورشناسى جهان در باب تصوف اسلامى به تحقيقات و جستجوهاى طراز اوّل پرداخته اند و بى هيچ ترديدى بزرگترين مولوى شناس مغرب زمين است كه تحقيقات او در زبان انگليسى هنوز بى مانند است و قراين خارجى نشان مى دهد كه ديگر همتايى براى او در حوزه هاى خاورشناسى ظهور نخواهد كرد. بزرگترين كارهاى او در باب مولاناست, نخست تصحيح متن انتقادى مثنوى كه هنوز بهترين متن مثنوى است و ديگر ترجمه مثنوى به زبان انگليسى با دقت و وسواس و امانتى كه حيرت آور است و اين ترجمه يكى از بهترين راهنماها در فهم مثنوى مولاناست و از همه مهمتر, تفسير مثنوى است كه تمامى مثنوى مولانا را به زبان انگليسى شرح كرده و بى هيچ گمان بهترين شرحى است كه تاكنون در هر زبانى بر مثنوى نوشته شده است, زيرا به مصداق كل الصيد فى جوف الفرى, او همه شروح فارسى و عربى و تركى مثنوى را ساليان دراز مورد مطالعه قرار داده و با فرهنگ عظيم و گسترده اى كه در قلمرو مطالعات اسلامى و متون عرفانى داشته و با استفاده از همه تحقيقات موجود در شرق و غرب اين شرح را نگاشته است. تنها شرحى كه با اين شرح مى توان مورد مقايسه قرار گيرد شرح مثنوى شريف از شادروان استاد بديع الزمان فروزانفر است كه متأسفانه ناقص است و كمتر از يك ششم مثنوى مولانا را شامل مى شود.
ديگر از كارهاى نيكلسون, ترجمه منتخبى از غزليات شمس تبريز11 است; ترجمه اى دلكش و زنده و جذّاب به زبان انگليسى كه مهمترين دريچه آشنايى جهانيان با غزلهاى مولاناست كه اگرچه به لحاظ مسأله انتساب, بعضى از آن غزلها, از آنِ مولانا نيست (نيكلسون چاپهاى هند را در آن روزگار در اختيار داشته) امّا ترجمه موفقى بوده است و با اينكه در اواخر قرن نوزده اين كار را انجام داده, هنوز هم بهترين ترجمه غزليات شمس در زبانهاى فرنگى است. ترجمه غزليات شمس از كارهاى دوران جوانى و آغاز كار وى بوده است. ديگر از كارهاى او در زمينه ادبيات عرفانى اسلامى, تصحيح كتاب اللمع ابونصر سراج طوسى است و نيز تصحيح تذكرة الاولياء عطار و ترجمه كشف المحجوب هجويرى به زبان انگليسى و ترجمه ترجمان الاشواق محى الدين بن عربى به زبان انگليسى. نيكلسون در زمينه مباحث تصوّف دو كتاب معروف ديگر نيز دارد به نامهاى مطالعات در تصوّف اسلامى و عرفاى اسلام. از كارهاى مهم او در زمينه مطالعات شرقى تاريخ ادبيات عرب است كه از معروفترين كتابها درين زمينه به شمار مى رود. كتابى با عنوان مطالعات در شعر اسلامى نيز دارد. وى همچنين منتخبى از چند قطعه كوتاه مثنوى و دو سه غزل مولانا را با مقدمه اى در باب مولوى چاپ كرده با عنوان: رومى, شاعر و عارف كه كتابى است براى خوانندگان غربى و براى آشنايى مختصر آنان با مولانا و همين قطعات و متن انگليسيِ ترجمه نيكلسون و حواشى آنها را دانشمند محترم آقاى اوانس اوانسيان با عنوان مقدمه رومى و تفسير مثنوى معنوى به فارسى ترجمه و تنظيم كرده اند كه غالباً سبب مى شود خوانندگان فارسى زبان تصور كنند تفسير نيكلسون بر مثنوى عبارت از همان چند يادداشت مختصر و همان قطعات كوتاه است, حال آنكه تفسير مثنويِ او, چنانكه پيش از اين ياد كرديم, كارى است عظيم و در دو مجلّد بزرگ.)12
مترجم كتاب نيز در معرفى اين شرح چنين مرقوم داشته اند كه:
(متن انگليسى مثنوى معنوى بى شك يكى از شاهكارهاى بزرگ و كم نظير ترجمه در عالم ادب است كه نشان از نهايت ذوق و قريحه, كمال علمى, پختگى فكرى, انسجام كلام و عشق و علاقه پرشور نيكلسون به ادب فارسى و تصوف اسلامى دارد….
شرح نيكلسون بر مثنوى مانند اكثر شروح فارسى, تركى و عربى, توضيح معضلات ابيات مثنوى از راهِ مراجعه به مآخذ و منابعى است كه مولانا در سرودن مثنوى معنويِ خود از آن سودجسته است. وى برخلاف انقروى كه يك يك ابيات را به تركى ترجمه كرده و بلافاصله بعد از ترجمه هر بيت توضيحات لازم آن را آورده, اين دو بخش يعنى ترجمه و تفسير را از هم جدا كرده و كوشيده است تا ضمن شرح معضلات مثنوى, منابع و مآخذ سخنان مولانا را نشان دهد و اشارات به كلام قرآن, احاديث نبوى, روايات و اخبار, واقعيات تاريخى, حكايات, امثال و حكم, مجازها و استعاره هاى شعرى و غير آن را كه در مثنوى بسيار فراوان است, توضيح دهد و به اين ترتيب مشكلات را از پيش پاى خواننده اهل تحقيق بردارد و پرده هاى ابهام را بدرد و اسرار را هويدا سازد. در اين باره بجرئت مى توان گفت كمتر دقيقه اى است كه از نظر تيزبين او گريخته باشد. وى براى بيان اين نكات ظريف به بسيارى متون كهن مراجعه كرده و كوشيده است… اصطلاحات و مفاهيم فلسفى و عرفانى را مطابق اصيل ترين منابع توضيح دهد…)13
ترجمه اين اثر نفيس نيز ـ كه پس از نيم قرن انتظار, چشم جويندگان را روشن كرده است ـ از نفاست بى بهره نيست و بى شبهه در شمار آثار ماندگار اين مترجم بخت يار خواهد ماند. استاد لاهوتى كه پيش از اين اثر, مهارتش را در ترجمه اثر پرمايه خانم آنِ مارى شيمل14 ديده بوديم, اينك حاصل رنج هفت ساله خود را در ترجمه شرح بى بديل نيكلسون, فراروى مشتاقان قرار داده است. مترجم محترم در مقدمه كتاب (صفحه صدوشش) مى نويسد: (ترجمه متن انگليسي… مستلزم آن بود كه به منابع اصلى مورد استفاده نيكلسون, لااقل تا آنجا دسترسى پيدا كنم كه بتوانم علاوه بر معادلهاى درست و مأنوس الفاظ و تعبيرات و اصطلاحات عرفانى و فلسفى, عين نقل قولهاى مستقيم را نيز بيابيم و در متن فارسى بگنجانيم. اين دو نكته بسيار مهم ـ معادل گزينى و يافتن نقل قولهاى فارسى و عربيِ منظوم و منثور كوتاه و بلند, از آيات قرآنى و احاديث مأثوره گرفته تا سخنان مشايخ و امثال سائره و نظاير آن ـ مرا با كارى تحقيقى روبرو ساخت كه ترجمه اين اثر سترگِ علمى بدون آن امكانپذير نبود.) بارى به تعبير استاد سيد جلال الدين آشتيانى, سنگينى كار و تعليقات مفصل آقاى لاهوتى بر هر دفتر, حاكى از دقّت توأم با صبر و حوصله و زحمت و رنجى است كه وى با كمال اشتياق بر خود هموار كرده است.
در خاتمه اين مقال ضمن پاسداشت رنجى كه او برده است و گنجى كه او به خواننده فارسى زبان ارزانى داشته است, چند نكته كوتاه را صرفاً جهت هرچه پيراسته تر شدن اين اثر عظيم يادآور مى شويم.
در چنين كارهاى سترگى بايسته است كه پيش از ويرايش متن مترجَم, حتماً در يك و يا حتّى دو مرحله, دست نوشت با متن اصلى (انگليسى) مقابله شود تا درصدِ خطاهاى احتماليِ مترجم هرچه كمتر شود. به نظر مى رسد كه كتاب حاضر ـ شايد به دليل شتابى كه مترجم و ويراستار براى ارائه آن به ناشر داشته اند ـ تنها يك بار ويرايش شده است و فرصتِ بازنگرى و مقابله با متن اصلى (توسط استادى ديگر) به دست نيامده است. نگارنده با وجود اينكه متن اصلى را در دسترس نداشت, بخشهايى از مقدمه و نى نامه ترجمه حاضر را با ترجمه اى كه سالها پيش از اين, توسط دكتر جواد سلماسى زاده به چاپ رسيده بود15 [اگرچه لبريز از خبط و خطاهاى ترجمه اى, ويرايشى, چاپى و… است], مقايسه كرد و در همان صفحه هاى آغازين, مواردى را ديد كه ممكن است خواننده را حتى نسبت به صحّت ديگر بخشهاى ترجمه به ترديد وادارد. براى نمونه تنها به دو مورد اشاره مى كنيم و براى اينكه خواننده محترم فرصتِ مقايسه داشته باشد, همان دو مورد را نيز از ترجمه دكتر سلماسى زاده, نقل مى كنيم.
ص11, سطر13: (الفقه الاكبر عنوان دو رشته از عقايد دينيِ بسيار مختصرى است كه نادرست به ابوحنيفه نسبت داده اند و…)
سلماسى زاده: (عنوان فقه الاكبر به كتاب كوچك و كم حجم ابوحنيفه اطلاق گرديده است كه در اينجا منشأ اشتباه نيز شده است.)16
ص12, سطر3: (ابناء هذا السبيل, صوفيانى كه در طريق الى اللّه هنوز سالك راه اند و هنوز به كمال نرسيده اند. موافق قول فاتح مگر گمان بريم كه شاعر به درويشان طريقه مولويّه مى انديشد.)
سلماسى زاده: (ابناء هذا السبيل: به پشمينه پوشانى كه در حال سلوك هستند و هنوز در طيّ طريق به سرحدّ كمال نرسيده اند, اطلاق مى شود. در اين مورد با كتاب فاتح الابيات همداستانيم كه شايد منظورش سالكان طريقه مولويّه باشد.)17
همچنين اگر ويراستارى جز جناب خرمشاهى, عهده دار ويرايش اين ترجمه بود, شايد بسيارى از كاستيهاى نگارشى آن را ناديده مى گرفتيم, امّا…!
ر.ك: صفحه صدوهفت, سطر آخر: (برخى ديگر از آثار او هنوز فارسى ترجمه نشده است كه خود ارجاعات وى را از اين آثار به فارسى برگرداندم…)
ص16, سطر اوّل: الربانيين, مردان حق, رجال الله, قش (125, 6ح) آنان را صعلماء حكماء متخلّقين باخلاق الحقّش توصيف مى كند. (دلهاى آن بر دلهاى انبياست) و…
[سلماسى زاده: دل آنان بمثابه دل پيامبران مى باشد.]
در صفحه 19, آيا به جاى اين عبارت: (بسيارى از صوفيان به روش نو افلاطونيان, نظام هستى را سلسله صوادرى مى دانند از حق تعالي…) مترجم نمى توانست فى المثل بنويسد:… نظام هستى را سلسله اى از تجلّيِ حق تعالى مى دانند…؟
باز به اين عبارت نگاه كنيد: (به روشنى مى توان حدس زدكه مقدار جاى لازم براى چهار دفتر مثنوى از حدى كه دو دفتر نخستين در آن شرح شده است خيلى افزون تر نخواهد بود.)
بروشنى مى توان حدس زد كه ذوق سليمِ جناب خرمشاهى اين نثر را برازنده اثر سترگِ نيكلسون نمى داند و شامّه قويّ ايشان بوى ترجمه را از لابلاى كلمات اين نثر بخوبى استشمام مى كند. البته اگر بنا باشد كه به شيوه مترجم فاضل, به مدّاقه هاى باريك بينانه, ولى مفيد بپردازيم,18 جاى سخن فراوان است; امّا تنها به اين اميد كه اين ترجمه در ويرايش دوّم, هرچه منزّهتر گردد, به دو مورد از مواردى كه بگمان ناشى از سهوِ مترجم است, اشاره مى كنيم.
مترجم در صفحه صد از مقدمه خود مى نويسد: (نيكلسون در سال 1901 كه سى وپنج ساله بود به كار تدريس زبان و ادبيات فارسى در دانشگاه لندن مشغول شد…) همانگونه كه در پاورقى همين صفحه نيز آمده, اگر ولادت نيكلسون به سال 1868 بوده باشد, يا بايد گفت در سال 1901 سى وهفت ساله بوده و يا آنكه تاريخ 1903 را بپذيريم.
همچنين در صفحه15, نام ابوعبدالله بابويى شيرازى,19 چنين ضبط شده: عبدالله بايونى شيرازى.
شايسته آن مى بود كه مترجم محترم, در مقدمه كتاب خود, اشاره اى نيز به ترجمه دكتر سلماسى زاده مى كرد تا ـ با علم به نقصان كمّى و كيفيِ آن ـ حرمتِ فضلِ تقدّمِ او را پاس داشته باشد.
در پايان, تذكار اين نكته را بر خود فرض مى دانم كه وجود چند سهوالقلم و يا شتابزدگى, در اثرى با حجم 2500 صفحه, با همه دقّتها و تلاشها, نه تنها اجتناب ناپذير كه با توجّه به امكانات و مشكلات موجود, كاملاً طبيعى است. با اين همه, انتظار مى رود كه محققان و مترجمان دلسوزِ اين ديار, به قصد هرچه كاملتر كردن و بى عيب ساختن اين ترجمه ـ آن هم نه تنها به عنوان خدمتى به جناب لاهوتى, كه به انگيزه خدمتى به فرهنگ عرفانى و ميراث اسلامى اين مرز و بوم ـ اين ترجمه را در مطالعه گيرند و در بهبود آن بكوشند. اندك جسارت ورزيهايى نيز كه نويسنده اين مقاله مرتكب شد, تنها با همان انگيزه بود ولاغير.پاورقي: * مولانا جلال الدين محمد بلخى, مكتوبات (به نقل از: دكتر عبدالحسين زرين كوب, بحر در كوزه, ص18). ** اين ابيات برگرفته از قصيده اى است كه مرحوم فروزانفر در رثاى استاد نيكلسون سروده است. ر.ك: استاد بديع الزمان فروزانفر, مجموعه مقالات و اشعار (با مقدمه دكتر زرين كوب و كوششِ عنايت الله مجيدى) كتابفروشى دهخدا, ص237. 1. بديع الزمان فروزانفر, رساله در تحقيق احوال و زندگانى مولانا جلال الدين محمد مولوى, چاپ اول: تهران, چاپخانه مجلس, 1315, ص168. 2. نقل از تقريظ دكتر محمدرضا شفيعى كدكنى بر: كريم زمانى, شرح جامع مثنوى معنوى, ص15. 3. نقل از تقريظ دكتر عبدالكريم سروش بر: كريم زمانى, شرح جامع مثنوى معنوى, ص14. 4.عبدالحسين زرين كوب, بحر در كوزه, ص458. 5.مأخذ شماره دو. 6.مولانا خود نقل مى كند كه يكى از مريدان از او مى پرسد كه معنى اين بيت چيست كه مى گويد: اى برادر تو همان انديشه اى مابقى تو استخوان و ريشه اى و مولانا در پاسخ او مى گويد: تو به اين معنى نظر كن كه همان انديشه, اشارت به آن انديشه مخصوص است, و آن را با انديشه عبارت كرديم جهت توسّع. امّا فى الحقيقه آن انديشه نيست و اگر هست اين جنس انديشه نيست كه مردم فهم كرده اند, ما را غرض اين معنى بود از لفظ انديشه.) 7. ر.ك: دكتر عبدالحسين زرين كوب, سرّنى (نقد و شرح تحليلى و تطبيقى مثنوى), ج2, ص766ـ770. 8. دكتر محمد استعلامى, شرح مثنوى, صفحه هشتاد وسه و هشتاد وچهار (از مقدمه). 9. همان مأخذ و نيز ر.ك: بديع الزمان فروزانفر, شرح مثنوى شريف, صفحه دوازده و سيزده. 10. مأخذ شماره هشت. 11. رينولد,. ا. نيكلسون, قحط خورشيد (برگزيده اشعار ديوان شمس تبريز), به اهتمام مجيد روشنگر, چاپ اول: تهران, انتشارات مرواريد, 1358. 12. رينولد. ا. نيكلسون, تصوف اسلامى و رابطه انسان و خدا, ترجمه و حواشى به قلم محمدرضا شفيعى كدكنى, چاپ اول: انتشارات توس, ص هفده تا نوزده. 13. رينولد. الين نيكلسون, شرح مثنوى معنوى مولوى (دفتر اوّل), صفحه صدوچهار (از مقدمه مترجم). 14. آنِ مارى شيمل, شكوه شمس (بررسى افكار و آثار مولوى), ترجمه حسن لاهوتى, تهران 1367. 15. ر.ك: دكتر جواد سلماسى زاده, تفسير مثنوى مولوى (براساس تفسير رينولد الين نيكلسون وفاتح الابيات و روح المثنوى), ناشر: مؤلف, چاپ اول: 1369. 16. همان, ج1, ص31. 17. همان, ج1, ص33. 18. ر.ك: آينه پژوهش, شماره35, ص28ـ40. مقاله حسن لاهوتى با عنوان (سهل انگارى و شتابكارى در ترجمه). 19. عبدالرحمن جامى, نفحات الانس من حضرات القُدس, مقدمه, تصحيح و تعليقات: دكتر محمود عابدى, مؤسسه اطلاعات, چاپ دوم, 1373, ص325 و 815.


صفحه 5

تأليف يا تقليد؟
فرهنگ محمدجواد

(نقدى بر كتاب (فاطمه ـ سلام الله عليها ـ در آئينه كتاب)) فاطمه ـ عليها السلام ـ در آئينه كتاب. اسماعيل انصارى زنجانى (چاپ اول, انتشارات الهادى, قم, 1374ش), وزيرى, 335ص.
تدوين كتابنامه و كتابشناخت سابقه اى ديرين در تاريخ كتاب دارد و اكنون مانند هر شعبه علمى ديگر, در چهارچوب ضوابط علمى به صورت كارى ضرورى در امر پژوهش درآمده است. رشد هر دانشى در گرو جهت گيرى مثبت آن در امر تحقيق و پژوهش است و اگر در راه تحقيق, اشتباهى صورت گيرد, رشد آن دانش متوقف خواهد شد. در كنار اين رشد معقول, رشد نامعقول, همراه با اهداف ديگرى نيز متصوّر است كه بالطبع بازدهى مطلوبى نخواهد داشت. كتابنامه نويسى عمدتاً در جهت رشد كار تحقيق و پژوهش است و بنا به همين ضرورت, لازم است تا ضابطه رشد آن, چارچوب كار را به دقت تعيين كند; براى مثال اگر در تدوين كتابنامه, مشخصات كتاب بخوبى داده نشود, طبعاً نتيجه قابل توجهى بر آن مترتب نيست و يا اگر قرار شد صرفا مقالات يك موضوع تدوين شود, اما محلّ چاپ مقالات نشان داده نشود, كار سودمندى انجام نشده است. اگر قرار شد صرفاً نام كتابها ارائه شود, اما در ضمن آن مقالات هم آورده شود و يا جزوه هاى كمتر از پنجاه صفحه هم فهرست شود, طبعاً كارى برخلاف قاعده انجام شده است. آنچه در اين ميان مهم است, آنكه كوشش شود تا كتابنامه جهت گيرى عالمانه داشته و از ذكر جزوات و كتابچه هاى شعارى ـ كه در برخى زمينه ها هيچ گونه ارزشى ندارد ـ خوددارى شود. البته اگر مقصود ما نشان دادن دامنه بحث است, شايد ذكر اين قبيل جزوات نيز مهم باشد, اما اگر هدف معرفى آثار برگزيده علمى باشد, ياد از اينها غيرضرورى است.1
كتاب (فاطمه عليها السلام در آئينه كتاب) يكى از كتابنامه هايى است كه چندى پيش به بازار كتاب عرضه شده است. هرچند مؤلف محترم در مقدمه كتاب آن را داراى مزايايى ويژه ـ نسبت به كتابنامه هاى مشابه حضرت زهرا ـ برشمرده, اما خود در اثناى كتاب نتوانسته بدان پايبند باشد و دچار اشتباهات فاحشى گرديده است كه اشاره به همه آنها, از حوصله اين مقال بيرون است. اينكه براى نمونه به پاره اى از آنها اشاره مى شود:
1ـ نخستين اشكال كتاب آن است كه اين نوشتار عيناً تقليد از (كتابنامه حضرت فاطمه زهرا) بوده و تمام عناوينى كه در آن بوده (472 عنوان) به همراه پاره اى از اشتباهات آن به اين كتاب منتقل شده است. ضمناً مؤلف از نسخه اصل آقاى انصارى نيز استفاده كرده و حدود 100عنوان ديگر را كه وى به كتاب خويش اضافه نموده, در اين كتاب آورده است و مجموعاً 570 عنوان كتاب خويش را از (كتابنامه حضرت فاطمه زهرا) اخذ كرده است.
2ـ روى جلد كتاب توضيحى ذيل نام فارسى آمده و در آن قيد شده: (معرفى 735 كتاب مستقل به 12زبان زنده دنيا) و پشت جلد به زبان عربى آمده است كه: (كتب مطبوعة ومخطوطة فى خمسة عشر لغة), يعنى: كتابهاى چاپى و خطى به 15زبان؟؟!! تازه از چه زمانى زبان گجرائى, و زبانهاى آفريقايى: (سوماليايى, سواحيلى و هوسايى) زبان زنده دنيا محسوب شده اند؟ اگر ملاك زبان زنده بودن, تكلّم به آن زبان است كه ديگر زبان غير زنده نداريم و اگر ملاك جهانى بودن آن است كه بسيارى از زبانها در جهان شناخته شده نيستند.
3ـ ترجمه مقدمه كتاب به عربى, اردو, تركى و انگليس كار بيهوده اى بوده, و جز افزودن بر صفحات كتاب فايده ديگرى نداشته است; زيرا خواننده كتاب اگر به زبان فارسى ـ لغت اصيل كتاب ـ آشنا باشد, مى تواند از مقدمه فارسى هم استفاده كند و اگر به فارسى آشنا نباشد و تنها از مقدمه كتاب بتواند استفاده ببرد, كه از اصل كتاب بازمى ماند و بهره بردن از مقدمه براى او سودمند نيست.
4ـ همانگونه كه مؤلف محترم يادآور شده اند, كتابنامه هاى متعددى پيرامون حضرت زهرا نگاشته شده است (ص13), اما اكثر آنها از كتابنامه هاى پيشين خود متأثر بوده اند, بنابراين ذكر همه آنها لزومى نداشته و تنها بايد كتابنامه هاى كامل و فراگير ذكر مى شدند. فى المثل ذكر (چهل كتاب درباره حضرت زهرا) ـ كه چند صفحه از كتابى را تشكيل مى دهد و از كتابنامه انصارى گرفته شده چه نفعى دارد؟ همچنين كتابى با نام (الكتب المؤلفة فى الزهراء) (ش8) اصلا وجود خارجى ندارد و تأليف نشده است. كتاب آقاى دخيّل نيز (مصادر الدراسة عن فاطمة الزهراء) نام دارد, و ضمناً (رائدة فخر النساء) نيز كتابنامه اى است كه در ش222 ذكر شده و مؤلف به موضوع آن پى نبرده است. اين را هم اضافه كنيم كه كاملترين كتابنامه ها نوشته آقاى انصارى است كه با بررسى كتابشناسيهاى پيشين, نوشتار خود را نگاشته است, لذا با بررسى و تكميل آن نيازى به بررسى ديگر عناوين نبود و ظاهراً اين جمله درست به نظر نمى رسد كه: (ولى كتب بسيارى هم هست كه هريك به تنهايى ذكر كرده اند) (ص14); چون آقاى انصارى با استفاده از همه آنها كتابنامه اى كامل ـ تا سال 72 ـ فراهم كرده است. همچنين مؤلف در مقدمه كتاب به انكار كتاب ابومحنف لوط بن يحيى پيرامون خطبه حضرت زهرا برخاسته و آن را با نام (الخطبة الزهراء) ـ صفت و موصوف ـ و مربوط به يكى از خطبه هاى اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ دانسته است. در حالى كه در كتاب (معالم العلماء)/94 اين كتاب را بدون الف و لام (خطبة الزهراء) ضبط كرده است و طبعاً به سخنرانى حضرت زهرا ـ عليها السلام ـ مربوط مى شود. آيت الله خويى مى نويسد: براى او ـ ابومخنف ـ كتابهايى و از جمله آنها شرح خطبة الزهراء عليها السلام است. وى با دو واسطه خطبه حضرت فاطمه را از خود ايشان روايت مى كند.2
5 ـ با اينكه مؤلف محترم در مقدمه يادآور شده اند كه: (چون در فهرست حاضر كتابهاى مستقل مورد نظر است نام كتابهاى ضمنى ـ و يا عناوينى ضمنى ـ حذف شد) (ص17), اما با اين حال برخى عناوين ضمنى (مقاله ها و بخشهايى از كتاب) را جزو كتابهاى مستقل آورده اند; مانند: 68 (بضعة النبى در حالات دختران پيامبر زينب, رقيه, ام كلثوم, فاطمه(ع)) كه تنها 105 صفحه از كتاب درباره زندگى حضرت زهراست.
ش79: بيت الاحزان, يك حقيقت فراموش نشدنى (مقاله اى در مجلّه ميقات حج).
ش86: تحقيق درباره نسخه اى از كتاب فضائل فاطمة الزهراء ابن هشام (مقاله اى در مجلّه مقالات و بررسيها).
ش101: ترجمه منظوم حديث كساء (كه برگرفته از كتاب دسته گل محمدى است و در آخر آن اشعارى در مناقب پنج تن و برخى از اصحاب پيامبر آمده است).
ش136: حديث الكساء فى مصادره (اين رساله در هشت صفحه ظاهراً بخشى از مجموعه مقالات است) چگونه كتاب مستقل است؟
ش271: الزهراء البتول (مقاله اى در مجله الثقافة الاسلاميه در ده صفحه).
ش376: صحيفه فاطميه (رقعى و در پنج صفحه ضمن مجموعه اى) اين چگونه كتاب مستقل است؟
ش494: الفاطميات السبع (مقاله اى در مجله الموسم).
ش554: كتابشناسى حضرت زهرا (مقاله اى در مجله آينه پژوهش).
ش631: معجم ماكتب عن فاطمة الزهرا (مقاله اى در مجله تراثنا).
ش632: معجم المؤلفات حول السيدة فاطمة (مقاله اى در مجله الثقافة الاسلامية).
6 ـ با آنكه مؤلف گرامى درصدد معرفى كتابهاى مستقل بوده, اما بسيارى از كتابهاى مشترك بين حضرت زهرا و ديگران را هم معرفى نموده است; مانند:
ش18: اخبار فاطمه و الحسن والحسين.
ش20: اخبار الفاطميات (كه علاوه بر حضرت زهرا, از فاطمه نام هاى ديگر هم يادشده است.
ش22: الاربعون حديثاً فى فضائل اميرالمؤمنين وسيدة نساء العالمين.
ش27: ازالة الرين فى مناقب فاطمه والحسنين.
ش63: بررسى زندگانى زهراى بتول و فرزندانش. (اين بخشى از كتاب تاريخ سياسى اسلام است).
ش29: اسرار النبى وفاطمة والائمة.
ش110: تفسير مرج البحرين يلتقيان (كه به على(ع) و حضرت زهرا تأويل شده است).
ش127: الحاشية على عاشر البحار (در احوالات حضرت زهرا و امام مجتبى و امام حسين).
ش198: دختران پيغمبر سخن مى گويند (خطبه هاى حضرت زهرا, زينب, ام كلثوم و سكينه ـ عليهم السلام ـ).
ش214: دفاع الوسواس الخناس فى حديث الميراث وفدك والقرطاس.
ش217: دو درياى رحمت على(ع) مظهر عدل و فاطمه مظهر تقوى (مجموعه اشعار درباره آن دو بزرگوار است نه حضرت زهرا)
ش106: تسبيح فاطمه (مجموعه اى از دعاها و اذكار و نماز و زيارات است كه برخى منسوب به حضرت زهرا و برخى منسوب به ائمه ديگر است).
ش218: ذخائر العقبى (زندگى حضرت زهرا و حضرت زينب).
ش219: ذخيرة العقبى فى مثالب اعداء فاطمة الزهراء (درباره مطاعن دشمنان حضرت زهرا).
ش328: السيدة فاطمة الزهراء وابناها (زندگى حضرت زهرا و امام حسن و امام حسين).
ش342: شرح حال حضرت فاطمه و جناب امام حسن.
ش220: الذرية الطاهرة (پيرامون ذريه پيامبر اكرم است).
ش343: شرح حال فاطمه (اين بخش از زندگانى چهارده معصوم قاضى زاهدى است و هيچ گاه مستقلاً به چاپ نرسيده است).
ش368: شهادة الشهداء در حديث لوح فاطمة الزهراء (اين كتاب شرح لوحى است كه نام 12امام بر آن بوده نه شرح زندگى حضرت زهرا).
ش478: فاطمة الزهراء وقصائد اخرى (شامل اشعارى پيرامون حضرت زهرا و موضوعات ديگر).
ش546: القصيدة الحلواء فى مدح بنى الزهراء (اين عنوان قصيده اى در مدح فرزندان حضرت زهراست. نه نام كتابى مستقل در شرح زندگى حضرت).
ش584: گلواژه آفرينش (بخشى از اين كتاب مربوط به حضرت است و بيشتر كتاب پيرامون جايگاه و حقوق زن است).
ش651: مناقب فاطمة الزهراء وولدها (اين كتابى است پيرامون 14معصوم و احتمالا همان دلائل الامامة طبرى است.)
ش657: منزلت زن (مجموعه مقالات پيرامون احياء شخصيت زن, و تنها بعضى از مقالات مربوط به حضرت زهرا است).
ش661: المودة فى القربى فى فضائل فاطمة الزهراء والائمة الهداة (پيرامون 14معصوم است).
ش492و493: الفاطميات (كه پيرامون فاطمه نام ها و احاديث آنهاست).
ما به همين اندازه اكتفا مى كنيم و بررسى بيشتر را به عهده خوانندگان مى گذاريم.
7ـ مؤلف محترم كه كتابنامه خويش را در جهت معرفى كتابهاى مستقل شرح زندگانى حضرت زهرا تدوين كرده است, ناخودآگاه كتابهايى را نيز كه ارتباطى به زندگانى حضرت فاطمه ندارد, در كتاب خويش آورده است; مانند:
ش9: احوالات خدّام حضرت فاطمه (اين كتاب شرح زندگى ام ايمن, فضه, اسماء و ديگران است).
ش28: اسرار دختركشى عرب در جاهليت (ارتباط اين كتاب با زندگى حضرت معلوم نيست).
ش45: ايضاح لطافة المقال (اين كتاب درباره برترى فرزندان حضرت زهرا بر اولاد خلفاست نه شرح زندگى حضرت زهرا).
ش111: تفنيد اكذوبة خطبة الامام على عَلَى الزهرا (درباره نفى ازدواج على(ع) با ديگرى در زمان زندگى حضرت زهراست و ارتباطى با حضرت زهرا ندارد).
ش115: جزء فى تحقيق لانورّك ماتركناه صدقة (اين رساله در نفى حديث جعلى ابوبكر است).
ش118: جنايات تاريخ (اين كتاب مجموعه اى از چند نقد است و كتابى مستقل درباره حضرت زهرا نيست).
ش200: در پناه نور (اين كتاب ارتباطى به زندگى حضرت زهرا ندارد).
ش404: فاطمه ارّه. اين كتاب رمانى است درباره زنى بدنام به نام فاطمه ارّه و مؤلف هم با اينكه ندانسته مربوط به چيست, باز آن را ذكر كرده است. اولين بار اين عنوان را جناب آقاى رفاعى در كتابنامه خويش ذكر كرد و پس از آن آقاى رحمانى همدانى در كتاب (فاطمة الزهرا بهجة قلب المصطفى) نوشته آقاى رفاعى را عيناً نقل نمود. سپس آقاى سيد حسن افتخارزاده در ترجمه فارسى كتاب فوق اين عنوان را چنين ترجمه كرد: فاطمه را مى بينم!
بى دقتى در نقل, چنين نتيجه مى دهد.
ش409: فاطمة البتول رواية تاريخية اجتماعيه (اين كتاب قصه عمرو و هند است كه با هم سخن مى گويند نه حضرت زهرا).
ش532: فضل الفاطميين (مربوط به فضائل سادات است نه حضرت زهرا).
ش666: النار الحاطمة لقاصد احراق بيت فاطمه (اين كتاب در طعن بر دشمنان حضرت زهراست).
ش629: معتمد الكلام (درباره برترى فرزندان حضرت زهرا بر اولاد خلفاست).
ش722: الهدى فى اثبات الارث للانبياء (ردّ حديث جعلى ابوبكر است).
8 ـ با آنكه مؤلف محترم يادآور شده است كتابهايى كه دو نام دارند و در بعضى كتابنامه ها به عنوان دو كتاب معرفى شده بود (هرچند ايشان اين كتابنامه را معرفى نكرده است), در كتاب حاضر اين اشتباهات رفع گرديد (ص16); اما متأسفانه مؤلف خود بيش از تمام كتابنامه ها گرفتار اين مشكل شده است; از جمله:
190و191 (خطبه هاى حضرت زهرا و خطبه هاى روشنگرانه حضرت فاطمه زهرا).
281 و536 (الزهراء فاطمة 3ج و فاطمة الزهراء 2ج نوشته عبدالفتاح عبدالمقصود).
407 و684 (فاطمه الگوى زنان جهان و نگاهى بر زندگى فاطمه نوشته محمدى اشتهاردى).
ش228 و238: رسالة فى تفضيل الزهراء (مؤلف محترم ذيل ش228 نگاشته: اين كتاب ـ رساله صح ـ فضيلت حضرت زهرا را بر جميع زنان از آيات قرآن ثابت كرده و در ذيل 238 هم نوشته: اين كتاب ـ رساله صح ـ درباره فضيلت حضرت زهرا به استناد آيات قرآن است و متوجه يكى بودن آنها نشده است).
70و71: دو كتاب با نام البلاغة الفاطمية وهر دو چاپ نجف
341 و447: شخصيت حضرت زهرا از نظر روايات اهل سنت و حضرت زهرا از نظر روايات اهل سنت. نوشته: محمد واصف.
180و602: خطبه حضرت زهرا (با ترجمه عمادزاده و چاپ كانون شريعت) و متن كامل خطبه حضرت زهرا (چاپ كانون شريعت).
113و605: الثغور الباسمة (تأليف سيوطى) و مجلس فى مناقب فاطمه (نوشته سيوطى).
531و649: فضائل فاطمة الزهرا (نوشته ابوعبدالله ضبيّ نيشابورى) و مناقب فاطمة الزهراء (حاكم نيشابورى).
529و648: فضائل فاطمه و مناقب فاطمه (هر دو مؤلفشان ناشناخته و هر دو به نقل از كشف الظنون است).
30و734: اشعة من حياة الصديقة الزهراء (دارالتوحيد) والصديقة فاطمة الزهراء (مؤسسة البلاغ) كه هر دو جا يكى هستند.
674و675: نصيحت نامه رسول خدا به فاطمه زهرا و نصيحت نبى مر فاطمه زهرا را. تنها نسخه هاى آنها متفاوت است.
688و689: نودونه نام حضرت فاطمه و نودونه نام فاطمه زهرا.
695 ـ701: وصية النبى لابنته فاطمه. اين هفت كتاب ـ كه همه مؤلفشان ناشناخته است ـ يكى هستند و نسخه هاى آنها در كتابخانه هاى مختلف است. آيا اگر مثلاً تهذيب و استبصار نسخه هاى متفاوتى در كتابخانه هاى متعدد داشته باشند, كتابهاى مختلف به شمار مى روند؟
ضمناً اين كتابها احاديث پيامبر اكرم هستند و ارتباطى به زندگى حضرت زهرا ندارند.
707و714و717: وفاة فاطمة الزهراء (هر سه كتاب بدون مؤلف و هر سه به زبان عربى است).
598و599: مباحثه امامى و سنّى فى افضلية الزهراء على مريم ومباحثة الجعفرى والاشعرى فى تفضيل الزهراء على مريم.
718و720: وفات نامه بى بى فاطمه و وفات نامه حضرت فاطمه (هر دو بدون مؤلف و هر دو در كتابخانه هاى پاكستان).
9ـ با اينكه در كتابشناسى بايد اطلاعات داده شده دقيق باشد, اما در اين كتاب به عناوينى برمى خوريم كه جزو كتابهاى چاپى ذكر شده اند, در حاليكه اصلا به چاپ نرسيده اند. مانند:
ش172: خزان در بهار (قرار بود وسيله مؤسسه نور به چاپ برسد).
ش201: الدرّة البيضاء فى احوال فاطمة الزهراء.
ش282: الزهراء فاطمة اشراقات من حياتها.
ش488: فاطمه و دختران محمد ـ فارسى ـ (نوشته هنرى لامنس).
ش489: فاطمة والقرآن.
ش557: كتابنامه كوثر. مؤلف در توضيح جلوى كتاب نگاشته: فارسى, چاپى و در ذيل آن نوشته: اين نوشته به صورت پلوكپى است و هنوز به چاپ نرسيده است.
10ـ برخى از كتابهايى كه در اين كتابنامه ذكر شده است, اصلا تأليف نشده, ولى مؤلف آنها را جزو كتابهاى چاپى ذكر كرده است; مانند: ش149: ترجمه اردوى كتاب (فاطمة من المهد الى اللحد) از سيد محمد كاظم قزوينى. لازم به توضيح است كه قرار بود اين كتاب وسيله شيخ اثير جارودى به اردو ترجمه شود. حال ازترجمه ايشان خبرى نشد, تا اينكه توسط گروه منحرف سپاه صحابه در پاكستان به شهادت رسيد و اين كتاب به چاپ نرسيد.
ش488: فاطمه و دختران محمد. ترجمه كتاب (فاطمة وبنات محمد) نوشته هنرى لامنس. اصل كتاب ظاهراً به زبان انگليسى است (هرچند مؤلف آن را جزو كتابهاى عربى نگاشته) و اصلاً به زبان فارسى ترجمه نشده است.
11ـ مؤلف محترم در كتاب خويش, تمام جزوه هاى پلوكپى شده را جزو كتابهاى چاپى ذكر نموده است. روشن است كه اگر كتاب چاپى باشد, بايد به آسانى بتوان بدان دست يافت. اما جستجوگر هرچه كاوش مى كند كمتر بدان دست مى يابد و اين به خاطر اطلاعات نادرستى است كه از اين كتاب دريافت كرده است. مانند:
ش40: ام الشهداء (مهدى عبدالحسين).
ش139: حضرت زهرا (ترجمه غضنفر فغانى).
ش155: حضرت زهرا در منابع اهل سنت (رضيه سادات سجادى).
ش222: رائدة فخر النساء (حيدرعلى سعدى).
ش279: الزهراء سيدة الكساء (كريم احمد صائغ).
ش286: الزهراء فى محراب الالم الخالد (عبدالكريم توفيق الطائى).
ش380: الصديقة فاطمة الزهراء (محمدرضا حسانى).
ش381: الصديقة فاطمة الزهرا بنت الرسالة المحمدية (عبدالمجيد سماوى).
ش413: فاطمة بضعة المصطفى (حيدر شديدى).
ش416: فاطمة الحوراء الانسية (جاسم هاشم عبادى).
ش465: فاطمة الزهرا شهاب النبوة الثاقب (حسن عيسى الحكيم).
ش474: فاطمة الزهراء نداء الملايين (سيد محمدتقى خلات).
ش500: فخرالنساء فاطمه (خليل رشيد).
ش557: كتابنامه كوثر (پژوهشكده باقرالعلوم).
12ـ با آنكه جناب مؤلف در مقدمه (ص19) نوشته است كه تاريخ وفات مؤلفين را ذكر مى نمايد, اما در مقام عمل نتوانسته است به وعده خويش عمل كند. ايشان تنها تاريخ وفات كسانى را كه در كتابنامه حضرت زهرا (نوشته آقاى ناصرالدين انصارى) ذكر شده اند, آورده است و زحمت پيداكردن تاريخ درگذشت ديگركسان را به خود نداده است; مانند:
ش25: ابوصالح مؤذن
ش35: قاضى سيد محمد محسن هندى
ش37: سپيده كاشانى
ش82: عبدالرحمن سيوطى
ش98: ابن عساكر
ش104: امام محمد باقر عليه السلام
ش137: رضا قليخان هدايت, ش140: فضل الله كمپانى
ش159: محمدباقر ملبوبى
ش169: حاج شيخ عباس قمى
ش189: سيد على علامه فانى
ش197: شيخ حيدرعلى فيض آبادى
ش201: سيد جمال الدين محمد يزدى
ش215: محب الدين طبرى
ش228: سيد كاظم رشتى
ش233: شيخ احمد احسائى
ش262: هاشم معروف حسنى
ش340: سيد محمد آلوسى
ش346: مولا محمدرضا بن صدرالمتألهين
ش351: ميرزا آقا تبريزى
ش354: مولا هادى بنابى
ش359: شيخ محمد طاهر آل شبير خاقانى
ش378: سيد عبدالرزاق موسوى مقدّم
ش489و ش385: شيخ محمدرضا حكيمى حايرى
ش388: شيخ ابوعلى ابن جنيد اسكافى
ش430: عباس محمود عقاد
ش473 وش448: سيد محمد كاظم قزوينى
ش511: شيخ محمد مهدوى لاهيجى و دهها نفر ديگر.
13ـ با اينكه بايد كتابشناسى داراى اطلاعات دقيق كتابشناختى باشد, اما مؤلف محترم بسيارى از كتابها را بدون مؤلف و ناشناخته گذاشته است, در حالى كه شناخت مؤلفين آنها به آسانى ميسّر است; مانند:
ش118: جنايات تاريخ (مؤلف آن آقاى دكتر سيد جعفر شهيدى است).
ش158: حق الزهراء (مؤلف: جواد يوسف بن محمد حماد).
ش481: فاطمة سيدة النساء (محمد محمود زيتون).
ش371: شهر فاطمه در كشور پرتغال؟!
ش498: فاطميه (ژوليده نيشابورى).
14ـ نكته ديگرى كه در اين كتاب به نظر مى رسد, عدم ذكر منابع مورد استفاده خويش است, مؤلف محترم روشن نساخته برخى از كتابهاى مخطوط را از چه منبعى نقل مى كند; مثلاً:
ش85: تحفة المؤمنات
ش99: ترجمه فاطمة الزهرا قدوة واسوة
ش105: تزويج فاطمه به اميرالمؤمنين(ع)
ش130: حديث الخضر مع ابى بكر فى فدك.
ش136: حديث الكساء فى مصادره
ش233: رسالة فى رؤيا فاطمة المشهورة
ش243: ره آورد مبارزات سياسى حضرت زهرا
ش391: عرفان حضرت زهرا
ش375: الصحيفة الفاطميه
ش533: الفوائد الغراء وتجديد الحنين
ش593: لمحات عن حياة البتول العذراء فاطمة الزهراء
ش603: المجالس
15ـ نيز مؤلف گرامى بسيارى از كتابها را بدون توضيح كافى گذاشته و در نتيجه هيچ سودى نصيب خواننده نمى كند. از جمله:
ش222: رائدة فخر النساء
ش358: شرح خطبة الزهراء
ش371: شهر فاطمه در كشور پرتغال
ش389: عبره عرشيان (بدون مؤلف و محل و سال چاپ و تعداد صفحات)
ش430: فاطمه زهرا (ترجمه سيد محمد جواد شرافت). اين ترجمه را مؤسسه محراب انديشه چاپ نكرده و اين مؤسسه خود ترجمه ديگرى را در دست انتشار داشت)
ش587: گل ياس
ش679: نظم رواية ورقة فى مصائب الزهراء
16ـ چند نكته را نيز در باره فهارس كتاب بايد گفت; از جمله:
الف ـ مؤلف محترم در ترتيب نام كتابها الف و لام را جزو حروف اصلى اسم كتابها لحاظ كرده و همه آنها را در حرف الف آورده است (ص285و286).
ب ـ برخى از كتابهاى خطى را جزو كتابهاى چاپى ذكر كرده است (ص285: احوالات خدام حضرت فاطمه و الاربعون حديثاً فى مناقب فاطمة الزهراء).
ج ـ مؤلف در فهرست منابع خود را مقيد به رعايت قواعد فنّى نديده و هيچ گونه اطلاعاتى از قبيل: نام كامل كتاب, نام مؤلف, نام انتشارات, سال و محل چاپ نديده است و لذا از آن هيچ گونه استفاده اى نمى توان برد. همچنين مؤلف نام دوم كتابها و نام عربى آنها را در رديف فهرست منابع ذكر كرده است; مثلاً: احقاق الحق, اشعة من حياة الصديقة الزهراء, الامر الالهى, اوج ملكوت, تاريخ زندگانى حضرت فاطمه و زينب كبرى, عظماء الاسلام, رياض الاحزان (كه با بيت الاحزان ـ ص120 ـ اشتباه شده است). همچنين معلوم نيست كتابهاى الكتب المؤلفة فى الزهراء و معجم ماكتب عن اهل البيت (ص324) چه كتابهايى هستند؟ نام صحيح آنها مصادر الدراسة عن الزهراء و معجم ماكتب عن النبى واهل بيته الاطهار است.
17ـ نكته ديگر عدم ياد از كتابهايى است كه پيش از انتشار كتاب مذكور به بازار كتاب عرضه شده بود; مانند: قبس من نور الزهراء (آيت الله خامنه اى) شرح خطبه حضرت زهرا (آيت الله منتظرى), سيماى حضرت زهرا, فاطمه بتول است, اسرار و آثار تسبيح حضرت زهرا, فاطمه الگوى زن مسلمان امروز و….
در پايان ضمن آرزوى توفيق براى مؤلف محترم, اميد است در چاپهاى بعدى تمام اين كاستيها جبران شود و كارهايى از اين دست با تامل بيشتر و از سر دقّت و حوصله افزون, به چاپ رسد.پاورقي: 1. اين قسمت از مقاله, از محقق توانمند جناب حجةالاسلام آقاى رسول جعفريان, كه در نقد بر كتاب مذكور نوشته اند, اخذ شده است. 2. معجم رجال الحديث 14/138.


صفحه 6

بررسى كتاب مسند فاطمة الزهرا س
موذن جامى محمدمهدى


مسند فاطمة الزهرا(س), ابو الفضل جلال الدين عبدالرحمن سيوطى, الطبعةُ الاولى (بيروت: مؤسسة الكتب الثقافه, 1993/1413), 120ص, وزيرى. 1ـ معرفى اجمالى
جلال الدين سيوطى1 در اين كتاب بيش از آنكه مسندى عرضه كرده باشد, جُنگى از روايات متعلقه به سيده زنان عالم را فراهم آورده است. و مشتمل بر 284 روايت است كه گاه تكرارى يا متشابه مى نمايند و نظمى نيز در ذكر روايات به چشم نمى خورد. 24روايت آن از قول حضرت فاطمه(س) نقل شده است (مؤلف تعداد مرويات از ايشان را در كتب احاديث 18حديث مى داند. مقدمه كتاب, ص22) و باقى شامل روايات مربوط به رابطه پيامبر(ص) و فاطمه(س) يا پيامبر(ص) و اهل بيت(ع), اعمال و خصوصيات ويژه حضرت فاطمه(س), چندين روايت حاشيه اى (مربوط اما غيرمستقيم) و رواياتى غيرمربوط يا جعلى است. منابع مسند بجز صحاح سته بيش از نوزده مورد است كه مشهورترين آنها المستدرك حاكم نيشابورى, حلية الاولياء ابونعيم, الكامل ابن عدى, التاريخ خطيب بغدادى, الكبير طبرانى, السنن دار قطنى, كنز العمال كراجكى, مجمع الزوائد هيثمى, دلائل النبوة بيهقى, المصنف عبدالرزاق, الضعفاء عقيلى و السنن الكبرى بيهقى است. 2ـ بررسى محتوايى و مضمونى
در اين بخش دسته بندى روايات 284گانه براساس رديف آنها عرضه مى شود, شماره در دو كمانك قيد مى گردد: (ترتيب موارد براساس شماره اولين روايت است نه موضوع) 2ـ1ـ روايت از حضرت شامل 24حديث:
ـ ذكر ثواب قرائت چند سوره (2)
ـ ذكر شرار امت(10)
ـ دعاى ورود به مسجد (36, 37و49)
ـ ساعت خاص دعا در جمعه (47)
ـ بيدارى بين الطلوعين (48و258)
ـ روايتى درخصوص حق فردى (52 و53 و نيز 56 در تكميل 53)
ـ عرضه قرآن و وعده پيامبر(ص) به فاطمه(س) (95 و نيز 116 و192 در وعده اول لاحق به رسول الله(ص))
ـ در خصوص سرورى زنان عالم (97 و111)
ـ روايتى در مورد على(ع) (155)
ـ روايتى در مورد عيسى(ع) (226)
ـ دعاى وقت خواب (232 ونيز 257)
ـ روايتى از پيامبر(ص) (240)
ـ روايتى در خصوص اخلاق مؤمن (261)
ـ بهشت زير پاى مادران است (272)
ـ ذكر خاطره اى از برخورد مشركان با پيامبر(ص) (279). 2ـ2ـ روايات مربوط به پيامبر(ص) و حضرت فاطمه(س) شامل 67 مورد:
ـ ديدار با فاطمه پس از هر غزوه و سفر (1و38و60)
ـ دعاى صبح و شام (3و4)
ـ پنج كلمه جبرئيلى (6و7و33)
ـ نهى فاطمه(س) از زيورآلات (8و9)
ـ فاطمه(س) و قربانى حج تمتع (14و15 و16 و17 و18)
ـ تسبيحات و دعا عوض خادم (34, 231, 233, 241, 242, 243, 245, 246, 247,248, 249, 250, 251, 252, 253, 254, 255, 256)
ـ بوسيدن فاطمه(س) (39و190)
ـ فاطمه(س) در عزاى پدر(ص) (41, 43و44)
ـ فاطمه(س) و سخنان پيش از رحلت پدر(ص) (42, 46, 191, 193, 194, 195 و283)
ـ فاطمه(س) و فرزندان در حضور پدر(ص) (45, 134, 135, 138, 183 و184)
ـ رابطه مدت تبليغ هر پيامبر با پيامبر پيش از خود (61و62)
ـ ازدواج فاطمه(س) و على(ع) و موارد مربوطه شامل:
ـ ازدواج به امر خداست (63, 69و214)
ـ على(ع) محبوبترين اهل بيت (64)
ـ على(ع) وصى امت (65)
ـ على(ع) بهترين زوج (66, 67, 68 و70)
ـ فاطمه(س) محبوتر و على(ع) عزيزتر است (99و106)
ـ على(ع) يكى از دو مرد برگزيده خداست (151)
ـ على(ع) اعلم و افضل مردان است (152). 2ـ3ـ اعمال و خصوصيات ويژه فاطمه(س) شامل 88مورد:
ـ تنبيه كنيز (19)
ـ فاطمه(س) و ابوبكر شامل:
ـ مطالبه ميراث (21, 22, 25, 26, 29, 30 و40)
ـ سهم ذوى القربى (27)
ـ عيادت ابوبكر از حضرت در بستر بيمارى (23)
ـ فاطمه(س) وعمر (تهديد عمر به آتش زدن درب خانه, 31 و نيز 185)
ـ فاطمه(س) در قيامت شامل:
ـ سواره بر قصواء (72 و73)
ـ عبور فاطمه(س) از صراط و فروهشتن چشمها (91, 92, 93, 100 و110)
ـ آتش بر او حرام است (101 و120)
ـ اولين زنى كه به بهشت مى رود (115)
ـ بهترين زنان و سرور زنان بهشت (139, 140, 141, 142, 143, 144 و145)
ـ بشارت فرشته اى به سيادت فاطمه(س) و حسنين(ع) (74, 86, 98, 112, 128, 136, 169 و189)
ـ پيامبر(ص) پدر فرزندان فاطمه(س) است (79, 129, 130, 132, 133 و165)
ـ حكم سد ابواب به مسجد بجز براى پيامبر(ص) و على(ع) و فاطمه(س) (81, 82 و83)
ـ مهدى (عج) فرزند فاطمه(س) است (90, 222, 223, 224 و225)
ـ فاطمه(س) پاره تن پيامبر(ص) است (96, 103, 104, 121, 122, 124 و125)
ـ فاطمه(س) نخستين ميهمان پدر پس از رحلت (102و220)
ـ فاطمه(س) سرور زنان است (105, 113 و114)
ـ فاطمه(س) حوراء اوميد است (107)
ـ معناى فاطمه(108)
ـ فاطمه(س) ميوه اى از بهشت (109)
ـ غضب و رضايت خدا براى غضب و رضايت فاطمه(س) (118, 119 و186)
ـ عدم عذاب فرزندان او (117)
ـ فاطمه(س) در خانه (146)
ـ فاطمه(س) و على(ع) محبوبترين افراد نزد پيامبر(ص) (از قول عايشه: 154)
ـ فاطمه(س) را نيكوكار و بدكار دوست دارند اما على(ع) را فقط مؤمن دوست دارد و منافق دشمنش مى دارد (157)
ـ زايمان فاطمه(س) (178)
ـ فرزندان او سرور جوانان اهل بهشتند (180 و188)
ـ فاطمه(س) يكى از دو ركن زندگى على(ع) (181)
ـ نخستين زنى كه نعش برگزيد (217)
ـ خواب فاطمه(س) (234)
ـ صدقه براى موى تراشيدن و عقيقه فرزند (271, 274 و275)
ـ بهترين چيز براى زن آن است كه مرد او را نبيند و او مردان را نبيند (276 و277)
ـ يك روايت (278)
ـ فاطمه(س) حامى پدر(ص) (280 و284)
ـ امام حسن(ع) به پيامبر(ص) شبيه تر است تا پدرش على(ع) (281). 2ـ4ـ روايات مربوط به پيامبر(ص) و اهل بيت(ع) شامل 25 مورد:
ـ مباهله(5)
ـ دوستى پيامبر(ص) با دوستان اهل بيت و دشمنى با دشمنان ايشان (75 و170)
ـ مجتمع در قيامت (76, 166 و171)
ـ نخستين كسانى كه به بهشت مى روند (77 و167)
ـ در حضيرة القدس (78 در بعضى روايات خطيرة القدس)
ـ در قبه اى تحت عرش در قيامت (80)
ـ آل ابراهيم(ع) و صلوات بر آنان (84 و164)
ـ بهترين مردان على(ع) و جوانان حسنين و زنان فاطمه(س) (85)
ـ حب محبان اهل بيت (87)
ـ ساكنان در درجه وسيله (88 و168)
ـ حسنين(ع) سرور جوانان و فاطمه(س) سرور زنان (131)
ـ حديث كساء و اهل بيت (156,163, 173, 174, 175, 176 و177)
ـ سلام بر اهل بيت (172). 2ـ 5 ـ روايات حاشيه اى كه غير مستقيم به حضرت فاطمه(س) مربوط است, شامل 62 مورد:
ـ ذكر تسبيح فاطمه(س) (12)
ـ احاديثى از على(ع):
ـ درخواست از پيامبر(ص) (13)
ـ على(ع) و فرزند حمزه (20)
ـ ذكر فضايل خود از جمله همسرى فاطمه(س) در شوراى منصوب عمر (32)
ـ صدقه على(ع) و پاسخ به همسر (35)
ـ بيدار كردن على(ع) و فاطمه(س) توسط پيامبر(ص) (50و51)
ـ پيوند برادرى على(ع) با پيامبر(ص) (54, 55 و150)
ـ پرسش شرعى على(ع) (57)
ـ على(ع) پس از احد شمشير به دست فاطمه(س) مى دهد (58)
ـ خديج كه پرورش يافته او و فاطمه(س) است دشمنترين افراد با على(ع) است (59)
ـ خطاب پيامبر(ص) به على(ع) (71)
ـ شعرى منسوب به على(ع) و يادى از همسر (153)
ـ على(ع) و پول يافته شده (227, 228, 229 و230)
ـ نهى رسول خدا(ص) از طلا و… خطاب به على(ع) (235)
ـ هديه به فاطمه(س) (236, 237, 238 و239)
ـ خواستگارى ابوبكر (126 و127)
ـ توصيف ابن عباس در مورد حسنين(ع) (137)
ـ چه كسى محبوبتر است؟ (159 ونيز 160)
ـ خاطره اى از عبدالله بن جعفر (161)
ـ هديه عمر براى حسنين(ع) (179)
ـ پيامبر و مهر حسنين(ع) (182)
ـ كنيز اهدائى به فاطمه(س) (199)
ـ احاديثى مربوط به مهريه فاطمه(س) (200 تا 204)
ـ وليمه عروسى فاطمه(س) (205, 206, 208 و209)
ـ ازدواج على(ع) (207, 210, 211, 212, 213, 215, 216, 269, 270 و273)
ـ ذكر اولاد خديجه(س) (219 و282)
ـ روايتى از پيامبر(ص) (221)
ـ هركس ضامن عمل خود است پس عمل بايد (262تا268) 2ـ6 ـ روايات غيرمربوط يا مجعول شامل 18 مورد:
بجز حديث 55 كه حديثى مفصل در مؤاخاة است و در آن عشره مبشره معروف ياد شده است موارد ذيل ياد مى شود:
ـ پيامبر(ص) در قضيه قطع دست زن دزدى از بنى مخزوم لزوم اجراى حكم را يادآور مى شوند حتى اگر فاطمه دخترشان باشد (11) و معلوم است كه روايت ربطى به شخص حضرت ندارد.
ـ ضمن ذكر محاجه و ميراث خواهى حضرت مدعى است ايشان تسليم نظر ابوبكر مى شود (24); بديهى است مفاد ساير روايات ميراث خواهى (بخش 2ـ3) نيز جعلى است.
ـ ابوبكر به هنگام مرك مى گويد كاش حرمت خانه فاطمه نمى شكست (28)
ـ روايتى در مورد عدم امكان جمع نبوت و خلافت در يك خانواده (89) كه البته جعلى است.
ـ رواياتى در مورد قصه جعلى قصد ازدواج على(ع) با دختر ابوجهل و نهى پيامبر(ص) از اين عمل (94, 123, 162, 187, 196, 197 و198) كه يقيناً دروغ و بافته امويان است.2
ـ رواياتى در خصوص نماز ابوبكر بر پيكر فاطمه(س) (147, 218, 259 و260) كه جعلى است.
ـ پاسخ پيامبر(ص) به پرسش ام كلثوم كه زوج او ـ عثمان ـ بهتر است يا همسر فاطمه(س) (148 و149)
ـ روايتى از عمر در مورد افراد شورا (158). 3ـ جمع بندى
با آنكه در كتاب حاضر روايات عديده به سود اهل بيت(ع) و روشنگر حقيقت موجود است, اما مع الاسف آميختگى روايات اصلى با موارد گوناگون و نامربوط يا جعلى به تلبيس ابليس يا التباس حق به باطل از اتقان متن كاسته است.
مقايسه اى سريع بين روايات مسند و نرم افزار نور براى بحارالانوار حاكى از شباهت و تفاوتها بين برخى از روايات است.3 اميد است اهل تحقيق بتوانند مسندى كامل و مقايسه اى را تقديم اهل نظر كنند.پاورقي: 1. سيوطى چهره اى آشناست, اصل او ايرانى است, پدرش قاضى و از اعلام شافعيه بود, در 849هجرى زاده و در 911 درگذشته است. او در علوم مختلف از حديث و تفسير و فقه و لغت تا طب دست داشته و حدود 725 كتاب و رساله به او نسبت داده شده است, كه خود نشان پركارى و وسعت علم و آگاهى اوست, و به همين سبب او را ابن الكتب ناميده اند (نك مقدمه كتاب). 2. البته در روايات ما نيز از حرام بودن زنان بر على(ع) مادام كه فاطمه(س) زنده بوده است ياد شده نك مجموعه كتب اربعه 7/475 به 36 روايت 116 (نرم افزار نور). 3. براى نمونه روايات ذيل در بحارالانوار نيز موجود است: (شماره روايت= ج بحار/ص) 6:43/152 و93 و272; 9:43/86; 15:99/300; 37:84/22; 42:24/263; 48:8/53; 96:27/62; 103:37/66; 132:36/307 و….


صفحه 7

مرورى بر حرفهاى تازه در ادب فارسى
ارشاد سرابى اصغر


حرفهاى تازه در ادب فارسى, دكتر تقى وحيديان كاميار, (چاپ اوّل: انتشارات جهاد دانشگاهى دانشگاه شهيد چمران, اهواز, 1370), وزيرى.
هزار نقد به بازار كاينات آرند
يكى به سكّه صاحب عيار ما نرسد
(حافظ)

زبانشناسى ساختارى(structural linguistics) در سده نوزدهم ميلادى به وسيله فردينان دو سوسور (de saussur) ـ پدر زبانشناسى جديد ـ مطرح گرديد. زبان از منظر اين دانش, نظامِ طرح دارى است كه از عناصر وابسته به هم تشكيل شده است. مكتب زبانشناسيِ ساختارى يا توصيفى, توصيفِ زبانهاى انسانى و شناسايى ويژگيهاى ساختى آنها را وظيفه زبانشناسى مى داند.1 يكى از ملاحظات زبانشناسى ساختارى دستيابى به روشى بوده كه بتواند به حقايق زبان پى بَرَد و محورها و كانونهاى متون ادبى را درك كند و در تحليل زبانشناسانه و تفكيك شيوه مند آثار ادبى توانا گردد. تحوّل زبانشناسى بويژه به لحاظ ساختارى در قرن حاضر, چشم انداز تازه اى براى مطالعات زبان و ادبيّات گشوده است.2
سوسور براى مطالعات زبانى دو نوع زبانشناسى همزمانى (synchronic linguistics) و زبانشناسى در زمانى (Diachroic linguistics) را ارائه داد و معتقد بود كه اين دو شيوه نبايد با هم آميخته شوند. زبانشناسى همزمانى (ايستا) ساختمان زبان را در زمانى معيّن و بدون توجّه به منشأ و تحوّل تاريخى آن توصيف مى كند و زبانشناسى در زمانى (پويا) و يا (تاريخى) تغيير زبان را در طول زمان مورد بررسى قرار مى دهد و قوانينى را كه بر تغيير و تحوّل آن حاكم بوده است, بازمى شناسد.
بطور كلّى زبانشناسى ساختارگرايى با همه مكتبهايى كه به صدور احكام كلّى مى پردازند, مخالف است و مى كوشد براى ادبيّات و هريك از گونه هاى ادبى توجيهى زبانشناختى بيابد. براى نيل به اين هدف لازم مى داند كه همه پيش فرضها و برداشتهاى كلّى كنار گذاشته شود. به عبارت ديگر احكام زبانشناختى نوين بر مشاهدات عينى قرار دارد; در حالى كه اكثر مطالعات قديمى زبان فاقد يك بنيان علمى بوده و بيشتر بر حدس و تصوّرات فردى متكى است.
مطالعات ساختارگرايى و زبانشناختى ادبيّات در ايران بسيار نوپاست و به قول يكى از صاحب نظرانِ اين فن: (هنوز كتابى منتشر نشده است كه نويسنده آن مدّعى باشد به بررسى ادبيّات از ديدگاه زبانشناسى پرداخته است.)3 امّا تحليلهاى زبانشناختى در زمينه عروض جزو كار برخى از محقّقان معاصر ايرانى قرار گرفته است. دكتر پرويز خانلرى آغازگر اين راه بود و سپس كسانى همچون ابوالحسن نجفى, سيروس شميسا و وحيديان كاميار در اين راه گام نهادند. امروزه علاوه بر دانش عروض, دستور و تا حدودى سبك شناسى در زمره پژوهشهاى زبانشناسان به شمار مى آيد.
از جمله اين مساعى كتابِ حرفهاى تازه در ادب فارسى است, شامل نوزده مقاله در پنج بخش مستقل كه دكتر تقى وحيديان طى ساليان دراز ـ 1350 تا 1370, سال انتشار كتاب ـ آنها را به تناوب به رشته تحرير درآورده است. موضوع بيشتر اين مقالات حوزه تخصّصى مؤلّف يعنى زبانشناسى را دربر مى گيرد. عشق به پژوهش از يك سو و احساس حميت از ديگر سو, وى را بر آن داشته تا در وصول به مبانى علمى و حلّ برخى مُعضلات رشته خود, نهايت جديّت را مرعى دارد.4
نويسنده كتاب ـ از سر اضطرار ـ مى پذيرد كه در اخذ علوم جديد و تكنولوژى, به غرب نيازمنديم امّا دريغش از آن است كه چرا مردم اين سرزمين كهن ـ كه روزگارى شبچراغ روزگاران بود ـ به سرچشمه اى دانش و صنعت زمان راه نيافته و شوكت و اعتبار ديرين خود را از ياد برده است! و هنگامى كه درمى يابد در زمينه هاى فرهنگ و علوم انسانى هم چشم به حاصل پژوهشهاى بيگانگان دوخته ايم, دريغ مندى و تأثّر او فزونتر مى شود. او در پيشگاه (ص4) با زبانى ساده و بى پيرايه چنين مى نويسد: (…ما اگر در علوم جديد و تكنولژى نيازمند غرب هستيم, آنقدر عجيب نيست كه در مسائل فرهنگى خودمان محتاج غربيان باشيم. واقعاً مصيبت است كه ما خود براى تحقيق در دستور زبان فارسى,عروض و قافيه شعر فارسي… تن به كار ندهيم و دست نياز به سوى بيگانگان دراز كنيم…).
امّا موضوع بخشهاى پنجگانه كتاب حرفهاى تازه در ادب فارسى و شمار مقالات آن به شرح زير است:
بخش يك:عروض (هشت مقاله)
بخش دو: قافيه (دو مقاله)
بخش سه: زبانشناسى(هفت مقاله)
بخش چهار:هنر افسانه نويسى (يك مقاله)
بخش پنجم:ادبيّات يا متن خوانى (يك مقاله)
مقالات مندرج در اين كتاب از نظر اهميّت و تازگى موضوع تحقيق ـ همان طور كه در پيشگفتار آمده است ـ به چند دسته تقسيم مى شود:
نخست, مقالاتى كه در آن مباحثى جديد براى نخستين بار مطرح گرديده است. مانند مقالات: ماضيهاى نقلى, فارسى مؤدّبانه, بررسى قافيه شعر فارسى, نامهاى خاص و نظريه اطلاع, افسانه نويسى, آهنگ در فارسى, نقشهاى تكيه در فارسى و بررسى اوزان تكيه.
دو ديگر, گفتارهايى كه در آنها بعضى نظريّات و ديدگاههاى دانشمندان اعم از قديم و معاصر كه نادرست مى نموده ـ بويژه درباره وزن شعر ـ مورد تحقيق و ارزيابى قرار گرفته و نادرستى نظر آنان به شيوه علمى اثبات و آشكار گرديده است; همچون: اوزان ايقاعى, وزن فهلويات كمّى است نه هجايى و منشأ عروض فارسى.
سه ديگر, گفتارهايى است درباره مطالبى كه محقّقان ديگر, قبلاً درباره آنها اظهارنظر كرده اند; امّا مؤلّف با كنجكاوى و تحقيق, آن مباحث را تكميل كرده است, مانند: جمله هاى شرطى, اوزان دورى.
اينك به شرح اجمالى بخشهاى پنجگانه كتاب مى پردازيم:
مقالات بخش يك كه تحت عنوان كلّى عروض آمده است, اهميّت ويژه اى دارد. اين مقالات حاصل تخصّصى ترين كار مؤلّف است.5 در دهه هاى اخير كتابهاى متعددى درباره عروض انتشار يافته است و ازگذشته تا به حال فراگرفتن قواعد اوزان شعر فارسى, مطابق با عروض سنّتى بسيار دشوار بوده و به قول محمد تقى بهار: (عروض از مشكلترين و پرزحمت ترين علوم است و علمى است كه جز با حافظه قوى, محال است كه بتوان آن را فراگرفت).6 داستانى كه محمد جرير طبرى در تاريخ طبرى نقل كرده است ـ اَمسَيتُ غَيرَ عَروضياً وَاَصبَحتُ عَروضياً ـ اگر راست باشد, مى نمايد كه وى از نوادر روزگار بوده است.
مقاله (عروض فارسى در يك مقاله) (ص27ـ29) شيوه يادگيرى عروض را, بسيار ساده و روشمند, به دانشجويان ياد مى دهد. مؤلّف, طرح جديد عروض را در سال 1352 به وزارت آموزش و پرورش ارائه داده است. عروضى كه هم اكنون در سال چهارم رشته علوم انسانى ـ اعم از نظام قديم و دوره پيش دانشگاهى ـ تدريس مى شود براساس همان طرح و همين مقاله است. در اين روش, حتى به فراگيرى الفباى فونتيك و همچنين اصطلاحات عجيب و غريب عروض عرب, نيازى نيست.
مؤلّف در مقاله (بررسى منشاء عروض فارسى)7 (ص31ـ47) نظريّه دانشمندان بسيارى ـ اعم از قدما و معاصران و مستشرقان ـ كه منشاء وزن شعر فارسى را مأخوذ از شعر عرب دانسته اند, مردود مى شمارد و با ارائه دلايل ثابت مى كند كه عروض فارسى از عروض عرب گرفته نشده است.
در هريك از ديگر مقالات بخش يك, نكته اى باريك مطرح و گرهى گشوده مى شود. و چون شرح مفصّل موضوع هريك از آنها در اين مجال نمى گنجد, تنها به عنوان آنها اشاره مى كنيم: تكيه و وزن شعر فارسى, بررسى اوزان دورى, اوزان ايقاعى, بررسى وزن شعر عاميانه, وزن فهلويّات كمى است نه هجايى, بررسى اوزان نوحه ها.
بخش قافيه شامل دو مقاله است. در گفتار (بررسى قافيه در شعر فارسى) مشكل عمده اى از سر راه محقّقان برداشته شده است. توضيح اين كه چون علماى بلاغت در گذشته حروف را به جاى آن كه به مصوّت و صامت تقسيم كنند به شيوه اى غيرعلمى به ساكن و متحرك تقسيم مى كردند و به علت آنكه ابتدا به ساكن را غيرممكن مى دانستند و نيز بدان جهت كه حركات فتحه, ضمه, كسره را حرف نمى دانستند, در نتيجه قافيه را به شيوه اى غيرعلمى تدوين مى كردند كه فراگرفتن آن نيز دشوار بود; بويژه كه علاوه بر داشتن اصطلاحات عجيب و غريب, تحت تأثير قواعد قافيه شعر عرب نيز بوده است. همچنين مؤلّف نظر گذشتگان را در مورد تعريف قافيه ناقص مى داند, زيرا معتقد است آنان همان قواعد شعر عرب را درباره قافيه شعر فارسى صادق دانسته اند. مهمترين مورد اختلاف اين است كه قواعد قافيه شعر عرب بر پايه شكل ملفوظ و مكتوب است در صورتى كه قافيه شعر فارسى برمبناى صورت ملفوظ پايه گذارى مى شود نه آنچه مكتوب است.
در بخش سوم, هفت مقاله آمده كه با مقوله هاى دستورى و زبانشناسى ارتباط دارد. بيشتر مقالات اين بخش براى اوّلين بار مطرح شده است. از جمله مقاله (نقدى بر تاريخ زبان فارسى و نكاتى درباره فعل مركب) كه بر جلد دوم كتاب تاريخ زبان فارسى تأليف دكتر پرويز ناتل خانلرى نوشته اند, هم به جهت مباحث دستورى و هم به علت نقد كتاب حائز اهميّت است. دكتر وحيديان ضمن نقد و بررسى آن كتاب, بسيارى از فعلهاى دوجزيى را كه خانلرى در رديف فعلهاى مركب آورده, مردود مى شمارد. معيارى كه ارائه مى دهد, اين است كه عنصر اسمى يا صفتى فعل مركب نبايد گسترش پذير باشد, يعنى جزء قبل از فعل صفت, مضاف اليه, راء نشانه مفعول و ياى نكره و پسوند (تر) نگيرد.
در مقاله (فارسى مؤدّبانه) تفاوتهاى فارسى مؤدبانه را با فارسى معمولى مقايسه كرده و تفاوت آنها را پيش از تفاوت گونه مأدبانه بسيارى از زبانها ـ مثلاً انگليسى, فرانسه, آلماني… ـ با گونه معمولى آن زبانها دانسته است و سرانجام به اين نتيجه رسيده كه اين اختلاف ناشى از علل اجتماعى و وجود اختلاف طبقاتى در جامعه ايران مى باشد. همين مقوله را دكتر شفيعى كدكنى در يكى از آثار خود به طرزى عالمانه از ديدگاه جامعه شناسى ادبيّات مطرح كرده است.8
(هنر افسانه نويسى)9 (ص241ـ283) تنها مقاله بخش چهار كتاب حرفهاى تازه در ادب فارسى است. در اين گفتار تعريف افسانه, سابقه آن در ايران, معيارها و تفاوتهاى افسانه هاى كهن با اصول داستان نويسى, بشرح آمده است.
بخش پنج نيز شامل يك مقاله با عنوان (ادبيّات يا متن خوانى) (ص291ـ296) است. در اين مقاله, سخن بر سر اين است كه چرا اغلب به دانشجويان رشته زبان و ادبيّات فارسى, كم كارى و كم سوادى را نسبت مى دهند؟ چرا اينان شعر را بدرستى نمى شناسند و به ادبيّات بى علاقه اند؟ مؤلّف در اين مبحث, هدفها, برنامه ها و كاستيهاى روش تدريس ادبيّات را در مقطع كارشناسى بررسى و ارزيابى مى كند.
بى شك نظر مؤلّف در اين مورد نيز متين و بجاست. متأسّفانه هنوز متوليّان رسمى ادبيّات در دانشگاههاى ايران, صِرف خواندن متون ادبى و بحث در نكات صرفى و نحوى و شرح لغات و اصطلاحات و نظاير اينها را ـ البتّه در صورتى كه از عهده همين موارد هم برآيند ـ ادبيّات قلمداد مى كنند. آنچه در تدريس متونِ ادب دانشگاهى مورد توجّه قرار نمى گيرد, همان بررسى و تجزيه و تحليل هنرى است.10 صاحب نظرى در اين باره مى نويسد: (سعى بسيارى از اديبان و پژوهندگان ما به مباحث تاريخى, لغوى, دستورى, نسخه شناسى و تحقيق در متون بيشتر مصروف شده است تا به نَفس ادبيّات, يعنى به جوهر و روح ادب و به نقد ادبى كمتر پرداخته ايم).11
دكتر وحيديان در مقاله (ادبيّات يا متن خوانى) چنين نتيجه مى گيرد كه چون در دانشكده هاى ادبيّات; نقد ادبى, داستان نويسى, مقاله نويسى, ادبيّات معاصر و اروپا تدريس نمى شود; دانشجويان ورزيدگى لازم را در اين رشته ها به دست نمى آورند. در همين مورد مى نويسد: (معلوم نيست چه حكمتى است كه نمى خواهيم دانشجو با ادب نو آشنا شود, در صورتى كه شناخت ادب معاصر ضرورى تر از شناخت ادب كهن است).12
موردى كه بدان اشارت رفت, دردى كهنه است و دانشكده هاى ادبيّات از پيشترها بدان مبتلايند. براستى كه وضع و حال عمومى ادبيّات در دانشگاههاى ايران مثل حال و روز علم كلام در مدرسه هاست كه بدان نيم نگاهى هم نمى شود. اين سخن دردمندانه صاحبدلى زاهل مدرسه, وصف حال جماعت ادب دوست دانشگاه نيز هست: (تحقيق درباره اصول دين (علم كلام), فرع گرديده و تحقيق درباره فروع دين (علم فقه), اصل گرديده است. يك صدم آن تأمّلات و تدقيقاتى كه در فقه شده ـ و اگر در اتم مى شد, شكافته مى شد ـ در علم كلام نشده است) و سپس مى افزايد: (برخى به هرچيز كه مُهر جديد بر جبين دارد, بى مهرى مى كنند و از نوگرايى هراس دارند. از همين روست كه گفته اند: عَلَيكُم بِالعَتيقِ وَايّاكُم وَالمُحدَثات…)13 ارزيابى نهايى
از محتواى نوزده مقاله كتاب حرفهاى تازه در ادب فارسى چنين برمى آيد كه دكتر وحيديان كاميار در كار خود روشمند و كامگار است. يكى از رموز توفيق وى آن است كه پراكنده كار نيست و حتى الامكان از محدوده رشته تخصصى خود يعنى زبانشناسى خارج نمى شود. آنچه مؤلّف در زمينه هاى عروض, قافيه و دستور برمبناى معيارهاى زبانشناسى نوشته اند; تحقيقى, نظام مند و حائز اهميت است. اما اگر بنا شود با ديگر مقوله هاى ادبيّات, مانند نقد ادبى, معانى و بيان درگير شود; به توانمندى و ذوق بيشترى نيازمند است.
توضيح اينكه در دوران معاصر نقد ادبى از يك سو و زبانشناسى از ديگر سو تكامل يافته و بال در بال به يكديگر يارى مى رسانند. بى شك اگر محققى به همان اندازه كه زبانشناس و عروضى است اديب و سخنشناس هم باشد, توفيق بيشترى به دست مى آورد. يكى از اهل همين فنون مى نويسد: (حقيقت اين است كه اگر زبانشناسى آن اندازه اديب باشد كه بتواند متون ادبى را هم بررسى كند يا اديبى آن اندازه زبانشناس باشد كه در بررسى خود از قوانين علمى و مسلّم زبانشناسى غافل نماند; مى تواند سبك شناس هم باشد. به عبارت ديگر سبك شناسى ادبى كار زبانشناسان اديب و ادباى زبانشناس است).14
هرچند كه دانش زبانشناسى هنوز ـ متأسفانه ـ بر ذهن ادب مداران و استادان مدرسه اى تأثير نگذاشته است, امّا ـ در عين حال ـ دكتر وحيديان با همين خفتان يك رويه سينه پوشِ زبانشناسى قدم به ميدان رويارويى با گردانى اديب گذاشته و ظفرمند بازگشته است.15 او براى تحرّى حقيقت, پرواى آن ندارد كه گهگاه ـ پيرانه سر ـ به عرصه نقد روى نهد.16
اگر بخواهيم بطور اجمالى كتاب حرفهاى تازه در ادب فارسى را به قول اصولى ها (تنقيح مناط) كنيم, موارد زير به ترتيب بخشهاى پنجگانه آن قابل طرح و ارزيابى است:
ـ دكتر خانلرى و ديگر عروضيان پيرو ايشان, از طرح و نامگذارى بحور عروضى درگذشته اند. بهانه آنان اين است كه زحافات, امرى دشوار, پيچيده و حتّى غيرقابل فهم است و نبايد توان و استعداد جوانان را در اين راه به هدر داد. اگر بخواهيم سلسله اوزان پيشنهادى دكتر خانلرى را در كتاب وزن شعر فارسى17 نامگذارى كنيم, به اشكال برمى خوريم.
دكتر وحيديان نيز به نامگذارى اوزان چندان عنايتى ندارد; مثلاً وزن فَعلاتن فعِلاتن فَعِلُن را در ص25 (رمل مسدّس محذوف) و همين وزن را در ص28 (خفيف مسدّس مخبون) ناميده است و حال آن كه نام صحيح وزن (رمل سدّس مخبوب محذوف) است. نكته ديگر اين كه وقتى مدّعيان علم عروض و مدرسان اين درس در مقطع دانشگاه از نامگذارى و تبيين اوزان و بحور عروضى شانه خالى مى كنند; چه كسانى بايد مسؤوليت و وظيفه نگاهدارى و انتقال بحور عروضى را به عهده بگيرد!
ـ همچنان كه مذكور افتاد, بخش قافيه, هم در اين كتاب و هم در كتابهاى قافيه و عروض سال چهارم انسانيِ نظام قديم و دوره پيش دانشگاهى (تأليف مؤلّف, 1374) نسبت به كتابهاى گذشته, علمى و روشمندتر است, امّا برخى تبصره ها ـ مانند تبصره شماره8 در ص9 و يا تمرين (ج) در ص15ـ در كتاب چهارم; فهم مطالب را دشوار و توالى آنها را پريشان كرده است.
ـ در دهه هاى اخير تحقيقات تازه اى درباره افسانه و داستان نويسى صورت گرفته كه براى مؤلّف مراجعه به آنها, لازم مى نموده است. طى متن مقاله (هنر افسانه نويسى) به هيچ كتابى ارجاع داده نشده است و مشخص نيست از منابعى كه در منابع پايانى از آنها نام برده شده, تا چه حد سود جسته اند؟ اين منابع پايانى در ضمن مطالعه مقاله, پا به پاى خواننده پيش نمى رود و به او مدد نمى رساند. بطور كلّى اين مقاله بيش از آن كه شكل و شمايلى تحقيقى داشته باشد; پرهيبى روايى دارد.
از همين رهگذر, با آنكه پژوهشها و جستجوهاى علمى مؤلّف ـ در اثبات يا نفى موضوعهاى تحقيقى, حتى در بررسى كارهاى محقّقان غربى ـ به مجموعه كار وى وجاهت و سنگينى درخور احترامى بخشيده است; در عين حال همه مقالات اين كتاب ارزش همسانى ندارد و غثّ و ثمين در آنها به چشم مى خورد.
ـ همه نكته ها و كاستيهايى را كه مؤلّف در شيوه تدريس و تدوين كتب دانشكده هاى ادبيّات ايران برشمرده, منطقى و صحيح است, امّا طرح اين قبيل موارد, مطالبى نيست كه تنها مشاراليه براى نخستين بار به آنها پى برده باشد; بلكه نويسندگان تيزبين و اهل درد از پيشترها, به مناسبتهاى مختلف در لابه لاى مقالات و آثار خود به اين دردهاى كهنه اشاره كرده اند. مثلاً سالها پيش نقّادى در همين مورد چنين نوشته است: (وقت آن رسيده است كه رشته هاى ادبيّات فارسى از اين اسبهاى چوبى پياده شوند, اين غلافهاى خالى را به كنارى بنهند… بايد درِ رشته هاى ادبيّات فارسى را تخته كرد و يا راه ديگرى انديشيد… در رشته هاى ادبيّات فارسى بايد روش تدريس و تحقيق عوض شود; يعنى روش تحقيق و تدريس بايد كاملاً جديد شود و حتى در مورد ادبيّات گذشته هم بايد چشم درونى مدرسان به عينك تيزبين تجدّد مسلح شود…)18
ـ اغلب مقالات مندرج در اين كتاب, قبلاً چاپ شده و گاه يك مقاله ـ با محتواى يكسان ولى نامهاى متفاوت ـ هر روز به رنگى در مجلاّت مختلف به جلوه آمده است. متأسفانه اين شيوه كاسه به كاسه كردنها و رسم انتزاع و امتزاج مقالات و تأليفات, اينك عادت بيشتر استادان روزگار ما شده و به صورت سنتى متداول درآمده است. اين كار نه تنها سبب انتعاش افكار و ارواح خوانندگان نمى گردد, بلكه آرام آرام مايه هاى انجماد و عدم پويايى و نوآورى محقّقان را نيز فراهم مى آورد.19
ـ كتاب آرايى, نمط يابى و نامگذارى كتاب از اهميّتى ويژه برخوردار است. نام هر كتاب ـ راست ـ همچون شيخه20 تسبيح است كه همه دانه هاى متقارن و همتاى دو سوى آن را انتظام مى دهد. بنابراين نامه يك كتاب نيز تمام فصلهاى كتاب را شيرازه مى بندد. عنوان نهادن حرفهاى تازه در ادب فارسى بر نوزده مقاله كه طى بيست سال به تفاريق فراهم آمده است, چندان مناسبت ندارد و مصداق نمى يابد; هرچند هر مقاله در دوره خود از جوانى و تازگى و حرف تازه هم برخوردار باشد.
ـ نثر دكتر وحيديان در اين كتاب و ديگر آثارش ساده و بى پيرايه و از عيب و بيمارى به دور است; در عين حال نغز و مايه دار هم نيست و آن جاافتادگى, استوارى و سلامت ذوق كه ويژه بسيارى از استادان همسان و سان دكتر وحيديان است در شيوه نگارش ايشان به چشم نمى آيد و باصطلاح محدّثان (معرفت لحن)21 ندارد.
براى آشنايى خوانندگان محترم با نثر كتاب حرفهاى تازه در ادب, دو نمونه ارائه مى شود: (…مدّعيانى كه هميشه بى رنج گنج برمى دارند و حرف مى زنند و ناخنكى به اين مقاله و آن مقاله, سپس مطالب ديگران را بى آنكه تازه اى برآنها بيفزايند سرهم بندى مى كنند و براى رد گم كردن تغييراتى نادرست در آنها مى دهند…) (ص3); (به هرحال اكنون كه اجتماع به زبان و ادب فارسى ارجى كه شايسته آن است, نمى نهد و ما نمى توانيم مشكلات ناشى از اجتماع را برطرف كنيم, دست كم بايد اشكالاتى كه از خود ما هست, برطرف كنيم و شك نيست كه اگر به هدف رشته زبان و ادب فارسى بيشتر توجّه كنيم و با ضوابطى علمى دروس را برنامه ريزى نماييم و با روش پيشرفته اى به امر تدريس بپردازيم, در آينده دانشجويانى باسوادتر و اهل مطالعه و علاقه مند به تحقيق تربيت خواهيم كرد و اين باعث خواهد شد كه اجتماع نيز به زبان و ادب ارجى بيشتر بگذارد) (ص296).
به آن جهت كه هدف مؤلّف منحصراً تحقيق درباره زبانشناسى و متفرّعات آن است; از نثر انحصاراً براى ابلاغ معنا استفاده مى كند و به آرايه بندى و عذوبت كلام اعتنايى ندارد. در نتيجه پاره اى سهو القلم ها نيز به لابه لاى نوشته هاى ايشان راه يافته است. به عنوان مثال:
ـ در ص1 آمده است: (گفتارهايى كه در آنها بعضى نظرات دانشمندان, چه معاصر و چه قديم كه نادرست مى نمود…). (نظرات) جمعِ (نَظره) و (نظريات) جمعِ (نظريه)است. (نَظره) در فرهنگها به معنى (يك نگاه) يا (چشمك) آمده است. از طرفى به كاربردن (نظرات) به عنوان جمع (نظر) نادرست است و نمى توان آن را به (ات) جمع بست و به جاى آن بهتر است (نظرها) يا (آراء) را به كار برد.
ـ ص202 و چند جاى ديگر (مى بايست) را چنين به كار برده اند: (در بحث معارضه فارسى و عربى از برخورد دو زبان فارسى و عربى سخن رفته و حال آن كه در همين مبحث مى بايست به تفصيل از برخورد دو زبان فارسى و عربى صحبت شود…). در صورتى كه دستورنويسان برآنند كه: (فعل بايد و مى بايد را براى زمان حال و آينده به كار مى برند و فعلهاى بايست و مى بايست و بايستى را براى زمان گذشته اختصاص مى دهند و با فعل ماضى استمرارى به كار مى برند).23
همچنين در اين كتاب برخى اهمالها و كاستيهاى ديگرى هم خود مى نمايد, از جمله:
ـ چنين متداول است نامهاى خارجى را علاوه بر آن كه به فارسى مى نويسند; در داخل پرانتز و يا در زيرنويس به صورت لاتين هم مى آورند. اين امر سبب مى شود تا پژوهشگران ـ در صورت نياز ـ با سهولت بيشترى بتوانند, به دايرةالمعارفهاى خارجى مراجعه كنند. در اين كتاب نام بسيارى از محققان و زبانشناسان خارجى همچون: ميلر (103), مارتينه (166), فرگوسن (168) و الول ساتن (174) بدون معادل لاتين آمده است. همچنين در پايان آن هيچ گونه فهرستى ـ لااقل اشخاص و اصطلاحات ـ وجود ندارد.
ـ ديگر آن كه شيوه رسم الخط مؤلّف مغاير با اصول رايج كتابهاى نگارش و ويرايش است, اما در همان طريقت خويش نيز يكرويّه نيست و قبض و بسط در آن فراوان است. از تفصيل اين مقال در مى گذاريم و تنها به موارد زير كه به دو صورت فصل و وصل نوشته شده, بسنده مى كنيم:
آن جا (ص290), آنجا (142); اين گونه (77, 82), اينگونه (76, 156); اين كه (ص3, 44), اينكه (166, 290); در صورتى كه (54, 284), در صورتيكه (256); اين است (256, 272), اينست (45, 210).
ـ چاپ اين كتاب آراسته و برازنده از آب درنيامده است. هيأت صورى و نوع خط, صفحه آرايى, صحافى آن به لحاظ اصول فنى, مطلوب و هنرى نيست. و بدان جهت كه از جلوه هاى دلبرى و گلگونه هاى مشّاطگانِ كتاب آراى بى بهره است; محجوب و ناشناخته مانده و در بيرونِ حوزه هاى دانشگاهى چندان نامور نگرديده است.
شايسته آن بود كه استادى زبانشناس و پخته كار به نقد و بررسى حرفهاى تازه در ادب فارسى مى پرداخت و با شيرين قلمى جنبه هاى تخصّصى آن را باز مى نمود.پاورقي: 1. ر.ك: سيّد جليل ساغروانيان, فرهنگ اصطلاحات زبان شناسى, چاپ اوّل, نشر نما, مشهد 1369, ص283ـ291. 2. ر.ك: مانفرد بى يروش, زبانشناسى جديد, ترجمه محمدرضا باطنى, چاپ اوّل, انتشارات آگاه, تهران 1370, ص14. 3. كورش صفوى, از زبان شناسى به ادبيّات, نشر چشمه, جلد اوّل, چاپ اوّل, تهران 1373, ص133. 4. بعضى از حقيقت گوييها و دقتهاى علمى مؤلّف سبب شده تا برخى از مدّعيان پخته خوار و ابن الوقت با وى به نقار برخيزند و در عين حال رندانه دست در هميان دانش او برده و حاصل يك عمر تحقيق وى را ربوده و در آشفته بازارهاى بى مناط به نام خود بفروشند. مؤلّف از اين بابت دلتنگ است و شكوه مى كند, گويى عقيق او دل پرخونى از يمن دارد. (ر.ك: پيشگفتار ص4) 5. دكتر وحيديان در دانش عروض فزون از بيست سال, تجربه تدريس و تأليف دارد و در اين فن مدّعى نوآورى است, امّا اين ميدان خالى از حريف نبوده است; مثلاً دكتر حميدى شيرازى در مقدّمه عروض حميدى (ص4ـ 5) آورده است: (من مى خواهم با انتشار اين كتاب… غذاهاى مانده و گلوگيرى را كه محتملاً منجر به هلاك مى گردد, برچينم و به جاى آنها خوردنيهاى مقوّى تر, لذيذتر و گواراترى بگذارم و براى اين پذيرايى نزديك به بيست سال است كه اوقات بيكارى و نيروى جوانى خود را به خدمت گماشته ام); ايضاً دكتر شميسا در (ص7) پيشگفتار كتاب آشنايى با عروض و قافيه چنين نوشته است: (…من خوشحالم كه سرانجام عروض علمى جديد ـ كه عمده اصول آن به وسيله بزرگان تحقيق شده امّا اينجا و آنجا پراكنده بود و من خلاصه يى از آنها را در اين كتاب گرد آورده بودم ـ در مدارس و دانشكده هاى ما مرسوم شد). 6. محمد گلبن, بهار و ادب فارسى, چاپ دوم, انتشارات فرانكلين, تهران 1351, ج1, ص82. 7. اين مقاله, نخستين بار در هشتمين كنگره تحقيقات ايرانى (تهران 1350) ارائه شده است و بعدها با اضافاتى به صورت كتابى مستقل با نام بررسى منشاء وزن شعر فارسى ـ مؤسّسه چاپ و انتشارات آستان قدس, چاپ اوّل, 1370 ـ چاپ شده است. 8. ر.ك: مفلس كيميافروش, انتشارات سخن, چاپ اوّل, بهار 1372, ص85 ـ 95, با عنوان (شناورشدن زبان و رشد آن با خودكامگى). 9. رساله دوره كارشناسى مؤلّف در دانشكده ادبيّات و علوم انسانى دانشگاه فردوسى (1339) قصه پردازى نام دارد. مقاله (هنر افسانه نويسى) براساس همان رساله و چهار سخنرانى از راديو اهواز تنظيم يافته است. بنابر توضيح زيرنويس صفحه 241 كتابِ حرفهاى تازه در ادب فارسى, براساس همين رساله مذكور مشغول نوشتن كتابى جديد هستند. 10. مؤلّف براى نشان دادن اختلاف ديد و شيوه هاى متباين تجزيه و تحليل ادبيّات, دو مقاله از دو استاد را ـ كه در ذيل مى آوريم ـ ارجاع داده است: الف ـ بديع الزّمان فروزانفر, (شرح غزلى از حافظ), مجلّه يغما, سال 23, ص339 و 400 و590 به بعد و سال 24, ص214 و288 به بعد. ب ـ محمدعلى اسلامى ندوشن, (تأمل در حافظ), مجلّه يغما, سال شانزدهم, شماره5. قابل توضيح اين كه شرح و تفسير استاد فروزانفر به شيوه سنتى و متداول است; يعنى به توضيحات لغوى و اصطلاحات عرفانى و فلسفى مى پردازد و از محدوده مشكلات صورى ابيات غزل فراتر نمى رود. بى ترديد اين توضيحات براى دانشجويان امروز لازم است ولى كافى نيست. و اسلامى ندوشن چندان توجّهى به معنى كردن لغات و اصطلاحات ندارد و بيشتر به نوع تركيب سازى, آهنگ و طنين كلام, موسيقى شعر, كيفيّت وزن و قافيه مى پردازد. 11. دكتر غلامحسين يوسفى, ديدار با اهل قلم, جلد اول, انتشارات دانشگاه فردوسى, 1355, ص11. 12. حرفهاى تازه در ادب فارسى, ص295. 13. محمّد اسفنديارى, (كتابشناسى توصيفى كلام جديد), نقدونظر, سال اول, شماره دوم, بهار 1374, ص212ـ213. 14. دكتر سيروس شميسا, كليّات سبك شناسى, انتشارات فردوس, چاپ اوّل, تهران 1372, ص11. 15. بى شك هدف از نقد, مخاصمت و معاندت و خرده گيريهاى يك جانبه و يا بالعكس مداهنت و تمجيد صِرف از يك اثر نيست. 16. نقدهايى كه مؤلّف بر بعضى از كتابها نوشته, علمى و مستند و در عين حال متين و منصفانه است; براى نمونه ذيلاً نشانى دو نقد, بر كتاب دكتر خانلرى و دكتر شفيعى آورده مى شود: الف ـ (نقدى بر تاريخ زبان فارسى و نكاتى درباره فعل مركب), حرفهاى تازه در ادب فارسى, ص201ـ213. ب ـ (كتاب موسيقى شعر و منشاء وزن شعر فارسى, بررسى منشاء وزن شعر فارسى, مؤسّسه چاپ و انتشارات آستان قدس, چاپ اوّل 1370, ص133ـ157. 17. انتشارات توس, چاپ چهارم, تهران 1361. 18. دكتر رضا براهنى, تاريخ مذكّرـ فرهنگ حاكم و فرهنگ محكوم, نشر اول, چاپ اوّل, تابستان 1363, ص100ـ101; ايضا از همين نويسنده ر.ك: قصه نويسى, نشر نو, چاپ سوم, تهران 1362, مقدّمه كتاب. 19. مثلا تجربه اى ارزنده اى را كه در روش تدريس عروض به دست آورده اند, با شيوه واحد و نامگذاريهايى متفاوت به چاپ رسانده اند: الف ـ قافيه و عروض براى سالهاى چهارم و دوره پيش دانشگاهى رشته هاى علوم انسانى (در مقطع متوسطه). ب ـ (عروض فارسى در يك مقاله), مجلّه دانشكده ادبيّات و علوم انسانى دكتر على شريعتى دانشگاه فردوسى, سال16, شماره اول 1362. ج ـ (روش ساده در آموزش عروض, مجلّه رشد ادب فارسى, شماره3, پاييز 1364. د ـ (عروض فارسى در يك مقاله) مندرج در همين كتابِ: حرفهاى تازه در ادب فارسى. 20. يا آخوندكَ, امام, مقرى به بزرگترين مهره استوانه اى شكل تسبيح اطلاق مى شود كه مهمترين پايگاه را دارد. 21. اصطلاحى است كه گاهى در علم درايه به كار مى رود و مراد آن آشنا بودن به سبك حديث است. ر.ك: دكتر سيروس شميسا, كليّات سبك شناسى, ص112. 22. ر.ك: ابوالحسن نجفى, غلط ننويسيم, مركز نشر دانشگاهى, چاپ سوم, تهران, 1370, ص391. 23. دكتر حسن احمدى گيوى/ دكتر حسن انورى, دستور زبان فارسى, انتشارات فاطمى, تهران, خرداد 1364, ص69.


صفحه 8

نقدى بر ترجمه و راهنماى مبادى العربيه
فاطمى سيد حسن


معلم رشيد شرتونى. ترجمه و راهنماى مبادئ العربيه (جلد سوم) يا كاملترين صرف و نحو عربى. ترجمه و اقتباس از دكتر محمد جواد شريعت, (چاپ اول: انتشارات اساطير, 1372) وزيرى.
(مبادئ العربيه) يكى از متون آموزشى ادبيات عرب است كه با سبكى بديع در چهار مجلد به نگارش درآمده است. در تمام اين مجلدات, مطالب صرفى و نحوى مستقلاً و بدون ارتباط با مجلدات ديگر آورده شده, با اين تفاوت كه محتواى هر جلد كامل تر و گسترده تر از جلد قبل است,1 و اين خود مى تواند از امتيازات آن محسوب شود.
اين كتاب مزاياى ديگرى نيز دارد; از جمله:
1ـ بيان مطالب با عباراتى ساده و روان.
2ـ طرح مباحث به صورت سؤال و جواب.
3ـ دسته بندى و تفكيك مطالب به گونه اى كه محصل سردرگم نمى شود.
4ـ وجود تمرينات مناسب در پايان هر درس.
آقاى دكتر محمدجواد شريعت علاوه بر ترجمه تمام مجلدات (مبادئ العربيه) پاسخ تمرينات ـ به جز جلد اول ـ را نيز آورده است. در اين نوشتار تنها به كاستيهاى قسمت پاسخ به تمرينات مى پردازيم.
براى نشانى مطالب به جاى شماره صفحه, شماره تمرين و سؤال را مى آوريم تا خواننده بتواند به هر كدام از متون عربى و فارسى مراجعه كند.

***
(تمرين 3ـ در كنار هر كلمه وزن آن را بنويسيد:
رامٍ: فاعل ـ جوارٍ : فواعل ـ قم: افعل ـ اسع: افعل ـ مزدرٍ: مفتعل ـ مستذرٍ: مستفعل)
هنگامى كه به خاطر قواعد اعلال حرفى از كلمه اى حذف مى شود از وزن آن نيز حذف مى گردد,2 بنابراين وزن صحيح كلمات فوق به ترتيب چنين است: فاعٍ, فواعٍ, فُل, افع, مفتعٍ, مستفعٍ.
(تمرين 4ـ معانى افعال مزيد را بيان كنيد:
تَزَلزَلَ: مبالغه)
چنانچه در درس آمده است, باب (تفعلل) براى مطاوعه و پذيرش صيغه مجرد آن است.3 در لغت نيز (زَلزَل) يعنى (جنباند) و (تزلزل) يعنى (جنبيد)4.
(تمرين 6 ـ فعلهاى صحيح و معتل و مهموز و انواع هريك را تعيين كنيد:
تمحَّلَ (صحيح مضاعف).)
اين فعل از باب (تفعّل) است, بنابراين صحيح و سالم است.
(تمرين 9ـ موارد جواز وجوب ضماير مستتر در عبارات زير را مشخص كنيد:
الف ـ جعل اخى ينشد (جوازاً) الشعر.
ب ـ يكاد قلبى يهتزّ (جوازاً) طرباً.)
ضمير در خبر افعال مقاربه وجوباً مستتر است.5
(تمرين 14ـ افعال زير چه صيغه اى هستند؟
الف ـ لاتبيعنَّ كتابكَ (مفرد غايب مؤنث و مخاطب).
كاف مفتوح در (كتابك) نشاندهنده اين است كه فعل فقط (مفرد مذكر مخاطب) است.
(ب ـ هل يخرمَنَّ (مفرد مذكر غايب مؤنث و مخاطب))
روشن است كه فعل در عبارت فوق فقط (مفرد مذكر غايب) است كه نون تأكيد ثقيله به آن متصل شده است.
(تمرين 18ـ از فعلهاى زير اسمهاى مرّه و نوع بسازيد:
الف ـ استجاب (أستجابةً. إستجابة)
ب ـ اصطاد (أصطيادة. إصطيادة)
ج ـ اسرع (أسراعة. إسراعة)
د ـ اقال (أقالة. إقالة))
اسم مرّه و اسم نوع از غير ثلاثى مجرد به يك صورت ساخته مى شوند; يعنى تنها در آخر مصدر تاء اضافه مى شود.6 بنابراين در پاسخهاى فوق, كلمه اول غلط است.
در تمرين 25 (كلمات اصلى و مزيد را مشخص كنيد:) (شحرور) به عنوان كلمه اصلى معرفى شده, در حالى كه واو در آن زايد است.
(تمرين 31ـ كلمات زير را به صورت مكسر جمع ببنديد:
مهماز ـ مهماميز. نبيلة ـ نبلاء)
جمع (مهماز), (مهامز) و (مهاميز) است و جمع (نبيلة), (نبائل) است.7
(تمرين 35ـ به كلمات زير چگونه نسبت داده مى شود؟
الف ـ عِيّ ــــ عِيّى)
هنگام نسبت در صورتى كه ياء مشدّد حرف دوم واقع شود, ياء اول به اصل آن بازگشته و ياء دوم به واو تبديل مى شود.8 پس پاسخ صحيح (عيويّ) است.
(ب ـ ربيئة ـــ ربيئيّ
ج ـ سفينة ـــ سفينيّ
د ـ كتيبة ـــ كتيبيّ
هـ ـ غنيمة ـــ غنيميّ)
اسمى كه بر وزن (فعيلة) است, اگر معتل العين و مضاعف نباشد, هنگام نسبت دادن پس از حذف (ياء) و (تاء), حرف قبل از (ياء) مفتوح مى شود.9 بنابراين جواب صحيح در مثالهاى مزبور چنين است: (رَبَئيّ), (سَفَنيّ), (كَتَبيّ) و (غَنَميّ).
(و ـ عدة ـــ عِدَويّ
ز ـ ثقة ـــ وثقيّ
ح ـ صلة ـــ وصليّ)
در صورتى كه فاءالفعل اسم ثلاثى محذوف باشد و لام الفعل نيز حرف صحيح باشد, هنگام نسبت دادن حرف محذوف بازگردانده نمى شود;10 بنابراين پاسخ صحيح چنين است: (عديّ), (ثقيّ), (صليّ).
(ظ ـ جَيِّد ـــ جيّديّ
يى ـ سيّد ـــ سيّديّ)
در صورتى كه حرف ماقبل آخر ياء مشدّد و مكسور باشد, هنگام نسبت دادن (ياء) مخفف و ساكن مى شود.11 پاسخ صحيح چنين است: (جَيُديّ) و (سَيُديّ).
(تمرين 36ـ كلمات زير را مصغّر كنيد:
الف ـ بنت ـــ بُنيت)
اسم ثلاثى كه بعضى از حروف اصلى آن حذف شده است, هنگام تصغير, حرف محذوف بازگردانده مى شود خواه عوض از محذوف حرفى آورده باشد يا نه؟ (بنت) در اصل (بنو) بوده و (تاء) به جاى (واو) آمده است.12 بنابراين مصغّر آن (بنيّة) مى شود.
(ب ـ عثمان ـــ عثيمين)
عَلَم و صفتى كه الف و نون زايد داشته باشد, هنگام تصغير, الف به حال خود باقى مى ماند.13 پس جواب صحيح, (عثيمان) است, مانند سليمان.
(تمرين 39ـ علل منع صرف در كلمات زير را بيان كنيد:
الف ـ لبنان: عَلم, جورج: علم, بطر سبورج: علم, سقراط: علم, ميشال: علم, ابراهيم: علم)
در موارد فوق تنها (علم) بودن علت منع صرف نيست, بلكه عجمى بودن نيز از عوامل منع صرف بوده و ذكر آن لازم است.
(ب ـ رباع: معدول, مَسدس: معدول)
(معدول) و (صفت) هر دو سبب منع صرف شده اند.
(ج ـ اهيف: وزن افعل, احسن: افعل)
(وزن افعل) و (صفت) با هم سبب منع صرف شده اند.
(د ـ رومة: علم).
(علم) و (تأنيث) سبب منع صرف شده اند.
(هـ ـ عثمان: علم).
(علم) و (الف و نون زايد) سبب منع صرف شده اند.
(تمرين 49ـ ظرف زمان و ظرف مكان را در جملات زير تعيين كنيد:
الف ـ زرتُه يوم الاحد بكرةً. جواب: يوم (زمان).)
(بكرة) نيز ظرف زمان است, ولى تعيين نشده است.
(ب ـ نصبت خيامى على ضفّة النهر فوق الوادى. جواب: فوق (مكان))
(ضفّة) نيز ظرف مكان است.
(ج ـ فصل الربيع اجمل فصول السنة. جواب: فصل الربيع (زمان). فصول السنة (زمان))
اگر به معناى عبارت دقت شود, متوجه خواهيم شد كه هيچ يك از كلمات آن معناى ظرفيت ندارند.
(تمرين 55 ـ در صورت لزوم, فاء شرط را بر سر جواب درآوريد: (لاتنكبّ على الملاهى تندم).
جواب: (لاتنكبّ على الملاهى فتندم.)
همچنين در تمرين 57 ـ در تصحيح عبارات زير, يعنى:
(اسرع الى اغاثتى تنقذنى من فحالب الدهر.)
آمده است: (اسرع الى اغاثتى (فتنقذنى) من فحالب الدهر.)
در صورتى كه جواب شرط, مضارع و مثبت باشد, آوردن (فاء) جايز است نه لازم.14 بنابراين در پاسخ سؤال 313 آمده است: (تُب الى الله تخلص)
در اينجا نيز فعل, مضارع و مثبت است و جواب شرط مقدر است; در نتيجه آوردن (فاء) لازم نيست.
(تمرين 58 ـ در جمله هاى زير فاعل را مشخص كنيد:
وافانى من عند ابى ماقررتُ به عيناً.)
در پاسخ تنها (ما) به عنوان فاعل معرفى شده, حال آنكه (تُ) نيز فاعل (قررت) است.
(تمرين 63 ـ مبتدا و خبر را مشخص كنيد:
الف ـ كل شئ من الدنيا سماعه اعظم من عيانه.
جواب: كل (مبتدا) سماعه (مبتدا) اعظم (خبر).)
در عبارت فوق جمله (سماعه اعظم من عيانه) نيز خبر براى مبتداى اول است, امّا مشخص نشده است.
(ب ـ الدهر مشاربه لاتصفو.
جواب: الدهر (مبتدا) مشاربه (مبتدا) لاتصفو (جمله خبر).)
در اينجا نيز جمله (مشاربه لاتصفو) خبر براى (الدهر) است كه مشخص نشده است.
(ج ـ خير البر عاجله.
جواب: خير البر (خبر) عاجله (مبتدا))
يكى از موارد وجوب تقديم مبتدا بر خبر اين است كه هر دو معرفه يا هر دو نكره باشند و از راه قرينه نتوان مبتدا و خبر را تشخيص داد.15 در اينجا چون (خير) و (عاجل) به معرفه اضافه شده اند, كسب تعريف كرده اند, پس اولى مبتدا و دومى خبر است.
(تمرين 65 ـ علت وجوب تقديم مبتدا يا خبر را ذكر كنيد:
هل عندك حاجة فأقضيها لك (خبر مقدم شده چون جار و مجرور است و مبتدا نكره است).)
روشن است كه (عندك) ظرف است نه جار و مجرور.
(تمرين 67 ـ نوع خبر را مشخص كنيد (جامد يا مشتق, جمله يا شبه جمله):
الربيع مَلِك الفصول.
جواب: الربيع ملك (مفرد جامد).)
(مَلِك) صفت مشبهه است, بنابراين مشتق است.
(تمرين 72ـ علت وجوب تقديم خبر بر اسم يا اسم بر خبر را در جملات زير ذكر كنيد:
الا يصير الطالب وضيع القدر اذا برهن عن ضعف فى الامتحان ولم يكن من النابغين)
تنها پس از (النابغين) چنين آمده است:
(اسم مقدم شده زيرا ضمير مستتر است)
در عبارت فوق (الطالب) نيز اسم است كه بر (وضيع القدر) مقدم شده و سبب وجوب تقديم اين است كه هر دو معرفه هستند و در صورت عدم تقدم اسم, موجب اشتباه خواهد شد.
(تمرين 78ـ در صورت جواز, حروف شبيه به ليس را در مثالهاى زير وارد كنيد و جملات را اعراب گذارى نماييد:
الآن ساعة الندامة.
جواب: الآن لاتَ ساعةَ ندامةٍ.)
اسم (لات) هميشه حذف مى شود,16 امّا در پاسخ, اسم آن يعنى (الآن) آمده است.
(تمرين 82 ـ جملات زير را تركيب كنيد:
ليتنى كنت معكم.)
(معكم) به عنوان (جار و مجرور) معرفى شده, درحالى كه (مضاف و مضاف اليه) است.
(تمرين 83 ـ جملات زير را اعراب گذارى و تركيب كنيد:
لاالتوبيخ ولاالتمليق يعملان فيه.
جواب: لا: نفى وحده يعنى عمل ليس را انجام مى دهد. ـ التوبيخُ: اسم آن مرفوع به ضمه. ـ ولا: واو حرف عطف لا نفى وحده. ـ التمليقُ: اسم آن مرفوع به ضمه ـ يعملان: مضارع مرفوع به نون و الف ضمير متصل فاعل و جمله فعليه محل آن نصب, خبر لا اول و دوم. ـ فيه: جار و مجرور متعلق بيعملان.)
شرط عمل لاى شبيه به ليس اين است كه هر دو معمول نكره باشند.17 بنابراين تركيب صحيح چنين است:
لا: حرف نفى. التوبيخ: مبتدا. و: حرف عطف. لا: حرف نفى. التمليق: عطف به (التوبيخ) يعملان: خبر مبتداء, جمله محلاً مرفوع. فيه: جار و مجرور متعلق به (يعملان).
(تمرين 89 ـ با هريك از افعال قلوب جمله مفيدى بسازيد: (تعلّمت النحوَ وانا صغير.)
(تعلم) زمانى جزء افعال قلوب است كه به صيغه امر باشد.18 ولى در پاسخ به صورت صيغه ماضى آمده است.
(تمرين 91ـ با هريك از افعال دومفعولى و سه مفعولى كه در درس آمده, جملات مفيدى بسازيد:
الف ـ حدّثك الجبانُ حديثاً مروّعاً.
ب ـ خبّرك الراوى اخباراً متناقضة.
ج ـ اخبره حكاية لطيفة.
د ـ انبأته فاجعةً قاضيةً على البلد.
هـ ـ نبّأته امراً شاملاً الجميع باضراره.)
افعال (حدّث, خبّر, اخبر, انبأ و نبّأ) از افعال سه مفعولى هستند, امّا تمام مثالهايى كه براى آنها آمده, دومفعول دارند و تصورشده كلمات (مروّعاً, متناقضة, لطيفة, قاضية و شاملاً) مفعول سوم هستند, حال آنكه تمام آنها صفتند.
(تمرين 93ـ با اسماء افعال زير جمله بسازيد:
آمين. جواب: اله واحد امين.)
(آمين) اسم فعل به معناى (استمع) است19 و مسلم چنين پاسخى غلط است. احتمالاً مترجم آن را (اَمين) خوانده است.
(تمرين 99ـ مثالهاى زير را تركيب كنيد:
الف ـ يا ايها الملك الكريم نسباً.)
(الملك), عطف بيان از (ايّ) گرفته شده, ولى اگر اسمى كه بعد از (ايّها) آمده مشتق باشد, صفت (ايّ) است.20 در اين مثال (الملك) صفت مشبهه است و صفت (ايّ) است, نه عطف بيان.
(ب ـ هذا جوهر متنافس فيه.
جواب: … جوهر: بدل از اسم اشاره كه مانند آن مرفوع است. ـ متنافس: خبر مبتدا مرفوع بضمه ظاهر…)
زمانى (جوهر), بدل از اسم اشاره است كه معرفه باشد, بنابراين (جوهر) خبر مبتدا است و (متنافس) صفت (جوهر) است.
(تمرين 101ـ فعل و آنچه به معنى آن است را به صيغه تعجب تبديل كنيد.
كتمنا اسرارهم. جواب: مااكتمنا لاسرارهم)
صيغه هاى تعجب عبارتند از (ماافعله) و(افعل به) و اين دو صيغه هميشه مفردند.21 امّا در جواب مى بينيم كه جمع بسته شده است.
(تمرين 108ـ مثالهاى زير را به صورت اشتغال درآوريد, سپس مشغول عنه را اعراب گذارى كنيد:
الف ـ هلاّ ادّخرت المال الى حين الحاجة.
ب ـ ألا حفظت اوامر الله.
ج ـ لو رأيتم الخليل لسلّمتم عليه.
د ـ متى تذبح الخروف لنزورك.
جواب:
الف ـ هلاّ المالَ ادّخرت الى حين الحاجة.
ب ـ ألا اوامر الله حفظت.
ج ـ لو الخليل رأيتم لسلّمتم عليه.
د ـ متى الخروف تذبح لنزورك.)
اشتغال زمانى تحقق مى يابد كه علاوه بر تقدم اسم بر فعل, فعل در ضمير آن اسم عمل كند يا در چيزى عمل كند كه به ضمير آن اسم اضافه شده باشد; مانند (الثمر اكلته) و (البستان مررت به); امّا در پاسخهاى فوق مى بينيم كه هيچ كدام از فعلها نه در ضمير آن اسم عمل كرده و نه در چيزى كه به ضمير آن اسم اضافه شده; بنابراين بايد پاسخها به صورت زير اصلاح شوند:
(ادّخرته, حفظتها, رأيتموه وتذبحه)
(تمرين 109ـ تنازع موجود ميان مثالهاى زير را معين كنيد و آنها را اعراب گذارى كنيد:
الف ـ آمنت واستعنت بالله (عامل دومى است).)
اگر دو عامل در طلب معمول متفق باشند (مثلاً هر دو فاعل يا هر دو مفعول بخواهند), آن معمول براى هر دو است, حال يا به صورت فاعل يا مفعول يا مجرور مانند (سجد وصلّى التقى).22 بنابراين (بالله) معمول هر دو فعل است.
ب ـ استعان و استعنت بهم اخوتك (معمول دومى است).)
ضمير متصل در (استعنت) فاعل فعل است بنابراين (اخوة) فاعل (استعان) است. پس جواب صحيح اين است كه (اخوتك) معمول اولى است نه دومى.
(تمرين 110ـ تركيب كنيد:
قام وذهب الرجل. جواب: … الرجل: فاعل ذهبَ مرفوع.)
چنانچه در اشكال پاسخ تمرين قبل گفتيم, اگر دو عامل در طلب معمول, متفق باشند, آن معمول براى هر دو است; بنابراين (الرجل) فاعل هر دو فعل است.
(تمرين 116ـ مفعول فيه را مشخص كنيد:
الف ـ اقام ثَمَّ (سنةً).)
(ثَمَّ) به معنى (آنجا) نيز مفعول فيه است, امّا مشخص نشده.
(ب ـ (غدوةً) و (عشية) (وقتا) نشاطٍ.)
(وقتا) مثناى مضاف است و مسلّم در اينجا ظرف نيست تا مفعول فيه باشد و اگر مفعول فيه بود (وقتَى) نوشته مى شد.
(تمرين 119ـ مثالهاى زير را تركيب كنيد:
استوى الماء والخشبة
جواب: …والخشبة: واو معية. الخشبة مفعول معه منصوب.)
اگر فعل نيازمند چند فاعل باشد, (واو) فقط حرف عطف است, نه معيت.23 در مثال فوق فعل, فاعل متعدد مى طلبد. پس (واو) حرف عطف است.
(تمرين 120ـ حال و صاحب حال را مشخص كنيد و حالت هركدام را بيان كنيد كه آيا معرفه است يا نكره, جامد است يا مشتق و…:
لابد من قطع الشجرة يابسةً.
جواب: لابد من قطع الشجرة (صاحب حال مشتق معرفه) يابسةً (حال مشتق نكره).)
روشن است كه (شجرة) جامد است نه مشتق.
(تمرين 130ـ جملات زير را اصلاح كنيد:
البقر اصبر الاسود على التعب.
جواب: البقر اصبر من الاسود على التعب.)
جواب از جهت معنى نامفهوم است. پاسخ صحيح چنين است: (البقر الاسود اصبر على التعب).
(تمرين 131ـ جملات زير را تركيب كنيد:
انّ الذى سمك السماء بنى لنا
بيتاً دعائمه اعزّ واطول
جواب: … سمك: ماضى و فاعل هو. ـ السماءَ: مفعول به منصوب و جمله خبر انّ…).
(سمك السماء) صله است و خبر (انّ) جمله (بنى لنا بيتاً) است.
(تمرين 138ـ اضافه معنويه و اضافه لفظيه را مشخص كنيد:
الف ـ ناظم هذه القصيدة استاذ الشعراء.
جواب: ناظم هذه القصيدة استاذ (معنوى) الشعراء.)
در عبارت فوق (ناظم) به (هذه) اضافه شده و آن, اضافه لفظيه است, ولى مشخص نشده است.
(ب ـ يروقنى من اخيك صدق وداده.
جواب: يروقنى من اخيك صدق (معنوى) وداده)
(اخيك) و (وداده) نيز مضاف و مضاف اليه هستند و اضافه در آنها معنوى است كه مشخص نشده است.
(ج ـ …يحدّثك من قدرة خالق البرايا.
جواب: …يحدّثك من قدرة (معنوى) خالق البرايا)
اضافه در (خالق البرايا) لفظى است, امّا مشخص نشده است.
(تمرين 139ـ جملات مفيدى ساخته و در آنها اسمهاى دائم الاضافه و جهات شش گانه و آنچه جانشين آنها مى شود, به كار بريد و آنها را با ذكر سبب, اعرابگذارى كنيد:
الف ـ حفظ الجميع سوى (مستثنى) الكسلان.)
(سوى) ادات استثنا است, نه مستثنى.
(ب ـ سبحان (مفعول به) الله كيف زين السماء.)
(سبحان) مفعول مطلق براى (اسبّح) است.24
(تمرين140ـ مضاف به مفرد و مضاف به جمله را مشخص كنيد:
ماكنت اخالهم يعرضون عن مؤاساتى بعد (جمله) أن غمرتهم بفضلى.)
در عبارت فوق (مؤاسات) و (فضل) به مفرد اضافه شده اند, ولى تعيين نشده است.
(تمرين 150ـ عطف بيان را در جملات زير تعيين كنيد:
الف ـ يا ايها الرجل ابن الاشراف (عطف بيان).)
(الرجل) نيز عطف بيان از (ايّ) است.
(ب ـ هرون الرشيد (عطف بيان) اهدي…)
(الرشيد) صفت براى (هارون) است, نه عطف بيان.
(تمرين 153ـ معانى حروف جر را بيان نموده و جملات را اعراب گذارى كنيد:
الف ـ بعتُ الدار بألف (باء براى بدل) دينار.)
(باء) در جمله فوق براى مقابله است, چنانچه مؤلف در درس براى مقابله چنين مثال مى آورد: (بعته بألف)25
(ب ـ انّى لكاره (ابتدا) هذه الحالة المنكودة)
لام در جمله فوق حرف جر نيست, بلكه حرف تأكيد است; حتى در كتاب كلمه (كاره) مرفوع ضبط شده است.
(تمرين 154ـ معانى حروف را بيان نموده, حركت جمله ها را بگذاريد:
الف ـ طالما نصحتك ولم تنتصح.
جواب: طالما نصحتك ولم (براى تنبيه) تنتصح.)
روشن است كه (لم) حرف نفى و جزم است, نه تنبيه.
(ب ـ لاافارقك او تبوح لى باسرارك)
جواب: لا (حرف نفى) افارقك او (عطف) تبوح لى (براى تعليل) باسرارك (تعديه).)
توجه به معناى جمله فوق اشتباه در پاسخ را روشن مى سازد: (از تو جدا نمى شوم تا اينكه رازت را برايم آشكار سازى)
(او) ناصب فعل مضارع است,26 نه حرف عطف. (لام) نيز براى ملكيت است.
(تمرين 155ـ معانى حروف را بيان نموده, حركت جمله ها را بگذاريد:
الف ـ ما ان اتيت بشئ انت تكرهه.
جواب: ما (نفى) ان (زائد) اتيت بشئ (باء زائد) انت تكرهه.)
(باء) در اين جمله براى تعديه است, و زائد نيست.
(ب ـ لو كانت الشمس طالعةً لكان الضوء موجوداً.
جواب: لو (براى تفضيل) كانت الشمس طالعة لكان (لام رابطه جواب لو) الضوء موجوداً.)
در نحو, تفضيل يا تفصيل به عنوان يكى از معانى (لو) خوانده نشده است و در اينجا حرف شرط است.
(ج ـ مالكم من اله غيره.
جواب: ما (براى نفى) لكم (لام براى تبليغ) من (ابتدا) اله غيره.)
توجه به معناى عبارت روشن مى سازد كه اوّلاً, (لام) براى ملكيت است, نه تبليغ; ثانياً, (من) حرف زايد است و شرط آن را داراست; يعنى قبل از نكره واقع شده و قبل از آن حرف نفى آمده است.27
تمرينات 156 و157 در قسمت ترجمه متن آمده ولى به آنها پاسخ داده نشده است.پاورقي: 1. اشكالى كه در جلد سوم به نظر مى رسد, اين است كه حجم آن حدوسط ميان جلد دوم و چهارم نيست, بلكه نزديك جلد دوم است. علت اين است كه شخصى به نام كرم بستانى اين جلد را خلاصه كرده است. 2. ميشال عاصى, اميل بديع يعقوب, المعجم المفصّل فى اللغة والادب, دارالعلم للملايين, بيروت, چاپ اول, جلد2, ص1225. 3. مبادئ العربية, ج3, پاسخ سؤال 20. 4. احمد سيّاح, فرهنگ بزرگ جامع نوين. 5. پاسخ سؤال 42. 6. پاسخ سؤال 93. 7. پاسخ سؤال 139. 8. پاسخ سؤال 164. 9. پاسخ سؤال 165. 10. المعجم المفصّل فى اللغة والادب, ج2, ص1250. 11. همان, ص1251. 12. محمدرضا طباطبايى, صرف ساده, انتشارات دارالعلم (چاپ سيزدهم, 1365), ص172. 13. همان. 14. پاسخ سؤال 312. 15.پاسخ سؤال 335. 16. پاسخ سؤال 367. 17. پاسخ سؤال 366. 18. پاسخ سؤال 398. 19. پاسخ سؤال 251. 20. پاسخ سؤال 439. 21. پاسخ سؤال 417. 22. پاسخ سؤال 431. 23. پاسخ سؤال 460. 24. المعجم المفصّل فى اللغة والادب, ج2, ص707. 25. پاسخ سؤال 559. 26. مشهور ميان نحويين اين است كه (او) حرف نصب نيست, بلكه پس از آن (اَن) مقدر است كه فعل مضارع را نصب مى دهد, ولى مؤلف, خود (او) را حرف نصب خوانده است (پاسخ سؤال 296). 27. پاسخ سؤال 607 .


صفحه 9

آشنايى با انديشه نگار گمنام سياست در مغرب زمين اسلامى
ناصرى طاهرى عبدالله


ابوالقاسم ابن رضوان المالقى. الشهب اللامعه فى السياسة النافعة, تحقيق دكتر على سامى النشار (دارالبيضاء: دارالثقافه, 1404), وزيرى.
از آغاز تا به امروز فصل مهمى از فرهنگ و تمدن اسلامى به انديشه نگارى سياسى اختصاص داشته كه خود در گستره فكر اسلامى قابل ملاحظه بوده است. انديشه سياسى از ابتدا تاكنون در چهار حوزه پرداخته شده است. اول انديشه سياسى با پيام فقهى كه آن را مى توان سياست دينى يا سياست شرعى ناميد. در اين حوزه فكرى از ابوالحسن ماوردى شافعى و ابويعلى حنبلى صاحبان (الاحكام السلطانية) مى توان نام برد. دوم, انديشه سياسى در لباس فلسفى كه به آن فلسفه سياست يا فلسفه سياسى مى توان اطلاق كرد. چهره درخشان اين حوزه معلم ثانى, ابونصر فارابى است. سوم, انديشه سياسى با رسالت ادبى كه آن را بايد آداب سلطانى يا مرا يا الامراء نام نهاد. اين حوزه بيش از دو حوزه ديگر يادگار علمى و ميراث فكرى برجاى گذاشته است. جاحظ نويسنده كتاب التاج, ابوحامد غزالى در نصيحة الملوك, ابوبكر مرادى قيروانى صاحب (الاشاره الى ادب الامارة)1 از اين گروهند و بالاخره حوزه چهارم كه بايد آن را انديشه سياسى با نگرش تاريخى يا تاريخنگرى در انديشه سياسى قلمداد كرد. روشنترين نمونه اين حوزه فكر سياسى, ابن طقطقى در كتاب (الفخرى فى آداب السلطانية والدول الاسلامية) است. شايد بتوان ابن خلدون را نيز بيشتر در اين حوزه بررسى كرد. بدون ترديد مشرق اسلامى بيش از مغرب آن, شاهد متفكران سياسى و انديشه نگاران سياست بوده است, اما در مغرب نيز صاحبان نام كم نبوده و از آن ميان ابن خلدون را بايد چهره اى برجسته دانست كه با مقدمه خود درخشيد و با ديد تاريخى خود, فصل جديدى در فكر سياسى به يادگار گذاشت و با الهام از آن فكر, تاريخ خود را نوشت.2 همچنين محمد بن وليد طرطوشى صاحب سراج الملوك, در ميان انديشه نگاران سياست در صفحات غربى جهان اسلام جايگاهى ويژه دارد. ابن رضوان مالقى, اين متفكر بزرگ و گمنام نيز از كسانى است كه يقيناً بر معاصرين و متاخرين خود از جمله ابن خلدون, تاثير گذاشته است.
ابوالقاسم عبدالله بن يوسف بن رضوان نجارى مالقى در سال 718هـ در مالقه (مالاگا) در اندلس زاده شد. در اين زمان بخش عمده اندلس به دست مسيحيان افتاده بود و جز غرناطه كه در دست بنواحمر3 و جزيرةالخضراء و طريف كه در حوزه قدرت بنومرين بود,4 تنها زادگاه ابن رضوان در دست مسلمين بنواشقيلوله بود. اينها نيز همانند اسلاف پراكنده خود در اندلس ـ آن گونه كه ابن حزم اشاره كرده است ـ در ستيز بودند و گاه عليه يكديگر با مسيحيان اشغالگرِ اندلس همكارى مى كردند.
دولتمردان بنواحمر كه ابن رضوان كتاب سياسى خود الشهب اللامعة فى السياسة النافعة را متاثر از عملكرد اجتماعى و سياسى آنها نوشته, از آن دسته حكومتگران پرزرق و برق و غير عادلانه بودند كه با تحصيل مالياتهاى سنگين بر مردم به زندگى شاهانه خود رونق مى بخشيدند. (جنراليف) امروزين در غرناطه يا (گرانادا) كه همان جنة العريف, قصر بزرگ شاهى بنواحمر است, بيانگر چنين حقيقتى است و ابن خطيب غرناطى هم بدان اشاره مى كند.5
ابن رضوان مالقى كه اين وضعيت را در دستگاه بنواحمر ديد, به مغرب رفت و در زمره طرفداران و دوستان بنومرين درآمد و در دولت ابوالحسن مرينى و بعد ابوعنان و ديگر مرينيان به سمت كاتبى و رئيس الكتّابى رسيد و تا آخر عمر در همان سمت ماند.6 در مغرب بود كه ابن خلدون با او آشنا شد و از او بهره برد. ابن خلدون در التعريف نوشته: (صحبته واغتبطت به, وان لم اتخذه شيخاً لمقاربة السن, فقد افدت منه).7 همانطور كه اشاره شد ابن رضوان تا حدود زيادى متاثر از اوضاع نابسامان اندلس و عصر بنواحمر, كتاب خود را نوشت. اما نبايد بحران شمال آفريقا در عصر بنومرين را بر شكل گيرى انديشه سياسى او بى اثر دانست.
از آن زمان كه ابوالحسن مرينى در سال 749 به دست پسرش ابوعنان به قتل رسيد, تا آخر عمرِ ابن رضوان, مغرب و حوزه اقتدار بنومرين كمتر شاهد استقرار سياسى بود و از آن تاريخ تا سال 783هـ كه اين انديشه نگار سياسى از دنيا رفت, قريب ده تن از اميران و شاهان بر تخت بنومرين نشستند.8
ابن رضوان كه كتاب خود را به توصيه ابوسالم (حكومت از 760 تا 762)9 نوشته, بر دو چيز تأكيد دارد:
1. عدالت اجتماعى كه در اندلس و حتى شمال آفريقا حسرت آن را مى برد. 2. ضرورت استقرار و استمرار سلطه سياسى كه در دولت مخدوم خود آن را نمى بيند.
ابن رضوان در باب اول كتاب خود كه (فى فضل الخلافة وحكمتها) نوشته است, سلطنت و دين را ملازم و همراه يكديگر مى داند: (الدين بالملك يقوى والملك بالدين يبقى).10 او همچنين پس از تأكيد فراوان بر ضرورت ملك و سلطنت, تبعيت از سلطان را واجب دينى مى داند و در باب اول در فصلى جداگانه (فى وجوب طاعة الملك وذكر ماله من الثواب) بدان اشاره مى كند. او از قول ابوهريره مى نويسد: پيامبر در ذيل آيه (اطيعوا الرسول واولى الامر منكم) ما را به پيروى از امامان فرمان داد و سرپيچى از فرمان آنان را نافرمانى خدا دانست.11
ابن رضوان عدالت را اساس سلطه سياسى مى داند و برخلاف دوست و همراه خود ابن خلدون كه اساس سلطه سياسى را عصبيت مى داند, در باب سوم در (فى ذكر العدل وفضله وماجاء فى ذلك من الاثار والاخبار) مى نويسد:
(العدل قوام الدنيا والدين وسبب صلاح المخلوقين, به قامت السموات والارضون وبه تالفت القلوب…).12 او همآواز با پيشينيان خود مانند نويرى در نهاية الارب13 و ابن عبدربه در العقد الفريد,14 به اهميت عدالت اشاره مى كند و معتقد است عدالت اساس همه آبادانيها و استقرارهاست. او همچنين نوشته است: (الملك بناء, والجند اساسه, فاذا قوى الاساس, دام البناء واذا ضعف الاساس, انهار البناء, فلا سلطان الا بجند, ولاجند الا بمال, ولا مال الا بجباية ولاجباية الا بعمارة, ولاعمارة الا بالعدل. فصار العدل اساس الجميع).15 و در ادامه مى افزايد آبادانى و سربلندى جامعه در گرو تأمين عدالت است: (واذا نطق لسان العدل فى دارالامارة, فلها البشرى بالعزّ والعمارة).16 محور اصلى كلام ابن رضوان بر ضرورت تبعيت مردم از سلطان و حتميت عدالت نگرى سلطان است. او نيز خود تا آخر عمر وفادارى به حكومت بنومرين را حفظ كرد و حتى زمانى كه قبايل بنوسليم در تونس عليه مخدوم او ابوالحسن مرينى قيام كردند و بزرگ كاتبان دولت يعنى عبدالمهيمن حضرمى17 فرار كرد, ابن رضوان در كنار سلطان و در محاصره باقى ماند.
همان گونه كه محقق اين كتاب دكتر على سامى النشار نوشته, ابن رضوان در تدوين كتاب خواندنى خود ـ كه نتيجه مشاهدات و اوضاع بحرانى اندلس و شمال آفريقاست ـ از مؤلفات پيشينيان بهره برده است; مانند نوشته هاى سياسى ابن حزم, الاشاره الى ادب الامارة تأليف ابوبكر مرادى, كتاب التاج جاحظ الاحكام السلطانيه ماوردى, الادب الكبير والادب الصغير ابن مقفع, عيون الاخبار ابن قتيبة, الهفوات النادرة هلال بن محسن صابى, العقد الفريد ابن عبدربه و كتب تاريخى مانند وفيات الاعيان ابن خلكان و مروج الذهب مسعودى. بنابراين بيشترين حجم كتاب ابن رضوان برگرفته از قدماست.
الشهب در بيست وپنج باب شكل گرفته است: باب اول كه به آن اشاره شد در زمينه فضيلت خلافت و امامت و وجوب طاعت از امامت است. باب دوم در ذكر سيره پادشاهان; باب سوم در مورد عدالت و ضرورت اجراى آن; باب چهارم در حلم و شكيبايى و فروخورى غضب; باب پنجم در ويژگى مجلس شاه و ورود هيئتها و گروههاى سياسى و فرهنگى نزد آن; باب ششم در مورد همنشينان; باب هفتم در مشورت و رايزنى است كه در آن مهمترين خصايص مشاوران را پرهيز از حسد مى داند. باب هشتم در چگونگى برخورد با خواص; باب نهم در ضرورت تغافل و چشم پوشى از برخى خطاها و مردانگى او; باب دهم در مورد ويژگيهاى وزيران است كه ابن رضوان در اين فصل ويژگيهايى خواندنى در مورد وزيران مى نويسد, مانند سهل اللقاء, عالى الهمة, محباً للعدل, غير خائف ولاضعيف النفس, ثابت القلب18 و…; باب يازدهم در مورد كتابت و كتاب است. ابن رضوان در باب دوازدهم از احياء سنن و راههاى خير و ادامه راه نيكوى پيشينيان توسط پادشاه سخن مى گويد. او در بخش بعدى به مكارم الاخلاق مى پردازد. يكى از فصول خواندنى كتاب, باب چهاردهم است, در خصوص تحمّل سخن حق اگرچه تلخ باشد, نوشته شده است. باب پانزدهم كتاب در باب مهربانى با رعيت و گشاده رويى با اوست و باب شانزدهم در مورد دورانديشى و زيركى سلطان و استفاده از فرصتهاست. در اين مورد اشاره اى به اين روايت حضرت على(ع) دارد كه: انتهزوا هذه الفرص, فانها تمرّ مر السحاب.19 در ادامه و در باب بعدى به بيدارى و هشيارى در رسيدن به اهداف و مقاصد سخن مى گويد. در باب هيجدهم نيز مجدداً در مورد مهربانى با رعايا و سياست رفتار با آنها سخن مى گويد و يكى از وظايف ملوك را تعهد امور رعيت و عدل نگرى او مى داند و مى نويسد: (من الحق الواجب على السلطان للرعية الاستصلاح لهم, والتعهد لامورهم, وحسن السيرة فيهم, والعدل عليهم, والتعديل بينهم…).20 باب نوزدهم درباره برنامه ريزى حاكم و كارگزار است. او در آنجا در مورد واليان مظالم, حسبه, شرطه و صاحب بريد, عامل زكات و سفير نكاتى را يادآور مى شود. در باب بيستم و بيست ويكم در درجه بندى عقوبات و جرايم و ويژگيِ زندانها, داد سخن داده است. باب بيست ودوم به بيت المال و بخشش آن, باب بيست وسوم به سياست جنگى و باب بيست وچهارم در مورد فساد دولتها و دورشدن قلوب مردم از شاهان اختصاص دارد.
كتاب با پندها و وصيتهاى خلفا و ملوك به انجام مى رسد و ما نيز مقاله خود را با جمله اى از اين فصل به پايان مى بريم كه:
شر الدُوَل دولة لا امن فيها.21پاورقي: 1. در مورد اين نويسنده گمنام تونسى, نگاه كنيد به نوشته نگارنده تحت عنوان آئين حكمرانى در چهار كتاب سياسى, مجله آينه پژوهش, شماره16. 2. البته تناقضات در تاريخ ابن خلدون كم نيست; يعنى گاه آنچه را در مقدمه به عنوان الگو و يا دستورالعمل تاريخنگرى يا تاريخنگارى ارائه مى دهد در العبر نقض مى كند. 3. آخرين دولت مسلمان اندلس كه از سال 629 تا 897هـ حكومت كرد. 4. جانشينان موحدين در شمال آفريقا بودند كه بر مغرب الاقصى مستولى شدند. 5. ر.ك: الاحاطة فى اخبار غرناطة. 6. دايرةالمعارف بزرگ اسلامى, ج3, مقاله ابن رضوان. 7. ابن خلدون, التعريف بابن خلدون ورحلته شرقاً وغرباً, تحقيق محمد بن تاويت, قاهره, 1951, ص23. 8. ر.ك: نگارنده, مقدمه اى بر تاريخ سياسى اجتماعى شمال آفريقا از آغاز اسلام تا روى كار آمدن عثمانيها, سازمان چاپ و انتشارات, زيرچاپ. 9. ابوسالم به دست وزير خود حسن به عمر فودودى به قتل رسيد. 10. الشهب اللامعة فى سياسة النافعة, تحقيق على سامى النشار, دارالثقافة, دارالبيضاء, 1404هـ, ص57. 11. همان, ص66. 12. همان, ص85. 13. النويرى, نهاية الارب, ج6, ص35. 14. ابن عبدربه, العقد الفريد, ج1, ص33, دارالكتاب العربى, بيروت, 1406هـ. 15. الشهب اللامعة, ص87. 16. همان, ص88. 17. عبدالمهيمن بن محمد بن عبدالمهيمن حضرمى كاتب ابوالحسن مرينى بود. او در طاعون كشنده سال 749هـ در تونس درگذشت. ر.ك: الاعلام, ج4, ص169. 18. الشهب اللامعة, ص207. 19. همان, ص271. 20. همان, ص311. 21. همان, ص431.