ميراث فرهنگى شيعه در زمينه تواريخ محلى و جغرافيا
آثار باقى مانده از چهار كتاب مفقود كتاب التبيان فى اخبار البلدان كتاب نحل العرب كتاب تاريخ الرى ابوسعد آبى كتاب تاريخ الرى منتجب الدين رسول جعفريان درآمد بحث
اندماج علوم در يكديگر, از ويژگيهاى دورانى است كه دانش بشر آن اندازه توسعه نيافته بود كه در جريان پرداختن به يكى, الزاما از ساير علوم نزديك به آن غفلت ورزد. افزون بر آن, در آن زمان, تقسيم بندى دقيقى براى علوم و گرايشات تخصصى هر علم شناخته شده نبود. به همي ن دليل, عالمان همواره و يكجا در چندين دانش تحقيق و تأليف مى كردند.
دانش جغرافيا كه امروزه خود به گرايشهاى مختلفى تقسيم شده, در آن روزگار, شامل كتابهايى مى شد كه از يكسو در شناخت شهرها بود و از سوى ديگر, مشتمل بر آگاهيهاى فراوان در زمينه مسائل مختلف شهرها مانند صنعت, مسائل دينى شهرها, دانشمندان هر شهر و بسيارى از امور دي گر از قبيل راههاى ارتباطى, آثار و ابنيه تاريخى و غيره. بسيارى از اين آثار وجهه سفرنامه اى نيز داشت. فردى چون مَقدسى كه بزرگترين اثر جغرافى قرن چهارم را با عنوان احسن التقاسيم نگاشت, مطالب كتاب خويش را در بسيارى از موارد, با سير و سياحت به دست آورده بود. در صورت ظاهر, تقسيم اين قبيل كتابها, براساس تقسيم بندى جغرافيايى جهان آن روز است نه در شكل سفرنامه. در كنار آنها, آثارى كه ساختار آنها بر پايه سفرنامه نويسى است, به طور ضمنى آگاهيهاى جغرافيايى فراوانى در آنها آمده است. به سخن ديگر, كتابهاى سفرنامه نويسى و جغرافى به نوعى در دائره واحدى قرار مى گيرند, چه هر كدام به نوعى از روشهاى مشابه در به دست دادن آگاهيهايى در زمينه شهرها و نيز آداب و رسوم بهره برده اند. كتابهايى نظير احسن التقاسيم, المسالك و الممالك, اشكال العالم, حدود العالم, صورة الارض, و پس از آنها معجم البلدان, بيشتر آثارى جغرافى اند كه اطلاعات خود را تا اندازه اى با سير و سياحت به دست آورده اند. در كنار آنها, سفرنامه ابودلف, سفرنامه ناصر خسرو, سفرنامه ابن جبير و نيز ابن بطوطه و آثار ديگر از اين دست, در اصل با سير و سياحت نوشته شده اند; اما حاوى آگاهيهاى جغرافى فراوانى هستند.
در اين ميان تواريخ محلى يا به عبارتى تاريخنگارى شهرى, در قالب تأليف تك نگارانه براى هر شهر, از مهمترين منابع دانش جغرافى ـ تاريخى است كه براساس تحقيقات ميدانى و جز آن تأليف مى شده است. اين قبيل آثار را بايد مهمترين منبع تأليفات مفصلى چون معجم البلدان دان ست, منابعى كه با تركيب تاريخ و جغرافيا و دانش رجال, آگاهيهاى مهمى را به ميراث گذاشته اند.
تواريخ محلى, نوعا در دو بخش تنظيم مى شده است. بخش نخست بيان وضعيت جغرافيايى منطقه بوده و بخش دوم شرح حال محدثان و رجال آن شهر. در اين كتابها, بيشترين حجم, به شرح حال عالمان به ويژه محدثان شهر اختصاص داده مى شده است.
پيشينه اين قبيل تأليفات به قرن دوم هجرى باز مى گردد. يكى از پيشگامان يحيى بن ابى ايوب (م168) است كه تاريخى براى مصر نگاشته و تنها قطعاتى از آن در آثار بعدى برجاى مانده است. كسان ديگرى هم در اين قرن تأليفاتى داشته اند, اما كهن ترين اثر برجاى مانده از ابن عبدالحكم (م257) است كه در فتوح مصر و مغرب است. آثار بعدى, كه سزگين در زمينه تاريخ محلى يا جغرافياى شهرى از آنها ياد كرده همه مربوط به بعد از اين زمان است.1
بايد گفت ميراث علمى شيعه در اين زمينه, با وجود آن كه از پختگى خاصى برخوردار بوده, چندان مورد توجه قرار نگرفته است. در اينجا برآنيم تا چهار اثر از آثار دانشمندان شيعى را كه در فاصله قرن سوم تا ششم آثارى در زمينه بلدان داشته بشناسانيم. انتخاب اين چهار اثر از آن روست كه از بين رفته و قطعاتى از آنها برجاى مانده است. گفتنى است كه سزگين از سه مورد اين آثار كه امكان مطرح شدن آنها در بخش ترجمه شده كتاب وى به عربى بوده ياد نكرده است.2
دو چهره قرن سوم يكى از احمد بن محمد برقى از خاندان برقى است كه در عصر شكوه فرهنگى قم در قرن سوم در اين شهر مى زيسته و ديگرى محمد بن بحر رهنى است كه در اواخر قرن سوم و اوائل قرن چهارم در رهنه كرمان ساكن بوده است. از اين دو نفر با تفصيل بيشترى بحث مى كنيم. پس از آن از ابوسعد آبى (متوفاى بعد از 432) و منتجب الدين (زنده در 600) سخن خواهيم گفت.
خاندانِ احمد برقى
در واقع, بزرگترين چهره خاندان برقى, احمد است. نام وى ابوجعفر احمد بن ابى عبدالله محمد بن (ابى على)3 خالد بن عبدالرحمن بن محمد بن على برقى است. نجاشى با ياد از نام وى به صورتى كه گذشت مى نويسد: آنها در اصل كوفى اند. جدّ وى, محمد بن على, پس از شهادت زيد بن على, توسط يوسف بن عمر زندانى و سپس به قتل رسيد. خالد كه كوچك بود, همراه پدرش عبدالرحمن به بَرق رود گريخت. وى پس از ياد از تأليفات وى, دو تاريخ فوت براى او نقل كرده: يكى (از قول ابن غضائرى) سال 274 و ديگرى (از قول نواده دخترى برقى على بن محمد ماجيلويه) س ال 280.4
نجاشى شرح حال مختصرى از پدر وى نيز آورده است: محمد بن خالد از موالى ابوموسى اشعرى بوده. وى منسوب به برقه رود است كه قريه اى از سواد قم در كنار يك وادى (رود) در آنجا بوده است. محمد دو برادر دارد: يكى ابوعلى حسن بن خالد5 و ديگرى ابوالقاسم فضل بن خالد. نواد ه برادر دومى, على بن علاء بن فضل بن خالد فقيه بوده است.6 فرزند ديگر محمد, ابوطاهر برقى است كه شيخ از وى ياد كرده است.7 نواده دخترى احمد بن محمد برقى, على بن محمد است كه اشاره اى به وى خواهيم داشت. فرزند پسر احمد, عبدالله است و نواده پسرى او از عبدالله, ا حمد كه راوى است8 و يكى از وسائط كلينى در نقل احاديث احمد برقى.9 به احتمال اين همان مؤلف كتاب رجال موجود است كه به نام رجال برقى شهرت دارد.10
بنابراين نقل, خاندان برقى از موالى طايفه اشعرى بوده است. اين مسأله روشنگر اين نكته است كه چرا آنها قم را براى مهاجرت انتخاب كردند. طبيعى است كه پس از آمدن طايفه اشعرى به قم, آنها نيز همراه با طايفه اى كه به آن بستگى دارند مهاجرت كنند. برق رود
برق رود, آنچنان كه در نجاشى آمده, جايى در نزديكى قم و در كنار وادى يا رودى بوده كه آبهاى باران منطقه در آن هدايت مى شده است. ياقوت در معجم البلدان ذيل مدخل بَرقة و اين كه نام محلى وسيع در ميان اسكندريه و افريقيه است, افزوده: برقه ايضا من قرى قم من نواحى الجبل.11 پس از آن به نقل از شيخ طوسى به نام احمد بن محمد برقى اشاره كرده است. ياقوت در المشترك وضعا نيز همين مطلب را تكرار كرده است.12
ياقوت در معجم الادباء, از ابوالعباس احمد بن محمد آبى ياد كرده كه از اهالى آبه, از ناحيه برقه بوده است.13 اين نقل ابهام را در تعيين محل برق رود مشكل تر مى كند.
در منبع ديگرى ضمن اشاره به برقه كه در اول بلاد مغرب است و جماعتى از جمله محمد بن عبدالله برقى و برادرانش احمد و عبدالرحيم به دليل تجارت در آن نواحى برقى ناميده شده اند مى افزايد: برقى به برقه كه قريه اى از قراى قم است نيز منسوب مى باشد و عالم شيعى ابوجعفر احمد بن محمد بن خالد برقى كه تصانيفى در رفض دارد, بدانجا منسوب مى باشد.14
در تاريخ قم, در دو مورد نام برق رود آمده است. در يك مورد, در بيان وجه تسميه قم, (و به احتمال به نقل از كتاب برقى) مى گويد: چنين گويند كه برابر تيمره15 و برق رود, چشمه اى بود بسيار آب بديهى كه آن را كُب مى گفتند. بيشترين اين آب كه به زمين قم جمع مى شد از چشمه كب رود بود; يعنى از وادى كب بعد از آن كب رود را معرب گردانيدند, گفتند قمرود.16 در مورد ديگرى به نقل از تاريخ اصفهان حمزه اصفهانى, نقل شده كه چهار قبيله به قم آمدند: تيم, قيس, عنزه و اشاعره. سپس مى نويسد: عنزه به رستاق جاپلق و برق رود فرود آمدند و در آنجا از عجم كشتند.17
ياقوت در معجم الادباء نيز شرح حال برقى را به نقل از فهرست شيخ طوسى آورده و فهرست آثار وى را عينا مطابق فهرست شيخ درج كرده است.18 وى دو نكته مهم را كه در اصل درباره احمد برقى است, در ذيل نام احمد بن عبدالله بن عبدالرحيم برقى زهرى آورده است. از اين خانواد ه سنّى سه برادر شهرت دارند كه هرسه راوى سيره ابن هشام بوده اند. ياقوت مى نويسد: بعد از اين من برقى ديگرى را با نام احمد بن محمد كه از برقه قم است ياد كرده ام. امر اينها بر من مشتبه شده است و من همانگونه كه يافته ام نوشته ام. دو نكته مهم همان است كه در اي ن مقال به نقل وى از جمهرة النسب و تاريخ اصفهان حمزه اصفهانى آورده ايم.19 ذهبى از سه برادر برقى كه راوى سيره ابن هشام هستند ياد كرده است.20
دانسته است كه محل اسامى روستاهاى زيادى كه در تاريخ قم آمده, و از قضا به نام شخصيتهاى برجسته خاندان اشعرى است, اكنون روشن نيست. درباره برق رود, تنها اين احتمال هست كه محلى كه در نزديكى امامزاده اسماعيل در مسير وشنوه قرار داشته و به نام رودخانه بيرقون يا ب َرقون ميان مردم مشهور است, همان برق رود باشد.21 به ظاهر نسبت به اين محل بايد برقانى باشد نا برقى. كما اين كه محلى در گرگان بدين نام بوده كه داود بن قتيبه برقانى از آنجاست.22
سمعانى مدخلى با عنوان بَرقى دارد كه مقصودش همان برقه معروف در مغرب است. مدخلى هم با عنوان بَرَقى دارد كه منسوب به برق است كه خاندانى بزرگ در خوارزم هستند. وى مى نويسد: نسبت به بَرَق فارسى است و برق معرب بره به معناى بچه گوسفند است!23
نام برق رود براى هر جايى بوده, بعدها دوامى نياورده و در متون بعدى اين نام نيامده است. البته بجز خاندان برقى كه افرادى از آن را شناسانديم, در منابع رجالى, كسان ديگرى هم به عنوان برقى معرفى شده اند. اينها ممكن است منتسب به برق رود قم باشند چنانكه ممكن است منسوب به جاى ديگرى باشند. از آن جمله اند: يعقوب بن اسحاق برقى;24 احمد بن بشير برقى (خ ل: رقى);25 احمد بن على بن مهدى بن صدقة بن هشام بن غالب بن محمد بن على برقى انصارى;26 عبدالله برقى;27 حسين بن عبدالله برقى معروف به سكرى;28 منصور بن خالد برقى;29 عبدالله برقى يشكرى;30 عروة بن موسى برقى;31 محمد بن موسى برقى;32 اسماعيل بن عبدالجليل برقى.33 شخصى شيعى نيز با نام ابومحمد عبدالله برقى شاعر داريم كه قصيده نونيه دارد. شعر وى را كه در آن بر صحابه انتقاد كرده بود براى متوكل خواندند. او دستور داد تا زبانش را قطع و ديوانش را بسوزانند. بعد از چند روز درگذشت. علامه امينى چند بيت از شعر وى را آورده است.34 مقام علمى احمد
ويژگى مهم اين خانواده, بويژه پدر و فرزند, يعنى محمد و احمد, آشنايى آنها با ادب عربى, شعر و اخبار تاريخى است. نجاشى درباره پدر مى نويسد: وكان اديبا حسن المعرفة بالاخبار وعلوم العرب.35 در شمار تأليفات پدر كتابهايى چون كتاب مكة والمدينه, كتاب حرب اوس والخزر ج اشاره به آگاهى تاريخى پدر دارد. به طور طبيعى و با توجه به موارد مكررى كه در نجاشى اشاره شده كه احمد از پدرش مطالبى نقل كرده, روشن مى شود كه اين ميراث به فرزند نيز رسيده است. درباره آگاهى پدر از انساب شاهد مهم ديگرى در دست است. ياقوت در معجم الادباء نوش ته است: قرأت كتاب جمهرة النسب قال ابن حبيب: اخبرنى ابوعبدالله البرقى وكان أعلم أهل قم بنسب الاشعريين…36 مقصود از ابوعبدالله, پدر احمد, يعنى محمد بن خالد است. اگر مقصود آن باشد كه اين مطلب در اصل جمهرة النسب كلبى بوده, بايد گفت امكان درستى ندارد. بايد گفت ابن حبيب كه راوى كتاب جمهره است, اين مطالب را در حاشيه و يا اصل متن افزوده بوده و ياقوت آن را ديده است.
در ميان آثار احمد بن محمد هم كتابهاى ادبى و تاريخى فراوانى تأليف شده است. در واقع احمد در حديث, تاريخ و ادب يد طولانيى داشته و در هر زمينه شهرت كافى و نيز آثارى داشته است. شهرت وى در خارج از جامعه شيعه, به ادب بوده است.37 به نقل ياقوت حموى, حمزه اصفهانى در تاريخ اصفهان خود در فصلى كه به ادبا و لغويين اختصاص داده درباره وى نوشته است: احمد بن ابى عبدالله البرقى كان من رستاق برق رود و هو احد الرواة للُّغة والشعر واستوطن قم فخرج ابن اخيه ابوعبدالله البرقى هناك ثم قدم ابوعبدالله اصبهان فاستوطنها.38 عبارت اخي ر مبهم است. ممكن است (ابن اخته) درست باشد كه در آن صورت مقصود نواده دخترى وى, يعنى على بن محمد است كه پدرش به ماجيلويه معروف بوده. نجاشى كنيه وى را اباالحسن ياد كرده و نگفته كه در اصفهان ساكن شده است. اگر (ابن اخيه) درست باشد, بايد گفت: احمد, فرزند برادر ى داشته با كنيه ابوعبدالله و مشهور به برقى كه در اصفهان ساكن شده است. اين مطلبى است كه در جاى ديگرى نيامده است.
دانش وى در نسب نيز از چندين طريق مورد تأييد قرار گرفته است.
در ميان آثار احمد كه نجاشى از آنها ياد كرده, عناوينى چون كتاب الاوائل, كتاب التاريخ, كتاب الانساب, كتاب المغازى و آثارى ديگر كه نشان دانش تاريخى احمد است, آمده است.
ابن حجر عسقلانى, به احتمال از مصدرى جز شيخ طوسى يا نجاشى, و به احتمال از تاريخ رى منتجب الدين, شرح حال برقى را به طور كوتاه آورده است. وى مى نويسد: احمد بن محمد برقى از بزرگان رافضه بوده, تأليفات وى در ادبيات است از جمله: كتاب اختلاف الحديث, كتاب العيافة والقيافة و چيزهاى ديگر. او در زمان معتصم بوده است.39
گستردگى دانش تاريخى و ادبى محمد و فرزندش احمد, سبب شده تا همانند ساير اخباريين ـ نامى كه براى مورخان عصر اول بكار برده مى شد ـ متهم به نقل از افراد ضعيف شوند. نجاشى تصريح كرده كه احمد خودش موثق بود اما: يروى عن الضعفاء واعتمد المراسيل. درباره پدرش هم گفت ه شده كه: كان ضعيفا فى الحديث. زمانى كه محدثى روى به نقلهاى تاريخى بياورد, براى تكميل كارش از بسيارى از افراد نقل خواهد كرد و درست همينجاست كه كسانى كه با برخى از نقلهاى وى سر سازگارى ندارند او را متهم به ضعف مى كنند. به ندرت مورخى را مى توان در آن عصر ي افت كه از حملات رجال شناسان مصون مانده باشد.
همين اتهام سبب شده است تا احمد برقى, توسط احمد بن محمد بن عيسى اشعرى, از شهر قم اخراج شود. اندكى بعد, احمد پى برد كه درباره وى به خطا رفته و او را به شهر بازگرداند و در تشييع جنازه وى, با پاى برهنه شركت كرد.40 ابن غضائرى دقيقا اشكال احمد را همين دانسته ك ه بر مشى اخباريين ـ يعنى مورخين ـ از هر كسى اخبار را نقل مى كند. عبارت ابن غضائرى چنين است: فانه كان لايبالى عمن أخذ على طريقة اهل الاخبار.41
احمد شاگردانى نيز داشته كه آنان نيز شهرت علمى و ادبى داشته اند. محمد بن ابى القاسم عبيدالله بن عمران الجنابى (خ ل: الخبابى) برقى مشهور به ماجيلويه, داماد وى بوده كه با تعابير: ثقة, عالم, فقيه, عارف بالادب والشعر والغريب ستايش شده است. او افزوده كه وى از احمد علم و ادب آموخته است. برخى از كتابهاى وى عبارتند از كتاب تفسير حماسة ابى تمّام و كتاب الطب و كتاب المشارب.42 على فرزند همين شخص كه نواده دخترى احمد بن محمد برقى است نيز با عنوان: ثقة, فاضل, فقيه, اديب ستوده شده و گفته شده كه وى احمد را ديده: و تأدب عليه و نزد وى دانش آموخته است.43 ابوالقاسم پدر محمد نيز ملقب به بُندار با تعبير سيد من اصحابنا القميين وصف شده است.44 عمران برقى جد اين على نيز محدث بوده گرچه: قليل الحديث.45
از ديگر شاگردان احمد, اسماعيل بن عبدالله بن سمكه است كه درباره اش گفته شده: ممن تأدّب عليه.46 احمد فرزند اين اسماعيل مورخ و نحوى مشهورى بوده كه گفته شده ابن العميد نزد وى تحصيل كرده است.47 كتاب عباسى وى كه تاريخ مفصل بنى عباس بوده, در دست مؤلف تاريخ قم ب وده و از آن نقل كرده است.48 از عبدالرحمان بن ابى حماد هم با عنوان صاحب دار ابى عبدالله برقى ياد شده است.49 آثار برقى
از احمد بن محمد برقى, تنها بخشهايى از كتاب المحاسن وى كه دائرةالمعارفى مانند بحار بوده, باقى مانده است. فهرست كتابهاى وى را كه هر يك به عنوان بخشى از اين كتاب در نظر گرفته شده بود, در نجاشى و فهرست شيخ آمده و آنها مكمل يكديگر هستند. اين كتاب را نخست مرحو م ارموى به چاپ رساند و اخيرا نيز چاپ جديدى از آن عرضه شده است.50
كتابى هم با نام رجال برقى بر جاى مانده است كه تصور شده از احمد بن محمد برقى يا از پدرش محمد است.51 در اصل, در ضمن كتابهاى زير مجموعه محاسن, از احمد كتاب الطبقات و كتاب الرجال نام برده شده است. آنچه باقى مانده, كتابى است كه طبقات اصحاب امامان عليهم السلام را شناسانده است. علامه تسترى نسبت آن را به احمد ـ چه رسد به پدر وى ـ باطل دانسته; بدان دليل كه در اين كتاب فراوان از سعد بن عبدالله اشعرى نقل شده است. مؤلف از عبدالله بن جعفر حميرى نقل كرده كه وى از شاگردان احمد برقى بوده است. در آنجا از خود احمد بن خال د نيز ياد شده و تصريح به اين كه مؤلف كتاب است نشده است. اين كتاب بايد از احمد بن عبدالله برقى, شيخ كلينى (و نواده احمد برقى) و يا احمد بن عبدالله برقى شيخ صدوق باشد. تسترى پس از اين مطالب, مى گويد: احتمال دوم قوى تر است.52 آيت الله زنجانى نيز شفاها تأييد فرمودند كه اين اثر از احمد بن محمد نيست.53
چنين به نظر مى رسد كه از كتاب الانساب, در تاريخ قم نيز استفاده شده باشد. در واقع, آگاهيهاى نسبى دقيق موجود در تاريخ قم درباره اشعريها, مى تواند با بهره گيرى از نوشته هاى برقى ـ پدر يا پسر ـ تدوين شده باشد. حضرت استاد آيت الله آقا موسى زنجانى فرمودند كه د ر حاشيه اى عكسى از نسخه مختصر جمهرة النسب كلبى ـ كه اصل آن در تركيه است ـ موجود در كتابخانه آيت الله مرعشى, محشّى, مطالبى از برقى (پدر) نقل كرده است. احتمال مى رود كه اين مطالب از كتاب انساب وى بوده باشد.* كتاب (التبيان) يا (البنيان) برقى
آنچه از نوشتن اين مقال مورد نظر است, شرحى كوتاه در باب كتاب البلدان برقى است. در فهرست تأليفات وى كه در فهرست شيخ آمده (و به نقل از او ياقوت در معجم الادباء و صَفَدى در الوافى بالوفيات از ياقوت و احتمالا مؤلف كشف الظنون ايضا از ياقوت)54 از كتاب التبيان ( يا البنيان) ياد شده كه كتاب مورد بحث ماست.55 در اين فهرست كه از جهاتى كاملتر از فهرست ياد شده در نجاشى است, نامى از كتاب البلدان بميان نيامده است. در برابر, ضمن فهرستى كه نجاشى به نقل از ابن بُطَّه درباره كتابهايى كه در المحاسن بوده آورده, كتابى است با ن ام كتاب البلدان والمساحة ياد شده است. در آنجا توضيح ديگرى در اين باره نيامده است. با اين حال, نجاشى ضمن شرح حال محمد بن عبدالله بن جعفر حميرى, از كتاب وى با نام كتاب المساحة والبلدان ياد كرده و سپس توضيحى در باب علت تأليف اين كتاب از خود مؤلف آورده است. او مى نويسد: دليل تأليف اين كتاب آن بود كه من به دنبال فهرست كتابهاى مساحت بودم كه احمد بن ابى عبدالله برقى تأليف كرده بود, آن را يافتم و نسخه آن را گرفته و از آن كس كه آن را روايت كرده بود روايت كردم. امسال آن كتابها از دست رفت و نسخه اى نيافتم. از براد رانم در قم و بغداد از آن كتاب سراغ گرفتم; اما نزد احدى آن را نيافتم. پس از آن به اصول و مصنفات رجوع كرده احاديث مربوطه را از آنها خارج كردم و هر حديثى را در باب ويژه خود قرار دادم.56
در قرن چهارم, نديم به نام كتاب البلدان اشاره كرده كه از جمله كتابهايى بوده كه عنوان المحاسن شامل آن مى شده است. مسعودى نيز در مقدمه مروج الذهب, ضمن فهرستى كه از آثار تاريخى تأليف شده بدست داده از كتاب التبيان احمد بن محمد بن خالد برقى كاتب ياد كرده است.5 7 موارد باقى مانده كتاب تبيان در تاريخ قم
در همين قرن چهارم, حسن بن محمد بن حسن قمى, در كتاب تاريخ قم, از اين كتاب ياد كرده و قطعاتى از آن را نقل كرده است. تاريخ قم در سال 379 تأليف شده و از بهترين آثارى است كه در جغرافياى شهرى از قرون نخست اسلامى تأليف شده است. آقاى مدرسى طباطبائى, منابع اين كت اب را به تفصيل در كتابشناسى آثار مربوط به قم شناسانده و از جمله صفحات مواردى را كه مؤلف از كتاب التبيان برقى نقلى آورده ذكر كرده است.58 در تاريخ قم, از اين كتاب, با نام كتاب البنيان ياد شده كه با توجه به نامى كه در فهرست شيخ آمده, بايد آن را تصحيف شده كت اب التبيان بدانيم (يا بالعكس).59 با اين حال بايد توجه داشت كه طهرانى مصحح تاريخ قم, در سه مورد كه نام كتاب آمده, آن را بنيان ضبط كرده است. در التدوين رافعى هم يك مورد التبيان و در ديگر موارد بنيان آمده است. شايد بنيان اشاره به فلسفه وجودى شهرها باشد كه ا ز قضا بخشى از آنچه در تاريخ قم و التدوين از اين كتاب نقل شده در همين زمينه است.
در سه مورد از موارد زير, تصريح به نقل از كتاب بنيان شده اما در موارد ديگر تنها نام برقى آمده كه با توجه به موارد نقل شده, به قاعده بايد از همين كتاب باشد.
1. در صفحه 20 آمده: چنين روايت كرده است احمد بن ابى عبدالله برقى در كتاب بنيان كه شهر قم را از بر آن قم نام كرده اند كه در ابتداى حال مستنقع مياه بوده است يعنى جاى جمع شدن آبها…
2. در صفحه 22 آمده: و همچنين احمد بن ابى عبدالله برقى گويد كه اين چشمه (كه برابر تيمره و برق رود بوده) و اين موضع اسكندر بينباشت.
3. در صفحه 25 آمده: و صحيح و معتبر و معتمد در آنك قم را چرا قم نهادند روايتى است كه برقى گويد كه قم مجمع آبهاى تيمره و انار بود…
4. در صفحه 26 آمده: از برقى روايت است كه او گفت كه قم چهل فرسخ در چهل فرسخ است, زيرا كه حدود آن به غايت از يكديگر دورند و اقطار آن متفاوت اند و… برقى گويد كه حدّ اوّل قم از ناحيت همدانست تا ميلاذجرد كه آن ساوه است و…
5. در صفحه 50 آمده: و برقى در اين باب (رودخانه قم) گويد كه از اين آب به قريه قارص يك جوى روانه گرديد. پس به مرور ايام آب آن موضع را مى شكافت و فراخ مى گردانيد تا رودخانه گشت و آبهاى تيمره بدان روانه شدند و آن واديى اين است كه اليوم آب در آن مى رود. تا اي نجا حكايت برقى است.
6. در صفحه 56 آمده: برقى در كتاب بنيان چنين آورده كه رستاق قم, سيصد وشصت وپنج ديه است از آن جمله شابستانان, خطاب آباد, دزج, ساسفجرد, دشت نوح…
7. در صفحه 58 آمده: چنين گويد حسن بن محمد كه اين حكايات مجموع متفاوت اند و برخلاف يكديگرند. پس بدرستى كه تفصيل برقى زايد است بر همه.
8. در صفحه 59 آمده: و برقى در كتاب خود آورده است كه چون عرب به قم نزول كردند, زمين ديهيها فرا مى گرفتند و بر آن بنا مى نهادند و عمارت مى كردند و عشر آن به ديوان مى رسانيدند. و همچنين برقى آورده است كه مجموع ضيعتها كه عرب را به قم بود, همه نو و اسلامى بود ند و عرب اشعرى آن را بنا كردند و استحياى آن نمودند و كاريزها بيرون آوردند و برزيگران را بدان فرستادند…
9. و در صفحه 60 آمده: و از برقى حكايت است كه جمكران را سليمان بن داود عليهما السلام بنا كرده است و اين روايت از خلافى خالى نيست, سبب آنك بدين ناحيت هيچ بنايى منسوب با سليمان بن داود نيست و بدو باز نمى خوانند والعلم عند الله.
10. در صفحه 75 آمده است: و برقى روايت كند از آن جمله كه عجم در آن غلو كرده اند از وصف بيوراسف… برقى گويد كه نمك قم, پاكيزه ترين و خوبترين نمكهاست, زيرا كه آن آبى است كه در آن حالت كه فسرده مى شود صافى است و هيچ خاك با آن آميخته نشده است و ديگر نمكها خاك با آن آميخته شده و…
11. در صفحه 79 آمده: و برقى از بعض روات عجم حكايت كند كه اول موضعى كه از مواضع و رساتيق ساوه و حوالى آن بنا نهادند آبه بود و بيب بن جودرز آن را بنا كرده و سبب بناى آن, آن بود كه كيخسرو بدانجا رسيد و آن درياچه بود…
12. در صفحه 81 آمده: و برقى در كتاب بنيان آورده كه مى گويند فرعون از آبه بوده است و هركس از اهل آبه كه تو او را بينى سرخ روى و ازرق چشم, بدان كه او از نسل فرعون است. و همچنين برقى گويد كه سراى فضلويه متطبب در آن از سراى فرعون بوده است و سراى و مسكن فرعون از دروازه وزوا بوده تا دوازه بنان بن موسي…
13. در صفحه 83 آمده: همچنين برقى گويد كه اين ديه را (طخرود) از براى آن بدين نام نهادند كه بر جاى رود و سيل واقع شده بود و به زبان عجم تفارود بود و بعضى ديگر گويند كه معنى آن به زبان عجم ته خره است; سبب آنك چون اين موضع را بنا كردند اهل طخرود بر بانى آن ب ه بركت و خير دعا كردند و گفتند: به تو خرّه باد, يعنى بر تو مبارك باد…
14. در صفحه 84 آمده: برقى روايت كند كه اين ديه را (هريسان) داراى بن دارا بنا كرده است و بنام درم خريدگان خود نام نهاده است و بدين ديه از مماليك او يك را وريسان نام بوده است…
15. در صفحه 86 آمده: جرجنبان, از ساوه همدان است. از برقى روايت است كه اين ديه را از بهر آن بدين نام كرده اند كه مردى به چشمه اى كه بر پس ساوه است فرود آمد و چاشت مى خورد و انبانى پر از نان و پنير با خود داشت. چون طعام بخورد برخواست و به كنار چشمه آمد تا آب خورد. گرگى از پس آن درآمد و انبان نان و پنير برگرفت. آن مرد در پى او مى دويد و مى گفت كه گرگ انبان برد. پس اين ديه را نام جرجنبان كردند والله اعلم… ذكر طلسمات و كانهاى نمك به قم. از برقى رويت است كه چون بليناس به بلاد جبل رسيد, به شهر قم طلسمى از بهر دزدى كردن تعبيه كرد… (و نك: ص87)
16. در صفحه 88 آمده: برقى گويد كه از عجايب قم نمكستانى است كه به فراهان است به قرب فارجان و آن مانند دريا يكى است…
17. در صفحه 281 آمده: ديگر روات اشعريه از كلبى و زهرى روايت كرده اند كه ركن يمانى به مكه ابوسالم اشعرى بنا كرده است… و گويند كه ركن يمانى مردى از بنى وحيد بنى كلب بنا كرده و روايت اول صحيحتر است به قول برقى.
18. در صفحه 241 نقل ديگرى از برقى شده كه گويا به نقل از منبع ديگرى است: وى در بحث از دليل آمدن عربها به قم مى نويسد: ابوالحسين على بن محمد بن جعفر بن خزيمه اسدى منجم روايت كرده است كه او به خط ابوجعفر احمد بن ابى عبدالله برقى يافت كه… و پس از ده سطر مى ن ويسد: حكايت اسدى از برقى تا اينجاست. موارد البنيان در التدوين
كتاب التدوين فى اخبار قزوين, از آثار مهمى است كه در قرن ششم هجرى تأليف شده است. مؤلف آن رافعى, شرحى كوتاه از اوضاع جغرافيايى آورده و سپس به شرح احوال علماى قزوين نشسته است. در مباحث مقدماتى كتاب, در چند مورد از كتاب برقى مطالبى نقل شده و اين نشان مى دهد كه كتاب تا قرن ششم در دسترس بوده است.
19. در جلد نخست كتاب صفحه 38 آمده: رأيت فى كتاب التبيان تأليف احمد بن ابى عبدالله البرقى أنه روى الهيثم أن قزوين كانت ثغرا وكان بعض الاكاسرة قد وجه اليها قائدا فى جمع كثير فأتاهم العدو وهم معسكرون بذلك المكان فاصطفوا لهم واستعدوا للحرب فنظر القائد الى ذل ك المكان فرأى فيه خللا, فقال لرجل من اصحابه أين كش وين أى احفظ ذلك الموضوع فهزموا العدو وبنوا بذلك المكان مدينة وسميت كشوين فعربت وقيل قزوين…
20. در همان جلد صفحه 44 آمده: وفى كتاب البنيان لأحمد بن أبى عبدالله: ان مدينة قزوين بناها سابور بن اردشير وسماها شاذبور.
21. در همان جلد, صفحه 47 آمده: فى كتاب البنيان: الذيى كور قزوين هو الحسن بن عبدالله بن سيار العبدى كورها ايام الرشيد واقتطع اليها نسا وسلقان روذ والزهراء والطرهم وغيرها.
22. در همان جلد, صفحه 48 آمده: وفى البنيان للبرقى ان الكلبى قال: انما سميت رامند لان بعض الاكاسرة فى غزاته خراسان مر بهذه المفازة فانتهى الى موضع رامند. فقال: كم بين العمران وهذا الموضع, فقالوا عشرة, فقال راه مند اى بقى الطريق واشترت بذلك.
23. در همان جلد صفحه 48 آمده: ومنها اهرود ومنها الزهراء وهى ناحية معمورة غريزة المياه كثيرة الثمار قصبتها مسكن وذكر البرقى ان الزهراء بنيت باسم الزهراء بنت ردى صاحب الرى وانه وهب تلك البقع من ابنته فبنت هناك.
در همان جلد, صفحه 49 آمده: عد فى البنيان من قرى قزوين جيكان وباجرون وزنجان وقصر البراذين الى ناحية الديلم ومن نواحيها فشكل وقد يضاف الطالقان اليها ايضا. وذكر البرقى انه بناها الطالقان الاصغر بن الخراسان وهو تأم الطالقان الأكبر صاحب طالقان خراسان.
***محمد بن بحر رهنى و بقاياى كتاب نحل العرب
محمد بن بحر شيبانى رهنى سيستانى سجستانى كرمانى, دانشمند مورخ, جغرافى دان, محدث, فقيه و متكلم شيعى از ساكنان رُهنه از نواحى نرماشير كرمان بوده است. در قرون نخستين اسلامى, كرمانى از نواحى سيستان به حساب آمده و لذا دانشمند ما هم به سيستانى نيز شهرت داشته اس ت. وى ملقب به شيبانى شده است. بنابراين يا در اصل عرب است و يا از موالى قبيله مزبور. بسيارى از قبايل عربى, پس از فتوحات و در قرن اول و دوم در نواحى مختلف ايران از جمله كرمان ساكن شدند. مؤلف خود كتابى با نام نحل العرب در چگونگى سكونت قبايل عربى در نواحى مخ تلف ايران داشته كه از آن سخن خواهيم گفت. در اينجا نگاهى به آنچه رجال شناسان به ترتيب تاريخى درباره او نوشته اند خواهيم داشت.
كشى درباره او نوشته است, محمد بن بحر دهنى (كذا) نرماشيرى.60
شيخ طوسى نوشته است: محمد بن بحر رهنى از اهالى سجستان.61
نجاشى نوشته است: ابوالحسين شيبانى ساكن نرماشير از مناطق كرمان.62
ياقوت حموى نوشته است: محمد بن بحر شيبانى رهنى ابوالحسين; رُهنى با همين اعراب منسوب به رهنه, از قراى كرمان است. او در نرماشير كه از خاك كرمان است سكونت داشته و مكنى به ابوالحسين بوده و در اصل شيبانى.63 در معجم البلدان به خطا ابوالحسن چاپ شده است.
علامه نيز او را محمد بن بحر رهنى شيبانى, ابوالحسين, ناميده و نوشته است كه وى ساكن نرماشير از خاك كرمان بوده است.64 صَفَدى هم او را به همين نام خوانده و نوشته است كه كان معروفا بالفضل والفقه.65 ابن حجر از تاريخ رى منتجب الدين او را ياد كرده است.66
با اين توضيحات روشن مى شود كه در مواردى كه دهنى ضبط شده, غلط است, همان طور كه كنيه او ابوالحسين بوده نه ابوالحسن. مشايخ محمد بن بحر و شاگردان او
از چند نفر به عنوان مشايخ و اساتيد وى ياد شده است. اين افراد عبارتند از:
أحمد بن محمد بن كيسان نحوى. محمد بحر گفته است كه نزد وى كتاب سيبويه را خوانده است.67 سعد بن عبدالله بن ابى خلف اشعرى نيز از مشايخ وى بوده و اين در نقلى كه ياقوت آورده آشكار است.68 شيخ ديگر وى را ابن حجر ابن سهيل بن عبدالله بن مطر دانسته است.69 نيز از احم د بن مسرور روايت كرده كه در اكمال الدين صدوق روايت وى از او آمده است. نيز از احمد بن حارث دو روايت نقل كرده; همينطور از عبدالرحمان بن احمد ذهلى روايتى نقل كرده كه در من لايحضر صدوق آمده است.
كسانى هم از وى روايت كرده اند. ابوالعباس احمد بن على بن العباس بن نوح يكى از آنهاست كه راوى كتابهاى وى براى نجاشى بوده است.70 نجاشى از اين شخص در شرح حال حسين بن سعيد اهوازى ياد كرده و نوشته است كه حسين بن على بن سفيان بزوفرى در سال 352 به وى چيزى نوشت. بنابراين نقل, فرد مزبور در اين سال عالم و دانشمند بوده است. وى, همانطور كه شيخ آقا بزرگ نوشته پيش از سال 423 درگذشته است.71
از ديگر شاگردان وى, به نقل ابن حجر, خطّابى صاحب غريب الحديث است.72 راوى ديگر احاديث وى احمد بن طاهر قمى است كه صدوق روايت او را از محمد بن بحر آورده است. ابومفضل شيبانى هم رواياتى از وى نقل كرده است.
براى تعيين طبقه وى بايد يادآور شد كه ابن حجر گفته است وى پيش از سال 330 درگذشته است.73 شيخ آقا بزرگ وى را متوفاى 340 دانسته است.74 با توجه به نقل مع الواسطه شيخ صدوق از وى, و عدم روايت محمد بن بحر از امام معصوم(ع), چنين بدست مى آيد كه وى در ربع آخر قرن س وم و ربع آغازين قرن چهارم مى زيسته است; يعنى در دوران غيبت صغرا. يك تاريخ ديگر هم در تعيين طبقه وى به ما كمك مى كند و آن اين كه ابوالقاسم احمد بن على كوفى (م352) كتابى با عنوان الرد على محمد بن بحر رهنى نوشته است.75 منزلت علمى محمد بن بحر
شايد مهمترين نكته درباره منزلت علمى وى اين سخن شيخ طوسى باشد كه محمد بن بحر, بيش از پانصد تأليف از كتاب و رساله داشته است.76 بسيارى از اين تأليفات تا پيش از حمله مغول در خراسان وجود داشته77 اما پس از اين حمله خانمان سوز اين آثار از بين رفته است. در جمع ا ين آثار, تنها كتاب القلائد وى در اختيار سيد صفى الدين محمد بن معد موسوى بوده كه خبر آن را به علامه حلى داده است. آثار او در ادبيات, تاريخ, جغرافى, انساب, علوم قرآن, كلام, فقه و حديث بوده است. شيخ طوسى او را با عنوان عالم متكلم ياد كرده است. همانگونه كه خ واهيم ديد, ياقوت حموى از برخى آثار وى بهره برده و از وى ستايش كرده است.
ياقوت درباره او نوشته است: (محمد بن بحر الرهنى ابوالحسين الشيباني… معروف بالفضل والفقه) سپس از قول استادش رشيدالدين نقل كرده كه درباره محمد بن بحر گفته است: او تيزفهم و حافظ بود و هشت هزار حديث را از بر مى خواند. احاديث بيشترى در حفظ داشت و به دنبال احا ديث غريب بود و عمر طولانى كرد. دانسته است كه كسى كه بدنبال احاديث غريب برود, دروغ هم دارد. من كتاب البدع او را ديدم. چيز منكرى در آن به نظر نيامد. خداوند آگاه است. او عالم به انساب و اخبار مردم بود.78
نيز ياقوت مى نويسد: محمد بن بحر يكى از عالمان اديب بود. او نزد ابن كيسان كتاب سيبويه را خواند. احاديث شيعى زيادى روايت كرده و در مذهب شيعه تأليفاتى دارد.79
علامه حلى نوشته است: من به خط سيد صفى الدين محمد بن معد يافتم كه اين كتاب (كتاب فقهى قلائد) در نزد من در خراسان بود. كتاب بسيار مفيدى بود و غرائبى در آن بود. مجلدى از آن كتاب النكاح بود كه خوب نوشته شده بود. اجزاى پراكنده اى از آن را ديدم كه اجازه كسى كه بر او كتاب خوانده شده بود, وجود داشت.80 جالب كه در نسخه ديگرى از ايضاح, در جايى از عبارت كه آمده كتاب مفيد بود, افزوده شده كه كتاب مقدمات علوم القران او نزد من بود كه كتاب بسيار خوبى بود.81
ابن حجر هم نوشته است: منتجب الدين در تاريخ رى از او ياد كرده و آورده است كه كان قويا فى الادب82. اتهام غلوّ
با همه ستايشهايى كه از محمد بن بحر شده, وى را متهم به غلو كرده اند. در نقلى در رجال كشى چنين آمده: حدثنى ابوالحسن (كذا) محمد بن بحر الكرمانى الدهنى (كذا) النرماشيرى, قال وكان من الغلاة الحنقين82 و نيز در همانجا آمده است: محمد بن بحر هذا غال.84
با وجود اين اتهام نجاشى مى نويسد: برخى از اصحاب ما بر آن هستند كه گرايش غلو داشته (فى مذهبه ارتفاع).
امام حديث او به درستى نزديك است و من ندانستم كه چرا درباره وى چنين گفته شده است.85 ياقوت همين سخن را از ابن النحاس! نقل كرده است.86
شيخ طوسى درباره محمد بن بحر نوشته است: او متكلم عالم به اخبار بوده جز آن كه متهم به غلو است.87 وى در جاى ديگر او را به تفويض متهم كرده است.88 مى دانيم كه مفوضه در مرتبه اى پايين تر از غلات و در حقيقت از آنها به اعتدلال نزديكتر بودند.
علامه حلى هم نوشته است: ابن غضائرى گفته است كه او داراى گرايش غلو است. من اعتقاد به توقف در قبول احاديث وى دارم.89 ابن شهر آشوب نيز او را متكلمى دانسته كه متهم به غلو است.90 منتجب الدين هم اتهام غلو را نقل كرده و نوشته است كه وى: كان قويا فى الادب واللغة .91
ريشه اتهام غلو وى, قاعدتا از ابن غضائرى نشأت گرفته است. با اين حال در ميان رجاليين شهرت يافته و در اين ميان نجاشى از وى دفاع كرده است. به نظر مى رسد كه حتى اگر مسأله اى مطرح باشد, نه غلو بلكه تفويض است كه شيعه معتدل سخت گيرى چون ابن غضائرى همان را نيز غل و مى داند. صدوق از محمد بن بحر نقل كرده كه وى انبياء و ائمه را بر ملائكه ترجيح مى داده است. در نظر برخى از شيعيان معتدل, همين باور مى توانسته سبب اتهام تفويض و يا غلو باشد. از آثار برجاى مانده وى در روايات صدوق و جز آن, هيچ نوع گرايش حلولى يا الوهيتى نسب ت به امامان در كار نيست. وى در دوره غيبت صغرا درست به دوازده امام اعتقاد داشته و در زمره اصحاب شلمغانى و جز آنها نبوده است. اين مسأله از اسامى تأليفات وى بدست خواهد آمد. نجاشى نيز با مراجعه به نقلهاى وى, متوجه سلامت آنها شده و لذا نوشته است كه نمى داند ا تهام غلو از كجا و به چه دليل به وى نسبت داده شده است.
با وجود تصريحاتى كه درباره گرايش شيعى وى وجود دارد و نيز اسامى تأليفات وى اين سخن منقول در لسان الميزان كه وى از علماى سنت بوده نامفهوم است.92 آثار رُهنى
اشاره شد كه شيخ طوسى نوشته است كه وى در حدود پانصد تأليف و رساله دارد و بسيارى از كتابهاى وى در خراسان موجود است. از جمله كتابهاى وى كتاب الفرق بين الال والامة و كتاب القلائد است.93 ابن شهر آشوب نيز همان مطلب را نوشته و گفته است كه آثار وى در خراسان است. 94 ابن شهر آشوب, فهرست كاملتر از ديگران از آثار وى بدست داده است.
در اينجا فهرستى از آثار وى كه در منابع مختلف از آنها نامبرده شده, ارائه مى كنيم:
1. كتاب القلائد. نجاشى نوشته است كه در اين كتاب مسائل اختلافى ميان شيعه و مخالفين مطرح شده است.95 همانطور كه اشاره شد محمد بن معد موسوى از آن كتاب ياد كرده و يادداشت وى در ايضاح الاشتباه علامه حلى آمده است. وى كتاب النكاح و برخى از اجزاء ديگر اين كتاب را ديده است.96
2. كتاب البدع,97 ياقوت از قول استادش رشيدالدين از آن ياد كرده و گفته است كه چيز خلافى در آن نديده است.98
3. كتاب البقاع99
4. كتاب التقوى100
5. كتاب الاتباع وترك المراء فى القران101
6. كتاب البرهان102
7. كتاب الاول والعشرة103
8. كتاب المتعه104
9. الفرق بين الال والامة105
10. البرهان السديد من عون المديد106
11. الطلاق
12. المبسوط فى الصلاة,107 ممكن است اين دو, بخشى از كتاب القلائد بوده باشد.
13. التكليف والتوظيف108
14.اثبات الامامة109
15. الرد على من أنكر الاثنى عشر ومعجزاتهم110
16. كتاب الحجة فى ابطاء القائم عليه السلام111
17. مجلس الرهنى112
18. المساواة والمقابلة113
19. التلخيص والتلخص فى التفسير114
20. المثل والسير والخراج115
21. القواعد116
22. مرج البهاء وروض الضياء117
23. المناسك118
24. نحل العرب. ياقوت نوشته است: از جمله تأليفات وى كتابى است كه نامش را نحل العرب نهاده است. وى در اين كتاب از پراكندگى اعراب در بلاد اسلامى و اين كه كدام يك شيعه, كدام يك خارجى و كدام يك سنى بوده اند ياد كرده است. او از شيعه تمجيد و از ديگران به بدى ياد كرده است. من جزى از اين كتاب را ديدم كه درباره اهل مشرق بويژه اهالى كرمان و سجستان و خراسان و طبرستان بود.119 25. الدلائل على نحل القبائل. ياقوت مى گويد: محمد بن بحر در نحل العرب گفته است كه كتابى با نام كتاب الدلائل على نحل القبائل نوشته است.120
26. مقدمات علم القران. اين كتاب در دست ابن طاووس بوده و از آن در سعد السعود ص227 و 228 نقل كرده است. مورد نقل شده از كراسه ششم آن كتاب, جزء اول مى باشد. نقل مزبور درباره بى پايگى قراءات سبعه است و اين كه امام على(ع) تنها مرجع تفسير قرآن مى باشد. نقل ديگر ى از آن در ص279ـ281 سعد السعود آمده و در آن به اختلاف قراءات ميان نسخى از قرآن كه توسط عثمان به شهرها فرستاده شده بوده, سخن گفته شده است. در نسخه اى از ايضاح الاشتباه نيز از آن ياد شده است.121
27. الفروق بين الاباطيل والحقوق.122 شيخ صدوق نوشته است: محمد بن بحر رهنى در كتاب معروفش با نام الفروق بين الاباطيل والحقوق كه در معناى مصالحه امام حسن(ع) با معاويه نوشته از سؤال سائلى را در تفسير حديث يوسف بن مازن راسبى در اين معنى و پاسخ آن را آورده است . اين همان نقلى است كه ابوبكر محمد بن حسن… خزيمه آورده… موارد باقى مانده كتاب از نحل العرب
كتاب جغرافى وى كه در نوع خود بسيار جالب توجه بوده, كتاب نحل العرب است. اين اثر درباره پراكندگى اعراب در شهرهاى مختلف بوده و بخشى از آن كه به شرق اختصاص داشته در اختيار ياقوت حموى بوده است. وى چند مورد از آن را آورده است. ترتيب كتاب, قاعدتا بر حسب شهرها و مناطق بوده و بدين ترتيب اثرى كاملا نو در جغرافياى انسانى ايران به حساب مى آمده است.123 افزون بر آن, رهنى, به جغرافياى مذهبى نيز توجه داشته و گرايشات مذهبى طوايف عرب را نيز ياد كرده است. در اينجا عين موارد نقل شده از كتاب وى را در معجم البلدان مى آوريم.***1. معجم البلدان (3/190ـ191):
سجستان: قال محمد بن بحر الرهنى: سجستان إحدى بلدان المشرق ولم تزل لقاحاً على الضيم ممتنعة من الهضم منفردة بمحاسن متوحدة بمآثر لم تعرف لغيرها من البلدان ما فى الدنيا سوقة أصح منهم معاملة ولا أقل منهم مخاتلة, ومن شأن سوقة البلدان أنهم إذا باعهم أو اشترى منه م العبد أو الأجير أو الصبى, كان أحب اليهم من أن يشترى منهم الصاحب المحتاط والبالغ العارف وهم بخلاف هذه الصفة, ثم مسارعتهم إلى إغاثة الملهوف ومداركة الضعيف, ثم أمرهم بالمعروف ولو كان فيه جدع الأنف, منها جرير بن عبدالله صاحب أبى عبدالله جعفر بن محمد الباقر , رضى الله عنه, ومنها خليدة السجستانى صاحب تاريخ آل محمد: قال الرهنى: وأجلّ من هذا كله أنه لُعِن على بن أبى طالب رضى الله عنه على منابر الشرق والغرب ولم يلعن على منبرها الامرة وامتنعوا على بنى امية حتى زادوا فى عهدهم أن لايلعن على منبرهم أحد ولايصطادوا ف ى بلدهم قنفذ ولاسلحفاة وأى شرف أعظم من امتناعهم من لعن أخى رسول الله صلى الله عليه واله وسلم, على منبرهم وهو يُلعن على منابر الحَرَمين مكة والمدينة. 2. معجم البلدان (2/198):
جيرفت: وقال الرهنى: وبجيرفت ناس من الأزد ثم من المهالبة منهم محمد بن هارون النسابة أعلم خلق الله تعالى بأنساب الناس وأيامهم, قال: ورأيته شيخاً هِمّاً طاعناً فى السن, وكان أعلم من رأيت بنسب نزار واليمن, وكان مُفرِطاً فى التشيع وكان له ابنان عبدالله وعبدال عزيز, فنظر عبدالعزيز فى الطب فحسن عمله فيه وألطف النظر من غير تقليد وألّف فيه تأليف. 3. معجم البلدان (3/296):
سيرجان: قال الرهنى: منها حرب بن إسماعيل, لقى أحمد بن حنبل وصحبه, وله مؤلفات فى الفقه, منها كتاب السنة والجماعة قال: شتم فيه أهل الصلاة وقد نقضه عليه أبوالقاسم عبدالله بن أحمد بن محمود الكعبى البلخى. 4. معجم البلدان (1/59):
الابارق: قال ياقوت: غير مضاف, عَلَم لموضع بكرمان, عن محمد بن بحر الدهنى الكرمانى. 5. معجم البلدان (2/421):
داررزين: قال ياقوت: من نواحى سجستان, وقال الرهنى: من نواحى كرمان. 6. معجم البلدان (2/345):
الخبيص: قال الرهنى: ويكتنف جانبى كرمان, عرضان القُفص من جانب البحر وخبيص من جانب البرّ وخبيص طرف بلاد فهلو وقد مسخ الله لسانهم وغير بلادهم وبناحيتها خبق وببق. 7. معجم البلدان (5/396):
هرات: قال الرهنى: إن مدينتها بنية للإسكندر وذلك أنه لما دخل الشرق ومر بها الى الصين وكان من عادته أن يكلف أهل كل بلد ببناء مدينة تحصنهم من الأعداء فيقدرها ويهندسها لهم وأنه أُعلم أن فى أهل هرات شِماساً وقلة قبول فاحتال عليهم وأمرهم أن يبنوا مدينة ويحكموا أساسها ثم خط لهم طولها وعرضها وسمك حيطانها وعدد أبراجها وأبوابها واشترط لهم أن يوفيهم أجورهم وغراماتهم عند عوده من ناحية الصين فلما رجع من الصين ونظر إلى ما بنوه عابه وأظهر كراهيته وقال: ما أمرتكم أن تبنوا هكذا, فرد عليهم بناءهم عليهم بالعيب ولم يعطهم ش يئا. 8. معجم البلدان (5/285):
نسا: قال الرهنى: نسا من رساتيق بمّ كرمان. 9. معجم البلدان (ج4, ص 431):
القفس:… قال الرهنى: القفس جبل من جبال كرمان مما يلى البحر و سكانه من اليمانية ثم من الازدبن الغوث ثم من ولد سليمة بن مالك بن فهم, و ولده لم يكونوا في جزيرة العرب على دين العرب للاعتراف بالمعاد و الإقرار بالبعث و لا كانوا مع ذلك على دينهم في عبادة طواغيتهم التي كانوا يعبدونها من الأوثان و الأصنام ثم انتقلوا إلى عبادة النيران فلم يعبدوها أيضاً عندهم و في قدرتهم, ثم فُتحت كرمان على عهد عثمان بن عفان, رضي الله عنه, فلم يظهر لأحذ منهم من ذلك الزمان إلى هذا الزمان ما يوجب لهم اسم نحلة و عقد و لا اسم ذمة و عهد, و لم يكن في جبالهم التي هي مأواهم بيت نار و لا فُهرُ يهود و لا بيعة نصارى و لا مصلّى مسلم إلا ما عساه بناه في جبالهم الغزاة لهم, و أخبرني مخبر أنه أخرج من جبالهم الأصنام الكثيرة و لم أتحققه, قال الرُّهنى: و إني وجدت الرحمة في الإنسان و إن تفاوت أهلها فيها فليس أحد منهم يعرى من شيء منها فكأنها خارجة من الحدود التي يميز بها الإنسان من جميع الحيوان كالعقل و النطق اللذين جُعلا سبباً للأمر و الزجر و لأن الرحمة و إن كانت من نتائج قلب ذي الرحمة و لذلك في هذه الخلة التي كأنها في الإنسان صفَة لازمة كالضحك فلم أجد في القفس منها قليلاً و لا كثيراً, فلو أخرجناهم بذلك عن حد من حدود الإنسان لكان جائزاً و لو جعلناهم من جنس ما يُضاد و يرمى لا من جنس ما يُغزى و يُدعى و يؤمُر و يُنهى إذا ما كان على ما بان لنا و ظهر و انكشف و شهر أنه لم يصلح إلى سياسة سائس و لا دعوة داع و هداية هاد و لم يعلق بقلوبهم ما يعلق بقلوب من هو مختار للخير و الشر و الإيماپانوشتها 1. تاريخ التراث العربى, التدوين التاريخى, ص231. 2. در واقع, بخش چاپ شده به عربى كه در قم نيز افست شده, تنها تا قرن چهارم هجرى را شامل مى شود. 3. كنيه ابوعلى براى خالد در نجاشى, ص428 يا
نقد چاپ جديد شرح فصوص الحكم قيصرى
محيطى على
مطلع خصوص الكلم فى معانى فصوص الحكم, شرح داوود بن محمود القيصرى, منشورات انوار الهدى, دو جلد.
يكى از مهمترين كتابهايى كه در عرفان نظرى نگاشته شده, فصوص الحكم, تأليف شيخ اكبر محى الدين ابن عربى (م638هـ.ق) است.
ابن عربى يكى از نام آورترين عارفان چند سده اخير در عرفان نظرى بوده و به تعبيرى پدر عرفان اسلامى محسوب مى شود و شايد از پركارترين دانشمندان اسلامى نيز باشد.
يكى از محققان معاصر براى ابن عربى بيش از ششصد اثر نام برده كه يكى از آنها تفسيرى است بالغ بر 95 جلد.1 آثار ديگر ايشان كه از شهرت ويژه اى برخوردار است الفتوحات المكية و فصوص الحكم مى باشد. فصوص الحكم مهمترين كتاب درسى عرفان نظرى در حوزه هاى علميه مى باشد كه به خاطر پيچيدگى عبارات و اغلاق اعجاب انگيز و كم سابقه آن شرحهاى فراوانى (بالغ بر 112 شرح) به زبانهاى عربى, فارسى و تركى بر آن نوشته شده است.
يكى از بهترين شروح آن, شرح داوود بن محمود قيصرى (م751ق) است كه سال هاست به عنوان كتاب درسى متوسط اين رشته تدريس مى شود و قبل از آن تمهيد القواعدِ ابن تُركه و بعد از آن مصباح الأنس ابن فنارى و فتوحات مكية ابن عربى خوانده مى شود.
اين كتاب ارزشمند, همچون ساير كتب حوزه از لحاظ چاپ و خط از كيفيت نامطلوبى برخوردار بود كه بحمدالله به همت يكى از فضلاى معاصر و تلاش انتشارات انوار الهدى براى اولين بار با حروف زيبا و چاپ نسبتاً خوبى و افزودن نشانى آيات و بعضى نسخه بدلها وارد بازار شد. (شكرالله مساعيهم) نقد شرح فصوص الحكم
همان طور كه تذكر داده شد كتاب شرح فصوص الحكم براى اولين بار است كه با حروفچينى جديد چاپ مى شود; كارى كه ضرورت آن سالهاست حس مى شد.
اين كار گرچه به خاطر چاپ سنگى بودن آن, مشكل و طاقتفرساست, اما تصحيح اين اثر عظيم به شيوه جديد نيز مستلزم تلاشى است مضاعف, تا به دور از پيرايه و با چهره اى شايسته كه درخورِ چنين كتابى است, باشد.
اينك با عرض پوزش از مصحح محترم, به نمونه هايى از اشكالات فراوان آن اشاره مى كنيم, بدون اينكه قصد استقصاى نواقص را داشته باشيم. چه اينكه اين كار تطويلى است بلاطائل, علاوه بر آن به خاطر زيادى اغلاط, خود كتابى مستقل خواهد شد. زيرا كمتر صفحه اى را مى توان يافت كه از اين اغلاط جان سالم به در برده باشد; تا آنجا كه از 120 صفحه اى كه از صفحه 293 تا 414 جلد اوّل مورد نقد واقع شده, فقط هشت صفحه بدون غلط چاپ شده و تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل!
ناگفته نماند بخش عظيمى از اين اشكالات به خاطر اغلاق متن و شرح و پيچيدگى آن است نه فقط كوتاهى مصحح محترم.
نواقص اين شرح به چند بخش تقسيم مى شود
1. نواقص تعليقات و تخريجات مصحح;
2. اشتباهات تصحيح;
3. اغلاط فنى (آميختگى متن و شرح). 1) نواقص تعليقات و تخريجات
مصحح محترم بجز آيات شريفه و برخى از نسخه بدلها, ساير مطالب و اشاراتى را كه نيازمند ذكر نشانى و ارجاع بوده تخريج ننموده, در حالى كه نشانيِ نقل قولهايى كه شارح از كتب ماتن و احياناً از ديگران داشته, براى محقق و دانش پژوه امرى است ضرورى تا:
اولاً با كتب فن آشنا شود.
ثانياً صحت يا عدم صحت انتساب اقوال و دليل آن روشن گردد.
ثالثاً براى ردّ يا قبول و صحت و سقم استدلال به آن مطلب, با توجه به قرائن موجود در منبع, از آگاهى بيشترى برخوردار باشد.
رابعاً در تصحيح متن و يافتن اغلاط احتمالى, از آنها مدد بگيرد.
مثلاً شارح در ج1, ص302 كتاب مزبور به حديث قدسى استدلال نموده و پس از آن به سخن بايزيد بسطامى استشهاد كرده و از ترمذى نقل نموده و به فتوحات ارجاع داده است و مصحح هيچ يك از اين تخريجات ضرورى را استخراج نكرده است.
ضرورت اين ارجاعات آنگاه آشكار مى شود كه مى بينيم به خاطر عدم مراجعه به منابع گرفتار خطاهاى مهم شده است. شارح در صفحه 327 ,جلد1 به جمله اى از يكى از ابواب فتوحات مكية استشهاد نموده و مصحح بدون مراجعه به باب مربوطه همچون ساير نسخ غير مصحّحه اين گونه آورده است: جعل هذين الفلكين ايضاً فى (فتوحاته) فى الباب الخامس والسبعين ومائتان. در حالى كه اولاً از لحاظ ادبى باب الخامس والسبعين ومأتين صحيح است و ثانياً در باب الخامس والسبعين و مأتين از آن خبرى نيست, بلكه در باب الخامس والتسعين و مأتين موجود است.
حال اگر مصحح محترم به باب فوق مراجعه كرده بود, هيچگاه گرفتار اين چنين خطايى نمى شد. علاوه بر اينكه در اين عبارت كوتاه دو اشتباه ديگر نيز به چشم مى خورد.
اوّل اينكه مائتان غلط است و بايد مأتين باشد چه اينكه در حالت جرّ است نه رفع.
دوم اينكه (فتوحاته) را داخل پرانتز نوشته است, در حالى كه نيازى بدان نيست; چه اينكه نسخه بدل نمى باشد تا داخل پرانتز قرار داده شود و اگر نسخه بدل هم مى بود جاى آن در پاورقى است نه متن كتاب.
و اگر به خاطر اينكه نام كتاب است و خواسته با بقيه متن تفاوتى داشته باشد, اين هم ناتمام است. چون در ساير موارد نام كتابهاى ديگر, حتى كتب محى الدين, را بدون قرار دادن داخل پرانتز آورده است. مثل ج1, صفحه301 كه از كتاب اصطلاحات الصوفية شيخ نقل مى كند, بدون اينكه نام كتاب را داخل پرانتز قرار بدهد.
به حسب استقرا پرانتز را ايشان در جايى مى آورد كه شارح به كلام ماتن در شرح استشهاد نموده باشد; مثل ج1, ص326: لذلك اثبت العلو المكانى للعرش بقوله (فعلّو المكان كالرحمن على العرش استوى و هو اعلى الاماكن). قال (العلوّ علّوان). اما محل بحث اين گونه هم نيست زيرا (فتوحاته) كلام ماتن نيست, بلكه عبارت شارح است.
اين خطا را در جاهاى ديگرى نيز مرتكب شده است; مثل ج1, ص350 و امثال آن. 2) اشتباهات تصحيح
اين اشتباهات بيش از حدّ معمول بوده و آنچنان بر سرتاسر كتاب سايه گستر شده است كه كمتر صفحه اى را مى توان يافت كه از اين گونه خطاها مصون مانده باشد, ولى ما به ذكر چند مورد از آنها بسنده مى كنيم كه مشت نمونه خروار است.
توضيح لا زم است كه منبع ما براى تصحيح اين اشتباهات دو نسخه است أ: همان نسخه موجود كه ايشان از روى آن اقدام به چاپ جديد اين كتاب نموده است; ب: نسخه اى عتيق و گرانبها از حضرت علامه حسن زاده آملى ـ دام ظله العالى ـ كه توسط ايشان و چند نفر از اساتيدشان تصحيح گرديده و مزين به حواشى استوانه هاى اين فن نيز مى باشد.
براى سهولت وقوف بر اين اشكالات آن را در چند محور بررسى مى كنيم
اوّل: افزودن حروف يا كلمات و احياناً جملات;
دوم: كم كردن حروف يا كلمات و احياناً جملات;
سوم: تقديم و تأخير حروف يا كلمات و احياناً جملات
چهارم: ساير اغلاط محتوايى.
اوّل) افزودن حروف يا كلمات و احياناً جملات;
در ذيل به نمونه هايى از آن اشاره مى شود:
در جلد1, ص403 سه بيت شعر مؤلف را شارع به صورت شرح مزجى توضيح داده است و مصحح محترم به سليقه خويش كنار هم قرار داده و بعداً شعر را به همراه شرح آورده است. و اين دخل و تصرف ناصواب را بدون هيچ گونه اشارتى مرتكب شده است, كه اگر مى خواست با اين كار بر حلاوت اشعار بيفزايد بايد در پاورقى اين كار را مى نمود و تذكرى نيز مى داد. در هر حال زيادت آن در متن به هيچ وجه صحيح نمى باشد.
ج1, ص310: للوصول اليه ومقصوده اليه ومقصود معه, كه صحيح آن اين چنين است: للوصول اليه ومقصوده معه.
ج1, ص331: قال تعالى في… صحيح آن اين چنين است: قال فى.
ج1, ص332: فى فتوحاته على هذا فمعنى الآية… صحيح آن اين چنين است: فى فتوحاته, فمعنى الآية.
ج1, ص340: واحدة منهن فما عين…صحيح آن اين چنين است: واحدة, فماعين.
ج1, ص344: كان فى خلق, صحيح آن اين چنين است: كان خلق.
ج1, ص364: بوجدانه انه الأمر صحيح آن اين چنين است: بوجدانه الأمر.
ج1, ص362: المتكثرة الثابتة فى انفسها صحيح آن اين چنين است: المتكثرة فى انفسها.
ج1, ص368: الاّ من انفسهم… صحيح آن اين چنين است: الا انفسهم.
ج1, ص370: ازلاً و ابداً ولايتعلق… صحيح آن اين چنين است: ازلاً و ابداً لايتعلق.
ج1, ص371: تابعة للعلم بوجه من الوجوه اذما… صحيح آن اين چنين است: تابعة للعلم اذما.
ج1, ص375: ماكلّف الحق العبد… صحيح آن اين چنين است: ماكلف العبد.
ج1, ص387: قال الله تعالى الذي… صحيح آن اين چنين است: قال الله الذى.
دوم: كم نمودن كلمات و حروف و احياناً جملات
ج1, ص299: وولده ماانتجه لهم… صحيح آن اين چنين است: وولده وهو ماانتجه لهم.
ج1, ص304: حكم جاء فى حقّ المحمديين… صحيح آن اين چنين است: حكم وجاء فى حق المحمديين.
ج1, ص307: عن ابى سعيد الخدرى عنه ان النبى صلى الله عليه وآله, صحيح آن اين چنين است: عن ابى سعيد الخدرى رضى الله عنه ان النبى صلى الله عليه وآله.
ج1, ص316: كما قال الموت تحفة المؤمن صحيح آن اين چنين است: كما قال صلى الله عليه وآله: الموت تحفة المؤمن.
ج1, ص328: كنتم خير امة اخرجت, صحيح آن اين چنين است: كنتم خير امة اخرجت للناس.
ج1, ص334: فى الاسماء هى النسب, صحيح آن اين چنين است: فى الاسماء وهى النسب.
ج1, ص335: هو الذات وليس… صحيح آن اين چنين است: هو الذات اى وليس.
ج1, ص360:والمؤمنين بلسان بعضهم… صحيح آن اين چنين است: والمؤمنين و بلسان بعضهم.
ج1, ص371: يفعل كل شيئ يستحيل… صحيح آن اين چنين است: يفعل كل شيئ بحكمته يستحيل…
ج1, ص389: عن علمنا اى علمنا برهاناً, صحيح آن اين چنين است: نحن علمناه كشفاً و لمّا كان الكشف حجة لصاحبه دون غيره قال و ايضاح برهان اى علمنا برهاناً.
سوم: تقديم و تأخير كلمات
ج1, ص300: ففات وزال عنهم… صحيح آن اين گونه است: فزال عنهم وفات.
ج1, ص320: فى حق نفسه, صحيح آن اين گونه است: حق فى نفسه.
ج1, ص403: او الضيق باعتبار ظهورك فى الموجودات المقيدة فالضيق بهذا الاعتبار بمعنى الضائق, و صحيح آن اين گونه است: فالضيق بهذا الاعتبار بمعنى الضائق او الضيق باعتبار ظهورك فى الموجودات المقيدة. چهارم: ساير اغلاط محتوايى
اين قسمت بيشترين و مهمترين بخش از اغلاط كتاب را تشكيل مى دهد. با توجه به اينكه اين گونه خطاها از پانصد مورد در 120 صفحه مورد نقد تجاوز مى كند و اطاله آن لازم بنظر نمى رسد, فقط به چند مورد آن اكتفا مى شود.
ج1, ص293: والتقرب… و صحيح آن اين گونه است: والتقريب.
ج1, ص293: سرّ… و صحيح آن اين گونه است: سَتر.
ج1, ص293: والغيبة, و صحيح آن اين گونه است: والغَيب.
ج1, ص294: الى كمالهم, و صحيح آن اين گونه است: بكمالهم.
ج1, ص295: لايقدر, و صحيح آن اين گونه است: لايقدرون.
ج1, ص295: الاصغاء, و صحيح آن اين گونه است: اصغاء.
ج1, ص295: لمرتبة, و صحيح آن اين گونه است: مرتبة.
ج1, ص295: الاصغاء الكامل, و صحيح آن اين گونه است: اصغائه الكامل.
ج1, ص295: انّ ,و صحيح آن اين گونه است: اِن.
ج1, ص295: الفرقان… و صحيح آن اين گونه است: القرآن.
ج1, ص296: محمداً… و صحيح آن اين گونه است: محمد.
ج1, ص296: جشتهم, و صحيح آن اين گونه است: حِستّهم.
ج1, ص297: جثتهم, و صحيح آن اين گونه است: جثثهم.
ج1, ص297: والطاعة, و صحيح آن اين گونه است: والاطاعة.
ج1, ص297: ليظهروا, و صحيح آن اين گونه است: لتظهر.
ج1, ص297: للاستهزاء, و صحيح آن اين گونه است: الاستهزاء.
ج1, ص298: وحدها, و صحيح آن اين گونه است: وحده.
ج1, ص298: ماقال, و صحيح آن اين گونه است: فقال.
ج1, ص299: ماجاء, و صحيح آن اين گونه است: ماجاءت.
ج1, ص306: مظهراً, و صحيح آن اين گونه است: مظهر.
ج1, ص306: وانقادواليه, و صحيح آن اين گونه است: وانقاده.
ج1, ص306: وعبدوه, و صحيح آن اين گونه است: واعبدوه.
ج1, ص309: لابدّ له… و صحيح آن اين گونه است: لابَد ٌله.
ج1, ص309: واضماران, و صحيح آن اين گونه است: باضماران.
ج1, ص309: ولّما, و صحيح آن اين گونه است: ولا.
ج1, ص311: ولّى و صحيح, آن اين گونه است: أُوتى.
ج1, ص311: فأُغرقوا… و صحيح آن اين گونه است: فَغَرقوا.
ج1, ص312: باطنها… و صحيح آن اين گونه است: باطنه.
ج1, ص313: ينصرونهم… و صحيح آن اين گونه است: نصروهم.
ج1, ص314: لحق, و صحيح آن اين گونه است: يلحق.
ج1, ص315: داعياً… و صحيح آن اين گونه است: واهباً.
ج1, ص315: العوالم… و صحيح آن اين گونه است: العالم.
ج1, ص316: متلبّيسن… و صحيح آن اين گونه است: متلبساً.
ج1, ص318: فينظروا… و صحيح آن اين گونه است: فينظرون.
ج1, ص319: يتأولونه… و صحيح آن اين گونه است: يأولونه. 3) نواقص فنى
تسامحات و اغلاط فنى نيز در اين اثر كم نيست كه بذكر مواردى از آن بسنده مى شود. ج1, ص297: ماجمع فى الدّعوة بينهما مثل ليس كمثله شيئ… همه اين جمله را با حروف درشت (حروف متن) نوشته است, در حالى كه (بينهما) جزء متن نمى باشد و كلام شارح است و بايد با حروف نازك (حروف شرح) حروفچينى مى شد.
ج1, ص322 سطر13: التنزلات الموصلية با حروف درشت چاپ شده است, در حالى كه جزء شرح است و بايد با حروف نازك نوشته مى شد.
ج1, ص327: والفلك الأطلس فلك البروج با حروف درشت نوشته شده است, در حالى كه جزء متن نمى باشد و بايد با حروف نازك نوشته شود.
ج1, ص335 سطر12: وليست, با حروف درشت نوشته شده است, در حالى كه جزء متن نبوده و با حروف نازك بايد نوشته مى شد.
در نامگذارى كتاب هم مرتكب خطايى شده است, در پشت جلد و ورق اوّل كتاب اين گونه آمده است: مطلع خصوص الكلم فى معانى فصوص الحكم للشيخ الاكبر محيى الدين بن العربى المتوفى سنة 638 هجرية شرح الاستاذ الفاضل والعالم الكامل داوود بن محمود القيصرى. در حالى كه اين تعبير صحيح نمى باشد; چون مطلع خصوص الكلم فى معانى فصوص الحكم نام شرح قيصرى است, نه اينكه نام كتاب محى الدين باشد كه ايشان پس از آن فرموده است للشيخ الاكبر محيى الدين بن العربى. مگر اينكه به اعتبار مضاف اليه (فصوص الحكم) باشد كه خطاى اين جمله همان قدر است كه كسى بنويسد: المعجم المفهرس لالفاظ احاديث بحار الانوار للعلامة المجلسى.
آنچه تاكنون نوشته شد پيرامون برخى از لغزشهاى مصحح محترم است. اما كار تصحيح و احياى آثار گذشتگان بدين جا پايان نمى پذيرد كه نسخه خطى يا چاپ سنگى را با صدها غلط به دست چاپ بسپاريم و احياناً چند نسخه بدل بدان بيفزاييم و با مراجعه به كشف الايات نشانى آيات را در پاورقى درج كنيم, كه اين كار كتابفروش است, نه هنر اهل تحقيق.
به قول يكى از دانشوران و اساتيد تصحيح متون:
اما تصحيح فن ديگرى است, در اين عمل علاوه بر مقابله و عرض نسخ, بايد شخص مصحح چندان احاطه و تبحر و قوه تشخيص و فهم استدلال داشته باشد كه مواضع غلط را از صواب و نسخه هاى راجح را از مرجوح تميز بدهد و با تثبيت و تنقيب و نهايت بذل جهد و استفراغ وسع تا آنجا كه سرحد امكان و طاقت بشرى است در سنت امانت و وثاقت محظور نيست, متن كتاب را از تصحيفات نسّاخ بپيراييد و آن را چنان به صلاح باز آرد كه از زير قلم مؤلفش بيرون آمده باشد, نه اينكه هركجا غلطى انگاشت از پيش خود كلمتى بسازد و تصرفى كند كه روح صاحب تأليف از آن بى خبر و بى زار باشد.2
در امر مهم تصحيح و تجديد چاپ كتب, تنظيم فهرست موضوعى, علاوه بر فهرست ترتيبى كتاب, ضرورى به نظر مى رسد,.همچنين افزودن فهرست آيات و روايات و اشعار و كتب و اشخاص و امكنه نيز لازم مى نمايد, تا محقق و دانش پژوه را در صعود به قله هاى رفيع علم و تحقيق مدد كند.
با لطف و عنايت الهى, همه آنچه بايسته چنين اثر نفيس علمى است, به همت والاى حضرت استاد علامه حسن زاده آملى ـ دام ظله العالى ـ در چاپ جديد شرح فصوص الحكم, كه در يكى دو سال آينده منتشر خواهد شد, اعمال مى شود.پاورقي: 1. شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم, ص24 تأليف سيد جلال الدين آشتيانى. 2. مختارى نامه, ص74ـ 75 به نقل از آينه پژوهش شماره39, ص48.
چند کتاب درباره اديان
طالقانى محمدعلى
آگاهى از نتيجه تحقيقات دانشمندان متخصص در اديان براى پژوهشگران فرهنگ اديان, بررسيهاى تطبيقى اديان و آشنايى با مسائل اديان ديگر, كه احياناً به تقريب بين اديان خواهد انجاميد, امروزه ضرورتى است غير قابل انكار. دسترسى فارسى زبانان و اعراب به اين تحقيقات به علل زير مشكلاتى در بر دارد: نخست اينكه تحقيق درباره اين مسائل نيازمند اطلاع از تاريخ اين اديان و زمينه هاى فرهنگى ـ تاريخى آن و در نتيجه آگاهى به چند زبان دارد كه همه گاه ميسر نيست. دو ديگر اينكه اين كتابها معمولاً براى پژوهشگران ويژه اى تهيه شده, تعداد آن معمولاً اندك و جز در پاره اى كتابخانه هاى تخصصى و اختصاصى به دست نمى آيد و در همه كتابفروشيها موجود نيست. سه ديگر آنكه براى تحقيق وافى در اين زمينه سالها كار و كوشش و مراجعه به كتب كهن و مهجور لازم است كه در دنياى پرجوش و خروش فعلى و غم معيشت و نبودن حامى معتبر براى همه كس ميسر نيست. لاجرم براى پيشبرد كارها در اين زمينه بايد از نتيجه تحقيقات ديگران استفاده كرد. در اين مورد لازم به تذكر است كه قبل از دست زدن به اين كار بايد نخست اعتبار علمى و تحقيقى نويسنده و بيطرفى پژوهشى نويسنده ثابت گردد و نبايد شيفته عناوين و القاب شد و هر كارى را بنياد آگاهى قرار داد.
نگارنده در چند سال گذشته ضمن تحقيقات ويژه خود به پاره اى كتب برخورده است كه مختصرى از آنها را براى آگاهى طلاب علوم دينى عرضه مى دارد. شك نيست كه تصميم گيرى درباره استفاده از آنها و احياناً ترجمه آنها به زبان فارسى بايد با رهنمود علماى اعلام و محققين صورت گيرد و به جميع جوانب امر توجه كافى مبذول گردد. اينك خلاصه كوتاهى در معرفى پاره اى كتابها: 1. عيسى عليه السلام در اسلام: نوشته محمد عطا الرّحيم
JESUS, A Prophet of Islam
By: Muhammad At ur-Rahim
Published by: Begum Aisha Bawany Waqf
P.O. Box No.4178, Karachi- 2(Pakistan)
Date of Publication 1980
تحقيق مفصل و معتبرى است كه به قول نويسنده سى سال صرف آن شده است. نحوه تحقيق علمى است و از نوشته هاى بسيار قديمى آباى كليسا و الواح مكشوفه در بحرالميت و تواريخ قديمى كليسايى و نوشته هاى معتبر دانشمندان كليسايى و تاريخ و غيره استفاده بسيار شده است. تحرير انگليسى كتاب حاكى از تبحّر نويسنده در اين زبان دارد. افسوس كه ظاهراً در تعداد كمى چاپ شده و شايد جز مسلمانان مقيم انگلستان و معدودى محقق كسى از آن آگاه نشده باشد. هزينه چاپ بر عهده (موقوفات بيگم عايشه بوانى) بوده است و آقاى آندرو واگلاس هميلتون, كه ظاهراً از مسلمانان انگلستان است, مقدمه بسيار خوبى بر آن نوشته است. پاره اى از نكات جالب اين كتاب: قبول وحدانيت بارى تعالى توسط مسيحيان تا حدود سال 250 ميلادى و سپس افزودن نخست كلمه (رب) پس از (اله, قادر متعال) و تأثير خدايان متعدد يونانى و فلسفه يونانى بر آن و نفوذ امپراتوران رومى و بالاخره رواج (تثليث) از سال 350 است. حتى در اين مرحله نيز مؤلف به اعتراض (آريوس) از رهبران كليساى افريقايى اشاره كرده و معتقد است كه قبول اسلام توسط مسيحيان افريقاى شمالى و آسياى غربى متأثر از قبول اصل توحيد در اين جوامع بوده است.
تحقيق درباره حيات جسمى عيسى(ع) و اينكه وى از طبقه (احناف) آيين يهود بوده است و اين احناف با تحريفاتى كه درباره تعليمات موسى(ع) رايج شده بود مخالفت داشته اند, بحث جالب ديگرى از اين كتاب است. تحقيق درباره تاريخ تأليف اناجيل اربعه و فاصله آنها با زمان حيات حضرت عيسى(ع). انجيل مرقس در سالهاى 75ـ60 ميلادى نوشته شده و او خواهرزاده قديس (بارتاباس) بوده است (كه در انجيل متروك و مهجور او صحبت از (احمد) مى شود). انجيل توما مدتى بعد و براساس همان انجيل نخست. (متى) عامل خراج بوده است و هميشه در سفرهاى عيسى(ع) همراه او نبوده است و انجيل يحيى در حدود سال 100 ميلادى نوشته شده است (و اين يحيى را نبايد با يحيى حوارى اشتباه گرفت.) تشابه اسناد قديمى مسيحى با آيات قرآن گهگاه گوشزد شده است و درباره انجيل (برناباس) بحث مفصلى شده و انديشه توحيدى قديمى و جديد در آيين مسيحيت و وضع امروزه مسيحيان و مقام عيسى(ع) در قرآن و حديث مورد بررسى قرار گرفته است. 2. مؤلف عهد عتيق كيست؟
Who wrote the Bible?
By: Professor Richard Elliott Friedman
Published by: Jonathan Cape, London
Date of Publication: 1988
طرز چاپ و انتشار و تبليغ درباره اين كتاب درست نقطه مقابل كتاب بالاست. اين كتاب بر روى كاغذ بسيار مرغوب و با بهترين اسلوب اروپايى چاپ شده است. برخلاف كتاب اول كه با چاپ ساده و جلد مقوايى ساده و طرح ساده تر. اين كتاب كه در 299 صفحه چاپ شده است از آغاز مورد بررسى و نقد گسترده استادان كرسيهاى عهد عتيق در دانشگاههاى مختلف قرار گرفته و بر رونق و اشتهار و فروش آن, حتى براى خوانندگان غير متخصص, افزوده و در بيشتر كتابفروشيهاى معتبر يافت مى شود. براى نمونه پرفسور فرانك موركراس, استاد مطالعات عبرى دانشگاه هاروارد, پرفسور ديويد نوئلى فريدسن, استاد مطالعات عهد عتيق دانشگاه ميشيگان و پرفسور ابراهام حكمت, استاد عهد عتيق دانشگاه عبرى قدس (اورشليم) نقدهاى گرانقدرى نوشته آند.
پرفسور فريدمن, مؤلف كتاب, استاد مطالعه تطبيقى اديان در دانشگاه كاليفرنيا مى باشد. وى معتقد است كه عهد عتيق علاوه بر جنبه هاى دينى, متضمن نكات تاريخى, لغوى, جغرافيايى است و در نتيجه, تحقيق درباره نويسندگان آن, نكات مورد نظر در رشته هاى مزبور را نيز روشن مى سازد. وى در اين كتاب بسيارى از منقولات سنتى در اين زمينه را با ديد انتقادى مورد نظر قرار داده و با عرضه چند نقشه مختلف درباره محل اسباط در سرزمين فلسطين و اشاره به ظرايف لغوى و زبان شناسى عبرى و ساير زبانها, و نيز با توجه به رقابتهاى مذاهب مختلف در داخل آيين يهود و برداشتهاى آنها از وقايع تاريخى, نويسندگان مختلف بخشهاى گوناگون اين كتاب مقدس, از جمله (كتب خمسه) منسوب به حضرت موسى(ع) را معرفى و علت برداشتهاى مختلف ـ و گاهى متضاد ـ اين كتاب را روشن نموده است.
اين كتاب شبيه است به تحقيق بزرگان عاليمقدار اسلام و خاصه شيعه درباره حديث و نقد صحاح سته و پاره اى احاديث مجعول و علت جعل آنها و گمراهى حاصله از آنها. نهايت اينكه با توجه به طبع كتاب عهد عتيق و قدمت آن در اين مورد, تحقيق بيشتر متوجه است به متن كتاب, و نه احاديث آيين موسوى.
با اينكه كتاب به زبان فصيح, ولى ساده انگليسى نوشته شده است, لكن چون متضمن نكات تخصصى تاريخى, دينى, زبانشناسى و غيره است, استفاده از اصل متن شايد براى كسانى كه به انگليسى آشنا هستند, يا حتى بر اين زبان تسلط دارند, آسان نباشد. ترجمه اين كتاب به زبان فارسى, توسط شخص يا حتى اشخاص صلاحيتدار و البته با كمك مالى موقوفات, قوياً توصيه مى شود تا طلاب علوم دينى و ديگران نه تنها با برداشتهاى يك استاد مشهور و معتبر عهد عتيق, كه براى مطالعات تطبيقى اديان ضرورى است, آشنا شوند, بلكه در مورد تحقييق نيزظرايفى را دريابند. 3. تاريخ اسلام در سيسيلى (صيقل)
A History of Islamic Sicily
By: Professor Aziz Ahmad
Published by: Edinburgh University Press, 1975
كتاب تاريخ اسلام در سيسيلى, نشريه شماره10 مجموعه (بررسيهاى اسلامى) است. اين مجموعه مفيد به بررسى تاريخ سرزمينهاى اسلامى به نحو فشرده و مختصر مى پردازد. تحقيق مربوط به (اسپانياى اسلامى) كه توسط سردبير مجموعه, پرفسور مونتگمرى وات تهيه شده است قبلاً توسط نگارنده اين گزارش به فارسى برگردانده شده و چاپ دوم آن توسط (نشر يلدا) به طرز مرغوبى در تهران انتشار يافته است.
تاريخ اسلام در سيسيلى توسط پرفسور عزيز احمد, استاد مطالعات اسلامى دانشگاه تورنتو, و با نفقه شوراى تحقيقاتى كانادا, انجام گرفته است. نامبرده به منابع كار خود دسترسى داشته و اگرچه كتاب و نحوه تحرير آن قدرى خشك و تقويم وار در 147 صفحه تنظيم يافته است, كتابى است بسيار مفيد و معتبر و برگرداندن آن به فارسى براى استفاده طلاب علوم دينى, تاريخ و ديپلماسى بسيار ضرورى است. نهايت آنكه مترجمى بايد كه هم به زبان انگليسى آشنايى كامل داشته باشد و هم دسترسى وافى و اطلاع كافى از تواريخ اسلامى عربى, تا در برگرداندن اسماء تاريخى, نامهاى اصلى اشخاص و نهادها به سياق سنتى انجام گيرد و تاريخ اسلامى اين ناحيه با به كارگيرى اسماء فرنگى قطع نشود. كتاب داراى يك نقشه و تصوير است.
چنين به نظر مى رسد كه تهاجمات به اين جزيره نخست از طرف حكومت شامات در زمان امويان صورت گرفت و سپس حكمرانان شمال افريقا اين مهم را ـ خاصه در آغاز حكومت عباسيان ـ عهده دار شدند و فعاليتهاى شديد در اين مورد با حكومت فاطميون مصر ادامه يافته است. روى هم رفته از اواسط قرن هفتم ميلادى حمله مسلمين به جزيره سيسيلى و ساير جزاير درياى مديترانه (بحرالروم) از سوى حكومت شام, حكومت افريقيه و حكومت اسپانيا آغاز شده و تا اواسط قرن هشتم ميلادى ادامه داشته است. به نظر مى رسد كه در اين مدت غرض نهايى بيشتر دسترسى به غنايم و اسيران جنگى بوده است. در نيمه دوم قرن هشتم فعاليتهاى مسلمين تخفيف پذيرفته و دوباره از آغاز قرن نهم با شدت بيشتر ـ و با استفاده از ؟ بين حكمرانان بزنطيه, متمركز در قسطنطنيه (اسلامبول بعدى) و فرمانروايان جنوب ايتاليا و سيسيلى ـ دنبال شده و رويهمرفته طى سه قرن نهم و دهم و يازدهم ميلادى نه تنها اين جزيره تحت حكومت مسلمين قرار داشته, بلكه گاهى از اوقات قسمت اعظم جنوب ايتاليا نيز تحت نفوذ مسلمين بوده است. آثار عظيم و تأثير فرهنگى و حكومت مسلمين نه تنها طى اين مدت بلكه قرنها پس از پايان حكومت مسلمين نيز ادامه داشته و سنت رايج در اين ديار بوده است. اسناد, مدارك و مقاوله نامه ها و عهدنامه هاى اين دوره و دوره اى از حكومت مسلمين بيشتر به دو زبان عربى و لاتينى يا عربى و يونانى تنظيم مى شده است. تعداد كثير لغات عربى موجود در زبانهاى محلى اين ناحيه حكايت روشنى از برترى فرهنگى آن دوره مسلمين داشته است. در بسياى از كليساهاى جامع اين دوره و دوره هاى بعدى نوشته هاى عربى و تزئينات اسلامى بوضوح ديده مى شود. لباسهاى افراد و موسيقيدانان دربارى اصالت فرهنگ سيسيلى در اين دوره را نشان مى دهد و استفاده از نقوش, حروف و عبارات عربى در البسه سلاطين و قديسين دوره هاى بعدى بخوبى ادامه فرهنگ اسلامى در اين ناحيه را نشان مى دهد.
اگر اين كتاب بسيار مفيد تاكنون به زبان فارسى برگردانده نشده است, ترجمه آن قوياً توصيه مى شود. 4. عهد عتيق از عربستان مى آيد
The Bible Came From Arabia
By: Kamal Salibi
Published by: Jonathan Cape 1985
Price:(?) 10.95 UK
اين كتاب توسط پرفسور كمال صليبى, استاد تاريخ در دانشگاه امريكايى بيروت نوشته شده و در 223 صفحه به بهترين وجه عرضه شده است. پرفسور صليبى به زبانهاى عربى (كه زبان مادرى اوست), عبرى و انگليسى تسلط كامل دارد و در علم جديد فقه اللغه متبحّر است.
نظريه فوق العاده برجسته و شگفت انگيز پرفسور صليبى, كه در صورت تأييد و تنفيذ كشفيات باستانشناسى در عربستان, انقلابى در تاريخ عهد عتيق و مردم شناسى زمانهاى تاريخى قوم يهود, جغرافياى محلهاى مذكور در عهد عتيق و فواصل آنها ايجاد خواهد كرد, به طور خلاصه چنين است: (قوم قديم يهود در منطقه عسير, در جنوب غربى شبه جزيره عربستان, در محيطى به طول و عرض 200 كيلومتر در 600 كيلومتر زندگى مى كردند و كتاب عهد عتيق بر مبناى تاريخى ـ جغرافيايى و مردمشناسى آن دوره تنظيم شده است.)
تاكنون گمان مى رفت كه محل نشو و نماى قوم يهود و فرهنگ و دين آن در منطقه فلسطين امروزى است. اين كتاب اين نظر را رد مى كند و در صورتى كه حفاريهاى منطقه عسير نظر پرفسور صليبى را تأييد كند, برداشت دانشمندان درباره يكى از كهنترين اديان و سرزمين تاريخى آنها يكسره ديگرگون خواهد شد.
داستان حصول به اين نظريه را پرفسور صليبى چنين توضيح مى دهد: (وصول به چنين نظرى اتفاقى بوده است. من درباره نامهاى غير عربى در عربستان غربى مطالعه مى كردم كه نسخه اى از مجله فهرست جغرافيايى (منتشره در سال 1977), در عربستان سعودى, به دستم افتاد. در اين فهرست, نامهاى جغرافيايى را جستجو مى كردم كه اندك اندك به نظرم آمد كه در سرزمين عهد عتيق حركت مى كنم. نخست درباره يافته خود ترديد داشتم. مطالعه بيشتر و برخورد با ساير عوامل و نشانه ها مرا در نظر خود تأييد مى كرد, بويژه كه نامهاى جديد و محيط جغرافيايى كشف شده جديد رابطه هاى بسيارى را كه در تطبيق عهد عتيق با فلسطين بلاجواب مى ماند, جوابگوست). مثلاً در حالى كه يهوديان قديم خود را عبرى مى دانستند, چرا در پاره اى جاهاى عهد عتيق از آنها خواسته شده است كه ريشه خود را آرامى بدانند. و يا چرا در حالى كه اردن هميشه در عهد عتيق اشاره به اردن جغرافيايى فعلى دارد, هيچگونه اشاره اى به رود اردن در عهد عتيق ديده نمى شود.
پرفسور صليبى معتقد است كه عهد عتيق همواره بد ترجمه و نيز تحريف شده است. وى مى گويد در حدود قرن پنجم يا ششم قبل از ميلاد مسيح زبان عبرى قديم از رواج افتاد. براى درك صحيح عهد عتيق يا بايد به تفسير سنتى اين كتاب رجوع كرد (كه در قرن ششم تا دهم ميلادى, يعنى هزار سال پس از رواج افتادن عبرى تنظيم و مصوّت گرديده) و يا به زبانهاى هم خانواده با عبرى قديم (مانند عربى, يا سريانى, كه شكل باقيمانده زبان آرامى قديم است), كه هنوز زنده و رايج است رجوع كرد. وى راه دوم را برمى گزيند; زيرا معتقد است كه دانشمندانى كه عهد عتيق را تنظيم كردند به زبان رايج عبرى آشنايى نداشتند و احتمالاً تنظيم آن براساس حدسيات و فرضيات صورت گرفته است. نكته بسيار مهم آن است كه اين زبانها در اصل مصوت نبوده و فقط ريشه كلمات (معمولاً به صورت ثلاثى و احياناً رباعى افعال) به كتابت درمى آمد, و در جريان تنظيم و صوت گذارى تحريفات عمده صورت گرفته است. علاوه بر اين بسيارى از حروف ريشه ثلاثى و رباعى نيز تا به امروز قلب و جابجا شده است. مثلاً كلمه زوج, يعنى ز. و. ج, امروزه در لهجه لبنانى به صورت جوز, يعنى ج. و. ز, درآمده است.
توجه كليه تاريخ دانان, زبان شناسان و علاقه مندان به بحثهاى عميق فقه اللغه را بدين كتاب گرانقدر جلب مى نمايد.
شاعرى در هجوم منتقدان
راستگو سيد محمد
شاعرى در هجوم منتقدان, نقدِ ادبى در سبكِ هندى, پيرامون شعر حزين لاهيجى; دكتر محمدرضا شفيعى كدكنى, نشر آگه, 521ص, رقعى, 1375 .
چهل سالى پيش از اين, ناگاه (غواصّى) پير و ناآشنا از گوشه اى برمى آيد و درياى آرام شعر و غزل آن روزگار را ـ كه با مشتى غزلهاى همگون و هم مضمون و با حال و هوايى يكنواخت و تكرارى و هزارساله در خواب و خاموشى فرو رفته بود ـ چنان موج كوب غزلهاى پرشر و شور خويش مى سازد كه آب در خوابگه مورچگان مى ريزد و در محافل ادبى و انجمن هاى شعرى طوفانى به پا مى شود و خواب و خمارى از سر معتادان غزل هاى انجمنى و حاشيه نشينان مناقل ادبى مى پرد و همه اهل ادب چه سنّت گرايان و چه نوسرايان را چنان به شيفتگى و شگفتى مى اندازد كه پيشاهنگ شعر نو فارسى (نيما يوشيج) او را (بزرگترين غزل سرايى كه تاكنون ديده) مى شمارد و شهريار شهر غزل درباره او چنين نغمه سر مى دهد: (او استاد شعر و ادب و پير طريقت است, من سوز و حالى كه در اشعار اين استاد بزرگ ديده ام, در آثار هيچ يك از شعراى كنونى مشاهده ننموده ام) و در غزلى خطاب به (گلك), يكى از شاعران گيلان, مى سرايد:
گوهر من به قضا و تگه غوّاص ببر
كعبه آن جاست اگر راحله دارى گلكا
و يكى ديگر از مشاهير نوپردازان چنين فتوا مى دهد: (بى شك او بزرگترين غزل سرايى است كه مى توان با شجاعت از او نام برد). و نوپردازى ديگر چنين شيفتگى نشان مى دهد: (در اين زمان تنها غزلهاى او را مى توان خواند و احساس نكرد كه عمر غزل سرآمده است.)
بارى غزلهاى پرشر و شور استاد غواص يكى پس از ديگرى بر پيشانى مطبوعات مى نشست و شيفتگى و شگفتى همگان را افزون مى ساخت, بويژه اينكه در همان گير و دار چشم مشتاقان به عكس استاد نيز روشن شد, پيرمردى هشتاد ساله, با سر و مويى سفيد و با چشم و چهره اى كه به قول م. اميد (انگار هفتاد هشتاد سال ساكت نشسته است و ميدان دارى غزل سرايان روزگار را ديده است و دم برنياورده و حالا مشتى غزل نغز پرشور و حال باطل السحر حديث فلان و بهمان بر دايره ريخته است كه بفرماييد ما چنين آثارى داشتيم و عمرى خاموش نشستيم و دعاوى شما را با آن غزلهاتان شنيديم, حالا اين آخر عمرى خواستيم مشت مدعيان غزل را باز كنيم.)1
شهرت غزلهاى استاد البتّه به تهران محدود نماند و به ديگر شهرها نيز كشيده شد و مشتاقان و شيفتگان بيشترى يافت. بسيار بودند كسانى كه دفتر به غزلهاى تر و تُرد او مى آراستند و ذهن و زبان به شكّر شعر او شيرين مى ساختند, انتشار غزلهاى استاد و شيفتگى مشتاقان روزافزون بود تا….
روزى از روزهاى سال 1340 يكى از شيفتگان خراسانى استاد, جوانى هوشيار و نكته ياب از درس خواندگان حوزه خراسان و از دست پروردگان اديب نيشابورى كه با همه جوانى در دانش و درايت از بسيارى از پيران روزگار پيش و بيش بود و مانند بسيارى از شيفتگان استاد, شمارى از غزلهاى او را در ذهن و زبان داشت, در كتابخانه آستان قدس رضوى, به هنگام مرور و مطالعه يكى از تذكره هاى روزگار صفوى, يكى از بيتهاى استاد غواص را كه در حافظه داشت, به نام حزين لاهيجى مى بيند, عمل مؤمن را حمل بر صحّت مى كند و آن را به حساب تضمين و توارد مى گذارد, امّا چون اندكى آن سوتر نيز چند بيت ديگر استاد را به نام حزين مى بيند, به ترديد و تأمل مى افتد و اين كه همه آنها را به حساب تضمين و توارد بگذارد, دور از عرف و عقل مى شمارد. ترديد و كنجكاوى او را به سراغ فهرست كتابخانه مى برد. و سرانجام نسخه اى از ديوان حزين را مى يابد و مى گيرد و چون به ورق زدن مى پردازد با شگفتى بسيار همه غزلهاى برجسته استاد غواص را در ديوان حزين ـ كه صد سالى پيش در هند چاپ شده است ـ مى يابد!
اين جوان خراسانى كه چند سالى بعد با نام دكتر شفيعى كدكنى, بحق به عنوان يكى از بزرگترين و مايه ورترين و نكته دان ترين استادان ادب فارسى (ادب به معنى گسترده واژه كه تقريباً همه معارف فرهنگ اسلامى را فرامى گيرد) و نيز به عنوان يكى از گزيده گوى ترين و برجسته ترين شاعران امروزه آوازه يافت, آنچه را آن روز يافته بود, دست مايه مقاله اى ساخت كه نخست در روزنامه خراسان و سپس در مجلّه خوشه ـ يكى از پرخواننده ترين مجلات آن روزگار تهران ـ منتشر شد, و به اين گونه بود كه راز يكى از شگفت ترين سرقتهاى ادبى لو رفت, و شگفتى همگان و پيش از همه خود استاد شفيعى را برانگيخت كه او با چه جرئت و جسارتى توانسته شمار فراوانى از غزلهاى شاعرى را كه صد سال از چاپ ديوان او مى گذرد به نام خود نشر دهد و شگفت تر اين كه چرا از اديبان و داعيه داران آن روزگار كسى راز كار او را درنيافته است.
پس از كشف راز كار, پيرمرد كه بى گمان خويش را در هجوم منتقدان مى يافت, اين گونه داستان را فيصله داد كه قصد سرقت اشعار حزين را نداشته, بلكه حزين خود, به خواب او آمده و از او خواسته كه غزلهاى او را ـ كه شاعرى بزرگ و گمنام است ـ به نام خود نشر دهد و چون غزلها بر سر زبانها افتد و شناخته شود, راز كار را و اين كه گوينده حقيقى آن غزلها حزين است, باز گويد, و اينك اين جوان خراسانى راز را بازيافته و بازگفته و زحمت آن از دوش ما برداشته است.
بارى اين داستان زمينه شد تا استاد شفيعى در همان سالها كتابى با نام (حزين لاهيجى, زندگى و زيباترين غزلهاى او) بپردازد و در مقدمه آن به تفصيل درباره حزين و شعر او سخن گويد. كتاب با حسن قبول اهل ادب روبرو مى گردد و بزودى ناياب مى شود و تا دير زمانى همچنان در پرده نايابى مى ماند. اينك پس از سى و چند سال, آن كتاب كوچك با شكل و شمايلى ديگر و با افزوده هايى بسيار با نام (شاعرى در هجوم منتقدان) چشم و چراغ اهل ادب گشته است و اين مقاله گشت وگذارى است در كوچه باغهاى دلنواز آن.
در پيشگفتار كتاب با عنوان (درباره اين چاپ), افزون بر يادآوريهايى درباره چاپ نخست كتاب و چگونگى چاپ دوم آن, استاد نظريه پيشين خويش را درباره سبك هندى كه (نوع خوب و سالم آن را عاليترين نوع غزل) دانسته بود و تلاش طرفداران بازگشت را در روگردانى از اين سبك (تحول ارتجاعى) شمرده بود, شجاعانه و بحق تصحيح كرده و گفته است: (بايد اعتراف كنم كه امروز به هيچ وجه با اين فكر خودم موافقت ندارم كه غزل سبك هندى ـ و نوع خوب و سالم آن ـ عاليترين نوع غزل باشد, عاليترين نوع غزل همان است كه مولوى و سعدى و حافظ گفته اند ولا غير. و بايد اعتراف كنم كه (تحول ارتجاعى طرفداران بازگشت) در شرايط تاريخى و اجتماعى عصر آنان, تنها راه پالايش زبان فارسى از بى بند وباريهاى شاعران سبك هندى, بويژه در هند قرن دوازدهم بوده است, به دليل اين كه همسايگان ما و شريكان ديگر ما در هند و افغانستان و ماوراءالنهر كه از اين (ارتجاع) ادبى پيروى نكردند, شعرشان و دستاوردهاى ادبيشان بهتر از دستاورد ما ايرانيان نبود كه بدتر هم بود. اقبال لاهورى يك استثناست كه بر آن قياس نتوان كرد).
نكته نغز ديگرى كه در حاشيه مقدمه چاپ نخست آمده بوده و اينك استاد دوباره و بحق در اين پيشگفتار بر آن پاى فشرده است, اين كه (انتشار غزلهاى شاعرى كه 200 سال قبل از اين با محيط كهنه اى از آنِ دو قرن پيش مى زيسته, در اين روزگار, و تشخيص ندادن مردم آن را, خود بزرگترين سند عدم اصالت غزل معاصر فارسى ـ در شيوه كلاسيك ـ است كه هيچ تغييرى نسبت به دو قرن پيش نكرده است; با اين كه بنياد زندگى اجتماعى و افكار مردم سخت دگرگون شده است و بى هيچ گمان شعر اصيل با تحوّل زندگى دگرگونى مى پذيرد) در تكيه و تأكيد بر اين نكته درست استاد افزوده است: (اين حاشيه اكنون در متن عقيده ام جاى دارد و درست همين است ولاغير. آنچه تعيين كننده اصالت است, ارتباط هنر و ادبيات با زندگى و تاريخ و آرمانهاى بشرى است و اين معيارى است كه هم ارتجاع ادبى را روسياه مى كند و هم مدرنيسم بى ريشه و جدولى را كه محصول توهّمات ذهن بيكار روشنفكران عامى است).
در پاره ديگر كتاب با عنوان (حزين در عصر ما), كه حكم مقدمه كتاب را دارد, استاد نخست به گزارش سرقت غزلهاى حزين و چگونگى كشف راز آن پرداخته است ـ و آنچه را ما در آغاز همين مقاله در اين باره آورديم, برگرفته از همين مقدّمه است ـ و سپس درباره نقد شعر حزين از سوى ناقدان هندى و چگونگى كار آنان سخن گفته است و هشت رساله از آنچه را در اين باره نوشته شده, معرّفى كرده است. در اين بخش درباره تاريخ نقد ادبى, بويژه در هند, اشاراتى هرچند كوتاه امّا درست و دقيق آمده است, از جمله اينكه: (حلقه اديبان فارسى زبان هند… حوزه نقد ادبى را به پايگاه برجسته اى تعالى داده اند و اگر در نوشته هاى اديبان فارسى زبان تا قرن دهم انديشه ها و چشم اندازهاى انتقادى ضعيف و اندك مايه بوده است در اين دو قرن, اديبان هند بزرگترين ناقدان شعر فارسى بوده اند… و بسيارى از مسائل نقد ادبى جديد را ـ كه ما از طريق آشنايى با ادبيات اروپايى به دست آورده ايم ـ بطور غريزى دريافته بوده اند و در خلال اشارات خويش آنها را گوشزد كرده اند).
بخش ديگر كتاب كه از خواندنى ترين بخشهاى آن نيز هست (نقد ادبى در سبك هندى) نام دارد. در اين بخش استاد نخست نكته نغز و نابى را اگرچه نه به صورت قطع يادآورى كرده اند كه گويا ميان تعالى و انحطاط شعر و ادب و كميّت و كيفيّت نقد ادبى ارتباطى باژگونه برقرار است. زيرا به شهادت تاريخ ادبيات در دوره هاى كمال شعر و ادب مانند دوره هاى فردوسى و خيّام يا مولوى و سعدى, نقد ادبى كاملاً از صحنه غايب است و در دوره هاى انحطاط مانند اواخر عصر صفوى و دوره زنديّه نقد ادبى بازارى گرم و پررونق دارد و گويا راز و رمز اين پيوند باژگونه اين است كه در دوره هاى رواج نظريّه هاى نقد ادبى (شاعران به جاى آنكه از خلاقيّت ذاتى خويش بهره گيرند, از روى نظريّه ها به شاعرى مى پردازند و از آنجا كه شعر محصول ضمير نابخود است و اين نظريه ها حاصل ضمير آگاه, بسيار طبيعى خواهد بود اگر شعر به انحطاط روى آورد, زيرا منشأ طبيعى خود را كه ضمير نابخود است, از دست داده و منشأى غير طبيعى ـ كه حوزه ضمير آگاه است ـ به دست آورده است).
سپس به شرح اين نكته پرداخته اند كه (در اين دوره در هند چندين ناقد هوشيار و نكته سنج ظهور كرده اند كه در تاريخ هزار و دويست ساله ادب ما بى همانندند, با دقت نظر و دانش عميق و شكيبايى و نكته سنجى بسيار). و از آنجا كه حزين لاهيجى و شعر او (مركز بخش عظيمى از اين نقد و انتقادها) بوده, استاد (دريچه اى بر آفاق نقد ادبى عصر اين شاعر و دوره هاى بعد) مى گشايد و درباره كم و كيف نكته سنجيهاى آنان سخن مى گويد و پاره اى از اصطلاحات و قواعد نقد ادبى آنان را كه گاه با تازه ترين نظريّه هاى ناقدان فرنگى پهلو به پهلو مى زند و در نقد ادبى امروز ما نيز سخت مورد نياز است, به شرح و تفصيل باز مى گويد و جاى جاى آنها را با نظريّات جديد ادبى مى سنجد و به اين گونه حال و هوايى تطبيقى و مقايسه اى به سخن مى بخشد. اصطلاحاتى مانند (كلمه بندى) (=آنچه امروزه بافت مى گويند), (استخوان بندى) (=آنچه امروزه ساختار مى گويند), (زمين) (=طرح كلى يك شعر به اعتبار وزن و قافيه و رديف), (تراش دادگى) (=جعل اصطلاح و تركيب سازى) (مدّعا مثل) (=تقريبا آنچه استاد (اسلوب معادله) اصطلاح كرده), (حسن اسلوب), (ندرت معنى), (ريختگى عبارت), (معنى مرده), (سكته حركتى), (سكته حرفى), (سكته خفيفه) و… و قواعدى مانند اينكه ملاك شعر در (اولويّت) است نه در (صحت) و (راه اولويت, واجب فن شعر است) و مقصود از آن اين است كه (ميان (درست بودن) يك بيان تا (شكل نهايى داشتن) آن فاصله بسيار زيادى است و شعر, شعر واقعى, آن شعرى است كه در آن نهايى ترين صورت و ساخت ممكن براى اداى يك مفهوم وجود داشته باشد نه اينكه فقط صحيح باشد). و يا تفاوت نهادن ميان (معنى) و (يعنى) به اين صورت كه (آنچه از شعر بى تكلّف حاصل شود (معنى) است و آنچه به توجيه و تكلّف برآيد (يعنى)…, زيرا در كلمه (معنى) چون مفهوم اسمى و مصدرى دارد, (فاعل) در آن لحاظ نمى شود و به همين دليل براى همه يكسان است, ولى در كلمه (يعنى) چون فعل است, (فاعل) را بايد در نظر گرفت و چون فاعلها بالقوّه بى نهايت اند, قلمرو دلالت مى تواند بى نهايت باشد) و….
بخش بعدى كتاب ويژه (احوال و آثار حزين) است. در اين بخش درباره نام و نسبش, خاندانش, زادگاهش, تحصيلاتش, استادانش, سفرها و حوادث زندگى اش, مزارش, اوضاع اجتماع و محيط زندگى اش, معاصرانش, اخلاقش, مقام علمى اش, زهد و گوشه گيرى اش, تاليفاتش, شاعرى اش, سبك شعرى اش, ذوق انتقادى اش و… تقريباً بتفصيل و با دقّت تمام بحث شده است.
از نكته هاى جالبى كه در اين بخش درباره روشن انديشى و ژرف نگرى و اصلاح طلبى حزين مى خوانيم اين كه (شايد او نخستين كسى باشد كه از وضع ناهموار و سخت ايران به ستوه آمده و آرزو مى كرده است كه اصلاحاتى به شيوه اروپائيان در كشور خويش انجام دهد و خود بصراحت در اين باره اظهار مى دارد كه در ايران, كسى كه بتواند اوضاع را سامانى ببخشد وجود ندارد مگر اينكه از مردم فرنگ ـ كه در قوانين و طرق معاش و ضبط اوضاع خويش استوارند ـ كسى بتواند اين آشفتگى را نظام بخشد).2
از ديگر نكته هاى قابل توجّه در زندگى حزين كوششى است كه او براى آشنايى و شناخت ديگر مذاهب از منابع اصلى آنها انجام داده است و (براى تحقيق در اديان مختلف, تا آنجا كه در قدرت وى بوده است, كوشيده و با بزرگان هر قومى از نزديك ديدار كرده, و درباره عقايد ايشان به فحص و تحقيق پرداخته است) مثلاً در اصفهان با دانشمندى مسيحى به نام خليفه آوانوس, كه عربى و فارسى و منطق و هيأت و هندسه را نيك مى دانسته و كتب اسلامى را نيز ديده بوده است, دوستى برقرار مى كند و انجيل را از او مى آموزد و به يارى او بسيارى از كتب ايشان را مطالعه مى كند, با شعيب نامى از دانشمندان يهودى نيز دوست مى شود و از بيم متعصبان و عالمان قشرى روزگار خويش پنهانى به خانه او مى رود و او را به خانه خود مى آورد و تورات را از او مى آموزد و ترجمه فارسى آن را نيز مى نويساند, در سفرى كه به فارس مى رود نيز در شهر بيضاء با دانشمندى زردشتى به نام دستور آشنا مى شود و اصول و فروع اين دين, نيز زند و پازند را از او مى آموزد.3
در همين بخش براى اثبات نكته سنجى و ذوق ادب حزين به دستكاريها و تصحيح و تصرفهاى او در پاره اى از اشعار معاصرانش اشارت رفته كه نشانگر بينش بالاى ادبى او است; از جمله دخل و تصرف او در اين بيت آرزو:
خجل از روى حبابم كه بدين ظرف تنك
هرچه در كيسه خود داشت به دريا بخشيد
كه (روى) را به (چشم) و (كيسه) را به (كاسه) تبديل كرده و به اين گونه نغزى و نازكى بيت را بسى افزوده است.
بخش بعدى كتاب (حزين و ناقدان ادبى) نام دارد, اين بخش كه بيش از نيمى از كتاب يعنى 270 صفحه از 510 صفحه كتاب را دربر مى گيرد, نقل پاره اى از آثارى است كه در نقد شعر حزين نوشته شده است, نخست عين گفتار سراج الدين عليخان آرزو كه (تنبيه الغافلين فى الاعتراض على اشعار الحزين) نام دارد و (نمونه برجسته اى است از نقد هوشيارانه و سنجيده شعرهاى حزين و شايد بهترين نمونه نقد ادبى در تاريخ زبان فارسى باشد). سپس دفاع امام قلى صهبايى است با نام (قول فيصل), (كه كوشيده است عادلانه به دفاع از حزين در برابر آرزو, بپردازد و در مواردى نيز حق را به آرزو داده است). سپس در پايان گفتار آرزو و صهبايى, سخنان قارى عبدالله كابلى شاعر و اديب افغانستانى آمده كه به محاكمه ميان آرزو و صهبايى پرداخته است. پايان اين بخش زير عنوان (تاثيرپذيرى او از شعر ديگران) بخشى است از آنچه مير محمد عظيم, متخلّص به (ثبات), نوشته و پانصد بيت از ديوان حزين برآورده و ادعا كرده كه مضمون يا عين ابيات, از ديگران است و صاحبان اصلى آنها را همراه با نقل ابيات معرفى كرده است و در حوزه سرقات ادبى كارى بزرگ و كم نظير سامان داده است. مثلاً اين بيت حزين را:
سلوكم در طريق عشق با ياران به آن ماند
كه مور لنگ همراهى كند چابك سواران را
برگرفته از اين بيت ملا محمد صوفى دانسته است:
چنانم با رفيقان در ره عشق
كه مور لنگ با چابك سواران
گويا علت اين كار مير محمد عظيم ثبات اين بوده كه كسى بيتى از ابيات پدر او مير محمد افضل ثابت را براى حزين مى نويسد و حزين آن را بى رتبه مى داند و مضمونش را دزديده از فلان شاعر مى شمارد, مير محمد ثبات از اين كار حزين مى رنجد و در چند روز پانصد بيت حزين را دزديده از ديگران فرا مى نمايد.
گفتنى است كه درباره مضمون گيريها و يا سرقتهاى حزين, جز اين, سه ناقد ياد شده نيز گاه اشاراتى آورده اند و در اين راه گاه كار را به افراط و بى انصافى كشانده اند. مثلاً يك جا كه خان آرزو لطف بيتى از حزين را از حافظ دانسته است, صهبايى گفته: (چرا واضح تر نگفتند كه سرقه از فلانى است, آرى هست. در اين كه سخن نيست. شيخ آن چنان عادت به سرقه كرده كه رفته رفته به زور و تعدّى كشيده… و ندانسته كه (معنى بيگانگان بستن) ديگر است و (معنى بيگانه بستن) ديگر). اين سخن صهبايى با چشم پوشى از اينكه درباره حزين صادق است يا نه, به قول استاد شفيعى (بسيار زيبا و سنجيده و نكته پردازانه است كه مرحله اى از سرقت ادبى را از حدّ سرقت فراتر برده و (تعدّى ادبى) ناميده است كه به نظرم در حوزه اصطلاحات نقد ادبى بدان نيازمنديم, زيرا در مواردى, ديگر صحبت از (سرقات ادبى) نيست و بايد آن را (تعديّات ادبى) خواند. نكته ظريف ديگر اين كه (معنى بيگانگان) را در شعر آوردن فضيلتى نيست, فضيلت در آوردن (معنى بيگانه) است يعنى سخن تازه و غريب).
بارى, مرور و مطالعه اين بخش كتاب يعنى نقد و نظرهاى سنجيده و هوشيارانه و تيزبينانه آرزو, قارى و صهبايى, خواننده را وا مى دارد تا بحق ستايش كند (احاطه شگفت آور ناقدان اين عصر را بر قلمرو شعر فارسى كه در هر ميدانى و براى هر مسأله اى از جزئى ترين مسائل, مثالهاى بسيار دقيق و مناسب ارائه مى دهند. در روزگارى كه سنّت تهيه برگه و فيش به هيچ وجه وجود نداشته, ذهن اينان, در قلمرو شعر فارسى, مانند پيچيده ترين كامپيوترها كار مى كرده است, و براى يك يك مواردى كه پيش مى آمده, شواهد بسيار دقيق و استوار عرضه مى داشته اند, شواهدى كه در هيچ جاى ديگر ـ از قبيل كتب لغت و جنگها و سفينه ها و تذكره ها ـ نمى توان آنها را يافت و تنها يك حافظه قوى و محيط بر تمام ادوار شعر فارسى و تمام اشكال آن مى تواند پاسخگوى آن باشد) اين احاطه شگفت آور آنان بر شعر فارسى را كه ردّ پاى بسيارى از مضامين و تركيبات حزين را در شعر ديگران نيز نشان مى دادند بسنجيد با داعيه داران دويست سال بعد كه كسى بسيارى از غزلهاى حزين را به نام خود نشر مى دهد و هيچ يك از آنان سر در نمى آورند.
در پايان اين نكته افزودنى است كه چون حزين (به دليل تحولات سياسى ايران ناچار به ترك وطن شد و در هند اقامت گزيد, با همه حرمتى كه اهل هند و اديبان و شاعران هندى براى او قائل بودند, او گاه با بى مهرى به ايشان و شعر ايشان مى نگريست) و انتقادهاى تند تيزى از هند و مردم آن مى نمود و همين ها زمينه شد تا كسانى مانند خان آرزو و ديگران به نقد شعر او برخيزند و در اين باره رسالاتى بپردازند; رسالاتى كه هشت نمونه آنها در اين كتاب معرفى شده و چهار نمونه آن ها, با اندك تلخيص نقل گرديده است.
(غزلها) و (از نمونه هاى ديگر شعر او) دو بخش پايانى كتاب است. در بخش (غزلها) حدود صد و هفتاد غزل از غزلهاى گزيده حزين ـ البتّه با گزينش در ابيات ـ آمده است و زيباترين غزلهاى او را در دسترس خواننده اى كه حوصله خواندن ديوان مفصل او را ندارد, نهاده است. و در بخش پايانى, چند نمونه از مثنويها, قطعه ها و رباعيهاى او آمده است.
اين بود گشتى گذرا در كوچه باغهاى كتابى پربرگ و بار كه بايد همه آن را به دقت خواند و آشكارا ديد كه (آنجا باغ در باغ است و خوان در خوان و وا در وا).
در پايان, اين مقال را كه در فرصتى نامناسب پديد آمد و نتوانست چنان كه بايد حق كتاب را ادا نمايد با يك غزل و يك رباعى از حزين حسن ختام مى بخشيم.
ساقى بگو چكيده دل در سبو كنند
تا صاف مشربان به خرابات رو كنند
دفع خمار نرگس خوبان نمى شود
خون مرا چو باده اگر در سبو كنند
در كارگاه عشق حريفان سينه چاك
از تار ماهتاب كتان را رفو كنند
رو از هوس بتاب كه مردان راه حق
محراب طاعت از دل بى آرزو كنند
سازند مشكبو دهن زخمها حزين
حسرت كشان اگر گل داغ تو بو كنند
***
اوضاع زمانه لايق ديدن نيست
وصفى خوشتر ز چشم پوشيدن نيست
دانى ز چه پا كشيده ام در دامان
دنيا تنگ است جاى جنبيدن نيستپاورقى 1. م. اميد, حريم سايه هاى سبز, ج2, ص288. 2. بهانه براى كسانى تا او را پيشواى غربزدگى و غربزدگان بشمارند. 3. اين شيوه حزين يادآور شيوه عالم بزرگ قرن ما شيخ محمد جواد بلاغى (م. 1352هـ ق) است كه از راه دوستى با دوره گردها و كودكان يهودى, زبان عبرى را فراگرفت و در دين هاى يهودى و مسيحى به تحقيقات ژرفى دست زد. در اين باره بنگريد به محمّدرضا حكيمى, بيدادگران اقاليم قبله, ص180 به بعد.
مقايسه دو فرهنگ قرآنى
مؤذن جامى محمدهادى
المعجم المفهرس لمعانى القرآن العظيم, محمد بسام رشدى الزين, اشراف: محمد عدنان سالم. دارالفكر بدمشق ودارالفكر المعاصر بيروت, 1995/1416, الطبعة الاولى, 2جلد, 1360ص.
فرهنگ موضوعى قرآن مجيد. كامران فانى و بهاء الدين خرمشاهى. الهدى, تهران, 1369. چاپ دوم, شانزده«420ص.
قرآن همواره محور انديشه مسلمين بوده است و از همه سو در آن نظر شده است, تا آنجا كه حروف و حركات آن را نيز شمرده اند. اما فراهم آوردن يك مرجع كامل براى يافتن آيات قرنها طول كشيد تا سرانجام به كوشش استاد محمد فؤاد عبدالباقى المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الكريم منتشر شد و واژه يابى نسبتاً دقيق فراهم آمد. از سوى ديگر كاوش در موضوعات و مطالب قرآن نيز گرچه پيشينه اى ديرينه دارد, اما فهرست مضبوط و كاملى از موضوعات آن هنوز هم فراهم نشده است. نخستين فهرست موضوعى قرآن تفصيل الآيات ژول لابوم است كه افراد متعددى سعى در تكميل كار او داشته اند. در كشورهاى عرب زبان الجامع لمواضيع آيات القرآن الكريم, اثر محمد فارس بركات, تبويب آى القرآن من الناحية الموضوعية, اثر احمد ابراهيم مهنّا, الترتيب والبيان عن تفصيل آى القرآن الكريم, اثر محمد زكى, تصنيف آيات القرآن الكريم, اثر محمد محمود اسماعيل, و تفسير و بيان مفردات القرآن اثر دكتر محمد حسن حمصى نمونه اى از فهرستهاى موضوعى است. در ايران عزيزمان نيز كشف المطالب اعتماد السلطنه براساس فهرست ژول لابوم فراهم آمده است و تفصيل الآيات كيكاوس ملك منصور و طبقات آيات خليل صبرى ادامه همان كارهاست و تفاوت اساسى اى به چشم نمى خورد. جديدترين كارها يكى فهرس المطالب1 مرحوم دكتر محمود راميار است در 33 فصل و بيش از 1500 موضوع, و فرهنگ موضوعى قرآن مجيد,2 اثر آقايان بهاءالدين خرمشاهى و كامران فانى با 7000 مدخل اصلى و 3000 مدخل ارجاعى و شيوه اى نو در تأليف, و سرانجام تفسير راهنماى آيت الله هاشمى.
فرهنگ موضوعى قرآن مجيد على رغم پيشرفتگى و دقت و سادگى و نوآورى كمبودهايى دارد كه برخى از آنها را راقم تهيه و به مؤلفان محترم تقديم كرده است تا در چاپهاى بعدى اصلاح كنند و تاكنون اثرى نديده ام. اصل فكر, يعنى استخراج موضوع از آيه, در دو كتاب اخيرالذكر قابل توجه است و هريك راهى نپيموده را گشوده اند.
المعجم المفهرس لمعانى القرآن العظيم جديدترين اثرى است كه در اين زمينه منتشر شده است و شيوه كار مؤلف آن با شيوه كار مؤلفان فرهنگ موضوعى قرآن مجيد قرابتى شگفت آور دارد, و آن عبارت است از گردآورى آيات مربوط به يك موضوع و تفريع اين آيات به مواد جزئى تر و موضوع بندى مناسب و ترتيب الفبايى آنها. ذكر آيات به شكل كامل يا تقطيع مناسب از مزيتهاى اين كتاب است.
راقم بين بخشهايى از دو كتاب حاضر مقايسه كرد و نكاتى فراهم آورد كه جهت تكميل هر دو كار لازم است. بخشى از اين مقايسه به قرار ذيل است:
1. فرهنگ موضوعى مصاديق و مبهمات قرآن و مواردى را كه در خصوص فرد يا افرادى شأن نزول مشخص است, موضوع فرض كرده و آنها را فهرست كرده است. لذا اسامى افراد يا چيزهايى كه عيناً در قرآن نيست در اين كتاب هست و با علامت ستاره مشخص شده است. به مواردى از آنها متعاقباً اشاره خواهد شد. امّا در معجم چنين كارى مغفول مانده است.
2. نحوه بسط و تفريع يك موضوع متشابه در هر كتاب فاقد ضابطه مشخص است. لذا هريك موضوعى را بنحوى كلى يا مبسوط فهرست بندى كرده اند. اين مطلب نيز در سطور آتى ارائه خواهد شد.
3. در نحوه گردآورى آيات متعلق به يك موضوع از نظر شكلى شايد تفاوتى مهم به چشم نخورد, اما هر دو كتاب در خصوص گردآورى آيات متعلق به يك موضوع از نظر محتوا موفق نبوده اند. در فرهنگ موضوعى ارجاعات متعدد كمى از عدم توفيق كامل كاسته است, اما به هرحال تا رسيدن به نقطه مطلوب راه طولانى است. شگفت آنكه هر يك از كتابها در موضوعى عنايت به گردآورى محتوايى داشته اند و در موضوعى ديگر غفلت كرده اند.
4. سهولت كار با معجم به دليل ذكر شاهد مثال و آيات متعلقه مزيت مهمى است كه مؤلفان محترم فرهنگ موضوعى ـ به اختيار خود ـ از آن محروممان داشته اند و اين خود مايه خطا در ذكر نشانى آيات هم شده است.
5. در فرهنگ موضوعى براى فهرست سازى (اغلب عين صورت صرفى و نحوى موجود در قرآن) (ص هفت مقدمه) حفظ شده است. اما بنا به ضرورت فرهنگ نويسى حالت صرفى و نحوى كلمات يا تعبيرات قرآنى را تغيير داده اند. فى المثل فعل را به مصدر برگردانده يا بر سر اسامى الف و لام (ال) آورده اند. يا صورت نصب و جر را به حالت رفع تبديل كرده يا بعضى ضماير افزوده اند. مدخلهاى اصلى يا اسمند (مثل الصبر) و يا صفت (البارد) و يا تركيب (دارالآخرة) و يا عبارت (يوم ينفع الصادقين صدقهم), و يا مفرد (الشاعر) و يا جمع (الشعراء). دو كار مفيد ديگر عبارت است از پيش بينى مدخلهاى ارجاعى كه با حروف نازك چاپ شده است, و استفاده از مترادفات فارسى براى خواننده فارسى زبان. همين امر موجب فوايدى شده است; مثلاً تمايز نهادن بين دو مشترك لفظى الرجال, به معنى پيادگان و الرجال, به معنى مردان, مايه عدم غفلت از موضوع اول شده است در حالى كه در معجم مشترك لفظى گهگاه فراموش شده است. مترادف ديگر كه خاص كتاب به زبان فارسى است به صورت مدخل ارجاعى ديده مى شود (مثلا شكيبايى , الصبر). در معجم روش كار عبارت است از: گردآورى شكلى و محتوايى آيات مربوط به يك موضوع(مثلاً آخرت), ترتيب و تفريع به موضوعات جزئى تر (مثلاً اسماء الآخرة, الايمان بالآخرة, صفات الآخرة), سپس تنظيم موضوعات جزيى به صورت زيرمدخلهاى اصلى و موضوعات كليدى ذيل موضوع اصلى (مثلاً الآخرة: اسماؤها, الآخرة: الايمان بها). در اين معجم نيز گزينش كلمات كليدى براساس اصل نزديكى آن به ذهن جستجوگرست. اما اساس را بر ذكر صورت مفرد كلمه قرار داده است, مگر آنكه كلمه كليدى قرآن به صورت جمع باشد (مانند الآيات, الحدود). در اين كتاب فهرست سازى و فرهنگ نويسى براساس روش الفبايى است و از ارجاع كلمات به ريشه لغوى آنها خوددارى شده است. در معجم نيز مدخلهاى ارجاعى پيش بينى شده است, اما به گستردگى فهرست موضوعى نيست.
نكته مهم آنكه در فرهنگ موضوعى مدخلهاى اصلى بيشترى از آيات قرآنى استخراج شده و اكثر قريب به اتفاق آنها عين كلمه قرآنى و نص صريح قرآن است, اما در معجم اين گزينش مغفول مانده است و مؤلف محترم بيشتر موضوع سازى كرده است تا موضوع گزينى. موضوع سازى گرچه كارى بس مهم در استخراج معارف قرآنى است, اما مقدمه آن, يعنى موضوع گزينى واجبتر است. به نظر حقير موضوع گزينى قرآن براساس تدوين دواير متداخل و مماس موضوعات قرآن ـ از نظر شكل و محتوا ـ آسانتر از موضوع سازى است. براى نمونه در قرآن اسامى مشخص و بدون ابهامى در خصوص بدن انسان ذكر شده است. وقتى كه فهرست نويسان ما در گزيدن و مرتب كردن اين اسامى دقت لازم را ندارند چگونه مى توان به موضوع گسترده تر در خصوص انسان در قرآن ـ از جنبه طبيعى و فيزيكى ـ پرداخت؟ يا وقتى مؤلف محترم معجم, عميق را در آيه (يأتين من كل فج عميق) (حج/27) به معنى ژرفا گرفته* و در ابعاد ثلاثه فهرست كرده است, چگونه مى توان در مورد واژه هاى ديگر به قضاوت لغوى او اعتماد كامل داشت؟
اكنون به مقايسه دو كتاب در برخى از فصول و موضوعات مى پردازم:
1. بررسى فصول1ـ1. حرف ثاء:
مدخلهاى ثابت بن رفاعه, ثابت بن قيس, ثابت بن يسار الانصارى كه مربوط به مبهمات است و الثاقب, الثالث, ثالث ثلاثه, الثالثه, ثانى اثنين كه عيناً از قرآن موضوع گزينى شده است در معجم نيست. تا اينجا در هر دو كتاب دو كلمه ديگر نيست يكى الثابت و ديگرى ثبات (جمع ثبه به معنى دسته و گروه, سوره نساء/71).
در موضوع مشترك ثبات قدم كه در فرهنگ موضوعى ثبات القدم با مدخلهاى ارجاعى ثبات القدم نيز , التثبيت; الاستقامه. و ثبوت قدم , ثبات القدم فهرست سازى شده است, در معجم موضوعى الثبات به چشم مى خورد. در فرهنگ موضوعى آيات 173 و 187 سوره آل عمران و آيه 35 سوره محمد(ص) كه ربط موضوعى و محتوايى دارند, آمده است, اما آيه 120 سوره هود مغفول مانده است. برعكس در معجم آيه اخير آمده اما سه آيه ياد شده مغفول مانده است. هر دو كتاب ثبات قدم و تثبيت را به هم آميخته اند, و هر دو غلط چاپى دارند (فرهنگ: انفال/ 46 بجاى انفال/45, معجم ابراهيم/2 به جاى ابراهيم/27). اما در معجم به دليل ذكر آيه مشكلى ايجاد نمى شود. اشتباه عجيب تر ذكر ثبات (دسته) ذيل موضوع الثبات در معجم است. در فرهنگ موضوعى برخى آيات مربوط به استقامت و تأييد الهى (مجادله/22, جن/16) نيز ضمن ثبات القدم فهرست شده است.
اين مدخلها در فرهنگ هست, اما در معجم نيست: ثجاج, الثقف, الثقلان, الثلة, الثمن, الثيبات (از مدخلهاى فارسى, شأن نزول و ارجاعى صرف نظر شد). برعكس مَدخل الثرى در معجم هست و در فرهنگ نيست. البته برخى مدخلها بدون ذكر ارجاع در ساير فصول آمده است; مثلا در معجم ذيل موضوع عدد گزينه هاى ثَلاث (سه), ثُلات (سه سه) و ثلاث مأة, ثلاثه, ثلاثون, ثلاثة آلاف, الثُلث و… آمده است. در فرهنگ ثمانين (نور/4) كه يك بار در قرآن داده شده به شكل ثمانون ضبط شده است كه درست نيست و ثلثا (دو سوم) نيز مغفول مانده است.
در مدخلِ الثقلِ معجم آيات بيشترى نقل شده است و در فرهنگ3 مدخل الثقال (اصلى) و ثقيل , الثقال و الثقال نيز , اسحاب الثقال (فرعى) با 2 آيه در مدخل اصلى ديده مى شود. آيات ذكر شده ذيل مدخل الثمر در معجم كاملتر از فرهنگ است (آيات 57 اعراف, 3 رعد و 27 فاطر مغفول مانده است). در عوض در فرهنگ مدخل فرعى الثمرات ـ نقصها و مدخلهاى ارجاعى الثمرات نيز , آيات الله ـ الثمرات; الفواكه; الاكل و الثمرة , الثمرات ديده مى شود. ضمنا دو مدخل اصلى الثمر و الثمرات پيش بينى شده است. چند آيه كه از نظر محتوايى به بحث مربوط است, ذيل مدخل الثمرات آمده (نحل/12, كهف/32) كه در معجم نيست.
مدخل الثمن معجم كاملتر از فرهنگ است (آيات 174 بقره, 77 و 187 و 199 آل عمران, 44 و 106 مائده در فرهنگ نيامده است). گرچه مدخل ارجاعى الثمن نيز , الاشتراء; البيع; التجارة; الاقتصاد و ثمن بخس , يوسف ـ شراؤه مزيت فرهنگ است.
مدخل ثمود در معجم كاملتر از فرهنگ است (آيات 95 هود, 9 ابراهيم, 59 اسراء, و…), گرچه آيات 80 تا 84 حجر را ذكر نكرده است. در عوض فرهنگ موضوعى با تفريع 38 موضوع شاهكار كرده است و آيات مغفول را جبران.
مدخل الثناء على الله معجم در فرهنگ موضوعى نيست.
مدخل الثواب معجم كاملتر از فرهنگ است, اما تفريع موضوع و ارجاعات فرهنگ جبران مافات كرده است. و با وجود غفلت از آيات 153 و 195 آل عمران و 76 مريم, معلوم نيست چرا آيه 110 بقره در فرهنگ آمده است. لازم بود ثواب الكفار (مطففين/36) ذكر مى شد. در مدخلهاى فرعى ثواب الآخرة و ثواب الدنيا به جاى آيه 148 آل عمران آيه 152 ذكر شده كه اشتباه است. آيات مدخل الثياب فرهنگ با دو مدخل فرعى تطهيرها و وضعها مانند مدخل الثوب معجم است (بجز كهف/31 كه در فرهنگ نيامده است), اما مدخل فرعى و ارجاعى فرهنگى بسيار كارگشاست. 1ـ2. حرف ذال:
در مدخل الذات معجم تمام آيات وارده بجز ذواتى اكل (سباء/16) همان 30 آيه در بر دارنده كلمه ذات است. اما در فرهنگ 17 مدخل (4 اصلى و بقيه فرعى) گزيده شده است. در هر دو كتاب كمبود ديده مى شود ذواتى اكل در فرهنگ و ذواتا افنان (الرحمن/48) در معجم مغفول مانده است. در فرهنگ ذات قرار و ذات لهب نيز به چشم نمى خورد.
اين مدخلها در فرهنگ هست و در معجم نيست: ذأم , المذؤم; ذا متربه , مسكينا ذا متربه; ذا مقربه , ذوى القربى; يتيماً ذا مقربه; الذر , عالم الذر; الذرع; الذلول; ذوحظ; ذو سعه; ذو عسرة; ذو العصف; ذو قربى , ذوى القربى; الاقارب; ذو مال وبنين; ذو المعارج; ذوى عدل; ذوى القربى; ذى حجر; ذى علم , العليم; ذى مسغبه , يوم ذى مسغبه بر اينها مدخلهاى ذو الاوتاد , فرعون و ذو الخويصره را نيز مى توان افزود. برعكس مدخلهاى ذمّ و ذهاب با تفريعات آن در فرهنگ نيست.
مدخل الذبح با مدخلهاى الذبح لغيرالله: تحريمه; الذبيحه; الذبيحه المحرم كلها در معجم با تفاوتهايى در مدخلهاى الذبائح , الذبح; الذبيحه, التذكيه, الصيد, الاصطياد, اهل الكتاب ـ ذبائحهم; الذبح; الذبح نيز , التذبيح, الذبيحه ذبح شرعى , ماذكر اسم الله عليه; ذبح عظيم; الذبيحه; الذبيحه نيز , ما احلّ به لغير الله قابل مقايسه است و البته ارجاعات فرهنگ بسيار عالى است.
از مدخلهاى الذراع و الذره كه بگذريم مدخل الذريه در معجم تفريعات خوبى دارد, مانند ذرية ابليس, الذرية الصالحة, اما ارجاع به الابناء والولد ندارد.
مدخل الذكورة معجم كاملتر از مدخل الذكر (= زينه) فرهنگ است. در فرهنگ آيات 11 نساء و 136 انعام ياد نشده و به هم ريختگى ديده مى شود. ضمناً به جاى نحل/ 97 به اشتباه نساء/97 ضبط شده است.
مدخل الذكر معجم كاملتر و تفريعات بيشترى دارد كه بسيار گره گشا و عالى است, مانند: الذكر: اطلاقه على الرسالات السماوية; الذكر: اطلاقه على الشرف والعزة; الذكر: اطلاقه على العذاب; الذكر: اطلاقه على القرآن; ذكر الله, ذكرالله: آثاره: البعد عن المنكر; ذكرالله: آثاره: الصبر; ذكرالله: آثاره: الطمأنينه; ذكرالله: آثاره: الفلاح; ذكرالله: احواله; ذكرالله: الاكثار منه; ذكرالله: الامربه; ذكرالله بنعمه; ذكرالله: ثوابه; ذكرالله, ذم تركه; ذكرالله القلبى, ذكرالله: مصاحبته للعبادات; ذكرالله: مصاحبته للمعاملات; ذكرالله: وقته; الذكر بالسوء والذكرى. البته در فرهنگ گرچه آيات ذكر ذيل مدخل الذكر آمده است, اما مدخلهاى فرعى الذكر نيز , القرآن, الدعاء, التذكر, اللوح المحفوظ, الله ذكره, الملقيات ذكراً, ذكر اسم الله , الصيد ـ ذكر اسم الله; الذكر الحكيم , القرآن (الاسماء والاوصاف) ـ الذكر الحكيم, ذكر الرحمن , الله ـ ذكره; ذكرالله , الله ـ ذكره; الاعراض عن ذكر الله, الذكر المحدث, ذكر نعمت , النعمة ـ ذكرها آمده كه برخى تفريعات در معجم مشهود نيست. مدخل الذل در معجم دو تفريع مهم ذل التواضع و ذل الكافرين دارد. در فرهنگ ارجاع به اذلال و اذله و ذلت يهود آمده, اما به صاغرون ارجاع نداده است.
مدخل الذم معجم واقعاً عالى است, آن هم با تفريعات الذم: افعاله: بئس; الذم: افعاله: ساء; الذم: انواعه: التشبيهى; الذم: انواعه: الوصفى. عجيب آنكه اين مدخل در فرهنگ از ياد رفته است.
مدخل الذنب والذنوب فرهنگ با ارجاع به الاثم, الخطيئه, المعصيه, السيئه, الفاحشه والاعتراف بها خوب است, اما مدخل الذنب معجم با تفريعات الذنب: الاصرار عليه; الذنب: التوبة منه; الذنب: العقاب عليه: الذنب علم الله به; الذنب: غفرانه بهتر است.
مدخل الذهاب معجم با تفريعات آن (الذهاب الى الله, الذهاب بالابصار, الذهاب بالحقوق, الذهاب بالماء, الذهاب بالنعم, الذهاب بالنور, الذهاب بالوحى, ذهاب الحزن, ذهاب الخوف, ذهاب الرجز, زهاب الرجس; ذهاب الزبد, ذهاب السيئات, ذهاب الطيبات, ذهاب الغيظ, الذهاب للبحث, الذهاب للدعوة, الذهاب للسباق, الذهاب للقتال, الذهاب للمراسله, الذهاب والاستخلاف, ذهاب النفس, الذهاب والاستئذان, الذهاب والتكبر, الذهاب والغضب) در فرهنگ ديده نمى شود.
مدخل ذوالقرنين فرهنگ با تفريعات ده گانه بهتر از همان مدخل در معجم است. و نيز مدخل ذوالكفل در فرهنگ با سه تفريع. مدخل الذوق والذائقه والذائقون در فرهنگ به پاى مدخل الذوق معجم با تفريعات آن (الذوق الحسى, الذوق المعنوى, الذوق المعنوى للعذاب, الذوق المعنوى للنعيم) نمى رسد.
سرانجام در هر دو كتاب مدخلهاى ذرء (خلق) و الذكى , التذكيه مغفول مانده است. 1ـ3. حرف ضاد:
از مدخلهاى مشتركى چون ضامر و الضأن كه بگذريم, دسته بندى معجم دقيقتر است. براى نمونه الضأن به الحيوان: النَّعم: الغنم يا الضمى به الزمن: الضحى ارجاع داده شده است و الضَبح, كه در فرهنگ نيامده است, به الصوت ارجاع داده شده است. مدخل الضدّ در فرهنگ موضوعى ديده نمى شود.
مدخل الضرّ معجم كاملتر و تفريعات دقيقترى دارد مانند الضر بالآخرين: تحريمه; الضرّ: الصبر عليه; الضرّ: عدم لحوقه بالله; الضر: كشفه من الله وحده; الضر: من الله وحده. در فرهنگ مدخل ارجاعى الضر نيز , الله ـ ضره و مدخل اصلى الضراء و الضرار ـ مسجد , مسجد الضرار در نظر گرفته شده كه خوب است.
مدخل الضراعه يا ارجاع آن به تضرع در فرهنگ نيست.
در خصوص مدخل الضرب و ضرب الامثال و الضرب فى الارض شواهد فرهنگ ناقص است. مدخل ضرب الرقاب , الجهاد فرهنگ در معجم نيامده است. برعكس مدخل الضرورة معجم در فرهنگ ديده نمى شود (مراد اضطرار است). مدخلهاى الضعاف , الضعيف, الضعفاء والضعيف (با دو مدخل فرعى ليس عليه حرج و نصيحته لله) فرهنگ با تفاوتهايى در مدخل ضعف القوه معجم آمده است كه در بر دارنده كلمات همريشه استضعاف نيز هست.
مدخلهاى ضِعف , الاضعاف; عذاب الضعف; جزاء الضعف; ضعفين; ضعف الحياة , عذاب الحياة و ضعف الممات , عذاب الممات فرهنگ در مدخل الضعف الكمى معجم آمده است, و معلوم است كه اولى بهتر است. مدخل الضغث و الضغط الجوى معجم در فرهنگ نيست.
مدخلهاى الضلال; الضلالة; الضلالة نيز , الغى; الاضلال; سبيل الله ـ صدر; الشرك; ضلالت اهل كتاب , اهل الكتاب ـ ضلالتهم فرهنگ در مدخلهاى الضلال: اتهام الانبياء به; الضلال: بعده عن الحق; الضلال, بمعنى الحيرة; الضلال بمعنى الضياع; الضلال بمعنى النسيان; الضلال: جزاؤه; ضلال الشركاء عن المشركين; الضلال: نفيه عن الله, معجم دسته بندى شده كه مناسبتر است, گرچه مدخلهاى ارجاعى فرهنگ به الغيّ و… مكمل آن است.
مدخل الضمّ و الضنك والضياع والضياع: نفيه عن الله در فرهنگ نيست. مدخل الضيف معجم فاقد تفريعات مدخلهاى مشابه در فرهنگ است. مدخل ضيزى (, ظلم) در فرهنگ مغفول مانده است. مدخل الضيق المكانى و الضيق النفسى معجم دقيقتر از مدخلهاى الضيق و الضيّق فرهنگ است كه اشتباه هم دارد (در الضيّق آيه 70 نمل درست نيست, بلكه انعام/125 و طلاق/6 مناسب است) عدم توجه به ارجاع به نجع و باخع در اين مورد نيز قابل ذكر است.
مدخل ضير (شعراء/50) در هر دو كتاب ذكر نشده است. 1ـ4. حرف ظاء:
مدخل الظَفر معجم در فرهنگ نيامده است و برعكس مدخلهاى الظلوم, الظله و الظليل فرهنگ در معجم نيست.
مدخل الظل معجم فاقد تفريعات مدخلهاى الظل نيز , الظله; الظل ـ مدّه , الله ـ مدّه الظل; ظل ذى ثلاث شعب , جهنم ـ ظلها; ظل ممدود; ظل من يحموم والظلال ظلل من النار والظلل فرهنگ است.
مدخل الظلام معجم فاقد تفريعات مدخلهاى الظلمات نيز , الاظلام; لاتستوى الظلمات والنور; ظلمات الارض; ظلمات البحر, ظلمات البر; ظلمات ثلاث; ظلمت است. در معجم بدرستى اغطش ذيل الغلام ضبط شده است و در فرهنگ دقت نشده است, ارجاع به الزمن: الليل نيز در معجم لازم بوده و انجام شده, اما فرهنگ فاقد آن است.
مدخل الظلم در فرهنگ با ارجاع به الكفر و الظالمون والظالم للنفس والظالم بايد ذيل يكى از اينها فهرست مى شد. گرچه تفريعات سى گانه ذيل الظالمون بسيار هشيارانه است, اما دسته بندى معجم مجموعاً بهتر است و شامل اين موارد: الظلم: انواعه: الافتراء على الله; الظلم: انواعه: اكل اموال الناس بالباطل; الظلم: انواعه: اكل اموال اليتامى; الظلم: انواعه: التكذيب بآيات الله; الظلم: انواعه: الشرك بالله; الظلم: انواعه: الصد عن سبيل الله; الظلم: انواعه: ظلم الانسان لنفسه; الظلم: انواعه: مخالفة اوامر الله; الظلم: تنزيه الله عنه; الظلم: التوبة منه; الظلم: جزاؤه; الظلم: نفيه بارسال الرسل; الظلم: نفيه بالتكليف قدر الطاقه; الظلم: نفيه بالجزاء على الكسب; الظلم: النهى عن موالاة الظالمين.
مدخل الظن و توابع آن, ظن الجاهلية, ظن السوء, الظنون و الظن نيز , الشك فرهنگ و مدخلهاى فرعى الاجتناب منه و اتّباعه از جهتى خوب است و مدخل الظن و توابع آن, الظن بمعنى الوهم و الظن بمعنى اليقين معجم (ظن السوء مشترك است), از جهتى ديگر.
مدخل الظَّهر و الظهور (پشت ها) در فرهنگ, در معجم به شكل ظهر الارض, ظهر الانسان, ظهر الحيوان, ظهر البحر آمده كه دقيقتر است. الظهور (بر شدن در زخرف/33) در فرهنگ جدا آمده كه بهتر است اما در معجم همراه با خانواده تبدون و ظاهر و يظهروا يكجا فهرست شده كه درست نيست.
مدخل ظهور الحق و ظهور الفساد معجم نيز مهم است و در فرهنگ به چشم نمى خورد.
مختصر پيشگفته تنها در چهار حرف كم كاربرد نشان مى دهد كه چقدر براى موضع گزينى دقت لازم است. اگر قرار بود در حروف پركاربرد مقايسه صورت گيرد, صدها ايراد ديگر هويدا مى شد. با توجه به ضيق مجال بررسى فصول را به پايان برده و به بررسى بعضى از موضوعات در فصول ديگر مى پردازيم.2. بررسى برخى از موضوعات (مدخلها):2ـ1. اسماء و صفات الهى:
در فرهنگ موضوعى مدخل الاسماء الحسنى كمبودهاى جدى دارد كه به اطلاع مؤلفان محترم رسيده است. در معجم نيز گرچه در دو مدخل الاسماء الحسنى و صفات الله كار گزينش و دسته بندى به شكلى مطلوب سامان يافته, اما كار ناقص است. حقير در مقاله اى مفصل اسماء و صفات الهى را با روشى مضبوط فراهم كرده و ارائه داده است. به شمارش نوشتار ما بيش از 230 اسم و صفت (در حالت فاعلى نه بر ساخته از فعل) در قرآن وارد شده است. براى نمونه اسامى خير, نعم المجيبون, نعم القادرون, نعم الماهدون, رب كل شئ و… در هر دو كتاب نيست. 2ـ2. اسماء و صفات پيامبر(ص):
هر دو كتاب در مدخل محمد(ص) زحمات فراوان كشيده اند و دسته بندى آيات در هر كتاب فوائدى دارد كه در ديگرى نيست. در محدوده اسامى پيامبر(ص) و يا صفات او اين موارد در فرهنگ ذكر شده و در معجم نيست: اول المسلمين, الشهيد, المذكّر, النُور, الولى و برعكس حريص عليكم (توبه/128) در معجم ذكر شده و در فرهنگ نيست. بر موارد مغفول در هر دو كتاب مى توان ذكراً رسولاً (طلاق/10), طه, يس, حم, رسول امين, رسول كريم را افزود. 2ـ3. اسماء و صفات قرآن:
به گزارش فهرس المطالب دكتر راميار 83 اسم و صفت براى قرآن است كه اين موارد در هر دو كتاب نيست: امام مبين, ام الكتاب, امر, ايمان, تفصيل, حبل, حكمه, روح, علم, قصص, القول, متشابه, مرفوعه, مفصل, نباء, النجوم, نعمة, هادى و وحى. البته موارد ديگرى هم هست كه در معجم ياد شده و در فرهنگ نيست; چون ذكرى, عزيز و كريم. ضمناً به دليل عدم تفريع مناسب برخى از صفات ذيل عنوان كلى تر آمده است, مانند صحف مكرمه و صحف مطهره ذيل صحف و القرآن الحكيم, القرآن العظيم, القرآن المجيد, قرآن كريم و قرآن مبين ذيل القرآن. بر مواردى كه در معجم نيامده (و در فرهنگ آمده است) اين مواد افزوده مى شود: آيات, احسن الحديث, احسن القصص, بشير, بيان, بينه, تبصره, تذكره, ذى الذكر, صدق, عجب, على, فصل, قيم, كوثر, مصدق و مهيمن. 2ـ4. انسان ـ جسم انسان:
موضوع انسان بسيار گسترده است, فعلاً در خصوص مواردى از جسم انسان كه در قرآن ذكر شده است بحث مى كنيم. موارد ذيل در هر دو كتاب نيامده است: جيب و جيوب, ادبار, اقدام, جوف, طرف, كف, و بر اينها ازر, اسر, بشر, ترائب و ماء رافق و عورات را بايد افزود. در فرهنگ اين موارد كه در معجم آمده به چشم نمى خورد: خدّ, ساق, سن, مرفق, وجه, جباه و جبين و ترقوه. برعكس اين موارد در فرهنگ آمده و در معجم نيست: الاصلاب (صلب), البدن, الجيد, الخرطوم, الدم, الدماء, الدمع, سوءات, العقب, الفروج, اللحية, الناصيه, الوتين, الوريد. و بر اينها المضغة, النطفه, منى و غائط را مى توان افزود (كه در واقع برخى مامتعلق به انسان است نه جسم او). در فرهنگ ظُفر (ناخن) به اشتباه وارد شده است, چون مربوط به حيوانات است. ضمنا جناح (بازو و بغل) نيز در هر دو كتاب نيست. 2ـ5. اوقات:
در هر دو كتاب واژه هاى مربوط فاقد احصا كامل و تام است. براى نمونه افول, شفق, طلوع, عسعس, عصر, غروب, فلق, غاسق و غلّه و امس. در معجم غسق, غداة, فجر و اشراق ياد شده اما در فرهنگ خير. بر اينها به اعتبارى الصريم (الليل الاسود) را بايد افزود. در فرهنگ حقب (هفتاد سال) آمده, اما در معجم از آن ياد نشده است. كلاً هر دو كتاب در مدخل سازى فرعى و ارجاعى نقص جدى دارند. 2ـ6. اسامى حيوانات:
در هر دو كتاب اين موارد ياد نشده است: ابابيل, بعير, بكر, جان, جماله, جمل, جوارح (سگ و مرغ شكارى), حموله, دابة الارض (موريانه), ركاب (شتر), عرم, عشار, عوان, فارض, فراش, فَرس, و نون. اين موارد در معجم ذيل بخشهايى ياد شده, آمده, امّآ درفرهنگ نيست: ثعبان, جواد, جياد, حوت, غراب و هدهد, فيل, قمل, ناقه, نعجه و نمل. 2ـ7. رنگها:
هر دو كتاب در فهرست موارد مذكور كوتاهى كرده اند. در قرآن از رنگهاى سفيد و سبز و سياه و زرد و كبود ياد شده است. در فرهنگ به زرق (كبود, طه/102) اشاره شده و معجم آن را ياد نكرده است. احوى (سياه متمايل به سبز), غرابيب (از غراب يعنى نيك سياه), فاقع (زرد پررنگ), مدهامه (از دهيم يعنى سبز سياه فام) و وردة (گلى رنگ) در هر دو ياد نشده است. 2ـ 8. گياهان:
در مدخل النبات, شتاب و كم دقتى عيان است و احصاء دقيقى به عمل نيامده است, در معجم بدون مدخل فرعى تعدادى از آيات را ذكر كرده است (با چهارده نام گياه و ارجاع به ثمر, حبه, شجره, عنب, فاكهه, نخل, يقطين) و در فرهنگ نيز با مدخل ارجاعى النبات , الزرع, الحرث, الشجر, مشكل حل نشده و شانزده نام گياه ذكر شده است. در هر دو كتاب اين موارد بايد ياد مى شد: اثل, تين (اگر آن را ميوه بدانيم), خمط, زقوم, زنجبيل, سدر, ضريع, طلح (موز), طلع, كافور, لينه (نوعى خرما), نجم و بر اينها غثاء, ريحان, صريم و مسد و خردل را مى توان افزود. ابّ, فوم و يقطين بنحوى در معجم ياد شده, اما در فرهنگ ياد نشده است.
با آنكه مى توان در موضوعاتى چون اسره (خانواده), جغرافيا, جامعه و گروه, اقتصاد, اثاث و البسه و مانند اينها به بررسى بيشترى پرداخت, اما خوف از تطويل ملال آور حقير را از بررسى بيشتر و وسيعتر منصرف كرد.
اينجانب بارها و بارها لزوم تهيه فرهنگ بسامدى كامل و بى نقص الفاظ و معانى قرآن را يادآور شده ام و آن را مقدمه تهيه فرهنگ جامع موضوعات قرآن مى دانم و اين يكى را مقدمه فرهنگ ادوارى معانى و موضوعات و محتويات قرآن.
بايد مجامع متكفل احياى پژوهشهاى قرآنى به صورت تخصصى به اين امر دست يازند. راستى پانزده قرن براى انجام دو كار اول كافى نبوده است؟ حقير وقتى به عشق مسلمين به كتاب خدا مى انديشد, در عجب مى ماند كه چرا اين همه كارهاى نكرده و ناتمام به چشم مى خورد. حيرت آور است كه كسانى با عشق و حوصله فراوان به شمارش حروف و حركات و كلمات قرآن عزيز پرداخته اند, اما اشتباه كرده اند و تاكنون هم پاسخ درستى دريافت نشده است. علاقه به حفظ و نگهدارى قرآن مايه اين شمارشها بوده است, اما چرا حتى آمار رايانه اى هم دقت لازم را ندارد؟ راستى مگر تدبر و تفكر و استخراج موضوعات مشهود قرآن و چيدن و ربط دادن آنها چقدر كار مى خواهد؟ چرا بايد پس از قرنها و بارها شمارش سرانجام با دوازده سال كار يك محقق شماره دقيق تعداد الله كشف شود!؟ حقير هر نوع بررسى آمارى و شكلى و محتوايى و تفسيرى و علمى و… را در ساحت قرآن دوست دارد و براى كشف اسرار آن لازم مى شمارد. اما از خاصيت هدايت بخشى قرآن چه بهره اى برده ايم؟ آيا براى تبليغ و تبليغات روش قرآن را بررسى كرده ايم؟ آيا براى طرح قصه و حديث از آن الهام گرفته ايم؟ آيا در برخورد با معضلات و مشكلات اجتماعى قرآن را راهنماى عمل ساخته ايم؟ آيا خود را در پرتو قرآن و فى ظلال آن قرار داده ايم؟ آيا ميزان حيات ما قرآن شده است؟ آيا …
به قول عزيزى آيات قرآن را بايد پرچم و راهنماى عمل كرد.3 اما و اما كه هر كار بدون پايه ريزى ناكار خواهد شد. در نمايشگاه قرآن كريم بر تعداد اندك رساله هاى دانشجويى حول قرآن گريستم. آيا بايد هنوز هم قرآن را مهجور ديد؟ آيا هنوز هم پرداختن به قرآن تضحيه است؟ اى كاش همه عمر ما در راه تدبر در يك آيه قرآن فنا شود, چه بهتر از اين؟پاورقي: 1. اين اثر كه جزو مراجع ما در اين نوشتار است و برخى كمبودهاى دو كتاب مورد بحث را نمايانگر مى كند, در انتهاى قرآن اهدايى اتحاديه انجمنهاى اسلامى دانشجويان در اروپا و انجمن اسلامى دانشجويان در آمريكا و كانادا چاپ شده است و حاوى نكات سودمند فراوانى است, اما مع الاسف اشتباهات چاپى و غير چاپى آن كم نيست. در عين حال حالت دائرةالمعارف گونه آن بارها راقم را به كار آمده است. خدايش رحمت كناد مرحوم دكتر راميار را كه با سختكوشى و تواضع كاركرد و برفت. 2. مشخصات كتاب: فرهنگ موضوعى قرآن مجيد, كامران فانى و بهاءالدين خرمشاهى, الهدى, تهران, 1369, چاپ دوم, شانزده«420ص. * در اينجا عميق به معنى بعيد است (ر.ك: مفردات راغب) نظير اين مورد كم نيست; مثلا فرش (انعام/142) كه شتر كوچك است و ركب (انفال/42) كاروان و ركاب (حشر/9) به معنى شتر و…. 3. گفته اى از جناب حجةالاسلام آقاى قرائتى. ر.ك: بينات, شماره9, ص114. البته تعبير دقيق ايشان اين است: (از هر آيه پلاكارد درست كنيم, قرآن را به صورت پيام درآوريم).
گذرى بر كتاب زبان فارسى 1و2
ارشاد سرابى اصغر
زبان فارسى. درس مشترك كليّه رشته هاى دوره پيش دانشگاهى. مؤلّفان: دكتر محمّدرضا سنگرى, حسن ذوالفقارى, محمّد غلام. وزارت آموزش و پرورش, چاپ اوّل, 1374.
خيز تا بر كلك آن نقّاش جان افشان كنيم
كاين همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
در كنار عمر ديرنده و خاطراتِ تلخ و شيرين وزارت آموزش و پرورش ايران, كتابهاى درسى نيز همچون مردان كهنسال, سرگذشتى عبرت آموز دارند كه هرچند غم خيز است و آب در چشمِ پژوهنده مى آورد, در عين حال مايه تجربه اندوزى است. اين رازداران خاموش به ساليان دراز, فراز و نشيبهاى بسيار پيموده و چون كشتيهاى بى ناخداى در تلاطم درياى حوادث سياسى, پيوسته گرفتار توفانهاى زمانه خويش بوده و آزارهاى فراوان ديده اند. خواهانيها و پسندهاى كم سنگ و بى بهاى دولت مداران در طى روزگاران, سبب گرديد تا كتابهاى درسى, از سر ناچارى, با هر ناسازى درسازند و به سرخاب و گلگونه هاى قلب و ناخالصِ كارگزاران حيلت ساز, چهره خويش بيارايند و هر روز به رنگى به بازار درآيند.
خضوع و خاكساريِ وزارت آموزش و پرورش ـ طوعاً او كرهاً ـ و بى سامان كارى حكومتهاى ماضى ـ مرةً بعد اُخرى ـ موجب آمد كه نظام آموزشى ايران, چشم بسته, دل در گرو شيوه ها و معيارهاى بيگانه داشته باشد و چون دستنبويى بازيچه پسندها و اغراض بيگانگان قرار گيرد. و زشتتر آن كه آواز داده بودند:(ايران بايد ظاهراً و باطناً و جسماً و روحاً فرنگى مآب شود و بس)1; چندان كه هنوزش بر سينه و يال از آن زخمها, نشانهاست و از سوزِ سوگ آن غارتها و بردنها و بردنها; انديشه وران دردمندِ كلان سال را (دل پر اندوه تر از نار پر از دانه)
دريغ و درد! اگر اين وزارتخانه به ساليان دراز, وزيران و رجالى راست انديش, استوار كار و در عين حال بيخدار و گُندآور مى داشت و به بندگى بيگانگان نامحرم و بى طهارت تن نمى سپرد; بى شك امروز از قوام, توانمندى و قِداست افزون ترى برخوردار بود. بى ترديد در جنب خيل آدمكهاى مسلوب الاختيارِ خشك مغز, گهگاه فرزانگانى شيرين كار و عاشقانى پاك باخته و جگر دار هم بوده اند كه به دور از سود و زيان خويش و بى هراس از خط و نشانها و دندان نمودن ستنبه كاران, در راه اصلاح و ارتقاء دانش و فرهنگ اين سرزمين ديرينه سال كوشيده اند.
در اين روزگار به جبران آن زيانها و كج راهگى ها و به يمن وجود فرزانگان راه يافته و مديران نيك راى, لازم است كه اين وزارتخانه شيوه اى معقول و سياستى مستمر و منسجم در پيش گيرد و به وظايف اصلى خود يعنى تزكيه روان فرزندان ايران زمين و تقويت دانش و آگاهى آنان بپردازد و حتّى الامكان از پافشارى و اصرار بر ملاكهاى غير اصولى و پيروى و تقليد از شيوه هاى ناسازگارِ بيگانگان ـ بِأى نحوٍ ـ پرهيز كند.
از جمله ابتكارات مطلوب و به نسبت موفقِ وزارت آموزش و پرورش در خلال سالهاى اخير, دگرگونى درونمايه و محتواى كتابهاى درسى بوده كه به تَبَع تغيير نظام آموزشى, صورت پذيرفته است.2 اينك رايحه شكوفه هاى اين باغ تازگى, مشام جان ميليونها دانش آموز و معلّم شيفته را در سراسر ايران اسلامى معطّر كرده است. بارى, سازمان پژوهش و برنامه ريزى آموزشى به هميارى و همّت مردانه دفتر برنامه ريزى و تأليف كتب درسى, هوشيارانه و از سر پختگى با سنجيدگى تمام, به تغيير بنيادين كتابهاى درسى دست يازيده و در اين كارِ دشوار و ارزشمند به توفيقات چشمگيرى نايل آمده است.
از ميان مجموع تأليفات مدرسه اى, كتابهاى فارسى عمومى و نيز متون ادب رشته علوم انسانى به دلايلى چند, اهميّتى ويژه دارند; زيرا همين نوع كتابهايند كه فرهنگ و ادب آميخته ايران و اسلام را ـ هرچند اندك ـ به جوانان انتقال مى دهند و آنان را در برابر فريب و تهاجم انديشه هاى اهريمنى بيگانگان, محافظت و بيمه مى كنند. اگر باور كنيم كه شيرازه قومى هر كشور از دين و زبان و مليّت قوام مى گيرد, آنگاه به اهميّت زبان و ادبيّات فارسى و بالمآل كتابهاى درسى اين رشته پى مى بريم. از همين روى نگارنده اين سطور هنوز هم بر سر همان نظريه است كه در تأليف هر كتاب درسى بايد از خِرَد جمعى و تخصّصى استفاده شود كه بيشتر مصون از خطاست و به سلامت افزون ترى راه مى برد.3 انصاف را كه نوشتن كتابهاى درسى براى صدها هزار معلّم و ميليونها دانش آموز فارسى زبان در مناطق مختلف كشور ـ حتّى فراتر از مرزهاى داخلى ـ كارى خُرد و بازيچه نيست.
بررسى و مقايسه كتابهاى درسى ـ على الاطلاق ـ بيانگر آن است كه اهداف و نگره هاى كارگزاران وزارتخانه در زمينه آموزش و ارائه زبان و ادبيّات فارسى ـ تا همين چند سال پيش ـ بر پايه اى محكم, استوار نبوده و سليقه و تفكّرى منسجم در تدوين آنها لحاظ نشده است. بسيارى از تعصّبات ناموجّه و مميّزيهاى شتابزده, تن و جان آنها را آزرده و كمتر كتابى بوده كه وجاهت و مقبوليّت تام يافته و از لغزشهاى علمى يا تحميلهاى مقطعى و مصلحتى بركنار مانده باشد. خوشبختانه در سالهاى اخير برخاستگى و جنبشى در شيوه تدوين كتابهاى درسى حاصل آمده و نحوه تفكّر مؤلّفان و مسؤولان دفتر برنامه ريزى متحوّل و دگرگون شده است.
در جمع كتابهاى فارسى و متون ـ عمومى و اختصاصى ـ يكى كتاب زبان فارسى1و2, درس مشترك براى كليّه رشته هاى پيش دانشگاهى, و ديگرى ادبيّات فارسى (متون نظم و نثر2), رشته علوم انسانى ويژه همان مقطع ـ تأليف سه تن, به نامهاى دكتر محمّدرضا سنگرى, حسن ذوالفقارى و محمّد غلام, چاپ 1374 ـ از لونى ديگر است. اين دو كتاب در شرف و رتبت از اقران و همسالان خود ـ ديگر كتابها ـ درگذشته اند.4
نگارنده در اين مقاله بر آن است كه به نقد و بررسى يكى از دو كتاب مذكور يعنى زبان فارسى 1و2, درس مشترك كليّه رشته هاى دوره پيش دانشگاهى, بپردازد و شطرى از محاسن و لطايف آن را ـ اَداءً لِبَعضِ مايَجِب عَلَيَّ مِنَ الشُّكر ـ بگزارد تا خدمت بى شائبه آن مؤلّفان گرامى در پرده خمول نماند و به مسامع اهل نظر و ارباب فضل برسد.
بى مداهنه, از ميان جان مى گويم كه از سال 1359,5 الى يومنا هذا, در جمع كتابهاى فارسى و متون, هيچ مؤلّفى بر اين منوال ـ متنوع و به اعتدال ـ كتاب درسى فراهم نكرده و اين دولت و نبالت كه آن سه تن بزرگوار را در اين مسلوك رسيده, هيچ خداوند قلمى را مسلّم نشده است. رنج مؤلّفان و تلاش كارشناسان دفتر برنامه ريزى و تأليف كتابهاى درسى حاصلى مطلوب داشته و اين گزيده, الحق كتابى است لطيف, مشتمل بر دقايق ادبيّات كه مؤلّفان گرامى در آرايش اين عروسِ هر هفت كرده, هنرها نموده و با بهره گيرى از ظرايف و طرايف ادب فارسى, نازك طبعى و شيرين كارى خود را به جلوه درآورده اند. اينان به اقتضاى زمان, به بخشى از پسندهاى جوانان و مدرّسان دست يافته و از اين روى كتابِ نامبرده مقبول طبع مردم صاحب هنر شده است.
كتاب زبان فارسى 1و2, درس مشترك كليّه رشته هاى پيش دانشگاهى, داراى يك مقدّمه, ده فصل, مشتمل بر سى ودو درس و يك فهرست واژگانى و جمعاً دويست و پنج صفحه است. تقسيم بندى فصلهاى كتاب براساس بنيادى ترين مسايل ادبيّات, همچون: تحميديّه و مناجات, ادبيّات حماسى, غنايى, تعليمى, توصيف و تصويرگرى, حسب حال/ زندگى نامه, ادبيّات داستانى, ترجمه, زبان فارسى و ادبيّات معاصر تنظيم گرديده است.
شمارش همه هنرها و نغزكاريهاى مؤلّفان محترم كه در سراسر كتاب به كار رفته, در اين مختصر نمى گنجد. بنابراين فقط برخى امتيازات و برجستگيهاى آن را برمى شماريم; و بدان جهت كه تمام موارد آتى الذّكر در همه فصلهاى اين تأليف گرانقدر اعمال گرديده و مصداق يافته است, از ارائه نمونه و شاهد درمى گذريم و علاقه مندان را به خواندن آن فرامى خوانيم.
بخش نخست: امتيازات و برجستگيهاالف ـ برقرارى ارتباط با مخاطبان و شوق انگيزى:
موضوع و محتواى درسها و مباحث آن با روحيه دانش آموزان پرتحرّك و پوياى دوره پيش دانشگاهى تا حدود زيادى پيوند و مطابقت دارد. گويى از اين حيث درك روانشناسانه و نحوه تفكّر و مقطع تحصيلى آنان مدّ نظر بوده است. در تقسيم بندى فصول و همخوانى تركيب درسها, سبكى بديع و ديدگاهى تازه ارائه گرديده است. بدين جهت اين كتاب, شوق و علاقه را در مخاطبان خود برمى انگيزد. از اين حيث, همچون تأليفات دوره هاى پيشين, دانش آموزان را از ادبيّات بيزار نمى كند و آنان را در زير انبوه درسهاى كهنه و پوسيده, مشق و تمرينهاى ساختگى و تعليمات غيردانشورانه از پاى درنمى آورد. ب ـ مقايسه سبك شناسانه و تحليل گونه متون:
با مقايسه سبك شناسانه و تشخيص صحيح و سقيم آثار, به تقويت قريحه تحليل و اجتهاد خوانندگان مى پردازد. توضيح اينكه در ابتداى هر فصل, متناسب با مندرجات آن, درآمدى پرداخته شده كه به عنوان مدخل بحث, زمينه ساز فهم بهتر متون و كشف ارتباطِ طولى درسهاست. علاوه بر اين در آغاز هر درس نيز نقد و تحليل گونه اى كوتاه و مختصر از متن به دست مى دهد كه بسيار سودمند و راهگشاست. امروزه ارزيابى آثار ادبى و شناخت ارزشهاى هنرى از اهميّتى ويژه برخوردار است6 و اين كتاب در تقويت نيروى تحليل گرى دانش آموزان مى كوشد.
متأسفانه نظام تحصيلى گذشته از اين جهت ناتوانى داشت و به قول صاحب نظرى: (شيوه آموزش و پرورش ما سالها طورى بوده كه اكثر درس خواندگان در طى دوره تحصيل بر اثر پرورش نيافتن نيروى تفكّر در آنان و بى نصيبى از بحث و اظهار نظر بتدريج به صورتى قالبى مى انديشند و نه تنها استعداد ابتكار, بلكه گاهى استقلال منش خويش را نيز از دست مى دهند7). ج ـ ارائه مفاهيم انسانى و اخلاقى:
ارزشهاى اخلاقى در هنر و ادبيّات امروز ايران از اهمّيت ويژه اى برخوردار است و از ديدگاه نقد اخلاقى شعر و ادب مستلزم وعظ و تحقيق و حكمت است. بدين جهت ادب و هنر وسيله و ابزار اخلاق و تربيت به شمار مى رود.
مؤلّفان در انتخاب و گزينش نمونه ها, متونى را ـ اعم از شعر و نثر ـ برگزيده اند كه علاوه بر زيبايى, پختگى و انسجام, مفاهيم بلند و ارزشمند انسانى و اخلاقى را نيز دربرداشته باشد. اين نوع آثار, خواننده را به سوى پاكدلى و رستگارى هدايت مى كند و نوعى تهذيب و تزكيه (katharsis) در روان و عواطف خواننده پديد مى آورد.8 د ـ توجّه به ادبيّات كهن و معاصر:
ضمن مراقبت و تكيه بر ادبيات كهن ايران, به ادبيات معاصر هم به عنوان بخشى از روند مستمرّ تاريخى توجّه داشته و قدر و منزلت آن را از ياد نبرده اند و به فراخور, مصاديقى از شعر و نثر امروز ارائه داده اند.
اين نكته هم قابل يادآورى است كه نوشتن درباره ادبيات گذشته, بدون آگاهى از ادبيات معاصر, ناقص به حساب مى آيد; همچنان كه پرداختن به ادبيات معاصر, به پشتوانه ادبى گذشته نيازمند است. از اين روى ارتباط گذشته با حال است كه سبب مى شود ادبيات شيرازه متين و محكم پيدا كند.9 گستره مباحث و نمونه هاى اين كتاب از قرن چهارم آغاز و به ادبيات معاصر و دوره حاضر مى رسد. هـ ـ استقلال فكرى و سعه صدر در گزيده ها:
در گزينش و انتخاب نمونه ها ـ اعم از كلاسيك, معاصر و جهانى ـ حتّى المقدور استقلال فكرى و سعه صدر به كار برده و نسبتاً از برخى تنگ نظريها, يكسونگريها و اصرار بر تعصّبات نامطلوب بركنار مانده اند. به نظر مى رسد سختگيرى و تعصّب در بهگزينى نمونه هاى درسى, با دريادلى و فراخمنديِ ادبيّات فارسى سازگار نيست و به مزاج او خوش نمى افتد. از اين حيث مؤلفان گرامى, خطر كرده و برخلاف رسم متداول روزگار, از برخى بزرگان علمى و ادبى كشور كه در قيد حيات اند ـ هرچند منتخب, مختصر و رندانه ـ نام برده و آثارشان را معرفى كرده اند! و ـ پيراستگى نثر و آراستگى معنا:
آنچه ريخته قلم مؤلّفان است, اعم از مقدّمه, درآمد فصلها, تحليلهاى آغاز درسها, توضيحات و خودآزماييها, همه به نثرى استوار و سخته نوشته شده و جنبه هاى ساختارى و هنرى مطمح نظر آنان بوده است. اطناب و فراخ گويى و ملال آورى در اين تأليف به ديد نمى آيد. زبان كتاب ـ تقريباً ـ ساده و يكدست است. ايجاز و اقتصار نويسندگى در آن به كار رفته و پيراستگى صورت و آراستگى سيرت كتاب چشمگير است. ز ـ روشمندى و ثمره آموزشى:
لازم است كتابهاى درسى در شناساندن زبان و ادبيات فارسى, هدفمند و نظامدار باشند. اصولاً هر آموزشى بايد در بطن خود نطفه تحول موضوع را داشته باشد و راههاى شناخت را منتقل كند. در كتب مدرسه اى, صرفاً, القاى مقدارى لغت, شعر و نثر, دستور, آرايه هاى ادبى كافى, شناسنده و اثرگذار نيست.
كتاب مورد بحث داراى نظام تحليلى است و ادبيّات را از حالت كلّى بافى خارج كرده و به صورت درسى درآورده است; بنابراين تا حدودى ثمره آموزشى مطلوب را دارد.
در پايان هر درس, پرسشهايى مطرح شده كه پاسخگويى به آنها, فهم عميق متن را مى طلبد. با آنكه در قسمت توضيحات پايانى هر درس, مشكلات عمده متن گشوده شده, در عين حال استنتاج و دريافتهاى كلّى بر عهده مدرّسان واگذار گرديده است. ح ـ اصول سجاوندى و رسم الخط:
مؤلّفان اين تأليف در رعايت نشانه گذاريها و نيز رسم الخط يكسان, تا حد امكان كوشيده اند. شيوه وصل و فصل و ويرايش املايى آن بر مبناى آخرين مصوّبات كميسيون فرهنگستان زبان و ادب فارسى صورت پذيرفته است. ط ـ هنرمندى در كتاب آرايى:
صفحه آرايى, طرّاحى و خطّاطى كامپيوترى كتاب زيبا و مطلوب است. در صفحات مختلف آن ـ به مناسبت ـ تصويرهايى از برخى كتابها و بزرگان ادبى, هنرى, مذهبى و نيز مظاهر طبيعت, مينياتور, آرامگاهها قرار گرفته كه جذابيت كتاب را دو چندان كرده است. بخش دوم ـ اشكالات و كاستيها
بى شك, سهوها و نقايصى كه در اين كتاب نوآيين به چشم مى خورد, هرگز رخنه اى در آن نمى افكند و از ارزش و اعتبار آن نمى كاهد. زحمات آنان در اين راه مشكور است. از آن دانشوران چشم دارم اين وجيز را كه به قدر وسع و توان محرّر است به مضمون: (اِنَّ الهَدايا عَلى مِقدار مُهديها) در پيش نظر آورند و چنانچه مورد پسند و قبول افتد, در چاپ دوم احتمال كنند و وجه مصلحت باز بينند.
در عين حال, اشكالاتى كه ـ ذيلاً ـ به توضيح آنها مى پردازم, بيشتر جنبه كلّى دارد و ديگر كتابهاى درسى ـ رشته علوم انسانى و ادبيّات عمومى ـ مصون از اين نوع خطاها نيستند. بُوَد كه مطالعه اين مختصر مؤلّفان نوخاسته را به كار آيد و خوانندگان دل خواسته را تجربت افزايد. الف ـ تعليم فرهنگ انزوانشينى و تسليم:
اشكال عمده اى كه هنوز بر بسيارى از كتابهاى فارسى و متون ادبى ـ در همه مقاطع تحصيلى آموزش و پرورش ـ وارد است, اينكه با همه آراستگى و هنرنمايى فاقد نظام منسجم فكرى و طيف انديشه ورى اند. ادبيّات در اين كتابها, طراوت و پويايى لازم را ندارد و لايه هايى از نااميدى, گوشه نشينى و پرهيز, صوفى مسلكى منفى, قدرت ستايى و مديحه گويى ـ محسوس و نامحسوس ـ در صفحات آنها به چشم مى خورد. از اين حيث نمى توانند بر انديشه روشن و جوياى دانش آموزان اثرى مثبت, بگذارند و به عنوان عنصرى جاندار و زندگى بخش, مورد بهره گيرى باشند.
كتابهاى فارسى و متون, در عين دارندگى ارزشهاى ادبى, هنرى و اخلاقى, فرهنگى ايستا, موميايى شده و نازا را تلقين و تبليغ مى كنند. درست است كه در ادبيات تعليمى, توجّه به مراتب روحانى و جنبه هاى اخلاقى و تصفيه هواجس نفسانى مطرح مى شود, امّا برخى منتقدان, مبانى اجتماعى را هم معتبر دانسته اند. شك نيست كه محيط ادبى از تأثيرات اجتماعى بركنار نتواند بود; همچنان كه سيطره جلوه ها و تجليّات انقلاب اسلامى ايران بر تمام آثار ادبى, هنرى و غيره, غير قابل انكار است.
با آنكه در كتاب مورد بحث, عناصر زايا, ماندگار, رزم آفرين وجود دارد, در عين حال, برخى از مواردى كه گذشت, در صفحات آن ـ مانند: 72ـ71 و 70ـ69 ـ ملاحظه مى شود. ب ـ نيازمندى به نقد كتابها و متون مُصَحَّح:
برخى از كتابها و متونى كه تصحيح انتقادى و چاپ شده اند, در بعضى مجلاّت تخصّصى نقد و بررسى مى شوند و بدين وسيله پاكيزه و منقّحتر مى گردند. بى شك رجوع به اين گونه مقالات براى همه محقّقان و مؤلّفان كتب درسى, امرى ضرورى مى نمايد. از اين ديدگاه موارد زير در كتاب زبان فارسى1و2 قابل بررسى است.
ـ ص173, در حكايتى منقول از متن اسرار التوحيد آمده است: (آورده اند كه شيخ ما… در نيشابور به محله اى فرو مى شد و جمع متصوفه, بيش از صد وپنجاه كس بازو به هم. ناگاه زنى پاره اى خاكستر از بام بينداخت, نادانسته كه كسى مى گذرد. از آن خاكستر بعضى به جامه شيخ رسيد. شيخ فارغ بود و هيچ متأثر نگشت. جمع در اضطراب آمدند و گفتند: اين سراى باز كنيم. و خواستند كه حركتى كنند…). مؤلّفان محترم در قسمت خودآزمايى (ص176) در معنى (باز كردن) نوشته اند: (در اينجا, با زور درِ خانه كسى را باز كردن). اين معنى را عيناً از اسرار التوحيد (ج2, ص929, تصحيح محمدرضا شفيعى كدكنى, مؤسسه انتشارات آگاه, چاپ اول, بهار 1369) برگرفته اند.
با دقّت در صحنه حادثه و همچنين توجه به زمينه هاى تاريخ اجتماعى ايران و شيفتگى مريدان جان بركف و تعصّب عوام النّاس ـ على الرّسم فى امثالها ـ و نيز معانى متعدد اين تركيب, معلوم مى شود كه (باز كردن) در اين جا به معنى (ويران كردن) است10 و نه (با زور در خانه كسى را باز كردن). به چند شاهد مثال اشاره مى شود:
چو بهرام برگشت خسرو چو گرد
پل نهروان سر به سر باز كرد (فردوسى)
بركشيدند از زمين و باغشان سرو وسمن
باز كردند از سرا و كاخشان ديوار و در (فرخى)
از آن پس كعبه باز كردند و از نو بنا نهادند… (مجمل التواريخ و القصص)
بنابر آنچه گذشت, معنى مؤلفان و نيز توضيح دكتر شفيعى در اين مورد صحيح نيست.
ـ ص173, در حكايتى ديگر به نقل از همان كتاب چنين آمده است: (و هم در اين عهد, شيخ ابوعبدالله باكو, يك روز در مجلس شيخ ما بوسعيد… بى خويشتن نشسته بود خواجه وار و پاى بِگرد كرده).
مؤلفان كتاب در ص176 در معنى (پاى بگرده كرده) نوشته اند: (آزاد وار, با غرور و چهارزانو نشسته). دكتر شفيعى همين تركيب را در تعليقات اسرار التوحيد (ج2, ص569), (مربع و چهارزانو نشستن) و در بخش لغات و تركيبات و تعبيرات (استوار نشستن) معنى فرموده اند. اما دكتر على رواقى در نقد عالمانه خود11 بر اسرار التوحيد در معنى اين تركيب هم, چون موارد ديگر, موشكافى كرده و مرقوم داشته اند: (اين تركيب علاوه بر معنى حقيقى, معنى مجازى هم دارد) و معنى صحيح آن را (خواجه وار و بزرگ منشانه و از روى تكبر نشستن) دانسته اند.
ـ ص200, مؤلفان در (فهرست واژگان) كتاب, ذيل واژه (دروزخ) نوشته اند: (صورتى نادر از كلمه دوزخ); و آن را از بخش تعليقات اسرارالتوحيد (ج2, ص570) نقل كرده اند. دكتر رواقى (غريب و نادر بودن) اين واژه را نپذيرفته و بر آن است كه در نوشته هاى كهن و برخى گونه هاى كاربردى زبان فارسى, افزوده شدن يا افتادن (ر) در برخى واژه ها, از جمله: پارسبان/ پاسبان, مقدمة الادب; پارس/ پاس, سمك عيار; برورش/ بروش, گروش, قرآن خطى شماره 2053 آستان قدس رضوى و غيره… ديده شده است. و با استناد به متون كهن, معلوم مى كند كه (دروزخ) صورت نادر و غريب (دوزخ) نيست.
غرض از يادآورى آن نقد و موارد فوق مدح و قدح آن دو استاد12 بزرگ نيست, بلكه مراد اين بود كه محقّقان, شارحان و مؤلّفان را از مراجعه به نقدها و مجلاّت تخصّصى گزير نيست. اگر يكى از آن سه تن را ـ دكتر سنگرى, ذوالفقارى, غلام ـ نظر بر مقالت دكتر رواقى مى افتاد, صحيح از سقيم باز شناخته مى شد.
بنابراين, تأليف كتب درسى به پژوهش وسواس آميز و توغّل در متون و منابع نيازمند است, و به قول آن صاحب نظر: (واجب است كه كتب درسى را اصلاح كنيم تا هم معلمينى كه نقص معلوماتى دارند از راه مطالعه و تدريس, آنها را تكميل كنند و هم شاگردان به آموختن مطالب منقّح و صحيح مشغول باشند).13
ج ـ كيفيّت نامطلوب شرحها و توضيحات:
بسيارى از آنان كه در روزگار ما بر ديوانها و متون شرح و تعليق مى نويسند و يا به گزيده نويسى مى پردازند, چنان كه بايد و شايد به وظيفه اصلى خود, كه روشن كردن مبهمات و مشكلات متن است, نمى پردازند و از توضيح دشواريها و مضايق نظم و نثر درمى گذرند. ذيل صفحات اين گونه شرحها با معانى واژه هاى ساده, انباشته شده است; تا آن جا كه استاد فرهيخته و صاحب نظرم با قلمى استوار از سر دردمندى درباره گزيده اى مى نويسد: (مادر هفتاد ساله درس نخوانده من در تبريز مى داند كه جرم يعنى گناه).14
شتابزدگى, سهل انگارى و عدم استقصاى كامل به كتابهاى درسى نيز ـ على الاطلاق ـ راه يافته است. در كتاب پيش دانشگاهى زبان فارسى 1و2, هم غوامض و دشواريهايى وجود دارد كه مؤلفان گرامى يا از آنها درگذشته اند و يا دقّت و توغّل لازم را در گشودن گره هاى آن به كار نبرده اند. اينك به چند مورد از آنها اشاره مى شود:
ـ ص24, از زبان (سودابه) به (كاووس شاه) چنين آمده است:
چنين پاسخ آورد سودابه پيش
كه من راست گويم به گفتار خويش
فكنده دو كودك نمودم به شاه
از اين بيش تر كس نبيند گناه
سياووش را كرد بايد درست
كه اين بد بكرد و تباهى بجست
مؤلّفان كتاب در ص29, ذيل شماره 6, به توضيح مصراع اوّلِ بيت سوم پرداخته و نوشته اند: (سياوش را بايد تنبيه كرد). بى شك اين معنى درست نيست. توضيح اينكه سودابه براى آنكه بر گناه خويش سرپوش گذارد و باصطلاح مظلوم نمايى كند, پرستار خود را كه باردار است به اصرار, وادار به خوردن دارويى مى كند و بدين وسيله آن زن, دو كودك خود را مى افكند. سودابه, وى را پنهان نمود و دو كودك سقط شده را در طشتى نزد همسر خود ـ كاووس ـ مى برد و چنين وانمود مى كند كه آنها بچه هاى خود او هستند و گناه مردن آنها را به گردن سياوش مى افكند و به كاووس كه براى معلوم شدن گناهكار, از آن دو تن مى خواهد كه يكى از آتش بگذرد, مى گويد: من با نشان دادن اين دو كودك سقط شده, سوء نيت و دست درازى سياوش را به خويشتن ـ كه گناه بزرگى است ـ ثابت كردم; اكنون (سياوش بايد بى گناهى خود را اثبات كند, زيرا او تباهى و نادرستى را برگزيد).همين بخش از داستان در ترجمه عربى حماسه فردوسى به نام الشاهنامه15 چنين آمده است: (فَدَعا بِسُوذابَةَ, وَ قالَ لَها: اِنَّ النّارَ تَفصِلُ بَينَكَ وَبَينَ سياوخش. فَقالَت: إنّى صادِقة وَسُقوط الجَنيبَينِ يَدُّلُ على ذلك. فَعَلي§ سياوَخشَ الدَّلالَةُ على بَراءةِ ساحَتِهِ. فَرَضِيَ سياوَخش بِذلِكَ). همچنين تاريخ ثعالبى معنيِ بيت مورد بحث را معلوم مى كند. در ترجمه عبارت فوق آمده است: (سودابه گفت: امّا من دليل خود را بر درستى گفتارم نمودم و بى گناهى خود را آشكار ساختم… و دليل بر عهده آن ديگرى است.)16
ـ ص27, سياوش به هنگام گذر از آتش چنين مى گويد:
به نيروى يزدان نيكى دهش
كز اين كوه آتش نيابم تپش
ضبط بيت فوق عيناً با متن شاهنامه (چاپ مسكو) مطابقت دارد.17 مؤلّفان در (فهرست واژگان) كتاب (ص199), تپش Tap-eùs را (هراس و ترس) معنى كرده اند. توضيح اينكه در بسيارى از چاپهاى نسبتاً معتبر شاهنامه فردوسى18 و برخى خلاصه هاى شاهنامه19 و مهمتر از همه در متن انتقادى داستان سياووش به تصحيح و توضيح مجتبى مينوى (مؤسّسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى, چاپ اوّل, 1363, ص31) اين واژه به صورت تبش Tab-eùs ضبط گرديده است. تبش (تابش) اسم مصدر است و در معانى گرما, گرمى, حرارت, فروغ, پرتو. همچنين در معنى تپش Tap-eùs به معنى اضطراب به كار رفته است.
با توجّه به مفهوم بيت و رسم متداول, معنى واژه مذكور با (گرمى و حرارت) مناسبتر است. توضيح اينكه در ايران باستان (ور Var) عبارت از آزمايشى بوده كه براى تشخيص مجرم از متّهم, طى مراسمى برگزار مى شده است. شخص مورد اتّهام مى بايستى با (ور) راستگويى خود را به ثبوت مى رسانيد. از جمله اين آزمايشها فرو رفتن در آب گرم, سرد, نوشيدن آب آميخته به گوگرد و گذشتن از آتش, متداول بوده است.20
ـ ص46, در غزلى از سعدى با عنوان (نفحات صبح), بيتِ:
نفس خروس بگرفت كه نوبتى بخواند
همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابى
چنين معنى شده است: (نفس خروس از بسيار خواندن گرفت, امّا نقّارچى بيدار نشد تا رسيدن صبح را اعلام كند). مى دانيم كه كار (نوبتى يا نوبت= نقّارچى) نواختن و زدن است نه خواندن و (يايِ) پايانِ (نوبتى) همچون لشكرى, هنرى (يايِ) نسبت نيست كه در اسمهاى معنى, مفهوم فاعليّت داشته باشد,21 بلكه (يايِ) وحدت است. بنابراين, همچنان كه در شرح ابيات ديوان غزليّات استاد سخن سعدى, به كوشش دكتر خليل خطيب رهبر (انتشارات سعدى, چاپ اول, پاييز 1366, ج اول, ص76) آمده, معنى بيت فوق چنين است: (گويى نفس خروس بند آمد و نتوانست حتّى يك بار بانگ برآورد و بلبلان جان سپردند و جز كلاغى بد آواز برجاى نمانده است). د ـ لزوم كنجكاوى در متون مترجَم:
همه آثارى كه از ديگر زبانها به فارسى ترجمه شده, به طور جدّى و دقيق, مورد نقد و بررسى قرار نگرفته است. لازم مى نمايد مؤلفان كتب درسى و گزيده نويسان, كه از اين نوع ترجمه ها سود مى جويند, در نقل, نهايت دقّت و فحص را مرعى دارند و قسمتهايى را برگزينند كه به درستى و شيوايى ترجمه آنها مطمئن باشند.
مؤلفان كتاب زبان فارسى 1و2 در مبحث (درآمدى بر ترجمه) ـ فصل هشتم, ص153ـ150 ـ انواع ترجمه ها را از ديدگاه متخصّصان به دو نوع: الف ـ ترجمه ارتباطى (آزاد, روان); ب ـ ترجمه معنايى (تحت اللّفظى يا دقيق) تقسيم فرموده اند. در تعريف (ترجمه آزاد) (ص153) گفته اند: (مترجم تمايل ندارد ساختارهاى صورى و معنايى ناآشنا را از زبان مبدأ به زبان مقصد وارد كند). و در تعريف ترجمه تحت اللّفظى آمده است: (… پيوسته مى كوشد تا آن جا كه امكان دارد ساختهاى زبان مبدأ را وارد زبان مقصد كند; از اين رو چنين ترجمه اى را به راحتى نمى توان خواند). سپس براى نمونه, دو متن ارائه داده اند كه يكى از آنها ترجمه معروف جهاد است از نهج البلاغه به قلم دكتر سيد جعفر شهيدى (سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى, چاپ اوّل, 1368).
نمونه نثر آن استاد دانشمند كه در كتاب زبان فارسى1و2 به عنوان نماد و نشانه موفق ترجمه, معرفى شده, با هيچ يك از دو نوع ترجمه مذكور, مطابقت ندارد ـ نه آزاد و نه تحت اللّفظى ـ در عين حال در پيش درآمد درس27 آورده اند: (دكتر سيّد جعفر شهيدى ـ استاد دانشمند و فرزانه ـ با بهره گيرى از ذوق و دقّت علمى به همان شيوه نثر آهنگينِ نهج البلاغه, ترجمه اى زيبا و آهنگين ارائه داده است).
نگارنده ابجد خوانِ نگون بختِ اين سطور را نرسد كه در كار آن استاد والامقام نيك بخت, پيچد; امّا در چرخه كار نقد, براى اثبات مدّعاى خود ـ بضرورت ـ سطرى چند از ص157 كتاب زبان فارسى1و2 (مطابق با ص27 نهج البلاغه, ترجمه دكتر شهيدى) نقل مى كنم: (من شبان و روزان, آشكارا و نهان, شما را به رزم اين مردم تيره روان خواندم و گفتم: با آنان بستيزيد, پيش از آن كه بر شما حمله برند, و بگريزند. به خدا سوگند با مردمى در آستانه خانه شان نكوشيدند, جز كه جامه خوارى بر آنان پوشيدند.) و متن نهج البلاغه چنين است: (ألا وَ إنّى قَد دَعَوتُكُم إلى قِتالِ هؤلاء القومَ لَيلاً وَ نَهاراً, وَسِرّاً وَ إعلاناً, وَقُلتُ لَكُم اُغزُوهُم قَبلَ أن يَغزُوكُم, فَوَاللّهِ ما غُزِيَ قَوم فى عُقر دارِهِم اِلاّ ذَلُّوا). و امّا مرحوم فيض الاسلام همين عبارت را چنين معنى فرموده اند: (آگاه باشيد من شما را به جنگيدن (معاويَه و تابعين او) شب و روز, نهان و آشكارا دعوت نموده, گفتم پيش از آن كه آنها به جنگ شما بيايند, شما به جنگشان برويد. سوگند به خدا هرگز با قومى در ميان خانه (ديار) ايشان جنگ نشده مگر آن كه ذَليل و مغلوب گشته اند) (خطبه 27, ج1, ص97).
دكتر شهيدى با استدراك معنا, صفتِ (تيره روان) و فعل (بگريزند) را ـ بى آن كه در متن عربى معادلى براى آنها باشد ـ به ترجمه خود افزوده است. ديگر اينكه (نكوشيدند) را در معنى (نجنگيدند) به كار برده, كه در اين جا, رساننده معنا نيست و در فرهنگهاى لغت نيز (غزو) در معنى (سعى) به كار نرفته است. سه ديگر اينكه عبارتِ: (به خدا سوگند با مردمى كه در آستانه خانه شان نكوشيدند, جز كه جامه خوارى بر آنان پوشيدند) با ساختار زبان فارسى سازگار و مأنوس نيست و از جهت ابلاغ معنا, رسا و شيوا به نظر نمى آيد. كوشش در آهنگين كردن كلام به وسيله سجع و موازنه, سبب گرديده كه معانى مختل و بى سامان گردد و الفاظ در غير ما وضع له به كار رود.
بارى, مقايسه و مقابله صفحاتى چند از ترجمه دكتر شهيدى با متن نهج البلاغه و ديگر ترجمه ها, نشان مى دهد كه ترجمه حضرت استادى ـ برخلاف نظريه مؤلفان در پيش از اين ـ نه ذوقمندانه, و نه زيباست! البتّه با اهليّت و دانشى كه در آن استاد فرهيخته سراغ داريم, بيش از اين انتظار مى رفت. هـ ـ سهل انگارى در تشخيص معانى واژه ها:
در متون ادب فارسى ـ نظم و نثر ـ واژه هايى ديده مى شود كه هر يك از آنها به چند معنى به كار رفته و پيدا كردن معنى مناسب و درخور متن, نيازمند پژوهش و دقّت است. متأسفانه برخى گزيده نويسان و مؤلفان به نخستين معنى واژه مورد نظر خود, در فرهنگها قناعت مى كنند و از توجّه به معانى متعدِد ديگر آن واژه, درمى گذرند. براى اثبات اين گونه سهل انگاريها, به دو مورد اشاره مى شود:
ـ ص84, در بخشى از يك مسمّط منوچهرى دامغانى, بيتى چنين آمده است:
سرو سماطى كشيد بر دو لب جويبار
چون دو رده چتر سبز در دو صف كارزار
در توضييحات درس, اشاره اى به معنى اين بيت نشده; امّا در ص210 (فهرست واژگان) سماط semat را (سفره و خوان) معنى كرده اند. اين معنى با مفهوم بيت سازگار نيست. (سماط) در لغت نامه دهخدا و فرهنگ فارسى دكتر معين به معانى: 1ـ آنچه بر روى آن حطام گذارند; سفره 2ـ صف, رده آمده و نيز (سماط زدن) در معنى صف كشيدن به كار رفته است.
اگر مؤلفان محترم به ديوان منوچهرى مراجعه مى فرمودند, اين توضيح را ـ كه مصحّح گرامى از افادات استاد دهخدا نقل كرده ـ در زيرنويس صفحات همان مسمّط مى يافتند: (سماطى, سماطين, تثنيه سماط و معمول بوده است كه هنگام عبور سلطان دو رده سوار در طرفين راه, رويشان به سوى خارج و پشتشان به سوى داخل, مى ايستاده اند و اين دو رده سوار محافظ را سماطين (به صيغه تثنيه) مى گفته اند و علت قرار گرفتن رويشان به سوى خارج اين بوده است كه نه خود بتوانند به سلطان سوءقصدى روا دارند و نه ديگران بتوانند از پشت قصدى كنند).22 بنابراين مصراع: (سرو سماطى كشيد در دو لب جويبار), يعنى: دو رديف درخت سرو, بر دو سوى جويبار صف كشيد و قامت برافراشت.
ـ ص89, در قصيده دماونديه ملك الشعراى بهار بيتى چنين آمده است:
از سر بكش آن سپيد معجر
بنشين به يكى كبود اورند
در ص198 (فهرست واژگان) اورند (awrand,ow) را (مكر, حيله, فريب, شأن و شوكت) معنى كرده اند, امّا معنى بيت با هيچ يك از آنها, درست درنمى آيد. هرچند كه همه اين معانى در لغت نامه دهخدا درج گرديده, امّا كمى پايين تر از اين معانى, در ذيل همان واژه در همين لغت نامه به نقل از فرهنگهاى آنندراج, برهان قاطع, نفيسى, (اورند) را صورتى از (اورنگ) دانسته و آن را (تخت, تاج, افسر) هم معنى كرده است كه با معنى بيت مناسبت مى يابد. اين خطاى مؤلفان, از طرفى نشان مى دهد كه ملك الشعراى بهار تا چه اندازه به رمز و راز واژه ها و كاربرد آنها, آگاه بوده است.
و ـ تحليلهاى ناهنجار از شعر نوگرايان:
يكى از دشواريهاى شعر نو ـ از نيما به بعد ـ دريافتها و تحليلهاى متفاوت مضامين شعر است. هرچند كه يكى از ويژگيهاى شعر نو, پرداختن به مسايل اجتماعى و يا سياسى با زبانى رمزى و به شيوه سمبليك و نمادين است, امّا همه سرودهاى آنان صرفاً به همين مضامين محدود نمى شود. براى توضيح بيشتر در اين باره به يك مورد از كتاب زبان فارسى1و2 اشاره مى شود:
ـ ص181, بر پيشانى شعرى از نيما با عنوان (مى تراود مهتاب) در برش طولى جهت توضيح چنين نوشته اند: (مى تراود مهتاب) ترسيم عصر شب زده و جامعه غفلت آلودى است كه نيما در آن زيست مى كند. شاعر, دل گرفته از رخوت و خواب زدگى جامعه, در پى يافتن راهى است كه بيدارى و آگاهى را به جامعه برگرداند. صبح نگران نيز, همراه شاعر, آرزومند دميده شدن نفس مبارك و مسيحايى در مردم است. اگرچه ساقه تُرد و ظريف اين آرزو گهگاه شكسته مى شود و خار غم ـ غم خواب آلودگى جامعه ـ در جانش مى خَلَد. با اين همه, نيما در جستجوى راهى براى بيدارى جامعه است). جهت آشنايى خوانندگان, تنها بخش پايانى اين سروده نيما را نقل مى كنيم:
دستها مى سايم
تا درى بگشايم
بر عبث مى پايم
كه به در كس آيد
در و ديوار به هم ريخته شان
بر سرم مى شكند.
مى تراود مهتاب
مى درخشد شبتاب
مانده پاى آبله از راه دراز
بر دم دهكده مردى تنها
كوله بارش بر دوش
دست او بر در, مى گويد با خود:
غم اين خفته چند
خواب در چشم ترم مى شكند.
درست است كه نماد, صرفاً در مورد واژه هايى به كار مى رود كه واژه ها, خود تداعى كننده معنا يا معانى گوناگونى است كه هيچ يك, معناى واژه نمادين (سمبليك) نيست, امّا در عين حال اين واژه ها طيف خاصى در گستره ذهنى پديد مى آورد كه خواننده را به نحوه تفكّر شاعر نزديك تر مى كند, هرچند كه محدوده نماد مشخص و مثبّت نباشد.
تاريخ سرودن اين شعر 1327,23 و مربوط به دوره اى است كه سنتگرايان با شعر نو و گسترش آن دشمنى و مخالفت مى كردند. از اين جهت نيما در اين سروده به نكوهش معاندان شعر خويش پرداخته است. سخن او درباره آينده شعر نو است. به صد زحمت راهى نو را گشوده, اينك نگران از آن كه مبادا اين شاخه نازك و نورسته را بشكنند و كوشش سالها زحمت او, بى حاصل بماند. و شاعر (يُوش) كه يك تنه, راه درازى را پيموده, اينك خسته و درمانده است. بار سنگين رسالت شعر را نمى تواند, زمين بگذارد; كسى به او كمك نمى كند و شماتت و دشمنى سنت گرايان او را غمگين و پريشان كرده است.
جلال آل احمد كه از سال 1332 به بعد همسايه و مصاحب نيما مى شود, به اين ترس و نگرانى نيما از عكس العمل سنت گرايان اشاره مى كند و اتفاقاً, همين شعر (مى تراود مهتاب) را به مناسبتى در ادامه اين سخن خود آورده است: (هيچ يادم نمى رود كه وقتى خانلرى از حاشيه دستگاه علم به وزارت رسيد, پيرمرد يك روز درآمد كه: (مبادا بفرستند مرا بگيرند كه چرا شعر را خراب كرده اى؟ البته بازى درمى آورد. امّا در پس اين بازى, وحشت خود را هم مى پوشاند. و خانلرى كه سناتور شد, اين وحشت كودكانه دوچندان شد24).
نقل اين سخن اخوان ثالث هم درباره تحليلها و برداشتهاى شتابزده و متفاوت ديگران از شعر خودش, بى مناسبت با دريافتهاى مؤلفان از سروده نيما نيست: (درباره شعر (كتيبه) يكى گفت اجتماعى است. يكى گفت فلسفى است. ديگرى نوشت اين اسطوره ياس و شكست و فلان است. مثلاً من گفتم (قاف) آنها از اين (قلنبه) فهميده اند يا (سين), (سقلمه).25
بنابرآنچه گذشت, لازم مى نمايد مؤلّفان كتاب زبان فارسى 1و2 در تحليل و توضيح اين شعر (نيما) تجديدنظر كنند. نيز بر همه مؤلّفان كتابهاى درسى رشته انسانى فرض است كه در تفسير شعر شاعران بويژه نوگرايان, بازجست و تأمّل لازم را در كار گيرند و از تأويلهاى روزپسند, كم سنگ و ناروا پرهيز فرمايند. ز ـ مميّزيها و حذفهاى شتابزده:
بى ترديد, وزارت آموزش و پرورش, ناچار بوده است در هر دوره اى, متناسب با سياست و جهان بينى دولتهاى وقت, معيارها و اصولى را در نظر داشته باشد و مطابق با آن ضوابط به تأليف كتابهاى درسى بپردازند; امّا پسنديده آن است كه لااقل اين نظريه ها, سنجيده, معقول و به اعتدال صورت پذيرد.
متأسفانه برخى تنگ نظريها بر بسيارى از كتابهاى درسى ـ از دوره ابتدايى تا مقطع دانشگاه ـ سايه افكنده است. چه بسيار مميّزانى كه به جاى تحليل و ارزيابى درست كتابهاى درسى, با نگاهى خط ياب و از سر سختگيرى همه كتابها را از پالونه تنگ معيارهاى خود عبور مى دهند.
اين گونه تعصب و تقشّفها كه دليلى بر خامى تواند بود, به مزاج ادبيّات كه دريادلى و فراخ انديشى است, نمى سازد. از اين جهت كتابهاى درسى لطمات بسيار خورده و آزارهاى فراوان ديده اند. بنابراين پسنديده آن است كه مؤلّفان در تدوين كتابهاى درسى ـ در عين رعايت برخى اصول و ضابطه ها ـ استقلال فكرى داشته باشند و تأليفات آنان, هرسال گرفتار تيغ قهر مميّزان قرار نگيرد. عيب و زشتى كار هنگامى آشكار مى شود كه اين نوع مميّزى و حذفها از سر شتاب و با شلختگى و ناپختگى تمام صورت پذيرد, يعنى اثر و نشانه اى از مثله كردن ها و سواد شستن ها باقى بماند.
جهت اثبات اين حديث مفصّل, تنها به يك مورد از كتاب ما نحن فيه اشاره مى كنيم:
صفحات كتاب (61 ـ 60) با غزلى حكيمانه و پندآميز از بنيانگذار جمهورى اسلامى ايران, حضرت امام خمينى ـ قدَّس الله رُوحَهُ ـ تحت عنوانِ (دريا و سراب), مزيّن و متبرّك شده است. مطابقت ابيات اين غزل با ديوان آن حضرت ـ رحمةالله عليه ـ نشان مى دهد كه دو بيتِ زير از نُه بيتِ آن غزل حذف شده است:26
از درس و بحث مدرسه ام حاصلى نشد
كى مى توان رسيد به دريا از اين سراب
هرچه فراگرفتم و هرچه ورق زدم
چيزى نبود غير حجابى پسِ حجاب
به يقين, نام گذارى اين غزل در ديوان آن حضرت ـ طابَ ثَراه ـ با توجه به سياق و مضمون همين دو بيت صورت پذيرفته است. حذف آنها, علاوه بر آنكه نام گذارى غزل را بى مورد و ناموجّه, جلوه مى دهد, در معنى غزل نيز از جهت برش طولى, رخنه مى افكند. بنابراين يا بايد دو بيت فوق را بر غزل كتاب زبان فارسى 1و2 افزود, هرچند كه بهانه حذف آنها برخى ملاحظات بوده باشد; و يا عنوان غزل را تغيير داد كه البته تحريف و دست بردن در آثار آن بزرگ مرد, كارى ناپسند است.
بارى, وقتى بر غزل آن امام همام از سر بى ذوقى و ناپختگى, اين جرح و ستم روا مى دارند, وقت به وقت بر سر ديگر آثار, خود تا چه رسد!
ح ـ بى حوصلگى در تنقيح, تهذيب و بازبينى نهايى
يكى از وظايف مهمّ هر مؤلّف, مُصحّح و صاحب قلمى, اصلاح عيب و نقص, ويرايش و بازبينى (لى اوت) اثر خود, قبل از چاپ نهايى است. اين كار بايد از سر دقّت و با حوصله تمام صورت پذيرد تا حتّى الامكان, كتاب مصون از سهوها و خطاهاى احتمالى باشد. در ذيل به برخى از مسامحات و خطاهاى كتاب زبان فارسى 1و2 اشاره مى شود:
ـ در مقدّمه آمده است: (دبيران ارجمند, با مطالعه درآمدها و با استفاده از منابع تكميلى پايان كتاب, به تحليل و توضيح مباحث بپردازند). قابل توضيح اينكه كتاب فاقد منابع تكميلى پايانى است. اميدواريم مؤلّفان گرامى, در چاپ دوم آن را از ياد نبرند.
ـ ديگر اينكه در همان مقدّمه نوشته اند: (واژه نامه الفبايى پايان كتاب, راهنماى معنى و مفهوم برخى لغات دشوار متن است كه با علامت ستاره (*) در درس مشخص شده اند). امّا در لابه لاى درسهاى كتاب ستاره هاى سرگردان بى شمارى وجود دارد كه بى توضيح مانده است. از اين حيث بسيارى واژه ها, تركيبات, نام اشخاص, مكانها و آثار, محتاج به شرح و توضيح اند. بدين جهت كتاب به فهارس متعدّد تكميلى نيازمند است.
ـ سديگر اينكه در مقدّمه يادآورى كرده اند: (در تقسيم بندى دروس, براساس محتواى آنها و ساعات درسى صورت گرفته است). به عرض مؤلفان محترم و مسؤولان ذى دخل مى رساند كه نگارنده با تحقيق و آمارگيرى در دبيرستانهاى پيش دانشگاهى نواحى ششگانه مشهد ـ نيمسال اوّل سال 1375 ـ به اين نتيجه رسيد كه تدريس فصول تعيين شده در مهلت مقرّر امكان پذير نبوده است و تدريس اين كتاب به وقت بيشترى نياز دارد.
ـ ص47, در مصراع: (اكسير عشق بر مسم افتاد زر شدم), يك (واو) بعد از (افتاد) افتاده است.
ـ ص63, يك (دوبيتى) از باباطاهر درج گرديده است. همين دوبيتى در متون ادب(4) نظام جديد ـ ص210 ـ نيز آمده است. براى جلوگيرى از تكرار, پيشنهاد مى شود, دوبيتى ديگرى جايگزين آن شود.
ـ ص65, آوردن نام (اقبال لاهورى) در ذيل عنوان (رباعى و دوبيتى امروز) و در كنار سه شاعر ايرانى, زيبنده نيست.
ـ ص70ـ69, شماره حروف متن درسِ (فضيلت خاموشى) با شماره ديگر صفحات, اختلاف دارد و با حروف ريزتر چاپ شده است. نشان فروگيرى و جايگزينى و اثر زخمِ تيغِ مميّزان در اين درس پيداست.
ـ ص103, اگر خودآزمايى شماره1 درسِ (اُورازان) به پايان درسِ (افشين و بودلف) منتقل گردد, مناسبتر است. در آن صورت دانش آموزان مى توانند از عهده مقايسه و شباهت ساختارى نثر (بيهقى) و (آل احمد) برآيند.
ـ ص131, عبارتى از داستان (افشين و بودلف) به سهو افتاده كه سبب اغتشاش و ابهام متن گرديده است. در اين كتاب آمده: (…سلام كردم. جواب داد و گفت: (يا فراغتى مشغول است). امّا ضبط تاريخ بيهقى (تصحيح دكتر فياض, ص214) چنين است: (…سلام كردم. جواب داد و گفت: يا عبدالله چرا دير آمدى؟ كه ديرى است كه ترا چشم مى داشتم. چون اين بشنيدم, متحيّر شدم, گفتم: (يا اميرالمؤمنين من سخت پگاه آمدم و پنداشتم كه خداوند به فراغتي….)
ـ ص183, در توضيحِ: (در جگر ليكن خارى از ره اين سفرم مى شكند) آمده است: (منظور از سفر, سير آرزوها و خواسته ها در ذهن شاعر است) كه به نظر مى رسد مقصود: مأموريت شاعر در ابلاغ پيام خود يعنى معرفى و شناساندن شعر نو نيمايى است.
ـ ص195, شعر اين صفحه, عنوان ندارد و نام سراينده آن نيز در ذيل شعر نيامده است. همچنين در توضيح شماره6 همين صفحه آمده است: (ايهام لطيفى را كه در بيت هفتم وجود دارد, پيدا كنيد), در حالى كه غزل مجموعاً, شش بيت است!
ـ ص197, مؤلفان از فهرستهاى متعدد, نام برده اند, امّا اين كتاب, فقط فهرست واژگان دارد. همين فهرست هم ناقص و فاقد تقييد است و واژه هاى غريب و نادر مقيّد به اعراب و تلفظ نيست. ط ـ ناهمسانى رسم الخط كتابهاى درسى:
هنوز كتابهاى درسى, همچون ديگر نوشته هاى اهل قلم, از حيث رسم الخط (وصل و فصل) يكسان و هماهنگ نيست و پريشانى و تشتّت بسيار در آنها به چشم مى خورد. كتاب زبان فارسى1و2 رسم الخطى مغاير با ديگر كتابهاى درسى دارد و در همان شيوه منحصر به خود, يكسان و يكرويّه عمل كرده است.
مؤلفان در مقدّمه كتاب گفته اند كه شيوه رسم الخط اين كتاب بر مبناى آخرين مصوّبات كميسيون شيوه املايى فرهنگستان زبان و ادب فارسى است. همچنين وعده داده اند كه مجموعه اين مصوّبات در آينده نزديك در تمام كتابهاى درسى اعمال خواهد شد. اميدواريم به همّت مسؤولان دفتر برنامه ريزى و تأليف كتب درسى و يارى فرهنگستان تشتّت رسم الخط در كتابهايى درسى مرتفع گردد. درباره نابسامانى رسم الخط, تنها به يك مورد اشاره مى شود. در كتاب نگارش و دستور زبان فارسى ـ سال چهارم انسانى, تأليف دكتر على سلطانى گرد فرامرزى, چاپ 1375, وزارت آموزش و پرورش, ص88 ـ چنين آمده است: (پيشوند (هم) « اسم , هموطن, همراه, همدل, همراز, همبر, همسنگر, همگروه. اين صفتها, اغلب به جاى اسم به كار مى روند).
بنابراين اگر پيشوند (هم) با كلمه بعد از خود قيد يا صفت بسازد, بايد پيوسته نوشته شود و اين قاعده در بيشتر كتابهاى دستور و نگارش آمده است.27 امّا در ص20 كتاب زبان فارسى1و2 (هم قدم) و (هم آواز) و همچنين قيدها, مانند: به ويژه, جدا نوشته شده است.
و نيز در ص98 كتاب, (جرأت) به صورت (جرئت) درج گرديده است, ليكن معمولاً همزه مفتوح ماقبل ساكن در وسط كلمات متناسب با حركت فتحه, به صورت (أ) نوشته مى شود,28 مانند: مسأله, هيأت, نشأت. بنابراين لازم مى نمايد بين فرهنگستان زبان فارسى و مؤلفان كتابهاى نگارش و دستور ـ در تمام مقاطع تحصيلى ـ بر سر شيوه رسم الخط و برخى مباحث دستورى اتفاق نظر و هماهنگى برقرار شود. ى ـ ضرورت رعايت سجاوندى:
رعايت اصول نشانه گذارى (سجاوندى), خواندن و در نتيجه, درست فهميدن مطالب را براى خوانندگان آسان مى كند و ابهامهاى احتمالى را برطرف مى سازد. بديهى است در استفاده از اين نشانه ها نبايد افراط و تفريط كرد.
مؤلّفان كتاب زبان فارسى1و2, در به كارگيرى سجاوندى موفق بوده اند و از اين جهت كارشان مطلوب است. در عين حال مواردى وجود دارد كه سهو و خطا در آنها به چشم مى خورد:
ـ ص49, در مصراع (اى شرر, از همرهان غافل مباش), بعد از منادا, ويرگول آورده اند كه به جاى آن علامتِ منادا (!) مناسبتر است. ايضاً در همان جا, در بيتِ (بيدل اين, كم همّتان, بر عزّ و جاه/ فخرها دارند و عارى بيش نيست), بعد از (بيدل) علامت منادا لازم و بعد از (اين) علامت ويرگول زائد است. ص47ـ40 درس مناظره خسرو با فرهاد, فاقد نشانه گذارى دقيق است. همين مناظره را استادى صاحب نظر,29 نشانه گذارى كرده است كه مى تواند نمونه خوبى براى مؤلفان اين گونه كتابها باشد.
رويهمرفته, كيفيّت چاپ كتاب زبان فارسى1و2 آراسته و برازنده از كار درآمده است. هيأت صورى و شكل و شمايل آن, نجيب و برازنده, نوع خط و صفحه آرايى اش به لحاظ اصول فنى, مطلوب و هنرى است. طرح روى جلد كه گذر سياووش را از آتش, نشان مى دهد, چندان جاندار و دلكش نيست. امّا تصويرها و طرحهاى داخل كتاب زيبا و متناسب است.
در پايان اين مقال, ضمن سپاسگزارى از زحماتِ مسؤولان دفتر برنامه ريزى در بازآفرينى و ارتقاى محتواى كتابهاى درسى, شايسته است مؤلفان جهت رفع برخى اشتباهات و خطاهاى احتمالى, نظارت مداوم را در چاپهاى مكرّر تأليفات خود, مبذول دارند. بدين لحاظ, فراهم آوردن زمينه هاى آسودگى و رضايت كامل مؤلفان پاورقي: 1 . ر.ك: كاوه, دوره جديد, شماره1, غرّه جمادى الاولى1338, به نقل از كتاب نيما تا روزگار ما, يحيى آرين پور, انتشا
نقش زنان در نشر حديث
مهريزى مهدى
جامع مسانيد النساء وذكرهِنّ واحوالهنّ. ابراهيم محمد الجمل. (چاپ اول: الدار المصرية اللبنانية, قاهرة, 1412ق ـ 1992م). 2ج, 307«320ص.
تكامل انسانى زنان در پرتو شريعت آسمانى اسلام, ترديد پذير نيست. ساحتهاى انسانى كه رسول خدا(ص) در برابر زنان گستراند, با گذشته آنان قابل مقايسه نيست. تكامل انسانى زنان در دو عرصه دانش و سلوك معنوى قابل بررسى و اثبات است. اين امر را مى توان در قرآن و سنّت و تاريخ صدر اسلام نشان داد و نيز مى توان در ادوارِ ديگر تاريخ مسلمين به بحث گذارد.
قرآن كريم راه سلوك معنوى را در برابر زنان چنان گشود كه از مريم و همسر فرعون به عنوان دو مثَل و الگو براى همه مؤمنان ياد كرد.1 و نيز مريم را با بلندترين واژه ها ((اصطفيك و طهّرك)2)3 ستود و از مقام معنوى او خبر داد.
اين رهگشايى قرآن چنان سودمند افتاد كه زنانى عارف و زاهد در تاريخ اسلام درخشيدند. ابوعبدالرحمن سلمى (325ـ412ق) كتاب ذكر النسوة المتعبدات الصوفيات4 را مى نگارد و در آن از هشتاد زن عارف ياد مى كند. عبدالرحمن بن احمد جامى (817 ـ 898ق) در كتاب نفحات الانس5 از چهل زن عارف ياد مى كند.6
ثبات زنان در سلوك معنوى چنان مشهور بوده كه زهرى در وصف آنان گفته است:
(ما ارتدت امرأة بعد ايمان). هيچ زنى پس از ايمان مرتد نشد.7
در عرصه دانش نيز زنانى بسيار به عالى ترين درجه دست يافتند. اين را نيز بايد رهين توصيه هاى قرآن و ترغيب پيامبر به دانش اندوزى زنان دانست: (طلب العلم فريضة على كل مسلم و مسلمة)8 آموختن, نوشتن, روايت كردن, فرهيختگى در علوم قرآن و حديث, فقه و اصول و… بخشى از اين ساحت است.
در اين نوشتار به بهانه معرفى جامع مسانيد النساء گزارشى از نقش روايى زنان را بيان مى كنيم. به تعبير ديگر تلاش مى شود سهم ارزنده آنان در حفظ و نشر ميراث حديثى باز گفته شود.
عالمان رجال گفته اند روايت زنى به جهت زن بودن مردود دانسته نشده است. شوكانى در اين زمينه گفته است: (لم ينقل عن احد من العلماء بانه رد خبرا مرأة لكونها امرأة فكم من سنّة قد تلقتها الامة بالقبول من امرأة واحدة من الصحابة و هذا لاينكره من له ادنى نصيب من علم السنة.)9
بالاتر از آن را ذهبى ادعا كرده است كه مى گويد: (لم يؤثر عن امرأة أنّها كذبت فى حديث)10 دروغگويى زن در نقل حديث به ثبت نرسيده است.
بيش از ده عنوان كتاب با نام مسند فاطمة يا مصحف فاطمة نگارش يافته كه حاوى روايات و سخنان حضرت فاطمه(س), دخت گرامى پيامبر مى باشد.11 كتبى ديگر نيز با عنوان ديگر در اين زمينه تأليف شده است; چون نهج الحياة يا فرهنگ سخنان فاطمة12, عوالم سيدة النساء13 و….
بدرالدين زركشى (م794) كتاب الاجابة لايراد ما استدركته عائشة على الصحابة14 را فراهم آورد و در آن روايات عايشه در نقد بر صحابه را جمع كرده است. در اين كتاب نود حديث در اعتراض به سى تن از صحابه ثبت شده است.
ذهبى گفته است كتابى با عنوان اخبار ام المؤمنين عايشة تصنيف كرده است.15 و نيز ابن حجر عسقلانى (772ـ852ق) مسند عايشة تأليف كرده است.16 در كتاب (موسوعة امهات المؤمنين) 1470 حديث را كه همسران پيامبر روايت كرده اند به صورت موضوعى گرد آورده است.17
زنانى كه شيخ اجازه بودند و مردانى بزرگ در مكتب حديثى آنان پرورش يافتند كم نيستند. ابن حجر عسقلانى (772ـ852ق) هشتاد و يك شيخ اجازه از زنان دارد. ابن عساكر در مكتب زنى به نام فاطمه بنت المنجا كسب حديث مى كند.18 ابن عربى (560 ـ 638ق) از فخرالنساء اجازه روايت مى گيرد.19 ازهرى و فرّاء از زنى به نام ام السلامة نقل حديث مى كنند, خطيب بغدادى نزد زنى به نام كريمه صحيح بخارى را خواند, چنانكه او و سمعانى همان كتاب را نزد زنى ديگر به نام مروزيه خواندند. ابن جوزى مسند شافعى را از زنى به نام فاطمة بنت الحسين شنيد و…20
در تاريخ معاصر ايران نيز نام بانو امين مى درخشد. وى اجازه روايت به شخصيتهاى برجسته اى چون علامه امينى, صاحب الغدير, و آيةالله نجفى مرعشى داده است.21
در بسيارى از كتب رجال شيعه و اهل سنت بخشى به شرح حال راويان زن اختصاص يافته است. در مثل در ميان كتب شيعى از اينها مى توان نام برد:
رجال ابن داود, ابن داود الحلى, منشورات الرضى, ص222ـ224, 22 زن راوى.
تنقيح المقال, المامقانى, مطبعة المرتضوية, نجف, ج3, ص69 ـ 83.
معجم رجال الحديث, آيةالله الخويى, مدينةالعلم, ج23, ص170ـ201, 134 زن راوى.
اعلام النساء المؤمنات, محمد الحسون, انتشارات اسوه, 148 زن راوى, ص687 ـ 693.
در منابع رجالى اهل سنّت مى توان از تهذيب الكمال, ابوالحجاج, دارالفكر, بيروت, ج22, ص290ـ503 (265 زن راوى) نام برد.
به غير از اينها كتب مستقلى تأليف شده كه راويان زن در آنها گرد آمده است; مانند:
محدثات شيعه. نهلا غروى نائينى, دانشگاه تربيت مدرس, تهران, 1375. اين كتاب رساله دكتراست كه به شرح حال 195 زن راوى پرداخته است.
زنان دانشمند و راوى حديث, احمد صادقى اردستانى, دفتر تبليغات اسلامى, قم, 1375. در اين اثر 176 زن راوى حديث مورد مطالعه و تحقيق قرار گرفته است.
حال به اختصار كتاب جامع مسانيد النساء را, گزارش مى كنيم.
جامع مسانيد النساء, نام كتابى است كه در آن احاديث نقل شده توسط زنان گرد آمده است. در اين مجموعه دو جلدى 1752 حديث غير مكرر جمع شده كه از اين تعداد 814 حديث در جلد اول و 938 روايت در جلد دوم قرار دارد. زنانى كه اين احاديث را روايت كرده اند بيش از صد نفر مى باشند.
كتبى را كه مؤلف مبنا قرار داده و احاديث را از آن استخراج كرده بيست وهشت عنوان است: 1. صحيح البخارى 2. صحيح مسلم 3. سنن ابن ماجه 4. صحيح سنن ابن ماجه 5. المستدرك للحاكم 6. سنن الدار قطنى 7. مصنف ابن ابى شيبة 8. صحيح ابن حيّان 9. صحيح ابن خزيمة 10. مسند الشافعى 11. مسند ابى حنيفة 12. مصنف عبدالرزاق 13. مسند الدارمى 14. حلية الاولياء 15. صحيح ابن عوانه 16. سنن البيهقى 17. سنن ابى داود 18. سنن الترمذى 19. صحيح ابى داود 20. مسند الامام احمد 21. الفتح الربانى 22. موطأ الامام مالك 23. معاجم الطبرانى 24. مسند ابى يعلى 25. مسند البزّار 26. نيل الاوطار 27. مجمع الزوائد للهيثمى 28. جامع الاصول لابن الاثير.
در جزء اول اين كتاب, روايات صحيح بخارى و صحيح مسلم گرد آمده است و در جزء دوم ساير احاديث جمع شده است. ترتيب و تبويب روايات به شيوه صحيح بخارى است. نويسنده مدعى است رواياتى كه ضعف آن معلوم بوده در اين مجموعه نيامده است. (ج2, ص8). در مقدمه جلد اول و دوم شرح كوتاهى از مهمترين زنان راوى ارائه شده است.
عدد زنان ترجمه شده چهل تن است كه بيست وهفت نفر در جلد نخست و سيزده تن در جلد دوم ترجمه شده است. شرح حال مختصرى نيز از همسران پيامبر در آغاز جلد نخست آمده است. نويسنده در پانوشتها, مأخذ احاديث را ذكر مى كند و غير از آن توضيحاتى پيرامون سند, راويان و برخى لغات را نيز اضافه مى كند. وى تعداد روايات عايشه را 2210 گفته است (ج1, ص11). در پايان كتاب فهارس اعلام النساء, اطراف الحديث و موضوعات را آورده كه بهره ورى از آن را آسان مى كند.
روشن است كه اين كار بدين شكل گسترده تازگى دارد و مى تواند مبناى كارهاى قويتر و بهتر قرار گيرد. از اين رو عمل مؤلف درخور ارج و ستودنى است. اگر نويسنده به برخى نكات توجه مى كرد اين اثر بهتر از اين قابل عرضه بود:
1. در شكل كنونى روش واحدى اتخاذ نشده است. از اين رو سير اعرابگذارى احاديث در دو جلد بسيار متفاوت است. برخى احاديث به طور كامل اعرابگذارى شده و برخى ديگر نه.
2. مؤلف روش خود را در تنظيم و تبويب باز نگفته و آنچه بدان اشارت رفت از مقايسه كتاب با منابع و مآخذ بدست آمد.
3. بهتر آن بود كه روايات شماره گذارى گردد.
4. شرح حال كوتاهى از تمام زنان راوى امرى سزاوار بود, با توجه به اينكه تعداد راويان صد نفر است و وى چهل تن را ترجمه كرده است.
5. لازم بود در مقدمه سيرى از سرگذشت روايت زنان, ديدگاه عالمان رجال در اين زمينه, كتبى كه به ترجمه زنان راوى پرداخته را بيان كند و دورنمايى از موضوع در اختيار خواننده قرار دهد.پاورقي: 1. سوره تحريم, آيه11ـ12. 2. سوره آل عمران, آيه42. 3. همان, آيه 37 و 45 و سوره مؤمنون, آيه50. 4. ذكر النسوة المتعبدات الصوفيات, ابوعبدالرحمن السلمى, تحقيق محمود محمد الطناحى, اول, مكتبة الخانجى, قاهرة, 1413ق ـ 1993م. 5. نفحات الأنس, عبدالرحمن بن احمد جامى, تصحيح مهدى توحيدى پور, كتابفروشى سعدى, 1336ق, ص615 ـ 635. 6. به جز اينها كتابهاى ديگرى نيز در اين زمينه نشر يافته است; چون: اعلام العابدات الزاهدات, محمد احمد درنيقه. المؤسسة الجامعية للدراسات والنشر والتوزيع, بيروت, 1410ق ـ1990م. 7. تحرير المرأة فى عصر الرسالة, عبدالحليم ابوشقة, اول, دارالقلم, كويت, 1410ق ـ 1990م, ج2, ص423, به نقل از: صحيح بخارى, ج6, ص281. 8. بحارالانوار, ج1, ص177, ح54; مستدرك الوسائل, ج17, ص249, ح21250. 9. تحرير المرأة فى عصر الرسالة, ج1, ص118, به نقل از: ميزان الاعتدال, مقدمه. 10. همان, به نقل از: نيل الاوطار, ج8, ص122. 11. فاطمه در آينه كتاب, اسماعيل انصارى زنجانى, دوم, الهادى, قم, 1375, ص322ـ 325. 12. نهج الحياة يا فرهنگ سخنان فاطمه, محمد دشتى, مؤسسه تحقيقاتى اميرالمؤمنين, قم, 1372, 419ص. 13. عوالم سيدة النساء, عبدالله البحرانى الاصفهانى, مؤسسة الامام المهدى, قم, ج11, ص279ـ 634. 14. الاجابة لايراد ما استدركته عائشة على الصحابة, بدرالدين زركشى, تحقيق سعيد الافغانى, اول: مطبعة الهاشمية, دمشق, 1939, دوم: المكتب الاسلامى, بيروت, 1390ق ـ 1970م, 212ص. 15. تذكرة الحفاظ, ج1, ص29 و ميزان الاعتدال, ج1, (مقدمة التحقيق). 16. مسند عايشة, ابن حجر عسقلانى, اول, مكتبة السنة, قاهرة, 1416ق ـ 1995م. 17. موسوعه امهات المؤمنين, عبدالصبور شاهين و اصلاح عبدالسلام الرفاعى, اول, الزهراء, قاهره, 1412ق ـ 1991م, ص201ـ 565. 18. ذكر النسوة المتعبدات, ص11ـ12. 19. ترجمان الاشواق, ابن عربى, ص7ـ 8. 20. فصول عن المرأة, هادى العلوى, دارالكنوز الادبية, بيروت, 1996, ص67 ـ 68. 21. بانوى مجتهد ايرانى, ناصر باقرى بيد هندى, دفتر تبليغات اسلامى, قم, 1371, ص113ـ116.
طرح تدوين اجماعهاى شيعه
مبلغى احمد
اين طرح در واحد فقه و حقوق مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى (پژوهشگاه) وابسته به دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم در حال انجام مى باشد.
كسى كه گام در راه استنباط مى گذارد بايد رهتوشه اى از اصول, رجال, درايه و… داشته باشد و آنگاه در ديار فقاهت, از كوله بار معلومات بدرستى بهره گيرد تا در تطبيق به بيراهه نيفتد.
در عرصه فقاهت, گاهى تطبيق دانسته هايِ كلى تنها به دقت نيازمند است و نه بيشتر; مانند فهميدن بدوى و يا عدم بدوى بودن يك انصراف و يا فهميدن اينكه شك در تكليف است يا مكلف به؟ امّا گاهى علاوه بر دقّت, به تتبع و فحص نيز نياز است; مانند فحص از مخصّص در روايات, در صورتى كه تمسّك به عام را قبل از فحص جايز ندانيم.
تطبيق برخى از دانسته ها به تتبعى بيشتر نياز دارد; مثلاً فحص از مرجّحات يكى از دو روايات متعارض كه نوبت به تخيير نسبت به آنها رسيده است.1
شايد بتوان گفت هيچ مسأله اصولى در عرصه استنباط به اندازه اجماع به تتبع نياز ندارد; آن هم تتبّعى پردامنه كه بايد علاوه بر روايات, اقوال فقيهان در همه ادوار را نيز در بر گيرد. ضرورت تتبّع درباره اجماعها
موارد زير نشان مى دهد كه چگونه بايد درباره اجماعها دست به تتبعى گسترده زد: 1ـ شناختن اجماعهاى مركّب
در طول قرنها قاعده لطف مبنى حجيّت اجماع شمرده مى شد. اين قاعده, نهال اجماع مركب را در سرزمين فقاهت غرس كرد.2 ديرى نپاييد كه اين درخت, سايه بر سرنوشت بسيارى از موضوعات حسّاس انداخت. موضوعاتى از قبيل (نجاست اهل كتاب)3 و (تبعيّت كردن فرزند كافر در عدم طهارت از او)4
شناختن اجماعهاى مركّب, چگونگى شكل گيرى آنها و تأثيرگذاريشان بر فتاواى فقيهان, امرى ضرورى است. انجام اين مهمّ آيا راهى جز تتبّع و غور در كتب پيشينيان دارد؟ 2ـ قرينه يابى
نبايد با سطحى نگرى اجماعى را قبول و يا ردّ كرد. بايد به درون روايات و اقوال رفت و از ميانشان قرينه ها را بيرون كشيد و سپس اجماعى را درست و يا نادرست خواند.
مقصود از اين قرينه هر نكته اى است كه اجماعى را تقويت و يا تضعيف كند.
برخى از فقيهان ژرف انديش ـ كه البته تعدادشان زياد نيست ـ بسادگى سرنوشت موضوعى را با يك اجماع رقم نمى زنند و يا براحتى از اجماعى دست نمى كشند, مگر اينكه قبلاً در محكمه قرينه ها درستى و يا نادرستى اش به اثبات رسيده باشد.
براى استفاده از قرينه و فعّال كردن آن در فرايند پذيرش و يا ردّ اجماع, دو كار بايد كرد: الف. گشودن فصلى در اصول جهت بحث از قرينه.
انواع قراين, دسته بنديها و چگونگى استفاده از آنها موضوعاتى است كه پرداختن به آنها در اصول, ضرورى است. البته اكنون نيز از قرينه سخن به ميان مى رود, ولى سربسته. همه اين سخن را تكرار مى كنند كه براى اعتماد به اجماع منقول بايد به سراغ قراين رفت,5 ولى كسى به شرح و بسط آن نمى پردازد!
برخى از محققين, بويژه شهيد صدر, گامى به جلو برداشته و پاره اى از قراين به صورت مشخص را ارائه داده اند.6 در ادامه بحث به نمونه هايى اشاره مى شود. ب. روى آوردن به تتبّع در فقه جهت كشف قرينه ها.
هرچند بحثى از قرينه در اصول چندان به ميان نبوده است, ولى در فقه برخى از فقيهان بوده اند كه به قرينه هايى در تأييد و يا تخريب يك اجماع, تفطّن مى يافته اند.
در اينجا به دو نمونه از قراينى كه شهيد صدر در اصول مطرح كرده اشاره مى كنيم تا به دست آيد چگونه قرينه ها تتبّعى ژرف مى طلبند:
يكم. وجود قرينه بر ارتكازى نبودن مسأله نزد اصحاب.
شهيد صدر, اجماع را كاشف از دليلى غير لفظى مى داند.7 او اين دليل را ارتكاز متشرّعه به حساب مى آورد.8
اگر اين ديدگاه را بپذيريم, ديگر اجماع در صورت وجود قرينه اى كه ذكر شد معتبر نيست; زيرا اعتبار اجماع مرهون جنبه كاشفيّت داشتن آن از ارتكاز براساس حساب احتمالات است و با وجود چنين قرينه اى چگونه اين جنبه تحقق مى پذيرد؟9
شهيد صدر بر همين اساس, اجماع بر نجاست كفّار را نقد مى كند و مى گويد به عصر راويان كه برمى گرديم, در اذهان اينان ارتكازى به عنوان نجاست كفار نمى بينيم. او براى نفى اين ارتكاز به سؤالاتى خاصّ اشاره مى كند كه در روايات ديده مى شود. وى نتيجه مى گيرد كه اگر در ارتكاز آنان مسأله اى به عنوان نجاست كافر وجود مى داشت, اين سؤالات را مطرح نمى كردند.10 دوم. در ميان بودن يك قاعده.
شهيد صدر يكى از شرايط اعتبار اجماع را تطبيقى نبودن مسأله مى داند.11 مقصود وى اين است كه اجماع در مسأله اى كه بر يك قاعده منطبق است اعتبار ندارد. زيرا ممكن است اجماعشان از تطبيق قاعده سرچشمه گرفته باشد و نه از ارتكاز متشرّعه. پرواضح است با پذيرش اين ديدگاه, تتبّع در كتب فقيهانى كه اجماع كرده اند ضرورى مى نمايد. زيرا بايد ديد آيا قاعده ياد شده نزد آنان مطرح بوده يا در بعد مطرح شده است؟ 3. تصحيح برداشتها
گاهى برداشت نادرست از ديدگاه پيشينيان, سرنوشت بسيارى از مسايل حسّاس را عوض مى كند. فقيهى پس از سالها به ميراث عالمان پيشين نظر مى افكند, امّا بدرستى به مقصود آنان پى نمى برد; چرا كه زمان عوض شده و فرهنگها و نگاهها تغيير يافته اند. گاهى هم احتياطهاى فقيه, نگاههاى او را به ميراث پيشينيان تحت تأثير قرار مى دهد و بينشهاى جديدى براى او پديد مى آورد.
بر اين اساس مسائل و ابعاد اجماع از آفت برداشتهاى نادرست زمان در امان نبوده است. برداشتهاى نادرست در اين زمينه دست كم در سه مورد, پديد آمده است. 3ـ1. قلمروشناسى مسائل اجماعى
در هر اجماعى بى گمان اجماع كنندگان, حدودى براى مسأله در نظر داشته اند. روشن است كه تنها حدود مورد اتفاق آنها اعتبار دارد و بس, ولى شناخت حدود مورد اتفاق كار مشكلى است و در بسيارى از موارد قابل احراز نيست. به همين دليل در اين موارد اجماع را تنها در قدر متيقن آن حجت مى دانند. البته اخذ به قدر متيقن در مورد ديگرى نيز تعيّن مى يابد و آن, هنگامى است كه معقد اجماع, داراى اطلاق باشد كه مى گويند اين اطلاق اعتبار ندارد. هرچند كه برحسب ظاهر حكم كنيم اجماع كنندگان, خود, اين اطلاق را در نظر داشته اند12 به هر حال مشكل اين است كه بسيار اتفاق افتاده نه تنها به قدر متيقن بسنده نكرده اند, بلكه دست به توسعه مرزهاى مسأله نيز زده اند. امّا چگونه اين توسعه انجام گرفته, بايد عمدتاً عامل آن را در گذشت زمان جست, به اين صورت كه فقيهى كه عينك احتياط را بر چشم زده, خودآگاه يا ناخودآگاه, مرزهاى مسأله اى را كه پيشينيان مورد اتفاق قرار داده اند, تغيير مى دهد, مانند برخى از فقيهان كه با استناد به اقوال پيشينيان, فتوا به نجاست كافر دادند و بر آن ادعاى اجماع كردند, در حالى كه بعضى از پيشينيان تنها گفته بودند سؤر كافر نجس است و ميان اين دو نجاست (يعنى نجاست كافر و نجاست سؤر او) طبق برخى از شواهد و قراين, ملازمه اى نيست.13
بى توجهى به اين عدم ملازمه در كنار گرايش به احتياط در مسأله, فقيه را به نجاست كافر معتقد مى سازد. امّا اين پايان كار نيست. آيندگان مى آيند و به اقوال فقيه و يا فقيهانى كه احتياط كرده اند مى نگرند و تحت تأثير فتواى آنها قرار مى گيرند و نقل اجماعِ آنها را بر مسأله, جدى مى گيرند. و اين چنين رفته رفته مرزهاى واقعى مسأله جاى خود را به مرزهاى وهمى مى دهد و احكام جديدى پديد مى آيد براى حل اين مشكل آيا راهى جز تتبّع و تعمّق در تاريخ مسأله اجماعى وجود دارد؟! 3ـ2. علم پيدا كردن به حصول اتفاق
گاهى آنچه در ابتدا وجود داشته تنها رأى برخى از فقيهان بوده و نه بيشتر, امّا در طبقه بعدى با ضميمه كردن فتواهاى جديد, ادعاى شهرت نسبت به مسأله مى شود سپس طبقه ديگرى مى آيند و اين شهرت را عظيم توصيف مى كنند و در طبقه سوّم از آن با وصف (كادَت اَن تكونَ اجماعاً) ياد مى كنند و اينچنين رفته رفته بعد از مدتى لباس اجماع را بر تن آن مى پوشانند.
آيا اين موضوع, هرچند آن را نسبت به اجماعى كه مورد بحث قرار داده ايم احتمالى بيش ندانيم, تتبع در اقوال پيشينيان را بر ما ضرورى نمى سازد؟ 3ـ4. دلالت شناسى الفاظ نقل
گاهى با گذشت زمان, الفاظ هم تغيير مى كنند و در نتيجه معانى آنها نزد پيشينيان غير از معانى آنها نزد بعديها مى شود.
اين مشكل در عرصه نقل اجماع بروز كرده است. الفاظى از قبيل (عندنا) نزد متأخرين دلالت بر نقل اجماع مى كند. از اين رو اگر آن لفظ را در كلام يكى از متقدمين ببينند, حمل بر نقل اجماع مى كنند; در حالى كه قرائن نشان مى دهد اين الفاظ اين بار معنى را نزد متقدمين نداشته است.14
تتبع در كتب متقدمين اين مطلب را به اثبات مى رساند. به عنوان مثال علامه بعد از آنكه مسأله اى را مذهب اكثر علماى اماميّه معرفى مى كند, در صفحه بعد با تعبير (عند علمائنا) آن را مذهب علماى اماميه به حساب آورد.15
اگر اين ديدگاه را بپذيريم نسبت به بسيارى از اجماعها بايد تشكيك كرد و راه تحقيق تنها تتبع در اقوال پيشينيان است. 4. شناختن اهل اتفاق
اتفاق چه كسانى اجماع است؟ عالمان در اين زمينه اختلاف نظر دارند و در اينجا به چهار نظر اشاره مى كنيم:
الف. برخى از علماى گذشته و تعدادى از علماى جديد, بويژه مرحوم آيت الله بروجردى, اتّفاق فقيهانى را معتبر مى دانند كه در اواخر غيبت صغرى و اوايل غيبت كبرى مى زيستند.16 مرحوم بروجردى قيد ديگرى را اضافه مى كند. به نظر ايشان تنها اتفاقى از اينان, اجماع تلقّى مى شود كه در دايره كتب غير تفريعى آنها (يعنى كتبى مثل مقنع, مقنعه, هداية, نهاية و…) شكل گرفته باشد.17
ب. برخى بر آن بودند اگر شيخ انصارى و ميرزاى بزرگ و ميرزا محمد تقى شيرازى بر حكمى اتفاق كنند, به درستى آن مى توان يقين پيدا كرد. زيرا آنها در كمال ورع و دقت نظر قرار داشتند.18
ج. ديدگاه ديگرى ـ كه در گذشته رواج داشته ـ مى گويد: اتفاق علماى هر عصرى اجماع است.19اين ديدگاه را كسانى داشتند كه حجيت اجماع را به استناد قاعده لطف ثابت مى كردند.
د. گروهى معتقد بودند تنها اتفاق علماى همه عصرها اعتبار دارد.20
پرواضح است هريك از اين ديدگاهها را كه بپذيريم ما را به تتبّع فرامى خواند, هرچند كه هركدام تتبعى خاص مى طلبد. 5. تعيين ناقل اجماع
برخى از دانشوران علم اصول بر اين باورند كه براى اعتماد كردن به اجماع منقول بايد به ناقل آن نگاه كرد.21امّا در اين زمينه كه ناقل معتبر كيست, نظرياتى متفاوت عرضه شده است:
الف. محقق عراقى بر آن بود كه ناقلى معتبر است كه در دوره هاى نخستين پس از امامان(ع) مى زيسته است. او بر اين اساس, نقل كلينى صدوقين, شيخ مفيد, سيدين و… را مى پذيرد.22
ب. محقق نائينى و گروهى ديگر, نقل فقيهان دوره هاى نخستين را معتبر نمى شمارند. اينان از ناقلانى ياد مى كنند كه دوران حياتشان با محقق حلّى آغاز شد.23 تتبع در نقطه نظرها و موضعگيريهاى فقيهان گذشته نشان مى دهد كه آنان نيز اين ديدگاه را داشته اند.24
ناقلان اين دوره را نيز نبايد در يك سطح انگاشت, بلكه بايد به مراتب هريك در علم, آشنايى به كتب و اقوال, تتبّع, دقت در نقل, قدرت حفظ و ضبط و قدرت دستيابى به رموز و دقايق نهفته در عبارات توجه كرد. از اين روى براى محقق حلّى و علاّمه و شهيد اوّل و دوم حسابى ويژه باز شده و به صورت ويژه از آنها ياد شده است.25
چه ديدگاهى اوّل و چه ديدگاه دوم و يا هر ديدگاه ديگرى را كه بپذيريم, مجبوريم به تتبّع دست بزنيم تا به دست آيد ناقل كيست و در چه دوره اى مى زيسته است. نتيجه گيرى
از آنچه گذشت نتيجه مى گيريم قبل از پذيرفتن هر اجماع بايد تتبّعى ژرف و جامع الاطراف پيرامون آن انجام گيرد. فقيهى كه بر فراز قله آگاهى از پيشينه هاى مسائل اجماعى ايستاده و به نظاره اين مسائل مى پردازد, چهره آنها را مبهم و غبارآلوده نمى بيند تا به احتياط پناه آورد.
شايد بتوان گفت كمتر مسأله اى كه به اندازه اجماع, احتياطهاى غير لازم را برانگيخته است. توانمندترين نظريه پردازان اصول در زمينه اجماع, نسبت به موارد آن در فقه به احتياط روى آورده اند.26 دليل بسيارى از اين احتياطها وجود ابهام در وضعيت اجماعهاست.
فقيه هرچند با مصرف كردن مسكن احتياط, (درد تشويش افتايِ برخلاف) را از خويش دور مى سازد, امّا با اين كار, پيكره فقه را با عوارض جانبى مواجه مى كند; عوارضى كه گاهى آنچنان فقه را بيمار مى كند كه از فعاليت طبيعى خود, يعنى پاسخگويى به نيازهاى واقعى, دور مى ماند. دريغا كه عالمان با همه ضرورت تتبّع در اين زمينه دل به درياى بحث و تتبّع نمى سپارند و هنگام برخورد با يك اجماع در فقه, پرونده اش را هنوز باز نكرده, مى بندند!
البته نبايد ناديده گرفت كه فقيهانِ بسيارى هم هستند كه بى تتبّع از كنار اجماعها نمى گذرند, ولى اوّلاً شمار اينان در مقابل ديگران زياد نيست. در ميان متأخّرين, محقّق كاظمى, صاحب كتابِ كشف القناع عن وجوه حجيةالاجماع, از درخشش خاصّى در اين زمينه برخوردار است. او را بحق بايد پهلوان ميدان بحث از اجماع, چه فقهى و چه اصولى, به شمار آورد.
ثانياً فقيهانى كه در اين زمينه تتبّع داشته اند, نوعاً از جنبه هايى خاص و براساس قالبهايى كه از پيش برگرفته اند دست به تتبّع زده اند. مثلاً شيخ انصارى از جنبه هايى خاصّ نسبت به يك اجماع, حساسيّت نشان مى دهد و پيرامون آن به تتبعى مناسب با اين حساسيّت دست زده است. براى فهم و اذعان به اين مطلب كافى است موارد برخورد او با اجماعها را در كتاب مكاسب در نظر بگيريم. در اين تتبعها, خبرى از بسيارى از محورهايى كه از آنها قبلاً ياد كرديم نيست! و يا مثلاً مرحوم آيت الله بروجردى براساس نظرگاه خاصّى به تتبّع دست مى زده است. در اينجا تذكر اين نكته خالى از فايده نيست كه شايسته است شيوه ها و ملاكهاى مختلفِ علما در تتبّع نسبت به اجماعها گردآورى و مورد بررسى قرار گيرد. طرح تدوين دايرةالمعارف اجماع
1. ضرورت: با پذيرش ضرورتِ تتبّع پيرامون هر اجماع, بايد اذعان كرد. تتبّع ژرف و جامع الاطراف در اين زمينه كار چندان سهلى نيست; چرا كه نوعاً اطلاعات مربوط به آنها در كتب مختلفى پراكنده است. فقيه گاهى براى رسيدن به اين اطلاعات بايد ورق به ورق انبوه كتابهاى مورد نياز را بررسى كند. از اين روى تدوين اجماعهاى شيعه و اطلاعات مربوط با توجه به اين نكته مهمترين استفاده اى كه از دايرةالمعارف اجماع مى توان برد در ميدان استنباط به ظهور مى رسد. مستنبط به هنگام برخورد با يك اجماع مى تواند با مراجعه به آن, اطّلاعات مربوطه را به دست آورد و استنباط كند.
از دايرةالمعارف اجماع استفاده هاى ديگرى نيز مى توان برد; از قبيل شناختن: اقوال شاذّ, فتاوى مشهور, سير فتوى در يك مسأله, قاعده هاى فقهى مورد اتفاق, موارد اجماع مركّب, موارد نقل اجماع توسط شيخ طوسى يا سيد مرتضى و…, موارد ضرورتهاى مذهب و موارد ديگر. بسيارى از اين موارد در قالب فهرستهايى در آخر دايرةالمعارف عرضه مى گردد.
2. زبان دايرةالمعارف: زبان دايرةالمعارف عربى است. زيرا نقش اساسى اين دايرةالمعارف در زمينه هاى فقهى, بويژه استنباط احكام, است و زبان تخصّصى فقه و استنباط, عربى است.
3. نام: نام اين دايرةالمعارف (موسوعة الاجماعات لِلامامية) است.
4. شكل و ترتيب ارائه اجماعها: اجماعها برحسب ترتيب سنتى ابواب و مسائل فقهى ارائه مى گردد. يعنى با اجماعهاى باب طهارت آغاز و با اجماعهاى ديات پايان مى پذيرد و در هر بابى نيز تقدم و تأخّر مسائل آن باب, رعايت مى شود.
5. شكل و ترتيب ارائه اطلاعات مربوطه: هر مسأله اجماعى, بالاى صفحه و اطلاعات مربوطه, زير آن ارائه مى شود. اين اطلاعات تحت محورهاى زير جاى مى گيرد.
الف. معقد اجماع: در اين زمينه اطلاعاتى ارائه مى گردد كه يكى از چهار وضعيت زير را داراست.
ـ توضيح معقد اجماع.
ـ توسعه دايره مسأله: برخى از كلمات علما ناظر به اختلافى است كه پيرامون معقد اجماع وجود دارد و مفاد آن توسعه دايره آن است. اين كلمات در اين قسمت مى آيد.
ـ تضييق دايره مسأله: مفاد برخى از كلمات, تضييق دايره مسأله است كه در اينجا ذكر مى گردد.
ـ ارائه قدر متيقن و حكم به اخذ آن: برخى از كلمات, ناظر به ارائه قدر متيقن از اجماع است و لزوم تمسك به آن را مورد اشاره قرار مى دهد كه در اين قسمت مى آيد.
ب. فتوادهندگان: در اين قسمت, اسامى كسانى كه به حكمِ مورد اجماع فتوا داده اند برحسب ترتيب قرونى كه در آن مى زيسته اند, اشاره مى گردد.
براى بررسى سير فتوا در مسأله و زمان پيدايش آن, توجّه به اين قسمت, در كنار قسمتهاى ديگر, ضرورى است.
گفتنى است در اين قسمت فتاوى متأخرين ـ جز برخى از آنها مثل شيخ انصارى ـ مورد اشاره قرار نمى گيرد; زيرا توجه به آنها در ارزيابى روند شكل گيرى اجماع تأثيرى ندارد.
ج. ناقلان اجماع: در اين قسمت, ناقلان اجماع, برحسب ترتيب قرون آنها مورد اشاره قرار مى گيرد.
در برخى از موارد, با مطالعه و مقايسه اين قسمت با قسمت قبلى (فتوا دهندگان) به دست مى آيد كه مثلاً نقل اجماع, قبل و يا بعد از رواج يافتن فتوا بوده است كه پيداست هريك از دو صورت, نتيجه اى متفاوت از ديگرى در بردارد.
د. الفاظى كه در نقل مورد استفاده قرار گرفته است: توجّه به الفاظ نقل براى ارزيابى نقل, امرى ضرورى است.
هـ. نقد اجماع: مهمترين قسمت بحث, اطلاعاتى است كه به عنوان نقد اجماع ارائه مى گردد. مطالب اين قسمت در دو بخش كلى جاى مى گيرند كه عبارت است از نقد حصول اجماع و نقد اعتبار آن. و. مسأله در اصول متلقات:
از آنجا كه مبنى قرار دادن نظريّه آيت الله بروجردى, ضرورت دقّت در اصول متلقات را در پى دارد و آنچه در قسمت نقد ـ تحت عنوان عدم طرح در اصول متلقات يا در تعدادى از آنها ـ در نظر گرفته ايم در برخى از موارد كافى نيست و يا ارائه آن به صورت ياد شده با مشكل مواجه است, قسمتى تحت عنوان اصول متلقات ارائه مى گردد. در اين قسمت نام كتبى كه به نحوى به مسأله پرداخته اند با ذكر شماره جلد و صفحه ذكر مى گردد تا فقيه با مراجعه به آن نتيجه لازم را بگيرد.
7. پيشرفت كار: تا به حال حدود ششصد اجماع استخراج شده و چهارصد مورد آن, مراحل نهايى خود را پشت سر مى گذارد و آماده تايپ و چاپ است.
8 .قبل از ارائه نمونه, اين نكته گفتنى است كه در هر اجماعى همه محورهاى ياد شده پيرامون آن طرح نمى شود, بلكه تنها محورهايى كه مطالب آن در كتب فقيهان استخراج شده است, مى آيد.
2. المفتون:
ـ الصدوق فى الفقيه والامالى4
ـ المفيد فى المقنعة5
ـ السيد المرتضى فى الانتصار6
ـ ابويعلى7
ـ ابو الصلاح على8
ـ ابو عبداللّه محمد9
ـ الطوسى فى التهذيب والاستبصار والاقتصاد10
ـ القاضى فى المهذّب11
3. الناقلون:
ـ الصدوق فى الامالى19
ـ السيد فى الانتصار20
ـ الطوسى فى التهذيب والاستبصار وظاهر الاقتصاد21
ـ ابن زهرة فى الغنية22
4. تعابيرهم فى النقل:
ـ انه من دين الاماميّة26
ـ عليه فتوى الفقهاء من زمن النبيّ(ص) إلى يومنا هذا27
ـ عليه عمل الامامية فى سائر الاعصار والامصار28
5. النقد: 1. حول حصول الاجماع:
هذا الاجماع موهون بمخالفة كثير من القدماء والّذين كانوا من اهل التحقيق والتدقيق29 كالعلامة فى جميع كتبه عدا التلخيص وابن فهد فى الموجز والفخر فى الايضاح فقد ذهبوا إلى ان البئر لاينجّس بملاقاة النجاسة وقد حكى انه مذهب العمّانى والغضائرى وابن الجهم كما انّه احد قولى الطوسى فى التهذيب حسب ما نقل عنه30
وهناك قول اخر ذهب اليه البصروى من القدماء وهو التفصيل بين الكر و غيره بعدم الانفعال فى الاول والانفعال فى الثانى31
هذا بالاضافة إلى انّ جملة من كلمات المتقدمين لم يُصَرَّح فيها الاّ بالأمر بالنّزح32 ومعلوم انّ هذا اعمّ من المدّعى ولعلّه لذلك ناقش العلاّمة ـ على مايبدو منه فى المنتهى ـ نسبة القول بالنجاسة إلى الاكثر33 وهذه النسبة قدصرَّح بها كثير من المتأخرين34 2. حول اعتبار الاجماع:
أ. انّ اجماعاتهم المنقولة والشهرة المحققة يعارضها ما هو اقوى منها فى افادة الوثوق و هى الشهرة بين المتأخرين ونقل اجماعهم عليه لانّ اعراضهم عن طريقة القدماء وهَدمِهِم ما اسّسوه مع شدة اهتمامهم فى تصحيح مطالب السابقين كاشف عن ان بنيانهم ليس على اصل اصيل35
ب. الاجماعات المنقولة فى المقام يضعف الظن بها لقوة الاخبار عليها من وجوه36
ج. الاجماع فى المقام لايكفى لاثبات الحكم بالانفعال لاحتمال استناده إلى نفس ما بايدينا اليوم من الروايات37 خصوصاً بعد الاطلاع على فساد المستند38
6. المسألة فى الاصول المتلقاة
ـ الفقه الرضوى الصفحة91
ـ الهداية للصدوق الصفحة14
ـ المقنع للصدوق الصفحة10
ـ المقنعة للمفيد الصفحة14
ـ الكافى للحلبى الصفحة130
ـ النهاية للطوسى الصفخة6
المصادر:
1. ابن زهرة, الغنية (الجوامع الفقهية), 489.
2. الحلبى, اشارة السبق, 120.
3. ابن حمزه, الوسيله, 704.
4. مفتاح الكرامة 1/78.
5. المفيد, المقنعة, 64.
6. السيد المرتضى, الانتصار, 89.
7. مفتاح الكرامة 1/78.
8. المصدر نفسه.
9. المصدر نفسه.
10. التهذيب 1/240, مفتاح الكرامة 1/79, الطهارة للهمدانى 1/32.
11. القاضى, المهذب 1/21.
12. الوسيله.
13. ابن زهرة, الغنية /489.
14. ابن ادريس, السرائر/69.
15. مفتاح الكرامه 1/79.
16. المصدر نفسه.
17. المصدر نفسه.
18. المصدر نفسه.
19. المصدر نفسه.
20. السيد المرتضى, الانتصار, 89.
21. التهذيب 1/240.
22. الغنية 489.
23. السرائر/69.
24. مفتاح الكرامة 1/79.
25. المصدر نفسه.
26. مفتاح الكرامة 1/78 نقلاً عن الامالى.
27. المصدر نفسه نقلاً عن كشف الرموز.
28. المصدر نفسه نقلاً عن غاية المراد.
29. جواهر الكلام 1/201, الطهارة للشيخ الانصارى/27.
30. مفتاح الكرامة 1/78, الحدائق الناضرة 1/35.
31. الحدائق الناظرة 1/35, الطهارة للهمدانى/35.
32. بحوث فى شرح العروة الوثقى للشهيد الصدر 2/69.
33. جواهر الكلام 1/201.
34. الطهارة للهمدانى/35, المستمسك 1/193, التنقيح/284, بحوث فى شرح العروة 2/69.
35. الطهارة للطهرانى 1/35.
36. جواهر الكلام.
37. بحوث فى شرح العروة الوثقى 2/69, التنقيح 1/284.
38. الطهارة للشيخ الانصارى 27, الطهارة للهمدانى/35, جامع المدارك 1/10.پاورقي : 1. فوائد الاصول 4/766. 2. كشف القناع/ 146 و36. 3. بحوث فى شرح العروة الوثقى 3/240. 4. همان. 5. كفايةالاصول/290. 6. بحوث فى علم الاصول 4/316. 7. مباحث الاصول 2/304. 8. همان. 9. همان. 10. بحوث فى شرح العروة الوثقى 3/242. 11. بحوث فى علم الاصول 4/316. 12. مباحث الاصول 2/316. 13. بحوث فى شرح العروة الوثقى 3/246ـ 245. 14. كشف القناع /400. 15. تذكرة الفقهاء 2/137, 138. 16. معالم الاصول, كشف القناع /169, البدر الزاهر /9, بحوث فى علم الاصول 4/312. 17. البدر الزاهر/9. 18. مصباح الاصول 2/140. 19. همان. 20. همان. 21. كشف القناع /43. 22. نهاية الافكار 3/97. 23. فوائد الاصول 3/153. 24. كشف القناع /43. 25. همان. 26. مصباح الاصول 2/143 .