يك كتاب در يك مقاله
جوادى محسن
فلسفه تحليلى3 (دلالت و ضرورت), صادق لاريجانى, قم ـ مرصاد, 240ص,1375, رقعى.
اين كتاب اولين اثر چاپ شده از مجموعه چند جلدِى فلسفه تحليلى است كه مؤلف محترم وعده انتشار آن را داده است.
كتاب كه نظر بر آراى فيلسوف بلند آوازه تحليلى صسول كريپكيش بويژه كتاب (تسميه و ضرورت) او دارد, در تقرير مسأله و نقد آن و نيز تطبيق با پاره اى از آراى اصوليانِ اين ديار, بسى فراتر مى رود و به صورت مكتوب مستقلى درمى آيد كه علاوه بر محاسن كتاب كريپكى, نكات سودمندى از ديگر فلاسفه تحليلى و عالمان اصول را هم داراست.
حجم نكات ذكر شده چنان زياد است (در قياس با حجم كتاب) كه ادّعاى تلخيص آن در يك مقاله گزاف مى نمايد. نگارنده با التفات به دشوارى اين كار سعى كرده است تا اهمّ مطالب كتاب را در مقاله اى (هرچند نسبتاً طولانى) بگنجاند.
1
كتاب با بحث از چگونگى دلالت اسماء خاص و به تَبَع تعريف اسم خاص شروع مى شود; با اين تعريف كه (اسم خاص لفظى است كه از شىء معيّنى حكايت مى كند) و بلافاصله اشاره مى شود كه اين تعريف شامل اوصاف معين شىء هم مى شود, زيرا مثلاً عبارت (رهبر فقيد انقلاب اسلامى) با اينكه اسم خاص نيست, اما تعريف بر آن صدق مى كند. مسأله اصلى اين است كه آيا دلالت اسماء خاص بر شىء خاص از رهگذر اوصاف معين صورت مى گيرد يا مستقل از آنهاست؟
جان استوارت ميل مى گويد: اسم خاص فاقد معناست و فقط محكيّ دارد; يعنى بدون آنكه از اوصاف شىء كمك گيرد به صورت مستقل بر خود شىء دلالت مى كند.
آنچه استوارت ميل را به اين باور سوق داده است, آن است كه تغيير در اوصاف شىء خاص, ضررى به دلالت اسم خاص بر آن نمى زند, پس دلالت مذكور مستقل از اوصاف شىء صورت مى گيرد. براى مثال جايى را كه در دهانه رود (دارت) واقع شده است و به اين جهت آن را (Dart mouth) ناميده اند, در نظر بگيريد, اگر رود دارت تغيير مسير دهد, ضررى به اسم فوق ندارد و آن اسم باز بر همانجا دلالت مى كند. شاهد ديگر بر آنكه وصف در معناى اسم خاص گنجانده نشده است, اين است كه گفتن جمله (دارتموث در دهانه رود دارت واقع نيست) اگرچه كذب است اما تناقض آميز نيست, در حالى كه اگر وصفِ (در دهانه رود دارت) به نحوى در واژه دارتموث گنجانده شده بود, بايد جمله فوق متناقض مى بود. فرگه و راسل به استقلال متوجه دشوارى هاى چندى در نظريه استوارت ميل (در تبيين دلالت اسم خاص) شدند. به اعتقاد اينها اسم خاص علامت اختصارى براى اوصاف معيّن شىء است و بدون ارتباط با اين اوصاف نمى تواند دلالت كند. اين نظريه را (تئورى توصيفى اسماء خاص) مى نامند.
فرگه تصريح دارد كه معناى اسم خاص همين اوصاف است, امّا راسل چنين صراحتى را ندارد. همچنين راسل درباره اسم خاص نظر خاصى دارد كه آن را بر دو نوع مى داند: منطقى و معمولى. اسم خاص منطقى همان اسماء اشاره اند كه به اعتقاد راسل فاقد معنايند, اما اسم خاص معمولى چنان است كه از رهگذر اوصاف بر شىء مورد نظر دلالت مى كند. و از آنجا كه اسماء اشاره در واقع اسم خاص نيستند پس مى توان ادّعا كرد كه نظر فرگه و راسل در كل اسماء خاص يكسان است.
ايراد و اشكال هايى كه فرگه و راسل را از نظريه ميل روى گردان ساخت, عبارتند از:
الف. اگر پاى اوصاف را در دلالت اسماء خاص به ميان نياوريم, لاجرم بايد اين دلالت از طريق اشاره مستقيم صورت گيرد و اين به معناى محدود كردن حيطه كاربرد اسماء خاص به محدوده مشاهده مستقيم است و البته واضح است كه خلاف واقع است. ما از اسماء خاص براى دلالت بر اشياء و اشخاصى كه از حوزه مشاهده مستقيم ما خارجند, استفاده مى كنيم.
ب. تفسير ميل از چگونگى دلالت اسماء خاص از توضيح قضاياى اتّحادى كه موضوع و محمول آن اسم خاص باشد, ناتوان است. فرض كنيد هسپروس نامى است كه مردم به ستاره شامگاهى خاصى داده اند و فسفروس نامى است كه به ستاره بامدادى خاص داده اند و بعدها معلوم شده است كه اين دو, يك ستاره بيش نيست كه شامگاه در جايى و بامداد در جاى ديگر نمايان مى شود. پس (هسپروس همان فسفروس است).
اگر تحليل ميل را بپذيريم چنين قضيه اى همانگويى است, زيرا هر دو اشاره به يك شىء خاص دارند. در حالى كه واضح است جمله فوق مفاد يك كشف علمى است و نه يك همانگويى.
اما اگر بپذيريم معناى اسم خاص عبارت از اوصاف معينى است, جمله فوق به اين صورت درمى آيد كه (ستاره اى كه شب هنگام در فلان نقطه ديده مى شود, همان است كه بامداد در جاى ديگر ديده مى شود) و البته چنين جمله اى مى تواند محصول كاوش علمى باشد و شبهه همانگويى در مورد آن جايى ندارد.
ج. نظريه ميل از توضيح قضاياى هلّيه بسيطه ناتوان است; مثلاً وقتى مى گوييم (ارسطو وجود دارد) اگر نقش ارسطو اشاره به شخص موجود خاص باشد, حمل وجود بر آن همانگوئى است و سؤال از اينكه آيا ارسطو وجود داشته است, بى معناست.
در حالى كه براساس قبول دخالت اوصاف در دلالت اسم خاص اين مشكل رفع مى شود و معناى سؤال از وجود ارسطو اين است كه آيا كسى كه يونانى و شاگرد افلاطون بوده, وجود داشته است؟
خواننده اى كه كتاب را تا اينجا بدقت مطالعه كرده ممكن است حق را به جانب فرگه و راسل بدهد اما در ادامه كه به دو اشكال كريپكى بر نظريه توصيفى فرگه و راسل پرداخته مى شود خطاى رأى مذكور نمايان مى شود.
كريپكى بر تئورى فرگه و راسل ايراد مى گيرد كه اولاً اگر اوصاف به نحوى در معناى اسم خاص دخيل باشند, از آنجا كه ما از طريق اوصاف مختلفى بر شىء واحد دلالت مى كنيم, پس بايد ملتزم شويم كه برحسب تفاوت اين اوصاف, معناى اسم خاص هم متفاوت مى شود. در حالى كه ارتكازات مربوط به زبان خلاف اين مطلب است.
البته فرگه به اين اشكال چنين پاسخ مى دهد كه تعدّد معانى اسم خاص تا وقتى همه آنها به شىء خاص واحد اشاره دارند, اشكالى ندارد. اما چنان كه گفتيم اصل قبول تعدد معانى اسم خاص خلاف ارتكاز است;
ثانياً اگر معنايِ اسم خاص عبارت از اوصاف معيّن باشد در آن صورت حمل آن وصف بر اسم خاص, قضيه را تحليلى خواهد كرد; مثلاً حمل (شاگرد افلاطون) بر ارسطو با فرض اينكه معناى ارسطو, شاگرد افلاطون است, تحليلى و همانگويى خواهد بود. كريپكى مى گويد وجدان و ارتكاز ما حاكم است كه قضايايى همچون (ارسطو شاگرد افلاطون بود) تركيبى است و نه تحليلى.
مؤلف در خاتمه فصل اوّل اشاره اى دارند به اينكه تئورى توصيفى اسماء خاص را در بادى نظر به دو صورت مى توان تفسير كرد: يكى اينكه اوصاف را مبيّن معنا بدانيم (giving-sense) به اين صورت كه معناى اسم خاص همين وصف باشد. اشكال دوم كريپكى به اعتقاد مؤلف در اين تفسير از تئورى توصيفى مطرح است.
اما تقرير دوم, وصف را جزء معناى اسم خاص نمى داند, بلكه آن را تنها وسيله اى براى اشاره به محكيّ اسم خاص مى داند و نقش تعيين محكى را به اوصاف مى دهد (Fixing-reference).
در اين تقرير اشكال كريپكى مرتفع مى شود, امّا در آن صورت جذابيّتهاى تئورى توصيفى هم از بين مى رود و تئورى مذكور به نظريه ميل برمى گردد و اشكالات آن زنده مى شود.2
اشكالات كريپكى بر فرگه و راسل مورد توجه عده زيادى از فيلسوفان تحليلى قرار گرفته است. دامِت و عده اى تقريرى فنّى از آن ارائه داده اند و بعد به نقد آن پرداخته اند. كريپكى به اصل تقرير اعتراض كرده و دامِت را متهم به نفهميدن اشكال او بر فرگه و راسل, كرده است.
فصل دوم كتاب بررسى اجمالى ماجراى فوق است.
بيان دامِت چنين است كه كريپكى با مقايسه دو قضيه كه هر دو محمول واحد دارند امّا در يكى موضوع اسم خاص است و در ديگرى موضوع وصف معين, مى خواهد نشان دهد اسم خاص نمى تواند با وصف معين يكى باشد بلكه نقش خاصّى در زبان دارد. براى مقايسه آنچه راهگشا است, مفهوم ابهام حيطه اى است. به اين صورت كه گزاره اى كه موضوع آن اسم خاص است بدون دچار شدن به ابهام حيطه اى مورد عمل موجّهه شدن قرار مى گيرد در حالى كه موجّهه كردن گزاره اى كه موضوع آن وصف معيّن است با ابهام حيطه اى روبرو است. دو گزاره زير را فرض كنيد:
1. سقراط زهر شوكران ننوشيد
2. فيلسوفى كه زهر شوكران نوشيد, زهر شوكران ننوشيد
قضيه دوم براساس تحليل منطقى راسل به صورت زير نگاشته مى شود.
3. $x (" y ((py ع DHy) « x=y)ع - DHx)
كه ترجمه آن به زبان طبيعى چنين است
تنها يك فيلسوف بود كه زهر شوكران نوشيد و هر فيلسوفى كه زهر شوكران نوشيد, او زهر شوكران ننوشيد.
جمله سوم را به لحاظ منطقى اگر بخواهيم به جهت امكان موجّهه كنيم به دو صورت درمى آيد:
4. ـ$x ("y ((py ع DHy)« x=y)ع- DHx)
5. $x ("y ((py ع DHy) « x=y)ـ- DHx)
ترجمه قضيه چهارم به زبان طبيعى چنين است:
بالامكان فقط يك فيلسوف بود كه زهر شوكران نوشيد و بالامكان هر فيلسوف كه زهر شوكران نوشيد, او زهر شوكران ننوشيد. اين جمله غلط و نادرست است.
اما ترجمه جمله پنجم چنين است:
فقط يك فيلسوف هست كه زهر شوكران نوشيد و هر فيلسوف كه زهر شوكران نوشيد, بالامكان ننوشيد (يعنى نوشيدنش ضرورى نبود و مى توانست ننوشد).*
اين البته جمله صحيحى است. پس مى بينيم كه جمله دوم كه بازنگاشت منطقى آن به صورت جمله سوم است در حين موجّه شدن مى تواند به دو صورت مختلف جهت گيرد.
اما جمله نخست تنها يك صورت را در حين موجّه شدن مى پذيرد و آن اينكه سقراط بالامكان زهر شوكران ننوشيد و تفاوتى نمى كند كه بگوييم: بالامكان سقراط زهر شوكران ننوشيد.
به اعتقاد دامت, كريپكى مى خواهد از تفاوت اسم خاص و وصف معين نتيجه بگيرد كه اوّلى دالِ ثابت است كه در همه عوالم ممكنه به يكسان بر شىء مورد نظر دلالت دارد, اما دومى دال غير ثابت است و از عالمى به عالم فرضى ديگر امكان تغيير دارد.
دامت پس از تقرير برهان كريپكى بر ضد فرگه و راسل, به نقد آن مى پردازد و مى گويد اين تفاوت مورد قبول است, اما تحليل آن به دو صورت ممكن است: يكى اينكه بگوييم نقش اسم خاص در زبان مغاير با وصف معين است (ادعاى كريپكى) و ديگر اينكه گفته شود اسم خاص حالت خاصى از وصف معين است; يعنى اگر وصف معين با حيطه موسّع لحاظ شود, همان اسم خاص است. و بدين ترتيب آن را از ابهام حيطه اى خارج مى كنيم.
كريپكى در پاسخ اساساً منكر آن است كه بخواهد از راهى كه دامِت بيان داشت به تمايز اسم خاص از وصف معين بپردازد. وى مى گويد او با توجه به ارتكازات زبانى مى خواهد نشان دهد كه بين شرايط صدق اسم خاص و وصف معين در دو گزاره با محمول واحد, تفاوت است; مثلاً وقتى دو گزاره زير را مقايسه مى كنيم:
الف. ارسطو مالك باغى در يونان بود.
ب. بزرگترين فيلسوف يونان, مالك باغى در يونان بود.
براى صدق جمله اوّل كافى است ارسطو واقعاً مالك باغ باشد و تفاوتى در صدق آن ايجاد نمى شود حتى اگر بدانيم ارسطو اصلاً فيلسوف نبوده است و مثلاً ناسخ و كاتبى بوده كه اين سخنان را گرد آورده است.
اما صدق جمله دوم اگرچه در عالم واقع كه ارسطو بزرگترين فيلسوف يونان بود با صدق جمله اول شرايط يكسانى دارد, اما اختلاف آنها در عالم ممكنى است كه ارسطو بزرگترين فيلسوف يونان نباشد و بلكه اصلاً فيلسوف نباشد, كه در اين صورت صدق قضيه دوم به اين است كه بزرگترين فيلسوف يونان كه مثلاً افلاطون است (و برحسب فرض ارسطو نيست), مالك باغ باشد.
پس مى بينيم ارجاع اسم خاص به وصف معين مستلزم ايجاد تفاوت در شرايط صدق اسم خاص در عوالم ممكنه مفروض است; در حالى كه اين مطلب خلاف ارتكاز زبانى ما است.
كريپكى مى گويد: تزِ دالِّ ثابت كه او براى اسماء خاص قايل است, به تمايز نقش آنها از وصف معيّن در شرايط صدق قضايا, مربوط است و برخلاف فهم دامِت ربطى به مسأله تعيين حيطه در حين انجام عملى همچون موجّه كردن قضايا, ندارد.3
فصل سوم كتاب به بررسى نظريه توصيفى جديد يا نظريه دسته اى cluster مى پردازد كه جان سِرل با الهام از نظريه تشابه خانوادگى ويتگنشتاين, آن را درباره نحوه دلالت اسماء خاص پرداخته است.
جان سِرل برخلاف نظريه فرگه و راسل (نظريه توصيفى كلاسيك) معتقد است كه دلالت اسم خاص بر محكيّ خود از طريق اوصاف نامعين صورت مى گيرد. مجموعه اى از اوصاف بدون تعيين مى توانند نقش واسطه در دلالت اسم خاص بر محكى را به عهده گيرند و روشن است كه اين اوصاف مى توانند متغيّر باشند. سِرل اشكالى را طرح مى كند كه ممكن است به ذهن خواننده آيد و آن اينكه اين اوصاف نامعين, خارج از دلالت اسم خاص بر محكى اند و تنها در مقام تعليم و تعلّمِ اسماء خاص مورد نيازند, از اين رو مى توان گفت نقش اوصاف بيشتر به عمل يادگيرى اسماء خاص مربوط است و نه سمانتيك و معناشناسى اسماء خاص.
وى در جواب مى گويد اگر دخالت اوصاف را در معناى اسم خاص انكار كنيم بايد ملتزم شويم در مورد لفظى همچون ارسطو اگر محكيّ آن تمام اوصاف خود را از دست دهد و يا لااقل پاره عمده اى از اوصافش را فاقد شود, باز بر كسى دلالت مى كند. اما التزام به اين مطلب خلاف وجدان است, چرا كه در چنين صورتى ترديد در اصل اينكه ارسطو بر كسى دلالت كند جوانه مى زند.
اسم خاص در نظر سِرل ذاتاً داراى معناست, اما با مجموعه اى از اوصاف به صورت (لاتعيّن) مرتبط است. حكايت كردن اسم خاص از محكيّ خود, به معناى پيشفرض گرفتن صدق مجموعه اى از اوصاف درباره محكيّ است, بدون آنكه اسم خاص بگويد كدام وصف, و چه تعدادى از اوصاف براى اين حكايت لازمند.
اسم خاص در دلالت خود اگرچه از اوصاف مدد مى گيرد, اما هيچ التزامى به وصف معيّن ندارد و همين اساس تمايز آن از اوصاف معين است. اوصاف نامعيّن كه در اسم خاص مورد استفاده است, البته به صورت انحصارى و يكتا محكى را نشان مى دهند.
كريپكى براى ارزيابى نظريه سِرل مفاد آن را به شش فقره و بند تقسيم مى كند و هر بند را جداگانه مورد بررسى قرار مى دهد. چكيده انتقادات كريپكى بر بندهاى مختلف كلام سِرل از اين قرار است:
اولاً اينكه در دلالت اسم خاص بايد اوصاف انحصارى (هرچند نامعين) در كار باشد كه به صورت يكتا محكيّ اسم خاص را بنماياند مورد قبول نيست; زيرا مثلاً مى توان با استفاده از وصف (شاعر قرن هفتم) كه وصف غير انحصارى است واژه حافظ را بر شخص مورد نظر تطبيق كرد و اين نوع از دلالت اسماء خاص امرى رايج است.
ثانياً, حتى گاهى كه پاى اوصاف انحصارى در كار است, عمل دلالت اگر به استناد آن وصف انحصارى باشد به صورت دورى و نادرست است; مثل اينكه كسى با استفاده از وصف (مبدع نظريه نسبيّت) واژه انشتاين را در محكيّ خود استعمال كند, اما اگر دقت كنيم او فهمى از نظريه نسبيّت ندارد, مگر همين كه انشتاين مبدع آن است. در اين موارد براحتى مى توان ديد كه متكلم از وصف انحصارى در تعيين محكى به صورت مستقل از خود اسم خاص, استفاده نكرده است. پس نه فقط گاهى پاى اوصاف انحصارى در دلالت اسم خاص بر محكى خود, در ميان نيست, بلكه آنجا هم كه در ميان است گاهى به صورت صحيح (مستقل از خود اسم خاص) نمى تواند انحصاراً محكى را باز نمايد.
طرفداران نظريه توصيفى مى گويند اگر پاى اوصاف انحصارى در كار نباشد, اسم خاص بى معنا مى شود.
مؤلف كتاب مى گويد اسم خاص در دلالت خود محتاج اوصاف انحصارى نيست و با اوصاف عام هم مى توان اسم خاص را در محكيّ خود استعمال كرد; بلكه اصلاً به وصف نياز نيست.
طرفداران نظريه توصيفى مى گويند شما حتى اگر به ظاهر از اوصاف انحصارى استفاده نكنيد, در واقع چنين مى كنيد; مثلاً وقتى مى گوييد (حافظ), در واقع با استفاده از وصف پنهان انحصارى (آنكه حافظ خوانده مى شود) دلالت خود را انجام مى دهيد.
كريپكى در پاسخ اينها مى گويد (خوانده شدن) يعنى مورد اشاره و دلالت قرار گرفتن و معناى اينكه دلالت اسم خاص با استفاده از وصف (خوانده شدن) يا (ناميده شدن) صورت بگيرد, آن است كه بگوييم دلالت اسم خاص بر محكى خود از طريق دلالت و تسميه صورت مى گيرد و اين دور واضح است.
كريپكى در پايان به اين مطلب مى پردازد كه شاهد عدم دخالت اوصاف در معناى اسم خاص آن است كه اگر فرضاً روزى معلوم شود سعدى نويسنده گلستان و شاعر قرن هفتم نبوده و… و معلوم شد سنايى داراى اين اوصاف بوده است, فقدان اين اوصاف نامعيّن يا معيّن ضررى به دلالت سعدى نمى زند و ثابت نمى كند كه جملات ديگر راجع به سعدى مثل آنكه او زياد به مسافرت مى رفت, اينك به سنايى مربوط است; زيرا معلوم شده است كه اين سنايى است كه بيشترين اوصاف مربوط به سعدى را دارد و نه خود سعدى.4
پس از ردّ نظريه توصيفى كلاسيك و جديد, نوبت به بررسى نظريه علّى يا زنجيره اى دلالت اسماء خاص مى رسد كه سول كريپكى از آن دفاع مى كند. براساس نظريه وى براى آنكه اسم خاص بتواند دلالتى بر محكيّ خود داشته باشد, لازم است كه دلالت اوّليه اى (First baptism) در كار باشد كه از طريق اشاره مستقيم يا توصيف, محكيّ خود را بنماياند. اين دلالت اوّليه در جامعه اى كه در آن تبادل كلامى و تخاطب وجود دارد, به صورت زنجيره اى به ما مى رسد كه در زمانى غير از زمان دلالت اوليه هستيم. اينك براى دلالت اسم خاص نه اشاره و نه وصف لازم است, بلكه آنچه لازم است سلسله و زنجيره اى از اخذ و اقتباس هايى است كه نيازى هم به شناسايى حلقه هاى آن نيست; يعنى من بى آنكه بدانم دلالت ارسطو بر شخص خاص را از چه كسى آموخته ام و همين طور آموزنده من بدون اينكه بداند از چه كسى آموخته است, دلالت محقّق مى شود.
با اين حساب كريپكى بشدت مخالفِ دخالت اوصاف در دلالت اسماء خاص براى ماست, امّا در اينكه موضوع له اسماء خاص چيست, نظر صريحى نمى دهد.
اگر نظر وى آن باشد كه اسم خاص موضوع براى شىء خارجى است, در آن صورت با اشكالات تئورى ميل مواجه مى شود. در كلام وى البته قرائنى هست كه او معتقد به داشتن معنا براى اسماء خاص است و نه اينكه اسم خاص براى شىء خارجى وضع شده باشد. از جمله اين قرائن تز دال ثابت است كه كريپكى بشدت از آن دفاع مى كند و اين تز با وضع اسماء خاص براى موجود خارجى ناسازگار است.
عده اى سعى دارند ضمن نفى معنا براى اسم خاص و اعتقاد به اينكه موضوع له اسماء همان موجود خارجى است, اشكالات مطرح در اين فرض را پاسخ دهند; مثلاً در مورد قضيه هليّه بسيطه (ارسطو وجود دارد) مى گويند منظور صورت ذهنى شخص ارسطوست كه محكوم به وجود خارجى است. و وقتى سوال مى شود آيا ارسطو وجود داشت, گفته مى شود آنچه قصد شده اين است كه آيا آن صورت خيالى كه ارسطو پنداشته مى شود, در خارج موجود بوده است يا نه؟
و يا در مورد اشكال قضاياى اتحادى همچون (هسپروس همان فسفروس است) مى گويند آنچه از اين جمله قصد شده است اين است كه مدلول هسپروس كه در طى زنجيره اى به ما رسيده است, آيا همان مدلولى است كه در زنجيره فسفروس به ما رسيده است.
نويسنده, اين نوع دفاع از كريپكى را نمى پسندد و معتقد است وضع براى صور خيالى اشكالات عديده اى دارد كه از جمله آنها مجازى شدن استعمال اسماء خاص در موجودات خارجى است. همچنين مشكل قضاياى اتحادى با آوردن پاى زنجيره ها حل نمى شود; زيرا اولاً سؤال در همان تسميه اوليه جاى دارد كه اتحاد اين دو براى وضع كننده هاى اوّل چگونه است؟ ثانياً اگر هسپروس را به مدلول زنجيره علّى كلمه هسپروس برگردانيم, در واقع به نوعى نظريه توصيفى رجوع كرده ايم كه كريپكى به شدت از آن گريزان است.
در واقع مدلول زنجيره شدن حيث تقييدى براى اسم خاص نيست تا مايه تعدد در اسم خاص باشد, بلكه نقش زنجيره نوعى حيث تعليلى است; يعنى علّت رسيدن دلالت اوّليه به ماست.
مؤلف از مجموع كلام كريپكى چنين برداشت مى كند كه وى احتمالاً از نوعى ذات گرايى در دلالت اسماء خاص دفاع مى كند به اين معنا كه موضوع له اسماء خاص حصّه اى از ذات است. اين حصّه مقيّد به وجود خارجى نيست همانطور كه مقيد به وجود ذهنى هم نيست. بنابراين استعمال اسم خاص در هر دو (موجود ذهنى و خارجى) حقيقت است (اين نظر, توجيه و بيانى است كه بيشتر با نظريات علماى ما سازگار است). برحسب اين نظر تفاوت اسم خاص با اسم جنس در اين است كه موضوع له اوّلى حصّه اى از ذات است و در دومى نفس ذات و ماهيت. در اين صورت اشكالات نظريه ميل, ديگر طرح نمى شود; زيرا مثلاً در قضاياى وجودى وقتى سؤال مى شود آيا ارسطو وجود داشته است, آنچه مراد است اين است كه آيا حصّه اى از ذات, در عالم واقع تحقّق داشته است؟ و نيز در قضاياى اتّحادى همچون هسپروس همان فسفروس است, آنچه اين حكم را معنادار مى سازد, پاسخ بودن آن به ترديدى است كه در اثر گذشت زمان درباره اتحاد آنها ظاهر شده است.
مؤلف در خاتمه اين فصل به تفكيك دو نوع اسم خاص مى پردازد: يكى آنهايى كه همچون حَسن و حسين از تركيب حقيقى برخوردارند و ديگرى همچون قم, تهران كه از تركيب اعتبارى برخوردارند. در اوّلى اعتقاد به اينكه موضوع له اسم خاص, حصّه خاصى از ذات است, اشكالى ايجاد نمى كند, اما مثل تهران يا قم داراى ماهيت و ذات نيست تا فردى از آن موضوع له باشد.
ناچار بايد گفت در اين موارد ذات از جهت سعه و ضيق تابع اعتبار ماست كه براساس اغراض صورت مى گيرد و تا حدّى از عرف ريشه مى گيرد مثلاً در اسامى شهرها حدّى از خانه و خيابان و مغازه داخل است, به طورى كه اگر آنها نباشند تسميه بى وجه مى شود.5
قضيه پيشين به آن دسته از گزاره ها گفته مى شود كه براى دانستن صدق و كذب آنها نيازى به مراجعه به عالم خارج نيست و مستقل از تجربه قابل شناسايى صدق و كذب هستند.
قضيه ضرورى گزاره اى است كه خلاف آن ممكن نباشد (با تكيه بر معناى شهودى امكان تا دور پيش نيايد). قضيه تحليلى گزاره اى است كه صدق آن صرفاً به معناى موضوع و محمول بستگى دارد.
هر قضيه تحليلى البته هم قبلى است و هم ضرورى, اما بحث در اين است كه آيا هر قضيّه قبلى هم بايد ضرورى باشد. كريپكى و البته برخى ديگر, سعى دارند نشان دهند برخى قضايا قبلى هستند ولى ضرورى نيستند و بلكه امكانى اند; امّا از آنجا كه نفى ضرورى بودن قضيه قبلى, به معناى آن تلقى شده كه پس براى صدق و كذب آن محتاج رجوع به عالم خارج و استفاده از تجربه هستيم و اين با معناى قبلى بودن ناسازگار است, در نتيجه رأى غالب آن است كه هر قضيه قبلى بايد ضرورى باشد.
كريپكى مثال نقضى مى آورد و مى گويد وضع كننده و معتبرى را فرض كنيد كه با اشاره به ميله S مى گويد (طول ميله S يك متر است); يعنى آن را واحد متر قرار مى دهد. علم او به اين گزاره قبلى است, زيرا خودش دارد وضع مى كند, اما گزاره فوق ضرورى نيست, چرا كه اين امكان هست كه طولش يك متر نباشد.
آلبرت كاسولو در نقد وى مى گويد عنوان (طول ميله S) به دو صورت قابل لحاظ است يكى مشير به حدّ خاصى از طول كه ميله S اينك نشانگر آن است و ديگرى آنكه خود ميله موضوع باشد و اشاره اى به حدّ خاصى در كار نباشد. در صورت مشير بودن, گزاره مذكور يعنى (طول ميله S يك متر است), يك حقيقت تجربى است و امكانى, زيرا مى تواند در عالم ديگرى چنين نباشد و طول ميله كمتر يا بيشتر از آن حدّ خاص شود. در صورت دوم گزاره فوق قبلى است, زيرا صدق آن برحسب تعريف است, اما ديگر امكانى نيست بلكه ضرورى است.
وى مى گويد كريپكى فرض اوّل را در نظر دارد كه معلوم شد قبلى بودن با امكانى بودن جمع نمى شود.
كاسولو فرض مى كرد كه مشير بودن فقط به حدّ خاصى از طول كه معين باشد ممكن است و بعد مى گفت فهم اينكه ميله در عالم واقع آن حدّ معين را دارد يا نه, تجربى است (فرض اوّل). اما چه اشكالى دارد كه اشاره به حدّى از طول باشد كه ميله در واقع دارد و در آن صورت علم ما به انطباق طول ميله با حدّى كه دارد, قبلى است و نه بعدى و امكانى هم هست يعنى ميله مى توانست اين طول را نداشته باشد. پس اشكال كاسولو وارد نيست.
مؤلف محترم در رّد نظريه كريپكى چنين مى گويد: (طول ميله S) دو لحاظ دارد يكى به صورت مقيّد به عالم فعلى ـ (طول ميله S در عالم فعلى) ـ كه در اين صورت حكم اسم خاص را دارد و دال ثابت است و قبلى و ضرورى هم است. يعنى در همه عوالم ممكنه حد مقيد به عالم فعلى, يك متر است.
ديگرى بدون تقييد به عالم فعلى و به صورت مطلق است كه در آن صورت ميله مى تواند در عالم ممكن ديگرى, كم يا بيش از يك متر باشد, پس ضرورى نيست. اما قبلى هم نيست, زيرا ما علم قبلى به اينكه طول ميله S به صورت مطلق يك متر باشد نداريم, بلكه علم قبلى ما فقط به اين است كه طول ميله S در عالم فعلى يك متر است.
بحث ديگرى كه در اين فصل مطرح است بررسى دو نوع ضرورت است به نامهاى ضرورت عينى (dere) و ضرورت صدقى (dedicto). در ضرورت عينى سخن در ضرورت عروض يك وصف براى موصوف است و اينكه موضوع, محمول را به نحو ضرورى پذيرا است. اما در ضرورت صدقى بحث در اين است كه قضيه اى چنان است كه صدقش ضرورى است.
گروهى از فلاسفه تحليلى همچون كواين منكر ضرورت عينى اند و ضرورت را وصف خاص قضايا مى دانند. دليلى كه كواين ذكر مى كند اين است كه ضرورى يا امكانى بودن يك چيز براى موضوع, بستگى به كيفيت اتصاف موضوع دارد و تابع آن است, پس عينى و واقعى نيست; مثلاً اگر بگوييم (عدد نه فرد است) اينجا پاى ضرورت در كار است. اما اگر همين مطلب را با عبارت (عدد سياره هاى منظومه شمسى فرد است) بيان كنيم ديگر ضرورتى در كار نيست و بلكه رابطه امكانى است. پس ضرورت و امكان به نحوه قضيه سازى ما برمى گردد و واقعيتى ندارد.
كريپكى كه به صورت حاشيه اى اين بحث را طرح مى كند, سخن كواين را خلاف ارتكاز مى داند و مى گويد لازمه آن اين است كه بگوييم اگر كسى با اسم نيكسون به شخص خاص اشاره كند و بگويد (نيكسون برنده انتخابات شد) اين قضيه امكانى باشد, اما اگر با عنوان مشير (برنده انتخابات) به همان شخص اشاره كرده و بگويد (برنده انتخابات, برنده شد) ضرورى باشد. التزام به اين مطلب خلاف ارتكاز است و چون عنوان برنده انتخابات اشاره به شخص نيكسون دارد, رابطه او و برنده شدن همواره امكانى است. قصد كريپكى از طرح بحث ضرورت, استفاده از آن در تز دالِ ثابت است. حاصل آنكه وى به ضرورت عينيِ پاره اى از اوصاف اعتقاد دارد.
الوين پلانتينجا با تفصيل بيشترى به مسأله ضرورت پرداخته است و مؤلف كتاب بخشى از سخنان او را در ادامه فصل مى آورد.
بعد از آنكه معلوم شد ضرورت عينى به معناى آن است كه نمى توان عالمى فرض كرد كه وصف مورد نظر از موضوع جدا باشد و ضرورت صدقى به معناى لزوم صدق گزاره است, سخن در چگونگى نسبت اين دو ضرورت است.
پلانتينجا از توماس آكويناس مثالى نقل مى كند تا نشان دهد كه گاهى ضرورت صدقى وجود دارد, اما ضرورت عينى نيست. به تعبير ديگر مضمون جمله به صورت ضرورى صادق است و با عالم واقع انطباق دارد, اما خود ربطِ موضوع و محمول آن كه مفاد گزاره است امكانى است.
مثال وى به مسأله ربط علم الاهى با اختيار انسان مربوط است. وى مى گويد اگر كسى علم الاهى را چنين تقرير كند كه (اگر خداوند, عالِم به انجام كار الف از جانب شخصى باشد, آن شخص ضرورتاً آن را انجام خواهد داد) تا علم الهى كذب درنيايد. اين ضرورت از نوع عينى (dere) است و البته مضمون چنين تقريرى از علم الاهى اثبات جبر است. اما اگر مسأله علم الاهى به اين صورت تقرير شود كه (اگر خدا عالم به انجام كارى باشد آن كار صورت مى گيرد) جمله اى ضرورى الصدق است (dedicto). اين البته با اختيار آدمى منافات ندارد, زيرا كيفيت انجام كار را نشان نمى دهد.
مسأله ديگرى كه پلانتينجا طرح مى كند اين است كه آيا ضرورت عينى بدون ضرورت صدقى وجود دارد يا نه؟ وى مثالى طرح مى كند تا نشان دهد گاهى ضرورت عينى بدون ضرورت صدقى وجود دارد.
مؤلف كتاب مثال پلانتينجا را نادرست مى داند و معتقد است كه ضرورت عينى از ضرورت صدقى جدا نيست, زيرا معناى ضرورت عينى آن است كه محمول از ذاتيات يا لوازم ذات موضوع باشد و در اين صورت قضيه حاكى از آن نمى تواند خلاف باشد, پس ضرورت صدق دارد.
در خاتمه اين فصل مؤلف به نكته ظريفى اشاره دارد و آن اينكه ما سخن كواين و امثال او را در تحليل ضرورت نمى پذيريم, يعنى قبول نداريم كه ضرورت به چگونگى توصيف موضوع بستگى داشته باشد, زيرا خود ذات داراى لوازم جدايى ناپذير است كه مستقل از دلالت و توصيف ما آنها را دارد.
اما حتى اگر سخن كواين را بپذيريم باز نتيجه آن انكار ضرورت عينى نيست; بلكه فقط نشان مى دهد كه ضرورت به وجه و وصف شىء مربوط است و نه به ذات آن كه اصولاً امثال كواين منكر وجود ذاتى ناديدنى براى اشياء هستند.
به عبارت ديگر كواين و ويليام نيل تنها با ذكر اين مثالها (بر فرض صحت ادعايشان) نشان مى دهند كه ضرورت مال خود ذات نيست (ذات گرايى مضيّق) بلكه مال ذات با ملاحظه وصف است (ذات گرايى موسّع). پس نبايد ضرورت عينى را انكار كنند.6
در اين فصل بحث دال ثابت و عوالم ممكنه مطرح است. عوالم ممكنه در تحليل كريپكى مشابه همان فرض و تقديرهاى خلاف واقعى است كه ما در منطق داريم. عالم ممكن عالمى واقعى نيست بلكه به تعبير او همان امورى است كه ما با افعال تحقّق نيافته از آنها حكايت مى كنيم; مثلاً مى گوييم (ابن سينا هفتاد ساله نشد), هفتاد سالگى براى ابن سينا يكى از عوالم ممكنه است.
عالم ممكن, عالمى با هويات خاص و متفاوت از اين عالم نيست, و فقط بيان حالات فرضى و مقدّر يك چيز است. از اين رو مسأله حفظ هويّت در طول عوالم ممكنه, مسأله واقعى نيست بلكه فرضى و معنوى است. مسأله مذكور اين است كه شخصى كه در عالم فعلى داراى اوصاف و حالاتى است, اگر در عالم ممكنى بدون اينها فرض شود, آيا باز همان شخص است كه در عالم فعلى بود.
به اعتقاد كريپكى اين مسأله به اعتبار ما برمى گردد زيرا كل عوالم ممكنه به جعل مربوط است (stipulation) و نه كشف و يافتن عالمى (discovery). اين ما هستيم كه كلينتون را در عالم ممكنى كه برنده نشده لحاظ مى كنيم و باز درباره او سخن مى گوييم و چنين چيزى ممكن است و اين همانى كلينتون در عالم ممكن مفروض با عالم فعلى كلاً در دست خود ماست.
تزِ دالِ ثابت براى تفكيك اسم خاص از اوصاف مطرح است. واژه (سعدى) در هر عالم ممكنى كه فرض شود به يكسان بر محكيِّ خود دلالت دارد, امّا وصفى مثل نويسنده گلستان ممكن است در عالم ديگرى فرض شود كه بر سعدى دلالت نكند بلكه بر شخص ديگرى دلالت كند.
كريپكى البته به اين نكته واقف است كه گاهى اوصاف هم دال ثابتند (rigid); مثلاً وصف (حاصل جمع 5و2) همواره بر عدد 12 دلالت دارد. يا اوصافى كه مقيّد به عالم فعلى باشند, مثلاً وصف (نويسنده گلستان در عالم فعلى) كه در هر عالمى بر سعدى دلالت دارد. اما مى گويد نقش اساسى و قانونى اسم خاص دال ثابت بودن است اما دال ثابت بودن اوصاف, عرضى و اتفاقى است.
اگر اسماء خاص, دالِ ثابت باشند, يكى از ثمرات آن اين است كه قضاياى اتحادى متشكل از اسماء خاص لاجرم بايد ضرورى باشند زيرا اگر مثلاً هسپروس بر ذاتى دلالت دارد كه در همه عوالم ممكنه دلالت خود را به يكسان نگه مى دارد و همينطور فسفروس. پس اگر در اين عالم حكم به اتّحاد آنها شد بايد در همه عوالم چنين باشد و اين به معناى ضرورى بودن آنهاست.
كريپكى در پاسخ اين اشكال كه ضرورى بودن قضايايى همچون (هسپروس همان فسفروس است) منافى آن است كه آنها محصول كاوش علمى اند, مى گويد چون شخص مى تواند بدون آنكه از اتحاد محكى دو اسم خبر داشته باشد, از آنها حكايت كند پس جاى براى آنكه علم و تجربه دخالت كرده و اتحاد آن دو را نشان دهد, باز است; يعنى چنين قضايايى قبلى نيستند. مؤلف در فصل بعدى به بررسى قضاياى اتحادى كه موضوع و محمول آن اسم خاص نيست و بلكه از ماهيات تئوريك همچون گرما, نور, فوتون, … است مى پردازد.7
اين فصل به بررسى مدلول اسماء صور نوعيه و اجناس مى پردازد. وقتى مى گوييم (آب همان H2O است) يا (گرما حركت مولكولهاست), مدلول آب و گرما چيست؟
آيا اوصاف ذكر شده در محمول, داخل در معناى اين ماهيات تئوريك هستند يا نه؟
اگرچه عده اى مى پندارند اوصاف مذكور بايد داخل معناى ماهيات فوق باشند, اما اين رأى خطاست; زيرا ما مى توانيم بدون استفاده از اين اوصاف و تنها با اشاره به برخى از مصاديق اين ماهيات اين اسماء را وضع كنيم.
شاهد آنكه اين اوصاف خارجند اين است كه اگر روزى مثلاً معلوم شود كه طلا زرد نبوده است, و اين خطاى باصره بود كه آن را زرد نشان مى داد. در اين فرض آيا مى گوييم ديگر طلايى در كار نيست, يا اينكه طلا هست اما زرد نيست؟ و اين شاهد روشنى است بر خروج اين محمولات از معناى موضوع.
كريپكى مى گويد: برخى از اوصاف براى چنين موضوع هايى (اگرچه خارج از معناى آن هستند) اما ضرورى اند; به اين صورت كه جزء ذات يا لازمه آن هستند. اما با اين همه علم به آنها متأخّر از تجربه است.
كريپكى مى گويد گربه به لحاظ معرفت شناختى امكان داشت حيوان نباشد و لذا حيوان بودن آن متوقف بر تجربه و مشاهده عالم واقع است, اما اگر معلوم شد حيوان است, ديگر در هيچ عالمى امكان ندارد گربه باشد اما حيوان نباشد. چرا كه ماهيّت در هيچ عالمى ذات يا لوازم ذات خود را از دست نمى دهد.
پس كشفيات علمى درباره ماهيات اشياء اگرچه بعدى اند اما ضرورى اند. بايد علم مشخص كند كه وال پستاندار است يا ماهى. ولى اگر روشن شد, ديگر در هر عالمى بايد چنين باشد.
در خاتمه فصل به نظر كريپكى در اسماء عام اشاره مى رود كه معتقد است در مثل عالِم و جاهل كه مشتق اند و نيز در اسامى مصنوعات مثل صندلى و ميز و… تئورى توصيفى جالبتر است. (برخلاف اسماء خاص)
با توجه به اينگونه موارد است كه عده اى گمان كرده اند براى تبيين اسماء عام (اعم از ماهيات تئوريك اسماء مشتق و…) بايد از هر دو نظريه توصيفى و علّى استفاده كرد.8
دو فصل اخير كتاب به بررسى كاربردهاى بحث دلالت مى پردازد.
كريپكى با استناد به همين بحث دعاوى تحويل گرايانه اى همچون اينكه (آدمى همان بدن است), (حالت روانى خاص همان حالت مغزى خاص است) و يا به طور كلى (حالات روانى مثل درد همان حالات مادى همچون تحريك فيبرهاى C هستند), را ارزيابى مى كند.
در مثال اوّل دكارت با استناد به اينكه روح انسان مى تواند بدون بدن زنده بماند و همين طور بدن بدون روح تا حدودى به زندگى ادامه مى دهد, تغاير روح از بدن را نتيجه مى گرفت و اتحاد آدمى با بدن را ردّ مى كرد. عده اى با قبول مقدمه دكارت (بقاى روح بدون بدن) چنين مى گويند كه اگرچه در عالم ممكنى روح مى تواند بدون بدن باشد, اما در عالم فعلى با بدن است و متحد با آن و اصولاً چيزى غير از آن نيست.
مثل اينكه ابن سينا مى توانست نويسنده شفا نباشد, اما بالاخره در عالم فعلى ابن سينا با نويسنده شفا متحد است.
كريپكى معتقد است اگر بپذيريم در عالم ممكن مى شود روح بدون بدن باشد, لاجرم بايد اتحاد آدمى با بدن را انكار كنيم, زيرا اگر بگوييم شخص حسن يا على يا… در اين عالم با بدن خود متحد است, با توجه به دال ثابت بودن موضوع و محمول بايد اين اتحاد در همه عوالم باشد در حالى كه خود اينها مى پذيرند امكان جدايى روح از بدن وجود دارد. پس بايد منكر اتحاد آن دو حتى در اين عالم شوند.
در مثال دوم هم كاملاً مشابه اوّلى عمل مى كند يعنى باز هر دو دال ثابتند. زيرا يكى اسم حالت خاصى از روان است و ديگرى اسم حالت خاص مغز.
اما در مورد مثال سوم وضع فرق مى كند, زيرا موضوع و محمول از نوع اسماء عامند. كريپكى در اين مورد هم مى گويد اگر بناست اتحادى در كار باشد بايد ضرورى باشد همچون قضاياى علمى و تئوريك مثل (گرما حركت مولكولهاست).
ممكن است گفته شود چه اشكالى دارد كه بگوييم (درد همان تحريك فيبرهاى C است) و ملتزم شويم كه اين ضرورى است مثل التزام به ضرورى بودن (گرما حركت مولكولهاست).
كريپكى در پاسخ مى گويد التزام به اينكه گرما همان حركت مولكولهاست, ضرورى است و مشكلى ندارد, زيرا معناى آن اين است كه خداوند با يك خلقت كه همان حركت مولكولهاست, گرما را ايجاد مى كند.
اما درباره رابطه درد و تحريك فيبر C نمى توان اين ادّعا را داشت; زيرا درد به وجود مدركى چون انسان برمى گردد و تا او نباشد تحريك فيبر C به صورت درد دريافت نمى شود و اين به معناى امكان جدايى درد از تحريك فيبر C است و قبول اين امكان با اتحاد آنها در عالم فعلى منافات دارد. بدين ترتيب معلوم مى شود كه چگونه با استفاده از دلالت مى توان نتايج مهمى گرفت.9
فصل پايانى كتاب به لفظ جلاله (الله) مربوط است. عده اى همچون ميكائيل دورانت و گيچ لفظ جلاله (God) را اسم خاص نمى دانند و معتقدند علامت وحدت و تعدد (one God) يا (some God) بر سر آن مى آيد و يا اگر اسم خاص باشد, گزاره خدا موجود است (God exist) قابل تأييد يا اثبات نمى شود. در مقابل پل زيف مى گويد: (الله) اسم خاص است. مؤلف خود اين نظر را ترجيح مى دهد.
اما چگونگى دلالت اين اسم خاص بر محكيّ خود برحسب ديدگاهها در باب دلالت اسماء خاص, متفاوت است. پل زيف كه از تئورى توصيفى بهره مى گيرد, معتقد است دلالت اسم خاص بر خداوند از طريق اوصاف صورت مى گيرد, زيرا خدا از دسترس اشاره مستقيم خارج است. به تعبير پل زيف ورود اسماء خاص به واژگان رايج يا از طريق اشاره و امثال آن است (غير زبانى) و يا از طريق توصيف (زبانى) و در مورد خداوند فقط دومى امكان دارد.
هارتشورن به مناسبت لزوم آوردن اوصاف در دلالت بر خداوند, به بى همتايى اوصاف مشير به او مى پردازد و از كِركگارد نقل مى كند كه (God) اصولاً يك اسم نيست, بلكه يك برداشت و تصور (concept) است. توجّه هارتشورن به اينكه اوصاف الهى فقط يك فرد را مى رسانند برخلاف اوصاف ديگر كه على الاصول قابل تعدد افرادى هستند, حائز اهميّت براى برهان وجودى است. اما در اينجا اثرى ندارد زيرا براساس تئورى توصيفى بنا نهاده شده است كه از بن خراب است.
مؤلف در پايان مى گويد دلالت اسم جلاله براساس وضع اوليه اى است كه پيامبران و اولياء در محضر خداوند داشته اند و ديگران دلالت فوق را از آنها وام گرفته اند.پاورقي : * اينجا بالامكان نسبت سلبى را موجّهه مى كند يعنى رابطه سلبى, امكانى است و فيلسوفى كه زهر شوكران نوشيد مى توانست ننوشد.
ور به حق گفت ، جدل با سخن حق نكنيم پاسخ به انتقاد
خرمشاهى بهاء الدين
حدوداً در اوايل تابستان امسال (1376), از بعضى از دوستانم كه از اخبار فرهنگى باخبرند و به محافل علمى آمد و رفت دارند, شنيدم كه نشريه ارجمند آينه پژوهش خيال دارد نقدى را كه به اصطلاح (عليه) اين جانب نوشته شده است به چاپ برساند. از اينكه اين نشريه با مديريت دوستانم و بالاخص دوست دانشور قرآن پژوهم جناب حجةالاسلام مهدوى راد قصد دارد مقاله اى در تخطئه يكى از ترجمه هاى بنده انتشار دهد در باطن اندكى آزرده شدم. كمى بيشتر فحص و جست وجو كردم و معلوم شد كه اين نقد نوشته يكى از فضلا به نام حجةالاسلام ملكيان است و بر كتاب فرهنگ و دين نوشته شده كه بنده ويراستار و در عين حال مترجم بعضى از مقالات آن بوده ام و مجموعه اى از 23 مقاله برگرفته از دايرةالمعارف دين, ويراسته ميرچا الياده است. وقتى اين اطلاع را پيدا كردم كم كم فرايادم آمد كه من اين مقالات را با شور و شيدايى و شيفتگى نسبت به اصل آنها ترجمه نكرده ام, و عادت بنده اين است كه هر كارى را يا انجام ندهم يا عاشقانه و با تمام وجود انجام بدهم. اما اين مجموعه با داوطلبى اين جانب فراهم نشده بود. البته اين اقرار چيزى از مسؤوليت علمى و وجدانى من كاهش نمى دهد, ولى كل معضل و مسأله را توضيح مى دهد.
اين را هم به عنوان استطراد عرض كنم كه شايد اول كسى كه در ايران يك دوره از اين دايرةالمعارف با استفاده از ارز هزار دلارى ويژه دانشگاهيان از خارج وارد كرد, بنده بودم و به مدلول صحبّك الشىء يعمى و يُصمش از شدت شيفتگى به موضوع اين اثر كه دين پژوهى بود, فقط محاسن آن را مى ديدم, و هيچ گونه ترديدى در باب آن به خاطرم خطور نمى كرد. از جمله اينكه ممكن است مقالات اين دايرةالمعارف همه خوب و اصيل و معتبر و خوشخوان نباشد.
لذا سر ضرب به مسؤولان پژوهشگاه علوم انسانى, و شاخه آن انجمن يا پژوهشكده حكمت و اديان پيشنهاد كردم كه امّهات مقالات اين دايرةالمعارف را كه به دين به طور كلى ـ نه دينى دون دينى ـ مربوط است در پنج دفتر در مدت پنج سال ترجمه خواهم كرد. پس از ترجمه يك دو دفتر و پس از آنكه مقاله مفصّلى در مزايا و محاسن اين اثر در نشريه فرهنگ نوشتم ـ كه در كتاب سير بى سلوك هم تجديد طبع شد ـ رفته رفته, هرچه سر و كارم با اين كتاب بيشتر شد, بيشتر از شور و شوق و شيدايى اوليه ام كاسته شد. و حتى رفته رفته در حُسن ظنى كه ما عرفاً و عادتاً به صحت و دقّت و اعتبار و اتقان آثار مرجع اروپايى داريم, ترك افتاد و با اين شك كم كم اين بصيرت را پيدا كردم كه بيش از هفتاد در صد از كل مقالات (گويا 2500 مقاله) اين دايرةالمعارف, شتابزده نوشته شده و از نظر نثر و شيوايى زبان و بيان ايراد دارد. به قول غزّالى صمن لم يشك لم يبصرش (كسى كه شك نكند, بصيرت نيابد). بعد اين سرخوردگى خود از اين مرجع كلان و معروف را با بعضى از دوستانى كه صاحبنظر و آشنا با اين اثر بودند, در ميان گذاشتم و آنان نيز گاه با ترديد و دودلى و گاه يكدلانه ترديد مرا روا شمردند و گفتند كه به سرخوردگى مشابهى رسيده اند.
حتى چون از ترجمه 20ـ30 مقاله آن روحاً خسته شده بودم, ترجمه چهار مقاله (يكى (نوشتار مقدس) (=كتب مقدس) و ديگرى (جاودانگى) (چند عنوان ديگر), را به دوستان فاضل پيشنهاد كردم و آنان نيز هم نظراً و هم عملاً ـ كه در ترجمه هايشان هويدا بود ـ نظر ثانوى مرا تأييد كردند.
كم كم ديدم كه به قول شيخ اجل صشمشير نيك ز آهن بد چون كند كسيش و فهميدم كه چرا خياطهاى خوب از پارچه هاى بد كه براى دوخت به نزدشان مى برديم, ابرو درهم مى كشيدند. بارى من در اثناى ترجمه مقالات دفتر سوم از پنج دفتر, اعتقاد و اشتياق اوليه ام به اين اثر را از دست دادم. ولى چون تكليف موظف بود, بر بى ميلى خود ـ ضرباً زورا ـ غلبه كردم و به ترجمه ادامه دادم تا بالغ بر چهار دفتر شد. اما پس از آنكه دو مقاله ترجمه دوستانم هم به اصطلاح خشنود كننده از آب درنيامد, بر هرچه بقاياى ترديد در دلم بود, غلبه كردم و طرح را متوقف كردم و به جاى ادامه اين كار ترجمه كتاب مهمى را كه در زمينه دين پژوهى به دستم رسيده بود, با استظهار به همكارى يكى از دوستان و همكاران, به پژوهشگاه و پژوهشكده پيشنهاد كردم.
در اين حيص و بيص و قبل از يكدله شدن نهايى من بود كه ناشر با فرهنگى از من خواست كه مجموعه اى از مقالات همين دايرةالمعارف را به ترجمه خود و عده اى ديگر جمع و تدوين و ويرايش و منتشر كنم. من با دودلى پذيرفتم. و اگر به بصيرت نهايى رسيده بودم, براى كسى درد سر درست نمى كردم و ناشر را هم قانع مى كردم كه اين كار را نكند. اما ناشر مردى فهيم و با فرهنگ بود و عزمش را جزم كرده بود و من با اين انديشه كه توان و توفيق همكاران ديگر را نيز در اين عرصه خواهم آزمود, در نهايت قبول كردم. اما اغلب مترجمان كه تن به رياضتى نادانسته و ناخواسته داده بودند, از اصل مقالات گله داشتند.
با اين مقدمات روشن مى شود كه وقتى باخبر شدم فرد فاضلى چون جناب ملكيان كه هم مراتب دانش و هم دقت نظرش را قبول داشتم, نويسنده نقد است, هنوز نقد را نديده, در عالم انصاف پذيرفتم كه چه بسا اغلب ايرادهاى ايشان وارد باشد.
لذا به حكم وظيفه و وجدان و اخلاق علمى, براى آنكه آب رفته را به جوى بازآرم, دو فكر به خاطرم رسيد. نخست اينكه با ناشر, صريح و صميمانه صحبت كردم و گفتم اين مجموعه مدون نياز به ويرايشى غير از ويرايش من داشته است و حالا شخص با صلاحيتى اعلام داشته است كه كل مقالات اين كتاب را با اصل آنها مقابله كرده و به اشكالاتى برخورده و نقدى هم نوشته كه زير چاپ است, شما موافقت كنيد كه از ايشان درخواست كنيم به جاى انتشار نقد, بيايند از راه لطف قبول زحمت كنند و ويراستارى كل اين مجموعه را براى چاپ دوم به عهده بگيرند و شما هم حق الزحمه ايشان را مطابق عرف بپردازيد. حتى افزودم كه هرچه قرار است به من براى چاپ دوم تعلق بگيرد, به ايشان تقديم شود كه اين همه عالمانه و خالصانه زحمت كشيده اند. نام مباركشان را هم روى جلد و صفحه عنوان, به عنوان بازنگر يا ويراستار مى آوريم كه حق معنويشان هم ادا شده باشد. ناشر فرهيخته حقيقت را به صرافت و فراست دريافت و موافقت كرد. بنابراين دلم از اين طرف قرص و خاطرم جمع شد و براى جناب مهدوى راد ـ توسط دوست فاضل كاردان بسياردان جناب اسفنديارى ـ و براى ناقد ـ توسط رفيق خانه و گرمابه و گلستانم جناب كامران فانى ـ پيام صريح داير بر همين معنى و مضمون فرستادم.
سپس خاطرم آسوده شد, نه از بابت اينكه نقدى عليه من بيرون نمى آيد, بلكه از بابت اصلاح كلى و علمى آن مجموعه.
از سوى ديگر نامه اى اخوانى و از دل برخاسته براى جناب مهدوى راد نوشتم و در آن نوشتم كه گويا كسانى بين من و شما را به هم مى زنند, گوش به شايعات ندهيد. زيرا من به شما هم اعتقاد علمى دارم و هم علاقه عاطفى. نامه من با تأخير به ايشان رسيد و نامه جوابيه ايشان هم با تأخير به من رسيد و در آن نوشته بودند كه ناگزيرند نقد آقاى ملكيان را چاپ كنند. زيرا پيشنهاد جديد بنده داير بر اينكه جناب ملكيان به جاى انتشار نقد, مسؤوليت ويراستارى اين كتاب را با شرايطش عهده دار شوند, اثر سوء پيدا كرده و به ايشان چنين القا شده است كه خرمشاهى قصد تطميع ايشان را دارد. و از سوى ديگر همين خرمشاهى پيام داده است كه من آدمى زود خشم هستم و اگر نقدى عليه من چاپ شود, آن را بدون پاسخ نمى گذارم, و چيزهاى ديگر كه با قيد قسم جلاله روح من از آنها خبر نداشت و ندارد.
تفرقه افكنان و دو به هم اندازان, به خاطرشان نمى گنجد و با قياس به نفس نمى توانند تصور كنند يا بپذيرند كه خرمشاهى ممكن است دوستدار حق و حقيقت (اعم از علمى ـ اخلاقى و غيره) باشد, و لا بشرط با هر نقدى كه عليهش باشد مخالف نيست.
لابد با نظر به جوابيه تندى كه من در زمينه ترجمه ام از قرآن مجيد در پاسخ ناقد اولش در نشريه سلام نوشتم, به خيال خود چنين برداشتى كرده بودند. حال آنكه مقاله اول آن ناقد, سراپا علمى و داراى اخلاق نيك نقدنويسى نبود, و ناقد براى دفاع از شاملو, به حق يا ناحق با من در افتاده بود. و همين بر من گران آمده بود و به مدلول شعر حافظ كه: (محتسب خم شكست و من سر او/ سنّ بالسّن والجروح قصاص) رفتار كرده بودم. وگرنه به ترجمه بنده ـ از قرآن كريم ـ در طى اين يك سال و نيم كه از انتشارش مى گذارد, در حدود 20 نقد از مثبت و منفى نوشته اند. من به يك نقد ديگر كه احاديث نبوى منقول در ترجمه مرا دانسته و ندانسته صحرفهاى چندش آور پيرامون وحيش قلمداد كرده بود, پاسخى شديد اما مؤدبانه نوشتم و نام آن را هم گذاشتم (براى ثبت در تاريخ انديشه). به نقد ديگرى كه آن هم منفى يا عليه من بود چون جنبه علمى و اخلاقى داشت, علمى و اخلاقى پاسخ دادم. نقدهاى مثبت و داراى حسن ظن و تشويق را نيز خواندم و غرّه نشدم و بسيارى ديگر از نقدها را بى جواب گذاشتم.
بارى نقد آقاى ملكيان بر كتاب دين و فرهنگ منتشر شد. من از اينكه پيشنهادى به آن خوبى و سازندگى را نپذيرفته اند, و به هر قيمتى شده نقد را چه بسا بر مبناى تخليط دو به هم زنان انتشار داده اند, شگفت زده شدم. گفتم چرا اين دوست دانشور ناديده, قبول ندارد كه من انتقادهايش را قبول دارم و پيشنهاد كرده ام كه كل اثر را ويرايش كنند كه خيرش به همگان برسد. لذا به خاطرم خطور كرد كه ممكن است نقد ايشان جنبه علمى نداشته باشد و آميخته با منافسه و مناقشه هاى اغلب نقدهاى روزگار باشد. لذا به خود گفتم من اصلاً اين نقد را نمى خوانم و جواب هم نمى دهم. آنچه مزيد بر علت شد اين بود كه فرزند ارشدم (هاتف) كه دانشجوى سال سوم دانشگاه صنعتى شريف است, مقدارى از اين نقد را خواند و براى من بازگو كرد و ظن يا سوءظن من تقويت شد كه با نقدى جدلى و جنجالى مواجهم, نه علمى و خيرخواهانه. سه نكته اى كه باعث چنين برداشتى شد ـ كه بعداً به اشتباه بودن اين برداشت پى بردم ـ اينها بود. 1. ناقد در نقد بر مقاله صشك و ايمانش ترجمه اين جانب, ايراد گرفته بود كه belief بايد باور ترجمه مى شد, نه ايمان. حال آنكه بين doubt (شك) و ايمان (belief) تقابل است, اما بين شك و باور نيست. يا اگر هم باشد, به وضوح و صراحت نيست. ديگر اينكه وقتى كسى مى گويد I believe in God يعنى من به خدا ايمان دارم و اگر كسى هم ترجمه كند من به خدا باور دارم/ خدا را باور دارم, بنده ايرادى به او نمى گيرم. يعنى هم باور درست است, هم ايمان.
2. ناقد ايراد گرفته بود كه در برابر implication بايد گذاشت لازمه, يا معناى ضمنى و اينكه مترجم (يعنى بنده) گذاشته است فحوا, درست نيست. و من پيش خود انديشيدم كه ناقد از آن زبان دانانى است كه براى هر لغت انگليسى يك يا چند معادل فارسى به صورت كليشه اى قائل است و اهل استنباط و اجتهاد و داراى قوّه تصرف نيست.
3. سومين چيزى كه به من نشان داد كه چه بسا با نقدى كم عمق مواجه هستم, اين بود كه ايشان گفته بود theologian را نبايد به متكلم ترجمه كرد, بلكه معادلش عالم الهيات است.
وقتى اين سه نمونه را برايم نقل كردند, با توجه به اينكه پيشنهاد سازنده ام را رد كرده بودند, ديگر مطمئن شدم كه با نقدى جدى و جنجالى و بى محتوا رو به رو هستم.
لذا بيش از يك ماه گذشت كه آن نقد را نخوانده بودم, تا اينكه نامه اى از قم, از يكى از دوستان فاضلم به نام آقاى محمد محمد رضايى رسيد كه بين ما سابقه مودّتى بود و مطمئن بودم كه اهل فضل و فرهنگ است. ايشان با لحنى بس مؤدّبانه پاسخ چند فقره از ايرادات و انتقادات ناقد را داده بود.
دو هفته پيش, فرا رسيدن عيد ميلاد حضرت مولى الموحدين على بن ابى طالب(ع) را غنيمت شمردم و تلفنى براى تبريك به جناب مهدوى راد زدم و گفتم كه چنين پاسخى از جناب محمد رضايى رسيده است, كه اگر مقدمه اى در بعضى پاسخگوييهاى من به آن افزوده شود, در واقع كلاً پاسخ من به نقد جناب ملكيان خواهد بود. ايشان با سماحت و مهربانى معهود, فرمودند: بسيار خوب, مطلبتان را هرچه زودتر براى چاپ بفرستيد.
ضرورت نگارش پاسخ كوتاه, بر آنم داشت كه بالاخره نظرى به نقد مندرج در آينه پژوهش بيندازم و به ظن يا سوء ظن پيشين اكتفا نكنم. شروع كردم به خواندن نقد. از اينكه اين نقد بسيار دقيق و موشكافانه و با رعايت ادب نفس و درس نگاشته شده بود, ابتدا حيرت, سپس حظ كردم و همه آن را با دقت و علاقه زايدالوصفى خواندم. از اينكه در ترجمه آن دو مقاله مورد نقد كراراً مرتكب سهو و اشتباه و بدخوانى و بدفهمى شده ام, تعجب كردم. اما تنها واكنشى كه در دلم بيدار نشد, واكنش بد و نابجا و نفسانى و خودخواهانه بود. ديدم از فى المثل پنجاه نكته بيش از سى نكته اش دقيق و درست است. يعنى اغلب انتقادات ناقد فرزانه وارد است. آرزو كردم كه كاش اين نقد علمى طراز اول را بر ترجمه هاى جدى و سختكوشانه ام (از جمله ترجمه قرآن كريم, درد جاودانگى, عرفان و فلسفه, انديشه سياسى در اسلام معاصر, و از بنتام تا راسل (جلدى از تاريخ فلسفه كاپلستون) نوشته بودند, نه مقاله اى كه به قول مرحوم علامه قزوينى قليل الجدوى است. حال پس از طى اين مقدمات, اندكى هم به بحث ماهوى مى پردازم.
نقد آقاى ملكيان مفصل است در دوازده صفحه. و كل آن را مى توان به چهار بخش تقسيم كرد.
1. مواردى كه نقد ايشان وارد نيست. يعنى حق با مترجم است و هيچ اشتباهى رخ نداده است. از اين دست سه نمونه را قبلاً نقل كرديم و اهل فن مى دانند كه آن سه مورد بى اشكال و بلكه بر پيشنهادهاى ناقد مرجّح است. اين موارد منحصر به اين سه مثال نيست. بعضى موارد ديگر را هم ذيلاً نقل مى كنيم.
4) در فقره هفتم آورده اند كه (اصل روشمندانه) درست نيست و (اصل روش شناختى) درست است. حال آنكه به نظر من اگر بنويسيم آزمونهاى روانشناسانه, بررسيهاى جامعه شناسانه, تحقيقات مردم شناسانه (و نظاير آنها در برابر logical ـ انگليسى) طبيعى تر و قديمى تر و بى اشكال تر است تا آزمونهاى روان شناختى, بررسيهاى جامعه شناختى, تحقيقات مردم شناختى. اين ـ شناختى از تنگناى قافيه ساخته شده است و هنوز همه اهل زبان (فارسى زبانان) آن را نپذيرفته اند. جالب اين است كه ناقد محترم در توضيح ذيل اين كلمه و دنباله ايراد خود نوشته اند: (اصل روشمندانه چگونه چيزى است؟) پاسخ ما اين است كه روشمند/ روشمندانه لااقل اصيل تر و مأنوس تر است, و بايد پرسيد اصل روش شناختى چگونه چيزى است؟
5) در فقره دهم ايراد گرفته اند كه مترجم در برابر well-known, معادلِ (حكيمانه) را آورده است و در توضيح افزوده اند: well-known به معناى حكيمانه نيامده است. در اينكه well-known هرگز به معناى حكيمانه نيست, بدون ادنى بحث و تأمل با ايشان موافقم ولى از آنجا كه از اين بى حكمتى احتمالى خود به شدت حيرت كرده بودم, پيش خود گفتم خوب است به اصل متن رجوع كنم. و حال از دو بيرون نيست: يا سهو از من است يا از ناقد. شق سوم يعنى اينكه بنده عالماً و عامداً well-known را به حكيمانه ترجمه كرده باشم, بسيار بعيد است. بارى به اصل مقاله رجوع كردم و ديدم كه حكيمانه, در اصل سخن حكيمانه است و در برابر formulla گذاشته شده (و مراد از آن (مى انديشم پس هستم) است). حاصل آنكه حكيمانه, سخن حكيمانه است و چون زمينه بحث اقتضا مى كرده, در برابر فرمول معروف دكارت گذاشته شده است. و ربطى به well-known ندارد.
6) ناقد محترم در فقره چهاردهم از نقد خود اين عبارت انگليسى را آورده اند:
believing steadfastly what you know isn't true
بعد ترجمه مرا آورده اند:
(اعتقاد صلب و ثابت به هرچه انسان مى داند, درست نيست) (ص107) و برآنند كه ترجمه درست اين عبارت از اين قرار است:
(اعتقاد راسخ به آنچه كه مى دانيد كه درست نيست.) (ص161) بعد در توضيح و توجيه قرائت و ترجمه خود آورده اند: (اگر مقصود نويسنده آن مى بود كه مترجم محترم آورده است, مى بايست به جاى واژه true, از واژه right (در برابر wrong) استفاده مى كرد, چرا كه true هيچ گاه وصف و محمول يك عمل (مانند اعتقاد ورزيدن) واقع نمى شود…) (ص161ـ162نقد).
اين حكم جناب ناقد به كلى بى پايه است. اگر شك دارند از استادان انگليسى دان بپرسند و ضمناً ترجمه مرا از همين جمله با ترجمه خودشان به همان استادان نشان بدهند تا معلوم شود اشتباه از كيست. براى روشنگرى اين مسأله, بدون نياز به نقل جملات انگليسى فقط با توجه به معنى, دنباله جمله خود را مى آورم, تا معلوم شود كه زمينه يا بافت سخن, درستى ترجمه مرا نشان مى دهد:
(اعتقاد صلب و ثابت به هرچه انسان مى داند, درست نيست; بلكه بايد اشتمال بر شك نيز داشته باشد). [و اگر ترجمه ناقد را در اين متن جانشين كنيم, اصلاً صدر و ذيل جمله درست نمى شود, بلكه حتى جمله درست دستورى پديد نمى آيد. زيرا (درست نيست) خبر است] بعضى از فيلسوفان متدين در سنت جديد اگزيستانسياليسم, نظير كى يركگور, اونامونو, گابريل مارسل, تأكيد ورزيده اند كه ايمان نلرزيده از شك, به هيچ وجه نمى تواند ايمان اصيل و موثق باشد, بلكه يك تصديق كوركورانه و فاقد محتواى عقلى و تصميم اخلاقى, بيش نيست) (ص107 كتاب). اميدوارم ناقد دقيق النظر با تأمل ثانوى و توجه به اين توضيحات به اشتباه بودن اين فقره از نقد خود پى ببرند. اگر پس از اين توضيح و تأمل ثانوى باز هم نپذيرند, بنده پيشنهاد مى كنم به استادان صاحبنظر مراجعه شود.
7) در فقره 83 نقد, اين عبارت انگليسى را آورده اند:
The great ages of faith in Western religion
سپس ترجمه مرا نقل كرده اند: (بزرگترين ادوار ايمان در تاريخ اديان غربى) و در توضيح گفته اند in حرف اضافه faith است. لذا ترجمه پيشنهادى ايشان چنين است: (اعصار بزرگ ايمان به اديان غربى).
ظاهر عبارت انگليسى كژتاب است و به هر دو ترجمه راه مى دهد. ولى دليل من بر صحت ترجمه ام اين است كه نه مسيحيان و غربيان به دين يا اديان خود ايمان دارند, و نه ما مسلمانها به اسلام. ما و آنها به آنچه موضوع و متعلق اين اديان است (خداوند, قيامت, كتب آسمانى, فرشتگان, جاودانگى و غيره) ايمان داريم نه به خود اديان كه ظرف اين موضوعات است. بنده به ضرس قاطع بر آنم كه ترجمه ام درست است و البته كلمه تاريخ را از پيش خود براى فارسى تر شدن جمله آورده ام كه فرقى در بحث ما ايجاد نمى كند. ايشان مى توانند اين مورد را هم از استادان صاحبنظر انگليسى دان استفسار كنند [جاى اصلى اين عبارت در متن اصلى دايرةالمعارف دين در جلد يازدهم, صفحه 303].
2) فقره يا فقرات ديگرى از ايرادات ايشان سليقه اى است. فقط يك مورد از اينها را نقل مى كنم (كه در نقد فقره هفتاد و دوم است).
Persons who meet and acknowledge each other as such
ترجمه مترجم: انسانها كه با همديگر رو به رو مى شوند و به وجود همديگر اذعان دارند.
ترجمه ناقد: انسانهايى كه با يكديگر رو به رو مى شوند و همديگر را به عنوان انسان مى شناسند.
ترجمه ناقد قدرى تفسيرآميز است. زيرا (به عنوان انسان) در متن انگليسى نيامده است. as such يعنى اين چنين, همانطور كه هست/هستند و نظاير اين. در هر حال فقرات نقد سليقه اى در حدود 10ـ 15 مورد است.
3) فقراتى هست كه در ترجمه بنده سهوالقلم و افتادگى رخ داده و 4ـ 5 مورد است, و همه را منصفانه مى پذيرم و از ناقد دقيق النظر سپاسگزارم.
4) فقراتى هست كه ترجمه بنده كمابيش يا كاملاً نادرست است. يعنى متن را بد خوانده يا بد فهميده ام و در همه اين موارد (در حدود 15 مورد) ترجمه پيشنهادى ايشان بهتر و درست تر و بى اشكال است.
ذيلاً پاسخ يا داوريِ آقاى محمد محمدرضايى را عيناً بدون افزود و كاست نقل مى كنم. در پايان اين بخش يعنى در همين جا سپاس قلبى خود را از زحمات بى شائبه و سختكوشى و موشكافى علمى حجةالاسلام ملكيان در نقد اين كتاب (و درواقع دو مقاله از كتاب) عرضه مى دارم.
.*.
داورى درباره يك نقد
احب اخوانى من اهدى اليّ عيوبى
در شماره 44 مجله آينه پژوهش جناب آقاى مصطفى ملكيان مقالات (شك و ايمان) و (فلسفه و دين) ترجمه جناب آقاى خرمشاهى را از كتاب (فرهنگ و دين) برگزيده مقالات دائرةالمعارف دين ويراسته ميرچا الياده, ترجمه از: هيئت مترجمان, زير نظر بهاءالدين خرمشاهى, از انتشارات طرح نو چاپ اول 1374 تحت عنوان (به كجا چنين شتابان؟) نظرى به ترجمه بخشى از دائرةالمعارف دين ميرچا الياده, نقد و بررسى كرده اند.
اينجانب هنگام مطالعه پاره اى از اشكالات را در نقد ايشان يافتم كه ذكر آنها براى نقادى هاى بعدى ايشان لازم و ضرورى است. و شايسته ذكر است كه در هر صورت هر دو اين بزرگواران بسيار مورد احترامم مى باشند و امّا اشكالات
1. religious people deprecate doubt
الف. ترجمه جناب آقاى خرمشاهى از اين پس ترجمه: متدينان شك را تحقير مى كنند (ص105 س5)
ب. پيشنهاد جناب آقاى ملكيان از اين پس پيشنهاد: متدينان شك را بد مى دانند
توضيح جناب آقاى ملكيان از اين پس توضيح: deprecate با depreciate (= تحقير كردن) اشتباه شده است نقد ناقد از اين پس ناقد: همانطور كه ملاحظه مى فرماييد جناب آقاى خرمشاهى در برابر واژه شdeprecateص معناى (تحقير مى كنند) را برگزيده اند كه جناب آقاى ملكيان آن معنا را اشتباه دانسته و در برابر آن معناى (بد مى دانند) را انتخاب كرده اند.
لازم به ذكر است كه همين واژه deprecate به معناى تحقير كردن آمده است و ترجمه جناب آقاى خرمشاهى صحيح مى باشد براى نمونه به فرهنگهاى ذيل مراجعه كنيد 1. فرهنگ و بستر make little of و to play down: deprecate همانطور كه ملاحظه مى فرماييد هر دو اين واژه ها به معناى تحقير كردن و كوچك نمودن مى باشد
2. فرهنگ المورد (قاموس انگليزى ـ عربى) (1) يستنكر (2) ينتقص (من قدرشئ): deprecate
و باز همانطور كه ملاحظه مى فرماييد ينتقص (من قدرشئ) به معناى تحقير كردن است
بنابراين از مطالب فوق نتيجه مى گيريم كه اين واژه (deprecate) به همين معنا (تحقير كردن) آمده و اشتباهى صورت نگرفته است
2. its salutariness or its integrity
ترجمه: سلامت يا صرافت آن
پيشنهاد: سودمندى آن يا صحت آن
توضيح: نه Salutariness به معناى سلامت آمده و…
نقد: salutariness به معناى سالم و سلامت آمده است براى نمونه به فرهنگهاى ذيل مراجعه شود
salutary: healthful
1. فرهنگ و بستر. healthful به معناى سالم و تندرست
و health به معناى سلامت, تندرستى
2. فرهنگ المورد 1. صحى 2. مفيد: salutary
3. فرهنگ آريانپور سلامتى بخش ـ صحى: salutary
صحى به معناى سالم است مثل ماء صحى يعنى آب سالم و بهداشتى
پسوند ness به صفات اضافه مى شود و از تركيب آنها اسم به وجود مى آيد مانند (adj) happy كه به معناى خوش و خوشبخت است و happiness به معناى خوشى و خوشبختى
از توضيح جناب آقاى ملكيان چنين برداشت مى شود كه جناب آقاى خرمشاهى اصلا اين واژه را با واژه ديگر اشتباه گرفته اند و واژه salutariness از ماده سالم و سلامت نيست. در حالى كه چنين معنايى را افاده مى كند
3. implicate
ترجمه: فحوا و زمينه (ص160, ص21)
پيشنهاد: لازمه
نقد: همانطور كه ملاحظه مى فرماييد جناب آقاى ملكيان واژه implicate را به معناى لازمه دانسته اند و معناى فحوا را نادرست مى دانند در حالى كه ترجمه implicate به فحوا صحيح است.
فحوا به معانى: معناى ضمنى و مضمون, مدلول, مفاد, تفسير, و تأويل آمده است. مضمون يعنى در ميان گرفته شده و آنچه از كلام و عبارت مفهوم شد
و اما معناى implicate (لغت نامه دهخدا ـ فرهنگ معين)
فرهنگ حيم ضمناً (مفهوم): implicate
فرهنگ معاصر (باطنى) معناى ضمنى و… implication
وبستر implicate=imply
يكى از معانى imply به طور ضمنى بيان كردن است. بنابراين نتيجه مى گيريم كه جناب آقاى خرمشاهى كه در برابر implicate فحوا را قرار داده اند صحيح مى باشد.
4. Faith also entails a metaphysical stance
ترجمه: ايمان همچنين صبغه متافيزيكى دارد (ص109 س س5 ـ4)
پيشنهاد: ايمان مستلزم موضعى مابعدالطبيعى هم هست.
نقد: stance به معناى وضع, موضع و حالت و… آمده است (فرهنگ لانگمن Longman و آريانپور) و entail نيز به معناى متضمن بودن, در بر داشتن, مستلزم بودن (فرهنگ وبستر webster و حيم)
اگر ما stance را به معناى وضع و حالت و entail را به معناى متضمن بودن و دربر داشتن معنا كنيم معناى عبارت انگليسى چنين مى شود: ايمان همچنين دربر دارنده يا متضمن يك وضع و حالت متافيزيكى (يا مابعد الطبيعى) است
كه در اين صورت مترادف معناى ترجمه جناب آقاى خرمشاهى مى شود كه فرموده اند: ايمان همچنين صبغه متافيزيكى دارد. و در ضمن معناى وضع و حالت در اينجا به معناى صبغه است. پس نتيجه مى گيريم كه ترجمه جناب آقاى خرمشاهى صحيح است.
5. good theologians
ترجمه: متكلمان خوب
پيشنهاد: عالمان صاحبنظر الهيات
توضيح: good به معناى توانا, چيره دست, اهل فن, خير, كاردان و متخصص هم آمده است.
نقد: به نظر مى رسد كه ترجمه جناب آقاى خرمشاهى غلط نباشد زيرا همانطور كه good در زبان انگليسى به معناى توانا و چيره دست و اهل فن آمده است در زبان فارسى نيز خوب به معناى توانا و چيره دست مى آيد, مثلاً وقتى مى گوييم: دكتر خوب سراغ دارى يعنى دكتر توانا و چيره دست سراغ دارى يا نه و يا هنگامى كه مى گوييم مترجم خوبى است يعنى مترجم توانايى است.
پس تعبير متكلمان خوب غلط نيست.
6. every assertion of belief that is not to be dubbed mere credulity presupposes an intellectual choies between two alternative posibilities
ترجمه: هر تصديق اعتقادى را نبايد صرفاً باورى كه مستلزم انتخاب عقلى بين دو احتمال بديل است به حساب آورد (ص109, س س12ـ10)
پيشنهاد: هر تصديق عقيده اى كه نتوان آن را زودباورى محض خواند حاكى از انتخابى عقلى بين دو احتمال بديل است.
نقد: در ترجمه پيشنهادى جناب آقاى ملكيان (نتوان) وجود دارد كه در متن انگليسى معـادل آن وجود ندارد زيرا تعبير is not to be dubbed را مى توان به دو صورت معنا كرد 1. نبايد خوانده شود 2. قرار نيست خوانده شود. ولى به هر صورت ترجمه آن به نتوان صحيح نيست و ترجمه جناب آقاى خرمشاهى به نبايد صحيح است پس ترجمه صحيح چنين مى شود:
هر تصديق عقيده اى كه نبايد (يا قرار نيست) آن را زودباورى محض خواند…
7. doubt is an implicate of religious faith and therefore of the religious belief that formulates that faith
ترجمه: شك لازمه ايمان دينى است و بنابراين به ايمان شكل مى دهد و آن را تدوين و تنسيق مى كند (ص107, س س102)
پيشنهاد: شك يكى از لوازم ايمان دينى و, بنابراين يكى از لوازم باور دينى اى است كه آن ايمان را تنسيق مى كند.
نقد: جناب آقاى ملكيان تعبير انگليسى an implicate of religious faith را يكى از لوازم ايمان دينى معنا كرده اند در صورتى كه اصلاً در عبارت بحث از لوازم نيست اگر implicate جمع بود لوازم معنا مى شد ترجمه همين اشتباه را در تعبير ديگر نيز مرتكب شده اند و فرموده اند يكى از لوازم باور دينى است در صورتى كه بايد لازمه ايمان دينى معنا مى شد
مولف در صدد آن نيست كه ايمان دينى لوازمى دارد كه يكى از لوازم شك است بلكه فقط در مورد شك مى گويد لازمه ايمان دينى است لذا تعبير جناب آقاى ملكيان صحيح نيست و تعبير جناب آقاى خرمشاهى بهتر است كه فرموده اند شك لازمه ايمان دينى است.
8. it may be feigned ة to disguise a moral unwillingness to reach a decision because of the implications of making such a commitment
ترجمه: ممكن است در جهت نيل به يك تصميم, به خاطر پيامدها و تعهداتى كه به بار مى آورد, وانمود به بى ميلى اخلاقى كنند (ص106, س8 ـ16)
پيشنهاد: ممكن است به آن تظاهر كنند… تا از اين راه بى ميلى اخلاقى را نسبت به نيل به تصميم كه ناشى از لوازم چنين تعهدى است پنهان دارند.
نقد: در ترجمه پيشنهادى جناب آقاى ملكيان (خود را) وجود دارد در حالى كه در متن انگليسى وجود ندارد و همچنين تعبير انگليسى because of the implications of making such a commitment به: ناشى از لوازم چنين تعهدى است, معنا شده است كه making را معنا نكرده اند
در صورتى كه جناب آقاى خرمشاهى اين قسمت را به تعهداتى كه به بار مى آورد ترجمه نموده اند كه ترجمه صحيحى است.
9. as William James was so well aware
پيشنهاد: همانطور كه ويليم جيمز نيك آگاه بود
نقد: همانطور كه ملاحظه مى شود ايشان so را معنا نكرده اند و مى توان so را به (بسيار) معنا كرد پس تعبير صحيح چنين است همانطور كه ويليم جيمز بسيار نيك آگاه بود.
10. in so far as they were concerned with religion at all
پيشنهاد: آنجا كه اصلاً دلمشغولى به دين داشتند
نقد: in so far as به معناى تا آن حد و تا آن جايى كه است ترجمه اين واژه به آنجا غلط است
احتمال مى رود كه غلط مطبعى باشد (فرهنگ وبستر) in so far= to the extent or degree that
11. invaluable as this sort of clarification has been in fostering a better understanding of what relogion is and meansة
ترجمه: اين نوع روشنگرى و تنقيح مناط با آنكه در فهم بهتر دين و دينى بسيار كارساز است…
پيشنهاد: اين گونه شرح و تفصيلها, هرچند در ايجاد فهمى بهتر از ماهيت و هدف دين ارزشمند بوده است…
نقد: جناب آقاى ملكيان عبارت in fostering a better understanding را در ايجاد فهمى بهتر معنا كرده اند يعنى fostering را به معناى ايجاد گرفته اند در حالى كه معناى آن ايجاد نيست. براى صحت مطلب به فرهنگهاى ذيل مراجعه كنيد
Foster: 1. Nuture 2. to promote the growth or development of: encourage
1. فرهنگ وبستر
كه معانى آن عبارتست از پرورش دادن, بزرگ كردن, تشويق كردن, ترغيب كردن.
2. فرهنگ معاصر (پرورش دادن, پروراندن, تشويق كردن, ترويج كردن…), Foster
بنابراين ترجمه تعبير Fostering به معناى ايجاد نيست و ترجمه صحيح عبارت انگليسى چنين مى شود
اين گونه شرح و تفصيلها, هرچند در پرورش فهمى بهتر از ماهيت و هدف دين بسيار ارزشمند بوده است
12. The two enduring forms of spiritual expression designated by the terms religion and philosophy quite obviously never confront each other as such; The enter into relations with one another only in historical and specific terms
ترجمه: معارف معنوى و ماندگارى كه تحت عنوان دينى و فلسفه از آنها نام مى بريم, با هم ربط و مواجهه اى جز در دوره هاى تاريخى خاص نداشته اند.
پيشنهاد: بديهى است كه دو صورت ماندگار بيانات معنوى كه از آنها با الفاظ دين و فلسفه نام مى بريم هرگز از اين حيث كه دين و فلسفه اند در برابر يكديگر قرار نمى گيرند بلكه فقط در دوره هاى تاريخى خاصى با يكديگر ربط و نسبت مى يابند.
نقد: quite obviously را جناب آقاى ملكيان بديهى است معنا كرده اند كه quite را ترجمه نكرده اند و حال آنكه ترجمه صحيح آن كاملاً بديهى است, مى شود.
و همچنين spiritual expression را بيانات معنوى ترجمه كرده اند در صورتى كه expression مفرد است و به صورت جمع نيامده است, كه ترجمه صحيح آن بيان معنوى مى شوند. چون شايد غرض مولف آن باشد كه فلسفه و دين دو صورت ماندگار از يك بيان معنوى است كه آن بيان معنوى يك حقيقت است نه بيانات معنوى كه احتمال مى رود كه از دو حقيقت باشد.
و نيز ايشان تعبير انگليسى the two enduring forms را (دو صورت ماندگار) معنا كرده اند يعنى enduring را به ماندگار معنا كرده اند و در جاى ديگر A classic series illusterations را (به يك سلسله مثالهاى ماندگارى كه) معنا كرده اند كه در اينجا classic را به ماندگار و بنا به قول ايشان خواننده فارسى در اين موارد خيال مى كند مولف محترم براى هر دو جا endurig را به كار برده است و چون تعابير متعدد است بايد اين تعدد در لفظ در معنا نيز سرايت مى كرد و حال آنكه ايشان اين نكته را رعايت نكرده اند. اين بود پاره اى از اشكالات جناب آقاى ملكيان كه بدواً به نظر مى رسيد, ممكن است كسان ديگرى, اشكالات ديگرى بر نقد ايشان بيابند.
در پايان يك بار ديگر يادآورى مى نمايم كه همچنان علاقمند و دوستدار آن عزيزان بوده و هستم و از خداوند براى هر دو آنان سلامتى و طول عمر خواهانم تا جامعه فرهنگى كشور از آثار آنان هرچه بيشتر بهره مند گردد.
محمد محمد رضايى
*توضيح:
درباره پاسخ دانشور ارجمند جناب خرمشاهى توضيحاتى ضرورى است:
1. اوّلين پيام ايشان را دقيقاً روز 2/2/76 (روز عيد غدير) دريافتيم و البته نه بوسيله حضرت اسفنديارى.
2. نقد دانشمند ارجمند و ژرف انديش حضرت ملكيان ابتدا به كل كتاب بود و از هر مقاله سه, بند آغاز, وسط, پايان, امّا بعد اللتيا و التى چنان شد كه خوانندگان ديده اند.
3. در پاسخى كه بدان اشاره شده است به حضرت خرمشاهى يادآورى كرده بودم كه, بنده را نمّامان و پرونده سازان و… مشغول نداشته اند و از آنان در اين ماجرا خبرى نيست و اگر باشد تأثيرى ندارد. پيامها همه از دوستان ايشان بود به مجلّه و حضرت ملكيان و آن تعبيرات نيز….
4. نقد ضميمه نوشتار حضرت استاد خرمشاهى را, هيئت تحريريه مجله شايسته چاپ ندانست بنا به درخواست وى آورديم. آينه پژوهش
فلاح السائل و نجاح المسائل فى عمل اليوم والليل
مجيدى غلامحسين
فلاح السائل ونجاح المسائل فى اليوم والليل, السيِّد بن طاووس, ابى القاسم على بن موسى بن جعفر بن محمّد بن محمّد, (المتوفى 664), تحقيق غلام حسين المجيدي
راهنماى سالكان و قدوه عارفان, رضى الدين ابوالقاسم على بن سعد الدين ابى ابراهيم موسى بن جعفر بن محمد بن احمد بن محمد بن طاووس, در آيين بندگى و شيوه عبادت كتابهاى ارجمند و جليلى رقم زده است. كتاب فلاح السائل وى يكى از بهترين كتابهاى دعايى شيعه است كه در دو جزء نگاشته شده است. اوّلين جزء مشتمل بر سى فصل و شامل دعاهايى است كه بايد سالكان الى الله, و حق جويان, ميان ظهر و شب بخوانند و دل را بدانها جلا دهند. و جزء دوم دعاهايى را دربر دارد كه مؤمنان و سالكان بايد آنها را از هنگامه بيدار شدن در دل شب براى نماز شب و رازگويى با (اللّه) تا پيش از ظهر زمزمه كنند.
برخى احتمال داده اند كه از جزء دوم بخشهايى ناپديد شده است (مستدرك, ج3, ص291, كتابخانه ابن طاووس و احوال و آثار او, ص59), ابن طاووس(ره) در برخى از آثارش از آن كتاب ياد كرده و چگونگى آن را گزارش كرده است, اين موارد را مؤلف كتاب ((كتابخانه ابن طاووس) نشان داده است. فلاح السائل به سال 1382 براساس دو نسخه خطى چاپ شده و پس از آن و براساس همان نسخه در نجف به سال 1385 نشر يافته است. نويسنده كتاب ياد شده مى گويد: (آن چاپ [چاپ نجف] داراى همان متن نخستين است جز آنكه عباراتى از مقدمه ابن طاووس كه مربوط به دو گونه تقسيم اجزاء مهمات است از آن حذف شده است. برخى از مواد جزء اوّل فلاح در هيچ كدام از چاپها نيامده است, اما مى توان از موارد نقل شده در بحار و مستدرك آنها را مشخص كرد… آقابزرگ از تعدادى از نسخه هاى خطى جزء اوّل فلاح ياد مى كند, اين نسخه ها ظاهراً غير از نسخه هايى است كه در چاپهاى فلاح مورد استفاده قرار گرفته است… آنچه از محتواى برخى از نقلهاى بحار به دست مى آيد, اين است كه جزء دوم در دسترس مجلسى بوده است; نمونه چنين نقلى در بحار 86, ص129, 162ـ164 آمده كه مشتمل بر ادعيه مربوط به فجر مى باشد (كتابخانه ابن طاووس و احوال و آثار او, ص60 ـ61).
سيد بن طاووس سه طريقى را كه در نقل ادعيه بدان تكيه كرده است بدين سان گزارش كرده است.
الف) مارواه عن الشيخ حسين بن احمد السو راوى عن محمد بن ابى القاسم الطبرسى عن ابى على بن الشيخ الطوسى.
ب) مارواه عن الشيخ على بن يحى الحناط الحلّى, عن عربى بن مسافر, عن محمد بن ابى القاسم الطبرسى, عن ابى علي.
ج) مارواه عن الشيخ اسعد بن عبدالقاهر الاصفهاني, عن ابى الفرج على بن السعيد ابى الحسن الراوندى عن الشيخ ابى جعفر محمد بن على بن الحسن الحلبى عن الشيخ الطوسى.
افزون بر آنچه ياد كرديم مؤلف در فصل (مقدمات طهارت و بيان الغسل). مطالب مربوط به غسل ميّت و احكام اموات تا صلاة ليلة الدفن را به طور مشروح بيان كرده است.
از اين كتاب نسخه هاى خطى زير وجود دارد:
الف) نسخه خطى آستان قدس رضوى
ب) نسخه خطى كتابخانه آيت الله العظمى مرعشى(ره)
ج) نسخه خطى كتابخانه مسجد اعظم
د) نسخه خطى كتابخانه مجلس شوراى اسلامى
مرحوم آقا بزرگ تهرانى درباره نسخه هاى خطى اين كتاب گفته است: نسخه خطى فلاح السائل يكى در سامرا و ديگرى در مدرسه سپهسالار (شهيد مطهرى) موجود است. تحقيق كتاب:
آورديم كه برخى از نسخه هايى كه گويا براساس آنها متن چاپى نشر يافته است, همه مواد فلاح را ندارد. اكنون اين تحقيق بر پايه نسخه اى سامان مى پذيرد كه همه بخشهاى را دربر دارد. در متن چاپى گاهى از دعاهايى نام برده شده در كتاب وجود ندارد. خوشبختانه در نسخه آستان قدس اين موارد وجود دارد, از اين روى ما اين نسخه نفيس را اصل قرار داده ايم و ساير نسخه ها را با آن سنجيده ايم. مى توان ادعا كرد كه تمام نسخه هاى موجود, در اين تحقيق ديده شده و موارد اختلاف و نكته هاى لازم الذكر بيان شده است.
چنانكه گفتيم در اين تحقيق, نسخه آستان قدس رضوى مبناى كار قرار گرفته و نسخه مطبوع و نسخه كتابخانه مجلس شوراى اسلامى به طور كامل با آن سنجيده شده است. نسخه كتابخانه آيت الله العظمى مرعشى(ره) مشابهت كامل با نسخه مجلس شوراى اسلامى دارد از اين روى فقط موارد اختلاف را در آن ملاحظه كرده ايم و شايد بتوان ادعا كرد كه اين دو نسخه يكى هستند. نسخه مسجد اعظم نيز مشابه نسخه مطبوعه مى باشد. كارهاى انجام شده در اين تحقيق:
1. نسخه آستان قدس مبناى كار بوده و نسخه مجلس شوراى اسلامى به طور كامل از ابتدا تا انتها با آن سنجيده شده و در موارد اختلاف به نسخه كتابخانه آيت الله العظمى مرعشى(ره) و نسخه مسجد اعظم و نسخه چاپى آن مراجعه شده و تفاوتها ياد شده است.
2. تمام احاديث شماره سريال و فرعى دارد
3. شماره صفحه قديم, در حاشيه كتاب آمده تا ارجاع هايى كه تاكنون به فلاح السائل داده شده است دريابيدن موارد آن در چاپ جديد براى محققان سهل باشد.
4. فهرست احاديث و اطراف الاحاديث تهيه شده است.
5. مستندسازى تمامى احاديث.
6. مستندسازى اشعار.
7. مستندسازى اعلام.
8. فهرست منابع و مآخذى كه احاديث كتاب در آنها ذكر شده است.
9. مقدمه اى درباره شرح حال مؤلف و جايگاه كتاب در آثار نگاشته شده درباره دعا.
10. تبيين موارد مشكل كتاب.
11. اعراب گذارى ادعيه و روايات و آيات.
12. تطبيق روايات با مصادر مختلف و تبيين اختلافات آن با مصدر و منبع اوّل.
13. استخراج آيات.
14. تحقيق رجالى پيرامون راويان مشتبه.
اين تحقيق كه مراحل نهايى بازنگرى را مى گذراند بزودى از سوى مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم نشر مى يابد.
معرفىهاى اجمالى
على از زبان على يا زندگانى اميرمؤمنان على(ع). سيد جعفر شهيدى, تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, 1376, 207ص, وزيرى.
سال ها از رحلت رسول الله(ص) گذشته بود, سال هاى سخت و دردناك, سال هايى سرشار از دگرگونى ها و دگرسانى ها; و پس از آن همه على(ع) بر مسند خلافت تكيه زده بود در ميان انبوهى از كسانى زمام امور را به دست گرفته بود كه بدرستى نمى دانستند او كيست؟ و چه مى گويد, و در ربع قرن گذشته بر او چه گذشته است. يك بار اين آتشفشان خاموش زبانه كشيد و برخى از ناگفته ها را برنمود, جايگاه والاى خود را نماياند و از جمله گفت: (ينحدر عنّى السيل ولا يَرقى اليّ الطير) نهج البلاغه خطبه شقشقيه(كوه بلند را مانم كه سيلاب از ستيغ من ريزان است, و مرغ از پريدن به قلّه ام گريزان ـ شهيدى), (سيل انبوه فضيلتهاى انسانى ـ الهى از قلّه هاى روح من به سوى انسانها سرازير مى شود. ارتفاعات سر به ملكوت كشيده امتيازات من بلندتر از آن است كه پرندگان دور پرواز بتوانند هواى پريدن روى آن ارتفاعات را در سر بپرورانند ـ جعفرى) و مگر جز اين است؟! هركس بدرستى درباره آن بزرگوار انديشيد و بر فضايل عظمتهايش درنگريست, فرودستى خود را در برابر آن همه حشمت, شكوه و جلال در يافت و بر نارسايى بيان و بنانش از اينكه بتواند (نمى) از (يم) والاييهاى علوى را رقم زند, خستو گشت. بنگريد اديب, مفسّر و متكلم بلند آوازه اعتزالى زمخشرى را كه گفت (من چه بگويم درباره مردى كه فضايل او را دشمنانش از راه كينه جويى و حسد انكار كردند, و دوستانش از ترس و بيم پنهان داشتند, باز ازين ميان آن قدر فضيلتهاى وى انتشار يافت كه خاور و باختر را فرا گرفت) (داستان غدير, ص284) شيفتگى و شيدايى درباره فضايل علوى, و حيرت و اعتراف به كوتاهى در برابر شناخت عظمتهاى مولى در مرزهاى محدود باورمندان و شيعيان هرگز نمانده است; و تماميت افقهاى دانش و منش انسانها و انسانيتها را درنورديده است. بنگريد سليمان كتانى, اديب چيره دست مسيحى را كه گفت: چهارده ستون از ستونهاى قرون با همه ساعتها و روزها و سالهايش چنان آب شد و ناپديد گشت كه حبه نمكى بر كف اقيانوسى, و هنوز يكى از حروف نام بزرگت از بين نرفته و ناپديد نگشته است (امام على مشعلى و دژى, ص13)
برخى از اين گونه ثناگسترى ها و شيدايى ها را بنگريد در داستان غدير, ص 275ـ304 و برخى از كلمات عالمان, اديبان, شارحان بزرگ و متفكران را درباره عظمت كلام مولى در مجله تراثنا, شماره 34,/ص60 ـ110
و اكنون استاد جليل و بسياردان حضرت دكتر سيد جعفر شهيدى از پس ساليان پژوهش و درنگريستن در تاريخ اسلام و سالها همبرى با كلمات والاى مولى در نهج البلاغه و رقم زدن يكى از شكوهمندترين ترجمه هاى فارسى از آن كتاب جاودانه, چون شيدايى و شيفتگى او را به (آستانه خورشيد) مى كشد, در برابر آن همه عظمت و والايى, شكوه و ارجمندى مى نگارد:
(ماهها و مى توان گفت: سالهاست مى خواهم قلم بردارم و صفحه هايى پيرامون زندگانى اميرمؤمنان على(ع) بنگارم. هربار كه خود را آماده مى كنم, ندايى از درونم مى شنوم: آهسته باش! چه گستاخى! مى خواهى در اين ميدان پهناور درآيى و بضاعت اندك خود را بنمايى؟ نمى دانى مهتاب به گز پيمودن است و دريا را با مشت تهى نمودن. درميا! كه عرصه سيمرغ نه جولانگه تو است. از خود پوزش مى خواهم و قلم را به يك سو مى نهم. ديرى نمى گذرد كه ديگر بار شوق, عنان مى گسلاند و بى خواست من مرا مى راند, كه آخر از مورچه و ران ملخ و پيشگاه سليمان يادگير. مگر نمى دانى در آستانه بزرگان از هركس به اندازه توان او چشم مى دارند; خدايا! چه بايد كرد؟ سرانجام به خود گفتم درست است كه پرداختن به چنين كار در توان تو نيست, اما به خود منگر كه بضاعتت چيست, بنگر كه سخن درباره كيست. او دستگير ناتوانان است و ياور درماندگان. از لطف خدا و سخن شاه اوليا مدد خواه!)
بدين سان استاد سزامند چنين مى بيند كه چهره منوّر مولى را در كلمات خود آن بزرگوار بنگرد, و با شرح ديگر كلمات و سخنان على(ع) درباره خود و روزگارش و به مدد اندكى از نصوص تاريخى كه در تبيين آن كلمات به كار مى آيد, در شناخت و شناساندن مولى از خود آن امام همام مدد جويد. و بدين گونه كتابى رقم مى خورد با عنوان (على از زبان على يا زندگانى امير مؤمنان على(ع)) در ذيل بيست وهشت عنوان. كتاب چونان ديگر آثار استاد از زياده گويى به دور است, سخن به اندازه آمده است امّا سَخته و پخته. نثر كتاب بدان سان كه اندكى از آن را آورديم استوار است و يكدست و جاندار, كتاب با توضيحى درباره نياى على(ع) آغاز مى شود و با ترجمه گويا و استوار نامه بلند و جاودانه امام(ع) به مالك پايان مى يابد. استاد براى توضيح فضاى كلام علوى به ناچار گاه به تاريخ برگشته است و بدين سان سخن مولى را در بستر تاريخى آن به زيبايى تبيين كرده است, و از اين رو آگاهى هاى ارجمندى از تاريخ اسلام و روزگار جاهلى در پيش روى خواننده نهاده است. چنين است ـ به مثل ـ آنجا كه در ذيل عنوان سوّم, از فضيلت شكوهمند على(ع) در قرار گرفتن در بستر رسول الله(ص) سخن رفته است (17ـ14)و آنچه را كه در پيوند با تبيين و توضيح سخنان مولى در سقيفه و چگونگى دگرسانى ها پس از رسول الله(ص) آورده اند و….
گزارش هاى كتاب از حوادث تاريخ اسلام در پرتو كلمات مولى بسيار روشنگر و سودمند است. چهره هاى ارجمندى در صفحات كتاب با عباراتى كوتاه امّا گويا شناسانده شده, و چهره هايى نيز از پس بزرگنمايى هاى دروغين بركشيده شده و بدرستى و بدان گونه كه بوده اند, نمايانده شده اند. چنين است آنچه در ذيل عنوان دوازدهم, درباره فرياد رساى اعتراض بر حقّ كشى ها, يعنى ابوذر آمده است و آنچه درباره برخى از كسانى كه عنوان صحابه را يدك مى كشيدند, عرضه شده است.
توضيح و تبيين استاد از جريان خوارج نيز بسيار خواندنى است, و نيز آنچه درباره محتواى حكميت و مسؤوليت آنان آورده است و نيز پى آمدهاى آن و مفهوم درست شعار آنان: (لاحكم الاّ لله) و اينكه اين شعار, كى و چگونه ساخته شد (عنوان 22و23). عنوان بيست وشش نيز در ادامه جريان و زمينه هاى شهادت على(ع) خواندنى است و در صفحات پايانى اين بخش ماجراى (قطام) و احتمال ساختگى بودن آن و….
اميدوارم استاد را زندگى به كام و توفيق مدام و عمر دراز باشد كه از انبوه, انبوه دانش خود نسل امروز و حقيقت جويان را بهره رساند. محمّد على مهدوى راد روزنامه خاطرات عين السلطنه, به كوشش مسعود سالور و ايرج افشار, تهران, انتشارات اساطير (گنجينه خاطرات و سفرنامه هاى ايرانى), جلد اول, 1374 (روزگار پادشاهى ناصرالدين شاه), 973ص; جلد دوم, 1376 (روزگار پادشاهى مظفرالدين شاه), ـ 1774ص.
(روزنامج)نويسى در ايران پيشينه اى بس دراز دارد, كه گويا مبدأ آن وقايع نامه ها, (مگالات) (مجلاّت) و (ديفترا) (دفتر)هاى شاهى عهد هخامنشى يا (كارنامگ) و (روزنامگ)هاى عهد ساسانى باشد; امّا هيچ يك از سلسله هاى حكمروايى يا پادشاهى در ايران, به اندازه رجال عصر قاجار خاطره نويسى و سفرنامه و روزنامه نگارى نكرده اند. خود ناصرالدين شاه چندين دفتر سفرنامه و روزنامه دارد كه اگر هم به تحرير خودش نباشد, تماماً به تقرير خود اوست. اين كار, چنان كه از قراين برمى آيد, نه هرگز بر حسب سُنَن باستانى ايران و يا در ادامه آگاهانه (سيره)نويسى دوران اسلامى, بلكه صرفاً به تقليد و تأسى از روزنامه نويسى و خاطره نگاريِ اروپاييان و به خصوص سفرنامه هاى سيّاحان فرنگى به مشرق زمين و ايران زمين صورت گرفته, كه هم از اواسط سده سيزدهم (هـ ق) رجال دربار و سياست و مردان علم و ادب با چنان سبك و نوشتارى آشنايى پيدا كردند. روزنامه در عرف آن زمان (كاغذ اخبار) بود كه شامل وقايع اتفاقيه اعمّ از دولتى يا ملّتى و داخله يا خارجه مى شد; ولى سوانح ايّام و وقايع خاصّ و خاطره هاى شخصى رجال بر حسب ترتّب زمانى همانا (روزنامه محرمانه) نام داشت; و همين خاطرات و خطرات رجال و روزنامه هاى شخصى (محرمانه) عهد قاجار كه خود از رده اسناد و مدارك و منابع درجه اول تاريخنگاريِ سياسى ـ اجتماعى و فرهنگى آن عصر به شمار مى آيند; اعتبار سندى آنها از (روزنامه)هاى معدود و محدود دولتى به مراتب بيشتر است.
(عين السلطنه) دومين لقب (آجودان حضور) قهرمان ميرزا سالور (زاده 1288ق/ 1250ش ـ درگذشته 1364ق/ 1324ش) دومين فرزند ذكور شاهزاده عبدالصمد ميرزا عزّالدوله بن محمد شاه قاجار, يعنى برادرزاده ناصرالدين شاه بود كه البته طى عمر هفتاد و چند ساله خود مصدر شغل مهمى نشد. سواد ادبى مناسب و زبان انگليسى را به خوبى كسب كرد; و هم از يازده ـ دوازده سالگى (1299هـ ق) كه پدرش (عزّالدوله) حكمران همدان بود, آغاز به (روزنامه)نويسى (خاطرات روزانه) كرد و اين كار را به طور منظّم با پشتكارى مؤظّفانه, جز چند فترت لابدّيِ كوتاه مدت, تا آخر عمر ادامه داد. مجموعه عظيم خاطرات وى كه به گفته استاد ايرج افشار احتمالاً ده مجلّد خواهد شد (شايد حدود 8000 صفحه) مالامال از اطلاعات عصرى است, هم از اخبار و وقايع كشورى, دولت و دربار و ولايات, امور ديوانى و ملكى و مدنى, هم حاوى دانستنى هايى كه در كتب و مآخذ ديگر ديده نمى شود. فايدت عمده اى كه مجلّد اول (روزنامه) عين السلطنه دارد, همانا در تطبيق مندرجات آن با (روزنامه) مشهور خاطرات اعتماد السلطنه است, كه آن كتاب بزرگ نيز به كوشش استاد ايرج افشار حدود سى سال پيش طبع و نشر شده است. البته فوايد خاص و مزاياى بى نظير روزنامه اعتماد السلطنه به لحاظ (تاريخنگارى) رسمى اصولاً به مراتب بيشتر است. اما هرچه بر سنين عمر عين السلطنه افزود مى شود, پختگى ادارى و اجتماعى و بينش او نسبت به امور و قضايا بيشتر مى گردد; معمولاً مى كوشد جوانب هر قضيه و علل و موجبات بروز و حدوث هر واقعه و حادثه اى را بيابد و بگويد, نوشته هاى دوران كمال او تا حدود جنبه تحليلى دارد [ص977]. چنان كه مثلاً در خصوص قتل ناصرالدين شاه, عزل امين السلطان و جز اينها خواننده از پيش با علل و اسباب اقتصادى ـ اجتماعيِ وقوع حوادث سياسى مزبور كمابيش آشنايى و آگاهى پيدا مى كند, چيزى كه در روزنامه اعتماد السلطنه بدان برنمى خورد.
عين السلطنه ظاهراً خود دفترهاى خاطراتش را حسب مورد يا اقتضا به بخش هاى نابرابرى تقسيم نموده, كه بر هريك از آنها عنوان (روزنامه) نهاده; عجالةً دو مجلّد چاپ شده حاضر شامل دوازده (روزنامه) و دفترهاى سفر است, از اين قرار: 1. شكارنامه همدان (ص25ـ 38), 2. همدان و الموت (ص39ـ116), 3. مازندران و تهران (ص117به بعد), 4. تهران و الموت (ص197به بعد), 5. قم و كاشان و همدان (ص277), 6. همدان و تهران و نهاوند (ص373), 7. اقامت نهاوند ـ تهران (ص455), 8. تهران و الموت و لاريجان (ص587 ), 9. تهران (ص769), 10. تهران ـ قزوين (ص1165), 11. سفرنامه فارس (ص1375) و سفرنامه زنجان (ص1489), 12. سفرنامه كرسف (ص1515), سفرنامه ابهر (ص1529), سفرنامه همدان (ص1539), سفرنامه ابهر (ص1563), سفرنامه ايل دويرن (ص1575), بازگشت به تهران (ص1601) و اقامت الموت (ص1609). دفترهاى سفر: خراسان (ص1639), تركستان (ص1683) و بازگشت به مشهد و تهران (ص1735).
اينك برخى مطالب در مطاوى كتاب كه به نظر ما جالب توجّه يا قابل ذكر است: وباى سال 1310 (ص486); بيكارى تمام ملت جز دو نفر: نايب السلطنه و صدراعظم (ص853); گربه ٌصدارت پيشه (ص870) ـ كه همان (ببرى خان) معروف باشد; زيارت ضريح و زنها و رفع حجاب (ص889 ); زنها در مسجد سپهسالار (ص905 ); اعتراض زنان به گرانى ها (ص906) و باز هم درباره زنها (ص908, 917); وضع مالى دولت ايران (ص1045); فعلگى و عملگى افراد قشون (ص1108); ترقّى عثمانى ـ تنّزل ايران (ص1219); زندگى فلاكت بار ايرانى در قياس با زندگى خوب فرنگيها (ص1326); قواعد متين فرنگى (ص1350); از بين رفتن وحوش و طيور بر اثر شكار در ايران (ص1364); قيمت دُلار= يك تومان (ص1368); چين سپر بلاى ايران (ص1477) ـ كه نظريه بديع و درستى است; ايران كه از دست رفت (ص1511); تركمنستان كه با يك (ماچ) از دست ايران رفت (ص1661 و 1691); شكست مفتضحانه (مرو) (ص1701 و 1768); فرار رعاياى ايران به روسيه (ص1734) و شهرهاى بى روح ايران (ص1763).
فوايد تاريخى ـ رجالى, اجتماعى و جغرافيايى كتاب بسيار است, كه باز مى توان از جمله آنها فقرات مهم و درباره خوانين ظالم و مشهور (قراگزلو) همدان را ياد كرد; اغتشاشات و شورشهاى ولايات ايران (شيخيه همدان و مشهد), بابى كشى (ص1616) و محفل بابيان تهران و زنهاى بى حجاب (ص739); درياى نور و كوه نور (ص1014); تخت طاووس (ص419, 550, 913); امريكاييان در ايران (صفحات متعدد); غربزدگى ايرانيها يا فرنگى مآبى (ص551 و…); تحريم تنباكو (به تفصيل); علت گرايش مردم به روحانيان (مكرّر); قياس ايران پسمانده با ژاپن پيشرفته (ص677 و…); اولين ذكر (مشروطه) (ص736); ميرزاهاى تفرشى ايران و مستوفى هاى آشتيان (ص568, 711, 891, 1354); تعزيه ها و تآترها و جشن آب پاشان (ص777); قبر سلطان ارغون خان مغول (ص1559); قلعه (داراب) ابهر و درب (مَزدق) همانجا (ص1535); جايگاه تخت سليمان (ص1586) و (ماه نشان) [ماداى] زنجان (ص1592); (عاشق) (چگورزن) [گويا (آرشاك/ ارشك/ اشك) پارتى] مبيّن وضع قديم ايران (ص1592); زنهاى ناصرالدين شاه (ص1017ـ1022) و اخراج و حرّاج آنها (ص1030); باغ خلوت (ص1159); تغيير لباس زنها (ص1070); حاج امين الضرب (اول) و پسرش [ـ پدر (مهدوى)ها] (ص1109, 1367); اخبار مشروطه (ص1676ـ1752) و جز اينها كه البته استاد افشار براى هر مطلب و نكته مهم يا قابل توجهى در هر صفحه از كتاب (عنوان موضوعى) استخراج نموده, بسيار سودمند و راهنماى بس كارآمدى است كه فعلاً (فهرست) مطالب و موضوعات مزبور به دست داده نشده, هم بمانند فهرست اَعلام كتاب قرار است پس از پايان چاپ تمام مجلّدات يكجا تهيه و طبع شود. پرويز اذكائى النّظاميّة فى مذهب الإماميّة, محمّد بن احمد خواجگى شيرازى, تصحيح و تحقيق: على اوجبى. (مركز فرهنگى نشر قبله و دفتر نشر ميراث مكتوب, چاپ اول), 1375.
نامِ (نظاميّه), با جهانى خاطره انگيزى كه در پس و پيش دارد, معمولاً يادآور نظام الملك وزير و روزگارِ شگفتِ سلجوقيانى است كه به قول شادروان محيط (از حلب تا كاشغر ميدانِ سلطان سنجرست); ولى اين (نظاميّه) از لونِ ديگر است.
نويسنده اين كتاب, اثر خويش را از اين روى كه به امرِ سلطان نظامشاه به نگارش درآمده, (النّظاميه) نام كرده است و در نگارشِ اثر خواسته تا (اصولِ خمسه)يِ عقيدتى را با (براهينِ قاطعه و حججِ ساطعه) تبيين نمايد و به دفاع از اين بنيادهايِ باورى بپردازد.
خواجگى در آغاز مذهبِ شافعى داشته, ولى بعداً به مذهبِ اماميّه گرويده و در شمارِ متكلّمانِ اين فرقه درآمده است. وى در انديشه هايِ كلاميِ خويش سخت از دو متكلّم متقدّم شيعه, يعنى: خواجه طوسى و علاّمه حلّى ـ عليهما الرّحمة ـ, متأثّر بوده و همين تأثّر و گرايش را مى توان در نگارش (شرح الباب الحادى عشر) و (شرح فصول نصيريّه) و (تحفة الفحول فى شرح الفصول) به روشنى ديد و دانست تا چه مايه ذهن و زبان و قلمِ خواجگى پيرامونِ انديشه ها و آموزشهايِ كلامى آن دو بزرگوار مى گشته است.
خواجگى قلمِ فارسيِ گيرا و رسايى دارد و شاعرى وى ـ تا آنجا كه ديوانى شاملِ دو هزار بيت به وى نسبت داده شده ـ نمايشگرِ ذوق و حسّاسيّتِ زبانى ـ ادبيِ اوست.
وى از ايرانيانى بشمارست كه در آن روزگار رهسپارِ هند شدند و در سايه حال و هواى آسوده و يله هند, در آسايش نسبى زيستند و آثار هنرى و ادبى و علميِ فراوانى پديد آوردند.
كتاب (النظاميّة), گذشته از پيشگفتارِ مصنّف, فراگيرنده مقدّمه اى در (راههايِ معرفتِ حقّ تعالى و اسما و صفات او) و پنج باب در بنيادهاى پنجگانه باوريِ اماميّه (توحيد, عدل, نبوّت, امامت, معاد) و خاتمه اى در (تحقيق ايمان و كفر و توبه) است.
اگرچه (النّظاميّة) كتابِ كلاميِ كلانى نيست, ولى مباحثِ بالنّسبة گوناگون و متنوّعى را در دل دارد كه در بسيارى كتبِ كلامى هم حجمِ آن بدين شكل يافت نمى شوند.
از جمله طُرفه كاريهاى خواجگى, بحثِ چند صفحه اى اش در اعجاز و تحريف ناپذيريِ قرآن است كه نمودارِ آگاهى هايِ فراوان و اعتدال فكرى و كلامى خواجگى است. وى در بخشى از اين بحث تفصيل مى گويد (كه قرآن به اتّفاق امّت, محفوظ و مصون است از زيادتى; و پيش محقّقان اماميّه و اشاعره و غيرهم من الفرق, از نقصان هم محفوظ و مصون است) (ص134). او در اين زمينه به قولِ سيّد مرتضى علم الهدى ـ طاب ثراه ـ اشاره كرده و سخنِ قائلان به نقص در قرآن را رد مى كند و بخصوص بر قائلان به وجودِ سوره ولايت در اصل قرآن و حذف آن به دستِ عثمان مى تازد و بانگ برمى دارد (كه قرآن عزيز به همين ترتيب كه الان هست, در زمان حيات رسالت پناه محمّدى ـ صلى اللّه عليه و آله و سلم ـ مرتّب بوده به امر آن حضرت, و هر ساله ختم آن مى فرموده اند به اتّفاق جبرئيل ـ سلام اللّه عليه ـ و جمعى از صحابه ياد گرفته بودند به اين ترتيب;…) (ص135).
سيمايِ خواجگى در (النّظاميّه), سيمايِ متكلّمى محقّق, آگاه, غيور, منطقى و مهمتر از همه معتقد به كار و رسالتى كه بر دوش گرفته است. اين اعتقاد را آشكار و بى زنگار در اين عباراتِ او مى توان ديد: (و محقّقان متكلّمين كه رؤساى جنود سيّد المرسلين اند و به حكم صآيه إنّ الله يُحبُّ الذين يُقاتلون فى سبيله صَفّاً كأنَّهُم بُنيان مرصوصش محبوب حقّند,…) (ص171نيز ر.ك: ص73).
گواهِ وسعتِ آگاهى هايِ كلامى و تاريخ فرقه اى خواجگى همين بس كه اينجا و آنجا به نقدِ تطبيقيِ باورهاى فِرَق دست مى يازد و گاه با تصريح به نامِ محقّقان و متكلّمان به نقل (و نقد) سخن ايشان مى پردازد. وى اساساً در سنجش با بسيارى از متقدّمان, از لحاظِ ذكرِ اسماء و اقوالِ مؤلفان و قائلان أقاويل, پيشتر و پُركارتر است.
خواجگى در جايهاى گوناگون كتابش عبارات كوتاه و بلندى از سخن را به زبان عربى آورده, مانند: (… معلّل به غرض نيست. لأن الغرض لا يطلق إلا على ما يكون…) (ص122); (و تكليف منافى حكمت نيست و اگرچه مشقّت است, فلايكون قبيحاً. و قال بعض المحقّقين: التكليف…) (ص123). وى على الخُصوص برخى اقوال را به زبانِ عربى آورده است.
از اين روى كسى مى تواند بهره تمام و حظّ وافر از (النّظاميه) بردارد كه اندكى عربى بداند ـ و درين خِصلت كثيرى از نگارشهاى اسلامى غير عربى با (النظاميه) شريكند.
النّظاميّة فى مذهب الإماميّة را آقاى على اوجبى ـ دامت افاضاته ـ, ـ از تلامذه حضرت علاّمه حسن زاده آملى (مُدّ ظلُّه) ـ تصحيح و تحقيق كرده و در زنجيره آثار (دفتر نشر ميراث مكتوب) ـ كه خدمتى كلان و بى مانند به ميراثِ مخطوطِ ايران و اسلام پيشه كرده ـ به طبع رسانيده اند ـ جزاه الله خير الجزاء.
ناشرى كه در نشرِ (النظاميّه) با (دفتر نشر ميراث مكتوب) همكارى كرده, مركز فرهنگى نشر قبله است و براستى كتاب را پاكيزه و خواندنى عرضه نموده.
امروز كه تكاپويى حيرت انگيز و رونقى بسزا در حوزه كلام قديم و جديد مشاهده مى شود, مى سزَد كسانى چون خواجگى شيرازى به نحوى ديگر و بيشتر مورد توجّه قرار گيرند.
شايد ـ در يك بخش بنديِ ساده و آسان گيرانه ـ ادوار كلامِ شيعى را از سده چهار و پنج به اين سو, بتوان به سه دوره بخش كرد: يكى عصر شيخ مُفيد و طوسى و سيّد مرتضى; ديگر, روزگار خواجه طوسى و علاّمه حلّى ـ كه درين روزگار كلام قدرى فلسفى تر مى گردد ـ; و ديگر, عصر صفويه ـ كه كلام در اين دوره محدّثانه تر و اخبارى تر شده است.
خواجگى ـ از يك مَنظر ـ فرزندِ معنويِ دوره دوم كلام ـ بنا بر بخش بندى ياد شده ـ است و او را مى توان از شاگردان مكتب خواجه و علامه بشمار آورد.
گمان دارم اگر كلام جويان و كلام پژوهان پُرشور معاصر, نگارشهاى متكلمانه دوره دوم را كه از پخته ترين و رسيده ترين آثار كلامى شيعى اند, جدّى تر بگيرند و در كنار ميراث پربرگ و بار و مدوّن اخباريان روزگاران پسين جاى دهند, ماده كلامى غنى و توانگرى به دست خواهد آمد كه دستگير پژوهندگان در پُرسمانهاى نو و كهن خواهد بود.
متكلّمان نسل و تبار ياد شده ـ چون خواجه و علامه, و در مرتبه اى فروتر: خواجگى ـ از لحاظ منشِ متكلمانه و آيين مندى در بحث و پژوهش و طرح مباحث, امتيازات ويژه اى دارند كه هنوز زنده و به كار بردنى است.
و: (العُلى محظورة إلاّ عَلى/ مَن بَنى فَوقَ بناءِ السَّلَف).
اميد مى برم (النظاميه) مورد قبول و استقبال اهل فضل واقع شود و نگارش هاى ديگر خواجگى نيز به همّت خجسته (دفتر نشر ميراث مكتوب) احيا گردد. جويا (رضا) جهانبخش تفسير الشهرستانى المسمّى بمفاتيح الأسرار و مصابيح الأبرار, الامام محمّد بن عبدالكريم الشهرستانى, تحقيق و تعليق: الدّكتور محمّد على آذرشب, جلد اول, چاپ اول, احياء كتاب با همكارى و زير نظر دفتر نشر ميراث مكتوب 1417هـ.ق.
امام محمّد بن عبدالكريم شهرستانى (درگذشته به 548هـ.ق.) را بيشتر به الملل و النحّل فى مقالات و مذاهب أهل العالم وى مى شناسند; اگرچه حوزه ملل و نحل براى فرانماياندنِ آگاهيهايِ گوناگونِ دينى يك دين پژوه و متكلم به اندازه كافى فراخ هست, نمى توان تمام ابعادِ شخصيّت دانشورِ شگرفى چون شهرستانى را در آن ديد و باز جست.
يكى از سودمندترين آثارِ شهرستانى براى شناختِ شهرستانى و انديشه هاى او تفسير تقريباً نويافته و نوشناخته اوست به نام مفاتيح الأسرار و مصابيح الأبرار. البته شناختِ شهرستانى ـ از چشم اندازى ـ بُعد مرجوح در استفاده از اين تفسيرست, و بُعد راجِح همانا فوايد تفسيرى و كلامى و تاريخى فراگيرى است كه مفاتيح الأسرار را در پايگاه يكى از مهمترين تفاسير جهان اسلام و جدّى ترين نگارشهاى اسلامى جاى مى دهد.
دستنوشتِ يگانه اين اثر از آنِ كتابخانه مجلس شوراى اسلامى و دربرگيرنده دو دفتر از تفسير شهرستانى است. اين دستنوشت به پايان تفسير سوره بقره مى انجامد, و گويا مُستَنسِخ, جُز همين اندازه از اين تفسير را در دست نداشته است. چنين برمى آيد كه دستنوشت اساس اين استنساخ به خطِّ مؤلّف بوده و از اين رو دستنوشتِ حاضر اهميّت بسيار مى يابد.
تفسير شهرستانى كه ستبرترين نگارش هاى وى نيز هست, شايد از دستاوردهاى علمى روزگار عُزلتِ مؤلّف در زادگاهش, شهرستان, باشد و چه بسا از همين روى در ميان همروزگارانش آوازه اى نيافته. ظاهراً قديمترين مأخذى كه تفسير شهرستانى به نام در آن ياد گرديده, بحارالأنوار علامه مجلسى ـ قدس الله روحه ـ است.
شهرستانى خود نقل مى كند كه در حداثت سن به سماع تفسير از مشايخ پرداخته و چون پرتوى از معارف اهل بيت ـ عليهم السلام ـ و اولياء ايشان بر ذهن و دل وى تابيده, به مصداق (يا أيّها الذين آمنوا اتّقوا اللّه و كونوا مع الصادقين), دلداده وار به جستجويِ (صادقين) برخاسته تا آنگاه كه بنده اى از بندگانِ صالح خدا را يافته و از وى معارفى اخذ كرده كه او را به لسان قرآن راه داده و سپس از عبارت به معنا فرستاده است.
مفاتيح الأسرار و مصابيح الأبرار آئينه همين سير و سلوك معنوى و فرهنگى شهرستانى است. شيوه او در تفسير ـ آنگونه كه خود مى گويد ـ چنين است كه قرائت و نحو و لغت و تفسير و معانى را از اصحاب آن بنابر آنچه در كتب آورده اند, بى كم و كاست, نقل مى كند; آنگاه به اسرار و اشاراتِ ابرار مى پردازد.
وى مقدّمه اى بالغ بر دوازده فصل در علم قرآن در آغاز تفسير نهاده, به نام (مفاتيح القرآن).
بديع ترين جزء تفسير شهرستانى همان است كه نامِ (اسرار) بر آن نهاده و اين اسرار بظاهر پيوندى ژرف با بهره جويى هاى وى از آن (عبد صالح) دارد.
انگيزه عمده شهرستانى در كار اين تفسير بيان آن چيزى است كه در تفسير و تأويل قرآن, از اهل بيت ـ عليهم السلام ـ مى شمارد; چرا كه او قائل به اختصاص فهم شايسته و بايسته قرآن كريم به اهل بيت ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ است و خود مى گويد مرادش از اهل قرآن و اصحاب اسرار, صديقان از خاندان پيامبر(ص) است.
بايد افزود كه تفسير شهرستانى, افزون بر موارد مصرَّحِ پيشگفته (: قرائت و نحو و… و اسرار) شامل ديگر ابحاثِ متعارف قرآنى ـ يعنى: نظم و مناسبت ميان آيات, و اسباب نزول و قصه و فقه و كلام ـ نيز مى گردد.
وى (اسرار) كتاب را با عباراتى چون (قال الذى عنده علم من الكتاب) و (قال الذين عندهم علم القرآن) و… مى آغازد تا به نحوى همواره يادآور طريق و محلّ اقتباس خويش (يعنى: به قول خودش كلمات شريفه اى از اهل البيت ـ عليهم السلام ـ و اولياء ايشان) باشد.
على الظّاهر شهرستانى در (اسرار) تنها ناقل نيست; خود مى گويد: (در خويش توان راهيابى به كلام نبوّت را يافتم و زبان رسالت را شناختم, پس, از آن به اسرار كلمات در قرآن مجيد راه يافتم, بى آنكه قرآن را به رأى خويش تفسير كنم).
(مفاتيح القرآن) ـ كه همان درآمد تفصيلى شهرستانى بر اثر باشد ـ خود استقلالاً اثرى نفيس و دربر دارنده آگاهى هاى كارامد است كه به كار امروزيان نيز مى آيد.
مفاتيح الأسرار و مصابيح الأبرار به كوشش دكتر محمّد على آذرشب تصحيح و ويرايش گرديده و دفتر يكم اين تصحيح, با پيشگفتارى درازدامن ـ كه آن هم چونان متن به زبان عربى است ـ در سلسله منشورات دفتر نشر ميراث مكتوب و زير نظر آن, از سوى انتشارات (احياء كتاب) طبع و نشر شده است.
چاپ اثر, پاكيزه, و حروف چينى چشم نواز و مناسب است. پى نوشتهاى مصحّح محترم بسيار بر ارزش و روشنى كتاب افزوده است.
اين دفتر دو بخش الحاقى نيز دارد: يكى گزارش مجلس شهرستانى در خوارزم; و ديگر ملاحظاتى درباره جداول شهرستانى در مورد توالى نزول سور قرآن. از منظر كتاب آرايى پسنديده تر آن بوده كه اين دو ملحقه, به ويژه نخستين آن, در پايان دفتر آخر جاى داده مى شد; همين حكم را دارد فهرست مآخذى كه مصحّح در كار خويش به كار برده است. جاى برخى توضيحات نسبتاً لازم نيز در حاشيه اين اثر خالى است; به ويژه با عنايت به طريقه مختارِ مصحّح در شرح و توضيح درباره نكات و اعلام. مثلاً شهرستانى مى گويد: (ثمّ تطلعت من العبارة الى المعنى فوجدته بحراً لاتفنى عجائبه و لا تنفد غرائبه…) (ص107). شايسته بود توضيح داده شود كه على الظاهر شهرستانى از فرمايش علوى ـ عليه السلام ـ متأثّر بوده: (و إنّ القرآن ظاهره أنيق و باطنه عميق, لا تفنَى عجائبُه و لا تنقضى غرائبُه…) (نهج البلاغه, خ18).
باز شهرستانى مى گويد: (آنستُ ناراً و وجدت على النار هدى) (ص107) كه اشارتى لطيف است به داستانِ حضرت موسى ـ على نبيّنا و آله و عليه السلام ـ در قرآن, به ويژه: (إنّى ءانستُ ناراً لعلّى ءاتيكم منها بقبسٍ أو أجِدُ على النار هُديً) (طه,10).
در ضمن, در صفحه عنوان متن (ص101) پس از نام تفسير و نويسنده, عبارت (وفيه تفسير سورة البقرة) جاى گرفته كه چندان بجا به نظر نمى رسد. اين عبارت از صفحه عنوانِ نسخه خطّى نقل گرديده است. هرچند خوشبختانه نسخه تفسير شهرستانى از طرف بنياد دائرةالمعارف اسلامى چاپ عكسى شده, از روى اين چاپ نمى توان دانست عبارت ياد شده به خطّ اصلى است يا الحاقى. به فرض ثبوت هم ابهام و نقص محتوايى عبارت هويداست و اين اخبار به جزء اثر, بى وجه به نظر مى رسد.
سخن دراز نشود; …نشر دفتر يكم تفسير شهرستانى در نوع خود اقدام مباركى است و اميدست باقى آن هم نشر يابد ـ بمنّه و كرمه. جويا جهانبخش فيض القدير فيما يتعلق بحديث الغدير (خلاصه عبقات الأنوار درباره حديث غدير), حاج شيخ عباس قمى, چاپ دوم, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 464ص, وزيرى.
مجموعه عظيم و گرانسنگ عبقات الأنوار فى إثبات إمامة الأئمة الأطهار و مؤلّف آن, شمشير آخته حق بر سر دشمنان, آيت بزرگ خدا, عالم سخت كوشِ پرسوز, مير حامد حسين هندى (1246ـ1306ق) مشهورتر از آن است كه در اينجا به معرفى آنها پردازيم.
دو مجلّد از اين اثر گرانبها (كه چاپ منقح و مصحح آن در ده جلد وزيرى به تصحيح و تعليق آقاى غلامرضا مولانا بروجردى نشر يافته است) به حديث غدير اختصاص يافته است.براى آگاهى بيشتر مراجعه شود به: عبقات الأنوار, حديث ثقلين, ج6, ص1212ـ1213; يادنامه علامه امينى, ص552 ـ 554. علامه امينى ـ طيّب الله مثواه ـ در بحث (المؤلّفون فى حديث الغدير) از اين اثر و مؤلفش چنين ياد كرده است:
( السيّد مير حامد حسين بن السيّد محمد قلى الموسوى الهندى اللكهنوى المتوفّى 1306 عن 60 سنة. ذكر حديث الغدير و طرقه و تواتره و مفاده فى مجلّدين ضخمين فى ألف و ثمان صحائف, و هما من مجلّدات كتابه الكبير العبقات, و هذا السيّد الطاهر العظيم, كوالده المقدّس, سيف من سيوف الله المشهورة على أعدائه, وراية ظفر الحقّ و الدين, و آية الكبرى من آيات الله سبحانه, قد أتمّ به الحجّة و أوضح المحجّة, و امّا كتاب العبقات فقد فاح أريجه بين لابتى العالم, و طبّق حديثَه المشرقَ و المغرب, و قد عَرَفَ مَن وقف عليه انّه ذلك الكتاب المعجز المبين الذى لايأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه. و قد استفدنا كثيراً من علومه المودَعة فى هذا السِفر القيّم, فله و لوالده الطاهر منّا الشكر المتواصل, و من الله تعالى لهما أجزل الأ ُجور.) (الغدير, ج1, ص156ـ157).
همچنين حضرت امام خمينى ـ أعلى الله مقامه ـ به مناسبتى در وصف عبقات گويد:
(…عبقات الأنوار كه در امامت مثل آن تاكنون نوشته نشده است; مصنّف آن سيد بزرگوار و علامه روزگار مير حامد حسين هندى است كه در هر حديثى از احاديث امامت يك يا چند جلد كتاب نوشته, و هركس آن را ببيند پايه اطلاع و احاطه آن بزرگوار را مى فهمد, و نيز هركس مطالعه آن كند مطلع مى شود كه سياست سلاطين كتب امامت را طولانى نكرده است….) (كشف الأسرار, ص157.).
از آنجا كه عبقات الانوار, و از جمله مجلّد غدير آن, بسيار مفصّل و طولانى است و عملاً باعث دشواريِ استفاده و مراجعه به آن شده, محدّث ثقه و متورّع و متقى, خاتم المحدثين حاج شيخ عباس قمى ـ قدّس سرّه ـ مجلّد غدير آن را به صورتى زيبا تلخيص كرده و آن را فيض القدير فيما يتعلق بحديث الغدير ناميده است.
محدث قمى در زندگينامه خود در شمار تأليفاتش گويد:
(كتاب فيض القدير فيما يتعلّق بحديث الغدير, و آن مختصرى است از جلدين غدير عبقات الأنوار سيد محدّث عالم متكلّم محقّق و مدقّق مؤيَّد مسدّد محيى السنّة و سيف الأمّة فخر الشيعة و حامى الشريعة سيّدنا الأجلّ مولانا الميرحامد حسين الهندى ـ أسكنه الله بحبوحة جنانه, و حشّرنا تحت لوائه ـ) (الفوائد الرضوية, ص222).
علامه امينى در بحث (المؤلّفون فى حديث الغدير) از اين اثر نيز ياد كرده و گفته است:
(الحاج الشيخ عبّاس بن محمدرضا القميّ المتوفّى فى النجف الأشرف ليلة الثلثاء23 ذى الحجة 1359, له كتاب فيض القدير فى حديث الغدير. [كذا, والصواب: … فيما يتعلّق بحديث الغدير], فيما ينوف على الثلاثمائة صحيفة, وقد جمع فيه فأوعى; وهو من نوابغ الحديث و التأليف فى القرن الحاضر, و أياديه المشكورة على الأمة لاتخفى.) (الغدير, ج1, ص157).
محدث قمى اين اثر ارزنده را در سال 1321ق در نجف اشرف به سامان رسانده و از آن تاريخ تا حدود هشتاد سال پس از آن همچنان مخطوط مانده بود تا اينكه در سال 1405ق/ 1364ش به همّت استاد گرامى حجةالاسلام والمسلمين استادى ـ دامت إفاضاته ـ و با همكارى آقايان شيخ رضا مختارى و سيد على مير شريفى براساس نسخه اصل تصحيح, و در سال 1406ق/ 1365ش نخستين بار به همت مؤسسه در راه حق منتشر شد و براى چاپ دوم در اختيار مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى قرار گرفت و به همت اين ناشر منتشر شد. سيد محمّد كاظم شمس درخت معرفت: جشن نامه استاد دكتر عبدالحسين زرين كوب, به اهتمام على اصغر محمّد خانى, تهران, انتشارات سخن, 1376, 606ص, وزيرى.
(اى تو تاريخ و ادب را پشتوان و پشتيار
اى به هر معنى ز استادانِ ماضى يادگار
حبّذا بر اوستادى چون تو زرّين كوبِ نثر
خوش نويس و خوش بيان و نكته ياب و نكته آر)
بى گمان نام دكتر عبدالحسين زرين كوب در ميان دانشيان روزگار ما, نامى است مانا و آشنا. نام او با پژوهش و كاوش در تاريخ و ادب و معارف اسلامى, گره خورده و همواره يادآور بررسى هاى عميق و همه جانبه است. زرين كوب يعنى تحقيق و نثر زرين كوب يعنى نثر تحقيقى.
زرين كوب از بروجرد برخاسته و خود بارها به تأثيرپذيرى از آن فضاى معنوى و فرهنگى اشاره كرده است و اين نكته ما را متوجه وام هاى كلانى مى كند كه اين شهر در روزگار ما به فرهنگِ ملّى و اسلامى داده است: بجز مرجع بزرگ شيعيان جهان, فقيه فقيد حضرت آيت الله العظمى بروجردى, كه سيطره معنوى او هنوز بر اين مرز و بوم سايه افكنده, نيز مرحوم مهرداد اَوِستا كه در ستيغ سخن, بزرگ قصيده سراى ايران بود, نام دكتر زرين كوب همچنان بر تارك پژوهشهاى تاريخى و ادبى مى درخشد و افزون بر اين رادمردان, يكى از بهترين ترجمه هاى قرآن كريم (از جناب عبدالمحمد آيتى) و شيواترين ترجمه نهج البلاغه (از استاد دكتر سيد جعفر شهيدى) را مديون فرهيختگان آن خطّه ايم.
سنّت فراهم سازى جشن نامه براى استادان گنجور و نامبر كه ديرى نيست در اين ديار, شعار گشته, اين فرصت را براى بسيارى از پژوهشيان ارادتمند فراهم آورده كه تا پيش از بسته شدن آخرين فصل كتاب عمرِ استاد, موخّره اى در سپاس و ارجگزارى نسبت به او بر آن كتاب بيافزايند. از اين نوع جشن نامه هاى فرخنده ـ كه البته كم نيستند ـ نمونه را, بايد از (جشن نامه مدرس رضوى), (جشن نامه پروين گنابادى), (آرام نامه), (پانزده گفتار درباره مجتبى مينوى), (يكى قطره باران) (جشن نامه دكتر عباس زرياب خويى)… و تازه تر (جشن نامه استاد حسن زاده آملى) و (جشن نامه نكوداشتِ علامه محمد تقى جعفرى) و… ياد كرد كه در شكل گيرى اين سنّت حسنه بى تأثير نبوده اند.
در اين ميان آقاى محمد خانى ـ كه به حقّ مخدوم فضلا و خادمِ علماست ـ با شور و شوقى وافر به اين گونه بزرگداشتها عنايت ورزيده است و با تجربه موفقى كه در (نامه شهيدى) به دست آورد (ر.ك: مجله آينه پژوهش, شماره 32, ص74ـ76), اينك به پاسداشتِ معرفت پرورى هاى باغبان پير انديشه, (درخت معرفت) را پرورده و مشتاقان را از ميوه هاى اين درخت بهره مند ساخته است.
كتاب همچون ديگر جشن نامه ها از دو بخش تشكيل شده است. بخش نخست به مقالاتى اختصاص دارد كه درباره استاد نوشته شده و بخش دوم شامل مقالاتى است در موضوعات گوناگون كه به مناسبت اين جشن نامه به استاد تقديم شده اند. سه مقاله آغازين در بخش نخست, زندگى نامه, شمارنامه عمر و فهرست آثارِ استاد را در بر دارد كه بيشتر برگرفته از زندگى نامه خودنوشتِ استاد و به همين جهت كاملاً مستند است. در اين بخش فقدان يك كتابشناسى توصيفى و تفصيلى از آثار استاد بشدّت احساس مى شود و بسيار بايسته بود كه چنين كارى سفارش داده مى شد. همچنين از نكات بسيار قابل توجّه ـ و نيز قابل تأمّل براى پاسدارانِ حريم قلم و انديشه ـ بخشِ مربوط به (آثار گمشده ) استاد است. آيا از اين پس, در فهرست آثار نويسندگان و انديشوران, بايد جايگاه ويژه اى براى آثار گمشده در نظر گرفت؟!
در اين بخش همچنين دو مقاله خاطره آميز ((اولين ديدار) و (برگهاى زرين از دفتر زندگى زرين كوب)) از سوى همشهريان استاد عرضه شده كه از لطافت خالى نيستند. سه شعر نيز به استاد تقديم شده كه از آن ميان (مدحيّه) دكتر شميسا, نيك برجاى نشسته است. نيز چهار مقاله به بررسى انديشه و كتابهاى استاد اختصاص يافته كه از ميان آنها, مقاله (تاريخ در ترازو) از پرويز اذكائى خواندنى تر است; بويژه آنكه مى دانيم ديدگاه عمومى استاد در بررسى هاى ادبى و حتّى عرفانى خود, نگرشِ تاريخى است و خود گاه گاه به اين عنايت, اشارت داشته است:
(تاريخ هم برايم يك عشق قديم بود و همين عشق بود كه مرا به هر آنچه آثار انديشه و زحمت انسان بود, علاقه مند كرد و بر من مسلّم كرد كه در عالم همه چيز در تاريخ و با تاريخ سير مى كند و هيچ چيز حتى عرفان كه با شهود و مكاشفه ماوراء واقعيت سر و كار دارد, از قلمرو تاريخ بيرون نيست, چراكه آن احوال و مواجيد نيز كشف و تجربه كسانى است كه فعل و انفعال حوادث مربوط به تاريخ آنها را در مسير حيات خويش با آنچه انسان را به آن سوى عالم حس مى برد, مجال برخورد مى دهد.) (زرين كوب, نقش بر آب, انتشارات معين, 1370, ص97.)
در بخش دوم, تحت عنوان (مقالات ديگر), اين مقاله ها به استاد تقديم شده است:
1. بسيط الحقيقة كل الاشياء/ غلامحسين ابراهيمى دينانى 2. بلبل ز شاخ سرو/ محمد على اسلامى ندوشن 3. كاغذ و كتاب و نسخه در شعر اشرف/ ايرج افشار 4. فارسى با عربى يا پارسى سره/ منوچهر اميرى 5. دو تنديس و دو تنديسگر/ رضا انزابى نژاد 6. چند نكته درباره ابن اعثم كوفى/ على بهراميان 7. عالم مثالى شعر حافظ/ تقى پورنامداريان 8. گاندى و عدم خشونت/ رامين جهانبگلو 9. خواجوى كرمانى در بندر جرون/ سيد جعفر حميدى 10. صوفيان, ملامتيان و قلندران/ سيد محمد دامادى 11. نكاتى پيرامون (حكم ادبى)/ ابراهيم ديباجى 12. تفسيرهاى مكتب شيخ صفى الدين اردبيلى بر اشعار عرفانى/ عليرضا ذكاوتى قراگزلو 13. ادبيات عاميانه جلوه گاه رازهاى زندگى/ محمدرضا راشد محصل 14. مفهوم فرهنگ/ عنايت الله رضا 15. سوگنامه زوال يك شهر/ محمد امين رياحى 16. ملاحظات تطبيقى اديان و اساطير در منطق الطير عطّار/ حميرا زمرّدى 17. مقالات نوشته شده درباره مثنويِ مولانا جلال الدين/ توفيق هـ. سبحانى 18. مكاتب تاريخنگارى اسلامى/ سيد صادق سجادى 19. الهيات صوفيه/ حسن سيد عرب 20. عرفان عطار/ پوران شجيعى 21. نخستين تجربه هاى شعر عرفانى در زبان پارسى/ محمدرضا شفيعى كدكنى 22. (ديدن)هاى حافظ/ مهين دخت صديقيان 23. شعر زهد, نخستين تجربه شعر صوفيانه/ عباس كى منش 24. بيمارى ماليخوليا در طب اسلامى/ مهدى محقّق 25. فارسيات در متون تازى/ محمدعلى موحّد 26. تتمه رساله مآخذ ابيات عربيِ مرزبان نامه/ احمد مهدوى دامغانى 27. نهادهاى آموزشى سمرقند/ على مير انصارى 28. حساب سرانگشتى/ سيد ابوطالب مير عابدينى.
در انتهاى اين 28مقاله, 28 تصوير از چهره استاد در سالهاى دور و نزديك برگزيده شده كه بسيارى از آنها براى نخستين بار آشكار مى شوند.
كتاب در مجموع, وزين و شكيل است, امّا نمى دانم چرا احساس مى كنم چندان حقّ استاد را نگزارده و درخور چنان فرزانه اى نيست. آيا شكوه علمى او موجب چنين شكوه اى است يا جاى خاليِ برخى از نويسندگان معاصر در اين جشن نامه اين احساس را دامن مى زند؟ نمى دانم!
بارى آنچه غيرقابل انكار است, اين است كه نسل كنونى در زمينه علوم انسانى همه به نوعى دست پرورده تلاش فكرى استادند, سهل است كه آيندگان نيز شاگردان غيابى اين معلّم مرجَع خواهند بود. و استاد خود چه نيك به آينده نگريسته است:
(تا اينجا شصت منزل [و اكنون بايد گفت هفتاد و پنج منزل] از اين راه دراز و ديرياز زندگى را در سختى و آسانى طى كرده ام و نمى دانم چند منزل ديگر باقى است, امّا مى دانم كه هرجا اين سير و پويه ام قطع شود, كسانى كه من از طريق بحث و درس و تعليم و تصنيف در وجود آنها صضربش شده ام, چيزى از انديشه, از احساس و از آرمان مرا نيز همراه خود به نسلهاى آينده و دنيايى كه سال به سال همراه نوروز ولادت مى يابد و تجديد مى شود و پيش مى رود, خواهند برد و به هر تقدير, روزى كه هيچ نشانى از سيماى روح و جسم من پيش نظرها نيست باز چيزى از احساس و انديشه ام اينجا و آنجا باقى است.) (نقش برآب, ص99).
اوستادا شاد باش و دير زى
راستى جشنى چنين را مى سزى محمّدرضا موحّدى شريعه خرد (يادنگار كنگره نكوداشت منزلت علمى استاد علامه محمّدتقى جعفرى). زيرنظر: على اكبر رشاد, چاپ اول, تهران, پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى, 1376, 460ص, وزيرى.
اركان اصلى هويّت فرهنگى هر قومى را تلاشهاى خالصانه و بى چشمداشت صدها انديشورى مى سازد كه به دور از هياهوى روزمره زندگى, آثار فرهنگى و كتب علمى و فرهنگى را به وجود مى آورند و يا به تربيت و پرورش عالم و انديشور مى پردازند. تقدير و بزرگداشت از آنان, ارجگذارى و تقدير از دانش و فرهنگ است و به تعبيرى تكريم هويّت و شخصيّت فرهنگى جامعه است. برگزارى مجالس بزرگداشت و يا نشر مجموعه مقالاتِ تكريم از شخصيّتها كه اخيراً گسترش پيدا كرده و شامل حال انديشوران زنده نيز شده است, از قدمهاى مثبتى است كه ضمن تأكيد بر تداوم آن بايد از لوث شدن و بى ارج شدن آن پيشگيرى كرد. نخست آنكه براى تكريم و تقدير, بزرگانى برگزيده شوند كه بحقّ از حق تكريم و ارجگذارى برخوردار باشند و دو ديگر آنكه مشاركان در تكريم و ارائه دهندگان مقالات همّتى به خرج دهند و رنجى متحمّل شده و مقاله اى تقديم دارند كه به جاى تكريم, تنقيص نياورد. استاد علاّمه محمدتقى جعفرى بحق از معدود بزرگانى است كه جاى تقدير و تشكّر داشت. قدرت حافظه و گستره آگاهيها و اطلاعات وى در كنار تلاش بى وقفه و متنوّعش از وى شخصيّتى قابل تكريم ساخته است. كتب فراوان, پرمطلب, و متنوّع وى براى گروههاى مختلف جامعه همواره مطلبى خواندنى و سودمند دارد. استاد جعفرى, در كتب خود, بويژه, شرح نهج البلاغه و شرح و تفسير و نقد مثنوى معنوى انبوهى از مطالب گوناگون را در اختيار خواننده مى گذارد و راه را براى تحقيق و تتبع بيشتر مى گشايد. تلاش پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى در برگزارى كنگره نكوداشت منزلت علمى استاد جعفرى بواقع در راستاى توجه بيشتر اهل فرهنگ به زحمات و آثار وى بود. حاصل اين كنگره افزون بر مشاركت اهل فضل در مجلس مزبور و بهره گيرى از آن, يادنگارى بود به نام (شريعه خرد) كه در آن يك ديباچه و بيست ويك مقاله از نويسندگان حوزوى و دانشگاهى گرد آمده است. ديباچه كتاب مزبور شامل شرح حال كوتاه و بيان تلاشهاى علمى, آثار, كتب, مقالات و سخنرانيهاى استاد است. مقاله نخست به (قرآن از ديدگاه نهج البلاغه) پرداخته و در آن نظامهاى فاعلى, داخلى و غايى قرآن از نگرش نهج البلاغه بررسى شده است. (اسلام و آزادى) مقاله دوم آن است كه چندان عميق نيست. مقاله سوم (هستى شناسى عرفانى) است كه تلاش نه چندان موفّقى در تبيين چرايى عرفا از اصطلاحات عاشقانه مى كند.
(سيماى جامعيّت) از استاد حكيمى كه به عنوان مقدمه (تكاپوگر انديشه ها) نگارش يافته و در اين مجموعه مقاله چهارم است از جمله مقالاتى است كه در شأن استاد جعفرى است و به مجموعه اعتبار داده است. (اتحاد عالم و معلوم و تأثير آن در بحث عليّت) از دكتر احمدى مقاله سودمندى از اين مجموعه است. مقاله ششم با عنوان (ملاحظاتى كوتاه براى ورود به تفكر افلاطون) آمده است و مقاله هفتم بسيار سطحى به مقوله (ديانت و آزادى) پرداخته است. (علم و الهيّات) به زبانى ساده و روان به گوشه اى از مقوله تعارض علم و دين و راه حلهاى ارائه شده پرداخته است. مقاله (اصل آنتروپيك و برهان نظم) مى كوشد بر پايه اصل مزبور انسان را همچنان در نقش بنيادى اش به رغم درهم ريخته شدن نظريه زمين مركزى نگه دارد. (واپسين يادگار حلقه آزادانديشى) بر آن است استاد جعفرى را واپسين حكيم از گروه اقليّت حكماى غير رسمى بشمارد. مقاله (نبوّت و حكومت) به رابطه اين دو از نظر علمى و تاريخى مى پردازد. مقاله دوازدهم مقوله (حيات معقول در شرح نهج البلاغه) آقاى جعفرى را بررسى مى كند. مقاله (گفتارى در باب مولانا و كتاب مثنوى) به قول نويسنده اش شتابان نوشته شده است كه البته نه در شأن مولانا و نه مناسب مقام استاد جعفرى است. (حد در مثنوى) مقاله تتبّعى و سودمند است. مقاله دكتر طاهرى به (مقايسه اخلاق نيكوماك و اخلاق ناصرى) مى پردازد و حلقه هاى متوسط آن دو را نيز تبيين مى كند كه مقاله اى خواندنى و سودمند است. (نظرى بر كبريت احمر علامه شعرانى) به ترجمه شانزده بند از كتاب الكبريت الأحمر كه در عرفان نظرى توسط شيخ عبدالوهاب شعرانى متوفاى 973هـ.ق نگاشته شده مى پردازد. (مبانى فلسفه دكارت به روش هندسى) ترجمه بخشى از كتاب اعتراضات و پاسخهاى دكارت است كه وى اين بخش را به درخواست منتقدان بر فلسفه وى, مبنى بر تبيين فلسفه خويش به روش هندسى نگاشته است و داراى پاورقيهاى سودمندى از مترجم است. (برهان وجودى يا وجوبى) مقاله ديگر اين مجموعه است. مقاله (شخصيت بارز علامه استاد محمدتقى جعفرى) شخصيت وى را با توجه به آثارش تبيين مى كند. مقاله (جهانى كه بنشسته در گوشه اى) مى كوشد عظمت استاد را تبيين كند, امّا از شيوه غير مطلوب تنقيص ديگران براى تكريم وى بهره مى گيرد و تصور نمى شود اثبات شخصيت استاد جعفرى نيازمند چنين شيوه هايى باشد. آخرين مقاله اين مجموعه مقاله اى مفى
د است به نام (تاريخ انسانى و انسان تاريخى).
اين مجموعه در عين برخوردارى از معدود مقالات سودمند, ناتوان از ارجگزارى استاد جعفرى است, و هرچند در همين حد نيز تلاش پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى قابل تقدير است, امّا نمى توان كوتاهى دست اندركاران را در گردآورى مقالات علمى و تحقيقى ناديده گرفت. به نظر مى رسد اگر به جاى بيست واندى مقاله كه تنها بهره آن بالا رفتن آمار مقالات است, ده مقاله جاندار و عميق و استخواندار نوشته و تقديم استاد مى شد, بمراتب ارزشمندتر بود. بويژه آنكه چنين كارى را مركزى به سامان رسانده است كه نام پژوهشگاه بر آن است و قطعاً بايد در كارهايش وسواس و دقّت بيشترى به خرج دهد.
در پايان خواندن مقالات سودمند يادنگار مزبور را به علاقه مندان فرهنگ و معارف اسلامى و انسانى توصيه مى كنيم. على سرولايتى فهارس تاريخ اليعقوبى,
معرفيهاى گزارشى
كليات
ـ فهرست موضوعى نسخه هاى خطى عربى كتابخانه هاى جمهورى اسلامى ايران
سيد محمد باقر حجتى, چاپ اول: تهران, انتشارات سروش, 1375, 704ص, وزيرى.
كتاب حاضر مجلد سوّم از مجموعه عظيم (فهرست موضوعي…) است كه به همت والاى استاد سيد محمد باقر حجتى و همكارى سازمان مدارك فرهنگى انقلاب اسلامى تدوين مى يابد. آنچه در اين جلد آمده است فهرست تفسيرهاست كه تا حرف (ع) پيش رفته و آخرين كتاب معرفى شده (العروة الوثقى) شيخ بهايى است.
نمايه كتابها در اين فهرست به دقت معرفى مى شوند و نسخه هاى آنها با دقت ضبط مى گردند و اجمالى از شرح حال مؤلف كه براى اوّلين بار ياد مى شود, مى آيد با اشاره به منابع شرح حال وى و در موارد بعد ارجاع داده مى شود. بواقع اين مجموعه از يك سوى كتابشناسى كارآمدى است و از سوى ديگر تراجم مؤلفان و پديدآورندگان آثار. مجلد دوم اين مجموعه به گونه مقدمه مجلدات تفسير نگاهى خواهد بود به سير تطور نگارشهاى تفسيرى.
ـ فرهنگ اصطلاحات معاصر (عربى فارسى)
نجفعلى ميرزايى, چاپ اول: قم, دارالأعتصام, 1376, 1188ص, وزيرى.
فرهنگى است, دوزبانه و روزآمد. مؤلف كوشيده است اصل را در تبيين واژه ها بر برابريابى بگذارد, از اين رو جز در مقام ضرورت واژه ها تعريف نشده اند. واژه هاى برگزيده شده با توجه به كاربرد امروزين آنها مورد توجه قرار گرفته است, از اين رو فرهنگى است امروزى و كاملاً روزآمد و حدود هجده هزار واژه اين فرهنگ غالباً در قالب جمله ها و عبارتها آمده است, تا چگونگى كاربرد آن نمايانده شود.
براى سهل الوصول ساختن واژه يابى مؤلف (راهنماى جامع واژگان فارسى) را در پايان كتاب نهاده است, كه در آن واژه هاى فارسى با ذكر صفحات آمده است.
ـ فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه مجلس شوراى اسلامى/25
على صدرايى, چاپ اول: قم, مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى, 1376, 525ص, وزيرى.
پس از سالها كه تدوين و نشر فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه مجلس شوراى اسلامى, متوقف شده بود, اكنون جاى خرسندى است كه بخشى از آن مجموعه عظيم فهرست شده نشر مى يابد. فهرست كتابهاى اين مجموعه را جناب صدرايى خويى, با نظارت كتابشناس بزرگ جناب آقاى حائرى تدوين و نشر داده اند. اين مجلد مشتمل است بر معرفى پانصد نسخه از 7001 تا 7500. در اين فهرست فقط كتابها نسخه شناسى شده است و نه كتابشناسى و مؤلف شناسى, كتابها پيش از آنكه نسخه شناسى شوند براى اطلاع خواننده مراجع و مصادر پژوهش آنها نشان داده شده است.
ـ الوجيز المترجم (عربى فارسى)
محمّد الحيدرى, چاپ اول: قم, مركز انتشارات دفتر مطالعات اسلامى, 1418, 189ص, وزيرى.
فرهنگى است عربى به فارسى, كه تك واژه ها و اصطلاحات مستَعمل در زبان روز را تبيين كرده است. مؤلف واژه ها و اصطلاحات را براساس موضوع سامان داده است; مثلاً: الفاظ مرتبط با خانواده, لفظهاى بازارى, بانكى و اقتصادى, رستوران و هتل, پزشكى و درمانى, حكومت و دولت, روزنامه و مجلّه و….
ـ شيوه هاى تحصيل و تدريس در حوزه هاى علميه
محمد على رضايى اصفهانى, چاپ اول: قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 215ص, وزيرى.
اين كتاب نگاهى است به شيوه هاى فراگيرى و فرادهى در حوزه هاى علوم اسلامى. مؤلف در فصل اوّل علم و اجتهاد در حوزه علوم اسلامى را به بحث نهاده است و آنگاه در فصلهاى بعدى چگونگى فراگيرى درسهاى مقدماتى, سطح, درس خارج را تبيين كرده است. شيوه هاى تدريس دوره هاى عالى اجتهاد در حوزه هاى علوم اسلامى در فصل پنجم بررسى شده و در ضمن آن به شيوه مكتب سامرا و نجف پرداخته شده است. در بحث بعدى چگونگى محتواى بحثها در اين دو مدرسه گزارش شده است و آنگاه شيوه هاى تحصيل در دوره عالى اجتهاد, شيوه هاى مباحثه, و در نهايت پيشنهادها و تذكرها, آمده است. قرآن و حديث
ـ الأصفى فى تفسير القرآن ج1
مولى محمد محسن فيض كاشانى, چاپ اول: قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 713ص, وزيرى.
فقيه, محدث, مفسر و متكلم بزرگ شيعى در قرن يازدهم هجرى, ملا محسن فيض كاشانى را دو تفسير است, يك (الصافى) و دو ديگر (الأصفى). اصفى گزينشى است از صافى كه در آن به توضيحى كوتاه درباره آيات و غالباً با استناد به روايات بسنده شده است. محققان ارجمند مركز مطالعات و تحقيقات دفتر تبليغات اسلامى اين اثر ارجمند را تحقيق كرده اند و در پانوشتها, تمام اشارات فيض(ره) به روايات را رديابى كرده منابع احاديث را ارجاع داده اند و در ضمن مقدمه اى سودمند از شرح حال و آثار مؤلف سخن گفته اند.
ـ غريب القرآن
زيد بن على, چاپ دوم: قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 736ص, وزيرى.
اين كتاب از متون بسيار كهن و مهم قرآنى است. تأثير اين كتاب در آثار قرآنيِ پس از آن, بسى مهم بوده است. به هنگام نشر چاپ اوّل اين كتاب از اهميت آن سخن گفتيم و يادآورى كرديم كه بخشهايى از كتاب در نسخه محقق افتاده بوده است و وى به سياق كتاب آن بخش را از تفاسير تكميل كرده است. اكنون اين چاپ بدون آن كاستى نشر مى يابد و محقق محترم, آن بخش را براساس چاپ ديگر كتاب كه براساس نسخه كامل و تحقيق آقاى حسن حكيم نشر يافته است, براى اين چاپ بازنويسى كرده است. كتاب (الصفوه) و بخشهايى از (القلّة و الكثره) نيز در اين چاپ آمده است.
ــ تفسير راهنما ج1
اكبر هاشمى رفسنجانى, چاپ دوم: قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 718ص, وزيرى.
تفسير راهنما, روشى است نو در عرضه مفاهيم و آموزه هاى قرآن. پيشتر و بهنگام نشر چاپ اوّل جلد اوّل كه اكنون بازنگرى و بازنگارى شده آن را پيش رو داريم, درباره چگونگى اين تفسير و اهميت و كارآمدى آن سخن گفته ايم. (آينه پژوهش, شماره 19, ص81 ـ84)
ـ الأقبال
سيد رضى الدين على بن موسى بن طاووس, چاپ اول: قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 545ص, وزيرى.
سرور سالكان سيد بن طاووس ـ رضوان الله عليه ـ در وظايف اعمال روزانه, دو كتاب پرداخته است: 1) المضمار السباق… 2) الأقبال…. در اوّلى از دعاها و چگونگى عمل مؤمنان در ماه رمضان سخن گفته است و در دوّمى از ديگر ماهها. اين مجلد بخش اوّل از مجموعه ياد شده است. محقق محترم براساس سه نسخه اين كتاب را مقابله و تصحيح كرده و اختلاف نسخه ها را در پانوشتها آورده است و متون نقل شده را با بحارالأنوار سنجيده و يا به برخى منابع كهن دعايى ارجاع داده است.
وى در ضمن مقدمه اى از شرح حال آثار و چگونگى اين كتاب و تصحيح و تعليقش سخن گفته است.
ـ مدخل التفسير
محمد فاضل لنكرانى, چاپ سوم: قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 296ص, وزيرى.
اين كتاب بحثهايى از مجموعه بحثهاى علوم قرآنى است كه مؤلف بزرگوار آن حضرت آيت الله فاضل لنكرانى, به عنوان مقدمه تفسير رقم زده است. اعجاز قرآن تحريف ناپذيرى قرآن كريم, قرائت و چگونگيهاى آن, اصول تفسير, از جمله بحثهاى اين كتاب است. فقه و حقوق
ـ آموزش فقه
محمد حسين فلاح زاده, چاپ اوّل: قم, دفتر نشر الهادى, 1376, 448ص, وزيرى.
اين كتاب براى تدريس در سطح عالى در حوزه هاى علوم اسلامى تدوين شده است. تا طالبان علم را براى ورود به بحثهاى تخصصى فقهى آماده تر سازد. كتاب پس از سالها تدريس و زدودن كاستيهاى آن بدين صورت نشر يافته است.
محتواى كتاب براساس فتاوى حضرت امام خمينى ـ رضوان الله عليه ـ است. مواردى كه اختلاف فتوا در حدّى است كه مقلدان مراجع ديگر نمى توانند بدان عمل كنند, با علامت مشخص شده است.
پايان همه درسها سؤالهايى دارد كه آموزندگان با پاسخ بدانها در فهم درس يارى مى شوند.
ـ ديه يا مجازات مالى
فاضل صالحى, چاپ اول: قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 248ص, وزيرى.
اين كتاب پژوهشى است درباره ديه و مجازاتهاى مالى از نگاه فقه اسلامى, ابتدا از ديه بحث شده است با نگاهى به پيشينه آن, آنگاه بخش اوّل كتاب است با بحث از اقسام قتل و مقادير ديات. موجبات ضمان, جنايتى بر اطراف ديه, جنايت بر ميّت و غير آن, از بحثهاى ديگر اين كتاب است.
ـ نظريه پردازى در روابط بين الملل
سيد حسين سيف زاده, چاپ اول: تهران, سمت, 1376, 372ص, وزيرى.
اين كتاب براى دانشجويان رشته علوم سياسى و روابط بين الملل در مقطع كارشناسى و كارشناسى ارشد نگاشته شده است. قالبهاى فكرى, مبانى و معيارهاى ارزيابى نظريه. نظريه هاى مختلف در روابط بين الملل و از جمله: نظريه هاى جهان گرا, ملى گرا, سنت گرا, نظريه هاى رفتارگرايان ديدگاه خرده نظامى از نظريه هاى روابط بين الملل و… از جمله بحثهاى اين كتاب است. فلسفه و كلام
ـ هذه هى الشيعه
باقر شريف القرشى, چاپ اوّل: قم, 1418, 303ص, وزيرى.
علاّمه شيخ باقر شريف قرشى از عالمان و مؤلفان بزرگ شيعى حوزه كهنسال نجف اشرف است. آثار ارجمند او در سيره امامان(ع) و ديگر موضوعات اسلامى از نگاشته هاى سودمند فرهنگ اسلامى است.
وى در اين كتاب از خاستگاه تشيّع, خلافت در نگاه شيعه جايگاه اهل بيت در قرآن و سنت, ديگرسانيهاى سياسى پس از رسول الله(ص) موضع برخى از صحابيان در جريانهاى پس از پيامبر صحابه از ديدگاه شيعه, ستمها و ظلمهاى روا شده بر شيعه در طول تاريخ و اجتهاد از نگاه شيعه سخن گفته و در پايان به برخى از اتهامات بى اساس پاسخ داده است.
ـ تحوّل فهم دين
احمد واعظى, چاپ اوّل: موسسه فرهنگى انديشه معاصر, 1376, 95ص, رقعى.
اين كتاب نقدى است فشرده بر نظريه (قبض و بسط تئوريك شريعت) كه در چهار بخش فراهم آمده است. در فصل اوّل تئورى قبض و بسط شريعت تبيين شده است. در فصل دوم ركن توصيفى قبض و بسط و در فصل سوم ركن تبيين نظريه و مسأله (ترابط عام معارف) به نقد گزارده شده است. فصل چهارم ويژه بررسى و نقد ركن چهارم است كه در ضمن آن به لوازم نظريه قبض و بسط نيز رسيدگى شده است.
ـ مدخلى بر كاوش در تاريخ اديان
محمد عبدالله درّاز, سيد محمد باقر حجتى, چاپ اوّل: تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, 1376, 336ص, وزيرى.
محمد عبدالله درّاز از قرآن پژوهان و متفكران بزرگ مصرى است. اين نگاشته را وى ابتدا براى تدريس نگاشته, آنگاه با بازنگرى بدين گونه سامان داده است.
در مقدمه كتاب پيشينه اديان در روزگاران كهن مطرح شده و آنگاه در مبحث اوّل دين را تعريف كرده و در پرتو تعريفى استوار, تعريفهاى گونه گون را نقد كرده است.
در مبحث دوم رابطه دين با فرهنگ اخلاق باز گفته شده است. مبحث سوم ويژه بحث و بررسى از پايه هاى تدين و انديشه هاى دينى است و جايگاه فطرت در اين ميان.
پيدايش عقيده الهى, چگونگى و زمينه ها در فصل چهارم مطرح و ديدگاههاى مختلف در اين باره نقد شده است. در فرجام سخن موضع اسلام در برابر اديان بازگو شده است. اخلاق و عرفان
ـ عين الحيات (ج1و2)
علامه مجلسى, تحقيق: سيد مهدى رجالى, چاپ اوّل: قم, دارالأعتصام, 1376, 516 «610ص, وزيرى.
علامه عالى قدر مولى محمد باقر مجلسى كه در عمومى سازى فرهنگ دين و معارف اهل بيت نقش عظيمى دارد, در اين كتاب كوشيده است تا محاسن اخلاقى و فضايل رفتارى را براساس وصيت نامه بالنده و ارجمند رسول الله(ص) به ابوذر غفارى گزارش كند. نام زيباى (عين الحيات (=سرچشمه زندگى) نشانگر آن است كه علامه بر اين باور است كه سرچشمه زندگى الهى و انسانى و حيات طيبه, كلام الله و مفسّران وحى است.
در اين دو جلد كتاب, بسيارى از فضايل اخلاقى و نيز عواملى كه سياهى دل را باعث مى شود, شرح شده است. آقاى رجائى كتاب را براساس نسخه هاى كهن و معتبر آن و از جمله بخشى را براساس نسخه اى به خط مؤلف مقابله كرده و منابع روايات را نيز در حد امكان استخراج كرده است.
ـ حقوق فرزندان در مكتب اهل بيت(ع)
محمد جواد طبسى, چاپ اول: قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 332ص, وزيرى.
اين كتاب پژوهشى است درباره حقوق فرزندان از نگاه روايات معصومان(ع), جايگاه فرزند و مسؤوليت والدين در روايات در فصل اوّل گزارش شده است و در فصل دوم از دوران تولّد و رعايت سنتهاى نيكو سخن رفته است; مانند گفتن اذان در گوش فرزند, عقيقه, انتخاب نام, شير و تأثير آن… فصل سوم عهده دار تبيين رابطه پدر است با فرزند و در فصل چهارم از ادب آموزى و تربيت فرزندان بحث شده است, در فصل پنجم بحث از دوران بازسازى شخصيت فرزند است; عناوينى چون برچيدن زمينه فساد و انحراف در فرزندان, كنترل دوستان و… پرورش ايمان و مذهب, فرزند و جامعه دوران بلوغ و جوانى از بحثهاى ديگر اين كتاب است.
ـ ورزش در اسلام
حسين صبورى, چاپ اول: قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 276ص, وزيرى.
مؤلف كتاب را در چهار بخش سامان داده است, در بخش اوّل بحثهاى عمومى را آورده است, مانند اهميت ورزش, تاريخچه ورزش, ورزش در قرآن و… در بخش دوم انواع ورزش در اسلام گزاش شده است, اخلاق ورزشى در بخش سوم بحث شده است و آنگاه بخش پايانى است با عنوان (رسيدگى به جسم) با عناوينى چون آداب تغذيه, خوراكيها و خواص آنها و…. تاريخ و شرح حال
ـ حيات فكرى و سياسى امامان شيعه
رسول جعفريان, چاپ اوّل: قم, انتشارات انصاريان, 1376, 631ص, وزيرى.
اين كتاب ابتدا به صورت سلسله مقالاتى در مجله نور علم نشر يافت و آنگاه در دو مجلد به چاپ رسيد و اكنون بازنگرى و بازنگارى شده آن در يك مجلّد عرضه شده است. مؤلف براساس اسناد كهن و پژوهشهاى نو به جريانهاى سياسى و فرهنگى روزگار امامان(ع) نگريسته و مواضع امامان(ع) را در برابر آنان و روشنگرى آن بزرگواران را براى امت و چگونگى هدايت شيعيان در فضاى حاكم نشان داده است. توجه به جريانى مانند غاليان و موضع امامان(ع) و ديگر نحله نشانى است از نگرش تحليلى نويسنده و توجه دقيق وى به جريانها.
ـ منابع تاريخ اسلام
رسول جعفريان, چاپ اول: قم, انتشارات انصاريان, 1376, 332ص, وزيرى.
نگاهى است گذرا به سير تاريخ نگارى در فرهنگ اسلامى و توضيح و تبيين منابع تاريخ اسلام. عناوين بخشهاى مختلف آن چنين است: مسلمانان و تاريخنگارى گونه هاى مختلف تاريخنگارى مسلمانان, سيره نويسى و سيره نگاران, تاريخ نويسى و تاريخ نويسان, منابع تاريخ صدر اسلام, آثار شيعيان امامى در تاريخ زندگى امامان.
كتاب آكنده است از اطلاعات كتابشناسانه و براى شناخت برخى از جريانهاى فكرى تاريخى و نيز مواضع فكرى مورّخان بسى مفيد است.
ـ ميراث اسلامى ايران
به كوشش: رسول جعفريان, چاپ اوّل: قم, كتابخانه آيت الله العظمى نجفى مرعشى, 1376, 749ص, وزيرى.
اين كتاب چهارمين مجموعه از مجموعه ميراث اسلامى ايران است كه پيش از اين از آن مجموعه سخن گفته ايم. اين شماره 28 رساله است كه تنى چند از فاضلان به تصحيح آنها همت گماشته اند. عناوين رساله ها چنين است: جنگنامه كشم, سنگ قبرهاى علويان در موزه مصر, ثناء المعصومين, نامه وكيل الرعايا, مكاتيب ميرداماد, ذخائر الأسفار, توحيدنامه, دو اجازه و چند فائده از نسخ خطى رساله مرآة صوفيه, رساله عرفانيه, رساله نوروزيه, شرح قصيده مير فندرسكى, ترجمه رساله نوروزيه ابن سينا. زندگى دوازده معصوم, المفيد فى التصريف, گزيده منية الممارسين (ماهيت مباحث اخبارى ـ اصولى), رساله قبله, تاريخ اصفهان, زاد المسافر و مهنة المقيم و المسافر, الفتوحات المنطقيه, رساله زروانى, اساس مزيّنه, وفيات علما, الأحكام الدينيّه, وصيت نامه.
ـ كردان گوران و مسأله كرد در تركيه
گ. ب آكوپف… سيروس ايزدى, چاپ اوّل: تهران, انتشارات هيرمند, 1376, 165ص, وزيرى.
نگاهى است گذا به چگونگى شكل گيرى و ريشه هاى كردان گوران (على اللهيان) و نيز مسأله كرد در تركيه از آغاز جنبش كماليان تا كنفرانس لوزان.
مترجم در بحثى ذيل عنوان (سر سخن) جانمايه كتاب را نمايانده است و پس از آن, مقاله اى ارجمند از پژوهشگر نامى سيد محمد باقر نجفى درباره تبار كردان آورده است و سپس متن كتاب است درباره آنچه ياد شد.
ـ مبانى عرفان و احوال عارفان
على اصغر حلبى, چاپ اوّل: تهران, انتشارات سايه, 1376, 926ص, وزيرى.
مؤلف كتاب را در چهار بخش سامان داده است. در بخش اوّل به مبانى عرفان پرداخته و در بخش دوم به تفصيل از انديشه و سوانح زندگانى 66 عارف (از حسن بصرى تا عبدالرحمن جامى) سخن گفته است.
بخش سوم شرحى است گويا و كوتاه از اصطلاحات عرفانى و در بخش چهارم به اجمال طريقه هاى عرفانى معرفى شده اند. فهرست اعلام پايان بخش كتاب است.
مؤلف در مقدمه اى خواندنى از چرايى نگارش كتاب و چگونگى و چندى و چونى مطالب آن سخن گفته است.
ـ تكاپوگر انديشه ها
عبدالله نصرى, چاپ اول: تهران, پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى, 1376, تصوير«434ص, وزيرى.
اين كتاب عهده دار گزارش تحليلى زندگى, آثار و انديشه هاى استاد محمد تقى جعفرى است.
كتاب نوزده بخش دارد, بخش اوّل زندگانى است و در بخش دوم از آثار استاد سخن رفته است. در بخش سوم ابعاد شخصيت وى نمايانده شده است و آنگاه بخشهاى ديگر است با بحث و پژوهش درباره ابعاد فكر و انديشه استاد و با عناوينى چون: شناخت, خداشناسى, مبانى انسانشناسى, جبر و اختيار, فلسفه حيات, اصول اساسى حيات انسان, حيات معقول, اصول معرفت و گرديدن, تعليم و تربيت, انسان و آزادى, شخصيت زن, عرفان اسلامى, ارزشها و رابطه بايدها و هست ها, هنر و زيبايى, فلسفه تاريخ, اصول فلسفى تمدّن شناسى, مسائل اجتماعى و اسلام و حقوق بشر.
ـ تاريخ ولايت در نيم قرن اوّل
حسين ذاكر خطير, چاپ اول: قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 235ص, وزيرى.
نگاهى است گذرا و تحليلى به تاريخ نيم قرن اوّل اسلامى و چگونگى مسأله ولايت در آن. در فصل اوّل از جايگاه اهل در قرآن سخن رفته است. در فصل دوم و با عنوان ولايت در آغاز راه مسأله جانشينى در متون اسلامى طرح شده است و از غدير سخن رفته است. جريان سقيفه و پى آمدهاى آن, عثمان و عوامل سقوط وى, حكومت على(ع) و جنگهاى آن حضرت, نقش حزب اموى در زوال انديشه ولايت و بالاخره پيدايش خوارج, از جمله بحثهاى اين كتاب است.
ـ مجمل رشوند
محمد على خان رشوند, چاپ اول: تهران, دفتر نشر ميراث مكتوب, 1376, 416ص, وزيرى.
نويسنده كتاب به روزگار قاجاريان, رئيس ايل بزرگ رشوند و ساكن رودبار اَلموت بوده است و اين اثر كه خاطرات زندگانى و سوانح روزگار اوست, مشتمل است بر شرح وقايع و گزارشهاى تاريخى منطقه رودبار و الموت و نواحى اطراف آن و قزوين در سالهاى 1271ـ1276. وضع و شيوه زندگى ايل رشوند, وضع جغرافياى محلى, نوع محصولات و ماليات آن, تجهيز سپاهيان, رفتار حاكمان و شاهزادگان با رعايا, رسوم آنان در شاديها و جشنها و… از جمله مطالبى است كه در صفحات كتاب آمده است. تحقيق كتاب را آقايان منوچهر ستوده و عنايت الله مجيدى به عهده داشته اند, كه افزون بر تصحيح متن در ضمن مقدمه اى درازدامن از ايل و خاندان رشوند سخن گفته اند و در تعليقات مفصل كتاب اعلام جغرافيايى را معرفى كرده, بسيارى از مطالب مبهم و مجمل متن را توضيح داده اند.
ـ مقالات تاريخى (دفتر دوم)
رسول جعفريان, چاپ اوّل: قم, انتشارات انصاريان, 1376, 408ص, وزيرى.
مجموعه اى است از مقالات تاريخى كه برخى از آنها پيشتر در همين مجله نشر يافته است. عناوين مقالات بدين گونه است: فضل بن روزبهان و گرايش مذهبى او, على قلى جديد الأسلام و نقد تورات, منازعات حنفيان و شافعيان در دوره مبانى تاريخ ويران, شيعه و چهار اثر در تاريخ محلّى, نوروز در فرهنگ شيعه, اهل حديث و كتاب صريح السّنه طبرى جايگاه موفقيات در منابع تاريخ اسلام, سوگوارى محرّم در سفرنامه هاى خارجى, خانه رمله دختر حارث در دولت نبوى, پيشينه تشيع در كاشان و اصفهان, دكتر شريعتى و روحانيت. ادبيّات
ـ شرح مثنوى (جزء دوم از دفتر دوم)
دكتر سيد جعفر شهيدى, چاپ اوّل: تهران, شركت انتشارات علمى فرهنگى, 1376, 374ص, وزيرى.
شرحى است كوتاه, گويا و سودمند بر مثنوى مولوى. پيشتر و به هنگام نشر دو مجلد پيشين از چگونگى اين شرح سخن گفته ايم, اين مجلد مشتمل است بر شرح بخشى از دفتر دوم مثنوى.
ـ گزيده مقالات مجمع بزرگداشت حكيم محمد فضولى
على اصغر شعردوست, چاپ اول: تهران, دبيرخانه كنگره فضولى, 1376, 335ص, وزيرى.
گزينشى است از مجموعه مقاله هاى تقديم شده به مجمع بزرگداشت شاعر بلند آوازه شيعى ملا محمد فضولى. عناوين برخى از مقالات چنين است: اثرپذيرى فضولى از سعدى و شعراى ديگر, فضولى و جمهورى آذربايجان, امثال و حكم در آثار فضولى, موسيقى در شعر فضولى, انسان كامل از ديدگاه فضولى, زلالى از چشمه خورشيد, داستان پيامبران در ديوان اشعار و….
ـ المعتبر فى شرح المختصر ج5
عباس ظهيرى, چاپ اول: قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1376, 368ص, وزيرى.
(المعتبر) شرحى است درازدامن بر كتاب ارجمند (مختصر المعانى) تفتازانى, اين مجلد عهده دار شرح و بسط بخش (بيان) آن است, تعريف علم بيان, اقسام دلالت, تشبيه و چگونگى آن, از جمله بحثهاى اين كتاب است در بحث تشبيه از اقسام مشبه و مشبه به, اقسام وجه شبه حقيقى و تقسيمات مختلف تشبيه سخن رفته است.
ـ ديوان ابى بكر خوارزمى
حامد صدقى, چاپ اول: تهران, دفتر نشر ميراث مكتوب, 1376, 498ص, وزيرى.
ابوبكر محمد بن عباس معروف به خوارزمى از شاعران, نويسندگان و دانشمندان سده چهارم هجرى است و اين كتاب پژوهشى است در جايگاه والاى او در ادب عربى و جمع و تدوينى است از پراكنده هاى شعر او. مؤلف ابتدا به تفصيل درباره وضع سياسى عصر خوارزمى سخن گفته و آنگاه از شرايط اجتماعى دوران خوارزمى بحث كرده است و در قسمت سوم از وضع فرهنگى روزگار وى, در بخشهاى بعد از زندگانى, خاندان, و شعر خوارزمى بتفصيل سخن رفته و آنگاه 251 قطعه شعرى كه فراچنگ آمده تدوين و گزارش شده است.
ـ آسمان و خاك
تاجماه آصفى, چاپ اوّل: تهران, مركز نشر دانشگاهى, 1376, 305ص, رقعى.
در اين كتاب مباحث كلامى در شعر فارسى از قرن چهارم تا قرن هفتم (از رودكى تا عطّار) گزارش شده است.
در بخش اوّل دانش كلام تعريف شده و روش و فايده آن بازگو شده است. آنگاه در فصل دوم جلوه هاى مباحث الهيات امت در شعر رودكى تا قطران تبريزى, برنموده شده است.
فصل سوم يكسر ويژه ناصر خسرو است و فصل سوم از سنايى تا عطار.
در فصلهاى مختلف كتاب, اشعار در ذيل عناوين كلامى مى آيد و آنگاه توضيحى و تحليل درباره محتواى آنها.
ـ بيان, با تجديد نظر و اضافات
سيروس شميسا, چاپ ششم: تهران, فردوس, 1376, 328ص, وزيرى.
نويسنده كتاب در طى سالها تدريس علم بيان در دانشگاه به اسلوبى دست يافته كه آن را در اين كتاب گرد آورده است. كتاب بيشتر صورت درسى و آموزشى دارد و بر مبناى اصول شناخته شده علم بيان به طرح نظريات تازه و ارائه مثالهاى نو پرداخته است. در خلال اين مباحث به طرح عناوينى جديد از قبيل سمبل و اسطوره و آركى تايپ نيز توجه شده و به مناسبت در اقوال قدما چون و چرايى به ميان آمده است. همچنين در كنار اشعار كلاسيك از اشعار شاعران معاصر نيز استفاده شده است. كتاب كه با دو پيشگفتار از نويسنده آغاز شده, متضمن هشت فصل است و در پايان هر فصل پانوشتها و تمرينات آورده شده. عناوين فصول كتاب به ترتيب عبارتند از: (تعاريف و كليات), (مجاز), (تشبيه), (استعاره), (بعد از استعاره), (كنايه), (خاتمه در علم بيان) و (توضيحات). بخش پايانى كتاب به واژه نامه, فهرست ماخذ و نامنامه اختصاص دارد.
ـ عشق و عرفان: فرهنگ قياسى
مهشيد مشيرى, چاپ اول: تهران, البرز, 1376, 240ص, رقعى.
در اين كتاب عشق در معناى عام آن به كار رفته و از ساده ترين تا متعالى ترين عشقها را شامل است: از عشق خاكى تا عشق افلاكى. كتاب پس از پيشگفتارى كوتاه در چهار فصل و يك كتابشناسى تدوين شده است. فصل اول مقايسه اى است بين واژگان عشق و عرفان كه نويسنده از ديدگاه قياسى رابطه عشق را با عاشق, معشوق, معاشقه و چون آن مشخص كرده است و آن گاه از عرفان و شعرا شاهد مثالهايى آورده و عشق را به ايمان, يقين, شهادت, ارادت و جنون نسبت داده است. در بخش دوم با عنوان (مدخل عشق) با نظم الفبايى به املاى عشق, آواى عشق تا تاريخ عشق و چون آن پرداخته شده و بخش سوم تحت عنوان (تفرّجى در گلستان عشق) هر واژه اى را كه در تصوف و عرفان گرد محور عشق مى گردد, با نظم الفبايى معنا كرده و شاهد مثالهايى از شعرا و عرفا آورده است. در بخش چهارم فهرست الفبايى ارجاعى واژگان عشق و عرفان آمده است.
ـ انديشه هاى نظامى گنجوى
بهروز ثروتيان, چاپ اول: تبريز, آيدين, 1376, 444ص, وزيرى.
در اين كتاب به بررسى تحليلى آثار حكيم نظامى گنجوى پرداخته شده است. نويسنده با نگرشى دقيق و كاوشى عميق در يك يك آثار نظامى به استخراج انديشه هاى نهفته شده در اين آثار پرداخته است. در اين تحليل به ترتيب مثنوى هاى مخزن الاسرار, ليلى و مجنون, هفت پيكر, شرفنامه و در پايان اقبال نامه مورد بررسى قرار گرفته اند. شيوه تحليل گر آن است كه ابتدا مختصرى به اثر و ويژگى هاى آن بپردازد و سپس بيتهاى كليدى را ذكر كند و انديشه هاى نظامى را به استناد آن ابيات برساند.
ـ طيف الخيال (گستره خيال)
شريف مرتضى, مترجم: نصرت الله فروهر, چاپ اول: تهران, سازمان تبليغات اسلامى, 1376, 38ص, وزيرى.
كتاب ترجمه اى است از اثر شريف مرتضى (علم الهدى) رهبر و پيشواى علويان در بغداد و يگانه روزگار خويش از لحاظ دانش و كلام و حديث و شعر, و نمونه كامل فرهنگ و تمدن و بينش در قرن چهارم و پنجم, يعنى عصر زرين ادبيات عرب. شريف مرتضى, اين كتاب را پس از بررسى و مطالعه اثر آمِدى (موازنه) درباره شعر ابى تمام و بحترى, پرداخته و شعرهاى خود و برادرش را در مورد (گستره خيال) بر شعرهاى آن دو افزوده و آن را (طيف الخيال) ناميده است. سيد مرتضى و سيد رضى در زمان حكومت آل بويه در بغداد مى زيستند. شريف مرتضى در اين اثر به زواياى باريك انديشه چهار شاعر, كشف گوشه ها و ابهامات ناشناخته آن پرداخته و سيرى را كه خيال در انديشه شاعر داشته به شكل آشكار و بارزى روشن كرده و اثر آمِدى را در بعضى موارد به نقد گرفته و آمِدى را به جهت بى توجهى به ژرفاى گستره خيال و سير آن به تعريض سرزنش كرده است.
ـ شكوه شمس: سيرى در آثار و افكار مولانا جلال الدين رومى
آن مارى شيمل, مترجم: حسن لاهوتى, مقدمه: سيد جلال الدين آشتيانى, چاپ سوم: تهران, شركت انتشارات علمى و فرهنگى, 1376, 988ص, وزيرى.
اين كتاب نتيجه چهل سال گفت و شنود نويسنده آن با مولاناست. گفت و شنودى بسيار خصوصى. در اين كتاب مولانا بيش تر به صورت انسانى ظاهر مى گردد بسيار حساس. انسانى به عالى ترين مفهوم كلمه كه انديشه هايش سخت بر قرآن و عرفان كلاسيك اسلامى استوار است و فروغ خورشيد حقيقت الهى با جلال و جمال خود در وجود شخص شمس الدين تبريزى بر او متجلى شده. مولانا كه بر اثر اين نور, انقلاب حال يافته در اين آتش مى سوزد و در پرتو اين نور نو به دنيا مى نگرد: او نشانه هاى عظمت خداوند و فيض و لطف حق را در همه جا آشكار مى يابد و تسبيح همه مخلوقات را مى شنود و با اشعارى فراموش نشدنى به ياد پيروان خود مى آورد كه حيات حقيقى تنها از راه تسليم شدن به عشق ميسر است. كتاب پس از سخن مترجم و اختصارات و ماخذ مترجم, ديباچه اى به قلم استاد سيد جلال الدين آشتيانى دارد و در پى آن پيشگفتار مؤلف و مطالب كتاب تحت عنوان زمينه, خيالبندى مولوى, الهيات مولوى و نفوذ جلال الدين مولوى در شرق و غرب آمده است. يادداشتهاى مولف, يادداشتهاى مترجم, فهرست آيات قرآنى, فهرست احاديث, فهرست افراد و جايها و كتابنامه در بخش پايانى كتاب ارائه شده است.
ـعرفان مولوى با تعليقات و اضافات
خليفه عبدالحكيم, مترجم: احمد محمدى, احمد ميرعلايى, چاپ چهارم: تهران, شركت انتشارات علمى و فرهنگى, 1376, 274ص, رقعى.
اين كتاب ترجمه اى است از كتاب پر ارزش دكتر خليفه عبدالحكيم به نام (مابعدالطبيعه رومى) كه به مناسبت عقيده و مسلك مولوى بر آن نام (عرفان مولوى) نهاده شده. كتاب داراى ده فصل است كه نخستين آن به عنوان درآمد كتاب آمده و نُه فصل ديگر به مسائلى اختصاص يافته كه اساس فكر مولوى است. مؤلف در درآمدى كه بر كتاب نوشته از مولوى و معلومات او و دوره اى كه در آن مى زيسته و علوم و اطلاعاتى كه زمينه فكرى او را ساخته, سخن مى گويد و به طور خلاصه سير تصوف را از نخستين زاهدى كه در جهان اسلام لقب صوفى گرفت تا زمان مولوى تعين و تحول فكر عرفانى را در خلال اين مدت روشن مى كند. سپس نحوه پرداخت مولوى را به بيان عقايد و نظريات خويش روشن مى كند. پس از آن به فصول كتاب مى پردازد, تحت عناوين: گوهر جان, مسأله خلقت, تطور, عشق ـ اختيار, انسان كامل, بقاى شخصيت (فنا و بقا), خدا, وحدت وجود صوفى. پايان بخش كتاب يادداشتها, واژگان فلسفى و عرفانى, مآخذ, و فهرست كتابها و رساله ها و نام كسان است.
ـ گزيده اشعار حافظ
مقدمه: بهاءالدين خرمشاهى, چاپ اول: تهران, مرواريد, 1376, 456ص, رقعى.
اين كتاب مشتمل بر گزينه اى از دويست غزل بر مبناى نسخه خلخالى (تصحيح خرمشاهى, نيلوفر, 1375) است. معيار انتخاب غزلها, توجه به ارزش ذاتى و جايگاه هنرى و سپس شهرت و مردم پسندى و رواج و روايى هر غزل بوده است. كتاب با مقدمه اى از آقاى خرمشاهى آغاز شده كه در آن از سرِّ رواج و روايى شعر حافظ سخن گفته و به بيان بعضى از وجوه شعر حافظ پرداخته است. حافظ اسطوره ساز و آفرينشگر است; حافظ مقام علمى و فرهنگى شامخى دارد; عرفان و اخلاق; حافظ انديشه مند است و در شعرش حكمت مى ورزد; حافظ مصلح اجتماعى است; سخنورى و صنعتگرى حافظ; وجوه امتياز شعر حافظ, عناوين ديگر مباحث ارائه شده در مقدمه است.
ـ نگاهى به سپهرى
سيروس شميسا, چاپ هفتم: تهران, مرواريد, 1376, 344ص, رقعى.
اين كتاب صورت نهايى يادداشتهايى است كه نويسنده تا چند سال پيش در كلاس ادبيات معاصر, درباره سهراب سپهرى ارائه داده. نويسنده در واقع نگاهى دارد به برخى از جنبه هاى شعر سهراب. او از معدود شاعرانى است كه دستگاه منسجم فكرى خاص خود را دارد و براى فهميدن شعر او بايد با فكر ايشان آشنا بود. هدف اصلى نويسنده در اين كتاب فهم متن شعر است. همچنين در اين كتاب انواع اضافه هاى تشبيهى و استعارى مورد دقت قرار گرفته است. در صفحات پايانى كتاب فهرست راهنما, فهرست آيات قرآنى و احاديث و اقوال مشايخ و كتابنامه ارائه گرديده است.
ـ مكالمات: گفته ها و شنيده هاى جلال آل احمد (1348ـ1341هـ.ش)
ويراستار: مصطفى زمانى نيا; زيرنظر: شمس آل احمد, چاپ اول: تهران, فردوس, 1376, 248ص, رقعى.
به معناى رايج و مصطلح, جلال آل احمد مصاحبه و گفت وگو با پرسش گران نشريات و مجلات رسمى نداشته و يا به ندرت داشته است. در ميان آثار بازمانده از آل احمد, ردپايى از مطبوعات ادبى, فرهنگى, اجتماعى و سياسى معاصر او به سختى يافت مى شود. اين كتاب شامل نه بخش است كه به ترتيب عبارتند از: (گزارش ميزگرد نقاشان) كه همان طور كه از يادداشت خانم دانشور برمى آيد, به دعوت (كتاب ماه) [كه مدير اصلى آن جلال آل احمد بود], گروهى از نقاشان در تالار روزنامه كيهان حضور يافتند تا تبادل نظرى درباره جست وجوى راه و رسم معقولى براى آينده نقاشى ايران كنند. بخش دوم كتاب با عنوان (زلزله بويين زهرا) درباره روستاييان ايرانى زلزله زده است. بخش سوم (يك گفت وگوى دراز) است كه نخستين مصاحبه حرفه اى, اصولى و جدى آل احمد به شمار مى رود. عناوين ديگر بخشهاى كتاب عبارتند از: مصاحبه اى كوتاه, گفت وگوى با يك فرنگى از فرنگ برگشته, گفت وگوى دراز با دانشجويان تبريز, درباره (نفرين زمين) و راه مردم.
ـ انواع ادبى
سيروس شميسا, چاپ پنجم: تهران, فردوس, 1376, 344ص, وزيرى.
انواع ادبى در رديف نظامهايى از قبيل سبك شناسى و نقد ادبى است كه يكى از اقسام جديد علوم ادبى به شمار مى رود. موضوع اصلى آن طبقه بندى آثار ادبى از نظر ماده و صورت در گروه هاى محدود و مشخص است. اين كتاب در اساس به كلياتى در باب انواع مختلف معروف آن پرداخته و در آن عناوين متعددى مورد بحث قرار گرفته است. هر فصل كتاب بالقوه مى تواند كتابى باشد, اما هدف نويسنده فقط ارائه معلوماتى در حد ضرورت براى دانشجويان بوده است. كتاب پس از پيشگفتار نويسنده و فصلى تحت عنوان كليات به چهار بخش و يازده فصل تقسيم شده. عناوين بخشها عبارتند از: انواع ديگر و انواع جديد, انواع ديگر و قوالب شعرى. يادداشتها, فهرستها, راهنما و فهرست ماخذ در صفحات پايانى كتاب ارائه شده است.
ـ سندس, دخترى در جستجوى حقيقت
بنت الهدى صدر; مترجم: محسن عابدى, چاپ اول: تهران, سازمان تبليغات اسلامى, معاونت پژوهشى, 1376, 108ص, رقعى.
شهيد بنت الهدى خواهر شهيد محمد باقر صدر از نويسندگان مسلمان معاصر است كه براى هدايت نسل جوان به خصوص قشر دختران و بانوان تلاش بى وقفه اى نمود. او در طول حيات پر بركت خود علاوه بر فعاليتهاى فرهنگى و اجتماعى و سياسى مختلف, تعدادى داستان نيز نوشت كه در طى آنها به مشكلات اجتماعى و خطرهايى كه بر سر راه دختران كمين كرده است, پرداخت. اين داستانها مربوط به حوادثى است كه در زندگى قشر زنان رخ داده و مى دهد. كتاب پس از مقدمه اى از ناشر و زندگى نامه شهيد بنت الهدى, به متن داستان (سندس, دخترى در جستجوى حقيقت), مى رسد.
مجله هاى پـژوهشى
ـ انديشه حوزه
سال سوم, شماره اول (پياپى9), تابستان76
بايستگيهاى حوزه از نگاه رهبرى; فقه جواهرى و ويژگيهاى آن; حكومت و كارآمدى; آرمانهاى فلسفه و علم; حقوق و قلمرو آزاديهاى بخش خصوصى در اسلام; درآمدى بر ارتباط و وسايل ارتباطى و….
ـ با معارف اسلامى آشنا شويم
سال شانزدهم, شماره 38, پاييز و زمستان76
چرا بايد آيين و مذهبى را اختيار كنيم؟; احساس حقارت يا خود كم بينى; حقوق اجتماعى از ديدگاه اسلام; كليد دانش; گوشه هايى از زندگى بزرگان; نگرشى بر احكام; خواندنيها و….
ـ بيّنات
سال چهارم, شماره 3, پاييز76
شرح حال شهيد حاج آقا مصطفى خمينى(ره); برخى مباحث فقهى در تفسير آقا مصطفى(ره); گرايشهاى عقلانى در تفسير آقا مصطفى(ره); مفهوم هدايت در ديدگاه حاج آقا مصطفى(ره); مزاياى ادبى (تفسير القرآن الكريم); جايگاه تفسير حاج آقا مصطفى(ره); استعانت, جز از خدا; بحثى پيرامون رسم الخط قرآن كريم; طرح جامع تفسيرى حاج آقا مصطفى(ره); نگاهى گذرا به دو چاپ از تفسير حاج آقا مصطفى(ره) و….
ـ پاسدار اسلام
شماره190, مهر76
فَىء در نظام اسلامى; آرمان انقلاب اسلامى از ديدگاه امام خمينى(ره); ويژگى هاى شخصيت صهيونيستى; سيره امام على(ع); مسأله حجاب در سيره حضرت زهرا(س); گامى به سوى عدالت اجتماعى و….
ـ پاسدار اسلام
شماره191, آبان76
نيايش شكايت كنندگان; ثروت اندوزى; تمدن غرب از ديدى منتقدانه; سيره سياسى امام على(ع) در عهد رسول الله(ص); علامه طباطبايى سرور اهل صفا و….
ـ پيام زن
سال ششم, شماره هفتم (پياپى67), مهر76
وراثت, نوجوانى, بلوغ; گفتگو با همسر سردار شهيد سيد ابراهيم تارا; ايتاليا و كابوسى به نام ازدواج; گفتگو با دكتر مرضيه دستجردى; گفتگو با دكتر سيما فردوسى; زن و خانواده در پاكستان; اخلاق معاشرت, مردم دارى و….
ـ پيام زن
سال ششم, شماره هشتم (پياپى68), آبان76
زندگى و شخصيت حضرت فاطمه(س); برداشتى تازه از فقه حقوقى (زن); تابش زهرا(س) در آينه شعر; كوثر, محبوبه امت (شخصيت فاطمه(س) از منظر قرآن); انديشه نور; زنان در آستانه ورود به بيستمين سال انقلاب اسلامى; فاطمه(س), درياى بيكران; درآمدى بر شناخت مسائل زنان; زن, خانواده و اشتغال; زن و امنيت اجتماعى; زن و مديريت; زنان, ديدگاههاى رييس جمهور و انتظارات; من فاطرم و اين فاطمه است, فدك, سايه سار حاكميت اهل بيت(ع); دفاع از حقوق زن, نگاهى از اين سو; نگاهى كوتاه به شخصيت زهرا(س) در منابع اهل سنت; زنان, بيعت, هجرت و جهاد; زن در عرصه سينماى ايران; حقوق خانواده و زن در قانون اساسى جمهورى اسلامى; پيشوايان(ع) و رفتار با همسر; بانوى نمونه اسلام; برنامه عمل ملى براى زنان, در مراحل نهايى و….
ـ پيام يونسكو
سال بيست وهشتم, شماره318, تيرماه76
بازار در گذشته و حال; كليساهاى باروك فيليپين; ژان پياژه, انديشه گرى پيشگام و كم نظير; آواى پنهانى فردريك موپو و….
ـ پيام يونسكو
سال بيست وهشتم, شماره319, مرداد76
هنر ميرا: پيكره سازى در برف و يخ; رقص يا صورتك; تئاتر و هنر اجرايى; پارك ملى تايى و….
ـ تاريخ و فرهنگ معاصر
سال ششم, شماره1و2 (پياپى 21ـ22), بهار و تابستان76
نخستين گامها در راه گسترش اسلام از بصره تا مرو; سيطره طلبى روسيه در ايران (در زمان پتر بزرگ); پيامدهاى واقعه گوهرشاد در آيينه اسناد نويافته; اسنادى از قيام آيت الله حاج آقا نورالله نجفى اصفهانى; مبارزات مردم كرمان عليه استبداد تا هنگام مشروطيت; توسعه و آزادى; پس از پيروزى انقلاب; در زندان با كمونيستها چه گذشت؟; درباره انتخابات رياست جمهورى ايران; يادى از فلاطورى و….
ـ التوحيد
السنة السادسة عشرة, رجب 1418هـ/ تشرين الثانى 1997م
معالم مرحلة ما بعد الاحياء.. قراءة فى مشروع الامام; المنهج العلمى فى القرآن.. الجذور فى الاسس; مناهج دراسة الاديان; الامام الخمينى و احياء الخطاب الدينى; الادخار و الاستثمار فى المنهج الاسلامي; التفكير بين النقد و الابداع; فلسفة المشروع الحضارى بين الاحياء الاسلامى و التحديث الغربي; سدنة التغريب يستأنفون حملاتهم المشبوهة (منتدى); حوار مع الشيخ محمد الغزالى و….
ـ حكومت اسلامى
سال دوم, شماره دوم (پياپى4), تابستان76
ضرورت حكومت يا ولايت فقها در عصر غيبت; ولايت فقيه و نقش خبرگان در آن; شايستگى زنان براى قضاوت و مناصب رسمى; شريعت الهى واحد و حاكميتهاى متعدد انسانى; انقلاب دينى, پژوهشى تاريخى; ابعاد جهانى نظريه سياسى اسلام(2); سازمان حكومتى در صدر اسلام; آرا و نظريات اخوان الصفا; زن و سياست, گرايشها و نگارشها; اسلام, دولت قديم و جديد و….
ـ حوزه
شماره 80 ـ79, فروردين, ارديبهشت, خرداد و تير76
مصاحبه با حضرت آيت الله سيد كاظم حائرى; اصلاح حوزه در نگاه شهيد صدر; ديدگاههاى فقهى شهيد آيت الله صدر; دستورالعمل اخلاقى از عالم نامور آيت العظمى شهيد سيد محمد باقر صدر; نگاهى به تلاشهاى احياگرانه شهيد صدر; شهيد صدر منادى وحدت; روش بررسى مسائل اقتصادى; تاريخ در نگاه شهيد صدر; مبانى منطق استقراء از ديدگاه شهيد سيد محمد باقر صدر; مصاحبه با حجةالاسلام و المسلمين شيخ محمدرضا نعمانى و الفتاوى الواضحه.
ـ حوزه
شماره 82 ـ81, مرداد, شهريور ـ مهر و آبان76
سپيده گشاى انقلاب; مصاحبه با استاد محقق و فيلسوف عاليقدر, سيد جلال آشتيانى; نگاهى به ديدگاههاى فقهى شهيد مصطفى خمينى; آيات الاحكام در آثار شهيد مصطفى خمينى(ره); رويكردهاى نوين استاد در دانش اصول; نقد مكتبهاى اصولى از ديدگاه شهيد مصطفى خمينى; دستورالعمل از عالم ربّانى و مفسّر ژرف انديش سيد مصطفى خمينى; سيرى در تفسير القرآن الكريم; سيرى در انديشه هاى كلامى; ديدگاهى شهيد مصطفى خمينى درباره ولايت و حكومت اسلامى; تلاشهاى سياسى و اجتماعى شهيد آقا مصطفى خمينى; نگاهى به زندگى علمى و آثار شهيد آقا مصطفى خمينى و….
ـ رسالت التقريب
العدد السادس عشر, الدورة الرابعة, ربيع الثانى ـ جمادى الاول 1418هـ/ 1997م
الوحدة الاسلامية عناصرها و موانعها; القصص القرآنى ـ القسم الرابع; الاكراه; الصداق; الحكومة الاسلامية من منظور الشاعر الكميت بن زيد; دراسة مقارنة فى المصطلحات; رسالتان بين واعظ زاده و بن باز; توجيهات الامام القائد; اسباب اختلاف الفقهاء للدكتور عبدالله التركي; الموسوعة الميسرة فى الاديان و المذاهب المعاصرة; دعوة الاسلام الى الوحدة و الاعداد من 1ـ16 من مجلة (رسالة التقريب) و….
ـ سروش
سال نوزدهم, شماره 861, آبان76
ويژه نامه هفته كتاب.
گزارش كامل مصاحبه مطبوعاتى آقاى مسجد جامعى; فروغ صبح دانايى كتاب است; تولد نثر جديد; طنز كتاب; گفتگو با رئيس هيئت امناى كتابخانه هاى عمومى; اين نويسنده ها, اين كتابها; كتابهاى زنده و كتابخانه هاى الكترونيكى پويا; هفته كتاب از نگاه ناشران; با ناشران كتابهاى سينمايى; دريچه اى به تازه هاى نشر; نكته هايى از نويسندگان; نقش كتابخانه ها در گسترش فرهنگ كتاب خوانى; حضور كتاب فروشيهاى زنجيره اى در اينترنت; از سنگ نبشته ها تا اينترنت; سروش در ديدار با اهل قلم و….
ـ فرهنگ همدان
سال سوم, شماره 10, تابستان76
ويژه نامه حضرت آيت الله العظمى آخوند ملاعلى معصومى همدانى(ره); بررسى سنگ محراب و سنگ نبشته مسجد جامع اسدآباد; نقش تاريخى محله ها در زندگى شهرى مردم همدان; سيرى در آثار مير سيد على همدانى; نگاهى اجمالى به درآمدهاى مالياتى و….
ـ كيهان انديشه
شماره73, مرداد و شهريور76
مسيحيت معاصر, جريانها و هدفها; معرفت شناسى حضورى; احياى فكر دينى; شناخت اجتماعى; مختصات و تقسيمات علم; جنبش ذاتى طبيعت; درآمدى بر فلسفه دين; تأملى در جاودانگى عذاب كفار; فراانديشه ها; بوداق منشى قزوينى; تأثير عارفان بر گلستان و بوستان و….
ـ كيهان فرهنگى
سال چهاردهم, شماره پياپى136, مهر76
جايگاه و كاركرد فرهنگ در جامعه مدنى; عبارتهاى وصفى در شعر خاقانى; ارزشهاى اجتماعى در داستانهاى نذير احمد; رهيافت دين شناسى امام خمينى(ره); اجتهاد, كليد درهاى بسته(2); ايمان و اسلام(2); اخلاق و عرفان; تأثير فرهنگ اسلامى در شكوفايى تمدن مغرب زمين; زبان فارسى پيش دانشگاهى; جهانى بودن امثال و حكم; حسرت روح صوفى دجال; آفرنش هنرى از ديدگاه افلاطون; استاد محمد تقى جعفرى, مرد كتاب و قلم جهان و….
ـ مجلس و پژوهش
سال چهارم, شماره 22, فروردين ـ ارديبهشت76
امروز, عصر مديران كارآمد است; توسعه و انگاره هاى دنياگرا; بودجه76, يك گام به جلو, ساختار پيشين; اينترنت و پنجره خانه ملت; لايحه فقرزدايى و نابرابرى هاى درآمدى; اخبار مجلس شوراى اسلامى; اخبار مجالس دنيا و….
ـ مديريت دولتى
شماره 36, بهار76
معيارهاى عمومى شايستگى و برترى نيروى انسانى در مديريت اسلامى; استراتژيها و سياستهاى مديريت منابع انسانى; الگوى تصميم گيرى بر مبناى اخلاقيات, عوامل مؤثر در هدايت رفتار كاركنان; استفاده نابجا از اختيارات و….
ـ مرآة الكتب
العدد 43, السنة الرابعة, جمادى الاولى 1418هـ
(الجمعة سوق الكتاب) و (مقهى الكتاب); المكتبة الرسالية محمد هادى الغريفى; شخصية العدد الشيخ محمد هادى معرفت; المكتبة الوطنية فى الجمهورية الاسلامية; تقرير عن المؤتمر العالمى العاشر للوحدة الاسلامية; دور الدكتور عبد الجبار شرارة فى رعاية الكتاب الناشئين شهاب الدين الحسيني; المقالات التاريخيه.
ـ معرفت
سال ششم, شماره دوم (پياپى22), پاييز76
پلوراليسم (گفتگو); پلوراليسم, بررسى اصول اخلاقى و سياسى; مبانى فكرى سكولاريسم; علم سكولار و علم دينى; نظام بين المللى و توسعه يافتگى دنياى اسلام; همگرايى در خاورميانه; اسلام ثروة, اسلام شحنه, اسلام ثورة; فلسفه سياسى افلاطون; تفسيرگرايى تأويلى; پايان فضيلت و….
ـ مسجد
سال ششم, شماره 33, مرداد و شهريور76
عقل و وحى در بستر زمان; پژوهشى درباره كتاب من لايحضره الفقيه; مسجد و هنر; سير تحول در هنر و معمارى گنبد; اذان و مأذن; مساجد آفريقاى شرقى و….
ـ موعود
شماره چهارم, مهر و آبان76
جامعه موعود الگويى براى ساختن جامعه مطلوب; رجعت(4); شرح دعاى ندبه; گفتگو درباره مهدى(ع) و….
ـ ندا
سال هفتم, شماره 22, پاييز76
دولت نو و چشم اندازهاى تازه; گزارشى تكان دهنده از وضعيت زنان در پاكستان; جامعه مدنى, تعريف و ويژگيها; ارزيابى مواضع ايران در سياست خارجى; نگاهى به تأليفات مرحوم حاج آقا مصطفى; خاطرات حجةالاسلام والمسلمين محتشمى از زندگى و شهادت مرحوم حاج آقا مصطفى(ره) و….
ـ نشريه دانشكده الهيات و معارف اسلامى مشهد
شماره 32و34, پاييز76
شيوه هاى اسلامى كردن دانشگاهها; مطالعه تطبيقى در اصول و عقايد اديان وحيانى; تاريخچه علم تاريخ فقه; استحسان در نگاه ابن تيميه; مقدمه اى بر تعارض ادله; قاعده لاضرر و بهداشت محيط زيست; قواعد فقهى در مذاهب پنج گانه; مرآة التوحيد و نجاة من التقليد و….
ـ نمايه
سال هفتم, شماره 6 (پياپى67), مهر76
نمايه نشريات علمى و فرهنگى و كتابهاى روز.
ـ وقف ميراث جاويدان
سال پنجم, شماره 18, تابستان76
(ما ادريك) در قرآن مجيد; حقيقت وقف; گفتگو با استاد سيد احمد حسينى اشكورى; وقف در حقوق فرانسه; مرورى بر نظريه ولايت در عرفان ابن عربى; وقف نامه مصلاى امام خمينى(ره) تبريز; كاربرد حروف در قرآن كريم و….
l
كتابشناسى توصيفى حكيم مؤسس آقا على مدرس طهرانى
کديور محسن
آقا على مدرس طهرانى (1234ـ1307ق)1 فرزند ملا عبدالله زنوزى يكى از بزرگترين فلاسفه قرون اخير جهان اسلام است. صدرالمتألهين شيرازى, ملا على نورى, ملا هادى سبزوارى, آقا محمّدرضا قمشه اى و آقا على مدرس طهرانى پنج شاخص مهم حكمت متعاليه به شمار مى روند. امتيازات انديشه فلسفى آقا على مدرس را به اختصار مى توان اين گونه برشمرد:
1. آقا على از چيره دست ترين شارحان آراى صدرالمتألهين و مبانى حكمت متعاليه است. شرح حكمت متعاليه آقا على در قالب تعليقات موجز و متين او بر شش كتاب اصلى ملاصدرا بويژه اسفار حاوى ژرفترين تحقيقات در زواياى انديشه فلسفى صدرالمتألهين است.
2. اگرچه همّت غالب پيروان حكمت متعاليه مصروف شرح و تأييد مبانى و آراى صدرالمتألهين بوده است; بارزترين ويژگى آقا على مدرس طهرانى, كه وى را در زمان حياتش شايسته عنوان برازنده (حكيم مؤسّس) كرد, تصرّف وى در مبانى و ارائه تقريرهاى تازه از اصول صدرايى, نقد حكيمانه آراى فيلسوف پرآوازه شيراز, و ارائه نظرياتى جديد در چندين مسأله فلسفى است. ديدگاههاى بديع وى در مباحث معاد جسمانى, اعتبارات ماهيت, حمل, وجود رابط, علم و تقريرهاى تازه اى از مسائل اصالت وجود, وحدت وجود, بساطت وجود, حركت جوهرى و… شاهدى بر اين مدعاست.
3. بدايع الحكم مهمترين تأليف حكيم مؤسّس, پس از اسفار معتبرترين كتاب حكمت متعاليه است. تقريرهاى استادانه آقا على از مباحث مختلف الهيات بالمعنى الاخص در بدايع, نمايى با عظمت از انديشه فلسفى اسلامى ارائه مى كند. بدايع از حيث ديگر, يكى از مهمترين كتابهاى فلسفى به زبان فارسى به شمار مى آيد. بدايع را مى بايد در كنار دانشنامه علايى, رسايل فارسى سهروردى, مصنفات بابا افضل كاشانى و درة التاج قطب الدين شيرازى, استمرار سنّت حسنه نگارش متون فلسفى به زبان فارسى دانست. بدايع الحكم معتبرترين نماينده حكمت متعاليه در زبان فارسى است.
4. با آقا على, فلسفه تطبيقى در جهان اسلام ـ به يك معنى ـ آغاز مى شود. صفحات پايانى بدايع الحكم نخستين جلوه آشنايى فلاسفه مسلمان با آراى فلاسفه پس از رنسانس غرب را به نمايش مى گذارد. هرچند اين اشاره بسيار گذرا, اجمالى و غير كافى است, اما اين مهم را خاطرنشان مى سازد كه حكيمان مسلمان نبايد از انديشه فلسفى معاصرِ خارج از جهان اسلام بى اعتنا بگذرند.
به رغم اهميت فراوان آثار اين فيلسوف عالى قدر نه تنها اكثر آثار وى تاكنون منتشر نشده, بلكه حتى همه كتب و رسايل وى هنوز شناسايى نشده است. در رساله سرگذشت و الذريعة تنها يك چهارم آثار وى ذكر شده است.2 هرچند متأسفانه آثار بسيارى از اعاظم حكماى متعاليه به همين بليّه مبتلا هستند.3
با توجه به ارزش انديشه فلسفى حكيم مؤسّس, معرّفى و تشريح آثار وى طى سه مرحله پيش بينى شد: مرحله اوّل: شناسايى و گردآورى آثار آقا على ; مرحله دوم: تنظيم, تصحيح, تحقيق و انتشار مجموعه آثار آقا على ; مرحله سوم: تحليل انتقادى آراى ابتكارى حكيم مؤسّس. در اين مجال تنها حاصل مرحله اوّل تقديم دوستداران فلسفه اسلامى مى شود. مرحله دوم در شرف اتمام است و مرحله سوم در دست انجام.
اين كتابشناسى توصيفى شامل شش بخش است. در بخش اوّل هجده كتاب و رساله به جا مانده از آقا على معرفى مى شود. در بخش دوم از دو تقرير از دروس و ابحاث آقا على ياد كرده ايم. در بخش سوم سه كتاب مفقود حكيم مؤسس شناسايى شده است. در بخش چهارم از آثارى كه انتسابشان به آقا على محرز نشده پرده برداشته شده است. بخش پنجم به معرفى كتب, رسايل و مقالاتى كه به شرح, حاشيه و نقد آثار آقا على پرداخته اند, اختصاص يافته است. بخش ششم عهده دار معرفى, منابع عمومى و خصوصى پيرامون احوال آقا على مدرس طهرانى است.
سه بخش اوّل اين كتابشناسى با تفحص در كليه فهرستهاى منتشر شده نسخ خطى موجود در ايران, مراجعه مستقيم به گنجينه نسخ خطى, مطالعه تك تك آثار منسوب به آقا على و نيز مشورت با اساتيد فلسفه و مطّلعان از نسخ خطى تنظيم شده است.4
محدوديتهاى اين كتابشناسى به قرار ذيل است: اولاً, متأسفانه همه نسخ خطى در كتابخانه هاى عمومى و خصوصى ايران فهرست نشده است. ثانياً بعضى از فهرستهاى موجود دقيق نيستند و به رغم زحمت فراوان نويسندگان, اشكالاتى در آنها راه يافته است. ثالثاً: با رجوع به بسيارى از فهرستهاى منتشر شده نسخ خطى كتابخانه هاى خارج از ايران, به واسطه فراهم نبودن همه فهارس, تحقيق در حوزه خارج از ايران ادامه دارد. نگارنده اميدوار است آثار مفقود آقا على را در يكى از سه مورد ياد شده بيابد. انتشار اين فهرست از باب (الميسور لايسقط بالمعسور) درخواستى از همه ارباب فضل و حكمت است كه با تذكر كاستى ها و نواقص, اين مجموعه را تكميل كرده, دين خود رابه حكيم مؤسّس ادا نمايند. * بخش اوّل: آثار به جا مانده از آقا على مدرس طهرانى
در اين بخش هجده اثر و رساله كه به خامه آقا على نگارش يافته و به زمان ما رسيده است, به ترتيب الفبايى معرفى مى شوند. اين معرفى با اشاره به نكات ذيل صورت مى گيرد: عنوان اصلى و عناوين ديگر اثر, مشخصات كامل نسخ خطى, چاپ سنگى و چاپ مصحّح اثر, جملات آغاز و انجام اثر, تحليل مختصر محتوا و اشاره به فصول اصلى, مراجعى كه ذكرى از اين اثر در آنها رفته است; حاشيه, شرح و نقد اثر در صورت نگارش, تاريخ نگارش, زبان نگارش و بالاخره ارتباط هر اثر با ديگر آثار آقا على.
1. بدايع الحكم
اين كتاب مشهورترين اثر آقا على مدرس است, تا آنجا كه گاه از وى بنام (صاحب بدايع) ياد مى شود. نگارش اين كتاب هفت ماه قبل از وفات ايشان به پايان رسيده است. بديع الملك ميرزا عمادالدوله (متولد حوالى 1260 و متوفى بعد از 1313ق) از شاهزادگان فاضل قاجار ـ شاگرد ميرزا على اكبر حكمى يزدى در فلسفه اسلامى و داراى اطلاع اجمالى از فلسفه معاصر غرب ـ سؤالاتى از حكماى عصر خود از جمله ميرزا على اكبر حكمى,5 آقا محمدرضا قمشه اى6 و آقا على مدرس طهرانى مطرح مى كند. بدايع الحكم متن پاسخ تفصيلى آقا على به هفت سؤال7 بديع الملك است و نام كتاب از نام پرسشگر به وديعه گرفته شده است. بيش از سه چهارم كتاب پاسخ به سؤالات اوّل و دوم درباره علم واجب و نسبت وجود واجب به وجود ماسوى اختصاص دارد. پاسخ سؤالات سوم و پنجم بسيار مختصر است و در پاسخ سؤال هفتم رقيقه اى از فلسفه تطبيقى همراه با ذكر نام برخى فلاسفه غرب ديده مى شود. پاسخ هر سؤال به چند بديعه تقسيم شده است. عنوان هر بديعه ـ كه مجموعاً به سى و دو مورد مى رسند ـ با عناوين فصوص محيى الدين قابل مقايسه است, مثلاً بديعة جبروتية فى كلمة قدسية, بديعة تقدسية فى كلمة تنزيهية, بديعة عرفانيه فى كلمة قرآنية…, در ذيل هر بديعه عناوين فرعى ديگرى از قبيل كشف و انارة, مناقشة انتقادية, تحقيق عرشى, دراية و هداية و… به چشم مى خورد. بدايع مشحون از آراء بديع فلسفى است. آقا على تنها به حدود سؤال اكتفا نكرده, و به مناسبت, بسيارى از مطالب لازم فلسفى را متذكر شده است. در چندين مسأله از جمله اصالت وجود, بساطت وجود, علم و حركت جوهرى تقريرهاى تازه و آراى جديدى ارائه نموده است. نثر فارسى و سبك خاص نگارش آقا على در بدايع قابل اعتناست. حكيم مؤسس ضمن نقل آثار بسيارى از حكما بويژه صدرالمتألهين و والد خويش, ملا عبدالله زنوزى به تحليل و نقد و نكته سنجى آراى آنان پرداخته است. در رساله خودنوشت سرگذشت, الذريعه و كشف الاستار از بدايع ياد شده است. به اعتبار اينكه بدايع در زمره آخرين آثار آقا على است. بسيارى از مطالبى كه حكيم مؤسس در ديگر آثار خود بويژه در تعليقات و رسائل اسفارى مطرح كرده, عينا در بدايع به چشم مى خورد. وى در بدايع از سه اثر ديگر خود يعنى سبيل الرشاد فى اثبات المعاد, رسالة فى العلة و المعلول و تعليقات اسفار مطلب نقل كرده است.
آغاز: خدايى را ستايش كنيم و پرستش كه هستى و بودش را آلايشى نيستى و نابودى نيست. پس يكتا و بى همتا و زنده و دانا و توانا و بينا و شنوا و گويا است.
انجام: كتاب بدايع الحكم در شب پنجم جمادى الاولى از هزار و سيصد و هفت هجرى به تحرير نگارنده كه در لسان خلق به آقا على مدرس معروف است و اميد دارد كه از خدّام اهل علم و معرفت محسوب شود اتمام يافت. نسخ خطى:
1. نسخه اصل دستنويس آقا على.8
2. نسخه كتابخانه ملك, شماره 1723, تاريخ كتابت 1307.
3. نسخه كتابخانه ملك, شماره 942, تاريخ كتابت 1308.
4. نسخه كتابخانه ملك, شماره 2582, تاريخ كتابت 1311.
چاپ سنگى:
در سال 1314ق با مقدمه حيدرقلى خان قاجار به خط احمد هزار جريبى و توسط حاج شيخ احمد شيرازى در 287 صفحه در تهران منتشر شده است.
چاپ مصحح اين كتاب در شرف انتشار است.9
براى آشنايى با نقد بدايع, ر.ك: رساله ودايع الحكم فى كشف خدايع بدايع الحكم, محمد صالح حائرى مازندرانى (علامه سمنانى), 1377هـ.ق. منتشر شده در جلد سوم حكمت بوعلى سينا.
2. تعليقات الاسفار (حواشى الاسفار)
الحكمة المتعالية فى الاسفار العقلية الاربعة مهمترين اثر صدرالمتألهين شيرازى (م1050) و يكى از بزرگترين آثار فلسفى جهان اسلام است. بزرگترين حكيمان مسلمان چهار قرن اخير بر اسفار حاشيه و تعليقه نگاشته اند. يكى از عالمانه ترين حواشى اسفار تعليقات آقا على مدرس است. تعليقات اسفار بعد از بدايع الحكم مهمترين اثر آقا على به حساب مى آيد. در رساله خودنوشت سرگذشت و الذريعه از آن ياد شده است. پنج تعليقه مفصل اسفار در زمان حيات آقا على به صورت رسايل مستقلى درآمده اند. اين رساله هاى برآمده از تعليقات اسفار عبارتند از:
رسالة فى الوجود الرابط, رسالة فى العلّة و المعلول, رسالة فى طريقة الصديقين, رسالة فى التوحيد و رسالة سبيل الرشاد فى اثبات المعاد.
گفته مى شود (آقا على تمامى حواشى خود را كه در طول زمان و قبل از چاپ سنگى اسفار در حواشى اسفار خطى نوشته بود, به كنار صفحات اسفار چاپ طهران به خط خود منتقل كرده است. اين نسخه در كتابخانه مرحوم ميرزا فضل الله خان آشتيانى ديده شده است.) قول ديگر حاكى است كه (آقا على به يكى از تلاميذ خود به نام شيخ محمد رشتى دستور داد كه اين حواشى را به صورت كتاب مستقلى درآورد, ميرزا احمد آشتيانى صفحات و سطور اسفار را كه اين تعليقات ناظر به آن موارد است مشخص كرده اند, متأسفانه بسيارى از اوراق اين مجموعه مفقود گرديده است.)10
آنچه تاكنون از اين تعليقات به دست آمده, نظر شيخ آقا بزرگ را تأييد مى كند (هى قليلة على بعض مواضع الاسفار)11
از 257 تعليقه به دست آمده, 8 تعليقه مختصر بر سفر اوّل, 188 تعليقه بر سفر سوم و 61 تعليقه بر سفر چهار است و از سفر دوم تعليقه اى به دست نيامد. مفصل ترين اين تعليقات به سفر سوم اختصاص دارد نه سفر نفس. در مجموع مباحث ربوبيات بيشترين دغدغه خاطر حكيم مؤسس در تعليقات اسفار است. نگارش اين تعليقات همزمان با تدريس اسفار توسط آقا على بوده و با توجه به اينكه آقا على چندين دوره اسفار تدريس كرده است. اين حواشى در طى حدود سى سال از 1289ق تا اواخر عمر حكيم مؤسس به رشته تحرير درآمده است.
آغاز: قوله (فان الفصل كالعلة المفيدة للجنس باعتبار بعض الملاحظات) هو اعتبار, بشرط لا, فان الفصل يؤخذ من الصورة, و الصورة شريكة العلة للمادّة التى هى مأخذ الجنس, فالفصل كالعلّة المفيدة للجنس.
انجام: قوله (وهى تحوى على حرور و زمهرير…)
الحرور ينشأ من الافراط فى القوة الشهوية و الغضبية بعدم الانزجار من المعاصى بالنواهى الالهية. و الزمهرير من التفريط فيهما بعدم فعل الواجبات بامتثال الاوامر, فمزاج جهنم مايل الى الافراط و التفريط بخلاف الجنّة فانّ مزاجها على الاعتدال, تدبّر تفهم.
نسخ خطى:
1. نسخه خطى شماره 1789 كتابخانه مجلس شوراى اسلامى, به خط آقا على, تعليقات على حواشى السبزوارى على السفر الثالث من الاسفار. تاريخ كتابت تعليقه هاى اوليه 1289هـ.ق. بعضى تعليقه ها ناظر به متن اسفار و بعضى ناظر به حواشى سبزوارى بر اسفار است. اين نسخه مطمئن ترين نسخ موجود است.
2. حواشى خطى بر نسخه چاپ سنگى اسفار شماره 3821 كتابخانه مدرسه مروى تهران. به خط شيخ على مدرس نورى شاگرد آقا على بر سفر سوم و چهارم اسفار. شيخ على اين نسخه را نزد آقا على تلمذ كرده است. زمان پايان تدريس آقا على محرم 1306 است. شيخ على خود نيز بعداً بر اين نسخه اسفار با امضاى 110 يا ش110 حاشيه زده است, كه نبايد با حواشى آقا على كه با امضاى الاستاد المؤسس آقا على المدرس يا من الاستاد است, اشتباه كرد. اين نسخه به لحاظ تعداد حواشى بيشترين تعليقات را در بر دارد و با نسخه قبلى نيز حواشى مشترك فراوانى دارد. ولى متأسفانه در زمان صحافى تعدادى از تعليقات كنار صفحات ساقط شده است.
3. حواشى خطى بر نسخه چاپ سنگى اسفار كتابخانه شخصى استاد سيد جلال الدين آشتيانى در مشهد. به خط يكى از فضلاى تهران از شاگردان آقا على, آقا محمدرضا و آقا غلامعلى. داراى تعليقات معدودى بر سفر اوّل و سوم اسفار.
4. اسفار نسخه خطى شماره 49 كتابخانه چهلستون مسجد جامع تهران, تعليقات معدودى بر سفر سوم و چهارم اسفار نام كاتب و تاريخ كتابت مشخص نيست. غالب اين تعليقات با نسخه دوم مشترك و خط آن با خط نسخه اوّل قابل مقايسه است.
5. اسفار نسخه خطى شماره 1707 كتابخانه مجلس شوراى اسلامى به خط ملا عبدالله زنوزى, داراى چند حاشيه مختصر به خط آقا على بر سفر اوّل و چهارم اسفار.
6. نسخه خطى كتابخانه شخصى استاد حسن حسن زاده آملى در قم (به نقل از خود ايشان).
7. تعليقه واحده (ان النفس كل القوى) كتابخانه امام جمعه زنجان (ر.ك: اشكورى, دليل المخطوطات, ج1, ص154)12
اين تعليقه واحده در حاشيه شرح الهداية الاثيريه ملاصدرا (چاپ تهران, 1313ق, صفحه 380 تا 382) درج شده است.
ضمناً آقاعلى در بدايع الحكم (صفحه 196 و 260 و 270 چاپ سنگى) ده تعليقه خود بر اسفار را به طور كامل نقل مى كند. هفت مورد از اين تعليقات در هيچيك از نسخ ياد شده يافت نشد. چاپ مصحّح:
1. در اسفار 9جلدى (چاپ اوّل: قم, 1378ق, افست مكرر در قم و بيروت) در جلد هشتم (اوائل سفر نفس) 33 تعليقه (امضاى م: مدرس طهرانى) منتشر شده است. اين حواشى در هيچ يك از نسخ خطى فوق ديده نمى شود و مشخصات نسخه خطى اين حواشى نيز در مقدمه ذكر نشده است.
2. بخش اوّل اين تعليقات (تا پايان موقف ثالث از سفر ثالث) شامل 125 تعليقه به تنظيم, تصحيح و تحقيق نگارنده در فصلنامه نامه مفيد, قم, (تابستان, 1376, شماره 10) منتشر شده است. بخش دوم اين تعليقات (تا پايان سفر سوم) در شماره 11 نامه مفيد در دست انتشار است. بخشهاى ديگر اين تعليقات در شماره هاى بعدى همين مجله منتشر خواهد شد. ان شاءالله.
3. التعليقات الاصولية
آقا على مدرس, فقه و اصول را در سه حوزه اصفهان (از جمله نزد والدش ملا عبدالله زنوزى), عتبات عاليات و در طهران (نزد شاگردان شيخ انصارى) تحصيل كرده است. مهمترين استاد منقول آقا على, ميرزا حسن آشتيانى (1248ـ1319ق) شاگرد طراز اوّل شيخ انصارى است. آقا على رسائل شيخ را خدمت ميرزا حسن (بعد از 1285) تلمّذ كرده است. گفته مى شود (ميرزاى آشتيانى نيز نزد وى به فراگيرى شرح هدايه ملاصدرا اشتغال داشته است).13 آقا على در تعليقات الشواهد الربوبية در دو مورد به آراى اصولى خود اشاره كرده است. يكى در تعليقه شماره 10: (و من هنا ظهر ما اخترناه من جواز اجتماع الامر و النهى) و ديگر در حاشيه تعليقه شماره 20: (ومن هنا يظهر بطلان مذهب صاحب المعالم قدّس سرّه فى المشترك اذ اخذ قيد الوحدة و جعله بشرط شئ…)
به هر حال تنها اثر به جا مانده از آقا على در منقول تعليقه وى است بر رساله اى از ميرزا حسن آشتيانى. اين رساله كه حاوى فوائد اصولى است در زمان حيات شيخ انصارى يعنى قبل از 1281 به رشته تحرير درآمده است. (هنگام نقل قول از شيخ, از او به الاستاد دام ظله يا شيخنا الانصارى دام ظله ياد مى كند.) اگرچه در آغاز و انجام اين رساله نام مرحوم آشتيانى ذكر نشده, اما عباراتى از قبيل (و زيادة التحقيق و الفروع تطلب من تعليقاتنا على نسخة شيخنا دام ظله) و سازگارى مطالب آن با بحر الفوائد, انتساب آن را به ميرزاى آشتيانى قطعى مى سازد.
آغاز رساله: اصل فى اشتراك التكليف, لايخفى على مذهب العدليه ان كل فعل مطلق او مع قيد او ازيد عنوان و موضوع لحكم تقتضيه…)
اصولى كه در اين رساله مورد بحث قرار گرفته عبارتند از: 1. اصل فى اشتراك التكليف 2. اصل فى حكم المكلف الخارج عن العادة و المشتبه بكله او بعضه يكون فيه عضو زائد او ناقص و الخنثى و ذوى الحقوين, 3. اصل فى تأخر الحادث 4. اصل فى العدول و الانقلاب و الكشف و النقل, 5. اصل فى ادّلة خاصة واردة على الاستصحاب, 6. فى تحقيق قولهم الاحكام تتبع الاسماء 7. فى تحقيق الاعتياد و العادة و الامر العادى, 8. فى اصالة عدم التداخل و التقدم.
متاسفانه نسخه به جا مانده از اين رساله ناتمام است و آخرين جمله آن اين است:
(الثالث, قد حقّقنا فى تعليقاتنا على رسائل شيخنا الانصارى دام مجده انه ما لم يكن فى الفعل مصلحة ملزمة حتى فى العبادات لايأمر به الشارع و ما لم يكن فيه مفسدة ملزمة لاينهى عنه و هذه المصلحة و المفسدة غير الثواب.)
اين رساله ناتمام ميرزاى آشتيانى 27 صفحه دارد, ادامه آن بخشى از بحر الفوائد فى شرح الفرائد است و در بين آثار آشتيانى معرفى شده در نقباء البشر شيخ آقا بزرگ و ريحانةالادب چنين رساله اى ثبت نشده است.
آقا على مضامين اين رساله را در خدمت ميرزاى آشتيانى تلمّذ كرده است. در نخستين تعليقه (هكذا سمعت منه دام ظله) به چشم مى خورد. اين تعليقات 77 مورد و اكثر آنها مختصرند.
آغاز تعليقات: قوله (كمّا) اى حد و مثل من له يد زائده, و المراد من الكيف هو الصِغَر و الكبر كمن له يد طويلة او عريضة خارجة عن المتعارف, هكذا سمعت منه دام عزّه.
انجام تعليقات: قوله (وصلوة اخرى وجوباً…) والوجوب و الاستحباب مختلفان لنا شدّة وضعفاً.
نسخه خطى: كتابخانه خصوصى دكتر شهيدزاده از ورثه آقا على مدرس, به خط آقا على با امضاى مألوف 110 فاقد تاريخ كتابت.
اين تعليقات تاكنون منتشر نشده است.
4. تعليقات حواشى صدرالمتألهين على الهيات الشفا
كتاب شفا بزرگترين و معتبرترين دايرةالمعارف فلسفه مشاء در جهان اسلام به حساب مى آيد. الهيات شفا يكى از دو اثر بزرگ ابن سينا و در زمره پنج اثر طراز اوّل فلسفه اسلامى شمرده مى شود. الهيات شفا حاوى ده مقاله در امور عامّه و الهيات بالمعنى الاخص است. صدرالمتألهين تا اواسط مقاله ششم در علت و معلول بر الهيات شفا تعليقه نگاشته, كه حاوى آخرين تحقيقات و عميق ترين تأملات حكمت متعاليه مى باشد. آقا على مدرس بر حواشى ملاصدرا 17 تعليقه به رشته تحرير درآورده است (16 تعليقه بر حواشى مقاله اول در كليات مباحث وجود و يك تعليقه بر مقاله دوم در ماده و صورت).
آغاز: قوله (النظر فيه فى علم من العلوم الجزئية) اذ عند ذلك لايخلو من ان يكون عرضاً من اعراض موضوع العلم الجزئى او نوعاً من انواع تلك الاعراض, او لا يكون عرضاً من اعراضه و لا نوعاً لعرض من اعراضه…)
انجام: (ويحصل من ذلك ان تبدّل الصورة الى صورة اخرى انّما هو متجدّدات جوهرية و تحوّلات ذاتية و الاّ لزم انعدام الجسم بالمرّة, فافهم ذلك كلّه.
نسخه خطى: حواشى ملاصدرا بر الهيات شفا, شماره 1779 كتابخانه مجلس شوراى اسلامى, تعليقات به خط آقا على و امضا مألوف 110, بدون تاريخ كتابت.
اين تعليقات تاكنون منتشر نشده است.
5. تعليقات حواشى صدرالمتألهين على شرح حكمة الاشراق
كتاب حكمة الاشراق مهمترين اثر شهاب الدين سهروردى (م.587) و يكى از پنج اثر بزرگ فلسفه اسلامى است. مهمترين شرحهاى حكمة الاشراق, شرح قطب الدين شيرازى (م710) است كه از ديرباز كتاب درسى فلسفه اشراق در حوزه هاى علميه بوده است. صدرالمتألهين بر اين شرح حواشى قيّمه اى نوشته است كه حاوى نقاديهاى ظريف نسبت به آراى شيخ اشراق است. آقا على مدرس نيز بر حواشى ملاصدرا 30 تعليقه نگاشته است. تمامى اين تعليقات متعلق به قسم اوّل فى ضوابط الفكر حكمة الاشراق است. تعليقه مختصر اوّل مربوط به مقاله ثانيه آن و ديگر تعليقات مربوط به فصل سوم از مقاله سوم آن (يعنى صفحه 171 تا 254 شرح حكمة الاشراق چاپ سنگى) است. در اين تعليقات سه مسأله هيولى و صورت, اعتبارات عقليه و مُثُل افلاطونية مورد بحث قرار گرفته است.
آغاز: (فى الصحاح و الحجلان مشية المقيد يقال حجل الطائر يحجل و كذلك اذا نزا فى مشيته…)
انجام: (فالسائل على هذا توهّم انّ الجهات الفاعلية منحصرة فى الجهات الطولية و ان كل ما يحصل فى النشأة العقلية فهو حاصل فى سلسلة طولية, فتدبّر فى ما لوّحناه اليك, فانّ فيه فوائد كثيرة.
نسخه خطى: حواشى صدرالمتألهين بر شرح حكمة الاشراق, شماره 1767, كتابخانه مجلس شوراى اسلامى, تعليقات به خط آقا على, با امضاى مألوف 110 عفى عنه. فاقد تاريخ كتابت.
اين تعليقات تاكنون منتشر نشده است.
6. تعليقات شرح الهداية الاثيرية
هداية الحكمة كه از آثار اثيرالدين ابهرى است, از زمان تأليف مورد عنايت متكلمان و حكيمان مسلمان واقع شد و بر آن شروح متعددى نگاشته شده كه مهمترين آنها شرح ميبدى و شرح ملاصدرا است. شرح ملاصدرا بر طبيعيات و الهيات هدايه اثيريه در زمره نخستين آثار حكيم شيراز به حساب مى آيد. آقا على مدرس بر فن اوّل طبيعيات شرح هدايه اثيريه يعنى سماع طبيعى, 94 تعليقه نگاشته است. اين تعليقات متعلق به فصل دوم در اثبات هيولى است و تنها تعليقه آخر مربوط به فصل سوم در عدم تجرّد صورت جسميه از هيولى مى باشد. در اين تعليقات آقا على از شفا, تلويحات و اسفار مطلب نقل كرده. به علاوه در دو موضع از شرح خود بر اثولوجيا بنام اصول الحكم, سطرهايى را نقل كرده است.
آغاز: قوله (انّما النزاع فى ان ذلك الامر اجزاء لايتجزّي…) اى اشياء ذوات اوضاع جوهرية لاينقسم بوجه من وجوه الانقسام التى هى الوهمى و الفرضى و القطعى و الكسرى.
انجام: مجموع الزيادات الغير المتناهية ايضاً مجموع زيادات يجب وجودها فى بعد, فافهم ذلك.
نسخه خطى: شرح الهداية الاثيرية, شماره 1877 كتابخانه مجلس شوراى اسلامى, به خط ملا عبدالله زنوزى, تعليقات به خط آقا على با امضاى مألوف 110 عفى عنه, فاقد تاريخ كتابت.
چاپ سنگى: شرح الهداية الاثيرية, تهران 1313ق, صفحه 24ـ 55. لازم به ذكر است كه در چاپ سنگى حدود 10% تعليقات از قلم افتاده است.
چاپ مصحح اين تعليقات هنوز منتشر نشده است.
7. تعليقات شوارق الالهام
تجريد الكلام يا تجريد الاعتقاد خواجه نصيرالدين طوسى از مهمترين كتب كلام اسلامى و نقطه عطفى در اين علم به حساب مى آيد. بر هيچ كتابى در فلسفه و كلام به اندازه تجريد شرح و حاشيه نگاشته نشده است. يكى از مهمترين شروح تجريد, شرح ملا عبدالرزاق فيّاض لاهيجى (م.1072) داماد و شاگرد صدرالمتألهين است. شوارق حاوى تأملات دقيق فلسفى و كلامى و مدتها كتاب درسى حوزه هاى معقول بوده است. بر شوارق فياض حواشى متعددى نگاشته شده كه يكى از مهمترين آنها تعليقات آقا على مدرس است.
تعداد اين تعليقات 378 و از آغاز تا مسأله ششم در احوال علت غائى از فصل دوم (احوال ماهيت) (يعنى نيمه اوّل شوارق) را شامل مى شود. تعليقات شوارق پس از بدايع و تعليقات و رسائل اسفارى مهمترين اثر آقا على به حساب مى رود. اين تعليقات حاوى مهمترين مباحث امور عامه است. مباحثى كه آقا على در اين تعليقات مطرح كرده, در ديگر آثار وى كمتر مطرح شده است. نكته اى كه بر ارزش اين تعليقات مى افزايد نقدهاى لطيف آقا على بر ديگر حواشى شوارق يعنى حواشى ملا اسماعيل, ملا محمد جعفر لاهيجى, ملا عبدالله زنوزى و ملا محمد على نورى است.
آغاز: قوله (متعلقا للمباحث الجارية…) فيكون الموضوع متميزاً بالمباحث و المسائل, و المسائل بالبراهين و الدلائل فلا يكون الكلام بذلك القيد متميزاً عن الفلسفة بالموضوع, تدبّر.
انجام: … فاذن يجب و ان يكون دون المفارق نفوس مدبّرة للطبايع بحسب نوعها و شخصها و لها تعلّق باجسام الطف من تلك الطبايع فهى بعينها الملائكة الموكّله عليها باموراتها, فافهم ذلك.
از نسخه خطى تعليقات الشوارق تاكنون نشانى به دست نيامده است.
چاپ سنگى: تهران 1311هـ.ق. طبع حاج شيخ رضا كتابفروش. 239 صفحه, خط متن از محمدتقى 1307, خط حواشى از احمد بن الحسين التفرشى الطاوى الرازى, ربيع المولود 1307. در آخر كتاب آمده است: (وفى حواشيه تحقيقات مولى المعظم و استادنا المفخّم العالم الربانى و الحكيم الصمدانى الاريب الكامل و اللبيب الفاضل قطب فلك الحكمة و الكلام آقا على اسكنه الله فراديس جنانه, مع تعليقات العالم الفاضل الكامل المحقق المدقق آقا شيخ على نورى زيد توفيقاته و تحقيقاته, مع افادات بعض المتكلمين من المتقدمين و المتأخرين اسكنهم الله فى عليّين [منهم: ملا محمد اسماعيل, ملا احمد يزدى, ملا على نورى, ملا عبدالله زنوزى, ملا محمد على نورى, عبدالحكيم, ملا اولياء, 12, 132 و…] مؤلف در زمان كتابت تعليقات صفحه 54 از دنيا رفته است. در اين نسخه امضاى 110 متعلق به شيخ على نورى شاگرد آقا على (مشهور به شيخ الشوارق) ديده مى شود.14
8. تعليقات الشواهد الربوبية [اشارات الى بعض مقاصد الشواهد الربوبية]
(الشواهد الربوبية فى المناهج السلوكية) ملخّص آراى صدرالمتألهين در حكمت متعاليه و پس از اسفار مهمترين كتاب فلسفى حكيم پرآوازه شيراز است. كتاب شواهد از زمان تأليف مورد عنايت حكيمان متعاليه بوده است. بزرگانى همچون ملا على نورى, ملا هادى سبزوارى, آقا محمدرضا قمشه اى بر شواهد تعليقه نگاشته اند: (تعليقات آقا على بر شواهد در استوارى و دقت و جمع بين تحقيق و تدقيق و از حيث جذابى و سلاست نظير الشواهد الربوبية است و بر حواشى سبزوارى ترجيح دارد.)15
آنچه از اين تعليقات به دست آمده شامل دو بخش است: بخش اوّل بيست و پنج تعليقه از شاهد اوّل از مشهد اوّل يعنى مباحث عام وجود, بخش دوم بحث مستقل و ناتمامى است درباره علم واجب به ذات خود.
آقا على در اين تعليقات آراى جمعى از فلاسفه متقدم و متأخر را از قبيل افلاطون, فرفوريوس, ابن سينا, سهروردى, ابن كمونه, سيد صدرالدين دشتكى, ملا نعيما طالقانى, ملا على نورى, استادش ملا جعفر لاهيجى علاوه بر صدرالمتألهين, مورد تحليل, استناد و احياناً نقد قرار داده است. در اين تعليقات آقا على در دو موضع بين مباحث الفاظ اصول فقه و مباحث فلسفى اشاره اى تطبيقى دارد. به علاوه در اين تعليقات رأى ابتكارى حكيم مؤسس در بحث معاد جسمانى توسط خود وى تلخيص شده است.
آغاز: (هذه اشارات الى بعض مقاصد الشواهد الربوبية والله اعلم, قوله (الوجود احق الاشياء بالتحقّق لانّ غيره يكون به متحقّقا) اقول لاريب ان كلّ ما بالعرض و بالغير وجهة تقييدية لابدّ ان ينتهى الى ما بالذات و بلا واسطة و الى جهة تعليلية….
انجام: فالصور المجرّدة القائمة بالنفس و الاعراض الحالّة فى الموضوعات و القوى المتعلّقة بالابدان و الصور المرتبطة بالموادّ ليس لها علم بذواتها و لا بما هو حالّ فى ذواتها اذ ليس لها حصول فى انفسها ليصدق عليها انّها حاصلة لانفسها.
نسخه خطى: مجموعه خطى شماره 5588, كتابخانه آيت الله مرعشى نجفى, قم. اين مجموعه شامل هفت رساله آقا على است: 1. تعليقات الشواهد الربوبية 2. فوائد مختصره 3. تقريرات المبدء و المعاد 4. رسالة فى احكام الوجود و الماهية 5. رسالة فى التوحيد 6. رسالة فى اقسام الحمل (4/1 اوّل آن) 7. رساله مختصر وحدت وجود صوفيه. رساله اوّل 14 برگه دارد و دو برگه بعدى سفيد است. زمان كتابت و نام كاتب مشخص نيست و برگه اوّل رساله آسيب ديده است.
چاپ مصحّح: فصلنامه نامه مفيد, قم, بهار 1376, شماره نهم, صفحه 121ـ 158. تصحيح و تحقيق محسن كديور.
9. تعليقات لمعات الهيه
لمعات الهيه يكى از كتب ملا عبدالله زنوزى (م.1275) والد حكيم مؤسس است. اين كتاب به زبان فارسى و درباره الهيات بالمعنى الاخص در اثبات ذات و صفات واجب تعالى به روش حكمت متعاليه است. مطالب كتاب در بيست فصل به رشته تحرير درآمده است. آقا على بر كتاب پدرش 28 تعليقه مختصر فارسى (تا فصل 12) نگاشته كه موضوع اين تعليقات اثبات وجود واجب تعالى, اثبات عينيت وجود در واجب, امتناع علم به كنه ذات واجب, توحيد واجب و علم واجب است.
آغاز: يكى از انفصال وجوب از امكان و امتناع و يكى انفصال امتناع از امكان و وجوب….
انجام: … بوجهى ديگر از برهان اشاره باشد كه مسلكش دقيق تر است از آنچه ذكر شده است و مستفاد مى شود از آخر كريمه فاحسن التفطن.
نسخه خطى: نسخه شماره 1947 كتابخانه مجلس شوراى اسلامى, متن لمعات الهيه به خط ملا عبدالله زنوزى, حواشى به خط آقا على, با امضاى على الطهرانى المدرس, على عفى عنه, على الطهرانى عفى عنه, 110 الطهرانى عفى عنه, 110 عفى عنه. تاريخ كتابت حواشى مشخص نيست.
چاپ مصحّح: لمعات الهيه, تصحيح سيد جلال الدين آشتيانى, چاپ اوّل, مشهد 1354ش, چاپ دوم: تهران 1361ش.
10. رسالة فى احكام الوجود و الماهية
رساله اى ناقص الاوّل و الآخر, ثلث اوّل آن عربى و بقيه فارسى است. در آن بيست و سه عنوان در حكم فصل به چشم مى خورد, از قبيل تمثيل و تنظير, نقد و حلّ, دفع و ازاحه, شك و تحقيق و…. عنوان چهاردهم (تعميم و تتميم) نزديك نيمى از رساله را شامل مى شود. عنوان رساله مشخص نيست. با توجه به محتواى آن, عنوان ياد شده را برگزيديم. در اين رساله آراى صدرالمتألهين در درجه اوّل, و سپس ابن سينا, سهروردى و ملا على نورى مورد تحليل بررسى و نقد قرار گرفته است. مضامين مورد بحثِ رساله و نحوه تبويب آن با رساله حمليه و رساله وجود رابط قابل مقايسه است. سطح مطالب رساله, سبك و سياق آن و نيز آراى اختيار شده در آن با ديگر آثار آقا على كاملاً سازگار است.
آغاز: و تحليل فليست هى بموجودة, فاذا حلّل العقل ما له الماهية الى ماهية و وجود وجرّد ماهيته عن وجوده بحيث يقصر النظر على ماهيته….
انجام: اعضال و انحلال, فلاسفه مشائين از انتفاض مسطور جوابى محكم به اين نهج فرمايند كه آنچه به تشكيك افتد مفهومى عرضى چون اسود باشد.
نسخه خطى: مجموعه شماره 5588, كتابخانه آيت الله مرعشى نجفى در قم, ورق شماره 100 تا 123. اين رساله چهارمين رساله اين مجموعه, بعد از تقريرات المبدء و المعاد و قبل از رسالة فى التوحيد است. نام كاتب و تاريخ كتابت مشخص نيست.
اين رساله تاكنون منتشر نشده است.
11. رساله حقيقة محمديّه
رساله اى است عرفانى, فلسفى كه بيشتر آن به زبان فارسى, و اواخر آن به زبان عربى است. موضوع رساله بيان معنى مرشد و هادى و اثبات وجود اوست و در آن حقيقة محمدية به شيوه حكمت متعاليه تبيين مى شود. اركان اربعه عرش, تفسير حديث عقل و حديث كنت كنزاً مخفيا از ديگر مباحث اين رساله است. نيمه دوم رساله تلخيص بخشى از مطالبى است كه در پاسخ سؤال اوّل بدايع الحكم و تعليقات اسفار نيز تكرار شده است. رساله فاقد نام است و گزينش عنوان از ماست.
آغاز: چون حصول مراتب سلوك و درجات مسالكين و منازل سايرين و مناهل واصلين متوقّف به ارشاد مرشدين و هدايت هادين است, لهذا ادلك در بيان معنى مرشد و هادى و اثبات وجود او….
انجام: فان اسمائه سبحانه تعبيرات له تعالى, قال سيدنا و امامنا الرضا عليه آلاف التهيّة و الثناء فى الخطبة المشهورة (اسمائه تعبير و الشى يعرف عند تعبيره).
نسخ خطى:
1. مجموعه خطى شماره 6459 مدرسه سپهسالار (شهيد مطهرى) صفحه 348ـ364. تاريخ كتابت 1297هـ.ق. متأسفانه پس از نگارش فهرست نسخ خطى كتابخانه مدرسه, برگه آخر اين رساله مفقود شده است. در آغاز آن تصريح شده كه اين رساله از رسائل آقا على مدرس دام ظلّه است.
2. مجموعه خطى شماره 918 كتابخانه مدرسه مروى تهران. تاريخ كتابت و نام كاتب رساله مشخص نيست. اگرچه در آغاز و انجام آن اشاره اى به اينكه رساله متعلق به آقا على است, ديده نمى شود. اما در همين مجموعه رسالة فى العلة و المعلول از آقا على با تاريخ كتابت 1298ق درج شده است.
اين رساله تاكنون منتشر نشده است.
12. رسالة سبيل الرشاد فى اثبات المعاد
اين رساله از جمله تعليقات مفصّل آقا على بر اسفار صدرالمتألهين (ذيل قوله (والتحقيق فى التوفيق بينها) الفصل الحادى عشر من الباب العاشر من السفر الرابع, ج9, ص183) است كه توسط خود وى به صورت رساله مستقلى درآمده. رساله سبيل الرشاد پس از بدايع مشهورترين رساله حكيم مؤسس و حاوى رأى ابتكارى وى در باب معاد جسمانى است. وى با نقد رأى صدرالمتألهين در اين زمينه براساس مبانى حكمت متعاليه نظرى تازه ابراز مى دارد. به نظر وى در معاد, اين نفس نيست كه بسوى بدن دنيوى تنزل يا عود مى كند, بلكه اين بدن است كه بسوى نفس مجرد صعود مى كند. تاريخ نگارش اين رساله قبل از 1302 است. آقا على در رساله خودنوشت سرگذشت آن را اين گونه معرفى كرده است: (رساله اى در اثبات معاد جسمانى مسمّى به سبيل الرشاد فى اثبات المعاد تخميناً هزار و پانصد بيت). در الذريعه نيز از اين رساله ياد شده است. در بدايع نيز در چند مورد به ابتكارات اين رساله اشاره شده است.
آغاز: يا معيد ما افناه اذا برز الخلائق لدعوته من مخافته, فصّل على افضل خليفتك و اكمل بريّتك محمد(ص) و عترته … و بعد يقول العبد الفقير الحقير المعترف بالقصور و التقصير على الطهرانى المشتهر بالمدرس ابن عبدالله الزنوزى التبريزى قدّس سره افرزتها منها و جعلتها رسالة مختصرة مخصوصة باثبات المعاد الجسمانى بالبرهان العقلى حسب القواعد التى حقّقها الحكماء الالهيون المحقّقون قدّست اسرارهم اجابة لالتماس بعض اخوان الدين و سميتها سبيل الرشاد فى اثبات المعاد.
انجام: …لعدم الاطمينان ببقاء العمر و مزيد التوفيق و اسئل الله ان يبقى عمرى و وفقنى لذلك وهو حسبى و نعم الوكيل.
نسخ خطى:
1. نسخه خطى شماره11679 كتابخانه آستان قدس رضوى, مشهد, تاريخ كتابت 12 جمادى الاول 1302. كاتب نام خود را ذكر نكرده است, تنها متذكر شده كه رساله را براى فرزندش ميرزا ابراهيم استنساخ كرده است. اين نسخه از جمله وقفيات مرحوم سيد محمد كاظم عصار است. نسخه, فاقد ديباچه موجود در ديگر نسخ است و در آن افتادگى و غلطهاى فراوانى راه يافته است.
2. مجموعه خطى 7535 كتابخانه مدرسه عالى سپهسالار (شهيد مطهرى). تاريخ كتابت ظاهراً 1304 (براساس رساله قبل و بعد اين مجموعه) كاتب: محمدعلى كرمانشاهى. ظاهراً ديباچه بعداً به متن اضافه شده است. اين نسخه حاوى حواشى توضيحى كاتب است. در انتهاى بعضى از اين حواشى چنين تصريح شده: (هكذا سمعت من الاستاد)
3. نسخه خطى شماره4662 كتابخانه آيت الله مرعشى نجفى, قم, تاريخ كتابت 1307. كاتب خود را با اسم رمز الخامس من الخمس مأمور كتابت و تصحيح رساله از جانب مصنف معرفى كرده است.
4. نسخه خطى شماره19774 كتابخانه آستان قدس رضوى, مشهد. فاقد تاريخ كتابت. كاتب مرحوم سيد احمد صفايى صاحب كشف الاستار (متوفى 1359ق).
چاپ سنگى: تاريخ كتابت و انتشار رجب 1310, تهران. كاتب ابوالقاسم جيلانى, به اهتمام شيخ محمد حسن شميرانى طهرانى. اين كتاب نخستين اثر منتشر شده آقا على است.
چاپ مصحّح: فصلنامه نامه مفيد, قم, زمستان 1375ش, شماره هشتم, صفحه 97ـ152. مقدمه, تصحيح و تحقيق محسن كديور.
رسايل و كتبى كه در شرح سبيل الرشاد يا ناظر به آن نوشته است:
1. رسالة فى اثبات المعاد الجسمانى,16 مرحوم آيت الله شيخ محمد حسين غروى اصفهانى (م.1361ق) شاگرد حكيم شهيد ميرزا محمد باقر اصطهباناتى (م1286ش) از شاگردان طراز اوّل آقا على. در اين رساله معاد جسمانى كاملاً بر مبانى آقا على اثبات شده است, بى آنكه به نام آقا على يا رساله سبيل الرشاد اشاره شود.
2. مرحوم آيت الله ميرزا ابوالحسن رفيعى قزوينى (م.1395ق) رأى آقا على را در معاد جسمانى را پذيرفته و بر مشكلات رساله سبيل الرشاد حواشى نوشته است.17
3. استاد سيد جلال الدين آشتيانى در شرح بر زاد المسافر ملاصدرا (معاد جسمانى)18 و نيز مقدمه تحليلى المبدء و المعاد صدرالمتألهين پس از توضيح مفصل رأى آقا على, به نقد آراى حكيم مؤسس دست يازيده, از مبناى صدرالمتألهين در مسأله معاد جسمانى جانبدارى كرده است.19
4. آقاى دكتر غلامحسين ابراهيمى دينانى در نخستين اثر مستقل در زمينه تشريح آراء حكيم مؤسس به نام (معاد از ديدگاه حكيم مدرس زنوزى) به تحليل آراى آقا على درباره معاد جسمانى پرداخته است.20 وى كوشيده است آراى آقا على در اين رساله را در قالب ده مسأله فلسفى به شيوه صدرالمتألهين به سامان درآورد.
13. رسالة فى مباحث الحمل (رساله حمليه, رسالة فى اقسام الحمل)
مشهور است كه اين رساله يكى از تعليقات بلند اسفار مى باشد كه به صورت رساله مستقلى درآمده است. هرچند از سوى مصنف نه عنوانى بر آن نهاده شده, نه مقدمه و مؤخره اى بر آن نگاشته شده و نه دليلى بر انتساب آن به اسفار در دست است. در الذريعه از اين رساله ياد شده است.21
ابتكارات حكيم مؤسس در مسأله حمل از زمان نگارش مورد عنايت و توجه فلاسفه واقع شده است. رساله حمليه حاوى سى ودو قسمت است كه با عناوينى از قبيل مشاجرة و محاكمة, تحديد, و هم و تحصيل بيان شده است. در رساله حمليه علاوه بر آراى صدرالمتألهين, آراى ارسطو, ابن سينا, سهروردى, دوانى, سيد سند, ميرداماد, مصطفى الحكماء, ملاّ محمد جعفر لاهيجى, ملا احمد يزدى و بعض سادات المعاصرين مورد استناد, تحليل و انتقاد واقع شده است.
آغاز: تمهيدات و تأصيلات نسبة كل مفهوم الى مفهوم آخر هو موضوع له اما بوجود فى مثل ان يقال البياض فى الجسم و اما بتوسيط كلمه ذو او كلمة له بين هوهو…
انجام: … و ان لم يلاحظ معها الوجود و العدم, فالمختار منها هو الاوّل, و لزوم الدور او التسلسل ممنوع, حيث ان العروض عند ذلك تحليلى.
نسخه خطى: مجموعه خطى شماره5588 كتابخانه آيت الله مرعشى نجفى, قم, رساله پنجم, ورق 136 تا 142 (ربع اوّل رساله فقط يعنى تا قوله (بان يكون احدهما عرضيا للآخر هذا كلامه بعين عبارته) صفحه 26, سطر3, متن چاپى)
چاپ سنگى: 1. رساله فى مباحث الحمل, تهران 1313ق, 94 صفحه, به خط احمد طهرانى, در آغاز آن فضل الله الهى نوشته است اين نسخه شريفه مباحث الحمل… از نسخه اصل به خط شريف مصنف كه هنوز از مسودّه به مبيضّه نياورده بودند, نقل نموده شد.
2. در سال 1320ش نسخه قبلى تحت عنوان رسالة فى بيان اقسام الحمل در چاپخانه و كتابخانه مركزى تهران افست شده است.
چاپ مصحّح: رساله حمليه, تهران, 1363ش. شركت انتشارات علم و فرهنگى, 83 صفحه. نام مصحّح و محقق و مشخصات نسخه اى كه مورد تصحيح قرار گرفته ذكر نشده است, ظاهراً مستند آن همان نسخه چاپ سنگى است.
14. رسالة فى التوحيد (الرسالة التوحيدية, رسالة فى مسئلة التوحيد, رسالة توحيديه)
در اوايل اين رساله كه قبل از 1294ق تدوين شده, در سه مورد از (تلك التعليقات), (اوائل الكتاب) و (الذى ذكره قدّس سرّه) سخن به ميان آمده است, به رغم تصريح كاتبين ظاهراً ناظر به اوايل سفر ثالث اسفار است و مى بايد آن را در زمره تعليقات مفصّل حكيم مؤسس بر اسفار صدرالمتألهين دانست كه در زمان حيات وى به صورت رساله مستقلى درآمده است. مقدمه رساله توسط يكى از شاگردان آقا على نوشته شده است. رساله توحيديه شامل سيزده فصل است كه مطابق روش رايج آقا على از عناوين متنوّع از قبيل اصل ضرورى, اصل فلسفى, كشف و انارة و… استفاده شده است. وى در هر فصل به يكى از مقدمات مسأله توحيد پرداخته است. به شيوه مألوف حكمت متعاليه رساله با بحثى عقلى برهانى آغاز مى شود و با ذوق عرفانى خاتمه مى پذيرد. حكيم مؤسس بر آن است كه تصويرى عميق و صحيح و مورد تأئيد قرآن كريم از مسأله اساسى توحيد ارائه كند و انديشه دينى را از باورهاى معتزلى, اشعرى, ثنوى, مانوى, دهرى و طبيعى و بالاخره يهودى پالايش نمايد.
آغاز: الحمدلله الذى جعل العقل و المعقولات شراباً لروح من خلع سرابيل الشهوات… الى ان وقعت اليّ فى هذه الاوان رسالة فى مسئلة التوحيد من شيخنا الاعظم و استادنا الافخم… الآقا على الملقب بالمدرس… فاستنسختها… قال ادام الله تعالى اظلاله على رؤس المستفدين: اقول اعلم يا اخا الحقيقة ان مسئلة التوحيد هذه من غوامض المسائل الالهية و المقاصد الربوبية قلّ من وصل اليها حقّ الوصول, و بلغ اليها كمال البلوغ, فلنفصّل القول فيما حسب ما يناسب تلك التعليقات.
انجام: افلاك عناصر و مواليد اعضا
توحيد همين است دگرها همه فنّ و ناهيك فى ذلك تضاعيف ما بينّاه, فاحسن تدبّرها كلّها, و السلام.
نسخ خطى:
1. مجموعه خطى شماره 5588 كتابخانه آيت الله مرعشى نجفى, قم, رساله چهارم, تاريخ كتابت جمادى الاخرى 1294 نام كاتب ذكر نشده است.
2. مجموعه خطى شماره110 كتابخانه مدرسه علميه ولى عصر(ع) خوانسار, كاتب محمد على شريف خوانسارى, تاريخ كتابت براساس رساله قبلى و بعدى بين 1291 تا 1295.
3. مجموعه خطى شماره9646 كتابخانه آستان قدس رضوى, مشهد, تاريخ كتابت 1296, كاتب محمد على كرمانشاهى.
4. مجموعه خطى شماره19745 كتابخانه آستان قدس رضوى, مشهد, كاتب سيد احمد صفاى (م1359ق) تاريخ كتابت مشخص نيست.
اين رساله توسط نگارنده تصحح و تحقيق شده است و در كتاب خرد جاودان در دست انتشار است. ان شاءالله.
15. رسالة فى طريقة الصديقين
اين رساله از تعليقات تفصيلى حكيم مؤسس بر فصل اوّل از موقف اول از سفر ثالث اسفار در بحث از اثبات وجود و وصول به معرفت ذات واجب تعالى است كه به صورت رساله مستقلى درآمده است. نام رساله از سوى كاتب نسخه اقدم بر آن نهاده شده است. مطالب اين رساله با رسالة فى العلة و المعلول كه آن هم از تعليقات مفصل وى بر اسفار محسوب مى شود, در مواضع متعدّدى مشترك و مشابه است. آقا على در اين رساله آن چنان كه روش حكيمان متعاليه است با تكيه بر آيات و روايات اهل بيت(ع) و براهين عقلى در اثبات واجب كوشيده است. در اين رساله علاوه بر صدرالمتألهين آراى ابن سينا, انباذ قلس و قاضى سعيد قمى نيز مورد استناد, بررسى و احياناً نقد واقع شده است. اين رساله فاقد مقدمه است.
آغاز: قوله قدس سرّه (وتقريره) اعلم يا اخا الحقيقة ايّدك الله بنور منه انّ الماهيات بحسب انفسها مع عزل النظر عن وجوداتها لايمكن اعتبار الصدق و الحمل فيها….
انجام: … وقوله عليه السلام فى دعاء الصباح (يا من دلّ على ذاته بذاته) اشارة الى القسمين, فافهم ذلك كلّه, وفقك الله للوصول الى سبيل معارفه.
نسخ خطى:
1. نسخه خطى شماره388 كتابخانه آستان قدس رضوى, مشهد, 14 برگ.
در آغاز آن آمده است: (هذه تعليقة علّقها الحكيم البارع المتألّه الآقا على على طريقة الصديقين من الاسفار فرغ من استنساخها الفقير الى الله الغنى عباس بن على الموسوى فى يوم السبت السادس و العشرين من شهر جمادى الاولى 1307.
2. نسخه خطى شماره391 كتابخانه آستان قدس رضوى, مشهد, تحت عنوان تعليقة الاسفار, 12 ورق, فاقد نام كاتب و تاريخ كتابت.
رساله طريقة الصديقين تاكنون منتشر نشده است.
16. رسالة فى العلّة و المعلول
اين رساله از تعليقات مفصل آقا على بر فصل 26 از مباحث علت و معلول اسفار (ج2, ص299) است كه در زمان حياتش به صورت رساله مستقلى درآمده و بسيارى از مضامين آن با رساله طريقة الصديقين مشابهت فراوانى دارد, اگرچه مضامين مختص نيز در هر دو به چشم مى خورد. رساله مشحون از آيات و روايات و نكات عرفانى و براهين عقلى در الهيات بالمعنى الاخص است و از طريق عليت به عالى ترين مراتب توحيد نقب مى زند. آقاعلى در بدايع الحكم (صفحه 196 چاپ سنگى) از اين رساله اينگونه ياد كرده است: (نگارنده حروف در زمان گذشته در مباحث عرفانيه علت و معلول اسفار اربعه صدرالمتألهين در آنجا كه مى فرمايد (فصل فى الكشف عما هو البغية القصوى) حاشيه در بيان اين بغيه قصوى و مطلب اعلى نوشته ام) در اين رساله علاوه بر صدرالمتألهين عباراتى از انباذ قلس و قاضى سعيد قمى مورد بحث قرار گرفته است.
آغاز: قال صدرالمتألهين قدس سره فى كتاب الكبير فى مبحث العلة و المعلول فصل فى الكشف عما هو البغية القصوي… اعلم يا اخا الحقيقه ايدك الله تعالى ان الماهيات بحسب نفسها مع عزل النظر عن وجوداتها لايمكن اعتبار الصدق و الحمل فيها…
انجام: وقال المتأله العظيم و المحدث العليم قاضى سعيد القمى قدّس سرّه: (اعلم انه لاتنافى بين القول بانّه لاشئ معه وهو معكم اينما كنتم و ذلك من غوامض العلم الالهي… و ذلك من المستحيلات) انتهى.
نسخ خطى:
1. مجموعه خطى شماره918 كتابخانه مدرسه مروى تهران, كاتب محمد بن محمد باقر الخراسانى, تاريخ كتابت 1298.
2. ميكرو فيلم شماره 1/2986 كتابخانه مركزى دانشگاه تهران خط عبدالعلى زنجانى, ورق 209 تا 214, رساله 27 مجموعه.22 تاريخ كتابت مشخص نيست.
انجام اين نسخه: (و الى ما ذكرنا اشار بقوله ايها السالك الى قوله بهائه) يعنى فاقد صفحه آخر نسخه اوّل است. اين رساله تاكنون منتشر نشده است.
17. رسالة فى الوجود الرابط (رسالة فى الوجود الرابطى, رسالة فى تحقيق الوجود الرابطى)
اين رساله شرح آراى صدرالمتألهين در اسفار درباره وجود رابط است, هرچند فاقد مقدّمه يا مؤخره اى در تصريح به ارتباط آن با اسفاپاورقي : 1. موافق با 1197ـ 1268ش و 1818ـ1889م, متولّد اصفهان, مدفون در جوار حضرت عبدالعظيم ره. 2. فهرست آثار به روايت رساله سرگذ
معرفى مركز خراسان شناسى
سلطانى محمدعلى
(خراسان) بخش مهمى از تاريخ ايران و اسلام را در خود جمع كرده است و همواره يكى از مناطق پرنفوذ و با نقش در بروز حوادث تاريخى و تحولات علمى, فرهنگى, سياسى بوده است. شناخت خراسان يعنى شناخت بخشى از تاريخ اسلام; شناخت هويّتت تاريخى خويشتن; شناخت حريّت و آزادى خواهى. بى شناخت خراسان تاريخ مقاومت ايرانيان در برابر نژادپرستى اموى و نيرنگ بازى عباسى ناشناخته مى ماند و بر بخش بزرگى از تاريخ تشيّع غبار فراموشى مى نشيند. از ديرباز تيزهوشانى چند بر اين مهم واقف بودند و تك نگارى هايى درباره خراسان و يا بخش ها و يا جنبه هايى از آن ارائه داده اند, اما اين تلاش هاى ارجمند ما را از مطالعه اى فراگير و گسترده در اين زمينه بى نياز نمى سازد و خلأئى را كه در تاريخ خراسان و تحقيق جامع تاريخى وجود دارد, پر نمى كند.
اخيراً مركزى در آستان قدس رضوى به همّت و پيگيرى آقاى دكتر محمد جعفر ياحقى و با همراهى و مساعدت توليت آستانه مباركه, شكل گرفته است كه در پى برآوردن نياز مزبور است. آستان قدس رضوى با توجه به امكانات مادى و معنوى و به ويژه كتاخانه و موزه اى ارزشمند و نيز عشق و علاقه اى كه بسيارى از محققان و پژوهشگران بر آن بارگاه قدسى دارند, بهترين و مناسب ترين مكان براى چنين كارى است به ويژه آنكه حضرت امام رضا(ع) و آستان مباركه آن حضرت, پديد آوران بسيارى از حوادث تاريخى و آفرينش هاى فرهنگى, علمى, هنرى و غيره در خراسان بوده اند.
بنا به روايت دكتر باحقى ضرورت خراسان پژوهى در سال هاى اخير چندين بار و (از طريق مختلف از جمله از طريق دانشگاه فردوسى, استاندارى و ميراث فرهنگى خراسان مطرح شده و هر بار به دلايل و معاذيرى مسكوت مانده است) و حتّى دكتر ياحقّى و دوستانش كتاب پاژ را به همين نيت به وجود آورده اند و در يكى از سرمقاله (تابستان 13969) بر آن تأكيد ورزيده و در شماره دهم ضرورت چنين كارى را تبيين كرده اند.
پيشنهاد مزبور اكنون دلايل و معاذير مزبور را پشت سر گذاشته و رسماً به حوزه اجرا گام نهاده است و خبرنامه مركز خراسان شناسى, خبر آن را اعلام كرده است و نخستين گردهم آيى علمى آن روز يكشنبه 18 خرداد 1367 تشكيل شد.
خبرنامه خراسان شناسى شيوه, حدود و ثغور كار, اصل تشكيلات چگونگى همكارى پژوهشگران و محقان با مراكز مزبور, شيوه ارائه دست آوردهاى تحقيقى و مسائل مختلف ديگر را تبيين كرده است.
از آنجايى كه خراسان در طول تاريخ قبض و بسط فراوان داشته است, كار تحقيقى درباره آن نياز به تعريف و تبيين حوزه كار دارد. (خراسان) در اصطلاح اين مركز به (فرهنگ و تاريخ خراسان) اطلاق مى شود و (به عبارت روشنتر هر آنچه كه در خراسان تاريخى اتفاق افتاده است از حوادث تاريخى و جهانگشايى ها و نهضت ها گرفته تا جريان هاى فكرى, دينى, ادبى, اجتماعى, فرهنگى, اماكن تاريخى, امامزاده ها, بقاع متبركه, تأليفات, كتاب خانه ها و در كنار آن رجال و مفاخر دينى, تاريخ, ادبى و علمى كه از خراسان برخاسته, در آنجا زيسته يا در آن سرزمين ها مدفون گشته اند همه قلمرو كار خراسان شناسى است).
با توجه به اين محدوده, مركز مزبور سياست هاى تحقيقاتى خود را در هفده بند تنظيم كرده است و از آن جمله اند: مطالعه درباره مفاخر خراسان, پژوهش درباره مردم, اماكن مقدسه, حمايت از تلاش هاى باستان شناسى در جهت شناخت پيشينه فرهنگى خراسان, شناختن و شناسايى آثار باستانى و مناظر سياحتى خراسان, نشر كتب, اطلس, فيلم و مقاله درباره ويژگى هاى مختلف خراسان, شناسايى و معرفى آثار علمى و فرهنگى مفاخر خراسان, تشويق و آشنا كردن نسل جوان با خراسان و خراسان شناسى, ايجاد منابع اطلاعاتى و تحقيقات, تهيه شهرنامه ها, جلب همكارى ديگر سازمان ها و افراد, گردآورى اسناد, تهيه دايرةالمعارف درباره خراسان, برقرارى روابط با مراكز تحقيقى داخلى و خارجى در زمينه خراسان شناسى, ايجاد واحدهاى تحقيقاتى در مناطق هم فرهنگ خراسان بزرگ و بهره گيرى از محققان در راستاى هدف مركز مزبور.
مركز خراسان شناسى در راستاى اهداف و سياست هاى تحقيقى خود به پايه ريزى هشت گروه تحقيقت همت گماشته است: نخستين گروه كه عنوان گروه (حضرت امام رضا(ع) و آستان قدس رضوى) را دارد در انديشه تدوين دايرةالمعارف آستان قدس و گردآورى و تدوين كتاب شناسى توصيفى حضرت امام(ع) است. گروه دوم با نام گروه (رجال و مفاخر فرهنگى خراسان) مى خواهد رجال و بزرگان خراسان را شناسايى و تأثير كار آنان را در تحول و تطور معارف اسلامى تبيين كند و در ضمن براى جوانان كتاب هايى ساده درباره بزرگان خراسان تدارك ببيند. گروه (مردم شناسى, فرهنگ عامه و گويش ها) از طريق اجراى برنامه ريزى هاى آموزشى و پژوهشى, تأسيس موزه هاى مردم شناسى و گردآورى اطلاعاتى درباره آداب و رسوم محلّى و فرهنگ عامه و نشر آن, به مطالعه زبان شناسى و مردم شناسى بپردازد. گروه چهارم با عنوان (تاريخ و جغرافياى تاريخى) به تدوين اطلس جغرافياى تاريخى خراسان, فرهنگ توصيفى جايها, گردآورى منابع و مأخذ جغرافيايى, نشر كتب و مقالات جغرافيايى و تاريخى خواهد پرداخت.
گروه (متون و ادبيات خراسان) زندگى نامه ها, فهرست هاى ادبى و فرهنگ هاى توصيفى خراسان پژوهان و نيز تصحيح متون كهن خراسانى و يا تأليف خراسانيان, بررسى وضعيت ادبى در دوره هاى مختلف, جوانان و زبان و ادبيات را وجهه همّت خود قرار خواهد داد. گروه (هنرهاى سنّتى) با تنظيم كتاب شناسى توصيفى هنرهاى سنتى خراسان, تنظيم مجموعه هاى تصويرى از اماكن مقدسه, طبيعت آثار كهن, مردمشناسى, انتشار كتاب هايى درباره هنرهاى سنّتى به شناختن و شناساندن هنرهاى سنّتى خراسان و هنرمندان در طول تاريخ خواهد پرداخت.
گروه (تاريخ تمدّن و باستان شناسى) فرهنگ تاريخى صنايع, پيشه ها را تدوين خواهد كرد و با تهيه گنجينه اسناد, شناخت مشتركات فرهنگى و هنرى اقوام ساكن خراسان بزرگ به معرفى فرهنگ و تمدن خراسان دست خواهد يافت. آخرين گروه به پژوهش هاى اجتماعى خواهد پرداخت.
آنچه كه در اين فصل بندى ها و تشكيل گروه ها جاى آن را خالى مى توان يافت تحقيقات و مطالعات سياسى ـ تاريخى است. تنها گروهى كه مباحث آن به اين مقوله نزديك است گروه تاريخ و جغرافياى تاريخى است كه با توجه به اهداف و برنامه هاى گروه مزبور به نظر مى رسد كه رنگ جغرافيايى آن بسيار غالب است و مطالعه خراسان شناسى بدون پژوهش تاريخ سياسى آن به نظر مطالعه اى جامع به نظر نمى رسد.
مركز خراسان شناسى شيوه پژوهشى خود را هم كتاب خانه اى و هم ميدانى در نظر گرفته است و بيشتر به مطالعه بنيادى مى انديشد; گرچه تحقيقات كاربردى را هم خارج از حوزه كار خود نمى شناسد و از آنجايى كه مى خواهد (همه مطالعات پراكنده مربوط به نواحى مختلف خراسان در داخل و خارج استان را ساماندهى كند) و (بسيارى از دانشمندان آسياى ميانه قلمرو و تحقيقاتشان به فرهنگ ديرين خراسان باز مى گردد.) روابط بين الملل مركز بر اين فكر است كه همه كسانى را كه اختصاصاً در مورد خراسان و مسائل مربوط به آن كار مى كنند, شناسايى و همكارى آنان را جلب كند و در داخل كشور نيز به فكر جلب همكارى محققان و پژوهشگران درباره خراسان است. مدير محترم مركز در اين خصوص گفته است: (از همه پژوهشگران اعم از مشهدى, شهرستانى و يا خراسانيان ساير نقاط كشور و همه آنها كه دلشان براى پيشينه فرهنگى و تاريخى انى سرزمين بزرگ و مقدس مى تپد, تقاضا مى كنيم ما را راهنمايى كنند و براى تأليف كتاب يا تحقيق در زمينه هاى ناشناخته اين ديار با ما وارد مذاكره و مكاتبه شوند, آماده ايم كه پيشنهاد هاى خوب آنان را بپذيريم و به مورد اجرا بگذاريم. آثار خوب و ماندگارشان كه بر اصول تحقيق علمى مبتنى باشد به چاپ برسانيم و با آنها براى انجام طرح هاى تحقيقاتى قرارداد ببنديم.)
مركز خراسان شناسى به علّت گستره كار خويش مجبور است افزون بر بهره گيرى از گروه هاى تحقيقاتى ويژه خود, از ديگران نيز بهره بگيرد و به همين خاطر فعاليت هاى پژوهشى را دو گونه قرار داده است:
(1. گروه هاى اعزامى از طرف مركز به مناطق مختلف, متشكّل از متخصصان, دستياران, پژوهشگران و بخش هاى مختلف خدماتى كه گردآورى اطلاعات, بازشناسى و طبقه بندى اوليه در شمار وظايف آنهاست.
2. مؤسسه ها, گروه ها و افراد طرف قرارداد و پيمانكار كه از نظر تركيب و تشكيل گروه آزادند, اما از جهات علمى و پژوهشى تابع ضوابط و مقررات مركز خراسان شناسى خواهد بود).
مركز خراسان شناسى حاصل كار خود را (عموماً به صورت كتاب و در موارى در قالب كار هاى علمى) از قبيل موزه ارائه خواهد كرد. گرچه فصلنامه تحقيقى و تخصصى و نيز خبرنامه اى هم پيش بينى كرده اند كه نخستين شماره خبرنامه نشر يافته است.
مركز براى سهولت ارتباط محققان و بهره گيرى از امكانات مركز خراسان شناسى نيز تمهيدى به كار گرفته است. (امكانات مركز, مانند كتابخانه, اسناد, مركز اطلاع رسانى و لوازم كمك پژوهشى البته تحت شرايط خاص خود مى تواند در اختيار محققان, به ويژه آنها كه با مركز در ارتباط باشند قرار گيرد. ارتباط با مركز هم دشوارى نخواهد داشت اين كار هم حضورى ممكن است هم از طريق خط تلفن و مكاتبه).
توفيق روزافزون آستان قدس رضوى به ويژه مركز خراسان شناسى وابسته به آن را از خداى بزرگ خواهانيم.
پاورقى*نقل قول هاى مستقيم و اطلاعات ارائه شده بر گرفته از خبرنامه خراسان شناسى , سال اول, شماره اول, تيرماه 1376 است كه جهت اطلاع محققان و پژوهشگران تلخيص و تنظيم شد.