بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 5

افغانان از چشم پژوهشگران
سلطانى محمدعلى

افغانان (جاى, فرهنگ, نژاد), مونت استوارت الفنستون, ترجمه محمّد آصف فكرت, بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى, مشهد 1376, 650ص, وزيرى.
افغانستان همسايه ديوار به ديوار با تاريخ و فرهنگ ماست. بسيارى از نويسندگان و شاعران بزرگ ادب فارسى از مفاخر مشترك دو كشورند. آثار ادبى به جاى مانده از آنان در سياهه عظمت ها, بزرگ ها, توانمندى هاى هر دو كشور جاى دارد. خراسان بزرگ كه خاطره بزرگى هاى فراوانى را در دل دارد بر هر دو كشور سايه تاريخى خود را يكسان گسترده است. در كنار اين خاطره هايى خوش آيند, تلخ وشى ها, ذائقه سوزى هاى فراوانى نيز وجود دارد كه همواره يادكرد آنها غم بار, نفرت آور و دلگير است. اين خاطرات تلخ و شيرين ايران و افغانستان را چنان برهم گره زده است كه هيچ كدام از دو ملّت نمى توانند آسوده از كنار سرنوشت و حوادث يكديگر بگذرند. با اين حال بسيارى از ما شناخت درستى از هم ديگر نداريم و آگاهى هايمان نسبت به هم محدود است. خيلى از پرسش هاى بى پاسخ درباره يكديگر داريم و بسيارى از پرسش ها نيز بايد از هم ديگر داشته باشيم كه نداريم.
در اينكه افغانستان كجاست؟ آداب و فرهنگ مردم آن چگونه است؟ از چه قبايلى تشكيل يافته است؟ هر كدام از قبايل از چه آيين و كيشى پيروى مى كنند؟ چه گونه مى انديشند و چه سان زندگى مى كنند؟ زبان و ادبيات افغانستان چيست؟ خلق و خوى مردم آن چه سان است؟ چه تاريخى را پشت سر گذاشته است؟ و ده ها چراى ديگر, پرسش هايى است كه بسيارى از ما پاسخ هاى روشنى براى آن نداريم. تعداد زيادى از افراد بر پايه چگونگى و مقدار گستردگى تماس و ارتباط با مهاجران افغانى باورهاى مطلق و كم تر واقع گرايانه دارند. پژوهش هاى علمى و ميدانى كه بتواند چهره درستى از مردم, فرهنگ, آداب و سنن, باور و اعتقاد و زندگى افغانستان را نشان دهد كمتر در زبان فارسى يافت مى شود. مهاجران افغانستانى كه سال هاست در كشور ما زندگى مى كنند, به انگيزه هاى پذيرفتنى و ناپذيرفتنى نتوانستند در راه شناساندن درست خود و كشورشان گامى ارزشمند بردارند. در نتيجه ما همچنان تفاسير مطلق و ذهن گرايانه خويش را درباره افغانستان و افغانان حفظ كرده ايم با وجود اين تفاسير گوناگون و گاه, تلخ آگين مى توان گفت افغانى در هيچ كدام از آنها مفهوم درست و واقعى خود را نشان نداده چون بسيارى از اين ديدگاه ها ناشى از خلط مفهوم افغانى و افغانستانى است. افغانان و يا به تعبير درست تر (پشتوان) مجموعه اى از چند قوم افغانى هستند كه ساليان سال بر كشورى كه امروز افغانستان ناميده مى شود, حاكميت يافته اند. اين كشور در گذشته جزو خراسان بزرگ بود و پيشتر از آن قسمتى از كشور آريانا محسوب مى شد. ساكنان اين كشور را قبايل و طوايف گوناگونى تشكيل مى دهد كه بخشى از اين قبايل تحت عنوان افغانى و يا پشتوان قرار مى گيرند و بقيه از اطلاق عنوان افغانى بر خويشتن ناخشنودتند. و نام گذارى كشورشان به افغانستان را نوعى ناديده گرفتن تلويحى حق قبايل خويش مى دانند, قبايل افغان با چيرگى بر كشور و منسوب ساختن آن به قبيله خود و با اجراى سيستم شديد مالياتى بر قبايل ديگر ـ از جمله گرفتن يك پنجم از دارايى اعم از اموال و اولاد ـ تا چند سال پيش از ظاهرشاه و محروم ساختن قبايل بزرگى چون هزاره و تاجيك از تحصيلات عالى, قدرت خود را هر روز افزودند و با بهره گيرى ناشايست از مذهب, همواره قتل و غارت عليه فارسى زبانان افغانستانى را كه غالب آنان هم كيش ايرانيان هستند, مهيّا ساختند. قبايل افغانى امروزه نيز با گردهم آيى زير عنوان طالبان همان سياست معهود را عليه ديگر قبايل افغانستانى در پيش گرفته اند و جنگ دو دهه جارى در آن كشور را استمرار مى بخشند.
اين جنگ كه پايان آن در هر صورت, اثرى مهم در سياست آينده ايران, فارسى زبانان افغانستانى و نيز فرهنگ و ادب فارسى ـ كه سالهاست در كشاكش زد و خوردها به فراموشى سپرده شده است ـ خواهد گذاشت, ضرورت شناخت افغانستان را براى بسيارى از ايرانيان بديهى مى كند و از آنجا كه منابع قوى مردم شناسانه و قوم شناسانه به زبان فارسى بسيار محدود است, كتاب (افغانان) كه به طور عمده به معرّفى قبايل افغان پرداخته و گاه به افغانستانى هاى غير افغان اشاره اى كرده است, گام استوارى در راستاى تحقّق آن ضرورت است. كتاب الفنستون كه جاى, فرهنگ و نژاد افغانان را به عنوان گزارش سفر به سلطنت كابل ارائه مى دهد, نكات قابل مطالعه فراوانى را در بر دارد. وى كتابش را در پنج بخش با چهار پيوست تنظيم كرده است كه همه مفيد و خواندنى است. در مقدمه اى كه آلفرد جاناتا بر اين كتاب نگاشته است, شرح حال كوتاهى از نويسنده ارائه مى دهد و هدف از سفر نويسنده را كه ايجاد اتحاد بين حكومت بريتانيا و شجاع الملك (امير افغانستان در سال 1808م.) بوده, يادآور مى شود و ضمن گوشزد خطاى نويسنده درباره ريشه قبيله هزاره و چهار ايماق, گزارش نويسنده را درباره قبايل افغان تحسين مى كند.
نويسنده خود در سرآغاز كتاب انگيزه سفر را به صراحت بيان مى كند و آنگاه تركيب هيئت همراه را معرفى كرده, به گزارش سفر مى پردازد. اين گزارش منزل به منزل است و ضمن توصيف جغرافياى منازل, ويژگى افرادى را كه در اين منازل ديده, بيان مى كند. توصيف چهره, خُلق و خوى, لباس, آداب و سنن, معمارى, زبان و تفكّر افراد و يا مناطقى كه ديده است, دقيق و گوياست.
نويسنده, در كتاب اوّل كه به جغرافياى سلطنت كابل اختصاص يافته است, ضمن ارائه آمار جمعيّت سلطنت كابل به نقل از يكى از اعضاى هيئت همراه و اظهار ترديد خويش در صحت آن, مى نويسد:
(بخش عمده گزارش من از كابل به افغانان اختصاص خواهد داشت) و براى آشنايى خوانندگانش گزارش كوتاهى هم از كشورهاى پيرامون سلطنت كابل ارائه مى دهد. در همين كتاب از كوه هاى افغانستان ياد مى كند. همچنين تشريح رودها, آب و هوا, تقسيمات طبيعى و سياسى, جانوران, گياهان و معادن از ديگر مطالب كتاب است.
كتاب دوم به اصل, تاريخ و پيشينه افغانان اختصاص دارد. اين بخش از بخش هاى مهم كتاب است. وى مى نويسد: (آنان نام عمومى براى كشور خويش ندارند ولى گاه نام افغانستان را به كار مى برند. دكتر ليدون lejdon نام پشتونخوا pooshtoonkhox را ياد كرده است, ولى من هرگز كاربرد آن را در جايى نديده ام… نامى كه توسط ساكنان سرزمين بر تمام كشور اطلاق مى شود خراسان است, امّا واضح است كه به كار بردن اين نام درست نيست; زيرا از يك سو تمام سرزمين افغانان در محدوده خراسان داخل نيست و از سوى ديگر در بخش مهمى از آن ايالت, افغانان ساكن نيستند.)
همان گونه كه از تصريح الفنستون به دست مى آيد, در دويست سال قبل افغانستان نامى متداول بر آن كشور نبود, بلكه نام آن منطقه خراسان بود و كشور هنوز به نام يك قبيله از ده ها قبيله افغانستان امروزى نام گذارى نشده بود. در همين فصل به شاخه ها و نوع حكومت افغان مى پردازد و از قوانين عرفى (پشتونولى) ياد مى كند. از نهادهاى قانونى نظير جرگه نام برده و بعضى از قوانين و آداب مهم نظير پناهندگى, پيوستگى, همسايه و امثال را يادآور مى شود. مراسم ازدواج, وضع زنان, آموزش و زبان و ادبيات و رواج زبان فارسى در بين آنان را در همين فصل گزارش مى كند. زبان فارسى به عنوان زبان آموزش در مكتب خانه ها على رغم رواج زبان پشتو به عنوان زبان مكالمه, از اهميت فرهنگ فارسى كه زبان رايج قبايل غير افغان نظير هزاره, تاجيك و قزلباش است, حكايت مى كند. در همين جا يادى از شعراى پشتو مى كند و ترجمه قطعه هايى از قصايد آنان را مى آورد از جمله توبيخ افغانان در پيروى از مغول به شرح ذيل:
(من دشمن اورنگ زيب شاهم, سر به كوه و بيابان نهاده, در پى نام و ننگ پشتونانم, امّا آنان دنبال مغولان را گرفتند, چون سگ پرسه مى زنند, در پيرامون مغولان به بوى آش و نان, به اميد ترقى جاه در پى من اند, دست من به آنان مى رسد, ولى روان خويش را تباه نمى كنم.)
در ادامه به دين و فِرَق افغانان مى پردازد و آنان را سنّى مذهب مى شمارد و ديدگاه آنان را درباره شيعيان چنين مى نويسد: (افغانانِ درس نخوانده, يك شيعه را بدكيش تر از يك هندو مى دانند و ناخشنوديشان از ايرانيان به خاطر مذهبشان بيشتر است تا به دلايل ديگر.)
همچنين از اهداف استعمارى انگليسى ها چنين پرده برمى دارد:
(اختلاف ميان آنان هرچند باور ندارم كه بر علايقشان اثر جدّى بگذارد, امّا در حدى هست كه بتواند خصومتى تلخ ميانشان ايجاد كند).در فصلى از همين كتاب به مهمان نوازى و نيز تاراجگرى افغانان مى پردازد و پاره اى از آداب و رسوم درباره بازى, پوشاك, زيورآلات زنان, حمل و نقل, سفر, برده دارى و نيز سيرت و صورت زن و مرد افغانى را توضيح مى دهد. شهرنشينان, طبقات, بازرگانى, كشاورزى و آداب و سنن مربوط به هر كدام نيز بخش هايى از كتاب دوم را تشكيل مى دهند. و فصل دوازدهم اين كتاب به زندگى تاجيكان, هندكيان و ديگر اهالى منطقه همچون قزلباش اختصاص دارد.
كتاب سوم به گزارش قبايل افغان مربوط است و در آن ويژه گى هاى شاخه هاى يوسف زى, محمد زى, خيبريان, قبايل شرقى افغانى, درانيان, غلزيان, ناصريان و روش زندگى و آداب و سنن هر كدام را توضيح مى دهد.
در كتاب چهارم ولايات سلطنت كابل از قبيل بلخ, هزاره, هرات, سيستان, بلوچستان, سند و كشمير و تاريخچه هر كدام را تبيين مى كند و در كتاب پنجم به سازمان ها و نهادهاى حكومتى و اجتماعى سلطنت كابل مى پردازد و در آن موقعيت شاه, رابطه وى با وزرا و رؤساى قبايل, شيوه اداره حكومت, تقسيمات حكومتى, درآمد و شيوه اخذ ماليات و مصرف آن, قضاوت و سيستم امنيّت, ارتش و سازمان دفاعى سلطنت و سازمان دينى را توضيح مى دهد.
در ادامه, چهار پيوست بر كتاب افزوده شده است كه نكات خواندنى فراوان دارند. پيوست نخست از تاريخ سلطنت كابل تا آغاز پادشاهى دُرانيان بحث مى كند. اين پيوست به وضع سياسى چندين پادشاه افغانى از قبيل, احمدشاه, تيمورشاه, زمان شاه, محمودشاه, شجاع الملك و درگيرى هايى كه با پادشاهان ايرانى داشتند و تاخت و تازهاى آنان بر خراسان پرداخته است. پيوست دوم سفرنامه فردى به نام (دورى) از انگليسيان دورگه است و از آنجا كه وى فردى معمولى بوده, بيشتر توانسته است اوضاع جامعه و بويژه زندگى مردم را ترسيم كند. پيوست سوم گزارشى است درباره مناطق خارج از قلمرو سلطنت كابل كه به نام كافرستان از آن ياد مى شد. پيوست چهارم گزارش يكى از همراهان وى به نام (مكارتنى) از يگان پنجم شركت بومى بنگال است كه سيماى طبيعى افغانستان را ترسيم مى كند.
پايان كتاب افزون بر نمايه اعلام, داراى چندين تصوير است كه قبايل گوناگون افغانستانى را نشان مى دهد. ترجمه روان كتاب توسط آقاى محمد آصف فكرت و بويژه به كارگيرى پاره اى از لغات فراموش شده زبان فارسى جاى تقدير دارد. گرچه مترجم در پاره اى موارد با پاورقى هاى سودمندش, خطاهاى نويسنده را گوشزد كرده است, ولى به نظر مى رسد كتاب همچنان نيازمند پاورقى هاى بيشتر براى توضيح و يا اصلاح لغزش هاى مؤلف است.
بنياد پژوهش هاى اسلامى آستان قدس رضوى با ترجمه و نشر اين قبيل آثار كمك شايانى به مطالعات مردم شناسى و قوم شناسى مى كند و از اين رو هرچه بيشتر در چشم و دل اهل پژوهش جاى مى گيرد.


صفحه 6

قدى بر رسم الخط كتابهاى درسى
شهرى محمد

طرح مطلب
بى گمان خطّ و زبان فارسى گرانبهاترين ميراث فرهنگى ماست و دفاع از اين خطّ و زبان و آموزاندن آن به جوانان و نونهالانِ اين مرز و بوم در حقيقت دفاع از فرهنگ و استقلال فرهنگى جامعه ايران و زبان فارسى بشمار ميرود; از طرف ديگر ميدانيم مردمى كه زبانى پرمايه و توانا ندارند يا آموزش زبان را به مسائل قشرى و ظاهرى محدود ميكنند, از فكر بارور و زنده و آفريننده بى بهره اند و خطّ يكى از وسايل و ابزار مهمّ زبان آموزى است; بنابراين هرچه خطّى ساده تر و كاربردى تر داشته باشيم در آموزش زبان موفّق تر خواهيم بود و در حقيقت با اين كار در تقويت زبان فارسى كه بنيان مهمّ زندگى و پرورش فكر و فرهنگ مردم اين سرزمين است تلاش بيشترى كرده ايم.
موضوع اين مقاله نقد و بررسى رسم الخط كتابهاى تازه تأليف فارسى است, (كتابهاى فارسى اوّل تا سوّم راهنمايى و كتابهاى زبان فارسى (1و2) و ادبيات فارسى (1و2).
كتابهاى مذكور كه بتازگى در گروه ادبيات فارسى دفتر برنامه ريزى و تأليف كتب درسى وزارت آموزش و پرورش تأليف شده از هر جهت ساختارى متفاوت با كتابهاى درسى پيشين دارد و نويد از راهى نو در آموزش زبان و ادب فارسى ميدهد و اميدست كه اين شيوه تحوّلى واقعى در آموزش بيمارگونه زبان و ادبيات فارسى در مدارس كشور بوجود آورد در اين ميان دو كتاب: زبان فارسى(1و2) و ادبيات فارسى(2) از جهات بسيارى بى نظيرست و در تأليف آن موضوعات و محورهايى مورد نظر مؤلّفان صاحبذوق آن بوده كه در شيوه تأليف كتابهاى درسى بيسابقه است.1
سوگمندانه با وجود مزاياى بسيار, اين كتابها با رسم الخطّى نامأنوس و غير علمى ويرايش شده, رسم الخطى متفاوت با ساير كتابهاى درسى كه ويراستاران آن گرچه مدّعى هستند كه ويرايش املايى اين شش كتاب براساس آخرين مصوّبات فرهنگستان زبان و ادب فارسى انجام گرفته امّا جا دارد كه اين رسم الخط نقد و معايب و محاسن آن نشان داده شود, باشد كه با اصلاح و تعديل آن تصميمى درست و سنجيده از جانب مسؤولان محترم گرفته شود تا هم دانش آموزان از سرگردانى نجات پيدا كنند و هم معلّمان.
از آنجا كه بسيارى از معلّمان و مدرّسان و حتّى دانش آموزان, ابتكارى بودن و ساختار جديد كتابهاى تازه تأليف آنها را بشور آورده امّا بدخوانيها و نابسامانيهايى كه در رسم الخطّ كتابها وجود دارد كمابيش آنها را به اظهار اين جمله واداشته كه ميگويند: (آنچه مؤلفان ساخته و رشته اند ويراستاران ويران و پنبه كرده اند) بهمين دليل نويسنده تصميم گرفت اين مقاله را تنظيم كند و با بهره ورى از صائب ترين ديدگاهها و دستاوردهاى محققان فرزانه و بيطرف و استادان درجه اوّل زبان فارسى, رسم الخط اين شش كتاب را نقد كند تا پاسخى داده باشد به پرسشهاى معلّمان و پرسشگران جوانى كه رسم الخط فعلى اين شش كتاب تازه تأليف آنانرا گيج كرده است. مقايسه رسم الخط كتابهاى تازه تأليف با كتابهاى پيشين
در هيچ يك از كتابهاى تازه تأليف اصول كلّى شيوه خط جديد ذكر نشده تا بتوان با تكيه بر آن و مقايسه اش با شيوه كتابهاى سابق نقاط اشتراك و افتراق آنرا با دقّت برشمرد, جز اينكه در مقدّمه بعضى از اين كتابها نوشته شده است: (در اين شيوه جديد (ها) علامت جمع و (تر) و (ترين) علامت صفت تفضيلى و عالى جدا نوشته ميشود.)2 از اين جمله و نيز از مقايسه شيوه خط كتابهاى تازه تأليف با كتابهاى سابق بطور كلّى قاعده زير را ميتوان استخراج كرد:
در شيوه نامه جديد, بيشتر, بنا را بر گسسته نويسى گذاشته اند تا پيوسته نويسى بعبارت ديگر در اين شيوه نامه تمام كلمات فارسى خواه مركّب باشند يا مشتق, پسوندى باشند يا پيشوندى ترجيحاً اجزاى آن جدا از هم نوشته ميشوند يعنى كلماتى مانند: داستانها, بزرگتر, همزبان, نگهبانى, رستخيز, دسترسى و گفتگو بصورت: داستان ها, بزرگ تر, هم زبان, نگه بانى, رست خيز, دست رسى و گفت وگو نوشته شده است.3
ظاهراً هدف ويراستاران از اعمال اين شيوه پديد آوردن رسم الخطى يكسان و شيوه املايى يكدست در ميان فارسى زبانان و فارسى خوانان نسل آينده است. آشفتگيها و وجود اختلافات
طبيعى است كه ويراستاران شيوه جديد هرچند بطور جدّى بخواهند اين شيوه را در ميان دانش آموزان و دبيران رواج دهند امّا بدليل اينكه رواج اين شيوه در حقيقت مبارزه اى جدّيست با عادات هزار ساله جامعه و با توجّه باينكه خود ويراستارها شخصاً و عادتاً شيوه جديد را باور ندارند و تصوّر آنان بر اينست كه اين شيوه نامه را در همه كتابها اعمال كرده اند و از طرفى چون خودشان هم به شيوه جديد عادت ندارند بديهى است با تمام دقّتى كه در اعمال اين شيوه در كتابهاى تازه تأليف بعمل آورده اند, نتوانسته اند خويشتن را از زير بار عادات چندين و چندساله خود برهانند در نتيجه آشفتگيها و اختلافاتى فراوان در رسم الخط كتابهاى آنان پيش آمده است كه كلمات زير مشتى است از خروار بعنوان نمونه كلمات:
آنها, اينها, آنجا, اينجا, آنكه, اينكه, چنانچه, چنانكه, آنچه, دلپذير, سخنرانى, كنجكاو, صاحبدل, پرخاشجو, دانشنامه, دلبسته, فرمانروا, خوشبختى, بيشتر, كمتر, آنست, روبرو, خونريز, خوشحال, پيشامد, بيخود, بيگاه, گفتگو, جستجو, كداميك, نخلستانها, همانگونه, دامدارى, نگهبانى, رويداد, ستمديده, بكار, بهم, سالخورده و صدها كلمه ديگر ازين قبيل گاهى پيوسته و گاهى جدا نوشته شده است و اين تناقض نه تنها در يك كتاب كه گاهى در يك صفحه و حتى در يك سطر بچشم مى خورد.4
البتّه آنچه نقل شد بعنوان نمونه بود و كمتر صفحه ايست در اين شش كتاب كه از اينگونه اشكالات خالى باشد و طبيعى است از ديدگاه ويراستارانيكه عمدى در يكدست كردن و يكسان كردن رسم الخط فارسى دارند وجود اينگونه آشفتگى ها و تناقضات توجيه پذير نيست. اهمّ دلايل غير علمى بودن رسم الخط كتابهاى تازه تأليف
دلايل غير علمى بودن رسم الخط كتابهاى تازه تأليف فراوان است كه اگر بخواهيم به همه آنها اشاره كنيم مثنوى هفتاد من كاغذ شود. بهمين دليل اهمّ آنها در اينجا يادآورى ميشود:
1. يكى از بزرگترين دلايل غير علمى بودن اين شيوه خط اين است كه هيچ يك از استادان زبان و ادب فارسى و مجامع برجسته علمى كشور اين شيوه را قبول ندارند و از اينجاست كه برجسته ترين استادان دانشكده ادبيات تهران (حداقل بيست نفر) سال گذشته در نامه اعتراض آميزى بفرهنگستان زبان و ادب فارسى اعتراض خود و غير علمى بودن اين شيوه املائى را متذكّر شدند, نامه آنها در تابستان گذشته در مطبوعات كشور بچاپ رسيد.
2. خطّ و زبان پديده اى اجتماعى و بسيار پيچيده و پر رمز و رازست و هر تغييرى كه در اين مورد صورت ميگيرد بايد ذوق فارسى زبانان و صاحبنظران را در نظر گرفت, بعبارت ديگر قاعده سازى و صدور حكم در خطّ و زبان آنهم برخلاف ذوق و سليقه عموم مردم نه عالمانه است و نه پسنديده علاوه بر اين در شيوه پيشنهادى منسوب به فرهنگستان كه مجريان امر در وزارت آموزش و پرورش شروع به اجراى آن كرده اند و (در آينده اى نزديك در تمام كتب درسى اعمال خواهد شد.)5 به بحث و بررسى گذاشته نشده و نظرات موافق و مخالف درباره آن اظهار نشده است و در هيچ مجمع علمى بتصويب نهائى نرسيده و هيچ يك از استادان درجه اوّل زبان و ادب فارسى بر آن صحّه نگذاشته اند بلكه باين شيوه اعتراض هم دارند. بنابراين عاقلانه ترين راه اين است كه دست اندركاران و مجريان اين طرح در وزارت آموزش و پرورش رسم الخط پيشنهادى و شيوه املائى خود را بر محققان و استادان زبان فارسى عرضه دارند و نظر مخالف يا موافق آنانرا با دليل خواستار شوند, نظرات آنانرا نقد كنند و از ميان آنها بهترين را انتخاب و در كتابهاى درسى اعمال كنند; زيرا رسم الخط اين شش كتاب اگر رواج پيدا كند, بطوريكه گفته خواهد شد, زيانهائى غير قابل جبران ببار خواهد آورد كه بى ترديد مجريان امور در پى چنين چيزى نيستند بنابراين در اعمال و رواج هر شيوه يا رسم الخط نامأنوس بايد مصالح كشور و زبان فارسى را در نظر گرفت, بعبارت ديگر تا زمانيكه در مورد اين شيوه هاى نامأنوس اقتراحى صورت نگرفته و نظر موافق و مخالف درباره آن اظهار نشده وزارت آموزش و پرورش نبايد اقدام به اجراى اين شيوه املائى بنمايد.
3. مسائل مربوط به خطّ و زبان را نبايد مانند قواعد فيزيك و رياضى تصوّر كرد و آنرا كلّى پنداشت. بنابراين شعار يكسان كردن رسم الخط و يكدست كردن آن كه شعار اين ويراستاران است, شعارى ساده لوحانه و ضدّ علمى است و بهترست بجاى ملاك قرار دادن اين اصل غير علمى اصل علمى درست نوشتن را ملاك قرار داد.6 بنابراين دادن قواعد بدون استثنا در زبان و خط و علوم انسانى برخلاف روش صحيح علمى و زيانمندست بتعبير دوست دانشورم, دكتر حسين داودى,: (نميتوان براى زبان فارسى ساده لوحانه حكم صادر كرد و بطور مطلق تصميم گرفت.)7 ضمناً همه ميدانيم كه وجود تنوّع و گوناگونى در همه اجزاى زبان امرى طبيعى است و خط و شيوه املائى نيز جزء لاينفكّ زبان است و بتعبير زبان شناسها خط (زبان ديدارى) است بنابراين بطور طبيعى بايد بوجود تنوّع شيوه ها قائل شد و آنرا پذيرفت زيرا: (تنوّع شيوه ها علاوه بر اينكه خالى از جاذبه نيست مشكل و مسئله اى هم پيش نمى آورد.)8 بنابراين اگر مديرى ناآگاه تصميم بگيرد با يكسان كردن شيوه خط حق انتخاب و اختيار را از دانش آموز و معلّم بگيرد طبيعى است كه كم كم آنها را به يكنواختى و دلسردى دچار ميسازد.9 از لحاظ علمى معقولتر و سنجيده تر اين است كه ما حق انتخاب داشته باشيم يعنى امكان گزينش از ميان چند گزينه. از طرف ديگر وجود گونه هاى مختلف در خط حتّى وجود تنوّع در گونه هاى مختلف خط گاهى بدرست خواندن شعر نيز كمك ميكند تا آنجا كه برخى معتقدند گونه خط نثر با گونه خط شعر متفاوت است.10 اين مسئله ايجاب ميكند كه ما از وجود گونه هاى مختلف خط در كتابهاى درسى و فارسى استفاده كنيم زيرا در كتاب درسى هم متن قديم هست هم متن جديد هم شعر هست هم نثر.
4. يكسان كردن رسم الخط بويژه رسم الخط جديدى كه اخيراً اين شش كتاب تازه تأليف را با آن شيوه ويرايش كرده اند و گويا قرارست در آينده اى نزديك در تمام كتابهاى درسى اعمال شود, پيامدهاى شوم و زيانبارى را بدنبال خواهد داشت كه ممكن است در عرض دو سال و سه سال و پنج سال مشخّص نشود, امّا هنگاميكه سى يا چهل سال بر اين قضيه بگذرد مشخص خواهد شد كه اين امر اگر خيانتى نباشد لااقل خدمتى بزبان فارسى نيست زيرا رسم الخطى جعلى و بى ريشه است و رابطه جوانانرا با نوشته هاى گذشتگان قطع ميكند و تحصيلكردگان ما در آينده اى نزديك قادر نخواهند بود از كتابهاى مرجعى مانند فرهنگ معين, لغتنامه دهخدا, فرهنگ عميد, دائرةالمعارف فارسى و مانند آن استفاده كنند در نتيجه آيندگان ما مجبور خواهند شد براى اينكه نسل جديد و تحصيلكرده (يعنى در حقيقت دست پروردگان ما) بتوانند از ميراثهاى فرهنگى خويش استفاده كنند, هزاران هزار صفحه كتاب را برسم الخط جديد برگردانند و معلومست كه اينكار مستلزم بودجه و صرف وقت بسيارست و تازه پس از اينكه اين كار انجام پذيرد خواهيم فهميد كه كار ما از بنياد بيهوده بوده و نشان بيهودگى آن هم اينست كه ما مى توانيم اينهمه بودجه را صرف برنامه ريزيهاى جدّى تر و دقيقتر در جهت بارورى و سازندگى زبان فارسى بكنيم, براستى آيا آيندگان هنگاميكه با اين معضل روبرو شوند چه قضاوتى درباره ما خواهند كرد؟
5. اين شيوه املائى رابطه فارسى زبانان ايران را با نوشته ها و فارسى زبانان كشورهاى ديگر (از راه نوشته ها) قطع ميكند زيرا معلوم نيست كه صاحبنظران زبان فارسى در كشورهاى ديگر هم بخواهند ذوقى, سليقه اى و غير علمى عمل كنند و نيز از كجا معلوم است كه حاصل ذوقيات نسنجيده ما (رسم الخط فعلى) را قبول داشته باشند؟
6. يكى از موارد بسيار مهم در اصلاح شيوه خط, رعايت مرز و استقلال دستورى كلمه است كه در اين شيوه جديد بهيچ وجه لحاظ نشده است.
در شيوه خط اين شش كتاب تازه تأليف بدون توجّه باين اصل مهم زبان شناسى همه كلمات فوق و امثال آنرا منفصل نوشته اند, بسخن ديگر در اين رسم الخط حدّ و استقلال دستورى كلمه را در نوشتن فصل و وصل كلمات ناديده گرفته و آنرا رعايت نكرده اند.11
7. قواعدى كه در اين رسم الخط بكار رفته است از زبان و خط طبيعى مردم استخراج نشده و قواعدى ذهنى و سليقه اى است. بعبارت ديگر در تنظيم اين شيوه استقرائى صورت نگرفته است و بدون مراجعه بنوشته ها و متون خطّى و چاپى, قاعده سازى كرده اند. مثلا بيش از هزار سال است كه مردم طبق عادت (ها), (تر) و مانند آنها را متصل مينويسند يا (كه) بكلمات: آن, اين, چنان, همان, همين و مانند آن متّصل نوشته ميشود (بـ) بخصوص هنگاميكه كلمه جديدى ميسازد حتماً متصل نوشته ميشود.12
بهرحال اصل استقراء تام و آمار دو وسيله مهمّ كشف قواعد رسم الخط معاصرست كه در اين شيوه نامه ناديده گرفته شده است.13
8. واضعان اين شيوه كه در پى يكسان كردن رسم الخط اند و ادّعاى آنرا دارند اساساً تصوّرى درست از يكسان كردن رسم الخط ندارند, بعبارت ساده تر در نظر آنان يكسان كردن با يكسان نويسى يكى است, در نتيجه خط را به هرج و مرج كشانده اند غافل از آنكه مراد از يكسان كردن واقعى رسم الخط يكسان كردن و هماهنگ نمودن بر طبق قواعد دستورى و زبان شناسى است نه ايجاد دوگانگى در قوانين اين علوم و درهم ريختن آن,14 مثلاً طبق نظريه يكسان كردن و بر طبق قوانين دستورى و زبان شناسى كلماتيكه اجزاى آن از نظر دستورى و زبان شناسى همپايه و هم ارزش هستند, حتى الامكان بايد مثل هم نوشته شوند مثلاً در زبان فارسى يك (ب) داريم و يك (مى) كه هر دو جزء پيشين فعل يا جزء صرفى مقدّم نام دارند و از نظر دستورى هم ارزش و همپايه اند بنابراين به هر دليلى كه ميگوئيم (ب) بايد بمادّه فعل بچسبد بهمان دليل (مى) نيز بايد چسبيده نوشته شود و بالعكس زيرا از نظر دستورى و زبان شناسى ميان اين دو مقوله هيچ تفاوتى وجود ندارد, متأسفانه اين مطلب بسيار بديهى و علمى در اين شيوه مورد ملاحظه قرار نگرفته است.15
9. يكى ديگر از موارد ضدّ علمى بودن اين شيوه, اختيار رسم الخطى است كه بدخوانى, بدفهمى و غلط خوانى را بدنبال دارد, هنگامى كه تركيبات: پيش روى, پيش رو, دانش دوستان, بزرگ تر, دل بسته, روى داد, نگه دار, دست برد و مانند آنرا باين صورت از هم جدا ميكنيم دست خواننده را در بدخوانى باز گذاشته ايم.16
استاد بهمنيار معتقدست وقتى كلماتى مانند: فرمانبر, نگهدار, دلبسته, سخنگو, دلخوش و مانند آن صفت مركب باشند حتماً بايد سرهم نوشته شوند امّا اگر جزئى از عبارت فعلى باشند بايد آنرا جدا نوشت وگرنه در خواندن عبارت اشتباه و التباس پيش مىآيد مثال: خداى را فرمان بر و دل را نگه دار, فرمانبر خدا و نگهدار خلق باش, عشق مردمخوارست بى عشق مردم خوارست, آنها دلخوش و قويدل شدند, تو مينديش و دل خوش دار. همچنين است نظر ديگر استادان و زبان شناسان از جمله دكتر ابوالحسن نجفى.17
10. يكى ديگر از موارد ضدّ علمى بودن اين رسم الخط عدم توجه به شكل همزه و تلفظ آن در زبان مردم است. بهمين دليل است كه كلماتى مانند: ابتدائى, نيكوئى, دوئى, روئين تن, گوئيا, تنهائيش, گوئيش, دانائيت (دانائى تو) و مانند آنرا كه مردم با همزه يا صدائى نزديك بهمزه تلفظ ميكنند با (ى) نوشته اند در صورتى كه كلماتى از قبيل: قهوه اى, مدرسه اى, نامه اى, خسته اى, پروانه اى را بصورت اخير نوشته اند تا همزه آن بتلفّظ درآيد حال آنكه همزه اى كه در كلمات هر دو دسته مىآيد همگى صدائى است شبيه همزه و ماهيتاً يكى است و همه اين كلمات از نظر زبان شناسى بايد با همزه نوشته شوند بنابراين نوشتن دسته اى با (ى) و دسته ديگر با همزه درست نيست.18
11. در اين شيوه املائى بتحقيقات گذشتگان در اين زمينه وقعى نهاده نشده است. گوئى واضعان اين شيوه نوشته هاى كسانى مانند: استاد بهمنيار, دكتر مصاحب, استاد مينوى, دكتر شعار, دكتر فرشيد ورد و ديگر صاحبنظران را در اين زمينه نديده اند.
12. برخى از قواعد اين رسم الخط متناقض بعضى از قواعد ديگر آنست; مثلاً از نظر دستورى و زبان شناسى تفاوتى است بين كلمات: همسفر, همدم, همنشين, همدرد, همگام, همسو, همكار, همتا و همراه با كلمات: همزمان, همدل, همسال, همسنگر, همرزم, همصدا نيست كه دسته اول را متّصل و دسته دوم را منفصل نوشته اند. گرچه گاهى حتى بفاصله يك صفحه كلمه (همراه) را يك بار متّصل و بار ديگر منفصل نوشته اند.19
ضمناً اگر به جمله هايى نظير ما هم هم دل تو هستيم, ما هم هم وطن تو هستيم, ما هم هم سنّ او هستيم (كه نمونه هاى آن در نوشته هاى فارسى بلكه در اين شش كتاب نيز كم نيست) توجه شود بى پايگى اين رسم الخط آشكار ميشود. گرچه اين تناقض منحصر بهمين مورد نيست به نمونه هاى ديگر كه از متن اين شش كتاب استخراج شده توجه فرمائيد:
الف) دسته اوّل كه گرايش غالب در اين كتابها با پيوسته نويسى است: سخندان فيزيكدان, ستمديده, ميخكوب, خدمتگزار, كتابخانه, بتخانه, خوشبو, دلنشين, دلسوز, دلبند, بيروح, فراموشكار, ورزشكار, نيلگون, گلگون, گناهكار, روشنفكر, دانشجو, پاكبازى, جانبازى, گردنكش, سخنگو, باغبان, شادمانگيمان, پيشرفت, يكسان, يكباره, شبگير, گردشگاه, خوابگاه.
ب) دسته دوم كه گرايش غالب در اين كتابها با جدانويسى است: عروض دان, رياضى دان, رنج ديده, تجارت خانه, خوش بخت, دل پذى, دل بسته, بى خود, بى دل, بى مانند, راه پيمايى, خيانت كار, دام دار, موج گون, گندم زار, كشت زار, كام جو, پرخاش جو, صاحب نظر, خون ريز, دل خراش, روشن دل, يك دست, يك دل, يك سان, پيش گيرى, سخت گير, نگه بان, حسودى مان, لال بازى, گم نام و صدها كلمه ديگر از اين قبيل.
با مقايسه كلمات اين دو دسته در يك نگاه مختصر پى مى بريم كه هيچ گونه تفاوتى از نظر دستورى و زبان شناسى بين كلمات دسته اوّل با دوّم وجود ندارد يعنى به هر دليلى كه كلمات دسته اوّل را متصل نوشته اند بايد كلمات دسته دوّم را هم متّصل بنويسند و برعكس. ويراستاران وزارت آموزش و پرورش حتماً بايد بدانش آموزان و معلّمان در اين مورد جواب بدهند.
13. كسانيكه در دفاع از اين شيوه ضدّ علمى, ضدّ دستورى و ضدّ زبان شناسى دم از رسم الخط علمى ميزنند آنچه را بنام نوشتن (ميان واژه اى) و (ميان لختى) در نگارش و چاپ پيشنهاد ميكنند مبناى علمى ندارد بلكه خود امرى ضدّ علمى, غير عملى و غير كاربردى و مشكل آفرين است و بيشتر بكار برنامه نويسان و اپراتورهاى كامپيوتر مىآيد و سرگرمى جالبى براى آنهاست زيرا در متنهاى دستنويس يا روزنامه هاى كثيرالانتشار كه شتاب و عجله لازمه كار آنانست رعايت اينگونه موارد عملى نيست وانگهى دانش آموزى كه در جلسه امتحان ترس و اضطراب سراپايش را فراگرفته و همه دقّت او متوجّه درست نوشتن كلمات است با كدام خط كش ميتواند دقيقاً بين اجزاى كلمات: دل پذير, نيك مرد, پيش وا, پيش روى, دل بسته و مانند آنرا اندازه گيرى كند تا مصداق ميان لختى و ميان واژه اى نوشتن قرار گيرد و معلّم املا اين كلمات را براى او غلط املائى محسوب نكند. كسانى هم كه در آغاز (ب) و (مى) را از اوّل كلمات جدا كردند همين حرف را ميزدند.
14. وجود تنوّع و گونه هاى مختلف در زبان و خط امرى عادى است بويژه, بدليل شكل خاص الفباى فارسى, وجود گونه هاى مختلف, امرى پذيرفته شده است, بنابراين بصلاح زبان و فرهنگ فارسى نيست كه ذهن دانش آموزان و دانشجويان را به شيوه اى خاصّ از رسم الخط حساس كنيم بلكه وظيفه معلّمان و پاسداران زبان و فرهنگ فارسى آموزش درست نوشتن است, زبان آموز بايد بداند كه امكان انتخاب از ميان گونه هاى مختلف براى او وجود دارد, از طرف ديگر حسّاس كردن ذهن دانش آموزان و دانشجويان و معلّمان به يك شيوه خاص چه بسا كه بجاى پرورش دادن محقّقانى واقع نگر و معتدل و پژوهندگانى خلاّق و باطن بين, افرادى سطحى نگر و ظاهربين پرورش يابند يعنى كسانى در جامعه پرورش پيدا كند كه بجاى تفكّر در برشته كشيدن معارف بشرى و خدمت بجامعه اسلامى همّ آنان مصروف به (فصل و وصل كلمات) شود و حدّاقل اگرنه تمام بلكه بخشى از فعاليتهاى نيروى انديشه ور و فكور جامعه بهدر رود و البتّه اين امريست كه اصلاً بصلاح فرهنگ و جامعه ما نيست.
15. اصلاح قواعد و رسم الخط فارسى بايد مبتنى بر خصوصيات دستورى و تاريخى و گرايشهاى غالب بر زبان فارسى باشد و عادات زبانى و خطّى مردم حتماً بايد مورد توجّه قرار گيرد, همچنين در اصلاح شيوه خط, مهمترين اصل زبان شناسى و دستورى يعنى قاعده كم كوشى يا صرف كمترين انرژى در نوشتن را نبايد فراموش كرد. اين موارد از اهمّ مسائلى است كه در وضع و اعمال اين شيوه مورد توجّه قرار نگرفته است. مثلاً هنگاميكه ما طبق عادت كلماتى همچون: گفتگو, آنكه, اينجا, چنانچه, روبرو, جستجو, آنچه, بويژه, چنانكه و مانند آنرا متّصل مى نويسيم نه منفصل, اصلى كاملاً علمى را رعايت كرده ايم, زيرا علاوه بر اينكه به اصل مهم (كوتاه شدن خطّ بر اثر كثرت استعمال) توجّه كرده ايم با حذف يك حرف يا كوتاه كردن آن, انرژى كمترى نيز صرف كرده ايم و طبيعى است كسانيكه بطور مداوم به امر نوشتن و استنساخ سر وكار دارند طبيعتاً شيوه اخير پسند خاطر آنانست و چون اين شيوه به تند نويسى نيز كمك ميكند چه لزومى دارد كه در صدد تغيير آن برآييم و عادت اجتماعى هزار ساله مردم را برهم زنيم.
16. در شيوه جديد, متأسّفانه, بجاى انتخاب صورت مشهورتر و آسانتر گونه نامأنوس و غير كاربردى تر را برگزيده اند. بهمين دليلست كلماتى كه طبق عادت و بر مبناى اصول دستور و زبان شناسى بيش از هزار سال است كه در قلمرو زبان فارسى متّصل بهم نوشته مى شود در اين شيوه اجزاى آن جدا از هم نوشته شده كه در نتيجه در اغلب موارد غلط خوانى و بدفهمى متن, كمترين نتيجه و ره آورد آن است, كلمات زير نمونه هاى كوچكى از آنهاست: يك ديگر, پيش وا, آن چه, دل ربا, بيش تر, كنج كاو, خون سرد, يك سان, گل برگ, هم زبان, پرخاش جو, راست گو, دست مال, پيش رفت, دل سوز, بزرگ داشت, خدمت گزار, پيش نهاد, هم دل, چنان چه, دل سرد, ارزش ياب و صدها كلمه ديگر. پيشنهاد و ختم سخن
چون در يك مقاله كوتاه آوردن دلايلى بيش ازين صلاح نيست. بهمين مقدار بسنده شد. پيشنهاد ميشود مسؤولان و دست اندركاران گروه ادبيات فارسى در وزارت آموزش و پرورش فعلاً از اعمال اين شيوه غير علمى و زيانمند چشم بپوشند و تا رسيدن برسم الخطّى دقيق و علمى همان رسم الخط كتابهاى سابق را با اندكى اصلاح در كتابهاى درسى نگه دارند و با تشكيل كلاسهاى ضمن خدمت و صدور بخشنامه به معلّمان تازه كار آموزش بدهند كه (اساساً مسأله املا با رسم الخط دو مقوله جداگانه است) مثلاً اگر دانش آموزى در برگه املاى خود بنويسد: دلپذير, عيبناك, ميرود, بنام خدا و مواردى از اين قبيل, غلط املائى محسوب نميشود بلكه انتخابى است از يك گونه درست خط بديگر سخن پيشنهاد ميشود وزارت آموزش و پرورش ضمن پذيرش گونه هاى مختلف خط سازمانى بنام (سازمان تحقيق در رسم الخط فارسى) ايجاد كند و بكمك دستوردانان, آواشناسان, معلمان ادبيات و محققان علاقه مند, تحقيق و مطالعه اى گسترده در رسم الخط فارسى (بخصوص مطالعه رسم الخط معاصر) را آغاز كند.
اين سازمان مى تواند جزئى از پروژه هاى تحقيقاتى دفتر تحقيقات و برنامه ريزى باشد و با تهيّه طرح و دستورالعملى دقيق و ارسال آن براى علاقه مندان, با حدّاقل بودجه ممكن مى تواند كار خود را دنبال كند و پس از آماده شدن مواد و يادداشتهاى لازم, گروه ادبيات فارسى بكمك محقّقان دقيق و علاقه مند و غير افراطى كه معتقد بروش علمى هستند, زمينه تهيّه رسم الخطى دقيق و سنجيده و علمى را فراهم كند و پس از اصلاح و نظرخواهى آنرا مبناى اعمال در كتابهاى درسى قرار دهد, بديهى است كه در اين مدّت هم نبايد نگران وجود گونه هاى مختلف در كتابهاى درسى بود زيرا همانطور كه پيشتر گفته شد وجود گونه هاى خطّ امرى پذيرفتنى است و اگر ذهن معلّمان و دانش آموزان را به يك شيوه خاصّ حسّاس نكنند نه تنها هيچ مشكلى پيش نمى آيد بلكه با دور شدن ذهن آنان از مسائل قشرى و ظاهرى زمينه هاى خلاّقيت و ابتكار در ذهن نونهالان ما بيش از پيش تقويت مى شود.پاورقي: * بنا به درخواست اكيد نويسنده هيچ گونه ويرايشى بر متن صورت نگرفت. آينه پژوهش 1. اينجانب در همين جا از نويسندگان و صاحبذوقان و علاقه مندان بآموزش زبان و ادب فارسى تقاضا ميكنم بنقد و معرفى اين كتابها (بويژه دو كتاب زبان فارسى 1و2 و ادبيات فارسى2) بپردازند تا تشويقى باشد براى مؤلفان خوش ذوق و مبتكر آن. 2. بنگريد بكتاب: زبان فارسى (1و2), مقدّمه, ضمناً تمام مستندات اين مقاله در اين شش كتاب براساس چاپ سال 1375 تنظيم شده است. 3. صورت املائى اخير كليّه اين كلمات از متن اين شش كتاب استخراج شده است. 4. مثلاً مراجعه كنيد بكتاب زبان فارسى (1و2) صفحه13 كه (روى داد) را جدا و در صفحه14 همين كلمه را متّصل نوشته است همچنين فارسى سال دوم راهنمايى صفحه 60 كه يك بار همين كلمه را جدا و بار ديگر پيوسته نوشته است ضمناً در همين كتاب صفحات 127 و 141 كلمه (آنها) يك بار جدا و يك بار پيوسته نوشته شده يا در فارسى سال اوّل راهنمايى صفحه 131 كلمه (كاو) را بهمين صورت و در صفحه 133 بصورت (كو) نوشته اند, در كتاب فارسى سال سوّم راهنمايى صفحه83 و كتاب ادبيات فارسى(1) كتاب زبان فارسى (1و2) با يك نگاه اجمالى ملاحظه ميشود كه كلمات (اينجا و آنجا) گاهى پيوسته و گاهى گسسته نوشته شده است يا در مورد كلمه (آن چه) در فارسى سال سوّم راهنمايى گرايشى به جدانويسى و در فارسى دوّم راهنمايى گرايشى آشكار به پيوسته نويسى ديده ميشود جالبتر از اين كلمه (چنانكه) است كه در صفحه 190 كتاب ادبيات(1) در يك سطر يك بار جدا و يك بار پيوسته نوشته شده است. گمان ميكنم اگر بيشتر از اين مقايسه ادامه يابد علاوه بر اينكه حواشى مقاله بر متن افزونى مييابد, مقاله نيز از هدف اصلى خود دور مى افتد, خواننده نكته سنج و علاقه مند با مراجعه بمتن كتابهاى مورد نظر و مقايسه اى اجمالى صحّت گفتار نويسنده را درخواهد يافت. 5. بنگريد به: زبان فارسى (1و2), مقدّمه. گفتنى است كه بنابر آنچه در مقدمه سه كتاب زبان و ادبيات فارسى دوره پيش دانشگاهى آمده است, ظاهراً وضع اين گونه رسم الخط به فرهنگستان زبان و ادب فارسى نسبت داده شده است و جالب است كه اين مؤسسه علمى و فرهنگى در نشريه رسمى خويش يعنى (نامه فرهنگستان) صفحه دوم به خوانندگان نشريه تذكّر داده است كه اين رسم الخط (مصوّب فرهنگستان تلقّى نشود) و ويراستاران كتابهاى تازه تأليف هم كه ظاهراً با اين تذكّر از اين انتساب طرفى نبسته اند در مقدّمه كتاب تازه تأليف ادبيات فارسى سال اوّل دبيرستان چاپ 1376 بجاى جمله فوق نوشته اند: (ويرايش املائى كتاب بر مبناى شيوه نامه ويرايش و رسم الخط كتابهاى درسى وزارت آموزش و پرورش است.) 6. براى اطلاع بيشتر ر.ك: املاء, نشانه گذارى, ويرايش, دكتر خسرو فرشيد ورد, انتشارات صفى عليشاه, ص4. 7. مجله رشد ادب فارسى, شماره40, ص27 (مقاله نه همه نه هيچ) 8. آيين نگارش, احمد سميعى گيلانى, مركز نشر دانشگاهى, چاپ سوّم, ص84. 9. تعبير از دكتر حسين داودى است. بنگريد به: مجلّه رشد ادب فارسى, همان شماره, ص24. 10. بررسى علمى شيوه خطّ فارسى, نازيلا خلخالى, انتشارات ققنوس, ص181 ببعد. 11. ناگفته پيداست كه در همين مورد نيز بايد استثنائات را در نظر گرفت نك: همين مقاله بخش چهارم (لزوم اصلاح شيوه خط فارسى) شماره هاى 9 تا12. 12. در اين شيوه جديد حتى كلماتى از قبيل: بويژه, بوسيله, بعنوانِ, روبرو, دست بدست و بسيارى از كلمات ديگر مانند: اينجا, آنجا, دلپذير, دستمال, كنجكاو, رستخيز, پيشروى, آنها, چنانكه و مانند آن را كه بيش از هزار سال است در متون فارسى متّصل بهم نوشته ميشود, بطور نسنجيده همه اينها را جدا كرده اند. 13. براى اطّلاع بيشتر ر.ك: املاء, نشانه گذارى, ويرايش, ص58. 14. همان كتاب, ص64. 15. بزبان ساده تر به هر دليلى كه واضعان اين شيوه مينويسند: برود, بگويد, بخورد, بايد بنويسند: ميرود, ميگويد, ميخورد و…. 16. به اين بيت (كتاب ادبيات فارسى1, قافيه و عروض ـ نقد ادبى, ص6) توجه فرمائيد: كسى دانه نيك مردى نكاشت كزو خرمـن كـام دل برنداشت هنگاميكه از يك دانش آموز ممتاز رشته ادبيات (سال چهارم) خواسته شد كه اين بيت را بخواند, دانش آموز كلمه (نيكمردى) را (نيكِ مردى) خواند و كلاس هم گرچه سراپا گوش بود هيچ كس اعتراض نكرد و هنگاميكه اينجانب قرائت دانش آموز را اصلاح كرد با اعتراض شديد ديگر دانش آموزان روبرو شد! 17. براى اطّلاع از نظريات احمد بهمنيار در باب رسم الخط فارسى ر.ك: مقدّمه لغت نامه دهخدا, ص145 ببعد, مقاله (نامه بمقام فرهنگستان) نيز براى اطّلاع از نظرات دكتر ابوالحسن نجفى در باب اينگونه كلمات بنگريد به: غلط ننويسيم, ابوالحسن نجفى, مركز نشر دانشگاهى, چاپ سوم, صص193ـ194. 18. همزه همه اين كلمات در هر دو دسته از نظر دستورى يكى است و نوعى صامت ميانجى محسوب ميشود (بنگريد به: بررسى علمى شيوه خط فارسى ص126 ببعد) اين مورد نيز از ايجاد دوگانگى و بيقاعدگى در رسم الخط حكايت دارد كه مدّعيان يكسان كردن رسم الخط ايجاد كرده و بدون هيچگونه دليلى يك مقوله دستورى و زبان شناسى را بدو صورت نمايش داده و خط را مشكلتر و دانش آموز و معلّم را سرگردان كرده اند. 19. بعنوان نمونه بنگريد به فارسى دوم راهنمايى صص190 و192 و براى ملاحظه ديگر كلمات مورد بحث, نك: كتاب ادبيات فارسى1 صص198 و201, ادبيات فارسى2 صص49, 187, 153, 163 فارسى سوّم راهنمايى صص59 و87 و فارسى دوّم راهنمايى صص7, 8, 21, 183 و ديگر صفحات اين شش كتاب.


صفحه 7

نقدى بر كتاب مفاخر آذربايجان
طيار مراغى محمود

مفاخر آذربايجان, عبدالرحيم عقيقى بخشايشى, چاپ اول, تبريز, نشر آذربايجان, 1374ـ75, سه جلد, 1800ص, وزيرى.
كتاب (مفاخر آذربايجان) از هر جهت براى نگارنده جالب توجه بود; اول از جهت ارتباط منطقه اى و انس و الفتى كه هركس به سرزمين مادرى خود دارد و دوم به خاطر رشته سرگذشتنامه نويسى كه بسيار مورد علاقه نگارنده است, ولى با نگاهى گذرا آن شوق و ذوق اوليه از بين رفت و جاى آن را تاسف و تأثر شديد از آشفته بازار علم و فرهنگ در روزگار ما گرفت. به جرأت مى توان گفت در اين كتاب هيچ تحقيق جديد و تتبع نوى به چشم نمى خورد, هرچه هست اقتباس و جمع آورى از كتاب هاى تراجم اخير و دست دوم, آن هم به شكل ناشيانه, غيرفنى و نازيبا به همراه اغلاط بسيار, انبوه اطلاعاتى نادرست و… كه روى هم رفته ارزش آن را بشدت پايين آورده است.
اگر مؤلفى بنا را بر اين بگذارد كه مطالب كتابى را عينا بازنويسى كرده, ترجمه نمايد (البته اگر ترجمه صحيح كرده باشد!) حاصل كار, نامش تحقيق و پژوهش نيست, در واقع سياه مشقى است در صورت و هيئت جديد و احياناً غلط انداز كه مفاسد آن بيش از منافعش است, كتاب هايى كه بدون دقت و تحقيق كافى و با عجله و دستپاچگى تمام نگاشته شده و در قطع زيبا و فريبنده به طبع مى رسند, در واقع دام هايى هستند كه سر راه محققان جوان و تازه كار گسترانده شده اند و آنان به علت تجربه اندك و اطلاعات ناقص خود بدانها اعتماد نموده و مطالب غلط و نادرست آنها را در تحقيقات خود وارد مى كنند; تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
*
نگارنده خود نيك مى داند كسانى كه اندك آشنايى به تأليفات و تحقيقات امروزين دارند, با سبك و سياق نويسنده كتاب آشنا بوده و شيوه جمع آورى و تأليف كتاب هاى ايشان را بخوبى مى شناسند و شايد برخى از آنان تأليفات مؤلف كتاب را شايسته نقد و قدح ندانند, ولى در عين حال نگارنده معتقد است اگر شيوه حسنه نقد درباره برخى تعطيل شده و كتاب هاى برخى از مؤلفين زير ذره بين نقد مورد مداقه و بررسى واقع نشود, آثار بسيار زيادترى از آنان و يا ديگر اشخاص با همان اسلوب و شيوه به بازار آمده و صدمات جبران ناپذيرى به پيكره فرهنگ و دانش اين سرزمين خواهند زد. به همين جهت خود را مكلف به نقد برخى از مطالب و اطلاعات ارائه شده در كتاب ديد.
در مقال حاضر جلد اول و دوم كتاب بررسى شده و برخى از اشكالات عمده و اشتباهات فاحش مؤلف گوشزد شده است:
1. در جلد1, صفحه107 تحت عنوان محمد شفيع دهخوارقانى نوشته است: (شرح حال او را (محمد شفيع دهخوارقانى) شاگرد برومندش (محمد حسن زنوزى) در كتاب لجّة الاخبار به تفصيل(!) آورده است) در اين يك سطر چند اشتباه فاحش وجود دارد كه با مراجعه به الذريعه (ج18, ص296) برطرف مى گرديد: اولا, نام كتاب لجةالاخيار است; ثانياً, چنانكه مؤلف ذريعه فرموده نويسنده كتاب ميرزا هاشم خان تبريزى است و نه محمد حسن زنوزى; ثالثاً, در لجةالاخيار تنها زندگى محمد حسن زنوزى آمده و در آنجا اشاره شده كه استادش دهخوارقانى بوده است. بدين ترتيب نه تفصيل كه اجمالى هم در كار نبوده است.
2. در ج1, ص96ـ97 مى نويسد: (و مرحوم سيد حسين قزوينى آن را (جامع الرواة اردبيلى) خلاصه نموده و به نام معارج الاحكام ناميده است(!!) و بخشى از خطوط علما و بزرگان را در آن آورده است(!)) در حالى كه اهل فن مى دانند معارج الاحكام يك كتاب مفصل فقه استدلالى است و خط و خطوط علما در آن نيست و ديگر اينكه چنانكه علامه طهرانى مى فرمايد قزوينى خلاصه جامع الرواة را در فصل سوم از مقدمات كتاب معارج الاحكام آورده است: (وقد اورد السيد حسين القزوينى ملخص جامع الرواة فى الفصل الثالث من مقدمات كتابه معارج الاحكام)1
3. در ج1, ص97ـ 98 تحت عنوان سيد مرتضى دهخوارقانى, وى را به نقل از الكواكب المنتثره از فقهاى برجسته و… آذربايجان شمرده و كتاب هايى از وى نام مى برد, در حالى كه اولاً علامه طهرانى در همان كتاب او را (سيد مرتضى تبريزى) معرفى نموده است.
ثانياً, همو فرموده كه كتاب هايى از وى ديده كه در دهخوارقان كتابت كرده است (و مولف محترم اين جمله را حمل بر دهخوارقانى بودن وى نموده و جالب اينكه در همان صفحه نيم صفحه درباره دهخوارقان داد سخن سر داده است). ثالثاً, مرحوم طهرانى او را در زمره فقها و دانشوران فقهى نياورده و بلكه او را به عنوان يك كاتب فاضل معرفى نموده و مى فرمايد: (ويظهر منها فضله وكماله).2 رابعاً آن كتاب ها همه تاليف ديگران بود و وى آنها را كتابت و استنساخ نموده است, از جمله (الفة الفرقه) كه به ميرزا حسن لاهيجى تعلّق دارد.
4. در ج1, ص515 در معرفى تفسير منبع الكرامه مى نويسد: (تفسير منبع الكرامه زنوزى خويى (م1301)… مفسر محترم آن را براى فرزندش ميرزا حسن متخلص به فانى نگاشته است(!), مولف از شاگردان شيخ انصارى بوده) در اين دو سطر چند خطاى بزرگ وجود دارد:اولاً, تاريخ وفات مزبور جايى ذكر نشده است; ثانياً, پسر مؤلفِ منبع الكرامه ميرزا حسن فانى نبوده بلكه ميرزا محمد حسن فانى صاحب رياض الجنه پدر مؤلف منبع الكرامه بوده است; ثالثاً, آن شخص هيچ گاه در نجف تحصيل نكرده و شاگرد شيخ انصارى هم نبوده و تحصيلاتش را در قزوين و اصفهان به پايان برده و به خوى رفته است. رابعاً, بعد از همه اينها, براى ما معلوم نشد مؤلف منبع الكرامة كيست؟, اگر مؤلف محترم اندك دقتى در فهرست القورى (كه خود بدان استناد جسته است) مى نمود, متوجه نام مؤلف كه ميزا ابوالحسن على بن محمد حسن (فانى) زنوزى است مى گرديد.3
5. در ج1, ص107 تحت عنوان شيخ الاسلام اسماعيل تبريزى (زنده در 1178), زندگى مختصر وى را به نقل از تتميم امل الآمل قزوينى و الكواكب المنتثره آورده, در حالى كه در هر دو منبع اين تاريخ اصلاً وجود ندارد و تنها زيستنش در قرن دوازدهم فهميده مى شود. جالب است بدانيم منشأ آوردن آن تاريخ اين است كه علامه طهرانى در ذيل مولا اسماعيل تبريزى, شخصيت ديگرى به نام محمد اسماعيل تبريزى را آورده و تاريخ حيات او را سال 1178 ذكر نموده4 و مؤلف محترم اين دو شخصيت را با هم خلط كرده و تاريخ آن را براى اين نوشته است!
6. در ج2, ص704 عنوانى براى مولى عبدالله زنوزى (م1207) قررار داده است. نگارنده با دقتى كه به خرج داد نتوانست بفهمد كه اين زندگينامه مفصل (26صفحه اى) به آقا على زنوزى (پسر) تعلق دارد يا به مولى عبدالله زنوزى (پدر). زيرا پس از عنوان مولى عبدالله زنوزى بلافاصله زندگى آقا على مدرس در چهار صفحه آمده است, از صفحه 707 بدون هيچ عنوان و نشانه اى زندگى آشفته اى از مولى عبدالله زنوزى آورده شده و حدود 22 صفحه از روى مقدمه هايى كتاب هاى آقاى جلال الدين آشتيانى كپى بردارى شده است. اين بخش از زندگينامه به حدّى سردر گم و به هم ريخته است كه خواننده متوجه نمى شود زندگى مولى عبدالله زنوزى را مطالعه مى كند يا پسرش آقا على مدرس را. در عين حال زندگى مفصل و تكرارى آقا على مدرس طيّ شش صفحه دوباره در صفحه 733 آورده شده است. از جمله موارد ديدنى اين بخش از كتاب پاورقى و استناد به كتاب هاست. در يكى از اين موارد چنين آمده است: (سيد جلال الدين آشتيانى, مشهد, آبان354(هـ.ق))(!!) و صحيح آن چنين است: انوار جليه, ملا عبدالله زنوزى, تصحيح سيد جلال الدين آشتيانى, مشهد, آبان 1354(هـ.ش).
7. در ج1, ص259 زندگى مختصرى تحت عنوان شيخ زين العابدين مرندى آورده است. در اينجا نكاتى قابل ذكر است: اولاً, زادگاه وى تبريز است و نه مرند, چنانكه در حال حاضر هم منزل مسكونى اش در تبريز و در دست احفادش قرار دارد و علت معروف شدنش به مرندى اين بود كه مدت هشت سال در هرزندِ مرند در محضر مولا على هرزندى از تلامذه مبرز شيخ انصارى به تحصيل پرداخته بود. ثانياً, مؤلف محترم از روى بى اطلاعى و ضعف تحقيق چنان از وى سخن رانده كه مثل اينكه او يك عالم معمولى بوده, در حالى كه به شهادت بزرگان و دانشوران وى از اوتاد زمان و بندگان خاص خدا در روى زمين بود, چنانكه آيت الله خويى مى فرمود: (اگر من بدين مرتبه رسيده ام از اثر نان شيخ زين العابدين بوده است).5 ثالثاً, جد مرحوم زين العابدين آقا حسين بوده و نه زين العابدين.
8. در ج2, ص704 تاليفاتى به ملا رجبعلى تبريزى نسبت داده كه همه نادرست بوده و به ملا عبدالله زنوزى تعلق دارد, چنانكه مولف خود در صفحه 720 در زندگينامه ملا عبدالله زنوزى بدان تصريح كرده است.
9. در ج1, ص167 مختصرى از زندگى مجاهد بزرگ ميرزا على آقا قاضى نيابى معروف به سيف العلماء را نوشته و از روى بى اطلاعى وى را به فرقه شيخيه نسبت داده و او را از زمره آنها شمرده, در حالى كه اين نسبت نارواست و شخصى كه شيخى بوده هم نام وى ميرزا على قاضى بُنابى ديگرى بوده كه در حدود پنجاه سال پس از وى مى زيست و به خاطر اعمال نادرست و غير عادلانه سخت مورد تنفر مردم قرار داشت. در مقابل (در ج1, ص145) ميرزا حسن گوهر قراجه داغى را كه از علماى شيخيه و شاگرد احسايى و سيد كاظم رشتى بوده,6 با لقب (آيت الله) در شمار فقهاى شيعى آورده است.
10. در ج1, ص125 در زندگينامه سيد جعفر خلخالى در متن به نقباء البشر و در پاورقى به كرام البررة استناد كرده است.
11. در ج1, ص93 در زندگينامه شيخ حسين اردبيلى به تعليقه اشكورى بر امل الآمل آدرس داده اند كه صحيح آن تعليقه ميرزا عبدالله افندى تبريزى بر امل الآمل است.
12. در ج1, ص145 شخصى بنام قوچانى را به عنوان مولف معجم مولفى الشيعه نامبرده است, در حالى كه مولف آن شيخ على فاضل قائينى است.
13. در ج1, ص463 مرحوم آيت الله شيخ صدرا بادكوبه اى (1316ـ1392) را يكى از شاگردان آيت الله خويى شمرده است, در حالى كه وى علاوه بر اينكه يك سال از آقاى خويى بزرگ تر بوده, معاصر با وى محسوب مى شد و به شهادت كتب تراجم از محضر آيات عظام نائينى, اصفهانى, كمپانى و شيخ موسى خوانسارى بهره برده است. در عين حالى كه جاى وى به عنوان يك فقيه و حكيم متالّه در اين كتاب خالى است.
14. در ج1, ص103ـ104 زندگى دو نفر به نام هاى شيخ على نقى اردبيلى و شيخ على قلى اردبيلى كه هر دو يك نفر هستند, آمده است و مؤلف بدون توجه به توضيحات تكرارى در دو عنوان ذكر نموده است, در عنوان على قلى اردبيلى از قول علامه طهرانى مطالبى نوشته كه معلوم نيست از كجا نقل نموده است و از دو ماخذى كه مؤلف ذكر كرده (الذريعه 25/77 و الذريعه 3/ كد1582) هيچ كدام راجع به عليقلى اردبيلى مطلبى ندارند.
15. در ج1, ص146 تحت عنوان ميرزا يوسف مجتهد تبريزى به خطا و اشتباه زندگى پسرش ميرفتاح را به جاى پدرش نگاشته و در حالى كه ميرزا يوسف در سال 1242 قمرى وفات يافته, تاريخ وفات پسرش ميرفتاح (1269هـ) را براى پدرش ثبت كرده است. تنها منبع مؤلف, كتاب دانشمندان آذربايجان (ص404) بوده, در حالى كه آنجا نيز مطلب بر خلاف نوشته مولف محترم است.
16. در ج1, ص207 نوشته: (مرحوم محمد حسن مامقانى در سال 1237 به دنيا آمد و موقع وفات پدرش هشت ماهه بوده); در حالى كه (در ص129) خود ذكر كرده كه پدرش در سال 1247 وفات يافته كه در اين صورت مرحوم محمد حسن دهساله بوده است.
*
17. در ج1, ص108 تحت عنوان آيت الله سيد حسين مرعشى تبريزى, مى نويسد: (از فقهاى عالى قدر قرن دوازدهم و يكى ديگر از برجستگان آن ديار مى باشد), در حالى كه علامه طهرانى بدون هيچ عنوان و لقبى از وى نام برده و تنها مى نويسد: وى در قرن دوازدهم مى زيست7, معلوم نيست لقب آيت اللهى و فقاهت از كجاى جمله استفاده مى شود. اين در حالى است كه شمار زيادى از فقهاى زبده و نخبه آذربايجان فراموش شده و هيچ نشانى از آنها در اين كتاب يافت نمى شود, ولى خيل كاتبان و فضلا كه به نام فقيهان آورده شده اند زياد به چشم مى خورد.
18. در ج1, ص104 عنوانى براى ميرزا محمد على تبريزى (م1139) آورده است: اولاً, اين تاريخ زمان اجازه استادش سيد محمد حسين خاتون آبادى به ميرزا محمد على تبريزى است و نه تاريخ وفات آن. ثانياً, از مطالب اجازه استاد از جمله صفت كهف الجاج والمعتمرين و بيانات علامه طهرانى معلوم مى شود وى شخصى فاضل و اديب بوده8 و آوردن او در زمره فقها و اعطاى لقب آيت اللهى به او كاملا بى مورد است.
*
19. مؤلف محترم, زندگى برخى بزرگان را به صورت تعارفى گذرانيده و تقريبا هيچ اطلاعى از حيات علمى و اجتماعى آنها به دست نداده است و با اينكه براى برخى از آنها حق استادى قائل شده, با اين روش حق آنان را به جاى آورده است! از اين مواردند: ج1, ص475; ج1, ص479; ج1, ص528; ج1, ص530.
20. تعداد قابل توجهى از زندگينامه ها تكرارى بوده و سرگذشت علمى آنها در دو يا سه جا آمده است, مؤلف محترم حتى از پيش پا افتاده ترين قواعد سرگذشتنامه نويسى كه ارجاع دادن در موارد تكرارى است بى اطلاع بوده است: اولاً تكرار زندگينامه يك شخص در دو يا سه جا به اعتبار تخصّص (مثلا يكبار در بخش فقها, بار ديگر در بخش فلاسفه و…) كارى غير فنى شمرده مى شود ـ ثانياً در مواردى كه مجبور به تكرار يك شخص در دو يا سه جاست, بار اول زندگى وى را با تمام جوانب آورده و در مورد دوم و سوم نام شخصيت بدون شماره ترتيب و بصورت ارجاع به مورد اول آورده مى شود. برخى از اين تكرارها متعمداً صورت گرفته مثل زندگى علامه طباطبايى, ولى عمده آنها به جهت بى اطلاعى و عدم دقت نويسنده واقع شده است.
زندگى ميرزا لطفعلى قراجه داغى در سه جا: ج1, ص136 و ص172 (با تاريخ وفات اشتباه) و ص513.
زندگى ملا عبدالله زنوزى در دو جا: ج1, ص133 و ج2, ص707.
زندگى ميرزا عبدالله افندى تبريزى در دو جا: ج1, ص508 و98.
زندگى ميرزا ابوالقاسم اردوبادى در دو جا: ج1, ص238 و509.
زندگى محقق اردبيلى در دو جا: ج1, ص506 و75
زندگى سيد محمد ابراهيم تبريزى قزوينى در دو جا: ج1, ص510 (دو شماره پى درپى)
زندگى محمد على اونسارى قراجه داغى در دو جا: ج1, ص175 و516.
زندگى شيخ محمود شيخ الاسلام تبريزى در دو جا: ج1, ص177 و517.
زندگى شيخ موسى مجتهد تبريزى در دو جا: ج1, ص172 و517.
زندگى الهى اردبيلى در دو جا: ج1, ص503 و ج2.
زندگى آقا على مدرس زنوزى در دو جا: ج2, ص705 و733.
زندگى جلال الدين تبريزى در دو جا: ج1, ص845 و870.
زندگى علامه طباطبايى در سه جا: ج1, ص540 و ج2, ص742 و933.
زندگى مير عبدالباقى خطاط تبريزى در دو جا: ج1, ص507 و ج2, ص888 (البته با صد سال اختلاف در تاريخ وفات!).
21. كتاب آن چنانكه از نامش هويداست در معرفى مفاخر آذربايجانى نگاشته شده است, ولى فراهم آورنده كتاب سرگذشت برخى رجال علمى را كه نامشان گوياى سرزمينشان است با اندك ارتباطى و تناسبى آورده است; از جمله: خواجه الدين رشيدالدين فضل الله همدانى در ج1, ص498, على بن محمد سمرقندى قوشچى در ج2, ص684 و مجدالدين جيلى در ج1, ص682 و عكس آيت الله حسن زاده در زندگى مرحوم آقا ميرزا مهدى قاضى طباطبايى ج2, ص932 (آنهم عكس جوانى و در حال اقامه جماعت!).
22. در زندگى مختصر مجدالدين جيلى (چنانكه گفتيم ارتباطى به آذرى بودن ندارد) دو اشتباه بزرگ وجود دارد: اولاً, وفات وى در قرن هفتم نبوده, زيرا وى استاد فخرالدين رازى و شيخ اشراق سهروردى در مراغه بوده و هر دو در قرن ششم مى زيستند و مجدالدين هم در نيمه دوم قرن ششم وفات نموده است; ثانياً, اينكه مؤلف درباره مجدالدين نوشته كه: (ياقوت گفته است در ادب او جاى سخن وجود دارد) در هيچ جاى معجم الادبا يافت نمى شود. معلوم نيست مؤلف از روى چه كتابى اين ادّعا را آورده است, اين در حالى است كه ياقوت از وى با جمله (شيخ الامام الفقيه الاصولى الحكيم) ياد كرده است.9
*
فن شخصيت نگارى و سرگذشتنامه نويسى كه شعبه اى از علم تاريخ به شمار است, فنى ارزشمند و بسيار مهم است و مقدمات, شرايط و قواعد بسيارى دارد كه در صورت بى اطلاعى و يا عدم اعتنا به آنها, سرگذشتنامه ها از حالت تاريخى و موثر علمى خارج شده و بيشتر به قصه و حكايت شبيه خواهد شد, در اين مقال به برخى اشكالات و نقايص فن شخصيت نگارى اين كتاب اشاره مى كنيم:
23. بخش دوم جلد اول, عنوان مفسران آذربايجان نام گرفته و بالتبع بايد با عنوان مفسران آغاز شود; ولى در سى مورد با نام و عنوان تفسير آغاز شده است; مثل تفسير بابا احمد شادآبادى, تفسير برهان الدين شبسترى, حاشيه خلخالى بر تفسير بيضاوى و اين همانند آن است كه در بخش فقها و فلاسفه, عناوين را با نام كتاب هاى فقهى و فلسفى آغاز كنيم.
24. در فن ترجمه نگارى و سرگذشتنامه نويسى ذكر تاريخ ولادت و بويژه تاريخ وفات اشخاص بسيار مهم و قابل توجه است و اين نكته پر اهميت در كتاب هاى تاريخى اهل سنّت بسيار دقيق رعايت شده است; چنانكه كمتر كسى از شخصيت ها را مى توان يافت كه تاريخ دقيق وفات آنها (سال, ماه و روز) ذكر نشود. اين در حالى است كه در كتاب حاضر اولاً تاريخ وفات بسيارى از شخصيت ها غلط و نادرست ذكر شده كه به برخى اشاره خواهيم كرد و ثانياً بسيارى از شخصيت ها و حتى برخى از معاصران كه اخيراً وفات يافته اند, تاريخ تقريبى وفات آنها آورده شده است. از اين نمونه هستند عناوين مذكور در ج1, ص383; ج1, ص360; ج1, ص348 و ج1, ص344.
25. چنانكه از متون تاريخى سده هاى اخير برمى آيد, لقب (آيت الله) كه در حال حاضر براى فقها و مجتهدان به كار برده مى شود, بعد از وفات شيخ اعظم مرتضى انصارى (م1281) در ميان حوزه هاى علميه مرسوم شده است و قبل از آن القاب و عناوين ديگرى به كار مى بردند (جز علامه حلى كه با لقب آيت الله مطلق شناخته مى شد), در اين كتاب مؤلف محترم در بخش فقيهان عده زيادى از آنها را كه به قرون دهم تا سيزدهم تعلق داشته با لقب (آيت الله) ذكر نموده, در حالى كه آن اعصار اين لقب خاص مرسوم نبوده است; مضاف بر آن لقب مزبور را براى همه فقهاى آن بخش استعمال ننموده و بدون هيچ ضابطه و قاعده مشخصى, مطابق ذوق و علاقه شخصى براى بعضى به كار برده و برخى ديگر را از آن لقب محروم ساخته است.
26. مؤلف محترم زندگينامه جمع قابل توجهى از شخصيت ها را به صورت بسيار ناشيانه و كم مايه اى متورم نموده و صفحات انبوهى را به آنها اختصاص داده است كه در اينجا به دو مورد آن اشاره مى كنيم:
الف. استفاده از مطالب ديگر منابع مخصوصاً در فن تاريخ و سرگذشتنامه نويسى امرى لازم و ضرورى است و نويسنده بدان سبب مواخذه نمى شود, ولى نقل قول هاى بسيار طولانى و كپى كردن صفحات زياد و بسيارى موارد نامربوط (براى برف انبار كردن مطالب) كارى ناپسنديده, غير علمى و امرى بسيار سخيف و كم مايه شمرده مى شود و ارزش علمى كتاب ها را در حد يك منبع دست چندم پايين مى آورد. اين روش نازيبا در اين كتاب بويژه در جلد دوم بسيار به چشم مى خورد; براى نمونه تعدادى از آنها را متذكر مى شويم:
الف. در ج2, ص695, نُه صفحه درباره مباحث فلسفى بدون هيچ ارتباطى با زندگى ملا رجبعلى تبريزى ـ از زبان هانرى كربن آورده است.
ب. در ج2, ص685, چهار صفحه درباره فلسفه اشراق ـ بدون هيچ ارتباطى با زندگى ودود تبريزى ـ از زبان هانرى كربن آورده است.
ج. در ج2, ص663, يازده صفحه درباره فلسفه اشراق و افكار فلاسفه كهن ايرانى و بدون ارتباط با زندگى شيخ اشراق از زبان هانرى كربن آورده است.
د. در ج2, ص933 كه سومين زندگينامه علامه طباطبايى است(!), 85 صفحه از روى كتاب (مهر تابان) علامه طهرانى كپى شده و بدون هيچ تغيير و تبديلى به همان صورت آورده شده است.
ب. در فن شخصيت نگاى و ترجمه نويسى هنر و توانايى مولف زمانى آشكار مى گردد كه از منابع پراكنده و مختلف, اما مطمئن و دقيق زندگى شخصى, علمى و اجتماعى افراد جمع آورى و با تنظيم و تركيب منطقى آنها با يكديگر و تفكيك مطالب صحيح و سقيم از همديگر, چهره روشن, شفاف و دقيقى از سير زندگى و مراتب علمى و عملى آن شخص ارائه بدهد, در اين صورت شخصيت نگار هنر خلاق خود را به منصّه ظهور رسانده و وظيفه خطير خود را درباره معرفى شخصيت هاى علمى و عملى, ارائه سمبل هاى قابل اعتماد و هدايتگر به نسل جوان, حفظ و ضبط دقيق رجال دينى و علمى در سينه تاريخ و بسيارى نتايج ديگر انجام داده است.
در كتاب مورد بحث, مؤلف محترم زندگى دو تن از شخصيت هاى ممتاز معاصر يعنى آيت الله العظمى مرعشى نجفى و استاد علامه محمد تقى جعفرى را كه به صورت مصاحبه هاى طولانى در مجلات و جرايد منتشر شده است, بدون هيچ گونه تغيير و تنظيمى كپى بردارى كرده و صفحات بسيارى (نزديك صد صفحه) را بدان اختصاص داده است. زندگى مصاحبه اى (!) آيت الله مرعشى در ج1, ص405ـ 446 و زندگى مصاحبه اى (!) علامه جعفرى در ج2, ص753ـ 808 به شكلى نامناسب درج شده كه در شأن مقام علمى و اجتماعى آن دو شخصيت ممتاز معاصر نيست و خود حكايت از عدم توانايى مولف در تركيب و تنظيم منطقى آنها به صورت يك زندگى منسجم و دقيق علمى مى كند.
27. عدم رعايت تناسب و تعادل در كميت زندگينامه ها از نقايص بزرگ كتاب حاضر شمرده مى شود. با اندك تورّقى در جلد اول و دوم كتاب چنين به ذهن خواننده القا مى شود كه اين كتاب مفاخر تبريز است تا مفاخر آذربايجان. از مجموع سيصد عنوان (البته با احتساب تكرارى ها) حدود 150 نفر به معرفى مفاخر تبريزى و در مقابل تعداد اندكى به بقيه شهرهاى آذربايجان بزرگ (شامل جمهورى آذربايجان, اردبيل و آذربايجان شرقى و غربى) اختصاص يافته است, چنانكه از مراغه چهار نفر, اروميه هشت نفر, خوى پانزده نفر, مرند چهار نفر, ميانه چهار نفر, خلخال هشت نفر, اهر هفت نفر, بناب دو نفر, سراب دو نفر و آذرشهر دو نفر معرفى گشته است. در اين ميان بيش از همه به شهر كهن مراغه ـ كه به اعتراف مولف (در طول تاريخ خود خاستگاه دانشمندان بزرگ در رشته هاى گوناگون بوده كه آوازه آنها از محيط مراغه گذشته است)10 جفا رفته است.
آيا شهرى سترگ با پيشينه علمى و تاريخى روشن و درخشان كه تنها در عصر خواجه طوسى و دانشگاه عظيمش ده ها نفر رجال و دانشور علمى و دينى در خود پرورانده و يا شهرهاى تاريخى مهمى چون اروميه, خوى, خلخال, مرند, اهر, سراب و ميانه, سزاوار چنين كم توجهى و ارائه اطلاعات نادرست و ناقص است؟ مؤلف محترم با مراجعه به كتاب هاى تاريخى مهمى چون تلخيص معجم الآداب, معجم الادباء, الوافى بالوفيات, فوات الوفيات, تاريخ نيشابور, التدوين فى اخبار قزوين و… مى توانست شخصيت هاى بزرگ و معتبرى از شهرهاى مزبور شناسايى و معرفى كند.
28. در پايان مقال برخى اشتباهات و خطاهايى كه در تورق كتاب به نظر رسيد, از باب نمونه ذكر مى شود:
ـ ج1, ص103: آدرس به شماره ج5/190ـ191 غلط و صحيح آن ج6/190ـ191 است.
ـ ج1, ص107: تاريخ وفات محمدحسن زنوزى در سال 1218ق غلط و صحيح آن 1246ق است.11
ـ ج1, ص104: تاريخ وفات على نقى اردبيلى در 1135 غلط و صحيح آن بعد از 1135 است.12
ـ ج1, ص309: تاريخ وفات شيخ على مرندى در 1379 غلط و صحيح آن 1370 است.13
ـ ج1, ص222: تاريخ وفات سيد احمد خسروشاهى در 1327 غلط و صحيح آن 1326 است.14
ـ ج1, ص514: رياض العلماء غلط و صحيح آن رياض المسائل است.
ـ ج1, ص144: تاريخ وفات محمد حسين دزمارى در 1266 غلط و تاريخ مزبور سال حياتش است.
ـ ج1, ص146: تاريخ وفات جمال الدين طباطبايى در 1269 غلط و صحيح آن 1369 است.15
ـ ج1, ص645: تاريخ وفات نظامى گنجوى در 450 غلط و صحيح آن 572 است.16
ـ ج1, ص680: آدرس عيون الانباء ج3/383 غلط و صحيح آن ج3/283 است.پاورقي : 1. آقا بزرگ طهرانى, الكواكب المنتثره, ص640. 2. همان, ص720. 3. محمد امين رياحى, تاريخ خوى, ص261; على صدرايى خويى, سيماى خوى, ص159ـ160; چ.ا. استورى, ادبيات فارسى بر مبناى استورى, ترجمه يحيى آرين پور و… ج1, ص220. 4. آقا بزرگ طهرانى, الكواكب المنتثره, ص59 . 5. دانشوران آذربايجان, اثر نگارنده (مخطوط) 6. آقا بزرگ طهرانى, الذريعه, ج11, ص155. 7. آقا بزرگ طهرانى, الكواكب المنتثره, ص191. 8. همان, ص508. 9. ياقوت حموى, معجم الادباء, ج19, ص315. 10. عقيقى بخشايشى, مفاخر آذربايجان, ج2, ص1117. 11. آقا بزرگ طهرانى, الكلام البررة, ج1, ص329. 12. آقا بزرگ طهرانى, الكواكب المنتثره, ص559. 13. آقا بزرگ طهرانى, نقباء البشر, ج4, ص1371. 14. همان, ص119. 15. همان, ج1, ص307. 16. تذكره دولتشاه سمرقندى, ص101.


صفحه 8

در حاشيه دو مقاله
شبيرى سيد محمدجواد


در مجله آينه پژوهش شماره46, دو مقاله سودمند را مطالعه كرديم كه در حقيقت هدف واحدى را دنبال كرده اند. هر دو مقاله كوششى است در شناخت منابع حديثى و رجالى شيعه و دريچه اى است به سوى آثار از دست رفته قدما. نگارنده در هنگام مطالعه اين دو مقاله از حسن سليقه و تلاش نويسنده لذّت برد و از مطالب ارزنده آنها بهره گرفت. دو مقاله بازيافته هاى تاريخ شيعه ابن ابى طى) و (طبرسى و كتاب اعلام الورى) دربردارنده نكات تازه اى سودمندى بود. در ضمن مطالعه اين دو نوشته, نكات چندى در تكميل و تصحيح آنها به ذهن آمد كه مناسب مى نمايد كه تقديم حضور خوانندگان عزيز گردد, شايد در اتقان بيشتر اين مقالات مفيد باشد. الف. مقاله بازيافته هاى تاريخ شيعه ابن ابى طى
1. در آغاز مقاله, ابن شهرآشوب شوهر عمه ابن ابى طى دانسته شده كه صحيح آن شوهر دختر عمه است, چراكه در عبارت نقل شده از ابن ابى طى درباره ابن شهرآشوب آورده شده: كان نزوله على والدى, فأكرمه, و زوّجه بنت أخته; روشن است كه دختر خواهر پدر, دختر عمه است نه عمّه.
2. شرح حال شيخ مفيد به نقل از دو منبع تاريخ اسلام و سير اعلام النبلا, از تاريخ الشيعة ابن ابى طى نقل شده, متن مذكور از منبع نخست گرفته شده, و در منبع ديگر اضافاتى جالب توجه وجود دارد كه نگارنده در مقاله ناگفته هايى از حيات شيخ مفيد از آن نقل كرده بود. در سير اعلام النبلاء آمده است:
ذكره ابن ابى طى فى تاريخ الامامية, فأطنب وأسهب وقال: كان اوحد… وكان من احرص الناس على التعليم, يدور على المكاتب وحوانيت الحاكة فيتلمح الصبى الفطن فيستأجره من ابويه… قال: وبذلك كثرت تلامذته وقيل: ربما زاره عضدالدوله, ويقول له: اشفع تُشفَّع, وكان ربعة نحيفة اسمر, عاش ستأ وسبعين سنه, وله اكثر من شتى مصنّف إلى أن قال: مات سنته ثلاث عشرة واربع مائة وشيعه ثمانون الفاً.
ذهبى پس از اين عبارت (قيل: بلغت تواليفه مئتين…) آورده است كه ظاهراً از ابن ابى طى نيست.
در متن مشترك تاريخ اسلام و سير هم اختلافات جزئى ديده مى شود كه بيشتر نقل به معناست; تنها در اينجا اشاره مى كنيم كه در عبارت (وبهذا قد رحل شبه القوم) بعد از (قدر), حرف جرّ (على) افتاده است.
در عبارت تاريخ اسلام: (لاتضجروا من العلم, فإنّه ماتعسّر الاّ وهان, ولا يأبى الاّ ولان) ظاهراً كلمه (ولا يأبى) مصحف بوده بلكه به قرينه (ماتعسر) بايد اين فعل نيز, فعل ماضى از باب تفعّل بوده و صحيح آن (ولا تَأبّى) باشد. (أبى) و (تأبى) هر دو به يك معناست.
در آخر عبارت نيز (حتى اخذ منه المسألة او اسمع منه) ظاهراً (اسمع منه) نادرست و صحيح آن (سمع منه) باشد.
3. در شرح حال ابن شهرآشوب به نقل از لسان الميزان اين عبارت آمده (وسع فى الاصول), عبارت چاپى لسان الميزان نيز همين گونه است, ولى ظاهراً به قرينه نقل ذهبى در تاريخ اسلام كلمه (وسع) محرف بوده و صحيح آن (ونيغ) مى باشد.
ضمناً در عبارت ذهبى (مليح الغوص على المعانى), شايد صحيح آن (مليح العرض على المعانى) باشد, چنانچه ابن حجر نقل كرده است, فكر نمى كنم (الغوص) با حرف جر (على) متعدى شود.
4. در ترجمه تاج العلا, از تاريخ اسلام ذهبى و منابع ديگر به نقل از ابن ابى طى آمده:
قال [تاج العلا]لى: واستهلت عليّ سنة احدى وعشرين وخمسمائة بعسقلان, وفيها اجتمعت بالقاضى ابى الحسن على بن عبدالعزيز الصورى الكنانى, وسمعت عليه مجمل اللغة وعمره يومئذ خمس وتسعون سنة قال: قدم علينا مدينة صور ابوالفتح سليم الرازى سنة اربعين واربعمائة, ونزل عندنا, وسمعت عليه جميع المجمل بقراءته على مصنفه….
و سپس از ابن حجر در لسان الميزان نقل شده:
قال لى: اجتمعت بالقاضى على بن عبدالعزيز الصورى فسمعت عليه مجمل اللغة لابن فارس وعمره يومئذ خمس وتسعون سنة… قال وذكر لى حال القراءة عليه أنّ فارس قدم عليهم صور سنة اربع واربعين, فافرد له الشيخ الشافعى ابوالفتح سليم الرازى داراً وسمع عليه المجمل من اوله الى آخره.
در عبارت اخير فارس ناصحيح و صحيح آن ابن فارس [مؤلف مجمل اللغة] مى باشد, چنانچه در لسان الميزان آمده است
مقايسه اين دو متن اين احتمال را تقويت مى كند كه در نقل ابن حجر خلل رخ داده, كسى كه به صور وارد شده, ابوالفتح سليم الرازى بوده, نه ابن فارس مؤلف مجمل اللغة كه در هيچ مصدرى به ورود وى به صور اشاره نشده است; برخلاف ابوالفتح سليم رازى كه به صور رفته است.1
از سوى ديگر ابن فارس متوفى سال 395 است, بنابراين عبارت ابن حجر (قدم عليهم صور سنة اربع واربعين) را بايد به سال 344 تفسير نمود, ولى در اين سال هنوز ابوالفتح سليم رازى متولد نشده بود, چراكه وى پس از سال 360 متولد شده است.2
بلكه شايد در سال 344 (51 سال قبل از فوت ابن فارس) اصلاً مجمل اللغة تأليف نشده بوده است. به هر حال تاريخ دقيق تأليف مجمل اللغة تاكنون بر ما معلوم نگشته است.
بنابراين عبارت لسان الميزان مختل است و ظاهراً كلمه (اربع و اربعين) هم در اين نقل نادرست و صحيح آن (اربعين و اربعمائة) باشد. چنانچه در نقل ذهبى و غير او آمده است و اين تاريخ هم مربوط به ورود ابوالفتح سليم رازى به صور است و ربطى به ابن فارس ندارد, احتمالاً منشأ تصحيف اين تاريخ, نگارش 440 به صورت عددى بوده كه با حذف (صفر) در نسخ آن اشتباه رخ داده است.
5. ترجمه حسين بن روح نايب خاص حضرت مهدى(ع) به نقل از سير اعلام النبلاء ذكر شده, ولى اين شرح حال در تاريخ اسلام هم آمده كه تفاوت هايى با سير دارد:
الحسين بن روح بن بحر ابوالقاسم القينى أو القسى, وكذا صورته فى تاريخ يحيى بن ابى طى الغسّانى وخطه معلّق سقيم.
ثم قال: هو الشيخ الصالح أحد الابواب لصاحب الامر, نص عليه بالنيابة ابوجعفر محمد بن عثمان بن سعيد العمرى عنه… صارت النيابة الى ابى القاسم وجلس فى الدار ببغداد وجلس حوله الشيعة….
در ادامه ترجمه نيز تفاوت هاى جزئى بين دو نقل آمده است; مثلاً مى نويسد: ثم ذكر ترجمته فى ست ورقات… فقال: دعوه فبخطيئته جرى علينا ماجرى وبقيت حرمته على ماكانت الى أن توفى فى هذه السنة [از اين عبارت برمى آيد كه زندانى شدن حسين بن روح از سال 321 تا 326 بوده است]3 ضمناً در نقل از سير (خَفّ به الشيعه) نادرست و صحيح آن حفّ است, اين اشتباه چاپى است و در اصل سير اعلام النبلاء نيست.
6. در عبارت نقل شده در مورد ابويعلى جعفرى از لسان الميزان (2:679), در عبارت (كان يحتج على حديث القران) ظاهراً تصحيفى رخ داده, و كلمه (حديث) نادرست و (حدث) درست است, چنانچه در نقل ذهبى آمده است, ضمناً كل ترجمه لسان الميزان ظاهراً از ابن ابى طى است, نه قطعه كوچكى كه نقل شده است.
7. در مورد دهم كه از ابن ابى طى نقل شده (كان امامياً حسن العقيدة الاّ أنّه كان يداريى عن منصبه ويتاقى), كلمه يداريى غلط چاپى و صحيح آن: يدارى است, و كلمه يتاقى هم كه در سير به همين شكل آمده تصحيف (يتّقى) است.
در خاتمه اين قسمت اشاره به اين نكته مناسب مى آيد كه احتمالاً در مواردى ديگر در لسان الميزان يا در كتب ديگر هم از تاريخ ابن ابى طى نقل شده باشد كه نياز به بررسى كامل ترى دارد. ب. طبرسى و كتاب اعلام الورى
1. يكى از منابع اعلام الورى, كتاب على بن ابراهيم قمى دانسته شده است و چنين اظهارنظر شده است:
13. كتاب على بن ابراهيم قمى. قاعدةً بايد مقصود همين تفسير باشد كه در يك مورد نيز به آن تصريح كرده است. موارد نقل از آن فراوان است. نك: فهرست اعلام مجلد دوم, ذيل نام على بن ابراهيم.
در اينجا چند نكته بايد دانسته گردد:
اول: از اين عبارت برمى آيد كه مؤلف مقاله, تفسير منسوب به على بن ابراهيم قمى را از وى مى داند, در حالى كه اين نسبت نادرست است. علاّمه شيخ آقا بزرگ تهرانى ـ قدّس سرّه ـ نخستين كسى است كه باب بحث در اين مورد را گشوده و ثابت كرد كه تمام تفسير موجود از على بن ابراهيم نيست, آية الله والد ـ مدّظلّه ـ با مقايسه منابعى كه از تفسير على بن ابراهيم نقل كرده اند, به ويژه تأويل الآيات, به اثبات رسانده اند كه نه تمام تفسير قمى در اين تفسير آمده و نه تمام اين تفسير از آن على بن ابراهيم است, بلكه در مواردى نيز كه نقل تأويل الآيات از تفسير على بن ابراهيم در اين تفسير يافت مى شود, تفاوت هاى چندى در متن و سند بين آنها ديده مى شود.
بارى ايشان با بررسى دقيق مشايخ تفسير موجود, مؤلف آن را شناسايى و وضعيت تفسير موجود را روشن ساخته اند. اين تفسير ظاهراً از (على بن حاتم قزوينى) بوده كه از مصادر چندى بويژه تفسير على بن ابراهيم جمع آورى شده است.
تبيين كامل اين بحث و ليست كامل كتب مرجع على بن حاتم در نگارش اين تفسير در حوصله اين نوشتار نيست.
دوم: مناسب مى بود كه مؤلف مقاله به آدرس اجمالى فهرست اعلام, مجلد دوم, اكتفا نمى ورزيد و در هر مورد به متن اعلام الورى مراجعه و درباره منبع آن اظهارنظر مى كرد. موردى كه به گفته مؤلف محترم مقاله به تفسير على بن ابراهيم تصريح شده در: ج اول, ص296 است كه عبارت آن چنين است: و رووا عن على بن ابراهيم بن هاشم فى تفسير القران عن الصادق جعفر بن محمد عليهما السلام.
اين عبارت چنانچه مى بينيد نقل قول مستقيم از تفسير على بن ابراهيم نيست, ظاهر تعبير اعلام الورى اين است كه راويان اين خبر از على بن ابراهيم, عامه هستند(؟), ولى چه كسى اين مطلب را نقل كرده, معلوم نيست!
از سوى ديگر اين روايت با اين تفصيل در تفسير منسوب به على بن ابراهيم نيامده, بلكه تنها مختصر مضامين آن با اختلافات بسيارى در اين تفسير آمده كه از عبارت آن معلوم نمى گردد كه از روايت امام صادق عليه السلام باشد.
سوم: با مراجعه به فهرست اعلام كتاب اعلام الورى و مقايسه آن با متن مى بينيم كه نام على بن ابراهيم به چند گونه در اين كتاب ديده مى شود:
گونه اول: نام وى در وسط سند بوده كه پاره اى از آنها از كلينى (ج1, ص405, 406, 421, 518, 529, 542 و ج2, ص10, 13, 18, 92, 111, 166) يا شيخ صدوق (ج2, ص174, 180, 194) يا ديگران (ج2, ص140, ظاهراً به نقل از ابن عيّاش جوهرى) نقل شده, روشن است كه اين روايات از تفسير على بن ابراهيم نيست.
گونه دوم: رواياتى كه در آغاز اسناد آن نام على بن ابراهيم آمده. در يك مورد تصريح شده كه از كتاب على بن ابراهيم نقل شده است (ج1, ص103), اين موارد درباره زندگى پيامبر(ص) است. پاره اى از اين موارد در تفسير على بن ابراهيم آمده همچون: ج1, ص58 (, تفسير ج1, ص373), 106 (, ج1, ص387), 136 (, ج1, ص272), 157(, ج2, ص191) و در برخى موارد اصلاً در تفسير موجود نيست (ص103, 135), در موارد مشترك نيز بين اين دو نقل آن قدر تفاوت اساسى در متن و سند و اختصار و اطناب و چگونگى الفاظ وجود دارد كه مطمئناً از اين تفسير منسوب نمى شود.
اينكه آيا اين منقولات از اصل تفسير على بن ابراهيم بوده, شاهد روشنى بر اين امر در دست نيست. احتمال بيشتر اين است كه از كتب ديگر على بن ابراهيم همچون كتاب اختيار القران و رواياته يا كتاب مغازى يا كتاب انبياء اخذ شده باشد.4
در مورد اوّل (اعلام الورى ج1, ص58) به احتمال زياد از كمال الدين, ص197 گرفته شده است.5
گونه سوم: رواياتى كه نام على بن ابراهيم در آغاز آنها آمده, ولى از عيون اخبار الرضا(ع) گرفته شده است,(ج2, ص65, 66, 70, 75, 77, 79; سند اعلام الورى, ج2, ص81).
عبارت (روى جماعة كثيرة من اصحابنا عن على بن ابراهيم) نيز از عيون, ج2, ص242/1 گرفته شده و صدوق آن را به توسط هفت نفر از مشايخ خود از على بن ابراهيم نقل مى كند.
گونه چهارم: مواردى كه از كمال الدين اخذ شده, هرچند نام على بن ابراهيم در آغاز سند است, به تصريح خود مؤلف در آغاز فصل اثبات امامت حضرت مهدى ـ عجل الله تعالى فرجه ـ (ج2, ص226) آغاز سند آنها تا على بن ابراهيم حذف شده و سند كامل آنها را بايد از كمال الدين جستجو كرد (ج2, ص229, 231, 239, 240, 241, 245, 247)
موردى هم در فهرست اعلام, آدرس داده شده كه اشتباه است (ج2, ص122)
به اين ترتيب معلوم مى گردد كه در هيچ موردى از اعلام الورى از تفسير موجود مطلبى اخذ نشده و از اصل تفسير على بن ابراهيم هم معلوم نيست اخذ شده باشد.
2. همچنان كه در ضمن بحث قبل اشاره رفت, مصنف گاه به توسط برخى مصادر از كسانى مطلب نقل كرده است, ولى نام اين مصدرها را ذكر نكرده است. اين مشكل در بسيارى از بحث هاى منبع شناسى, پژوهشگر را به جزم و احتياط فرا مى خواند. البته با دقت و حوصله فراوان مى توان با روش هايى منابع واسطه نام برده نشده را كشف نمود كه مجال پرداختن به آن نيست.
با اين حال نگارنده در مواردى كه طبرسى تصريح نموده كه از كتابى اخذ نموده, بررسى سريعى انجام داد و به هيچ موردى برنخورد كه مصنف, با واسطه غير مذكور از كتابى, مطلبى نقل كند. پس با اين روش نمى توان منابع كتاب را به دست آورد.
البته در جايى كه به نام مؤلف (بدون اشاره به نقل از كتاب) بسنده شده, گاه اخذ با واسطه صورت پذيرفته كه به مواردى از آن اشاره كرديم.
در مورد شيخ كلينى نيز هيچ گاه نام كتاب برده نشده, ولى ظاهراً تمام موارد مستقيماً از كافى برگرفته شده است. تنها در مورد تاريخ ولادت حضرت مهدى در: ج2, ص214 به روايتى از كلينى از على بن محمد (=علاّن كلينى) اشاره شده كه در كافى نيست; ولى در كمال الدين,ص430/4 با سند خود از كلينى از على بن محمد نقل شده كه ظاهراً اعلام الورى آن را از كمال الدين اخذ نموده و كمال الدين هم آن را از كتاب علاّن كلينى برگرفته است نه از كافى كلينى.
به هرحال تصور نمى رود كه مسأله اخذ با واسطه در اعلام الورى مشكل مهمى در شناخت مصادر آن بيافريند.
3. رديف 19 و 20 از منابع اعلام الورى به ترتيب چنين است:
ـ عيون الاخبار, صدوق, رك: ج1, ص494
ـ عيون الاخبار, ابن قتيبة, رك: ج2, ص61
در اينجا دو آدرس جابجا شده و عيون الاخبار صدوق (ج2, ص61) نيز همان عيون اخبار الرضا(ع) است كه در رديف 4 ذكر شده و منبع جديدى نيست.
4. رديف 18, چنين است:
ـ الواحدة, محمد بن حسن بن جمهور عمّى, ر.ك: ج1, ص529; ج2, ص122, ابن طاوس نيز مكرر از اين كتاب نقل كرده است.
و در پاورقى به كتابخانه ابن طاوس ص594 ـ 593, ش642 ارجاع داده شده است.
گفتنى است كه در دو موردى كه نام كتاب الواحدة آمده در مورد نخست از مؤلف با عنوان ابن جمهور العمى ياد شده, و عبارت مورد دوم چنين است:
ذكر الحسن بن محمد بن جمهور العمّى فى كتاب الواحدة قال حدّثنى اخى الحسين بن محمّد
پس مؤلف كتاب الواحدة به نوشته طبرسى در اعلام الورى حسن بن محمد بن جمهور است, نه محمد بن الحسن بن جمهور. سند اعلام الورى نيز خود دليلى بر صحت گفته وى است, در اينجا بد نيست به اختلافى كه در مورد مؤلف كتاب واحده در كتب تراجم و رجال ديده مى شود, اشاره كنيم.
راقم سطور اين بحث را به تفصيل در رساله اى درباره تعيين مراد از ابن جمهور در اسناد كتب حديثى بحث كرده است و در اينجا خلاصه آن بحث ـ با اندك تغييرى ـ تقديم مى دارد:
شيخ طوسى در فهرست خود: 146/615, شرح حال محمد بن حسن بن جمهور عمّى بصرى را آورده و كتاب واحده را به وى نسبت داده است و راوى او را احمد بن حسين بن سعيد قرار داده است.
وى حسن بن محمد بن جمهور را معرفى نكرده است, ولى نجاشى در رجال خود: 62/144, تراجم احوال حسن بن محمد بن جمهور را آورده و كتب واحده را به وى نسبت داده است.
نجاشى محمّد بن جمهور را نيز معرفى كرده (:337/901), طريق خود را به وى به همان احمد بن حسين بن سعيد رسانده, كتاب واحده را نيز در عداد كتب وى نياورده است.
نقل نجاشى با نقل فهرست در مورد محمد بن جمهور در دو مورد تفاوت دارد: اول, مؤلف كتاب واحدة; دوم, فهرست شيخ بين محمد و جمهور, نام حسن را افزوده است.
در حل تفاوت اوّل, برخى از بزرگان احتمال تعدّد اين دو كتاب را مطرح نموده اند, ولى اين احتمال با توجه به عدم ذكر نجاشى از اين كتاب در ترجمه محمد, و عدم ترجمه حسن در فهرست شيخ, بعيد به نظر مى رسد; چه لازم مى آيد كه نجاشى يكى از اين دو كتاب و شيخ طوسى كتاب ديگر را نشناخته باشد.
در حلّ تفاوت دوم: مسأله انتساب به جدّ مطرح شده است. نگارنده راه حلى ديگر ارائه مى دهد كه هر دو مشكل را با هم حل مى كند:
در توضيح اين راه حل عبارت فهرست ابن نديم كارساز است:
ابن جمهور العمى واسمه محمّد بن الحسين بن جمهور, ويعد فى خاصة اصحاب الرضا(ع) وله من الكتب كتاب الواحدة فى الاخبار والمناقب والمثالب وجزأه ثمانية اجزاء.
كلمه (الحسين) بى ترديد مصحف (الحسن) است, معروف ترين شخص به نام ابن جمهور عمّى كه در اسناد روايات ابن جمهور به وى اطلاق مى شود (مگر در موارد بسيار نادر) حسن بن محمد بن جمهور است, نه پدر وى محمّد.
به نظر مى رسد كه ابن نديم بين نام پدر و پسر خلط كرده, برخى از اطلاعات ترجمه از پدر است, همچون: يعد فى خاصة اصحاب الرضا(ع), و برخى ديگر مربوط به پسر.
نام محمد بن حسن بن جمهور نيز از خلط بين پدر و پسر ناشى شده; همين عنوان محرّف به همراه نسبت كتاب واحده به وى, به فهرست شيخ سرايت كرده است. و از آنجا به رجال شيخ طوسى باب من لم يرو عنهم.
عنوان محمد بن حسن بن جمهور در رجال ابن غضايرى نيز معلوم نيست, چه برخلاف مجمع الرجال قهپايى (ج5, ص184), ابن داود وى را به عنوان محمد بن جمهور ترجمه كرده. از ابن غضائرى همان عبارت قهپايى را نقل كرده است (ابن داود, ص502).
نتيجه اين بحث اين است كه مؤلف كتاب واحدة, حسن بن محمد بن جمهور است, چنانچه در اعلام الورى ذكر شده, و در نام پدر وى نيز اختصار در نسب رخ نداده است.
در خاتمه اين يادداشت اشاره به اين امر بد نيست كه آنچه نگارنده درباره اين دو مقاله به رشته تحرير درآورد, مواردى بود كه در هنگام مطالعه بدانها برخورده, بيشتر با استفاده از تحقيقات قبلى تنظيم گرديد, شايد اگر مؤلّف اين دو مقاله كه خود بر نوشته خويش اشراف و آگاهى بيشتر دارد, بار ديگر از سر دقت افزونتر در آنها بنگرد, بتواند در تكميل و تصحيح آن اقدام نيكوترى بنمايد. موفقيت ايشان را از خداوند خواستاريم. واخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمين.پاورقي: 1. ر.ك: سير اعلام النبلاء, ج17,ص646. 2. ر.ك: سير اعلام النبلاء, ج17, ج645, ولد سنة نيف وستين وثلاث مئة. 3. ر.ك: تاريخ الاسلام, ص90, 321ـ330. 4. نك: رجال نجاشى, 260/680, فهرست شيخ طوسى,89/370, فهرست ابن نديم. 5. البته در اعلام الدين حدود دو سطر افتادگى دارد, از (قالوا) به (قالوا).


صفحه 9

پاسخ نقد واحد اصطلاح نامه علوم قرآن


مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى
مقاله نقديِ (سيرى در اصطلاح نامه علوم قرآنى) به قلم آقاى محمّد على رضايى كرمانى را خوانديم.1 نويسنده پس از مقدمه اى كه به تعريف اصطلاح و اصطلاح نامه و معرفى اجمالى اصطلاح نامه علوم قرآنى و امتيازات آن پرداخته, عمده بحث خود را پيرامون كاستى هاى اصطلاح نامه علوم قرآنى در شش بخش قرار داده و در پايان با ذكر چند نكته مقاله را ختم كرده است. از نويسنده مقاله تشكر مى كنيم, زيرا:
1. در بخش اوّل به اختصار به معرفى و بيان برخى از فوايد كاربردى اصطلاح نامه علوم قرآنى اشاره كرده و امتيازاتى را هرچند گذرا براى آن برشمرده است.
2. با نقد و بررسى خود در مجموع موارد قابل ملاحظه را طرح كرده كه به حق زحمت ايشان قابل تقدير مفيد فايده خواهد بود.
اصولاً نقد و بررسى, يكى از راه هاى رشد و تكامل حركت هاى علمى است. به قول يكى از بزرگان (شبهات و اشكالات عمدتاً سازنده است. شبهه مانند ويروس و مرض است كه اگر نبود علم پزشكى تا اين مقدار رشد نمى كرد). هرگاه شبهه و نقد با پيشنهاد سازنده همراه باشد و ذهن نقّاد, هنر ارائه راه حل مناسب را داشته باشد, اهميت آن دو چندان خواهد شد.
بديهى است كه يكى از اصول حتمى نقدِ مؤثّر, آشنايى ناقد با ابعاد مورد نقد است. از مجموع اين مقاله چنين برمى آيد كه نويسنده, با اينكه در زمينه علوم قرآنى آگاهانه سخن گفته است, ولى در مورد فن اصطلاح نامه نگارى اطلاع قبلى نداشته و آگاهى وى بيش از حد همين اصطلاح نامه و برخى اصطلاح نامه ها و كتاب هايى كه تعدادى از آنها نيز توسط گروه ما به ايشان ارائه شده, نبوده است. از همين روست كه تلقى ايشان از اصطلاح و اصطلاح نامه كامل نيست ـ هرچند هوشمندانه در مواردى عبارات و تعابير خوبى را به كار گرفته است ـ مثلاً: در اصطلاح نامه فقط (اصطلاح (term)) به معناى منقول ايشان مورد نظر نيست بلكه (كليد واژه (keyword)) نيز از اجزاء مهمّ تشكيل دهنده مدخل هاى اصطلاح نامه است2 (ص54 مقدمه اصطلاح نامه علوم قرآنى ـ فلسفه اسلامى ـ).
همين امر موجب خلط در عمده نقدهاى وى شده است; مثلاً در بخش (ب) پس از پيشنهاد تعدادى از اصطلاحات علوم قرآنى و معارف قرآنى چنين تعبير نموده است: (برخى از اصطلاحات ياد شده در نگاه نگارنده اصطلاح نبوده و يا از اصطلاحات رايج نيست و…) در حالى كه در اصطلاحات ياد شده خود آنچه را نام برده, طبق تعريف ايشان از (اصطلاح) مسلّم اصطلاح هستند و به همين جهت نيز آنها را جزء موارد حذف شده از اصطلاح نامه نام مى برد ـ هرچند براى ما روشن است كه تعدادى از سياهه ايشان ـ ارتباطى با حوزه علوم قرآنى ندارد و تعدادى هم اصطلاح نيست; هرچند برخى از آنها نيز اصطلاحات پيشنهادى خوبى است.
همچنين در بخش (د: استاندارد نبودن برخى از اصطلاحات)3 دليلى بر استاندارد نبودن ذكر نشده و تعريف استاندارد بودن را هم نياورده اند. د ر عين حال برخى از مواردى را كه ادعا كرده كه استاندارد نيست, مسلّم جزء اصطلاحات مورد قبول در تعريف اصطلاح نامه اى است و براى ذخيره و بازيابيِ اطلاعات, كارآمد لازم است; مثلاً مدركى كه درباره نزول جبرئيل بر حضرت ختمى مرتبت(ص) به صورت انسان بحثى كرده باشد, چه اصطلاحى مى تواند دقيقاً آن بار معنايى را برساند؟ آيا جز اصطلاح (صورت انسانى جبرئيل) كه در منابع متعددى به كار رفته است؟ پيداست نويسنده به كاربرد اصطلاح نامه در نمايه سازى توجه نكرده و بعيد هم نيست كه ميان مدخل هاى دايره المعارف و اصطلاحات اصطلاح نامه خلطى تصور كرده باشد.
به هر حال ما در اينجا طبق رديف مقاله ايشان, كاستى هاى مطرح شده را (در شش بند) مورد بررسى و پرس وجو قرار مى دهيم و به اجمال, مطالبى را يادآور مى شويم در پاسخ, موارد نظر ايشان با حروف مورّب و درشت تر مشخص شده است. الف. كاستى هاى منابع و مآخذ اصطلاح نامه
1. منابع اصطلاح نامه محدود بوده و يكسان بر رده هاى اصلى تقسيم نشده است.4
استفاده از 270 عنوان منبع كه بيشتر آن داراى چندين مجلد است, براى ترسيم بنيان اصلى اين حوزه كافى به نظر مى رسد, خصوصاً كه علوم قرآنى در گذشته در ضمن معارف قرآنى بيان مى شده و به صورت علمى مستقل در كنار معارف قرآنى اخيراً توجه و نظر علما را به خود معطوف داشته است, در حالى كه اين منابع در برگيرنده اصلى ترين و مهم ترين منابع علوم قرآنى است; به گونه اى كه تأليفات ديگر بيشتر برگرفته از اين آثارند. كار ما در زمينه اصطلاح نامه علوم قرآنى اولين قدم است و مى توان در ويرايش هاى بعدى با در خدمت گرفتن امكانات بيشتر, بر دامنه آن افزود; علاوه بر آنكه به دنبال تطور و تحول حوزه هاى علمى, پرونده اصطلاح نامه براى حذف اصطلاحات متروك يا ورود اصطلاحات ابداعى باز است و تكامل و ترقى در اين حوزه همانند ديگر حوزه هاى علوم امرى قهرى است و اين تكامل با ثبت تاريخ و زمان ويرايش نمايش داده مى شود. بنابراين در مرحله نخست اين روند تكاملى, منابع ارائه شده كافى است; هرچند ناقد محترم آن را كم انگاشته است.
2. ايشان به كم بودن كتب تفسير اشاره كرده اند5 و اين در حالى است كه تنها پاره اى از مقدمه هاى كتب تفسيرى مربوط به حوزه علوم قرآنى است و رده تفسير و مفسران به تحليل كلى مربوط به تفاسير مى پردازد. بنابراين اهتمام اصلى مراجعه به منابع علوم قرآنى است و معارف قرآنى كه تفاسير را دربر مى گيرد, از حوزه علوم قرآنى خارج است و اين اشكال شايد نشانگر خلط اين دو حوزه علمى بوده باشد.
3. ناقد محترم اشكال نموده اند كه مى بايست در رده هاى مختلف علم از منابع يكسانى استفاده مى شد.6 از ايشان چنين اشكالى تعجب انگيز است; اولاً: رده ها و مدخل هاى يك علم اهميّت يكسانى ندارند. ثانياً: به لحاظ جاذبه هاى برخى رده ها, تأليفات بيشترى در آن زمينه ها وجود دارد و ما تابع فراوانى كتاب ها در رده هاى مختلف هستيم. به عبارتى روشن اصطلاح نامه بايد نمايانگر اطلاعات موجود باشد, نه اينكه اطلاعات يكسان در رده هاى مختلف ارائه كند. ثالثاً: برخى منابع اطلاعات يكسانى ارائه مى كنند و از اصطلاحات معينى بهره مى برند كه استفاده از چند نمونه جهت نشان دادن نمايى كلى از آن رده كافى است; همانند رده قراءات. گاه نيز به صورت مصداقى بحث مى كنند و مفاهيم اصطلاحى كمترى به كار مى برند; همانند رده اسباب نزول و ناسخ و منسوخ. بنابراين استفاده يكسان از منابع در رده هاى مختلف علاوه بر آنكه كارى پسنديده نيست, كارى غلط است.
4. ايشان گفته اند به جاى كتب اصلى از ترجمه ها استفاده شده است.7
بايد توجه داشت كه اصطلاح نامه يك زبانه و به زبان فارسى تدوين شده است. از سوى ديگر تدوين كنندگان حق ساخت و يا برابرسازى اصطلاح نداشته اند. بنابراين منابع فارسى از درجه اهميت بيشترى برخوردار بوده, گرچه ترجمه و يا برداشت هايى از متون عربى باشند. به نظر مى رسد كه مقام تدوين اصطلاح نامه با تحقيق خلط شده است. در تحقيق هرچه سند اصلى تر باشد, از درجه اهميت بالاترى برخوردار است, اما در تدوين اصطلاح نامه هرچه ارتباط محقق را با اطلاعات مربوط به آن زمينه بهتر برقرار سازد, اهميت بيشترى دارد.
5. ايشان پيشنهاد استفاده از لغت نامه ها و فرهنگ ها و امثال آن را داده اند.8 ما در حد لزوم از اين گونه كتب بهره برده ايم. گويا ايشان متوجه كتاب هاى, منابع علوم قرآنى و كتابشناسى قرآن و علوم قرآنى در فهرست منابع نشده اند و چون كتب تخصصى در اصطلاح نامه از درجه اول اهميت برخوردار است و در زمينه هاى پيشنهادى ايشان ـ مگر به ندرت ـ منابعى به طور تخصصى وجود ندارد, گويا ايشان به اين امر توجه نداشته اند.
6. اشكال ديگر درباره عدم بهره گيرى چشمگير از تلاش هاى ديگر مؤسسات است.9
ايشان قبول دارند كه از تلاش هاى مؤسسات استفاده شده, ولى چشمگير نبوده است و اين به جهت تازگى كار و عدم آشنايى كافى مراكز با نيازهاى ما كافى به نظر مى آيد; علاوه بر آنكه برقرارى ارتباط و استفاده از تلاش هاى غير منتشره معمولاً با مشكل همراه است و اگر موسسه اى حاضر به همكارى بوده, ما نيز استقبال و استفاده كرده ايم. ب. حذف بسيارى از اصطلاحات و مفاهيم علوم قرآنى ب.1. حذف اصطلاحات مرجّح10
1ـ1. در خصوص حذف اصطلاحات مرجح (توصيفگر) اشكال شده است. در اينجا لازم است كه مراحل ورود اصطلاح را به اصطلاح نامه تذكر دهيم. براى اتقان و دقت كار لازم است اولاً, اصطلاح داراى سند باشد و به عبارتى در حوزه علم به كار رفته باشد; ثانياً, اصطلاح به حوزه تخصصى اصطلاح نامه ـ علوم قرآنى ـ مربوط باشد; ثالثاً, اصطلاح مبهم و دوپهلو نباشد (هرچند اگر كاربردهاى متفاوت داشته باشد با توضيحگر آورده مى شود); رابعاً, ورود اصطلاح به تأييد گروه و استاد مشاور برسد. بنابراين اگر اصطلاحى فاقد يكى از شرايط بالا باشد, نمى تواند به اصطلاح نامه راه يابد و با تأملى در اصطلاحات پيشنهادى ناقد مواردى از عدم وجود شرايط مذكور را مى يابيم.
1ـ2. ايشان خود به عدم اصطلاح بودن برخى از موارد پيشنهادى اعتراف دارند.11 اگرچه موارد را مشخص نكرده اند. پيداست كه با صِرف ادعا و برابرهاى غير كاربردى نمى توان اصطلاحاتى را وارد اصطلاح نامه كرد و داشتن سند از ضروريات اوليه ورود اصطلاح است; زيرا اصطلاح بايد ارتباط ساز باشد و اصطلاحات ادعايى نمى تواند بين اصطلاح نامه و پژوهشگر و اطلاعات و يا متن منابع ارتباط برقرار نمايد.
1ـ3. برخى از اصطلاحات پيشنهادى مربوط به حوزه معارف قرآنى است كه به خاطر نزديكى اين حوزه علمى با علوم قرآنى معمولاً بين مباحث دو حوزه خلط مى شود, ولى تعجب آن است كه با تذكر قبلى و قبول آنها, باز هم ايشان اين موارد را در نقد گنجانده اند.
1ـ4. پاره اى از اصطلاحات پيشنهادى ايشان همانند (اتجاهات تفسيرى)12 مبهم و دوپهلوست و در حوزه زبان فارسى به طور واضح به كار نرفته است. بنابراين تأييد نشده و در ويرايش اول گنجانده نشده است.
1ـ 5. پاره اى ديگر از اصطلاحات پيشنهادى ايشان در سوابق تحقيق گروه موجود است, ولى از آنجايى كه كار گروهى بوده و هر اصطلاحى بايد با تأييد هيئت تصويبى و استاد مشاور به اصطلاح نامه راه يابد. بنا به عللى كه در حوصله اين مقاله نيست, اين اصطلاحات صلاحيت ورود به اصطلاح نامه را نداشته اند و از اين گونه اصطلاحات خيلى بيش از موارد پيشنهادى ايشان در سوابق تحقيقى ما موجود است. اين موضوع نيز قبلاً به ايشان گفته شد و سياهه اين گونه اصطلاحات به وى ارائه گرديد.
1ـ 6. در موارد پيشنهادى, اصطلاحاتى مانند (اشد آيات) و (اعظم آيات) وجود دارد,13 آيا اينها اصطلاح هستند و بار علمى در علوم قرآنى دارند! با ادعا و كلى گويى, آن هم در امور فنى و تخصصى نبايد سخن گفت. لازمه يك نقد علمى سخنى مستدّل و مستند است.
1ـ7. در نهايت اين قسمت پيشنهاد نموده اند به جاى پاره اى از اصطلاحات برابرهايى فارسى آن آورده شود, در حالى كه كاربرد اصطلاح و نقش ارتباطى آن بين پژوهشگر و متون تخصصى در تدوين اصطلاح نامه مقصود اصلى است. بنابراين اصطلاحاتى كه از زبان عربى گرفته شده است و معادل سازى نشده, به صورت مرجّح آورده مى شود و اصطلاح نامه حق معادل سازى ندارد; هرچند در مقالات تحقيقى و كتب علمى كه به زبان فارسى تدوين مى شوند, آوردن معادل هاى زيبا و شيوا به جاى اصطلاحات عربى كارى پسنديده و مطلوب است, ولى در اصطلاح نامه مطلوب نيست. مگر به صورت اصطلاح متداول شود كه در آن صورت در اصطلاح نامه وارد خواهد شد. ب.2. حذف اصطلاحات غير مرجح (غير توصيفگر)14
2ـ1. قبل از بررسى موارد اشكال در اين قسمت بيان مقدمه اى ضرورى است:
اصطلاحات گرچه به صورت نامرجح هم باشند, راه هاى ديگر ورود به مفاهيم و اطلاعات مورد نظر هستند و اصطلاح نامه سعى بر آن دارد كه پژوهشگران بتوانند از طرق مختلف اطلاعات را به دست آورند, ولى ورود اصطلاحات نامرجح به اصطلاح نامه داراى ضوابط و شرايط خاص خود است و اضافه نمودن بى ضابطه اصطلاحات باعث حجم زياد و اتلاف وقت محقق و در نهايت بازدهى كمتر اصطلاح نامه مى گردد. بنابراين براى پرهيز از حجم و تراكم بى مورد به صورتى كه دستيابى به اطلاعات نيز براحتى و سهولت ممكن باشد, ضوابط خاصى لازم است.
2ـ2. ارجاع جمع و مفرد در صورتى لازم است كه در رديف الفبايى ميان آنها فاصله زيادى واقع شود; يعنى اگر جمع سالم باشد و در نظام الفبايى در يك جا قرار گيرند به هم ارجاع داده نمى شود, زيرا ارجاع آن كمترين فايده اى در بر ندارد, بنابراين مواردى همانند (اقصر آيات) بك: (اقصر آيه) ارجاع نشده است.
2ـ3. يكى ديگر از موارد حذف اصطلاح نامرجّح, كاربرد نادر و ناشناخته آن است; همانند (ايحاء) و (وحى) كه ميان اين دو ارجاع صورت نگرفته است.
2ـ4. از برابرسازى حتى به صورت اصطلاح غير مرجح خوددارى شده است. اصطلاح گرچه به صورت نامرجح هم بخواهد در اصطلاح نامه بيايد, بايد داراى سند باشد, زيبايى و شيوايى اصطلاح مادامى كه به كار گرفته نشده باشد, در اصطلاح نامه مؤثر نيست. بنابراين اصطلاحات عربى رايج در زبان فارسى, مرجّح تلقى مى شود و اصطلاح فارسى كه كاربرد نادرى دارد, غير مرجح است. اصطلاحاتى مانند: سر سوره ها, مانند ناپذيرى و تحريف ناپذيرى, از اين قبيلند.
2ـ 5. بعضى از اصطلاحات نامرجح پيشنهادى ناقد صلاحيت ارجاع ندارند و واضح است كه با اصطلاح اصلى مترادف نيستند;
مانند: معانى القران , تفسير قرآن
اسلوب سور مكى , ضوابط سور مكى
مفسران بلاغى , تفاسير بلاغى
اسلوب سور مدنى , ضوابط سور مدنى
شناخت قرآن , شناخت تاريخ قرآن15
2ـ 6. در پاره اى از موارد ارجاع شده است, ولى از طرف ناقد محترم غفلت شده و دوباره پيشنهاد داده شده است مانند: تشكيل قرآن , اعراب گذارى قرآن.
2ـ7. آمارى كه در اين قسمت از طرف ناقد محترم ارائه شده, همانند ديگر نمونه ها با تعداد اصطلاحات ذكر شده تفاوت بسيار دارد. ب.3. حذف اصطلاحات (مرجح و غير مرجح)16
3ـ1. بعد از بيان حذف اصطلاحات (مرجّح) و حذف اصطلاحات (غير مرجح) ذكر اين عنوان مبهم و سؤال انگيز است و ايشان مى توانست هركدام از اين دو قسم را در قسمت مربوط به آن بياورد.
3ـ2. در اين بخش ايشان با مقايسه بين اصطلاحات به شبيه سازى پرداخته است17 و اين با توجه به معيار و ميزان اصلى در تدوين اصطلاح نامه كه قبلاً هم بيان كرديم, كار نادرستى است. داشتن سند براى يك اصطلاح شرط اول ورود آن به اصطلاح نامه است و تنظيم رده ها و به دست آوردن حلقه هاى مفقوده, به دقت و اتقان كار لطمه مى زند; علاوه بر آنكه با هدف تدوين اصطلاح نامه كه عبارت از برقرارى رابطه پژوهشگر با اطلاعات مورد نظر است, سازگار نيست; زيرا اصطلاحاتى كه با نظيرسازى به دست مى آيند, كاربردى نيستند و نه تنها انتقال اطلاعات به پژوهشگر نمى كنند بلكه بر تراكم و حجم اصطلاح نامه مى افزايند و باعث كاهش بازدهى آن مى شوند. ج. ناهماهنگى در سيستم ارجاعات18
1. عنوان فوق داراى ابهام است و ناقد محترم توضيحى روشن در اين باره نداده اند اگر مراد آن است كه بايد همه اصطلاحات به طور ميانگين مترادف داشته باشند ـ همانگونه كه اين معنا از نقد ايشان به دست مى آيد ـ كلامى بى اساس و غيرعملى است زيرا مترادفات در هر زبانى تابع استعمال اهل آن زبان است و در عرف خاص هر علمى نيز تابع استعمال اهل آن علم است.
2. ملاك درآوردن مترادفات همان ملاك ورود اصطلاح است; يعنى اصطلاح بايد از منابع موجود باشد و ساخت مترادفات يكسان براى تمامى اصطلاحات عدول از اين اصل مسلّم است.
3. در اين قسمت به ارجاع و يا عدم ارجاع جمع هاى با (ان) و (ين) اشاره كرده اند.19 در اين باره بايد گفت ناقد محترم به تذكرات حضورى ما توجه ننموده اند. ضمن اينكه در مقدمه كتاب صفحه81 نيز توضيح كافى داده شده كه بناى اصطلاح نامه بر رعايت دستورات و قواعد نگارش زبان فارسى است, البته تا جايى كه ممكن باشد و بر اين مبنا پاره اى از جمع هاى با (ين) به (ان) ارجاع شده است. اين را ناهماهنگى و يا اعمال سليقه نگويند, بلكه يادآورى نكته اى است كه در مقدمه متذكر شده ايم. د. استاندارد نبودن پاره اى از اصطلاحات20
واژه استاندارد و عدم استاندارد نيازمند به معيار و ملاكى است كه كارشناسان فن اصطلاح نامه نگارى بيان مى كنند. در تعريف اصطلاح آن چنانكه در مقدمه كتاب آمده است: عبارت يا واژه اى است كه كليد رساندن اطلاعات بوده و جايگزين ساده تر و بهترى نتوان براى آن پيدا كرد.
بنابراين اشكال ناقد محترم بر ورود پاره اى از اصطلاحات, مانند: اجرت تعليم و تربيت, فضيلت تعليم و تربيت و صورت انسانى جبرئيل كه بهترين راه انتقال اطلاعات در امر ذخيره و بازيابى است, نشان از عدم توجه به اين امر مهم و اساسى است. هـ. گستردگى نابهنجار اصطلاحات كمكى (چك ليست) و مركب21
1. گويا ناقد محترم تصوير روشنى از اصطلاح كمكى و مركب نداشته, و بنابراين آن دو را با هم خلط نموده است. پيشنهاد مى شود به راهنماى تهيه و گسترش اصطلاح نامه در صفحه هاى 7,8 و28 مراجعه فرمايند.
2. اصطلاح مركب يكى از مباحث بسيار مهم و پيچيده اصطلاح نامه است كه نياز به دقت و بررسى كافى دارد. در پاره اى از موارد كه ناقد آن را نابهنجار خوانده است, مانند:
اخبار نسخ, حديث سبعة احرف و اصطلاحات ديگر از اين دست در قالبى پذيرفته شده آمده است و قابل شكستن نيست و هر اصطلاح مركب قابل تبديل به اصطلاح بسيط نيست و اگر بخواهيم تنها اصطلاحات بسيط را گردآورى كنيم, خيلى از مباحث علوم قرآنى را از دست مى دهيم. بنابراين براى رساندن هرچه بهتر و كامل تر اطلاعات به ناچار بايد از اصطلاحات مركب هم بهره ببريم در اصطلاح نامه نيز اصطلاحات مركب فراوانى وجود دارد كه پيرايش آن به ساختار علم لطمه مى زند.
3. درباره اصطلاحات كمكى بايد گفت: گروه در هنگام تدوين متوجه پاره اى از اصطلاحات شد كه در تمامى ابواب تكرار مى گرديد و اين تكرار موجب ازدياد حجم اصطلاح نامه مى شد; بنابراين تصميم گرفته شد تا اين گونه اصطلاحات به عنوان اصطلاحات كمكى در ليستى گردآورى شود و ضميمه اصطلاح نامه گردد تا از تكرار آن در همه ابواب به گونه اى جلوگيرى شود كه هيچ ريزش اطلاعاتى در بر نداشته باشد كه ان شاءالله با كامل شدن فهرست اين گونه اصطلاحات در ويرايش بعد در شكل ضميمه اصطلاح نامه منتشر خواهد شد. در اين باره در جلسه دوستانه به ناقد محترم توضيحات لازم داده شد, ولى متأسفانه دقّت لازم مبذول نداشته و اصطلاحات مركب و چك ليستى را خلط نموده اند و اين بيشتر به اين جهت است كه اصطلاحات چك ليستى تعريف و دامنه مشخص ندارد و در حوزه هاى مختلف علوم اسلامى مصداقهاى متفاوتى پيدا مى كند. و: حذف برخى از زيربخش هاى اصطلاحات22
1. ناقد محترم همانند پاره اى از عناوين قبلى در اينجا نيز دچار نوعى ابهام گويى شده اند. در زير اين عنوان روابط وابستگى را اشكال نموده اند, در حالى كه عنوان, روابط اعم و اخص و ساختارى اصطلاح نامه را مى رساند و ايشان در اين باره اشكالى نداشته اند.
2. عدم تناسب منطقى در وابسته ها ادعا شده است23 كه نشان گر كم توجهى ايشان به ضوابط و معيارهاى اصطلاح نامه نگارى است. بديهى است كه تناسب منطقى, در روابط هم ارز و سلسله مراتبى نمايان مى گردد نه در وابستگى ها, براى اين كه در روابط هم ارز و اعم و اخص تنها رابطه مفهومى مورد نظر است كه گاهى تصرفات جزيى كه لازمه اصطلاح نامه نگارى است در آن مى شود و با يادداشت دامنه توضيح داده مى شود, اما در روابط وابستگى اين چنين نيست بلكه تنها انعكاس نوعى ارتباط اصطلاح با اصطلاح ديگر مدّ نظر است و رابطه وابستگى بيشتر براى از دست ندادن اصطلاحاتى است كه در ساختار اصطلاح نامه جايى پيدا نكرده اند.
3. به حذف برخى از روابط وابستگى اشاره كرده اند24 كه در اين باره بايد گفت: چون وابستگى باب وسيعى است و براى آنكه موجب ازدياد حجم نگردد و بازدهى اصطلاح نامه را كم نكند, ملاك و ضابطه اى وضع شده كه هرجا اصطلاحى به رده اى وابسته باشد, تنها وابستگى آن با اصطلاح اعم آن رده برقرار شود و لازم نيست در تمام اخص ها, وابستگى آورده شود. وگرنه هر مفهومى مى تواند به نوعى به ديگر مفاهيم مرتبط باشد.
هرچند انتظار نداشتيم طرح هايى را كه هم اكنون مجموعه ما مشغول انجام آن است و يا در دست اقدام دارد, به صورت پيشنهاد بيان كنند,25 ولى معرفى كارهاى مجموعه و بيان ضرورت آن امرى پسنديده و لازم و درخور سپاس است و علاوه بر دلگرمى پژوهشگران و مسؤولين, باعث شناخت كار براى مؤسسات تحقيقى و پژوهشى نيز مى شود. اما بهتر بود ايشان به عنوان طرح هاى در دست اقدام اين مركز به بيان ضرورت پى گيرى و اتمام آن مى پرداختند.
پاورقي: * پاسخ نقد (اين مقاله) را جناب آقاى محمّد هادى يعقوب نژاد با همكارى آقايان سيد احمد مير خليلى و على محمد حسين زاده تهيه كرده اند. 1. آينه پژوهش, شماره پنجم, سال هشتم, ص37ـ29. 2. اصطلاح نامه علوم قرآن, فلسفه اسلامى ـ ص54 مقدمه. 3. آينه پژوهش, شماره پنجم, سال هشتم, ص46 ستون دوّم, پاراگراف دوم. 4. همان, ص31, ستون دوم, پاراگراف سوم. 5. همان, ص32, ستون اوّل, پاراگراف نخست. 6. همان, ص31, ستون دوم, پاراگراف چهارم. 7. همان, ص32, ستون اوّل, پاراگراف دوم. 8. همان, ص32, ستون اوّل, پاراگراف سوم. 9. همان, ص32, ستون اوّل, پاراگراف چهارم. 10. همان, ص32, ستون دوم, پاراگراف دوم. 11. همان, ص33, ستون اوّل, پاراگراف قبل از آخر. 12.همان, ص32, ستون دوم, سطر15. 13. همان, ص33, ستون دوم, پاراگراف دوم. 14. همان, ص33, ستون دوم, پاراگراف سوم. 15. همان, ص33, ستون اوّل, سطر16, 18, 26, 29, 36. 16. همان, ص34, ستون دوم, پاراگراف پنجم. 17. همان, ص34, ستون دوم, پاراگراف آخر. 18. همان, ص35, ستون دوم, پاراگراف دوم. 19. همان, ص36, ستون اوّل, پاراگراف دوم. 20. همان, ص36, ستون دوم, پاراگراف دوم. 21. همان, ص36, ستون دوم, پاراگراف سوم. 22. همان, ص37, ستون اوّل, پاراگراف آخر. 23. همان, ص37, ستون اوّل, سطر37 به بعد. 24. همان, ص37, ستون دوم, پاراگراف اول. 25. همان, ص37, ستون دوم, پاراگراف پنجم, ششم.


صفحه 10

ثعالبى و كتاب ثمار القلوب فى المضاف والمنسوب1
انزابى نژاد رضا


در پگاه پاييزان نشابور, آواى نرم و مهربان مادر در كوچه تنگ پيچيد (… به خدات سپردم…).
پسرك هفت هشت ساله, بقچه نانش را ـ كه مادر به لايه درونى آن اندكى ماست ماليده بود ـ در زير بغل فشرد و سر وا گردانيد; نگاه مادر هنوز بدرقه اش مى كرد.
چند گامِ نخست, سنگ هاى سرد و ناهموار كوچه, پاهاى برهنه پسرك را گَزيد, امّا همين كه به خم كوچه رسيد, پاها با سردى و درشتيِ سنگ ها خو گرفت. راه خانه تا دكانكِ سرد و نَمور, چندان بود ـ كه پسرك بتواند ـ بى شتابى, اندوه خود از اين روزهاى تلخ و سنگين را در آسياى اندرونش بگرداند و نرم كند.
هر از گاهى, كودكى همسال خود را كه مى ديد كفش به پا و بسته كتاب زير بغل, حسرتى سوزان, در حرير نرمِ آهى, از سينه اش بيرون مى تراويد و آن مُشت وارِ سرخ و صنوبرى, در سينه اش تندتر مى زد; آن گاه لب ها به واگويه اى مى جنبيد: (خوش به حالش!, مى رود به مكتب, بُوَد آيا كه…).
دانسته نيست كه از دل سوخته پسرك چندين صد يا دو صد يا سه صد بار… اين شرار آرزو برخاسته بود, تا بارى يكى به هدف نشست. از آن روز باز, ابومنصور, هر بامداد به جاى كارگاهِ پوست پيرايى, راهيِ مكتب شد; بامدادانش تا نيمروزان در مكتب مى گذشت و خامه بر پهنه سپيد كاغذ مى راند و نيمروزان تا شامگاهان در خدمت پدر مى بود. هرچند ابومنصور پس از چند سالى, يكسره, پيوند از روباه و پوست باز بريد, امّا آن پيوستگى تا پايان زندگانى ـ و تاكنون نيز ـ از او جدا نشد. نام او با ثعلب گره خورد و به (ثعالبى) نامور گرديد.2
آن كودك ـ ابومنصور ثعالبى ـ از نشابور نام گرفت و به نشابور آوازه بخشيد. و همان سان كه گويند نيشابور شهر خيّام, عطّار, و فيروزه, گويند نيشابو زادگاه ثعالبى.
نمى دانيم چند بهار از زندگانى را پشت سر گذاشته بود و در چه پايه از آموزش و دانش ايستاده, كه به خدمت بزرگان پيوست; امّا مى دانيم كه اوّلين خاندان از فرمانروايان كه ابومنصور از آنها سايه حمايت و تشويق ديد, آل ميكال بودند. او به يارى و راهنمايى استادش ابوبكر جمال الدين محمّد بن عبّاس خوارزمى3 (383ـ316هـ) به دربار امير ابونصر احمد بن على ميكالى بار يافت4 و هم به وساطت استادش به ابوالفضل عبيداللّه ـ پسر امير ـ معرفى شد. آشنايى ثعالبى با امير ميكالى به دوستى و همدلى و پيوند روحى بسيار عميقى انجاميد ـ كه نزديك به پنجاه سال دوام يافت. يكى از بهره هاى معنوى اين دوستى, آن بود كه او به كتابخانه عظيم سرور خود راه يافت تا جان در چشمه دانش شستشو دهد و دل به شهداب كتاب سيراب گرداند. افزون بر اينها, اين اميرزاده در فراهم آوردن مواد علميِ بعضى از آثار, ابومنصور را يارى مى كرد. ثعالبى خود, در يتيمةالدهر, در احوال ابن العميد, مى نويسد: (اين فصول را امير ابوالفضل عبيدالله بن احمد ميكالى فراهم آورده بود, و من از آن يادداشت ها برگرفتم, فصول فراهم آورده او بسيار بسيار كارها را بر من آسان گردانيد5). ثعالبى كتاب خصائص البلدان را براى همين اميرزاده تأليف و اهداء كرده و به گمان بسيارى از محققان, كتاب افضل من اسمه الفضل را نيز.
ما امروز بسيار متأسفيم كه از فرود و فراز زندگانى يكى از با فرهنگ ترين فرزندان اين آب و خاك آگاهى خرسند كننده اى نداريم, و از جهت اين ناروشنى, بيش از همه از شاگرد و دست پرورده وى يعنى باخرزى گله مند بايد بود. اين شاگرد ـ اگر بواقع در نگارش شرح حال و زندگانى علمى و خصوصى وى چيزى ننوشته و ضنّت به خرج داده ـ بى ترديد مشغول الذمه استادش ثعالبى و همه ايرانيان است. آيا روى كاغذ آوردن تنها يك عبارت ـ (او جاحظ نيشابور, و برگزيده روزگاران است, تاكنون چشمى همانند وى نديده, و بزرگان دانش او را انكار نتوانند كرد)6 از سوى شاگردى كه شب و روز ريزه خوار خوان دانش استاد بود, بسنده است؟
با وجود چنين ابهامى, از اشارات گذرا و از قرائن و امارات, نزديك به شصت سال زندگانى علمى ثعالبى را مى توان درآورد. او تا سال 377 در نشابور بود. در اين هنگام با ابوالحسن على بن احمد جوهرى ـ كه به رسالت پيش امير ابوالحسن سپهسالار نيشابور [=فائق الخاصّه] آمده بود, ديدار كرد.7
در اين سال ها خراسان و نيشابور گرفتار جنگ ها و نابسامانى ها بود و بدين روى مردان حكومت را سرِ پرداختن به دانش و دانشمندان نبود. بدين جهت ثعالبى بار سفر برمى بندد و آهنگ ديدار آن خورشيد گرم و تابان ـ بخاراى آسوده و پرنعمت ـ مى كند. تاريخ اين سفر را نمى دانيم امّا از شرح مأمونى8 برمى آيد كه او ثعالبى را پيش از 382 در بخارا ديدار كرده.
بى گمان اين ديدار ثعالبى, در روزگار نوح بن منصور بود. قضا را, تاختن بغراخان ايلك به پيرامون بخارا9, به ثعالبى مجال نداد كه وى به دربار امير ادب دوست و اديب پرور سامانى ـ يا حتى وزير او ـ باريابد و او در روزهاى پايانى سال 382 يا اوايل 383 بازگشت.
به نظر مى رسد قرين واقعيت نباشد آنچه بعضى از ترجمه نويسان, بازگشت وى را با قيد (دست خالى) مقيد كرده اند. يقيناً ديدار بزرگان و كسانى چون: ابوجعفر محمد بن موسى موسوى10 ـ كه بارها در ثمارالقلوب از وى به نيكى ياد رفته, و يا مأمونى, و ابومنصور سعيد بن احمد بريدى11, و ابوبكر محمد بن عثمان نيشابورى خازن12 و ابوالحسن محمد بن احمد افريقى المتيم13 و بيش از همه, ديدار بديع الزمان همدانى14 بايد او را سخت شادمان و بهره مند گردانيده باشد.
هرچه بود اين سفر براى ثعالبى چندان قرين كامروايى نبود, و فزون بر اين, ناكامى بزرگ آن بود كه چون به زادگاه خود بازگشت, خانه و ملك و زمينش را غارتيده و خراب شده يافت. از اين روى, او ناگزير با وام و تنگدستى, بار زندگى را به دوش كشيد. ناسازگارى همسايگان نيز او را بسى نالان و دل شكسته گردانيد, غمناله آن دل شكستگى را در ابيات زير توان ديد:
ثلاث قد مُنِيتُ بها فأضحَت
لنار القلب منّى كالأثافى
ديون اَنقَضَت ظَهرى و جور
من الجيران شابَ له غدا فى
وفقدان الكفافِ, وايّ عيش
لمن يمنى بفقدان الكفافِ
در آن روزها كه او از يك سو از جدا شدن بخارا و بزرگان آنجا دردمند بود و از يك سو زادگاه عزيزش با ابروانى درهم كشيده و چهره اى عبوس با وى روبرو شده بود, ثعالبى در سوگ استادش خوارزمى نشست.
امّا تا بوده چنين بوده كه: هرگاه سينه مالامال درد باشد, شهد نعمتى به كام آدمى همى چكانند. در اين هنگام ديدار و آشنايى با ابوالفتح على بن محمّد بُستى بهره او گرديد. اين آشنايى او را ـ هرچه بيشتر ـ با ظرايف شعر آشنا گردانيد.
تأليف كتاب المتشابه در تجنيس قوافى حاصل اين آشنايى و همدمى است, و پس از آن المبهج را به اشارت وى نوشت. ليكن ماندگارترين و سترگ ترين اثر وى, يعنى يتيمةالدهر فى محاسن اهل العصر است كه در اين ايام (سال 384) به نگارش آن آغازيد و آن را به يكى از وزيران پيشكش كرد. از اين وزير به تصريح نام نرفته, ليكن به احتمال بسيار, او ابوالحسين محمد بن كثير ـ وزير على بن سيمجور ـ است كه عُتبى نيز در تاريخ خود از وى نام برده. با تأليف اين اثر گران سنگ, نام و آوازه ابومنصور همه جا را درنورديد و به دنبال آن دوستش ـ ابونصر محمد بن عبدالجبّار عُتبى مورّخ و مؤلف تاريخ يمينى و نايب شمس المعالى قابوس بن وشمگير در خراسان, ثعالبى را به ديدار سرور خود به گرگان دعوت كرد (سال 391)15.
در اين روزگار قابوس بن وشمگير, نامورترين حكمرانان زيارى, در گرگان فرمان مى راند; او هرچند اميرى تند خوى و ستمگر بود, مردى فاضل و اديب و فضل دوست بود و خطّى بغايت خوش داشت. گويند صاحب بن عبّاد هرگاه كه خط او را مى ديد مى گفت: (اَهذا خطّ قابوس, اَم جَناحُ طاوس). او در نثر عربى با بزرگ ترين سخنوران زمان دم برابرى مى زد و در شعر پارسى و تازى نيز دست داشت; ترسلات وى به نام كمال البلاغه معروف است و هموست كه بيرونى كتاب ارجمند آثار الباقيه را به نام وى تأليف كرده.
ثعالبى فرصت را غنيمت شمرده, با دو ارمغان به پيشگاه قابوس رسيد. نخست آن قصيده معروفش كه پيروزى امير را بر آل بويه شادباش گفته كه:
الفتحُ منتظم والدّهرُ مُبتَسِمُ
وملك شمس المعالى كلُّه نِعمُ
و دوم اهداى نسخه اى از كتاب المبهج به وى.
ثعالبى از ديدار قابوس, سخت خرسند و شادمان, و گرانبار از بخشش هاى وى به زادگاه خود بازگشت. اين بازگشت همزمان بود با آمدن امير ابوالمظفّر نصر بن ناصرالدين سبكتكين و بازگشت وى از جنگ و شكست اسماعيل بن نوح بن سامانى (ربيع الاول سال 392). با آمدن پيروزمندانه فرمانرواى جوان و سپهسالار خراسان به نيشابور, خورشيد آرامش و آسايش, و فراخى و فراوانى, مردم نشابور را شادى و گرمى و آرامى بخشيد و ثعالبى اين پيروزى را در قصيده اى به امير شادباش گفت:
تبلَّجَت الأيّامُ عَن غُرّة الدّهرِ
وحَلَّت بأهل البَغى قاصمةُ الظَّهرِ
اين قصيده, سخت مورد توجّه و پسند امير قرار گرفت و, زان سپس ميان آن دو پيوند دوستى برقرار شد, دوستيى كه بيست سال سرسبز ماند. به دنبال آن ثعالبى كتاب الإقتباس و أجناس التجنيس را تأليف كرد, و به نام وى آذين داد. در سال 396 سپاه ايلك خان ترك به سپاهسالارى سباشى به نشابور تاخت و ابوالمظفّر ناگزير به گريز شد. و ثعالبى باز نشيمن عزلت گزيد و در خلوت خود با خامه و كاغذ روزگار سر كرد. تأليف كتاب سحر البلاغه حاصل اين روزگار است. ابومنصور نسخه اى از آن را به ابوموسى بن عمران, اهدا كرد و نسخه اى ديگر را به ابوسهل حمدونى ـ كه به تازگى فرمانرواى نشابور شده بود ـ پيشكش نمود.
در سال 400 با مرگ بُستى, ثعالبى يكى از مهربان ترين دوستان تمام عمر خود را از دست داد و سال ديگر خشكسال و قحط خراسان را فراگرفت. شرح اين مصيبت از زبان خامه ابن اثير چنين است: (از نايافتِ خوردنى, مردم يكديگر را مى خوردند. بسا ديده مى شد كه كسى افتاده و مى نالد و (نان) مى گويد و جان مى سپارد. پس از آن وباى عظيم آمد و چنان شد كه زندگان از خاك كردن مردگان درماندند).16
سختى ها, بيمارى ها, گرسنگى ها و مرگ عزيزان بدانجا انجاميد كه ثعالبى زادگاه خود را رها كرد و به اسفراين پناه برد. در اسفراين ميزبان كريمى او را چشم مى داشت و آمدنش را گرامى مى شمرد. او ابوالعباس فضل بن على بود كه ثعالبى او را در يتيمةالدهر چنين مى ستايد: (از رفتار بزرگوارانه و نجيبانه اوست كه اسفراين حرم امن و بهشت عدن و آبادان گرديده, و اين در حالى است كه خراسان را ويرانى و نابسامانى فراگرفته)17 خانه اين ميزبان, جاى ديدار اديبانى بود كه ثعالبى بسيارى از آنها را مى شناخت: ابوالحسين محمد بن حسين فارسى نحوى, و ابوالعباس احمد بن اسحاق جرمقى ـ فيلسوف و مهندس و شاعر ـ و عملاق بن غيداق عثمانى.
ماندن ثعالبى در اسفراين دير نكشيد و براى بار دوم راهى گرگان شد (سال403). اين بار ميزبان وى ابوسعد محمد بن منصور (ابوالمحاسن) مشير امير قابوس بود. مهربانى و پذيرايى ابوسعد سبب شد كه ثعالبى آشوب هاى خراسان و نگرانى هاى غربت را از ياد ببرد. او روى به تأليف كتاب التمثيل والمحاضره آورد و آن را به ميزبان خود اهدا كرد و از نگارش دوم يتيمةالدهر نيز بازپرداخت.
در اين هنگام باز باد پريشان آشوب و آشفتگى آرامش همه را درهم ريخت: چند تن از فرماندهان بر ابوسعد شوريدند و او را از فرماندهى برداشتند و پسرش را بر تخت نشاندند. شورشيان امير مخلوع را از شهر بيرون بردند و برهنه و بى تن پوش در بيابان رها كردند و باز از بيم آن كه مبادا از سرماى سخت زمستان جان سالم به در برده و به شهر بازگردد, او را در بيرون گرگان كشتند و همان جا به خاك سپردند.
ناسازگاى آب و هواى گرگان از سويى, و شورش و ناآرامى از سوى ديگر سبب شد كه ثعالبى گرگان را رها كند و روانه جرجانيه (خوارزم) گردد.
در آن روزگار ابوالعباس مأمون بن مأمون خوارزمشاه بر آن سامان حكم مى راند و پيش از آن ثعالبى پنهانى با وى مراوده داشت. امير به او پيغام داده و به خوارزم فراخوانده بود و گفته كه: مى خواهد ثعالبى چلچراغ دربار وى گردد. به هر روى ثعالبى در قصيده اى خوارزمشاه و قلمرو او را ستوده و به آن حرم امن روى نهاد. آغاز قصيده چنين است:
اُسلُك طريقَ العزم والحزمِ
واترُك بلادَ الظُّلم والغَشمِ
ما العيشُ الاّ اَن يكون لِمَن
اَمِنَ المظالمَ وافرَ القسمِ
كحَمامِ مكّةَ او رعيّة مأ…
مون بن مأمونِ خوارزمِ
اينك ثعالبى همدم اميرى گشته بود كه مجلس وى را بزرگ ترين دانشمندان روزگار: پورسينا و بوريحان بيرونى, … روشن مى كرد. ابوالعباس از ثعالبى درخواست تا نسخه اى از كتاب النهاية فى الكناية را به گنجينه كتبخانه وى بسپارد. همچنين, او نسخه اى از النهاية را با نام الكناية والتعريض هراه با الملوكى ـ يا آداب الملوك ـ والمشرق و الظرائف واللطائف و نثر النظم وحلّ العقد والنهيّة فى الطرد را به كتابخانه خوارزمشاهى اهدا كرد. ابوالفضل بيهقى, اين ابوالعباس را ـ كه خود اديبى صاحب ذوق بود ـ با آن قلم افسون ساز خود, در تاريخ جاودانه اش ـ بخشى را از زبان ابوريحان و بهرى را از قلم خويشتن ـ اين گونه وصف كرده: (چنين نبشت بوريحان در مشاهير خوارزم كه: خوارزمشاه بوالعباس مأمون بن مأمون ـ رحمةاللّه عليه ـ بازپسين اميرى بود كه خاندان پس از گذشتن او برافتاد و دولت مأمونيان به پايان رسيد. و او مردى بود فاضل و شهم و كارى و در كارها سخت مثبت… و هنر بزرگتر امير ابوالعباس را آن بود كه زبان او بسته بود از دشنام و فحش و خرافات. من كه بوريحانم و مر او را هفت سال خدمت كردم, نشنودم كه بر زبان وى دشنام رفت, و غايت دشنام او آن بود كه چون سخت در خشم شدى, گفتى: اى سگ…)
و من كه بوالفضلم به نشابور شنودم از خواجه ابومنصور ثعالبى مؤلّف كتاب يتيمةالدهر فى محاسن اهل العصر و كتب بسيار ديگر, و وى به خوارزم رفت و اين خوارزمشاه سوار شده شراب مى خورد نزديك حجره من رسيد فرمود تا مرا بخواندند. ديرتر رسيدم, اسب براند تا درِ حجره نوبت من, و خواست كه مى فرود آيد, زمين بوس كردم و سوگندِ گران دادم تا فرود نيايد.18
ثعالبى تا سال 407 ـ سال درگذشت خوارزمشاه ـ در سايه بزرگى ها و بزرگوارى هاى اين ممدوح صاحب دل, در خوارزم مى ماند و با مرگ وى, چندى به همدميِ ابوعبداللّه محمد بن حامد الحامدى ـ مى پيوندد كه متولّى خزانه و كتبخانه سلطنتى بود و سفير خوارزمشاه با اميران ديگر. او مردى بلند آوازه و اديب و شاعر بود. ثعالبى كتاب تحفةالوزراء را به وى اهدا كرده و همان سال, گرگانج را به سوى غزنه ـ پايتخت سلطان بزرگ آن روزگار, محمود غزنوى ـ ترك گفت. اين امير اگر خود ـ به سخنى ـ نوشتن نمى دانست و با شعر و ادب بيگانه بود, امّا شاعران و اديبان و دانشمندان را بزرگ مى داشت و از هرجا سراغ شاعر و اديب و دانشمندى مى گرفت, او را ـ به خواهانى يا ناخواهانى ـ به دربار خود مى كشيد. پيش از آمدن ثعالبى ابوريحان از خوارزم به پيشگاه محمود آورده شده بود و بزرگانى چون قاضى ابوالحسن المؤمل الحربى و بويژه شيخ ابوالحسن محمد بن عيسى الكرجى. ثعالبى كتاب تحسين القبيح و تقبيح الحسن را به نام وى تأليف كرد.
امّا سلطان غزنه را از پيش با ابومنصور آشنايى بود ـ هنگامى كه محمود از چيرگى بر سيستان باز مى گشت(393). چون به نشابور درآمد ثعالبى با قصيده اى به اين مطلع آن پيروزى را (گوارا باد) گفته بود:
يا خاتم المُلك و يا قاهرالـ
اَملاك بين الأخذ والصّفحِ
و اين بار كه ثعالبى در غزنه به پيشگاه محمود بار مى يافت, كتاب لطائف الظرائف را به او اهدا كرد و يواقيت فى بعض المواقيت را به نام برادر وى امير ابوالمظفر نصر بن ناصرالدين ـ و زاد سفر الملوك را به ابوسعيد حسن بن سهل اهدا كرد.
ثعالبى نزديك به پنج سال, در پايتخت باشكوه محمود درنگ كرد و متنعّم از عواطف و عنايات و بخشش هاى اميران و بزرگان, اندوه سال ها را از دل و جانش تكاند, امّا با مرگ امير ابوالمظفر (412هـ.ق), او حامى صميمى خود را از دست داد و راهيِ هرات شد و در خانه قاضى ابو احمد منصور بن محمد هروى ازدى فرود آمد و در برابر رفتار كريمانه ميزبان خود, دو كتاب اللطيف فى الطيب و الايجاز والاِعجاز را به وى پيشكش كرد.
ثعالبى در دورى از غزنه نيز پيوند خود را با حكمرانان غزنوى نبريد; او در مرگ محمود (421هـ.ق) سلطان بزرگ غزنه را مرثيه گفت, و محمّد را كه روزكى چند به جاى پدر نشست, ستود و پس از بركنارى وى, و نشستن مسعود بر تخت شاهى و جانشينى پدر (422هـ.ق) او را مدح گفت. از جمله گويد:
دَعِ الأساطير والأنباءَ ناحيةً
وعاين الملكَ المنصورَ مَسعودا
تَرَ الاكابرَ طُرّاً والملوكَ مَعا
ورُستما وسليمانَ بن داودا
دانسته نيست چه روزى, يا در نتيجه چه خوابى در شبى ـ در حالى كه ثعالبى در شصتمين پله زندگانى خويش ايستاده بود ـ هواى عطرآگين سپيده دمانِ نشابور او را بى تاب كرد. دلِ فرزند هواى مادر كرده بود. براستى دل, طفلى است كه چون هوس چيزى كند, چندان پاى فشارد و نالد و بى قرارى كند كه به خواسته اش برسد. ناگزير ابومنصور راه نشابور را در پيش گرفت; كودك مى خواست سر به دامن مادر بگذارد.
نيشابور آغوش خود را براى فرزند نامور خود گشوده بود. ابوالفضل ميكالى از دوست ديرين خود در سراى خويش پذيرايى كرد و ثعالبى با آرامش دل و آسايش تن, به آفرينش آثار نو و بازآفرينى نوشته هاى كهن خود باز پرداخت. پس از آن به پيشگاه برادر ابوالفضل, يعنى ابوابراهيم نصر بن احمد ميكالى درآمد و با بزرگانى چون ابومنصور يحيى بن يحيى كاتب, و دو پسر او ـ ابوالوفا و ابوسلمه ـ و نيز ابويعلى محمد بن الحسن صوفى بصرى آشنا شد. ثعالبى در اين هنگام كتاب ثمارالقلوب را چون گوهرى گرانبها از ژرفاى سينه خود برون افكند و به پيشگاه مشوّق و حامى مهربانش ـ ابوالفضل ميكالى ـ نثار كرد, نيز كتاب مختارات شعرى ابوالفضل را خلاصه و به گزينى كرد و المنتخل نام گذاشت.
در سال 422 ابوسهل حمدونى از سوى سلطان مسعود به حكمرانيِ خراسان گماشته شد. ابومنصور را با بوسهل از پيش, باب آشنايى باز بود ـ ثعالبى نسخه دوم سحرالبلاغه را به او اهدا كرده بود ـ از اين روى, در پيشگاه حكمران تازه و سرور كهنه, جايى امن و روزگارى آسوده يافت و كتاب بَردالأكباد فى الاعداد را براى او, و دو كتاب اللطفُ واللطائف و مرآت المروءات را براى دو برادر وى تأليف و تقديم كرد.
باز بوالفضل ميكالى از ثعالبى درخواست كرد كه كتابى در لغت تأليف كند. و او زمانى دراز ـ با بهره ورى از كتاب هاى امير ـ به تأليف فقه اللغة و سرّالعربيّة پرداخت. براى اين كه ثعالبى با آرامش و آسايش كامل اين اثر سترگ و علمى خود را فراهم آورد, امير ميكالى در كلاته اى ـ نه چندان نزديك ـ از آنِ خود براى پژوهنده نامور ما نشيمنى فراهم ساخت و تمام منابع و مراجع را در اختيار وى گذاشت. در همين هنگام ـ چيزى پس يا پيش از آن ـ جماعت دزد و راهزن مشهور به قُفص [=كوچ و بلوچ] از نواحى كرمان به خراسان تاختن آوردند و دست به غارت زدند و جمعيّت و آرامش ابومنصور نيز ـ مانند ديگران ـ درهم ريخت.
در سال 424 سلطان مسعود بر سر راه خود به بغداد, در نيشابور فرود آمد. ثعالبى فرصت را غنيمت شمرده, در ضمن چند قصيده, مسعود و وزيرش ابونصر احمد بن محمد را ستود و پيرامونيان امير از جمله شيخ عارض ابوالحسن مسافر بن حسن را ـ كه از غزنه با وى آشنايى داشت ـ حرمت نهاد و كتاب خاصّ الخاصّ را به وى اهدا كرد. يكى ديگر از همراهان امير, حسن ابراهيم صيمرى بود كه از كتاب فقه اللغه ثعالبى سخت شگفت زده شد و ثعالبى خلاصه اى از آن را به نام خصائص اللغة ناميده, به وى هديه داد.
آن روزها ثعالبى در كار تنظيم يادداشت هاى افزوده خود بر يتيمةالدهر ـ يعنى تتمّة ـ بود; فرصت را غنيمت شمرده پيش نويس آن را به شيخ محمد بن عيسى الكرجى, دوست ديرين خود ـ كه او نيز همراه سلطان مسعود بود ـ پيشكش كرد. و پس از آن كتاب الغلمان را نوشت و در پايان آن يادآور شد كه در كار تصنيف كتاب سرّالصناعة است كه نمى دانيم آن را به انجام رسانيد يا نه؟
عقربه زمان به پايان دهه سوم از سده پنجم رسيده بود.
پوست پيرايِ نامور نشابور ـ آن كه در ميان انگشتان وى نزديك به صد گوهرِ تراش خورده, مى درخشيد ـ خسته مى نمود. سفرهاى دراز او را فرسوده بود. سه انگشت دست راست مرد از قلم تاول زده, چشمان تيز و درخشانش سوى خود را در لابلاى سطور گم كرده بود. دلى كه بارها از يافتِ نكته اى تندتر زده, و از نايافتِ دقيقه اى افسرده بود, ديگر بيش از اين نمى كشيد. نه پاها ياراى سفر داشت و نه انگشتان دست تاب راندن قلم بر پهنه كاغذ. چشمان, ديگر حروف ريز و درشت را درهم مى ريخت. قلب, پندارى مى گفت: (مى خواهم بايستم); آن حافظه تيز و آن بايگانى عظيم نيز درهم ريخته بود. مرد كم كم نام ها را نيز فراموش مى كرد. خاصيّت زندگى اين است; دنيا داده هاى خود را فرامى ستاند; و مرد وام هايش را پس مى داد تا حسابش را با دنيا و هركه و هرچه, پاك كند. اين سخن ربّ الارباب است كه: هركه را بيش زندگانى بخشيم, به پساپس مى كشانيم19 چندان كه همه دانسته هايش را از ياد ببرد.20
…شبى, يا كه روزى چشمان خسته و بى فروغ مرد لغزيد, لب هاى بى رنگ لرزيد و آن مُشت وارِ سرخ, آن صنوبريِ همواره تپنده, در لانه چپ سينه از زدن باز ايستاد!
نمى دانيم در آن دم چه كسى گريست, آيا همسرى داشت تا شيون كند؟ يا دخترى و پسرى كه فريادِ: (واى, يتيم شديم) بردارد؟
عقربه زمان روى 429 ايستاده بود. امّا در گوش تاريخ هنوز آواى نرم مادر مى پيچد: (به خدات سپردم…).
اينك از مردى كه بيش از صد اثر كوچك و بزرگ به جاى مانده, گور كوچكى نيز برجاى نمانده! امّا راست اين است كه دانايى و شايانى مرد را هيچ زيانى نمى رساند; اگر مردم گور جايى به درازا و پهناى 4در9 بَدَست نشناسند كه ثعالبى در آن خفته باشد. و از هنر و فضيلت مَرد هيچ كاسته نمى شود اگر سنگى نيمه شكسته به دست نشابوريان نرسد كه بر روى آن نوشته باشد: (كُلّ مَن عليها فان)…. آرامگاه ابدى عبدالملك فرزند محمد فرزند اسماعيل) در دلهاست, ثعالبى در سكوى چشمان دوستان و گرمگاه سينه دوستدارانش, آرميده.
نام مرد از خاوران تا باختران را درنورديده. دشوار بتوان كتابخانه اى يافت كه از صد و اند اثر وى چند كتاب, روشنى بخش قفسه هاى آن نباشد. مرد همه جا هست, مرد هماره خواهد ماند, خواهد زيست, هماره خواهد زيست.
امّا سخنى درباره ثمارالقلوب فى المضاف والمنسوب
هلال ناجى و دكتر زُهير زاهد در تحقيقى كه بر پيشانى كتاب التوفيق للتلفيق ثعالبى نوشته و نگرش نقّادانه بر آثار ثعالبى داشته اند,21 يكصد ونه كتاب از تأليفات ثعالبى را نام برده اند. اگر از اين يك صد و نه اثر ـ به شمار انگشتانِ يك دست گم شده چه باك! اگر از اين تعداد حيرت انگيز, به شمار انگشتان دو دست تلخيص و واگردانيده اثر بزرگ تر ديگرى باشد, چه غم يا چه دريغ! آنچه مانده شمارى چشم گير است و در ميان اين نزديك به هشتاد ـ نود اثر, بى گمان جاى ثمارالقلوب در ميان چهار اثر مهمّ نخستين است. ثعالبى در اين كتاب تمام مضاف و مضاف اليه هاى رايج را كه شمار آنها در كتاب 1244 مدخل است آورده. يك نگاه به اين منسوبات معلوم مى دارد كه ـ دست كم سه يكِ آنها ـ در زبان عامّه و ادبيات كلاسيك ما به كار رفته, و قضا را, پاره اى نيز چنان است كه اگر شرح واقعه و گره خوردگيِ آن مضاف و مضاف اليه دانسته نشود, لطف و اعجاز سخن يا بيت در پرده ابهام خواهد ماند. گفتنى است كه اگر يك سوم آن سه يك براى پارسى زبانان هم روشن و آشناست ـ مانند: (صبر ايّوب), (قميص يوسف), (جزاء سنمّار), (بنت العنب), (ديك العرش)… امّا دو سوم ديگر ناآشناست و آگاهى و ناآگاهى از اصل و داستان آن, برابر است با نادانستن و دانستن مفهوم بيت و عبارت فارسى. به دو مثال بسنده مى كنم تا ارزش كتاب و نياز به بازگرداندن آن براى پارسى زبانان ـ بويژه دانشجويان رشته هاى ادبيات فارسى و عرب ـ دانسته شود: (سير السَّوانى) در بيت زير از خاقانى:
جان كَنند از ژاژخايى تا به گَرد من رسند
كى رسد (سير السوانى) در نجيب ساربان
نيز (صحيفه متلمّس) در تاريخ جهانگشاى جوينى:
(مجيرالملك… نمى خواست كه بى وضوح بيّنه, او را [شيخ الاسلام را] تعرّض رساند, تا مكتوبى به خط او كه به قاضى سرخس نوشته بود… كه صحيفه متلمّس بود… بازيافتند). (تاريخ جهانگشا ـ122:1). و بيت زير در حديقه سنايى:
بنمرديم تا زبوالعجبى
بنديديم صبح نيمشبان
در صبح, نيمشب را ديدن كنايه است از كارى كارستان و هنرى شگرف نمودن, چنانكه در دل روز, شب فرارسد و عرب آن را به (يوم حليمه) مثل زند. حليمه دختر حارث بود كه در جنگ پدرش با منذر, لشكر شكست خورده پدر را چنان تهييج كرد و آنها چنان به دشمن تاختند و چندان گرد انگيختند كه همه جا تيره و تار شد, گفتى در دل روز, شب فرا رسيد.
امّا انديشه ترجمه (ثمارالقلوب) در دوره فوق ليسانس (تبريز ـ1350) پاى درس شوق انگيز زنده ياد استاد حسن قاضى طباطبايى در دل من افتاد. مراجعات مكرّر در سال هاى پس از آن, و اين كه همواره با دست پُر, از اين گلگشت برمى گشتم و اين كلام قاطع با آن لهجه تركانه و صميميِ استادم كه: (آقا اين كتاب بايد ترجمه بشود!) سبب شد كه تخم آن انديشه جوانه بزند.
اينك حق آن استاد است و وام اين قلم كه: (ترجمه ثمارالقلوب به روانِ آرميده آن مرد بزرگ در جوارِ رحمت و نعمت خدا پيشكش شود).پاورقي : 1. به مناسبت ترجمه (ثمارالقلوب) كه اميد است به زودى از چاپ درآيد. 2. امروز بر سر راه مشهد به نيشابور ـ نزديكى هاى نيشابور, تابلويى, مسافران را به آبادى كوچكى (پوستفروشان) نام فرا مى خواند, تواند بود آيا كه همين جا زادگاه آن پوست پيراى هزار ساله باشد؟! 3. اين خوارزمى, خواهرزاده جرير طبرى, صاحب تاريخ بزرگ و تفسير نامور است; و چون مادرش طبرستانى و پدر از مردمان خوارزم بود به طبرخزى معروف است. داستان باريافتن او به پيش صاحب بن عبّاد سخت معروف و لطيف است چنين كه گويند: (صاحب به ارّجان بود و چون خوارزمى به دربار او رفت, به پرده دار گفت, صاحب را خبر كن كه اديبى به ديدار او آمده. امّا صاحب پاسخ فرستاد كه (من با خود پيمان بسته ام كه اديبى را به خود راه ندهم مگر آن كه بيست هزار بيت از شاعران عرب در ياد داشته باشد). چون پرده دار اين سخن به خوارزمى گفت, ابوبكر گفت, برو به سرور خود بگو آيا منظور از اين مقدار شعر, از مردان است يا زنان!؟ صاحب به فراست دريافت آن كه بر در است جز ابوبكر خوارزمى نتواند بود). از خوارزمى (مفيد العلوم و مُبيد الهُموم) به جاى مانده و (رسائل). 4. (يتيمةالدهر, ج4, ص205 به نقل محمود عبداللّه الجادر, الثعالبى, ناقداً و اديباً), ص24. 5. همان, ص26. 6. شيخ محمد حسن بكايى, مقدمه (الدليل الى فقه اللغه), انتشارات آستان قدس, ص20. 7. ر.ك: يتيمةالدهر, ج4, ص27. 8. همان, ص171. 9. ابن اثير, الكامل, ج9, ص95. 10. يتيمةالدهر, ج4, ص101. 11. همان, ج2, ص243. 12. همان, ج4, ص84. 13. همان, ص157. 14. همان, ص256. 15. يتيمةالدهر, ج1, ص252. 16. الكامل, ج9, ص225, به نقل از (الثعالبى, ناقداً…), ص37. 17. يتيمةالدهر, ج4, ص437. 18. تاريخ بيهقى, چاپ دوم, دانشگاه فردوسى مشهد, ص907ـ909. 19. سوه يس, 68. 20. سوره نحل, 70. 21. بغداد, مطبعة المجمع العلمى العراقى, 1405هـ 1985م.


صفحه 11

نسخه اى نادر از الحدائق البديعية فى الانواع الادبيّة
فاطمى سيد حسن


بديع از جمله علومى است كه در چند قرن اخير به فراموشى گراييده و تنها در مراكز آموزشى به تدريس بخشى از اين علم اكتفا مى شود و شاعران و نويسندگان نيز در عمل تنها معدودى از صنايع بديع را به كار مى برند. حال آن كه در آثار گذشتگان انواع صناعات بديعى به كار مى رفته و عنايتى ويژه به بهره گيرى از آنها بوده است.
در قرن هاى اخير رفته رفته چنين فكرى رواج يافت كه به كار بستن بسيارى از صنعت هاى علم بديع لغو است و گاه سبب مشكل بودن درك عبارت مى گردد. امّا بايد توجه داشت كه اين صنعت ها در كجا به كار مى روند; براى مثال اگر متنى درسى يا تحقيقى علمى بى الف يا بى نقطه نگاشته شود, نه تنها نويسنده, عمر خود را ضايع ساخته, كه با اهداف آموزشى و تحقيقاتى نيز مغايرت دارد; زيرا علاوه بر دشوارى فهم معنى, مزيّتى بر متن هاى معمولى نيز نخواهد داشت.
با توجه به جاذبه اين گونه متن ها, كاربرد اين فنون در تدوين آثارى در مدح معصومين(ع) و يا تشويق براى حضور در عرصه هاى گوناگون حيات و مبارزه, از مصاديق لغو نخواهند بود.
مقامات حريرى نمونه اى است كه جاذبه فنون علم بديع را نشان مى دهد. چراكه مقامات حريرى از متون كهنى است كه با استفاده از انواع بديعى تدوين يافته و شايد نتوان كتابخانه بزرگى را در جهان يافت كه يك يا چند نسخه خطى مقامات حريرى در آن وجود نداشته باشد.
روشن ترين دليل بر لغو نبودن صنايع بديعى, كاربرد اين صنعت ها در قرآن كريم و استفاده حضرت اميرالمؤمنين(ع) از اين فنون است. نهج البلاغه كه همواره سرمشق سخنوران بوده و شيوه رسايى و گيرايى سخن را به آنان آموخته است, سرشار از اين آرايه هاى لفظى و معنوى است.
از جمله آثار برجسته اى كه در زمينه علم بديع نگاشته شده و هنوز به چاپ نرسيده, (الحدائق البديعية فى الانواع الادبيّة) است و با كثرت معلوماتى كه در اين كتاب عرضه شده, هنوز در فهرست ها معرفى نشده است و تنها ضمن شرح حال مختصر با تجليل هاى قابل توجهى كه از نويسنده ثبت شده, نامى نيز از اين كتاب برده شده است.
نگارنده جهت دست يابى به اين كتاب, فهرست نسخه هاى خطى بسيارى از كتابخانه ها را بررسى كرده امّا چنين كتابى يافت نشد و گويا تنها نسخه اى خطى از اين كتاب در كتابخانه آيت الله العظمى گلپايگانى به ثبت رسيده است.
نگارنده پس از مطالعه (الحدائق البديعية), آن را بسيار قابل توجّه و بايسته معرفى يافت. با اين اميد كه توسط اهل فن, خصوصاً آنان كه با واژه هاى نامأنوس عربى انس دارند, تصحيح شود و به چاپ رسد. اگرچه اين نسخه تنها جلد اول است امّا چنانچه ضمن معرفى آن روشن خواهد شد, اين جلد ارتباطى با جلد يا جلدهاى ديگر ندارد و به تنهايى مى تواند كتابى سودمند و درخور اعتنا باشد.

1مشخصات نسخه:
نام كتاب: الحدائق البديعية فى الانواع الادبية
نويسنده: يوسف بديعى دمشقى (م1073ق.)
زبان: عربى
صفحات: 261برگ, 522 صفحه.
تاريخ تحرير: 12 جمادى الاول سال 1210ق.
اندازه: 16ھ22 سانتيمتر
شماره كتاب: 63/33
خط: زيبا و خوانا. اگرچه بسيارى از صفحات را نم فراگرفته, ولى عبارات همچنان خواناست.
آغاز:
بسم الله الرحمن الرحيم وبه نستعين. ان احسن مايبتدى به معانى المعانى حمد من خص بديع التبيان بالنوع الانساني… اما بعد فيقول المفتقر الى ربه المنّان يوسف المشتهر بالبديعى بين الاخوان.
انجام:
يا صفوة الدنيا على اكدارها
يا واحد الدنيا على الاطلاق
نجز الجزو الاول من كتاب الحدائق البديعية فى الانواع الادبية على التمام والكمال بثانى عشر جمادى الاول من السنة العاشرة بعد المأتين والالف وصلّى الله على محمد وآله الطاهرين وسلّم تسليماً كثيراً.2
يوسف بديعى دمشقى, در نظم و نثر, دستى توانا داشت به گونه اى كه بعضى اهل ادب, وى را با بديع الزمان همدانى برابر و گروهى او را مقدم داشته اند. محمد امين محبّى (وفات: 1111ق) در تجليل از او مى گويد: (اگر بديع الزمان او را درك مى كرد, با شنيدن نظم و نثر يوسف بديعى, نگارش را ترك مى گفت.)
بديعى در دمشق به دنيا آمد, ولى در كودكى از دمشق خارج شد و در حلب سكنا گزيد و آنجا شهرت يافت و به سال 1073ق. در تركيه درگذشت.
محمد امين محبى در نفحة الريحانة1 نمونه هايى از سروده هاى او را ذكر كرده است.
آثار ديگر نويسنده ـ كه بعضى به چاپ رسيده ـ عبارت است از:
الصبح المنبى فى حيثية المتنبى, هبة الانام (يا هبة الايام) فيما يتعلق بابى تمام, اوج التحرى فى حيثية ابى العلاء المعرى, ذكرى حبيب, هدايا الكرام فى تنزيه آباء النبى عليه السلام.
در ميان آثار او, نام (حدائق الادب) و (الحدائق فى الادب) نيز به چشم مى خورد كه ممكن است مراد همين كتاب مورد معرفى باشد.23
(الحدائق البديعية) از 56 حديقه سامان يافته و در هر حديقه يك يا چند صنعت از صنايع علم بديع توضيح داده شده و براى هر كدام چندين مثال ذكر گرديده است. در واقع (الحدائق البديعية) فرهنگ اصطلاحات علم بديع به شمار مى رود و تفاوت آن با فرهنگ هاى ديگر, مثال هاى فراوان آن است كه بر معلومات گسترده مؤلف دلالت دارد. نويسنده در بسيارى موارد تنها به بخش كوتاهى از متن ادبى بسنده نكرده و تمام آن را آورده است; براى مثال, در حديقه 27 پس از توضيح صناعت حذف (به كار نبردن يك يا چند حرف در عبارت), يازده متن معرفى شده كه صناعت حذف در آنها به كار رفته است و برخى از آنها كامل است. با توجه به فراوانى اين نمونه ها, اين كتاب مى تواند منبع ادبى قابل توجهى در اين زمينه به حساب آيد. چه بسا در اين اثر, قطعه هاى ادبى درخور توجهى بتوان ديد كه در جاهاى ديگر يافت نشود و گاه از اديبان و آثار برجسته اى نام برده شده كه در تراجم و فهرست ها نامى از آنها به ميان نيامده است.
ويژگى برجسته ديگر اين اثر, نمونه هاى فراوان از قرآن كريم است كه خواننده به كمك آن مى تواند با انواع بديعى به كار رفته در قرآن آشنا گردد.4
در اين اثر اصطلاحاتى ادبى توضيح داده شده كه به مرور به فراموشى گراييده است و حتى در فرهنگ هايى كه اصطلاحات ادبى در آنها گرد آمده, به چشم نمى خورد. در اين جا به چند نمونه اشاره مى شود:
الف. حاوى: متنى است كه تمام حروف الفبا در آن به كار رفته است; مانند اين بيت:
ولقد شجتنى طفلة برزت ضحيً
كالشمس خثماء العظام بذى الغضا
ب. منفتح: عبارتى است كه هنگام خواندن, لبها به هم نمى خورد. مانند اين بيت:
ها انا ذاعارى الجلد
اسهرنى الذى رقد
ج. منطبق: كلامى سامان يافته از كلماتى كه دست كم يك حرف در آنها با لب تلفظ مى شود. مثال:
آب همى و آب بى احبابى
همهم ما بهم و همى مابى5
مناسب است به تعدادى از انبوه شاهكارهاى ادبى كه در اين اثر ذكرى از آن به ميان آمده, اشاره كنيم:
الف. در صورتى كه كلمات دو بيت زير از اول خوانده شود, دعا و اگر از آخر بخوانند, نفرين مى شود:
عدلوا فما ظلمت لهم دول
سعدوا فلازالت لهم نعم
بذلوا فما شحّت لهم شيم
رفعوا فمازالت لهم قدم
بيت هاى فوق, از آخر, اين گونه خوانده مى شود:
نعم لهم زالت فلاسعدوا
دول لهم ظلمت فماعدلوا
قدم لهم زالت فمارفعوا
شيم لهم شحّت فما بذلوا3
ب. در شعر زير صناعت خيفاء (كلمه اى منقوط و كلمه اى غير منقوط) به كار رفته است:
اسمح فبث السماح زين
ولاتخب املاً تضيف
ولاتجز ردّ ذى سؤال
فنّن ام فى السؤال خفّف4
ج. هيچ يك از حروف قطعه زير به يكديگر متصل نمى شود (مگر اين كه حرفى آخر كلمه قرار گيرد):
زرت داود زورة لاراه
اراوى ودّه اراد ورودا
ادّ داء ولا دواء وراه
اذ زوى ودّه ورضّ ودودا5
د. در قصيده زير صناعت تشريع به كار رفته است. بدين صورت كه اگر قسمتى از بيت ها حذف گردد, با وزنى ديگر قابل خواندن است. آغاز:
يا خاطب الدنيا الدنيّة انّها
شرك الردى وقرارة الاكدار
دار متى ما اضحكت فى يومها
ابكت غدا تباً لها من دار6
ابيات فوق بدين صورت نيز قابل خواندن است:
يا خاطب الدنيا الدنيـ
ـية انها شرك الردى
دار متى ما اضحكت
فى يومها ابكت غدا
هـ. تمام حروف قصيده زير به يكديگر متصل مى شود:
سل متلفى عطفاً عسى يتعطف
فلقد قسا قلبا فما يتلطف
ظبى تحكم بى فسلّط حفنه
سقما يحسمى بعضه لى متلف7
و. در قصيده زير, حروف بى نقطه حذف شده است:
فتنتنى فجننتنى تجنّي
بتجن يفتن غب تجني
شغفتنى بجفن ظبى غضيض
غنج يقتضى تغيض جفني8
ز. در متن زير, حروف نقطه دار حذف شده است:
الحمد لله الممدوح الاسماء, المحمود الآلاء, الواسع العطاء, المدعوّ لحسم اللأواء, مالك الامم, ومصوّر الرحم, واهل السماح والكرم, ومهلك عاد وارم.9پاورقي : 1. محمدامين محبى, نفحة الريحانة, چاپ اول, 1387ق., ج1, ص204ـ214. 2. ر.ك: خلاصة الاثر, ج4, ص510; ريحانة الادب, ج1, ص244; معجم المطبوعات العربية والمعربة, ج1, ستون 544; الاعلام, ج9, ص293; اعلام النبلاء, ج6, ص335; معجم المؤلفين, ج13, ص280; لغت نامه دهخدا ذيل واژه (يوسف). 3. حديقه 15. 4. حديقه28. 5. حديقه26. 6. حديقه29. 7. حديقه26. 8. حديقه27. 9. حديقه27 .


صفحه 12

معرفى‌هاى اجمالى


الفصول المهمه فى اصول الأئمة, محمد بن الحسن الحر العاملي, تحقيق و اشراف محمد بن محمد الحسين القائيني, قم, الناشر لمؤسسة معارف اسلامى امام رضا(ع), 1418هـ.ق, سه جلد وزيرى.
محدث جليل, فقيه خبير, محمد بن حسن بن على معروف به (شيخ حرّ) از عالمان سختكوش و چهره هاى والاى قرن يازدهم هجرى است. كارنامه پژوهش و نگارش اين دانشى مرد خستگى ناپذير بسى پر برگ است و پر بار. آن بزرگوار بيشتر با موسوعه عظيم و ارجمند حديثى اش (تفصيل وسايل الشيعه الى تحصيل مسائل الشريعه) شهره است. امّا زندگانى پر بار وى, آثار و مآثر ارجمند ديگرى نيز دارد همه سودمند و كارآمد. (وسايل الشيعه) مجموعه احاديث فقهى است كه براساس ابواب فقهى (كتاب هاى فقهى ما) سامان يافته است. در آغاز سى ويك باب است با عنوان (ابواب مقدمات العبادات) و آنگاه كتاب الطهاره است و عناوين ديگر كتاب هاى فقهى تا ديات. شيخ حرّ ـ رضوان الله عليه ـ با شيوه ويژه اى كتاب را براساس احاديث كتب اربعه و آثار حديثى بسيارى ديگر كه در نزد وى معتمد بوده است, ترتيب داده است.
در ميان كتب اربعه (كافى) مشتمل است بر احاديث اصول و فروع; امّا مى دانيم كه وسائل الشيعه تنها احاديث فقهى و فروع را دربر دارد. شيخ حرّ با پرداختن اثر ارجمندى ديگر با عنوان (الفصول المهمّه فى اصول الأئمه) بواقع در تتميم و تكميل (وسايل الشيعه) كوشيده است. (الفصول المهمّه) در پنج بخش سامان يافته است:
1) اصول دين; در اين بخش مؤلف روايات مرتبط با اصول عقايد: مبدء, نبوت, امامت و معاد و مسائل مرتبط با اين مقوله را گرد آورده است. شيوه گزارش احاديث در اين بخش همان شيوه وسايل است. نخست عنوان باب مى آيد و آنگاه رواياتى كه بدان عنوان دلالت مى كند و آنگاه اگر روايت مصدر ديگرى داشته باشد, ذكر مى شود و اختلاف ها در سند و يا متن را يادآورى مى كند, به همان گونه كه در وسايل انجام داده است.
2) گزارش رواياتى كه با اصول فقه مرتبط است, با عنوان (أبواب الكليات المتعلّقه بأصول الفقه وما يناسبها) مانند حجيت اخبار فقه, وجوب عمل به احاديث متواتر, چگونگى ناسخ و منسوخ, ظواهر كتاب و…. گزارش روايات در اين بخش نيز چونان وسايل الشيعه است, روايات با سند ياد مى شود و اگر در منابع ديگرى ديده شده باشد, آن نيز مى آيد و….
بخش سوّم بواقع گزيده وسايل الشيعه است كه ذيل عناوين باب ها, روايتى با حذف سند آمده است. شيخ (ره) در آغاز اين بخش گفته كه: در اين بخش اسناد روايات را افكنده ام و هر حكم ـ و گاه دو حكم ـ را در ذيل ابواب آورده ام تا فهم احاديث آسان تر گردد, آنان كه آهنگ ديدن همه نصوص و اسناد را دارند به وسايل مراجعه كنند.
4) گزارش روايات طب, معالجات وسائل مرتبط با آنهاست. كه در اين بخش نيز گزارش احاديث براساس شيوه وسايل است و از اين جهت شايان توجه. چون اين گونه روايات در مجموعه هايى كه براى اين هدف گرد آمده اند, غالباً رواياتى است مرسل; امّا احاديث جمع شده در اين بخش از يكسو مسند هستند و از ديگر سو از كتاب هايى است كه نزد وى معتمد بودند.
5) عنوان (نوادر) مشتمل است بر رواياتى كه ذيل عناوين گذشته نمى گنجيده اند.
(الفصول المهمّه) به سال 1304 با چاپ سنگى نشر يافته است, كه آكنده بود از اغلاط و افتادگى ها و…. نسخه حروفى نشر يافته آن در نجف اشرف نيز گويا براساس همين چاپ سنگى بوده است, بدون هيچ گونه تصحيح و تحقيق. اكنون ـ سپاس خداى را ـ كه با تحقيقى شايسته و تعليقاتى سودمند به همت والاى فاضل ارجمند حضرت حجت الاسلام والمسلمين جناب آقاى محمد قاينى با مقابله پنج نسخه خطى با چاپ هاى سنگى و سربيِ آن نشر يافته است. مهم ترين نسخه مورد مراجعه در اين تحقيق نسخه كتابخانه آستان قدس رضوى است كه بين سال هاى 1100 تا1102 نگاشته شده و بر مؤلف ارجمند قرائت شده است. محقق محترم از اهميت اين نسخه در مقدمه سخن گفته و نشان داده كه گاه از ديگر نسخه هاى چاپ شده و نسخه هاى فعلى ديگر, حديث و گاه يك باب و يا سطورى از احاديث افتاده است. افزون بر اين, نسخه بر علاّمه مجلسى ـ ره ـ نيز قرائت شده است, كه پايان كتاب (بلاغ) آن بزرگوار را دارد. اين نسخه تعليقه ها و حاشيه هايى از مؤلف و ديگر محققان و گاه ضبط كلمات و يا نام هاى راويان را دارد كه نشانى است از فضل و فهم استنساخ كننده و دقت وى.
محقق محترم افزون بر اين سنجش ها, كتاب را يكسر با منابع آن نيز مقابله كرده است. گفتيم شيوه مؤلف در اين مجموعه همان شيوه وسايل است, از اين روى در ذيل باب هايى از گزارش, روايت هاى مربوط به (تقدم مايدّل عليه) و (يأتى مايدل عليه) دارد كه همه اين موارد به دقت شناسايى و نشان داده شده است. مؤلف بزرگوار براساس شيوه اى كه برگرفته است, به منبع حديث اشاره مى كند. محقق محترم افزون بر اينكه آن منبع را نشان داده, منابع و مصادر ديگرى نيز براى احاديث يافته است. مؤلف در ارجاعات خود, به جلد صفحه بسنده نكرده و عناوين ابواب و فصول نقل شده از آن را نيز مشخص كرده است تا براى همه كسانى كه به اين اثر مراجعه مى كنند و چاپ هاى مختلف كتاب را در اختيار دارند, سودمند افتد.
تمام حواشى موجود در نسخه آستان قدس رضوى را ـ كه پيشتر بدان اشاره كرديم ـ در پانوشت ها آورده است كه شايان توجه است. در پانوشت ها افزون بر ارجاع احاديث به مصادر و اختلاف متن و سند در احاديث نسخه موجود و مصادر و منابع به تفصيل رسيدگى شده و گاه توضيحات سودمندى درباره احاديث و شرح و تبيين واژه هاى دشوارياب آن براساس منابع مختلف آمده است. در بخش سوم كه گفتيم گزيده وسائل است, روايات به هر دو چاپ وسايل الشيعه (20جلد و 30 جلدى) ارجاع شده است.
برخى از اهل فضل, محقق محترم را يارى رسانده اند كه از آنان در مقدمه كتاب ياد شده است و البته كارى است پسنديده و ارجگذارى براى رنج ها و زحمت هاى ديگران; فلمثل هذا فليعمل العاملون.
محقق محترم در مقدمه سودمند و درازدامن از كتاب و اهميت آن و پيوند آن با وسايل, شرح حال مؤلف و آثار آن بزرگوار, چگونگى تحقيق و مسايل مرتبط با آن سخن گفته است. به هر حال تحقيق (الفصول المهمه) تحقيقى است شايسته و سودمند و كارآمد. براى مؤلف جليل القدر كتاب رضوان الهى و براى محقق محترم توفيق مسألت داريم. محمّد على مهدوى راد يادنامه خاتمى (مجموعه مقالات علمى و تحقيقى در بزرگداشت آيت اللّه حاج سيد روح اللّه خاتمى اردكانى) به كوشش: محمّد تقى فاضل ميبدى, مؤسسه معارف اسلامى امام رضا(ع), 1376, 864« تصوير, وزيرى.
روزگارى است كه سنت نيكوى فراهم سازى جشن نامه, يادنامه, يادواره و نامواره در جهت بزرگداشت فرهيختگان و ارج گذارى به كشش ها و كوشش هاى عالمان و فرهيختگان ـ البته به اقتفاى ديگران ( آرى ديگرانى كه گويا به ارج و والايى دانش, به دور از پيرايه ها بيشتر از ما آگاهند و بدان پاى بند ـ معمول گشته است.
براساس اين شيوه پسنديده, مجموعه اى فراهم آمده است از خاطره ها, بزرگدارى ها, شعرها و مقاله ها, تقديم به عالم نستوه, فقيه انديشور و روانشاد آيت اللّه حاج سيد روح اللّه خاتمى ـ رضوان اللّه عليه.
پس از پيشگفتار با عنوان (آيت اللّه خاتمى در گفتارها و نوشتارها و سروده ها) ابتدا زندگانى آيت اللّه خاتمى به روايت وى آمده است, آنگاه ديدگاه هاى عالمان و انديشوران درباره شخصيت علمى, فكرى و مبارزاتى آن بزرگوار. آيت اللّه خاتمى در آينه مطبوعات و سوگنامه خاتمى (شعر) فصول بعدى كتاب را تشكيل مى دهد.
بخش اصلى كتاب (مقالات علمى و تحقيقى) است با بيست ويك مقاله در موضوعات مختلف. مقاله اوّل با عنوان (مبانى اجتهادى آيت اللّه العظمى بروجردى) نگاهى است دقيق و سرشار از نكات آموزنده, درباره استنباط و اجتهاد فقهى, چگونگى حديث, شيوه تلقّى احاديث از امامان, نقل به معنا در احاديث و… و نگرش آيت اللّه العظمى بروجردى به اين همه و چگونگى بهره ورى وى از متون حديثى در استنباط و اجتهاد.
(مبانى رفتار سياسى عالمان شيعى امامى) نگاهى است به مبانى برخورد عالمان شيعه با حكومت ها و چگونگى نگاه آنان به مسايل سياسى در سده هاى چهارم تا هفتم هجرى.
تأويل متن يكى از مباحث مهم شناخت متون و چگونگى بهره گيرى از آن است. مقاله (رويكردى تأويلى) نگاهى است گذرا به اين موضوع و پيشينه آن با توضيحى كوتاه درباره واژه (هرمنوتيك). در مقاله بعدى با عنوان (تشيع در يزد) نويسنده پيشينه تاريخى تشيع در يزد را بر پايه سنگ قبرها كاويده و چگونگى آن را نشان داده است.
مقاله (غياب) نوشته اى است هوشمندانه درباره عدم حضور روحانيت اسلام ـ چه سنى و چه شيعه ـ در صحنه هاى كه بايد حضور مى داشتند; با درآمدى زيبا, دلپذير و خواندنى كه يادى است از خاتمى و خاطره اى از روزگاران سياهى و تباهى و ذكرى است از برخى بيدارى ها و بيداردلى ها و نمونه هاى اندك آن در آن روزگاران از جمله خاتمى و…. در اين مقاله نويسنده دردمندِ آگاه اهميت موضوع را بازگفته و هم از حوزه هاى گونه گونى كه عالمان بايد در آن حضور يابند, بحث كرده است.
(انقلاب حافظ در غزل) نگاهى است به تحوّل عظيم و اساسى و رهاسازى غزل از قيد و بندهاى سنت. نويسنده كه از حافظ پژوهان چيره دست است, اين مقاله را با اختصار و استوارى پرداخته است. (ارزش روش شناختى منطق الطير) مقاله بعدى مجموعه است كه منطق الطير را از اين نگاه بررسى كرده است. نويسنده بر اين باور است كه مهم ترين ويژگى منطق الطير در جنبه روش شناختى آن است; اين مقاله بخشى است از پژوهش بلند نويسنده با عنوان (روش شناسى مكاتب شهودى).
در مقاله (هنر و حقيقت) عمده بحث از پيوند هنر و حقيقت است در علم زيباشناسى, و در مقاله (سهروردى و انكار صفات حقيقيه خداوند), نويسنده به صفات خداوند از ديدگاه سهروردى پرداخته است. وى بر اين باور است كه سهروردى درباره مسأله صفات خداوند دچار اشكال شده و از اين روى صفات حقيقيه حق تعالى را انكار كرده است. نويسنده چگونگى اشكال سهروردى و ابعاد آن را در اين مقاله كاويده است.
مقاله (اندرزها و انديشه هاى سياسى كشفى دارابى) به انگيزه روشنگرى انديشه سياسى معاصر, آثار يكى از فرزانگان در فلسفه سياسى و اندرزنامه سياسى او را به تحليل كشيده و ابعاد آن را نشان داده است. سيد جعفر اسحاق كشفى دارابى از عالمان اواخر سلطنت فتحعلى شاه قاجار است و از جمله معدود كسانى كه درباره مسائل سياسى و انديشه هاى مرتبط با مسائل حكومتى آثارى رقم زده است. تعريف عدالت, جايگاه حكومت و سلطنت در نظام خلقت, پيوند معيشت با سياست مدن از جمله بحث هاى اين مقاله است كه از ديدگاه دارابى تحليل شده است.
(روح سماحت در كالبد شريعت) مقاله است خواندنى كه در آموزه هاى دين (سماحت) را پى جويى كرده و نشان داده است كه شريعت بر سماحت و سهولت بنيان نهاده شده است.
(نقش آيت اللّه حائرى يزدى و مجاهد بافقى در تأسيس حوزه علميه قم) از يك سوى نگاهى است به زندگانى علمى, اجتماعى و سياسى آن دو بزرگوار و از سوى ديگر برنمودن نقش آنان است در تأسيس حوزه علميه قم. مقاله بر پايه اسناد و مداركى است كه بعضاً براى اوّلين بار عرضه مى شود; از اين روى نگاشته اى است خواندنى با آگاهى هايى نو.
مقاله (مردم كوفه از زبان امير مؤمنان) ترجمه بخش هايى است از نهج البلاغه در اين زمينه, با نگاهى به تاريخ و منابع تاريخى براى روشن شدن فضاى بحث و تحليل.
نويسنده مقاله (عرف و عقل) كوشيده جايگاه اين دو را در فهم نصوص دينى باز گويد. از اين روى نگاهى دارد به بازتاب عرف پيش از اسلام در شريعت اسلام, اجتهاد, تعقل, جريانات فكرى زمان حضور, تحوّل پذيرى شريعت و….
مقاله (سه نظريه دولت در فقه شيعه) كوششى است در بازشناسى و تحليل ديدگاه هاى فقيهان شيعه درباره دولت. مؤلف بر اين باور است كه تتبع در منابع دست اوّل فقهى نشانگر آن است كه, فقيهان را در باب دولت نُه نظريه است, او سه نظريه از اين نظريات را در اين مقاله گزارش و تحليل كرده است.
مقاله (اسلام و حقوق بشر دوستانه), مقاله اى است ارجمند در فصولى چند, با اين عناوين, كليات, مفاهيم كلى قوانين انسان دوستانه بين المللى در اسلام,. تخاصمات مسلحانه بين المللى, به كار گرفتن سلاح, طرز سلوك با دشمن در حين نبرد, طرز سلوك با اسراى جنگى و…. مقاله درآمدى دارد بسيار خواندنى كه نگاهى است به شخصيت آيت اللّه خاتمى به عنوان انسانى والانگر با منشى انسانى. او بشردوستى و احترام آدمى و توجه به شخصيت انسان و ارجگذارى به انسان را از جمله ويژگى هاى آن بزرگمرد دانسته است. مطلع نوشته شعرى است از آذر بيگدلى, دلپذير و تنبه آفرين. مقاله بعدى با عنوان تأمل آفرين (خود را بشناس) دعوتى است به تأمل در پاره اى از مبانى نظرى خودشناسى, و چونان ديگر نگاشته هاى مؤلف نكته دار, كم حجم و پرمعنا.
مقاله بلند (تفسير مأثور) با درآمدى در شخصيت حضرت آيت اللّه خاتمى, پژوهشى است درازدامن درباره اهميت تفسير مأثور و حجيت آن. نويسنده جايگاه تفسير مأثور را بازگفته و نقش آن را در تحوّلات تفسيرنگارى فرهنگ اسلامى برنموده است و در ضمن به مبانى و دلايل حجيت نقل هاى تفسير در مكتب خلفا و اهل بيت(ع), رسيدگى كرده است.
مقاله (شأن نزول آيات و نقش آن در فهم احكام) نگاهى است به چند و چون تأثير شأن نزول در فهم آيات الهى, بويژه آيات مرتبط با احكام شرعى, اين موضوع در مباحث علوم قرآنى بحثى است مهم و پژوهش نشده و از اين جهت نگاهى است تازه, هرچند گذرا و مختصر.
فلسفه فقه چيست؟ چه پيوندى با علم اصول دارد؟ در بازشناسى كارآمدى فقه چه تأثيرى دارد؟ چه پيوندى با دانشهاى ديگر دارد و…, از جمله بحث هايى است كه در مقاله خوب (درآمدى بر فلسفه فقه) آمده است.
اين بخش با مقاله (برهان وجودى) پايان مى پذيرد كه بحثى است درباره چگونگى آن و تقريرهاى مختلف درباره آن. پايان كتاب گزيده گفتارهاى آيت اللّه خاتمى است با عناوينى مانند: حب ذات, تولى و تبرّى, وحدت, ولايت, نماز جمعه, احترام به قانون و….
(يادنامه خاتمى) در ميان مجموعه هايى همگون خود, مجموعه اى است فرازمند, خواندنى. سودمند و مقالات اگرچه يكدست نيست, اما يكسر نو است و براى اين مجموعه به قلم آمده است و نويسندگان غالباً كوشيده اند در باب موضوع مورد بحث سخنى نو آورند و طرحى تازه افكنند. براى روحِ منوّر و مينويى آيت اللّه خاتمى, رضوان الهى و براى فراهم آورنده اين مجموعه, توفيق آرزومندم. على محمّد علوى شرح القبسات, السيد احمد العلوى العاملي, تحقيق: حامد ناجى اصفهاني, مؤسسه مطالعات اسلامى دانشگاه تهران, 1376, 747ص, وزيرى.
حكيم مير محمد باقر داماد (ميرداماد) در تاريخ انديشه فلسفى ايران به لحاظ احاطه بر قرائت هاى اشراقى و مشايى در مسائل عقلانى, از جايگاه ويژه اى برخوردار است. توجه به موقعيت اجتماعى ميرداماد و سيماى فرزانگى وى در عرصه هاى دينى, تامل در نظريات و افكار او را بيش از پيش ضرورت مى بخشد; امرى كه تاكنون از سوى محققان و فرهيختگان به آن توجه نشده است. ميرداماد در دوران تثبيت حاكميت صفويه و تداوم انديشه هاى نو افلاطونى در عرصه حاشيه نويسى پاى به عرصه حيات فرهنگى ايران گذاشت و با تأليف آثارى چون جذوات, قبسات و…. راه را براى بيان حكمت متعاليه صدرايى ـ كه از خاكستر قرائت هاى پيشين فلسفى سر بر آورده بود ـ هموار ساخت. اگر كتاب (جذوات) را حاوى انديشه هاى عرفانى ميرداماد بدانيم, كتاب قبسات را بايد چكيده افكار فلاسفه دوره اسلامى تا زمان مؤلف دانست كه با ديدگاه خاص مير داماد, تلفيقى ميان اشراق و استدلال در مباحث فلسفى ـ دينى عرضه مى دارد.
جهان شناسى و مسائل مربوط به آن براى ميرداماد در مقام يك فيلسوف عالى از اولويت برخوردار بوده است. وى در پاسخ اين سؤال كه: آيا عالم قديم است يا آغازى در زمان دارد, بى آنكه زمان وجود داشته باشد؟ به دنبال راه حلى در مفهوم حدوث دهرى است; مفهومى كه براى حوادث تاريخ قدسى داراى اهميت بوده و مفهوم (زمان مثالى) را به وجود مى آورد. (كربن, ص478) ميرداماد براى تبيين نظريه خود, با استفاده از بيانى متين و سخت ديرياب, كتاب (قبسات) را به رشته تحرير كشيد و با طرح نظريات متكلمان (حدوث زمانى) و فلاسفه (حدوث ذاتى) و ايرادات وارد بر آنها, به اثبات حدوث دهرى ابتكارى خويش مى پردازد. كتاب قبسات به لحاظ موقعيت خاصش در تاريخ فلسفه دوره اسلامى, مورد توجه مدرسان و محققان فلسفه و حكمت قرار گرفته و شروح و تعليقاتى بر آن نوشته شده است كه برخى از آنها عبارتند از:
ـ حاشيه مولف بر كتاب كه تمامى آن تحت عنوان افيد در شرح علوى آمده است.
ـ حاشيه مير سيد محمد اشرف از احفاد مولف به نام مقباس القبسات كه تلخيصى از متن است.
ـ و حاشيه هاى صدرالمتالهين, آقا حسين خوانسارى, ملا شمساى گيلانى, ملا على نورى, ملا اسماعيل (خواجويى), ميرزا ابوالحسن جلوه.
گذشته از اين حواشى, دو شرح تحليلى نيز بر قبسات نگاشته شده كه يكى از آنِ محمد بن على رضا بن آقاجانى از شاگردان ملاصدرا بوده و بخشى از آن را استاد سيد جلال الدين آشتيانى در منتخباتى از آثار حكماى الهى ايران (جلد دوم, ص297) به چاپ رسانده و ديگرى شرح حاضر از مير سيد احمد علوى است كه مصحح آن را بر مبناى سه نسخه خطى به چاپ رسانده است.
مير سيد احمد علوى از شاگردان ميرداماد و شيخ بهايى بوده و بنا به نقل صاحب الذريعه, پس از سال 1054 و قبل از 1060 در اصفهان درگذشته است. در ميان آثار متعدد علوى كه مصحح شرح القبسات آنها را در حدود 48 عنوان شمارش كرده است, مى توان به تاليفات فلسفى چون تعليقات و شروح برهان شفا, هداية اثيرى, شرح تجريد اشاره كرد; شرح قبسات نيز به لحاظ جامعيت در توضيح مسائل فلسفى از اهميت ويژه اى برخوردار است.
آقاى ناجى اصفهانى در مقدمه خويش به چاپ جديد شرح القبسات, معتقد است كه اين شرح بنا به درخواست ميرداماد نگاشته شده و در جاى جاى مواضع مشكل متن, راه گشاست. ايشان مى نويسند: (در اين شرح, مولف كوشيده است تا پرده از اسرار عبارات كتاب بردارد و لذا گاه به حل لغات كتاب و گاه به شرح عبارات پرداخته است… شارح تمام حواشى مولف را مطالعه كرده و با توجه به حواشى و افادات وى در صدد شرح آن برآمده است… ظهور آثار شهودى حكمت يمانى مكتب اصفهان و توجه به كشف و آثار اشراقيان در سراسر شرح وى و ديگر كتب او آشكار است… مهارت و تبحر شارح در نقل اقوال پيشينيان همچون فارابى, ابن سينا و شيخ اشراق, محقق طوسى, محقق خفرى, دشتكى و غيره چشمگير و تتبع وى از كتب مختلف مشهود است. و از سويى علاوه بر نقل مطلب, قدرت تدرّب و تحليل فلسفى وى در همه جا به چشم مى خورد. در پاره اى از موارد, شارح به تحليل عبارت متن, براساس نسخه بدل هاى گوناگون پرداخته و چنين مى نمايد كه نسخه اصل مولف در اختيار او نبوده است.) (ص75).
گذشته از دو مقدمه عربى و فارسى مصحح كه در توضيح انديشه هاى ميرداماد و كتاب قبسات و همچنين شيوه تحقيق اين شرح نوشته شده, آقاى مهدى محقق نيز (سرآغازى) در توضيح مكتب اصفهان و نقش ميرداماد در تاريخ فلسفه دوره اسلامى دارند كه بعد از پيشگفتار دكتر سيد محمد نقيب العطاس رئيس موسسه بين المللى انديشه و تمدن اسلامى (ايستاك) مندرج شده است.
شرح قبسات علوى به همت دفتر نشر ميراث مكتوب و با همكارى موسسه مطالعات اسلامى دانشگاه تهران به شكلى زيبا چاپ شده و در انتهاى آن فهارس تفصيلى قبسات, آيات, روايت, اشعار, اعلام و كتب توأم با مصادر تحقيق آورده شده اند. چاپ انتقادى شرح قبسات علوى يكى از متون فلسفى چهارصد سال گذشته در ايران را در اختيار دوستداران فلسفه و حكمت قرار داده و بخشى از سير فلسفه در ايران زمين را روشنايى بخشيده است. با اين حال هنوز نگرش انتقادى و بازانديشى در سير فلسفه در ايران صورت نگرفته و چاپ آثار انتقادى پيشينيان اولين قدم در طى اين مسير است. بنابراين نمى توان سخن از سير تكاملى و دوره بندى فلسفه در تاريخ ايران و استمرار آن تا زمان حاضر به ميان آورد (همانطور كه مصحح اين شرح به پيروى از هانرى كربن ادوار تكاملى پنج گانه را ذكر كرده اند. ر.ك: مقدمه مصحح, ص21).
تحليل سير (انحطاطى يا تكاملى) فلسفه در ايران مبتنى بر چاپ و احياى تاليفات حكيمان و متكلمان و عرفاى پيشين و مقايسه محتواى آنان بوده تا چگونگى سير انديشه هاى فلسفى را بتوان به مداقّه نهاد. با آرزوى توفيق براى مصحّح محترم. على اصغر حقدار فلسفه دين; خدا, اختيار و شر, الوين پلانتينجا, ترجمه و توضيح: محمّد سعيدى مهر, مؤسسه فرهنگى طه, قم, 1376, رقعى.
كتاب (فلسفه دين; خدا, اختيار و شر) از دو بخش كلى سامان يافته است. بخش نخست ترجمه كتابِ پروفسور الوين پلانتينجا يكى از فيلسوفان معاصر دين در آمريكاست و بخش دوم شامل افزوده هاى مترجم است كه در توضيح و نقد پاره اى از فصول كتاب پلانتينجا نگاشته شده است. در آغازِ كتاب فلسفه دين, خواننده با پيشگفتارى از مترجم رو برو مى گردد كه در آن, پس از اشاره به سوابق علمى نويسنده كتاب (آقاى پلانتينجا) و بيان شيوه نگارش او و نيز اشاره اى به پيشينه فلسفه تحليلى در قرن حاضر, معرفت شناسى دينى وى مورد بررسى قرار گرفته است. مترجم در اين بخش, پس از توضيح پاره اى نظريه هاى معرفت شناختى, مانند (مبناگروى) و (دليل گروى), به بيان مسلك پلانتينجا ـ كه به معرفت شناسى اصلاح شده معروف است ـ مى پردازد: پلانتينجا پس از نقد ديدگاه مبناگروى كلاسيك در تفكيك بين باورهاى پايه و غير پايه, معيار عام ترى را ارائه داده است كه توضيح آن و بررسى احكام آن بخش بعدى پيشگفتار را به خود اختصاص داده است. در پايان نيز, توضيحاتى در باب اعتقاد نويسنده مبنى بر پايه بودن باور به وجود خدا ارائه شده است.
كتاب, خود داراى دو بخش اصلى است: 1) الحاد طبيعى (عقلانى) و ادله مربوط به آن و 2) الهيات طبيعى (عقلانى) و ادله اثبات وجود خدا. در بخش نخست, برخى براهين الحادى كه عليه وجود خدا اقامه شده است, مورد بررسى قرار گرفته كه مهم ترين آنها, دليلى است مبتنى بر (مسأله شرّ). بخش عمده كتاب, در نقد و بررسى همين دليل است و ساير براهين الحادى, نظير ادعاى (تعارض علم مطلق خداوند با اختيار انسان), به شكل محدودترى طرح شده است. نويسنده, در بررسى (مسأله شر) پس از توضيح دو راه حل ممكن براى اين مسأله ـ كه آن دو را (دفاع اختيارگرايانه) و (دادباورى اختيارگرايانه) مى نامد ـ راه حل نخست را در پيش مى گيرد و مى كوشد تا با استفاده از قواعد منطقى و نيز براساس انديشه (جهان هاى ممكن), تقرير نوينى از آن به دست دهد, به گونه اى كه براحتى قدرت ايستادگى در مقابل اعتراضات فيلسوفانى همچون (جى. اِل. مكى) را داشته باشد.
تفاوت اصل (دادباورى (تئوديسه)) با (دفاع), آن است كه در اوّلى, دليل خداوند براى تجويز شُرور معيّن مى شود, امّا در دومى صرفاً بيان مى گردد كه دليل تجويز شرور ممكن است چه باشد. پلانتينجا در آغاز, پاره اى مبادى تصورى و تصديقى (دفاع اختيارگرايانه) را, مانند مفهوم (اختيار در انجام يك عمل) و تفكيك بين (شر طبيعى) و (شر اخلاقى), بيان مى دارد و سپس تقرير اوليه اى براى دفاع اختيارگرايانه ارائه مى كند. چكيده اين تقرير آن است كه اين امكان وجود دارد كه خداوند نتوانسته است جهانى حاوى خير اخلاقى و خالى از شر اخلاقى بيافريند و از اين رو, ممكن است خداوند دليل موجهى براى آفرينش جهانى حاوى شر داشته باشد.
پلانتينجا در ادامه به اشكالات اين تقرير اشاره مى كند. مهم ترين اشكال از آنِ جى. اِل. مكى است كه مى گويد: جهانِ حاوى خير اخلاقى و فاقد شر اخلاقى, جهانى منطقاً ممكن است و از آنجا كه خداوند قادر مطلق است, مى بايد بر آفريدن چنين جهانى توانا باشد. در پاسخ به اشكال مكى, پلانتينجا مى كوشد كه با ارائه روايت نوينى از (دفاع اختيارگرايانه), ثابت كند كه ممكن است آفريدن چنين جهانى از حوزه قدرت الهى خارج باشد. اين روايت, بسيار دقيق و پيچيده است و براى تبيين آن, نويسنده ناچار مى شود كه به شرح مفاهيم پيچيده اى چون مفهوم (جهان ممكن) و (شرارت مطلق) و ارتباط آن با (ذوات) بپردازد.
پس از مسأله شر, نوبت به بررسى ديگر ادله الحادى مى رسد كه يكى از مهم ترين آنها, دليلى است كه وجود خداوند عالم مطلق را با اختيار انسان ناسازگار مى داند. نويسنده پس از تقرير اين دليل, بر نادرستى آن احتجاج مى ورزد و ثابت مى كند كه بين دانايى مطلق خداوند و اختيار آدمى, هيچ ناهمخوانى و تعارضى وجود ندارد.
بخش دوم كتاب, به بررسى سه دليل (برهان) كلاسيك خداشناسى; يعنى, برهان جهان شناختى, برهان غايت شناختى (نظم) و برهان وجودى مى پردازد. در قسمت اول, نويسنده به نقل تقرير (توماس اكويناس) از برهان جهان شناختى اكتفا مى كند و به نقد آن مبادرت مى ورزد. برهان نظم نيز در نظر پلانتينجا چندان رضايت بخش نيست; بويژه آنكه در صورت توفيق, صرفاً شواهدى بر بخش اندكى از مجموعه باورهاى خداشناسانه ارائه مى كند. امّا نويسنده با تفصيل بيشترى به برهان وجودى مى پردازد و سرانجام مى كوشد با عرضه تقريرى نو از اين برهان, اعتراض هاى وارد شده را پاسخ گويد.
همان گونه كه در آغاز اشاره شد, مترجم در ادامه ترجمه كتاب, يادداشت هايى را در سه بخش آورده است كه هم صبغه نقدى ـ تحليلى دارند و هم در روشن شدن برخى مبانى و ديدگاه هاى نويسنده كارگشايند. بخش نخست يادداشت ها درباره (مسأله شر) است و مترجم پس از توضيح رهيافت هاى گوناگون در اين باب, نگاهى گذرا به مهم ترين آراى مطرح شده, افكنده و در پايان به نقد فشرده ديدگاه هاى پلانتينجا در مسأله شر پرداخته است.
بخش دوم يادداشت ها در بررسى برهان جهان شناختى است و مترجم كوشيده است با نظر به پاره اى روايت هاى اين برهان در فلسفه اسلامى (مانند برهان سينوى) به اجمال, اعتراضات فيلسوفان غربى بر اين برهان را پاسخ گويد. در بخش سوم نيز بحث فشرده اى از برهان نظم ارائه شده است. مترجم, در اين بخش, پس از مرورى بر پيشينه تاريخى اين برهان در فلسفه اسلامى و فلسفه غرب, ديدگاه هاى مختلف و نيز پاره اى اشكالات را در اين باب بررسى كرده است. حسن جعفرى موسوعة التاريخ الأسلامى (العصر النبوى ـ العهد المكى) ج1, الشيخ محمد هادى اليوسفى الغروى, قم, مجمع الفكر الأسلامى, 863ص, وزيرى.
نگارش سيره رسول الله(ص) و شرح و گزارش نبردها و چگونگى رسالت پيامبر(ص) بى گمان از كهن ترين آثار مكتوب فرهنگ اسلامى است. عروة بن زبير (م93) از فقيهان مدينه گويا اوّلين كسى است كه سيره پيامبر(ص) را رقم زده است (الطبقات الكبرى, ج5, ص177; سيره اعلام النبلاء, ج4, ص421), ولى بيشترين نقل هاى وى بر روايات عايشه استوار است. محمد بن شهاب زهرى (م124) نيز كتابى با عنوان (المغازى) پرداخته است كه بخش هايى از آن در اثر عظيم, عبدالرزّاق صنعانى (المصنف) گزارش شده است. اثر, محمد بن اسحاق بن يسار (م150), مهم ترين و نيكوترين اثرى بوده است در سيره پيامبر(ص) كه تمام آن در اختيار نيست و ابن هشام آن را گزين كرده و خود به حذف هاى بسيارش اشاره كرده است (ر.ك: آينه پژوهش, شماره 9/11) در ادامه اين نگارش ها تاريخ هاى عمومى مانند, تاريخ طبرى و نگاشته هاى كسانى چون يعقوبى, مسعودى و… نيز به سيره پيامبر پرداخته اند. به هر حال حجم عظيمى از آثار مكتوب فرهنگ اسلامى را نگاشته هاى كوتاه و بلند مورخان, محدثان و عالمان درباره پيامبر و سيره آن بزرگوار تشكيل مى دهد. اكنون در اين مجال از چگونگى شكل گيرى اين سيره ها سخن نمى گوييم و از سرچشمه هايى كه سيره هاى واپسين بدان ها مستند است, كلامى به ميان نمى آوريم كه آن را مجالى ديگر بايد (در اين باره از جمله نگاه كنيد به بحث هوشمندانه آقاى صائب عبدالحميد در كتاب ارجمند (تاريخ الأسلام السياسى والثقافى, فصل دوّم با عنوان (مراجع التاريخ الأسلامى) (قرائه نقديه,ص25ـ91).
سيره نگارى در قرن چهاردهم چونان پژوهش در ديگر ابعاد فرهنگ و تاريخ اسلامى در چندى و چونى آن ديگرسانى شگرفى راه يافت, و عالمان بسيارى با گرايش ها, رهيافت ها و رويكردهاى مختلف در اين باره آثارى سامان داده اند (ر.ك: آينه پژوهش, شماره47,مقاله رهيافت هاى معاصر در پژوهش سيره نبوى); با اين همه هنوز هم جاى خالى سيره اى كه مستند به روايات و گزارش هاى شيعى (در حد توان و امكان) باشد به شدت خالى است و آقاى يوسفى كمر همت بربسته اند تا اين خلأ را پر كنند و سيره و افزون بر آن تاريخى اسلامى رقم زنند كه اولاً: در حدّ امكان مستند به متون تاريخى آغازين شيعى باشد, و به گزارش نقل هاى مختلف نصوص كهن و پراكنده شيعى همت گمارد, تنظيمى از اين گونه نقل ها و بيشتر تنظيم تا تحليل, ثانياً: چنان كه اشاره شد ـ گزارش متون كهن باشد و نه عرضه نقل هاى سده هاى واپسين, ثالثاً: جز موارد ضرورى و براى يافتن حلقه هاى مفقوده حوادث, متون غير شيعى را گزارش نگردد. ديگر اين كه سيره نبوى را پا به پاى نزول قرآن كريم به پيش برد, و تاريخ نزول قرآن كريم بويژه آياتى را كه مشتمل بر اشارات تاريخى است و از اسباب نزول برخوردار است, گزارش كند و بالاخره براى دست يافتن به واقع صادق در نقل ها تحقيقى صورت گيرد, نه بدان حد كه به تحليل هاى كلامى و اعتقادى بكشد و اين همه با تعبيرى امروزين و نثرى رايج در جهان عرب عرضه شود. و اكنون ما مجلد اوّل از آن مجموعه را در اختيار داريم كه از سيره رسول الله(ص) بخش مكى را در ده فصل گزارش كرده است. مقدمه اى تحليلى نيز درباره تاريخ اسلام و چگونگى نگارش تاريخ اسلام, مهم ترين تاريخ هاى كهن اسلامى, ضعف و نارسايى هاى متون كهن تاريخ اسلام و چگونگى و لوازم پژوهش تاريخى استوار و كارآمد در ابتداى اين ده فصل, البته خواندنى است.
در فصل اوّل از فرهنگ و باورهاى مردمان در روزگار جاهلى سخن رفته است, با توضيحى درباره معناى جاهليت از ديدگاه قرآن و نهج البلاغه. در اين بخش از اعراب و ريشه هاى تاريخى آنها نيز بحث شده است و نيز از اديان موجود در آن روزگاران و حوادث مهمى كه در سرنوشت قوم جاهلى مؤثر بوده است. اين فصل از فصول درازدامن كتاب است (ص69 ـ233). فصل دوم ويژه گزارش روزگار كودكيِ پيامبر(ص) است تا بعثت. در اين فصل از نياكان رسول الله(ص) نيز سخن رفته است و چگونگى حضور پيامبر(ص) قبل از بعثت در مجتمع آن روز و نيز ازدواج پيامبر با خديجه ـ سلام الله عليها ـ و چگونگى آن و ميلاد فاطمه اطهرـ س ـ گزارش شده است (ص241ـ357). در همين فصل مؤلف به گونه اى دقيق و ارجمند جريان ساختگى (شق الصدر) را كه بسيارى از مؤلفان و مفسّران از نقد و تحليل آن درمانده اند, نقد كرده و در پرتو بررسى اسناد و متن آن بر ساختگى جريان را نمايانده است (ص265ـ274). در فصل سوم گزارش ها و نقل هاى مرتبط با بعثت رسول الله(ص), چگونگى بعثت, آغازين آيات نازله بر پيامبر(ص), گزارش هاى مرتبط با نماز, فترت وحى, و حديث انذار عرضه شده است (ص395ـ426). فصل چهارم با عنوان (اعلان الدعوه), آغاز دعوت علنى پيامبر(ص) را تا معراج گزارش كرده است.
همچنين در همين فصل سير تاريخى نزول سوره هاى مكى آمده و ترتيب نزول سوره هاى مكى از اوّلين سوره تا سوره پنجاه وچهارم گزارش شده است. روايات مرتبط با اين سوره ها از منابع مختلف نقل و با هم سنجيده شده است و در ضمن بحث و گزارش از ترتيب نزول اين سوره ها به مناسبت از اسلام حمزه عموى رسول الله ـ ص ـ (ص483), وجوب نماز (ص488) و نيز ايمان ابوطالب (ص514) بحث شده است.
در فصل پنجم, گزارش هاى مرتبط با معراج عرضه شده است و از چگونگى نزول سوره هاى انعام, لقمان و زمر سخن رفته و روايت هاى مختلف درباره آنها سنجيده شده است و در پايان فصل, گزارشى است از ستم مشركان بر مسلمانان (ص523 ـ 559). در فصل ششم هجرت مسلمانان به حبشه و نيز چگونگى محاصره اقتصادى سول الله(ص) با يارانش در (شعب ابى طالب) و نزول سوره سجده, زخرف, دخان, احقاف, كهف, نحل گزارش شده است. روايات مرتبط با نزول اين سوره در اين فصل آمده و با محتواى سوره ها سنجيده شده و چگونگى ارتباط محتواى سوره ها و وضع آن روزگار و رويارويى مشركان با مؤمنان برنموده شده است. در صفحات پايانى اين فصل شكنجه مؤمنان از سوى مشركان, گزارش شده است و شهادت ياسر و سميّه و نيز وفات دو ياور و پشتيبان رسول الله(ص) ابوطالب و خديجه(س) و درد آكندگى جان رسول الله(ص) در هجران آن عزيزان.
فصل هفتم ويژه گزارش هجرت رسول الله(ص) است به (طائف) و برخورد مردمان آن ديار با پيامبر و بازگشت نااميدانه پيامبر از طائف, و ديدار حضرت در ايّام عمره با گروهى از خزرجيان مدينه, و نزول سوره هاى انبيا, معارج, روم و عنكبوت (643 ـ 688).
فصل هشتم چگونگى گسترش اسلام و فراز گشتن نداى حق و رسيدن آن به يثرب را گزارش كرده است و چگونگى باورهاى يثربيان; آن گاه فصل نهم است و گزارش هجرت برخى از مسلمانان به مدينه و گشايش در كار ياران پيامبر(ص).
مشركان با آگاهى از اين گسترش و راه يافتن آموزه هاى رسول الله(ص) به فراسوى مرزهاى مكه آهنگ توطئه جديدى آغاز مى كنند, و آن يكسره كردن كار پيامبر و قتل آن حضرت است. در فصل پايانى كتاب چگونگى اين توطئه و رايزنى مشركان براى اين جنايت, خوابيدن على(ع) بر بستر پيامبر(ص) و چگونگى هجرت پيامبر به مدينه و راهى كه براى اين هجرت برگزيده بودند, گزارش شده است و پس از آن كتاب با فهارس فنى پايان مى يابد. تلاش آقاى يوسفى براى تدوين سيره پيامبر(ص) ستودنى است و كتاب موسوعة التاريخ الأسلامى,بى گمان در ميان آثار نو جايگاه شايسته اى را خواهد يافت. محمّد على غلامى رسائل فارسى, حسن بن عبدالرزاق لاهيجى, تحقيق على صدرائى خوئى, دفتر نشر ميراث مكتوب, 1375.
حسن بن عبدالرزاق لاهيجى (1045ـ1121هـ.ق) پسر ملا عبدالرزاق لاهيجى (متوفى 1072ـ داماد ملاصدرا) و در واقع نواده ملاصدرا (متوفى 1050) و از حكيمان, عالمان دينى قرن يازدهم و اوايل قرن دوازدهم محسوب است.
اين مجموعه از رسائل شامل آينه حكمت (ص121ـ607) و اصول دين (ص123ـ171) و تزكية الصحبة يا تأليف المحبة (ص173ـ256) و درّ مكنون (ص261ـ270) و سرّ مخزون يا اثبات الرجعه (ص273ـ299) و هدية المسافر (ص303ـ320) است كه مذاق معتدلى در مذهب و عرفان و حكمت را نشان مى دهد.
در اواخر عهد صفوى, حكمت انديشان و عارف منشان مورد تعرض و حمله متصلبان در شريعت قرار گرفتند و از جمله حسن لاهيجى مورد تكفير قرار گرفت. به طورى كه مصحح كتاب, تحقيق كرده اند حسن لاهيجى تاليفات فلسفى اش همه پيش از سال 1070هـ.ق است كه پدرش زنده بوده و از او حمايت مى كرده است و پس از آن كمتر وارد (معقولات) شده و بيشتر به علوم شرعى مى پرداخته است.
در رساله آينه حكمت, هدف مؤلف, اصلاح ذات البين ميان متشرعه و اهل حكمت است و اظهار بى طرفى مى نمايد و نظرات هر كدام را به بهترين صورت عرضه مى دارد كه خواننده داورى كند (ص71ـ72). او مى نويسد: (هيچ كدام را در صحت ايمان ديگرى سواى چند مسأله مختلف فيها طعن و شكى نيست, بلكه اعتقاد همه در آنها يكى است) (ص70). در آن زمان, گويا رواياتى نقل مى كردند كه ارسطو پيغمبر بوده است! حسن لاهيجى از اينها نيز براى تثبيت منظور خود استفاده كرده است (ص118) و به هر حال ميان حكماى طبيعى و دهرى با الهيّون فرق مى گذارد (ص107).
حسن لاهيجى كه مانند جدّ و پدرش مردى پارسا بوده, بر دولت صفوى و وعاظ السلاطين مى تازد و با لحن انتقادى در رساله فقهى اش مى نويسد: (اين همه اموال كه صرف زينت ها و تجمّلات و تنعّمات مى شود, بلكه صرف فسق و معاصى مى شود و به ضرب چوب و به انواع سياسات, اكثر از فقرا و عَجَزه و بيوه زنان و يتيمان و امثال ايشان مى گيرند, معلوم است كه هيچ كدام حق نيست و دخلى در حفظ اسلام و مسلمين ندارد; بلكه اكثر اينها سبب خرابى بلاد و آبادانى ها مى شود و ناچار به گدايى و جلاى وطن مى شوند.) (ص45)
بدين گونه حسن لاهيجى به عنوان عالم متعهد يك سند اجتماعى از خود به جا گذاشته كه پريشانى مردم را در اواخر صفويه ثابت مى كند كه منجر به سقوط آن نظام گرديد. عليرضا ذكاوتى قراگزلو الألهيات من كتاب الشفاء, الشيخ الرئيس ابن سينا, تحقيق آيت الله حسن زاده الأملى, دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم, 512ص, وزيرى.
جريان فكرى كه از قرن سوم به دنبال گسترش دارالاسلام در ميان انديشمندان و محققان مسلمان شكل گرفت و به نام فلسفه اسلامى مشهور گرديد, بزرگ ترين نظريه پرداز خود را در شخص ابن سينا پيدا كرد; وى با حدّت ذهن و اطلاع وسيعى كه از علوم دوران خويش داشت, سيستم جامعى از انديشه هاى فلسفى را عرضه نموده و در طى نزديك به هزار سال تا زمان حاضر, كمتر حكيم و فيلسوفى توانسته خود را از تحت سيطره فكرى ابن سينا خارج كند و هر كدام از صاحب نظران فلسفه اسلامى نظير شيخ اشراق و صدرالدين شيرازى در بنيان مكتب هاى فكرى خود, متاثر از انديشه هاى ابن سينا بوده اند.
ابن سينا در طى نزديك به 55 سال عمر خويش توانست اصول و امهات مباحث هستى و خداشناسى را در آثار و تاليفاتش جمع نموده و گنجينه اى از ميراث فلسفى را به آيندگان ارمغان آورد; عدد تاليفات ابن سينا را بالغ بر 250 رساله و كتاب شمارش كرده اند. (ر.ك: فهرست نسخه هاى مصنفات ابن سينا, يحيى مهدوى, تهران, 1333ش) در ميان نوشته هاى فلسفى ابن سينا, كتاب الشفاء به عنوان شاهكار و مفصل ترين دايرةالمعارف فلسفى به شمار مى رود; وى در كتاب الشفا با شروع از علوم منطقى, به مباحث رياضيات و جهان شناسى پرداخته و با تامل در علم النفس فلسفى به اصلى ترين بحث فلسفه اسلامى يعنى الهيات مى پردازد. نظام الهيات ابن سينا مبتنى بر وجودشناسى بوده و به همراه علم النفس فلسفى بيشترين توجه را در ميان حكيمان مسلمان به خود جلب نموده است; همين دو بخش فلسفه ابن سينا بود كه به دست شيخ اشراق در نورشناسى و فرشته شناسى اشراقى بازتاب يافت. از سوى ديگر شاگردان و شارحان مكتب سينايى با شرح وجودشناسى و روان شناسى فلسفى, جريان پيروان مشايى وى را در ايران استمرار دادند; كسانى چون بهمنيار با تأليف التحصيل و ابوالعباس لوكرى با تاليف بيان الحق بضمان الصدق و ابوالبركات بغدادى با تاليف كتاب المعتبر سنت نو افلاطونى را در ايران تا دوران صفويه زنده نگه داشتند; هم چنان كه در غرب نيز فيلسوفانى چون آكويناس در بنيان نحله اى از فلسفه عقلانى مسيحيت بى تاثير از انديشه هاى ابن سينا نبوده اند و در دوران معاصر فيلسوف مشهور اتين ژيلسون خبر از خانواده معنوى سينايى ـ آكوينى در قرون وسطى مى دهد. (ر.ك: روح فلسفه قرون وسطى, ترجمه ع. داوودى, تهران, 1366ش)
از زمان تاليف شفا تاكنون اين كتاب مطمح نظر انديشمندان قرار گرفت و شروح و حواشى بسياى بر آن نگاشته شد كه از آن ميان مى توان حواشى صدرالدين شيرازى و شرح سيد احمد علوى را نام برد. بزرگانى چون ميرداماد و احمد نراقى نيز با شرح و حاشيه نويسى بر كتاب الشفاء, باعث زنده ماندن سنت سينايى در ايران بعد از صفويه شدند; اما با اين حال تا هزاره ابن سينا اين مجموعه عظيم فلسفى به چاپ انتقادى نرسيده بود و نسخه هاى مورد استفاده مدرسان فلسفه, همان نسخ خطى بود, تا اينكه اين كتاب به همت دانشمندان مصرى به چاپ مصحَّح رسيده و انتشارات كتابخانه آيت الله مرعشى نجفى در سال 1406ق اقدام به افست از روى چاپ مصر نمود. چاپ سنگى الهيات و طبيعيات نيز به همت انتشارات بيدار و با حواشى صدرالدين شيرازى و چندين نفر از صاحب نظران فلسفه اسلامى در قم به طبع رسيد و كم كم توجه به آثار و تاليفات ابن سينا و چاپ جديد آنها در ايران, محققان را به خود جلب نمود.
اخيراً جناب آيت الله حسن زاده آملى كه از مدرسان و صاحب نظران بنام حكمت اسلامى به شمار مى روند, اقدام به تصحيح و تعليق الهيات و علم النفس كتاب الشفاء نموده و به همت انتشارات دفتر تبليغات اسلامى به زيور طبع آراسته است. شايان ذكر است كه وجودشناسى و علم النفس در مكتب صدرايى به عنوان مقدمات خداشناسى و معادشناسى از جايگاه ممتازى برخوردار بوده و چاپ مصحح اين دو جز از كتاب الشفاء نيز در اين راستا پيش از ديگر اجزاى آن انجام گرفته است.
ابن سينا در بخش الهيات كه فن سيزدهم از كتاب الشفاء را تشكيل مى دهد, در ده مقاله به بررسى احكام كلى وجود و تقسيمات اوليه آن چون جوهر و عرض ـ واحد و كثير و علت و معلول پرداخته و با كاوش از تناهى علل و علل چهارگانه وارد مباحث خداشناسى استدلالى گرديده است; تامل در ترتيب وجودات عقلانى و نفوس و كيفيت تكوين عناصر از علت العلل, بحث را به عنايت بارى و دخول شرّ در قضاى الهى كشيده و ابن سينا بر پايه اين مباحث, متعرض بحث معاد شده و با واگذارى اثبات معاد جسمانى به عهده شرع, به توضيح معاد روحانى مى پردازد. (ص460 به بعد) مقاله دهم نيز بيانگر مباحث نبوت و سياست و چگونگى تشكيل مدينه انسانى بوده كه در حقيقت باز پرداختى از فلسفه سياسى ابونصر فارابى و كتاب هاى سياست مُدُن و آراء اهل مدينه فاضله مى باشند. به اين ترتيب ابن سينا منظومه فلسفى را براساس تامل در موضوع فلسفه و چگونگى اثبات هستى به معنى اعم شكل بخشيده و الهيات را ذيلى بر وجودشناسى قرار مى دهد, سنتى كه در ميان انديشمندان ايرانى تاكنون داير بوده است و جريان حكمت دينى را تشكيل مى دهد.
علم النفس شفا, فن ششم از كتاب طبيعيات را تشكيل مى دهد و ابن سينا به پيروى از سنت مشايى فلاسفه يونان, علم النفس را بخشى از فلسفه طبيعى مى دانسته است. پنج مقاله علم النفس شفا مشتمل بر اثبات نفس و تعريف آن و تعديل قواى نفسانى بوده (ص13ـ54) و تحقيق قواى نفس نباتى و اصناف ادراكات در مقاله دوم به بحث گذاشته شده است (ص73ـ 115). آنگاه شكوك وارده بر نظريه نور و كيفيت انتشار شعاع از آن در نزد مشائيان و بحثى در كيفيت ابصار در مقاله سوم مورد كاوش شده است (ص127ـ 208). شيخ الرئيس در مقاله چهارم به بحث از قواى باطنى حيوان, چون حس مشترك, خيال, واهمه و قواى مربوط به آنان پرداخته و مطالبى درباره ذكر و تذكر از نظر فلسفه ارسطويى آورده است (ص227ـ274). در مقاله پايانى (پنجم) به بحث از نفس ناطقه و براهين اثبات تجرد آن پرداخته شده و سخن با كيفيت انتفاع نفس انسانى از حواس ـ مراتب افعال نفس ـ عقل فعال و مرتبه اعلى آن يعنى عقل قدسى (مقام نبوت) و ايراد به نظريه افلاطونى در امر نفس به انجام رسيده است (ص279ـ357). على اصغر حقدار ادراك حسى از ديدگاه ابن سينا(ره), محمّد تقى فعّالى, واحد كلام و فلسفه مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى دفتر تبليغات اسلامى,قم, 1376, 336ص, وزيرى.
ادراك حسى, نقشى بس مهم در فلسفه ايفا مى كند. احساس در ساير ادراكات خيالى, وهمى و عقلى مؤثر است, خصوصاً با توجه به نظريه تجريد كه مشائين به آن پايبند هستند, اساس و پايه معقولات به دست مى آيد, هرچند از ديدگاه بوعلى فقط در استكمال نفس و جهان خارج مؤثر است. بنابراين ادراك حسى از يك سو در شناخت هاى انسان و از سوى ديگر در سرشت و نهاد او و از جهت سوم در بيرون از نفس و بدن نقش دارد.
از ديرباز حكما بر اهميت حواس در شناخت حقيقت انگشت نهاده و آنها را مجارى علم دانسته و گفته اند: (من فقد حسّاً, فقد فقد علماً). اين رويكرد و توجه به نقش حواس, آنان را به تأمل بيشتر و دريافت هاى ژرف ترى وا داشته است, ليكن از اين ميان اندك شمارى كوشيده اند اين مسأله را با تمام ابعادش بكاوند و بكوشند تا اين مسأله را پرورش دهند و به ديگران بنمايانند.
بوعلى از جمله فرزانگانى بود كه فراتر از زمان خويش مى زيست و چارچوب فكرى رايج را برهم زد و ايده اى نو درافكند. آنچه در آثار او ممتاز است, در كنار نتايج و دست آوردهاى علمى او, شيوه بررسى و سلوك تجربى ـ عقلى فيلسوف ماست. البته در اين اثر به بيان آرا و افكار ابن سينا بسنده نشده, بلكه به مناسبت, به ديدگاه دو فيلسوف صاحب مشرب ديگر, شيخ اشراق و صدرالمتألهين اشاراتى شده است و از اين رهگذر تحقيقى تا حدى تطبيقى عرضه گرديده است.
در پيشگفتار آمده است كه شناخت حسّى, دو بُعد معرفت شناسى و نفس شناسى دارد; از اين روى تاريخچه اين دو از يونان باستان تا عصر بوعلى بيان شده است. علل علاقه خاص شيخ به مسائل نفس و تأثير اين مباحث بر متكلمان و فيلسوفان اسلامى و حتّى غربى, بيوگرافى و وصيت نامه شيخ از ديگر مباحث پيشگفتار است.
بخش اوّل كتاب در باب مسائل نفس است و بخش دوم, به ملاك هاى چهارگانه تعدّد قوا مى پردازد.
در بخش سوم كتاب, ابتدا, تمام تعريفاتى كه از شيخ در مورد ادراك به طور كلى به دست آمده, مطرح شده است و سپس با بررسى تحليلى ادراك به حقيقت و شرايط آن اشاره شده است. مى دانيم در باب علم چهار نظريه معروف وجود دارد كه يكى از آنها تئورى (وجود ذهنى) حكماست. با اشاره به كلمات شيخ(ره) اثبات شده است كه نظريه او در باب علم و ادراك همان ديدگاه حكماست. در پايان اين بخش به چند مسأله در باب ادراك اشاره شده كه هريك از ديدگاه شيخ(ره) بررسى گرديده است; مسائلى از اين قبيل: تشخيص به چيست؟ مراد از ماده در ادراك چيست؟ مراد از صورت در ادراك چيست؟ حقيقت تجريد چيست؟ به نظر شيخ(ره) كلى چيست؟ همچنين به بحث احساس و ادراك از ديدگاه علوم جديد بويژه روانشناسى پرداخته شده است.
در بخش چهارم كه اساس و پايه اين نوشتار