بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 4

شيوه شيخ طوسى درتهذيب الاحكام
عابدى احمد

تهذيب الاحكام فى شرح المقنعة, لشخ الطائفة أبى جعفر محمّمدبن على الطوسي(المتوف460هـ), صحَّحه و علّق عليه عليّ اكبر الغفارى, مكتبة الصدوق, الطبعة الاولى, 1417 .
عصر حضور, عصر اصول اربعمأة بود. آسان ترين راه استفاده احكام دينى براى فقيهان شيعه, مراجعه به اصول اربعمأة بود, اما در اواخر عصر حضور بر اثر زياد شدن اين اصول و نيز به جهت پراكندگى احاديث در اين كتاب ها ـ كه در واقع مسودّه اى بودند كه از هيچ نظم و ترتيبى پيروى نمى كردند ـ مراجعه و استفاده از آنها مشكل شده بود. به همين جهت محمدون ثلاث ـ رضوان اللّه عليهم ـ اولين جوامع حديثى مكتب اهل بيت ـ عليهم السلام ـ را تدوين كردند.
ابوجعفر محمد بن يعقوب كلينى ـ كه عمرش فراگير همه دوران غيبت صغرى است ـ با دقت و تبحّر زياد به تأليف (كافى) همت گماشت, و علاوه بر فقه, روايات اعتقادى و اخلاقى و تاريخى را نيز ضمن كتاب خود گردآورد. پس از او شيخ صدوق (306ـ381هـ) سيصد كتاب حديثى و من جمله (من لايحضره الفقيه) را (كه مخففاً (فقيه) ناميده مى شود) تدوين نمود. دو كتاب (كافى) و (فقيه) به نقل رواياتى كه مؤلف آنها را صحيح مى داند, اختصاص داشته و روايات متعارض را نقل نمى كنند. به همين جهت مراجعه كننده نمى تواند كاملاً آزاد و بدون پيشداورى قبلى به حكم واقعى برسد, زيرا تنها با رواياتى مواجه است كه به نظر مؤلف كتاب, صحيح و حجت بوده اند. به همين جهت وقتى كتاب (تهذيب الاحكام) و (الاستبصار فيما اختلف من الأخبار) نوشته شد, بيش از كتاب هاى ديگر حديثى مورد توجه و مراجعه قرار گرفت.
ابوجعفر محمد بن الحسن طوسى (385ـ460هـ) به (شيخ) على الاطلاق ملقب گشته است, آن چنان كه در فلسفه اين لقب به ابن سينا, و در اصول به شيخ انصارى اختصاص داشته, ولى در فقه, حديث, رجال, تفسير و كلام, (شيخ) لقب بلامنازع محمد بن حسن طوسى است. پس از ائمه معصومين ـ عليهم السلام ـ شيخ الطايفه بيش ترين خدمت را به مذهب جعفرى نموده و هميشه فقهاى ده قرن اخير از كتاب هاى او بهره مند بوده اند.
شيخ در 23سالگى در سال 408ق. به بغداد رفته و پنج سال از درس شيخ مفيد بهره برد. پس از وفات شيخ مفيد در رمضان 413ق. به درس سيد مرتضى حاضر شد و تا سال 436ق. ارتباط خود را با سيد مرتضى علم الهدى حفظ كرد. شيخ طوسى علاوه بر حديث و فقه و تفسير و ادبيات كه از آن دو استاد بهره گرفت, عقل گرايى خود را مرهون تفكر عقلى و كلامى حوزه بغداد است, آن چنان كه شيخ صدوق نيز در نقل گرايى خود متأثر از تفكر نقلى افراطى قميين است.
پس از وفات سيد مرتضى, شيخ طوسى زعامت شيعه را به عهده گرفت, و چون در همه علوم متداول در زمان خود متبحر و صاحب نظر بود, شيعه را در همه موضوعات علمى و نيازهاى فرهنگى و اجتماعى رهبرى كرد و پاسخگوى همه نيازهاى آنان بود. اما در سال 448ق. حوادثى رخ داد كه باعث شد برخى متحجران و متعصبان كتابخانه بزرگ شيعه را آتش زنند. شيخ طوسى ـ رضوان اللّه عليه ـ چاره اى نداشت جز آنكه از بغداد به نجف اشرف مهاجرت نمايد. اين هجرت از طرفى باعث پايه گذارى مهم ترين حوزه علميه شيعه گرديد كه پديد آمدن صدها فقيه بزرگ و هزاران كتاب ارزشمند فقهى و كلامى, تنها بخشى از آثار و بركات آن است. اما آن جاهلان قدّاره بند نه تنها شيخ الطايفه را از بغداد بيرون كردند, بلكه عقل و انديشه را از حوزه بغداد بيرون كردند. به همين جهت پس از حوادث سال 448ق هيچ گونه اثر مهم عقلى و كلامى در بغداد سراغ نداريم, و شايد بتوان گفت نور عقل در بغداد افول كرد و در يمن و در حوزه هاى زيديه طلوع نمود. از اين رو بسيارى از متكلمان و عقل گرايان از بغداد به يمن مهاجرت نمودند و خسارت ها و سايه شوم اين عقل ستيزى قرن ها بر حوزه هاى سنى و شيعه در عراق خودنمايى مى كرد. تهذيب الأحكام
كلينى و صدوق ـ رضوان اللّه عليهما ـ چون فقيه بودند, حتى كتاب هاى فقهى خود را به عنوان كتاب فتوايى مى نوشتند. ولى شيخ طوسى با آنكه فقيه بود, اما كمتر نوشته هاى او رنگ و بوى فتوا داد. او در موضوعات: حديث, تفسير, رجال, كلام, فقه, اصول, دعا و تاريخ كتاب نوشته است, اما به هرحال جنبه هاى عقلى نوشته هاى او بر جنبه نقلى آنها غلبه دارد. او كتاب (خلاف) خود را جهت بحث و احتجاج با اهل سنت, و (مبسوط) را براى برنمودن كيفيت استخراج فروع و جزئيات مسائل ـ نه فتواى در آنها ـ نوشته است. همچنين كتاب (النهايه) خود را نيز به عنوان بيان اصول متعلقات به رشته تحرير درآورده است. بنابراين هيچ كدام از آثار فقهى او بيانگر نظر نهايى و واقعى او نيستند. به همين جهت آنان كه گاهى به دنبال جمع آورى سخنان و فتواهاى متفاوت و متناقض در كلمات شيخ بوده اند, به بيراهه رفته اند.
شيعه معتقد به عصمت اهل بيت ـ عليهم السلام ـ بوده و آنان را داراى علم غيب مى داند, و چون علوم آنان از سرچشمه وحى نشأت گرفته, همه سخنان آنان نور بوده و هيچ تفاوتى بين سخنانشان نبايد باشد. از سوى ديگر تعداد زيادى از احاديثى كه به دست ما رسيده, با يكديگر متعارضند. بنابراين بايد به نحوى اين دو مسأله را با يكديگر جمع كرد و آنها را سازش داد. فراموش نكنيم كه مسأله تعارض روايات در قرن چهارم و پنجم يك مسأله كلامى جدى بين شيعه و اهل سنت بوده است و برخى از كوته نظران آن را طعنه بر مذهب شيعه مى دانستند. شيخ طوسى براى دفاع از اعتقادات شيعه و پاسخ به اين گونه شبهات به نوشتن تهذيب و استبصار همت گمارد. بنابراين هدف اصلى شيخ از نگارش اين دو كتاب تنها يك هدف كلامى بوده است, و هيچ گونه هدف فقهى يا حديثى نداشته است و استفاده فتواى شيخ و نظرات فقهى او از اين كتاب يا كتاب استبصار صحيح نيست. متأسفانه بعضى از بزرگان بدون توجه به اين نكته گاهى كلمات شيخ را در كتاب خلاف و مبسوط با سخنان او در تهذيب مقايسه كرده و چون همه اينها را كتاب فتوائى پنداشته اند, نسبت هاى ناروايى به شيخ داده اند.
اينجا مناسب است اشاره اى داشته باشيم به علت تعارض روايات:
1. درست نفهميدن احاديث. بعضى از مواردى كه به عنوان حديث متعارض نام برده مى شوند, در واقع به معناى توجه نكردن به معنا و مقصود واقعى احاديث است, و اگر بدرستى در معناى احاديث تأمل مى شد, معلوم مى گشت كه اين احاديث هيچ گونه تعارضى با يكديگر ندارند.
2. تعميم و سرايت دادن روايات مختص به موارد خاص و جزئى به ساير موارد. چه بسا حديثى اختصاص به بيان حكم يك مورد جزئى داشته باشد و يا امام ـ عليه السلام ـ آن را به شخص خاصى فرموده, اما سرايت دادن آن حكم به ساير موارد يا اشخاص ديگر, باعث پديد آمدن تعارض بين روايات شده است.
3. تقطيع روايت. تقطيع موجب مى گردد صدر يا ذيل حديث حذف گردد. روشن است كه به اين وسيله بعضى از قراين حديث حذف شده و مراجعه كننده با عدم دريافت مقصود امام, تصور مى كند كه اين حديث با ساير احاديث تعارض دارد. در حاليكه هيچ گونه تعارضى در بين نبوده و فقط به جهت حذف قرينه روايت, آنها را متعارض پنداشته ايم.
4. ننوشتن احاديث هنگام شنيدن آنها و نقل نشدن عين الفاظ معصومين ـ عليهم السلام ـ. مسأله جواز نقل به معنا در حديث از مسائل مورد اتفاق شيعه بوده, و چون راويان احاديث ضرورتى براى نقل عين الفاظ معصومين ـ عليهم السلام ـ نمى ديده اند, معمولاً مضمون و محتواى كلام امام را گرفته و در قالب الفاظ ديگر ريخته و نقل كرده اند. به همين جهت اشكالات و تعارضات زيادى پديد آمد. علاوه بر اشتباهات و فراموشى و غفلتى كه آنان هنگام نوشتن حديث با آن مواجه بوده اند.
5. تدريجى بودن بيان احكام شرع. گاهى امام به جهت مصلحت, همه قيود و شرايط يك حكم را در يك مجلس بيان نكرده و پس از مدتى آن را براى راوى ديگرى بيان كرده است. در واقع كلمات امام متعارض نبوده, گرچه راويان آنها را متعارض پنداشته اند, زيرا تصور كرده اند هر كلامى همه قيود و شرايط حكم را به طور كلى در بر دارد.
6. مسأله تقيه و وجود طاغوت هايى كه مانع از اظهار حق مى گرديدند. توضيح هر كدام از اين عوامل و بيان حدود هر كدام و ذكر نمونه هاى عينى آنها فعلاً از موضوع اصلى اين مقاله خارج است.
به هرحال عوامل فوق باعث شدند كه روايات متعارض در كتاب هاى روايى شيعه راه پيدا كند و بعضى نادانسته يا مغرضانه آن را طعنه بر مذهب قرار دادند. شيخ طوسى پاسخ اين اشكال را از مهم ترين واجبات و موجب قرب الى اللّه دانست و با نوشتن كتاب تهذيب و استبصار به دفاع عقلى از دين پرداخت. بنابراين كتاب تهذيب گرچه تنها شامل حديث و نقل است, اما با همين نقل نوعى دفاع عقلى از دين نموده و بايد آن را يك كتاب كلامى بى نظير در موضوع خود به شمار آورد.
اكنون پس از گذشت هزار سال هنوز اين كتاب در موضوع خود منحصر به فرد است و همان گونه كه اشاره شد چون هدف از اين تأليف, كلامى بوده نه فقهى, هرگز نمى توان با اين كتاب نظرات فقهى يا فتوايى نويسنده را به دست آورد, همچنين نمى توان ادعا كرد كه آنچه در اين كتاب ذكر كرده است برخلاف فتواى خود او در كتاب ديگرش است. بله ممكن است گاهى او فتواى مورد اعتماد خود را نيز بيان كند.1 اما چنين مواردى خارج از هدف اصلى كتاب است.
بهرحال, همان گونه كه علامه سيد محسن امين فرموده است: (شيخ طوسى مهم ترين بحث كننده در موضوع نقد و بررسى اخبار بوده, و به جمع آورى روايات مختلف پرداخته و به بهترين وجهى تعارض آنها را حل نموده است).2 اكنون در كتاب هاى اصول فقه بحث هاى گسترده بر قاعده (الجمع مهما امكن اولى من الترك) عنوان كرده اند. سابقه تاريخى اين قاعده و درستى يا نادرستى آن اكنون مورد گفتگو نيست, آنچه مهم است, اين است كه شيخ طوسى ـ رضوان اللّه عليه ـ اين قاعده را ـ البته نه با اين عبارت ـ در علم كلام قبول دارد و مورد بحث قرار داده است نه در فقه يا اصول فقه, و جاى تعجب است كه چگونه يك قاعده كلامى را كه در جاى خود صحيح و مستدل و منطبق با اهداف علم كلام است, به علم ديگر سرايت داده و از جايگاه اصلى خود منحرف كرده و آن را مورد هجوم اشكالات اصولى قرار داده اند. و كم له من نظير.
مناسب است اينجا يك نمونه از تعارض روايات و راه حل شيخ طوسى درباره تعارض روايات را بيان كنيم:
در روايتى آمده است كه: (ثمن العَذَرة سُحت), و رويات ديگرى مى گويد: (لابأس ببيع العَذَرة)3, از روايت اول حرام و باطل بودن خريد و فروش عذره استفاده مى شود و از روايت دوّم حلال بودن آن. بعضى از فقيهان و حديث شناسان, حديث دوّم را حمل بر تقيّه نموده اند, و بعضى نيز اين احتمال را پذيرفته اند كه حديث اول خطاب به كسى بوده است كه در شهر يا منطقه او از عذره استفاده نمى شده است و دوم به غير آن, ولى شيخ طوسى فرموده است كه حديث اول, عذره انسان را مى گويد و حديث دوم عذره غير انسان را مى گويد و شاهدش حديث ديگرى است كه هر دو را جمع نموده است. آيت اللّه شيخ محمد تقى شوشترى نيز احتمال داده است كه حديث دوم تصحيف شده و درست آن اين گونه بوده است: (لابأس ببيع غير العذرة) يا (لابأس ببيع البعرة).
روشن است كه مسأله تقيه نمى تواند مشكل اين گونه روايات را حلّ كند; مخصوصاً كه هر دو حكم در يك روايت نيز جمع شده است. علاوه بر آنكه تقيه شرايطى دارد و نمى توان هر حديثى را بدون توجه به آنكه در اهل سنت چنين قولى هست, حمل بر تقيه نمود, همچنان كه موارد تقيه در روايات بسيار اندك است و نه آن اندازه كه برخى پنداشته اند. مسأله اختلاف دو راوى و دو شهر مختلف نيز با آن روايتى كه هر دو را جمع كرده است سازگارى ندارد. به همين جهت شيخ انصارى فرموده است: بهترين وجه جمع همان است كه شيخ طوسى ـ رضوان اللّه عليه ـ بيان كرده است.4
بنابراين با همين يك نمونه دقت و عمق تفكر و انديشه شيخ طوسى را مى توان حدس زد.5 ويژگيهاى تهذيب
اولاً: بر اثر جامعيت و تبحر مؤلف در علوم مختلف اسلامى و استفاده از استادانى چون شيخ مفيد و سيد مرتضى و نيز در اختيار داشتن كتابخانه هاى بزرگى مثل كتابخانه سيد مرتضى و كتابخانه محله كرخ بغداد, بسيارى از احاديث و روايات در كتاب تهذيب گردآورى شده است كه مؤلفان كتاب هاى ديگر حديثى, از آن روايات حتى اطلاعى نداشته اند. از اين رو كتاب تهذيب در موضوع فقه از جامعيتى برخوردار است كه موجب شد در فاصله قرن هاى پنجم تا دهم اين كتاب بيش از ساير كتاب هاى فقهى مورد مراجعه و استفاده قرار گيرد.
ثانياً: چون اين كتاب روايات متعارض را نقل مى كند, نظر نويسنده را به خواننده تحميل نمى كند, و فتواى كسى كه به آن مراجعه كند از عمق و اعتبار بيشترى برخوردار خواهد بود.
ثالثاً: روايات ابتداى هر باب در اين كتاب, بر روايات پايان آن باب ترجيح دارد, و خود شيخ طوسى ـ رضوان اللّه عليه ـ در مقدمه استبصار نيز به اين نكته اشاره نموده است, ولى بعضى از بزرگان بر اثر توجه نكردن به اين نكته چه بسا روايات پايان يك باب را بر روايات ابتداى آن باب مقدم داشته اند.
رابعاً: كتاب تهذيب به ترتيب و روش كتاب مقنعه شيخ مفيد نوشته شده است, زيرا كتاب تهذيب شرح و تفسير استدلالى كتاب مقنعه است. شيخ طوسى از همان ابتدايى كه به بغداد رفت, به شرح كتاب استاد خود پرداخت و در حالى كه حدوداً 25ساله بود, چنان با قوت و صلابت اين كتاب را نوشت كه خواننده تصور مى كند مجتهدى بزرگ پس از عمرى طولانى در تحقيق و كاوش اين كتاب را نوشته است. با توجه به زمان وفات شيخ مفيد, مى دانيم كه شيخ طوسى در آن زمان 28ساله بوده است و در مجلد اول كتاب هميشه با جمله (ايده اللّه تعالى) بر شيخ مفيد درود مى فرستد, و اين حاكى از زنده بودن شيخ مفيد است. پس جلد اول كتاب در زمان حيات شيخ مفيد تأليف شده است, و در آخر اين جلد مى فرمايد: (وكان شيخنا محمد بن محمد بن النعمان رحمه اللّه…)6 كه حكايت از وفات شيخ مفيد دارد, گرچه باز در ابتداى جلد دوم نيز جمله (ايده اللّه تعالى) به چشم مى خورد. به هرحال تقريباً همه جلد اول كتاب در زمان حيات شيخ مفيد و در زمانى كه هنوز شيخ 27 يا 28 ساله بوده, نوشته شده است.
خامساً: شيخ طوسى در اين كتاب معمولاً احاديث را به صورت معلّق نقل مى كند; يعنى ابتداى سند را حذف و قسمت آخر آن را ذكر مى كند, هدف او از اين كار مختصر شدن كتاب و جلوگيرى از تكرار نام راويان است. همچنين در پايان كتاب مشيخه اى قرار داده است كه آنچه از اسناد كتاب حذف شده است, مراجعه كننده به توسط آن, سند كامل را بتواند به دست آورد, و اين در حالى است كه پيش از او مرحوم كلينى در كافى معمولاً همه سند را نقل كرده است و مرحوم صدوق نيز معمولاً همه آن را حذف كرده است. ضرورت تصحيح جديد تهذيب
ابن ادريس فرموده است: (شيخ طوسى هر درست و نادرستى را در تهذيب نقل كرده است)7 و مرحوم شوشترى نيز همين كلام را گفته و اضافه كرده است كه: (شيخ هرچه را پيدا كرده, نقل كرده است).8
نگارنده در مقدمه (المعجم المفهرس لالفاظ احاديث بحارالانوار) ـ كه مشتركاً با برادر فاضل و فرزانه قرآن پژوه و حديث شناس حضرت آقاى مهدوى راد حفظه اللّه نگاشته شد ـ پاسخ اين اشكال را بيان كرده است. اكنون افزون بر آن مى گوييم: همانطور كه قبلاً بيان شد شيخ با نوشتن تهذيب قصد نگارش كتاب فقهى نداشته است, هرچند آن را به ترتيب ابواب فقه تدوين كرده است. از سوى ديگر پيداست همانگونه كه علوم با يكديگر تفاوت دارند روش استدلال و ارزيابى در هر علمى نيز با علم ديگر تفاوت دارد. بررسى سند و مورد اعتماد بودن راويان احاديث براى مباحث فقهى لازم است و ملاك ارزيابى احاديث فقهى است. اما روشن است كه در بحث تفسير قرآن مجيد يا بحث هاى تاريخى و نيز مسائل كلامى و اعتقادى, وقتى به سراغ حديث مى رويم, نبايد سند احاديث را به صورت فقهى مورد مطالعه قرار دهيم, هرچه سندِ موثق داشت, آن را پذيرفته و هرچه سند ضعيف داشت كنار نهيم; زيرا اين روش اختصاص به فقه داشته و در علوم ديگر ارزشى ندارد. مثلاً كتاب هاى فلسفى, كلامى, عرفانى در بسيارى از مباحث خود به احاديث ضعيف السند استشهاد بلكه استدلال مى كنند, در حاليكه اين احاديث نه تنها از نظر فقهى ضعيف السندند, بلكه هرگز سندى نداشته و بلكه در هيچ منبع روايى نقل نشده اند, اما از اين جهت خدشه و اشكالى بر آن علوم وارد نيست. و چون هدف شيخ يك هدف كلامى بوده است, نبايد او احاديث را با روش فقهى مورد نقد و بررسى قرار دهد, و شيخ طوسى ـ رضوان اللّه عليه ـ بخوبى بر اين نكته آگاه بوده است و لذا بايد هر غث و سمين فقهى را در كنار يكديگر نقل كند. پس آنان كه به شيخ اعتراض كرده اند خود به خطا رفته و مى خواهند با عينك فقهى به ساير علوم نگاه كرده و در مورد آنها نظر دهند.
نكته ديگر آن است كه محدث بحرانى فرموده: (كمتر حديثى در تهذيب به درستى نقل شده است, و احاديث آن يا در سند يا در متن اشكال دارند),9 مرحوم مير داماد نيز همين را گفته است.10
اين سخنان گرچه مبالغه آميز است, اما در عين حال حكايت از اشكالات احاديث تهذيب دارد. ولى بايد توجه داشت كه اين اشكال متوجه شيخ طوسى نيست, بلكه معلول اختلاف نسخ كتاب تهذيب است. معمولاً نسخه هاى خطى كتاب كافى و فقيه اختلاف فاحشى با يكديگر ندارند, به خلاف نسخه هاى تهذيب. براى اطلاع از شرح حال اختلاف نسخ تهذيب و صحت و سقم كلام مرحوم بحرانى به خاتمه مستدرك رجوع شود.11 علاوه بر آنكه اين اختلاف نسخه ها كه باعث روى آوردن اشكال به متن يا سند احاديث تهذيب شده است, اختلاف يا اشكال فاحشى را پديد نمى آورده آن گونه كه مرحوم امين فرموده است: (من وقتى احاديث تهذيب را با كافى مقايسه نمودم و اختلافات را به دست آوردم, ديدم اين اختلافات به حدّى نيست كه صدمه اى به معناى اصلى و مقصود روايات برساند.)12
صاحب معالم سخن بسيار دقيقى در اينجا بيان كرده و مى فرمايد: (گاهى هنگام نوشتن حديث بر اثر عجله (واو عطف) به جاى حرف جر (عن) گذاشته مى شود. و من در چند جاى نسخه اى از تهذيب كه به خط شيخ طوسى است, ديده ام كلمه (عن) را به جاى (واو) نوشته است, سپس دو طرف عين را متصل و به صورت واو نوشته است (عز --- حز), و اين مطلب بر برخى از نسخه نويسان اشتباه شده و آن را به صورت اصلى نوشته اند, اما با مراجعه به خط خود شيخ, مسأله روشن مى شود و معلوم است كه هرگاه به جاى (واو) حرف جر (عن) نوشته شود, شخصى به سند حديث اضافه مى شود و چه بسا باعث ضعف سند حديث مى گردد, و لذا نبايد به ظاهر امر قناعت كرده و بايد به دنبال تحقيق و تفحص بيشتر بود).13
با توجه به آنچه گذشت, روشن شد كه به سبب اختلاف نسخ, بعضى از روايات تهذيب, دچار اشكال در سند يا متن شده اند. چون اين كتاب از مهم ترين منابع اجتهاد و استنباط احكام شرعى است; ضرورت دارد كه تصحيحى بسيار دقيق و فنى بر آن انجام شود. جناب آقاى سيد حسن خرسان در سال هاى 1378 تا 1382ق اين كتاب را با دقت زياد تصحيح كرده كه مكرراً در نجف اشرف و تهران در ده مجلّد چاپ شده است. در سال 1363ش نيز در تهران در دو جلد رحلى بزرگ و با مقدمه مرحوم آيت اللّه مرعشى و با حواشى سودمندى چاپ شده است. اما هنوز مشكل اصلى باقى بود, تا اينكه فرزانه سخت كوش و توانا, حجةالاسلام والمسلمين آقاى على اكبر غفارى ـ حفظه اللّه تعالى ـ كه عمر خود را وقف ترويج و نشر آثار و معارف اهل بيت(ع) نموده, تصميم به تصحيح مجدد كتاب تهذيب گرفته و بخوبى از عهده انجام اين مهم برآمده است. سابقه درخشان اين محقق در تصحيح كتاب هاى كافى, من لايحضره الفقيه, عيون الاخبار الرضا(ع), معانى الاخبار, امالى و… بر حديث شناسان روشن و نام او را به احاديث پيوند زده است.
وى در مقدمه كتاب گويد: (سال ها به فكر تصحيح كتاب تهذيب بودم, اما كارها و موانع يكى پس از ديگرى مانع از انجام آن مى شد, تا آنكه در ملاقاتى با فقيه و عالم ربانى, حضرت آيت اللّه خامنه اى پس از تفقد و دلجويى مرا تشويق و امر به انجام اين مهم نمود, و پس از آن با جديت تمام دستورشان را عملى ساختم).14
اين تصحيح براساس سه نسخه خطى مصحّح و دو چاپ پيشين آن انجام شده و اختلاف نسخى كه در فهم معناى حديث دخالت دارند, در پاورقى ثبت شده است. در اينجا به برخى از ويژگى هاى اين تصحيح اشاره مى كنيم:
1. حضرت آقاى غفارى در پاورقى هاى فراوان و سودمند خود بر كتاب, اشتباهات در اسناد احاديث و وجه صحيح آنها را ذكر كرده است. او همچون يك رجالى توانا و چيره دست مسائل مربوط به رجال و اسناد را بررسى كرده است; براى مثال رك: ج1, ص17, ح36 و ص27, ح65.
2. مصحح محترم احاديثى را كه تقطيع شده اند تكميل و در پاورقى ذكر كرده است. ر.ك: ج1, ص45, ح117 و ص55, ح152.
3. گاهى متن يا سند حديث تصحيف شده و كلمات آن بدرستى در متن كتاب آورده نشده است و مصحح آنها را براساس مراجعه به كتاب هاى روايى و رجالى مختلف تصحيح و تذكر داده است; مثل: ج1, ص59, ح158.
4. گاهى يك حديث دو يا چند بار در تهذيب نقل شده است, و مقايسه موارد مختلف و نكته هاى مورد استفاده آن براى مراجعه كننده مفيد است و آقاى غفارى اينها را تذكر و ارجاع داده است; مثل ج1, ص61, ح160.
5. احاديث اين كتاب معمولاً با كافى و فقيه مقايسه شده و موارد اختلاف مشخص شده است.
6. لغات مشكل احاديث با مراجعه به معجم هاى مختلف لغت در پاورقى ها شرح و تفسير شده اند.
7. در مواردى كه متن حديث داراى ابهام بوده يا معناى آن بزودى به ذهن نمى آيد, با مراجعه به (ملاذ الاخيار), (مرأة العقول), (البيان), (دروس), (مسالك), (مدارك), (مصباح المتهجد), (تعليقه تفرشى) و كتاب هاى فقهى علامه حلى و آثار شيخ بهايى و فيض كاشانى شرح و تفسير حديث بيان شده است.
8. از نسخه هاى خطى كتاب بخوبى استفاده شده است.
9. يكى از نكته هاى بسيار مهم آن است كه تمام احاديث اين كتاب بزرگ, از نظر اعتبار مشخص شده اند و با رمزهاى مختلف هر حديثى يكى از عنوان ها و اصطلاحات زير را دارد:
صح = صحيح. ثق = موثق. ح= حسن. ضع=ضعيف. كصح=كالصحيح. كثق=كالموثق. كح=كالحسن. مجهـ=مجهول. رفع=مرفوع. سل=مرسل. قف=موقوف.
اهميت فوق العاده اين نكته و رنج فراوانى كه مصحح براى آن متحمل شده است, احتياج به توضيح ندارد.
10. همه احاديث كتاب, به مقدار نياز اعراب گذارى شده است.
11. احاديث شماره گذارى شده است.
12. مقدمه اى دقيق و عالمانه در شرح حال شيخ طوسى و اوضاع فرهنگى زمان او نوشته شده است.
13. فهرست دقيق مطالب هر جلد تنظيم شده است.
14. صفحه هاى اين چاپ با چاپ قبلى كتاب كه مبناى كتاب معجم المفهرس كتب اربعه بوده تطبيق شده است.
لازم به ذكر است كه در ص21 از مقدمه جلد اول كتاب, سهوالقلمى رخ داده و كتاب دروس شهيد اول به شهيد ثانى نسبت داده شده است.
از خداى بزرگ توفيق بيشتر مصحح را براى ترويج و نشر آثار اهل بيت(ع) مسألت دارم.پاورقي: 1. استبصار, ج1, ص3. 2. اعيان الشيعه, ج9, ص164. 3. تهذيب الاحكام, چاپ حلى, ج2, ص112; ترتيب التهذيب, ج2, ص12; تهذيب الاحكام, چاپ جديد, ج6, ص428. 4. كتاب المكاسب, ص4. 5. اين نكته از مقدمه استبصار, ج1, ص2 و نيز خاتمه آن, ج4, ص305, استفاده شده است. 6. تهذيب الاحكام, ج1, ص478. 7. السرائر, ج3, ص289. 8. النجعة, ج1, ص325 و ج2, ص29. 9. لؤلؤةالبحرين, ص297. 10. الرواشح السماوية, ص185. 11. مستدرك الوسائل, چاپ رحلى سنگى, ج3, ص756. 12. اعيان الشيعه, ج9, ص164. 13. منتقى الجمان, ج1, ص25 و26; حجةالاسلام, چاپ شده ذيل ترتيب التهذيب, ج3, ص383. 14. تهذيب الاحكام, ج1, ص3.


صفحه 5

گلگشتى در ديوان ناصح قمشه اى
عليرضا پور محمود


ديوان ناصح قمشه اى, اثر طبع حاج شيخ عبدالرحيم ملكيان, چاپ اوّل, تهران, دفتر پژوهش و نشر سهروردى, پاييز 1376, 400ص, وزيرى.
نگارنده اين سطور ناقد شعر نيست, امّا چاپ پاكيزه و چشم نواز ديوان استاد ناصح قمشه اى, كه به تازگى به بازار كتاب عرضه شده, و صفا و خلوصى كه در اين ديوان موج مى زند, وى را برانگيخت تا شمّه اى در معرّفى اين اثر قلمى كند. و اينك آن.
*
اگر (شعر متعهّد) را شعرى بدانيم كه غايتِ مطلوب آن اعتلاى حقيقت است و تعميق معارف دين, و ترويج اخلاق و صدق و صفا, و فرو ماليدن هرچه پستى و نامردمى, شعرى كه نه در جستجوى نام و نان يا تنها براى خودِ شعر (هنر براى هنر) گفته آيد, بلكه به انگيزه احساس تكليف و به سائقه شور دينى از صفاى ضمير سيلاب وار سرازير گردد و غبار غفلت و روى و ريا را از روح آدمى فرو شويد, ديوان ناصح قمشه اى را بايد (شعر متعهّد) خواند; چنانكه اگر (شاعر متعهّد) شاعرى است خيرخواه, كه در مخاطبان خود نه به چشم افرادى كه بايد لحظاتى سرگرمشان بدارد و سرانجام اعجاب و تحسينشان را برانگيزد, بلكه به ديده كسانى مى نگرد كه بايد به سوى آنچه خير و سعادتشان در آن است رهسپارشان سازد, خواه در اين ميانه اساساً خودِ شاعر نيز به چشم آنان بيايد و خواه نيايد, در آن صورت استاد ناصح قمشه اى را بى گمان بايد از (شاعران متعهّد) به شمار آورد.
حجةالاسلام والمسلمين حاج شيخ عبدالرّحيم ملكيان, متخلّص به ناصح قمشه اى, از زمره عالمان شاعرى است كه شعر را وسيله تربيت و تهذيب مى دانند و ابزار تعليم معارف دين. استاد خود در جايى مى گويد كه اگر به سراغ شعر مى رود, براى آن است كه خبرهاى قدسى و لباب معانى را به گوش خواننده برساند:
رسانَد به دل هاتف آسمانى
خبرهاى قدسى, لُباب معانى
مَنَش جامه لفظ پوشم كه شايد
تواش خوانى و سرّ معنا بدانى
(ص222)
به همين سبب, اين شاعران اگر از الهامات و واردات عرفانى به وجد مى آيند و, تسكينِ سوز درون را, به چامه سرايى روى مى آورند, از اين نكته (اهميّتِ تعليميِ شعر) غافل نيستند. گويى از يك سوى دست اندر كار پرداختن سخنند و رنگِ شعر زدن به خونى كه در درون مى جوشد, و در عين حال, از سوى ديگر دل نگرانِ تأثيرى كه شعر بر قلب و جان مخاطب دارد: مبادا اين تأثير از آن صبغه سازندگى و تهذيب كه از شعر انتظار مى بَرَند خالى باشد.
از همين روست كه استاد ناصح حتّى در اوج شور و حالى كه لازمه تغزّل است, در غزليّات خويش, جا به جا بر فضايل اخلاقى تأكيد مى كند و اندرز مى دهد. خواننده را به اغتنام از عمر فرا مى خواند و بر نواختن مسكينان اصرار مى ورزد:
سر از خوابِ سحر بردار و بگذار
دوگانه پيش آن يار يگانه
در اين صحرا مباد اى مرغ هشيار,
به دام افتى براى حرصِ دانه
(ص330)
چون برق مى گريزد عمر عزيز جانا,
در بندِ طاعتِ حق آر اين گريز پا را
از ثروت اى توانگر, بردار زادِ محشر
غافل مباش و بنواز مسكين بينوا را
(ص260)
بى حسابى مكن به خلق و بترس
از حساب و كتابِ روز نشور
(ص295)
مشكن به سنگِ شهوت بال و پر روان را
اوجى نگيرد آن مرغ كو بال و پر ندارد
(ص278)
دليل ديگر اين امر نيز البتّه سوءفهم و سوء تعبيرى است كه نسبت به غزليّات شاعران عارف صورت گرفته است: بوده اند ـ و هستند ـ كسانى كه خواسته هاى نفسانى و هوس هاى فُرودين خود را در تصاوير رنگارنگِ غزل هاى عارفانه مى جسته اند و از ظنّ خود يار گويندگان آنها مى شده اند. جور و جفايى كه از اين لحاظ بر اين بزرگان رفته است, آن مايه هست كه سبب شود استاد ناصح حزم و احتياط را پيشه سازد و در غزل نيز تعابيرى بياورد كه راه را بر اين گونه هرزه انديشى ها ببندد تا آن غرضى كه او از شعرگويى و سخن پردازى منظور دارد ـ تهذيب ـ فوت نگردد:
مرا با نغمه سبّوح و قُدّوس
چه كارم با دف و چنگ و چغانه؟
(ص330)
او مروّج اخلاق دينى است و راهپوى مقصد پيشوايان دين, و نمى خواهد كه چون از عشق عرفانى سخن مى گويد به عشق جسمانى تأويلش كنند. از اين جهت مثلاً آن گاه كه مى گويد:
چه خوش است آنكه پويـى ره عشق و آشنايى
بيدرنگ مى افزايد كه:
ره صدق و علم و تقوا, ره زهد و پارسايى
(ص349)
و الاّ, استاد از پرداختن غزل هاى يكسره شورانگيز هم البتّه فروگذار نكرده است و قوّت او در اين نوع سخنورى از پاره اى از اشعار ديوان او به وضوح پيداست; از جمله در غزل هايى كه برخى از ابيات آنها چنين است:
دلبر صاحبنظرم آرزوست
بر سر كويش گذرم آرزوست
دل به كمند سر زلفش نكوست
غمزه آن سيمبَرَم آرزوست
عاشقم و در پى تاوان عشق
ناله و سوز جگرم آرزوست
در پى اطوار و مقامات عشق
تازه تر از تازه ترم آرزوست
رشته زلفش به رخ آورد و گفت:
معجز شقّ القمرم آرزوست!
(ص269)
بر شمع رخت جانا, عالم همه پروانه
سرگشته و حيرانت هر عاقل و ديوانه
گفتند و نيوشيدند بس قصّه ولى اى دل,
جز عشق و حديث يار باشد همه افسانه
(ص331)
هر كو به طاق ابروى تو ديده باز كرد
روى تو قبله كرد و به سويش نماز كرد
با غمزه و اشارت و رمز آن نگار عشق
صدها سخن به گوش دلِ اهل راز كرد
(ص280)
ما از درِ معشوق جدايى نتوانيم
با جنّتِ ديدار نه در بند جنانيم
در مكتب عشّاق بجز شرح رخ دوست
هرگز نشنيديم و نخوانديم و ندانيم
(ص317)
صبا, مرا بياور از سوى دوست
نسيم جانفزاى گيسوى دوست
جنان و حور و كوثرم روى يار
قسم به چشم و خال و ابروى دوست
(ص268)
خوش كه از نور رُخت اى يار, تابانم چو شمع
وين عجب كجز نار عشقت اشكبارانم چو شمع!
يار در عين كمال و حُسن و ناز و دلبرى
من در اين بزم طرب در عين نقصانم چو شمع
(ص304)
نيز همين تعهّد و پايبندى بوده است كه شاعر را نسبت به وقايعى كه در جامعه مسلمين مى گذرد, حساس كرده و او را به واكنش در اين زمينه واداشته است. اگر او به اين حوادث مى پردازد و از ستم سوزى و ديوستيزى پشتيبانى مى كند و بت شكنان را مى ستايد به همين دليل است, نه از روى فرصت طلبى و بيم و اميد دنيايى (آنان كه با استاد آشنايى نزديك دارند مى دانند كه سلوك و مشى عملى استاد ناصح نيز يكسره خلاف چنين سوءظنى است). از ميان اين وقايع, كه ديوان استاد ـ با اينكه غالب اشعار آن قبل از پيروزى انقلاب اسلامى سروده شده ـ از اشاره به آنها خالى نمانده است, مى توان اين موارد را برشمرد: انقلاب اسلامى ايران; قضيه فلسطين و لبنان, كه استاد هرگاه به ياد اين امر مى افتد بر صهيونيان نفرين مى كند و گاه سوگمندانه مى پرسد:
اَلا لبنان و صبرا و شتيلا,
از اين صهيونى خونخوار چونى؟
(ص347)
ديگر فتنه آل سعود; جنگ تحميلى; حماسه اى كه شهيدان خداييِ اين سرزمين از خويش بروز دادند; و سرانجام پرواز جانگزاى امام خمينى(ره), آن سبز قامتِ باغ ايمان:
كالبدش دفن شد به خاك, ليكن شكفت
به باغ دلهاى خلق آن گل روحانيان
(ص248)
*
مهم ترين منبع انديشه هاى استاد ناصح بى شك قرآن كريم است. و به يُمن انس با اين (آخرين دفتر) الهى (ص232), در سرتاسر ديوان وى تلميح و اشاره به آيات شريف قرآن و تمسّك به هدايتگرى هاى كتاب خدا جايگاهى خاصّ دارد; و اين امر ديوان را رنگ و بويى قرآنى بخشيده است:
ناصح دلش شد منظر الطاف قرآن
كاين سان ز لعل لب كند گوهرفشانى
(ص232)
و نگاهى به بخش (توضيحات), كه اين آيات در آنجا مشخص گرديده است, براى تصديق اين مدّعا كافى است. به اعتقاد وى قرآن كتاب (حال) است نه صرف (قال):
اُشتر به وجد است از حُدى, چون است ما را
در حال نآرَد نغمه (سبع المثانى)؟
(ص232)
و در آن تدبّر لازم است:
هزاران در از علم سويت گشايد
اگر با تدبّر مر او را بخوانى
(ص224)
و كليد بازگشتِ عزّت و اقتدار مسلمانان هموست:
شو تابع قرآن كه باز آرد دوباره
آن شوكت و آن اقتدار باستانى
(ص232)
از سوى ديگر استاد دلباخته رسول خداست و خاندان پاك او ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ1 و اين شور و دلباختگى در اشعار او به دو گونه تجلّى يافته است: نخست اينكه همواره زبانش به ذكر نام خوبشان مترنّم است. با يادشان رواقِ جان خود و خواننده را عطرآگين مى كند. مديحه مى سرايد و مدح اين پاكان را مدح پاكى و حقيقت مى داند, و به ثناگوييِ گل هاى سرسبدِ آفرينش مى بالد. در غم ها و مصايبشان مويه مى كند, و به پهناى صورت اشك مى ريزد. در اين ميان از پنج تنِ پاك و از حجّت پنهان الهى ـ عجل الله تعالى فرجه ـ بيشتر مى گويد, امّا, همانند ديگر شاعران شيعى, گفتار او در باب خورشيد شهيدان عالَم, حسين بن على ـ عليهما السلام ـ, رنگ و جلايى ديگر دارد:
گرفت آن شاه خوبان كشور دل
به هر دل عشق رويش كرد منزل
ز بطحا شد برون با خيل عشّاق
بزد ساز عراق و راند محمل
به راهِ حضرت معشوق مى زد
دَراى عشق آن مير قوافل
فلك حيرانِ آن ماه دل افروز
مَلَك مبهوتِ آن حُسن و شمايل
(ص183)
گذر بر طرّه اش باد صبا كرد
مشام عالمى را مُشكسا كرد
به ميخواران نگاهش جام مى داد
لبش شكّر به شيرينان عطا كرد
دلم در چين زلفش شد گرفتار
كمان ابرويش بنگر چها كرد
چه خوش تفسير عشق و راز توحيد
شهيد كربلا در نينوا كرد!
(ص279)
دوم آنكه پيوسته به انديشه هاى سبز آن بزرگواران استناد مى جويد, و گفتار معرفت آميزشان را به گوش جان فرو مى خواند. اين استفاده و استضائه از كلامِ پيشوايان دين نيز به دو صورت بوده است: گاه به ذكر و شرحِ عين كلامشان پرداخته است, چنانكه در (گنج گوهر (اربعين نامه)) ـ بنا به سنّتِ اربعين نويسى ـ چهل حديث شريف را شرح گفته و نكاتى ظريف از آنها استخراج كرده است, و همين شيوه را در (گوهر مراد) (كه شرح حديث (ماالحقيقه) امير مؤمنان(ع) است) و در غالبِ (مثنويّات) و در (تحفة الزّهراء) (كه در شرح سخنان جگرسوزى است كه امير مؤمنان, در وقت به خاك سپردن زهرايِ اطهر, خطاب به رسول خدا گفته است ـ صلوات الله عليهم) نيز در پيش گرفته است; امّا گاه از مضمون احاديث سود برده و تنها به اشاره اى به خود احاديث اكتفا كرده است. موارد اين نوع استفاده نيز در ديوان فراوان است.
*
سبك سخن استاد ناصح, در مجموع (و خاصّه در غزليّات), سبك عراقى است و اين يعنى آنكه استاد بيشتر پيرو سعدى و حافظ و مولوى است. امّا گاه گاه, على الخصوص در قصايد او, فخامت و استواريِ سخن استادانى چون ناصر خسرو (متعلّق به سبك خراسانى) فرا ياد مى آيد:2
خواب گران تا به چند اى دلِ غافل,
خيز مگر نشنوى دَراى قوافل؟
طبلِ رحيلت زنند, مست چه خُسبى؟
خيز كه دارى به پيش طيّ مراحل
نيست اميد بقا به دهر و به نوبت
مى رود اين كاروان چه راكب و راجِل
راه دراز و رحيل واجب و ما خواب
آه ز بى توشه ايّ و بٌعد منازل!
(ص225)
همين جا بگوييم كه اين مرگ باورى و پيش چشم آوردنِ تقدير محتومى كه از يادها رفته است, امرى كه نشانه تأثّر استاد از سخنان امير مؤمنان ـ درود پاكان بر او ـ و به ويژه نهج البلاغه اوست, در اين ديوان به كرّات آمده است:
ايّها النّائمونَ فى الغَفَلات,
اَكثِروا ذكرَ هادِمِ اللَّذّات
يعنى اى خفتگان دار غرور,
يادِ رحلت كنيد و روز ممات
بگسلد مرگ رشته هاى اَمَل
سخت پيچد بساطِ مُشتَهيات
(ص241)
و پيداست كه در اين روزگار, كه اشتغالات فراوان انبوهِ مردمان ـ از جمله بسيارى از اهل درس و بحث ـ را چنان از ياد روز رحيل غافل ساخته است كه بسيارى از بايسته ها را بر طاقِ نسيان نهاده اند, دل سپردن به اين نهيب ها و عتاب هاى برآمده از مِهر و شَفَقَت چه مايه مغتنم تواند بود:
هان, كه اميدِ بقا نيست در اين مرحله
مى رسد و مى رود از پى هم قافله
طبلِ رحيلت زنند, چند به خواب هوس؟
بانگِ جرس گويدت: ساخته كن راحله
(زلزلة الارض) را خوانده اى اى هوشيار؟
ارضِ تنت را بود نَزعِ روان زلزله
بر من و تو بگذرد در شكم و نافِ گور
بس دى و ارديبهشت بس اسد و سنبله
(ص217)
بى ثباتيِ دنيا و شتابى كه در سپرى شدنِ عمر هست در اين چند بيت چنان جاندار تصوير شده است كه گويى آدمى هياهوى كاروانيان را كه از پى هم مى آيند و مى روند, و زنگ شتران را كه حكايتگر نبودِ فرصت است, هم اكنون مى شنود و گرد و خاكِ برپا شده از حركت آنان را به چشم مى بيند.
به برخى ديگر از انديشه هايى كه استاد, از دولتِ قرآن و عترت, در اين دفتر مطرح ساخته است نيز اشاره كنيم:
جانمايه اشعار استاد ناصح عشق است و شوق, عشق و شوقى كه در همه هستى جارى است و تمام موجودات را به تكاپو واداشته است:
به شوقش ابر باشد اشكباران
ز عشقش خاك خندد در بهاران
هر آنچه در زمين و آسمان است
به يادش سرخوش و تسبيح خوان است
(ص24)
پيداست كه در اين معنا (سرخيل عشّاق) مصطفاى حقّ است ـ صلّى اللّه عليه وآله ـ (ص26). امّا اين عشق و شوق با تعقّل و حكمت هم درآميخته است: دل و سر هر دو از الطاف الهى, و در پروردن آدمى يار يكديگرند.
دين و دانش سرمايه سعادت انسان است (ص21); و عزّت آدمى همه در بندگى حضرت حقّ:
اگر از لطف گويى: (بنده من)
رسد بر عرش اعلا خنده من
(ص26)
سحرخيزى و گريه و انابه جان مرده را حيات مى بخشد; از اين رو آب زندگانى را در ظلمات شب بايد جست:
خوشا گريه! مبارك روى گريه!
غم از دل مى بَرَد داروى گريه
(ص37)
چو خواهى ناصح, آب زندگانى
به ظلمات سحر جُستن توانى
(ص41)
بى نماز شب و دعاى سحر
مرده دل زنده جان شود, نشود
(ص290)
از مذموم ترين رذايل, نفاق است و ريا. منافقان جهان را بر باد مى دهند و رياكاران زهدفروش از عاصيان پنهانكار هم بدترند:
ز صدقِ راستان شد عالَم آباد
جهان شد از دورنگان جمله بر باد
(ص83)
بسى بهتر بود عصيان پنهان
از آن كو طاعت از روى و ريا كرد
(ص279)
بلند همّتى و استغناء, بى طمعى, آزادگى, ترس و پرهيز, شهوت ستيزى, صلح و صفا و حُسن معاشرت, اهتمام به امور اجتماع, و سختكوشى از ديگر تعاليمى است كه به اين دفتر راه يافته است. و چكيده همه آنكه:
ناصحا, نيست به از مكتب پيغمبر و آل
هركه شاگردى آنان كند, استاد شود
(ص289)
در ميان ديوان هاى شعراى معاصر, شايد بيش از همه ديوان اشعار حكيم عارف محيى الدّين مهدى الهى قمشه اى(ره), مترجم مشهور قرآن كريم, به ديوان استاد ناصح شبيه و با آن قابل مقايسه باشد, و از قضا اين دو عالم شاعر از يك شهر و يك خاندان برخاسته و از بنى اعمامِ يكديگرند. همچنين استاد ناصح ديرى نزد مرحوم الهى قمشه اى به اكتساب فيض و علم اشتغال داشته است. از اين رو تأثير و تأثّرى كه معمولاً ميان دو شاعر همدل و همسخن متوقّع است, ميان اين دو نيز ديده مى شود. از جمله آنكه پرداختن حكيم الهى به شرح حديث (ماالحقيقه) و به شعر درآوردن آن, استاد ناصح را هم به شرح اين حديث ترغيب كرده است:
چو ديدم نظم محى الدّين الهى
به شرح اين حديث عشق شاهى,
مرا نظم خوشش بر نظم بگماشت
مرا آن نغمه بر اين نغمه واداشت
(ص109)
ديگر آنكه هر دو به سرودن (ساقى نامه) طبع آزموده اند (ديوان ناصح قمشه اى, ص133; مجموعه ديوان الهى3, ص738). چنانكه غزل هاى چندى از ديوان استاد ناصح با غزل هايى از ديوان مرحوم الهى در وزن و قافيه شبيه است. مثلاً غزل (نسيم صبا) (ص268) با غزل (شور و غوغاى عشق) (ديوان الهى, ص296) شباهت دارد, و غزل (شاهد يكتا) (ص331) با غزل (اسرار دفتر عشق) (ديوان الهى, ص575). در (شاهد يكتا) كه مطلعش اين است:
بر شمع رخت جانا, عالم همه پروانه
سرگشته و حيرانت هر عاقل و ديوانه
استاد ناصح بيت الغزلى آورده است از اين قرار:
در خانه تن گنجى است از هر دو جهان بهتر
خواهى كه عيان گردد, ويرانه كن اين خانه
كه گويا حكيم الهى قمشه اى اين مضمون را از يار و شاگرد خويش وام گرفته و در اين بيت آورده است:
از سرّ ازل گنجى است در خانه دل پنهان
خواهى كه شود پيدا, ويرانه كن اين خانه
غزل (خوشه پروين) (ص316) هم با مطلعِ:
بيا تا دلبر هم يار هم دلدار هم باشيم
بهار و عندليب هم گلِ بى خار هم باشيم
شبيه است به غزل (وحدت) در ديوان الهى قمشه اى (ص432) با اين مطلع:
بيا تا شمع هم, پروانه هم, يار هم باشيم
در اين گلشن بهار هم, گل هم, خار هم باشيم
در ديوان الهى (ص462) غزل ديگرى نيز با همين مضامين هست. شباهت غزل (مرغ جان) (289) با غزلى در ديوان الهى (ص622) هم قابل ذكر است.
به هر روى, گذشته از اشتراكات فراوان, اگر مايه عرفان در اشعار مرحوم الهى قمشه اى پررنگ تر مى نمايد, ديوان استاد ناصح به داشتن جنبه حَماسى ممتاز است.
*
گفتيم كه نگاه استاد به شعر نگاه آلى است نه استقلالى. وى قصد شاعريِ صرف ندارد, بلكه شعر را براى تعليم معارف دين و تلطيف درون و دعوت به تخلّق به اخلاق اللّه مى خواهد. اين بينش چه بسا باعث ترجيح جانب معنا بر لفظ شود و تا حدّى سبب در گذشتن از پاره اى از قواعد شعرى گردد (امرى كه در اشعار كسانى چون مولوى گاه ديده مى شود) و زبان ناقدان شعر را به انتقاد بگشايد. امّا كسى كه با داعيه اخلاص و پاكى نيّت, و به حكمِ تكليف, در انديشه دعوت به علم و اخلاق و دستگيرى از بينوايان و دلجويى درماندگان و كسب كمال است, از اين امر پروايى ندارد.
با اين همه, ديوان ناصح قمشه اى, جدا از لطايف معنوى, به صنايع شعرى نيز آراسته است و در آن صنايعى از قبيل تلميع و تلميح و جناس و ايهام و ارسال مثل و التفات و مراعات نظير و جز آن به كار رفته است كه تنها به دو مورد اشاره مى كنيم: يكى ايهامى كه از به كار بردن دو اصطلاح (دور) و (تسلسل) در معناى لغوى (دَوران, و بى پايانى) پديد آمده است:
به دور هجرِ آن گُل اى شه كُلّ,
غم و حزن مرا باشد تسلسل
(ص156 و نيز: ص108)
و ديگرى صنعت عكس و تبديل كه در همه ابيات ِ غزل (شاهد خوبان) (ص325) به كار رفته است:
فداى جانان من باد سر و جان من
باد سر و جان من فداى جانان من
*
بارى, استاد ناصح معلم اخلاق است و تخته بند صفا و صدق. حديث مى خواند. اندرز مى گويد. نهيب مى دهد. گاه به رفق و نرمى سخن مى گويد, و گاه درشتى مى كند. وقتى به پارسى سخن مى آوَرَد, و زمانى به تازى توسّل مى جويد. امّا همه جا از منظر خيرانديشى به خواننده مى نگرد. او خيرخواهِ (=ناصح) مخاطبان خود است, و اگر مقصود وى حاصل شود, ديگر از اينكه گاه مقتضيات برخى از قالب هاى شعرى را, آن گونه كه ناقدان مى پسندند, رعايت نكند چه باك.
و همين است آنچه ديوان استاد را سرشار از صفا و شعرش را با طراوت كرده است. چنانكه حتى وقتى به شيوه شعراى سلف, در مقطع قصايد و غزليّات, شعر خويش را برتر مى نشانَد و آب حياتش مى شمارد (ص230) يا مثلاً آن را مايه شادى روانِ سعدى و عطّار و حافظ مى خوانَد:
ز نظم دلكش ناصح در اهتزاز آمد
روان سعدى و عطّار و خواجه شيراز
(ص296)
سخن او لطف و صفايى خاصّ مى يابد.
*
ديوان ناصح قمشه اى چاپى شسته و رُفته دارد: طبع و تجليدش نيكو و درخور است; داراى فهرست جامعى است كه دسترسى به مطالب و اشعار مورد نظر را آسان كرده است و شماره ابيات در كنار صفحات ديوان آمده است. فراهم آورندگان اين ديوان, عبارات يا ابياتى را كه نيازمند توضيح بوده است با علامت ستاره مشخّص كرده اند و توضيح مربوط به آن را, به ترتيب شماره ابيات, در بخش (توضيحات) به دست داده اند. اين بخش عمدتاً دربردارنده مآخذ قرآنى و روايى اشعار و ترجمه احاديث مذكور در ديوان و نيز معناى ابيات و مصراع هاى عربيِ ديوان است. از آنجا كه در اين ديوان به آيات و روايات ـ چه به تصريح و چه به اشاره ـ فراوان استناد شده است, اين توضيحات بس لازم و سودمند مى نُمايد. در پايان نيز, در بخش (واژه نامه), معناى پاره اى از واژه هاى مشكل ترِ ديوان را آورده اند. خوشبختانه اين دو بخش (توضيحات و واژه نامه), كه در ديوان هايى از اين دست مفيد و كارگشاست, از لحاظ كمّى متناسب و به دور از آفت افراط و تفريط است. اغلاط مطبعى كتاب به نسبت كم است و از اين بابت نيز حاصل تلاش فراهم آورندگان اين دفتر, در خور ستايش است.پاورقي: 1. وى نيز ـ چون سعدى ـ معتقد است كه اگر عاشقى بايد كرد و جوانى, (عشق محمّد بس است و آل محمّد). 2. تك بيت هايى نيز در اين ديوان هست كه شايد بتوان به سبك هندى متعلّقشان دانست, از جمله: با اِشكم پُر صوت خوش و حالِ دعا نيست آهنگ خوشش نيست چو پُر شـد دلِ مِزمار (ص168) مكن آن خنده كآرد گريه در پى چرا خوردن غذايى كآوَرَد قى؟ (ص82) مَبُر از حقّ و مشكن عهدِ آن يار شكسته شاخه كى گردد پُر از بار؟ (ص37) به قدر قابليّت فيض يابى خورَد هر شاخه قدر خويش آبى(ص44) 3. مجموعه ديوان الهى, آيت اللّه محيى الدّين مهدى الهى قمشه اى(ره), كتابفروشى برادران علمى, چاپ دوم, 1366.


صفحه 6

تأملى در ترجمه الفقه على المذاهب الخمسة
ملکوتى فر ولى الله

## ناصر سلمانى ايزدى##
گرچه ترجمه متون درسى از عربى به فارسى كارى لازم و مفيد است, ولى بايد توجه داشت كه اين لزوم شامل همه متون نمى گردد; زيرا گاهى ترجمه باعث تنبلى و عدم تحقيق شده و از جنبه ژرف انديشى در مباحث اثر منفى دارد. البته ترجمه متونى كه جنبه كمك درسى و مطالعه آزاد دارند, همچنين ترجمه كتابهايى كه جنبه معلومات عمومى دارند, ارزش خاص خود را دارند.
نكته حايز اهميّت آن است كه بر فرض قبول لزوم ترجمه برخى متون درسى, رعايت دقّت در صحّت مطالب ترجمه و تطبيق مسائل متن با ترجمه, همخوانى زبان اصلى با زبان دوم و مهم تر از همه گريز از اغلاط فاحش امرى است كه بى ترديد لازمه كار هر مترجم است و اين اهميّت در مواردى مضاعف مى گردد كه متون مورد بحث جزء متون حقوقى و فقهى محسوب گردد. پيداست كه با كمى اشتباه حكم الهى تغيير مى كند و دانشجو هم به لحاظ اعتمادى كه به ترجمه دارد, همان را ملاك قضاوت خود قرار مى دهد. بنابراين لازم است نهايت دقّت و ظرافت را به كار بست, تا از اين عارضه مصون ماند. متأسفانه گاهى ديده مى شود كه ترجمه هايى از اين دست كه شامل اغلاط روشن و مسلّمى است, آن هم در سطح وسيعى در دسترس دانش پژوهان قرار مى گيرد و عجيب اينكه حتّى در تجديد چاپ باز هم اكثر همان اغلاط تكرار مى شد. معلوم نيست علّت تكرار آن سهل انگارى و عدم توجّه مترجم است يا اينكه ناشر كتاب و مسؤولان پخش اعتنايى به آن نكرده اند! به هر حال يكى از ترجمه هايى كه متأسفانه اين گونه است, ترجمه كتاب (الفقه على المذاهب الخمسه) تأليف محمّد جواد مغنيه و ترجمه آقاى كاظم پور جوادى است كه ضمن ارج نهادن به زحماتى كه ايشان متحمّل شده اند, نكاتى چند را درباره آن متذكّر مى شويم.
*
1. راجع به تشريع اذان و اينكه ابتدا در سال اوّل هجرى در مدينه منوره دستور آن از طرف جبرئيل به پيامبر اكرم(ص) نازل شد, متن كتاب چنين است (وَ قد شرع فى السنة الاولى من الهجرة النبوية فى المدينه) (ص101) در حالى كه مترجم شرع را با يك ساده نگرى شروع شدن معنى كرده است و متوجّه جنبه تشريع و قانونگذارى آن نشده است; زيرا مترجم مى گويد در سال اوّل هجرت نبوى در مدينه منوره شروع شد (ص95).
2. راجع به اينكه در چه مواردى اذان جايز نيست, نويسنده بعد از بيان عقيده حنابله و مالكيه به نقل نظريه حنفيه مى پردازد و مى گويد: وقال الحنفية لايجوز للجنازة ولا العيدين ولا الكسوف ولا الاستسقا ولا التراويح ولا السنن (ص102).
يعنى اذان براى نماز ميّت و عيدين و كسوف و استسقاء و تراويح و مستحبى جايز نيست. منظور از تراويح نماز مستحبى است كه اهل سنت در شب هاى ماه مبارك رمضان مى خوانند. مفرد آن ترويحه به معنى استراحت است و وجه تسميه اين نماز به تراويح اين است كه بعد از چهار ركعت, جلسه استراحت وجود دارد. مترجم چنين ترجمه نموده است: حنفيه گفته اند: اذان براى نماز جنازه و عيدين و كسوف و استسقاء و باد و نمازهاى مستحبى جايز نيست (ص95).
معلوم نيست كه به چه دليلى مترجم تراويح را (باد) معنى كرده است, در حالى كه هيچ ربطى به معنى لغوى و اصطلاحى آن ندارد.
3. در بحث واجبات نماز راجع به طهارت در نماز, عبارتى ذكر شده است كه مفهوم آن اين است كه شرط صحّت صلاة, طهارت از حدث يعنى صاحب وضو, غسل و تيمم بودن, و نيز طهارت از خبث است كه مراد نجاسات ظاهرى مثل خون و بول و… اينهاست. متن كتاب چنين است: تتوقف صحة الصلوة على الطهارة من الحدث والخبث (ص105).
ولى مترجم نوشته است: صحّت نماز بر طهارت از حدث اصغر و اكبر متوقّف است (ص99).
در حالى كه مراد از حدث اصغر در متون فقهى چيزهايى است كه باعث نقض وضوست و مراد از حدث اكبر چيزهايى است كه باعث نقض غسل مى گردد و به هر حال هر دوى آنها جزء طهارت معنوى محسوب مى گردد; در حالى كه شرط ديگر صحّت نماز عدم نجاست ظاهرى در لباس و بدن است كه آن را اصطلاحاً خبث مى نامند, ولى مترجم حدث و خبث را اصغر و اكبر گرفته است و در واقع نصف معنى را اصلاً ذكر نكرده است.
4. راجع به اينكه تكبيرةالاحرام در نماز به چه لغتى بايد بيان شود, پس از نقل نظر مذاهب بر اينكه عربى بودن شرط صحّت است, نظر حنفيه را نقل مى كند كه آنها معتقدند به هر لغتى باشد, صحيح است; اگرچه قادر بر عربى هم باشد. متن كتاب چنين است: وقال الحنفية يصح الاتيان بها باية لغة مع القدرة على العربيه.(ص107)
يعنى گفتن تكبيرةالاحرام به هر لغتى صحيح است, حتّى اگر قادر بر عربى هم باشد. امّا مترجم نوشته است: اگر نتوانست عربى بگويد, به هر زبانى بگويد صحيح است (ص101).
باز هم حكم برعكس صادر كرده است و سياق كلام هم به نحوى است كه نمى توان گفت شايد اشتباه چاپى باشد.
5. در مورد اينكه آيا حجّ مميّز باعث سقوط حج واجب از وى مى گردد يا نه, عبارت متن دالّ بر آن است كه اگر طفل مميز قبل از موقف بالغ نشود, موجب سقوط نمى گردد كه مفهوم آن اين است كه چنانچه مميز قبل از موقف بالغ شود, حج او كافى است. زيرا صريحاً مى فرمايد: (يجب عليه الاداء بعد البلوغ والاستطاعة بالاتفاق اذا لم يبلغ قبل الموقف (ص189).
مترجم بدون توجه به اين قيدِ واضح, نوشته است: پس از بلوغ و استطاعت واجب است اداء كند (ص15), و هيچ اشاره به بلوغ قبل از موقف نكرده است (متن مترجم ص173).
6. بعد از ذكر كلياتى راجع به مسأله حج مى فرمايد: فقها راجع به دو مسأله در مورد حجِ مميز اختلاف كرده اند كه متن آن بدين قرار است: واختلفوا فى امرين يتصلان بحجّ الصبى المميز (ص189); يعنى فقها اختلاف كرده اند راجع به مسأله اى كه مربوط به حج مميز است. ولى مترجم چنين نوشته است:
مذاهب اختلاف كرده اند كه دو چيز به حج طفل مربوط است (ص173).
اولاً, حج طفل نيست, بلكه حج مميزات, زيرا حج طفل اصلاً مورد بحث نيست, بلكه حج مميز مطرح است. ثانياً; از ترجمه چنين برمى آيد كه فقط دو چيز مربوط به حجّ مميزات در حالى كه متن مى خواهد بگويد راجع به دو چيز اختلاف دارند, نه اينكه فقط دو چيز مربوط به حج مميز است.
7. راجع به اينكه حج يك واجب فورى است, مؤلف نقل و قولى از صاحب جواهر مى آورد, مبنى بر اين كه وقتى انسان مستطيع نشد, بايد در اولين سال استطاعت حج را انجام دهد; بنابراين اگر كسى مى تواند با اوّلين كاروان راهى حج شود, در صورت تمكن بايد آن را انجام دهد وگرنه عاصى است, در صورتى كه به همراهى با ساير كاروانها هم اعتماد ندارد. متن كتاب چنين است: (فلاريب فى عصيانه بالتأخير, مع التمكن من إتيانه مع الرفقه الأولى من دون وثوق بغيرها. (ص191)
مترجم اين متن را چنين ترجمه كرده: و در اين هنگام بواسطه تأخير شكى در گناه كردن او نيست و بايد در صورت تمكن بدون اتكاء به غير با رفقاى شايسته به حج برود (ص174).
اولاً, در اينجا اُولى مؤنث اوّل است و به معنى اوّلين كاروان عازم حج است, نه افعل التفضيل اَولى به معنى برتر و بهتر. ثانياً, رفقه در اينجا اصطلاح است به معنى كاروان و هيئت نه صرف دوستان و رفقا. ثالثاً, ضمير (بغيرها) به همان (الرفقه الاولى) برمى گردد يعنى كاروان هاى بعدى نه به غير كه در ترجمه آمده است.
8. راجع به اينكه آيا بذل و بخشش به كسى موجب استطاعت وى براى حج مى گردد يا نه؟ عبارتى را از شافعيه نقل كرده است كه مفهوم آن اين است كه اگر فرزند مقدارى مال كه باعث تمكن از حج است به پدرش ببخشد, بر پدر لازم است حج كند; زيرا باعث منّت نيست و ضررى هم متوجّه وى نمى گردد. متن عبارت چنين است (انّه اذا بذل له ولده مايتمكن به من الحج لزمه لانه تمكن من الحج من غير منّة تلزمه ولاضير يلحق به). مشخص است كه فاعل بذل در عبارت فوق (ولد) است و مرجع ضمير (له) پدر است. يعنى فرزند مالى را به پدرش هديه كند, امّا مترجم درست برعكس معنى كرده است, زيرا نوشته است: هرگاه شخصى به فرزند خود مخارج حج را ببخشد, لازم است حج كند; زيرا بدون ملزم شدن متمكن شده و ضررى هم به او نرسيده است (ص176).
علاوه بر آن غلط واضح كه جاى پدر را با پسر عوض كرده است, در آخر عبارت هم الزام حج را كه طبق متن عدم منّت لازم بر پدر دانسته است, به نحو مبهمى فقط گفته است (بدون ملزم شدن) كه مفهومى ندارد.
9. راجع به اينكه اگر كسى مالى داشته باشد كه فقط براى ازدواج يا براى حج كافى است, كدام يك مقدّم است; پاسخى را از ابوحنيفه نقل كرده است كه وى در پاسخ به اين سؤال گفته است, حج مقدم است. سپس مؤلف نتيجه مى گيرد كه اطلاق جواب با اينكه ازدواج گاهى در بعضى حالات واجب مى گردد, دلالت بر اين دارد كه تأخير حج جايز نيست, يعنى چون در جواب به طور مطلق گفته است حج مقدم است و هيچ قيدى نياورده است كه مثلاً اگر ازدواج واجب شد يا موجب عسر و حرج شد, آنگاه مقدّم است. متن كتاب چنين است: (أنّ اباحنيفه سئل عن ذلك فاجاب بانه يقدم الحج, واطلاق الجواب بتقديم الحج, مع ان التزويج قد يكون واجباً فى بعض الاحوال دليل على ان الحج لايجوز تأخيره) (ص194).
در حاليكه مترجم چنين گفته است: از ابوحنيفه اين مسأله را سؤال كردند. او در جواب گفت كه حج مقدم است, ولى بعضى مواقع ازدواج واجب است, به اين دليل معلوم مى شود كه تأخير حج جايز نيست (ص177).
اولاً, اشاره اى به اطلاق جواب نشده است, در حالى كه استفاده تقديم حج بر ازدواج از همان اطلاق كلام مستفاد است, ثانياً, مترجم علّت تقديم حج را, واجب بودن ازدواج در بعضى مواقع دانسته است, در حالى كه طبق متن علّت تقديم حج همان اطلاق جواب ابوحنيفه است نه وجوب بعضى مواقع ازدواج.
10. در بخش استنابة براى حج تيترى آورده شده است تحت عنوان (القادر العاجز) (ص197); يعنى كسى كه از جهات مادى مثل زاد و توشه و راحله مستطيع است, ولى از نظر بدنى (بيمارى يا پيرى) ناتوان است, آيا نائب گرفتن بر او واجب است يا خير؟ مترجم آن عنوان را كه حالت صفت و موصوفى دارند, چنين ترجمه كرده است: توانا و ناتوان! (ص179)
يعنى دو نفر مورد بحث واقع شده اند در حالى كه يك نفرى كه دو صفت دارد, مورد بحث است.
11. در اين باره كه چنانچه ميّتى وصيّت كرده باشد كه حجّى براى او انجام دهند, ولى معلوم نكرده باشد كه نائب حج را از شهر ميّت شروع كند يا از ميقات; گاهى انصراف عرفى يا لفظى دالّ بر يكى از آنهاست كه به همان شكل عمل شود, ولى اگر انصرافى نبود, بايد از ميقات شروع شود. متن كتاب چنين است: (فأن عيّن احدهما تعيّنت و أن اطلق ولم يبيّن فان كان هناك انصراف إلى احدهما فبها و الاّ تكون الحجة ميقاتيّه) (ص199).
مترجم نوشته است: اگر ميت هر كدام را معلوم كند, بايد به آن عمل شود, ولى اگر مطلق و نامعلوم گذاشت, مى توانيد به يكى از آن دو عمل كنيد والاّ مبدأ آن ميقات است (ص180).
واقعاً معلوم نيست مترجم عبارت (مى توانيد به يكى از آن دو عمل كنيد) را از كجاى متن فهميده است! شايد يكى از معانى انصراف (مى توانيد) است كه ما در كتاب لغت پيدا نكرده ايم.
در اينجا مراد اين است كه اگر غير از تصريح ميّت, دليل ديگرى مثل انصراف به يكى از آن دو حالت وجود نداشت, حالا بايد از ميقات انجام پذيرد و اصلاً توانستن آنها ملاك حكم نيست; زيرا يا انصراف هست كه طبق آن عمل مى شود يا نيست كه بايد از ميقات انجام شود.
12. درباره اينكه براى دخول در احرام غسل مستحب است و در صورت فقدان آب آيا غسل ساقط مى شود يا مى توان تيمم كرد؟ نظر گروهى از اماميه اين است كه در اينجا تيمم جايز نيست زيرا تيمم نوعى عبادت است و دليلى بر مشروعيّت آن در اين مورد نداريم, متن كتاب چنين است: (لأنّ هذا التيمم من العبادات وهى لاتشرع انّ بدليل ولادليل) (ص212).
مشخصّ است كه مراد از دليل در متنِ فوق, دليل شرعى و اجتهادى است, نه عذرى كه باعث تيمم به جاى غسل مى شود; در حالى كه مترجم چنين نوشته است: زيرا اين تيمم از عبادات است و مشروع نيست مگر همراه با عذرى باشد و حال آنكه براى آن دليلى نيست (ص191).
گرچه كلمه دليل گاهى به همان معنى عذر است; مثلاً گفته مى شود دليل تيمم كردن به جاى غسل, مرض يا خطر است, در اينجا مراد از دليل همان عذر ساقط كننده غسل است; امّا در متن مورد بحث دليل به معنى اصطلاحى آن يعنى حجّت شرعى براى استدلال به احكام آمده كه در فرض مسأله مفقود است.
13. در مورد اكتحال كه همان سرمه به چشم كشيدن باشد, به نقل از تذكره, اجماع علماى اماميه را چنين ذكر نموده است: (لايجوز الاكتحال بالسواد ولابكحل فيه طيب سواء كان المحرم رجلاً ام امرأة ويجوز فيما عدا ذلك); يعنى سرمه مشكى بر چشم كشيدن و نيز سرمه اى كه معطّر باشد براى مُحرِم, چه مرد چه زن, جايز نيست, امّا غير از آن دو مانعى ندارد و جايز است.
يعنى دو شرط مهم عدم جواز استعمال سرمه براى مُحرِم, يكى مشكى نبودن و ديگرى معطّر نبودن است; بنابر اين اگر سرمه اى نه سياه بود نه عطرآگين, اشكالى ندارد و استعمال آن جايز است.
علّت آن هم روشن است چون سياه بودن زينت محسوب مى گردد و معطر بودن جزء استعمال طيب و خوشبوكننده است كه هر دو بر شخص محرم حرام است, ولى اگر سرمه اى اين دو ويژگى را نداشت, دليل بر حرمت آن نيست و مى توان آن را نوعى دارو محسوب كرد. امّا مترجم عبارت را چنين ترجمه كرده است: مصرف سرمه سياه و معطر براى زن و مرد محرم جايز نيست, ولى براى غير آنها جايز است (ص199).
يعنى استعمال سرمه سياه و معطّر براى غير محرم اشكالى ندارد! واضح است كه گفتن اين حكم لغو است, زيرا سخن بر سر حكم استعمال سرمه براى غير محرم نيست, بلكه صحبت بر سر حكم آن براى فرد محرم است و اينكه چه نوعى از آن جايز و چه نوعى از آن غير جايز است. در واقع مترجم متوجّه نشده است كه مشاراليه ذلك, در عبارت (ويجوز فيما عدا ذلك) كجاست و به جاى اينكه آن را به غير سياه و غير معطّر برگرداند به غير محرم برگردانده است. در نتيجه حكم مستفاد از متن را اصلاً بيان نكرده است; يعنى بر طبق ترجمه مترجم سرمه كشيدن فقط براى غير محرم جايز است در حالى كه متن مى گويد سرمه كشيدن اگر از آن دو ويژگى خالى باشد, حتّى براى محرم هم جايز است.
14. در مورد پوشيدن سر در ايام اِحرام, پس از نقل اتفاق مذاهب كه مى گويند پوشيدن سر اختياراً جايز نيست, راجع به فرو رفتن در آب به نحوى كه سر را بپوشاند, نيز نظر اماميه و مالكيه را بر عدم جواز ذكر نموده است; سپس درباره شستن سر و آب بر روى سر ريختن عبارتى دارد كه متن آن چنين است: (يجوز ان يغسل رأسه ويفيض عليه الماء بالاتفاق الا المالكيه فانهم قالوا: لايجوز للمحرم ازالة الوسخ بالغسل الاّ اليدين) (ص222); يعنى همه مذاهب جايز مى دانند كه محرم سرش را شستشو دهد و آب بر آن بريزد, مگر مالكيه; زيرا آنها گفته اند جايز نيست براى محرم برطرف كردن چرك به وسيله شستن مگر در مورد دو دست. مفهوم آن اين است كه مالكيه تنها در خصوص دو دست شستن را جايز مى دانند و امّا ساير بدن از جمله سر را جايز نمى دانند. در حالى كه ترجمه چنين است: به اتفاق مذاهب شستن سر و ريختن آب بر آن جايز است, جز مالكيه كه گفته اند, برطرف كردن چرك با شستن جز با دو دست جايز نيست (ص201).
مفهوم ترجمه چنين است كه مُحرِم فقط با دو دستش مى تواند چرك را از بدن بوسيله شستن برطرف كند, گويا قرار بوده است كسى با پاها يا عضو ديگرى چرك را از بدنش برطرف كند كه مترجم نوشته است برطرف كردن آن جز با دو دست جايز نيست! مسأله اين است كه مالكيه مى گويند اصلاً شستن ساير اعضاى بدن و برطرف كردن چرك آنها جايز نيست, مگر در مورد دو دست كه اشكالى ندارد و مى توان آنها را شست و چرك را برطرف كرد; نه اينكه فقط با دو دست بايد اين كار را انجام داد.
15. درباره اينكه عقد نكاح بايد قطعى باشد و تعليق بردار نيست, متنى را نقل نموده است از قول علاّمه حلّى كه دالّ بر همين معنى است. عبارت چنين است: (عقد النكاح لايقبل التعليق بل شرطه الجزم) (ص296).
امّا مترجم چنين نوشته است: عقد نكاح قابل تعليق نيست, بلكه شرط آن اختيارى است (ص264). جزم را چه به اختيارى بودن, اصلاً مانعةالجمع هستند, زيرا قطعى بودن عقد در محدوده اختيارات ما نيست, بلكه عقد نكاح يا هر عقد ديگرى چنانچه با همه شرايط لازمه صورت پذيرد, خود به خود قطعى است; يعنى لازم نيست قيد قطعاً را در هيچ عقدى اضافه كنيم و مثلاً بگوييم: انكحتك قطعاً يا بعت قطعاً, بلكه ما نبايد كارى بكنيم و شرطى ذكر كنيم كه با اين قطع طبيعى عقد مخالف باشد. در ادامه همان بحث نيز از ابوزهره نقلى آورده است كه متأسفانه باز هم همان اشتباه قبلى تكرار شده است. عبارت چنين است: (يشترط تنجيز الزواج لانه عقد). يعنى قطعى بودن نكاح شرط صحّت آن است, چون عقد است, ولى مترجم نوشته است: شرط ازدواج اختيارى است, زيرا ازدواج عقد است, همان توضيح بالا در اينجا هم گوياست.
16. در خصوص اين مطلب كه گفتن تلبية براى احرام چه حكمى دارد, پس از نقل اقوال مختلف و اينكه به نظر اماميه گفتن آن واجب است و احرام جز با تلبية منعقد نمى گردد, نظر مالكيه را به اين شكل بيان كرده است: (لايبطل الاحرام بالفاصل الطويل بين التلبية وبين الاحرام ولابتركها كليّه وانما يلزم التارك دم اى يضحى) (ص215); يعنى احرام به خاطر فاصله افتادن زياد بين تلبية و احرام باطل نمى شود و حتّى با ترك كردنِ كليِ تلبية نيز باطل نمى شود و تنها لازم است تارك تلبيه خون كند يعنى قربانى دهد.
نظر مالكيه طبق اين متن, آن است كه نگفتن تلبيه موجب بطلان احرام نيست, بلكه موجب كفاره است. امّا مترجم به نحوى ترجمه نموده است كه گويا ترك آن موجب بطلان احرام مى شود. ترجمه چنين است: (اگر فاصله بين احرام و لبيك گفتن زياد شد, احرام باطل نمى شود, و نبايد آن را بكلى ترك كرد و ترك كننده بايد چيزى قربانى كند) (ص195).
ترك كلى و بكلى ترك كردن خيلى با هم فرق دارد. مالكيه مى گويد حتى ترك كلى آن, احرام را باطل نمى كند, امّا مترجم گفته است نبايد آن را بكلى ترك كرد, يعنى حداقل مقدارى از آن را بايد انجام داد.
l


صفحه 7

گذرى بر يك تاريخنامه اسماعيلى
جهانبخش جويان


تاريخ اسماعيليه. محمّد بن زين العابدين خراسانى فدائى, به تصحيح و اهتمام: الكساندر سيميونوف, انتشارات اساطير, 1373, وزيرى.

(هداية المؤمنين الطّالبين) نامِ نگارشى تاريخى ـ تبليغى است كه ظاهراً با مقاصدِ ويژه اى در راهِ تحكيمِ پايه هايِ اسماعيلى گريِ آقاخانى در شبه قارّه پديد آمده است.
نويسنده كتاب محمّد بن زين العابدين خراسانى فدائى, به نام و نسب ايرانى مى نمايد و گويا از نزديكانِ آقاخانِ سوم بوده است.1
(آقاخانيّه) فرقه اى از اسماعيليانِ نزارى و منسوب به (آقاخانِ محلاّتى)اند. جدّشان سيّد ابوالحسن خان اهلِ كهكِ قم و از ساداتِ اسماعيلى به شمار بود و از آغازِ فرمانرواييِ زنديان تا روزگارِ آقا محمّدخانِ قاجار حكومت كرمان را داشت. پس از مرگ وى به سال 1207ق. پسرش شاه خليل اللّه به پيشوايى رسيد كه به سال 1232ق. در نزاعى كشته شد. فتحعلى شاهِ قاجار از حسنعلى شاه پسر شاه خليل اللّه دلجويى نمود و دخترش را به همسرى او درآورد و او را به حكومت قم و محلاّت برگماشت. همچنين لقب (آقاخان) به وى داد. آقاخان بعدها به هند كوچيد و آنجا را مركزِ فرقه و دستگاه خويش ساخت. او ـ كه به (آقاخان اوّل) معروفست و پيشوايى همه اسماعيليّه هند را داشت ـ به سال 1298ق. درگذشت. پس از وى پسرش آقا على شاه الحسينى (م1302ق.) و سپس سلطان محمّد شاه ملقّب به (آقاخانِ سوم) پيشوايِ اسماعيليان هند شدند. آقاخانِ سوم رهبر اسماعيليان نزارى در هند و همچنين خوجه ها و اسماعيليان ايران و ماوراءالنهر و سوريه و خاور افريقا شد. هموست كه به سال 1327ش. از ايران درخواستِ تابعيّت كرد و محمّدرضا پهلوى ضمنِ موافقت, به وى لقب (حضرت والا) داد.2
بر اين بنياد (هداية المؤمنين الطالبين) از تاريخنامه هاى متأخّر اسماعيلى است, ولى تأخّر آن را نبايد دستمايه بى اعتنايى بدان ساخت. زيرا ظاهراً فدايى, مؤلّف كتاب, در كار نگارش به كتبخانه غنى آقاخان در شهر پونه كه دربردارنده دستنوشتهاى كهن و كميابست دست رسانده و از آن بهره برده است. ضمناً وى از سنن شفاهى برجاى مانده نزد رهبران فرقه سود جسته و در يك كلام به مجموعه اى از منابع كتبى و شفاهى دسترسى داشته است كه امروز در اختيار هر پژوهشگرى نيست.
پيشينه اسماعيليان آميخته با پنهانكارى ها و رازناكى هاى فراوان است و دستيابى به منابع فرقه اى اسماعيلى مى تواند گشاينده برخى بواطن تيره تاريخ تمدّن اسلامى باشد. البته همواره بايد احتياط را در برخورد با كتاب هايى از قبيل (هداية المؤمنين الطالبين) از دست نداد و دانست كه مورّخ مبلِّغ گاه براى تزيين و تحسين پيشينه تاريخى عقيدت خويشتن, باورش را به اين متفكّر يا آن شاعر مى بندد و او را همكيش خود معرفى مى كند.
در مورد (هداية المؤمنين الطالبين) از سويى احتمال مى رود كه چنين تحريفات تاريخى ـ آگاهانه يا ناآگاهانه ـ به كتاب درآمده باشد; ولى از سويى هم نبايد فراموش كرد در سده هاى مختلف با شدّت و ضعف, اسماعيليگرى ـ به ويژه از سوى حكومتهاى متعصّب سنّى مذهب ـ جُرم محسوب مى شده است و اى بسا دانشوران بزرگ مسلمان كه باور اسماعيلى خود را پنهان مى داشته اند.
كتاب فدايى, دو بخش اصلى دارد: مطالب تاريخى و كرامات ـ كه اين بهره دوم هم پرداخته از سودمندى هاى تاريخى و جامعه شناختى و آگاهى هاى ارزنده براى متخصّصان ملل و نحل نيست.
متن (هداية المؤمنين الطالبين) براساس دستنوشت ظاهراً منحصر به فرد آن, به كوشش الكساندر سيمينوف منتشر شده است و انتشارات اساطير طبع افست پاكيزه اى از آن را در ايران تاكنون دوبار (1362/1373) ارائه نموده است. دستنوشت مبناى چاپ بس مغلوط است, بويژه اغلاط املايى فزون از حدّى دارد كه گمان سماعى بودن كتابت را نيروبخش است; يعنى مى توان حدس زد كه كسى كتاب را مى خوانده و كاتب كتابت مى نموده است.
نقل يا نقدِ اطلاعات تاريخى ـ فرقه اى خُرد و كلانِ كتاب, نوشتارى درازدامن را طالب است و كم نيست آگاهى هاى بحث انگيز و حتّى بى همانند كتاب فدائى:
سوزنى سمرقندى ـ طبق مندرجات اين كتاب ـ يك مبلّغ اسماعيلى است (و نسبش به سلمانِ فارسى ـ قدّس سرّه ـ مى رسد), (ص108); يا يكى از قصيده هاى قاآنى, ستايشنامه آقاخان به هنگام حكومت كرمان تلقّى مى گردد (ص191); يا….
از اطلاعات پرارزش كتاب فدايى, مطلب وى درباره (مذهب شمس تبريزى) است كه به ويژه با بررسى بيشتر قدر و ارزشى بسيار از خود مى نمايد.
فدايى نوشته است:
(… در زمانيكه مولانا ركن الدّين محمّد در تبريز تشريف داشته بودند از پيروان در آن ديار بسيار بودند و مولانا ركن الدّين محمّد بعد از ورود آنجا چندى از رؤساى طايفه را از هرجا طلبيد و منصب باطنى كه امر ولايت است به ولد خود شمس الدين كه اسم مبارك او محمّد زردوز مشهور بود, واگذار نمود و شمس الدين بعد از والد ماجد خود جاى پدر را گرفت و معلمان و داعيان از هر طرف مى آمدند و تجديد عهد مى كردند و مرخّص شده به سر كار و وطن خود مى رفتند و شمس الدين خود به نفس نفيس در بين جماعت و پيروان خود كه شيعه اسمعيليّه باشند, گردش مى نمودند. اوّل از تبريز كه بيرون شدند از طرف جيلان و چندى در آن ملك ماندند و بعد به طرف كاشان و ورامين چندگاهى توقف نمودند و از آن بلد به طرف قزوين و از آنجا بدامغان و رودبار و در آن ديار خيلى مكس [(ظ. مكث)] نمودند و بعد روانه خراسان و هرات (شدند) و از هرات به بخارا و باز مراجعت به هرات و تمام آن ديارها و كابل و بدخشان تا الى پنجاب و مُلتان و قدرى از ملك سند را سير نمودند و باز مراجعت در ملتان توطّن نموده و باز از آنجا روانه تبريز (شدند) و از تبريز به ديلم و از ديلم به جانب مغرب و مصر و شام و روميه و با ملاّى روم ملاقات نمود(ند) و چندى در آن ديار مانده و از آنجا به همراه ملاّ جلال الدّين صاحب كتاب مثنوى به تبريز آمدند و بعد از تبريز باز به ملتان و ملك پنجاب آمدند و بقيه عمر در همان ديارها بودند و پيروان از اطراف مى آمدند و به مطلب رسيده و مراجعت مى كردند و مولانا شمس الدّين محمد تبريزى وليعهد خود قرار داد ولد خود قاسم شاه را و داعيان و معلّمان و ريش سفيدان طايفه اسمعيليّه را خبر داد كه بعد از من ولد من قاسم را بدانيد كه اوست صاحب تمام عالم و حسام الدّين را به طرف روم فرستادند و ملاّى روم اكثر اوقات ملازم خدمت (او) بود و كار او نصيحت و موعظه بود و در سنه ششصد(؟) و سه مولانا قاسم شاه در جاى پدر بزرگوار خود قرار گرفته و مدّتى بر مسند امامت برقرار بود.) (ص117 و 118).
گذشته از اطلاعات متفرقه مثل نام و نشانِ پدر و فرزند شمس و سفر مولانا به همراه شمس و مسير سفرهاى شمس و…, نسبت (اسماعيليگرى) كه به شمس تبريزى داده شده و وى از رهبران اسماعيليان به شمار آمده, بس درخور توجه است.
اهميت موضوع وقتى بيشتر مى شود كه بدانيم استاد علامه ذوالفنون, مرحوم جلال الدين همايى, ـ طاب ثراه ـ سالها پيش جايى نوشته است:
(…در طريقه و مسلك نهايى كه از شمس الدين تبريزى به مولانا رسيد به طورى كه… تفصيلش محتاج مقاله و رساله جداگانه است, بويى از تعليمات شيعه باطنيه شنيده مى شود; منظورم نه اين است كه شمس تبريزى از پيروان و معتقدان آن طايفه باشد; بل كه مقصود توافق در پاره اى از عقايد و افكار است كه مابين همه فرق و طوايف اتفاق مى افتد بدون اين كه با يكديگر پيوستگى و اتحاد مذهب و مسلك داشته باشند;…).4
مرحوم همايى خود افزوده است كه (توافق پاره اى از افكار و عقايد شمس تبريزى با تعليمات عميق شيعه باطنيّه با شيعه به معنى اعمّ)5 را (سربسته با نهايت اختصار و اجمال, و بر سبيل استظهار و احتمال)6 ذكر كرده (به اين منظور كه كليدى به دست اهل تحقيق داده)7 باشد.
مرحوم همائى از تعاليم انتقال يافته از شمس به مولانا بوى اسماعيليگرى شنيده است (ظاهراً بى آن كه روايتى تاريخى يا گزارشى فرقه اى را مورد استناد قرار داده يا ديده باشد).
وقتى حدس و استنباط استاد فقيد را در كنار گزارش تاريخى ـ تبليغى فدائى قرار مى دهيم ـ بى آن كه بخواهيم بر خُرد و ريز اطلاعات فدايى درباره شمس صحّه بنهيم ـ تصويرى پررنگتر از احتمال اسماعيلى بودن شمس به دست مى آوريم.
راستى اين مرد شوريده شگفت آفرين كه سراسر حضورش در حيات شورناك مولانا رمزآميز است, آيا از رهبران اسماعيلى است؟ آيا رمزناكى و رازگينى خود خواسته اش برخاسته از پنهانكارى هاى اسماعيليانه اش نيست؟
به قطع و يقين نمى توانيم سخن گفت; بايد به تحقيق و تبيين بيشتر چشم دوخت ـ إن شاءاللّه الرّحمن.
جالبست كه شيخ اكبر محى الدّين ابن عربى نيز در (هداية المؤمنين الطالبين) اسماعيلى معرفى مى شود و از دعوتگران و دلالت كنندگان: (در نواحى مصر و شام و سلميّه و خوابيّه و سائر آن ولايت ها محى الدّين عربى را از براى دعوت و دلالت برقرار نمودند و محى الدّين جماعت را دلالت مى نمود به امامت حضرت شاه نزار و مى گفت به مردم كه ولى عهد مولانا نزار بدانيد كه ولد او شاه هادى مى باشد و آن جناب با حسن سعيد به ايران رفته اند و تا آن ملك مسافت بسيار است اگر بخواهيد كه امام زمان را ديدار كنيد, بايد رياضت بكشيد تا صفاى قلب پيدا كنيد تا نور حقّ در دل شما تجلّى كند و مولا را ديدار توانيد كرد و محتاج برفتن آن ديار نيست و وفات محى الدّين عربى در بيست ودوم ربيع الثانى سنه ششصد و سى و هشت در دمشق بوده در دامن كوه قاسيون. از براى او شاه ناصر خسرو علوى فرمود:
فرد
عقل فرمود صاحب الارشاد
سال ترحيل او بقدر زمين).
(ص107).
درباره مذهب شيخ اكبر قيل و قال بسيارست و فراوانند كه او را شيعه اهل تقيّه شمارده اند اين باور درباره ابن عربى در ميان متأخّرين و متقدّمين طرفدارانى بزرگ دارد.8 امّا به نظر نمى رسد اسماعيلى بودن شيخ اكبر با اين كيفيّت كه فدائى بيان كرده است, درست باشد.
ضمناً تطبيق ناصرخسرويى كه درباره (ابن عربى) شعر بگويد, با ناصرخسروى اسماعيلى معروف, ناشدنى است و بُعدِ تاريخى ايشان و ناهمزمانيشان براى اهل فضل روشن تر از آن است كه محتاج استناد و ارجاع باشد.
مطالب درخور بررسى در تاريخنامه اسماعيليّه بسيارست و ما تنها براى نمونه موردى ديگر را ياد كرده, اسلام پژوهان و ايرانشناسان را به مطالعه كتاب فرا مى خوانيم:
فدايى آنگاه كه مأمون را پس از شهادت امام على بن موسى الرّضا ـ عليهما آلاف التّحيّة والثّناء ـ وصف مى كند, گويد:
(در آن اوقات مولانا احمد بن محمّد بن اسمعيل تصنيف كرده بود كتاب مستطاب اخوان الصّفاء و خلاّن الوفاء را كه محتويست در او علوم حكميّه از رياضيّات و طبيعيّات نجوم هندسه احكام نواميس و شرايع و بعث و قيامت و معاد و معرفت اللّه تعالى و غيرها و اين در پيش عرفاء مرغوب القلوب گرديد و رفته رفته به نظر مأمون رسيد…) (ص48).
دانشنامه اخوان الصفا كه فدايى آن را به (احمد بن محمّد بن اسمعيل) منسوب مى دارد, موافقِ مشهور محققان امروز ريخته خامه انجمنى است از دانشوران گردآمده به بصره در سده چهارم هجرى. گردآيندگان اين انجمن نام خود را در دفاتر اين دانشنامه برجاى ننهادند و از روزگاران پيش تاكنون كيستى ايشان براى انديشه گزاران بسيارى جاى پرسش بوده است.9
قفطى درباره اين دانشنامه گفته است: (…فقوم قالوا هى من كلام بعض الائمة من نسل على بن ابى طالب كرّم اللّه وجهه واختلفوا فى اسم الامام الواضع لها اختلافا لاتثبت له حقيقة…).10
جانِ سخن قفطى اين است كه گروهى اين رسائل را از يكى از پيشوايان تبار امام على ـ عليه السلام ـ دانسته اند ولى نام وى محل اختلاف ايشان است, اختلافى كه حقيقت را از ميان آن نمى توان تشخيص داد. سخن قفطى مرا به ياد ادّعاى فدايى مى اندازد.
ديلمى, فقيه و مورّخ سده هفنم و هشتم, باطنيّه را (اخوان الصفا و اهل الود والولاء)11 مى خواند كه به يادآورنده پُرسمانِ اسماعيلى بودن نگارندگان دانشنامه مى تواند بود.
در دانشنامه اخوان الصفا گواه هايى راه نماينده به گرايش هاى شيعى اخوان هست, ولى ظاهراً شيعه دوازده امامى نبوده اند.12 پس آيا بايد ايشان را شيعه اسماعيلى به حساب آورد و رمزناكى كيستيشان را به حساب رازآلودگى فرقه اى ايشان گذاشت؟ به فرض اسماعيلى بودن عقيده حاكم بر نگارش كتاب, آيا مى توان پذيرفت دانشنامه نگاشته يك تن است؟ و اگر يك تن است, آيا (احمد بن محمّد بن اسمعيل) است كه فدايى مى گويد؟
پيشينيان ما در چنين مواضعى مى نگاشتند: (واللّه اعلم بالصّواب); بس بجاست ما هم پيرويِ سنّت نيكوى ايشان كنيم.پي نوشت ها: 1. ر.ك: تاريخ اسماعيليه. 2. ر.ك: دائرةالمعارف تشيّع, مدخل (آقاخانيّه). 3. ر.ك: تاريخ اسماعيليه, ص ج. 4و 5 و6 و7. تفسير مثنوى مولوى, استاد علامه جلال الدّين همائى, مؤسسه نشر هما, 1373, ص شصت و سه. (تذكر اين كه مرحوم همائى در جايى از اسماعيلى گونگيِ برخى تعاليم شمس سخن گفته و فدايى نيز شمس را اسماعيلى مى داند, از استاد جمشيد سروشيار است.) 8. ر.ك: دائرةالمعارف تشيّع, مدخل (ابن عربى), بخش (ابن عربى در عالم تشيّع). 9. ر.ك: مجمل الحكمه (ترجمه گونه اى كهن از رسائل اخوان الصّفا), به كوشش محمّد تقى دانش پژوه ـ ايرج افشار, پژوهشگاه علوم انسانى, 1375, ص يك و دو. 10. مأخذ پيشين, ص بيست وپنج. 11. مأخذ پيشين, ص شش. 12. ر.ك: تاريخ تمدن اسلام, دكتر على اصغر حلبى, انتشارات اساطير, 1372, ص160ـ162.


صفحه 8

پرسش ها و پاسخ هاى فقهى
وحدتى شبيرى سيد حسن


سؤال و جواب (استفتائات و آراء فقيه كبير سيّد محمّد كاظم يزدى). به اهتمام دكتر سيّد مصطفى محقق داماد, دستياران تحقيق: سيّد محمود مدنى بجستانى, سيّد حسن وحدتى شبيرى. تهران, مركز نشر علوم اسلامى, 1376, 446ص, وزيرى.
نوشتار حاضر در دو بخش تنظيم شده است. در بخش اوّل مختصر آشنايى با مجموعه هاى سؤال و جواب و جايگاه آنها در فقه اماميه و در بخش دوم معرفى كتاب (سؤال و جواب) از فقيه نامدار شيعه سيد محمد كاظم طباطبائى يزدى مورد نظر بوده است. الف) آشنايى با مجموعه هاى (سؤال و جواب) در فقه اماميه
پرسش ها و پاسخ هاى فقهى, بخش مهمّى از متون روايى و فقهى اماميه را به خود اختصاص مى دهد. بسيارى از روايات صادره از امامان معصوم ـ عليهم السلام ـ پاسخ به پرسش هايى است كه از سوى مردم عادى و يا راويان دانشمند مطرح گرديده است. به واقع اگر اين پرسش ها نبود, مجموعه فقهى ارزشمندى كه هم اكنون در اختيار ماست ميسّر نمى شد. بويژه پرسش هايى كه از سوى عالمانى چون زرارة, محمد بن مسلم, يونس بن عبدالرحمن و امثال اينها, نزد امام مطرح مى شد و پاسخ بدانها در بر دارنده قواعدى است كه راهگشاى فقيهان قرار مى گيرد.1
البته بايد توجه داشت كه استخراج قاعده كلى از اين گونه روايات, از ظرافت خاصى برخوردار است; گاهى امام در پاسخ به سؤال راوى, يك قاعده به دست مى دهد و به اصطلاح (ضرب قانون) مى كند; مثلاً در پاسخ به سؤال از شك در بقاى وضو مى گويد: (ولاتنقض اليقين ابداً بالشكّ, و انّما تنقضه بيقين آخر).2 در اين صورت, استخراج قاعده كلى با مشكل چندانى روبرو نيست. ولى گاهى امام, بارزترين مصاديق مسأله را مدّ نظر قرار داده و يا اوضاع و احوال خاصى را كه در روايت صريحاً نيامده, مورد توجه قرار مى دهد. روايات از دسته اخير در ميان متون روايى, كم نيستند و از اين رو شخصيت سؤال كننده و افكار او در تشخيص مفاد روايات و تعيين جهت صدور آنها مى تواند مؤثر باشد.3 به همين دليل اطلاق گيرى از روايات در فرض هاى نادر به شيوه اى كه امروزه در برخى از مدرسه هاى فقهى رائج است, با اشكال روبروست; چرا كه عدم توجه به محدوده سؤال و اوضاع و احوال حاكم بر وضعيت سؤال كننده, گاه فقيه را به بيراهه مى كشاند.
به هر حال, مجموعه هاى فقهى اماميه علاوه بر متون روايى كه بدان اشاره شد, به شكل هاى گوناگون يافت مى شود; كتب فقهى استدلالى, مجموعه هاى قواعد فقه, مجامع فتاوى (شرايع) و رساله هاى عمليه از اين قبيل است. علاوه بر اينها مجموعه ديگرى از فقه اماميه در دسترس ماست كه امروزه به علل گوناگون كمتر مورد توجه قرار مى گيرد. اين مجموعه, پرسش ها و پاسخ هاى فقهى است كه تحت عنوان (سؤال و جواب) و يا (اجوبة المسائل) و يا (جوابات المسائل) گردآورى و تنظيم شده است.
اين مجموعه ها خود بر دو نوع است. در برخى از آنها, سؤال فرضى است و نويسنده تفريع فروع كرده و حالات مختلفى را تصور نموده و سپس پاسخ را تنظيم كرده است. اين مجموعه ها در واقع نوعى رساله عمليه و خارج از بحث ماست. دسته ديگر, پرسش هايى است كه موضوع آنها (حوادث واقعه) و قضايايى است كه براى مردم پيش آمده است و احياناً حكم شرعيِ آنها را در مجموعه هاى فقهى موجود نمى يافته اند.
اين مجموعه ها سابقه اى ديرين در فقه اماميه دارد; براى نمونه از سيّد مرتضى (مسائل طرابلسيّه) و (مسائل رسّيّه) و از شيخ صدوق, مسائلى كه از شهرهاى مختلف چون قزوين, مصر, بصره, كوفه, مدائن و غير اينها نزد او مطرح شده, در زمره تصنيفات آنها آمده است.4
هرچند كه تمامى متون فقهى و مجامع فتوايى ما از غناى والايى در تفريع فروع و تشقيق شقوق برخوردار است, ولى مجموعه هاى (سؤال و جواب) داراى مزيّت هايى است كه آنها را به شرح زير از ديگر مجامع فقهى ممتاز گردانيده است:
1. از آنجا كه پرسش مستقيماً از سوى مردم مطرح شده, مسائل نوپيدا نيز در هر دوره زمانى در اين پرسش ها عنوان شده است, به طورى كه اگر فقيه مى خواست خود تفريع فروع كند, متوجه اين فرع خاص نمى گشت; لذا مى توان مسائلى را كه در متون فقهى رايج نيامده, در اين گونه مجموعه ها پيدا كرد و البته اين خود دليلى بر پويايى فقه اماميه در طول تاريخ است.
2. از آنجا كه بسيارى از اين پرسش ها از سوى فارسى زبانان مطرح شده و پاسخ نيز به همان زبان نگاشته شده است, مى توان اين مجموعه ها را آثارى ارزشمند در زمينه ادبيات فارسى دانست كه از پيشينيان به يادگار مانده است; براى مثال, مجموعه اى نفيس از قطب راوندى (م573هـ.ق) به يادگار مانده كه براى شناخت زبان پارسى سندى با ارزش به حساب مى آيد.5
3. مجموعه هاى ياد شده از آنجا كه غالباً (به روز) بوده و تازه ترين (حوادث واقعه) را در بر داشته, مى تواند در زمينه شناخت وقايع تاريخى و تحليل آنها, اسناد ارزشمندى را در اختيار پژوهشگران قرار دهد. چنانكه پاسخ فقيهان به اين گونه پرسش ها مى تواند معرِّف شخصيت فكرى و سياسى آنان و ميزان آگاهى ايشان نسبت به اوضاع سياسى حاكم بر يك دوره خاص و چگونگى برخورد آنان با سلاطين وقت باشد.
اين امر بويژه در پاسخ به سؤالاتى كه در زمينه جهاد به هنگام جنگ ايران و روس از محضر علماى شيعه شده, قابل ملاحظه و بررسى است.6 براى نمونه يك پرسش در اين زمينه را كه از عالم بزرگوار, محقق قمّى (ف: مقبره شيخان قم, 1231هـ) شده است, فراياد مى آوريم:
دربار قاجار, از يك سو براى اينكه بتواند نيروى مردمى را در جنگ عليه روس بسيج كند و از سوى ديگر براى اينكه بتواند براى حكومت جائر خويش مشروعيتى كسب كند, دو نفر از علماى دربار (به نام هاى حاج ملا باقر سلماسى و صدرالدين محمد تبريزى) را مأمور مى كند كه از ميرزا اذن جهاد گيرند. متن سؤال چنين است:
(هرگاه اين جهاد و دفاع محتاج به اذن مجتهد عصر باشد, هركس را كه لايق و قابل دانند, مرخّص و مأذون نمايند و متصدى شرعى نمايند كه مباشر عرف كه متصدى جهاد است, به اجازت, قيام و اقدام كند بر واجب مذكور. مسلمين و مجاهدين اطاعت و انقياد نمايند و شرع و عرف مطابق و موافق گردد.)7
سؤال كننده گويى سياست و اداره جنگ را جداى از شئون فقيه دانسته, نام آن را (عرف) مى گذارد و سپس با تردستى خاصى به ظاهر براى اينكه عرف را موافق با شرع سازد! و در واقع امضاى اين فقيه والامقام را بر لزوم (تفكيك ميان سياست و ديانت) بگيرد و از اين رهگذر مُهر مشروعيت بر حكومت غاصب و جائر قاجار نهد, تقاضاى اذن جهاد مى نمايد. و البته اين نشانه اهميت بالاى ميرزاى قمى در زمان خويش براى شاه قاجار و همچنين شخصيت والاى اجتماعى او در قلوب مردم است.
به هر حال ميرزا با ديد تيزبين خود از لابه لاى سؤال, شخصيت پرسنده و هدف او را درمى يابد و مُشت او را چنين باز مى كند:
(صاحب اين سؤالات و كاتب اين مقالات, معلوم مى شود كه شخص عالمى است. اين لطيفه شما قرض باشد. جواب اين سؤال محتاج به (بحر طويل) است كه حال, مقام هيچ يك مقتضى اين نيست.)
آرى, در طول تاريخ شيعه, هميشه حاكمان ستمگر و فرمانروايان غاصب تلاش مى كردند تا خود را به فقيهان دين نزديك كنند تا بدين طريق خود را با آنان همسو جلوه داده و براى حكومت ظالمانه خويش مشروعيتى كسب كنند.
ميرزاى قمى, اين فقيه دورانديش, بر تزِ (جدايى بين سياست و ديانت) خط بطلان مى كشد و با صراحت تمام اعلام مى دارد: (از ابتلائات غير متناهيه اين حقير همين باقى مانده كه (عرف) را مطابق (شرع) كنم!)
اين مايه افتخار براى عالمان آگاه شيعه است كه سياست حاكمان عصر خويش را با نگاه تيزبين خود درك نموده و با آزادانديشى و عزّت نفسى كه از پيشوايان خود به ارث برده اند در هر زمانى موضع متناسب با سياست زمان خود را اتخاذ مى كردند.
و بالاخره ميرزاى قمى با شجاعت وصف ناپذير, مشروعيت سلطنت شاه قاجار را به زير سؤال مى برد و بر سر دستگاه حاكم فرياد مى زند كه: (كجاست آن بسط يدى از براى حاكم شرع كه خراج را بر وفق شرع بگيرد و بر وفق آن, صَرف غُزاة و مدافعين نمايد؟ و كجاست آن تمكّن كه سلطنت و مملكت گيرى را نازل منزله غزاى فى سبيل الله كند؟! مصرع: نام حلوا بر زبان راندن نه چون حلواستى!).
4. هرچند فقهاى شيعه به علت نداشتن حكومت, مسندهاى رسمى قضا را در اختيار نداشتند و اگر در گوشه و كنار به شغل قضا مى پرداختند, به طور كتبى دادنامه اى از آنان بر جاى نمانده و نشانى از مجموعه آراى قضايى آنان به دست ما نرسيده است تا راهگشاى قضات در پرونده هاى مشابه قرار گيرد. ولى مجموعه هاى (سؤال جواب) مى تواند تا حدودى جاى خالى اين امر را پُر سازد; چرا كه سؤال ها در موارد زيادى كاملاً مشهود است كه از سوى قضات شاغل به امر قضا به محضر مفتيان تقديم مى شده و جوياى پاسخ بوده اند.8 ب) معرّفى كتاب (سؤال و جواب) از سيّد محمّد كاظم طباطبائى يزدى ـ ره ـ
حاج سيد محمد كاظم طباطبائى يزدى (1247ـ 1327هـ.ق) از معدود فقيهانى است كه قدرت فقهى او زبانزد عام و خاص بوده و در تفريع فروع, نقّادى ماهرانه و سيطره كامل بر ابواب فقه به ويژگى و امتياز نامدار است. از ايشان حدود چهل عنوان كتاب, رساله و حاشيه بر جاى مانده كه معروف ترين آنها سه اثر زير است:
1. (العروةالوثقى). از ويژگى هاى اين كتاب, سلاست متن, جامعيت, در بر داشتن فروع زياد بويژه مسائل جديد, ترتيب نيكو و شماره داشتن فروع است و مجموعاً داراى 3260 فرع است.
2. (حاشيه بر مكاسب) كه در آن (متاجر) شيخ اعظم انصارى را حاشيه نموده است. ويژگى مهم اين كتاب آن است كه در بسيارى موارد به شيوه عرفى به تفقّه در مباحث معاملات پرداخته است.
3. (سؤال و جواب); همان گونه كه اشاره شد از ديرباز پرسش ها و پاسخ هاى فقهى از محضر مراجع, به صورت مجموعه اى گردآورى و تنظيم مى شده كه مجموعه هاى (سؤال و جواب) از علامه مجلسى, حجةالاسلام شفتى, محقق ثانى و ميرزاى قمى از آن جمله است. هم اكنون نيز اين روش ادامه دارد و مجموعه استفتائات امام خمينى ـ طاب ثراه ـ, مجمع المسائل آيت اللّه گلپايگانى, صراط النجاة آيت اللّه خوئى نمونه اين گونه آثار است. با اين همه چند ويژگى (سؤال و جواب) مرحوم سيّد يزدى را از ديگر مجموعه هاى ياد شده متمايز مى سازد:
1. در بسيارى از مجموعه هاى ياد شده بويژه آنها كه در سال هاى اخير از سوى مراجع معاصر منتشر گرديده, اشاره اى به مدرك فتوا نمى شود. از اين رو بيشتر, مقلّدين همان مرجع را مفيد مى افتد و براى پژوهشگر مباحث فقه چندان كارا نيست. ولى در اين مجموعه از آنجا كه سطح علمى سؤال كنندگان در اغلب موارد بسيار بالاتر از افراد معمولى بوده و نحوه سؤال كاملاً نشان دهنده اين امر است, از اين رو سيد يزدى در پاسخ, به مبانى فقهى و حتى گاهى به طرح نظريات مختلف و نقد و بررسى آنها پرداخته است. البته جامع الشتات ميرزاى قمى نيز از اين مزيت برخوردار است.
2. اين مجموعه متعلق به زمان تحول جهان اسلام از نظر صنعتى, كشاورزى و تجارى است و لذا ارتباطات سهل تر شده و امكان مكاتبه و تماس براى مقلدين مرحوم سيد كه در اقصى نقاط بلاد اسلامى همچون ايران و هند و ساير بلاد شيعه نشين مى زيستند, فراهم شده بود.
از سوى ديگر در آن زمان رويدادهاى كاملاً جديد همچون جنگ جهانى اوّل, ضرورت هاى تازه و پديده هاى نوى را فراهم آورده بود كه حلّ آنها فقيه سترگى همچون سيد يزدى را مى طلبيد. پديده هايى چون اوراق نقديه, اسناد تجارى (برات, سفته, چك) انواع بيمه و غير اينها كه قبلاً سابقه نداشت.
در اين مجموعه, سؤال و جواب هايى در مورد اين مسائل مى يابيم كه در ساير مجموعه هاى پيش از آن سابقه نداشته است.
*
مجموعه سؤال و جواب هاى مرحوم سيد يزدى در زمان حيات ايشان و پس از فوت در حجم هاى مختلف به چاپ رسيده, ولى جامع ترين آنها مجموعه اى است كه توسط عالم جليل القدر ملا على اكبر خوانسارى (از اعضاى حوزه استفتاى مرحوم سيد) گردآورى و تنظيم گرديده و تحت اشراف فقيه والا مقام آيت اللّه محمد حسين كاشف الغطاء به چاپ رسيده است. مرحوم خوانسارى در ابتداى كتاب, تذكر مى دهد كه از ميان استفتائات مرحوم سيد, آنچه را كه داراى نفع عام و كاربرد فراوان در زندگى روزمره مردم بوده, گلچين نموده و گرد آورده است.
آن گونه كه از سخنان گردآورنده برمى آيد, اين كتاب داراى دو جزء بوده, چرا كه پس از تشكّر از مرحوم كاشف الغطا از وى مى خواهد كه جزء دوم كتاب را نيز مرد ملاحظه قرار دهد. ولى با كمال تأسف, اجل مهلت نمى دهد و گردآورنده (ملا على اكبر خوانسارى) به ديار باقى مى شتابد و هم اكنون از سرنوشت جزء دوم آن خبرى نداريم.
اين كتاب, ابتدا در مطبعه حيدريه نجف اشرف در سال 1340هـ. به چاپ رسيد, ولى داراى اغلاط چاپى زياد بود و خواننده را با دشوارى هاى زياد مواجه مى ساخت. علاوه بر اين نسخه هاى كتاب به شدّت كمياب و تنها در چند كتابخانه مشهور يافت مى شد. با راهنمايى استاد دكتر سيد مصطفى محقق داماد و تشويق و اهتمام ايشان, اين اثر گران سنگ بار ديگر و به شكلى زيبا و جالب, به زيور طبع آراسته گرديد.9 آنچه اين چاپ را متمايز مى گرداند موارد زير است:
1. براى تصحيح كتاب و برطرف ساختن اغلاط چاپى كتاب, سعى وافر مصروف شده و نسخه هاى گوناگون آن در كتابخانه هاى معروف كشور مورد ملاحظه قرار گرفته است.
2. در استخراج منابع كتاب تلاش فراوان صورت گرفته و براى مزيد استفاده در پاورقى آورده شده است.
3. به منظور سهولت دسترسى به مطالب, فهرست تفصيلى تدوين شده و در آن موضوعات مختلفى كه مرحوم سيّد بدان پرداخته, فهرست گرديده است.
4. علاوه بر فهرست تفصيلى مطالب, فهرست موضوعى نيز به صورت الفبايى و بر طبق شماره سؤالات تهيه شده كه مى تواند براى پژوهشگران مباحث فقهى بسيار مفيد افتد.
5. براى هر سؤال يك شماره مسلسل در نظر گرفته شده است, ولى سعى شده كه در متن كتاب تصرفى انجام نگيرد.
لازم به ذكر است كه تصحيح و تحقيق بخش اوّل كتاب (عبادات) توسط جناب آقاى سيد محمود مدنى بجستانى و بخش دوم (معاملات) كه حجم بيشتر كتاب را به خود اختصاص مى دهد, توسط نگارنده اين سطور, انجام گرديده است.
هرچند در اين راستا سعى وافر مبذول داشته ايم, ولى ادعا نمى كنيم كه كارى بى عيب و نقص ارائه كرده ايم, از اين رو از صاحب نظران بزرگوار براى بهينه شدن اين اثر, ارشاد خالصانه و كريمانه مى طلبيم.پاورقي: 1. براى نمونه ر.ك: وسائل الشيعه, ج1, ابواب نواقض الوضوء, باب1, حديث1, ص174. 2. همان. 3. براى نمونه در يك روايت, راوى از حكم آميزش جنسى قبل از طواف نساء سؤال مى كند و امام طبق آنچه نقل شده, پاسخ مى دهد: (ليس عليه شئ) وى از محضر امام بيرون مى آيد و براى دوستان خود پاسخ را نقل مى كند. آنان مى گويند امام از تو تقيّه نموده است; پيش از اين (مُيَسّر) همين سؤال را مطرح كرده و امام كفّاره يك شتر را بر او واجب ساخت. وى به محضر امام شرفياب مى شود و ماوقع را نقل مى كند. امام مى فرمايد: ميسّر قبلاً اين حكم را شنيده بود, آيا تو نيز شنيده بودى؟ مى گويد: نه. امام مى فرمايد: بنابراين بر تو باكى نيست. (وسائل الشيعه, ج9, ص265, حديث2) در اين زمينه به مباحث مربوط به (علل اختلاف حديث) مراجعه شود. 4. معجم رجال الحديث, ج16, ص318 و319; الذريعه, ج12, ص241 به بعد; در اين كتاب بيش از هفتاد مجموعه سؤال و جواب از فقيهان شيعى برمى شمارد كه بيشتر آنها پرسش هاى فقهى است. 5. اين مجموعه در مجله (فرهنگ ايران زمين), شماره 3, صفحه 263 تا 266 به چاپ رسيده است. همچنين كاربرد واژه (بيمه) در زمان سيد محمد كاظم يزدى (م1337ق) كه در مجموعه (سؤال و جواب) وى آمده است (سؤال 312 و313) و اين در شناخت تاريخ ادبيات ما مى تواند مفيد باشد. 6. موضع گيرى فقهاى شيعه در برابر جنگ ايران و روس, موضوع بسيار جالبى است كه تحقيقى طولانى و رساله اى جداگانه مى طلبد. در پاسخ به سؤال مردم در اين زمينه رساله هايى ارزشمند تحت عنوان (رساله جهاديه) از سوى اين فقيهان به رشته تحرير درآمده و بعضاً هنوز به صورت خطى در گوشه و كنار كتابخانه ها باقى مانده است. 7. ميرزاى قمى, جامع الشّتات, به تصحيح مرتضى رضوى, ج1, ص400, شماره 485. 8. سؤال و جواب سيد محمد كاظم طباطبائى يزدى, نشر علوم اسلامى, سؤالات: 384, 553, 560, 561, 568, 590, 593, 596, 601, 667, 670, 677, 702, 711; و جامع الشّتات ميرزاى قمى, ج3, سؤال 256, 72, 73 و غير اينها. 9. براى توضيح بيشتر درباره ويژگى هاى اين كتاب به مقدمه عالمانه اى كه از سوى ايشان نگارش يافته, مراجعه شود.


صفحه 9

معرفى هاى اجمالى



جهاد الإمام السجاد زين العابدين, السيد محمّدرضا الحسينى الجلالى, قم, دارالحديث, 1418هـ.ق, 357ص, وزيرى.
تاريخ تشيع, تاريخى است سرشار از فراز و فرودها, و زندگانى امامان شيعه آكنده است از صحنه هاى هيجانبار, مواضع درس آموز و تنبّه آفرين.
و در اين ميان, زندگانى سيد الساجدين, زين العابدين على بن الحسين(ع) يكى از پربارترين و تجربه آموزترين و شكوهمندترين بخش هاى زندگانى امامان(ع) است. امام(ع) به سال 61 هجرى و پس از حادثه شگرف و شگفت كربلا مسؤوليت سنگين هدايت, بيدارى و راهنمايى مردم و حراست از مكتب و تبيين و تفسير حقايق دين را به دوش گرفت, در روزگارى سياه, تاريك و آكنده از ستم, كه جريان كربلا يكسر همگان را به يأس و هراس مرگبار دچار ساخته بود و اميد به آينده اى روشن را از ذهن ها يكسر زدوده بود. به اين نص تاريخى توجه كنيم:
(شهادت حسين(ع) در تاريخ اسلام دهشتناك ترين و سخت ترين حوادث بر مسلمان بود; پس از آن حادثه همه اميدها بر باد رفت و انتظار عدل و داد از ذهن ها زدوده شد (ثمارالقلوب, ج2, ص972).)
از سوى ديگر انديشه اسلامى و تفكّر دينى به شدت دستخوش تحريف, ديگرسانى و ناهنجارى شد, و در حاكميت بنى اميه همه ارزش ها ديگرگون گرديد. در چنين حال و هوايى, امام(ع) بايد حضور جدى خود را در جايگاه والاى پيشوايى در ابعاد سياسى, فرهنگى و اجتماعى به نمايش مى گذاشت. حق پيشوايى را پاس مى داشت و با تفسير درست استوار و دوباره دين و متون دينى, حقايق را مى نماياند, امّا چه سان؟! نويسنده محترم كتاب كوشيده است اين همه را در اين اثر ارجمند نشان دهد و چگونگى گذاردن اين رسالت عظيم را بنماياند.
مؤلف در مقدمه كتاب ديدگاه هاى تنى چند از نويسندگان شيعى و سنى را آورده است كه آنان بر عدم حضور سياسى امام سجّاد(ع) تأكيد كرده اند و بر اين باور رفته اند كه به لحاظ شرايط ويژه حاكم بر روزگار, امام(ع) از تلاش هاى سياسى تن زده و به (دعا) و بعضاً حركت هاى (ثقافى) پرداخته بود. مؤلف بر اين باور است كه اين ديدگاه با سيماى واقعى زندگانى امام زين العابدين(ع) كه بر پايه نصوص تاريخى و حديثى استوار است, يكسر در تنافى است. مؤلف در آغاز از امامت و لوازم آن سخن مى گويد و بدرستى جايگاه امامت را جايگاهى سياسى, اجتماعى و فرهنگى تلقى مى كند, و با تكيه بر نصوص نشان مى دهد كه امام سجاد(ع) با ايستادن در اين جايگاه عملاً در صحنه سياست وارد شده است. در سخن بعدى امامت امام(ع) را به بحث مى گذارد و اين مطلب را با اشاره به گفتارى به فرجام مى برد كه امام(ع) در آن سخن ها مردم را به امامت خود دعوت كرده و پيشوايى را از ديگران نفى كرده است (ص15ـ 38)
كتاب افزون بر مقدمه اى كه ياد شد در پنج فصل سامان يافته است. در فصل اوّل از ابعاد حركت سياسى و مبارزات سيدالساجدين در كربلا, در هنگام اسارت و در مدينه سخن رفته است. مؤلف براساس نصوص كهن تاريخى و روايات متقن برگرفته از سرچشمه هاى ديرينه سان نشان داده است كه چه سان آن بزرگوار در هنگامه اسارت و در فضاى تاريك و يأس آلود پس از حادثه كربلا در مدينه حق را فراز آورد و چهره واقعى حادثه كربلا را از دست تحريف رهاند و در دل ها دوباره اميد ايجاد كرد و حركت تصحيح را ادامه داد و راه هاى شور و هيجان را هوشمندانه گشود (ص42ـ 78).
گفتيم به آن روزگار تمامى انديشه دينى دستخوش تحريف بود. دستگاه دمشق تفسيرى ديگرسان و همگون با اهداف ملوكيت دمشقى از تمام ابعاد دين ارائه داده بود, و اكنون امام(ع) مى بايست اين آب رفته به جوى را باز مى گرداند و با دست كم در جهت باز گرداندن آن مى كوشيد. بدين سان مؤلف فصل دوم را ويژه مبارزه فكرى و علمى قرار داده است, و اين تلاش ها و چگونگى آن را در زمينه قرآن, حديث, عقايد, امامت و ولايت, و روشنگرى درباره تاريخ گذشته و چگونگى شكل گيرى خلافت, فقه و احكام شريعت … را برنموده است. در اين فصل نشان داده شده است كه امام(ع) چگونه با توجه دادن مردمان به قرآن و تفسير درست آن و سرچشمه هاى اصلى فهم قرآن و حديث و عقايد در جهت تصحيح منابع فكر دينى و عقايد اسلامى گام هاى بلند و مؤثرى برداشته است (ص79ـ116).
در فصل سوم از حضور عينى امام(ع) در جامعه سخن رفته است. اين بحث در زمينه اخلاق و تربيت, اصلاح اجتماعى و حاكميت, مبارز با فساد, چگونگى برخورد با فرودستان و بردگان و… پى گيرى شده است. امام(ع) با رفتارى درس آموز چونان اسوه اى شايسته براى مردمان قرار گرفت اين شكوه رفتار و حشمت كردار و جاذبه منش به گونه اى بود كه در مدينه, شهرى كه روزگارى امام(ع) با دردگذارى و سوز در آن, فرمود (ما بمكة و مدينة عشرون رجلاً يحبّنا) (بحارالأنوار ج46, ص143) چنان شد كه به هنگام شهادت امام(ع) مدينه يكسر تكان خورد و آورده اند كه چونان روزگار رحلت رسول اللّه ـ ص ـ همگان بر فقدان آن بزرگوار گريستند و بر جنازه مطهرش حاضر شدند (ص121) تربيت شاگردان سختكوش و مبارز چون يحيى ابن ام طويل, فرزندان ارجمند و خونين چهره چون زيد, نگارش نامه هاى كوبنده و تكان دهنده به وابستگان حكومت, و نامه هايى اميدآفرين و بيدارگر به مسلمانان, رويارويى با حاكمان و سخن استوار و بحق و درشت را پيش روى آنان فرا آوردن و… نمونه هايى است از حضور عينى امام(ع) در صحنه سياست و اجتماع كه در اين فصل بسيار خواندنى گزارش شده است و در پايان مجموعه ارجمند و زندگى ساز (رساله الحقوق) به عنوان نمونه اى والا از اين حركت آورده شده است. (ص117ـ154)
فصل چهارم كتاب ويژه بررسى مظاهر برجسته و چشمگير زندگانى امام چهارم(ع) و چگونگى و چرايى آن است. در اين بحث از زهد و عبادت, گريه هاى بسيار, و دعا و متون نيايشى بسيار زياد امام(ع) سخن رفته است.
سطور اندك اين گزارش اجمالى بازگويى چگونگى اين بخش را برنمى تابد, همين قدر اشاره مى كنم اين نگاهى است هوشمندانه بر آنچه ياد شد در زندگانى امام(ع) و در نهايتِ فصل نگاهى است تحليلى و ارجمند به صحيفه سجاديه و چگونگى دعاهاى آن و پيوند محتوى با واقعيتهاى اجتماعى و سياسى آن روزگار ( 155ـ201).
امام(ع) در آن تاريكزار يخ زده محيط شيطانى حاكميت بنى اميه, و پس از حادثه كربلا ـ چنانكه گفتيم ـ در فضايى رنگِ مرگ گرفته, حركت را آغاز كرد و آرام, آرام چنان پيش رفت و موقعيت را به نفع حق و در جهت افشاى باطل و فراز آوردن راستى و درستى رقم زد كه در واپسين سال هاى حيات پربارش, آشكارا در مقابل ستم مى ايستاد و چهره آنان را افشا مى كرد, و با درشتى تمام در برابر آنان حق را فراز مى آورد. اين حقايق در فصل پنجم و با عنوان مواضع كوبنده گزارش شده است و موضع امام در مقابل جباران و در رويارويى با ستمگران مانند عبدالملك, هشام و… و نيز همگنان و ياران آنان نموده شده است.
مؤلف محقق در پايان كتاب متن رساله الحقوق را با نسخه هايى چند سنجيده و ضمن گزارش طرق روايت آن و توثيق متن, جامع ترين و استوارترين متن آن را گزارش كرده است.
پايان بخش كتاب فهارس فنى و كارآمد آن است. فهرست آيات, روايات, اعلام, روزها و اصطلاح ها و….
كتاب (جهاد الأمام السجاد) در مسابقه اى كه به سال 1414هـ.ق درباره زندگانى امام زين العابدين(ع) در بيروت برگزار شد, رتبه نخست را از آن خود ساخت و اكنون چاپ دوم آن را در پيش روى داريم. اين سطور گزارشى بود از چاپ دوم اين اثر ارجمند و خواندنى. محمّد على مهدوى راد يادگارنامه استاد دكتر عبدالحسين زرين كوب, به كوشش: على دهباشى, چاپ اول: تهران, انجمن آثار و مفاخر فرهنگى, 1376, 606ص, وزيرى.
در ميان نويسندگان و پژوهشگران معاصر كسى را نمى شناسيم كه همچون دكتر عبدالحسين زرين كوب اين بختيارى را داشته باشد كه در زمان حيات, سه يادنامه به پاس او فراهم آمده باشد. اين يادنامه ها ـ با صرف نظر از كميّت و كيفيّت مقاله هايشان ـ نشان از ارادت روزافزون و اداى دِين ديرينه دانشيان روزگار ما نسبت به اين بزرگ معلّم فرهنگ و ادب و تاريخ ايران دارد. سايه اين معلم پير, بيش از پنجاه سال است كه بر سرِ دانش آموختگان ادب و تاريخ, مهرگسترى مى كند. راستى اگر پلكان دانشكده ادبيات دانشگاه تهران زبان مى داشت چه حكايت ها كه از گام هاى استوار, پراشتياق و گاه پُر دردِ اين رهگذرِ ديرينه خود مى گفت (گوياتر از زبان من الكن), امّا هرگاه توفيق ديدار استاد يار شد, با كمى التفات, در پس پرده پندار, بال و پر افريشتگان را همچون فرشى خواهيد ديد زير پاى استاد كه: (اِنّ الملائكة لتضع اجنحتها لطالب العلم رضيً بما يَصنع) (كنزالعمال, ج10, ص147, به نقل از منيةالمريد, ص9).
بارى نخستين يادنامه استاد كه در اوايل سال 1355ش. به چاپ رسيد (ارمغانى براى زرين كوب) نام داشت. اين ارمغان دربردارنده گفتگوها و مجموعه مقالات اهدايى دوستداران و همكاران استاد بود كه به مناسبت مجلس بزرگداشت وى در خرم آباد لرستان برگزار شده بود. اين نخستين تقدير ـ اگرچه كم حجم ترين اين يادنامه ها بود ـ (در حدود 184 صفحه) بواقع وزين ترين و خالصانه ترين نشان حقگزارى بود كه صفاى لُرى در همه جاى آن ديده مى شد.
دومين يادنامه با نام (درخت معرفت) (انتشارات سخن, تهران, 1376) درست در رتبه دوم قرار مى گيرد و همچون بارِ عامى است به همه ارادتمندانِ استاد تا هداياى گرانقدر ـ و گاه كم ارزش ـ خويش را پيش روى گذارند.
سومين يادنامه كه اينك در دسترس آمده, همسان و همسال با يادنامه دوم است و به رغم چشمداشت فراوانى كه از آن مى رفت, در رتبه سوم مى ايستد. عناوين مطالب گرد آمده در اين مجموعه چنين است:
دكتر زرين كوب و ميراث غنيِ فرهنگ ايران/ كمال حاج سيد جوادى; مقام شامخ علمى دكتر زرين كوب/ كاظم موسوى بجنوردى; يادداشتِ گردآورنده/ على دهباشى; ترجمه احوال استاد/ روزبه زرين كوب; كتابشناسيِ كتابها و مقالات دكتر عبدالحسين زرين كوب/ دكتر عنايت اللّه مجيدى; فهرستواره موضوعى تحقيقات و آثار دكتر زرين كوب/ عنايت اللّه مجيدى; روايت يك شاهد عينى/ دكتر قمر آريان; دو خاطره از دكتر زرين كوب/ دكتر احسان نراقى; يادى از نخستين مجلس تجليل از دكتر زرين كوب/ حميد ايزدپناه; از استاد/ فاطمه زندى; كمى كمتر از سى سال آشنايى/ دكتر محمّد على اسلامى ندوشن; استاد زرين كوب خردمندى دلباخته ادب/ دكتر غلامرضا سميعى; زرين كوب سى ساله/ ايرج افشار; ساعتى در محضر استاد/ دكتر مهدى روشن ضمير; فرار از مدرسه و فرار از فلسفه/ بهاءالدين خرمشاهى; تنها همين يك شعر, تنها همين يك داستان/ فريدون مشيرى; دو جشن نامه و زرين كوب روزنامه نگار/ سيد فريد قاسمى; بررسى عرفان ايرانى از ديدگاه تاريخى/ ويدا فرهودى; در پيرامون كتاب سرّ نى/ دكتر قاسم صافى; پدر روحانى/ مجتبى سامع; جهانى در خلوت تنهايى/ دكتر قدمعلى سرامى; قصيده اى از منوچهرى/ حبيب يغمايى; شعر بى دروغ, شعر بى نقاب/ احمد احمدى بيرجندى; درباره از كوچه رندان/ دكتر محمّد خوانسارى; حافظ شناسيِ زرين كوب/ حسين خديوجم; يادگارى كه در اين گنبد دوّار بماند/ روزبه زرين كوب; تاريخ واقعى و تاريخ روايى/ دكتر ژاله آموزگار; معادله سه مجهولى/ دكتر محمّد ابراهيم باستانى پاريزى; شيراز به روايت ابن بطوطه/ دكتر شيرين بيانى; فرهنگ ايرانى در كارزار جهانى/ دكتر جليل دوستخواه; ميراث ملى, بار امانت و قند پارسى/ دكتر پرويز رجبى; ايرانگردان گمنام/ دكتر عبدالكريم گلشنى; نواى نظم نظامى/ جويا جهانبخش; ما و حافظ (به ياد از كوچه رندان)/ دكتر شرف الدين خراسانى; غزل روزگاران/ اورنگ خضرايى; هنرى مرد/ دكتر غلامرضا سميعى; قنوت قامت عشق/ محمّد عاقل بيرنگ كوهدامنى; نمونه هايى از آثار استاد, شامل: حكايت همچنان باقى; نقش بر آب (كوششى براى دست يابى به غيرممكن); دفتر ايام; درخت هاى دهكده; گفت وشنودى در باب ابديّت ايران; ناكجاآباد; درباره اصحاب كهف; آخرين باب كليله و دمنه; از گذشته ادبى ايران; از صبا تا نيما; جهان صائب: دريچه اى به جهان بينى او; در جلسه بزرگداشت, و در پايان هشت شعر از سروده هاى د
كتر عبدالحسين زرين كوب.
همان گونه كه از اين فهرست پيداست, بيش از سيصد صفحه پايانى كتاب (از مجموع 606 صفحه), چاپ تكرارى برخى از مقالات استاد است كه دوستداران آثار استاد, بى شك پيش از اين, آن مقالات را در لابلاى كتاب هاى چاپ شده وى, خوانده و بهره لازم را برده اند و از اين حيث اثر تازه اى را زيارت نكرده اند.
بيش از ده مقاله اهدايى نيز ـ كه اتّفاقاً از آنِ نام آورترين نويسندگان اين مجموعه اند و خوانندگان و دوستداران آثار استاد, در بدايت امر به شوق بهره يابى از رشحات قلم ايشان, كتاب را در مطالعه مى گيرند ـ در واقع تكرار و تجديد چاپ همان (ارمغانى براى زرين كوب) است و تنها اين حُسن را دارد كه يادنامه اى كمياب در اين مجموعه فرادست آمده است.
مى ماند چند مقاله تازه و خواندنى كه البته حجم همه آنها, كمتر از يك پنجمِ كلّ كتاب است و بيشتر شامل معرفى اجماليِ از برخى آثارِ گرانبارِ استاد مى شود.
براستى آيا فراهم آورنده اين مجموعه كه در غنى سازى و پر برگ و باريِ (كلك) زرين خود از هيچ كوششى دريغ ندارد و حاصل خامه بزرگان علم و ادب را از اطراف و اكناف ايران و جهان گرد مى آورد, مى تواند براى انجام چنين كارى (فرصت بسيار اندك) را عذر آورد؟
متأسفم از اينكه بايد عبارت آغازين اين معرفى اجمالى را اين گونه تكميل كنم كه: اگرچه تاكنون سه يادنامه به پاسداشت اين معلم بزرگ اختصاص يافته, امّا به جرئت مى توان گفت كه تاكنون هنوز هيچ يادنامه درخور توجّهى كه از سوى فرهيختگان و انديشوران و دانشگاهيان كشور آن شايستگى را داشته باشد كه به استاد تقديم شود, فراهم نيامده و اين كاستى در برابر يكى از مفاخر بزرگ ملى و دينى كشور كه معاصرينش هر يك به نوعى خود را مرهون دانش و بينش و الطاف وى مى دانند, براستى شكوهِ برانگيز است.
شكوِه و شكايت را وامى گذاريم و مى گذريم و دل مى سپاريم به شكُوه سخنان استاد كه در پاسخ به خواهشِ فراوانِ يكى از دوستداران ـ آنگاه كه از وى خواسته مى شود براى معالجه قلب و استفاده از فرصت هاى تحصيلى و تدريسى به خارج از كشور سفر كند, مى گويد: … ببين من رنگ اين خاكم. رنگ ايران. و اينك بر خاك پدرانم استوار ايستاده ام و به تو مى گويم كه بچه هايم را, خاكم را, بومم را, در اين شرايط و در هيچ شرايط ديگرى, هرگز ترك نخواهم كرد. دنيا هرچه هست باشد براى اهل دنيا, من اهل اينجايم. دنيا با همه بزرگى اش در دل من, در اين سرزمين مى گنجد. ريشه هاى من در اين خاك گسترده مى شود و جوانه هايم در اينجا مى رويد و سبز مى شود, اوج مى گيرد, سرو مى شود, مى بالد و… مى ماند. گفتم: امّا نجات شما چه مى شود؟ برويد و خودتان را نجات دهيد. اول سلامتى. گفتند: نجات من همين جاست من در هواى اين ديار زنده ام و با ياد همين سرزمين نفس مى كشم, در ميان اين مردم و اين بچه ها. آرامش من حتى در سخت ترين شرايط در اينجاست. رنگ گل و گياه اينجا, بوى بهار و پاييزش, آبى آسمانش و برف قله هايش, به چشمم رنگ ديدن, رنگ زندگى و بودن مى دهد. آرى من با ابرها بر اين سرزمين مى بارم, با آفتاب مى تابم و با شكوفه ها شكوفا مى شوم و ذره ذره در خاك اين بوم مى جوشم و مى رويم و… نمى توانم, نمى توانم و نمى خواهم زنده باشم و اينجا نباشم. قلب بيمار من فقط در اينجا هوس تپيدن دارد. خواهى ديد. (همين كتاب, ص72ـ73.) محمّدرضا موحّدى رسائل دهدار, به كوشش محمّد حسين اكبرى ساوى, دفتر نشر ميراث مكتوب, 1375, 362ص.
محمّد بن محمود دهدار شيرازى متخلص به فانى (1016/947هـ.ق) فرزند ابومحمّد محمود دهدار شيرازى متخلص به عيانى است. از دهدار پدر نام دو رساله يا منظومه شناخته شده است (حل الرموز و سجنجل الاسماء) و از دهدار پسر مثنوى هفت دلبر باقى است كه در آن دلبر و دلدار و دلفريب و دلپسند و دل انگيز و دلجو و دلارام براى دل افروز هفت داستان مى گويند (رك: منظومه هاى فارسى محمّد على خزانه دار, ص516 و 267).
آنچه گفتيم از جنبه شاعرى بود, اما اهميت اين پدر و پسر از لحاظ احاطه به ميراث فلسفى ايران است. قبل از آنكه مكتب ميرداماد و ملاصدرا ايرانگير شود و ساير كتاب ها و انديشه ها را تحت الشعاع قرار دهد, مخصوصاً محمّد بن محمود دهدار (يعنى دهدار پسر) از جهت نثر فارسى فلسفى بسيار توانا بوده و همين رسائل او كه در مجموعه اى گردآورى شده, بهترين گواه بر اين مدعاست. البته پيشتر, از اين نويسنده رساله, در يتيم (كه يكى از رسالات همين مجموعه است) به سال 1319 در شيراز چاپ شده بود و نيز بخش هايى از دو رساله در يتيم و نفائس الارقام در كتاب نقطويان دكتر صادق كيا (مجموعه ايران كرده, سال 1330ش) نقل مطلب شده بود.
مكتب فلسفى فارس كه با نام بزرگانى چون ملا جلال دوانى و دشتكى ها مشخص مى شود, در اواخر قرن دهم بسيار پربار بود به حدى كه توانست در اوج شكوفايى خود (از لحاظ كتاب و استاد) محصولى چون ملاصدرا بيرون دهد. با اين همه نبايد پنداشت كه اهل انديشه خصوصاً معقوليان در آن محيط آزادى داشتند. قضيه برعكس است, بلكه به اتهام هاى گوناگون آنان را مى آزردند, چنانكه شاعر و فاضل زبان آورى همچون ابوالقاسم امرى شيرازى در 976هـ.ق مورد آزار قرار گرفت, به دست عمال شاه طهماسب صفوى كور شد و در 999 به قتل رسيد و جالب اينكه تاريخ وفات او را به حساب ابجد (دشمن خدا) يافتند. در اينجا بد نيست گفته شود كه تاريخ وفات محمّد بن محمود دهدار شيرازى را (خداشناس) يافته اند (مقدمه كتاب, صفحه 12 سطر87) و در اين جا نكته اى نهفته است چون به گمان من محمود دهدار نخست از نقطويه بوده, بعداً كه از آن گسسته و بر ايشان رديه نوشته, در مقابل ابوالقاسم امرى نقطوى (دشمن خدا) دهدار را (خداشناس) به قلم آورده اند (واللّه اعلم). به هر حال در آن ايام خصوصاً در سلطنت اكبر تيمورى محيط هند بازتر و آزادمنش تر از ايران بوده و از اين رو بسيارى از شاعران و متفكران و عالمان ايرانى راهى هند شدند و در آنجا به رشد فكرى و امكانات مادى و معنوى بهترى دست يافتند و از آن جمله همين محمّد بن محمود دهدار شيرازى است كه بيشتر آثارش را در هند نوشته است. جالب اينكه اطرافيان اكبرشاه تيمورى كه الهام بخش او در حمايت از دانشيان و فرهنگيان بودند, يكى فتح اللّه شيرازى است (از استادان دهدار) ديگر حكيم ابوالفتح گيلانى است (هم از حاميانِ دهدار). بدين گونه عجب نيست كه دهدار توانسته باشد در هند به نوايى برسد. چون اگر در ايران مانده بود, به عنوان مدعى علوم غريبه تحت تعقيب قرار مى گرفت.
بعد از خواجه نصير شاگردان او در حوزه هاى فلسفى ايران غالباً به تعليقه نويسى و پديد آوردن وجيزه هايى در مسائل خاص حكمى و كلامى روى آوردند. از سوى ديگر در همان زمان مكتب عرفانى يا در واقع انديشه هاى وحدت وجودى محى الدين ابن عربى و شاگردان او در ايران ـ چه در حوزه هاى شيعى و چه در حوزه هاى سنى ـ كمال رونق را داشت; چنانكه مثلاً ابن تركه شيعى مذهب و عبدالرحمن جامى سنى متعصب هر دو در بيان عرفان ابن عربى تأليفات دارند. سوم اينكه فارسى نويسى در حكمت و عرفان كمابيش داشت رايج مى شد و اين ميراث سه گانه به دهدار رسيد. اكنون با اين مقدمه به اجمال به بررسى رسالاتِ اين مجموعه مى پردازيم و خصوصاً تأكيد به اين جهت داريم كه دهدار به احتمال قوى نخست نقطوى بوده, سپس كه از آن افراط بازگشته, بر ردّ مقولات و مقالات آنان ـ كه در آن زمان پس از سركوب ها باز هم به تبليغ اشتغال داشتند ـ همّت گماشته است.
در رساله (اشراق النيرين) مى خوانيم: (بدان كه حق سبحانه و تعالى را در تجلى خود به خود تعينى است مطلق… كه اكابر تعبير به هويت غيبيه واحديه بر جمع و امثال اين مى كنند و نزد محققان نقطه اشاره به اين مرتبه است… و از نسخه اين مرتبه در عالم جسم به مركز و در عالم روح به مقام محمّدى كه مقام شفاعت و مقام محمود است و در عالم عقل به ظهور ذاتى و در عالم شكل… به نقطه و در عالم تركيب به جزء لايتجزى خبر مى دهند) (ص7ـ56). نقطويان خاك و ماده را نقطه مى ناميدند و (مقام محمود) تلميحى است يا در واقع تعريفى است به تجليل نقطويان از محمود پسيخانى بنيانگذار نحله نقطوى. ملاحظه مى شود كه دهدار نقطه را يك معناى ماوراء طبيعى داده است, در حالى كه خود اعتراف مى كند (در عالم تركيب) نقطه همان جزء لايتجزى (=اتم به تعبير ذيمقراطيس) است.
در رساله الف الانسانيه كه نامش يادآور مقولات حروفى است با مسأله (علم قيافه) يا به تعبير نقطويان (احصاء) (ص140) مواجه مى شويم: (بايد دانست كه نقش هيكل انسانى و تشخصات افراد بر طبق تعين روح اوست به اوصاف حميده و ذميمه, و علم قيافه شاهد اين معنى است) (ص92)
در رساله توحيديه مى نويسد: (اين عالم از تعقلات روح محمّدى ( كه عقل كل عبارت از اوست ـ ناشى شده باشد و تمام صور علمى باشند چنانكه در كتب تصوف و حكمت مسطور است) (ص114). اين ديدگاه درست نقطه مقابل ديدگاه نقطويه است كه شروع و ختم را خاك مى دانستند و ديدگاه كثرت گرايانه داشتند. در ديدگاه كثرت گرايانه و طبيعى منشانه در حقيقت فقط قوس صعود مورد توجه قرار مى گيرد. درست است كه ميان وجود و علم موازنى هست (مطابقتِ كونين) اما سؤال اصلى اينجاست كه وجود از علم سرچشمه مى گيرد يا علم از وجود؟ تفاوت ايده آليسم و رئاليسم نيز در همين جاست.
در رساله در يتيم كه به لحاظ مباحثه با نقطويان و نقد آراى آنان مهم ترين اثر دهدار است, مى خوانيم كه صورت انسانى هندسه علمى است و سراپاى اين صورت همه علم است) (ص140). در همين رساله مى نويسد: (حقيقت انسانى تخم عالم است) (ص142) نظر نقطويان بر اين مهم است كه حقيقت انسانى محصول عالم است. البته اگر همچون هگل به شكل ديالكتيكى بنگريم, تناقض از ميان برمى خيزد. چنانكه دهدار در يك عبارت پر معنى مى نويسد: عالم چون شخص است كه به انسان خود را مى بيند و هم به منزله ذهن باشد كه [عالَم] گويا انسانى است كه به ذهن خود ـ كه اين انسان عنصرى است ـ ظاهر و باطن خود را مى داند) (ص143). يعنى هستى در صورتِ انسان خود را مى انديشد و درمى يابد. هستى در انسان است كه آگاهى مى يابد. به گمان من اين يك پيشرفت انديشگى است كه براى دهدار حاصل شده, در حقيقت او بدون آنكه بخواهد, مقولات نقطويه را كه خشك و مادى بود, كمال بخشيده, نه اينكه از اصل رد كرده باشد. چنان كه در توجيه عبادات نيز ديدگاه او از تأثيرات ايشان خالى نيست و به قول خودش ميان افعالِ شرعيه و مراتب موجودات مطابقه مى نمايد: صوم مرتبه جماد است, نماز انسان اعمال است. حج انسانِ كامل است… (ص145).
در رساله ذوقيات اين نكته كه (كل طبيعى) در خارج وجود دارد يا همان وجودِ افراد است و بس, مورد بحث قرار مى گيرد (ص165) در رساله رقائق الحقايق بار ديگر به اين مطلب كه آنچه در عالمِ كبير هست در انسان نيز هست با چيزى افزون تر, اشاره مى نمايد (ص206) و باز به اين مطلب مى رسد كه (عقل اول, شعور مطلق و نور محض است و تمام موجودات از تصورات او ناشى شده) (ص207). نقطويه اين نحوه وحدت گرايى را موهوم مى انگاشتند (رك: ص137, سطور اول, همان صفحه).
البته دهدار كه ذهنى گسترده داشته در رساله كواكب الثواقب اختلاف علما و تنوع عقايد را (موجب علوّ مرتبه دين و شريعت) دانسته (ص251), زيرا عقايد انعكاس مراتب وجود است, و اعمال, عبادات نشانى از واقعيات طبيعى دارد و خود واقعيات طبيعى به نحوى مشغول عبادتند, چنانكه در رساله نسبت افراد با حقيقت ادراك گويد: (آتش قائم است, هوا راكع است, آب ساجد است, خاك قاعد است, افلاك در ذكر و تسبيح و تهليل اند. اعمال شرعيه مطابق عبادت ذاتى انواع موجودات است) (ص271).
در همين رساله به نكته مهمى اشاره نموده: (در نشأه اخروى اگرچه تكليف ساقط است, اما ترقى واقع است) (ص271). بايد پرسيد مگر نه اينكه ترقى براساس نوعى حركت و حركت براساس جريان قوه به فعل است, با توجه به آنكه عالم آخرت فعليت محض است, چگونه در آنجا ترقى ادامه خواهد داشت؟ ديدگاه هاى محمّد دهدار نيز خالى از مناقشه نيست.
در رساله ملكات انسان بار ديگر مسأله نسبت علم را با خارج به اين صورت بيان مى نمايد: (اگرچه ابتدا چنين مى نمايد كه عالم در نفس كامله انسانى منطبع است اما بالاخره مشاهد ايشان مى شود كه عالم به وساطت نفسِ انسانِ كامل در خارج منتقش است) (ص287). اقبال لاهورى در يك بيت اين معماى فلسفى را بيان داشته كه به خواندن و شنيدن مى ارزد:
در جهان است دل ما كه جهان در دل ماست
لب فرو بند كه اين نكته گشودن نتوان
در رساله نفيس الارقام گزارشى خصمانه از عقايد نقطويه داده كه بر صحت تمام آن نمى توان صحه گذاشت. به هرحال چند جمله از آن را نقل مى كنيم: (طايفه دوم از منكران وجود واجب, ملاحده تناسخيه اند كه خود را نقطويه مى خوانند و مبدأ اشياء را ذات مربع گويند و آن عبارت است از روح انسان نزد ايشان, و خود را خدا مى دانند و مى گويند تا خود را نشناخته بنده است چون خود را شناخت خداست و كلمه ايشان اين است كه لا اله الاّ المركب المبين و مراد ايشان از (مركب مبين) آدمى است. و واضع اين مذهب محمود فسيخانى است لعنه اللّه تعالى و از جمله اصول ايشان يكى اين است كه موجود نيست جز مركب و محسوس, و ايشان منكر وحدت و بساطتِ معقولند و تعقل و تصور را كواذب مى دانند و از جمله فروع مذهب ايشان اين است كه بعد از شناخت خود… تمام منهيات مُباح شود… و يك مرد را چهار عورت ظلم مى دانند…) (ص319). البته مثل همه رديه ها در همه اعصار تهمت هاى فساد جنسى نيز به خصمان زده است (همچنين صفحه 140/141 در يتيم) كه درستى اش ثابت نيست و تكرار آن كلمات موردى ندارد. در هر حال رسائل دهدار از جهت منعكس كردن يك جهت خاص از برخورد ماديّون و اصحاب تصور در گذشته انديشگى ايران, قابل توجه است و محمود دهدار در دفاعش از حريم معتقدات رسمى مسلماً حسن نيت داشته است. توفيق مصحح و ناشر را در عرضه اين گونه مجموعه هاى نفيس و نظاير آن آرزومنديم. عليرضا ذكاوتى قراگزلو منظومه هاى فارسى. دكتر محمّد على خزانه دارلو, انتشارات روزنه, 1375, پانزده« 699ص.
درباره منظومه هاى فارسى (دقيقاً: مثنويات) تحقيقات متعددى انتشار يافته است كه اين رساله با دو خصوصيت از آنها ممتاز است: يكى اينكه از بيشتر آنها بخوبى استفاده كرده, ديگر اينكه توجه خود را بر روى قرون نهم تا دوازدهم كه از نظر تعداد بيشترين (و نه بهترين) مثنويات فارسى را در بر مى گيرد, متمركز كرده است.
ديدگاه مؤلف, ديدگاه معمولى است كه در دانشكده هاى ادبيات ايران القاء و تبليغ مى شود, و آن بى ارزش وانمودن شعر عصر صفوى است. گرچه جاى اين بحث در اين جا نيست, اما گويا ديگر محرز باشد كه شعر در عصر صفوى با استقلال يافتن نسبى از مداحى دربارى يا تبليغ و ارشاد خانقاهى, و نيز راه يافتن اقشار متوسط و پايين جامعه شهرى در ميان گويندگان و مخاطبين شعر, حالت طبيعى ترى يافت و مى توان گفت شعر عصر صفوى در ايران و هند و تركستان و عثمانى چه به لحاظ لفظ و تركيبات و تعبيرات و چه به لحاظ مضمون و استعارات و تشبيهات و انديشه ها, نه كمتر از ميراث شعر معروف به خراسانى است و نه عراقى. البته شعر ممتاز اين دوره غزل است نه مثنوى. مثنويات عمدتاً تقليدى است.
اين قضاوتِ مؤلف درست است كه بهترين مثنويات ايران تا قرن هفتم سروده شده (صفحه دوازده) كه يادآورى نام هاى شاهنامه, و بوستان و حديقه, خمسه نظامى و كتابهاى عطار و مولوى در اين زمينه بس است و در درجه بعد از خواجو و اميرخسرو و جامى و اوحدى مى توان ياد كرد كه استادانه از پيشينيان تقليد كرده اند.
از ويژگى هاى دوره مورد بحث, مى توان تقليد الگوهاى گذشته و تكرار مضامين و قالب ها را نام برد. شاعران در آن عصر بر خود واجب مى دانستند كه همچون نظامى خمسه يا ستّه بسرايند (اگر اسكندرنامه را دو داستان اقبالنامه و شرفنامه فرض كنيم تعداد مثنويات نظامى شش است و اقتباس و تقليد از اين شش مثنوى نظامى (مخزن الاسرار, خسرو شيرين, ليلى و مجنون, و هفت پيكر و اسكندرنامه در دو بخش) را (سته ضروريه) مى ناميدند. بعضى نيز هفت مثنوى سروده اند زيرا هفت عدد مخصوصى است و در بعضى مذاهب نوعى قداست دارد. اسامى اين شاعران و كتاب هايشان در تذكره هفت آسمان گرد آمده است كه از مآخذ مؤلف كتاب مورد بحث ماست.
مؤلف, مثنويات اين چهار قرن را از لحاظ فرم و محتوى تقسيم و تحليل كرده, سپس به ترتيب الفبا نام شاعران و نام مثنويات آنان, مطلع و مقطع آن فهرست گرديده است. البته مؤلف كوشيده است خود كتاب ها را ببيند, و هرگاه نديده از مرجع و منبعى كه آن را ديده است, مطالبى نقل مى كند و گاه به نقد و بررسى جدى ترى دست مى يازد.
از تازه هاى اين عصر و از تازه هاى اين كتاب (براى خواننده متوسط الحال ايرانى) اين است كه تعدادى از داستان هاى هندى بويژه در عصر اكبر تيمورى پادشاه با فرهنگ و فهيم ـ معاصر شاه عباس ـ به فارسى ترجمه شد و اكبر تيمورى شاعران را تشويق نمود كه آنها را به نظم فارسى درآورند; از جمله بهترين اينها تل و دمن فيض دكنى و سوز و گداز نوعى خبوشانى است. مؤلف خلاصه اى از معروف ترين داستان هاى عشقى هندى را كه مورد توجه مثنوى سرايان پارسى گوى قرار گرفته, ذكر كرده است (ص59 ـ 84). به گمان من نهضت عصر اكبرى چه از لحاظ توجه به داستان ها و فلسفه هند و ايران به نظم و به نثر و چه به لحاظ آزادى هاى اجتماعى و فرهنگى اگر تداوم مى يافت, ادبيات فارسى مى توانست زودتر به عرصه تجدد وارد شود. اينكه اكبر تيمورى, شاعران ايران را به (هند مادر) توجه مى داده است, بسيار تفكر برانگيز است و ديدگاه باز او و مشاورانش را كه اكثراً ايرانيان گريخته از فشار صفويه بودند, مى رساند.
در اين دوره غلبه با داستان هاى عشقى است, آن هم عشق پاك و افلاطونى, و جالب اينكه هرچه به اواخر دوره (قرن يازدهم و دوازدهم) نزديك تر مى شويم, داستان ها رمانتيك تر و سوزناك تر و مجردتر مى شود, حال آنكه عملاً اخلاقيات مردم چه در هند و چه در ايران فاسدتر شده بوده است. اگر كسى بخواهد فضاى اخلاقى اواخر صفويه تا اوايل قاجاريه (يعنى قرن دوازدهم) را بفهمد بايد رستم التواريخ را دقيقاً بخواند, و اين دورى شاعران يا شعر را از واقعيت اجتماعى آن عصر مى رساند, البته ندرتاً داستانهاى واقع نگارانه هم به نظم درمى آمد; مانند قصه (خديجه سلطان و واله داغستانى) (ص451) و نيز منظومه غرايب سروده مشتاقعلى شاه كرمانى كه مورد توجه مؤلف قرار نگرفته است.
در داستان هاى ترجمه شده هندى با عشق ممنوع (عشق زن شوهردار به ديگرى يا عاشق شدن بر زن شوهردار) برخورد مى كنيم كه از يك فرهنگ غير اسلامى سرچشمه گرفته است (ص79 و140 و 198).
وفور مثنويات تعليمى ـ حتى تعليم فنون خط و صحافى و تهذيب و موسيقى و جواهرشناسى و غيره ـ در اين دوره, كاربرد نظم فارسى را در زندگى ثابت مى كند. همچنين شهرآشوب ها كه توصيفِ اصناف و اوضاع شهرهاست اطلاعات تاريخى اجتماعى ارزشمندى در اختيار محقق مى گذارد.
هرچه به پايان اين عصر نزديك مى شويم, دلگيرى و افسردگى نيز بيشتر مى شود, به طورى كه در (بهاريه پير و جوان) ميرزا نصير جهرمى متوفى 1191 پير دعوت به عيش و نشاط و سرزندگى مى كند و جوان نوميد و تلخكام و پژمرده است (ص378).
حماسه ملى در ايران اين عصر تبديل به حماسه مذهبى مى شود و اين عجب نيست, زيرا در نهضت صفوى اين دو جريان تبديل به يك جريان گرديد و حتى در قرن سيزدهم ـ كه مورد بحث اين كتاب نيست ـ ملاحظه مى كنيم كه معروف ترين حماسه سراى مذهبى, ملا بمونعلى راجى كرمانى است كه يك زرتشتى جديدالاسلام مى باشد. در شخصيت ملا بمونعلى انديشه ملى يا مذهب ايرانى قديم جاى خود را به انديشه مذهبى يا تشيع متأخر ايرانى مى سپارد. مقدمات اين تحوّل در قرن نهم تا دوازدهم صورت پذيرفت. شما اگر فهرست شاعران اين چهار قرن را كه در صفحات 634 ـ 641 ذكر شده, ملاحظه كنيد رشد گرايش شيعيانه را حتى پيش از تسلط صفويه درمى يابيد و اين نشان مى دهد كه اگر هم صفويه شمشير نمى كشيدند, ايران بتدريج به تشيع مى گراييد (در اين باره ر,ك: تشيع و تصوف, كامل مصطفى شيبى, ترجمه عليرضا ذكاوتى قراگزلو, اميركبير, 1359 و 1374).
بعضى غلط هاى چاپى و غير چاپى در كتاب است كه به چند مورد اشاره مى شود: در صفحه 580 (هنر هنرور) غلط و (هنرور) صحيح است.
در ص526 (همواره) غلط و (هموار) صحيح است.
در ص455 (بگفت ريحان) غلط و (بگفت اى جان) صحيح است.
در ص385 (خيمه برساز) غلط و (زخمه برساز) صحيح است.
در ص155 (شنيدم) غلط و (شنيدستم) صحيح است.
در ص125 (هست اگر زيركى) غلط و (هستى اگر زيرك) صحيح است.
در ص449 (هستم فضولى هفت مانده لال) يعنى چه؟
در ص442 نوشته اند (فانى كشميرى صاحب كتاب معروف دبستان مذاهب…) كه اين مطلب صحيح نيست (رك: مقدمه دبستان مذاهب به قلم رحيم رضازاده ملك, چاپ طهورى).
ضمن آرزوى توفيق بيشتر براى مؤلف گفتار را با چهار بيت از شاه داعى شيرازى (ص329) خاتمه مى دهيم:
پيش ميزان, پيش آيينه اگر
از تواضع مى نهى اى خواجه سر
مى دمى سوگندها اين هر دو را
كه نمايند آنچه مى بايد ترا
ور به استكبار و زور و ناصواب
مى كنيشان صد عتاب و صد خطاب
كه به مقصود تو در نايند هيچ
غير واقع هيچ ننمايند هيچ عليرضا ذكاوتى قراگزلو مأخذشناسى, نظام تعليم و تربيت روحانيت. محمّد نورى, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, قم, 1376, 736ص, وزيرى.
تدوين كتابشناسى هاى گوناگون گرچه پيشينه اى بس كهن دارد, امّا از كم و كيف گسترده اى برخوردار نيست. اكنون سال هاست كه تدوين و نشر كتابشناسى هاى مختلف رونقى شايسته يافته است. كتابشناسى ها را در مجموعه جريان پژوهش و تحقيق مى شود در رده خدمات تحقيق جاى داد و حقاً اگر بدرستى تنظيم شود و كارآمد باشد و از حشو و زايد بدور باشد, در جريان پژوهش مى تواند نقش بس ارجمندى را ايفا كند. كتابى كه اكنون درباره آن اندكى سخن مى گوييم به قصد شناخت و شناساندن مآخذ و منابع مرتبط با تعليم و تربيت در حوزه هاى علوم اسلامى تهيه شده است. از عنوان كتاب آغاز كنيم. عنوان كتاب چنين است: (مأخذشناسى نظام تعليم و تربيت روحانيت) و اين عنوان چنين مى نماياند كه مؤلف در پى شناساندن نگاشته ها و مقالاتى است كه چندى و چونى (نظام تعليم و تربيت در حوزه هاى علوم اسلامى) را به بحث مى گذارد, امّا نگاهى گذرا به فهرست كتاب اين تصور ابتدايى را مى زدايد و نشان مى دهد كه اين كتاب مشتمل است بر تمام آنچه به نظام آموزش و تربيت در حوزه هاى علوم اسلامى مرتبط است. متون درسى, كتاب هاى مرتبط به آنها, مدرسان و منابع و مآخذ و شرح حال آنان به گستردگى فهرست شده است. بدين سان اين كتاب مأخذشناسى متون درسى حوزه ها, شرح حال مدرسان, شناسايى و شناساندن كتاب هاى مرتبط با علوم متداول در حوزه ها و… است. آنچه ياد شد در شش بخش گزارش شده است. در بخش اوّل آثار مرتبط با تربيت و پرورش اخلاقى گزارش شده است و در بخش دوم متون و كتاب هاى آموزشى. در اين بخش در ضمن فصولى از مبانى آموزش در حوزه هاى علمى و ساختار آن سخن رفته و كتاب هاى مرتبط با اين موضوع فهرست شده است و آنگاه مواد و درس هاى آموزشى شامل: اخلاق, ادبيات عرب, اصول فقه, تاريخ, حديث, عرفان, فقه, فلسفه, قرآن, كلام و منطق, گزارش شده است. هر كدام از اين عناوين مقدمه اى دارد كه چگونگى شكل گيرى آن دانش و متون درسى آن را در حوزه ها گزارش كرده است. اين درآمدها از يك سوى همگون نيستند و از سوى ديگر غالباً قلم اندازانه و بدور از تحقيقند. كه بدان اشاره خواهيم كرد.
در بخش سوم آثار مرتبط با تاريخ آموزش و علوم آموزشى و نهادهاى آموزش فهرست شده است, در اين بخش از مدرسان شيعه و سنى سخن رفته است, با ارائه منابع شرح حال و آثار آنان كه حجم عظيمى از كتاب را در بر گرفته است. در بخش چهارم از نهادها و مراكز فرهنگى وابسته سخن به ميان آمده است با ارائه منابع شناخت آنها, كتابخانه, بيت الحكمه ها و…. بدين سان روشن است كه در اين مجموعه صدها كتاب و مقاله شناسايى و شناسانده شده است كه دستيابى بدان ها البته با توجه به عناوين ياد شده چندان سهل نيست. اكنون نكاتى را درباره محتواى كتاب بياوريم با تأكيد بر سودمندى و كارآمدى اين اثر و دست مريزاد به پاس تلاش عظيمى كه در تدوين آن صرف شده است. در ذيل عنوان (مبانى تربيتى در فرهنگ اسلامى) كتاب ها و مقالاتى گزارش شده است كه پيوندى با موضوع ندارد; به مثل (ديباچه اى بر فلسفه آموزش و پرورش), (فلسفه آموزش و پرورش) ص21 و22. در ذيل عنوان (مبانى آموزش در حوزه هاى علمى مقاله ها و كتاب هاى (كاربرد آموزشى) (كليات روش ها و فنون تدريس) ص55 مقدمات تكنولوژى آموزش) تكنولوجيا التعليم و تنمية القدرة على التفكر الأبتكار) ص56; ياد شده است كه ربطى با عنوان ندارند. مجموعه مقالات فيلسوف شهير ميرزا طاهر تنكابنى با تحقيق و تعليق محمّدعلى مهدوى راد چاپ شده در شماره هاى متعدد مجله حوزه در ذيل عنوان (ساختار نظام آموزشى در حوزه هاى علمى) در صفحه شصت آمده است كه نابجاست. آن مقالات كه گزارش كتاب هاى درسى حوزه هاست, بايد به تفكيك در ذيل مواد درسى مانند, فقه, اصول و… مى آمد. اين كتاب آميختگى هاى ديگرى نيز دارد:
در بخش تفسير (ص199) آمده است: (از نخستين كسانى كه وارد تفسير غير روايى شد, محمّد بن جرير طبرى است, پيش از طبرى هر آنچه كه تفسير نوشته مى شد و يا مورد آموزش قرار مى گرفت در حقيقت شاخه اى از حديث بود.) اينكه طبرى در تفسير غير روايى نخستين مفسّر باشد, قطعاً درست نيست. طبرى به سال 310 درگذشته است و پيش از وى بسيارى از اعتزاليان تفاسير مهمى رقم زده اند كه قطعاً صبغه اى اجتهادى, عقلانى داشته است و منقولات بر جاى مانده از آنها اين حقيقت را روشن مى كند, (عناوين شمارى از اين گونه آثار را بنگريد: الحاكم الجشمى و منهجه فى التفسير, ص125) افزون بر اين, تفسير پيش از وى شاخه اى از حديث نيست و از حديث استقلال يافته است. تفسيرهايى مانند, تفسير ابوحاتم رازى (377هـ.), تفسير منسوب به على بن ابراهيم قمى (زنده در 307هـ.) تفسير عياشى و… تفاسير مأثور هستند, ولى جريانى عظيم در تفسيرنگارى, تفسير يحيى بن سلام, مفسّر و قرآن پژوه بزرگ قرن دوم(م200هـ.) تا حدود زيادى سبك و سياق طبرى را دارد و نسخه هايى از آن موجود است (ر.ك مدرسة الحديث فى القيروان, ج2, ص913).
محمّد طاهر بن عاشور, شاگرد عبده تلقى شده است (ص199) كه هرگز چنين نيست. البرهان فى علوم القرآن اوّلين كتابى دانسته شده است كه عنوان (علوم قرآن) را دارد (ص200) كه قطعاً درست نيست. عجائب علوم القرآن ابن انبارى (م328). فنون الأفنان فى عيون علوم القرآن ابن جوزى (م597) قرن ها پيش از كتاب ياد شده اين عنوان را داشته اند.
ملاك التأويل ابن زبير در تفسير آيات (متشابه) دانسته شده است و مرتبط به بحث محكم و متشابه كه درست نيست. اين كتاب تفسير (متشابه) لفظى است. اين درهم آميختگى در صفحه بعد نيز روى داده است. اسباب النزول واحدى, نخستين كتاب در اين موضوع دانسته شده است (ص203) كه قطعاً درست نيست. صفحات ديگر اين مدخل نيز از اين هفوات دارد.
در بخش (درباره مدرسان بزرگ حوزه هاى علوم اسلام) ملاك و معيار درستى حاكم نيست. به هرحال, كتاب داراى اطلاعات گسترده و بسيارى است كه عنوان روى كتاب هرگز نشانگر آن نيست. سعى مؤلف و يارى رسانان وى مشكور باد. حسن جعفرى شيخ بهايى در آيينه عشق, اسداللّه بقايى, چاپ دوم, قم, انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 284ص, وزيرى.
جبل عامل اين خطه خرم و كوهستانى در شمال شهر صيدا, در طول تاريخ پرمخاطره اش, بواقع پاسدار بخش سترگى از معارف و معاريف شيعه بوده است. شيعه از ساليان بس دور بدان هنگام كه خون آلود ظلم و جور مخالفان بود, در اين منطقه امان جست و در آن سكنى گزيد. خاندان بهايى نيز همچون انبوهى از شيعيان آن سامان از سال ها پيش در اين ناحيه توطن جسته و در ميان مردم به حليه حشمت و احترام آراسته بود. نسب اين خاندان مبارك به حارث اعور, صحابى معروف على بن ابى طالب مى رسد. حارث از آگاه ترين افراد زمانه خود به فرايض بود و در ديوان منسوب به امام على(ع) اشعارى خطاب به او وجود دارد كه از مقام و مرتبه حارث حكايت مى كند.
عزالدين, پدر شيخ بهايى, پس از شهادت استادش شهيد ثانى به سال 966ق. بر جان خود و خانواده اش, از سوى متعصبان اهل سنت, بيمناك شد. از اين رو همراه همسر و فرزندانش به ايران هجرت كرد. آنان ابتدا در اصفهان سكونت گزيدند, اما اشتهار علمى عزالدين, شاه تهماسب را بر دعوت آنها به پايتخت, قزوين, واداشت. شاه تهماسب پس از مدتى عزالدين را به شيخ الاسلامى هرات منصوب كرد و عزالدين پس از بازگشت از هرات, همراه خانواده اش به حج مشرف شد. او پس از به جا آوردن اعمال حج, هنگام بازگشت به ايران, در بحرين دنيا را وداع گفت.
بهايى كه از كودكى, با فراگرفتن علم قرآن و تفسير در نزد پدر, به آموختن خو كرده بود, پس از آمدن به ايران در محضر درس استادانى چون ملاعلى مذهب, مولانا عبداللّه مدرس يزدى صاحب حاشيه معروف بر منطق و حكيم عمادالدين محمود حضور يافت و به فراگرفتن رياضى, حكمت و كلام و طب مشغول شد. او بزودى با استعداد و بهره هوشى وافر, در بيشترينه علوم زمانه متبحر شد و آثارى همچون خلاصة الحساب, جامع عباسى و تشريح الافلاك را تصنيف كرد و شمع وجودش, پس از سالها پرتوافشانى, به سال 1030 به خاموشى گراييد.
اين دانشور فضل گسترِ علم پرور, خوان علم را بى هيچ مضايقه, در برابر دانش دوستان گسترد و شاگردانى پرورد كه هريك در جهان دانش بويژه علوم دينى زبانزدند; از جمله فيض كاشانى, محمّدتقى مجلسى, ملا حسنعلى شوشترى و فاضل جواد.
شيخ بهايى در آيينه عشق در واقع شرح حال اين عالم ژرف بينِ شوريده حال است كه با عباراتى فصيح و استوار به نگارش درآمده است. اين كتاب پس از مقدمه اى كوتاه درباره زمان ولادت شيخ و علت مهاجرت آنان به ايران و نشأت بهايى در ايران و آثار گرانقدرش, با هجرت خاندان بهايى به ايران آغاز مى شود و به مرگ اين عالم نام آشنا خاتمه مى يابد. اهمّ مطالب اين كتاب عبارت است از:
بهايى بعد از هجرت به ايران و مأوى گزيدن خاندانش در شهر قزوين, همراه پدرش و شيخ منشار به تالار شاهى شاه تهماسب قدم گذارد. شاه كه آثار ذكاوت و استعداد را در جبين او ظاهر يافت به شيخ منشار در تربيت او تأكيد ورزيد. بهايى روزى همراه پدرش رهسپار خانه شيخ منشار شد. او در اين خانه دختر خردسالى را ديد كه به طور شگفت انگيزى ميراث خوار علم سرشار پدرش بود. از آن روز به بعد او براى آموختن و ديدار يار (آن گونه كه از سخن گفتن بهايى با دختر شيخ منشار برمى آيد) به خانه شيخ منشار بيشتر مى رفت.
عشق شورانگيز و تعلق خاطر بهايى به ثامن الحجج, على بن موسى الرضا(ع), بهايى را به سفر طوس و اقامتى يك ساله در آن ديار پاك مى كشاند. او در اين مدت هر روز به خدمت آن امام همام مى رسيد و بر آستان مباركش سرمى ساييد و با علما و بزرگان آن سامان به بحث مى پرداخت و نوآموزان را در راه علم هدايت مى كرد.
مدتى بعد بهايى همراه پدر و مادرش به سرزمين دلباختگان حج سفر مى كند. پدرش بعد از بجا آوردن اعمال حج, هنگام بازگشت به ايران, در بحرين دار فانى را وداع مى كند و بهايى همراه مادرش, آزرده خاطر و غمدار, به ايران برمى گردد.
آنگاه كه شاه عباس با عزل پدر خود از حكومت, بر تخت سلطنت جلوس كرد و آرامشى نسبى در كشور حاكم شد, دانشوران بزرگ دينى از جمله بهايى بيشتر مورد توجه شاه واقع شدند.
پس از انتقال پايتخت به اصفهان در زمان شاه عباس, خواه ناخواه دين پژوهان بزرگى چون بهايى و شيخ منشار براى هجرت به اصفهان با كاروان شاهى همراه شدند.
بهايى در مدرسه خواجو, قرآن را تفسير مى كرد, اما چون به مناسبت از موضوع هاى مختلفى سخن مى گفت, كلاس هاى درسش از شورى دگر برخوردار بود. از اين رو افراد زيادى در محضر او زانوى ادب به زمين مى زدند و دايم بر آن بودند از پرتو وجودش بهره اى يابند. شيخ محمّد كه بعدها به ملاصدرا اشتهار يافت, از جمله آنان بود. ملاصدرا سال ها در مدرسه خواجو خوشه چين خرمن علم و معرفت بهايى بود.
با مصمم شدن شاه بر سفر مشهد, بهايى همراه ملاصدرا با كاروان شاهى به سوى مأمن پاك رضا روانه مى گردد. او در اين سفر از هر فرصتى براى شناساندن ملاصدراى جوان به شاه استفاده كرد و شاه چون او را مستعد كسب مدارج بالا ديد, به شيخ بهايى در پرورش او تأكيد كرد.
مؤلف كتاب, در بخش (شيخ بهايى و اشعار او) اذعان مى دارد كه شيخ براى فرار از اشتغالات روحى و خستگى روزانه به سرايش اشعار مى پرداخته است. آن گاه يك غزل و يك رباعى را از او برمى گزيند و آنگاه درباره مثنوى هايش به شرحى كوتاه مى پردازد. همچنين نويسنده در سه فصل (شيخ و افسانه ها), (روزگار خوش اصفهان) و (شيخ بهايى از ديد تذكره نويسان) به بيان علت رواج افسانه ها درباره بهايى و ديگر بزرگان و زندگانى نسبتاً خوش بهايى در اصفهان و ديدگاه تذكره نويسان در مورد او اشاره مى كند.
بهايى در مدت زندگانى خود آثار معمارى گرانقدرى به جا گذاشت كه هريك از چيره دستى اين استاد زبردست در هنر معمارى حكايت مى كند. از اين رو مؤلف در دو فصل (آثار ماندگار شيخ در اصفهان) و پاورقي: 1 . مجموعه آنچه در صفحات پايانى اين معرفيها آمد گزارشى است اجمالى از كتا


صفحه 10

معرفى هاى گزارشى


كليات
ـ فهرس أحاديث كتب الصدوق
بنياد پژوهشهاى آستان قدس, چاپ اوّل, مشهد, بنياد پژوهشهاى اسلامى, 994ص, وزيرى.
فهرست مجموعه آثار حديثى شيخ صدوق ـ رضوان اللّه عليه ـ است براساس آغاز احاديث. در اين فهرست پانزده عنوان كتاب صدوق كه اكنون موجود هستند, فهرست شده است.
اساس كار جملات آغاز احاديث است. اما گاهى جملاتى از متن احاديث نيز برگرفته شده و در فهرست آمده است; به احتمال اينكه آن بخش چونان حديث مستقلى در منابع ديگر آمده باشد. اين موارد با ستاره مشخص گرديده اند.
اگر پاسخ امام(ع) كوتاه بوده و نيازمند ضميمه سؤال بوده است, سؤال آورده شده و در آغاز نهاده شده است.
اگر امام(ع) از معصوم ديگرى نقل كرده است, ملاك در آغاز سخن معصوم دوم است. پس از جمله حديث, راوى, معصوم(ع) و جلد و صفحه و سطر كتاب ثبت شده است.
ـ مجموعه سازى
ترجمه: اسداللّه آزاد, چاپ اوّل, مشهد, بنياد پژوهشهاى اسلامى, 1376, 460ص, وزيرى.
كتاب براى راهنمايى و كمك به كتابداران, توليدكنندگان, فروشندگان كتاب و مسؤولان و دست اندركاران كتابخانه نگاشته شده است و در آن بطور علمى مواد كتابخانه اى تبيين شده است.
شيوه توليد كتاب و عرضه به بازار, توزيع آن در بازار, انواع ناشران, آگاهى از مواد كتابخانه اى از قبيل كتابشناسى تجارى, منابع نقد و بررسى و نقد آثار, ساختن مجموعه, سانسور و مباحثى از اين دست به بحث و بررسى گذارده شده است.

فقه و اصول
ـ الولاية العامه للمرأة فى الفقه الأسلامى
محمّد طعمه سليمان القضاة, دارالنفائس, عمان, 1418, 215ص, وزيرى.
در اين كتاب ولايت عام به معنى حاكميت, سرپرستى و اداره نظام در ابعاد مختلف قضايى, سياسى و ادارى در مقابل ولايت خاص به معناى, تدبير امور فردى كسى به وسيله كسى ديگر, نهاده شده, و مؤلف كوشيده است تا چگونگى تصدّى زنان بر ولايت عام را از منظر فقيهان و حقوقدانان مسلمان و نيز با توجه به دلايل آنان به بحث نهد.
ابتدا از تعريف ولايت در لغت و اصطلاح سخن رفته است و آنگاه از تقسيم ولايت. نصوص قرآنى و روايى درباره ولايت عام در بحث هاى سوّم و چهارم كتاب گزارش شده, آنگاه مسؤليت هاى زنان و مردان در زندگى و چگونگى توزيع آن از حيات اجتماعى آن دو بحث شده است. تساوى حقوقى زن و مرد فرقهاى تكليفى آن دو بحث هاى ديگر كتاب است.
آنگاه مؤلف به بحث اصلى كتاب يعنى زن و ولايت عام وارد شده است. زن و حكومت, زن و وزارت, زن و داورى, زن و امور حسبه, زن و نمايندگى مجلس, زن و پزشكى و… از جمله بحث هاى كتاب است.
مؤلف بيشتر اقوال و ديدگاه ها را گزارش كرده است و كمتر در پى تحليل و اجتهاد بوده است. با اين همه وى جز در مواردى اندك, تصدّى زنان را در امور اجتماعى و ادارى و سرپرستى نمى پذيرد. كتاب از جهت آشنايى با آرايى متفكران اسلامى در اين زمينه مناسب است.
ـ منهج التوفيق و الترجيح بين مختلف الحديث
عبدالمجيد محمّد اسماعيل السوسوه, چاپ اوّل, عمان, دارالنفائس, 1418, 615ص, وزيرى.
پژوهشى است دقيق درباره چگونگى اختلاف احاديث, و شيوه هاى جمع در احاديث ناهمگون. مؤلف در آغاز به تاريخچه بحث پرداخته است و آنگاه تعارض را دقيقاً توضيح داده و تعارض حديث ها و مفهوم دقيق آن را بازگفته است, و آنگاه شيوه هاى رفع تعارض و جمع بيان احاديث متعارض و مختلف را بتفصيل از ديدگاه مذاهب اهل سنت و زيديه گزارش كرده است. مؤلف نتايج اين بحث را به صورت عينى در فقه و استنباط احكام و ابعاد گوناگون نشان داده است. بحث از نسخ در احاديث و چگونگى آن يكى ديگر از مباحث سودمند كتاب است.
ـ نظريه هاى دولت در فقه شيعه
محسن كديور, چاپ اوّل, تهران, نشر نى, 1376, 224ص, رقعى.
در اين كتاب ديدگاه هاى مختلف در فقه شيعه درباره دولت و چگونگى شكل گيرى آن گزارش شده است. مؤلف ابتدا از تطوّر فقه سياسى در تشيع سخن گفته و آن را در چهار مرحله گزارش كرده است آنگاه حوزه بحث را روشن ساخته و سپس, نظريّه هاى دولت را براساس مبناى مشروعيت سياسى گزارش كرده است. آنگاه نظريه هاى دولت در فقه شيعه را به اجمال به بحث نهاده است. مؤلف بر اين باور است كه فقيهان شيعه را در اين باره نُه گونه ديدگاه بوده است.
1. سلطنت مشروعه 2. ولايت انتصابى عامه فقيهان 3. ولايت انتصابى عامه شوراى مراجع تقليد 4. ولايت انتصابى مطلقه فقيهان 5. دولت مشروطه 6. خلافت مردم با نظارت مرجعيت 7. ولايت انتخابى مقيدة فقيه 8. دولت انتخابى اسلامى 9. وكالت مالكان شخصى مشاع.
اين مجموعه اوّلين مجلد از سلسله نگاشته هايى است كه مؤلف به آهنگ تبيين انديشه سياسى در اسلام تدوين مى كند.
ـ الموجز فى أصول الفقه
جعفر سبحانى, چاپ اوّل, قم, مديريت حوزه علميه قم, 1418, 282«260ص, وزيرى.
مؤلف كه از محققان, فقيهان و اصوليان سختكوش اين روزگارند, اين كتاب را به گونه اى فشرده, دقيق, روان و سهل الوصول براى تدريس در حوزه هاى علوم اسلامى تدوين كرده است. مؤلف در اين مجلد مباحث اصول را در بخش الفاظ و ادلّه عقليه عرضه كرده است. در مقدمه اوّلين جزء به تعريف علم اصول و موضوع و مسائل آن, تقسيم مباحث, اقسام وضع, حقيقت و مجاز, اصول لفظيه, اشتراك و ترادف و حقيقت شرعيه, صحيح و اعم و مشتق پرداخته و در مقاصد ديگر آن, از اوامر, نواهى, مفاهيم, عموم و خصوص, مطلق و مقيّد و در دومين جزء از قطع و احكام آن, ظنّ معتبر (كتاب, شهرت فتوائيه, خبر واحد, اجماع, قول لغوى, عرف و سيره, عقل) و ظنون غير معتبره (قياس, استحسان, مصالح مرسله, سدّ ذرايع, حيل شرعيه, قول صحابى و اجماع اهل مدينه), اصالة البرائة, اصالة التخيير, اصالة الاحتياط, استصحاب, تعارض ادله شرعيه (تعادل و تراجيح), اجتهاد و تقليد (و مسأله دخالت عنصر زمان و مكان در اجتهاد) با قلمى شيوا و بيانى زيبا با اشاره به ادلّه اقوال و منابع شيعى و سنّى و تطبيقات با فروع فقهى و قول مشهور بين متأخرين بحث شده است.
ـ العناوين ج2
مير عبدالفتاح حسينى مراغى, چاپ اوّل, قم, مؤسسه انتشارات اسلامى, 1418, 796ص, وزيرى.
عناوين از كتاب هاى مهم فقهى است كه به تصحيح و تبيين قواعد فقهى پرداخته است, در اين مجلد 67 هفت قاعده فقهى به بحث و بررسى نهاده شده است, كه عناوين برخى از آنها چنين است (اصالة الصحه فى العقود), (اصالة الصحه فى الأيقاعات) (العقود تابعة للقصود), (اصالة اللزوم فى العقد و الأيقاعات) (قاعده المعاملة السفيه) و…
مؤسسه انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم كتاب را براساس دو نسخه خطى و دو نسخه چاپى سنگى آن مقابله و تصحيح, منابع و مصادر احاديث و اقوال را تخريج كرده, در پانوشت ها ياد كرده اند.
ـ تعليقة النابغة البحرانى
سيد عدنان الغريفى البحرانى, چاپ اوّل, مشهد, دار حفظ التراث البحرانى, 1418, 247ص, رقعى.
كتاب تعليقه مرحوم سيد عدنان غريفى بحرانى معروف به نابغه بر كتاب عروةالوثقى سيد كاظم يزدى است. در آغاز كتاب شرح حال كوتاه مؤلف توسط مصحّح آورده شده است و آنگاه از آغاز كتاب اجتهاد تا پايان خمس طبق شماره مسأله در دو ستون رأى سيد كاظم يزدى و تعليقه مرحوم غريفى آورده شده است.
ـ مدخل الى فلسفة الفقه
مهدى مهريزى, چاپ اوّل, قم, الأعراف للنشر, 112ص, رقعى.
كتاب داراى دو بخش است كه در بخش نخست با عنوان آشنايى با فلسفه فقه, به تفسير اين عنوان, رابطه آن با ديگر علوم شيوه و مسائل آن بررسى شده است و در بخش دوم با عنوان فقه و زمان مباحث زمان و فقه و نظريه هايى را كه در اين باره ارائه شده است, مورد بحث و بررسى قرار گرفته است.
ـ مناهج التجديد
عبدالجبار رفاعى, چاپ اوّل, قم, الأعراف للنشر, 1418, 127ص, رقعى.
كتاب در بر گيرنده چهار مصاحبه با محمد مهدى شمس الدين, جابر العلوانى, عبدالحميد ابوسليمان و جمال الدين عطيّه درباره اجتهاد و راه هاى تجديد شيوه استنباط است و بحث هايى چون شناخت اسلامى, اصلاح روش تفكر اسلامى و نوسازى اصول فقه از جمله مباحث مورد گفتگو در اين مصاحبه هاست.
ـ انگليسى براى دانش جويان حقوق بين الملل
فرهاد مشفقى, چاپ اوّل, تهران, سمت, 1376, 208ص, وزيرى.
كتاب براى دانشجويان رشته حقوق بين الملل در مقطع كارشناسى ارشد به عنوان منبع اصلى درس زبان تخصّصى به ارزش دو واحد تدوين شده است و در آن طى بيست فصل مباحث كلى حقوق بين المللى مطرح شده است.
وجود تمرين هاى مختلف در پايان هر فصل دانشجو را در دست يابى به مقدار توانايى خود كمك مى كند.
ـ ميراث فقهى(1) غنا, موسيقى
به كوشش رضا مختارى ـ محسن صادقى, چاپ اوّل, قم, مرصاد, 1376, 884ص, وزيرى.
طرح احياء ميراث فقهى پيشتر در شماره سوم همين مجلّه به اجمال و اختصار چاپ شد (آينه پژوهش, شماره3, مهر و آبان 1369, ص54 ـ 55).
اينك اوّلين شماره ميراث فقهى كه اختصاص به مبحث غنا و موسيقى دارد به بازار عرضه شده است. اوّلين شماره ميراث فقهى يعنى غنا, موسيقى شامل 2500 صفحه و در سه جلد عرضه خواهد شد كه اينك جلد اول و دوم آن منتشر شده و جلد سوم هم إن شاءالله بزودى منتشر خواهد شد. نقد و بررسى اين مجموعه جهت تدوين شماره هاى بعدى, براى دست اندركاران آن بسيار مغتنم خواهد بود. فلسفه و كلام
ـ معراج
ملا محسن فيض كاشانى, ترجمه مهدى آيت اللّه زاده نائينى, چاپ اوّل, قم, ام ابيها, 1376, 52ص, رقعى.
در اين اثر كه ترجمه يكى از آثار ارزشمند فقيه و دانشور نامى ملا محسن فيض كاشانى(ره) است, به نحو موجز مسأله معراج نبى مكرم از نقطه آغاز حركت و سير تا پايان آن يعنى خانه (ام هانى), به صورت گويا و بدون غبار نمايانده شده است. برخى عناوين عبارتند از: ريشه قرآنى معراج; تاريخ سير آسمانى; معراج سير جسمانى; محل عروج و…. مطالعه اين اثر براى كسانى كه بخواهند بطور اجمالى با موضوع معراج آشنا شوند, مفيد است و كارامد.
ـ شرح نهاية الحكمه
محمّد تقى مصباح, چاپ اوّل, قم, انتشارات مؤسسه آموزش و پژوهش امام خمينى, 1368, 360«351ص.
حضرت آيت اللّه مصباح يزدى بارهاى بار نهاية الحكمه را تدريس كرده اند. آنچه اكنون نشر يافته است بازنگرى و بازنگارى شده دو دوره اخير درس هاى ايشان است, كه آقاى عبدالرسول عبوديت آنها را درهم آميخته و با تبويب و تنظيم, و افزودن توضيحات لازم و درآوردن آن از حالت گفتارى, تدوين كرده است. شيوه استاد تقرير و تحرير محتوى كتاب و در موارد لازم بررسى و نقد محتواى آن است. آقاى عبوديت در ضمن مقدمه اى چگونگى تنظيم و تدوين كتاب را گزارش كرده اند.
ـ تاريخ علم الكلام فى الأسلام
شيخ الأسلام فضل اللّه زنجانى, چاپ اوّل, مشهد, بنياد پژوهشهاى آستان قدس رضوى, 1417, 454ص, وزيرى.
اين كتاب نگاهى است گذرا به دانش كلام و چگونگى شكل گيرى جريان هاى كلامى. در فصل اوّل از فرهنگ و عقايد جاهلى در دوره ظهور سخن رفته است و در فصل دوم از شكل گيرى تدريجى دانش كلام. فصل سوّم ويژه بحث از فرقه هاى اسلامى است مانند, شيعه, معتزله, اشاعره و…. و در فصل چهارم از امامت به عنوان كهن ترين بحث كلامى بحث شده است. مباحث كلامى مرتبط با قرآن در فصل پنجم آمده است و در فصل ششم برخى از مناظرات كلامى گزارش شده است. جريان هاى مؤثر در وضع و جعل حديث و چگونگى انتقال علوم فلسفى به جهان اسلام فصل هاى پايانى كتاب را تشكيل مى دهند. (بنياد) ياد شده افزون بر مقدمه درباره مؤلف, متن كتاب را تحقيق كرده و منابع نقل ها و آراى متن كتاب را نشان داده اند.
ـ بحوث فى الملل و النحل
جعفر سبحانى, چاپ اوّل, قم, مؤسسه الأمام الصادق(ع), 1376, 452ص, وزيرى.
اين كتاب در ادامه پژوهش هاى مؤلف درباره فرق و مذاهب به بحث از اسماعيليه و فرقه هاى ديگر كه به نوعى مرتبط با اسماعيليه هستند, پرداخته است. كتاب در هجده فصل سامان يافته است. خطوط كلى عقايد اسماعيليان, اسماعيليان از نگاه فرهنگ هاى فرقه شناسى, حركت هاى باطنى در عصر امام صادق(ع), عبداللّه بن ميمون قداح اسماعيلى يا اثنى عشرى؟! پيشوايان ناپيدا, پيشوايان آشكار, پيشوايان اسماعيلى, نزاريه و آغاخانيه, خاندان آغاخان, اصول پنجگانه اسماعيليان, تبار اسماعيليان, ديدگاه تأويلى اسماعيليان, چهره هاى اسماعيليان, قرامطه, دروز فطحيه, واقفيه و نصيريه عناوين فصل هاى اين كتاب است. مطالب كتاب درباره فرقه هاى ياد شده بر پايه منابع و مصادر فكرى كهن و دست اوّل اين فرق ـ بدون تأثيرپذيرى از آنچه در كتاب هاى ملل و نحل آمده است ـ عرضه شده است.
ـ مدخل الى علم الكلام الجديد
محمّد مجتهد شبسترى, چاپ اوّل, قم, الأعراف للنشر, 1318, 112ص, وزيرى.
كتاب شامل يك سخنرانى و يك گفتگو درباره كلام جديد با محمّد مجتهد شبسترى است. مؤلف كوشيده است در پاسخ سؤال گزارشگر ضمن تبيين مفهوم كلام جديد مباحث مطرح در اين باره را تبيين كند.
ـ عقل و عشق
على بن محمّد تركه ـ مصحح جودى اكرمى, چاپ اوّل, تهران, اهل قلم, 1375, 218ص, وزيرى.
كتاب عقل و عشق و يا مناظرات, در پى بيان جايگاه عقل و عشق است كه به طريق داستان و مناظره بين آن دو تقرير شده است. مصحح آن را بر پايه ده نسخه تصحيح كرده است.قالب روايى و سبك رمزى كتاب از جمله ويژگى هاى اين كتاب در حوزه عرفان اسلامى است.
ـ پايه شناسى دين
محمّد على كوشا, چاپ اوّل, قم, پارسايان, 1376, 248ص, وزيرى.
كتاب يك دوره اصول عقائد سنتى با روش جديد است و به عنوان كتاب درسى براى طلاب مبتدى تنظيم شده است و مؤلف خود, آن را بارها تدريس كرده است. كتاب داراى پنج محور اصلى اصول دين است. و در آن از شيوه استدلال منطقى ارسطويى و نيز استدلال به روايات و آيات, بهره گرفته شده است. قرآن و حديث
ـ زبان قرآن
مقصود فراستخواه, چاپ اوّل, تهران, انتشارات علمى فرهنگى, 1376, 320ص, رقعى.
در اين كتاب و در ضمن چهارده فصل, ويژگى هاى زبانى و اعجاز بيانى قرآن كريم به بحث نهاده شده است. فلسفه هاى زبانى و زبان دين اعجاز بيانى در گزارش تاريخى, عنصر آهنگ و زيبايى در زبان اين آواشناسى زبان قرآن, هماهنگى آيات و پايان بندها, برخى كتاب هاى زيبايى ديگر در بافت زبان قرآن مانند: قياس, طباق, تناسب. هنر تصوير در زبان قرآن, مانند حس آميزى, خيال انگيزى, صحنه نمايى و… زبان بى نهايت خرد, سخته و سنجيده قرآن, جانشينى ناپذيرى و بى بديلى واژگان قرآن, مجاز, كنايه, استعاره بان قرآن… از جمله عناوين كتاب است.
ـ العلم والحكمه فى الكتاب والسنه
محمّد محمّدى رى شهرى, چاپ اوّل, قم, مؤسسه فرهنگى دارالحديث, 1376, 526ص, وزيرى.
مجموعه اى است ارجمند درباره (علم) و (حكمت) در قرآن و سنت.
كتاب در هفت بخش تدوين يافته است: بخش اوّل داراى چهار فصل است, حقيقت علم, فضيلت دانش, آثار علم, اقسام علوم. و بخش دوم مشتمل بر هفت فصل است, معناى حكمت فضل حكمت, آثار حكمت و ويژگى هاى حكما. بخش سوّم كه عهده دار تبيين مبادى علم و حكمت است, در چهار فصل سامان يافته است. در بخش چهارم از موانع دانش حكمت سخن رفته است, و در بخش پنجم از فراگيرى و تعلّم با فصل هايى چون لزوم و وجوب تعلّم, فضيلت تعلم, آداب تعلّم, آداب سؤال و احكام تعلّم, بخش ششم ويژه فرادهى و تعليم است و در بخش هفت آيات و روايات مرتبط با عالمان ويژگى هاى آنان و حقوق عالم, معلم و متعلّم گزارش شده است. تمام آنچه آمد براساس آيات و روايات است با استناد به منابع كهن فريقين.
ـ البيان فى تفسير القرآن
سيّد ابوالقاسم خويى, چاپ سوّم, قم, دارالثقلين, 1418, 578ص, وزيرى.
(البيان فى تفسير القران) به خامه فقيه بزرگ و مرجع عاليقدر تشيع حضرت آيت اللّه العظمى خويى ـ رضوان اللّه عليه ـ عملاً كتابى است در علوم قرآن. آن بزرگوار كه آهنگ نگارش تفسيرى داشته است; اين مجلد را چونان مقدمه اى بر تفسير در برخى موضوعات علوم قرآنى پرداخته است و از آيات قرآن فقط به تفسير سوره حمد توفيق يافت و متأسفانه اين اثرى عظيم متوقف شد.
اين چاپ حروف چينى تازه اى است, با تطبيق ارجاعات با مصادر و گاهى افزودن مرجع و يا روزآمدسازى آن.
ـ ابن عدى و منهجه فى كتاب الكامل
زهير عثمان على نور, چاپ اوّل, مكتبة الرشد, 1418, 392«398ص, وزيرى.
(الكامل فى ضعفاء الرجال) عبداللّه بن عدى جرجانى, بزرگ ترين و پرمايه ترين اثر رجالى اهل سنت در شناخت راويان ضعيف است. اين كتاب در دو مجلد گزارشى است تفصيلى و تحقيقى از روزگار ابن عدى, وضع سياسى, فرهنگى و عقيدتى آن روزگاران. زندگانى و آثار ابن عدى و روش شناسى ابن عدى از گزارش ضعفاء. مؤلف در بخش مرتبط با كتاب بتفصيل كتاب را شناسانده است. از چگونگى نسخه هاى كتاب سخن گفته, و جايگاه آن را در منظر عالمان اين فن و در ميان كتاب هاى ديگر برنموده است. تأثير (الكامل) را بر ديگر آثار و مؤلفات درباره موضوعات برنموده, و منابع و مصادر ابن عدى را در اين كتاب نشان داده است.
ـ كتاب الموضوعات من الأحاديث المرفوعات
ابن جوزى تحقيق: نورالدين بوياجيلار, چاپ اوّل, رياض, مكتبة اضواء السلف, 1418, وزيرى.
بحث و بررسى از احاديث موضوعه در ميان محدثان اهل سنت پيشينه كهنى دارد. در ميان آثار مختلف مرتبط با اين موضوع اثر ابن جوزى از برجستگى ويژه اى برخوردار است. كار ابن جوزى مورد نقد عالمان پس از وى قرار گرفته و به نگاهى دقيق تر و از منظر حديث شناسى شيعى نيز داراى اشكال هاى فراوانى است. با اين همه اثرى است سودمند و كارآمد, كه تاكنون بارها و به گونه هاى مختلف چاپ و نشر شده بود.
آنچه اكنون پيش رو داريم, چاپى است منقح, تحقيقى كه براساس چهار نسخه مقابله و تصحيح شده است و افزون بر منبع يابى احاديث, داورى هاى ابن جوزى با بسيارى ديگر از محدثان كه در اين باره قلم زده اند سنجيده شده است. محقق مقدمه اى دارد درازدامن درباره موضوع كتاب, كتاب و آثار پيشين و كتاب هايى كه از وى تأثير پذيرفته اند.
جلد چهارم كتاب ويژه فهرست هاست.
ـ اعجاز بيانى قرآنى
عايشه بنت الشاطى ـ حسين صابرى, چاپ اوّل, تهران, شركت انتشارات علمى و فرهنگى, 1376, 633ص, وزيرى.
اين كتاب, يكى از نيكوترين آثار قرآن شناسانه است, بنت الشاطى از پيروان و بلكه پيشروان مكتب ادبى در تفسير قرآن در مصر است كه آثار ارجمند و هوشمندانه اى در اين زمينه دارد. او در اين كتاب از معجزه, وجوه اعجاز, حروف مقطعه, واژه گزينى هاى مانند ناپذير در قرآن و شيوه بديع منحصر بفرد آن سخن گفته است و در بخش دوم مسائل نافع بن ازرق را با تحقيق و تصحيح گزارش كرده. ترجمه آقاى صابرى از كتاب خانم بنت الشاطى ترجمه اى است روان و خواندنى.
ـ اثر القراآت فى الفقه الأسلامى
صبرى عبد الرّئوف محمّد عبدالقوى, رياض, اضواء السلف, 1418, 427ص, وزيرى.
مؤلف در اين كتاب كوشيده است چگونگى شكل گيرى قرائت هاى مختلف را بازگويد و آنگاه تأثير قرائت هاى مختلف را در برخى از آيات مرتبط با احكام نشان دهد. در باب اوّل از چگونگى نقل قرائت ها سخن گفته است و در ادامه آن از توقيفى بودن قرائت ها بحث كرده است, چگونگى تكوين و تدوين قرائت هاى هفتگانه يكى ديگر از بحث هاى اين باب است. آنگاه مؤلف از شرح حال قاريان سخن گفته است و در نهايت تأثير نمونه هاى عينى قرائت هاى مختلفى را كه وى آنها را متواتر مى پندارد, گزارش كرده است. در باب دوم از تأثير قرائت هاى شاذ در استنباط احكام بحث كرده است, و در همين باب موضع فقيهان چهارگانه را در استدلال به قرائت هاى شاذ برنموده است, و آنگاه اين نكته را به ميان نهاده است كه آيا مى توان قرائت هاى شاذ را در نماز به كار گرفت يا نه؟!
گو اينكه تواتر قرائت پايه استوارى ندارد, و بحث قرائت هاى مختلف و چگونگى آنها به گونه اى تحليلى ـ و نه گزارشى ـ هنوز برجاى مانده است, امّا اين بحث بدان جهت كه حالت ميدانى دارد و به گونه مورد عناوين بحث شده است, سودمند است.
ـ اختلاف المفسّرين أسبابه و آثاره
مسعود بن عبداللّه الفنسيان, چاپ اوّل, رياض, دار شبيليا, 1418, 399ص, وزيرى.
مفسّران غالباً آيات قرآن را گونه گون تفسير كرده اند. اين تفسيرها گاه هيچ گونه تعارضى با هم ندارند, امّا گاه يكسر با يكديگر در تضاد هستند. اين گونه گونى آرا از كجا سرچشمه مى گيرد؟ مؤلف كوشيده است در حدّ توان به اين سؤال پاسخ گويد. او ابتدا به اجمال از چگونگى شكل گيرى تفسير ياد كرده است, و آنگاه اسباب و زمينه هاى اختلاف در تفسير را برشمرده و به گونه موردى موارد آن را تحليل كرده است و اثر اين اختلاف را در مباحث عقيدتى, و فقهى نشان داده است.
ـ احاديث ام المؤمنين عائشه
سيد مرتضى عسكرى, چاپ اوّل, المجمع العلمى الأسلامى, 1418, 462ص, وزيرى.
مؤلف در اين كتاب به تجزيه و تحليل روايات ام المؤمنين عايشه پرداخته است. نخست چند بحث مقدماتى از قبيل سرگذشت حديث, نظريه عدالت همه صحابه, و فراوانى روايت عايشه را بحث مى كند. آنگاه روايت هايى را كه از طريق او نقل شده است, به بحث مى كشد, سپس به رواياتى كه وى و ديگران از پيامبر(ص) نقل كرده اند, مى پردازد. در ادامه رواياتى كه به دروغ به عايشه نسبت داده شده مى آورد. اقدام عايشه به تصفيه روايات منقول از پيامبر, و برخورد مستشرقان و بهره گيرى آنان از روايات عايشه بحث پايانى كتاب است.
ـ شرح حكم نهج البلاغه
شيخ عباس قمى, چاپ اوّل, تهران, بنياد نهج البلاغه, 1417, 311ص, رقعى.
مؤلف محترم ضمن ترتيب حكمت هاى نهج البلاغه براساس حروف الفباء بر هر كدام از آن ها را شرحى كوتاه نگاشته است. تبيين لغات مشكل, توضيح مراد از حكمت و آوردن نمونه هايى از اشعار براى تبيين مفهوم حكمت از جمله كارهايى است كه مؤلف محترم در اين كتاب انجام داده است.
ـ كتابنامه بزرگ قرآن كريم
محمّد حسن بكايى, چاپ اوّل, تهران, قبله, دانشگاه امام صادق(ع), 1376, 481«786, وزيرى.
مجلدات ششم و هفتم از طرح عظيم (كتابنامه بزرگ قرآن كريم) است كه با ادامه گزارش حرف (ت) است تا پايان آن, كه با تفسيرهاى مرتبط با سوره (ق) آغاز مى شود. و در پايان فهرست موضوعى مجلدات چهارگانه 4ـ7 قرار گرفته است; يعنى فهرست موضوعى كتاب هاى حرف (ت) از اين فهرست و چگونگى آن پيشتر سخن گفته ايم. تاريخ و شرح حال
ـ تاريخ كربلا
عبدالجواد كليددار, چاپ اوّل, قم, منشورات الشريف الرضى, 300ص, وزيرى.
گزارشى است تاريخى از كربلا و حائر اباعبداللّه الحسين(ع) . حائر در لغت و تاريخ, در فقه و حديث, حائر و وجه تسميه آن و سير تاريخى آن. كتاب در دو باب تدوين شده است: در باب اوّل از حائر و مفهوم دقيق آن در تاريخ و لغت بحث شده و در باب دوم از جايگاه آن در ميان مردم, و سير تاريخى آن سخن به ميان آمده است.
ـ فاطمه زهرا(ع)
علامه امينى, چاپ اوّل, تهران, انتشارات استقلال, 1376, 712ص, وزيرى.
علامه امينى در يكى از سفرهاى خود در تهران در پنج جلسه درباره مناقب فاطمه اطهر(ع) سخن مى گويند. كه آن سخنرانى ها به سال 1362 نشر يافته است. اكنون فرزند محقق, علامه امينى آقاى محمّد امينى نجفى متن تقريرات علامه را با دست نوشت ها مقابله كرده, و اقوال و روايات را منبع يابى كرده و با مقدمه اى در شرح حال علامه منتشر كرده است. تعليقات پايانى كتاب در تنقيح, تكميل و تكثير منابع بحث هاى علامه حجم عظيمى از كتاب را در بر گرفته است. در اين تعليقات بتفصيل روايات آيه تطهير گزارش شده اند و برخى از مطالب مرتبط با متن توضيح داده شده است. كتاب (فاطمه زهرا(س)) اثرى است ارجمند و تحقيقات و تعليقات محقق بر سودمندى آن افزوده است.
ـ فى رحاب اهل البيت(ع)
سيّد محمّدحسين فضل اللّه, قم, مؤسسه بهمن, 1418, 408ص, وزيرى.
مجموعه اى است از سخنرانى هاى علامه سيّد محمّد حسين فضل اللّه درباره پيامبر(ص) على(ع) فاطمه زهرا(س), امام حسين(ع) و حادثه كربلا. فضل اللّه به مسائل اسلامى و حوادث تاريخى نگاهى تحليل گرانه و هوشمندانه دارد. او مى كوشد با بازنگرى و تحليل استوار از حوادث از گذشته ها براى تجهيز در برابر حوادث آينده و يافتن موضع استوار در مقابل حوادث جارى بهره گيرد. مؤلف در اين مجموعه از روش اسلامى در بررسى تاريخ, نقد گزارش هاى مورخان در حادثه بعثت, چگونگى بررسى سيره امامان(ع), درس هاى آموزنده, از سيره رسول اللّه(ص) در مدينه, على(ع) و موضع او درباره خلافت, تحليلى از وصيت امام(ع) در آستانه شهادت, زندگانى حضرت زهرا(س), ستم ها, رنج هايى كه بر فاطمه اطهر(س) روا شده است و… كربلا و چگونگى بهره گيرى از حادثه كربلا و… سخن گفته است. فى رحاب اهل البيت(ع) كتابى است آموزنده و خواندنى.
ـ هكذا عرفتهم ج7
جعفر خليلى, چاپ اوّل, قم, منشورات الرضى, 1418, 224ص, وزيرى.
(هكذا عرفتهم) شيوه اى است نو, گيرا در شرح حالنگارى. از اين كتاب و چگونگى آن پيشتر سخن گفته ايم (آينه پژوهش, 13 و14, ص124) اكنون جلد هفتم آن مجموعه مشتمل بر هفت شرح حال به سبك و سياق مجلدات پيشين نشر مى يابد.
ـ مقتل الحسين
موفق بن احمد مكى خوارزمى, چاپ اوّل, قم, دار انوار الهدى, 1418, 670ص, وزيرى.
مقتل الحسين, از جمله مقاتل مشهور, سودمند, مستند و مورد توجه مورخان مسلمان است. مؤلف در فصل هايى از فضايل رسول اللّه(ص), حضرت خديجه, فاطمه بنت اسد(س), على(ع), فاطمه زهرا(س), حسين(ع) سخن گفته است و آنگاه احاديث رسول اللّه(ص) را درباره امام حسين(ع) گزارش كرده و سپس جريان قيام اباعبداللّه الحسين(ع) را از آغاز تا فرجام بيان كرده است. فصل پايانى كتاب ويژه قيام مختار است. اين چاپ براساس تحقيق علامه شيخ محمّد سماوى تصحيح و حروفچينى مجدد شده است; كه چاپى است منقح و خوب.
ـ بلوغ الامانى فى حياة الفقيه الكبير الايروانى
سيّد محمّد تقى حشمت الواعظين طباطبائى قمى, چاپ دوم, قم, مدرسه علميّه ايروانى, 1418ق,530ص, وزيرى.
مرحوم آيت اللّه ميرزا على آقا ايروانى ـ قدس سره الشريف ـ يكى از مفاخر فقهاى شيعه و استاد بسيارى از مراجع تقليد متأخر است, كه شرح زندگى ايشان تاكنون در كتابى مستقل نيامده بود. مؤلف محترم در اين كتاب, ابتدا به شرح تاريخ و جغرافى ايروان و ارمنستان پرداخته, و پس از آن به توضيح زندگى, تاليفات, شاگردان و بازماندگان آن فقيد پرداخته است.
گسترده ترين بخش كتاب, فصل شاگردان معظم له است كه در ميان آنان به نام كسانى مانند آيات عظام: خويى, ميلانى, نجفى مرعشى, علامه امينى, علامه طباطبائى, سيّد مرتضى فيروزآبادى, سيّد نصراللّه مستنبط, سيّد محمّد جواد تبريزى, ميرزا على غروى عليارى, سيّد احمد مستنبط و شيخ محمّد طاهر آل راضى برمى خوريم, كه مؤلف به شرح اجمالى زندگى آنان پرداخته است.
در فصلى ديگر به شرح زندگى فاضل ايروانى و شاگردان او (چون: شيخ هادى تهرانى, شيخ محمّد حرزالدين, سيّد ابوالحسن انگجى, سيّد عبدالحسين لارى, ميرزا ابوالقاسم اردوبادى) و در ادامه از رجال علمى و مردان نامى ايروان سخن به ميان آمده است.
خاندان ايشان در كتابى ديگر به نام (خاندان ايروانى), پيش از اين نوشتار به چاپ رسيده بود.
ـ المساجد الأثريه فى المدينه المنوره
محمّد الياس عبدالمغنى, مطابع الرشيد, مدينه منوره, 1418, 279ص, وزيرى.
در اين كتاب سى و شش مسجد از مساجد مدينه منوره كه پيشينه اى كهن دارند شناسايى و چگونگى سير تاريخى بناى آنها گزارش شده است. مؤلف در ضمن بحث از مساجد موقعيت جغرافيايى, جايگاه آن در نصوص راويان سير تاريخى تطوّر بناى آنها, نام ها و اوصاف آن و نيز وضع كنونى آنها را گزارش كرده است. مسجد النبى, مسجد قبا, مسجد الأجابه, مسجد بنى أنيف, مسجد بنى حرام, مساجد سبعه, فضيخ, مشربه اُم ابراهيم و… از جمله مساجدى هستند كه در اين كتاب معرفى شده اند.
ـ سيره و سخن پيشوايان
محمد على كوشا, چاپ اوّل, قم, پارسايان, 1376, 382ص, وزيرى.
كتاب در بر دارنده شرح زندگى چهارده معصوم(ع) است و از هر كدام از معصومان چهل حديث اخلاقى ـ اجتماعى نقل و ترجمه شده است. در بعضى موارد معصوم(ع) تنها راوى حديث بوده است; از جمله در مورد حضرت فاطمه(س) و در مواردى معصوم(ع) خود گوينده حديث بوده است.
مؤلف و ناشر گويا كتاب را براى بهره گيرى در مراكز آموزشى نهادها و ارگانهاى دولتى تدوين كرده اند, ولى به نظر مى رسد كتاب در اين حدّ نباشد.
ـ زندگى امام جواد(ع)
احمد صادقى اردستانى, چاپ اوّل, قم, مؤسسه فرهنگى انتشاراتى نقش, 1376, 255ص, رقعى.
نويسنده در چهارده فصل زندگى امام جواد(ع) را بحث و بررسى كرده است. عناوينى از قبيل: سقوط بنى اميّه و ظهور بنى عباس, ولادت پربركت, امامت در كودكى, دوران امامت, تربيت شاگردان, شهادت و كتاب نامه امام جواد(ع) از جمله مطالب كتاب است.
كتاب براى مطالعه در سطح همگانى مناسب است. ادبيات
ـ از جامِ شيخ جام
على فاضل, چاپ اوّل, تهران, انتشارات سخن, 1376, 323ص, رقعى.
اين كتاب گزيده اى است از آثار عارف بلند آوازه خراسانى احمد جام نامقى. مؤلف كه از اديبان و محققان ارجمند و باريك بين خراسانى است, ساليانى دراز با انديشه و آثار و نگاشته هاى شيخ جام دمساز بوده و هست. تصحيح هاى دقيق و عالمانه وى از آثار شيخ جام و نگاشته پژوهشگرانه وى از احوال و آثار شيخ جام نشان تأمل ها و باريك بينى هاى آن بزرگوار در آثار شيخ جام است.
از اين رو مى توان گفت اين گزيده حاوى برترين تراوش هاى فكرى در آثار شيخ احمد جام است كه با بصيرت و دقت گرد آمده, و براساس آگاهى هاى گسترده اى از فرهنگ اسلامى توضيح و تبيين شده است.
مؤلف ابتدا از شيخ احمد جام و آثار وى و ويژگى هاى زبانى آثار او سخن گفته است, آنگاه گزيده هايى از آثار وى را در بيست فصل گزارش كرده و در پايان قسمت هاى مجمل و لازم التوضيح متن ها را با دقت تمام توضيح داده است.
(از جام شيخ جام) چونان جرعه اى است گوارا دوستان ادب پارسى را.
ـ ماه در محاق (مجموعه شعر)
محمّد عابد, چاپ اوّل, تهران, سروش, 1377, 222ص, وزيرى.
استاد محمّد عابد از آن دست شاعران معاصر است كه به زبان فارسى و آذرى شعر و بويژه مديحه و مرثيه سروده است. در آثار عابد, مرزى كه در نقد و نظريه ادبى معاصر ميان شعر و (مرثيه و نوحه) فاصله انداخته بود, فرو مى ريزد. شعر عابد افزون بر اينكه برخاسته از حميّتى دينى و ارادتى قلبى به ائمه معصومين(ع) است, از معارف الهى و اندوخته هاى تاريخى خالى نيست و با اين همه جوهره شعرى را از دست نداده و زيبا و جاودانه است. ماه در محاق نخستين دفتر از اشعار اين شاعر مرثيه پرداز است كه بخش اعظم آن با واقعه كربلا و آن حماسه سرخ پيوند دارد. خواننده اين دفتر شعر بى شك لحظاتى به طبع اشك خيز شاعر آفرين خواهد گفت.
ـ لطايف الأمثال و طرايف الأقوال
رشيدالدين وطواط, چاپ اوّل, تهران, اهل قلم, 1376, 288ص, وزيرى.
كتاب مَثَل هاى عربى رايج در زبان فارسى را براساس حروف الفبا در بيست و هشت باب تنظيم كرده است. مؤلف آن را براى خوارزمشاه تدوين كرده است. نويسنده ضمن ترجمه, ريشه پيدايش آن را تبيين و مورد كاربرد آن را نشان داده است. مصحّح محترم با نگارش مقدمه اى در باب مَثَل, ارزش كتاب, شرح حال كوتاه مؤلف و معرفى منابع تحقيق درباره وى به كتاب غنا بخشيده است. فهرست هاى راهگشا و تعليقات علمى خانم دانش آموز كتاب را سودمند ساخته است.
ـ جلوه هاى بلاغت در نهج البلاغه
دكتر محمّد خاقانى, چاپ اوّل, تهران, بنياد نهج البلاغه, 1376, 391ص, وزيرى.
نويسنده در دو بخش كوشيده است تا مباحث مربوط به علم بيان و علم بديع را در كلام على(ع) در نهج البلاغه نشان دهد. مؤلف نخست بحثى بلاغى را طرح كرده و توضيح مى دهد و آنگاه كاربرد آن را در كلام آن حضرت برمى نمايد. كتاب براى پژوهشگران ادبيات مفيد و آموزنده است.
ـ آئينه روزگار
به اهتمام مريم مارشال پيرغيبى, چاپ اوّل, نشر ديدار, 1375, 263ص, رقعى.
كتاب برگزيده اشعار خانم پروين مارشال پيرغيبى است كه از شعرا و فرهنگ دوستان شيراز و صاحب امتياز روزنامه ستاره جنوب بود.
اشعار پروين مضامين فرهنگى, تربيتى و اجتماعى دارد و توسط دخترش كه وى نيز شاعر است گزينش و نشر يافته است. مجموعه ها
ـ ياد بهار
على محمّد حق شناس, چاپ اوّل, تهران, آگه, 1376, 702ص, وزيرى.
مجموعه اى است از مقالات علمى و پژوهشى براى بزرگداشتِ مهرداد بهار, در پنج بخش. در بخش اوّل مقاله هايى آمده است در شرح حال افكار و شخصيت بهار. عناوين بخش هاى ديگر بدين قرار است: فرهنگ و زبان هاى باستانى, تاريخ, ادبيات, زبان شناسى همگانى و گويش ها, بزرگمردى چون بهار, فتوت نامه سپاهگران, رياضت صوفيانه و آيين قربانى, درباره زبان خوارزمى, خدا, مرگ و رستاخيز در شاهنامه فردوسى, ملاحظاتى در (لغت فرس).
ـ سخنواره
ايرج افشار, چاپ اوّل, تهران, انتشارات توس, 1376, 945ص, وزيرى.
مجموعه اى است از پنجاه وشش گفتار به ياد دكتر پرويز ناتل خانلرى. كتاب در چهار بخش سامان يافته است, سه بخش ويژه مقالات فارسى و بخش چهارم مقالات به زبان هاى ديگر.
عناوين بخش هاى سه گانه فارسى از اين قرار است 1. زبان فارسى و زبانشناسى با نُه مقاله 2. ادبيات فارسى با چهارده مقاله 3. تاريخ و فرهنگ با بيست مقاله. عناوين برخى از مقالات چنين است:
زبانشناسى نوين در زبان فارسى, پاسداران زبان فارسى, يكى از ويژگى هاى گويش شيرازى, خواجوى كرمانى و نفوذ وى در اشعار حافظ, مأخذ بعضى قصص مولوى, روانشناسى اجتماعى شعر فارسى, پيشينه پزشكى در ايران, خاكجاى سعدى و حافظ, چند مأخذ در تاريخ كتابدارى ايران, مسكويه و تجارت الأمم و….
سخنواره مجموعه اى است پژوهشى, سودمند و خواندنى.

سياسى
ـ آمريكا پيشتاز انحطاط
روژه گاردى; مترجم: قاسم صنعوى, چاپ اوّل, تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, 1376, 312ص, رقعى.
كتاب سياست آمريكا را بررسى و تحليل مى كند و مباحثى از قبيل بى نظمى نوين جهانى, تك خدايى بازار, امريكا پيشتاز انحطاط, كوشش هاى به ثمر نرسيده سوسياليسم, رؤياها و دروغ هاى غرب و نظاير آن را مطرح مى كند. كتاب داراى يازده فصل و چهار ضميمه است.نويسنده كوشش مى كند تلاش هاى امريكا را تفسير سودجويانه از حقوق و قوانين بين المللى معرفى كند و ناديده گرفته شدن منافع جهانيان در برابر نفع امريكا را بنماياند.
ـ.ـ.ـ
مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى
در آينه آثار1
ـگزارشى از آثار منتشره مركز در سال 1376
مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى وابسته به دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم, در دهه شصت كار خود را با معجم نگارى و احياى ميراث كهن شيعه آغاز كرد و برخى منشورات آن عنوان (كتاب سال) به خود گرفت و اينك با ورود به عرصه هاى جديدتر و نشر آثارى در حوزه هاى گوناگون, از موفق ترين مراكز تحقيقى به شمار مى رود و هر از چندى اثرى تازه منتشر مى كند و افقى نو در برابر دانش پژوهان مى گشايد.
اين مركز در سال گذشته نوزده عنوان كتاب اعم از تحقيق, تأليف و ترجمه منتشر كرده است كه مورد استقبال طالبان علم قرار گرفته و پاره اى از آنها در نشريات گوناگون معرفى شده است. در اينجا گزارشى كوتاه از آن چه در سال گذشته از اين مركز منتشر گشته است, به ترتيب الفباى عنوان ارائه مى شود:
1. ادراك حسى از ديدگاه ابن سينا. محمّدتقى فعالى, واحد كلام مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى, 333ص.
مؤلف در اين كتاب كوشيده است, ديدگاه ابن سينا, در مورد ادراك حسى را تبيين كند. كتاب از يك مقدمه و پنج بخش تشكيل شده است. در مقدمه به زندگى ابن سينا و ضرورت اين بحث اشارت رفته است. در بخش نخست جايگاه نفس و جوهريت آن بررسى مى شود و در بخش دوم قواى نفس و ترتيب تكوين آنها آمده است. سومين بخش درباره حقيقت ادراك از ديدگاه فلاسفه اسلامى به ويژه بوعلى سيناست. چهارمين بخش درباره احساس و پنجمين بخش درباره حواس است.

2. اسلام و دفاع اجتماعى. سيّد محمّد على احمدى ابهرى, واحد فقه و حقوق مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى, 431ص.
توجه به نقش تربيتى مجازات و تأكيد بر تناسب ميان جرم و مجازات و اصل فردى بودن مجازات, كه نتيجه تأملات متفكران اروپايى در چند سده اخير به شمار مى آورد و تبلور نهايى آن در مكتب دفاع اجتماعى جلوه گر مى شود, در فقه اسلامى ريشه هاى كهنى دارد. اسلام با اصل (ولا تزر وازرة وزر اخرى) و (ما كنا معذبين حتى نبعث رسولاً) و ديگر اصول و قواعد جزايى, سيستمى را پى افكند كه گرچه حافظ منافع جامعه در برابر جرم و مجرمان است, ليكن در عين حال به مجرم چونان بيمارى كه نيازمند درمان است مى نگرد و مى كوشد از طريق قوانين و اقدامات بازدارنده او را هدايت كند. اثر حاضر متولى بحث در اين زمينه و بيان جايگاه دفاع اجتماعى در اسلام است.
3. اصطلاح نامه علوم قرآنى. تدوين شوراى علمى اصطلاح نامه, مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى, 486ص.
اساس اصطلاح نامه بر گردآورى, رده بندى و تعيين مراتب ميان اصطلاحات و واژگان يك رشته علمى است. اين كار زمينه فهم و دريافت دقيق تر مفاهيم اساسى هر رشته علمى است. اصطلاح نامه, يا گنج واژه به اين معنا معادل (تزاروس) است.
اصطلاح نامه حاضر نخستين كوشش براى استخراج و طبقه بندى اصطلاحات رايج در علوم قرآنى است و ماحصل ساليان مطالعه و تحقيق و استخراج اصطلاحات گوناگون حوزه علوم قرآنى به شمار مى رود.
4. اصطلاح نامه فلسفه اسلامى. تدوين شوراى علمى اصطلاح نامه, مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى, 2ج.
شيوه كار در اين اصطلاح نامه و اصطلاح نامه علوم قرآنى ـ كه تفصيل آن در مقدمه هر دو كتاب آمده است ـ به اين صورت بوده كه نخست متون اساسى اين دو حوزه معين و آن گاه اصطلاحات پُربسامد و اصلى آنها استخراج و طبقه بندى و سپس مراتب آنها و ارتباطشان با يكديگر تعيين شده است.
بدين ترتيب اين دو اصطلاح نامه, آيينه گويايى از مباحث علوم قرآنى و فلسفه اسلامى است.
5. الاصفى فى تفسير القرآن. ملا محمّد محسن فيض كاشانى, گروه احياء تراث اسلامى مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى, ج1, 713ص.
ملا محسن فيض, فقيه, مفسر و فيلسوف قرن يازدهم و داماد ملاصدرا و متأثر از مشرب فلسفى او, تأملات خود را درباره قرآن كريم منظم ساخت و تفسير بزرگ (الصافى) را از خود به جا گذاشت. ليكن بعدها خود اين تفسير بزرگ را تلخيص كرد و چكيده آن را در دو جلد به نام (الاصفى) عرضه كرد. اثر حاضر تحقيق و تصحيح اين تفسير فشرده و ارزنده است كه پس از ساليان تحقيق مستمر, منتشر مى گردد. اين جلد شامل تفسير سوره حمد تا پايان سوره بنى اسرائيل است.
6. اضبط المقال فى ضبط اسماء الرجال. آيت اللّه حسن زاده آملى, تحقيق واحد تاريخ و سيره اهل بيت: مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى,200ص.
علم رجال كه متولى شناختن و شناساندن راويان و ارزش روايت آنهاست, يكى از علوم مقدّمى براى دريافت صحيح سنت است و پا به پاى علم درايه در ميان شيعه ريشه هاى مستحكمى دارد.
اثر حاضر كه حاصل تدقيقات محققانه عالم ذوفنون حضرت آيت اللّه حسن زاده آملى است, كوششى است براى ضبط و بيان دقيق اسامى و اعلام و تفاوت ميان پاره اى از آنها. تحقيق و تحرير نهايى اين اثر حاصل كار مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى است.
7. الكل و فرآورده هاى آن در فقه اسلامى. سيّد حسن وحدتى شبيرى, واحد فقه و حقوق مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى, 144ص.
حرمت خمر از مسلّمات فقه اسلامى است و دليل آن نيز آشكار است كه مايه تباهى خرد و تفرقه ميان مردم و كينه توزى است. الكل كه مايه اصلى خمر به شمار مى رود, در گذشته مصرفى جز اِسكار نداشت, ليكن امروزه الكل در صنايع گوناگون چنان مصارف متنوع و مفيدى دارد, كه نمى توان نقش آن را ناديده گرفت.
اثر حاضر كوششى است در جهت بيان جنبه هاى فقهى مصارف گوناگون الكل, در عرصه هاى مختلفى چون پزشكى و داروسازى.
8. اهداف دين از ديدگاه شاطبى. احمد ريسونى, ترجمه سيّد حسن اسلامى و سيّد محمّد على ابهرى, 472ص.
هدفدارى احكام شرع و حكيمانه بودن قوانين اسلام از قطعيات به شمار مى رود و جزجريانى كم رنگ, در تاريخ اسلام كه در اين اصل چون و چرا داشتند, همواره اين اصل راهنماى بحث و تدقيق در فقه و كشف و استنباط بوده است. يكى از مهم ترين متفكران اين عرصه در ميان اهل سنت ابواسحاق شاطبى, فقيه و اصولى قرن هشتم اندلس است كه كتاب پرآوازه اش (الموافقات) هم چنان محل بحث و نظر است.
كتاب حاضر گزارش دقيق و مفصلى است از آراى شاطبى در مورد مقاصد پنجگانه اساسى شريعت و پيشينه و پيامدهاى آن.
9. بررسى تطبيقى مفهوم و آثار اضطرار در حقوق مدنى. ابراهيم عبدى پور, واحد فقه و حقوق مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى, 152ص.
اثر حاضر نخستين كوشش مستقل در نوع خود به شمار مى رود و مؤلف طى آن كوشيده است با تتبع در منابع فقهى و حقوقى, كارى تطبيقى و درخور تأمل عرضه كند.
اين اثر بر آن است تا نسبت اضطرار با اراده و تأثير اضطرار بر اراده را در حقوق مدنى مشخص سازد. مؤلف به دقت پس از ايضاح دقيق مفاهيم مورد نظر خود, بحث را به گونه اى مقايسه اى پيش برده و از منابع فارسى و لاتين نيك بهره جسته است.
10. بلوغ دختران: رساله هاى فقهى(1). به كوشش مهدى مهريزى, 431ص.
گرچه در نگاه اول بلوغ از مفاهيم آشكار و روشن به شمار مى رود, اما پس از اندكى تأمل اين آشكارى جاى خود را به ابهام مى دهد و نياز به بحث جدى در اين باب پيش مى آيد, به ويژه آن كه هدف بحث نتيجه گيرى فقهى باشد.
كتاب حاضر كه شامل يك مقدمه, هيجده مقاله و يك مأخذشناسى بلوغ است, مباحثى را كه در زمينه بلوغ از منظر فقهى صورت گرفته است, به ترتيب تاريخى يك جا گرد آورده است و زمينه را براى ادامه بحث فراهم ساخته است. پاره اى از اين مقالات مانند (رسالة فى البلوغ و حدّه) نوشته محقق كركى, براى نخستين بار است كه به وسيله گردآورنده محترم تحقيق و منتشر شده است.
11. تحولات حقوقى جهان اسلام. تأليف نورمن اندرسون, ترجمه فخرالدين اصغرى, جليل قنواتى و مصطفى فضائلى, 304ص.
دو سده اخير, كشورهاى اسلامى شاهد تحولات فراوانى در همه عرصه هاى زندگى اجتماعى بوده است. يكى از اين تحولات روى آوردن دولت ها به قوانين موضوعه و جايگزينى محاكم دولتى به جاى محكمه هاى شرعى است. پاره اى از اين تحولات نتيجه اجتناب ناپذير ارتباط با غرب و پاره اى زاده تأملات حقوقدانان مسلمان بوده است. كتاب حاضر گزارشى است از اين تحولات و فراز و فرود آن و ضعف ها و قوت هايش.
12. دين و چشم اندازهاى نو. پيير آلستون, ميلتون يينگر و محمّد لگنهاوزن, ترجمه غلام حسين توكلى, واحد كلام و فلسفه مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى, 119ص.
برخلاف پندار رايج در مورد ضعف دين در جوامع غرب و پيروزى ماده بر روح در آن خطه, هرچه مى گذرد, حقانيت دين آشكارتر و مقبوليت آن بيشتر مى گردد. كتاب حاضر كه ترجمه مقالاتى از عالمان دين است, گواهى است بر اين ادعا. نويسندگان اين مقالات كه هريك در حوزه تخصصى خود از مطرح ترين افراد به شمار مى روند, كوشيده اند از زاويه هاى گوناگون به دين بنگرند و جنبه هاى مختلف آن را بنمايانند. اين كتاب شامل هشت مقاله است كه تبيين هاى روان شناختى, جامعه شناختى و رويكردهاى طبيعت گرايانه به دين را معرفى كرده اند.
13. شيعه در هند. سيّد عباس اطهر رضوى, ترجمه شده به وسيله گروه ترجمه مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى, ج1, 680ص.
كتاب حاضر كه نخستين جلد از مجموعه دو جلدى خود به شمار مى رود, گزارش مفصل و دقيقى است از ورود تشيع به هند و رشد و بالندگى آن از آغاز تاكنون.
نويسنده كتاب كه خود هندى ايرانى تبار است, كوشيده است با دقت و وسواس علمى ـ در برابر داورى مغرضانه مستشرقان درباره نقش شيعه ـ سهم علمى شيعه را در همه جنبه هاى فرهنگ آن مرز و بوم نشان دهد و بخشى از تلاش علمى و فرهنگى آنان را بازگويد.
14. صرف روان با حديث و قرآن. احمد امين شيرازى, مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى, 2ج.
از آنجا كه زبان عربى, كليد فهم علوم اسلامى به شمار مى رود, آموختن قواعد آن براى طالبان علوم دينى از نخستين گامهاست. از اين رو كتاب هاى بزرگى در اين زمينه پديد آمده است كه با همه مزايايى كه دارند به دلايلى چون قدمت متن, دشوارى زبان, ابهام مطلب و تعليمى نبودن, آموختنشان دشوار است.
كتاب حاضر كوششى است براى گذر از اين موانع و فراهم آوردن متنى متقن, دقيق و در عين حال آسان فهم.
15. فهرست نسخه هاى خطى كتاب خانه مجلس شوراى اسلامى. به كوشش على صدرايى خويى, با نظارت عبدالحسين حائرى, مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى با همكارى كتابخانه و مركز اسناد مجلس شوراى اسلامى, جلدهاى 25, 26 و35.
در اين سه جلد, يك هزار و دويست و پنجاه نسخه خطى از مخطوطات موجود در كتابخانه مجلس شوراى اسلامى, معرفى شده است. گفتنى است كه از ساليان پيش تهيه فهرست نسخ خطى مجلس مورد توجه قرار گرفت و با همت استاد حائرى اين كار آغاز شد, ليكن به فرجام نرسيد و سه جلد حاضر محصول نخستين كار مشترك مركز مطالعات و خانه ملت است كه اطلاعات دقيق و تفصيلى نسخه هاى ارزشمند اين مجموعه را معرفى مى كند.
16. گفت وگوهاى فلسفه فقه. مصطفى ملكيان, محمّد مجتهد شبسترى, ناصر كاتوزيان, على عابدى شاهرودى و صادق لاريجانى, واحد فقه و حقوق مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى, 232ص.
نگاه بيرونى به فقه و تأمل در كاركرد و اهداف و شرايط بارورى آن, زاينده فلسفه فقه است. كتاب حاضر كه شامل پنج گفت وگو با صاحب ن


صفحه 11

مجله هاى پـژوهشى



ـ آينه ميراث
سال اول, شماره دوم, بهمن و اسفند76
آشنايى با دفتر نشر ميراث مكتوب; بنيادهاى حكمت يمانى در تقويم الايمان; معرفى شرح دعاى صباح; معرفى تذكره مطربى سمرقندى; معرفى النظامية فى مذهب الامامية و….
ـ اصلاح و تربيت
سال سوم, شماره38, اسفند 76
حضرت على(ع) و كارمندان دولت; مواد مخدر و تأثير آن; سياست جنايى سازمان ملل متحد, برخورد جدى با جرايم جوانان و….
ـ انديشه و رفتار
سال سوم, شماره 3 (پياپى11), زمستان76
ارزشيابى كشورى بهداشت روانى; بررسى فشارهاى روانى يك محيط كار صنعتى; اختلال وسواس ـ اجبار تلفيق ابعاد نظرى و عملى; سندرم توره و….
ـ انديشه حوزه
سال سوم, شماره2ـ3, پاييز و زمستان76
چشم اندازى به هشتمين اجلاس كنفرانس اسلامى; زبان قرآن; هنر و زيبايى از ديدگاه فقهى; مبانى كلامى ـ فلسفى حكومت دينى; ماهواره, اينترنت و رسالت حوزه ها; مدنيت و شهروندى; انديشه تجددگرايى; جايگاه عدالت در فرآيند توسعه اقتصادى; آرمانهاى علم و فلسفه و….
ـ ايران شناخت
شماره ششم, پاييز76
ميزگرد: زبان فارسى, هويت ملى, همبستگى فرهنگى; نقش صفات فعلى در غناى گنجينه لغات زبان فارسى; كتيبه هاى لغوى سند عليا; سنگ نبشته هاى مسير راه ابريشم; تاريخ شكل گيرى تمدن تاجيكان و….
ـ ايران شناخت
شماره ششم, پاييز76
نقش صفات فعلى در غناى گنجينه لغات زبان فارسى; كتيبه هاى شعرى سند عليا; سنگ نبشته هاى مسير راه ابريشم; گنجينه نسخ خطى آكادمى علوم جمهورى تاجيكستان; معمارى و هنر در آسياى مركزى در دوره ازبكان; سازمان فتيان و نقش خليفه عباسى در احياى آن; علل اوج گيرى و سقوط سامانيان; پويه طريقتى از آسياى مركزى; ميرطاهر صدر مشهدى و اولادش در سمرقند; تاريخ شكل گيرى تمدن تاجيكان; چشم انداز شعر امروز تاجيكستان و….
ـ با معارف اسلامى آشنا شويم
سال هفدهم, شماره 39, فروردين, ارديبهشت, خرداد و تير77
مشخصات مذهب راستين; قرآن و تربيت شخصيت اجتماعى انسان; حقوق اجتماعى از ديدگاه اسلام(2); كليد دانش(2); گوشه هايى از زندگى بزرگان; نگرشى بر احكام; خواندنى ها و….
ـ برنامه و بودجه
سال دوم, شماره9 (پياپى21), دى76
تحليل سازگارى سرمايه گذارى در برنامه دوم توسعه اقتصادى, اجتماعى و فرهنگى جمهورى اسلامى ايران (1373ـ 1378); آينده هاى فرهنگها; ايران و توسعه انسانى; جهان نما و….
ـ بشارت
سال اول, شماره سوم, بهمن و اسفند76
مسابقه; با پرستوها; تلاوت فجرى; قرآن و تفكر; هميشه زلال; لطايف قرآنى; موسيقاى قرآنى; شب بود و ديگران و….
ـ بيّنات
سال چهارم, شماره4 (پياپى16), زمستان76
شرح حال و معرفى تفسير آيت اللّه طيّب; نكات قرآن(8); اعجاز از ديدگاه جاحظ(1); سير نگارشهاى علوم قرآنى(9); گفت وگو با پروفسور يان يرپه; امثال در آيات الاحكام; قرآن و پلوراليزم; قدس در قرآن; نقد و برسى كتاب البدور الزاهرة; هنر تلاوت قرآن مجيد; نرم افزارهاى جديد قرآنى, تزكيه مقدم است يا تعليم؟; نيم نگاهى به تفسير شهيدى قزوينى و….
ـ پاسدار اسلام
شماره6 ـ 195, اسفند76 و فروردين77
روش دوست يابى; اطاعت از اوامر و نواهى پيامبر(ص)…; عاقبت انديشى; امام على(ع) و 25سال سكوت; انقلاب فرهنگى و سياسى در سيره امام صادق(ع); اعياد بزرگ اسلامى; عدالت و كرامت انسانى; همسايگان خانه خدا و….
ـ پيام حوزه
سال چهارم, شماره چهارم (پياپى16), زمستان76
مهاجر الى اللّه: سيرى در زندگى عالم مجاهد سيد عبدالحسين لارى; انديشه هاى كلامى آيت اللّه لارى; گامى در شناخت محكم و متشابه; نيم نگاهى به دو اثر فقهى آيت اللّه سيد عبدالحسين لارى; دستورالعملى از آيت اللّه لارى; آيت اللّه لارى و نهضت عاشورا; مرورى بر زندگى ممتازترين شاگردان آيت اللّه لارى و….
ـ پيام زن
سال هفتم, شماره اول (پياپى73), فروردين77
كودكان, حضانت و ولايت; دنياى جوان; روشهاى تربيت; از خطه كردستان تا دشت نخلهاى بى سر (گفتگو); مشاور شما; گفتگو با خانم رسمى جابر (لبنان); اخلاق معاشرت; قصه هاى بى بى; بوى خاك (داستان) و….
ـ پيام يونسكو
سال بيست وهشتم, شماره324, دى76
در ژرفاى چشم اندازها; آستانه هاى الوهيت; پله هاى سيسيل, به زبان گلها; در پس نامها; پرونده: شبكه جهانى ذخيره گاههاى زيستكره; ديدگاه فدريكومايور; گفتگو, اِمه سِزِر و….
ـ تراثنا
السنة الثالثة عشرة, العددان الثانى والثالث (50 و51), ربيع الآخر ـ رمضان1418هـ
الحديث المرسل بين الرّد والقبول; النصال الخارقة لنحور المارقة; معجم شواهد التفسير(1); فهرست مخطوطات مكتبة القائيني(2); وصية الامام الكاظم(ع) لهشام بن الحكم و….
ـ ترجمان وحى
سال اول, شماره دوم, اسفند76
بحثى درباره ترجمه قرآن مجيد و امكان آن; چه را ترجمه نكنيم؟ و چرا؟; نقدى بر ترجمه بلاشر; دشوارى ترجمه كلمات مترادف در قرآن; فهم يا تفهيم؟ فارسى نويسى در ترجمه كلام وحى; نقد و بررسى ترجمه هاى آذرى قرآن كريم; مقدمه بر ترجمه قرآن; مصاحبه با علامه سيد ذيشان حيدر جوادى; آمار ترجمه هاى انگليسى موجود در مركز ترجمه قرآن مجيد; ترجمه اى ديگر از قرآن مجيد به زبان انگليسى; ترجمه اى نوين از قرآن به زبان فرانسه و….
ـ تعاون
شماره77 (پياپى166), بهمن76
تعاونيها جلوه اى از حضور مردم در صحنه هاى اقتصادى; ترويج تعاون, اركان مشاركت مردمى; بررسى وضعيت جوانان در كشور; چشم انداز اقتصاد هند و….
ـ التوحيد
السنة السادسة عشرة, ذوالقعدة1418هـ
الدولة الاسلامية والمسؤولية; موقف التبار العلمانى من الدولة الاسلامية; الدولة والمشروعية… قراءة نقدية; طبيعة الحكم الاسلامي… نظرة مقارنة; العلاقات الخارجية فى النظام الاسلامي; الفرد والحكومة فى الثقافة السياسية الاسلامية; الوعى الحضارى الاسلامى المبكر; الفلسفة السياسية فى فكر الامام الخميني; الشهيد مدرس والحركة الدستورية; الملف: المشروعية والدولة الاسلامية و….
ـ جهان كتاب
سال سوم, شماره 5و6 (پياپى53 ـ 54), اسفند76
كتابهاى برگزيده سال 1997; كتاب تبريك; بامداد نشابور و شامگاه تاريخ; دانشنامه ادب فارسى; داستان تهيه مجموعه آثار على حاتمى; بهار ميهن; تصويرهايى از رجال و شبه رجال; اسنادى درباره احزاب سياسى ايران; خاطرات آقابزرگ; خدا نود و نه اسم دارد; تاريخ نويسان و كمونيسم; قاضى از نگاه قاضى; بازاريابى, توزيع و تبليغ كتاب; الگوى عام قانون كتاب; پرونده يك كتاب; تازه هاى كتاب و….
ـ حكومت اسلامى
سال دوم, شماره4 (پياپى6), زمستان76
حكومت اسلامى براساس دين; ولايت فقيه و جايگاه آن در علم كلام; دين و دنيا(2); آموزه سكولاريزم: آزادسازى خرد; حكومت از مقوله وكالت نيست; انتصاب و انتخاب (بررسى دلايل دو نظريه); اعتبار رأى اكثريت; شايستگى زنان براى قضاوت; بايستنى هايى در آيين زمامدارى; خليفه سلطان (سلطان العلماء); شرح حديثى درباره امام عادل; مقاله هاى انديشه و فقه سياسى در پاييز 76 و….
ـ حرم
سال هفتم, شماره47, دى76
كرامات رضويه;رهنمودهاى آيت اللّه واعظ طبسى; در آيينه حرم; سفرنامه حاجى داوود; شكوفه هاى انقلاب; تاريخ اجمالى مشهد از آغاز تاكنون; در جويبار توسل و….
ـ حضور
شماره 12, زمستان76
مظهر يگانگى و وفاق; پيام جاويدان; اتحاد اسلام و مسيحيت براى رهايى قدس; تمدن اسلامى در انديشه سياسى امام خمينى; سيماى امام خمينى در شعر معاصر عرب; مصاحبه با آقايان ژوكف و لياپين و بخش ضميمه ويژه گراميداشت ياد شهيد آيت اللّه حاج سيد مصطفى خمينى و مرحوم حجةالاسلام والمسلمين حاج سيد احمد خمينى و….
ـ حقوق و اجتماع
سال اول, شماره ششم, بهمن و اسفند76
يكى به نفع زنان; مجوز قانون فروشى; دادگاه هاى حقوقى سرشار از پرونده; ما به قصد سرقت رفته بوديم; پزشكى قانونى فقط جاى مرده ها نيست; قوانين تازه و….

ـ دانشگاه اسلامى
سال اول, شماره سوم, زمستان76
جغرافياى سياسى جهان اسلام و تهاجم فرهنگى; تهاجم فرهنگى و سنتهاى اجتماعى; ابعاد و زمينه هاى تهاجم فرهنگى در انديشه امام خمينى(ره); تهاجم فراگير فرهنگى; روانشناسى عوامل ارتباطى مداخله گر; ابعاد اقتصادى, اجتماعى تهاجم فرهنگى; تهاجم فرهنگى و رسانه هاى گروهى; از دانشگاه تا دانشگاه اسلامى و….
ـ درسهايى از مكتب اسلام
سال 37, شماره12, اسفند76
محاكمه آزادى قلم و انديشه; الوكيل, الولى, الهاب, الهادى (تفسير موضوعى قرآن مجيد); فلسفه ازدواج و مسؤوليتهاى متقابل; وحشت از اسلام, در اروپا; بيماريهاى انديشه در قرن بيستم; قواعد حقوقى و اخلاقى در روابط افراد خانواده; بررسى تاريخ يعقوبى و شرح حال او; زندگانى حضرت امام محمد باقر(ع) و….
ـ رسانه
سال هشتم, شماره3 (پياپى31), پاييز76
تلويزيون, كاركردهاى منفى و ديدگاههاى انتقادى; مهندسى خبر در تلويزيون; اهداف و سياست هاى شوراى عالى سمعى ـ بصرى در پاريس; مديريت رسانه ها; وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى با مديران نشريات براى بررسى مشكلات اقتصادى مطبوعات; پژوهشگران برگزيده فرهنگى در سال76 و….
ـ سروش
سال نوزدهم, شماره 876, اسفند76
جايگاه كودكان و نوجوانان در برنامه سازى صدا و سيما; طنز; هنر براى خنده; زن و رسانه; رسانه ها و نوين گرى و….
ـ سروش
سال نوزدهم, شماره 878, اسفند76
زبان شناسى و برنامه هاى صدا و سيما; مردم و صدا و سيما; رسانه ها و نوين گرى; مارسل پروست در يك نگاه; شكسپير در پرتو تئاتر جديد و….
ـ شهاب
سال سوم, شماره چهارم, زمستان76
ده نسخه خطى نفيس; شيفتگان كتاب; مثل تيشه در بيستون; اخلاق روزنامه نگارى; يك شاخه گل; تأثير ليگنين بر تخريب كاغذ; نگاهى به كتابخانه هاى عمومى; كتابخانه آمبروزيانا; نگاهى به مرآة الكتب; طرح تدوين كتابشناسى بزرگ شيعه و….
ـ صنعت چاپ
سال شانزدهم, شماره 182, بهمن76
بسته بندى و چاپ; انتخاب بسته بندى, حل معادله چند مجهولى; صنعت نوپاى بسته بندى را حمايت كنيد; اولين نرم افزار ويژه بسته بندى در ايران; روزنامه هاى (طرفدار مظلومان و كارگران); اولين نشست وزير ارشاد با دست اندركاران چاپ و نشر و….
ـ صنعت چاپ
سال شانزدهم, شماره 183, اسفند76
دستاوردهاى چهارمين نمايشگاه بين المللى چاپ و بسته بندى; بسته بندى صادراتى و چالش هاى كيفيت; طراحان گرافيك در شهر چاپ و بسته بندى; تاريخ چاپ و چاپخانه در ايران; نهادهاى صنفى قم در تلاش براى ايجاد شهرك چاپ و….
ـ فرهنگ جهاد
سال سوم, شماره اول (پياپى9), پاييز76
خوشه هايى از خرمن عرفان; معرفت فطرى و قلبى خدا; نگاهى به دنياى حيوانات; خدمات مسلمانان به علم جغرافيا; ملاك حليت و حرمت پرندگان; كار و تلاش جهادى ديگر و….
ـ فرهنگ همدان
سال سوم, شماره 11و12, زمستان76
مقاومت مردانه همدان در مقابل تهاجم سپاه عثمانى در سال 1136هـ; زن در اسلام و ايران تا حمله مغول; بررسى اجمالى جنبه اقتصاد صنعت گردشگرى در استان همدان; سفال لالجين; نگاهى گذرا به نوشته هاى داستانى در دومين جشنواره ادبى استان همدان و….
ـ فصلنامه كتاب
دوره هشتم, شماره1و2, بهار و تابستان76
اهرم هاى مهار و ايمنى نظام هاى اطلاع رسانى; شاهنامه امير بهادرى يا شاهنامه مظفرى; فاصله خالى ميان واژه ها در ذخيره رايانه اى اطلاعات; جنبه هاى مديريت استراتژيك در كاربرد خدمات اطلاع رسانى; استفاده از منابع چند رسانه اى در خدمات مرجع; مبادله اطلاعات و منابع ميان كتابخانه هاى دانشگاهى شهر تهران; آموزش ضمن خدمت كتابدارى در تهران و….
ـ فصلنامه مصباح
شماره 23, پاييز76
قيام عاشورا در نگاه خواص; بررسى نقش خواص در تحولات جامعه اسلامى; درآمدى بر مبانى نقش خواص در تحولات اجتماعى; روى آورد روش شناختى بر آسيب پذيرى خواص; مطالعه تطبيقى مكتب نخبه گرايى و بحث خواص, راه پيشگيرى از انحراف خواص در تعاليم دينى; جامعه شناسى سياسى; مرورى بر تغييرات اجتماعى و نقش نخبگان در آن; بررسى و تحليل نقش و عملكرد خواص در عصر پيامبر اكرم(ص); نقش خواص از ديدگاه جامعه شناسى پارتو; نقشهاى مثبت و منفى خواص جامعه در بيان قرآن و….
ـ فقه
شماره سيزدهم, پاييز76
نكته هايى در فقه حج; حج و قربانى در منى; استفاده از سايه و سايبان در حال احرام; نگاهى دوباره به فقه و هنرهاى تجسمى; نقش تاريخ در دانش رجال(1); مرورى بر رساله هاى عمليه; زبان به ديگرى در هنگام بهره بردارى از ملك خود; مسافر از ديدگاه اسلام و….
ـ فقه
شماره چهاردهم, زمستان76
(ويژه همايش جهانگردى); فقه و صنعت جهانگردى; گردش گرى در قرآن; اصل نخستين در برخورد با جهانگرد غير مسلمان; بازديد جهانگردى غير مسلمان از مكانهاى مقدس; زنان و محدوديتهاى جهانگردى; آمد و شد با جهانگرد غير مسلمان; نگاهى به حقوق جهانگردى غير مسلمان و….
ـ الفكر الاسلامي
السنة الخامسة, العددان الثامن عشر والتاسع عشر, ربيع الثانى ـ رمضان1418
الحوزة العلمية وطموحات السيد القائد; الأسس العامة للتجربة التفسيريه; اطالة على فلسفة الفقة; المعالم العامة لمدرسة الشهيد الصدر الأصولية; التدوين التاريخى عند المسلمين; على هامش بشارات الاديان بالمهدى و….
ـ كوثر
سال اول, شماره دوازدهم, اسفند76
آداب سفر; مصاحبه با توليت آستانه قدس; اَلقاب آفتاب خراسان; حافظان غيرت دينى در عصر پهلوى, امام صادق(ع) و نهضت عظيم علوى; كتابنامه حضرت معصومه(س); گزارشى از پژوهشكده (سيره و تاريخ اهل بيت(ع)); نمايشگاه فقها در آينه تصوير; نمايه مقالات ماهنامه كوثر و….
ـ كوثر
سال دوم, شماره سيزدهم, فروردين77
مجاهد بافقى; نوروز از نگاه شريعت; شرايط كارگزاران; زائران خانه دوست; چراغ غدير بر بام تاريخ; هنوز به او فكر مى كنم, حافظان غيرت دينى در عصر پهلوى, مولوى عشق; ادبيات انقلاب; مؤسسه دائرةالمعارف فقه اسلامى; راز ناشناختگى امام جواد(ع); بر مسلمين چه مى گذرد؟ و….
ـ كيهان انديشه
شماره 76, بهمن و اسفند76
ايران و جهان در بامداد صفويان; عقلانيت تاريخ از ديدگاه هگل; بلوغ دختران از منظر فقه اجتهادى; تعريف و پيشينه جامعه مدنى; جلوه اى از عرفان نجم آبادى; نسبت دهى و عليت اجتماعى; تعداد اديان; آفرينش كافر در قلمرو دين و خرد; جلوه عرفان در ديوان سلمان ساوجى; تعبيرات فلسفى در شعر انورى; رساله جنگ و….
ـ كيهان فرهنگى
سال چهاردهم, شماره 140, اسفند76
تمدنها, گفت وگو و نزديكى يا رويارويى و كشاكش; تملق و چاپلوسى در شعر فارسى; قصه داستان; تقليدگرايى در ادبيات فارسى و تقليدسرايى به شيوه نظامى; ويژگيهاى انديشه عرفان امام خمينى(ره); اگزيستانسياليسم و الهيات(1); ويژگيهاى تفكر خلاق; استوارى رحمان بر عرش, از منظر صوفيه; اسلام, دين پويا; تجلى احساس, در خانه آفتاب و….
ـ مجلس و پژوهش
سال پنجم, شماره23, دى و بهمن76
سياستمدار ديندار نمى توان خريد; سياست خارجى را سامان دهيم; جستارى در ثروت هاى بادآورده, لايحه بودجه77; چند نماى تازه بر ساختارى سنتى; 88سال بودجه ريزى دولتى, نگاهى به پشت سر; لايحه بودجه77, يك نگاه از روبرو; لايحه و برنامه, گام هايى واگرا و….
ـ مشكوة
شماره 54 ـ 55, بهار و تابستان76
كنگره ابن بطوطه در كشور مغرب; سهم مسلمانان چين در تمدن; مسيحيّت و اسلام در قرن هفدهم; خلافت امويان و بررسى مبانى مشروعيت آن; حلاج از ديدگاه شيخ مفيد; آيينه در مثنوى; شهرستان نيشابور و مهمترين وقايع تاريخى آن; خراسان از آغاز تا اسلام; نگاهى ديگر به توضيحات و ترجمه قرآن كريم از بهاءالدين خرمشاهى; نگاهى به ويژگيهاى ساختارى داستانهاى قرآن; المسند الجامع و….
ـ ميقات الحج
السنة الرابعة, العدد الثامن, 1718هـ
حكم الأضحيه فى عصرنا; لمحة عن الحجّ; البيت الحرام; مهمّات مشبوهة فى الديار المقدّسة(1); الحرم المكى فى مرآة الفقه(2); رجال من الحرمين الشريفين; الحج فى الأدب العربى; أمن الحرم; المساجد والاماكن الاثرية المجهولة…; بحثاً عن النور; الفهرس العام لمجلة ميقات الحج 5 ـ 8 و….
ـ ميقات حج
شماره 22, زمستان76
محل دفن عبداللّه پدر رسول خدا(ص); وظايف هسته هاى امر به معروف در حج; عرفان حج; موقعيت يهود در مدينه; حج و برائت از مشركان; نگاهى به وجوب عمره همراه با حج افراد و قران و…; تاريخ تشيع در مكه, مدينه, حلب و…; مقدمه اسباب ظهور امراض در مكه; حج در آيينه هنر و ادبيات; مستانه ترين شب من و پدرم; كتابشناسى (شفاء الغرام بأخبار البلد الحرام); نگاهى به مطبوعات عربستان و….
ـ نامه مفيد
سال سوم, شماره چهارم (پياپى12), زمستان76
قرآن و حديث منبع و الهام بخش فلسفه اسلامى; شريعت و مصلحت; روش تفسير در قوانين كيفرى, تأثير كلام اسلامى بر فلسفه اسلامى از ديدگاه استاد شهيد مرتضى مطهرى; انحصارگرايى اديان; تعليقات الاسفار الاربعه للحكيم المؤسس آقا على مدرس(3); پاراداكسها; حيث التفاتى ادراك در نظر ارسطو و نتايج عملى آن; مسيحيت و روح اروپايى; مأخذشناسى فلسفى و….
ـ نمايه
سال هفتم, شماره 10 (پياپى71), بهمن76
سال هفتم, شماره 11 (پياپى72), اسفند76
نمايه نشريات علمى, فرهنگى, اجتماعى و كتابهاى روز.
ـ وارش
سال اول, شماره 2, بهمن و اسفند76
قصه رهايى; آشنايى با تفكر فلسفى غرب; احياى مفاهيم دينى; معجزه مديريت; بازنمائى و رئاليسم; بر آسمان نيايش داستان تناسخ; آموزش انگليسى و….
ـ وقف ميراث جاويدان
سال پنجم, شماره سوم و چهارم (پياپى19ـ20), پاييز و زمستان76
اصفهان پيش از اسلام; اختلاف نظر دو فقيه هم عصر در يك مسأله فقهى; مسجد ساروتقى و مدرسه ثقةالاسلام; شهشهانى, مجتهدى واقف; جمال اصفهانى, وزير نيكوكار عصر سلجوقى; وقف نامه مدرسه اماميه اصفهان; اشياء وقفى گنجينه چهل ستون; برج قوس; وقف نامه بانوان در دوره صفوى; وقف كليشه; پيشينه تشيع در اصفهان; وقف در نزد ارامنه; كليميان و وقف; منارجنبان و پديده تشديد و….
ـ ياد
سال دوازدهم, شماره 45 ـ 46, بهار و تابستان76
سيره پيامبر خاتم(ص) در قرآن كريم, خاطرات حجةالاسلام دعائى از ديدار آيت اللّه هاشمى رفسنجانى با حضرت امام(ره) در شرايط بحران; جغرافياى سياسى ـ فرهنگى انقلاب اسلامى ايران; مسجد جامع بازار; فهرست مقالات روزنامه تايمز در مورد ايران; تازه هاى كتاب و….
l