فن ماده تاريخ نويسى
باقرى بيدهندى ناصر
فن ماده تاريخ نويسى از ظرائف فنون شعريه است و اغلب آن را جزء صنايع مستظرفه مانند موسيقى و نقاشى و امثال آن دانسته اند. اين فن مربوط است به حساب جمل.
در زمان هاى قديم نزديك به اوايل اسلام, ذكر تاريخ با حروف مقطعه معمول بود و چون اين عمل براى ثبت و ضبط تاريخ بهتر از ساده نويسى تاريخ و به عدد نگاشتن آن بود, بعدها بهره گيرى از حساب جمل در ميان شعرا ادباى عرب و عجم جارى و معمول گرديد و عمده شيوع آن از قرن پنجم بوده است.
درباره پيشينه تاريخى اين فن, اطلاع چندانى در دست نيست, اما با توجه به پاره اى از روايات1 مى توان دريافت كه در دوره هاى اول اسلام از حساب جمل استفاده مى شده است. جرجى زيدان در اين باره مى نويسد:
(در صدر اسلام محاسبه گران حروف هجاء را به استخدام گرفته بودند, همان طور كه ما از ارقام هندى استفاده مى كنيم)2
اين فن در اواخر دوران خلافت عباسى شيوع يافته است و در ميان فارسى زبانان از اوائل سده پنجم هجرى معمول شده است.
در ميان سخن سرايان فارسى زبان نخستين فردى كه با حروف مقطعه ابجد تاريخ گفته, مسعود سعد سلمان است. وى اشعارى در تفويض حكومت هندوستان به سيف الدوله محمود پسر ابراهيم سروده است. طريقه محاسبه
در اين حساب براى هر حرف از حروف ابجد, عددى قائل شده اند و حساب جمل را تشكيل داده اند, چنانچه بدرالدّين محمد ابونصر فراهى در كتاب نصاب الصبيان گفته است:
يگان يگان شمر ابجد حروف تا حطّى
چنانچه از كلمن عشر عشر تا سعفص
پس آنگه از قرشت تا ضظغ شمر صد صد
دل از حساب جمل شد تمام مستخلص
شايد اين توضيح لازم باشد كه ارقام ابجدى اين گونه محاسبه مى شود:
ا1; ب2; ج3; د4; هـ5; و6; ز7; ح8; ط9; ى10; ك20; ل30; م40; ن50; س60; ع70; ف80;
ص90; ق100; ر200; ش300; ت400; ث500; خ600; ذ700; ض800; ظ900; غ1000 . محسّنات اين فن
عمده محسنات اين فن آن است كه گوينده از طريق نثر و يا نظم سال تاريخ را مى گنجانيده و وقوع حادثه يا شرح بنا يا تخريب يا ظهور يا انقراض و ولادت و غيره را مضبوط مى كرده اند تا خاطرها به ضبط آن بيشتر مايل و راغب شوند.
امتياز ديگر اين فن آن است كه بهترين و مطمئن ترين راه شناخت تاريخ يك حادثه, رجوع به ماده تاريخ است; زيرا ماده تاريخ تحريف نمى پذيرد و تغيير و تبديل در آن راه ندارد. خاصه در واقعه اى كه گويندگان متعدد با عبارات گوناگون چندين تاريخ گفته باشند, برابرسازى آنها با يكديگر راهى اطمينان بخش براى صحت تاريخ مورد نظر است.
امتياز سروده هاى اين فن با اشعار ديگر را اين گونه مى توان بيان كرد كه سروده هاى ديگر در صورتى كه مشتمل بر لطايف ادبى و صنايع شعرى نباشد و از استحكام لازم بى بهره باشد ـ برخلاف اشعارى كه برخاسته از اين فن هستند ـ مورد توجه واقع نمى شود, اما ماده تاريخ به علت ارزش اضافى خود تا ديرگاهى درخور بهره بردارى است.
امتياز ديگر اين فن آن است كه مشتمل بر يك نوع ورزش فكرى و رياضت ادبى است و همان حلاوتى كه از حل مسائل غامض علمى به دانشمند دست مى دهد, نصيب گوينده ماده تاريخ نيز مى گردد. نكته اى كه در اينجا تذكرش ضرورى مى نمايد آنكه دامنه اين صناعت منحصر به نظم نمى شود و در نثر محاورات مردمى نيز ماده تاريخ هاى جالبى كه نام بزرگى را به ابديت پيوند زده و حادثه اى را جاودانه ساخته, فراوان ديده مى شود. اصول و قواعد مربوط به اين فن
خبرگان اين فن در محاسبه, به قواعد و نكاتى توجه دارند از جمله:
الف: تنها حروف نوشته شده را به حساب مى آورند, از باب مثال الف هاى وسط اسمعيل, اسحق و رحمن را در نظر نمى گيرند و الف مقصوره عيسى و موسى را به حساب مى آورند.
ب: در حالت وقفى آخر كلماتى همچون (الجنة) و (الروضه) و… را مانند دخل الجنة (ها) و در صورت اضافه شدن مثل جنّة الفردوس (تا) حساب مى كنند.
ج: در غير لفظ مبارك (اللّه) حروف داراى تشديد, يكى حساب مى شود حتى الفى را كه در تلفظ آن هست گاهى يكى حساب مى كنند.
د: همزه و الف در صورتى كه در اول كلمه قرار گيرد, گاهى يك و گاهى دو حساب مى شد; از باب مثال: (آب) را هم سه و هم چهار مى توان به حساب آورد. و نيز همزه اى كه در آخر كلمه به جاى (يا) به كار مى رود مثل: نكوئى و دانائى در صورت لزوم يك شمرده مى شود.
هـ. حرف تأويل (كه) را هرگز داخل جمله ماده تاريخ نمى برند و اگر به كار رفت, خلاف قاعده است مانند:
عزيزى پى نظم گفت
كه: (بادا بقاى حيات شما)
و: از چهار حرف ويژه زبان فارسى, حروف (پ) را ب(=2), و (چ) را (ج) (=3), و (ژ) را (ز) (=7), (گ) را (ك) (=20) محاسبه مى كنند.
شادروان ميرزا اسماعيل خان دير تفرشى (م1222ق) در ذيل كتاب نخبة التواريخ خود وجيزه قانونچه اى نگاشته كه قسمتى از آن براى تبيين موضوع اقتباس شده است. وى گويد:
(گوينده ماده تاريخ بايد در عمل خود حروف مكتوبه را مناط عمل و شمار دانسته و حروف مشدده را يك حرف شمرده و نيز حروف مسروقه يا معدوله مانند واو خواجه و خوار و غيره را مأخوذ و مطلق الف و لام را در شمسى و قمرى و غيره به حساب آورد و كلمات زائده قبل از ورود مطلب كه عبارت را براى قبول و توجه مقصود مستعد مى نمايد يا در بعضى از مواد من باب ضرورت در ابتدا و وسط يا آخر ماده تاريخ آورده و جزء ماده نيست از قبيل جزو گفتا (بگو) و (برگو) و (پس برگو) و امثال آن را نبايد مأخوذ داشت و نيز حروف ربط مانند كه و چه بعد از جزو (گفتا) و (بگو كه) و (گفتم كه) و غير اينها را بايد از ماده تاريخ خارج دانست و به حساب نياورد و دانست كه آنها در عدم اخذ و طرد همان حكم باطل را داراست. همچنين در كلمه (اللّه) بايد آن را مبنى بر دو لام دانست چنان كه گفته اند:
هم بود اللّه مبنى بر دو لام
گفتم اين مى مبتدى را والسلام
و آن را نبايد مورخ و ماده تاريخ ساز يك لام به شمار بياورد و به اشتباه افتد يا سهل انگارى نمايد و آن را يك لام محسوب دارد (چنانكه اكنون در اغلب نوشتجات ماشين با يك لام مى نويسند) و نيز در اسمعيل و اسحق رسم الخط آن را منظور داشته بدون الف نويسند و موسى و عيسى را با ياء بنگارند و همچنين در كلمات ازين و درين كه بايد همزه در درج كلام ساقط شود, تاريخ ساز همزه را به حساب نبايد بياورد و بنگارد و نيز همزه مابين دو علم مثل حسن بن موسى را ساقط نموده بشمارد كه باز به اين زحمت نيفتد و يك عدد به واسطه زياد كردن همزه به خطا رود و بالعكس در (است) رابط بايد با الف آرد. هيچ گاه الف را حذف ننمايد و چنانكه بسيارى از شعرا آن را به طور وضوح در اشعار خود آورده اند, مانند اين شاعر كه گويد:
فتنه ديرى است كه در چشم تو بست آمده است
اين چه بستى است كه در خانه مست آمده است3.)
در صورتى كه استاد تاريخ ساز و شاعر مورخ به اصول و قواعد مربوط به اين فن توجه نكند, خطاى او قطعى است و زحمتى بى فايده و تكليفى بى جهت بر خود راه داده و از نقد ناقدان نيز در امان نخواهد ماند.
به نمونه اى از خطاها توجه فرماييد. كسى كه ماده تاريخ فوت حكيم متأله, حاجى سبزوارى را اينگونه گفته: گفتا (كه نمرد زنده تر شد) و كلمه ربط يعنى (كه) را محاسبه كرده و اصل تاريخ را كه مطابق با 1289 است به واسطه افزودن 25 عدد بى مورد و به شمار آوردن كلمه (كه) تكميل نموده است. انواع ماده تاريخ
خبرگان اين فن, چند نوع ماده تاريخ ساخته اند:
1. تاريخ حادثه و رخدادى به طور صريح به نظم كشيده شده است. فهم اين قسم ماده تاريخ نويسى آسان و بسيار طبيعى است:
نمونه از كسائى مروزى (341هـ 391هـ)
به سيصد و چهل و يك رسيد نوبت سال
چهارشنبه و سه روز مانده از شوال
بيامدم به جهان تا چه گويم و چه كنم
سرود گويم و شادى كنم به نعمت و مال
نمونه از مولوى جامى در تاريخ ولادت خود:
به سال هشتصد و هفده ز هجرت نبوى
كه زد ز مكه به يثرب سرادقات جلال
ز اوج قله پروازگاه عز قدم
بدين حضيض هواست كرده ام پر و بال
2. ماده تاريخ لفظى كه همان استفاده از حساب جُمل است. ماده تاريخ لفظى گاه صريح است و گاه غير صريح كه به صورت معما بيان مى شود.
بهره ماده تاريخ نويسان از آيه هاى قرآن
1. تاريخ تكميل حفظ قرآن مجيد توسط عالمگير را عزيزى در اين آيه شريفه يافته است: سنقرئك فلاتنسى (1071)4
2. تاريخ ساختن حمام مصر را از اين آيه كريمه يافته اند.5
(إن كنتم جنباً فاطهروا(918))
3. تاريخ فتح روم توسط امير تيمور گوركان را كه در 805 صورت گرفته, در آيه زير يافته اند.6
(غلبت الروم فى أدنى الارض) يافتند.
4. تاريخ احداث مسجدى را عزيزى از اين آيه شريفه يافته است:
فولّ وجهك شطر المسجد الحرام (1077)7
5. تاريخ غسلخانه مسجد شاه جهان آباد كه عالمگير بنا نموده از اين آيه شريفه يافته اند.
وان المساجد للّه فلاتدعوا مع اللّه احدا (1043)
6. تاريخ حوضى كه در مكه مكرمه توسط همشيره سلطان سليم خوندگار روم ساخته شد, در آيه كريمه زير يافته اند:
انّا اعطيناك الكوثر(970)
7. حضرت نور المشائخ در قلعه جواد چهاردهى مسجدى بنا كرد كه محمد ابراهيم خليل در تاريخ آن شعرى سرود كه در بيت آخر به آيه شريفه اشاره كرده است:
تا بحق آن ز چشم بد بود ايمن خليل
در قمر از سال ختمش گفت (مازاغ البصر)8 يعنى 1372هـ.ق
8. ابوالقاسم حبيب تخلص يزدى در تاريخ بناى باغى در يزد اين بيت را گفته:
باغبان آمد برون و بهر تاريخش سرود
(هذه جنّات عدن) فادخلوها خالدين9; يعنى 1288ق
9. تاريخ شوسه سازى راه هزار جم مازندران را عليقلى ميرزاى اعتضادالسلطنه متخلص به فخرى وزير علوم ناصرالدين شاه اين شعر را گفته است:
جست پير عقل تاريخش زمين
گفت فخرى (شد صراط المستقيم)10; يعنى 1285
10. در سال 963 هجرى شاه طهماسب صفوى به جميع امرا و اعيان دولت امر اكيد صادر نمود كه شراب نخورند و حرمت آن را اعلان نمودند. توبه نامه يى صادر شد از طرف يكى از شعراى وقت و اين قطعه و تاريخ گفته شد:
سلطان كشور دين طهماسب شاه عادل
سوگند داد توبه خليل سپاه دين را
تاريخ توبه كردن شد (توبةً نصوحاً);963
سرّ الهى است اين منكر مباش اين را11
11. در تاريخ فتح پنجاپور از طرف عالمگير شاه هندى در سال 1097 يكى از نكته سنجان و دانشمندان هند اين آيه را تاريخ يافته به طرز معمّاست:
اخرجناهم (من جناتٍ و عيون و مقام كريم)
1142 منهاى هم 45=1097
هُم را از آيه شريفه بايد خارج كرد تا تاريخ درست شود زيرا كه مى گويد اخرجناهم.12
12. تاريخ گريختن سواى مقهور را از حضور حافظ هدايت اللّه را آيه كريمه زير يافته اند.
إن شانئك هو الابتر (1077)13
13. در صلح سلطان سليمان عثمان و شاه طهماسب اول آيه كريمه را يافته و در سلك نظم كشيده اند:
قيصر روم و شه كامگار
صلح نمودند به هم اختيار
از پى تاريخ گرفتم قلم
نازده اين كلك هنوز از رقم
منشى اقبال در اين كهنه دير
غلغله افكند كه (الصلح خير) 968 14
14. فيض دكنى تفسير بى نقطه اى دارد به نام سواطع الالهام. آنگاه كه از تأليف آن فراغت يافت مير حيدر معمائى تاريخ آن را بدون بسمله از سوره مباركه اخلاص برآورد كه اعداد تمام حروف سوره شريفه (1002) مى شود.15
15. منعم خان خان خانان وقتى پل جر نپور را ساخت تاريخ آن را آيه شريفه صراط المستقيم (981) يافتند.16
16. در تاريخ غارت خانه نظام العلما كه جماعت اجامر و اوباش به سعايت امير نظام گروّسى ازدحام نموده و غارت كردند چنين گفته اند: (لاغوينهم اجمعين)17; يعنى 1316ق
17. در تاريخ غارت خانه قايم مقام والى تبريز در سال 1313 قمرى كه اوباش و اشرار ازدحام نموده غارت كردند و قايم مقام حكمران تبريز فرار كرده بود, نظام العلماء اين جمله را تاريخ گفته:18 (فى قلوبهم مرض) يعنى 1313ق
18. چندى بعد از غائله خروج و طغيان شيخ عبيداللّه كرد (كه در سال 1297ق در آذربايجان بناى شورش نهاده بود) رئيس طاغيان اكراد به استانبول فرار كرد, و دوباره به سرحدّات ايران آمده, مشغول چپاول و قتل و غارت گرديد. حاج ميرزا رفيع نظام العلماء به قرآن تفأل كرده, اين آيه آمده بود (للكافرين عذاب مهين) حساب كردند تايرخ همان واقعه بود.19
19. آقاى نخجوانى در تاريخ افتتاح كانال سوئز اين آيه شريفه را يافته است:
(قوله مرج البحرين يلتقيان)20 يعنى 1286
20. در فتح هرات ميرزا عبدالوهاب يزدى قصيده اى دارد كه:
گفته خدا از پى تاريخ آن
(نصر من اللّه و فتح قريب);21 يعنى 1273
21. تاريخ فتح قسطنطنيه را از طرف سلطان محمد فاتح سلطان دولت عثمانى بعضى از فضلا چنين گفته اند:
بلدة طيبة (857)22
22. تاريخ وفات آيت اللّه حاج سيد محمد شفيع موسوى بروجردى (م1280) را شيخ محمد دزفولى چنين آورده:
براى ضبط تاريخ وفاتش از دم غيبى
بگوش من ندا آمد (فمنهم من قضى نحبه)23; يعنى 1280.
23. تاريخ وفات مرحوم آخوند ملا احمد هشترودى را آقاى حاج عليخان پسرش سروده كه بيت آخرش اين است:
بگفت هاتف غيبى به فوتش اين مصراع
(بشر مثال احد لم يلد و لم يلد); يعنى 1326ش24
24. در تاريخ فوت فقيه بزرگوار آقا شيخ محمد طاهر دزفولى فرزند محسن (1230ـ1315) گفته اند:
سال فوت او ز قرآن مبين
آمد ان العاقبة للمتقين
عافيت را تا عدد دان چهارصد
برخلاف رأى اصحاب عدد25
25. در تاريخ فوت ميرزا احمدخان اشترى (يكتا) (1261ش ـ 1333ش) استاد جلال همائى سرود:
در جواب إرجعى26 لبيك گفت
نَفسِ پاك مطمئن طاعتى
أدخلى فى جنتى بشنيد و گفت
سال فوتش (اشترى جنّتى)27
26. تاريخ رحلت مير سيد على همدانى (قده) را در بسمله يافته اند:
بسم اللّه الرحمن الرحيم (786)28
27. تاريخ فوت ميان شيخ احد سنبلى را از اين آيه شريفه برآورده اند:
عند مليك مقتدر (968)29
28. تاريخ انتقال خواجه عبيداللّه احرار را در اين آيه كريمه يافته اند:
(اولئك على هدى من ربهم و اولئك هم المفلحون) (896) در اعداد اولئك يك يا گرفته شده30
29. تاريخ وفات عبدالرحمن جامى را از آيه كريمه ذيل يافته اند.
ومن دخله كان آمناً (898)31
30. تاريخ فوت زيب النساء دختر عالمگير را اين گونه بيان كرده اند:
وادخلى جنّتى (1114)32
در تاريخ وفات زينت النساء بيگم مادر نواب نجف خان كه در سال 1174 هجرى فوت شده, گفته اند:
(…منزلش خلد برين كرد خداوند جليل
خبرم داد ز تاريخ وفاتش جبريل!
كز سر شعر بكن نقش سر لوح مزار
وادخلى جنتى از سوره والفجر بيار
اگر عدد سر لوح را كه حرف لام باشد با عدد وادخلى جنتى يكجا نموده آيد تاريخ وفات برآيد.)
(نقل از مفتاح التواريخ, ص344 .)پاورقي: 1. نك: مصابيح الانوار, ج1, ص377. 2. آداب اللغة, ج3, ص118. 3. مجله يادگار, س4, ش5, ص20ـ21. 4. استخراج تاريخ در نظم, ص12. 5. مواد التاريخ, ص647; استخراج تاريخ در نظم. 6. مواد التاريخ, ص129. 7. استخراج تاريخ در نظم, ص13. 8. همان, ص15. 9. مواد التواريخ, ص708. 10. همان. 11. همان, ص728. 12. مواد التواريخ, ص148. 13. استخراج تاريخ در نظم, ص12. 14. مواد التواريخ, ص137. 15. استخراج تاريخ در نظم, ص12. 16. همان, ص13. 17. مواد التواريخ, ص451. 18. همان, ص456. 19. همان, ص455. 20. همان, ص159. 21. همان, ص158. 22. همان, ص130. 23. همان, ص217, ضميمه تاريخ علماى خراسان, ص171 و بيان المفاخر. 24. مواد التواريخ, ص233. 25. زندگانى و شخصيت شيخ انصارى, ص276. 26. اشاره است به آيه شريفه (ارجعى إلى ربّك راضية مرضية), سوره والفجر, آيه 28. 27. ديوان سنا, ص195. 28. استخراج تاريخ در نظم, ص13. 29. همان, ص12. 30. همان, ص13. 31. همان. 32. همان, ص14.
فرهنگ ترجمه و قصّه هاى قرآن
ملکوتى سيد على
مبتنى بر تفسير ابوبكر عتيق نيشابورى ـ تحقيق و تدوين دكتر محمد جاويد صباغيان, مؤسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوى, 1368.
فهرست اجمالى كتاب بدين ترتيب است:
مقدمه (شش صفحه), شرح حال ابوبكر عتيق نيشابورى و تفسير او, ترجمه و قصه هاى قرآن (4ص) و سه بخش:
بخش اوّل: شيوه گفتار, زبان ترجمه و ويژگى هاى آن, زبان قصّه ها, اختصاصات لهجه اى, رسم الخط كتاب, تكرار, حذف, تخفيف, ادغام, ابدال (ص5 ـ 31).
بخش دوم: واژه هاى قصّه ها (ص32ـ39).
بخش سوم: فصل نخست واژه هاى پارسى و برابرهاى قرآنى آن (ص40ـ93) فصل دوم: لغات قرآنى و معادل هاى فارسى آن (ص94ـ115). و در آخر فهرست منابع و مآخذ.
كتاب ترجمه و قصّه هاى قرآن, از روى نسخه موقوفه بر تربت شيخ جام, برگرفته از تفسير ابوبكر عتيق نيشابورى به كوشش دكتر يحيى مهدوى و مرحوم استاد مهدى بيانى, در دو مجلد, بعد از ساليان چشم براهى, سرانجام سال 1359 نشر يافت.
طبع و نشر اين نسخه كهن و بسيار با ارزش, خود حكايتى خواندنى دارد. كتاب به سال 1338 در چاپخانه دانشگاه تهران چاپ شد و بعد از بيست ويك سال انتظار, در سال 1359 به همراه ضميمه اى كه در حقيقت مقدّمه اى جدا از متن كتاب بود, انتشار يافت.
استاد خيّر و نيك نفس آقاى دكتر يحيى مهدوى1 در مقدمه ضميمه عنوان فرمودند: (علّت تأخير انتشار كتاب, به چاپ نرسيدن مجلّد سوم آن كه مشتمل بر فهارس اعلام و لغات بوده است.)2 سرانجام متن كتاب بى مجلّد سوم انتشار يافت.
نسخه اى نفيس كه قدمت گرانسنگى آن بر هيچ پژوهشگر پوشيده نيست و از جهت اهميّت ترجمه و تفسير قرآن مجيد و ديرينگى زبان و اشتمال بر بعضى واژه ها و تركيبات فارسى كه در فرهنگ ها نىآمده, بسيار ارزشمند است. (از ميان تفاسير فارسى ديرينه اى كه در دسترس ماست و تاريخ آنها فى الجمله معلوم است, فقط ترجمه تفسير طبرى (در حدود 350) و تاج التراجم فى تفسير القرآن للأعاجم معروف به تفسير اسفراينى, تصنيف شاهفور عمادالدين ابوالمظفر طاهر بن محمّد الاسفراينى متوفى به سال 471 است كه مقدم بر اين تفسير است, مى توان اين تفسير را فعلاً از جهت ترتيب تاريخى سومين تفسير كامل فارسى دانست.)3 تفسير متعلّق به قرن پنجم و بنا بر شواهد و قراين, تاريخِ تصنيف اين كتاب در حدود 470 هجرى است.4
با كوشش آقاى دكتر محمّد جاويد صباغيان, فرهنگ ترجمه و قصّه هاى قرآن, مبتنى بر تفسير ابوبكر عتيق نيشابورى, ضمن دو سال مطالعه و تحقيق5 چاپ و انتشار يافت كه گامى در جهت كمال بخشيدن و روشن ساختن معانى لغات و تركيبات اين كتاب سترگ است.
ايشان در تدوين اين لغت نامه از روى شوق و علاقه مندى كوشيدند. علاوه بر آن مختصات دستورى متن كتاب, زبان ترجمه و ويژگى هاى آن, اختصاصات لهجه اى و… را بررسى كنند كه زحمتشان مأجور و مشكور است.
آنچه به عنوان نقد و بررسى كتاب بيان مى شود, ذرّه اى از ارزش كار ايشان نمى كاهد. چنانچه صلاح و صواب ديدند مى توانند اين پيشنهادها را در چاپ بعدى اعمال كنند.
در مورد انتساب ابوبكر عتيق به سورآباد به نقل از مقدمه تحقيقى ضميمه به قلم آقاى دكتر يحيى مهدوى, مؤلف فرهنگ ترجمه و قصه هاى قرآن مى نويسد: (آنچه در ذكر نام و كنيه مصنف در مآخذ… همانند آمده ابوبكر عتيق بن محمد مى باشد و آنچه مورد اختلاف مى باشد انتساب اوست به سودآبادى. در هيچ يك از كتاب هاى جغرافيايى قديم چون: حدودالعالم و معجم البلدان, از جايى به نام (سورآباد) سخنى نرفته, تنها در معجم البلدان (سوريان) يكى از قريه هاى نيشابور خوانده شده است.)6
(مؤلف تاريخ بيهق نيز ذكر نام امام قاسم بن الحسن بن على بن عبداللّه الجلينى و محامد او و خاندانش گويد: دانشمند حسن مردى عدل و ورع بود, دانشمند على پدرش ساكن نيشابور بود و از فحول شاگردان استاد امام ابوبكر عتيق بن السّوروانى بوده بود صاحب تفسير.)7
پس از جمع بندى مطالب, سرانجام نظر نهايى آقاى دكتر يحيى مهدوى نقل مى شود: (تداول ختم اسامى نقاط به لفظ (آباد) باعث تبديلِ (سوريان) يا (سوراوان) به (سورآباد) شده است, بخصوص كه (سورابانى) و (سورآبادى) در كتابت به يكديگر نزديك است…).8
درباره كلمه (سوريان), (سورايان), (سوراوان) و (سورآباد) تحقيق تازه ترى نيز انجام پذيرفته كه بهتر بود مؤلف محترم فرهنگ ترجمه و قصه هاى قرآن, از آن استفاده مى كرد. آقاى دكتر على اشرف صادقى ضمن شرح و بسطِ جامع و ممتّعيِ در مجله زبانشناسى مى نويسد:
(سوران, سورين و سوريان) كه به تصريح مورخان نيشابور نام قريه يا محلّه اى در شمال نيشابور بوده و ارتباط اين صورت ها با چهار صورتِ (سورابانى, سورايانى, سوروانى و سورآبادى). در زبان فارسى قاعده اى وجود دارد كه براساس آن مانند قاعده اماله در زبان عربى مصوت بلند ‡ (آ) در پاره اى موارد به ياء مجهول يا مصوت ژ بدل مى شده…: فرزان ـ فرزين, جمشاد ـ جمشيد. و سوران و سورين با توجّه به اين قاعده دو شكل از يك كلمه واحدند. صورت اصلى, (سوران) و (سورين) شكل ثانوى آن است بنابراين شكل هاى (سورين, سوران, سوريان, سوروان, سورايان و سورابان) همه به يك اصل باز مى گردد, تنها شكلى كه باقى مى ماند (سورآباد) است كه با هيچ يك از صورت هاى بالا توافق ندارد…, به نظر مى رسد كه اين شكل بعدها احتمالاً از قرن ششم به بعد جاى شكل هاى مذكور را گرفته, علّت پيدايش آن حمله غزها به نيشابور بود در سال 548 و تخريب شهر و انتقال آن به شادياخ و فراموش شدن نام (سوريان) و (سورين) و شكل هاى وابسته به آن بوده است. شباهت (سورابان) و (سورايان) نامعروف با (سورآباد) مختوم به كلمه (آباد) كه در نام بسيارى از آبادى هاى ايران ديده مى شود, موجب پيدايش اين صورت جديد توسط مؤلفان و كاتبانى شده است كه با نيشابور و محلاّت آن آشنايى نداشته اند.9
در صفحه11 بند4 چنين آمده: (آنچه در كار ترجمه سورآبادى شايان توجّه بسيار است انتخاب واژه هاى فصيح و زيباى فارسى در برابر كلمات تازى است…) كلمات قرآن كريم با توجّه به آنكه همان كلمه هاى زبان عربى است, امّا عربى روان, فصيح و بليغ بى هيچ ضعف تأليف و كاستى و دور از نظره گويى آدمى, بنابراين بهتر است براى حفظ حرمت قرآن به جاى واژه (تازى) كلمات قرانى گفت.
در صفحه 12 و بعد از آن, در بحث پيروى از سبك قرآن به رعايت امانت, مؤلف راه اختصار را در پيش گرفته, بيشتر به جاى آوردن شاهد مثال تنها به مجلدهاى دوگانه و صفحه و سطر, اكتفا كرده است:
(آوردن دو ضمير اشاره (اين) به تكرار در ترجمه (هذا) در برابر (اين و آن) به قياس امروز) (ج2 ص779 س19) (مطابقه مسند و مسنداليه در جمع) (ج1 ص3 س13) (ذكر مفعول صريح با (باء) حرف اضافه به جاى (را) (ج1 ص4 س6)….
همانطور كه ملاحظه مى شود آوردن شاهد مثال براى هر يك لازم است.
در صفحه 14 و مابعد در بحث زبان قصّه ها و سبك خصوصيّت دستورى آن ظاهراً براى اجتناب از حجم كتاب و رعايت اختصار, بيشتر از آوردن شاهد مثال خوددارى كرده و به كتاب و صفحه سطر اكتفا شده است:
(جمع بستن كلماتى كه با پسوند تحبيب يا تحقير آمده با (ان) (ج1 ص72 س8 و ج2 ص1078 س15) (به كار بردن صفت مركب از (پُر) و اسم جمع بسته شده) (ج1 ص162 س1)….
در صفحه 33 آمده: (حذف صيغه اى به قرينه لفظى صيغه اى ديگر از همان مصدر: گفت ايها الملك دانى كه اين نعمت و اين آب از چه سبب بر شما زوال آمد؟ گفت بگويى.) (ج2 ص683 س19) يعنى: تا بگويى كه بدانم.
امروزه به جاى (مصدر) بُن (ريشه, ماده) فعل مى گويند, زيرا صرف فعل در زبان فارسى از بُنِ (ماضى) يا (مضارع) است نه مصدر, (مصدر) خود يكى از مشتقّاتِ بنِ ماضى10 است.
ص33 حذف اسم (معدود) و رابطه به قرينه لفظى: (بيك روايت عمرش هزار و دويست سال و بيك روايت هزار و چهارصد.) (ج1 ص397 س9) يعنى هزار و چهارصد سال.
اوّلاً در جمله دوم (عمر) نهاد و مسنداليه نيز محذوف است. ثانياً كاربرد (موصوف) به جاى (معدود) مناسب تر است; زيرا (عدد) تحت عنوان (صفت عددى) يا (صفت شمارشى) نام گذارى شده است و اسم وصف شده آن موصوف11 است.
صفحه 33 س14: حذف ضمير به قرينه لفظى: (بتيغ آهنگ او كردم گفت: چه خواهى كرد؟ گفت سرت بر خواهم داشت بعون الله.) (ج1 ص315 س4) به جايِ گفتم.
بيان ضمير به طور مطلق نوعى تساهل است. جزيى كه در فعل (گفت) در جمله چهارم محذوف است و (م) بنا به گفته پنج استاد و امثالهم, ضمير متّصل فاعلى است, امّا با ديدى تازه تر, (م) شناسه است كه بيانگر (شخص و عدد) در فعل است.
در صفحه 33 س19 درباره حذف (را) نشان مفعول صريح آمده: (اوّل پند وى آن بود كه اى پسر! اگر تو بهشت دوست مى دارى, خداى طاعت تو دوست مى دارد… و گر تو دوزخ خداى تو معصيت تو نپسندد.) (ج2 ص840 س15).
در اين جا به ظاهر حذفى روى نداده است, زيرا گاهى مفعول نشانه خاصّى12 ندارد.
ص34 س30 و 28: (تخفيف در مشتقاتِ آوردن و ايستادن)
همانطور كه بيان شد (مصدر) در زبان فارسى مشتقاتى ندارد, بلكه خود مشتق از ماده (بن) ماضى است.
كتاب ترجمه و قصه هاى قرآن علاوه بر ترجمه فخيم و گرانقدر آيات قرانى به زبان فارسى و گزارش گويا و روان قصّه هاى قرآن كريم, (گنجينه ايست كه بسيارى از مفردات و تركيبات سره زيباى فارسى را در آن مى توان ديد.13
يكى از مختصات چشمگير و ارزنده اين كتاب علاوه بر اشتمال واژه هاى فارسى درى, در خراسان بزرگ بويژه ناحيه نيشابور, وجود افعال مركب خصوصاً افعال پيشوندى است كه در متن اين ترجمه و تفسير مهم, به چشم مى خورد. (يكى از اختصاصات آشكار اين متن كثرت و تنوّع افعال پيشوندى است كه موارد خاصّ هر يك با معنى و شاهد آن در فصل لغات و تركيبات كتاب خواهد آمد.)14
اما صد حيف كه مؤلف محترم (فرهنگ) به پاره اى از افعال پيشوندى بسنده كرده اند و از همه ظرافت هاى فعلى اين كتاب ـ كه اندوخته اى بس گرانبهاست ـ چشم دوخته اند. تفسيرى چنين معتبر كه سرشار از لغات و تركيبات فارسى قرن پنجم است درخور عنايت بيشترى است.
اين بنده تنها واژه هاى از قلم افتاده نوزده صفحه مجلد نخست را يادداشت كرده, آن هم چون نمونه بوه است و جايگير محتملاً تمامى واژه ها نيست.
اگر همه واژه هاى اين دو مجلد ترجمه و تفسير سترگ قرآنى برگه نويسى شود, فرهنگى بزرگ تر از حجم يكى از مجلدات كتاب فراهم مى آيد. خوشبختانه اين كار در توان جوانان فاضلى چون آقاى دكتر صبّاغيان هست.
واژه هايى كه در زير به نظر مى رسد, با بخش دوم فرهنگ (واژه هاى قصه ص39ـ92) و بخش سوم فرهنگ فصل نخست (واژه هاى فارسى و برابرهاى قرآنى آن ص93ـ114) مقايسه شده و جاى خالى آنها را ديده شده است.
آگاهانيدن, 7/4
بازرسيدن, 8/19
بازرسنده اند= مُلاقُوا
باز كردن مكافات, 3/20
بازگردندگان= راجعون, 8/2
باوردارنده= مُصَدِقاً, 8/8
برگرفتن عهد, 14/13
برويدگان= مؤمنين, 17/6
برويده, 17/10
بى نيازى كردن, 9/3
تباهى كردن, 10/19
خداوند افزونى= ذوالفضل, 18/12
جُفتان= ازواج, 5/17
داستان زدن= 5/19
دروغ داشتن, 15/3
بدروغ مى داشتند= كَذَبتُم
راه بردن, 9/17
راه نمودن, 6/3
راه نمونى, 17/6
رُباييدن,4/14
رستن,12/15
رستداست= مُسَلِمَة
روى كردن, 17/16
روز باز پسين,11/9
سپاس دارى كردن,9/14
شوراندن,12/15
بشوران زمين را= تثِيرُ الارض
فرا پذيرفتن,9/3 و 16/12
فرا پذيريد= خذوا
فرا خورد,4/19 و 11/14
فرا داشتن,15/9
فرا داشتيم= قَفَّينا
فرا ستاندن,9/4
فراستدن عهد و پيمان,14/17 و 16/11
فراگرفتن, 7/19
پس فرا گرفت= فَتَلَقّى
فرا گرفتن آتش, 10/3
فراگرفتن عهد و پيمان,11/12, 14/6
فرود,5/8, 18/17
فرورفتن,7/15, 8/1
فرورويد= اهبِطُو
فرونهادن گناهان, 10/11
گزند رسندگان= ضارّين,18/1
لغزانيدن,7/14
بلغزانيد= فَاَزَلَّهما
نامه= الكتاب,9/14
نبشته,15/9
ناپيدايى,7/5
واگردانيدن,19/1
و خشودن,18/11
ورخواندن,17/16
ورخواندند= تَتلُوا
ورگشن,11/15
همتايان= اَنداد,5/4
هويدا= بيّنه
فرهنگ ترجمه و قصه هاى قرآن بعضى غلط هاى مطبعى نيز دارد, تا آنجا كه به چشم خورده است, ذكر مى شود:
ص3 حاشيه5 تاريخ بيهوق به جاى تاريخ بيهق
ص11/4 فى سنة ايام به جاى فى ستة ايام
ص18/12 ديده مى شو به جاى ديده مى شود
ص18/8 و ريشه ماضى به جاى به ريشه ماضى
ص35/14 پريان به جاى پرّيان (در موردى كه مخفّف مشدّد بيان مى شود)
ص93 ستون دوم آرزوترين به جاى آزوَرترين
ص93 ستون يكم آحو به جاى آهو
ص93 ستون دوم آرزوكنى به جاى آزوَر كنى
ص95 ستون دوم ياشامه به جاى با شامه
در مواردى شماره سطرهاى كتاب اشتباه است كه براى اجتناب از زياده نويسى, از آنها صرف نظر شد علاوه بر آن بعضى از واژه ها به ترتيب حروف الفبايى جاى گُزين نشده اند:
ص93 (بدا) به معنى (ساء) به جاى آنكه در مدخل (ب) بيايد, در (آ) آمده است.
ص95 ستون دوم واژه (برويدن) بايد در ص96 ستون دوم بعد از واژه (بروش) بىآيد.
ص138 ستون دوم واژه (بَعِير) بايد در ص139 ستون اول بعد از واژه (بعولتهِنَّ) جا مى گيرد.
ج1, ص76, س2 چنين آمده است:
فرا: بر وزن سرا به معنى سوى و طرف و جانب و نزديك (برهان):
چون بدر سراى آمد در بزد… پسرش را فرا خواند؟!
واضح است كه در اين مثال واژه (فرا) با استقلال نىآمده, بلكه با (خواند) فعل پيشوندى (فراخواند) را ساخته است.
امّا شاهد مثالى كه در همين صفحه ستون دوم سطر هفده آمده است, براى كلمه (فرا) نيز مصداق پيدا مى كند: (يمليخا آمد تا ببازار فرا دوكان طبّاخى شد.)
مؤلف محترم فرهنگ ترجمه و قصه هاى قرآن معنى بعضى از واژه ها را در كتاب هاى لغت نىآفتند و به ناگزير از روى قرينه و حدس, به اصطلاح معنى قياسى كرده اند. افزودنى است كه با توجّه به لغت نامه علامه دهخدا با همه گستردگى و شمول, بسيارى واژه ها هست كه هنوز به فرهنگنامه ها راه نيافته است. از جمله كارهاى مهم و پرزحمت در زمينه زبان و ادب فارسى جمع آورى اين لغت ها از كتاب هاست و تدوين فرهنگى جامع كه دست كم در بر دارنده عموم اين واژه ها باشد:
(بُتشته) به ضم ت (ظاهراً به معنى خشمگين است) (ص45).
مثال: (ايشان مردمانى موتور و بتشته اگر جفايى بگويند من مكافات كنم.) (ترجمه و قصه هاى قرآن ج2 ص1083 س6)
همانطور كه مؤلف فرهنگ اشاره كرده, در يكى از نسخه بدل هاى كتاب ترجمه و قصه هاى قرآن در آيه هفده از سوره مباركه (زخرف) واژه تبشته در ترجمه كلمه (كظيم) آمده است. در تفسير نسفى15 ج2 ص705, (كظيم): (غم و خشم پُر) معنى شده است و در كشف الاسرار16, ج9, ص49 (پر اندوه) امّا در ترجمه قرآن موزه پاوس17, ص255 (كظيم), (اندوهگين بتُشته) معنى شده و مصحح در حاشيه ضمن شرحى نوشته است: (تصوّر مى كنم (بتُشته) صورتى است از (تبشته) و آن را از مشتقات تفتن, تافتن و تابيدن مى توان دانست = (بخكول): (معنى اين كلمه را در جايى نيافتم شايد به معنى (بكلى و كاملاً)18 باشد. به نظر مى رسد با توجه به جمله اى كه اين واژه در آن به كار رفته اين حدس درست نباشد:
(گفت: اين بزرگ چيزى است, در پس در نهى, بخكول محكم باشد, سرايت نگه19 دارد…) (بخكول در كتاب هاى يافت نشد, شايد ارتباطى با (بشكل و بشكله و پشكله) داشته باشد ولى نه به معنى (كليد) بلكه به معنى (كليدان) باشد كه آلتِ بست و گشاد در بلخ و در كوچه و امثال آن را گويند و به عربى غلق خوانند.20
= (تَزه) اين كلمه معنى مناسبى برايش پيدا نشد. در نسخه بدل برهان قاطع براى (تژه) چنين تعريفى آمده است: (چوب بزرگى را هم گفته اند كه اطراف چوب هاى سقف خانه بر آن نهند.)21
همانطور كه در نسخه بدل (پ) ترجمه و قصه هاى قرآن در دو مورد (تژه) ضبط22 شده است, محتملاً (تزه) ضبطى ديگر از تژه) و تبديل دو حرف نزديك (ژ) به (ز) است.
در فرهنگ السامى فى الأسامى, ص530/7 واژه عربى (الجايز), (تژه) معنى شده است و در حاشيه همان صفحه (تژه) معادل (خشب السقف) دانسته است و در قانون ادب, ج2, ص742 (جايز) تيرخانه و در مهذب الاسماء ص65 (جايزه): تخته كه در زير گنبد كنند معنى شده است. با توجّه به متن ترجمه و قصه هاى قرآن(ج2, ص892) سخن از بناى مسجدى است (فرسنگى در فرسنگى بى ستون), بنابراين لفظ (تژه) معادل (جايزه) عربى به معنى تيرخانه و چوب سقف كه در نسخه بدل (پ) ترجمه و قصه هاى قرآن آمده مناسبت دارد.پاورقي: 1. گفتنى است به هزينه آن بزرگوار تعدادى كتاب هاى ادبى و فلسفى در چاپخانه دانشگاه تهران نشر يافت كه كتابِ كليله و دمنه, انشاى ابوالمعالى نصرالله منشى به تصحيح و توضيح مرحوم مجتبى مينوى طهرانى, از اين جمله است. 2. ضميمه درباره تفسير معروف به سورآبادى نسخه تربتِ جام, ص سه, ح1, تهران, 1359. 3. همانجا, ص هفده. 4. همانجا. 5. (نزديك دو سال است كه از دمسازى و انس با گزاره اى از مهين كلام بارى و قصه هاى عبرت آموز و دلپذير آن مى گذرد.) فرهنگ ترجمه و قصه هاى قرآن, انتشارات آستان قدس رضوى, ص شش. 6. ضميمه درباره تفسير معروف به سورآبادى ص دوازده تا پانزده. 7. ابوالحسن على بن زيد بيهقى, تاريخ بيهق, به كوشش مرحوم استاد احمد بهمنيار, ص248; به نقل از فرهنگ ترجمه و قصه هاى قرآن, ص2. 8. فرهنگ ترجمه و قصه هاى قرآن, ص3 به نقل از ترجمه و قصه هاى قرآن, ص چهارده و پانزده. 9. مقاله (سورآبادى, سورابانى, سوريانى) آقاى دكتر على اشرف صادقى, مجله زبانشناسى, سال سوم, ش اوّل, 1365, ص45ـ51. 10.دستور زبان فارسى, دكتر خانلرى, ص27ـ 28, شركت سهامى طبع و نشر كتاب هاى درسى ايران, 1349 و نيز دستور زبان فارسى, دكتر على اشرف صادقى ـ غلامرضا ارژنگ, ص30ـ31, سازمان كتاب هاى درسى ايران ج1, سال دوم فرهنگ و ادب, 1355. 11. دستور زبان فارسى, دكتر خانلرى, بخش دوم, ص87; دستور زبان فارسى, دكتر على اشرف صادقي… وابسته هاى پيشين, ص101, س10; دستور زبان فارسى2 مؤلفان دكتر حسن انورى/ دكتر حسن احمدى گيوى, ص165, انتشارات فاطمى, 1370. 12. دستور زبان فارسى, دكتر احمدى گيوي… ص119, س7. 13. فرهنگ ترجمه و قصه هاى قرآن, ص هفت. 14. همانجا, ص19, س6. 15. تفسير نسقى, ابوحفص نجم الدّين عمر نسفى, به كوشش عزيزالله جوينى, بنياد فرهنگ, 1353. 16. كشف الاسرار, ابوالفضل رشيدالدين ميبدى به اهتمام مرحوم على اصغر حكمت, انتشارات اميركبير, 1357. 17. ترجمه قرآن موزه پارس به كوشش دكتر على رواقى, بنياد فرهنگ, 1355. 18. فرهنگ ترجمه و قصه هاى قرآن, ص45. 19. ترجمه و قصه هاى قرآن, ج2, ص743. 20. همانجا, همان صفحه, ج2. 21. فرهنگ ترجمه و قصه هاى قرآن, ص54. 22. ترجمه و قصه هاى قرآن, ج2, ص898 ح1.
گذرى بر كتاب مراسلات در باب آسياى مركزى
جعفرى محسن
مراسلات در باب آسياى مركزى, به كوشش محمد حسن كاووسى عراقى, تهران, مركز مطالعات آسياى مركزى و قفقاز (وزارت امور خارجه) 1373ش.
با انعقاد قرارداد تركمانچاى در سال 1243هـ./ 1828م, سلطه روسيه بر قفقاز و ماوراى آن تثبيت شد. از اين پس روس ها چشم به تركستان دوختند و مرحله به مرحله در آن رخنه كردند. دست نشانده كردن خان هاى خيوه و بخارا, روس ها را به مرزهاى ايران رساند و در نوار مرزى دست به تعرّض گشوده از كراسنو و دسك روى به شرق آورده و سرانجام مرو را در سال 1299هـ/ 1881م ب تصرف درآورده و با افغانستان [و انگلستان] همسايه شدند. شكست فضاحت بار قواى ايران از تركمانان در سال 1277هـ/ 1860م و در نبرد مرو, عملاً به منزله از بين رفتن حاكميت ظاهرى ايران بر تركستان بود. دولت ايران كه خود را آماده نبرد ديگرى با روس ها نمى ديد, قصد اعتراض به حركات روس ها را داشت, اما مى خواست ابتدا حمايت انگلستان را به دست آورد. پس از آنكه از حمايت جدى و آشكار انگلستان نا اميد شد, طى معاهده آخال در سال 1299هـ/ 1881م از همه حاكميت خود بر آن سوى رودهاى هرى رود, تجن و اَترك چشم پوشيد.1
(مراسلات در باب آسياى مركزى) مجموعه اسنادى از دخالت نظامى روسيه در جنوب تركستان و شمال غرب افغانستان است كه بيشتر مكاتبات مأمورين انگلستان در منطقه با لندن و مكاتبات مسؤولان رده اول انگلستان و روسيه با يكديگر است. آن گونه كه از عنوان مراسلات برمى آيد, اين كتاب (دنباله كتابچه نمره اول) است كه فعلاً در اختيار ما نيست. مصحح محترم از چگونگى دستيابى وزارت امور خارجه ايران در سال هاى پيشين به اين اسناد, اطلاعى به دست نمى دهد. شك نيست كه اصل مكاتبات در اختيار انگليسيها بوده و آنها اين اسناد را در اختيار ايران گذاشته اند تا ترجمه و مورد استفاده قرار گيرد. جالب است كه از اين اسناد, حسن نيت انگلستان در جريان اشغال مرو و سرخس, و سوء نيت روس ها در اشغال مرحله به مرحله تركستان آشكار مى گردد. همين باعث مى شود كه گمان كنيم انگليسيان, اين اسناد را آگاهانه و به قصد نشان دادن خطر روس ها به دولت ايران داده اند. نمونه اين كار, در اختيار قرار دادن مكاتبات شيرعلى خان امير افغانستان و ژنرال كوفمان فرمانفرماى روسى تركستان است كه انگليسيان پس از فتح كابل آنها را به دست آورده و سپس در اختيار وزارت امور خارجه ايران قرار داده اند و مهدى فرخ در كتاب تاريخ سياسى افغانستان آنها را منتشر كرده است و نشانه نييّات سوء روس ها درباره افغانستان و حسن نيت انگلستان درباره آنان است. بعضى از نامه هاى آن مجموعه مفقود شده اند.2 شباهت زيادى بين اين دو مجموعه موجود است و مجموعه افغانى حدود هفت سال پيش از مجموعه حاضر تهيه شده است.
اسناد حاضر به ظن قريب به يقين به وزارت خارجه انگلستان Foreign Office تعلّق دارد, زيرا فيروز كاظم زاده كه از اسناد آن وزارت F.O. استفاده كرده, به نامه شماره 269 و ضميمه آن در اين مجموعه با تمام مشخصات آن و شماره F.O. 65/1238 استناد كرده است.3 بعيد نيست كه اسناد حاضر همان اسنادى باشد كه دولت انگلستان با چاپ آن, حالت جنگى بين انگلستان و روسيه را اعلام كرد,4 چرا كه آخرين سند اين مجموعه در هفتم آوريل 1885 نوشته شده و درست يك هفته پس از نبرد پنجده بين روس ها و افغان هاست كه موجب آماده باش انگلستان شد. اگر چنين باشد, مجموعه حاضر بايد ترجمه آن كتاب باشد و نه ترجمه مستقيم اسناد وزارت خارجه انگلستان.
از قراين برمى آيد كه اسناد اين مجموعه علاوه بر زبان انگليسى, به زبان فرانسوى (كه در گذشته زبان ديپلماتيك به شمار مى رفت و مطمئناً اسناد كشورهاى غير انگليسى با انگلستان به آن زبان نوشته شده اند) هم نوشته شده بودند و مترجمين هم به آن زبان خو كرده و اسامى را به تلفظ فرانسوى آورده اند; مانند: دِكرس (براى دوگيرس) داستال (براى دو استاآل). حتى نامه سفير انگلستان در پترزبورگ به لندن كه ظاهراً ـ بلكه حتماً ـ به زبان انگليسى بوده, به صورت فرانسوى ترجمه شده و در آن آمده: (موسيو دكرس). در حالى كه حتماً در نامه انگليسى چنين نمى آمد است. ظاهراً بعضى از اسناد هم در اصل به زبان فارسى بوده كه توسط جاسوسان انگلستن تهيه شده و سپس توسط تامسن به انگليسى ترجمه شده و به لندن ارسال شده است (ص93). بعضى اسناد به صورت خلاصه آورده شده اند كه در ابتداى اسناد هم به آن اشاره شده است (ص99 و 101). معلوم نيست اين خلاصه نويسى توسط مترجمين وزارت خارجه انجام گرفته يا همين خلاصه ها در اختيار ايران قرار گرفته است. (يا احتمالاً در كتاب مورد بحث چاپ شده اند.) همچنين برخى اسناد مورد اشاره در اين مجموعه, وجود ندارد (مانند تلگراف 17 آوريل در ص100). مترجمين از وضعيت جغرافيايى مورد بحث اسناد بى اطلاع بوده و تنها سعى در ترجمه اسناد داشته اند با همان تلفظ اروپايى; مثلاً سرِپُل با تلفظ انگليسى آن siripul سيريپول آمده, يا مرگيلان با املاى انگليسى آن Marguilan ماركوايلان نوشته شده است. از آنجا كه سالشمارى روسى با سالشمارى انگليسى تفاوت داشته است, تاريخ گذارى اسناد مربوط به روسيه مشكل است, هرچند در متن بعضى از اسناد, هر دو تاريخ آمده و دوازده روز اختلاف دو تقويم مورد نظر قرار گرفته است; مثلاً:
(مورخه سيم (15) فوريه 1884) (ص9)
(29 فوريه (دوازدهم ماه مارس)) (ص50)
با آنكه در مقدمه كتاب (ص سى ونه) آمده:
(هريك از مكاتبات در كادرى تذهيب شده از اسليمى و گل و بوته هاى زرين نوشته شده است. نظر به زيبايى و اصالت كتاب و دارا بودن خطى خوانا و خوش, مناسب ديده شد كه به همين شكل اصلى و بدون بازخوانى تقديم خوانندگان گردد.)
اما در متن حاضر از كادرهاى تذهيب شده و اسليمى و گل و بته هاى زرين چيزى به چشم نمى خورد.5
*
كتاب ابتدا فهرست مندرجات را (در سيزده صفحه) در بر دارد. سپس پيشگفتارى از وزير محترم امور خارجه آمده است. پس از آن مقدمه مصحح و كوشنده در هفده صفحه (بيست وسه تا سى و نه) قرار دارد. اين مقدمه پيشتر در ابتداى كتاب (اسنادى از روابط ايران با مناطقى از آسياى مركزى) (چاپ وزارت خارجه, 1372) آمده بود و اينك با اندكى تفصيل و تغيير انتشار مى يابد. در مقدمه نكاتى به چشم مى خورد كه چندان درست نمى نمايد; به اميد آنكه در چاپ آينده مورد توجه قرار گيرد به آنها اشاره مى شود:
1. ص بيست وسه: (كورش… بعد از گذشتن از سيحون و جيحون…)
كه معلوم است كوروش ابتدا بايست از جيحون مى گذشت و سپس از سيحون, البته اگر گذشتن او از جيحون صحّت داشته باشد!
2. ص بيست و چهار: (جيحون يا سير دريا)!!
3. همانجا: (اسلام در قرن ششم بين غُزان رواج يافت).
معلوم نيست چرا غزنويان و سلجوقيان كه در قرون چهارم و پنجم مسلمان شده بودند, جزء غزان به شمار نرفته اند, در حالى كه در سطر آخر همين صفحه, سلجوقيان از غز شمرده شده اند.
4. همانجا (حاشيه): (غُز قوم بزرگى بود كه در قرن ششم ميلادى همه قبايل ساكن چين تا درياى سياه را بصورت امپراتورى واحدى از صحرا نشينان درآورد…)!!
5. ص بيست وپنج: (غُزان در ناحيه خراسان مسلط شدند… مع هذا نتوانستند حكومتى در ايران داير نمايند. زيرا جانشينان سنجر و بويژه خوارزمشاهيان… فرصت تشكيل حكومت را از آنان سلب كردند و سرانجام در سال 612 هجرى قمرى به دست خوارزمشاهيان منقرض شدند.) آن دودمانى كه در سال 612 به دست خوارزمشاهيان منقرض شد, غوريان بودند نه غُزان!
6. ص بيست وشش: (در سال 1551 [959] ايران مخوف قازان را گرفت… و بعد از دو سال حاجى طرخان را نيز تصرف كرد كه اين پيشروى با حكومت شاه اسماعيل صفوى در ايران بود.)
بايد گفت كه شاه اسماعيل سى سال پيش از اين, يعنى در سال 930 در گذشته بود. گفتنى است در همين مقدمه كه در ابتداى كتاب (اسنادى از روابط ايران با مناطقى از آسياى مركزى) هم آمده بود, ايوان مخوف با شاه طهماسب صفوى همزمان دانسته شده بود كه البته درست بود. معلوم است كه در مقدمه قبلى دست برده و بعضى جاهاى آن را شايد تصحيح كرده اند.
7.ص بيست ونه: (روس ها علاوه بر تصرف جزيره آشوراده تمام رودهاى بزرگ و كوچك اطراف درياى خزر را اشغال كردند.)
مقصود از اشغال رودها معلوم نيست.
8. ص سى ويك: تصرف خيوه در سطر7 در سال 1869 است و در سطر 14 سال 1873.
9. همانجا: نماينده روس ها در مذاكرات سال 1303 با ايران شخصى بنام (غزالين شباب پولكونيك نقولا قورمين قاردايف) معرفى شده كه همان (نيكلاى كوزمين كاراوايف Kuzmin Karavaeh سومين رئيس بريگاد قزاق بود.6
10. ص سى وپنج: مصحح از تجزيه جمهورى تركستان به چند جمهورى ديگر ياد كرده است. در اين تقسيم بندى جديد (بخارا) هم جزء تركمنستان است و هم ازبكستان.
11. ص سى وهشت: (دكرس رئيس اداره آسيائى وزارت امور خارجه انگليسى).
در حالى كه در متن كتاب (ص17) صراحتاً آمده: (دكرس وزير امور خارجه دولت روس). و دكرس هم محرف نام دوگيرس است.
12. ص سى ونه: (از آنجا كه در اغلب مكاتبات كليه مطالب به روشنى و وضوح مشخص و معلوم بود از هر گونه توضيح اضافى و يادداشت در خصوص اسامى خاص اشخاص و اماكن خوددارى گرديد.)
نگارنده با نظر مصحح محترم موافق نيست. چه قرار است كه اين اسناد در كنار اسناد ديگر مورد استفاده قرار گيرد, از اين رو بايد افراد و جايهاى مذكور در اين كتاب بخوبى شناسانده گردند. مطالبى كه در ادامه مى آيد, نشان دهنده صحت ادعاى مصحح (در روشنى و وضوح) يا منتقد (در عدم وضوح) است.
*
پس از مقدمه, متن كتاب كه عيناً گراور شده به چاپ رسيده كه بسيار خوش خط است. مصحح محترم سپس پنج فهرست به انتهاى كتاب افزوده است. فهرست ها 24 صفحه و حدود 500 مدخل را در برمى گيرد و مصحح محترم از 6 نفر در تدوين فهرست ها يارى جسته و در مقدمه از آنان تشكر كرده است.
فهرست اول فهرست نام اشخاص است كه به ترتيب الفبايى رديف شده و القاب افراد در كمانه هايى جلوى نام آنان آمده است, اما طرز تلفظ كهن خود را حفظ كرده اند. البته تدوين كنندگان فهرست ها گاه دست به تصحيح زده اند و حرف پ و گ را كه در متن اغلب به صورت ب و ك مى آمد, درست كرده اند.
در فهرست اسامى اشخاص, اشتباهات زير به چشم مى خورد:
1. آلوزخان, در متن آلورخان آمده.
2. ارل كرانويل, كه ظاهراً تدوين كننده نمى دانسته كه اِرل Earl لقب اوست و نه نامش و لذا بايد در گرانويل Granville مى آمد كه تلفظ دقيق و درست كرانويل است.
3. ارل كمبرلى, مانند مورد بالا.
4. الكساندر وسك وهم, كه (وهم) جزء نام اين شهر (نه شخص) نيست. متن سند را بخوانيم: (از سمت پياطرو الكساندر وسك [,] وهم از سمت تجند پيش بيايند) پيترو الكساندر وسك كه اكنون نام تورت كول دارد7 بايد در فهرست دوم مى آمد. در همين فهرست تحت نام پياطر هم مدخلى آمده است.
5. امانشاه, طايفه است و بايد در فهرست چهارم مى آمد, كه نيامده است.
6. برون, كه همان كنت برونو است كه به صورت برون نو آمده و تحت نام برونو هم آمده است.
7. بكندلى (كاپيطن), نام شخصى نيست. در متن سند مى خوانيم: (كاپيطن بكنبدلى [=به گنبدلى] رفته هنوز مراجعت ننموده است) (ص423). گُنبدلى نام محلى است (ص434) و به صورت گنبذلى هم نوشته شده و بين پل خاتون و پنجده قرار دارد.
8. پطرخف, در متن پطرهوف است كه محل كاخ زمستانى تزارها بود و بايد در فهرست دوم مى آمد.
9. پياطر, كه در الكساندر وسك وهم به آن اشاره شد.
10. پيطرلمسدن, با توجه به اينكه پيتر نام سرلمسدن است بايد تحت نام لمسدن مى آمد.
11. ثورنطن, سفير انگلستان در پترزبورگ كه به نظر مصحح محترم نيازى به معرفى و شناسايى نداشت, همان سر ادوارد ثورنتن Thorn Thon است.8
12. چرنايف (جنرال), كه در متن منصب او ليوطنال جنرال آمده است (ص4).
13. داستاآل, نام واقعى او كه سفير روسيه در لندن بود, بارون گئورگى استال Staal است9 ودر متن با تلفظ فرانسوى به صورت موسيو دو استال آمده و بايد تحت نام استال مى آمد.
14. دكرس, كه نام وزير امور خارجه روسيه نيكلاى كارلوويچ گيرس Giers است كه در متن به صورت فرانسوى دكرس و گاه دُگرس (ص329) آمده است و بايد تحت نام گيرس مى آمد.
15. دندوكف كرساكف, كه به صورت هاى كورچاكف و كورساكوف هم نوشته شده, همان وزير و صدراعظم مشهور روسيه پرنس كورچاكف است. در تحت نام وندوكف هم فهرست شده است.
16. سنگلى خان, در متن منكى خان آمده.
17. قوس الدين, كه نام صحيح او غوث الدين است10 و مترجم آن را غلط نوشته است.
18. لونياب, در متن لوئى ناب است.
19. منگوله خان, كه در متن منكوله خان است و احتمالاً همان منكلى خانِ ياد شده است.
20. مهر مهيم, كه در متن به سه صورت: مهرنهم (ص35) مهر نهيم (ص44) و مهرن هيم (ص45) آمده. معلوم نيست اين تصحيح بر چه مبنايى انجام گرفته است. نام حقيقى او بارون آرتور پاولويچ موهرنهايم است.11
21. وندوكف, همان كورچاكف پيشين است.
22. يلينكوف, در متن ملينكوف آمده.
در اين فهرست نام هايى چون: بورن (ص111) بابلى خان (ص97) زبردست خان (ص115) پوتى آتا (ص211) غفاربيك (ص85) ميطلند (ص397) بيلكونا (ص342) يسار (ص165 و 211)… نيامده است.
*
فهرست دوم فهرست نام اماكن است و در آن نكات زير به چشم مى خورد:
1. آخال, آخال تكه, آخال روس كه نام يك محل است در سه مدخل آمده است.
2. آخشه, همان آق چاه است.
3. آندكويى يا آنكويى, همان اَندخوى يا اَندخود معروف است كه مصحح توضيح آن را ضرورى نديده اند.
4. ارا ويلين, ظاهراً بايد نام دو محل باشد. در متن مى خوانيم: (به آق رباط آمد دور درياچه هاى نمك ارا ويلين حركت كرده).
5. آق روهنه, نام دوجاست در متن آق و دهنه آمده كه همان آق رباط و دهنه ذوالفقار است.
6. اكسوس, كه همان جيحون است.
7. اورسلو, كه در صفحه مورد نظر وجود ندارد و شايد مقصود همان اُدِسا باشد كه در همين صفحه آمده و در فهرست نيامده است.
8. بارخيز, در متن باد خيز آمده و مقصود همان بادغيس معروف است.
9. دنگلى خور, در متن دنگلى خورد آمده در كنار دنگلى كلان.
10. سيريپول, كه همان شهر معروف سَرِ پُل در استان جوزجان افغانستان است.
11. شاغان, كه در متن شاقان است.
12. قوچان, در برابر نام قوچان كه شهرى در شمال خراسان ايران و ميان شهرهاى بجنورد و شيروان است به هشت صفحه اشاره شده كه فقط چهار مورد اول مربو به قوچان است و 4 مورد دوم مربوط به سندك قاچان كه محلى است در ده مايلى شمال سارى يازى (ص280) و در جنوب مرو و امروزه سَندَ قاچا ناميده مى شود.
13. قوشيه, در متن قوشيد.
14. قوشيه خانى, در متن قوشيد خانى.
15. قيصر, همان رود قيصار در افغانستان است.
16. كازغاله, در متن كارغاله آمده.
17. كايسور, همان رود قيصار است.
18. كرسكان, در متن كزكان آمده.
19. كل البرين قير, در متن به (تپه هاى گل البرين قير) و در چند سطر پايين تر به (گِل مخصوص) و (البرين قير) اشاره شده است.
20. كلران, همان گلران در شمال هرات است.
21. كلنقى, در متن كلته قيه آمده.
22. كووتا, همان شهر كويته مركز ايالت بلوچستان پاكستان است.
23. كوهزلى, در متن كومنرلى آمده كه با توجه به قرار گرفتن بين پل خاتون و پنجده, بايد همان گنبذلى باشد.
24. ماركوايلان, همان شهر مرغينان يا مرغيلان يا مرگيلان است كه در انگليسى به صورت Marguilan نوشته مى شود و توسط مترجم به مارگو ايلان برگردانده شده است.
25. ميمنه, شبرغان (پل…), در متن چنين آمده: (آنخط كه از آن به بعد مبناى مذاكرات گرديد از اينقرار بوده است: سرپل ميمنه شبرغان و اندخوئى كه محال سرحدى افغان شدند). لذا سرپل, ميمنه, و شبرغان نام سه جاى است نه يك جاى.
26. واخان, همان وَخان است.
در اين فهرست نام جاهايى چون: اُدسا (ص200 و 222) پيربازار (ص222) گنبدلى (ص432 و 434) اورگنج (ص313) آردوان (ص102) چهارشنبه (ص115) خيوه آباد (ص141) و… خالى است.
*
فهرست سوم فهرست اسامى مشاغل و مناصب است. اصل وجودى اين فهرست مى تواند در بر دارنده فوايد بسيار باشد; اما مشاغلى و مناصبى كه گرهى از كار محقق بگشايد! اينك مشاغل و مناصب فهرست شده را ببينيم: اَجودان, امپراطور, امير, امير [2بار], ايلچى مخصوص, بارون, پرنس, جزايرچى, جنرال, حاكم (يازده مورد زير يكديگر)…. براى برخى از اينها فايده اى نمى توان تصور كرد.
*
فهرست چهارم فهرست اسامى ملل و نحل است كه ظاهراً مقصود همان اقوام و قبايل بوده است. در اين فهرست علاوه بر نام قبايل و عشاير, نام مليت هايى چون: انگليسى, ايرانى, روسى, … و شهروندانى چون: خراسانى, قوچانى, مروى, … به چشم مى خورد. در اين فهرست نيز چند اشتباه به چشم مى خورد:
1. آملنشاه, كه در متن امانشاه ذكر شده.
2. آلامانها, كه گمان برده شده نام قومى است در حالى كه معنى آن (غارتگرى ها)ست.
*
فهرست پنجم فهرست لغات و اصطلاحات خاص است. ظاهراً همه كلمات و عباراتى را كه مصحح محترم نتوانسته در فهرست هاى پيشين جاى دهد, در اين فهرست جاى داده است. ضرورت اين فهرست در كتاب هاى تاريخى واضح است, اما در اينجا واضح نيست; براى نمونه عناوين: اتاماژور, ليوطنان, ماژور بايد در فهرست سوم مى آمد. در اين فهرست مى بينيم:
1. بورو دانيجر, نگارنده نيز معنى اين كلام را نفهميد و لذا متن را خواند:
(مردم منتظرند كه چند روز ديگر با چهار صد نفر قزاق و… بآنجا برسد بورود اينخبر [= به ورود اين خبر] روس ها سيصد نفر عمله را واداشتند كه…)
2. لويناب, وقتى متن سند را بخوانيم: (همراه او موسى خان, لونياب و سپهسالار هستند) كه لويناب بايد نام كسى باشد و البته همان لوئى ناب حاكم سابق تركستان افغانستان است كه نامش (به همراه نام موسى خان و سپهسالار و چند نفر ديگر) در صفحه 178 آمده بود و نام خود او به غلط لونياب در فهرست اسامى اشخاص آمده بود كه تذكر داده شد.
3. هواس (اَژانس…), كه نام روزنامه اى است فرانسوى به نام آژانس هواس (ص33). در اين فهرست نام روزنامه هاى ديگر موجود در كتاب خالى است.
*
در پايان كتاب, پيشگفتار وزير امور خارجه و مقدمه مصحح به زبان انگليسى ترجمه شده است. ظاهراً مترجم مقدمه با روش ثبت تقويم هجرى آشنايى نداشته است. زيرا همه جا براى تقويم هجرى از علامت اختصارى H.Q. استفاده مى كند; مثلاً: 1299 H.Q. براى سال 1299هـ.ق. در حالى كه مناسب است در چاپ دوم از علامت A.H. كه مخفف Anno Hejira است, استفاده شود
ترجمه و آوانگارى بعضى اسامى نيز درست نيست. مانند:
Rakj براى رُخَج كه بايد به صورت Rokhaj نوشته مى شد.
Merv براى مرو كه بايد به صورت Marv نوشته مى شد.
Kharazm براى خوارزم كه بايد به صورت Khwarazm نوشته مى شد.
suqd براى سفد كه بايد به صورت soghd نوشته مى شد.
Takhari براى طخارى كه بايد به صورت Tokhari نوشته مى شد.
sekaii براى سكاها كه بايد به صورت scythian نوشته مى شد.
khiyuni براى خيونها كه بايد به صورت Huns نوشته مى شد.
Umawi براى اموى كه بايد به صورت Umayyid نوشته مى شد.
Transonania براى ماوراءالنهر كه بايد به صورت Transoxiana نوشته مى شد.
Ghiat براى قيات كه بايد به صورت qiat نوشته مى شد.
Ghonbad-Qabںs براى گنبدكاووس كه بايد به صورت Gunbad-e Qabus نوشته مى شد.
sorenten براى ثورنتن كه بايد به صورت Thornton نوشته مى شد.
Oral Cranwel براى اِرل گرانويل كه بايد به صورت Earl of Granville نوشته مى شد.
Lemsoad براى لمسدن كه بايد به صورت Lumsden نوشته مى شد.
Moghadam براى مقدم كه بايد به صورت Moqaddam نوشته مى شد.
Roghieh براى رقيه كه بايد به صورت Roqayye نوشته مى شد.
Araghi براى عراقى كه بايد به صورت 'Araqi نوشته مى شد.
*
با اميد به تصحيح موارد بالا در چاپ دوم كتاب. همچنين بايد از وزارت امور خارجه به خاطر چاپ اين گونه اسناد و كتب, تشكر فراوان كرد. البته با گزينش و دقّت بيشتر در ارائه آثار ماندگار.پاورقي: 1. ر.ك: فيروز كاظم زاده, روس و انگليس در ايران, تهران, 1371ش. 2. ر.ك: سيد مهدى فرخ, تاريخ سياسى افغانستان, تهران, 1314ش. ص258ـ307, مخصوصاً ص281. 3. كاظم زاده, ص87. 4. همانجا. 5. اين كتاب سال ها پيش در كتاب (فهرست بخشى از اسناد و عهدنامه ها و سفرنامه ها و رساله هاى دوره قاجاريه) (وزارت امور خارجه 1354) ص137 معرفى شده و عكس صفحه عنوان آن نيز كه اتفاقاً داراى مشخصات ذكر شده است, آورده شده است. جالب است كه بعضى اشتباهات آن كتاب, با امانت دارى كامل در چاپ حاضر نيز به چشم مى خورد. مانند: ـ (در زير اين صفحه در دو پيشانى كه در يكى كه با دندان موشى زرين است اين عبارت نوشته شده: (مراسلات در باب آسياى مركزى دنباله كتابچه) و ديگرى در كادرى از تذهيب به همان نقش و نگار در سرلوحه اين عبارت گنجانده شده است (نمره اول سنه 1885, نمره اول)…) (ص138 فهرست و سى وهشت كتاب حاضر) با نگاهى به صفحه يكم مشخص مى شود كه عنوان چنين است: (مراسلات در باب آسياى مركزى, دنباله كتابچه نمره اول سنه 1885). و (نمره اول) (ص137 فهرست و سى وهشت كتاب حاضر) كه در ادامه مقاله توضيح داده خواهد شد. 6. كاظم زاده, ص247. 7. و.و. بارتولد, خاورشناسى در روسيه و اروپا, تهران: ابن سينا, 1351, ص304. 8. كاظم زاده, ص77. 9. همان, ص90. 10. فرخ, ص239. 11. كاظم زاده, ص78.
اجتهاد گروهى نقدومعرفى كتاب الاجتهاد الجماعى
مهريزى مهدى
الاجتهاد الجماعى و دور المجامع الفقهية فى تطبيقه, دكتر شعبان محمد اسماعيل (اول: بيروت ـ سوريه, دارالبشائر الاسلامية ـ دارالصابونى, 1418ق ـ 1998م), 231ص.
ضرورت اجتهاد در دين براى پويايى شريعت و راهبرى زندگى عصرى ترديد ناپذير, است. در گذشته تاريخ مسلمانان اين عنصر دستمايه عالمان دينى در دين شناسايى بوده است و اگر برخى نحله هاى فكرى بظاهر, منكر اين حقيقت بودند در عمل نتوانستند بدان پايبند شوند. از اين رو باب اجتهاد براى تمامى مذاهب فقهى گشوده بود, گرچه شدت و ضعف داشت. البته امروزه ديگر كسى حتى به ظاهر نيز منكر اين ضرورت نيست.
آنچه در دوره معاصر فقه اسلامى در تمامى مذاهب رُخ نموده, حقيقتى فراتر از اصل اجتهاد است. سخن امروز, هدايت اجتهاد به سمت اجتهاد جمعى و شورايى است. اين پديده همزمان در ميان انديشمندان شيعى و اهل سنت مطرح شده است.
برخى از انديشمندان شيعى كه بدان توصيه كرده و يا آن را لازم شمرده اند, عبارتند از: شهيد مطهرى,1 آيت اللّه طالقانى,2 استاد محمدرضا حكيمى,3 شهيد آيت اللّه مصطفى خمينى4 و حسين نجوميان5.
و از عالمان اهل سنت كه بدين نظريه توجه كرده اند, مى توان از دكتر مصطفى شبلى,6 دكتر يوسف القرضاوى7 و مناع خليل القطان8 نام برد.
شهيد مطهرى در لزوم مشورت هاى فقهى مى گويد:
پيشنهاد ديگرى هم دارم كه عرض مى كنم و معتقدم اين مطالب هر اندازه گفته شود بهتر است و آن اينكه در دنيا در عين اين كه رشته هاى تخصصى در همه علمها پيدا شده و موجب پيشرفت ها و ترقيات محيرالعقول شده يك امر ديگرى نيز عملى شده كه به نوبه خود عامل مهمى براى ترقى و پيشرفت بوده و هست, و آن موضوع همكارى و همفكرى بين دانشمندان طراز اول و صاحب نظران هر رشته است, در دنياى امروز ديگر فكر فرد و عمل فرد ارزش ندارد, از تك روى كارى ساخته نيست, علما و دانشمندان هر رشته دائماً مشغول تبادل نظر با يكديگرند, محصول فكر و انديشه خود را در اختيار ساير اهل نظر قرار مى دهند. … اگر شوراى علمى در فقاهت پيدا شود و اصل تبادل نظر به طور كامل جامه عمل بپوشد, گذشته از ترقى و تكاملى كه در فقه پيدا مى شود, بسيارى از اختلاف فتواها از بين مى رود, چاره اى نيست, اگر مدعى هستيم كه فقه ما نيز يكى از علوم واقعى دنياست, بايد از اسلوب هايى كه در ساير علوم پيروى مى شود پيروى كنيم, اگر پيروى نكنيم معنايش اين است كه از رديف علوم خارج است.9
مرحوم طالقانى نيز پيشنهاد شوراى فقاهت را چنين مطرح مى كند:
بنابر آنچه بيان شد, پيشنهاد مى شود كه شوراى فتوايى به رياست يك يا چند تن از علماى بزرگ و مورد قبول عامه, در يكى از مراكز علمى در هر ماه يا چند ماه يك بار تشكيل شود و مسائل اختلافى و موضوعات روز, يا به اصطلاح روايت, حوادث واقعه در شوراى مزبور مطرح گردد و از مجتهدين اطراف و شهرستانها دعوت شود, تا موارد ابتلا و نظر خود را با دلايلى كه دارند ابراز دارند و ضمناً اين مسائل را در حوزه علميه خود ضمن درس براى طلاب, به بحث گذارند, سپس نتيجه آرا اعلام گردد. اين عمل موافق نقلى است كه از حضرت صادق(ع) رسيده كه هر سال فقها و شاگردان خود را در منى جمع مى كرد و مسائلى را براى آنها مطرح مى فرمود.10
برخى ديگر از صاحب نظران پس از بررسى جنبه هاى علمى اين نظريه خلاصه راى خود را چنين ابراز داشته اند:
با توجه به مقدمات گذشته نتايج ذيل به دست مى آيد:
1. تقليد, جز اصل پيروى نادان از فرد دانا نيست.
2. و در شرع صورت خاص و شكل معينى پيدا نكرده.
3. و به همين جهت داراى دوره ها و شكل هاى مختلفى بوده كه آخر آنها همين شكل تقليد اعلم است.
4. لذا اگر شكل بهتر و علمى ترى براى تحقق دادن به اين اصل پيدا شود, بايد از آن شكل پيروى نمود.
5. ايجاد شوراى فتوا و تبعيت از رأى اكثريت شكل بهتر و علمى ترى است كه مسلماً تطبيق بيشترى با واقع خواهد داشت و احتمال خطاى آن با مقايسه به وضع موجود كمتر است.
6. اين روش مخالف روش تبعيت از اعلم نيست, بلكه در شكل كامل تر, واقع جويى و واقع يابى است.11
شهيد آيت اللّه مصطفى خمينى درباره اجتهاد جمعى و شورايى مى نويسد:
در دوران ما بايد توجه تام به مشاركت علمى داشت… تبادل نظر و مشاركت در آراء فقهى را بهاى فراوان بايد داد تا مردم گرفتار اختلاف و مفاسد واقعى نشوند… بر اين اساس حجيت فتواى فقيهان معاصر دچار اشكال است, به سبب همين عدم مشاركت و دورى از تبادل نظر مى بينيم كه برخى از فقها در طول زندگانى علمى خويش چقدر تبدّل رأى دارند. بر اين اساس, نشستن در كُنج خانه و فتوا دادن براساس انديشه هاى فردى با وجود مشكلات علمى عصر, و معضلات فنى بسيار, روشى عقلايى نيست.12
اين ديدگاه ها كه به اجمال نقل شد, نشان دهنده واقع بينى, آينده نگرى, زمان شناسى صاحبان آن است, بويژه كه برخى از اين آرا پيش از سى سال قبل مطرح شده است. ولى در اين آرا بيش از طرح ضرورت مسأله, به امر ديگرى پرداخته نشده و شرايط و مكانيسم اجراى آن اصلا منظور نبوده است.
در حوزه انديشه اهل سنت تاكنون گفته هاى پراكنده اى پيرامون ضرورت اجتهاد جمعى عرضه گشته و اينك تمامى آنها با تحليل و تفسيرهايى در كتابى به نام الاجتهاد الجماعى نشر يافته است.
كتاب (الاجتهاد الجماعى و دور المجاميع الفقهية فى تطبيقه) نوشته دكتر شعبان محمد اسماعيل اولين كتاب مستقلى است كه به اين موضوع اختصاص يافته و چند ماهى از نشر آن مى گذرد.
دكتر شعبان اسماعيل استاد دانشكده شريعت و دروس اسلامى در دانشگاه ام القرى و صاحب تأليف است. از كتب ديگر او مى توان (اصول الفقه و رجاله), (الاحاديث القدسية و منزلتها فى التشريع) را نام برد.
وى كتابش را در سه فصل تنظيم كرده است. در فصل نخست به مباحث كلى اجتهاد پرداخته و فصل دوم را به اصل مسأله اجتهاد جمعى اختصاص داده و در فصل سوم نقش مجامع و مراكز فقهى را در تحقق اجتهاد جمعى گوشزد كرده است.
وى در فصل اول از تعريف اجتهاد, اقسام اجتهاد, مشروعيت اجتهاد در اسلام, شرايط مجتهد, و نقض اجتهاد سخن رانده است. از مباحث قابل توجه در اين فصل ديدگاه مؤلف نسبت به برخى شرايط مجتهد است. وى حريّت و ذكورت را در مجتهد شرط ندانسته و نمونه هاى تاريخى را سند مى آورد. (ص36)
ديگر آنكه شناخت مردم و آگاهى از زندگى اجتماعى آنان را از شرايط مجتهدان مى داند و سخنانى را در تاييد اين نظر از عالمان قديم و جديد اهل سنت, شاهد مى آورد.
وى پس از نقل قول هايى اضافه مى كند كه:
واكثر من ذلك ان نقول: ان على المجتهد ان يكون ملّماً بثقافة عصره, حتى لايعيش منعزلاً عن المجتمع الذى يعيش فيه ويجتهد له ويتعامل مع اهله.
ومن ثقافة عصرنا اليوم: ان يعرف قدراً من علوم النفس والتربية والاجتماع والاقتصاد والتاريخ والسياسة والقوانين الدولية ونحوها من الدراسات الانسانية, التى تكشف له الواقع الذى يعاشيه ويعامله.
بل لابد له ـ كذلك ـ من قدر من المعارف (العلمية) مقل: (الاحياء) و (الطبيعة) و (الكيمياء) و (الرياضيات) و نحوها, فهى تشكل ارضية ثقافية لازمة لكل انسان معاصر. (ص41)
بيش از آن مى گوييم كه: بر مجتهد است كه با فرهنگ زمانش آشنا باشد, تا از جامعه اى كه در آن زندگى مى كند و با آنان همكارى دارد و اجتهادش براى آنهاست, جدا نباشد.
امروزه شناخت بخشى از مسائل روانشناسى, تعليم و تربيت, جامعه شناسى, اقتصاد, تاريخ, علم سياست, حقوق بين الملل كه وضعيت دنياى كنونى را آشكار مى سازد, جزء فرهنگ عصرى است كه [مجتهد بايد از آن آگاه باشد].
همچنين مجتهد بايد مقدارى از علوم ديگر, چون زيست شناسى, شيمى, رياضيات و مانند آن را بداند و از سطح لازم فرهنگ روز برخوردار گردد.
فصل دوم كه اساس مباحث اين كتاب را تشكيل مى دهد در سه محور جاى مى گيرد. در محور اول نويسنده در صدد است كه جواز اجتهاد جمعى را نشان دهد و در اين زمينه از وقوع چنين اجتهادى در عصر پيامبر(ص), صحابه, تابعين, عصر مذاهب فقهى و دوران معاصر نمونه هايى را سند و شاهد مى آورد. پس از آن ضرورت اجتهاد شورايى و گروهى در دوران معاصر را باز مى گويد و به چند عامل اشاره مى كند:
1. ظهور پديده هايى كه بر اثر رشد و تطور زندگى اجتماعى حاصل شده مانند بانكدارى, بيمه, شركت هاى سرمايه گذارى, بورس و….
2. ظهور تخصص ها در زمينه هاى گوناگون علمى.
3. پديد آمدن اختلافات فراوان بر اثر اجتهاد فردى.
و آنگاه نتيجه مى گيرد كه حوزه مباحثى كه به جمهور مرتبط است و سابقه دار نيست, جاى اجتهاد فردى نمى تواند باشد.
…و منها مايتعلق بجمهور الناس ويتسم بسمة العموم ولم يتقدم له نظير فى ابواب الفقه, او اتسم ببعض السمات التى تغير وصفه فهذا لايكفى فيه رأى الفرد, بل لابد فيه من الاجتهاد الجماعى, لانه يكون اقرب الى الصواب, وابعد عن اختلاف الاراء, وايقاع الامة فى حيرة من امرها. (ص119)
برخى از آنچه در قلمرو اجتهاد جمعى جاى مى گيرد, عبارت است از آنچه به مردم برمى گردد و وجهه عمومى دارد و مانندى در ابواب فقه برايش نيست يا شكل گذشته اش را از دست داده است, در اين گونه مسائل رأى فرد در آن كافى نيست بلكه بايد با اجتهاد جمعى بدان رو كرد و اين به درستى نزديك تر و از اختلاف و تفرقه و حيرت عمومى دورتر خواهد بود.
پس از اين به نقل ديدگاه هاى تنى چند از عالمان معاصر اهل سنت مى پردازد و سخنان عبدالوهاب خلاف, شيخ على حبيب الله, احمد محمد شاكر, يوسف قرضاوى, ذكريّا البرّى, محمد الدسوقى را مى آورد.
از اين ميان سخنان (البرّى) قابل درنگ است. وى به مكانيسم تحقق اجتهاد جمعى پرداخته و چند امر را در اين زمينه لازم مى داند.
1. شرايط مجتهدان را نخست حاكم صالح معين مى كند و سپس به خود اين گروه برگزيده سپرده مى شود.
2. بايد اين گروه مجتهدان, مشاوران و متخصصين را در رشته هاى مختلف علوم بهمراه داشته باشند.
3. در صورت اختلاف آراى رأى اكثريت پذيرفته شده زيرا به صواب نزديك تر است.
4. حاكم بايد رأى اين گروهِ مجتهدان را قانونى كرده تا اجرا گردد. (ص131ـ133)
فصل سوم كتاب به نقش مجامع و مراكز فقهى در تحقيق و تطبيق اجتهاد جمعى اختصاص دارد. وى معتقد است مسؤلان برخى دولت هاى اسلامى سنت سلف را احياء كرده و مجموعه هايى علمى شكل دادند كه مسائل امت اسلامى را در پرتو كتاب و سنت و روح و مقاصد شريعت بررسى كنند. از ين مجموعه ها تاكنون سه مركز شكل گرفته است:
1. مجمع البحوث الاسلامية در الازهر.
2. المجمع الفقهى لرابطة العالم الاسلامى در مكه.
3. المجمع الفقهى التابع لمنظمة المؤتمر الاسلامى در جدّه.
آنگاه گزارشى كوتاه از اين سه مجموعه ارائه مى كند. 1. مجمع البحوث الاسلامية
در سال 1381ق ـ 1961م قانونى در زمينه بازسازى الازهر در مصر به تصويب رسيد كه در آن سازمانى به نام مجمع البحوث الاسلاميه پيش بينى شد. اعضاى اين مجمع پنجاه تن از بزرگان علماى اسلام از تمامى مذاهب خواهند بود و رياست آن را رئيس الازهر بر عهده دارد.
اولين نشست اين مجمع در سال 1383ق ـ 1964م برگزار شد و با صدور بيانيه اى پايان يافت. دومين نشست آن در سال 1385ق ـ 1965م تشكيل گرديد و مصوّباتى در زمينه هاى اقتصادى چون: بيمه, بانكدارى, زكات و صدقات و خانواده و جوانان مانند: تعدد زوجات, طلاق, كنترل جمعيت, تربيت جوانان و مسائل اجتماعى داشت. سومين نشستى كه در 1383ق ـ 1966م برگزار گرديد مصوبه هايى در زمينه بيمه و بانكدارى, آغاز ماه هاى قمرى و قربانى در مكه به همراه داشت. 2. المجمع الفقهى
اين سازمان وابسته به رابطه العالم الاسلامى در مكه مكرمه است كه در سال 1398ق پا گرفت. اين مجمع تاكنون چهارده دوره نشست علمى را برگزار كرده و در هر كدام مسائل مختلفى را مورد بحث و بررسى قرار داده و درباره آن تصميم گيرى كرده است. مسائلى چون: پيوند اعضاى انسانى به انسان ديگر, اختلافات مذهبى, تشريح بدن مرده و تغيير جنسيت را در دستور كار داشته است. 3. المجمع الفقهى
اين مركز وابسته به كنفرانس اسلامى است كه در سومين كنفرانس در سال 1401ق ـ 1981م تصويب شد. اولين كنفرانس آن در سال 1403 با سخنرانى ملك فهد گشوده شد. اين مجمع داراى اساسنامه اى در چهار باب و 25 ماده مى باشد.
تاكنون نُه كنفرانس برگزار كرده و مباحثى چون بهره بانكى, اطفال آزمايشگاهى و… را در دستور كار داشته است.
نويسنده در خاتمه كتاب فشرده مطالب را چنين بازگفته است:
1. شريعت اسلامى قابليت حضور در تمامى ادوار زندگى بشر را دارد.
2. باب اجتهاد در شريعت اسلامى گشوده است.
3. اجتهاد با توجه به روح و اهداف شريعت و قواعد عمومى شكل مى گيرد.
4. ضرورت نياز به فتح باب اجتهاد در عصر حاضر بر كسى پوشيده نيست, بويژه اجتهاد گروهى.
5. اجتهاد جمعى در تمامى دوره هاى فقه اسلامى پا به پاى اجتهاد فردى حضور داشته است.
6. مجامع فقهى نقشى بارز و روشن در تطبيق اجتهاد گروهى دارد.
در خاتمه اين گزارش مختصر از كتاب, لازم است چند نكته را يادآورى كرد:
1. همه ديدگاه هاى نويسنده در كتاب مورد تاييد نيست; براى نمونه مسأله خلافت پس از پيامبر را از نمونه هاى اجتهاد جمعى مى داند كه به هيچ روى با نصوص مسلم اسلام سازگارى ندارد.
2. سعى مؤلف در پيشگامى ارائه نوشته اى مستقل در حوزه اجتهاد جمعى مشكور است و بايد متفكران و انديشمندان و فقيهان به جدّ اين مبحث را پى گرفته و نقاط مبهم آن را به بحث گذارند.
3. آنچه پس از اين مهم است تبيين مكانيسم به كارگيرى اجتهاد جمعى و شيوه عملى به كارگيرى آنست و اين در گرو دست يابى به پاسخ پرسش هايى از اين قبيل است:
الف. تعيين حوزه اجتهاد فردى و جمعى به صورتى شفاف و روشن.
ب. چگونگى شكل گيرى و شرايط و تعداد مجتهدان و فقيهان.
ج. نحوه قانونى شدن مصوبات و آراى صادره.
4. همچنين اين بحث امروزه, نسبت به (شوراى نگهبان) در جمهورى اسلامى ايران مطرح است كه آيا نوعى اجتهاد گروهى در مسائل جمعى نيست. و در اين صورت رابطه اش با استنباط ساير فقها و مراجع تقليد چگونه بايد باشد. به هر حال اين مسأله يكى از ضرورى ترين مباحث در حوزه انديشه هاى فقهى به شمار مى رود و بر عالمان و انديشمندان است كه به جد آن را پى گيرند و به مباحث آن سامان بخشند.پاورقي: 1. مرجعيت و روحانيت, ص63. 2. همان, ص201ـ211. 3. آينه پژوهش, ش10, ص65. 4. تحريرات فى الاصول, ج2, ص524. 5. زمينه حقوق تطبيقى, ص105ـ107 و نيز ر.ك: مرجعيت و روحانيت, ص216ـ231; الاجتهاد والتقليد والاتباع والنظر, ص177ـ196; شورى الفقهاء; مرتضى الشيرازى. آينه پژوهش, ش36, ص24; نقدونظر, ش11, ص156 و161. 6. فقه الاسلامى بين المثالية والواقعية,ص220ـ221. 7. الاجتهاد فى الشريعة الاسلامية, ص182ـ184. 8. تاريخ التشريع الاسلامى, ص422ـ423. 9. مرجعيت و روحانيت, ص63 ـ 65. 10. همان, ص210ـ211. 11. همان, ص226. 12. تحريرات فى الاصول, ج2, ص524 .
كتابشناسى فرهنگ هاى عربى
نورى محمد
نقد و بررسى كتاب معجم المعجمات العربية (رصد حصرى شارح للمعجم العربى المطبوع). وجدى رزق غالى, مقدمه حسين نصار و جورج مترى عبدالمسيح. الطبعة الاولى, بيروت, مكتبة لبنان ناشرون, 1993م. ي«285ص.
1
غنى ترين و كارآمدترين وسيله ارتباط انسان ها زبان و گفتار و در پى آن نوشتار است. مدنيت اجتماعى انسان ها به پيوندهاى آنها و از جمله ارتباط كلامى آنها بستگى دارد. ساحت هاى مختلف انسانى در نوشتار و گفتار يك جامعه منعكس است و از مطالعه زبان لغوى يك ملت, مى توان به فرهنگ و تمدن آنها پى برد. لغت نامه ها, قاموس ها و فرهنگ ها آينه تمام نماى فرهنگ بوده و در تسهيل فرايندهاى آموزشى و پژوهشى تأثير فراوان دارند. فرهنگ هاى عمومى كه بيانگر واژه هاى مستعمل در يك زبان و فرهنگ هاى تخصصى كه بيانگر واژه هاى اصطلاحى يك رشته خاصند, هر دو مهم و قابل توجهند. ايرانيان از ديرباز به فكر تدوين فرهنگ فارسى بوده اند. فرهنگ اسدى يا لغت فرس از اسدى طوسى و صحاح الفرس از شمس الدين محمد هندوشاه نخجوانى (قرن هشتم قمرى)1, فرهنگ ميرزا ابراهيم از ميرزا ابراهيم ابن ميرزاشاه حسين اصفهانى (قرن دهم قمرى) نمونه هايى از فرهنگ عمومى قديمى در زبان فارسى است.2
اما فرهنگ اصطلاحات گوياى زبان يك علم است. هر دانشى زبان ويژه خود يعنى واژگان و تركيبات آن, معنى و مفهوم خاصى را بيان مى كند. در تحصيل هر علم و فراگيرى هر فن, دانستن زبان آن علم يا فن ضرورى است3 و چون بخش مهم زبان اصطلاحات است, فرهنگ هايى در هر علم تأليف شده است. از سوى ديگر عملاً هيچ دانشمند يا هنرمندى بدون استمداد از اصطلاحات نمى تواند مقاصد خود را بيان كند.4 عدم آگاهى از اصطلاحات يا استفاده نادرست از آنها در مطالب علمى, تفهيم و تفهم را غيرممكن مى سازد و در برخى موارد موجب نزاع علمى ميان دانش پژوهان مى گردد. مترجمان نيز تا حدود معناى درست يك اصطلاح را ندانند, در به كار بردن آن و تفهيم مطلب مشكل دارند.5
قاموس هاى اصطلاحى دو گونه اند: اصطلاح نامه Thesaurus و فرهنگ اصطلاحات Terminology. اولى به ساختار اصطلاحات يك علم و دومى به اصطلاح شناسى يك علم از طريق ارائه تعريف مى پردازد.6
اهتمام انديشمندان بزرگ مسلمان مانند ابوحامد محمد غزالى, ابويوسف كندى, خوارزمى, جابر بن حيان, ابن سينا و عبدالرزاق كاشانى به نگارش فرهنگ اصطلاحات گوياى اهميت انگيزه فرهنگ هاست.2
نظريه مشهور اين است كه نخستين لغتنامه عربى كتاب العين خليل بن احمد فراهيدى7 (در گذشته 175هـ.ق) است.8 پس از آن ده ها معجم لغت و اصطلاح نوشته شد. از قرن نوزدهم ميلادى تحقيق و بررسى هاى فراوان در كتاب هاى معجم عربى از سوى مستشرقان به چاپ رسيده است. ماثيو لمسدن القاموس المحيط مجدالدين فيروزآبادى را در سال 1817م در كلكته, دافيد هاينريش مللر كتاب الفرق اصمعى را در وين 1876م, هوتسما كتاب اضداد انبارى را در ليدن 1881م منتشر كرد غير از احياء تراث, مقالات و كتاب هاى تحليلى فراوان درباره معاجم منتشر شد. بواكير المعاجم العربية حتى عصر الجوهرى از فريتس كرانكو در مجله الجمعية الآسيوية الملكية (1924م), الخليل و كتاب العين از برونليخ آلمانى E. Braunlich در مجله اسلاميكا (1926م), المعجم العربى نشأته و تطوره از حسين نصار, الصحاح و مدارس المعجمات العربية از احمد عبدالغفور عطار, المعاجم العربية از عبدالله درويش, جمهرة المراجع البغدادية از كوركيس عواد, المباحث اللغوية فى مؤلفات العراقيين المحدثين از كوركيس عواد, مصادر الدراسة عن النجف از محمد هادى النجف الامينى, مشكلات فى التأليف اللغوى فى القرن الثانى الهجرى از رشيد عبدالرحمن العبيدى, الدراسات اللغوية بالاندلس از رضا عبدالجليل الطيار.
از آنجا كه حركت ناسيوناليسم عربى, زبان عربى را ارج مى نهاد, از هنگام شروع اين حركت, اهتمام به معجم هاى لغوى و اصطلاحى نضج ويژه اى يافت و بسيار فعال شد. از اين رو ده ها مقاله و كتاب در اين زمينه منتشر شده است. اطلاع رسانى درباره معجم ها يكى از اين فعاليت ها بوده است. مقايسه فرايند پژوهش هاى مربوط به معجم هاى عربى و تحقيقات مربوط به فرهنگ هاى لغوى و اصطلاحى فارسى در دو قرن اخير گويايى بسيارى نكات است.93
نويسنده معجم المعجمات العربية متولد قاهره و فارغ التحصيل دانشكده ادبيات, گروه كتابخانه و اسناد دانشگاه قاهره در سال 1964م است. به دليل مسؤوليت هاى نويسنده در دارالكتب المصرية و بخش معاجم كتابخانه لبنان در قاهره و تأليف يازده عنوان كتاب در زمينه معاجم و فرهنگ ها, به عنوان يكى از متخصصان زبده در زمينه مرجع شناسى در جهان عرب شناخته شده است. نويسنده در سال 1971م كتاب المعجمات العربية ببليوغرافية شاملة مشروحة را به چاپ سپرد و بيست ودو سال بعد با مطالعه گسترده تر و عميق تر, اين اثر يعنى معجم المعجمات العربية را به صورت كامل تر و دقيق تر به جامعه علمى ارائه نمود. اين اثر كارنامه اكثر واژه نامه هايى است كه در فرهنگ عربى در سال هاى 1505 تا 1993 تأليف شده است, البته نسخه هاى خطى و مقالات و واژه نامه هايى را كه در پايان برخى كتاب ها آمده, در بر نمى گيرد. در مورد كتاب ها نيز ادعاى حصر و استقراى كامل ندارد, ولى معتقد است اطلاعات اكثر معاجم را آورده است.
ذيل هر معجم, مشخصات كتابشناختى, توصيف و معادل لاتين آن آمده است. توصيف ها كوتاه, ولى مشتمل بر نكات مفيد است.
اين اثر داراى سه بخش معجم هاى عمومى عربى يك زبانى, معجم هاى عمومى عربى چند زبانه و معجم هاى تخصصى و موضوعى است و در مجموع 1463 معجم معرفى شده است. در پايان فهرستواره هاى الفبايى عناوين, مؤلفين, موضوعات و فهرست تاريخى معجم ها آمده است. ذيل بخش اول, معجم ها در پنج موضوع طبقه بندى شده اند: معاجم مفردات اللغة, معاجم الاضداد, معاجم المترادفات, معاجم الالفاظ العامية والدخيلة واللهجات, معاجم المعانى.
بخش دوم (معجم هايى كه زبان مقصد يا مبدأ آنها عربى است) معجم ها را به بيست وهفت دسته بر حسب نوع زبان طبقه بندى كرده است.
بخش سوم, معجم هاى تخصصى را در 128 علم يا موضوع به ترتيب الفباء طبقه بندى كرده است. دانش هايى مانند اخلاق, فلسفه و فقه و موضوع هايى همچون نفت, بانكدارى, بيمه, حج و اسلام در كنار هم آمده اند و واژه نامه هاى مربوط به هريك ذيل آنها فهرست شده اند.4
اين كتاب با اينكه بهترين اثر در نوع خود است, ولى نواقص فراوان دارد. از جمله لازم بود نويسنده مقدمه تحليلى جامع بويژه در تحليل تاريخچه معجم نگارى و كتابشناسى معاجم و ضرورت اين فن مى آورد. البته مقدمه نويسنده و دو مقدمه دكتر جورج مترى عبدالمسيح و حسين نصار كه از مرجع شناسان جهان عربند, خالى از نكات مفيد نيست.
مؤلف در بعضى موارد همه اطلاعات چاپ ها را نياورده است; براى نمونه كتاب المبين فى شرح معانى الفاظ الحكماء و المتكلمين از سيف الدين آمدى (مدخل 1158) سه تحقيق و چاپ دارد: از حسن محمود الشافعى, از عبدالامير الاعسم (بغداد, 1984م) و از كوتش و اغناطيوس عبده خليفه (مجلة الشرق, 48, 1954). نويسنده تنها چاپ اول را آورده است, نيز معجم مقاييس اللغة (مدخل9) در ايران (قم, اسماعيليان) افست شده است. چاپ ديگر العين (تحقيق مهدى المخزومى و ابراهيم السامرائى) نيامده است.
كتاب ثلاثة كتب فى الاضداد فقط چاپ 1912 آن آمده و چاپ 1986 نيامده است. در همين مورد, اين كتاب داراى مقدمه آلمانى مصحح و عنوان معادل است كه در بخش توصيف, توضيحى ارائه نشده است.
با اينكه قلمرو زبانى اين اثر عربى است, ولى بعضى معجم هاى منتشر شده در ايران در اين مجموعه نيامده است; از جمله:
شرح المصطلحات الفلسفية تهيه شده در گروه كلام بنياد پژوهش هاى اسلامى, مشهد, 1414ق; معجم العناوين الكلامية والفلسفية, تهيه شده در گروه كلام و فلسفه بنياد پژوهش هاى اسلامى مشهد, 1415ق; شرح المصطلحات الكلامية, تهيه شده در گروه كلام بنياد پژوهش هاى اسلامى مشهد, 1415ق.
با اينكه كتاب فرهنگ علوم نقلى و ادبى سيد جعفر سجادى در بخش معاجم عربى ـ فارسى (ص88) آمده است, ولى كتاب هاى ديگر ايشان, يعنى مصطلحات فلسفى صدرالدين شيرازى, فرهنگ معارف اسلامى و فرهنگ علوم فلسفى در همان بخش يا بخش معاجم تخصصى فلسفه نيامده اند.
در بخش معجم هاى قرآنى با اين كه قاموس هاى مهم را معرفى كرده ولى قاموس قرآن سيد على اكبر قرشى و دائرةالفرائد در فرهنگ قرآن محمد باقر محقق, نه در اين بخش و نه در بخش معاجم عربى ـ فارسى نيامده است.
البته ذيل مدخل السامى فى الاسامى ميدانى (مدخل 486) چاپ سنگى تهران آمده است. همچنين در برخى موارد ديگر چاپ هاى ايرانى را آورده است.
به هر حال اطلاع رسانى اين اثر در زمينه كتاب هايى كه در ايران تأليف و نشر يافته ضعيف است. اصطلاح واره هاى مهمى به زبان عربى در فلسفه و كلام نوشته اند كه بعضاً امهات فرهنگ فلسفى اسلام محسوب مى شوند و در اين كتاب معرفى نشده اند, مانند:
سيد مرتضى (درگذشته 436ق) رساله اى به نام الحدود و الحقائق در شرح يكصد و سى اصطلاح كلامى دارد كه در مجموعه الذكرى الالفية للشيخ الطوسى منتشر شده است; شيخ طوسى (درگذشته 460ق) دو رساله به نام هاى شرح العبارات المصطلحة والمقدمة فى المدخل الى علم الكلام دارد و در آن دو رساله مجموعاً حدود دويست و پنجاه و سه اصطلاح كلامى شرح داده شده است;10 كتاب هاى الحدود و الرسوم از كندى, الحدود از جابر بن حيان, الحدود الفلسفية از خوارزمى, الحدود از ابن سينا با اينكه چاپ هاى مختلف دارد, در اين مجموعه نيامده است. بعضى از اين معاجم جديد نيز نيامده اند:
با اين كه كتاب محيط المحيط بطرس البستانى معرفى شده ولى كتاب ديگر همين نويسنده: قطر المحيط كه در سال 1869م منتشر شده, معرفى شده است. كتاب متن اللغة تأليف احمدرضا در بين سال هاى 1958 تا 1960م در پنج جلد منتشر شده, نيامده است.
معجم ديانات و اساطير العالم نوشته امام عبدالفتاح امام كه در قاهره در سال 1995م منتشر شد; از جمله معجم مهم در زمينه اصطلاحات دينى است; القاموس السياسى از احمد عطية (قاهر…, 1968); القاموس الفقهى از حسين عبدالله مرعى (بيروت, 1992); معجم المصطلحات الصوفيه به كوشش جورج مترى عبدالمسيح (بيروت, 1993); مذاهب و مصطلحات فلسفية از محمد جواد مغنيه (بيروت, بى تا).
برخى معجم هاى عربى ـ فارسى از قلم نويسنده افتاده است; مانند: ملخص اللغات,11 تاج الاسامى (تهذيب الاسماء),12 فرهنگ نوين عربى ـ فارسى, 13 فرهنگ عربى به فارسى,14 فرهنگ بيان عربى ـ فارسى و فارسى جديد,15 مجمع اللغات فرهنگ مصطلحات.16
برخى از معاجم لغوى مانند الفصيح ثعلب در پاريس و بيروت چاپ شده17 و در الفهرست ابن نديم ضبط شده است و با اينكه موضوع آن فقه اللغة است و بايد در بخش معاجم المعانى مى آمد, اما نويسنده آن را معرفى نكرده است.
خوب بود بخش ويژه اى به معرفى كتاب هايى كه درباره معجم نگارى هاى عربى نوشته شده اختصاص مى يافت به ويژه كه ده ها كتاب در بررسى تاريخ واژه نگارى و تطور فرآيند آن, مكاتب و نحله هاى واژه نامه نگارى, تحليل هاى مقايسه اى و… وجود دارد18 كه بى شك راهنماى مفيدى براى اهل پژوهش تواند بود.
نقيصه ديگر اين كتاب, عدم ارائه اطلاعات ثانوى هر مدخل است. بسيارى از اين معجم ها در كتاب ها يا مقالات نقد و بررسى يا توصيف شده اند. اگر اطلاعات كتابشناسى آنها ذيل هر معجم مى آمد, راهنماى بسيار مفيدى براى اهل تحقيق بود. از باب مثال كتاب ثلاثة كتب فى الاضداد از اصمعى و سجستانى و ابن سكيت در مدخل 113 آمده است, ولى مقاله بسيار مهمى در مجله المكتبة (عراقى) در نوامبر 1966 با عنوان (كتاب الاضداد للاصمعى ليس للاصمعى) منتشر شده است و اطلاعات مفيدى ارائه مى كند. كتاب العين را آقاى محمد حسن بقائى به نظم قاموسى آورده و با عنوان ترتيب كتاب العين منتشر كرده است,19 امّا آقاى غالى اشاره اى به اين اثر ندارد.
درباره كتاب العين از خليل بن احمد, پژوهش هاى فراوان در اروپا و محافل علمى عربى و حتى ايران انجام يافته است.20 همچنين در مورد كتاب هاى المنجد, القاموس المحيط, تاج العروس و لسان العرب تحقيقات مفصلى انجام يافته است.21
همچنين بعضى معجم ها به زبان هاى مختلف ترجمه شده اند يا خلاصه يا تكميل يا شرح شده اند; اگر اطلاعات كتابشناختى مربوط به ترجمه, خلاصه, مكمل و شرح ها ذيل هر مدخل مى آمد, بسيار مفيد بود. از باب نمونه كتاب العين در قرن چهارم قمرى توسط ابوبكر زبيدى تلخيص شد. آقاى غالى اين خلاصه را جداگانه (مدخل48) ذيل الزبيدى آورده است. با اينكه اگر ذيل كتاب العين مى آورد كامل تر بود.
كتاب المنجد در ايران ترجمه هايى به فارسى دارد; از جمله منجد الطلاب ترجمه محمد بندريگى, فرهنگ جامع نوين ترجمه احمد سياح, الرائد ترجمه رضا انزابى نژاد و المنجد الابجد ترجمه قاسم بوستانى.
كتاب المبين فى شرح معانى الفاظ الحكماء و المتكلمين از الآمدى توسط عبدالامير الاعسم توصيف و تحليل شده است.22 كتاب هاى اصطلاحات الصوفية كمال الدين عبدالرزاق القاشانى (مدخل 812) توسط محمد خواجوى و المعجم الفلسفى جميل صليبا (مدخل 1164) توسط منوچهر صانعى دره بيدى به فارسى ترجمه شده است.
به هر حال گردآورى و شبكه سازى اطلاعات پراكنده در مورد هر كدام از معجم ها گويايى هاى فراوان براى پژوهشگران دارد.
اغلاط چاپى در اين اثر به چشم مى خورد; از جمله مدخل 1157 بجاى واژه نامه فلسفى به اشتباه و اثره نامئه فلسفى چاپ شده است.5
در اين بخش كتاب آقاى غالى را با برخى كتاب هاى مشابه مقايسه مى كنيم تا ضعف و قوت آن بيشتر آشكار شود.
معجم المعاجم از احمد الشرقاوى اقبال23 غير از اينكه برخى از نسخ خطى را معرفى كرده است, نسبت به كتاب غالى, ضعف هاى بيشترى دارد. اثر اقبال در نه بخش تنظيم شده است و كتب چاپى را همراه با نسخه هاى خطى معاجم معرفى كرده, نيز محل نگهدارى آنها را نوشته و در بسيارى از موارد تحقيقات ارزنده اى بر پايه منابع تاريخى و كتابشناسى ها ارائه و در مجموعه 1407 معجم را معرفى كرده است. مى توان گفت در برخى موارد مكمل كتاب غالى است. در مجموعه كتاب غالى با اسلوبى سامان يافته ارائه شده است.
آقاى ميرى عبودى فتوحى از موضع مرجع شناسى, اثرى زير عنوان تقويم المراجع العربية والاجنبية به چاپ سپرد.24 اين اثر در يازده فصل به معرفى مهم ترين كتاب هاى مراجع در حوزه فرهنگ عربى و فرهنگ اروپايى پرداخته است. ذيل هر مدخل توصيف مفيدى آورده است. حجم زيادى از اين اثر, معاجم است. چون معجم هاى لاتين را آورده, مكمل خوبى براى كتاب غالى است.
كتاب هاى ديگر مرجع شناسى مانند مدخل لدراسة المراجع از دكتر عبدالستار الحلوجى25 تحليل مفيدى در زمينه معاجم و از ديگر سو گزيده اى از معجم ها را در بر دارد و ويژگى مهم آنها نسبت به كتاب غالى, تحليل هاى آنهاست. همچنين است كتاب موسوعة المصادر و المراجع از عبدالرحمن عطية.
در مقاله بلند (فرهنگنامه هاى عربى به فارسى) از علينقى منزوى26 از قرن پنجم تا قرن سيزدهم, 147 فرهنگ معرفى شده است. نويسنده توضيحات مفيد ذيل هر مدخل آورده است و مقايسه اين مقاله با بخش (عربى ـ فارسى) كتاب غالى نشاندهنده نكات فراوانى است. آقاى منزوى 147 فرهنگ عربى ـ فارسى و آقاى غالى 26 اثر را معرفى كرده است; هرچند برخى آثار خطى از قلمرو كتاب غالى بيرون است, ولى بسيارى از آثار مطبوع معرفى شده در مقاله منزوى, در كتاب غالى نيامده است.6
چون كتاب هاى مرجع Reference Books نقش مهمى در فرايندهاى علمى, فكرى, پژوهشى و آموزشى دارند, اندك اندك, موضوعى تحت عنوان مرجع شناسى شكل گرفت. اين رشته به مطالعه در زمينه منابع مرجع مى پردازد. يكى از وظايف اين رشته ارائه اطلاعات و نقد و بررسى درباره مرجع ها از جمله فرهنگ نامه هاست.
مرجع شناسى در كشورهاى اروپايى و پس از آن در كشورهاى عربى نسبت به ايران پيشرفت و قدمت بيشترى داشته است.27 كتب مرجع در هشت رده دايرةالمعارف ها, قاموس ها, سالنامه ها, راهنماها, اطلس ها, كتابشناسى ها, اسناد و فهرستواره ها (كشاف ها) طبقه بندى مى شوند. براى شناسايى ابعاد تاريخى, روشى و مقايسه اى هر يك نياز به مباحث مختلف كارشناسانه وجود دارد كه در مرجع شناسى انجام مى يابد.
بررسى و نقادى مرجع شناسى در فرهنگ هاى اروپايى28 و عربى, به نوعى دستيابى به تجارب و اطلاعات مفيد براى ارتقاى اين دانش در فرهنگ ايرانى ـ اسلامى است. يكى از علل ضعف و فتور پژوهش ها در ايران عدم آشناى با منابع موسوعى (مرجع) و يا ناآشنايى به روش استفاده از آنهاست. ويژگى مهم منابع مرجع در اختيار نهادن پرونده اطلاعاتى مربوط به يك موضوع است. محقق با مطالعه پرونده مربوط به موضوع مورد نظرش اولاً به كليدها و سرنخ ها براى حل شبهات دست مى يابد, ثانياً با منابع و مآخذ آشنا مى گردد, ثالثاً با آگاهى نسبت به كارهاى ديگر, از تحقيق هاى تكرارى اجتناب مى ورزد.
به رغم نقيصه ها و اشكالاتى كه نمونه هايى از آنها تذكر داده شد, تلاش آقاى وجدى رزق غالى در تدوين معجم المصطلحات العربية قابل تقدير است و اين گونه آثار بايد الگوى خوبى براى پژوهشگران مرجع شناس ايرانى باشد.پاورقي: 1. اين كتاب به كوشش عبدالعلى طاتى (تهران, بنگاه ترجمه و نشر كتاب, 1355) منتشر شده است. 2. نگاه كنيد به مقدمه فرهنگ فارسى محمد معين, ج1, صفحه سى ونه ـ چهل وسه; مقدمه سعيد نفيسى بر برهان قاطع تصحيح محمد معين (اين مقاله در مقدمه لغت نامه دهخدا چاپ جديد ص135ـ139 آمده است. 3. نگاه كنيد به كشاف اصطلاحات الفنون التهانوى, 1/1; مفاتيح العلوم الخوارزمى, ص4. 4. فرهنگ حقوقى, جعفرى لنگرودى, ص7. 5. المعجم الفلسفى, جميل صليبا, ص1ـ3. 6. براى آشنايى با انواع معجم ها, نگاه كنيد به: الدكتور حلمى خليل, مقدمة لدراسة التراث المعجمى العربى, باب اول. 7. به نظر سيد حسن صدر در تأسيس الشيعة لعلوم الاسلامى خليل از اصحاب امام صادق(ع) و شيعه دوازده امامى است (ص149), همچنين براى اهميت اين اثر نگاه كنيد به مقدمه مهدى المخزومى و ابراهيم السامرائى (قم, انتشارات اسلامى, 1414ق). 8. (تاريخ اجمالى لغت نويسى در زبان عربى) سعيد نفيسى. مقدمه برهان قاطع چاپ محمد معين; مقدمه لغت نامه دهخدا (چاپ جديد), ص175. 9. مقاله هاى (فرهنگهاى فارسى) از سعيد نفيسى; (كتابشناسى فرهنگ هاى فارسى ـ اروپايى) از ايرج افشار در مقدمه لغت نامه دهخدا (چاپ جديد), مقدمه محمد معين بر فرهنگ فارسى جلد اول, صفحه سى ونه تا چهل وسه, (شناختى از فرهنگ نگارى درى در سده هاى 10ـ 15 ميلادى) از واحد وف, مشتى از خروار و منابع خوبى براى اين تحقيق اند. 10. نگاه كنيد به شرح المصطلحات الكلامية, گروه كلام بنياد پژوهش هاى اسلامى صفحه ص رساله المقدمة فى المدخل الى علم الكلام در الرسائل العشر به كوشش محمد واعظ زاده آمده است. 11. از حسن خطيب كرمانى, به كوشش سيد محمد دبيرسياقى و غلامحسين يوسفى. تهران, انتشارات علمى و فرهنگى, 1362. 12. اين كتاب غير از تهذيب الاسماء و اللغات نووى است و به كوشش على اوسط ابراهيمى (تهران, مركز نشر دانشگاهى, 1367) منتشر شده است. 13. از سيد مصطفى طباطبايى. تهران, انتشارات اسلاميه, 1361, 865ص. 14. از سيد عبدالرضا علوى, تهران, انتشارات ايران زمين و انتشارات كمانگير, 1374, 544ص. 15. از ولى الله جهانبخش, تهران, انتشارات ممتاز, 1361, 965ص. 16. از مرتضى آيت اللّه زاده شيرازى و آذرتاش آذرنوش, تهران, نشر فرهنگ اسلامى, 1363. 17. مقاله (دانش لغت) ابن خلدون ترجمه پروين گنابادى در مقدمه لغت نامه دهخدا (چاپ جديد), ص8. 18. براى نمونه نگاه كنيد به Index Islamicus (1981-1985), صفحات 471 تا 478 ذيل عنوان Lexicology of literary Arabic. 19. الطبعة الاولى: قم, مؤسسة النشر الاسلامى, 1414ق. 1097«54ص. 20. نگاه كنيد به كشاف الدوريات العربية عبدالجبار عبدالرحمن, ج2, ص189ـ190; آقاى سيد جعفر شهيدى مقاله اى با عنوان (بحثى درباره كتاب العين و مؤلف آن) دارد كه در مقدمه لغت نامه دهخدا (چاپ جديد) ص176ـ184 آمده است. 21. مشخصات برخى مقالات تحليلى درباره اين كتابها در كتاب كشاف الدوريات العربية عبدالجبار عبدالرحمن (ج2, ص181ـ199) ارائه شده است. 22. المصطلح الفلسفى عند العرب, ص95ـ126. 23. الطبعة الاولى, 1987م, الطبعة الثانية: بيروت, دارالغرب, 1993م. 24. مشخصات كتابشناختى اين اثر عبارت است از: الكويت, وكالة المطبوعات, بى تا. 365ص. 25. القاهرة, 1991م. 26. مقدمه لغت نامه دهخدا (چاپ جديد), ص202ـ271. 27. اخيراً در زبان فارسى, آثار مفيدى در زمينه مرجع شناسى منتشر شده است; از جمله كتاب مرجع شناسى و روش تحقيق در ادبيات فارسى از غلامرضا ستوده و مرجع شناسى از نورالله مرادى. 28. در فرهنگ اروپايى كتاب ها و مقالات و پايان نامه هاى فراوان در اين موضوع نوشته اند; اينك چند نمونه از آنها: Walford, A. J.: Guide to Refrence material; winchell, Constance: Gudie to Refrence Books; Hutchins, Margaret: Introduction to Reference Work; Roberts, A. D.: Introduction to Reference Books.
ملاعبدالعلى بيرجندى و تأملى ديگر در كتاب ابعاد و اجرام
ناجى نصر آبادى محسن
جغرافى دانان بزرگ جهان اسلام از قرن سوم هجرى به بعد به دو شيوه كتاب نگاشته اند:
عدّه اى از آنان مناطق و اماكن و جغرافيايى را به ترتيب جهت هاى چهارگانه (شمال, جنوب, شرق و غرب) تقسيم بندى كردند. اينان بر اين باور بودند كه بغداد در مركز جهان قرار دارد. ابن خرداد به جغرافى دانِ بزرگ سده سوم هجرى كه والى ايالت جبال ـ غربِ ايران ـ بود, در مقدمه كتاب المسالك الممالك چنين نگاشته است:
(زمين به دو نيمه تقسيم شده كه ميان اين دو نيمه خط استوا از مشرق تا مغرب كشيده شده است. اين گستره زمين (از طول) است و استوا بزرگ ترين خطى است كه در روى كره زمين وجود دارد, همانطورى كه منطقةالبروج بزرگ ترين خطى است كه در فلك (آسمان) قرار دارد. پهناى زمين از قطب جنوب است كه گرد آن ستاره سهيل مى گردد تا قطب شمال كه گردِ آن بنات النعش مى گردد.
محيط (گردى) زمين در خط استوا سيصد و شصت درجه و هر درجه 25 فرسخ و هر فرسخ دوازده هزار ذراع و هر ذراع 24 انگشت و هر انگشت 6دانه جوى رديف شده است كه شكم يكى به شكم ديگرى چسبيده است, و مجموع اين فاصله هفت هزار فرسخ است و ميان استوا و هريك از دو قطب 90 درجه اسطرلابى (نجومى) است. گستره زمين در جهت پهناى آن معادل با گستره آن در جهت درازى آن است جز آن قسمت آباد و مسكون زمين بعد از خط استوا تا درجه 24 عرض است. و بقيه زمين را درياى بزرگى فرا گرفته است. ما در ربع شمالى زمين زندگى مى كنيم و ربع جنوبى زمين به سبب گرماى بسيار آباد نيست و نيمه ديگرى از زمين كه در زير ماست مسكون نيست و هر ربع چه شمالى و چه جنوبى هفت اقليم دارد.)1
يعقوبى و مسعودى نيز در كتاب هاى خويش از روشِ ابن خردادبه پيروى كرده اند. از ويژگى هاى اين سبك, نگارش مطالب جغرافيايى به ترتيب چهار جهت اصلى و تقسيم جهان به چهار بخش است. شايد بتوان اين روش را مبتنى به سنّت جغرافيايى ايران دانست. مسعودى به اين مطلب چنين اشاره مى كند:
(ايرانى ها و نبطى ها قسمت مسكون جهان را به چهار قسمت تقسيم كرده اند: خراسان (مشرق), باختر (شمال), خوربران (مغرب) و نيمروز (جنوب).)2
گروه دوم از جغرافى نويسان, آنهايى هستند كه مطالب جغرافيايى را براساس (اقليم) بيان مى كنند و مكّه را مركز جهان اسلام مى دانند. ابوزيدِ سهل بلخى (متوفى 322هـ.ق) صاحبِ صور الاقاليم پيشگامان اين شيوه در ميان جغرافى دانان مسلمان است. او توجّه خود را به جهان اسلام محدود ساخته و هر ولايتى را (اقليم) جداگانه اى توصيف مى كند و به سرزمين هاى غير اسلامى عنايت كمترى نشان مى دهد. اصطخرى, ابن حوقل و مقدسى در نوشته هايشان از وى پيروى كرده اند و در نگاشته هاى خود به همان اقاليم متعدد اشاره كرده و مطالب خود را به همين شيوه بيان داشته اند. اصطخرى در مقدمه مسالك الممالك كه در آن نظر به صورالاقاليم بلخى داشته ـ چنين مى نگارد:
(امّا بعد چنين گويد خداوند سخن كه مراد ما از تصنيف اين كتاب آن است كه از اقليم هاى روى زمين ياد كنيم آنچه دايره اسلام بدان محيط است و قسمت اين چنين ساختيم كه هر موضعى معروف را اقليمى نهاديم و هرچه به آن حدود پيوندد با آن ياد كنيم از شهرها و نواحى و كوه ها و درياها و بيابان ها جمله در آن اقليم گفته شود و آنچه به شناختن و دانستن آن حاجتى نبود فرو گذاشتيم تا سخن مختصر بود و خواننده را ملال نگيرد. و سياقت اين كتاب نه بر وضع هفت اقليم نهاديم تا معلوم باشد و اگر كسى خواهد كه كيفيت هفت اقليم بداند در كتاب هاى ديگر به اخبار مى آيد, معلوم توان كرد و مثال چنان نهاديم كه درياى محيط كه گرد بر گرد زمين است آن را صورت كرديم و جزاير ويران و آباد و جايگاه هر اقليمى چنان كه در زمين هست پديد آورديم و نام آن جايگاه برو نوشتم چنان كه در صورت معلوم گردد و چون ممكن نشد در شكل اين صورت حكايت همه اقليم ها چنان كه هست نگاشتن و مقدار اشكال آن از طول و عرض و گردى و تربيع و تثليث و ديگر صفت اشكال آن بجاى آوردن اختصار بر آن افتاد كه صورت هر جايگاه ياد كنيم از اقليمهاى مسلمانى تا معلوم گردد, و دايره اسلام را بر بيست اقليم بخش كرديم… و ازين پس نهاد اقليم ها ياد كنيم چنان كه مسافت ميان هر يك معلوم گردد. مملكت مسلماني… مملكت روم… مملكت چين… مملكت پاريس… زمين هندوستان…)3
زكرياء بن محمد بن محمود قزوينى (د.682هـ.ق) نويسنده كتابهاى عجايب المخلوقات و آثار البلاد فى اخبار العباد از دنباله روان همين سبك دوم است. وى در آثار البلاد ربع مسكون را به هفت اقليم تقسيم نموده و بلاد هر اقليم را به ترتيب حروف تهجى ثبت كرده, و اطلاعات ارزشمند جغرافيايى و تاريخى را با اتكا بر مشاهدات و مطالعات خويش نگاشته است. او در مقدمه چنين بيان مى كند:
(آنچه را بر من واقع شده و شناخته ام و آنچه شنيده و ديده ام گرد آوردم.)4
از اين اثرِ زكرياى قزوينى, نويسندگان مختلف در آثارشان بهره برده اند. محمد بن عبدالرحمان, اديب و مترجم سده يازدهم اين كتاب را به فارسى ترجمه كرده كه به كوشش محمد شاهمرادى به زيور طبع آراسته شده است. ديگر از نويسندگانى كه از آثار البلاد خوشه چينى نموده و بر اين اقتباس خود نيز اشارتى نمى كند, عبدالعلى بيرجندى, رياضى دان و منجّم مشهور سده دهم هجرى است. در اين مقاله برآنيم كه گذرى هرچند كوتاه به زندگى, آثار و بويژه بررسى كتاب ابعاد و اجرام او بپردازيم. شرح حال5
نظام الدين عبدالعلى بن محمد بيرجندى از بزرگان علوم رياضى و نجوم در سده دهم و از استادان بارز و شناخته شده علوم نجوم و فلكيات است. در علم حديث شاگرد خواجه غياث الدين كاشانى (د.832ق.) كه در علوم مختلف دست داشته, بوده است. از محضر اساتيدى ديگر چون سيف الدين احمد تفتازانى, ملا مسعود شروانى, كمال الدين حسين قُنَوى و ملا منصور بن ملا معين كاشانى بهره ها بُرده است.
خواند مير در ترجمه احوال عبدالعلى بيرجندى مى نويسد:
(مولانا عبدالعلى بيرجندى جامع اصناف علوم محسوس و معقول است و حاوى انواع مسائل فروع و اصول. در علم نجوم و حكميات بى مثل و بدل است و در شيوه زهد و تقوا ضرب المثل. علم حديث را نزد خواجه غياث الدين مطالعه نموده و فنون حكمى را در درس مولانا منصور ولد مولانا معين الدين كاشى تحصيل فرموده و ساير علوم متداولى را از مولانا كمال الدين شيخ حسين القنوى كسب كرده…)6
در مذهب عبدالعلى اختلاف است. برخى او را شيعه اثنى عشرى و برخى ديگر او را حنفى مذهب مى دانند.7 مرحوم آيتى در شرح حال و مذهب او چنين مى نگارد:
(چنانچه به مراجعه رواشح ميرداماد و كتب شيخ بهاءالملة والدين محمد العاملى معلوم مى گردد و فاضل مجلسى در مجلّد السماء والعالم مكرر از آن جناب تعبير به محقق بيرجندى فرمايد و حضرت شيخ بهايى علوم رياضى و حكمت را در بلده فاخره هرات بر او تلمّذ كرد8 كتب مصنّفه او مشهور آفاق و مورد توجّه علماى دنياست و برحسب آنچه در بعضى مقالات به نظر رسيده حكيم مشارّاليه در عصر خود كه وسايل كشف وجود نداشته ستاره اى را كشف كرده كه در نزد علماى آن فن معروف است و از جهت معيشت اولاد خود هشتاد ساله تقويم استخراج فرموده به وديعت گذاشت… از مصنفات ملا عبدالعلى كتابى است در مسالك و ممالك و سيد مير داماد در رواشح از آن مكرّر نقل مى فرمايد و مى گويد: در ميانه كتب اين فن همانا اعتماد من بر اين كتاب است و علامه مجلسى در موضعى از كتاب (السماء والعالم) تصريح كرده است كه ملا عبدالعلى استاد شيخ بهايى است و هم واضح است كه آن جناب [بر] مذهب اثناعشرى بوده چنانكه ديباچه شرح زيج و شرح تذكره دلالت دارد و در قبرستان قتلگاه مشهد مقدس رضوى مدفون است و عبدالعلى ديگرى نيز هست كه در فقه حنفيّه تصنيف دارد و او از قريه بُجد است.)9
نسخه اى از شرح النّقايه اين عبدالعلى بيرجندى بُجدى در كتابخانه آستان قدس رضوى به شماره 10350 وجود دارد كه ما تن آن عبيداللّه بن مسعود حنفى است و فهرست نگار كتابخانه او را همان عبدالعلى بيرجندى دانسته است.
شيعى بودن عبدالعلى را ديباچه و ترجمه همين كتاب ابعاد و اجرام قوت مى بخشد. او پس از بسمله چنين مى نويسد:
(الحمدللّه الذى زيّن السماء الدّنيا بزينة الكواكب و نوّر وجه الغبراء باشعتها الثواقب والصلواة والسّلام على محمّد الّذى اشرقت بنور هدايته المشارق والمغارب وآله الاخيار والائمة الاطهار المتنزهين عن المطاعن والمعايب.)
و در ترقيمه مى آورد:
(وللّه الحمد والمنّة فى البداية والنهاية واساله العصمة عن الضلالة والغوايه بحرمة محمد وآله الناصحين على منواله عليه وعليهم التحيّة والسلام.) آثار وى
1. حاشيه بر شرح الملخّص در هيأت چغمينى. شارح موسى بن محمود معروف به قاضى زاده روحى است كه اين شرح را در سال 815 براى الغ بيك ميرزا مصدّر داشته است. از اين حاشيه ملا عبداللّه دو نسخه در كتابخانه حيدريه و كتابخانه على پاشا در تركيه موجود است.10
2. شرح آداب المناظرة العضديه. اين كتاب شرح بر رساله آداب البحث عضدى است و ماده تاريخ پايان كتاب جمله (حل آداب عضدى/930) مى باشد نسخى از آن در كتابخانه تسترى نجف, و كتابخانه آستان قدس به شماره 1175 وجود دارد.
3. شرح بيست باب در معرفت اسطرلاب. خواجه نصير رساله اى به فارسى درباره اسطرلاب و روش كار كردن با آن نگاشته است. يكى از شرحهاى اين كتاب, شرح ملا عبدالعلى است كه تاريخ تأليف آن 889 مى باشد. نسخه هايى از آن به شماره 12023, 12740, 120420, 6508, 5566, 5565, 5324, 11089, 11022 در كتابخانه آستان قدس موجود است.
4. بيست باب در معرفت تقويم. بر اين رساله ملا عبدالعلى و ملا مظفر گنابادى شرحى به اسم شاه عباس اول مصدّر ساخته است. نسخه هاى بيست باب به شماره هاى 5245, 5435, 5247, 12856, و نسخ شرح ملا مظفر به شماره هاى 5564, 14440, 5563, 13648, 5343, 5344, 10784 در كتابخانه آستان قدس موجود است.
5. شرح تذكره نصيريه در هيأت. در اين شرح عبدالعلى به اعتراض ابوالمحامد بر استاد ابوريحان پاسخ مى دهد. نسخه اى از آن به شماره 5340 به كتابت سيد محمد يوسف مورخ 1031 وجود دارد.11
6. شرح زيج الغ بيك. از صحيح ترين و بهترين زيجهايى است كه به فارسى نگاشته شده است و نسخه هايى از آن در كتابخانه هاى نور عثمانيه, راغب پاشا در تركيه و كتابخانه آستان قدس به شماره هاى 12305, 14020, 12289, 14021 موجود است.
7. شرح درّ النظيم. احمد بن محمد سكاكى طبسى در ترجمه دُرّ النظيم فى خواص القرآن العظيم چنين اشارت مى كند كه ملا عبدالعلى بيرجندى به سال 921 به درّ النظيم شرحى نگاشته است.12
8. شرح تحرير المجسطى. خواندمير اين كتاب را از آثار ملا عبدالعلى مى داند, نسخه اى از آن را آقابزرگ در كتابخانه شيخ العراقين طهرانى در كربلا رؤيت نموده كه حواشى آن از ميرزا محمد نصير بن عبداللّه طبيب بوده است.13
9. التحفة الحاتمية.14
10. تذكرة الأحباب. در بيان اعداد متحاب و متباين. نسخه اى از آن در مصر موجود است.15
11. ترجمه تقويم البلدان. تقويم البلدان از عمادالدين ابى الفداء است. عبدالعلى در ترجمه اضافاتى در حساب مساحت اقاليم به آن افزوده است. نسخه اصل آن در تملّك محمدتقى رازى بوده16 و نسخه اى ديگر از آن در كتابخانه آستان قدس به شماره 5532 موجود است.
12. شرح الشمسية در علم حساب. متن از نظام الدين نيشابورى صاحب شرح النّظام. نسخه هاى آن را آقابزرگ در كتابخانه حيدريه و نور عثمانيه و كتابخانه شيخ محمد سماوى و شيخ محمد صالح جزايرى در نجف رؤيت كرده است.17 در كتابخانه آستان قدس نسخه اى به شماره 5360 از اين كتاب موجود است.
13. شرح مختصر الهيئة. اصل از خواجه نصير. نسخه اى از اين شرح در كتابخانه مجلس وجود دارد18
14. رساله در هيأت. مرتب بر يك مقدمه و سه باب و يك خاتمه. باب اول در معرفت هيأت و عدد افلاك. باب دوم در معرفت اسطرلاب, خاتمه در معرفت قبله و اختيار است. نسخه اى در كتابخانه آستان قدس به شماره 5243 وجود دارد كه گويا همان نسخه عبدالعلى است.
15. ابعاد و اجرام.
كتابى است در شناخت مساحت افلاك و كواكب و فاصله ستارگان از مرگز جهان. مؤلف در آن ضمن بررسى اقاليم, به عجايب و شگفتيهاى شهرها مى پردازد. كتاب شامل يك مقدمه, دو مقاله و يك خاتمه است به اين ترتيب:
مقدّمه: در بيان اشيايى كه مقاصد بر آن مترتّب است. در مقدمه اصطلاحات هندسى سطح, سطح مستوى, سطح مستدير, قطر (اصطلاحى و تحقيقى), وتر, قوس جيب, قاعده, قطب, فرسخ و روش اندازه گيرى مساحت سطوح بيان مى شود.
مقاله اول: در مساحت سطح ارض و تعيين اقاليم و آنچه به آن متعلّق است: معرفت ربع مسكون, تقسيم ربع مسكون به اقاليم سبعه, معرفت مابين خط استوا, معرفت اقليم اول تا اقليم هفتم. مؤلف در اين مقاله كه قسمت اعظم كتاب را دربر مى گيرد به ذكر شهرها و شگفتيهاى آن مى پردازد. و از مآخذ و مدارك خويش نيز نامى به ميان نمى آورد. با جستجويى كه اين جانب در كتابها و منابع جغرافيايى پيش از عبدالعلى بيرجندى كردم, دريافتم كه بخش زيادى از اين مقاله, كتاب ترجمه گزيده اى است از كتاب آثار البلاد فى اخبار العباد زكرياى قزوينى كه پيشتر كسى به آن اشارت نكرده است. براى آگاهى از چند و چون مطلب گذرى مى كنيم به هر دو كتاب و قسمتهايى از آن را شاهد مى گيريم: آثارالبلاد
بيت لحم/ قرية على فرسخين من بيت المقدس, كان بها مولد عيسى عليه السلام. وبها كنيسة فيها قطعة من النخل, زعموا انّها النخلة التى اكلت منها مريم لمّا قيل لها: و هُزّى اليك بجذع النخلة. بها الماء الذى يقال له المعبودية, وهو ماء ينبدى من حجر و انّه عظيم القدر عند النصارى. ابعاد و اجرام: [برگ29]
بيت اللحم/ قريه اى است بر دو فرسخى بيت المقدس كه مولد عيسى عليه السلام آنجا بوده است و در آن كنيسه اى است كه قلعه نخل [قطعه اى نخل] در آن است گويند كه از نخله حضرت مريم است كه در قرآن مذكور است و آن معموريه كه نصارى فرزندان خود به آن آب مى شويند و اعتقاد دارند كه تا با آن آب نشويند نصرانى نشوند آنجاست. آثارالبلاد:
بلخ/ مدينة عظيمة من امّهات بلاد خراسان. بناها منوچهر بن ايرج بن افريدون كان بها النوبهار, وهو اعظم بيت من بيوت الاصنام,… ونصبوا الاصنام حوله… وملوك الهند والصين يأتون اليه… وتهدى اليه الهدايا… ولم يزل برمك بعد برمك الى أن فتحت خراسان فى ايام عثمان بن عفّان… ينسب اليها من المشاهير ابراهيم… ابعاد و اجرام: [برگ95]
بلخ/ شهرى قديم است از مشاهير بلاد خراسان. آن را منوچهر بن ايرج بن افريدون بنا كرده و در قديم آنجا خانه اى ساخته بودند صد ذراع در صد ذراع. و ارتفاع زياده از صد ذراع و آن را به طريق كنيسه تعظيم مى كردند و بتخانه ايشان بود و ملوك هند و چين به زيارت آن مى آمدند و تحفه هاى بسيار مى آوردند و در زمان خلافت خليفه ثالث آن را ويران ساخته اند و مشايخ طريقت و مجتهدان و اهل فضل از آنجا بسيار بوده اند. آثار البلاد
هراة/ مدينة عظيمة من مدن خراسان… بها بساتين كثيرة ومياه غزيرة. بناها الاسكندر ولمّا دخل بلاد الشرق ذاهباً الى بلاد الصين امر كل قوم ببناء سور يحصنهم عن الاعداء وعلم ان اهل هراة قوم شماس عندهم قلّة القبول, فعيّن لهم مدينة بطولها وعرضها وسكك حيطانها وعدد ابوابها, ليوفّيهم اجورهم عند عوده, فلما رجع قال: ما امرت على هذه الهيئة, واظهر الكراهية وما اعطاهم شيئاً… ابعاد و اجرام [برگ 57]
هرات/ به فتحِ هاست و مشهور در السنة عوام به كسر ها است. از اعظم بلاد خراسان است و در اطراف و جوانب آن آب روان است و آن را اسكندر بنا كرده در وقتى كه متوجّه چين بوده به آن موضع رسيده, قرى بسيار بوده و باد صبا در آن موضع بسيار بود, موافق مزاج خود يافت هواى آن موضع را و نيز حصارى نداشته اند. مردم را فرمود كه شهرى بنا كنند و طول و عرض آن را تعيين كرد و مقرر نمود كه چون باز گردد آنچه خرج كرده باشند عوض بدهد و چون معاودت نمود گفت: بدان وجه كه من گفته بودم بنا نكرده اند و ايشان را چيزى نداد و دور آن قريب به چهار دانگ فرسخى است.
از مقاله اول كتاب چنين برمى آيد كه عبدالعلى در تأليف آن نسخه اى از كتاب آثارالبلاد قزوينى را داشته و از آن به صورت گزينش, مطالبى را ترجمه كرده است. و در قسمتهايى نيز از تقويم البلدان بهره گرفته است.
مقاله دوم در هفت مقصد; در معرفت مساحت افلاك و كواكب, معرفت ابعاد و سطوح افلاك, ثخن (ضخامت) افلاك, مقادير سطوح افلاك, اقطار كواكب, حركات شبانه روزى, حركات اجرام كواكب.
خاتمه در ملحقات; شامل چهار مسأله است: معرفت وقتِ نماز پيشين, معرفت سمت قبله در بلده هرات, معرفت زمان نصف الليل در بلده هرات, معرفت وقت دعا.
در فهرست كتابخانه اهدايى مرحوم مشكوة19 در ذيل كتاب مجمع الغرائب, مؤلف آن اثر از كتابى به نام عجايب البلدان اثر خامه بيرجندى نام مى برد كه ديگر منابع و مراجع از آن يادى نمى كنند. قبل از پرداختن به اين كتاب به جمع بندى محقق گرامى محمد آصف فكرت در مورد كتاب ابعاد و اجرام مى پردازيم آنگاه نتيجه خواهيم گرفت. وى مى نويسد:
از لحاظ علمى اين رساله [ابعاد و اجرام] را در دو بخش مى توان ارزيابى كرد: بخش اول يعنى مقدمه و بخش آخر رساله يعنى مقاله دوم و خاتمه بر مبانى علمى هيأت و رياضى قديم استوار است. اما قسمت اعظم رساله, يعنى مقاله اول هيچ گونه هماهنگى با بخشهاى اول و آخر رساله ندارد و نقل شگفتيهايى است كه به شهرها و بلاد مختلف نسبت داده شده است.20
در نسخه اى كه از كتاب ابعاد و اجرام در كتابخانه گنج بخش نگهدارى مى شود در بالاى صفحه بدرقه, كاتبى نام كتاب را عجايب البلدان نگاشته, و فهرست نويس هم در همان برگ عنوان: مسالك و ممالك= عجايب البلدان را آورده است.
از نوشتار آقاى فكرت و فهرست نويس كتابخانه گنج بخش چنين برمى آيد كه چون قسمت اعظم كتاب ابعاد و اجرام, نقل شگفتيها و عجايب و غرائب اقاليم هفتگانه است موجب گرديده كه در نام گذارى كتاب ابعاد و اجرام برخى عنوان عجايب البلدان را بر نسخه اى بدون نام برگزينند تا جايى كه يكى از همين نسخ در اختيار صاحب مجمع الغرائب قرار گيرد و او اين اثر ـ عجايب البلدان ـ را در آثار بيرجندى مضبوط سازد. به هر گونه بايد دانست كه عبدالعلى كتابى با نام عجايب البلدان ندارد و آنچه گفته اند همان ابعاد و اجرام اوست.پاورقي: 1. المسالك والممالك, ترجمه حسين قره چانلو, ص4ـ3. 2. التبيه والاشراف, ص31. 3. ترجمه مسالك و ممالك, به كوشش ايرج افشار, ص7ـ3. 4. ترجمه آثارالبلاد و اخبارالعباد, به كوشش محمد شاهمرادى, پنج. 5. در شرح احوال و آثار عبدالعلى بيرجندى از مقاله استاد گرامى آقاى احمد احمدى بيرجندى در مجله مشكوة, ش6, ص185ـ186 بهره برده ام. 6. حبيب السير, 615. 7 ريحانةالادب, 304/1. 8. اين مطلب كه علامه مجلسى و به تبعيت ايشان آيتى, شيخ بهايى را شاگرد عبدالعلى بيرجندى مى دانند با نگرش به سال وفات بيرجندى و تولد شيخ بهايى درست نمى نمايد. عبدالعلى در 934 در مشهد رضوى بدرود حيات گفته و شيخ بهايى در 953 در بعلبك شام به دنيا آمده است. در صفحه اول همين كتاب ابعاد و اجرام ش5234 آستان قدس يادداشتى از شيخ بهايى به اين عبارت وجود دارد: من تأليفات استاد استادنا المحقق مولانا عبدالعلى بيرجندى). اين يادداشت شيخ بهايى نشانگر اين مطلب است كه عبدالعلى استاد وى نيست بلكه يكى از استادان شيخ بهايى در كرسى درس بيرجندى تلمذ كرده است. حال چرا علامه مجلسى در (السماء والعالم) اين خلط را تكرار كرده و بهايى را شاگرد بيرجندى دانسته؟ شايد بتوان گفت كه علامه مجلسى مى خواسته بدين وسيله درجه علمى بيرجندى را نمايان سازد و قيد استاد واسطه را ناديده گرفته است. 9. بهارستان, 206. 10. الذريعه, 176/13. 11. همان, 144/13. 12. مجله روزگار نو, ش2, ص29. 13. الذريعه, 142/13. 14. مدرس رضوى, ريحانةالادب, 305; الذريعه, 425/3. 15. الذريعه, 27/4. 16. همان, 90/4. 17. همان, 336/13. 18. همان, 61/14. 19. فهرست كتب اهدايى آقاى مشكوة, ج2, ص651. 20. دايرةالمعارف بزرگ اسلامى, ج1, ذيل ماده ابعاد و اجرام.
نگاهى به مقاله گذرى بر التعريف بطبقات الأمم
جمشيدنژاد اول غلامرضا
نخست از ناقد محترم جناب آقاى محمّد على سلطانى, تشكّر مى كنم كه زحمت كشيده اند و مقاله (گذرى بر التعريف بطبقات الأمم) را نوشته اند كه در مجلّه وزين آينه پژوهش, شماره 47, آذرـ دى 1376, در صفحه هاى 38ـ42 چاپ شده است و سپس به خاطر چند نكته كه به ضرورت, آنها را در اينجا تذكّر مى دهم, از ايشان معذرت مى خوهم. 1. تنظيم كتاب التعريف بطبقات الأمم:
اين سخن ناقد محترم كه فرموده اند: (قاضى صاعد كتابش را در چهار باب تنظيم كرده و باب چهارم آن را ده فصل قرار داده است), به طور كامل اشتباه است; زيرا قاضى صاعد اصلاً كتابش را باب بندى و فصل بندى نكرده است, بلكه اين تنظيم كتاب در چهار باب و باب چهارم در ده فصل, از كارهاى مصحّح است كه تمامى عنوان ها را هم در داخل دو قلاّب قرار داده (نك: ص141, 145, 146, 149, 151, 158, 163, 166, 187, 194, 199, 215, 235, 274) و در دو مورد نيز اين موضوع را متذكّر شده است, تا مبادا براى خوانندگان محترم, چنين اشتباهى رخ دهد كه متأسفانه براى ناقد محترم رخ داده است! مصحّح يك بار در آخرين قسمت (كشّاف رموز التحقيق) و بار ديگر هم در شروع متن اصلى كتاب, در پاورقى شماره 5, موضوع فوق را تذكّر داده است. 2. معرّفى محتواى كتاب:
در معرّفى محتواى كتاب نيز, علاوه بر نارسايى كلّى, استفاده از تعبيرهاى نامتداول و نامأنوس در زبان فارسى, زبان ناقد محترم را دشوار و مبهم ساخته است; مثل: تعبير (امّت فارسى) به جاى (ملّت ايران), نيز (قوم فارس) به جاى (ملّت ايران), (پادشاهان فارس) به جاى (پادشاهان ايران) و (سقوط پادشاهى فارس) به جاى (سقوط شاهنشاهى ساسانى). همچنين تعبيرهاى نامتداول ديگرى از قبيل (مهتمّان به علم و بى اهتمامان به آن), (معيشت صاعد در اندلس), (ارسطوطاليس) به جاى (ارسطو), (علاقات فكرى و دينى) كه معلوم نيست, منظور (روابط فكرى و دينى) است, يا (علايق دينى و فكرى) و نيز تعبير (حدود بلدان عربى) به جاى (حدود عربستان) و به كار بردن (بند قلس) به جاى (امپدوكلس) و مانند اينها كه همه و همه دست به دست هم داده و معرّفى ناقد محترم از متن كتاب را ناقص و مبهم كرده اند (38ـ39). 3. تهيّه و تدارك نسخه هاى خطى:
با وجود اينكه در چند جاى مقدمه التعريف بطبقات الأمم, تكرار كرده ايم كه (تلاش اصلى تهيّه و تدارك نسخه هاى موجود كتاب در كتابخانه هاى مختلف جهان را مركز دائرةالمعارف بزرگ اسلامى به عهده گرفت و علاوه بر نسخى كه بدين طريق در اختيار درآمد, از مطالبى هم كه در خلال قرون و اعصار, مورّخان بزرگ اسلامى و ديگر دانشمندان و كتاب شناسان, همچون قفطى, ابن ابى اصيبعه, ابن سعيد اندلسى, ابن العبرى, مقرى, حاجى خليفه و… در آثار خود از كتاب التعريف بطبقات الأمم به شكل هاى مستقيم يا غير مستقيم, صريح يا به اشاره و يا تلويحى نقل كرده بودند, استفاده شد و جميع نسخه ها و كتب مورد استفاده در تصحيح متن با حروف الفبا, رمزگذارى گرديد و شرح هر يك از آن رمزها و معرّفى هر نسخه يا كتاب مربوط به هر رمز در تحت عنوان (كشّاف الرموز) آورده شد.) (ص95, 97, 129), با اين حال ناقد محترم فرموده اند: (مصحّح مى نويسد كه براى تمام نسخ بجز نسخه عبرى درخواست ارسال شده است, لكن نمى افزايد كه چه پاسخى از درخواستها دريافته [كذا!] است) (ص39ـ40)! 4. كيفيّت تهيّه و تدارك نسخه ها:
ناقد, آن گاه نوشته اند:
(چرا محقق محترم با تاكيد بر اينكه اقدام براى گردآورى نسخ كتاب را از طريق مركز دايرةالمعارف بزرگ اسلامى انجام داده است, در قسمت كشّاف رموز التحقيق تنها به وجود يك نسخه در كتابخانه مركز مزبور اشاره كرده است, آيا اين بدان معنى است كه محقق توفيقى در به دست آوردن نسخ خطّى نداشته است؟).
متأسفانه, باز هم ناقد محترم دقّت كافى, مبذول نفرموده اند و گرنه درمى يافتند كه در كتابخانه مركز دايرةالمعارف بزرگ اسلامى, هيچ نسخه اى از كتاب التعريف بطبقات الأمم, وجود نداشته است و گويا ناقد توضيح مربوط به رمز حرف (ن) را خوب درنيافته اند و در نتيجه توهّم وجود يك نسخه خطّى از كتاب قاضى صاعد در كتابخانه مزبور برايشان حاصل آمده است. در عبارت محقّق (در توضيح رمز (ن) كه, مربوط است به كتاب نشوةالطرب ابن سعيد مغربى و نسخه خطى عكسى از آن در مركز موجود است, هيچ گونه اشاره اى به وجود يك نسخه خطى موجود در كتابخانه مركز مزبور از كتاب التعريف بطبقات الأمم قاضى صاعد اندلسى وجود ندارد. علاوه بر اين در سرتاسر مقدمه محقق به تكرار بر اين امر تأكيد شده است كه هيچ نسخه اى از التعريف بطبقات الأمم در هيچ يك از كتابخانه هاى ايران موجود نبوده است و در قسمت معرفى نسخه هاى خطى كتاب قاضى صاعد نيز تأكيد كرده ايم كه هجده نسخه خطى كتاب كه به معرفى آنها پرداخته ايم, در كتابخانه هاى خارج از ايران, همچون: لندن, پاريس, تركيه و… موجودند, نه در ايران و عمده ترين كار مركز دايرةالمعارف بزرگ اسلامى تهيه و تدارك اين نسخه ها براى محقق بوده است.
به نظر مى رسد كه ناقد محترم معناى (تهيه و تدارك) را درست درنيافته اند, از اين رو توضيحاً مى گوييم كه: مركز مزبور با كتابخانه هاى مذكور ارتباط برقرار ساخته و فيلم هاى نسخه هاى خطى را كه ايشان به كتابخانه مركز ارسال مى كردند, رياست محترم كتابخانه, جناب آقاى عنايت اللّه مجيدى, به بخش ظهور فيلم كتابخانه مبارك آستان قدس رضوى ـ عَليه آلاف التَّحيةِ والثَّناء ـ مى فرستادند و ايشان هم پس از ظهور ميكروفيلم ها, اصل و تصوير ظاهر شده را به كتابخانه مركز ارسال مى كردند و ايشان نيز آنها را در اختيار محقق مى گذاردند و نُه نسخه خطى بدين ترتيب در اختيارمان قرار گرفت كه علاوه بر ثبت مشخصات آنها و رمزگذاريشان در (كشّاف رموز التحقيق), در صفحه هاى 130, 131, 132, 133, 134, 135 و… كتاب التعريف بطبقات الأمم نيز, دست كم, شش هفت تصوير از صفحه هاى ابتدا, انتها و عنوان هاى برخى از آنها به چاپ رسيده است.
بنابر اين جاى بسى تعجب است كه ناقد محترم, بى عنايت به اين تصاوير, مى گويند: (… لكن نمى افزايد كه چه پاسخى از اين درخواستها دريافته [هكذا] است!) و يا مى پرسند كه: (آيا اين بدان معنى است كه محقق توفيقى در به دست آوردن نسخ خطى نداشته است). البته, روند تهيه و تدارك نسخ خطى التعريف بطبقات الأمم, همچنان ادامه دارد و اميدواريم كه به خواست خداوند, بتوانيم تمامى نسخه هاى موجود آن كتاب شريف را, در ايران گرد آوريم. چنان كه روند كاوش براى پيدا كردن نسخى از كتاب هاى ديگر قاضى صاعد اندلسى نيز ادامه دارد و در اين جهت در خلال زيارت حضرت زينب ـ سلام اللّه عليها ـ محقق گرامى و دوست عزيزمان, جناب آقاى استاد دكتر عدنان محمّد آل طعمه ـ سَلَّمَهُ اللّهُ تعالى ـ كه مزيد بر همه خوبى هايى كه دارند, از نسخه شناسان ارزشمند كتاب هاى خطى جهان اسلام نيز به شمار مى روند, با اشتياق, مسؤوليّت جستجوى آثار صاعد اندلسى را در ميان نسخ خطى كتابخانه هاى سوريه, از قبيل: المكتبة الظاهرية و… پذيرفتند و جاى بسى اميد است كه در صورت برپاسازى كنگره هزارمين سالگرد تولّد قاضى صاعد در 1420 هجرى قمرى, يعنى سال آينده, زمينه براى اين جستجوها و پژوهش ها و همكارى هاى تحقيقاتى, به عنايت الاهى, آماده تر گردد و نتايج حاصل, در امر خطير گسترش فرهنگ اسلامى به كار گرفته شود كه به خصوص براى مقابله با تهاجم فرهنگى سخت كارساز خواهد بود. 5. درباره نسخه بدَل ها:
ناقد محترم پرسيده اند (آيا اين بدان معنى است كه محقق توفيقى در به دست آوردن نسخ خطى نداشته است و نسخه بدل هاى نسخ خطى را از نسخه بدل هاى مذكور در ذيل چاپ مشهد [هكذا!] (ص99, مقدمه), چاپ نجف (ص101), چاپ علوان [هكذا!] (ص102) و چاپ لاستر [هكذا!] (ص103) گرفته است).
ناقد محترم در اين عبارت, كم لطفى و بى دقّتى كرده اند; زيرا:
اوّلاً, از كتاب التعريف بطبقات الأمم, اصلاً چاپ (مشهد)ى وجود ندارد, تا نسخه بدلى داشته باشد كه محقق بتواند آنها را وام بگيرد;
ثانياً, گويا فرصت نيافته اند كه توضيح محقق را درباره چاپ نجف اين كتاب (ص103) بخوانند وگرنه درمى يافتند كه اين چاپ هم اصلاً نسخه بدلى ندارد (نك: همانجا);
ثالثاً, پس از آن كه بوعلوان را به (علوان) تغيير و تخفيف داده اند, توجه نفرموده اند كه هم متن و هم نسخه بدل هاى اين چاپ, چنان پر از غلط, و ناشى از نادرست خوانى بوعلوان است كه غير قابل استفاده مى باشد و محقق اين حقيقت را در مقدّمه, اثبات كرده است; ولى ناقد گويا اين قسمت را (ص114ـ 128) اصلاً نگاه هم نكرده اند;
رابعاً, ناقد محترم عنايت نكرده اند كه از كتاب, چاپ (لاستر)ى هم وجود ندارد.
ممكن است ناقد محترم بگويند كه منظورشان از چاپ (مشهد), همان چاپ شيخو از كتاب التعريف بطبقات الامم, در مجله (المشرق) بيروت (سال 1911م) مى باشد و منظورشان از چاپ (لاستر), نيز همان ترجمه فرانسوى رژى بلاشر (پاريس, 1935م) از كتاب است. در اين صورت هم يادآورى مى كنيم كه اين هر دو چاپ (چاپ شيخو و ترجمه بلاشر به فرانسوى) نيز هيچ نسخه بدلى ندارند و مصحّح خود, اين مطلب را در مقدّمه كتاب, تذكّر داده است (نك: ص97ـ 98, 102ـ103) و بنابراين, سخنان بعدى ناقد نيز مبنايى ندارد كه گفته اند (آيا… نُه نسخه داراى رمز در كشف [هكذا] الرموز همان نُه نسخه است كه سه نسخه در چاپ شيخو [كه هيچ نسخه بدلى ندرد!], يك نسخه در چاپ نجف [كه آن نيز هيچ نسخه بدلى ندارد!], چهار نسخه در چاپ علوان [هكذا, كه اگر منظور چاپ بوعلوان باشد, غير قابل اعتماد بودن اصل و فرع و متن و نسخه بدل هايش اثبات شده است. نك: ص114ـ 128] و يك نسخه در چاپ بلاشر [كه اصلاً چنين چاپى وجود ندارد, بلكه بلاشر فقط كتاب را به فرانسوى ترجمه كرده است!] آورده شده است؟) (ص40). 6. بررسى سالنماها:
ناقد محترم پس از آن به قول خود, در صدد پيدا كردن (اشكال و ايراد در كار مصحّح) برآمده اند و گفته اند: (از جمله آن كه در مقدّمه وى تاريخ ولادت [هكذا] و فوت ها و مطابقت آنها با تاريخ ميلاد [ظ: ميلادى] عموماً نادرست است), كه صد البته, چنين نيست و ادّعاى (نادرستى عمومى تاريخ ولادت(!) و فوت ها) كاملاً واهى است و در مورد مطابقت آنها با تاريخ به قول ايشان (ميلاد!), به جز يك مورد غلط چاپى در صفحه 58 كه غلط چاپى بودن آن كاملاً واضح است و از طريق مقايسه آن با صفحه هاى ديگرى كه صحيح آن چاپ شده, نيز مى توان بدان پى برد و آن را تصحيح كرد, هيچ مورد ديگرى كه ادّعاى (نادرستى عمومى مطابقت آنها) را برساند, وجود ندارد; امّا با اين وصف, ناقد پس از ملاك قرار دادن همان يك مورد غلط چاپى موجود در صفحه 58, شرحى كشّاف و تفسيرى كبير در آيين مطابقت تاريخ ها آورده اند كه البته, فاقد ارزش علمى و غير ضرورى است و در پايان عبارت خود, بى آن كه نيازى باشد, چنين گفته اند كه: (همچنين [يعنى, مثل غلط چاپى در صفحه 58] مى توانيد همه سالنماهاى ارائه شده توسط محقق را بررسى و ناهماهنگى تفاوت هاى بين سالهاى قمرى و مسيحى را پيدا كنيد; براى نمونه در صفحه 32 درباره ابن انبار [هكذا!], صفحه 24 ابن ادريس تجيبى, صفحه21 ابومحمد بن سعيد بن حزم و…).
به راستى اين تعميم و تعبير (همه سالنماهاى ارائه شده) و ادّعاى ناقد محترم مبنى بر (ناهماهنگى تفاوت هاي…), نخست ما را به سختى تكان داد, لذا با حوصله اى مخصوص به تجربه استقرايى پرداختيم و با استقراى كامل همه سالنماهاى ارائه شده را, از ابتداى كتاب تا انتها ـ البتّه, براى چندمين بار ـ بررسى كرديم و به رغم تمايل شديد به پيدا كردن (ناهماهنگى تفاوت هاى بين سال هاى قمرى و مسيحى), متأسفانه يا خوشبختانه نتوانستيم ميانشان ناهماهنگى پيدا كنيم; مگر همان معدود اغلاط چاپى كه ملاك تعميم نا به جاى ناقد شده است و بدين ترتيب يك جدول كامل از (همه سالنماهاى ارائه شده) از ابتدا تا انتهاى كتاب التعريف بطبقات الامم پديد آمد كه در اين جا, همان سه موردى را كه ناقد به عنوان (نمونه ناهماهنگى) با تأكيد ذكر كرده اند, ارائه مى دهيم و در صورت لزوم يا نياز, به طور كامل به ايشان تقديم خواهد شد. در تنظيم ستون پنجم اين جدول براى سهولت مراجعه ناقد, ارقام صفحه هاى كتاب تقويم تطبيقى هزار و پانصد ساله هجرى قمرى و ميلادى, تأليف فرديناند و وستنفلد, و ادوارد ماهلر, چاپ تهران, فرهنگ سراى نياوران, 1360هـ.ش/ 1402هـ.ق/ 1982م را آورده ايم كه عين (سالنماهاى ارائه شده) در آنها آمده است.
جدول بررسى سالنماهاى ارائه شده در التعريف بطبقات الامم:
7. ترديدهاى بيجا در باب تصحيح هاى مصحّح:
ناقد محترم سپس با نوعى ترديد, درباره (تصحيحات مصحّح) چنين فرموده اند كه: (تصحيحات مصحّح محترم چون بر پايه ذوق و استنباط بوده, در مواردى خالى از ترديد نيست; مثلاً چه دليلى داريم بر اصالت و تقدّم عبارت زير را كه مصحّح تنظيم كرده است: (… و ما اتّصل بكلّ هذه البلاد. كانت مملكتها واحدة, ملكها واحد و لسانها واحد فارسى (ص142), با اين عبارت كه از تركيب دو نسخه بدل در پاورقى به وجود مى آيد: (… و ما اتّصل بها, كل هذه البلاد كانت مملكة واحدة ملكها واحد و لسانها واحد فارسى) (نسخه ش)).
به عرض ناقد محترم مى رسانيم كه گرچه هر دو عبارت صحيح اند, امّا عبارت انتخابى, و نه (تنظيمى) مصحّح, براى متن به جهات ذيل ارجحيّت يافته است:
الف. به نظر مى رسد كه قاضى صاعد با تعبير (… و ما اتّصل بكلّ هذه البلاد) مى خواهد به دولت هاى دست نشانده و تحت الحمايه اى اشاره كند كه سلسله هاى مختلف حكومت مركزى ايران, پيوسته در مرزهاى كشور داشته اند. يعنى وى با اين تعبير, همان طور كه از بلاد ايران سخن گفته, بلاد مجاور, مرتبط و متّصل به ايران بزرگ را نيز مطرح ساخته است كه هم تحت حكومت واحد ايرانى بوده اند و هم زبانشان با زبان معيار در ايران, يعنى زبان فارسى, يكى بوده است.
ب. به علاوه, قاضى صاعد با اين طرز تعبير, مى خواهد فخامت و عظمت دولت ايران و ايرانيان را نيز نشان دهد, همچنان كه از طرح خلاصه گونه و موجز تاريخ دولت در ايران كه آن را از كتاب مفصّل ديگر خود, جوامع أخبار الأمم من العرب والعجم, به اختصار در دنباله همين بحث در التعريف بطبقات الامم نقل كرده, نيز همين منظور را داشته است.
ج. همچنين توجه به جمله پايانى همين عبارت كه خود قاضى صاعد گفته است: (…إلاّ أنّهم كانوا يتباينون فى شىء يسير من اللغات) نيز مؤيّد ديگرى بر اين حقيقت است كه عبارت (… و ما اتّصل بكلّ هذه البلاد) ارجحيّت دارد, زيرا جمله مذكور به اختلاف لهجه هايى از زبان فارسى نظر دارد كه به خصوص در مناطق مرزى بيشتر رواج داشته اند.
د. افزون بر اينها, عبارت مذكور به وسيله مصحّح تنظيم نشده, بلكه از روى چند نسخه كه مصحّح در اختيار دارد, انتخاب شده است; از جمله, از روى نسخه خطى موجود در كتابخانه ملّى پاريس كه از آن, فيلمى براى مصحّح ارسال شده است و بخش خدمات فنّى و امور چاپ كتابخانه آستان قدس رضوى(ع), آن را مانند فيلم هاى نسخه هاى ديگر چاپ عكسى كرده اند و جزو نسخه هاى خطّى ارزشمند التعريف بطبقات الامم است كه در اختيارمان قرار گرفته و شما مى توانيد, تصوير صفحه هايى از آن را كه در مقدّمه كتاب چاپ شده است, ملاحظه فرماييد.
هـ. گذشته از همه اينها, مى دانيم كه قاضى صاعد به تكرار عبارت ها و به مترادف آوردن لغت ها عادت ندارد و همان طور كه ناقد محترم نيز يادآورى كرده اند, وى معانى زيادى در (حجم كم) مى آورد و به (قناعت در تعبير) عادت دارد, پس بدين لحاظ و نيز چون ـ همان طور كه ناقد محترم خود تذكر داده اند ـ: (درباره كلدانى ها عبارتى قريب به عبارت تركيبى پيشنهادى) ايشان آورده است, لذا, درمى يابيم كه براى پيش نيامدن تكرار و ترادف, عبارت انتخابى مصحّح اصالت و تقدّم دارد, نه عبارت پيشنهاديِ ناقد محترم. 8. (بمشارق الأرض) صحيح است,
ا (باقصى المشارق الأرض)؟!
ناقد دنباله مطلب را چنين آورده است: (و يا در صفحه 146 بين عبارت مصحّح و نسخه ش: عبارت تنظيمى مصحّح: (ومساكنهم بمشارق الأرض المعمور, ما بين خطّ معدّل النهار الى اقصى الأقاليم السبعة فى الشمال) عبارت نسخه ش: (ومساكنهم باقصى المشارق الأرض المعمور…).
به عرض ناقد محترم مى رسانيم كه اگر عبارت نسخه (ش) را كه شما براى متن پيشنهاد مى فرماييد, برمى گزيديم, دست كم, سه اشكال پديد مى آمد:
الف. واژه (اقصى) در يك جمله, دوبار تكرار مى شد كه برخلاف سبك نگارش قاضى صاعد اندلسى است;
ب. از لحاظ جغرافيايى نيز موضوع, غلط مى شد; زيرا صحبت از چين است كه در شرق معموره زمين قرار دارد, نه در اقصاى مشارق معموره;
ج. از همه بدتر, اگر عبارت پيشنهادى ناقد را انتخاب مى كرديم, آيا دانش آموزان دختر و پسر سال اوّل دبيرستان كه در كتاب درس عربى خود, چنين خوانده اند: (اسم مضاف, أل و تنوين نمى گيرد) (ص3), بر ما اشكال نمى كردند؟! 9. (البلد) بهتر است, يا (البرد)؟
بعد از آن ناقد محترم نوشته است: (و در صفحه 147: عبارت تنظيمى مصحّح: (على انّهم لم يوغلوا فى الشمال فتلحقهم آفة البلد ولاتمكنوا فى الجنوب فتفضى اليهم طبيعة الموضع بل مساكنهم قريبة من البلاد المعتدلة الهواء…) عبارت نسخه ب: (… على انّهم لم يوغلوا [هكذا] فى الشمال فتلحقهم [در نسخه ب: (فيلحقهم) است و (ناقد محترم) آن را به صورت دلخواه تغيير داده اند!] آفة البرد ولاتمكنوا…). آن گاه افزوده اند: (آيا با توجّه به اين كه صاعد اندلسى درباره تأثير آب و هوا در روحيات و افكار بشرى سخن مى گويد, عبارت نسخه ب بهتر نيست؟).
در اين مورد, شايد بتوان نظر (ناقد محترم) را پذيرفت; امّا ملاحظات ذيل را هم نمى توان ناديده گرفت.
الف. كاتب نسخه (ب) در يك جمله همين عبارت دو غلط مرتكب شده است. اوّل, اين كه (الف) جلو (و) ضمير بارز جمع مذكر فعل (لم يوغّلوا) را نگذارده است; دوم, اين كه (فتلحقهم) را به صورت مفرد مذكر: (فيلحقهم) آورده است كه هر دو مورد, غلط مى باشند و از اين رو, ضريب احتمال غلط بودن (البرد) نيز بالا مى رود و درجه اعتبار آن را پايين مى آورد.
ب. بى گفتگو, قاضى صاعد, دقيق تر و فهميده تر از آن است كه (البرد) را (آفة) به شمار آورد و در متنى علمى, مثل: التعريف بطبقات الامم بنويسد: (فتلحقهم آفة البرد), در حالى كه برودت و حرارت, درجه هاى پايين و بالايى از يك پديده اند و هيچ كدام از درجه هاى اين پديده طبيعى (آفة) نيستند, بلكه از آثار (طبيعت مكان)اند كه در همين عبارت نيز, خود صاعد از آن به عنوان (طبيعة الموضع) ياد كرده است و مى دانيم كه (البلد) با اين معنى, تناسب بيشترى دارد.
ج. به علاوه, (آفة البلد) با منظور قاضى صاعد اندلسى نيز كه ناقد محترم بدان اشاره كرده اند, مناسبت بيشترى دارد; زيرا البتّه منظور صاعد اندلسى فقط تأثير آب و هوا در روحيات و افكار بشرى نيست, بلكه تأثير محيط طبيعى و مكان جغرافيايى نيز هست و مى دانيم كه (البلد) اين منظور را بهتر مى رساند, زيرا با (صنعت ايهام) به (بلادة=كودنى) نيز اشاره دارد و مزيد بر اين زيبايى, ميان آن با (بلادة) ـ كه در عبارت قبل آمده ـ نيز (جناس اشتقاق) موجود مى باشد كه قطعاً قاضى صاعد, بدين زيبايى ها نظر داشته است.
د. از اينها گذشته, ميان (آفة البلد) و (طبيعة الموضع) در همين عبارت نوعى (تقارن و تشابه) وجود دارد كه با (البرد) اصلاً حاصل نمى شود; زيرا (آفة) با (طبيعة) متقارن و متشابه است و (البلد) با (الموضع) تقارن و تشابه دارد.
هـ. مزيد بر آن چه گفته شد, منظور از (البلد) در اين جا, سرزمين شمالى معموره است و منظور از (الموضع) سرزمين هاى جنوبى معموره زمين است و مى دانيم كه (البرد) كه به معناى (سرما) است, چيزى نيست كه اختصاص به قطب شمال داشته باشد, به طورى كه فقط در صحبت از آن مكان به كار برود, امّا در صحبت از قطب جنوب (الموضع) به كار برود. بنابراين همچنان كه در اين جا (طبيعة الموضع) گفته شده, در آن جا هم (آفة البلد) بايستى آورده مى شد, نه (آفة البرد).
و. در نسخه (م) (:آفة البلاد) آمده كه آن, هم انتخاب مصحّح را و هم ضبط نسخه هاى ديگر را كه (آفة البلد) آورده اند, تأييد مى كند. 10. (مُلك) صحيح است, يا (ملوك)؟
ناقد محترم سپس گفته اند: (و در صفحه 191: عبارت تنظيمى مصحّح: (وكان فى الدولة العباسية من ملك الاسلام جماعة من النصارى و الصابئين علماء بفنون العلم…) و نسخه بدل نسخه ى: وكان فى الدولة العباسية من ملوك الاسلام جماعة من النصاري…).
به عرض ناقد محترم مى رسانيم كه در اين عبارت, فقط تعبير (مُلك الاسلام) به معناى (دولت اسلام) صحيح است; زيرا وحدت حكومت اسلامى را مى رساند و با تيزبينى و ظرافت انديشه و دقّت نظر قاضى صاعد نيز همين تعبير, مناسبت دارد و به همين لحاظ تعبير (ملوك الاسلام) در اين جا اصلاً مناسب نيست و حتى با وحدت حكومت كه در اين موضع, مورد نظر قاضى صاعد است, متناقض مى نمايد, زيرا در اين جا, نفس دولت و حكومت اسلامى مورد توجّه است و به اشخاص يا افراد معيّنى از فرمانروايان نظر ندارد و بنا بر اين, جمع آوردن آن با وحدت مطلوب ناسازگار است و درست به همين دليل است كه در (سه سطر پايين تر), وقتى قاضى صاعد (درباره جانشينى جبرئيل بن بختيشوع به جاى پدرش) در نزد افراد مشخصى از خلفاى عباسى سخن مى گويد, اين عبارت را آورده است: (فلمّا توفّى حلّ ابنه بعده محلّه عند ملوك بنى العبّاس…) و توجّه به كاربرد اين دو واژه در التعريف بطبقات الأمم, نيز اين حقيقت را روشن تر مى سازد (نك: ص236). علاوه بر اينها, (من ملوك الاسلام) غلط است; زيرا هيچ كدام از ملوك اسلام, صابئى و يا نصرانى و… نبوده اند! 11. (نيسابور) و (المروين) صحيح اند,
يا (نيشابور) و (المرو)؟
ناقد محترم سپس نوشته است: (در صفحه 142 دليل تقديم عبارت ذيل بر نسخه (ش) نيز معلوم نشد: عبارت تنظيمى: (… الى بلاد خراسان كنيسابور والمروين و سرخس…). عبارت نسخه ش: (الى بلاد خراسان كنيشابور والمرو وسرخس…) (ص41).
به عرض ناقد محترم مى رسانيم كه واژه (نيشابور) بدين شكل فارسى است و در زبان عربى از قديم به كار نرفته و حتى امروزه هم چندان كاربردى ندارد, شكل عربى شده (:معرّب) اين كلمه: (نيسابور) با (سين) است, نه با (شين) و حتى نام هاى: (حاكم نيسابورى) و (تاريخ نيسابور) در متون به همين گونه آمده است. نيز در كتاب معجم البلدان, ياقوت حموى, نيشابور را در ذيل مدخل (نيسابور) با (سين) شرح داده, همچنين در المنجد كه مؤلف شكل فارسى كلمه را هم در جلو مدخل اصلى در ميان دو كمانك به صورت (نيشابور) آورده است و بنابر اين ملاحظه ها, درمى يابيم كه عبارت نسخه (ش) غلط است, چون مطمئن هستيم كه اين واژه در زبان عربى, به خصوص در عصر صاعد اندلسى, آن هم در عربى اندلسى, به هيچ وجه بدين شكل, يعنى: به صورت متداول در زبان فارسى, به كار نمى رفته است.
واژه ديگرى كه در عبارت انتخابى محقق وجود دارد, (المروين) مثنّاى (المرو) است و به همين صورت صحيح است; چون به طور قطع منظور قاضى صاعد, هر دو (مرو) است: يكى, مرو الرود و ديگرى, مرو شاهجان, زيرا قاضى صاعد در تعبيرهاى جغرافيايى بسيار دقيق و در شناخت اصطلاح هاى اين علم نيز, خيلى وارد بوده است و از اين رو به وضوح آشكار است كه كاتب نسخه (ش) چون احتمالاً تُرك زبان و يا فارسى زبان بوده و (نيسابور) و (المروين), هر دو, برايش نامأنوس بوده اند, آنها را به صورت نادرست, امّا مفهوم تر و آشناتر براى خود, يعنى: به شكل (نيشابور) و (المرو) كتابت كرده است و بنابراين عبارت نسخه (ش) نه تنها از اصالت و تقدّم برخوردار نيست, بلكه غلط است. 12. (الثقافة) درست است, يا (النفافة)؟
ناقد محترم آن گاه فرموده اند: (در صفحه 146 درباره قوم ترك مى خوانيم: (… وفضيلتهم الّتى برعوا فيها واحرزوا فضلها معاناة الحروب و معالجة آلاتها فهم احذق الناس بالفروسية والثقافة وابصرهم بالطعن و الضرب والرماية.) و اين در حالى است كه صاعد اندلسى درباره اقوامى بحث مى كند كه عنايتى به علوم نداشتند. حال چگونه اين قوم بى اعتنا به دانش, احذق الناس… بالثقافة شده اند, چندان روشن نيست؟).
به عرض ناقد محترم مى رسانيم كه (الثقافة) دو معنى دارد: يكى, معناى حقيقى و ديگرى, معناى مجازى. معناى حقيقى آن: (تيز و صاف و آماده سازى نيزه براى مسابقه نيزه زنى) و در عين حال (برگزارى مسابقه نيزه زنى و جنگ سرنيزه) و در اصطلاح: (نيزه گذارى) (نك: كلّيه معجم هاى معتبر زبان عربى, ذيل واژه (ثقف)). امّا معناى مجازى آن, گويا به (علاقه تشبيه) عبارت است از: (تهذيب و پاك و درست سازى شخصيت كودك) و سپس همين معنى, به (علاقه خاصّ و عامّ) در دوره هاى متأخر و معاصر, معناى مجازى گسترده تر (تعليم و تربيت) و (فرهنگ) را نيز پيدا كرده است. اين معناى اخير به خصوص در دوره هاى پسين و به تدريج, براى (الثقافة) پيدا شده; و امّا در متون اسلامى ادوار پيشين بيشتر در همان معناى حقيقى نخستين به كار مى رفته است و همواره در اين معنى, در كنار همان (الفروسية= سواركارى) مى نشسته و اين استعمال آن قدر در زبان عربى شيوع داشته كه حتّى بر زبان هاى اسلامى ديگر, نيز تأثير گذارده و پيوسته, همان طور كه در زبان عربى, اين دو واژه را با هم به كار مى برده اند و (الفروسية والثقافة) مى گفته اند, در اين زبان ها نيز درست در همان قرن هاى چهارم و پنجم هجرى ـ كه عصر قاضى صاعد اندلسى است ـ آنها را با هم و در كنار هم, به خصوص در باب بحث درباره اقوام و ملل كوچ نشين به كار مى برده اند و مثلاً در زبان فارسى مى گفته اند: (سواركارى و نيزه گذارى). بررسى تاريخى واژه ها و مفاهيم نيز, اين مطلب را اثبات مى كند و در اين زمينه, به خصوص, آثار حماسى و ديوان هاى شاعران حماسه سرا, راهنماى خوبى هستند, چنان كه به عنوان مثال, حكيم ابوالقاسم فردوسى هم در (داستان ضحّاك با پدرش), چنين گفته است:
(يكى مرد بود اندر آن روزگار
ز دشت سواران نيزه گذار)
(ر.ك: شاهنامه فردوسى, به كوشش پرويز اتابكى, تهران, شركت انتشارات علمى و فرهنگى, 1375, ج1, ص28)
چنان كه ملاحظه مى شود, در اين جا (سواركارى= الفروسية) در كنار (نيزه گذارى=الثقافة) به كار رفته است.
با توجّه به اين توضيح, ديگر هيچ وجهى براى اين سخن ناقد نيز باقى نمى ماند كه گفته اند: (و در نسخه ج به جاى الثقافة, النفافة آمده است كه نزديك به النفاقة به مفهوم جنگيدن است…); زيرا مطمئن هستيم كه تعبير درست, همان (الثقافة) مى باشد كه به معناى (نيزه گذارى) است و بنابراين, ديگر هيچ نيازى هم نيست كه ترجيح را به نسخه بدل (النفاقة) بدهيم و سپس مجبور شويم كه آن را تصحيف شده (النفاقة) و… فرض كنيم, تا از آن واژه كه خود معانى متعدد ديگرى هم, به جز (جنگيدن) دارد, مفهوم (جنگيدن) را به دست بياوريم كه خود قاضى صاعد در متن همين عبارت, آن را با همه صور و انواعش, با تعبير جامع و زيباى: (معاناة الحروب) آورده است. 13. (العلم) بهتر است, يا (المعلّم)؟
ناقد محترم سپس نوشته اند: (در صفحه 184 درباره فرق فلاسفه يونان و علل نام گذارى هر كدام مى نويسد: عبارت تنظيمى محقّق: (…والثانى من اسم البلد الذى كان فيه مبدأ ذلك العلم…) و در توضيح فرقه دوم مى آورد: (…وامّا الفرقة المسماة من اسم البلد الذى كان منه الفيلسوف فشيعة ارسطيفوس من اهل قورينا…).
سپس چنين افزوده اند: (چنان كه ملاحظه مى كنيد در عبارت اوّل, فرقه دوم را منسوب به شهرى مى كند كه مبدأ (فلسفه) بود و در عبارت دوم كه مصداق عبارت اوّل را تعيين مى كند, فرقه را منسوب به شهرى مى كند كه فيلسوف يعنى ارسطيفوس از آن شهر است).
به عرض ناقد محترم مى رسانيم كه در عبارت اوّل, آن جا كه قاضى صاعد گفته است: (مبدأ ذلك العلم), روشن است كه با تعبير (العلم) كه به طور مطلق و بدون قيدِ (ذلك), آورده شود, تفاوت دارد و در حقيقت (ذلك العلم), مثل (تلك الفلسفة) است كه با (الفلسفة) فرق دارد و همان طور كه (ناقد محترم) نيز توجّه كرده اند, در اين جا بحث از مكتب هاى فلسفى و منشأ نام گذارى آنهاست, نه از منشأ مطلق فلسفه; زيرا وقتى كه مى گوييم: (اين علم و آن علم, اين فلسفه و آن فلسفه), با وقتى كه مى گوييم: (علم) يا (فلسفه), اين دو تعبير با هم تفاوت دارند. به عبارت ديگر مطلق با مقيّد, عامّ با خاصّ و مجموعه با زيرمجموعه فرق دارد و در اين جا, واژه (ذلك) خود, يك قرينه لفظى تعيين كننده مقصود است و مى رساند كه منظور (فلسفه) به طور مطلق نيست, تا سخن از مبدأ (فلسفه) رفته باشد, بلكه منظور مكتب هاى فلسفى خاصّى است كه مكتب فلسفى قورينانيى, يكى از آنهاست و اين امر همان چيزى است كه ناقد محترم هم تا حدودى متوجّه آن شده و گفته اند: (مكتب قورينايى را به شهر قورينا محل تولّد ارسطيفوس منسوب مى دانند و مؤسّس مكتب نيز خود ارسطيفوس است). بنابراين, ديگر هيچ گونه نيازى نيست كه به جاى (ذلك العلم) كه منظور از آن, همان مكتبى است كه چون منشأش قورينا بوده, (مكتب فلسفى قورينايى) نام گذارى شده است, (ذلك المعلّم) را بياوريم. همچنين اين سخن كه گفته اند: (مبدأ فلسفه نيز شهر قورينا نيست), توضيح واضحات است; زيرا روشن است كه در اين عبارت, سخن از يك مكتب فلسفى خاصّ: (مكتب قورينايى) و منشأ آن است, نه از منشأ فلسفه به طور كلّى و بنا بر اين تقدّم با همان (العلم) است كه مصحّح انتخاب كرده است, نه با (المعلّم) كه ناقد محترم پيشنهاد فرموده اند. 14. آيا (الفتنة) صحيح است, يا (الحنية)؟
آن گاه ناقد محترم نوشته اند: (در صفحه 235 محقق محترم عبارتى تنظيم كرده است كه چندان مفهوم روشنى ندارد, در حالى كه اگر از نسخه بدل س بهره مى گرفت عبارت مفهوم پيدا مى كرد, عبارت تنظيمى: …الى أن توطّد الملك فيها لبنى امية و بعد عهد اهلها بالفتنة… در اين عبارت جمله دوم مفهوم روشنى ندارد. بهتر بود چنين آورده شود; (الى أن توطّد الملك فيها لبنى امية و بعد عهد اهلها بالحنية… كه به مفهوم انعطاف پذير و تسليم شدن [هكذا!] است و در نسخه (س) نيز (الحنية) ذكر شده است).
به عرض ناقد محترم مى رسانيم كه قاضى صاعد اندلسى در تعبير از آشوب ها, تحوّل ها و آشفتگى هاى سياسى و اجتماعى, واژه (الفتنة) را به كار مى برد كه مفهوم بسيار روشنى دارد, زيرا درست به همان معناى آشوب و آشفتگى است. اين امر به صفحه 235 هم منحصر نيست, بلكه در هر جاى التعريف بطبقات الأمم كه سخن از تحوّل ها و آشفتگى هاى سياسى و اجتماعى باشد, او همين كلمه را به كار مى برد. از جمله در صفحه 243 و… نيز كلمه اى كه براى بيان همين معنى به كار رفته, (الفتنة) است و در هيچ موردى چنان نيست كه مفهوم روشنى نداشته باشد و احتياج به استفاده كردن از نسخه بدل هاى ديگر, از قبيل: (الحنية) و مانند آن باشد. در اين جا هم منظور از (الفتنة=آشوب), جنگ هاى افتتاح اندلس و آشفتگى هاى ناشى از آن است و مفهوم آن, اين است كه: در اندلس پس از استوارى حكومت اموى و دور شدن روزگار آن از (فتنه), يعنى: (آشفتگى هاى اجتماعى و آشوب هاى سياسى جنگهاى افتتاح) و بعد از فروخفتن اضطراب ها, همّت هاى اندلسيان به طلب علوم متوجّه گرديد (نك: ص235ـ236). نيز قاضى صاعد وقتى كه زمان گستردگى ضدّيت قبايل و طوايف اندلس را با حكومت متمركز امويان, مطرح كرده است و از آشوب ها و فتنه هايى كه به براندازى آن حكومت انجاميدند و (ملوك طوايف) را ايجاد كردند, سخن گفته, باز از آن روزگار پرآشوب به عنوان: (زمان الفتنة) ياد كرده است (ص236), و چنان كه ملاحظه مى شود, در همه موارد, مفهوم, به طور كامل, روشن است و هيچ ابهامى وجود ندارد و نيازى نيست كه براى روشنى معناى عبارت از نسخه (س) استفاده شود كه به طور قطع, غلط, و بى معنى است و به علاوه با قسمت هاى ديگر متن هم نمى خواند. پس نتيجه مى گيريم كه (الفتنة) صحيح است كه مصحّح نيز همان را انتخاب كرده است. 15. منظور, كدام چاپ شيخو است؟
ناقد محترم سپس گفتار مصحّح را درباره دو چاپ مختلف شيخو, با هم درآميخته و در نتيجه, معلوم است كه چه معجونى پديد مى آيد و چه تناقض هايى روى مى نمايند! ايشان از جمله, سخنان مصحّح را درباره چاپ اوّل شيخو كه در ضمن مجلّه (المشرق) سال 1911م صورت گرفته, نقل كرده, امّا توجّه نداشته اند كه اين سخنان به چاپ اوّل شيخو ارتباط دارند و مصحّح درباره اين چاپ گفته است: (شيخو براى تصحيح متن اصلاً از نسخه هاى لندن و استانبول استفاده نكرده است) (ص103).
(ناقد محترم) پس از نقل عبارت فوق, سخن مصحّح درباره چاپ دوم شيخو را نقل كرده اند كه مصحّح در آن تذكر داده است كه: (شيخو در چاپ دوم و مستقل خود, در پايان كتاب و به صورت يكجا نسخه بدل هايى از نسخه هاى موزه بريتانيا افزوده است) و طبعاً از اين كار شيخو براى خواننده كتاب, مشكلاتى پديد آمده; و چون ناقد محترم توجّه نكرده اند كه در اين جا, حرف مصحّح درباره چاپ دوم شيخوست, نه چاپ اوّل و در آن جا, سخن مصحّح درباره چاپ اوّل و نامستقل شيخو بوده است, نه درباره چاپ دوم و مستقل, همين بى توجّهى سبب شده است, تا چنين بگويند: (امّا محقق خود چند صفحه قبل آورده است, شيخو چاپ مستقل خود از كتاب را پس از دسترسى به نسخ موجود در موزه بريتانيا به سال 1912م به پايان رسانيده است) و بعد قول مصحح را درباره نسخه هايى نقل كرده اند كه شيخو از آنها در اين چاپ استفاده كرده و از اين رو, طبيعى است كه شگفت زده بگويند: (از اين عبارت شيخو كه مصحح آن را نقل كرده [و مربوط به چاپ دوم شيخوست كه نسخه بدل هايى دارد], چنين به دست مى آيد كه شيخو بخلاف تصوّر محقق [كه در چاپ اوّل, شيخو از هيچ نسخه بدلى استفاده نكرده است] به يك نسخه اكتفا نكرده است)!
بدين ترتيب, درمى يابيم كه ناقد محترم چاپ نامستقل و چاپ مستقل شيخو را با هم يكى شمرده اند و در نتيجه ميان سخنان مصحّح درباره چاپ نامستقل و بدون نسخه بدل و چاپ مستقل و داراى نسخه بدل, نتوانسته اند وحدت بيابند و در نتيجه فكر كرده اند كه ميان صدر و ذيل سخن, تناقض موجود است.
البتّه, اگر ناقد محترم به صفحه هاى 97ـ100 كتاب, اندكى توجّه مى كردند, ممكن بود كه اين اشتباه براى ايشان پيش نيايد, مصحّح در ابتداى بحث مربوط به چاپ هاى كتاب التعريف بطبقات الأمم, تحت عنوان: (چاپ شيخو), چنين گفته است:
(لويس شيخو, از كتاب التعريف بطبقات الأمم دو چاپ به عمل آورده است. يكى در سال 1911م در ضمن سال چهاردهم مجلّه المشرق كه خود, صاحب امتياز آن مجله بوده و ديگرى چاپ مستقل كتاب در بيروت, المطبعة الكاثوليكية در سال 1912م). 16. درهم آميختگى در چاپ شيخو, چگونه است؟
ناقد محترم سپس گفته اند: (ايراد دوم وى [:مصحح] بر چاپ شيخو اين است كه شيخو توضيحات خود و ديگران را با متن درهم آميخته است) و سپس آرزوكنان, گفته اند: (كاش محقق محترم جهت نمونه موردى از اين درهم آميختگى را نقل مى كرد).
به نظر مى رسد كه خوب است ناقد محترم خود چاپ شيخوى كتاب را بار ديگر بررسى نمايند, تا دريابند كه چون اين وضعيّت در بيشتر صفحه هاى كتاب مشاهده مى شود, مصحح موردى براى نمونه از اين درهم آميختگى نقل نكرده است! شما خود مى توانيد, در تمامى صفحه ها پرانتزهايى را بيابيد كه هيچ معنايى ندارند و به خصوص در صفحه هاى زيادى هم مشاهده مى كنيد كه قلاب هايى باز شده اند كه هرگز بسته نمى شوند! و درهم آميختگى ها, از همين جا پديد آمده اند; براى نمونه نك: ص22, 25, 38 و…). 17. آيا توقّع (طرح مسأله), با انتظار (پاسخ گفتن) يكى است؟
ناقد محترم سپس نوشته اند: (در ايراد ششم مى نويسد كه قاضى صاعد قسمتى از مباحث ارسطو را نقل كرده است و اين نقل ها با ترجمه هاى منطق ارسطو كه در آن روزگار موجود بوده, مطابقت ندارد, سؤالى مطرح است كه قاضى صاعد اين قسمت را از كجا نقل كرده است؟ آيا خود يونانى مى دانست و يا از ترجمه فارابى نقل كرده است. شيخو اين مسأله را مطرح نكرده و از كنار آن گذشته است).
معلوم نيست كه چرا ناقد محترم مطالب و سخنان مصحح را به طور ناقص نقل كرده اند؟ و يا چرا ايشان, آن چه را درباره رژى بلاشر گفته بوده ايم, در باره شيخو آورده اند؟! مصحّح گفته است: (نه شيخو و نه بلاشر, هيچ كدام از اساس در زمينه طرح اين مسأله وارد نشده آند) (ص106) و اين مطلب اصلاً (به عنوان اشتباه چاپ شيخو) ياد نشده است, تا (ناقد محترم) بگويند: (اين ـ دست بالا ـ يك قصور است) (ص42) و بيافزايند كه: (اگر كسى در اهميّت و عظمت كار قاضى صاعد اندلسى مطلبى مى نوشت, بايد به اين موارد دقت مى كرد و نه يك مصحح كتاب). ايشان توجّه نفرموده اند كه مخصوصاً عمل بلاشر, تصحيح كتاب التعريف بطبقات الأمم نبوده, بلكه وى, هم به عنوان پايان نامه درجه دكتراى خود در دانشگاه پاريس, (در اهميّت و عظمت كار قاضى صاعد اندلسى مطلبى) نوشته و هم آن كتاب را با تعليقاتى مفيد به زبان فرانسوى ترجمه كرده است (نك: ص102ـ103) و بنابراين وى ـ دست كم ـ حتى به تأييد خود ناقد محترم: بايد به اين موارد دقّت مى كرد. (ص42)
به علاوه, آن چه از سوى مصحح ابراز شده, توقّع طرح مسأله هايى از اين قبيل, از سوى محققان محترم و استادان گرامى است, و خود تأكيد كرده ايم كه (طرح اين مسأله) ضرورت دارد و ليكن (پاسخ) آن را از ايشان نخواسته ايم, بلكه آن را مستلزم تحقيقى مستقل شمرده ايم. روشن است كه تأكيد بر (تحقيق مستقل) به وضوح مى رساند كه اين امر, از مصححان و حتى از محققان كتاب خواسته نشده و ناقد محترم نيز متن سخنان مصحح را نقل كرده اند كه گفته است: (اين مسأله بدون گفتگو درخور تعمّق است و البته براى پاسخ به اين پرسش ها, دست كم, يك تحقيق مستقل بايد صورت گيرد; زيرا اين موضوع خود, يكى از مسائل پژوهيدنى است و ارزش مطالعاتى بالايى دارد), ليكن به حقيقت امر, توجّه نفرموده اند و از اين رو مجبور شده اند كه به نوعى (مغالطه) پناه ببرند و از مصحح (پاسخ گفتن) را بطلبند و آن را جاى (طرح مسأله) قرار دهند كه مصحح آن را از بلاشر توقع داشته و براى پاسخش (تحقيق مستقل) را پيشنهاد داده است و آن گاه بگويند: (اگر چنين است چرا وى به اين پرسش پاسخ نگفته است؟)! بدون آن كه در نظر آورند كه مصحح علاوه بر طرح اين مسأله, به اين پرسش ـ البته, نه در حدّ يك تحقيق مستقل ـ پاسخ هم داده است, ولى (ناقد محترم) طبق معمول بدان نيز توجه نكرده اند. ايشان مى توانند پاسخ را در مقدمه مصحح بر كتاب (ص106ـ107) ملاحظه بفرمايند.
در خاتمه از ناقد محترم كه بذل توجّه كرده و براى معرّفى اين اثر عظيم (تاريخ جهانى علوم و دانشمندان), مقاله گذرى بر التعريف بطبقات الأمم را نوشته اند, بسيار تشكّر مى كنم و پيوسته در انتظار انتشار مقاله ها و آثار وزين ترى, در نقد عالمانه اين سند افتخار, التعريف بطبقات الأمم, از سوى نقّادان فرهيخته و هنرمند هستم. من اللّه التوفيق و عليه التكلان.
l
پاسخ نقد واحد اصطلاح نامه در يك نگاه
رضايى کرمانى محمدعلى
از نگارنده مقاله اى در معرفى و نقد كتاب (اصطلاح نامه علوم قرآنى), با عنوان (سيرى در اصطلاح نامه علوم قرآنى) در مجله ارزشمند آينه پژوهش (شماره 47) به چاپ رسيد.1 در اين مقاله پس از معرفى اجمالى و امتيازهاى فراوان آن (خصوصاً نخستين كتاب بودن در اين باره), به بررسى برخى از كاستى هاى گوناگون آن پرداخته شده است. واحد اصطلاح نامه علوم قرآنِ مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى نيز در پاسخ به اين مقاله, جوابى با عنوان (پاسخ نقد) آماده ساخت كه در همين مجله (شماره 48) منتشر گرديد.2 هرچند ساختار مقاله (پاسخ نقد) براى پاسخ گويى به مقاله نگارنده, تنظيم شده است, ولى براستى پاسخى اساسى و مستند به بيشتر كاستى هاى مطرح شده, داده نشده است. افزون بر آن, برخى از جمله ها و واژه ها, حكايت از عدم آشنايى با آداب نقد كتاب دارد; عباراتى همچون: (ما به ايشان كتاب هاى اصطلاح نامه را داديم)3, (هرچند انتظار نداشتيم طرح هاى در دست اقدام ما را به صورت پيشنهاد بيان كنند),4 و….
اينك به اختصار توضيحاتى درباره مقاله (پاسخ نقد) مى آوريم, با اين بينش كه در صورت خواندنِ كتاب, مقاله نقد, و پاسخ نقد, از سوى قرآن پژوهان, دوستداران علوم قرآنى, و آگاهان از نقدِ كتاب, قضاوتِ درست و سزاوار در اين باره انجام خواهد گرفت. همچنين در اين مقاله, از گفتگوهاى ناقد و واحد اصطلاح نامه (آنچه گفتيم و شنيديم) پرهيز مى كنيم, زيرا گويا سزاوار است كه نقدِ آثار برخى از معاصران, بدون گفتگو و اطلاع منتشر شود. پس به سندِ مكتوب (اصطلاح نامه علوم قرآنى) روى مى آوريم و با توجه به دو مقاله (نقد و پاسخ نقد) مطالب زير را فهرست گونه يادآور مى شويم.
1. آورده اند كه نويسنده با فن اصطلاح نامه نگارى آشنايى نداشته و كتاب هاى اين فن, توسط گروه ما به ايشان داده شده است.5
اول اين كه آيا يقين دارند همه افرادى كه نامشان در اصطلاح نامه ثبت شده است, آگاهى شان درباره اين فنّ بيش از نگارنده است؟ و اينكه براى آشنايى با اصول فنِّ اصطلاح نامه نگارى, با خواندن چند كتاب و گذراندن يك ترم تحصيلى در چند ماه, اين مهم به دست نخواهد آمد ـ كه براى برخى اين گونه بوده است ـ ولى دستيابى به علوم قرآنى به عنوان يك تخصص و براى تدوين كتاب در يكى از حوزه هاى آن, در چند ماه ميسور نيست.
دوم اين كه كتاب هايى كه نگارنده از گروه گرفته است, نخست از كتابخانه دفتر در اين باره پرسش شده و پس از اطلاع از به امانت گرفتنِ كتاب ها توسط گروه مزبور, براى چند ساعت از آن گروه به امانت گرفته شده است. آيا به امانت گرفتنِ كتاب از كتابخانه گروه (دفتر) دلالت بر تقدم و پيشى گرفتن در موضوعى دارد, همان گونه كه كتاب هاى فراوانى در حوزه علوم قرآن توسط نگارنده به گروه معرفى شده است (چه در مقاله نقد و چه در گفتگو).
2. آورده اند كه در مقاله نقد, از (اصطلاح) به عنوان واحد ساختار اصطلاح نامه نام برده شده و از (كليد واژه) (key word) غفلت شده است.6
ولى اين گونه نبوده است, زيرا در اين صورت صدها كليد واژه كه در قالب اصطلاح نمى گنجند, محل اشكال مى بود. بلكه سخن اين است كه عرض و طول كليد واژه در اين اصطلاح نامه تا به كجاست, آيا درست است كه (صورت انسانى جبرئيل) به عنوان كليد واژه در اصطلاح نامه فهرست شود, ولى (جبرئيل) آورده نشود, مگر در ديدگاه منطقى مضاف اليه بر مضاف تقدّم وجودى ندارد.
3. آورده اند كه در مقاله نقد چنين آمده است: (منابع اصطلاح نامه محدود بوده و يكسان بر رده هاى اصلى تقسيم نشده است), و پس از تكرار اين مفهوم با عبارتى ديگر و در بند بعدى آورده اند كه از ناقد چنين اشكالى تعجب انگيز است كه در هر رده, همچون اسباب نزول و ناسخ و منسوخ, به يك اندازه از منابع و كتاب ها استفاده شود.7
نقد نگارنده, سند مكتوب است. در آنجا فقط اين گونه آمده است كه منابع و مآخذ اصطلاح نامه براساس مفاهيم علوم قرآنى, سرشكن نشده است و لزوم بهره گيرى از مآخذ براساس يك تقسيم منطقى و نظام مند احساس مى شود. و كلمه (يكسان) اصلاً به كار برده نشده است,8 زيرا هر نوآموزى مى داند كه هر بحث با توجه به كم و كيف آن, و گستردگى و اهميت آن, چه اندازه كتاب براى تحقيق نياز دارد. اشكال اين است كه براى فهرست حدود پنجاه اصطلاحِ (نسخ) از همه 4151 اصطلاح و واژه در اصطلاح نامه, از نزديك به شانزده عنوان كتاب اختصاصى در اين باره سود جسته است, در حالى كه (ناسخ و منسوخ) يكى از رده هاى اصلى يازده گانه اصطلاح نامه نيست, ولى مآخذ و منابع (قراءات و قرّاء) و (قراءت و تجويد) ـ كه صدها اصطلاح و واژه از آنها در اصطلاح نامه فهرست شده است و دو رده اصلى از رده هاى يازده گانه مورد پذيرش اصطلاح نامه است ـ در حدود همين شمار است (تقريباً بيست عنوان كتاب). و جوابى كه در ادامه بحث آورده اند, مفهوماً درست است, ولى در اين باره صادق نيست, بنگريد.
همچنين در جواب ناقد كه به بهره گيرى مختصر از مجموعه تفاسير در تدوين اصطلاح نامه اشاره كرده است, آورده اند: (اهتمام اصلى, مراجعه به منابع علوم قرآنى است و معارف قرآنى كه تفاسير را در بر مى گيرد, از حوزه علوم قرآنى خارج است و اين اشكال شايد نشانگر خلط اين دو حوزه علمى بوده باشد.)9 ولى در چند سطر بالاتر از اين عبارت, چنين آورده اند: (استفاده از 270 عنوان منبع براى ترسيم بنيان اصلى علوم قرآن كافى به نظر مى رسد, خصوصاً كه علوم قرآنى در گذشته در ضمن معارف قرآنى [تفاسير] بيان مى شده است)10. آيا اين دو عبارت با يكديگر همخوانى دارد؟! بنگريد.
4. آورده اند: (ما در حد لزوم از لغت نامه ها و فرهنگ ها و امثال اين كتب بهره برده ايم. گويا ايشان متوجه كتاب هاى منابع علوم قرآنى و كتابشناسى قرآن و علوم قرآنى در فهرست منابع نشده اند…).11
ولى همان گونه كه قبلاً هم يادآور شده ايم ـ آن گونه كه از فهرست منابع و مآخذ اصطلاح نامه برمى آيد ـ از هيچ يك از لغت نامه ها, فرهنگ ها, دايرةالمعارف ها بهره نبرده است, در حالى كه در اين نوع كتاب ها, اصطلاحات فراوانى درباره قرآن و علوم قرآنى وجود دارد.12 و از بين صدها عنوان كتابِ مستقل و غير مستقل درباره معاجم قرآنى و كتابشناسى قرآن و علوم قرآنى (معاجم كتاب هاى قرآنى, طبقات مفسران, فهرست موضوعى تفاسير, فهرست موضوعى قرآن, فهرست مقالات و تحقيقات قرآنى, و…) فقط از حدود ده عنوان كتاب بهره برده شده است, كه فقط دو يا سه عنوان كتاب از منابع اصلى و كارساز اين بحث است.13 و بر اهل فن پوشيده نيست كه استفاده از اين دست كتاب ها تا چه اندازه در تدوين اصطلاح نامه كارساز است; مثلاً اصطلاحاتِ (اصول تفسير) و (قواعد تفسير) در اصطلاح نامه فهرست نشده است, در حالى كه در كتابشناسى هاى مهم علوم قرآنى, چندين كتاب با همين عناوين به چشم مى خورد, مانند: مقدمة فى اصول التفسير, و اصول التفسير و قواعدة, و….
5. همچنين آورده اند: (ايشان قبول دارند كه از تلاش هاى مؤسسات استفاده شده, ولى چشمگير نبوده است.)14 ولى بايد گفت كه بهره گيرى از مؤسسات قرآنى بسيار ناچيز بوده است. آيا براى سامان دادن به چند صد اصطلاح درباره ترجمه قرآن, از مركز ترجمه قرآن مجيد به زبان هاى خارجى در قم ـ كه فاصله آن چند گام با واحد اصطلاح نامه نيست ـ بهره گيرى شده است, يا دست كم از منشورات آنان استفاده شده است؟! از نگريستن در فهرست منابع, جواب منفى آن به دست خواهد آمد.
6. آورده اند: (برخى از اصطلاحات پيشنهادى [اصطلاحات مرجّح] مربوط به حوزه معارف قرآنى است… كه با تذكر قبلى و قبول آنها, باز هم ايشان اين موارد را در نقد گنجانده اند).15
ولى سزاوار بود فهرست پيشنهادى اصطلاحات ناقد را به خوبى مى نگريستند تا در پاسخ گويى دقت بيشترى انجام مى گرفت. ناقد در اين بخش درست55 اصطلاح مرجّح, به عنوان نمونه فهرست كرده است كه در اصطلاح نامه نيامده است.16 هيچ يك از اين 55 اصطلاح, مربوط به حوزه معارف قرآنى نيست, و فقط ممكن است برخى از قرآن پژوهان اصطلاحاتِ (أشدّ آيات) تا (أشكل آيات) (هشت اصطلاح پيشنهاد شده) را از معارف قرآنى بدانند, ولى سزاوار بود به مقاله نقد دقّت مى كردند كه در آن آمده است: يا دست كم اصطلاح (أرجى آيات) كه مى تواند شهرت (افضل آيات) را داشته باشد, فهرست شود و يا هيچ كدام [از 8 يا 9 اصطلاح] آورده نشود.17
همچنين آورده اند: (پاره اى از اصطلاحات پيشنهادى ايشان, همانند (اتجاهات تفسيرى) مبهم و دوپهلوست و در حوزه زبان فارسى به طور واضح به كار نرفته است).18
ولى اصطلاح پيشنهادى در مقاله نقد بدين گونه بوده است: اتجاهات تفسيرى (گرايش هاى تفسيرى),19 كه (اتجاهات تفسيرى) را نپذيرفته اند و هوشمندانه به مترادف آن (گرايش هاى تفسيرى) اشاره اى نكرده اند, در حالى كه هيچ اصطلاحى كه بيانگر اين مفهوم باشد نيز در اصطلاح نامه فهرست نشده است.
7. در بخش (حذف اصطلاحات غير مرجّح) از مقاله نقد, 55 اصطلاح, به عنوان نمونه, پيشنهاد شده كه در اصطلاح نامه فهرست نشده است.20 و در پاسخ نقد نيز تنها درباره ده اصطلاح, سخن گفته شده و از پذيرش يا ردّ 45 اصطلاح ديگر, سخنى به ميان نيامده است; مثلاً آورده اند كه اصطلاحات (سر سوره ها), (مانندناپذيرى قرآن), (تحريف ناپذيرى قرآن) داراى سند نيستند و كاربرد نادرى دارند.21
ولى بايد گفت: عدم الوجدان لايدّل على عدم الوجود, زيرا اين سه اصطلاح به ترتيب در كتاب هاى زير آمده است: در آستانه قرآن, رژى بلاشر, ترجمه دكتر محمود راميار, ص161; بيدارگران اقاليم قبله, استاد محمدرضا حكيمى; قرآن پژوهى, جناب بهاءالدين خرمشاهى, ص85.
و يا آورده اند: (اگر [اصطلاح], جمع سالم باشد و در نظام الفبايى در يك جا قرار گيرند, به هم ارجاع داده نمى شود… پس (اقصر آيات) به (اقصر آيه) ارجاع نشده است.)22 ولى اگر اين يك قاعده فراگير باشد ـ تا آن جا كه ديده شد ـ برخى از جمع هاى با (ين) عربى به جمع هاى (ان) فارسى ارجاع شده است, در حالى كه در نظام الفبايى در يك جا قرار گرفته اند و كمترين فايده اى براى خواننده ندارند, به اين اصطلاحات بنگريد: مخاطبان قرآن, مخاطبين قرآن, حافظان قرآن, حافظين قرآن, مؤلفان علوم قرآنى, مؤلفين علوم قرآنى, و… كه پشت سر هم در اصطلاح نامه فهرست شده اند.23
نيز آورده اند كه كاربرد اصطلاح (ايحاء) نادر و ناشناخته است, ولى سزاوار بود به كتاب (مباحث فى علوم القرآن) صبحى صالح ـ كه از منابع اصطلاح نامه نيز بوده است ـ مى نگريستند تا درباره (ايحاء) و فرق آن با (وحى) مطالبى بيابند.24
همچنين آورده اند: (بعضى از اصطلاحات نامرجّحِ پيشنهادى ناقد, صلاحيت ارجاع ندارند و واضح است كه با اصطلاح اصلى مترادف نيستند; مانند:معانى القرآن , تفسير قرآن, اسلوب سور مكى , ضوابط سور مكى, مفسران بلاغى , تفاسير بلاغى, اسلوب سور مدنى , ضوابط سور مدنى, شناخت قرآن , شناخت تاريخ قرآن).25 ولى هرچند پنج اصطلاح غير مرجّح در اصطلاح نامه نيامده است, افزون بر آن درباره چهار اصطلاح, رابطه ترادف و شبه ترادف وجود دارد; مثلاً (معانى القران) عنوان ده ها كتاب است كه به بررسى اعراب واژه هاى قرآن و تفسير عبارت هاى قرآنى پرداخته شده است, از اين رو ارجاع آن به (وجوه قرآن), (اعراب قرآن), (غريب قرآن) و يا (تفسير قرآن) ممكن است. براى بررسى بيشتر به يكى از كتاب هاى (معانى القرآن), اثر فرّاء (م207هـ) و زجّاج (م311هـ) بنگريد كه اولى به كتاب هاى (اعراب قرآن) و دومى به كتاب هاى (تفسير قرآن) شباهت بيشترى دارد.
همچنين (اسلوب سُوَر مكى) و (اسلوب سُوَر مدنى) با (ضوابط سُوَر مكى) و (ضوابط سُوَر مدنى) شبه ترادف دارند, كه دو كتاب براى بررسى بيشتر معرفى مى گردد: موجز علوم القرآن, داود العطار, ص142; [ترجمه آن] آشنايى با علوم قرآنى, سيد محمد رادمنش, ص170. (هر دو كتاب از منابع اصطلاح نامه بوده است.) و اصطلاح (شناخت قرآن) نيز عنوان چندين كتاب, همچون اثر آقاى سيد على كمالى دزفولى است كه با تاريخ قرآن و شناخت تاريخ قرآن, مترادف است.
نيز مى خوانيم: (در پاره اى از موارد [اصطلاحات] ارجاع شده است, ولى از طرف ناقد محترم غفلت شده و دوباره پيشنهاد داده شده است, مانند: تشكيل قرآن , اعراب گذارى قرآن).26 ولى چنين پيشنهادى اصلاً در مقاله ناقد وجود ندارد, بنگريد.
همچنين آورده اند: (آمارى كه در اين قسمت از طرف ناقد محترم ارائه شده, همانند ديگر نمونه ها با تعداد اصطلاحات ذكر شده, تفاوت بسيار است.)27 ولى در اين قسمت (حذف اصطلاحات غير مرجّح) به هيچ گونه آمارى ارائه نشده است. شايسته بود كه پس از تدوين پاسخ, آن را بازنگرى مى كردند تا اين گونه لغزش ها رخ ندهد.
8. و آن گاه مى خوانيم:(در اين بخش (حذف اصطلاحات مرجح و غير مرجّح) ايشان با مقايسه بين اصطلاحات به شبيه سازى پرداخته است و اين … كار نادرستى است).28 ولى گويا هوشمندانه به استنادات پاورقى مقاله نقد (ص35 و36) توجهى نكرده اند كه براى اصطلاحات ترجمه قرآن و اصطلاحات پيشنهادى, چهار كتاب معرفى شده (با شماره صفحات) كه دو مورد از آنها از منابع اصطلاح نامه بوده است!
9. همچنين آورده اند: (اگر بايد همه اصطلاحات به طور ميانگين مترادف داشته باشند ـ همانگونه كه اين معنا از نقد ايشان به دست مى آيد ـ كلامى بى اساس و غير عملى است….)29 آيا اين انصاف است كه از مقاله نقد چنين برداشت شود؟ در آن جا آورده ايم كه با توجه به اين كه براى اصطلاحِ مرجّحِ (ترجمه لفظى قرآن), نُه اصطلاح غير مرجّح فهرست شده است, از اين رو سزاوار بود براى همه اصطلاحات به گونه اى نظام مند نگريسته مى شد, ولى ناهماهنگى در اين مورد بسيار فراوان است. سپس نمونه هايى از ارجاعات اصطلاحاتِ جمع با (ين) به (ان) را آورده ايم كه در مقاله (پاسخ نقد) جواب درستى ارائه نشده است,30 و در اين باره, در همين مقاله (چند بندِ قبل) به آن اشاره شده است.
10. در بخش بعد مى خوانيم: (اشكال ناقد محترم بر ورود پاره اى از اصطلاحات, مانند: اجرت تعليم و تربيت, فضيلت تعليم و تربيت, و صورت انسانى جبرئيل, كه بهترين راه انتقال اطلاعات در امر ذخيره بازيابى است, نشان از عدم توجه به اين مهم و اساسى است.)31 ولى گويا مقاله نقدى درست خوانده نشده و يا اشتباه چاپى رخ داده است, زيرا در مقاله نقد, سه اصطلاح ياد شده, اين گونه آمده است: (اجرت تعليم و تعلّم قرآن, فضيلت تعليم و تعلّم در قرآن, صورت انسانى جبرئيل).32 درباره واژه تركيبى سوم, قبلاً مطالبى آورده شد, و درباره دو مورد اول, نيز بايد گفت كه اگر اين گونه به اصطلاحات و كليد واژه هاى علوم قرآنى بنگريم, حجم اصطلاح نامه بايد دو برابر گردد, زيرا موارد بسيارى فهرست نشده است.
11. و درباره اصطلاحات كمكى (چك ليست) و مركب آورده اند كه اين دو با هم خلط شده است.33 پرسش اين است كه آيا آوردن اين دو نوع اصطلاح در يك بند و فصل, نشانه خلط بحث است. سؤال اساسى كه بى پاسخ مانده اين است كه گسترش نابهنجار اين گونه اصطلاحات (صدها اصطلاح در اصطلاح نامه) نياز به بازنگرى دارد, هرچند به طور ضمنى آورده اند كه در ويرايش دوم كتاب, اين گونه اصطلاحات به صورت ضميمه چاپ خواهد شد.34
12. و در بخش بعد آورده اند كه اشكال حذفِ برخى از زيربخش هاى اصطلاحات كه توسط ناقد آورده شده است, اساسى نيست.35 در حالى كه در همگى موارد پيشنهادى ناقد, در موارد مشابه آن, در اصطلاح نامه آن زيربخش ها آورده شده, ولى درباره موارد پيشنهادى, حذف انجام شده است; مثلاً در زيرِ اصطلاح (ثواب سُوَر), اصطلاح وابسته (سور) نيامده است, در حالى كه در زير اصطلاح (ثواب آيات), اصطلاح وابسته (آيات) آمده است,36 و بين اين دو اصطلاح, در آوردن اصطلاحات وابسته فرقى نيست و در همه موارد پيشنهادى نيز اين گونه بوده است.
13. در پايان آورده اند: (انتظار نداشتيم طرح هايى را كه هم اكنون مجموعه ما مشغول انجام آن است و يا در دست اقدام دارد, به صورت پيشنهاد بيان كنند).37
ولى از سه پيشنهاد ناقد (تعريب اساسى اصطلاح نامه, مستندسازى اصطلاح نامه, تدوين دايرةالمعارف علوم قرآنى بر مبناى اصطلاح نامه),38 دومى در نظر و ديدگاهشان صائب بوده است و پيشنهاد اول و سوم از جانب ناقد طرح گرديده است, و اللّه يشهد, والسلام خير الختام.پاورقي ها: 1. آينه پژوهش, شماره پنجم, سال هشتم, ص29ـ37. 2. آينه پژوهش, شماره ششم, سال هشتم, ص53 ـ 57. 3. همان, ص53, ستون اول, بند پايانى. 4. همان, ص57, ستون دوم, بند پايانى. 5. همان, ص53, ستون اول, بند پايانى. 6. همان, ص53, ستون دوم, سطر اول. 7. همان, ص54, ستون اول, بند سوم. 8. آينه پژوهش, شماره پنجم, سال هشتم, ص31, ستون دوم, بند چهارم. 9. آينه پژوهش, شماره ششم, سال هشتم, ص54, ستون اول, بند پنجم. 10. همان, بند چهارم. 11. همان, ص54, ستون دوم, بند چهارم. 12. به جز (فرهنگ معارف اسلامى) دكتر سيد جعفر سجادى. و كتاب (دايرةالمعارف قرآن) حسين عمادزاده, همچون دايرةالمعارف هاى مصطلح نيست. 13. همچون: آشنايى با تفاسير قرآن, كتابشناسى قرآن و علوم قرآنى, طبقات مفسران شيعه, طبقات المفسرين, مفسران شيعه, علوم قرآن و فهرست منابع آن, فرهنگ موضوعى قرآن مجيد, و سه يا چهار كتاب ديگر. 14. آينه پژوهش, شماره ششم, سال هشتم, ص54, ستون دوم, بند پايانى. 15. همان, ص55, ستون اول, پند پنجم. 16. آينه پژوهش, شماره پنجم, سال هشتم, ص32, ستون دوم, بند سوم. اين شمارش با احتساب اصطلاحات داخل پرانتز است. 17. همان, ص33, پاورقى شماره 25. همچنين اين پاورقى, پاسخى براى مقاله پاسخ نقد (ص55, ستون دوم, بند دوم) خواهد بود. 18. آينه پژوهش, شماره ششم, سال هشتم, ص55, ستون اول, بند ششم. 19. آينه پژوهش, شماره پنجم, سال هشتم, ص32, ستون دوم, بند سوم. 20. همان, ص33, ستون دوم, بند چهارم. اين شمارش با احتساب (اصول تفسير , قواعد تفسير) به عنوان دو اصطلاح است, زيرا هر دو در اصطلاح نامه نيامده است. 21. آينه پژوهش, شماره ششم, سال هشتم, ص56, ستون اول, بند سوم. 22. همان, بند اول. 23. اصطلاح نامه علوم قرآنى, ص292, 193, 312. 24. صبحى صالح, مباحث فى علوم القرآن, ص23. 25. آينه پژوهش, شماره ششم, سال هشتم, ص56, ستون اول, بند چهارم. 26.همان, بند ششم. 27. همان, بند هفتم. و اگر مراد آمار فصل بعدى مقاله نقد است كه نمونه هاى فراوان آن آورده شده است. 28. همان, بند پايانى. 29. همان, ستون دوم, بند دوم. 30. آينه پژوهش, شماره پنجم, سال هشتم, ص35, ستون دوم, بند دوم. 31. آينه پژوهش, شماره ششم, سال هشتم, ص57, ستون اول, بند دوم. 32. آينه پژوهش, شماره پنجم, سال هشتم, ص36, ستون دوم, بند دوم. 33. آينه پژوهش, شماره ششم, سال هشتم, ص57, ستون اول, بند سوم. 34. همان, بند ششم. 35. همان, ستون دوم, بند اول. 36. اصطلاح نامه علوم قرآنى, ص190. 37. آينه پژوهش, شماره ششم, سال هشتم, ص57, ستون دوم, بند پايانى. 38. آينه پژوهش, شماره پنجم, سال هشتم, ص37, ستون دوم, چند بند پايانى.