بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 3

بررسى وضع و نقش اصطلاحات در فقه و حقوق اسلامى
طباطبايى سيد محمدصادق


در هر يك از دانش‌هاى موجود شمار زيادى از اصطلاحات خاص آن رشته وجود دارد كه از طرف متخصصان و صاحب نظران آن علم، وضع و جعل گرديده و ابزار تفهيم و تفاهيم مسائل و موضوعات آن، ميان دانشيان و دست اندر كاران آن علم است. هيچ دانشمند و محققى بدون استمداد از اصطلاحات نمى‌تواند مقاصد خود را بيان كند. اصطلاح در هر علمى در واقع كليد حل معماى آن علم به حساب مى‌آيد.
فقه و حقوق اسلامى نيز از اين قانون كلى مستثنا نيست؛ علم فقه از گسترده‌ترين علوم اسلامى است و در بر دارنده مجموعه‌اى كامل از مباحثى كه در عرف علمى امروز، علم حقوق ناميده مى‌شود.
فقه و حقوق اسلام مى‌تواند به خوبى به عنوان يك نظام دقيق، اصيل و قوى در برابر نظام‌هاى حقوقى موجود دنيا عرض اندام كند و خود را به صورت يك نظام پيشرفته به جامعه علمى معاصر بقبولاند و به مراكز علمى مطالعات حقوقى جهان كشانده شود، مشروط بر اين كه به صورتى صحيح و با استفاده از روش‌هاى جديد عرضه شود.
وضع
وضع در لغت به معناى گذاشتن و قرار دادن است و در اصطلاح عبارت است از «قرار دادن لفظى در برابر يك معنا و تخصيص لفظ به آن»(1)
مطابق اين تعريف كه ميان منطقيان و اصوليان مشهور است وضع، عمل و فعل واضع است، ولى محقق خراسانى آن را صفت لفظ مى‌داند آن جا كه مى‌گويد: «الوضع هو نحو اختصاص للفظ بالمعنى و ارتباط خاص بينهما»(2)
لفظ و معنى به بركت وضع آنچنان با هم ملازمه پيدا مى‌كنند و يا بهتر بگوييم آنچنان با هم متحد مى‌شوند كه از تصور دال، مدلول تصور مى‌شود و از تصور مدلول، دال.
واضع كيست؟
نزديكى لفظ و معنا در ذهن و اتحاد و تلازم آن دو، بسيارى از دانشمندان علم اصول را دچار حيرت و سرگردانى كرده و چنين سؤال مهمى را در برابرشان مطرح كرده كه واضع الفاظ در هر زبان كيست؟ و اين همه توان و قدرت را در نزديك كردن لفظ و معنا از كجا آورده است؟
صاحب نظرات در پاسخ به اين سؤال هم رأى نيستند بلكه چهار نظريه داده‌اند و ما در اين مقام خلاصه اين نظرات را از نفايس الفنون آملى نقل مى‌كنيم:(3)
نظريه اول: واضع همه الفاظ خداوند است اين نظريه از آنِ ابوالحسن اشعرى و پيروان اوست. اين مذهب را مذهب توقيع *14* (توقيف) گويند؛ زيرا اينان معتقدند حق تعالى الفاظ را بيافريد و به ازاى معانى وضع كرد و بندگان را به وسيله وحى بر آن آگاه گردانيد، يا اين كه خود اصوات و حروف را در جسمى بيافريد تا آدميان از او بشنوند و بدانند كه واضع، اين الفاظ را به ازاى اين معانى وضع كرده و يا علم ضرورى در يك يا چند تن از انسان‌ها بيافريد تا بدانند كه واضع، هر لفظى را براى كدام معنى وضع كرده است.
نظريه دوم: واضع همه الفاظ انسان است. ابوهاشم جبايى و پيروان او طرفدار اين نظريه‌اند. اين گروه چنين استدلال مى‌كنند كه اگر وضع لغات، اصطلاحى نباشد، ناچار بايد توقيفى باشد و آن جايز نيست زير توقيف يا به وسيله وحى خواهد بود يا به خلق علم ضرورى و اين هر دو محال است؛ زيرا اگر به وسيله وحى باشد بايد بعثت انبياء مقدم بر لغت باشد و حال آن كه متأخر است به دليل آيه «و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قوم»(4) و اگر به وسيله خلق علم ضرورى باشد، اولاً خلق علم ضرورى در غير عاقل بعيد است. ثانياً در عاقل اگر باشد لازم آيد كه آن عاقل مكلف نباشد. البته به دلايل گروه اول و دوم پاسخ داده شده كه در اين مقال جاى تعرض آن نيست.
نظريه سوم: بعضى از لغات كه توسط اصطلاح، تنبه بدان امكان دارد، به وضع حق تعالى است و باقى لغات شايد به وضع حق باشد و شايد كه به وضع خلق بُوَد و اين مذهب استاد ابوالحسن اسفراينى و جمعى ديگر است.
نظريه چهارم: قول به توقف است بنابر احتمال جميع نظرات و اين مذهب شريف علم الهدى و قاضى ابوبكر است. منشأ دلالت الفاظ بر معانى
لفظ آيينه تمام نماى معنى است و همان گونه كه آيينه بدون تصوير معنايى ندارد، لفظ بدون معنى نيز بى‌مفهوم است. اكنون اين سؤال مطرح مى‌شود كه اين رابطه ملازمه و تداعى كه بين لفظ و معنى وجود دارد از كجا ناشى شده و منشأ آن چيست؟
برخى معتقدند دلالت الفاظ بر معانى بر حسب ذات و طبيعت آن الفاظ است(5) يعنى ميان هر لفظ و مدلولش مناسبتى طبيعى ثابت است كه مقتضى اختصاص آن لفظ است به معناى او و گرنه تخصيص بلا مخصص لازم مى‌آيد كه محال است و آن چه علماى اشتقاق مى‌گويند كه در نفس حروف خاصيتى چند وجود دارد مانند جهر و همس و شدت و رخوت و غيره، به اين قول نزديك است.(6)
ولى اكثر اصوليان و منطقيان برآنند كه دلالت الفاظ بر معانى به سبب وضع است نه بالذات، زيرا اگر دلالت الفاظ بر معانى ذاتى بود بايستى تمام افراد بشر در اين دلالت مشترك باشند نه آن كه در نقطه‌اى از جهان اين دلالت يافت شود و در نقطه‌اى ديگر ديده نشود.(7)
قول دوم، صائب و به واقعيت نزديك‌تر است. با اين همه يك حقيقت را نبايد از نظر دور داشت و آن اين كه بدون شك انسان نخستين پيش از وضع الفاظ، براى انتقال مفاهيم به ديگران با مشكلات زيادى روبرو بوده و با روش‌هاى گوناگونى از جمله احضار خود شى و يا استفاده از علايم و غيره اين كار را با سختى انجام مى‌داده است. در اين دوران اسفبار به اختراعى كه اين معضل را از ميان بردارد نياز داشته و اگر احتياج، مادر اختراع باشد، مى‌توان گفت هيچ اختراعى بر وضع الفاظ مقدم نبوده است. از سويى ديگر خداوند براى رفع نيازهاى ضرورى غالباً عادات و رفتارهايى را به صورت غريزه در سرشت تمام جانداران و از جمله انسان به وديعه نهاده است تا امكان بقاء و تكامل فراهم گردد. بنابراين هيچ بعيد نيست در آغاز تكلم، آن گاه كه كار انتقال مفاهيم بر بشر بسيار سخت بوده و نياز فزاينده و شديد او را به سوى وضع الفاظ فرا خوانده، غريزه‌اى خدادادى نيز به كمك او آمده باشد.(8)
اما بايد گفت اگر هدايت تكوينى خداوند در وضع الفاظ به كمك بشر شتافته باشد فقط به نحو كلى، اصل وضع را به او الهام كرده ليكن اين كه چه الفاظى در برابر كدام معانى قرار داده شود، قطعاً به دست خود بشر صورت گرفته است. اقسام وضع
هرگاه واضع لغتى را براى معنايى وضع كند و صراحتاً اعلام دارد كه لفظى را در برابر معناى قرار داده است، وضع تعيينى يا تخصيصى صورت گرفته؛ مانند زمانى كه شهردارى خيابان جديد الاحداثى را نامگذارى مى‌كند و يا مؤسسات علمى كه بر ابزارهاى جديد اسم مى‌گذارند.
ولى هرگاه دلالت لفظ بر معنى، ناشى از وضع واضع نباشد *15* بلكه كثرت استعمال خود به خود سبب دلالت لفظ بر معنايى گردد، وضع تعينى يا تخصصى صورت گرفته است بدون اين كه واضع اوليه و زمان وضع مشخص باشد. مثلاً هيچ كس نمى‌داند واضع لفظ سنگ كيست و در چه زمانى اين لفظ براى دلالت بر اين جسم سخت و جامد وضع شده است.
اصطلاح وضع تعيينى و تعينى از محقق خراسانى صاحب كفاية الاصول و اصطلاح وضع تخصيصى و تخصصى از ملاهادى سبزوارى است.(9)
اكنون پس از گذر از مباحث وضع به عنوان تمهيد مقدمه، اصطلاحات فقهى را زير ذره بين قرار داده و آن را از زاويه‌هاى گوناگون مورد تأمل و بررسى قرار مى‌دهيم. وضع اصطلاحات فقهى
قانونگذاران معمولاً براى تشريع قوانين و مقررات خود از واژه‌ها و اصطلاحات متداول در بين مردم استفاده مى‌كنند و پس از استفاده مكرر، خود به خود اين واژه‌ها در معانى جديد مصطلح مى‌شوند، اگر چه به ندرت به اختراع و وضع الفاظ جديد نيز دست مى‌زنند.
قانونگذار اسلام نيز در كار خود همين روش را در پيش گرفته، مثلاً لفظ صلات را كه در زبان عرب براى مطلق دعا و عبادت وضع شده بود در معناى عبادتى ويژه با مقدمات و مقارنات و اركان مخصوصى (نماز) به كار برده است يا از صوم كه به معناى امساك و خوددارى به طور مطلق بوده در معناى خوددارى و امساكى معين و مقرون به نيت و با شرايطى خاص استفاده كرده است (روزه) و يا از حج كه به معناى قصد و آهنگ بوده، معناى انجام مناسك مخصوص در زمان و مكانى خاص را اراده كرده است و همچنين ساير اصطلاحات شرعى.
بنابراين اين واژه‌ها در ميان اهل زبان نخست براى معانى لغوى وضع شده و سپس در زبان شارع به ازاى معانى جديد شرعى، اصطلاح شده‌اند. ديگر اين كه وسعت كاربرد اين گونه واژه‌ها در معانى مصطلح جديد، به حدى بوده كه پس از گذشت مدتى، معانى پيشين به بوته فراموشى سپرده شده و بدين ترتيب فرايند نقل و به تبع آن، وضع به سر حد كمال خود رسيده است.
نكته مهم در اين بحث، اين است كه اين نقل چه زمانى صورت گرفته و واژه‌هاى مورد نظر در چه زمانى به معانى نوين شرعى انتقال كامل يافته و در آن معانى مصطلح شده‌اند. به گونه‌اى كه شنونده به محض شنيدن اين الفاظ، معانى اصطلاحى و شرعى آن بدون قرينه به ذهنش متبادر شود نه آن معناى لغوى و اوليه؟
به عبارت ديگرى آيا شارع اين الفاظ را از معانى اصلى خود نقل و در مقابل معانى جديد وضع نموده يا بدون اين كه آن‌ها را از معانى اصلى انتزاع كند مجازاً و بانضمام قرينه صارفه در معانى جديد اصطلاح كرده است؟
بديهى است در صورت اول وجود حقيقت شرعيه ثابت و دلالت آن الفاظ بر معانى جديد به طريق حقيقت شريعه بوده، ولى در صورت دوم حقيقت شرعيه منتفى و دلالت آن‌ها بر معانى جديد از باب مجاز مشهور خواهد بود.(10)
عده‌اى از اصوليان بر آنند كه اين واژه‌ها در صدر اسلام و در زمان خود شارع - پيامبر اكرم(ص) - در معانى اصطلاحى خود به مرز حقيقت رسيده‌اند و حقيقت شرعيه شده‌اند. برخى ديگر معتقدند اين نقل در زمان خود شارع و در صدر اول صورت نگرفته بلكه در زمان پيروان شرع يعنى متشرعين واقع شده، به همين جهت، اين اصطلاحات حقيقت متشرعه‌اند.(11)
نقل اين الفاظ به معانى جديد يا به وضع تعيينى بوده يا به وضع تعينى. در مورد وضع تعيينى قطع به عدم آن داريم، زيرا اگر چنين بود با توجه به حساسيت ويژه‌اى كه مسلمانان صدر اسلام در اين گونه مسائل داشتند، حتماً خبر آن به تواتر يا حداقل به نقل واحد به ما مى‌رسيد، پس به وضع تعينى بوده و آن هم در زمان امام على(ع) صورت گرفته، زيرا هنگامى كه لفظ در زبان جماعتى مدت زمانى قابل توجه در معناى خاص استعمال شود به سبب كثرت استعمال در آن حقيقت خواهد شد؛ چه رسد به اين كه سال‌هاى متمادى نزد همه مسلمانان استعمال شود. آرى حقيقت بودن اين الفاظ در معانى جديد در خصوص زمان پيامبر ثابت نيست.(12)
به بيان ديگر از آن جا كه نقل يك لفظ از معناى لغوى و اوليه خود به معناى ثانوى و اصطلاحى نيازمند زمان است براى اين زمان مى‌توان سه مرحله در نظر گرفت:
مرحله اول، آغاز به كارگيرى لفظ است در معناى جديد در كنار كاربرد آن در معناى قديمى خود. مى‌توان گفت در اين *16* مرحله استعمال لفظ در معناى جديد، مجاز است و در معناى قديمى حقيقت.
مرحله دوم، زمانى است كه قدرت دلالت لفظ به معناى جديد در اثر كثرت استعمال كمى بيش‌تر شده و اين معنا تقريباً همسنگ معناى قديمى است. در اين هنگام لفظ وضعيتى مشابه الفاظ مشترك دارد.
و بالاخره مرحله سوم، زمانى است كه كثرت استعمال لفظ در معناى جديد به حدى رسيده كه معناى قديم را از گردونه دلالت خارج كرده و خود جايگزين آن شده است، در اين زمان است كه به محض تلفظ لفظ و به حكم تبادر، معناى دوم به ذهن شنونده سبقت مى‌گيرد و از آن جا كه تبادر علامت حقيقت است، گفته مى‌شود كه لفظ در معناى دوم به حد حقيقت رسيده است.
در الفاظ قرآن نيز همگى يا اكثر قريب به اتفاق آن‌ها محفوف به قرائنى هستند كه منظور از كاربرد لفظ را مشخص مى‌كنند در نتيجه معلوم مى‌شود كه مثلاً منظور از صلاة دعا و نيايش است يا معناى اصطلاحى آن. البته در قرآن كاربرد اين الفاظ براى معانى مصطلح شرعى بسيار بيش‌تر از كاربرد آن‌ها در معانى اوليه است؛ به عنوان مثال يازده مورد كاربرد لفظ حج در قرآن ديده مى‌شود كه همه آن‌ها به معناى اصطلاحى حج است و از سى و چهار مورد كاربرد لفظ جهاد و مشتقات آن، فقط در يك مورد - كه به صورت مشابه در سوره‌هاى عنكبوت و لقمان تكرار شده -(13) منظور، معناى اصطلاحى نيست كه آن هم از سياق جمله به خوبى پيداست.(14)
آقا ضياء عراقى در كتاب «بدايع الافكار» فكر بديعى را در اين زمينه ارائه داده كه به لحاظ ظرافت فكر و دقت نظر، خلاصه آن را در اين جا نقل مى‌كنيم: ايشان اصطلاحات شرعى را به دو قسم تقسيم مى‌كند: قسم اول معانى جديد و بى سابقه و كلمات و اصطلاحات مربوط به اين گونه معانى يعنى عبادات؛ قسم دوم معانيى كه در ميان مردم معمول بوده و تازگى نداشته يعنى معاملات. آن‌گاه نامبرده اصطلاحات مربوط به قسم اول يعنى عبادات را حقيقت شرعيه مى‌داند و اين گونه استدلال مى‌كند كه روش عقلا بر اين است كه آن چه را اختراع مى‌كنند، برايش نام مى‌گذراند. شارع مقدس نيز براى مردم احكامى آورده و افكار تازه و جديدى عرضه داشته كه براى تفهيم آن به مردم عصر خود و آيندگان از همين روش عقلايى پيروى كرده است؛ مثلاً عبادت خاصى را براى مردم لازم دانسته و آن را به نام «صلات» ناميده، پس كلمه صلات را براى عبادت مورد نظر خود نهاده و به اصطلاح وضع كرده و اين نامگذارى را در ضمن گفتگو به مردم فهمانده و به عبارت ديگر وضع را با استعمال بيان نموده است.
اين خود يك وضع تعيينى است و همين طور اصطلاحات ديگر مانند صوم، زكات، جهاد و غيره. به عقيده آقا ضياء عبادات در شريعت اسلام با همين عبادات در شرايع ديگر يكى نيست؛ زيرا اولاً از نظر لفظ، اين الفاظ در مذاهب ديگر به كار نرفته، بلكه آن‌ها لفظى به زبان ديگر داشته‌اند. ثانياً از لحاظ معنا هم عبادات آن هابا عبادات شرع اسلام متفاوت بوده است؛ مثلاً نماز در شريعت مسيح و يهود با نماز در شريعت اسلام يكسان نيست. پس عبادات شرع اسلام، جديد و ابداعى تازه بوده نه همان عبادات اديان گذشته و در نتيجه نياز به نامگذارى و اصطلاحى جديد هم داشته است.(15) اما معاملات چون بين مردم معمول بوده براى فهماندن آن‌ها نامگذارى جديد لازم نبوده و با همان اصطلاحاتى كه بين مردم وجود داشته، شارع نيز تكلم و گفتگو كرده پس اين‌ها همان معانى عرفى خود را دارند و حقيقت عرفى‌اند نه حقيقت شرعى.(16) وضع اصطلاحات حقوقى
در علم حقوق نيز اين موضوع مطرح است كه آيا اصطلاحات اين علم «حقيقت قانونى» است؟ از بررسى متون قانونى مى‌توان به اين نتيجه رسيد كه چهار نوع اصطلاح در اين علم به كار گرفته شده:
الف. حقيقت عرفى: در بيش‌تر موارد قانونگذار كلمات و اصطلاحاتى را كه در گفتگوى روزانه بين مردم معمول بوده به كار برده است و در اين موارد اصطلاح خاصى ندارد؛ مانند جرم، مجرم، متهم، حكم، محكوم، تبرئه و غيره.
ب. حقيقت متشرعه: در موارد بسيارى نيز قانونگذار اصطلاحات رايج در شرع را به كار برده كه اين اصطلاحات حقيقت متشرعه‌اند و با همان معانى شرعى در علم حقوق استعمال شده‌اند؛ مانند بيع، اجازه، خيار، نكاح، طلاق، ديه، قصاص و غيره. بديهى است براى فهم معناى اين قبيل اصطلاحات بايد به شرع رجوع كرد.
*17* ج. حقيقت قانونى: در برخى موارد قانونگذار خود به تعريف كلمات و اصطلاحاتى پرداخته و به تعبير ديگر اقدام به وضع كرده و بدين ترتيب حقيقت قانونى به وجود آورده است. البته ممكن است معانى كلمات و اصطلاحات همان معانى لغوى و عرفى يا نزديك به آن‌ها باشد، ولى اين منافاتى با وضع قانونگذار ندارد، زيرا قانونگذار خود مستقلاً و با توجه و تعمد، به تعريف كلمات و اصطلاحات پرداخته و به اصطلاح «وضع» كرده است. براى نمونه مى‌توان به تعريف «حق ارتفاق» در ماده 93، تعريف «سند» در ماده 1284 همان قانون و تعريف «پديد آورنده» و «اثر» در ماده يك قانون حمايت از حقوق مؤلفان و مصنفان و هنرمندان اشاره كرد. در نتيجه براى فهم و درك معانى و حدود دلالت اين دسته از اصطلاحات و تشخيص موارد ابهام و اجمال، بايد به قانون مراجعه كرد نه به عرف و نه به شرع.(17)
د. حقيقت مستنبط از قانون: اصطلاح حقوقى گاهى در قانون توسط قانونگذار تعريف نمى‌شود و مشخص نمى‌گردد، اما از اجتماع چند ماده قانون و در نظر گرفتن موارد استعمال قانونگذار و يا به كمك مبانى حقوقى مى‌توان تعريف آن اصطلاح را استخراج كرد. استنباط صحيح اين قسم اصطلاحات از لابه‌لاى قوانين، از نوع بسيار دشوار استنباط است كه نشانه بصيرت، تسلط و صاحب نظر بودن فرد استنباط كننده است؛ مثلاً تعريف «خسارت»، «مستثنيات دين» و «دعواى مالى» از اين قبيلند.(18) حمل اصطلاحات عقود بر معانى عرفى
يكى از موارد رجوع به عرف براى فهم اصطلاحات حقوقى، مبحث عقود است؛ زيرا قانونگذار خود اصطلاح خاصى در مورد عقود وضع نكرده و آن را از عرف گرفته است. اين مطلب در ماده 224 قانون مدنى چنين تصريح شده: «الفاظ عقود محمول است بر معانى عرفيه».
اما بايد گفت اگر چه اين ماده قانون درباره الفاظ عقود است و مستقيماً شامل الفاظ ديگر از قبيل مورد تعهد و شروط مندرج در سند نمى‌گردد، ولى مى‌توان به طريق اولويت، الفاظ مرتبط با عقود را نيز بر معانى عرفى حمل نمود؛ زيرا الفاظ عقود كه پايه و اساس قرارداد است، هرگاه بر معانى عرفيه حمل گردد، الفاظ ديگر كه جنبه فرعى دارند، به طريق اولى بر معانى عرفى حمل مى‌شوند. علاوه بر آن كه عقلايى نيست دو نفر با بودن الفاظ به حد كافى كه مى‌توانند هر چه را بخواهند تعبير نمايند، الفاظ را در غير معانى عرفى استعمال كنند و مفاهيمى براى آن جعل كنند. بنابراين در صورتى كه بين طرفين عقد درباره مفاد عقد و حدود تعهد و معانى الفاظ استعمال شده در سند، اختلاف روى دهد و به طور مسالمت‌آميز حل اختلاف نشود، محكمه ناگزير بايد دست به تفسير قرارداد مزبور بزند و الفاظ عقد را بر معانى عرفى حمل كند؛ زيرا طرفين عقد كه خود اهل عرفند، ناچار براى تفهيم مقصود خود به يكديگر، الفاظ را در معانى عرفى استعمال كرده‌اند.(19) پيدايش و توسعه اصطلاحات فقهى
اصطلاحات مربوط به علوم اسلامى همزمان با ظهور اسلام و نزول قرآن آغاز گرديد. قرآن ضمن نوآورى‌هاى فراوان خود و تغييراتى كه در محيط، مفاهيم و ارزش‌هاى موجود ايجاد كرد، از لحاظ ادبى نيز دگرگونى‌هايى پديد آورد كه از جمله آن دگرگونى‌ها، ايجاد و اختراع مصطلحات است.
در آغاز اسلام، فقه و قرائت قرآن و تفسير قرآن و حديث يك علم محسوب مى‌شد، سپس مطابق قانون تكامل هر كدام از اين علوم مستقل گشت، به خصوص فقه كه استقلال كاملى پيدا كرد و علماى آن علم به فقها معروف شدند. پس از دو سه قرن شريعت اسلامى نضج كامل يافت و فقه و قوانين آن - كه از بالاترين و برترين شريعت‌هاى جهان محسوب مى‌شود - به طور جامعى تدوين يافت.(20)
مصطلحات نخستين اسلامى بيش‌تر به اصول اعتقادى و اخلاقى، روش‌هاى فكرى و سيتسم‌هاى عملى و عادات و آداب بر مى‌گردد، ولى به تدريج در سطح كل شريعت همواره با فروع عملى و واجبات و محرمات عبادى و حقوقى توسعه و گسترش مى‌يابد.
اكثر اصطلاحات فقهى از قرآن و سنت سرچشمه گرفته است، برخى از اين اصطلاحات را مى‌توان در خود قرآن پيدا *18* كرد و بسيارى از آن‌ها در احاديث وگفته‌هاى پيامبر پراكنده‌اند. بعدها فقها، مفسرين و محدثين اين اصطلاحات را جمع آورى كرده و به توضيح و تشريح آن پرداختند. از نظر مصطلحات، فقه يكى از غنى‌ترين علوم اسلامى است و مى‌توان گفت در علوم نقلى، فقه و در علم عقلى، فلسفه داراى بيش‌ترين گنجينه اصطلاحات است.
تاريخ پيدايش اصطلاحات فقهى در واقع از تاريخ خود فقه جدا نيست، نويسندگان تاريخ فقه معمولاً براى اين علم دو دوره اصلى در نظر مى‌گيرند:
1. دوره تشريع يا دوره صدور احكام فقهى
2. دوره تفريع يا دوره استخراج و استنباط احكام فقهى
دوره تشريع خود به دو دوره ديگر تقسيم مى‌شود: يكى عصر بعثت تا هجرت (دوره مكى) و ديگرى عصر هجرت تا رحلت (دوره مدنى)(21) بنابراين براى پيدايش اصطلاحات فقهى نيز مى‌توان اين سه دوره را در نظر گرفت:
الف. مصطلحات عصر اول تشريع (دوره مكى): در دوره مكى بيش‌تر مسائل اعتقادى و كلامى از قبيل توحيد، نبوت، معاد و نهى از شرك و بت پرستى مطرح و مورد تأكيد قرار گرفته، در حالى كه بسيارى از احكام و فروع عملى هنوز تشريع نشده و يا تنها بر شخص پيامبر(ص) واجب گرديده است. بنابراين تعداد كمى از اصطلاحات فقهى در اين دوره به وجود آمدند كه مى‌توان براى نمونه به اصطلاحات طهارت، وضو، غسل، تيمم، صلات و زكات اشاره كرد.
ب. مصطلحات عصر دوم تشريع (دوره مدنى): در اين دوره براى پيامبر اكرم(ص) و مسلمانان فرصت ايجاد حكومت اسلامى و مجال اجراى احكام عملى و برنامه‌هاى اجتماعى، سياسى، اقتصادى و قضايى اسلام پيدا شد. از اين رو در عصر مدنى مصطلحات در زمينه‌هاى گوناگون توسعه يافت، چنانكه اكثر اصطلاحات فقه و حقوق اسلام در اين دوره پديد آمد؛ از جمله: اذان، نماز جمعه، نماز عيد، نماز خوف، روزه، جهاد، انفال، غنيمت، فى‌ء، ذمى، ولايت، ولى دم، قصاص، ديه، رجم، قذف، لعان، قسامه، ارث و وصيت.
ج. مصطلحات دوره تفريع: با سپرى شدن دوران پر بركت حيات پيامبر اكرم(ص)، عصر تشريع پايان يافت و عصر تفريع فرا رسيد. در عصر تشريع پايه گذارى شريعت، فقه، سيستم قضايى، نظام اقتصادى و سياسى و غيره تحقق پذيرفت در حالى كه در دوره تفريع، اين تعاليم به وسيله فقها و مجتهدين استنباط، استخراج و تنظيم گرديد.(22)
بى‌ترديد قرآن بعضى از واژه‌ها را به عنوان يك كلمه ساده (لغت) به كار برده بود، نه به عنوان يك اصطلاح و اين در دوره تفريع بود كه بر قامت بسيارى از اين كلمات لباس اصطلاح پوشانده شد و از آن پس به عنوان اصطلاح در آمدند و يا شكل‌هاى ديگر ريشه اين كلمات به عنوان اصطلاح، اقتباس گرديد.
بنابراين بايد گفت حجم زيادى از مصطلحات اسلامى از جمله مصطلحات فقهى در اين دوره به وجود آمده و هم در اين دوره بود كه هزازان هزار اصطلاح مربوط به علوم گوناگون اعم از نقلى و عقلى به گنجينه اصطلاحات اسلامى افزوده شد.
نكته ديگر اين كه روند پيدايش اصطلاحات همچنان ادامه دارد به گونه‌اى كه با پيشرفت و تحول جوامع و در نتيجه پيدايش مسائل مستحدثه براى فقه، هر روز بر دامنه اصطلاحات اين علم افزوده مى‌گردد؛ براى نمونه مى‌توان اصطلاحات سرقفلى، بيمه (التأمين)، سفته (الكمبيالات) و دو نوع آن: حقيقى و دوستانه، برات، صرف برات، تلقيح مصنوعى، تشريح و غيره را نام برد كه در عصر حاضر به خانواده بزرگ مصطلحات فقهى پيوسته‌اند.
اهميت اصطلاحات در فقه و حقوق اسلامى
تعبيرات و كلمات شرع به خصوص اصطلاحات فقه در فرهنگ فارسى از جايگاه ويژه‌اى برخوردارند، به گوه‌اى كه نه تنها در متون و كتاب‌هاى درسى و غير درسى، بلكه در محاورات روزانه و گفت و شنودهاى معمولى نيز لغات و اصطلاحات فقهى فراوان به كار برده مى‌شود. مردم در كارهاى روزمره اعم از عبادات، داد و ستدها، تعاملات اجتماعى، قضايى و خانوادگى، بسيارى از عبارات، قواعد و اصطلاحات فقهى را استعمال مى‌كنند و در مقام احتجاج بدان استناد مى‌جويند. اين در حالى است كه امكان دارد در ذهن خود تصويرى ناقص و مبهم از اين اصطلاحات داشته باشند و معانى دقيق و كامل آن‌ها را ندانند و چه بسا ممكن است در تفسير آن‌ها دچار خطا شوند.
درك معانى اين اصطلاحات كه بيانگر افكار و عقايد متفكران و صاحب نظران اين رشته در طول قرون و اعصار متمادى است، براى طالبين و علاقه‌مندان و به طور كلى براى افراد غير متخصص، دشوار است، چرا كه دانشمندان و نويسندگان كتب *19* فقهى در هر يك از مباحث، عبارات و اصطلاحاتى را به كار برده‌اند كه شرح معانى و مفاهيم آن‌ها، مخصوص به خود آنان شده است. مى‌توان گفت عواملى چند باعث حساسيت و اهميت اصطلاحات فقهى شده، از جمله:
- اين اصطلاحات داراى اطلاقات و معانى متعددى است كه تشخيص مفاد و مفهوم هر يك، خالى از اشكال نيست و گاه يك اصطلاح در ابواب گوناگون فقهى بار چند معنا را به دوش مى‌كشد.
- آرا و نظرات فقها در تعريف و تبيين هر يك از آن‌ها، گوناگون و احياناً مغاير با يكديگر است. اين موضوع را با استناد به چند نمونه تشريح خواهيم كرد.
- وجود پنج مذهب فقهى در جهان اسلام و ديدگاه‌هاى متفاوت آنان راجع به موضوعات فقهى.
- حقوق موضوعه ايران به ويژه حقوق مدنى از فقه اماميه اقتباس شده در نتيجه بر قامت هر اصطلاح فقهى جامه‌اى حقوقى نيز پوشانده شده است.
- به دليل ارتباط تنگاتنگ فقه و حقوق، اين وضع كم و بيش در آن جا نيز وجود دارد. اصطلاحات حقوق فرمول‌ها يا قالب‌هايى هستند كه در عين كوتاهى و اختصار، معانى فراوانى را در بر دارند و تنها به كمك اين اصطلاحات است كه معانى به صحت و امانت بين حقوقدانان رد و بدل مى‌شود، اگر مبالغه نكنيم بايد بگوييم نردبان فهم مسائل حقوقى ادراك صحيح اصطلاحات آن است. هر اصطلاح درى است به سوى هزاران مسأله حقوقى. تنوع اصطلاحات فقهى
مصطلحات علم فقه در مقايسه با مصطلحات ساير علوم داراى حجم بيش‌ترى است، زيرا فقه سرتاسر زندگى بشر از تولد تا مرگ را در بر مى‌گيرد و براى كلى مراحل و جنبه‌هاى گوناگون زندگى دستورالعمل دارد و به تعبير فقها فقه، دستور العمل زندگى انسان از گهواره تا گور است. بنابراين هيچ بعدى از ابعاد زندگى انسان از شمول قوانين فقه خارج نيست.
علاوه بر كمّيت، تنوع و گوناگونى اصطلاحات فقهى نيز قابل توجه است. بسيارى از اين اصطلاحات ذاتاً فقهى هستند؛ يعنى اطلاق اصطلاحات فقهى بر آن‌ها از باب حقيقت است نه مجاز. برخى از آن‌ها نيز از برون فقه گرفته شده‌اند، اما به تدريج در فرهنگ فقه جاى خاصى براى خود باز كرده و موضوعيت يافته‌اند. به طور كلى مى‌توان اصطلاحات رايج در كتاب‌ها و متون فقهى را به لحاظ موضوعى در دسته‌هاى زير تقسيم بندى كرد:
الف. اصطلاحات عبادى، مانند: نيّت، اعتكاف، حدث، خبث، استحاله، احرام، حنوط، كفاره، صرورة، نذر و غيره.
ب. اصطلاحات اقتصادى، مانند: خراج، جزيه، مقاسمه، طسق، صوافى، عُشر، اقطاع، ربا، انفال، فى‌ء، غنيمت، حجر، افلاس و...
ج. اصطلاحات قضايى، از جمله: شاهد، بيّنه، قسم، جرح، تعديل، نكول، اقرار مدعى، مدعى العموم، قاضى تحكيم، تداعى و...
د. اصطلاحات جزايى، از جمله: حدّ، تعزير، قصاص، ديه، قسامه، لوث، ضغث، جلد، عاقله، قتل عمد، قذف و...
ه. اصطلاحات سياسى، از جمله: ولايت فقيه، حسبه، ذمّى، دارالاسلام، دارالحرب، دارالامان، دارالعهده، دارالهُدنه، دارالذمه، مستأمن، محتسب و...(23)
و. اصطلاحات مربوط به قراردادها و روابط اجتماعى، مانند: بيع، اجاره، رهن، خيار، اقاله، شفعه، تهاتر، وقف، جُعاله، شركت، كفالت، وكالت، ضمان، صلح و...
ز. اصطلاحات مربوط به احوال شخصيه، مانند: نكاح، طلاق، ارث، وصيت، وصايت، نفقه، نشوز، شقاق، صداق، حبوه و...
ح. اصطلاحات مربوط به مكان‌ها، از قبيل: حَرم، ميقات، مَشعر، مِنا، صفا، مروه، مزدلفه، جحفه، مستجار و...
ط. اصطلاحات مربوط به زمان‌ها، از جمله: زوال، فجر كاذب، فجر صادق، ايام البيض، ايام التشريق، يوم العرفه، يوم المباهله، يوم النحر، دحو الارض، ماه‌هاى حرام و...
ى. اصطلاحات مربوط به اوزان و معيارها، مانند: مُد، صاع، رطل، كُر، قدم، قفيز، درهم، فرسخ، نصاب سرقت موجب حدّ، نصاب‌هاى زكات، نصاب‌هاى خمس و...
همان گونه كه اشاره شد منظور ما از اصطلاح فقهى در اين جا، هر اصطلاحى است كه در كتاب‌ها و متون فقهى به كار رفته، اگر چه بعضى از آن‌ها در اصل فقهى نباشد؛ مانند اصطلاحات چند دسته اخير.
وسعت و تنوع اصطلاحات فقهى سبب شده است كه برخى *20* از فرهنگ نويسان از نوشتن فرهنگ جامع براى اصطلاحات فقه خوددارى كرده و فقط به تشريح يك بخش از آن بپردازند؛ مانند: اوزان شرعى از شيخ بهايى كه در قرن دهم هجرى قمرى به تحرير در آمده و هنوز به چاپ نرسيده است، رسالة فى الاوزان و المقادير از علامه مجلسى كه آن هم به صورت خطى است(24)، اوزان و مقياس‌ها در اسلام تأليف دكتر والتر هينس ترجمه غلامرضا ورهرام، فرهنگ اصطلاحات فقه اسلامى در باب معاملات از دكتر محسن جابرى، فرهنگ لغات و اصطلاحات اقتصاد اسلامى از محمد هومن و دايرة المعارف علوم اسلامى (قضايى) از دكتر محمد جعفر جعفرى لنگرودى. بررسى نمونه‌هايى از تعاريف اصطلاحات فقهى
تعريف و شرح اصطلاحات كارى فنى است و نياز به تخصص و اطلاعات وسيع و دامنه دار و تجارب كافى و ورزيدگى كامل در يك يا چند رشته دارد. بلكه مى‌توان گفت تعريف و تفسير اصطلاحات يك علم كارى است به غايت دشوار و مستلزم اشكالات بسيار، به ويژه اگر يك اصطلاح معانى گوناگونى داشته باشد و متخصصان و صاحب نظران در توضيح و تبيين آن هم رأى نباشند.
در زير براى نمونه، چند اصطلاح فقهى را مورد بررسى قرار مى‌دهيم:
1. احصان: در لغت به معنى منع است و در شرع (قرآن) در معانى زير به كار رفته است:
الف. تزويج، چنان كه در آيه شريفه «والمحصنات من النساء الاّ ما ملكت ايمانكم»(25) غرض از محصنات، زنان شوهردار است.
ب. عفت، مانند «و مريم ابنت عمران التى احصنت فرجها»(26)
ج. حرّيت، مانند: «و من لم يستطع منكم طولاً ان ينكح المحصنات المؤمنات»(27) كه منظور از محصنات زنان آزاد است.
د. اسلام، مانند «فاذا احصن فان اتين بفاحشة فعليهنّ نصف ما على المحصنات من العذاب»(28) كه كلمه «احصن» طبق قرائت برخى به معنى اسلام است و ديگران «اُحصِن» به صورت مجهول خوانده‌اند كه به معنى تزويج است.
به هر حال احصان در فقه و حقوق جزاير دو گونه است: احصان در رجم و احصان در قذف. قسم نخست عبارت است از اجتماع صفاتى در زانى كه موجب رجم و سنگسار نمودن وى مى‌گردد و نوع دوم يعنى احصان در قذف عبارت است از صفات و خصوصياتى كه اجتماع آن‌ها در مقذوف، حد قذف را بر عليه قاذف ايجاب مى‌نمايد.(29)
2. بيع: بيع در لغت به معنى فروش است، ولى گاه به خريد و فروش نيز بيع گفته مى‌شود. براى اين اصطلاح در متون فقهى و حقوقى تعاريف متعددى به كار رفته، از جمله:
الف. انتقال عين از شخص به ديگرى در مقابل عوض معيّن با تراضى،
ب. مبادله مال به مال يا مقابله مال به مال،
ج. انشاى تمليك عين به مال(30)،
د. نقل ملك به صيغه مخصوص،
ه تمليك عين بعوض معلوم(31)،
و. عمل بايع را نيز به تنهايى بيع گويند (برخلاف تعاريف بالا كه بيع به مجموع عمل بايع و مشترى گفته مى‌شود) چنان كه در باب وصيّت به ايجاب موصى، وصيّت گفته مى‌شود.(32)
3. بيع ملامسه: اين اصطلاح در معانى زير به كار رفته است:
الف. بيع ملامسه اين است كه شخص جامه يا متاع را باز نكند و بر آن نگاه نكند و تنها از پشت جامه آن را لمس نموده، خريدارى نمايد و يا در شب بخرد و از خصوصيات آن بى‌خبر باشد.
ب. ملامسه آن است كه لمس را بيع قرار دهند، مثلاً بايع به مشترى بگويد هرگاه جامه مرا لمس كردى آن را به تو فروختم.
ج. لمس را شرط لزوم بيع قرار دهند، به اين صورت كه فروشنده به مشترى بگويد: اگر جامه مرا لمس كردى بيع لازم و واجب مى‌گردد.
در هر حال اين بيع در زمان جاهليت مرسوم بوده و پيامبر اكرم(ص) از آن نهى فرمود؛ زيرا مستلزم غرر است و به اتفاق فقها باطل.
*21* 4. شركت وجوه: در معانى زير به كار رفته است:
الف. مشهورترين معانى آن، اين است كه دو نفر كه داراى اعتبار و آبرو هستند، اما مال و سرمايه‌اى ندارند، با هم شريك شوند تا اشيايى را در ذمّه و به طور نسيه بخرند با اين شرط كه آن‌چه مى‌خرند بين هر دو نفر مشترك باشد، آنگاه پس از فروش آن اشياء و پرداخت ثمن، سود حاصل از آن را تقسيم كنند.
ب. شخص با آبرو و صاحب اعتبارى، اشيايى را در ذمّه بخرد و فروش آن را به شخص غير معتبرى واگذار كند و شرط كنند پس از فروش، سود حاصل، بين آن دو مشترك باشد.
ج. يك فرد وجيه و داراى اعتبار كه سرمايه‌دارى ندارد، با يك شخص غير معتبر امّا سرمايه دار شريك شوند، با اين شرط كه كار از شخص وجيه و سرمايه از شخص پولدار غير معتبر باشد و مال نيز در دست غير معتبر باشد و سود عايدى را تقسيم كنند.
د. شخص وجيه و داراى اعتبار، مال شخص غير معتبر را با ربح زياد بفروشد تا در آن ربح سهمى داشته باشد.
شركت وجوه بنا به نقل علامه حلى در تذكرة الفقهاء از نظر اماميّه باطل است. همچنين امام شافعى و مالك بن انس آن را باطل دانسته‌اند، اما ابوحنيفه فى الجمله آن را جايز دانسته است.(33) ترجمه اصطلاحات فقهى
اصطلاحات فقه به زبان عربى است. بدون ترديد اين زبان يكى از غنى‌ترين، دقيق‌ترين و وسيع‌ترين زبان‌هاى دنياست. وسعت زبان عربى به دليل كثرت مشتقات و وفور مترادفات آن است. از اين رو بسيار مشكل است كه در زبان‌هاى ديگر - هر چند هم وسيع باشند - معادل‌هايى دقيق براى هر اصطلاحى كه به زبان عربى است، پيدا شود و تفاوت ظريف ميان كلمات و واژه‌هاى مختلف بازتاب داشته باشد. شايد به همين علت است كه غالباً دانشمندان بزرگ اسلام به رغم اين كه زبان مادريشان غير عربى بوده است، مهم‌ترين آثارشان را به زبان عربى نگاشته‌اند.
ترجمه اصطلاحات فقه به زبان فارسى - زبان دوم عالم اسلام و زبان اول جهان تشيع - كه آميختگى و همنشينى طولانى با زبان عربى داشته است، اشكالاتى به همراه دارد؛ تا چه رسد به زبان‌هاى ديگر كه نه تنها اشتراكى با زبان عربى نداشته، بلكه وسيله ابراز فرهنگ‌هايى كاملاً متفاوتند.
براى نمونه در زبان فارسى اگر بخواهيم اصطلاح «بيع» را به «فروختن» ترجمه كنيم، اين واژه فارسى، معادل رسايى براى آن نخواهد بود زيرا اصطلاح «بيع» يك سلسله مشخصات فقهى را در ذهن اهل فن بيدار مى‌كند كه لغت فروختن نمى‌تواند آن كار را بكند. به علاوه اين سؤال پيش مى‌آيد كه در متون فقهى وقتى گفته مى‌شود «بيع فضولى» صحيح است يا «بيع غررى» باطل است يا «بيع صرف» مكروه است، آيا منظور فروش فضولى يا فروش غررى يا فروش صرف است و يا غرض خريد و فروش است؟
با اين حال عجيب است كه در پاره‌اى از فرهنگ‌ها و واژه نامه‌ها از پيراستن واژه‌هاى تازى(!) سخن به ميان آمده و حتى ابراز تمايل گرديده تا به جاى كلمات «مدّعى» و «مدّعى عليه» و حتى «خواهان» و «خوانده» واژگان «پيشمار» و «پسمار» كه در دوران ساسانيان در سر زبان‌هاى نياكان ما بوده، مورد استعمال قرار گيرد. حال آن كه اين نظر اگر در ساير رشته‌ها مقبول و پسنديده باشد، در حقوق ما كه فقه اسلامى از منابع عمده و اساسى آن محسوب گرديده و اصول و مبانى آن به جد با يكديگر عجين شده‌اند محملى ندارد.(34)
در ترجمه و معادل‌يابى اصطلاحات فقه از زبان عربى به زبان‌هاى ديگر به ويژه زبان‌هاى اروپايى اشكالات به نقطه اوج خود مى‌رسند و چه بسا ترجمه و برگرداندن يك اصطلاح، به طورى كه همه ويژگى‌ها و خصوصيات محفوظ بماند، بسيار مشكل و احياناً محال است. زيرا فرهنگ و اعتقادات غرب با فرهنگ اسلام تفاوت جوهرى دارد و همين امر باعث شده كه بعضى از اصطلاحات فقهى در زبان‌هاى اروپايى به طور كلى معادلى نداشته باشد، چرا كه اين قبيل اصطلاحات در فرهنگ غربيان موضوعيت نداشته و مطرح نبوده است تا بتوان با استفاده از معادل آن‌ها، كار ترجمه و انتقال را انجام داد. اكثر اصطلاحات عبادى فقه از اين نوعند مانند: تقليد، اعتكاف، استخاره، وضو، وضوى جبيره، تيمم، احرام، خمس، زكات، زكات فطره، حنوط و نيز اصطلاحاتى چون مهر المثل، مهر المتعه، لعان، عول، تعصيب، حبوه، قسامه، لوث، عاقله، جزيه و غيره.پى‌نوشت: 1. ر.ك: محمد رضا مظفر، اصول الفقه، 1405 ق، نشر دانش اسلامى، قم، ج 1، ص 10؛ دكتر ابوالحسن محمدى، مبانى استنباط حقوق اسلامى، انتشارات دانشگاه تهران، 1366، چاپ پنجم، ص 31؛ دكتر عليرضا فيض، مبادى فقه و اصول، انتشارات دانشگاه تهران، 1369، چاپ چهارم، ص 79. 2. محمد كاظم خراسانى، كفاية الاصول، قم، مؤسسه نشر اسلامى، 1415 ق، ج 1، ص 24. 3. علامه محمد بن محمود آملى، نفايس الفنون فى عرايس العيون، با مقدمه و تصحيح ابوالحسن شعرانى، تهران، كتابفروشى اسلاميه، 1377 ق، ج‌1، ص 33-35. 4. سوره ابراهيم، آيه 4. 5. از جمله عباد بن سليمان صيمرى و گروهى از قدماى معتزله. 6. همان، ص 36، در كتاب اصول فقه، تأليف محمد رشاد، ص 6 نيز همين مطلب از قول سكاكى آورده شده است. 7. محمدرضا مظفر، المنطق، دارالتعارف، بيروت، 1400 ق، ج‌1، ص 36؛ محمد رضا مظفر، اصول الفقه، نشر دانش اسلامى، قم، 1405 ق، ج 1، ص 13. 8. براى مطالعه بيش‌تر ر.ك: سيد مصطفى محقق داماد، مباحثى از اصول فقه، ج 1، ص 22-23. 9. دكتر ابوالحسن محمدى، مبانى استنباط حقوق اسلامى، انتشارات دانشگاه تهران، 1366، چاپ پنجم، پاورقى ص 31. 10. محمد رضا مظفر، اصول الفقه، ج 1، ص 32. 11. شيخ حسن بن شهيد الثانى معروف به صاحب معالم، معالم الدين و ملاذ المجتهدين معروف به معالم الاصول، قم، انتشارات دارالفكر، 1374 ق، ص 50-51؛ علامه على نقى حيدرى، اصول الاستنباط، قم، مركز حوزه علميه قم، 1415 ق، چاپ دوم، ص 58؛ اصول الفقه، مظفر، ج 1، ص 32-33؛ اجود التقريرات، ص 32. 12. اصول الفقه، ج 1، ص 33. 13. وَ ان جاهداك لتشرك بى ما ليس لك به علم فلا تُطعهما، سوره عنكبوت، آيه 8 و سوره لقمان آيه 15. 14. همان، ص 77. 15. در مقابل اين نظريه، محقق خراسانى عقيده داردكه عبادات اديان ديگر با عبادات دين اسلام از نظر ماهيت يكى است. ر.ك: كفاية الاصول، ص 36-37. 16. آقا ضياء عراقى، بدايع الافكار، ص 104، به نقل از عيسى ولايى، فرهنگ تشريحى اصطلاحات اصول، تهران، نشر نى، 1374 ش، ص 190 و مبانى استنباط حقوق اسلامى، ص 40-41. 17. براى نمونه تعريف سند در ماده 1284 قانون مدنى اين گونه آمده است: سند عبارت است از هر نوشته كه در مقام دعوى يا دفاع قابل استناد باشد و تعريف «اثر» در ماده يك قانون حمايت از حقوق مؤلفان و مصنفان و هنرمندان چنين آمده است: از نظر اين قانون... به آن‌چه از راه دانش يا هنر و يا ابتكار آنان پديد مى‌آيد، بدون در نظر گرفتن سليقه يا روشى كه در بيان و يا ظهور و يا ايجاد آن به كار رفته «اثر» اطلاق مى‌شود. 18. دكتر محمد جعفر جعفرى لنگرودى، مقدمه عمومى علم حقوق، تهران، انتشارات كتابخانه گنج دانش، 1371، چاپ سوم، ص 145-146. 19. دكتر سيد حسن امامى، حقوق مدنى، تهران، انتشارات كتابفروشى اسلاميه، 1368، چاپ هشتم، ج 1، ص 232. 20. جرجى زيدان، تاريخ تمدن اسلام، ترجمه على جواهر كلام، تهران، انتشارات امير كبير، 1366، چاپ دوم، ج 3، ص 103-104. 21. دكتر محمود شهابى، ادوار فقه، تهران، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1366، چاپ دوم، ج 1، ص 44. 22. دكتر على محمد نقوى، فرهنگ اصطلاحات اسلامى (فارسى - انگليسى)، تهران، انتشارات اسلامى، 1360، ص 11-12. 23. براى اطلاع بيش‌تر از اصطلاحات سياسى فقه، ر.ك: عباسعلى عميد زنجانى، فقه سياسى، ج 3. 24. هينس، دكتر والتر، اوزان و مقياس‌ها در اسلام، ترجمه دكتر غلامرضا ورهرام، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1368، چاپ اول، ص 20. 25. سوره نساء، آيه 24. 26. سوره تحريم، آيه 12. 27. سوره نساء، آيه 25. 28. سوره نساء، آيه 25. 29. اين صفات و شرايط با يكديگر متفاوتند. براى اطلاع به كتاب‌هاى فقهى و حقوق جزا، از جمله ترمينولوژى حقوق ص 16 مراجعه كنيد. 30. شيخ مرتضى انصارى، مكاسب، بيروت، مؤسسه نعمان، 1990 م، ج 1، ص 79. 31. ماده 338 قانون مدنى. 32. ترمينولوژى حقوق، دكتر لنگرودى، ص 118. 33. دكتر محسن جابرى عربلو، فرهنگ اصطلاحات فقه اسلامى (در باب معاملات)، تهران، انتشارات امير كبير، ص 24-27. 34. دكتر حسين مير محمد صادقى، واژه نامه حقوق اسلامى (فارسى - انگليسى)، تهران، نشر ميزان، 1373، چاپ چهارم، ص 7.


صفحه 4

در حاشيه ديوان حافظ
ذکاوتى قراگزلو علي رضا


الا يا ايها الساقى أدر كأساً و ناولها...
با آن كه ديوان حافظ به دست شخص او تنظيم نشده، و با آن كه ترتيب غزل‌ها در ديوان‌هاى مورخ قديم متفاوت است و با آن كه به هيچ حسابى اين غزل در آغاز قرار نمى‌گيرد، اما نوعاً در ديوان‌هاى حافظ اين غزل را در آغاز ديوان مى‌آورند و در اين نكته‌اى هست، و آن اين كه اين غزل براى تمام ديوان حافظ جنبه «براعت استهلال» دارد؛ يعنى تمام مضامين ديوان حافظ اجمالاً در اين غزل آمده است. خطاب به ساقى و طلب شراب، اشاره به دشوارى‌هاى راه عشق، بوى زلف مشكين و پرپيچ و خم معشوق، تنگى فرصت، لزوم اطاعت از پير، تاريكى راه و خطر هلاك يا ملامت نفس و بالاخره تحريض بر حضور و تحذير از رغبت. ضمناً در اين غزل حافظ علاقه خود را به عربيت نشان داده، و نيز به راه پراكندگى مضامين كه ويژگى غزليات اوست، رفته است. علاوه بر اين مضمون سازى و خيال بندى خصوصاً در بيت دوم، همچون پيش درآمدى براى سبك هندى جلوه مى‌نمايد.
*
جز اين قدر نتوان گفت در جمال تو عيب
كه وضع مهر و وفا نيست روى زيبا را
اين ضبط قزوينى است. در نسخ متأخر مى‌خوانيم:
«كه خال مهر و وفا نيست روى زيبا را» و اين خيلى شاعرانه‌تر و بهتر است. اما حافظ همان گونه گفته كه قزوينى ضبط كرده است. تصرف كاتبان از اصل گفته شاعر زيباتر است.
*
مى بده تا دهمت آگهى از سرّ قضا...
بحث «سر قدر» در كتب عرفانى (مثلاً فصوص الحكم و فتوحات) مطرح شده و در ديوان حافظ با همين تعبير يا غير اين تعبير، مضمون مزبور كراراً آمده است. نقل عبارتى از استاد سيد جلال الدين آشتيانى اينجا مناسب مى‌نمايد: «اطلاع بر سر قدر از طريق مكاشفه، راحت و آسودگى مى‌آورد و در اهل نظر با فطرت سليم، ابتهاج و تسليم در نفوس منحطه طغيان و در مبتلايان به فقر الحاد مى‌آورد.(1)
اين را هم بايد توجه داشت كه طبق مندرجات نامه عبدالرزاق كاشانى و علاء الدوله سمنانى، فصوص الحكم به شيراز رسيده بوده است، پيش از آن كه حافظ به سن تحصيل برسد.(2)
* راز درون پرده ز رندان مست پرس‌
كاين حال نيست زاهد عالى مقام را
عنقا شكار كس نشود دام باز چين
كاينجا هميشه باد به دست است دام را
ممكن است ميان اين دو بيت تناقض به نظر آيد؛ اما مقصود شاعر وراى اين تناقض ظاهرى است. مى‌خواهد بگويد: زاهدان عالى مقام كه تصور آشنايى با راز درون پرده دارند، اشتباه مى‌كنند؛ اين راز نزد رندان مست است». بعد مى‌افزايد: رندان مست هم به هيچ حقيقتى نرسيده‌اند و يا به اين حقيقت رسيده‌اند كه حقيقت دست نيافتنى است.
اما اين كه گفتيم رندان مست هم به حقيقت نرسيده‌اند و يا به اين حقيقت رسيده‌اند كه حقيقت دست نيافتنى است، اين ترديد از من نيست، از خود حافظ است؛ چنانكه مى‌گويد:
با هيچ كس نشانى زان دلستان نديدم‌
يا من خبر ندارم يا او نشان ندارد
مُردم در اين خيال، در اين پرده راه نيست‌
يا هست و پرده‌دار نشانم نمى‌دهد
*
ساقى بده بشارت رندان پارسا را
بعضى تصور كرده‌اند «رند پارسا» تعبيرى است شبيه «كوسه ريش پهن»، اما اين اشتباه است. زيرا رند در عين آن كه مقررات را قبول ندارد ممكن است به لحاظ بى‌اعتنايى‌اش به تعلقات كاملاً پارسا باشد و حافظ تعمداً اين عبارت متناقض نما را به كار برده است و نظير هم دارد:
با آن كه از وى غايبم و ز مى‌چو حافظ تائبم
در مجلس روحانيان گه گاه جامى مى‌زنم‌
حافظم در مجلسى، دُردى كشم در محفلى
بنگر اين شوخى كه چون با خلق صنعت مى‌كنم
آن خشكى و ترشرويى كه بر اثر زهد از هر نوعش (ريايى يا غير ريايى) حاصل مى‌شود، چنان زننده و گريزاننده است كه سالكان را از حق دور مى‌كند و نفرت و وحشت ايجاد مى‌نمايد.
در نتيجه حافظ گرانى‌هاى دلق پوشان را نمى‌تواند تحمل كند و به رندان بى‌سامان كه فقراى الى الله بى‌تعلق به ما سوى هستند، روى مى‌كند. البته رند را ايضاً به معنى قلندر بى سر و پا و منكر آيين و رسوم نيز مى‌توان تلقى كرد.
*
بنفشه طره مفتول خود گره مى‌زد
صبا حكايت زلف تو در ميان انداخت
يكى از شارحان قديمى حافظ گفته منظور اين بيت چنين است: «صبا وقتى حكايت خوبى و زيبايى زلف تو در ميان انداخت بنفشه از راه خجالت و غيرت، طره مفتول خود را گره مى‌زد و پيچ و تاپ مى‌داد».(3)
به نظر بنده اگر تقدم و تأخرى در اين عبارت صورت دهيم و در واقع مطلب را كه سر و ته شده است، روى پاى خودش بگذاريم، بهتر است و معنى شعر چنين خواهد بود: «بنفشه از راه دلربايى و خودنمايى داشت طره خود را پيچ و تاب مى‌انداخت كه صبا سخن از زلف تو در ميان آورد.» بقيه مطلب را خود شنونده و خواننده بايد حدس بزند كه بنفشه تا چه حد منعفل گرديد. مثالش اين است كه كسى در كشتى يا شطرنج از حريف معين شكست خورده، ولى در جايى كه آن حريف غالب حضور ندارد، اين شخص دارد از مهارت، قوت خود داد سخن مى‌دهد، يك راز آشنا در آن ميان اسم آن حريف غالب را به مناسبتى يا بى مناسبت در ميان مى‌آورد و اين لاف زن را دچار تشوير و خجالت مى‌سازد.
حديث مدعيان و خيال همكاران
همان حكايت زردوز و بورياباف است‌
نظامى مى‌گويد:
به قدر شغل خود بايد زدن لاف‌
كه زردوزى نداند بورياباف
*
گناه اگر چه نبود اختيار ما حافظ
تو بر طريق ادب باش و گو گناه من است
در شرح فصوص مى‌خوانيم: «الجبرى اما جاهل او متجاسر و لايراعى الادب...»(4)
*24* جبر غليظ حافظ كه شايع‌ترين مضمون ديوان اوست، بدين گونه تعديل و تلطيف مى‌شود، اما به هر حال كسى نمى‌تواند منكر افراط حافظ و نيز پيروان مكتب محيى الدين در مسأله جبر باشد. حافظ منكران جبر را به طعنه گرفته است:
حافظ به خود نپوشيد اين خرقه مى‌آلود
اى شيخ پاكدامن معذور دار ما را
آيين تقوى ما نيز دانيم‌
اما چه چاره با بخت گمراه
مرا به رندى و عشق آن فضول عيب كند
كه اعتراض بر اسرار علم غيب كند
در مكتب محيى الدين اين مسأله با صور علميه حق و عين ثابت هر كس كه سرنوشت واقعى اوست، ارتباط پيدا مى‌كند و اين بحث مفصلى است.(5)
عرفا طريق ستر سالكان را رجوع به عين ثابت مى‌دانند كه بى‌واسطه است و اين سير محبوبى يا خاص الخاص است، به قول حافظ:
فرصت شمر طريقه رندى كه اين نشان
چون راه گنج بر همه كس آشكاره نيست
*
اين چه استغناست يا رب، وين چه قادر حكمت است‌
كاين همه زخم نهان هست و مجال آه نيست‌
احتمال هست كه كلمه «قادر» در اصل «نادر» بوده و سهو القلم شده باشد. ضمناً نقل اين عبارت از التجليات الالاهيه ابن عربى مناسب مى‌نمايد: «اذا قلت يا الله، قال لما تدعو؟ و ان انا لم ادع، يقول الا تدعوا» و اين را تجلى «كيف الراحة؟» ناميده است.(6) ضمناً كلمه قادر براى حكمت صفت مناسبى نيست و همان نادر موجّه‌تر به نظر مى‌آيد.
*قدم دريغ مدار از جنازه حافظ
كه گرچه غرق گناه است مى‌رود به بهشت‌
بحثى در عرفان هست كه آيا «ولى» خود مى‌داند «ولى» است يا نه؟ گفته مى‌شود اگر بداند رفع خوف از او مى‌شود و ممكن است دچار غرور و عجب گردد. از طرف ديگر در قرآن مى‌خوانيم: الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون.
و اين بيت اشاره به همين معناست كه «ولى» خود مى‌داند «ولى» است.
*چشم از آينه داران خط و خالش گشت‌
لبم از بوسه ربايان برو دوشش باد
گفته‌اند مصرع اول مرحله «عين اليقين» را نشان مى‌دهد و در مصرع دوم طالب «حق اليقين» است.
*چندان كه زدم لاف كرامات و مقامات
هيچم خبر از هيچ مقامى نفرستاد
جاى ديگر هم گفته است: «با خرابات نشينان ز كرامات ملاف» و اصلان به كرامت اعتنا نمى‌كنند و آن را دام راه مى‌دانند.
*
ز خانقاه به ميخانه مى‌رود حافظ
مگر ز مستى زهد ريا به هوش آمد
تعبير مى‌و ميخانه و مستى و خرابات در شعر حافظ هم براى جذبه و شور عشق الهى به كار مى‌رود و هم به معنى بى‌اعتنايى به آيين و مقررات - خصوصاً رسوم خانقاهى و مدرسه‌اى:
ساقى ببار جامى از چشمه خرابات‌
تا خرقه‌ها بشوييم از عُجب خانقاهى

بر در مدرسه تا چند نشينى حافظ
خيز تا از در ميخانه گشادى طلبيم‌

طاق و رواق مدرسه و قيل و قال علم‌
در راه جام و ساقى مه رو نهاده‌ايم
تجلى معشوق و حتى ياد او عبادت شاعر را به هم مى‌زند؛ اين هم به دو معناست: يكى اين كه ديانت و زهد معمولى تاب پايدارى در برابر وسوسه‌هاى زيبايى طبيعت و غرايز را ندارد:
قوت بازوى پرهيز به خوبان مفروش
كاندرين خيل حصارى به سوارى گيرند
حديث توبه در اين بزمگه مگو حافظ
كه ساقيان كمان ابروت زنند به تير
معنى ديگر اين است كه عبادت بايد با عشق و كشش و حرارت توأم باشد تا اين كه نماز صورت نياز پيدا كند:
در نمازم خم ابروى تو با ياد آمد
حالتى رفت كه محراب به فرياد آمد

زاهد چو از نماز تو كارى نمى‌رود
هم مستى شبانه و راز و نياز من
دليل كناره‌گيرى حافظ از خرقه پوشان و خشونت اخلاق *25* ايشان واضح است. اينان در عين آلودگى خرقه‌شان زهد مى‌فروشند، به دو صورت: «زهد ريا»، «زهد و ريا».
از خواجه يوسف همدانى نقل است كه بر احمد غزالى به خاطر توجه به كرامات طعنه زده است و روايات و حكايات زياد است از جمله آن كه: مرتاضى پس از آن كه مشرف به اسلام گرديد تواناييش بر امور خارق العاده از بين رفت و چون جوياى سبب شد امام معصوم به او فرمود: آن اجر زحمتت بوده كه در اين جهان به تو دادند، حال كه مسلمان و مستحق اجر عظيم در آخرت شده‌اى، نصيب دنياييت را گرفتند. و اين به مضمون آيه 20 از سوره شورى نزديك است.
*
سحر چون خسرو خاور علم بر كوهساران زد...
در اين غزل، غالب تعبيرات رزمى و شكوهمند و متناسب يك مديحه شاهانه است و تناسب الفاظ كاملاً رعايت شده است.
*
در نظر بازى ما بى‌خبران حيرانند...
اين غزل دو دسته اشعار جدى و طنز دارد؛ همچنين است غزل «خيز تا خرقه صوفى به خرابات بريم». به همين ترتيب غزل «دلم ربوده لولى و شى است شورانگيز» كه جامع عشق حقيقت و مجاز است. اين از ويژگى‌هاى حافظ است كه صمد و صنم و خرقه و شراب و سبحه و زنار را با هم مى‌آورد.
زان باده كه در مصطبه عشق فروشند
ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
ابن عربى در التجليات الالالهيه اين را تجلى العزة ناميده، مى‌نويسد: «بما وحدت الحق؟ - بقبوله الضدين معاً»(7). بر اين گونه اشعار و روحيه تمسخر و توسل توأماً حاكم است؛ همچنان كه در آن غزل معروف مى‌خوانيم:
گر مى فروش حاجت رندان روا كند
ايزد گنه ببخشد و دفع بلا كند
*
گر چه مى‌گفت كه زارت بكشم مى‌ديدم‌
كه نهانش نظرى با من دلسوخته بود
بحثى در كلام هست كه عمل به وعد، بر حكيم و كريم واجب است، اما عمل به وعيد واجب نيست؛ يعنى اگر كسى تهديد به مجازات را عملى نسازد، بر او ايراد نمى‌گيرند. شعر بالا ناظر به همين معنى است در لباس تغزل.
* كسى ندانست كه منزلگه معشوق كجاست...
اين مصرع با كمى تصرف از سيف الدين باخرزى (قرن هفتم) است:
هر كه دانست كه منزلگه معشوق كجاست...
* كه گفته‌اند نكويى كن و در آب انداز
مثلى است كهن، و اين مصرع به عين عبارت در ديوان كمال اسماعيل است.
*طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نه
تسبيح و طيلسان به مى و ميگسار بخش
حافظ جاى ديگر هم گفته است: «شطح و طامات به بازار خرافات بريم» و اين برگرفته از سخن استاد و مرشدش شيخ امين الدين بليانى است كه گفته بود: «زينهار صد زينهار هيچكدام از ياران يك كلمه از طامات و شطح بر زبان نيارند و اگر كسى كلمه‌اى از آن معنى در ميان آرد، غرامتى از او بستانند تا نادانى نكند.»(8)
*دلير كه جان فرسود از او كار دلم نگشود از او
نوميد نتوان بود از او شايد كه دلدارى كند
در اصطلاحات عرفانى شعرا، «دلبر» را در معنى قابض و «دلدار» را در معنى باسط استعمال مى‌كنند، و معنى شعر واضح است.
*سرى دارم چو حافظ مست ليكن
به لطف آن سرى اميدوارم
مولوى آورده است:
چون پرى غالب شود بر آدمى
گم شود از مرد وصف مردمى
هر چه او گويد پرى گفته بُوَد
اين سرى نه ز آن سرى گفته بود
*
اى پادشه خوبان داد از غم تنهايى
دل بى توبه جان آمد وقت است كه باز آيى...
حافظ در اين مضمون اشعار ديگرى هم دارد مانند «ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست»
و يا:
خوشا خجسته زمانى كه يار باز آيد
به كام غمزدگان غمگسار باز آيد
به راه خيل خيالش كشيدم ابلق چشم
بدان اميد كه آن شهسوار باز آيد
ممكن است بيت اخير اشاره به رسمى باشد كه بعضى شيعيان در قرون گذشته روزهاى جمعه اسبى بيرون شهر مى‌بردند كه اگر *26* حضرت ظهور كند، بر آن سوار گردد.
در ضمن با اقتباس از اشعار حافظ، ملا محسن فيض كاشانى ديوانى تلفيق كرده است به نام شوق المهدى در عرض ارادت به حضرت مهدى(عج) كه به كوشش استاد على دوانى به چاپ رسيده است.
*
در دايره قسمت ما نقطه تسليميم‌
لطف آنچه تو انديشى حكم آنچه تو فرمايى
زين دايره مينا خونين جگرم مى‌ده‌
تا حل كنم اين مشكل در ساغر مينايى
بيت اخير با بيت قبل از آن تناقض دارد؛ زيرا كسى كه خونين جگر است لاجرم معترض است، پس ديگر تسليم نيست و به نوعى دچار خودرايى و خودبينى است. مگر اين كه بگوييم بلى خونين جگر است، اما مى‌خواهد به زور مستى خود را تسليم سازد و از خودى بيرون آيد.
*
به كوى عشق منه بى دليل راه قدم
كه من به خويش نمودم صدا اهتمام و نشد
آيا از اين شعر مى‌توان چنين برداشت كرد كه حافظ مرشدى نداشته يا داشته؟ به گمانم با توجه به مجموع ديوان حافظ كه سرشار از ستايش پير است، حتماً به راهنمايان رجوع كرده است؛ چنانكه در همين غزل مى‌گويد: «بسى شدم به گدايى بر كرام و نشد» و جاى ديگر هم گفته است: «دست شفاعت هر زمان بر نيكنامى مى‌زنم».
آرى خوش سروده است:
حافظ از معتقدان است گرامى دارش‌
زانكه بخشايش صد روح مكرم با اوست‌
*
خدا را كم نشين با خرقه پوشان
رخ از رندان بى سامان مپوشان
تو نازك طبعى و طاقت نيارى
گرانى‌هاى مشتى دلق پوشان...
يكى از صاحبنظران معاصر در كتابى كه راجع به حافظ نگاشته، خطاب اين غزل را با معشوق ازلى نگاشته است،(9) حال آن كه به طور واضح خطاب حافظ با خودش است و حكايت از حالاتى دارد كه با اهل دلق فاصله گرفته و به اهل پردرد پيوسته است.
*هر دم از روى تو نقشى زندم راه خيال
با كه گويم كه در اين پرده چه‌ها مى‌بينم
ابن عربى از اين حالت به تجلى اختلاف الاحوال(10) و تجلى التحول فى الصور(11) تعبير نموده كه به دنبال اين، تجلى الحيرة است.(12) در شرح فصوص الحكم نيز سخن از تحول صور ايمان نفس مى‌رود.(13)
*
ما را به رندى افسانه كردند
پيران جاهل شيخان گمراه
هر جا در ديوان حافظ كلمه «شيخ» آمد به معنى دكانداران طريقت و صاحبان صومعه و خانقاه است، چنان كه در همين معنى بيت بالا به شكل ديگر نيز گفته است:
كردار اهل صومعه‌ام كرد مى پرست
اين دود بين كه نامه من شد سياه از او
*
اى بى خبر بكوش كه صاحب خبر شوى...
در اين غزل مراتب سلوك به همان لسان اهل خانقاه بيان شده است، حال آن كه بعدها جذبه بر حافظ غلبه كرده و از خانقاه به ميخانه رفته است.
*
شده‌ام خراب و بدنام و هنوز اميدوارم
كه به همت عزيزان برسم به نيكنامى
توجه حافظ به شفاعت و وساطت و ميانجى گرى روحى مردان خدا در به كمال رسانيدن نفوس، مضمونى است شايع در ديوان او؛ اما معلوم نيست به طريقه معينى وابسته باشد يا در طول عمر مخصوصاً سنين ميانى و پيرى دست ارادت به كسى داده باشد. در جوانى محتمل است از امين الدين بليانى تلقيناتى پذيرفته باشد. چنان كه وى را «بقيه ابدال» مى‌نامد. اما در اواسط يا اواخر عمر با رندى از «پير گلرنگ» دم مى‌زند و خود را «مريد جام مى مى‌خواند.
حافظ در اوج آزادگى نيك و بد را خيلى فاصله نمى‌دهد، ولى تأكيد مى‌نمايد كه اين به لحاظ نيك نبودن خودش نيست، مى‌گويد: من نيكنام شدم اما در نظرم سود و زيان هيچ كدام چندان اهميتى ندارد.
نام حافظ رقم نيك پذيرفت، ولى
پيش رندان رقم سود و زيان اين همه نيست‌پى‌نوشت: 1. شرح فصوص الحكم قيصرى، چاپ آشتيانى، ص 823. 2. نفحات الانس، چاپ دكتر عابدى، ص 467. 3. ختمى لاهورى، ج 1، ص 311. 4. شرح فصوص الحكم، چاپ آشتيانى، ص 1126. 5. ر.ك: شرح فصوص قيصرى، چاپ آشتيانى، ص 119، 957 و 818 و 398. 6. التجليات الالاهيه، ص 486. 7. كشف المحجوب هجويرى، ص 269. 8. مجله معارف مركز نشر دانشگاهى، مرداد - آبان 76، ص 745 مقاله خاندان بليانى. 9. هستى‌شناسى حافظ، 274. 10. التجليات الالاهيه، ص 221. 11. همان، ص 261. 12. همان، ص 262. 13. شرح فصوص الحكم، ص 741.


صفحه 5

سمط النجوم العوالى
بندر بن محمد رشيد الهمزانى

كتابى پرارج در تاريخ اسلام و شهر مكه
(منابع و شيوه نگارش) ## ترجمه رسول جعفريان ##
عبدالملك بن حسين بن عبدالملك عصامى شافعى مكى به سال 1049/1639 در مكه متولد شد. در همانجا باليد و نزد علماى آن شهر به تحصيل پرداخت تا آن كه يكى از علماى مشهور زمان خويش گرديد. وى در دانش‌هاى مختلف زمان خويش تخصص داشت و از شعر و ادب نيز بهره‌اى وافر. افزون بر همه اين‌ها، وى يكى از مورخان مكه در قرن يازدهم هجرى است. ترديدى وجود ندارد كه موقعيت بالاى علمى عصامى، عاملى مهم در جذب طالبان علم براى تحصيل نزد وى بوده است. گفته شده كه وى در تمام دوران زندگى خود در مسجد الحرام تدريس مى‌كرده است.(1) يكى از شاگردان وى، على ابن عبدالقادر طبرى از مورخان مكه است.
وى افزون بر تدريس، به كار تأليف كتاب‌هاى مختلفى هم مشغول بوده است. برخى از آثار وى عبارت است از:
1. كتاب قيد الاوابد من الفوائد و العوائد(2)؛ 2. كتاب الغرر البهيه(3)؛ 3. شرح الخزرجية فى العروض(4)؛ 4. كتاب سمط النجوم العوالى فى انباء الاوائل والتوالى.
كسانى از علما گمان كرده‌اند كه اين كتاب از جد وى عبدالملك بن جمال الدين عصامى (م 1039/1627) است.
اين تصور خطاست، چرا كه نسبت آن به عبدالملك بن حسين ثابت شده و جاى ترديد نيست.(5)
عصامى شصت و دو سال عمر خود را در خدمت به علم و تعليم و تربيت سپرى كرد. برخى از منابع، تاريخ درگذشت وى را جمادى الاولى سال 1108/1696 گفته‌اند.(6) اما بيش‌تر علما *28* بر اين باورند كه وى در 24 جمادى الاولى سال 1111/1699 در گذشته و در مكه دفن شده است.(7) سمط النجوم العوالى فى انباء الاوائل و التوالى
كتاب سمط النجوم يكى از آثار مهم در تاريخ مكه بوده و اهميت آن در اين است كه تنها مشتمل بر تاريخ سياسى و اقتصادى و علمى و اجتماعى مكه نيست، بلكه اخبار فراوان و متنوعى از هبوط آدم تا آغاز دوره عثمانى (دوره حيات مؤلف) دارد.
اهميت اين كتاب سبب شده تا به همت ناشرى، كتاب مزبور به سال 1380/1960 قاهره در مطبعة السلفيه در چهار جلد و جمعا در 2065 صفحه به چاپ برسد. هر جزء فهرست موضوعات ويژه خود را دارد.
ناشر در مقدمه شرحى از اهميت كتاب و مخطوطاتى كه در نشر كتاب بر آن‌ها تكيه كرده به دست داده، پس از آن شرح حال مختصرى از مؤلف را آورده است. اين مقدمه از محيى الدين الخطيب است (1/4-8)(8) ناشر تلاشى هم در تبيين برخى از دشوارى‌هاى كتاب دارد كه در پاورقى آمده است. اين چاپ بر اساس نسخه كتابخانه دار الكتب المصريه بوده كه اصل آن در دو مجلد (با شماره‌هاى 364 و 53) در آن جا نگاه‌دارى مى‌شود.
هر چند ناشر همتى در نشر اين اثر داشته، اما با كمال تأسف كتاب بدون تحقيق تخصصى چاپ شده و لذا حواشى و فهارس قابل استفاده ندارد.
مؤلف كتاب را با مقدمه‌اى درباره علم تاريخ ،ظاهر و باطن و فوائد مغازى و شمائل النبى(ص) آغاز كرده و از جمله در همان مقدمه انگيزه خود را هم از تأليف كتاب ياد كرده، مى‌نويسد: «من در هنگام مطالعه كتاب‌هاى تاريخى كوشيدم تا كتابى از مجموع آن‌ها فراهم آورم، كتابى كه مشتمل بر اخبارى باشد كه چشم از اين كه گوش آن‌ها را بشنود، بر وى حسد مى‌برد، اما روزگار مانع از آن بود تا همتى براى اين كار صرف كنم، هر بار مشكلى پيش مى‌آمد تا آن كه سال 1094 در مدينة الرسول مقيم شدم. از خداوند براى انجام اين كار استمداد و طلب خير كردم و كمك خواستم تا آن كه دعايم مستجاب شد و وسائل كار فراهم آمد.»
وى پس از آن كه از انگيزه‌هاى تأليف سخن گفته، در همان مقدمه از منابع خود ياد كرده مى‌نويسد: «اين‌ها شمارى از كتاب‌ها بودند كه از آن‌ها بهره بردم.» شمار كتاب‌هايى كه او ياد كرده 106 كتاب است. وى توضيح مختصرى درباره هر كتاب داده و بيش‌تر عناوين آن‌ها را ياد مى‌كند، بدون آن كه حتى نام مؤلف آن‌ها را بياورد و به عكس.
پس از ياد از منابع، تاريخ آغاز و پايان تأليف را ياد كرده و در اين باره مى‌نويسد: «تأليف كتاب را در آغاز روز چهارشنبه سيزدهم ربيع الثانى سال 1094/1682 شروع كرده و پاكنويس كتاب را در اواخر ماه صفر سال 1098 به انجام رساندم و جمعاً مدت زمان اشتغال من به اين كتاب چهار سال بوده است.»
وى در مقدمه از نام كتاب و علت انتخاب آن هم سخن گفته است: «من نامى كه منطبق بر كتاب باشد انتخاب كردم. اين نام در عين حال تاريخ كتاب هم مى‌باشد. اين از بهترين ابتكارات است كه در زمان ما جز براى احمد بن فضل در انتخاب نام وسيلة المال فى عد مناقب الال رخ نداده است.» وى همچنين در مقدمه از شيوه تنظيم كتاب خود سخن گفته و اين كه آن را در چهار مقصد كه هر كدام چندين باب دارد و نيز يك خاتمه تنظيم كرده است.
باب بندى كتاب به اين شرح است:
مقصد نخست درباره نسب رسول خدا(ص) از آدم - عليه السلام - تا عبدالله بن عبدالمطلب و اخبار آن‌ها و نيز قصص برخى از انبيا و پيامبران و همچنين اخبار عرب جاهلى، جنگ‌ها، ايام عرب و نيز وضعيت دينى و سياسى مكه پيش از بعثت آن حضرت. در خلال اين مقصد، چهار فايده و نيز «تنبيه و تذنيب و تكميل» در ادامه آمده است.
مقصد دوم هفت باب دارد: باب اول درباره دورانى كه آن حضرت در شكم مادر بوده، تولد، شيرخوارگى، درگذشت عمش ابوطالب، همسرش خديجه تا رفتن به طائف.
باب دوم هجرت، فرارش از قريش، پناه بردنش به غار، آمدن به قبا و بناى مسجد آن.
باب سوم در ياد از عموها، عمه‌ها، فرزند پسر و دختر عمو و عمه‌هاى آن حضرت.
باب چهارم در ياد از همسران آن حضرت، اخبار و مناقب و وفات آن‌ها و كسانى از آن‌ها كه در حيات آن حضرت و يا بعد از ايشان در گذشته‌اند و نيز همسرانى كه تنها عقد شدند، اما وارد خانه ايشان نشدند.
*29* باب پنجم درباره فرزندان آن حضرت و نوادگان ايشان و شرح حال هر يك از آن‌ها.
باب ششم در ذكر غلامان، خادمان، كنيزان، كاتبان، اميران، مؤذنان، خطيبان، شاعران، اسبان، سلاح‌ها، لباس‌ها و اثاث ايشان و ديگر چيزها.(1/444-463)
باب هفتم درباره حوادث سال نخست هجرت، مشتمل بر جنگ‌ها، سرايا و معجزات وساير صفات آن حضرت تا زمان رحلت. (2/3-233) دو تنبيه و سه فايده در ادامه آمده است (1/225، 297، 401، 432، 2/91).
مقصد سوم كتاب درباره خلفاى چهارگانه و خلافت امام حسن - عليه السلام - است. وى در اين مقصد تمامى حوادث دوران خلفاى نخست را از قبيل جنگ‌ها آورده است. (2/239-539) دو «تنبيه» در ادامه اين مقصد آمده است (2/310، 318).
مقصد چهارم در هفت باب تنظيم شده است:
باب اول درباره دولت اموى و رخدادهاى زمان آن‌ها (3/3 - 224).
باب دوم درباره دولت عباسى تا سقوط آن در سال 656/1258 (3/234 - 400).
باب سوم درباره دولت فاطميان تا سقوط آن به دست صلاح الدين ايوبى (3/408 - 477).
باب چهارم درباره دولت ايوبى تا زمان سقوط آن (4/3 - 15).
باب پنجم درباره دولت تركمانان و رخدادهاى زمانشان (3/16 - 29).
باب ششم درباره دولت چراكسه (4/30 - 50).
باب هفتم درباره دولت عثمانى (4/58 - 108). در ادامه اين مقصد، يك «غريبه» هم آمده است (4/175).
خاتمه كتاب هم در سه باب تنظيم شده است:
باب نخست در انساب طالبى‌ها و چهره‌هاى برجسته آن‌ها (4/110 - 140).
باب دوم در ياد از كسانى از آنان كه قيام كردند و از مردم خواستند تا با آن‌ها بيعت كنند (4/141 186-).
باب سوم درباره واليان مكه از آل ابى طالب مشتمل بر دولت سليمانى‌ها، دولت هواشم، دولت بنى قتاده تا زمان مؤلف يعنى ولايت شريف احمد بن غالب ابن محمد بن مساعد (4/187 - 580). پس از خاتمه نيز «لطيفة واحدة» آمده است (4/144).
گفتنى است كه مؤلف در ادامه مقدمه‌اى كه صحبت آن گذشت، مطلبى آورده كه ديگر مورخان قرن يازدهم چنين كارى نكرده‌اند و آن اين كه صفحاتى ويژه از كتاب را به تقديم نام‌هاى اختصاص داده كه ضمن آن كتابش را به شريف مكه زيد بن محسن بن حسين بن حسن ابن ابى نمى اهدا كرده تا چونان بلبلى بر شاخه‌هاى سرو شريف باشد. (1/128). وى مى‌نويسد: كتاب را به سيد الشرفاء سليل الخلفاء، مفرد آل بيت المصطفى، حاوى محاسن الاواخر و الاوائل... سيدنا و مولانا شريف احمد ابن مولانا شريف زيد بن محسن بن حسين بن ابى نُمَىّ تقديم مى‌كنم (1/26-28).
شگفت آن كه مؤلف در مقدمه مى‌گويد كه كار كتاب را در اواخر صفر سال 1098 پايان داده، اما برخى از حوادث سال 1099/1687 را نيز آورده (1/19) و از رسيدن نامه دولت عثمانى براى موافقت با تعيين شريف احمد بن غالب در روز سه شنبه چهارم ذى قعده سخن گفته و آخرين خبرى كه آورده اين كه در روز جمعه چهاردهم ماه مزبور مولانا شريف دستور داد تا خواص و عوام هر دوشنبه و پنج شنبه براى دعا به سلطان عثمانى در حطيم، پس از نماز حنفى گرد آيند (4/584)أ
بنابراين ممكن است گفته شود كه مؤلف در كتاب خود حوادث تا سال 1099 را آورده و همانجا كار را پايان داده است. اما محمد صالح جمعه در مقاله‌اى كه در مجله المنهل نوشته، مى‌نويسد: وى نسخه‌هاى فراوانى از اين كتاب را ديده كه ناشر حوادث چهار سال آن را سقط كرده و به چاپ نرسانده است. اين حوادث مربوط به سال 1099 تا جمادى الثانى 1103/1691 است،(9) يعنى هشت سال پيش از وفات مؤلف.
در اين جا شرايطى بوده كه مؤلف را وادار به ترك نگاشتن كرده و خودش هم در مقدمه اشارتى دارد كه كار تأليف چهار سال به درازا كشيد و در اين وقت، به اجبار قلم ايستاد با اين كه رخدادها پشت سر هم مى‌رسند؛ آنچه در طول زندگانى‌ام رخ دهد، يكى پس از ديگرى به آن ضميمه خواهم كرد (1/19).
به هر روى اهميت كتاب در اين است كه يك موسوعه بزرگ تاريخى است. محققى كه در تاريخ سياسى و اجتماعى مكه پژوهش مى‌كند، به هيچ روى نمى‌تواند از كتاب غفلت كند، زيرا مؤلف آن آگاهى‌هاى فراوانى از مكه به دست داده است، *30* بويژه تاريخ مكه در دوران مماليك و عثمانى‌ها. وى تمامى اصلاحاتى كه سلاطين اين دو سلسله در حجاز انجام داده‌اند و نيز ارتباط آن‌ها را با اميران حجاز آورده است.
همچنين محققى كه در تاريخ وقف بر حرمين در دوران اين دو سلسله پژوهش مى‌كند، مى‌تواند مواد فراوانى از اين كتاب به دست آورد. نيز محقق در تاريخ بازسازى حرمين، به ويژه در دوره عثمانى، آگاهى‌هاى مهم و دقيقى را از دوره عثمانى در اين كتاب خواهد يافت. آگاهى‌هاى فراوان كتاب درباره تاريخ سياسى و اجتماعى مكه در قرن دهم و يازدهم نيز فراوان است.
اهميت بسيارى از اين آگاهى‌ها در آن است كه مؤلف، معاصر اين رخدادها بوده و به حوادث سياسى به طور كامل توجه داشته است. وى ارتباط اميران مكه را با سلاطين عثمانى و مقدار نفوذ عثمانى‌ها را در مكه و نامه‌هاى ارسالى عثمانى‌ها را در ارتباط با اميران اين شهر و اختلافات ايجاد شده، ميان سلاطين عثمانى و اميران مكه و همچنين اختلافات داخلى خود اشراف و دخالت عثمانى‌ها را براى حل اين اختلافات و بسيارى از مسائل مهم ديگر را آورده است. منابع مؤلف و كيفيت استفاده از آن‌ها
عصامى از منابع مختلفى كه در رشته‌هاى متفاوت علمى بوده، بهره برده است. برخى از آن‌ها آثار تاريخى، به ويژه آثار تاريخى مربوط به مكه است. برخى كتاب‌هاى ادبى و يا دينى مانند تفاسير و كتاب‌هاى حديث است و برخى هم كتاب‌هاى فرهنگ مانند فرهنگ لغت يا فرهنگ شهرها و قبايل. شمارى هم كتاب‌هاى تراجم و طبقات است كه مجموع آن‌ها به 149 كتاب مى‌رسد.
نكته قابل توجه آن كه وى در مقدمه فهرست اهم كتاب‌هايى كه از آن‌ها استفاده كرده، به دست داده كه شمار آن‌ها به 87 عنوان مى‌رسد. اين كار عصامى، كارى ابتكارى است كه ساير مورخان اين دوره - كه ما درباره شيوه كار آن‌ها بحث كرديم - آن را انجام نداده‌اند. البته در اين باره چند نكته قابل ملاحظه وجود دارد:
نخست آن كه وى آگاهى‌هاى تفصيلى از اين كتاب‌ها به دست نمى‌دهد. در مواردى تنها نام كتاب يا نام مؤلف را ياد مى‌كند.
گاه هم اسم مؤلف را آورده و نام كتابش را آن اندازه مختصر آورده كه براى خواننده هيچ فايده‌اى ندارد.
دوم آن كه وى از كتاب‌هايى در لابه‌لاى كتاب نام برده كه در فهرست نخست كتاب نام آن‌ها را نياورده است. مجموعه اين عناوين به 43 كتاب مى‌رسد.
در مواردى هم نام كتابى در فهرست آمده، اما در داخل كتاب، موردى كه از آن استفاده شده، ياد نشده است. اين‌ها نيز 19 كتاب مى‌شود.
اما كتاب‌هايى كه مؤلف نامشان را در فهرست آورده و در لابه‌لاى كتاب هم از آن‌ها ياد كرده و مطالبى نقل كرده است:
1. تاريخ الخميس از محمد بن حسين ديار بكرى (1/29، 90، 153، 231، 265، 269، 273، 317، 352، 381، 395، 396، 423، ج 2، 6، 54، 355، ج 3، 376)
2. كتاب العرائس از احمد بن محمد نيشابورى (1/30، 77)
3. كتاب مبتدأ الخلق از ابو عبدالله محمد بن سعيد حجرى (1/32، 66، 69، 74، 111، 120، 130، 137)
4. كتاب روضة الاخبار، از مؤلفش ياد نكرده (1/33)
5. حقيقة الاسرار و جهينة الاخبار فى معرفة الاخيار و الاشرار از امام حسن بن على حائنى (1/34، 104، 129، 132)
6. كتاب الوصية، از مؤلفش ياد نشده (1/69)(10)
7. مروج الذهب و معادن الجوهر از مسعودى (1/70، 74، 103، 105، 109، 111، 127، 130، 167، 176، 248، 252، 260، 2/392، 432، 537)
8. دول الاسلام از محمد بن احمد ذهبى (1/74، 306، 333، 336، 2/412، 427، 434، 437، 444، 521، 3/33، 43، 50، 54، 59، 78، 90، 157، 183، 188، 276، 344، 316، 412)
9. البحر العميق از ابن الضياء (1/78)
10. الفتوحات المكيه از محيى الدين عربى (1/79)
11. علل الشرائع والاحكام از مسعودى (1/86)
12. بحر الانساب، از مؤلف آن ياد نشده (1/97)
13. ربيع الابرار از زمخشرى (1/101، 3/213، 231، 258)
14. الانس الجليل فى تاريخ القدس و الخليل، از مؤلفش نام نبرده (1/122)
15. المنار المنيف فى الصحيح و الضعيف از شمس الدين ابن القيم (1/123)
*31* 16. اخبار مكه از ازرقى (1/144، 158، 167، 175، 184، 221، 2/192)
17. شفاء الغرام از فاسى (1/145، 172، 180، 185، 186، 194، 199، 213، 220، 271، 331، 2/192، 4/115، 191، 196، 220، 226)
18. الروض الانف از سهيلى (1/146، 156، 186، 208، 222، 234، 237، 296، 309، 312، 324، 251، 365، 388، 424، 452، 2/6، 3/91)
19. اعلام الاعلام از قطبى (1/148، 3/359، 4/71، 85، 101)
20. سبل الهدى و الرشاد(11) از الشيخ محمد الصالحى (1/164)
21. الارج المسكى فى التاريخ المكى از على الطبرى (1/172، 173، 3/423، 443، 4/16، 395، 400، 441)
22. المنتفى فى اخبار ام القرى از فاكهى (1/193، 200، 211، 212، 214، 263، 2/210، 266)
23. رى العاطش و انس الواحش از احمد بن عمار (1/201)
24. المنتظم فى اخبار العرب و العجم از ابن الجوزى (1/239، 2/311، 414، 3/426، 428، 430، 431)
25. المواهب اللدنيه، نام مؤلف را نياورده. از قسطلانى در سيره نبوى (1/246، 247، 253، 265، 298، 312، 367، 383، 387، 396، 405، 418، 430، 455، 463)
26. الكشاف از زمخشرى (1/248، 396، 2/19)
27. تذكرة الصفدى (2/253)
28. تاريخ الصفدى (3/185، 215، 4/11، 12، 24، 25)
29. التلقيح از ابن الجوزى (1/255، 316، 429)
30. شوق العروس و انس النفوس از حسين بن محمد الدامغانى (1/255)
31. حياة الحيوان الكبرى از دميرى (1/257، 355، 2/468، 3/32، 100، 227)
32. الجمع الغريب فيما يسير الكئيب از رضوان افندى (1/280)
33. ذخائر العقبى از محب طبرى (1/273، 331، 396، 443)
34. السمط الثمين فى مناقب امهات المؤمنين از محب طبرى (1/366، 367، 384)
35. الرياض النضرة از محب طبرى (1/269، 379، 443، 2/252، 259، 397)
36. خلاصة الوفاء بأخبار دار المصطفى (1/288، 307، 2/25، 3/376)
37. سيرة ابن سيد الناس (عيون الاثر) از فتح الدين محمد بن سيد الناس (1/246، 304، 2/179، 209)
38. مصباح الظلام فى المستغيثين بسيد الانام فى اليقظة و المنام از محمد بن موسى النعمان الانصارى (1/305، 2/308)
39. شرح المقامات از مطرزى، (1/307)
40. سيرة الشامى از محمد بن يوسف الشامى (1/369، 381، 400، 409، 412، 2/516، 526)
41. مختصر السيرة از شمس البرماوى (1/372، 387)
42. فتح البارى فى شرح صحيح البخارى از ابن حجر عسقلانى (2/14، 145، 150، 157)
43. تاريخ اليافعى (مرآة الجنان) (2/8، 4/232)
44. طبقات الكبرى از ابن سعد (2/189، 3/41، 207)
45. المسامرة از محيى الدين العربى (2/270، 3/321)
46. الارشاد از عبدالملك الجوينى (2/302)
47. وفيات الاعيان از ابن خلكان (2/365، 385، 3/169، 183، 246، 252، 284، 317، 332، 336، 341، 355، 413، 424)
48. المحاسن و المساوى از بيهقى (2/240، 536، 3/28، 35، 182، 252، 4/153)
49. العبر و ديوان المبتدأ والخير از ابن خلدون (3/4، 6، 10، 131، 135، 187، 219، 229، 247، 408، 4/126، 140، 143، 158، 192، 200، 203، 208)
50. درة الغواص از علامه ابوالقاسم الحريرى (3/33)
51. مرآة الزمان از ابن الجوزى (3/84، 85، 390)
52. قلادة النحو از ابو مخرمه (3/99، 309، 372، 374، 379)
53. الاذكياء، از ابوالفرج اصفهانى (3/115، 243، 268، 290)
54. الكامل، از ابوالعباس محمد بن يزيد المبرد (3/147، 189، 291، 293، 4/158)
55. التذكرة الحمدونيه از ابن حمدون (3/185)
56. تاريخ الكاتى از محمد بن مصطفى الكاتى (3/226، 260، 274، 4/90)
57. الصواعق المحرقه از ابن حجر هيتمى (1/283، 315)
58. القاموس المحيط از فيروزآبادى (2/19، 149، 174، 3/395)
59. تاريخ ابن زينل از احمد بن على بن زينل (3/228)
60. الشفاء از قاضى عياض (2/91، 198)
61. سراج الملوك از طرطوشى (3/233، 323)
62. تاريخ الخلائق از بهوتى (3/233، 323)
63. الكامل فى التاريخ از ابن اثير (3/242، 261، 374، 392، 416، 4/203، 209)
64. تاريخ الخلفاء از سيوطى (2/250، 468، 3/264، 299، 4/62)
65. العقد الفريد از ابن عبدربه (3/275)
66. اتحاف الورى از ابن فهد (3/338، 4/208)
67. البداية از عبدالوهاب السبكى (3/442، 444، 4/3، 8، 9، 201، 441)
68. الروضتين فى اخبار الدولتين، از ابوشامه (3/446، 449، 4/210)
69. خريدة العجائب از عماد الكاتب (3/448)
70. تحفة الطالب از سيد محمد سمرقندى (4/3، 300)
71. مورد اللطافة فيمن ولى السلطنة و الخلافة از يوسف بن تغرى بردى(4/61)
72. عجائب المقدور فى اخبار تيمور (4/112)
73. انساب قريش للزبير بن بكار (4/119، 140، 225، 228، 233)
74. عمدة الطالب فى انساب آل ابى طالب از ابن عنبه (4/122)
75. جواهر العقدين از نور الدين على السمهودى (4/144)
76. العواصم من القواصم از ابن العربى (4/198، 200، 396)
77. الجامع اللطيف از ابن ظهيره (موارد نيامده)
78. رحلة ابن جبير (4/206)
79. الدرر الكامنة فى اخبار المائة الثامنه از ابن حجر العسقلانى (4/247)
80. نشأة السلافة از عبدالقادر الطبرى (4/251، 311، 351، 395)
81. تاريخ خلفاء الزمن و ملوكه و ولاية السالكين احسن سنته (4/251)
82. الدرر الفرائد المنظمه از الجزايرى (4/268، 293، 331)
83. ذيل الضوء اللامع فى اهل القرن التاسع از سخاوى (4/268)
84. بغية المستفيد اخبار زبيد از ابن دبيع (4/282)
85. وسيلة المال از عبدالرحمن باكثير (4/294، 440)
86. عقد الجواهر و الدرر فى اخبار القرن الحادى عشر از محمد الشلى (4/399، 422)
87. سيرة مغلطاى (1/199)
فهرست كتاب‌هايى كه در اين كتاب از آن‌ها نقل كرده، اما در ضمن فهرست منابعى كه در ابتداى كتابش آورده، از آن‌ها ياد نكرده است:
88. البداية و النهاية از ابن كثير (1/124، 415، 2/119)
89. الترتيب از ابوالفتح احمد بن مطرق (1/12)
90. معالم التنزيل، بدون نام مؤلف (1/108، 336)
91. فصوص الحكم از ابن عربى (1/80)
92. بحر العلوم، بدون نام مؤلف (1/29)
93. النبوه، بدون نام مؤلف (1/44)
94. مختصر ربيع الابرار، از مؤلف مختصر ياد نشده است (1/101)
95. التيجان، بدون نام مؤلف (1/150)
96. الاحكام السلطانيه از ماوردى (1/157)
97. ادب الدنيا و الدين از ماوردى (3/219)
98. المضحكات از ابن الجوزى (1/174)
99. نظم السيرة (سيره ابن اسحاق) از فتح الله بن موسى بن حماد اندلسى (1/177)
100. الفضائل، بدون نام مؤلف (1/324)
101. انوار التنزيل، بدون نام مؤلف (1/237، 248)
102. الصفوة از ابن جوزى (1/237، 248)
103. اسد الغابة از ابن اثير (1/246، 301، 443، 2/355، 359، 366)
104. الابتدا و السير، بدون نام مؤلف (1/249)
105. مسالك الحنفاء فى حكم ايمان والدى المصطفى از سيوطى (1/253)
106. معجم من استعجم از ابو عبيد بكرى (1/257، 2/124)
107. كتاب اصمعى، نام عنوان نيامده (1/258)
*33* 108. كتاب بدر الدين زركشى، نام عنوان نيامده (1/260)
109. شرف المصطفى از ابو سعد عبدالملك نيسابورى (1/400)
110. شرف النبوه، بدون نام مؤلف(12) (1/401)
111. الاغانى از ابوالفرج اصفهانى (2/7، 3/299)
112. الاكليل از حاكم (2/84، 118، 221)
113. ينبوع الحياة از محمد بن محمد بن ظفر صقلى (2/132، 190)
114. كشف المغطى عن الصلوة الوسطى از حافظ دمياطى (2/134)
115. تفسير القيروانى از مكى بن ابى طالب القيروانى (2/151)
116. المعجم الصغير از طبرانى (2/173)
117. تفسير المقدسى از ابو نعيم المقدسى (2/188)
118. الهدى النبوى از ابن القيم (2/200)
119. الاستيعاب از ابن عبدالبر (2/355، 467)
120. سيرة الملا (2/425، 499)
121. مسند الفردوس از ديلمى (2/426)
122. التكملة از منذرى (2/381، 4/212)
123. تاريخ ابن عساكر (3/210)
124. الروضة الانيقة فى سلطان الحجاز على الحقيقة از محمد الحسينى (4/95)
125. تايخ العصامى از جمال الدين العصامى جد مؤلف (4/89، 99، 101)
126. منهل الضمآن لاخبار دولة آل عثمان از محمد على بن علان (4/104)
127. السلوك فى معرفة دول الملوك از مقريزى (4/280)
128. غاية المرام بأخبار السلطنة البلد الحرام از عز بن فهد (2/280)
129. الالقاب از ابن حجر (4/439)
كتاب‌هايى كه نامش در فهرست منابع خود وى (مقدمه، ص 15-19) آمده اما در كتاب از آن‌ها نقلى نشده است:
130. الاكتفاء از ابوبكر كلاعى
131. تاريخ العتبى (تاريخ يمينى)
132. تاريخ الخزرجى
133. الاخبار المستفادة فيمن ولى مكة من آل قتاده از ابن ظهيرة
134. الوشاح، از ابن دريد
135. الخطط المقريزيه از مقريزى
136. تذكرة ابن فهد
137. روض الاخبار
138. كتاب الفياء از بلوى
139. المدارك از نسفى
140. المدخل از ابن حاج
141. قواعد العقائد از غزالى
142. المقاصد از سعد التفتازانى
143. الاشاعة لاشراط الساعة از سيد محمد البرزنجى
144. الروضة الانيقة از سيد السمرقندى
145. سلافة العصر من محاسن اهل المصر، بدون نام مؤلف(13)
146. حسنة الزمان از حسين بن ناصر المهلا
147. كمامة الزهر فى وقائع الدهر
148. الريحانة از شهاب خفاجى.
مطالعه كتاب سمط النجوم نشان مى‌دهد كه مؤلف تنها بر مصادر مكتوب تكيه نكرده، بلكه از مصادر شفاهى نيز بهره برده است. در اين موارد كوشيده تا از افراد موثق و عالمان مشهور به پاكى استفاده كند به طورى كه معمولا راوى را با صفاتى مانند ثقه، توصيف مى‌كند: «قد اخبرنى الثقه» (4/386، 502).
در مواردى نام راوى، شغل و موقعيت علمى وى را نيز يادآور مى‌شود. براى نمونه وقتى درباره اصحاب اخدود و كودكى كه خداوند او را به سخن آورد صحبت مى‌كند، مى‌گويد: من از شيخ خودم علامه محمد بن علاء الدين بالى شعرى شنيدم كه آن را به سيوطى نسبت مى‌داد و ضمن آن نام كودكانى كه در مهد به سخن گفتن در آمده بودند، آمده بود كه شمارشان ده تن بود (1/237، 238).
در جاى ديگرى مى‌گويد: چنين گفت علامه محمد شلبى پدر احمد شلبى نشانجى قاضى سابق محكمه مكه مكرمه (4/60). يا مى‌گويد: قال العلامة الفهامه الشيخ على الشهير بالجم (4/336) و يا مى‌گويد: اخبرنى مولانا الخطيب العلامه برهان الدين ابراهيم بن احمدت البرى (4/427).
ترديدى وجود ندارد كه اين شيوه مؤلف از آن روست كه وى مى‌خواهد روايت درست را كه راوى آن مشخص است بر ساير *34* نقل‌ها مقدم بدارد. البته مؤلف اين شيوه را در همه مواردى كه نقل شفاهى دارد، رعايت نمى‌كند، بلكه در مواردى نام راوى را نياورده است. براى مثال مى‌نويسد: برخى اشخاص يا افراد به من چنين گفتند (4/504)، يا از شيخ محمد ابن ابى الحسن البكرى چنين نقل شده است (4/331، 332)، يا برخى از فضلاى هند به من چنين گفتند (4/36)، يا «فى حفظى عن كبار مشايخى» چنين است (1/324)، يا از افواه چنين شنيده شد (4/207).
اعتماد وى بر اخبار شفاهى در حوادثى است كه در دوران زندگى وى رخ داده، درست همان طور كه بر مشاهدات شخصى و شفاهى خود در حوادثى كه در روزگار خودش رخ داده، تكيه كرده است. ترديدى نيست كه ثبت اين قبيل مشاهدات است كه بر اهميت كتاب وى افزوده و آن را به صورت سند و منبعى براى مورخانى كه پس از وى آمده‌اند، درآورده است. به عنوان مثال وقتى از سيل سال 1091/1680 صحبت مى‌كند، مى‌نويسد: من شاهد اين سيل بودم در حالى كه كنار درِ مسجد كه رو به كعبه بود ايستاده بودم. راه و مسجد مملو از آب بود و شترانى را مى‌ديدم كه مردان و زنان و كودكانى بر آن‌ها سوار بود و سيل آن‌ها را در خود فرو برد (4/531).
اما در ارتباط با منابع مكتوب كه از آن‌ها بهره برده، اهتمامى در اين كه به تفصيل از آن‌ها صحبت كند، ندارد. مثلاً نام كتاب را مى‌آورد، اما از مؤلف آن سخن نمى‌گويد؛ مى‌گويد: صاحب تاريخ الخميس چنين گفته. در بحر العلوم چنين آمده. در عرائس، در كتاب المبتدأ، در روضة الاحباب، در مروج الذهب، در الارج المسكى فى تاريخ المكى، و... چنين آمده است. (1/29، 30، 32، 33، 44، 66، 69، 70، 79، 97، 122، 146، 148، 150، 172، 246، 249، 257، 260، 263، 349، 384، 401، 440، 4/61،، 112، 114، 247،399) در كنار آن، مكرر به نام مؤلفين بر مى‌خوريم كه عنوان كتابش نيامده است. مثلا مى‌نويسد: قال ابن الجوزى، ذكر الازرقى، قال الفاسى، قال الفاكهى، قال ابن تغرى البردى، و... (1/89، 144، 145، 193، 232، 253، 260، 265، 307، 313، 4/66).
در مواردى نيز نام كتاب و مؤلف با وضوح و دقت كامل آمده است؛ مثلاً مى‌نويسد: قال العلامة الحسن بن على الحائنى فى كتابه المسمى حقيبة الاسرار و جهينة الاخبار فى معرفة الاخيار و الاشرار. يا مى‌نويسد: و فى مروج الذهب للمسعودى، و يا مى‌نويسد: قال الشيخ محمد الصالحى فى كتابه سبل الهدى و الرشاد و... (1/34، 69، 74، 78، 80، 101، 166، 177، 200، 201، 239، 253، 305، 4/63، 104، 208، 280، 311).
گاهى محلى از كتاب را كه مطلبى را از آن نقل كرده، تعيين مى‌كند؛ مثلا مى‌نويسد: اين بود خلاصه‌اى از آن چه ابن عربى در الفتوحات المكيه در باب دويست و هفتم آن آورده است (1/79، 80). روشن است كه اين شيوه كار كه محققان به دليل دقت آن را به كار مى‌گيرند، در ميان كسانى از مورخان سده يازدهم كه ما در صدد بحث از آن‌ها هستيم، بجز اين مؤلف، ديده نمى‌شود.
از ديگر مسائلى كه وى در ارجاع به كتاب‌ها توجه دارد، آن است كه مى‌كوشد تا به كتاب‌هايى كه به طور تخصصى در موضوعى نوشته شده، مراجعه كنند؛ مثلا درباره ابتداى آفرينش به كتاب‌هاى كهنى كه به اين موضوع پرداخته، مانند كتاب مبتدأ الخلق حجرى ارجاع مى‌دهد (1/32، 66، 69، 74، 111، 120، 130، 137)؛ در زمينه سيره نبوى به كتاب‌هاى سيره تكيه مى‌كند (1/146، 156، 164، 208، 304، 369، 372، 2/179، 516، 526)؛ در زمينه قصص و اشعار بر كتاب‌هاى ادبى تكيه دارد (1/255، 257، 307، 335، 2/270، 3/321، 448)؛ چنان كه درباره تاريخ عثمانى‌ها بر كتاب‌هايى مانند كتاب منهل الظمآن لاخبار دولة آل عثمان از ابن علان اتكا دارد (4/104). درباره مكه و اوضاع اقتصادى و سياسى و اجتماعى آن از كتاب‌هايى كه ويژه مكه نوشته شده، مانند كتاب فاكهى يا فاسى و ابن فهد استفاده كرده است.
وى در نقل‌ها، ابتدا و انتهاى نقل را مشخص مى‌كند؛ مثلا مى‌نويسد: «در كتاب النبوه آمده است: آدم از خاك خلق شد و حوا از آدم... انتهى» (1/44، 45) و يا اين كه «علامه ابن الضياء در البحر العميق نوشته است: آدم از باب التوبه و حواء از باب الرحمه هبوط كردند... انتهى كلام ابن الضياء فى بحره» (1/79، 87). از كتاب عجائب المقدور فى اخبار تيمور از احمد بن محمد حنفى نقل مى‌كند كه: در روز پنج شنبه از سال 808... تمام شد مطلب آن كتاب با تلخيص (4/63، 64). وقتى درباره حسن بن عجلان صحبت مى‌كند، مى‌نويسد: در كتاب تاريخ الخلفاء الزمن و ملوكه و ولاية السالكين احسن سنن از سيد محمد بن حسين سمرقندى در شرح حال عنان بن مغامس ديدم كه عين عبارت چنين است: «...» اين عين عبارت و الفاظ آن كتاب بود و الله اعلم بالحقائق (4/252). مؤلف با اين شيوه *35* بر آن است كه نشان دهد كه عين الفاظ آن كتاب است. از اين دست نمونه‌ها فراوان است (1/122، 123، 124، 145، 146، 186، 199، 2/213، 214، 222، 283، 296، 297، 304، 3/28، 29، 412، 4/268).
البته مواردى هم وجود دارد كه ابتداى نقل مشخص نيست اما انتهاى آن مشخص است. نمونه آن مطلبى است كه درباره امية بن ابى الصلت آورده و در انتها نوشته است: تمام شد آنچه مسعودى درمروج الذهب گفته است (1/252). چون از مرگ عبدالمطلب جد پيامبر(ص) سخن مى‌گويد، مى‌نويسد: «وقتى رسول خدا(ص) هشت سال و يك ماه و ده روز داشت جدش عبدالمطلب در گذشت...» اين مطلب در شفاء الغرام علامه تقى الدين فارسى آمده است. (1/271، 351)
عصامى گاهى هم مطالب را نقل به معنا كرده و عين لفظ را نياورده است (3/423). و آن جا كه مطلبى را مختصر آورده، ارجاع به منبعى مى‌دهد تا خواننده تفصيل بحث را در آن جا ببيند؛ مثلا درباره شريف نامى بن عبدالمطلب و برادرش سيد بن عبدالمطلب مى‌نويسد: اين مطلب را طبرى در الارج المسكى فى التاريخ المكى آورده، به آن جا مراجعه كنيد (1/440، 441). شيوه مؤلف در اين كتاب
مؤلف با كار تازه‌اى كتابش را آغاز مى‌كند، آن گونه كه مى‌كوشد تا عنوانى براى كتاب برگزيند كه در ضمن تاريخ كتابش نيز باشد. وى اين مسأله را در همان مقدمه كتاب آورده است: وقتى كتاب نگاشته و ترتيب يافت، مقصدها و ابواب آن منظم شد، نامى براى آن برگزيدم كه مطابق با واقعيت كتاب باشد... اين اقدام كارى ابتكارى بود كه در اين زمان جز براى احمد بن فضل باكثير در كتابش وسيلة المآل فى عد مناقب الال رخ نداده است) (1/26). وى همچنين كتاب را تقديم به يكى از شرفاى مكه با نام زيد بن محسن بن ابى نُمَى كرده، در حالى كه هيچ كدام از مورخان قرن يازدهم مكه چنين كارى نكرده است. (1/28).
وى در تنظيم مطالب كتاب از هر دو روش سالشمارانه و موضوعى استفاده كرده است. در بخش سيره نبوى شاهديم كه حوادث را به ترتيب سال، از سال نخست هجرت تا سال يازدهم كه سال وفات آن حضرت است، دنبال كرده است. وى ذيل هر سال، حوادثى كه در هر ماه رخ داده از محرم تا ذى حجه آورده است. وى در همان آغاز اشاره داد كه حضرت رسول ده سال در مدينه بودند و در سال يازدهم رحلت كردند. در هر سال مسائلى رخ مى‌داد و احكام بى‌شمار نازل مى‌شد كه ما بخشى از آن‌ها را به ترتيب تاريخى بيان مى‌كنيم. در هر سال، هر غزوه و سريه و جز آن رخ داده مى‌آوريم. در ادامه به همين صورت از رخدادها و احكامى كه هر سال نازل شده بحث مى‌كند.
اما در بحث از دوران خلفاى چهارگانه و نيز دوره اموى و عباسى و فاطمى و ايوبى و مماليك و عثمانى و اميران مكه به صورت موضوعى بحث مى‌كند. در ابتدا از خليفه و امير و سلطان مورد نظر صحبت مى‌كند، پس از آن تمامى حوادثى را كه در دوران وى رخ داده، بر حسب ترتيب زمانى از ابتداى امارت آن شخص تا وفاتش مى‌آورد. وى در بحث از اين خلفا و سلاطين، ابتدا شرح حال مختصرى مى‌آورد كه مشتمل بر آگاهى‌هايى درباره مدت امارت آن‌ها و ابتدا و انتهاى آن آورده و سپس مهم‌ترين حوادث عمومى كه در دوران هر يك از اين‌ها رخ داده مى‌آورد. از ميان اين مباحث دقت وى در دنبال كردن رخدادها به ويژه آن‌ها كه متعلق به شهر مكه است، به دست مى‌آيد (4/356، 563، 564). همين طور اخبارى كه به حجاز و يمن مربوط مى‌شود، بويژه ناملايمات اقتصادى كه به حجاز و يمن مربوط مى‌شود، بويژه ناملايمات اقتصادى كه عارض شهرها مى‌شود، مورد توجه وى قرار دارد (4/421، 472، 488، 496، 498، 500، 502). در اين بخش وى به صورت سالشمارانه و مسلسل حوادث سال‌ها را نمى‌آورد، بلكه مثلاً از مهم‌ترين حوادث سال يك هزار و يك هجريت سخن مى‌گويد، پس از آن به حوادث سال يك هزار و سه و چهار و هفت و... منتقل مى‌شود.
عصامى در بحث از اميران مكه، ترتيب تقدم در امارت را انتخاب كرده و ضمن آن از مهم‌ترين رخدادهاى روزگار آن‌ها و نيز ويژگى‌ها و روحيات آن و نيز مناسبات آن‌ها با يكديگر و نيز حوادث داخلى و نيز مناسبات آن‌ها با مماليك يا عثمانى و نيز تحولات عمرانى در حرمين سخن مى‌گويد. در بخش وى تنها به تعيين سال و ماه اكتفا نكرده بلكه گاه سال و ماه و روز و گاهى ساعت حادثه را نيز يادآور مى‌شود؛ براى مثال وقتى از وفات احمد بن زيد امير مكه سخن مى‌گويد مى‌نويسد: در ساعت سوم از روز پنج شنبه روز بيست و دوم ماه جمادى الاولى سال هزار و نود و نه شريف احمد بن زيد سلطان حرمين به رحمت خدا رفت (4/568). وى افزون بر حوادث هر سال، شرحى هم از در گذشتگان سياسى و علمى مشهور در مكه مكرمه را آورده و شرح حال مختصرى از آن شخصيت به دست مى‌دهد.
در شيوه كار عصامى اين هم رعايت شده كه وى در ميان اقوال *36* متناقض و مختلفى كه از مورخان و راويان مختلف نقل مى‌كند، يكى را ترجيح مى‌دهد. با اين حال در انتها تعبير «والله اعلم» را مى‌افزايد (2/12)؛ مثلاً وقتى از جنگ‌هاى فجار در دوره جاهلى صحبت مى‌كند، مى‌نويسد: مقتضاى سخن مغلطاى در سيره‌اش اين است كه ايام فجار، شش عدد بوده است، زيرا وى مى‌نويسد كه ايام فجار بر اساس آنچه سهيلى گفته و درست است، شش مى‌باشد. اما به عقيده من نظر درست آن است كه ايام فجار پنج عدد بوده كه من نام آن‌ها و اماكنى كه در آن‌ها رخ داده را شمرده‌ام نه شش و نه چهار. والله اعلم (1/199).
در موردى هم كه از مرگ ابوطاهر قرمطى سخن مى‌گويد، مى‌نويسد: در منابع نقل‌هاى متناقضى آمده است. آنچه آورديم خلاصه چيزى بود كه آن را درست مى‌دانستيم (3/360). درباره ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) اقوال متفاوت و متناقض را آورده و مى‌نويسد: وى وفات كرد در حالى كه سنش بيست و هشت سال بود؛ در صفوه چنين آمده است. در ذخائر العقبى بيست و نه آمده است. عبدالله بن حسن بن ابى طالب سى سال گفته است. كلبى سى و پنج سال گفته است. منشأ اين اختلاف، اختلاف در سال تولد ايشان است كه آيا قبل از نبوت بوده يا بعد از نبوت. من سخن درست را آن مى‌دانم كه وى پنج سال پيش از بعثت، يعنى سال بناى كعبه توسط قريش به دنيا آمده است، وقتى كه پيامبر سى و پنج سال بوده است. فاطمه، چنان كه گذشت، در رمضان سال يازدهم هجرت در گذشته و بنابراين سنش بيست و نه مى‌شود، يعنى همان چيزى كه در ذخائر العقبى آمده است. (1/443)
نقل‌هايى هم وجوددارد كه وى نتوانسته از ميان آن‌ها يكى را ترجيح دهد؛ براى مثال وقتى از تاريخ ورود صليحى به مكه سخن مى‌گويد، مى‌نويسد: راه جمع بين اين اخبار متفاوت را نيافتم و الله اعلم (3/408، 412، 424، 4/200-201).
مثال‌هاى ديگرى هم از اين دست در كتاب وى وجود دارد (1/132). اين شيوه او در ارزيابى اقوال ديگران همچنان ادامه دارد. در كنار آرا و اقوال علما و مورخان سابق، آراى صحيح خود را نيز ضميمه كرده و درستى آن‌ها را نشان مى‌دهد. به عنوان مثال، در مواردى كه از معتضد عباسى سخن مى‌گويد كه: از حوادث دوران معتضد در زمينه عمران حرمين، افزودن دارالندوه به مسجد است. اين زيادت در بخش شامى مسجد و نخستين دو زيادت است... مى‌افزايد: گذشت كه قصى نخستين كسى است كه مكه را بنا كرد، پس از آن قريش خانه‌هاى خود را ساختند و خانه‌ها در اطراف كعبه بود. اين خانه‌ها، درهايى داشتند كه به سمت مطاف بود و ميان هر دو خانه راهى به سوى مطاف بود. دارالندوه همين بقعه مرخمه‌اى است كه بدون ترديد در جاى همين مقام حنفى فعلى است (3/351)
وقتى از شعر منسوب به ابوبكر صحبت مى‌كند كه درباره قصه‌اش در غار با رسول خدا(ص) سروده، مى‌نويسد: برخى از علما نسبت اين شعر را به ابوبكر انكار كرده‌اند، من نيز به دليل ركاكت و درشتى كه نيازى به آن نبوده، نسبت آن را انكار مى‌كنم (1/305)
در جاى ديگرى كه از ورود پيامبر(ص) از تبوك به مدينه سخن مى‌گويد و اين كه مردم مدينه شعر «طلع البدر علينا من ثنيات الوداع» را مى‌سرودند، مى‌نويسد: برخى از راويان گمان كرده‌اند كه مردم مدينه اين شعر را در ابتداى ورود آن حضرت به مدينه خواندند. اين سخن نادرستى است، زيرا ثنيات الوداع در سمت شام قرار دارد و كسى كه از مكه به مدينه مى‌آيد آن را نمى‌بيند و جز در سفر شام از آن جا گذر نمى‌كند (3/215). در جايى كه نامه ابوبكر را به على بن ابى طالب(ع) مى‌آورد مى‌نويسد: نامه تمام شد. من آن را از كتاب المسامرة از شيخ اكبر، عارف به پروردگارش، سيدم محيى الدين بن عربى نقل كرده و در تصحيح و ضبط آن‌ها نهايت دقت را كردم. در اين راه تمام سعى خود را كردم و آن را با نسخه ديگرى هم مقابله كردم كه كاملاً تصحيح شد ان شاء الله تعالى و الله الحمد و المنة (2/270).
وقتى از ويژگى‌هاى ابوجعفر منصور سخن مى‌گويد، مى‌نويسد: او گزيده شد. از اسلم، غلامش خواست تا او را درمان كند و او چنين كرد و منصور بهبود يافت. پس از آن نانى به اسلم داد و اسلم آن را به گردن خود آويخت و مى‌گفت: مولاى خود را درمان كردم و او خوب شد. او نانى به من داد. خبر اين واقعه به منصور رسيد، به او گفت من نان را ندادم تا تو اين چنين بر من طعنه زنى. او گفت من بر شما تشنيع نكردم، آنچه بدان امر شدم انجام دادم. منصور دستور داد سه روز، هر روز سه بار او را كتك بزنند. عصامى مى‌گويد: من در درستى اين نقل از بيست جهت ترديد دارم و الله اعلم بحقائق الامور (3/259).
وقتى خبر دودى را كه مردم در سال 954/1547 شاهد خروج آن از كعبه بودند، نقل مى‌كند، مى‌نويسد: به نظرم اصل اين دود، از مجمرى بود كه در آن بخور مى‌گذاشتند و آن را در روى درگاه كعبه مى‌نهادند (4/331).
به هر روى، نمونه هاى فراوانى از مشاركت مؤلف در نقل‌ها *37* و روايات و ترجيحاتى كه نسبت به برخى از آن‌ها دارد، در صفحات فراوانى از كتاب وى به چشم مى‌خورد (1/79، 132، 199، 280، 305، 2/119، 148، 3/6، 8، 10، 63، 4/118، 136، 152، 183).
از چيزهاى ديگرى كه در شيوه وى قابل توجه است، احاله دادن او بحث‌ها به موارد ديگرى از كتابش است. اين احاله‌ها بر دو قسمت است: نخست مواردى كه جاى آن ر ا براى خواننده با دقت تعيين مى‌كند؛ مثلا مى‌گويد: در باب دوم از مقصد سوم خواهد آمد (1/287) يا در آينده بحثش خواهد آمد (1/339) يا آن را در واقعه صفين خواهم گفت (1/348) يا توضيح آن در مقصد چهارم پيش از خاتمه خواهد آمد (1/354). يا درباره ورود جوهر صقلى به مصر مى‌نويسد: كما اين كه در بحث از فتح مصر در باب سوم كه اختصاص به دولت فاطمى دارد از آن صحبت خواهيم كرد (1/364). نمونه‌هاى ديگرى از اين احاله‌ها را بنگريد در صفحات: (1/33، 339، 407، 437، 2/9، 57، 129، 134، 140، 166، 232، 392، 399، 511، 3/378، 379، 406، 407، 4/15، 28، 107، 115، 123، 513). احالاتى هم وجود دارد كه مؤلف اشاره دارد كه عن قريب به آن خواهيم پرداخت (4/230).
نوع دوم احاله‌ها مربوط به مواردى است كه مطلب را پيش از آن آورده و اشاره مى‌كند كه قبلا در اين باره توضيح داديم (1/272). يا شرح آن به تفصيل در مقصد اول گذشت (1/424). وقتى درباره دختران آن حضرت صحبت مى‌كند، درباره شوى ام كلثوم، عتبة بن ابى لهب مى‌نويسد: رسول خدا(ص) درباره‌اش گفت: خدايا سگى از سگ‌هايت را بر او مسلط كن. بعدها درنده‌اى او را خورد. اين خبر را در جايى كه درباره عموهاى حضرت صحبت كرديم آورديم و نياز به تكرار آن نيست.
در مواردى كوشش مى‌كند تا موقعيت جغرافيايى محلى را كه از آن ياد كرده، مشخص كند؛ براى نمونه وقتى از بئر صراصر ياد شده، مى‌نويسد، در تاريخ تقى الدين فاسى ديدم كه نوشته است: بئر صلاصل دست راست كسى است كه به سوى منى مى‌رود. اين همان چاهى است كه مردم آن را بئر صراصر مى‌نامند و معروف است (1/333). همين شيوه را درباره حيره، سماوه، اجنادين، جلولاء، نخله، حمراء الاسد، غران، نواريه دارد. منبع وى در شناساندن موقعيت جغرافى اين مناطق كتاب‌هايى مانند معجم البلدان حموى يا كتاب بكرى و جز آن‌هاست (1/257، 259، 327، 369، 2/10، 114، 124، 140، 142، 155، 3/374، 426، 434، 4/576).
همين طور توضيحاتى هم درباره برخى از الفاظ غريبه دارد (2/3: 19، 121، 129، 151، 174، 187، 3/185، 345، 395).
ملاحظه كتاب عصامى نشان مى‌دهد كه وى، گاهى آيات قرآنى را براى نشان دادن حكمت در حادثه يا قصه‌اى مطرح كرده و محل آن آيات را نيز نشان مى‌دهد. براى مثال در وقت ارائه قصه اصحاب اخدود آيات قرآنى مربوط به اين ماجرا را مى‌آورد: «قتل اصحاب الاخدود النار ذات الوقود اذهم عليها قعود.» وى گوشزد كرده كه اين آيات در سوره بروج است (1/237).
همين طور وى از شواهد شعرى و قصه‌هاى ادبى نيز در لابه‌لاى بحث‌ها فراوان براى نشان دادن درستى يك نقل تاريخى و تعيين تاريخ دقيق آن استفاده مى‌كند (نمونه‌هاى فراوانى از اين اشعار را در مجلد چهارم كتابش آورده است: 4/68، 69، 202، 261، 272، 275، 290، 294، 309، 312، 327، 340، 342، 374، 386، 533، 556، 577، 580، 582). وى تنها به نقل اشعار اكتفا نمى‌كند، بلكه تعليقاتى نيز به لحاظ اهميت اين اشعار بر آن‌ها دارد؛ براى مثال، در هنگام ارائه قصيده جماز بن شيحه، مى‌نويسد: به خدا سوگند اين قصيده بسيار فصيحى است كه لفظ و معناى آن درست است. بيت دوم آن چه قدر زيباست و تا چه اندازه در آن از معانى بديع استفاده شده است (4/226)، نمونه ديگر را بنگريد در: (4/237، 337).
مؤلف از دلايل برخى رخدادها، جنگ‌ها، فتنه‌ها، حوادث، عمران‌ها، و بلاها و دشوارى‌ها نيز سخن گفته است (2/78، 79، 3/390، 4/237، 338). گاهى هم تعليقاتى در ادامه نقل برخى از رخدادها و مصايبى كه به شهرها رسيده دارد. براى نمونه وقتى از شهر معلف در عهد مقتفى عباسى در سال 549/1066 ياد مى‌كند كه ابر سياه و باد وحشتناكى آمد، مى‌نويسد: از خداوند سلامت و عافيت براى خود و تمامى مسلمانان را خواستاريم (3/374، نمونه ديگر اين تعليقات را ببينيد در: 4/470، 472، 496، 497، 502، 503).
به هنگام نقل خبر شخصى كه در سال 1080 مدعى مهدويت در مسجد الحرام شده بود، درباره برخورد مردم با وى، مى‌نويسد: وقتى نماز تمام شد، به سوى وى آمدند، پاى او را *38* گرفتند و در حالى كه او را مى‌زدند و به وى اهانت مى‌كردند، او را روى زمين كشيدند. او را تا معلاة بردند و در آن جا در نزديكى بركة المصرى آتش زدند. اين اقدام بزرگى بود كه انديشه‌هاى از آن آشفته مى‌شود، از اين كه مسلمانى اين گونه مورد اهانت قرار گيرد و بدون دليل كشته و آتش زده شود، به خدا پناه مى‌بريم. نعوذ بالله من مكر الله (4/517).
عصامى پس از نقل پايان يافتن دولت مماليك مى‌نويسد: دوران حكومت آن‌ها 134 سال بود... و الملك لله لايزول ملكه و لايتحول (4/29). نيز پس از بيان پايان دولت هواشم كه يكى از دولت‌هاى علوى در مكه بود، مى‌نويسد: دولت آن‌ها پايان يافت؛ بقا تنها از آن خداوندى است كه شريكى در ملك براى او نيست (4/207). نيز وقتى از وفات ملك مسعود يوسف صحبت مى‌كنند، مى‌نويسد: او بعد از آن كه فلج شد و دستش خشك شد و عبرت‌ها را در وجودش ديد، فوت كرد، نعوذ بالله من سوء قضائه (4/206)
آنچه در تعليقات وى در هنگام صحبت از اميران و خلفاى عثمانى شاهديم، تمجيد و ستايش فراوان است، با تعبيراتى مانند: خلد الله سلطنتهم القائمة الى آخر الزمان. يا تعبيرى مانند بهترين دولت بعد از صحابه و تابعين، به دليل متابعت از شرع و اقامه نماز و روزه و حج و جهاد و حفظ جماعت و پيروى از سنت، و اعتقاد صحيح و مهربانى با امت و رفع دشوارى‌ها از مردم. جمع همه اين‌ها در دولت‌هاى سابق كم اتفاق افتاده است (4/58، 334).
نيز وقتى از سلطان سليم صحبت مى‌كند، مى‌نويسد: سليم نخستين كسى است كه مصر را تصرف كرد. در اين جا وقتى از آل عثمان نام مى‌برد، با اين تعبير آن‌ها را بدرقه مى‌كند: ادام الله دولتهم الى يوم القيامة، و مد ملكهم فسطاط الاجلال و الكرامة، فانهم ظل الله تعالى الممدود على الارض، و القائمون بشعائر الاسلام من السنة و الفرض (4/71: نمونه‌هاى ديگر را ببينيد در: 4/33، 57، 102، 109، 140، 152، 206، 207، 567، 568، 572، 583). البته از اين نمونه تعليقات در ادامه ياد از مرگ افراد، تعبيرهايى است مانند: رحمه الله، سقى الله مسه صوب الرحمة و الرضوان، و عبارات ديگرى كه به نوعى در بزرگداشت آن‌هاست (4/37، 38، 46، 354، 255).
گرايش‌هاى علوى مؤلف در اين كتاب، نه به دليل انتساب به علويان، بلكه به دليل تقرب به آن‌ها، به ويژه حاكمان مكه، يعنى شرفاى حسينى است كه معاصر آن‌ها و مرتبط با آن‌ها بوده است. از نمودهاى اين تمايل، فراوانى ستايش آن‌ها، دفاع از آن‌ها و تكيه بر نقل روايات ضعيفى و چيزهايى است كه در مذمت امويان و كسر شأن آن‌ها وارد شده است. مانند اين روايت از على(ع) كه «لكل امة آفة و آفة هذه الامة بنو امية» (3/98) همچنين سخن زمخشرى را از ربيع الابرار آورده كه مى‌نويسد: دولت اموى منقرض شد در حالى كه چهارده نفر بودند: معاويه و يزيد تا از وليد بن يزيد بن عبدالملك ياد كرده با تعبير ممزق المصحف با السهام، كسى كه قرآن را هدف تير قرار داد.(14) (3/231؛ نمونه‌هاى ديگر را ببينيد در: 3/30، 95، 96، 98، 99، 232، 233، 4/190).
از كتاب وى چنين به دست مى‌آيد كه وى تحت تأثير انديشه‌ها و آداب و رسوم رايج در آن روزگار كه آميخته با بدعت‌ها بوده، قرار داشته و آن‌ها را تأييد كرده است. مانند اعتبار دادن به قبور و نيز ضريح و استجابت دعا در كنار آن‌ها.(15) براى مثال وقتى از شريف بركات (م 931/1524) ياد مى‌كند، مى‌نويسد: وى در مكه دفن شد، قبر او مشهور و مورد زيارت است و قبه‌اى دارد و دعا در نزدش مستجاب است، رحمه الله رحمة واسعة (4/319).
از نكات ديگرى كه مورد توجه وى قرار گرفته، مسائل تمدنى است. با اين كه بيش‌تر همت وى در ثبت مسائل سياسى مانند حوادث و وقائع پى‌نوشت: * اين مقاله ترجمه بخشى از كتاب المنهج التاريخى لمورخى مكة المكرمة فى القرن الحادى عشر، رياض 1997، مكتبة الملك فهد الوطنية. 1. سلك الدرر فى اعيان القران الثانى عشر، ج 3، ص 139. 2. اين كتاب مربوط به فوائد قرآن كريم است. ر.ك: المختصر من كتاب نشر النور و الزهر، ص 326 - 327؛ الاعلام زركلى، ج 4، ص 157-158. 3. الاعلام، ج 4، ص 157. 4. همان. 5. البدر الطالع، ج 1، ص 403؛ المختصر من كتاب نشر النور و الزهر، ص 326-327؛ الاعلام،


صفحه 6

نقدى بر كتاب تاريخ ادبيات عرب
زرگوش عبدالجبار


بى‌مقدمه بايد بگويم هنگام تدريس اين متن درسى به اشتباهاتى برخوردم كه بايد آن‌ها را بر چند نوع تقسيم كرد:
1. برخى از عبارات و واژه‌ها به معناى فارسى استعمال شده، گرچه كلمات آن عربى يا مشترك بين دو زبان است. بسيارى از عبارات كتاب براى يك عرب زبان كه هيچ آشنايى با زبان فارسى ندارد، گنگ و نامفهوم است، تنها كسى متوجه منظور نويسنده مى‌شود كه با زبان فارسى آشنايى داشته باشد؛ مانند كلمه تحصيلاً در جمله «و كان لهم حظ وافر فى العلم تحصيلاً و ترجمة» (صفحه 51) و مانند كلمه كانوناً در جمله «و تصير كانوناً للحوادث» (صفحه 131) از اين گونه موارد زياد به چشم مى‌خورد:
1. اشتباهات فراوانى ميان مذكر و مؤنث.
2. استعمال حروف جر با افعالى كه استعمالشان با آن افعال درست نيست.
3. اشتباهاتى در اعراب گذارى.
4. مؤلف محترم عباراتى بريده از كتاب‌هاى ديگر در اين كتاب آورده و به خوبى نتوانسته ميان عبارات، انسجام و هماهنگى ايجاد كند، و برخى از عبارات ناقص آمده است. گاهى عبارات را از متنى آورده است كه به مطلب قبل اشاره دارد، ولى مشاراليه در اين كتاب حذف شده است. به برخى از اين اشتباهات با ذكر صفحه و سطر در زير اشاره شده است:
صفحه 9
يوجد (سطر 7) نادرست و درست آن توجد است، زيرا الحضارة مؤنث است و فعل بعد از آن ذكر شده است.
سطر 8: و اىَّ فن اخفَّ: و اىُّ فن اخفُّ است.
س 9: اولاد العرب: ابناء العرب استعمال مى‌شود.
س 11: يجب للباحث: يجب على الباحث است.
س 12: الاوروبا: الاوروبية
س 13: متجسمة با جمله سازگار نيست. شايد منظور مؤلف از آن متجسده يا منبثقة باشد.
صفحه 10
س 2: فاذاً: فاذا يا فاذن است.
س 12: بهذا الكتاب ضعيف است و به فارسى نزديك‌تر است.
س 13: الادب العربية: الادب العربى است زيرا الادب مذكر مجازى است و بايد صفت آن نيز مذكر باشد.
س 14: يذهبان الى الامام: يتقدمان... .
صفحه 12
س 6: و من الواجب اخيراً؛ بهتر است گفته شود و من الواجب على
س 6: لاستاذى: استاذى است. زيرا كلمه اشكر بدون حرف لام متعدى مى‌شود.
صفحه 13
س 2: اسقمَ: اسقمُ است.
صفحه 14
س 5: اطلق: اطلقه است.
*43* س 6 لاوثان: الاوثان است.
س 14 و 15: القبيلية: القبلية است. زيرا هر اسمى بر وزن فعلية بيايد ياء در آن حذف مى‌شود و ماقبلش مفتوح مى‌گردد.
صفحه 17
الحياة الادبية: الحياةُ الادبيةُ است. زيرا صفت و موصوف بايد از لحاظ اعراب مانند هم باشند.
صفحه 18
س 15: الفقير لامال له بهتر بود: الفقير الذى لامال له به كار رود.
صفحه 22
س 14: من طبعه: فى طبعه است. من طبعه در عربى استعمال نمى‌شود.
س 16: نتوقف نادرست است، زيرا استعمال اين كلمه در جايى است كه چيزى ارائه يا بررسى شود ولى مؤلف محترم اين كلمه را در عبارتى به كار برده است و بعد از آن چيزى بررسى نكرده و ارائه نداده است.
س 19: من طبيعته: فى طبيعته است.
س 19: عفواً: عفوياً است، ميان معناى دو كلمه تفاوت زيادى است، در حالى كه منظور مؤلف از كلمه عفواً در جمله كلمه عفوياً است و در غير اين صورت جمله بى مفهوم است.
صفحه 25
س 9: توسيع: توسع است. بهتر بود از كلمه انتشار استفاده مى‌كرد.
س 13: مدنيتين: حضارتين مى‌باشد.
صفحه 26
س 3: غيرهما: غيرها است. چون مرجع ضمير (ها) سه اسم غير عاقل است (يعنى مصر، بابل و آشور) و در اين صورت بايد ضمير مؤنث به آن‌ها برگردد نه ضمير تثنيه
س 3: كلهما: كلتاهما است. در صورتى كه منظور دو تمدن باشد و اگر منظور تمدن‌ها باشد بايد گفته شود كلها
س 5: الشعوب الراقية: الشعوب المتقدمة مى‌باشد.
س 13: نشر الثقافة العالم الاسلامى: نشر الثقافة فى العالم يا فى نشر ثقافة العالم الاسلامى است.
س 14: مؤسسة: قائمة يا مبنية است.
صفحه 27
س 1: عن: و عن است.
س 10: و على الجملة: بالجملة يا فى الجملة است؛ چون على با كلمه الجمله استعمال نمى‌شود، اگر چه حتى واژه جمله اينجا نيز ايراد دارد.
صفحه 28
خطبة قهيرة: خطبته الشهيرة است؛ زيرا در غير اين صورت ارتباط جمله به قبل سست و بريده مى‌شود.
صفحه 36
س 2: امتازوا به بنوامية: امتاز به بنوامية است. چون هنگامى كه فاعل اسم ظاهر باشد فعل با آن مفرد مى‌آيد.
س 8 و 9: فعادت تلك العصبيات الى الاستيقاظ من جديد نادرست و بهتر است گفته شود فاستيقظت تلك العصبيات من جديد.
صفحه 37
س 1: مع ابى مسلم نادرست است چون به كار بردن «مع» اينجا اشتباه است و در جمله بى معنى است. ظاهراً منظور مؤلف محترم بقيادة ابى مسلم است.
س 4: على لسان نامفهوم است ظاهراً منظور مؤلف كتب‌ها على مولاه يا نيابة عنه باشد.
صفحه 38
س 18: خطبها الى ابيها نادرست است؛ (معنايش اين مى‌شود كه او را براى پدرش خواستگارى كرد!) صحيح اين است: خطبها من ابيها
صفحه 40
س 7: هتى فى الحج الى البيت الحرام: حتى فى حج بيت الحرام است؛ چون ارتباط كلمات جديد خيلى سست و غلط است.
صفحه 41
سطر آخر: اشرنا اليها؛ مشاراليه در اين كتاب ذكر نشده است. ظاهراً مؤلف اين عبارت از ذيل متن كتابى ديگر آورده و متوجه آن نشده است.
صفحه 43
س 2: ادخل القصص بهتر بود ادخلت القصص را مى‌آورد. ولى اين جمله در تركيب عبارت كتاب از لحاظ معنى درست نيست. علاوه بر آن تعدى با (على) ضعيف است و استعمال نمى‌شود و بايد مى‌گفت: و قد ادخل القصاصون فيما بين المسلمين كثيراً من اساطير...
س 7: نقاد: نُقاد است.
ابعد العرب صحيح نيست و بايد يا اُبعدد العرب يا ابعدوا العرب باشد.
صفحه 46
س 6: بعربيات: العربيات است؛ زيرا تزوج بدون حرف جر متعدى مى‌شود.
س 10 و 11: و قد اراد من دخل الاسلام منهم يمكن لنفسه بالنبوغ فى العلم عبارت مبهم و گنگ است.
س 18: العربيتهم: لعربيتهم است. زيرا عربية اضافه شده است پس نمى‌تواند الف و لام بگيرد.
*44* صفحه 51
س 10: فى تشجيعاً للترجمة غلط است و درست آن است: تشجيعاً للترجمة بدون حرف فى يا اينكه فى تشجيعهم للترجمة است.
س 12: تحصيلاً: تنها به معناى فارسى به كار برده شده است.
سطر آخر: الفارسية: الفارسيةُ (مرفوع) است.
صفحه 53
س 4: ملاة: ملاه يا ملاهى است. كلمه ملاة هيچ معنايى ندارد.
س 5: كانت بقبيها معينةً على كلمه معينه. در اين جا هيچ سازگارى ندارد.
س 10: مداحاً: مداحين است.
صفحه 54
س 18: و من المداح: و من المداحين است.
صفحه 55
س 4: و سطرها آوردنش اين جا اشتباه است.
صفحه 56
س 4: كبرها در اين عبارت نامفهوم است.
س 14: و شموله لكبير الاشياء و صغيرها تركيبش فارسى است. صحيح آن و شموله لكل كبيرة و صغيرة است.
صفحه 58
س 3 و 4: يريد الامامة فيهم: يريد الامامة لهم يا يرى الامامة فيهم مى‌باشد.
صفحه 60
س 1: ناعماً اين واژه براى شعر وغزل به كار برده نمى‌شود.
س 2: القرلون: القرليون است.
على الغزل: فى الغزل
س 6: جاريته در اين عبارت نامفهوم است.
س 16: الاسلامية: الاسلامى است.
صفحه 62
س 12: حملة الموفقة: حملته الموفقة مى‌باشد.
صفحه 63
س 13: و قد المدائن مرآة للعبرة (ترجمه شعر فارسى) و اعلم ان المدائن مرآة للعبرة و نيز درست است گفته شود و احب ان المدائن مرآة للعبرة است.
صفحه 65
س 15: واحتاجوا الى ترجمة كثيرة من كتب الحضارات و احتاجوا الى ترجمة لكثير من كتب الحضارات است.
صفحه 68
س 8: و حصل العلوم الواسعة اولاً عبارت ضعيف است و ثانياً بايد كلمه «على» آورده شود (و حصل على العلوم الواسعة). كلمه واسعه نيز به عنوان صفت علوم مناسب نيست.
صفحه 69
س 10: الذى دار حول الدين: التى دارت حول الدين است.
س 10 و 11: القصص الدينى: القصص الدينية است. چون القصص جمع قصه است، پس صفت آن بايد مؤنث باشد.
س 11: ينشرها بين الناس جماعة من الناس اين عبارت ضعيف است و ينشرها بين الناس جماعة است.
س 14 والتاريخ: و التاريخَ است.
س 16: سيرة: سيرها
س 16: نسابور: نيسابور
س 17: القصص الفلسفى: الفلسفية
س 18: اللغوى: اللغوية
صفحه 71
س 2: كمية اكثر مما كيفية عبارت ضعيف و تركيبش سست است.
س 5: من فطرته: فى فطرته
صفحه 74
س 8: موضعية نامفهوم و درست نيست.
ص 80
س 16: على كل جملة: فى كل جملة
س 17: وقعت لانسان و اكثر عبارت سست و ضعيف است.
صفحه 81
س 3: اختلط العرب بالفارسيين: اختلط العرب بالفرس
س 4: و قرآوابها عرفوا عنهم اكثر اين عبارت فارسى است.
س 5: اول: اولى
صفحه 82
س 6: و لما عقل استعمال نمى‌شود.
س 12: و ان كان لم يُعثر الاعلى خمسين منها كان زيادى است.
صفحه 84
س 16: فتطرق القول: فتطرقَ القولُ‌
س 19: الحكم الفيصل فى مسائل النقد مع الثقافة: التى تعين على تكوين: الحكم الفاصل فى (مسائل) النقد و الثقافة: التى تساعد على تكوين...
صفحه 85
س 3: و فريق آخر تحرر من بناء الحكم على العصر عبارت نامفهوم است.
س 18: كثير: كثير (مفتوح)
صفحه 87
س 4: و قد نغص عيشه قيام العامة عليه اين تركيب فارسى است. مخصوصاً آوردن كلمه قيام در اين جا و بايد از كلمه انتفاضة يا ثأر استفاده مى‌شد.
صفحه 89
س 1: عكاء: عكا
*45* صيداء: صيدا
س 4: و جاء: و كان
صفحه 90
س 6: ينظرون نظرهم الى ادب واحد آوردن كلمه نظر هم مخل است.
صفحه 98
س 6: آسية الصغرى: آسيا الصغرى
صفحه 101
س 2: زالت: زال
على الاجاده: عن الاجاده
س 10: مكرورة: مكررة
صفحه 102
س 7: الغزل المذكر كلمه المذكر اين جا استعمال نمى‌شود.
س 10: على الجملة: و فى الجملة
صفحه 104
س 16: الاقاليم المصرى: الاقاليم المصرية. چون اقاليم جمع مكسر غير عاقل است پس بايد صفت آن مؤنث باشد) و در ارتباط با دو كلمه جغرافية و مدنية اگر منظور از ضمير (-ه) اقاليم باشد اشتباه است و بايد گفته شود جغرافيتها و مدنيتها.
صفحه 105
س 7: بلغنا كتابان استعمال كلمه بلغ براى كتاب درست نيست و براى رسيدن خبر و يا نامه به كار برده مى‌شود و نه براى كتاب؛ مثلاً هنگامى كه گفته مى‌شود بلغنا كتابكم يعنى نامه شما به دست ما رسيد و منظور از آن خبر و محتواى نامه است به طور مجاز و منظور اين جا از كتابان دو كتاب است نه نامه.
صفحه 109
س 19: دوراً بالغ الاهمية القومية اين جا كلمه القومية مثل يك كلمه جدا از عبارت است و صحيح آن اين است: دوراً قومياً بالغ الاهمية.
صفحه 111
س 3: اهتموا لنقل: اهتموا بنقل (چون اهتموا بدون حرف جر متعدى نمى‌شود).
س 15: واهتم الادباء ايضاً لتعريب و اهتم الادباء ايضاً بتعريب‌
صفحه 112
س 14: ينبوع القصص الثر: ينبوع القصص الثرى و اگر صفت براى القصص بگيريم بايد بگوييم الثرية
صفحه 115
لكل: لكل (مكسور)
صفحه 116
س 2: انبثق عندنا من ويلات الحرب مؤلف اين عبارت را از كتاب يك نويسنده عرب گرفته است، زيرا منظور از ضمير «نا» در كلمه عندنا عرب‌هاست با توجه به اين كه مؤلف محترم ايرانى است و در ايران زندگى مى‌كند. پس بايد مى‌گفت: انبثق عندهم يا عند العرب يا اين كه اشاره مى‌كرد، اين نقل قول است.
س 6: اقسمت اعمال كثير من ادبائنا: اعمال كثير من ادبائنا و اگر مكسور، كثير صفت براى اعمال بگيريم بايد گفته شود: كثيرة.
س 18: والمهاجر: والمهجر
صفحه 117
تجارب حقيقى: تجارب حقيقى (مكسور) در صورتى كه تجارب را مضاف بگيريم و اگر حقيقى را به عنوان صفت بگيريم بايد بگوييم حقيقية.
صفحه 121
س 13: عالج المسرحى: عالج المسرحية. چون معناى المسرحى نمايشنامه نويس است، از اين رو درست نيست، ولى معناى المسرحية نمايشنامه است.
صفحه 122
س 5: قدم عليه البخيل: قدم عليه البخيل (منصوب)
س 12: تركى: تركية يا تركيا
س 13: الاروبية: الاوروبية
س 16: تعرف بطالب: تعرف على طالب (چون تعرف با كلمه على متعدى مى‌شود)
س 16: سيكون له نعم النصير سياق جمله با جمله قبل هماهنگى ندارد بايد گفته شود اصبح فيما بعد نعم النصير له‌
صفحه 123
س 4 و 5: هناك، فى كل مكان اين واژه‌ها با جمله‌هاى قبل و بعد تناسب ندارند، ظاهراً جمله‌هايى از كتاب‌هاى ديگر بريده شده و مؤلف محترم نتوانسته به جملات نظم دهد.
س 14: هبت فى وجهه العواصف: هبت فى وجهه العواصف (مرفوع)
صفحه 124
س 3: سمع: سمح (ظاهراً اشتباه چاپى است)
س 16 و 17: ابن الرومى، ابونواس، هيتلر فى الميزان،... در عربى به جاى ويرگول حرف واو به كار برده مى‌شود.
صفحه 125
س 13: اذا: اذ
صفحه 126
س 5: و القصص التاريخى: و القصص التاريخية (صفت و موصوف بايد با هم مطابقت كنند).
صفحه 127
س 2: فى حصيد مصر: فى صعيد مصر
س 3: فى كتاب قريته: من كتاب قريته
*46* صفحه 128
س 3: تخرجه مدرسة الحقوق: تخرجه من مدرسة الحقوق
س 6: اوائل العشر الثالثه: اوائل العقد الثالث
صفحه 129
س 8: و تولى منصب مدير جامعة الاسكندريته: و تولى منصب رئاسة جامعة الاسكندرية يا اصبح رئيساً لجامعة الاسكندرية.
س 14 و 15: و تيارت الأدب الغربى المعاصرى: و تيارات الادب العربى المعاصر
س 13: و دراسات: و دراسات چون بر دراسات ادبية عطف شده است و در صورت عدم عطف معناى چند جمله به هم مى‌خورد و ناقص باقى مى‌ماند.
س 16: الايام: و الايام‌
صفحه 130
س 3: من رجل عربى: لرجل عربى
صفحه 131
س 7: تنهتى: تنتهى (ظاهراً غلط چاپى است)
س 12: غير ملتزم: به معناى فارسى‌اش استعمال شده است.
س 18: الصحفية: الصحافة
طفوليته: طفولته
كاتباً مصرياً ملتزماً: كاتباً مصرياً رسالياً
صفحه 132
س 2: الشعب المصرية العريقة: الشعب المصرى العريق (چون الشعب مذكر است)
صفحه 133
س 9: العزة النفسية: عزة النفس
شعر فخرى: شعر فى الفخر
صفحه 134
س 17: جاء منها ابو جميل: ولدت له ابا جميل
صفحه 137
س 2: و عدم لابتكار: و عدم الابتكار
صفحه 138
س 18: دورها الهام: و دورها الهام‌
صفحه 139
س 17: تكرهما: تكرهها
س 16: مثال العالمى نامفهوم است.
صفحه 142
س 4: حينما كانت سن الشاعر: حينما كان سن الشاعر زيرا منظور از سن اين جا عمر است نه دندان.
س 4: و يشمل القائد التى نظمها فى مصر مرجع ضمير مؤنث معلوم نيست زيرا مؤنثش كه مناسبت با آن ضمير باشد، ذكر نشده است و همچنين التى، كلمة القائد مذكر است و جمله نامفهوم و بى معنى است.
س 10: و خلق نبأوفاته اسفاً عاماً واژه اسفا اينجا جايش نيست.
س 11: مكانه: مكانة
صفحه 143
س 12: صباء: صباه
س 13: و بخاصة: و خاصة يا بالاخص
صفحه 145
س 13: هذه النشاء: هذه النشأة
صفحه 146
س 3: و كلها دواوين كتاب جيب... بى معنى و بى ربط است، و ضمير «ها» مرجعى ندارد و كلمه دواوين به كتاب اضافه شده است، در حالى كه قبل از اين عبارت از يك ديوان نام برده شده است.
س 7: و كثير غيرها اين تركيب فارسى است (به لحاظ معنايش).
صفحه 147
س 12: سأله: طلب منه. درست است كه سأل در بعضى مواقع به معناى طلب است، ولى اين جا جايش نيست.
صفحه 149
س 14: و قضايا الانسانى: و قضايا الانسانية
صفحه 150
س 9: زار الفيتورى موخراً عام 1970 م الاردن (فيتورى اخيراً در سال 1970 ميلادى از اردن ديدار كرد) در حالى كه اين كتاب در تابستان سال 1374 هجرى چاپ شده است يعنى 26 سال قبل از چاپ اين كتاب فيتورى از اردن ديدار كرده است و مؤلف كلمه اخيراً را به كار برده است. ظاهراً مؤلف محترم اين عبارت را از كتابى گرفته است كه در سال 1970 ميلادى به چاپ رسيده است و مؤلف متوجه آن نشده و يا اين كه در آن و معنى آن تأمل نكرده است. و اگر مؤلف اشاره به نقل قول مى‌كرد، ايراد وارد نبود، ولى هيچ اشاره‌اى نكرده است.
صفحه 151
س 2: آدمية السود فارسى است.
س 11: فصل: فُصِلَ (مجهول)
صفحه 153
لغته الخاصة (مرفوع): لغته الخاصة (منصوب)
صفحه 159
س 3: نجعل المقال فى غادة السمان لرجال الادب: نترك المقال عن غادة السمان لرجال الادب المعاصر.



صفحه 7

نگاهى به كتاب هدية العباد فى شرح حال صاحب بن عباد
نورى محمد

كتاب هدية العباد فى شرح حال صاحب بن عباد، آيت الله عباسعلى اديب، به كوشش مصطفى بهرمن و مقدمه سيد مصطفى ميردامادى. اصفهان، انتشارات صغير، 1375)، 322 ص.(1)
در هر گوشه اصفهان آثارى از دانشمندان بزرگ به چشم مى‌خورد. انديشمندانى كه در دوره خود فرزانه عصر و پس از مرگ نيز به دليل ميراث گرانبهايشان، مورد توجه نويسندگان و انديشه وران بوده‌اند. يكى از اين شخصيت‌ها صاحب بن عباد است كه يكى از عالمان معاصر اصفهان در سال 1395 ق اثرى در شرح حال وى نوشته و در اصفهان انتشار داده است. موضوع اين كتاب ابوالقاسم اسماعيل بن عباد (326-385 ق)، متصف به كافى الكفاءة، صاحب، الطالقانى و الاصفهانى(2) از مشاهير وزرا و دانشمندان ايرانى در عصر ديالمه است. وى به سعى و كوشش خود تا بالاترين مقام ترقى يافت و به فرهنگ و ادب، مذهب و دين فراوان خدمت كرد و(3) به همين دليل به كافى الكفاة يعنى «با كفايت‌ترين فرد» ملقب شد.(4)
صاحب بن عباد اگر چه در طالقان قزوين متولد شد(5)، اما در محله طوقچى اصفهان مدفون است.(6)
نويسنده در معرفى صاحب بن عباد چنين مى‌نويسد:
چون كتاب‌هايى كه در احوال صاحب تأليف شده به زبان عربى است لذا براى اين كه فارسى زبانان هم، حالات و خدمات او را به دين شيعه بخوانند و بدانند اين كتاب را تأليف نمودم.(7)
منابع مؤلف در اين تأليف، كتاب الصاحب بن عباد از محمد حسين آل ياسين و كتاب اعيان الشيعة از سيد محسن امين است.(8) *48* و مطالب در هجده فصل تنظيم شده است.
فصل اول بررسى نام، كنيه، لقب، نسب و اولاد صاحب است. به دليل اجتماعات تاريخى، احوال شخصيه صاحب، مشكلات پژوهشى خاص ندارد. نويسنده به دليل تخصص ادبى و ذوق شاعرى‌اش در هر مورد اشعارى آورده است. البته كثرت شعرها ملال‌آور شده، به ويژه اين كه گاهى يك صفحه كتاب به اشعارى اختصاص يافته كه چهره كتاب را از يك اثر تحليلى بيرون مى‌برد. دهخدا نيز در لغت نامه در مقاله صاحب بن عباد به ذكر اشعار پرداخته، اما در حدى مختصر و مفيد. البته مأخذ اشعار و مشخصات سرايندگان آن ذكر نشده است. يكى از وظايف مصحح، استخراج اين منابع بوده كه تحقق نيافته است.
فصل دوم، در تولد صاحب و محل آن، با اقتباس از كتاب آل ياسين، و با نقل اقوال مختلف در تاريخ تولد وى فراهم آمده است. وى قول مشهور (326 ق) را با نسبت دادن به هشت تن از مورخان و نظريه ضعيف (320 يا 324 ق) را نقل كرده، ولى متذكر مصادر نشده و علت ضعف نظر دوم را بررسى نكرده است.(9)
نويسنده آراى تاريخى مختلف را در باب مولد صاحب بن عباد آورده و نظر مشهور را اصطخر فارس (10) دانسته است. ولى به نظر ثعالبى اشاره دارد كه گويد مراد طالقان اصفهان است (و شايد مراد طالقانج اصفهان باشد)(11)
ثعالبى معاصر صاحب مى‌نويسد: وى از طالقان است و آن دهى از دهات اصفهان است.(12) دهخدا مى‌نويسد: لكن در اصفهان دهى به اين نام وجود ندارد، از اين رو برخى آن را تالخونچه كه قريه‌اى است ميان لنجان و سميرم تطبيق كرده‌اند و اين شايعه با اشعارى كه صاحب در مدح اصفهان سروده و نمونه‌اى از آن در محاسن اصفهان نيز آمده، تقويت شده است؛ ليكن ظاهراً اشتباهى بيش نيست.(13)
به هر حال نويسنده تحقيقات راه گشايى درباره محل تولد صاحب انجام نداده و با عبارت شديد، احتمالى مطرح كرده است.
سكونت صاحب در اصفهان ميان مورخان مورد اتفاق است. صاحب در اصفهان به وزارت و كتابت مؤيد الدوله پرداخت و بساط ادب بگسترد و شعرا و ادبا را به منادمت برگزيد. در اين اوقات سرايى در محله باب دربه اصفهان ساخت.(14)
ابن شهر آشوب وى را اصفهانى خوانده است(15) و نظامى عروضى، رازى يعنى منسوب به رى دانسته است.(16) صاحب در شعرى از اصفهان به وطن خود ياد كرده است.(17)
آقاى اديب به نقل از روضة الصفا و تاريخ يافعى، خانه صاحب را محله دربه دانسته و احتمال داده كه دربه همان دروازه طوقچى باشد. ايشان به همين چندسطر در باب سكونت و اقامت اكتفا كرده و بقيه اين فصل را به طوقچى و وجه تسميه آن، مستجاب الدعوه بودن مردم اصفهان و حكاياتى در وصف مردم اصفهان اختصاص داده است.
پى‌گيرى باستان شناسانه در به دست آوردن نشانه‌هاى تاريخى صاحب در اصفهان تا كنون به طور جدى دنبال نشده است. پژوهش جامع در زندگينامه صاحب نمى‌تواند از اين جنبه خالى باشد.
فصل سوم، در بيان مذهب صاحب است. اين فصل كه طولانى‌ترين قسمت اين كتاب است و ابتدا با طرح آرايى از سيد رضى و شيخ صدوق و محمد تقى مجلسى صاحب را معتقد به تشيع اثنى عشرى بلكه مروج و مؤسس اين مذهب دانسته است.
پس از آن اشعار صاحب در مدح حضرت رضا(ع) كه شيخ صدوق به ميمنت اين قصيده كتاب عيون اخبار الرضا(ع) را تأليف و به صاحب هديه داد و هشت قصيده در تبرى دشمنان اهل بيت(ع) و نثر مسجعى در مدح حضرت رسول(ص و امام على(ع) آورده است. سپس در سه صفحه به نقد مورخانى كه صاحب را معتزلى دانسته‌اند، مى‌پردازد و حكاياتى در تأييد تشيع وى آورده است.
تشيع صاحب همواره مورد بحث بوده است و در اين زمينه *49* فراوان نوشته‌اند. به دليل اهميت موضوع شايسته بود تتبع بيش‌ترى انجام مى‌گرفت و اطلاعات پرمايه‌ترى در اختيار خوانندگان قرار مى‌گرفت. كاستى‌هاى اين بخش عبارت است از:
- به رأى كسانى كه وى را سنى حنفى يا شافعى دانسته‌اند،(18) اشاره نشده و صرفاً در سطر پايانى فصل چنين آمده كه: بعضى كه صاحب را زيدى دانسته‌اند يا از روى غرض يا بدون مأخذ است.
- در بين علماى شيعه مانند سيد مرتضى در كتاب الانصاف و ابن طاووس در كتاب اليقين به نقل از شيخ مفيد به اعتزال وى اشاره دارند، ابن المرتضى صاحب را در طبقه يازدهم معتزله جاى داده است و اشاراتى به ديدگاه‌هاى اعتزالى وى دارد.(19)
علامه امينى نيز به تأويل يا تنقيح آن آرا پرداخته است.(20) آقاى خوئى وى را شيعه امامى دانسته و با استناد به كتاب طبقات الادباء وى را معتقد به مذهب اهل عدل مى‌داند و شعرى از ابن عباد به عنوان شاهد ذكر مى‌كند.(21) داورى آل ياسين اين است كه فالصاحب شيعى و معتزلى.(22) اما بررسى مطلوبى از اين اقوال در اين كتاب صورت نگرفته است.
- مهم‌ترين مدرك براى تشيع صاحب، اشعار و نثرهاى مسجع وى در مدح ائمه(ع) و قدح خلفاست. اگر چه برخى در انتساب اين اشعار به وى تشكيك كرده‌اند.(23) مناسب بود كه صحت استناد اين اشعار به صاحب تحليل مستوفايى ارائه شود. به ويژه آن كه در باب مذهب او اختلاف نظر بسيار است و تنها اشاره به برخى از آن‌ها، نمودار تنوع آرا تواند بود:
دكتر احمد محمود صبحى از جمله محققان جديد است كه صاحب را در زمره زيدى مذهبان شمرده است.(24)
كرمر Joel L.Keamer با اتكاى بر منابعى همچون اخلاق الوزيرين، يتيمة الدهر و ارشاد الاريب، مستنداتى براى اعتزال و زيدى بودن صاحب آورده است.(25) آقاى حورانى George F.Houraniنيز به اعتزال وى اشاره دارد.(26) عبدالرحمن بدوى گزارش عبدالقادر بغدادى در الفرق بين الفرق را اين گونه نقل كرده است: بيش‌تر معتزله عصر ما به سبب دعوت وزير آل بويه، ابن عباد، برمذهب اويند.(27) كسان ديگر نيز از طريق منابع قديمى چنين ادعاهايى دارند.
جاى بررسى و پاسخ‌هاى اين نظريه‌ها در كتاب آقاى اديب واقعاً خالى است.
نويسنده حكايت‌هايى در تأييد تشيع صاحب آورده، اما حكايت‌هاى ديگر با مضامين مخالف نقل شده است. از جمله كرمر داستان تبعيد شيخ صدوق از رى توسط صاحب را آورده است.(28) مؤلف علاوه بر اين كه تحليل‌هاى متقن و مستندات كافى همراه با نقادى ادله مخالف را نياورده، منابع حكايات و مطالب را نيز ارائه نكرده است.
فصل چهارم و پنجم به اخلاقيات و صفات ممدوح صاحب با نقل حكايت‌هاى فراوان اختصاص يافته است. همه نويسندگانى كه زندگانى او را نوشته‌اند بخشى را به مكارم اخلاق و بخشش و كرم او اختصاص داده‌اند.(29)
در بررسى اخلاقيات صاحب، نويسنده از موضع خوش بينى، ممدوحات وى را نيز ذكر كرده است. سزاوار آن است كه بررسى جامعى از نفسانيات وى اعم از قبايح و محاسن ارائه مى‌گرديد. ابوحيان توحيدى از معاصران صاحب كتابى با عنوان مثالب الوزيرين در ذم ابن عميد و صاحب تأليف كرده است؛ همچنين كتاب ديگرى با عنوان الامتاع و المؤانسة(30) وجود دارد كه در آن اخلاق منفى و مثبت صاحب مطرح شده‌اند.
*50* دهخدا بخش‌هايى از آن دو اثر را ترجمه كرده است.(31) همان گونه كه حكايات فراوان در صفات اخلاقى حميده مانند سخا، جود، عفو و گذشت از وى نقل كرده‌اند، خصايص اخلاقى سيئه‌اى نيز حكايت كرده‌اند. نمونه‌هايى از آن را كرمر نقل كرده است.(32) داستان رساله ابوراغب كه صاحب را دزد، متجاوز به زنان و قاتل مؤمنان خوانده،(33) در خور توجه تواند بود.
فصل ششم (تحصيلات، اساتيد و شاگردان): تحصيلات ابتدايى صاحب نزد پدرش در طالقان و اصفهان در كسب علوم عربى و دانش‌هاى دينى سپرى شد. پس از آن نزد هشت تن از اساتيد بزرگ تلمذ كرده است. آقاى اديب اين هشت نفر و كيفيت تحصيل صاحب نزد آن‌ها را بررسى كرده است.
نويسنده به نكته مهمى اشاره دارد و اشتباه برخى نويسندگان را مانند كرمر،(34) ذبيح الله صفا و بير نصرى نادر كه گمان برده‌اند صاحب به درس ابوهاشم جبائى از معتزليان مشهور مى‌رفته است، بر نموده است. ابوهاشم جبايى به سال 321 ق درگذشت و صاحب به سال 326 ق متولد شد.(35)
فصل هفتم به تخصص‌هاى صاحب اختصاص يافته است. او در دانش‌هايى مانند تفسير قرآن، حديث، فقه، كلام، ادبيات عرب، تاريخ و رجال تبحر و آگاهى داشته و از ابوحيان توحيدى نقل مى‌كند كه صاحب در علم كلام وحيد زمان و استاد دانشمندان بوده است.
تخصص يا تخصص‌هاى صاحب در رشته يا رشته‌هايى از علوم به خوبى بررسى نشده است. اين بخش از كار از طبقات نگارى‌ها مانند كتاب‌هايى كه در طبقات اديبان يا فقيهان نوشته‌اند، قابل پى‌گيرى و تفحص است.
فصل هشتم، كتابشناسى آثار صاحب است. مؤلف كتاب‌ها را به سه دسته: موجود، كتاب‌هايى كه بخشى از آن‌ها موجود است، كتاب‌هايى كه فقط نامى از آن‌ها باقى مانده و مفقودند، طبقه بندى كرده است. اما كتاب‌هاى موجود را در پانزده عنوان استقرا كرده است. تفحص نويسنده از نسخ خطى و مشخصات هر كتاب حاوى نكات مفيدى است. اما به منظور تكميل آن نكات، اطلاعات ديگرى را به ارباب دانش و تحقيق ارائه مى‌كنيم.
- كتاب الابانة به تحقيق محمدحسن آل ياسين در نجف اشرف به سال 1372 ق و براى دومين بار در سال 1383 ق منتشر شد. همچنين كتاب الاقناع فى العروض به تحقيق آل ياسين در سال 1379 ق چاپ شده است.
- نويسنده مشخصات چاپ‌هاى مختلف الامثال السائرة را معرفى كرده، ولى چاپ محمد حسن آل ياسين (بغداد، 1385 ق) معرفى نشده است. ترجمه فارسى آن توسط فيروز حريرچى در مجله دانشكده ادبيات تهران، سال بيست و چهارم، ش 1 و 2 (1356) ص 364-385 آمده است.
- به چاپ مصر (1349 ق) كتاب الكشف عن ساوى، نيز نسخه‌هاى خطى آن به دقت توجه شده، ولى به چاپ بغداد (1385 ق) اشاره‌اى نشده است.
- با آوردن يك نسخه براى كتاب التذكرة فى الاصول الخمسة به چاپ آن اشاره ندارد، با اين كه با تحقيق محمد حسين آل ياسين در بغداد، 1373 ق منتشر شده است. همچنين چاپ‌هاى ديوان صاحب در بيروت 1394 ق و بغداد 1384 ق را نياورده است.
- المختار من رسائل الصاحب بن عباد به كوشش عبدالوهاب عزام و شوقى ضيف در قاهره منتشر شده است.
- رسالة فى احوال عبدالعظيم در سال 1374 ق به كوشش محمد حسن آل ياسين به طبع رسيده است.
- رسالة فى الطب، آقاى اديب نسخه خطى آن را معرفى نكرده است.
- رسالة فى الهداية و الضلالة، به كوشش حسين محفوظ در تهران، 1374 ق منتشر شده است.
- المحيط فى اللغة، آقاى اديب مشخصات نسخه‌هاى خطى مهم آن را نياورده است. اين اثر به تصحيح محمد حسن آل ياسين در يازده جلد، بيروت، عالم الكتب، 1414 ق. منتشر شده است.
پس از كتاب‌هاى موجود، سه اثر يعنى الانوار، السفينة و نهج السبيل فى تفضيل على(ع) كه بخش‌هايى از آن در كتاب‌ها پراكنده است، معرفى شده است. پس از آن عنوان‌هاى چهارده كتاب نوشته صاحب - كه تذكره نويسان يا مورخان يا فهرست نگاران مشخصات آن‌ها را نوشته‌اند ولى تا كنون اصل متن رؤيت نشده معرفى شده است.
در پايان اين فصل، چهار كتاب منسوب به صاحب يعنى *51* الزيدين يا زيديه، الكافى فى الترسل، المقصود و الممدود و نقض العروض را آورده است و اين نسبت را خطاء ممكن مى‌داند. كتاب المقصود و الممدود به كوشش P.Proennle در كتاب ذيل منتشر شده است:
Contribution towards Ar.philology. Vol.l London-Leiden, 1900.
كتاب الزيديه به اهتمام دكتر ناجى حسن بر اساس يك نسخه خطى موجود در دارالكتب المصرية العامرة، رقم 1567 منتشر شده است.(36) اين نسخه مربوط به سال 551 ق است.
مصحح در مقدمه با تكيه بر منابع قديمى و جديد، تحليل مستوفايى در مذهب صاحب دارد و نتيجه‌گيرى وى اين است كه صاحب در معرفت‌شناسى و مسائل فلسفى گرايش معتزلى و در امور دينى و شرعى زيدى مذهب بوده است.(37)
در مقدمه كتاب الزيدية چنين نوشته شده است: سألتكم اعزكم الله املاء كتاب فى نصرة مذاهب الزيدية فى الامامة على ايجاز و اختصار فاجبتم الى ذلك. در ادامه مى‌نويسد اصول مذهب زيديه در بين كتب پراكنده است كه گردآورى و تهذيب و تلخيص آن‌ها بر پايه نكته‌هايى كه در مجلس‌ها، صاحب بن عباد گفته است، مورد توجه من است.
با توجه به اين مقدمه معلوم مى‌گردد كه كس ديگرى اين اثر را تأليف و املاء كرده است. و نمى‌توان مطالب اين اثر را به طور مطلق به صاحب نسبت داد.
ابن نديم در مقاله سوم (اخبار و آداب و سير و انساب) در فن دوم ضمن احصاى كتاب‌هاى صاحب به كتاب الزيدية اشاره دارد. ولى در مقاله پنجم (الكلام و المتكلمين) فن دوم كه به فرقه زيديه پرداخته، نامى از اين اثر نبرده است.
مادلونگ ضمن گزارش‌هايى از ائمه زيديه، اخبارى از صاحب آورده است.(38)
رساله‌اى با مشخصات ذيل از صاحب منتشر شده كه در كتاب آقاى اديب به آن اشاره نشده است: «معرفى دو رساله الكشف عن منهاج اصناف الخوارج از صاحب بن عباد و ترجمه ملل و نحل امام فخر الدين رازى [با متن آن‌ها]» به كوشش محمدتقى دانش پژوه نشريه دانشكده ادبيات تبريز، سال بيستم (8/1347). ص 143-158 و 317-327.
فصل نهم (كتاب‌هايى كه براى صاحب نوشته‌اند و كتابخانه صاحب): كتاب‌هايى كه به منظور تكريم وى نوشته‌اند و به وى هديه كرده‌اند بسيار است، از ميان آن‌ها نه عنوان كه معروف‌ترند آورده است: سه كتاب از جبرئيل بن عبدالله بن بختيشوع، الصاحبى از ابوالحسين احمد بن فارس رازى (درگذشت 390 ق)،(39) تهذيب التاريخ از قاضى على بن عبد العزيزى جرجانى (درگذشت 392 ق)، تاريخ قم از حسن بن محمد قمى (درگذشت 378 ق)،(40) عيون اخبار الرضا از شيخ صدوق، كتابى از حسين بن على بن بابويه برادر شيخ صدوق،(41) الديوان المعمور از مهذب الدين محمد بن على الحلى المزيدى، لطايف المعارف از ابو منصور عبدالملك بن محمد بن نيشابورى ثعالبى (درگذشت 429 ق).(42)
درباره عظمت و نفاست و بزرگى كتابخانه صاحب حكايت‌هاى فراوان گفته‌اند. آقاى اديب سه حكايت را نقل كرده است. وصف ويل دورانت از آن كتابخانه اين گونه است:
بعضى بزرگان چون صاحب بن عباد به قدر همه كتابخانه‌هاى اروپا كتاب داشتند.(43)
در پايان بايد گفت كه تلاش آقاى اديب در تأليف اين كتاب قابل تقدير است، اما اهميت صاحب بن عباد و گره گشايى از ابهامات در زواياى مختلف حيات وى، پژوهش‌هاى پرمايه‌ترى مى‌طلبد. تتبع در همه منابع مهم جديد و قديم از مذاهب مختلف، به ويژه توجه به تحقيقات مستشرقان در نگارش زندگينامه صاحب، ضرورى است.
به هر حال اين كتاب، اثرى مشحون از حكايت‌ها و اشعار و *52* عارى از تحليل‌هاى مقايسه‌اى و عميق و بدون عنايت به همه منابع مهم و اساسى است، ولى هموار كننده جاده براى مطالعات و تحقيقات بعدى است.
در پايان به منظور زمينه‌سازى براى پژوهش‌هاى متقن‌تر، به طور مختصر كتب و مقالات درباره صاحب در چهار بخش ذيل معرفى مى‌شود. الف. كتاب‌هاى اختصاصى درباره صاحب بن عباد
الارشاد فى احوال الصاحب بن عباد، سيد ابوالقاسم احمد بن محمد حسنى اصفهانى. در سال 1259 تأليف و در سال 1312 ضميمه محاسن اصفهان مافروخى در تهران چاپ شده است؛ الديوان المعمور فى مدح الصاحب المذكور، مهذب الدين محمد بن على حلى مزيدى معروف به ابوطالب خمينى عراقى (درگذشت 642 ق)؛ الصاحب بن عباد جزء چهارم كاب ائمة الادب از خليل مردم بك. دمشق، مطبعة الترقى، 1932 م، 252ص؛ الصاحب بن عباد حياته و ادبه، محمد حسن آل ياسين، نجف اشرف، 1376 ق/ 1957 م، 228 ص؛ صاحب بن عباد، محمد على بن شيخ ابوطالب زاهدى گيلانى معروف به حزين (درگذشت 1181 ق)؛ صاحب بن عباد شرح احوال و آثار، احمد بهمنيار كرمانى به اهتمام محمد ابراهيم باستانى پاريزى، تهران، دانشگاه تهران، 1344. 262 ص؛ اخلاق الوزيرين (مثالب الوزيرين الصاحب بن عباد و ابن العميد). به كوشش محمد بن تاويت الطبخى، بيروت، دار الصادر، 1412 ق؛ الصاحب بن عباد، حامد حفنى داود، 1951 م؛ الصاحب بن عباد: الوزير الاديب العالم، بدوى طبانه، قاهره، 1964 م.
گفتنى است كه كتاب الصاحب بن عباد از محمد حسن آل ياسين با اين كه حدود يك دهه پيش‌تر از كتاب آقاى اديب نگارش يافته، ولى از اسلوب و تحليل‌هاى متقن‌تر و استدلال‌هاى متين‌ترى برخوردار است. ب. منابع قديمى زندگينامه صاحب
يتيمة الدهر، الثعالبى (چاپ بيروت)، ج 3، ص 225-337؛(44) نزهة الادباء، لابن الانبارى، ص 397-401؛ الارشاد لياقوت، ج 2، ص 273-343؛ النجوم الزاهرة لابن تغرى بردى (چاپ دارالكتب)، ج 4، ص 169-171؛ بغية الوعاة للسيوطى، ج 1، ص 196-197؛ شذرات الذهب ابن عماد، ج 3، ص 113-116؛ بحار الانوار مجلسى، ج 45، ص 282-285؛ البداية و النهاية ابن كثير، ج 11، ص 314؛ كامل ابن اثير، ج 9، ص 37؛ لسان الميزان ابن حجر عسقلانى، ج 1، ص 413؛ معالم العلماء ابن شهر آشوب، ص 10 و 148؛ معجم الادباء ياقوت رومى، ج 6، ص 168-317؛ الوافى بالوفيات صفدى، ج 2، ص 32؛ وفيات الاعيان ابن خلكان، ج 1، ص 206-210. ج. منابع جديد
اعلام زركلى، ج 1، ص 316؛ اعيان الشيعة، ج 12، ص 240؛ تاريخ آداب اللغة جرجى زيدان، ج 2، ص 317-318؛ تاريخ الادب العربى كارل بروكلمان، ج 2، ص 268 - 271؛ تأسيس الشيعه لعلوم الاسلام سيد حسن صدر، ص 159-161؛ طبقات اعلام الشيعة آقا بزرگ تهرانى، ج 4، ص 62-63؛ الغدير علامه امينى، ج 4، ص 42-81؛ معجم رجال الحديث خوئى، ج 3، ص 100-103؛ معجم المؤلفين كحاله، ج 2، ص / 274. د. مقالات
«اسماعيل بن عباد بن عباس الطالقانى معروف به صاحب بن عباد». فخر الدين كلباسى. سالنامه دبيرستان هاتف، 1324؛ «صاحب بن عباد». ميرزا محمد على ناصح. ارمغان، سال هشتم، ش 4(1306). ص 212 و ش 5-6، ص 213؛ «صاحب بن عباد». مهرداد مهرين. هوخت، سال سى‌ام، ش 12 (1358). ص 24-30؛ «آرامگاه صاحب بن عباد در اصفهان». محمد صدر هاشمى. نشريه دانشكده ادبيات اصفهان، جلد اول، ش 1، ص 58-64؛ «صاحب رازى يا صاحب رى». جعفر شهيدى. وحيد، جلد اول، ش 2، ص 25-28؛ «زندگى ادبى صاحب بن عباد». احمد بهمنيار. مجله دانشكده ادبيات، ش 12، ص 237-283؛ «صاحب بن عباد و متنبى شاعر». حسين مسرور. وحيد، ش 3، ص 181-183.پى‌نوشت: 1. اين اثر نيز در سال 1385 ق در اصفهان منتشر شده است. آقاى اديب در كنار مقبره صاحب بن عباد در محله طوقچى اصفهان مدفون است. 2. اخبار اصبهان، ج 1، ص 214 و ج 2، ص 138؛ محاسن اصفهان، ص 13 و 98؛ معجم الادباء، ج 6، ص 168. 3. احياى فرهنگى در عهد آل بويه، جوئل ل. كرمر، ترجمه محمد سعيد حنايى كاشانى، ص 21. 4. همان، ص 53. 5. دائرة المعارف فارسى، ج 2، ص 1546. اما كرمر اصطخر را زادگاه وى دانسته است. ر.ك: احياى فرهنگى در عهد آل بويه، ص 354؛ تاريخ الادب العربى، بروكلمان، ج 2، ص 268. 6. ذيل تجارب الامم، ص 262؛ صاحب بن عباد عمارات عاليه در اصفهان بنا نمود. ابو محمد خازن كه ريزه خوار احسانش بود در وصف خانه‌اش در محله طوقچى اشعارى سروده است كه مجموعه آن زير عنوان القصائد الداريات آمده و ثعالبى آن را در يتيمية الدهر، ج 3، ص 207-218 آورده است. 7. هدية العباد، ص 17. 8. همان. 9. اما آل ياسين در كتاب الصاحب بن عباد در چهار صفحه وجوه مختلف اقوال ولادت را بررسى كرده است. 10. استخر يا اصطخر شهر قديم فارس كه ويرانه‌اى آن در هتف كيلومترى تخت جمشيد كنار شاهراه اصفهان - شيراز موجود است. دائرة المعارف فارسى، ج 1، ص 126. 11. هدية العباد، ص 38. 12. يتيمة الدهر، ج 3، ص 75. بروكلمان در تاريخ الادب العربى، ج 2، ص 268 چنين نوشته است: ولد الصاحب فى اصطخر و قيل فى طالقان. الطالقان على مقربة من اصبهان (انظر حاشية ميراز محمد على: چهار مقاله السمرقندى). 13. لغت نامه (چاپ جديد)، ج 9، ص 12998. 14. همان. 15. معالم العلماء، ص 10 و 48. 16. چهار مقاله به نقل از تاريخ تشيع اصفهان، مهدى فقيه ايمانى، ص 232. 17. محاسن اصفهان، مافروخى، ص 45. 18. نگ. معجم الادباء، ج 2، ص 276، الغدير (چاپ مركز الغدير للدراسات) ج 4، ص 99. 19. نگ. كتاب طبقات المعتزلة به كوشش فلزر، صفحات 99، 110، 112، 114، 115، 117، 118. 20. همان. 21. معجم رجال الحديث، ج 3، ص 100، شعر چنين است: تعرفت بالعدل فى مذهبى و دان الحسن جدالى العراق و كلفت فى الحب ما لم اطق فقلت بتكليف ما لايطاق 22. الصاحب بن عباد، ص 85. 23. نگ. لغت نامه دهخدا (چاپ جديد)، ج 9، ص 13008. 24. فى علم الكلام: الزيدية، ص 163-175. 25. احياى فرهنگى در عهد آل بويه، ص 118 و 119. 62. The Rationalist Ethics of Abd Al-Jabbars. Islamic Philosophy and the calssical tradition (Oxford, 1972). 27. تاريخ انديشه‌هاى كلامى در اسلام، ترجمه حسين صابرى، ج 1، ص 372. 28. همان، ص 111. 29. براى نمونه نگ. لغت نامه دهخدا (چاپ جديد)، ج 9، ص 13002 - 13004. 30. اخلاق الوزيرين (مثالب الوزيرين الصاحب بن عباد و ابن العميد) به كوشش محمد بن تاويت الطبخى. بيروت، دارالصادر، 1412 ق؛ به كوشش ابراهيم الكيلانى، قاهره، 1929 م؛ الامتاع و المؤانسة به كوشش احمد امين و احمد الزين، قاهره، 44-1939 م منتشر شده است. 31. همان، ج 9، ص 12999-13002. 32. نگ. احياى فرهنگى در عهد آل بويه، ص 361-363. 33. همان، ص 360. 34. احياى فرهنگى در عهد آل بويه، ص 118 و 119. 35. عبدالرحمن بدوى در عداد شاگردان ابوهاشم جبايى، نامى از صاحب نمى‌برد. ر. ك: مذاهب الاسلاميين، ج 1. 36. اين اثر با عنوان مذاهب الزيدية با تحقيق و مقدمه ناجى حسن (بغداد، 1395ق /1975م) نيز منتشر شده است. 37. نگ. الزيدية، صاحب بن عباد، به كوشش ناجى حسن. چاپ اول: بيروت، الدار العربية للموسوعات، 1986 م. 38. نگ. اخبار ائمة الزيدية فى طبرستان و ديلمان و جيلان، به كوشش فيلفرد ماد يلونغ. بيروت، 1987 م. صفحات 104، 117، 246، 258-266، 280، 319، 394؛ همچنين در كتاب غربال الزمان فى وفيات الاعيان يحيى بن ابى بكر بن محمد العامرى الحرضى اليمانى (816-893 ق) تصحيح محمد ناجى زعبى العمر در صفحات 326-327 آمده است. اين كتاب تراجم عالمان زيدى است. 39. در مصر، 1910 م، 245 ص چاپ شده است (معجم المطبوعات العربية، ص 199). 40. اين اثر توسط حسن بن على بن حسن بن عبدالملك (در گذشت 805 ق) به فارسى ترجمه شده است و اصل كتاب در دست نيست. 41. رجال نجاشى، ص 50، معجم رجال الحديث، ابوالقاسم خوئى، ج 6، ص 44. 42. اين اثر در ليدن، 1867 م چاپ شده است. (معجم المطبوعات العربية، ص 659). 43. تاريخ تمدن، ج 4، ق 1، ص 304. 44. ترجمه اروپايى بخش مربوط به صاحب بن عباد با مشخصات ذيل چاپ شده است: THE ALIBI, Abd al-malik b. Muhammad al- Dhikra al Qadi al Jurjani and others of al Sahib's Court from the yatimet al dahr. Tr. Wormhoudt, A Oskaloosa, William penn College, 1938 (Arab Translation Series, 66).


صفحه 8

نظرى بر تاريخ بابل و نقدى بر فهرست نسخ خطى مدرسه صدر بابل
نياکى جعفر


بعد از انتشار فهرست نسخه‌هاى خطى مدرسه صدر بابل، فاضل ارجمند، بابل شناس محترم و محقق توانا جناب آقاى دكتر نياكى بابلى(*)، طى نامه پرارزشى، مطالب سودمندى را در اين زمينه و تاريخ بابل مرقوم فرمود. دريغ آمد كه اين نظرات پرارزش و صائب كه از قلم دانشور بلند پايه‌اى تراوش نموده، در اختيار محققان علاقه‌مند به تاريخ بابل قرار نگيرد. در اين جا ابتدا نامه آن عزيز را تماماً بى كم و كاست درج نموده، پس از آن توضيحات كوتاهى درباره مطلب آن عرض مى‌شود. بمنه و كرمه
على صدرائى خوئى
باسمك يا مستعان
قطره‌اى را سوى عمان چون برم
ذره‌اى را جانب كان چون برم

توسط جناب حجت الاسلام و المسلمين آقاى پوراكبر مدير محترم مدرسه صدر (حوزه خاتم الانبياء) حضور محترم آقايان على صدرائى خوئى، محمود طيار مراغى و ابوالفضل حافظيان بابلى مؤلفان محترم فهرست نسخه‌هاى خطى مدرسه صدر (حوزه خاتم الانبياء)، بابل.
ابتدأت به بسم الله الحميد و المجيد انه فعال على ما يشاء و ما يريد.
قبل از هر سخن، بايد صميمانه بگويم كه بركت خداوند متعال بر شما باد كه فهرستى اين چنين عالمانه، به سبك علمى و با به كار بردن روش جديد، تهيه كرده‌ايد و اين اثر نفيس، براى محققان، بالاخص جويندگان اسامى روحانيون شهر ما، ارزش فوق العاده دارد؛ اجر كم على الله.
توضيحاً عرض مى‌كنم كه من به اتفاق خانم پورانداخت حسين زاده، كه هر دو اهل بابل هستيم، به بررسى تاريخ اين شهر مشغوليم و بيش از 35 سال است كه يكى از مشغله‌هاى ذهنى ما، تاريخ شهر بابل است و به جرأت مى‌توانم بگويم كه بخش عظيمى از منابع موجود در اين باره را ديده‌ايم و كم‌تر سند مهمى در زبان‌هاى فارسى، فرانسه، انگليسى، آلمانى و عربى سراغ داريم كه از حوزه جستجوهايمان بيرون مانده باشد، مگر كتب ناياب و تمام نسخه‌هاى خطى كه استقصاى كامل آن، كارى است كه از قدرت ما خارج است؛ ولى:
گر تنگ شكر خريد مى نتوانيم
بارى مگس از تنگ شكر مى‌رانيم
پس از اين مقدمه، عرض مى‌كنم كه كتاب فهرست نسخه‌هاى خطى مدرسه صدر (خاتم الانبياء) براى من، جالب و مشكل گشاست. مشكل گشا از اين نظر است كه بيش از 35 سال است كه به دنبال كشف هويت ملانصيرا هستم كه قبر او در محله طوقدار بن بابل قرار دارد، و مسجدى هم در همان نزديكى مقبره، به نام مسجد المحدثين ديده مى‌شود كه به طور مسلم، *54* مسجد ملانصيرا بوده است. در اين مورد به خيلى‌ها مراجعه كردم و به «هر جمعيتى نالان شدم»، اما نتيجه‌اى نگرفتم تا اين كه خودم در حين مطالعه كتب مختلف، در يكى دو جا، به نام او برخوردم و موضوع را تا كشف حقيقت دنبال كردم و بر روى كاغذ آوردم (فتوكپى نسخه‌اى از آن را، ضميمه شماره الف، برايتان مى‌فرستم).(1)
اكنون، با مطالعه فهرست مذكور، افسوس مى‌خورم كه «يار در كوزه و ما دور جهان مى‌گشتيم»؛ توضيح اين كه در ماه تير يا مرداد 1343، من در بابل به مدرسه صدر رفتم كه «بود سرتاسر آن در شرف ويرانى»، و در اطاق دفتر مدرسه، در طبقه دوم ساختمان جنوبى، به خدمت شادروان سيد محمد محقق بهشتى رسيدم، كه گويا عهده‌دار مديريت حوزه بود. نيك بختانه، در آن موقع، شادروان شيخ محمد سالكى و آقاى استادزاده (فرزند گرامى شادروان سيد احمد استاد) و دكتر محمد باقر حجتى استاد دانشكده الهيات، نيز حضور داشتند.
من از شادروان سيد محمد محقق بهشتى درباره هويت ملانصيرا سؤال كردم. ايشان جوابى نداشتند؛ سپس پرسيدم كه آيا اين مدرسه، كتابخانه دارد؟ اظهار بى‌اطلاعى كردند. اينك، با انتشار فهرست نسخه‌هاى خطى، متوجه شدم كه مدرسه، كتابخانه نفيسى دارد و نسخه‌هاى خطى ارزنده‌اى، از جمله، تأليفات ملانصيرا در كتابخانه مدرسه موجود است كه ظاهراً آن شادروان به مطالعه آن‌ها نرسيده بود. اما، اگر در آن روز مطلع مى‌شدم، مسلماً به تحقيقات من، كمك مؤثرى مى‌كرد. باز آييم بر سر فهرست مورد بحث، كه مقصود ما همين است.
1. عرضى كه مى‌نويسم ارتباطى به روش فهرست نويسى ندارد و هرگز از ارزش والاى كارتان نمى‌كاهد(2):
سنگ بى‌قيمت اگر كاسه زرين شكند
قيمت سنگ نيفزايد و زر كم نكند
غرض من، تقاضاى انجام كار اضافى است كه اگر صورت بگيرد، بر منافع كتاب براى امثال من، افزوده خواهد شد و آن، اين كه اگر برايتان ميسر باشد، در زيرنويس، يا در ذيل شرح هر نسخه، چند سطرى راجع به مؤلف آن مرقوم فرماييد، بالاخص درباره كسانى كه به مازندران (بدون ذكر شهر مولد) منسوبند و براى افرادى كه «حوضه» مطالعه آنان، تك نگارى است، خيلى دشوار است كه بدانند اين «مازندرانى» از كدام شهر مازندان بود. همين اشكال، در كتب قديمه موجود است كه مثلاً، همه اهل علم نواحى مختلف مازندران را، طبرى ذكر كرده‌اند و خواننده امروزى نمى‌داند كه آن‌ها اهل كدام شهر طبرستان بوده‌اند؛ اگر چه، در عمل تا حدى روشن شد كه طبرى‌هاى مطلق، اكثراً اهل آمل هستند؛ مانند محمد جرير طبرى. در همين جا، اشاره كنم كه طبرسى‌ها منتسب به طبرستان نبوده‌اند. بلكه منسوب
بودند به تفرش (بترش، طبرش، تپرس، طبرس)؛ كما آن كه مؤلف روضات به نقل از رياض العلماء مى‌نويسد: «و فى الرياض نقلا عن شيخه و استاده العلامة المجلسى ره انه استظهر كون الطبرسى معرب تفرشى نسبة الى تفرش الذى هو من توابع قم المحروسه»(3). در تاريخ قم هم، تفرش به نام طبرش ضبط شده و طبرس به طور قطع معرب تفرش يا تپرس است و تبديل شين آن به سين «براى كامل ساختن تعريب بوده، و بر قياس پشت بست و تشت طشت است».(4)
استادان عاليقدر شادروانان احمد بهمنيار(5) و دكتر حسين كريمان(6) مفصلاً درباره كلمه طبرسى بحث كرده‌اند؛ حاصل سخن آن كه طبرسى به فتح طا، و سكون با، منسوب به تفرش است و غير از طبرستان مى‌باشد و منسوب به طبرستان را جز طبرى (بر وزن جعفرى) نمى‌گفته‌اند بدين جهت، طبرستانى دانستن شيخ ابومنصور طبرسى از اشتباهاتى است كه بعض سابقين را به حكم «ان الجواد قد يكبو» روى داده و لاحقين هم از آنان پيروى كرده‌اند. اما، بعد از آن كه طبرس و طبرسى به كل *55* متروك و مهجور شد و به جاى آن، تفرش و تفرشى مشهور گرديد، و مخصوصاً بعد از دوره صفويه، كه فترتى پيش آمد و سال‌ها بازار علم و ادب بى رونق و اساس درس و بحث در هم پيچيده ماند و راكد و كاسد گرديد، اندك اندك طبرسى به فتح طاء و سكون را، به نوعى متفق عليه گرديد كه بعضى از دانشمندان طبرى در دو قرن اخير خود را بدان ملقب ساختند.(7) بنابراين فقط از قرن يازدهم تا كنون، كسانى كه به شهرت طبرسى ياد مى‌شوند، از مردم طبرستانند از جمله، ميرزا حسين نورى بن محمد تقى الطبرسى مؤلف مستدرك الوسايل و مستنبط المسائل كه در 1320 در نجف وفات يافت و مزار وى به سمت در قبله صحن مقدس واقع است (8) (وى استاد شادروان حاج شيخ عباس قمى، مؤلف مفاتيح الجنان است).(9)
اين توضيح را بدان جهت نوشتم، كه بر خلاف مشهور در مازندران، شيخ طبرسى مدفون در مازندران (قريه شيخ كلى)، اهل طبرستان نيست و دلايل و مدارك عديده وجود دارد كه شرح آن در اين جا مطلوب نيست و بحث طبرسى هم آن قدر به درازا كشيده شده كه دست طلب از دامان مطلب اصلى به دور ماند. باز آييم به مطلب اصلى، كه تقاضاى من است براى تحقيق و جستجو درباره زادگاه دانشمندانى كه فقط به لقب مازندرانى ذكر شده‌اند. اميد آن كه اين تقاضا به اجابت انجامد.
2. نكته ديگر اين كه، در مقدمه كتاب (ص 5-7) شرح مختصرى درباره تاريخ بابل نوشته‌ايد، ولى مآخذ خود را (جز يكى دو جا در ذيل ص 6-7 كه اعتبار تحقيقى آن‌ها مورد تأمل است) ذكر ننموديد. از نظر علمى اگر مطلبى درباره موضوعات خارج از زمان مؤلف نوشته مى‌شود، چون مؤلف خود در آن زمان وجود نداشته، بهتر است مأخذ را ذكر نمود. مسلماً ذكر مأخذ را نبايد عيب و نقص معرفت نويسنده دانست، بلكه بر عكس، مايه اعتبار و اهتمام و تقدير و تحسين شمرده مى‌شود و نوعى حفظ امانت و نشانه امانتدارى است و الا اتهام انتحال به ميان مى‌آيد.
3. مطالبى كه درباره شهر بابل، نوشته شده، قسمت اعظم، بل قريب به اتفاق آن، سهو است؛ از جمله (ولى بدون قيد محدوديت):
الف. مشخصات جغرافيايى اشتباه دارد؛ شايد از لغت نامه علامه بزرگوار شادروان على اكبر دهخدا (ص 304، 154 و 155، شماره مسلسل 31 حرف «ب» چاپ سازمان لغت نامه، ط 1336 ش) يا فرهنگ جغرافيايى ارتش (نشريه اداره جغرافيايى ارتش، ج 3، استان دوم، ط 1329 ش، ص 37) گرفته باشيد. لطفاً رجوع كنيد به كتاب شهر بابل، متن كامل سخنرانى خانم پوراندخت حسين زاده، چاپ دانشگاه تهران، ارديبهشت 1343، ص 72-73).
ب. اختلاف ساعت بابل با تهران را مشخص نكرده‌ايد كه بيش‌تر است يا كم‌تر.
پ. از كجا مى‌دانيد كه نام اين شهر قبلاً مامطيريا يا مطيران يا ممطير بوده است؟ آيا بهتر نيست كه مأخذ ذكر شود؟
ت. در كجا خوانده‌ايد كه پس از حمله مغول و به احتمال در قرن ششم هجرى، نام مامطير به «بارفروش ده» معروف شد؟ حال آن كه تصريح ظهير الدين مرعشى است كه مامطير بعد از تشكيل دولت اسلامى مرعشيان در طبرستان (753 ق) و بعد از آن كه عالم بزرگوار مير سيد قوام الدين مرعشى، معروف به مير بزرگ، در مامطير اقامت نمود، اسم مامطير به «بارفروش ده» يا «بار فروشده» (به اختلاف ضبط) تغيير يافت.(10)
ث. اين كه نوشته‌ايد: بار فروش ده از اواخر عصر صفوى (اواخر قرن دوازدهم) به بارفروش مشهور شد، سهو عظيمى است كه بر اثر مطالعه سطحى حاصل مى‌شود. مطالعات صحيح و دقيق نشان ميدهد كه اين تغيير نام، بين سال‌هاى 1140 تا 1175 ق (در اواخر عهد صفويه و يا حداكثر در اوايل زنديه) انجام گرفت. شواهد و دلايل و مدارك در اين قسمت بسيار زياد و شرح آن مفصل است(11) و من هم اين تفصيل را در كتاب شهر بابل آورده‌ام (كه بزودى انتشار مى‌يابد).
ج. نوشته‌ايد كه نام اين شهر در سال 1306 به بابل تغيير يافت. ظاهراً اين مطلب را مستقيم يا غير مستقيم از كتاب جغرافيايى ارتش (ص 184) يا از لغت نامه علامه دهخدا (ج 3، *56* ص 3356) گرفته‌ايد. سال 1306 كاملاً سهو است و صحيح آن، به نوشته جرايد آن روز، فروردين 1311 است. من فتوكپى بريده اين جرايد را به ضميمه (ضميمه ب) برايتان مى‌فرستم. توضيح آن كه در فروردين 1311 كه رضاشاه(12) پهلوى به بارفروش آمد، چون تعريض خيابان بازار كه از سال 1309 ش به دستور او آغاز شده بود، پايان يافت و نوسازى‌هاى توأم با رنگ و روغن كارى انجام شده بود، قيافه شهر در نظر رضاشاه چنان جلوه كرد كه سرمست از مشاهده آن اصلاحات [!] و تماشاى «طاووس عليين شده»، دستور داد كه نام شهر را، كه به تصور او ديگر با آن همه اصلاحات «عرضى و عمقى» متناسب نبود، تغيير بدهند.(13)
چ. نوشته‌ايد كه جزيره بحر ارم [دزدك چال‌] تا دوره ناصر الدين شاه قاجار آبادان بود. واقعيت خلاف آن است، و برعكس، تا دوره ناصرالدين شاه به ويرانى كامل رسيده بود، تا اين كه ناصر الدين شاه در سفر اول خود به مازندران (1282 ق) دستور داد كه آن را به طور اساسى تعمير كنند. اين تعميرات ده سال طول كشيد (1292 ق) و در آن سال، كه ناصر الدين شاه براى افتتاح راه كالسكه رو هراز به مازندران آمد، تعميرات عمارات بحر ارم به پايان رسيده بود و شاه در اين جزيره اقامت كرد.(14) آمده ژوبر jauberAmedee فرانسوى كه شما وى را «ژوبهر» نوشته‌ايد (ص 7 فهرست)، در سفرنامه خود مى‌نويسد: «شاه عباس بزرگ در آن جا كاخى برپا كرده بود كه ديرگاهى است رو به ويرانى است».(15) دمورگان هم از ويرانى جزيره صحبت مى‌كند و مى‌نويسد: «... امروزه جز اندك جاذبيتى ندارد، بناها كاملاً از بين رفته‌اند.»(16) ناصر الدين شاه هم مى‌نويسد: «... مرور دهور [اين عمارت را] ويران و با زمين يكسان كرده بود. سفر اول حكم به تعمير آن دادم، حالا تمام شده است... در اين جا منزل شد...»(17).
ح. مطالب مربوط به عهد قاجاريه (آقا محمد خان قاجار و فتحعليشاه)، طاعون 1198 ق، و زمين لرزه سال 1223 ق و وباى 1269 ق، بدون مأخذ ذكر شده است. به نظر مى‌رسد كه از كتاب شهر بابل (ص 88) يا كتاب تبرستان تأليف شادروان اردشير برزگر (ج 2، ص 42) گرفته شده باشد.
خ. بناى مسجد جامع را دشوار است كه به مازيار بن قارن نسبت داد. دلايل آن را در ضمن وجه تسميه مامطير، در ضميمه شماره پ ملاحظه مى‌نماييد.
د. مسجد جامع به كيسه فتوت محمد شفيع صدر اعظم تجديد بنا شد نه به فرمان فتحعليشاه و مباشرت او (ص 7).(18)
در كتيبه سه طرف بالاى صحن بيرونى مسجد، كاشى‌هاى نفيسى با خط زيبا نصب گرديده كه حاوى 12 بيت (سروده ملك الشعراى صبا كاشانى) است، از جمله چند بيت زير كه مى‌رساند مسجد به خرج محمد شفيع تجديد بنا شد نه به مباشرت او:
صدر اعظم آن كه كلكش ملك شه را پايمرد
بدر عالم آن كه رايش دين حق را دستيار
گنج بگشود و به معماران اقليدس هنر
مال بفشاند و به بنايان ابراهيم كار
*57* داد فرمان كاين همايون مسجد افرازند باز
كز تصاريف زمانش نى عماد و نى حصار
الغرض چون مكه دوم شد از صدر جهان
چون حرم محكم بنا و چون ارم دلكش نگار
منشى طبع صبا از بهر تاريخش نوشت‌
شد بناى مكه دوم ز صدر روزگار
(ضميمه شماره ت)
ذ. مدرسه و مسجد بزرگى كه در ميدان محله سرحمام واقع است، به هيچ وجه مربوط به «كاظم بيك» نام نيست. من شرحى درباره اين مسجد تهيه كرده‌ام و براى حصول اطمينان بيش‌تر [ليطمئن قلبى ]فتوكپى آن را خدمت دوست قديمى 65 ساله‌ام (شريك درس من در دبستان بابل)، يعنى آقا محمد جعفر كاظم بيگى متولى اين مسجد فرستادم كه اظهار نظر كنند، ولى تا كنون جوابى به دست من نرسيد و «برنيامد ز كشتگان آواز» (ضميمه شماره ث)
ر. مقبره مشهور به امامزاده قاسم در محله آستانه را به هيچ وجه نمى‌توان گفت كه مدفن امامزاده قاسم فرزند امام محمد تقى(ع) است، بنگريد به تحقيق مفصلى كه در اين باره نموده‌ام (ضميمه شماره ج). به طور كلى، در تمام استان مازندران، هيچ امامزاده‌اى، حتى با يك واسطه مدفون نيست.
ز. در مورد ملانصيرا شرحى تهيه كرده‌ام، كه فتوكپى آن را برايتان مى‌فرستم (ضميمه شماره الف). در مورد تاريخ بناى مسجد المحدثين، هيچ نيازى نبود كه به جُنگ عبدالله اشرفى مراجعه كنيد، بلكه كافى بود كه كسى، به آن مسجد مى‌رفت و كتيبه‌هاى گچى بالاى محراب را قرائت و ثبت مى‌كرد. البته بعد از اين مشاهده عينى، اشكالى نيست بلكه به جا بود، كه به آن جُنگ هم استناد مى‌شد. از قديم گفته‌اند كه:
«يزد دور و گز نزديك». تاريخ كتيبه آن هم 1135 است نه 1235، كه نوشته‌ايد، مگر آن كه اشتباه چاپى باشد.
اكنون در پايان اين تصديع، مى‌خواهم از آن وجودان شريف تقاضا كنم كه:
1. نام مسجد صدر را به دلايلى كه در ضميمه شماره «چ» توضيح داده‌ام، در متن قرار بدهيد نه در داخل پرانتز كه الخير للمتقدم؛ به اين صورت: مدرسه صدر (حوزه خاتم الانبياء).
2. دباره سابقه تاريخى مدرسه قادريه (كه آيا هنوز هم داير است)، همچنين: مدرسه روحيه چند سطرى براى من مرقوم فرماييد تا به نام خودتان در كتاب بابل بگنجانم.
3. در صفحه 15: «محمد حسن پازوارى بن ملا معصوم على پازوارى»، آيا كلمه معصوم در متن اصلى، از على جدا تحرير شده است؟
4. در صفحه 146: «از مولا آغابن رمضان...» آيا كلمه آغا با غين نوشته شده است؟ در صورتى كه جواب مثبت باشد، آيا مى‌توان علت آن را از همان كتاب، كشف كرد؟
5. در زير نويس 1 (ص 8) نوشته‌ايد: «... عده‌اى از بزرگان فعلى اين شهر...». ظاهر در اين است كه منظورتان روحانيون اين شهر است، حال آن كه بزرگان شهر يا جامعه بشرى، منحصر به صنف خاصى نيست و اين گله را صميمانه از مؤلف برجسته و دانشمند الذريعه يا ريحانة الادب و نظاير آن، مى‌توان داشت كه چرا چنين انحصارى قايل شده‌اند و همت خود را فقط صرف ذكر اسامى صنف خاصى نموده‌اند؟ حال آن كه در اين كشور كهنسال، با آن سابقه و قدمت تاريخى، افراد ديگرى هم بوده‌اند كه اگر منظور تاليفات باشد، كتاب‌هاى علمى ارزنده‌اى به جامعه بشرى تقديم نموده‌اند؛ و اگر منظور خدمت به مملكت باشد، در روزهاى سخت، كشور را از بحران‌ها نجات بخشيده و هر يك در رشته‌اى به اعتلاى نام ايران و ايرانى پرداخته‌اند.
اما ،بايد از محمود مشار مؤلف مجموعه نفيس «فهرست مؤلفين كتب چاپى» سپاسگزار بود كه با شايستگى كم نظيرى، همه مؤلفان را از هر صنف و طبقه، در فهرست خود جاى داده است.
6. از اين كه به عناوين تفخيمى و القاب بزرگان، تصريح نكرده‌ام مرا معفو و معذور داريد كه در تاريخ نويسى، عناوين تفخيمى و القاب ذكر نمى‌شود و نمى‌نويسند «اعليحضرت همايون شاهنشاه، ناصر الدين شاه». اين حذف، در جامعه روحانيت سابقه دارد: در سال 1328 ق كه مراجع تقليد درجه يك نجف رضوان الله عليهم، اسامى چند تن از علماى طراز اول را به مجلس شوراى ملى (دوره دوم) معرفى كردند تا مجلس از بين آنان، پنج نفر را طبق قانون اساسى مشروطيت برگزيند، در نامه معرفى تصريح كرده‌اند كه: «... به ذكر نام آقايان مفصلة الاسامى، با اعتذار از اسقاط عناوين و القاب و عدم رعايت تقدم و تأخير اكتفا مى‌شود...»
حسبنا الله وحده و هو نعم المولى و نعم المعين
*
*58* توضيحات درباره مطالب نامه:
بند اول: پيشنهاد دكتر نياكى مبنى بر درج شرح حال كوتاهى از هر مؤلف هر كتاب، بسيار بجا و لازم است. ولى با توجه به كار طاقت فرساى فهرست نويسى نسخ خطى، و كوتاه بودن امكانات و فرصت‌ها براى فهرست نگار، انجام آن از ظرف اين عزيزان غالباً غير ممكن مى‌نماياند. ولى در خصوص فهرست بابل براى رفع اين نقيصه رساله مختصر و سودمندى به نام «سيماى شهر بابل» توسط دوست فاضل شيخ ابوالفضل حافظيان تدوين و حروفچينى گرديده بود كه قرار بود در اول فهرست منتشر گردد، اما بنا به دلايل انتشاراتى كه نوع اين كتاب‌ها با آن مواجه هستند، رساله مذكور براى تقليل هزينه چاپ و نشر، منتشر نگرديد.
بند دوم: شايان ذكر است كه مقدمه اين فهرست از سه مأخذ مشخص كه در پاورقى هم به آن‌ها تصريح گرديده اخذ شده بدين ترتيب: دانشنامه جهان اسلام واژه بابل مقاله دكتر عباس زرياب خوئى؛ دايرة المعارف تشيع واژه بابل مقاله آقاى حسن انوشه و مطالب مندرج در خود اين فهرست.
بند سوم: رديف الف و ج از دايرة المعارف تشيع نقل شده است.
رديف پ و ت و خ و د و ر از دانشنامه جهان اسلام اخذ شده لكن درباره بند ت مبنى بر تغيير نام مامطير به بارفروش در قرن ششم هجرى اين سهو از نگارنده در هنگام نقل مطلب از دانشنامه جهان اسلام صورت گرفته و در دانشنامه همان قرن هشتم است كه صحيح است و دكتر نياكى نيز بدان اشاره كرده‌اند.
و اما درباره رديف ب و ذ و ز از بند سوم عرض مى‌شود كه:
رديف ب: اختلاف ساعت بابل با تهران پنج دقيق است، بدين ترتيب هنگامى كه در تهران ساعت 12 است، در بابل ساعت 05/12 دقيقه است (لغت نامه دهخدا)
رديف ذ: در اين كه مدرسه‌اى به نام كاظم بيگ در بابل وجود داشته، هيچ شك و شبهه‌اى وجود ندارد. در نسخه ش 8 مدرسه صدر بابل، كاتب مى‌نويسد كه آن را در رمضان 1264 در بارفروش در مدرسه كاظم بيك به پايان رسانيده است. و همچنين در نسخه ش 253 همان مدرسه كاتب مى‌نويسد كه در سال 1305 ق در مدرسه كاظم بيك به پايان رسانيده است. اما اين كه اين مدرسه همان مدرسه و مسجد بزرگ موجود در محله سرحمام است يا نه، اثبات يا نفى آن بر عهده بابل شناسان محترم است.
رديف ز: درباره شرح حال ملانصيرا بار فروشى مجال ديگرى لازم است، ولى آنچه كه در اين مختصر مى‌توان بدان اشاره كرد، آن كه وى فرزند محمد معصوم و از دانشمندان و محدثان اخبارى مسلك قرن دوازدهم هجرى است. غالب آثار وى در پيرامون شرح و نقل اخبار و حديث و رد بر فلاسفه و متكلمين است. از ملا نصيرا چند اثر به دست ما رسيده است، بدين عناوين:
- بدر المنير و رساله‌اى در اخلاق كه نسخه هر دو در ضمن مجموعه‌اى به شماره 70 در مدرسه صدر بابل موجود است.
- جواهر الاحاديث كه نسخه آن به شماره 7409 در كتابخانه مجلس شوراى اسلامى موجود است.
نسخه‌هاى زير نيز از آثار وى، در كتابخانه حضرت آيت الله مرعشى در قم نگهدارى مى‌شوند:
- مرآة المصلين و مشكاة المستدلين شماره 1585، الذريعه جلد 20 رقم 2999.
- تحفة اولى الافهام فى شرح خبر هشام، نسخه شماره 6310.
- شمس البدور و لؤلؤ البحور نسخه شماره 591.
- كنز الشيعه لحذف الشنيعة نسخه شماره 2517 و 6310.
- نور العيون، نسخه شماره 6310.
- نور اليقين بين المخافتين نسخه شماره 1761 و 8369، الذريعه جلد 24 رقم 2084 و نسخه ديگرى از آن در كتابخانه آستان قدس رضوى به شماره 11243 موجود است.
اين دو اثر را نيز كتابشناس خبير شيخ آغا بزرگ در الذريعه از تأليفات ملانصيرا شمرده است:
- جنة الساعى، الذريعه جلد 5 رقم 667، حديقه الساعى، الذريعه ج 6، رقم 2401.
گويا سرگذشت ملانصيرا با هرج و مرج‌هاى اواخر صفويه روبرو گرديده و به همين دليل ذكرى از وى در كتاب‌هاى شرح حال به ميان نيامده است.
و آخر دعوانا ان الحمدلله رب العالمين.پى‌نوشت: * عضو دفتر نمايندگى ايران در دادگاه لاهه وابسته به سازمان ملل. 1. فتوكپى نسخه‌اى از آن را قبلاً، در اسفند ماه ماضى، خدمت حضرت آقاى آيت الله حاج شيخ هادى روحانى، امام جمعه محترم بابل فرستادم و نسخه‌اى ديگر براى حضرت آيت الله سيدمحمود مرعشى، مدير دانشمند كتابخانه مرعشى تقديم داشتم. 2. گزارشنامه يا فقه اللغه اسامى امكنه، ابراهيم دهگان، اراك 1342 ش، ص 109 به نقل از روضات و رياض العلماء (روضات الجنات، ميرزا محمد خوانسارى، چاپ تهران، 1307 ش، ص 18؛ رياض العلماء، ميرزا عبدالله افندى، نسخه خطى كتابخانه ملك تهران، ج 2. 3. تاريخ قم، حسن بن محمد بن حسن قمى، چاپ تهران، 1313 ش، ص 78 و 79. 4. همان. 5. تعليقات احمد بهمنيار، تاريخ بيهق تأليف ابوالحسن على بن زيد بيهقى معروف به ابن فندق، چاپ تهران، 1317 ش، ص 347 تا 353. 6. دكتر حسين كريمان: طبرسى و مجمع البيان، تحقيق در احوال شيخ طبرسى، نشريه شماره 760 دانشگاه تهران، 1340 ش، جلد اول، ص 165 و 301 و 313. 7. تعليقات احمد بهمنيار، مأخذ ذكر شده، ص 352. 8. ريحانة الادب، محمد على تبريزى، ج 2، ص 440. 9. همان؛ همچنين: فهرست مؤلفين كتب چاپى، مشار، ج 4، ص 713؛ و مجله يادگار، دوره سوم، شماره 5، ص 38 و 39. 10. ظهير الدين مرعشى: تاريخ طبرستان و مازندران و رويان، چاپ شايان، 1336، ص 362؛ چاپ محمد حسين بسيجى، 1345 ش، ص 187. 11. شهر بابل متن سخنرانى خانم پوراندخت حسين زاده، مأخذ ذكر شده، ص 26-29. 12. واقعيت غير قابل انكار اين است كه رضا خان از سال 1304 تا 1320 ش شاه ايران بود، خواه مشروع خواه نامشروع، تحميلى يا غير آن. بنابراين، موافقت يا مخالفت با او يا با نظام شاهنشاهى، هرگز در تاريخ گذشته ايران اثر نمى‌گذارد و بايد او را در اين دوره شاه ناميد كما آن كه مؤلف كتاب دوران مبارزه (شيخ على اكبر هاشمى رفسنجانى) در صفحه 240 جلد اول كتاب مذكور، با وجود مخالفت، با محمد رضا شاه و نظام شاهنشاهى، اسم او را «محمدرضاشاه» نوشته است و تنظيم كنندگان فهرست مورد بحث نيز در صفحه 6 مقدمه «فتحعليشاه» نوشته‌اند. مسلماً شاه عباس كبير را كه در يك دوره از تاريخ ايران، شاه بود، نمى‌توان «آقا ميرزا عباس» ناميد و اگر پسوند «شاه» از نام اكثر سلاطين گذشته ايران حذف شود، شناسايى آنان براى خواننده دشوار خواهد شد. گذشته از اين: «مثنوى ما چو قرآن مدل/ هادى بعضى و بعضى را مذل» (نقل كفر است، نه كفر است، تو با خويش مگير). 13. كتاب شهر بابل، مأخذ ذكر شده. 14. سفرنامه 1292 ق ناصرالدين شاه به قلم خود او، طهران، چاپ سنگى 1294 ق، ص 226 و 255؛ همچنين: مرآت البلدان ناصرى، محمد حسنخان مراغى (اعتماد السلطنه)، ط 1294 ق، ج 1، ص 155 و 156؛ مجله خواندنى‌ها ،سال 24، شماره 86، ص 18؛ مجله كوروش بزرگ، شماره 45 و 46، ص 74. 15. آمده ژوبر، مسافرت در ارمنستان و ايران، به انضمام جزوه‌اى درباره گيلان و مازندران، ترجمه علينقى اعتماد مقدم، بنياد فرهنگ ايران، 1347 ش، ص 351. 61. Perse, Paris, 1989-1981, t.I, p. 220. 17. سفرنامه دوم ناصر الدين شاه، مأخذ ذكر شده، همان جا. 18. سال شروع به تجديد بناى اين مسجد، برخلاف آن چه نوشته‌ايد 1225 ق، نيست. از تاريخ‌هاى مختلفى كه در كتيبه‌هاى مسجد ملاحظه مى‌شود، تاريخ شروع 1220 ق است و در 1233 (يك سال قبل از وفات محمد شفيع صدر اعظم) به پايان رسيده است.


صفحه 9

معرفى‌هاى اجمالى


مرآة الحرمين، ابراهيم رفعت پاشا، هادى انصارى، نشر مشعر، 1377، 568 ص، وزيرى.
سفرنامه نويسى در فرهنگ اسلامى ديرينه‌اى دراز دارد، و سفرنامه‌ها در ميان آثار مكتوب از جايگاه والايى برخوردارند، و در بر نمودن چندى و چونى آبادى‌ها و نشان دادن بخش‌هايى از فرهنگ‌ها و وجوهى از رسوم و عادات ملت‌ها سودمندند و كارآمد. در ميان سفرنامه‌ها، آثارى كه درباره مكه و مدينه و چگونگى حج گزارى‌ها به قلم آمده است حجم قابل توجهى دارد. در ميان سفرنامه‌هاى مرتبط با حج آثار مهمى مى‌توان ديد كه به لحاظ شناخت جغرافيايى مكه و مدينه و فراتر از آن جزيرة العرب، شناخت چگونگى حج گزارى‌ها، آداب و رسوم در حج، فرهنگ و منش‌هاى مردمان و ملت‌هاى مختلف و... بسى سودمندند. ايرانيان در اين آثار ارجمندى به نظم و نثر سامان داده‌اند. فهرستى از اين آثار مى‌تواند تلاش ارجمند مؤمنان را در حج گزارى‌ها و ثبت و ضبط يادها و خاطره و تبيين چگونگى‌هاى آن نشان دهد (ر.ك: مقالات تاريخى، رسول جعفريان، ج 3، ص 326؛ مقاله «سياحتگرى و فرهنگنامه نويسى»).
مرآت الحرمين نگاشته رفعت پاشا از نظاميان بلند پايه دوره عثمانى از جمله اين سفرنامه‌هاست. وى نخست بار به سال 1318 با عنوان «رئيس محافظان كاروان در حج، به حج مشرف مى‌شود، و گزارشى از سفرش به آن ديار تهيه مى‌كند. آن‌گاه سال‌هاى 1320 و 1321 و 1325 با عنوان «امير الحاج» به حج مى‌رود و يادداشت‌هاى سفر آغازين را تكميل مى‌كند و كتاب مرآة الحرمين را رقم مى‌زند.
بدين سان «مرآة الحرمين» در جهت تبيين و تشريح جاهاى تاريخى مكه و مدينه در آن روزگار شايان توجه است به ويژه اين كه وى چنان كه گفتيم بارها اين سمت را داشته و با دقت چگونگى آن جاى‌ها و حوادث را وا رسيده است.
مؤلف در آغازين بخش كتاب از دوخت پرده كعبه در مصر و چگونگى حمل آن به مكه سخن مى‌گويد. گزارش اين جريان جالب و خواندنى است. كاروانى كه «پرده كعبه» راهمراه دارد، بودجه كاروان، مسير حركت، آيين‌ها و مراسمى كه در حمل پرده برگزار مى‌شد، وصف دقيق پرده و چندى و چونى آن، استقبال از كاروان حامل پرده كعبه در جده و... همه و همه توصيف‌هايى است زنده و خواندنى. مؤلف در ضمن اين گزارش تمام جاهاى كهن و تاريخى مسير راه و نيز شهر جده را ياد كرده و آورده است كه كاروان از راهى وارد مكه شد كه رسول الله(ص) وارد شده بود و بدين مناسبت از گورستان «معلاة» ياد كرده است با تصويرى از وضع گورستان در آن روزگار. او در اين گورستان از خاكجاى حضرت خديجه(ع) ياد مى‌كند و اين ديدگاه را نمى‌پذيرد كه قبر حضرت آمنه مادر والاى رسول الله(ص) در آن جا باشد و به درستى تأكيد مى‌كند كه مضجع آن بزرگوار در «أبواء» است (ص 64). آن گاه از ديگر مدفونان اين گورستان ياد كرده و چگونگى ورود كاروان به مكه *60* را گزارش كرده است (ص 15-73).
شستشوى كعبه آيينى است شكوهمند كه همه ساله - اكنون نيز - انجام مى‌شود. مؤلف چگونگى اين مراسم را و حضور مردم در آن هنگامه، و اشتياق مردمان در متبرك ساختن اشياء به كعبه و تلاششان براى فرا چنگ آوردن ابزارى كه در اين مراسم به كار گرفته مى‌شده است و... گزارش كرده است. مؤلف مى‌گويد در ماه رجب روز اول درب كعبه را براى مردن و روز بعد براى زنان مى‌گشودند، و زائران به اندورن كعبه مى‌رفتند و توشه معنوى بر مى‌گرفتند (ص 83-84). پس از آن چه ياد كرديم مؤلف كوچ به سوى عرفات و منا را گزارش كرده است. در گزارش عرفات و منا جاهاى تاريخى آن را شناسايى، و شناسانده و از مساجدى مانند، مسجد خيف، كوثر، كبش بحث كرده و گاه با نقل گفته‌هاى ديگران آن‌ها را نقد كرده است (ص 88). گزارش چگونگى ورود حاجيان به صحراى عرفه، و حال و هواى وصف ناپذيرى كه مردمان داشته‌اند، جالب و خواندنى است، به ويژه اين كه مؤلف اين گزارش و لبيك گويى را با اشعار دلپذير ابونواس در تلبيه:
الهنا ما اعد لك
مليك كل من ملك
در آميخته است. چگونگى ورود به مشعر و آن‌گاه «افاضه» به منى و سپس آيين‌ها و مراسمى كه در منى شكل مى‌گرفته است و... در صفحات بعدى گزارش شده است (ص 84-112).
روز 16 ذيحجه سال 1318 و پس از مراسم حج نويسنده در جمع افسران همراهش به «غار حرا» رفته و چگونگى آن را به دقت گزارش كرده است. سپس ديدارشان از «غار ثور» را گزارش كرده و در ضمن آن رواياتى در فضيلت خليفه اول آورده است كه مترجم به درستى در پانوشت به سستى روايات و موضوع و مجعول بودن آن‌ها اشاره كرده است. (ص 112-122) مؤلف در پايان اين بخش از آداب و رسوم مكيان پس از اتمام حج و چگونگى حج گزارى، مشكلات و دشوارى‌هاى آن سخن گفته است كه به لحاظ تاريخى خواندنى است (ص 125-139). پس از آنچه آمد مؤلف به معرفى مكه پرداخته است، چگونگى شهر مكه در سال‌هاى 1318-1325، نام‌هاى مكه، وضع جغرافيايى آن، خيابان‌ها و ساختمان‌ها، بيمارستان‌ها و درمانگاه‌ها، جاهاى تاريخى مانند مولد رسول الله(ص)، خانه حضرت خديجه، خانه زيد بن ارقم، باغ شريف مكه، تأثير سيل در ساختمان‌هاى مكه، عادات و رسوم مكيان، آب و هواى مكه، تجارت در مكه، آب‌هاى آشاميدنى مكه، تاريخچه «چشمه زبيده» و چگونگى آن در آن روزگار، تاريخ آب در مكه و پيرامون آن...، از جمله بحث‌هاى اين بخش است كه آكنده است از آگاهى‌هاى مستقيم و گزارش هاى ميدانى دقيق با تصاوير گويا و ديدنى.
در سخن از مسجدالحرام، از موقع مسجد الحرام، نام و درب‌هاى مختلف آن، مناره‌هاى مسجد، تاريخ توسعه و ساختمان آن و تطورات ساختمان در گذرگاه تاريخ، مقام ابراهيم، اندازه آن، جايگاه مقام ابراهيم و نماز در پشت آن، چگونگى نمازگزارى درحرم، منبر مسجد الحرام، چاه زمزم و مصلاى بانوان، بحث شده است (ص 210-263). در گزارش از مسجد الحرام، به كعبه اين خانه ديرپا و آزاد و ارجمند پرداخته شده است و نام‌هاى كعبه، چگونگى كعبه و اندازه بناى كعبه و تطور ساختمانى آن در تاريخ، زينت‌هاى كعبه، آويزها و جواهرات اهدايى به كعبه گزارش شده است. (ص 264-289)
كعبه از روزگاران كهن با پرده‌اى پوشيده مى‌شده است، آورديم كه آغازين بخش اين كتاب چگونگى دوخته شدن پرده كعبه در مصر و رساندن آن به مكه است. در فصلى مؤلف چگونگى پرده كعبه و مقام ابراهيم را به شرح آورده و نيز پرده‌هايى را كه به درب‌هايى مانند باب التوبه و... آويخته شده است، كليد دارى كعبه، عطرآميزى كعبه، نماز پيامبر(ص) در كعبه، حجر الاسود، تاريخچه آن، و فضل و فضيلت استلام آن، از جمله بحث‌هاى اين بخش است (ص 382-312).
چگونگى حج گزارى در روزگاران جاهليت، موقع صفا و مروه، وضع جغرافيايى منى و عرفات، مساجد و اماكن تايخى و بازار عرفات، در بخش ديگرى از كتاب با دقت و به گونه‌اى كارآمد گزارش شده است 0ص 326-365).
پس از آنچه آورديم مؤلف به گزارشى از طائف پرداخته است و خلق و خوى و روش‌هاى زندگى و منش‌هاى اجتماعى آنان را بر نموده است. اين گزارش نيز خواندنى است، و با اين بخش سخن وى از مكه پايان مى‌پذيرد. بدين سان در پايان مؤلف بحث سودمندى سامان داده است درباره اميران و حاكمان مكه در طول تاريخ، كه از آغازين روزهاى ماه شوال سال هشت هجرى و با امارت عتاب بن اسيد آغاز مى‌شود و يادكرد امارت خالد بن لوى كه به سال 1343 و از سوى سلطان عبدالعزيز بن سعود به امارت منصوب شده بود، پايان مى‌يابد (ص 375-392). چگونگى ورود كاروان به مدينه منوره، جشن و سرور به يمن ورود آنان، زيارت شهداى احد و مسائل ديگر مرتبط با كاروان و حاكم مدينه در آغاز سخن از مدينه آمده است و آنگاه مدينه منوره، موقع جغرافيايى آن، نام‌هاى آن، ساختمان‌هاى مدينه و سپس گزارش تفصيلى دقيق و خواندنى مؤلف از مساجد مدينه. مسجد قبلتين، *61* فتح، الاجابه، رايه، ابى بن كعب و... تمام اين گزارش‌ها همراه است با تصاويرى كه به خوبى نشانگر وضع ساختمانى بناهاست در آن روزگاران (ص 251-473). يادى از كتابخانه‌هاى مدينه و تكيه‌هاى آن و گورستان‌ها از ديگر مباحث اين بخش است. مؤلف در ضمن يادكرد مدينه به عادات و رسوم مردمان و آب و هواى شهر مدينه نيز پرداخته و مسجد نبوى را بتفصيل شناسانده و از تطورات ساختمان آن سخن گفته و به دقت آن را معرفى كرده است.
پايان بخش كتاب گزارش مراجعت از مدينه به مصر است و وصف منزلگاه‌ها كه همه با دقت گزارش شده است و نيز وضع قاهره، كانال سوئز و...
متن عربى مرآة الحرمين در دو جلد نشر يافته است؛ كه نخستين بار آن به سال 1344 بوده است. مترجم محترم زوايد كتاب را پيراسته و بخشى از آن را كه ويژه احكام و مناسك بوده و صفحات بسيارى از كتاب را در بر گرفته بود، و براى خواننده فارسى زبان شيعى سودمند نبوده، حذف كرده است و بدين سان كتاب با ترجمه‌اى روان در يك جلد عرضه شده است. چنان كه بارها اشاره كرديم كتاب رفعت پاشا از جهاتى شايان توجه است به ويژه از جهت اطلاع از وضع دو شهر مكه و مدينه و جاهاى تاريخى و چگونگى حج گزارى در آن روزگاران. اماكن غالباً همراه است با تصويرهايى گويا از وضع آن‌ها در زمان نگارش كتاب كه اكنون بسيارى از آن اماكن مقدس تاريخى دستخوش ويرانى شده و از آن‌ها خبرى نيست، و كتاب رفعت پاشا بهترين اثر براى آگاهى از چگونگى آن‌هاست. محمدعلى مهدوى راد علم تاريخ در گستره تمدن اسلامى (2 جلد). صادق آئينه‌وند، پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، تهران، 1377، 2 ج، 695 ص + 438 ص.
مباحث نظرى و تحليلى مربوط به علم تاريخ در مقايسه با دانش‌هاى ديگر، در بين مسلمانان از قدمت و شكوفايى چندانى برخوردار نيست. به رغم انبوه نوشته‌هاى تاريخى، نگارش‌هايى از نوع مقدمه ابن خلدون، المختصر فى علم التايخ كافيجى، الشماريخ فى علم التاريخ سيوطى و الاعلان بالتوبيخ لمن ذم اهل التاريخ سخاوى بسيار اندكند و به تك ستاره‌هاى درخشانى در اقيانوس آسمان بيكران مى‌مانند. بنابراين، نياز به پژوهش‌هاى هر چه بيش‌تر در اين زمينه همچنان محسوس است. كتاب ارزشمند «علم تاريخ در گستره تمدن اسلامى» كه توسط دكتر صادق آئينه وند در دو مجلد تدوين و نشر يافته است، از اين نوع نگارش‌هاى كم نظير است.
اين كتاب در دو جلد تدوين شده است. جلد اول آن هفت بخش دارد كه هر بخش نيز به چند فصل تقسيم مى‌شود. نويسنده، در بخش اول با عنوان «تعريف تاريخ و فايده‌هاى آن» ضمن ارائه تعاريف لغوى و اصطلاحى تاريخ به ذكر فوايد آن از ديد مورخان مسلمان پرداخته است. وى با مرور و تأمل در آثار مورخان مسلمان فوايد و كارآمدى‌هاى دينى، فرهنگى و دنيوى علم تاريخ را استقصا كرده و در پايان آن با نقل خلاصه مهذبى از ديدگاه مير خواند بلخى در مقدمه كتاب روضة الصفا، ده فايده مهم براى آن برشمرده است كه آموزنده است، مانند آگاهى از زندگى انسان‌هاى گذشته و عبرت آموزى از آن براى آينده، نشاط آور و ملالت زدا بودن، بالا بردن ميزان قدرت تشخيص اشخاص، و اين كه «آگاهى از علم تاريخ سبب زيادى عقل و وفور فضل و صحت راى و تدبير مى‌گردد» (ص 35-80).
نويسنده، در پايان همين بخش تحت عنوان «معامله علماى مسلمان با تاريخ»، بدون هيچ گونه تعصبى، كم اهميت شمرده شدن علم تاريخ توسط علماى سده‌هاى پيشين اسلامى را به بحث گذاشته و بالاخره به اين نتيجه رسيده است كه علماى اسلام در گذشته به رغم پرداختن به نگارش‌هاى تاريخى و توليد متون اخبارى و روائى پراهميت، در طبقه بندى علوم نوعاً آن را ناديده گرفته و جايگاه بايسته‌اى را براى آن قائل نشده‌اند (ص 81-88).
بخش دوم با عنوان «اسلاميت علم تاريخ و اسباب پيدايش آن در اسلام» به تبيين اهميت تاريخ از ديدگاه قرآن مجيد و سيره نبوى پرداخته و آن دو را در شكل‌گيرى اين دانش اثر گذار اصلى دانسته و نظريه برخى از خاورشناسان مبنى بر «دخيله» و وارداتى بودن اين علم در جهان اسلام را با استدلال رد كرده است. (ص 91-117).
بخش سوم با عنوان «ساخت‌ها و سبك‌هاى تاريخنگارى در اسلام» كه در واقع از مهم‌ترين و اصلى‌ترين مباحث اين كتاب است، به بررسى اشكال مختلف دانش تاريخ در ميان مسلمان و شيوه‌ها و سبك‌هاى مختلف تدوين تاريخى اختصاص يافته است. نويسنده در اين جا پنج شكل و سه قالب و سبك تدوين تاريخى را با عناوين «نگارش تاريخ بر محور حوليات»، «نگارش تاريخ بر محور موضوعات» و «شعر وتاريخ» مشخص گردانيده است (ص 121-234).
مؤلف در بخش چهارم كتاب با عنوان (شعبه‌ها و شاخه‌هاى تاريخ در اسلام» رشته‌ها و موضوعات كاملاً تخصصى *62* تاريخ نگارى اسلامى را در چهارده رشته كاملاً تخصصى مانند سيره نگارى، مغازى نويسى، فتوح و مقاسم، رده نگارى، انساب، طبقات و تراجم، مسالك و ممالك و غيره، طبقه بندى كرده است كه البته براى صاحب نظران در چند و چون آن جاى بحث و انتقاد هست (ص 238-362).
در بخش پنجم به معرفى دانش‌هاى كمك كار در تاريخ نگارى اسلامى پرداخته شده و از مباحث مفيد آن توضيحات رهنمود گرانه در باب دانش سياق‌شناسى، حروف ابجد و حساب جُمَل، ارقام و غير اين‌هاست كه براى دانشجويان رشته تاريخ كارآمدى عملى دارد (ص 367-399).
بخش ششم كه قسمت بسيار بااهميت كتاب را تشكيل مى‌دهد، تحت عنوان «مكتب‌هاى تاريخ نگارى در اسلام» به طبقه بندى مكاتب تاريخ نگارى جهان اسلام و خصوصيات هر يك از آن‌ها، همراه با معرفى برجسته‌ترين چهرگان هر يك از اين مكتب‌ها اختصاص يافته است. جاى اين بحث تا كنون در زبان فارسى خالى بوده و نگارش جامعى از مباحث آن در اين كتاب ارائه داده شده است.
مؤلف محترم در اين بخش پس از ارائه تعريفى از «مكتب» در تاريخ نويسى (ص 425)، هفت مكتب تاريخنگارى بارز را مشخص ساخته و به معرفى رجال و متون متعلق به هر يك از آن‌ها پرداخته است. اين مكتب‌ها عبارتند از: مكتب تاريخ نگارى حجاز (مدينه)، مكتب تاريخ نگارى عراق (بصره)، مكتب تاريخ نگارى يمن، مكتب تاريخ نگارى شام، مكتب تاريخ نگارى ايران، مكتب تاريخ نگارى مصر و مكتب تاريخ نگارى اندلس و مغرب. با اين كه مبناى تقسيم مؤلف در اين كار «جغرافيائى» است كه در بدايت ناقص به نظر مى‌رسد، ولى با خواندن كتاب معلوم مى‌شود كه مميزات محتوايى نيز كاملاً لحاظ شده است كه در بدايت ناقص به نظر مى‌رسد، ولى با خواندن كتاب معلوم مى‌شود كه مميزات محتوايى نيز كاملاً لحاظ شده است (429-607). بخش پايانى جلد اول نيز كه در جاى خود از اهيمت ويژه‌اى برخوردار است، به تبيين «اصول تاريخ نگارى و قواعد نقد تاريخ در اسلام» پرداخته است (ص 612-645).
جلد دوم كتاب نيز متون فارسى و عربى در باب مباحث و مسائل نظرى تاريخ و تاريخ نگارى است كه از آثار تاريخى مورخان نامدار جهان اسلام (و اغلب از مقدمه كتب تاريخى آنان) برگرفته شده و در يكجا به صورت مطلوب تدوين يافته است، تا جويندگان اين گونه بحث‌ها همه آن‌ها را به راحتى در يك مجموعه در اختيار داشته باشند. اين جلد نيز در دو بخش تحت عناوين «مورخان فارسى نويس» و «مورخان عربى نويس» تدوين يافته است. قسمت مربوط به مورخان فارسى نويس در بردارنده «فوائدى» است كه در مقدمه كتاب‌هاى «تاريخ بيهق»، «جغرافياى تاريخى» حافظ ابرو، «ظفرنامه»، «تجارب السلف»، «تاريخ طبرستان و رويان و مازندران» مرعشى، «روضة الصفا»، «شرف نامه» بدليسى و «حبيب السير» آمده است (ص 5-84).
بخش دوم آن نيز برگرفته از كتاب‌هاى «الايام و الليالى و الشهور» ابن فراء، «تجارب الامم» ابن مسكويه، «كامل» ابن اثير، «طبقات الشافعيه» ابن سبكى، «الشماريخ فى علم التاريخ» سيوطى و «الاعلان بالتوبيخ لمن ذم اهل التاريخ» سخاوى و چند اثر ديگر برگرفته شده است (ص 89-438).
در مجموع دو جلد كتاب اثرى بديع و نو در مقوله مباحث نظرى تاريخ در زبان فارسى است كه هم براى اساتيد و هم براى علاقه‌مندان و دانشجويان اين رشته مفيد و مناسب است، هر چند كه مانند هر كتاب نو و علمى ديگرى بى‌نياز از نقد و معرفى دقيق نيست. ابوالفضل شكورى اقبالنامه، با تصحيح و حواشى حسن وحيد دستگردى، به كوشش دكتر سعيد حميديان، نشر قطره، طهران، 1376.
نظامى گنجه‌اى، شاعر بزرگ و برجسته ايران زمين، از جمله شاعرانى است كه بر بسيارى از شعرا، در طى قرون مختلف، تا به امروز اثر گذاشته است. آن گونه كه مثلاً شيوه انديشمندان نظامى و پروراندن مطلب را در منظومه‌هاى بلند و دراز دامن دكتر مهدى حميدى، به كار بردن تركيب‌هاى تازه و تراش خورده را در بسيارى از شعرهاى فريدون توللى و شيوه مثنوى سرايى او را - هر چند پريده رنگ - در داستان قلعه سقريم نيمايوشيج توان ديد.
«اقبالنامه» (خردنامه) كه با «شرفنامه» مجموعاً «اسكندر نامه» ناميده مى‌شود؛ بخش آخرين از خمسه نظامى است كه تازگى‌ها چاپ و منتشر گرديده است. مرحوم حسن وحيد دستگردى (ف: 1321 ش.) كه به نظامى و مثنوى‌هاى پنجگانه وى اعتقادى عميق داشت؛ با گردآورى نسخه‌هاى خطى بسيار از خمسه، در طى مدتى مديد به تصحيح و تحشيه آن، همت گماشت و تا آن جا كه در آن زمان، ممكن مى‌بود؛ از هيچ گونه كوششى فرو گذار نكرد.
البته خوانندگان آگاه مى‌دانند كه شعر نظامى به علت *63* برخوردار بودن از اطلاعات وسيع و عميق ادبى، دينى و علمى و نيز سبك خاص نظامى در سخن گسترى، گاهى حتى براى استادان واقعى نيز محتاج شرح و توضيح است.
در اين طبع جديد، فهرست‌هاى كسان، جاى‌ها و جانوران، بنابر دليلى، حذف گرديده، ولى بقيه فهارس ابقا شده است.
گنج‌هاى پنجگانه نظامى، پر است از مواد ارزشمند و بيش بها كه بايسته است پژوهشگران بلند همت با تحقيق و تتبع در باب آن‌ها به شيوه علمى، تحقيقات ادبى را در سرزمين ما غنا بخشند و شيوه درست پژوهش را عملاً به خواستاران بياموزند. آنچه تا كنون در باب مثنوى‌هاى نظامى به فارسى و ديگر زبان‌ها، پى جويى و كند و كاو شده است؛ مرد محقق بلند نظر را - كه طالب بيش‌تر دانستن است - قانع نمى‌سازد.
كتاب از نظر چاپ و اندازه حروف و صفحه آرايى و صحافى، با چاپ‌هاى پيشين به هيچ وجه، طرف نسبت نيست.
اكنون كه با توجه به اوضاع و احوال جهان، كشورهاى تازه به دوران رسيده زياده طلب، در پى آنند كه بزرگان ديگر اقوام را به خود منتسب دارند؛ برماست كه بيش از اين‌ها سعى كنيم و هشيارانه در حفظ آن چه داشته‌ايم، بكوشيم. هر چند كه بزرگان و متفكران بشرى، متعلق به همه اقوامند؛ نمى‌توان دست روى دست گذاشت و گرسنه چشمى بعضى را ناديده گرفت.
* يادداشت‌هاى مينوى، به كوشش مهدى قريب و محمد على بهبودى، پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، طهران، 1375.
وقتى در ششم بهمن ماه 1355 شمسى، مجتبى مينوى چشم از ديدار آفرينش فرو بست و به ديار باقى شتافت؛ كتب خانه‌اى از خود به جا گذاشت كه بر طبق وصيت نامه‌اى آن را به رايگان به مردم اين سرزمين پيشكش كرده بود.
قيمت مادى اين كتابخانه، بر طبق تقويم اهل فن در آن زمان، چيزى در حدود سى ميليون تومان بود. در اين كتابخانه، جز كتاب‌هاى كم ياب و ناياب در باب ايران - كه از بعضى حتى نسخه‌اى در كتابخانه‌هاى دولتى و خصوصى هم وجود نداشت و ندارد - يادداشت‌هاى عالمانه بسيارى است كه آن دانشى مرد بزرگوار، به خط خوانا و روشن خويش نوشته است و گوشه‌اى كم شناخته را، از مطالعات و اطلاعات دقيق وى نشان مى‌دهد.
مينوى كه فرزند «آخوندى نجف رفته» بود و «همه قبيله وى عالمان دين بودند»، همه عمر خود را صرف «كتاب» كرد.
اكنون باعث خوشبختى است كه بخشى از آن يادداشت‌هاى ارزشمند و بى‌نظير با «سعه صدر هيأت محترم امناى كتابخانه، به ويژه آقاى ايرج افشار و نيز توجه خاص و پى‌گيرى مداوم رياست محترم پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى» به دست همت آقاى مهدى قريب و آقاى محمد على بهبودى تنظيم و تبويب گرديده است كه به «روش تحقيق تاريخ» و «رجال» اختصاص دارد.
هم اين جا بايد گفت كه قسمتى نه چندان كم از يادداشت‌هاى مرحوم استاد مينوى، در طى پانزده سالى كه وى از ايران دور بود (1314-1329 ش.) توسط خدمتگزار خانه پدرى - به تصور باطله و ناسودمند بودن، براى گيراندن اجاق و هيزم زير ديگ، سوزانده شده است و آنچه اكنون هست؛ مربوط مى‌شود به دوران اقامت ناگزير دراز مدت در انگلستان و شش سالى (تا 1336 ش) كه براى يافتن نسخ خطى منحصر به فرد و ذى قيمت فارسى و عربى و تهيه فيلم و عكس از آن‌ها، در تركيه گذرانده و سال‌هايى پس از آن كه غالباً در ايران بوده است تا بهمن ماه 1355 شمسى.
اين يادداشت‌ها درباره مطالب گوناگونى است كه آقاى ايرج افشار، فهرست آن مطالب را به شيوه علمى و به تفكيك در مجله آينده (سال هفدهم، مهر - اسفند 1371 ش، شماره 7-12، صفحات 467-474) به چاپ رسانده‌اند.
كتاب حاضر غير از مقدمه گرد آورندگان (هفت - پانزده) شامل اين قسمت‌هاست:
توضيحات و نكته‌هايى درباره اختصارات (هفده - بيست و يك)، عكس يك صفحه از يادداشت‌ها به خط مينوى، روش تحقيق تاريخ (1-45)، عكس چند صفحه از يادداشت‌ها (46-49)، رجال (51-367)، فهرست منابع و مآخذ (369-403)، فهرست اعلام (405-492).
اين يادداشت‌ها را، آن مرحوم، براى چاپ شدن ننوشته بوده است؛ بلكه غرض وى از تحرير آن‌ها، استفاده شخصى، عنداللزوم بوده است. از اين رو، برخلاف شيوه هميشگى و شناخته شده او، جرح و تعديل و واخوانى نشده است و همان تحرير نخستين است كه از زير قلم نويسنده بيرون آمده است.
امروزه، اشتغالات گوناگون و به كم دانى بسنده كردن و نخوانده ملا شدن، مانع از اين است كه «استاد ما» با دقّتى وسواس گونه، همچون مينوى، عيون الابناء اِبن اَبى اُصيبَعه را و *64* وفَيات الاعيان ابن خلكان را و بغية الوعاة سيوطى را و... بخواند و از نكته‌هاى مهم هر يك يادداشت بردارد؛ آن گونه كه آيندگان را نيز به كار آيد و در تحقيقات گوناگون بتوان از آن‌ها سود جست و بدان‌ها استناد كرد.
خلاصه اين كه، نتيجه مطالعه مستمر بيش از نيم قرن در متون و مآخذ فارسى و عربى و فرانسوى و انگليسى و تركى عثمانى و آلمانى، يادداشت‌هاى گرانبهايى است كه اكنون مجلد اول آن منتشر گرديده است. از نظر چاپ و كاغذ، اندازه و فاصله حروف و صحافى بايد انصاف داد كه براى اين كتاب زحمت بسيار كشيده شده است تا آن جا كه اغلاط مطبعى آن نيز اندك و در حكم نبود است. با اين همه چند نكته بسيار كوچك قابل تذكار به نظر مى‌رسد:
در، ص 10 ح «برگذار» نيز درست تواند بود.
در ص 24 «بسط و تفصيل دار (= بسط دار و تفصيل دار) هم اصطلاح است و هم صحيح؛ پس نيازى نيست كه به جاى «بسط»، «بسيط» آورده شود.
در ص 45، ح 1 «فراز آخر مطلب...» دانسته نشد كه غرض از «فراز» چيست؟ زيرا، نه PHRASEانگليسى در اين جا معنى مفيدى دارد و نه PHRASE فرانسوى و آلمانى. فراز فارسى هم كه داراى معانى معلوم و مشخصى است...
در ص 55 (متن و حاشيه) «فوجد» بر طبق قاعده درست است و حاجتى نيست كه آن را به صورت جمع (فوجدوا) برگرداند.
در ص «هفده» هم كلمه ABTEILUNG بايد طبق قاعده آلمانى، با حروف بزرگ در آغاز، از چاپ بر مى‌آمد؛ زيرا در آلمانى اسم مؤنث است برابر با: CLASSIFICATION، SECTION و DEPERTMENT در انگليسى.
نيز در ص «بيست و يك» حرف اضافه آلمانى FUR مى‌بايست با حرف كوچك در اول، طبع مى‌گرديد.
مجموعه اين يادداشت‌ها كه احتمالاً به بيست مجلد بالغ مى‌گردد؛ ابزار دست محققان و مددكار پژوهندگان است. بايد از خداوند درخواست كه به گرد آورندگان كوشاى اين يادداشت‌ها كمك كند تا هر چه زودتر اين كار دشوار و پرزحمت را به انجام رسانند. همان گونه كه بايسته است مسؤولان محترم وزارتخانه‌اى كه كتابخانه مينوى تحت نظر مراقبت ايشان اداره مى‌شود؛ نسبت به تعمير و مرمت كتابخانه و بناى آن و نيز رسيدگى به وضع رفاهى كاركنان آن جا و تهيه لوازم لازم امروزى جهت كتابخانه، لطف بيش‌ترى مبذول دارند.
* از گذشته ادبى ايران، مرورى بر نثر فارسى، سيرى در شعر فارسى با نظرى بر ادبيات معاصر، دكتر عبدالحسين زرين كوب، انتشارات بين المللى الهدى، طهران، 1375.
بيش از پنجاه و اند سال است كه پيوسته، عبدالحسين زرين كوب قلم زده است و عمر و فرصت خويش را، يكسره، صرف مطالعه، تحقيق وتدريس كرده است.
حاصل اين همه تلاش، شمارى بسيار كتاب و مقاله و رساله است كه بر اثر تعمق و تحقيق در كتاب‌هايى به فارسى، عربى، فرانسوى، انگليسى، آلمانى، ايتاليايى و اسپانيايى، منتشر گرديده است و بدنى دردمند و فرسوده و درمان خواه.
از آخرين كارهاى پژوهشى استاد زرين كوب «از گذشته ادبى ايران» است با عنوان‌هاى فرعى مرورى بر نثر فارسى، سيرى در شعر فارسى با نظرى بر ادبيات معاصر كه توسط انتشارات بين المللى الهدى نشر يافته است.
به قول مؤلف محترم، (مقدمه، ص الف) «مرورى بر گذشته ادبى ايران... هر چند صورت گونه‌يى از تاريخ ادبى ايران را دارد، در حقيقت از همه حيث در چهارچوب آن نمى‌گنجد و در فراسوى محدوده تاريخ ادبى ايران، ناظر به شناخت عوامل و اسبابى كه در پيدايش مجموع ميراث فرهنگ ايرانى، تأثير داشته است نيز هست.
اين كتاب گذشته از «مقدمه» كه تا صفحه «ث» را در بر دارد؛ به 92 بخش تقسيم شده است كه بخش 1 تا بخش 52 (= تا ص 214) به بحث در باب نثر فارسى اختصاص يافته است و بخش 53 تا بخش 91 (= ص 540) مربوط مى‌شود به شعر فارسى؛ بخش 92 كه «نيم نگاهى است بر آنچه در دنبال گذشته روى داده است» يعنى شعر و نثر در عصر حاضر (= ص 541 تا 565) استاد، به حق در اين بخش مى‌نويسند (ص 541): «اگر ادبيات امروز ما - آن گونه كه بعضى گزاف پردازان پنداشته‌اند نتيجه منطقى گذشته نباشد؛ بدون شك چيزى جز سرهم بندى بى‌پشتوانه‌يى نخواهد بود و با جامعه و عصر و تاريخ هم ارتباطى نخواهد داشت.»
صفحات 567 و 568 به «كتابنامه» و از ص 569 تا 588 به «نامنامه» مخصوص گرديده است.
نثر روان، ساده، يكدست و جاندار نويسنده، خواننده را *65* وا مى‌دارد تا بخش به بخش، مطالب كتاب را دنبال كند تا به انجام رساند. خاصه آن كه محتويات كتاب، نه تكرار مكررات است و نه نقل آن‌چه تذكره نويسان در «گذشته‌ها» از روى شيفتگى و بى دقتى نوشته بوده‌اند؛ بلكه دريافت و برداشت شخص نويسنده است كه چه بسا طرفگى‌ها و تازگى‌هاى بسيار، در آن توان يافت.
به عنوان نمونه، آن‌چه در اين كتاب، درباره «نيمايوشيج - على اسفنديارى - معروف به امين آقا آمده است (ص 548 - 552) روشنگر اين نكته است كه نويسنده استاد با مطالعات عميق و دقيقى كه در ادبيات اقوام اروپايى خاصه فرانسوى دارد؛ از روى بى طرفى به داورى پرداخته است (ص 549 و 550): «نيما كه با وجود تمرين‌هاى متعدد در آنچه خودش شعر خراسانى مى‌خواند... توفيقى نيافت؛ از اين رو، اين تجربه پيوند بين شعر اروپايى و شعر ايرانى را كه در «افسانه» به آن رسيده بود، دنبال كرد، در مبانى مكتب رمانتيك، سمبوليك و تا حدى شيوه سوررئاليسم فرانسه مطالعه كرد و با تامل در قالب بندى‌هاى شاعران فرانسه و بررسى در مسأله ارزش احساسات در شعر، تدريجاً اشعار تازه‌اى بر شيوه شعر اروپايى رايج عصر به وجود آورد كه در آن‌ها، چيزى از حيات كوه نشينان و شبانان كوچگر سرزمين اجدادى خود او، نور ويوش در قالب‌هايى مأخوذ از شعر امثال «شارل بودلر»، «استفان مالارمه» و «لوكنت دوليل» شكل گرفت.
زندگى شبانان كوهستان‌هاى نور و بخشى از لغات و عادات و رسوم و خرافات آن‌ها هم در نوعى ايهام رمزى و دشوارياب منعكس شد و عنوان‌هايى از آن چه در شعر رمانتيك‌هاى فرانسوى معمول بود، براى آن اشعار اخذ شد و از زندگى كوهستان‌هاى يوش هم عنوان‌هايى چون «ماخ اولاه»، «مانلى» و امثال آن‌ها به كار رفت... و چون در طرز بيان پيچيده و شيوه آكنده از ايهام و ابهام غالباً نامفهوم او، سانسور عصر مجال نفوذ نمى‌يافت، چيزى هم از محنت محرومان، ستم زدگان و دردمندان آن كوهستان‌ها - كه تهديد و تجاوز و سوء ظن عمال اختصاصى شاه در آن ايام زندگى آن‌ها را سخت‌تر مى‌ساخت - در آن اشعار منعكس شد، شعر نيمايى در شكل جديد كه... بيش‌تر به يك ترجمه لفظى نامفهوم از يك شعر اروپايى شباهت داشت؛ ته رنگ خفيف انتقادى و اجتماعى هم پيدا كرد...» اين نخستين بار است كه مردى صاحب صلاحيت در كار نقد ادبى با داشتن آگاهى‌هاى شگرف از شعر و ادب فرانسه، با بى طرفى و دورى از هر نوع شيفتگى، درباره «شعر نيما» به نقد مى‌پردازد و با زبانى رسا، روان و روشن، به درستى ماهيت و كيفيت شعر نيما را باز مى‌نمايد و با «دلائلى قوى و معنوى» بر آن همه تجليل نابر جايگاه و به دور از حقيقت و نيز بر آن همه رد و انكار غير منطقى، خط بطلان مى‌كشد.
اما در پاسخ به پرسش مقدر خواننده‌اى دقيق و نكته ياب كه: «اگر استدلال و استنباط و تحقيق استاد، مطابق با واقع است و تو، كه اين سطرها را نوشته‌اى و امثال تو، آن را تأييد مى‌كنيد؛ پس چرا جديداً در كتاب‌هاى درسى مدارس، آن همه صفحه به «نيما» اختصاص داده شده و آن همه حرف‌هاى قشنگ درباره وى گفته شده تا آن جا كه در تقسيم بندى شعر فارسى، شعر معاصر را «عصر نيما» ناميده‌اند؟»
بايد گفت كه: افلاطون عزيز است، اما حقيقت از وى عزيزتر است و نيز: «ما على الرسول...».
* فارسى هروى، زبان گفتارى هرات، تأليف محمد آصف فكرت، انتشارات دانشگاه فردوسى، مشهد، 1376.
مطالعات كتاب به جز ديباچه شامل: آريا = هرى = هرات و فارسى هروى (ص 3-10)، نشانه‌هاى آوانگارى در تلفظ هرات (ص 11 و 12)، آواشناسى (13-24)، ويژگى‌ها و دگرگونى‌هاى دستورى (27-58) واژه‌هاى رايج در فارسى هروى (61-190)، نمونه‌هايى از سخن فارسى هروى در قالب امثال (191-288)، برخى از واژه‌هاى متداول در فارسى هروى در چند متن كهن فارسى (: بررسى چهار متن كهن فارسى با توجه به لهجه هروى امروز. (ص 291-314)، برخى از واژه‌هاى متداول فارسى هروى امروز در شعر شاعران متقدم (ص 315-333) و واژه‌هاى هروى قابل مقايسه با پهلوى (ص 335-337) است.
مؤلف محترم در بخش «آريا = هرى =...» به درستى مى‌نويسد: «لهجه هروى از كهن‌ترين و پر سخن‌ترين گونه‌ها يا لهجه‌هاى زبان فارسى درى است كه پژوهش و بررسى آن براى پژوهشگران زبان فارسى و محققانى كه با متون كهن فارسى سر و كار دارند، به دلايل متعدد لازم و داراى اهميت است.»
بر اين سخن بايد افزود كه گذشته از لهجه هروى، دو لهجه مهم ديگر در فارسى افغانى يعنى «كابلى» و «هزاره جات» نيز به همين نوع داراى ارزش و اعتبارند. چه، براى فهميدن و فهماندن بعضى از لغات و اصطلاحات و جملات در متون كهن فارسى، چاره‌اى جز اين نيست.
*66* فارسى تاجيكى و گونه‌هاى مختلف آن نيز داراى چنين وضعى است. اما متاسفانه در مهم‌ترين فرهنگ‌هايى كه در زمان ما، تاليف شده است - لغت نامه دهخدا و فرهنگ فارسى معين - به وجه من الوجوه به اين امر توجه نشده است. يعنى نه تنها به گردآورى واژه‌ها و مصطلحات فارسى تاجيكى و افغانى از بطون كتب، توجه نشده است؛ حتى از فارسى دان‌هاى استاد آن سرزمين‌ها هم براى كار طاقت فرساى لغت نويسى يارى خواسته نشده است...
مؤلف در شناساندن كتاب تحقيقى خود، از جمله مى‌نويسد (ص 9): «دفتر حاضر كوششى است مختصر در شناسايى فارسى هروى كه به دستور دوستان دانشور انجام پذيرفته است. اين پژوهش در چهار بخش دستور، واژه نامه، بررسى‌هاى مقايسى - تاريخى و امثال مرتب گرديده است.»
آن‌چه در چهار بخش كتاب آمده است، كم و بيش در ديگر گونه‌ها و لهجه‌هاى فارسى نظايرى دارد كه تفاوت آن‌ها، گاه به صورت جزيى در تلفظ است و گاه در استعمال؛ مثلاً پسوند «-ست» كه در فارسى هروى، اسم صوت مى‌سازد؛ در فارسى تاجيكى به شكل «-اس» به كار مى‌رود و گذشته از ضبط «طر كست» در طبقات الصوفيه - كه ياد كرده شده - در پاره‌اى ديگر از متون قديم نيز چنين كاربردى وجود دارد؛ مثلاً در تفسير قرآن كمبريج، تفسيرى بر عشرى از قرآن، تفسير بصائر يمينى، ترجمه و قصه‌هاى قرآن، تفسير شنقشى، ترجمه قرآن موزه پارس، كشف الاسرار و... در واژه‌ها هم، وضع بدين منوال است؛ به عنوان مثال: «پرسه ص 36»، «سيل كردن ص 38»، «لخشيدن ص 39»، «گندنا ص 337» و... در فارسى شيرازى با اختلافى اندك در تلفظ كاربرد دارد. «شاريدن ص 38»، «فاريدن ص 39»، «پاره ص 79»، «پاليدن ايضاً ص 79»، «جرست ص 95» و... در فارسى تاجيكى به كار برده مى‌شود.
بعضى از ضرب المثل‌هاى مندرج در كتاب، عيناً با اندك اختلافى در تلفظ، در بعضى از لهجه‌هاى فارسى ايرانى مانند «قمى» وجود دارد.
در بخش «واژه‌هاى متداول فارسى هروى امروز در شعر شاعران متقدم» و «واژه‌هاى هروى قابل مقايسه با پهلوى» نيز شواهدى بسيار مى‌توان افزود؛ مثلاً «مزغ MAZG» ص 174 عيناً هم در «پهلوى» وجود دارد و هم در ترجمه تفسير طبرى.
زحمتى كه مؤلف محترم كشيده و رنجى كه متحمل گرديده است؛ بر آن‌ها كه به كار لغت نويسى و بررسى واژه‌ها و تحقيق در متون فارسى، سرگرمند؛ پوشيده نيست. بايد از ايشان سپاسگزار بود كه بخشى از سرمايه لغوى و زبانى «پدرانمان» و «پدرانشان» را با قيد در اين دفتر، از خطر نابودى رهانيده‌اند و مى‌توان انتظار داشت كه در چاپ دوم بر اين گنجينه ارزشمند افزوده شود.
زبان فارسى و لهجه‌هاى مختلف آن، در اين جهان پرآشوب و هياهو، سند مليت ماست. سند مليت ما، هم زبانان هم نژاد است. خاصه در روزگارانى كه «نژاد گرايى» مانند خوره روح ملت‌ها را مى‌خورد و آن‌ها را به جان هم مى‌اندازد. با وجودداشتن دشمنانى نادان و كنيه ور در مقابل زبان فاسى و فارسى زبان‌ها، بايد در حفظ و وسعت بخشيدن به زبان فارسى صميمانه كوشيد و تأليف چنين كتاب‌هايى، يكى از راه‌هاى مبارزه با دشمنان اغواگر انسان ستيز است.
به هر حال، اين كتاب و تأليفات آقاى دكتر عبدالغفور روان فرهادى - لهجه تاجيكى؛ زبان گفتارى كابل - و چند كتابى كه قبل از گرفتارى‌هاى اندوهبار كنونى همزبانان افغانى، تأليف شده است - خصوصاً نخستين اين كتاب‌ها كه «لغات عاميانه فارسى افغانستان، تأليف عبدالله افغانى نويس باشد - گذشته از كمكى كه به فهم درست بعضى از كتاب‌هاى ديرينه سال فارسى مى‌كند؛ رشته‌هاى علقه و همبستگى فارسى زبان‌ها را استوارتر مى‌سازد.
بدين ترتيب مى‌بينيم، قدم مهمى كه «عبدالله افغانى نويس» با تأليف «لغات عاميانه...» در سال 1335 ش. برداشته بود؛ پيروان و هم گامانى يافته است كه هر يك با صرف بخشى از عمر خويش، درخت تناور و گشن زبان فارسى را سرسبزى و طراوتى تازه بخشيده‌اند.
كتاب نسبتاً كم غلط از كار در آمده است؛ با اين همه لازم است كه بعضى اغلاط چاپى مانند «اصلمن زاده ص 66»، «بجول ص 73»، «خشتمال ص 108» و...؛ «ذغال» لااقل در سه مورد، از جمله در ص 80؛ «مسكر، ص 180 و... در چاپ بعد اصلاح گردد.
* وضع ملت و دولت و دربار در دوره شاهنشاهى ساسانيان، تأليف آرتور كريستنسن، ترجمه و تحرير مجتبى مينوى، پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، طهران، 1374 ش.
اين كتاب ترجمه‌اى است از: COURL'EMPIREDES SAS-SANIDES, LE PEUPLE, L'ETAT, LE كه ايرانشناس خوشنام و نسبتاً منصف دانماركى، آرتور كريستنسن، آن را در سنه 1906 ميلادى به زبان فرانسوى تأليف كرده بود و نخست بار در 1314 شمسى به دست مرحوم مجتبى *67* مينوى، به فارسى فصيح ترجمه گرديده و توسط «كميسيون معارف» در «مطبعه مجلس» به چاپ رسيده بوده است.
هر چند، اين كتاب كه به وسيله پژوهشگاه علوم انسانى و... چاپ شده، طبع دوم كتاب است كه مدتى پيش از اين منتشر گرديده است، در حقيقت بايد طبع نخست به شمار آيد، بنا بر توضيحاتى كه اكنون به عرض مى‌رسد:
از سال 1302 شمسى، كميسيونى موسوم به «كميسيون معارف»، به عضويت ده نفر، در وزارت معارف (= وزارت فرهنگ سابق = وزارت آموزش و پرورش كنونى) تشكيل مى‌شود كه با جمع آورى «اعانه» به فراهم آوردن وسائل تأليف و ترجمه بعضى از كتب مفيد بپردازد و حاصلات فروش كتب، به مصارف تأليف و ترجمه و طبع كتب سودمند ديگر برسد.
اين كتاب، هفدهمين كتاب از دوره نشريات كميسيون معارف بوده است كه مجتبى مينوى به دستور اعضاى كميسيون مزبور و عقد قرارداد رسمى، به ترجمه آن دست مى‌يازد.
كتاب مراحل مختلف چاپ را طى مى‌كند و آماده انتشار مى‌گردد كه به امر «وزارت دربار» از پخش و نشر آن جلوگيرى مى‌شود.
مينوى، پس از آن كه، اين در و آن در مى‌زند و نتيجه‌اى نمى‌گيرد و مى‌بيند كه «هوا پس است» با فروختن كتاب‌ها و ابزار كار خود، بدون اطلاع بستگان و دوستان، فراراً به لندن مى‌رود. از لندن، به وزارت معارف، وزارت دربار واشخاص ذى نفوذ مختلف نامه مى‌نويسد تا علت توقيف كتاب را دريابد. نتيجه اين مى‌شود كه بر طبق دستور وزارت دربار، بانك، پولى را كه خانواده‌اش مى‌خواست براى گذران زندگى او به انگلستان بفرستد، قبول نمى‌كرد و وزارت معارف هم او را منتظر خدمت نمود و حقوقش را هم توقيف كرد...
اما نسخه‌هاى چاپ شده كتاب كه تا چند سالى قبل از انقلاب اسلامى، در يكى از زيرزمين‌هاى وزارت آموزش و پرورش (فرهنگ سابق و معارف اسبق) خاك فرسود و زندانى شده بود، سرانجام پس از نزديك به چهل سال اسارت، رهايى پيدا كرد و معدود نسخه‌هايى از آن كه سالم مانده بود، توسط يكى از كتابفروشان مقابل دانشگاه طهران به فروش رسيد.
اما در چاپ حاضر، پس از «سخن مترجم» (ص 7) و «ديباچه مؤلف» (ص 9 و مابعد)، «مقدمه» آمده است با دو عنوان فرعى: الف - عصر پهلوى ب - دين زرتشتى قبل از جلوس ساسانيان (ص 11 به بعد) سپس شش باب اصلى كتاب شروع مى‌شود كه باب اول (از ص 29) در باب «رعيت» است و باب دوم (از ص 69) عنوان «خانواده و اجتماع» دارد؛ باب سوم (از ص 77) مربوط مى‌شود به «اداره»؛ باب چهارم (از ص 107) «ملخص تكامل سياسى زمان ساسانيان» است؛ باب پنجم (از ص 123) به «شاه و دربار» و سرانجام باب ششم (از ص 157) به «صفات مشخصه ايرانيان باستان از حيث معنويات و آداب» اختصاص داده شده است؛ «ضميمه» (از ص 165) و «فهرست عام» (169-191) قسمت‌هاى پايانى كتاب است.
در ديپاچه مؤلف مى‌خوانيم كه: «درين كتاب كوشيده‌ام كه به قدر امكان از نظام اجتماع و نظم و ترتيب عمومى ايران و آيين و آداب ايرانيان در زمان ساسانيان شرح كاملى بدهم. عهد ساسانى، عصرى از تاريخ است كه... درحكم واسطه ميان حضارت قديم مشرق زمين و تمدن اسلامى است.» با اين توضيح صريح، غرض از تأليف كتاب و مطالب آن، براى خواننده، به خوبى روشن مى‌شود. كتاب كريستنسن، نخستين كتاب مستقل و خواندنى در باب ساسانيان است كه پس از نود و اند سال كه از تأليف آن مى‌گذرد؛ هنوز اعتبار خود را حفظ كرده است. اگر چند، بعدها كسانى ديگر نيز درباره اين دوره از تاريخ ايران كتاب‌هايى چندنوشته باشند؛ مانند «اينسترانف»، «سعيد نفيسى» و «على سامى».
البته قبل از اين‌ها، تنها تاريخ معتبر در اين باره، قسمت ساسانيان «ايران باستانى» و «ايران قديم يا تاريخ مختصر ايران تا انقراض ساسانيان» بود كه هر دو از تأليفات حسن پيرنيا «مشير الدوله» است. اكنون بد نيست كه براى آشنايى خوانندگان اين سطور با طرز تفكر شاهان اين سلسله، داستانى كوتاه را كه مؤلف به نقل از «طبرى» در فقره 211 كتاب آورده است، به نثر امروزى بخوانيم:
خسرو اول بار عام مى دهد و به دبير خراج مى‌گويد تا قانون خراج را كه بر انواع غله‌ها و نخل و زيتون و مردم وضع شده است، با صداى بلند بخواند. سپس مى‌پرسد: درباره خراجى كه بر هر جريب مزروع و گزيتى كه بر سرهاى مردم مى‌خواهيم وضع كنيم، چه مى‌گوييد؟
همه سكوت مى‌كنند تا بار سوم كه شاه، پرسش خود را تكرار مى‌نمايد، مردى بر مى‌خيزد و پس از به زبان آوردن سخنان احترام‌آميز مى‌گويد:
آيا مى‌خواهى خراجى جاودانى بر چيزهاى فاسد شدنى وضع كنى كه با گذشت روزگار، كار خراج به ظلم و جور بينجامد؟
شاه فرياد مى‌كند كه: اى مردك شوم گران جان! تو از كدام طبقه مردم هستى؟ پاسخ مى‌دهد: از دبيران [= نويسندگان‌]. شاه دستور مى‌دهد او را آن قدر با قلمدان فلزى بزنند تا بميرد...» مترجم، كتاب را از نسخه‌اى با اصلاحات و حذف *68* و اضافات مهم مؤلف ترجمه كرده است كه در بعض جاها، با نسخه چاپى تفاوت‌هايى دارد. نيز در مواردى كه رجوع به مأخذ اصلى فارسى و پهلوى وعربى مى‌كرده است، متابعت از مأخذ را بر ترجمه گفتار مؤلف ترجيح داده است.
گفتنى است كه مؤلف، كتابى ديگر در همان روزگاران در باب تاريخ تمدن ايران در زمان ساسانيان تأليف كرده بود كه در سنه 1317 شمسى، با نام «ايران در زمان ساسانيان» به ترجمه شادروان غلامرضا رشيد ياسمى، در طهران به چاپ رسيد و تا كنون دست كم چهار بارتجديد طبع شده است، بى‌آن كه بعضى از اغلاط آن اصلاح گردد. على محمد هنر
* حاوى الاقوال فى معرفة الرجال. شيخ عبدالنبى جزائرى. تحقيق: مؤسسة الهداية لاحياء التراث. قم، رياض حبيب الناصرى، 1418 ق. وزيرى، 4 ج: 2250 ص.
اين كتاب از جمله آثار ارجمند و مهم دانش رجال است. مؤلف آن فقيه، محدث شيخ عبدالنبى جزائرى (م 1021) از عالمان بزرگ و مورد توجه روزگار خويش است.
وى با آگاهى‌هاى گسترده حديثى و رجالى‌اش دست به تأليف اين كتاب زد و به خوبى از عهده برآمد، به گونه‌اى كه از زمان تأليف تا كنون مورد توجه علما و محققين پس از خويش قرار گرفت. (ر.ك: روضات الجنات، ج 4، ص 269؛ منتهى المقال، ج 1، ص 227؛ زادالمجتهدين، ج 2، ص 196) مؤلف بزرگوار كتاب خود را بر چهار بخش تقسيم كرده است: صحاح، حسان، موثقين و ضعاف.
نخستين بار است كه عالمى رجالى، كتابش را بر چهار قسم منقسم كرده، زيرا كتاب‌هاى پيشينيان يا بر دو قسم بود (حسان و ضعاف) و يا اصلاً تقسيم نشده بود.
مؤلف در اين كتاب، عنايت فراوان به سخنان ابوالعباس نجاشى و شيخ الطائفه طوسى و علامه حلى داشته است. وى ابتدا سخن نجاشى را - بدون تغيير در عبارت و با حذف طرق و اسانيد - و سپس قول علامه را در «خلاصة الاقوال» ذكر مى‌كند، و پس از آن عبارات شهيد ثانى - اگر در مورد راوى مشخص يافت شود - و سخنان مرحوم طوسى را در دو كتاب رجال و فهرست مى‌آورد و با اين كار خويش نشان مى‌دهد كه از كدام راوى در اصول پنجگانه رجالى ياد شده و از كدام راوى، تنها در يكى از اين كتاب‌ها ذكرى به ميان آمده است. جالب آن كه مؤلف بزرگوار تصريح مى‌كند كه: بسيارى از رجال و روات، در كتاب‌هاى نجاشى و شيخ طوسى و علامه حلى در غير باب خودشان مذكورند و او با جستجوى بسيار بر نام آن‌ها آگاهى يافته و از آن‌ها در باب مختص خودشان: صحاح، حسان و موثقين ياد كرده است. اما بحث درباره ضعاف را او با استفاده از كتاب‌هاى رجال نجاشى و خلاصه علامه، دنبال كرده و نام كسانى را هم كه در اين دو كتاب نيامده - ولى در كتاب‌هاى شيخ طوسى مذكور است - در فصلى جداگانه فهرست كرده است.
نيز وى بر كتاب رجال حسن بن على ابن داود - با وجود حسن ترتيب - به علت كثرت اغلاط و قلت ضبط اعتمادنكرده و از آن - جز در برخى موارد به عنوان شاهد - استفاده نكرده است. مى‌پردازد و با نقادى تمام به تحقيق مطلب مى‌پردازد و حال شخص را به خوبى روشن مى‌سازد. او خود مى‌نويسد: «اگر در كتابم نظر افكنى، خواهى ديد كه در اين كتاب فوايد گوناگون گرد آمده - كه در هيچ كتابى از آن‌ها ذكرى نشده - و لب مطالب پيشينيان - كه به دست آوردنشان از كتاب‌هاى ديگر سخت است - همه يكجا فراهم آمده است» (ج 1، ص 98).
مؤلف در مقدمه به ذكر مطالبى ارزنده مى‌پردازد، كه عبارتند از:
1. تعريف و بيان موضوع علم رجال.
2. الفاظ جرح و تعديل (و بحث دقيق درباره هر يك از الفاظ).
3. وجه تقديم جرح بر تعديل (اگر درباره كسى هم جرح و هم تعديل آمده باشد).
4. لزوم شهادت عدلين در تزكيه راوى و عدم اكتفا به شاهد واحد.
5. اگر كسى پس از استقامت حال، خلط نمايد، سخنان و روايات حال استقامتش پذيرفته مى‌شود.
6. وجوه تشخيص راوى در صورت اشتراك اسمى (با استفاده از طبقات).
7. مذاهب هفتگانه شيعه (زيديه، كيسانيه، فطحيه، ناووسيه، واقفيه، اسماعيليه و اماميه).
8. كنيه‌هاى ائمه اطهار - عليهم السلام.
9. فرق اصل و نوادر.
10. ابن الغضائرى كيست؟
*69* سپس مؤلف محترم به ذكر رجال صحاح، حسان، موثقين و ضعاف، بر طبق حروف الفبا مى‌پردازد. او در بخش صحاح - كه به وثاقت ايشان تصريح شده است - از 763 نفر (پس از پايان پذيرفتن اين بخش به ذكر جماعتى كه تنها در خلاصه علامه مذكورند و سپس به ذكر مشايخ و بزرگان شيعه پس از زمان شيخ طوسى پرداخته است. (ر.ك: ج 2، ص 84-87) و در بخش حسان و ممدوحين - كه تصريح به وثاقت آنان نشده - از هشتاد نفر (و در خاتمه اين فصل از گروهى از اولياء و خواص اميرالمؤمنين و اصحاب او از قبيله ربيعه و يمن ياد مى‌كند) و در رجال موثق - كه با فساد عقيده‌شان، به توثيق آنان تصريح شده است - از 62 نفر و در بخش ضعفا - اعم از مجهول الحال و ممدوح - از 1168 نفر ياد مى‌كند (كه مجموع همه اين افراد، به 2358 نفر بالغ مى‌شود).
مؤلف در خاتمه، چند تنبيه ذكر مى‌كند:
1. كنيه‌ها و لقب‌هاى معروف ا


صفحه 10

معرفى‌هاى گزارشى


كليات
تبيان
معاونت پژوهش مؤسسه تنظيم و نشر آثار
امام خمينى، چاپ اول، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1377، 280 ص، وزيرى.
«تبيان» مجموعه‌اى است سودمند و كارآمد كه به انگيزه موضوع بندى گفتارها و بيانيه‌هاى امام خمينى(ره) سامان مى‌يابد. در اين كتاب كه مجلد بيست و يكم مجموعه ياد شده را شكل مى‌دهد، در سه بخش موضوعات كلى زير آمده است: اهميت و آثار امر به معروف و نهى از منكر، وجوب امر به معروف و نهى ازمنكر، معروف‌ها، منكرها، شرايط وجوب امر به معروف و نهى از منكر، مراتب آن، و لزوم رعايت مراتب در امر به معروف و نهى از منكر. كتاب مقدمه‌اى نيز دارد كه در ضمن آن از اهميت امر به معروف و نهى از منكر و جايگاه آن در تفكر دينى سخن رفته است. فلسفه و كلام
السلفيه بين اهل السنة و الاماميه
السيد محمد الكثيرى، بيروت، الغدير، 1418، 741 ص.
«سلفى گرى» كه اكنون در جهان اسلام كسان بسيارى از آن دم مى‌زنند، داعيه بازگشت به بن مايه‌هاى آغازين دين دارد و به ديگر سخن برگرفتن تفكر دينى از سرچشمه‌هاى اصيل و آغازين آن: كتاب و سنت.
اكنون بيش‌تر از همه «وهابى مسلكان» بر اين بوق مى‌دمند و ابن تيميه را احياگر اين جريان تلقى مى‌كنند و... گو اين كه اين داعيه دارى‌ها از سوى برخى انديشوران اهل سنت نيز پذيرفته نشده و آنان از يك سوى به نقد جريان پرداخته‌اند (ر.ك نمونه را: السلفيه مرحله زمينة مباركة لامذهب اسلامى، محمد سعيد رمضان بوطى) وگاه به نقد افكار و آرا و انديشه‌هاى ابن تيميه (ر.ك نمونه را: المقالات السنيه فى كشف ضلالات احمد بن تيميه، عبدالله الهروى) اما كسان بسيارى نيز در جلوه‌ها و جاذبه‌هاى كاذب آن مبهوت بودند و هستند. كتاب ياد شده گزارش و تحليل سودمند و هوشمندانه‌اى است از اين جريان، آغاز، گسترش، شعارها و چگونگى‌هاى آن.
در فصل اول جريان ياد شده تعريف شده است و در فصل دوم، مذهب حنبلى چونان پايه و مايه اين جريان به بحث نهاده شده است، و آن‌گاه زندگانى ابن تيميه و آرا و انديشه‌هاى او بررسى شده است و سپس سخن محمد بن عبدالوهاب است وحركت او و پى آمدهاى آن، رويارويى اهل سنت و شيعه با اين جريان فكرى. در بخش دوم كتاب گزارش شده است.

حرية الاعتقاد فى ظل الاسلام، تيسير خميس العمر
دمشق، دارالفكر، 700 ص، وزيرى.
«آزادى» دلمشغولى هماره انسان بوده است و همزاد با او در گذرگاه تاريخ. مكتب‌ها و مسلك‌هاى گونه گون درباره اين موضوع مواضع مختلفى داشته‌اند، و در ابعاد مختلف آن ديدگاه‌هاى متفاوتى ارائه داده‌اند.
متفكران دينى از ديرباز اين موضوع را از منظر متون دينى به بحث نهاده و درباره آن بحث‌هاى مختلفى را سامان داده‌اند.
مؤلف در اين كتاب «آزادى عقيده» را به بحث نهاده و از جهات مختلف بحث كرده است. در باب اول و پس از تعريف آزادى و ابعاد آن عقيده و تأثير آن در زندگى بشر را واگفته است. سرچشمه‌هاى عقيده، بنيادهاى اعتقاد، آثار عقايد در زندگى بشر در اين باب آمده است. چگونگى موضع دين پس از پذيرش عقيده دينى و قبل از آن، شرك و انواع، ارتداد و پيوند آن با آزادى در عقيده و... بحث شده است.

المقالات السنيه فى كشف ضلالات احمد بن تيميه
عبدالله الهروى، چاپ چهارم، بيروت، دارالشاريع، 1419، 494 ص، وزيرى.
مؤلف در اين كتاب كوشيده است تا كژ انديشى‌ها و وارونه گويى‌هاى ابن تيميه را وا گويد، و از گمراهى‌ها و گمراهى آفرينى‌هاى وى پرده بر گيرد. مؤلف از عالمان اهل سنت و *80* از منتقدان جدى وهابيگرى است. شناخت ابن تيميه، آشنايى با ابن قيم جوزى، آشنايى با محمد بن عبد الوهاب، آراى ابن تيميه در عقايد و مسائل هستى‌شناسى تناقض‌ها و تهافت‌هاى او در اين زمينه، ديدگاه ابن تيميه درباره شفاعت، توسل، زيارت، انحراف از على(ع) و انكار او فضايل مولى را، مخالفت وى در مسائلى با اجماع مسلمانان بدعت‌ها و انحراف‌هاى وهابيان و... از جمله مطالبى است كه مؤلف در اين كتاب عرضه كرده است.

تسامح آرى يا نه؟!
جمعى از نويسندگان، چاپ اول، قم، مؤسسه فرهنگى انديشه معاصر - نشر خرم، 1377، 389 ص، وزيرى.
تسامح اكنون در شمار نظرياتى است كه توجه بسيارى از پژوهشيان را به خود جلب كرده است. اين موضوع بويژه در پيوند با اسلام از مباحث مهم اجتماعى و سياسى امروز است كه عالمان از منظرهاى مختلف بدان نگريسته‌اند. مؤسسه فرهنگى انديشه معاصر كه به نشر پژوهش‌ها و انديشه‌هاى گره گشاى روزآمد همت ورزيده است، آهنگ آن دارد كه مجموعه نگاشته‌هاى در حد مقاله را درباره تسامح و ابعاد آن نشر دهد. و اين نخستين مجلد از مجموعه‌اى است كه احتمالاً به چهار جلد فراز آيد. عناوين برخى از مقالات آن چنين است: در حكمت تساهل، آزادگى و تسامح، جمود در برخورد، تساهل و تسامح دينى، سيماى اسلام، مدارا و غلو در تعصب، دعوت بى چماق، تسامح ما در تمدن انسانى اسلام، روح سماحت در كالبد شريعت، تسامح در اسلام يا در دار السلام و...

پاسخ به شبهات پيرامون ولايت فقيه
على شيرازى، چاپ اول، قم، دارالصادقين، 1377، 113 ص، وزيرى.
مؤلف كوشيده است در اين مجموعه به برخى از سؤال‌ها و شبهه‌ها درباره ولايت فقيه پاسخ گويد. مطالب كتاب چنين است: ولايت مطلقه چيست؟ نقش مردم و مشروعيت ولايت فقيه، اعتراض به ولايت فقيه، ولايت و استبداد دين و سياست، حكومت و تكليف، دين و اعمال ولايت، حكومت اسلامى و دموكراسى، عزل ولى فقيه، رهبرى و شورا احكام ولايى دين و سياست و... قرآن و حديث
البلاغه عند المفسرين
رابح دوب، چاپ اول، قاهره، دارالفجر للنشر و التوزيع، 1418، 568 ص، وزيرى.
قرآن كريم در اوج بلاغت است و بلاغت از جمله جلوه‌هاى اعجاز و مانند ناپذيرى آن. اين ويژگى از قرآن كريم را عالمان و مفسران از ديرباز به بحث نهاده و درباره آن و چگونگى‌هايش قلم زده‌اند. مؤلف در اين كتاب كشش‌ها و كوشش‌هاى مفسران را درجهت بر نمودن جنبه‌هاى بلاغى قرآن تا قرن چهارم گزارش كرده است.
وى ابتدا از بلاغت، چگونگى شكل‌گيرى پژوهش‌هاى بلاغى، نقش قرآن در تطور بحث‌هاى بلاغى بحث كرده و آن‌گاه نمونه‌هاى عينى اين بحث را در آثار مفسران از جمله هود بن محكم هوارى، يحيى بن سلام بصرى، طبرى و... پى‌گيرى كرده است.

تسهيل الوصول الى المعرفة اسباب النزول
خالد عبدالرحمن على، چاپ اول، بيروت، دارالمعرفه، 1419، 407 ص، وزيرى.
مؤلف در اين كتاب روايات مرتبط با اسباب نزول را از تفسير طبرى و ابن جوزى و قرطبى و ابن كثير و اسباب النزول نيشابورى و سيوطى گردآورده و در هم آميخته، مكررات را حذف كرده و با استناد دقيق به منابع، گزارش كرده است. مؤلف گاه توضيحاتى كوتاه درباره روايات آورده و گاهى نقل‌هاى تفاسير ياد شده را با كتاب‌هاى حديثى نيز سنجيده است.

اسلوب السخرية فى القرآن الكريم
عبدالحليم حفنى، چاپ اول، قاهره، الهيئة المصرية العامه للكتاب، 450 ص، وزيرى.
اديان الهى چون در جامعه حضور مى‌يافتند و پيامبران چون شعارهاى خود را فراز مى‌آوردند، معارضان در برابر آنان ايستاده با شيوه‌هاى گونه گون مبارزه مى‌كردند تا مگر از گسترش آيين حق جلو گيرند. يكى از آموزنده‌ترين آموزه‌هاى قرآن بر نمودن شيوه‌هاى مبارزه مخاصمان انبيا در مقابل حق و حقداران رسولان الهى است. «استهزاء»، «تمسخر» از جمله شيوه‌هايى است كه معارضان در برابر انبيا به كار مى‌گرفتند.
مؤلف در اين كتاب ابعاد اين جريان را باز گفته و چگونگى آن را تحليل كرده است. انگيزه‌هاى استهزاء، استهزاء و جنگ روانى، تمسخرهاى اجتماعى يهوديان و استهزاء منافقان، مشركان و تمسخر و... از جمله عناوين اين كتاب است.

المدخل الى التفسير
عبدالحميد جعرانه، چاپ اول، قاهره، مكتبة الزهراء، 546 ص، وزيرى.
اين كوششى است درباره مقدمات فهم قرآن و توضيح و تبيين از برخى مباحث علوم قرآنى و تفسير در ديدگاه‌هاى مختلف، جمع قرآن و تدوين آن، اصول تفسير با عناوين بيان قرآن از قرآن، تبيين سنت از قرآن، مدارس تفسيرى قرائت‌ها و پيوند آن‌ها با تفسير، فرق بين تأويل و تفسير، حذف و تكرار در قرآن، ترجمه قرآن از جمله مباحثى است كه در اين كتاب آمده است.

سر الاعجاز
عودة الله منيع القيس، چاپ اول، اردن - بيروت، دارالبشير - مؤسسة الرساله، 368 ص، وزيرى.
در بلاغت قرآنى از جمله بحث‌هاى دلپذير و ارجمند تبيين چگونگى گزينش واژه‌هاست. برخى از اديبان و قرآن پژوهان معاصر بدين نكته توجه كرده و حقايق بس آموزنده‌اى از *81* قرآن را عرضه كرده‌اند. از جمله بحث‌هاى مرتبط با اين موضوع چگونگى گزينش واژه‌ها با ساختارهاى مختلف و از يك ماده است. به مثل از ماده «خ - س - ر» گاه «خسران» آمده است و ديگر گاه «خساره» و بالاخره «خسر» و... و يا «نِعمت، نَعمَت، نعيم - نعماء» و... مؤلف در اين كتاب كوشيده است تا رمزها و رازهاى اين گزينش‌هاى گونه گون را برنمايد. مؤلف در آغاز كتاب از اعجاز قرآن بحث كرده است و از وجوه اعجاز و اعجاز بيانى قرآن.

المرثه فى القرآن و السنة
خالد عبدالرحمن عك، چاپ اول، دمشق، الحكم، 1419، 578 ص، وزيرى.
آقاى عبدالرحمن على از مفسران، قرآن پژوهان و فقيهان دمشق است و آثار سودمندى را رقم زده است. او در اين كتاب در دو بخش شخصيت زن را از ديدگاه قرآن و سنت به بحث نهاده است. در بخش اول از احكام مرتبط با زن در قرآن سخن گفته است و در باب دوم از احكام مرتبط با زن در سنت نبوى.
حقوق والدين در قرآن، حقوق زن در قرآن، آداب اجتماعى زن در قرآن، چگونگى پوشش و رفتار و رويارويى مردان با زبان در آيات قرآن و احكام طلاق در قرآن از جمله بحث‌هاى اين كتاب است.

ام القرآن و السبع المثانى
ابراهيم احمد شلبى، چاپ اول، مصر - طنطا، دارالبشير، 1418، 425 ص، وزيرى.
تفسيرى گسترده درباره سوره حمد كه جنبه فقهى آن غالب بر جنبه‌هاى ديگر است. مؤلف در اين كتاب از نام‌هاى سوره حمد، مانند ام القرآن و سبع المثانى، سخن گفته است و آنگاه به مكى و يا مدنى بودن پرداخته و ذكر كرده است كه سوره حمد مكى است. مذاهب مختلف در چگونگى قرائت از ديگر مباحث كتاب است؛ همچنين بحثى كوتاه درباره ترجمه قرآن، روايى و ناروايى آن.

تفسير جامع آيات الاحكام
زين العابدين قربانى، چاپ اول، تهران، نشر سايه، 1377، 348 ص، وزيرى.
مؤلف به آهنگ نگاشتن تفسيرى جامع از «آيات الاحكام» اين مجموعه را رقم مى‌زند كه پيش‌تر چهار مجلد آن نشر يافته و به هنگام نشر به اجمال از آن‌ها سخن گفته‌ايم.
اين مجلد را مؤلف يكسر به بحث از ولايت فقيه و حكومت اسلامى ويژه ساخته است، و در آن از رابطه دين، سياست، حكومت و چگونگى انطباق اسلام با مقتضيات زمان، ولايت و حكومت از ديدگاه قرآن، تفسير «اولو الامر»، شرح و تفسير رواياتى كه به «ولايت فقيه» دلالت مى‌كند، نقد و بررسى آرا در اين زمينه، پاسخ گفته است.
در پايان اشكالات مطرح شده بر ولايت فقيه است و پاسخ بدان‌ها.

الحج و العمره فى الكتاب والسنه
محمدى الريشهرى، چاپ اول، قم، مؤسسه دار الحديث الثقافيه، 1377، 404 ص، وزيرى.
اين كتاب جمع و تدوينى است دقيق، سهل الوصول و كارآمد از آيات و روايات مرتبط با حج. در بخش اول آيات واحاديث مرتبط با مكه گزارش شده است و در بخش دوم آنچه مرتبط با مدينه است. فصل اول ويژه حرم است كه در آن نام‌هاى مكه، ويژگى‌هاى مكه، حدود حرم و آداب دخول مكه و... گزارش شده است. و در فصول بعدى از مسجد الحرام، بيت الله الحرام حج و چگونگى آن واجبات حج و چگونگى حج گزارى پيامبران بر اساس روايات تبيين شده است.
دربخش دوم، از مدينه النبى و فضيلت آن، مسجد النبى، زيارت پيامبر، زيارت حضرت زهرا، زيارت امامان(ع) و ثواب زيارت آن‌ها بحث شده است. گزارش روايات منابع فريقين ديده شده و در نقل‌ها، ضمن عرضه منابع بسيار اختلاف نقل‌ها سنجيده شده و در پانوشت‌ها ياد شده است.

الصلاة فى الكتاب و السنة
محمدى الريشهرى، چاپ اول، قم، مؤسسه فرهنگى دار الحديث، 1376، 256 ص، وزيرى.
اين كتاب جمع و تدوينى است از آيات و روايات مرتبط با وجوب نماز، حكمت نماز، نماز قبل از اسلام، فضيلت نماز، ويژگى‌هاى نماز، آداب ظاهرى و باطنى نماز، آداب ركوع و سجود در نماز، آثار نماز و آثار ترك آن، تعقيبات نماز از جمله عناوين فصول كتاب است. روايات بر اساس منابع فريقين و با تكيه بر منابع بسيارى گزارش شده است. در پانوشت‌ها افزون بر توضيحاتى درباره بخش‌هايى از متن روايات، به اختلاف نقل‌ها و نيز چگونگى و اسناد گاه توجه شده است.

مشكاة الانوار فى غرر الاخبار
الطبرسى - تحقيق: مهدى هوشمند، چاپ اول، قم، مؤسسه فرهنگى دار الحديث، 1377، 616 ص، وزيرى.
«مشكاة الانوار» از آثار بس ارجمند و مهم اخلاقى - روايى است كه درده باب، روايات اخلاقى را گزارش كرده است. ايمان و اسلام، شيعه و چگونگى آن‌ها و آداب شايستگى‌هاى آن‌ها، محاسن و مساوى اخلاق، آداب معاشرت و... از جمله عناوين كتاب است.
محقق متن كتاب را بر اساس نسخه چاپ شده آن و دو نسخه خطى مقابله و تصحيح كرده و آن‌گاه به منبع يابى روايت‌ها پرداخته و متن تصحيح شده را با منابع و مصادر احاديث نيز سنجيده، و اختلاف نقل‌ها را در پانوشت‌ها ياد كرده است و گاه نيز در پاورقى‌ها توضيحاتى درباره متن و سند احاديث آورده است.
در پايان و در صفحه 587 عنوان فهارس آمده است، اما جز فهرست آيات و منابع، *82* فهرست ديگرى در كتاب نيست.

رساله فى بيان استجابة الدعا
السيد ابن الحسن الطباطبايى، چاپ اول، قم، مؤسسه الامام الهادى(ع)، 1376، 93 ص، رقعى.
رساله‌اى است كوتاه درباره چگونگى دعا و استجابت آن و شرايط استجابت. محققان كتاب را بر اساس نسخه موجود در كتابخانه آيت الله العظمى نجفى مرعشى تصحيح كرده و آيات و روايات و اقوال متن را منبع يابى كرده‌اند و در پانوشت‌ها گاه توضيحاتى در تبيين مطالب متن آورده‌اند و در مقدمه‌اى دراز دامن از شرح حال، آثار و سوانح زندگانى حكيم سخن گفته‌اند. فقه و حقوق
تحقيق عن مسألة الغناء (الموسيقى)
فى نظرة الشيخ الاعظم المحقق الانصارى
محمد هادى معرفت، كنگره جهانى دويستمين سالگرد تولد شيخ انصارى، 1373 ش، 29 ص.
مؤلف در اين رساله، به بحث از حكم و موضوع غنا از نظر شيخ انصارى و نقد و بررسى آن پرداخته است.
مؤلف مى‌نويسد: شيخ انصارى از نظر حكم معتقد است كه غنا حرمت ذاتى ندارد و تنهاعناوين ديگرى از قبيل «لهو» و «باطل مضل» است؛ پس ملاك حرمت نزد شيخ انصارى عنوان «لهو مضل» است. و پس از نقل كلمات اله لغت غنا را تعريف مى‌كند.
سپس به بررسى دليل كسانى پرداخته كه حرمت غنا را ذاتى مى‌دانند و گويد: تنها دليل آنان رواياتى است كه قول زور را به غنا تفسير نموده است. سپس در پاسخ مى‌گويد اين روايات مطلق غنا را نمى‌گويد، بلكه غنايى كه مشتمل بر كلام باطل باشد. در اين بخش نويسنده كتاب با عقيده شيخ انصارى كاملاً موافق است.
سپس به بررسى موضوع غنا از نظر شيخ انصارى پرداخته و گويد: شيخ معتقد است كه غنا خارجاً هميشه همراه با لهو و باطل است و هيچ گاه از عناوين حرام منفك و جدا نيست، ولى اگر بر فرض غنايى وجود داشت كه لهوى نبود شيخ انصارى آن را حرام نمى‌داند.
مؤلف كتاب در اين جا به شدت با شيخ انصارى مخالفت ورزيده، مى‌گويد: از قديم گفته‌اند «فقيه در حدس خود متهم است» و شيخ انصارى نيز در شهرهاى مذهبى دزفول و كاشان و نجف اشرف مى‌زيسته و اطرافيان او فقط عده‌اى از مؤمنين و طلاب بوده‌اند، پس حدس او مطابق با واقع و خارج نيست؛ علاوه بر آن كه شيخ هيچ شاهدى بر اين حدس خود ندارد مخصوصاً كه اگر غنا مساوى با لهو باطل مضل باشد. در اين صورت هرگز قابل تخصيص و استثنا نيست، در حالى كه يقيناً غنا در بعضى موارد تخصيص خورده است و همين تخصيص دليل است كه غنا مساوى با باطل مضل نيست. همچنين احاديث مدح تحسين صوت و نيز ترجيع صورت را دليل قرار داده كه غنا در قراءات قرآن جايز است.
سپس به بحث از ماده پرداخته كه آيا محتواى كلام در غنا بودن يا نبودن صوت تأثيرى دارد يا خير.
به هر حال اين كتاب به رغم حجم اندك آن حرف‌هاى جديد و مهم و نكته‌هاى دقيق فقهى دارد.

قواعد فقهى - بخش قضايى
سيد مصطفى محقق داماد، چاپ اول،تهران، مركز نشر علوم اسلامى، 1377، 267 ص، وزيرى.
مؤلف پيش‌تر قواعد فقهى بخش مدنى را در دو جلد منتشر كرده بود و اكنون جلد سوم را در پيش روى داريم در بخش قضا.
مؤلف در بخش اول كتاب از آيين قضاء در تمدن اسلامى سخن گفته است و در بخش دوم از آيين دادرسى و منابع آن در روزگار رسول الله(ص)، خلفا و روزگار امويان و عباسيان. و در ادامه آن‌از شرايط و صفات قاضى و بالاخره از قضاوت در ايران از روزگار مغول تا پس از انقلاب اسلامى و در پايان بررسى ادله اثبات دعوى.
آنگاه فصل‌هاى بعدى است با بخش‌هاى مختلف و در تبيين توضيح قواعد فقهى - قضايى. قاعده بينه، قاعده اقرار، قاعده من ملك، ولايت حاكم بر ممتنع قاعده دادرسى غيابى، در بحث از همه اين قواعد. ابتدا اصل بحث و تعريف مسأله روشن مى‌شود و آنگاه مدارك آن گزارش مى‌شود، سپس ابعاد آن و در پايان نكات مرتبط با آن.
از جمله برجستگى‌هاى اين اثر مطالعه گسترده مؤلف و سامان بخشى به مباحث به گونه‌اى تطبيقى با فقه اسلام و نيز دستگاه‌هاى حقوقى ديگر است.
مؤلف كه از حقوق دانان برجسته كشور و از دانش آموختگان حوزوى است، با اشراف به بحث در منابع دينى و افزون بر آن حقوقى ايرانى و غربى و... توانسته است اثرى خواندى ارائه دهد. تاريخ و شرح حال
تاريخ مختصر ادبيات ايران
عباس اقبال آشتيانى، چاپ اول، تهران، نشر هما، 1376، 210 ص، وزيرى.
اقبال آشتيانى از پژوهشگران و مؤلفان بلند آوازه اين ديار است، و آثارش به دقت و استوارى مشهور. وى آهنگ آن داشته است كه تاريخ ادبيات فارسى را از كهن‌ترين روزگاران تا دوره معاصر به گونه‌اى فشرده در شش دوره بنگارد (ص 108)، اما فقط به نگارش دوره اول از آن شش دوره يعنى تا ظهور غزنويان توفيق مى‌يابد. مؤلف ابتدا از ادب، اقسام، فوايد و اهميت آن سخن گفته است و آن‌گاه از ادبيات در دوره هخامنشى، در دوران سلوكى و اشكانى ساسانى، زبان‌هاى دوره ساسانى و سپس ادبيات ايران *83* بعد از اسلام.
آغاز شعر فارسى، قديمى‌ترين اشعار و اولين شعراى فارسى، آغاز نثر فارسى شعراى عصر سامانى، شاعران قبل از قرن پنجم هجرى، نثر و نثر نويسان و معرفى پاره‌اى از متون ادب فارسى از جمله مطالبى است كه در اين نوشتار كوتاه و سودمند آمده است. كتاب بر اساس نسخه دست نوشت آن و به همت آقاى مير هاشم محدث تصحيح و نشر يافته است.

ابى بن كعب
شحات السيد زغلول، چاپ اول، قاهره، الهيئه المصريه العامة للكتب، 365 ص، وزيرى.
اين كتاب پژوهشى است درباره ابى بن كعب، شخصيت، تفسير، مدرسه تفسير و قرائت و مصحف وى سامان يافته است.
زندگانى ابى بن كعب، ابى و حجيت نص قرآن، ابى و قرائت قرآن، ابى و حفظ قرآن، ابى و كتابت قرآن، ابى و حديث، ابى در محضر رسول الله(ص)، مدرسه تفسير ابى در مدينه، شاگردان ابى، مصاحف قرآن و مصحف‌هاى شهرها و آبادى‌ها، چگونگى مصحف ابى از جمله عناوين و فصول اين كتاب است.

سيرى در زندگانى امير المؤمنين(ع)
سيد حسن امين، ترجمه رضا رجب زاده، انتشارات رستگار، مشهد، 1377، 232 ص، رقعى.
اين كتاب مجموعه‌اى است از مقالاتى كه تنى چند از متفكران در تبيين و تفسير زندگانى، سيره و مواضع امام على(ع) نگاشته‌اند. اين مقالات درمجموعه ارجمند «دايرة المعارف الاسلاميه الشيعيه» به چاپ رسيده است. مباحث كتاب با گزارش چگونگى وفات ابوطالب(ع) آغاز شده و آنگاه با گزارش فرزندان امام(ع) و همراهى مولى با پيامبر(ص) و... ادامه يافته است. صفات امام(ع)، سياست علوى، مبانى و شيوه‌هاى سيره امام(ع) و تبيين ابعاد حاكميت امام(ع)، چگونگى شكل‌گيرى جنگ‌هاى روزگار امام(ع) و پى آمدهاى آن، خطبه‌هاى امام(ع) در نهج البلاغه و آموزه‌هاى طرح شده در نهج البلاغه، از جمله مباحث خواندنى اين كتاب است.
در بخش ديگرى از كتاب با عنوان «شيعه و جايگاه آن در ميان فرق اسلامى» از شيعه و چگونگى شكل‌گيرى آن سخن رفته و از سير تشيع در تاريخ بحث شده است و در بخشى از آن به نقد ديدگاه هاى كسانى چون احمد امين درباره تشيع پرداخته و نقد شده است.

تاريخ آثار نجومى در دوره عثمانى ج 1 و 2 به زبان تركى و با عناوين انگليسى
احسان اوغلو، رمضان چچن، جواد ايزقى، جميل آكپينار، احسان فضل اوغلو. استانبول، مركز مطالعات تاريخ، فرهنگ و هنر اسلامى، 1997.
كتاب نتيجه ده سال تحقيق در چهارچوب پروژه وسيع تحقيقاتى مركز مزبور درباره تاريخ علوم در جهان اسلام است. هدف اين پروژه نشان دادن و معرفى مشاركت دانشمندان مسلمان در پيشبرد دانش در حوزه‌هاى مختلف علمى در طول سده‌هاى گذشته است. اين پروژه از روزهاى نخست فعاليت مركز، براى پوشش دادن به همه شاخه‌هاى علوم طبيعى و رياضى تا آن جا كه ممكن بوده، فعاليت داشته و به سلسله شرح حال‌هايى از فهرست نگاران آثار علمى رشته‌هاى گوناگون منجر شده است.
نخستين مرحله اين پروژه مربوط به مجموعه آثار نجومى مى‌شود كه در دوره عثمانى (1922-1299) نوشته شده است. مجموع دستاوردها درباره تاريخ آثار علمى دوران عثمانى در دو جلد چاپ شده است.
مباحث كتاب شامل معرفى فضاى فرهنگى و علمى كه در سايه حكومت سلجوقيان آناتولى به وجود آمده بود، تلاش و فعاليت مدرس‌ها، بيمارستان‌ها، حاكمان علاقه‌مند به دانش، مراكز علوم نجوم، آثار پاره‌اى از منجمان آن دوره، تأثير مدرسه نجومى مراغه در سلجوقيان و عثمانيان، كارهاى منجمانى كه همزمان يا قبل از عثمانى‌ها در خارج از حوزه جغرافيايى عثمانيان يا بيرون از نفوذ فعاليت‌هاى عثمانى زندگى مى‌كردند و نيز مؤسسات نجومى دوره عثمانيان است.
كتاب به دو بخش اصلى تقسيم مى‌شود. بخش نخست به معرفى آثارى مى‌پردازد كه نويسندگان آن شناخته شده‌اند و از قديمى‌ترين آثار تا كنون بر پايه تاريخ نشر، تنظيم شده است. اين بخش شامل شرح حال 582 نويسنده است.
بخش دوم آثار نويسندگانى را در بر دارد كه نويسندگان آن‌ها ناشناسند.
مجموعه آثار منجمان كه در اين كتاب گزارش شده‌اند 2438 است. كتاب ده نوع نمايه و فهرست دارد. اكثر مقالات در جلد اول است و جلد دوم شامل نمايه‌ها و فهرست‌هاست.
اميد است اين پژوهش ژرف درباره تلاش علمى در ارتباط با نجوم در دوره عثمانى، خلأيى را كه در پژوهش‌هاى تاريخ علم و فرهنگ وجود دارد، پر كند.

خرد غربى و آموزش (مطالعات اسلامى قرن هفدهم در لندن)
ج. ج. تومر. لندن، گلرندم، آكسفورد، 1996، 381 ص
با توجه به پوشش وسيع و گسترده اين پژوهش و تكيه اصلى بر منابع اوليه، خلأ آگاهى از مطالعات اسلامى در عصر طلايى يعنى از قرن شانزدهم تا هفدهم ميلادى را پر كرده است.
پژوهش غالباً بر منابع اصلى از قبيل: دست آورد، همكارى و ديگر آثار دانشوران در حوزه پژوهش‌هاى اسلامى تكيه دارد و توسط منابع دست دوم از قبيل شرح حال دانشمندان و نخستين پژوهش‌ها درباره موضوع مورد بحث، تأييد شده است.
نويسنده با نگاه گذرا به پس زمينه‌هاى قرون وسطى، عوامل اصلى علاقه قابل توجه به *84* مطالعات اسلامى در انگلستان را - كه از اواخر قرن شانزدهم شروع شده - تبيين كرده است. در ضمن خلاصه‌اى از پيشرفت‌هاى همگون در ديگر كشورهاى اروپايى در دوره مورد پژوهش را مى‌آورد. هدف و محدوده اصلى كار وى قرن هفدهم انگلستان است و مراكز عمده‌اى كه مطالعات اسلامى در آن‌ها شكوفايى داشته از قبيل كمبريج، آكسفورد و ديگر دانشگاه‌ها و نيز تلاش دانشمندان مهمى كه در اين حوزه پيشگام بودند. نويسنده در پى ارائه شرح حال دانشوران نيست، بجز چند شخصيت برجسته از قبيل راكوك و Grearest كه شرح حال آنان به طور دقيق تبيين نشده است. در اين پژوهش مهم‌ترين گفتار، درباره توسعه و وفور كتب ادبى و مجموعه‌هاى عربى و ديگر نسخ اصلى در كتابخانه‌هاى انگليسى در دوره مورد بحث است. دو فصل اخير كتاب بحث و گفتگو درباره علل كاهش مطالعات اسلامى در انگلستان و ديگر كشورهاى اروپايى در سده هيجدهم است.
كتاب اطلاعات گرانقيمتى در بر دارد و درباره پيشرفت آگاهى در اروپا درباره فرهنگ اسلامى راهگشاست؛ موضوعى كه قبلاً اطلاعى درباره آن وجود نداشت.
تومر (Toomer) استاد دانشگاه ممتاز تاريخ رياضيات دانشگاه براون و وابسته به كرسى تاريخ علوم دانشگاه هاروارد است.

فصل صبر
حميد بصيرت منش، چاپ اول، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1377، 228 ص، رقعى.
مجموعه‌اى است از خاطره‌هاى پزشكان امام خمينى(ره) و منسوبين آن بزرگوار از روزهاى بيمارى وى. حجت الاسلام و المسلمين حاج سيد احمد خمينى(ره)، دكتر ايرج فاضل، دكتر على اشراقى، دكتر سيد محمد سيادتى از جمله كسانى هستند كه خاطرات آن‌ها در اين مجموعه آمده است.

امام و دفاع مقدس
مجموعه‌اى از خاطره‌ها. چاپ اول، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1377، 15 ص، رقعى.
بخش اول از مجموعه خاطرات رزمندگان است. كه پس از ويرايش و نزديك ساختن زبان گفتارى به نگارش با عنوان (يادها) نشر يافته است. در اين مجموعه تلاش بر اين است كه رزماوران و حاضران در جبهه‌ها از خاطراتى بگويند كه به گونه‌اى مرتبط با امام(ره) بوده است. اين مجموعه، بسيار خواندنى است و نشانى از صلابت، استوارى، شكست‌ناپذيرى ،تدبير دقيق در اوج دشوارى‌ها، حق نگرى و حق گرايى امام(ره) - رحمت بى كران الهى بر آن روح منور باد.

خمينى در انقلاب
محمد جواد مرادى نيا. چاپ اول، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1377، 764 ص، رقعى.
در اين كتاب مؤلف بر اساس خاطرات شاهدان عينى و مشاهدات خود و اسناد موجود در ساواك رخدادهاى انقلاب اسلامى در خمين - زادگاه رهبر كبير انقلاب اسلامى امام خمينى(ره) - را از سال 1340 تا 1357 گزارش كرده است.
«خمينى در انقلاب» روايتى است دست اول از رخدادهاى انقلاب اسلامى در خمين كه بايد آن را يكى از نمونه‌هاى شايسته و دقيق «تاريخ محلى» دانست. كتاب در دو بخش سامان يافته است، بخش اول حوادث 1340 تا 1355 با عناوين، از درگذشت آيت الله بروجردى تا تحريم عيد نوروز حوادث 1342، تبعيد امام و پى‌آمدهاى آن، زندگى و شهادت حجت الاسلام سيد كاظم قريشى، شكل‌گيرى محفل‌هاى انقلابى، بخش دوم گزارش حوادث 1355-1357 با عناوين فصول: گرايش وسيع جوانان به مسجد، در انتظار طوفان، مبارزه، مقاومت، پيروزى، بهمن طلوع خورشيد از غرب. ادبيات
ادبيات انقلاب، انقلاب ادبيات
جمعى از نويسندگان، چاپ اول، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى،1377 268 ص، وزيرى.
در مهر ماه سال جارى (1377) كنگره‌اى به انگيزه ارزيابى ادبيات معاصر و به عنوان تأثيرپذيرى آن از مرجعيت دينى و درك پرتوهاى روش و انديشه امام خمينى(ره) در گستره ادب معاصر سامان مى‌يابد. به اين كنگره بيش از صد مقاله علمى فرستاده مى‌شود كه اين مجموعه گزيده‌اى است از آن مقاله و عناوين برخى از مقاله‌ها بدين قرار است: بازتاب قيام مردمى پانزده خرداد 42 در ادبيات معاصر، امام خمينى و ادبيات عرفانى، سايه سبك هندى بر غزل عصر انقلاب، انقلاب اسلامى و ادبيات عاميانه تأثير انقلاب اسلامى و جنگ تحميلى در ادبيات داستانى.

باغ ستاره‌ها
جمعى از نويسندگان، چاپ اول، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1377، 504 ص، رقعى.
«باغ ستاره‌ها» عنوانى است زيبا براى مجموعه‌اى از قطعات و مقالات ادبى در ستايش و رثاى امام خمينى(ره). مقالات و قطعه غالباً با نثرى روان، شكوهمند و احساسى به قلم آمده است و همه نشانگر حضور شگرف آن عزيز از دست رفته در اعماق جان اين امت است. بواقع اين نويسندگان اين همه را از جان و دل و ذهن و زبان همگان گفته‌اند. سوزشى كه در مقالات و قطعه‌هاى مرتبط با رثاى امام(ره) است، بسى دلپذير و جانسوز است و نشانى از تپيدن قلب‌ها و به اشك نشستن چشم‌ها و...

بررسى لغت نامه دهخدا
رضا استادى. چاپ اول، قم، ارزشمند، 1377، 184 ص، رقعى.
در اين كتاب مطالب لغت نامه دهخدا در ذيل *85* هشت عنوان بررسى شده و ناراستى‌هاى آن نموده شده است. غلطهاى واضح و مطالب نادرست، تجليل از افراد خائن، معرفى‌هاى بد و يا نارسا از شخصيت‌هاى دينى شناخته شده، يادكرد مطالبى كه به عقيده صريح شيعه درست نيست، مطالب زننده راجع به بنيادهاى دينى، تجليل از حاكمان ستم پيشه، زياده گويى نامناسب درباره بهائيت و يادكرد اشعار ناروا و ناهنجار ذيل همه اين عناوين موارد عيناً آورده شده و موارد آدرس داده شده است. مجموعه‌ها
مجموعه مقالات ج 1
جمعى از نويسندگان. چاپ اول، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1377، 638 ص، وزيرى.
در خرداد ماه سال 1376، و در هشتمين سالگرد ارتحال حضرت امام خمينى - رضوان الله عليه - مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى(ره) براى شناسايى و شناساندن آرا و انديشه‌هاى امام(ره) كنگره‌اى بين المللى برگزار كرد با عنوان «امام خمينى و احيا تفكر دينى». حضور عالمان، متفكران و انديشوران در اين مجمع چشم گير بوده است. آنان موضوع ياد شده را از زواياى مختلف و از منظرهاى گونه گون به بحث نهاده‌اند، احياء تفكر دينى از منظر تحول گفتمان ترقى در ايران معاصر، احيا «هويت اسلامى» در نهضت امام خمينى، امام خمينى در احياى انديشه انتظار، امام خمينى و احياى سنت‌هاى مذهبى، امام خمينى و احياى تفكر فقر ستيزى و عدالتخواهى اسلامى و... از جمله عناوين مقالات اين مجموعه است.

مجموعه مقالات ج 2
جمعى از نويسندگان، چاپ اول، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1377، 534 ص، وزيرى.
مجموعه دوم از مقالات كنگره ياد شده است، و عناوين برخى از مقالات آن بدين قرار است: احيا تفكر ظلم ستيزى و عدالتخواهى اسلام در انديشه سياسى امام خمينى، امام خمينى و احيا شخصيت زن مسلمان، اسلام، زن، فمينيسم به قرائت امام خمينى، امام خمينى محيى حكومت اسلامى، جامعه‌شناسى زن در مقايسه با مرد در ديدگاه امام خمينى، نظريه امام خمينى، احيا بندگى در پايان قرن بيستم، احيا شخصيت زن از ديدگاه امام خمينى، امام خمينى و احيا انتظار فرج، امام خمينى و احيا نماز جمعه، مقايسه ميان الهيات آزاديبخش و جهاد امام خمينى و...

مجموعه مقالات ج 3
جمعى از نويسندگان، چاپ اول، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1377، 491 ص، وزيرى.
مجلد سوم از مجموعه مقالات ارائه شده در كنگره ياد شده است. عناوين برخى از مقالات آن بدين قرار است: رهيافتى بر روش‌شناسى احياء دين، درآمدى بر الگوى نوين مرجعيت و رهبرى، انقلاب ادبى در پرتو مكتب امام، رويكرد غرب نسبت به پديده بنيادگرايى اسلامى، امام خمينى و انديشه پيوند حوزه و دانشگاه، موقعيت آينده اسلام و ديگر اديان در صحنه بين المللى، رسالت بين المللى انقلاب اسلامى و...

تأملى بر احياء تفكر دينى
گفتگوها. چاپ اول، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى، 1376، 160 ص، وزيرى.
اين مجموعه نيز از آثار كنگره ياد شده است. در اين مجلد گفتگوها و ميزگردها در موضوع كنگره گزارش شده است.
در اين گفتگوها از مفهوم «احياء تفكر دينى و اصلاح تفكر دينى» نقش امام در احياء تفكر دينى. جايگاه مردم در نظام اسلامى در منظومه فكرى امام، احياء تفكر دينى از منظر فقه سياسى، احيا فكر دينى در واقعيت اجتماعى، احيا تفكر دينى از منظر جامعه‌شناسى سياسى سخن رفته است.
*
تدوين، چاپ و نشر مجموعه‌اى با عنوان «ميراث اسلامى ايران» حركتى بود ارزشمند در جهت بازآفرينى و نشر برخى از رساله‌هاى خرد فرهنگ اسلامى. پيش‌تر مجلدات متعددى از آن را معرفى كرده‌ايم. اكنون فهرست شماره‌هاى 6-10 را براى آشنايى و اطلاع محققان يكجا مى‌آوريم و يادآور مى‌شويم كه اين مجموعه گرانقدر پس از شماره دهم ديگر نشر نخواهد يافت.
آينه پژوهش
فهرست رساله‌هاى جلد ششم
1. المعتمد من مذهب الشيعة الامامية. شيخ سديد الدين محمود بن على حمصى رازى(؟). به كوشش محمدرضا انصارى قمى، ص 11-34.
2. رسالة فى علم الكلام. نوشته يكى از متكلمين قرن نهم هجرى به كوشش محمد رضا انصارى قمى، ص 35-47.
3. رساله (واجب الاعتقاد على جميع العباد) از علامه حلى(ره).
4. رساله (عقيدة محمد بن مكى) از شهيد اول(ره).
5. رساله (فى بيان ما يجب اعتقاده فى مذهب الامامية) از متكلمى گمنام.
6. رساله (رسالة فى العقيدة) از محقق حلى(ره)، به كوشش محمد رضا انصارى قمى، ص 47-69.
7. رساله شكوائيه. سيد ذاكر بفرويى. به كوشش حسين مسرت، ص 70-81.
8. برگى از تاريخ زنجان. برگزيده از كتاب سرگذشت يك ساله. نگارش مرحوم آيت الله العظمى حاج سيد احمد حسينى زنجانى(قده) 10 ذى قعده الحرام 1331 - 10 ذى قعده الحرام 1332. انتخاب و تنظيم *86* سيد محمد جواد شبيرى، ص 83-126.
9. رساله خير الامور. آيت الله احمد زنجانى، به كوشش رسول جعفريان، ص 127-174.
10. رد بر رد قوانين الاصول. ميرزا ابوالقاسم بن حسن گيلانى قمى متوفاى 1231. به كوشش سيد مرتضى سيفى، ص 175-225.
11. مصائب العلماء. در شرح احوال آخوند ملا محمد حسين همدانى. تلخيص و تحرير محمود عالمى، ص 227-273.
12. متن فارسى نزهة الزاهد. به كوشش رسول جعفريان، ص 275-340.
13. دو وقفنامه از دو زن. زبيده بيگم و گوهرشاه. به كوشش نزهت احمدى، ص 341-358.
14. منتخب عقد الجمان فى حوادث الزمان. مفلح بن حسن الصيمرى. به كوشش منصور داداش نژاد، ص 359-398.
15. رساله در اثبات لزوم وجود مجتهد در عصر غيبت. شيخ على نقى كمره‌اى. به كوشش سيد ابوالحسن مطلبى، ص 399-430.
16. تنزيه القميين عن المطاعن. ابوالحسن بن محمد طاهر شريف عاملى. به كوشش رسول جعفريان، ص 431-460.
17. فهرست نخسه‌هاى خطى كتابخانه راجه محمود آباد لكهنو. على صدرائى نيا، ص 461-498.
18. راپورت مملكت خراسان با بعضى ملحقات آن. سياحت بنده درگاه عالم پناه حاجى محمد ميرزاى مهندس در ارض اقدس. به كوشش قدرت الله روشنى، ص 499-581.
19. كتابچه ثبت قرآن‌هاى نفيس خطى و كتب ادعيه كتابخانه حاج ميرزا محمد حسين خان سپهسالار. گردآورنده حاج سيد محمد بقاء اصفهانى «شرف المعالى». به كوشش سيد محمود مرعشى نجفى، ص 583-604.
20. شهر آشوب همدانى. ميرزا محمد شفيع همدانى. به كوشش ايرج افشار، ص 605-652.

سه رساله فلسفى در رد بر شيخيه:
21. رسالة الرد على عقائد الشيخيه.
22. محاكمة بالحجة و البرهان الى من له قلب و عينان و مكالمة بالعدل و الاتقان لاولى الافئدة و الايقان.
23. رد عقايد شيخ احمد احسائى. مولى حسن بن عبدالرحيم مراغى. به كوشش محمود طيار مراغى، ص 653-668.
24. نظم المحاسن و الغرر فى شمائل نبينا سيد البشر. العلامة ابن الحاج. ضبط نصه و قدم له و وضع فهرسه أسعد الطيب، ص 669-682.

دو رساله نوروزيه:
25. رساله نوروزيه. آقا رضى قزوينى.
26. رساله نوروزيه. محمد باقر خاتون آبادى. به كوشش رسول جعفريان، ص 683-712.
27. وقفنامه مدرسه علميه امام صادق كرمانشاه (عمادالدوله سابق). به كوشش اسماعيل محمدى، ص 713-718.
28. تحقيق در مقبره صدر الدين حموى. محمد حسن خان مراغى اعتماد السلطنه. به كوشش محمد سليمانى ساوجى، ص 719-727.
29. گزيده رساله خرنامه. به كوشش مهدى ارجمند، ص 729-738.
30. بزم غريب (سفرنامه مكه) به كوشش محمد مهدى معراجى، ص 739-803.
31. فوائد معزيه. ابوبكر عبدالله بن احمد اسفرزى. به كوشش ايرج افشار، ص 805-814.

فهرست رساله‌هاى جلد هفتم
32. ساله در رد بر جماعت صوفيان. على قلى جديد الاسلام (پدر آنتونيو دوژزو پرتغالى). به كوشش رسول جعفريان، ص 11.
33. زرنديه، داستان نظارت مأمورين شيره ترياك در زرند كرمان در قالب طنز به شيوه موش و گربه زاكانى به كوشش رسول جعفريان، ص 55.
34. احوال آيت الله ميرزا حسن سبزوارى. به قلم خودش روايت مرحوم معلم حبيب آبادى. به كوشش رسول جعفريان، ص 71.
35. رسالة فى بيان حكم شرب التتن و القهوة. محمد بن الحسن الحر العاملى. به كوشش رسول جعفريان، ص 81.
36. رساله در اخلاق. اقسام مدركات، منطق، الهيات و نجوم، مؤلف مجهول (تأليف در نيمه دوم قرن ششم تا نيمه اول قرن هفتم). به كوشش الهه روحى دل، ص 93.
37. اجازة الحاج محمد زمان الاصفهانى، تحقيق: محمد السمامى الحائرى، ص 155.
38. اشعار نصرت رازى، شهاب سمنانى و حمزه كوچك ورامينى، همراه با رساله منثور اماميه. به كوشش ايرج افشار، ص 189.
39. حالات و اخبار دار العلم شيراز و سفر به اصفهان. ميرزا جان شيرازى. به كوشش ايرج افشار، ص 241.
40. سفرنامه اصفهان، قم و طهران، ميرزا صالح شيرازى، به كوشش ايرج افشار، ص 255.
41. ديوان على نقى كمره‌اى. دكتر ابوالقاسم سرى، ص 285.
42. مونس الابرار در رد صوفيان. شيخ الاسلام ملا محمد طاهر قمى. به كوشش محمد رضا ارجمند، ص 423.
43. اشعريان قم. محمد على معلم حبيب آبادى. به كوشش ناصر باقرى بيدهندى، ص 439.
44. فهرست صد و چهار نسخه خطى. على صدرائى خوئى، ص 463.
45. سفرنامه عتبات. امين الشرع خوئى. به كوشش على صدرائى خوئى، ص 489.
*87* 46. پنج رساله اعتقادى. به كوشش محمد رضا انصارى قمى، ص 531.
47. زندگينامه دوازده امام در المقصد الاقصى فى ترجمة المستقصى. كمال الدين حسين خوارزمى. به كوشش ابوالفضل حافظيان، ص 579.
48. نضرة الناظرين و نزهة الباصرين. العالم الفاضل السيد اسماعيل التنكابنى رحمه الله. اعداد الشيخ احمد محمد رضا الحائرى، ص 655.
49. هفتاد و سه نسخه با ارزش در كتابخانه وزيرى يزد. حسين مسرت، ص 731.
50. سفرنامه كربلاى معلى. على نائينى صفاء السلطنه. به كوشش صادق برزگر، ص 751.
51. راه‌هاى سيستان. به كوشش منصور صفت گل، ص 769.
52. اللمعة التايخية فى بيوتات كربلاء و الغاضرية. العلامة الاديب الشيخ محمد على القصير الحائرى. اعداد الشيخ احمد محمد رضا الحائرى، ص 811.
53. شرح حال ميرزا محمد حسن زنوزى و معاصران وى. از مؤلفى ناشناخته. به كوشش على رفيعى علامرودشتى، ص 855.

فهرست رساله‌هاى جلد هشتم
54. التحفة الجلالية فى انساب الطالبية. علامه نسابه سيد جمال الدين احمد بن على بن عنبه حسنى. به كوشش سيد محمود مرعشى نجفى، ص 13-123.
55. نخبة الزهرة الثمينة فى نسب اشراف المدينة. للعلامة النسابة السيد على بن الحسن بن شد قم الحسينى. به كوشش السيد مهدى الرجائى، ص 124-141.
56. ترجمه منظوم روضة الشهداء يا داستان سوزناك كربلا. سراينده روحانى و شاعر بلند پايه كرد عبدالله زيور. به كوشش رسول جعفريان، ص 143-236.
57. رساله‌اى درباره حروف قرآن و اعجاز آن. فياض. به كوشش جويا جهانبخش، ص 237-255.
58. احتجاجاتى در استر آباد. فياض. به كوشش جويا جهانبخش، ص 256-295.
59. صد و يك سخن منظوم عادل. به كوشش جويا جهانبخش، ص 297-316.
60. رساله سير و سلوك. صدر الدين قونوى. ترجمه عبدالغفور لارى، به كوشش حامد ناجى اصفهانى، ص 317-332.
61. وجوب حكومت ميرزا محمد نايينى. به كوشش عليرضا دستگردى، ص 333-348.
62. پهلويات و رباعيات شيخ على نقى كمره‌اى. على نقى كمره‌اى. به كوشش دكتر سيد ابوالقاسم سرى، ص 349-380.
63. تذكرة المعاصرين. ميرزا ابوالقاسم امين الشرع خوئى. به كوشش على صدرائى خوئى، ص 381-427.
64. شصت و هفت نسخه خطى نفيس در يزد. سيد محمد كاظم مدرسى، ص 429-466.
65. قواعد العقائد او الرسالة الإعتقادية. خواجه نصير الدين الطوسى. به كوشش محمد رضا انصارى قمى، ص 467-498.
66. الاعتقادات. على بن حسن بن على بن شدقم. زين الدين الحسينى المدنى. به كوشش محمد رضا انصارى قمى، ص 499-508.
67. غنية المكلفين فى اصول الدين. متكلمى گمنام از قرن هشتم هجرى. به كوشش محمد رضا انصارى قمى، ص 509-512.
68. أرجوزة فى شرح «الياقوت» فى علم الكلام. شهاب الدين اسماعيل ابن العودى الاسدى الحلى. به كوشش محمد رضا انصارى قمى، ص 513-533.
69. آگهى شهان از تاريخ جهان يا سالشمار تاريخ ايران (بخش رخدادهاى سال‌هاى 1194-1344 ق) «دوره قاجاريه». ميرزا حسن خان جابرى انصارى. به كوشش رسول جعفريان، ص 535-626.
70. علما و مزارات سمرقند. مؤلف؟ به كوشش م. ارجمند، ص 627-651.
71. كتابچه كلام الله و كتب كتابخانه آستان قدس رضوى. به كوشش سيد محمود مرعشى، ص 653-776.

فهرست رساله‌هاى جلد نهم
72. المسائل الاربعينية. تاليف شهيد اول (م 786) به كوشش رضا مختارى، ص 13-24.
73. سياحتنامه يك وقايع نگار روس در ايران (سال 1887م / 1305 ه) ترجمه سيد عبدالله مترجم روسى. به كوشش محمد گلبن، ص 25-54.
74. فتح قلعه گوك تپه در دوران فرمانروايى ركن الدوله در سيستان و بلوچستان به سال 1298 ه.ق. به كوشش محمد گلبن، ص 55-72.
75. فهرست نسخه‌هاى خطى تازه مدرسه نمازى خوى. على صدرائى خوئى، ص 73-106.
76. تاريخ مشروطيت امين الشرع خويى. به كوشش على صدرائى خوئى، ص 107-177.

ثلاثة رسائل قزوينية:
77. مناظرات آيت الله السيد محمد تقى القزوينى مع العلامة الشيخ احمد الاحسائى.
78. حياة آيت الله السيد محمد تقى القزوينى. بقلمه الشريف.
79. حياة العلامة السيد ابوالقاسم التقوى حفيد السيد محمد تقى القزوينى. بقلمه الشريف ايضا. به كوشش عبدالحسين جواهر كلام، ص 179-198.
*شش رساله سياسى و اجتماعى مرحوم آيت الله سيد عبدالحسين لارى. به كوشش سيد على ميرشريفى.
80. ولاية الفقيه، ص 203.
81. قانون مشروطه مشروعه، ص 217.
82. قانون اتحاد ملت و دولت، ص 239.
*88* 83. رساله سؤال و جواب از مصرف اجناس خارجى، ص 249.
84. قانون اداره بلديه، ص 251.
85. بيانيه دفاعيه در جنگ بين الملل اول، ص 269.
86. نخبة البشر فى احوال علماء القرن الرابع عشر. محمد كاظم بن احمد بن محمد جعفر الجزائرى الموسوى، به كوش حسين متقى، ص 275-290.
87. سفرنامه قم (1300). جعفر قلى خان. به كوشش حسين متقى، ص 291-298.
88. فوائد رضويه يا مسافرت ارض اقدس خراسان. شيخ اسماعيل فرزند شيخ ابراهيم ديزجى زنجانى (1378-1309 ق). به كوشش حسين متقى، ص 299-336.
89. سفرنامه منظوم حج. زوجه ميرزا خليل. به كوشش رسول جعفريان، ص 337-391.
90. حوادث الايام القسم الاول من محرم سنة 1391 الى شوال سنة 1394 (از 23 اسفند 1349 تا آبان 1353). العلامة الجليل المرحوم الحاج الشيخ عباس الحائرى. اعداد الشيخ احمد محمدرضا الحائرى، ص 393-508.
91. دو شرح و سيزده جواب از قصيده بلند ابوالمفاخر رازى شاعر بلند پايه شيعى قرن ششم هجرى. به كوشش اصغر ارادتى، ص 509-563.
92. سفرنامه قم (از زنجان تا قم، 1335 ق). آيت الله سيد احمد شبيرى زنجانى. به كوشش سيد جواد شبيرى، ص 565-654.
93. سفرنامه قم. كامران ميرزا نايب السلطنه. به كوشش ايرج افشار، ص 655-664.
94. سفرنامه پطرز بورغ. ميرزا حسن منشى اسرار. به كوشش ايرج افشار، ص 665-670.
95. وقفنامه مدرسه اماميه شيراز. به كوشش ايرج افشار، ص 671-683.
فهرست رساله‌هاى جلد دهم‌
96. تاريخ تهاجمات و جنايات ارامنه. اسماعيل سيميتقو و سردار ماكو در آذربايجان. ميرزا ابوالقاسم امين الشرع خويى. به كوشش على صدرائى خويى، ص 11-80.
97. حوادث الايام، القسم الثانى، الشيخ عباس الحائرى. الشيخ احمد محمد رضا الحائرى، ص 81-176.
98. العقد الطهماسبى. شيخ حسين بن عبد الصمد. جبعى عاملى حارثى همدانى. به كوشش محمد حسين روحانى رودسرى، ص 177-222.
99. گزارش سرخس. سفرنامه عبدالله سرهنگ. به كوشش و با مقدمه محمد گلبن، ص 223-264.
100. نجاة الامراء، ميرشاهى بن محمد حاتمى. به كوشش ابوالفضل حافظيان، ص 265-352.
101. الرحلة العراقية. السيد محمد هارون الهندى. اعداد الشيخ احمد محمد رضا الحائرى، ص 453-420.
102. شرح مرموزات سخنان عطار. مؤلف، مجهول. به كوشش الهه روحى دل، ص 421-434.
103. رسالة الالفاظ المختصره. مؤلف، مجهول به كوشش الهه روحى، ص 435-448.
104. خاطرات اديب الملك حكمران قم. به كوشش على رفيعى علامرو دشتى، ص 449-496.
105. حاج ميراز محمد على بن احمد انصارى قراجه داغى. به كوشش محمد باقر بدوى، ص 497-520.
106. عراضة الاخوان در سفرنامه خراسان. محمد على معلم حبيب آبادى. به كوشش صادق برزگر، ص 521-564.
107. فهرست نسخه‌هاى خطى. مدرسه امام صادق(ع) قزوين. محمود طيار مراغى، ص 565-693.
108. نسخه‌هاى خطى مدرسه صاحب الامر و سيد الشهدا عليهما السلام (آشتيان). صادق حضرتى، ص 695-744.
109. نسخه‌هاى خطى رجائى زفره‌اى. محمد حسن رجائى زفره‌اى. ص 745-754.
110. شصت و سه نسخه دگر از نسخ خطى مدرسه نمازى خوى. على صدرائى خويى، ص 755-781.

معرفى آثار شهيد مصطفى خم