گزارشى از عقليد النساء
سلطانى محمدعلى
## مؤلف كلثوم ننه##
كتاب كلثوم ننه يا (عقايد النساء)1 از جمله كتب مشهور و پرآوازه در ادبيات ايران مى باشد كه دست كم شش2 بار تاكنون نشر يافته است. على رغم شهرت كتاب نويسنده آن به طور قطع مشخص نيست. پاره اى از نويسندگان آن را از آثار آقا جمال الدين محمد بن حسين بن محمد خوانسارى مشهور به آقا جمال خوانسارى3 محدث, اصولى, حكيم, متكلم و فقيه مورد اقبال عامّه عصر صفوى مى دانند كه افزون بر فضايل علمى و اقبال مردمى از روحيّه اى شاد, بذله گو و نكته سنج برخوردار بود. شيخ آغا بزرگ درباره اين كتاب مى نويسد:
كلثوم ننه يكى از چهار فقيه خيالى است كه به خاطر جلالت و بزرگى او كتاب به نامش نامگذارى شده است. كتابى شريف و رمانى انتقادى, لطيف و خنده آور مى باشد. در اين كتاب پايه مذاهب چهارگانه و بى پايگى پاره اى از نظريه هاى متداول بين مردم تشريح شده است. و بسيارى از بدعت هايى را كه نابه جا به دين نسبت داده مى شود بيان داشته است. اين كتاب از آن آقا جمال الدين فرزند آقا حسين خوانسارى درگذشته 1125(ق) است و تاكنون چاپ شده است.4
وى در ذيل عنوان (عقايد النساء) از دو كتاب به همين نام ياد مى كند و توضيح ويژه اى ارائه نمى دهد. يكى از اين دو را از آثار ميرزا اشرف, و ديگرى را از آثار آقا حسين خوانسارى مى داند, و وعده طرح آن در ذيل عنوان كلثوم ننه را مى دهد. پيداست كه انتساب آن به آقا حسين خوانسارى در آنچه كه بعداً درباره (كلثوم ننه) آورده است, ناهماهنگ مى باشد. در آغاز چاپ سنگى آن كه به خط نستعليق مى باشد و در سال (1263ق) پس از 138 سال از درگذشت مؤلف چاپ شده است, كتاب به طور قطع به آقا جمال نسبت داده شده است, و با اين عبارت آغاز مى شود: كتاب كلثوم ننه من تأليفات آقا جمال خوانسارى رحمه الله.5 مرحوم ميرزا محمد باقر خوانسارى مؤلف روضات الجنّات از انتساب آن به حاج آقا حسين خوانسارى و به پسرش جمال الدين خوانسارى ياد مى كند و در پايان سخنش انتساب آن را به آقا جمال خوانسارى ـ با توجه به طبع ظريف و لطيف وى ـ تقويت مى كند. وى مى نويسد:
وممّا قد ينسب اليه ام الى ولده الآقا جمال الدين كتاب الهزل الفارسى المعروف به (كلثوم ننه) المكتوب على حذو خلافيات الفقهاء فى جملة من مراسم الأجامرة والنسوان على حسب مافرض استنباطه لأربع من قدماء علمائهن من تراجمة وحى الشيطان ولم يبعد ذلك ايضاً وخصوصاً من لطائف طبع ولده المشهور هذا; يعنى: از چيزهايى كه به آقا حسين خوانسارى يا به پسرش آقا جمال نسبت داده مى شود, كتاب هزل معروف به ننه كلثوم است كه به شيوه اختلافات فقيهان درباره مراسم اوباش و زنان بر پايه استنباط چهار تن از زنان كهنسال از وحى شيطانى نوشته شده است و اين انتساب بعيد نيست; به خصوص از لطيف طبعى مشهور فرزندش آقا جمال خوانسارى.6
دكتر محمد معين درباره كتاب كلثوم ننه مى نويسد:
كتابى است به فارسى در هزل و موضوع آن مقابله اختلافات فقهاست و از جمله از رسوم و آداب اوباش و زنان بحث مى كند. مؤلف فرض كرده است كه اين مراسم و آداب وحى شيطان است. بعيد نيست اين كتاب هزل, كه تأليف آن را به آقا حسين خوانسارى نسبت مى دهند از لطايف طبع پسرش آقا جمال الدين باشد. آقا حسين از دانشمندان علوم دينى و ادبى بود و از جمله شاگردانش مير داماد است.7
به نظر مى رسد نظريه آقاى دكتر محمد معين در تعيين موضوع كتاب كه آن را اختلافات فقهاء دانسته و نيز فرضى را كه به مؤلف نسبت داده است, چندان مقرون به دقت نباشد. موضوع كتاب, اختلافات فقهاء نيست; بلكه روش بحث به روش بحث متداول بين فقيهان است كه معمولاً در هر موضوعى آراى گوناگون را گاه با نقد آرا و زمانى بدون نقد آن مى آورند. از سوى ديگر مؤلف محتواى كتاب را در همه موارد آداب و مراسم وحى شده از شيطان فرض نكرده است و حتى در بعضى از چاپ ها نامى از شيطان برده نشده است; بلكه مجموعه اى از آراى خرافى موجود بين زنان است. همچنين جاى دادن كتاب در حوزه هزليّات شايد چندان مناسب نباشد. مؤلف در مقام هزل گويى نبوده است, بلكه گزارشى از باورهاى موجود بين مردم زمانه خود را تقرير كرده است; گرچه محتواى آن امروزه براى بسيارى از خوانندگان و براى افراد تيزبينى چون آقا جمال خوانسارى در عصر خود هزل بنمايد. به هر روى كتاب بازگوكننده عقايد و باورهاى موجود جامعه آن روز است و با هزل كه به قصد مطايبه و تفرّج خاطر8 نگاشته مى شود, بسيار متفاوت است. به نظر مى رسد در اين باره ديدگاه مرحوم جلال الدين همايى و صادق هدايت به واقع نزديك تر باشد. آقاى همايى مى نويسند:
از جمله مؤلفاتى كه بالنسبة مشتمل بر روح انتقادى است كتاب موش و گربه عبيد زاكانى و كلثوم ننه آقا جمال خوانسارى را بايد شناخت. اولى زهد ريايى و صيد عوام و دومى حرف هاى زنانه و مسلك نسوان را در حقيقت نقد كرده است.9
صادق هدايت هم چنين نظرى دارد:
تنها كتابى كه مى شود گفت راجع به آداب و رسوم عوام نوشته شده همان كتاب معروف كلثوم ننه تأليف آقا جمال خوانسارى است كه به زبان هاى خارجه هم ترجمه شده10 و فارسى آن در دسترس همه مى باشد; اگرچه بعضى از مطالب آن اغراق آميز به نظر مى آيد, زيرا نبايد فراموش كرد كه بيشتر اين عادات و خرافات امروزه منسوخ شده و از بين رفته است و چيزى كه قابل توجه است حتى پيرزن ها هم آن را با نظر تمسخر تلقى مى كنند.
… امروزه در همه ممالك متمدن دسته اى از دانشمندان خرافات همه ملل دنيا را از ممالك متمدن گرفته تا قبايل وحشى آفريقا و استراليا جمع آورى كرده اند و تشكيل صدها كتاب را مى دهد. چنان كه پس از مقايسه و تطبيق آن ها با يكديگر يك رشته علم تازه به وجود آمده كه دانش عوام يا (فلكلر) مى نامند كه در اغلب علوم مخصوصاً روانشناسى و تجزيه روح و تاريخ تمدن و تاريخ مذاهب و غيره طرف توجه علما مى باشد; ولى جاى تعجب است كه تاكنون آداب, رسوم و اعتقادات عوام ايران جداگانه جمع آورى نشده بود, به استثناى مختصرى در كلثوم ننه و آنچه ديده مى شود عبارت از بعضى خرافات است كه مسافران اروپايى دروغ يا راست در كتاب هاى خودشان ضبط كرده اند.11
محتواى كتاب كلثوم ننه يا عقايد النساء با ديدگاه جلال همايى و صادق هدايت همخوانى بيشترى دارد و در واقع نقد غير مستقيم حرف هاى زنانه و مسلك بانوان و به طور مستقيم گردآورى و پژوهش در دانش عوام يا همان (فلكلر) مى باشد. ارزش و اهميت كتاب هم از اين زاويه است, نه هزل يا مطايبه اى كه به نظر دكتر معين رسيده بود.
گويا دكتر معين نظريه خود را درباره كتاب كلثوم ننه بطور ناقص از گفتار مرحوم ميرزا محمد باقر خوانسارى صاحب روضات الجنات گرفته است.
و همان اشتباهات موجود در گزارش روضات الجنّات را آقاى دكتر معين نيز تكرار كردند با اين تفاوت كه در روضات الجنات تأكيد شده است كتاب بر روش خلافيات فقيهان نوشته شده است و اين سخن كاملاً درست است. لكن مؤلف روضات الجنات سه نكته را صحيح گزارش نكرده است نخست آن كه فقيهان كتاب كلثوم ننه پنج نفر هستند و نه چهار نفر و همين اشتباه به ديگر نوشته ها نيز راه يافته است و دو ديگر آن كه فرض تفسير وحى شيطان را مؤلف كتاب كلثوم ننه در همه موارد يادآور نشده است و سه ديگر آن كه كتاب درباره خلافيّات زنان خرافى مى باشد و ربطى به باورهاى اوباش و اجامره ندارد و اين اشتباه گويا از همين منبع به فرهنگ معين راه يافته است.
آقاى على اكبر دهخدا كتاب ننه كلثوم را ضمن آن كه در نقد خرافات مى شمارد, آن را فكاهى نيز مى داند و مى نويسد:
كلثوم ننه در كتابى به همين نام تأليف آقا باقر خوانسارى كه فكاهى و در نقد خرافات است. كلثوم ننه با بى بى شاه زينب و دده بزم آرا و باجى ياسمن مَثَل اعلاى معتقدان به اوهام و خرافات زنانه اند.12
كلام دهخدا درباره مؤلف كتاب به حتم سهوالقلم مى باشد; چنان كه يادكرد از چهار نفر به عنوان مثل اعلاى معتقدان به اوهام و خرافات زنانه در كتاب كلثوم ننه درست نيست و فرد پنجم كه (خاله جان آغا) باشد از قلم افتاده است.
تا زمانى كه از انتساب كتاب به غير از آقا جمال خوانسارى, سخنى در گزارش هاى مورخان نيست, نمى توان انتساب قطعى آن را به آقا جمال مردود دانست; به ويژه آنكه براى ترديدهاى نقل شده در خصوص اين انتساب توجيه هاى اخلاقى مى توان تصور كرد. زيرا محتواى كتاب به گونه اى است كه نگارش آن از ديد مورخان و شرح حال نويسان براى فقيهانى چون آقا جمال الدين خوانسارى دون شأن است; امّا نوع نگارش كتاب و به ويژه اصطلاحات به كار گرفته در آن, حكايت از آن دارد كه نويسنده بر اصطلاحات رايج بين كتب فقها تسلط كامل داشته است. اگر اين احتمال را درست بدانيم تصور (دون شأن) تا حدودى مرتفع مى شود. در اين صورت در برابر اشتهار انتساب كتاب به آقا جمال خوانسارى بايد دليل هاى قوى و مستندى وجود داشته باشد كه چنين انتسابى را نفى كند. اگر بر اين توضيح چند نكته ديگر افزوده شود, احتمال نگارش كتاب توسط آقا جمال خوانسارى تقويت خواهد گشت: نخست آن كه آقا جمال فقيهى مردمى و بسيار پر رفت و آمد با توده مردم بود. از آرا و عقايد جارى ميان مردم اطلاع داشت و نسبت به وجود خرافه و عادت هاى بى پايه در بين مردم آگاه بود. در اين معاشرت ها خود را در چهارچوب تشريفات و تعارفات متداول اسير نمى كرد و با خواص و عوام به ظرافت گويى و مزاح مى پرداخت. صاحب روضات الجنات مى نويسد:
ويروى من لطائف طبعه المقدّس ايضاً شىء كثير بالنسبة الى الخواص والعوام بحيث لايتحمّلها امثال هذه العجالة فليراجع المحاوله ايّاها الى كتب التواريخ الفارسيّه التى كتبت فى ذلك الزمان; يعنى: از لطائف پاك وى چيزهاى فراوانى نسبت به خواص و عوام نقل مى شود كه در اين فرصت جاى نقل آنها نيست و علاقه مندان مى توانند به كتاب هاى تاريخى به زبان فارسى كه در آن روزگار نگاشته شده مراجعه كنند.13
دو ديگر آنكه آقا جمال خوانسارى در روزگارى مى زيست كه خرافه و خرافه گرايى گسترش فراوان داشت.14 پادشاه وقت ـ همچون پدرش شاه سليمان ـ تا روز تاجگذارى در حرمسرا و در بين زنان بود, نه در جمع سياستمداران و گردانندگان كشور. تربيت زنانه پادشاه و سلطه فراوان حرمسرا در امور كشوردارى, زمينه گسترش عقايد بانوان را مساعد كرده بود.15 نگارش كتابى كه بيانگر عقايد خرافى رايج بانوان باشد, نه تنها از شأن يك فقيه آگاه نمى كاهد كه بيانگر تيزهوشى و مبارزه وى عليه خرافه و در نهايت سياست فرهنگى وقت از طريق استهزاى آن است. نگاهى به كتاب كلثوم ننه
كتاب كلثوم ننه يا عقايد النساء از جمله كتاب هاى ارزشمند و قابل توجه است و قطع نظر از صحت و عدم صحت انتساب آن به آقا جمال خوانسارى از نظر مطالعات جامعه شناختى تاريخى حائز اهميت فراوان مى باشد, و براى پژوهش درباره جامعه بسته زنان عصر صفوى منبع مفيدى است. ارزش هاى مورد تأكيد آنان, دغدغه ها و نگرانى هاى خانوادگى, دلواپسى ها و مشغله هاى ذهنى آنان, برداشت هاى دينى, تلقى آنان از طبقات جامعه و ده ها موضوع قابل مطالعه را مى توان در كتاب كلثوم ننه جست.
در آغاز بحث مؤلف تأكيد مى كند كه ملاك اعتبار و ارزش از ديد بانوان عصر خود, كهنسالى و خرفتى افراد است و جوان ترها بايد آداب زندگى خود را از آنان بياموزند:
بدان كه هر زنى كه سنى داشته باشد و پيرى و خرافت او را دريافته باشد, ديگران به افعال او وثوق تمام دارند و هر زنى كه خلاف فرموده ايشان كند آثم و گنهكار مى باشد.16
بلاى اعتماد بدون چون و چرا به گفتار كهنسالان و منع اخلاقى انديشيدن از چند و چون در گفتار آنان هنوز هم در جامعه وجود دارد و حتى اختصاص به جامعه بانوان ندارد. در هم آميختگى دو مقوله حرمت گذارى به پيران و كهنسالان و قبول آرا و افكار آنان همواره موجب پيش گيرى از رشد انديشه بوده است. على رغم آنكه در دوران پيرى و فرتوتى قدرت تفكر و خلاقيّت انديشه انسانى رو به افول مى گذارد, در جوامع شرقى ديدگاه اين قبيل افراد سنديّت پيدا مى كند و تفكر و انديشه جوان ترها و حتى كامل مردها در برابر آن محكوم به بطلان و بى اعتبارى مى شود.
در ديدگاه دينى حرمت گذارى كهنسالان يك نگرش اخلاقى ـ عاطفى است و هرگز به مفهوم اعتبار بخشى به آراى آنان در برابر نوانديشى جوانان نيست. توجه پيامبر اكرم به جوان ترها و سياست عملى وى در سپردن مديريت ها به جوانان و اعتنا به آراى آنان به گونه اى مبارزه با سيستم شيخوخيّت جاهلى عربستان بود. سياستى كه پيش از جا افتادن, در سقيفه بنى ساعده در برابر سيستم جاهل شيخوخيت شكست خورد. كلثوم ننه و دغدغه هاى زنان
الف) دلواپسى از شوهران
كتاب كلثوم ننه دغدغه و دلواپسى هميشگى زنان و بى اعتمادى آنان به شوهرانشان را در بخش وجوب ترك غسل چنين بيان مى كند:
اما غسل هرگاه زنى جاريه در خانه داشته باشد و كسى از خويشان زن هم حاضر نباشد كه از شوهر او مخبر باشد و زن شوهر را امين نداند كه مبادا به حمام رود و شوهرش با جاريه مقاربت نمايد در اين صورت ترك غسل كند تا مانع رفع شود.17
فقدان روابط سالم خانوادگى و وجود اختلاف بين زن و شوهر در جامعه آن روز مسأله اى جدى بود. گزارش مورخان از شيوع روابط جنسى خارج از سيستم زناشويى در عصر صفوى به خوبى دليل بى اعتمادى و دغدغه زنان شوهردار را بيان مى كند.18 ايجاد قوانين جزايى سخت, جستجو براى يافتن محمل شرعى براى حليّت درآمدهاى نامشروع از روابط جنسى و غيره,19 صدور اعلانيه هاى شداد و غلاظ و ده ها شاهد و سند ديگر كه همه بيان گر فساد گسترده و روابط نامشروع خارج از برنامه زناشويى است, مى تواند ترس و واهمه زنان شوهردار را توجيه كند و زمينه لازم براى پيدايش باورهاى خرافى و اعتقادات دينى ساختگى ـ از قبيل آنچه كه از كتاب كلثوم ننه آورده شد ـ را به وجود آورد.
گزارش هاى كتاب كلثوم ننه در خصوص روابط خانوادگى بيان گر نوعى سخت گيرى از سوى مردان نسبت به زنان است. گسترش باورهايى از قبيل سقوط غسل در مواردى كه مرد اجرت حمام زن را نپردازد و يا براى وى (فوطه) نو نخريده باشد, مى تواند نمايى از سخت گيرى هاى اقتصادى مردان نسبت به زنان باشد و سقوط وجوب نماز در زمانى كه زن در حمام فرصتى براى شكايت از شوهر خويش نزد خويشان خود پيدا كند مى تواند گوياى سخت گيرى آنان در محيط خانه و تحديد بسيار در روابط زن با خويشان اش باشد. شايد محيط ناسالم آن روز و به ويژه وفور مى گساران هرزه گرد و روسپيان ماليات ده, مردان خانواده دار را به حدّى دلواپس ناامنى مى كرد كه كنترل بيش از حد و تحديد زياد آنان را راهى براى سالم ماندن خانواده خود تلقى مى كردند. تلاش حاكمان صفويه براى ارائه چهره مذهبى از خود از طريق فرامين ويژه براى رفت و آمد زنان, از قبيل مخالفت از خروج بدون اذن شوهر, ممنوع بودن مشاركت زنان در نمايش هاى ميدانى, به اين بدبينى ها دامن مى زند. ب) دغدغه ازدواج
از جمله دغدغه هاى زنان و دختران در عصر كلثوم ننه, موضوع ازدواج و به بخت رفتن آنان است. اين دغدغه در بسيارى از باورهاى كلثوم ننه خود را نشان مى دهد: از قبيل روزه مرتضى على, رفتن به بالاى مناره برنجى و شكستن گردو, ابريشم سبز به سوزن كردن و در لباس عروس دوختن و ده ها اعمال و رفتار ديگر.
اعمال ويژه مناره برنجى را كه مؤلف كتاب كلثوم ننه به عنوان يكى از باورهاى زنان آن روز اصفهان براى يافتن شوهر نقل كرده است, شاردن سياح فرانسوى نيز در سفرنامه خود با تفصيل كامل آورده است. همگونى اين دو گزارش افزون بر آن كه نگارش كتاب كلثوم ننه را در عصر صفوى تأييد مى كند, تسلط مؤلف آن به عقايد جارى بين زنان را نيز مى رساند. شاردن درباره اين مناره و چگونگى توسل زنان عصر صفوى را چنين گزارش كرده است:
(مناره اين مسجد [مسجد محله سيد احمديان] مناره ته برنجى نام دارد زيرا پايين آن را از صفحات برنجى پوشانده اند. زنان تازه شوى كرده و زنان سترون به اين مسجد اعتقاد زياد دارند و در اين جا مراسمى كاملاً خرافى و موهوم و خنده آور به جا مى آورند. بدين سان كه بستگان زن عقيم پس از اين كه چادرش را بر سرش افكندند افسار اسبى را به سرش مى بندند و به مسجد مى آورند در دستس زن يك جاروى نو و يك ظرف سفالين نو پر از گردوست زن را بدين صورت بر فراز مناره ته برنجى مى برند او به هنگام بالا رفتن بايد روى هر پله يك گردو بشكند مغزش را در ظرف سفالين و پوستش را روى همان پله بريزد و در وقت پايين آمدن از فراز مناره يكايك پله ها را جارو كند و پس از اين كه فرود آمد جارو و ظرف را به محراب مسجد مى برد. مغز گردوها را با كشمش مخلوط مى كند و در گوشه چادر خويش جا مى دهد و به سوى خانه روان مى شود در راه به مردانى كه مى رسد و از آنها خوشش مى آيد از آن گردو و كشمش تعارف و خواهش مى كند كه آن را بخورد زنان سترون بر اين باورند كه اجراى اين مراسم… شفابخش نازايى است).20 رواج مذهب روبنايى
پادشاهان صفوى براى جلب نظر مردم و استحكام پايه هاى حكومت خود تلاش مى كردند ظواهر شرع را گسترش دهند. گرچه اين تلاش ها در خيلى موارد با عملكرد فردى آنان هماهنگى نداشت, اما به مرور فرهنگى را پديد آورد كه مى توان از آن به نفاق دينى تعبير كرد. بى بند و بارى هاى به دور از چشم ناظران اجراى احكام شرعى, گسترش حِيَل و كلاه هاى شرعى, رفتارهايى از اين دست را بسيارى از مورخان صفوى گزارش كرده اند. كتاب كلثوم ننه بازتاب اين جوّ فكرى را در رفتار و عقايد زنان عصر صفوى به خوبى نشان مى دهد. وى در خصوص محرم و نامحرم ها مى نويسد:
بدان كه كسانى كه نامحرمند منديل به سرند هرچند طفل باشد و كلثوم ننه گفته كه اگر منديل به سر سواره باشد حرمتش بيشتر است و از اين بدتر طالب العلمانند [طالبان علم] هرچند كلاه به سر باشند كه گريختن از ايشان واجب است و دده بزم آرا گفته كه هر طالب علمى كه فضلش بيشتر و خدا بهتر شناسد حرمتش بيشتر است. امّا آنانى كه محرمند نقاره چى و سبزى فروش و بلبلى فروش و لبلبوفروش و عدس فروش و زردك فروش و يهودى كه در خانها كلاه كهنه و قبا كهنه مى گويد [دوره گرد يهودى كه لباس كهنه مى خرد] و كلوبند فروش و عمله و كلاه به سر هر كه باشد بغير طالب علم كه گريختن از ايشان واجب است و دده بزم آرا و باجى ياسمن را اعتقاد آن است كه [اگر از] يهودى مذكوره در وقت زربفت فروختن گريزند فعل حرامى كرده خواهند بود و دده بزم آرا گفته از آن كه بزازى مى كند بگريزند مكروه است و اين قول نزد علما خالى از ضعف نيست و كلثوم ننه گفته كه از كهنه چى نيز نبايد گريخت و بعضى از علما كاهوفروش و دلاله و سنگ فروش [منظور سنگ پا فروش] را داخل كرده اند و نزد فقير صحيح نيست.
از اين گزارش به خوبى پيداست كه مردم دو نوع زندگى كاملاً متفاوتى داشتند: زندگى عادى و روزمره كه در آن اختلاط با توده مردم حرام تلقّى نمى شد. در اين زندگى ظواهر شرع رعايت نمى گشت و مردم بسيار خودمانى بودند. نوع ديگر زندگى بود كه افراد جامعه با متوليان دين داشتند; در اين زندگى دستورات شرعى لازم الاجرا بود و كسى از انجام آن سر باز نمى زد.
شرايطى از اين دست گرچه ممكن است در آغاز دوزيستى مبتنى بر ترس و يا رودربايستى باشد, ولى پس از گذر زمان تبديل به نوعى باور مى گردد و اگر در بين طبقاتى بسته از قبيل زنان عصر صفوى اتفاق افتاده باشد, شكل باورهاى دينى پيدا مى كند. گزارش مؤلف كتاب ننه كلثوم به طور كامل بيانگر وجود چنان شرايط زندگى در عصر صفوى است. خرافه گويى
در كتاب كلثوم ننه گزارش بسيارى از خرافات و باورهاى عوامانه آمده است. زنان عصر صفوى در بسيارى از اعمال و رفتارهاى روزانه خود تحت تأثير خرافه و باورهاى خرافى بودند. اعتقاد به وجود آل و تأثير آن در زندگى زائو و چگونگى دفع آن, تأثير تعويذات و چگونگى پيش گيرى از چشم زخم, زمان ورود و خروج مهمان, آداب دعا كردن, مفاهيم و معانى موجود در هدايا و ده ها مورد ديگر از جمله باورهاى خرافى عصر صفوى است كه كتاب كلثوم ننه آن را گزارش كرده است.
مطالعه و بررسى كتاب كلثوم ننه و تطبيق آن با گزارش ها و اسناد تاريخى آن عصر, جهت شناسايى زندگى توده مردم براى پژوهشگران بسيار مغتنم است و بايد اين كتاب كه سال هاى سال به خاطر موضوع آن از سوى محققان مورد بى مهرى قرار گرفته است, بار ديگر مورد توجه قرار گيرد و تحقيق شايسته بر روى آن انجام گيرد.پي نوشت ها: 1. از اين كتاب چندين نسخه خطى در كتابخانه هاى جهان وجود دارد: يك) نسخه اى از آن در كتابخانه گنج دانش پاكستان وجود دارد كه مشخصات آن به شرح زير است. خط نستعليق خوش, عبدالله, كه حسب فرمان شاهزاده نصرالله خان در تاريخ يكشنبه 17 ذيقعده 1307(هـ.ق) نوشته شده است. شانزده باب و يك خاتمه دارد, 41 صفحه و عنوان و نشان شنگرف. آقاى احمد منزوى در جلد دوم نسخه هاى خطى كتابخانه گنج دانش, ذيل نسخه شماره 1236, اين نسخه را داراى يك مقدمه و نوزده باب و يك خاتمه معرفى مى كند; ولى در هنگام يادكرد از عناوين باب ها تنها از شانزده باب و يك خاتمه ياد مى كند و باب هاى شش, هفده و هيجده را نمى آورد. دو) نسخه اى ديگر از آن در كتابخانه مركزى دانشگاه تهران است (فهرست كتابخانه مركزى دانشگاه تهران 12/2804, شماره 3825). مشخصات نسخه به شرح زير است: شكسته نستعليق, سده12, عنوان شنگرف, جدول زر و لاجورد. 13س 8ھ14, 19 برگ 84ھ12, كاغذ فرنگى, جلد مقوا. آقاى منزوى در معرفى اين نسخه همان عبارت هاى نسخه كتابخانه گنج دانش را مى آورد; با اين تفاوت كه در اين نسخه نام همه باب هاى نوزده گانه و خاتمه آن را مى آورد. باب ششم كه در معرفى نسخه گنج دانش افتاده بود, در اين نسخه با عنوان (در بيان زاييدن زائو) آمده است و باب هفدهم درباره (اوقات صيغه خواندن خواهرخواندگى) و باب هجدهم (در خواهرخواندگى بى ديدن يكديگر) مى باشد. آقاى منزوى در پايان معرفى اين نسخه مى افزايد كه در چاپ سنگى تهران در مطبعه علمى, شانزده باب و يك مقدمه است. آغاز نسخه دانشگاه تهران افتادگى دارد و چنين شروع مى شود: … باشند يا شوهر را امين نداند كه مبادا چون زن به حمام [برود]… سه) نسخه كتابخانه سپهسالار كه تحت شماره 2913 به شرح زير معرفى شده است (فهرست كتابخانه سپهسالار 5/442): ش13 دفتر, 270 صفحه كه همان يك صفحه آغاز كتاب است, و پس از آن تا 82 صفحه سفيد مى باشد. سپس رساله اين است در (لطايف درباره زنان) به زبان عربى. 2. خانبابا مشار در فهرست كتاب هاى چاپى فارسى (4/4100) سه چاپ آن را به شرح زير معرفى كرده است: چاپ سنگى, خشتى 32 صفحه; چاپ اصفهان 1352هـ.ق, سنگى, جيبى, 31ص; چاپ ايران, 1310, سنگى, جيبى, 31ص. افزون بر اين سه چاپ, يك چاپ سنگى در تاريخ 1263 در 38 صفحه انجام گرفته است. چاپ سنگى ديگرى در مشهد از آن به عمل آمده است. چاپ حروفى با طرح هايى از بيژن اسدى پور از سوى انتشارات مرواريد در سال 1356 در تهران نشر يافته است كه متن آن با نسخه هاى ديگر اختلاف فاحش دارد و چاپى مصحّح توسط محمود كتيرايى در سال 1349 نشر يافت. 3. شرح حال آقا جمال را مى توانيد در منبع زير بخوانيد: دايرةالمعارف بزرگ اسلامى, جلد سوم, ذيل آقا جمال خوانسارى. 4. الذريعة الى تصانيف الشيعه, ج18, ص112. 5. همان, ج15, ص286. 6. روضات الجنات, ج2, ص375, ميرزا محمد باقر خوانسارى, قم, مكتبة اسماعيليان, چاپ اوّل. 7. فرهنگ معين, بخش اعلام. 8. راحة الصدور, ص63, راوندى, به كوشش محمد لاهورى. (و آخر ختم برمَضاحكى چند و هزليات كنم تا متصفحان اين كتاب بدان تفرجى كنند). 9. تاريخ ادبيات ايران, ص35, جلال الدين همايى, انتشارات كتابفروشى فروغى, چاپ سوم. 10. ترجمه كتاب عقايد النساء يا كلثوم ننه به انگليسى در سال 1832 ميلادى در لندن توسط ج. اتكينسن J. Atkinson نشر يافت و در سال 1881 در پاريس به زبان فرانسه به همت J. Thonnelier ترجمه و چاپ شده و ترجمه تركى آن در تبريز توسط زينب پاشا نشر شد. 11. نيرنگستان, مقدمه ص26, چاپ اميركبير, چاپ سوم, 1342, صادق هدايت. 12. لغت نامه دهخدا, ذيل كلثوم ننه. 13. روضات الجنات, ج2, ص375. 14. درباره گسترش خرافه ر روزگار صفويه مى توان به مرجع زير نگاه كرد: سفرنامه شاردن جلد چهارم. 15. عباس اقبال آشتيانى در كتاب تاريخ مفصل ايران, ص699, درباره شاه سليمان [صفى ميرزا] و تربيت زنانه وى مى نويسد: (صفى ميرزا كه عمر خود را در حرمسرا با زنان و خواجه سرايان گذرانده و بدون تربيت و تحصيل به اخلاق زنانه بار آمده بود, يكى از بدترين سلاطين صفوى است; چه هم بسيار ضعيف النفس و عياش بود و هم مصاحبت با زنان و خواجه سرايان و استشاره ايشان را بر اداره امور ملكى و شنيدن رجال كارآگاه ترجيح مى نهاد). محمد هاشم آصف در كتاب رستم التواريخ ص106 به بعد, گزارش مفصلى از خوى زنانه و شيوه رفتار ابلهانه اين پادشاه نقل مى كند كه مايه شرمسارى است. در جايى مى نويسد: در هر سالى سه روز قدغن مى شد حسب الأمر والايش, كه از همه خانه هاى شهرهاى اصفاهان مرد بيرون نيايد و نازنينان طناز و زنان ماهروى پرناز و دختران گل رخسار سر و بالاى سنبر و لعبتان سيم اندام, بلورين غبغب, كرشمه سنج, عشوه گر, با كمال آراستگى در بازارها بر سر دكان ها و بساط شوهران بيايند و بنشينند خصوصاً در قيصريه و كاروانسراها و در حجره هاى تجار, زنان و دختران ايشان, با زينت و آرايش بسيار بنشينند و آن سلطان جمشيد نشان با پانصد نفر زنان و دختران ماه طلعت پرى سيماى خود و چهار هزار و پانصد نفر كنيزك و خدمتكار ماهروى مشگين مو, دلربا و صد نفر خواجه سفيد و صد نفر خواجه سياه محرمان حريم پادشاهى به تماشاى تفرج بازارها و كاروانسراها و قيصريه با تبختر و جاه و جلال تشريف مى آوردند و به قدر دو كرور بلكه بيشتر معامله مى نمودند). 16. عقايد النساء, مقدمه. با توجه به در دسترس نبودن چاپ خاصى از كتاب و كوتاه بودن باب ها آدرس نقل قول ها را براساس ؟ بندى كتاب ذكر خواهيم كرد. 17. همان, در بيان وضو و غسل و تيمم. 18. شاردن در سفرنامه خود (جلد اول, ص429 و جلد چهارم, ص1472, ترجمه اقبال يغمايى, انتشارات طوس) از وجود چهارده هزار روسپى ثبت نام [احتمالاً زنان صيغه اى] شده را در اصفهان خبر مى دهد كه به پادشاه وقت ماليات مى پرداختند. 19.شاه عباس صفوى براى حليّت ماليات هاى به دست آمده از محل هاى بدنام و انواع اعمال خلاف شرع كه از آن ها ماليات هاى هنگفتى به دست مى آورد راهى شرعى تراشيده بود. وى دستور داده بود اين پول ها صرف خريد روغن چراغ و نظاير آن شود, تا از طريق سوختن حلال گردد و منفعت محلله داشته باشد. سفرنامه سانسون, ص136. 20. سفرنامه شاردن, ج4, ص1486; به نقل از كيهان انديشه, شماره 82, مقاله امر به معروف و نهى از منكر در دوره صفوى.
مرورى بر رساله نمازجمعه خوانسارى
شکورى ابوالفضل
تاريخچه نمازجمعه در ميان شيعه
در فقه اسلامى, تصدّى برخى از احكام از مناصب ويژه (امام) و (حاكم) شمرده شده و تصدّى آنها توسط ديگران بدون اذن امام و سلطان تحريم شده است. در فقه شيعه نيز تعابير (امام), (حاكم) و (سلطان) به (امام معصوم(ع)) اختصاص يافته و از آن به صورت (سلطان عادل) و (امام اصل) تعبير شده است. چه شخص رسول خدا(ص) باشد و چه جانشينان آن حضرت از ائمه معصومين(ع). در حديثى وارد شده است: أربَع إلى الوُلاة: ألفئ والحدود والصدقات والجمعة2; يعنى عهده دار شدن فئ, اجراى حدود, اخذ صدقات (زكات) و برگزار نمودن نمازجمعه بر عهده واليان است.
هرچند اين حديث از طريق عامه نقل شده است, ولى علامه حلى در كتاب منتهى بدان استناد كرده است. همچنين بسيارى از فقهاى شيعه موارد جهاد, قضا, حدود و نمازجمعه و عيدين را به عنوان (احكام اربعه) از مناصب ويژه امام معصوم(ع) دانسته تصدّى آنها را توسط غير معصوم جايز نمى شمارند. در مورد هريك از اينها كتاب ها و رساله هاى متعددى نيز نوشته و از فتاواى خود دفاع كرده اند.
نمازجمعه, در عصر پيامبر(ص) با نزول آيات مربوط به آن از جانب خداوند تشريع و واجب گرديد و پيش از هجرتِ شخص آن حضرت به مدينه (يثرب) توسط نماينده اعزامى آن بزرگوار به نام (مصعب بن عمير) و يا توسط يكى از انصار به نام (اسعد بن زراره) اقامه مى شد.3
رسول خدا(ص) وقتى به مدينه هجرت كرد, نخست وارد (قباء) شد و روزهاى دوشنبه, سه شنبه, چهارشنبه و پنجشنبه را در آنجا ميهمان سعد بن خيثمه بود. روزجمعه از قبا حركت كرد, وقتى به قبيله بنى سالم رسيد, وقت نماز ظهر شد. حضرت نمازجمعه را در آنجا در محلى به نام (وادى رانُوناء) برپا داشت و اين نخستين نمازجمعه اى بود كه [به امامت آن حضرت] در اسلام اقامه شد.4
پس از آن در طول حيات آن حضرت نمازجمعه هرگز تعطيل نشد. بعد از رحلت آن بزرگوار نيز خلفا و سلاطين حاكم بر مسلمين, همچنان آن را بدون وقفه اقامه كرده اند. على بن ابى طالب(ع) و ائمه معصومين بعد از آن حضرت نيز حتى به رغم فقدان عدالت برگزاركنندگان آن, بنا به مصالح عاليه اسلام و يا از روى تقيه, خود در آن شركت فرموده و شيعيان را به شركت در آن ترغيب و تشويق مى فرموده اند. به طورى كه مجموع احاديث نمازجمعه بر بيش از دويست حديث بالغ مى گردد.
مرحوم آيةاللّه حاج آقا حسين بروجردى, تصريح مى كنند كه نمازجمعه از نظر تاريخى از زمان حضرت رسول(ص) تا پايان قاجاريه همچنان در بين شيعه و سنى توسط حكومت ها و ائمه جمعه منصوبين آنان در بلاد اسلامى برگزار مى شده است, و حتى زمانى كه فقهاى بزرگى مانند علامه حلّى و افراد همرتبه او از مذاهب ديگر در (سلطانيه) حضور داشته اند, سلطان محمد خدابنده شخصاً نمازجمعه را اقامه كرده و امامت آن را در آنجا بر عهده مى گرفته است. و اين نكته تاريخى مهمى است كه بايد به عنوان (قرينه متصله) در فهم اخبار و روايات صادره از ائمه معصومين درباره نمازجمعه, در نظر گرفته شود.5
آنچه گفتيم از منظر سيره عملى متشرعه در زمان هاى مختلف بود و اما از نظر علمى و فتوايى بايد توجه داشت كه بعد از آغاز غيبت حضرت ولى عصر(عج) فقها و علماى بزرگ شيعه در كتاب هاى خودشان نوعاً بر وجوب آن فتوا مى داده اند, و اين روش تا زمان مرحوم سيد مرتضى علم الهدى استمرار داشته است. گويا نخستين بار آن مرحوم بود كه وجوب عينى و تعيينى نمازجمعه را در عصر غيبت مورد ترديد صريح قرار داد و آن را از (مناصب) ويژه (سلطان عادل) يا (امام عادل) برشمرد.6 سپس كسانى مانند سلاّر7 و ابن ادريس8 بر عدم جواز اقامه آن در عصر غيبت تصريح, تأكيد و استدلال نمودند و گفتند كه نمازجمعه از مناصب ويژه (امام اصل) مى باشد و در زمان غيبت برپا داشتن آن حرام است.9 بعد از اين دوره است كه مسأله نمازجمعه در عصر غيبت به شدّت مورد اختلاف فقهاى عظام شيعه قرار گرفته و در آن ديدگاه هاى متعدد, متفاوت و حتى متضاد به وجود آمده است. به طورى كه تعداد اقوال را برخى تا هفت قول تفكيك نموده اند.10 ليكن همان گونه كه مرحوم آقاجمال خوانسارى در رساله نمازجمعه خود و مرحوم شيخ محمدرضا اصفهانى مسجدشاهى گفته اند, اهم اقوال را مى توان در سه قول اصلى و محورى خلاصه و طبقه بندى نمود; بدين شرح:
1. وجوب عينى و تعيينى;
2. وجوب تخييرى;
3. حرمت اقامه آن.
چنان كه گفتيم يكى از اقوال رايج درباره نمازجمعه در عصر غيبت قول به (وجوب تعيينى) يا (عينى) آن است كه از آغاز عصر غيبت تا زمان سيد مرتضى علم الهدى تنها قول شناخته شده و مشهور نزد علماى شيعه بوده است. ليكن مرحوم آقاجمال خوانسارى كه خود به (حرمت) آن در عصر غيبت معتقد است, آن را قول غيرمشهور و (قول ثالثى كه بعضى از متأخرين احداث كرده اند) معرفى مى كند.11 منظور از وجوب عينى يا تعيينى نمازجمعه اين است كه در صورت اجتماع شرايط لازم (عين) و خود آن را بايد به جاى آورد به طور متعيّن و هيچ گونه جايگزين و بديلى ندارد. آقاجمال خوانسارى با نثر فارسى ويژه خود آن را چنين تعريف مى كند:
وجوب عينى12 نمازجمعه در زمان غيبت, به اين معنى [است] كه آن را البته بايد كرد و مُجزى نيست ظهر مگر وقتى كه اقامه نمازجمعه ميسّر نباشد, و اگر كسى با قدرت ترك كند آن را تا وقت آن بگذرد گنه كار خواهد بود, اما بعد از آن كه وقت گذشت بايد كه نماز ظهر بكند.13
آن گونه كه خوانسارى مى گويد:
وجوب تخييرى نمازجمعه به اين معنى [است] كه مكلّف مخيّر است ميان آن و نماز ظهر, و هر كدام را به جاى آورد از عهده تكليف برآيد.14
منظور از (حرمت نمازجمعه) در عصر غيبت نيز اين است كه چون اقامه نمازجمعه از وظايف اختصاصى و شئون و مناصب خاص امام معصوم يا سلطان عادل است, بنابراين در عصر غيبت امام زمان(عج) به جاى آوردن آن توسط افراد غير معصوم ناروا و حرام است, بلكه به جاى آن نماز ظهر تعيّناً واجب است.
آقاجمال خوانسارى مى گويد: اين قول سيد مرتضى در كتاب ميّا فارقيات, سلاّر, ابن ادريس و شمار ديگرى از علماست.15
پيدايش اختلاف نظر و اقوال متعارض راجع به نمازجمعه در فقه شيعه ناشى از آن است كه فى الجمله نمازجمعه از همان آغاز در نزد فقهاى شيعه و سنى يك نوع منصب حكومتى تلقى شده كه گويا عامه مردم و يا به تعبير دقيق تر (رعايا) بدون اذن حاكم اسلامى نبايد آن را اقامه كنند. در اين ميان نيز برخى از فقها منظور از (سلطان عادل) يا (حاكم اسلامى) را به (امام معصوم) تعبير كرده اند و برخى آن را اعم گرفته و هر شخص (عادلى) را كه ديگر شرايط امامت جمعه مانند توان ايراد خطبه, فقاهت و غيره در او باشد, مصداق آن دانسته اند. چنان كه مى توان سيد مرتضى علم الهدى را از نوع فقهاى دسته اول محسوب نمود و از دسته دوم نيز شاگرد او ابوالصلاح حلبى و شهيد اول را در يكى از آراى او مى توان مثال زد. علم الهدى مى گويد:
احوط اين است كه نمازجمعه بدون اذن سلطان و امام زمان خوانده نشود. چون اجماع بر اين است كه اگر با اين خصوصيات خوانده شود, جايز و صحيح است, ولى اگر اذن سلطان در آن نباشد, به صحّت و مُجزى بودن آن نتوان يقين كرد.16
ابوالصلاح حلبى نيز گويد:
نمازجمعه جز با امام ملت يا شخصى كه منصوب از جانب او باشد, برپا داشته نمى شود, يا ـ در صورت عدم دسترسى به اينها ـ توسط شخصى كه شرايط و صفات امام جماعت را داشته باشد.17
در هر حال مسأله (منصب) بودن يا نبودن نمازجمعه تأثير فراوانى بر فقها و فتاواى آنان داشته است. همه آنان كه در عصر غيبت, اقامه آن را حرام مى دانند, مبناى استدلالشان مسأله منصبيّت است. همچنين اكثر فقهايى كه آن را واجب تخييرى يا عينى مى دانند, منصبيّت را قبول دارند وليكن منصب حاكم اسلامى و يا نايب عام امام معصوم (فقيه) بگونه اعم مى دانند; از اين رو در امام جمعه, فقاهت را شرط مى كنند.
با اين همه شمارى از كسانى كه آن را واجب عينى و تعيينى مى دانند, منصب بودن آن را منكر هستند و با نفى منصبيّت نمازجمعه در صدد اثبات وجوب آن در عصر غيبت و اقامه اش توسط خود مردم و رعايا بدون نياز به اذن و نصب حاكم و حتى با حذف شرط فقاهت هستند. مرحوم شيخ محمدرضا اصفهانى كه از اجله فقهاى اخير و از جمله اساتيد حضرت امام خمينى(ره) هستند, در رساله خود تلاش فراوان كرده است تا منصب نبودن نمازجمعه را به اثبات برساند. چرا كه شأن و مرتبت امام(ع) بالاتر از اين مسائل است.18
بايد اذعان كرد كه مسأله نمازجمعه بعد از عصر عَلَم الهدى و شيخ طوسى در فقه شيعه دچار اختلاف نظر و تشتّت فراوانى گرديد و در عمل از رونق آن در اجتماعات شيعى كاسته شد. تا اينكه دولت شيعه مذهب صفويه در ايران پايه گذارى شد و فقه شيعه مورد توجه قرار گرفت. اين مسأله و نيز مسأله پيدايش اخباريگرى در حوزه هاى علميه شيعه, موجب تحول جديد و جبهه گيرى هاى جدى تر درباره نمازجمعه گرديد. شيخ عليخان زنگنه, انجمن نمازجمعه و رساله هاى جديد
در سده هاى نهم و دهم هجرى مسلط شدن علماى اخبارى مسلك بر حوزه هاى شيعه موجب احياى بحث و اقامه نماز جمعه شد; زيرا آنان به ظاهرِ اخبار عمل مى كردند و روايات و اخبار شيعه نيز, چنان كه پيش تر گفتيم, به طور غالب ظهور در وجوب آن در همه اعصار دارند. عامل ديگر, شكل گيرى و تأسيس دولت شيعى صفويان در ايران بود كه به دو دليل بر ترويج و احياى نماز جمعه همت گماشتند. دليل اول اين بود كه اجتماع هفتگى نماز جمعه در پاى تخت و ديگر شهرهاى قلمرو صفوى, موجب پيوستگى دين و دولت و جلب حمايت معنوى توده هاى مسلمان مردم از اين دولت بود و در هر فرصتى مشكلات و مسائل لازم توسط ائمه جمعه, كه منصوبين اين حكومت بودند, براى مردم مطرح و بررسى مى شد. در آن عصر هيچ اجتماع و مراسم ديگرى نمى توانست جاى نماز جمعه را بگيرد.
ديگر اينكه دشمن يا رقيب جدّى اين دولت در آسياى صغير يعنى دولت عثمانى, با مستمسك قرار دادن اينكه شيعيان و قزلباشان نماز جمعه نمى خوانند, عليه صفويان به شدّت تبليغ مى كردند و آنان را تكفير مى نمودند.لذا حلّ مسأله نماز جمعه در حدّ اعتقاد به وجوب عينى يا حداقل وجوب تخييرى آن براى اين دولت اهميت سياسى ـ استراتژيك داشت; تا بدان واسطه دشمن يا رقيب جسور خود را خلع سلاح كند. شايد يكى از دلايل استقبال بسيار گرم برخى از شاهان اين سلسله از فقهايى مانند محقق كركى همين مسأله بوده است. على بن عبدالعالى معروف به محقق ثانى و محقق كركى كه اصلاً اهل لبنان و مقيم حوزه نجف و از استوانه هاى اين حوزه بود, توسط شاه طهماسب صفوى به ايران دعوت شد و جايگاه و قدرت عظيمى فراهم آورد. وى كه از اصوليون برجسته و معتقد به احيا و اقامه نماز جمعه در عصر غيبت بود, از موقعيّت خود استفاده كرد و آن را در ايران كاملاً رسمى گردانيد; به طورى كه هيچ شهرى در ايران نماند كه امام جمعه نداشته باشد. در اين موقع بود كه برخى از علماى رقيبِ محقق و نيز برخى از جناح هاى سياسى درون حاكميت بر مسأله نماز جمعه دامن زده و آن را خارج از موازين شرعى و عقلى مايه اختلاف و آتش افروزى بين عوام و خواص قرار دادند. رساله ها و كتاب هاى فراوانى در اين باره نوشته شد و طرفداران وجوب و حرمت آن هر يك بر باورهاى خود استدلال و پافشارى كردند. احتمالاً همين مسأله يكى از عوامل شكست سياسى محقق كركى در ايران و عزيمت مجدد او به عتبات عاليات بوده است.
بعد از محقق كركى و شاه طهماسب نيز اين مسأله همچنان مورد اختلاف و مايه تفرقه باقى مانده بود و صاحبان اغراض سياسى از آن بهره بردارى هاى ناروا مى كردند, و هريك از علما نيز كه عملاً وابسته به يكى از جريان ها و جناح هاى سياسى روز بودند, در اثبات وجوب يا حرمت آن به رساله نويسى مى پرداختند; غافل از اينكه اصحاب سياست اغراض ديگرى دارند و اينها نيات ديگر. حاج آقا بزرگ تهرانى در جلد پانزدهم الذريعه فهرستى از اين رساله ها ارائه داده است.
شيخ ابراهيم قطيفى يكى از آغازگران اين جنگ قلمى بود. وى به منظور ردّ آراى محقق كركى رساله اى در حرمت نماز جمعه نوشت. بعدها نيز عبدالله تونى معروف به فاضل و ملا خليل بن غازى قزوينى و شاگردان او به ويژه فرزندش ملا سليمان رساله هايى در اثبات حرمت آن نوشتند. متقابلاً كسانى همچون فيض كاشانى, محقق سبزوارى (صاحب كتاب كفايه در فقه) و شاگردانشان در اثبات وجوب تعيينى مشروط آن, به تأليف رساله هايى پرداختند. متقابلاً عليرضا تجلّى در ردّ نظرات محقق سبزوارى و اثبات حرمت نماز جمعه كتاب نوشت. يكى از شاگردان سبزوارى به نام محمد سراب در پاسخگويى به تجلّى و به عنوان دفاع از ديدگاه استاد خود رساله اى نوشت. او سپس رساله هاى دوم, سوم و چهارم را نيز در همين زمينه نگاشت. آنگاه محمد امين بن احمد تونى برادرزاده فاضل تونى (عبدالله) در تأييد فتواى عموى خود و ردّ رساله هاى محمد سراب كتابى نوشت و به حرمت نماز جمعه نظر داد.19
اين وضع ناهنجار همچنان ادامه داشت و منشأ تشتّت حوزه هاى علميه شيعه و تفرقه و سرگردانى مردم شده بود و جامعه دينى از آن رنج مى برد. تا اينكه در زمان شاه سليمان صفوى, شيخ عليخان زنگنه به مقام وزارت و صدراعظمى او رسيد. (از سال 1086 تا 1101هـ.ق) وى به دستور شاه مأمور شد (انجمن نماز جمعه) و يا به قول امروزى ها كنگره نماز جمعه (مؤتمر صلاة الجمعة) را با حضور همه فقيهان و عالمان موافق و مخالف اقامه آن تأسيس كند; تا آنان با بحث و بررسى و مباحثه حضورى خود, مشكل نماز جمعه را حل كنند, و اين از بزرگ ترين اقدامات علمى آن دوره و شايد نخستين همايش فقهى در عالم تشيع بود.
به اهتمام شيخ عليخان زنگنه, انجمن نماز جمعه برپا گرديد و شركت كنندگان به بحث و گفتگو درباره وجوب و حرمت نماز جمعه در عصر غيبت و ديگر وجوه و احتمالات آن پرداختند. هر يك از فقهاى بزرگ در اثبات ديدگاه خود, رساله اى نوشته به آن انجمن تقديم كرد. برگزارى اين كنگره بعد از سال 1086ق. و قبل از سال 1091ق. است, اما سال انعقاد آن به طور مشخص معلوم نيست. محقق سبزوارى كه به وجوب عينى نماز جمعه معتقد بود, شخصاً در آن انجمن حضور نيافت, بلكه دو نفر از شاگردان خود به نام هاى محمد سراب و محمد سعيد رودسرى را فرستاد, تا از وجوب عينى نماز جمعه دفاع كنند. ليكن علماى ديگر از جمله مرحوم آقا جمال خوانسارى در آن انجمن شركت كردند. آقا جمال رساله تحريميه خود را در باب نماز جمعه به زبان فارسى به منظور ارائه به اين انجمن نوشت و آن را به شاه سليمان صفوى تقديم كرد و در آن مدعى شد كه قول به وجوب عينى نماز جمعه مستحدث است و قبل از شهيد ثانى كسى به وجوب عينى معتقد نبوده است. احتمالاً ملا محسن فيض كاشانى نيز تحت تأثير اين انجمن و مؤسس آن, كتاب الانصاف را نوشته, سپس آن را مختصر ساخته و الأعتذار ناميد و بعدها نيز هدية الأشراف را نوشت.20 مرورى بر محتواى رساله نماز جمعه آقا جمال
رساله به شاه سليمان صفوى تقديم شده و طبق سنت مؤلفان آن زمان در اين تقديم از نثارالقاب و عناوين فراوان, مبالغه آميز و گزاف پرهيز نشده است; علت تقديم نيز اين مطلب ذكر شده است كه شاه صفوى به (تحقيق در مسأله نماز جمعه) تعلق خاطر دارد. اين سخن احتمالاً اشاره به قضيه انجمن نماز جمعه مى باشد كه به دستور او تشكيل شد.
پس از تقديم, رساله در يك مقدمه و سه فصل تنظيم و تدوين شده است. مقدمه متضمن نقل اقوال فقهاى اماميه راجع به نماز جمعه در زمان غيبت است كه مرحوم مؤلف با در پيش گرفتن نوعى روش طرفدارانه و متعسّفانه نسبت به مبناى خود اقوال مشهور را در دو قول واجب تخييرى و حرمت خلاصه كرده و از قول سوم كه همان وجوب عينى و تعيينى نماز جمعه باشد با لحنى تحقيرآميز ياد مى كند و چنين مى نماياند كه گويا اين قول چيزى شبيه به يك بدعت است كه در اين اواخر رايج شده است. چرا كه خوانسارى در اين باره مى گويد:
و بعضى از متأخرين قول ثالثى احداث كرده اند و آن قول به وجوب عينى نماز جمعه است در زمان غيبت. به اين معنى كه آن را البته بايد كرد و مجزى نيست ظهر مگر وقتى كه اقامه نماز جمعه ميسر نباشد, و اگر كسى با قدرت ترك كند آن را تا وقت آن بگذرد گنه كار خواهد بود, اما بعد از آن كه وقت گذشت بايد كه نماز ظهر بكند.
و اول كسى كه معلوم است قائل به آن شده شيخ شهيد ثانى است در رساله اى كه در نماز جمعه نوشته و بعد از او جمعى از اولاد و تلامذه او و بعضى از غير ايشان تابع او گرديده اند, با آن كه جمعى كثير از اعاظم علما قبل از او و او خود نيز در شرح ارشاد و الفيه, بلكه شرح لمعه نيز دعوى اجماع طايفه اماميه بر نفى اين قول كرده اند… و جمعى كثير از علماى بعد از او نيز انكار بر او و دعوى اجماع بر نفى وجوب عينى و انحصار اقوال اماميه در وجوب تخييرى و حرمت كرده اند.
و بدان كه اصحاب اين قول [وجوب عينى] تصريح كرده اند بر اين كه امام در اين نماز شرط نيست كه فقيه باشد, بلكه عدالت در او كافى است چنان كه در امامت نمازهاى ديگر.
آقا جمال خوانسارى پس از شرح و تبيين نظريه وجوب عينى و معرفى قائلان آن درباره هدف از نگارش رساله خود مى گويد:
و غرض از وضع اين رساله نفى اين قول مُحدَث و بيان مخالفت آن است با اجماع اماميه, با ذكر بعضى از مؤيّدات و مُنَبِّهات بر آن از آثار ائمه هدى ـ عليهم السلام ـ و غير آن, و نقل دلايل ايشان و جواب از آنها.
آقا جمال فصل اول رساله خود را به بررسى مسأله اجماع مورد ادعاى خود در اين زمينه و نقل و توجيه اقوال علماى گذشته اختصاص مى دهد, تا از مجموع آنها نتيجه بگيرد كه قول به وجوب عينى در عصر غيبت, قولى مُحدَث و خارق اجماع فقها و خلاف اقوال مشهور است. وى ابتدا به نقل سخنان آن دسته از فقها مى پردازد كه بر نفى وجوب عينى نماز جمعه در عصر غيبت اجماع كرده اند. منظور وى نقل اقوال همه فقهاى سلف تا عصر شيخ زين الدين (شهيد ثانى) است, اما عملاً از علامه حلى شروع كرده كه از متأخرين است, سپس قول محقق حلى را نقل كرده, بعد از آن از شيخ مقداد و محقق ثانى (كركى) نقل قول نموده و نيز به اقوال شهيد ثانى در كتاب هاى شرح ارشاد و الفيّه پرداخته است. آنگاه به بررسى و توجيه سخن شيخ طوسى در كتاب خلاف پرداخته و در اين مورد دچار اطناب مُملّ گرديده است. پس از شيخ, سخن سيد مرتضى را نقل مى كند.
مرحوم خوانسارى با اين شيوه معكوسى كه در پيش مى گيرد, عملاً دچار مغالطه مى گردد. چرا كه اگر اقوال را به ترتيب تاريخى نقل مى كرد مى بايست از سيد مرتضى شروع مى كرد, چون جلوتر از او كسى بر اين قول نرفته و در آثار علما موردى نمى توان پيدا كرد و بدان استناد نمود.
با اين همه مرحوم آقا جمال خوانسارى بعد از بحث طولانى و نقل اقوال گذشتگان, با شيوه اى كه ياد شد, در پايان چنين نتيجه گيرى مى كند:
اين است عبارات عُظَمايِ علماى اماميّه ما كه كتب ايشان حاضر است در نزد فقير, و در كتب اصحاب ما كه در مسائل اختلافى متعرّض اقوال علما شده اند در مسائلى كه احتياج به آنها به غايت نادر باشد اقوال شاذّه ضعيفه نقل كرده اند و در چنين مسأله عمده با همه حاجت به آن, قول به وجوب عينى اصلاً نقل نكرده اند از احدى, در عرض شش صد, هفت صد سال بعد از زمان حضور ائمه ـ عليهم السلام ـ تا آنكه در زمان شيخ زين الدين ـ رحمه الله ـ كه از متأخرين است, و از زمان او تا اين زمان صد و كسرى باشد, اين قول احداث شده و به بعضى نسبت داده اند. پس هرگاه كسى به نظر انصاف تأمّل كند در عبارات اين اعاظم فضلا, و افاخم علما كه هريك در نهايت تبحّر و تتبّع و كمال تديّن و تقدّس بوده اند, حكم مى كند قطعاً به اينكه آنچه نقل كرده اند از اجماع بر نفى وجوب عينى محلّ شبهه و اشتباه نيست. و چنين نيست كه ـ نعوذ بالله ـ دروغ بسته باشند, يا آنكه تتبّع نكرده به محض شهرت ميانه جمعى از متأخرين گمان اجماع كرده باشند, يا آنكه مراد ايشان از اجماع شهرت باشد; با آنكه بر تقدير تسليم عدم اجماع و مجرّد شهرت مى گوييم: شهرت ميانه امثال اين علما بر وجهى كه خلاف آن ظاهر نباشد, يا بسيار نادر باشد, كافى است در حصول ظنّ قوى به عدم وجوب آن. چه پر ظاهر است كه امثال اين علما از اساطين دين و اركان شرع سيد المرسلين ـ صلى الله عليه وآله ـ اقدام نمى نموده اند بر حكمى چنين عامّ البلوى, و جرأت نمى كردند بر ترك چنين فريضه عظمى تا ايشان را سندى قويّ و دليلى معقول نبوده, خصوصاً هرگاه از ظاهر آيه و احاديث بسيار حكم به وجوب آن مستفاد شود. چنانچه قائلين به وجوب عينى گمان كرده اند هرچند دلالت آنها ظاهرتر باشد عمل نكردن ايشان به آنها و طرح كردن آنها را بايد كه جهت آن باشد كه دليل قوى تر داشته باشند, يا آنكه خلاف آنها دست به دست به ايشان رسيده باشد, و نزد ايشان مشخص باشد, به خلاف آنكه دلالت ادلّه ظاهر نباشد; چه مجال احتمال غفلت از آن در اين صورت شايد متصوّر باشد. و اگر كسى ـ عياذاً بالله ـ راه دروغ و اشتباه به امثال ايشان از اكابر دين بدهد, پس اعتماد بر احاديث نيز نماند, چه تمام احاديث ما و جرح و تعديل و توثيق و تفسيق و مدح و ذمّ روات آنها مستند به ايشان و امثال ايشان است, پس بسا باشد كه دروغ بسته باشند, يا در نقل آنها و تفتيش حال روات اشتباه ها كرده باشند نعوذ بالله من أمثال هذه الخيالات و التوهّمات.
مرحوم آقا جمال پس از اين بيان به ردّ و نقض اجماع ادّعايى پيروان نظريه وجوب عينى پرداخته است. وى عدم اقامه نماز جمعه توسط علماى حلّه را يكى از موارد آشكار نقض اين اجماع مى داند, چرا كه آنان در آن شهر آزاد از قيد تقيه و متمكن از برپا داشتن نماز جمعه بوده اند, وليكن مبادرت به اين كار نكرده اند; با اين كه اساطين و فحول فقهاى شيعه مانند علاّمه, محقق, ابن ادريس و بسيارى ديگر در زمان هاى مختلف در آنجا بوده اند.
كار بعدى مرحوم آقا جمال در اين فصل اين است كه به نقل و (توجيه) و تأويل مورد به مورد سخنان علماى قديمى شيعه كه از ظاهر كلامشان تمايل به وجوب عينى نماز جمعه در عصر غيبت استفاده مى شود, پرداخته و هريك را جداگانه توجيه و تاويل كرده است. مانند شيخ مفيد, ابوالصلاح حلبى, قاضى ابوالفتح كراچكى, ابن بابويه در كتاب هاى مقنع, من لايحضره الفقيه, هداية, و روش كلينى در كافى و طبرسى در نهج العرفان.
فصل دوم رساله, به طور عمده اختصاص به نقل و نقد و بررسى احاديث مربوط به نماز جمعه دارد, كه البته در اين زمينه (گزينشى) عمل كرده و از ميان انبوه احاديث به اندكى قناعت نموده است. وى در اين فصل, نخست احاديثى را كه طبق نظر او به قول مختارش دلالت دارند, آورده و بحث كرده است. سپس به نقل و بررسى احاديثى پرداخته است كه قائلان به وجوب عينى به آنها استناد كرده اند. خوانسارى تقريباً همه آنها را به نفع ديدگاه خود, تأويل و توجيه كرده است.
وى اين فصل را با ذكر سه نكته يا سه وجه به پايان مى برد و از آنها در تقويت ديدگاه خود استفاده مى كند; بدين شرح:
وجه اول: (وجوب ظهر ثابت است به عموم اخبار و احاديث دالِّ بر آن; مگر در جايى كه ثابت شود خلاف آن, پس تخصيص داده شود آن اخبار, و در زمان غيبت آن ثابت نشده).
وجه دوم: حديثى از امام صادق(ع) است كه از آن نفى وجوب عينى را استفاده كرده است.
وجه سوم: (خلافى در اين نيست كه وجوب جمعه در زمان حضور امام معصوم و استيلاى او مشروط است به حضور او و يا كسى كه او به خصوص نصب كرده باشد. پس به حكم استصحاب, اين حكم باقى است تا خلاف آن ثابت شود و خلاف آن در زمان غيبت ثابت نشده است).
فصل سوم رساله آقا جمال تحت عنوان (در ذكر ادله قائلين به وجوب عينى و جواب از آنها) مى باشد. وى نخست تمام بودن دليل قرآنى آنان, يعنى آيه نُه از سوره جمعه را كه مى فرمايد: يا ايها الذين امنوا إذا نُودِى لِلصّلوة من يوم الجمعه فاسعوا إلى ذكر الله وذروا البيع ذلكم خَير لكم إن كُنتُم تعلمون (اى مؤمنان! هرگاه در روز جمعه براى نماز ندا در داده شد, پس به سوى ذكر خدا بشتابيد و خريد و فروش را واگذاريد, اگر بدانيد اين براى شما بهتر است) نقض و رد مى كند.
مرحوم آقا جمال دلالت اين آيه شريفه را به وجوب نماز جمعه در عصر غيبت, با استدلال هايى مردود مى داند. وى مى گويد: اينكه قائلين به وجوب عينى مى گويند اين آيه مشروط به شرطى نيست و وجوب نماز جمعه را در همه اعصار و امكنه شامل مى شود, حتى در زمان غيبت, به چند دليل مردود است:
اولاً, جمله يا ايها الذين آمنوا (خطاب مشافهه) است; يعنى مخصوص كسانى است كه در عصر نزول قرآن مخاطب قرآن بوده اند, نه اعصار بعدى!
ثانياً, (إذا) در لغت براى (عموم) وضع نشده است و افاده كليت نمى كند, بلكه فقط ثبوت اجمالى حكم از آن استفاده مى شود. مثلاً هرگاه گفته شود: إذا جاءَ زَيد فَأُعطِهِ دِرهَماً (اگر زيد آمد يك درهم به او بده) همين كه يك بار زيد بيايد و شخص مأمور يك درهم به او بدهد كافى است, و اگر ديگر بار بيايد دادن درهم لازم نيست; مگر اين كه دليل جداگانه داشته باشد. نماز جمعه نيز چنين است, در عصر معصوم با شنيدن ندا حضور در آن واجب بوده است و اينكه عصر غيبت نيز چنين است يا نه, از (إذا) در آيه استفاده نمى شود, و دليل جداگانه مى طلبد كه آن دليل مستقل نيز وجود ندارد.
مرحوم خوانسارى سپس ادله ديگر قائلين به وجوب عينى نماز جمعه را كه عمده آنها احاديث هستند, مورد به مورد نقل و ردّ مى كند. آنگاه در پايان رساله مى گويد:
اين است آنچه به نظر رسيد از دلايل قول به وجوب عينى و بحمدالله ضعف آنها تمام به وضوح پيوست.
البته بايد افزود كه در چند و چون برداشت هاى مرحوم خوانسارى جاى حرف بسيار است كه ما در اينجا در صدد پرداخت به آن نيستيم.پى نوشت ها 1. مقصود ما ملا محمد بن آقا حسين خوانسارى معروف به (آقا جمال خوانسارى) و (محقق خوانسارى) است كه از فقهاى اصولى زبردست شيعه در عصر صفوى است. وى خواهرزاده ملا محمد باقر معروف به (محقق سبزوارى) و از شاگردان او و نيز از شاگردان ملا محمدتقى مجلسى است و از پدر خود آقا حسين نيز استفاده كرده است. آقا جمال در سال 1125 هجرى در اصفهان درگذشت و در قبرستان تخت پولاد در كنار قبر پدرش به خاك سپرده شد. آقا جمال آثار قلمى و علمى مهمى از خود برجاى گذاشت كه مهم ترين آنها عبارتند از: شرح الروضة البهية (شرح لمعه شهيد ثانى), حاشيه بر مختصر الاصول عضدى, حاشيه بر شرايع, شرح كتاب شفاى ابوعلى سينا, حاشيه بر شرح اشارات خواجه نصير طوسى, حاشيه بر كتاب فقيه من لايحضره الفقيه شيخ صدوق, حاشيه بر تهذيب الحديث, كتاب اصول الدين فى الامامة, شرح فارسى مبسوط بر كتاب (غُرَر و دُرَر) آمدى, كلثوم ننه (منسوب به اوست), رساله اى در نماز جمعه به زبان فارسى و… (ر.ك: رجال اصفهان در علم و عرفان و ادب و هنر, ج1, ص307ـ313, تأليف دكتر سيد محمد باقر كتابى, اصفهان, انتشارات گلها, 1375). رساله نمازجمعه وى موضوع اين مقاله است كه بنا به درخواست كنگره بزرگداشت آقا جمال خوانسارى, اينجانب نگارش آن را عهده دار شده ام. نسخه خطى اين رساله در كتابخانه آستان قدس رضوى به شماره عمومى 19901 نگهدارى مى شود. تصحيح و چاپ اين رساله جزء برنامه كنگره ياد شده است. 2. نسخه خطى رساله نماز جمعه آقا جمال خوانسارى و نيز منتهى المطلب علامه حلى, ج1, ص317. 3. ر.ك: ازالة الريبة عن حكم صلوة الجمعه فى زمن الغيبة, ص8, علامه شيخ محمدرضا اصفهانى, اصفهان, 1372ق. و نيز ر.ك: صلاة الجمعه تاريخيّاً و فقهيا, ص20, كاظم الجابرى, قم, انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم, 1376ش. 4. ر.ك: مروج الذهب و معادن الجوهر, ج2, ص279, ابوالحسن على بن الحسين مسعودى, قم, دارالهجره, 1404ق. و نيز ر.ك: ازالة الريبة عن حكم صلوة الجمعه فى زمن الغيبة, ص9, پيشين. 5. ألبدر الزاهر فى صلوة الجمعة والمسافر, ص6 ـ7, تقرير دروس آيةاللّه حاج آقا حسين بروجردى طباطبائى به قلم آيةاللّه حسينعلى منتظرى, قم, انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1362ش. 6. ر.ك: سلسلة الينابيع الفقهيه, ج3, ص184 (جمل العلم و العمل), همان, ص209 (الانتصار), به اهتمام على اصغر مرواريد, بيروت, مؤسسة فقه الشيعه, 1410ق. 7. همان, ج4, ص376 (المراسم العلويه), پيشين. 8. ر.ك: ألبدر الزاهر فى صلوة الجمعة والمسافر, ص20, پيشين. 9. سلاّر, در باب امر به معروف و نهى از منكر كتاب المراسم مى گويد: (ولفقهاء الطائفة أن يُصلّوا بالناس فى الأعياد والأستسقاء, و أمّا الجَمع فى الجُمَع, فَلا.) الينابيع الفقهيه, ج9, ص68, پيشين. 10. صلاة الجمعة تاريخيّاً و فقهيّاً, ص110ـ71, پيشين. 11. نسخه خطى رساله صلوة جمعه, تأليف محمد بن حسين خوانسارى معروف به جمال الدين, موجود در كتابخانه آستان قدس رضوى, به شماره عمومى 19901, برگ چهارم. (شماره صفحه ندارد) 12. (در مبحث نماز جمعه اصطلاح واجب عينى مقابل واجب كفايى نيست, بلكه در مقابل واجب تخييرى است. بنابراين واجب عينى در دو مورد استعمال مى شود: يكى نقطه مقابل واجب كفايى كه هر مكلفى حتماً بايد انجام دهد و ربطى به عمل ساير مكلفين ندارد; مثل نماز, روزه, حج و اكثر تكاليف. دوم, واجبى كه عيناً خودش را بايد به جا آورد و داراى دو فرد نيست, تا مكلف در انجام هريك از آن دو كه بخواهد مختار باشد, و اين نقطه مقابل واجب تخييرى است. هرجا در مباحث نماز جمعه, فقها كلمه واجب عينى را به كار ببرند, مرادشان قسم دوم است و عينى و تعيينى به يك معناست). نماز جمعه يا قيام توحيدى هفته, ص153, پيشين. 13. نسخه خطى صلوة جمعه خوانسارى, پيشين. 14. نسخه خطى صلوة جمعه خوانسارى, برگ3, پيشين. 15. ر.ك: همان مأخذ. 16. رسالة الشهيد الثانى فى صلوة الجمعة, ص18, به نقل از صلوة الجمعة تاريخياً و فقهياً, ص30, پيشين. 17. الكافى فى الفقه, ص151, ابوالصلاح حلبى, اصفهان, مكتبة اميرالمؤمنين. 18. إزالة الرّيبة عن حكم صلوة الجمعة فى زمن الغيبة, ص9ـ11, 54, پيشين. 19. ر.ك: طبقات اعلام الشيعه (الكواكب المنتشرة فى القرن الثانى بعد العشرة), ص525, آقا بزرگ تهرانى, با تحقيق على نقى منزوى, دانشگاه تهران, 1372ش. 20. ر.ك: طبقات اعلام الشيعه (الكواكب المنتشره…), ص526, پيشين. از ديگر آثار قلمى فيض كاشانى در اثبات وجوب عينى نماز جمعه در عصر غيبت كتاب الشهاب الثاقب است كه به اهتمام رؤوف جمال الدين چاپ شده است.
نگاهى به رساله هندسه آقا حسين خوانسارى ره
قمشه اى على زمانى
آقا حسين خوانسارى (1099/1098 ـ 1019/1016ق.) از برجسته ترين دانشمندان فنون حكمت, رياضى, فقه, اصول و هندسه, و از شاخص ترين چهره هاى ذوالفنون به شمار رفته است. رساله هندسه او از ژرف ترين رساله هاى هندسى است كه اين انديشمند بزرگ در آن به بررسى و پژوهش يك شكل از اشكال هندسى پرداخته و نظر تيز او انديشه بلند بسيارى از انديشمندان را هدف قرار داده و با تيغ تيز نقد به تشريح استادانه و موشكافى ماهرانه نشسته است. با نگاهى به اين رساله صدق گفتار ما به ويژه براى پارسى زبانان به منصّه ظهور خواهد رسيد.
آقا حسين ـ قدس سره ـ در رساله پيش گفته سخن را از اينجا آغاز مى كند: در اصول هندسه و حساب ثابت است كه هرگاه خطى خارج از دايره بر نقطه اى از محيط دايره مماس شود و قطرى از دايره نيز بر همان نقطه عمود باشد چنين داريم:
1. يك زاويه قائمه كلّى; يعنى زاويه (ا,ب,ج) در شكل زير.
2. زاويه حادّه, بين خط مماس و محيط بيرون دايره (زاويه 2). اين زاويه از هر زاويه حادّه اى كه با دو خط مستقيم تشكيل يابد, حادّه تر است.
3. زاويه حادّه, بين محيط و درون محيط دايره (زاويه 3 در شكل). اين زاويه از هر زاويه حادّه اى, بزرگ تر است.
سپس اگر چنين فرض كنيم كه قطر مزبور (ب,ج) برخلاف جهت زاويه حركت كند (خط, بَ, جَ) و نقطه تماس او با محيط همچنان ثابت باشد, طفره لازم مى آيد, و عقل بر بطلان و محال بودن طفره حكم بديهى دارد; زيرا هر قدر قطر حركت كند, بين موضع اوّل و بين موضع دوم او (بَ, جَ) زاويه اى مستقيم الخطين پديد مى آيد كه چون به زاويه اى كه از قطر و درون محيط (زاويه 3) اضافه شود, از قائمه بيشتر مى شود; بدون اينكه به اندازه زاويه قائمه گرديده باشد.
شبهه طفره در هندسه اقليدس
اقليدس در پانزدهم از مقاله هشتم اصول هندسه گفته است: زاويه حادّه اى كه از دايره و خط مماس بر دايره پديد مى آيد (زاويه2) از هر زاويه حادّه اى كه از دو خط مستقيم پديد آيد, حادّه تر است. بنابراين زاويه اى كه از قطر و مقعّر دايره (زاويه3) پديد مى آيد, از همه زاويه هاى حادّه اى كه از دو خط مستقيم تشكيل مى يابند, بزرگ تر است; زيرا اين زاويه, متمّم زاويه اوّل (زاويه2) تا رسيدن به قائمه است. چون كه خط خارج از نقطه تماس به مركز دايره (يعنى خط قطر) بر خط مماس عمود است.
بنابراين وقتى قطر از ناحيه مركز حركت كند و نقطه تماس ثابت باشد, لازم مى آيد زاويه اى كه از قطر و دايره پديد مى آيد, بزرگ تر از قائمه باشد; بدون اينكه قبلاً به اندازه زاويه قائمه گرديده باشد. زيرا قطر, هر اندازه حركت كند, زاويه اى مستقيم الخطين به زاويه اوّل (زاويه3) اضافه مى شود. و بديهى است كه زاويه حادّه مستقيم الخط بزرگ تر است از زاويه اى كه از خط مماس و محدّب محيط دايره (زاويه2) پديد آمده است. پس دو زاويه پديد آمده است; يعنى:
الف) حادّه مستقيم الخط كه به وسيله حركت قطر از نقطه ب, به نقطه بَ به دست آمده است.
ب) زاويه پديد آمده از قطر و مقعّر محيط (زاويه3) و اين دو بيش از زاويه قائمه است. از اين رو لازم مى آيد كه مقدار زاويه صغير, به وسيله حركت قطر, بزرگ تر از مقدار زاويه بزرگ گردد; بدون اينكه به اندازه او شود, و اين همان طفره است.
گفتنى است: طفره عبارت است از رسيدن نقطه آغازين به نقطه پايان, بى آنكه نقاط وسط طى شود; مانند پاگذاشتن از پله اول نردبان به پله آخر, بدون آنكه پله هاى وسط را درنوردد. در مقام ما اگر زاويه حادّه به تدريج افزايش يابد, تا به زاويه منفرجه برسد و در اثناى حركت, زاويه قائمه حاصل نگردد, طفره لازم آمده است, و عقل بر محال بودن طفره حكم بديهى دارد. پاسخ اوّل
محقّق دوانى از شبهه طفره پاسخ داده است كه زاويه به طور كلى از كيفيّات بسيطه است; يعنى هيأتى است كه عارض سطح گشته و پديد آمده از احاطه دو خط است به او. بنابراين هيأت زاويه قائمه هيچگاه بين خط منحنى و مستقيم امكان پذير نيست; يعنى وقتى فرض شود كه زاويه حادّه اى كه از قطر و محيط (زاويه3) پديد آمده هنگام حركت قطر, به منفرجه تبديل گردد ـ پيش از آن كه قائمه شود ـ و بين خط مستقيم و منحنى هيأت زاويه قائمه, متصور نيست; مانند اينكه جسمى از سفيدى به جانب سياهى حركت كند و در اثناى راه به رنگ پسته اى كه در طريق او نبوده است, نرسد. پاسخ دوم
شكى نيست كه سطح زاويه اى كه بين محيط و قطر است (زاويه3) كوچك تر است از سطح زاويه اى كه بين قطر و عمود مماس بر آن (زاويه1) واقع گرديده است. پس هرگاه قطر, به خلاف جهت زاويه حركت كند, عمودش نيز به جانب حركت او حركت مى كند; چون فرض اين است كه خط مماس, عمود بر قطر است. پس عمود ناچار است با كوچك ترين حركت قطر, در داخل دايره قرار گيرد (خط اَ, بَ) زيرا محال است كه خط مستقيم ديگرى به عنوان عمود در اين فرض وجود داشته باشد. در اين هنگام, سطح زاويه قائمه اى كه ميان اين عمود واقع در داخل دايره و بين قطر متحرك (يعنى زاويه اَ, بَ, و) است كوچك تر از سطح زاويه اى است كه ميان محيط دايره و اين قطر (يعنى زاويه ب, و, بَ) است. پس اگر سطح زاويه اى كه ميان خط مماس و قطر (زاويه1) است, بزرگ تر از سطح زاويه اى است كه ميان قطر و محيط (زاويه3) قرار دارد, بدين خاطر است كه يكى از دو ضلع زاويه اوّل, خارج از دايره واقع شده است, و اگر زاويه اى كه ميان محيط و قطر بعد از حركت (زاويه ب, و, بَ) بزرگ تر است از زاويه اى كه ميان قطر و عمود متحرك (يعنى زاويه اَ, بَ, و) قرار گرفته بدين سبب است كه يكى از دو ضلع زاويه دوم (خط عمود) داخل دايره قرار گرفته است.
بنابراين بازگشت سخن به اين است كه وقتى قطر حركت كند و هر اندازه حركت كند, خط عمود مماس, داخل دايره قرار مى گيرد; زيرا انطباق خط عمود بر خط منحنى و محيط دايره محال است, پس بايد درون دايره قرار گيرد و با انتقال عمود به درون دايره ديگر جايى براى شبهه طفره باقى نخواهد بود. توضيح دو پاسخ به بيان آقا حسين(ره)
اگر نسبت قطر را به محيط به سنجش آوريم, قبل از حركت قطر, نسبت زاويه حادّه است و بعد از حركت, به حالت ديگرى به نام منفرجه منتقل مى شود و طفره اى در كيف, كم, مكان و (اين) لازم نمى آيد. چه اينكه در اثناى حركت به حركت ميانه اى كه بين دو خط مستقيم به نام زاويه قائمه وجود دارد, نرسيده است و هيچ اشكالى هم دربر نخواهد داشت; به ويژه كه خط مماس خارج, با كوچك ترين حركت قطر, به داخل دايره منتقل مى گردد.
پس تنها چيزى كه سبب اين شبهه شده است, تنها يك اشتباه لفظى است كه از (انتقال از حادّه به منفرجه بدون رسيد به قائمه) پديد آمده است. از اين رو گفته شده: زاويه از كيفيات مختص به كميّات است; يعنى زاويه كميّت بالذات نيست, و كمّ بالذات همان سطح است, و سطح, معروض زاويه است. در اين صورت نمى توان گفت: (سطح صغير, بزرگ تر از كبير نمى شود; جز اين كه نخست به اندازه كبير گردد). بنابراين زاويه قائمه عبارت از كيفيت مخصوصى است كه با حركت قطر, وجود خارجى به خود نخواهد گرفت, آنسان كه رنگ زرد, در حركت يك شىء از رنگ پسته اى به جانب سياهى مثلاً, يافت نخواهد شد, و چنان كه يك شىء در حركت خود از ترشى به شيرينى, به تلخى نخواهد رسيد.
حاصل سخن اينكه, در صورتى طفره لازم مى آيد كه مقدار كوچك تر زيادتر از مقدار بزرگ تر گردد; بدون آنكه مساوى او گشته باشد; ولى سخن در زاويه, بر اين پايه نيست. زيرا زاويه ذاتاً مقدار نيست (سالبه به انتفاى موضوع) بلكه از نوع كيفياتى است كه عارض سطح مى شود و لازم نيست همه كيفيات, در همه حركات كيفى, تحقق يابند. بنابراين, واژه هاى (مساوات) و (تفاوت) از ويژگى هاى معروض ها است, نه عارض ها.
به سخن ديگر طفره عبارت است از ترك تدريجى از جايى و رسيدن تدريجى به جاى ديگر, يا از شىء به شىء ديگر, بدون اينكه به حدّ متوسط آن دو جا يا دو شىء رسيده باشد. اما حركت قطر پس از تشكيل (زاويه3 در شكل) و ترسيم و تشكيل حادّه ترين زاويه حادّه مستقيم الخطين (زاويه, ب, و, بَ), از قبيل حركت تدريجى نيست, بلكه از قبيل انعدام فردى و حدوث فردى ديگر از كتم عدم است. پس نمى توان گفت زاويه قطر و محيط, بزرگ و بزرگ تر گشت تا به منفجره رسيد; بلكه از مقوله حركت دفعى فلسفى است; يعنى از نوع حركت توسطيّه فلسفى است, نه از نوع حركت قطعيّه. توضيح سخن آقا حسين (ره)
الف) در فلسفه بحثى است كه زاويه و شكل از مقوله كمّ است, يا از مقوله كيف؟ اكثر دانشمندان معتقدند زاويه و شكل عبارت است از كيفيت; يعنى هيأتى است كه عارض كمّ مى شود و از احاطه يك حدّ (مانند دايره كه از احاطه يك حدّ و خط پديد مى آيد) يا چند حدّ و خط پديد مى آيد, مانند شكل مثلث, مربع, كثيرالاضاع و… كه هر كدام داراى زاويه هايى هستند. بنابراين در تعريف زاويه گفته اند (هى الهيأة الحاصلة من احاطة حدّين او حدود متلاقية فى حدٍّ غير تامّة). زاويه عبارت است از هيأتى كه از احاطه غير تامّه دو حدّ يا حدودى كه در حدّ ديگرى تلاقى كرده حاصل شده است, مانند زاويه مسطّح كه از احاطه دو خط متلاقى در يك نقطه پديد مى آيد و مثل زاويه مجسم كه از احاطه سطح مخروط كه به نقط رأس منتهى مى گردد, حاصل مى شود.
تنها برخى زاويه را از مقوله كم دانسته اند; زيرا (قسمت), (مساوات), و (عدم مساوات)پذير است كه اينها از ويژگى هاى كم به حساب مى روند.
ابن هيثم در پاسخ گفته است:
حقيقت زاويه با يك, يا چند مرتبه چند برابر شدن از ميان مى رود; مثلاً زاويه قائمه اگر دو چندان شود, ديگر زاويه قائمه نيست, چنانكه زاويه حادّه مثلاً اگر چند برابر گردد, از بين مى رود و حقيقت زاويه حادّه بودنش تباه مى شود; در حالى كه مقوله (كم و مقدار) با تضعيف يا چند برابر شدن حقيقتش زائل و تباه نمى گردد.
ب) حكما در يك تقسيم, حركت را به توسطى و قطعى بخش پذير دانسته اند. حركت توسطى آن است كه جسم, بين مبدأ و منتها به گونه اى باشد كه هر نقطه اى كه در وسط فرض شود, متحرك, قبل از آن و بعد از آن در آن نقطه نباشد. اين حركت, يك حالت بسيط ثابتى است كه هيچ تقسيمى در آن راه ندارد, و در مقام ما وقتى قطر, زاويه3 را پشت سر گذاشت نمى توان گفت تا رسيدن به زاويه حادّه اى كه از دو خط مستقيم تشكيل مى يابد به نقطه اى مى رسد كه مثلاً برابر زاويه قائمه مى گردد, زيرا زاويه قائمه در مسير حركت نبوده است.
حركت قطعى آن است كه يك جسم مثلاً بين مبدأ و منتها به گونه اى فرض شود كه در طى نقاط مسافت, نقطه اى را رها كرده و به نقطه ديگر هنوز نرسيده است; يعنى قوه اى تبديل به فعل گشته و قوّه اى هنوز به فعليت نرسيده و متحرك, آن را تبديل به فعل مى كند. بنابراين هر حدّى از حدود مسافت فعليت است بر قوّه سابق و قوّه است بر فعليت لاحق, و لازمه اين حالت, تقسيم شدن به اجزاء, سپرى گشتن و گذشتن تدريجى آن مى باشد. اجزاى اين نوع حركت, در خارج اجتماع ندارند.
اما تصويرى كه انسان از حركت دارد و مقاطع آن را در قوه خيال خود گرد مى آورد و به عنوانى يك صورت متّصله از حركت, تصور مى كند, چنين تصويرى تنها يك امر ذهنى است و وجود خارجى ندارد; به اين دليل كه اجتماع اجزاى حركت, ممكن نيست و اگر امكان پذير باشد ديگر حركت, تغيير و انتقال نخواهد بود.1 پاسخ سوم
دانشمندى گفته است: طفره در حركت به اعتبار انواع حركت به چهار قسم است: طفره در حركت مكانى (اين), (كمّى), (وضعى). و (كيفى). بديهى است كه طفره در حركت وضعى تصور ندارد, زيرا در اينجا حركت وضعى تحقق نگرفته است. بنابراين بايد طفره ضمن حركت كمى و يا كيفى بوده باشد; يعنى يك متحرك شخصى, در هر آنى به فردى از افراد, يا به نوعى از انواع مقوله كم يا كيف متصف باشد. ولى در مقام ما متحركات غير متناهيه وجود دارند و در هر آنى, فردى از آنها (در مقوله كم) و يا نوعى از آنها (در مقوله كيف) موجود مى شود, در نتيجه يكى از افراد آنها زاويه قائمه است, پس طفره اى به وقوع نپيوسته است.
ليكن اين پاسخ مورد پسند آقا حسين ـ قدس سره ـ واقع نشده و گفته است: اگر متحركات, غيرمتناهى هستند و در هر آن, فردى از آنها موجود مى شود, چرا فرد پايين و بالا (اسفل و اعلى= زاويه حادّة, مثلاً و زاويه منفرجه, در بحث ما) يافت شوند و فرد متوسط يافت نشود؟ آيا مى توان گفت: ده ذراع موجود است, صد ذراع هم موجود است, ولى بيست ذراع موجود نيست؟
پس بهتر است در پاسخ گفته شود: حدوث مقدار بزرگ, دفعى است و هنگام پيدايش آن لازم نيست به فرد متوسط برسد; مثلاً وقتى ده ذراع موجود باشد, سپس ده ذراع ديگر به آن اضافه شود, يك دفعه بيست ذراع مى گردد و لازم نيست در اين اثنا به پانزده ذراع برسد و سپس بيست ذراع گردد. پاسخ چهارم
اين پاسخ به دو گونه قابل تقرير و تحرير است:
اوّلاً: امكان دارد خطى قائم بر قطر متحرك در زاويه منفرجه (زاويه3« حادّه ب, و بَ) توهّم شود. در اين صورت زاويه قائمه تصور گشته و طفره برطرف شده است.
ثانياً: ممكن است زاويه اى به اندازه زاويه اى كه ميان خط مماس و محيط بيرونى دايره (يعنى زاويه2) به زاويه3 افزود, زيرا هر دو, در زاويه منفرجه مزبور وجود دارند. ليكن از نظر آقا حسين خوانسارى ـ رضوان الله تعالى عليه ـ اين پاسخ با اصل دفعى پديد آمدن زاويه منفرجه همخوانى ندارد, بلكه با قول به پيدايش تدريجى زاويه سازگار است, و در اين صورت, سخن از طفره به طور كلّى بايد بى اساس باشد. پاسخ پنجم
وقتى قطر دايره حركت كند, در حين حركت زاويه هاى بالفعل پديد نخواهد آمد, بلكه در اثناى حركت, همه آنها بالقوه مى باشند, و هنگامى كه حركت به پايان رسيد, همه زوايا بالفعل خواهند گشت. در مقام ما هنگامى كه قطر حركت كرد و يك زاويه حادّه مستقيم الخطين پديد آمد, زاويه اى بالقوه كوچك تر از حادّه يعنى به اندازه زاويه2, تحصيل كرده كه هرگاه به زاويه3 (بزرگ ترين زاويه حادّه) ضميمه گردد, به اندازه يك زاويه قائمه مى گردد. با اين فرض ديگر طفره اى در كار نيست; به ويژه كه مسائل رياضى نوعاً بر پايه فرض, استوار مى باشند.
آقا حسين(ره) نيز همان پاسخ قبل را تكرار مى كند كه با اصل پيدايش دفعى زاويه منفرجه سازگار نيست. پس وقتى زاويه اى بى نهايت حادّ و كوچك از دو خط مستقيم پديد آيد, دفعتاً يك زاويه منفرجه حادث شده, و شبهه طفره را همراه خواهد داشت. بنابراين بهترين پاسخ نزد آقا حسين(ره) همان پاسخى است كه از محقّق دوانى رسيده است. اين پاسخ چنان كه كراراً اشاره شد بر اصل بساطت كيفيّات مختص به كميّات استوار گشته و آقاحسين آن را موافق مبناى فلسفى خود دانسته است.
ديدگاه صدرالمتألهين ـ قدس سره ـ در اسفار
صدرالمتألهين (م1050هـ.ق.) نخست ديدگاه دو گروه را پيرامون زاويه به نگارش آورده و گفته است: گروهى, زاويه را از مقوله (كم) (=چند) دانسته, و هرچه از اين مقوله باشد تقسيم پذير است, در نتيجه زاويه تقسيم پذير است.
دسته ديگر استدلال مى كنند كه زاويه پذيراى (مشابهت) و (عدم مشابهت) است و هر چيزى كه چنين ويژگى را دارا باشد, از كيفيات (=چون) است, و كيفيات تقسيم پذير نيستند, پس زاويه تقسيم پذير نيست و امرى است بسيط.
صدرا مى گويد:
انصاف آن است كه زاويه از يك جهت و حيث مانند شكل داراى مقدار و اندازه است, از اين رو سطحى است پذيراى قسمت; مثلاً در وسط زاويه مى توان يك يا چند خط از وتر به سر زاويه رسم كرد و آن را تقسيم نمود. و از جهت و حيث ديگر زاويه هيأتى است همراه با تناهى و انقطاع, تناهى و انقطاع عبارت اند از عدم مقدار; مثلاً دايره هيأتى است كه قابليت بخش پذيرى ندارد و اگر تقسيم شود حيثيت دايره بودن در او محفوظ نمى ماند. بنابراين زاويه هيأت و كيفيّتى است بخش ناپذير كه عارض شىء ديگر به عنوان معروض گشته, و معروض او تقسيم پذير است, نه خود او.2
ليكن جاى يك پرسش باقى است, و آن اين است كه با توجّه به قاعده متين و اصيلى كه حكما دارند و مى گويند: (مقولات, همه با هم متباين بالذات هستند) آيا مى توان حقيقت يك شئ همچون زاويه را با دو مقوله متباين تعريف كرد؟ و آيا دو مقوله متباين مى توانند جزء مقوّم او در تعريف باشند, تا بتوان گفت زاويه از يك حيث تقسيم پذير و از حيث ديگر تقسيم ناپذير است؟
صدرا با همه انصافى كه در اين زمينه به خرج داده و خواسته است به گونه اى بين دو مبنا را جمع كند, با اين وجود موازين منطق با رأى او همراه نيست. زيرا ماهيت زاويه يك چيز بيش نيست و در يكى از دو مقوله كم يا كيف جاى دارد و دو جنس متباين نمى توانند يك حقيقت نوعيه را تعريف كنند; مثلاً آب و آتش قابل اجتماع و در يك تعريف نيستند.
شايان تكرار است كه سخن در مقام هويت خارجى و عروض زاويه نيست, و انكارى نيست كه زاويه در اين مقام, عارض سطح يا جسم مى گردد و از كيفيات مختص به كميّات به شمار مى آيد, بلكه سخن در صقع ماهوى و حقيقت ذاتى زاويه است. بنابراين تفصيل صدرالمتألهين ـ قدس سره ـ بى وجه است.
نتيجه اينكه: اگر زاويه كميّت باشد, جايى براى طفره باقى نمى ماند; زيرا قطر متحرك پس از حركت به ويژه در حركت قطعيه در اثناى قهراً به اندازه زاويه قائمه گشته سپس منفرجه مى گردد.
و اگر كيفيت باشد, كيفيات, بسيط به شمار مى روند. در اين صورت بايد گفت تصوّر زاويه قائمه در مسير حركت قطر, به طور كلى جايى ندارد, و طرح بحث طفره از ريشه بى اساس است. 1. ر.ك: صدرالمتألهين, اسفار اربعه, ج4, ص179, دار احياء تراث عربى, 1981; علامه طباطبايى, نهاية الحكمة, ص103 و 180, مركز انتشارات دارالتبليغ اسلامى.
2. اسفار, 4/179 و بعد.
دفاع از تشيّع
حسن زاده صادق
دفاع از تشيّع (ترجمه الفصول المختارة). ترجمه: آقا جمال خوانسارى (وفات 1122ق), تصحيح: صادق حسن زاده با همكارى على اكبر زمانى نژاد, قم, چاپ سلمان فارسى, 1377, 713ص, وزيرى.
يكى از علل مهم گسترش و بالندگى مكتب تشيّع, گفتگو و مناظره امامان(ع) و فرزانگان شيعه با مخالفان فكرى و عقيدتى خود بوده است. در عصر پيامبر اسلام, اديان ديگر به ويژه يهوديّت و مسيحيّت, با انگيزه هاى مختلف به ايجاد شك و شبهه عليه اسلام پرداختند كه خداوند متعال از زبان آيات قرآنى پاسخ آنان را به پيامبرش ابلاغ مى كرد تا اينكه مكتب نجاتبخش اسلام برترى و قدرت يافت.
با ارتحال جانگداز رسول اكرم(ص) تهاجم فرهنگى و عقيدتى از دو جبهه شروع شد; از يك سو اديان ورشكسته يهوديت و مسيحيت و زنادقه بر اسلام تاختند و از ديگر سو گروه هايى از خود مسلمانان بودند كه با تمام جديّت براى به دست گرفتن قدرت و حكومت, آيات قرآن و احاديث صريح پيامبر را درباره امامت تحريف معنوى و يا انكار عملى و جعل احاديث مشابه نمودند و وقتى حاكميّت يافتند براى توجيه كارهاى خود, دست به تغيير مبانى اصيل اسلامى زدند و قائل به جبر و انتخاب خليفه به وسيله مردم و غيره شدند. حضرت على(ع) در برابر اين تهاجم فكرى, تدابيرى انديشيد كه بسيار كارآمد بود و شيطنت هاى آنها را نقش بر آب كرد.
گفتنى است كه اقدامات مخالفان على(ع) هم بسيار قوى بود; چنانكه گروهى از مسلمانان را به زور شمشير و جمعى را با سيم و زر و برخى را هم با تدبير و ايجاد شبهه به طرف خود كشيدند. گواه اين مطلب, حديث (اِرتَدَّ النّاسُ إلاّ ثلاثَة…)1 مى باشد.
به هر حال, حضرت على(ع) با دفاع از اسلام ناب محمدى كه همان (مكتب تشيّع) است, به بحث هاى كلامى روح تازه اى بخشيد. از همين روست كه مسائل عقلى و فلسفى در مكتب تشيّع جايگاه ويژه اى دارد.
از ميان ائمه اطهار(ع) پس از امير مؤمنان, حضرت امام جعفر صادق(ع) و امام رضا(ع) و اصحاب ايشان در پيشبرد و بارورسازى علم كلام, تأثير شايانى داشتند. مخصوصاً در عصر امام صادق(ع) بازار مناظرات مذهبى و فرقه اى و حتى مباحثات و گفتگوى بين اديان (بين اسلام و يهوديت و مسيحيت و زردشتيگرى) و آزادانديشان و زنادقه يعنى كسانى كه پيرو شريعت نيستند, بسيار گرم بود و مكتب كلامى معتزله با قدرت و صلابت كم نظيرى شكل يافته بود, و مباحثات كلامى بين فرقه اى در ميان فِرَق اسلامى, حتى فرقه هاى گوناگون شيعه جريان داشت. و مخصوصاً آغاز ترجمه كتب فلسفى, يونانى, حيات فرهنگى قرن دوم هجرى را بارور ساخته بود. مهم ترين مباحث كلامى اين دوره امامت و به تبع آن مسأله تحكيم (حكميّت), حكم مرتكبِ كبيره, …و مسأله ارجاء بود… بعضى از متكلمان شيعه در قرن دوم هجرى عبارتند از: زُرارة بن اَعيَن, محمد بن على بن نعمان بن ابى طريقه بجلى, هشام بن حكم… بعضى از متكلمان بزرگ شيعه در قرن سوم هجرى عبارتند از: فضل بن شاذان…, حكم بن هشام بن حكم…2
سده چهارم تاريخ اسلام, سده اى پرجوش و خروش بود. پرجوش و خروش در سياست; و پرجوش در علم; سيصد سال از ظهور اسلام مى گذشت; فلسفه يونان ترجمه شده بود; كتاب هاى ديگرى نيز به حوزه علوم مسلمين پا گذاشته بود. پيروان سياست هاى گوناگون, سرتاسر ممالك اسلام را ميدان تكاپوى خويش قرار داده بودند; در حديث و تفسير كتاب هايى تأليف شده بود. محدّثان و مفسران آراى خود را اظهار كرده بودند; كتاب هايى در تاريخ اسلام, و تاريخ خلافت اسلامى, گردآورى شده بود, كه پيشينه اسلام را, اگرچه با نقص و جانبدارى, پيش چشم ها مى گذاشت; عقايدشناسان و متكلمان به مكتب هاى خود شكل داده بودند. پايه هاى مذاهب فقهى ريخته شده بود, و مردم در پيروى از فقيهان دسته بندى شده بودند; علوم لغت و ادب و بلاغت نضج گرفته بود; شاعران, فراوان گشته بودند و شعر از مفاهيم صحرا به مفاهيم تمدّن گراييده بود. حضور رهبران عقايد مختلف, نفوذ حكومت هاى اطراف, نشر مكاتب فكرى و فلسفى و نظرات ويژه دانشمندان مشهور, برخورد اعتقادات و مسلك ها, جوش و آشوب آرامى ناپذير افكار, اينها همه عواملى بود كه سطح آرامى در زندگى قرن چهارم اسلام باقى نمى گذاشت, و باعث مى شد تا قدرت هاى سياسى بتوانند, وحدت كلّى اسلامى را و انسجام خلاّق را در امّت, دچار تزلزل و به هم ريختگى كنند و آن شيرازه استوار را از هم بگسلند.3 شهر بغداد در آن روزگار, به عنوان مهم ترين مركز علمى و سياسى جهان اسلام به شمار مى رفت و از ويژگى هاى خاصى برخوردار بود. آل بويه و حَمدانيان كه شيعه مذهب بودند, قدرت يافته از دانشمندان شيعه حمايت مى كردند, يا حداقل از آن آزار و اذيّت هايى كه قبلاً بود, جلوگيرى مى كردند و اين فرصت خوبى بود تا دانشمندان به دفاع از حقّانيّت مذهب اماميّه برخيزند.
اين مسئوليّت بزرگ را در بغداد شيخ مفيد به عهده داشت و شاگردان برجسته اى از قبيل شريف رضى, سيّد مرتضى, شيخ طوسى, ابوالعباس نجاشى, قاضى ابوالفتح كراچكى و… را تربيت نمود كه هر كدام در دفاع از مبانى شيعه تلاش هاى چشمگيرى انجام دادند. از طرف ديگر شيخ مفيد با بزرگان فرقه معتزله, اشاعره و مذاهب گوناگون اهل سنّت و حتّى فرقه هاى شيعه از قبيل زيديه و اسماعيليه به بحث و مناظره حضورى و شفاهى مى پرداخت, كه نمونه هاى آن را مى توان در كتاب ارزنده (الفصول المختارة) ديد. اين بحث گاهى در خانه شيخ مفيد كه محل رفت و آمد بزرگان همه مذاهب بود, صورت مى پذيرفت4, و گاهى در مساجد و محافل علمى انجام مى گرفت; حتى در مجالس ترحيم. سيد مرتضى ـ رحمه الله ـ مى گويد: شيخ مفيد با قاضى ابوبكر ـ كه از دانشمندان اهل سنت است ـ روز وفات ابو عبداللّه محمد بن محمد بن طاهر موسوى ـ رحمه الله ـ كه از مشايخ روايت شيخ مفيد بود, در منزل وى در بغداد حاضر شد. در آن مجلس گروه كثيرى از سادات و فرزندزادگان عباس و جمعى از بزرگان تجّار و مسافران حضور داشتند. پس از پاره اى گفتگو درباره نصّ بر ولايت حضرت امير(ع) كردند, شيخ مفيد آنچه مناسب مقام بود, فرمود. بعد از آن قاضى ابوبكر به شيخ گفت: (مرا خبر ده از حقيقت نصّ و از معناى لفظ نصّ…).5
البته همه اين بحث ها با متانت علمى و دور از همه كشمكش هاى عوامانه مطرح مى شد. از همين رو نتايج بسيار خوبى براى مكتب تشيّع داشت و بسيارى از برادران اهل سنّت را به تشيّع مايل كرد; به طورى كه خطيب بغدادى كه بسيار متعصب بود, چنين مى نويسد: (به وسيله شيخ مفيد گروهى از مردمان به هلاكت رسيدند6!). شيخ مفيد در اين بحث ها قدرت استدلال و ابتكارات خود را نمايان مى ساخت و تسلط شگفت انگيز او بر آرا و افكار متكلّمان گذشته و معاصر همه را شگفت زده مى كرد. حتى مى گويند او بسيارى از كتاب هاى مخالفان شيعه را به خاطر سپرده بود.7 يكى از علماى معتزله بحثى در خصوص (اجماع اُمّت) مطرح مى كند و شيخ با روش ويژه خود آنچنان استدلال مى كند كه او از پاسخ درمى ماند. آنگاه شيخ مى فرمايد: (به عمر خود قسم كه [اين پاسخ] از آن چيزهايى است كه احدى سبقت نگرفته است بر من در استخراج آن.8 در يك مورد, شيخ مفيد به يك سؤال چندين پاسخ مى دهد و سپس مى فرمايد: (جواب هاى اول به خاطر من رسيده و كسى ديگر نگفته).9 در ترجمه الفصول المختارة اين سخن از زبان شيخ نقل شده است:
گفت به من شيخى از حاذقان معتزله و اهل تديّن به مذهب خويش از آن طايفه, اراده سؤال كنم از تو از مسأله اى كه به خاطر من رسيده و پرسيده ام آن را از جماعتى كه ديده ام از متكلمين اماميه در خراسان و فارس و عراق و جواب نگفته اند از آن, جوابى كه ساكت سازد مرا… واللّه! اين [پاسخ شيخ] جوابى است ظريف و تازه و نشنيده ام اين را از احدى پيش از اين…10
از اين بحث ها, در كتاب الفصول المختارة غير از مناظرات شيخ مفيد, گفت وگوهاى علماى ديگر شيعه با مخالفان آمده است; از جمله آنها مناظره هشام بن حَكَم با ضرار بن عَمرو ضبّى, يحيى بن خالد برمكى و عبداللّه بن اِباضى از سران خوارج است, و بحث سيد حميرى با سوّار قاضى و شعرهاى آتشين او عليه قاضى در حضور منصور عباسى, و گفت وگوهاى ابوالحسن على بن ميثم با ابوالهذيل علاّف و يك مرد نصرانى, و پاسخ هاى نغز فضل بن شاذان به مخالفان و مطالب و مسائل جالب ديگر. شيخ مفيد بحث مفصّلى ـ حدود پنجاه صفحه ـ درباره افكار كفرآميز ابراهيم نظّام (استاد جاحظ) آورده است كه در واقع نقد مطالب بى اساس كتاب فُتيا نوشته جاحظ است. در قسمت پايانى كتاب, شيخ به معرفى فرقه هاى مختلف شيعه پرداخته و بحثى نيز درباره فَدَك و بررسى صحت و سقم و توجيه حديث نَحنُ معاشرَ الانبياء لانورث دارد.
استاد محمدرضا حكيمى مى فرمايد:
الفصول المختارة كتابى است پرمطلب و مفيد; بويژه از اين نظر كه در آن, مناظره هاى بسيارى آورده شده است. و ديدن اين مناظره ها, قدرت استدلال و شيوه (بحث مفيد) را به نگهبانان حقايق اعتقادى, بخصوص طلاب جوان, مى آموزد…11
آقا جمال خوانسارى نيز در مقدمه ترجمه اش مى فرمايد:
مشتمل بر بسى از فوايد و معانى دقيقه و مناظرات لطيفه است و الحقّ هر بابى از آن بوستانى است پرگل و ريحان و روضه اى است مزيّن به لاله نعمان و هر مجلسى از آن به زينت مملوّ از نكته هاى غريب تمام قدسى وطن و فكرهاى نازك جمله گل پيرهن….
عبدالرزاق محيى الدين كه از محققان اهل سنّت و آشنايان با آثار سيد مرتضى است, مى گويد:
اهميت كتاب, بيشتر به آن است كه تلاش شيعه را در زمينه جَدَل, كلام و فقه ـ از صدر اسلام تا روزگار مؤلف ـ و نيز جلسات بحث شيعه را با مخالفان خود ترسيم مى كند. بحث هايى نيز درباره پيدايش فرقه هاى شيعه و تاريخ آنها و موارد اختلاف و اتفاق اين فرقه ها دارد.12
اهميت ديگر اين كتاب اين است كه اختلاف نظر شيعه با معتزله را نشان مى دهد و برداشت غلط آدام متز ـ شرق شناس سوئيسى ـ را باطل مى كند; وى شيعه را وارث و ثمره معتزله دانسته مى نويسد:
از نظر عقايد و روش كلامى, شيعه وارث معتزله است و كم اعتنايى معتزليان به نقليّات از جمله مواردى بود كه با مقاصد شيعه مى ساخت. شيعه در قرن چهارم مكتب كلامى خاص نداشت و مثلاً عضدالدوله كه از فرمانروايان متمايل به تشيّع بود, طبق مذهب معتزله عمل مى نمود. از فرمانروايان قرن چهارم تنها فاطميان شيعه بودند كه به تصريح (مقدسى) در بيشتر مبادى با معتزله توافق داشتند….13
متأسفانه بعضى از محققان مسلمان نيز چنين طرز تفكر غلطى پيدا كرده اند. چنانكه عبدالرزاق محيى الدين مى نويسد:
…علم كلام هم شعبه و شاخه اى از فلسفه بود. تشيّع نيز گرايش و شاخه اى از اعتزال به شمار مى رفت (اگر نگوييم اعتزال, در اعتزال بود) بسيارى از وزيران شيعه, معتزلى بودند. آنها از اين تفكر حمايت كرده و به نشر آن كمك مى كردند.14
دانشمندان و عالمانى كه اكثر آنها معتزله هستند و با شيخ مفيد بحث كرده اند يا نظرات و آراى آنها در اين كتاب نقد شده است. عبارتند از: قاضى ابوبكر احمد بن سيّار, ابوالهذيل علاّف, كتبى, ابوعَمرو شَطَوى, ضرار بن عمرو ضبّى, قاضى ابومحمد عمانى, ابوبكر بن دقّاق, وَرَثانى, ابوالحسين خيّاط, ابوالقاسم كعبى, عبداللّه بن كلاّب, سوّار قاضى, ابوبكر بن صرايا, ابوعثمان جاحظ, ابراهيم نظّام. بدين ترتيب معلوم مى شود, شيعه چه تمايزى با معتزله دارد.
كتاب الفصول المختارة از كيست؟
نام كامل كتاب, الفصول المختارة من العيون و المحاسن است و همان طور كه از ديباچه كتاب به دست مى آيد اين كتاب برگزيده اى از مطالب دو كتاب شيخ مفيد, يعنى كتاب المجالس المحفوظه فى فنون الكلام و كتاب العيون والمحاسن مى باشد. البته از اين دو كتاب اطلاعى در دست نيست; جز اينكه خود شيخ مفيد در كتاب الافصاح فى الامامة بحثى درباره آيه نزول سكينه (آيه26, سوره فتح) مى كند و تفصيل آن را به كتاب العيون و المحاسن خود ارجاع مى دهد.15 نيز ابوالعباس نجاشى ـ شاگرد شيخ مفيد ـ در كتاب رجالش از هر دو كتاب استادش نام برده است.16 نجاشى كتاب ديگرى را به نام الفصول من العيون والمحاسن جزو تأليفات شيخ آورده است و اين مطلب سبب شده تا اين سؤال پيش آيد كه آيا اين كتاب, همان الفصول المختارة است؟ يا كتاب ديگرى است؟ استاد عبدالعزيز طباطبايى مى فرمايد:
… شيخ طوسى, نجاشى و ابن شهر آشوب, هيچ كدام كتاب (الفصول المختارة) را جزو مصنّفات شريف مرتضى ذكر نكرده اند! آيا آنها انتساب (الفصول المختارة) را به شيخ مفيد اَولى ديده اند از انتساب آن به شريف مرتضى؟ يا اينكه شيخ مفيد نيز كتابى به نام (الفصول من العيون والمحاسن) داشته كه به دست ما نرسيده است و آن كتاب غير از (الفصول المختارة) شريف مرتضى بوده؟ امّا شيخ ما صاحب الذريعه ـ رحمه الله ـ آن دو كتاب را يكى ندانسته بلكه به تغاير آنها حكم داده و منتسب ساخته هريك از (الفصول) را به مؤلف آنها.17
ترديدى نيست كه تدوين و تنظيم (الفصول المختارة) موجود از سوى شاگرد معروف و برجسته او, شريف مرتضى عَلَم الهدى ـ رحمةالله ـ است; چرا كه در جاى جاى كتاب مى گويد: (حديث كرد مرا شيخ ـ ادام اللّه عزّه), (خبر داده است مرا شيخ ـ ايده اللّه تعالى), (از كلام شيخ ـ ادام الله عزه ـ است), (از حكايات شيخ است) و… در موردى هم ضمن تصريح به نام خود توضيحاتى درباره يكى از فصل هاى كتاب از شيخ مفيد, خواسته است:
شريف ابوالقاسم على بن الحسين الموسوى گويد من سؤال كردم از شيخ ـ ادام اللّه عزّه ـ كه زياد نمايد و واضح كند اين فصل را براى من…
بدين ترتيب معلوم مى شود غير از تلخيص كتاب, توضيحاتى از شيخ مفيد و يا از خود شريف مرتضى بر آن افزوده شده است; چنانكه مى نويسد:
نقل كردم روزى به خدمت شيخ مفيد ـ ايده الله ـ چيزى را كه ابوجعفر محمد بن عبدالرحمن بن قِبَه رازى آن را در كتاب (انصاف) ذكر كرده… پس شيخ فرمود….
امّا علّت تلخيص و فراهم آوردن اين كتاب, همان است كه سيد مرتضى در اول كتاب گفته است; يعنى پاسخ به درخواست يكى از علاقه مندانش.
تو ـ كه خدا مؤيدت بدارد ـ از من خواسته بودى كه مطالبى را از كتاب (المجالس) و نكته هايى هم از كتاب العيون والمحاسن) شيخ و مولا و سرور ما, ابوعبداللّه محمد بن محمد بن نعمان معروف به شيخ مفيد, گردآورى و گزينش نمايم تا بتوانى در سفر خود از آن كتاب بهره مند شوى و ياد و ذكر او را در اقامتگاه و شهر خود گسترش دهى و به نشر مطالب آن پردازى و من به اين تقاضاى تو پاسخ مثبت دادم تا تو را خوشحال نمايم و رغبتى هم در آن چيزى كه در نزد خداوند متعال است به وسيله اين اجابت, نصيب خود سازم.
سيد مرتضى در سال 373 هجرى قمرى مشغول تأليف اين كتاب بوده است. چنانكه مى نويسد:
گفته است شيخ ـ ادام الله عزّه ـ پس چون وفات كرد ابومحمد امام حسن عسگرى عليه السلام, متفرّق شدند اصحاب آن حضرت(ع) به چهارده فرقه; بنابر آنچه ذكر كرده و حكايت نموده است اين را ابومحمد حسن بن موسى (نوبختى) رحمه الله… به درستى كه نيست از اين فرقه ها كه نام برديم فرقه اى موجود در زمان ما كه سال 373 هجرى قمرى است, سواى فرقه اماميّه اثنى عشريّه…. مترجم الفصول المختارة
جمال الدين محمد خوانسارى معروف به (آقا جمال) و (جمال المحققين) فرزند آقا حسين خوانسارى معروف به (محقق خوانسارى), (ذوالجمالين)18 و (استاد الكلّ فى الكلّ عند الكلّ)19 است. پدر و پسر هر دو از دانشمندان سرشناس شيعه هستند كه جامع معقول و منقول بودند و در گسترش علوم اسلامى زحمات زيادى متحمّل شده و تأليفات ارزنده اى به جهان اسلام عرضه كرده اند.
نظر به آنكه سلاطين صفويّه كه با وى معاصر بوده اند ارادت تامّه به وى و به پدرش داشته اند, به مقام تجليل و تعظيم و بزرگداشت وى چنانكه شايد و بايد برآمده و به وظايف ترويج وى ـ كَما هُوَ حَقّه ـ قيام نموده اند و در آن ضمن, استفاده تمام را از كمالات وى نموده اند. از جمله آن استفادات آن است كه چون آقا جمال مرحوم, علاوه بر حيازت مقام بلند و پايه ارجمند فضل و كمال, خوش قلم و داراى تقرير و بيان بسيار فصيح به زبان شيرين فارسى بوده است, سلاطين معاصر وى درخواست و مسئلت نموده اند چند كتاب مهم را از عربى به فارسى ترجمه يا شرح نمايد وى نيز اجابت فرموده و به انجام اين امر و انجام اين مسئلت پرداخته است.20
مرحوم آقا جمال خوانسارى (الفصول المختارة) را به درخواست حاجى احمد بيك يكى از اركان دولت شاه سليمان صفوى ترجمه كرد. او خود مى نويسد:
اشاره برق آساى يكى از اركان بنيان دولت تازيانه برق عزيمت گرديد, نسيم پيام اصلى از اصول دوحه ملك و ملّت گرهگشاى غنچه تعويق شد, دامن سعى در ميان ستم و سلسله ساير علايق از كمر اهتمام گسستم و شب و روز بياض ديده و سواد حدقه را وقف سياه و سفيد مشاغل كاغذ و مداد نمودم و گاه و بيگاه آينه اوقات گرامى در امتثال اين امر سامى از زنگ تعطيل زدودم… حاجى الحرمين احمدبيك كه قباب عمرش به اطناب خلود مطيّن است و خِيام ايامش به اَوتاد دوام موّثق.21
آقا جمال خوانسارى از نظر علم و فضل و تقوا و حسن اخلاق و سلوك با مردم ـ به اعتراف معاصرانش ـ از رتبه اى بلند برخوردار بود. صاحب رياض العلماء او را فاضل, حكيم, محقق, مدقّق دانسته22 و ميرزا محمد طاهر نصرآبادى نيز او را ستوده و چند رباعى از او نقل كرده است.23 صاحب جامع الرواة او را (جليل القدر, عظيم المنزلة, رفيع الشأن…) معرفى نموده است.24 و محدث قمى مى نويسد: (… صاحب تصانيف رائقه كه از ملاحظه آنها معلوم مى شود جودت فهم و حسن سليقه و صفاى ذهن او به خصوص در فهم ظواهر احاديث و تراجم…).25 فاضل كشميرى درباره حاشيه او بر شرح لمعه, مى گويد: (… از مصنّفات شريفه اوست حاشيه شرح لمعه كه بهترين حواشى است, نظير ندارد).26 ملا عبدالكريم جرّى نيز مى نويسد: (صاحب كتاب هاى خوب است; مثل حاشيه بر شرح لمعه كه بسيار با تحقيق و پرفايده است).27
گفتنى است كه ترجمه الفصول المختارة نخستين بار به همت مرحوم جناب آقاى مُشار در سال 1339ش. تصحيح و منتشر شد. نگارنده جهت تكميل و عرضه بهينه اين اثر ارزشمند, يك بار ديگر آن را به دقت با متن عربى مقابله كرده و هنگام تصحيح سه نسخه خطى ديگر را به يارى گرفته است. اينك اين ترجمه كهن از كتاب الفصول المختارة به تصحيح نگارنده و با نام دفاع از تشيّع يا مناظرات از سوى كنگره بزرگداشت محقق خوانسارى, زيور طبع را به خود آويخته است.پى نوشت ها; 1.رجال كشّى, ج1, ص46. 2. تشيّع, جمعى از نويسندگان دائرةالمعارف تشيّع, ص60 ـ61. 3. ر.ك: ميرحامد حسين, استاد محمدرضا حكيمى, ص15ـ16. 4. منتظم ابن جوزى, ج8, ص11. 5. ر.ك: الفصول المختارة, ص41. 6. تاريخ بغداد, ج3, ص231, شرح حال شماره 1299. 7. ر.ك: سِيَر اعلام النُبَلاء ذَهَبى, ج17, ص344. 8. ر.ك: ترجمه الفصول المختارة, ص61. 9. همان, ص227. 10. همان, ص232. 11. ميرحامد حسين, ص50. 12. شخصيت ادبى سيد مرتضى, ص109. 13. تمدن اسلامى در قرن چهارم هجرى, ج1, ص78ـ 79. 14. شخصيت ادبى سيد مرتضى, ص33. 15. الافصاح, ص192. 16. رجال النجاشى, ص399ـ400. 17. المقالات والرسالات كنگره شيخ مفيد, ج1, ص270. 18. آقا حسين خوانسارى را ذوالجمالين مى گفتند زيرا نام پدر و پسر وى جمال الدين بوده است. ر.ك: صفا, ذبيح الله, تاريخ ادبيات در ايران, ج5, ص315. 19. ر.ك: محدث ارموى, شرح غرر الحكم, ج1, ص فط. اين لقب به دليل جامعيت مرحوم آقا جمال خوانسارى و اعتراف همگان به فضل وى است. 20. همان. 21. ر.ك: مقدمه كتاب ترجمه الفصول المختارة. 22. رياض العلماء, ج1, ص114. 23. همان. 24. جامع الرواة, ج1, ص164. 25. الفوائد الرضويه, ص183. 26. نجوم السماء, ص191. 27. تذكرةالقبور, چاپ آقاى مهدوى, ص88.
گردآورندگان سخنان على (ع) از آغاز تا غررالحكم با نگاهى به شرح آقا جمال خوانسارى
مهدوى راد محمدعلى
شرح محقق بارع جمال الدين محمد خوانسارى بر غررالحكم و دررالكلم, عبدالواحد بن محمد تميمى آمدى, مقدمه و تصحيح و تعليق: مير جلال الدين حسينى ارموى, تهران, انتشارات دانشگاه تهران, 7ج, 1360, وزيرى.
هوشمندان و ژرف انديشان مى دانند كه كلام على فروتر از كلام خداوند و رسول الله و فراتر از كلام بشر است.1 قطب الدين راوندى
گفته اند 100 سخن از كلمات بليغ ترين عرب, ابوالحسن برگزينم. انگشت بر انجيل بلاغت (نهج البلاغه) گرداندم. به خداى سوگند نمى دانم صد سخن از ميان صدها سخن چگونه برگزينم; جز آنكه, ياقوتى را از ميان همگنانش بردارم2!
جر جرداق, اديب لبنانى
كلام اميرالمؤمنين, على(ع) در اوج بلاغت و ستيغ فصاحت, و در نهايت جزالت و استوارى و شيوايى است. خطابه هاى شورانگيز و شگرف مولا انسان هاى شيفته را وامى داشت كه آن گفته هاى بى بديل را بر سينه ها نهند و خامه برگيرند و ثبت و ضبط كنند و به نسل ها و عصرها بسپارند. از اين روى از همان روزگارانى كه اين سخن ها فراز آمد و نامه ها نگاشته شد و جمله ها پراكنده گشت, ديده ها را خيره ساخت, و همت ها را برانگيخت, و انبوه ميراث بيانيِ امير بيان و امام پرواپيشگان على(ع) گرد آمد3. اكنون و در حد گنجايش مقال برخى از گردآورندگان كلام مولا را تا قرن ششم كه (غرر الحكم و دررالكلم) سامان يافته است, ياد مى كنيم.
قرن اوّل
حارث بن عبدالله همدانى:
گويا اولين4 كسى كه به جمع و تدوين كلمات امير مؤمنان(ع) همت گماشت, حارث بن عبدالله همدانى (م65) است. او از شيفتگان مولا و كلام او و از ثقات اصحاب وى و از چهره هاى والاى تاريخ اسلام است.5 او را آگاه ترين كسان به سخنان اميرالمؤمنين(ع) دانسته اند.6 حسنين(ع) از وى كلمات امام(ع) را سؤال مى كردند و بدين سان در شناخت و گسترش كلام مولا مردمان را بدو ارجاع مى دادند.7 برخى رجاليان عامه وى را توثيق كرده اند و بسيارى بر او طعن زده اند. انگيزه طعن رجاليان عامه بر او روشن است, چون او را از (شيعيان آغازين) و (غاليان در تشيع)8 دانسته اند.
ذهبى بر طعن هاى او به ترديد مى نگرد و تصريح مى كند كه (در كار او سرگشته است.)9 اما قرطبى, طعن بر حارث و از جمله نسبت دادن شَعبى, حارث را به كذب, معلول حب او به على و برتر دانستن على(ع) را از ابوبكر مى داند.10 به هر حال حارث اولين كسى است كه كلام مولا را نگاشته و تدوين كرده است.
امام(ع) در مقامى خطبه مى خواند و مى فرمايد:
(كيست كه دانش را به درهمى بخرد.)11
حارث ابزار نوشتارى فراهم مى آورد, و دانش بسيارى از آن بزرگوار را مى نگارد.
امام(ع) خطبه مى خواند, مردمان از زيبايى و اوج كلام شگفت زده مى شوند. به حارث مى گويند: او را به خاطر سپرده اى؟ مى گويد:
(نگاشته ام, پس بر ديگران املا مى كند.)12
علامه شيخ محمدتقى شوشترى(ره) نيز حارث را اولين مصنف كلام مولا دانسته و از جمله بر آنچه از كافى آورديم, استناد كرده است.13 زيد بن وهب جهنى:
ابوسليمان زيد بن وهب جهنى كوفى (م96) از رجال (صحاح سته) و از راويان معتَمَد و موثق عامّه, دومين كسى كه خُطب و كلمات مولا را گردآورده است. شيخ طوسى(ره) درباره وى نوشته اند:
زيد بن وهب, او را است كتاب (خطب اميرالمؤمنين على المنابر فى الجمع والأعياد).
سپس شيخ, طريق خود به كتاب را آورده است. اين كتاب را ابومنصور جهنى از او روايت كرده است.14 زيد در نبرد صفين حضور داشته است, و نصر بن مزاحم برخى از خطبه هاى مولا را از وى گزارش مى كند.15 علامه شيخ آقا بزرگ بر اين باور است كه نصر بن مزاحم, كتاب او را در اختيار داشته است و خطبه ها را با سند كتاب گزارش مى كند.16
ذهبى او را از بزرگان و ثقات تابعين دانسته, و احتجاج بر حديثش را متفق عليه تلقى كرده است.17 علامه شوشترى نيز از زيد بن وهب سخن گفته و نكات شايسته اى عرضه كرده است.18 اصبغ بن نباته:
اصبغ از چهره هاى برجسته و از بيداردلان نيك نهاد ياران على(ع) و به گفته ابن مزاحم از (ذخائر) على(ع) بود. مورخان و محدثان به رزم آورى, پارسايى, زهد و استوارگامى در ولايت, او را ياد كرده اند,19 و در نقل حديث نيز او را به كثرت نقل, استوارى در نقل, وثاقت و اتفاق ستوده اند.20 برخى از رجاليان عامه او را توثيق كرده اند و برخى به جهاتى روشن ـ از جمله حب والاى او به مولا ـ بر او طعن زده اند.21 اصبغ مى گويد: از مواعظ على بن ابى طالب صد فصل به خاطر سپردم و از خطابه هايش گنج هايى, كه بازگويى آنها جز فزونى و گستردگى نياورد.22 محدثان و رجاليان, نامه ارجمند و جاودانه مولا به مالك اشتر و نيز وصيت آن بزرگوار به امام حسن(ع) [= يا محمد بن حنفيه] را از وى گزارش كرده اند.23 آيت اللّه سيد ابوالقاسم خويى ـ رضوان الله عليه ـ طريق شيخ طوسى ـ رضوان الله عليه ـ به اصبغ را در نقل عهد نامه مالك اشتر صحيح مى دانند.24
عالمان و رجاليان در پژوهش هاى رجالى درباره اصبغ نكاتى ارجمند ارائه كرده اند.25 قرن دوم
ابواسحاق نزارى ابراهيم بن حكم:
او از مؤلفان بزرگ اسلامى است. ذهبى او را به تعصب و عناد نسبت داده و گفته است: (شيعى جَلَد). و از ابوحاتم نقل كرده است كه وى دروغ گوست, و روايات مثالب معاويه را گزارش مى كرده است! از اين روى آنچه را از وى نگاشتيم تباه ساختيم.*26 اما روشن است كه حكم ذهبى و همگنان او, ريشه در استوارگامى او در تشيع و كين ورزى او به معاويه و افشاگرى او عليه (حزب طلقاء) دارد.
نجاشى از وى ياد كرده و نوشته است:
(له كتب منها… كتاب الخطب.)
شيخ طوسى نوشته اند:
(صنف كتباً, منها كتاب الملاحم, و كتاب خطب على(ع).)27
ابن شهرآشوب نيز از وى و كتابش ياد كرده است.28 كلبى:
ابومنذر هشام بن محمد بن سائب كلبى كوفى (م204). او از تبارشناسان بزرگ و از مؤلفان سختكوش است كه افزون بر 150 اثر بدو نسبت داده اند. نجاشى آثار وى را گزارش كرده و در ضمن آنها از كتابى ياد كرده است با عنوان (كتاب الخطب).29 محقق جليل حضرت شيخ عزيزالله عطاردى پس از نقل سخن نجاشى, نوشته اند:
(محتمل است كه اين كتاب مجموعه اى از خطب على(ع) باشد).30
گويا نبايد ترديدى داشت كه (كتاب الخطب) مجموعه اى است از خطبه هاى على(ع). ابن نديم در ضمن شمارش آثار هشام نوشته است:
(كتاب خطب على ـ عليه السلام31).
رجاليان بر هشام نيز طعن زده اند. ابن عساكر, ريشه اين طعن را نشان داده و نوشته است:
(رافضى ليس بثقه32).
شمس الدين ذهبى و ابن حجر كه اين سخن را از ابن عساكر درباره وى آورده اند, تفسير آيه اى از قرآن را به نقل از پدرش نيز از هشام گزارش كرده اند كه به خوبى مى تواند نشانگر سمت و سوى انديشه كلبى باشد33 و دليل طَعن رجاليان بر او. گزارش هاى او از نياكان مردمان و افشاگرى هاى او عليه تبار جباران نيز در اين طعن ها بى تأثير نبوده است.34 هرچند از آثار كلبى جز اندكى باقى نمانده است, اما تأثير او در آثار مورخان و محدثان اسلامى بسى گسترده است.35 مسعدة بن صدقه:
ابو محمد يا ابوبشر, عبدى, از اصحاب امام صادق(ع) و فرزند بزرگوارش امام موسى بن جعفر(ع). مسعدة از راويان عامه است كه برخى از رجاليان شيعه وى را از ثقات اصحاب برشمرده اند.36 نجاشى از وى ياد كرده و نوشته است:
(له كتب, منها: كتاب خطب اميرالمؤمنين(ع)).37
شيخ طوسى(ره) نيز از وى ياد كرده و فقط به اينكه او كتاب دارد, بسنده كرده است.38 واقدى:
ابوعبدالله محمد بن عمر بن واقدى بغدادى (م207).
واقدى از مورخان بلند آوازه تاريخ اسلام است. اثر مهمِ بر جاى مانده او, درباره نبردهاى رسول الله(ص) با عنوان (المغازى) نشانگر گستره آگاهى هاى او از تاريخ اسلام است.39 ابوغالب زرارى در رساله ارجمندش از اين مجموعه ياد كرده است.40
علامه شيخ آقا بزرگ تهرانى نيز از اين كتاب با استناد به رساله ياد شده, ياد كرده است.41 ابن نديم, واقدى را شيعه انگاشته, و گفته است كه او بر اين باور بوده است كه على(ع) معجزه رسول الله (ص) است.42 ابن نديم در اين سخن و احتمال, تنهاست و هيچ شرح حال نگار و مورخ ديگرى اين نسبت را بدو نداده است. واقدى كتابى داشته است با عنوان (الجمل كه شيخ مفيد ـ رضوان الله عليه ـ در كتاب (الجمل) از آن بهره برده43 و سيد رضى در نهج البلاغه از آن نقل كرده است.44 ابومخنف:
لوط بن يحيى بن سعيد بن مخنف أزدى غامدى كوفى (م157) از مورخان بزرگ, بلندآوازه, شيعى و از سختكوشان در ثبت و ضبط حوادث تاريخى است. رجاليان اهل سنت گاه بر او طعن زده اند و چرايى آن را نيز نشان داده اند كه او: رافضى بوده, صحابه را دشنام مى داده و در تشيع افراط مى كرده و….45
ابومخنف كتابى داشته است با عنوان (خطبة الزهراء(ع)) كه آن را به دو واسطه از على(ع) گزارش كرده است.46 كتاب (خطب اميرالمؤمنين(ع) على المنابر فى الجُمَع والأعياد و غيرها) زيد بن وهب را نيز با دو واسطه نقل كرده است.47 ابومخنف را رجاليان شيعه ستوده اند و نجاشى بدينسان از او ياد كرده است:
(شيخ اصحاب الأخبار بالكوفه و وجههم وكان يسكن الى مايرويه.)48
ابومخنف درباره بيشترين حوادث عراق آثارى سامان داده است. نگاشته هاى او منبع مراجعه مورخان بوده و طبرى 586 روايت از وى گزارش كرده است.49 قرن سوم مدائنى:
ابوالحسن على بن محمد بن عبدالله بن أبى سيف بغدادى (م225) از مورخان بلندآوازه تاريخ اسلام و از مؤلفانى است كه آثار بسيارى در تاريخ اسلام نگاشته است. از اين روى برخى او را با عنوان (شيخ الأخباريين) ستوده اند.50 تأثير مدائنى در مورخان پس از وى بسيار گسترده است و مورخان در نگاشته هاى خود, روايات وى را فراوان گزارش كرده اند. ابن نديم, فهرست بلندى از نگاشته هاى مدائنى را به دست داده است و در ضمن آن از (كتاب خطب على) ياد كرده است. و پس از آن و در ضمن كتاب هايى كه ابن نديم به آنها عنوان (كتبه فى الأحداث) داده است, نوشته است:
(كتاب خطب على وكتبه الى عمّا له.)51
كه ظاهراً دو كتاب است. صالح بن ابى حمّاد:
ابوالخير رازى از اصحاب امام جواد(ع) و امام هادى و امام عسكرى(ع) است. نجاشى از وى ياد كرده است و در ضمن شمارش نگاشته هاى او نوشته است:
(كتاب خطب اميرالمؤمنين(ع)52).
صالح را برخى تضعيف كرده و برخى ستوده اند. رجالى مشهور ابوعلى حائرى پس از نقل اقوال با استناد به سخن فضل بن شاذان او را جزء (ممدوحين) ياد مى كند.53 ابراهيم بن سليمان:
ابراهيم بن سليمان بن عبيدالله خراز كوفى نَهَمى.
شيخ از او در باب (من لم يرو عنهم) ياد كرده است.54 نجاشى وى را توثيق كرده و آثارش را برشمرده و در ضمن آثار وى نوشته است:
(له كتب, منها: … كتاب الخطب55).
و چنين است يادكرد شيخ از او و آثارش در (الفهرست).56 علامه سيد هبةالدين شهرستانى به هنگام يادكرد اين كتاب تصريح كرده است كه اين كتاب, جامع خطبه هاى مولا بوده است.57 علامه شيخ آقا بزرگ تهرانى اين مطلب را استوار دانسته و گفته است: ما از (نهمى) انشاء خطبه نمى شناسيم. اين كتاب به قطع جامع خطبه هاى على(ع) بوده است.58
ابراهيم بن سليمان از قبيله (هَمدان) بوده است كه در كوفه اقامت گزيده و در ميان قبيله (بنى نهم) زندگى كرده است, از اين روى به (نهمى) شهرت يافته است.59
اسماعيل بن مهران:
از اصحاب امام رضا(ع) و از راويان معتمد در نقل و گزارش حديث است. او را به پرواپيشگى, وثاقت, نيك نهادى و فضل ستوده اند. نجاشى از وى ياد كرده و برخى از آثارش را برشمرده و در ضمن آن نوشته است:
(كتاب خطب اميرالمؤمنين(ع)).60 ابن المدينى:
ابوالحسن على بن عبدالله بن نجيع سعدى مشهور به (ابن المدينى)(م234) از عالمان و محدثان بزرگ قرن سوم هجرى است كه او را به كثرت تأليف و نگاشته هاى نيك و ارجمند ستوده اند. شرح حال تفصيلى او را ذهبى و خطيب بغدادى و ديگر شرح حال نگاران آورده اند و از تأثير او در جريان حديث نگارى سخن گفته اند.61 اسماعيل پاشا نوشته است:
(خطب على بن ابى طالب ـ رضى الله عنه ـ لأبن المدينى).62 عبدالعظيم الحسنى:
عبدالعظيم بن عبدالله علوى حسنى از محدثان, مفسران و راويان معتمد و موثق و از چهره هاى برجسته تاريخ شيعه است. او در پى تعقيب ستمگر زمان به رى وارد مى شود و پس از مدتى زندگى در اختفاء و ارتباط با برخى از شيعيان و گسترش افكار و انديشه و بهره گيرى كسانى از شيعيان از وى, در همان ديار درمى گذرد و به خاك سپرده مى شود.63 حضرت عبدالعظيم آثارى رقم زده است. نجاشى كه به تفصيل از وى ياد كرده است, در آغاز گزارش احوال وى نوشته است:
(عبدالعظيم بن عبدالله… له كتاب خطب اميرالمؤمنين(ع)).64
محقق متتبع حضرت آقاى عطارى كه كتابى مفرد و مستند و سودمندى درباره (عبدالعظيم) نگاشته و روايات منقول از وى را گرد آورده است, درباره اين كتاب وى نوشته است:
عبدالعظيم حسنى كتابى در باره خطبه هاى اميرالمؤمنين نوشته بود. در اخبار او دو حديث از اميرالمؤمنين ديده مى شود كه يكى از آنها حديث معروفى است كه آن حضرت با شريح قاضى در مورد منزلى كه خريده بود, گفتگو مى كند. اين خطبه اكنون در نهج البلاغه نيز موجود است و با خطبه اى كه از طريق عبدالعظيم نقل شده است فرقى ندارد.65 وليكن خطبه دوم كه در امالى شيخ از عبدالعظيم روايت شده و موضوع آن در مذمت دنياى فانى و عدم اعتنا به لذت اين جهان است, جز در اين طريق در طريق ديگر مشاهده نمى شود و در نهج البلاغه نيز اين خطبه ذكر نگرديده است. اين خطبه را نيز حضرت عبدالعظيم از شريح قاضى روايت كرده است.66
درباره زندگانى اين محدث جليل القدر با اينكه از كهن ترين روزگاران نگاشته هايى رقم خورده است, اما چندان آگاهى هاى تفصيلى در اختيار نيست.67 جاحظ:
ابوعثمان عمرو بن بحر البصرى (م255) اديب و متكلم بلندآوازه قرن سوم هجرى و از مؤلفان سختكوشى است كه به كلام مولا با شگفتى مى نگريسته و بر اوج بلاغت كلام امير بيان على(ع) خيره بوده است. جاحظ با اعجاب تمام صد سخن از كلمات مولا را گرد آورده كه به ديده او (هريك از آن با هزار سخن برابر بود). اين مجموعه كه با عنوان (مأة كلمه) شهره است, هماره مورد توجه عالمان و اديبان و محدثان بوده است. رشيد وطواط اين مجموعه را با عنوان (مطلوب كل طالب) ترجمه و شرح كرده است. در مقدمه يكى از نسخه هاى آن كه به سال 686 كتابت شده است به نقل از ابوالفضل احمد بن ابى طاهر68 (م280) آمده است:
مرا با ابوعثمان عمرو بن بحر الجاحظ, مدتى مديد مجالست و مصاحبت بود و با او مخالطت داشتم و جاحظ همى گفتى كه اميرالمؤمنين على بن أبى طالب ـرضى الله عنه ـ را صد كلمه است كه هر كلمه اى برابر هزار كلمه باشد, از فضيلت و حكمت و فصاحت و بلاغت. و اين صد كلمه از محاسن سخن عرب است و از اُحاس سخن هاى ايشان داشته اند. و من مدتى دراز از او التماس همى كردم و از او مى درخواستم تا اين صد كلمه را از بهر من به هم آرد و يا بر من املا كند, و او مرا وعده همى داد و طريق تغافل همى سپرد و بدان بخيل مى نمود, و چون جاحظ پير شد و به آخر عمر رسيد, مسوّدات و مصنفات خود را جمع كرد و اين صد كلمه از جمله آن بيرون آورد و به خط خويش بنوشت و به من داد.69
جاحظ از مؤلفان بلندآوازه و نويسندگان نابغه جهان اسلام است. او كثيرالتأليف است و پركار. آثارش آكنده است از آگاهى هاى گونه گون درباره دوره اى از تاريخ اسلام كه در آن مى زيسته است. شرح حال و آثار او را بسيارى رقم زده و كسانى پژوهش هاى مستقلى درباره او سامان داده اند.70 ثقفى:
ابواسحاق ابراهيم بن محمد بن سعيد بن هلال ثقفى كوفى (م283) از مورخان, محدثان و عالمان بزرگ سده سوم. او نيز از جمله كسانى است كه در جمع و تدوين خطبه ها و نامه هاى امام(ع) همت ورزيده است. نجاشى(ره) از آثار وى به تفصيل ياد كرده و از جمله نوشته است:
او زيدى بود كه به اماميه گرويد و چون كتابى در (مناقب) و (مثالب) نگاشت و كوفيان آن را بزرگ داشتند و روايت آن را دشوار شمردند, گفت كدامين ديار از شيعه دورترند, گفتند اصفهان. سوگند يادكرد كه آن كتاب را جز در آن شهر روايت نكند. بدين سان در اصفهان اقامت گزيد و به نشر فرهنگ شيعى و علوى همت گماشت. …. او آثار بسيارى دارد, از آن جمله است… كتاب (رسائل اميرالمؤمنين و اخباره).71
شيخ(ره) نيز آثار وى را برشمرده و از جمله نوشته است:
(كتاب رسائل اميرالمؤمنين(ع) و اخباره و حروبه.)72
نگاهى گذرا به عناوين آثار وى ـ كه سوگمندانه قريب به اتفاق آنها تباه شده است ـ نشانگر موضع استوار و شناخت دقيق او از خلافت حق و حق خلافت است. و اين است راز موضع طعن آميز رجاليان اهل سنت بر او.73 كتاب (الغارات) او كه خوشبختانه در اختيار است از جمله آثار بس ارجمند و كارآمد تاريخ اسلام است و سرشار از كلمات, خطبه ها و نامه هاى امام على(ع) و بيانگر مواضع مسلمانان در آن روزگار.74 ابن دريد:
ابوبكر محمد بن حسن بن دريد ازدى بصرى(م321), از اديبان و مؤلفان بلندآوازه كه او را با عنوان (شيخ الأدب) ستوده اند و كتاب ارجمندش (الجمهره فى اللغه)75 را از مهم ترين و كارآمدترين متون لغوى شمرده اند. او مجموعه اى دارد مشتمل بر كلمات مولا(ع). بروكلمان, از اين مجموعه در ضمن مجموعه هاى گردآمده از كلمات على(ع) بدين سان ياد كرده است:
(مجموعة حِكَمٍ جمعها ابن دريد).
بروكلمان نسخه اى از آن را در كتابخانه ملى پاريس نشان داده است.76
ابن دريد را به سرعت انتقال, گستردگى آگاهى ها, حافظه شگفت و هوش سرشار ستوده اند.77 ابواحمد جلودى:
عبدالعزيز بن يحيى بن احمد بن عيسى أزدى بصرى (م332).
او از راويان و مورخان بزرگ شيعى و ثقات اصحاب امام جواد(ع) است. جلودى كثيرالتأليف بوده است. در منابع شرح حال نگارى و فهرست كتاب ها افزون بر 200 عنوان كتاب وى ياد شده است. نجاشى فهرست مفصلى از آثار وى را به دست داده و نوشته است:
(له كتب… منها كتاب مسند اميرالمؤمنين(ع) …. كتاب خُطَبِه(ع), كتاب شعرِه(ع)… كتابُ ما كان بين على(ع) و عثمان من الكلام… كتاب مواعظه(ع), كتاب رسائل على(ع), كتاب ذكر كلامه(ع) فى الملاحم, كتاب الدعاء عنه(ع).)78
از عناوين كتاب هاى جلودى پيداست كه او شيعه اى بوده است استوارگام و در جهت تبيين حقايق تاريخى و روشنگرى در جهت حق و حقيقت, سختكوش.79
قاضى نعمان:
ابوحنيفه نعمان بن محمد بن منصور بن حيّون مغربى تميمى مصرى(م363), از فقيهان و قاضيان مصر در روزگار فاطمى است. او مجموعه اى از خطبه هاى مولا را گرد آورده و شرح كرده است. كتابشناس بزرگ, علامه شيخ آقا بزرگ تهرانى نوشته اند:
(شرح خطب اميرالمؤمنين عليه السلام) … قاضى نعمان اين كتاب را در مقدمه (الهمّه فى معرفة الأئمة)80 از جمله آثار خود برشمرده است.81
قاضى نعمان از قيروان است كه به قاهره هجرت كرده است. او در خانواده اى دانشور و در سايه پدرى دانشور برآمده و آورده اند كه در آغاز مذهب مالكى داشته و سپس به شيعه گرويده است. در گستردگى دانش و آگاهى هاى ژرف او از قرآن و فقه و حديث, شرح حال نگاران يك داستانند; هرچند مورخانى چون ذهبى, به لحاظ اسماعيلى گرى او و نيز نگاشتن آثارى در (مناقب) و (مثالب) بسيار بر او طعن زده اند. قاضى نعمان آثار بسيارى بر جاى نهاده, كه برخى در گذرگاه زمان از ميان رفته و برخى در اختيار است. در اينكه قاضى شيعه دوازده امامى بوده و تقيه مى كرده است و يا اسماعيلى, سخن فراوان است.82
شريف رضى:
ابوالحسن محمد بن حسين بن موسى بن محمد بن موسى بن ابراهيم بن امام موسى بن جعفر(ع), مشهور به (سيد رضى) و (شريف رضى) مجموعه جاودانه و بى مانند (نهج البلاغه) را سامان داد. نهج البلاغه و مؤلف آن مشهورتر و شناخته تر از آن هستند كه در اين سطور اندك ياد شوند. (نهج البلاغه) بر معبر تاريخ چونان مشعلى روشنى مى دهد و سپيدى مى آفريند و تاكنون ده ها شرح, حاشيه و توضيح و تحليل و تحقيق در باره آن نگاشته شده است.83
قرن پنجم قاضى قضاعى:
ابوعبدالله محمد بن سلامه بن جعفر بقاعى مصرى شافعى (م454) از فقيهان و عالمان قرن پنجم مجموعه اى پرداخته است با عنوان (دُستور معالم الحكم). او مى گويد: من از سخنان رسول الله(ص) هزار و دويست كلمه فراهم آوردم و آن را (الشهاب) ناميدم. برخى از برادران از من خواستند تا مجموعه اى از كلمات اميرالمؤمنين على بن ابى طالب ـ صلوات الله عليه ـ را گردآورم و در نقل گفتار امام به آنچه خود روايت مى كنم و يا در كتابى كه بدان اعتماد دارم ديده ام بسنده كنم…. چنين كردم و آن را در نه باب سامان دادم. (دستور معالم الحكم) بارها به چاپ رسيده و به فارسى نيز ترجمه شده است.84
قاضى قضاعى از فقيهان و عالمان بلندآوازه شافعى است كه شرح حال نگاران او را به وثاقت, آگاهى هاى گسترده در دانش هاى گونه گون ستوده اند. او روزگارى بر مسند قضا نشسته و دستى در سياست نيز داشته است. برخى بر اين پندارند كه وى شيعه بوده است و براى اثبات اين ديدگاه قرائن و شواهدى نيز اقامه كرده اند.85
ابن جلّى
ابوالفتح عبدالله بن اسماعيل بن احمد بن اسماعيل حلبى, مشهور به (ابن جلّى) از عالمان ديار حلب و از خانواده ريشه دار شيعه آن سامان است. اين خاندان اديبان, عالمان و فقيهان بسيارى دارد.86 پدر او را به پيشوايى در حديث, گستردگى آگاهى ها و فضل و فضيلت ستوده اند.87 ابن جلّى در جمع و تدوين گفتار مولا كتابى پرداخته است با عنوان (التذييل على نهج البلاغه). آگاهى ما از اين اثر, مرهون نقل ابن ابى الحديد در (شرح نهج البلاغه) است.
كلامى است بلند از مولا در جهت برنمودن دشوارى هاى فرجام زندگى, و هوس آفرينى ها و جذبه هاى دنيوى و… كه در دل شب فراز آورده و آن را ضرار بن منمره88 گزارش كرده است. اين سخن ارجمند در نهج البلاغه بدين سان مى آغازد: يا دنيا, يا دنيا اليك عنّى, أبى تعرضت…
سيد رضى(ره) بخشى از آن را آورده است و ابن ابى الحديد به هنگام شرح آن نوشته است:
من اين كلام را از كتاب عبدالله بن اسماعيل بن احمد حلبى با عنوان (التذييل على نهج البلاغه) نقل مى كنم.89
از شرح حال ابوالفتح عبدالله بن اسماعيل آگاهى هاى شايسته اى نداريم.90 ابوالعباس صيمرى:
ابوالعباس يعقوب أبى أحمد صيمرى, نيز در جمع و تدوين خطبه ها و نامه هاى مولا كتابى پرداخته است. ابوالعباس را نشناختيم و از اثر او نيز از طريق نقل ابن ابى الحديد آگاهى داريم. در نامه اى كه مولا على(ع) به معاويه نوشته است, در بخشى از آن نامه امام(ع) آورده اند كه:
وقد دَعَوتَ الى الحَرب, فَدَعِ الناس جانباً, واخرُج اليَّ, واعفِ الفريقين مِن القتال, لتعلم ايُّنا المرينُ على قَلبه, والمغطّى على بَصَره…
(خواهان جنگى؟ پس مردم را به يكسو بگذار و خود رو به من آر! و دو سپاه را از كشتار بزرگ معاف دار, تا بدانى پرده تاريك بر دل كدام يك از ما كشيده است و ديده چه كسى پوشيده.)91
ابن ابى الحديد مى گويد اينكه امام(ع) در اين نامه جملات (دعَوت الى الحرب) (والمرين على قلبه والمغطّى على بصره…) را به كار برده براى اين است كه معاويه نامه اى به امام(ع) نگاشته بوده و در ضمن آن خطاب به امام(ع) نوشته بوده است:
فانك المطبوع على قلبك, المغطّى على بصرك… فشمّر للحرب…
آنگاه مى گويد من به اين نامه و پاسخ آن در كتاب ابوالعباس يعقوب احمد صيمرى كه از (خطبه ها و كلمات) على(ع) جمع كرده است, دست يافتم.92
اسفراينى شافعى:
قاضى ابويوسف, يعقوب بن سلميان بن داود اسفراينى شافعى(م 488).
قاضى ابويوسف را شرح حال نگاران به فقاهت و آگاهى هاى گسترده در اصول, ادب عربى و شعر ستوده اند. او مجموعه اى را تدوين كرده است در گزارش كلمات مولا با عنوان (قلائد الحكم و فرائد الكلم من كلام على بن ابى طالب(ع)). از اين كتابِ قاضى, در منابع كتابشناسى و شرح حال نگارى ياد شده است.93 و نسخه اى از آن در كتابخانه مدرسه مروى موجود است.94 اسفراينى را به فقاهت, آگاهى هاى گسترده در اصول نحو, لغت و شعر ستوده اند. او روزگارى كتابدارى نظاميه بغداد را به عهده داشت. آورده اند كه بسيار سفر كرده, از كسان فراوان حديث فرا گرفته و كسان بسيارى از او بهره گرفته اند.95
تاريخ الشهور والدهور:
مؤلف آن ناشناخته است و آگاهى ما از اين كتاب كه ظاهراً بسى فخيم و حجيم بوده است از طريق اثر بس ارجمند و سودمند عبدالجليل قزوينى رازى با عنوان (بعض مثالب النواصب فى نقض (فضائح الرّوافض) و مشهور به (نقض) است. مى دانيم كه كتاب رازى, نقد ردى است بر كتاب (بعض فضائح الروافض) كه يكى از سنيان رى آن را در نقد و رد باورها و انديشه هاى شيعى نگاشته است. گويا وى در ضمن سخنانش گفته است كه على(ع) بر منبر كوفه گفته است: (بوبكر و عمر بعد از مصطفى بهترند از امت) و عبدالجليل در نقض و رد اين سخن نوشته است:
حاشا كه امير المؤمنين با وفورِ عصمت و كثرتِ علم و دانش مانند اين سخن بگويد و بيرون از آنكه در آثار و اخبار از وى روايت اين كلمات مذكور نيست, و در هيچ كتابى از نهج البلاغه و (تاريخ الشهور والدهور) كه يك كلمه از كلمات اميرالمؤمنين از آنجا فائط و ساقط نيست, مسطور نيست و….96
بدين ترتيب عبدالجليل رازى (تاريخ الشهور و الدهور) را عملاً كتابى مى انگارد جامع كلمات مولا(ع) و گويا كتابى بوده است بس پربرگ و بار كه مى گويد (كلمه اى از كلمات اميرالمؤمنين(ع) از آنجا فائط و ساقط نيست). قرن ششم
تميمى آمدى:
ناصح الدين ابوالفتح ابن قاضى, محمد بن عبدالواحد تميمى آمدى (م510؟ 550). از شرح حال سوانح زندگانى, آثار و مآثر اين عالم جليل آگاهى هاى شايسته اى در اختيار نيست. تاريخ ولادت و وفات و زادگاه او دقيقاً در هيچ كتابى نيامده است. براساس گزارش حاجى خليفه وى در مقدمه كتاب خود (جواهر الكلام) از احمد غزالى (م520) به عنوان معاصر خويش ياد كرده است,97 و ابن شهرآشوب در ضمن شمارش اسانيد كتابش و در ضمن اسانيد آثار عالمان شيعى تصريح مى كند كه آمدى نقل (غرر…) را به وى اجازه داده است.98 شرف الدين ابوالبركات أربلى در ضمن شرح حال ابوعبدالله بُستى از عالمان اهل سنت و متوفاى 584 از آمدى ياد كرده است. او مى گويد بستى حديث شنيده است و از جمله مسموعات اوست (جواهر الكلام فى الحكم والأحكام) كه (سماع) بستى را از وى در جزئى از اين كتاب ديدم.99 بدين سان سالمرگ وى بين سال هاى 510, 520, 550 مردّد است. فقيد پژوهش و دانش, روانشاد محدّث ارموى براساس پژوهش يكى از پژوهشگران 550 را ترجيح مى دهند.100 شرح حال نگار و محقق دقيق النظر, ميرزا عبدالله افندى نوشته اند:
آمدى, فاضلى عامل, محدث امامى شيعى است كه جماعتى وى را از بزرگان عالمان شيعه برشمرده اند.101
افندى در ضمن يادكرد وى, يادآورى مى كند كه او به هنگام ياد على(ع) در سرآغاز (غرر) عنوان تكريمى (كرّم الله وجهه) را نگاشته است كه شيعيان هرگز چنين نمى كنند, و آنگاه تصريح كرده است: اين عنوان يا از باب تقيّه بوده و يا از سوى نسخه نويسان بر نسخه افزوده شده است. محدث نورى(ره) در ضمن شمارش مشايخ ابن شهرآشوب از آمدى نيز سخن گفته است. وى كلام افندى را آورده و آنگاه به تفصيل از تشيع وى سخن گفته و با جمع و گزارش قرائن و نشانه هايى, هرگونه ترديد را از شيعى بودن وى سترده است.102 شهرت آمدى مديون (غررالحكم) است. افزون بر آن از دو اثر براى وى سخن رفته است: (جواهر الكلام فى شرح الحكم و الأحكام من قصه سيد الأنام عليه الصلاة والسلام); (الحكم والأحكام من كلام سيّد الأنام). برخى از پژوهشيان پس از تحقيقى گسترده درباره آمدى نوشته اند:
… در باب انتساب كتاب (الحكم والأحكام من كلام سيد الأنام) كه اساعيل پاشا در هدية العارفين و ذيل كشف الظنون به آمدى نسبت داده, بايد تا موقعى كه مؤيدى پيدا نشده است كمى تأمل داشت, و فعلاً تنها دو كتاب (غررالحكم و دررالكلم) و (جواهر الكلام فى شرح الحكم والأحكام) را تأليف او دانست.103
از اثر ديگر آمدى (جواهر الكلام…) آگاهى دقيقى نداريم. بخشى از مقدمه آن را حاجى خليفه نقل كرده است.104 غرر الحكم و دررالكلم
(غررالحكم) مجموعه اى است فاخر, و مشتمل بر حدود 11هزار سخن كوتاه از مولا اميرالمؤمنين على(ع).
مؤلف در سرآغاز كتاب به چرايى و چگونگى تدوين غرر پرداخته و نوشته است:
(آنچه مرا به تدوين و تنظيم اين مجموعه ره نمود, كار ابوعثمان جاحظ بود. او صد سخن از كلمات مولا را گرد آورده, كلماتى ناشنيده و جامع انواع بهره ها, كه به جمع آنها شاد گشته و مباهات كرده است. چون بدان مجموعه نگريستم, گفتم: خدايا! شگفتا از اين مرد, كه علامه زمانش است و يگانه همگنانش. او با پيشتازى در علم و برآمدن بر ستيغ فهم و نزديكى به صدر اسلام و بهره ورى برتر و فزون تر از دانش چه سان بر ماه پرتوافكن ديده پوشيده و به اندك از بسيار خرسند گشته است. آنچه او يادكرده آيا به جز اندكى از بسيار و شبنمى از باران است؟ و من با گرفتگى دل, و كوتاهى از مراتب كمال و خستويى به ناتوانى از دست يافتن به جايگاه فاضلان و فرودستى از حضور در آوردگاه آنان به جمع و تدوين اندكى از حكمت هاى علوى همت گماشتم; كلماتى كه بليغان در معارضه با آنها لالند و حكيمان از آوردن همانند آنها مأيوس. خداى داند كه من در اين كار چونان كسى هستم كه از دريا با مشت آب برمى گيرد و با همه افزون گويى در وصف آنها به فرودستى خود اعتراف مى كند. چرا چنين نباشد, آن بزرگوار ـ كه درود خداوند بر او باد ـ از سرچشمه دانش نبوى نوشيده و در خود دانش الهى را فرا گرفته, تا بدانجا كه گفته ـ و سخن او صدق است ـ در سينه من دانش بسيارى است, كه كاش فراگيران و حاملان بدان مى يافتم و…).
آمدى در شيوه نقل و تنظيم و تدوين گفته است:
اسانيد روايات را حذف كردم, و سخنان را براساس حروف الفبا سامان دادم و كوشيدم آنچه را در فرجامين حروف يكسان هستند يكجا آورم تا سجع سخن و آهنگين بودن كلام خوشتر آيد و در فراگيرى سهل تر شود و به ذائقه ها شيرين تر آيد و آن را (غررالحكم و دررالكلم ناميدم….
بدين سان (غررالحكم…), مجموعه اى است از گوهرهاى ناب و سرشار از آموزه هاى زندگيساز از معارف علوى كه مؤلف, آن را براساس حروف الفبا سامان داده است. غرر در نگاه عالمان
جايگاه والاى كلمات مولا(ع), فصاحت و بلاغت آن حضرت, ژرفاى معانى و بلنداى مضامين سخنان امير مؤمنان و… زمينه گسترش و نفوذ شگرف آنهاست. (غررالحكم) نيز پس از تدوين هماره مورد توجه بوده است. عالمان بدان بديده اعجاب نگريسته اند و از آن بهره برده اند.
محدث ارموى(ره) در اين باره نوشته اند:
بزرگ ترين شاهد براى اين مطلب [شهرت غررالحكم] ملاحظه كثرت نسخ آن است; زيرا چون به كتابخانه هاى عمومى و خصوصى جهان و مخصوصاً بلاد اسلام كه از حوادث روزگار و دستبرد تلف ايام سالم مانده و به نسل كنونى رسيده است نظر مى كنيم, مى بينيم در غالب آنها چند نسخه و يا لااقل يك نسخه از آن وجود دارد….
سپس با اشاره به اينكه (غرر) در نگاه مسلمانان به شدت مورد توجه بوده و از جمله كتاب هايى بوده است كه مسلمانان چونان گوهرى گرانبها به حراست از آن همت مى گماشتند, نوشته اند:
دليل بر اين مطلب وجود نُسخ عتيقه و قديمه اين كتاب شريف است كه به طور وفور در بلاد اسلامى مشاهده مى شود و غالب اين نسخ داراى مزيّت هايى از جهت تصحيح و ترجمه و تذهيب و داشتن جلدهاى قيمتى قابل ارزش, بلكه داشتن قاب چوبين و غيره مى باشد….105
اكنون داورى ها و ديدگاه هاى برخى از عالمان را درباره اين كتاب مى آوريم:
علامه مجلسى ـ رضوان الله عليه ـ كه غرر را از جمله منابع بحارالأنوار قرار داده است, پس از تأكيد بر شيعه بودن مؤلف آن مى نويسد:
غرر مشتمل است بر اخبار جليل و مؤلف آن از بزرگواران و ارجمندانى است كه از ابن شهرآشوب و… نقل مى كند.106
فقيه جليل, علامه سيد محمدباقر موسوى خوانسارى در ضمن شرح حال (آمدى) نوشته اند:
اما كتاب (غررالحكم) كه براساس حروف تهجّى سامان يافته است, مشتمل است بر سخنان جامع مرتضوى كه گواه استوارى و صحت آن كلمات همراه آنهاست. [قضايا قياساتها معها], [آفتاب آمد دليل آفتاب].
يعنى متن اين كلمات به لحاظ فخامت بيان و جزالت تعبير, در اوج فصاحت و بلاغت شگفت انگيز است و گواه صدق انتساب آنها به امير بيان و كلام مولا على(ع).*
غرر و كارهاى انجام شده درباره آن
گفتيم (غرر) هماره مورد توجه بوده است و عالمان به ديده عنايت بدان مى نگريسته اند.
يكى از عالمان بزرگ شيعى روزگار صفويان به نام عبدالكريم بن محمد يحيى قزوينى به تصنيف موضوعى غرر همت گماشته و پس از موضوع بندى روايات آن به شرح روايات همت گماشته است. روانشاد, ابن يوسف شيرازى در معرفى مؤلف و اين اثر نوشته اند:
عالم جليل عبدالكريم بن محمد يحيى قزوينى ـ رحمةالله عليه ـ كه از دانشمندان دوره سلطنت شاه سلطان حسين صفوى بوده و به شهادت مندرجات اين كتاب و تصريح خود در مقدمه مجلد دوم, آن سال ها به مطالعه و مباحثه و دقت در اخبار ائمه اطهار ـ عليهم صلوات الله ـ فى كل ليل و نهار اشتغال داشته, هنگامى كه تشرف به آستان حضرت مولا الموالى على بن أبى طالب ـ عليه السلام ـ را يافته, بر آن شده كه كلمات قصار آن حضرت را كه آمدى(ره) در غررالحكم به ترتيب حروف تهجّى مرتب نمود, به ترتيب و مناسبت معنوى ميان آن كلمات مباركات منظم نمايد.
خوشبختانه بنا به گفته خويش در مقدمه هاى مجلدات موجوده موفقيت به اين امر يافته و در نود و نه باب به شماره اسماء الله الحسنى اين كتاب را تأليف و در ذيل پاره اى از كلمات آيه اى يا آياتى از قرآن كريم و خبرى از اخبار را كه از معصومين به مناسبت مقام بوده نقل نموده و پس از اين كار براى استفاده فارسى زبانانى كه استفاده از كتب عربى نمى توانند كرد, به ترجمه و شرح آن به زبان فارسى پرداخته و گذشته از بيان مراد و معنى آنها قصص و حكايات و ابيات مناسبه اى آورده است.
مرحوم ابن يوسف پس از آنچه آورديم به تفصيل محتواى مجلداتى از كتاب را كه نزد وى بوده است, گزارش كرده است.107
آقاى رسول جعفريان ابواب ششم تا هشتم آن را كه در باب حكومت و سياست مى باشد به چاپ رسانده و در ضمن مقدمه اى سودمند چگونگى كتاب را توضيح داده, و نسخه هاى موجود بخش هاى گونه گون كتاب را شناسانده است. وى در بخشى از اين مقدمه نوشته اند:
(عبدالكريم قزوينى نيز كه با وى [شاه سلطان حسين] معاصر بوده به ترجمه و شرح غررالحكم پرداخته و آن را به شاه سلطان حسين تقديم كرده است. از مقدمه اى بر همين مجلد چاپ شده ما چنين برمى آيد كه, وى نيز به دستور شاه آن را نگاشته است. وى همچنين در اين مقدمه درباره كيفيت كار خود توضيحاتى داده است. وى تصميم گرفته تا كتاب غرر را براساس (تناسب معنوى) تبويب كند; چرا كه در اين صورت بهره گيرى از آن بهتر و آسان تر صورت خواهد پذيرفت. وى مى نويسد :(… متوكلاً على الله مشغول به اين نظم و ترتيب گرديده و در اندك زمانى به عون عنايت سبحانى و امداد باطن فيض مواطن ناظم درر و غرر, كتاب خود را بر نود و نه باب به انجام رسانده) و آن را (نظم الغرر و نضة الدرر) ناميده است. ما اكنون از اصل كتاب تا باب بيستم آن را مى شناسيم, اما از ديگر ابواب آن آگاهى نداريم.)108
عيون الحكم والمواعظ و پيوند آن با غررالحكم
در ميان مجموعه هاى حديثى, مجموعه اى به سبك و سياق غررالحكم وجود دارد با عنوان (عيون الحكم والمواعظ) كه آن را شيخ كافى الدين ابوالحسن على بن محمد ليثى واسطى تدوين كرده است.
مؤلف در آغاز مى گويد من اين مجموعه را, از نهج البلاغه, مأة كلمه جاحظ, دستور معالم الحلمِ قضاعى, غررالحكم آمدى, خصال صدوق و منابعى ديگر گرد آورده ام.
علامه مجبسى آن را جزء منابع بحار قرار داده است و در موارد متعددى از آن ياد كرده است.*
برخى از فاضلان كه كتاب را يكسر با غررالحكم سنجيده است بر اين باور است كه (عيون الحكم) تقريباً صد در صد با غررالحكم يكسان است, جز اينكه مؤلف ترتيب را اندكى دگرگون كرده و گاه دو جمله را يكى آورده و گاه يك جمله را دو جمله تلقى كرده است.
البته گاهى از (خصال) رواياتى آورده و از سوى ديگر گاهى روايات امامان ديگر نيز بدان راه يافته است.
به هر حال اين كتاب براساس نه نسخه و با توجه به غررالحكم, تصحيح, تحقيق و چاپ شده است. محقق اساس را بر نسخه منقول در ناسخ التواريخ نهاده و نسخه هاى ديگر را با آن برسنجيده است و اختلاف نسخه ها را بويژه اختلاف ضبط با غررالحكم را در پانوشت ها آورده است و گاهى نيز توضيحاتى براى روشن شدن متن بدان افزوده است.
بدين سان عيون الحكم را بايد نسخه و يا تحريرى ديگر از غررالحكم دانست و نه جز آن.
اكنون و پيش تر از آنكه به ترجمه هاى غرر بپردازيم جاى دارد از برخى پژوهش هاى ديگر درباره آن نيز ياد كنيم: 1. تصنيف غررالحكم: مصطفى درايتى
فهرستى است موضوعى و دقيق كه براساس هفت بخش اصلى: عقايد, عبادت, اخلاق, سياست, اقتصاد و مسائل اجتماعى سامان يافته است. آنگاه در ذيل اين عناوين كلى, مدخل هاى گونه گون آمده است و مدخل ها نيز به گونه اى دقيق ريز شده و روايات و يا جمله هاى دلالت كننده بر آن مدخل ها ثبت و گزارش شده است. مثلاً در بخش عقايد, عنوان باب اوّل (المعرفه) است و در ذيل اين عنوان از جمله مدخل ها يكى هم مدخل (عقل) است; بدين شرح:
1. أهمية العقل; 2. العقل غاية الفضايل; 3. العقل خير المواهب و افضل نعمه; 4. العقل زين; 5. لأغنى كالعقل; 6. العقل صلاح البريّه; 7. العقل هادى و مرشد; 8. حدّ العقل; 9. أفضل العقل و كماله; 10. أعقل الناس; 11. آثار العقل; 12. رابطة العقل والعلم; 13. العاقل صفاته وعلاماته; 14. رأى العاقل; 15. آثار قلّة العقل و فقده; 16. متفرقات.
در ذيل اين عناوين روايت ها آمده است, با ارجاع به ترجمه و شرح غررالحكم به خامه فقيه جليل آقا جمال خوانسارى كه پس از اين به تفصيل درباره آن سخن خواهيم گفت. 2. معجم الفاظ غررالحكم و دررالكلم: مصطفى درايتى
فرهنگى است واژه ياب, كه به كمك آن مى توان روايات غررالحكم را در متن آن جستجو كرد و بدان دست يافت. فرهنگ هاى واژگانى غالباً براساس (ماده) كلمات سامان مى يابند و جستجوگران الزاماً بايد ماده كلمات را بشناسند تا بتوانند از آن بهره گيرند. چگونگى تنظيم و بهره دهى اين فرهنگ در مقدمه آن بدين سان گزارش شده است:
1. اكثر روايات اين كتاب, كوتاه و موجز است و ما بر آن شديم تا ترتيبى اتخاذ نماييم كه محقق با در دست داشتن معجم, نيازى به اصل كتاب نداشته باشد. بنابراين سعى كرديم تا آنجا كه ممكن است, روايات تقطيع نگردد و در مواردى كه به جهت طولانى بودن روايت, ناگزير به تقطيع شديم, با شماره اى در داخل پرانتز در آخر روايت, محقق را به آخر همين معجم راهنمايى نموديم, تا روايت كامل را كه با همين شماره آمده است, بيابد. بنابراين رواياتى كه در آخر آنها شماره اى در داخل پرانتز دارد, علامت كامل نبودن روايت است و مى توان تحت همين شماره در آخر معجم, روايت كامل را ملاحظه نمود. شماره گذارى روايات نيز به صورت مسلسل از اوّل معجم تا آخر صورت گرفته است.
2. شايد شايسته آن بود كه نشانى روايات به تصنيف غرر داده شود. ولى به دلايلى, مخصوصاً براى استفاده بيشتر از ترجمه و شرح آقا جمال خوانسارى ـ كه با تصحيح محقق ارجمند جناب آقاى ارموى چاپ شده است ـ تصميم گرفتيم نشانى روايات به اين كتاب داده شود. بنابراين شماره هاى آخر روايت (مثلاً 22/4) بيانگر آن است كه عدد اوّل, شماره جلد و عدد بعدى, شماره صفحه كتاب مزبور است.
3. چون چينش و تنظيم كلمه ها براساس ماده آنهاست و همگان ماده هر كلمه را نمى دانند, ترتيبى داده شد تا همگان بتوانند از طريق الفبايى و بدون جستن ماده و ريشه كلمه, به حديث مورد نظر خويش دست يابند.
بنابراين فهرستى از كليه كلمات و هيئت هاى به كار رفته در روايات اين كتاب, به آخر معجم افزوده شد كه با استفاده از كامپيوتر به صورت الفبايى مرتب شده است و داراى يك شماره است. هيئت هاى هر كلمه, نشان دهنده آن است كه آن كلمه به همان صورت در روايتى از روايات اين كتاب به كار رفته است و شماره, جاى آن را در معجم نشان مى دهد. بنابراين اگر كسى يك كلمه از روايتى را در ذهن دارد, به دو گونه مى تواند آن را بازيابد:
يا به ريشه و اصل آن مراجعه نموده و طبق چينش فنّى كتاب به روايت مورد نظر خود برسد و يا اينكه ابتدا همان كلمه را در فهرست هيئت هاى كلمات كه به صورت الفبايى تنظيم شده است, پيدا كند و سپس به معجم مراجعه و روايت كامل را ملاحظه نمايد.
4. در رواياتى كه چاره اى جز تقطيع آن نبوده است, تلاش شده كه ضمن تقطيع, اصل روايت مفهوم, و حتى المقدور مبتدا و خبر آن مشخص باشد. بدين جهت گاهى ابتدا, انتها و يا وسط جمله اى را انتخاب نموديم و با سه نقطه (…) قسمت حذف شده روايت را مشخص نموديم. و گاهى به همين علت, كلمه اى را در داخل () آورده ايم كه اشاره به قبل يا بعد روايت است. بنابراين كلماتى كه در داخل روايات بين () قرار گرفته, ارجاع به موضوع مورد بحث آن روايت است.
5. متنى كه اساس تنظيم اين معجم قرار گرفته, غررالحكم با ترجمه و شرح آقا جمال خوانسارى و تصحيح و تحقيق استوار مرحوم محدّث ارموى است كه توسط دانشگاه تهران چاپ شده است.
البته اين متن با غررالحكم چاپ نجف مقابله شده و موارد اختلاف در داخل پرانتز آورده شده و كلمه يا كلماتى كه در داخل روايات در داخل پرانتز آورده شده, موارد اختلاف چاپ دانشگاه با چاپ نجف را نشان مى دهد.
6. تلاش شده است كليه كلماتى كه داراى مفهوم و معناى موضوعى است و ممكن است محقق از طريق آن به جستجوى روايت بپردازد فيش شود. ولى برخى از حروف و يا كلمات به گونه اى هستند كه راهگشايى چندانى ندارند و آوردن آنها به جز طولانى تر شدن معجم نتيجه مفيدى بر آن مترتب نيست. طبيعى است اين گونه كلمات, مورد استفاده قرار گرفته نشده است و آنها عبارتند از: حروف, اسماء اشاره, موصولات, ظروف (مانند عند, لدن, بين, حينئذ و…,) و كلماتى مانند اللّه, كل, بعض, غير, كلا, كلتا, دون و نظاير آنها.
7. طريقه تنظيم هيئت ها پس از تفكيك ماده ها اين گونه است كه در ابتدا, افعال (از مفرد مذكر ماضى) آورده شده و سپس همان فعل با ملحقاتش همراه با ضمائر آورده شده است و تا آخر فعل ماضى ادامه يافته و معلوم بر مجهول مقدم شده است. پس از اتمام فعل ماضى, فعل مضارع معلوم بدون پسوند و پيشوند آورده شده است و آنگاه همان فعل با پسوند و پيشوندهاى مربوطه, مثلاً: يكتب, سيكتب, أيكتب, هل يكتب, تا آخر. و نيز: يكتبه, سيكتبه, أيكتبه, تا آخر. پس از آن, افعال مجهول با پسوند و پيشوند, همانند معلوم آورده شده است. ترتيب پيشوندها بدين صورت است: سين استقبال (اگر فعل مؤكد به نون باشد مقدم بر سين آورده شده است), حروف نفى ـ و نه افعال نفى ـ حروف استفهام, حروف ناصبه و حروف جازمه. پس از فعل مضارع, امر حاضر آورده شده است. زير امر غايب جزء مجزومات قرار گرفته است و به همان ترتيب در چينش. پس از اتمام افعال مجرد تا آخر, افعال مزيد فيه به ترتيب افعال, تفعيل, مفاعله, افتعال, انفعال تا آخر مرتب شده و همانند افعال مجرد تنظيم شده است. پس از اتمام كليه افعال, اسم ها آورده شده است; در ابتدا مصادر, و سپس اسم هاى جامد. مصادر به ترتيب زير آورده شده است: اسم مصدر, مصدر ميمى, مصدر مرّه, مصدر ثلاثى مزيد و مصدر; همان گونه كه در كتب ادبيات عرب آمده است. پس از اتمام مصادر, ساير اسم هاى مشتق به ترتيب زير تنظيم شده است:
اسم فاعل, صفت مشبهه, صيغه مبالغه, اسم مفعول, اسم زمان, اسم مكان, اسم تفضيل, اسم آلة, و ظروف. و اسم هاى جامد پس از مشتقات به ترتيب زير تنظيم گرديده است:
اسم جامد, اسم تصغير, نسبت, مصدر جعلى, اسم فعل. و در اسم هاى جامد و مشتق, ابتدا اسم هاى بدون الف و لام و سپس همان اسم با الف و لام آورده شده است.
3. هداية العَلَم و غررالحكم: سيد حسين شيخ الأسلام, گفتار اميرالمؤمنين(ع), دوم, قم, انتشارات انصاريان, 1374.
پيش تر آورديم كه احاديث غرر به لحاظ متن و محتواى احاديث طبقه بندى شده است. افزون بر روانشاد محدث ارموى كه جلد هفت چاپ شرح غرر را ويژه فهرست موضوعات آن ساخته است, محققان نيز فهرستى موضوعى و دقيق سامان داده اند با عنوان (تصنيف غرر الحكم) (گفتار اميرالمؤمنين على(ع)) تنظيم و تنسيق ديگرى است براساس موضوعات. محقق صرفاً به تنظيم موضوعى كلمات امام(ع) بسنده نكرده است, احاديث را با نسخه هاى متعدد سنجيده و كوشيده است متنى صحيح و استوار ارائه دهد.
گاهى روايتى كه در موضوعى روشن تر و گوياتر است بخش هايى از آن در موضوعات ديگر نيز به كار مى آيد با تنظيم فهرستى در پايان محقق كوشيده است جستجوگران را به اين بخش ها نيز رهنمون شود, روايات را افزون بر ترجمه اى روان و گويا اعراب گذارى نيز كرده است. در كنار موضوعات, موضوعات همگون را نيز ياد كرده است كه خواننده با اشراف بيشترى كلمات امام(ع) را دريابد… (هداية العلم… فهرست موضوعى كارآمدى است).
4. غررالحكم و دررالكلم آمدى (به صورت موضوعى) ج1و2. با شرح و ترجمه فارسى سيد هاشم رسولى محلاتى, تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, 1377.
اين كتاب را بايد از جديدترين كوشش ها براى تدوين موضوعى غررالحكم برشمرد, محقق و مترجم, فهرست موضوعى روانشاد ارموى را كه در پايان مجلدات ترجمه و شرح آقا جمال خوانسارى قرار گرفته است, اصل قرار داده و كاستى ها و نارسايى ها آن را زدوده اند. احپى نوشت ها: 1. منهاج البراعه فى شرح نهج البلاغه, ج1, ص4. 2. مجلة المجمع العلمى السّورى, ج18, ص270, ت
مرورى بر زندگانى و آثار افسر و اختر ، دو شاعر خوانسارى
ميرمحمدى حميد رضا
مقدمه
شهر زيبا و كهن خوانسار كه ريشه در تاريخ و فرهنگ كهن ايران دارد, وراى زيبايى طبيعى آن ـ كه زبانزد خاص و عام گشته است ـ در هر عصر و زمانى مجمع علما, فضلا, حكما, شعرا, خوشنويسان, ظرفا و هنرمندان بسيارى بوده است. در اين ميان, جمعى از بزرگان اين خطه كهن را شعراى آن تشكيل مى داده اند. سخن در خصوص اين بزرگان, بسيار است و اين مهم را به وقتى ديگر وامى گذاريم. شرح حال يك صد تن از شعراى پنج قرن اخير خوانسار در تذكره شعراى خوانسار آمده است.1 البته به اين افراد بايد تعداد قابل توجه ديگرى افزود; همچون: مرحوم سيّد محمد واعظ متخلّص به وهّاج, فرسود, كامل, ذبحى, كمال و….
در اين ميان, برخى از شعرا نيز از مقام روحانى, علمى و مذهبى شامخى برخوردار بوده اند و ذكر آنان صرفاً به عنوان شاعر, كافى نيست; همچون: مرحوم علامه آقا حسين خوانسارى ـ رحمةالله عليه ـ مرحوم حكيم زلالى خوانسارى, مرحوم ملا محمد حسن, متخلص به جناب, از فضلاى اهل منبر, حقى از مشايخ عظام و از پيرزاده هاى خوانسار, سيد ابوالقاسم معروف به ميركبير (صاحب مناهج المعارف) و ده ها نمونه ديگر.
در اين جا با اشاره اى به زندگانى و آثار مرحوم افسر و اختر خوانسارى, كه تحصيلات حوزوى و دانشگاهى نداشته اند, بسنده مى نماييم. 1. محمد جواد ولايى (افسر)
مرحوم محمد جواد ولايى متخلص به افسر, از شعراى معاصر خوانسار بوده و در سال 1270 متولد شده است. مدار زندگانى وى بر نويسندگى لوايح و اسناد مى گذشته است. با آنكه در مكتبخانه هاى قديم خواندن و نوشتن را آموخته بود, ليكن اشعار درخور توجهى را سروده است. تقريباً تمامى اشعار وى در بيان مدايح ائمه اطهار و مراثى ايشان است. وى در سال 1347 دار فانى را وداع نمود و به سوى معبود شتافت. چند بيتى از ماده تاريخى كه او خود براى وفاتش سروده است, بدين قرار است:
يارب جواد همچو سگى بسته بر در است
خاك سياه معصيتش بر سر است
دستش تهى ز علم و عمل ليكن اى كريم
قلاده بر گردنش از مِهر حيدر است…
افسر به ناله گفت پى تاريخ فوت خود:
(قطع وصالى از همسو رو به دلبر است2):1347 آثار افسر
مجموعه اشعار مرحوم افسر را بالغ بر دويست هزار بيت قلمداد كرده اند3. از ايشان آثارى چند تاكنون طبع و منتشر گرديده است كه عبارتند از:
1. قيام عاشورا.
2. نهضت عاشورا, كه شامل مصائب و مراثى ائمه اطهار ـ سلام الله عليهم ـ مى باشد و كراراً به طبع رسيده اند.
3. اسرار فاطميه, در مناقب و مصائب حضرت صديقه كبرا فاطمه زهرا ـ سلام الله عليها.
4. شمس و قمر عاشورا, كه اخيراً منتشر گرديده است.
از آثار منتشر نشده ايشان مى توان (مصباح العشق حسينى) را نام برد كه از سوى ايشان تنظيم شده است. علاوه بر آن مثنوى هاى ديگرى از وى موجود است كه هنوز منتشر نگرديده است. ماده تاريخ هاى بى شمارى از وى به يادگار مانده است كه هر كدام در تاريخ خوانسار قابل توجه است; به ويژه ماده تاريخ هايى كه در فوت علما, حكما, شعرا, هنرمندان, بناى مساجد, تكايا و حسينيه ها سروده, داراى ارزش بسيار است.
افكار و انديشه هاى افسر
افسر به عنوان يكى از شعرا اهل بيت(ع) مردى گوشه نشين و غمزده به نظر مى آمد و با ناملايمات و سختى هاى زندگانى دمساز و همراز بوده است و تنها توجه و عشق او به ائمه اطهار(ع) بود; به ويژه ارادتى خاص به اباعبدالله الحسين(ع) داشت. خود در اين باره مى گويد:
افسر گمنام به دوران عمر
جز الم عشق نياموخته است.4
مرحوم افسر در طول مدت هفتاد و اندى سال عمر خويش, توجهى خاص به مسائل مذهبى, اجتماعى و اخلاقى داشت و اشعار بسيارى در اين ارتباط سرود كه متأسفانه هنوز منتشر نگرديده است.
در اكثر اشعار وى به گونه اى به واقعه غم انگيز كربلا و مصائب حضرت سيدالشهدا(ع) (حتى در برخى از ماده تاريخ ها) اشاره گرديده است. چنانكه خود گويد:
افسر تو در اين خرابه خوانسار
چون جُغد نشين فراز ديوار
تا هست توان تو را حسين گو
گم كرده خود تو از حسين جو6
از جمله اشعار منتشر نشده ايشان چكامه اى است در تخريب مسجد آقا اسدالله خوانسار براى احداث خيابان و تصاحب حسينيه موسوم به (دو راه) از سوى عمال دولتى وقت, كه ابياتى از آن چنين است:
دو ديده همچو مهر و ماه پر نور
در اين خوانسار ما هر دو شدند كور
حسينيه مه و مسجد چو خورشيد
مهش تابنده مهرش مى درخشيد
مهش سفيانيان ويرانه كردند
ز مولا خويش را بيگانه كردند
فتادى مهر چشمانش چو بر خاك7
درباره حجاب مى گويد:
غنچه گر پرده نبودى به بر زيبايش
يا كه مستوره نبودى قد سرو آسايش
كى توانست بماند به چمن ها محفوظ
يا اَمان بود ز تاراج چمن آرايش
چون كه از پرده برون آمد بشكفت پرش
ناظرش چيد و بَرَد باد سحر هر جايش
نه دگر منزلت غنچه نشكفته در اوست
نه دگر در چمن است مسكنى و مأوايش
بانويى نيز كه چون غنچه پس پرده رود
در حجابست رخ و خدّ و قد و بالايش
افسرا كشور ما كشور حق بينان بود
كرده بيگانه چنين تيره و نابينايش 2. محمد حسين شفيع (اختر)
مرحوم محمد حسين شفيع متخلص به اختر و ملقب به صدر المشايخ از فضلا, ادبا, خوشنويسان و شعراى خوانسار بوده است و نسبتش به شيخ ابا عدنان عارف مدفون در بقعه پير8 واقع در محله سرچشمه خوانسار مى رسد. مرحوم اختر علاوه بر موقعيت ممتاز معنوى و روحانى, در زمينه شعر و شاعرى و خوشنويسى نيز مهارتى تام داشته است; به گونه اى كه در گفتن ماده تاريخ او را همپايه نصرآبادى و آتش اصفهانى دانسته اند9 وى به مناسبت هاى مختلف ماده تاريخ هاى بسيار, به ويژه در وفات بزرگان و علماى شهر خوانسار سروده است كه اكثراً بر قبور مؤمنين نقره شده است و از نظر ادبى و تاريخى در بررسى تاريخ خوانسار درخور توجه است. متأسفانه تاكنون مجموعه اى از اشعار ايشان جمع آورى نگرديده و آنچه بيشتر در دست است, همان ماده تاريخ هايى است كه بر قبور بزرگان شهر نقش بسته است. به جاست حداقل همين ماده تاريخ هاى برجاى مانده به عنوان اثرى ماندگار از وى تدوين شود.
از ميان بى شمار ماده تاريخ هاى نقر شده بر قبور مؤمنين شهر خوانسار, نگارنده ماده تاريخى را كه مرحوم اختر در وفات مرحوم نظام الشريعه بديع از شعراى معاصر خوانسار سروده است, به عنوان نمونه اى از آثار وى نقل مى نمايد. اين ماده تاريخ مشتمل بر دوازده بيت و هر بيست و چهار مصراعش برابر 1329 سال وفاتِ بديع است. ده بيت از اين ماده تاريخ بر لوح قبر بديع چنين نقر شده است:
فغان و آه بديع اديب, زود و جوان
برفت با دل پردرد از اين بساط جهان
جهان فضل و كمال, آسمان مجد و جلال
بهين دهر و جهان خرد بديع زمان
نظام زهد لبيب جهان و بدر ادب
وحيد بود و سخن آفرين بسان حسان
كمال علم جهان رفت ها ز مرگ بديع
نمود زود رضاى10 بديع جا بجنان
نشان نداده عديلش كسى در اين دامن
عيان نديده قرينش ز مادر اين سامان
بهر كه بنگرى از خون دل نموده دوا
بهر كجا گذرى آه و ناله بى پايان
چو شد بجانب فردوس جاى جان گفتم
شد ابن مقله ثانى همال جان بجنان
بجامه چاك زد اختر بجد و زد آهى
شدم وحيد كه رفت از جهان بديع زمان
بگو چه خاك نمايم بسر ز هجر دمى
كه نيست لوح كمالى چنين در اين دوران
ببين بسال وفات از حساب هر مصراع
بدان به خلد برين كرد جا بديع جوان
از نظر ادبى آثار پراكنده ايشان شامل اسناد و لوايحى كه توسط وى به مناسبت هاى مختلفى همچون انشاى وقفنامه ها, اسناد مربوط به تقسيم آب انهار داخل شهر خوانسار, تنظيم اجاره نامه هاى موقوفات و… از ايشان به يادگار مانده است, هر كدام نشان از ذوق ادبى و هنرى وى دارد. آنچه اكنون در دسترس نگارنده است مقدمه اى است اديبانه كه مرحوم اختر بر ديوان خطى سيد محمد واعظ (ملقب به صدر الواعظين11) نگاشته است. ذكر اين نكته ضروريست كه ديوان خطى سيد محمد واعظ از فضلا و خطباى اهل منبر و از شاعران بنام خوانسار نيز به همت و تلاش وى جمع آورى و به همراه مقدمه اى زيبا به صورت اثرى ماندگار درآمده است.12 بخش هايى از اين مقدمه چنين است:
ستايش كريمى را سزاست كه صورت زيباى سخن را چنان به طراز خامه عذب البيان رطب اللسان مطرز ساخت كه عندليب هزاردستان نيز به گلستان سخنورى شكر تاخت و نواى (انا املح) در شهرستان فصاحت انداخت و طوطى شيرين زبان در شكرستان نكته پرورى لواى (انا افصح) در ميدان بلاغت افراشت و عبارات رنگين را به معانى دلنشين و الفاظ نمكين با ملاحت انباشت, و درود نامحدود سيّد و سرورى را مهياست كه طراح گلشن سخندانى است و گلچين گلستان معانى. گلشن رسالت از نشو نهالش رشك روضه رضوان و حور است و بزم نبوت از شمع جمالش داغ شعله سينا و طور
آن خواجه كه قرب حق بود مايه او
معراج بود پست ترين پايه او
و آل اطهار و عترت اخيار او ـ صلوات الله عليهم اجمعين. اما بعد چنين گويد بنده احقر ابن مرحوم حاجى شيخ محمد شفيع خوانسارى حسين متخلّص به اختر ـ عفى عنهما ـ كه خرمن پرثمن عرفا و فضلا را خوشه چين و مجمع ادبا و شعرا را خادمى كمين است… دارالاخيار خوانسار مجمع عرفا و فضلا و منبع ظرفا و شعرا است و همچنان كه در سوالف ايام معدن علماى اعلام و مسكن افاضل انام بود, در اين زمان نيز محلّ فحول محققين و مرجع مستعدين و مدققين است و مخزن كنوز علوم و منزل صاحب كمالان هر مرز و بوم. هوايش با طيب و طرب آويخته و بر شاخ درختانش سيب و رطب آميخته است…13
به مناسبت مقام شامخ روحانى و معنوى مرحوم اختر در بين مردم خوانسار, محضر ايشان همواره ملجأ و مأواى مؤمنين و محل رجوع قاطبه مردم از خوانسار و اطراف و اكناف بوده و ايشان سعى وافر در رتق و فتق امور مردم داشته و به همين سبب اكثر شكوائيه ها, دعاوى و مشكلات موجود با درايت ايشان حل و فصل مى گشته است. هنگامى كه در سنه 1313 مرحوم حاج شيخ جواد صدرالمشايخ خوانسار وفات يافت, مردم از محضرش تقاضاى پذيرش رسمى امر قضاوت را نمودند و ايشان به حسب احتمال آنكه مأموران دولتى وقت در امر قضاوت دخالت نمايند و مانع از اجراى احكام الهى شوند, از پذيرش آن خوددارى نمود. (اين خبر به وسيله بيگلربيگى كه يكى از كارگزاران حكومت در گلپايگان و خوانسار بود به گوش ظل السلطان پسر ناصرالدين شاه, حاكم اصفهان و فارس رسيد. او دستور داد با فرستادن يك ثوب عبا و يك عصا و با صدور حكم صدرالمشايخ, وى را به سمت قاضى شرع انتخاب نمايند. با صدور اين حكم آن مرحوم كه روحى آرام داشت, ترس و وحشت او را فرا گرفت. به همين جهت اختلافات را با حكميت دوستانه رفع مى كرد كه خبر به بالا نرسد.14 متن حكم صدرالمشايخ از سوى ظل السلطان چنين است:
چون مرحوم صدرالمشايخ خوانسار فوت شده و مراتب شايستگى و لياقت جناب فضايل مآب حاجى شيخ حسين عموزاده او توسط مؤتمن السلطان عليخان سرتيپ بيگلربيگى به عرض رسيد, به موجب اين خطاب مطاب از بدو السنه جناب مشاراليه را به لقب و خطاب صدرالمشايخ ملقب و به پيك فوت عباى ماهوت مخلع فرموديم كه با نهايت اميدوارى مشغول دعاگويى دوام دولت جاويد است قاهر باشد. مقرر اينكه عموم اهالى خوانسار جناب مشاراليه را صدرالمشايخ دانسته احترامات لايقه او را بيشتر از پيش مرعى دارند و حسب المقرر در عهده شناسند.
شهر شعبان المعظم 1313
وفات مرحوم صدرالمشايخ
سرانجام مرحوم صدرالمشايخ پس از عمرى زهد و تقوا و خدمت با نيك نامى دار فانى را در سنه 1336 وداع و از دلهره آلوده شدن به گناه در كار قضاوت آسوده خاطر شد. پيكر مطهرش در قبرستان شرقى خوانسار (مجاور خيابان 13 محرم فعلى) به خاك سپرده شد.15 در ماده تاريخى كه مرحوم اختر در تاريخ وفات خويش سروده و بر لوح قبر ايشان نقش بسته است, چنين آمده است:
از حادثات دهر حسين شد چه ناتوان
قصد رحيل كرد و همى گفت با فغان
آن كس كه با ولاى على شد چه غم خورد
ز انديشه حساب كه داندشان مغان
فردا كه عاصيان شفيعى كنند رو
دستى بزن به دامن سلطان انس و جان
اختر براى سال وفات خودت بگو
(رفتم چه با ولاى على فاش از جهان):1336پى نوشت ها 1. تذكره شعراى خوانسار, يوسف بخشى, تهران, مطبوعاتى ميرپور, 1336. 2. برگرفته از سنگ قبر ايشان واقع در قبرستان موسوم به پاقلعه در غرب شهر خوانسار. 3. مجموعه اشعار وى در تذكره شعراى خوانسار, ص19, بالغ بر دويست هزار و در مقدمه كتاب شمس و قمر عاشورا, بالغ بر يك صد و بيست هزار بيت عنوان گرديده است. 4. تذكره شعراى خوانسار, ص21 و نيز شمس و قمر عاشورا, ص پنج. 5. نقل به اختصار از كتاب شمس و قمر عاشورا, ص32ـ34. 6. برگرفته از چكامه اى كه تحت عنوان (خوانسار سيل زده) در مرداد ماه 1335 سروده است. 7. اشاره به گلدسته هاى مسجد آقا اسدالله كه تخريب گرديده بود. 8. بقعه شيخ ابا عدنان (باباپير) از جمله آثار باستانى خوانسار و مربوط به قرن هفتم هجرى است. 9. ر.ك: تذكره شعراى خوانسار, ص16. 10. اشاره به نام بديع (ميرزا رضا) است. 11. سيد محمد متخلص به وهاج فرزند على اصغر متوفاى سنه 1319 از جمله شعراى بزرگ خوانسار است كه تقريباً تمام سروده هاى ايشان در مدح ائمه اطهار ـ سلام الله عليهم اجمعين ـ و به ويژه واقعه غم انگيز كربلاست. ديوان خطى وى (آنچه باقى است) شامل 150 صفحه و 2300 بيت است. وى در قبرستان شرقى شهر خوانسار مدفون و ماده تاريخ وفات وى را نيز مرحوم اختر بدين شرح سروده و بر لوح قبر ايشان نقش بسته است: شد چو سيد محمد از دوران فرش تا عرش پر شد از افغان قطع شد فيض و نسخ شد احكام ماند منبر تهى ز سحر بيان چون برون رفت زين سراى غرور سوى فردوس گشت جاويدان گفت اختر براى تاريخش او به قصر جنان گرفته مكان:1319 12. ديوان خطى وهاج در كتابخانه مركزى دانشگاه تهران موجود است. 13. به نقل از ص1و2, ديوان وهاج. 14. صدر, خوانسارى حسين, حكومت ها و ملت ها, انتشارات عطار, چاپ اوّل, 1375, ص27. 15. قبر ايشان امروزه مقابل كوچه اى موسوم به كوچه (صدرى) قرار دارد. اين كوچه را به مناسبت آنكه محل سكونت مرحوم صدرالمشايخ بوده است, بدين نام ناميده اند.
تذكرة القبور خوانسار
ميرمحمدى حميد رضا
گورستان ها,يكى از اسناد تاريخ هر ملت و شهرى مى باشند. تاريخ علمى و ادبى هر ناحيه اى را مى توان به طور اجمال از مقابر آن به دست آورد. قبرستان ها در واقع از آثار بسيار ارزشمند تدوين تاريخ هر جامعه اى به شمار مى آيند. علاوه بر ارزش و اعتبار معنوى, قبرستان ها از جنبه هاى بسيار ديگرى نيز داراى اهميت اند. آثار هنرى ارزشمندى از خوشنويسى و حجارى توأم با ماده تاريخ هاى متعددى كه هر كدام نشان از خلاقيت و استعداد هنرمندان اين ديار دارد, در قبرستان ها موجود و شايان بحثى درخور توجه است. محو آثار چنين قبرستان هايى با چنين ويژگى هايى قبل از ثبت و انتقال اطلاعات آن كارى ناپسند است. با اعتراف به اينكه قبرستان, طبق قانون و سنت طبيعى از بين رفتنى است, كسانى كه آنها را از بين بردند و در محو آثار تاريخى آن كوشيدند مجرمند. اگر قبور علما, ادبا, حكما, شعرا, و ديگر مشاهير علمى از بين رفت, آثار آنان نيز خواه ناخواه از بين خواهد رفت.
حفظ آثار و قبور گذشتگان چه لزومى دارد؟ آيا اين عمل, خلاف دستورات اسلام نيست؟ مگر نگفته اند كه اگر قبرى خراب شد, تجديد ساختمان نكنيد; غير از قبور علما و بزرگان دين؟ آرى چنين است و اين به خاطر آن است كه مسلمان ها مرده پرست نباشد. اما احترام به قبور علما و زيارت آنان مرده پرستى نيست, بلكه احترام به مقام علم و دانش است. مرحوم سيد مصلح الدين در تاريخ تخت فولاد اصفهان در بيان گورستان هاى متروكه, مثالى چنين آورده است: (گورستان متروكه همانند پير فرتوت و بيمار محتضرى است كه با سختى جان كندن و مرگ روبروست و از اين حال, خود و اطرافيانش رنج مى برند و مرگ او را به دعا از خدا مى طلبند و مردن را جهت او آسايش و آرامش تصور مى كنند; اما اگر پزشكى از راه دلسوزى و انسان دوستى بخواهد به وسيله اى مرگ او را نزديك كند و از زندگى و حيات رهاييش بخشد, مطابق كليه قوانين و عقل و منطق و شرع, چنين پزشكى جنايتكار و قاتل شمرده مى شود و بايد طبق موازين قانونى محاكمه و مجازات شود.)1
در چند ساله اخير بخش وسيعى از قبرستان هاى شهر خوانسار, بدون توجه به حفظ ويژگى هاى روحانى, معنوى, تاريخى, ادبى, هنرى و… تحت عناوينى همچون عمران و آبادانى از بين رفته اند, و چه بسيار آثار باارزشى هنرى و ادبى كه در آنها نابود گرديد. ماده تاريخ هايى كه سروده شده, آثار خوشنويسى هاى بسيار زيبا و حجارى هاى بسيار ظريفى كه بر روى قبور مؤمنين نقش بسته و مى توانست به عنوان آثارى جاودان در مكانى گرد آيد و ماندگار شود. افسوس بر ما و بر افتخارات ما كه اين چنين مورد بى مهرى قرار گرفته است. در خوانسار قبرستان هاى متعددى وجود دارد و در گذشته اى نه چندان دور هر محله اى قبرستانى ويژه داشت. آثار برخى از اين قبرستان ها هنوز باقى است. چون آثار اكثر اين قبرستان ها رو به نابودى نهاده است, بر آن شديم تا با ذكر برخى از علما و بزرگان و مفاخر مدفون در آنها يادى از گذشته پرافتخار اين شهر مذهبى نماييم. قبرستان شرقى خوانسار
قبرستان شرقى خوانسار كه امروزه در مجاورت خيابان سيزده محرم واقع گرديده, قديمى ترين و بزرگ ترين قبرستان شهر بوده است. به همين خاطر بزرگان بسيارى در آن مدفون اند كه به ذكر اجمالى از مشاهير آنان مى پردازيم.
* حسين خوانسارى (1191هـ)
ابوالمفاخر, حسين بن ابوالقاسم جعفر بن حسين حسينى موسوى خوانسارى, عالم امامى, محقّق, متولد, ساكن و متوفى در خوانسار. از پدرش و ملا صادق (ابن سراب) روايت نموده و خود از مشايخ اجازه بحرالعلوم و ميرزاى قمى بوده است. از آثارش, تعليقات شرح لمعه, حواشى ذخيره و شرح دعاى ابوحمزه را مى توان نام برد.2 در سال 1373 بر اثر تخريب بازار قديم خوانسار و گسترش خيابان مجاور قبرستان, مقبره ايشان در مسير خيابان واقع گرديد كه با عنايت مقام معظم رهبرى, مرقد منوّر ايشان حفظ و نوسازى شد. ابوالقاسم ابن سيد حسين خوانسارى (1240ـ1163ق)
ابوالقاسم ابن سيد حسين خوانسارى معروف به آقا ميرزا پدر مرحوم حاج ميرزا زين العابدين و جد صاحب روضات. قبر ايشان در فاصله اندكى از مرقد سيد حسين خوانسارى قرار دارد.
* سيد محمود بن آقامير عظيم (متوفى 1315)
آيةاللّه سيد محمود بن آقا مير عظيم خوانسارى, متولد, مقيم و متوفى در خوانسار, شاگرد آيةاللّه ميرزا هاشم چهارسويى و داراى اجازه از ايشان. از مرحوم سيد محمود بن آقا مير عظيم چندين رساله در فقه و اصول بر جاى مانده است. نسخه رساله هاى ذيل تأليف خوانسارى در ضمن مجموعه شماره 1136 كتاب هاى اهدايى مرحوم محمد مشكات به كتابخانه مركزى دانشگاه تهران موجود است.
1. رسالة فى حجيّه الكتاب; 2. رسالة فى الحظر والاباحة; 3. رسالة فى الإجماع; 4. رسالة فى قاعده لاضرر; 5. گفتارى در مسأله تعارض استصحاب با قاعده يد; 6. گفتارى در قاعده لاضرر; 7. رسالة فى جواز المعاملة المحاباتية; 8. رسالة فى الغيبة; 9. رسالة فى الغناء; 10. گفتارى در رهن; 11. گفتارى در جواز حيل ربا; 12. گفتارى در طلاق.3 ماده تاريخ فوت مرحوم سيد محمود بن آقا مير عظيم خوانسارى را مرحوم بديع در دوازده بيت آورده و بر سنگ قبر ايشان حك شده است. برخى بدين قرار است:
از تقاضاى گردش ايام
منخسف شد به خاك ماه به تمام:1315
پاى بست جفاى دوران شد
دستگير از اهل و ايتام شد:1315
منبع علم و كان و فضل و كمال
ما حى كفر و حامى اسلام:1315
مقتداى جهانيان محمود
كه بر او باد صد درود و سلام:1315
از جهان رفت در مصيبت او
عالمى را گرفته رنگ ظلام:1315
تا نهان شد به خاك تيره حسين
خاك را رتبه بر از احرام:1315
لازم به ذكر است كه شجره طيبه سادات عظيمى خوانسار از مرحوم آقا سيد محمود بن آقا مير عظيم چنين است: آقا ميرزا محمود ابن آقا ميرعظيم ابن مير سيد محمدعلى ابن مير سيد ابراهيم ابن آقا مير فصيح ابن سيد الجليل عبدالغفار مشهور به مير غفور. سپس با 22 واسطه به امام همام حضرت موسى ابن جعفر(ع) مى رسد كه تفضيل آن در ذكر آقا مير غفور خواهد آمد.
* حاج آخوند جلالى (متوفى 1384)
مرحوم جلالى از وعاظ برجسته شهر خوانسار بود. چند بيتى از اشعار حك شده بر سنگ قبر وى چنين است:
از ديار ما دريغا آفتابى شد نهان
زيرا بر تيره فام ارتحال از اين جهان
حاجى آخوند جلالى آفتاب علم و حلم
واعظى بس متعظ استاد و فخر همگنان
چون گذشت از ماه روزه سيزده روز تمام
نيمه شب لبيك حق را داد پاسخ ناگهان
گه به محراب عبادت اوج معراج خلوص
گه به منبر در نصيحت موج بحر دُرفشان
آسمان از مصرع فوتش بيفكن پس بكو
(ماه در زير خاك و آه مادر آسمان)
(13 رمضان 1384)
* آخوند ملا محمد على حكيم ايمانى (متوفاى 1344ق)
از علماى بزرگ خوانسار بوده و ظاهراً حضرت امام خمينى(ره) مدت شش ماه حكمت عاليه را نزد وى آموخته اند. جملات سنگ قبر ايشان چنين است:
مرقد حضرت قطب العارفين, زبدة السالكين فيلسوف ربانى حكيم صمدانى, مرحوم خلد مكان آخوند ملا محمد على حكيم ايمانى ـ قدس سرّه ـ كه در ماه رمضان 1344 قمرى دعوت حق را لبيك گفت.
* آقا ميرزا محمد مهدى علوى (1329ـ1291هـ.ق.)
پدر مرحوم آيةاللّه حاج سيد حسين علوى. تولد در خوانسار; تحصيلات در اصفهان و نجف; آثار: تحرير دوره هاى اصول فقه آيتين علمين آيات خراسانى و يزدى كه منتشر نگرديده است. ايشان بسيار باهوش و ذكاوت بود. در سن جوانى به درجه اجتهاد رسيد و به امر استادش, مرحوم خراسانى به ايران آمده در خوانسار فقيه عدليه شد. ولى متأسفانه در سن سى و هشت سالگى ديده از جهان فروبست.4 مرحوم افسر از شعراى معاصر خوانسار, در رثاى ايشان شعرى سروده است كه بر لوح قبر ايشان حك شده است. ابيات نخست آن بدين قرار است:
گذر كردى چو در اين خاك مگذر
كه دارد گوهرى اين خاك در بر
در اين گنجينه گنج پر زعلمى است
ز آن پاك والاى پيمبر
دو نسبت با محمد دارد اين گنج
كه هريك زان يكى باشد نكوتر…
* محمد حسين شفيع (متوفاى 1337ق.)
محمد حسين شفيع, ملقب به صدرالمشايخ و متخلص به اختر از فضلا و شعراى معروف قرن اخير خوانسار است و نسبتش به شيخ اباعدنان, عارف مدفون در بقعه پير واقع در سرچشمه مى رسد. اختر در ساختن ماده تاريخ مهارتى تام داشت. در گفتن ماده تاريخ او را همپايه خضرآبادى و آتش اصفهانى دانسته اند. اختر در مرگ نظام الشريعه (بديع) ماده تاريخى ساخت كه مشتمل بر دوازده بيت و هر 24 مصراعش برابر با 1329 سال فوت بديع است.5 مرحوم اختر ماده تاريخى نيز در فوت خود سروده كه بر لوح قبر ايشان نقش بسته است. بدين شرح:
از حادثات دهر حسين شد چه ناتوان
قصد رحيل كرد و همى گفت با فغان
آن كس كه با ولاى على شد چه غم خورد
ز انديشه حساب كه داندشان مغان
اختر براى سال وفات خودت بگو
رفتم چه با ولاى على فاش از جهان:1336
* شيخ جواد بن شيخ حسين (متوفاى 1321)
شيخ جواد بن شيخ حسين, سبط الشيخ الاجل الشيخ ابا عدنان (مدفون در سرچشمه) از وعاظ و خطباى خوانسار بود. مرحوم اختر, ماده تاريخى در مرگ او سروده است كه بر لوح قبر وى حجّارى شده است. ابياتى از آن چنين است:
جواد مظهر سلمان و بوذر دوران
سپهر زهد و ورع سبط شيخ ابا عدنان
چو رفت سوى جنان آن جهان علم و ادب
فغان و ولوله برخاست از زمين و زمان
براى سال فوتش به ناله گفت اختر
جواد كرد ز نو در صفر سفر به جنان:1321
* نظام الشريعه (1329ـ 1368ق.)
ميرزا رضا بن محمد از شعراى قرن اخير خوانسار است. وى خط رقاع و ثلث و نسخ را زيبا مى نوشت و در خط نسخ استاد بود. تخلص وى (بديع) بود. او قبل از فوت, ماده تاريخى در مرگ خويش سروده است:
بسان سكه و زر چون مرا ولاى على است
مقيم جنت فردوس كرد يزدانم:1329
گذشت كه صدرالمشايخ (اختر) در مرگ وى ماده تاريخى در دوازده بيت سروده است كه هر بيست وچهار مصراعش برابر با 1329 سال فوت بديع است. اين ماده تاريخ بر لوح قبر ايشان نقش بسته است.6
* ميرزا محمد باقر طبيب (متوفاى 1251ق.)
ميرزا محمد باقر طبيب ولد مرحوم آقا حسين از اطباى نخستين خوانسار بود. اطلاعات موجود درباره او, منحصر به اشعار لوح قبرش مى شود; كه بخشى از آن چنين است:
دارم از گردشت اى چرخ به دل عقده بسى
كه به كام من دلخسته نگشتى نفسى
حيف از آتش كه ربود از كف من باد اجل
بايدم برد كنون رنج ز هر خار و خسى
زندگى باد بر آن خالى از انصاف حرام
كه پس از وى به جز از مرگ نمايد هوسى
داد را داد من از چرخ ستمگر بستان
كه جز اين نيست مرا از تو دگر ملتمسى
زد رقمِ كلكِ اسير از پى تاريخ وفاتش
از جهان سوى جنان رفته عجايب نفسى:1251
* ميرزا كاظم طبيب (متوفاى 1262ق.)
ميرزا كاظم طبيب معروف به فلاطون, از پزشكان بنام خوانسار بوده است. جز اشعارى كه بر روى لوح قبر ايشان نقش بسته است, اطلاعاتى موجود نيست. بخشى از اشعار سنگ قبر چنين است:
بهر تاريخ وفات آن خرد پير نوشت
دهم ماه رجب رفت فلاطون بجنان
بهر اين مويه كُنان موى كنان گفت شهاب
بجنان رفت مسيحا نفسى موى ميان:1262
از ميرزا كاظم طبيب, كتابى در طب به يادگار مانده است كه نام آن مفتاح الشفا مى باشد.
* ميرزا ابوالقاسم حكيم باشى (متوفاى 1321ق.)
از جمله پزشكان خوانسار بود. مرحوم دكتر احمد حكيم باشى فرزند اوست. ابياتى از ماده تاريخى را كه مرحوم اختر در رثاى او سروده است, چنين است:
چون از اين دار فنا رفت سوى بزم جنان
عيسى عصر و مسيحاى زمان قطب جهان
بهر تاريخ وفاتش رقم زد اختر
رفت عيسى نفسى يا ملِكى سوى جنان:1321
* آقا سيد صدرا عظيمى (متوفاى سنه 1354)
سيد صدرالدين عظيمى معروف به آقا صدرا فرزند آميرزا محمود بن آقا مير عظيم است. وى از علما و شعراى خوانسار بوده و ظاهراً از حضرات آيات آقا سيد ابوالحسن اصفهانى, آقا ضياء عراقى و آيةاللّه نائينى اجازه اجتهاد و روايت داشته است. از آثار اوست: رساله در فيزيك و شيمى, رساله جامعى در ارث و ديات و رساله در علم رجال. مرحوم افسر در ماده تاريخ فوت وى چنين آورده است:
سال تاريخ وفاتش افسر روشن ضمير
كرد از پير خرد با ناله و افغان سؤال
گفت افزون كن دو اندر آخرين مصرع بگو
شام صدرالدين بدل گرديده با روز وصال:1354
وى را در كنار پدرش, مرحوم آقا ميرزا محمود, به خاك سپردند.
* حاج ميرزا آقا واعظ (متوفاى 1339)
از وعاظ شهير خوانسار بود. قبرش در مجاور قبور آميرزا محمود بن آقا مير عظيم و محمد مهدى علوى قرار دارد. فرسوده در رثاى وى شعرى سروده است كه بر لوح قبر ايشان نقش بسته است:
ريزد از بام چرخ مينا فام
بهر ما رنج و غصه و الام
ساقى دهر هر زمان ريزد
بين چگونه شراب غم در جام…
سيد القوم حاجى ميرزا آقا
كه بود اصل او شفيع به نام
واعظ بى بدل وحيد زمان
ناصر دين مروّج الاحكام
پى تاريخ رحلتش فرسود
كلك ماتم زده دو مصرع تام
به جنان رو نمود در اين عالم
هادى ملك و ملت اسلام:1339
* قاضى زين العابدين (متوفاى 1361هـ.ق.)
قاضى زين العابدين بن ملا عبدالله قاضى, از قضات خوانسار بود و در علم اسطرلاب و بعضى فنون ديگر مهارت داشته است. از ديگر بزرگان مدفون در اين قبرستان مى توان از اشخاص ذيل نام برد:
آخوند محمد باقر مشايخى (متوفاى 1353هـ.ق.) اولين نماينده خوانسار در مجلس. آخوند ملا محمد مهدى فاضل, متوفاى 1355. آقا سيد اسدالله بن سيد محمد بن سيد حسين (متوفاى 1344هـ.ق.) پدر مرحوم آيةاللّه سيد محمد تقى خوانسارى, صاحب نماز استسقاء. سيد محمد باقر ابهر ابن سيد اسداللّه, متوفاى 1364هـ.ق. محمد حسن نجفى زاده ابن سيد ميرزا سيد محمد, متوفاى 1372هـ.ق. حجةالاسلام آقا ميرزا عبدالجواد جعفر ابن محمدتقى, متوفاى 1354هـ.ق. آيةاللّه سيد محمدتقى جعفرى. آقا ميرزا محمد باقر مهدوى ابن سيد حسن, متوفاى 1377هـ.ق. آقا ميرزا ابوالقاسم موسوى ابن سيد على مجتهد, متوفاى 1354هـ.ق. عموى مرحوم آيةاللّه علوى, حاج ميرزا يوسف مهدويان صاحب بقعه.
* قبرستان پاقلعه (قبرستان غربى خوانسار)
قبرستان پاقلعه دومين قبرستان بزرگ خوانسار مى باشد كه در آن جمعى از علما, بزرگان و مؤمنين مدفون اند. از جمله: آقا سيد محمود موسوى (ميراشرفى)
سيد محمود موسوى ابن حاج سيد جعفر موسوى از اعاظم علما و مجتهدان عصر خود بود. در محرم الحرام 1330 قمرى به جوار رحمت حق شتافت. مرحوم اختر در رثاى وى چنين سروده است:
زين جهان سوى جنان با قبله اصحاب رفت
از تن اهل زمان صبر و سكون و تاب رفت
فخر اولاد رسول و قطب احرار بتول
آسمان زهد و تقوا زين شيخ و شاب رفت…
بهر تاريخ وفاتش كلك اختر زد رقم
باز زيب جود و مجد و منبر و محراب رفت
* آقا ميرزا محمود ابن الرضا (1356ـ 1285 قمرى)7
آقا ميرزا محمود ابن الرضا در خوانسار متولد شد و دروس مقدماتى را نزد علماى عصر خويش آموخت. حدود شش سال نيز در اصفهان از محضر آيات عظام آخوند كاشى, جهانگيرخان قشقايى, آقانجفى مسجدشاهى و آقا ميرزا محمدهاشم چهارسوقى خوانسارى بهره برد. سپس عازم نجف اشرف گرديد و مدت شش سال از محضر آيةاللّه آقا سيد محمد كاظم يزدى, آخوند خراسانى, شريعت اصفهانى و آقا سيد اسماعيل صدر بهره برد و از بعضى از آنان موفق به دريافت اجازاتى شد. آنگاه به خوانسار مراجعه كرد و تا پايان عمر در اين شربه به ترويج و نشر احكام و اقامه نماز جماعت و تهذيب اخلاق جامعه و علاوه بر آن به تدريس فقه و اصول اشتغال داشت. وى در سن هفتاد سالگى دارفانى را وداع گفت.
مرحوم افسر خوانسارى, در رثاى وى سروده اى دارد كه بر لوح قبرش نقش بسته است.
* آقا ميرزا رضا ابن الرضا (1344ـ1317هـ.ق.)8
آقا ميرزا رضا ابن الرضا ابن آقا ميرزا محمود, از محضر والد ماجدش علوم ادبى, منطق و فقه و اصول را بهره برد و در قم از محضر حضرت آيةاللّه حائرى بهره مند شد و در سن 27سالگى دارفانى را وداع گفت.
* ملامحمد حسن جناب (متوفاى 1343ق.)9
ملامحمد حسن بن ملا رفيع مشهور به جناب, از فضلاى اهل منبر و از شعراى خوانسار است. از آثار جناب, مثنوى شيوا و انتقادى فقدالاسلام را مى توان نام برد. انتشار فقدالاسلام در خوانسار سر و صداى زيادى به راه انداخت. فقدالاسلام به طور شب نامه منتشر مى گرديده و از بدو انتشار تا زمانى كه جناب در قيد حيات بود, جز چند تن از نزديكان وى, كسى به هويت سراينده آن پى نبرد و جناب كه در حقيقت با سرودن اين مثنوى با جان خود بازى كرده بود, از خطر رهايى يافت. جناب درباره فقدالاسلام و سراينده آن گفته است:
گر بگردى سر بسر آفاق را
مى نيابى راقم اوراق را
من همان رندم كه از روز الست
شيشكى بستم به هرچه بود و هست
فقدالاسلام با بيانى شيوا و اشعارى دلكش حقايق عريانى را فاش مى كرد و انتشار آن در بيدارى مردم تأثير فراوان داشت.
مرحوم افسر در رثاى ايشان ابياتى سروده است كه بر لوح قبر ايشان آمده است.
* محمد جواد ولايى (1347ـ1270ش)
مرحوم محمد جواد ولايى فرزند تقى متخلص به افسر, در سال 1270 متولد شد. مدار زندگانى وى بر نويسندگى لوايح و اسناد مى گذشت. با آنكه در مكتبخانه هاى قديم خواندن و نوشتن را آموخته بود, اشعارِ نغزى از او بر جاى مانده است. تقريباً تمامى اشعار سروده وى در بيان مدايح و مراثى ايشان بوده است. مجموعه اشعار ايشان را بالغ بر دويست هزار بيت شمرده اند. از ايشان آثارى چند تاكنون منتشر گرديده است كه عبارتند از:
قيام عاشورا, نهضت عاشورا, اسرار فاطميه و شمس و قمر عاشورا. از آثار منتشر نشده ايشان مصباح العشق حسينى را مى توان نام برد. وى در سال 1347 به سوى معبود شتافت.
ساير بزرگان مدفون در اين قبرستان عبارتند از:
آخوند ملا محمد صادق. (1320ـ1247); آخوند ملا محمد حسن. (1368ـ1290); ملا غلامحسين نجل حاجى ملا اسماعيل كامرانى. (متوفاى 1372); ملا اسماعيل كامرانى نجل آخوند ملا حسن. (متوفاى 1367); شيخ ميرزا احمد محقق. (متوفاى 1367); محمود محقق, خوشنويس خوانسارى نجل شيخ احمد محقق (متوفاى 1393); حاج سيد محمدتقى عضفرى. (صاحب بقعه و متوفاى 1391)
* مسجد جامع خوانسار
در ضلع شمال شرقى مسجد جامع قبور برخى از علما, بزرگان و هنرمندان قرار دارد. قبر اكثر آنان وضعيت مناسبى نداشته و يا در زير خاك مدفون شده است. قبور مرحوم آقا صانع (متوفى 1182ق) بنيانگذار مسجد جامع و نيز حاج محراب پدر مرحوم آقا صانع و حاج صادق خان فرزند آقا صانع كه بخش اعظم موقوفات مربوط به ايشان است, از آن جمله است.
محمد صادق متخلص به مطرب از شعراى قرن سيزدهم هجرى نيز در ضلع شمال شرقى مسجد جامع مدفون است. مطرب از دودمان حاج صادق (بنيانگذار مسجد) بود.10
* مسجد آقا ميرعظيم
مسجد آقا مير عظيم كه در نزديكى مدرسه علميه علوى (مريم بيگم) قرار دارد, مرحوم آقا مير عظيم فرزند مير سيد محمدعلى بنياد نهاد و به همين مناسبت به مسجد آقا ميرعظيم مشهور است. (آقا مير عظيم پدر آيةاللّه سيد محمود بن آقا مير عظيم است كه ذكر آن گذشت) قبور حضرات آيات آقا مير ابوالقاسم مجاب, آقا سيد على مجتهد و حاج سيد حسين علوى ـ قدس سرهما ـ در اين مسجد واقع گرديده است.
* آقا مير ابوالقاسم مجاب (1276ـ1172هـ.ق.)11
مرحوم مجاب در خانواده اى مذهبى و متدين چشم به جهان گشود. در سن چهل سالگى شروع به تحصيل علوم دينى كرد و با پشتكار و علاقه فراوانى كه داشت به درجات بالايى از علوم و معارف اسلامى نائل گرديد. وى در مسجد جامع شهر اقامه جماعت مى نمود. مرحوم آيةاللّه علوى(ره) درباره ايشان مى فرمايند: (در تشرفى كه ميرابوالقاسم پيدا كرده بود به نجف اشرف و كربلا, موقعى كه مشغول زيارت بودند جواب سلام او داده شده بود و شهرت ايشان به مجاب نيز به همين علت بوده است). مرحوم مير ابوالقاسم در سن نود و پنج سالگى در سال 1276هـ.ق. دارفانى را وداع گفت و در مسجد آقا مير عظيم به خاك سپرده شد. بر لوح قبر او نوشته شده (سلمان عصر, و فريد دهر, حجةالاسلام آقا مير ابوالقاسم مجاب). در سال 1337هـ.ق. فرزند مير ابوالقاسم, آقا سيد على مجتهد دار فانى را وداع مى گويد: در اين زمان هفتاد سال از فوت آقا مير ابوالقاسم مى گذشت. لذا تصميم مى گيرند آقا سيد على مجتهد را در قبر پدر دفن نمايند و هنگام شكافتن قبر جسد آقا مير ابوالقاسم را تازه مى يابند. از اين رو جنازه مرحوم آقا سيد على مجتهد را در جوار او به خاك مى سپارند.
* آقا سيد على مجتهد (1337ـ1252هـ.ق.)12
آقا سيد على بن مجتهد ابن آقا مير ابوالقاسم مجاب در خوانسار متولد شد و دروس مقدماتى را نزد اساتيد آن زمان آموخت. سپس رهسپار حوزه علميه اصفهان گرديد و در سلك ارادتمندان فقيه و عارف مجاهد شيخ محمد تقى معروف به آقا نجفى قرار گرفت. و پس از گذراندن سطوح عاليه راهى نجف اشرف گرديد و از محضر بزرگانى چون مرحوم شيخ محمد باقر اصفهانى و آيةاللّه حاج سيد حسين كوه كمره اى ـ قدس سرهما ـ بهره برد و پس از كسب اجازات متعدد اجتهاد به خوانسار مراجعت نمود و در نهم ربيع الاول 1337هـ.ق. دار فانى را وداع گفت. بر روى لوح قبر ايشان چنين آمده است:
محيى آثار طريقه الجعفرية الّذى يليق بجنابه ـ قدس سره ـ فقيه اهل بيت العصمة والطهارة آيةاللّه العظمى سيد على مجتهد ـ رضوان الله تعالى عليه وعلى آبائه.
* حاج سيد حسين علوى (1368ـ 1278هـ.ش.)13
شرح حال و آثار ايشان به تفصيل در همين شماره از مجله ص آمده است.
* مسجد سنگ شير
مسجد سنگ شير كه در محله اى به همين نام قرار دارد, مدفن مرحوم حضرت آيةاللّه السيد على اكبر (بيدهندى) نجل جليل زبدةالمفاخر السيد ابوالقاسم ـ طاب الله ثراهما ـ است.
مرحوم حاج سيد على اكبر به سال 1342 نداى حق را لبيك گفت و بسوى معبود شتافت. مرحوم افسر اشعارى در رثاى ايشان سروده كه بر لوح قبرش حك شده است.
همچنين مدفن حجةالاسلام سيد مصطفى سجادى ابن سيد اسدالله الموسوى نيز كه در سال 1394ق و 1353ش. دارفانى را وداع گفت, در همين مسجد است. مدفن آيةاللّه شيخ محمد باقر صدر از علما و خطباى بزرگ اراك (مشهور به صدر اراكى) نيز در مسجد جامع روستاى خم پيچ خوانسار واقع است. ايشان در سال 1326ق در خم پيچ متولد و در سال 1362ش به رحمت ايزدى پيوست و در مسجد جامع روستاى خم پيچ كه از بناهاى ايشان است دفن گرديد.
* مقابر ساير بزرگان
شيخ زين الدين بن عين على خوانسارى (متوفاى 1103هـ.ق.)
مقبره شيخ زين الدين در مجاور خيابان امام در محوطه مدرسه دخترانه, جنب شهردارى فعلى واقع شده است.
* ملا حيدر بن محمد (متوفى 1099)14
وى از اساتيد آقا حسين خوانسارى در معقول بود و از تأليفات اوست: زبدةالتصانيف به فارسى كه راجع به امور ديانت است. مدفن وى بر اثر گسترش خيابان, در وسط خيابان قرار گرفته و داراى نمايى زيباست.
* پير جلال الدين خوانسارى (قرن نهم)
مقبره پير جلال الدين در محله باباسلطان واقع است كه اخيراً در وسط خيابان واقع گرديده است. سنگ, مرقد پير اخيراً به سرقت رفته است. بر لوح قبر وى چنين آمده بود:
هذا المرقد المعطر الشهيد المتورع القريب الى المتين المشهور بالزمان پير جلال الدين امسك الله تربتهُ وسعى وصرف ملكة البناء والخوانين بى بى دولت تركان بنت قنغاز سمرقندى كتب فى تاريخ سنه خمس وخمسين وثمانمائه.
* سيد احمد صفائى خوانسارى (1359ـ1291ق.)
مرحوم آيةاللّه سيد احمد خوانسارى(ره) در سال 1291ق. در خوانسار متولد شد. نزد عالمان آن روزگار خوانسار تحصيل را آغاز كرد و در سال 1310 (در حدود بيست سالگى) به اصفهان رفت. در دوازده سالى كه در اصفهان اقامت داشت عمدتاً از اين اساتيد استفاده كرد:
آخوند ملا محمد كاشى, جهانگيرخان قشقايى, حاج ميرزا محمد هاشم خوانسارى, سيد محمد باقر درچه اى, حاج ميرزا ابوالمعالى كرباسى و حاج شيخ محمدتقى مشهور به آقانجفى مسجدشاهى ـ رضوان الله عليهم اجمعين ـ آنگاه به سال 1322ق. عزم ديار دوست كرد و به حوزه نجف اشرف تشرّف يافت و از محضر استوانه هاى علمى آن حوزه از جمله حضرات آيات: سيد محمد كاظم طباطبايى, آخوند خراسانى, شيخ الشريعه اصفهانى, سيد ابوتراب خوانسارى, حاج ميرزا حسين حاج ميرزا خليل تهرانى و ملا محمد على امامى خوانسارى ـ قدس الله اسرارهم ـ بهره مند گشت. به سال 1328ق. با اندوخته هاى علمى فراوان به خوانسار بازگشت و تا پايان عمر در خوانسار به تدريس و خدمات علمى و اجتماعى اشتغال داشت و پس از عمرى تلاش با دستى پر از حسنات در شب چهاردهم ذيقعده سال 1359ق. پس از خواندن نافله شب و شفع, در حال تكبير نماز وتر حيات را بدرود گفت و در قبرستان محله پايتخت ـ يعنى محله سكونتش ـ چهره در نقاب خاك فرو كشيد.15 از آثار ارزشمند ايشان كشف الأستار عن وجه الكتب والاسفار را مى توان نام برد كه تاكنون چهار جلد از آن منتشر گرديده است. از آثار ديگر ايشان براساس لوح قبر ايشان بناى مسجد پايتخت مى باشد. اشعارى از مرحوم افسر در رثاى ايشان سروده شده است كه بر لوح قبر ايشان تراشيده اند و ابياتى از آن چنين است:
مجموعه فضايل و كشّاف معضلات
شد گنج گوهر دانش نهان به خاك
روح القدس مؤيد افسر بلند گفت
تاريخ فوت حضرت او بى هراس و باك
سال هزار و سيصد و پنجاه و نه برفت
احمد چو جدّ خويش به معراج در سماء
از آسمان علم و عمل مهر تابناك
كردى غروب از افق دهر زير خاك
پرواز كرد طاير روحش به قرب حق
اى روح پاك سيدنا روحنا فداك
* سيد عبدالغفار (احتمالاً متوفاى 999)
مجاور مسجد آميرعظيم, قبرستانى قديمى وجود دارد كه آثار آن از بين رفته است و تنها چند سنگ قبر مهم در آن باقى است; از جمله قبر مرحوم سيد عبدالغفار مشهور به آمير غفور. همچنان كه گذشت مرحوم آيةاللّه سيد محمود بن آمير عظيم با پنج واسطه به سيد عبدالغفار مى رسد و شجره مرحوم سيد عبدالغفار16 به امام حضرت موسى ابن جعفر(ع) مى رسد. در حاشيه سنگ مزار سيد عبدالغفار نوشته شده است:
(اللهم صلّ على النبى والوصى والبتول والسبطين والعباد والباقر والكاظم والصادق والتقى والنقى والعسكرى المهدى).
در بالاى سنگ و در حاشيه دور تذهيب وسط اين اشعار قابل خواندن است:
ز تأثير دم سردى مرگ شد
بهار حيوان جوانيش دى
پى سال فوتش ز كلك قضا
رقم زد بهشت برين جاى وى
در بالاى سنگ سنه 999 مشهود است.
* سيد تاج الدين حسين (صحابى)
در مجاورت قبرستان شرقى, پايين خيابان در كنار نهر آب موسوم به نهر قبرى موسوم به قبر صحابى وجود دارد. صاحب قبر سيد تاج الدين حسين است. نگارنده با همه تلاشى كه به عمل آورد موفق به خواندن نوشته سنگ قبر نگرديد. ليكن براساس شجرنامه سادات شريف عظيمى كه با شانزده واسطه به سيد تاج الدين مى رسد, سيد تاج الدين حسين با ده واسطه به امام الهمام حضرت موسى الكاظم(ع) مى پيوندد.17 چنين مشهور است كه در زمان حكومت رضاشاه پهلوى جهت احداث خيابان, بخشى از قبرستان مجاور قبر سيد تاج الدين حسين تخريب و قبر سيد تاج الدين نيز زير و رو شد. پس از مشاهده بدن سالم و تازه وى مجدداً سنگ قبر را بر روى قبر نهادند و نرده اى آهنين بر روى آن نصب كردند. در سال هاى اخير با اقدامات عمرانى شهردارى و گسترش خيابان, متأسفانه مقبره سيد تاج الدين حسين با فروش حريم آن به اشخاص در پشت ساختمانى بلند قرار گرفته و امكان ساخت مقبره و آزادسازى حريم آن از بين رفته است.
* آخوند ملا عبدالمبين (متوفاى 1260)
ملا عبدالمبين ابن ملا محمد اسماعيل ـ رحمةالله عليهم ـ از علماى مبرز و عامل بود و رياست و تدريس مدرسه علميه مشهور به مدرسه مير باقرى را به عهده داشته است; به گونه اى كه در زمان ايشان در آن مدرسه طلاب زيادى به فرا گرفتن علم اشتغال داشتند. ايشان بالغ بر يك هزار جلد كتاب را وقف طلاب نمود, كه متأسفانه بخش اعظم آنها از بين رفته است. ايشان آثارى داشته است كه فعلاً خلاصه تحفه الابرار مرحوم آيةاللّه حاج سيد محمد باقر شفتى معروف به سيد در دست است. مرحوم عبدالمبين در سال 1260 قمرى بدرود حيات گفته و در مقبره اى كه در ميان بازار دو راه قرار دارد مدفون است.
لازم به ذكر است كه در بازار دو راه خوانسار جمعى از علما و بزرگان مدفونند. متأسفانه قبور تعداد زيادى از آنان در سال هاى اخير از بين رفته است; از جمله آخوند ملا محمد باقر فرزند ملا عبدالمبين, آخوند عبدالكريم خوانسارى و مرحوم حاج مير باقر بنيانگذار مدرسه علميه موسوم به مير باقرى (باقرالعلوم) و ملا محمد محراب بك. شايسته است در اين زمينه قبور بزرگان شناسايى و اسامى آنان بر سنگ نوشته اى ذكر و در محل دفن آنان نصب گردد. همچنين است قبور علما و بزرگانى كه در محل فعلى مدرسه بنت الهدى واقع گرديده اند و يا حداقل مى توان با نصب زيارت نامه بر ديوار مدرسه, موجبات توجه به اين بزرگان را فراهم آوريم
* ميرزا يحيى خان معتمد (متوفاى 1312ش)18
ميرزا يحيى خان معتمد از شعراى قرن اخير است. قبرش در ضلع جنو ب غربى حسينيه موسوم به دو راه خوانسار (مجاور بازار دوراه) واقع گرديده است. مرحوم افسر اشعارى در رثاى ايشان سروده است كه بر لوح قبر ايشان نقش بسته است.
بزرگانِ بسيارى نيز هستند كه اينك هيچ اثرى از مزار آنان باقى نمانده است. شناسايى اين قبور بر برگ هاى زرين افتخار اين مرز و بوم مى افزايد و اميد مى بريم كه همت هاى والايى بدين مهم, اهتمام ورزند. ان شاءاللهپى نوشت ها 1. مهدوى سيد مصلح الدين, لسان الارض يا تاريخ تخت فولاد اصفهان, ص15. 2. جهت مطالعه شرح زندگانى ايشان ر.ك به: اعيان الشيعه, ج5, ص467; الذريعه, ج6, ص85 و ج13, ص246 وج13, ص307; روضات الجنات, ج2, ص367; ريحانةالادب, ج2, ص189; لغتنامه دهخدا, حسين, 652. 3. به نقل از مقدمه ميراث فقهى, رسالة فى الغنى, تأليف سيد محمود بن عبدالعظيم خوانسارى. 4. ر.ك: علوى مرتضى: فرزانه اى از خوانسار, آيةاللّه حاج آقا حسين علوى, ص39. 5. ر.ك: بخشى يوسف, تذكرةالشعراء خوانسار, ص16. 6. ر.ك: پيشين, ص32. 7. ر.ك: گنجينه دانشمندان, ج5, ص54 ـ55. 8. پيشين, ص55. 9. تذكرةالشعراء خوانسار, ص41. 10. تذكرةالشعراء خوانسار, ص172. 11. فرزانه اى از خوانسار, ص28ـ33. 12. همان, ص33ـ36. 13. شرح حال تفصيلى ايشان در كتاب فرزانه اى از خوانسار, ص40ـ92 آمده است. 14. ر.ك: اعيان الشيعه, ج6, ص275; الذريعه, ج12, ص22 و ج21, ص135; روضات الجنات, ج2, ص355; ريحانةالادب, ج2, ص190. 15. به نقل از: مختارى, رضا. طرح تدوين كتابشناسى بزرگ شيعه, مركز بررسى هاى اسلامى الغدير, 1376, ص33ـ39. 16. به نقل از شجرنامه سادات عظيمى خوانسار. 17. همان. 18. تذكرةالشعراء خوانسار, ص174.
اجمالي ها
نگاهى به آثار انتشار يافته از سوى كنگره بزرگداشت آقا حسين خوانسارىالرسائل, آقا حسين خوانسارى, اعداد: رضا استادى, 366ص, وزيرى.
آقاى استادى چندين رساله فلسفى, اصولى و كلامى حاج آقا حسين خوانسارى و دو رساله اصول, يكى از سيد ماجد بحرانى (متوفاى 1028ق.) و ديگرى از محقق سبزوارى, صاحب ذخيره (متوفاى 1090ق.) و هر دو درباره مقدمه واجب و نيز رساله اى كلامى از محقق سبزوارى بر حاشيه محقق دوانى در بحث تشكيك شرح تجريد قوشجى و رساله اى در تشكيك از رفيع الدين نائينى (متوفاى 1082ق.) و دو رساله از نوه آقا رضى خوانسارى فرزند آقا حسين به نام حسين بن محمد شريف بن آقا رضى, يكى درباره ظرف مستقر و ديگرى در تعريف كلى و تشكيك, را در اين مجموعه گرد آورده است.
نخستين رساله اى كه از آقا حسين خوانسارى در اين مجموعه آمده است رساله اى مفصل درباره مقدمه واجب است. همين مبحث موجب چاپ دو رساله ياد شده اصولى از سيد بحرانى و محقق سبزوارى در اين مجموعه شده است; زيرا حاج آقا حسين در اين رساله به رساله هاى ياد شده نظر داشته است و ضمن نقل بخش هايى از آنها به نقد و بررسى آن پرداخته است. سيد بحرانى در مبحث مقدمه واجب, به وجوب سبب, بقاى مطلوب و در نتيجه وجوب مقدمه باور دارد و محقق سبزوارى مقدمه را به طور مطلق واجب مى داند و تصريح مى كند كه مقدمه چه به عنوان سبب باشد, يا شرط عقلى يا عادى و يا شرعى باشد واجب است.
محقق خوانسارى در نقل آراء درباره بحث مقدمه واجب, در مواردى به گزارش محقق سبزوارى و يا سيد ماجد بحرانى اكتفا مى كند و به بررسى و نقد آن مى پردازد.
دومين رساله محقق خوانسارى در اين مجموعه, حاشيه اى است كه بر رساله كوچك محقق سبزوارى, به عنوان حاشيه اى بر مبحث تشكيك محقق دوانى نوشته است. محقق خوانسارى در اين رساله اكثر نظريه هاى محقق سبزوارى را نقد و رد كرده است.
رساله ديگر محقق خوانسارى در اين مجموعه, رساله نفى اولويّت است. محقق براى آن كه نفى اولويت ذاتى و نيز اثبات نيازمندى ممكن موجود به مؤثر موجود را از مسائل مهم كلامى و بلكه پايه اعتقادات مى دانست, اين رساله را در خصوص نفى اولويّت ذاتى تدوين كرده است.
رساله ديگر حاج آقا حسين در اين مجموعه, رساله اى كوچك درباره علم حضرت بارى ـ تعالى ـ است. رساله بعدى, رساله اى از محقق خوانسارى درباره اجماع است. محقق در اين رساله پايه اجماع را سست مى كند و وجود و تحقق آن را بسيار مشكل مى شمارد.
رساله ديگر محقق خوانسارى در اين مجموعه, پاسخى است كه براى فرزندش آقا جمال در خصوص حُُسن و قبح عقلى در افعال انسانى نوشته است.
رساله بعدى درباره امكان و عدم امكان هبوط سنگ از هوا به زمين است. محقق خوانسارى اين امر را از طريق تكاثف و تخلّل تدريجى ممكن مى شمارد.
رساله ديگر حاج آقا حسين در اين مجموعه, پاسخى است كه براى شبهه اجتماع ظن و شك در خصوص مواردى است كه شهروندان شهرى اكثراً مسلمان و تعدادى نيز كافر باشند, در اين صورت در مورد شخص ناشناس از شهروندان آن شهر, ظن بر مسلمان بودن آن شخص با شك در كافر بودن وى آميخته مى شود. محقق در اين رساله در پى راهى براى حل اين شبهه است.
رساله ديگر محقق خوانسارى رساله كوتاهى درباره قطعيت تقسيم پذيرى اجسام مى باشد و رساله بعدى وى در اين مجموعه, رساله اى به نام حاشية الحرازتان مى باشد كه شرحى بر كلام قوشجى در شرح تجريد در مقوله جواهر و اعراض است.
بر اين مجموعه رسايل, تحقيقى از سوى آقاى استادى انجام نگرفته است و چه خوب بود قبل از نشر كارى جدى روى رسايل انجام مى گرفت و دست كم اقوال استخراج مى گشت, فهرست هاى غنى اضافه مى شد و زمينه بهره ورى بيشتر فراهم مى گشت.
* الحاشية على حاشية الخفرى على شرح التجريد, 368ص, آقا جمال خوانسارى, تحقيق: رضا استادى.
محقق محترم, در اين كتاب مجموعه چندين كتاب يا رساله مرتبط به هم را تصحيح و در يك جا نشر داده است تا خوانندگان به راحتى بتوانند بحث را پى گيرى كنند. نخستين بخش كتاب قسمتى از مبحث الهيات شرح تجريد قوشجى است. اين مبحث كه مقصد سوم شرح تجريد است, بحث اثبات صانع و صفات او را در بر دارد. مرحوم شمس الدين محمد خفرى بر قسمتى از مقصد سوم شرح قوشجى حاشيه زده است كه بعدها آقا جمال خوانسارى بر قسمتى از حاشيه خفرى حاشيه نگاشت. كتاب دوم اين مجموعه در حقيقت همان قسمت هاى مورد شرح آقا جمال از حاشيه خفرى است و كتاب سوم حاشيه آقا جمال مى باشد. حاشيه آقا جمال تا حدودى مفصل است. در مواردى جنبه توضيحى و تبيين نكات مبهم و دشوار حاشيه خفرى است و در مواردى آراى وى را مورد نقد قرار داده است. آقا جمال افزون بر بررسى و شرح و نقد ديدگاه خفرى به نظريه ديگر محشيان حاشيه خفرى نيز مى پردازد و آنها را مورد نقد و بررسى قرار مى دهد. محشيانى كه نظريه آنان مورد نقد و بررسى قرار گرفته است, عبارت است از: شيخ حسين تنكابنى, ميرزا ابراهيم بن ملاصدرا, سلطان العلماء, ملا شميساى گيلانى, ملا عبدالرزاق لاهيجى و ملا محمد قاسم اصفهانى.
بعدها مرحوم حاج ملا هادى سبزوارى به تدريس حاشيه آقا جمال پرداخته و در ضمن تدريس آن نقد و ايرادهايى كه به ذهنش رسيده است به عنوان حاشيه بر كتاب آقا جمال نگاشته است. اين حاشيه نيز تصحيح و ضميمه كتاب شده است.
بخش پنجم كتاب تعليقه هايى است از خود آقا جمال بر نوشته خود, تعليقه هاى ملا على نورى بر حاشيه آقا جمال و پاورقى هاى حاشيه آقا جمال و حكيم سبزوارى, كه محقق محترم همه آنها را در يك جا گرد آورده است.
محقق محترم در نگارش پاورقى و تعيين صاحبان اقوال مورد اشاره در متن از شيوه ويژه اى بهره گرفته است كه چندان متداول نيست و از دشوارى برخوردار است. مناسب بود در ذيل هر صفحه منبع قول و نام صاحب قول آورده شود تا خواننده مجبور نباشد براى يافتن نام صاحب اقوالى كه با اشاره يا القاب از آنان ياد شده است, به بخش تعليقات مراجعه كند.
* رسائل (شانزده رساله ), آقا جمال خوانسارى, به كوشش على اكبر زمانى نژاد, 848ص.
رساله هاى چاپ شده در اين مجموعه, شامل بحث هاى كلامى, فقهى, فلسفى, شرح دعا و غيره مى باشد.
نخستين رساله شرح اخبار طينت به زبان فارسى است كه آن را به درخواست شاه سلطان حسين در شرح اخبارى نگاشته است كه در طينت مؤمنان و طينت كافران وارد شده است و در مجموع ده حديث را نخست ترجمه كرده و سپس به شرح آن پرداخته است.
رساله دوم به نام رساله نيّت است كه آقا جمال اين رساله را نيز به درخواست شاه سلطان حسين صفوى و به زبان فارسى نوشته است و داراى ده فصل مى باشد.
رساله سوم كه داراى يك مقدمه و پنج باب است به نام رساله مبدأ و معاد مى باشد كه آن را نيز به زبان فارسى و به خواست شاه سلطان حسين نوشته است. در مقدمه چرايى اشتهار اصول دين به پنج اصل توضيح داده شده است و در هر كدام از باب هاى پنجگانه يكى از اصول دين شرح و توضيح داده شده است كه در اين رساله باب پنجم كه درباره معاد است, افتاده و ناقص مى باشد.
رساله چهارم پاسخى به نامه شخصى به نام حيسنعلى خان درباره جبر و اختيار است. گويا با توجه به قتل و غارت هاى مغوليان براى نويسنده نامه توجيه چگونگى رفتار آنان جز از طريق جبر مشكل بود. از اين رو تصور مى كرد كه سخن اشعريان در خصوص جبر و عدم وجود حسن و قبح عقلى چندان خالى از قوت نيست. مرحوم آقا جمال خوانسارى در اين نامه به علت نادرستى انديشه اشعريان پاسخ مى دهد.
در پى رساله چهارم آقا جمال, رساله اى از ملا رجبعلى تبريزى درباره اشتراك لفظى وجود, در اين مجموعه گنجانده شده تا رساله پنجم منسوب آقا جمال به نام رد رساله اشتراك لفظى وجود براى خواننده قابل فهم باشد.
ششمين رساله از آقا جمال رساله اى درباره قاعدة الواحد است كه به درخواست يكى از شاهزادگان صفوى نوشته است و درباره دلايل و ايراد و پاسخ هاى قاعده مزبور, خلاصه اى به زبان فارسى فراهم آورده است.
رساله هفتم ترجمه و شرح دعاى صباح اميرالمؤمنين(ع) است. در اين رساله نخست مفردات دعا را ترجمه و شرح مى كند و آنگاه مفهوم و معناى فقرات را بيان مى دارد.
رساله هشتم رساله اى در بيان سعادت و نحوست ايام هفته, ماه و سال مى باشد كه براى شاه سليمان صفوى تنظيم كرده است و در پايان رساله, دعاهايى براى رفع نحوست ايام آورده است.
رساله نهم داستان اعزام طرماح بن عدى از سوى حضرت على(ع) نزد معاويه است كه متن گزارش و ترجمه آن توسط آقا جمال خوانسارى پشت سر هم آمده است.
رساله دهم متن اجازه آقا جمال خوانسارى به ملاّ محمد حسين مازندرانى مى باشد.
رساله يازدهم رساله اى مختصر در هفت فصل و يك خاتمه درباره نماز است كه آقا جمال آن را به خواست شاه حسين صفوى به زبان فارسى تنظيم كرده است.
در فصل اوّل اين رساله در خصوص شهادت ثالثه عبارت زيبايى دارد كه يادكرد آن خالى از فايده نيست. آقا جمال مى نويسد:
(… و اگر بعد از شهادتين به قصد تيمّن و تبرّك و از براى تجديد ايمان, نه به اعتقاد اينكه جزء آنهاست, در هريك از اذان يا اقامه يا در يكى از آنها, دو مرتبه و يا يك مرتبه (اشهد انّ عليّاً ولى اللّه) نيز بگويد, يعنى گواهى مى دهم كه على(ع) ولى خداست, يعنى صاحب اختيار امور خلايق است از جانب خدا, بد نيست)
رساله دوازدهم درباره نماز جمعه است. آقا جمال در اين رساله در پى اثبات بطلان نظريه وجوب عينى نماز جمعه در زمان غيبت امام عصر(ع) است. اين نظريه از آن شهيد ثانى در كتاب (نمازجمعه) است كه تعدادى از شاگردان وى نيز به اين نظريه باور داشتند.
رساله سيزدهم درباره خمس است كه گويا به درخواست پادشاه وقت نوشته است. وى در اين رساله فارسى موارد وجوب خمس را بيان مى كند. خمس را در هفت چيز واجب مى داند كه چهارتاى آن اجماعى و سه تاى آن مشهور بين فقهاى اماميه مى باشد.
رساله چهاردهم درباره نذرى است كه بدون تعلق به كارى خاص نذر شود. آقا جمال در صحت اين نذر ترديد دارد و در اين رساله به تفصيل درباره آن بحث مى كند. اين رساله به زبان عربى است.
رساله پانزدهم درباره معنا و مفهم كراهت در عبادت است. اين رساله نيز به زبان عربى است و چگونگى تصور كراهت در عبادت را توضيح مى دهد.
رساله شانزدهم درباره چگونگى دلالت آيه عهد (بقره/124) به عصمت امام(ع) مى باشد. محقق محترم در پايان اين رساله يادآور مى شود كه اين رساله از آن آقا جمال خوانسارى نيست. در پايان اين مجموعه كتاب مزار يكى ديگر از تأليفات آقا جمال خوانسارى آورده شده است كه توسط آقاى استادى تحقيق گرديده است. اين كتاب به طور مستقل نيز چاپ شده است. آقا جمال اين رساله را به خواست شاه سلطان حسين صفوى در هنگام عزيمت وى به زيارت امام رضا(ع) نوشته است.
* دانشمندان خوانسار, سيد محمد على حسينى يزدى, سيد رسول علوى و على اكبر زمانى نژاد, 640ص.
اين كتاب داراى ده بخش است: بخش نخست شرح حال حاج آقا حسين خوانسارى بر پايه گزارش كتب تراجم و شرح حال نگارى است. نويسندگان كتاب, افزون بر نقل گزارش هاى چندين كتاب تراجمى درباره وى, فهرستى از كتاب هايى كه شرح حال حاج آقا حسين خوانسارى در آنها آمده است, با تعيين صفحات كتاب ها در پايان بخش ارائه كرده اند.
بخش دوم كتاب شامل شرح حال و يادكرد اساتيد و شاگردان حاج آقا حسين است كه از هشت تن از اساتيد وى و 65 تن از شاگردان او ياد شده و شرح حال كوتاهى از آنان ارائه گرديده است و منابعى جهت مطالعه بيشتر در پاورقى معرفى شده است.
بخش سوم كتاب گزارش شرح حال آقا جمال خوانسارى در كتب تراجم و شرح حال نگارى است كه در دو بخش فارسى و عربى آورده شده است و در پايان منابعى براى مطالعه بيشتر ارائه شده است.
بخش چهارم شرح حال اساتيد و شاگردان آقا جمال است. در خصوص اساتيد آقا جمال تنها از دو نفر ياد شده است و در بخش شاگردان وى از 22 نفر نام برده شده است و شرح حال آنان به اجمال آورده شده است.
بخش پنجم كتاب شرح حال آقا رضى خوانسارى, فرزند ديگر آقا حسين خوانسارى, بر پايه گزارش كتب تراجم و شرح حال است.
فصل ششم كتاب كه بسيار مختصر است, درباره اساتيد و شاگردان آقا رضى است كه در آن از دو نفر از اساتيد و سه نفر از شاگردان وى ياد شده است.
بخش هفتم كتاب درباره دانشوران ديگر خوانسارى است كه در آن شرح حال 154 نفر از دانشمندان خوانسار ذكر شده است.
بخش هشتم درباره شعراى خوانسار است كه در آن از 97 تن از شاعران خوانسار ياد شده و شرح حال كوتاهى به ضميمه يك يا چند بيت شعر از هر كدام از شاعران آورده شده است.
بخش نهم درباره خوشنويسان خوانسار مى باشد كه از 105 خوشنويس خوانسارى سخن به ميان آمده است.
بخش دهم, خوانسار در كتاب ها, است كه از پانزده كتاب, مطالبى درباره خوانسار نقل شده است.
پايان بخش كتاب فهرست موضوعات و منابع مورد استفاده در پژوهش است.
* جغرافياى خوانسار, 2 جلد در يك مجلد, حميدرضا مير محمدى, 368ص.
جلد اوّل اين مجلد شامل دو بخش و جلد دوم آن شامل بخش سوم كتاب است.
در بخش اوّل جغرافياى طبيعى خوانسار ضمن هفت فصل مورد بحث قرار گرفته است.
زمين شناسى, آب و هوا, ژئومورفولوژى, منابع آب, پوشش گياهى, زندگى جانورى و بررسى مشكلات طبيعى فصول هفت گانه بخش اوّل كتاب را تشكيل مى دهند.
در بخش دوم جغرافياى انسانى مورد بحث قرار گرفته است. اين بخش داراى چهار فصل است: در فصل اول به معنا و مفهوم واژه خوانسار پرداخته شده است. فصل دوم به تاريخ و آثار باستانى خوانسار مربوط است. فصل سوم به ويژگى هاى جمعيتى خوانسار پرداخته است و در فصل چهارم جغرافياى شهرى خوانسار بحث شده است. مؤلف در اين فصل از شاعران و علماى خوانسار نيز يادى كرده است.
مطالب جلد دوم كتاب كه در واقع بخش سوم اين مجلد است, داراى شش فصل است. در فصل اول بنيادهاى فرهنگى خوانسار مورد بحث قرار گرفته است. در فصل دوم از بنيادهاى مذهبى ياد شده, در فصل سوم آموزش و پرورش و فرهنگ مورد بحث واقع شده است.
مؤلف در فصل چهارم به سابقه نژادى و زبان خوانسارى پرداخته است. در فصل پنجم ويژگى هاى اقتصادى خوانسار را بحث كرده است و در فصل ششم گزارشى از خوانسار در سفرنامه ها مى دهد.
يكى از بخش هاى خواندنى كتاب, مربوط به زبان و به ويژه مَثَل ها و كنايه هاى خوانسارى است. در اين بخش تعدادى مَثَلِ خوانسارى با راهنماى تلفظ آنها و مراد از مثل ها آورده شده است; به نظر مى رسد تفسير مثال ها در مواردى جاى تأمل دارد.
به عنوان نمونه: مثال (ص262): (از بس كه مار پونه دوست دارد, جلو سوراخش هم سبز مى شود). اين را كنايه از (نخواستن و تمايل نداشتن) گرفته است; در حالى كه كنايه از تنفّر است. و يا مثال (ص283): (گاوِ نُه مَن شير) را كنايه از (بى لطفى و بى توجهى و بى رغبتى) گرفته است; در حالى كه كنايه از (به راحتى و به وفور مورد سوءاستفاده قرار گرفتن است).
و يا مثال (ص285): (گرسنه شلوار قدكى خواب مى بيند) كنايه از (نظر اشخاص چه خوب و چه بد درباره اشيا) گرفته شده است; در حالى كه كنايه از آرزوهاى دست نيافتنى و اميدهاى واهى است.
مؤلف محترم كتاب در تدوين آن تلاش قابل تقدير و شايسته اى به جاى آورده است.
* مائده سماويّه, آقا رضى خوانسارى, به كوشش على اكبر زمانى نژاد, 424ص.
مائده سماويّه معروف ترين كتاب آقا رضى خوانسارى است. كتاب افزون بر مقدمه در بر دارنده پنج فصل و يك خاتمه است. مؤلف در مقدمه كتاب خود چند اصل و قاعده كلى درباره حليّت و حرمت مأكولات و مشروبات را بيان مى كند. از اصل اباحه, از قاعده حرمت بر پايه اضرار به بدن و حرمت بر پايه خبائث سخن مى گويد.
فصل اوّل كتاب را به حيوانات اختصاص داده و در شش بحث مباحث مربوط به حيوان: از قبيل يادكرد حيوانات حلال گوشت خشك زى غير پرنده, عوارضى كه موجب حرمت حيوانات حلال گوشت مى گردند, اجزائى از حيوانات حلال گوشت كه خوردن آنها حرام است, حيوانات خشكى زى غير پرنده حرام گوشت, حيوانات آب زى غير پرنده و حيوانات پرنده را مورد بررسى قرار مى دهد.
آقا رضى خوانسارى در ضمن مباحث فقهى در اين فصول, پاره اى از مباحث كلامى عقلى و طبيعى را نيز مورد اشاره قرار مى دهد.
فصل دوم كتاب به بحث درباره خوردنى ها و نوشيدنى ها, غير از حيوان مى پردازد و در پنج بحث مباحثى از قبيل مسكرات, عصير عنبى, اعيان نجسه, سموم و خاك را مورد بحث و بررسى قرار مى دهد.
در فصل سوم كتاب, احكام افراد مضطرّ به خوردن اشياى حرام را بيان مى دارد و طى چند فصل مفهوم مضطر, موارد استثناى از اين قاعده و چند بحث مرتبط را مى كاود
فصل چهارم كتاب درباره آداب خوردن و نوشيدن است. درباره آداب خوردن, از دوازده رسم به عنوان ادب خوردن ياد مى كند.
فصل پنجم كتاب بحثى مفصل در بيان فضيلت بعضى از خوردنى ها, ميوه ها, سبزى ها و حبوبات است. مؤلف در اين فصل با بهره گيرى از روايات فوايد موجود در خوردن پاره اى از خوردنى ها از قبيل عسل, پنير, برنج, نخود, عدس, باقلا, خرما, انار, انگور و ده ها ميوه يا سبزى ديگر را بيان مى كند.
پايان بخش كتاب مائده سماويه, بحثى درباره احكام ظروف با توجه به جنس آنها مى باشد و پنج نوع ظرف را يادآور مى شود و حكم هر كدام را بيان مى دارد.
ضميمه كتاب (مائده سماويه) چندين رساله كوچك از آقا رضى خوانسارى مى باشد. اين رسائل عبارتند از: 1.رساله آداب الصلاة كه در آن حديث حمّاد بن عيسى را درباره چگونگى وضو و نماز توضيح مى دهد. وى اين رساله را به فارسى نوشته است. نخست اعتبار سند روايت را مورد تأكيد قرار مى دهد و آنگاه به ترجمه و تفسير حديث مى پردازد. اين حديث اكثر آداب نماز را دربر دارد و با توجه به صحت سند آن در بسيارى از مسائل نماز منبع و سند فتاوى فقها مى باشد. اين حديث گرچه در سال هاى اخير از سوى پاره اى محققان مورد ايراد سندى قرار گرفت, لكن فقيهان اين ايرادها را جدى نگرفتند و همچنان به اعتبار اين حديث اعتقاد دارند.
2. شرح حديث بيضه [تخم مرغ]
اين حديث كه در كافى نقل شده است, جريان مناظره عبدالله ديصانى با هشام بن حكم مى باشد و درباره اين بحث مى كنند كه آيا خداوند مى تواند جهان را در درون تخم مرغ بدون آن كه تخم مرغ وسيع شود و يا جهان كوچك گردد, جاى دهد؟ آقا رضى خوانسارى به شرح و تفسير اين حديث پرداخته است.
3. نيّت صادقه
آقا رضى خوانسارى اين رساله را در پى دستور پادشاه وقت يعنى شاه سلطان حسين به علماى حاضر در مجلس خود, مبنى بر نگارش شرحى بر موضوع نيت و مباحث مرتبط با آن, نوشته است. وى در اين رساله درباره مفهوم نيت و نيز معناى حديث نيّة المؤمن خير من عمله بحث كرده است.
* الحاشية على الشفاء, آقا جمال خوانسارى, تحقيق: رضا استادى, 368ص.
كتاب الشفاء حكيم ابوعلى سينا داراى چهار بخش اصلى است. اين بخش ها عبارتند از: منطق, طبيعيات, رياضيات و الهيات.
هر كدام از اين بخش ها دربر دارنده چندين فن است. بخش طبيعيات كتاب داراى هشت فن است و هركدام از اين فنون تشكيل يافته از چند مقاله مى باشد. مرحوم آقا جمال خوانسارى تنها به دو مقاله و يك فصل از مقاله سوم فن اوّل بخش طبيعيات شفا شرح نوشته است. اين حاشيه پيش ترها به شكل حاشيه بر چاپ سنگى طبيعيات شفا چاپ شده بود.
حاشيه آقا جمال در بسيارى از موارد جنبه توضيحى بر مطالب و حتى عبارت هاى شفا دارد و در مواردى بحث تفصيل پيدا مى كند و آقا جمال با استفاده و نقل آراى محشيان شفا به بررسى و نقد و تحليل نظريه ها مى پردازد. در بسيارى از موارد علاقه آقا جمال به دفاع از شيخ ابوعلى سينا و توجيه كلام وى ديده مى شود. آقا جمال در اين شرح بر آراى حكيمانى چون ميرداماد, حاج آقا حسين خوانسارى, فاضل باغنوى مشهور به ملا ميرزاجان, محقق دوانى, سيد صدرالدين دشتكى و فخر رازى نظر داشته است و در بسيارى موارد به نقل آراى آنان پرداخته است. اما بيشترين نقل قول هاى وى از آثار پدرش حاج آقا حسين خوانسارى است.
محقق محترم, كتاب را بر پايه سه نسخه, يعنى: نسخه ناقص كتابخانه مركزى دانشگاه تهران, نسخه كامل كتابخانه آستان قدس رضوى و نسخه كامل كتابخانه مجلس شوراى اسلامى تصحيح و نشر كرده است. اين تحقيق همچون غالب تحقيقات مجموعه آثار كنگره از فهرست هاى فنى پايانى محروم است. مصادر تحقيق آن خالى از اطلاعات فنى مى باشد و در مجموع كار جدى روى آن انجام نگرفته است و بهتر بود به جاى تحقيق از تعبير اعداد (آماده سازى) بهره گرفته مى شد.
* مناظرات (ترجمه الفصول المختاره), آقا جمال خوانسارى, تحقيق: صادق حسن زاده, 712ص.
(الفصول المختاره) يكى از آثار ارزشمند شيعه در دفاع كلامى از كيان شيعه مى باشد كه توسط سيد مرتضى علم الهدى از كلام استادش شيخ مفيد متكلم چيره دست شيعى تدوين و تنظيم شده است. اين كتاب افزون بر برخوردارى از منطق قوى, نمايى روشن از شرايط فكرى جامعه در عصر شيخ مفيد و شاگرد برومندش سيد مرتضى علم الهدى ارائه مى كند. اين كتاب در واقع برگرفته از دو كتاب ارزشمند و از دست رفته شيخ مفيد يعنى كتاب (العيون وا لمحاسن) و كتاب (المجالس المحفوظة فى فنون الكلام) مى باشد. در اين كتاب مناظرات شيخ مفيد با رهبران و بزرگان فرق اسلامى عصر شيخ و مناظراتى چند در ميان دانشوران شيعه و اصحاب مكاتب ديگر پيش از شيخ مفيد, گردآورى شده است. كتاب داراى 121 فصل است كه در هر كدام از فصول يك يا چند مناظره نقل شده است. در اين كتاب مى توان اطلاعاتِ روشنگرى از ديدگاه و عقايد فرق گوناگون شيعى و غير شيعى را به دست آورد. همچنين دلايل قوى و استوارى بر نظريه شيعه در خصوص نصب امام معصوم(ع), نخستين مؤمن از بين مسلمانان, ايمان ابوطالب, وجود مذهب شيعه در عصر پيامبر اكرم(ص), فضايل اهل بيت(ع), عصمت امام(ع), غيبت امام(ع), آيات نازله در شأن اهل بيت(ع) و ده ها موضوع كلامى ديگر را مى توان در اين كتاب مطالعه كرد.
استدلال هاى عقلى و نقلى بر فتاوى فقهى شيعه در مسائل اختلافى از قببيل مسائل ارث, مسح پا, طلاق, متعه و نظاير آن نيز در اين كتاب قابل مطالعه است.
سيد مرتضى علم الهدى اين كتاب را براى يكى از علاقه مندان و دوستان خويش كه داشتن گزيده اى از دو كتاب شيخ مفيد را درخواست كرده بود, تدوين كرده, تا وى آن را در سفرها همراه خود داشته باشد و در فرصت هاى لازم مطالعه كند.
مترجم كتاب, آقا جمال خوانسارى نيز آن را براى يكى از حواشى پادشاه وقت, يعنى حاجى احمد بيك ترجمه كرده است. ترجمه كتاب تحت اللفظى است و على رغم آن كه آقا جمال از قلم شيوايى برخوردار است, به علت پايبندى شديد وى به ترجمه تحت اللفظى, مطالعه كتاب براى خوانندگان امروزى چندان آسان نمى باشد.
محقق محترم كتاب با افزودن پاورقى هاى توضيحى به ويژه در خصوص افراد و دانشوران نام برده شده در كتاب, ارزش آن را بالا برده است. اين توضيح ها در كنار تعيين دقيق منبع نقل قول ها و روايات كتاب و افزودن چندين فهرست فنى و كارساز در پايان كتاب به همراه مقدمه اى پرمطلب, نشان داده است كه در مجموعه كتاب هاى منتشره از سوى كنگره, بهترين را ارائه كرده است. البته نقص هاى فنى چاپ و كاغذ نامناسب آن از جلوه و زيبايى كتاب تا حدودى كاسته است. وجود ناظرى ذوقمند در چاپ و نشر آثار كنگره قطعاً بر ارزش كار مى افزود.
* حاشية على الشفاء (الألهيات). آقا حسين خوانسارى, تحقيق حامد ناجى اصفهانى, 783ص.
محقق خوانسارى شاگرد حكيم ميرفندرسكى در علوم عقلى بود و در همين زمينه آثار چندى بر جاى گذاشت كه از آن جمله حاشيه بر شفاى ابوعلى سينا مى باشد.
محقق خوانسارى بر هشت مقاله از مبحث الهيات شفاء شرح نوشته است. اين مقاله ها به شرح زيرند: مقاله نخست درباره موضوع فلسفه اولى, منافع و مرتبه اين علم, واجب الوجود و حق و صدق و مباحثى از اين دست است. مقاله دوم درباره مباحث مربوط به جوهر و اقسام آن و تقدم رتبى صورت بر ماده و نظاير آن مى باشد. مقاله سوم بحث هايى در ارتباط با اعراض مى باشد. مقاله چهارم مباحث تقدم و تأخر, قوه و فعل, تام و ناقص را در بر دارد. مقاله پنجم درباره امور عامه مى باشد. مقاله ششم بحث هايى درباره علل را در بر دارد. مقاله هفتم درباره لواحق وحدت از قبيل هويت و اقسام آن و بحث هايى درباره مُثُل مى باشد و مقاله پايانى درباره تناهى پاره اى از علل و عدم تناهى پاره اى ديگر است.
حاج آقا حسين خوانسارى در اين شرح, به آراى حكمايى چون غياث الدين دشتكى (درگذشت 948ق.) ميرداماد (درگذشت 1041ق) و صدرالمتألهين (درگذشت 1050ق.) توجه كرده و آنها را نقل و نقد و بررسى كرده است. تأكيد اصلى وى بر دفاع از آراى شيخ الرئيس و توجيه و تفسير ديدگاه هاى وى است. البته در مواردى هم به نقد و بررسى آراى وى پرداخته نظريه شيخ را نمى پذيرد.
پس از تأليف شرح محقق خوانسارى بر شفا و نقد و رد نظريه هاى ملاصدرا, محقق سبزوارى به نقد و بررسى آراى محقق خوانسارى مى پردازد و در خيلى از موارد از نظريه هاى ملاصدرا جانبدارى مى كند.
محقق خوانسارى پس از مطالعه حاشيه سبزوارى به دفاع از آراى خود مى پردازد و بر اين باور است كه تلاش هاى محقق سبزوارى در دفاع از ملاصدرا مبتنى بر تعصب هاى بى مورد است و در گفتارش اشتباهات شگفت وجود دارد. از اين روى حاشيه ديگرى بر شفا مى نويسد و در آن به پاسخ ايرادهاى محقق سبزوارى مى پردازد.
محقق محترم در تصحيح كتاب, تلاش قابل تقديرى انجام داده است و ضمن استخراج پاره اى موارد نقد و ايراد محقق خوانسارى بر ملاصدرا, ميرداماد و دشتكى و تعيين تعابيرى كه وى درباره شخصيت هاى ياد شده به كار مى گيرد, مقايسه اى نيز بين شرح حاج آقا حسين و حاشيه ملا اوليا كه يكى از معدود شرح هاى مفصل شفا است, انجام داده تأثيرپذيرى ملا اوليا از حاج آقا حسين خوانسارى را نشان مى دهد.
آقاى ناجى از شيوه نقل نسخه بدل در پاورقى بهره گرفته است. وجود چند فهرست در پايان كتاب گرچه مفيد است, ولى كافى نمى باشد و كتاب نيازمند فهرست هاى فنى بيشترى است.
* فرزانگان خوانسار, احمدرضا كشورى, 207ص.
كتاب, شرح حال يك صد و پنجاه تن از علماى دين شهرستان خوانسار از گذشته هاى دور تاكنون است كه طبق الفبا تنظيم شده است. مؤلف در مقدمه كتاب, يادآور شده است كه كتاب بخشى از كار گسترده وى درباره معرفى بزرگان خوانسار است كه در مؤسسه پژوهشى فرهنگى ـ علمى طليعه منطق, از چند سال قبل شروع شده است و ارائه اين بخش قبل از پايان كار به مناسبت كنگره بزرگداشت آقا حسين و آقا جمال خوانسارى مى باشد.
كتاب در بر دارنده شرح حال هاى كوتاه از افراد مى باشد. از سيستم تحقيقى درستى برخوردار نيست. به جز چند مورد معدود, نسبت به اطلاعات ارائه شده منبعى ذكر نشده است. برخى شرح حال ها ناقص است و اگر مؤلف جستجوى بيشترى مى كرد به احتمال زياد, مطالب سودمندى به دست مى آورد. در ارائه منابع محدودى كه در كتاب ياد شده است, از شيوه واحدى پيروى نشده است. در مواردى منبع در پاورقى آمده و در مواردى در متن مى باشد. تاريخ و يا نام انتشارات و نوع آن آورده نشده و بديهى است در موارد اختلاف چاپ صفحات ارائه شده در متن يا پاورقى مشكلى را حل نخواهد كرد. چه خوب است دست اندركاران اين مؤسسه پژوهشى پيش از اقدام به نشر دست آوردهاى علمى ـ تحقيقى خود, با شيوه پژوهش و ارائه آن آشنايى لازم را به دست آورند.
*
مزار, آقا جمال خوانسارى, به كوشش رضا استادى, 76ص.
كتاب مزار چنان كه در معرفى (رسائل) آقا جمال گذشت, نوشته اى به فارسى در ترجمه و شرح زيارت هاى وارده براى زيارت حضرت امام رضا(ع) است كه آقا جمال در آستانه سفر شاه سلطان حسين صفوى به مشهد رضوى آن را تدوين كرده است. اين كتاب به طور جداگانه به همراه اربعة ايام ميرداماد نيز نشر يافته است.
اربعة ايام, رساله اى از ميرداماد است كه به دستور شاه صفى دوم درباره چهار روز مهم از روزهاى سال, يعنى 25 ذى قعده روز دحوالارض, هجدهم ذى الحجه روز عيد غديرخم, روز هفدهم ربيع الأول روز تولد پيامبر اكرم(ص) و روز بيست وهفتم رجب روز مبعث خاتم الأنبيا مى باشد. مرحوم ميرداماد طى چند فصل ضمن بيان فضايل اين روزها آداب و زيارت هاى وارده در اين روزها را برشمرده است و در هر مورد روايت هاى گوناگونى را نقل كرده است. در اين كتاب افزون بر مطالب مرتبط با موضوع, نكاتى تاريخى چندى وجود دارد كه براى محققان تاريخ صفوى سودمند است. محمّد على سلطانى
* مدرسة الحديث فى البصره حتى القرن الثالث الهجرى, أمين القضاة, دار ابن حزم, بيروت 1419, 672ص.
حديث و به ديگر سخن سنت رسول الله ـ ص ـ منبع شناخت و مستند فهم دين است. مسلمانان از نخستين روزهاى گسترش آيين الهى با توجه به آموزه هاى قرآن اين جايگاه را به سنت باور داشته اند. از اين روى به فراگيرى, نقل و ضبط آن ـ با دريافت ها و گرايش هاى گونه گون و متفاوت ـ توجه مى كردند.
كتابت و نقل و نشر حديث گو اينكه دچار فراز و فرودهايى شد ـ و از اين موضوع در مقامى ديگر به تفصيل سخن گفته ام, (مجله علوم حديث, شماره 2و3 مقاله (تدوين حديث)) اما هرگز مسلمانان يكسر آن را ترك نكردند و حديث بر خلاف پندار برخى در تمام حوزه هاى فكرى ـ با تفاوت ها ـ از جمله با كتابت گزارش شد. پس از رسول الله ـ ص ـ دامنه تعليم و تعلّم در شهرها و آبادى هاى اسلامى گسترش يافت, و اين گسترش زمينه شكل گيرى جريان هاى مختلف را به وجود آورد. مطالعه چگونگى ورود حديث به آبادى ها و شكل گيرى تعليم و تعلم در آنها و چگونگى سامان يابى جريان فكرى حديثى در آنها از جمله مطالعات سودمند در حديث پژوهى است كه فرايند آن در بازشناسى حديث بويژه نقد متن بسى سودمند خواهد بود.
(بصره) شهرى است ديرپاى كه به گفته مورخان مسلمان به سال 14 يا 15 و16 هجرى بنياد نهاده شده است. اينكه بصره در منطقه اى تُهى از آبادى سامان يافته و يا آن سرزمين داراى آبادى هايى و نيز فرهنگ و تمدنى بوده است مورد گفتگو است. (ر.ك: تاريخ و فرهنگ ايران, محمد محمدى, ج2, ص401) بصره در تاريخ اسلام و در جريان هاى سياسى, فرهنگى و عقيدتى جهان اسلام نقش بارزى دارد. اين كتاب جريان نقل, ثبت و كتابت حديث را در اين شهر به بحث نهاده و ابعاد آن را كاويده است. مؤلف, كتاب را در چهار باب و يك خاتمه سامان داده است. در باب اوّل كه زمينه بحث در آن تنقيح مى شود, از چگونگى شكل گيرى بصره, وضع اقتصادى, سياسى, فرهنگى و حيات اجتماعى آن سخن گفته است و آنگاه چگونگى تكوين انديشه هاى مختلف در بصره و علوم مختلف را در آن به اختصار واگفته است. (ص21ـ93)
به واقع بحث اصلى كتاب از باب دوم آغاز مى شود. اين باب را مؤلف در سه فصل رقم زده است. در فصل اوّل حديث در روزگاران صحابيان را در بصره به بحث نهاده است. وى ابتدا صحابى را تعريف كرده و آنگاه از (عدالت صحابه) سخن گفته است و با نگاهى افراطى همان ديدگاه مكرّر مؤلفان و حديث پژوهان اهل سنت را تكرار كرده است كه تمامت صحابيان عادل هستند و در نقل گفتار پيامبر صادق و هر آنكه جز اين بگويد به گفته ابوذرعه زنديق است!! (مدرسة الحديث فى البصره, ص102, الكفايه فى علم الروايه, خطيب بغدادى, ص97) آنگاه از اهميت شناخت صحابيان راوى سخن گفته و سپس براساس منابع كهن در شناخت صحابه از 159 صحابى مرد و 5زن كه به بصره وارد شده اند ياد كرده و در اين گزارش حدّ و حدود روايت آنها را نيز مشخص كرده است. (ص101ـ145)
در فصل دوم اين باب حافظان بصرى را گزارش كرده است. او ابتدا (حافظ) در اصطلاح محدثان را تعريف كرده و نشان داده است كه حافظ, راوى صرف نيست, بلكه حافظ آن است كه افزون بر حفظ اسانيد و متون حديث چگونگى اسانيد و رجال آن را به درستى درمى يابد. با اين نگاه او 127 محدث و راوى را ياد كرده است و در يادكرد آنان به اختصار از شرح حال, جايگاه حديثى, استادان و راويان از آنها سخن گفته است. (ص151ـ 208) پس از اين مؤلف فهرستى درازدامن, سودمند و دقيق آورده است از همه بصريانى كه در (كتب شش گانه) حديثى اهل سنت حديث دارند. كسانى كه در فصل پيشين از آنها با عنوان (حافظ) ياد شده بود نيز در فهرست ياد شده است; نهايت بدون توضيح و با ارجاع به فصل پيشين. در اين فصل بيش از هزار راوى و محدث ياد شده اند كه در (صحاح سته) از آنها روايت نقل شده است. در اين فهرست كه مؤلف بيشترين بهره را در سامان دهى آن از (تهذيب التهذيب) و (تقريب التهذيب) ابن حجر و (الكاشف…) برده است, به چگونگى راوى نيز پرداخته است. (ص211ـ360)
پژوهش تحليلى و دقيق مؤلف براساس تتبعى كه در ابواب اوّل و دوم سامان داده بود, در فصل سوم شكل مى گيرد. وى براساس آنچه در آن فصل ها گزارش كرده است و نيز در پرتو مطالعات ديگر مى كوشد (نمونه هاى عينى علوم الحديث) را در مدرسه بصره نشان دهد. به ديگر سخن مى كوشد چگونگى گزارش حديث, ارزيابى اسانيد, نقد متن و بازشناسى سره از ناسره را در حديث, در اين مدرسه باز گويد. ابتدا بر اين نكته تأكيد مى كند كه بصريان بر چگونگى راوى دقت داشتند و بدون تفحّص در حالِ راوى روايت او را گزارش نمى كردند.
او مى گويد اوّلين كسى كه بر اين نمط رفته است شعبة بن الحجاج است. نمونه هايى از تشديد او و ديگران را در نقل روايت راويان و نقد عالمان ديگر را بر وى گزارش كرده است و بدين ترتيب گوشه اى از شيوه بصريان را در جرح و تعديل نشان داده است. (ص367ـ370)
حدود (سماع) در حديث, يعنى اينكه شيخ براى گزارش حديث بايد در چه سنّ و سالى باشد, لزوم و عدم لزوم حديث بر شيخ و عالم, روايت به معنى, نقل از ضعيفان, نا استواران صاحبان ديدگاه ها و مذهب هاى مختلف و… از جمله معيار, ملاك ها و شيوه هايى است كه مؤلف درباره آنها و چگونگى موضع عالمان در آن موارد بحث كرده است. اين بحث, بدون اينكه بر استوارى تمامت آنچه مؤلف آورده است انگشت تأييد بگذاريم, بحثى است سودمند و به لحاظ شيوه كارآمد. (ص367ـ 408)
فصل دوم اين باب بحثى است سودمند و در تاريخ حديث نمونه اى ارجمند و خواندنى. محدثان در آن روزگاران براى فراگيرى حديث به حق مى كوشيدند و گاه براى دست يافتن به يك حديث فاصله هاى آبادى ها را درمى نورديدند و گاه براى اينكه واسطه هاى نقل را در حديث كم كنند و به اصطلاح (سند را علوّ) بخشند مسافرت ها مى كردند و بدين سان در جريان هاى حديثى ديگر آبادى ها تأثير مى گذاشتند و از ديگران تأثير مى گرفتند (بنگريد به: الرحله فى طلب الحديث, خطيب بغدادى) در اين فصل مؤلف براى بازگويى تأثير محدثان بصرى در شهرهاى ديگر و تأثيرپذيرى آنان از محدثان ديگر آبادى ها, در آغاز از جريان كوچ و گشت و گذار براى دريافت حديث سخن گفته و آنگاه, اهدافى را كه محدثان از اين كشش ها و كوشش ها داشتند واگفته است (ص411ـ 418) آنگاه از شهرها و مناطقى ياد كرده است كه محدثان بصرى بدانجا سفر كرده اند حديث گفته اند و يا حديث شنيده اند و يا از آن ديارها محدثان به بصره آمده اند و حديث را براى فراگيرى جستجوگران حديث نقل كرده اند; از جمله از مكه, مدينه, بغداد, كوفه, بخارا, خراسان, يمن و….
مؤلف تأكيد مى كند كه شهرها و افراد نمونه است و نه استقصاى كامل. (ص411ـ 458)
در فصل سوم اين باب نويسنده از (أسانيد) و جايگاه آن در شناخت حديث سخن گفته است, و جايگاه مدرسه بصره را در چگونگى أسانيد و توجه بدان باز گفته است, و در پى اين بحث نمونه هايى از أسانيد استوار و صحيح و أسانيد ضعيف در احاديث مدرسه بصره گزارش كرده است. (ص461ـ486)
در فصل چهارم اين باب, از جريان تدوين و تصنيف سخن رفته است. مؤلف ابتدا از كتابت حديث سخن مى گويد و اينكه رسول الله ـ ص ـ بدان امر كرده بود و يا از نگارش آن نهى كرده بود, روايات را نقل مى كند و به جمع بين روايات مى پردازد; بدان سان كه عالمان عامه هماره انجام مى دهند. (ر.ك: مجله علوم حديث, شماره هاى ) پس از آن از گونه هاى تصنيف و تأليف سخن گفته و آثار بصريان را در آن شيوه و نگاه ها برشمرده است و در ادامه اين فصل آثار بصريان در ذيل چهار عنوان, سنن و مسانيد, كتاب هاى تأليفى در شناخت صحابه, كتاب ها, طبقات و نگاشته هاى مرتبط با جرح و تعديل گزارش كرده است.
در بخش (طبقات) از طبقات ابن سعد و طبقات خليفه بن خيّاط به تفصيل سخن گفته است. (ص487ـ522)
آخرين باب كتاب ويژه بحث از اشكال ها و انتقادهاى مؤلفان و محدثان به مدرسه حديثى بصره است و نقد و تحليل آن ايرادها و اشكال ها. مؤلف بر اين باور است كه محدثان, وضع در حديث, تدليس در حديث و ارسال در نقل را از جمله كاستى هاى مدرسه حديث در بصره دانسته اند و از اين روى بر مدرسه بصره خورده گرفته اند. در بحث از وضع مؤلف, وضع را تعريف مى كند و از چگونگى شكل گيرى و نقطه آغازين آن سخن مى گويد, و اينكه وضع پس از سال چهل شروع شده است. اين سخن مؤلف نيز سخن مشهور حديث پژوهان سنى است كه نااستوار است.(ر.ك: مجله علوم حديث, ش9, ص17 ) آنگاه متهمان به وضع را برشمرده و در نهايت ضمن پذيرش جريان وضع از مدرسه حديثى بصره دفاع كرده و با برشمردن محدثان و مؤلفانى كه در برابر وضع حديث حساس بوده اند نشان داده است كه اين اتهام بر اين مدرسه وارد نيست و چنين است بحث از ارسال و تدليس.
كتاب دكتر امين قضاء, كتابى است پرماده, سودمند و روشمند و با توجه به ديدگاه هاى پذيرفته شده حديث شناسى اهل سنت ـ كه نقدپذير هم هست ـ شايان توجه و خواندنى. مكه 28/ ذيقعده/1419
محمّد على مهدوى راد
* منهج ابن عطيّه فى تفسير القرآن الكريم. عبدالوهاب فايد, القاهره, الهيئة العامه لشئون المطابع الأميريّة, 413,
پژوهش در شناخت مفسّران و شيوه هاى تفسيرنگارى آنان و روش شناسى مفسّران اكنون سال هاست كه توجه محققان و پژوهشيان را به خود جلب كرده است. روشن است كه شناخت مبانى مفسّران و بنيادهاى انديشه آنان از يكسو در ارزيابى فرايند پژوهش آنان بسى كارآمد است و از ديگر سوى در فهم جريان فكرى و سمت و سوى انديشگى مفسّران.
كتاب آقاى دكتر فايد كه سال ها از نگارش آن مى گذرد, و از اين روى توان گفت از آغازين آثارى است كه به گونه مستقل زندگى, انديشه و شيوه تفسيرنگارى يك مفسّر در آن به پژوهش نهاده شده است, از دقت و استوارى شايسته اى برخوردار است.
مؤلف, كتاب را در سه باب و يك خاتمه سامان داده است. در باب اوّل و در ضمن چهار فصل از وضع اجتماعى سياسى, اقتصادى و فرهنگى روزگار ابن عطيه سخن گفته است. او به روشنى نشان داده است فضاى فكرى و سياسى آن روزگاران در عبدالحق بن غالب مشهور به ابن عطيّه و سمت گيرى فكرى او تأثير مهمى نهاده است.
ابن عطيه به روزگار (مرابطين) چهره اى برجسته بوده و منصب داورى داشته است. او به همراه مرابطين عليه (صليبيان) جنگيده و در آوردگاه نبرد حضور يافته است. مؤلف بر اين باور است كه اين حضور عينى در انديشه ابن عطيه و چگونگى نگاه او به آيات مرتبط با مسائل سياسى و اجتماعى تأثير روشن بر جاى نهاده است.
در اين باب مؤلف از جمله از چگونگى تعليم و تعلم ابن عطيه به تفصيل سخن گفته و مشايخ او را شناسانده است. مؤلف تأكيد مى كند كه ابن عطيه بيشتر از هركس از پدرش تأثير پذيرفته و پدر او بر نگارش تفسيرش نظارت مستقيم داشته و او را بر نگارش آن ترغيب مى كرده و گاه مطالب را به او القا مى كرده است. (ص53)
وضع دانش هاى مختلف در آن روزگاران, ابعاد فكرى و گستره آگاهى هاى ابن عطيه, آثار و تأليفات او, همراهان وى در نبرد عليه صليبيان از جمله بحث هايى است كه به اختصار امّا مستند و دقيق گزارش شده است. (ص13ـ80)
در باب دوم مؤلف از مصادر ابن عطيه در نگارش تفسيرش سخن گفته است و از شيوه تفسيرنگارى او و مبانى فكرى و اعتقاديش. مصادر ابن عطيه را مؤلف در چند بخش گزارش كرده است. ابتدا از مصادر او از كتاب هاى تفسيرى سخن گفته. نويسنده بر اين باور است كه ابن عطيه كه خود مفسّرى مغربى است, در تفسيرش از منابع مشرقى و مغربى و اندلسى بهره برده و بدين سان كتاب او آميزه اى است از روايت و درايت.
وى بر اين باور است كه ابن عطيه بيشترين تأثير را از (طبرى) گرفته است; با اين فرق كه طبرى نقل ها را مسند گزارش مى كند و ابن عطيه اسناد را مى افكند. ابن عطيه در گزارش اقوال صحابيان و تابعين بيشتر تكيه را بر طبرى دارد و از انبوه نقل هاى او بهره برده است. مى دانيم كه طبرى برخلاف پندار بسيارى تفسيرپژوهان كه آن را تفسير مأثور تلقى كرده اند, تفسيرى است آميخته به درايت و اجتهاد. ابن عطيه آراى ويژه طبرى را نيز گزارش كرده است, اما در همه موارد آن ها را نپذيرفته بلكه به نقد و رد نيز پرداخته است. (ص100ـ101)
ابن عطيه افزون بر طبرى از تفسير ابوبكر محمد بن حسن بن زياد موصلى معروف به (نقّاش) (م351) با عنوان (شفاءالصدور) نيز بهره برده است, و از اينكه وى در نقل اخبار سهل انگارى كرده و اسرائيليات را بدون نقد گزارش كرده است, بدو خرده گرفته است. (ص103) تفسير ابوالعباس مهدوى (م430) با عنوان (التحصيل لفوائد كتاب التفصيل الجامع لعلوم التنزيل) نيز از جمله منابع ابن عطيه است, كه از آن بهره گرفته و گاه ديدگاه هاى او را نقد كرده است, و چنين است بهره وى از تفسير ابوطالب مكى.
در قرائت ابن عطيه براساس پژوهش مؤلف بيشترين بهره را از (كتاب الحجه) ابوعلى فارسى, (المحتسب) ابن جنيّ و نگاشته هاى ابوعمرو دانى برده است. ابن عطيه ديدگاه هاى آنها را در چگونگى قرائت ها و علل قرائت ها ياد كرده و گاه نپذيرفته به نقد آنها پرداخته است. (ص108ـ113) مؤلف مصادر ابن عطيه را در حديث لغت, ادب, فقه, كلام و… نيز گزارش كرده است. (ص108ـ127)
در فصل دوم اين باب, مؤلف شيوه تفسيرنگارى ابن عطيه را برنموده است. او شيوه تفسير ابن عطيه را بر هشت بنياد استوار مى داند:
1. جمع بين روايت و درايت. ابن عطيه گو اينكه به گزارش هاى حديث و نقل اقوال صحابيان و تابعين در تفسير آيات, اهتمامى جدّى دارد, امّا هرگز از خردورزى در مقتضاى روايات و نقد ديدگاه ها مفسّران و استوارسازى ديدگاه هاى خود با تكيه به آيات و روايات تن نزده است.
2. توجه به لغت و ساختار ادبى و نحوى واژه ها و جمله ها.
3. توجيه و تبيين قرائت هاى مشهور و شاذ و بهره گيرى از آنها در تفسير.
4. نقب ها درنگريستن به آيات مشتمل بر احكام و فقه.
5. احتياط و حزم انديشى در نقل اسرائيليات.
6. دورى از تفسير رمزى و اشارى و مبارزه با آن.
7. باور به اعجاز بيانى قرآن و تبيين آيات بر پايه آن.
8. تبيين آيات براساس آنچه گذشت و كم بهره گيرى از اسرار بلاغى آيات.
مؤلف همه موارد هشتگانه را ابتدا به درستى و استوارى شناسانده و چگونگى آنها را بيان كرده است و آنگاه موضع ابن عطيه و چگونگى شيوه او را برشمرده است. (ص129ـ 218)
برخى از مؤلفان و محققان بر اين باورند كه ابن عطيّه در تفسيرش گاه ديدگاه هاى اعتزالى را پذيرفته و آيات را بر پايه آرا و انديشه هاى آنان تفسير كرده است (مقدمه فى اصول التفسير/23, الفتاوى الحديثه/172)
مؤلف كتاب بر اين باور است كه اين نسبت درست نيست. زيرا ابن عطيه مالكى است و مالكيان اشعرى مسلك هستند. ديگر اينكه وى در تعليم و تعلم براساس انديشه هاى اشعرى درس خوانده باليده و رشد يافته است. و سه ديگر آنكه مؤلفان و مفسّرانى كه پس از وى آمده اند و از تفسير وى بسى بهره برده اند و به گونه اى روشن بر كتاب او استناد كرده اند, هيچگاه بر او خرده نگرفته و او را بدين نمط نسبت نداده اند. آنگاه مؤلف نشان مى دهد كه ابن عطيه در تمام مواردى كه اعتزاليان آيات را بر اساس اصول خود تفسير مى كنند, او آيات را بر پايه انديشه ها اهل سنت (=اشاعره) تفسير كرده است. (ص219ـ262)
البته نبايد فراموش كرد كه هرگز وابستگى مفسرى به جريان فكرى به معناى پذيرش تمام آراى آنان نيست. بسيارى از مفسّران اشعرى ـ كه غالب مفسّران اهل سنت را شكل مى دهند ـ در مواردى بسيار ديدگاه هاى اعتزاليان را كه استوارتر و خردپذيرتر است, پذيرفته و به نقد آراى پيشينيان پرداخته اند.
سپس مؤلف جايگاه تفسير ابن عطيه را در نگاه عالمان و تفسيرپژوهان پيشين و پسين گزارش كرده و نشان داده است كه آنان به (المحرّر الوجيز) به ديده عنايت نگريسته و آن را ستوده اند و در سنجش با تفاسير ديگر او را استوارتر دانسته اند. (ص263ـ269)
چنانكه تا بدين جا گاه به اشارت گفته ايم, تفسير ابن عطيه آميزه اى است از روايت و درايت و بدين سان در ميان تفاسيرى كه تا بدان روزگار سامان يافته بود, مورد توجه قرار گرفته است. و در آثار تفسير نگاشته شده پس از خود تأثير داشته است. در ميان تفاسير مغربيان بيشترين بهره را از اين تفسير, قرطبى برده است, در (الجامع لأحكام القرآن), و ابوحيان در (البحر المحيط). مؤلف در فصل پنجم اين باب به تفصيل از تأثير تفسير ابن عطيه و چگونگى اين تأثير سخن گفته است. (ص250ـ299) مؤلف با دقت و تتبع دقيق و گرچه به اختصار نشان داده است كه مؤلفانى كه از ابن عطيه تأثير پذيرفته و از او بهره گرفته اند گاه به نقد آراء و انديشه هاى او پرداخته اند; به ويژه ابوحيان كه در موارد بسيارى ديدگاه هاى ابن عطيه را نقادى كرده است.
مفسّران پس از ابن عطيه گاه بين تفسير زمخشرى و او سنجيده و ديدگاه هايى ارائه داده اند; از جمله ابوحيان گفته است كتاب ابن عطيه (به نقل بيشتر توجه كرده و گزي