
دوماهنامه
موضوع:نقد كتاب، كتابشناسي و اطلاع رساني در حوزه فرهنگ اسلامي
ISSN:1023-7992
زبان:فارسي
شروع انتشار:خرداد - تير 1369
صاحب امتياز:دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم
مدير مسئول:محمد تقي سبحاني
محل انتشار:قم
تلفن:37742152 (025)
نمابر:37742152 (025)
نشاني:قم، خيابان شهداء ( صفائيه )، كوچه آمار، پلاك 42، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي
صندوق پستي:قم، 6393-371185
سايت اختصاصي:www.daftarmags.ir
نشاني الكترونيك:ayenehpazhoohesh@yahoo.com
بخش اشتراک:آقاي شريعتي
عنوان كتاب و آيين انتخاب آن
اسفنديارى محمد
بخش چهارم
دل تو نـــامه عقل و سخنت (عنوان) است
بكوش سخت و نكوكن زنامه (عنوان) را
ناصر خسرو آيين انتخاب عنوان كتاب
تا بدين جا بحث ما درباره عنوان كتاب بود. اهميت عنوان كتاب, نقش عنوان در استقبال از كتاب و بى توجهى به آن, نابسامانى در عنوان كتاب, ضرورت (انتخاب) عنوان و صعوبت آن, و مسائل ديگرى از اين دست, در بخشهاى پيشين اين نوشتار مورد پژوهش قرار گرفت. اينك ادامه اين نوشتار معطوف به آيين انتخاب عنوان كتاب است.
گو اينكه درباره آيين انتخاب عنوان تاكنون پژوهشى سامان نيافته است; امّا چنين نيست كه انتخاب آن, ديمى و كتره اى است و بر اساس آيين ويژه اى نيست. از قضا نكته هاى باريكتر ز مو اينجاست و بخش اوّل اين نوشتار به منزله مدخل و مقدمه بحث از آيين انتخاب عنوان است. يادآور مى شود كه در شمارش آيين انتخاب عنوان, ترتيب خاصى ملحوظ نشده است و مقدم داشتن هر اصل به معنى اهميت بيشتر آن نيست.1 ـ رعايت زبان معيار
انتخاب عنوان كتاب بايد بر اساس زبان معيار باشد. زبان معيار چيست؟ آغاز مناقشات اينجاست. مقصود ما از زبان معيار, زبانى است تثبيت شده (CODIFICATION) و همراه با انعطاف در برابر تحولات جديد فرهنگى كه داراى اصول و هنجارها (norms) يى است و رعايت آن براى متكلمان به آن زبان الزامى است. اين اصول در كتابهاى دستور زبان تدريس شده و در مدارس تدريس مى گردد و مرجع صورتهاى غلط و درست در زبان است1. مصداق بارز و زنده زبان معيار, زبان مردم كوچه و بازار و روستاييان درس نخوانده است. آنان كه به صرافت طبع سخن مى گويند و آنچه پدرانشان گفت بگو, مى گويند. يعنى مردمى كه تحت تأثير راديو و تلويزيون و مطبوعات قرار نگرفته اند و غلطهاى رسانه هاى گروهى به زبان آنان راه نيافته است.
عنوان كتاب بايد بر اساس زبان معيار و صحيح باشد. هيچ غلطى درواژه يا واژه هاى آن نباشد و مطابق با ساختار و دستور زبان فارسى باشد. استعمال واژه غلط در عنوان كتاب, بسيار در ذوق زننده است و مانند غلط در غلطنامه كتاب, نابخشودنى. نويسنده اى كه در عنوان كتاب مرتكب غلط شود, متجاهر به فسق است; فسق ادبى. چنين نويسنده اى ظاهر الصلاح نيست; ظاهر الصلاح ادبى.
براى اينكه بحث حاضر انتزاعى نباشد, پرداختن به مثال اجتناب ناپذير است2: يكى از واژه هاى غلطى كه به عنوان كتابها راه يافته, واژه (نوين) است. ظاهراً نخستين كسى كه اين واژه غلط را در عنوان كتاب استعمال كرده, عيسى صديق است: روش نوين در تعليم و تربيت (1314 شمسى.) همچنين ظاهراً نخستين كسى كه اين واژه غلط را در شعر استعمال كرده, مرحوم نيمايوشيج است: عجب فزاى سخنگوى بس نوين است او/ نهفته طينت و باريك بين و تنها خيز (1306شمسى.) از آن پس اين واژه در شعر و نظم و نثر استعمال مى شود. در حالى كه اين واژه به سه دليل غلط است: اوّلاً در متون فارسى گذشته استعمال نشده است; ثانياً عامه مردم (كه مرجع صورتهاى غلط و درست در زبان هستند), آن را استعمال نمى كنند. ثالثاً ساخت اين كلمه از نظر دستور زبان فارسى غلط است. زيرا پسوند (ين) همراه اسم مى آيد و از آن صفت مى سازد; مانند آهنين, نمكين, مويين, خونين. امّا واژه (نو) صفت است و نمى تواند با (ين) صفت ساز تركيب شود3.
اينك كه اين سطور را مى نگارم, در حدود بيست عنوان كتاب را در پيش رو دارم كه واژه غلط نوين در عنوان آن استعمال شده است. مانند عنوانهاى: ادبيات نوين ايران, ادبيات نوين عرب, ادبيات نوين تركيه, نگرشى بر تاريخ ايران نوين (هر چهار كتاب از يك نويسنده)4, تاريخ نوين ايران 5, فرهنگ نوين عربى ــ فارسى6, تفسير نوين7, رساله نوين8, مسائل زبانشناسى نوين9, بهداشت نوين10, واژه نامه نوين11, و قس عليه باب فعلل و تفعلل!
از ديگر واژه هايى كه به غلط در عنوان كتابها استعمال مى شود, واژه (پيرامون) يا (در پيرامون) است. گو اينكه اين واژه غلط نيست; امّا غالباً نابجا و به غلط در عنوان كتابها استعمال مى شود. زيرا تصور مى شود كه (در پيرامون) به معنى (د باره) است و از اين رو به جاى آن استعمال مى شود. در صورتى كه (در پيرامون) يعنى (در اطراف) و (در حول و حوش); امّا (درباره) يعنى (در خصوص). بنابر اين هنگامى كه گفته شد (در پيرامون آن خانه صحبت شد); يعنى (در حول و حوش آن خانه (و نه در خصوص آن) صحبت شد12).
سوگمندانه تفاوت ميان (در پيرامون) و (درباره) در عنوان برخى از كتابها رعايت نشده است. فى المثل كتابى درباره قرآن نوشته مى شود و عنوان در پيرامون قرآن براى آن انتخاب مى شود. براى نمونه به اين عنوانها بنگريد كه (در پيرامون) به غلط و نابجا در عنوان آن استعمال شده است: در پيرامون روان13, ده مقاله پيرامون مبدأ و معاد14, پيرامون قرآن و عهدين 15, پيرامون انقلاب اسلامى16, پيرامون جمهورى اسلامى17, پژوهشى عميق پيرامون زندگى على عليه السلام18, و ديگر كتابهايى از اين دست.
از نكات ديگرى كه در عنوان كتاب بايد رعايت شود, استعمال صحيح حرف اضافه است. برخى از حروف اضافه اى كه در عنوان كتابها استعمال مى شود, صحيح و بقاعده نيست. مثلاً به اين عنوانها بنگريد: تحليلى بر انقلاب اسلامى19, تحليلى نو بر عقايد وهابيان20. در اين دو عنوان, حرف اضافه (بر) نابجا و غلط استعمال شده است و مى بايست به جاى آن از حرف اضافه (از) استفاده مى شد. زيرا فعل (تحليل) براى اينكه متمم بگيرد با حرف اضافه (از) (كه براى بيان جنس ونوع چيزى است), استعمال مى شود. مثلاً گفته مى شود: لباس از پشم; و بدين وسيله جنس و نوع لباس بيان مى شود. هكذا بايد گفته شود: تحليلى از انقلاب اسلامى; تا بدين وسيله نوع تحليل (كه از چيست), بيان شود.2 ـ هماهنگى واژه ها
واژه هاى استعمال شده در عنوان كتاب بايد هماهنگ باشد. در مثل نبايد واژه هاى فرنگى و دينى را در كنار هم نهاد. واژه ها بايد يا رومى رومى يا زنگى زنگى باشد. واژه هايى چون (كانال) و (فراز) كه هر دو فرنگى است, نبايد در كنار واژه ها و مفاهيم دينى باشد; مانند تركيباتى كه امروزه همواره ديده مى شود: فرازهائى از اسلام, كانال قرآن و حديث, و… درست است كه هوراس, شاعر وسخنور رومى مى گفت: زبان مانند درختان بيشه اى است كه مجموعه اى از برگهاى كهنه و نو دارد21. امّا كهنه و نو بودن واژه ها چيزى است; و ناهماهنگ و وصله ناجور بودن واژه ها چيز ديگرى است. كنار هم نهادن واژه هاى ناهماهنگ, يادآور مضمون شعر ظريفى خوش ذوق است كه مى گفت: كتلت فرنگى را پيش آش جو ديدم/ گفتمش مبارك باد ارمنى ــ مسلمانى.
اينك به عنوان اين كتاب بنگريد: نقد عقل محض22. همچنين به عنوان اين كتاب بنگريد: سنجش خرد ناب23. اين دو, دو ترجمه از كتاب kritik der reinen venunft كانت است. هر دو مترجم, واژه هايى براى عنوان كتاب خويش انتخاب كرده اند كه هماهنگ و يكدست است. سه واژه (نقد) و (عقل) و (محض) در ترجمه نخست, عربى (مستعمل در فارسى) است. هكذا سه واژه (سنجش) و (خرد) و (ناب) در ترجمه دوّم, فارسى است. البته نيازى نيست كه واژه ها تا بدين اندازه هماهنگ و متجانس باشد. امّا نبايد مانند عنوانهايى چون فرازهائى از اسلام24, واژه هاى آن تا بدين پايه ناهموار و ناهماهنگ باشد. زيرا سنخيتى ميان واژه (فراز) با (اسلام) نيست. البته در اين عنوان, مقصود از فراز, واژه فارسى فراز نيست كه به معنى (بلندى) است. بلكه مقصود از فراز, واژه PHRASE فرانسوى است كه به معنى (جمله) است. بنابراين پيداست كه عنوان فرازهائى از اسلام, واژه هاى آن تا چه اندازه ناهماهنگ است.3 ـ پرهيز از استعمال واژه هاى بيگانه
واژه هاى بيگانه, خاصه واژه هايى كه معادل فارسى آن موجود است, نبايد در عنوان كتاب استعمال شود. البته مقصود از واژه هاى بيگانه, تنها واژه هاى (ماوراء جغرافيا) و فرنگى نيست; بلكه واژه هاى (ماوراء تاريخ) و كهنه ايرانى نيز مقصود است. به ديگر عبارت, مقصود از واژه هاى بيگانه, كليه واژه هايى است كه امروزه فارسى زبانان با آن بيگانه هستند; خواه اين واژه ها, فرنگى و ماوراء جغرافيا باشد و خواه ايرانى و ماوراء تاريخ. مثلاً واژه (بيبليوگرافى) (BIBLIOGRAPHY) از واژه هاى بيگانه است و عرف مردم با آن ناآشنا هستند. بنابر اين نبايد اين واژه در عنوان كتاب استعمال شود; خاصه اينكه معادل آن (كتابشناسى) در زبان فارسى موجود است.
واژه بيبليوگرافى مثالى بود از واژه هاى بيگانه كه ماوراء جغرافيا و فرنگى است. اكنون به ذكر مثالى مى پردازيم درباره واژه هاى ماوراء تاريخ و كهنه كه امروزه عرف مردم با معناى آن بيگانه هستند. واژه (خرسند), در گذشته به معنى (قانع) بوده است. نظامى مى گويد: كمند زلف خود در گردنم بند/ به صيد لاغر امشب باش خرسند. در اين بيت (و نيز در ديگر متون قديمى), واژه خرسند به معنى قانع آمده است. امّا امروزه اين واژه در اين معنا كهنه شده و خرسند به معناى ديگرى استعمال مى شود. زيرا معنى واژه خرسند به قانع, مربوط به ماوراء تاريخ (معاصر) است و امروزه عامه مردم با اين معنى آشنا نيستند.
در پيش گفتيم كه واژه ها روزى به دنيا مى آيند; روزى پير مى شوند; و ديگر روز مى ميرند. بنابر اين نبايد در عنوان كتاب از واژه هاى مرده ماوراء تاريخ استفاده كرد; بلكه بايد از واژه هاى زنده و سرزنده استفاده كرد. آن هم نه واژه هاى زنده ماوراء جغرافيا; بلكه واژه هايى كه در نزد مخاطبين نويسنده, زنده و سر زنده است. اينك به اين عنوان بنگريد: هلنيسم: دروغى بزرگ درباره ملتى كوچك25. در اين عنوان, واژه هلنيسم (Hellenism) به كار رفته كه براى بسيارى نامفهوم است. در صورتى كه به جاى اين بيگانه گويى, مى بايست گفته مى شد: فرهنگ و تمدن يونانى: دروغى بزرگ در…. قلمبه گويى و استعمال واژه بيگانه در عنوان كتاب, موجب طرد خواننده خواهد شد. 4 ـ پرهيز از زبان رمز
گفتيم كه نبايد واژه هاى بيگانه در عنوان كتاب استعمال شود. زيرا استعمال واژه هاى بيگانه مغاير با صراحت و روشنى است كه شرط عنوان كتاب است26. همچنين از زبان رمز نيز در عنوان كتاب بايد پرهيز شود. چه اينكه زبان رمز, موجب ابهام مى گردد و اين نيز مغاير با وضوح عنوان است. مثلاً به اين عنوان بنگريد: كُلُّهُ سِرّ. از اين عنوان با رمل و اسطرلاب هم نمى توان چيزى فهميد. زيرا اين عنوان كاملاً رمزى است و هر يك از پنج حرف آن به كلمه اى اشاره دارد. نياز به توضيح است كه شيخ بهائى در كتاب كشكول مى گويد يكى از دانشمندان كتابى درباره علوم خمسه محتجبه نوشته و عنوان آن را كلّه سرّ گذاشته و با هر يك از حروف عنوان آن به يكى از آن علوم اشاره كرده است27. علوم خمسه محتجبه عبارت است از: كيميا, ليميا, هيميا, سيميا و ريميا! در عنوان كلّه سر, (كاف) اشاره به كيميا و (لام) اشاره به ليميا و (ها) اشاره به هيميا و (سين) و (راء) اشاره به سيميا و ريميا است28. پيداست كه نويسنده در انتخاب اين عنوان بسيار ذوق و ظرافت به خرج داده است; امّا چه سود كه از اين عنوان هيچ چيز نمى توان فهميد.
مثال ديگر از عنوانهاى رمزى, اين عنوان است: دو چوب و يك سنگ. از اين عنوان نيز چيزى نمى توان فهميد. چه بسا خواننده با ملاحظه اين عنوان تصور مى كند كه در كتاب مزبور به چوب و سنگ پرداخته شده است! حاليا كه چنين نيست و كتاب حاضر در مقوله ديگرى است. مقصود از دو چوب, عدد يازده و مقصود از سنگ, صفر است. و مقصود از يازده و صفر, عدد 110 است كه به حساب ابجد برابر با نام (على) (امير الموٌمنين ـ ع ـ) است29. اينك بنگريد كه نويسنده براى مقصود خود از چه زبان رمزى استفاده كرده كه دريافتن آن تا بدين اندازه صعب و مستصعب است.
البته عنوان برخى از كتابها رمزى نيست; امّا با عنوان رمز از آنها ياد مى شود. مثلاً اينفانته كتابى دارد با عنوان, ThreeTristes Tigers (سه ببر محزون) كه غالباً از آن با عنوان رمزى TTT ياد مى شود و بدين طريق, يك بازى زبانى ساخته مى شود30. همچنين در تاريخ اسلام, از بسيارى از كتابهاى رجالى و حديثى شيعه و اهل سنت, به صورت رمز ياد مى شود. ظاهراً پايه گذار چنين شيوه اى در كتابهاى شيعه, علامه مجلسى بوده است. وى در تأليف كتاب بحارالانوار, از بسيارى از جوامع روايى شيعه با عنوان رمز ياد كرده و از آن پس اين رموز متداول گرديده است. اين رموز در كتاب توضيح المقال فاضل كنى و منتهى المقال بوعلى و تيسيرالوصول ابن ديبع شيبانى آمده است كه اينك به چند نمونه از آنها اشاره مى كنيم. كافى: كا, كتاب من لا يحضره الفقيه: يه, تهذيب: يب, استبصار: صا, بصائر الدرجات: ئر, كامل الزيارة: مل, سرائر: سر, عيون و محاسن: عين, مهج الدعوات: مهج, صحيح بخارى: خ, صحيح مسلم: م, موطاٌ مالك: ط, سنن نسائى: س, رجال كشى: كش, رجال نجاشى: جش, رجال برقى: قى31.
كوتاه سخن اينكه انتخاب عنوان رمزى براى كتاب, مقبول نيست. امّا وضع عنوان رمزى براى كتابها, معمول و مقبول است و بديهى است كه اين دو, دو چيز است. 5 ـ رعايت ادب نفس
تا بدين جا چهار شرط در انتخاب عنوان كتابها برشمرديم: پرهيز از زبان رمز, پرهيز از استعمال واژه هاى بيگانه, هماهنگى واژه ها و رعايت زبان معيار. اينها همه, يعنى رعايت (ادب درس) و اينكه نويسنده بايد از شلختگى و بى بند و بارى ادبى در عنوان كتابها بپرهيزد. اينك مى افزاييم كه رعايت (ادب نفس) در عنوان كتاب نيز ضرورى است.
سوگمندانه در عنوان برخى كتابها, خاصه كتابهايى كه به نقد و رد انديشه اى پرداخته است, هوچيگرى و دشنام پراكنى ديده مى شود. در حالى كه انديشه را با انديشه پاسخ بايد داد, نه با اُشتُلُم. دلايل قوى بايد و معنوى/ نه رگهاى گردن به حجت قوى. عنوان ملايم و رعايت ادب نفس, (حُسن بيان) است و اين, مايه فروغ (قوت برهان).
رعايت ادب نفس در رديّه ها و كتابهاى نقد, خاصه در عنوان آن بسيار ضرورى است. عنوان كتاب, محل منازعه نيست و در آن نبايد شمشير را از رو بست. اساساً نويسنده اى كه كتابى در رد وى منتشر مى شود, خشمگين و متأثر مى گردد. بنابر اين نبايد وى را با عنوانى گزنده, خشمگينتر ساخت و مانع تأثير و پذيرش حقيقت شد. مى گويند فيثاغورس, فيلسوف بزرگ يونان باستان, جمعيتى سرّى تشكيل داده بود كه دستوراتشان نيز سرّى و به صورت رمز بود. از جمله دستورات سرّى آنان, اين بود كه (آتش را با كارد به هم نزنيد); يعنى كسى را كه خشمگين است, با گفتن سخنان تند, خشمگينتر نكنيد32. بنابراين نويسنده اى كه با نقد و رد خشمگين مى شود (يا حتى نمى شود), نبايد با عنوان گزنده, او را خشمگينتر (يا خشمگين) ساخت.
اينك به اين عنوانها بنگريد: سلاسل الحديد لتقييد ابن ابى الحديد, سلاسل الحديد فى رد ابن ابى الحديد33, و سلاسل الحديد على عنق عبدالوهاب فريد34. (زنجيرهاى آهنى بر گردن عبدالوهاب فريد.) دو كتاب نخست در رد ابن ابى الحديد است و كتاب اخير, عهده دار نقد و رد انديشه هاى جناب عبدالوهاب فريد تنكابنى. درباره دو عنوان نخست چيزى نمى گوييم جز اينكه نام ابن ابى الحديد و سلاسل الحديد, قافيه را رديف كرده و لابد سبب انتخاب چنين عنوانى شده است. اينك به عنوان كتاب اخير مى پردازيم كه چند سال پيش تأليف شده است.
عنوان كتاب مزبور به قدرى نيش دار و گزنده است كه آدمى را به ياد قفل و محكمه و زنجير مى اندازد. به فرض اينكه نويسنده در اين كتاب جز حق نگفته و انصاف علمى را رعايت كرده است; امّا چنين عنوانى سخنش را بى تأثير كرده و حتى خود را متهم به هوچيگرى كرده است. اگر مقصود از نقد, قانع ساختن فرد منقود است; هوچيگرى و دشنام پراكنى, آفت سهمگين آن است. مضافاً اينكه حاصل تندى و عتاب در بيان, تندى و عتاب است. از اميرالموٌمنين على ـ ع ـ روايت شده است: (أَجمِلوا فِى الخِطابِ; تَسمَعُوا جَميِلَ الجَوابِ)35. يا به گفته فردوسى: درشتى ز كس نشنود نرم گوى/ سخن تا توانى به آزرم گوى. بيفزاييم كه از على ـ ع ـ روايت شده كه عنوان نوشتار مؤمن, حُسن خلق است: (عنوانُ صَحيِفَةِ المؤمنِ حُسنُ خُلِقِه) 36.
بارى, رعايت ادب نفس در عنوان كتاب, خاصه كتابهايى كه عهده دار نقد و رد است, بسيار ضرورى است. انتخاب عنوانهاى گزنده و نيش دار, نويسنده را محكوم به هوچيگرى مى كند. (بردبارى علمى) را نبايد از كف داد. در احاديث پيشوايان اسلامى, (علم) و (حلم) مكرراً در كنار يكديگر آمده است و اين, بسيار پرمعنا و آموزنده است. والتحقيق فى محل آخر; فتأمل.
6- پرهيز از مبالغه و بزرگ نمايى
عنوان كتاب, آگهى تجارتى فريب دهنده نيست و مبالغه و بزرگ نمايى ابداً در آن روا نيست. در مثل نمى توان براى كتابى كه در آن اشاراتى كلى به اقتصاد اسلامى شده است, عنوان اقتصاد اسلامى را انتخاب كرد. زيرا موضوع اقتصاد اسلامى, بسيار گسترده و متنوع است ويك كتاب مختصر نمى تواند عهده دار چنين موضوعى باشد. همچنين عنوانهايى چون اسلام شناسى و تاريخ تمدن اسلامى را هنگامى براى كتابى مى توان انتخاب كرد كه نويسنده از عهده چنين موضوعات سترگى برآمده باشد. مبالغه و بزرگ نمايى در عنوان كتاب, غِشّ با خواننده است. (نمود) كتاب (عنوان), بايد به اندازه (بود) كتاب (محتوا) باشد; نه بيشتر از آن. به گفته سعدى:
بــــه انــدازه بـــود بـــايـد نـمود
خجالت نبرد آنكه ننمود و بود
زرانـــــــدودگان را بـه آتش برند
پديد آيــد آنگه كه مس يا زرند
بنابراين از انتخاب عنوانهاى فريب دهنده و توخالى بايد پرهيز كرد. گواينكه نويسنده اى كه عنوانى توخالى و فريب دهنده براى كتاب خود انتخاب مى كند, سرانجام رسوا مى شود. زيرا هنگامى كه كتابش خوانده شود, معلوم مى گردد كه گندم نماى جو فروش بوده است و از عهده آن عنوان بزرگ برنيامده است.
بسيارى از كتابهايى كه اينك با عنوان جامعه شناسى و روان شناسى و اسلام شناسى و نظاير اينها منتشر مى شود, عنوانهايشان فريبنده و مبالغه آميز است. زيرا در اين كتابها تنها به پاره اى از اين موضوعات پرداخته شده است و نه كليه مباحث متنوع و درازدامن آن.
گذشته از عنوان اين دسته آثار, عنوان ناسخ التواريخ كه لسان الملك سپهر براى كتاب خود انتخاب كرده, بسيار مبالغه آميز و بزرگ نماست. اگر اين اثر, كليه كتابهاى تاريخى را نسخ كرده است, پس نويسنده در نقل تاريخ به كداميك از متون تاريخى اتكاء كرده و از چه كتابهايى استفاده كرده است؟ مگر نه اينكه مأخذ و مستند كتابهاى تاريخى پسين, كتابهاى تاريخى پيشين است. بنابر اين نويسنده كتاب مزبور چگونه مدعى است كه كتابش نسخ كننده كليه كتابهاى تاريخى است. بيفزاييم كه اساساً اين كتاب نه تنها ناسخ التواريخ نيست; بلكه منسوخ التواريخ است.
از ديگر كتابهايى كه عنوان آن مبالغه آميز و درشت است, به عنوانهاى ذيل مى توان اشاره كرد: در انقلاب ايران چه شده است و چه خواهد شد (اثر دكتر رضا براهنى), مبانى نظرى تمدن غربى, وضع كنونى تفكر در ايران, انقلاب اسلامى و وضع كنونى عالم (هرسه, اثر دكتر رضا داورى). اشاره اى به چگونگى اين عنوانها مى تواند بحث حاضر را روشنتر كند.
عنوان نخست (در انقلاب ايران چه شده است و چه خواهد شد), براى كتابى در حدود دويست صفحه, بسيار مبالغه آميز و درشت است. خاصه اينكه نويسنده در اين كتاب, كمتر به چگونگى وقايع انقلاب اسلامى ايران پرداخته و بيشتر, برداشتهاى خود را از روند انقلاب بازگو كرده است. مضافاً اينكه خبر دادن از آينده هر انقلاب (چه خواهد شد), كارى علمى نيست و اساساً ترسيم آينده آن, ناممكن است. بيفزاييم كه پرداختن به اين دو موضوع (چه شده است و چه خواهد شد), مستلزم بررسى ابعاد گونه گون انقلاب اسلامى ايران و تأليفى بسيار درازدامن است. امّا اين مهم در كتاب حاضر انجام نگرفته و تنها به اشاراتى كلى درباره انقلاب ايران بسنده شده است.
بنابر اين عظمت و اهميت انقلاب اسلامى ايران, مستلزم تأليفى بسيار مفصل است و در كتابى مختصر نمى توان حتى مهمترين وقايع آن را ضبط و ثبت كرد. مگر اينكه نويسنده, به اهميت انقلاب اسلامى ايران بى اعتقاد باشد. امّا نويسنده كتاب حاضر بى اعتقاد به اهميت انقلاب نيست و خود به عظمت آن متفطّن است. بنگريد كه كتاب حاضر با نقل اين حادثه آغاز مى شود:
چند روزى بعد از شورش بزرگ بيست و يكم و دوم بهمن ماه, يك شب باتفاق دوستى در منزل دوستى ديگر مانديم كه در جواديه مدير مدرسه بود. پنجاه ساله مردى بود بسيار موقر و مؤدب, و از خوشحالى در پوست نمى گنجيد و مدام دست به سبيل تابدار فلفل نمكيش مى كشيد و مى گفت, (اگر همين امشب هم بميرم به آرزويم رسيده ام. سقوط سلطنت آرزوى تمام عمرم بود.)
…. سه روز بعد دوستى كه مرا به منزل مدير مدرسه برد, تلفن كرد: (عصرى بيا مسجد, ابراهيم آقا فوت شده.) (ولى آخر چرا؟ ابراهيم آقا كه كاملاً سر حال و سالم بود!) صداى گرفته از پشت تلفن گفت: (روز شنبه ابراهيم آقا ميرود بمدرسه. بچه ها بخط واى مى ايستند, مى بيند از هر كلاسى يكى دو نفرى نيستند. وقتى كه از رفقاشان مى پرسد كه بچه ها كجا هستند, مى فهمد كه بعضى از بچه ها شهيد شده اند. ابراهيم آقا حالش بهم مى خورد. روز بعد مى روند بهشت زهرا, باتفاق معلم هاى ديگر. ابراهيم آقا نمى تواند جلوى گريه اش را بگيرد. در بازگشت هم گريه امانش نمى دهد. شب, در حال گريه خوابش مى گيرد. صبح ديگر بيدار نمى شود! )
نويسنده پس از نقل اين حادثه افزوده است :(انقلاب ايران آنچنان عميق است كه شهيدانش را هم از قلمرو عمل, يعنى قلمرو تفنگ و مسلسل و خون, مى گيرد, و هم از قلمرو احساس وعاطفه37).
نقل همين حادثه تكان دهنده كه كتاب مزبور با آن آغاز مى شود, خود نشانگر عظمت انقلاب اسلامى ايران و مبالغه آميز بودن عنوان اين كتاب است. زيرا در كتابى چنين مختصر, نمى توان به مسائل گذشته وآينده انقلاب اشاره كرد; آن هم انقلابى كه به گفته نويسنده (آنچنان عميق است كه …)
عنوان دوم (مبانى نظرى تمدن غربى) نيز مبالغه آميز است و كتابى در صدو پنجاه صفحه نمى تواند عهده دار آن باشد. زيرا پرداختن به مبانى نظرى تمدن غربى, كارى است سترگ كه در كتابى چنين مختصر نمى توان بدان وفا كرد. از قضا نويسنده كتاب حاضر به بزرگ نما بودن اين عنوان استحضار داشته و در مقدمه كتاب اشاره كرده است كه:
اين دفتر مجموعه چند مقاله است كه قبلاً در مجلات … چاپ شده است وقتى قرار طبع مجدد آن گذاشته مى شد, فرصت نبود كه در مورد عنوان فكر كنم ]![; باطناً هم ترجيح ميدادم كه ناشر اسم و عنوانى مناسب پيدا كند; زيرا گاهى ناشران در اين مورد حسن ذوق دارند اما ناشر محترم كه اتفاقا صاحب ذوق سليم است ادب كرد و عنوانى را كه بى تأمل بزبان آورده بودم بالاى صفحات گذاشت.
ناچار عنوان مجموعه مقالات بايد همان باشد كه به صرافت طبع گفته بودم: مبانى نظرى تمدن ومناسبات انسانى در غرب. ميدانم كه اين عنوان دهان پركن است و خواننده در هر مرتبه اى از علم باشد توقع مطالب و مضامينى دارد كه در اين دفتر نيست و بنكاتى برمى خورد كه ظاهراً مناسبتى با عنوان ندارد.عذر من اينست كه هر عنوان ديگرى برمى گزيدم قابل ايراد و اشكال بود مگر آنكه مى گفتيم (مقالات) يا (چند مقاله) كه كاش اينطور شده بود38.
اين اشاره نويسنده, هم بيانگر آن است كه وى تا چه اندازه به انتخاب عنوان صحيح براى كتاب بى اهميت است; و هم نشانگر آن است كه هستند نويسندگان نامدارى كه عالمانه عامدانه, عنوانى مبالغه آميز و دهن پركن براى كتاب خود انتخاب مى كنند.
امّا عنوان سوّم (وضع كنونى تفكر در ايران), نيز دست كمى از دو عنوان نخست ندارد و نويسنده به عادت مألوف خويش, عنوانى درشت و مبالغه آميز براى كتاب خود انتخاب كرده است. البته عنوان اين كتاب پس از پيروزى انقلاب به شمه اى از تاريخ غرب زدگى ما تغيير داده شد و عنوان نخست آن (وضع كنونى تفكر در ايران), عنوان فرعى آن شد. امّا با وجود اين, نويسنده در سرآغاز كتاب ياد آور شده است كه:
اين دفتر در اوايل سال 1357 تحت عنوان (وضع كنونى تفكر در ايران) چاپ شد. بعضى از فضلا كه مطالب آن را قبل از طبع خوانده بودند عنوان را نمى پسنديدند و شايد فكر مى كردند كه به مجموعه چندين مقاله كوتاه نبايد نامى تا اين اندازه دهان پركن داد… مع هذا در دوران قبل از انقلاب عنوان (وضع كنونى تفكر در ايران), براى اين كتاب كوچك, نامناسب نبود39.
بنگريد كه بلبشو در عنوان كتابها تا چه اندازه است كه كتابى با چنان عنوان در قبل از انقلاب, به چنين عنوانى (شمه اى از…) تغيير مى يابد كه هيچ مناسبتى ميان آن دو نيست. ثانياً بايد نگريست كه گزافه گويى در عنوان نخست تا چه اندازه است كه نويسنده براى كتابى در حدود صد و پنجاه صفحه, عنوان وضع كنونى تفكر در ايران را انتخاب كرده است! و جالبتر اينكه چنان عنوان مبالغه آميز و درشتى, به عنوان شمه اى از…تغيير داده شد. (در تعبير (شمه اى) دقت شود.)
سرانجام چهارمين عنوان (انقلاب اسلامى و وضع كنونى عالم), مبالغه آميزتر و بزرگ نماتر از ديگر عنوانهاست. با اين تفاوت كه نويسنده به مبالغه آميز بودن عنوان آن دو كتاب خويش آگاه بوده است; امّا اين توجه را نسبت به عنوان اين كتاب نداشته است. بديهى است كه اگر عنوان وضع كنونى تفكر در ايران براى كتاب سابق الذكر مبالغه آميز است; بنابراين عنوان انقلاب اسلامى و وضع كنونى عالم, بسيار مبالغه آميزتر از عنوان پيشين است.
بارى, عنوانهايى كه بدان اشاره شد, نمونه هايى از عنوانهاى درشت و مبالغه آميزى است كه پيوسته در بازار نشر كتاب ملاحظه مى شود. انتخاب اين گونه عنوانها, غِشّ و ناراستى با خواننده است و سبب سلب اعتماد خواننده مى شود. گو اينكه ممكن است اين كتابها به لحاظ عنوان بزرگ و مبالغه آميز آن خوب فروش رود; امّا هيچگاه خوب خوانده نمى شود و سرانجام لاف و گزاف نويسنده آشكار مى شود.
به هر رو, مبالغه و بزرگ نمايى در عنوان كتاب, لاف و گزافى است كه دور از روحيه علمى است و نويسنده بايد از آن بپرهيزد.ناگفته نماند كه برخى ناشران بازارى, در عنوان كتاب نويسندگان اعمال سليقه مى كنند و براى جلب توجه مشتريان, عنوانهايى فريبنده و توخالى براى كتابها انتخاب مى كنند. اينان كتاب را كالايى تجارى قلمداد مى كنند كه مى توان براى فروش بيشتر آن, عنوانى فريبنده و چشم پركن براى آن انتخاب كرد. نويسندگان فرهيخته بايد با اين ترفند ناشران تاجر پيشه آشنا باشند و تن به آن ندهند.7 ـ پرهيز از عنوانهاى خود ستايانه
از خود ستايى و حديث نفس در عنوان كتابها بايد پرهيز كرد.عنوانهاى خود ستايانه غالباً دو نشانه دارد: يا ضمير اوّل شخص مفرد (من) در آن نابجا استعمال مى شود; و يا اينكه چنين تعبيراتى در آن ديده مى شود: پژوهشى عميق در…, پژوهشى بى سابقه در… انتخاب عنوانهاى خود ستايانه براى كتاب, انتظار خواننده را از مطاوى آن بالا مى برد. بنابر اين اگر نويسنده كوچكترين خطايى در كتاب مرتكب شود, خواننده با انتظارى كه از عنوان آن دارد, خطاى كتاب را به عنوان آن نمى بخشد و كتاب را به يكسو مى افكند.
نويسنده نبايد در عنوان كتاب جار بزند كه پژوهشى عميق و عالمانه يا بى سابقه انجام داده است; بلكه بايد داورى درباره ارزش كتاب خود را به عهده خواننده بگذارد. (مشك آن است كه خود ببويد; نه آنكه عطار بگويد)40. البته نويسنده مجاز است كه در مقدمه كتاب خويش, از امتيازات تحقيق خود سخن بگويد و رنج و تلاش خود را براى سامان دادن كتاب, برشمارد. امّا عنوان كتاب, جايى براى مباهات و خودستايى و حديث نفس نيست و در آن نبايد بوى (قال الغزالى) و (تَمَنمُن) برخيزد.
اينك به عنوان اين كتاب دوازده صفحه اى بنگريد كه چسان خودستايانه است: التحفة المحمدية فى كليات الاصول النحوية41. گفتن ندارد كه تأليف كتابى شامل كليات مباحث نحو و آن هم بسيار مختصر, كارى به غايت ساده و هموار است. پس انتخـــــاب عنوان التحفــــــه المحمديـــــــه … بــراى آن, خودستايانه و بلندپروازانه است. حال عنوان كتاب مزبور را با عنوان اين كتاب مقايسه كنيد: راهنماى كوچك فصاحت42. اين عنوان بسيار متواضعانه انتخاب شده است. با اينكه هم كتاب و هم نويسنده آن تأثيرى شگرف در ادبيات روسى داشته اند.
مقايسه عنوان اين دوكتاب با يكديگر, نشانگر چگونگى عنوانهاى خودستايانه و متواضعانه است. نمى دانم اين شعر ارزنده از كيست كه دقيقاً وصف الحال بحث حاضر است:
دارد صــــدف, گوهر به لب و دم نمى زند
يـك بيضه, مرغ دارد و فريـاد مـــى كشد
ييعنى صدف با آنكه مرواريد در درون خود دارد, دهان نمى گشايد; امّا مرغ خانگى يك تخم كه مى گذارد, بانگ و فرياد مى كشد. حكايت نويسندگان نيز چنين است: يكى اثرى عالمانه و محققانه فراهم مى آورد و عنوانى متواضعانه براى آن انتخاب مى كند; امّا يكى اثرى سطحى و پيش پاافتاده فراهم مى آورد و با انتخاب عنوانى خودستايانه, بانگ و فرياد مى كشد.
گفته شود كه هر كتاب ارزنده, شايسته تحسين است. امّا هنگامى كه نويسنده با انتخاب عنوانى خودستايانه, خود را تحسين مى كند; ديگر نبايد انتظار تحسين از خواننده داشته باشد. پس بايد اجازه داد كه خواننده, نويسنده را تحسين كند; نه اينكه نويسنده با انتخاب عنوانى خودستايانه, به تنهايى خود را تحسين كند.8 ـ اشتمال
اشتمال و جامعيت, شرط ديگر انتخاب عنوان كتاب است. عنوان كتاب بايد دربردارنده كليه مباحث كتاب باشد. اگر كتابى شامل دو يا چند بحث مختلف و بى ارتباط با يكديگر است, عنوان آن بايد به گونه اى انتخاب شود كه نشان دهنده كليه مباحث آن باشد. رعايت اين معيار براى كتابهايى كه شامل مجموعه مقالات مختلف است, اندكى مشكل و مستلزم داشتن سليقه است. مثلاً فرض كنيد نويسنده اى مى خواهد مجموعه اى از مقالات خود را كه شامل نقد كتاب, شرح حال, تفسيرهاى سياسى, مباحث تاريخى و… است, به صورت يك كتاب عرضه كند. پيداست انتخاب عنوانى براى چنين كتاب كه در بردارنده كليه مباحث مختلف آن باشد, اندكى مشكل و ديرياب است. ساده ترين راه براى انتخاب عنوان چنين كتابهايى اين است كه عناوينى چون مجموعه مقالات, بيست مقاله, پنجاه مقاله و نمونه هايى مانند آن را انتخاب كرد. امّا چنين عناوينى از فرط تكرار آن, ساييده و كم رنگ شده است. پس نويسنده بايد در جستجوى راههاى ديگرى باشد; آن هم به صورتى كه عنوان كتاب, شامل و جامع كليه مباحث كتاب باشد. اينجاست كه انتخاب عنوان, دشوار و مستلزم دقت است.(پس از اين درباره انتخاب عنوان براى اين سلسله از كتابها بحث خواهيم كرد.)
بعضى از كتابهايى كه اينك منتشر مى شود, فاقد عنوان جامع است و به هيچ رو از عنوان آن نمى توان به كليه مباحث كتاب پى برد. البته اين نقيصه بيشتر متوجه كتابهايى است كه شامل چندين مقاله مختلف است. در مثل به عنوان اين كتاب بنگريد: عرفان و منطق43. از اين عنوان تنها همين را مى توان فهميد كه در كتاب مزبور به عرفان و منطق پرداخته شده است. درحالى كه كتاب حاضر شامل چندين مقاله متنوع است و عرفان و منطق, تنها عنوان يكى از مقالات آن است.
كوتاه سخن اينكه عنوان كتاب, بايد شامل كليه مباحث و جامع همه مقالات آن باشد. نبايد در انتخاب عنوان كتابهايى كه شامل چند مقاله است, عنوان يك يا چند مقاله آن را براى كتاب برگزيد. اگر هم يك مقاله كتاب, بيت الغزل و مهمترين مقاله آن باشد, باز هم نبايد عنوان آن مقاله را براى كتاب انتخاب كرد. زيرا در اين صورت, عنوان مقالات ديگر كتاب, قربانى آن يك مقاله مى شود.9 ـ پرهيز از عنوانهاى كلّى
گفتيم كه عنوان كتاب بايد دربردارنده كليه مباحث كتاب باشد. بيفزاييم كه از انتخاب عنوانهاى كلى براى كتاب بايد پرهيز كرد. يعنى عنوان كتاب نبايد كمتر يا بيشتر از مطاوى كتاب را نشان دهد; بلكه بايد جامع افراد و مانع اغيار باشد. انتخاب عنوانهاى كلى براى كتاب, مغاير باصراحت و روشنى است كه شرط عنوان كتاب است. فى الواقع نويسنده اى كه عنوانى كلى براى كتاب خويش انتخاب مى كند, صريح و روشن خاطرنشان نمى سازد كه از چه موضوعى بحث مى كند. بنابر اين بايسته است كه در عنوان كتاب از كلّى گويى پرهيز كرد و دقيقاً خاطرنشان ساخت كه موضوع كتاب درباره چيست.
اينك به عنوان اين كتاب بنگريد: سيرى در اسلام44. پيداست كه عنوان اين اثر بسيار كلّى است و از طريق آن نمى توان دريافت كه نويسنده در كداميك از مباحث اسلامى سير كرده است. اين عنوان به اندازه اى كلّى است كه در ذيل آن مى توان هر بحثى را مطرح ساخت: اعتقادات اسلامى, اخلاق, احكام, تاريخ و مقولاتى ديگر از اين دست. وليك هيچگاه خواننده با ملاحظه اين عنوان درنمى يابد كه نويسنده عهده دار كداميك از اين مباحث شده است.
مثال ديگر از عنوانهاى كلى, عنوان اين كتاب است: بررسى چند مسئله اجتماعى45. از طريق اين عنوان نيز نمى توان فهميد كه كتاب مزبور عهده دار كداميك از مسائل اجتماعى شده است. يعنى معلوم نيست كه اين (چند مسئله اجتماعى) چيست كه اين كتاب عهده دار بررسى آن شده است. از قضا نويسنده در سرآغاز كتاب, تحت عنوان (توضيح و پوزش) يادآور شده كه نتوانسته است (يك اسم صريح و گويا) براى كتاب خويش انتخاب كند. البته در يك مورد مى توان عنوانى كلى براى كتاب انتخاب كرد: هنگامى كه در يك كتاب تنها به كلياتى از يك موضوع پرداخته شود. در مثل به عنوان اين كتاب بنگريد:اسلام46. گو اينكه عنوان اين كتاب بسيار كلّى است; امّا هيچ نقصى بر آن وارد نيست. زيرا در كتاب مزبور به كلياتى از مباحث متنوع اسلام پرداخته شده است. همچنين به عنوان اين كتاب بنگريد: مطبوعات47. عنوان اين كتاب نيز بسيار كلّى است; امّا چون در آن به كلياتى از ماهيت و تاريخ مطبوعات پرداخته شده است, نقصى معطوف بر عنوان آن نيست.
بارى, كتابهايى كه عهده دار تحليل يك موضوع است, عنوان آن نبايد فراتر و كلّيتر از موضوع آن باشد. مثلاً كسى كه عهده دار نگارش كتابى درباره تاريخ ايران در قرن چهاردهم است, نمى تواند عنوان تاريخ ايران را براى كتاب خود برگزيند. زيرا عنوان تاريخ ايران, فراتر و كلّيتر از موضوع پژوهش اوست. اين عنوان را تنها هنگامى مى توان براى كتابى برگزيد كه در آن كلياتى از تاريخ ايران در چند قرن آمده باشد. بنابراين عنوان اين گونه كتابهاى تحليلى بايد دقيقاً متناسب با موضوع و به اندازه محدوده آن باشد. در مثل مى توان به عنوان اين كتابها اشاره كرد كه با دقت انتخاب شده است: تاريخ بيست ساله ايران48, تاريخ اجتماعى و سياسى ايران در دوره معاصر49, تمدن اسلامى در قرن چهارم هجرى50, اسلام: بررسى تاريخى51, و عنوانهايى ديگر از اين دست.
پانوشتها
1.(منظور از تثبيت شدگى همراه با انعطاف اين نكته است كه اصول و هنجارهاى زبان معيار بايد ]طرف محافل صلاحيتدار[ مدون و تثبيت شده باشد. امّا اين تثبيت شدگى بايد به طريقى صورت گرفته باشد كه زبان در مقابل تحولات جديد فرهنگى داراى انعطاف باشد ) على اشرف صادقى. (زبان معيار). مسائل نثر فارسى: مجموعه سخنرانيهاى اولين سمينار نگارش فارسى. (تهران, مركز نشر دانشگاهى, 1363). ص48 و 46. همچنين براى تحقيق بيشتر درباره زبان معيار رجوع شود به: همو. (در جستجوى زبان معيار). تماشا. (شماره 74, شهريور 1351). ص18 ـ 19, محمّد پروين گنابادى. (در جستجوى زبان معيار و كاربرد زبان فارسى). تماشا.(شماره 70, مرداد1351). ص8ـ ـ 9; محمّد مقدم. (در جستجوى زبان معيار و كاربرد زبان فارسى) تماشا. (شماره 71, مرداد1351). ص28 ـ 29.
2. در سراسر اين نوشتار براى اينكه بحث حاضر ذهنى و غير ملموس نباشد, ناچار از آوردن مثال و اشاره به عنوان كتابها بوده ايم. امّا در پيش گفتيم و اينك نيز مؤكداً يادآور مى شويم كه خرده گيرى بر عنوان كتاب, ابداً به معنى خرده گيرى بر مطاوى كتاب نيست.آنچه در اين نوشتار مقصود است, (عنوان كتاب) است و بس. با وجود اين, براى اينكه نويسندگانى كه به عنوان كتاب آنها اشاره مى شود احياناً رنجيده خاطر نشوند, از آوردن نام نويسندگان جز در يك ـ دو مورد, خوددارى شده است. بنابر اين در هنگام اشاره به عنوان كتابها, تنها مشخصات كتابشناسى هر اثر (نوبت چاپ, محل نشر, ناشر, تاريخ نشر) آورده مى شود.
3 .ر.ك: ابوالحسن نجفى. غلط ننويسم:فرهنگ دشواريهاى زبان فارسى. (چاپ اوّل: تهران, مركز نشر دانشگاهى, 1366). ص294ـ296; مهدى درخشان. درباره زبان فارسى: املاء ـ انشاء ـ ترجمه و… (دانشگاه تهران, 1367)ص15; اسدااه مبشرى.تراز يا روش نويسندگى. (تهران, دفتر نشر فرهنگ ا سلامى, 1359). ص222.
4. مشخصات كتابشناسى هر يك به ترتيب: چاپ اوّل: تهران, انتشارات امير كبير, 1363; چاپ اوّل, تهران, انتشارات اطلاعات, 1366; چاپ اوّل, تهران, انتشارات امير كبير, 1364; چاپ دوّم: تهران, انتشارات نيلوفر, 1361.
5. ]تهران[, 1356.
6. چاپ ششم, تهران, كتابفروشى اسلاميه, 1363.
7. تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامى.
8. چاپ اوّل: تهران, مؤسسه انجام كتاب, 1359.
9. چاپ دوّم, تهران, انتشارات آگاه, 2535.
10. چاپ اوّل, كتابخانه ابن سينا, 1344.
11. چاپ چهارم, انتشارات بنياد, 1367.
12. ر.ك: ابوالحسن نجفى. غلط ننويسيم. ص131; سعيد حميديان. (توصيه هايى به نويسندگان, مترجمان و ويراستان). مسائل نثر فارسى: مجموعه سخنرانيهاى اولين سمينار نگارش فارسى. ص126ـ127.
13. چاپ دوّم, تهران, كتابفروشى پايدار, 1342.
14. انتشارات الزهراء, 1363.
16 چاپ دوّم: تهران, انتشارات صدرا. عنوان اين كتاب را ناشر آن انتخاب كرده است.
17. چاپ اوّل: تهران, انتشارات صدرا, 1364. عنوان اين كتاب را ناشر آن انتخاب كرده است.
18ـ قم, انتشارات جهان آرا.
19. چاپ دوّم: تهران, انتشارات امير كبير,1366.
20. چاپ اوّل:انتشارات دفتر تبليغات اسلامى قم, 1367.
21ـ غلامحسين يوسفى. چشمه روشن: ديدارى با شاعران. (چاپ اوّل: انتشارات علمى, 1369). ص739.
23. چاپ اوّل: تهران, انتشارات امير كبير, 1362. در پيشگفتار كتاب حاضر, مترجم درباره علت انتخاب اين عنوان, سه صفحه بحث كرده است.
24. قم, انتشارات جهان آرا.
26. گفتيم كه صراحت و روشنى, شرط عنوان كتاب است. امّا با وجود اين در شمارش شرايط عنوان كتاب, از صراحت و روشنى ياد نكرديم; بلكه از آنچه موجب عدم صراحت و روشنى و باعث ابهام در عنوان كتاب مى شود, ياد كرده ايم. استعمال واژه هاى بيگانه, استفاده از زبان رمز و انتخاب عنوانهاى كلى, موجب عدم صراحت و روشنى و باعث ابهام در عنوان كتاب مى شود.
27. ر.ك: احمد نراقى. كتاب الخزائن. به تحقيق و تصحيح و تعليق حسن حسن زاده آملى و على اكبرغفارى. (تهران, كتابفروشى علميه اسلاميه). ص62; حسن حسن زاده آملى. معرفت نفس. (انتشارات علمى و فرهنگى, 1362). ج3, ص509.
28. مرحوم نراقى در كتاب پيشين (ص62) يادآور شده است كه مقصود از كيميا (شيمى), معلوم است; امّا ليميا, علم طلسمات و هيميا, تسخيرات و سيميا, تخييلات و ريميا, شعبده است. بد نيست يادآورى كنيم كه دكتر شريعتى در نيايشهاى خود مى گفت: (خدايا مرا از همه فضائلى كه به كار مردم نيايد محروم ساز! و به جهالت وحشى معارف لطيفى مبتلا مكن كه در جذبه احساس هاى بلند, و اوج معراج هاى ماوراء, برق گرسنگى را در عمق چشمى, و خط كبود تازيانه را بر پشتى, نتوانم ديد!) نيايش. مجموعه آثار8, ص102.
29. اين بنده به كتاب دو چوب و يك سنگ دست نيافته است. كتاب مزبور شامل مسائل متنوع علمى و به سياق كتابهاى كشكول است و نويسنده آن مرحوم اشكورى (در گذشته به سال 1349ق) است. درباره آن رجوع شود به: حسن حسن زاده آملى. هزارويك نكته. (چاپ دوّم: مركز نشر فرهنگى رجاء, 1365). ص471 ـ 472.
30. ريتا گيبرت. هفت صدا. ترجمه نازى عظيما. ص96.
31. كاظم مديرشانه چى. علم الحديث. (چاپ دوّم: مشهد, دانشگاه فردوسى, 1354). ص223ـ230.
32. دايرة المعارف فارسى. ج2, بخش اوّل, ص1957.
33. چاپ نشده است و مشخصات آن در كتاب ذيل آمده است: رضا استادى. كتابنامه نهج البلاغه. (چاپ اوّل: تهران, بنياد نهج البلاغه, 1359). ص37.
35. احمد آشتيانى. طرائف الحكم يا اندرزهاى ممتاز.
36. محمد باقر مجلسى. بحارالانوار: الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار. ج71, ص392.
37. رضا براهنى. در انقلاب ايران چه شده است و چه خواهد شد. (چاپ اوّل: تهران, كتاب زمان, 1358). ص5ـ6.
38. رضا داورى. مبانى نظرى تمدن غربى. (چاپ اوّل: انتشارات توشه و پويش, 2535). ص يك. گواينكه نويسنده يادآور شده است كه عنوان مبانى نظرى تمدن و مناسبات انسانى در غرب را براى كتاب خويش انتخاب كرده است; امّا در روى جلد و صفحه عنوان كتاب, عنوان مبانى نظرى تمدن غربى آمده است!
39 ـ همو. شمه اى از تاريخ غرب زدگى ما: (وضع كنونى تفكر در ايران). (چاپ دوّم: تهران, انتشارات سروش, 1363). ص5. اين استدلال نويسنده براى عنوان كتاب, جداً شگفت انگيز است; فتأمل.
40. گلستان سعدى, باب هشتم, در آداب صحبت.
41. چاپ شده در كتاب التقريب الى حواشى التهذيب (المعروفة بحاشية ملا عبدالّله). قم, انتشارات بصيرتى.
42. نويسنده اين اثر, ميخائيل واسيليويچ لامانوسوف, شاعر و اديب و دانشمند و نخستين مصلح بزرگ زبان روسى است. (وى زبان ادبى روسى را دگرگون ساخت, و ابتكاراتى در شعر روسى به عمل آورد, و از اين لحاظ اهميت بسيار دارد.) دايرة المعارف فارسى. ج2, بخش اوّل, ص2469.
43. چاپ دوّم: تهران, شركت سهامى كتابهاى جيبى, 1362.
44 . چاپ دوّم: قم, انتشارات دارالتبليغ اسلامى.
45. چاپ سوّم: تهران, نشر سپهر, 2536.
46 ـ. چاپ دوّم: تهران, شركت سهامى كتابهاى جيبى, 1358.
47. چاپ اوّل: تهران, سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى, 1368.
48. چاپ چهارم: تهران, نشر ناشر, 1363.
49. چاپ دوّم: انتشارات بنياد.
50. چاپ اوّل: تهران, انتشارات امير كبير, 1362.
51 . چاپ اوّل: تهران, شركت انتشارات علمى و فرهنگى, 1367.
كتابى تازه در رجال با سبـكى جديد
حسينى جلالى سيد محمدرضا
تنقيح أسانيد التهذيب. آيت الله العظمى حاج آقا حسين طباطبائى بروجردى. تصحيح مهدى تبريزى. (مصحّح, 1411). 691ص, وزيرى.
سى اُمين سالگرد فقيه گرانقدر و مرجع بزرگوار حضرت آيت الله العظمى بروجردى با برگزارى (يادواره فقهى) در زادگاه آن بزرگوار گرامى داشته شد.
اين اقدام, اقدامى سودمند بود و گرانقدر. آن مرجع بزرگوار افزون بر جايگاه بلند و كم نظير مرجعيت و هدايت امت, در علوم حوزوى نيز مبتكر بود و گشاينده افقهاى تازه در ابعاد مختلف فرهنگ اسلامى.
بر حوزه هاست كه شيوه هاى كارآمد و استوار آن بزرگوار را در رجال, فقه و حديث پى گيرند و در شناخت ابعاد مكتب از منهج سودمند آن فقيه راحل به ويژه نگرش تاريخى او به مسائل بهره برند.
اين مقاله شيوه كارآمد دو كتاب گرانقدر رجالى آن بزرگوار را به اجمال بررسى كرده است. اميدواريم در آينده مقالاتى درازدامن در شيوه هاى گونه گون آن مرحوم در علوم ياد شده عرضه كنيم. (آينه پژوهش)
بيان شيوه ها و سبكهاى متون علمى در باز يافت محتوا و زوديابى مطالب و بهره گيرى كامل از آنها, بسيار كارآمد است و سودمند.
كتابهاى رجالى و متونى كه در پى پژوهش اسانيد و رجال احاديثند نيز از اين قاعده مستثنى نبوده و براى بهره گيرى كامل از آنها دستيابى به سبك و شيوه موٌلف ضرورى است. براى دستيابى به هدف ياد شده در هر كتابى توجه به دو امر لازم است:
1) سبك و ترتيب ابواب و فصول كتاب.
2) شيوه اى كه موٌلف پژوهشهايش را بر آن استوار مى سازد و نتيجه اى كه بر اساس آن به خواننده عرضه مى كند.
در خصوص شيوه هاى رجاليان و سبكهاى گونه گون كتب رجالى در مقاله اى دراز دامن به انگيزه برانگيختن اراده ها و توجه گسترده به اين موضوع و نيز نحوه بهره گيرى شايسته از آنها به تفصيل سخن گفته ام و روشها و اسلوبهاى كهنترين آنها را تا متأخرترينشان ارزيابى كرده ام كه اميد است به نشر آن موفق شوم. بى گمان, دانش رجال در اجتهاد و استنباط از جايگاه بلندى برخوردار است و نقش آن در شناخت دقيق احاديث سرنوشت ساز خواهد بود. سوگمندانه در سده اخير ـ به ويژه در اين چهار قرن ـ تأليف جديد و استوارى كه از سبكى نو و شيوه اى ابتكارى و روشى كارآمد برخوردار باشد, عرضه نشده است. موٌلفان در اين مدّت بيشتر به تكرار پژوهشهاى عالمان گذشته و جمع آورى اطلاعات انباشته در متون كهن بسنده كرده اند كه گاه متأسفانه آميخته به تحريف و اشتباهاتى شگفت است.
اگر از تعداد كتب انگشت شمار اين دوره, مانند مجمع الرجال قهپائى, جامع الرّواة اردبيلى, تعليقه وحيد و تعدادى ديگر بگذريم, مابقى گرچه پر برگ و مفصل است; امّا از آنجا كه شامل هيچ سبك و شيوه جديدى نيست, فايده چندانى در بر ندارد. شايد علت اين ركود, بنابر آنچه بعضى از فهرست نگاران كتب شيعى و متخصصان كتابشناسى ذكر كرده اند, اين باشد كه تأليفات كتب رجالى متاخرين, از انگيزه اى جز نوشتن كتاب نشأت نگرفته است. بدون اينكه هدفى براى تخصص در علم داشته باشند, يا اينكه احساس كنند كه احتياج به غور و تعمق حتى به اندكى از آنچه در علوم فقه و اصول به كار مى برند, داشته باشد. به همين دليل است كه مى بينيم نويسندگان كتابهاى رجالى در پايان فعاليتهاى علمى خويش و در اواخر عمر به تأليف در علم رجال مى پردازند. تنها به اين جهت كه فهرست تأليفاتشان از كتاب رجالى خالى نماند! بدين ترتيب, آثار نادر و بى همتايى كه در ميان ساير علوم وجود دارد, در علم رجال كمتر ديده مى شود.
امّا اينك جاى خرسندى است كه دوران ما به يكى از گوهرهاى گرانبهاى رجالى زينت يافته است كه به دليل داشتن نوآورى در شيوه و سبك, از بهترين مؤَلفات است. اين كتاب را يكى از أعلام دين و يكى از بزرگترين مجتهدين, يعنى مرجع بزرگ حضرت آيت الله سيد حسين طباطبايى بروجردى قمى (تاريخ ولادتشان1380) نوشته است. از ايشان در علم رجال دو اثر منتشر شده است:1ــ تجريد اسانيد الكافى; 2ـ تنقيح اسانيد التهذيب. از آنجا كه هر دو كتاب سبك و شيوه واحدى دارند, در اينجا از آنها يكجا گفتگو مى كنيم تا دانش پژوهان به ذخاير و گنجينه هاى آن آگاهى يابند و علما دقت در سبك و شيوه و استقامت و پشتكار را از آن الهام گيرند. از خداوند متعال طلب توفيق مى كنيم.
*** ***
هدفهاى علمى متقنى كه مؤلفين در پى آن هستند, خود موجب مشخص شدن مسير عمل آنها مى شود و آثار آنها را به كيفيت خاصى در مى آورد. آنچه كتاب آقاى بروجردى ـ قدس سره ـ را از ديگر كتابهاى رجالى متمايز مى سازد, جنبه علمى آن است كه وى بدان اهتمام ورزيده است.
كتب رجالى, عموماً بر معلوماتى كه در كتب متقدمين ارائه شده تكيه دارند و تنها به تحقيق در آنها مى پردازند: يا ترتيب جديدى به آنها مى دهند, يا به تناسب ذوقها و تواناييهاى علمى, آنها را كم يا زياد مى كنند. اما مرحوم بروجردى ـ ره ـ نظر خويش را به اسانيدى كه در كتب محورى شيعه ـ كتب اربعه ـ وارد شده, معطوف كرده است. او سندهاى آنها را يكايك مورد بررسى قرار داده و در هنگام نياز به كتب رجالى آنها را مورد مراجعه قرار داده است تا به مزاياى اين سندها و مشكلات پيچيده آنها آگاهى پيدا كند و با دقت خاص خويش به حل آنها بپردازد. او مى گويد:
زمانى, جوامع روايى بزرگ را براى پيگيرى راويانى كه در آنها بود بررسى مى كردم و براى شناخت اسانيد بدانها مراجعه مى كردم تا ببينم علماء بزرگ در جمع آورى نام و سرگذشت رجال و بيان احوال آنها و مشخص كردن مشتركاتشان چه انجام داده اند و مدتى فكر من بين اين كتب و اسانيد روايات در گردش بود.(تجريد, ج1, ص1).
داخل كردن موضوع اسناد روايت در تأليف كتب رجالى, براى هدف مشخص اين علم داراى اهميت زيادى است. اين اهميت به اين دليل است كه اساساً هدف از تدوين علم رجال, شناخت اسناد روايات, يعنى راويان حديث بوده است.
اگر چه قدما براى حل مشكلات رجالى يا براى امورى مانند مشخص كردن مؤلفين كتب كه ربطى به اين علم دارد, كتب خاصى تدوين كرده اند; ولى نياز اصلى كه وضع اين علم را ايجاب كرد, همان شناخت احوال راويان, ضبط اسناد, شناخت احاديث مقطوعه و موصوله, تصحيح اسامى و ديگر علل مشخص مى باشد. اينها, همه هدف نهايى براى تلاشى است كه از جانب پژوهندگان و خبرگان در اين علم, به انجام مى رسد.
كوشش مرحوم بروجردى ـ ره ـ به منزله سوق دادن اين علم به مجارى واقعيش و دور كردن آن از كارهاى بى فايده در تأليفات اخير است كه هدفى جز گردآورى و انباشتن اسماء ندارند! اين گونه تلاش را براى اولين بار يكى از علماء بزرگ رجالى, يعنى عالم و محدث تلاشگر, شيخ محمد على اردبيلى حائرى, مؤلف كتاب جامع الرواة انجام داده است.
مؤلف در باره چگونگى كتاب مى گويد:
اين كتاب شــــامل گردآورى راويان كتب اربعه, ذكر كسانى كه از آنها روايت كرده اند, كسانى كه از آنها روايت شده است, تعيين ارزش روايات آنها; و بدين وسيله رفع بعضى از نواقص كتب رجالى است. (مقدمه جامع الرواة, ج1, ص ز)
اين روشن بينى شيخ اردبيلى, مورد قدردانى مرحوم بروجردى قرار گرفت. به گونه اى كه مصّراً امر به چاپ كتاب مزبور كرد و به منظور تجليل از آثار علماء سابق و ستايش از كوششهاى آنها و احياء ميراث ارزنده آنان و قدردانى از ابتكارى كه مرحوم اردبيلى براى اولين بار در تاريخ علم رجال انجام داد, از چاپ كتاب خويش خوددارى كرد.
اما مرحوم بروجردى ـ ره ـ به تنهايى به اين روشن بينى دست يافته بود و ذهن جستجوگر او به اين نظريه رسيده بود. آنجا كه مى گويد:
زمانى كه در بروجرد بودم, در خلال تحقيقاتم براى شناخت اسانيد روايات, به آنچه علما و شيعه در باره فهرستها و رجال و مشتركات نوشته بودند, مراجعه كردم. آنگاه به آنچه اين شيخ جليل به آن رسيده بود رسيدم, و نيز به نقصهاى ديگر آن كتابها آگاه شدم. ليكن روش ديگرى را كه متفاوت با روش او بود طى كردم كه ممكن است در آن چيزى باشد كه در اين كتاب نيست. (مقدمه جامع الرواة, ج1, ص ز)
اين سخن علاوه بر آنكه نشانگر نبوغ خاص مرحوم بروجردى در اين زمينه است, نشان مى دهد كه ايشان قبل از اين كه در سال ( ) براى زعامت حوزه علميه به قم هجرت كند و مرجعيت مردم را به عهده بگيرد, به اين علم اشتغال داشته است.
مرحوم ميرزا مهدى صادقى, شاگرد مؤلف كتاب و ناشر آن به من گفت كه در همان سال ورود ايشان به قم, اين كتاب را از روى نسخه آن مرحوم استنساخ كرده است. و اين بدان معنى است كه كتاب در همان سال كامل بوده و آشكار است كه اين اثر عالى به چه مدت زمانى براى تأليف احتياج داشته است.
هنگامى كه ما در نجف بوديم, خبر اين تأليف بزرگ و ميزان تأثيرش در پيشرفت علم رجال به ما رسيد و براى ما سعادتى است كه اين كتاب در دوران ما منتشر شده است. خدا را شكر مى كنيم و از خداوند متعال مى خواهيم مؤلف آن را اجر وافر دهد و به ما توفيق استفاده از تلاشهاى او را عطا كند. سبك كتاب
مرحوم بروجردى روش جديدى را در تأليف كتاب خويش در پيش گرفته است كه قبل از او هيچكس در تاريخ علم رجال به آن مبادرت نكرده بود. حتى شيخ اردبيلى كه قبل از او به تفحص در اسانيد پرداخته بود, به روش مرحوم بروجردى نرسيده و كتابش را بر آن سبك بنا ننهاده بود. ما روش او را در بندهاى ذيل مورد بررسى قرار مى دهيم.
1. جدا سازى اسانيد
مرحوم بروجردى در مقدمه تجريد اسانيد الكافى (ج1, ص2-3) مى گويد:
به سبب متفرق شدن سندهاى شيوخ رجال و دورى آنها از يكديگر و مخلوط شدن آنها با متون, و نيز با در نظر گرفتن آنها به عنوان ابزارى براى بررسى متون و اينكه آنها مقصود بالاصاله نبودند, به نظرم رسيد كه اگر آنها را از متون جدا كنم, خدمتى به علم حديث و علوم منشعب از آن خواهد بود.
جدا كردن اسانيد كتب حديث و قرار دادن آنها در كتابى جداگانه, امر مهمى است كه از جهتى كتاب را در رديف كتب رجالى قرار مى دهد و آن را از شمار جوامع روايى خارج مى كند. فايده ديگر آن, اين است كه محققين را از حمل كتابهاى مفصل حديث, كه هم اسانيد و هم متون را دربردارد, بى نياز مى كند.
كتاب كافى داراى (8) جلد و شامل حدود (4000) صفحه است. و در آن حدود (16121) حديث وجود دارد كه مرحوم بروجردى ـ ره ـ جميع اسانيد آن را در يك كتاب 714 صفحه اى آورده است كه اهميت اين جداسازى روشن مى باشد. همچنين كتاب تهذيب در ده جلد و استبصار شامل چهار جلد, حدود (5000) صفحه و حدود (18111) حديث مى باشد كه ايشان اسانيد آنها را در يك كتاب با (659) صفحه جمع آورى كرده است و اين كار بسيار مهمى است. 2. ترتيب اسانيد
آيت الله العظمى بروجردى اين كتاب را به صورتى مرتب كرده كه تاكنون سابقه نداشته است. اين ترتيب مطابق با شيوه علمى ايشان است كه سپس درباره آن گفتگو مى كنيم. چنين ترتيبى استفاده از كتاب ايشان را آسان گردانيده و استدلال بر نتايج برگرفته شده را روشن مى سازد. او مى گويد:
به نظرم رسيد كه اگر اسانيد را از متون جدا كنم, و آنها را به صورتى جمع آورى كنم كه اسناد هر كدام از شيوخ رجال در يكجا و يا در بخشهاى مشخصى ثبت شده باشد, محققين به آسانى مى توانند به اسانيد هر حديث دست يابند. (تجريد, ج1, ص2ــ 3).
همچنين مى گويد:
آن را مطابق با شيوخى كه در اول اسـانيد ذكر شده اند, به ترتيب حروف اسامى يا كنيه هاى آنها, مرتب كردم سپس شيوخ شيوخ و همين طور تا سند به معصومين ـ عليهم السلام ـ برسد. (تجريد, ج1, ص1ـ3).
كتب چهارگــــــــانه حديث كه براى استنباط احكــــــام به آنها رجوع مى شود, داراى حدود 40195 حديث, و آگاهى بر اسانيد متشابه آنها بسيـــــــــــار مشكل است. اما با اين ترتيب كه مرحوم بروجردى در كتـــــابش انجام داده به بهترين وجه ممكن به اين امور توان دست يافت. سبك كتاب در ترتيب, بسيـــــار خوب و پسنديده است. زيرا او اسامى شيوخ را به ترتيب حروف الفبايى منظم كرده است. سپس تحت عنوان هر شيخ, اسانيدى را كه روايت كرده است مانند ترتيب فوق بر حسب اسامى مشايخ او و همچنين در مشايخ بر اساس حروف الفبا در اسامى شيوخ آنها, مرتب كرده است. اين ترتيب تا رسيدن به سلسله معصومين ـ عليهم السلام ـ ادامه دارد. بدين ترتيب اگر دو حديث در دو باب مختلف باشد, ولى سند از اوّل تا آخر واحد باشد, در كتاب مرحوم بروجردى در يكجا قرار داده شده است. از اين ترتيب, هدف مورد نظر كه عبارت است از: آگــــاهى بر تحريفات و اشتباهى كه در اين اسناد واقع شده است, تأييد بعضى از اســـانيد توسط سندهـــــــــــــاى ديگر در اثبات طبقـــات, قرينه بودن آنها براى يكديگر و ديگر فوايد علمى كه به آنها اشاره مى شود حاصل مى شود.
3. تعليقات مرحوم بروجردى
مرحوم بروجردى ـ ره ـ بر محلهايى كه نياز به توضيح داشته است, و آنچه از مطالب مجمل يا ناقص است, تعليقاتى آورده است. اين تعليقات ناشى از فكر عميق او و خبرويت گسترده اش در اين علم مى باشد و در اين كارها با تكيه بر كتب رجالى اصلى و استشهاد به قرائنى كه گاهى از ميان اسانيد ديگر و گاهى از ميان كتب خاص ديگر به دست آورده, به رفع اجمال يا رفع نقصهايى كه در اسانيد واقع شده, پرداخته است. اين تعليقات به روشنى نشانگر توانايى ايشان در كاوش در اعماق اين علم و دستيابى به گوهرهايى گرانبها از ميان امواج خروشـــــــان درياى اين علم, آشكــــار مى شود. به وسيله اين تعليقات ارزشمند, وى مشـــكلات زيادى از علم رجال را حل كرده است و اسرار عميق آن را شناسانده و براى دانش پژوهان راهى را هموار ســــــاخته تا نظر درست را در ميان بسيارى از مسائل كه علما در آن اختلاف دارند, پيدا كنند. 4. مقدمات
مرحوم بروجردى پيشگفتارهاى مفيدى در بخشهاى مختلف آورده است. وى در اين مقدمات از مؤلفين كتب اربعه, تعداد مشايخ هريك به طور كامل, بيان شاگردان هر يك كه كتاب را روايت كرده اند, به شكل گسترده اى بحث كرده و مشكلات زيادى را حل كرده و مسائل مختلفى را كه نياز به بحث بيشترى بوده, تحليل كرده است. شيوه مؤلف
آيت الله العظمى بروجردى از جمله افرادى است كه مكتب فقهى خاصى در ميان فقهاى بزرگ داشته است. او در دوران زعامتش, مكتب فقهى استوارى را پايه گذارى كرده است, كه همواره در حوزه مقدس قم پا برجاست و در دست تواناى شاگردان ايشان مستمر و مثمر است. همچنين وى در علم رجال داراى مكتبى خاص با اصول و قواعد و مبانى ويژه بود كه از سرچشمه مصادر رجالى به دست آورده بود و آنها را با شيوه علمى متقن از تلاشهاى علمى قبل از خود فرا گرفته بود. آگاهى تفصيلى بر شيوه رجالى او محتاج مجالى گسترده تر از اين است و در اينجا تنها به بيان شيوه مرحوم بروجردى در كتابى كه به آن پرداخته ايم, اكتفا مى كنيم. ايشان توضيحاتى درباره چگونگى اين شيوه داده است كه آنها را با بيانى مختصر در اينجا مى آوريم. 1. تكميل نقايص منابع رجالى
آيت الله العظمى بروجردى ـ ره ــ مى گويد:
من علماء رجال را ديدم كه بسيارى از راويان موجود در اسناد را ذكر نكرده اند. همچنين گاه از ميان كسانى كه نامشان ذكر شده است, طبقه آنها و طبقه شيوخى كه احاديث را از ايشان گرفته اند و شاگردانشان كه احاديث را از آنها فرا گرفته اند, ياد نكرده اند. در حالى كه اين موارد تأثير زيادى در شناخت رجال دارد. آنان به مشخص كردن مشتركات نپرداخته اند و به جاى پرداختن به جزئيات اسامى مشترك كه در احاديث وارد شده است و بررسى محلهايى كه در آنها احتمال وجود قرائن مشخص كننده مى رود ـ كارى كه از آنان انتظار مى رفت ـ به كلياتى كه از استقرائات ناقص خويش, هر يك طبق تتبعهايى انفرادى يا شاهد آوردن از شواهد ناقص و قليل كه نه مفيد علم ونه ظن است و به هيچ وجه انسان را به هدف نزديك نمى كند, اكتفا كرده اند. (تجريد, ج1, ص2).
ما قبلاً اشاره كرديم كه هدف اصلى علم رجال, شناخت احوال راويان اسانيد وديگر مسائل اسناد است. عادت بر اين است كه براى تحصيل اين غرض و تطبيق نتايج بر اسانيد به كتب رجالى رجوع شود. اما تلاش مرحوم بروجردى بر اساس رجوع به اسانيد و نيز بهره گيرى از علم رجال است. بر اساس روش ايشان, تبادل بين كتب رجالى و اسانيد آغاز شد و اين از مهمترين امتيازات شيوه ايشان است كه گسترده ترين تأثير را در اين علم داشته است. مبناى اين تلاش بر اين است كه كتب رجالى به تنهايى مقصود مورد نظر را فراهم نمى سازند و به نظر مرحوم بروجردى اين كتب نقصى دارد كه بر علماى فن پوشيده نيست و اين نقص بايد با رجوع به اسانيد بر طرف شود.
مرحوم بروجردى در بيان نتايج كتاب خويش مى گويد:
برطرف كردن نقصهاى موجود در علم رجال و متمايز ساختن مشتركات به نحوى كه به گونه اى علمى و با منبعى روشن به هر پژوهنده امكان مى دهد تا در آن نظر كند و از آن استنباط نمايد. (تجريد, ج1, ص3). 2. بيان علل حديث و رفع آنها
مرحوم بروجردى مى گويد:
من در اسانيد بجز اشتراكات (علل) زيادى را يافتم كه عبارتند از: تصحيف, قلب, افزون و نقصان سندها. اينها يا بر اثر سهو و اشتباه ناسخين و مؤلفين و يا اكتفاء مؤلفين به اخذ به طريق (مناولة) يا همراه با (اجازه) و (وجادة) پيش آمده است.
از طرفى عدم وضوح كلمات در اصول كتابها به خاطر بدى خط و عدم نقطه گذارى و اعراب گذارى حروف در خطوط قديمى يا به خيال كامل بودن سندهاى (معلّق) در اصل كتب حديث يا به خيال عكس آن يعنى ناقص بودن سندى كامل و غير از آن نيز هستند. به عقيده من ــ غالباً اگر نه هميشه ــ در ديگر اسانيدى كه (اشتراك) يا (اعتلال) در سندش وجود دارد, قرينه اى كه اين (اشتراك) را متمايز سازد و بر اساس آن (اعتلالها) و آنچه را صحيح است نشان دهد, وجود دارد. (تجريد, ج1, ص2).
متأسفانه, ميراث مقدس اسلامى دچار اشكال مختلف تحريف, تصحيف, زيادى و نقصان شده است. اين چيزى است كه وقوع آن در بعضى از كتب ارزشمند ديده مى شود و جاى انكار ندارد. اين موارد به چند دليل واقع شده اند:
1ـ فاصله زمانى زياد بين ما و مؤلفين اين كتب.
2 ـ دور شدن امت اسلامى از منابع و سرچشمه هاى معارف خود.
3 ـ كم همتى و سستى اراده ها در به دست آوردن علم از (طرق) معروف و متداول.
4 ـ جهل ناسخين و وراّقين قديم و ناشرين و چاپخانه داران جديد.
5 ـ جهالت مدعيان علم و معيار قرار گرفتن آراء شخصى و هوسهاى نفسانى و ذوقهاى شخصى, و سوء تصرف آنها در چاپ آثار ارزشمند.
از آنجايى كه اين علل مى توانند در هر گونه ميراث باقيمانده تأثير داشته باشند, به طريق اولى در اسانيد به نحو ناهنجارترى مؤثرند. زيرا اين اسانيد شامل اسامى اى هستند كه قياس را در آنها راهى نيست و شناخت صحيح آنها فقط از طريق تعلّم و اخذ از دهان علما و سينه به سينه ميسرّ است. در اين گونه موارد نمى توان به ذوق شخصى و تحليل عقلى! و يا بهره گيرى از كتب ديگرى كه خود در معرض تحريف و تصحيف و خطاها هستند, اكتفا كرد.
بعضى از نقصهاى موجود در اسانيد, به دست خود مؤلفين واقع شده است, لكن اين كار ـ مطلقاً ـ به دليل جهل آنها به واقع امر ـ قصوراً و يا تقصيراً ـ نيست, گرچه برخى از كسانى كه ادعاى تصحيح ميراث و متون كهن را دارند مى خواهند چنين ادعايى كنند, بلكه دليل اصلى آن اين است كه اين مؤلفين به درجه اى از تقوا و درستى و امانت علمى رسيده اند كه در نصوصى كه به آنها مى رسد, احتياط مى كنند. بنابر اين آنها را عيناً در مؤلفات جامع خويش نقل مى كنند. و بر اين كار, دليلى جز رعايت امانت و صدق در اخذ و نقل ندارند. آنان با تكيه بر عقل يا قياس يا آنچه شرعاً حجت نيست, به تصحيح آنچه به آنها مى رسد ــ گرچه اشتباهى روشن در او باشد ــ دست نمى زنند.
دليل اين كه آنان خود بر نصّ صحيح آگاهى داشته اند اين است كه آنان عبارت صحيح را در جاهاى ديگرى ذكر كرده اند. ما در بررسيمان به اين نتيجه رسيديم كه آنها با دقت تمام بر اين شيوه اعتماد داشته اند. و ما در مقاله (من لم يرو عنه فى رجال الشيخ الطوسى)1 گوشه اى از اين مطلب را بيان كرده ايم. در آن بحث به اين نتيجه رسيديم كه شيخ طوسى به وقوع اشتباه و نقص در بعضى از طرق كه در كتاب (فهرست) خود آورده, واقف است. ولى به دليل اينكه اشاره به آنها از هدف علمى آن كتاب خارج بوده است و در بسيارى از موارد اين نقص و اشتباه واضح مى باشد, خود وى به آنها اشاره اى نكرده است. ولى با روشى ديگر در آن باب از رجال خود بدانها اشاره نموده است. آرى اين موارد بر علمايى كه در راه اين علم تلاش مى كنند و به بررسى كتابهاى آن مى پردازند و پژوهشگران و نكته سنجان و اساتيد آن مخفى نمى ماند; گرچه بر كسانى كه داعيه (تصحيح تراث) را دارند, كسانى كه با علم فقط از طريق نوشته هاى پر غلط ارتباط دارند, و وابستگان به قفسه هاى كتاب كه براى سياه كردن اوراقشان به گمان تصحيح, به بدگويى علما مى پردازند, مخفى و مجهول است.
اهل علم و فضيلت راهى را مى پيمايند كه با معيار منطق و عقل سليم سنجيده شده است; طرقى متقن و مورد اطمينان كه به وسيله آنها به راه حلهاى واقعى دست يافته و مشكلات مورد نظر را حل مى كنند. مرحوم بروجردى ـ ره ـ در كتاب خود شيوه ذكر شده را كه براى رسيدن به راه حلهاى واقعى اختيار كرده است, ترسيم مى كند. وى بررسى اسانيد را راهى براى رفع نقصهاى مذكور به وسيله جمع بين سندهاى متشابه مى داند. وى مى گويد:
قطعاً بررسى اسانيد تنها منبع شناخت آنها و تبيين مشتركاتشان و آگاهى از (علل) و صحت آنهاست. تمامى اينها در شناخت اسانيد روايات كه وسيله احراز متون آنهاست, دانسته مى شود. (تجريد, ج1, ص2).
3. آسان كردن منبع در جهت مقصود
مرحوم بروجردى به اين ويژگى كتابش اشاره نموده مى نويسد:
اين كتاب سندهاى هر شيخ را در يك محل يا محلهاى محدود و مشخصى گردآورى مى كند تا مستدل بتواند به آنها اشاره كند و محصل و پژوهشگر نيز به آسانى به آنها دست يابد. (تجريد, ج1, ص2-3).
فهرست كردن موضوعات علمى, يكى از راههاى هموار براى رسيدن به اهدافى است كه به خاطر آنها كتب تأليف مى شوند درباره علم رجال, اين فهرست مبتنى بر عناوين اشخاص چون اسامى, القاب و كنيه هاست كه قابليت اينها براى مرتب شدن به ترتيب الفبايى مساٌله بسيار روشنى است.
مرحوم بروجردى در كتاب خود از طرح فهرست كردن بر طبق حروف الفبا استفاده كرده است. اين كار هم حجم كتاب را تا حد ممكن كم مى كند و هم استفاده از آن را گسترش مى دهد. زيرا اسامى شيوخ و همين طور شيوخ شيوخ تا معصوم ـ ع ـ بر طبق حروف الفبا مرتب شده است. بنابر اين كسى كه مى خواهد به كتاب مراجعه كند, چيزى بيش از دانستن نام اولين شيخ مؤلف را لازم ندارد تا موضع اسانيد او را بيابد. و در اين صورت مى توان اسامى شيوخ او را به طور مرتب, بر طبق حروف در پيش روى خود ديد. فهرست كردن اسانيد به اين صورت, از ابتكارات مرحوم بروجردى ـ ره ـ است كه در فرهنگ امت اسلامى و در تاريخ علم حديث با همه گستردگى تلاشهاى انجام يافته براى علوم حديث, بى سابقه بوده است. اين امر از نبوغ و قوه ابتكار اوست. 4. احياء علوم حديث
حضرت آيت الله بروجردى در توضيح فوايد كتاب خويش چنين مى گويد:
اين كتاب خدمتى به علوم حديث و علومى كه متفرّع بر آن است, مى باشد. چون با اين كتاب همه آنچه كه نقشى در شناخت اسانيد روايات ـ كه مقصود اصلى است ـ دارند دانسته مى شود. (تجريد, ج1, ص3).
در دوران اخير بر اثر فرورفتن حوزه هاى علميه در تدريس علوم عقلى و مفصل شدن علوم (آلى) نظير علم اصول فقه, علم حديث و علوم مربوط به آن, دچار ركود و فراموشى شده است.
مرحوم بروجردى داراى يدى بيضا در تعديل گرايش حوزه بود. او از اين تفريط كه ضررش براى دين كمتر از ضرر افراط اخباريگرى در رجوع به حديث و ترك قواعد عقلى قطعى و نتايج بديهى علم اصول نبود, جلوگيرى كرد و حقيقت را به جايگاه خويش باز گرداند.
تلاشهاى مرحوم بروجردى در تدريس علم اصول بر اساس بالاترين دستاوردهايى كه تحقيقات معاصرين به آن رسيده است, انجام پذيرفت. و در احياء علم حديث و علوم متفرع بر آن سعى وافرى به كار برد. كتاب جامع احاديث الشيعة و كتاب التجريد و التنقيح تبلور عينى اين تلاش است.
كتاب جامع احاديث آخرين تلاش اسلامى براى گردآورى حديث است. در اين كتاب تمامى ويژگيهاى مثبت تأليفات گذشتگان آورده شده است و مؤلف در تأليف آن از جديدترين ابتكارات در شيوه و سبك, استفاده كرده است. بحث درباره اين اثر بزرگ, فرصت ديگرى را مى طلبد.
اما كتاب اسانيد (همين كتاب) بحق, جهشى در علوم اسانيد حديث در دوران معاصر شمرده مى شود. در اين كتاب, مؤلف در عين اينكه از آثار گذشته به بهترين شكل استفاده كرده, مشكلات باقيمانده مربوط به اسانيد را حل كرده است. وى براى طلاب استفاده از اين كتاب را به بهترين وجه آسان كرده است. اين خدمت بس بزرگ, در تاريخ معاصر نظير ندارد. 5- مقدمه براى فراگيرى در علم رجال
مرحوم بروجردى ـ ره ـ در جهت سنجش كار خويش مى گويد:
هر پژوهشگرى مى تواند در اين كتاب نظر كرده و از آن استنبــــــــاط كند. اميد مى رود كه افكار پژوهشگران با اين كار پى در پى برخورد كرده و نظاير آن گسترش پيدا كند. (تجريد, ج1, ص3).
مرحوم بروجردى در ميان اساتيد بزرگ حوزه, با تلاش زياد خود براى تعليم راههاى استنباط, و شيوه هاى ابطال استدلال و احتجاج به شاگردانش, مشخص و متمايز بود. دروس او جايگاهى بود براى كسب تجربه درباره اين علم كه در ميان علوم اسلامى بى نظير است. و اين يكى از زمينه هاى توجه او به حوزه هاى علميه بود تا دانش پژوهان تشويق شوند و با بهره گيرى از متفكران از نردبان علم بالا روند. كتب او نمايش نمونه هايى شگفت انگيز از تلاشهاى او در جهت پيشبرد علم به جلو و كمك به علما در جهت پيشرفت علمى مى باشد. نتايج اين تلاشها اكنون به شكل كتاب در دسترس طلاب عزيز است, و روش ايشان به دست شاگردان بزرگش به ثمر نشسته است. اميدواريم كه اشتياق او براى استمرار فراگيرى و به كارگيرى طلاّب از شيوه و سبك او در تحقيق و تفكّر, محقق شود. خداوند او را رحمت كند و بهشت را مأوايش سازد. پيشنهادها
در پايان اين مقاله سپاسگزارى و ستايش فراوان خويش را نثار عالم فاضل, مرحوم شيخ ميرزا مهدى صادقى تبريزى مى كنم و از خداوند مى خواهم كه به او رحمت و رضوان خويش را عطا فرمايد. زيرا اين كتاب به وسيله او آماده شد و او بود كه آشنايى با اين كتاب را ممكن ساخت. با اين حال, چاپ فعلى تمامى آنچه را كه شايسته اين اثر مهم است, يعنى صحّت و دقت و ثبت را كه استفاده كامل از آن را ممكن گرداند در برندارد. علاوه بر اينكه چاپ آن زيبا نيست و نكاتى فنى كه سزاوار رعايت در اين كتاب بوده, رعايت نشده است.
مطلع شدم كه يكى از شاگردان 2 او در صدد چاپ كتاب است. قصد او اين است كه آن را به صورتى كه مؤلف گرامى تأليف كرده و مبتنى بر نسخه اى است كه به دست خط مرحوم مؤلف نوشته شده است, چاپ كند. به نظرم رسيد كه ضرورى است, پيشنهادهاى خود را در باره اين كتاب بزرگ و آنچه بايد در مورد آن انجام گيرد مطرح كنم تا استفاده از آن به نحو كامل صورت گيرد. پيشنهادها به طور خلاصه چنين است:
1ـ شماره گذارى اسانيد از ابتدا تا انتها با شماره مسلسل, همراه با شماره گذارى هر شخص از شيوخ يا شيوخِ شيوخ, تا هر كس كه در پى سند خاصى است به سهولت تمام به آن دست يابد.
2 ـ متمايز ساختن اسامى محل بحث در هر سند با حروف سياه يا به صورت ديگر تا كسى كه به آن مراجعه مى كند, بتواند سندهاى غير تكرارى را با سرعت هر چه تمامتر پيدا كند.
3 ـ چاپ هر سند در يك سطر, همان طور كه شخص مؤلف آن را براى كتابش وضع كرده است و اصل كتاب هم به همين صورت بوده است.
4 ـ قرار دادن تعليقات مرحوم بروجردى بر موارد اسانيد در جاهاى مشخص. اين توضيحات بايستى در محلّى جداى از اسانيد ـ مثلاً در حواشى يا بعد از اسانيد و با حروف ديگرى ـ قرار گيرد تا جلب نظر كند.
5 ـ از آنجا كه كتاب بنابر اسامى شيوخ در هر طبقه مرتب شده است; و چه بسا اسامى راويان ممكن است در سندهاى ديگر همراه با اسامى شيوخ ديگر به دفعات تكرار شده باشد; آگاهى بر محلهاى اسم راوى معينى در همه كتاب ممكن نيست; مگر بعد از شناخت اوايل هر سند! براى حلّ اين مشكل بايستى فهرستى ترتيب داد كه كليه اسامى اعلام كتاب و راويان اسانيد و محلهايى كه اسم هر راوى ذكر شده است , را شامل باشد. بدين ترتيب تعداد راويان و ديگر احوالاتش براى كسى كه در پى شناخت اوست, در دسترس قرار مى گيرد; بدون اين كه نيازى به شناخت اول سندى كه او در آن واقع شده يا راويان قبل از او باشد.
6 ـ تهيه ديگر فهرستهاى فنى براى كتاب; نظير فهرست كتب, فهرست جاها, فهرست اصطلاحات رجالى, فهرست توضيحاتى حواشى و غير اينها تا آنجا كه ميسّر باشد.
در پايان از خداوند تعالى مى خواهيم كه ما را در خدمت به علم و اهل علم موفق بدارد.
و آخر دعواهم ان الحمدلله رب العالمينپى نوشتها : * استاد سيد محمدرضا حسينى جلالى مقاله را به زبان عربى نگاشته بودند. اين مقاله در واحد ترجمه مركز مطالعات و تحقيقات دفتر تبليغات اسلامى ترجمه و در دفتر مجلّه بازنگرى و ويراستارى شد. ـ تراثنا. سال دوم, شماره7, 1407 ق. 2. خطيب شهير مرحوم حجة الاسلام والمسلمين حاج شيخ حسن نورى, مدتها بود كه بر اساس پيشنهاد بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس بدين تلاش گرانقدر علمى و تحقيقى همت ورزيده بود. بنا بود كتاب با تحفّظ بر شيوه تنظيم و ترتيب مرحوم آية الله العظمى بروجردى و با خطّ زيباى آن مرحوم عرضه شود. اينك اميد است پس از رحلت آن بزرگوار اين اقدام گرانقدر متوقف نشود و حوزه هاى علوم اسلامى از آن بى بهره نمانند.
سير انديشه اخبارى در مذهب تشيّع
ذکاوتى قراگزلو علي رضا
الفكر السلفى عند الشيعة الإثنا عشرية. على الجابرى. (چاپ دوّم: قم, داراحياء الاحياء, 1409). 479ص, وزيرى.
الفكر السلفى عندالشيعة الامامية, كتابى است تحقيقى و مستند بر منابع بسيار. موٌلف كه پيداست تعلق خاطر شگفتى به جريان اخباريگرى و به تعبير وى سلفيگرى دارد, كوشيده است تا جريان اخباريگرى را تلاشى در بازگشت به سرچشمه زلال كتاب و سنت جلوه دهد و طبيعى است كه در رسيدن به اين هدف, گاه برخى از اصوليان و مجتهدان را نيز به سلفيگرى منسوب كرده است.
بدين سان خواننده اين كتـــــــاب شايد با برخى از موارد آن همسويى نداشته باشد; امّا از پژوهش وسيع و تتّبع گسترده آن فراوان بهره خواهد برد. نويسنده فاضل و گرانمايه اين مقاله كوشيده است چكيده قابل توجهى از كتاب را كه به گونه مستقيم در نمايش سير تطوّر تاريخى اخبــــــاريگرى سودمند بوده است, عرضه كند. بى گمان خوانندگان از اين پژوهش سود خواهند جست.
اميدواريم پژوهشى بدين سان گسترده و مستند درسير تطوّرتاريخى دانش اصول و نگرش مجتهدان به مصادر و منابع نيز به وسيله محققين اصولى ارائه شود. آينه پژوهش
(سلفيه) منسوب است به (سلف) (درگذشتگان) و در اينجا مراد از (سلف), (سلف صالح) است كه اصطلاحاً به صدر اول از تابعان (كسانى كه صحبت صحابه پيامبر را درك كرده اند) اطلاق مى شود. بعضى لغويان در كلمه سلف دو معناى ديگر هم ذكر كرده اند: هر عمل نيكى كه انجام داده و از پيش فرستاده اى (سالف) تو محسوب مى شود. و نيز پدران تو كه در سن و فضيلت از تو بالاترند, (سلف) تو محسوب مى شوند.
در شرع, (سلف) يعنى كسانى كه مورد تقليد و پيروى قرار مى گيرند (ص16), و سلفى يعنى آن كه در احكام شرعيه به كتاب و سنت رجوع مى كند و غير آن دو را دور مى اندازد. البته رجوع به (تابعان) و تابعان تابعان نيز پيروى از سنت انگاشته شده است. (17).
به هر حال, سلفيگرى, گرايش محافظه كارانه اى است كه نماينده ايمان به اسلام خالص در سادگى اوليه اش و بر كنار از تأثيرات زمان مى باشد. اين است كه گفته اند: مبارزه فكرى در اسلام… مبارزه بين سلفيان و معتزليان يا به عبارت ديگر نبرد ميان پيروان نصّ و پيروان عقل بوده است. (18).
گفتيم سلفى يعنى پيرو كتاب و سنت; اما خود (كتاب) يعنى قرآن, منادى بازگشت به دين ابراهيم است; دين حنيف و توحيد فطرى كه همان اسلام باشد. (50). طبق آنچه از على ـ عليه السلام ـ نقل شده سنت يعنى آنچه پيغمبر .ـ ص ـ مقرر فرموده و بدعت يعنى آنچه پس از آن حضرت پديد آمده است. (39).
در حقيقت سنت جاده اى است كه رهبر معنوى با هدايت الهى پيموده و نسلهاى اول بر جاى پاى او دنباله روى كرده اند.(41).
سنت عبارت است از:
الف ـ حديث; و آن گفتارهايى است كه از پيغمبر روايت مى شود. البته گاهى آنچه را هم از اصحاب و تابعان نقل شده حديث مى نامند. (اصحاب حديث) و (اصحاب اثر) كسانى هستند كه پيروى از آنچه را كه از پيغمبرـ ص ـ و اصحاب نقل شده است بر خود واجب مى دانند. ديگران, اينان را (حشويه) و (لفظيه) ناميده اند. (43-44).
ب ـ خبر; در معناى خبر گفته اند كه (حديث) از پيامبر ــ ص ــ است و خبر از غير او. بعضى نيز حديث و خبر را مترادف گرفته اند و بعضى خبر را اعم از حديث فرض كرده اند. (44). و اين به نظر درست تر مى آيد; همچنان كه در استعمال قرون اوليه, (اخبارى) بر (مورخ) اطلاق مى شده است. (ر.ك: الفهرست ابن النديم.)
ج ـ اثر; ريشه (اثر) در لغت سه معنا دارد: ترجيح نهادن چيزى, ياد كردن چيزى, نقش باقى مانده از چيزى. (طريق مأثور) يعنى راهى كه جاى پا در آن تازه است. در قرآن كريم مى خوانيم: (و نكتب ما قدّموا و آثارهم). (يس, 12). كه آثار به معنى جاى پا و نقش قدم آمده است (ر.ك: تفاسير; شأن نزول اين آيه.)
اثر را اصطلاحاً با خبر يكى گرفته اند و(حَمَله آثار) را در معناى اهل اخبار به كار برده اند. (47). گاهى نيز خبر را به آنچه از پيغمبر ـ ص ـ نقل شده و اثر را به آنچه از صحابه روايت گرديده اطلاق كرده اند. (47).
تهانوى گويد: اثر در اصطلاح محدثان يعنى حديث موقوف 1 يا مقطوع, و بعضى حديث مرفوع را اثر ناميده اند. و نيز گفته شده كه در اصطلاح فقيهان حديث موقوف, (اثر) است و حديث مرفوع (خبر). گاه نيز كلام سلف را (اثر) ناميده اند.
به طور خلاصه, كلمات و مصطلاحات سلفى, سنى, اخبارى, محدث, اثرى, نصّى, حرفى, حشوى و ظاهرى, نسبتهايى هستند داراى ما به ازاءهاى زنده واقعى و تاريخ… با يك ديد ساده و پيراسته ايماني… وبا شاخ و برگها و پيچيدگيها و توجيهات فراوان…. كه بعضى صورتهاى آن را هنوز هم در نظريات و عقايد پراكنده, موجود مى يابيم. (48)
انديشه سلفيگرى در قرن اول انديشه اى موٌثر بوده است. به نظر نويسنده كتاب, ابوبكر در مسائلى كه به روزگار خلافت وى مطرح مى شد پيرو قدم به قدم رسول الله ـ ص ـ بوده است. (57). در زمان عمر كه مسائل از سادگى اوليه به پيچيدگى گراييد, گرچه او نيز راه سلفش را دنبال مى كرد; اما بر كسانى كه روايات فراوان از پيغمبر نقل مى كردند, سخت مى گرفت و نسبت به مسائل جديد, ناچار به اجتهاد مى پرداخت و آن با استفاده از قياس تمثيلى و تشبيهى يا قياس استنباطى بود. لذا عمر را مى توان از نخستين كسانى شمرد كه پايه هاى قانونگذارى و تفريع را بر اساس آنچه بعداً (رأى) و (قياس) ناميده شد, استوار كرد. (58).
درآغاز خلافت عثمان با تعهد و التزام سلفى مواجه هستيم; مخصوصاً در موضوع گردآورى و تدوين قرآن و يگانه كردن قرائت آن به عنوان نخستين منبع اسلامى. (59). گرايش سلفى عهد عثمان دوام نيافت و بعضى نظريات او به نتايج دردناكى انجاميد.
على ـ عليه السّلام ـ با سوابق و تجارب و مخصوصاً پيوندى كه با رسول الله ـ ص ـ داشت, كسانى را كه خودسرانه حديث نقل مى كردند, انكار مى كرد و نيز هر كوششى براى تأويل كتاب خدا را رد مى كرد و بر اصحاب رأى سخت مى گرفت. ملتزم به نص و متعبد به كتاب و سنت بود و اكثريت قاطع محققان بر منزلت والاى آن حضرت در قضاوت و قانون تأكيد كرده اند. (61.60). از ديگر صحابه كه آرائى داشته اند و نيز رواياتى نقل كرده اند كه مرجع احكام قرار گرفته است, مى توان از عبدالله بن مسعود, زيدبن ثابت, عبدالله بن عباس, و عبدالله بن عمر نام برد.
به هر حال به قول نظام, اين اختلاف آراء صحابه و كاربرد رأى و قياس بود كه به اختلاف و هرج و مرج و خونريزى كشيد. (62). و از اينجاست كه غزالى عقيده به (حُجيّتِ قول صحابى) را رد كرده است. (65). امّا اين تنها اختلاف آراء صحابه نبود كه به تشتت عقايد كلامى و فقهى در اسلام انجاميد. چه بسا اسلام مى توانست خلوص و بساطت خود را در جزيرة العرب تا حدود زيادى حفظ كند; ليكن عوامل سياسى و زمينه هاى قبلى در سرزمينهايى كه اسلام به آنجا رفت (عراق, شام, ايران و…)چنين سيرى را پديد آورد:
الف ـ عقيده در زمان پيغمبر ـ ص ـ كه نماينده رابطه خدا و انسان است ساده و بى پيرايه بود.
ب ـ عقيده, در مقام توجيه خود و در جريان دفاع از خود در مقابل دشمنان و مخالفان, تحول يا حتى دگرگونيهايى مى يابد و به سوى عقلى شدن حركت مى كند و تسليم تأويلاتى مى گردد تا ميان منطق عقل بشرى و عقيده (و انگيزه ها و اهداف آن) سازگارى پديد آيد.
ج ـ اجتماعى كه اين عقيده و ايمان(جديد) در آن پيدا شده است, يكباره نمى تواند از ميراث كهن مردميش بگسلد و جز عده بسيار كمى كه از پيش هيچ عقيده اى را قبول نداشته اند, نمى توانند خالصانه عقيده جديد را بپذيرند. بنابر اين لاجرم به طور ناخودآگاه آن ميراثها در صاحبان عقيده جديد ظاهر مى شود.
د ـ در نتيجه, خواصّ امّت به عقلى كردن عقايد, و عوام امّت به عاميانه سازى آن مى پردازند و اين تازه در حالتى است كه پيدايش عقيده جديد در يك جامعه همگن باشد. هر گاه دين جديد در ميان مجموعه اى از ملتها و اقوام با انديشه ها و احساسات گونه گون و در ميان تمدنى ناهم سطح ظهور كند, آن تغييرات و تطورات بيشتر متوقّع خواهد بود و اين چيزى است كه عملاً در تاريخ اسلام واقع شد. آن اصول ساده اوليه را, آميخته اى عجيب و ناهماهنگ در برگرفت به حدى كه بسا از مقصد صاحب دعوت دور شد.
هـ ـ و پيداست كه هرقدر زمان مى گذرد, تازه هايى در زندگى سياسى و اجتماعى و فكرى رخ مى نمايد و ظهور آنچه از ازدواج انديشه هاى فلسفه زاده مى شود, آن عقيده اصلى را به صورتهايى در مى آورد و به واديهايى مى كشاند كه ابتدا مورد نظر و هدف نبوده است.
در آن ميان, اينجا و آنجا رشته اى به چشم مى خورد كه مى كوشد با رهايى از تأثير عوامل مذكور به اصالت نخستين عقيده راه يابد و خود را به سرچشمه پاك اصلى برساند و اين سررشته سلفيگرى است. (66 ــ 69).
گذشته از اختلاف آراء كلامى كه در جاى خود بسيار مهم است, اختلاف ديدگاهها در فروع و احكام و شيوه رسيدن به آن نيز وجود داشت.
ابوحنيفه (80 ــ 150) كه در كلام متمايل به مذهب مرجئه بود و در مسائل فقهى به رأى تكيه مى نمود, مسائلى بدو منسوب است كه اهل حديث و محافظه كاران در برابر آن عكس العمل نشان داده و حتى تكفيرش كرده اند. (82).
مدرسه حديث شيعى به زعامت امام صادق ـ ع ـ در مدينه در برابر اين شيوه قرار دارد و همچنين است مكتب فقيهانى چون اوزاعى (متوفى 157) و سفيان ثورى (97 ــ 161).
نظر ائمه شيعه بر اين بود كه احكام از رسول الله ـ ص ـ به امامان رسيده و لذا جايى براى اجتهاد و رأى نيست و اجماع عام و قياس نزد ايشان از اصول محسوب نمى شد. پيروان اين مكتب به شدت بر حديث تكيه داشتند. آن هم با شرايطى كه امام صادق ـ ع ـ فرموده: ( لا تقبلوا عنا حديثاً الاّ ما وافق القرآن و السنة او تجدون معه شاهداً فى احاديثنا المتقدّمة و لاتقبلوا علينا ما خالف ربنا و سنة نبيّنا). (90).
ييك رشته حديثى ديگر وجود داشت كه به مالك بن انس (متوفى 179) مى رسد كه بنيانگذار فقه مالكى است. او عمدتاً به كتاب و سنت متمسك بود و در حد بسيار محدودى, عمل به مصالح (استصلاح) و قياس (يا: رأى) نيز از او ديده شده و اجماع اهل مدينه را نيز از حجتهاى تشريع (قانونگذارى) شمرده است.
مالك بر خلاف ابو حنيفه كه به مخلوق بودن قرآن عقيده داشت, هركس را كه چنين مى گفت در صورت عدم توبه واجب القتل مى دانست و درباره آيه (الرحمن على العرش استوى) اظهار عقيده كرد كه:( الإستواء معلوم و الكيف مجهول و الايمان به واجب و السوٌال عند بدعة). (91).
محمدبن ادريس شافعى (150 ــ204) در عين حال مظهر محافظه كارى و تجدّد طلبى است. هم نزد مالك درس خوانده و هم نزد محمدبن الحسن شاگرد ابوحنيفه. او در عين حال به علم كلام نيز آشنا بود; اما اهل كلام را به اعتماد به منطق يونانى و فلسفه متهم مى نمود و مى گفت كار ايشان به اعتقاد به تعطيل (نفى صفات از ذات خدا) منجر مى گردد. (3 ــ 92). تكيه شافعى در فقه به اين منابع بود: قرآن, سنت پيغمبرـ ص ـ و صحابه, اجماع امت, قياس بر سه اصل گذشته (اجتهاد), استصحاب يا اصالت برائت (هر چيزى مباح پاك است مگر اينكه دليلى بر تحريم يا نجس بودن آن وارد شده باشد.) و اين بر خلاف ديدگاه سلفى است.
شافعى, (استحسان) حنفى و (استصلاح) مالكى را رد مى كرد. (94). شايد موضعگيرى ميانه شافعى باعث شد كه پيروان او بعداً در كلام به اشعرى گراييدند; در حالى كه مالكيان غالباً قدرى بودند. (95 و 93).
احمدبن حنبل (متوفى 241) سلفى مشهور در تقاطع اين امواج ظهور كرد. وى مجلس خود را به حديث اختصاص داد, تا آنجا كه به خبر واحد و اقوال صحابه تكيه مى كرد و حديث مرسل 2 و ضعيف را هم در صورت نبودن حديث بهترى مى پذيرفت و بر قياس ترجيـــح مى داد. از قـــول او آورده انـــد كه مى گفت: ( لاتُقَلِّدَنى و لا تُقَلِّد مالكاً و لا سفيان الثورى و لا الاوزاعى, و خذ من حيثُ اخذوا) يعنى از من يا مالك يا سفيان ثورى يا اوزاعى تقليد مكن; بلكه از آنجا اخذ كن كه اينان اخذ كرده اند. (96).
احمدبن حنبل, اجماع را رد مى كرد و ممكن نمى دانست و حديث ضعيف را بر رأى ترجيح مى داد و مى گفت مرجع شخص مسلمان, اهل حديث است نه صاحب رأى. موضعگيريهاى كلاميش چنين بود:
1ـ ايمان قول است و عمل, كم و زياد مى شود;
2 ـ صفات الهى آن چنان است كه در احاديث آمده است;
3 ـ موٌمن در مورد چيزهايى كه نمى داند به خدا حواله مى كند (توقف و احتياط);
4 ـ روٌيت الهى, در بهشت براى اهل بهشت حاصل مى شود;
5 ـ قدرت بر خير و شر از خداست, براى نيكوكار از امت محمد ـ ص ـ اميد بهشت هست و براى بدكار بيم جهنم مى رود;
6 ـ به عذاب قبر و نكيرو منكر و حوض و شفاعت و رستخيز ايمان داشت;
7 ـ موحد, جاودانه در آتش نمى ماند;
8 ـ تفسير قرآن به وسيله خود قرآن, و رد كسانى كه تفسير پيغمبر ـ ص ـ را لازم الاتباع نمى شمارند, و اعتقاد به اينكه قرآن مخلوق و مُحدَث نيست حتى آياتى كه به وسيله شخص خوانده مى شود روا نيست گفته شود كه مخلوق است يا نيست. چون بدعت(حدث) خواهد بود.(7 ــ96). پيروان ابن حنبل را بعدها حشويه هم ناميدند. (97).
ابن حنبل مظهر مقاومت در مقابل تشكيك معتزليان و رأى حنفيان بود. چنان كه در همان ايام ملاحظه مى شود كه جوامع حديثى (صحاح ستّه) گردآورى مى شود و نيز داود ظاهرى و مكتب او تكيه بر ظواهر را به افراط مى كشاندند تا آنجا كه حتى تخصيص آيه اى را با آيه ديگر نمى پذيرفتند. (98).
انديشه ظاهرى تداوم يافت و گسترش پيدا كرد تا آنجا كه متكلم معروف, ابن حزم اندلسى (متوفى 456) را هم مى توان از پرچمداران آن شمرد. ابن حزم در مسائلى كه نصى براى آنها وارد نشده, به (دليل متكى بر نص) اعتماد مى كرد و البته مى گفت اين ربطى به قياس ندارد. همچنان كه (رأى) را قبول نداشت و آنچه از صحابه در اين زمينه نقل شده از باب (صلح ميان دو خصم) و (اخبار از نفس) محسوب مى داشت; نه اينكه رأى خودشان را حكم واجب شرعى انگاشته باشند. ابن حزم اجماع را هم رد مى كرد; زيرا اولاً ربطى به نص ندارد , ديگر اينكه در تعريفش هم اختلاف است. (99). پيداست كه ظاهريان در استخراج احكام با اين مبانى به مشكلات برمى خوردند و از اين رو مكتب ظاهرى مغلوب مذهب مالكى شد و از ميان رفت. (99) .
در قرن چهارم, پس از وفات على بن محمد سمرى (329ق) آخرين وكيل منصوص امام غائب شيعه ـ عج ـ فعاليت عملى و بحث در مبادى ميان اماميه رونق ديگرى يافت; حال آنكه در زمان حضور امام معصوم اين نحوه فعاليت فكرى مورد ترديد بود و شيعه قديم كلاً رنگِ سلفى (البته در معناى ويژه خود را) داشت. (3 ــ 102).
با تحولاتى كه در قرن پنجم و بعد از آن پيدا شد و با تسلط سلجوقيان و تضعيف نسبى موقعيت شيعه, هر يك از مذاهب كلامى و فقهى موجود كوشيدند عقايد خود را بپيرايند و بر اساس استوارى بنياد نهند; مخصوصاً عقايد سلفى كه متكى بر كتاب و سنت بود, در اين ايام تبلور يافت. (103). اهل حديث, ضد كسانى كه آنان را به (تشبيه و تجسيم) متهم مى نمودند به مبارزه بر خاستند, واقعيت فكرى و تشريعى ميان محافظه كارى و تجدد طلبى نوسان داشت و مظهر كامل اين جريان محمد غزالى (متوفى 505) است كه صداى او پژواكى هم در غرب اسلامى يافت. (ابن رشد, متوفى 595). و بالاخره نفوذ منطق و مباحث عقلى در آنچه (اصول فقه) ناميده مى شود, خود را نشان داد. (105). گرچه اصوليان و كلاميان كوشيده اند مصطلحاتى غير از آنچه در منطق و علوم هست براى همان مفاهيم بياورند; از آن جمله است: تصور(معادل معرفت در فقه), تصديق (معادل علم در فقه), قضاياى مجرد كلى (معادل احكام در فقه), موضوع (معادل حكم در فقه), محمول (معادل محكوم درفقه), حد اوسط در قياس (معادل علت در كلام و اصول), قياس حملى (معادل ميزان التعادل در اصطلاح غزالى), قياس شرطى متصل و منفصل (معادل تلازم و تعاند), صورت (معادل صيغه), ماده (معادل مقدمات), كلى (معادل عام), جزئى (معادل خاص) و….( ص 130).
سقوط بغداد در آزاد سازى مباحث فكرى تشيع تأثير روشنى داشت كه نمونه اش كارهاى خواجه نصير طوسى و نيز بر پا شدن مدرسه كلامى حله است. بر عكس, در عالم تسنن تفكر سلفى احيا گرديد كه نمايندگان عمده آن ابن تيميه (متوفى728) و شاگردش ابن قيم الجوزيه (متوفى758) بوده اند.
ابن تيميه از حنبليگرى شروع كرد ولى در حد روش خود موفق به ايجاد نوعى هماهنگى ميان معقول و منقول گرديد و به لحاظ بى پروايى كه در ابراز نظريات داشت, با صوفيه ]و تشيع[ و حتى فقيهان سنى در افتاد و از سوى آنان, عنوان (مبتدع) و (منحرف) يافت, در حالى كه سلفيان لقب (محيى السنة) بدو دادند.
ابن تيميه حنبلى خالص نيست و اجتهادات خاص دارد: عقل را رد مى كند و براى معرفت يقينى به (فطرت) رجوع مى نمايد. حديث ضعيف (مراد حديث (حَسَن ) است نه (متروك)) را به رأى برترى مى نهد, و منكر (مجاز) و (تأويل) است.
روش ابن تيميه را ابن قيم الجوزيه تعميم داد. سيوطى ميان نظريات ابن تيميه و احمدبن حنبل تطبيق برقرار نمود و بالاخره محمدبن عبدالوهاب (1115ــ 1206) حرفهاى ابن تيميه را به عمل در آورد و با به دست آوردن يك مركز (درعيّه) و قدرت اجرايى توانست مخالفان خود را (خارج از اسلام) قلمداد كند و در معرض قتل و غارت قرار داد. (108ــ 109).
اما فكر سلفى نزد شيعه اماميه نيز به شيوه مخصوص به خود وجود داشت كه از آن به همين نام (سَلَفيه) و اخبارى تعبيرمى شود. (ص16 به نقل از كشاف اصطلاحات الفنون تهانوى, ماده (سلف) و ماده (امام)).
شيعه اماميه (قطعيه) در آغاز ملتزم به قرآن و حديث رسول الله از طريق ائمه بوده اند; چنان كه از امام صادق ـ ع ـ روايت است: ( حديثى حديث ابى و حديث ابى حديث جدّى … و حديث جدّى حديث رسول الله و حديث رسول الله حديث الله). (167).
اماميه در آغاز از اجتهاد دور بودند3; زيرا با امام معصوم تماس داشتند. لذا به گردآورى حديث اهتمام ورزيدند كه نام بسيارى از اين گردآورندگان در كتب رجال مضبوط و مشخص است. شيعه در اصول و فروع مو به مو تابع رسول الله بود و حتى كسى مثل ابن تيميه هم بر مقام امام زين العابدين و امام باقر ـ عليهما السلام ـ به عنوان دو (محدث) بزرگ تأكيد كرده است و آنان را از سلف اهل سنت شمرده و در جاى ديگر تصريح كرده است: (اما ائمة اهل البيت الكبار و بالاخص محمد الباقر و جعفر الصادق… كانوا من رواد مذهب السنى) (ص170 به نقل از كتاب نشأة الفكر الفلسفى فى الاسلام, النشار, ج2, ص294).
به تدريج سادگى اوليه عقايد شيعه به پيچيدگى گرايش يافت و آنچه شيعه بدان تفرّد يافتند عبارت است از (173ـ184):
الف ـ عقيده به عترت پيغمبر به عنوان خاندان مقدس و قرين كتاب الله;
ب ـ عقيده به امامت, به معنى آنكه هيچگاه زمين از حجت خالى نيست و بر خدا تعيين آن واجب بوده است. (از راه برهان لطف);
ج ـ عقيده به اينكه عصمت از شروط امامت است و انبياء نيز معصوم بوده اند و آنچه در قرآن آمده و در مورد بعضى انبياء ظاهراً ايجاد شبهه مى كند, نبايد تفسير ظاهرى شود. (54).
در مسائل كلامى هم اماميه موضعى بين سلفيه و اعتزال اتّخاذ كرده اند. (183). امّا در تشريع, به كتاب و سنت (حديث) در معنى وسيعش تكيه داشتند.
وفادارى به نص در نظر شيعه آن قدر مهم بود كه اولين اعتراضشان به اهل سنت, (خروج بر نص) است. لذا در احكام نيز اجتهاد به رأى را رد مى كردند. اشعرى گويد: (قالت الروافض باجمعها بنفى اجتهاد الرأى فى الاحكام و انكاره) و از امام صادق ـ ع ـ نقل كرده است كه در ردّ قياس حنفى فرمود: (ان دين الله لا يصاب بالمقاييس). (188). اما آنچه در احاديث ائمه به عنوان (اجتهاد) آمده, به معناى كوشش مخلصانه در اداء واجبات دينى است. (189).
بعد از غيبت كبرى (329 هجرى) و شايد هم در دوران غيبت صغرى (260ــ 329) بين اماميه كوششهايى در دفاع از عقيده شان پديد آمد كه مى شود آن را مكاتب كلام اثناعشرى نام نهاد. از آثار اماميه, اوائل المقالات مفيد (متوفى413) سپس آثار مرتضى (متوفى436) و طوسى (متوفى460) و بالاخره آثار علامه حلى (متوفى726) است. البته مى توان از پيشروان كلام شيعى هشام بن الحكم (متوفى 179) و يونس بن عبدالرحمن (متوفى208) را نام برد; در مقابل اينها گرايش محافظه كارانه سلفى را هم داريم كه در فعاليت محدثان تجلى مى كند و در رأس اينان كلينى (متوفى329), صاحب كتاب كافى است. كتابى كه به سبب مورد وثوق بودن موٌلفش و به سبب متصل بودنش به عصر ظهور و حضور ائمه مورد اعتماد اثناعشريه است. (196).
در قرن چهارم پديد آوردن مجموعه هاى حديث ادامه پيدا كرد و مخصوصاً با قدرت يافتن آل بويه شيعه مذهب, تشيع شكوفايى كم سابقه اى يافت; به ويژه با توجه به اينكه اهل سنت باب اجتهاد را مسدود دانستند. يكى از مراكز مهم شيعى يعنى نجف (به جاى كوفه) در همين دوران تأسيس و توسعه يافت. پيش از آن, دو مركز مهم فكرى و فرهنگى براى تشيع وجود داشت: قم و بغداد.
روش مدرسه سلفى يا حديث گراى قم هم از روزگار ائمه محافظه كارانه بود. از رجال معروف آن زكريا بن آدم (از اصحاب امام صادق ـ ع ـ تا امام رضا ـ ع ـ) و شاذان بن جبرئيل و ابواسحاق ابراهيم بن هاشم از اصحاب امام رضا ـ ع ـ و امام جواد ـ ع ـ و ابوجعفر محمدبن يحيى عطار و احمدبن محمدبن عيسى بن عامر (شيخ قميّون كه از امام رضا ـ ع ـ تا امام عسكرى ـ ع ـ را ملاقات كرد) و حسين بن حسن قمى است. از آن ميان مى توان محمدبن حسن صفار را موٌسس فقه اماميه (در ايران و مخصوصاً قم) انگاشت كه كتاب معروفش بصائر الدرجات تا حدى پيشاهنگ و الگوى كلينى بوده است. (199).
از مهمترين شخصيتهاى اين مكتب, على بن حسين بن بابويه قمى (متوفى329) است كه مبتكر (طرح اسانيد و جمع نظائر) در حديث مى باشد. وى آن قدر ثقه بوده و مقام عالى در دين و علم داشته كه در مسائلى كه نص وجود نداشت, به رساله او ]شرايع [ تكيه مى كردند. پس از رحلت وى, پسرش شيخ صدوق (متوفى381) شهرت يافت و از خراسان تا بغداد مورد وثوق شيعيان قرار گرفت. او در زمانى كه عدد محدثان بسيار زياد بود, (رئيس المحدثين) ناميده شد و كتاب (من لا يحضره الفقيه) وى مرجع مورد اطمينان و همانند كتاب كافى تلقى شد. به طورى كه سيد نعمت الله جزايرى گويد: (حديث صحيح نزد ما قدما حديثى بود كه درستيش ثابت باشد…و كلينى و صدوق بر صحت رواياتى كه آورده اند تصريح كرده اند). (202). با وجود اين, بر صدوق ايراد گرفته اند كه بعضى فتاوايش مبتنى بر اخبارى است كه كسى جز او بر آن اعتماد نكرده است ولذا در اين گونه فتاوى, از اجماع طائفه اماميه بيرون رفته است. (201 ـ 202). صدوق با غلوّ در حق ائمه مخالفت مى كرد و مظهر سلفيان قم بود كه نقل خوارق عادات از ائمه را (ارتفاع) ]غاليگرى[ و تهمت انگيز مى دانستند ] و به اندك شبهه اى شخص غالى را از نزد خود مى راندند[. صدوق به پيروى از نظر استادش محمدبن الحسن بن الوليد, كتاب (سهوالنّبى) نوشت كه البته با سهو ناشى از وسوسه شيطان فرق دارد. و نيز با اين گرايش سلفيانه و ظاهريانه, حتى صغيره را بر انبياء گذشته جايز مى دانست و گناه آدم را به قبل از نبوتش نسبت مى داد. به نظر او همه انبياء پس از رسيدن به نبوت معصوم هستند و كبيره و صغيره اى مرتكب نشده اند. اين ديدگاهها از سوى اجتهاديون مورد اعتراض گرفته است. به هر حال, صدوق همچون كلينى از قدماى اخباريون شمرده مى شود.
اما مدرسه حديث منحصر به قم نبود; بلكه در عراق نيز ابن عقده (متوفى 339), نعمانى صاحب كتاب غيبت (تأليف به سال 342), ابوالقاسم كوفى (متوفى352) و تا حدى ابو غالب زرارى (متوفى 368) حديث را دنبال مى كردند. اما ابوالقاسم كوفى در مقدمه الاستغاثه (كه در دوران استقامتش نوشته) عباراتى دارد كه واقعيت فكرى و اجتماعى محيط اسلامى و شيعى يا دست كم محيطى را كه او در آن قرار داشته است, نشان مى داد: (بيشترينشان پيرو هواى نفس هستند (و گويى) بر تعطيل احكام الهى و حلال شمردن حرام و حرام شدن حلال سازش كرده اند…آرائشان پراكنده است و در وادى شك و شبهه سرگردانند. احكام قرآن را كنار نهاده از خود چيزهايى وضع كرده اند و به آثار اهل بدعت دست يازيده اند, سنتى كه ناقلان آثار و حاملان اخبار بپذيرند در بينشان نيست). همين عبارات پيدايش تمايلات اجتهادى را ميان شيعه عراق نشان مى دهد.(208ــ 209).
گفته اند از نخستين مجتهدان شيعه, حسن بن عقيل عمانى, معاصر كلينى است. پس از او به ابوحنفيه شيعه (محمدبن نعمان, متوفى363), آنگاه به محمدبن احمدبن الجنيد (متوفى381) مى رسيم كه به قول صاحب روضات الجنات (اول كسى است كه اساس اجتهاد در احكام شريعت را نهاد و اصول مخالفان ]اهل سنت[ را به حسن ظن تلقى كرد). و نيز گفته است:(ابن جنيد در تبعيت از آراء فاسده ]فقهى[ به افراط رفت… و به قياس حنفى عمل كرد و بر استنتاجات ظنيه اعتماد نمود) 4 (210). بدين گونه تمايل به مدرسه حديث در عراق كم و كمتر شد و به جاى آن مكتبى عقلى كه مى كوشيد مبانى عقيدتى و نيز فقه را بر پايه هاى منطقى بنياد نهد, پديد آمد. اين تحول به دست شيخ مفيد (متوفى413) كه (رأس اماميه در زمان خودش) بود آغاز گرديد. گرايشى كه جهات سلفيگرايانه و ضد اجتهاد و رأى و قياس داشت. (211ــ 212). اما جهات عقلى مفيد را شاگردش سيد مرتضى (متوفى436) پيش برد و به اوج خود رسانيد. او تمايلات آزاديگرانه ابن الجنيد و عمانى را با روش عقلانى توأمان داشت. او اخبار آحاد را رد كرد و پس از وفات مفيد دعوت به اجتهاد در فقه نيز كرد و يك امامى اصولى مخالف محدثان و اخباريان شناخته شد و لاجرم مورد انتقاد قرار گرفت. (212ــ 213). البته مرتضى نيز از دو گانگى روش خالى نيست: گاه گرايش كلى به اجتهاد دارد و گاه متقابلاً بر اهميت نص تأكيد مى كند.
پس از مرتضى به شاگردش شيخ طوسى (متوفى460) مى رسيم كه علم كلام را از مفيد فرا گرفت و نزد مرتضى نيز شاگردى كرد. او خود تعداد شاگردانش به سيصد مجتهد شيعى مى رسيد.البته نقطه حركت طوسى به اندازه مرتضى كلامى نيست و سبب آن است كه در دوران او اضطراب عقايد و تكانهاى سياسى پديد آمد و قدرت آل بويه از بين رفت و سلجوقيان سنّى صاحب قدرت شدند و مدرسه عقلى بغداد مورد حمله قشريّون قرار گرفت: از جمله به مركز شيعى كرخ كه خانه طوسى هم در آنجا بود يورش بردند و خانه و كتابخانه اش را آتش زدند. شيعه از برگزارى نماز جمعه ممنوع شدند و طوسى به ناچار در سال 448 فعاليت خود را به نجف منتقل كرد. (215).
انتقال شيخ طوسى به نجف, گويى گرايش او را محافظه كارانه تر كرد. بسيارى از احاديث را كه مرتضى رد كرده بود پذيرفت. دو روش سلفى و عقلى را پيراست و به هم نزديكتر ساخت و آن آزاديگرايى افراطى را تعديل نمود و اين خط ميانه اى بود كه يك قرن ادامه يافت. (216).
شيخ طوسى اخبار نقل شده در اصول (مجموعه هاى حديثى اوليه شيعه) را مى پذيرفت; گرچه بعضى نويسندگان آن اصول, صاحب آراء باطلى هم باشند. محققان شيعه دو كتاب تهذيب و استبصار اثر شيخ طوسى را از اصول مسلّم مدارك فقه شمرده اند و مى گويند زبده آنچه در كتابخانه (بين السورين) از آثار شيعه بود و آتش زده شد, در دو كتاب شيخ بى كم و زياد نقل شده است. ( 217).
بدين گونه طوسى اعتبار (خبر) را بازگردانيد و حتى خبر راوى عادل از مخالفان [اهل سنت] را هم پذيرفت; گرچه گاهى عمل به اخبار آحاد را رد مى كرد. (218). با اين حال در كتاب (النهايه) اخبارى صرف است و كوشيده است عين اخبار را به عين لفظ (نه تعبير از همان معنا به لفظ ديگر) بياورد تا باعث استيحاش نشود.
ابوعلى طوسى (متوفى بعد از515), پسر شيخ طوسى و ابونصر طوسى (متوفى 540), نواده شيخ طوسى, گرايش مكتب نجف را ادامه دادند. فعاليت اين مكتب طى دوران سلجوقى (447 ـ 590) پيراسته كردن ميراث نسل قبل بود از اجتهادات پراكنده. و نيز تثبيت مذهب اثنا عشريه بر اساس تقليد بود.
در اين مرحله, به خصوص چهار كتاب اصلى: كافى, كتاب من لا يحضره الفقيه, تهذيب و استبصار مورد مراجعه واقع شد و اصول گذشته ديگر مهجور گرديد و به قول بعضى در فاصله طوسى (متوفى460) و علامه حلى (متوفى 726) از ميان رفت. هرچند به هر حال بسيارى از اصول در اعصار آغازين اجتهاد ]شروع جدّى از ابن ادريس حلى متوفى 598[ موجود بوده است. (224). پيش از حركت ابن ادريس هم كسانى مانند ابن البراج (متوفى481) و ابو المكارم بن زهره (متوفى585) از فقيهان شيعه تا حدى داراى گرايش عقلى بودند. (224).
ابن ادريس موٌلف كتاب السرائر است كه با يك جنبش تجدد طلبانه اخبار بسيارى را رد كرد و كوشيد باب اجتهاد را كه تقريباً داشت بسته مى شد باز نگهدارد و از زمان او انديشه اثناعشرى وارد يك مرحله ديگر از گرايش عقلى در مكتب حلّه مى شود كه شكوفايى آن پس از سقوط بغداد است. (226).
البته در اين فاصله كسانى را داريم كه از فكر سلفى شيعى دفاع مى كردند; از آن جمله رضى الدين ابن طاووس (متوفى664) تكيه اش بر اخبار و قرآن است و مى كوشد عقايد خاص اثناعشريه (تعرض به صحابه, عقيده به رجعت, حليت متعه, طول زمان غيبت مهدى ]عج[ كه زنده است) را با آيات و احاديث ثابت كند و گرايشهاى معتزلى را كنار بزند. در نظر ابن طاووس پايه هاى معرفت عبارت است از:
فطرت; پيغمبران; امامان. لذا عمل به ظن, و استفاده از روشهاى متكلمان را رد مى كند و مى پرسد: مگر نه همين عقلى كه متكلمان بر آن تكيه مى كنند, مشركان نيز داشتند. پس چرا با وجود آن عقل, بت مى پرستيدند تا آنكه خدا تفضل فرمود و پيغمبر فرستاد تا از جهل وارستند. (230).
ابن طاوس حتى از انتقاد بر سيدمرتضى در اشتغالش به كلام ترديد به خود راه نمى داد (همانجا) و خود نيز از فتوى دادن اكراه داشت. (231).
عللى پديد آمد كه به گرايش عقلى و آزاديگرايانه بيشتر ميدان داد; از آن جمله است سقوط بغداد (در سال 656) و بى تعصبى مغولان در امر مذهب, اسلام آوردن غازان خان (درسال 694) و بازديدش از عراق و حلّه ( به سال 696), فرمانروايى طرمازبن با يجوبخش كه متمايل به تشيع بود, و بالاخره شيعه شدن خدا بنده (متوفى716هـ) به طور رسمى بر اثر بحثها و تبليغات علامه ٌ حلى يا غير ازآن.
نقش مهم خواجه نصيرالدين طوسى (متوفى 672) را در تشويق آزاد انديشى ميان شيعيان نبايد فراموش كرد; مخصوصاً كه با سياست مالى هم توأم بود. طوسى به هر طالب علمِ اهلِ فلسفه سه درهم و به هر دانشجوى طب روزى دو درهم و به هر طالب علم فقه يك درهم و به هر طالب علم حديث نيم درهم مستمرى مى داد. (231 ـ 233).
كسان ديگرى هم بودند كه به گشودن در افكار و فلسفه ها به روى تشيع تمايل داشتند; از آن جمله است كمال الدين بحرانى (متوفى679). اما غالباً عالمان حله گرايش كلامى و اصولى داشتنــــــد كه از آن جمــــله يــــوسف بــن مــــطهر حـــلى (پدر علامه حلى) و محمد بن جهم حلى و يحيى بن سعيد حلى مجتهد شيعى (متوفى689) و نيز محقق حلى (متوفى676) را مى توان نام برد.
البته محقق در فتواهايش خيلى احتياط مى كرد و رسيدگى به وجوه مختلف حكم را توصيه مى كرد و شايد او را بتوان نماينده گرايش محافظه كارانه و دقيق بين حلّيان دانست. هرچند محقق به تبعيت از مرتضى و طوسى نص بر عليت حكم و معلق بودن حكم را بر آن علت موجب ثبوت حكم مى داند; اما اين دليل بر آن نيست كه او (عقل) را در كنار كتاب و سنت نهاده باشد.
حله محيط آزاد منشى بود كه حتى ابن كمونه معروف موٌلف كتاب تنقيح الابحاث عن الملل الثلاث از تعصب بغداديان به آنجا گريخت و در چنين جوّى بود كه برجسته ترين رجال مكتب حله, يعنى علامه حلى (متوفى726) پرورش يافت و نزد استادان بزرگ و مختلف المشرب درس خواند تا آنجا كه خودش در فقه و كلام و حديث مرجع شد و آثار مهمى پديد آورد و شاگردان بسيارى پرورد. علاّمه, مظهر شكوفايى عقلى در تفكر اثناعشرى است; در مقابل ابن تيميه كه مظهر سلفيگرى سنيّان است. (240). و عجيب نيست كه اين دو با هم بحث داشتند و كتاب عليهِ هم نوشتند.
علامه (يا استادش: جمال الدين احمد بن طاووس, متوفى672) نخستين فردى بوده است كه نخستين بار اخبار را به صحيح و موثق و حسن و ضعيف تقسيم كرد كه براى گروه عقليون و اصوليون رضايت بخش است و در نظر سلفيان و اخباريان بدعت آميز. (241).
علامه در مورد قياس مردد است: از طرفى اجماع عترت را بر انكار آن نقل كرده و از طرفى حجيت منصوص العله و قياس اولويت را اثبات نموده است و آشكارا مى گويد كه ثبوت علت و ظهور علت, در حكم منصوص بودن علت است. درباره استصحاب هم گفته است: (قريب به واقع اين است كه آن حجت باشد; چرا كه هر چيز باقى بر حال خود از موٌثر بى نياز است). (243 ـ 244).
پيروان علامه گرچه معلومات عميق و وسيع او را نداشتند, اما راه او را رفتند; از آن جمله است: على الكاشانى (متوفى755) و پسرش محمدبن الحسن (متوفى771). اما بنيانگذار مدرسه عقلى در جبل عامل شهيد اول (م. 786) است كه بر دلائل عقلى احكام بر آنچه علامه ذكر كرده بود, چندين مورد افزود. (246). شارحان مدرسه حله عبارتند از ابن عتائقى (متوفى790) مقداد سيورى (متوفى826) كه شاگرد شهيد اول هم بود و احمدبن محمد حلى (متوفى841) و…. شايد اضطرابات سياسى و شايد هم عظيم بودن ميراث علامه باعث شد كه شرايطى مثل آنچه بعد از طوسى پديد آمد, پديد آيد و نوعى ركود احساس شود.
به هر حال در قرن نهم در عراق با كساد بازار علم و ادب, چه در حوزه هاى سنى و چه در حوزه هاى شيعى مواجه هستيم. (248). در چنين شرايطى است كه مشعشعيان و حروفيان مى توانند عده اى از اماميه را جذب كنند.
با اين همه نمى توان گرايش مدرسه حله را اصولى يا اجتهادى در معناى جديد و متأخر انگاشت. زيرا به قول يكى از اخباريان اخير, اولاً حلّيان در اقليت بودند و عامه عالمان آن اصولى را كه اينان با تعديلاتى از حنفيه گرفته بودند, نمى پذيرفتند; وانگهى خود حليان هم در عمل به آن اصول اتفاق نظر نداشتند: يكى استصحاب را قبول مى كرد و ديگرى رد مى كرد و همچنين اجماع و اجتهاد را.
پس سران مدرسه حله را بهتراست اخباريان مُجدِّد بناميم, در مقابل اخباريان سلفى (249 ـ250). به هر حال ميراث مدرسه حلّه به جبل عامل كه شهيد اول سنگ بناى آن را گذارده بود انتقال يافت و يك جنبش علمى (فقهى) كم نظير در آنجا پديد آمد و مجتهدان بسيارى پرورد كه دولت صفويه را از اين لحاظ بى نياز ساخت. (251).
قيام شاه اسماعيل صفوى (حكومت از 905 تا 930 هـ) نخست بيشتر رنگ صوفيانه داشت و تعداد كتابهاى فقهى لازم و استادان و عالمان اثناعشرى در آن موقع در ايران موجود نبود. ملاحظه مى شود كه نصراله زيتونى قاضى دستور داد مجلد اول از قواعد الاحكام علامه حلى را مدار تعليم و تعلم قرار دهند. (254). لذا علماى جبل عامل ـ شايد هم به دعوت صفويان ـ آهنگ مهاجرت به ايران كردند. حتى بعضى از آنان با اختيارات كامل به منصب شيخ الاسلامى رسيدند و توانستند نظريات خود را عملى كرده و بناى دولت صفوى را بر اساس مذهب شيعه پايه گذارى كنند. بدعتهايى هم در عمل پيدا شد كه از گرايش صوفيانه و (عاميانه) جنبش مايه مى گرفت. به قول يكى از محققان, شاه اسماعيل به تشيع هم فايده رسانيد و هم زيان; فايده اش اين بود كه تعداد شيعيان را زياد كرد و ضررش اين بود كه بعضى كارهاى او بدنام كننده شيعه بود. البته بايد انصاف داد كه شاه اسماعيل تنها طريق زور را در گسترش تشيع پيش نگرفت; بلكه به تبليغ و دعوتهاى دسته جمعى نيز دست زد; از آن جمله احياء و ادامه مراسم تعزيه امام حسين ـ ع ـ است كه از زمان آل بويه رسم شده بود. (255).
صفويان به تدريج شروع به جذب علماى شيعه از نجف و جبل عامل كردند; مخصوصاً اين كار در زمان شاه طهماسب(930-984) كه مذهبيتر از پدرش بود وسعت پيدا كرد. در اين دوران شيخ على كركى (محقق ثانى متوفى940) به عنوان نايب امام غايب ـ عج ـ صاحب حقيقى دولت اعلام شد و اختيارات واقعى را به دست گرفت. محقق ثانى يك مجتهد و اصولى صرف بود و مسلك او را بسيارى از علماى شيعه معاصرش نپسنديدند. از آن جمله شيخ ابراهيم قطيفى است كه با هم از نجف روانه ايران شده بودند. شيخ ابراهيم هديه شاه طهماسب را نپذيرفت و شيخ على بر او اعتراض كرد كه نه طهماسب بدتر از معاويه است و نه تو بهتر از امام حسن ـ ع ـ در حالى كه امام حسن ـ ع ـ هداياى معاويه را مى پذيرفت. (257). البته شيخ على و اطرافيانش قدرت دولتى داشتند و شيخ ابراهيم و ديگر علماى شيعه در مقابل او كارى از پيش نبردند. (259). معلوم نيست اختلاف اساسى شيخ ابراهيم و شيخ على برسر چه بوده است. البته زاهدپيشگى شيخ ابراهيم و ايراداتش بر بعضى از فتاواى دولتى شيخ على, جاى خود را دارد; اما آيا مى توان اين را نوعى اختلاف اصولى و اخبارى تلقى كرد؟ زيرا شيخ على مسلماً يك اصولى افراطى بود و دليل عقل را به صورت آشكارى بر ادلّه افزود. (261). ولى شيخ ابراهيم گرچه سلفى و اخبارى محض نبود; امّا اجتهاد را هم به آن شدت تأييد نمى كرد. بلكه آن را يك ضرورت زمان غيبت تلقى مى كرد و در آن قائل به تجزّى و تشكيك بود; از اين روست كه بعدها عالم اخبارى معتدل شيخ يوسف بحرانى (متوفى1186) موضع شيخ ابراهيم را در برابر شيخ على (محقق ثانى) تأييد مى كند. (261 ـ 263).
شيخ ابراهيم و طرفدارانش عقب زده شدند و محقق ثانى و يارانش پيش افتادند. ملاحظه مى شود كه علماى اخبارى شيعه حتى شهادت شهيد ثانى را نتيجه غير مستقيم عقلى مسلكى آنان و شاگردى ايشان نزد علماى عامه مى دانند. (264).
به نظر اخبارى مسلكان احاديث شيعه متواتر و مُعتَمَد است و در بررسى آنها نيازى به اعمال روشهاى مرسوم نيست. (265). اينها انتقاداتى است كه بعداً عنوان شده است; اما در همان زمان, گرايش پارسايانه اى ميان بعضى علماى جبل به وجود آمد كه از دولتى شدن علما و آلوده شدن آنان به دنيا دل خوشى نداشتند. از آن جمله شيخ حسين بن عبدالصمد عاملى (پدر شيخ بهايى) است كه به مقام شيخ الاسلامى هم رسيد و سپس آن را رها كرد و به بحرين رفت و از آنجا به پسرش نوشت: (اگر دين مى خواهى به بحرين بيا و اگر دنيا مى خواهى به هند برو و اگر نه دين مى خواهى و نه دنيا در ايران بمان.) (266).
در زمان شاه عباس (حكومت 996-1038) تسامح نسبى مذهبى پديد آمد, و حوزه هاى علمى داخل ايران, تربيت شدگان خود را بيرون دادند و سه گرايش فكرى آشكار شد (269 ـ 275):
* فلسفه گرايى; 1مثال مير داماد و ملاصدرا و ميرفندرسكى
* فقه اصولى; كه نمايندگانى مانند ملا عبدالله شوشترى (مقتول997 در بخارا) و مقدّس اردبيلى (متوفى993) داشت, و البته اين شيوه به ضعف گراييده بود.
* بازگشت به فكر محافظه كارانه و اخبارگرايانه; كه حتى صاحب معالم اهميت آن را تأييد مى نمايد. شيخ بهايى عالم متفنّن و شيخ الاسلام اصفهان به روى هم از روش محدثين جانبدارى مى نمود. ]گرچه او را خاتم المجتهدين لقب مى دادند.[
به روى هم زمينه آماده بود كه يك عكس العمل شديد اخبارى رخ دهد. نخست به محافظه كارانى كه به نشر و احياء حديث پرداختند برمى خوريم:
شروع آن از درويش محمدبن الحسن (اول من نشر الحديث الشيعى بعد ظهور الدولة الصفوية ….كان منكراً لحجية ظواهر القرآن… و ترك العمل بها متى لم يتحقق تفسيرها من الاخبار). (277). پس از او قاضى نورالله شوشترى (مقتول1019) و سيد محمد صاحب مدارك (متوفى1009) و شيخ حسن بن زين الدين (متوفى 1011) و مخصوصاً ماجد بحرانى (متوفى1028) كه در شيراز اولين بار او حديث را منتشر كرد و بالاخره ميرزا محمد استرآبادى (متوفى1028) محدث و رجالى معروف است.
نكته قابل توجه اينكه در انتقاد بر مجتهدان اصولى آن زمان ــ كه عمدتاً عالمان دولتى بودند ــ اهل فلسفه و اهل حديث هم رأيند. (279, با ارجاع به اسفار ملاصدرا. ج1, ص706; ج9, ص 201 ـ202).
نظر به اينكه انتقادگران مخالف تشيع و مخالف صفويه حملات فكرى خود را از حرمين شريفين آغاز مى كردند; محمد امين استرآبادى مدافع تشيع از ديدگاه اخبارى و مخالف اصوليان (به عبارت ديگر مجتهدان دولتى) نيز قيام اخباريانه خود را از همان جا آغاز كرد. (280 ـ 281).
محمد امين استرآبادى (متوفى1033) در كتاب فوائد المدينه مى كوشد از ديدگاه خويش, انديشه اثنى عشرى را به جايگاه صحيح خود برگرداند و آن را ازآرايه هايى كه از اجتهاد مطلق بدان پيوسته, بپيرايد و از راه اخبار به يقين و عمل به يقين ـ كه طريقه سلف بوده است ـ برسد. او بر مجتهدان مى تازد و حتى از كتاب محقق حلى (متوفى676) كه مجتهد بوده, فقراتى مبنى بر متابعت اخبار و هشدار و اخطار عليه فتاواى خودسرانه, و تأكيد بر احتياط نقل مى كند. (282).
ميرزا محمد تحصيلكرده شيراز بود و از فلسفه بهره كافى داشت و در نجف هم بر حاصل علوم مدرسه جبل عامل دست يافت و در مدينه و مكه ـ كه مركز اصلى قرآن و حديث بود ـ فوائد المدينه و دانشنامه شاهى را (كه خلاصه همان كتاب است به فارسى) تأليف كرد. (283 ـ284). اينك چكيده مطالب آن:
ـ نخست بر ابن عقيل عمانى (معاصر كلينى) و ابن جنيد (متوفى381) و ابن ادريس (متوفى598) مى تازد كه اصول فقه (شيعه) را بنياد نهادند و از راه قياس و ظن, تفريع مسائل كردند و بدين سان آنان, سلف مجتهدانند.
ـ سپس براى علامه حلى (متوفى726) لغزشهايى را برمى شمارد كه به سبب خروج از طريقه قدماى اثنى عشريه بدان دچار شده است.
ـ سپس به شيخ على كركى (محقق ثانى) و اجتهادات فراوانش حمله مى كند.
ـ و نيز بر تشكيك شهيد اول (م.786) و شهيد ثانى (م.965) درصحت اخبار, و عمل آن دو به ظنّ, طعنه مى زند.
ــ آنگاه اردبيلى (متوفى993) را ملامت مى كند كه تفسير قرآن بر اساس اخبار را رد كرده است.
ــ در مقابل, محقق حلى (متوفى676) را كه در اواخر عمر به طريقه قدما بازگشت, و نيز شيخ حسن بن زين الدين را مى ستايد. (285).
اكنون ببينيم روش فكرى محمد امين استر آبادى چيست؟
قرآن, اصل اول تشريعى است; سپس اهل علم قرآن كه معصومين هستند. تفسير قرآن (از جمله آيات احكام) بايد طبق نص و اثر صريح باشد و كسى حق استنباط از قرآن ندارد; مگر همان كه مورد خطاب قرآن بوده است و آن پيغمبر است كه سلسله ائمه بدو پيوند مى يابد. درغير اين صورت بايد توقف و درنگ كرد. تأكيد استرآبادى بر اين جمله از آن جهت است كه عقل بشر را از فعاليت تشريعى بركنار سازد و اين كار هم, تنها هدف سلفيان در همه مكانها و زمانهاست. (288 ـ 289).
در سنت نبوى ناسخ و منسوخ هست و ما بايد روايات عترت را به كار بنديم. اين هم مانند قرآن است كه نمى توان حكم به ظواهر آن كرد مگر با قول معصوم. و اينكه صحبت از (حوادث و وقائع جديده) مى شود, بايد دانست كه خداوند براى هر واقعه اى حكمى دارد معين, با دليلى قطعى كه نزد حافظان دين (معصومين) است و بايد آن را طلبيد. (290).
هيچ كس در مسائل دور از احساس, از خطا در امان نيست; الاّ معصوم. پس هيچ راهى براى رسيدن به احكام نيست, مگر كتاب و سنت از طريق معصوم.
مقدمات عقليه, استنباطات ظنيه, استصحاب در معناى مصطلح نزد اصوليان5, برائت اصليه, قياس, اجماع مجتهدين و… 6 را محمد امين رد مى كند, و مى گويد قدما هم رد كرده اند. 7
قدماى اصحاب, (ملكه اجتهاد) و (حجيّت ظن) را ملاك قرار نمى دادند; بلكه اگر امام كسى را توثيق كرده بود, او را معتمد مى شمردند. بر اين اساس محمد امين مى كوشد صحت روايات كتب اربعه را اثبات نمايد. (294). بدين گونه شريعت كامل است. امور داير است ميان حلال آشكار و حرام آشكار و شبهاتى كه بايد در برابر آنها توقف كرد. اگر تمام اخبار هم صحيح نباشد, غالباً قطعى است; يعنى براى حكم مى توان به آنها يقين داشت تا (عمل به ظن) كنار گذاشته شود و ثابت شود كه شريعت در هر قضيه حكم واحد دارد و اين نقطه اختلاف مهم بين اجتهاديان و اخباريان است و از اين رو محمد امين توضيح داده كه يقين دو نوع است:
1ـ يقين به اينكه اين حكم, فى الواقع حكم الله است.
2 ـ يقين عادى به اينكه اين حكم از معصوم وارد شده و پيش از ظهور قائم ـ عج ـ قابل عمل است.
از اينجاست كه قدما, اخبار را به صحيح و ضعيف تقسيم مى كردند و بيشترش را قابل عمل مى دانستند و اجتهاديان متأخر به تقسيم چهار گانه قائل شدند 8 كه مورد قبول اخباريان نيست. زيرا اين تقسيم براى آن است كه تشكيك در صحت اخبار را توسعه دهد. (295 ـ 296).
در مبحث خبر واحد ــ كه اجتهاديان عمل به آن را قبول ندارند ــ محمد امين, صحت را شرط دانسته (قرينه صحتى داشته باشد كه به حد تواتر برسد) وگرنه بايد احتياط ورزيد. (297). در مواردى كه اخبار متناقض است, بر حسب راوى اشهر و اعدل و اوثق بايد اختيار كرد وگرنه به ملاقات امام ــ عج ــ وا گذاشت. (ارجاء). سه اصل احتياط, توقف و ارجاء از اصول سلفيه است كه هر يك در جاى خود به كار مى رود. (298).
در آنچه گفته شد, محمدامين كمال پرست فلسفى نيست. نه ظن را مطلقاً رد مى كند و نه مبحث يقين را خارج از محدوده مقرر پيش مى راند; بلكه حوزه هر يك را معلوم مى دارد. يقين منحصر است به احكام الهى و نصوص شرعى; حال آنكه ساير جنبه هاى زندگى عرصه ظنّ است كه بر حسب شرايط زمان و مكان و اشخاص نوسان دارد و در جايى بايد به اهل خبره اش مراجعه كرد. خود شارع به طور مشخص ميان حيرت در حكم شرعى (كه بايد توقف كرد) و حيرت در حكم غير شرعى (كه گاهى بنا را بر نفى و گاه احتياط بايد گذاشت), فرق قائل شده است. اين همه يعنى در دايره عمل, اعتقاد به حقيقت واحده شرعيه داشتن; چنانكه از امام باقر ـ ع ـ روايت است: (لا ينقض اليقين ابداً بالشك ولكن تنقضه بيقين آخر). (299).
محمد امين اين حرف اجتهاديون را كه (ان موضوع الإجتهاد مسألة ليس لله فيها حكم (او) ليس لله فيها دلالة اصلاً على حكمه) موجه نمى داند و مى گويد چون اهل سنت شيعه را سرزنش مى كردند كه (شما كلام مدوّن و اصول فقه و فقه مستنبط نداريد), عده اى به تدوين اصول فقه مشغول شدند و از اين راه به مجتهدان مى تازد; ليكن فقط سرزنش مى كند نه تكفير; و
شيخ جام در انس التائبين
راستگو سيد محمد
انس التائبين. احمد جام (ژنده پيل). تصحيح و توضيح على فاضل. (چاپ اوّل: تهران, انتشارات توس, 1368). 704 ص, وزيرى.
نخست بار با اين دو بيت عبدالرحمان جامى:
مولدم جــــام و رشـــحه قــــلمم
جرعه جام شيخ الاسلامى است
زين سبب در جـــــــريده اشـــعار
به دو معنى تخلصم جامى است
كه از دوران دبيرستان به خاطرم مانده است, با نام شيخ احمد جام صوفى بلندآوازه سده هاى پنجم و ششم آشنا شدم. و بعدها از طنز و تعريض خواجه شيراز, در بيت معروف: حافظ مريد جــــــام جم است اى صبا برو
و ز بنده بندگى برسان شيخ جام را 1
و بحث و گفتگوهايى كه در باره اين بيت خوانده بودم2, شيخ را زاهدى عبوس و صوفى يى خشك و كرامت فروش شناختم 3. و براين شناخت در كتاب مقامات ژنده پيل4 ـ كه گزارش كرامتهاى شيخ جام است ـ 5 نزديك به چهارصد گواه يافتم. و سرانجام با خواندن كتاب انس التائبين نوشته خود شيخ, و انس چندروزه اى كه با آن داشتم, شيخ را عارفى وارسته, صوفى يى با صفا, مرشدى هدايتگر, عالمى نكته سنج و نويسنده اى خوش قلم ديدم.
تصويرى كه پيش ازخواندن كتاب انس التائبين از شيخ در ذهن من و در ذهن بسيارى ديگر نيز بوده و هست, و با چهره واقعى شيخ, چهره اى كه در نوشته هاى او چون انس التائبين, سراج السائرين, روضةالمذنبين و… جلوه گر است, همسازى و همخوانى ندارد. تصويرى است كه مريدان شيفته و ساده دل شيخ, همانان عقلشان به چشمشان است و بزرگى و منزلت را تنها در كرامت نمايى و شگفت كارى مى دانند, با ساخت و پرداخت دهها و بل صدها حكايت و روايتِ ريز و درشت, طرح و ترسيم كرده اند. حكايت و روايتهايى كه 369 شماره از آنها را, سديدالدين محمد غزنوى مريد ساده انديش و آسان پذير و كرامت پسند شيخ در كتاب خود (مقامات ژنده پيل) گرد آورده است. آن هم حكايتها و روايتهايى كه بسى از آنها نه تنها نشان بزرگوارى و منزلت نيستند, بلكه گواه رياكارى, عوامفريبى, دكاندارى و نفس پرستى است.
شيخِ جامِ تصوير شده در مقامات , عارف وارسته آزاده اى نيست كه رفتار و گفتار, ديدار و شنيدار, نشست و خاست و سكوت و سكونش, همه ملكوتى و خدايى, ادب آموز و انسان ساز و معرفت آموز و عبرت انگيز باشد (چيزى كه از يك عارف انتظار داريم) و بيننده و شنونده و خواننده را شيفته و فريفته سازد; بلكه تصوير وى در اين كتاب, دكان دار عوامفريب و كرامت فروشى است كه پيوسته به قصد خودنمايى و به رخ كشيدن قدرت و منزلت خويش, در كار كرامت بازى و عجايب نمايى و شگفت كارى است.
زندگى تصوير شده براى شيخ در مقامات, زندگى يك پير مرشد وارسته آزاده نيست, بلكه بيشتر يك سوپر ماركت كرامت فروشى است و سرشار از هرگونه كالاى كرامتى. و يا مانند بازيگر يك سيرك كرامت بازى است, و جناب شيخ بازيگر بوالعجب شگفت كار هر كاره اى كه هر لحظه در كار نمايشى تازه و شگفت تر است. پزشك مسيحادمى است كه بارها و بارها, تنها با ماليدن آب دهن و يا دميدن و فوت كردن, كوران را بينا مى سازد (ص185 و 186); مفلوجان را شفا مى بخشد (ص185, 186, 188); ديوانگان را به عقل مى آورد (ص186, 189) و نيز بيمــــــاران صعب العـــــــلاج و درمان ناپذير را درمان مى كند (ص113,115, 164, 186, 187, 188, 217); سترونـــان و بى بچــــــگان را از انــــــــدوه بى فرزندى رها مى سازد (ص224, 228, 232, 258, 259, 279, 289); غيب دان نهان بينى است كه اسرار نهفته را آشكار مى كند و انديشه ها را باز مى خواند و چهره ها و جاهاى ناديده را به درستى و دقّت توصيف و ترسيم مى كند (ص 120, 121, 129, 138, 130, 146, 148, 171, 173, 210, 236, 270, 271); جايگاه زر, خر, گاو و ديگر گمشده ها را بى كم و زياده نشان مى دهد (ص105, 106, 119, 161, 265, 373, 374, 181, 286); كيمياگر چيره دستى است كه تنها با اكسير اراده و نگاه, آب را مرواريد مى نمايد(ص94); سنجد را لعل مى سازد(ص179); سنگ, خاك, خاك اره, (ص56); شكر (ص99, 100, 101); قرص نان (ص182); نخ سجاده (ص135); موى سر (ص171) و چرك پيشانى را (ص183) به زر سرخ و زرد بدل مى كند. حتى دشتى فراخ و گسترده را با همه سنگ و خاك ودرخت و گياه, يكسره زرناب, و بروبار درختان و بوته هايش را لعل و مرواريد مى سازد (ص64, 113). البته گاه نيز زر را خاك و مرواريد را آب مى نمايد (ص45, 94, 241). همچنين سواركار بوالعجبى است كه سوار بر خر, اسبان تيزتك را وامى نهد (ص64); سياست پيشه اى است كه هم در كار عزل و نصب اين و آن است (ص108, 264, 255); و هم از سوى جهان غيب سرپرستى سلطان سنجر به او سپرده شده است, و از اين رو است كه گاه توطئه هاى دشمنان را براى كشتن و مسموم سازى او بى اثر مى سازد (ص36, 71); و گاه در جنگهاى هزيمت شده, او را از شكست نجات داده, بر دشمن پيروز مى سازد (ص238).
البته در دكان كرامت فروشى و سيرك كرامت بازى شيخ, كه محمد غزنوى ترسيم كرده است, كالاها و نمايشهاى كرامتى بسيار ديگرى نيز هست. كالاها و نمايش هايى چون بازشدن درهاى بسته (ص109, 197, 248, 290); نگاهداشت از بام افتادگان, آن هم از راه دور (ص137); با خوراكى اندك جمع انبوهى را پذيرايى و سير كردن (ص104, 146, 182); از روى سنگ و گهواره به كسانى روزانه پول و خوراك غيبى رساندن (ص31, 39, 191, 192); از جيب خالى زربرآوردن (ص102); درختى را در يك سال سه بار, به بار آوردن (ص175); ديگ حلواى جوشان را به جاى كفچه با دست شوراندن (هم زدن) و در ظرف ريختن (ص97); كوزه را رقصاندن (ص185); آب جوى و چشمه را به بالا بردن (ص114, 115); بى آن كه پاى افزار تر شود, از رودخانه عبور كردن (ص86); اژدهاى دمان را نه تنها به خدمت گرفتن و با آن سخن گفتن كه زبان دردهان گرسنه او نهادن و او را براى مدّتى طولانى سير ساختن (ص32, 133, 181); خدمت و سرسپردگى وحوش و نخجيران (ص195) و بالاخره, گريستن صفه در مرگ شيخ به گونه اى كه از زير هر خشت آن آب روان گردد (ص204)!
شيخ تصوير شده در مقامات , نه تنها آن گونه كه از عارفان وارسته انتظار مى رود, مرد مهربانى و مسامحه, و اهل گذشت و بخشش نيست كه انتقام جويى سخت دل و نامهربان, بى گذشت و تنگ نظر است و نه تنها دشمنان, رقيبان و ناباوران خويش را به كورى, گنگى, مفلوجى و ديگر بيماريهاى درمان ناپذير و گرفتاريهاى رهايى ناپذير مبتلا مى كند (ص112, 152, 159, 212, 214, 229, 233, 240, 246, 251, 258, 280) و حتى به مرگ و نابودى محكوم مى سازد (ص112, 116, 256, 259) كه دوستان و خويشان خويش را نيز بى بهره نمى گذارد. يك بار يكى از همسران ونيز زنى از خويشان خود را به گناه اينكه از شكاف در خلوت او را نگريسته اند, براى هميشه نابينا مى سازد (ص115); و زنى ديگر از همسران خود را به اين گناه كه با يكى از خويشان به باغ رفته, پس از بازخواست و اعتراض و عذر و التماس او را ناشنيدن, زن خويش را مفلوج و خانه نشين مى سازد; به گونه اى كه جز آنگاه كه شيخ درخانه است و زن بايد او را خدمت كند, توان حركت از او بازگرفته مى شود (ص116). و حتى آنگاه كه همين محمّد غزنوى كرامت نويس , مى خواهد از نزد شيخ به شهر و ديار خود و نزد اهل و خويشان خويش بازگردد و نصيحت شيخ را براى ماندن نمى شنود, نخست بار پاى او را مى شكند و سه ماهى زمين گيرش مى سازد, و دوم بار به چنان چشم دردى گرفتارش مى كند كه دو سالى به درازا مى كشد (ص99). لابد به اين قصد كه بماند و كرامات شيخ را گرد كند.
با اين كه محمد غزنوى آمارى از كارهاى ارشادى و احتسابى شيخ را در آغاز كتاب خويش (ص6) به دست داده كه مثلا (صد وهشتاد هزار مرد است كه به دست مبارك شيخ توبه كرده اند و هفت هزار بيگانه بر دست او مسلمان شده اند و ده هزار خم خمر مغانه بيش است كه ريخته اند و هزار و دويست چنگ و چغانه و طنبور و رباب و انواع رودها كه بشكسته اند و زيادت از ده جوال جعد و موى است كه بريده اند); و با اين توصيفها شيخ را در چهره محتسبى سخت گير نشان داده است6 ; با اين همه, ما در همه 369 حكايت مقامات, هيچگاه شيخ را در كار ارشاد, هدايت گرى, ادب آموزى و معرفت انگيزى نمى بينيم. يعنى چيزى كه از يك شيخ عارف مرشد انتظار داريم اگر نيز گاه او را در كار توبه دادن مى بينيم, توبه دادن او نه از راه ارشاد و هدايت است كه از راه ترساندن و تهديد است; مثلاً مارى سخت بزرگ و هولناك را بر دست گرفتن و از پى كسى دويدن كه يا توبه كن يا اين مار برتومى افكنم (ص126). و اگر گاه او را در كار تفسير قرآن مى بينيم, نه به قصد بيان معارف قرآنى كه براى مغلوب سازى رقيب و نشان دادن قدرت بيان خويش است. (ص 69).
هرچند بيشترينه حكايات مقامات , تصويرگر مردى عوام فريب, دنيا دوست و شهوت طلب مى باشد; امّا برخى از آنها به گونه اى است كه جز شكمبارگى, شهوت پرستى, شهرت گرايى, رقيب زدايى, خودخواهى و خودمحورى توجيه ديگرى نمى پذيرد. مثلاً قصه چله مردانه شيخ كه به قصد شكست رقيب برگزار شد و البته به دليل ناتوانى رقيب دو روز و نيم بيش نپاييد و شيخ در هر روز دو بار و هر بار دو گوسفند همراه با دو خوان تكلفات (نان, سبزى, ميوه, شيرينى, شربت و…) نوش جان كرد; يعنى در دو روز و نيم ده گوسفند باده خوان تكلفات, بى آنكه از جاى خود برخيزد و به دفع نياز يابد (ص67). و يا حكايت دل بستن شيخ در هشتادسالگى و پس از چندين زن و فرزند به دخترى چهارده ساله و براى راضى سازى و تسليم پدر و مادر ناراضى دختر, چند شب پياپى آنان را به كابوسهاى وحشت انگيز مبتلا كردن و سرانجام براى شكست مقاومت آنها, سراى را بر سردخترشان ويران كردن, و به شرط رضايت آنها دختر را سالم از آوار بيرون آوردن, با اين ترفند, و در همان نخستين شب, تنها به اين دليل كه به دختر صدمه اى نرسد, به جاى صدبار… به شصت بار بسنده كردن, و اين گونه مرديِ خويش را به مادر دختر نمودن (ص202). و يا كتك زدن به ميزبانى كه به جاى قليه, نان و تره و ماست آورده بود, وخود قلدرانه برخاستن و قليه را از مطبخ آوردن (ص289). و يار در محفّه بر دوش مردم سوار شدن (ص77) و يا….
شايد چهره اى كه در كتاب مقامات براى شيخ تصوير شده, براى ظاهربينان ساده انديش و كرامت پسندى چون محمدغزنوى كه بزرگى شيخ را در همين ها مى بينند, مطلوب, دوست داشتنى و پذيرفتنى باشد و آنان را خشنود و خرسند سازد; امّا هرگز نمى تواند براى آنان كه بحق, از شيخ وارستگى و آزادگى و معرفت آموزى و هدايت گسترى انتظار دارند, پسنديدنى و پذيرفتنى باشد, و دست كم حافظ وار زبانشان را به طنز و تعريض نگشايد.
از آنچه گفته آمد نبايد پنداشت كه ما را به شيخ جام ارادتى نيست و يا به كرامت اعتقادى; كه ما هم به شيخ جام ارادت داريم و او را بزرگوار و ستودنى مى دانيم (البته شيخ جامى كه در انس التائبين و ديگر آثار او جلوه مى كند, نه شيخ تصوير شده در مقامات) و هم به كرامت و وقوع آن از مشايخ و مرشدانى چون بوسعيد و شيخ جام و… باور داريم. آنچه براى ما ناپذيرفتنى و انكاركردنى است, اين است كه كسى كرامت را ابزار خودنمايى, دكاندارى, نفس پرستى, دنياخواهى, دشمن آزارى, رقيب زدايى, قدرت نمايى و... سازد.
با چهره شيخ جام مقامات كه چهره اى نه چندان پذيرفتنى و پسنديدنى است, كم و بيش آشنا شديم. و اما شيخ جام انس التائبين
شيخ جامى كه در انس التائبين و نيز ديگر نوشته هاى شيخ بر خواننده جلوه مى كند, به ويژه خواننده اى كه با چهره تصوير شده براى شيخ در مقامات ناآشنا باشد, مرشدى هدايت گستر, پيرى پندآموز, راهدانى راهنمون, صوفى يى صفاسيرت, عالمى بسياردان, ژرف انديشى باريك نظر, واعظى خوش بيان و بالاخره, نويسنده اى خوش بنان است, كه به گواهى نوشته هاى چندينى كه شمارى از آنها (رساله سمرقنديه, انس التائبين, مفتاح النجاة, بحر الحقيقة, كنوزالحكمة, روضة المذنبين و سراج السائرين)7 خوشبختانه به جاى مانده و به دست رسيده است, تمام توش و توان, و ذهن و زبان, و بيان و بنان خويش را در خدمت شريعت و طريقت نهاده و عمر را در كار هدايت گسترى, معرفت آموزى, انسان سازى و مسلمان پرورى, مايه گذاشته است.
انس التائبين و نيز ديگر نوشته هاى شيخ, كه گويا بازنويسى مجلس گوييهاى او باشند, با زبان و بيانى مهرآميز و شورانگيز ــ كه نشانه هاى آن را در نوشته هايش مى بينيم ــ و با بهره گيرى از آيات و روايات و حكايات و اشعار و امثال, مردم را ارشاد و راهنمايى مى كرده است و معارف شريعت و طريقت, و راه و رسم سلوك و معرفت, و راز و رمز خودسازى و عبوديت را به آنان مى آموخته است و با حوصله و بردبارى, پرسشهايشان را در باره مسائل اخلاقى, سلوكى, و مذهبى و… پاسخ مى گفته و مشكلاتشان را مى گشوده است. آن گاه حاصل اين سخنرانيها و گفتگوها را كه معمولا از سوى مريدان و شاگردان يادداشت بردارى مى شده, بازبينى, دستكارى و بازنويسى كرده و به صورت نوشتار آورده است تا هم فايدت آنها از محدوده شنونده ها فراتر رود و آنان را كه در مكان و زمان مجلس گويى حضور ندارند نيز فراگيرد, وهم يادمان خيرى از او بر جاى ماند. اين اثرشاهدى صادق است براينكه شيخ, برخلاف ادعاى مقامات كه او را امّى و درس ناخوانده معرفى كرده 8 , عالمى است درس خوانده, اهل كتاب و مطالعه 9 , بسياردان و نكته ياب, ژرف انديش و تيزنظر, كه هم از قرآن و تفسير و حديث و اقوال مشايخ و آنچه روى هم علوم نقلى خوانده مى شود آگاهى گسترده اى دارد, و اين از بهره گيريهاى بسيارمناسب و به جاى او از آيات قرآنى, احاديث قدسى, روايات نبوى و اقوال مشايخ و بزرگان در جاى جاى نوشته هايش دانسته مى شود, (آنگونه كه در (انس التائبين) ــ به گواهى فهرست پايانى كتاب ــ نزديك به پانصدبار از آيات قرآنى, آن هم بسياربه جا و زيبا بهره گرفته است, و حدود دويست باراحاديت و اقوال بزرگان را شاهد آورده است. و با اين شيوه هم سخنان و عقايد خويش را با پشتوانه هاى استوار و انكارنكردنى همراه كرده است و هم به آنان كه تصوف و طريقت را با ديانت و شريعت در ستيز مى بينند, پاسخ گفته است. و هم مقصود خويش را آشكارتر عرضه كرده است.); وهم بر آنچه فرهنگ عامه خوانده مى شود, اشراف و آگاهى دارد, و اين از كاربرد فراوان و به جاى تمثيلها, مثلها, حكايتها و تعبيرهاى عاميانه در جاى جاى سخنش آشكار مى شود; و هم ذهنى نظم يافته, با برنامه و تشتت گريز دارد, و اين از نظم و نظام و بخش بنديها و گروهه سازيهاى اصلى و فرعى كه درهمه كتاب ديده مى شود, معلوم مى گردد; و هم ا ز انديشه اى توانا و منطقى و فكرى استوار و ژرف كا
و, برخوردار است, و اين از نكته سنجيها, ظرافت كاريهاو موى شكافيهايى كه در تعريفها, تقسيمهاو عرضه مباحث كتاب هست, دانسته مى شود; و هم از راز و رمزها و شيوه و شگردهاى نويسندگى, براى نفوذ و اثرگذارى بيشتر در خواننده آگاه است, و اين از شيوه طرح مباحث, نوع تعبيرها و بهره گيرى ازحكايتها و تمثيلها دريافت مى گردد. و بالاخره اينكه بر زبان فارسى و گنجينه واژگانى آن و بر شيوه تركيب سازى و واژه آفرينى آن, تسلّطى ستودنى دارد, و اين هم از نثر استوار و شيواى او, و هم از ترجمه هاى زيبايى كه از آيات و روايات به دست داده است 10, و هم از انبوه واژه ها و تركيبهاى ناب و خوش آهنگ و خوش ساختى كه در نوشته هايش به كاربرده است (و فهرستى از آنها در پايانه كتاب آمده است) دانسته مى شود.اينك نگاهى گسترده تر به (انس التائبين)
شيخ , (انس التائبين) را ــ كه در پاره اى مآخذ انيس التائبين نيز خوانده شده ــ آنگونه كه خود در مقدمه اشارت كرده است, در پاسخ درخواست مريدان و خواستاران نوشته است.11 و خود با تبويب و فصل بندى, آن را بر چهل و پنج باب كه فهرست آنها را در آغاز آورده بنا نهاده است. شيوه او در طرح مباحث در همه چهل و پنج باب كتاب, اين است كه هر باب را با پرسش يا پرسشهايى كه بيانگر عنوان آن باب است و گويا از سوى مريدان در مجالس عمومى و خصوصى طرح مى شده اند, آغاز كرده, و باپاسخ گويى به اين پرسشها, همراه با نكته سنجيها, موشكافيها وظرافت كاريها, كتابى خواندنى و ماندنى و آموزنده و سازنده فراهم ساخته است, و يكى از متون بسيار خوب صوفيانه را سامان داده است.
خواننده كتاب نه تنها با شرح و بيان دقيق, استادانه, منظّم و بسامان مباحث بسيارى چون عقل و عاقل, معرفت و عارف, توحيد و موحد, سنى و جمعى, بيدار و بيدارى, توبه و تائب, اخلاص و مخلص, هوى و هوى دارى, علم و عالم, پير و ويژگيهاى پير, مريد و شرايط ارادت, طلب و طالب, شريعت و حقيقت, راه و مركب راه, يارى و برادرى, توفيق و موفق, صوفى و درويش , مبتدى ومنتهى, معجزه و كرامت, دنيا و دنيادارى, عوام و خواص, حرص و همت, زهد و زاهد, قناعت و قانع, تقوى, متقى و اتقى, سماع و روايى و ناروايى آن, راه اولياء و ابدال, مؤمن و مسلمان, خاطر و گونه هاى آن, شاهد و شاهدبازى, نصيحت و ناصح, مدعى صادق و كاذب, مكايد ابليس, سخنان محققان و ادب با حق و خلق, كه به ترتيب عناوين و بخش هاى كتابند, انس و آشنايى مى يابد; بلكه شرح و تفسير بسيارى ديگر از نكات تصوف و عرفان را چون عيد عارف, بهار عارف, تسامح عارف, كشش و عنايت, حجاب خودى, ولاء و بلاء, محنت و محبت, رازدارى, تفاوت حال اولياء, مستور بودن اولياء, عشق و شطح, قطب و ابدال, ملامت پذيرى و… كه در جاى جاى كتاب به مناسبت آمده اند, نيز مى يابد و با صدها آيت و روايت و گاه شرح و تفسير و ترجمه آنها انس مى گيرد, و از اين انس و خوگريها, بذرهاى ايمان و عرفان كاشته در فطرت خويش را به رويش مى آورد, و شيرينى ايمان و ايقان و عرفان را با كام جان مى آميزد, و دست كم ساعتهايى از دنياى آشوب و شيادى و رنگبارگى بيرون, به دنياى پاك و صافى و بى برگ درون گام مى نهد.
دوشت داشتم و بر اين بودم كه دست در دست خوانندگان, به گلگشتى در كوچه باغهاى دل انگيز و جان آميز (انس التائبين) بخراميم, و كام جان از شهد كلامش شيرين, و دماغ دل از نسيم پيامش عطرآگين سازيم, و دريغا كه اطناب مقال, ما را از اين گلگشت باز مى دارد12 .
*** ***
(انس التائبين) افزون بر اينكه ازمتون گرانسنگ و ارجمند عرفان و تصوف است, (و از اين جهت, مأخذى پرفايدت و كارآمدى براى شناسايى و بررسى بينشهاو برداشتهاى عارفان و صوفيان, بويژه مشايخ خراسان و بالاخص, شخص شيخ جام است), از متون ارزشمند ادب فارسى نيز هست, و از اين رو نيز ارزش و شايانى بسيار دارد, به ويژه اينكه از يادمانهاى دوران شكوفايى و شيوايى نثر فارسى است و مى تواند در بررسيهاى ادبى فوايد فراوانى از پى داشته باشد.
كتاب, از آنجا كه هم اثر پذيرفته از مجلس گوييهاى شيخ است, و هم براى عامه مريدان و خواهندگان نوشته شده است, در عين استوارى و شيوايى به سبكى ساده و شيوه اى آشكار, به دور از پيچيدگى و ديريابى نوشته شده است و همين همراهى سادگى و رسايى با استوارى و شيوايى, كتاب را از ديدِ ادبى و نوشتارى در پايگاهى بلند جاى داده است, و آن را براى آنان كه مى خواهند در فارسى نويسى ورزيدگى يابند, ثمرخيز و بهره انگيز ساخته است.
البته در كتاب ويژگيهاى واژگانى و صرفى و ساختارهاى دستورى و نحوى نيز هست كه براى خواننده امروزين ناآشنا مى نمايد و زوديابى مقصود را در آغاز اندكى با دشوارى همراه مى سازد, ويژگيهايى چون: جدايى و فاصله پيشوند (مى) از فعل همراه در ساختهايى چون: (مرد كه مى قيمت گيرد) (ص261) به جاى (مرد كه قيمت مى گيرد); نشستن ضمير شخصى به جاى ضمير مشترك در ساختهايى چون: (تابوكه ما برتوبه ما استقامت توانيم آورد) (ص297) به جاى (…توبه خود…); كاربرد (باز) و (فاز) به جاى (با) در ساختهايى چون: (بازين) (با اين), (بازآن) (با آن), (بازو) و (فازو) (بااو), (بازيشان) و (فازيشان) (با ايشان; (يا) به معنى (اگر) , هم به تنهايى و هم در ساخت (ياچه) به جاى (اگرچه), (فرا) و (با) به جاى (به); (زفان) به جاى زبان; (هنباز) به جاى انباز; آشناب به جاى شنا; (بستاخ) به جاى گستاخ; (برويدگان) به جاى گرويدگان; (دديگر) و (سديگر) به جاى دوم و سوم; (توش) به جاى تبش و تابش; (ياويدن) و مشتقات آن چون: (ياوم) , (ياوند) و… به جاى يافتن, يابم, يابند و…; نيز شمارى از واژه هايى كه با گذشت زمان از رواج افتاده اند و براى امروزيان ناآشنايند. پيداست كه اينها از ويژگيهاى سبكى زبان زمانند و در بررسيهاى سبك شناختى به كارمى آيند با آنچه كه گفتيم سبك كتاب ساده و رساست, در ستيز نيست. ظرافت و باريكى برخى از مباحث نيز شايد در مواردى براى كسانى دشوارى آفرين باشد, و اين البته از ويژگيهاى مباحث عرفانى است و با شيوه نگارش شيخ كه در آسان سازى موفق نيز بوده است, پيوندى ندارد.
*** ***
درست است كه سبك كتاب ساده و مرسل, و رها از تكلف و صنعت گرايى است; با اين همه درجاى جاى آن برخى از صنايع و آرايه هاى بديعى, چنان سجع, قرينه سازى, جناس, پاغازى تضاد, تناسب13 و … به زيبايى و ظرافت به كار رفته است. يادكرد نمونه هايى از آنها بجا مى نمايد:
سجع: (هماهنگ سازى واژه هاى پايانى جمله هاى پياپى)
عاشقان (افتـادگان درد خويش اند, سرپرگرد, و دل پردرد, و رخان زرد, و بادسرد از درد عاشقي…) (ص218).
(ندانم تا خود چه باشد اين كه درويش دل ريش ممتحن را مى باشد: از خلق دور, و از خود نفور, و به تن رنجور, و به دل مسرور, و به سر پرنور). (ص293).
(اين راهى است كه پاى افزار اين راه جان است, و زاد اين طريق مؤانست رحمن است, و قدم در اين راه ترك دو جهان است. (ص295).
قرينه سازى: (همه يا پاره اى از واژه هاى معين دو قرينه نثرى يا نظمى را هماهنگ ساختن)
(نعمت دنيا بيگانگان راست, و نعمت عقبى مطيعان راست, و محبت مولى محبان راست.) (ص 155).
(هيچ چيز با مردان نكند كه گفتار نه در وقت, و نواله به شبهت.) (ص263)
(سِر را با سِر رازى است, و غيب را با غيب كارى است.) (ص322), (در فنا بقا بايد جست, و در بقا لقا بايد جست.) (ص293).
پاغازى:( بخش پايانى قرينه اى را در آغاز قرينه بعدى بازآوردن)
(بار شريعت حقيقت است, و بار حقيقت صفاوت است, و بار صفاوت كرامت است, و بار كرامت ترك علايق است). (ص 87).
(همه چيزها طفيل آدميان اند, و آدميان جمله طفيل مؤمنان اند, و مؤمنان جمله طفيل اولياءاند, و اولياء جمله طفيل ابدالانند, و ابدالان جمله طفيل پيغمبرانند.) (ص121).
(هر كه او هفت اندام خويش در بند ادب نگاه دارد يا كافر باشد مؤمن گردد, و يا مؤمن بود مطيع گردد, و يا مطيع بود از ابرار گردد, و يا از ابرار بود مستقيم گردد, و يا مستقيم بود صديق گردد.) (ص328).
(… صحبت نتيجه ادب است. و ادب نتيجه حرمت است, و حرمت نتيجه صفوت است, و صفوت نتيجه دل است, و دل خزينه عقل است, و عقل خزينه سر است, و سر خزينه معرفت است و معرفت سر حق است.) (ص338).مثل آورى:
از ديگر فوايد ادبى كتاب, امثال به كار رفته در آن است كه هم به عنوان آرايه اى بديعى لطف و ظرافت سخن مؤلّف را افزودگى بخشيده اند, و هم توجّه و تسلّط او را بر فرهنگ عامّه نشان مى دهند. آوردن مهمترين آنها در اينجا, بى جا نيست; به ويژه كه مصحّح فهرستى از آنها را به دست نداده است: (خرمن سوخته, خرمن سوخته خواهد همه را) (ص 35, 83); (قيمت دل, دل داند نه تن) (ص61); (كردان راه گم كردند با سر پى آمدند, خرد ما بايد كه از آن كردى كم تر نباشد) (ص113); (بط بچه را آشناب نبايد آموخت) (ص133); (رو بازى كن كه عاشقى كار تو نيست) (ص160); (تا نمك بر جاى باشد, گوشت را به اصلاح توان آورد و بر جاى توان داشت. چون نمك تباه شد گوشت به چه به اصلاح آيد) (ص163); ]چون گند شود گوشت نمك دارد سود/ چون گنده نمك بود چه درمان و چه سود[ (رستم را هم رخش رستم كشد) (ص 169,320); (با مار در سوراخ به از آن كه با قراء در صومعه) (ص 177); (هر گوسفند را به پاى خويش آويزند) (ص300).
از ديگر ويژگيهاى ستودنى كتاب, فراگيرى آن بر انبوهى از واژه ها, تركيبها و تعبيرهاى زيباى فارسى است كه هم نشانگر گستره واژگانى و در نتيجه گستره معنايى ذهن شيخ است, و هم دوستداران و خواهندگان اين گونه مسائل را خشنود مى سازد. شمارى از اين واژه ها و تركيبها كه مصحح, فهرستى درخور از آنها را در پايانه كتاب آورده است, اينهايند: آراينده, آزمودگى, از پايگاه افتادن, باريك كارى, بازداشت خواستن (استعاذه و پناه بردن), باشندگان, بحلى خواستن, بدگفت, بدمردمى, بيخ آور, بسنده بودن, بهترينان, پاسداشت, پاى افزار, پاى بازى, پاى كُفتن, پدرام, پشتواره, ترجمان, ترسايى, تنك عقل, تيزپر, جادوى, چراغ كشتن, چرايى آوردن, چرايى كردن, چنو, حرام خواره, حرب گاه, خارستان, خاطرانگيز, خانه آرايى, خردكارى, خرمابنان, خواستارى, درشوريده, دروغزن, دست كشت, ديومردم, راست آهنگ, راست دلى, راست كارى, رسم نهادن, روزپرست, روزگذاردن, روزى خواه, زهرآميز, ژاژخايى, ژاژشنو, سالوس برزيدن, سالوس گو, سالوس گر, سبك دستى, سپاس دارى, سرسرا, ستوروان, سره مردى, سزيدن, سوداگرفته, سياه گليم, سيم اندود, شاييدن, شك آوردن, شكرگوى, شكردار, شوريده روزگار, طهارت شكستن, عدل برزيدن, عشق آوردن, فحش گفتن, گژگفتارى, گبرگى, گبركيش, نازش, نازنده, نرم رفتن, نفريده (معلون), نيكوخواهى, ويژه كردن, هميشه دان, هوى شكستن, يكى گوى, كى باز(نظير ديرباز)و… .
در كتاب, گاه واژگانى مى بينيم كه هرچند امروزه هم روايى و رواج دارند; اما در زبان شيخ به معنايى جز معناى امروز آن به كار رفته اند و به همين دليل هم از نظر تحول معنايى و هم از نظر تحمل بار مفهومى واژه ها توجه كردنى است. واژه هايى چون: (به تصاوير) به معنى داراى تصوير و عكس دار, (چندينى) به معنى اين اندازه, (برسيدن) به معنى تمام شدن, (داورى) به معنى مخالفت, (دو رويه) گويا به معنى گونه اى شعر و سرود, (پيدا كردن) به معنى بيان كردن, (دو بار چند) به معناى دو برابر, (كرد) به معنى نمود و نمايش, (گردش) به معنى تغيير و دگرگونى, (فاوابردن) گويا به معنى حمل كردن و يا به جاى دور بردن, (باريك) به معنى لطيف و نازك, (فريفته) به معنى مغبون و زيان كرده, (نفريده) به معنى ملعون و نفرين شده, (بردادن) در معانى املاء كردن, شرح دادن و بر زبان آوردن.
در كتاب , شمار بسيارى از تركيبهاى تشبيهى به كار رفته است, كه نشانگر قدرت تخيّل نويسنده است; تخيّلى كه هم در همين تركيبها و تشبيه ها و هم در تمثيل آوريهاى فراوان كتاب (ص 55, 61, 76, 83, 89, 92, 93, 118, 140, 141, 164, 218, 261, 264, 312) نثر شيخ را رنگى از شعر بخشيده و آن را بسى دل پسند ساخته است. اينك نمونه هايى از تركيبهاى تشبيهى كتاب: رنگ اخلاص, توش (تابش), محبّت مركب تقوى, زين جهد, عنان ادب, تنك توكلّ, ركاب صدق, لگام تعويذ, بربندعنايت, غاشيه نواخت (ص 53). نهالى توبه, نطع استقامت, چهارباش توكل, نديم عقل, تاج محبت, وكيل صدق, (ص147). تيشه مجاهدت, سوهان تقوى, زنگ فسوق, داس خشيت, خار معصيت, روغن رجاء, مصقله توكّل, آب حسرت, آتش محبّت, حقّه تفويض, ازار صدق, مُهر رضا, خانه صبر, طاق تسليم (ص196). كمند عنايت, طناب محبّت, شراب الفت, بوستان مؤانست, بساط رضا, اسپرغم مهر, تاج عزّ(ص199). سخنى از تصحيح كتاب
جناب دكتر فاضل كه به آثار شيخ جام دل بسته و علاقه مند است و آثارى چند از شيخ را تصحيح و نشر كرده و پاره اى را نيز در دست تصحيح و نشر دارد و سالها پيش از اين, نيمى از انس التائبين را تصحيح و نشر كرده بود, اينك تمامت آن را از روى شش نسخه خارجى (هندوستان, افغانستان و اتحادجماهيــــر شوروى) و داخلى, كه وصف آنها را در مقدمه خويش آورده است, با همّت و حوصله اى ستودنى, تصحيحى درخوركرده است و با افزودن آغازه اى كه در آن از شرح حال, آثار, فرزندان و مزار شيخ, سخن گفته و ويژگيهاى سبكى انس التائبين را با يادكرد نمونه هايى باز نموده است, و پايانه اى كه در آن تعليقاتى مفصل و فهرستهايى كارگشا چون: فهرست آيات, فهرست روايات و امثال, فهرست واژه ها و تركيبات, فهرست نام جايها و فهرست نام كسان آورده است, به ارزش و فايده كتاب افزوده است و از رهگذر پذيرش دشوارى و پرهيز از آسان كارى, كار درخور توجّه اى سامان داده است.
مصحح فاضل كتاب در تعليقات مفصل و گاه اطناب آميز خود در باره احاديت, امثال, اشخاص و گاه لغات و تركيبات و پاره اى مسائل ديگر, با بحثهاى محققانه و نكته سنجانه اى كه نشانگرفضل و دقت, تحقيق و همت, و رنج پذيرى و مردكارى ايشان است, بهره خواننده را افزونى بخشيده اند. با اين همه گاه واژه ها, تركيبها و تعبيرهايى در كتاب هست كه خواننده شرح و توضيح آنها را از مصحح انتظار دارد; اما هيچ توضيحى براى آنها نمى يابد, نه در تعليقات و نه در فهرست واژه ها و تركيبات. اى كاش مصحح محترم و فاضل كتاب درباره اين گونه واژه ها و تركيبات كه برخى از آنها حتى در فهرست واژه ها نيز نيامده اند, خواننده را از تحقيقها و نكته يابيهاى خويش بى بهره نمى گذاشت. واژه ها و تركيبهايى چون: (دو رويه) (ص 232), (فاوا) (ص322), (وكيل در) (ص 226 و…), (شماركردن) (ص 31), (خب) يا (وخب كردن) (ص 99), (مزد) (ص 175), و…. به ويژه معنى نشدن واژه هاى كهنه و ناآشنايى چون آسا, اسكره يا سكره, برغ, پرچين, زهو, كاوك و… كه در فرهنگها آمده اند و معنى كردن آنها براى مصحح همت مند و دشواركارى چون جناب فاضل, زحمت آفرين نبوده, براى بسى از خواننده ها زحمت انگيز و دشوارى آفرين است. و اى كاش جناب فاضل, كه گاه واژه هاى آشناترى را معنى كرده اند, اين گونه واژه هاى غريب را نيز معنى مى كردند.
اينك جاى آن است, كه با اشارت به چند نكته تصحيحى, دامن سخن فراهم چينيم:
1- در عبارت (تا… مرد را برسندان محبت فرونكوبند) (ص 183), به قرينه تركيبهاى (بوته بلا) و(آتش مصائب) كه پيش از آن آمده اند, گمان دارم (محبت), تصحيف و دگرگون شده (محنت) باشد.
2- در همان جا, واژه (بيايد) اگر غلط چاپى نباشد, گويا تحريف و ديگر شده (ببايد) باشد.
3- در عبارت (… مايه صرافي… نه عقل است, زيرا كه هركه را عقل بيشتر بودى صراف تر بودى), به قرينه عبارتهاى پيش و پس و نيز به گواهى كاستى معنايى, گويا بايد اين گونه باشد: (… نه عقل است, زيرا اگر عقل بودى هر كه را عقل بيشتر بودى, صراف تر بودى). (آن را به عبارتهاى پيش و پس كه در بخش گزيده ها با عنوان (دل مايه صرافى) آورده ايم, بسنجيد).
4- عبارت (چون خزينه در بازنهادى) (ص264), احتمالا بايد اينگونه باشد: (چون در خزينه باز نهادى).
5- نيز به جاى عبارت (من از تو بر دست مى نگيرم) (ص321), گويا نسخه بدل (من از تو دست بر مى نگيرم) درست ترباشد. البته اگر در اين دو مورد تأخّر و پس نشينى حرف اضافه (در) و (بر) گونه اى كاربرد سبكى نباشد; گرچه نمونه هاى ديگرى از اين كاربرد را در اين متن به ياد ندارم. هرچند در مثـــــــنوى حضرت مولانـــا چنين كاربردى را ديده ام; فتأمل.
6ـ عبارت (بوى برناهار) (ص333) شايد تحريف (بوى بدناهار) باشد; يعنى بوى ناخوشى كه بامدادان از دهان ازخواب برخاستگان ناشتا برخاسته مى شود. و اگر چنين باشد, تركيب (برناهار) كه در فهرست واژه هاى كتاب آمده است, درست نخواهد بود.
7ـ واژه (عصبى) (ص29), گويا تحريف (عصبيتى) يا (تعصبى) باشد.
8ـ فعل (بركشيد) (ص 234), به قرينه فعل هاى پيش و پس اگر (بركشد) باشد, درست تر مى نمايد.
9ـ نيز واژه هاى (مقلوب) (ص 204), (استز) (ص231), (كب كردن) (ص 255), (زنند) (ص290) , و (حرم) (ص 237), گويا غلط چاپى اند, و درست آنها به ترتيب اينهاست: قلب, است, كسب كردن, زيند, احرام.
از نمونه هاى كميابِ غلط چاپى كه خنده انگيز نيز هست, اين دو نمونه ( در ص 29) است: جملهگويند گانلا) و (بريشاننكشى و شكدر…) به جاى: (جمله گويندگان لا…) و (برايشان نكشى و شك در…). نظير اين بيت نظامى:(ولى چون بندگيمان گوشگير است/ زخدمت بندگان را ناگزير است) (خسرو شيرين, چاپ وحيد, ص8 كه اينگونه چاپ شده است: (ولى چونبندگيمانگوشگير است).
پى نوشتها:
1- نظير طنز و تعريض حافظ را در اين بيتها نيز مى بينيم: مريد باده فروشم كه شيخ جام خود اوست/هر آنكه زومددى خواست جام مى بخشد (كمال خجندى, ديوان, ص 422).بريختم به ستم خون پير جام و كنون/هرآنچه هست مرا وقف جام خواهد بود(جلال عضد, ديوان, ص 100).مستان اگر كنند (فغانى) به توبه ميل/پيرى به اعتقاد به از شيخ جام نيست (باباافغانى, ديوان, ص 56).
2 - بيت حافظ , به گونه اى كه نوشته آمد مطابق است با تقريباً همه نسخه هاى خطى و چاپى ديوان حافظ. نخست بار دكتر خانلرى در(چند نكته در تصحيح ديوان حافظ) ص6, (شيخ جام) را به استناد يك نسخه خطى, تصحيف (شيخ خام) دانست و بحث و گفتگوهايى را سبب شد. علامه دهخدا, نظر او را پسنديد وحتى (جام مى) مصرع نخست را نيز, تحريف (خام مى) پنداشت و كسانى چون استاد سيد محمد فرزان و استاد جلال الدين همايى و دكتر غنى و… نظر او را نپسنديده و بر درستى ضبط معروف دليل آورده اند. براى ديدن برخى از اين بحث و گفتگوها بنگريد به: سيد محمد فرزان, مجموعه مقالات, ص 200- 208; جلال الدين همايى, مقام حافظ, ص 37-40; على اكبر دهخدا, مجموعه مقالات در باره حافظ, به اهتمام اكبر خداپرست, ص 38; دكتر قاسم غنى, بحث در آثار و افكار حافظ, ج2, ص 480; بها الدين خرمشاهى, حافظ نامه, ج2, ص 147.
3- از همان زاهدان عبوسى كه حافظ در اعلام بى ارادتى به آنان مى گويد:عوس زهد به وجه خمار ننشيند/مريد خرقه دردى كشان خوشخويم. و از همان صوفيان سالوسى كه در شأنشان سروده است: صوفى نهاد دام و سرحقه بازكرد/بنياد مكر با فلك حقّه باز كردنقدها رابودآياكه عيارى گيرندتاهمه صومعه داران پى كارى گيرن. به زير دلق مرقع كمندها دارنددرازستى اين كوته آستينان بيننقد صوفى نه همه صافى بى غش باشداى بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد.و بالاخره: پير گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان رخصت خبث نداد ارنه حكايتها بود
4 - درست دانسته نيست كه چرا شيخ جام را (ژنده پيل) نام داده اند. شايد همان گونه كه دكتر فاضل مصحح (انس التائبين) اشارت كرده اند (ص2, مقدمه) مريدان ومعاصران شيخ به دليل بلندبالايى و درشت اندامى و زورمندى ظاهرى, و نيز به دليل بزرگى و والايى مقام معنوى و رشادتى كه در ارشاد خلق داشته است, او را به چنين نامى خوانده اند.
5- اين كتاب با پيوست كرامات شيخ پس از وفات, نوشته شيخ احمد ترخستانى, و رساله اى در اثبات بزرگى شيخ احمد جام نوشته فرزند شيخ (شهاب الدين اسماعيل) و بخشى از رساله سمرقنديه نوشته خود شيخ و با تصحيح و تعليق و مقدمه دكتر حشمت مؤيد, از سوى بنگاه ترجمه و نشر كتاب يك بار به سال 1340, و ديگر بار به سال 1345 چاپ و نشر شده است.
6- تصوير چنين چهره محتسبانه اى از شيخ است, كه پايه و مايه طنز و تعريضهاى حافظ و ديگران شده است; طنز و تعريضهايى كه نمونه هايى كه از آن ها را پيشتر ديديم.
7 - از آثار شيخ تاكنون اين كتابها چاپ و نشر شده است: بخشى از رساله سمرقنديه همره با مقامات ژنده پيل, مفتاح النجات, روضة المذنبين, سراج السائرين و انس التائبين (با تصحيح و تحشيه دكتر على فاضل) كنوز الحكمة (نيز گويا با تصحيح جناب ايشان در دست نشر است). ديوان شعرى نيز منسوب به شيخ گويا چاپ شده است.
8- محمد غزنوى در اين باره مى نويسد: (…خداوند عالم درى از علم من لدنى بروى گشاده گردانيد تا بى آنكه ازكسى چيزى آموختى و يا شاگردى كردى و يا در پيش استاد بودى چند كتاب نيكو تصنيف كرد…) (مقامات, ص 17).
9 - اهل كتاب و مطالعه بودن شيخ, از اشارتهاى خود او در نوشته هايش به خوبى دانسته مى شود; اشارت هايى چون: (در تفسير امام ابوبكر سورايانى (سورآبادى) ديدم كه آورده…), (فردوسى نيز يكى از حكماى امت محمد بوده است, در شاهنامه ديدم كه او گفته است…), (بسيار بنگريستم تا در هيچ كتابى چيزى هست كه هركه…). براى توضيح بنگريد به انس التائبين, ص 6 مقدمه, زيرنوشت شماره 18.
10 - اينك نمونه اى از ترجمه شيواى او: (خداى گفت عز و جل: هر كه قضاى مرا گردن نهد, و بر بلاى من صبر كند, و بر نعمت من شكركند, من بنويسم نام او را در زمره صديقان روز قيامت, و او را با صديقان برانگيزم, و هركس كه به قضاى من رضا ندهد, و بر بلاى من صبر نكند, و بر نعمت مرا شكر نكند, گو رو خدايى ديگر گزين جز از من). در ترجمه: (من استسلم لقضائى و صبر على بلائى و شكر لنعمائى كتبته صديقاً و بعثته يوم القيمة فى زمرة الصديقين. و من لم يرض بقضائى و لم يشكر لنعمائى و لم يصبر على بلائى فليختر الهاً سوائى.)
11 - نويسش و سرايش از سوى مشايخ و به درخواست مريدان, گويا سنتى بوده است روا و رايج. آن گونه كه شمارى از آثار منظم و منثور برجاى مانده از مشايخ چنين داستانى دارد. آثارى چون كشف المحجوب, ترجمه عوارف المعارف, مصباح الهداية, مرصاد العباد, كشف الحقايق, الانسان الكامل, مثنوى حضرت مولانا و….
12 ـ آينه پژوهش: نويسنده بزرگوار در اين قسمت گزيده هايى از سخنان شيخ جام را در ذيل عناوين عظمت عشق, وصف ناپذيرى عشق, بى كرانگى عشق, وصف عارف, وصف صوفى و… آورده بودند كه به خاطر جلو گيرى از اطناب مقال حذف شد.
13 - شرح و بيان آرايه هاى يادشده را بايد از نوشته هاى بديعى بازجست. البته شرح و بيان آرايه هايى چون پاغازى و قرينه سازى و تعريف و تقسيم آنها را كه در كتابهاى بديعى نيست; از نوشته بديعى اين جانب با نام (هنر سخن آرايى) بجوييد.
نگاهى ديگر به دائرةالمعارف بزرگ اسلامى
گلچين معانى احمد
نقدى بر جلد اوّل دائرةالمعارف بزرگ اسلامى از لحاظ تاريخ, جغرافى و تراجم دانشمندان اسلامى
تأليف و تدوين كتابى به اين عظمت و پرمحتوايى بسيار تحسين برانگيز است, و پاره اى مسامحات جزئى كه در اين نقد بدانها اشاره مى شود, از كمال علاقه مندى است نه از راه خرده گيرى. بخصوص كه دانشمندان گرامى جناب سيدمحمدكاظم موسوى بجنوردى اراده خود را نسبت به تجديد نظر و اصلاحات ضرورى در چاپ بعدى آن در مقدمه جلد اوّل (ص ده , ستون 2) اعلام داشته اند.
1. در ص 99 ستون 2, س 24 آمده است: تقى كاشى (ز 993ق / 1584م).
وى تا 1016ق به تكميل خلاصة الاشعار مى پرداخته, و مؤلف عرفات العاشقين به سال 1022 ضمن ترجمه حال او نوشته است: درين ازمنه شنيده شده كه به حق پيوسته1.
2. (گرجى نژاد) در ص 245 ستون 2, س 19 و 32 و ص 246 ستون 1 س1, نامى است غريب و ناشناخته, و مراد از آن احمدببگ متخلّص به اختر است كه اصلش از گرجستان و زادگاهش اصفهان بوده. وى به (اخترگرجى) مشهور و در فرهنگ سخنوران (س 32) به همين عنوان مذكور است. مشاراليه صاحب تذكره اى است در احوال معاصران خود موسوم به (انجمن آرا) و ديوان شعر و ساقى نامه كه هر سه موجود است و قطعاً ذكرش در دائرةالمعارف به جاى خود خواهد آمد. بنابراين همان (اخترگرجى) را كه به آن عَلَم است به جاى (گرچى نژاد) مرقوم بدارند, مناسبتر خواهد بود2.
3. در ص 288 ستون 2, ذيل (آرايش نگار) تاريخ ولادت صائب تبريزى 1016 و وفاتش 1081 ضبط شده است كه به اين حساب عمر وى 65 سال مى شود.
ولادت صائب به درستى معلوم نيست; ولى او هشتاد سالگى خود را در اين بيت تصريح كرده است: دو اربعين به سر آمد ز زندگانى من / هنوز در خم گردون شراب نيم رسم3.
حيات صائب تا ذيحجه 1085 بر طبق اسناد موجود مسلم است. و وفاتش در پايان سال 1086 واقع شده است. انجمن آثار ملّى نيز در كتيبه آرامگاه او همين تاريخ را اختيار كرده است و بر سنگ مزار صائب به رقم محمدصالح خوشنويس اصفهانى چنين است: (تحريراً شهر جمادى الاوُّل سنه 1087 فقير محمدصالح)4.
4. در ترجمه آرزوى اكبرآبادى, ص 295 ستون 2 س 5 نوشته اند: (شعر آرزو روان و خالى از تعقيد است و مضامين آن بيشتر عرفانى و عاشقانه است و گرچه به شيوه معروف به سبك هندى بسيار نزديك است, ليكن نازك خياليها و تشبيهات و استعارات خاص آن مكتب در سخن او بسيار نادر است).
آيا اين چند بيت از انتخاب خود او كه حاكم لاهورى از مجمع النّفاس در تذكره (مردمِ ديده) نقل كرده, واجد آن اوصاف است كه برشمرده اند؟:
كجيى نيست در طريق خدا
به نگين راست مى كنند دعا
شرم گناه در دل حيوان اثر كند
مستى جبين كند عرق آلود پيل را
شكسته پا بنشين آرزو به گوشه فقر
كه شام مملكت فقر چون تمرلنگ است
به شعر زنده جاويد مى شود انسان
كه در زمين غزل آرزو نبينى قبر
بى قرار مال دنيا بهر روزى جان دهد
كشته چون سيماب مى گردد كه زر پيدا كند
كوشش آدمى از سعى ملك بيشتر است
خاكى از تير دگر رفتن او بيشتر است5.
5. در ص 296 ستون 2 س19 آمده است: (تا پيش از مرگ اورنگ زيب ( 1119 ق) اداره دكن بر عهده يكى از سرداران او به نام داودخان بود.)
اورنگ زيب روز جمعه 28 ذيقعدٌ 1118 در احمد نگروفات يافته است6.
6. مدخل (آشتيانى, لهجه) ص 408, بعد از (آشتيان) واقع شود مناسبتر است; و پس از آن آشتيانيها به ترتيب تقدّم زمانى: 1. حاجى ميرزامحمد حسن. 2. ميرزا مهدى . 3. ميرزا احمد 4.ميرزا اسماعيل.
7. آشتيانى, اسماعيل (ص 406) ولادتش به سال قمرى 1310 و وفاتش به سال شمسى 1349 ضبط شده است. بايد ولادت او را نيز در سال شمسى 1271 مرقوم بدارند. بنده از خود ايشان شنيده و در (گلزار معانى) نوشته ام.
8. در ص 407 ستون 1س 9 آمده است كه: (آشتيانى در 10 ارديبهشت 1349 ش در تهران درگذشت).
وفات او روز چهارشنبه نهم ارديبهشت 1349 واقع شده و مدفنش مقبره خانوادگى در صحن اصلى حضرت عبدالعظيم است. 7
9. آشتيانى, ميرزامهدى, ص 410 ستون 1س 12 ـ 15 آمده است: (و سرانجام به زادگاهش تهران برگشت و براى هميشه در اين شهر ماندگار گشت و به تدريس پرداخت و حوزه درسى وسيعى را به ويژه در حكمت و عرفان پديد آورد.) بايد بر آن افزود كه: در عين حال مستشار ديوان عالى تميز بود.
10. در ص 418 ستون 1 ذيل مدخل (آصف جاه) مى خوانيم:( … و سرانجام حكومت مستقل آصف جاهيّه حيدرآباد را بنياد نهاد و فرزندان او به عنوان (نظام) تا اواخر سده 13 هجرى (1286 ق/ 1869م) در آن ناحيه حكومت داشتند.)
اين تاريخ درست نيست; چه در ص 431 ذيل (آصف اللّغات) مسطور است كه: (در فاصله سالهاى 1325 ـ 1340 ق, به نام نظام الدوله نظام الملك آصف جاه تصنيف و … چاپ شده است).
و در همان صفحه ذيل مدخل (آصفيّه) نوشته اند: (اين كتابخانه در 1308 ق, در زمان ميرمحبوب على خان نظام نهم (1289 ـ 1329ق) … تأسيس شد.)
و در ص 432 ستون 1 آمده است: (اين فهرست… در روزگار حكومت آخرين نظام حيدرآباد, عثمان على خان (1329 ـ 1375 ق) … بر كتابخانه آصفيّه تأليف شده است.)
بنابراين پايان كار سلسله نظام دكن 1375 است نه 1286.
11. در ذيل مدخل (آصف خان) ص 418 ـ 422, نخست آصف خان چهارم ذكر شده است و بعد از آن آصف خان دوم و سپس آصف خان سوم. كه علاوه بر بى ترتيبى, آصف خان يكم يعنى خواجه عبدالمجيد هروى از احفاد شيخ ابوبكر تايبادى كه از طبقه اهل قلم نيز بوده, از قلم افتاده است.8
12. در همان مقاله, ص 421 ستون 1 س 1 و س 5 ـ 6, ميرزا قوام الدين جعفر قزوينى (آصف خان سوم) متخلّص به جعفر را (شاعر پارس گوى هند) معرّفى كرده و نوشته اند: (غزليّات وى غالباً رنگ عاشقانه دارد و به شيوه معروف به سبك هندى نزديك است.)
الف ـ شاعر پارس گوى هند اميرخسرو دهلوى, فيضى آگره اى, غنى كشميرى, منير لاهورى, ناصرعلى سرهندى و بيدل عظيم آبادى را گويند; نه ميرزا جعفر آصف خان قزوينى را كه در زمان شاه اسماعيل ثانى(984 ـ 985ق) از ايران به هندوستان رفته و پيش از مهاجرت هم به شاعرى معروف و موصوف بوده است.
ب ـ غزليّات او به طرز قوع است كه شعبه اى است از سبك عراقى و در قرن دهم هجرى شيوه اى رايج بوده است9.
توجه نويسنده محترم را به نظر سنجيده استاد دانشمند دكتر ذبيح الله صفا جلب مى كنم كه درباره وى نوشته اند: (سخن او در همه انواع شعرش در عين روانى منتخب و استوار و خالى از هر گونه عيب تعقيد و ابهام و ضعف تأليف است و در همه آنها خاصه در نورنامه او (= مثنوى خسرو و شيرين) به تعبيرهاى بسيار لطيف مقرون به احساسات و عواطف گرم باز مى خوريم.)10
13 ـ در همان صفحه , ستون 2, س 31 ـ 35 از نواده او, ميرزا جعفر بن ميرزا زين العابدين كه هم متخلّص جدّ خود بوده, و نبيره اش ميرزا ايزد بخش متخلّص به (رسا) ياد شده است.
اگر چه آصف خان دو پسر ديگر به نامهاى سهراب و على اصغر نيز داشته; ولى ميرزا زين العابدين متخلّص به (دانش) شاعرى قادر بوده است11.
14. در همان صفحه, ستون 1, س 21, آمده است: (به مقام (ديوان كل) يعنى وزارت رسيد.)
بايد مى نوشتند: به مقام (ديوان كلى) يعنى وزارت اعظم رسيد.
15. در همان صفحه و همان ستون مى خوانيم: (پس از آنكه جهانگير, بهار و اللّه آباد را رها كرد.)
(اللّه آباد) خطا و (آله آباد) صواب است; نام نخست آن (آله آباس) بوده و اين تغيير نام در زمان جلال الدين محمداكبر شاه صورت گرفته است. بداونى در منتخب التواريخ (2 /176) ضمن رويدادهاى سال نهصد و هشتاد و دو (982) مى نويسد: ( و به تاريخ 23 ماه صفر مذكور در پياك, عرفِ (آله آباس) كه آب گنگ وجون در آنجا جمع مى شود منزل شد, و كافران به طمع ثواب و حصول مدّعيات به مذهب تناسخ در آن معبد خود را به انواع عقوبات مى كشند, و سر بى مغز خود را به زيرارّه مى نهند, و بعضى زبان دوگويى را مى برند, و بعضى از بالاى درختى خود را در قعر آب انداختند به جهنّم مى روند.
گرچه گنه كرد براى ثواب
رفت به دوزخ هم از آن راه آب
و اساس عمارات عالى انداخته (= اكبر شاه) نام آن شهر را (آله آباد) (ماندند.)12
نوعى خبوشانى گويد:
ايانسيم چمن مولد آله آباد
كه پاسبان بهشتّى و راز دار بهار
16. در ص 450ستون 2, آقااحمدعلى فرزند شجاعت على بنگالى را كه روز دهم شوّال 1255 ق در داكا ولادت يافته است, به اعتبار اينكه نياكان او در زمان نادرشاه به هندوستان رفته و ساكن آن ديار شده بودند, (از ادباى ايرانى مقيم هندوستان) نوشته اند, در همين كتاب چنانكه گذشت, ميرزاجعفر آصف خان قزوينى را (شاعر پارسى گوى هند) مرقوم داشته اند.
17. در ص 531 ستون 2س 7 ـ 8, يكى از باغهايى كه ظهيرالدين محمد بابر پادشاه احداث كرده است: (فتح باغ در فتحپور سيكرى نزديك آگره) ذكر شده است. كه بايد مى نوشتند: در ناحيه سيكرى نزديك آگره, زيرا فتحپور در زمان بابر وجود نداشته, و چنانكه در ص 532 ستون 2 آمده است, در سال 979 به فرمان نواده اش جلال الدين اكبر در ناحيه سيكرى بنياد شده است.
18. در ص 532 ستون 1 س 3 (راجه بكرامجيت) غلط, و (راجه بكرماجيت) صحيح است, چنانكه در منتخب التواريخ بداونى (2/ 13 ـ 16) و تاريخ فرشته, مقاله دوم (ص 245 س 23) هم مذكور است.
درباره اين نام و سابقه تاريخى آن كه مبحث مفيدى است راجع به تقويم و تاريخ در هندوستان, ابوالفضل علاّمى در اكبرنامه (2/ 11 ـ 13) شرحى مستوفى به قلم آورده است.
19. در ص 532 ستون 2 س 38 ـ 39 مسطور است: (شاهزاده خرّم پسر جهانگير (كه به نام شاهجهان به سلطنت رسيد).)
شاهزاده خرّم روز پنجشنبه پانزدهم شوّال 1026 از پدر خود خطاب شاهجهانى يافت و روز دوشنبه هفتم جمادى الآخر 1037 بر تخت سلطنت نشست13.
20. در ص 533 ستون 2 س 19 ـ 20, دوران سلطنت اورنگ زيب را (1068 ـ 1118ق) نوشته اند.
اورنگ زيب روز جمعه غرّه ذيقعده 1068 بار اوّل بنابر رعايت ساعت بر تخت سلطنت نشست. و به ضبط سيرالمتأخرين: (اكثر مراتب و رسومى كه لازمه چنين سريرآرايى است, به جلوس ثانى حوله نمود, و خطبه و سكّه و تعيين لقب نيز بر همان جلوس مفوّض شد.) و جلوس ثانى وى كه با تشريفات رسمى صورت گرفت و آغاز سلطنت او محسوب مى شود, روز 24 رمضان 1069 بود و مراسم جشن و سرور تا عيد اضحى يعنى دو ماه و نيم ادامه داشت. 14.
21 . در ذيل مدخل (آگهى) ص 535 آمده است: (آگهى اصفهانى; حكيم صدرالدين مشهور به مسيح الزّمان, فرزند ميرزا محمد حكيم, در قم زاده شد و در يزد پرورش يافت, وى در جوانى رهسپار هندوستان گشت و در دربار جهانگير (1014 ـ 1037ق/ 1605 ـ 1628م) صاحب جاه و مال شد. (ايمان, 61; صبا, 12).)
در ايمان, يعنى منتخب اللّطايف, (صدرالدين آلهى) است و در صبا, يعنى روز روشن (آگهى اصفهانى) و معلوم نيست چرا آگهى را بر آلهى ترجيح داده اند؟ و آيا لازم نبود مأخذ سوّمى هم ديده شود تا رجحان يكى بر ديگرى را حجّتى باشد.؟
وى حكيم صدرالدين مسيح الزّمان متخلص به (آگهى) فرزند حكيم فخرالدين محمد شيرازى است كه سرآمد اطبّاى زمان شاه طهماسب صفوى بوده و رباعيّات نغزى مى سروده است. نسب مشاراليه به حارث بن كلده كه از حذّاق اطبّاى عرب بود منتهى مى گردد. حارث مذكور دولت حضور سرور كائنات ـ صلعم ــ از مكرّر دريافته بود و به دعاى اجابت انتماى آن حضرت طبيبان دانا و پزشكان شناسا از قبيله او بهم رسيدند. آلهى همچنان كه در طب ماهر بود, از علوم ديگر نيز آگهى داشت. اكثر متداولات را از شيخ بهائى و علم طب را از پدر خود و حكيم محمدباقر پسر حكيم عمادالدين محمود در ايران آموخت. در سال هزار و يازده (1011ق) همراه حكيم ركنا مسيح كاشانى رهسپار هند شد و با هم به ملازمت جلال الدين محمداكبر شاه رسيدند و مشمول مراحم و الطاف وى گرديدند. در هندوستان نيز نزد حكيم على گيلانى كه از پزشكان معتبر در دربار اكبرى بود تلمّذ كرد و به تكميل معلومات خود پرداخت. در زمان جهانگير پادشاه از پزشكان معتمد وى بود و پس از فوت حكيم على گيلانى (1018ق) به خطاب (مسيح الزّمان) معزّز و مكرّم گشت. در عهد شاهجهان نيز از مقرّبان درگاه و به خدمت (عرض مكرّر) منصوب بود. در 1044 دست از طبابت كشيد و از آن پس تا 21 جمادى الآخره 1048 حكومت بندر سورت را داشت. منصبش سه هزارى بود و سالى شصت هزار روپيه مستمرّى مى گرفت. در دوران اقامت هند مكرّر سعادت طواف حرمين شريفين را يافت. در اواخر ايّام عمر ساكن لاهور بود و تابستان در كشمير به سر مى برد. سرانجام به سال هزار و شصت هجرى در كشمير بدرود زندگى گفت و ابوطالب كليم همدانى كه همانجا مى زيست, قطعه اى تاريخى در رثاى وى سرود كه بيت آخرش اين است:
ز دل تاريخ فوتش خواستم, گفت
طبيب درد دلها از ميان رفت = 1060
تقى واحدى كه هنگام تأليف عرفات العاشقين (1022 ـ 1024ق) جوانى او را دريافته بوده, درباره وى نوشته است:
(… حكيم آلهى در دارالعباده نشو و نما يافته و مولدش قم است, … و الحق جوانى در كمال استعداد و فضيلت و كمال است, نهايت زهد و تقوى و صلاح و عفّت با نهايت علم و حكمت جمع نموده, غايت تفطّن و تبحّر, نهايت حدس و دريافت و ادراك دارد, … و امروز در خدمت خلافت پناه جهانگير پادشاه غايت قدر و منزلت دارد و به مناسب رفيعه مخصوص است, بسيار خيّر.
و نيك انديش, عالى همّت, بزرگ فطرت, شگرف طبيعت آمده, اشعارش تازه تر, و سيراب و خوشاب است, …)
پروفسور حكيم نيّر واسطى گويد: كتابش (شرح هداية الحكمة) تا امروز در مدارس دينيّه و عربيّه مرتبه بزرگى حايز است. 15
پى نوشتها:
1. بنگريد به: تاريخ تذكره هاى فارسى, از نگارنده چاپ دوم تهران, كتابخانه سنايى, 1363 (1/ 550 و 552).
2. ر. ك: تذكره پيمانه , از نگارنده, چاپ دوم تهران, كتابخانه سنايى, 1368 (61 ـ 75) تاريخ تذكره هاى فارسى (1/ 46 ـ 53 و 2/ 328 ـ 331).
3. ديوان صائب تبريزى, به كوشش محمد قهرمان, تهران, شركت انتشارات علمى و فرهنگى, 1368 (5/ 2776).
4 . بنگريد به: مجلّه يغما, سال 18 (ش 6,ص 292 ـ 294) تذكره شعراى كشمير, حسام الدين راشدى, كراچى, 1346 (2/ 585 و 1047) فرهنگ اشعار صائب, از نگارنده تهران, مؤسسه تحقيقات علمى و فرهنگى, 1364 ـ 1365, (1/ بيست و يك) كاروان هند, از نگارنده, مشهد, مؤسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوى, 1369 (1/ 700 ـ 701 و 703حاشيه 2).
5. تذكره مردم ديده, به اهتمام دكتر سيّد عبدالله, لاهور, 1339, ش (ص 58 ـ 61).
6. سيرالمتأخرين, منشى غلامحسين خان طباطبايى, لكهنو, 1314ق(2/ 375).
7. گلزار معانى, از نگارنده, چاپ دوم تهران, سلسله نشريّات (ما) 1363 (ص 371).
8. درباره وى بنگريد به: مآثرالامرا, صمصام الدوله شاهنوازخان, كلكته, 1880ع (1/ 77 ـ 83) كاروان هند (1/ بيست و چهار, 284).
9. ر. ك: مكتب وقوع, از نگارنده, تهران, بنياد فرهنگ ايران, 1348.
10. تاريخ ادبيّات در ايران, دكتر ذبيح الله صفا (5/ 924) تهران, انتشارات فردوس, 1364.
11. بنگريد به: عرفات العاشقين (خطى) تذكره نصرآبادى (ص 60) مقالات الشعرا, قانع تتوى, به كوشش حسام الدين راشدى, كراچى, 1957 ع(ص 210).
12. نيز بنگريد به: اكبرنامه, ابوالفضل علاّمى, كلكته, 1886 ع (3/ 414 ـ 415) تاريخ فرشته, محمدقاسم هندوشاه, لكهنو, 1281, مقاله دوم (ص 264 س 26 ـ 27).
13. جهانگيرنامه, به كوشش محمدهاشم, تهران, 1359, بنياد فرهنگ ايران (ص 225و 515).
14. سيرالمتأخرين (1/ 306 ـ 307 و 322) شاهجهان نامه, محمدصالح كنبو لاهورى, كلكته, 1939 ع(3/334 ـ 335) طبقات سلاطين اسلام, استانلى لين پول , ترجمه عباس اقبال, تهران, 1312( ص 297).
15. درباره وى بنگريد به: اكبرنامه (3/ 816) در اين كتاب (حكيم حيدر) غلط چاپى و (حكيم صدرا) صواب است, جهانگيرنامه (ص 89/ 151/ 173/ 216) پادشاهنامه, ملاّ عبدالحميد لاهورى, كلكته, 1868 ـ 1872ع (موارد عديده, از جمله 348 ـ 2/ 299/ 347) شاهجهان نامه (موارد عديده, از جمله 3/ 393) مآثرالامرا (1/ 577 ـ 579) تاريخ روابط پزشكى ايران و پاكستان, راولپندى, 1353 ش(ص 52) كاروان هند, ذيل (آلهى شيرازى) (1/ 89 ـ 94 و 2/1588, ستون 1 س 7 ـ 5).
پژوهش هاي در آستانه نشر
1. أحاديث العترة عن طرق أهل السنة
حدود هشت سال پيش تنى چند از استادان بارايزنى يكديگر طرحى را تنظيم مى كنند تا بر اساس آن روايات امامان شيعه و حضرت زهرا ـ سلام الله عليهم ـ را استخراج كرده و تبويب و تنظيم كارآمد و دقيقى از آن منتشر سازند. براى اجراى اين طرح ابتدا جناب آقاى واعظ زاده برخى از كتابهاى مشهور را جستجو كرده و روايات وارد شده در آنها را با هدف ياد شده گرد مى آورند. پس از مدتى اين طرح براى پى گيرى و گسترش به دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم واگذار مى شود. و اجراى آن را محققان بزرگوار حضرات آيات سيد مهدى روحانى, على احمدى ميانجى و سيدجعفر مرتضى عاملى به عهده مى گيرند. اينك مدتهاست كه ادامه پژوهش و استخراج به عهده آقايان روحانى و احمدى است و اين دو بزرگوار سختكوشانه در استخراج و تبويب تلاش مى كنند.
محدوده تحقيق به لحاظ منابع, تمام مصادر اهل سنت تا قرن ششم هجرى است. روايتهاى استخراج شده بر اساس فقه, تفسير, اخلاق, عقايد, فضائل, ملاحم و فتن والسماء والعالم تبويب خواهد شد. در سالهاى اخير چاپ و نشر مصادر و منابع اهـل سنت شتابى شايـــان قدردانى يـــافته است و از اين روى براى اطلاع از منابع و مصادر جديد الإنتشار, كار تنظيم نهايى به تعويق افتاده است.
اينك بخش فقه اين تحقيق مراحل نهايى تنظيم را مى گذراند و اميد است در آينده اى نه چندان دور تبويب و تفصيل نهايى آن پايان پذيرد. مجموعه احاديث استخراج شده احتمالأ به پانزده جلد خواهد رسيد و بى گمان براى پژوهندگان ياريهاى سودمندى خواهد داشت. اين روايات در موارد بسيارى روشنگر روايات منابع و مصادر شيعه مى باشد و در مواردى در جهت تبيين و تفسير ابعادى از مكتب مستقلاً به كار مى آيد. در تنظيم نهايى ابتدا روايت از كهنترين منابع آورده مى شود و سپس مآخذ جديد آن ارائه مى گردد. به اختلافهاى بسيار جزئى توجهى نمى شود; امّا اگر اختلاف دو روايت قابل توجه باشد, بدان اختلاف توجه داده خواهد شد. درذ يل روايات هيچگونه اظهار نظر نمى آيد; مگر در مواردى بسيار محدود. به هر حال اين پژوهش كارى است كارستان كه همت بلند اين بزرگواران مصروف آن شده است و ما اميدواريم در آينده اى نه چندان دور شاهد انتشار آن باشيم. 2ـ نهج الحياة
محمد دشتى
فاطمه زهرا ـ س ـ دخت گرامى پيامبر كه از آبشخور نبوت و رسالت سيراب مى گشت و لحظه هاى زندگى را با گلبانك وحى سپرى مى كرد و در حلّه زيباى (اهل البيت) جاى مى گرفت و در بلنداى جايگـــاه والاى عصمت مى ايستـــــاد و
رسول الله همتايى جز على برايش نمى شناخت, بى گمان چنان پدر, شوهر و فرزندانش, سخنش حجت, بيانش رهگشا و كلماتش زندگى ساز است. كلمات آن بزرگوارــ چه آنها كه از پدر بزرگوارش نقل كرده و چه آنچه در پاسخ سؤالها و براى هدايت جستجوگران و تبيين ارزشها و در دفاع از حق و حراست از مقام ولايت بيان داشته است ـ هنوز يكجا و به گونه اى شايسته عرضه نشده است. اينك كه جناب آقاى محمد دشتى دامن همت بر كمر ارادت زده اند تا مجموعه آنچه را كه ياد شد در اختيار پژوهندگان و جستجوگران معارف آفتابگون فاطمى قرار دهند, بايد اقدامش را ستود و براى سامان دادن به اين تلاش فرهنگى سودمند از خداوند توفيق خواست. مراحل تدوين
1) كتابشناسى براى دست يافتن به تمام منابع و مصادر سخنان حضرت زهرا ـ س ـ 2) جستجو و استخراج, 3) تدوين فيشها و كلمات استخراج شده بر اساس موضوعات و عناوين و با توجه به نيازهاى فرهنگى و فكرى جامعه, 4) شماره گذارى مسلسل احاديث براى سهولت ارجاعها, 5) ترجمه اى روان و استوار ابتدا به زبان فارسى و پس از آن به ديگر زبانها در حدّ امكان, 6) تهيه و تدوين فهرست موضوعى و معجم الفاظ براى سهل الوصول ساختن محتواى آن.
اينك بخش اوّل (كتابشناسى) به پايان رسيده و استخراج و فيش بردارى روايات مراحل نهايى خود را مى گذراند. اين طرح با همت و همكارى تنى چند از فاضلان در دفتر نشر امام على ـ ع ـ انجام مى يابد و اميد است در آينده اى نه چندان دور متن تدوين يافته آن منتشر شود. 3. تهذيب الأنساب و نهاية الأعقاب
شيخ شرف الدين عبيدى
تحقيق محمد كاظم محمودى
شيخ شرف الدين عبيدى از نسب شناسان و مورّخان گرانقدر قرن پنجم هجرى است. وى از جمله مشايخ سيد مرتضى, سيدرضى و على بن محمّد علوى عمرى (صاحب المجدى) است. كتاب وى از بهترين و كهنترين كتابهاى انساب علويين است كه برخى از اطلاعات اين كتاب منحصر به فرد بوده و در منابع متأخر از آن نيز از آن گزارشها و اطلاعات اثرى نيست. گويا اصل كتاب بسيار پر برگ و بار بوده است. شيخ الشّرف خود به تلخيص و پيرايش آن مى پردازد و گزيده اثر بزرگش را تهذيب الأنساب مى نامد. سپس ابن طباطبا از بزرگان و مشاهير نسب شناسان و استاد صاحب المجدى در اين خلاصه نگريسته و هر جا اشكال و كاستى يافته, پيراسته و بدين سان كتابى فراهم آمده است استوار و سودمند. اين كتاب با اين ويژگيهاى ياد شده در اختيار نبوده است. ازاين رو كتابشناس بزرگ, علاّمه شيخ آقا بزرگ تهرانى, در اثر گرانقدرش الذريعة, از آن ياد نكرده است. تا آنكه به سال 1396 مرحوم حاج شيخ جعفر محمودى (اخوى محقق كتاب) به همراه محقق سختكوش استاد محمد باقر محمودى به مصر مى روند و در كتابخانه جامعة الدول العربيّة به اين كتاب دست يافته و فيلمى تهيه كرده و به همراه مى آورند.
محقق محترم كتاب را به دقت استنساخ كرده و محتواى آن را با منابع موجود مقابله كرده است. افزون بر اين, تعليقاتى در توضيح و تبيين ابهامها و موارد مشكل كتاب نگاشته و فهرستهاى فنّى و كارآمدى بدان افزوده است. تحقبق كتاب پايان پذيرفته و اينك آماده چاپ است. 4. مصباح الفقيه
تحقيق سيد نورالدين جعفريان
شرائع الإسلام فى مسائل الحلال والحرام, اثر جاودانه محقق حلّى از متداولترين و محكمترين متون فقهى شيعه است كه از هنگام نگارش و نشر در حوزه هاى علوم اسلامى مورد توجّه عالمان و فقيهان قرار گرفت. از اين روى بسيارى آن را شرح كردند و فقيهانى در توضيح متن و تبيين دشواريهاى محتواى آن حاشيه ها و تعليقه ها نگاشتند و بدين سان مجموعه گرانسنگ عظيمى به يمن شرح و تعليق آن در فقه شيعه فراهم آمد.(الذريعة, ج21,ص115).
شرايع را فقيهان در حوزه هاى درسى خود و در بحثهاى عالى فقهى غالباً به عنوان متن درسى انتخاب مى كنند و با ارزيابى آراء ديگران در مسائل فقهى به عرضه ديدگاههاى خود مى پردارزند.
فقيه ژرف انديش مرحوم حاج آقارضا همدانى ـ كه از فقيهان بلند مرتبه و مجتهدان كم نظير قرن چهاردهم هجرى است ـ مانند بسيارى از فقيهان, درس خارج فقه را بر پايه شرايع نهاده بود. مرحوم شيخ آقا بزرگ نو شته اند كه وى هر شبى به مقدار يك صفحه از بحث را مى نوشت و آنگاه متن نوشته را براى شاگردان املاء مى كرد و پس از نقد و بررسى در محفل درس به تقرير نهايى آن مى پرداخت. (الذريعة, ج 21,ص 115; نقبا البشر, ج 2, ص 778)
دقت نظر, ژرفنگرى, استدلال قوى و استوار نگارى مرحوم همدانى, مصباح الفقيه را در جايگاه يكى از گرانقدرترين آثار فقهى قرار داده است. اين اثر هماره مورد مراجعه و استناد فقيهان و مدرّسان بزرگ حوزه هاى علوم اسلامى بوده است. آنچه از اين مجموعه فقهى نگـــــــاشته شد است, كتاب الصلاة, كتاب الصوم, كتاب الخمس, كتاب الزكوة و كتاب الرهن است. و آنچه اينك بر اساس دستنوشت مؤلف در حال پژوهش است, كتاب الصوم و الخمس و الزكاة و الرهن است كه پيشتر به صورت چاپ سنگى منتشر شده بود. كار پژوهش و تعليق متن كتاب با مقابله سه نسخه موجود در كتابخانه مجلس شوراى اسلامى و چاپ سنگى آن, با هميارى گروهى از فاضلان به گونه جمعى سامان مى يابد; بدين سان: 1) استخراج آيات, احاديث و اقوال با تكيه بر منابع كهن و منابع اصلى, 2) استوار سازى متن و عرضه متنى دقيق و پيراسته از تحريف و تصحيف, 3) توضيح و شرح ابهامها, مجملها و دشواريهاى متن, 4) تنظيم و ترتيب معجمى كارآمد به قرار ذيل:
الف: معجم القواعد الفقهيه, ب: معجم القواعد الأصوليّه, ج: معجم قواعد و المصطلحات الرجاليه, د: معجم آراء المؤلف فى الكتب والرّجال.
تدوين اين معجم نقطه افتراق اين پژوهش از پژوهشهاى ديگر است. با تدوين و عرضه اين معجم به خوبى پژوهشگران حدّ و حدود به كارگيرى قواعد فقهى و اصولى را به دست مى آورند و بر ديدگاههاى ويژه مؤلف در موضوعات جنبى مندرج در كتاب دست مى يابند. اميد است پس از سامان پذيرفتن تحقيق متن اين معجم, به گونه شايسته اى تدوين يابد و راه تازه در كمال بخشيدن به پژوهشهاى متون كهن گشوده شود. 5. الإختراق الثقافى: معجم ببليوغرافى تحليلى
عبد الجبّار رفاعى
حركتهاى گونه گون عليه اسلام و گسترش آن در صحنه زندگى و صفحه ذهن انسان گو اينكه پيشينه اى كهن دارد; امّا روابط جهانى سده هاى اخير باعث شده تا اين جريان در چهره هاى مختلف شتابى بيشتر داشته باشد. در اين ميان پديده استشراق و خاورشناسى نيز كه از گستره اى شگرف برخوردار است نيز قابل تأمل و توجه است. ابعاد وسيع پژوهش اينان را ـ كه با هزينه ها و امكانات بسيارى شكل مى گيرد ـ دين, ادبيات, تاريخ, جغرافيا, فلسفه, حديث, قرآن, تفسير, احياى متون و... فرا مى گيرد. تاكنون درباره كار و كارنامه اينان و نيز چگونگى و انگيزه و روند حركتهاى ديگر, رسيدگى همه جانبه اى صورت نگرفته است. علل پژوهش خاورشناسان در موضوعاتى به اين وسعت, گرايش به حق و توجه به واقعيتهاى صادق كه گاه در مواردى از آثار اينان يافت مى شود, زمينه ها و روندهاى اين تلاشهــا و... موضوعات و سؤالهاى جدى و مهمى است كه پاسخهاى درخورى را مى طلبد و آنچه كمابيش در ميان آثار پژوهشگران يافت مى شود در تبيين و توضيح جريانى به اين گستردگى بسنده نيست. (سموم الإستشراق و المستشرقين. انوارالجندى .(در باب استشراق و مستشرقين). ترجمه غلامحسين متين. مجلّه نگين. شماره 84, ص 140. تيرماه 1351; حماسه غدير. ص 288 ـ 271; الإسلام فى وجه التعريب و الإستشراق. انوارالجندى).
به هر حال براى ارزيابى درست و شناختى كارآمد ازكار و كارنامه اينان و چگونگى حركتهاى گونه گون در مقابل اسلام, بى گمان اوليّن گام, دست يافتن به بخش عظيمى از نگاشته ها و پژوهشهاى مستشرقان است.
آقاى عبدالجبار رفاعى با توجه به اهميت موضوع در كنار شناسايى و تدوين مصادر و منابع موضوعات مختلف فرهنگ اسلامى, به مصادر و منابع اين موضوع نيز پرداخته و اينك از پس تلاش و جستجوى چندين ساله, كتابنامه اى را در اين موضوع در مراحل نهايى تدوين دارد. ابعاد كار آقـــاى رفاعى شناسايى و معرفى تمام كتابها, مقالات و پژوهشهايى است كه به گونه اى در مقابل اسلام موضع داشته اند; و در آوردگاه فرهنگى و فكرى عليه اسلام قلم زده و آثارى عرضه كرده اند. وى در توضيح عنوان كتاب نوشته اند: تدوين و عرضه مصادر حركتهاى صليبى, مسيحى, استشراق, غربگرايى, يهوديان, و جهت گيريهاى مختلف در جوامع اسلامى در مقابل اسلام, از ويژگيهاى اين كتاب است. منابع تحقيق
محقق محترم افزون بر مراجعه مستقيم به كتابها, مجلاّت, از فهرستهاى ناشران, مجلاّت, كتابخانه ها و نشريات تخصّصى, كتابشناسيها و برخى از مجلاتى كه درزمينه شناسايى مصادر و منابع پژوهشها كار مى كنند, مانند المسلم المعاصر, المستقبل العربى, عالم الكتاب و... بهره گرفته است.
كتاب با مقدمه اى در اهميت اطلاع رسانى و تدوين و عرضه مصادر و منابع براى پژوهشگران, و اهميت شناسايى مصادر و منابع موضوع و با نگاهى به جريانهاى فرهنگى در مقابل اسلام مى آغازد و با فهرست عناوين موضوعات ـ كه بالغ بر 850 عنوان كلّى و 6380 عنوان ريز مى باشد, ادامه مى يابد. راهنماى تفصيلى عناوين, مؤلفان, مراجع و مصادر و محتويات آن, بخشهاى پايانى كتــاب را تشكيــل مى دهد. اينك مجموعه الإختراق الثقافى مراحل نهايى تنظيم را مى گذراند و آماده چاپ است. 6. موسوعة المستشرقين
عبد الرحمن بدوى
ترجمه مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم (واحد ترجمه)
از روزى كه دانش خاورشناسى و استشراق در اواخر قرون وسطى پديد آمد (فرهنگ خاورشناسان, ص12) و رشد كرد و باليد, تا به امروز كه در ابعادى بسيار گسترده به تحقيقات خاورشناسى و اسلام شناسى ادامه مى دهد, دههـــا پژوهنده در زمينه هاى مختلف به عرضه صدها اثر قابل توجه و شايان تأمل پرداخته اند. اينك و در اين مجال در باره جريانى كه پژوهشگرى به لطافت نوشته است: (اگر مستشرقى گفت: ماست, سفيد است هميشه جاى اين احتمال را در ذهن خود نگاه داريد كه يا ماست اصلاً سفيد نيست, يا اثبات سفيدى ماست مقدمه اى است براى نفى سياهى از زغال. (تصوّف اسلامى و رابطه انسان و خدا, رينولد. 1. نيكلسون. ترجمه محمد رضا شفيعى كدكنى. تهران, توس, 1358. ص20, مقدمه مترجم) نمى توان اظهار نظر كرد; امّا ياد كردنى است پژوهش گسترده در كار و كارنامه اين جريان ارزيابى ابعاد پژوهشها و كاوشهاى آنان در زمينه هاى مختلف و به ويژه در فرهنگ اسلامى بسيار لازم و ضرورى است. در اين پژوهش اوليّن گام آشنايى با چهره هاى اين جريان و چگونگى آثار و پژوهشهاى آنهاست. در اين باب, از جمله اين آثار ياد كردنى است:
1) المستشرقون. نجيب العقيقى
2) فرهنگ خاورشناسان. ابوالقاسم سحاب
3) فرهنگ اسلام شناسان خارجى. حسين عبداللهى خوروش
4) موسوعة المستشرقين. عبدالرحمن بدوى.
عبدالرحمن بدوى از نويسندگان, فيلسوفان, كتابشناسان و پژوهندگان بزرگ جهان عرب است. اين اثر وى كه شامل شرح حال و گزارش سوانح زندگانى و چگونگى آثار 214 تن از خاورشناسان است, از اهميت بالايى برخوردار است.
كتاب بدوى با شرح حال آربرى مى آغازد و با تفصيل گزارش ديگر مستشرقان ادامه مى يابد. بدوى به گزارش محض در شرح حالها بسنده نمى كند; بلكه از سوانح زندگانى آنان به دقت سخن مى راند و در معرفى آثار, گاهى از چند و چون آنها بحث مى كند و به مناسبتهايى از چگونگى آثارى كه خاورشناسان به پژوهش آنها پرداخته اند, و به مناسبتى به تفصيل از ترجمه ها و چاپها و فهرستهاى قرآن به همت خاورشناسان گزارش داده است. (ص302 ـ 310).
به هر حال انتشار ترجمه اين اثر محققان را در شناخت استشراق و خاورشناسى يارى خواهد رساند و آگاهيهاى شايسته اى در اختيار جستجوگران اين گونه اطلاعات خواهد نهاد. يادآورى كنم كه كتاب بدوى بدون هيچ مقدمه اى مى آغازد و فاقد فهرستهاى گونه گون است كه تهيّه فهرستهــا و مقدمه اى در باب خاورشناسى در ترجمه نبايد مورد غفلت قرار گيرد. 7. تاريخ عمومى افريقا: روش تحقيق تــــــــاريخ عمومى افريقا و افريقا در دوران پيش از تاريخ.
(چاپ يونسكو, 1981). ترجمه احمد بيرشك, يحيى مدرسى, حسن انوشه, مرتضى ثاقب فر. ويراستار دوره: آزرميدخت مشايخ فريدنى. مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى و شركت انتشارات علمى و فرهنگى.
سنت تاريخنگارى در افريقا به اندازه تاريخ مكتوب بشر قدمت دارد. مورخان مديترانه اى در عهد باستان و تاريخنگاران عصر اسلامى در قرون وسطى, تمام جهان شناخته شده زمان خود را عرصه مطالعات خويش قرار مى دادند كه بخش قابل توجهى از افريقا را نيز شامل مى شد. اما بعد از انتشار سلطه استعمار اروپايى در بيشتر نقاط آسيا و افريقا, تاريخ اين نواحى صبغه استعمارى به خود گرفت و در سده هاى نوزدهم و بيستـــم ميـــلادى, مفهوم اروپا به عنوان مركز تاريخى عالم ديدگاهى مخدوش و نادرست را بر تاريخ جهان غير اروپايى تحميل كرد. على رغم اين جريان كه رسوبات آن هنوز هم به جاى مانده است مطالعات تاريخى بعد از جنگ جهانى دوم دستخوش دو انقلاب گرديد: يكى شامل دگرگونى تاريخ از صورت وقايع نگارى به صورت يكى از علوم اجتماعى كه با تحول در جوامع سر وكار دارد و ديگرى جايگزين شدن وسعت نظر جهانى به جاى تعصبات وطنى و ملى. هر دوى اين رويدادهـــا به مورخ فرصت داد تا به مطالعه مردم و نواحى و جنبه هايى از تجربيات بشرى كه تاكنون از آنها غفلت كرده بود بپردازد. لازمه چنين تحولى به كارگيرى مآخذ و منابع و اصول پژوهشى جديدى بوده تا بتوان به يارى آن تاريخ واقعى بشر را بازسازى كرد.
ييكى از كوششهاى بزرگ و بيمانند در اين زمينه, انتشار دوره مفصل هشت جلدى تاريخ عمومى افريقا توسط سازمان جهانى يونسكو است. اين سازمان با يارى ويراستاران برجسته افريقــايى اقدام به تحقيقى اصيل نموده تــا بتوان تاريخ اين قاره را از سه ميليون سال پيش تا زمان حاضر دنبال كرد و احياء ساخت. اقدامى كه بــا توجه به تعداد افريقا شناسانى از سراسر جهان كه در آن شركت جسته اند و نيز با توجه به كوشش اين سازمان براى ترجمه مجموعه فوق به بيشتر زبانهاى جهان, تجربه اى بزرگ در زمينه همكارى علمى در سطح بين المللى است.
نظر به ارزش علمى و تازگى و جامعيت اين اثر و با توجه به نظر مثبت جوامع علمى افريقايى نسبت به محتويات آن, مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى با همكارى شركت انتشارات علمى و فرهنگى به ترجمه و چاپ اين مجموعه به زبان فارسى همت گمارده است.
مجلد اول اين مجموعه كه در مراحل آخر طبع و نشر است, در دو بخش به شرح ذيل به چاپ خواهد رسيد:
بخش اول: روش تحقيق تاريخ عمومى افريقا. رئوس مطالب اين بخش عبارت است از: مقدمه ويراستار; سير تاريخنگارى و جايگاه تاريخ در جامعه افريقايى; گرايشهاى جديد در تاريخنگارى افريقايى; منابع مكتوب از سده پانزدهم به بعد; آثار نقل شده و روش استفاده از روايات شفاهى, باستانشناسى و تاريخ افريقا; تاريخ و زبانشناسى; مهاجرت و تفاوتهاى قومى و زبانى; طبقه بندى زبانهاى افريقايى; جغرافياى تاريخى; روش تحقيق ميان رشته اى در اين مجلدات.
بخش دوم: افريقا در دوران پيش از تاريخ. اين بخش شامل مطالب زير است: چارچوپ گاهشناختى دوره هاى بارانى و يخچالى; پيدا شدن آدمى; آدمـى سنگواره افريقــا; دوران پيش از تـــاريخ در: افريقــــــاى شرقى افريقاى مركزى, افريقاى شمالى, ناحيه صحرا, افريقاى غربى و دره نيل. هنر افريقا در دوره پيش از تاريخ; خاستگاهها, تكامل و توسعه فنون كشاورزى; نتيجه گيرى. 8. تاريخ تشيع در هند
اثر جان نرمن هاليستر
ترجمه آرزميدخت مشايخ فريدنى
انتشارات نشر دانشگاهى
زمينه رشد مذهب تشيع در دكن, در عهد بهمنيان ( 748 ـ 932ق) فراهم شد. گر چه شاهان اين دودمان گرايش شيعى داشتند و احمد شاه بهمن دست ارادت به دامان شاه نعمت الله ولى زد و تاج دوازده ترك سبز ـ كه شعار تشيع بود ـ بر سر نهاد; امّا دليلى در دست نيست كه تـــا سال 832 مذهب اماميه مذهب رسمى دكن شده باشد. در واقع يوسف عادلشاه (895 ـ 915) از سلاطين عادلشاهى, وقتى در بيجاپور استقلال يافت, با تبعيت از شاه اسماعيل صفوى مذهب تشيع را در دكن رسميت داد. كتاب حاضر تاريخ تشيع را در هند از روزگار ورود نخستين موج مهاجران ايرانى به اين سرزمين تــا سال 1328 شمسى دنبــــــال مى كند. اين اثر در دو بخش اثناعشريه و اسماعيليه, مناسبات سياسى و فرهنگى ايران و هند و سرگذشت خاندانها و رجال شيعه ايرانى و هندى و برخى عرفا و ادبا و پيرها و نيز شعائر و مناسك و معتقدات و اعياد و ايام و خوراك و پوشاك و عادات و ابنيه و آثار تاريخى و مؤسسات خيريه شيعيان هند را شرح كرده است.
جان نرمن هاليستر John Norman Hollister اين اثر را به عنوان رساله دكتراى خود به مدرسه كندى وابسته به بنياد حوزه علميه ٌ هارتفرد (در ايالات متحده امريكا) تقديم كرده بود. وى به پيشنهاد استاد خود مورى ت. تيتوس Murray T. Titus مؤلف كتاب اسلام درهند, به تحقيق درباره نقش شيعيان در تاريخ مسلمانان شبه قاره پرداخته بود. اين رساله كه چند سال بعد به چــاپ رسيد, يكى از نخستين آثارى است كه به طور جدى به بررسى سوابق تاريخى شيعيان در هند مى پردازد. مقايسه اجمالى با اثر دو جلدى كه اخيراً به چاپ رسيده (تاريخ اجتماعى ـ فكرى شيعيان اثناعشرى از سيد اطهر عباس رضوى, دهلى نو, 1986) نشان مى دهد كه كتاب هاليستر هنوز هم از حيث اعتبار و عمق تحقيق و تازگى مطالب از منابع اصيل و بسيار با ارزش است.
مترجم محقق, مقدمه اى نگاشته اند و در ضمن آن از چگونگى كتاب و اهميت آن سخن گفته اند با توجه به اينكه در زمينه پيدايش, شكوفايى و رشد تشيّع در هند در زبان فارسى اثرى در خور وجود ندارد; بى گمان نشر اين كتاب براى جستجوگران آگاهى در اين باره بسيار سودمند تواند بود.
هزاره شيخ مفيد
استادى رضا
در مكتبها و فرهنگهاى بشرى به بزرگداشت دانشمندان و آگاهان توجه بسيار شده است. در ديدگاه اسلام نيز عالمان در جايگاهى بلند و مرتبتى عظيم قرار دارند. اسلام با تعبيرهاى گونه گون, مانند مشعلهاى فروزان, ستارگان راهنما در شب ديجور, مناديان عدالت, فريادگران حق و…آنان را ستوده, و حتى نگاه به چهره و نشستن در محضر آنها را عبادت تلقى كرده و راه سپردن به محفل درس را راهى به سوى بهشت دانسته و از هيچ تكريم و تعظيمى درباره عالمان و رهروان دانش و بينش دريغ نورزيده است.
بى گمان اين همه گراميداشتها و ارج نهادنها ـ چنان كه از روايات برمى آيد ـ بدان جهت است كه عالمان, حاملان امانت الاهى و ادامه دهندگان راه سپيده گشا و فروغ آفرين پيامبرانند. بدين سان بزرگداشت عالمان بزرگ و دانايان سترگ دين در حقيقت گراميداشت فرهنگ سازنده و مكتب بالنده و والاى اسلامى است. وقتى قله سانى بزرگ و مرزبانى نستوه چنان شيخ مفيد كه از جايگاه بلند حامى دين و حافظ مكتب بر جريانها مى نگرد و از تمامت مكتب و ارزشهاى دين حراست مى كند, و درهم شسكستن جريانهاى معارض باحق و مخالف دين و مكتب را از جان سپر مى سازد و در تمامى ابعاد فرهنگ اسلامى (كلام, فقه, اصول, حديث و تاريخ) قلم مى زند, و استوار نگارى و متانت را با موضعدارى صريح درمى آميزد, ستايش وى, در حقيقت ستايش قلّه سانى, موضعدارى و حفاظت از ارزشهاست.
حوزه هاى علوم اسلامى بايد به مشعلهاى فروزان و مرزبانان بزرگ خويش توجه بيشترى كنند و با بزرگداشتهاى سودمند و كارآمد و پژوهشگرانه ـ و نه جنجال آفرين ميان تهى و نشست و برخاست كم فايده ـ از يكسوى الگوهاى والاى پژوهش و راست قامتى را در پيش ديد نسل معاصر بنهند و از سوى ديگر با تبيين و تفسير ابعاد انديشه و بينش آنان, زمان شناسى, اصول گرايى, تعهّد فهمى, سعه صدر و منش والا را در جانها بريزند.
اينك حدود دو سال به هزاره ابوعبدالله, محمدبن محمدبن نعمان عكبرى بغدادى (شيخ مفيد) مانده است. مدتهاست سخن از كنگره اى است درخور, براى بزرگداشت اين عالم, فقيه, و متكلم عديم النظير كه گويا اينك جامعه مدرسين حوزه علميه قم عهده دار اين مهم شده است.
دانشمند معظم, جناب آقاى رضا استادى كه از محققان سختكوش و كتابشناسان گرانقدر حوزه هستند و به بزرگداشت بزرگان و اهتمام ورزيدن به احياى فرهنگ اسلامى توجهى شايسته دارند, نوشته ذيل را به عنوان طرحى مقدماتى براى پژوهش در ابعاد مختلف شخصيت شيخ مفيد نوشته اند. آينه پژوهش ضمن سپاسمندى از جناب استادى, آمادگى خود را براى طرحهاى ديگر و نيز پژوهشهاى عالمان درباره شيخ و آثار وى اعلام مى كند و يك شماره را به عنوان ويژه نامه شيخ مفيد منتشر خواهد كرد. آينه پژوهش
با فرا رسيدن سال هزار و چهار صد و سيزده هجرى قمرى, درست هزار سال از رحلت شيخ بزرگوار محمدبن محمدبن نعمان مفيد ـ رحمة الله عليه ـ مى گذرد. به همين مناسبت بارها لزوم برگزارى هزاره اى براى بزرگذاشت آن شخصيت كم نظير جهان اسلام و تشيع مطرح شده است.
چندى پيش مطلع شديم كه بالاخره قرعه و فال به نام جامعه محترم مدرسين حوزه علميٌه قم زده شده و از طرف اين جامعه, هيأتى كه حضرات آيات, آقايان حاج سيد مهدى روحانى, حاج شيخ ابراهيم امينى و حاج شيخ على احمدى ميانجى از اعضاى آن هستند, تشكيل خواهد شد تا به اين آرزوى ديرينه حوزه و دانشگاه جامه عمل پوشيده شود. اميد است در انجام اين مهم, كمال توفيق يارشان, و دعاى خير شيخ مفيد بدرقه راهشان باشد.
نويسنده اين سطور با قلت بضاعت و اعتراف به كوتاهى همت, طرحى را پيشنهاد مى كند تا شايد با تكميل آن از طرف آن هيأت محترم و نيز ساير صاحبنظران, به پر بارى و غناى محتواى اين بزرگداشت ـ كه در حقيقت گامى است در شناسـاندن مكتب تشيع به محـافل علمى جهان معـاصر ـ كمك كند. كارهاى مقدماتى لازم
1ـ آنچه به عنوان ترجمه و شرح حال شيخ مفيد از سده چهارم تا امروز نگاشته شده, بدون هيچ دخل و تصرفى به ترتيب زمان نگارش گردآورى گردد. البته منقولات متأخر از متقدم آورده نشود; زيرا نيازى به آن نيست.
2 ـ با تتبع و بررسى در تمام فهرستهاى نسخه هاى خطى, تأليفات موجود شيخ مفيد, با نسخه هاى موجود آن فهرست, و از ممتازترين نسخه ها عكس و زيراكس تهيه گردد.
3 ـ آنچه از آثار شيخ مفيد چاپ شده, و چاپهاى مختلف آنها, فهرست شود و از هر چاپى نسخه اى تهيه شود.
4 ـ تأليفات موجود ايشان كتابشناسى, و موضوعات آنها به تفصيل فهرست شود.
5 ـ كارهايى كه روى تأليفات آن مرحوم انجام شده, از قبيل ترجمه, تلخيص, تحقيق و… شناسايى و به صورت گزارش نوشته شود.
6 ـ مقدمه هايى كه محققان بر كتابهاى چاپ شده شيخ نگاشته اند, گردآورى گردد.
7 ـ رساله هايى كه توسط برخى محققان انتشارات جامعه مدرسين و موسسه آل البيت و ديگران در دست تحقيق است, شناسايى و مقدمات اتمام آنها فراهم گردد.
8 ـ تمام مقالاتى كه درباره شيخ مفيد در مجلات, روزنامه ها ـ ياد نامه ها و نظاير اينها تاكنون منتشر شده, با مراجعه به فهرست مقالات چاپ شده و ديگر فهرستها, فهرست و عكس يا زيراكس آنها تهيه و گردآورى شود.
9 ـ كتابهاى منسوب به شيخ مفيد كه در انتساب آنها به آن مرحوم ترديد است, مورد بررسى و كتابشناسى قرار گيرد تا وضع آنها روشن شود.
10ـ كليه مصادرى كه به نحوى از انحاء با شيخ مفيد در ارتباط است, به عنوان كتابنامه شيخ مفيد, فهرست و مشخصات آن موارد منظور ياد شود. تلك عشرة كاملة.
به نظر اينجانب اين ده كار در مدت يكسال يا كمتر توسط حدّاقل بيست نفر از طلاب و دانشجويان فاضل جوان كه ذوق اين قبيل كارها را داشته باشند, قابل انجام است. در صورتى كه اين كارها انجام شود و در مركزى به عنوان (منابع تحقيقات هزاره شيخ مفيد) جمع آورى گردد و سپس آنچه از اين كارها قابل نشر است در تيراژى محدود تكثير شود, براى اساتيدى كه مى خواهند براى اين هزاره مقالاتى علمى و تازه داشته باشند, منبع بسيار خوب و مطمئن و كمك بسيار موٌثرى است. به اميد اينكه اساتيد محترم حوزه و دانشگاه بدون هيچ عذرى در راه انجام اين خدمت دينى, فرهنگى و علمى, قدمهاى ارزنده اى بردارند. پيشنهاد به مجلات علمى حوزه و دانشگاه
مجله هاى نور علم, حوزه, كيهان انديشه, آينه پژوهش, تراثنا و رسالة القرآن از قم و مجله مقالات و بررسيهاى دانشكده الهيات تهران و معارف مركز نشر دانشگاهى و مجله مشكاة آستان قدس رضوى و مجله دانشكده ادبيات مشهد با تشكيل يك ملاقات مشورتى, هر كدام يك شماره مخصوص به نام شيخ مفيد ـ ولو به اينكه نيمى از مقالات آن مربوط به شيخ مفيد باشد ـ به تناوب در طول اين دو سال داشته باشند و در راه هرچه پر محتوا شدن اين بزرگداشت سهيم گشته و نيز از اين راه در طول اين دو سال ياد اين بزرگداشت را همواره زنده نگاه دارند. برخى از موضوعات مقالات
1. اساتيد شيخ مفيد,
2. مشايخ روايى او,
3. كتابهايى كه مورد استفاده و مراجعه شيخ مفيد بوده است,
4. شاگردان شيخ,
5. راويان از او,
6. تاليفات شيخ مفيد,
7. كتابهايى كه از آثار شيخ مفيد استفاده كرده اند,
8. كارهاى علمى كه درباره تاليفات او انجام شده است,
9. شيخ مفيد و تفسير و علوم قرآن,
10. شيخ مفيد و حجيت حديث غير علمى, 11. مفيد و مسائل اصول فقه,
12. برخى از آراء فقهى شيخ مفيد,
13. روش شيخ مفيد در استنباط مسائل فقهى,
14. آثار رجالى شيخ مفيد,
15. آراء خاص كلامى شيخ مفيد,
16. شيخ مفيد و تاريخ اسلام,
17. مسائل كلى امامت از ديدگاه شيخ مفيد,
18. مفيد و مكتب معتزله,
19. مفيد و مكتب اشاعره,
20. رساله اعتقادات مفيد (نكت),
21. شيخ مفيد و رساله سهو النبى شيخ صدوق,
22. شيخ مفيد و شيخ طوسى (برخورد ديدگاهها),
23. شيخ مفيد و شيخ صدوق,
24. صحيح الاعتقاد و اعتقادات صدوق,
25. احتجاجات شيخ مفيد,
26. شيخ مفيد و ادبيات عرب,
27. شيخ مفيد و شعر,
28. شيخ مفيد در نظر اهل تسنن,
29. شيخ مفيد در نظر مستشرفان,
30. شيخ مفيد از ديدگاه محدثان,
31. آزاد انديشى شيخ مفيد,
32. اخلاق علمى شيخ مفيد,
33. برخورد شيخ با حاكمان دوران خود,
34. معاصران شيخ مفيد,
35. ارزيابى كيفيت چاپ و تحقيق آثار چاپ شده شيخ,
36. نقاط ضعف در آثار شيخ مفيد,
37. انتقادهايى كه به شيخ مفيد شده است, 38. حوزه علميه بغداد و شيخ مفيد,
39. شيخ مفيد و حضرت امام زمان ـ عليه السلام,
40. شرح حال كامل شيخ با استناد به همين مقالات ياد شده. تمام مقالات بايد به سه زبان عربى, فارسى و انگليسى باشد; يعنى نويسنده مقاله به آن زبانى كه بهتر مسلط است بنويسد و به دو زبان ديگر ترجمه شود.
در پايان بدين وسيله از تمامى كسانى كه مى توانند در انجام كارهاى مقدماتى و نيز در تهيه مقالات براى مجلات ياد شده و نيز تهيه مقالات نهايى كمك كنند, به ويژه فاضلان جوانى كه سابقه اين نوع كارها را دارند و يا استعداد آن را در خود مى بينند, دعوت مى شود كه با اعلام آمادگى خود, بخشى از دين خود را به اسلام و تشيع و حوزه و دانشگاه ادا سازند و در راه معرفى مذهب تشيع و يكى از پاسداران بزرگ آن سهيم باشند. به نظر اينجانب لازم است تمام آثار علمى شيخ مفيد به عنوان يك سلسله, با قطع و اندازه هماهنگ و با تحقيق كامل و دقيق و به صورت فنى چاپ شود و در اختيار محافل علمى جهان قرار گيرد. امّا در انجام اين خدمت بسيار مهم عجله روا نيست; زيرا اگر بخواهيم اين كار با احكام و اتقان باشد, بايد زير نظر يك هيئت علمى با صرف وقت كافى در طول چند سال به مرور انجام گيرد .