
دوماهنامه
موضوع:نقد كتاب، كتابشناسي و اطلاع رساني در حوزه فرهنگ اسلامي
ISSN:1023-7992
زبان:فارسي
شروع انتشار:خرداد - تير 1369
صاحب امتياز:دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم
مدير مسئول:محمد تقي سبحاني
محل انتشار:قم
تلفن:37742152 (025)
نمابر:37742152 (025)
نشاني:قم، خيابان شهداء ( صفائيه )، كوچه آمار، پلاك 42، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي
صندوق پستي:قم، 6393-371185
سايت اختصاصي:www.daftarmags.ir
نشاني الكترونيك:ayenehpazhoohesh@yahoo.com
بخش اشتراک:آقاي شريعتي
كتب مرجع اسلامى در عصر حاضر1
راپر جفرى
## ترجمه منصور معتمدى##
تمدن اسلامى همواره بالاترين اهميت را براى كتاب و مكتوب كه منابع ضرورى براى معرفت و هدايتند, قائل بوده است. ليكن دسترسى نظام مند به اين دانش, نه فقط متونى را براى خواندن لازم دارد بلكه وجود آثارى را اقتضا مى كند كه بتوان به آنها براى يافتن پاسخ به سؤالاتى خاص و رهنمونى به اطلاعات مرتبط كه در جاهاى ديگر آمده اند, رجوع كرد. تأليف چنين آثار مرجعى, در ادوار برجسته اى از تمدن اسلامى به ميزان فراوانى بسط يافته و تا ايام حاضر نيز ادامه پيدا كرده است. توسعه مطالعات اسلامى به اهتمام خاورشناسان و ديگران در غرب نيز به خلق ابزارهاى تحقيقى براى مراجع عالمانه انجاميده است; برخى از اين مراجع را دانش پژوهان مسلمان اقتباس يا مطابق منظور خود حكّ و اصلاح كردند و در مواردى, در تكميل و توسعه بيشتر منابع و مراجع از آنها الهام گرفته اند. كتاب آسمانى, احاديث و فقه
نخستين و مهم ترين مرجع در اسلام بى گمان خود قرآن است. از آنجا كه عالمان و ديگر مسلمانان به نحو گسترده اى اين متن را به خاطر مى سپردند, مى توانستند هرجا كه بخواهند عبارتى را به تناسبِ موقعيت نقل كنند. با اين حال, در اين اواخر كه اين سنت نسبتاً رو به زوال نهاد, ايجاد امكاناتى براى تسهيل در دسترسى به آيات نيز ضرورت پيدا كرد و لذا كشف اللغات و كشف الايات هايى پديد آمد. يكى از نخستين كارهايى كه در اين زمينه انجام گرفته نجوم الفرقان اثر مصطفى بن محمد سعيد است. اين كتاب در هند عهد مغول فراهم آمد و نخست در 1811م. انتشار يافت و با وجود اشتباهات و از قلم افتادگى هايى كه دارد, بارها در سده نوزدهم تجديد چاپ شد. در سال 1842 گوستاو فلوگل3, خاورشناس آلمانى كشف الآيات مشهورش را تحت همان عنوان عربى [نجوم القرآن] كه [در اروپا] بيشتر به Concordantiae Corani Arabica (لايپزيگ, 1842, چاپ هاى مكرر, آخرين چاپ, لاهور, 1978) شهرت دارد, منتشر ساخت.4 اين اثر هنوز هم وسيله اى است كه در زوديابيِ آيه, معيار و مبناى ديگر آثار شده است. در آن, واژه هاى عربى طبق حروف اصليشان ترتيب يافته و به شماره سوره و آيه ارجاع داده شده است; با اين همه, در كار فلوگل جملات قرآنى نقل نشده كه البته اين كاستى را در آثار بعدى برطرف كردند. در ميان اين آثار, كتاب محمد فؤاد عبدالباقى, المعجم المفهرس لألفاظ القرآن الكريم (قاهره, 1945, تجديد چاپ, 1987) شايان توجه است; چرا كه در حال حاضر احتمالاً پراستفاده ترين كشف الآيات تكزبانه عربى باشد. محمد فؤاد عبدالباقى برخلاف كارى كه فلوگل كرده به چاپ مصرى قرآن ارجاع داده است. المعجم الاحصائى لألفاظ القرآن الكريم (فرهنگ آمارى كلمات قرآن كريم, سه جلد, مشهد 1366ـ 1368هـ.ش/ 1987ـ1990م) اثر محمود روحانى مبناهايى نسبتاً متفاوت دارد. اين معجم حاوى فهرست هاى جداگانه اى براى سوره هاى مكى و مدنى همراه با شمارش بسامدى كلمات است. همچنين, كلمات را براساس ترتيب الفبايى كلمات به همان شكلى كه در متن قرآن آمده اند آورده است و نه براساس ريشه كلمات.
احتياجى كه غير تازيان براى زوديابى متن قرآن دارند, سبب شد كه كشف الايات ها و فهارسى به زبان هاى غيرعربى, چه زبان هاى اسلامى و چه زبان هاى غيراسلامى تدوين شوند. از باب نمونه, در زبان اردو مفتاح القرآن (لاهور, 1970) اثر مظهرالدين مولتانى را داريم و به زبانِ اندونزيايى فرهنگ قرآن5 (جاكارتا, 1977) تدوين نازور سيامسو6 را. كتاب الطاف احمد كِهِرى7 با عنوان مفتاح قرآن كريم: فهرست و كشف الايات8 (كراچى, 1974) براى انگليسى زبان ها فراهم آمده است. اين اثر, فهرست موضوعى است و به طبع و ترجمه عبدالله يوسف على, ارجاع مى دهد. در اثر حنّا كاسيس9, كشف الايات قرآن10 (بركلى و لس آنجلس, 1983) الفاظ عربى با حروف لاتينى آمده و براساس ريشه كلمات ترتيب يافته و به انگليسى معنى شده اند. ارجاعات به ترجمه انگليسى آربرى11 داده شده و نقل قول ها از آن ترجمه انجام گرفته اند. در پايان براى اصطلاحات انگليسى فهرست هاى الفبايى ترتيب داده شده است. مفتاح القرآن احمدشاه (بنارس, 1906, 2ج, چاپ اخير در لاهور, بى تا) به زبان هاى عربى و انگليسى و اردو است.
بسيارى از افرادى كه قرآن را مطالعه مى كنند نيز به فرهنگ ها و واژه نامه هايى براى فهم لغاتى خاص نياز دارند. در زبان عربى, اثرى كه حائز اهميت است, معجم الفاظ القرآن الكريم (قاهره, 1953ـ1970, در دو جلد) نام دارد كه فرهنگستان زبان عربى در قاهره آن را تدارك ديده است. اين كتاب تمام واژه ها را آورده و آنها را براساس ريشه هايشان ترتيب داده است. هم الفاظ را تعريف و هم از قرآن جملات را نقل مى كند. ديگر واژه نامه هاى عربى, اكثر, بر واژگان دشوار غيرمعمول يا خارجى عطف توجه كرده اند. انگليسى زبانان مى توانند از فرهنگ و معجم الفاظ قرآن12 اثر جان پن رايس13 (لندن, 1973, چاپ هاى مكرر شده, آخرين آنها لندن 1987) و همچنين از بخش دوم مفتاح القرآن احمدشاه كه پيش از اين ذكرش رفت, استفاده كنند. در دو كتابى كه اخيراً به زبان انگليسى منتشر شده اند با گرايش آموزشى مبسوط ترى به الفاظ و عبارات برگزيده پرداخته اند كه يكى كار مستنصر مير است با عنوان فرهنگ اصطلاحات و مفاهيم قرآن14 (نيويورك, 1987) و ديگرى تدوين فاروق شريف تحت عنوان راهنماى مفاهيم قرآن15 (لندن, 1985).
در سنت اسلامى, ارائه تفاسير مفصل را براى فهم قرآن لازم مى بينند. لذا, كشف الاياتى فراهم آوردند كه آيات طرح شده در دو اثر از بزرگ ترين تفاسير را نشان مى دهد. اين كشف الايات به همت داوود رهبر گرد آمده است (فهرست آيات قرآن در تفاسير طبرى و رازى16, هارتفورد, 1962).
با پيشرفت هايى كه در متن رايانه اى قرآن به دست مى آيد چه بسا, به جايى برسيم كه چنين كشف الايات هايى ديگر به كار نيايند. مدرسه اسلامى كليولند,اوهيو,17 متن كامل قرآن را به صورت متصل18 آماده مى كند, به نحوى كه در شبكه هاى اصلى مى توان به آن دست يافت. در جهان اسلام و جاهاى ديگر نيز چندين طرح ديگر از اين دست در حال انجام است. اين طرح ها با استفاده از پايگاه اطلاعاتى متصل يا ديسك, امكانات جستجو براى هر كلمه يا دسته اى از كلمات قرآنى را كه بتوان آنها را بعداً در متن خودشان جاى داد فراهم مى آورند. اين امكانات را هم مى توان براى متن عربى قرآن به كار گرفت و هم براى ترجمه هاى آن. يك برگردان انگليسى از قرآن همراه با فهرست هايِ وابسته روى CD-ROM در فيصل آباد پاكستان انجام گرفته است.
منبع بزرگ ديگرى كه بعد از قرآن براى مسلمانان حجيت دارد, حديث يا تقرير اقوال و اعمال رسول خدا(ص) است. تعدادى از كتب تدوين شده خيلى زود, نياز مبرمى را كه به كشف الاحاديث و فهرست براى اين حجم عظيم از متون احساس مى شد, برطرف كردند. كسى كه در عصر حاضر به مطالعه در احاديث مى پردازد, به احتمال فراوان به المعجم المفهرس لالفاظ الحديث النبوى (ليدن 1936ـ 1988, 8ج; تجديد چاپ, ليدن, 1992) تأليف آرن يان و نسينك19 و به كتاب كوتاه شده اى از همين مؤلف به انگليسى: معجم الفبايى نخستين احاديث اسلامى20 (ليدن 1927; برگردان عربى, مفتاح كنوز السنه, قاهره, 1934) روى مى آورد. مجموعه اى كه به تفصيل, فهارس اين آثار را آورده تيسير المنفعه محمد فؤاد عبدالباقى (قاهره, 1935ـ1939, 8ج) است. فهرست احاديث چهار مجموعه بزرگ حديثى شيعه را محمد المهدى الكاظمى در مفتاح الكتب الاربعه (نجف, 1967) به دست داده است. به همين سان, محمد دشتى براى مجموعه سخنان امام على(ع) كه مخصوصاً براى شيعيان حائز اهميت است, كشف الكلماتى ترتيب داده است تحت عنوان المعجم المفهرس لالفاظ نهج البلاغه (بيروت 1986, 1460ص). همچنين, اطلاعات پايگاهى رايانه اى چه بر روى ديسك و چه به صورت متصل در دست است. در مورد منابع و نوشته هاى مربوط به سيره نبوى(ص) در حال حاضر يك ملخص چند جلدى به انگليسى و به ويرايش افضل الرحمن در اختيار داريم: دائرةالمعارف سيره محمد(ص)21 (لندن, 1981).
آثار بزرگ متداول كه براساس قرآن و سنت و در زمينه شريعت تدوين شده اند به يك معنا, خود كتب مرجعند, اما مسلمانان اين دور و زمان و همچنين غيرمسلمانان كه به راهنمايى عملى به موضوعات فقهى اسلامى نيازمندند, مى خواهند زودتر به آنچه در نظر دارند دسترسى داشته باشند. به زبان عربى, دائرةالمعارف بزرگ مصرى در فقه را داريم كه موسوعه جمال عبدالناصر فى الفقه الاسلامى (قاهره, 1966) نام دارد و طبق ترتيب الفبايى تنظيم شده است. به زبان انگليسى هم توضيح المسائل هاى كوچك ترى در باب مسائل فقهى شخصى و خانوادگى وجود دارد كه عبارتند از: احكام شخصى مسلمانان22 تأليف ديويد پيرل23 (لندن, 1987) و مأخذى در احكام خانواده24 از آنِ كيث هادكينسون25 (لندن, 1984). علاوه بر اينها, محمد واليبهايى مرچنت26 ملخصى از احكام خاص قرآن تحت عنوان: كتاب احكام و شرايع قرآن: رساله جامع همراه با نصوص كامل قرآنى27 (دهلى, 1981) ترتيب داده است. مرجعى سودمند براى راهنمايى به منابع فقه شيعى, كتاب حسين مدرسى طباطبايى موسوم به: مقدمه بر فقه شيعى: بررسى كتابشناختى28 (لندن, 1984) است. زندگينامه ها, دانشنامه ها, و فهارس تاريخى
گردآورى نظام مند زندگينامه هايى كه بتوان به آنها رجوع كرد, رسمى است كه از ديرباز در ميان مسلمانان برقرار بوده و سنتى است كه تا روزگار جديد هم كماكان ادامه دارد. نمونه هاى بارز اين امر عبارتند از الاعلام خيرالدين زركلى (چ سوم, بيروت, حدود 1970, يازده جلد در 13 مجلد) و الاعلام الشرقيه فى المئه الاربعه عشره الهجريه زكى محمد مجاهد (قاهره, 1949ـ1963, 4ج). در زبان انگليسى, كتاب ترجمه احوال شخصيت هاى بارز در خاورميانه29 (اورشليم و نيويورك, 1991) تأليف ياكوف شيمونى30 را داريم كه شرح حال حدود پانصد تن از شخصيت هاى حاضر و متأخر را كه اكثر حكام و سياستمداراند در بر دارد. ترجمه حال اين افراد در تذكره احوال زعماى سياسى عصر حاضر در خاورميانه و افريقاى شمالى31 نيز كه برنارد ريچ32 (نيويورك, 1990) ويرايش كرده آمده است. در ايران, يك زندگينامه عمده در دست داريم به قلم مهدى بامداد: شرح حال رجال ايران در قرن 12و13 هجرى (چاپ دوم, تهران, 1357هـ.ش/ 1977ـ 78, 6ج).
علاوه بر اينها, تعداد بسيار زيادى شروح احوال گذشتگان و معاصران, موجود است كه با پرداختن به اقشار خاصى از مسلمانان تدوين شده اند. در اين ميان, بايد بويژه از طبقه مورد علاقه شرح حال نويسان يعنى مؤلفان و فرهيختگان ياد كرد. برخى از تراجم احوال از انواع اين زندگينامه ها به شمار مى روند كه فهرستى از آثار مترجَم را هم ارائه مى كنند; مثل عثمانلى مؤلفلرى (استانبول, 1915ـ1924, 3ج; تجديد چاپ, فارنبورو, 1971, و بر ميكروفيش, شيكاگو, 1973; طبع جديد آن در تركيه, استانبول, ([؟71]19ـ 1975) تأليف محمد طاهر بُرسَلى (متوفى 1926) كه به مؤلفان جديد تركيه مى پردازد و همچنين مانند معجم المؤلفين عمررضا كحاله (دمشق 1951ـ1961, 15ج) كه شرح حال مؤلفان عرب را به قلم آورده است. خلدون الوهابى فهرست آثار عربى در اين زمينه را در مراجع تراجم الادباء العرب (بغداد و نجف, 1956ـ1962, 4ج) ارائه كرده است. براى اطلاع از احوال نويسندگان شيعى مى توان به فهرست اسماء مصنفى الشيعه احمد نجاشى (قم, 1407هـ.ق) رجوع كرد. تذكره اى گسترده تر در گزارش احوال علماى شيعه, كتاب سترگ اعيان الشيعه (بيروت, 1951ـ1960, در 7ج) تأليف محسن عبدالكريم امين است. زمينه ديگرى كه با كارهاى مذكور پيوند دارد, بررسى اسماء عربى/اسلامى است. در اين زمينه, فرهنگنامه و دائرةالمعارفى كه شايان عنايت است موسوعة السلطان قابوس لأسماء العرب (مسقط و بيروت, 1991, 8ج) نام دارد. همچنين, يك برنامه بين المللى وجود دارد كه براى اَعلام و اسامى خاص پايگاه اطلاعاتى رايانه اى ترتيب مى دهد. عنوان اين برنامه Onomasticon Arabicum نام دارد و در موسسه تحقيقات و تاريخ متون در پاريس تنظيم شده است.
اطلاعات بيشتر درباره تراجم احوال را در دائرةالمعارف هاى عمومى تاريخ و تمدن اسلامى نيز مى توان يافت. تعدادى از اين گونه آثار هم اكنون در دسترسند. تأليف اين قسم كتب در دوران گذشته اسلامى آغاز شد, اما در روزگار جديد, خاورشناسان اروپايى كه در 1908 دست به نگارش دائرةالمعارف اسلام33 (ليدن/لندن, 1908ـ 1938, 5ج, شامل تكمله; تجديد چاپ, ليدن, 1987, به فرانسه و آلمانى هم طبع شده است) زدند, قدم نخست را در اين راه برداشتند. اين اثر, در زمينه تمام جوانب دين, تاريخ, انديشه, و تمدن اسلامى مرجعى عالمانه به شمار مى رود, ليكن سبك غيراسلامى و اروپايى تحقيق كه در آن دوران متداول بود, در اين مجموعه انعكاس يافته است. در دهه 1950 طبع جديدى از اين اثر آغاز شد (نخستين جزوه, ليدن, 1954) كه در مقياسى بسيار بزرگ تر تأليف شد و كار آن هنوز ادامه دارد. اكنون اين دائرةالمعارف حاوى مقالاتى به قلم دانشمندان مسلمان است كه از منظرى اسلامى به نگارش درآمده اند, ولى باز خط مشى كلى هيأت ويراستاران, ريشه در سنت خاورشناسى غربيان دارد. با اين همه, چندين دائرةالمعارف بزرگ كه در جهان اسلام تهيه و منتشر شده اند, ترجمه يا اقتباس هايى از همان دائرةالمعارفند; چنانكه در زبان عربى آثارى مثل دائرةالمعارف الاسلاميه (قاهره, 1933, تجديد چاپ, 1969, 16ج) و القاموس الاسلامى احمد عطيةالله (قاهره, 1963ـ1979, 5ج) از اين قبيلند. در تركى هم اسلام انسيكلوپيديسى34 (استانبول, 1940ـ 1988, 13ج) و در اردو اردو دائرةالمعارف اسلاميه (لاهور, 1959, كار ادامه دارد) همين حالت را دارند.
در اواخر سده بيستم ميلادى اقدامات جديدى در كشورهاى اسلامى براى تهيه دانشنامه هايى با حجم وسيع به دست و براى مسلمانان انجام شده اند. در ايران در سال 1362ش/ 1983 مؤسسه اى براى گردآورى و ويرايش يك چنين اثرى تشكيل شد. ده سال بعد, اعضايى در حدود دويست تن در اختيار داشت و پنج جلد نخست دائرةالمعارف بزرگ اسلامى (تهران 1367/ 1989) را منتشر ساخت كه قرار است در نهايت با تقريباً چهل جلد به انجام برسد.35 در 1370/ 1991 نخستين جلد از ترجمه عربى اين اثر تحت عنوان دائرةالمعارف اسلاميه الكبرى (تهران, 1370/ 1991) انتشار يافت و برگردان انگليسى آن هم در دانشگاه كمبريج در دست تهيه است. شبيه اين كار سترگ, تركيه ديانت وقفى اسلام انسكلپدسى است (نبايد آن را با اسلام انسكلپدسى خلط كرد). اين دانشنامه هم در مؤسسه اى داراى منابع غنى تحقيقاتى تدوين مى شود. جلد اول در 1988 به طبع رسيد و انتظار مى رود به سى جلد بالغ شود. برگردان انگليسى آن ممكن است در نهايت كار منتشر شود. اين دو دانشنامه برخلاف E I و آثار اقتباس شده اش, از همان آغاز كار از موضعى اسلامى (به ترتيب, شيعى و سنى) پژوهش ها را انجام داده اند, ولى البته در هر دو اثر دقت فراوانى شده است تا تحقيقات با احتياط و با معيارهاى عالمانه بالا انجام گيرند.
علاوه بر اين آثار وسيع, تعدادى دانشنامه با حجمى كوچك تر داريم كه معمولاً به يك يا چند جنبه از مطالعات اسلامى اختصاص يافته اند. كتاب دائرةالمعارف مختصر اسلام36 (ويراسته گيب وكريمر,37 ليدن, 1953, تجديد چاپ 1991) مقالاتى درباره موضوعات دينى و فقهى از طبع اول E I دربردارد. مدخل هاى عمده دانشنامه سيريل گلاسه38 تحت عنوان دائرةالمعارف فشرده اسلام39 (لندن, 1989) همين موضوعات فقهى و دينيند, گو اينكه در اين اثر پاره اى از مدخل هاى تاريخى و جغرافيايى هم آمده است. كار ديگرى كه حتى فشرده تر است, فرهنگ عام و ساده اسلام40 (لندن, 1992) به اهتمام نتون41 تدوين يافته و مرجع عالمانه زوديابى است كه حوزه وسيع اصطلاحات و اسامى اسلامى (عمدتاً عربى) را شامل مى شود. درباره موضوع خاورميانه تعدادى دانشنامه داريم كه تاريخ و سياست جديد و امور جارى را دربر مى گيرند. يكى از اين كارها دائرةالمعارف موجز خاورميانه42 (واشنگتن, 1973) تدوين مهدى هروى است و ديگرى به قلم الن گرش و دومينيك ويدال43 با عنوان خاورميانه از الف تا ياء44 (لندن 1990).
برخى از دائرةالمعارف هاى پرحجم به ملت هاى اسلامى, به نحو جداگانه پرداخته اند كه در اين ميان, مخصوصاً از دانشنامه ايرانيكا45 (ويراسته احسان يار شاطر, لندن, 1982, چاپ آن ادامه دارد) و دائرةالمعارف بربر46 (Aix-en-Provence, 1984, چاپ آن ادامه دارد) و تورك انسيكلو پديسى47 (آنكارا, 1946, چاپ آن ادامه دارد) بايد ياد كرد. دائرةالمعارفى كه اعراب را با عنايت خاص به تاريخشان مورد توجه قرار داده است, دائرةالمعارف فشرده تمدن عرب48 (آمستردام, 1959ـ1966, در دو جلد) نام دارد كه استفان و ناندى رُنارت49 آن را به نگارش درآورده اند.
فهارس سلسله ها و خاندان هاى مسلمان براى كسب اطلاعات تاريخى سودمندند. از جمله اين آثار, كتابى كه در ميان پژوهندگان جاافتاده است و به ناگزير بايد همواره به آن رجوع كرد كار ادوارد زامباور50 است تحت عنوان نَسَب نامه و وقايع نگارى در تاريخ اسلام51 (هانور, 1972, 2ج; تجديد چاپ, اوسنابروك, 1976; ترجمه عربى: معجم الانساب والأسرات الحاكمه فى التاريخ الاسلامى, قاهره, 1951, 2ج); يك اثر راهنماى جديد را كه دسترسى به آن سهل تر است بوسورث53 نگاشته است و عنوان آن وقايع و انساب خاندان هاى اسلامى54 (تجديد طبع همراه با تجديدنظر, ادينبورگ, 1980) است. جداولى چند در اختيار داريم كه در آنها معادل تقويم هاى هجرى در سالشمارى ميلادى به دست داده شده است. رايج ترين و بهترين جدول براى اين منظور, شايد تقويم اسلامى و مسيحى55 (طبع دوم, لندن, 1977) باشد. برنامه هاى رايانه اى براى محاسبه زمان و اوقات نماز را جامعه علمى عرب در امريكا56, كتابخانه نرم افزار بُستون ماساچوست تهيه كرده است. نقشه نامه ها, فهارس اسامى جغرافيايى, راهنماهاى جغرافيايى, و نقشه بردارى ها
اكثر نقشه نامه هاى مربوط به جهان اسلام بر جوانب تاريخى عطف توجه كرده اند. نمونه هاى معروف عبارتند از: نقشه نامه تاريخى ملل مسلمان57 (آمستردام, 1957) كار رولف رولوينك58 و ديگران, و: نقشه نامه تاريخى اسلام59 (ليدن, 1981) اثر برايس60; همچنين به زبان عربى اطلس تاريخ الاسلام (قاهره, 1987) تأليف حسين مونس را داريم. (نقشه نامه ها)ى فرهنگى ـ كه در واقع,عمدتاً مقالاتى مصورند ـ هم تأليف شده اند كه هم به تاريخ و هم به سيماى جغرافيايى جديد پرداخته اند, مثل نقشه نامه جهان اسلام از سال 1500م.61 (آكسفورد, 1982) تدوين فرانسيس رابينسون62 و نقشه نامه فرهنگى اسلامى63 (نيويورك, 1986) تأليف و تدوين اسماعيل الفاروقى و لويى لمياء الفاروقى. يكى از نقشه نامه هاى مربوط به نهضت هاى اسلامگرا نقشه نامه جهانى فعالان اسلامى64 (ويراسته خاوير راوفر65 و ديگران, پاريس, 1991) نام دارد. ليكن, بيشتر آثارى كه به جغرافيا و اقتصاد جهان جديد اسلام مى پردازند, محدوده كار را منحصر به مناطقى خاص, به ويژه خاورميانه كرده اند, مانند نقشه نامه خاورميانه و شمال افريقاى كمبريج66 (كمبريج, 1987) و نقشه نامه خاورميانه67 (ويراسته موشه براور68, نيويورك و لندن, 1988). اين توجه به يك محدوده جغرافيايى در مورد طرح عظيم آلمانى, يعنى نقشه نامه خاور نزديك توبينگن69 (توبينگن, 1972) نيز صدق مى كند كه نه فقط نقشه هاى مفصلى دارد بلكه حاوى مطالعات عمده تاريخى, جاى نامه اى و جغرافيايى است.
كتب راهنماى جغرافيايى و نقشه بردارى هاى پرشمارى از جهان جديد اسلام يا بخش هايى از آن در دست است. كتاب ملل مسلمان: بررسى نژادشناختى جهانى70 (ويراسته ويكز,71 چاپ دوم, با تجديدنظر و اضافات, وست پورت, 1989, دو جلد) به ويژه شايان توجه است. فهرست مؤسسات علمى و آموزشى, كتابخانه ها, موزه ها و اماكنى از اين قبيل را مى توان در الدليل الدولى للمؤسسات الثقافيه الاسلاميه (تجديدنظر و اضافات به وسيله تانلاك72 و احمد لجيمى استانبول, 1989) يافت. سياهه سازمان هاى بين المللى را مى توان در معجم راهنماى سازمان هاى بين المللى عربى و اسلامى73 (مونيخ, 1984) ديد. آثارى كه براى كسب اطلاعات اقتصادى و مالى به آنها مى توان رجوع كرد عبارتند از: معجم راهنماى مؤسسات مالى74 (لندن, 1988) تأليف پرسلى75 و اقتصاد جهان عرب و اسلامى76 (چاپ چهارم, كاچان, 1992). براى كسب اطلاعات اقتصادى و مالى منحصراً خاورميانه به كتاب هاى اقتصاد خاورميانه77 (لندن, 1986) و شركت هاى اصلى ايران و جهان عرب78 (لندن, 1976 به صورت ادوارى است) و معجم راهنماى امور مالى خاورميانه م.اى.اى. دى.79 (نشريه سالانه لندن, 1976ـ1990) بايد مراجعه كرد. حتى كتابى تحت عنوان معجم راهنماى حمل و نقل كشورهاى اسلامى80 (كالچستر, 1987) هم به چاپ رسيده است.
نقشه بردارى ها و راهنماهاى جغرافيايى سالانه اى در اروپا به چاپ مى رسند كه عبارتند از خاورميانه و شمال افريقا81 (لندن, 1948) و خاور دور و استراليا و آسيا82 (لندن, 1969, كه به ممالك اسلامى در جنوب و جنوب شرقى آسيا مى پردازد). اين دو نشريه ساليانه, اطلاعات جارى و فراوانى درباره مناطق مذكور به خواننده ارائه مى كنند. دو اثر مفيد ديگر نيز در اين زمينه داريم: يكى اثر جرباچاراچ83 تحت عنوان مطالعات خاورميانه84 (ويراسته جديد, سيتل و كمبريج, 1984), و ديگرى كار لورنس زيرينگ85 به نام معجم راهنماى سياسى خاورميانه86 (ويراسته جديد, سانتاباربارا و اكسفورد, 1992). يك اثر تخصصى تر كه البته از اهميت عظيمى براى مسلمانان اين عصر برخوردار است, نوشته ضياءالدين سردار است با عنوان علم و فن آورى در خاورميانه راهنماى مسائل, سازمان ها و مؤسسات87 (لندن, 1982). فرهنگ هاى لغت و كتب مرجع در صرف و نحو
نگارش فرهنگ هاى عربى پيشينه اى درخشان دارد; به گونه اى كه فرهنگ هاى بزرگ و از ديرباز جاافتاده را به علت كثرت آنها نمى توان در اينجا شمرد. پركاربردترين فرهنگ نزد اعراب و مسلمانان اين روزگار, شايد لسان العرب ابن منظور (طبع جديد, بيروت 1968, 65بخش در 15ج) باشد. هيأتى متشكل از اعضاى مَعاهد و دانشگاه ها يك شكل خلاصه و امروزى شده از اين فرهنگ لغت را تحت عنوان لسان العرب المحيط (بيروت, 1970, در سه جلد) تهيه كرده اند. فرهنگ تك زبانه ديگرى كه در اين عصر تداول عمومى دارد المنجد (چاپ25, بيروت 1975) است. اثر ديگرى كه در حوزه فرهنگ هاى عربى ـ انگليسى جايى براى خود باز كرده, نوشته لين88 است تحت عنوان مدّ القاموس يا Arabic-English-Lexicon (لندن, 1863ـ1893, هشت جلد, تجديد چاپ, بيروت, 1968 و در دو جلد, كمبريج, 1984). دنباله اين كار را كتاب فرهنگ لغت عربى كلاسيك89 (عربى ـ آلمانى ـ انگليسى ويسبادن, 1970, چاپ آن ادامه دارد) گرفته است. فرهنگى كه در عصر حاضر اثرى معيار محسوب مى شود, كتاب هنس ور90 تحت عنوان فرهنگ زبان مكتوب جديد عربى91 (ويراسته ميلتون كوان,92 طبع چهارم, ويسبادن 1979) است. در زبان فارسى, از فرهنگ تك زبانه سترگ لغتنامه دهخدا (تهران, 1325ـ1360/ 1946ـ1981, حدوداً 260 قسمت دارد و در كتابخانه دانشگاه شيكاگو ميكروفيش شده است) تأليف على اكبر دهخدا بايد ياد كنيم. همچنين تعدادى فرهنگ دوزبانه در فارسى و در ديگر زبان هاى اسلامى داريم.
يك فرهنگ اصطلاحات تخصصى اسلامى را سيدعلى اشرف با عنوان فرهنگ اصطلاحات اسلامى93 (كمبريج, آكادمى اسلامى, 1985) تأليف كرده است و ديگرى را كه حجمى بيشتر دارد, بسّام سليمان ابوغوش و وفّا زكى شقرا زير عنوان فرهنگ اصطلاحات تخصصى اسلامى94 تدوين كرده اند. يك فرهنگ انگليسى مطلوب در امثال و حكم, اثر پاول لوند و جان وينتل95 است با عنوان فرهنگ ضرب الامثال عربى و اسلامى96 (لندن, 1984).
كتاب هاى مرجع در صرف و نحو عربى, چه قديم و چه جديد, بسيار زيادند. شايد بهترين كتاب در زمينه صرف و نحو قديم براى دانشجويان انگليسى زبان, صرف و نحو زبان عربى97 (چاپ سوم, كمبريج, 1986ـ 1898, دو جلد, چاپ هاى مكرر) تأليف ويليام رايت98 باشد. در صرف و نحو جديد عربى كتاب وينسنت كانتارينو99 با عنوان نحو نثر عربى جديد100 (بلومينگتون, 1974, سه جلد) شايد بهترين اثر باشد. به ساير زبان هاى اسلامى عموماً كمتر پرداخته شده است ليكن در زبان تركى كتاب جفرى لويس101 با عنوان گرامر تركى102 (اكسفورد, 1967, تجديد چاپ, 1985) را داريم. كتابشناسى ها و راهنماهاى مآخذ
در حوزه مطالعات اسلامى نسبتاً كتابشناسى هاى پرشمارى در اختيار است و در اينجا فقط از مهم ترين آنها مى توان ياد كرد. ذيلاً عناوين برخى از كتابشناسى هاى كتابشناسى ها را مى آوريم.
يك كتاب راهنماى كارآ و داراى اطلاعات ذى قيمت درباره كتاب هاى اكثر زبان هاى اسلامى آشنايى با كتاب هاى خاورميانه و اسلام103 (ويراسته ديانا گريم وود ـ جونز,104 تجديد طبع همراه با تجديدنظر, زوگ, 1979; Supplement, 1977ـ1983, ويراسته پاول اوچترلونى105 زوگ, 1986) است گواينكه, آن را اكنون بايد روزآمد كرد. عمده ترين مجموعه اى كه در باب آثار پيشين عربى در تمام موضوعات گرد آمده هنوز همان كتاب كارل بروكلمان106 يعنى: تاريخ ادبيات عرب107 (طبع دوم, ليدن, 1937ـ1949, در 5ج, شامل ضميمه; ترجمه عربى, تاريخ الادب العربى, قاهره, 1974ـ1977, در 6جلد) است. شرح تازه تر و جامع ترى از بيشتر كتب متقدم عربى را مى توان در تأليف فواد سزگين108 يعنى تاريخ نسخ خطى عربى109 (ليدن, 1967ـ1984, 9ج; ترجمه عربى, تاريخ التراث العربى, قاهره, 1977, و رياض, 1983) مشاهده كرد. در سطح بسيار مقدماتى و ابتدايى, پژوهنده انگليسى زبان بايد به گزيده اى كه كتاب هاى اصلى را به طرزى منطقى و معقول طبقه بندى كرده است, يعنى كتاب كتب بزرگ تمدن اسلامى110, اثر بلوچ111 مراجعه كند. الذريعه الى تصانيف الشيعه محمد محسن تهرانى (نجف و تهران, 1936ـ 1978, 25ج) كتب و منابع شيعه را به دقت تمام به زبان عربى برشمرده است. كتاب هاى چاپى عربى به همراه شرح حال مؤلفان آنها تا اوايل سده بيستم ميلادى را در اثر يوسف اليان سركيس به نام معجم المطبوعات العربيه والمعربه (قاهره, 1928ـ1931, 2ج, تجديد چاپ, بغداد, 1965) مى توان ديد. بسيارى از آثارى جديد عربى را مى توان در مصادر الدراسات الادبيه (صيدون/بيروت, 1950ـ1983, 4ج در پنج مجلد) پيدا كرد; ترجمه هاى انگليسى آثار عربى در ترجمه كتب عربى به انگليسى: كتابشناسى آثار قبل از اسلام تا سال 1977 112 (بستون, 1980), تأليف مارگارت اندرسن113 آمد است. عبدالجبار الرحمان, مقالات مندرج در نشريات ادوارى گذشته را در Index Arabicus 1876-84 يا كشّاف الدوريات العربيه (بغداد, 1989, 4ج) فهرست كرده است. فهرست مقالاتى را كه در حال حاضر منتشر مى شوند, مى توان در الكشاف الاسلامى (نيكوزيا, 1989, به صورت فصلنامه) مشاهده كرد.
فهرست كتب كلاسيك فارسى در كتاب استورى,114 يعنى ادبيات فارسى: بررسى احوال و كتب115 (لندن, 1927) آمده است. يك كتابشناسى عمومى تر و اساسى مطالعات ايرانى كه به گذشته نظر دارد اين اثر است: راهنماى كتابشناختى ايران: راهنماى كميته كتابخانه خاورميانه116 (ويراسته اِلوِل ـ ساتون117, برايتون, 1983). به كتب و منابع تركى كمتر پرداخته اند, اما يك كتابشناسى جامع و سالانه از مطالعات جارى تركى منتشر مى شود كه سالنامه تركشناسى118 (وين, 1984, كه جداگانه چاپ شده است; قبلاً در گاهنامه وينى اطلاع رسانى مشرق119 67 ـ 75, 1975ـ1983) عنوان دارد. فهرست كتب انتشاريافته اردو در قاموس الكتب اردو (كراچى, 1961ـ 1975, 3ج) فراهم آمده است.
در حوزه مطالعات اسلامى به زبان هاى اروپايى, شمارى كتابشناسى بزرگ در اختيار داريم. كتاب Index Islamicas (كمبريج و لندن, 1958) فهرست مقالات منتشر شده از سال 1906 و تك نگاشته هاى انتشاريافته از 1976 را ضبط و ثبت كرده است. چاپ اين اثر كه كتب, مقالات و مجلات كنونى و جارى را معرفى مى كند ادامه دارد و به صورت فصلى و سالى در لندن به طبع مى رسد. يك جلد ديگر Index Islamicus (به اهتمام بِهن,120 ميلرزويل, 1989) مقالات انتشاريافته 1665 تا 1905 را فهرست كرده است. يك كتابشناسى سودمند در زمينه كتاب هاى انگليسى كه در حوزه دين و تمدن اسلام انتشار يافته اند, كار ديويد اِد121 است با عنوان راهنماى اسلام122 (بستون, 1983) و كتاب ديگرى كه چنين مطالبى را به طور اطلاعات جارى ثبت و ضبط كرده است, فهرست ادبيات اسلامى123 (لايچستر, 1986, فصلنامه) نام دارد. كارها و فعاليت هاى بسيار مهم پژوهندگان آلمانى زبان را فؤاد سزگين و ديگران در كتابشناسى عربشناسان و اسلامشناسان آلمانى زبان از آغاز تا 1986 124 (فرانكفورت, 1990ـ1993, 18ج) آورده اند.پانوشت ها: 1. اين نوشتار ترجمه مقاله Reference Books از دائرةالمعارف اسلام در جهان معاصر, چاپ لندن, 1995 است. 2. Geoffrey Roper. 3. Gustav Fluegel. 4. قرآن طبع فلوگل همراه با كشف الاياتش را انتشارات اقبال در 1351هـ.ش. به چاپ رسانده است. مترجم. 5. Dictionary of al-Qurص*n. 6. Nazwar Syamsu. 7. Ahmad Kherie. 8. A Key to the Holy Qoran: Index-cum-Cordance. 9. Hanna E. Kassis. 10. A Concordance of the Qoran. 11. Arberry. 12. A Dictionary and Glossary of the Kor‰n. 13. John Penrice. 14. Dictionary of Qorصanic Terms and Concepts. 15. A Guide to the Contents of the Qurص*n. 16. Indices to the Verses of the Qurص*n in the Commentaries of al-Tabari and al-Razi. 17. Clevland, ohio. 18. on-line. 19. Arent Jan Wensinck. 20. A Handbook of Early Muhammadan Tradition, Alphabatically Arranged. 21. Muhammad: Encyclopaedia of Seerah. 22. A Textbook on Muslim Personal Law. 23. David Pearl. 24. Muslim Family Law: A Sourcebook. 25. Keith Hodkinson. 26. Muhammad Valibhai Merchent. 27. A Book of Quranic Laws: An Exhaustive Treatise with Full Quranic Texts. 28. An Introduction to Shiq Law: A Bibliographical Study. 29. Bibliographical Dictionary of the Middle East. 30. Yaacov Shimoni. 31. Political Leaders of the Contemporary Middle East and North Africa: A Biographical Dictionary. 32. Bernard Reich. 33. Encyclopaedia of Islam. 34. Islam Ansiklopedisi. 35. اكنون تعداد جلدهاى چاپ شده دائرةالمعارف بزرگ اسلامى به هشت رسيده است. مترجم. 36. Shorter Encycl. of Islam. 37. H. A. R. Gibb and J.H. Kramers. 38. Cyril Glass. 39. The Concise Encyclopaedia of Islam. 40. Popular Dictionary of Islam. 41. I.R.Netton. 42. Concise Encycl. of Middle East. 43. Alain Gresh and Dominique Vidal. 44. An A to Z of Middle East. 45. Encycl. of Iranica. 46. LصEncyclopژdie Berbژr. 47. Tںrk Ansiklopedisi. 48. Concise Encycl. of Arab Civilization. 49. Stefan and Nandy Ronart. 50. Eduard de Zambaur. 51. Manual de Genealogie et de Chronologie pour Lصhisloire de Islam. 52. Hanover. 53. C.E.Bosworth. 54. The Islamic Dynasties: A Chronological and Genealogical Handbook. 55. The Muslim and Chritian Calendars. 56. American Arab Scientific Society (A M A SS). 57. Historical Atlas of the Muslim Peaple. 58. Roelf Roolvink. 59. An Historical Atlas of Islam. 60. W.C.Brice. 61. Atlas of the Islamic World since 1500. 62. Francis Robinson. 63. A Cultural Atlas of Islam. 64. Atlas Mondial de LصIslam Activiste. 65. Xavier Raufer. 66. The Cambridge Atlas of the Middle East and North Africa. 67. Atlas of the Middle East. 68. Moshe Brawar. 69. Tںbingen Atlas des Vorden Orients. 70. Muslim Peoples: A World Ethngraphic Survey. 71. R.V.Weeks. 72. A.Tanlak. 73. Arab and Islamic International Organization Directory. 74. Directory of Islamic Financial Institution. 75. J.R.Presley. 76. Economic du Monde Arabe et Musulman. 77. The Middle East Economic Handbook. 78. Major Companies of the Arab World and Iran. 79. M E E D Middle East Financial Directory. 80. Islamic Transport Diroctory. 81. Middle East and North Africa. 82. Far East and Australasia. 83. Jere L. Bacharach. 84. Middle East Studies Handbook. 85. Lawrence Ziring. 86. The Middle East: A Political Dictionary. 87. Science and Technology in the Middle East: A Guide to Issues, Organizations and Institutions. 88. E.W.Lane. 89. Wڑrerbuch der Klassische Arabischen Sparche. 90. Hans Wehr. 91. A Dictionary of Modern Written Arabic. 92. J. Milton Cowan. 93. A Glossary of Islamic Terms. 94. A Glossary of Islamic Terminology. 95. Paul Lunde and John Wintle. 96. A Dictionary of Arabic and Islamic Proverbs. 97. A Grammar of the Arabic Language. 98. William Wright. 99. Vincente Cantarino. 100. Syntax of Modern Arabic Prose. 101. Geoffrey Lewis. 102. Turkish Grammar. 103. Middle East and Islam: A Bibliographical Introduction. 104. Diana Grimwood-Jones. 105. Paul Auchterlonie. 106. Carl Brockelmann. 107. Genchichte der Arabischen Litterature. 108. Fuad Sezgin. 109. Geschichte des Arabischen Schrifttums. 110. Great Books of Islamic Civilization. 111. N.A. Baloch. 112. Arabic Materials in English Translation: A Bibliography of Works from the pre-Islamic period to 1977. 113. Margaret Anderson. 114. C.A.Storey. 115. Persian Literature: A Bio-bibliographical Survey. 116. Bibliographucal Guide to Iran: The Middle Eat Library Commitee Guide. 117. L.P. Elwell-Sutton. 118. Turkologischer Anzeiger/Turkology Annual. 119. Wiener Zeitschrift Fںr die kunde des Morgen landes. 120. W.H.Behn. 121. David Ede. 122. Guide to Islam. 123. Index of Islamic Literature. 124. Bibliographie der Deutsch-sprachigen Arabistik und Islamkunde von den Anf*ngen bis 1986.
كندوكاوى در نسخه هاى تعزيه
گلى زواره غلامرضا
* چگونگى پيدايش
تعزيه, روايت حماسه اى مقدس اما خونين است كه دو جبهه را به تصوير مى كشد: يكى مسير سقوط را طى مى كند و ديگرى صعود به سوى عرشيان و قدسيان را پيش گرفته است. نبردى در آن ترسيم مى گردد كه در يك سويش شجاعت, ايمان و فداكارى قرار مى گيرد, و در طرف مقابل همه تزويرها و شقاوت هاى شيطان قامت راست مى كند. سرانجام اين صحنه ها پيروزى خون بر شمشير را به تماشاگران مى آموزد.
در اين نمايش زيباى مذهبى, انديشه هاى عالى در قالب احساسات و عواطف پاك به مردم انتقال مى يابد و تعبد عامه مردم در واژه ها و استعاره هايى عرضه مى گردد كه بر اثر آن وحدت دينى و عاطفى بين نظاره گران پديد مى آورد و مرزها را از بين مى برد. در تعزيه اهل آسمان در عزاى عزيزترين انسان ها سينه چاك مى كنند و حتى وحوش هم به خاطر مصايب سختى كه بر آدميان مى رود, ماتم زده هستند. در اين برنامه, گريه, سوگ, شادى, هجو و سخره در پى هدفى واحد باهم مى آميزند و رنگِ يكنواختى را از آن مى زدايند و تماشاگران را تا آخر با خود همراه مى سازند.
در اين كه تعزيه خوانى از كى پديد آمده و چگونه شكل گرفته نظرات مختلفى مطرح است: گفته مى شود پس از واقعه كربلا يزيد جنايت پيشه به جانيان كربلا گفت: (تمايل دارم واقعه طف را مشاهده كنم). آنان هم فرمانش را اطاعت كردند و اين واقعه اسفناك را برايش به نمايش درآوردند.1 اگر چنين ادعايى صحت داشته باشد, اين برنامه يك نمايش تعزيه به حساب مى آيد. ادوارد براون با استناد به دو متن فارسى و آلمانى, پيدايش تعزيه را به قرن چهارم هجرى نسبت مى دهد.2 در تاريخ ابن كثير شامى آمده است: (معزالدوله احمد بن بويه در بغداد در دهه اول محرم امر كرد تمامى بازارهاى بغداد را ببندند. مردم لباس عزا پوشيدند و به تعزيه سيدالشهداء بپردازند).3 البته آنچه از اين مطالب در مورد تعزيه استفاده مى شود, مراسم عزادارى دهه ماه محرم به صورت علنى و رسمى مى باشد, نه نمايش تعزيه, و اين كه در تاريخ مذهبى قم تاريخ تعزيه را به زمان آل بويه رسانيده, درست نمى باشد.4
برخى خواسته اند تاريخ پيدايش اين سوگنامه هاى مذهبى را عصر صفويه قلمداد كنند و يكى از اين قرائن را اظهارات اسكندربيك تركمان در تاريخ خود دانسته اند كه نوشته است:
شب عاشورا كه مردم اين طرف (سپاه ايران) به تعزيه حضرت سيدالشهداء قيام داشتند, غوغاى عاشوريانِ اردو بازار را, محصوران قلعه (ايروان) شورش و غلغله يورش تصور نموده جمعى كه راضى به مصالحه و قلعه دادن نمى شدند, از خواب غفلت برآمده از روى اضطرار دست در دامن تشفع شريف پاشا (فرمانده سپاه عثمانى) زدند و روز عاشورا كه مقتل سيدالشهداء بود و حضرت اعلى (شاه عباس) به رسم معهود و سبيل معتاد لباس ماتم و سوگوارى پوشيده و به لوازم مشغول بودند.5
چنانچه از سياق اين نوشتار برمى آيد در عصر مذكور, تعزيه به شكل ويژه خود متداول نبوده و همان سوگوارى به شكل سينه زنى و نوحه خوانى تحت عنوان تعزيه در منابع تاريخ ضبط گرديده اند.
البته گزارش هاى متعددى از اجتماعات مزبور توسط سياحان, مبلغان و فرستادگان سياسى اروپايى به ثبت رسيده كه طى آنها از اشخاصى سخن گفته اند كه ملبّس به جامه هاى الوان بوده و به صورت منظم پياده روى مى كردند, يا سوار بر اسب ها و شترها باز آفريننده وقايعى بودند كه حادثه كربلا را در اذهان تداعى مى كرد. همچنين براساس اين سفرنامه ها, نبردهاى نمايشى توسط صدها تن از سوگواران با جامه هاى مخصوص اما همگون و مسلح به تير و كمان و شمشير و سلاح هاى ديگر به طور آهسته بازى مى شد و سراسر آن با سوگ نوا همراهى مى گرديد و تماشاگران كه در امتداد گذرگاه ها صف مى كشيدند, بر سينه مى زدند و در حالى كه دسته عزا از كنارشان عبور مى كرد, فرياد مى زدند: حسين! حسين!6
گرچه سوگوارى براى اهل بيت(ع) در اين دوره رونق فزاينده اى يافت و براى افزايش هيجان مردم و پيوستن به جمعيت عزادار, طبل و سنج رايج گشت و ادوات جنگى كه در ميدان رزم كاربرد داشت, مورد استفاده ماتم سرايان قرار گرفت و در ميادين عمومى مركب بدون راكب را به عنوان نمادى از ذوالجناح مى گردانيدند, اما تعزيه هنوز رسم نشده بود. ادام اولئاريوس كه در زمان شاه صفى در اردبيل بوده شرح مبسوطى از مشهودات خود داده و ترتيب عزادارى را ذكر نموده ولى هيچ اشاره اى به تعزيه ننموده است.7 و از برپا كردن مجالس عزادارى به صورت نمايش مذهبى يا به اصطلاح تعزيه در اين دوره هيچ نشانى نمى باشد و مورخان در آثار خود از آن سخنى نگفته اند8 و اين كه برخى خاطرنشان ساخته اند تعزيه در عصر صفويه به وجود آمده با هيچ دليل و مدركى همراه نمى باشد. البته گاه به اشتباه هرگونه سوگوارى را تعزيه قلمداد كرده اند و با تعبيرى كه ما از هنر نمايشى تعزيه داريم, تطبيق نمى كند و هيچ گونه نسخه خطى هم كه تاريخ آن زمان را با خود داشته باشد, در جايى بدست نيامده است. مرحوم دكتر محمد جعفر محجوب نوشته است:
براى اثبات اين كه تعزيه در دوره صفويه وجود داشته هيچ مدرك مستندى در دست نداريم در عوض دلائل قوى براى رد وجود آن در آن دوره وجود دارد.9
شواليه ژان شاردن, سياحى هوشمند و زيرك بود, وى كه ساليان درازى در اوج قدرت صفوى در ايران زيست, ماحصل مشاهدات خود را به صورت سياحتنامه اى چند جلدى (كه به فارسى ترجمه شده) درآورد. كسانى كه با اين اثر آشنايند, مى دانند وى كسى نبود كه از آوردن مجالس تعزيه و نمايش هاى ايرانى حتى با ذكر جزئيات فروگذارى كند; خاصه از آن جهت كه مراسم سوگوارى محرم را با دقت هميشگى خود شرح داده است.
برخى تعزيه پژوهان اذعان مى دارند موفق شده اند سندى به دست آورند كه نشان مى دهد تعزيه خوانى در آخرين سال هاى دوران صفوى وجود داشته است. اين ادعا براساس گزارشى است از دو سياح خارجى به نام هاى (سالامون) انگليسى و (وان گوگ) هلندى كه در سفرنامه هاى خود (از سال 1734 تا 1736م يعنى سه سال آخر حكومت صفويان) در اصفهان از اجراى يك نوع تعزيه خوانى كه روى عرابه ها صورت مى گرفته خبر مى دهند.10 حال آن كه گزارش هاى مورد اشاره تنها مى توانند دلالت بر شبيه گردانى و شبيه سازى كنند, نه تعزيه خوانى و تفاوت اين دو براى يك فرد اروپايى كار آسانى نمى باشد و آنچه آن دو سياح نگاشته اند حكايت از انجام مراسم سوگوارى روى عرابه دارد و مشاهداتشان فاقد عنصر نمايشى تحت عنوان تعزيه از حيث گفتگو, حركت و انتقال حركات به خاطر تماشاگران است.11
اما مى توان براساس پاره اى شواهد تاريخى و مستندات مورخان و سياحان, خاطرنشان ساخت كه تعزيه در دوران صفويه مراحل ابتدايى و مقدماتى را سپرى مى كرده و در عصر زنديه حضور خود را اعلام كرده و شكل گرفته است. نوشته اند در عهد كريم خان زند سفيرى از فرنگستان به ايران آمد و در خدمت وى شرحى در تعريف نمايش هاى حزن انگيز بيان كرد. نامبرده با شنيدن مطالب آن سفير دستور داد كه صحنه هايى از وقايع كربلا و سرگذشت هفتاد ودو تن شهيدان نينوا ساختند و از آن حوادث غم انگيز مذهبى نمايش هايى ترتيب دادند كه به تعزيه معروف گشت.12 كريمسكى در كتاب تئاتر ايران كه در سال 1925 ميلادى تأليف شده اجراى اين نمايش را مربوط به دوران زنديه مى داند.13 اما قديمى ترين مدرك مستند كه درباره تعزيه خوانى در دست مى باشد سفرنامه ويليام فرانكلين است كه سفرش طى سال هاى 1201ـ1202هـ.ق. به شيراز صورت گرفته است. نامبرده چند مجلس تعزيه از جمله ميانجيگيرى سفير فرنگى دربار يزيد, آب فرات و عروسى قاسم را مشاهده نموده است.14 نصرالله فلسفى از قول يك نسخه خطى اجراى نمايش تعزيه را به عصر كريم خان زند مى رساند و حسن مشحون اين ادعا را تأييد مى كند.15
ميرزا حسن حسينى فسايى در كتاب فارسنامه ناصرى مى نويسد: (كريم خان زند در آخر روز ذى الحجه براى تعقيب و استقبال محمدحسن خان از شيراز خارج شد وارد باغ دلگشا… گرديد و ايام عاشوراى 1172هـ.ق. را در آن باغ به تعزيه دارى خامس آل عبا گذرانيد).16 حسن نراقى نيز خاطرنشان مى سازد: (از عهد كريم خان زند تعزيه خوانى و شبيه سازى باب شد…).17
گويينو كه حدود يكصد صفحه از كتاب مشهور خود را به پيدايش تعزيه اختصاص داده, از مضمون مطالبش به وضوح مشخص مى گردد كه تعزيه در زمان زنديه پديد آمده است. هنرى ماسه هم در كتاب معتقدات و آداب ايرانى بر اين ادعا مُهر تأييد مى زند.18 دكتر حسن خوب نظر, مى نويسد: (بعد از كشته شدن لطفعلى خان زند به دست آغا محمدخان قاجار تأثر عميق مردم از اين ماجراى غم انگيز سفاكانه در مجالس تعزيه پديدار شده و به يادش در نمايش هاى مزبور مى گريستند).19
دكتر محمد جعفر محجوب مى گويد: (برخى اخبار شفاهى حاكى از آن است كه از زمان كريم خان زند چندين تعزيه نامه در فارس وجود داشته اند, اما از آنجا كه كاغذ آنها پوسيده و در حال از بين رفتن بود از متن هايشان نسخه بردارى شد و دست نويس ها را به خاطر آن كه نام خداوند و معصومين روى آنها نگاشته شده بود با آب شستشو دادند).20 اما اين كه آن تعزيه ها در آن زمان كامل و از حيث تركيب مطالب و تلفيق مضامين, متن اشعار و نحوه توالى صحنه ها و رويدادها خالى از هرگونه اشكالى بوده يا خير, ـ گرچه اين نسخه ها در اختيار نبوده تا با بررسى آنها بتوان قضاوت كرد اما ـ برحسب قرائن بايد گفت چون گام هاى اوليه را پشت سر مى نهاده و برحسب نوشته هاى ويليام فرانكلين و هانرى ماسه در اين متون نظم و نثر درآميخته با يكديگر بوده اند كه بعدها راه تكامل را پيموده و با استعانت از ذوق سرايندگان تعزيه و قريحه شاعران معروف و عاشق خاندان عصمت و طهارت(ع) به نمودهاى مذهبى و آئينى خوبى دست يافته اند. نخستين تلاش ها
قريب دو و نيم قرن دسته هاى عزادارى محرم و مجالس روضه خوانى در كنار هم بودند تا اين كه در اين زمان (عصر زنديه) هريك پيچيده تر و در عين حال پيراسته تر به عنوان منبع الهام تعزيه سرايان قرار گرفتند و به اين ترتيب شكل نمايشى جديدى به نام تعزيه بوجود آمد. از همان آغاز پيدايش مخالف خوان ها به گونه اى نمايشى نقش هاى خود را با صداى بلند اجرا مى كردند; در حالى كه موافق خوان ها اشعار خويش را موزون و به آرامى و سوزناك سر مى دادند. در نخستين دهه هاى پيدايش نسخه هاى تعزيه, مضمون اصلى آنها ماجراى كربلا بود و با تكيه بر تنى چند از قهرمانان نينوا مجالس مزبور را تنظيم مى كردند, كه رفته رفته شهداى پيش از واقعه كربلا و پس از آن ماجرا به مجالس تعزيه ها اضافه شدند.
پيتر جى چلكووسى در مقاله اى كه به سال 1355هـ.ش تحت عنوان: (تعزيه نمايش بومى پيشرو ايران) نوشت:
[نسخ] تعزيه در آغاز عبارت بود از چند واقعه (اپيزود) پيوسته سست و نارسا همراه با تكخوانى هاى رثايى طولانى و متعاقباً چند گفتگو يا محادثه بندرت عملى به طور مستقيم با اين نقش هاى قرائتى يا سرايشى كاملاً ابتدايى مرتبط بود… بازيگران سطور مربوط به خودشان را از روى نسخه اى كه پهنايش در حدود 5 و درازايش نزديك به بيست سانتى متر و در دستشان بود مى خواندند, … نسخه يا نوشته مزبور به منزله قايل شدن مرزى بود براى هرگونه تصورى كه بازيگر واقعاً تبديل به فردى كه مطرح مى سازد نشود. اهميت نمايش به مراتب بيش از متن (نسخه ها) بود. معهذا اين شكل از هنر ظرف يك سده مجموعه اى از چند صد مجلس افسانه اى را پديد آورد.21
تعزيه نويسان تنها به نوشتن اشعار تعزيه ها و سروده هايى كه بايد هر نفر بخواند اكتفا كرده اند و توضيحى در خصوص فعاليت هاى جنبى نقش ها نداده اند و نوبت هركس را در همان موقع اجرا براى استفاده تعزيه خوانان روى ورقه اى يادداشت كرده اند و بر اين اساس نام مؤلفين و پديدآورندگان آنها بر ما مجهول مانده است. عموماً سرايندگان تعزيه نامه ها گمنامند و دسترسى به نام, زندگى و محيطشان, اگر محال نباشد چندان كار آسانى نمى باشد. به ويژه آن كه اغلب آنان نظر به اجر اخروى و پاداش سراى جاويد داشته و نمى خواسته اند اين ثواب مخدوش به شهرت هاى دنيايى شود و از اين رو نيازى به معرفى خود نمى ديده اند. همچنين چون فقيهان و علماى دينى روى خوشى نسبت به تعزيه پردازان نشان نمى دادند, و عملشان را مكروه و گاهى مردود مى دانستند و در مواقعى تعزيه سرايان در مظان نحوه اى از تكفير بودند, ترجيح مى دادند نامشان فاش نشود, و نيز بايد افزود كه خيلى از اشعار تعزيه حاصل بديهه گويى است كه ضبط و ثبت گويندگان آنها با دشوارى توام بوده است; يعنى: (تعزيه ثمره قريحه جمعى است, تنظيم كننده, پردازنده و اجراكننده اش چندين نفرند).22
با اين حال مى توان بر اثر كاوش در نسخه ها و برخى كتب تذكره ردپايى از سرايندگان تعزيه بدست آورد. به عنوان نمونه ميرزا لطفعلى محرّم خورى كه تا سال 1200هـ.ق حيات داشته و بيشتر عمرش را در دوره زنديه سپرى كرده چند مجلس تعزيه سروده و مجلس حضرت عباس(ع) و برخى از اشعار تعزيه حضرت على اكبر(ع) اثر اوست.23 كمال نامى از اهالى فارس نيز از نخستين كسانى است كه تعزيه (قربانى كردن اسماعيل) را سروده است.24
با وجود اين همه شواهد و قرائن دالّ بر پيدايش تعزيه در عصر زنديه يكى از معاصرين مى نويسد:
آنچه معروف است كه تعزيه خوانى در ايران از زمان كريم خان زند معمول شد و علت آن تذكرى بود كه پاره اى از سفيران كشورهاى اروپايى درباره اجراى نمايش هاى مذهبى در اروپا به او دادند, صحيح به نظر نمى رسد. زيرا به طور مسلم از قديم در ايران نمايش معمول بوده [است].25
وى براى اثبات ادعاى خود, دلايل متقن و مدارك خردپسندى ارائه نداده است.
دكتر مرتضى هنرى كه اعتقاد دارد تعزيه در دوره صفويه ايجاد شده نوشته است: (بنابر آگاهان محلى, خُورى ها (اهل خور) 54 مجلس تعزيه را كه از زمان صفويه به يادگار مانده بوده است, بدست آوردند و شش مجلس ديگر بر آن افزودند و از اول محرم تا آخر صفر هر روز يكى از آنها را برپا مى داشتند). وى مى افزايد: (شاعران محلى و از جمله يغما و فرزندانش در تكميل اين مجموعه نقش بسزايى داشتند, امّا چون بين پسران يغما اختلاف افتاد, در يكى از شب هاى دهه محرم يكى از آن دو برادر تمامى نسخه هاى تعزيه را سوزانيد و بدين ترتيب آن گنجينيه كه سروده شاعران خور بود, از ميان رفت و تنها پنج تعزيه بر جاى ماند).26 اين ادعا هم برحسب نكاتى كه قبلاً اشاره نموديم مورد تأمل است و در هيچ تذكره اى نامى از شاعرى تعزيه گو در عصر صفويه نيست. سرايندگان سوگنامه ها
چنين مى توان استنباط كرد كه تعزيه ساختار امروزين خود را در اواخر دوره زنديه كسب كرده است, اما عهد قاجار دوران شكوفايى, گسترش و رشد زايدالوصف تعزيه است و به دليل حمايت سلاطين اين دوره از تعزيه, اين نمايش رونق ديگرى يافت و بر نسخه هاى تعزيه افزوده شد و در برخى مجالس آن اصلاحات اساسى پديد آمد كه البته اين تحولات برحسب مذاق اشراف و خوانين و حكّام صورت گرفت و براى جلب توجه پادشاهان مجالس تعزيه اى كه حالت كمدى داشت, سروده شد و در جريان تكامل تعزيه, از شبيه خوانى محض به نمايش مفصل و پيچيده پيرايه هاى قابل ملاحظه اى به خود گرفت و چون اشرافيت بر آن تأثير گذاشت, فرهنگ مختص اين طبقه بر فضاى مجالس تعزيه حاكم گرديد و پاره اى امور كه ارتباطى به عزادارى نداشت, به نسخه هاى تعزيه اضافه شد و براى آن كه جنبه سوگوارى از بين نرود, حالت هاى حزن آور را رعايت مى كردند و در آنها صفت شعر و بديع به كار مى بستند.27
عبدالله مستوفى مى نويسد:
ناصرالدين شاه كه از همه چيز وسيله تفريح مى تراشيد, در اين كار هم سعى فراوان به خرج داد و شبيه خوانى را وسيله اظهار تجمل و نمايش شكوه و جلال سلطنتش كرد.28
دكتر حميد عنايت مى نويسد: ([در دوران قاجاريه] تعزيه توسط دارودسته هاى مقتدر مالى سياسى اى رونق يافت كه آن را همچون وسيله اى براى تحكيم تسلط خود بر عامه مردم بكار بردند و در عصر طلايى آن ستمگرى مانند ناصرالدين شاه تضادى ميان روش هاى حكومت ظالمانه خود با تدارك دقيق ترين تسهيلات جهت اجراى تعزيه نديد.29
اعتمادالسلطنه نيز در روزنامه خاطرات خود (جمعه هفتم محرم سال 1306هـ.ق) از يك مجلس تعزيه گزارشى ارائه داده كه طى آن تعزيه خوانان حركاتى قبيح از خود بروز دادند. او افزوده: ([به دليل اين حركات] مجلس تعزيه از تماشاخانه بدتر شده بود30 و چون تعزيه ها از مقصد اصلى كه سوگوارى براى امام حسين(ع) و شهيدان كربلا بود, فاصله گرفت علماى شيعه بناى مخالفت با آن را گذاشتند).
با اين وجود نمى توان از زحمات بى دريغ و توأم با اخلاص برخى تعزيه نويسان سخن نگفت. آنان كه با پرهيز از هرگونه شهرت طلبى و به خاطر كسب ثواب به اين صواب دست زده اند و كارنامه درخشانى را براى خود ترسيم كرده و بر غناى فرهنگ ملى ـ مذهبى ما افزوده و ادبيات نمايشى را با نوعى قداست توأم كرده اند.
مرحوم آقاى محيط طباطبائى درباره نسخ تعزيه و قديمى ترين آنها مى نويسد: (در تذكره فلك المريخ كه به روزگار فتحعليشاه تدوين شده در ذيل نام يكى از شاعران مازندران او را تعزيه گو مى خواند و مى گويد: اين قديم ترين جايى است كه ذكرى از اين كار ديده ام). وى مى افزايد:
در كتابخانه يكى از دوستان در تهران مجموعه كهنه اى از تعزيه ها وجود دارد كه كاغذ آبى رنگ و شكل خط و مركبش گواه است بر اين كه در دوره فتحعليشاه نوشته شده و وضع ظاهرى نسخه حكايت از اين مى كند كه آن را از مازندران به تهران آورده اند و در پايان نسخه تعزيه مسلم بن عقيل(ع) امضاى مشهدى كريم تهرانى ديده مى شود كه شايد كاتب قسمت هايى از اين مجموعه باشد. اين مجموعه از تعزيه حضرت مسلم آغاز و به شبيه نامه شام غريبان خاتمه مى يابد. در دو محل از يك صفحه اين مجموعه رقم 1244هـ.ق. تنها و بى مناسبت نوشته شده كه به قرينه خط و كاغذ و وضع خود مجموعه تاريخ تحرير آن نبايد از اين رقم سال عقب تر باشد.31
مرحوم سيد عبدالوهاب سعيدى كازرونى (1246ـ1324هـ.ق) از تعزيه سرايان اين دوره است كه مجلس تعزيه وفات حضرت فاطمه صغرى از اوست. مرحوم ملا محمد باقر بينواى كازرونى نيز به سرودن اشعارى از تعزيه پرداخت.32 ميرزا محمدتقى, از رجال مذهبى عهد سلطنت فتحعليشاه قاجار تعزيه نامه هاى بسيارى به نگارش درآورد. آقاى مايل بكتاش, مجلسِ مهلت خواستن جناب امام حسين(ع) را از مجموعه دست نوشته هاى وى كه تاريخ 1261هـ.ق دارد, ملاحظه كرده و بخش هايى از آن را در يكى از مقالات خود آورده است.33 كه البته وى را نبايد با ميرزا محمدتقى كه تعزيه گردان معروف زمان ناصرالدين شاه بود, اشتباه گرفت.
ملاآقا باباى كازونى معروف به ملابابا از تعزيه سرايان قرن سيزدهم هجرى به شمار مى رفت و مجالس تعزيه زيادى را به نظم درآورد. در تذكرة مرآة الفصاحه و فرهنگ سخنوران اشاره اى كوتاه به وى نموده اند. محمدمهدى مظلوم زاده مى گويد:
چند سال پيش نسخه كاملى از يك بياض تعزيه سروده مرحوم ملاآقا باباى سامى را در دست يكى از نوحه خوان ها ديدم كه به خط خود مرحوم سامى و در تاريخ صفر 1259هـ.ق.جهت شيخ حسن نامى فرزند آقا شيخ عبدالنبى كازرونى نوشته بود كه شايد از نسخه نويس ها بوده و مجلس مزبور را جهت مراجعيين استنساخ مى نموده است. اين بياض حاوى مجلس تعزيه وفات ابراهيم در 280 بيت شعر به ابعاد (18ھ11) سانتى متر و در پنج برگ (ده صفحه پشت ورو) به خط نستعليق و مركب مشكى تحرير يافته است.34
بنا به اظهارات دكتر مرتضى هنرى, يغماى جندقى (1196ـ1276) و فرزندانش ميرزا اسماعيل هنر (1225ـ 1288هـ.ق), ميرزا احمد صفايى (1235ـ1314هـ.ق), ميرزا ابراهيم دستان (فوت 1310ق) اشعارى سروده اند كه در تكميل و اصلاح تعزيه هاى منطقه خور (از توابع نائين) مؤثر بوده و تعزيه خوانان در برخى مجالس تعزيه ها اشعار اين شاعران را مورد استفاده قرار مى داده اند.35 اما بنا به نوشته هاى سيد على آل داوود كه مجموعه آثار يغماى جندقى را تدوين و به چاپ سپرده اين شاعر و فرزندانش در رثاى حضرت امام حسين(ع) و شهيدان كربلا سروده هاى زيادى دارند,36 ولى تعزيه نامه نداشته اند و احتمال دارد به سليقه شبيه خوانان بخش هايى از اين مرثيه ها به متون تعزيه هاى خور راه يافته است. صادق همايونى (تعزيه پژوه معاصر) نيز مى گويد سرودن نوحه و مرثيه توسط يغما و پسرانش نمى تواند دليل تدوين تعزيه نامه از سوى آنان باشد.37
سيد محمد رضوى خوانسارى فرزند سيد زين العابدين از علما و فضلاى اصفهان و صاحب تأليفاتى در فقه, اصول, كلام و… سيصد مجلس تعزيه سروده است.38
ديگر از تعزيه سرايان دوران قاجاريه, سيد مصطفى ميرعزا است كه علاوه بر سرودن مجالس تعزيه از عهد ناصرالدين شاه تا محمدشاه قاجار در كاشان, تهران و حتى تكيه دولت تعزيه گردان بوده و اكثر نسخه هاى تعزيه كه در شهرهاى مركزى مورد استفاده قرار مى گيرد, سروده نامبرده است. از پسرش سيد كاظم معروف به ميرغم نيز تعزيه هايى برجاى مانده است.39
استاد دكتر جابر عناصرى مى گويد: (ما معمولاً از نسخه هايى استفاده مى كنيم كه برجسته و شناخته شده به شمار مى روند; مثلاً مى گويند نسخه ها از ميرعزاى كاشانى است. ميرغم پسر اوست كه اگر اين نسخ را بخوانيد حتى يك واژه ياوه در ميان گفتار آنان پيدا نمى كنيد).40
بعد از آن كه بر اثر تأثير فرهنگ شاهى و برخى عوامل ديگر پاره اى خرافات توسط جهّال و افراد مغرض در تعزيه ها راه يافت, اميركبير به ميرزا نصرالله اصفهانى كه تخلص (شهاب) را داشت سفارش نمود كه دوازده مجلس تعزيه بنگارد و اين نخستين اصلاحات در مورد تعزيه بود كه از اواسط قرن سيزدهم صورت گرفت. ميرزا طاهره ديباچه نگار متخلص به شعرى در تذكره گنج شايگان مى نويسد:
(… از آنجا كه در مجالس تعزيت و محافل شبيه ماتم و مصيبت حضرت خامس آل عبا… اشعارى كه فيمابين اشتباه اهل بيت مكالمه مى شد, غالباً سست و غيرمربوط و مهمل و مغلوط بود, ميرزا تقى خان وى [شهاب] را مأمور داشته چنين گفت كه دوازده مجلس از آن وقايع را متضمناً بالبدايع… به اسلوبى كه خواص بپسندند و عوام نيز بهره مند شوند موزون سازد… شهاب اين كار را كرد…)41 و اين گونه اشعار در ميان مردم با حُسن استقبال فراوان روبرو گرديد; زيرا شهاب آن اشعار را چنان گريه خيز ساخت و بدان گونه غم انگيز پرداخت كه اگر دل شنونده به سختى سنگ بود نرم مى گرديد و مى گريست. همچنين از نظر تطبيق با منابع روايى و تاريخ و مستندات شيعه اين سروده ها حساب شده, پخته و جهت دار بود.
بنا به نوشته دكتر رضا خاكى: در كتابخانه ملك مجموعه اى از باارزش ترين و پاكيزه ترين نسخه هاى تعزيه نگاهدارى مى شود كه تعدادشان به 103 نسخه مى رسد و چه بسا همان مجموعه اى است كه نصرالله اصفهانى به تشويق ميرزا تقى خان اميركبير گردآورى و تنظيم كرده است.42
جمشيد ملك پور خاطرنشان ساخته است شهاب حدود شصت مجلس از تعزيه را به نظم آورد كه اشعارش داراى ارزش ادبى هستند.43
اين ميرزا شهاب (نصرالله لاوى سميرمى متوفى در سال 1291هـ.ق) كه شرح حالش در غالب تذكره ها ديده مى شود, ديوان اشعارى دارد كه به سال 1319هـ.ق به اهتمام فرزندش ميرزا اسماعيل ثابت انتشار يافت. در مجالس تعزيه اى كه از سوى وى سروده شده گفتگوها نسبتاً طولانى است و معمولاً نوبت هريك از تعزيه خوانان بين 7 تا 10 بيت است و گفتگو با ابيات كم از نوادر مى باشد. هريك از تعزيه هايى را كه وى سروده حدود 600 بيت دارد.44
عنايت الله شهيدى در مقاله اى تحت عنوان (دگرگونى و تحول در ادبيات و موسيقى تعزيه) مى نويسد برعكس گمان همگان شهاب اصفهانى تعزيه نويس نبود و بلكه فقط شبيه خوان بود. وى مى افزايد: به نظر من تعزيه هاى منسوب به او توسط افراد ديگرى نوشته شده است.45
مرحوم محمدعلى رجاء زفره اى (1281ـ1391هـ.ق) فرزند حسن با وجود آن كه در كودكى به دليل ابتلا به آبله از ناحيه دست آسيب فراوان ديد, در كسب علوم و فضايل رنج ها برد و در فنون ادب از عروض و قافيه و بديع تا صرف و نحو صاحب نظر گشت و مصنفات چندى در ادبيات و علوم اسلامى تدوين نمود; اما كار مهم وى كه مورد نظر اين نوشتار است تكميل, تصحيح و تدوين پنجاه مجلس شبيه خوانى مى باشد. از نسخه هايى كه وى در خصوص تعزيه سروده شاگردانش و از جمله مرحوم محمد قادرى فرزند عبدالقادر زفه اى رونوشت تهيه كرده اند و فرزند فاضلش محمدحسن رجايى زفره اى (متولد 1310هـ.ش) نيز در حفظ و نگه دارى اين نسخه ها و نگارش مجدد آنها اهتمامى بااهميت از خود نشان داده و رونويسى از بعضى اين نسخه ها يا تصويرى از چند مجلس تعزيه را براى نگارنده ارسال نموده است.
مرحوم ملامحمد بن حاجى محمد اسماعيل زفره اى با تخلص دربان و غرابى (فوت 1346هـ.ق.) نسخه هايى جمع آورى و به خط زيباى خود نوشته كه قديمى ترين آنها تاريخ رجب 1297هـ.ق. را دارد, بعدها وى با مرحوم رجاء زفره اى همكارى نموده و نسخه شهادت حضرت حمزه را با اتفاق آن مرحوم تنظيم و تكميل كرده است. فرزند وى, ميرزا على محمد رضائى (فوت 1342هـ.ش) نيز هفت مجلس كوتاه تعزيه سروده كه غالب آنها شبيه هاى مضحك مى باشد كه اشعارشان به گويش آبادى زفره (از توابه كوهپايه اصفهان) مى باشد.46 مجموعه ها
چندتن از محققان اروپايى به جمع آورى و ضبط تعزيه نامه ها همت گمارده اند. يكى از آنان انريكوچرولى (Enrico Cerulli) سفير ايتاليا در ايران مى باشد. مجموعه چرولى با 1055 نسخه خطى تعزيه, بزرگ ترين مجموعه تعزيه در جهان است. اين نسخه ها را نامبرده طى سال هاى 1950 تا 1954 ميلادى كه در ايران اقامت داشته با كمك فردى به نام على هانيبال (از روس هاى سفيد كه تابعيت ايران را داشت و كارمند اداره هنرهاى زيباى ايران بود) جمع آورى و به كتابخانه واتيكان در ايتاليا اهدا نموده است.
اتو روسى (Ettore Rossi) فهرست توصيفى از آن تهيه كرد كه پس از مرگش توسط آلسيو بومباچى (Allessio Bombaci) تكميل گرديد و در كتابى با عنوان فهرست نمايشنامه هاى مذهبى ايران واتيكان به سال 1991م منتشر شد.47 الساندرو بوزانى كه در كتابى به اجمال از تعزيه بحث كرده چند مجلس از مجموعه چرولى را ترجمه و ويرايش نموده است. همچنين (مجلس منصور حلاج و شمس تبريزى و ملاى روم) توسط لوئى ماسينون ترجمه و در سال 1955م انتشار يافت. همين مجلس را مهدى ثريا و پيتر چلكووسكى بازنويسى كرده اند.48
انريكوچرولى در مقاله تئاتر ايرانى مى نويسد:
… تحقيقات سال هاى اخير توجه شرق شناسان را به مسأله تئاتر ايرانى جلب كرده است. در واقع اندكى از متون اين شيوه و اسلوب آفرينش ادبى در اختيار بود و بيم آن مى رفت كه به ساخت پرداخت هاى گوبينو كه از ذوق ظريف اديبش الهام مى گرفت و يا به فرضياتى كه دانشجويان ايرانى در اروپا به ادوارد براون عرضه داشته بودند, اكتفا گردد… چون وضع و موقع اين بخش از تحقيقاتمان چنين بوده است معتقدم شدم كه با استفاده از اقامت طولانيم در ايران… گردآورى تعداد بيشترى از دست نويس هاى نمايش مذهبى ايرانى, سودمند خواهد بود. در بازگشت به اروپا مجموعه اى را كه بالغ بر 1055 دستنويس است به كتابخانه واتيكان سپردم تا نتايج جستجوهايم در اختيار شرق شناسانى كه پژوهش هايى در آينده انجام خواهند داد قرار گيرد… خوشبختم كه توانسته ام اين چنين توجه دانشمندان را به گوشه اى از ادبيات ايرانى كه اندكى فراموش شده بود جلب كنم.49
شبيه نامه هاى مندرج در مجموعه چرولى گرچه همه حوادث تاريخ پيامبران, امامان و حتى شخصيت هاى ايرانى را دربرمى گيرد, اما محور اساسى آنها رويدادهاى كربلاست. نسخه هاى گردآورى شده توسط اين خاورشناس ايتاليايى عموماً دست نوشته هاى مُحرّران شبيه نامه هاست و گاهى از روى نسخه هاى اصلى رونويسى شده است. شماره نسخه هاى فرعى و رونويسى شده ضمن معرفى نسخه ها در فهرست شناسنامه ها قيد گرديده است, برخى از اين مجلس در آغاز يا پايان افتادگى دارند و ناقص هستند. كاتبان شبيه نامه ها عموماً از خوانندگان نسخ شبيه خوانى, التماس دعا نموده و با دعا و طلب مغفرت و استدعاى خواندن الحمدى و فاتحه تعزيه را خاتمه داده اند.50
قديمى ترين نسخ تعزيه كه مربوط به دوران فتحعليشاه قاجار است, توسط الكساندر ادموند خوجكو, (Alexandre Edmond chodzko) گردآورى شده است, وى نخستين ايران شناسى لهستانى است كه در فرانسه به دنيا آمد و در اين كشور زندگى كرد و به تحصيلات و تحقيقات پرداخت. وى 33 تعزيه نامه را جمع آورى نمود. اين مجموعه در هفتم ژانويه سال 1878م در كتابخانه ملى پاريس تحت عنوان (جنگ شهادت) ثبت گرديد. به نظر مى رسد او بايد قبل از سال 1840م يعنى در سال هاى خدمت در ايران اين نسخه ها را تهيه كرده باشد. وى در سال 1877 در پاريس فهرست اين تعزيه نامه ها را با نام نمايش ايرانى به چاپ رسانيد و ترجمه پنج تعزيه نامه از مجموعه جنگ شهادت را در آن آورد. او در پيشگفتار اين نوشتار مى نويسد (حسين على خان خواجه كه مدير كارهاى نمايش دربار است و او تعزيه نامه ها را به من فروخته, به عنوان سراينده و مؤلف تعزيه نامه هم شهرت دارد و اگر خود آنها را نسروده باشد, بى شك در ويرايش برخى از آنها دست داشته است.) شعرهاى اين مجموعه در عصر فتحعليشاه سروده شده است.51 در مجموعه خوجكو پنج مجلس تعزيه تكرار شده است و از هريك دو نسخه در آن وجود دارد. بدين ترتيب تعداد عنوان هاى مستقل آن به بيست وهشت تنزل مى كند و بر طبق اظهارات خوجكو در دوران اقامتش در ايران مجموعه اى كامل تر از آن نمى شناخته است و اين گفتار قرينه اى بر اين معناست كه تعداد تعزيه هاى رايج و معمول آن تاريخ پيش از اين نبوده و نمى توانسته به دو يا سه برابر تعداد تعزيه هاى جُنگ شهادت برسد و تاكنون در تاريخ تعزيه دارى قديمى تر از اين مجموعه به دست نيامده است.52 مجلس بيست وچهارم اين مجموعه توسط (ش ويروللود) به سال 1927م و مجلس هيجدهم (شهادت حضرت على اكبر(ع)) توسط روبرت هانرى ژنه ره (ROBERT HENRY DE GENERET) ترجمه و به چاپ رسيده است. جُنگ شهادت به صورت كتابى به قطع 5/21ھ32 سانتيمتر و 323ص تنظيم شده و قسمتى از صفحات آن سفيد مانده كه ظاهراً براى نوشتن تعزيه نامه هايى كه احتمالاً بعد از صحافى كتاب به دست آيد, نگاهدارى شده است.54 دست نويس هاى جُنگ شهادت, بهترين سندى است كه از روند ادبى سريع مجالس تعزيه در دسترس مى باشد. مركز نمايش هاى سنتى و آئينى تهران با ويرايش زهرا اقبال, اين مجموعه را كه شامل شش مجلس تعزيه بود, در سال 1355هـ.ش. انتشار داد; ولى جز جلد اول, ديگر مجلدات چاپ نشده ا
ست.55
كلنل سرلوئيس پلى (COLONEL SIR LEWIS PELLY) افسر انگليسى و ايران شناسِ معروف دوره ناصرالدين شاه, كه از سال 1862م به بعد يازده سال را در جنوب ايران گذرانده است, چنان از نمايش هاى تعزيه متأثر شد كه اثرى دوجلدى در اين باره تحت عنوان شبيه خوانى حسن و حسين(ع) نوشت كه در لندن به سال 1879م به طبع رسيد. لوئيس پلى در مقدمه اين مجموعه يادآور شد:
اگر موفقيت يك نمايش به ميزان تأثيرى باشد كه بر خوانندگان يا تماشاگران مى گذارد, هيچ نمايشى تاكنون موفق تر از تراژدى جهان اسلام يعنى تراژدى حسن و حسين(ع) نبوده است.56
اثر مزبور 37 مجلس تعزيه است كه گوبينو از زبان سنتى رايج فارسى به انگليسى مصنوع دوره ويكتوريايى ترجمه كرد. مقايسه عناوين مجموعه خوچكو متعلق به چهل سال قبل از آن با مجموعه پلى, از افزايش موضوعى نمايش مزبور حكايت دارد. در حالى كه مجموعه نخست تماماً درباره كربلاست, مجموعه پلى تمام مراحل, از زمانى كه شهادت براى امام حسين(ع) مقدّر مى شود, تا روز رستاخيز را كه امام از سوگواران شفاعت مى كند, در بر دارد.57 مى گويند اين فسرِ انگليسى تعزيه هاى مزبور را از طريق شنيدن ضبط كرده است.58
ويلهلم ليتن (WILHLEM LITTEN) كنسول اسبق آلمان در بغداد, به سال 1929م پانزده تعزيه نامه را جمع آورى كرد و به صورت كليشه عين متن اصلى به كوشش فردريك رُزن در آلمان (برلن, لايپزيك) به چاپ رسانيد. از مقدمه كوتاه ليتن بر اين مجموعه برمى آيد كه وى مصمم بوده آنها را ترجمه كند, ولى مشخص نيست اين كار انجام شده يا خير.59 تاريخ اتمام تعزيه نامه هاى 12, 13 و14 در خاتمه آنها قيد شده است كه غالباً تاريخ آن مربوط به نيمه قرن سيزدهم مى باشد.60 يان رپيكا در بررسى كتاب ليتن (نمايش در ايران) از آن نظر كه مجموعه مزبور شامل چهارده مجلس تعزيه, متعلق به سال هاى 1831ـ1834م است و تنها يكى از مجالس آن به قرن بيستم تعلق دارد, بر اهميت اين اثر تأكيد مى ورزد. در سال 1934م. هربرت دودا (Herbrt Duda) خاورشناس استراليايى, مجلس شماره يك از مجموعه ليتن, (قربانى كردن ابراهيم اسماعيل را) را در برلن چاپ كرد.61
ايليانيكولايويچ برزين (Berzin) شرح پرارزشى درباره تعزيه نوشت كه فراتر از يك گزارش توصيفى است. وى كه مؤلف كتاب (مسافرت در ايران شمالى) است و در سال هاى 1258ـ1259هـ.ق. در ايران به سر مى برده در مطالعات خاور نزديك, داراى اطلاعات آكادميك است و چند كتاب درباره زبان عربى, دستور زبان فارسى و متون تاريخى نوشته است; اما گزارش وى از تعزيه در نوع خود مى تواند از نخستين شرح هاى پژوهشى به شمار آيد. او گزارش مفصلى از آنچه كه پيش از شروع اجراى تعزيه در تكيه روى مى دهد, آورده و تعزيه را از روز سوم محرم مورد بررسى و ملاحظه قرار داده و از هر مجلسى كه تا آن روز بخصوص اجرا مى شد, شرح مختصرى ارائه داده است. او تفسيرى بر اجرا و بازى و نيز بر زبان و متن تعزيه نوشت62 و افزود در حدود هشتاد مجلس تعزيه و براى هر مجلس نسخه هاى متعدد وجود دارد.63 در سال 1843م (1259هـ.ق) بود كه بر زين چاپ سنگى يك مجلس تعزيه را به روسيه برد كه از وجود يا فقدان آن اطلاعى در دست نمى باشد.64
ادوارد براون در كاتولوگ نسخ خطى فارسى موجود در كتابخانه دانشگاه كمبريج از (تعزيه هاى محرم و تعزيه ها) نام مى برد. شش نسخه چاپ سنگى تعزيه در كاتولوگ هاى نسخه هاى ادوارد براون موجودند.65
به غير از اين مجموعه ها كه اروپاييان به گردآورى آنها اهتمام ورزيده اند, در كتابخانه هاى معتبر ايران, نسخه هاى خطى ارزشمندى از مجالس تعزيه قابل مشاهده است. از جمله, مجموعه تعزيه نامه هاى كتابخانه مجلس شوراى اسلامى كه 260 نسخه دست نويس را شامل مى شود. در سال 1355هـ.ش آقاى رضا خاكى با همكارى عنايت اللّه شهيدى كار تنظيم و شماره گذارى نسخه هاى اين مجموعه را براى (مركز آيين ها و نمايش هاى سنتى ايران) عهده دار گرديد و اين آثار نفيس كپى بردارى شد و نيز فهرستى از عنوان ها و حاشيه نويس هاى نسخه ها فراهم گرديد كه هنوز به چاپ نرسيده است. در كتابخانه ملك 103 نسخه خطى تعزيه نگاهدارى مى شود كه البته بسيارى از نسخه هاى اين مجموعه داراى مضمون هاى مشابه و تكرارى است. به عنوان مثال از مجلس شهادت حضرت اميرالمؤمنين(ع), هفت و يا از مجلس شهادت على اكبر(ع) پنج نسخه و يا از مجلس شهادت حضرت امام حسين(ع) شش نسخه در آن موجود است.66 در كتابخانه مركزى آستان قدس رضوى و نيز كتابخانه حضرت آية اللّه مرعشى نجفى نيز نسخى از تعزيه نگاهدارى مى شود كه نگارنده در فهرست كتب خطى اين دو مركز اسامى آنها را ملاحظه كرده است.
در كتابخانه هاى خصوصى نيز نمونه هاى ارزشمندى از اين نسخه ها نگاهدارى مى شود. سيد عبدالعلى فناء توحيدى (برادر استاد سيد محمد محيط طباطبايى) چندين مجلس تعزيه ميرعزا (سيد مصطفى كاشانى) را كه در زواره خوانده اند. پس از تصحيح و تنقيح و حذف آنچه كه بعدها اضافه كرده اند, رونويسى كرده است. مرحوم محيط طباطبايى هم مجالس متعددى از تعزيه نامه ها را در كتابخانه هاى دوستان خويش مشاهده نموده است. به جز اين ها تعداد بسيارى تعزيه نامه به صورت پراكنده در دست افراد مختلف و از جمله بازماندگان تعزيه خوان ها وجود دارد. نمونه هاى بكر و جالب آنها را مى توان در روستاها و نقاط دورافتاده ملاحظه نمود.67
على اصغر فقيهى به نقل از تعزيه گردانان قديمى و مطلع قم گفته است: نسخه هايى كه سال هاى متمادى در اين منطقه ملاك كار شبيه خوانان مى باشد, مجالس سروده ميرانجم سيد مصطفى كاشى (ميرعزا) و پسرش ميرغم مى باشد. وى مى افزايد: نسخه هاى بسيارى را كه در اختيار اين افراد بوده, ديده است كه قديمى ترين آنها به تاريخ 1280هـ.ق است. به گفته آقاى فقيهى و اظهارات تعزيه خوانان مذكور, در حال حاضر متجاوز از دويست تعزيه موجود مى باشد كه اغلب آنها با واقعه كربلا ارتباطى ندارند; از قبيل تعزيه يوسف, قربانى كردن اسماعيل و مجلس اميرتيمور. اما با دقت در آنها مى توان متوجه شد كه حوادث اين مجالس تعزيه به نحوى عاشورا را يادآورى مى كنند.68
اما رضا خاكى (از تعزيه پژوهان معاصر) در مقاله اى نوشته است: (با توجه به مضامين نمايش هاى تعزيه تعداد مجالس آن يكصد و پنجاه مجلس بيشتر نمى باشد كه از بعضى از آنها چند روايت وجود دارد و تفاوتشان بيشتر در اوزان شعرى, سليقه كاتبان و يا در زبان نوشتارى و سبك ادبى است).69
صادق همايونى كه آثارى درباره تعزيه نوشته و برخى مجالس تعزيه را در ضميمه نوشته هاى خود چاپ كرده است, مى گويد:
(تعداد تعزيه ها در حدود يكصدتاست كه نگارنده نسخ اصلى و اسامى همه آنان را بدست آورده است). سپس وى فهرستى توصيفى از اين تعزيه ها آورده است. وى مى افزايد: (مجموعه كاملى از متن نسخ تعزيه ها را جمع آورى كرده و در اختيار دارم).70 مرتضى هنرى از وجود شصت مجلس تعزيه درخور سخن گفته و خود شش مجلس آنها را در كتابى مستقل چاپ كرده است.71 وى قديمى ترين تعزيه ها را مربوط به عصر صفويه مى داند.
حسن صالحى راد براساس تعزيه هاى روستاى (دربندسر) (واقع در پنجاه كيلومترى تهران) تعداد بيست مجلس تعزيه را در كتابى تحت عنوان (مجالس تعزيه) گردآورى و به چاپ سپرده است كه گويا جلد دوم آن هم انتشار يافته است. وى قديمى ترين نسخه هاى تعزيه را در اين آبادى مربوط به سال 1133هـ.ق. مى داند كه حاجى على ملا فرزند محمد حسن لارابى دربندسرى آن ها را نوشته (رونويسى كرده) است. بنا به اظهارات نامبرده اكثر اين نسخه ها از بين رفته و بازنويسى هاى بعدى توسط فرزندش حاجى على با كمك برادرزاده اش محمد صالح و عموزاده اش ملارحمان قلى در سال 1156هـ.ق. انجام گرفته است.72
راقم اين سطور براساس تعزيه هاى شهر زواره واقع در شمال شرقى اصفهان و شرق اردستان, پنجاه مجلس تعزيه را گردآورى و تنظيم نموده ام و براساس نقش هاى ان به صورت متوالى نوشته ام كه هنوز چاپ نشده است.
ولى گسترده ترين تلاش در مورد تعزيه نامه ها توسط دكتر جابر عناصرى استاد تعزيه شناسى چندين دانشگاه كشور و مؤلف كتب و مقالات متعدد در اين باره, صورت گرفته است. وى كه فرزند مرحوم على عناصرى, معين البكاى شبيه خوانى در اردبيل مى باشد, به گفته خودش از زمانى كه چشم گشوده با نسخه ها و مكالمه هاى شبيه خوانى آشنا شد و اين هنر را زيرنظر پدر و استادش فراگرفت و در اردبيل و در دوران نوجوانى و جوانى در نقش حضرت على اكبر(ع) ايفاى نقش مى كرد. از همان زمان علاقه مند به گردآورى نسخه هاى شبيه خوانى گرديد و چون به تهران آمد از كتابخانه هاى متعدد سراغ آنها را گرفت و چون به انگلستان سفر نمود, از روى نسخه هايى كه حداقل يك قرن قبل از ايران بيرون رفته بود, ميكروفيلم و ميكروفيش تهيه كرد و به ايران بازگردانيد و در اولين فرصت اين نسخه ها را با تصحيح و مقابله با ساير نسخى كه در اختيار داشت, تحت عنوان (تعزيه نمايش مصيبت) به چاپ رساند كه 33 مجلس شبيه خوانى را دربر مى گرفت.
اين محقق تعزيه و تنها مدرّس شبيه خوانى در دانشگاه تهران, تربيت مدرس, دانشكده هنر, دانشكده سينما, دانشكده صدا و سيما و دانشگاه آزاد اسلامى گفته است:
شايد در ايران تنها كسى باشم كه تمام نسخه هاى شبيه خوانى برجسته و خوب از نظر شعر و جنس كاغذ را در اختيار داشته باشم.73
وى در مقدمه كتاب (تعزيه نمايش مصيبت) مى نويسد:
…آنچه خوانندگان اين سوگچامه ها در پيش رو دارند, مجالس تصحيح شده و نظم يافته اى است كه مضامين اين شبيه نامه ها ـ به وسواس تام ـ با متون مشابه مقابله گرديده و حشو و زوائد در نظر آمده, سكته هاى شعرى, مورد نقد و بحث واقع شده و صواب از خطا جدا گشته است تا متنى منقح از 33 مجلس تعزيه در اختيار خوانندگان قرار گيرد….74
پرويز صياد در سال 1350ش. تعزيه حُر منسوب به سيد مصطفى كاشانى (ميرعزا) را چاپ كرد. در همين سال كتاب تئاتر ايرانى به كوشش فرخ غفارى و مايل بكتاش انتشار يافت كه در مقدمه اش دو مقاله از مؤلفين كتاب آمده و سپس تجزيه و تحليلى از تعزيه شيرافكن صورت گرفته است. در اين كتاب متن هاى سه تعزيه: عروسى رفتن فاطمه زهرا, يحيى بن زكريا و سرگذشت شيرافكن آمده است.
بهرام بيضايى علاوه بر آن كه در كتاب (نمايش در ايران) به تعزيه پرداخته است, مجلس تعزيه شست بستن ديو را با مقدمه اى كوتاه در مجله آرش شماره اول (سال1340) به چاپ رسانيد.
سيروس طاهباز در همين مجله (ش3, 1341) ضمن نوشتن يادداشت هايى بر تعزيه شهربانو متن تعزيه مزبور را نگاشته است.75
جمشيد ملك پور علاوه بر نگارش مطالبى درباره تعزيه در كتاب (ادبيات نمايشى در ايران) (فصل پنجم, تراژدى ايرانى) و آوردن بخش هايى از تعدادى تعزيه در اين نوشتار, در كتاب سير تحول در مضامين شبيه خوانى, ضمن پرداختن به تعزيه چهار مجلس (قربانى كردن ابراهيم اسماعيل را در راه خدا), (شهادت امام حسين(ع)), (اميرتيمور و والى شام), (ماليات گرفتن جناب معين البكاء) را چاپ نموده است.
دفتر تعزيه (اوّل) مجموعه تعزيه هايى است كه به كوشش داوود فتحعلى بيگى و با كمك كانون نمايش هاى مذهبى و سنتى انتشار يافته است. اين اثر روايت خروج مختار را در پنج مجلس تعزيه دربرمى گيرد كه چهار مجلس اوليه آن حاصل زحمات هاشم فياض مى باشد كه با استفاده از تعزيه هاى شهادت مسلم, ورود به كوفه, خروج مختار تنظيم گشته است.
در چند دهه قبل بسيارى از تعزيه ها به صورت چاپ هاى سنگى روى كاغذ كاهى با قطع كوچك (جيبى), تجليدى ساده و حتى از نوع برگ هاى داخل كتاب كه شكل بازارى داشت, چاپ گرديد كه هنوز مى توان نسخ قديمى و يا چاپ جديد آنها را در بساط دست فروشان دوره گرد و يا كتابفروشى هاى حوالى مساجد, امامزاده ها و حسينيه ها يافت.منابع 1. تعزيه در ايران و دو مجلس آن, ابراهيم بوذرى, تهران, وزارت فرهنگ و هنر, ص9. 2. تاريخ ادبيات ايران, ادوارد براون, جا, ص30ـ31. 3. آل بويه, على اصغر فقيهى, ص467. 4. تاريخ مذهبى قم, ص326. 5. عالم آراى عباسى, ج2, ص655; زندگانى شاه عباس اوّل, نصرالله فلسفى, ج3, ص10. 6. تعزيه هنر بومى پيشرو ايران, گردآورنده: پيتر چلكووسكى, ترجمه داود حاتمى, ص10. 7. سرگذشت موسيقى ايران, روح الله خالقى, بخش اول, ص335ـ336. 8. تاريخ موسيقى, حسن مشحون, ج1, ص402. 9. تعزيه هنر بومى و پيشرو ايران, ص188. 10. فصلنامه هنر, ش2, زمستان61, بهار62, ص161. 11. شيراز, خاستگاه تعزيه, صادق همايونى, ص113. 12. تاريخ انقلاب اسلامى, نسخه خطى كتابخانه ملى تهران, ص604 به نقل از زندگانى شاه عباس, ج3, ص10. 13. فصلنامه هنر, همان, ص161. 14. مشاهدات سفر ازينگال به ايران, ويليام فرانكلين, ترجمه محسن جاويدان, ص72ـ73. 15. تاريخ موسيقى, حسن مشحون, ج1, ص402. 16. شيراز, خاستگاه تعزيه, صادق همايونى, ص42. 17. تاريخ اجتماعى كاشان, حسن نراقى, ص107. 18. تعزيه در ايران, صادق همايونى, ص202. 19. جانشينان كريم خان زند, دكتر حسن خوب نظر, ص121. 20. تعزيه هنر بومى پيشرو ايران, ص188. 21. همان, ص13ـ14. 22. تعزيه و تعزيه خوانى, صادق همايونى, ص36. 23. بر ساحل كوير نمك, عبدالكريم حكمت يغمايى, ص107. 24. شيراز خاستگاه تعزيه, ص42. 25. تاريخ مذهبى قم, على اصغر فقيهى, ص335ـ336. 26. تعزيه درخور, مرتضى هنرى, مقدمه. 27. مجله سروش, ش970, ص61. 28. شرح زندگانى من, عبدالله مستوفى, ج1, ص288. 29. تفكر نوين سياسى اسلام, حميد عنايت, ص255. 30. روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه, ص591. 31. تعزيه دارى و شبيه خوانى از زمان ديلميان تا امروز, محيط طباطبايى, روزنامه اطلاعات, ش14906. 32. روزنامه خبر شيراز, ش4441, ص6. 33. تعزيه هنر بومى پيشرو ايران, ص156ـ157. 34. نامگانى استاد على سامى, ج1, به كوشش دكتر محمود طاووسى, مقاله محمدمهدى مظلوم زاده. 35. تعزيه درخور, مرتضى هنرى, مقدمه. 36. ر.ك: مجموعه آثار يغماى جندقى, ج1, مقدمه سيدعلى آل داوود. 37. شيراز خاستگاه تعزيه, ص20. 38. تذكره شعراى اصفهان, سيد مصلح الدين مهدوى, ص370ـ371 و نيز بنگريد به تذكره شعراى خوانسار. 39. ادبيات نمايشى در ايران, جمشيد ملك پور, ج1, ص229. 40. فرهنگ آفرينش, سال دوم, ش58, ص5. 41. اميركبير و ايران, فريدون آدميت, ص321 و نيز بنگريد: اميركبير قهرمان مبارزه با استعمار, على اكبر هاشمى رفسنجانى, ص117. 42. سوره ويژه تئاتر, ش2و3, بهار71, ص61. 43. ادبيات نمايشى در ايران, ج1, ص235. 44. ارزيابى سوگوارى هاى نمايشى, غلامرضا گلى زواره, ص57, به نقل از مقاله دست نويس محمدحسن رجايى زفره اى. 45. تعزيه هنر بومى پيشرو ايران, ص100. 46. مقاله دست نويس محمدحسن رجايى زفره اى كه به درخواست نگارنده نوشته است. 47. متن فارسى آن تحت عنوان (فهرست توصيفى نمايشنامه هاى مذهبى ايران) توسط جابر عناصرى در ايران منتشر شد. 48. تعزيه هنر بومى پيشرو ايران, ص377ـ 378; تعزيه و تئاتر در ايران, به كوشش لاله تقيان, ص48; فصلنامه هنر, ش2, زمستان61, بهار62, ص160; سوره ويژه تئاتر, ش2و3, ص60. 49. نمايش در شرق (مجموعه مقالات) ترجمه جلال ستارى, ص31ـ32. 50. فهرست توصيفى نمايش هاى مذهبى ايران, ترجمه جابر عناصرى, ص20ـ21. 51. كتاب نمايش, خ
نگاهى ديگر به عنوان انگليسى مجلات
قاسمى جواد
در شماره 59 مجله آينه پژوهش, آقاى سيد صادق احسانى عناوين انگليسى برخى مجلات را بررسى كرده و پيشنهادهايى داده اند. بحث جالب توجه و لازمى است. نظر به اهميت موضوع ذكر چند نكته تكميلى, اصلاحى و انتقادى را ضرورى دانستم. مى دانيم كه نوشتن آثار تحقيقى در زمينه اسلام به زبان انگليسى امروز بسيار گسترش يافته و شكل علمى پيدا كرده است. بسيارى از محققان غربى كه در زمينه فرهنگ و تمدن اسلامى به پژوهش مى پردازند, با زبان عربى هم آشنا مى شوند تا بتوانند در پژوهش هاى خود از منابع دست اول استفاده كنند. اگر بخواهند درباره ايران پس از اسلام پژوهش كنند باز زبان فارسى را مى خوانند. از اين رو, براى زبان عربى و فارسى كه الفباى تقريباً يكسانى دارند حرف نويسى Transliteration واحدى را وضع كرده اند. اين شيوه حرف نويسى امروز بسيار رواج يافته, به طورى كه هر دانشجو يا محقق غربى كه در زمينه اسلام به تحصيل يا تحقيق مى پردازد از آن آگاه است. عناوين مجلات و نشريات هم كه يا فارسى اند يا عربى از اين قواعد وضع شده مستثنى نيستند.
شايسته بود نويسنده محترم مقاله, علاوه بر دايرةالمعارف بريتانيكا و فرهنگ Collegiate Websterصs, به Encyclopedia of Islam (دايرةالمعارف اسلام, چاپ بريل) هم توجه مى كردند; زيرا از آنجا كه اين دايرةالمعارف تخصصى است و همه مطالب آن در زمينه فرهنگ و تمدن اسلام نوشته شده است, براى اين منظور از دو كتاب نخست اهميت بيشترى دارد.
اينك مى پردازيم به مجلاتى كه نويسنده محترم عناوين انگليسى آنها را اصلاح كرده اند.
آينه پژوهش: طبق قواعدى كه در حرف نويسى انگليسى وضع شده, خواننده انگليسى زبان عناوين را غلط نخواهد خواند. مصوّت هاى (آ) و (اَ) در انگليسى به دور صورت مى آيد. € براى (آ) و A براى (اَ). بنابراين بهتر است آينه پژوهش را به اين ترتيب بنويسيم:
€YENEYE PAZHOOHESH
آينه ميراث: در انگليسى براى حرف (ث) th مى آورند. ما در فارسى هيچ گاه (ث) يا th را مثل عرب تلفظ نمى كنيم ولى آن را درست مى نويسيم. بنابراين وقتى خواننده انگليسى زبان مى خواهد آن را به عربى بنويسد, يا در فرهنگ ها و فهرست ها به جستجوى اين لفظ بپردازد, بايد بداند كه اين كمله برابر با (ميراث) است نه (ميراس). پس بهتر است آن را چنين بنويسيم:
€YENEYE M•R€TH
البعث الاسلامى: پيشنهاد نويسنده درست است با رعايت حرف نويسى مصوت هاى كشيده در واژه (اسلامى), به اين شكل: AL-BAشTH-AL-ISL€Mٌ
تاريخ و فرهنگ معاصر: پيشنهاد نويسنده با اصلاح درست است:
T€RٌKH VA FARHANG MOش€SER
ترجمان وحى: اگر زير H نقطه بگذاريم (H), نشانه (ح) عربى يا فارسى خواهد بود و اگر نقطه نگذاريم نشانه (هـ) خواهد بود. حروف UوO هردو براى صداى (اُ) در فارسى و عربى مى آيند. اما اگر بالاى U خط تيره بگذاريم مثل †, (او) خوانده مى شود. بنابراين بهتر است آن را چنين بنويسيم: TARJOM€N VAHY
تعاون: پيشنهاد نويسنده درست است با گذاشتن خط تيره روى حرف سوم: TAش€VON
حضور: اصالت را بايد به نوشتن داد نه به تلفظ كردن; زيرا معيار علم و پژوهش نوشتن است نه تلفظ كردن. پس مى توان آن را چنين نوشت:
HUD†R يا HODOOR
فقه اهل البيت: پيشنهادى كه داده اند البته بر طبق قواعد نحو عربى درست است. اما حرف O زايد مى نمايد و ممكن است خواننده را سردرگم كند; زيرا در كتابت عربى, اعراب گذارى رعايت نمى شود چه رسد به انگليسى. بنابراين لازم نيست كه O به جاى رفع عربى گذاشته شود. اگرچه درست خواندن آن براى كسى كه عربى نمى داند لازم است ولى خود عرب هم اين كار را نمى كند. انگليسى زبان بايد بداند كه اين عنوان چگونه نوشته مى شود تا اگر بخواهد آن را در فهرست نشريات جستجو كند, بتواند با تبديل آن به حروف عربى به شكل صحيح آن دست يابد. پيشنهاد مى شود اين طور بنويسند: FIQH AHL-AL-BAYT
قضايا اسلامية معاصرة: اگر عنوانى را كه پيشنهاد كرده اند به عربى يا فارسى حرف نويسى كنيم, اين طور نوشته مى شود: (قَذَيَ اسلاميه مُعَصِره). بهتر است آن را به اين شكل بنويسيم: QAD€Y€ ISL€MٌYAH MUش€SIRAH
فصلنامه كتاب: بنابر پيشنهادى كه داده اند ممكن است خواننده عنوان را اين طور بخواند: (فسلنَمِ ى كِتَب). نيازى به جدا نوشتن حرف E وجود ندارد. بهتر است چنين نوشته شود: FASLN€MEYE KET€B
گنجينه اسناد: پيشنهاد اول بهتر است با رعايت موارد پيش:
GANJٌNEYE ASN€D
مشكوة: درست است كه حرف I براى نشان دادن كسره در عربى است, اما همين واژه هاى عربى در فارسى هم راه يافته اند و جزو خانواده زبان فارسى به شمار مى آيند. اگر به كتابت اصالت دهيم نه به تلفظ, مشكلى روى نمى دهد. پس اگر به اين صورت MISHK€T نوشته شود, باز هم در برگرداندن آن به فارسى, شكل فارسى يا عربى آن درست نوشته خواهد شد. البته پيشنهاد نويسنده MESHK€T را ترجيح مى دهم.
مصباح: درست است كه تلفظ حرف هاى صاد, سين و ثا در فارسى با يكديگر تفاوتى ندارند; اما خواننده انگليسى زبان و آشنا به زبان فارسى يا عربى, بايد بداند كه مقصود از اين واژه كدام يك از كلمات مسباح, مثباه, مسباه و يا مثباح است. شايد بخواهد در فهرست كتاب هاى فارسى آن را جستجو كند و از متن اصلى مطلبى را بنويسد. در اين صورت نخواهد توانست شكل صحيح آن را بيابد. پس آن را به اين ترتيب بايد نوشت: MESB€H
بنابراين, با توجه به آنچه ذكر شد, بقيه عناوين را نيز مى توان چنين نوشت: نامه قم N€MEYE QOM; نامه فرهنگ N€MEYE FARHNG; نامه فرهنگستان N€MEYE FARHANGST€N; وقف, ميراث جاويدان WAQF MٌR€TH J€VٌD€N.
در خاتمه, جهت آگاهى بيشتر خوانندگان, فهرستى از حرف نويسى مربوط به واژه هاى عربى و فارسى را از دايرةالمعارف اسلام چاپ بريل مى آوريم. در ضمن دو صورت جديد, يكى (j) براى (ج) و ديگرى (Q) براى (ق) را نيز بدان افزوده ايم.
LIST OF TRANSLITERATIONS
SYSTEM OF TRANSLITERATION OF ARABIC CHARACTERS:
نخستين ميراث فقهى
مختارى رضا
غنا, موسيقى. جلد سوم. به كوشش رضا مختارى و محسن صادقى, چاپ اوّل, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1377. 1198« هشت صفحه, وزيرى.
جلد اوّل و دوم اين اثر در شماره هاى پيشين اين مجله معرفى شد و اينك به معرفى جلد سوم مى پردازيم. دو مجلّد پيشين يكسره اختصاص داشت به بخش اوّل از شش بخش مبحث غنا و پنج بخش ديگر در مجلّد حاضر درج شده است. از آنجا كه در مقدمه هر بخش توضيح كافى راجع به محتوا و چند و چون آن داده شده است, در اينجا به نقلِ فشرده همانها بسنده مى كنيم:
همچنان كه در مقدمه جلد اوّل (ص چهل ويك ـ چهل وهفت) ياد شد, نشر ميراث فقهى بدين شيوه فوايدى دارد كه اهمّ آنها به اجمال عبارت است از:
الف) صرفه جويى در فرصت فاضلان و فقه پژوهان;
ب) جلوگيرى از كارهاى كم مايه و تكرارى و بدون استناد به منابع پيشين;
ج) روشن شدن سير تاريخى مسأله, و علل پرداختن فقيهان به آن;
د) استقصاى ادلّه مسأله و روايات آن و تبويب آنها به شكلى نو;
هـ) مشخص شدن تأثيرگذارى و تأثيرپذيرى فقيهان بر يكديگر و از يكديگر;
و) احياء ميراث عالمان فروغ گستر شيعه و نمايان شدن حجم كارنامه فقهيِ آنان;
ز) روشن شدن و تصحيح اشتباهات فهرست ها و كتابشناسى ها.
اگرچه بر ساحل پيمايان, مرارت هاى اين نوع پژوهش ها دانسته نيست, ولى آنان كه حتى از دور دستى بر آتش دارند بخوبى مى دانند كه:
يَرى الناسُ دُهناً في قواريرَ صافيا
ولَم يَدرِ مايَجرى على رأس سِمْسِمِ
همچنان كه در مقدمه جلد اوّل (ص هفتاد) اشاره شد, غنا از مسائل عامّ البلوى و مهم جامعه ماست و سزاوار است كه فقه پژوهان با پژوهش هايى استوار و منطبق با موازين فقهى جوانب آن را به خوبى بكاوند و تكليف مردم را روشن كنند. محض نمونه ياد مى شود كه امروزه در تهران تنها يك ناشر حدود هفتاد عنوان كتاب درباره موسيقى و ابزار و روش استفاده از آن منتشر و عرضه كرده كه عناوين برخى از آنها چنين است: آموزش دف, آموزش تنبك, آموزش مقدماتى پيانو, دستور مقدماتى تار و سه تار, آهنگ هاى ساده براى گيتار.
اينك توضيح بخش هاى جلد سوم: بخش دوم
در اين بخش گفتار چهل تن از عالمان شيعه درباره غنا درج شده است و محتواى آن مطالبى است از كتاب هاى غيرفقهى يا كتاب هاى فقهى نامنظم مانند اجوبه استفتاءات برخى از بزرگان, كه دسترسى به آنها بدون جستجوى بسيار آسان نيست. از اين رو عنوان (گفتارهاى پراكنده) را براى اين بخش انتخاب كرده ايم. البته در پايان اين بخش فتاوى امام خمينى و چندتن از ديگر فقيهان معاصر را نيز به دليل نياز فقه پژوهان به اين فتاوى گنجانده ايم و آراء فقيهان شيعه در متون فقهى تا آغاز سده يازدهم هجرى هم در بخش سوم آمده است.1
ناگفته نماند كه براى وقوف بر اين گفتارها و تصحيح آنها فرصت بسيار صرف شده است; زيرا علاوه بر اينكه آگاهى بر اين آراء به تتبّع و جستجوى بسيار نياز داشت بسيارى از آنها همچنان به صورت خطى و دستنوشت بود ـ مانند گفتارهاى5,11, 15, 19, 20, 29 ـ و پاره اى تنها چاپ سنگى داشت ـ مانند گفتارهاى9, 21, 22, 23, 25 ـ و تعدادى هم كه چاپ جديد و حروفى شده است مغلوط بود, مانند گفتارهاى7, 8, 12, 13, 16, 17, 28, 30. ما حتى المقدور همه اينها را اعم از چاپى و خطى تصحيح, و منقولاتشان را تخريج كرده و در اين بخش درج كرده ايم. البته به دليل اينكه مصادر احاديث به تفصيل در بخش پنجم مى آيد, پاره اى از مصادر احاديث را ياد نكرده ايم.
پاره اى از مطالبى كه در اين بخش آمده در كتاب هاى دوره اى فقه هم هست, ولى نقل آن در اين بخش دليل خاصى داشته است. مثلاً سخنان محقق سبزوارى در كفايه را به چند دليل, تصحيح و نقل كرده ايم: نخست آنكه آراء وى در باب غنا محور بحث بسيارى از فقهاست و در كفايه نظرى دارد برخلاف رساله اش در غنا كه در بخش اوّل درج شد; ديگر آنكه شيخ انصارى (رحمه اللّه) در مكاسب, سخن كفايه را نقل كرده است و از آنجا كه نسخه چاپى كفايه مغلوط و داراى سقط است و برخى مطالب منقول در مكاسب در آن نيست, مايه شگفتى و تحيّر حاشيه نويسان مكاسب و مصحّحان آن شده است; مثلاً ميرزا محمّدتقى شيرازى (ره) در تعليقه اش بر مكاسب گويد:
… هذا ولكن مارأيت ماحكاه (قدس سره) عن الكفاية في بابي الغناء في المكاسب وفي كتاب القضاء والشهادات, بل لم يذكر رواية علي بن جعفر(ع) في شيءٍ من البابين… ولعلّه (قدّس سره) وجده في مقام آخر من الكفاية, فلابدّ من التتبّع.2
همچنين امام خمينى با اشاره به سخن ميرزاى شيرازى(ره) گويد:
وعن الكفاية أنّه… و إن قال بعض المدّققين: (مارأيت ذلك في الكفاية في بابي الغناء في المكاسب وفي كتاب القضاء والشهادات).3
مرحوم شهيدى(قدس سره) نيز گفته است:
…كي ترى أنّ المصنّف كيف غيّر في النقل, فحصل من جهته ماتراه من الإغلاق والاضطراب حتّى لاتغترّ بعظم شأن الناقل, بل تراجع إلى الكتاب المنقول منه…. ليس في الكفاية من الاستدلال به أثر.4
همچنين مصحّحان هر دو چاپ جديد مكاسب در اينجا دچار اشتباه شده اند.5 در حالى كه حق همان است كه در مقدمه گفتار سبزوارى و نيز در مقدمه همين مجموعه (ج1, ص شصت وچهار) گفته ايم; يعنى نسخه چاپى كفايه افتادگى دارد و مطالب منقول در مكاسب عيناً در نسخه مصحح كفايه هست. از اين رو اين قسمت كفايه را پس از تصحيح و مقابله با نسخه خطى مصحّح, در اين بخش گنجانده ايم. بخش سوم
در اين بخش متن سخنان فقيهان نامدار شيعه درباره غنا از آغاز غيبت كبرى, يعنى از سده چهارم, تا پايان سده دهم هجرى, مستقيماً و بدون واسطه از آثار فقهى آنها عيناً نقل شده و جايگاه بحث غنا در كتاب هاى فقهى اى كه مؤلفان آنها پس از سال هزار در گذشته اند, در بخش چهارم اين مجموعه به دقت نشان داده شده است. مى دانيم كه فقيهان ما از سده يازدهم به اين سو رساله هاى مستقل زيادى در خصوص غنا نوشته اند كه آنچه شناسايى و يافت شد, تصحيح و در بخش اوّل اين مجموعه, يعنى جلدهاى اوّل و دوم, درج شد. عمده مباحث فقهى اين چند سده در همين رساله هاى فقهى آمده است; هرچند در كتاب هاى دوره اى فقه مانند مستند نراقى و مكاسب شيخ اعظم و حواشى مكاسب و نيز مكاسب محرمه امام خمينى (قدس اللّه اسرارهم) هم مباحث بسيار دقيق و ممتّع درباره غنا وجود دارد; ولى از آنجا كه:
اوّلاً: در كتاب هاى تأليفى پس از سده دهم معمولاً مباحث غنا بتفصيل طرح شده است, به خصوص در كتاب هايى مثل مكاسب شيخ و آثار وابسته به آن;
ثانياً: اغلب منابع اين دوره در دسترس است و فقه پژوهان به كمك كتابشناسى غنا در بخش چهارم اين مجموعه به راحتى مى توانند از جايگاه بحث غنا در آنها مطلع شوند و به خود اين آثار مراجعه كنند;
ثالثاً: آراء قدما در اينگونه مسائل اهميّت ويژه اى دارد, و از سوى ديگر در مواضع مختلفى از كتاب هايشان پراكنده است;
رابعاً: از سده چهارم تا يازدهم ـ برخلاف چند سده اخير ـ رساله مستقلى در غنا نداريم.
با توجه به اين جهات, به نقل عين مطالب دوره اى فقه از سده چهارم تا آغاز سده يازدهم اكتفا كرديم. علاوه بر اينكه در سده يازدهم بيش از همه سخنان محقق سبزوارى و فيض كاشانى (ره) محل بحث و مناقشه و نقد و ايراد و معركه آراء بوده است و نقل متن كلام آنها از منابع اوّليه ضرورى مى نمود كه عين سخنان اين دو بزرگوار را در بخش دوم اين مجموعه درج كرده ايم.
البته آنچه در بخش سوم درج مى شود, از كتاب هاى فقهى اين فقيهان است نه از ساير آثار آنها, بنابراين مثل سخنان سيّد مرتضى(قدس سره) در كتاب امالى و نيز شيخ صدوق(قدس سره) در معانى الاخبار و همچنين علامه حلّى(قدس سره) در أجوبة المسائل المهنائيّه راجع به غنا در بخش دوم يعنى (گفتارهاى پراكنده درباره غنا) درج شده است.
مى دانيم كه آثار فقهى بسيارى از اين هفت سده به دست ما نرسيده است; مانند كتاب هاى على بن بابويه و ابن جنيد اسكافى و ابن ابى عقيل عمانى و ابوالفضل جعفى صاحب الفاخر6 (قدس اللّه اسرارهم). فقيهانى هم كه معمولاً آراء اين عالمان را در آثار خود نقل مى كنند ـ مانند ابن ادريس در سرائر, فاضل آبى در كشف الرموز, محقق و علامه حلى و فخرالمحققين و شهيد اوّل در آثار خود ـ سخنى از اين بزرگان درباره غنا نقل نكرده اند. بنابراين آنچه در اين بخش درج شده است اوّلاً: از آثار فقهى موجود فقهاى ماست; ثانياً: عمدتاً از آثار چاپ شده آنهاست و از آثار فقهى مخطوط اين دوره جز معدودى چيزى نقل نكرده ايم. گفتنى است كه پاره اى از آثار فقهى موجود اين دوره هنوز چاپ نشده است; مانند دُرَر النُقّاد از ابن عتايقى و حواشى ارشاد منسوب به فخرالدين و حواشى قواعد از شهيد اوّل.
در اين بخش آراء فقهى بيست تن از فقيهان نام آور سده چهارم تا پايان سده دهم در يك يا چند كتاب فقهى آنها مستقيماً و از منابع اصلى نقل شده است. برخى از فقها تنها يك كتاب فقهى داشته اند كه مشمول ضوابط اين بخش بوده است و برخى هم مانند شيخ طوسى و علامه حلى در چندين كتاب خود, بحث غنا را طرح كرده اند كه عبارات همه آنها را نقل كرده ايم. بنابراين, مباحث مربوط به غنا تقريباً از چهل كتاب فقهى درج شده است.
ناگفته نماند كه در پاره اى از آثار فقهى بحث غنا در چندين جا مطرح شده است, مانند تذكره علامه كه حداقل در چهار موضع آن اين بحث طرح شده و همه آنها در اين بخش درج شده است و فقيهانى كه از آثار آنها مطالبى نقل شده اگر در كتاب هاى ديگرشان متعرض بحث غنا نشده اند, در پانوشت تذكر داده ايم, خواه به لحاظ اينكه ساير آثارشان مشتمل بر همه ابواب فقه نبوده است ـ مانند روض الجنان از شهيد ثانى ـ و يا اينكه در عين حال كه مشتمل بر همه ابواب فقهى بوده است از غنا در آنها ذكرى نرفته است, مانند غايةالمراد از شهيد اوّل. در خصوص اين گونه آثار در پانوشت ها افزوده ايم كه سخنى درباره غنا در اين آثار نيافتيم تا خواننده توهّم نكند كه به آنها مراجعه نشده است. برخى از فقيهان هم در هيچ يك از آثار فقهى موجود خود سخنى درباره غنا ندارند و آثار فقهى آنها مشتمل بر اين بحث نيست, يا ما نيافته ايم.
اين آثار عبارتند از:
الف) الانتصار; المسائل الناصريات, از سيد مرتضى قدس سره (م436).
ب) الوسيلة, از ابن حمزه طوسى (سده ششم).
ج) غنية النزوع, از ابن زهره (م585).
د) إشارة السبق, از ابوالحسن على بن حسن بن ابى المجد (م سده ششم).
هـ) كشف الرموز, از فاضل آبى (م بعد از 672).
و) إيضاح تردّدات الشرائع, از نجم الدين جعفر بن زهدرى حلّي (م سده هشتم).
ز) دُرَر النقاد في شرح الإرشاد, از ابن عتايقى (زنده در 788).
ح) المهذّب البارع; المقتصر من شرح المختصر, از ابن فهد حلى (م841).
ط) الأقطاب الفقهية, از ابن أبي جمهور احسائى (م أوائل قرن10).
براى اينكه مبادا توهم شود كه به اين آثار مراجعه نشده است آنها را در اينجا ياد كرديم.
بنابراين كتاب هاى فقهى اى كه براى دست يافتن به مبحث غنا به آنها مراجعه شده بالغ بر شصت عنوان است كه برخى از آنها خود چندين مجلّدند و بحث غنا را در چند جا ذكر كرده اند.
اين را هم بيفزاييم كه بسيارى از عباراتى كه نقل كرده ايم مغلوط بوده است ـ به خصوص در كتاب مجمع الفائده و مبسوط و سرائر ـ كه حتى الامكان آنها را تصحيح كرده ايم ـ و چه بسا هنوز اغلاطى باشد كه موفق به تصحيح آنها نشده ايم ـ و موارد مشكوك الصحة را با علامت تكذيه (=كذا) مشخص كرده ايم.
همچنانكه ملاحظ مى شود غنا و مباحث مربوط به آن در آثار قدما در اين ابواب از كتاب هاى فقهى ذكر شده است:
الف) كتاب شهادات, در بحث از صفات شاهد, مانند مبسوط و خلاف شيخ طوسى.
ب) كتاب متاجر, در بحث از مكاسب حرام, مانند مقنعه شيخ مفيد, نهايه شيخ طوسى, كافى ابوالصلاح حلبى, مراسم سلار, مهذّب قاضى ابن برّاج, سرائر ابن ادريس, مختلف علامه حلى و برخى كتاب هاى ديگر.
ج) در برخى از كتاب ها, هم در كتاب متاجر و هم شهادات بحث شده است; مانند شرائع, مختصر نافع از محقق حلى و قواعد, تحرير, ارشاد از علامه حلى و مسالك از شهيد ثانى.
د) در كتاب حدود در باب حد شرب خمر و مانند آن, مانند فقيه, مقنع, فقه الرضا(ع).
هـ) در كتاب نكاح به مناسبت غناى مغنيّه در مجالس عروسى و نواختن آلات لهو در آن مجالس; مانند مبسوط شيخ, تذكره علامه و مهذّب ابن برّاج.
و) در كتاب صلاة, در بحث از اذان و قرائت نماز كه نبايد به نحو غنايى باشد; مانند دروس شهيد كه علاوه بر كتاب شهادات و متاجر در كتاب صلاة هم به اين مسأله اشاره شده است.
براى اينكه براى فقه پژوهان اين جهات نيز مشخص باشد, در پاورقى ها علاوه بر ذكر مجلدات و صفحات منابع, نام ابواب فقهى را هم ذكر كرده ايم.
برخى از متأخران مانند شيخ انصارى(قده) هرچند بحث غنا را در مكاسب عامّه آورده اند, ولى از غنا و مباحث مربوط به آن در اين چند جا بحث كرده اند:
الف) آلات لهو;7
ب) جاريه مغنيّه;8
ج) غنا;9
د) لهو.10
همچنين حضرت امام خمينى(قده) در مواضع ذيل اين مباحث را مطرح كرده اند:
الف) آلات لهو;11
ب) جاريه مغنيّه;12
ج) غنا.13
البته حضرت امام خمينى(ره) مسأله ساير اصوات لهوى غير از غنا را در همان باب غنا بحث كرده و مانند شيخ انصارى فصل مستقلى براى آن نگشوده است.14 همچنين فيض كاشانى, بحث غنا و جاريه مغنيه را يكجا طرح كرده است.15
گفتنى است كه بيشتر فقها لهو را در كتاب صلاة در بحث صلاة مسافر به مناسبت سفر لهوى مطرح كرده اند.16
از آنجا كه اين مباحث ارتباط تنگاتنگى با يكديگر دارند و روشن شدن تكليف هريك, تقريباً منوط به ديگرى است, بسيار شايسته است كه اين مباحث از اين پس در كتاب هاى فقهى يكجا و كنار هم تحقيق شود و لزومى ندارد كه حتى در تبويب و تقسيم فقه, صد در صد از روش قدما و سلف صالح پيروى كنيم; زيرا بسيارى از همين بزرگان در ترتيب مباحث فقهى با پيشينيان خود مخالفت كرده و براى تبويب بهتر فقه گام هاى بلندى برداشته اند; مثلاً تفاوت بين آثار شيخ طوسى و شرايع محقق در تبويب ابواب فقهى از زمين تا آسمان است. همچنين ترتيب علامه حلى در آثارش مانند قواعد و ارشاد و تحرير اختلافات زيادى با ترتيب علامه حلى در آثارش مانند قواعد و ارشاد و تحرير, اختلافات زيادى با ترتيب محقق حلى در شرايع دارد; با اينكه علامه شاگرد اوست و در ارشاد به شدت از شرايع متأثر است. همچنين شهيد اوّل از روش اين دو بزرگوار پيروى نكرده و در تقسيم ابواب فقه در لمعه و دروس تغييراتى به وجود آورده است; مثلاً مسائل تزاحم حقوق در ارشاد علامه و پاره اى از كتاب هاى ديگر در باب صلح مطرح شده است, ولى شهيد اين گونه مسائل را كنار هم ذيل يك كتاب مستقل گرد آورده و آن را (كتاب تزاحم الحقوق) ناميده است.17
اينك بسيار مناسب است مباحثى كه ياد شد از اين پس يكجا و در كنار هم در دوره هاى فقهى بحث شود. تناسب اين مباحث با يكديگر بهترين دليل بر گرد آمدن آنها در يك جاست, هرچند ترتيب و تبويب شيخ انصارى و پيروان ايشان هم خالى از دليل نبوده است.
استقصاى اقوال فقيهان در اينجا هرچند ممكن است به نظر غير اهل فن, به دليل تكرار پاره اى از مطالب, لازم نباشد, ولى حقيقتاً فوايد فراوانى بر آن مترتب است; از جمله: روشن شدن سير تاريخى و تطوّر مسأله, ميزان نوآورى و تحقيقات هر فقيه در قياس با فقيهان پيشين, تأثر هر فقيه از پيشينيان خود و نيز تأثير بر فقيهان بعدى, و مانند اينها. مثلاً به بركت همين تتبع اقوال پى مى بريم كه مسأله غنا در مراثى نخست بار در سخنان محقق كركى مطرح شده است.18 همچنين بسيارى از اشتباهات و تسامحات در اين زمينه روشن مى شود كه نمونه هايى را برمى شماريم:
الف) شيخ انصارى(قده) در بحث غنا گويد:
وكأنّ هذا هو الذي دعا الشهيد الثانى إلى أن زاد في الروضة والمسالك بعد تعريف المشهور قوله: (أو ما يسمّى في العرف غناءً) وتبعه في مجمع الفائدة وغيره.19
با اينكه اوّلاً, فاضل مقداد (م826) پيش از شهيد ثانى (م965) اين جمله را در تعريف غنا به كار برده و گفته است: (المراد بالغناء ماسمّي في العرف غناءً).20 و خود شهيد ثانى هم به اين نكته تصريح كرده و گفته است: (وردّه بعضُهم إلى العرف فماسمّي فيه غناءً يحرم وإن لم يُطرب, و هو حسن).21 علاوه بر اين, شهيد ثانى در شهاداتِ مسالك, تعريف مشهور را نپسنديده و فرموده است: اوّلي§ اين است كه ملاك را تنها عرف بدانيم:
الغناء الصوت المشتمل على الترجيع المطرب. كذا فسَّرهُ المصنف وجماعة.
والأولي§ الرجوع فيه إلى العرف, فما يسمّى فيه غناء يحرم; لعدم ورود الشرع بما يضبطه, فيكون مرجعه إلى العرف.22
روشن است كه استناد نظرى به فقيهى بايد با توجه به همه آراء او يا حداقل با توجه به نظر لاحق وى باشد و مسلم است كه شهيد, شهادات مسالك را پس از روضه تأليف كرده است.
ب) همچنين شيخ اعظم(قده) راجع به غناى مغنيّات در عروسى ها گويد: (…المحكي عن المفيد والقاضى و…المنع).23 با اينكه قاضى ابن برّاج تصريح كرده كه غناى مغنيات در عروسى ها مكروه است24 نه حرام. همچنين علامه حلى و شهيد اوّل و فاضل مقداد هم به اين نكته تصريح كرده اند: (وجعله ابن البرّاج مكروهاً, وقال المفيد: كسب المغنيات حرام).25
ج) مصحح چاپ جديد مسالك, مراد از (بعضهم) را در اين عبارتِ شهيد ثانى: (وردّه بعضهم إلى العرف) شهيد اوّل در دروس دانسته اند.26 با اينكه چنانكه گذشت مراد از آن فاضل مقداد است نه شهيد اوّل.
د) محقق اردبيلى(قده) در مجمع الفائدة گويد:
وقال في شرح الشرائع [يعني المسالك]: (وذهب جماعة من الأصحاب منهم العلامة في التذكرة إلى تحريم الغناء مطلقاً; استناداً إلى الأخبار المطلقة. ووجوب الجمع بينها وبين مادلّ على الجواز هنا من الأخبار الصحيحة متعيّن; حذراً من اطّراح المقيّد).27 ورأيت في التذكرة في هذا المقام استثنى العرائس; فإنّه قال: (فقد وردت رخصة بجواز كسبها).28
ولعلّه في موضع آخر, أو يريد بعد استثناء ذلك.29
ملاحظه مى شود كه محقق اردبيلى ابتدا گويد: قول به تحريم مطلق غنا را ـ حتّى در عروسى ها ـ شهيد ثانى به تذكره علامه نسبت داده است. سپس مى افزايد: ولى من در تذكره در اين مبحث آن را نيافتم و شايد در جاى ديگرى از تذكره چنين سخنى گفته است و يا اينكه مراد شهيد تحريم مطلق غنا بعد از استثناى غنا در عروسى هاست.
گفتنى است كه اوّلاً, شهيد اوّل و فاضل مقداد پيش از شهيد ثانى اين مطلب را به تذكره علامه نسبت داده اند: (إلاّ العُرس إذا… وحرّمه ابن إدريس والفاضل في التذكرة).30
ثانياً, همان طور كه محقق اردبيلى احتمال داده است علامه در جاى ديگرى از تذكره ـ يعنى كتاب نكاح ـ اين سخن را گفته است نه در كتاب متاجر:
…وقد روي جواز ذلك في العرس والغناء فيه, ومنعه ابن إدريس, وهو المعتمد; لأنّ اللّه تعالى ذمّ اللهو واللعب بما يقتضي تحريمهما.31
بنابراين, نظرى كه شهيدين و فاضل مقداد به علامه نسبت داده اند, در كتاب نكاح و نظر لاحق علامه است و شهيد ثانى حتى اين استدلال علامه را هم كه نشان مى دهد سخنش ناظر به اين قسمت تذكره است, نقل مى كند:
ومنع منه ابن إدريس مطلقاً, ورجّحه في التذكرة; محتجاً بأنّ اللّه تعالى حرّم اللهو واللعب, وهذا منه.32
افزون بر اينها, مى توان گفت كه در مورد اوّل, علامه قول به جواز را اختيار نكرده و فقط فرموده است: (فقد وردت رخصة بجواز كسبها). بنابراين بايد گفت علامه در اينجا متمايل به جواز شده است; چون خبر رخصت را رد نكرده است; نه اينكه قائل به جواز شده تا با كلامش در مورد دوم تنافى داشته باشد, بلكه در مورد دوم هم فرموده است: (وقد روى جواز ذلك…) ولى دنبالش افزوده است: (ومنعه ابن إدريس وهو المعتمد).
بنابراين نيازى به توجيه محقق اردبيلى نيست و همان احتمال اوّل ايشان درست است. جالب اينجاست كه مصحح چاپ جديد دروس اين عبارت دروس را (حرّمه ابن إدريس والفاضل في التذكرة) به تذكره (ج1, ص582) ارجاع داده اند.33 با اينكه ـ همان طور كه محقق اردبيلى فرموده است ـ علامه در اينجا غناى مغنيه را در عروسى ها تحريم نكرده است. همچنين مصحح چاپ جديد مسالك, ذيل اين عبارت: (ومنع منه ابن إدريس مطلقاً و رجّحه في التذكرة) گفته اند:
التذكرة, ج1, ص582, راجع عبارته; فإنّه أيضاً صرّح بورود الرخصة في المغنيّة….34
با اينكه چنانكه گذشت, علامه اين سخن را در كتاب نكاح تذكره گفته است.35
هـ) محقق اردبيلى(قده) در مجمع الفائدة, كتاب متاجر مى گويد:
…ولكن مارأيت رواية صحيحة صريحة في التحريم, ولعلّ الشهرة تكفي مع الأخبار الكثيرة بل الإجماع على تحريم الغناء.36
عده اى از بزرگان بر اين سخن خرده گرفته اند و آية اللّه خوئى(قده) گفته اند:
والعجب من المحقق الاردبيلي حيث قال في محكي شرح الإرشاد: (ما رأيت رواية صحيحة صريحة في التحريم) وهو أعرف بمقاله.37
با اينكه اين نظر نهايى محقق اردبيلى نيست, بلكه در كتاب شهادات مجمع الفائده به دلالت صريح روايات صحيحه تصريح كرده و گفته است:
امّا الغناء, فلاشك في تحريم فعله وسماعه عندنا… وتدلّ عليه أخبار كثيرة مثل… وصحيحة أبي الصبّاح وحسنته… وغير ذلك من الأخبار; فإنّها كثيرة….38
اين نمونه ها براى اين منظور ذكر شد كه معلوم شود تتبع اقوال عالمان در همه آثارشان مانع اشكالاتى از اين دست مى شود و صد البته كه اين كار مستلزم حوصله و تتبع بسيار و تفحص نَفَس گير است. از اين رو اين كار فرصتى بسيار زياد از ما گرفت; ولى اكنون كه همه اقوال يكجا جمع شده است, چه بسا برخى پندارند كه به همين آسانى به دست آمده است, آرى از ديرباز گفته اند: (چون معمّا حل شود آسان شود). بخش چهارم
اين بخش شامل سه فصل است: در فصل اوّل آثار مستقل عالمان در گذشته شيعه در باب غنا معرفى شده است. اين رساله ها دو نوع است: از حدود پانزده عنوان از اين رساله ها برغم فحص و جستجوى بسيار, نسخه اى فراچنگ نيامد. نوع ديگر رساله هايى است كه نسخه يا نسخه هايى از آنها به دست آمده است. اين رساله ها تحقيق, و در بخش اوّل اين مجموعه چاپ شد. رساله هايى كه از آنها نسخه يا نسخه هايى به دست آمد با يك ستاره كنار نام آنها در فهرست آغاز اين فصل, مشخص شده اند.
در شمارى از فهارس و كتابشناسى ها, رساله هايى در غنا به برخى بزرگان نسبت داده شده كه پس از تحقيق معلوم شد اين استنادها اشتباه است; مثلاً تهرانى(قده) رساله اى مستقل در غنا به فيض كاشانى(قده) نسبت داده است كه درست نيست. اين دست رساله ها هم در اين فصل ياد شده است, ولى شماره مستقل جلو نام مؤلفان آنها نگذاشته ايم و به جاى شماره, ستاره نهاده ايم تا معلوم باشد چنين رساله هايى وجود خارجى نداشته و محض تنبيه بر خطاى كتابشناسى ها و فهارس از آنها ياد شده است. در اين فصل ساير اشتباهات كتابشناسى ها و فهارس درباره رساله هاى غنا نيز ياد شده است.
گفتنى است كه بيش از نيمى از اين رساله ها در ذريعه معرفى نشده است و براى شناسايى آنها وقت بسيار ـ كه بر ناآشنايان به اين قبيل كارها ابداً قابل تصور نيست ـ صرف شده است.
*
در فصل دوم آثار فقهى مشتمل بر غنا از فقيهان سده يازدهم تا اين زمان معرفى و جايگاه بحث غنا در آنها نشان داده شده است. از آنجا كه متن اقوال فقيهان تا پايان سده دهم در بخش سوم اين مجموعه درج شد, اين كتابشناسى از آغاز سده يازدهم آغاز شده است. به دلايل اين امر پيشتر در مقدمه اين مجموعه و مقدمه بخش سوم اشاره كرده ايم.
در اين فصل كتاب ها به ترتيب تاريخ وفات مؤلفان تنظيم شده و آثار مشتمل عالمان در قيد حيات به ترتيب الفبايى نام كتاب ها مرتب شده و القاب مؤلفان معاصر ـ به دلايلى ـ مطلقاً حذف شده است. البته شروح و حواشى مكاسب شيخ انصارى(قده) ذيل مكاسب معرفى شده است, آن هم به ترتيب تاريخ وفات مؤلفان آنها و با شماره, تا از ساير آثار كه با دايره سياه مشخص شده اند متمايز باشند. سپس آثار مؤلفان معاصر و در قيد حيات ـ به ترتيب حروف الفبا ـ آورده شده است.
گفتنى است كه از ذكر پاره اى حواشى و شروح تنك مايه مكاسب كه ثمرى جز تباهى عمر خواننده ندارد, رخ برنتافته ايم. همچنين برخى از حواشى مكاسب هنوز چاپ نشده است كه براى آگاهى از آنها مى توان به مقاله (پژوهشى در آثار و تأليفات شيخ مرتضى انصارى) (آينه پژوهش, ش27, ص98ـ106) مراجعه كرد. البته بسيارى از شروح معتبر مكاسب هم مشتمل بر مكاسب محرّمه نيست كه به اين دليل در اين فصل ذكرى از آنها نرفته است.
اين را هم بيفزاييم كه در بسيارى از مواضع كتاب هاى فقهى فقط اشاره اى به حرمت غنا شده است, بدون اينكه درباره اش بحث شود ـ مانند بحث اذان و قراءت نماز ـ كه ذكر اين مواضع فايده اى نداشت. بنابراين آنچه در اين كتابشناسى آمده است مواردى است كه فقيهان از غنا بحث كرده اند, خواه به تفصيل و خواه به اجمال.
فصل سوم مشتمل بر معرفى تفصيلى و گاه اجمالى كتاب ها و رساله هاى چاپ شده معاصران و عالمان در قيد حيات درباره غناست كه به ترتيب الفبايى نام كتاب ها و رساله ها مرتب شده است. با عنايت به اين فصل, معلوم مى شود كه كارهاى تكرارى در اين زمينه بسيار شده است. اشكال ديگر اين گونه كارها اين است كه شمارى از آنها مخاطب مشخصى ندارد. زيرا براى عموم مردم استدلالات فقهى پيچيده بى نتيجه است و بايد با آنها به گونه ديگرى سخن گفت. براى فقه پژوهان نيز شمارى از اينگونه آثار مفيد نيست بلكه مشتمل بر تطويل بلاطائل است و يا استدلال هاى آنها چندان محكم نيست تا توجه فقه پژوهان را به خود جلب كند. علاوه بر اينها, نويسندگان برخى رساله ها فقيه نبوده اند و آراء آنها ارزش فقهى ندارد. به هر حال, اميد است اين فصل حداقل اين ثمره را داشته باشد كه مانع كارهاى تكرارى و تنك مايه و كتاب هاى بدون مخاطب شود. بخش پنجم
در اين بخش متن و سند همه احاديث غنا و موضوعات مربوط به آن كه در رساله هاى غنا به آنها استشهاد و استدلال شده يا در منابع حديثى شيعه آمده است همراه با توضيحاتى با نظمى خاص, كه توضيح داده خواهد شد, درج شده است تا براى فقه پژوهانى كه مايلند همه احاديث غنا را يكجا پيش ديد داشته باشند سودمند افتد.
اينك چگونگى تدوين اين بخش و مباحث مربوط به آن ذيل سه عنوان بيان مى شود: الف) منابع
همه احاديث كتب اربعه اوايل و اواخر ـ يعنى كافى, فقيه, تهذيب, استبصار, وافى, وسائل, بحار, مستدرك ـ درباره غنا و مباحث مربوط به آن در اين بخش درج شده است. روشن است كه اكثر قريب به اتفاق منابع كتب اربعه اوايل از بين رفته است, ولى منابع كتب اربعه اواخر ـ به جز معدودى ـ در اختيار ماست. بنابراين, احاديث كتب اربعه اواخر را از منابع اصلى آنها مستقيماً و بلاواسطه نقل كرده ايم و سپس جايگاه آنها را در كتب اربعه اواخر نشان داده ايم. بنابراين به هنگام نقل هر حديثى ابتدا قديم ترين منبع موجود آن ذكر و از آن نقل شده و سپس ساير منابع آن حديث و اختلافات سندى و متنى آنها ذكر شده است.39 بنابراين, معيار براى درج حديث در اين بخش, وجود آن حديث در كتب هشتگانه حديثى معروف و منابع آنها بوده است, هرچند بسيارى از احاديث كتب اربعه اواخر از كتاب هايى است كه در آنها احاديث زيادى از آثار سنّيان نقل شده است, مانند جامع الأخبار, مجمع البيان و إرشاد القلوب. البته در موارد زيادى براى توضيح احاديث خاصّه به احاديث عامه در پانوشت ها اشاره كرده ايم, اما بنابراين نبوده است كه در متن, از كتب غيرشيعه حديثى نقل شود; زيرا احاديث عامه درباره غنا در بخش ششم اين مجموعه, ضمن دو رساله غنا و ده گفتار از سرشناسان آنان نقل مى شود و نيازى نبود كه در اين بخش احاديث عامه با خاصّه آميخته شود.
از كتاب هايى مثل فقه الرضا(ع) و مقنع صدوق(ره) كه عبارات آنها, همان روايات معصومين(ع) به تحرير مؤلف اين كتاب هاست, تنها مواردى كه صريحاً به معصوم نسبت داده اند نقل كرده ايم نه همه كلمات آنها را. همچنين چون از فقيه و تهذيب دو چاپ رايج و در دسترس است, در پانوشت ها به هر دو چاپ ارجاع داده ايم; ابتدا به چاپ نجف, و سپس به چاپ استاد غفارى (دامت توفيقاته).
از آنجا كه بنا بر استقصاى احاديث از همه منابع مذكور بوده است, با مراجعه به اين بخش به روشنى معلوم مى شود كه كداميك از احاديث غنا در چه منابعى و به چه صورتى ذكر شده است. بنابراين مراجعه كننده به اين بخش هيچ نيازى ندارد كه به ساير منابع رجوع كند; چون همه احاديث با همه خصوصيات و اختلافات سندى و متنى و با دقت تمام ثبت و ضبط شده است.
البته در هيچيك از منابع, احاديث غنا بدين شكل مدوّن و منظم نيست, بلكه در مواضع مختلف پراكنده است و از پانوشت ها به خوبى واضح مى شود كه اين احاديث در چه مجلدات و ابواب متشتّتى از منابع نقل شده است. اين را هم بيفزايم كه در نگاه بدوى ممكن است مناسبت پاره اى از احاديث مانند برخى از احاديث قراءت قرآن و رثاء با غنا روشن نباشد, ولى با مطالعه آثار فقهى اى كه درباره غنا بحث كرده اند معلوم مى شود كه وجه مناسبت آنها با بحث غنا چه بوده است. ب) روش
مجموع احاديث غنا در اين بخش, ذيل دو فصل و دو عنوان كلى ياد شده و هر يك از اين دو فصل به ترتيب به هفت و شش باب تقسيم شده است. در فصل اوّل احاديث ناهيه از غنا كه به نوعى دال يا مشعر به حرمت غناست, و در فصل دوم احاديثى كه موهِم يا مُشعر يا دالّ بر حلّيت غناست, گرد آمده است. البته در عنوان گذارى فصل دوم از محدث عالى مقدار و گرانقدر شيعه علامه مجلسى(طيب اللّه ثراه وجعل الجنة منقلبه ومثواه) استفاده كرده ايم كه چنين عنوانى بر اين دست احاديث نهاده اند: (باب ماجُوِّز من الغناء وما يوهم ذلك).40 البته اگر به جاى (يوهم) عبارت (يدلّ) را به كار مى برديم باز ممكن بود اشكال شود كه اين گونه احاديث دال بر اين معنى نيست. به هر حال هريك از اين دو تعبير ممكن است دقيقاً بر همه احاديث اين فصل منطبق نباشد, ولى در عنوان گذارى ابواب حديثى, چاره اى جز اين نيست.
علاوه بر اينكه هريك از دو فصل به ابوابى تقسيم شده است, سعى بر اين بوده است كه در هر بابى هم, احاديث متحدالمضمون يا قريب المضمون كنار هم و يكجا ذكر شود نه پراكنده و در سراسر آن باب; زيرا اين كار ثمراتى دارد از جمله روشن شدن معناى حديث; مثلاً شيخ حر عاملى درباره حديث 117 فرموده است41: (هذا لاتصريح فيه بالغناء). ولى همان حديث در منبع ديگرى به گونه اى نقل شده كه تصريح به غنا در آن هست و ما اين دو را كنار هم نقل كرده ايم.
همچنين همه منابع احاديث را استقصا كرده ايم كه البته اين استقصا هم آثار مهمى دارد, مثلاً:
1) در حديث شماره 21 در نقل كافى كلمه (العباسي) آمده است, و مصحح كافى در پانوشت توضيح داده است كه (الظاهر أنّه رجل معروف من العباسيين له شأن في دولتهم, فأراد الراوي إخفاء اسمه لمصلحة) در حالى كه همين حديث در عيون أخبار الرضا(ع) و رجال كشّى هم نقل شده و در آنها تصريح شده كه (العباسي) هشام بن ابراهيم عباسى است.42
2) در حديث شماره 194 در كافى ـ و به نقل از آن در وسائل ـ چنين آمده است: (مات الوليد بن المغيرة). مرحوم علامه شعرانى و محقق شوشترى(ره) در ذيل حديث, به حق گفته اند كه اين عبارت افتادگى دارد و صحيح آن چنين است: (مات الوليد بن الوليد بن المغيرة). در حالى كه همين حديث در تهذيب و استبصار به طور صحيح ضبط شده و در اين دو كتاب آمده است: (مات ابن الوليد بن المغيرة). و متأسفانه حتى در چاپ جديد و مصحَّح وسائل الشيعه هم تذكر داده نشده كه عبارت كافى صحيح نيست و در دو مأخذ ديگر, عبارت صحيح درج شده است.
3) در تقريرات مرحوم آية اللّه حائرى نوشته مرحوم آية اللّه اراكى(ره) درباره حديث شماره 116 آمده است:
ويدلّ عليه اعتذاره على ما في رواية اُخرى حكاها شيخنا المرتضى في رسائله ـ ولم أعثر عليها بعدُ ـ بأنّه شيء ماأتاه برجله.43
با اينكه تعبيرى كه مرحوم آية اللّه حائرى(ره) نيافته اند در نقل تهذيب ـ البته در كتاب الطهارة ـ هست.44
نقل از منابع اصلى و بسنده نكردن به منابع دست دوم, نيز فوايد بسيارى دارد و به همين دليل هيچ گاه ـ با وجود منبع اصلى ـ به منابع دست دوم اكتفا نكرده ايم. از جمله فوايد اين روش, تصحيح متن احاديث و آگاهى يافتن بر خلل سندى و متنى است. مثلاً, حديث شماره 34 در وسائل جداً مغلوط نقل شده است. متن صحيح حديث در منبع اصلى يعنى تفسير عياشى, و نيز بحار, بدين صورت است:
كان إبليس اولّ مَن تغنّى, و أوّل من ناح, و اوّل من حدا: لمّا أكل آدم من الشجرة تغنّى, فلمّا هبط حدا, فلمّا استتر [ظ: استقرّ] على الارض ناح يذكِّره [خ ل: فأذكره] ما في الجنّة.
ولى در وسائل ـ هم چاپ قديم هم جديد ـ بدين صورت تصحيف شده است:
كان إبليس اوّل من تغنى, و اوّل من ناح, لما اكل آدم من الشجرة تغنى, فلما هبطت حوّاء إلى الارض ناح لذكره ما في الجنّة.
ملاحظه مى شود كه چگونه فعل (حدا) تبديل به (حوّاء) شده و (هبط) بناچار تبديل به (هبطت)! علاوه بر سقط و اشتباه ديگرى كه در حديث رخ داده است و متأسفانه در چاپ جديد و مصحَّح وسائل هم اين حديث با مأخذ آن مقابله نشده و اشتباه فاحش آن در پانوشت ياد نشده است و اين اشتباه وسائل به كتاب هايى كه به نقل از آن بسنده كرده اند منتقل شده است.45 با اينكه در بحار و مأخذ اصلى به شكل صحيح نقل شده است. مراجعه نكردن به منابع دست اوّل زيان هايى دارد كه آنچه ياد شد نمونه اى از آنهاست.
چنانكه در مقدمه اين مجموعه ياد شد,46 براى فهميدن احاديث شيعه, توجه به فقه و احاديث عامه ضرورى است. از اين رو مواردى كه سخنان يا احاديث عامه در فهم احاديث ما تأثير داشته به آنها اشاره كرده ايم كه يك نمونه بسيار مهم آن حديث شماره 2 است كه براى رعايت اختصار در اين مقدمه به آن نمى پردازيم. طالبان به متن اين بخش به حديث هاى شماره 2 و182 و پانوشت هاى مربوط به آنها مراجعه كنند.
علاوه بر مطالبى كه در بيان روش ما در اين بخش ياد شد, نكات ديگرى نيز نيازمند يادآورى است كه به اختصار ذكر مى شود:
1. عمده بيان هاى مهم محدثان بزرگ مانند فيض و شيخ حرّ(ره) را ذيل احاديث نقل كرده ايم. البته بسيارى از بيان هاى فيض در بخش سوم (ص1647ـ1656) يكجا درج شد.
2. حديثى كه در دو يا چند كتاب با يك سند آمده, يك حديث به حساب آورده ايم و تنها هنگامى كه در دو كتاب با دو سند متفاوت نقل شده دو حديث دانسته و براى هريك شماره مستقل نهاده ايم. منظور از دو سند متفاوت اين نيست كه تمام رجال يك سند غير از رجال سند ديگر باشد, بلكه اگر دو سند تنها در يك نفر هم متفاوت باشند, دو سند به حساب آمده اند. بنابراين حديثى كه معصوم(ع) در مجلسى فرموده و يك راوى از معصوم آن را براى دو نفر نقل كرده است هرچند در واقع يك حديث است, ولى طبق اين روش, به دليل تعدد سند ـ به معناى مذكور ـ دو حديث قلمداد شده است. و اگر حديثى در كتابى مسنداً و در كتابى ديگر مرسلاً نقل شده, با اينكه ممكن است در واقع سند ديگرى داشته باشد, مع ذلك يك حديث قلمداد شده است. بنابراين اگر يك حديث در دو منبع با عبارت هاى مختلف نقل شده ـ اگر سند هردو يكى بوده, يا يكى مرسل و ديگرى مسند بوده است ـ به يك شماره بر آن حديث بسنده كرده و پيش از نقل حديث از منبع دوم, به جاى شماره از مربع سياه استفاده كرده ايم. و اگر يك حديث در دو منبع به عين عبارت نقل شده حديث را از منبع اقدم نقل كرده و نشانى منبع دوم را نيز ذكر كرده ايم. بنابراين فقط در مواردى يك حديث بتمامه از دو منبع نقل شده كه اختلاف مغيّر معنى داشته اند و إلاّ به صرف اشاره در پانوشت بسنده شده است.
3. تفاوت هاى منابع حديثى به دقّت ضبط شده است.
4. پيش از هر حديث دو شماره ديده مى شود: نخست شماره مسلسل احاديث سراسر اين بخش, و دوم شماره ويژه هر باب.
5. در اين بخش هيچ حديثى تقطيع, و در دو يا چند باب تكرار نشده است, بلكه هر حديث فقط يك بار نقل شده است و اگر يك حديث با چند باب مناسبت داشته است, در باب انسبْ نقلْ, و در ابواب ديگر به آن با ذكر شماره ارجاع شده است و در احاديث طولانى كه بخش اندكى از آنها مربوط به غنا بوده است, قسمت هاى غير مناسب حذف, و با سه نقطه مشخص شده است.
6. براى اينكه خواننده نيازى به مراجعه به منابع نداشته باشد, سند احاديث معلّق به طور كامل ذكر شده است. همچنين پاره اى از اوصاف راويان را كه در منابع با اتكا به سند سابق حذف شده است, بين قلاب ذكر كرده ايم.
7. در ارجاع به منابع به ذكر شماره جلد و صفحه بسنده نشده, بلكه تمام خصوصيات مانند كتاب و باب و شماره حديث ذكر شده است.
8. احاديثى كه در اين بخش درج شده همه در منابع حديثى وجود داشته است و تنها يك حديث را در مآخذ نيافتيم و آن اين جمله است: (كلُّ ما يُلهيك فهو صنمك)47 كه در اين بخش درج نكرديم و به ذكر آن در اينجا بسنده كرديم.
9. چهار حديث از احاديث كتب اربعه اوايل را در وافى نيافتيم كه عبارتند از شماره هاى39, 83, 102, 113.
10. چون بنا بر استقصا بوده است با مراجعه به اين بخش به خوبى معلوم مى شود كه كداميك از احاديث ـ و با چه سند و متنى ـ در كدام منبع حديثى نقل شده است, و ديگر نيازى به مراجعه به منابع نيست. ج) چند يادآورى
1. چنانكه در مقدمه بخش سوم به شرح گذشت فقيهان ما غنا را در مواضع مختلفى از فقه بحث كرده اند; از جمله در كتاب الشهادات, كه بعضاً به پيروى از فقيهان عامه بوده است, ولى در منابع حديثى و كتب اربعه كه متأثّر از عامّه نبوده اند احاديث غنا را در كتاب الشهادات نياورده اند; بلكه مرحوم كلينى آنها را در دو جاى كافى, يعنى كتاب الأشربة, ذيل عنوان (باب الغناء)48, و كتاب المعيشة, ذيل عنوان (باب كسب المغنيّة و شرائها)49 نقل كرده و احاديث آلات غنا را نيز در (باب الغناء) آورده است. شيخ صدوق نيز احاديث غنا در فقيه ذيل عنوان (باب حدّ شرب الخمر وماجاء في الغناء والملاهي)50 و در مقنع ذيل عنوان (باب شرب الخمر والغناء و مايجب في ذلك من الحدّ والحكم) و (باب الملاهي)51 آورده و در (باب المكاسب والتجارات) مقنع52 و هدايه53 اشاره اى به حرمت كسب مغنيه كرده است. همچنين اين گونه احاديث در فقه الرضا(ع) ذيل عنوان (باب شرب الخمر والغناء) درج شده است.54 شيخ هم در تهذيب و استبصار55 در كتاب المكاسب, به ترتيب ذيل عنوان (باب المكاسب) و (باب أجر المغنيّة) صرفاً احاديث مربوط به خريد و فروش و اجرت مغنيه و نائحه را نقل كرده و ساير احاديث غنا را درج نكرده است.
2. اين بنده از صرف فرصت بسيار براى تبويب و تنظيم احاديث اين بخش ـ با اينكه تعدادشان زياد نبود ـ به صعوبت فوق العاده اين مهم واقف شدم و احترام و ارادتم به محدثان والاقدر شيعه افزون شد.بنابراين, وظيفه ماست كه تلاش هاى آن بزرگواران را ارج نهيم و بر آنان درود بفرستيم. بخش ششم
اين بخش يكسره اختصاص دارد به آراء عالمان اهل سنت درباره غنا, و معرفى آثار آنها در اين زمينه. در مقدمه اين مجموعه (ج1, ص شصت وهفت) به اجمال به ضرورت توجه به فقه عامه و نظر مرحوم آية اللّه بروجردى (اعلى اللّه تعالى فى غُرف الجِنان رتبته) در اين موضوع اشاره شد. همچنين در مقدمه بخش پنجم به يك نمونه از موارد زيادى كه احاديث عامه كمك شايانى به فهم احاديث شيعه مى كند اشارت رفت. در اينجا به همين مختصر بسنده مى كنم و طالبان آگاهى هاى گسترده در اين زمينه را به سخنان شاگردان مكتب فقهى مرحوم آية اللّه بروجردى در خصوص روش فقهى ايشان احاله مى دهم56 و به اندك توضيحى درباره محتواى اين بخش مى پردازم:
عالمان سنى از سده پنجم به تفصيل به موضوع غنا پرداخته و آثار بسيارى در اين زمينه پديد آورده و آراء مختلف و متضادى درباره غنا ابراز كرده اند كه چكيده ديدگاه هاى آنان در فصل اوّل اين بخش به اجمال بررسى شده است.57 در فصل دوم و سوم ـ به ترتيب ـ رساله اى از مخالفان و رساله اى از موافقان غنا درج شده است. فصل چهارم هم حاوى سخنان ده تن از عالمان بزرگ اهل سنت در جاهاى گوناگون و كتاب هاى مختلف است. رساله طبرى (فصل دوم) و رساله ابن حزم (فصل سوم) را ـ به ترتيب ـ مجدى فتحى السيد و دكتر احسان عباس تحقيق كرده اند و اوّلى در طنطا (مصر) و دومى در بيروت ـ ضمن جلد اوّل رسائل ابن حزم الأندلسى ـ به چاپ رسيده و ما اين دو تحقيق را در اين مجموعه بدون تصرف در نحوه ارجاعات و چگونگى تصحيح درج كرده ايم, ولى اغلاط قطعى آنها را اصلاح و آنها را ويرايش صورى كرده ايم. (نمونه: رساله طبرى, ص62, بند58).
همچنين در اين دو فصل ـ و نيز فصل چهارم ـ علاوه بر زدودن اغلاط, پس از نام شريف نبى اكرم(ص) كلمه (وآله) را در صلوات بر آن حضرت افزوده ايم.
علاوه بر اين, چند صفحه پايانى رساله طبرى (از ص65 ـ 75) كه ارتباطى با غنا نداشت و درباره (النظر إلى المردان) و مانند آن بود, حذف شد.
در فصل چهارم (گفتارهاى پراكنده در باب غنا) سعى شده است حتى الامكان گفتارها تكرارى نباشد. از اين رو از درج باب 68 المستظرف كه يكسره مأخوذ از العقد الفريد است رخ برتافته ايم. همچنين نُوَيرى در نهايةالأرب (ج4, ص133ـ341, و ج5, ص1ـ122, الباب الساس والباب السابع) به تفصيل به اين موضوع پرداخته كه سخن وى به دليل طولانى و تكرارى بودن, در اين فصل درج نشد.
در فصل پنجم آثار مستقل عالمان اهل سنت درباره غنا و آثار فقهى مشتمل بر غنا شناسانده شده است. چهار رساله از رساله هاى مستقل معرفى اجمالى و تعدادى معرفى گزارشى شده است. آثار فقهى مشتمل هم جملگى آثارى است كه چاپ شده و به خود آنها مراجعه و مشخصاتشان ثبت شده است و هيچ كتابى با واسطه و با استفاده از كتابشناسى ها معرفى نشده است. آثار فقهى مشتمل به ترتيب تاريخ وفات مؤلفان مرتب شده و آثار معاصران در پايان قرار گرفته است. علاوه بر اينها, در فصل اوّل اين بخش از برخى آثار حديثى, تفسيرى و فقهى عامه ياد شده است.پى نوشت ها: 1. براى آگاهى از چگونگى بخش سوم و علت اين گزينش به مقدمه آن بخش مراجعه شود. 2. حاشية المكاسب, ج1, ص97. 3. المكاسب المحرّمة, ج1, ص330, چاپ جديد. 4. هديةالطالب, ص71, 77. 5. ر.ك:المكاسب, ج1, ص516 ـ517, 521, 524, چاپ دفتر انتشارات اسلامى; و ج1, ص302ـ 308, چاپ كنگره شيخ انصارى. 6. علاوه بر اينها بسيارى از ديگر آثار فقهى فقيهان ما از دست تطاول روزگار در امان نمانده و به دست ما نرسيده است; مانند: الأركان فى الفقه; شرح كتاب الإعلام; المسائل الخلافية; التمهيد از شيخ مفيد (م413). مسائل الخلاف از سيد مرتضى (م436). الروضة; الكامل; الموجز از قاضى ابن برّاج (م481). شرح النهاية به نام المرشد الى سبيل التعبد از شيخ ابوعلى فرزند شيخ طوسى ملقب به مفيد ثانى (م حدود511). التنبيه از صهرشتى (م اواخر قرن پنجم). الكافى از ابومنصور طبرسى (م سده ششم). الرائع; شرح النهاية از قطب راوندى (م573). الواسطة از ابن حمزه طوسى (م سده ششم). المنهج الأقصد از نجيب الدين محمّد بن ابى غالب (سده هفتم). البشرى; الملاذ از سيد احمد بن طاووس (م673). غاية الإحكام فى تصحيح تلخيص المرام از علامه حلى (726). 7. المكاسب, چاپ تبريز, ص15. 8. همان, ص16. 9. همان, ص36ـ40. 10. همان, به خط طاهر خوشنويس, ص53 ـ54. با اينكه خود شيخ اعظم, غناى حرام را همان صوت لهوى مى داند و مى گويد: (وظاهر هذه الأخبار بأسرها حرمة الغناء من حيث اللهو والباطل, فالغناء… إن كان مساوياً للصوت اللهوي والباطل, كما هو الأقوى, فهو…) (المكاسب, ص36) و از اين نظر غنا ارتباط بيشترى با لهو پيدا مى كند. 11. المكاسب المحرمة, ج1, ص172, چاپ جديد. 12. همان. 13. همان, ص299ـ353, چاپ جديد. 14. همان, ص353ـ369, چاپ جديد. 15. الوافي, ج17, ص205ـ223, باب كسب المغنية وشرائها وما جاء في الغناء. 16. المكاسب المحرمة, امام خمينى, ج1, ص355, چاپ جديد. 17. در اين باره اين ناچيز در مقدمه غايةالمراد به تفصيل بحث كرده است. ر.ك: غايةالمراد, ج1, ص62 ـ64, 98ـ102, مقدمة التحقيق. 18. جامع المقاصد, ج4, ص23ـ24: (واستثنى بعضُهم مراثي الحسين(ع)). البته محقق كركى هم از ديگران نقل مى كند, ولى گوينده آن را در منابع پيشتر از جامع المقاصد نيافتيم. 19. المكاسب, ص37, چاپ تبريز. 20. التنقيح الرائع, ج2, ص11ـ12. 21. مسالك الأفهام, ج3, ص126, كتاب التجارة, چاپ جديد. 22. همان, ج2, ص322, كتاب الشهادات, چاپ سنگى, و چاپ جديد, ج14, ص179. 23. المكاسب, ص40. 24. المهذب, ج1, ص346: (أما المكروه فأجر المغنيات في الأعراس). 25. مختلف الشيعة,ج5, ص49ـ50; نيز ر.ك: الدروس الشرعية, ج3, ص162; التنقيح الرائع, ج2, ص11ـ12. 26. مسالك الافهام, ج3, ص126, كتاب التجارة. 27. همان, ص126ـ127, كتاب التجارة. 28. تذكرةالفقهاء, ج1, ص582, كتاب المتاجر. 29. مجمع الفائدة, ج8, ص60 ـ61. 30. الدروس الشرعية, ج3, ص162; نيز ر.ك: التنقيح الرائع, ج2, ص11ـ12. 31. تذكرةالفقهآء, ج2, ص581, كتاب النكاح. 32. مسالك الافهام, ج2, ص323, كتاب الشهادات. 33.الدروس الشرعية, ج3, ص162, پانوشت. 34. مسالك الافهام, ج3, ص127, پانوشت. 35. تذكرةالفقهاء, ج2, ص581. 36. مجمع الفائدة, ج8, ص59, كتاب التجارة. 37. مصباح الفقاهة, ج1, ص307. 38. مجمع الفائدة, ج12, ص334ـ336. 39. مى دانيم كه در جوامع حديثى شيعه مانند وسائل اختلافات سندى ذكر شده است, ولى اختلاف متون احاديث چندان مورد توجه نبوده است. محقق شوشترى در اين زمينه گويد: (… وقد نقل الوافي والوسائل الجامعين الأوّل للأربعة والأخير لها ولغيرها, فنقلا الخبر عن كتاب بمتنه, وتعرّضا لاختلاف أسانيدهم دون متونها; توهّماً أنّ متونها متّحدة). (النجعة, ج11, ص498). 40. بحارالانوار, ج79, ص254, كتاب النواهي. 41. مراد حديث 117 در اين بخش است. براى پرهيز از تطويل, در اين مقدمه تنها شماره حديث را ذكر مى كنيم. براى آگاهى از منابع حد
برگ هايى از تاريخ ادبى عرب
معتمدى مسعود
تاريخ ادبى عرب (العصر الجاهلى), دكتر شوقى ضيف, ترجمه عليرضا ذكاوتى قراگزلو, مؤسسه انتشارات اميركبير, 1377, 407ص, وزيرى.
در بين كتاب هايى كه به موضوع تاريخ ادبيات عرب پرداخته اند, و به فارسى نيز ترجمه شده اند, شايد كتاب تاريخ ادبى عرب (العصر الجاهلى) اثر دكتر شوقى ضيف, به دليل خصوصيات منحصر به فرد آن, جايگاه ويژه اى داشته باشد. چرا كه نويسنده با محدود كردن موضوع تحقيق خود به عصر جاهلى و كاويدن اين برهه بسيار حساس در ادبيات عرب, علاوه بر وسعت بخشيدن به دايره نقد, با آوردن نكات بديع و تصحيح بسيارى شبهات رايج در مورد اين روزگار, آنچه را كه بسيارى از اهل تحقيق در اين خصوص پذيرفته بودند, به نوعى درخور تجديدنظر مى كند و با آوردن دلايل مستند و كافى آراى خود را بايسته پذيرش مى نمايد; مانند محدوده زمانى جاهليت و اصطلاح معلقات, كه جداً قابل توجه و دلنشين است. اما تقارن و تناسب كلام نويسنده با خامه سحار مترجم قوى دستِ خوش ذوق ـ استاد ذكاوتى ـ تحسين خواننده را دوچندان مى كند.
بارى كتاب با بحث مبسوطى در باب تطور واژه ادب از عصر جاهلى تا زمان حاضر شروع مى شود و با نگاهى به تاريخ ادب و تقسيم بندى هاى دوره هاى تاريخ ادب عربى به پنج بخش ادامه مى يابد. در فصل اول, جزيرة العرب و تاريخ قديم آن با توصيف ويژگى هاى جغرافيايى و تاريخى به همراه بحثى در باب ساميان و زبان ايشان مجال بيان مى يابد. اعراب جنوبى و شمالى جزيرةالعرب نيز با بررسى خاستگاه و روابط اجتماعى سياسى و اقتصادى آنها معرفى مى گردند و به اين صورت فصل اوّل با تحليل كتيبه ها و پيدايش خط عربى و آوردن نمونه هايى از آنها پايان مى پذيرد.
در فصل دوم با توجه به تكامل زبان عربى, محدوده زمانى عصر جاهليت به يك قرن و نيم قبل از بعثت پيغمبر اكرم(ص) تقليل مى يابد و از دوران پيش از آن به (جاهلية الاولى) تعبير مى شود و نويسنده در ادامه به بررسى و معرفى امارات عربستان شمالى يعنى (غسانى, منذرى و كندى) مى پردازد كه در ضمن آن تبار هرسه قوم به يمن و اعراب جنوب برمى گردد.
در دنباله بحث كه راجع به شهرهاى حجاز است, مكه به دليل اولويت هاى مختلف سياسى, اجتماعى, دينى, و يثرب به علت وجود يهوديان و تسلط آنها بر شهر, مهم ترين شهرهاى حجاز شناخته مى شوند. قبايل بدوى نيز كه باز برخاسته از جنوب حجازند, به دو تيره عدنانيان و قحطانيان تقسيم مى شوند كه بعدها در ميان اعراب شمالى روزگار مى گذرانده اند و در طى زندگانى بدوى خود به سلسله اى از قوانين مربوط به صحرا پابند بوده اند كه از مهم ترين آنها (حلف) يا پيمان بود كه هرچند كه بارها و بارها رشته هاى آن گسسته مى شد, اما در ميان قبايل باديه نشين اهميت ويژه اى داشت. همچنين بنا به اقتضاى زندگى بدوى, اصلى ترين مشخصه زندگانى اعراب, جنگ و خونريزى بود و به دنبال انتقام جويى هاى متعدد دم به دم حادث مى شد و پذيرفتن خون بها نيز كه در تلقى ايشان چيزى جز خوارى و ذلت نبود, البته مقبول نمى افتاد.
فصل سوم شامل نقل و نقد اوضاع اجتماعى, معيشتى, فرهنگ و عقايد دينى اعراب, و يهوديگرى و مسيحيگرى در عربستان جاهلى است. اينكه قبيله از سه قشر تشكيل مى گرديد: اول اعضاى اصلى, دوم بندگان و سوم موالى و بردگان آزاد شده كه خلعاء (راندگان ديگر قبايل) را نيز در برمى گرفت. زندگانى عرب جاهلى كه در صحارى سوزان مى گذشت با تمام توحشى كه داشت, مبتنى بر بعضى خلقيات گونه گون نيز بود, چرا كه بى وجود آنها گذران عمر البته غيرممكن مى نمود منش هايى چون كرم, وفا, عزت و كرامت, پناه دادن به مصيبت زدگان و ضعيف نوازى در كنار خصلت هايى مانند ميخوارگى, جنگاورى, زنبارگى و قمار… زندگى بيابان گردان را آكنده از شور و حالى كرده بود كه زمينه سرودن اشعارى را فراهم مى آورد كه سراسر آن حاكى از بى قيدى و آزادانديشى اين احرار صحراوى بود. زمينه موضوعاتى اينگونه, اين فصل از كتاب را در نهايت زيبايى و دلنشين نمايانده است و خواننده با خواندن اين اشعار و ترجمه روان و نسبتاً مقيد به واژه هاى پارسى, در ذهن خود مجال پرواز خيال را در فضاى وحشى صحرا فراهم مى بيند. كه چنين خصوصيتى بدون تطابق و تجانس زبان شاعر و قلم تواناى مترجم البته ميسور نمى شد.
ولولا ثلاث هن من عيشة الفتى
وجدك لم احفل متى قام عودى
فمنهن سبق العاذلات بشربة
كميت متى ماتعل بالماء تزيد
وكرى اذا نادى المضاف مجنباً
كسيد الغضا نبهته المتورد
وتقصير يوم الدجن والدجن معجب
ببهكنة تحت الخباء المعمد
به جان تو سوگند كه اگر سه خصلت نبود كه عيش جوانمرد بدانهاست/اهميت نمى دادم كه كجا تابوتم را راست كنند
يكى دست پيش گرفتن از نكوهشگران/ در گساردن باده اى كه چون به آبش درآميزند كف جوشان برآرد
دو ديگر, يكرانى گرگسان و دمان و دوان و به زير ران كشيدن/ و به داد فرياد خوان رسيدن
سه ديگر, روزى ابرگين و نيك را با خوبرويى خوشخوى/در خيمه اى بلند, كوتاه كردن
نويسنده در مورد يهوديان و مسيحيان و سابقه تاريخى آنها در عربستان اينگونه احتمال مى دهد كه يهوديان در سال 70 ميلادى از فلسطين به دنبال خراب شدن معبدشان به دست قيصر تيتوس به عربستان گريختند و مسيحيان نيز در قرن چهارم در يمن به نشر و بسط عقايد خود پرداختند.
فصل چهارم تحليلى از زبان عربى به دست مى دهد, و اينكه زبان قرآن برخلاف نظريه ولرز چندان فرقى با زبان بدويان عرب نداشته است. در واقع ويژگى زبان عربى با خصوصيات لهجه هاى قبايل بدوى منافاتى ندارد و خصوصيت معرب بودن زبان سامى را در خود نهفته دارد. مؤيد اين نكته كشف كتيبه هايى مربوط به پانزده قرن پيش از ميلاد است; معروف به زبان اوگاريتى كه در طى آن ثابت شد كه لهجه عربى باستان به زبان هاى سامى بسيار نزديك است.
نويسنده در اين فصل به تطبيق و نقد اشتراكات لفظى و معنوى اين دو زبان مى پردازد و با نقل نمونه هايى جالب و خواندنى سعى در اثبات ديدگاه خود از ريشه هاى زبان عربى دارد. باز در اين فصل لهجه هاى عربى قديم با عنايت به كتيبه هاى مختلفى از صفايى و نبطي… مجال بررسى مى يابد. همچنين در پيدايش زبان عربى فصحى يا زبان عربى جاهلى و تطور آن به اين نكته استناد مى كند كه كتيبه سنگ قبر امرءالقيس ـ معروف به كتيبه نماره مربوط به سال 328م ـ مى تواند سرآغاز پيدايش عربى فصحى باشد و صورت تكميل شده آن را در قرن ششم به شهادت نصوص شعر جاهلى در اواخر قرن پنجم مى داند.
در باب لهجه هاى عرب جاهلى نيز با ذكر نمونه هايى گونه گون از ابدال حروف و جرح و تعديل هايى كه در تلفظ كلمات روى مى داد, اين لهجه ها را در قبايل مختلف بررسى مى كند و با جستجو در وجوه اختلاف اين لهجه ها به اين نتيجه مى رسد كه عرب جاهلى لهجه هاى گوناگونى داشته اند, كه لغت نويسان تنها قسمت هايى از آن را ثبت و ضبط نموده اند. اما در بين اين قبايل, زبان قبيله قريش به دلايل مختلف از جمله دورى از غيرعرب و مركزيت مادى و معنوى, فصيح تر از ديگران بوده است.
فصل پنجم با عنوان (روايت و تدوين شعر جاهلى) به شعر جاهلى و روايت و تدوين آن اختصاص دارد كه در ضمن آن با ذكر نمونه هايى از تشبيهات مختلف و رد باور و عقايد معمول در باب مكتوب بودن معلقات و تأكيد بر شفاهى بودن آنها و اشعار جاهلى ـ و حتى قرآن و احاديث ـ و رواج قصه گويى در بين اعراب, به اين نكته اشاره مى كند كه روات عرب, اشعار و اخبار و قصه ها را به صورت شفاهى از نسلى به نسل ديگر, مانند مرده ريگى مقدس منتقل مى كردند كه تا پيش از عصر عباسى و بعد از آن نيز در دو مكتب كوفى و بصرى عده اى از راويان حرفه اى مانند ابوعمرو بن علاء و ديگران به روايت اشعار مى پرداختند. به اين ترتيب اعراب در جاهليت به تدوين شعرهاى خود همت نگماشتند و تنها قطعات پراكنده اى را بر جهاز شترها يا سنگ ها و پوست ها مى نوشتند. اما براى اولين بار انديشه تدوين از طريق ثبت غزوات و احاديث پيغمبر و ضبط بعضى وقايع تاريخى راه خود را گشود و تنها بعد از هجرت, تدوين كل احاديث آغاز گرديد. همچنين تدوين و گردآورى شعرهاى جاهليت در ديوان ها به شيوه منظم و مبتنى بر جرح و تعديل روايات, نخستين بار به اصمعى برمى گردد. اما مشكل عمده اى كه بعدها در اينگونه گردآورى ها پيش مى آمد اين بود كه بعضى از شعرسازان سعى در جعل اشعار جاهلى به نام خود داشتند و يا بعضى از سيره نويسان و اصحاب اخبار ندانسته بسيارى از اشعار و احاديث را در سيره هاى خود نقل مى كردند كه به اين ترتيب قضيه انتحال نيز خواه ناخواه دامنگير ادب عرب مى گرديد. در اين قسمت نويسنده با آوردن آراى محققان عرب و مستشرقان, اين نكته را به خوبى بررسى و نقد مى كند. و خواننده درمى يابد كه ادب جاهلى در مسير پرفراز و نشيب خود تا چه حد دستخوش سرقات رنود ادبى بوده است. بارى مبحث مآخذ مهم شعر جاهلى به معرفى و بررسى مجموعه هايى اختصاص دارد كه اشعار جاهلى در آنها گرد آمده است. از جمله معلقات, مفضليات, اصمعيات, جمهرة اشعار العرب و غيره.
فصل ششم كه مبتنى بر ويژگى هاى شعر جاهلى است, با پيدايش شعر جاهلى و تفاوت آن در قبايل آغاز مى گردد و به ديدگاه هاى محققان در باب شعر جاهلى از نظر بحور عروضى و عوامل متفاوت ديگر اختصاص دارد و اينكه شعر جاهلى برخلاف اشعار اسطوره اى ـ تعليمى و تمثيلى, شعرى غنايى است و از احساسات و عواطف و غم و شادى هاى شاعر نشأت مى گيرد, كه موضوعات اين اشعار غالباً با تقسيمات گوناگون به گونه اى مورد نقد واقع مى گردد كه صورت متحول شده دعاها و راز و نيازهاى متداول جاهليت به درگاه خدايان را فراياد مى آورد. همچنين هجو و انتقام جويى, مرثيه, مدح و تغزل و وصف كه از موضوعات مهم شعر آن دوره است, با نقل شواهدى زيبا مجال بيان مى يابد.
در مبحث ويژگى هاى معنوى شعر جاهلى, نويسنده با ذكر اين نكته كه شعر جاهلى با گزافه و مبالغه آشنا نيست و از حدود اعتدال بيرون نمى رود, خصوصياتى چون واقعيت گرايى و پويايى را در آن مى كاود و از ويژگى هاى لفظى نيز به مواردى چون تكرار مضامين گذشتگان تشبيهات و استعارات و ديگر صنايع شعرى مى پردازد.
در فصول بعدى تا فصل يازدهم به معرفى و بررسى زندگانى و اشعار چهار شاعر معروف جاهليت يعنى امرءالقيس, نابغه ذبيانى, زهير بن ابى سلمى واعشى پرداخته شده است, كه در طى آنها ترجمه هاى منظوم و مقيد به زبان پارسى مترجم خوش ذوق كه با رعايت فضاى هركدام از اشعار, به رشته تحرير درآمده اند, خواننده را به چيزى جز تحسين و تمجيد وانمى دارد. به عنوان نمونه بنگريد:
وقد أغتدى والطير فى وكناتها
بمنجرد قيد الا وابد هيكل
مكر مفر مقبل مدبر معاً
كجلمود صخر حطه السيل من عل
كميت يزل اللبد عن حال متنه
كما زلت الصفواء بالمتنزل
مسح اذا ما السابحات على الونى
أثرن غباراً بالكديد المركل
يطير الغلام الخف عن صهوانه
ويلوى بأثواب العنيف المثقل
درير كخذروف الوليد أمره
تقلب كفيه بخيط موصل
له أيطلا ظبى وساقا نعامة
وارخاء سرحان وتقريب تتفل
كأن على الكتفين منه اذا انتحى
مداك عروس أو صراية حنظل
(امرءالقيس)
پگه مرغ برنامده ز آشيان
كشيدم يكى بور در زير ران
قوى يال و شيراوژن و خردموى
رم و رام و جنگاور و نرمخوى
همش غرش و اهتراز و شكوه
چو سنگى كه با سيل غلتد ز كوه
نمد زينْش لغزان به پشت و كمر
چو مرمر كه نتوانى از آن گذر
يكى باد پوى شناور به پاى
كه از خويش گردى نماند به جاى
از او باز مانند اسبان به ريگ
جهد سينه جوشان به كردار ديگ
سوار گرانجان كشاند به پست
نه كودك تواند بر او بر نشست
هميدون چو باد فره كودكان
برآورده دو دست زى آسمان
بچرخد به روى دوپا اينچنين
شترمرغ ساق است و آهوسرين
همو گرگ پويه ست و آهو تكى
[به صد اسب چون اونيابى يكى]
برو دوش [رخشانتر از آبنوس]
چو حنظل و يا سرمه ساى عروس
*
سقى الغيث قبراً بين بصرى و جاسم
بغيث من الوسمى قطرو وابل
ولازال ريحان ومسك و عنبر
على منتهاه ديمة ثم هاطل
وينبت حوذاناً وعوفاً منوراً
سأتبعه من خير ماقال قائل
(نابغه ذبيانى)
شاداب باد قبر تو از ابر بهار
ريحان و مشك و عنبر بادا بر آن نثار
پرسنبل و شكوفه سيراب تربتت
اين ذكر خير هم زمنت باد يادگار
*
ـ لو نال حى من الدنيا بمكرمة
افق السماء لنالت كفه الافقا
ـ لوكنت من شىء سوى بشر
كنت المنور ليلة البدر
(زهير بن ابى سلمى)
ـ ر به نيكى بر فلك كس برشدى
دست او از آسمان برتر شدى
ـ گرنه به زمين ز مردمانستى تو
چون ماه چراغ آسمانستى تو
*
لو أسندت ميتاً الى نحرها
عاش ولم ينقل الى قابر
حتى يقول الناس ممارأوا
يا عجباً للميت الناشر
(اعشى)
گر نعش فسرده را در آغوش آيد
برخيزد و مردنش فراموش آيد
ديگر نرود به قبر و مردم گويند
وه مرده نگر زنده و باهوش آيد
در فصل يازدهم به شعراى ديگرى مانند مهلهل تغلبى, عامر بن طفيل, عنترة بن شداد برمى خوريم و به دنبال آن به صعلوكان مى رسيم كه شامل نقل و نقد شعر شاعران مطرودى مانند تأبط شراً,, شنفرى, عروة بن ورد عبسى است; شاعرانى كه هر كدام به نحوى طاغى و ياغى شده اند و حتى شعراى يهودى, مسيحى و مشرك مانند سموأل, عدى بن زيد, امية بن ابى الصلت ثقفى نيز مجال بررسى يافته است.
در فصل دوازدهم با ذكر داستان هايى از ادبيات شفاهى بر اين نكته تصريح مى گردد كه در عصر جاهلى كتابت به جز براى اهداف تجارى و سياسى به كار نمى رفت و امثال و حكم نيز در واقع صور قابل توجهى از نشر جاهلى است كه به حكم كثرت تداول و نيز ايجاز, مدت ها به صورت اصلى باقى مى ماند. نويسنده با ذكر تتبعات محققان در اين باب و آوردن امثالى چند بحث قابل توجهى فراروى خواننده مطرح مى كند.
در بخش هاى خطابه و سجع كاهنان به كاويدن عوامل شكوفايى خطابه و خطيبان عصر جاهلى مى پردازد و با نام بردن تنى چند از آنها نحوه ايراد خطابه را نيز بيان مى دارد. بعد از آن به منزلت و جايگاه كاهنان مرد و زن در بين اعراب اشاره مى كند و اين كه چرا ايشان كلام خود را به سجع مى آراستند و رموز مسجع گويى آنها در چه چيز بوده است.
بارى كتاب با خلاصه اى از آن و يادداشت پايانى مؤلف تمام مى شود و آنچه را كه خواننده با مطالعه كتاب در خود حس مى كند حقيقتاً چيزى جز آموخته هاى بكر و بديع از ادبيات جاهلى نيست; اطلاعاتى كه در كمتر كتابى با اين همه وسعت و دقت يافت مى شود. مضاف بر اين كه مترجم نيز با اشراف بر ادبيات عرب و شيوه نگارش نويسنده, شيوايى و رسايى مطالب را براى خواننده فارسى زبان بيشتر كرده است.
تصحيح و راهكارهاى آن با نگاه به دو تصحيح كتاب مكاسب
شبيرى سيد محمدجواد
آغاز سخن
در اين مقال به توضيح مفهوم تصحيح و تبيين نكته اى اساسى در روش تصحيح پرداخته, با نقد و بررسى دو تصحيح ارزشمند از كتاب شريف مكاسب بحث را روشن تر مى سازيم. انتخاب اين دو تصحيح ناشى از عوامل چندى است; از جمله تلاش گسترده مصححان در مراجعه به نسخ متعدده و انتخاب بهترين آنها. از سوى ديگر مكاسب از آثار والاى فقه شيعى و اوج تفكر استدلالى در زمينه فقه معاملات بوده, و اين امر لزوم پرداختن جدى بدان را آشكارتر مى سازد. افزون بر اين دو نكته, درسى بودن اين كتاب و سال ها وقت و نيرو و استعدادى كه در يادگرفتن و ياد دادن اين كتاب سپرى مى شود, عامل مهم ديگرى در انتخاب اين دو تصحيح مى باشد.
اميد كه اين مقال گرهى از كار تحقيق بگشايد و محققان و مصحّحان و ديگر دانش پژوهان را به كار آيد. نگاهى به مفهوم (تصحيح)
تصحيح در لغت به معناى صحيح ساختن آمده است. در فرهنگ معين در تفسير اين واژه مى گويد: (درست كردن, صحيح كردن, غلط هاى نوشته اى را درست كردن…).
تصحيح كتب, يا به تعبير رايج در ميان عرب زبانان (تحقيق متون) دقيقاً به همين معنا است. ولى دو فعاليت ديگر در كنار تأليف كتاب قرار دارد كه در هر دو, عنصر تصحيح حضور دارد: يكى ويراستارى (edit) و ديگرى تحرير. اين دو فعاليت در عرض تأليف و به عنوان مكمل آن مطرح مى گردد. در هر دو اين كارها, پژوهشگر در بند نسخه مؤلف نبوده بلكه تا حدودى آزادى عمل دارد كه البته اين آزادى در تحرير بيشتر از ويراستارى است; زيرا ويراستار معمولاً تنها به جهات ظاهرى و شكلى توجه دارد, ولى تحرير, تأليف دوباره كتاب بوده و تصحيح در آن به باطن اثر و مفاد آن نيز نفوذ مى كند.
اختلاف تصحيح كتاب با ويراستارى و تحرير در اين امر نهفته است كه مراد از صحيح ـ كه تصحيح در پى دست يافتن بدان است ـ در تحقيق متون چيزى است و در ويراستارى چيزى ديگر و در تحرير چيزى ديگر. صحيح در فن تحقيق نسخه اصلى مؤلف است; هرچند از جهت لفظى يا معنوى نادرست باشد. ولى صحيح در ويراستارى, كلام موافق قواعد املايى و انشايى و در تحرير كلامى است كه با حفظ كليت مفاد متن, در جزئيات موافق واقع و از جهت لفظى و معنوى درست باشد. محقق كتاب نقشى در تأليف آن ندارد, بلكه در طول تأليف و در رتبه متأخر از آن, متن مؤلف يا نزديك ترين متن را بدان ارائه مى دهد, ولى ويراستار و محرّر در كنار مؤلف قرار دارند. ويراستار و محرر اغلاط نوشتارى و معنوى مؤلف را از اثر پاك مى كنند, ولى مصحّح كتاب, اشتباهات ناسخان را از چهره كتاب مى زدايد.
به اين تفاوت در كلام بزرگان اهل تحقيق اشاره رفته است; از جمله محمدخان قزوينى مى نويسد:
اصلاً و ابداً نبايد املاى مؤلف را با آنكه شخص قطع به خطاى آن دارد, تصحيح كرد به املاى ديگرى كه شخص قطع به صحّت آن دارد; چه وجهه طابع بايد تصحيح اغلاط ناسخ باشد نه تصحيح خطاهاى خود مؤلف, چه در اين صورت كتاب بكلى عوض خواهد شد و كتابت مؤلف ديگر نخواهد بود.1
در برخى از كتب, توضيحاتى درباره تحقيق متون داده شده كه در پاره اى از آنها بين تحقيق و ويراستارى خلط شده است: از جمله درباره اهميت تحقيق اين جمله ذكر شده است: (و قديماً قيل: تأليف كتاب اهون من اصلاحه)2. اين جمله قديمى بيشتر به مقايسه تأليف و ويراستارى (به اصطلاح كنونى) ناظر است, تا به مقايسه تأليف و تحقيق متون.
تفاوت هدف تحقيق متون با هدف ويراستارى و تحرير, اختلاف روش كار را در اين سه فعاليت به همراه دارد. ويراستار قواعد صحت املاء و انشاى كلمات و احياناً نكات بلاغى را مدّ نظر داشته و محرّر قواعد صحّت معنا و درستى مضمون را در مقابل قرار مى دهد و با محك اين قواعد صحت و سقم كلام را ارزيابى مى كنند; ولى مصحّح در درجه نخست از قواعد نسخه شناسى و كشف نسخه اصيل از نسخه غير اصيل و قوانين تصحيف و تحريف و… يارى مى جويد و قواعد صحت لفظى يا معنوى تنها به عنوان طريقى براى كشف نسخه اصل مطرح مى باشد. قانون انتخاب متن در تصحيح كتب
انتخاب متن در تصحيح كتب, ارتباط محكمى با در دست داشتن نسخه اصل و در دست نداشتن آن و ميزان اعتبار نسخه هاى كتاب دارد. اگر مصحّح نسخه اصل را در دست داشته باشد, تا حد امكان نبايد از آن عدول نمايد. مراد از نسخه اصل, نسخه اى است كه به خط مصنّف نوشته شده يا مؤلف آن را املاء نموده و كاتب مورد اعتماد او آن را نگاشته و يا نسخه اى كه بدست مصنف تصحيح شده و يا بر مؤلف خوانده شده و در يك كلام تأييد صحت كامل آن از سوى مؤلف همراه نسخه باشد.
مصحّح اگر نسخه اصل را در اختيار داشت, چنانچه متن نسخه بتواند صحيح باشد, قطعاً متن چاپ بر طبق آن بايد باشد; هرچند كلام مؤلف از جهت معنوى يا از جهت لفظى و ادبى و شيوه نگارش نازيبا بوده, داراى ضعف تعبير و سستى لفظ باشد. اگر عبارت مصنف قطعاً اشتباه باشد, چنانچه اشتباه معنوى بوده و يا اشتباه لفظيِ مخفى باشد ـ همانند اغلاط مشهور ـ باز مصحّح نمى تواند در متن تصرف كند. تنها در مورد اشتباهات لفظى آشكار ممكن است تصحيح متن را مجاز بدانيم, ولى به نظر مى رسد كه در اين گونه اشتباهات هم كه از سهو مصنف ناشى شده دخل و تصرف نبايد انجام گيرد; بويژه در آثار قدماء و كتب دست اوّل كه اصالت و اعتبار در آن از اهميت خاصى برخوردار باشد.
يكى از بزرگان ضمن تأكيد بر اين نكته مى فرمودند: (اصلاح اغلاط آشكار مؤلف, هرچند خدمت به مؤلف به شمار مى آيد, ولى خدمت به دنياى علم و فرهنگ نيست; زيرا بايد ميزان دقت هر مؤلف در ترازوى تحقيق نهاده گردد و بدون حفظ امانت كامل اين امر ميسر نيست; البته مجال حاشيه كتب براى توضيح اين گونه اشتباهات گسترده است).
ايشان دو امر را از اين قاعده استثنا مى كردند: نخست آيات قرانى3 و دوم روايات اهل البيت ـ عليهم السلام. مقدس بودن اين متون اقتضاء مى كند كه احترام آنها محفوظ مانده و با نقل نادرست اين متون وحيانى, ذهن خوانندگان را به اشتباه عادت ندهيم.4
در توضيح اين دو استثنا, تذكر دو نكته مفيد است: 1. گاه مؤلف در نقل آيه يا روايتى اشتباه كرده و بر مبناى اين اشتباه, بحث خود را سامان داده كه در صورت اصلاح عبارتِ آيه ـ مثلاً ـ تمام بحث مؤلف مختلّ مى گردد. در اينجا به نظر مى رسد كه تصرف در نسخه اصل روا نيست. اصلاح نسخه تنها در جايى است كه مؤلف در نقل آيه سهو نموده است.
2. در نقل روايات اگر نقل مؤلف با نقل موجود در مصدر مطبوع حديث مغاير بود, به مجرّد اين تغاير نمى توان حكم به غلط بودن عبارت كرد. چه, ممكن است نسخه اى كه مؤلف از آن نقل كرده با نسخه اى كه مبناى تصحيح مصدر مطبوع قرار گرفته است, متفاوت باشد. افزون بر آن با توجه به جواز نقل به معنا, ممكن است مؤلف روايت را با لفظ ديگر نقل كند, بلكه همين اجازه نقل به معنا سبب مى گردد كه مؤلف چه بسا با اعتماد به حافظه خود, مضمون روايت را نقل كند. در اين گونه موارد هم اگر نقل مؤلف از جهت قواعد ادبى يا مفهومى و غيره اشتباه نباشد, وجهى ندارد كه در نسخه مؤلف تصرف گردد.
گفتنى است كه گاه مصححان در حاشيه يك حديث مى نويسند: (فى المصدر كذا). مثلاً در حاشيه مطلبى كه صاحب وسائل از كافى نقل كرده, مى نگارند: (فى المصدر كذا). اين عبارت, اين مطلب را به ذهن مى آورد كه صاحب وسائل در نقل عبارت اشتباه كرده است; در حالى كه مصحح تنها به نسخه چاپى كافى مراجعه كرده و نسخه چاپى الزاماً با نسخه اصل مؤلف برابرى نمى كند و ضرورتى هم ندارد كه صحيح ترين نسخه به شمار آيد. بنابراين نسخه چاپى كافى را بايد به منزله نسخه اى از كتاب كافى شمرد و نسخه وسائل را نسخه ديگر.5
متأسفانه گاه اتفاق مى افتد كه مصححان با توجه به نسخه چاپى مصدر, بدون در نظر گرفتن نسخه خود اثر مورد تصحيح, متن كتاب را تغيير مى دهند كه بسيار ناشايست است; بويژه در برخى موارد كه به روشنى معلوم است كه مؤلف كتاب, به نسخه خاصى دسترسى داشته و همان نسخه را مدّنظر داشته است; ذكر مثالى در اينجا مفيد است.
در كتاب الفوائد الرجاليه تأليف ملامحمد اسماعيل خواجويى, مؤلف اين بحث را عنوان مى كند كه آيا ابراهيم بن هاشم (پدر على بن ابراهيم) از حماد بن عثمان روايت دارد, يا استاد ابراهيم بن هاشم تنها حماد بن عيسى است و حماد بن عثمان غلط است. صاحب معالم به پيروى از شيخ صدوق نظر دوم را صحيح مى داند, ولى مؤلف كتاب تأكيد بر درستى روايت ابراهيم بن هاشم از حماد بن عثمان ورزيده, رواياتى را به عنوان شاهد مى آورد; از جمله روايتى با اين سند: على بن ابراهيم عن ابيه [عن ابن ابى عمير] عن حماد بن عثمان (ص34). مصحح در حاشيه [عن ابن ابى عمير] آورده است: (الزيادة ساقطة من النسخ).6 روشن است كه با افزودن اين عبارت به اعتماد نسخه چاپى كافى به متن الفوائد الرجاليه, مطلب كتاب مختلّ مى گردد. حال مؤلف اشتباه كرده و نسخه صحيح همان نسخه چاپى كافى است, بحث ديگرى است; ولى خواجويى در كتاب خود سند را بدون اين زياده آورده و اساساً تكيه او نيز بر همين امر مى باشد. پس افزودن عبارت فوق تخريب كتاب مؤلف است و از مقوله تصحيح به شمار نمى آيد.
خلاصه با درست بودن نسخه اصل, تصحيح اشكالات معنوى و نيز اشكالات لفظى غير واضح به هيچ وجه صحيح نيست.
در تصحيح اشكالات لفظى آشكار نيز تصرف (به جز در دو مورد فوق) در متن صحيح به نظر نمى آيد, ولى ممكن است تفصيلى در اينجا قائل شد بين متون اصيل قدما و متونى كه نكات ادبى در آن اهميت دارد و بين متون متأخرين كه در آنها نكات ادبى از اهميت چندانى برخوردار نيست; همچون متون فقهى. پس در صورت اوّل هر نوع تصحيح در متن غير مجاز و در صورت دوم تصحيح اغلاط آشكار ادبى در متن مجاز دانسته شود.
البته اكنون مرسوم است كه مصححان رسم الخط كتاب را به رسم الخط كنونى متداول تبديل مى كنند كه اشكالى ندارد, ولى بايد دقت كرد كه در اين تبديل, نكات مربوط به گويش هاى زبانى و ظرايف خاص ادبى و هر چيز فائده بخش ديگر از دست نرود.7 شيوه تصحيح با در دست نبودن نسخه اصل
اگر نسخه اصل كتاب به دست نيامد, بايد با توجه به نسخه هاى موجود, نسخه اصل مؤلف يا نزديك ترين شكل بدان را كشف نمود. اين امر در گرو شناخت نسخ و بررسى ميزان اعتبار و اصالت آنها از راه قرائنى همچون قدمت, مقابله يا عدم مقابله شدن با نسخه اصل يا نسخه معتبر ديگر, و ميزان فاصله آن تا نسخه اصل از جهت تعداد واسطه ها و… مى باشد. در هر حال اين گونه قرائن, نسخه اصيل را معرفى مى كنند, نه قواعد ادبى و املايى و انشايى و نبايد نسخه اى كه با قواعد لفظى و معنوى سازگارتر و مطلب آن صحيح تر بوده صحيح تلقى گردد. مثلاً در اسناد روايات در درجه اوّل بايد به اعتبار نسخه انديشيد, نه به صحّت سند از جهت سازگارى آن با اسناد شناخته شده و معروف مؤلف و ملاحظه طبقه راويان و اطلاعات كتب رجال و تاريخ و ساير كتب مربوط به سند.
يكى از عوامل مهم در ترجيح يك صورت, ورود آن در اكثر نسخ معتبر مى باشد; زيرا احتمال وقوع تصحيف در يك يا دو نسخه ـ مثلاً ـ از احتمال تصحيف در ده بيست نسخه ـ كه از جهت اعتبار در رتبه همان يك يا دو نسخه مى باشند ـ قوى تر است. قهراً در اينجا مى بايست نسخ فرعى كه از روى نسخ ديگر نگارش يافته اند, در حساب نيايد. در نتيجه فراهم آوردن شجره نامه نسخ و ميزان ارتباط آنها با هم اهميت مى يابد. ما در اينجا در صدد شرح و بسط اين امور نيستيم, لذا به همين اشاره بسنده و تأكيد مى كنيم كه شناخت نسخه اصل در گرو بحث هاى نسخه شناسى است, نه در گرو قواعد صحت الفاظ و يا قوانين درستى افكار و انديشه ها.
بنابراين وقتى قرائنى نشان داد كه نسخه اصل مؤلف به چه شكل است, متن كتاب بايد بر طبق آن به چاپ برسد و به اغلاط احتمالى مؤلف در حاشيه اشاره شود (مگر در مورد آيات قرآنى و اغلاط مسلم متن احاديث و نكات رسم الخطى كه پيشتر گفته شد). بنابراين اگر از ميان 10 نسخه ـ مثلاً ـ كه براى تحقيق برگزيده شده, 9 نسخه به يك شكل بوده و نسخه ديگر به شكل ديگر و توجيه منطقى براى تبديل به اين شكل وجود داشته باشد و اين امر ما را بدين نتيجه برساند كه ناسخ اين نسخه به اجتهاد خود از روى مصدر اثر يا با عنايت به قواعد ادبى و نحوى يا با عنايت به مفهوم متن, در كتاب تصرف نموده, در اينجا حتماً مى بايد متن را بر طبق اكثر نسخه ها كه نسخه مؤلف را از آن كشف كرده ايم, قرار داده, نسخه ديگر در حاشيه جاى گيرد. به ديگر بيان همچنان كه نمى توان بدون در دست داشتن نسخه, به اجتهاد خود, متنِ كتاب را تصحيح كرد,8 با نسخه اى كه قرائن بر تصرف اجتهادى ناسخ آن گواهى مى دهد نيز تغيير متن كتاب مجاز نيست; هرچند عبارت آن نسخه مطابق صحيح واقعى باشد.
نكته مهم در اينجا اين است كه اگر از راه اعتبار نسخه ها و كثرت آنها و قرائن ديگر نتوانيم نسخه اصيل را تعيين كنيم, معمولاً نسخه اصلى را نسخه اى مى دانيم كه صحيح و مطابق با قواعد لفظى و معنوى است و اشتباه را به ناسخان كتاب نسبت مى دهيم و ساحت مؤلف را از آن مبرا مى انگاريم.
اين امر, گزاف و دلبخواه نيست, بلكه از اين رو است كه نوعاً اشتباه ناسخان بيشتر از اشتباه مؤلفان است. منشأ اين غلبه نيز امورى است از جمله اين كه معمولاً مؤلفان از علم و دانش والا برخوردارند, ولى در ميان ناسخان افراد عامى و كم سواد فراوان است.
جهت ديگر اين كه چون تأليف همانند پاره اى از تن مؤلف به شمار مى رود, مؤلف بدان علاقه بيشتر داشته در راه حفظ صحت و سلامت آن بيشتر مى كوشد; برخلاف ناسخان كه معمولاً اين اندازه اهتمام ندارند, و منشأ بسيارى از اشتباهات, سهل انگارى و عدم اهتمام مى باشد كه در ناسخان بيشتر بروز مى نمايد.
جهت سوم آن كه ناسخان چه بسا با سرعت زياد به نگارش مى پردازند, ولى مؤلف معمولاً با صبر و حوصله بيشتر عمل مى كند.
جهت چهارم آن كه ناسخان چه بسا در ساعات خستگى و تراكم كارى به نگارش مى پردازند, برخلاف مؤلفان كه معمولاً در ساعات نشاط و آمادگى ذهنى به تأليف كتاب دست مى يازند.
اين جهات و جهات ديگر احتمال اشتباه مؤلفان را كمتر از احتمال اشتباه ناسخان مى گرداند.9 ناگفته پيداست كه جهات فوق دائمى نيست, و ممكن است مؤلفى كم مايه وجود داشته باشد و در مقابل ناسخى دقيق و امين و ضابط, گاه مؤلف پركار و باشتاب نويس است و ناسخ با صبر و دقت نگار و همينطور در مورد ساير نكات, پس براى حكم دقيق در هر مورد بايد به خصوصيات مؤلف و شيوه وى و اتقان و عدم اتقان او در تأليف اثر و ميزان آگاهى هاى علمى و ادبى او و… توجه داشت و از سوى ديگر دقت و امانت ناسخ و مقابله و عدم مقابله نمودن اثر با نسخه اصل را مدّ نظر داشت.
نكته ديگرى كه جانب مؤلف را ترجيح مى بخشد, آن است كه چه بسا ناسخ با چند واسطه از روى نسخه اصل نگاشته است, طبيعى است كه احتمال اشتباه يكى از چند نفر ناسخ كه نسخه هاى پى درپى اثر را نگاشته اند از احتمال اشتباه مؤلف قوى تر است. در اينجا نيز اين امر به ميزان واسطه خوردن نسخه مورد نظر با نسخه اصل بستگى پيدا مى كند.
بارى مجال پرداختن گسترده به اين امور در اين مقال فراهم نيست. در اينجا به نكته ديگرى به گونه گذرا اشاره كرده, از اين بحث گذر مى كنيم.
يكى از صفات بسيار لازم براى مصححان, آگاهى از چگونگى شكل گيرى خطا و اشتباه در نسخ و عوامل پيدايش انواع تحريف همچون سقط و زياده و جابجايى كلمات و عبارات و تبديل يك كلمه به كلمه مشابه مى باشد. بدون آگاهى كافى از اين امر, شناخت نسخه اصيل آب در غربال ريختن است و تلاش بى حاصل كردن. عوامل تحريف در متون به طور عام و عوامل تحريف در كتب حديثى و بالاخص اسناد آنها هريك بحث جداگانه مى طلبد. نگارنده در پاره اى از بحث هاى رجالى خود به تفصيل در اين زمينه سخن گفته است و اميدوار است خداوند سبحان توفيق تنظيم و نشر آن را به وى عنايت فرمايد.
شناخت اساليب تعبير و درك قواعدى چون اختصار در نَسَب, آگاهى از گويش هاى محلى, اعجام, تعريب و… عنوان هاى ديگرى است كه بدون آنها كار تصحيح متون قديمى با دشوارى همراه مى گردد. تفصيل اين بحث ها را نيز به مجال مناسب خود وامى نهيم و تنها در بحث هاى آينده به پاره اى از اين نكات به تناسب اشاره مى كنيم.
در اينجا تذكار اين نكته مفيد به نظر مى رسد كه گاه مؤلف يك اثر, در تأليف خود دست برده و خود آن را حك و اصلاح نموده, مطلبى بر آن مى افزايد يا از آن مى كاهد و يا ترتيب مباحث را ديگرگون مى سازد كه با در دست نداشتن نسخه يا نسخه هاى اصل, امر تصحيح دشوارى ديگر مى يابد و مصحح بايد آن را نيز در ارزيابى نسخه ها از نظر دور ندارد. ذكر چند نمونه از تصرفات مؤلفان در كتاب خود
نمونه اوّل: مرحوم آخوند خراسانى در هنگام تدريس كفايه, تصحيحاتى در اين كتاب صورت داده كه در نسخه اصل كتاب انعكاس نيافته است, بلكه توسط فرزند ايشان بر روى نسخه اى از كتاب نقش بسته است. اين نسخه كه نگارنده موفق به زيارت آن و مقابله نسخه خود از كفايه با آن گرديده, در دو چاپ اخير كفايه (چاپ آل البيت ـ چاپ دفتر انتشارات اسلامى) مورد استفاده واقع شده است و طبيعى است كه از نسخه اصل, مهم تر بوده و نشان گر صورت نهايى كتاب بوده كه طبعاً مى بايد در متن نسخه چاپى جاى گيرد. البته با توجه به اين كه برخى از شروح كفايه بر طبق متن قبلى آن بوده در جايى كه اختلاف دو نسخه, مهم بوده و تفاوت مفهومى جدى داشته باشد, اشاره به نسخه نخست نيز در حاشيه ضرورى مى نمايد.
نمونه ديگر در اين بحث كفايه سبزوارى است. مرحوم شيخ انصارى در بحث غنا مطالبى را از اين كتاب نقل كرده اند كه در نسخه چاپى كفايه موجود نيست. برخى حاشيه نگاران و مؤلفان متأخر با مراجعه به اين نسخه بر شيخ تاخته اند كه در نقل دقت لازم روا نداشته است. دوست عزيز و فاضل ما آقاى رضا مختارى ضمن نقل اين اعتراضات, آنها را ناشى از مراجعه به نسخه مغلوط كفايه كه در آن سقط رخ داده مى داند.10 ولى سخن در اين است كه چه وجهى منطقى براى وقوع سقط در نسخه در اين موارد مى توان تصور نمود.
راز اين اختلاف در نكته ديگرى است كه در جلسه حضرت آية اللّه والد ـ مد ظله ـ عنوان گرديد. دوست گرامى و فاضل آقاى مرتضى واعظى كه به تصحيح كفايه سبزوارى اشتغال دارد, روزى در اين جلسه از ايشان پرسيد كه نسخ كفايه مختلف است: در يكى از نسخ كفايه افزوده هايى بر ساير نسخ ديده مى شود; مثلاً در باب غنا كه شيخ انصارى هم بر طبق آن مطالبى را از سبزوارى نقل كرده است, ما اين افزوده ها را در متن نسخه چاپى درج كنيم يا در حاشيه بياوريم؟ آية اللّه والد در پاسخ فرمودند: (اين اختلافات ناشى از تحرير جديد كفايه مى باشد, تحرير متعدد يك كتاب, بسيار زياد اتفاق مى افتد, از جمله عمدةالطالب و بصائر الدرجات صفار از اين كتب است كه نسخه صغرى و نسخه كبرى دارند, كتاب وسائل الشيعه نيز سه بار تحرير يافته و از جمله در برخى تحريرها روايات كتاب فضائل الاشهر الثلاثة افزوده شده, اين روايات در چاپ سنگى وسائل كه از روى تحرير اوليه كتاب صورت گرفته نيامده ولى در چاپ مرحوم آقاى ربانى شيرازى و سپس در چاپ آل البيت در جاى خود قرار گرفته است. بنابراين در مورد كفايه سبزوارى هم افزوده ها حاكى از تحرير كامل تر كتاب مى باشد و قطعاً بايد در متن چاپى قرار گيرد).
آخرين نمونه اى كه در اين بحث از آن ياد مى كنيم كتاب شريف رسائل است كه با موضوع دوم بحث ما كه نگاهى به دو تصحيح كتاب مكاسب است, ارتباط بيشترى دارد. (از نكات جالب رسائل همين است كه شيخ انصارى در آن تجديدنظر زياد كرده است; چون فكرش جوّال بوده, رسائل را به ميرزاى شيرازى داده بود كه حك و اصلاح كند كه اين امر علامت اعتماد بسيار شيخ نسبت به ميرزا است و شيخ دستور داده بود كه اين كتاب با تصحيحات ميرزا چاپ شود. اصح نسخ رسائل, نسخه اى است كه با تصحيح ميرزا چاپ شده است… اوثق الوسائل در باب انسداد در جايى آورده كه در برخى موارد (ان قلت) با (قلت) سازگار نيست. منشأ اين ناموزونى اين است كه (ان قلت) مربوط به يك دوره است و (قلت) مربوط به دوره ديگر. بايد اشكال و جواب دوره قبل حذف و از دوره جديدجايگزين مى شده كه به اشتباه اشكال از يك دوره و پاسخ از دوره ديگر برجاى مانده است).11
حال درباره كتاب مكاسب شيخ نيز اين سؤال مطرح است كه آيا شيخ پس از تأليف اصلاحاتى در آن صورت داده و اگر پاسخ اين سؤال مثبت است, اين اصلاحات تا چه اندازه است. پاسخ به اين سؤال را پس از معرفى دو تصحيح مكاسب و ارائه نكات برجسته آنها و اشاره به نسخه هاى مرجع تحقيق و رابطه آنها با يكديگر خواهيم آورد. معرفى اجمالى دو تصحيح مكاسب
در سال هاى اخير چاپ هاى فراوانى از مكاسب شيخ انصارى به گونه مستقل يا به همراه شرح آن صورت گرفته كه اكثر آنها فاقد مزيت خاصى از جهت تصحيح متن كتاب مى باشند. برخى از آنها همچون تصحيح مرحوم آية اللّه پايانى استاد مبرز و مسلم مكاسب كه هزاران طلبه از محضر درس ايشان بهره مند شده اند, بر پايه مراجعه به نسخ مختلف صورت نگرفته, بلكه بر مبناى تصحيح اجتهادى بوده و از اين رو از محور بحث ما بيرون است. تنها دو تصحيح از اين كتاب در اينجا قابل ذكر مى باشد.
تصحيح اوّل: تصحيح كنگره شيخ انصارى است كه توسط لجنه تحقيق كنگره آماده شده و جلد اوّل آن توسط كنگره شيخ انصارى در سال 1415 نشر يافته و ساير مجلدات آن (جلد2 تا6) به تدريج تا سال 1420 منتشر گرديد. در اين تصحيح (در غير از بحث خيارات كه نسخه اصل مؤلف موجود است) از يك نسخه خطى, و 6 نسخه چاپى (چاپ شده در سال هاى 1286, 1299, 1300, 1304, 1325 و نيز نسخه معروف مكاسب به نام چاپ شهيدى [به تاريخ 1375]) استفاده شده است. در مقدمه اين كتاب شيوه تصحيح كتاب را تلفيق بين نسخ معرفى كرده يادآور مى شود كه بيشترين تلاش مصححان ارائه متن صحيحى از بين نسخ مى باشد. به اختلاف ساير نسخ نيز در حاشيه اشاره مى گردد, مگر اينكه احراز گردد كه عبارت برخى نسخ, تصحيح اجتهادى شده است, كه در اين صورت عبارت متن بر طبق ساير نسخ تنظيم شده و عبارتى كه بر مبناى اجتهاد تصحيح شده در حاشيه قرار مى گيرد.
تصحيح دوم: با مشخصات كتابشناختى زير: تحقيق محمد حسين امراللهى و محمدرضا فاكر, مؤسسة النشر الاسلامى, قم, 1418. اين تصحيح, پس از تصحيح اوّل انتشار يافته است. در اين تصحيح از 12 نسخه چاپى استفاده شده كه عبارتند از: 5 نسخه از 6 نسخه چاپى فوق12 به همراه 7 نسخه ديگر (نگاشته شده در سال هاى 1280, 1308, 1309, 1312, 1314, 1323, و نسخه اى قديمى بى تاريخ). نيز كتاب با چهار نسخه خطى مقابله شده كه يكى از آنها در تصحيح اوّل نيز مورد استفاده بوده است. بدين ترتيب كتاب با 16 نسخه خطى و چاپى مقابله شده كه در نوع خودكار بسيار جالب و طاقت فرسايى است. اين تصحيح مشتمل بر حواشى بسيارى است كه از حواشى موجود بر اين كتاب و كتب نگاشته شده در زمينه مكاسب محرمه و معاملات گلچين شده و يا به دست مصححان نگارش يافته است. انتخاب حواشى و نگارش حواشى توضيحى13 در مجموع هوشمندانه و مفيد بوده هرچندگاه از اشتباه نيز بر كنار نمانده است. به عنوان نمونه در ص99 در ذيل عبارت شيخ (والرواية شاذة, ذكر الحلّى بعد ايرادها: انّها من نوادر الاخبار والاجماع منعقد على تحريم الميته…), روايت شاذ را چنين تفسير مى كنند: (مارواه الثقه مخالفاً لما رواه جماعة ولم يكن له الاّ اسناد واحد). اين تعريف شاذ (با اختلاف نظر در قيود آن) در كتب درايه ذكر شده است, ولى مراد از كلمه شاذ در اصطلاح فقهاى ما معناى ديگرى است, چنانكه در مستدركات مقباس الهدايه 5:248 ذكر كرده است: (ذهب جمهور فقهائنا رضوان الله عليهم كثيراً الى انّ المراد بالشاذ من الحديث هو الذى لاتعمل الطائفه بمضمونه وان كان صحيحاً و بلامعارض). بنابراين خبر شاذ خبرى است كه طائفه از آن اعراض نموده بدان فتوا ندهند. علت بكارگيرى اين اصطلاح آن است كه اعراض اصحاب در نزد بسيارى از فقها روايت صحيح را از اعتبار مى اندازد. شيخ انصارى نيز بدين جهت روايت را به عنوان شاذ معرفى مى كند و در كلام ابن ادريس حلى نيز جمله (والاجماع منعقد…) به منزله تعليل براى (انّها من نوادر الاخبار…) مى باشد.
البته تعريف مستدركات مقباس الهدايه هم از نارسايى بر كنار نيست.14 تعريف روشن تر خبر شاذ در اصطلاح فقها, در كلام صاحب رياض ديده مى شود. ايشان از ابن ادريس حلى نقل مى كند كه روايتى را به عنوان روايت شاذ معرفى كرده است, سپس صاحب رياض مى افزايد: (هو ـ يعنى شذوذ الحديث ـ بالاتفاق عبارة عن عدم القائل به او ندرته). (رياض المسائل, ج2, چاپ سنگى, ص76, كتاب نكاح, بحث جواز و عدم جواز عزل و ثبوت ديه در آن).
بارى مزاياى اين تحقيق از مكاسب بسيار است. از اين رو درس آموزان و مدرسان اين كتاب شريف را به تهيه و استفاده از اين اثر توصيه مى كنيم. تذكراتى را كه در ادامه درباره اين تحقيق خواهيم آورد, بيشتر از اين روست كه اگر محققان آنها را صحيح تشخيص دهند, در تحقيق ساير قسمت هاى مكاسب به كار بندند. غرض ديگر, تبيين روشن تر بحث گذشته در شيوه تصحيح متون است.
مصححان اين تصحيح در ضمن يادكرد از روش تصحيح خود اشاره كرده اند كه ما نهايت تلاش خويش را براى حفاظت از متن اصلى كتاب بكار برده و كوشيده ايم كه چيزى از آن كم و زياد نگردد, و اين امر نشانگر توجه مصححان اين تصحيح به اصل نكته روشى مورد نظر ماست, ولى آيا در عمل اين نكته رعايت شده است؟ ادامه مقال حاضر براى بررسى و پاسخ اين سؤال فراهم آمده است.
ما در اين مقال, نيازى به بررسى تمام اين كتاب نمى بينيم, از اين رو محور بحث را 100 صفحه از آغاز تصحيح دوم (تا ص150) كه حدود 80 صفحه از تصحيح اوّل را شامل مى گردد, قرار داده, تنها در صورت لزوم به ذكر نكاتى از ساير قسمت ها مى پردازيم.
عناوين بحث هاى آينده چنين است: ارتباط نسخ مكاسب با يكديگر, تصحيح قياسى (بدون نسخه), ميزان توجه به اكثريت نسخ, تصحيحات اجتهادى نسخ, ارزيابى تصحيحات اجتهادى به كار رفته در متن. ارتباط نسخ مكاسب با يكديگر15
در اين دو تصحيح مكاسب مجموعاً از 17 نسخه استفاده شده ولى ارتباط اين نسخ به روشنى بيان نشده است. ما با دقت در منقولات آنها و توضيحات پايان نسخ به نتايجى دست يافتيم كه به دليل اهميت آنها در شيوه تصحيح به ذكر آنها در اين مقام مى پردازيم.
قديم ترين نسخه چاپى تاريخ دار مكاسب, نسخه اى است كه به سال 1280 يك سال قبل از وفات شيخ انصارى نگارش شده است (نسخه (ث)). در خاتمه اين نسخه, از چاپ ديگرى از كتاب در (سالف الزمان) ياد مى كند و آن را در نزد انديشوران ناپسنديده مى داند; زيرا (لماوجد فيها من الاغلاط الفاحشه وعراها عمّا تجدد فيه الانظار اللاحقة). ناسخ سپس از تلاش بسيار خود براى تصحيح نسخه كتاب و (اخراج خليطها من صريحها مع النسخ المصححة باملائه الشريف ونظره المنيف) سخن مى گويد.
چاپ قبلى اين كتاب كه در اينجا بدان اشاره رفته, ظاهراً همان چاپ بى تاريخ مكاسب است (نسخه (خ)) كه به گفته مصححان, قديم ترين چاپ كتاب مكاسب بوده و غلط و سقط در آن بسيار است. نكته جالب توجه در اين بحث اين است كه اين چاپ در بسيارى مواضع با 3نسخه از چهار نسخه خطى (نسخه هاى (ش), (ص), (ط)) توافق داشته و با تمام16 يا اكثر نسخ17 ديگر اختلاف دارد. گاه در ساير نسخ چندين سطر افزوده شده (مثلاً ص144), و گاه در اين چهار نسخه اضافاتى وجود دارد كه در ساير نسخ نيست (مثلاً ص160 هـ5). سر اختلاف اين نسخ با ساير نسخ در چيست؟ با دقت در موارد اين اختلافات و اين كه در غالب اين اختلافات به روشنى ترجيح با ساير نسخ مى باشد (بويژه بنگريد ص224هـ3) و نيز تصريح عبارت خاتمه (ث) بنظر مى رسد كه غالب اين اختلافات ناشى از تصرفاتى است كه مؤلف در كتاب صورت داده و مطالب را اصلاح كرده, و در بسيارى مواضع عباراتى افزوده و در اندك مواردى عبارتى كاسته است. (بويژه بنگريد ص72هـ1 و 268هـ2 كه عبارات افزوده را در نسخه (ث) با علامت زائد بودن مشخص كرده است) بنابراين اين چهار نسخه معمولاً مى بايد تحرير اوّل مكاسب تلقى گردد كه شيخ در آن تجديدنظر كرده است. از اين رو تا دليل روشنى در دست نباشد, نبايد به اين چهار نسخه اعتماد كرد و تنها در پاره اى از اغلاطِ نسخه اى مى توان اين نسخ را در متن قرارداد18 و در تغييرات مفهومى حتماً مى بايد نسخ ديگر در متن نهاده شود, و اگر ما عبارت نخست شيخ را هم صحيح تر بدانيم (بر فرض صحت نظر ما) حق نداريم كه نظر نهايى مؤلف را رها كرده و متن كتاب را بر طبق نظر اوّل وى قرار دهيم.
اين نكته در تصحيح دوم مورد توجه واقع نشده و در مواردى بسيار متن كتاب بر طبق اين نسخه ها برگزيده شده كه بى وجه است,19 بلكه گاه متن ساير نسخ صحيح مى باشد20 كه مجال ذكر تفصيلى آنها در اينجا نيست.
گفتنى است كه گاه در ساير نسخ, افزوده هايى در مكاسب ديده مى شود كه در نسخ (خ), (ش), (ط) وجود ندارد و در نسخه (ص) بر آنها خط كشيده شده است.21 مصححان چه بسا خط كشيدن را دليل بر تصحيح كردن عبارت گرفته اند, ولى معلوم نيست كه اين خط كشيدن ها توسط چه كسى صورت گرفته و آيا قابل اعتماد مى باشد يا خير؟ و اساساً بر طبق چه نسخه اى اين كار انجام شده؟ بويژه با عنايت به اين نكته كه در نسخه (ص) برخى از اضافات ساير نسخ در حاشيه با خط جديد افزوده شده22 ممكن است خط زدن ها نيز توسط صاحب اين خط جديد انجام شده باشد و بعيد نيست كه منشأ اين امر مقابله نسخه با نسخى همچون (خ) و (ش) و (ط) كه دربرگيرنده تحرير نخست بوده باشد و اين گمان كه اين افزوده ها زائد است, سبب خط زدن آنها گرديده است.
با توجه به آنچه گذشت, بايد تا حدّ امكان تصحيح بر پايه نسخ ديگر مكاسب (غير از چهار نسخه فوق) صورت پذيرد و بويژه نسخه (ث) از اهميت ويژه اى برخوردار است.
در ارتباط با ساير نسخ مكاسب نيز نكته گفتنى در كار نيست, ولى پايان نسخه (ذ) دقيقاً مطابق پايان نسخه (ح) مى باشد كه از نوعى ارتباط ويژه حكايت مى كند.
در برخى نسخ, تصحيح اجتهادى فراوان ديده مى شود; بويژه در نسخه (أ) (نسخه شهيدى) كه تصحيح به احسن در آن فراوان است و نبايد اين تصحيحات مدّ نظر باشد. در هر دو تصحيح گاه متفردات اين نسخه در متن قرار گرفته كه برخلاف روش صحيح تصحيح است. در اين باره پس از اين هم سخن خواهيم گفت. تصحيح قياسى (بدون نسخه)
در تصحيح اوّل تنها يك كلمه را در محدوده مورد بررسى (تا ص80) يافتيم كه بدون نسخه تصحيح شده است كه ظاهراً تصحيح درستى است.23 در تصحيح دوم نيز به دو مورد برخورديم كه بدون اعتماد بر نسخه تصحيح شده است و در هر مورد عبارت كتاب صحيح بوده نيازى به تصحيح اجتهادى نبوده است:
مورد اوّل (ص83هـ7): شيخ در پاسخ استدلال به آيه >ويحرّم عليهم الخبائثويحلّ لهم الطيبات مورد دوم: در تصحيح دوم ص138 هـ8 1 كلمه منها به منه تبديل شده است,24 ولى همان كلمه منها صحيح است و مرجع ضمير ادهان مى باشد, همچنانكه مرجع ضمير در (ماليتها) همينطور است و اگر كلمه (منها) به (منه) تصحيح شود, بايد كلمه (ماليتها) هم به (ماليته) تصحيح گردد.25 ميزان توجه به اكثريت نسخ
گاه در مراجعه به نسخ, تمام آنها به يك شكل بوده, تنها يك يا دو نسخه از آنها كه هيچ امتيازى از جهت اعتبار بر ساير نسخه ها ندارند, به شكل ديگرى است. طبيعى است كه نمى توان اين شكل را از قلم مؤلف دانسته, بلكه بايد آن را به تصحيح اجتهادى ناسخان اين نسخ يا اشتباه خوانى نسخه مؤلف و يا… نسبت داد. با دقت در اين گونه متفردات نسخ معمولاً به راحتى مى توان تصرف ناسخان و سرمنشأ تصحيح اجتهادى ايشان را بدست آورد. گاه منشأ تصرف ناسخان, تصحيح به اعتماد مصادر كتاب مى باشد, به عنوان مثال اگر روايتى در وسائل به صورتى ديده شد و همان صورت در يك نسخه مكاسب برخلاف ساير نسخ آن وارد شده باشد, روشن است كه ناسخ يا مصحح آن نسخه, به اعتماد وسائل در مكاسب تصرف روا داشته است. طبيعى است كه نسخه اى كه بر مبناى تصحيح اجتهادى تغيير يافته, فاقد اعتبار مى باشد و وجود و عدم آن يكسان است و اگر ما تصرف خود را در مكاسب به اعتماد مصدرى همچون وسائل بدون موافقت نسخه اى از مكاسب مجاز نمى دانيم, در جايى هم كه تنها نسخه اى از وسائل موافق وسائل بوده و روشن است كه ناسخ يا مصحح تصحيح اجتهادى كرده, نبايد متن مكاسب را بر طبق آن نسخه انتخاب كنيم.
به اصل اين نكته روشى در مقدمه هر دو تصحيح اشاره شده26 ولى در عمل در بسيارى مواقع تصحيحات اجتهادى نسخ در متن قرار گرفته است; بويژه در تصحيح دوم كه به علت در دست داشتن نسخ چاپى و خطيِ بيشتر (16نسخه) متفردات برخى از نسخ آن قهراً بيشتر بوده است. تصحيحات اجتهادى نسخ
دقت در متفردات نسخ, ميزان تصحيحات اجتهادى آنها را روشن مى سازد نسخه (أ) (نسخه شهيدى) از نسخى است كه تصحيحات اجتهادى آن بسيار بوده و روشن است كه مرحوم شهيدى با عنايت به نكات لفظى27 يا نكات معنوى28 عبارت را تغيير مى داده است. بنابراين اگر اين نسخه با ساير نسخ تأييد نگردد, نمى تواند متن را معين سازد. اين نكته در هيچ يك از دو تصحيح فوق مدنظر نبوده است.29
در برخى نسخ, عبارت خاصى در جاهاى مختلف به شكل يكسانى درآمده كه تصحيح اجتهادى را مى رساند; مثلاً در نسخه (ب), همواره فعل (منع) و مشتقات آن را با (من) متعددى ساخته است,30 در حالى كه در ساير نسخه ها به جاى (من) حرف جرّ (عن) بكار رفته است. در تصحيح دوم نيز متن مكاسب بر طبق اين نسخه تغيير يافته است, در حالى كه دليلى بر صحت آن وجود ندارد و بر فرض صحت بى ترديد اين تصحيح, بر مبناى نسخه مؤلف نبوده, و اگر بنابر تصحيح قياسى نيست, وجود اين نسخه نمى تواند تأثيرى در تعيين متن داشته باشد.
گفتنى است كه در صحاح جوهرى در ذيل ماده (منع) آمده: (منعت الرجل عن الشىء فامتنع منه). بنابراين ايشان منع را با (عن) به كار برده است; هرچند امتنع را با (من). از سوى ديگر اگر فرض كنيم كه كلمه (منه) به طور طبيعى تنها با (من) متعددى مى شود, مى توان با تضمين و اشراب معنى (نهى) كه با (عن) متعدى مى گردد, كلمه منع را هم با اين حرف جرّ استعمال نمود. تضمين, باب گسترده اى است در ادب عرب و بسيارى از ظرائف و لطائف ادبى در عبارات بليغان از بكارگيرى اين قاعده سرچشمه مى گيرد. اكنون مجال گستردن سخن در اين زمينه نيست.
در نسخه (ر), نيز در عباراتى همچون (يحرم المعاوضة) كلمه يحرم به تحرم ـ به صيغه مؤنث ـ بدل شده است31 كه در ساير نسخه ها به همان صيغه مذكِّر آمده است. با توجه به صحيح بودن هر دو واژه بايد اكثر نسخ متن قرار گيرد. در فعلى كه به اسم ظاهر مؤنث مجازى اسناد داده مى شود, مى توان هم به صيغه مذكر و هم به صيغه مؤنث بكار برد; البته برخى از نحويان صيغه مؤنث را راجح دانسته اند.32 ولى صيغه مذكر هم لغت فصيحى است كه در قرآن هم فراوان استعمال شده, مثلاً در آيه شريفه >فانظر كيف كان عاقبة مكرهم در نسخه (ش) نيز در مورد فعل (خلا) به جاى حرف جرّ (عن) كه در ساير نسخ به كار رفته, حرف جر (من) به كار رفته است. اوّلاً حرف جرّ (عن) هم با اين فعل در لغت استعمال شده است; مثلاً در صحاح جوهرى مى نويسد: (أخليت عن الطعام, أى خلوت عنه… وخَلَّيت عنه).
و در قاموس آورده: (تَخُلّى منه و عنه وخالاه تركه… وخلا… عن الامر و منه: تبرّأ, و عن الشى ارسله.) فتأمل.
و ثانياً: با تضمين فعل ديگرى همچون تَجاوَزَ كه به (عن) متعدى مى شود, مى توان تعدّى اين كلمه را به اين حرف جر درست دانست. و به هر حال وجهى به نظر نمى رسد كه از اكثر نسخ عدول گردد.
بارى از مقايسه دقيق نسخه هاى مكاسب, روشن مى شود كه برخى از آنها با تكيه بر مصادر, متن را تغيير داده اند; مثلاً نسخه (ذ) كه در چندين مورد برخلاف ساير نسخ و تنها بر طبق مصادر مى باشد.35 و نيز در مورد نسخه هاى (ز)36 و (أ)37 و (ط)38 و (ش).39
كوتاه سخن آن كه در هر موردى كه قرائن داخلى يا خارجى بر تصحيح اجتهادى در يك (يا چند) نسخه دلالت كند, اين نسخه (يا نسخه ها) بى اعتبارند و متفردات نسخ همه از اين قبيل است. حال با نگاهى دقيق تر مواردى را كه در دو تصحيح مكاسب (يا يكى از آنها) اين تصحيحات اجتهادى در متن قرار گرفته ارزيابى مى كنيم.
ارزيابى تصحيحات اجتهادى به كار رفته در متن
تصحيحات اجتهادى وارد شده در متن بر 5گونه است: گاه عبارت اصلى غلط است,40 و گاه عبارت اصلى مرجوح است, ولى غلط نيست41 و گاه هر دو عبارت صحيح بوده, امتيازى بر يكديگر ندارند. و گاه متن اصلى درست تر بوده و گاه متن تغيير يافته خود غلط است. ما در اينجا تنها به ذكر آدرس مواردى از دو قسم نخست اكتفا كرده, از اقسام ديگر, نمونه هايى را به بحث مى نشينيم; بويژه موارد قسم پنجم را در محدوده مورد بحث از مكاسب شماره مى كنيم.
نمونه اى از قسم سوم (تصحيح اجتهادى بى دليل)
ـ تصحيح اول ص33 س7 و تصحيح دوم ص91 س4: (فمجرّد النجاسة لايصلح…). در اكثر نسخ مكاسب به جز يك نسخه لاتصلح به صيغه تأنيث وارد شده است كه عبارت صحيحى است, چون با توجه به اين كه مى توان كلمه (مجرد) را از عبارت حذف كرد, كلمه مجرد مى تواند از (النجاسة) كسب تأنيث كند و بنابراين فعل آن مؤنث آورده شود.
دو نمونه از قسم چهارم (تصحيح اجتهادى مرجوح)
ـ در تصحيح دوم ص85 س7 مى خوانيم: (صرّح فى التذكرة عدم…). و در حاشيه مى بينيم: (هكذا فى خ, ش, ص, ط. و فى سائر النسخ: بعدم). كلمه صرّح در استعمالات با حرف جرّ باء به كار مى رود; هرچند مى توان با توجه به تضمين فعل (اظهر) استعمال اين فعل بدون جر را نيز صحيح دانست, ولى استعمال متعارف كلمه با حرف جرّ است. در صحاح نيز مى گويد: (صرّح فلان بما فى نفسه اى اظهره). در قاموس آورده: (صارح بما فى نفسه: أبداه, كصرّح).
گفتنى است كه چهار نسخه اى كه كلمه صرّح در آنها بدون حرف جرّ باء به كار رفته, همان چهار نسخه اى است كه از تحرير اوّليه و تصحيح نشده مكاسب حكايت مى كند.
ـ در تصحيح دوم ص52 س1 مى خوانيم: (روى فى الوسائل والحدائق عن الحسن بن شعبة فى كتاب تحف العقول…). در اكثر نسخ نام مؤلف اين كتاب الحسن بن على بن شعبه آمده و در دو مصدر حديث يعنى وسائل و حدائق نيز نام ايشان به همين شكل ذكر شده است.
در تصحيح اوّل نيز متن به همين گونه ضبط شده ولى در تصحيح دوم (بن على) به اعتماد دو نسخه (خ) و (ط) (كه چندان نسخ معتبرى هم نيستند) از متن حذف شده كه وجه آن به روشنى معلوم نيست. گويا مصححان چون نام كامل او را الحسن بن على بن الحسين بن شعبه دانسته اند, تصور كرده اند كه يا بايد نسب كامل ذكر شود و يا هم (بن على) و هم (بن الحسين) هر دو حذف گردد. با اين كه ضرورتى ندارد كه يا نسب كامل و يا اختصار كامل رعايت شود.42 در نام شيخ صدوق كه نسب كامل او محمد بن على بن الحسين بن موسى بن بابويه است, گاه به اختصار محمد بن على بن بابويه گفته مى شود و نيز شايع ترين تعبير از صاحب كامل الزيارات, جعفر بن محمد بن قولويه است;43 با اين كه نسب كامل او به نوشته نجاشى, جعفر بن محمد بن جعفر بن موسى ابن قولويه است.44 نيز در مورد محقق كركى كه ـ به تصريح استاد وى على بن هلال در اجازه به او45 ـ نام كاملش على بن حسين بن على بن عبدالعالى است, گاه با عنوان على بن الحسين بن عبدالعالى ياد مى شود.46
بنابراين بى شك بايد الحسن بن على بن شعبه را متن قرار داده و نيامدن (بن على) را در دو نسخه فوق بر غلط نسخه حمل كرد.
جالب اينجاست كه در تصويرى كه از آغاز نسخه (ط) در اوّل تصحيح دوم ذكر شده (على ابن) در لابلاى سطور افزوده شده كه در حاشيه اين تصحيح بدان اشاره نشده است.
ـ تصحيح اوّل ص67 س7, تصحيح دوم ص131 س7: (تقع فيه الفأرة), در اكثر نسخ به جاى تقع, (يقع) آمده كه از جهت ادبى راجح است, چون وقتى بين فعل و فاعل كه اسم ظاهر مؤنث مجازى باشد,47 فاصله افتد, مذكر آوردن فعل بهتر است.48 در اينجا در تصحيح اوّل بدون اشاره به اختلاف نسخ, و در تصحيح دوم با اشاره به اختلاف نسخ, گويا به اعتماد مصدر مطبوع, (يقع) متن قرار گرفته كه كار مناسبى نيست.
ـ تصحيح دوم ص145 س3: (و هذا يكون تارة مع الحرمة الفعلية فى حق الفاعل كسكوت الشخص عن المنع من المسكر).
اين عبارت از چهار نسخه (خ), (ش), (ص), (ط) نقل شده و افزوده شده است: (و هوالظاهر عند المتأمل). ولى در ساير نسخ و نيز در تصحيح اوّل به جاى المسكر (المنكر) آمده كه به نظر صحيح تر مى رسد, چون دليل قاطعى نداريم كه مجرّد شرب مسكر, حرام فعلى دانسته شود, ولى كلمه (المنكر) ظاهر در حرام فعلى است و در مجرد حرمت واقعى اين تعبير به كار گرفته نمى شود.
يادآورى اين نكته مفيد است كه چهار نسخه اى كه كلمه (المسكر) را دارند, همان چهار نسخه اى است كه پيشتر گفتيم نشانگر متن تصحيح نشده مكاسب بوده و معمولاً اعتبار ندارند.49 دو نمونه از قسم پنجم (تصحيح اجتهادى غلط)
تصحيح دوم ص70 س7: (ماعدا بول الابل من ابوال مايؤكل لحمه… ان قلنا بجواز شربها اختياراً… فالظاهر جواز بيعها, وان قلنا بحرمة شربها… ففى جواز بيعها قولان من عدم المنفعة المقصودة فيها…). كلمه (من عدم المنفعة المقصودة فيها…) دليل بر حرمت بيع ابوال مى باشد و در نسخ مكاسب (به جز نسخه ط) پس از كلمه المنفعة, كلمه المحلّلة افزوده شده كه همين عبارت در تصحيح اوّل آورده شده است و بى شك بايد در متن باشد; زيرا فارق بين دو قول در اين مسأله, تنها با همين قيد روشن مى گردد, و اگر (شرب) را منفعة مقصوده در ابوال ندانيم, بنابر جواز شرب اختيارى ابوال نيز بايد به حرمت بيع فتوا دهيم.
گفتنى است كه اگر ما به معناى عبارت هم توجه نكنيم, مى بايد نسخه اى را كه فاقد كلمه (المحلله) است, غير اصيل بدانيم; زيرا وجه منطقى متعارف براى افزوده شدن اين عبارت از سوى ناسخ بنظر نمى رسد, ولى سقط عبارت از قلم ناسخ طبيعى است.
ـ تصحيح دوم ص121 س1: (وخلوّ كتب الرواية المشهورة عنها حتى انّ الشيخ لم يذكرها فى جامعيه). به جاى كلمه (جامعيه) در تمام نسخ مكاسب بجز نسخه شهيدى (جامعه) ذكر شده و اين عبارت در تصحيح اوّل (ص59 س6) متن قرار گرفته شده كه درست مى باشد. در حاشيه تصحيح دوم مراد از (جامعيه) را تهذيب و استبصار دانسته است; در حالى كه استبصار كتاب جامع نبوده, بلكه تنها اخبار متعارضه در آن نقل شده, و در نام كتاب هم بدين امر تصريح شده است: (الاستبصار فيما اختلف من الاخبار). شيخ طوسى خود در آغاز استبصار با اشاره به (كتابنا الكبير الموسوم بتهذيب الاحكام) آن را كتابى مى خواند كه تمام احاديث فقهى (اصحابنا) را به جز (نادر قليل و شاذ يسير) در بر دارد. وى در پايان استبصار و در جاى جاى كتاب از تهذيب به عنوان (الكتاب الكبير) ياد مى كند. پس عبارت (جامعه) در مكاسب صحيح بوده و مراد از آن كتاب تهذيب مى باشد.50
در اينجا دامن سخن را برمى چينيم و با تأكيد مجدد بر لزوم پرهيز از تصحيح قياسى و عدم اعتماد بر هر نسخه اى كه در آن تصحيح اجتهادى راه يافته مقال را خاتمه مى دهيم.
درباره اين دو تصحيح بحث هاى ديگرى نيز به بررسى و تحقيق نيازمند است, همچون ميزان دقت در نقل منقولات نسخ و صحت ارجاعات و تعيين آدرس اقوال فقهاء و احاديث و درستى ضبط كلمات و تقويم نص و پاراگراف بندى و جهات ظاهرى و باطنى ديگر…, كه از موضوع سخن ما در اين مقال بيرون است.
ضمن دست مريزاد گفتن به مصححان سختكوش و فاضل اين دو تصحيح, براى ايشان در تمام عرصه ها آرزوى موفقيت كرده و اميدواريم ساير مجلدات تصحيح دوم مكاسب با امتيازات بيشتر و رفع كاستى ها به جامعه تحقيق هديه گردد.پاورقى ها: 1. نامه هاى قزوينى به تقى زاده, ص241. 2. منهج تحقيق المخطوطات, مؤسسه آل البيت لاحياء التراث, قم, 1408, ص8. مقايسه كنيد با ص18 توضيح مفهوم (الامانه) به عنوان يكى از صفات لازم براى محقق. 3. در اين باره بنگريد: نامه هاى قزوينى به تقى زاده, ص309ـ311, نقد و تصحيح متون (نجيب مايل هروى, آستان قدس رضوى, مشهد, 1369ش)ص258ـ261. 4. اين بيان در متون روايات, صادق است و در اسناد روايات اين امر صدق نمى كند. ظاهراً كلام ايشان هم تنها ناظر به متن روايات است. 5. البته گاه نقل وسائل را ـ مثلاً ـ نمى توان كاشف از نسخه جديدى از كافى دانست كه تفصيل آن درخور اين نوشتار نيست. 6. الفوائد الرجاليه, ملامحمد اسماعيل خواجويى اصفهانى, الطبعة الاولى, مجمع البحوث الاسلامية, مشهد, 1413, ص34. 7. ر.ك: نقد و تصحيح متون, ص228 به بعد. 8. مگر در برخى موارد كه نسخه يا نسخ موجود, غير معتبر بوده و چاره اى جز تصحيح قياسى پيش روى محقق نباشد; ولى در جايى كه نسخه يا نسخ معتبر قديمى و نزديك به عصر مؤلف در دست باشد, رعايت امانت و عدم تصرف اجتهادى شرط ضرورى و روش اصيل تحقيق متن به شمار مى آيد. 9. در مباحث درس خارج بسيار مى بينيم كه اساتيد وقتى مطلبى را از تقريرات بزرگى نقل مى كنند كه آن را نادرست مى يابند, خطا را به مقرر نسبت مى دهند نه به آن بزرگ, اين امر بى جهت نيست و از نكات چندى شبيه نكات بالا ناشى شده كه البته كليت نداشته و به عواملى همچون ميزان علم و دانش و دقت و ضبط مقرر و مقايسه اين صفات وى با صفات استاد وابسته است. 10. ر.ك: ميراث فقهى, غنا و موسيقى, به كوشش رضا مختارى و محسن صادقى, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, قم, 1419; ج3, ص1582 و نيز در مقدمه آقاى صادقى در ص1632. 11. مصاحبه با آية اللّه سيد موسى شبيرى زنجانى, با عنوان (ابعاد شخصيت شيخ انصارى قدس سره). تنظيم نگارنده, كنگره شيخ انصارى, قم, 1373ش, ص21 با اندك تغيير در عبارات و تلخيص, و نيز در ص28 اين مطلب كه رسائل به تصحيح ميرزاى شيرازى چاپ شده ب
سيرى در كتاب العبقات العنبرية في الطبقات الجعفرية
واثقى حسين
العبقات العنبرية في الطبقات الجعفرية, علامه محمّد حسين كاشف الغطاء. تحقيق: دكتر جودت قزوينى, چاپ اوّل 1418هـ.ق. بيروت.
در تاريخ فقه و فقها خاندان هاى بزرگ علمى كه داراى دانشمندانى سترگ و فرهيختگان فراوانى باشند, چندان زياد نيستند. يكى از آن نوادر و نمونه ها خاندان كاشف الغطاء است.
مؤسس و بزرگ اين خانواده بلند آوازه, فقيه مبتكر و اصولى باريك انديش و محقق نامدار آية اللّه العظمى شيخ جعفر نجفى است. او داراى تأليفات فراوان است كه مهم ترينش كتاب نغز و پرمغز (كشف الغطاء عن مبهمات الشريعة الغرّاء) است و به همين جهت او را كاشف الغطاء لقب داده اند و فرزندان او را به همين نام مى خوانند.
آن مرد بزرگ از خداوند خواست كه چراغ علم و فقاهت در ذريه اش هماره روشن و پرتوافشان باشد و خداوند متعال دعاى او را مستجاب فرمود و از نسل او عالمانى بزرگ و انديشمندانى بسيار به جامعه اسلامى و شيعى ارزانى داشت: دانشيمردانى كه در تأليف و تحقيق چيره دست و در شعر و شاعرى زبردست بودند و بر كرسى تدريس در حوزه كهن و غنى نجف اشرف تكيه زدند و در راه پيشبرد و تعميق فرهنگ تشيع سهمى كلان بر عهده داشتند و در امور سياسى ـ اجتماعى عراق بويژه شهرهاى نجف و كربلا و كاظمين و سامرا و حلّه تأثيرگذار عمده بودند و جمعى از ميان آنان به مقام منيع مرجعيت تقليد رسيدند.
يكى از آن دانشوران بزرگ آية اللّه شيخ محمّد حسين كاشف الغطاء است كه با سه واسطه به سرسلسله اين دودمان شيخ جعفر كبير نسب مى برد; بدين ترتيب: محمّد حسين بن على بن محمّدرضا بن موسى بن جعفر. اين بزرگ مرد ـ كه شرح زندگى و كمالات و خدمات علمى, اجتماعى و سياسى او يك كتاب را پرمى كند ـ داراى تأليفاتى گرانسنگ و فراوان است. يكى از آثار قلمى او كتاب (العبقات العنبرية في الطبقات الجعفرية) است كه شرح حال خاندان كاشف الغطاست. گرچه پسوند نام كتاب مُوهِم آن است كه تاريخ عموم علماى شيعه است, اما به يقين مراد او از جعفر در نام كتاب, شيخ جعفر, بزرگِ خاندان كاشف الغطاء است, نه امام جعفر صادق(ع).
مؤلف كه از علوم مختلف اسلامى بهره مند بوده و بعدها به مقام استادى رسيده است, داراى نبوغى خاص بوده به طورى كه اين كتاب را كه اولين تأليف اوست, در سنين پانزده تا بيست سالگى نوشته است.
شرح حال نگاران معمولاً با تعبيرات يكنواخت و كليشه اى از افراد مورد سخن ياد مى كنند, اما او از اين روش پيروى نمى كند, بلكه از استعداد خداداد و اطلاعات زياد و حافظه قوى و ادب عربى خود سود مى جويد و يك كتاب پرفايده مى آفريند تا در عين حال كه زندگينامه دانشمندان است مجموعه تاريخى, سياسى, اجتماعى و بالاتر از همه يك جُنگ ادب عربى عرضه كند كه نظمش موزون و نثرش مسجَّع باشد.
اين كتاب را مى توان از مصادر دست اوّل براى موضوعات زير به حساب آورد و از آن بهره جست: تاريخ عراق, تاريخ نجف و حوزه غنى و دانشمندان فراوان آن, تاريخ قاجاريه و ارتباطشان با عراق و علماى نجف, مبارزه اصوليين با اخبارى ها پديد آمدن شيخيه, ظهور باب, هجوم وهابى ها به عتبات مقدس عراق, تاريخ فقه و فقها, ادب عربى و تاريخ آن و… و نيز از بُعد كتابشناسى ذى قيمت است چرا كه از كتاب هايى كه ظاهراً تاكنون به چاپ نرسيده و يا جزء مفقودات است, مطالبى نقل مى كند; همچون:
1. يتيمة الدهر فى ذكر علماء العصر, تأليف سيد محمّد على بن سيد ابى الحسن عاملى, داماد شيخ جعفر كاشف الغطاء بزرگ.
2. معدن الشرف فى أحوال المشاهير من علماء النجف, تأليف سيد حسون البراقي.
3. ضوء المشكاة الكاشف عن وجوه الرواية والرواة, تأليف شيخ محمّد على عزالدين عاملى.
4. تمام رساله (نبذة الغري في احوال الحسن الجعفرى) را در كتاب وارد مى كند. (ص293ـ347)
جالب است كه بدانيم (عبقات) قبل از چاپ نيز جزء مصادر و مآخذ كتاب هايى بوده است; همچون: بابليات, تأليف محمّدعلى يعقوبى; ماضى النجف و حاضرها, تأليف جعفر محبوبه; شعراء الحله و شعراء الغري از على خاقانى.
مؤلف گرامى سبب تأليف اين كتاب را تهيه گزارشى از خاندان خود و هديه به عموى ناديده اش كه در اصفهان اقامت داشته مى داند. (ص25ـ29) سپس نسب پدران خود را به مالك اشتر يار باوفاى امام على(ع) مى رساند. (ص30ـ36) باب اوّل كتاب به شرح زندگى مؤسس اين خاندان اختصاص دارد. (ص37ـ180) شيخ جعفر كبير از فقهاى نادر دوران بوده است كه با گذشت دويست سال از حيات او و پديد آمدن فقهاى بزرگ, هنوز هم موقعيت او در حوزه هاى فقهى پابرجاست. آثار قلمى فراوان برجاى نهاده است كه مهم ترينش (كشف الغطاء) است كه حاوى اصول عقايد, دوره كامل اصول فقه كاربردى و قواعد فقه و فقه استدلالى است. نسخ خطى فراوان آن حكايت از اهتمام فقها نسبت بدان دارد. اين كتاب گرچه چاپ سنگى شده است, ليكن چاپ محقَّق و امروزين آن در هفت يا هشت جلد در راه است.
در آغاز گزارشى كوتاه از زندگانى پدر و برادران شيخ جعفر به دست مى دهد (ص37ـ43) آنگاه فصل اوّل را به كرامات شيخ جعفر, و فصل دوم را به اخلاق و منش او اختصاص مى دهد. در فصل سوم (ص82 ـ107) از سفر او به حج بيت اللّه الحرام و سفر او به تهران و ملاقاتش با فتحعلى شاه قاجار سخن مى گويد و پيدايش اخبارى ها و مبارزه اصولى ها را با آنان گزارش مى كند و از سبب گرايش آن شاه به افراطى ترين شخص اخبارى يعنى ميرزا محمّد پرده برمى دارد. گويا در باور شاه, قتل اشپوختر فرمانده لشگر متجاوز روس در حمله به ايران بر اثر اوراد و عزائم ميرزا محمّد بوده است.
در فصل چهارم (ص108ـ134) دو حادثه مهم ذكر مى شود: يكى هجوم وهابى ها به عتبات مقدس عراق, و رساله اى كه شيخ جعفر كبير در دفاع از عقايد شيعه و ردّ عقايد وهابيت با لحن ملايم و محققانه اى نگاشته و براى عبدالعزيز بن سعود سردسته وهابى هاى مهاجم فرستاده است. بخشى از اين رساله را كه در اختيار مؤلف بوده در كتابش آورده است و تقاضا كرده هركس نسخه كامل آن را يافت در اين كتاب وارد كند. حادثه دوم از پيشامدهاى عهد شيخ جعفر كاشف الغطاء, پيدايش دو گروه شرور و آشوب طلب (زقرت) و (شمرت) در نجف اشرف است كه تا عهد مؤلف كتاب اين فتنه ادامه يافته است.
در فصل پنجم (ص135ـ180) سروده هايى از شيخ جعفر كبير و نيز چكامه هايى از شعراى زمان كه به مناسبت هاى گوناگون براى تبريك و يا تسليت به وى سروده اند, آمده است و نيزمتنى با نثر مسجع و متكلفانه در وصف او كه از كتاب يتيمه الدهر تأليف سيد محمّدعلى شرف الدين عاملى برگرفته است.
باب دوم كتاب (ص181ـ359) شرح زندگانى فرزندان بى واسطه كاشف الغطاء بزرگ است به اين ترتيب:
الف) شيخ موسى بن جعفر (ص181ـ 238) او داراى نبوغ و استعدادى بوده است كه در بيست سالگى به اجتهاد مى رسد و از اساتيد حوزه به شمار مى رود. او پس از پدر بزرگوارش مرجع تقليد مردم گرديد و شاگردان پدر به دور او گرد آمدند و از دانش او بهره بردند. چنين معروف است كه پدر او فرمود: به جز خود و پسرم شيخ موسى و شهيد اوّل مجتهد مطلق نمى شناسم (ص198) و در بعضى نقل ها محقق صاحب شرايع را هم به اين جمع اضافه مى كرده است.
در اين بخش از كتاب, از مبارزه علما با ميرزا محمّد اخبارى و فتواى آنان به قتل او و اجراى حكم سخن رفته است (ص183ـ187) و از وقايعى كه در نجف رخ داده, ياد مى شود و سپس آثار عمرانى شيخ موسى در نجف معرفى مى شود پس از آن نامه شيخ موسى به فتحعلى شاه و جواب شاه به او و تجليل از ميرزا محمّد اخبارى نقل مى شود. (ص204ـ 208) آنگاه اشعارى كه شاعران در مدح و رثاى شيخ موسى و فرزندان وى سروده اند ذكر مى شود. (ص208ـ233)
ب) شيخ على بن جعفر. او از فقهاى برجسته و ممتازى است كه به دقت نظر و گستره انديشه معروف بوده است. پس از برادرش شيخ موسى, عهده دار تدريس و تأليف و فتوا شد. شيخ مرتضى انصارى فقيه اصولى بى نظير و ميرفتاح مراغى صاحب عناوين الاصول و جمع بسيارى از شاگردان وى بودند. او مرجع تقليد مردم گرديد و تأليفاتى پربها برجاى نهاد. زندگينامه و اشعارى كه در مدح و رثاى او سروده شده از صفحه 238 تا290 كتاب آمده است. در همين بخش از كتاب, از ظهور فرقه شيخيه (ص284ـ286) و احوال سيد محمّدعلى باب پيش از ظهورش (ص287) سخن رفته است.
ج) شيخ حسن بن جعفر. او نيز يكى از فقهاى اين دودمان است. فرزندش شيخ عباس رساله اى در احوال پدر نگاشته است كه مؤلف ما همه آن را در كتابش وارد مى كند (ص293ـ349) و در آن از كرامات وى, جواب او به برخى پرسش ها, برخى حوادث تلخ كربلا و نجف, و مناظره او با آلوسى مؤلف تفسير روح المعانى و مفتى رسمى حكومت بغداد سخن رفته است و در پايان اشعارى را كه در مدح شيخ حسن سروده اند, نقل مى كند. باب سوم كتاب (ص360ـ502) به شرح زندگانى طبقه سوم از اين سلسله اختصاص مى يابد; به اين ترتيب:
الف) شيخ محمّد بن على بن جعفر. او از مدرّسان و مجتهدان و مراجع تقليد بوده و به شعرا بها مى داده است. همسرش نيز به شعر علاقه مند بوده و به شاعران متعهد صله مى داده است. زندگينامه اى كوتاه و قصيده هايى چند درباره او در كتاب گرد آمده است. (ص360ـ 398)
ب) شيخ مهدى بن على بن جعفر. او پس از برادر عهده دار مرجعيت شد و شيخ مرتضى انصارى بزرگ, بسيارى از امور را به او ارجاع مى داده است. او نيز از ذوق شعرى بهره مند بوده و شعرا براى او قصايدى سروده اند. (ص398ـ447)
ج) شيخ جعفر بن على بن جعفر كه او را شيخ جعفر صغير مى گفته اند, در مقابل جدش شيخ جعفر كبير. زندگينامه و اشعارى كه براى او سروده اند, از صفحه 447 تا 465 كتاب آمده است. اين سه برادر فرزندان شيخ على كاشف الغطاء مى باشند.
د) شيخ محمّدرضا بن موسى بن جعفر. او نيز عهده دار تدريس بوده و در مصالح مسلمين مى كوشيده است و شاعران قصايدى در وصفش سروده اند. (ص465ـ502)
پيشتر گفتيم كه كاشف الغطاى بزرگ رساله اى در دفاع از عقايد شيعه و ردّ عقايد وهابيّت نگاشته و براى عبدالعزيز بن سعود رئيس وهابى ها فرستاده است. مؤلف (العبقات) بخشى از آن را كه در اختيار داشته در كتابش آورده (ص117ـ 128) و تقاضا كرده است هركس آن را به تمامى يافت در كتاب (العبقات) وارد كند. اكنون محقق كتاب آقاى دكتر جودت قزوينى به سفارش مؤلف عمل كرده است و رساله (منهج الرشاد لمن أراد السداد) را در پايان كتاب آورده است. (ص519 ـ 587) لازم به يادآورى است اين رساله در سال 1342هـ.ق. در 82 صفحه در مطبعة الحيدرى نجف چاپ شده است. آقاى جودت قزوينى با راهنمايى علامه مرحوم سيد عبدالعزيز طباطبائى آن را بر مبناى نسخه نفيسى كه متعلق به كتابخانه آية اللّه مرعشى در قم است تحقيق كرده و به چاپ رسانده است. اكنون چند سخن با آقاى دكتر جودت قزوينى:
1. مؤلف مى گويد: يك نسخه پاكنويس شده كتاب را براى عمويم به اصفهان فرستادم تا به چاپ رساند. اما اجل او را مهلت نداد و با مرگ او آن نسخه هم ناپديد شد. مى دانم كه چاپ نشد اما نمى دانم نسخه كتاب كجا است. نزد من فقط پيشنويس جزء اوّل به خط خودم كه 60 سال پيش آن را نوشته ام موجود است. اديبان از آن بهره گرفته و در كتاب هاى خود نقل كرده اند. (ص14)
همچنين در پايان كتاب چاپ شده پس از شرح زندگانى شيخ محمّدرضا مؤلف مى نويسد: در پى مى آيد شرح حال بقيه رجال اين طبقه كه عبارتند از:
شيخ حبيب و شيخ عباس پسران شيخ على, و سپس زندگينامه شيخ عباس فرزند شيخ حسن كه شرح احوال طبقه سوم پايان مى پذيرد و به توفيق الهى شروع خواهيم كرد به نگارش احوال طبقه چهارم كه فرزندان طبقه سوم هستند. (ص502)
با نقل دو سخنِ مؤلف از آغاز و پايان كتاب مى خواهيم نتيجه بگيريم كه آن چه به چاپ رسيده همه كتاب نيست و آقاى قزوينى هم چيزى در اين زمينه نمى نويسد. كسى كه به قول خودش بيست سال دل مشغول اين كتاب بوده است بايستى از يافته ها و حدس و گمان ها گزارشى در اختيار خواننده قرار دهد و راه را براى ديگران هموار سازد. او گفته است كه مبناى كارش نسخه خطى كتابخانه مجلس شوراى اسلامى است, اما نمى گويد كه آن نسخه آيا پيشنويس قسمت اوّل است كه تا پايان عمر در اختيار مؤلف بوده است و بعدها به كتابخانه مجلس راه يافته است و يا همان نسخه پاكنويس شده اى است كه مؤلف براى عمويش به اصفهان فرستاده است كه به زعم مؤلف ناپديد شده ليكن به دست صاحب همتى به كتابخانه مجلس رسيده است.
اگر نسخه كتابخانه مجلس همان پيشنويس بخش اوّل باشد, بايد به مؤلف بزرگ آن آفرين گفت كه مُسوَدّه كتابش اين قدر شُسته رُفته است كه محقق كتاب. هيچ جا لازم ندانسته براى استوارسازى متن, بين كروشه كلمه اى اضافه كند.
و اگر نسخه كتابخانه مجلس همان نسخه اى باشد كه مؤلف براى عمويش به اصفهان فرستاده است, پس چرا متن چاپى ناتمام است؟ شكى نيست كه نسخه مرسوله به اصفهان كامل بوده است ـ مگر آنكه بگوييم بخش پايانى آن بعدها از دست رفته است و فقط جزء اوّل به كتابخانه مجلس راه يافته است. در مجموعه CDهاى الذخائر كه از كتاب هاى كتابخانه كاشف الغطاء در نجف تهيه شده است, تنها بخشى از آنچه چاپ شده موجود است و قرائن نشان مى دهد كه آن نسخه عكسى از قسمتى از نسخه كتابخانه مجلس شوراى اسلامى است.
به هر حال اميد است كه جزء دوم كتاب هم پيدا شود.
2. چنانچه جزء دوم كتاب پيدا شود و به چاپ رسد, گرچه همه كتاب (العبقات العنبرية) عرضه شده اما تكميل آن ضرورى است. علامه محمّد حسين كاشف الغطاء در سال 1294 به دنيا آمده و در بيست سالگى يعنى 1314هـ,ق, اين كتاب را به پايان برده است و اكنون صد سال از آن تاريخ گذشته در اين يك سده هم دانشورانى از اين خاندان به پا خاسته اند كه در كتاب از آنان ذكرى به ميان نيامده كه از جمله آنان خود مؤلف (العبقات) است. پس براى دست يابى به تمام رجال علم و ادب از خاندان كاشف الغطاء تكمله عبقات ضرورى است و چنانچه در پايان آن سلسله نسب اين فاميل بزرگ به صورت درختى و مشجَّر ترسيم گردد بر فوائد آن خواهد افزود.
3. با توجه به اين كه (عبقات) يك متن تاريخى نيز هست و از مصادر دست اوّل بُرهه اى از تاريخ عراق و نجف است, لازم بود آقاى قزوينى براى تحكيم مطالب كتاب و يا نقد آن, از مصادر موازى و همزمان يا مقدم بر آن بهره جويد و مقايسه اى بين آنان به عمل آورد.
4. در پاورقى ها بيشتر به سال ولادت و وفات اعلام و يا حوادث بسنده شده و هيچگاه سند كلام خود را ذكر نكرده است حتى در مقدمةالتحقيق براى سخنان خود مصدرى معرفى نكرده و مرجع دو بيوگرافى خودنوشت علامه محمّدحسين كاشف الغطاء را معرفى ننموده است. با اين وصف طبيعى است كه جاى فهرست مصادر و مراجع تحقيق خالى باشد.
5. با توجه به اينكه (عبقات) يك متن ادبى نيز هست آقاى قزوينى از پس كار به خوبى برآمده و يك كتاب كم غلط عرضه كرده است. و غلط هايى همچون: نائبة به جاى نائية (ص93), تنكاپن به جاى تنكابن (ص101) يمين به يومين, قطعاً اشتباه چاپى است. مواضباً به جاى مواظباً (ص298) فأَجَّرَ به جاى فآجَر (ص71) نضرته به جاى نظرته (ص171) و اصرار بر ضبط حِجرَة به جاى حُجرة (ص59) كه مشهور و صحيح است و خفِّظ به جاى خفِّض (ص42) و أيقضناه به جاى أيقظناه (ص59) و نگارش الطبطبائى به جاى الطباطبائى در موارد متعدد و نظاير اين اشتباهات, در كتاب نيامده بود, بهتر بود. و نيز آغاز زندگينامه شيخ جعفر كبير (ص43) اگر در صفحه چپ و مستقل بود بهتر بود.
در پايان سخن به مؤلف جامع و زبردست درود مى فرستيم و از خداوند مهربان خواستاريم بر درجاتش بيفزايد. و به آقاى دكتر قزوينى كه زحمت تصحيح و تنسيق كتاب را به دوش كشيده اند, خسته نباشيد مى گوييم و يادآورى مى كنيم كه چاپ اين كتاب نشان مى دهد كه هنوز هم آثار چاپ نشده ارزشمند و مفيد كه غبار غربت و غم بر آنها نشسته و در انتظار تصحيح و چاپ به سر مى برد بسيار است و اين طور نيست كه به بهانه آن كه مطالب كتاب ها تكرارى است گمان كنيم كتب چاپى ما را از مخطوطات بى نياز مى كند.