بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 3

نگاهى ديگر به عنوان انگليسى مجلات
قاسمى جواد


در شماره 59 مجله آينه پژوهش, آقاى سيد صادق احسانى عناوين انگليسى برخى مجلات را بررسى كرده و پيشنهادهايى داده اند. بحث جالب توجه و لازمى است. نظر به اهميت موضوع ذكر چند نكته تكميلى, اصلاحى و انتقادى را ضرورى دانستم. مى دانيم كه نوشتن آثار تحقيقى در زمينه اسلام به زبان انگليسى امروز بسيار گسترش يافته و شكل علمى پيدا كرده است. بسيارى از محققان غربى كه در زمينه فرهنگ و تمدن اسلامى به پژوهش مى پردازند, با زبان عربى هم آشنا مى شوند تا بتوانند در پژوهش هاى خود از منابع دست اول استفاده كنند. اگر بخواهند درباره ايران پس از اسلام پژوهش كنند باز زبان فارسى را مى خوانند. از اين رو, براى زبان عربى و فارسى كه الفباى تقريباً يكسانى دارند حرف نويسى Transliteration واحدى را وضع كرده اند. اين شيوه حرف نويسى امروز بسيار رواج يافته, به طورى كه هر دانشجو يا محقق غربى كه در زمينه اسلام به تحصيل يا تحقيق مى پردازد از آن آگاه است. عناوين مجلات و نشريات هم كه يا فارسى اند يا عربى از اين قواعد وضع شده مستثنى نيستند.
شايسته بود نويسنده محترم مقاله, علاوه بر دايرةالمعارف بريتانيكا و فرهنگ Collegiate Websterصs, به Encyclopedia of Islam (دايرةالمعارف اسلام, چاپ بريل) هم توجه مى كردند; زيرا از آنجا كه اين دايرةالمعارف تخصصى است و همه مطالب آن در زمينه فرهنگ و تمدن اسلام نوشته شده است, براى اين منظور از دو كتاب نخست اهميت بيشترى دارد.
اينك مى پردازيم به مجلاتى كه نويسنده محترم عناوين انگليسى آنها را اصلاح كرده اند.
آينه پژوهش: طبق قواعدى كه در حرف نويسى انگليسى وضع شده, خواننده انگليسى زبان عناوين را غلط نخواهد خواند. مصوّت هاى (آ) و (اَ) در انگليسى به دور صورت مى آيد. € براى (آ) و A براى (اَ). بنابراين بهتر است آينه پژوهش را به اين ترتيب بنويسيم:
€YENEYE PAZHOOHESH

آينه ميراث: در انگليسى براى حرف (ث) th مى آورند. ما در فارسى هيچ گاه (ث) يا th را مثل عرب تلفظ نمى كنيم ولى آن را درست مى نويسيم. بنابراين وقتى خواننده انگليسى زبان مى خواهد آن را به عربى بنويسد, يا در فرهنگ ها و فهرست ها به جستجوى اين لفظ بپردازد, بايد بداند كه اين كمله برابر با (ميراث) است نه (ميراس). پس بهتر است آن را چنين بنويسيم:
€YENEYE M•R€TH

البعث الاسلامى: پيشنهاد نويسنده درست است با رعايت حرف نويسى مصوت هاى كشيده در واژه (اسلامى), به اين شكل: AL-BAشTH-AL-ISL€Mٌ

تاريخ و فرهنگ معاصر: پيشنهاد نويسنده با اصلاح درست است:
T€RٌKH VA FARHANG MOش€SER

ترجمان وحى: اگر زير H نقطه بگذاريم (H), نشانه (ح) عربى يا فارسى خواهد بود و اگر نقطه نگذاريم نشانه (هـ) خواهد بود. حروف UوO هردو براى صداى (اُ) در فارسى و عربى مى آيند. اما اگر بالاى U خط تيره بگذاريم مثل †, (او) خوانده مى شود. بنابراين بهتر است آن را چنين بنويسيم: TARJOM€N VAHY

تعاون: پيشنهاد نويسنده درست است با گذاشتن خط تيره روى حرف سوم: TAش€VON

حضور: اصالت را بايد به نوشتن داد نه به تلفظ كردن; زيرا معيار علم و پژوهش نوشتن است نه تلفظ كردن. پس مى توان آن را چنين نوشت:
HUD†R يا HODOOR

فقه اهل البيت: پيشنهادى كه داده اند البته بر طبق قواعد نحو عربى درست است. اما حرف O زايد مى نمايد و ممكن است خواننده را سردرگم كند; زيرا در كتابت عربى, اعراب گذارى رعايت نمى شود چه رسد به انگليسى. بنابراين لازم نيست كه O به جاى رفع عربى گذاشته شود. اگرچه درست خواندن آن براى كسى كه عربى نمى داند لازم است ولى خود عرب هم اين كار را نمى كند. انگليسى زبان بايد بداند كه اين عنوان چگونه نوشته مى شود تا اگر بخواهد آن را در فهرست نشريات جستجو كند, بتواند با تبديل آن به حروف عربى به شكل صحيح آن دست يابد. پيشنهاد مى شود اين طور بنويسند: FIQH AHL-AL-BAYT

قضايا اسلامية معاصرة: اگر عنوانى را كه پيشنهاد كرده اند به عربى يا فارسى حرف نويسى كنيم, اين طور نوشته مى شود: (قَذَيَ اسلاميه مُعَصِره). بهتر است آن را به اين شكل بنويسيم: QAD€Y€ ISL€MٌYAH MUش€SIRAH

فصلنامه كتاب: بنابر پيشنهادى كه داده اند ممكن است خواننده عنوان را اين طور بخواند: (فسلنَمِ ى كِتَب). نيازى به جدا نوشتن حرف E وجود ندارد. بهتر است چنين نوشته شود: FASLN€MEYE KET€B

گنجينه اسناد: پيشنهاد اول بهتر است با رعايت موارد پيش:
GANJٌNEYE ASN€D

مشكوة: درست است كه حرف I براى نشان دادن كسره در عربى است, اما همين واژه هاى عربى در فارسى هم راه يافته اند و جزو خانواده زبان فارسى به شمار مى آيند. اگر به كتابت اصالت دهيم نه به تلفظ, مشكلى روى نمى دهد. پس اگر به اين صورت MISHK€T نوشته شود, باز هم در برگرداندن آن به فارسى, شكل فارسى يا عربى آن درست نوشته خواهد شد. البته پيشنهاد نويسنده MESHK€T را ترجيح مى دهم.

مصباح: درست است كه تلفظ حرف هاى صاد, سين و ثا در فارسى با يكديگر تفاوتى ندارند; اما خواننده انگليسى زبان و آشنا به زبان فارسى يا عربى, بايد بداند كه مقصود از اين واژه كدام يك از كلمات مسباح, مثباه, مسباه و يا مثباح است. شايد بخواهد در فهرست كتاب هاى فارسى آن را جستجو كند و از متن اصلى مطلبى را بنويسد. در اين صورت نخواهد توانست شكل صحيح آن را بيابد. پس آن را به اين ترتيب بايد نوشت: MESB€H
بنابراين, با توجه به آنچه ذكر شد, بقيه عناوين را نيز مى توان چنين نوشت: نامه قم N€MEYE QOM; نامه فرهنگ N€MEYE FARHNG; نامه فرهنگستان N€MEYE FARHANGST€N; وقف, ميراث جاويدان WAQF MٌR€TH J€VٌD€N.
در خاتمه, جهت آگاهى بيشتر خوانندگان, فهرستى از حرف نويسى مربوط به واژه هاى عربى و فارسى را از دايرةالمعارف اسلام چاپ بريل مى آوريم. در ضمن دو صورت جديد, يكى (j) براى (ج) و ديگرى (Q) براى (ق) را نيز بدان افزوده ايم.
LIST OF TRANSLITERATIONS
SYSTEM OF TRANSLITERATION OF ARABIC CHARACTERS:





صفحه 4

نخستين ميراث فقهى
مختارى رضا


غنا, موسيقى. جلد سوم. به كوشش رضا مختارى و محسن صادقى, چاپ اوّل, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1377. 1198« هشت صفحه, وزيرى.
جلد اوّل و دوم اين اثر در شماره هاى پيشين اين مجله معرفى شد و اينك به معرفى جلد سوم مى پردازيم. دو مجلّد پيشين يكسره اختصاص داشت به بخش اوّل از شش بخش مبحث غنا و پنج بخش ديگر در مجلّد حاضر درج شده است. از آنجا كه در مقدمه هر بخش توضيح كافى راجع به محتوا و چند و چون آن داده شده است, در اينجا به نقلِ فشرده همانها بسنده مى كنيم:
همچنان كه در مقدمه جلد اوّل (ص چهل ويك ـ چهل وهفت) ياد شد, نشر ميراث فقهى بدين شيوه فوايدى دارد كه اهمّ آنها به اجمال عبارت است از:
الف) صرفه جويى در فرصت فاضلان و فقه پژوهان;
ب) جلوگيرى از كارهاى كم مايه و تكرارى و بدون استناد به منابع پيشين;
ج) روشن شدن سير تاريخى مسأله, و علل پرداختن فقيهان به آن;
د) استقصاى ادلّه مسأله و روايات آن و تبويب آنها به شكلى نو;
هـ) مشخص شدن تأثيرگذارى و تأثيرپذيرى فقيهان بر يكديگر و از يكديگر;
و) احياء ميراث عالمان فروغ گستر شيعه و نمايان شدن حجم كارنامه فقهيِ آنان;
ز) روشن شدن و تصحيح اشتباهات فهرست ها و كتابشناسى ها.
اگرچه بر ساحل پيمايان, مرارت هاى اين نوع پژوهش ها دانسته نيست, ولى آنان كه حتى از دور دستى بر آتش دارند بخوبى مى دانند كه:
يَرى الناسُ دُهناً في قواريرَ صافيا
ولَم يَدرِ مايَجرى على رأس سِمْسِمِ
همچنان كه در مقدمه جلد اوّل (ص هفتاد) اشاره شد, غنا از مسائل عامّ البلوى و مهم جامعه ماست و سزاوار است كه فقه پژوهان با پژوهش هايى استوار و منطبق با موازين فقهى جوانب آن را به خوبى بكاوند و تكليف مردم را روشن كنند. محض نمونه ياد مى شود كه امروزه در تهران تنها يك ناشر حدود هفتاد عنوان كتاب درباره موسيقى و ابزار و روش استفاده از آن منتشر و عرضه كرده كه عناوين برخى از آنها چنين است: آموزش دف, آموزش تنبك, آموزش مقدماتى پيانو, دستور مقدماتى تار و سه تار, آهنگ هاى ساده براى گيتار.
اينك توضيح بخش هاى جلد سوم: بخش دوم
در اين بخش گفتار چهل تن از عالمان شيعه درباره غنا درج شده است و محتواى آن مطالبى است از كتاب هاى غيرفقهى يا كتاب هاى فقهى نامنظم مانند اجوبه استفتاءات برخى از بزرگان, كه دسترسى به آنها بدون جستجوى بسيار آسان نيست. از اين رو عنوان (گفتارهاى پراكنده) را براى اين بخش انتخاب كرده ايم. البته در پايان اين بخش فتاوى امام خمينى و چندتن از ديگر فقيهان معاصر را نيز به دليل نياز فقه پژوهان به اين فتاوى گنجانده ايم و آراء فقيهان شيعه در متون فقهى تا آغاز سده يازدهم هجرى هم در بخش سوم آمده است.1
ناگفته نماند كه براى وقوف بر اين گفتارها و تصحيح آنها فرصت بسيار صرف شده است; زيرا علاوه بر اينكه آگاهى بر اين آراء به تتبّع و جستجوى بسيار نياز داشت بسيارى از آنها همچنان به صورت خطى و دستنوشت بود ـ مانند گفتارهاى5,11, 15, 19, 20, 29 ـ و پاره اى تنها چاپ سنگى داشت ـ مانند گفتارهاى9, 21, 22, 23, 25 ـ و تعدادى هم كه چاپ جديد و حروفى شده است مغلوط بود, مانند گفتارهاى7, 8, 12, 13, 16, 17, 28, 30. ما حتى المقدور همه اينها را اعم از چاپى و خطى تصحيح, و منقولاتشان را تخريج كرده و در اين بخش درج كرده ايم. البته به دليل اينكه مصادر احاديث به تفصيل در بخش پنجم مى آيد, پاره اى از مصادر احاديث را ياد نكرده ايم.
پاره اى از مطالبى كه در اين بخش آمده در كتاب هاى دوره اى فقه هم هست, ولى نقل آن در اين بخش دليل خاصى داشته است. مثلاً سخنان محقق سبزوارى در كفايه را به چند دليل, تصحيح و نقل كرده ايم: نخست آنكه آراء وى در باب غنا محور بحث بسيارى از فقهاست و در كفايه نظرى دارد برخلاف رساله اش در غنا كه در بخش اوّل درج شد; ديگر آنكه شيخ انصارى (رحمه اللّه) در مكاسب, سخن كفايه را نقل كرده است و از آنجا كه نسخه چاپى كفايه مغلوط و داراى سقط است و برخى مطالب منقول در مكاسب در آن نيست, مايه شگفتى و تحيّر حاشيه نويسان مكاسب و مصحّحان آن شده است; مثلاً ميرزا محمّدتقى شيرازى (ره) در تعليقه اش بر مكاسب گويد:
… هذا ولكن مارأيت ماحكاه (قدس سره) عن الكفاية في بابي الغناء في المكاسب وفي كتاب القضاء والشهادات, بل لم يذكر رواية علي بن جعفر(ع) في شيءٍ من البابين… ولعلّه (قدّس سره) وجده في مقام آخر من الكفاية, فلابدّ من التتبّع.2
همچنين امام خمينى با اشاره به سخن ميرزاى شيرازى(ره) گويد:
وعن الكفاية أنّه… و إن قال بعض المدّققين: (مارأيت ذلك في الكفاية في بابي الغناء في المكاسب وفي كتاب القضاء والشهادات).3
مرحوم شهيدى(قدس سره) نيز گفته است:
…كي ترى أنّ المصنّف كيف غيّر في النقل, فحصل من جهته ماتراه من الإغلاق والاضطراب حتّى لاتغترّ بعظم شأن الناقل, بل تراجع إلى الكتاب المنقول منه…. ليس في الكفاية من الاستدلال به أثر.4
همچنين مصحّحان هر دو چاپ جديد مكاسب در اينجا دچار اشتباه شده اند.5 در حالى كه حق همان است كه در مقدمه گفتار سبزوارى و نيز در مقدمه همين مجموعه (ج1, ص شصت وچهار) گفته ايم; يعنى نسخه چاپى كفايه افتادگى دارد و مطالب منقول در مكاسب عيناً در نسخه مصحح كفايه هست. از اين رو اين قسمت كفايه را پس از تصحيح و مقابله با نسخه خطى مصحّح, در اين بخش گنجانده ايم. بخش سوم
در اين بخش متن سخنان فقيهان نامدار شيعه درباره غنا از آغاز غيبت كبرى, يعنى از سده چهارم, تا پايان سده دهم هجرى, مستقيماً و بدون واسطه از آثار فقهى آنها عيناً نقل شده و جايگاه بحث غنا در كتاب هاى فقهى اى كه مؤلفان آنها پس از سال هزار در گذشته اند, در بخش چهارم اين مجموعه به دقت نشان داده شده است. مى دانيم كه فقيهان ما از سده يازدهم به اين سو رساله هاى مستقل زيادى در خصوص غنا نوشته اند كه آنچه شناسايى و يافت شد, تصحيح و در بخش اوّل اين مجموعه, يعنى جلدهاى اوّل و دوم, درج شد. عمده مباحث فقهى اين چند سده در همين رساله هاى فقهى آمده است; هرچند در كتاب هاى دوره اى فقه مانند مستند نراقى و مكاسب شيخ اعظم و حواشى مكاسب و نيز مكاسب محرمه امام خمينى (قدس اللّه اسرارهم) هم مباحث بسيار دقيق و ممتّع درباره غنا وجود دارد; ولى از آنجا كه:
اوّلاً: در كتاب هاى تأليفى پس از سده دهم معمولاً مباحث غنا بتفصيل طرح شده است, به خصوص در كتاب هايى مثل مكاسب شيخ و آثار وابسته به آن;
ثانياً: اغلب منابع اين دوره در دسترس است و فقه پژوهان به كمك كتابشناسى غنا در بخش چهارم اين مجموعه به راحتى مى توانند از جايگاه بحث غنا در آنها مطلع شوند و به خود اين آثار مراجعه كنند;
ثالثاً: آراء قدما در اينگونه مسائل اهميّت ويژه اى دارد, و از سوى ديگر در مواضع مختلفى از كتاب هايشان پراكنده است;
رابعاً: از سده چهارم تا يازدهم ـ برخلاف چند سده اخير ـ رساله مستقلى در غنا نداريم.
با توجه به اين جهات, به نقل عين مطالب دوره اى فقه از سده چهارم تا آغاز سده يازدهم اكتفا كرديم. علاوه بر اينكه در سده يازدهم بيش از همه سخنان محقق سبزوارى و فيض كاشانى (ره) محل بحث و مناقشه و نقد و ايراد و معركه آراء بوده است و نقل متن كلام آنها از منابع اوّليه ضرورى مى نمود كه عين سخنان اين دو بزرگوار را در بخش دوم اين مجموعه درج كرده ايم.
البته آنچه در بخش سوم درج مى شود, از كتاب هاى فقهى اين فقيهان است نه از ساير آثار آنها, بنابراين مثل سخنان سيّد مرتضى(قدس سره) در كتاب امالى و نيز شيخ صدوق(قدس سره) در معانى الاخبار و همچنين علامه حلّى(قدس سره) در أجوبة المسائل المهنائيّه راجع به غنا در بخش دوم يعنى (گفتارهاى پراكنده درباره غنا) درج شده است.
مى دانيم كه آثار فقهى بسيارى از اين هفت سده به دست ما نرسيده است; مانند كتاب هاى على بن بابويه و ابن جنيد اسكافى و ابن ابى عقيل عمانى و ابوالفضل جعفى صاحب الفاخر6 (قدس اللّه اسرارهم). فقيهانى هم كه معمولاً آراء اين عالمان را در آثار خود نقل مى كنند ـ مانند ابن ادريس در سرائر, فاضل آبى در كشف الرموز, محقق و علامه حلى و فخرالمحققين و شهيد اوّل در آثار خود ـ سخنى از اين بزرگان درباره غنا نقل نكرده اند. بنابراين آنچه در اين بخش درج شده است اوّلاً: از آثار فقهى موجود فقهاى ماست; ثانياً: عمدتاً از آثار چاپ شده آنهاست و از آثار فقهى مخطوط اين دوره جز معدودى چيزى نقل نكرده ايم. گفتنى است كه پاره اى از آثار فقهى موجود اين دوره هنوز چاپ نشده است; مانند دُرَر النُقّاد از ابن عتايقى و حواشى ارشاد منسوب به فخرالدين و حواشى قواعد از شهيد اوّل.
در اين بخش آراء فقهى بيست تن از فقيهان نام آور سده چهارم تا پايان سده دهم در يك يا چند كتاب فقهى آنها مستقيماً و از منابع اصلى نقل شده است. برخى از فقها تنها يك كتاب فقهى داشته اند كه مشمول ضوابط اين بخش بوده است و برخى هم مانند شيخ طوسى و علامه حلى در چندين كتاب خود, بحث غنا را طرح كرده اند كه عبارات همه آنها را نقل كرده ايم. بنابراين, مباحث مربوط به غنا تقريباً از چهل كتاب فقهى درج شده است.
ناگفته نماند كه در پاره اى از آثار فقهى بحث غنا در چندين جا مطرح شده است, مانند تذكره علامه كه حداقل در چهار موضع آن اين بحث طرح شده و همه آنها در اين بخش درج شده است و فقيهانى كه از آثار آنها مطالبى نقل شده اگر در كتاب هاى ديگرشان متعرض بحث غنا نشده اند, در پانوشت تذكر داده ايم, خواه به لحاظ اينكه ساير آثارشان مشتمل بر همه ابواب فقه نبوده است ـ مانند روض الجنان از شهيد ثانى ـ و يا اينكه در عين حال كه مشتمل بر همه ابواب فقهى بوده است از غنا در آنها ذكرى نرفته است, مانند غايةالمراد از شهيد اوّل. در خصوص اين گونه آثار در پانوشت ها افزوده ايم كه سخنى درباره غنا در اين آثار نيافتيم تا خواننده توهّم نكند كه به آنها مراجعه نشده است. برخى از فقيهان هم در هيچ يك از آثار فقهى موجود خود سخنى درباره غنا ندارند و آثار فقهى آنها مشتمل بر اين بحث نيست, يا ما نيافته ايم.
اين آثار عبارتند از:
الف) الانتصار; المسائل الناصريات, از سيد مرتضى قدس سره (م436).
ب) الوسيلة, از ابن حمزه طوسى (سده ششم).
ج) غنية النزوع, از ابن زهره (م585).
د) إشارة السبق, از ابوالحسن على بن حسن بن ابى المجد (م سده ششم).
هـ) كشف الرموز, از فاضل آبى (م بعد از 672).
و) إيضاح تردّدات الشرائع, از نجم الدين جعفر بن زهدرى حلّي (م سده هشتم).
ز) دُرَر النقاد في شرح الإرشاد, از ابن عتايقى (زنده در 788).
ح) المهذّب البارع; المقتصر من شرح المختصر, از ابن فهد حلى (م841).
ط) الأقطاب الفقهية, از ابن أبي جمهور احسائى (م أوائل قرن10).
براى اينكه مبادا توهم شود كه به اين آثار مراجعه نشده است آنها را در اينجا ياد كرديم.
بنابراين كتاب هاى فقهى اى كه براى دست يافتن به مبحث غنا به آنها مراجعه شده بالغ بر شصت عنوان است كه برخى از آنها خود چندين مجلّدند و بحث غنا را در چند جا ذكر كرده اند.
اين را هم بيفزاييم كه بسيارى از عباراتى كه نقل كرده ايم مغلوط بوده است ـ به خصوص در كتاب مجمع الفائده و مبسوط و سرائر ـ كه حتى الامكان آنها را تصحيح كرده ايم ـ و چه بسا هنوز اغلاطى باشد كه موفق به تصحيح آنها نشده ايم ـ و موارد مشكوك الصحة را با علامت تكذيه (=كذا) مشخص كرده ايم.
همچنانكه ملاحظ مى شود غنا و مباحث مربوط به آن در آثار قدما در اين ابواب از كتاب هاى فقهى ذكر شده است:
الف) كتاب شهادات, در بحث از صفات شاهد, مانند مبسوط و خلاف شيخ طوسى.
ب) كتاب متاجر, در بحث از مكاسب حرام, مانند مقنعه شيخ مفيد, نهايه شيخ طوسى, كافى ابوالصلاح حلبى, مراسم سلار, مهذّب قاضى ابن برّاج, سرائر ابن ادريس, مختلف علامه حلى و برخى كتاب هاى ديگر.
ج) در برخى از كتاب ها, هم در كتاب متاجر و هم شهادات بحث شده است; مانند شرائع, مختصر نافع از محقق حلى و قواعد, تحرير, ارشاد از علامه حلى و مسالك از شهيد ثانى.
د) در كتاب حدود در باب حد شرب خمر و مانند آن, مانند فقيه, مقنع, فقه الرضا(ع).
هـ) در كتاب نكاح به مناسبت غناى مغنيّه در مجالس عروسى و نواختن آلات لهو در آن مجالس; مانند مبسوط شيخ, تذكره علامه و مهذّب ابن برّاج.
و) در كتاب صلاة, در بحث از اذان و قرائت نماز كه نبايد به نحو غنايى باشد; مانند دروس شهيد كه علاوه بر كتاب شهادات و متاجر در كتاب صلاة هم به اين مسأله اشاره شده است.
براى اينكه براى فقه پژوهان اين جهات نيز مشخص باشد, در پاورقى ها علاوه بر ذكر مجلدات و صفحات منابع, نام ابواب فقهى را هم ذكر كرده ايم.
برخى از متأخران مانند شيخ انصارى(قده) هرچند بحث غنا را در مكاسب عامّه آورده اند, ولى از غنا و مباحث مربوط به آن در اين چند جا بحث كرده اند:
الف) آلات لهو;7
ب) جاريه مغنيّه;8
ج) غنا;9
د) لهو.10
همچنين حضرت امام خمينى(قده) در مواضع ذيل اين مباحث را مطرح كرده اند:
الف) آلات لهو;11
ب) جاريه مغنيّه;12
ج) غنا.13
البته حضرت امام خمينى(ره) مسأله ساير اصوات لهوى غير از غنا را در همان باب غنا بحث كرده و مانند شيخ انصارى فصل مستقلى براى آن نگشوده است.14 همچنين فيض كاشانى, بحث غنا و جاريه مغنيه را يكجا طرح كرده است.15
گفتنى است كه بيشتر فقها لهو را در كتاب صلاة در بحث صلاة مسافر به مناسبت سفر لهوى مطرح كرده اند.16
از آنجا كه اين مباحث ارتباط تنگاتنگى با يكديگر دارند و روشن شدن تكليف هريك, تقريباً منوط به ديگرى است, بسيار شايسته است كه اين مباحث از اين پس در كتاب هاى فقهى يكجا و كنار هم تحقيق شود و لزومى ندارد كه حتى در تبويب و تقسيم فقه, صد در صد از روش قدما و سلف صالح پيروى كنيم; زيرا بسيارى از همين بزرگان در ترتيب مباحث فقهى با پيشينيان خود مخالفت كرده و براى تبويب بهتر فقه گام هاى بلندى برداشته اند; مثلاً تفاوت بين آثار شيخ طوسى و شرايع محقق در تبويب ابواب فقهى از زمين تا آسمان است. همچنين ترتيب علامه حلى در آثارش مانند قواعد و ارشاد و تحرير اختلافات زيادى با ترتيب علامه حلى در آثارش مانند قواعد و ارشاد و تحرير, اختلافات زيادى با ترتيب محقق حلى در شرايع دارد; با اينكه علامه شاگرد اوست و در ارشاد به شدت از شرايع متأثر است. همچنين شهيد اوّل از روش اين دو بزرگوار پيروى نكرده و در تقسيم ابواب فقه در لمعه و دروس تغييراتى به وجود آورده است; مثلاً مسائل تزاحم حقوق در ارشاد علامه و پاره اى از كتاب هاى ديگر در باب صلح مطرح شده است, ولى شهيد اين گونه مسائل را كنار هم ذيل يك كتاب مستقل گرد آورده و آن را (كتاب تزاحم الحقوق) ناميده است.17
اينك بسيار مناسب است مباحثى كه ياد شد از اين پس يكجا و در كنار هم در دوره هاى فقهى بحث شود. تناسب اين مباحث با يكديگر بهترين دليل بر گرد آمدن آنها در يك جاست, هرچند ترتيب و تبويب شيخ انصارى و پيروان ايشان هم خالى از دليل نبوده است.
استقصاى اقوال فقيهان در اينجا هرچند ممكن است به نظر غير اهل فن, به دليل تكرار پاره اى از مطالب, لازم نباشد, ولى حقيقتاً فوايد فراوانى بر آن مترتب است; از جمله: روشن شدن سير تاريخى و تطوّر مسأله, ميزان نوآورى و تحقيقات هر فقيه در قياس با فقيهان پيشين, تأثر هر فقيه از پيشينيان خود و نيز تأثير بر فقيهان بعدى, و مانند اينها. مثلاً به بركت همين تتبع اقوال پى مى بريم كه مسأله غنا در مراثى نخست بار در سخنان محقق كركى مطرح شده است.18 همچنين بسيارى از اشتباهات و تسامحات در اين زمينه روشن مى شود كه نمونه هايى را برمى شماريم:
الف) شيخ انصارى(قده) در بحث غنا گويد:
وكأنّ هذا هو الذي دعا الشهيد الثانى إلى أن زاد في الروضة والمسالك بعد تعريف المشهور قوله: (أو ما يسمّى في العرف غناءً) وتبعه في مجمع الفائدة وغيره.19
با اينكه اوّلاً, فاضل مقداد (م826) پيش از شهيد ثانى (م965) اين جمله را در تعريف غنا به كار برده و گفته است: (المراد بالغناء ماسمّي في العرف غناءً).20 و خود شهيد ثانى هم به اين نكته تصريح كرده و گفته است: (وردّه بعضُهم إلى العرف فماسمّي فيه غناءً يحرم وإن لم يُطرب, و هو حسن).21 علاوه بر اين, شهيد ثانى در شهاداتِ مسالك, تعريف مشهور را نپسنديده و فرموده است: اوّلي§ اين است كه ملاك را تنها عرف بدانيم:
الغناء الصوت المشتمل على الترجيع المطرب. كذا فسَّرهُ المصنف وجماعة.
والأولي§ الرجوع فيه إلى العرف, فما يسمّى فيه غناء يحرم; لعدم ورود الشرع بما يضبطه, فيكون مرجعه إلى العرف.22
روشن است كه استناد نظرى به فقيهى بايد با توجه به همه آراء او يا حداقل با توجه به نظر لاحق وى باشد و مسلم است كه شهيد, شهادات مسالك را پس از روضه تأليف كرده است.
ب) همچنين شيخ اعظم(قده) راجع به غناى مغنيّات در عروسى ها گويد: (…المحكي عن المفيد والقاضى و…المنع).23 با اينكه قاضى ابن برّاج تصريح كرده كه غناى مغنيات در عروسى ها مكروه است24 نه حرام. همچنين علامه حلى و شهيد اوّل و فاضل مقداد هم به اين نكته تصريح كرده اند: (وجعله ابن البرّاج مكروهاً, وقال المفيد: كسب المغنيات حرام).25
ج) مصحح چاپ جديد مسالك, مراد از (بعضهم) را در اين عبارتِ شهيد ثانى: (وردّه بعضهم إلى العرف) شهيد اوّل در دروس دانسته اند.26 با اينكه چنانكه گذشت مراد از آن فاضل مقداد است نه شهيد اوّل.
د) محقق اردبيلى(قده) در مجمع الفائدة گويد:
وقال في شرح الشرائع [يعني المسالك]: (وذهب جماعة من الأصحاب منهم العلامة في التذكرة إلى تحريم الغناء مطلقاً; استناداً إلى الأخبار المطلقة. ووجوب الجمع بينها وبين مادلّ على الجواز هنا من الأخبار الصحيحة متعيّن; حذراً من اطّراح المقيّد).27 ورأيت في التذكرة في هذا المقام استثنى العرائس; فإنّه قال: (فقد وردت رخصة بجواز كسبها).28
ولعلّه في موضع آخر, أو يريد بعد استثناء ذلك.29
ملاحظه مى شود كه محقق اردبيلى ابتدا گويد: قول به تحريم مطلق غنا را ـ حتّى در عروسى ها ـ شهيد ثانى به تذكره علامه نسبت داده است. سپس مى افزايد: ولى من در تذكره در اين مبحث آن را نيافتم و شايد در جاى ديگرى از تذكره چنين سخنى گفته است و يا اينكه مراد شهيد تحريم مطلق غنا بعد از استثناى غنا در عروسى هاست.
گفتنى است كه اوّلاً, شهيد اوّل و فاضل مقداد پيش از شهيد ثانى اين مطلب را به تذكره علامه نسبت داده اند: (إلاّ العُرس إذا… وحرّمه ابن إدريس والفاضل في التذكرة).30
ثانياً, همان طور كه محقق اردبيلى احتمال داده است علامه در جاى ديگرى از تذكره ـ يعنى كتاب نكاح ـ اين سخن را گفته است نه در كتاب متاجر:
…وقد روي جواز ذلك في العرس والغناء فيه, ومنعه ابن إدريس, وهو المعتمد; لأنّ اللّه تعالى ذمّ اللهو واللعب بما يقتضي تحريمهما.31
بنابراين, نظرى كه شهيدين و فاضل مقداد به علامه نسبت داده اند, در كتاب نكاح و نظر لاحق علامه است و شهيد ثانى حتى اين استدلال علامه را هم كه نشان مى دهد سخنش ناظر به اين قسمت تذكره است, نقل مى كند:
ومنع منه ابن إدريس مطلقاً, ورجّحه في التذكرة; محتجاً بأنّ اللّه تعالى حرّم اللهو واللعب, وهذا منه.32
افزون بر اينها, مى توان گفت كه در مورد اوّل, علامه قول به جواز را اختيار نكرده و فقط فرموده است: (فقد وردت رخصة بجواز كسبها). بنابراين بايد گفت علامه در اينجا متمايل به جواز شده است; چون خبر رخصت را رد نكرده است; نه اينكه قائل به جواز شده تا با كلامش در مورد دوم تنافى داشته باشد, بلكه در مورد دوم هم فرموده است: (وقد روى جواز ذلك…) ولى دنبالش افزوده است: (ومنعه ابن إدريس وهو المعتمد).
بنابراين نيازى به توجيه محقق اردبيلى نيست و همان احتمال اوّل ايشان درست است. جالب اينجاست كه مصحح چاپ جديد دروس اين عبارت دروس را (حرّمه ابن إدريس والفاضل في التذكرة) به تذكره (ج1, ص582) ارجاع داده اند.33 با اينكه ـ همان طور كه محقق اردبيلى فرموده است ـ علامه در اينجا غناى مغنيه را در عروسى ها تحريم نكرده است. همچنين مصحح چاپ جديد مسالك, ذيل اين عبارت: (ومنع منه ابن إدريس مطلقاً و رجّحه في التذكرة) گفته اند:
التذكرة, ج1, ص582, راجع عبارته; فإنّه أيضاً صرّح بورود الرخصة في المغنيّة….34
با اينكه چنانكه گذشت, علامه اين سخن را در كتاب نكاح تذكره گفته است.35
هـ) محقق اردبيلى(قده) در مجمع الفائدة, كتاب متاجر مى گويد:
…ولكن مارأيت رواية صحيحة صريحة في التحريم, ولعلّ الشهرة تكفي مع الأخبار الكثيرة بل الإجماع على تحريم الغناء.36
عده اى از بزرگان بر اين سخن خرده گرفته اند و آية اللّه خوئى(قده) گفته اند:
والعجب من المحقق الاردبيلي حيث قال في محكي شرح الإرشاد: (ما رأيت رواية صحيحة صريحة في التحريم) وهو أعرف بمقاله.37
با اينكه اين نظر نهايى محقق اردبيلى نيست, بلكه در كتاب شهادات مجمع الفائده به دلالت صريح روايات صحيحه تصريح كرده و گفته است:
امّا الغناء, فلاشك في تحريم فعله وسماعه عندنا… وتدلّ عليه أخبار كثيرة مثل… وصحيحة أبي الصبّاح وحسنته… وغير ذلك من الأخبار; فإنّها كثيرة….38
اين نمونه ها براى اين منظور ذكر شد كه معلوم شود تتبع اقوال عالمان در همه آثارشان مانع اشكالاتى از اين دست مى شود و صد البته كه اين كار مستلزم حوصله و تتبع بسيار و تفحص نَفَس گير است. از اين رو اين كار فرصتى بسيار زياد از ما گرفت; ولى اكنون كه همه اقوال يكجا جمع شده است, چه بسا برخى پندارند كه به همين آسانى به دست آمده است, آرى از ديرباز گفته اند: (چون معمّا حل شود آسان شود). بخش چهارم
اين بخش شامل سه فصل است: در فصل اوّل آثار مستقل عالمان در گذشته شيعه در باب غنا معرفى شده است. اين رساله ها دو نوع است: از حدود پانزده عنوان از اين رساله ها برغم فحص و جستجوى بسيار, نسخه اى فراچنگ نيامد. نوع ديگر رساله هايى است كه نسخه يا نسخه هايى از آنها به دست آمده است. اين رساله ها تحقيق, و در بخش اوّل اين مجموعه چاپ شد. رساله هايى كه از آنها نسخه يا نسخه هايى به دست آمد با يك ستاره كنار نام آنها در فهرست آغاز اين فصل, مشخص شده اند.
در شمارى از فهارس و كتابشناسى ها, رساله هايى در غنا به برخى بزرگان نسبت داده شده كه پس از تحقيق معلوم شد اين استنادها اشتباه است; مثلاً تهرانى(قده) رساله اى مستقل در غنا به فيض كاشانى(قده) نسبت داده است كه درست نيست. اين دست رساله ها هم در اين فصل ياد شده است, ولى شماره مستقل جلو نام مؤلفان آنها نگذاشته ايم و به جاى شماره, ستاره نهاده ايم تا معلوم باشد چنين رساله هايى وجود خارجى نداشته و محض تنبيه بر خطاى كتابشناسى ها و فهارس از آنها ياد شده است. در اين فصل ساير اشتباهات كتابشناسى ها و فهارس درباره رساله هاى غنا نيز ياد شده است.
گفتنى است كه بيش از نيمى از اين رساله ها در ذريعه معرفى نشده است و براى شناسايى آنها وقت بسيار ـ كه بر ناآشنايان به اين قبيل كارها ابداً قابل تصور نيست ـ صرف شده است.
*
در فصل دوم آثار فقهى مشتمل بر غنا از فقيهان سده يازدهم تا اين زمان معرفى و جايگاه بحث غنا در آنها نشان داده شده است. از آنجا كه متن اقوال فقيهان تا پايان سده دهم در بخش سوم اين مجموعه درج شد, اين كتابشناسى از آغاز سده يازدهم آغاز شده است. به دلايل اين امر پيشتر در مقدمه اين مجموعه و مقدمه بخش سوم اشاره كرده ايم.
در اين فصل كتاب ها به ترتيب تاريخ وفات مؤلفان تنظيم شده و آثار مشتمل عالمان در قيد حيات به ترتيب الفبايى نام كتاب ها مرتب شده و القاب مؤلفان معاصر ـ به دلايلى ـ مطلقاً حذف شده است. البته شروح و حواشى مكاسب شيخ انصارى(قده) ذيل مكاسب معرفى شده است, آن هم به ترتيب تاريخ وفات مؤلفان آنها و با شماره, تا از ساير آثار كه با دايره سياه مشخص شده اند متمايز باشند. سپس آثار مؤلفان معاصر و در قيد حيات ـ به ترتيب حروف الفبا ـ آورده شده است.
گفتنى است كه از ذكر پاره اى حواشى و شروح تنك مايه مكاسب كه ثمرى جز تباهى عمر خواننده ندارد, رخ برنتافته ايم. همچنين برخى از حواشى مكاسب هنوز چاپ نشده است كه براى آگاهى از آنها مى توان به مقاله (پژوهشى در آثار و تأليفات شيخ مرتضى انصارى) (آينه پژوهش, ش27, ص98ـ106) مراجعه كرد. البته بسيارى از شروح معتبر مكاسب هم مشتمل بر مكاسب محرّمه نيست كه به اين دليل در اين فصل ذكرى از آنها نرفته است.
اين را هم بيفزاييم كه در بسيارى از مواضع كتاب هاى فقهى فقط اشاره اى به حرمت غنا شده است, بدون اينكه درباره اش بحث شود ـ مانند بحث اذان و قراءت نماز ـ كه ذكر اين مواضع فايده اى نداشت. بنابراين آنچه در اين كتابشناسى آمده است مواردى است كه فقيهان از غنا بحث كرده اند, خواه به تفصيل و خواه به اجمال.
فصل سوم مشتمل بر معرفى تفصيلى و گاه اجمالى كتاب ها و رساله هاى چاپ شده معاصران و عالمان در قيد حيات درباره غناست كه به ترتيب الفبايى نام كتاب ها و رساله ها مرتب شده است. با عنايت به اين فصل, معلوم مى شود كه كارهاى تكرارى در اين زمينه بسيار شده است. اشكال ديگر اين گونه كارها اين است كه شمارى از آنها مخاطب مشخصى ندارد. زيرا براى عموم مردم استدلالات فقهى پيچيده بى نتيجه است و بايد با آنها به گونه ديگرى سخن گفت. براى فقه پژوهان نيز شمارى از اينگونه آثار مفيد نيست بلكه مشتمل بر تطويل بلاطائل است و يا استدلال هاى آنها چندان محكم نيست تا توجه فقه پژوهان را به خود جلب كند. علاوه بر اينها, نويسندگان برخى رساله ها فقيه نبوده اند و آراء آنها ارزش فقهى ندارد. به هر حال, اميد است اين فصل حداقل اين ثمره را داشته باشد كه مانع كارهاى تكرارى و تنك مايه و كتاب هاى بدون مخاطب شود. بخش پنجم
در اين بخش متن و سند همه احاديث غنا و موضوعات مربوط به آن كه در رساله هاى غنا به آنها استشهاد و استدلال شده يا در منابع حديثى شيعه آمده است همراه با توضيحاتى با نظمى خاص, كه توضيح داده خواهد شد, درج شده است تا براى فقه پژوهانى كه مايلند همه احاديث غنا را يكجا پيش ديد داشته باشند سودمند افتد.
اينك چگونگى تدوين اين بخش و مباحث مربوط به آن ذيل سه عنوان بيان مى شود: الف) منابع
همه احاديث كتب اربعه اوايل و اواخر ـ يعنى كافى, فقيه, تهذيب, استبصار, وافى, وسائل, بحار, مستدرك ـ درباره غنا و مباحث مربوط به آن در اين بخش درج شده است. روشن است كه اكثر قريب به اتفاق منابع كتب اربعه اوايل از بين رفته است, ولى منابع كتب اربعه اواخر ـ به جز معدودى ـ در اختيار ماست. بنابراين, احاديث كتب اربعه اواخر را از منابع اصلى آنها مستقيماً و بلاواسطه نقل كرده ايم و سپس جايگاه آنها را در كتب اربعه اواخر نشان داده ايم. بنابراين به هنگام نقل هر حديثى ابتدا قديم ترين منبع موجود آن ذكر و از آن نقل شده و سپس ساير منابع آن حديث و اختلافات سندى و متنى آنها ذكر شده است.39 بنابراين, معيار براى درج حديث در اين بخش, وجود آن حديث در كتب هشتگانه حديثى معروف و منابع آنها بوده است, هرچند بسيارى از احاديث كتب اربعه اواخر از كتاب هايى است كه در آنها احاديث زيادى از آثار سنّيان نقل شده است, مانند جامع الأخبار, مجمع البيان و إرشاد القلوب. البته در موارد زيادى براى توضيح احاديث خاصّه به احاديث عامه در پانوشت ها اشاره كرده ايم, اما بنابراين نبوده است كه در متن, از كتب غيرشيعه حديثى نقل شود; زيرا احاديث عامه درباره غنا در بخش ششم اين مجموعه, ضمن دو رساله غنا و ده گفتار از سرشناسان آنان نقل مى شود و نيازى نبود كه در اين بخش احاديث عامه با خاصّه آميخته شود.
از كتاب هايى مثل فقه الرضا(ع) و مقنع صدوق(ره) كه عبارات آنها, همان روايات معصومين(ع) به تحرير مؤلف اين كتاب هاست, تنها مواردى كه صريحاً به معصوم نسبت داده اند نقل كرده ايم نه همه كلمات آنها را. همچنين چون از فقيه و تهذيب دو چاپ رايج و در دسترس است, در پانوشت ها به هر دو چاپ ارجاع داده ايم; ابتدا به چاپ نجف, و سپس به چاپ استاد غفارى (دامت توفيقاته).
از آنجا كه بنا بر استقصاى احاديث از همه منابع مذكور بوده است, با مراجعه به اين بخش به روشنى معلوم مى شود كه كداميك از احاديث غنا در چه منابعى و به چه صورتى ذكر شده است. بنابراين مراجعه كننده به اين بخش هيچ نيازى ندارد كه به ساير منابع رجوع كند; چون همه احاديث با همه خصوصيات و اختلافات سندى و متنى و با دقت تمام ثبت و ضبط شده است.
البته در هيچيك از منابع, احاديث غنا بدين شكل مدوّن و منظم نيست, بلكه در مواضع مختلف پراكنده است و از پانوشت ها به خوبى واضح مى شود كه اين احاديث در چه مجلدات و ابواب متشتّتى از منابع نقل شده است. اين را هم بيفزايم كه در نگاه بدوى ممكن است مناسبت پاره اى از احاديث مانند برخى از احاديث قراءت قرآن و رثاء با غنا روشن نباشد, ولى با مطالعه آثار فقهى اى كه درباره غنا بحث كرده اند معلوم مى شود كه وجه مناسبت آنها با بحث غنا چه بوده است. ب) روش
مجموع احاديث غنا در اين بخش, ذيل دو فصل و دو عنوان كلى ياد شده و هر يك از اين دو فصل به ترتيب به هفت و شش باب تقسيم شده است. در فصل اوّل احاديث ناهيه از غنا كه به نوعى دال يا مشعر به حرمت غناست, و در فصل دوم احاديثى كه موهِم يا مُشعر يا دالّ بر حلّيت غناست, گرد آمده است. البته در عنوان گذارى فصل دوم از محدث عالى مقدار و گرانقدر شيعه علامه مجلسى(طيب اللّه ثراه وجعل الجنة منقلبه ومثواه) استفاده كرده ايم كه چنين عنوانى بر اين دست احاديث نهاده اند: (باب ماجُوِّز من الغناء وما يوهم ذلك).40 البته اگر به جاى (يوهم) عبارت (يدلّ) را به كار مى برديم باز ممكن بود اشكال شود كه اين گونه احاديث دال بر اين معنى نيست. به هر حال هريك از اين دو تعبير ممكن است دقيقاً بر همه احاديث اين فصل منطبق نباشد, ولى در عنوان گذارى ابواب حديثى, چاره اى جز اين نيست.
علاوه بر اينكه هريك از دو فصل به ابوابى تقسيم شده است, سعى بر اين بوده است كه در هر بابى هم, احاديث متحدالمضمون يا قريب المضمون كنار هم و يكجا ذكر شود نه پراكنده و در سراسر آن باب; زيرا اين كار ثمراتى دارد از جمله روشن شدن معناى حديث; مثلاً شيخ حر عاملى درباره حديث 117 فرموده است41: (هذا لاتصريح فيه بالغناء). ولى همان حديث در منبع ديگرى به گونه اى نقل شده كه تصريح به غنا در آن هست و ما اين دو را كنار هم نقل كرده ايم.
همچنين همه منابع احاديث را استقصا كرده ايم كه البته اين استقصا هم آثار مهمى دارد, مثلاً:
1) در حديث شماره 21 در نقل كافى كلمه (العباسي) آمده است, و مصحح كافى در پانوشت توضيح داده است كه (الظاهر أنّه رجل معروف من العباسيين له شأن في دولتهم, فأراد الراوي إخفاء اسمه لمصلحة) در حالى كه همين حديث در عيون أخبار الرضا(ع) و رجال كشّى هم نقل شده و در آنها تصريح شده كه (العباسي) هشام بن ابراهيم عباسى است.42
2) در حديث شماره 194 در كافى ـ و به نقل از آن در وسائل ـ چنين آمده است: (مات الوليد بن المغيرة). مرحوم علامه شعرانى و محقق شوشترى(ره) در ذيل حديث, به حق گفته اند كه اين عبارت افتادگى دارد و صحيح آن چنين است: (مات الوليد بن الوليد بن المغيرة). در حالى كه همين حديث در تهذيب و استبصار به طور صحيح ضبط شده و در اين دو كتاب آمده است: (مات ابن الوليد بن المغيرة). و متأسفانه حتى در چاپ جديد و مصحَّح وسائل الشيعه هم تذكر داده نشده كه عبارت كافى صحيح نيست و در دو مأخذ ديگر, عبارت صحيح درج شده است.
3) در تقريرات مرحوم آية اللّه حائرى نوشته مرحوم آية اللّه اراكى(ره) درباره حديث شماره 116 آمده است:
ويدلّ عليه اعتذاره على ما في رواية اُخرى حكاها شيخنا المرتضى في رسائله ـ ولم أعثر عليها بعدُ ـ بأنّه شيء ماأتاه برجله.43
با اينكه تعبيرى كه مرحوم آية اللّه حائرى(ره) نيافته اند در نقل تهذيب ـ البته در كتاب الطهارة ـ هست.44
نقل از منابع اصلى و بسنده نكردن به منابع دست دوم, نيز فوايد بسيارى دارد و به همين دليل هيچ گاه ـ با وجود منبع اصلى ـ به منابع دست دوم اكتفا نكرده ايم. از جمله فوايد اين روش, تصحيح متن احاديث و آگاهى يافتن بر خلل سندى و متنى است. مثلاً, حديث شماره 34 در وسائل جداً مغلوط نقل شده است. متن صحيح حديث در منبع اصلى يعنى تفسير عياشى, و نيز بحار, بدين صورت است:
كان إبليس اولّ مَن تغنّى, و أوّل من ناح, و اوّل من حدا: لمّا أكل آدم من الشجرة تغنّى, فلمّا هبط حدا, فلمّا استتر [ظ: استقرّ] على الارض ناح يذكِّره [خ ل: فأذكره] ما في الجنّة.
ولى در وسائل ـ هم چاپ قديم هم جديد ـ بدين صورت تصحيف شده است:
كان إبليس اوّل من تغنى, و اوّل من ناح, لما اكل آدم من الشجرة تغنى, فلما هبطت حوّاء إلى الارض ناح لذكره ما في الجنّة.
ملاحظه مى شود كه چگونه فعل (حدا) تبديل به (حوّاء) شده و (هبط) بناچار تبديل به (هبطت)! علاوه بر سقط و اشتباه ديگرى كه در حديث رخ داده است و متأسفانه در چاپ جديد و مصحَّح وسائل هم اين حديث با مأخذ آن مقابله نشده و اشتباه فاحش آن در پانوشت ياد نشده است و اين اشتباه وسائل به كتاب هايى كه به نقل از آن بسنده كرده اند منتقل شده است.45 با اينكه در بحار و مأخذ اصلى به شكل صحيح نقل شده است. مراجعه نكردن به منابع دست اوّل زيان هايى دارد كه آنچه ياد شد نمونه اى از آنهاست.
چنانكه در مقدمه اين مجموعه ياد شد,46 براى فهميدن احاديث شيعه, توجه به فقه و احاديث عامه ضرورى است. از اين رو مواردى كه سخنان يا احاديث عامه در فهم احاديث ما تأثير داشته به آنها اشاره كرده ايم كه يك نمونه بسيار مهم آن حديث شماره 2 است كه براى رعايت اختصار در اين مقدمه به آن نمى پردازيم. طالبان به متن اين بخش به حديث هاى شماره 2 و182 و پانوشت هاى مربوط به آنها مراجعه كنند.
علاوه بر مطالبى كه در بيان روش ما در اين بخش ياد شد, نكات ديگرى نيز نيازمند يادآورى است كه به اختصار ذكر مى شود:
1. عمده بيان هاى مهم محدثان بزرگ مانند فيض و شيخ حرّ(ره) را ذيل احاديث نقل كرده ايم. البته بسيارى از بيان هاى فيض در بخش سوم (ص1647ـ1656) يكجا درج شد.
2. حديثى كه در دو يا چند كتاب با يك سند آمده, يك حديث به حساب آورده ايم و تنها هنگامى كه در دو كتاب با دو سند متفاوت نقل شده دو حديث دانسته و براى هريك شماره مستقل نهاده ايم. منظور از دو سند متفاوت اين نيست كه تمام رجال يك سند غير از رجال سند ديگر باشد, بلكه اگر دو سند تنها در يك نفر هم متفاوت باشند, دو سند به حساب آمده اند. بنابراين حديثى كه معصوم(ع) در مجلسى فرموده و يك راوى از معصوم آن را براى دو نفر نقل كرده است هرچند در واقع يك حديث است, ولى طبق اين روش, به دليل تعدد سند ـ به معناى مذكور ـ دو حديث قلمداد شده است. و اگر حديثى در كتابى مسنداً و در كتابى ديگر مرسلاً نقل شده, با اينكه ممكن است در واقع سند ديگرى داشته باشد, مع ذلك يك حديث قلمداد شده است. بنابراين اگر يك حديث در دو منبع با عبارت هاى مختلف نقل شده ـ اگر سند هردو يكى بوده, يا يكى مرسل و ديگرى مسند بوده است ـ به يك شماره بر آن حديث بسنده كرده و پيش از نقل حديث از منبع دوم, به جاى شماره از مربع سياه استفاده كرده ايم. و اگر يك حديث در دو منبع به عين عبارت نقل شده حديث را از منبع اقدم نقل كرده و نشانى منبع دوم را نيز ذكر كرده ايم. بنابراين فقط در مواردى يك حديث بتمامه از دو منبع نقل شده كه اختلاف مغيّر معنى داشته اند و إلاّ به صرف اشاره در پانوشت بسنده شده است.
3. تفاوت هاى منابع حديثى به دقّت ضبط شده است.
4. پيش از هر حديث دو شماره ديده مى شود: نخست شماره مسلسل احاديث سراسر اين بخش, و دوم شماره ويژه هر باب.
5. در اين بخش هيچ حديثى تقطيع, و در دو يا چند باب تكرار نشده است, بلكه هر حديث فقط يك بار نقل شده است و اگر يك حديث با چند باب مناسبت داشته است, در باب انسبْ نقلْ, و در ابواب ديگر به آن با ذكر شماره ارجاع شده است و در احاديث طولانى كه بخش اندكى از آنها مربوط به غنا بوده است, قسمت هاى غير مناسب حذف, و با سه نقطه مشخص شده است.
6. براى اينكه خواننده نيازى به مراجعه به منابع نداشته باشد, سند احاديث معلّق به طور كامل ذكر شده است. همچنين پاره اى از اوصاف راويان را كه در منابع با اتكا به سند سابق حذف شده است, بين قلاب ذكر كرده ايم.
7. در ارجاع به منابع به ذكر شماره جلد و صفحه بسنده نشده, بلكه تمام خصوصيات مانند كتاب و باب و شماره حديث ذكر شده است.
8. احاديثى كه در اين بخش درج شده همه در منابع حديثى وجود داشته است و تنها يك حديث را در مآخذ نيافتيم و آن اين جمله است: (كلُّ ما يُلهيك فهو صنمك)47 كه در اين بخش درج نكرديم و به ذكر آن در اينجا بسنده كرديم.
9. چهار حديث از احاديث كتب اربعه اوايل را در وافى نيافتيم كه عبارتند از شماره هاى39, 83, 102, 113.
10. چون بنا بر استقصا بوده است با مراجعه به اين بخش به خوبى معلوم مى شود كه كداميك از احاديث ـ و با چه سند و متنى ـ در كدام منبع حديثى نقل شده است, و ديگر نيازى به مراجعه به منابع نيست. ج) چند يادآورى
1. چنانكه در مقدمه بخش سوم به شرح گذشت فقيهان ما غنا را در مواضع مختلفى از فقه بحث كرده اند; از جمله در كتاب الشهادات, كه بعضاً به پيروى از فقيهان عامه بوده است, ولى در منابع حديثى و كتب اربعه كه متأثّر از عامّه نبوده اند احاديث غنا را در كتاب الشهادات نياورده اند; بلكه مرحوم كلينى آنها را در دو جاى كافى, يعنى كتاب الأشربة, ذيل عنوان (باب الغناء)48, و كتاب المعيشة, ذيل عنوان (باب كسب المغنيّة و شرائها)49 نقل كرده و احاديث آلات غنا را نيز در (باب الغناء) آورده است. شيخ صدوق نيز احاديث غنا در فقيه ذيل عنوان (باب حدّ شرب الخمر وماجاء في الغناء والملاهي)50 و در مقنع ذيل عنوان (باب شرب الخمر والغناء و مايجب في ذلك من الحدّ والحكم) و (باب الملاهي)51 آورده و در (باب المكاسب والتجارات) مقنع52 و هدايه53 اشاره اى به حرمت كسب مغنيه كرده است. همچنين اين گونه احاديث در فقه الرضا(ع) ذيل عنوان (باب شرب الخمر والغناء) درج شده است.54 شيخ هم در تهذيب و استبصار55 در كتاب المكاسب, به ترتيب ذيل عنوان (باب المكاسب) و (باب أجر المغنيّة) صرفاً احاديث مربوط به خريد و فروش و اجرت مغنيه و نائحه را نقل كرده و ساير احاديث غنا را درج نكرده است.
2. اين بنده از صرف فرصت بسيار براى تبويب و تنظيم احاديث اين بخش ـ با اينكه تعدادشان زياد نبود ـ به صعوبت فوق العاده اين مهم واقف شدم و احترام و ارادتم به محدثان والاقدر شيعه افزون شد.بنابراين, وظيفه ماست كه تلاش هاى آن بزرگواران را ارج نهيم و بر آنان درود بفرستيم. بخش ششم
اين بخش يكسره اختصاص دارد به آراء عالمان اهل سنت درباره غنا, و معرفى آثار آنها در اين زمينه. در مقدمه اين مجموعه (ج1, ص شصت وهفت) به اجمال به ضرورت توجه به فقه عامه و نظر مرحوم آية اللّه بروجردى (اعلى اللّه تعالى فى غُرف الجِنان رتبته) در اين موضوع اشاره شد. همچنين در مقدمه بخش پنجم به يك نمونه از موارد زيادى كه احاديث عامه كمك شايانى به فهم احاديث شيعه مى كند اشارت رفت. در اينجا به همين مختصر بسنده مى كنم و طالبان آگاهى هاى گسترده در اين زمينه را به سخنان شاگردان مكتب فقهى مرحوم آية اللّه بروجردى در خصوص روش فقهى ايشان احاله مى دهم56 و به اندك توضيحى درباره محتواى اين بخش مى پردازم:
عالمان سنى از سده پنجم به تفصيل به موضوع غنا پرداخته و آثار بسيارى در اين زمينه پديد آورده و آراء مختلف و متضادى درباره غنا ابراز كرده اند كه چكيده ديدگاه هاى آنان در فصل اوّل اين بخش به اجمال بررسى شده است.57 در فصل دوم و سوم ـ به ترتيب ـ رساله اى از مخالفان و رساله اى از موافقان غنا درج شده است. فصل چهارم هم حاوى سخنان ده تن از عالمان بزرگ اهل سنت در جاهاى گوناگون و كتاب هاى مختلف است. رساله طبرى (فصل دوم) و رساله ابن حزم (فصل سوم) را ـ به ترتيب ـ مجدى فتحى السيد و دكتر احسان عباس تحقيق كرده اند و اوّلى در طنطا (مصر) و دومى در بيروت ـ ضمن جلد اوّل رسائل ابن حزم الأندلسى ـ به چاپ رسيده و ما اين دو تحقيق را در اين مجموعه بدون تصرف در نحوه ارجاعات و چگونگى تصحيح درج كرده ايم, ولى اغلاط قطعى آنها را اصلاح و آنها را ويرايش صورى كرده ايم. (نمونه: رساله طبرى, ص62, بند58).
همچنين در اين دو فصل ـ و نيز فصل چهارم ـ علاوه بر زدودن اغلاط, پس از نام شريف نبى اكرم(ص) كلمه (وآله) را در صلوات بر آن حضرت افزوده ايم.
علاوه بر اين, چند صفحه پايانى رساله طبرى (از ص65 ـ 75) كه ارتباطى با غنا نداشت و درباره (النظر إلى المردان) و مانند آن بود, حذف شد.
در فصل چهارم (گفتارهاى پراكنده در باب غنا) سعى شده است حتى الامكان گفتارها تكرارى نباشد. از اين رو از درج باب 68 المستظرف كه يكسره مأخوذ از العقد الفريد است رخ برتافته ايم. همچنين نُوَيرى در نهايةالأرب (ج4, ص133ـ341, و ج5, ص1ـ122, الباب الساس والباب السابع) به تفصيل به اين موضوع پرداخته كه سخن وى به دليل طولانى و تكرارى بودن, در اين فصل درج نشد.
در فصل پنجم آثار مستقل عالمان اهل سنت درباره غنا و آثار فقهى مشتمل بر غنا شناسانده شده است. چهار رساله از رساله هاى مستقل معرفى اجمالى و تعدادى معرفى گزارشى شده است. آثار فقهى مشتمل هم جملگى آثارى است كه چاپ شده و به خود آنها مراجعه و مشخصاتشان ثبت شده است و هيچ كتابى با واسطه و با استفاده از كتابشناسى ها معرفى نشده است. آثار فقهى مشتمل به ترتيب تاريخ وفات مؤلفان مرتب شده و آثار معاصران در پايان قرار گرفته است. علاوه بر اينها, در فصل اوّل اين بخش از برخى آثار حديثى, تفسيرى و فقهى عامه ياد شده است.پى نوشت ها: 1. براى آگاهى از چگونگى بخش سوم و علت اين گزينش به مقدمه آن بخش مراجعه شود. 2. حاشية المكاسب, ج1, ص97. 3. المكاسب المحرّمة, ج1, ص330, چاپ جديد. 4. هديةالطالب, ص71, 77. 5. ر.ك:المكاسب, ج1, ص516 ـ517, 521, 524, چاپ دفتر انتشارات اسلامى; و ج1, ص302ـ 308, چاپ كنگره شيخ انصارى. 6. علاوه بر اينها بسيارى از ديگر آثار فقهى فقيهان ما از دست تطاول روزگار در امان نمانده و به دست ما نرسيده است; مانند: الأركان فى الفقه; شرح كتاب الإعلام; المسائل الخلافية; التمهيد از شيخ مفيد (م413). مسائل الخلاف از سيد مرتضى (م436). الروضة; الكامل; الموجز از قاضى ابن برّاج (م481). شرح النهاية به نام المرشد الى سبيل التعبد از شيخ ابوعلى فرزند شيخ طوسى ملقب به مفيد ثانى (م حدود511). التنبيه از صهرشتى (م اواخر قرن پنجم). الكافى از ابومنصور طبرسى (م سده ششم). الرائع; شرح النهاية از قطب راوندى (م573). الواسطة از ابن حمزه طوسى (م سده ششم). المنهج الأقصد از نجيب الدين محمّد بن ابى غالب (سده هفتم). البشرى; الملاذ از سيد احمد بن طاووس (م673). غاية الإحكام فى تصحيح تلخيص المرام از علامه حلى (726). 7. المكاسب, چاپ تبريز, ص15. 8. همان, ص16. 9. همان, ص36ـ40. 10. همان, به خط طاهر خوشنويس, ص53 ـ54. با اينكه خود شيخ اعظم, غناى حرام را همان صوت لهوى مى داند و مى گويد: (وظاهر هذه الأخبار بأسرها حرمة الغناء من حيث اللهو والباطل, فالغناء… إن كان مساوياً للصوت اللهوي والباطل, كما هو الأقوى, فهو…) (المكاسب, ص36) و از اين نظر غنا ارتباط بيشترى با لهو پيدا مى كند. 11. المكاسب المحرمة, ج1, ص172, چاپ جديد. 12. همان. 13. همان, ص299ـ353, چاپ جديد. 14. همان, ص353ـ369, چاپ جديد. 15. الوافي, ج17, ص205ـ223, باب كسب المغنية وشرائها وما جاء في الغناء. 16. المكاسب المحرمة, امام خمينى, ج1, ص355, چاپ جديد. 17. در اين باره اين ناچيز در مقدمه غايةالمراد به تفصيل بحث كرده است. ر.ك: غايةالمراد, ج1, ص62 ـ64, 98ـ102, مقدمة التحقيق. 18. جامع المقاصد, ج4, ص23ـ24: (واستثنى بعضُهم مراثي الحسين(ع)). البته محقق كركى هم از ديگران نقل مى كند, ولى گوينده آن را در منابع پيشتر از جامع المقاصد نيافتيم. 19. المكاسب, ص37, چاپ تبريز. 20. التنقيح الرائع, ج2, ص11ـ12. 21. مسالك الأفهام, ج3, ص126, كتاب التجارة, چاپ جديد. 22. همان, ج2, ص322, كتاب الشهادات, چاپ سنگى, و چاپ جديد, ج14, ص179. 23. المكاسب, ص40. 24. المهذب, ج1, ص346: (أما المكروه فأجر المغنيات في الأعراس). 25. مختلف الشيعة,ج5, ص49ـ50; نيز ر.ك: الدروس الشرعية, ج3, ص162; التنقيح الرائع, ج2, ص11ـ12. 26. مسالك الافهام, ج3, ص126, كتاب التجارة. 27. همان, ص126ـ127, كتاب التجارة. 28. تذكرةالفقهاء, ج1, ص582, كتاب المتاجر. 29. مجمع الفائدة, ج8, ص60 ـ61. 30. الدروس الشرعية, ج3, ص162; نيز ر.ك: التنقيح الرائع, ج2, ص11ـ12. 31. تذكرةالفقهآء, ج2, ص581, كتاب النكاح. 32. مسالك الافهام, ج2, ص323, كتاب الشهادات. 33.الدروس الشرعية, ج3, ص162, پانوشت. 34. مسالك الافهام, ج3, ص127, پانوشت. 35. تذكرةالفقهاء, ج2, ص581. 36. مجمع الفائدة, ج8, ص59, كتاب التجارة. 37. مصباح الفقاهة, ج1, ص307. 38. مجمع الفائدة, ج12, ص334ـ336. 39. مى دانيم كه در جوامع حديثى شيعه مانند وسائل اختلافات سندى ذكر شده است, ولى اختلاف متون احاديث چندان مورد توجه نبوده است. محقق شوشترى در اين زمينه گويد: (… وقد نقل الوافي والوسائل الجامعين الأوّل للأربعة والأخير لها ولغيرها, فنقلا الخبر عن كتاب بمتنه, وتعرّضا لاختلاف أسانيدهم دون متونها; توهّماً أنّ متونها متّحدة). (النجعة, ج11, ص498). 40. بحارالانوار, ج79, ص254, كتاب النواهي. 41. مراد حديث 117 در اين بخش است. براى پرهيز از تطويل, در اين مقدمه تنها شماره حديث را ذكر مى كنيم. براى آگاهى از منابع حد


صفحه 5

برگ هايى از تاريخ ادبى عرب
معتمدى مسعود


تاريخ ادبى عرب (العصر الجاهلى), دكتر شوقى ضيف, ترجمه عليرضا ذكاوتى قراگزلو, مؤسسه انتشارات اميركبير, 1377, 407ص, وزيرى.
در بين كتاب هايى كه به موضوع تاريخ ادبيات عرب پرداخته اند, و به فارسى نيز ترجمه شده اند, شايد كتاب تاريخ ادبى عرب (العصر الجاهلى) اثر دكتر شوقى ضيف, به دليل خصوصيات منحصر به فرد آن, جايگاه ويژه اى داشته باشد. چرا كه نويسنده با محدود كردن موضوع تحقيق خود به عصر جاهلى و كاويدن اين برهه بسيار حساس در ادبيات عرب, علاوه بر وسعت بخشيدن به دايره نقد, با آوردن نكات بديع و تصحيح بسيارى شبهات رايج در مورد اين روزگار, آنچه را كه بسيارى از اهل تحقيق در اين خصوص پذيرفته بودند, به نوعى درخور تجديدنظر مى كند و با آوردن دلايل مستند و كافى آراى خود را بايسته پذيرش مى نمايد; مانند محدوده زمانى جاهليت و اصطلاح معلقات, كه جداً قابل توجه و دلنشين است. اما تقارن و تناسب كلام نويسنده با خامه سحار مترجم قوى دستِ خوش ذوق ـ استاد ذكاوتى ـ تحسين خواننده را دوچندان مى كند.
بارى كتاب با بحث مبسوطى در باب تطور واژه ادب از عصر جاهلى تا زمان حاضر شروع مى شود و با نگاهى به تاريخ ادب و تقسيم بندى هاى دوره هاى تاريخ ادب عربى به پنج بخش ادامه مى يابد. در فصل اول, جزيرة العرب و تاريخ قديم آن با توصيف ويژگى هاى جغرافيايى و تاريخى به همراه بحثى در باب ساميان و زبان ايشان مجال بيان مى يابد. اعراب جنوبى و شمالى جزيرةالعرب نيز با بررسى خاستگاه و روابط اجتماعى سياسى و اقتصادى آنها معرفى مى گردند و به اين صورت فصل اوّل با تحليل كتيبه ها و پيدايش خط عربى و آوردن نمونه هايى از آنها پايان مى پذيرد.
در فصل دوم با توجه به تكامل زبان عربى, محدوده زمانى عصر جاهليت به يك قرن و نيم قبل از بعثت پيغمبر اكرم(ص) تقليل مى يابد و از دوران پيش از آن به (جاهلية الاولى) تعبير مى شود و نويسنده در ادامه به بررسى و معرفى امارات عربستان شمالى يعنى (غسانى, منذرى و كندى) مى پردازد كه در ضمن آن تبار هرسه قوم به يمن و اعراب جنوب برمى گردد.
در دنباله بحث كه راجع به شهرهاى حجاز است, مكه به دليل اولويت هاى مختلف سياسى, اجتماعى, دينى, و يثرب به علت وجود يهوديان و تسلط آنها بر شهر, مهم ترين شهرهاى حجاز شناخته مى شوند. قبايل بدوى نيز كه باز برخاسته از جنوب حجازند, به دو تيره عدنانيان و قحطانيان تقسيم مى شوند كه بعدها در ميان اعراب شمالى روزگار مى گذرانده اند و در طى زندگانى بدوى خود به سلسله اى از قوانين مربوط به صحرا پابند بوده اند كه از مهم ترين آنها (حلف) يا پيمان بود كه هرچند كه بارها و بارها رشته هاى آن گسسته مى شد, اما در ميان قبايل باديه نشين اهميت ويژه اى داشت. همچنين بنا به اقتضاى زندگى بدوى, اصلى ترين مشخصه زندگانى اعراب, جنگ و خونريزى بود و به دنبال انتقام جويى هاى متعدد دم به دم حادث مى شد و پذيرفتن خون بها نيز كه در تلقى ايشان چيزى جز خوارى و ذلت نبود, البته مقبول نمى افتاد.
فصل سوم شامل نقل و نقد اوضاع اجتماعى, معيشتى, فرهنگ و عقايد دينى اعراب, و يهوديگرى و مسيحيگرى در عربستان جاهلى است. اينكه قبيله از سه قشر تشكيل مى گرديد: اول اعضاى اصلى, دوم بندگان و سوم موالى و بردگان آزاد شده كه خلعاء (راندگان ديگر قبايل) را نيز در برمى گرفت. زندگانى عرب جاهلى كه در صحارى سوزان مى گذشت با تمام توحشى كه داشت, مبتنى بر بعضى خلقيات گونه گون نيز بود, چرا كه بى وجود آنها گذران عمر البته غيرممكن مى نمود منش هايى چون كرم, وفا, عزت و كرامت, پناه دادن به مصيبت زدگان و ضعيف نوازى در كنار خصلت هايى مانند ميخوارگى, جنگاورى, زنبارگى و قمار… زندگى بيابان گردان را آكنده از شور و حالى كرده بود كه زمينه سرودن اشعارى را فراهم مى آورد كه سراسر آن حاكى از بى قيدى و آزادانديشى اين احرار صحراوى بود. زمينه موضوعاتى اينگونه, اين فصل از كتاب را در نهايت زيبايى و دلنشين نمايانده است و خواننده با خواندن اين اشعار و ترجمه روان و نسبتاً مقيد به واژه هاى پارسى, در ذهن خود مجال پرواز خيال را در فضاى وحشى صحرا فراهم مى بيند. كه چنين خصوصيتى بدون تطابق و تجانس زبان شاعر و قلم تواناى مترجم البته ميسور نمى شد.
ولولا ثلاث هن من عيشة الفتى
وجدك لم احفل متى قام عودى
فمنهن سبق العاذلات بشربة
كميت متى ماتعل بالماء تزيد
وكرى اذا نادى المضاف مجنباً
كسيد الغضا نبهته المتورد
وتقصير يوم الدجن والدجن معجب
ببهكنة تحت الخباء المعمد
به جان تو سوگند كه اگر سه خصلت نبود كه عيش جوانمرد بدانهاست/اهميت نمى دادم كه كجا تابوتم را راست كنند
يكى دست پيش گرفتن از نكوهشگران/ در گساردن باده اى كه چون به آبش درآميزند كف جوشان برآرد
دو ديگر, يكرانى گرگسان و دمان و دوان و به زير ران كشيدن/ و به داد فرياد خوان رسيدن
سه ديگر, روزى ابرگين و نيك را با خوبرويى خوشخوى/در خيمه اى بلند, كوتاه كردن
نويسنده در مورد يهوديان و مسيحيان و سابقه تاريخى آنها در عربستان اينگونه احتمال مى دهد كه يهوديان در سال 70 ميلادى از فلسطين به دنبال خراب شدن معبدشان به دست قيصر تيتوس به عربستان گريختند و مسيحيان نيز در قرن چهارم در يمن به نشر و بسط عقايد خود پرداختند.
فصل چهارم تحليلى از زبان عربى به دست مى دهد, و اينكه زبان قرآن برخلاف نظريه ولرز چندان فرقى با زبان بدويان عرب نداشته است. در واقع ويژگى زبان عربى با خصوصيات لهجه هاى قبايل بدوى منافاتى ندارد و خصوصيت معرب بودن زبان سامى را در خود نهفته دارد. مؤيد اين نكته كشف كتيبه هايى مربوط به پانزده قرن پيش از ميلاد است; معروف به زبان اوگاريتى كه در طى آن ثابت شد كه لهجه عربى باستان به زبان هاى سامى بسيار نزديك است.
نويسنده در اين فصل به تطبيق و نقد اشتراكات لفظى و معنوى اين دو زبان مى پردازد و با نقل نمونه هايى جالب و خواندنى سعى در اثبات ديدگاه خود از ريشه هاى زبان عربى دارد. باز در اين فصل لهجه هاى عربى قديم با عنايت به كتيبه هاى مختلفى از صفايى و نبطي… مجال بررسى مى يابد. همچنين در پيدايش زبان عربى فصحى يا زبان عربى جاهلى و تطور آن به اين نكته استناد مى كند كه كتيبه سنگ قبر امرءالقيس ـ معروف به كتيبه نماره مربوط به سال 328م ـ مى تواند سرآغاز پيدايش عربى فصحى باشد و صورت تكميل شده آن را در قرن ششم به شهادت نصوص شعر جاهلى در اواخر قرن پنجم مى داند.
در باب لهجه هاى عرب جاهلى نيز با ذكر نمونه هايى گونه گون از ابدال حروف و جرح و تعديل هايى كه در تلفظ كلمات روى مى داد, اين لهجه ها را در قبايل مختلف بررسى مى كند و با جستجو در وجوه اختلاف اين لهجه ها به اين نتيجه مى رسد كه عرب جاهلى لهجه هاى گوناگونى داشته اند, كه لغت نويسان تنها قسمت هايى از آن را ثبت و ضبط نموده اند. اما در بين اين قبايل, زبان قبيله قريش به دلايل مختلف از جمله دورى از غيرعرب و مركزيت مادى و معنوى, فصيح تر از ديگران بوده است.
فصل پنجم با عنوان (روايت و تدوين شعر جاهلى) به شعر جاهلى و روايت و تدوين آن اختصاص دارد كه در ضمن آن با ذكر نمونه هايى از تشبيهات مختلف و رد باور و عقايد معمول در باب مكتوب بودن معلقات و تأكيد بر شفاهى بودن آنها و اشعار جاهلى ـ و حتى قرآن و احاديث ـ و رواج قصه گويى در بين اعراب, به اين نكته اشاره مى كند كه روات عرب, اشعار و اخبار و قصه ها را به صورت شفاهى از نسلى به نسل ديگر, مانند مرده ريگى مقدس منتقل مى كردند كه تا پيش از عصر عباسى و بعد از آن نيز در دو مكتب كوفى و بصرى عده اى از راويان حرفه اى مانند ابوعمرو بن علاء و ديگران به روايت اشعار مى پرداختند. به اين ترتيب اعراب در جاهليت به تدوين شعرهاى خود همت نگماشتند و تنها قطعات پراكنده اى را بر جهاز شترها يا سنگ ها و پوست ها مى نوشتند. اما براى اولين بار انديشه تدوين از طريق ثبت غزوات و احاديث پيغمبر و ضبط بعضى وقايع تاريخى راه خود را گشود و تنها بعد از هجرت, تدوين كل احاديث آغاز گرديد. همچنين تدوين و گردآورى شعرهاى جاهليت در ديوان ها به شيوه منظم و مبتنى بر جرح و تعديل روايات, نخستين بار به اصمعى برمى گردد. اما مشكل عمده اى كه بعدها در اينگونه گردآورى ها پيش مى آمد اين بود كه بعضى از شعرسازان سعى در جعل اشعار جاهلى به نام خود داشتند و يا بعضى از سيره نويسان و اصحاب اخبار ندانسته بسيارى از اشعار و احاديث را در سيره هاى خود نقل مى كردند كه به اين ترتيب قضيه انتحال نيز خواه ناخواه دامنگير ادب عرب مى گرديد. در اين قسمت نويسنده با آوردن آراى محققان عرب و مستشرقان, اين نكته را به خوبى بررسى و نقد مى كند. و خواننده درمى يابد كه ادب جاهلى در مسير پرفراز و نشيب خود تا چه حد دستخوش سرقات رنود ادبى بوده است. بارى مبحث مآخذ مهم شعر جاهلى به معرفى و بررسى مجموعه هايى اختصاص دارد كه اشعار جاهلى در آنها گرد آمده است. از جمله معلقات, مفضليات, اصمعيات, جمهرة اشعار العرب و غيره.
فصل ششم كه مبتنى بر ويژگى هاى شعر جاهلى است, با پيدايش شعر جاهلى و تفاوت آن در قبايل آغاز مى گردد و به ديدگاه هاى محققان در باب شعر جاهلى از نظر بحور عروضى و عوامل متفاوت ديگر اختصاص دارد و اينكه شعر جاهلى برخلاف اشعار اسطوره اى ـ تعليمى و تمثيلى, شعرى غنايى است و از احساسات و عواطف و غم و شادى هاى شاعر نشأت مى گيرد, كه موضوعات اين اشعار غالباً با تقسيمات گوناگون به گونه اى مورد نقد واقع مى گردد كه صورت متحول شده دعاها و راز و نيازهاى متداول جاهليت به درگاه خدايان را فراياد مى آورد. همچنين هجو و انتقام جويى, مرثيه, مدح و تغزل و وصف كه از موضوعات مهم شعر آن دوره است, با نقل شواهدى زيبا مجال بيان مى يابد.
در مبحث ويژگى هاى معنوى شعر جاهلى, نويسنده با ذكر اين نكته كه شعر جاهلى با گزافه و مبالغه آشنا نيست و از حدود اعتدال بيرون نمى رود, خصوصياتى چون واقعيت گرايى و پويايى را در آن مى كاود و از ويژگى هاى لفظى نيز به مواردى چون تكرار مضامين گذشتگان تشبيهات و استعارات و ديگر صنايع شعرى مى پردازد.
در فصول بعدى تا فصل يازدهم به معرفى و بررسى زندگانى و اشعار چهار شاعر معروف جاهليت يعنى امرءالقيس, نابغه ذبيانى, زهير بن ابى سلمى واعشى پرداخته شده است, كه در طى آنها ترجمه هاى منظوم و مقيد به زبان پارسى مترجم خوش ذوق كه با رعايت فضاى هركدام از اشعار, به رشته تحرير درآمده اند, خواننده را به چيزى جز تحسين و تمجيد وانمى دارد. به عنوان نمونه بنگريد:
وقد أغتدى والطير فى وكناتها
بمنجرد قيد الا وابد هيكل
مكر مفر مقبل مدبر معاً
كجلمود صخر حطه السيل من عل
كميت يزل اللبد عن حال متنه
كما زلت الصفواء بالمتنزل
مسح اذا ما السابحات على الونى
أثرن غباراً بالكديد المركل
يطير الغلام الخف عن صهوانه
ويلوى بأثواب العنيف المثقل
درير كخذروف الوليد أمره
تقلب كفيه بخيط موصل
له أيطلا ظبى وساقا نعامة
وارخاء سرحان وتقريب تتفل
كأن على الكتفين منه اذا انتحى
مداك عروس أو صراية حنظل
(امرءالقيس)
پگه مرغ برنامده ز آشيان
كشيدم يكى بور در زير ران
قوى يال و شيراوژن و خردموى
رم و رام و جنگاور و نرمخوى
همش غرش و اهتراز و شكوه
چو سنگى كه با سيل غلتد ز كوه
نمد زينْش لغزان به پشت و كمر
چو مرمر كه نتوانى از آن گذر
يكى باد پوى شناور به پاى
كه از خويش گردى نماند به جاى
از او باز مانند اسبان به ريگ
جهد سينه جوشان به كردار ديگ
سوار گرانجان كشاند به پست
نه كودك تواند بر او بر نشست
هميدون چو باد فره كودكان
برآورده دو دست زى آسمان
بچرخد به روى دوپا اينچنين
شترمرغ ساق است و آهوسرين
همو گرگ پويه ست و آهو تكى
[به صد اسب چون اونيابى يكى]
برو دوش [رخشانتر از آبنوس]
چو حنظل و يا سرمه ساى عروس
*
سقى الغيث قبراً بين بصرى و جاسم
بغيث من الوسمى قطرو وابل
ولازال ريحان ومسك و عنبر
على منتهاه ديمة ثم هاطل
وينبت حوذاناً وعوفاً منوراً
سأتبعه من خير ماقال قائل
(نابغه ذبيانى)
شاداب باد قبر تو از ابر بهار
ريحان و مشك و عنبر بادا بر آن نثار
پرسنبل و شكوفه سيراب تربتت
اين ذكر خير هم زمنت باد يادگار
*
ـ لو نال حى من الدنيا بمكرمة
افق السماء لنالت كفه الافقا
ـ لوكنت من شىء سوى بشر
كنت المنور ليلة البدر
(زهير بن ابى سلمى)
ـ ر به نيكى بر فلك كس برشدى
دست او از آسمان برتر شدى
ـ گرنه به زمين ز مردمانستى تو
چون ماه چراغ آسمانستى تو
*
لو أسندت ميتاً الى نحرها
عاش ولم ينقل الى قابر
حتى يقول الناس ممارأوا
يا عجباً للميت الناشر
(اعشى)
گر نعش فسرده را در آغوش آيد
برخيزد و مردنش فراموش آيد
ديگر نرود به قبر و مردم گويند
وه مرده نگر زنده و باهوش آيد

در فصل يازدهم به شعراى ديگرى مانند مهلهل تغلبى, عامر بن طفيل, عنترة بن شداد برمى خوريم و به دنبال آن به صعلوكان مى رسيم كه شامل نقل و نقد شعر شاعران مطرودى مانند تأبط شراً,, شنفرى, عروة بن ورد عبسى است; شاعرانى كه هر كدام به نحوى طاغى و ياغى شده اند و حتى شعراى يهودى, مسيحى و مشرك مانند سموأل, عدى بن زيد, امية بن ابى الصلت ثقفى نيز مجال بررسى يافته است.
در فصل دوازدهم با ذكر داستان هايى از ادبيات شفاهى بر اين نكته تصريح مى گردد كه در عصر جاهلى كتابت به جز براى اهداف تجارى و سياسى به كار نمى رفت و امثال و حكم نيز در واقع صور قابل توجهى از نشر جاهلى است كه به حكم كثرت تداول و نيز ايجاز, مدت ها به صورت اصلى باقى مى ماند. نويسنده با ذكر تتبعات محققان در اين باب و آوردن امثالى چند بحث قابل توجهى فراروى خواننده مطرح مى كند.
در بخش هاى خطابه و سجع كاهنان به كاويدن عوامل شكوفايى خطابه و خطيبان عصر جاهلى مى پردازد و با نام بردن تنى چند از آنها نحوه ايراد خطابه را نيز بيان مى دارد. بعد از آن به منزلت و جايگاه كاهنان مرد و زن در بين اعراب اشاره مى كند و اين كه چرا ايشان كلام خود را به سجع مى آراستند و رموز مسجع گويى آنها در چه چيز بوده است.
بارى كتاب با خلاصه اى از آن و يادداشت پايانى مؤلف تمام مى شود و آنچه را كه خواننده با مطالعه كتاب در خود حس مى كند حقيقتاً چيزى جز آموخته هاى بكر و بديع از ادبيات جاهلى نيست; اطلاعاتى كه در كمتر كتابى با اين همه وسعت و دقت يافت مى شود. مضاف بر اين كه مترجم نيز با اشراف بر ادبيات عرب و شيوه نگارش نويسنده, شيوايى و رسايى مطالب را براى خواننده فارسى زبان بيشتر كرده است.




صفحه 6

تصحيح و راهكارهاى آن با نگاه به دو تصحيح كتاب مكاسب
شبيرى سيد محمدجواد

آغاز سخن
در اين مقال به توضيح مفهوم تصحيح و تبيين نكته اى اساسى در روش تصحيح پرداخته, با نقد و بررسى دو تصحيح ارزشمند از كتاب شريف مكاسب بحث را روشن تر مى سازيم. انتخاب اين دو تصحيح ناشى از عوامل چندى است; از جمله تلاش گسترده مصححان در مراجعه به نسخ متعدده و انتخاب بهترين آنها. از سوى ديگر مكاسب از آثار والاى فقه شيعى و اوج تفكر استدلالى در زمينه فقه معاملات بوده, و اين امر لزوم پرداختن جدى بدان را آشكارتر مى سازد. افزون بر اين دو نكته, درسى بودن اين كتاب و سال ها وقت و نيرو و استعدادى كه در يادگرفتن و ياد دادن اين كتاب سپرى مى شود, عامل مهم ديگرى در انتخاب اين دو تصحيح مى باشد.
اميد كه اين مقال گرهى از كار تحقيق بگشايد و محققان و مصحّحان و ديگر دانش پژوهان را به كار آيد. نگاهى به مفهوم (تصحيح)
تصحيح در لغت به معناى صحيح ساختن آمده است. در فرهنگ معين در تفسير اين واژه مى گويد: (درست كردن, صحيح كردن, غلط هاى نوشته اى را درست كردن…).
تصحيح كتب, يا به تعبير رايج در ميان عرب زبانان (تحقيق متون) دقيقاً به همين معنا است. ولى دو فعاليت ديگر در كنار تأليف كتاب قرار دارد كه در هر دو, عنصر تصحيح حضور دارد: يكى ويراستارى (edit) و ديگرى تحرير. اين دو فعاليت در عرض تأليف و به عنوان مكمل آن مطرح مى گردد. در هر دو اين كارها, پژوهشگر در بند نسخه مؤلف نبوده بلكه تا حدودى آزادى عمل دارد كه البته اين آزادى در تحرير بيشتر از ويراستارى است; زيرا ويراستار معمولاً تنها به جهات ظاهرى و شكلى توجه دارد, ولى تحرير, تأليف دوباره كتاب بوده و تصحيح در آن به باطن اثر و مفاد آن نيز نفوذ مى كند.
اختلاف تصحيح كتاب با ويراستارى و تحرير در اين امر نهفته است كه مراد از صحيح ـ كه تصحيح در پى دست يافتن بدان است ـ در تحقيق متون چيزى است و در ويراستارى چيزى ديگر و در تحرير چيزى ديگر. صحيح در فن تحقيق نسخه اصلى مؤلف است; هرچند از جهت لفظى يا معنوى نادرست باشد. ولى صحيح در ويراستارى, كلام موافق قواعد املايى و انشايى و در تحرير كلامى است كه با حفظ كليت مفاد متن, در جزئيات موافق واقع و از جهت لفظى و معنوى درست باشد. محقق كتاب نقشى در تأليف آن ندارد, بلكه در طول تأليف و در رتبه متأخر از آن, متن مؤلف يا نزديك ترين متن را بدان ارائه مى دهد, ولى ويراستار و محرّر در كنار مؤلف قرار دارند. ويراستار و محرر اغلاط نوشتارى و معنوى مؤلف را از اثر پاك مى كنند, ولى مصحّح كتاب, اشتباهات ناسخان را از چهره كتاب مى زدايد.
به اين تفاوت در كلام بزرگان اهل تحقيق اشاره رفته است; از جمله محمدخان قزوينى مى نويسد:
اصلاً و ابداً نبايد املاى مؤلف را با آنكه شخص قطع به خطاى آن دارد, تصحيح كرد به املاى ديگرى كه شخص قطع به صحّت آن دارد; چه وجهه طابع بايد تصحيح اغلاط ناسخ باشد نه تصحيح خطاهاى خود مؤلف, چه در اين صورت كتاب بكلى عوض خواهد شد و كتابت مؤلف ديگر نخواهد بود.1
در برخى از كتب, توضيحاتى درباره تحقيق متون داده شده كه در پاره اى از آنها بين تحقيق و ويراستارى خلط شده است: از جمله درباره اهميت تحقيق اين جمله ذكر شده است: (و قديماً قيل: تأليف كتاب اهون من اصلاحه)2. اين جمله قديمى بيشتر به مقايسه تأليف و ويراستارى (به اصطلاح كنونى) ناظر است, تا به مقايسه تأليف و تحقيق متون.
تفاوت هدف تحقيق متون با هدف ويراستارى و تحرير, اختلاف روش كار را در اين سه فعاليت به همراه دارد. ويراستار قواعد صحت املاء و انشاى كلمات و احياناً نكات بلاغى را مدّ نظر داشته و محرّر قواعد صحّت معنا و درستى مضمون را در مقابل قرار مى دهد و با محك اين قواعد صحت و سقم كلام را ارزيابى مى كنند; ولى مصحّح در درجه نخست از قواعد نسخه شناسى و كشف نسخه اصيل از نسخه غير اصيل و قوانين تصحيف و تحريف و… يارى مى جويد و قواعد صحت لفظى يا معنوى تنها به عنوان طريقى براى كشف نسخه اصل مطرح مى باشد. قانون انتخاب متن در تصحيح كتب
انتخاب متن در تصحيح كتب, ارتباط محكمى با در دست داشتن نسخه اصل و در دست نداشتن آن و ميزان اعتبار نسخه هاى كتاب دارد. اگر مصحّح نسخه اصل را در دست داشته باشد, تا حد امكان نبايد از آن عدول نمايد. مراد از نسخه اصل, نسخه اى است كه به خط مصنّف نوشته شده يا مؤلف آن را املاء نموده و كاتب مورد اعتماد او آن را نگاشته و يا نسخه اى كه بدست مصنف تصحيح شده و يا بر مؤلف خوانده شده و در يك كلام تأييد صحت كامل آن از سوى مؤلف همراه نسخه باشد.
مصحّح اگر نسخه اصل را در اختيار داشت, چنانچه متن نسخه بتواند صحيح باشد, قطعاً متن چاپ بر طبق آن بايد باشد; هرچند كلام مؤلف از جهت معنوى يا از جهت لفظى و ادبى و شيوه نگارش نازيبا بوده, داراى ضعف تعبير و سستى لفظ باشد. اگر عبارت مصنف قطعاً اشتباه باشد, چنانچه اشتباه معنوى بوده و يا اشتباه لفظيِ مخفى باشد ـ همانند اغلاط مشهور ـ باز مصحّح نمى تواند در متن تصرف كند. تنها در مورد اشتباهات لفظى آشكار ممكن است تصحيح متن را مجاز بدانيم, ولى به نظر مى رسد كه در اين گونه اشتباهات هم كه از سهو مصنف ناشى شده دخل و تصرف نبايد انجام گيرد; بويژه در آثار قدماء و كتب دست اوّل كه اصالت و اعتبار در آن از اهميت خاصى برخوردار باشد.
يكى از بزرگان ضمن تأكيد بر اين نكته مى فرمودند: (اصلاح اغلاط آشكار مؤلف, هرچند خدمت به مؤلف به شمار مى آيد, ولى خدمت به دنياى علم و فرهنگ نيست; زيرا بايد ميزان دقت هر مؤلف در ترازوى تحقيق نهاده گردد و بدون حفظ امانت كامل اين امر ميسر نيست; البته مجال حاشيه كتب براى توضيح اين گونه اشتباهات گسترده است).
ايشان دو امر را از اين قاعده استثنا مى كردند: نخست آيات قرانى3 و دوم روايات اهل البيت ـ عليهم السلام. مقدس بودن اين متون اقتضاء مى كند كه احترام آنها محفوظ مانده و با نقل نادرست اين متون وحيانى, ذهن خوانندگان را به اشتباه عادت ندهيم.4
در توضيح اين دو استثنا, تذكر دو نكته مفيد است: 1. گاه مؤلف در نقل آيه يا روايتى اشتباه كرده و بر مبناى اين اشتباه, بحث خود را سامان داده كه در صورت اصلاح عبارتِ آيه ـ مثلاً ـ تمام بحث مؤلف مختلّ مى گردد. در اينجا به نظر مى رسد كه تصرف در نسخه اصل روا نيست. اصلاح نسخه تنها در جايى است كه مؤلف در نقل آيه سهو نموده است.
2. در نقل روايات اگر نقل مؤلف با نقل موجود در مصدر مطبوع حديث مغاير بود, به مجرّد اين تغاير نمى توان حكم به غلط بودن عبارت كرد. چه, ممكن است نسخه اى كه مؤلف از آن نقل كرده با نسخه اى كه مبناى تصحيح مصدر مطبوع قرار گرفته است, متفاوت باشد. افزون بر آن با توجه به جواز نقل به معنا, ممكن است مؤلف روايت را با لفظ ديگر نقل كند, بلكه همين اجازه نقل به معنا سبب مى گردد كه مؤلف چه بسا با اعتماد به حافظه خود, مضمون روايت را نقل كند. در اين گونه موارد هم اگر نقل مؤلف از جهت قواعد ادبى يا مفهومى و غيره اشتباه نباشد, وجهى ندارد كه در نسخه مؤلف تصرف گردد.
گفتنى است كه گاه مصححان در حاشيه يك حديث مى نويسند: (فى المصدر كذا). مثلاً در حاشيه مطلبى كه صاحب وسائل از كافى نقل كرده, مى نگارند: (فى المصدر كذا). اين عبارت, اين مطلب را به ذهن مى آورد كه صاحب وسائل در نقل عبارت اشتباه كرده است; در حالى كه مصحح تنها به نسخه چاپى كافى مراجعه كرده و نسخه چاپى الزاماً با نسخه اصل مؤلف برابرى نمى كند و ضرورتى هم ندارد كه صحيح ترين نسخه به شمار آيد. بنابراين نسخه چاپى كافى را بايد به منزله نسخه اى از كتاب كافى شمرد و نسخه وسائل را نسخه ديگر.5
متأسفانه گاه اتفاق مى افتد كه مصححان با توجه به نسخه چاپى مصدر, بدون در نظر گرفتن نسخه خود اثر مورد تصحيح, متن كتاب را تغيير مى دهند كه بسيار ناشايست است; بويژه در برخى موارد كه به روشنى معلوم است كه مؤلف كتاب, به نسخه خاصى دسترسى داشته و همان نسخه را مدّنظر داشته است; ذكر مثالى در اينجا مفيد است.
در كتاب الفوائد الرجاليه تأليف ملامحمد اسماعيل خواجويى, مؤلف اين بحث را عنوان مى كند كه آيا ابراهيم بن هاشم (پدر على بن ابراهيم) از حماد بن عثمان روايت دارد, يا استاد ابراهيم بن هاشم تنها حماد بن عيسى است و حماد بن عثمان غلط است. صاحب معالم به پيروى از شيخ صدوق نظر دوم را صحيح مى داند, ولى مؤلف كتاب تأكيد بر درستى روايت ابراهيم بن هاشم از حماد بن عثمان ورزيده, رواياتى را به عنوان شاهد مى آورد; از جمله روايتى با اين سند: على بن ابراهيم عن ابيه [عن ابن ابى عمير] عن حماد بن عثمان (ص34). مصحح در حاشيه [عن ابن ابى عمير] آورده است: (الزيادة ساقطة من النسخ).6 روشن است كه با افزودن اين عبارت به اعتماد نسخه چاپى كافى به متن الفوائد الرجاليه, مطلب كتاب مختلّ مى گردد. حال مؤلف اشتباه كرده و نسخه صحيح همان نسخه چاپى كافى است, بحث ديگرى است; ولى خواجويى در كتاب خود سند را بدون اين زياده آورده و اساساً تكيه او نيز بر همين امر مى باشد. پس افزودن عبارت فوق تخريب كتاب مؤلف است و از مقوله تصحيح به شمار نمى آيد.
خلاصه با درست بودن نسخه اصل, تصحيح اشكالات معنوى و نيز اشكالات لفظى غير واضح به هيچ وجه صحيح نيست.
در تصحيح اشكالات لفظى آشكار نيز تصرف (به جز در دو مورد فوق) در متن صحيح به نظر نمى آيد, ولى ممكن است تفصيلى در اينجا قائل شد بين متون اصيل قدما و متونى كه نكات ادبى در آن اهميت دارد و بين متون متأخرين كه در آنها نكات ادبى از اهميت چندانى برخوردار نيست; همچون متون فقهى. پس در صورت اوّل هر نوع تصحيح در متن غير مجاز و در صورت دوم تصحيح اغلاط آشكار ادبى در متن مجاز دانسته شود.
البته اكنون مرسوم است كه مصححان رسم الخط كتاب را به رسم الخط كنونى متداول تبديل مى كنند كه اشكالى ندارد, ولى بايد دقت كرد كه در اين تبديل, نكات مربوط به گويش هاى زبانى و ظرايف خاص ادبى و هر چيز فائده بخش ديگر از دست نرود.7 شيوه تصحيح با در دست نبودن نسخه اصل
اگر نسخه اصل كتاب به دست نيامد, بايد با توجه به نسخه هاى موجود, نسخه اصل مؤلف يا نزديك ترين شكل بدان را كشف نمود. اين امر در گرو شناخت نسخ و بررسى ميزان اعتبار و اصالت آنها از راه قرائنى همچون قدمت, مقابله يا عدم مقابله شدن با نسخه اصل يا نسخه معتبر ديگر, و ميزان فاصله آن تا نسخه اصل از جهت تعداد واسطه ها و… مى باشد. در هر حال اين گونه قرائن, نسخه اصيل را معرفى مى كنند, نه قواعد ادبى و املايى و انشايى و نبايد نسخه اى كه با قواعد لفظى و معنوى سازگارتر و مطلب آن صحيح تر بوده صحيح تلقى گردد. مثلاً در اسناد روايات در درجه اوّل بايد به اعتبار نسخه انديشيد, نه به صحّت سند از جهت سازگارى آن با اسناد شناخته شده و معروف مؤلف و ملاحظه طبقه راويان و اطلاعات كتب رجال و تاريخ و ساير كتب مربوط به سند.
يكى از عوامل مهم در ترجيح يك صورت, ورود آن در اكثر نسخ معتبر مى باشد; زيرا احتمال وقوع تصحيف در يك يا دو نسخه ـ مثلاً ـ از احتمال تصحيف در ده بيست نسخه ـ كه از جهت اعتبار در رتبه همان يك يا دو نسخه مى باشند ـ قوى تر است. قهراً در اينجا مى بايست نسخ فرعى كه از روى نسخ ديگر نگارش يافته اند, در حساب نيايد. در نتيجه فراهم آوردن شجره نامه نسخ و ميزان ارتباط آنها با هم اهميت مى يابد. ما در اينجا در صدد شرح و بسط اين امور نيستيم, لذا به همين اشاره بسنده و تأكيد مى كنيم كه شناخت نسخه اصل در گرو بحث هاى نسخه شناسى است, نه در گرو قواعد صحت الفاظ و يا قوانين درستى افكار و انديشه ها.
بنابراين وقتى قرائنى نشان داد كه نسخه اصل مؤلف به چه شكل است, متن كتاب بايد بر طبق آن به چاپ برسد و به اغلاط احتمالى مؤلف در حاشيه اشاره شود (مگر در مورد آيات قرآنى و اغلاط مسلم متن احاديث و نكات رسم الخطى كه پيشتر گفته شد). بنابراين اگر از ميان 10 نسخه ـ مثلاً ـ كه براى تحقيق برگزيده شده, 9 نسخه به يك شكل بوده و نسخه ديگر به شكل ديگر و توجيه منطقى براى تبديل به اين شكل وجود داشته باشد و اين امر ما را بدين نتيجه برساند كه ناسخ اين نسخه به اجتهاد خود از روى مصدر اثر يا با عنايت به قواعد ادبى و نحوى يا با عنايت به مفهوم متن, در كتاب تصرف نموده, در اينجا حتماً مى بايد متن را بر طبق اكثر نسخه ها كه نسخه مؤلف را از آن كشف كرده ايم, قرار داده, نسخه ديگر در حاشيه جاى گيرد. به ديگر بيان همچنان كه نمى توان بدون در دست داشتن نسخه, به اجتهاد خود, متنِ كتاب را تصحيح كرد,8 با نسخه اى كه قرائن بر تصرف اجتهادى ناسخ آن گواهى مى دهد نيز تغيير متن كتاب مجاز نيست; هرچند عبارت آن نسخه مطابق صحيح واقعى باشد.
نكته مهم در اينجا اين است كه اگر از راه اعتبار نسخه ها و كثرت آنها و قرائن ديگر نتوانيم نسخه اصيل را تعيين كنيم, معمولاً نسخه اصلى را نسخه اى مى دانيم كه صحيح و مطابق با قواعد لفظى و معنوى است و اشتباه را به ناسخان كتاب نسبت مى دهيم و ساحت مؤلف را از آن مبرا مى انگاريم.
اين امر, گزاف و دلبخواه نيست, بلكه از اين رو است كه نوعاً اشتباه ناسخان بيشتر از اشتباه مؤلفان است. منشأ اين غلبه نيز امورى است از جمله اين كه معمولاً مؤلفان از علم و دانش والا برخوردارند, ولى در ميان ناسخان افراد عامى و كم سواد فراوان است.
جهت ديگر اين كه چون تأليف همانند پاره اى از تن مؤلف به شمار مى رود, مؤلف بدان علاقه بيشتر داشته در راه حفظ صحت و سلامت آن بيشتر مى كوشد; برخلاف ناسخان كه معمولاً اين اندازه اهتمام ندارند, و منشأ بسيارى از اشتباهات, سهل انگارى و عدم اهتمام مى باشد كه در ناسخان بيشتر بروز مى نمايد.
جهت سوم آن كه ناسخان چه بسا با سرعت زياد به نگارش مى پردازند, ولى مؤلف معمولاً با صبر و حوصله بيشتر عمل مى كند.
جهت چهارم آن كه ناسخان چه بسا در ساعات خستگى و تراكم كارى به نگارش مى پردازند, برخلاف مؤلفان كه معمولاً در ساعات نشاط و آمادگى ذهنى به تأليف كتاب دست مى يازند.
اين جهات و جهات ديگر احتمال اشتباه مؤلفان را كمتر از احتمال اشتباه ناسخان مى گرداند.9 ناگفته پيداست كه جهات فوق دائمى نيست, و ممكن است مؤلفى كم مايه وجود داشته باشد و در مقابل ناسخى دقيق و امين و ضابط, گاه مؤلف پركار و باشتاب نويس است و ناسخ با صبر و دقت نگار و همينطور در مورد ساير نكات, پس براى حكم دقيق در هر مورد بايد به خصوصيات مؤلف و شيوه وى و اتقان و عدم اتقان او در تأليف اثر و ميزان آگاهى هاى علمى و ادبى او و… توجه داشت و از سوى ديگر دقت و امانت ناسخ و مقابله و عدم مقابله نمودن اثر با نسخه اصل را مدّ نظر داشت.
نكته ديگرى كه جانب مؤلف را ترجيح مى بخشد, آن است كه چه بسا ناسخ با چند واسطه از روى نسخه اصل نگاشته است, طبيعى است كه احتمال اشتباه يكى از چند نفر ناسخ كه نسخه هاى پى درپى اثر را نگاشته اند از احتمال اشتباه مؤلف قوى تر است. در اينجا نيز اين امر به ميزان واسطه خوردن نسخه مورد نظر با نسخه اصل بستگى پيدا مى كند.
بارى مجال پرداختن گسترده به اين امور در اين مقال فراهم نيست. در اينجا به نكته ديگرى به گونه گذرا اشاره كرده, از اين بحث گذر مى كنيم.
يكى از صفات بسيار لازم براى مصححان, آگاهى از چگونگى شكل گيرى خطا و اشتباه در نسخ و عوامل پيدايش انواع تحريف همچون سقط و زياده و جابجايى كلمات و عبارات و تبديل يك كلمه به كلمه مشابه مى باشد. بدون آگاهى كافى از اين امر, شناخت نسخه اصيل آب در غربال ريختن است و تلاش بى حاصل كردن. عوامل تحريف در متون به طور عام و عوامل تحريف در كتب حديثى و بالاخص اسناد آنها هريك بحث جداگانه مى طلبد. نگارنده در پاره اى از بحث هاى رجالى خود به تفصيل در اين زمينه سخن گفته است و اميدوار است خداوند سبحان توفيق تنظيم و نشر آن را به وى عنايت فرمايد.
شناخت اساليب تعبير و درك قواعدى چون اختصار در نَسَب, آگاهى از گويش هاى محلى, اعجام, تعريب و… عنوان هاى ديگرى است كه بدون آنها كار تصحيح متون قديمى با دشوارى همراه مى گردد. تفصيل اين بحث ها را نيز به مجال مناسب خود وامى نهيم و تنها در بحث هاى آينده به پاره اى از اين نكات به تناسب اشاره مى كنيم.
در اينجا تذكار اين نكته مفيد به نظر مى رسد كه گاه مؤلف يك اثر, در تأليف خود دست برده و خود آن را حك و اصلاح نموده, مطلبى بر آن مى افزايد يا از آن مى كاهد و يا ترتيب مباحث را ديگرگون مى سازد كه با در دست نداشتن نسخه يا نسخه هاى اصل, امر تصحيح دشوارى ديگر مى يابد و مصحح بايد آن را نيز در ارزيابى نسخه ها از نظر دور ندارد. ذكر چند نمونه از تصرفات مؤلفان در كتاب خود
نمونه اوّل: مرحوم آخوند خراسانى در هنگام تدريس كفايه, تصحيحاتى در اين كتاب صورت داده كه در نسخه اصل كتاب انعكاس نيافته است, بلكه توسط فرزند ايشان بر روى نسخه اى از كتاب نقش بسته است. اين نسخه كه نگارنده موفق به زيارت آن و مقابله نسخه خود از كفايه با آن گرديده, در دو چاپ اخير كفايه (چاپ آل البيت ـ چاپ دفتر انتشارات اسلامى) مورد استفاده واقع شده است و طبيعى است كه از نسخه اصل, مهم تر بوده و نشان گر صورت نهايى كتاب بوده كه طبعاً مى بايد در متن نسخه چاپى جاى گيرد. البته با توجه به اين كه برخى از شروح كفايه بر طبق متن قبلى آن بوده در جايى كه اختلاف دو نسخه, مهم بوده و تفاوت مفهومى جدى داشته باشد, اشاره به نسخه نخست نيز در حاشيه ضرورى مى نمايد.
نمونه ديگر در اين بحث كفايه سبزوارى است. مرحوم شيخ انصارى در بحث غنا مطالبى را از اين كتاب نقل كرده اند كه در نسخه چاپى كفايه موجود نيست. برخى حاشيه نگاران و مؤلفان متأخر با مراجعه به اين نسخه بر شيخ تاخته اند كه در نقل دقت لازم روا نداشته است. دوست عزيز و فاضل ما آقاى رضا مختارى ضمن نقل اين اعتراضات, آنها را ناشى از مراجعه به نسخه مغلوط كفايه كه در آن سقط رخ داده مى داند.10 ولى سخن در اين است كه چه وجهى منطقى براى وقوع سقط در نسخه در اين موارد مى توان تصور نمود.
راز اين اختلاف در نكته ديگرى است كه در جلسه حضرت آية اللّه والد ـ مد ظله ـ عنوان گرديد. دوست گرامى و فاضل آقاى مرتضى واعظى كه به تصحيح كفايه سبزوارى اشتغال دارد, روزى در اين جلسه از ايشان پرسيد كه نسخ كفايه مختلف است: در يكى از نسخ كفايه افزوده هايى بر ساير نسخ ديده مى شود; مثلاً در باب غنا كه شيخ انصارى هم بر طبق آن مطالبى را از سبزوارى نقل كرده است, ما اين افزوده ها را در متن نسخه چاپى درج كنيم يا در حاشيه بياوريم؟ آية اللّه والد در پاسخ فرمودند: (اين اختلافات ناشى از تحرير جديد كفايه مى باشد, تحرير متعدد يك كتاب, بسيار زياد اتفاق مى افتد, از جمله عمدةالطالب و بصائر الدرجات صفار از اين كتب است كه نسخه صغرى و نسخه كبرى دارند, كتاب وسائل الشيعه نيز سه بار تحرير يافته و از جمله در برخى تحريرها روايات كتاب فضائل الاشهر الثلاثة افزوده شده, اين روايات در چاپ سنگى وسائل كه از روى تحرير اوليه كتاب صورت گرفته نيامده ولى در چاپ مرحوم آقاى ربانى شيرازى و سپس در چاپ آل البيت در جاى خود قرار گرفته است. بنابراين در مورد كفايه سبزوارى هم افزوده ها حاكى از تحرير كامل تر كتاب مى باشد و قطعاً بايد در متن چاپى قرار گيرد).
آخرين نمونه اى كه در اين بحث از آن ياد مى كنيم كتاب شريف رسائل است كه با موضوع دوم بحث ما كه نگاهى به دو تصحيح كتاب مكاسب است, ارتباط بيشترى دارد. (از نكات جالب رسائل همين است كه شيخ انصارى در آن تجديدنظر زياد كرده است; چون فكرش جوّال بوده, رسائل را به ميرزاى شيرازى داده بود كه حك و اصلاح كند كه اين امر علامت اعتماد بسيار شيخ نسبت به ميرزا است و شيخ دستور داده بود كه اين كتاب با تصحيحات ميرزا چاپ شود. اصح نسخ رسائل, نسخه اى است كه با تصحيح ميرزا چاپ شده است… اوثق الوسائل در باب انسداد در جايى آورده كه در برخى موارد (ان قلت) با (قلت) سازگار نيست. منشأ اين ناموزونى اين است كه (ان قلت) مربوط به يك دوره است و (قلت) مربوط به دوره ديگر. بايد اشكال و جواب دوره قبل حذف و از دوره جديدجايگزين مى شده كه به اشتباه اشكال از يك دوره و پاسخ از دوره ديگر برجاى مانده است).11
حال درباره كتاب مكاسب شيخ نيز اين سؤال مطرح است كه آيا شيخ پس از تأليف اصلاحاتى در آن صورت داده و اگر پاسخ اين سؤال مثبت است, اين اصلاحات تا چه اندازه است. پاسخ به اين سؤال را پس از معرفى دو تصحيح مكاسب و ارائه نكات برجسته آنها و اشاره به نسخه هاى مرجع تحقيق و رابطه آنها با يكديگر خواهيم آورد. معرفى اجمالى دو تصحيح مكاسب
در سال هاى اخير چاپ هاى فراوانى از مكاسب شيخ انصارى به گونه مستقل يا به همراه شرح آن صورت گرفته كه اكثر آنها فاقد مزيت خاصى از جهت تصحيح متن كتاب مى باشند. برخى از آنها همچون تصحيح مرحوم آية اللّه پايانى استاد مبرز و مسلم مكاسب كه هزاران طلبه از محضر درس ايشان بهره مند شده اند, بر پايه مراجعه به نسخ مختلف صورت نگرفته, بلكه بر مبناى تصحيح اجتهادى بوده و از اين رو از محور بحث ما بيرون است. تنها دو تصحيح از اين كتاب در اينجا قابل ذكر مى باشد.
تصحيح اوّل: تصحيح كنگره شيخ انصارى است كه توسط لجنه تحقيق كنگره آماده شده و جلد اوّل آن توسط كنگره شيخ انصارى در سال 1415 نشر يافته و ساير مجلدات آن (جلد2 تا6) به تدريج تا سال 1420 منتشر گرديد. در اين تصحيح (در غير از بحث خيارات كه نسخه اصل مؤلف موجود است) از يك نسخه خطى, و 6 نسخه چاپى (چاپ شده در سال هاى 1286, 1299, 1300, 1304, 1325 و نيز نسخه معروف مكاسب به نام چاپ شهيدى [به تاريخ 1375]) استفاده شده است. در مقدمه اين كتاب شيوه تصحيح كتاب را تلفيق بين نسخ معرفى كرده يادآور مى شود كه بيشترين تلاش مصححان ارائه متن صحيحى از بين نسخ مى باشد. به اختلاف ساير نسخ نيز در حاشيه اشاره مى گردد, مگر اينكه احراز گردد كه عبارت برخى نسخ, تصحيح اجتهادى شده است, كه در اين صورت عبارت متن بر طبق ساير نسخ تنظيم شده و عبارتى كه بر مبناى اجتهاد تصحيح شده در حاشيه قرار مى گيرد.
تصحيح دوم: با مشخصات كتابشناختى زير: تحقيق محمد حسين امراللهى و محمدرضا فاكر, مؤسسة النشر الاسلامى, قم, 1418. اين تصحيح, پس از تصحيح اوّل انتشار يافته است. در اين تصحيح از 12 نسخه چاپى استفاده شده كه عبارتند از: 5 نسخه از 6 نسخه چاپى فوق12 به همراه 7 نسخه ديگر (نگاشته شده در سال هاى 1280, 1308, 1309, 1312, 1314, 1323, و نسخه اى قديمى بى تاريخ). نيز كتاب با چهار نسخه خطى مقابله شده كه يكى از آنها در تصحيح اوّل نيز مورد استفاده بوده است. بدين ترتيب كتاب با 16 نسخه خطى و چاپى مقابله شده كه در نوع خودكار بسيار جالب و طاقت فرسايى است. اين تصحيح مشتمل بر حواشى بسيارى است كه از حواشى موجود بر اين كتاب و كتب نگاشته شده در زمينه مكاسب محرمه و معاملات گلچين شده و يا به دست مصححان نگارش يافته است. انتخاب حواشى و نگارش حواشى توضيحى13 در مجموع هوشمندانه و مفيد بوده هرچندگاه از اشتباه نيز بر كنار نمانده است. به عنوان نمونه در ص99 در ذيل عبارت شيخ (والرواية شاذة, ذكر الحلّى بعد ايرادها: انّها من نوادر الاخبار والاجماع منعقد على تحريم الميته…), روايت شاذ را چنين تفسير مى كنند: (مارواه الثقه مخالفاً لما رواه جماعة ولم يكن له الاّ اسناد واحد). اين تعريف شاذ (با اختلاف نظر در قيود آن) در كتب درايه ذكر شده است, ولى مراد از كلمه شاذ در اصطلاح فقهاى ما معناى ديگرى است, چنانكه در مستدركات مقباس الهدايه 5:248 ذكر كرده است: (ذهب جمهور فقهائنا رضوان الله عليهم كثيراً الى انّ المراد بالشاذ من الحديث هو الذى لاتعمل الطائفه بمضمونه وان كان صحيحاً و بلامعارض). بنابراين خبر شاذ خبرى است كه طائفه از آن اعراض نموده بدان فتوا ندهند. علت بكارگيرى اين اصطلاح آن است كه اعراض اصحاب در نزد بسيارى از فقها روايت صحيح را از اعتبار مى اندازد. شيخ انصارى نيز بدين جهت روايت را به عنوان شاذ معرفى مى كند و در كلام ابن ادريس حلى نيز جمله (والاجماع منعقد…) به منزله تعليل براى (انّها من نوادر الاخبار…) مى باشد.
البته تعريف مستدركات مقباس الهدايه هم از نارسايى بر كنار نيست.14 تعريف روشن تر خبر شاذ در اصطلاح فقها, در كلام صاحب رياض ديده مى شود. ايشان از ابن ادريس حلى نقل مى كند كه روايتى را به عنوان روايت شاذ معرفى كرده است, سپس صاحب رياض مى افزايد: (هو ـ يعنى شذوذ الحديث ـ بالاتفاق عبارة عن عدم القائل به او ندرته). (رياض المسائل, ج2, چاپ سنگى, ص76, كتاب نكاح, بحث جواز و عدم جواز عزل و ثبوت ديه در آن).
بارى مزاياى اين تحقيق از مكاسب بسيار است. از اين رو درس آموزان و مدرسان اين كتاب شريف را به تهيه و استفاده از اين اثر توصيه مى كنيم. تذكراتى را كه در ادامه درباره اين تحقيق خواهيم آورد, بيشتر از اين روست كه اگر محققان آنها را صحيح تشخيص دهند, در تحقيق ساير قسمت هاى مكاسب به كار بندند. غرض ديگر, تبيين روشن تر بحث گذشته در شيوه تصحيح متون است.
مصححان اين تصحيح در ضمن يادكرد از روش تصحيح خود اشاره كرده اند كه ما نهايت تلاش خويش را براى حفاظت از متن اصلى كتاب بكار برده و كوشيده ايم كه چيزى از آن كم و زياد نگردد, و اين امر نشانگر توجه مصححان اين تصحيح به اصل نكته روشى مورد نظر ماست, ولى آيا در عمل اين نكته رعايت شده است؟ ادامه مقال حاضر براى بررسى و پاسخ اين سؤال فراهم آمده است.
ما در اين مقال, نيازى به بررسى تمام اين كتاب نمى بينيم, از اين رو محور بحث را 100 صفحه از آغاز تصحيح دوم (تا ص150) كه حدود 80 صفحه از تصحيح اوّل را شامل مى گردد, قرار داده, تنها در صورت لزوم به ذكر نكاتى از ساير قسمت ها مى پردازيم.
عناوين بحث هاى آينده چنين است: ارتباط نسخ مكاسب با يكديگر, تصحيح قياسى (بدون نسخه), ميزان توجه به اكثريت نسخ, تصحيحات اجتهادى نسخ, ارزيابى تصحيحات اجتهادى به كار رفته در متن. ارتباط نسخ مكاسب با يكديگر15
در اين دو تصحيح مكاسب مجموعاً از 17 نسخه استفاده شده ولى ارتباط اين نسخ به روشنى بيان نشده است. ما با دقت در منقولات آنها و توضيحات پايان نسخ به نتايجى دست يافتيم كه به دليل اهميت آنها در شيوه تصحيح به ذكر آنها در اين مقام مى پردازيم.
قديم ترين نسخه چاپى تاريخ دار مكاسب, نسخه اى است كه به سال 1280 يك سال قبل از وفات شيخ انصارى نگارش شده است (نسخه (ث)). در خاتمه اين نسخه, از چاپ ديگرى از كتاب در (سالف الزمان) ياد مى كند و آن را در نزد انديشوران ناپسنديده مى داند; زيرا (لماوجد فيها من الاغلاط الفاحشه وعراها عمّا تجدد فيه الانظار اللاحقة). ناسخ سپس از تلاش بسيار خود براى تصحيح نسخه كتاب و (اخراج خليطها من صريحها مع النسخ المصححة باملائه الشريف ونظره المنيف) سخن مى گويد.
چاپ قبلى اين كتاب كه در اينجا بدان اشاره رفته, ظاهراً همان چاپ بى تاريخ مكاسب است (نسخه (خ)) كه به گفته مصححان, قديم ترين چاپ كتاب مكاسب بوده و غلط و سقط در آن بسيار است. نكته جالب توجه در اين بحث اين است كه اين چاپ در بسيارى مواضع با 3نسخه از چهار نسخه خطى (نسخه هاى (ش), (ص), (ط)) توافق داشته و با تمام16 يا اكثر نسخ17 ديگر اختلاف دارد. گاه در ساير نسخ چندين سطر افزوده شده (مثلاً ص144), و گاه در اين چهار نسخه اضافاتى وجود دارد كه در ساير نسخ نيست (مثلاً ص160 هـ5). سر اختلاف اين نسخ با ساير نسخ در چيست؟ با دقت در موارد اين اختلافات و اين كه در غالب اين اختلافات به روشنى ترجيح با ساير نسخ مى باشد (بويژه بنگريد ص224هـ3) و نيز تصريح عبارت خاتمه (ث) بنظر مى رسد كه غالب اين اختلافات ناشى از تصرفاتى است كه مؤلف در كتاب صورت داده و مطالب را اصلاح كرده, و در بسيارى مواضع عباراتى افزوده و در اندك مواردى عبارتى كاسته است. (بويژه بنگريد ص72هـ1 و 268هـ2 كه عبارات افزوده را در نسخه (ث) با علامت زائد بودن مشخص كرده است) بنابراين اين چهار نسخه معمولاً مى بايد تحرير اوّل مكاسب تلقى گردد كه شيخ در آن تجديدنظر كرده است. از اين رو تا دليل روشنى در دست نباشد, نبايد به اين چهار نسخه اعتماد كرد و تنها در پاره اى از اغلاطِ نسخه اى مى توان اين نسخ را در متن قرارداد18 و در تغييرات مفهومى حتماً مى بايد نسخ ديگر در متن نهاده شود, و اگر ما عبارت نخست شيخ را هم صحيح تر بدانيم (بر فرض صحت نظر ما) حق نداريم كه نظر نهايى مؤلف را رها كرده و متن كتاب را بر طبق نظر اوّل وى قرار دهيم.
اين نكته در تصحيح دوم مورد توجه واقع نشده و در مواردى بسيار متن كتاب بر طبق اين نسخه ها برگزيده شده كه بى وجه است,19 بلكه گاه متن ساير نسخ صحيح مى باشد20 كه مجال ذكر تفصيلى آنها در اينجا نيست.
گفتنى است كه گاه در ساير نسخ, افزوده هايى در مكاسب ديده مى شود كه در نسخ (خ), (ش), (ط) وجود ندارد و در نسخه (ص) بر آنها خط كشيده شده است.21 مصححان چه بسا خط كشيدن را دليل بر تصحيح كردن عبارت گرفته اند, ولى معلوم نيست كه اين خط كشيدن ها توسط چه كسى صورت گرفته و آيا قابل اعتماد مى باشد يا خير؟ و اساساً بر طبق چه نسخه اى اين كار انجام شده؟ بويژه با عنايت به اين نكته كه در نسخه (ص) برخى از اضافات ساير نسخ در حاشيه با خط جديد افزوده شده22 ممكن است خط زدن ها نيز توسط صاحب اين خط جديد انجام شده باشد و بعيد نيست كه منشأ اين امر مقابله نسخه با نسخى همچون (خ) و (ش) و (ط) كه دربرگيرنده تحرير نخست بوده باشد و اين گمان كه اين افزوده ها زائد است, سبب خط زدن آنها گرديده است.
با توجه به آنچه گذشت, بايد تا حدّ امكان تصحيح بر پايه نسخ ديگر مكاسب (غير از چهار نسخه فوق) صورت پذيرد و بويژه نسخه (ث) از اهميت ويژه اى برخوردار است.
در ارتباط با ساير نسخ مكاسب نيز نكته گفتنى در كار نيست, ولى پايان نسخه (ذ) دقيقاً مطابق پايان نسخه (ح) مى باشد كه از نوعى ارتباط ويژه حكايت مى كند.
در برخى نسخ, تصحيح اجتهادى فراوان ديده مى شود; بويژه در نسخه (أ) (نسخه شهيدى) كه تصحيح به احسن در آن فراوان است و نبايد اين تصحيحات مدّ نظر باشد. در هر دو تصحيح گاه متفردات اين نسخه در متن قرار گرفته كه برخلاف روش صحيح تصحيح است. در اين باره پس از اين هم سخن خواهيم گفت. تصحيح قياسى (بدون نسخه)
در تصحيح اوّل تنها يك كلمه را در محدوده مورد بررسى (تا ص80) يافتيم كه بدون نسخه تصحيح شده است كه ظاهراً تصحيح درستى است.23 در تصحيح دوم نيز به دو مورد برخورديم كه بدون اعتماد بر نسخه تصحيح شده است و در هر مورد عبارت كتاب صحيح بوده نيازى به تصحيح اجتهادى نبوده است:
مورد اوّل (ص83هـ7): شيخ در پاسخ استدلال به آيه >ويحرّم عليهم الخبائثويحلّ لهم الطيبات مورد دوم: در تصحيح دوم ص138 هـ8 1 كلمه منها به منه تبديل شده است,24 ولى همان كلمه منها صحيح است و مرجع ضمير ادهان مى باشد, همچنانكه مرجع ضمير در (ماليتها) همينطور است و اگر كلمه (منها) به (منه) تصحيح شود, بايد كلمه (ماليتها) هم به (ماليته) تصحيح گردد.25 ميزان توجه به اكثريت نسخ
گاه در مراجعه به نسخ, تمام آنها به يك شكل بوده, تنها يك يا دو نسخه از آنها كه هيچ امتيازى از جهت اعتبار بر ساير نسخه ها ندارند, به شكل ديگرى است. طبيعى است كه نمى توان اين شكل را از قلم مؤلف دانسته, بلكه بايد آن را به تصحيح اجتهادى ناسخان اين نسخ يا اشتباه خوانى نسخه مؤلف و يا… نسبت داد. با دقت در اين گونه متفردات نسخ معمولاً به راحتى مى توان تصرف ناسخان و سرمنشأ تصحيح اجتهادى ايشان را بدست آورد. گاه منشأ تصرف ناسخان, تصحيح به اعتماد مصادر كتاب مى باشد, به عنوان مثال اگر روايتى در وسائل به صورتى ديده شد و همان صورت در يك نسخه مكاسب برخلاف ساير نسخ آن وارد شده باشد, روشن است كه ناسخ يا مصحح آن نسخه, به اعتماد وسائل در مكاسب تصرف روا داشته است. طبيعى است كه نسخه اى كه بر مبناى تصحيح اجتهادى تغيير يافته, فاقد اعتبار مى باشد و وجود و عدم آن يكسان است و اگر ما تصرف خود را در مكاسب به اعتماد مصدرى همچون وسائل بدون موافقت نسخه اى از مكاسب مجاز نمى دانيم, در جايى هم كه تنها نسخه اى از وسائل موافق وسائل بوده و روشن است كه ناسخ يا مصحح تصحيح اجتهادى كرده, نبايد متن مكاسب را بر طبق آن نسخه انتخاب كنيم.
به اصل اين نكته روشى در مقدمه هر دو تصحيح اشاره شده26 ولى در عمل در بسيارى مواقع تصحيحات اجتهادى نسخ در متن قرار گرفته است; بويژه در تصحيح دوم كه به علت در دست داشتن نسخ چاپى و خطيِ بيشتر (16نسخه) متفردات برخى از نسخ آن قهراً بيشتر بوده است. تصحيحات اجتهادى نسخ
دقت در متفردات نسخ, ميزان تصحيحات اجتهادى آنها را روشن مى سازد نسخه (أ) (نسخه شهيدى) از نسخى است كه تصحيحات اجتهادى آن بسيار بوده و روشن است كه مرحوم شهيدى با عنايت به نكات لفظى27 يا نكات معنوى28 عبارت را تغيير مى داده است. بنابراين اگر اين نسخه با ساير نسخ تأييد نگردد, نمى تواند متن را معين سازد. اين نكته در هيچ يك از دو تصحيح فوق مدنظر نبوده است.29
در برخى نسخ, عبارت خاصى در جاهاى مختلف به شكل يكسانى درآمده كه تصحيح اجتهادى را مى رساند; مثلاً در نسخه (ب), همواره فعل (منع) و مشتقات آن را با (من) متعددى ساخته است,30 در حالى كه در ساير نسخه ها به جاى (من) حرف جرّ (عن) بكار رفته است. در تصحيح دوم نيز متن مكاسب بر طبق اين نسخه تغيير يافته است, در حالى كه دليلى بر صحت آن وجود ندارد و بر فرض صحت بى ترديد اين تصحيح, بر مبناى نسخه مؤلف نبوده, و اگر بنابر تصحيح قياسى نيست, وجود اين نسخه نمى تواند تأثيرى در تعيين متن داشته باشد.
گفتنى است كه در صحاح جوهرى در ذيل ماده (منع) آمده: (منعت الرجل عن الشىء فامتنع منه). بنابراين ايشان منع را با (عن) به كار برده است; هرچند امتنع را با (من). از سوى ديگر اگر فرض كنيم كه كلمه (منه) به طور طبيعى تنها با (من) متعددى مى شود, مى توان با تضمين و اشراب معنى (نهى) كه با (عن) متعدى مى گردد, كلمه منع را هم با اين حرف جرّ استعمال نمود. تضمين, باب گسترده اى است در ادب عرب و بسيارى از ظرائف و لطائف ادبى در عبارات بليغان از بكارگيرى اين قاعده سرچشمه مى گيرد. اكنون مجال گستردن سخن در اين زمينه نيست.
در نسخه (ر), نيز در عباراتى همچون (يحرم المعاوضة) كلمه يحرم به تحرم ـ به صيغه مؤنث ـ بدل شده است31 كه در ساير نسخه ها به همان صيغه مذكِّر آمده است. با توجه به صحيح بودن هر دو واژه بايد اكثر نسخ متن قرار گيرد. در فعلى كه به اسم ظاهر مؤنث مجازى اسناد داده مى شود, مى توان هم به صيغه مذكر و هم به صيغه مؤنث بكار برد; البته برخى از نحويان صيغه مؤنث را راجح دانسته اند.32 ولى صيغه مذكر هم لغت فصيحى است كه در قرآن هم فراوان استعمال شده, مثلاً در آيه شريفه >فانظر كيف كان عاقبة مكرهم در نسخه (ش) نيز در مورد فعل (خلا) به جاى حرف جرّ (عن) كه در ساير نسخ به كار رفته, حرف جر (من) به كار رفته است. اوّلاً حرف جرّ (عن) هم با اين فعل در لغت استعمال شده است; مثلاً در صحاح جوهرى مى نويسد: (أخليت عن الطعام, أى خلوت عنه… وخَلَّيت عنه).
و در قاموس آورده: (تَخُلّى منه و عنه وخالاه تركه… وخلا… عن الامر و منه: تبرّأ, و عن الشى ارسله.) فتأمل.
و ثانياً: با تضمين فعل ديگرى همچون تَجاوَزَ كه به (عن) متعدى مى شود, مى توان تعدّى اين كلمه را به اين حرف جر درست دانست. و به هر حال وجهى به نظر نمى رسد كه از اكثر نسخ عدول گردد.
بارى از مقايسه دقيق نسخه هاى مكاسب, روشن مى شود كه برخى از آنها با تكيه بر مصادر, متن را تغيير داده اند; مثلاً نسخه (ذ) كه در چندين مورد برخلاف ساير نسخ و تنها بر طبق مصادر مى باشد.35 و نيز در مورد نسخه هاى (ز)36 و (أ)37 و (ط)38 و (ش).39
كوتاه سخن آن كه در هر موردى كه قرائن داخلى يا خارجى بر تصحيح اجتهادى در يك (يا چند) نسخه دلالت كند, اين نسخه (يا نسخه ها) بى اعتبارند و متفردات نسخ همه از اين قبيل است. حال با نگاهى دقيق تر مواردى را كه در دو تصحيح مكاسب (يا يكى از آنها) اين تصحيحات اجتهادى در متن قرار گرفته ارزيابى مى كنيم.
ارزيابى تصحيحات اجتهادى به كار رفته در متن
تصحيحات اجتهادى وارد شده در متن بر 5گونه است: گاه عبارت اصلى غلط است,40 و گاه عبارت اصلى مرجوح است, ولى غلط نيست41 و گاه هر دو عبارت صحيح بوده, امتيازى بر يكديگر ندارند. و گاه متن اصلى درست تر بوده و گاه متن تغيير يافته خود غلط است. ما در اينجا تنها به ذكر آدرس مواردى از دو قسم نخست اكتفا كرده, از اقسام ديگر, نمونه هايى را به بحث مى نشينيم; بويژه موارد قسم پنجم را در محدوده مورد بحث از مكاسب شماره مى كنيم.
نمونه اى از قسم سوم (تصحيح اجتهادى بى دليل)
ـ تصحيح اول ص33 س7 و تصحيح دوم ص91 س4: (فمجرّد النجاسة لايصلح…). در اكثر نسخ مكاسب به جز يك نسخه لاتصلح به صيغه تأنيث وارد شده است كه عبارت صحيحى است, چون با توجه به اين كه مى توان كلمه (مجرد) را از عبارت حذف كرد, كلمه مجرد مى تواند از (النجاسة) كسب تأنيث كند و بنابراين فعل آن مؤنث آورده شود.
دو نمونه از قسم چهارم (تصحيح اجتهادى مرجوح)
ـ در تصحيح دوم ص85 س7 مى خوانيم: (صرّح فى التذكرة عدم…). و در حاشيه مى بينيم: (هكذا فى خ, ش, ص, ط. و فى سائر النسخ: بعدم). كلمه صرّح در استعمالات با حرف جرّ باء به كار مى رود; هرچند مى توان با توجه به تضمين فعل (اظهر) استعمال اين فعل بدون جر را نيز صحيح دانست, ولى استعمال متعارف كلمه با حرف جرّ است. در صحاح نيز مى گويد: (صرّح فلان بما فى نفسه اى اظهره). در قاموس آورده: (صارح بما فى نفسه: أبداه, كصرّح).
گفتنى است كه چهار نسخه اى كه كلمه صرّح در آنها بدون حرف جرّ باء به كار رفته, همان چهار نسخه اى است كه از تحرير اوّليه و تصحيح نشده مكاسب حكايت مى كند.
ـ در تصحيح دوم ص52 س1 مى خوانيم: (روى فى الوسائل والحدائق عن الحسن بن شعبة فى كتاب تحف العقول…). در اكثر نسخ نام مؤلف اين كتاب الحسن بن على بن شعبه آمده و در دو مصدر حديث يعنى وسائل و حدائق نيز نام ايشان به همين شكل ذكر شده است.
در تصحيح اوّل نيز متن به همين گونه ضبط شده ولى در تصحيح دوم (بن على) به اعتماد دو نسخه (خ) و (ط) (كه چندان نسخ معتبرى هم نيستند) از متن حذف شده كه وجه آن به روشنى معلوم نيست. گويا مصححان چون نام كامل او را الحسن بن على بن الحسين بن شعبه دانسته اند, تصور كرده اند كه يا بايد نسب كامل ذكر شود و يا هم (بن على) و هم (بن الحسين) هر دو حذف گردد. با اين كه ضرورتى ندارد كه يا نسب كامل و يا اختصار كامل رعايت شود.42 در نام شيخ صدوق كه نسب كامل او محمد بن على بن الحسين بن موسى بن بابويه است, گاه به اختصار محمد بن على بن بابويه گفته مى شود و نيز شايع ترين تعبير از صاحب كامل الزيارات, جعفر بن محمد بن قولويه است;43 با اين كه نسب كامل او به نوشته نجاشى, جعفر بن محمد بن جعفر بن موسى ابن قولويه است.44 نيز در مورد محقق كركى كه ـ به تصريح استاد وى على بن هلال در اجازه به او45 ـ نام كاملش على بن حسين بن على بن عبدالعالى است, گاه با عنوان على بن الحسين بن عبدالعالى ياد مى شود.46
بنابراين بى شك بايد الحسن بن على بن شعبه را متن قرار داده و نيامدن (بن على) را در دو نسخه فوق بر غلط نسخه حمل كرد.
جالب اينجاست كه در تصويرى كه از آغاز نسخه (ط) در اوّل تصحيح دوم ذكر شده (على ابن) در لابلاى سطور افزوده شده كه در حاشيه اين تصحيح بدان اشاره نشده است.
ـ تصحيح اوّل ص67 س7, تصحيح دوم ص131 س7: (تقع فيه الفأرة), در اكثر نسخ به جاى تقع, (يقع) آمده كه از جهت ادبى راجح است, چون وقتى بين فعل و فاعل كه اسم ظاهر مؤنث مجازى باشد,47 فاصله افتد, مذكر آوردن فعل بهتر است.48 در اينجا در تصحيح اوّل بدون اشاره به اختلاف نسخ, و در تصحيح دوم با اشاره به اختلاف نسخ, گويا به اعتماد مصدر مطبوع, (يقع) متن قرار گرفته كه كار مناسبى نيست.
ـ تصحيح دوم ص145 س3: (و هذا يكون تارة مع الحرمة الفعلية فى حق الفاعل كسكوت الشخص عن المنع من المسكر).
اين عبارت از چهار نسخه (خ), (ش), (ص), (ط) نقل شده و افزوده شده است: (و هوالظاهر عند المتأمل). ولى در ساير نسخ و نيز در تصحيح اوّل به جاى المسكر (المنكر) آمده كه به نظر صحيح تر مى رسد, چون دليل قاطعى نداريم كه مجرّد شرب مسكر, حرام فعلى دانسته شود, ولى كلمه (المنكر) ظاهر در حرام فعلى است و در مجرد حرمت واقعى اين تعبير به كار گرفته نمى شود.
يادآورى اين نكته مفيد است كه چهار نسخه اى كه كلمه (المسكر) را دارند, همان چهار نسخه اى است كه پيشتر گفتيم نشانگر متن تصحيح نشده مكاسب بوده و معمولاً اعتبار ندارند.49 دو نمونه از قسم پنجم (تصحيح اجتهادى غلط)
تصحيح دوم ص70 س7: (ماعدا بول الابل من ابوال مايؤكل لحمه… ان قلنا بجواز شربها اختياراً… فالظاهر جواز بيعها, وان قلنا بحرمة شربها… ففى جواز بيعها قولان من عدم المنفعة المقصودة فيها…). كلمه (من عدم المنفعة المقصودة فيها…) دليل بر حرمت بيع ابوال مى باشد و در نسخ مكاسب (به جز نسخه ط) پس از كلمه المنفعة, كلمه المحلّلة افزوده شده كه همين عبارت در تصحيح اوّل آورده شده است و بى شك بايد در متن باشد; زيرا فارق بين دو قول در اين مسأله, تنها با همين قيد روشن مى گردد, و اگر (شرب) را منفعة مقصوده در ابوال ندانيم, بنابر جواز شرب اختيارى ابوال نيز بايد به حرمت بيع فتوا دهيم.
گفتنى است كه اگر ما به معناى عبارت هم توجه نكنيم, مى بايد نسخه اى را كه فاقد كلمه (المحلله) است, غير اصيل بدانيم; زيرا وجه منطقى متعارف براى افزوده شدن اين عبارت از سوى ناسخ بنظر نمى رسد, ولى سقط عبارت از قلم ناسخ طبيعى است.
ـ تصحيح دوم ص121 س1: (وخلوّ كتب الرواية المشهورة عنها حتى انّ الشيخ لم يذكرها فى جامعيه). به جاى كلمه (جامعيه) در تمام نسخ مكاسب بجز نسخه شهيدى (جامعه) ذكر شده و اين عبارت در تصحيح اوّل (ص59 س6) متن قرار گرفته شده كه درست مى باشد. در حاشيه تصحيح دوم مراد از (جامعيه) را تهذيب و استبصار دانسته است; در حالى كه استبصار كتاب جامع نبوده, بلكه تنها اخبار متعارضه در آن نقل شده, و در نام كتاب هم بدين امر تصريح شده است: (الاستبصار فيما اختلف من الاخبار). شيخ طوسى خود در آغاز استبصار با اشاره به (كتابنا الكبير الموسوم بتهذيب الاحكام) آن را كتابى مى خواند كه تمام احاديث فقهى (اصحابنا) را به جز (نادر قليل و شاذ يسير) در بر دارد. وى در پايان استبصار و در جاى جاى كتاب از تهذيب به عنوان (الكتاب الكبير) ياد مى كند. پس عبارت (جامعه) در مكاسب صحيح بوده و مراد از آن كتاب تهذيب مى باشد.50
در اينجا دامن سخن را برمى چينيم و با تأكيد مجدد بر لزوم پرهيز از تصحيح قياسى و عدم اعتماد بر هر نسخه اى كه در آن تصحيح اجتهادى راه يافته مقال را خاتمه مى دهيم.
درباره اين دو تصحيح بحث هاى ديگرى نيز به بررسى و تحقيق نيازمند است, همچون ميزان دقت در نقل منقولات نسخ و صحت ارجاعات و تعيين آدرس اقوال فقهاء و احاديث و درستى ضبط كلمات و تقويم نص و پاراگراف بندى و جهات ظاهرى و باطنى ديگر…, كه از موضوع سخن ما در اين مقال بيرون است.
ضمن دست مريزاد گفتن به مصححان سختكوش و فاضل اين دو تصحيح, براى ايشان در تمام عرصه ها آرزوى موفقيت كرده و اميدواريم ساير مجلدات تصحيح دوم مكاسب با امتيازات بيشتر و رفع كاستى ها به جامعه تحقيق هديه گردد.پاورقى ها: 1. نامه هاى قزوينى به تقى زاده, ص241. 2. منهج تحقيق المخطوطات, مؤسسه آل البيت لاحياء التراث, قم, 1408, ص8. مقايسه كنيد با ص18 توضيح مفهوم (الامانه) به عنوان يكى از صفات لازم براى محقق. 3. در اين باره بنگريد: نامه هاى قزوينى به تقى زاده, ص309ـ311, نقد و تصحيح متون (نجيب مايل هروى, آستان قدس رضوى, مشهد, 1369ش)ص258ـ261. 4. اين بيان در متون روايات, صادق است و در اسناد روايات اين امر صدق نمى كند. ظاهراً كلام ايشان هم تنها ناظر به متن روايات است. 5. البته گاه نقل وسائل را ـ مثلاً ـ نمى توان كاشف از نسخه جديدى از كافى دانست كه تفصيل آن درخور اين نوشتار نيست. 6. الفوائد الرجاليه, ملامحمد اسماعيل خواجويى اصفهانى, الطبعة الاولى, مجمع البحوث الاسلامية, مشهد, 1413, ص34. 7. ر.ك: نقد و تصحيح متون, ص228 به بعد. 8. مگر در برخى موارد كه نسخه يا نسخ موجود, غير معتبر بوده و چاره اى جز تصحيح قياسى پيش روى محقق نباشد; ولى در جايى كه نسخه يا نسخ معتبر قديمى و نزديك به عصر مؤلف در دست باشد, رعايت امانت و عدم تصرف اجتهادى شرط ضرورى و روش اصيل تحقيق متن به شمار مى آيد. 9. در مباحث درس خارج بسيار مى بينيم كه اساتيد وقتى مطلبى را از تقريرات بزرگى نقل مى كنند كه آن را نادرست مى يابند, خطا را به مقرر نسبت مى دهند نه به آن بزرگ, اين امر بى جهت نيست و از نكات چندى شبيه نكات بالا ناشى شده كه البته كليت نداشته و به عواملى همچون ميزان علم و دانش و دقت و ضبط مقرر و مقايسه اين صفات وى با صفات استاد وابسته است. 10. ر.ك: ميراث فقهى, غنا و موسيقى, به كوشش رضا مختارى و محسن صادقى, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, قم, 1419; ج3, ص1582 و نيز در مقدمه آقاى صادقى در ص1632. 11. مصاحبه با آية اللّه سيد موسى شبيرى زنجانى, با عنوان (ابعاد شخصيت شيخ انصارى قدس سره). تنظيم نگارنده, كنگره شيخ انصارى, قم, 1373ش, ص21 با اندك تغيير در عبارات و تلخيص, و نيز در ص28 اين مطلب كه رسائل به تصحيح ميرزاى شيرازى چاپ شده ب


صفحه 7

سيرى در كتاب العبقات العنبرية في الطبقات الجعفرية
واثقى حسين

العبقات العنبرية في الطبقات الجعفرية, علامه محمّد حسين كاشف الغطاء. تحقيق: دكتر جودت قزوينى, چاپ اوّل 1418هـ.ق. بيروت.
در تاريخ فقه و فقها خاندان هاى بزرگ علمى كه داراى دانشمندانى سترگ و فرهيختگان فراوانى باشند, چندان زياد نيستند. يكى از آن نوادر و نمونه ها خاندان كاشف الغطاء است.
مؤسس و بزرگ اين خانواده بلند آوازه, فقيه مبتكر و اصولى باريك انديش و محقق نامدار آية اللّه العظمى شيخ جعفر نجفى است. او داراى تأليفات فراوان است كه مهم ترينش كتاب نغز و پرمغز (كشف الغطاء عن مبهمات الشريعة الغرّاء) است و به همين جهت او را كاشف الغطاء لقب داده اند و فرزندان او را به همين نام مى خوانند.
آن مرد بزرگ از خداوند خواست كه چراغ علم و فقاهت در ذريه اش هماره روشن و پرتوافشان باشد و خداوند متعال دعاى او را مستجاب فرمود و از نسل او عالمانى بزرگ و انديشمندانى بسيار به جامعه اسلامى و شيعى ارزانى داشت: دانشيمردانى كه در تأليف و تحقيق چيره دست و در شعر و شاعرى زبردست بودند و بر كرسى تدريس در حوزه كهن و غنى نجف اشرف تكيه زدند و در راه پيشبرد و تعميق فرهنگ تشيع سهمى كلان بر عهده داشتند و در امور سياسى ـ اجتماعى عراق بويژه شهرهاى نجف و كربلا و كاظمين و سامرا و حلّه تأثيرگذار عمده بودند و جمعى از ميان آنان به مقام منيع مرجعيت تقليد رسيدند.
يكى از آن دانشوران بزرگ آية اللّه شيخ محمّد حسين كاشف الغطاء است كه با سه واسطه به سرسلسله اين دودمان شيخ جعفر كبير نسب مى برد; بدين ترتيب: محمّد حسين بن على بن محمّدرضا بن موسى بن جعفر. اين بزرگ مرد ـ كه شرح زندگى و كمالات و خدمات علمى, اجتماعى و سياسى او يك كتاب را پرمى كند ـ داراى تأليفاتى گرانسنگ و فراوان است. يكى از آثار قلمى او كتاب (العبقات العنبرية في الطبقات الجعفرية) است كه شرح حال خاندان كاشف الغطاست. گرچه پسوند نام كتاب مُوهِم آن است كه تاريخ عموم علماى شيعه است, اما به يقين مراد او از جعفر در نام كتاب, شيخ جعفر, بزرگِ خاندان كاشف الغطاء است, نه امام جعفر صادق(ع).
مؤلف كه از علوم مختلف اسلامى بهره مند بوده و بعدها به مقام استادى رسيده است, داراى نبوغى خاص بوده به طورى كه اين كتاب را كه اولين تأليف اوست, در سنين پانزده تا بيست سالگى نوشته است.
شرح حال نگاران معمولاً با تعبيرات يكنواخت و كليشه اى از افراد مورد سخن ياد مى كنند, اما او از اين روش پيروى نمى كند, بلكه از استعداد خداداد و اطلاعات زياد و حافظه قوى و ادب عربى خود سود مى جويد و يك كتاب پرفايده مى آفريند تا در عين حال كه زندگينامه دانشمندان است مجموعه تاريخى, سياسى, اجتماعى و بالاتر از همه يك جُنگ ادب عربى عرضه كند كه نظمش موزون و نثرش مسجَّع باشد.
اين كتاب را مى توان از مصادر دست اوّل براى موضوعات زير به حساب آورد و از آن بهره جست: تاريخ عراق, تاريخ نجف و حوزه غنى و دانشمندان فراوان آن, تاريخ قاجاريه و ارتباطشان با عراق و علماى نجف, مبارزه اصوليين با اخبارى ها پديد آمدن شيخيه, ظهور باب, هجوم وهابى ها به عتبات مقدس عراق, تاريخ فقه و فقها, ادب عربى و تاريخ آن و… و نيز از بُعد كتابشناسى ذى قيمت است چرا كه از كتاب هايى كه ظاهراً تاكنون به چاپ نرسيده و يا جزء مفقودات است, مطالبى نقل مى كند; همچون:
1. يتيمة الدهر فى ذكر علماء العصر, تأليف سيد محمّد على بن سيد ابى الحسن عاملى, داماد شيخ جعفر كاشف الغطاء بزرگ.
2. معدن الشرف فى أحوال المشاهير من علماء النجف, تأليف سيد حسون البراقي.
3. ضوء المشكاة الكاشف عن وجوه الرواية والرواة, تأليف شيخ محمّد على عزالدين عاملى.
4. تمام رساله (نبذة الغري في احوال الحسن الجعفرى) را در كتاب وارد مى كند. (ص293ـ347)
جالب است كه بدانيم (عبقات) قبل از چاپ نيز جزء مصادر و مآخذ كتاب هايى بوده است; همچون: بابليات, تأليف محمّدعلى يعقوبى; ماضى النجف و حاضرها, تأليف جعفر محبوبه; شعراء الحله و شعراء الغري از على خاقانى.
مؤلف گرامى سبب تأليف اين كتاب را تهيه گزارشى از خاندان خود و هديه به عموى ناديده اش كه در اصفهان اقامت داشته مى داند. (ص25ـ29) سپس نسب پدران خود را به مالك اشتر يار باوفاى امام على(ع) مى رساند. (ص30ـ36) باب اوّل كتاب به شرح زندگى مؤسس اين خاندان اختصاص دارد. (ص37ـ180) شيخ جعفر كبير از فقهاى نادر دوران بوده است كه با گذشت دويست سال از حيات او و پديد آمدن فقهاى بزرگ, هنوز هم موقعيت او در حوزه هاى فقهى پابرجاست. آثار قلمى فراوان برجاى نهاده است كه مهم ترينش (كشف الغطاء) است كه حاوى اصول عقايد, دوره كامل اصول فقه كاربردى و قواعد فقه و فقه استدلالى است. نسخ خطى فراوان آن حكايت از اهتمام فقها نسبت بدان دارد. اين كتاب گرچه چاپ سنگى شده است, ليكن چاپ محقَّق و امروزين آن در هفت يا هشت جلد در راه است.
در آغاز گزارشى كوتاه از زندگانى پدر و برادران شيخ جعفر به دست مى دهد (ص37ـ43) آنگاه فصل اوّل را به كرامات شيخ جعفر, و فصل دوم را به اخلاق و منش او اختصاص مى دهد. در فصل سوم (ص82 ـ107) از سفر او به حج بيت اللّه الحرام و سفر او به تهران و ملاقاتش با فتحعلى شاه قاجار سخن مى گويد و پيدايش اخبارى ها و مبارزه اصولى ها را با آنان گزارش مى كند و از سبب گرايش آن شاه به افراطى ترين شخص اخبارى يعنى ميرزا محمّد پرده برمى دارد. گويا در باور شاه, قتل اشپوختر فرمانده لشگر متجاوز روس در حمله به ايران بر اثر اوراد و عزائم ميرزا محمّد بوده است.
در فصل چهارم (ص108ـ134) دو حادثه مهم ذكر مى شود: يكى هجوم وهابى ها به عتبات مقدس عراق, و رساله اى كه شيخ جعفر كبير در دفاع از عقايد شيعه و ردّ عقايد وهابيت با لحن ملايم و محققانه اى نگاشته و براى عبدالعزيز بن سعود سردسته وهابى هاى مهاجم فرستاده است. بخشى از اين رساله را كه در اختيار مؤلف بوده در كتابش آورده است و تقاضا كرده هركس نسخه كامل آن را يافت در اين كتاب وارد كند. حادثه دوم از پيشامدهاى عهد شيخ جعفر كاشف الغطاء, پيدايش دو گروه شرور و آشوب طلب (زقرت) و (شمرت) در نجف اشرف است كه تا عهد مؤلف كتاب اين فتنه ادامه يافته است.
در فصل پنجم (ص135ـ180) سروده هايى از شيخ جعفر كبير و نيز چكامه هايى از شعراى زمان كه به مناسبت هاى گوناگون براى تبريك و يا تسليت به وى سروده اند, آمده است و نيزمتنى با نثر مسجع و متكلفانه در وصف او كه از كتاب يتيمه الدهر تأليف سيد محمّدعلى شرف الدين عاملى برگرفته است.
باب دوم كتاب (ص181ـ359) شرح زندگانى فرزندان بى واسطه كاشف الغطاء بزرگ است به اين ترتيب:
الف) شيخ موسى بن جعفر (ص181ـ 238) او داراى نبوغ و استعدادى بوده است كه در بيست سالگى به اجتهاد مى رسد و از اساتيد حوزه به شمار مى رود. او پس از پدر بزرگوارش مرجع تقليد مردم گرديد و شاگردان پدر به دور او گرد آمدند و از دانش او بهره بردند. چنين معروف است كه پدر او فرمود: به جز خود و پسرم شيخ موسى و شهيد اوّل مجتهد مطلق نمى شناسم (ص198) و در بعضى نقل ها محقق صاحب شرايع را هم به اين جمع اضافه مى كرده است.
در اين بخش از كتاب, از مبارزه علما با ميرزا محمّد اخبارى و فتواى آنان به قتل او و اجراى حكم سخن رفته است (ص183ـ187) و از وقايعى كه در نجف رخ داده, ياد مى شود و سپس آثار عمرانى شيخ موسى در نجف معرفى مى شود پس از آن نامه شيخ موسى به فتحعلى شاه و جواب شاه به او و تجليل از ميرزا محمّد اخبارى نقل مى شود. (ص204ـ 208) آنگاه اشعارى كه شاعران در مدح و رثاى شيخ موسى و فرزندان وى سروده اند ذكر مى شود. (ص208ـ233)
ب) شيخ على بن جعفر. او از فقهاى برجسته و ممتازى است كه به دقت نظر و گستره انديشه معروف بوده است. پس از برادرش شيخ موسى, عهده دار تدريس و تأليف و فتوا شد. شيخ مرتضى انصارى فقيه اصولى بى نظير و ميرفتاح مراغى صاحب عناوين الاصول و جمع بسيارى از شاگردان وى بودند. او مرجع تقليد مردم گرديد و تأليفاتى پربها برجاى نهاد. زندگينامه و اشعارى كه در مدح و رثاى او سروده شده از صفحه 238 تا290 كتاب آمده است. در همين بخش از كتاب, از ظهور فرقه شيخيه (ص284ـ286) و احوال سيد محمّدعلى باب پيش از ظهورش (ص287) سخن رفته است.
ج) شيخ حسن بن جعفر. او نيز يكى از فقهاى اين دودمان است. فرزندش شيخ عباس رساله اى در احوال پدر نگاشته است كه مؤلف ما همه آن را در كتابش وارد مى كند (ص293ـ349) و در آن از كرامات وى, جواب او به برخى پرسش ها, برخى حوادث تلخ كربلا و نجف, و مناظره او با آلوسى مؤلف تفسير روح المعانى و مفتى رسمى حكومت بغداد سخن رفته است و در پايان اشعارى را كه در مدح شيخ حسن سروده اند, نقل مى كند. باب سوم كتاب (ص360ـ502) به شرح زندگانى طبقه سوم از اين سلسله اختصاص مى يابد; به اين ترتيب:
الف) شيخ محمّد بن على بن جعفر. او از مدرّسان و مجتهدان و مراجع تقليد بوده و به شعرا بها مى داده است. همسرش نيز به شعر علاقه مند بوده و به شاعران متعهد صله مى داده است. زندگينامه اى كوتاه و قصيده هايى چند درباره او در كتاب گرد آمده است. (ص360ـ 398)
ب) شيخ مهدى بن على بن جعفر. او پس از برادر عهده دار مرجعيت شد و شيخ مرتضى انصارى بزرگ, بسيارى از امور را به او ارجاع مى داده است. او نيز از ذوق شعرى بهره مند بوده و شعرا براى او قصايدى سروده اند. (ص398ـ447)
ج) شيخ جعفر بن على بن جعفر كه او را شيخ جعفر صغير مى گفته اند, در مقابل جدش شيخ جعفر كبير. زندگينامه و اشعارى كه براى او سروده اند, از صفحه 447 تا 465 كتاب آمده است. اين سه برادر فرزندان شيخ على كاشف الغطاء مى باشند.
د) شيخ محمّدرضا بن موسى بن جعفر. او نيز عهده دار تدريس بوده و در مصالح مسلمين مى كوشيده است و شاعران قصايدى در وصفش سروده اند. (ص465ـ502)
پيشتر گفتيم كه كاشف الغطاى بزرگ رساله اى در دفاع از عقايد شيعه و ردّ عقايد وهابيّت نگاشته و براى عبدالعزيز بن سعود رئيس وهابى ها فرستاده است. مؤلف (العبقات) بخشى از آن را كه در اختيار داشته در كتابش آورده (ص117ـ 128) و تقاضا كرده است هركس آن را به تمامى يافت در كتاب (العبقات) وارد كند. اكنون محقق كتاب آقاى دكتر جودت قزوينى به سفارش مؤلف عمل كرده است و رساله (منهج الرشاد لمن أراد السداد) را در پايان كتاب آورده است. (ص519 ـ 587) لازم به يادآورى است اين رساله در سال 1342هـ.ق. در 82 صفحه در مطبعة الحيدرى نجف چاپ شده است. آقاى جودت قزوينى با راهنمايى علامه مرحوم سيد عبدالعزيز طباطبائى آن را بر مبناى نسخه نفيسى كه متعلق به كتابخانه آية اللّه مرعشى در قم است تحقيق كرده و به چاپ رسانده است. اكنون چند سخن با آقاى دكتر جودت قزوينى:
1. مؤلف مى گويد: يك نسخه پاكنويس شده كتاب را براى عمويم به اصفهان فرستادم تا به چاپ رساند. اما اجل او را مهلت نداد و با مرگ او آن نسخه هم ناپديد شد. مى دانم كه چاپ نشد اما نمى دانم نسخه كتاب كجا است. نزد من فقط پيشنويس جزء اوّل به خط خودم كه 60 سال پيش آن را نوشته ام موجود است. اديبان از آن بهره گرفته و در كتاب هاى خود نقل كرده اند. (ص14)
همچنين در پايان كتاب چاپ شده پس از شرح زندگانى شيخ محمّدرضا مؤلف مى نويسد: در پى مى آيد شرح حال بقيه رجال اين طبقه كه عبارتند از:
شيخ حبيب و شيخ عباس پسران شيخ على, و سپس زندگينامه شيخ عباس فرزند شيخ حسن كه شرح احوال طبقه سوم پايان مى پذيرد و به توفيق الهى شروع خواهيم كرد به نگارش احوال طبقه چهارم كه فرزندان طبقه سوم هستند. (ص502)
با نقل دو سخنِ مؤلف از آغاز و پايان كتاب مى خواهيم نتيجه بگيريم كه آن چه به چاپ رسيده همه كتاب نيست و آقاى قزوينى هم چيزى در اين زمينه نمى نويسد. كسى كه به قول خودش بيست سال دل مشغول اين كتاب بوده است بايستى از يافته ها و حدس و گمان ها گزارشى در اختيار خواننده قرار دهد و راه را براى ديگران هموار سازد. او گفته است كه مبناى كارش نسخه خطى كتابخانه مجلس شوراى اسلامى است, اما نمى گويد كه آن نسخه آيا پيشنويس قسمت اوّل است كه تا پايان عمر در اختيار مؤلف بوده است و بعدها به كتابخانه مجلس راه يافته است و يا همان نسخه پاكنويس شده اى است كه مؤلف براى عمويش به اصفهان فرستاده است كه به زعم مؤلف ناپديد شده ليكن به دست صاحب همتى به كتابخانه مجلس رسيده است.
اگر نسخه كتابخانه مجلس همان پيشنويس بخش اوّل باشد, بايد به مؤلف بزرگ آن آفرين گفت كه مُسوَدّه كتابش اين قدر شُسته رُفته است كه محقق كتاب. هيچ جا لازم ندانسته براى استوارسازى متن, بين كروشه كلمه اى اضافه كند.
و اگر نسخه كتابخانه مجلس همان نسخه اى باشد كه مؤلف براى عمويش به اصفهان فرستاده است, پس چرا متن چاپى ناتمام است؟ شكى نيست كه نسخه مرسوله به اصفهان كامل بوده است ـ مگر آنكه بگوييم بخش پايانى آن بعدها از دست رفته است و فقط جزء اوّل به كتابخانه مجلس راه يافته است. در مجموعه CDهاى الذخائر كه از كتاب هاى كتابخانه كاشف الغطاء در نجف تهيه شده است, تنها بخشى از آنچه چاپ شده موجود است و قرائن نشان مى دهد كه آن نسخه عكسى از قسمتى از نسخه كتابخانه مجلس شوراى اسلامى است.
به هر حال اميد است كه جزء دوم كتاب هم پيدا شود.
2. چنانچه جزء دوم كتاب پيدا شود و به چاپ رسد, گرچه همه كتاب (العبقات العنبرية) عرضه شده اما تكميل آن ضرورى است. علامه محمّد حسين كاشف الغطاء در سال 1294 به دنيا آمده و در بيست سالگى يعنى 1314هـ,ق, اين كتاب را به پايان برده است و اكنون صد سال از آن تاريخ گذشته در اين يك سده هم دانشورانى از اين خاندان به پا خاسته اند كه در كتاب از آنان ذكرى به ميان نيامده كه از جمله آنان خود مؤلف (العبقات) است. پس براى دست يابى به تمام رجال علم و ادب از خاندان كاشف الغطاء تكمله عبقات ضرورى است و چنانچه در پايان آن سلسله نسب اين فاميل بزرگ به صورت درختى و مشجَّر ترسيم گردد بر فوائد آن خواهد افزود.
3. با توجه به اين كه (عبقات) يك متن تاريخى نيز هست و از مصادر دست اوّل بُرهه اى از تاريخ عراق و نجف است, لازم بود آقاى قزوينى براى تحكيم مطالب كتاب و يا نقد آن, از مصادر موازى و همزمان يا مقدم بر آن بهره جويد و مقايسه اى بين آنان به عمل آورد.
4. در پاورقى ها بيشتر به سال ولادت و وفات اعلام و يا حوادث بسنده شده و هيچگاه سند كلام خود را ذكر نكرده است حتى در مقدمةالتحقيق براى سخنان خود مصدرى معرفى نكرده و مرجع دو بيوگرافى خودنوشت علامه محمّدحسين كاشف الغطاء را معرفى ننموده است. با اين وصف طبيعى است كه جاى فهرست مصادر و مراجع تحقيق خالى باشد.
5. با توجه به اينكه (عبقات) يك متن ادبى نيز هست آقاى قزوينى از پس كار به خوبى برآمده و يك كتاب كم غلط عرضه كرده است. و غلط هايى همچون: نائبة به جاى نائية (ص93), تنكاپن به جاى تنكابن (ص101) يمين به يومين, قطعاً اشتباه چاپى است. مواضباً به جاى مواظباً (ص298) فأَجَّرَ به جاى فآجَر (ص71) نضرته به جاى نظرته (ص171) و اصرار بر ضبط حِجرَة به جاى حُجرة (ص59) كه مشهور و صحيح است و خفِّظ به جاى خفِّض (ص42) و أيقضناه به جاى أيقظناه (ص59) و نگارش الطبطبائى به جاى الطباطبائى در موارد متعدد و نظاير اين اشتباهات, در كتاب نيامده بود, بهتر بود. و نيز آغاز زندگينامه شيخ جعفر كبير (ص43) اگر در صفحه چپ و مستقل بود بهتر بود.
در پايان سخن به مؤلف جامع و زبردست درود مى فرستيم و از خداوند مهربان خواستاريم بر درجاتش بيفزايد. و به آقاى دكتر قزوينى كه زحمت تصحيح و تنسيق كتاب را به دوش كشيده اند, خسته نباشيد مى گوييم و يادآورى مى كنيم كه چاپ اين كتاب نشان مى دهد كه هنوز هم آثار چاپ نشده ارزشمند و مفيد كه غبار غربت و غم بر آنها نشسته و در انتظار تصحيح و چاپ به سر مى برد بسيار است و اين طور نيست كه به بهانه آن كه مطالب كتاب ها تكرارى است گمان كنيم كتب چاپى ما را از مخطوطات بى نياز مى كند.


صفحه 8

از رسالات خيّامى تا رباعيات
ذکاوتى قراگزلو علي رضا


از نكاتى كه در بررسى افكار خيام به عنوان حكيم, رياضى دان و در عين حال شاعر متفكر جهانى مورد توجه خاص قرار مى گيرد, اين است كه چه نسبتى ميان رسالات معدود فلسفى خيام با رباعيات اصيل و كم شماره او هست؟ بويژه آنكه مرحوم استاد مطهرى مى گويد: (بيشتر مسائلى كه در رباعيات, مورد تشكيك قرار گرفته در رسالات خيام جواب روشن و قطعى دارند.)
به گمان اينجانب رسالات خيام از موضع رسمى نوشته شده, يعنى از خيام به عنوان يك مدرس درجه اول و سرشناس و مقبولِ حكمتِ مشائى سؤالاتى كرده اند و او على الرسم و آنچنانكه مى بايد و انتظار مى رود پاسخ هايى داده است; بى آنكه آن پاسخ ها لزوماً در باطن, خودش را هم قانع كرده باشد. چنانكه به قول نظامى عروضى در چهارمقاله, خيام در احكام نجوم نيز نظر مى داد ولى اندك اعتقادى به آن نداشت. مضاف بر اينكه رسالات خيام همگى در جوانى و حداكثر در ميانسالى نوشته شده, حال آنكه رباعيات مربوط به تمامى طول عمر اوست. با اين حال با ملاحظه دقيق رسالات و رباعيات اصيل خيامى مى توان اطمينان يافت كه از يك مغز تراويده است.
اما اينكه بعضى معاصران كوشيده اند از عمر خيام آدم سربراهى بسازند كه گويا همه عقايد جارى را تأييد مى نمايد و حتى به نفع مواضع معروف و معمول و رايج استدلال هم مى كند, مقبول نيست. اين كارى است كه مثلاً مرحوم استاد محمدتقى جعفرى در كتاب تحليل شخصيت خيام بدان پرداخته و در واقع نظريات خود را بر خيام تحميل نموده است.
از جمله نظريات خيام كه با مشائيان اختلاف دارد, اعتقاد به ذرات است كه در چندين رباعى اصيل از منابع قرن ششم و هفتم تكرار شده و درست برخلاف ديدگاه بوعلى سينا در شفا مى باشد كه فصلى در ردّ ذرات ذيمقراطيسى به قلم آورده است. خيام در رسالات نيز به اين نظريه اشاره كرده و از متقدمان يونان همچون انكساغوراس نقل مى كند كه ذرات نامتناهى وجود دارد, اما خودْ اجسام و ابعاد محسوسه و متخيله و معقولات را متناهى مى داند1. سپس در مورد ازليت زمان يا دهر هم بحث كرده, و اينكه اعتقاد به جوهر ازلى زمان بى آنكه چيزى از اوصاف واجب الوجود در آن باشد يا خود زمان وصفى از واجب الوجود باشد, باطل است2. اين مطلب نشان مى دهد كه ابهامات و اشكالات دهريان در ذهن او خلجان داشته است, و اين مضمون در بعضى رباعيات آشكار است.
اكنون عباراتى از ترجمه بعضى رسالات خيامى نقل مى كنيم تا با مضامين رباعيات اصيل خيامى مقايسه گردد:
خيام در مقدمه شرح ما اشكل من مصادرات اقليدس گويد:
(تحقيق و تحصيل علوم با براهين حقيقى بر آنان كه طالب نجات و سعادت ابدى هستند, فرض است; خصوصاً آنچه كلى است و تحصيل اوصاف واجب الوجود تعالى و ملائكه و ترتيب آفرينش و اثبات نبوت سيد مُطاع بين خلق و آنچه به فرمان خداوند تعالى به قدر طاعت انسانى بدان ها امر و آنچه از آنها نهى نموده است… اما جزئيات علوم غير مضبوط و اسباب آن بى نهايت است و با اين عقل هاى انسانى قابل احاطه نيست و جز به حس و خيال و توهم, قابل دريافت نمى باشد.3
اين جملات از مقدمه شرح (مااشكل من مصادرات اقليدس) مى باشد كه در حدود 470هـ.ق. يعنى در حدود 31 سالگى نوشته شده و علاوه بر بيان نظرگاه رسمى, كنجكاوى خاص خيام را خصوصاً در جمله اخير نشان مى دهد. در همين مقدمه مى خوانيم:
(اما آنچه به هندسه مربوط مى شود… فايدت اين جزء از حكمت, ورزيدگى و تند شدن خاطر و عادت نفس به اشمئزاز از آنچه برهانى نيست مى باشد).4
اگر به ياد بياوريم كه غزالى تعليم هندسه را بد مى داند, دقيقاً از همين لحاظ كه ذهن را به استدلال استوار عادت مى دهد و اين انتظار را به وجود مى آورد كه دلايل معتقدات دينى هم مى بايست به همان استحكام باشد, متوجه اقتباس غزالى از اين ديدگاه خيامى ـ يا به هرحال ديدگاه حكما ـ مى شويم كه البته مطلب را گرفته و در غير مورد خود بكار برده است; چنانكه تقسيم طالبان شناخت خداوند به چهار گروه متكلمان, فلاسفه, اسماعيليان, اهل تصوف را نيز غزالى از خيام گرفته و در (المنفذ من الضلال) آمده است. خيام در باب اسماعيليه و صوفيه بى طرف است و از فلاسفه فاصله گرفته چنانكه در رباعيات نيز گويد:
دشمن به غلط گفت كه من فلسفى ام
ايزد داند كه آنچه او گفت نى ام

و با متكلمان درافتاده است, چنانكه مى توان گفت بعضى از مشهورترين رباعيات اصيل خيام نقيضه اى است بر متكلمان و به قول مؤلف طربخانه (كالاعتراض) (=همچون اعتراض, به عنوان اعتراض) سروده شده است.
همچنين در مقدمه جبر و مقابله خيام مى خوانيم:
ما در روزگارى زندگى مى كنيم كه از اهل علم عده كمى با هزاران محنت باقى مانده اند… و بيشتر حكيم نمايانِ زمان ما حق را جامه باطل مى پوشانند و از حدّ ريا و تظاهر به دانايى قدمى فراتر نمى گذارند… و اگر ببينند كه كسى جهد در جستن حق و عرضه داشتن راستى و ترك باطل و خودنمايى و خدعه دارد او را خوار مى شمرند و تمسخر مى كنند.5
در عبارت مذكور دريافت ژرف خيام از روحيه زمانه و طرز زندگى عالم نمايان, آشكار است; همان ها كه در رباعيات تنقيدشان كرده:
با اين دو سه نادان كه چنين مى دانند
از جهل, كه داناى جهان ايشانند
خرباش كه از خرى كه اين دونانند
هركاو نه خر است كافرش مى خوانند

از جمله مضامين رباعيات اصيل خيامى اظهار حيرت از غرض خلقت است و اين در مقابل كسانى است كه خود را دانا به راز آفرينش مى شمردند. خود حكما براى خدا غرضى قائل نبودند, چنانكه خيام در ترجمه خطبة الغرّاء ابن سينا آورده است: (ببايد دانستن كى ايزد عزّ و علا را در هيچ چيز غرض نبود كى غرض از عجز و نقصان صاحب غرض باشد).6
عينِ اين مطلب را در رساله كون و تكليف نيز مى بينيم:
هيچ موجودى نيست كه از مطلب آيا هست اين چيز؟ خالى باشد, ولى ممكن است بعض موجودات از لميّت (=چرايى) خالى باشد و آن عبارت از اشياء واجب است.7
و سپس مى افزايد: (همانگونه كه لميّت (=چرايى) را به ذات واجب الوجود راه نيست… هيچ يك از اوصاف بارى چرايى ندارد).8 كاملاً در فضاى رباعيات قرار داريم.
در همين رساله كه از كارهاى جوانى خيام است (473هـ.ق) مى كوشد پاسخى رسمى به سؤال كننده كه يك قاضى است بدهد. آنجا كه مى خواهد نظريه فيض و صدور و قاعده امكان اشرف را بيان كند, مقدمتاً به طور ضمنى از خود سلب مسؤليت مى نمايد كه اگر خواننده و شنونده آن نظريه را مستحكم نيافت, شگفت زده نباشد; زيرا چه بسا آنكه اين نظريه را پذيرفته ناشى از ضعف نفس و فريفتگى بوده است. در اين عبارت و لازم معنى آن دقت فرماييد:
از مشكل ترين مسائل… مسأله تفاوت موجودات در درجه شرافت مى باشد… در اين مسأله بسيارى دچار حيرت شده اند…. و شايد من و معلم من بوعلى سينا بيشتر در اين مسأله امعان نظر كرديم و در نتيجه به جايى رسيده ايم كه نفوس خود را قانع كرده ايم و اين قناعت يا به واسطه ضعف نفس ما بوده است كه به چيز ركيك باطل كه ظاهر آراسته دارد قانع شده ايم و يا به واسطه قوت كلام در نفس خويش مى باشد كه ما را به اقناع وادار كرده است.9
صريح مى گويد (من قانع شده ام تو ممكن است قانع نشوى!).
در دنباله مطالب همين رساله كه خيام تكليف را توجيه مى نمايد, غالباً سخن از خواص مصلحت گرايانه تكليف است, نه تأكيد بر حقانيت نفس الامرى آن. دقت كنيد كه سخن از (منفعت) است:
پس از اوامر و نواهى الهى و نبوى راجع به طاعات, سه منفعت مى توان حاصل كرد: يكى آنكه نفس را رياضت مى دهيم تا به امساك در شهوات معتاد شود و بتواند از ازدياد قوه غضبى جلوگيرى نمايد دوم آنكه نفس به تأمل در امور الهى و احوال معاد عادت كند… تا بتواند در ملكوت تفكر نمايد… سوم به واسطه آيات و تمهيدات و وعده ها و وعيدها كه براى اجرايِ احكام لازم است, شارع مردم را تذكار دهد و به اين واسطه تعاون را اجرا كند.10
در نوشته قفطى هم آمده است كه خيام تطهير نفس را به طريقه فلسفى توصيه مى نمود, و در شعر عربى خيام آمده است:
أصوم عن الفحشاء جهراً و خفيةً
عفافاً, و افطارى بتقديس فاطرى

پس توجيه تكليف و عبادت از سوى خيام جنبه فلسفى دارد و مى شود تصور كرد كه اين شخص انديشمند در رباعيات بر همان تكاليف (اما و اگر) بگذارد و (لم و لانسلم) بياورد.
در اشعار عربى خيام و رباعيات مسلم فارسى او, باز هم مضامين مشترك هست: (بالله لاتألفى ماعِشت انساناً) به فارسى گويد: (از اهل زمانه به كه كم گيرى دوست). و نيز در شعر عربى گويد: (اذا قنعت نفسى بميسور بلغته…) و به فارسى گويد: (تا چند كشى منت دونان و خسان) و (قانع به يك استخوان چو كركس بودن) و (گر دست دهد ز مغز گندم نانى)….
خيام رساله اى در وجود دارد كه بر اعتباريت وجود استدلال كرده است و استاد جلال الدين آشتيانى آن برهان را نقل و نقد نموده است11 و اظهار نظر كرده است: شبهاتى كه در خلق اعمال و مسأله جبر و قدر از خيام ذكر شده, عدم تضلع خيام را در مبانى دقيق علمى بلكه تحير او را آشكار مى سازد.12 ما از اين عبارت اين اندازه مسلم را برداشت مى كنيم كه معلوم مى شود طبق تشخيص استاد آشتيانى نيز خيام به مبانى حكمت قديم وفادار نمانده است و اين همان فضاى رباعيات است.
در رسالات خيامى اعتقاد به جبر فى الجمله تأييد شده, ولى به شرط آنكه افراط در آن به هذيان و خرافات منجر نشود. در رباعيات اصيل نيز جبر علمى تأييد و تقديرگرايى تنقيد شده است و تفصيل اين مطلب با ذكر شواهد در جاى خود بيان شده است.13
در رسالات خيامى (سلسلة الترتيب) و نظريه فيض و صدور تبيين شده اما اين از همان مواردى است كه جوابى رسمى به سؤالى رسمى داده است. خيام طبق آنچه در رباعيات اصيلش ـ كه بدون هيچ سانسورى براى خودش مى نوشته ـ تكرار كرده معتقد به ذرات ذيمقراطيسى است و در اين صورت ديگر اعتقاد به (صورت نوعيه و جسميه) لزومى ندارد و حركت دائمى (ذرات) در كيف و كم و وضع و اَين يكى است و به قول يكى از صاحبنظران, خيام جهان افلاطونى را واژگون كرده و نزد او بالا و پايين مفهومى ندارد: (چه بالا و چه پست) و نيز گويد: (خواهى تو فلك هفت شمر خواهى هشت) كه اين نفى نظام بطلميوسى است و جاى ديگر گفته:
اى بيخبر اين طاق مجسم هيچ است
وين طارم نه سپهر ارقم هيچ است

در حالى كه قدما براى افلاك نفس و شعور و جنبه مدبر بودن قائل بودند و خيام مى گويد: (آنها كه مدبرند سرگردانند)
بدين گونه معماى رسالات و رباعيات حل مى شود. به طور خلاصه به رسالات خيام از دو لحاظ مى توان نگريست: از طرفى اينها جواب هاى معمولى يك مدرس طراز اول حكمت مشائى است كه هر كلمه اش با احتياط و حساب نوشته شده. از طرف ديگر در همين رسالات به طور ضمنى مطالبى آمده كه با مضمون رباعيات اصيل خيام سازگار است; از قبيل نارسا بودن فكر بشر, انتقاد بر حكيم نمايان عصر, تأييد جبر در حدّ معقول, اشاره به فلسفه ذرات, نفى غرض فاعلى از بارى تعالى, دعوت به قناعت, تحذير از دوستى هاى مرسوم اهل زمانه….
گذشته از اينها چنانكه استاد مطهرى اشاره كرده است. تعداد قابل توجهى از رباعيات خيام جنبه سربه سر گذاشتن با متكلمان را دارد كه باعث دردسر گوينده نيز مى شده است.14 بعضى از اين رباعيات به گفته مؤلف طربخانه جنبه (رساله) يا طرح مسأله براى بحث و جواب را داشته است, چنانكه قصيده ابوالهيثم و بعضى اشعار ناصرخسرو چنين حالتى را دارد. در همين گتاب (شأن نزول)هايى كه براى چند رباعى ذكر شده, زمينه واقعى آنها را نشان مى دهد و بار ديگر خويشاوندى رباعيات را با رسالات ثابت مى نمايد.پاورقى ها: 1. دانشنامه خيامى, ص418. 2. همان, ص423. 3.همان, انتشارات صدراى معاصر, ص113. 4. همان, ص113. 5. همان, ص243. 6. همان, ص316. 7. همان, ص336. 8. همان, ص338. 9. همان, ص338. 10. همان, ص341ـ342. 11. هستى از نظر فلسفه و عرفان, ص115. 12. همان, ص113. 13.رك: عمر خيام نيشابورى حكيم و شاعر, عليرضا ذكاوتى قراگزلو, طرح نو. 14. خدمات متقابل اسلام و ايران, ص548.


صفحه 9

معرفي هاي اجمالي



ثمارالقلوب فى المضاف والمنسوب. تأليف ابومنصور ثعالبى نيشابورى, پارسى گردان: رضا انزابى نژاد, انتشارات دانشگاه فردوسى مشهد, 1376, 668ص.
ابومنصور ثعالبى از نويسندگان و نقادان بزرگ قرن چهارم به پركارى و وسعت اطلاع و حسن سليقه وانتخاب مشهور است. از جمله كتاب هاى مورد توجه و سودمند ثعالبى (فى المضاف والمنسوب) است كه دقت نظر و ذوق عالى و بيان شيرين اين دانشمند اديب را مى رساند و خوشبختانه به صورتى شايسته به قلم مترجمى صاحب صلاحيت به فارسى برگردانده شده است.
موضوع اين كتاب اضافات مشهور و معروف در عبارات عربى است كه شامل بعضى ضرب المثل ها نيز مى شود و البته دوران جاهليت و محضرمين و اسلامى را در بر مى گيرد, چون بعضى از اين اضافات خود (تاريخ دار) است و به شخصيتى معين يا واقعه اى مشخص برمى گردد (وليمه اشعث/ يتيمه ابن مقفع/ صدق ابى ذر/ لحن الموصلى/ بنات طارق/ عدو السليهك/ عبد نبى الحعاس)
اين كتاب گذشته از اينكه مرجع ارزشمندى است, فى نفسه كتابى است شيرين و خواندنى و حاوى حكايات پرمعنى و لطيفه هاى نمكين و نكات آموزنده.
با تأكيد برزيبايى و شيوايى ترجمه, بعضى يادداشت ها را كه در حاشيه كتاب نوشته ام عرضه مى دارم, شايد در صورت اقتضا در تجديد چاپ مورد توجه قرار گيرد:
* (… والامور الى مديً…) را (در سراسر روزگار) ترجمه كرده اند. (ص11) حال آنكه صحيحش چنين است: (كارها دامنه و محدوده اى دارد).
* در صفحه141 (تيس) به (قوچ) ترجمه شده كه (بُزنر) صحيح است.
* و ماكانت الدنيا وانت اميرها/ لتعدن عندالله عبة طائر (ص153) را چنين ترجمه كرده اند: (حكمرانى [واقعى] تو در پيشگاه خداوند براى آن است كه تو كوته زمانى ـ هرچند به اندازه زمانى كه پرنده اى نوك به آب بزند ـ دادگرى كنى). در حالى كه ترجمه صحيح به نظر مى آيد كه چنين باشد:
(دنيا در حالى كه تو امير آن هستى نزد خدا به اندازه اى كه پرنده اى به آب نوك بزند ارزش ندارد).
* (حرمت ها و نواميس ديگران بر تو حلال) (ص169)
منظور شاعر اين نبوده بلكه برعكس مى خواهد در هجو بگويد: (حرم و نواميس تو بر ديگران حلال).
*343 (دبير تاريخ) را به (كاتب سرنوشت) اصلاح فرمايند.
*363 (بوده) غلط چاپى و (برده) صحيح است.
*408 (نرينه بد مادرش را به كار مى گمارد) رسا نيست, منظورش اين است كه در هجو گويد: (نرينه بد مادر خودش را به كار مى گيرد).
* (فحش) به معنى گفتار و كردار آشكارا زشت است و (فحش موسسه) يعنى (بى پروايى زن تباهكار در گناه) (ص408).
* (مدبة) را (صف مورچگان) معنى كرده اند (ص426) كه (جاى پاى مورچگان صحيح است).
* و طائفى من الزبيب به/ ينتقل الشرب حين ينتقل (ص428) را چنين ترجمه كرده اند: (و مويز طائفى كه باده نوشان آن را هنگامى كه بگردد و شراب شده با خود به هرجا مى برند) (ص429) در حالى كه صحيح آن چنين است:
(و مويز طائفى كه باده نوشان با آن تنقل مى كنند وقتى تنقل مى كنند) مرادش اين است كه مويز طائفى نقل و مزه شراب شان بوده است.
* عبارت (ينميك ام الكسائى) درست معنى نشده است (ص430) و نيز در ترجمه شعر عربى صفحه 424 سطر دوم و سوم جاى تأمل هست.
* در صفحه 510 كلمه (بى خبر) غلط چاپى و (بى خير) صحيح است.
* در صفحه 530 (زير كوه) نادرست و (زيرپاى لبد) صحيح است.
* در صفحه 534 (همدمى با چهار چيز) به (همدمى من با چهار چيز) اصلاح فرمايند.
توفيق بيش از پيش مترجم دانشمند را خواستاريم و خوانندگان را به مطالعه اين مرجع سودمند سفارش مى كنيم. عليرضا ذكاوتى قراگزلو
* دين و دولت, محمد سروش, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى قم, چاپ اول, 1378, 727ص.
تأسيس جمهورى اسلامى در ايران, طرح ولايت فقيه را سبب گشت; مقوله اى كه اندك اندك, جايگاه خاصى در نظام سياسى حاكم يافت و سرانجام در مجموعه قانون اساسى كشور, رسميت پيدا كرد. از سال ها پيش از پيروزى انقلاب, رهبر فقيد انقلاب ـ كه خود ارائه دهنده نظام حكومتى بر پايه ولايت فقيه بود ـ هماره در چند و چون مفاهيم و مبانى آن سخن گفت و نسبت دين و دموكراسى را آشكار ساخت; به گونه اى كه كمترين تقابل و تضاد ميان حكومت فقيه و حقوق انسانى و شهروندى مردم, به سهولت از ذهن ها زدوده گشت. (ميزان بودن رأى مردم) كه از جانب امام خمينى(ره) اظهار شده و پيوسته بدان عنايت مى ورزيد, حاكى از آرمان هاى اوليه انقلاب ـ آزادى و استقلال ـ است. بدينسان به دست مى آيد كه (ولى فقيه) در منظر فقهى ـ سياسى بنيانگذار جمهورى اسلامى, خدمتگزارى است كه به رستگارى در چارچوب آموزه هاى متعالى پيامبران ابراهيمى مى انديشد و از رهگذر حاكميت سياسى, آزادى, استقلال و عدالت فراگير را مى طلبد.
كتاب حاضر, كوششى است در جهت تبيين نظريه ولايت فقيه. فصل هاى زير, نمايانگر تحقيق و نظر نويسنده مى باشد: دين و دولت; اسلام و حكومت; رئيس دولت اسلامى; خاستگاه دولت اسلامى; اختيارات دولت اسلامى.
فصل هاى يكم و دوم, در واقع مدخل هايى براى ورود به حوزه تحليل فقهى و سياسى ولايت فقيه, به شمار مى آيد. نويسنده با طرح ارتباط ميان دولت و ايدئولوژى, و نقدونظرهايى در عرصه فلسفه سياسى, زمينه بحث تفكيك دين از سياست در مغرب زمين و نيز اقاليم قبله را فراهم مى آورد. رابطه دين و تجدد, در حوزه سياست و امكان سازگارى ميان اسلام و زمان, مقوله ديگرى است كه نويسنده براى رفع ابهام ها, بدان نظر دارد. هرچند ايدئولوژى هاى معاصر و بن بست ها و يأس هاى حاصل از آن, سبب سرگردانى بشر و روگردانى پاره اى از انديشمندان گشته است, ولى نمى بايست از ايدئولوژى صرف نظر كرده و با تعميم دادن ناكامى ها و ناكارآمدى ها به ديگر مكتب ها از جمله ايدئولوژى دينى, از حوزه سياست ايدئولوژيك بيرون رفت. (ص34) در اشارتى كه به ريشه يابى نظريه جدايى دين و سياست در غرب مى رود, نخست برداشت هاى ناروا از آيين مسيح (تعارض بين دنيا و آخرت, احكام مسخ شده, عدم ارائه نظام مطلوب و نفى حقوق اجتماعى) مطرح مى شود. از آن پس عملكرد زورمدارانه روحانيون كليسا و زراندوزى و تزويرگرى آنان جلب توجه مى كند, كه تصوير خشن و ناخوشايندى از دين را پديد مى آورد. ظهور فلسفه هاى مادى و الحادى, جاذبه انديشه هاى اصلاح گرانه, و منفعت گرايى اصحاب قدرت را نيز بايد بر آن افزود. (ص57 ـ67) نويسنده از انديشه گرانى مسلمان همچون علامه اقبال لاهورى, علامه طباطبايى و استاد مطهرى ياد مى كند كه هر كدام با تكيه بر عنصر اجتهاد در اسلام و جاودانگى آن, امكان پاسخ گويى و سازگارى دين را با دگرگونى هاى حيات بشرى, خاطرنشان ساخته اند. (ص76) در سازگارى اسلام و دموكراسى به مفهوم حكومت آراى مردم و استبدادستيزى, هيچ جاى ترديد نيست. خطرخيزى مقوله دموكراسى به عقيده نويسنده, آنگاه مشاهده مى شود كه همه چيز به رأى واگذار گردد. (ص116) در پايان فصل نخست, اين نتيجه به دست مى آيد كه زمينه هاى اجتماعى و سياسى, مانند فروپاشى خلافت عثمانى, و انگيزه هاى روانى در سالكان گريخته از سياست و رويكرد فرهنگى و علمى آنان, در مجموع باعث رونق گرفتن تز تفكيك دين و سياست گشت. (ص120ـ144)
در فصل دوم, ضرورت حكومت و جايگاه دولت در نظام حقوقى و عبادى اسلام يادآور شده است. پيشينه انديشه سياسى در تاريخ مسلمانان ـ كه در گروه هاى گونه گون, به استثناى خوارج, وجود داشته است ـ نمايانگر اهتمام اسلام در امر حكومت و سامان دهى امور اجتماع مسلمان هاست. نويسنده با يادكرد غدير و سيره رهبران دين, اهميت سياست و مديريت جامعه را در اسلام خاطرنشان مى سازد و از اين رهگذر تحقق آرمان هاى دينى را ممكن مى شمارد. (ص153) (اسلام منهاى دولت, به مثابه اسلام منهاى اسلام مى باشد و همچنان كه توحيد به عنوان يك بنيان اعتقادى در تمام شاخ و برگ اسلام حضور دارد, حكومت نيز به عنوان يك نظام سياسى, همه اجزاى اين پيكره را به يكديگر متصل مى سازد و آن را به صورت قامتى استوار درمى آورد). (ص159) حدود و ديات, امر به معروف و نهى از منكر, صلح و جنگ, اختلافات زناشويى, سياست خارجى, قصاص, هركدام, نياز مسلمانان را به حكومت و حاكم صالح مى نماياند. (ص158ـ174) در فصل سوم, پيامبر و دولت اسلامى, و دولت نبوى از ديدگاه قرآن مطرح مى شود. نويسنده از پيامبر اسلام, به عنوان بنيانگذار دولت و زمامدار مسلمانان نام مى برد كه در تمامى ابعاد زندگى و اجتماع آنان تأثيرگذار بوده است. به قرآن هم كه باز مى گرديم, عدم تفكيك رهبرى دينى و دنيوى را در سيره نبوى مى نگريم. امر و نهى خداوند در عصرهاى گونه گون و لزوم تبعيت و اطاعت از پيامبر اسلام, همه و همه حاكى از همراهى دين و سياست مى باشد. (ص191ـ241).
در فصل چهارم, مبانى شرايط رهبرى: وحدت رهبرى دينى و دنيوى, امانت دارى و حكومت, حاكميت قانون و فلسفه اجتماعى رهبرى طرح شده است. (ص245ـ261) نويسنده ديدگاه هاى متفكران مسلمان, و نيز افلاطون, فارابى, ماكياولى و ماركس را ذكر كرده و نوع رهبرى آرمانى را طرح مى كند. رئيس دولت كه همانا فقيه مى باشد, مى بايست از صلاحيت علمى (فقاهت و اعلميت) و صلاحيت اخلاقى (عدالت و تقواپيشگى در ابعاد فرهنگى, سياسى و اجتماعى و اقتصادى) برخوردار باشد. (ص246ـ354) بدين سان, مى نماياند كه رهبرى در اسلام, از سويى با علم و از سويى ديگر با عمل در ارتباط بوده و در پرتو ايمان و تقوا شكل گرفته است. (حضرت امام خمينى, به صورت روشن و صريح از قانون خدا به عنوان زيربناى حكومت اسلامى ياد كرده اند, تا جايى كه رأى زمامدار مسلمين, حتى اگر پيامبر(ص) هم باشد, در حكومت هيچ گونه نقشى ندارد و آن حضرت نيز بايد صرفاً تابع اراده الهى باشد: حكومت اسلام, حكومت قانون است. در اين طرز حكومت, حاكميت منحصر به خداست, و قانون, فرمان و حكم خداست… حكومت در اسلام به مفهوم تبعيت از قانون است و فقط قانون بر جامعه حكم فرمايى دارد). (ص253)
نويسنده در فصل پنجم از دو زاويه تاريخى و حقوقى, منشأ دولت را مورد تحليل قرار مى دهد. وجوب شرعى و عقلى انتخاب حاكم در ميان اشاعره و معتزله, حاكى از پيشينه تاريخى مقوله ياد شده است. (ص366) از منظر حقوقى بايد گفت: (از نظر مبانى فكرى و اعتقادى شيعه, ترديدى وجود ندارد كه تسلط بر حكومت, هيچ گونه ملازمه اى با حق بودن آن ندارد, چه اين كه تاريخ پيشوايان معصوم شيعه, در برخورد با حاكمان بنى اميه و بنى عباس, به عنوان سلاطين جور, شاهد آن است). (ص382) طرح حاكميت الهى و ويژگى هاى آن, ضرورت نصب و حاكميت الهى در دوران حضور و غيبت معصوم, در واقع, درآمدى است بر مسأله ولايت فقيه. (ص363ـ 405)
نويسنده بحث انتخاب و نصب را در مقوله ولايت فقيه مطرح مى كند و نتيجه مى گيرد: (بنابراين ديدگاه كسانى كه از يك سو مبناى نصب را پذيرفته, از سوى ديگر, انتخاب رهبر را در جامعه اسلامى توسط مردم تأييد مى كنند, قابل تفسير و توجيه است… با اين تفسير, تأكيد بر انتخاب, به معناى نفى مبناى نصب و عدول از آن تلقى نمى شود. مثلاً حضرت امام خمينى كه در آثار گوناگون خود, ولايت فقيه را براساس نصب تثبيت كرده اند, شيوه انتخاب را نيز براى تعيين رهبرى پذيرفته و مى گويند: (اگر مردم به خبرگان رأى دهند تا مجتهد عادل را براى رهبرى حكومتشان تعيين كنند, وقتى آنها هم فردى را تعيين كردند تا رهبرى را بر عهده بگيرد, قهراً او مورد قبول مردم است. در اين صورت او ولى منتخب مردم مى شود و حكمش نافذ است). (ص491) بدين سان, نقش محورى را مجلس خبرگان رهبرى خواهد داشت, كه اعضاى آن پس از نظارت استصوابى شوراى نگهبان, معرفى و گزينش خواهند شد.
فصل ششم به اختيارات دولت اسلامى مى پردازد. انجام امور ضرورى جامعه مسلمانان (كودكان بى سرپرست, تأمين معيشت درماندگان, خدمات عمومى و سازندگى, و حراست از اموال عمومى), و هماهنگ سازى و جهت دهى فعاليت هاى اقتصادى, نظم و امنيت, دفاع و مقاومت, نيازمند اقدام و دخالت حكومت اسلامى است. حذف بخشى از اين اختيارات به معناى ناديده گرفتن فلسفه وجودى حكومت اسلامى و يا در تنگنا قرار گرفتن رهبرى نظام, براى اداره جامعه است. (ص506) در ادامه, نويسنده از روايت هايى چند مانند توقيع منسوب به امام عصر(عج) ياد مى كند كه حاكى از اختيارات بر مبناى نيابت از امامان معصوم مى باشد. نيابت عامه در فقه شيعه و دولت اسلامى و ولايت مطلقه فقيه, گستره ولايت مطلقه و اصول و مبانى آن و حدود سلبى ولايت (نفى جانبدارى از منافع شخصى و تصرفات خودسرانه و دخالت در امور شخصى و قانون گريزى و روح فردگرايى و پيمان شكنى) مباحثى است كه از سوى نويسنده كتاب پى گرفته مى شود. (ص526 ـ 666) بخش پايانى كتاب به فهرست هايى چند (آيات و روايات, كسان, كتب و منابع) اختصاص يافته است. ابوالفضل هدايتى
* فتح الرحمن بكشف مايلتبس فى القرآن, قاضى القضاة شيخ الاسلام ابن يحيى زكريا الانصارى (م926) قدّم له و حقَّقه و عَلَّق: عبدالسميع محمد احمد حنين, مكتبة الرياض الحديثه, 709ص.
چگونگى بيان قرآن, و گونه گونى بيان حقايق, و بكارگيرى قالب هاى مختلف براى يك حقيقت, و گاه تكرار آيات و يا مضمون آنها ـ كه از آن به (متشابه) تعبير مى شود ـ از جمله بحث هاى علوم قرآنى است كه از ديرباز مورد توجه عالمان و قرآن پژوهان بوده است. اين موضوع را بواقع مى توان بخشى از مبحثى دانست كه در روزگاران پيشين گاه با عنوان (مجاز القرآن) به بحث مى نهادند. زكرياى انصارى آنچه را كه ياد شد با شرح و بسط آياتى كه ظاهرى دشوار دارند, گرد آورده و با اين سمت و سو كه فهم اين گونه آيات بر برخى دشوار و مشتبه بوده است, به تفسير و تبيين آنها پرداخته است.
زكرياى انصارى, كه از عالمان اواخر قرن9 و ربع اوّل قرن 10 است, در يكى از شهرهاى مصر به دنيا آمده و در قاهره دانش آموخته است. او از محضر عالمان بسيار در الأزهر بهره برده و در فقه, حديث و تفسير به جايگاه بلندى دست يافته و روزگارى منصب داورى نيز داشته است. انصارى آثار بسيارى در موضوعات مختلف بر جاى نهاده است; از جمله كتاب مورد گفتگو و نيز تفسيرى عظيم با عنوان (فتح الجليل ببيان خفى انوار التنزيل) كه شرحى است درازدامن بر تفسير بيضاوى.
انصارى آنچه را در آيات دشوار مى پنداشته, و يا با همگون آن در مواردى ديگر ظاهراً متضاد مى دانسته طرح كرده و به بحث نهاده است. به مَثَل چرا در آيه 1 سوره انعام (ظلمات) جمع است, اما (نور) مفرد؟ (ص256) چرا در آيه99 يونس (ولو شاء ربك فأمن من فى الأرض كلهم جميعاً) هم (جميعاً) را آورده است و هم (كلهم)؟ در حالى كه هر دو افاده شمول و احاطه دارند. (ص333) در سوره عنكبوت آمده است: (ولمّا أن جاءت رسلنا لوطاً) و همين آيه در سوره هود بدون (ان) (و لما جاءت رسلنا) آمده است.(ص352) چرا؟
چرا خداوند در سخن از تسبيح موجودات گاه گفته است (سَبَّحَ) و گاه (يُُسَبِّحُ) و…. (ص575)
در سوره نجم آمده است: (ماضل صاحبكم وماغوى). چه فرق است بين ضلَّ و غوى كه در آيه هر دو آمده است؟ (ص456) و….
به هر حال, كتاب با اين سبك و سياق از آثار سودمند اين موضوع است. آقاى عبدالسميع حنين كتاب را براساس پنج نسخه مقابله و تصحيح كرده است و در اين تصحيح و تحقيق ـ راستى را ـ رنج گرانى متحمل شده است. در پانوشت ها نشانى آيات و روايات را بدقت نشان داده است و گاهى توضيحاتى براى تبيين مباحث متن افزوده و گاه ديدگاه نويسنده را درباره تفسير آيات, نقد كرده است.
وى در مقدمه اى درازدامن (138 صفحه) به تفصيل از مؤلف آثار و سوانح زندگى او, چگونگى تأليف كتاب, و موضوع كتاب سخن گفته است. مقدمه محقق پرنكته است و سودمند و كارآمد.
مقدمه كتاب در دو باب است: در باب اول و در ضمن دو فصل از زندگانى و آثار مؤلف بحث كرده است و در بحث از زندگانى او از زادگاه, سالزاد, رشد و دانش اندوزى, استادان و شاگردان و سالمرگ او سخن گفته است. (ص17ـ37) در فصل دوم با دقت, آثار وى را در موضوعات مختلف تفسير و علوم قرآن, حديث, فقه, اصول, ادبيات و تصوف, بلاغت و ادب, منطق و جدل و علم كلام شناسايى كرده و شناسانده و جاى هاى نسخه هاى كتاب ها را نيز بازگفته است.
از جمله تفسير جليل وى را با عنوان (فتح الجليل ببيان خفى انوار التنزيل) (ص39ـ 55) معرفى كرده است.
سپس از شيوه مؤلف در نگارش آثارش بحث كرده و چگونگى تأليف و تحقيق وى را بازگفته است. محقق مى گويد برخى از آثار انصارى ابتكارى است; برخى ديگر شرح و تفسير آثار ديگران است و بعضى گزينش آثار ديگران و گاه نيز در تصحيح و استوارسازى ناهنجارى هاى ديگران كوشيده است و بالاخره آثارى نيز در ترتيب و تنظيم آثار ديگران سامان داده است, و نتيجه گرفته است كه برخلاف آنچه برخى پنداشته اند آثار وى يكسره تلخيص و گزارش آثار ديگران نيست, آنجا هم كه چنين است از فوايد و ويژگى هاى شايسته اى در سنجش با اصل برخوردار است. (ص56 ـ 55) ويژگى هاى علمى, اخلاقى و پژوهشى مؤلف را محقق در پايان اين باب گزارش كرده است. در باب دوم و در ضمن چند فصل از كتاب و موضوع آن, شيوه مؤلف در تدوين كتاب و سير تاريخى نگاشته هاى اين موضوع بحث كرده است كه بحثى است سودمند. محقق ابتدا اسم كتاب را به دقت مشخص كرده است و آنگاه از شيوه مؤلف سخن گفته, و نشان داده است در بازشناسى موضوع ـ برخلاف پيشينيان ـ شيوه اختصار را جسته و جز در مواردى به تفصيل نگراييده و در نقل اقوال كوشيده است گزينه ديدگاه ها را عرضه و از درازى بحث ها جلوگيرد.
او براى دست يافتن به هدف و زدودن ابهام از ظاهر آيه به وجوه قرائت و تعليل آنها, وجوه اعراب, اقوال مختلف در آيه و گزارش روايت پرداخته و افزون بر آن تأويل و اجتهاد و درنگريستن در مقضى كلام را نيز پيشه خود ساخته است. سپس محقق كتاب از مصادر انصارى سخن گفته و نشان داده است كه وى بيشترين بهره را از كتاب (المسائل و أجوبتها) نگاشته محمد بن ابى بكر رازى برده است. البرهان فى متشابه القرآن, نوشته محمد بن حمزه كرمانى, غرائد القرآن نيشابورى, تأويل مشكل القرآن ابن قتيبه را نيز از جمله مصادرى برشمرده است كه انصارى از آنها بهره برده است. محقق نمونه هايى از بهره گيرى ها را نيز نشان داده است. مؤلف در اين بهره ورى ها كاملاً هوشمندانه برخورد كرده است و هرگاه مقتضاى كلام را با ديدگاه هاى خود نااستوار يافته به تلخيص و توجيه پناه برده است. (ص66 ـ 76) محقق چنانكه پيشتر آورديم, از شخصيت مؤلف در آغاز كتاب به تفصيل سخن گفته است. در اين مرحله از بحث كوشيده است چهره مؤلف را براساس اثر او و فكرى كه در كتاب عرضه كرده است, بنماياند و از چگونگى انديشه و شيوه او براساس واقع كتاب سخن بگويد . به باور محقق, مؤلف كتاب براساس اين نوشته نويسنده اى است پراطلاع, استوارانديش, گزينش گرى هوشمند, نقاد با گرايش به استشهاد به نصوص كهن و منقول از پيشينيان در بحث و تحقيق.
سپس محقق از ارزش كتاب در ميان آثار همگونش سخن گفته و نشان داده است كه كتابْ (سهل العباره) و (واضح المعانى) و بدور از پيچيدگى و نااستوارى و زياده گويى است و در پايان برخى از بخش هاى كتاب را به نقد كشيده و نااستوارى قسمت هايى از آن را نشان داده است; از جمله نقلِ برخى از احاديث ضعيف و اسرائيليات, بويژه در داستان حضرت داود و… (ص78ـ80)
در فصل اول باب دوم, محقق از پيشينه موضوع كتاب و سير تاريخى آن بحث كرده است و چنانكه پيشتر آورديم چون موضوع آن را بازشناسى آيات و جملات دشوارنماى قرآن دانسته عملاً در اين بحث به نگرش تاريخى تفاسير پرداخته است كه گاه از آنها با عنوان (تفسير بيانى) ياد مى كنند. بدين سان اين نگرش سريع را از (مسائل نافع بن ازرق) آغاز كرده و با اشاره به تلاش هاى كسانى چون حافظ با بحث از كتاب ابوعبيده معمر بن مغنى با عنوان (مجاز القرآن) ادامه داده است. محقق, بدرستى اشاره مى كند كه (مجاز) در عنوان اين كتاب مقابل (حقيقت) در بحث هاى بلاغى نيست, بلكه مراد نوعى از بيان و تعبير است. او از كتاب ابوعبيده و چگونگى آن اندكى به تفصيل بحث كرده و چگونگى آن را شناسانده است. (ص105ـ109) آنگاه (تأويل مشكل القرآن) ابن قتيبه را مى شناساند.
سپس از كتاب ارجمند (درة التنزيل و غرة التأويل) بحث كرده است و مانند بسيارى از تفسيرپژوهانْ اين كتاب را به اشتباه به خطيب اسكافى نسبت داده است. ما در مواردى از جمله در سلسله مقالات سير نگارش هاى قرآنى (ر.ك: مجله بيّنات) نشان داده ايم كه اين كتاب از آنِ راغب اصفهانى است, نه اسكافى. آنگاه از اثر ارجمند سيد مرتضى با عنوان (تلخيص البيان فى مجازات القرآن) بحث كرده و بسيار آن را ستوده است.
محقق همانند سلف ناآگاه خويش, سيد را معتزلى اما با افزون سازى عنوان (رافضى) شناسانده است. بحث او از كتاب سيد مرتضى و سپس سيد رضى با عنوان (تلخيص مجازات القرآن) دقيق, خوب و ستايشگرانه است. (البرهان فى متشابه القرآن) كرمانى (ملاك التأويل) ابن زبير ثقفى نيز از جمله كتاب هايى است كه محقق به شناساندن آنها در اين سير تاريخى پرداخته است. چنانكه پيش تر گفتيم كتاب انصارى را محقق ارجمند آن آقاى عبدالسيمع محمد احمد حسين بدرستى و نيكويى تحقيق كرده و مقدمه درازدامن او بواقع خود كتابى است سودمند و كارآمد. پايان بحث كتاب فهرست هاى فنى آن است: فهرست آيات, روايات, اعلام, موضوعات و…. (مدينه منوره, 6/1/79)
محمّدعلى مهدوى راد
* تحريرالاحكام الشرعية على مذهب الامامية.علامه حلّى ابومنصور جمال الدين حسن بن على بن يوسف بن مطهر (648 ـ 726ق), تحقيق: شيخ ابراهيم بهادرى, اشراف: آية اللّه جعفر سبحانى,قم, مؤسسة الامام الصادق, 1420ق/ 1378ش, 658«600ص, وزيرى.
فقه اماميه, در گذر زمان دوران هاى مختلفى را پشت سر نهاده است: دوران آغازين آن, فصل حضور امام معصوم و القاى اصول به وسيله آنان بود. در اين زمان, امامان(ع) به ويژه امام باقر و امام صادق(ع) تلاش عظيمى را براى گسترش فقه شيعى و تبيين حقائق دين و تمييز سره از ناسره, آغاز كردند كه برآيند گفتار ايشان ـ كه از آبشخور زلال وحى سرچشمه مى گرفت ـ در اصولِ حديثى راويان اخبار تدوين شد.
دوران دوم فقه شيعى, با غيبت صغراى آخرين سفير الهى ـ امام زمان(ع) ـ آغاز شد و در اين زمان بود كه از ميان اصولِ فراوان حديثى, (اصول اربعمأة) برگزيده شد و ملاك عمل قرار گرفت و ثقةالاسلام ابوجعفر كلينى (م329ق) هم, كتاب عظيم (كافى) را بر مبناى آنها ـ در سه بخش: اصول, فروع و روضه ـ تدوين و گردآورى كرد. در اين زمان ـ كه استنباط و بيان احكام حلال و حرام بر عهده فقها قرار گرفت ـ سير تأليف كتاب هاى فقهى آهنگى شتاب گرفت. اين كتاب ها در آغاز بر مبناى نصوص احاديث به نگارش درمى آمدند و از ابداع رأى تهى بودند. فقه الرضا ـ كه همان كتاب تكليف ابن ابى العزاقر شلمغانى (م323ق) است ـ شرايع على بن بابويه قمى (م329ق), مقنع و هدايه شيخ صدوق (م381ق), مقنعه شيخ مفيد (م413ق) و نهايه شيخ طوسى (م460ق) از اين قبيل است.
دوران سوم فقه شيعه, با ظهور فقيهانى مانند: ابن ابى عقيل عمانى (م ح350ق), ابن جنيد اسكافى (م381ق) و شيخ مفيد (م413ق) و شاگردان فراوانش, مانند سيد مرتضى (م436ق), ابوالصلاح حلبى (م448ق) و شيخ طوسى (م460ق) آغاز شد. در اين زمان و پس از آن, فقه وارد مرحله جديدى شد و رأى و نظر و استدلال و استنباط فروع از اصول در آن به كار گرفته شد و همين روش مورد قبول ساير فقيهان در دوران هاى بعد قرار گرفت و تا به امروز ادامه يافته است. از چهره هاى شاخص و برتر فقه اجتهادى, حلّيون خمسه: ابن ادريس حلّى (م598ق), ابن سعيد حلى (م672ق), محقق حلى (م676ق), علامه حلى (م726ق) و فرزندش فخرالمحققين حلّى (م771ق) را مى توان نام برد.
اما در اين ميان, نقش علامه على الاطلاق, ابومنصور جمال الدين حسن بن على بن يوسف بن مطهر حلّى بيش از همه است. او به جز تأليفات فراوانش در علوم: كلام, رجال, درايه, تفسير, اصول فقه, حكمت و فلسفه, تاريخ و لغت (ر.ك: مكتبة العلامة الحلّى, از استاد محقق مرحوم حجةالاسلام والمسلمين سيد عبدالعزيزطباطبايى) كتاب هاى بسيار در علم فقه نگاشته است.
برخى از اين كتاب ها ـ كه هر كدام خصوصيت ويژه اى دارند ـ عبارتند از:
1. تبصرة المتعلمين فى احكام الدين ـ رساله فتوايى علامه و دوره كامل فقه (از طهارت تا ديات) بدون شرح و استدلال.
2. ارشاد الاذهان الى احكام الايمان: دوره كامل و مفصل تر فقه در پانزده هزار مسأله, بدون استدلال.
3. قواعد الاحكام فى مسائل الحلال والحرام: دربرگيرنده 660 قاعده فقهى همراه با فتاواى خويش.
4. مختلف الشيعة فى احكام الشريعة: دوره كامل فقه همراه با نقل فتاواى فقيهان شيعه در هر مسأله و استدلال هريك و ترجيح قول حق, و هرجا كه دليلى از آنان در دست نبوده, دليلى براى آنان ابداع كرده است.
5. تذكرة الفقهاء على تلخيص فتاوى العلماء و ذكر قواعد الفقهاء: فقه استدلالى و مقارن از طهارت تا نكاح, همراه با فتاواى علماى عامه و خاصه و ادله هريك از ايشان و محاكمه بين آنان.
6. منتهى المطلب فى تحقيق المذهب: كتابى است گسترده تر از تذكره, با همان ويژگى ـ فقه استدلالى مقارن ـ و دربرگيرنده احكام عبادات, از طهارت تا جهاد.
7. نهاية الإحكام فى معرفة الأحكام: در برگيرنده تمام مسائل فقهى همراه با دلائل آن. (طهارت, صلاة, زكات و بيع)
8. تحرير الاحكام الشرعية على مذهب الامامية: كتاب حاضر.
اين كتاب, از ارجمندترين و بلندپايه ترين كتاب هاى فقهى علامه است كه در آن فروع فقه شيعه در تمام ابواب (از طهارت تا ديات) بدون استدلال و اطناب, در چهار قاعده (عبادات, معاملات, ايقاعات و احكام) گرد آمده و شمار احكام و فروع آن, بالغ بر چهل هزار مسأله است. (شيخ آقا بزرگ تهرانى, الذريعة, ج3, ص378) علامه, خود در خلاصة الاقوال درباره آن مى نويسد:
(اين كتاب, نيكو و پسنديده و شايسته است. در آن فروعى را استخراج كرده ام كه با تمام گزيده نويسى, كسى بر من بدان پيشى نگرفته است). (خلاصه, ص45, ش52)
جلد نخست كتاب, با مقدمه اى در اهميت, فضيلت و شرافت علم فقه و حرمت كتمان آن و استحباب يادگيرى اش و حرمت فتوا بدون علم و وجوب عمل به آن مى آغازد. سپس كتاب طهارت, صلاة, زكات, خمس, صوم و مقدارى از حج (در 2214مسأله) در ادامه آمده است.
دومين جلد كتاب, شامل ادامه مباحث حج و مزار, جهاد, متاجر, ديون (قرض, رهن و حجر), ضمان (كفالت و حواله) است, كه دربرگيرنده 1800 فرع فقهى مى باشد.
علامه در اين كتاب, بسيارى از آراء فقيهان پيش از خويش (به ويژه شيخ طوسى و معاصرانش: سيد مرتضى, ابن براج, ابوالصلاح حلبى) و فقيهانى كه كتاب هايشان مفقود است (مانند: ابن ابى عقيل عمانى و ابن جنيد اسكافى) را نقل كرده و احياناً به نقد آن پرداخته است.
ويژگى اين كتاب, احتوا و استقصاى فروع هر باب است و اين نشان از چيرگى فراوان علامه در علم فقه است. كتاب پيش از اين با چاپ سنگى غيرمنقح به طبع رسيده و استفاده از آن بسى مشكل بود, اما اينك با اشراف آية اللّه سبحانى و به همت محقق فرزانه جناب حجةالاسلام حاج شيخ ابراهيم بهادرى ـ كه پيشتر تحقيق كتاب هاى: اصباح الشيعه قطب الدين كيدرى, غنية النزوع ابن زهره حلبى(2ج), احتجاج طبرسى (2ج), اشارة السبق على بن ابوالفضل حلبى, عمده ابن بطريق حلى, جواهر الفقه ابن براج طرابلسى و رسائل اعتقادى شيخ طوسى را از او ديده ايم ـ به بهترين كيفيت تحقيق و به چاپ رسيده است.
امتيازات اين چاپ عبارتند از:
1. تقويم نص و تصحيح كتاب.
2. مراجعه و مقابله كتاب با تذكره و منتهى علامه و خلاف و مبسوط شيخ طوسى.
3. استخراج آيات و روايات و گفتار فقيهان از مصادر اصلى آن.
4. مشخص نمودن گويندگان اقوال فقهى كه در كتاب با (قيل) و (قال بعض الاصحاب) از آنها ياد شده است. (ص254, 376, 429)
5. تفسير لغات مشكله و توضيح مكان هاى جغرافيايى. (ص64, 65, 79, 144, 156, 168, 197, 241, 330)
6. تبديل ترتيب ابجدى مسائل به ترتيب عددى.
7. ارائه يك كتاب عربى بدون حتى يك غلط چاپى.
8. ذكر نسخه بدل هاى مهم و پرهيز از نسخه بدل هاى غير ضرورى.
9. چاپ زيبا و منقح با حروف دلنواز و صحافى چشم نواز.
10. مقدمه پرمطلب و خواندنى فقيه محقق, آية اللّه حاج شيخ جعفر سبحانى, در توضيح مشرب كتاب هاى فقهى علامه حلى و تفاوت آنها با يكديگر و دليل اختلاف فتاواى ايشان.
آية اللّه سبحانى, شرح حال مفصل علامه را به مقدمه خود بر (نهايةالمرام فى علم الكلام) ـ چاپ مؤسسه امام صادق ـ احاله داده است. كتاب در 6 مجلد به چاپ خواهد رسيد, كه اينك 2 جلد آن از چاپ خارج شده است.
توفيق افزون استاد معظم و محقق گرامى كتاب را در ارائه آثارى ديگر از فقيهان شيعه, از درگاه خداوند متعال خواستاريم. ناصرالدين انصارى
* علوم پايه, نظريه بداهت, محمّدتقى فعالى, چاپ اول, زمستان78, قم, نشر دارالصادقين, 303ص, وزيرى.
گرايش به دانش, ريشه در ژرفاى وجود آدمى دارد و كنجكاوى لَب بر لُبّ هستى انسان نهاده است. حقيقت پژوهى در گذر زمان از روز نخست حيات بشر مى آغازد و يار ديرين و همراه و همنشين وى بوده است. نگاه اين غريزه هماره بيرون را مى نگريست و انسان بر آن بود تا با شناخت جهان و قوانين حاكم بر آن حيرت ارزشمند خود را پاسخ گويد. خود آن ذهن بشر از سفره طبيعت فراهم مى آمد و كشف اسرار جهان, تمام همت او را صرف خود كرد. از اين رهگذر علم ها پديد آمد و هريك روزنه اى و زاويه اى از هستى را به روى انسان گشود. منطق, فلسفه, فيزيك, نجوم و ده ها شاخه علمى ديگر, پنجره هاى خانه معرفت بشرند كه با آنها آدمى به تماشاى جهان نشست.
ناگاه بشر گامى به عقب نهاد و نگاه خود را از متعلَّق شناخت به خود شناخت برگرداند و از خود پرسيد: اگر من در پى شناخت عالم هستم, حقيقتِ شناخت چيست؟ ماهيت مفاهيم و قضايا كه ابزار كشف واقع اند چيست و روابط آنها چگونه است؟ ذهن چگونه ماهيتى دارد؟ اينها و ده ها سؤال ديگر, معرفت را به يك پرسش تبديل كرد. مسأله معرفت گرچه با شكاكيت آغاز شد و علل و انگيزه هاى خاص خود را داشت, اما اصل طرح آن و حساسيت بدان, مبارك و ارزشمند بود. توجه جدى به ذهن, معرفت, منطق, رياضيات, تقسيم بندى هاى دقيق تر علوم, پى ريزى نظريات افلاطون و ارسطو و امورى از اين دست, نتايج ارزنده اين رهيافت نوين به پديده ذهن و معرفت بود. ليكن مسأله معرفت را راز و رمزهاى بسيار است و اسرار ناگشوده فراوان دارد. و با كشف هر لايه از ذهن, انبوهى از پرسش هاى تازه و گزنده سر برمى آورد. (ص12)
مسأله معرفت در جهان غرب به گونه اى ره پيمود و در عالم اسلام به گونه اى ديگر. در آن سوى گيتى, آغازِ شكاكانه داشت و در جهان اسلام به شك و شكاكيت گرفتار نيامد و يقين هماره رهاورد معرفت و بار درخت ذهن بوده است.
مسأله ديگر اين بود كه اگر نگاهى گذرا به محتواى ذهن كنيم, شكى باقى نمى ماند كه علوم انسان مركب است. آيا تحليل و سير قهقرايى اين علوم را به علوم بسيط رهنمون مى شود؟ اگر به بسائط رسيد, معارف اوليه و بسائط دانش انسانى كدام است؟ بسائط چگونه براى ذهن حاصل مى آيند؟ ابتناى معارف بر بسائط و كيفيت توليد آنها از بسائط چه ماهيتى دارد؟ (ص12)
از سوى ديگر فلاسفه مسلمان جهان از همان قرون اوليه, اين سؤال را پيش روى خود مى ديدند كه صور ذهنى تا چه حد در حكايت گروى از واقع توفيق دارند؟ اگر فرض را بر اين نهيم كه عالمى مستقل از ذهن وجود دارد, نمايان گرى و حكايت گرى ذهن از خارج, حدود واقع گروى را مشخص مى كند, آيا ذهن و ذهنيات نسخه مطابق با اصل را در اختيار دارد؟ ميزان انطباق ذهن بر عين تا چه حد تواند بود؟
به ديگر سخن طرح مسأله حقيقت و ارزشمندى علوم, چهره منطق و فلسفه اسلامى را دگرگون ساخت. پاسخ نهايى تمام فلاسفه و متفكران اسلام اين بود كه در ميان علوم و معارف ذهنى, ادراكات صادق مى توان يافت و آنها همگى ريشه در مضمون ا لصدق ها دارند. در اينجا است كه بديهيات پا به ميان مى نهند و آفتاب صدق و ارزش را بر ذهن و انديشه آدمى مى تابانند. علوم بديهى است كه دست انسان را در دست واقع مى گذارند تا غريزه حقيقت جويى انسان را اجابت كنند. (ص11ـ13)
هدف اصلى نوشتار حاضر اثبات بديهيات است. بدين منظور پيش درآمدى در چهار فصل بدين ترتيب تدوين گشته است:
1. حقيقت علم; 2. علم حضورى و علم حصولى; 3. تصور و تصديق; 4. بديهى و نظرى.
در پيش درآمد, نخست جايگاه مسأله علم در علوم مختلف اسلامى مطرح شده است. بررسى ابعاد علم و مسأله حقيقت و جايگاه مسأله بداهت از ديگر مباحث اين قسمت است. نويسنده در اين بخش مطرح مى كند كه مسأله معرفت در جاى جاى علوم اسلامى مطرح شده است. علوم عقلى از دو دريچه و دو زاويه به ادراك نگاه كرده اند: نگاه آلى و نگاه استقلالى. هريك از اين دو نگاه مسائلى چند را در فلسفه, كلام و منطق پديد آورده است. در زمينه مبحث حقيقت, مؤلف متذكر مى شود كه ما با دو ملاك روبرو هستيم: ملاك ثبوتى و ملاك اثباتى. بديهيات به عنوان مهم ترين ملاك اثباتى در مسأله حقيقت و صدق مطرح مى شوند. (ص15ـ27)
نويسنده در فصل اول حقيقت علم را بررسى مى كند و به اعتقاد وى ساختار كلى علم اقتضا مى كند كه نخست ماهيت علم برملا شود. چارچوب كلى در علوم اسلامى ـ اعم از فلسفه, منطق و كلام ـ تقسيم علم به دو قسم حضورى و حصولى است. علم حصولى به تصور و تصديق و هريك از اين دو به بديهى و نظرى تقسيم مى شود. از اين رو لازم است كه تحليل جوهره علم, سخنِ آغازين در اين كتاب باشد. در اين رابطه قريب بيست نظريه به ترتيب تاريخى مطرح و تحليل شده است. (ص35ـ62)
موضوع فصل دوم, اولين تقسيم بندى علم است. اين فصل به سه ديدگاه در مورد تمايز علم حضورى از حصولى پرداخته است. ويژگى هاى علم حضورى, اقسام آن و نهايتاً اثبات اصالت علم حضورى و علم حصولى به همراه بيان ديدگاه ها در اين زمينه ديگر مباحث اين بخش را تشكيل مى دهند. (ص63 ـ90)
فصل سوم با محور قرار دادن تصور, تصديق و حكم به تحليل و بررسى ديدگاه در اين سه زمينه مى پردازد. تعريف تصور و تصديق, پله اول است. در زمينه حكايت گرى تصور از خارج سه ديدگاه مطرح است كه به آن اشاره شده است. ماهيت حكم در تصديقات و قضايا از ديگر مباحث پيچيده اى است كه مؤلف به شش نظريه اشاره كرده است. ماهيت تصديق و بيان اجزاء قضيه از ديگر مباحثى است كه لازم بود قبل از طرح مسأله بديهى و نظرى پرداخته شود. (ص91ـ134)
آخرين فصل كتاب كه پربرگ و بار نيز مى باشد, (تحليل و بررسى مسأله مهم بديهى و نظرى) است. نويسنده در آغازِ راه واژگان را مطرح كرده به تاريخ واژه (بديهى و نظرى) اشاره مى كند. از آنجا كه تعريف, بسيارى از موارد ابهام را برطرف مى سازد, چهار ديدگاه يعنى آراء ايجى, خواجه, حكما, ابن سينا و ملاصدرا مد نظر قرار گرفته است. از نكات جالب توجه احكام گزاره هاى بديهى است. مؤلف در جمع بندى نهايى تمام بديهيات ثانويه را براساس يك تعريف از محدوده بداهت خارج مى داند, مگر آنكه بديهى را به معناى (كاملاً واضح) مطرح كنيم. نگاه جديد مؤلف در نظريه بداهت, از قسمت هاى خواندنى اين فصل است. آنچه آخرين قسمت اين بخش را تشكيل مى دهد, بيان شش دليل به سود بديهيات و نقادى ده اشكال در اين زمينه مى باشد. (ص135ـ 295)
پايان سخن اينكه, كتاب حاضر اولاً با تمركز و عمق بخشيدن به يكى از مهم ترين مسائل معرفت شناسى, اطلاعات فراوانى در اختيار خواننده قرار مى دهد, ثانياً نويسنده سعى دارد با توجه به برخى مباحث معرفت شناسى نوين, نگاهى جديد و متفاوت به مسأله بداهت داشته باشد, ثالثاً ابتكاراتى در نوشتار حاضر به چشم مى آيد; از جمله در زمينه تعريف و احكام گزاره ها, تعريف علم, حقيقت حكم, تعريف بديهى و نقد اشكال هاى بديهى.
در اين كتاب ضعف هايى نيز راه يافته است; از جمله عنوان كتاب, يعنى (علوم پايه) ايهام به مباحثى دارد كه در علوم دانشگاهى بيشتر ناظر به رياضيات است. هرچند عنوان (نظريه بداهت) تا حدى اين ايهام را مرتفع مى سازد, اما در نگاه نخست اين امر چندان كارساز نيست. دوم, هدف اصلى كتاب پرداختن به مسأله بديهيات است, اما بخش عمده اى از حجم كتاب حاضر به مقدمات گذشته است. به هر تقدير, اين كتاب از جمله كتاب هايى است كه به طور استقلالى به يكى از مباحث اساسى معرفت شناسى پرداخته است, لذا مى تواند براى اهل تحقيق سودمند افتد. بايد حضور اين اثر را در جمع مباحث تخصصى, مغتنم شمرد و تلاش نويسنده فاضل و ناشر را ارج نهاد. عبداللّه بهشتى
* سرشت كليّت و ضرورت (پژوهشى در فلسفه منطق), عسكرى سليمانى اميرى, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم, چاپ اول, 1378.
غزالى (505 ـ 450ق.) منطق را (معيار العلم) و فارابى آن را (خادم العلوم) ناميده بود. همه كسانى كه دستى در علوم عقلى دارند و هر از گاه فكر و انديشه خود را در چالش هاى فلسفى مى اندازند, به اهميت علم منطق و القابى كه فيلسوفان براى اين فنّ شريف, گفته اند, وقوف كامل دارند. منطق در سنت مباحث فلسفى, ركن, معيار و اساسِ اقتباس شمرده شده است و به حق چنين مدح و ثناهايى در حق منطق, سزاوار و برازنده اوست.
منطق در همه آثار و رسالات مربوط, به دو بخش عمده تقسيم مى شود: تصورات و تصديقات. مبحث تصورات در نهايت, به مثابه مقدمه اى است براى تصديقات و بخش تصديق در منطق, شيرين ترين ميوه اى كه مى دهد, توانايى در ارائه برهان و يا كشف مغالطه هاى برهان نما است. از سوى ديگر, پايه هاى برهان بر علوم ضرورى و يا بديهى استوار است و همين اهميت و جايگاه (ضرورت) را در علوم عقلى نشان مى دهد.
به عبارت ديگر, فلسفه بر برهان تكيه دارد و تنها تكيه گاهى كه براى برهان است و از لغزش و لرزيدن مصون است, بديهيات يا ضروريات است. همين اهميت كنكاش و بازنگرى در امور بديهى را به خوبى نشان مى دهد. مع الوصف, كمتر به اين پايه مهم و اساسِ مرصوص پرداخته اند و گويا تصورِ جمعى بر آن بوده است كه بديهى, از آن رو كه بديهى است, پس نياز چندانى به بحث و دقتِ نظر در آن نيست! حال آنكه يك گزاره بديهى ـ به شرط بديهى بودن ـ از هرگونه مقدمه نظرى و يا ضرورى بى نياز است, اما ماهيت آن و اصالتِ عنوانش, خود نظرى است. به عبارت ديگر يك قضيه ضرورى, از آن جهت كه براى اثبات ضرورى بودن خود, نياز به دليل دارد, نظرى است.
غير از ضرورت, مقدمات هر برهانى نيازمند (كليت) است; يعنى از دو مقدمه برهان, به حتم بايد يكى ضرورى و ديگر كلى باشد; به نحو مانعةالخلو. تحقيق حاضر, راه هاى رسيدن به كليت و ضرورت را در قضايا معلوم مى دارد و اشاراتى نيز به معناى يقينى بودن مقدمات برهان مى كند.
نويسنده در اين كتاب مى كوشد تا كيفيت دستيابى به قضاياى كلى و ضرورى را نشان دهد و در دو بخش كتاب, به تفصيل درباره راه هاى صيد ضرورت (بخش اول) و كسب كليت (بخش دوم) سخن مى گويد.
بخش نخست كتاب, با تعريف قضيه مى آغازد و در ذيل آن نظريه (استراوسون) را در مورد صدق و كذب قضايا برمى رسد. پس از آن, قضيه حمليه را ـ مطابق سنت معمول در كتب منطقى ـ به قضاياى طبيعيه و مهمله و محصوره و شخصيه تقسيم مى كند و در ميان آنها, قضاياى معتبر را در علوم مى شناساند. در قسمت ديگر, سخن از قضاياى حقيقيه, خارجيه و آمارى, به ميان آورده و اصطلاحات مختلف قضيه حقيقيه را شناسايى مى كند و ميان دو نظريه اثيرالدين ابهرى و محقق طوسى درباره قضاياى خارجيه به داورى مى نشيند.
در قسمتى ديگر از همين بخش, قضاياى شرطيه منفصله و متصله مطرح و ارجاع آنها به قضاياى حمليه بررسى مى شود. سپس قضايا را به بديهى و نظرى تقسيم مى كند و اقسام بديهى را پس از برشمردن, برمى رسد. در همين قسمت, دو اصطلاح بديهى شناسايى شده سپس راه هاى رسيدن به قضاياى كلى را نشان مى دهد. نويسنده در اين قسمت نتيجه مى گيرد:
(علوم به طور كلى به لحاظ روش تحقيق, به علوم عقلى, تجربى, نقلى و استقرايى تقسيم مى شود و كليت قضاياى غيربديهى در پرتو اين تقسيم روشن مى شود). وى در فصلى از فصول بخش نخست, به كليت قضاياى حملى و شرطى مى پردازد و درباره ملاك كليت آنها سخن مى گويد و در آخرين فصل از بخش اولِ كتاب, راه هاى دستيابى به كليت را در قضاياى ارزشى (علوم توصيه اى) و قواعد روشى, مانند كليت قواعد منطقى بحث مى كند.
در بخش دوم كتاب براى دستيابى به قضاياى ضرورى, قضايا را به لحاظ محمول, به بديهى و نظرى, ذاتى و عرضى, حمل ذاتى اولى و شايع صناعى, تحليلى و تأليفى, و پيشينى و پسينى تقسيم مى كند. در هريك از اين تقسيم ها ابتدا آنها را تعريف كرده و سپس اصطلاحات را مورد مداقّه قرار مى دهد. از اين رو اصطلاح بديهى و نظرى را از نظر قدما و متأخران بازشناسانده و اصطلاح تحليلى و تأليفى را از ديدگاه كانت و پوزيتيويست ها بررسى مى كند و در نهايت خود اصطلاح جديدى را برمى گزيند. نويسنده در ضمن مباحث, به برخى جنبه هاى تاريخى بعضى از اين تقسيم ها توجه مى دهد و معلوم مى كند كه تقسيم قضيه به ذاتى و عرضى, غير از تقسيم آن به ذاتى اولى و شايع صناعى است. سپس در مقايسه هريك از اين اقسام با ديگرى نشان داده است كه حمل ذاتى و حمل ذاتى اولى, مصداقاً يكى نيستند. همچنين به عقيده وى, اصطلاح تحليلى و تأليفى, با حمل ذاتى اولى و شايع صناعى متفاوت است و اين دو تقسيم به لحاظ صدق, كاملاً بر هم منطبق نيستند.
در قسمت ديگرى از بخش دوم, در قضاياى شرطى متصله, جريان تقسيمات فوق را بررسى كرده و نشان داده است كه تقسيمات (ذاتى و عرضى) و (ذاتى اولى و شايع صناعى) در شرطى ها جريان ندارد.
نويسنده پس از فراغت از تقسيم قضايا, به معانى ضرورت مى پردازد و براى آن سه معنا را پيش مى نهد:
1. ضرورت به معناى بداهت;
2. ضرورت به حسب جهت قضيه;
3. ضرورت صدق.
نويسنده هرجا كه به اختلاف و چندگانگى در آراء مى رسد, پس از بررسى و امعان نظر در آنها, خود به يكى از طرفين نزاع رأى مثبت مى دهد و از صرفِ نقل انظار و طرح آراى مختلف پرهيز مى كند; مثلاً وى, قضاياى طبيعيه را كلى مى داند و بر اعتبار قضاياى شخصيه كه مقدمه تجربه قرار مى گيرند, پاى مى فشرد و كلى بودن قضاياى خارجى را مى پذيرد و ميان تقسيم هاى قضايا به لحاظ محمول, دست به مقايسه و سنجش مى زند.
روش نويسنده در مباحث كتاب حاضر, عقلى است و اين بدان روى است كه در چنين مباحثى, هيچ شيوه ديگرى نزد اهل فن مقبوليت ندارد; ليكن به مناسبت و ضرورتِ بحث, گاه به روش نقلى روى مى آورد و اين در جاهايى است كه مى خواهد اصطلاحات منطقيون و پيشينه آنها را شرح دهد.
پس از پايان دو بخش اصلى كتاب كه به ترتيب به كليت و ضرورت اختصاص دارد, ذيل (خاتمه) به رابطه كلى و ضرورى مى پردازد و در اين بخش از كتاب, رابطه كلى را با هريك از معانى ضرورى برمى رسد. پايان بخشِ كتاب, فهرست اصطلاحات, اعلام, كتب و فرهنگ مصطلحات است. در كتابنامه اثر حاضر, 72 كتاب نام برده شده است كه محقق گرامى براى تكوين مباحث كتاب, بدان ها مراجعه كرده است.
ناشر اين اثر, پژوهشكده فلسفه و كلام اسلامى, وابسته به مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم است. ناشر در مقدمه كوتاهى كه بر كتاب, نگاشته است, يادآور مى شود:
(مسأله سرشت كليت و ضرورت از زمره مباحث فلسفه منطق است; هرچند كه به اعتبار ديگرى مى تواند زيرمجموعه مباحث فلسفه علم يا فلسفه علوم عقلى نيز باشد. از آن جا كه در ميان كتاب هاى فارسيِ موجود, جاى چنين تحقيقى خالى است و به دليل اهميت و جايگاه اين بحث, اين پژوهشكده اقدام به نشر اثر حاضر نموده است). (ص21)
براى نويسنده محترم و فاضل اين تحقيق سودمند, و همچنين براى استادانى كه وى را در تكوين و تدوين كتاب حاضر يارى رسانده اند (استاد على عابدى شاهرودى و استاد مصطفى ملكيان), آرزوى توفيقات بيشتر داريم.
* جهان بينى و معارف تطبيقى, يحيى كبير, انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, چاپ اول (1378).
كتاب حاضر, با درك ضرورت شناخت (فلسفه دين) و جهان بينى الهى و معارف دينى, براى فهم بهتر قرآن و سنت, اصول پنجگانه دين را به شيوه متكلمان سنتى بررسيده است. نويسنده همچنين در مقدمه كتاب, اين گونه بررسى ها را براى شناخت اديان آسمانى و ارتباط آنها با علوم انسانى و گسترش گفتگوهاى علمى با نسل جوان, براى اسلام شناسان ـ و بلكه براى هر دين پژوهى ـ امرى ضرورى مى داند. از همين منظر است كه وى, ايجاد همبستگى ميان راه و روش اسلام و شيوه زندگى انسانى, و به عبارت ديگر براى ارتباط بين اسلام شناسى و انتشار بهتر معارف الهى ميان جوامع انسانى و حفظ كيان امت اسلام و نظام مقدس جمهورى اسلامى و انديشه آن, دين فهمى را از نيازهاى اساسى مسلمانان مى شناساند. به گفته وى:
(در حقيقت, فقه را بايد دو بخش دانست: فقه احكام و فقه اعتقادات و اخلاق. آنچه در ساخته شدن آدميان, بيش از هر چيز مورد نياز است و در قرآن و روايات مورد تأكيد قرار گرفته, همان فقه اعتقادات (اصول پندار انسان) است كه بايد آن را فقه اكبر ناميد. حدود نود درصد آيات قرآن درباره آن نازل شده است. حال آنكه تنها حدود ده درصد آيات به فقه احكام (اصول كردار خارجى انسان) پرداخته است). (ص19و20)
با اين همه به عقيده نويسنده, بيشتر تلاش حوزه هاى علوم اسلامى تاكنون در تقويت فقه احكام بوده است, نه فقه اعتقادات و اخلاق. اين در حالى است كه فرهنگ اسلامى و حوزه هاى كهن علوم اسلامى, از همه جهات از غناى كامل برخوردار است و بالقوه آمادگى حضور در همه عرصه هاى انديشگى, نظرى و عملى را دارد.
كتاب, به سه روش كلامى, فلسفى و عرفانى, وارد مباحث فلسفه دين و معا


صفحه 10

معرفي هاي گزارشي


كليات
تحقيق در عمليات
دكتر محمدرضا مهرگان, درّى, صارمى, چاپ اوّل, تهران, سمت, 1378, 200ص, وزيرى.
كتاب به عنوان منبع اصلى درس تحقيق در عمليات, به ارزش سه واحد براى رشته مديريت در مقطع كارشناسى تدوين شده است.
در فصل اول كتاب مفاهيم و ويژگى هاى فرايند تحقيق در عمليات مورد بررسى قرار مى گيرد. فصل دوم به مفاهيم اساسى و كاربردهاى برنامه ريزى خطى اختصاص دارد. فصل سوم روش سيمپلكس مورد بحث قرار مى گيرد. در فصل چهارم مسائل مربوط به امكان به كارگيرى مدل هاى برنامه ريزى خطى در مسائل كاربردى تشريح مى گردد. فصل پنجم به تشريح مسأله ثانويه و تفسير اقتصادى آن اختصاص دارد و فصل پايانى درباره آشنايى با تحليل حساسيت است.

مبانى جمعيت شناسى
دكتر مهدى امانى, چاپ اوّل, تهران, سمت, 1377, 113ص, وزيرى.
كتاب به عنوان منبع اصلى درس (مبانى جمعيت شناسى) در مقطع كارشناسى به ارزش دو واحد تدوين شده است.
بحث هاى مقدماتى جمعيت شناسى, ساختار و حالت جمعيت و انواع توزيع, تحول و پويايى جمعيت در زمان و مكان, منابع اطلاعاتى و آمارى جمعيت, سياست هاى جمعيتى, موارد لزوم تنظيم خانواده و دانستنى ها و داده هاى آمارى راجع به جمعيت ايران, از مباحث اصلى كتاب است.

پيش شرط هاى پژوهش در علوم دينى
رضا بابايى, چاپ اوّل, تهران, مركز فعاليت ها و پژوهش هاى قرآن و عترت دانشگاه آزاد اسلامى, 1378, 213ص, رقعى.
نويسنده در مقدمه از آفت تقليد در فرايند تحقيق به تندى انتقاد كرده و سپس به وضعيت پژوهش در علوم دينى در روزگار حاضر پرداخته است. پس از مقدمه, نويسنده توضيحى درباره بايسته هاى پژوهش و آنچه شايسته محققان در علوم دينى است, مى دهد و از آنها به پيش شرط هاى پژوهش در علوم دينى ياد مى كند. به عقيده وى براى هر پژوهشى در عرصه تحقيقات دينى, امور زير بايسته و پيش شرط محسوب مى شوند: روحيه تحقيق, تتبع, كاربستِ ابزار كارآمدتر, برگرفتن بهترين و مناسب ترين شيوه در تحقيق, ثبوت گرايى نه اثبات گروى, هدفمندى, ابتكار و نوآورى, خوددارى از تعجيل و پيشداورى در عرضه, آزادى عمل و دلخواه بودن موضوع تحقيق, پرهيز از جزيى نگرى, كلى گويى, دسترسى به منابع معتبر و مصادر اصيل, از صفر نياغازيدن, انديشه ورزى و عقل مدارى, تسلط بر زبانى غير از زبان مادرى, رعايت موازين روساختى, آشنايى باش يوه هاى نگارشى و قالب هاى نوشتارى, نهراسيدن از نتايج نوپديد و نامعمول, آگاهى از آثار اعلان نتيجه, سخن خود را سخن آخر نپنداشتن, پرهيز از تعصب و پرهيز از كتاب سازى. نويسنده در مقدمه كتاب يادآور مى شود كه همه اين پيش شرط هاى بيست گانه, پيش تر در آثار ديگران مورد توجه و كنكاش قرار گرفته است و وى تنها به اين قصد به بازگويى آنها پرداخته كه تجربه هاى اندك خود را پشتوانه آنها گرداند.
كتاب حاضر, نخستين جلد از مجموعه آثار تحقيقى (مركز فعاليت ها و پژوهش هاى قرآن و عترت(ع) وابسته به دانشگاه آزاد اسلامى است. فلسفه و كلام
تائيه عبدالرجمان جامى
تصحيح دكتر صادق خورشا, چاپ اوّل, تهران, نقطه, 1376, 346ص, وزيرى.
تائيه ابن فارض يكى از متون مهم عرفانى به شمار مى آيد. ترجمه منظوم آن در شكل تائيه توسط عارف نامى عبدالرحمان جامى تنها ترجمه منظوم از تائيه ياد شده در ادبيات فارسى است.
در مقدمه كتاب بحثى خواندنى درباره ابن فارض و جامى آمده است. متن كتاب در پى اين مقدمه قرار گرفته است. ملحقات كتاب شامل شرح قيصرى بر تائيه ابن فارض, كشف الأبيات تائيه ابن فارض و تائيه عبدالرحمان جامى است.
كتاب, داراى ده نوع فهرست پايانى است كه بسيار كارگشاست.
اصول دين,
مقدس اردبيلى, تحقيق: محسن صادقى, چاپ دوم, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1379, 224ص, رقعى.
كتاب اصول دين يكى از آثار فارسى مقدس اردبيلى است. مؤلف در اين كتاب به مبحث اثبات واجب الوجود و صفات ثبوتى و سلبى او, مبحث نبوت, امامت و معاد پرداخته است. مصحح كتاب در آغاز كتاب مقدمه اى افزوده و در آن ضمن شرح حال مقدس اردبيلى به نسخه هاى كتاب در كتابخانه هاى جهان پرداخته است.

عدل الهى از ديدگاه امام خمينى(ره)
معاونت پژوهشى مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام, چاپ اوّل, تهران, مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام, 1378, 276ص, وزيرى.
كتاب در دو بخش و دوازده فصل تنظيم شده است. عنوان بندى كتاب از سوى معاونت پژوهشى انجام گرفته و با بهره گيرى از آثار مكتوب امام و تقرير درس اسفار امام كه توسط يكى از حاضران در درس وى انجام گرفته محتواى آن تنظيم شده است.
مباحثى از قبيل عدل در اديان الهى, جبر و تفويض, قضا و قدر, سعادت و شقاوت, غايت و حكمت در فعل خداوند, شفاعت و عدالت, توبه و حب و بغض اهل بيت(ع) از جمله مطالب كتاب مى باشد.

چشم به راه مهدى(عج)
جمعى از نويسندگان مجله حوزه, چاپ دوم, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1378, 496ص, وزيرى.
كتاب مجموعه مقالات شماره هاى 70ـ71 مجله حوزه است كه ويژه امام زمان(ع) است. در اين كتاب, امام زمان و رسالت حوزه هاى علوم دينى, ارتباط با امام زمان در عصر غيبت, حكومت اسلامى در عصر انتظار, مهدويت و مدينه فاضله, زندگى دينى پيش از ظهور, بررسى نشانه هاى ظهور, تولد و زندگى امام زمان(ع), موافقان و مخالفان آن حضرت, فلسفه غيبت در منابع كلام شيعى و امام مهدى در آثار شخصيت هاى اسلامى مورد بحث و بررسى قرار گرفته است.

معاد
معاونت پژوهشى مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام, چاپ اوّل, تهران, دفتر تنظيم و نشر آثار امام, 1378, 438ص, وزيرى.
كتاب مجموعه تنظيم يافته سخنان امام درباره معاد است. در آن بحث هايى از قبيل تجرد نفس و بقاى روح, حدوث نفس, تناسخ معاد جسمانى, بهشت و جهنم, تجسم اعمال, صورت ملكوتى اخروى و تغيير و تكامل در عوالم سه گانه مورد بحث قرار گرفته است.

شوراى واتيكان دو ميعادگاه كليساى كاتوليك يا تجددگرايى
ليلى مصطفوى كاشانى, چاپ اوّل, تهران, انتشارات بين المللى الهدى, 1378, 324ص, وزيرى.
شوراى واتيكان دو كه در فاصله 65 ـ1962 تشكيل شد, يكى از مراحل برجسته در تاريخ كليسا مى باشد. در اين شورا كليسا تلاش كرد خود را پا به پاى رويدادهاى قرن بيستم, پيش برد. شرح و بررسى اين شورا, ترجمه قسمت هايى از متن آن, مباحث مطروحه در اسناد اين شورا, از جمله مباحث قابل توجه كتاب است.

تحفه آسمانى
بهرامى خشنودى, چاپ اوّل, قم, مركز تحقيقات اسلامى جانبازان, 1378, 245ص, وزيرى.
(آيا خداوند دانا و توانا نمى توانست اين نظم را به گونه اى بنا بگذارد كه اثرى از بلا و مصيبت و گرفتارى در آن نباشد و بندگان خدا در دنيايى آسوده و بى دغدغه زندگى كنند؟ … دوستان خدا چرا بايد در سختى و مصيبت باشند؟ مؤمنان چرا گرفتار بلا مى شوند؟ آنان كه براى خدا و به قصد انجام وظيفه به ميدان آتش و خون مى روند چه؟ چرا خداوند پس از جانبازى و مجروح شدن آنان را شفا نمى دهند؟) اين سؤال ها و ده ها سؤال همگون آنها, مؤسسه ياد شده را بر آن داشته تا با بهره گيرى از آيات و روايات و متون دينى براى اين قبيل پرسش ها, پاسخى تدارك ببينند و بحث هايى از قبيل كنه بلا جز خير نيست, انگيزه ها و پى آمدها, مصائب معصومان, جايگاه مصائب نزد خدا, گريزناپذيرى مصائب, مراتب بلا, در مصائب چه بايد كرد؟ و پيشگيرى از بلا در راستاى پاسخ به همين پرسش ها است كه فصول كتاب را تشكيل مى دهند.

راه مهدى(عج)
آية اللّه سيد رضا صدر, چاپ اوّل, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1378, 265ص, وزيرى.
كتاب يكى از آثار خواندنى مرحوم صدر است كه با قلم شيوا و جذاب به رشته تحرير درآمده است. در اين كتاب شش بحث اصلى درباره امام زمان, مورد پژوهش قرار گرفته است. بحث اميد و عدالت به فلسفه غيبت مى پردازد. مبحث بشارات و اشارات با بهره گيرى از گزارش هاى تاريخى و روايت هاى اسلامى بشارت ها و اشارت هاى امامان(ع) درباره حضرت مهدى را بازگو مى كند. بحث بعدى با عنوان پدر و مادر به شرح زندگى پدر و مادر آن حضرت اختصاص دارد. سفراى كبار به دوران غيبت صغرا مى پردازد. در بخش بعدى معجزاتى كه در دوران غيبت صغرا از آن حضرت ديده شده نقل مى كند و در بحث پايان از كسانى ياد مى شود كه به خدمت آن حضرت رسيده اند.

انديشه هاى كلامى شيخ طوسى(ره) ج1
جمعى از نويسندگان, چاپ اوّل, مشهد, دانشگاه علوم اسلامى رضوى, 1378, 354ص, وزيرى.
اين كتاب مجموعه اى است از مقالات به خامه پژوهشگران گروه فلسفه و كلام اسلامى دانشگاه علوم اسلامى رضوى كه زيرنظر دكتر محمود فاضل يزدى تدوين يافته است. كتاب با مقدمه از دكتر فاضل آغاز مى شود كه وى در ضمن آن به چگونگى شكل گيرى كلامى شيعى پرداخته و از تنى چند از متكلمان شيعه در سده هاى آغازين سخن گفته است.
مقاله دوم نيز به خامه دكتر فاضل است با عنوان (درآمد بر انديشه هاى كلامى شيخ طوسى در تبيان). مؤلف در اين مقاله ابتدا روش شيخ را در گزارش آراء متكلمان بحث كرده و آنگاه به توجه بليغ شيخ به آراء متكلمان اشاره كرده و سپس بتفصيل جاى هاى مباحث كلامى شيخ را در (تبيان) براساس موضوعات, فهرست كرده و نشان داده است. مقالات ديگر به خامه پژوهشگران گروه ياد شده است; كه عناوين برخى از مقالات بدين قرار است: اثبات صانع, علم الهى, اراده, امامت, تكليف, احباط و تكفير, فقيه و… اين مجموعه مجلد اوّل پژوهش در آراى كلامى شيخ طوسى(ره) است. بحث هاى ديگر در عهده مجلد ديگرى است كه اميدواريم بزودى نشر يابد.

نيايش فيلسوف
غلامحسين ابراهيمى دينانى, چاپ اوّل, مشهد, دانشگاه علوم اسلامى رضوى, 1378, 475ص, وزيرى.
اين كتاب مجموعه اى است از مقالاتى كه مؤلف آنها را در مناسبت هاى مختلف به قلم آورده است و اكنون با عنوان يكى از آن مقالات نشر مى يابد. مقالات يكسر محتواى فلسفى و عرفانى دارند و مؤلف كه از دانش آموختگان حوزه هاى علوم اسلامى و از استادان بنام دانشگاه و از مدافعان جدى فلسفه صدرايى است, مباحث گونه گون فلسفى و عرفانى را در اين مقالات بررسيده است.
مقاله اوّل شرح و بسط دعايى است از فارابى با محتوايى فلسفى. پس از آن مقاله (نگاهى به شرح فصوص الحكم جندى) است با نگاهى به اساس انديشه هاى ابن عربى و تأثير آن در آرا و آثار ديگر و نيز بررسى زمينه هاى فكرى او. كتاب مشتمل است بر بيست وهفت مقاله كه عناوين برخى از آنها چنين است: اصالت وجود, نگاهى منتقدانه به فلسفه صدرالمتألهين, كشف طبيعت و قواعد كلى فلسفه, سهروردى و انكار صفات حقيقه خداوند, بسيط الحقيقه كل الاشياء, كلام ماتريدى, متناهى و غيرمتناهى, دو جريان متفاوت فكر در حوزه فلسفى اصفهان, اصالت ماهيت از ميرداماد تا عصر حاضر, انديشه هاى فلسفى ابوالحسن عامرى, آرا و نظريات حكيم متأله مرحوم على اكبر مدرس يزدى, دين و فلسفه ابن طفيل و نفس و روح در نظر شيخ مفيد و….

ترجمه و شرح نهايةالحكمه
على شيروانى, چاپ چهارم, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1378, 358ص, وزيرى.
كتاب, ترجمه و شرح نهايه الحكمه است كه قبلاً در همين مجله گزارش شده است. قرآن و حديث
آشنايى با سوره هاى قرآن
احمد قاضى زاهدى, چاپ اوّل, قم, انتشارات دارالقرآن الكريم, 1378, 242ص, وزيرى.
مؤلف محترم, در اين كتاب با هدف آشنايى خوانندگان با نام ها, محل نزول سوره ها, شماره آن از نظر ترتيب و نزول, تعداد آيات, كلمات و حروف آنها, ثواب و فضيلت تلاوت آنها, محتواى سوره, شأن نزول و برخى مطالب ديگر هريك از 114 سوره قرآن دست به قلم برده و اين كتاب را به سامان رسانيده است.

گنجينه نور (پرسش هاى مردم و پاسخ هاى امام صادق(ع))
تاليف: احمد قاضى زاهدى. ترجمه: جعفر خوشنويس, چاپ اوّل, قم, انتشارات حضرت معصومه, 1378, 597ص, وزيرى.
امامان(ع) در طول زندگانى پربار خويش, به بسيارى از پرسش هاى مردم در زمينه هاى گوناگون پاسخ گفته اند, كه اگر همه آنها از مصادر حديثى استخراج شود, دائرةالمعارف گرانبهايى را تشكيل خواهد داد. مؤلف محترم, همت خود را مصروف اين عمل پرارج نموده و موفق شده است تا پاسخ هاى هريك از ائمه اطهار را جداگانه تدوين نمايد كه بالغ بر 12 مجلّد مى شود. پيش تر, كتاب هاى (اسئلة الناس واجوبة الامام الباقر) و (اسئلة الناس و اجوبة الامام الصادق) به زيور چاپ آراسته شده بود و اينك ترجمه فارسى كتاب دوم به چاپ رسيده و در ادامه آن ساير مجلدات عربى و فارسى اين موسوعه به چاپ خواهد رسيد.
برخى از فصل هاى آن عبارتند از: معنى بسم الله الرحمن الرحيم, علم و عقل, توحيد و اسماء و صفات خدا, تفسير آيات توحيدى قرآن, ايمان و كفر و شرك و تفسير آيات آن, انسان و دين, پيامبران, رسول خدا و احوال آن حضرت, قرآن كريم, امامت و صفات ايشان (كه گسترده ترين بخش كتاب است).
دومين جد كتاب, نيز به زودى به چاپ خواهد رسيد.

الغربين
ابوعبيد احمد بن محمد الهروى, چاپ اوّل, بيروت, المكتبة العصريه, 1419, وزيرى.
پژوهش در واژه هاى دشوارياب قرآن و حديث و نگارش در تبيين و تفسير واژه هاى مشكل قرآن و حديث از كهن ترين گونه هاى پژوهش و نگارش است و از جمله سودمندترين آنها آثار هروى است. او از اديبان, محدثان و واژه شناسان بلندآوازه قرن چهارم هجرى است و كتاب (غربين) از همان روزگاران نگارش و نشر تلقى به قبول شد و عالمان چونان منبع و مرجعى بدو نگريستند.
هروى ويرايش اثر واژه ها را براساس حروف تهجى سامان داده و در ذيل هر واژه حديث و يا احاديث و آيه و يا آياتى مشتمل بر آن واژه ها را آورده و آنگاه تفسير و تشريح كرده است. كتاب را آقاى احمد مزيد مزيدى تحقيق كرده و آقاى دكتر فتحى حجازى آن را وارسيده و تدقيق كرده است. محقق در پانوشت ها منابع و مصادر, اقوال, احاديث را به دقت نقل كرده و نصوص متن را به مصادر بسيارى ارجاع داده است. افزون بر آن, گاه توضيحاتى درباره متن نيز افزوده است. (غربين) هروى از آثار مهمى است كه تاكنون نشر نيافته بود و نشر آن بى گمان در پژوهش هاى قرآنى و حديثى سودمند و كارآمد خواهد بود.

القسم فى اللغه و فى القرآن
محمّد المختار السلامى, چاپ اوّل, بيروت, دارالغرب الاسلامى, 1420, 460ص, وزيرى.
اين كتاب, پژوهشى درباره (قسم) در لغت عرب, قرآن, حديث و فقه است. مؤلف كتاب را در چهار باب سامان داده است: در باب اوّل و ضمن فصولى, قسم و واژه هاى همگون آن را تبيين كرده است. آنگاه درباره چگونگى هاى جمله هاى قسم سخن گفته است. باب دوم ويژه قسم در قرآن است, كه در ضمن فصولى در اين باب از انواع قسم در قرآن, قسم هاى خداوند و چگونگى هاى آن, قسم هاى رسول الله(ص) سوگندهايى كه خداوند در آيات الهى از ديگران نقل كرده است و… بحث شده است.
مؤلف در باب سوم, از احكام قسم بحث كرده است و در باب چهارم از سوگند در روابط خانوادگى سخن گفته است. باب پنجم ويژه جايگاه قسم است, در اثبات دعاوى. كتاب حاضر, اثرى است قرآنى ـ فقهى, و بر روى هم خواندنى و سودمند.

القرآن الكريم و روايات المدرسين, ج3
سيد مرتضى عسكرى, چاپ اوّل, تهران, مجمع علمى الاسلامى, 1378, 856ص, وزيرى.
علاّمه عسكرى پس از كتاب ارجمند (معالم المدرسين) كه در آن برخى از مسائل بنيادى اسلام را در دو قرائت شيعى و سنى به بررسى نهاده بود, اكنون (قرآن كريم) را از نگاه اين دو مكتب و روايات آنها به بررسى نهاده است. (مسأله تحريف قرآن) گو اينكه مسأله اى است كهن اما بى بنياد و نااستوار, و روايات و نقل هاى آن يكسره تباه. متأسفانه كسانى از عالمان شيعه تحت تأثير اينگونه روايت, انديشه موهوم تحريف قرآن را پراكنده اند و عالمانى از اهل سنت كه آراء و عقايد خود را عليه تشيع نه بر پايه اسناد درست بلكه براساس بافته هاى موهوم بنا مى نهند, براساس آن روايات ـ كه غالباً نيز طريقى و سندى شيعى ندارد ـ سخن گفته اند. در اين مجلّد كه عنوان فرعى آن (نقد و بررسى پندار احسان خير الهى درباره هزار حديث شيعى درباره تحريف قرآن) است, مؤلف جليل يكى يكى رواياتى را كه براساس آن تحريف قرآن ادعا شده است, آورده و به لحاظ سند و متن, نااستوارى آنها را نشان داده است.
نكته تأمل برانگيز اين بخش اين است كه استاد آنچه را در آثار ديگرش گاه ادعا كرده است كه روايات تحريف از منابع اهل سنت وارد منابع شيعى شده, و اينگونه احاديث را (عنوان احاديث منتقله) داده در اين بخش مدلّل كرده و نمونه هاى عينى آن را نشان داده است. اين كتاب اثرى است ارجمند و خواندنى و سودمند, و براى فكر شيعى اثرى فخيم و آبرومند.

نزول قرآن و رؤياى هفت حرف
سيد رضا مؤدب, چاپ اوّل, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1378, 271ص, وزيرى.
مؤلف در اين اثر كوشيده است تا استوارى روايات (نزول قرآن بر هفت حرف) را روشن كند. وى اين پژوهش را در شش فصل سامان داده است: در فصل اوّل از چگونگى نزول بحث شده است, و در فصل دوم گونه هاى مختلف (حديث سبعه احرف) گزارش و بررسى شده است. در اين فصل و ضمن بحث مفصل از حديث ياد شده, ريشه هاى ظهور و بروز اين حديث و پى آمدهاى آن بررسى شده است. فصل سوم ويژه گزارش نقد و بررسى ديدگاه هاى دانشمندان اهل سنت و برخى خاورشناسان درباره اين حديث است. (قرآن و حروف سبعه) عنوان فصل چهارم است كه در آن از قرائت, تواتر آن و تمايز قرآن و قرائت سخن رفته است.

درسنامه علوم قرآنى
حسين جوان آراسته, چاپ سوم, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1378, 496ص, وزيرى.
اين كتاب در ده بخش, برخى از مباحث علوم قرآنى را به بحث نهاده است. تاريخ قرآن, نزول قرآن, شناخت سوره هاى مكى و مدنى, تدوين قرآن, قرائت هاى مختلف از قرآن, مانندناپذيرى قرآن, تحريف ناپذيرى قرآن و… از عناوين اين كتاب است. به هنگام نشر چاپ اوّل كتاب درباره محتوا و چگونگى آن سخن گفته ايم.

هزار موضوع هزار آيه
جواد محدثى, چاپ پنجم, قم, انتشارات اسلامى قم, 1379, 87ص, رقعى.
اين كتاب قبلاً در همين مجله گزارش شده است.

دوست نماها
جعفر سبحانى, چاپ دوم, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1378, 79ص, رقعى.
كتاب شامل نوشته هاى مؤلف در مجله مكتب اسلام در تفسير سوره منافقون است. خصوصيات سوره, نفاق و دورويى, آثار نفاق, نشانه هاى نفاق, منافقان و استغفار, توطئه منافقان و دنيا از ديدگاه اسلام, از عناوين مهم اين كتاب است. فقه و حقوق
علوم بلاغت و اعجاز قرآن
دكتر يداللّه نصيريان, چاپ اوّل, تهران, سمت, 1378, 164ص, وزيرى.
كتاب كه براى دانشجويان رشته الهيات در مقطع كارشناسى به عنوان منبع اصلى درس علوم بلاغى تدوين شده است, شامل مباحث فصاحت و بلاغت, دانش معانى, بيان و بديع است.
مؤلف كوشيده دانش بلاغت را با بهره گيرى از قرآن توضيح دهد و از اين راه اعجاز قرآن را به اثبات رساند.

فرشتگان, تحقيقى قرآنى, روايى, عقلى
رجالى تهرانى, چاپ دوم, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1378, 231ص, وزيرى.
نويسنده از اين كه مردم از فرشتگان اطلاع چندانى ندارند و به طور خرافى آنان را مؤنث تصور مى كنند, احساس تكليف كرده, بحث فرشتگان را از نظر روايى, قرآنى و عقلى مورد بررسى قرار داده است. حقيقت فرشتگان, اوصاف آنان, اصناف و مراتب آنان و نيز وظايف آنان فصول كتاب را تشكيل مى دهد. در پايان ترجمه تعدادى آيات و روايت را درباره فرشتگان به عنوان خاتمه بحث ضميمه كتاب كرده است.

محمّد فى القرآن
آية اللّه السيّدرضا الصدر, چاپ اوّل, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1378, 264ص, وزيرى.
كتاب (محمد فى القرآن) از سلسله نوشته هايى است كه مرحوم صدر براى تبيين جايگاه انبياء در قرآن در صدد تأليف آن بود. از اين مجموعه (المسيح فى القرآن) و (محمد فى القرآن) را تأليف كردند, ولى اجل مهلت تدوين الكليم فى القرآن را نداد. در اين كتاب بشارت هاى پيامبران گذشته به ظهور پيامبر اكرم, اجداد و خاندان پيامبر(ص), اخلاق پيامبر(ص), رسالت جهانى آن حضرت, معجزه جاودان آن حضرت, بشير بودن آن حضرت, چگونگى دعوت وى, شيوه تبليغ آن حضرت و ولايت مطلقه وى مورد بررسى قرار گرفته است.

العقل والجهل فى الكتاب والسنه
محمّد الريشهرى, چاپ اوّل, بيروت, دارالحديث للطباعة والنشر, 1421, 320ص, وزيرى.
اين كتاب پژوهشى در آيات و روايات مرتبط با (عقل و جهل) كه روايات آن براساس منابع فريقين گزارش شده است. كتاب در دو بخش سامان يافته است. بخش اوّل به (عقل) پرداخته و در بخش دوم از (جهل) سخن رفته است. شناختِ عقل, ارزش عقل, تعقل و خردورزى, زمينه ها و عوامل تقويت خرد, علامت هاى عقل و خردمندى, آفات خرد و احكام عاقل, بايسته ها و نبايسته ها عاقلان عناوين بخش اوّل است.
معنى جهل در روايات, برحذر ساختن از جهل, اصناف جاهلان, علامت هاى جهل, بايسته ها و نبايسته هاى جاهل, (جاهلية الأولى) و ويژگى هاى آن, عقايد اهل جاهليت و… از جمله عناوين بخش دوم كتاب است. كتاب تنظيمى دقيق, زودياب و كارآمد دارد. نقل ها و ارجاع ها نيز دقيق است و منابع و مصادر گسترده. در پانوشت ها افزون بر اينكه مصادر و منابع متعدد احاديث آمده, اختلاف نقل ها نيز نشان داده شده است و نيز گاه توضيحات لازمى درباره احاديث.

مناهج المفسّرين
منيع عبدالحليم محمود, چاپ اوّل, قاهره, دارالكتاب المصرى, 1421, 392ص, وزيرى.
اين كتاب گزارشى است كوتاه از شيوه هاى مفسرين در تفسير قرآن كريم. مؤلف پس از تعريف تفسير و انواع آن به شناخت مفسران و شيوه تفسيرى آنان پرداخته است. وى بحث را از سفيان ثورى آغاز كرده و به سخن از شيخ محمود حجازى و تفسير وى (التفسير الواضح) پايان داده است. كتاب عبدالحليم محمود, در حدّ نگاهى گذرا مفيد است. وى به اشاره اى درباره مؤلف, چگونگى تفسير و شيوه او بسنده كرده است. سفيان ثورى, زجاج, فراء, قشيرى, واحدى زمخشرى, آلوسى, محمد طاهر بن عاشور, شلتوت و فريد وجدى, از جمله مفسرانى هستند كه در اين كتاب از آنها سخن رفته است.

عفواً صحيح البخارى
عبدالأمير الغُول, چاپ اوّل, بيروت, دارالمحجة البيضاء, 1420, 464ص, وزيرى.
اين كتاب نقدى است محتوايى بر صحيح بخارى. مؤلف كوشيده است احاديث صحيح بخارى را براساس معيارهاى علمى, دينى و ملاك هاى نقد متن, وارسى و ارزيابى كند. او كتاب را در ده فصل سامان داده است. در فصل اوّل از معنى حديث, تدوين آن در شيعه, چگونگى آن در صدر اسلام و در مكتب خلفا سخن گفته است و در ضمن آن از چگونگى تدوين حديث در آن مكتب, چگونگى ظهور (صحاح سته), صحيح بخارى, مؤلف آن, رجال آن و… در فصل دوم شخصيت پيامبر(ص) را بدان گونه كه در صحيح بخارى هست گزارش داده است, و آنگاه عناوينى از احكام شرعى را براساس احاديث صحيح بخارى. چهره شناسى خلفاء و برخى از صحابيان در احاديث بخارى بخش هايى ديگر از كتاب را به خود اختصاص داده است.
در فصل نهم و در ضمن بررسى شخصيت هاى صحابى, به تفصيل به ابوهريره پرداخته است و احاديثى را كه او نقل كرده است و در فصل دهم مواردى متفرقه از بخارى را به نقد كشيده است.
مؤلف نشان داده است كه چه سان كتابى كه (صحيح ترين پس از قرآن) در نزد برادران اهل سنت است, داراى نقل هايى است كه به هيچ روى پذيرفتنى نيست, نه به لحاظ عقل و نه نقل و نه با توجه به معيارهاى شناخت حديث.

التفسير البلاغى للاستفهام فى القرآن الكريم
عبدالعظيم ابراهيم المعطى, چاپ اوّل, قاهره, مكتبة وهبه, 1420, 1780ص, وزيرى.
قرآن در اوج بلاغت و بهره ورى از برترين, استوارترين و كارآمدترين شيوه هاى بيانى آموزه هايش را گزارش كرده است. جنبه هاى بلاغى قرآن از ديرباز مورد توجه عالمان, مفسران و قرآن پژوهان بوده است. گاه با نگاهى كلى اين موضوع را در قرآن كاويده اند و ديگر گاه مواردى از آن و چگونگى كاربرد واژه, واژه ها, جمله و جمله ها و…. كتاب آقاى معطى از نوع دوم است كه به گفته وى 1260 مورد سخن مشتمل بر استفهام را بر رسيده و چگونگى آنها را از نگاهى بلاغى كاويده است. مؤلف در آغاز جايگاه قرآن را در بلاغت نشان داده و آنگاه از اهميت پژوهش هايى از اين دست براى برنمودن ابعاد ادبى و جلوه هاى والاى بلاغى قرآن سخن گفته است. آنگاه استفهام را تعريف كرده, و مفهوم دقيق آن را به لحاظ وضع و كاربرد اصلى لغوى و ساختار مجازى آن روشن كرده است. سپس و بر اين اساس گونه هاى كاربردى آن را بيان كرده است. پس از آن براساس آيات و به ترتيب سور قرآن , همه آيات مشتمل بر استفهام را طرح كرده و در ذيل دو عنوان (دراسة و تحليل) كه در آن محتواى آيات را در سياق آيات برنموده و (اسرار النظم وبلاغياته) كه در ضمن آن به نكات بلاغى آيه اشاره كرده به تفصيل بحث كرده است. تتبع نويسنده ستودنى است. او در سامان بخشيدن به اين اثر به تفاسير مختلف از جريان هاى گونه گون, از كهن و نو توجه داشته است. فقه و حقوق
نظام ولايت فقيه, زيربناى حكومت اسلامى
سيد على شفيعى, چاپ دوم, انتشارات مؤسسه فرهنگى آيات, 1377, 150ص, رقعى.
اين كتاب از سه بخش سامان يافته است: در بخش اوّل مقاله اى آمده است با عنوان (مشروعيت ولايت فقيه) كه در ضمن آن مؤلف به تاريخ مسأله ولايت فقيه پرداخته, و راه هاى مختلف در اثبات ولايت فقيه را گزارش كرده است. در بخش دوم از اثبات ولايت فقيه بحث شده است, با بحثى از تعدد ولى فقيه در يك زمان و مكان, و ديدگاه اهل سنت پيرامون مسأله ولايت فقيه. بخش سوم عهده دار تبيين مفهوم ولايت فقيه است با بحثى گسترده از معنى ولايت مطلقه فقيه و ابعاد و دايره ولايت. حدود اختيارات معصومين و ولى فقيه, آيا مى توانند ولى فقيه را برگزينند؟ از جمله عناوين ديگر كتاب است.

غنائم الأسلام فى مسائل الحلال والحرام
ميرزا ابوالقاسم قمى, چاپ اوّل, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1378, 400ص, وزيرى.
(غنائم) از آثار مهم فقهى است. تصحيح و تحقيق آن را دفتر تبليغات اسلامى (شعبه مشهد) به عهده داشته است. اين مجلد مشتمل است بر مباحث زكات و خمس و نيز انفال. تحقيق كتاب دقيق و ستودنى است. محققان در پانوشت ها, مصادر و منابع تمام آراء, اقوال, احاديث را استخراج كرده و نشان داده اند.

غنائم الأيام فى مسائل الحلال والحرام
ميرزا ابوالقاسم قمى, چاپ اوّل, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1378, 472ص, وزيرى.
ادامه كتاب پيشين از آثار فقيه بلندآوازه قرن دوازدهم هجرى و اوائل قرن سيزدهم است. تحقيق اين مجلد نيز بر عهده دفتر تبليغات شعبه مشهد بوده است.

مسالك الأفهام الى تنقيح شرائع الاسلام
زين الدين شهيد ثانى, چاپ اوّل, قم, مؤسسه معارف اسلامى, 1378, 556ص, وزيرى.
آخرين مجلد از مجموعه عظيم فقهى, فقيه و عالم بسيار بزرگ و شايسته تاريخ تشيع زين الدين شهيد ثانى است. تحقيق كتاب را مؤسسه معارف اسلامى به عهده داشته است كه تحقيقى استوار با تتبعى دقيق را به دست داده اند.

المقاصد العلّيه فى شرح الرساله الألفيه وحاشيته الألفيه
الشهيد الثانى, چاپ اوّل, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1378, 720ص, وزيرى.
آنچه در اين مجلد آمده است مجموعه اى است از چهار رساله فقهى يكى از آنِ شهيد اوّل و سه ديگر از آنِ شهيد ثانى. مؤلف, اصل را در يك مقدمه سه فصل و يك خاتمه تدوين كرده و در ضمن آن در نهايت اختصار از هزار واجب در نماز سخن گفته است. شهيد ثانى يك شرح و دو حاشيه بر آن نگاشته است كه مجموع آنها همين مجموعه را شكل داده است. كتاب را آقاى محمد حسّون تحقيق كرده است و تنى چند از فاضلان مركز تحقيق براى سامان يافتن آن بدو يارى رسانده اند. آقاى حسّون در ضمن مقدمه به تفصيل از چگونگى نوشته اصلى و شرح ها و حاشيه هاى آن سخن گفته اند و در پاورقى ها افزون بر تعليق نسخه ها و يادكرد نسخه بدل ها, منابع و مصادر اقوال فقهى و حديثى را بدقت نشان داده اند.

سجاده عشق
نعمت الله صالحى حاجى آبادى, چاپ اوّل, مؤلف, 1377, 174ص, رقعى.
كتاب درباره اهميت نماز است و مؤلف با بهره گيرى از روايت, تاريخ, داستان و شعر تلاش كرده است اهميت نماز را در زندگى مسلمانان نشان دهد.

رسالة فى ثبوت الهلال
آية اللّه العظمى سيد محمدعلى الموحد الابطحى, چاپ اوّل, قم, ناشر: نويسنده, 1420, 118ص, رقعى.
كتاب تقرير درس آقاى سيد محمدعلى موحد ابطحى درباره چگونگى ثبوت هلالِ اوّل ماه است. در اين رساله ابتدا بحثى درباره روزه شده و آنگاه درباره روش هاى ثبوت شرعى هلال ماه بحث شده است. رؤيت شخصى, شهادت شاهد, بيّنه, تواتر و شياع, حكم حاكم, قول منجمان از جمله مباحث درباره شيوه اثبات هلال ماه است.

المقاصد العليه
على شيروانى, چاپ اوّل, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1378, 720ص, وزيرى.
كتاب تصحيح و احياء رساله المقاصد العلّيه در شرح الفيه شهيد اوّل درباره صلات است. در آغاز مقدمه اى درباره شهيد اوّل و شهيد دوم و چگونگى و روش احياء كتاب گنجانيده شده است. بخش بعدى اصل كتاب است و ضميمه آن دو حاشيه كوچك و متوسط بر الفيه است.

مديريت اسلامى
محمدحسن نبوى, چاپ پنجم, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1378, 391ص, وزيرى.
كتاب شامل سيزده فصل است. در فصل نخست رابطه حكومت و مديريت تبيين شده است. در فصل دوم به اهميت برنامه ريزى پرداخته و در فصل سوم اركان برنامه ريزى را توضيح داده است. سازماندهى, انگيزش, رهبرى, صفات فردى رهبر, رفتار رهبرى, سلوك مديريت, لغزشگاه ها, كنترل, پى گيرى و تصميم گيرى مباحث فصول بعدى كتاب است. نويسنده كوشيده است مديريت را با بهره گيرى از روايات اسلامى تدوين كند.

دفاع از حقوق زن
محمد حكيمى, چاپ اوّل, مشهد, آستان قدس رضوى, 1378, 174ص, رقعى.
كتاب به انگيزه دفاع از موضع اسلام در برابر تهاجم فرهنگ غربى زير عنوان فمينيسم نگاشته شده است و نويسنده تلاش مى كند راهى ميانه در بين دو روش فمينيسم و انديشه هاى ضد زن ارائه كند. پاره اى از مباحث كتاب به شرح زير است: آفرينش زن, تكامل زن, عقل زن, پايگاه اجتماعى زن, زن محورِ خانواده, خشونت نسبت به زن, روانشناسى اختلافى, رسالت زن, رايزنى با زن و جانبدارى افزون بر حقوق.

اقتصاد و صرفه جويى در فرهنگ اسلامى
سيد علوى, چاپ اوّل, تهران, مؤسسه باقيات صالحات, 1376, 209ص, رقعى.
كتاب به انگيزه توضيح و تشريح زمينه هاى اقتصاد, صرفه جويى و يا ولخرجى و اسراف و نيز توصيه به رعايت اعتدال در تمام شؤون حيات با بهره گيرى از آيات قرآنى, احاديث نبوى و روايات اهل بيت نگارش يافته است. در فصل اول مباحث از ديدگاه قرآن و در فصل دوم از نظر احاديث و در فصل سوم از منظر نهج البلاغه و در فصل چهارم از نگاه (غرر و درر آمدى) مورد بررسى قرار گرفته است.

تفكيك قوا و ولايت فقيه
مصطفى ناصحى, چاپ اوّل, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1378, 223ص, وزيرى.
كتاب به تبيين تاريخچه پيدايش انديشه تفكيك قوا در نظام سياسى پرداخته و نظريه دانشوران را در اين باره نقل كرده و گوناگونى اين نظريه ها را نشان داده است. تفكيك قوا و نظام ولايت فقيه را مورد بحث قرار داده است و امكان جمع بين اين دو ديدگاه را تبيين كرده است. دلايل تشكيل حكومت, مفهوم و معناى ولايت, آراء فقيهان درباره ولايت فقيه, ولايت مطلقه فقيه و شرايط و وظايف و اختيارات فقيه از جمله مباحث بخش دوم كتاب است. نويسنده تمايل خود را به ولايت مطلقه فقيه نشان مى دهد و در مواردى بويژه در زمينه اختيارات فقيه, قانون اساسى را مورد نقد قرار مى دهد.

درآمدى بر مبانى اقتصاد خرد با نگرش اسلامى
محمد جعفر انصارى و همكاران, چاپ اوّل, تهران, سمت, 1378, 193ص, وزيرى.
كتاب به عنوان منبع فرعى در گرايش هاى مختلف رشته اقتصاد در نظر گرفته شده است و در بردارنده مباحثى به شرح زير است:
كلياتى درباره نظريه پردازى هاى اقتصادى, تقاضا, عرضه كالا و خدمات, بازار, اقتصاد رفاه و نگاه كلى به نظام قيمت ها در جامعه سرمايه دارى و جامعه اسلامى. نويسندگان تلاش كرده اند در هر مورد ديدگاه اسلام را نيز ارائه كنند. اخلاق و تعليم و تربيت
مقدمات اخلاق اسلامى
سيد على شفيعى, چاپ اوّل, انتشارات خوزستان, 1378, 185ص, رقعى.
پژوهشى است در جنبه هايى از اخلاق اسلامى كه مؤلف ابتدا مباحث آن را در جمعى از طالب علمان طرح كرده و آنگاه با تقرير و تنظيم مجدد عرضه كرده است. عزم و اراده, اخلاص, علم, تكرار عمل, توصيه ها و رهنمودها, اخلاق در مكتب اهل بيت(ع) از جمله عناوين كتاب است. در ذيل عناوين ياد شده مؤلف از عزم و اراده در متون اسلامى, اخلاص و ابعاد آن, اخلاص در همه اعمال, جايگاه علم در نظام ارزشى اسلام, رابطه علم و عمل, چگونگى حصول اخلاق سخن گفته است.
در مقدمه ششم, مؤلف در ذيل عنوان (توصيه ها و رهنمودها) دستورالعمل هايى را تبيين كرده است كه خواندنى است و تنبه آفرين. حكمت نظرى و عملى, مبادى تصورى و تصديقى اخلاق از بحث هاى ديگر اين مجموعه است.
در پايان نمونه هاى عالى اخلاق اسلامى معرفى شده و گوشه هايى از نمونه عينى زندگى اخلاقى آنان گزارش شده است.

روش خودسازى
فريده مصطفوى, فاطمه جعفرى, صديقه معصومى, چاپ اوّل, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1378, 320ص, وزيرى.
كتاب به مبحث خودسازى يكى از مباحث جدى در اخلاق مى پردازد. نويسندگان در آغاز, بحثى درباره نفس ارائه كرده اند. آن گاه به عوامل خودسازى از قبيل ذكر, روزه, صداقت, حب خدا, اخلاص, نماز, توكل, تقوا, دعا و حسن خلق پرداخته اند و در پايان آفات خودسازى را برشمرده اند. مباحثى از قبيل ريا, پيروى از هواى نفس, عجب, دروغ, حسد, حب دنيا و غيبت از آفات خودسازى شمرده شده است.

مهماندارى در اسلام
نورمراد محمّدى, چاپ اوّل, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1378, 96ص, رقعى.
نويسنده در هفت بخش, مباحث مربوط به مهماندارى را مورد بررسى قرار داده است. ارزش مهماندارى از نظر اسلام را در فصل اوّل بحث كرده است. در فصل دوم به ثمرات مهماندارى پرداخته در بخش سوم وظايف ميزبان را گوشزد مى كند. در فصل چهارم وظايف مهمان را تعيين مى كند. در فصل پنجم آداب مهمانى را تشريح كرده است. در بخش ششم مدت مهمانى را تعيين مى كند و در فصل نهايى نوع مهمان و زمان دعوت به مهمانى را تبيين مى كند.

حسد
آية اللّه سيدرضا صدر, چاپ دوم, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1378, 311ص, وزيرى.
اين كتاب در واقع جلد دوم از كتب اخلاقى مرحوم صدر است كه در شب هاى پنج شنبه براى تعدادى از فضلاى حوزه علميه قم در خانه خويش القاء مى كرد. مرحوم صدر در اين كتاب, حسد را از ديدگاه قرآن مورد بررسى قرار داده است. نشانه هاى حسد را مى شمارد, راه نجات از آن را از زبان قرآن بيان مى كند, ريشه هاى حسد را مى كاود, زيان هاى فرد حسود و زيان هاى اجتماعى حسد را بيان مى كند, توارث و سرايت حسد را تبيين مى كند و درمان حسد را نشان مى دهد.

اخلاق دينى و انديشه شيعى
محمدرضا اصفهانى, چاپ اوّل, قم, نهاوندى, 1378, 584ص, وزيرى.
كتاب ترجمه, شرح و چينش دوباره مباحث اخلاقى اصول كافى است. مؤلف بر اين باور است كه اخلاق دينى با اخلاق برخاسته از فلسفه يونان و اخلاق ارسطويى و نيز اخلاق عرفانى تفاوت جدى دارد. و در بين جوامع حديثى تنها اصول كافى است كه به طور جدّ به مباحث اخلاقى زيرعنوان كتاب الكفر والأيمان پرداخته است. از اين رو براى نشان دادن اخلاق دينى به ترجمه و توضيح اين كتاب پرداخته است و آن را در دو قسمت مكارم و ذنوب تنظيم نموده است. در بخش مكارم از اخلاق ايمانى, اخلاق اجتماعى, اخلاق برادران دينى و اوصاف مؤمنين و نمودهاى هركدام سخن گفته و در بخش ذنوب از مبانى گناه, نمودهاى گناه, گناه عليه مؤمنين, اصناف گنهكاران بحث كرده است.

الگوى كامل
همّت سهراب پور, چاپ اوّل, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1377, 96ص, پالتويى.
كتاب با بهره گيرى از قرآن و حديث, نكات اخلاقى زندگى پيامبر(ص) را استخراج و تنظيم كرده است. بهداشت جسم, زهد و ساده زيستى, آرايش ظاهرى, احترام به بانوان, مزاح, عفت, تواضع و فروتنى, مبارزه با خرافات, رعايت حقوق ديگران, مشاركت در مشكلات, پاره اى از مباحث اين كتاب است. تاريخ و شرح حال
نظريه هاى عاشورا
مهدى عليزاده سوركى, چاپ اوّل, قم, انتشارات پارسايان, 1378, 61ص, رقعى.
به تازگى كتابى منتشر شده است, بسيار مختصر, با عنوان (نظريه هاى عاشورا) كه در آن به بعضى از تفاسير و تعابير در مورد واقعه عظيم عاشورا, به گونه اى بيش از اندازه مختصر, اشارت رفته است. اين تلاش گرچه اندك ولى قابل ستايش است, لكن در روزگارى كه دين در كشور ما مدار و محور همه چيز است, چنين كوششى تنها داغ ها را تازه مى كند و بر كوتاهى انديشمندان ما طعنه مى زند. درك و دريافت درست از صد سال اول اسلام, و ارائه تحليل هاى عالمانه و جامع از آن, بيش از آنچه اكنون انديشمندان ما بدان توجه مى كنند, براى حوزه هاى مختلف علمى ما از اهميت برخوردار است; چرا كه مهم ترين و اساسى ترين بخش هاى سنت ما, در آن صدساله پديد آمده و شكل گرفته است.
از مجموعه نظرياتى كه در مورد عاشورا و تفسير آن ارائه شده, در اين كتاب شش تاى آن, به اجمال نقل و نقد شده است: تعبد, انقلاب, دفاع, اصلاح, مديريت, تاريخى.
مؤلف محترم, سعى كرده بيش از هرچيز, اين نظريات را آنچنان كه معتقدان بدان ها بيان كرده اند, تقرير كند و به بيان مؤلفه ها, مبانى و سرانجام نقد آنها بپردازد. وى مدعى است كه نقد اين نظريات تنها به قصد نماياندن نقاط ضعف و قوت اين نظريات است و نه ابطال يا اثبات آنها (ص8). منتها اين خود ادعايى است محتاج دليل. پرسش اين است كه چگونه مى توان نظريه اى را نقد كرد و نقاط قوت و ضعف آن را نشان داد, بدون اين كه به دليل و حجت پناه برد و به ردّ يا اثبات دلايل مدعى پرداخت; به عبارت ديگر, ايشان بايد راهى را نشان دهد, كه طى آن, بتوان بدون تكيه بر استدلال و ردّ و قبول, بتوان نقاط ضعف يا قوت هر سخنى را نشان داد.
نكته ديگر اين كه مؤلف محترم, تمام اين نظريه ها را از منظر شيعه دوازده امامى به بررسى نشسته است (مثلاً صفحه هاى 29 و35 و…). گويا شيعيان در اين باره نظريه واحد و منسجمى دارند و يا براى بررسى تفسيرهايى كه در مورد عاشورا ارائه مى شود, محك و معيار واحدى ارائه كرده اند, كه اين هم خود ادعايى است كه محتاج دليل است.
نكته ديگر اين كه ايشان على رغم انتقادات يا جانبدارى هايى كه از بعضى نظريات ابراز مى دارند, عملاً هيچ يك از آنها را برنمى گزيند. گرچه در بررسى ها هم ايشان از مبناى واحدى پيروى نمى كند و در هر موردى, بسته به همان مورد, به ابراز نظر مى پردازد.
با اين همه, اصل كتاب و زحمت مؤلف مأجور است; زيرا تلاش كرده تفسيرها و تعبيرهاى مختلف در مورد عاشورا را از دل متون پراكنده گرد آورد و در يك مجموعه گرد آورد. از اين رو, با تكيه بر اين كتاب مختصر, مى توان مجموعه دريافت ها از حادثه عظيم عاشورا را بررسى كرد, و با نقد و تحليل آنها, زمينه را براى ارائه نقد و تفسيرهاى كامل ترى از آن فراهم كرد.

قصه خوانان در تاريخ اسلام و ايران
رسول جعفريان, چاپ اوّل, قم, انتشارات دليل, 1378, 243ص, وزيرى.
(قصه خوانى) و قصه خوانان در فرهنگ اسلامى جريانى است شايسته تأمل. نقشى كه اينان در فرهنگ داشته اند و به لحاظ اجتماعى نقش آنان در ايجاد باورهاى خاص و يا گسترش باورهايى ويژه بسى قابل تأمل است. مؤلف پيش تر به اين بحث پرداخته بوده و در هنگام نشر ويرايش اوّل اين كتاب درباره آن به اجمال سخن گفته بوديم, اكنون مؤلف نويافته هاى خود را بر آن افزوده و كتاب را در هيئتى آراسته تر و گسترده تر عرضه كرده است. منابع شناخت قصه خوانان, اولين بخش كتاب است و آنگاه گزارشى گويا از كتاب (القصاص والمذكرين) كه مهم ترين تك نگارى درباره قصاص به شمار مى آيد. آنگاه محتواى اصلى كتاب شروع شده است, با معناى قصه و پيشينه آن در جاهليت, رسول خدا و قصه خوانى, پيدايش قصه خوانى در ميان مسلمانان و موضع صحابيان در برابر قصه خوانان و قصه خوانى و پيوند آن با ميراث اهل كتاب.
در بخش ديگر مؤلف وضع قصه خوانى را در روزگار تابعين باز گفته است و نيز آراء مخالفان و موافقان آنها را. قُصّاص و جعل حديث و موضع امامان معصوم در مقابل آنها, بخش ديگرى از مباحث كتاب است. قصه خوانى در دوره صفويه و موضع عالمان شيعه, قصه ابومسلم در آن روزگار كه نمونه اى است از قصه خوانى و موضع علما در برابر آن, نوادر و لطائف قصه خوانان و بالاخره گزارش سه رساله درباره ابومسلم و ابومسلم خوانى از مباحث ديگر كتاب است.
كتاب قصه خوانان كتابى است خواندنى و سودمند.
تاريخ ايران اسلامى دفتر چهارم صفويه از ظهور تا سقوط
رسول جعفريان, چاپ اوّل, قم, مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر, 1378, 467ص, وزيرى.
اين مجلد در ادامه مجلدات پيشين يكسر به تاريخ صفويه پرداخته است. در فصل اوّل با عنوان (صفويه در مهد) به چگونگى شكل گيرى جريان صفويه پرداخته و موقع تشيع را در آسياى صغير بازگفته, و از نقش مهاجران تُرك آناطولى كه مريدان شيخ صفى بودند, در تشكيل دولت صفويه بحث كرده است. در بخش دوم و با عنوان (تأسيس دولت صفوى) از گام هاى آغازين براى تشكيل دولت صفوى, نقش شاه اسماعيل, اعلام رسميت مذهب تشيع, شاه اسماعيل و ازبك ها و… سخن گفته و نيز از رويارويى هاى صفويان با قدرت هاى آن روزگار.
بخش سوم ويژه بحث از حاكميت شاه طهماسب است كه مؤلف بدان عنوان (استقرار دولت صفوى) داده است. در اين بخش افزون بر گزارش جنبه هاى سياسى آن روزگار به چگونگى مذهب و انديشه پرداخته و حضور عالمان در آن روزگار و نقش آنان در گسترش انديشه و فكر و فلسفه و كلام و فقه را بازگفته است. بخش چهارم, عنوان (بحران در دولت صفوى) ويژه گزارش چگونگى دولت صفوى است از شاه اسماعيل دوم تا پايان سلطنت شاه سلطان محمد. روزگار شاه عباس اوّل, اصفهان عصر شاه عباس, روزگار شاه صفى و شاه عباس دوم, روزگار شاه سليمان صفوى, روحانيون و دولت صفوى, روزگار شاه سلطان حسين صفوى, زوال دولت صفويان و دلايل و اسباب زوال دولت صفوى, از ديگر عناوين اين جلد است. مؤلف درباره صفويه پيش تر آثارى نگاشته و يا تصحيح كرده بودند. اين مجلد با توجه به آگاهى هاى بسيار مؤلف و دلمشغولى اى كه ساليان داشته است, از نكات قابل توجهى برخوردار است و نيز از مستندات دست اوّل و اسناد مغفول كه براى اوّلين بار مورد توجه قرار مى گيرد.

تاريخ ايران اسلامى (دفتر دوم)
رسول جعفريان, چاپ اوّل, قم, مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر, 1378, 383ص, وزيرى.
پيش تر از اين مجموعه ياد كرده ايم و آهنگ كلى آن را كه نگاهى است گذرا به رويدادها, جريان هاى سياسى و فكرى بازگفته ايم. اكنون دفتر دوم با همان آهنگ, تاريخ ايران اسلامى را از (طلوع طاهريان تا غروب خوارزمشاهيان) به بررسى نهاده و گزارش كرده است. در بخش اوّل از طاهريان سخن رفته است; از شخصيت بنيادگذار اين سلسله, از حضور آنان در خراسان, فرهنگ در روزگار طاهريان و تمايلات مذهبى آنها. بحثِ بعدى ويژه صفاريان است, كه با چگونگى فضاى جغرافيايى سيستان و گزارش وضع گروه هاى معارض در آن ديار آغاز مى شود و با بحث از آشوب هاى سيستان و چگونگى برآمدن يعقوب ادامه مى يابد, با نگاهى به شورش هاى آن زمان و گزارش گرايش مذهبى صفاريان. در بخش سوم از سامانيان سخن رفته است و چگونگى تسلط اسلام بر ماوراءالنهر, وضع علمى بخارا و نيشابور و نظام ادارى در روزگار سامانيان گزارش شده است. علويان در طبرستان موضوع بخش ديگرى است از كتاب, با نگاهى بر چگونگى شكل گيرى حكومت آنان و نيز وضع مذهبى در آن روزگار.
گزارش زياريان پس از مباحث ياد شده آمده و پس از آن به تفصيل از (بويهيان) سخن رفته است. آل بويه در بغداد, عضدالدوله در بغداد, آخرين اميران بويهى و… از مباحث اين بخش است. مؤلف پس از آنچه آمد و با عنوان (روزگار درخشان تمدن اسلامى) به وضع فرهنگ و تمدن اسلامى در قرن چهارم و پنجم پرداخته است, با عناوينى چون: دانش و فرهنگ در قرن چهارم, دانش تاريخ و جغرافى, فعاليت هاى دينى به روزگار آل بويه, شيعيان در قرن چهارم و پنجم و….
روزگار غزنويان مبحث بعدى است و آنگاه بحثى درازدامن از سلجوقيان, وزارت نظام الملك, خواجه و مذهب اشعرى, خواجه و مذهب تشيع, خواجه و كتاب سياستنامه, وزارت در سياستنامه, فرقه هاى اسلامى در روزگار سلجوقيان و… از جمله بحث هاى اين بخش است.
دفتر دوم نيز همانند دفتر اول به گزارش اختصارى رويدادها پرداخته و از زياده گويى تن زده و در نقل گزارش ها سعى كرده است استوارترين آنها را عرضه كند.

تاريخ ايران اسلامى, از يورش مغولان تا زوال تركمانان (دفتر سوم)
رسول جعفريان, چاپ اوّل, قم, مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر, 1378, 351ص, وزيرى.
در اين دفتر مؤلف به آهنگ دفترهاى پيشين, گزارش تاريخ ايران را پى گرفته است; كه مشتمل است بر روزگار مغول تا زوال تركمانان. در اين مجلد بحث با گزارش چگونگى حمله مغولان به ايران آغاز مى شود و با تبيين وضع اجتماعى, فكرى و اعتقادى آنان ادامه مى يابد. چرا