بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 4

نگاهى به دستور زبان فارسى امروز
تاج بخش پروين

دستور زبان فارسى امروز, غلامرضا ارژنگ, نشر: قطره, چاپ اول سال 1374, 176ص.
دستور زبان فارسى امروز, عنوان اثرى است كه مؤلف ارجمند جناب آقاى غلامرضا ارژنگ آن را با گرايش و ديد نسبتاً جديدى به دستور زبان فارسى امروز نوشته اند. مؤلف در اين اثر به مطالب, نكات و اصطلاحاتى اشاره كرده اند كه تا حدى حاكى از نگرش تازه, انديشه نو و قلم توانمند ايشان به قصد علمى كردن دستور زبان فارسى است. و به حق بايد ايشان را در زمره آن دسته از دستورنويسان پيشروى قلمداد كرد كه دوستدار اصلاح ساختار كهنه دستور زبان و ارائه آن به صورتى علمى ترند. نگارنده چندين بار اين اثر را خوانده است و آن را مأخذ ارزشمندى مى داند و پيوسته براى تدريس دستور به آن رجوع مى كند. در اثناى مطالعه اثر به مطالبى برمى خوردم كه با دانش دستورى ام تراز نمى آمد. بدين سبب تصميم گرفتم نظر خود را در حاشيه كتاب يادداشت كنم, تا شايد روزى فرصتى دست دهد كه بتوانم آن مطالب را يكجا فراهم آورده, به صورت نوشته اى به پيشگاه مؤلف گرانقدر تقديم نمايم; باشد كه به ديده قبول بنگرند و در چاپ هاى بعد لحاظ فرمايند و مواردى را هم كه بر صواب نيافتند, از روى كرم به ديده اغماض در آن نگرند.
مؤلف در صفحه نخست اثر (جمله) را چنين تعريف مى كنند: (كوتاه ترين مجموعه سازمان يافته اى كه بتواند مطلبى را برساند, جمله ناميده مى شود). در صفحه 30 و 42 كتاب نيز اين تعريف را قيد كرده اند; منتها در ص42, آن را اصلاح نموده اند. اين تعريف با دو اشكال مواجه است:
الف) جمله هميشه مجموعه اى از كلمات نيست, بلكه ممكن است فقط يك كلمه باشد; مانند سلام, بيا, نه, آفرين و…
ب) تنها جمله نيست كه مطلبى را مى رساند; بلكه كلمه و گروه ها نيز مطلبى را بيان مى كنند, با اين تفاوت كه جمله مقصود را كامل و مفيد بيان مى كند.
در ص10 كتاب در زير عنوان (اسم و گروه اسمى) مؤلف چنين تعريفى به دست مى دهند:
(اسم و گروه اسمى, كلمه يا گروهى از كلمات است كه نقشى از قبيل نهاد يا مفعول را به عهده گرفته يا منادا شده است; يا (ى) نشانه نكره گرفته است). به تعبير ديگر ايشان با بيان نشانه هاى اسم و گروه اسمى قصد دارند خواننده اثر را بيشتر با ويژگى هاى اسم آشنا نمايند, اما به دليل اين كه نشانه هاى اسم را به طور كامل بيان نكرده اند, در اداى حق مطلب نيز موفق نبوده اند.1 زيرا ابتدا بهتر بود نشانه هاى كامل اسم و گروه اسمى را با نمونه مثال هايى مرقوم مى داشتند, سپس در بخش هايى نظير عنوان (زير نقش ها) به طور مفصل درباره آن توضيح مى دادند.
در ص11 درباره (اسم خاص) آمده است: (اسم خاص, اسمى است كه مفهوم آن از نظر شنونده روشن و معلوم است: رستم, رخش, پرويز, تهران). چنين به نظر مى رسد تعريفى كه مؤلف در خصوص اسم خاص, ارائه مى دهند تعريف (اسم صريح) باشد, نه تعريف اسم خاص.
ولى به جرأت مى توان گفت: (اسم خاص اسم, صريحى است كه براى يك فرد و يا يك چيز وضع شده باشد).2
در ص13 كتاب مى خوانيم: (كلماتى از قبيل آقا, نوكر, خانم, پيشخدمت و فئودال و… با آن كه بر جاندار دلالت دارند, منحصراً با ها جمع بسته مى شوند). و بعد كلمات خانم, بچه, فئودال و سرگرد را با ها جمع مى بندند و به عنوان شاهد مثال مى آورند. به تحقيق اگر بگوييم كلمات فوق با (ها) جمع بسته مى شوند, پذيرفتنى نيست. كلماتى مثل (آقا) و (نوكر) به كرّات در زبان فارسى با (ان) جمع به كار مى روند و به صورت (آقايان) و (نوكران) بر سر زبانند.3
در ص14 كتاب به دنبال بحث جمع كلمات با (ان) آمده است: (در كلماتى كه به (ا) يا (و) ختم مى شوند, اغلب به جاى (ان), (يان) مى آيد: مهرويان, دانشجويان, آشنايان, گدايان). بعد اضافه شده است كه كلماتى نظير ابروان, بازوان, زانوان, بانوان و نيز ساليان و نياكان استثنا هستند. درباره واژه (نياكان) گفتنى است كه اين واژه در اصل پهلوى (نياك) بوده كه با (ان) جمع بسته شده و مبدل به (نياكان) شده است.4
همچنين در كلماتى نظير گيسو, زانو, بانو, آهو و… كه به (u) ختم مى شوند, بايد توجه داشت كه اگر اين كلمات با تكواژهايى كه با واكه شروع مى شوند, از جمله (ان) جمع, كسره اضافه و (ى) نسبت تركيب شوند, به ناچار به يك همخوان ميانجى نياز پيدا مى كنند.5 به عبارت ساده تر چون در زبان فارسى التقاى مصوت ها وجود ندارد, در اين گونه كلمات مصوت بلند, به مصوت كوتاه تبديل مى شود و بين دو مصوّت, يك صامت ميانجى مى آيد:
aho-v-*n يا giso-v-*n
كلمه (سال) هم كه با (يان) جمع بسته مى شود, مختوم به (ا) و (و) نمى باشد.
در همين صفحه درباره علامت جمع (ات) گفته شده است: (اين علامت از عربى گرفته شده است و معمولاً براى جمع غيرجاندار به كار مى رود: اشتباهات, اثرات, تعليمات. پاره اى از كلمات فارسى را نيز با اين علامت جمع بسته اند: پيشنهادات, باغات, دهات, گمركات, فرمايشات). در اينجا لازم است به دو نكته درباره جمع با (ات) اشاره كنم:
يكى اينكه برخى از دستورنويسان را عقيده بر آن است كه (ت) يا (ات) در بعضى از لهجه هاى ايرانى شمال شرقى مانند سغدى, يغنايى و آسى علامت جمع بوده است. نكته مهم اين است كه, اين علامت در اين زبان ها مفهوم مجموعه را در بر داشته است; نظير شميرانات, لواسانات و باغات كه در ذهن فارسى زبانان دلالت دارند بر اجزا يا مجموعه اى كه نزديك به هم باشند و مفهومى غير از شميران ها و باغ ها را به ذهن بياورند.
نكته دوم اينكه هرچند در نثر فارسى امروز كلمه (پيشنهادات) و (فرمايشات) به كار مى رود, بهتر آن بود كه مؤلف يادآور مى شد كه كلمه هايى كه اصل فارسى دارند, بهتر است با (ات) جمع بسته نشوند.6
مؤلف در ص19, در توضيح (نقش هاى ضمير شخصى جدا) كلمه اى را كه بعد از حرف اضافه آمده, (مفعول) ناميده است. حال آنكه در يك سطر بعد و نيز در ص21, در زير عنوان (نقش دستورى ضمير پيوسته) همين كلمه را (متمم) به شمار آورده اند. اين اشكال با توجه به توضيحى كه درباره مفعول صريح و غير صريح در ص21 داده اند و آنچه كه درباره نقش هاى اجبارى (نهاد, مسند, مفعول و متمم) گفته مى شود, فهم موضوع را دشوار كرده است; به طورى كه به آسانى نمى توان به منظور مؤلف پى برد. با توجه به مطالب صفحات 21, 37, 38 گويا منظور ايشان از متمم, نقش هاى اختيارى است كه اگر از جمله حذف شود, جمله ناقص نمى شود, در صورتى كه اگر متمم اختيارى از جمله حذف شود, جمله ناقص مى گردد:
من با او جنگيدم --- متمم اجبارى
على با دوچرخه از خانه به مدرسه رفت --- متمم اختيارى
ولى ساده تر اين بود كه ايشان نيز مثل اغلب دستورنويسان مى نوشتند: متمم بر دو نوع است: اجبارى و اختيارى. و اصطلاح (مفعول) را فقط براى (مفعول رايى) به كار مى بردند.
در ص19, در زير عنوان (وابسته هاى ضمير شخصى جدا) مؤلف به وابسته هاى ضمير شخصى جدا اشاره كرده اند; ولى به وابسته هايى كه اين ضماير نمى توانند داشته باشند, هيچ اشاره اى نشده است. چه خوب بود نويسنده محترم, ضمن توجه به وابسته هاى ضمير شخصى جدا, اين نكته را نيز يادآور مى شدند كه اين ضماير در عين حال كه مضاف اليه يا شبه مضاف اليه نمى گيرند, بلافاصله بعد از آنها, صفات عددى و مبهم و تعجب نيز نمى آيد.7
در ص20 بحثى با عنوان (نقش دستورى ضمير پيوسته) در چهار عنوان درج شده, كه مورد اول آن درباره (نقش دستورى ضمير پيوسته) همراه با فعل غيرشخصى است. اما نكته درخور توجه اين است كه مؤلف عنوان بحث را (نقش دستورى ضمير پيوسته) نام نهاده كه موضوعى بحث انگيز است و خواننده انتظار دارد كه مؤلف با آوردن مثال هايى درباره نقش دستورى ضماير پيوسته به فعل هاى لازم يك شخصه ـ كه خود از آنها با عنوان فعل غير شخصى نام مى برند ـ توضيح دهند.
اصطلاح (فعل غير شخصى) براى فعل هايى نظير (حيفم مى آيد), (خوشش آمد), (خوابم برد), (خنده ام گرفت) و… درست به نظر نمى رسد. زيرا شخص فعل در اين گونه فعل ها مشخص است, فقط به جاى اينكه به فعل بچسبد, به جزء اول فعل چسبيده است. اصطلاح (فعل غير شخصى) در مورد افعالى نظير (بايد رفت), (شايد گفت) و (مى شود ديد) درست است كه بر شخص معينى دلالت نمى كنند.8
در مورد آن فعل ها اصطلاح (افعال لازم يك شخصه) درست تر به نظر مى رسد; زيرا فعل اين افعال فقط به صورت سوم شخص مفرد به كار مى رود و ضماير پيوسته كه در اين گونه ساخت ها به جاى (شناسه) به كار مى روند, شخص فعل را نشان مى دهند.9
دكتر خانلرى اين گونه افعال را (فعل ناگذر) ناميده اند كه خاص بيان حالتند.10
دكتر فرشيدورد آنها را (فعل هاى مركب ضميرى) ناميده اند11 و معتقدند كه بايد در چنين جمله هايى من يا مانند آن را مسنداليه گرفت: لجش گرفت --- او لج گرفت.
اما دكتر شريعت اين افعال را (افعال مركبى) مى دانند كه به جاى ضماير فاعلى يا شناسه فعل كه بايد در آخر فعل بيايد, ضماير مفعولى متصل بعد از قسمت اول آن افعال مى آيد.12
به هرحال عناصر اين گونه ساخت ها, جايگاه ويژه اى در جمله دارند و اغلب در جمله با نقش نهادى و متممى ظاهر مى شوند:
دردم گرفت --- براى من حالت درد به وجود آمد: ضمير در نقش متممى.
بسمان است --- براى ما بس است: ضمير در نقش متممى.
لجش گرفت --- او لج گرفت: ضمير در نقش نهادى.
در بعضى از اين گونه فعل ها, گاهى اسمى كه خارج از دستگاه فعل است, مسنداليه مى گردد:
يادم رفت --- حرف شما يادم رفت;
يادم آمد --- سخنان شما يادم آمد
در سطر سوم صفحه 22 مثالى به صورت (او خودش را گم كرده است) آمده كه معلوم نيست هدف مؤلف گرامى از اين مثال چيست. اگر هدف ايشان از اين مثال, نشان دادن نقش بدلى كلمه (خودش) است, اين كلمه (بدل) نيست, بلكه نقش مفعولى دارد و اگر گمان كرده اند كه اين جمله مى تواند مثالى ديگر بر ضمير مشترك در نقش مفعولى باشد, به حق بايد گفت از مثال هاى مفعولى به حدى جدا افتاده كه نامربوط به نظر مى رسد.
در ص24 در تعريف حرف اضافه آمده است: (حرف اضافه كلمه اى است كه نقش اسم يا ضمير يا گروه اسمى را كه همراه آن آمده, نشان مى دهد).
بى ترديد تعريفى كه ايشان از حرف اضافه به دست مى دهند, درست است. اما مثالى را كه در دو سطر بعد مى آورند, تا حدى فهم موضوع را مشكل مى كند. ايشان در ادامه بحث خود مى نويسند:
(حرف اضافه گاهى نقش كلمه اى را نسبت به فعل نشان مى دهد: به اصفهان رفتم, پرويز را ديدم. و گاهى رابطه آن را با كلمه ديگر بيان مى دارد: دوست نادان, برادر فريدون).
بى شك مثال اول را مى پذيرم; اما مثال دوم (پرويز را ديدم) پذيرفتنى نيست. زيرا براى روشن كردن نظام دستورى و نوشتن دستورى قاعده مند و ساده كردن كار آموزش بهتر است (راى نقش نماى مفعولى) را حرف اضافه نكنيم و بگذاريم نقش نماى مفعولى, نماياندن نقش مفعول را بر عهده داشته باشد. و با يكى دانستن اين دو مقوله كه به خوبى در نظام دستورى ما, جاى خود را يافته اند, موضوع را به سمت و سويى ديگر نكشانيم.
همچنين آوردن اين توضيح در كنار كسره اضافه, خالى از فايده نيست: (كسره اضافه يك تكواژ وابسته است كه بين دو اسم يا بين يك اسم و يك صفت, نسبت اضافى يا نسبت وصفى برقرار مى كند: دوست نادان, برادر من).
در ص26: در مورد مثال (به مجرد رسيدن نامه حركت خواهم كرد) بهتر بود در جانشين سازى به جاى (به) از حرف اضافه (با) استفاده مى كردند; زيرا امروزه هيچ فارسى زبانى نمى گويد: به رسيدن نامه حركت خواهم كرد. بلكه مى گويد: با رسيدن نامه حركت خواهم كرد.
در بررسى ساختمان حرف اضافه گروهى مى خوانيم:
(ممكن است در بعضى موارد جاى حرف اضافه اول خالى باشد, ولى امكان آمدن آن وجود دارد). بايد خاطر نشان كرد كه در زبان فارسى امروز به دليل كم كوشى و سعى در اقتصاد زبان, در اغلب حروف اضافه گروهى, تمايلى به حذف حرف اضافه ساده هست. براى مثال در عبارت هاى (به غير از تو كسى نيامده بود), (به جز شما كسى را نمى شناسم), (از براى ديدار آمده ام), (از پى او رفتم) و… با حذف حرف اضافه (به) و (از) جمله درست است.
در ص36 در زير عنوان (مسند) مى خوانيم: (در جمله پرويز در خانه نيست, خانه كه معمولاً متمم فعل است, با حرف اضافه در نقش مسندى را به عهده گرفته است. و اگر كسى فرض كند كه اين جمله در اصل به صورت سپرويز در خانه نيستز بوده, و حاضر مسند آن بوده است, باز چون كلمه حاضر حذف شده, در خانه به جانشينى و نمايندگى آن, مسند به حساب مى آيد). به نظر نگارنده شايسته است براى پرهيز از ايراد و اشكال هاى دستورى براى جمله هاى ربطى و اسنادى معيار مشخصى وضع كنيم, تا از اين سرگردانى كه (خانه) در جمله (پرويز در خانه نيست) متمم است, يا نه, رهايى يابيم.
در جمله بالا (خانه) نقش متممى دارد; زيرا فعل چنين جمله هايى حالت اسنادى ندارد. اما در جمله هايى مثل (آن كتاب از من است) چون رابطه هنوز مفهوم اسنادى خود را از دست نداده, پس جمله مى تواند اسنادى باشد. از سوى ديگر مى دانيم كه فعل هاى اسنادى ناگذرند, و در صورتى كه مفهوم فعلى داشته باشند, به متمم اختيارى نياز دارند. و تفاوت عمده آنها با مسند در همين جاست كه مسند از اركان اصلى كلام است و قابل حذف نيست, ولى متممِ اين گونه فعل ها را مى توان حذف كرد.
نكته ديگر اين است كه مؤلف محترم در تعيين نقش مسندى اغلب جمله ها به زير ساخت جمله توجه دارند و با تأمل در زير ساخت جمله, نقش دستورى كلمات را بيان مى كنند; حال آنكه آسان تر آن است كه در تعيين نقش كلمات با توجه به روساخت كلام عمل كنيم.
نويسنده در ص70 درباره صفت هاى مبهم و نقش هريك نكاتى را مطرح مى فرمايند كه بسيار مفيد است; بويژه كه با رسم نمودار به تشريح وابسته هاى پيشين و پسين عبارت ها نيز مى پردازند. در همين صفحه درباره مورد استعمال (همه) به عنوان صفت پيشين مى خوانيم: (هرگاه تنها به كار رود و يا هسته يك گروه باشد, در حكم اسم است: (همه آمدند. همه مردم آمدند, مردم همه آمدند).
اين گفته درباره مثال هاى اول و سوم درست است. در مثال دوم با عبارت (همه مردم آمدند) با توجه به نمودار گويا سهوى واقع شده, و آن اينكه مؤلف (همه) را اسمى دانسته كه (مردم) مضاف اليه آن است. چنين به نظر مى رسد در مثال همه مردم آمدند, واژه (همه) در اصل صفت مبهم در مقام وابسته پيشين براى لفظ (مردم) است. همانطورى كه در عبارت زير نيز (همه) مى تواند در نقش صفت مبهم براى (كلمات) باشد, (همه كلمات از كهنه و نو, به كار نويسنده مى آيند).13
در ص78, نماى كلى از انواع صف هاى بيانى ارائه شده كه بسيار جالب و آموزنده است. با كمى دقت مى توان از طول مطالب كاست و مواردى را در هم ادغام كرد. براى نمونه مى توان صفات دارندگى مانند هنرمند, دانشمند, پيشه ور, رنجور, و صفات آميختگى, مانند زهرآگين, شرمگين, بيمناك, و صفات نگهبانى, مانند باغبان و مرزبان را با اندك تسامحى صفت فاعلى گرفت.14
در ص97 آمده است: (فعل هاى لازمى كه هميشه به صورت متعدى هستند و نمى توان از آنها متعدى ساخت, مانند مردن, زيستن, ايستادن, ماندن, آمدن و خفتن).
بايد متذكر شويم كه برخى از افعال ناگذر مانند (افتادن و رفتن و ماندن) با افزودن (اند) يا (انيد) متعدى نمى شوند; شكل گذراى آنها عبارت است از: انداختن, بردن, گذاشتن يا نگه داشتن.
در فهرست افعال بالا نيز برخى فعل ها را مى توان متعدى ساخت; مثل مردن --- ميراندن, اين نكته را مى توان درباره متعدى كردن فعل (مردن) در جدول ص98 نيز لحاظ كرد. و براى برخى ديگر نيز مى توان به صورت معادل, متعدى هايى را ذكر كرد:
ايستادن15 --- برپا كردن; آمدن --- آوردن; خفتن --- خواباندن; ماندن --- گذاشتن
در ص105 زير عنوان (فعل مركب) مى خوانيم: (اسم هايى كه در ساختن فعل مركب به كار مى روند, قبل از آن كه با فعل تركيب شوند, مفعول يا متمم فعل يا قيد فعل بوده اند, مى توان باز هم آنها را به همان صورت درآورد و حتى بين آن اسم ها با فعل فاصله انداخت). در همين صفحه مى خوانيم: (در زبان فارسى امروز گرايش چشمگيرى به استفاده از گونه مركب فعل به جاى صورت ساده آن فعل پديد آمده است; به طورى كه به جاى بسيارى از فعل هاى ساده, صورت مركب آن را با اسمى از آن و يك فعل كمكى (همكرد) ساخته شده, در همان معنا به كار مى برند).
بحث درباره (فعل مركب) از مهم ترين مباحث دستور زبان فارسى است و آنچه را كه مؤلف در كتاب خود به عنوان فعل هاى مركب ذكر كرده اند, اغلب فعل هايى است كه با يكى از اركان اصلى (مفعول, متمم و مسند) يا وابسته قيد (قيد و…) در كنار هم جاى گرفته اند. اين اجزا ـ جز معدودى ـ با هم روابط نحوى دارند و مركب نيستند.16 همچنين در ص110 در بخش يادآورى, مى خوانيم: (جزء اسمى فعل مركب و فعل گروهى مى تواند صفت يا مضاف اليه بگيرد. يا داراى جمله پيرو موصول باشد. بدين ترتيب بين جزء اسمى فعل مركب با فعل همكرد فاصله مى افتد: او سوگند خورد --- او سوگند سختى خورد. او مورد تعرض قرار گرفت --- او مورد تعرض دوست و دشمن قرار گرفت).17
دكتر وحيديان كاميار, ضمن ارائه معيارهايى براساس زبان شناسى در مورد تشخيص فعل مركب چنين مى نويسد18: (عدم توجه به معيارهاى صحيح باعث شده كه دستورنويسان در اين مورد به ميل و نظر شخصى خود عمل كنند; لذا آنچه را فعل مركب گرفته اند, اغلب فعل بسيط است با مفعول يا متمم يا مسند يا قيد يا جزء اينها. در صورتى كه معيار ساده براى تشخيص فعل مركب اين است كه:
الف: جزء اسمى فعل مركب, نقش نحوى نداشته باشد.19
ب: جزء قبل از فعل گسترش پذير نباشد; يعنى صفت, مضاف اليه, راى مفعولى, (ى) نكره و پسوند (تر) و… نگيرد.
ج: در اين صورت فقط افعالى مركب هستند كه در آنها , فعل با جزء يا اجزاى قبل از خود جوش خورده باشد; مانند دوست داشتن).
البته بايد به ياد داشت كه معيار در گسترش پذيرى كاربرد تركيبات در زبان معيار امروز است. بدين ترتيب فعل (سوگند خوردن) ساده است, نه مركب. على باز همان سوگند را خورد. على سوگند سختى خورد.
پس بين دو جزء فعل مركب هيچ عنصر زبانى فاصله نمى اندازد.20 (ضمير مستثنا است)
دوست داشتن --- دوستش دارم
لخت كردن --- لختش كردم
در جدول ص107 كه ساختن فعل لازم را با فعل كمكى (كردن) نشان مى دهد, گويا با توجه به عنوان هاى جدول اشتباهى رخ داده است. بايد فعل هاى (فرار دادن), (رم دادن) و (پرواز كردن) را در زير عنوان متعدى, و فعل هايى را كه در اين قسمت درج شده, به زير عنوان (لازم) برد.
در جدول ص108, در بخش ساختن فعل متعدى با فعل كمكى (زدن), فعل (تلفن زدن) را در زير عنوان (متعدى) ذكر كرده اند كه (لازم) است: من به او تلفن زدم.
و در مورد فعلِ (زنگ زدنِ تلفن يا در) بايد گفت: (زنگ زدنِ تلفن) لازم است و (زنگ زدنِ در) متعدى است: (تلفن زنگ مى زند). (زنگِ در را زدند و فرار كردند).
در همين صفحه در بخش ساختن فعل متعدى با فعل (زدن) مؤلف طرف راست جدول, يعنى قسمت متعدى را بدون عنوان و ذكر فعل خالى گذاشته اند و فعل (دور زدن) را در زير عنوان فعل لازم درج كرده اند. فعل (دور زدن) متعدى است نه لازم:
لطفاً دور نزنيد --- ميدان را (مفعول)
خيابان را دور زدم --- خيابان را (مفعول)
در جدول ص109 در بخش ساختن فعل متعدى با همكرد (رفتن): دو فعل (لو رفتن) و (هرز رفتن) را در بخش لازم درج كرده اند و بخش متعدى را خالى گذاشته اند. شكل متعدى اين دو فعل عبارتند از: (لو دادن) و (هرز دادن).
در ص115 آمده است: (به علاوه بعضى از مصدرها, بن ماضى يا بن مضارع ندارند و براى ساختن ماضى يا مضارع, از مصدرهاى معادل آنها استفاده مى شود: باشيدن --- باش (بن مضارع); بودن --- بود (بن ماضى)). اين مطلب را به صورتى ديگر در ص119 نيز تكرار كرده اند.
گفتنى است كه مصدر (باش) هم, (بودن) است, و (باشيدن) مصدر جعلى و ثانوى آن است. درست مانند (تازيدن) كه مصدر ثانوى (تاختن) است.
بايد توجه داشت كه در اكثر زبان هاى دنيا, فعل (بودن) بى قاعده است; مثلاً در زبان انگيسى am is are was were صيغه هاى (tobe) هستند و اگر بگوييم مصدر (باش), باشيدن است, درست مانند اين است كه بگوييم, مصدر (is), (tois) است.21
اصطلاحاتى كه نويسنده در بيشتر قسمت هاى كتاب به كار گرفته, اصطلاحات نسبتاً مناسبى است. اصطلاحاتى نظير (شبه جمله دوگانه), (جمله هاى قالبى غيرشخصى), (زيرنقش هاى گروه اسمى), (پيوندهاى وابستگى) و… اما در ص117 كتاب, (فعل هاى تميزگير) اصطلاح مناسبى نيست و خواننده را ياد بحث تميز عربى مى اندازد. بهتر است به جاى آن از تعبير بايسته (مكمل) استفاده كرد.
در ص147 مى خوانيم: (جمله اى كه مطلب و مقصود اصلى گوينده را در بر دارد, پايه ناميده مى شود, و جمله ديگر كه توضيحى درباره پايه مى دهد و يا آن را كامل مى كند, پيرو آن است).
بايد دقت كنيم كه جمله پايه, از نظر دستورى و ساختمانى پايه است, نه از نظر معنايى; زيرا در بسيارى از موارد منظور اصلى گوينده در جمله پيرو است, نه در جمله پايه; مانند (من به بازار رفتم كه خريد كنم) مقصود اصلى گوينده در جمله پيش گفته (خريد كنم) است و در جمله هاى شرطى, علتى و مقصودى نيز همين طور است.22
در ص148 مؤلف مى نويسند: (هرگاه كلمه (يعنى) بين دو جمله درآيد, و جمله بعد, جمله قبلى را توضيح دهد و (يعنى) معادل (به اين معنى كه) باشد, پيوند وابستگى به شمار مى آيد:
نگاهى تند به من كرد; يعنى سخت از تو عصبانى هستم.
ولى هرگاه كلمه يا گروهى از كلمات را به دنبال كلمه يا گروهى از كلمات بياورد تا آن را معنى كند, مجموع (يعنى) و كلمات بعد از آن يك جمله پيرو به حساب مى آيد:
او مردى عارف, يعنى خداشناس بود --- او مردى عارف كه خداشناس باشد, بود).
مورد دوم گفته مؤلف كه مجموع (يعنى) و كلمه بعدى را پيرو گرفته و در اصل به گشتار جمله توجه كرده است, به نظر نادرست مى آيد. بهتر است (يعنى) را در اين گونه جملات نوعى پيوند همپايگى بگيريم كه دو كلمه يا گروهى از كلمات را همسان و هم نقش كرده است. دكتر فرشيدورد (يعنى) را در اين گونه موارد حرف ربط تفسير, ناميده اند.23
در ص157 مى خوانيم: (جمله پيرو موصولى24, گشتارپذير به اسم يا صفتى هستند كه عهده دار يكى از نقش ها نسبت به كلمه اى از جمله پايه است, كلمه اى كه معمولاً بى فاصله يا با فاصله (ى) پيش از آن آمده است). سپس در ادامه بحث, مؤلف براى انواع گشتارهاى صفتى, مضاف اليهى, بدلى و متمم اسمى, مثال هايى ذكر مى كنند.
به نظر نگارنده, بهتر بود ابتدا اشاره مى كردند كه پيرو موصولى دو نوع است: پيرو موصولى اسمى و پيرو موصولى وصفى. سپس پيرو موصولى اسمى را به سه نوع تقسيم مى كردند:
1. پيرو موصولى مضاف اليهى: هنگامى كه بيايد همه شاد مى شويم --- موقع آمدنِ او…
2. پيرو موصولى بدلى: هنر كه به جان و دل آرامش مى بخشد, فقط براى سرگرمى نيست --- هنر, آرامش بخش دل و جان…
3. پيرو موصولى تفسيرى: صحرا كه بيابان است, براى زندگى مناسب نيست --- صحرا يعنى بيابان…
بايد توجه داشت كه پيروهاى بدلى با (ى) موصولى نمى آيند و اين (ى) خاص پيروهاى وصفى و مضاف اليهى است.
در ضمن مؤلف به پيروهاى توضيحى تفسيرى اشاره اى نكرده اند.25 مانند جمله:
صحرا كه بيابان است, براى زندگى مناسب نيست --- صحرا يعنى بيابان براى زندگى مناسب نيست. همچنين در ص158 از پيرو موصولى ديگرى با عنوان (متمم اسم) نام مى برند و آن را با مثال هاى زير همراه مى سازند:
ـ انتقادى كه از او شد, او را آگاه كرد --- انتقاد از او, او را آگاه كرد.
ـ صحبتى كه با او داشتيم, سودمند بود --- صحبت داشتن با او سودمند بود.
بايد توجه داشت كه (جمله پيرو) در مثال هاى فوق, قابل تأويل به صفت يا گروه وصفى است, نه متمم. پس: انتقاد شده از او, او را آگاه كرد. يا صحبتِ داشته شده با او, سودمند بود.
تكرار برخى مفاهيم
در اثناى مطالعه كتاب متوجه شدم كه برخى مطالب, بيش از حد تكرار شده اند; در حالى كه با ارجاع به آنها مى توانستند از تكرار بپرهيزند. براى نمونه مؤلف در سه جاى كتاب, تقريباً تعريف واحدى از جمله آورده اند.26
شايد دليل اين همه تعريف كم وبيش يكسان آن است كه نمى شود يك تعريف جامع و مانع از (جمله) و (مفاهيم دستورى) به دست داد. به همين گونه است, در بخش ديگرى از كتاب درباره فرق (مفعول با واسطه با متمم).27
به راستى اگر از تكرار برخى مطالب بكاهيم و با رعايت مساوات كلام از اطناب بپرهيزيم, آنگاه به نظر مى رسد با انسجام بيشتر و ملامت كمتر, مى توان آن را به خوانندگان عرضه كرد.
ويرايش برخى عبارت ها
برخى جمله ها از نظر ساختار نحوى نياز به ويرايش دارند; از جمله در ص12 آمده است:
(شناسه فعلى كه براى اين كلمات مى آيد, گاهى جمع است: ملت مى گويند (يا مى گويد)).
با توجه به مثال, درست تر آن است كه بنويسيم: (شناسه فعلى كه براى اين كلمات مى آيد, مى تواند هم به صورت مفرد و هم جمع باشد).
يا در ص16 مى خوانيم: (بسيارى از جمع هاى عربى نيز در فارسى مفرد به حساب آمده اند و از نو جمع بسته شده اند). بهتر است بنويسيم:
(بسيارى از جمع هاى مكسّر عربى نيز در فارسى مفرد به حساب آمده اند…).
در ص25 مؤلف تعداد حروف اضافه را (چهارده كلمه) گفته ولى (هجده كلمه) ذكر كرده اند.
در ص30 نمودار (من با اتومبيل رفتم) درست نيست.
در ص36 در تعريف (مسند) آمده است: (مسند كلمه يا گروهى از كلمات است كه… و يا اسمى يا چيزى را بر او نسبت مى دهد).
درست آن است كه بنويسيم: (اسمى يا چيزى را به آن نسبت مى دهد).
در ص95 نوشته اند: (فعل هاى زبان فارسى را از لحاظ تأثيرى كه در ساختار جمله و گرفتن بخش هاى اجبارى مى گذارند, مى توان هفت گونه دانست).
ارجح آن بود كه مى نوشتند: (فعل هاى زبان فارسى را از لحاظ گرفتن بخش هاى اجبارى و تأثيرى كه در ساختار جمله مى گذارند, مى توان هفت گونه دانست).
در ص105 در بحث از فعل مركب مى خوانيم (فعل مركب به فعلى گفته مى شود كه از يك فعل كمكى با يك اسم عام با صفت ساخته مى شوند).
با توجه به مطابقت نهاد با فعل در زبان فارسى بايد مى نوشتند: (ساخته مى شود).
در ص120 آمده است: (… امروزه به جاى به كار بردن اين گونه ها, از كلمه هاى مى شود, بشود و مى شده استفاده مى شود).
براى پرهيز از اشتباه در قرائت بهتر بود, مى نوشتند: (… امروزه به جاى به كار بردن اين گونه ها, مى توان از كلمه هاى مى شود, بشود و مى شده استفاده كرد).
همچنين در ص7 كتاب سطر هشتم, به جاى (گروه هاى اسمى), (گروهاى) درج شده است. يا در ص27, يك سطر مانده به آخر, ميان حرف اضافه گروهى (از طريق از حيث) بايد گذاشت. در ص31, با توجه به مثال هايى كه ذكر كرده اند به جاى واژه (متمم) بايد كلمه (تميز) را به كار مى بردند.
و در سطر چهارم ص148 ويرگول اضافه است; بايد آن را حذف كرد: (ساده, مركب, هم پشت و گروهى).پى نوشت ها: 1. جهت اطلاع بيشتر از نشانه هاى كامل اسم و گروه اسمى; ر.ك: گفتارهايى درباره دستور زبان فارسى, دكتر خسرو فرشيدورد, ص211 به بعد. 2. عبدالرسول خيام پور, دستور زبان فارسى, ص31. 3. ر.ك: محمدجواد شريعت, دستور زبان فارسى, ص199. 4. همان, ص201. 5. دكتر مهرى باقرى, مقدمات زبان شناسى, ص210. 6. ر.ك: ابوالحسن نجفى, غلط ننويسم, ذيل جمع (ات). 7. ر.ك: گفتارهايى درباره دستور زبان فارسى, ص249 به بعد. 8. دكتر حسن انورى, دكتر حسن احمدى گيوى, دستور زبان فارسى, ص76. 9. همان, ص29. 10. دكتر پرويز خانلرى, تاريخ زبان فارسى, ص176. 11. ر.ك: جمله و تحول آن در زبان فارسى, ص139. 12. محمد جواد شريعت, دستور زبان فارسى, ص128. 13. به نقل از كتاب: نگارش و دستور زبان فارسى, سال چهارم, آموزش متوسطه, رشته علوم انسانى, ص103. 14. دكتر شريعت نيز نگهبان را نوعى صفت فاعلى مى دانند. ر.ك: دستور زبان فارسى, ص273. 15. گفتنى است متعدى فعل ايستادن در متون قديم به كار رفته است: (حسنك را به پاى دار آوردند و پيكان را ايستانيده بودند كه از بغداد آمده اند). تاريخ بيهقى, ذكر بر دار كردن حسنك, ص234. 16. دكتر وحيديان اين گونه فعل ها را (بسيط) دانسته و اصطلاح (تجزيه اى) را در مورد آنها به كار مى برند. ر.ك: مجله رشد ادب فارسى, ش50, سال13, بهار78. 17. آنچه را كه مؤلف ملاك فعل مركب عنوان مى كنند, دكتر وحيديان همين معيار را ساده ترين راه تشخيص فعل مركب از فعل بسيط مى دانند. ر.ك: همان. 18. مجله رشد ادب فارسى, سال13, ش50. 19. دكتر انورى نيز در كتاب دستور زبان(1) بر اين نكته تأكيد دارند. ر.ك: دستور زبان(1), ص31, انتشارات سمت, 1375. 20. براى مطالعه بيشتر ر.ك: مجله رشد ادب فارسى, سال8, ش35, مقاله دكتر محمدرضا باطنى و ر.ك: دكتر باطنى, توصيف ساختمان دستورى زبان فارسى, ص80. 21. گفتارهايى درباره دستور زبان فارسى, مقدمه, ص27 به بعد. 22. همان, ص26. 23. ر.ك: دكتر فرشيدورد, جمله و تحول آن در زبان فارسى, ص107 و351. 24. دكتر فرشيدورد اين گونه پيروها را پيرو توصيفى يا پيرو صله ناميده اند. ر.ك: جمله و تحول آن در زبان فارسى, ص343 و348. 25. ر.ك: جمله و تحول آن در زبان فارسى, ص351. 26. غلامرضا ارژنگ, دستور زبان فارسى, ص1, 30 و42. 27. همان, ص37, 38, 58 و59.


صفحه 5

كارى نه درخور نهج البلاغه
سيد علوى سيد ابراهيم


كتاب شريف نهج البلاغه كه مشحون و سرشار از معارف والاى علوى و كانون گرمابخش ابعاد حيات بشرى و قسمتى از فروزش وحى و كتاب آسمانى در دل پاك و مصفّاى انسان كامل على بن ابيطالب(ع) و يكى از منابع غنى فرهنگ حديثى شيعه است, از ديرباز, مورد توجّه دانشمندان محقق, قرار گرفته و در هر عصر و دوره اى شرح ها و تفسيرهاى مختصر و يا مفصّل بر آن نوشته و كتابخانه هاى اسلامى را غنا بخشيده اند.
نهج البلاغه پس از پيروزى انقلاب اسلامى در ايران, از سوى قاطبه مردم على دوست, بيش از پيش مطمح نظر واقع شد و سعى و كوشش فراوان به عمل آمد و همچنان تلاش مى شود تا اين كتاب زندگى ساز, در محافل آموزش و پرورش, در دانشگاه ها و ديگر معاهد علمى به صورت كتاب و ماده درسى, درآيد.
بسيارى از انديشمندان دلسوز جامعه ما مى كوشند تا اين كتاب غريب در كنار قرآن مهجور, براى نسل هاى جوان و طبقات داراى تحصيلات عاليه مطرح و الهام بخش باشد و آموختنى هايى از آن, تعليم داده شود تا نسلى با فرهنگ نهج البلاغه كه برنامه كارشان رهنمودهاى قرآن و امامشان باشد, بار آيد.
امسال كه سال اميرالمؤمنين على بن ابيطالب ناميده شد و ماده درسى شدن نهج البلاغه در آموزشگاه هاى عالى كشور پيشنهاد گرديد, انگيزه فراهم گرديدن اين مقاله شد.
البته كارهاى عظيمى به هدف خدمت به امام نخست و كتاب شريف نهج البلاغه انجام يافته, كنگره ها, سمينارهايى تشكيل و كتب و رسايل و مقالاتى تدوين و منتشر شده است و هريك در حدّ خود قدمى سازنده محسوب مى گردد.
و جاى بسى خورسندى خاطر است كه يكى از دوستان دانشگاهى ما در سوريه توفيق آن را يافته است كه نهج البلاغه را در پوشش درس هاى ادبى و عرفانى در دانشگاه دمشق مطرح سازد. او با شيوه مخصوص خود در درس و بحث و تصنيف, معارف علوى را در آرايش شايانى براى دانشجويان و ديگر خوانندگان آثارش عنوان كرده و آنان را از اين آبشخور زلال دانش و معرفت سيراب نموده است.1 در كنار اين نوع كارهاى بزرگ و ارزشمند فرهنگى, سوگمندانه برخى كارهاى نه درخور نهج البلاغه امير(ع) و در سطحى پايين و وضعيتى ضعيف و سست, قرار دارد. قبلاً اين نكته را هم خاطرنشان سازم كه در هر عملى, اخلاص شرط است; بخصوص قدمى كه در راه خدمت به امير و كتاب شريف او برداشته شود.
نويسنده اين سطور, چند سال پيش و همزمان با برگزارى كنگره هزاره سيد شريف رضى, كتابچه اى بنام (اركان اسلام در نهج البلاغه) نگاشته كه از سوى بنياد نهج البلاغه انتشار يافت. در سال 1376 به اردوى تابستانى وزارت آموزش و پرورش در اروميه دعوت شدم و در جلسه اى كه به عهده اينجانب گذاشته بودند همين كتابچه را محور بحث معرفى كردند وقتى ملاحظه كردم, ديدم همان كتاب من است با حذف نام و مقدمه مؤلف, آن هم در تيراژ وسيع شصت و پنجاه هزارى! اين عمل مرا بسيار شگفت زده كرد; زيرا كارى برخلاف اخلاق اسلامى و منش تقوا و پارسايى رخ داده بود و بنام على(ع) كارى نه مورد پسند آن امام همام واقع شده بود.!
با پى گيرى و اقدامى كه به عمل آمد كننده آن كار به طور مستند معين نگرديد; هرچند كه ساعيان و ناشران آن, معلومند.
حقير در ضمن مراجعه به وزارت آموزش و پرورش براى كشف اين موضوع با برخى دوستان دست اندر كار تعليم و آموزش قرآن و نهج البلاغه آشنا شدم. آنان چهارده جزوه ديگر را كه در زمينه نهج البلاغه براى مقاطع تحصيلى راهنمايى, متوسطه و پيش دانشگاهى, نوشته شده است در اختيار من گذاشتند تا به ديد نقد و اصلاح در آنها بنگرم و پس از اندكى, طى سه چهار صفحه تذكراتى كلى در آن باره به ايشان تقديم كردم.
اكنون به تناسب اعلام سال اميرمؤمنان على(ع) و طرح نهج البلاغه به عنوان ماده اى درسى در آموزشگاه هاى كشور, آن چهارده جزوه را به تفصيل نقد مى نشينيم. كليّات
1. جزوه هاى مزبور در دو بخش جداگانه براى پسران و دختران تنظيم شده است و چنان امرى به لحاظ تفاوت هاى سنّى, تحصيلى و جنسى, امرى است شايسته به شرط آن كه گزينش مطالب, صحيح و درخور باشد وگرنه مجرّد تفكيك عناوين و تيترها با اشتراك در مفاهيم و مطالب ارائه شده, توجيه منطقى ندارد.
2. جداسازى جزوه ها براى مقاطع مختلف تحصيلى نيز اگر با معيار معقول و طبقه بندى محتويات, از آسان تر به آسان و از آسان به سخت و سخت تر صورت مى گرفت, كارى صحيح و بايسته بود.
3. در متن جزوه ها ضعف انشا, مشهود و نقاط ضعف ادبى و نگارشى فراوان است و احياناً در ترجمه نصوص برگزيده از نهج البلاغه اشكالات كم نيست; در حالى كه مؤلف و فراهم كننده محترم جزوات مى توانست از ترجمه و شرح هاى مورد وثوق كه زياد هم هستند, بهره بگيرد ليكن بايد اذعان كرد كه كار فوق العاده شتابزده و بدون حوصله لازم انجام يافته است.
4. مقدمه هايى كه براى جزوه ها نوشته شده و خواننده هاى متفاوت و مختلف دارد, سست و ناموزون است و اصولاً مخاطب ها مشخص نيستند و برخى مطالب براى دانش آموزان و در آن سطوح, بى ثمر است مانند طرح هشت اسم به جاى نهج البلاغه! و اين نقد را به اصل مطالب جزوه ها هم مى توان تسرّى داد و ما به نمونه هايى اشاره خواهيم كرد.
5. برخى نصوص منتخب از نهج البلاغه با عناوين فصل ها تناسب ندارد; بلكه به هيچ وجه متناسب و سازنده نيست.
6. گاهى نص برگزيده عربى, غلط چاپ شده و به تبع آن, ترجمه نيز غلط از آب درآمده است و همين معلوم مى دارد كه كار, فوق العاده با شتاب, صورت گرفته و صبر و شكيب لازم در آنها وجود نداشته است.
7. احياناً نص استشهادى, صحيح چاپ شده است, اما ترجمه غلط و اشتباه است; بلكه غالباً در ترجمه نصوص عربى ترجمه ها ضعيف, نارسا و ناشيانه است و فعل هاى ماضى به مضارع و اسم فاعل به مفهوم فعل و امثال آن, ترجمه شده است و اگر ترجمه دقيق انجام مى شد, محسّنات كلامى و زيبايى هاى بلاغى سخنان مولا محفوظ مى ماند و با افزودن چيزهايى كه لزومى هم ندارد از شيوايى بيان كاسته نمى شد.
8. با وجود نصوص و شواهد متناسب در نهج البلاغه, با كمال بى ذوقى نصّى انتخاب شده است كه نه تنها آموزنده نيست, بلكه احياناً مضرّ است.
9. هر جزوه با عنوانى كلّى و هر عنوان با ده سرفصل و هر سرفصلى با چند سوتيتر كه سعى شده به نصّ منتخب مربوط باشد, دنبال شده است و جزوه ها در واقع به صورت چهل حديث آمده است. كه آگاهى از همه آنها در نقد و تطبيق, ضرور مى نمايد و ما آنها را در تحليل مطالب هر جزوه به تفصيل بيان خواهيم كرد.
10. عناوين كلى چهارده جزوه كه گاه براى دختر و پسر, متفاوت اند, عبارتند از:
ـ اوّل راهنمايى (پسران, دختران) نوجوانى و ارزش ها از ديدگاه نهج البلاغه.
ـ دوم راهنمايى (پسران) اخلاق نوجوانى; (دختران) جوانى و اخلاق…
ـ سوم راهنمايى (پسران) مسئوليت هاى جوانى; (دختران) مسئوليت هاى دختران نوجوان از ديدگاه نهج البلاغه.
ـ اوّل متوسطه (پسران, دختران) جوان و سازندگي…
ـ دوم متوسطه (پسران, دختران) شناخت دوران جواني…
ـ سوم متوسطه (پسران, دختران) جوان و آينده…
ـ پيش دانشگاهى (پسران, دختران) راه مقابله با مشكلات جوانى از ديدگاه نهج البلاغه.
* محتواها
الف/1. جزوه هاى اوّل راهنمايى اعمّ از پسران و دختران, با عنوان كلّى نوجوانى و ارزش ها از ديدگاه نهج البلاغه طى ده سرفصل به ترتيب ذيل دنبال شده است:
يك. خداشناسى, راه هاى خداشناسى, درماندگى عقل.
دو. پيامبرشناسى, ضرورت هدايت انسان, ضرورت تداوم هدايت.
سه. امام شناسى, امامت و تداوم هدايت, هدفداري…
چهار. تواضع و فروتنى, ضرورت فروتنى, ارزش و آثار…
پنج. خوشرويى, ارزش فروتنى, رهاورد…
شش. صبر و پايدارى, جايگاه رهاورد.
هفت. ورزش و نيرومندى, ضرورت, رهاورد.
هشت. اختراع و سازندگى, ارزش فكر كردن, جايگاه فكر و سازندگى.
نه. دوست يابى, نياز به دوست و دوستيابى, ضرورت اعتدال در دوست يابى.
ده. وحدت و همكارى, ضرورت, رهاورد.
الف/2. بررسى محتواها: تطبيق, تناسب و صحّت.
بحث با جمله هاى سست و به دور از دستور زبان و قواعد ادبى شروع شده كه در يك كتاب آموزشى, جاى اغماض نيست و اين داورى در مطلع غالب جزوه ها و حتى در ديگر آثار نويسنده, به چشم مى خورد:
(… و در آبشار موّاج و بى تاب نهج شنا كرد).2
عناوين چهارده گانه و ده سوستير و سرفصل ها, براساس چه نوع روانشناختى جوان, صورت گرفته و مباحث ياد شده و ترتيب آنها داراى چه اولويتى هستند؟
طرح بحث درماندگى عقل براى اين مقطع سنى نامتناسب است و در صورت تسامح بايد گفت جايگاه آن در رتبه اوّل و قبل از طرح و راه هاى خداشناسى قرار دارد و قابل تبيين است.
از طرفى بحث خداشناسى براى پسران و دختران فرقى ندارد و تغيير نصوص مورد استشهاد, مشكل را حل نمى كند. بهتر آن بود كه بحثى نسبتاً جامع و كامل تحت عنوان خداشناسى از ديدگاه نهج البلاغه فراهم مى شد و با استناد به كليه شواهد و با نمونه هاى برجسته براى هر دو گروه منظور مى گرديد.
اين داورى در بحث هاى پيامبرشناسى و امام شناسى هم صادق است و بلكه درباره همه ارزش هاى عقيدتى و فضيلت هاى اخلاقى و عملى, چنان داورى, حق است. برخى اشكالات ترجمه اى
و اقام من شواهد البينات على لطيف صنعته. (خطبه 165/1)
تا چشم ها با مشاهده آثار به خود آيند و عقل ها پس از ديدن زيبايى هاى طبيعت به فكر فرو روند و سرانجام دست زيباى خدا را بخوبى بنگرند…!
ترجمه صحيح: و بر صنعت لطيف خود دلايل و گواهان روشن اقامه فرمود; در حدى كه خردها رام و به هستى او اعتراف كردند و در برابرش تسليم شدند.
فسبحان الذى بهر العقول عن وصف خلق جلاّه للعيون. (خ165/26)
پس پاك و برتر است خدايى كه عقل ها را از شناسايى پديده هايش كه در چشم ها جلوه مى كنند, ناتوان ساخته است.
ترجمه صحيح: منزّه است خدايى كه خردها را از توصيف مخلوقى كه براى چشم ها جلوه گر فرمود, عاجز و ناتوان ساخت.
در ترجمه و فهم جمله (اذ لم يتركوهم هملاً بغير طريق واضح ولا علم قائم) (خ1/45) اشتباه آشكارى رخ داده است; زيرا فاعل فعل (لم يتركوهم) انبيا است, نه خدا.
و نصّ (اختاره من شجرة الانبياء و…) (خ2/4) و (لاقياس بآل محمد من هذه الامّة احد) (خ2/12) درباره شايستگى رسول و آل بيت اوست, نه ضرورت هدايت و تداوم امامت. تخصيص عنوان (تواضع و فروتنى) به پسران و (پرهيز از دشمنى و كينه توزى) به دختران, براى چيست؟ آيا تواضع و فروتنى به طور كلّى براى دختران فضيلت نيست و يا دشمنى و كينه توزى براى پسران چندان خطرناك نيست!
هم چنانكه تخصيص عنوان خوشرويى براى پسران و خويشتن دارى براى دختران, بى وجه است و شواهد برگزيده از نهج البلاغه درس هايى براى همه انسان ها و در همه شرايط و احوال است. بلى مسأله حجاب به معناى خاص و نه عام آن مى تواند اختصاصى باشد, آن هم با تمهيد و بيان منطقى و مستدلّ.
در انتخاب عنوان صبر و بردبارى و گزينش نص و شاهد از نهج البلاغه, اختلالاتى است و درباره تيتر هفتم يعنى ورزش و نيرومندى اوّلاً: دختر و پسر فرق ندارند; ثانياً طرح مسأله بدون طرح رياضت تقوايى كه نص در نهج البلاغه, واضح است, طرح كامل و سازنده نيست; ثالثاً در ترجمه (من احدّ سنان الغضب للّه قوى على اشداء الباطل) (حكمت 174). خطاى آشكارى رخ داده است. گويا سنان = نيزه با اسنان جمع سنّ= دندان, اشتباه شده و ترجمه عجيب و غريب زير صورت گرفته است: (كسى كه در راه خدا دندان از روى خشم برهم فشارد, قدرت كنار زدن سران باطل را پيدا مى كند.
درباره اختراع سازندگى, سخن به فكر و تلاش و كوشش كشيده و شواهد انتخابى در نهج البلاغه با عنوان بحث چندان متناسب نيست; مثل (طوبى لمن لزم بيته واكل قوته). (خ176/35)
در موضوع دوست يابى كه عنوانى است مهم و در اين شرايط سنى و تحصيلى براى نوجوان مسأله اى حياتى است, ممكن بود طرحى كامل از ديدگاه وحى و شريعت ارائه شود و آنگاه از ديدگاه نهج البلاغه شواهدى انتخاب و ترجمه گردد, بخصوص در سال هاى بعد در دوران بلوغ دوستى پسر و دختر در جامعه مسلمان بايد به طور جدّ مطرح شود و ابعاد آن روشن گردد. ضمناً ترجمه صحيح (حسد الصديق من سقم المودّة) (حكمت218) چنين است: (حسد ورزيدن دوست ناشى از ناسالمى دوستى است).
و بالاخره آخرين تيتر اين جزوه, يعنى وحدت و همكارى كه با سنّ دانش آموزان در اين مقطع كمتر تناسب دارد, موضوع اجتماعى مهمى است كه در نهج البلاغه رهنمودهاى اساسى و قابل توجهى وجود دارد.
*
ب/1. جزوه هاى دوم راهنمايى, با عناوين (اخلاق نوجوانى) و (جوانى و اخلاق از ديدگاه نهج البلاغه) با ده سرفصل به قرار زيرند:
اوّل. آگاهى و علم گرايى, ارزش آگاهى, ارزش تعليم, رهاورد علم.
دوم. تربيت پذيرى, ضرورت, ارزش, رهاورد.
سوم. دورانديش, ارزش, ضرورت, رهاورد.
چهارم. تقويت فكر و انديشه, رهاورد, ارزش.
پنجم. شخصيت و بزرگوارى, معيار سنجش روابط اجتماعى, معيار در پرهيز اجتماعى عفّت و پاكدامنى, حفظ شخصيت, راه حفظ شخصيّت.
ششم. احترام به روابط اجتماعى, رعايت حقوق, ضرورت…, تنظيم روابط, ضرورت نظم و هماهنگى با ديگران.
هفتم. آينده نگرى, ضرورت, آمادگى براى آينده, آينده نگرى صحيح.
هشتم. خودسازى, ضرورت خودسازى, راه خودسازى, تلاش, معيار, راه خودسازى.
نهم, قانونگرايى, ضرورت آشنايى با قوانين الهى, رهاورد آمادگى.
دهم. صبر و بردبارى, ضرورت, انواع صبر.
ب/2. مطلع بحث در اين جزوه ها نيز بى بهره از استحكام و متانت است; چنانكه تفاوت برخى سرفصل ها و عناوين براى دانش آموزان دختر و يا پسر بى وجه است.
ترجمه صحيح جمله (لكن الخير ان يكثر علمك) (حكمت94) چنين است: (امّا خير واقعى آن است كه علم و آگاهى تو فراوان باشد).
و مراد از جمله (قطع العلم عذر المتعلّمين) (حكمت 284) اين است كه ارزش علم و آگاهى, عذر و بهانه كسانى را كه از آموختن سرباز مى زنند, بريده است.
استناد به جمله (لافقر كالجهل) (حكمت54) در موضوع تربيت پذيرى و ارزش تربيت, بى تناسب مى نمايد; چنانكه جمله (ولاظهير كالمشاورة) (نامه54) با عنوان (شتاب در تربيت جوان) ربطى ندارد.
وآنگهى در امر تربيت و پرورت و راه هاى آن, كه اختصاص به پسران و يا دختران ندارد يك بحث منسجم و جامع براى هر دو گروه سنى مى تواند مفيد باشد, اضافه آنكه چنين درسى براى مربّى و ولى دانش آموزان اولويّت دارد و در زمينه فرزندان, فرازهاى متناسب تر است كه در نامه سى ويك آمده است; مانند جمله (فبادرتك بالأدب قبل ان يقسو قلبك…). (نامه31)
در عنوان دورانديشى و تدبير امور, مخاطب گم شده و نويسنده به سراغ اوليا و پدران و مادران رفته است, و جمله (العلماء باقون مابقى الدهر) (حكمت147) چه ارتباطى به دورانديشى دارد؟ و چه اختصاصى به دختران؟! و همان در جزوه پسران درباره ارزش علم و اگاهى مورد استناد واقع شده است. (بنگريد: ص25)
در ترجمه جمله هاى (رحم الله امراً تفكّر فاعتبر…) (خ103/4) اشكال و ضعف آشكارى ديده مى شود.
در بحث تقويت شخصيت, اوّلاً: مطلب عام است. همه دختران و پسران را يكسان شامل مى شود و تفكيك و تغيير نصوص بى وجه است. ثانياً: طرف خطاب بودن امام حسن(ع) موهمِ اختصاص نيست. ثالثاً: عفّت و پاكدامنى مخصوص دختران نمى باشد بلكه براى پسران هم بويژه در اين مقطع سنى امرى مهم و ياد گرفتنى است. در مبحث ششم علاوه بر ضعف ترجمه هاى نصوص عربى, تكليف عمومى است و رعايت حقوق ديگران بر همه اعم از پسر و يا دختر لازم است.
در مورد آينده نگرى كه براى همه يكسان مطرح است, اگر با حفظ ترتيب موضوعى مطالب دنبال مى شد, آموزنده تر و سازنده تر بود.
همين داورى را به سرفصل هشتم هم تعميم دهيد; زيرا همه زنان, مردان, پسران و دختران بايد در خودسازى تلاش كنند و معيارهاى خودسازى و راه هاى عملى آن را بياموزند. پس رهنمودهاى علوى(ع) بايستى روى هم ملاحظه شود و براى سالكان راه انسانى, برنامه ارائه گردد. در موضوع قانونگرايى, باز مخاطب جزوه گم شده است و طليعه بحث بسيار سست است و بر برخى نصوص منطبق نمى باشد و احتياج به توضيح دارد.
در بحث دهم, صبر و بردبارى, اشتباه آشكارى رخ داده است: (الصبر صبران: صبر على ماتكره و صبر عمّا تُحبّ) (حكمت55) كه به اشتباه… (على ما تحبّ) آمده است.
*
ج/1. جزوه هاى سوم راهنمايى با عنوان كلى مسؤوليت هاى جوانى و مسؤوليت هاى دختران نوجوان از ديدگاه نهج البلاغه با ده سرفصل زير دنبال شده است:
اوّل. حق گرايى, ضرورت هماهنگى, ضرورت حق گرايى, واقع بينى, هماهنگى با واقعيت ها.
دوم. خودشناسى, ضرورت, خطر خودناشناسى, شناخت جايگاه زن.
سوم. انسان دوستى, ارزش, رهاورد اخلاق نيكو, همكارى و همآهنگى.
چهارم. مسؤوليت پذيرى, ضرورت درك, گستردگى مسئوليت ها.
پنجم. نظارت ملى, ضرورت, رهاورد.
ششم. دوست يابى, ضرورت, احتياط, آشنايى به آيين همسردارى.
هفتم. نيكوكارى, ضرورت, گستردگى.
هشتم. ترك هواپرستى, ضرورت ترك هوا, هشدار.
نهم. اميدوارى, ضرورت, سرچشمه اميدوارى ها.
دهم. خودسازى و مراقبت, ضرورت, دوام مراقبت.
ج/2. در اين جزوه ها برخى عناوين پسران و دختران فرق كرده است; اما چنان چيزى مبناى استوار علمى ندارد.
حق گرايى با واقع بينى تفاوت دارد. موضوع شناخت جايگاه زن در اين جزوه به طور مخصوص به دختران, يعنى چه؟ و نيز طرح آشنايى با آيين همسردارى در اين مقطع تحصيلى چقدر مفيد و سازنده مى تواند باشد؟
وانگهى با تغيير برخى عنوان ها براى پسران و دختران باز محتوا يكى است و بعضى ترجمه ها, هم فنّى نيست.
ترجمه (لايُونسك الا الحقّ… (ج/130) جز حق تو را انيس و همدم نباشد, صحيح است. و من تعدّى الحق ضاق مذهبه (نامه/31/111) هركس از حق گذشت به تنگنا نيفتاد. نگاه كنيد: ص24, پسران.
و چنانكه ياد آورديم تقريباً در همه ترجمه ها فعل هاى ماضى به مفهوم مضارع و مستقبل برگردان شده و چيزهاى زايد و نامفيد افزوده شده است.
در موضوع خودشناسى علاوه بر آنكه چنان امر مهم در هر مقطع سنّى مطرح است, استفاده از برخى جمله ها و كلمات نهج البلاغه در زمينه اين كه سخن هركس جزو اعمال اوست, با آن موضوع چندان ارتباط ندارد. نكته ديگر آنكه اختصاص خطر خودناشناسى به دختران معلوم نشد و در آن زمينه كلمه اى درباره تقوى شاهد آورده شده است كه ظاهراً با موضوع خودشناسى و يا خودناشناسى ارتباط ندارد و ترجمه كلمه هم ناقص و نارساست.
در تيتر سوم براى پسران عنوان انسان دوستى و براى دختران همكارى و هماهنگى را در نظر گرفته اند; لكن بحث از حيث محتوا يكى است آن هم با انشاى ضعيف و فعل هاى ناموزون. (بنگريد: ص28)
و جمله فاعفوا… (نامه 23) (ببخشيد آيا دوست نداريد كه خدا شما را ببخشد) فقط چون سخن از محبت به ميان آورده, مورد استشهاد قرار گرفته است.
و جمله اطلق عن الناس عقدة كل حقد (نامه 53) ناصحيح ترجمه شده است.
كليات مسؤوليت پذيرى براى دختر و پسر, فرقى ندارد و مطالب نهج براى هر دو گروه پسر و دختر مفيد است و ترجمه جمله فانكم مسئولون حتى عن البقاع والبهائم (خ167) چنين است: (همانا شما از سرزمين ها و حيوانات نيز, بازخواست و سؤال خواهيد شد, و مسلمان كسى است كه ديگر مسلمانان از زبان و دست او سلامت باشند).
عنوان امر به معروف و نهى از منكر نيز امرى همگانى است و كليات بحث نبايد براى پسر و دختر فرق داشته باشد و كلمات برگزيده غالباً رهاورد آن فريضه را مطرح ساخته است.
درباره دوست يابى, مى افزايم كه با وجود طرح آيين همسردارى در جزوه دختران كه در اين مقطع سنّى اصلا صلاح نيست. جلمه (وقّر الله واحبب أحبّاءه (نامه69) (خدا را گرامى بدار و دوستان او را دوست داشته باشد) در طرح ضرورت دوستيابى بى تناسب مى نمايد, و دوست داشتن كس غير از طرح دوستى و رفاقت است.
در سرفصل هفتم, نيكوكارى, اوّلاً مطلع بحث بسيار سست است, ثانياً بيشتر به موضوع مسؤوليت مربوط مى شود, ثالثاً خطاب از جوان و نوجوان به اوليا, پدران و مادران برگشته است, رابعاً طرح متفاوت بحث براى دختران و پسران, بسيار ابتدايى و ناشيانه است و نكته پنجم و مهم تر آنكه در بحث گسترش نيكوكارى طرحى غلط انداخته و جمله اى به اشتباه بر آن تطبيق شده است و گرنه هيچ اربتاطى وجود ندارد.
از ديدگاه نهج البلاغه نيكى در همه جا و حتى براى نااهلان, پسنديده نيست; بلكه سنگ را از آنجا كه آمده بايد به همانجا برگرداند كه شرّ را جز شر پاسخگو نيست. جمله استشهادى كتاب, درباره نيكى و احسان به فرزندان و اطفالِ ديگران, است.
و ملامت با تازيانه احسان و نكويى درباره دوست و برادران است كه امرى پسنديده و معقول است.
به عقيده نگارنده سرفصل هشتم براى دختر و پسر فرق ندارند و طرح بحث ناشيانه و ضعيف است و تفاوتِ نصوص مورد استشهاد توجيه گر نيست.
در اين بحث (شريك) به همزاد ترجمه شده كه (انباز) صحيح است. در بحث (اميدوارى) كه مى توانست از بخش هاى مهم و سازنده باشد و براى اين مقطع تحصيلى دختر و پسر مفيد است, سخن به ابتذال كشيده شده و جمله استشهادى نخست, ناقص آمده است و صورت كامل و صحيح آن چنين است:
همانا صبر و شكيب تو بر تنگنايى كه اميد گشايش آن را دارى و به عاقبت نيكو و ارزشمند آن اميدوار هستى بهتر است از عذرى كه از پى آمد آن بيمناك مى باشى.
و كلمه فارج لمن مضى رحمةالله… (حكمت216) به اصل اميدوارى بيشتر مربوط است تا سرچشمه هاى آن.
سرفصل دهم (خودسازى و مراقبت) از بحث هاى سلوكى است و براى همه مردمان با ايمان, دختران و پسران مسلمان امرى است ضرورى و از فرازهاى نهج البلاغه, دروسى ارزشمند در آن زمينه مى توان ارائه داد.
*
د/1. جزوه هاى اوّل متوسطه با عنوان كلى جوان و سازندگى با ده سرفصل زير پى گرفته شده است:
يك. خداگرايى, خدانگرى همه جا, شناخت محدود.
دو. تقوا و خودباورى, ارزش, رهاورد.
سه. واقعيت گرايى, رهاورد, ضرورت.
چهار. انتخاب و آزادى, انسان و آزادى, پرهيز از وابستگى.
پنج. جمع گرايى, تفكر اجتماعى, غريزه جمع گرايى, هشدار از تنهايى و جدايى
شش. شناخت مسؤوليت ها, ارزش درك مسؤوليت ها, مسؤوليت هاى اجتماعى ضرورت, وحدت اجتماعى.
هفت. عملگرايى, انديشه خوبى ها, رهاورد.
هشت. ارزش كار و تلاش, اعمال نيك, ضرورت عملگرايى.
نه. مديريت اقتصادى, هنرهاى دستى, مديريت اجتماعى, آشنايى با اخلاق مديران اجتماعى, مردم دوستى.
ده. آشنايى با روش هاى دفاعى, دفاع از مرزهاى خاكى, ضورت دفاع از تهاجم فرهنگى, دفاع با پاكى ها.
د/2. بحث خداشناسى در اين جزوه ها نيز مجدداً مطرح شده, اما با انشاى ضعيف و سست.
ترجمه كلمه ولو فكّروا فى عظيم القدرة… (خ185/9) چنين است:
(و هرگاه درباره قدرت عظيم خدا مى انديشيدند و در نعمت بزرگ او فكر مى كردند به راه, باز مى گشتند).
و كلمه الجئ نفسك… (نامه 31/17) مربوط مى شود به توكل نه خدانگرى و شناخت او.
اصولاً طرح مسأله شناخت بطور كلى بدون تمهيد مقدمه درباره امكان و يا عدم امكان شناخت ذات و صفات خدا اوّلاً بحثى است فلسفى و براى دانش آموزان سخت است, ثانياً در گزينش كلمات بايد جمله هايى انتخاب شود كه درصد زيادى به موضوع بحث مربوط باشد نه آنكه با تكلّف و زحمت آن را مربوط كنيم و درباره تقوا و خودباورى, كلماتى انتخاب شده است كه شروع جمله با اتقوا الله است و خودشناسى و هدفدارى خلقت انسان, با تكلف به آن ارتباط داده شده است. اين معنى فقط در جزوه دختران آمده است و اصولاً تقوا در نهج البلاغه ابعاد گسترده اى دارد و در سطوح مختلف رهنمودهاى اساسى مطرح است كه اگر با حوصله تنظيم شود, حتى يك جزوه مستقل به وجود مى آيد. ترجمه جمله اتقوا معاصى الله فى الخلوات… (حكمت 324) خيلى آشفته است و صحيح آن چنين است: (از گناهان و نافرمانى هاى خدا در خلوت ها نيز اجتناب كنيد; زيرا كه داور همان كسى است كه شاهد و گواه است).
غالب ترجمه ها نيز ضعيف و داراى اشكال هستند.
مسأله واقعيت گرايى قطع نظر از تكرارى بودن آن كه در جزوه هاى قبلى گفتيم, آورديم و حق جويى با واقع گرايى خلط شده با شواهد نه چندان واضح برگزار شده است و دختر و پسر فرقى ندارد فقط شاهدها مختلف است و جمله من سلك الطريق الواضح… (خ201) مربوط به اعتدال و دورى از افراط و تفريط است كه بحثى مستقل از بحث هاى نهج البلاغه هم هست و كلاً ترجمه جمله ها نيز جاى مناقشه و دقت دارد.
بحث آزادى و حق انتخاب از بحث هاى سهل و ممتنع اجتماعى است كه طرح آن براى اين مقطع تحصيلى ضرورى نمى نمايد و چه بسا در آن باره بازى با الفاظ صورت مى گيرد و مطالب در حدّ ابتذال عنوان مى شود و درباره جمع گرايى و ضرورت زندگى اجتماعى نيز داورى ما همانگونه است كه در بالا گفتيم و گاهى جمله هايى انتخاب شده كه به موضوع و سرفصل ارتباط ندارد; مثل جمله من صبر صبر الاحرار… (حكمت413) به موضوع نعمت آزادى كه مربوط نيست. و در موضوع شناخت مسئوليت ها, علت تغيير عنوان براى دختران و پسران معلوم نيست آنگاه جمله هاى استشهادى درباره نيكى و وحدت است!
*
هـ/1, جزوه هاى دوم متوسطه با عنوان كلى شناخت دوران جوانى و با سرفصل هاى زير ادامه يافته است:
يك. ارزش دوران جوانى, ضرورت شتاب در نيكى ها, توجه به از دست رفتن فرصت ها, ضرورت عملگرايى, فناپذيرى دوران زندگى.
دو. توانمندى هاى دوران جوانى, ضرورت به كارگيرى توانمندى ها, شناخت قابليت هاى نسل جوان, ضرورت به كارگيرى قابليت هاى جوانى, شناخت….
سه. دانش طلبى نسل جوان, ارزش علم طلبى, نقش علم در عملگرايى, نوجوانى و علم خواهى, ضرورت غريزه علم طلبى(!) ضرورت علم گرايى
چهار. نعمت آزادى خواهى, ارزش آزادى, شناخت آزادى, آمادگى هاى جوانى(!)
پنج. تربيت پذيرى, علل تربيت پذيرى, ضرورت تربيت
شش. قانونگرايى, ضرورت رعايت قوانين.
هفت. خودآگاهى, نقش خودآگاهى, ضرورت, ارزش.
هشت. خداگرايى, تفكّر در نشانه هاى خدا در طبيعت, برهان هدايت و اثبات وجود خدا.
نه. خويشتن دارى, ضرورت, رهاورد تقوا.
ده. جوان و روح انقلابى, هنر امام خمينى, رهاورد و روح انقلابى جوان.
هـ/2. در اين جزوه ها علاوه بر بعضى تذكرات جزوه هاى پيشين بايد گفت كه شاهد نخست در ضورت عملگرايى به ارتباط مستقيم با ارزش جوانى ندارد و ارزش عمل براى همه و در هميشه عمر ضرورى و لازم است چنانكه شتاب در نيكى ها امرى است پسنديده و عمومى و از ارزش هاى جوانى به حساب نمى آيد.
جاى داشت درباره توانمندى ها و قابليّت هاى دوران جوانى, بحث مفصّل ترى با استفاده از جمله هاى هدايتگر امام در نهج البلاغه, ارائه كرد و ترجمه ها و توضيح هاى كافى و درستى انجام داد. چنانكه در ارزش حسن علم خواهى و دانش طلبى نسل جوان, مطالب آموزنده كم نيست و آن بحث نيز مى تواند براى دانش آموزان, مشوّق باشد.
در سرفصل آمادگى هاى جوان كه سخن به ارزش آزادى و شناخت آن كشيده شده, تناسب جمله هاى استشهادى روشن نشد و جمله طنزآميز شعر گرفتن و در قافيه گير كردن را ياد مى اندازد. چنانكه در موضوع تربيت پذيرى, طرح علل تربيت پذيرى و نصّ انتخابى نهج البلاغه, بى ارتباط و بى تناسب است.
در سرفصل ششم, يعنى قانونگرايى, بحث خوبى باز شده و آشنايى جوان در اين مقطع تحصيلى با اين فرهنگ ضرورى است; امّا اولويت بحث هاى بعد روشن نيست; چنانكه تكرار بحث خداشناسى با آن جمله هاى استشهادى چندان بحث استوار و لازم و مفيد نيست و چنانكه ياد آورديم اگر تكرار اين بحث ها براى همه مقاطع تحصيلى لازم بود, بهتر آن بود كه بحث هايى به ترتيب از ساده تر به فنّى تر فراهم مى شد و در جزوه هاى راهنمايى, متوسطه و پيش دانشگاهى هم آورده مى شد تا يك آموزش منسجم براى دانش آموز ارائه گردد.
و در بحث مسؤوليت پذيرى باز سخن از ضرورت تقوا و خويشتن دارى و رهاورد تقوا به ميان آمده كه ارتباط روشن ندارند.
و ربط دادن سرفصل دهم به مباحث نهج البلاغه نياز به مهارت و حسن استدلال دارد كه بحث مزبور فاقد همه آنها است.
*
و/1. جزوه هاى سوم متوسطه با سرفصل هاى دهگانه به ترتيب زير است:
يك. آينده نگرى, ارزش آينده نگرى مثبت, ارزيابى آينده ديگران.
دو. خداشناسى خودسازى (!) ايمان پشتوانه آينده نگرى, خداگرايى.
سه. هدفدارى و آينده سازى, نقش هدفداري…, ارزش.
چهار. درك مسئوليت ها, نقش, ارزش.
پنج. آمادگى هاى دفاعى, نقش ضرورت دفاع.
شش. سالم سازى محيط, انواع, ارزش.
هفت. شناخت رهبرى, ضرورت امامت, رهاورد.
هشت. پرهيز از تقليد كوركورانه, خطرات.
نه. خودباختگي….
ده. حفظ ارزش هاى انقلاب, ضرورت, ارزش.
و/2. فايده افزودن قيد (مثبت) در جزوه دختران روشن نيست و در طليعه بحث, آينده نگرى با بحث رجا و اميد خلط شده. نيز در ارزيابى آينده ديگران, اشتباه آشكارى رخ داده و سرنوشت با آينده درهم آميخته است.
فانظروا الى ما صاروا اليه فى آخر امورهم…. (خ192/91)
پس جمله هاى مورد استشهاد مطلبى راجع به آينده نگرى ندارد و توجيه آنها غيرمنطقى است.
در بحث خداشناسى, سخن همان است كه پيش تر گفتيم; اما در اين بحث, به عنوان پشتوانه آينده نگرى فصلى گشوده شده و جمله نهج در زمينه توكل است نه خداشناسى و نه آينده نگرى. من توكّل عليه كفاه… (خ90/7) كه ترجمه ها كلاً مخدوش اند و امر تكفّل خدا در برخى امور با امر توكل به خدا از سوى بندگان او, خلط شده است. (بنگريد: ص29, جزوه دختران)
چنانكه جمله هاى مورد استشهاد در بحث هدفدارى كه مربوط به افكار منكر و لزوم جهاد است, مربوط نمى باشد.
در تيتر درك مسؤوليت ها علاوه بر تكرارى بودن بحث, طرح ضعيف و نارساست و در مسأله دفاع و جهاد, مطلب در نهج البلاغه كامل تر و بهتر از آنچيزى است كه در جزوه ها به طور ناشيانه و نارسا آمده است.
و شواهد نهج البلاغه بر عنوان سالم سازى محيط, احياناً مربوط نيست و در مواردى جاى مناقشه باقى است; علاوه بر ناصحيح بودن برخى ترجمه ها.
و در آوردن بحث شناخت رهبرى و طرح ضرورت امامت علاوه بر آنكه در جزوه هاى سال هاى قبل آمده است در طبقه بندى مطالب, رعايت اصل نشده است كه مباحث اعتقادى در رتبه نخست قرار دارند.
بحث تقليد كور كورانه به شرط آنكه طرحى جامع و بحثى كامل و بى نقص ارائه شود, بسيار لازم و مفيد و آموزنده است و شواهد نهج البلاغه در اين موضوع, گويا و رساست.
در تيتر (خودباختگى) مى توان گفت كه محتواها چندان به درد دانش آموزان نمى خورد و براى بزرگسالان مطرح است; اگرچه جمله هاى استشهادى, چندان بر مراد مؤلف دلالت ندارد.
*
ز/1. جزوه هاى پيش دانشگاهى با عنوان كلى راه مقابله با مشكلات جوانى و با ده سرفصل ادامه يافته است.
يك. راه درمان بيمارى هاى روانى, اثبات اصالت روح, راه درمان روان.
دو. راه مقابله با خجالت كشيدن, راه درمان, خطرات انزواگرايى.
سه. راه مقابله با ترسيدن, جايگاه ترس در بانوان, نقش ترس از خدا.
چهار. راه مقابله با طغيان شهوت, ضرورت تعديل و كنترل, ياد مرگ, مقابله با شهوت حرام.
پنج. عشق ورزى, كنترل, عشق دروغين, شناخت جايگاه عشق.
شش. راه درمان خودپسندى, رهاورد شوم, ياد مرگ.
هفت. راه مقابله با نااميدى, نقش اميد در سازندگى ها, نقش صبر در اميدوارى, اميدوارى به خدا.
هشت. راه مقابله با دشمنى و كينه توزى, ضرورت پرهيز, ياد قيامت و تعديل دشمنى ها.
نه. راه مقابله با حسادت, خطرات حسادت, آثار شوم حسادت, دشمنى ها.
ده. راه مقابله با اضطراب هاى روانى, ياد خدا, ياد مرگ و آرامش روان.
ز/2. در وجود اختلالات روحى و بيمارى هاى روانى بخصوص به معناى عام كلمه كه كج خلقى ها و رذائل اخلاقى و رفتارهاى غير طبيعى را هم شامل مى شود ترديدى نيست; اما در اين جزوه ها اثبات اصالت روح و روان, مورد ندارد و بايد اصل موضوعى تلقى شود وانگهى شاهد نهج البلاغه در آثار خستگى هاى روحى و بدنى است و چنان جمله اى اثبات روح نمى كند بلكه در آن, وجود روح مسلم فرض شده است. ترجمه جمله هاى نهج البلاغه باز خارج از چارچوب ادبيات فارسى است.
اما موضوع خجالت كشيدن, از نظر روحى و روانى بويژه براى جوانان و نوجوانان, امرى است بسيار جدى, ليكن چنان چيز و راه درمان آن چه ارتباطى با جمله مولا دارد كه مورد استناد قرار گرفته است.
ثم الصق بذوى المروءات والاحساب واهل البيوتات الصالحة… (نامه53) كه در انتخاب مسؤولان ادارى و كشورى و لشكرى از خاندان اصيل و ريشه دار است كه على(ع) به مالك اشتر در امر حكومتدارى چنان دستورى داده است.
در موضوع مقابله با ترسيدن اوّلاً: ترس مطلق و ترس ممدوح و مذموم تفكيك نشده است. علاوه بر آن موضوع ترس زنان مطرح شده و شاهدى آورده شده است كه گمان ندارم آموزنده و مسأله قطعى باشد زيرا جاى تحقيق و بحث در چنان مسأله اى هم چنان باقى است و ثالثاً در جزوه دختران در عنوان نقش ترس از خدا جمله فاتقوا اشرار النساء وكونوا من خيارهن على حذر (خ80) شاهد آورده شده است كه بسيار جاى شگفتى است و در عنوان جايگاه عشق جمله ناصرنا ومحبّنا ينتظر الرحمة… (خ109/38) بى تناسب است و ده ها نكته قابل تذكر ديگر كه از ياد آنها صرف نظر مى كنيم و در پايان يادآور مى شويم كه تنظيم چنين جزوه هاى درسى براى دانش آموزان در مقاطع مختلف تحصيلى كه امرى كارشناسى است برنامه ريزى و دقت بيشترى لازم است و توفيق از خداوند است وبس.پى نوشت ها: 1. استاد دكتر اسعد على داراى آثار زيادى است و بيشتر در بعد ادبى و عرفانى, و از آن جمله اند: علم المعانى, السبر الادبى, الابداع والنقد, روضات معرفة الله, فن الحياه, صناعة الكتابه واساسيات تراثية. 2. جزوه هاى مزبور در دو بخش جداگانه براى پسران و دختران تنظيم شده است و چنان امرى بلحاظ تفاوت هاى سنّى, تحصيلى و جنسى, امرى است شايسته به شرط آن كه گزينش مطالب, صحيح و درخور باشد وگرنه مجرّد تفكيك عناوين و تيترها با اشتراك در مفاهيم و مطالب ارائه شده, توجيه منطقى ندارد. 3. ر.ك: مقدمه فهرست كلى مطالب نهج البلاغه.


صفحه 6

مآخذ و منابع نصرآبادى در نگاشتن تذكرةالشعرا
ناجى محسن


گرچه برخى بر اين باورند كه نصرآبادى در نگارش برخى سرگذشت نامه ها از خلاصةالاشعار و عرفات العاشقين تقى الدين اوحدى بليانى بهره برده است,1 خود نصرآبادى در هيچ جا به اين معنى اشاره اى ندارد. مآخذ نصرآبادى در تأليف تذكرةالشعرايش را مى توان به چند دسته تقسيم كرد. الف. شنيده هاى مستقيم نصرآبادى از خود شاعران
نصرآبادى تعدادى از شاعران را ديده و از گفته هاى ايشان در تأليف تذكرةالشعرا استفاده كرده است. به اشارات وى در اين مورد نگاه كنيد:
احمدخان… به رفاقت محمّدخان بيك برادرش كه او هم در كمال متانت بود, به نصرآباد وارد شدند. آنقدر مردمى از ايشان ديد كه بشرح نتوان نمود… در آن روز اين ابيات از او مسموع شد (ذيل احمدخان). مير صبحى, سيّد عزيزى بود. خود مى گفت كه از سادات مازندرانيم و خويشى به نوّاب خليفه سلطان دارم (ذيل ميرصبحى). حاجى محمّد صادق… چنانچه گاهى فقيرنوازى فرموده به مسجد لُنبان مى آمد (ذيل حاجى محمّد صادق). ميرزا اعجاز… در لباسى مدح در باب اصفهان شوخى ها فرموده, فقير را تعصّب روستايى گرى به جوش آمده, چند فقره نثر در جواب آن نوشتم, به سمع عزيزان رسيده, فيمابين نقارى بود تا آخر خود آمده عذرها خواست (ذيل ميرزا اعجاز). ميرزا مقيم بخاري… به اتفاق ايلچى عاليجاه مشاراليه به اصفهان آمده… تا در اصفهان بود به اتفاق رفقا كه اهل و دردمند بودند پيوسته به مسجد لنبان مى آمدند و صحبت مى داشتيم (ذيل ميرزا مقيم بخارى). ملاّ آثار, از كدخدازادگان بخاراست… از واهمه به طرف اصفهان آمده, مدتى در اينجا بوده, گاهى به مسجد لنبان آمده, صحبت داشته مى شد (ذيل ملا آثار). خواجه عابد… بخاري… قبل از اين به اصفهان آمده, چند نوبت صحبت داشته شد (ذيل خواجه عابد). عباس قلى خان… گاهى از اشعار و معماى دلپذير, كمينه را نوازشى مى نمايند (ذيل عباس قلى خان). ميرزا حسين خان… در حينى كه فقير به زيارت مشهد مقدس مشرف شده بودم به خدمت ايشان رسيدم, حقّا كه ملكى بود در لباس بشر (ذيل ميرزا حسين خان). ميرزا محمّدتقي… در اين سال كه سنه 1089 است در مسجد لنبان فيض صحبت ايشان دريافته, محظوظ شديم (ذيل ميرزا محمّدتقى). ميرمحمّد يوسف… در منزل حضرت ميرزا صايبا با مشاراليه چند سال قبل از اين ملاقات واقع شد (ذيل ميرمحمّد يوسف). آقا سعيد… از روى فقيرنوازى به مسجد لنبان تشريف آوردند و از صحبت ايشان محظوظ شديم, اين دو بيت را خود خواندند (ذيل آقا سعيد). ملاّ محمّد نصيرا… در حال تحرير به اصفهان بود. در مسجد لنبان به خدمت ايشان رسيده, فيض وافر برده, تخلص نداشت. اين غزل را خود خواندند (ذيل ملا محمّد نصيرا).
ب. درخواست شعر از شاعران
نصرآبادى قبل از شروع در نگاشتن تذكره از شاعران و اهل سخن مى خواهد كه شرح حال و نمونه اشعار خويش را براى او ارسال كنند. اين بيان را از اين قطعه لطفعلى بيك كه به نصرآبادى نوشته, درمى يابيم:
ز حضرت تو تمنّا دو مدّعا دارم
به عزّ عرض رسانم دگر تو مى دانى
نخست آنكه گرفته چو ابر دانش تو
به تازه باز تعلق به گوهرافشانى
به عزم تذكره خواهى ز جمع اهل سخن
قلم به وصف گروه معاصران رانى
اگرچه من چه كسم تا معاصرت باشم
وحيد عصر خودم گر معاصرم خوانى
چو آفتاب چه نقصان رسد كمال ترا
به ذرّه پرورى اين ذرّه را ز خود دانى
(ذيل لطفعلى بيك)
ديگران نيز هم براى نصرآبادى اشعارى فرستاده اند و نصرآبادى به بعضى از آنها اشاره مى كند:
ناجى لاهيجي… طومارى از شعر خود جهت فقير فرستاده, شخص آورنده به گمان اينكه كتابت است به شخصى ديگر داده. اين غزل را آن شخص به فقير داد (ذيل ناجى لاهيجى). ميرزا محمّدعلي… طومارى از اردو جهت فقير فرستاده بود. اين ابيات از آنجا نوشته شد:
از بس دل مردم به رهت چشم به راه است
در كوى تو هر نقش قدم قافله گاه است
(ذيل ميرزا محمّدعلى). ميرزا صادق… ولد ميرزا صالح جدّ راقم است… از قِبَل پادشاه زاده شجاع به متمرّدان ولايت بنگاله در دريا و صحرا مكرر جنگ هاى مردانه كرده و شرح آنها را به نظم آورده, جهت فقير فرستاده بود. اين ابيات از آن جمله است (ذيل ميرزا صادق ولد ميرزا صالح). ملاّ مستفيد جلدگي… در اين اوقات دو كلمه به حضرت صايبا و كمينه نوشته, قصيده اى كه در مدح عبدالعزيزخان گفته بود, فرستاده, از فقير پاره اى نظم و نثر طلب داشته (ذيل ملا مستفيد جلدگى). نادرا… چيزى كه به خاطرش نمى رسد, درويشى درويشان است. از آنجا دو كتابت مشتاقانه و درويشانه به فقير نوشته (ذيل نادرا). پ. توجه نصرآبادى به ديوان ها و گزينش اشعار شاعران از آنها
نصرآبادى بسيارى از ديوان هاى شاعران را در دست داشته يا از ديگران به وديعت گرفته تا بتواند نمونه اى از اشعار شاعران را انتخاب و ثبت نمايد.
حسن خان… ديوانش به نظر فقير رسيد, قريب به سه هزار بيت است (ذيل حسن خان). ملا عبدالرزاق, اصل آن جناب از لاهيجان است; اما چون در قم بسيار بوده به قمى مشهورند… ديوانش قريب به دوازده هزار بيت است. فياض تخلص دارند و اين ابيات از ايشان است (ذيل ملا عبدالرزاق). ملا عبدالمحسن… ديوان ايشان غريب به ده هزار بيت است, همه خوب و تازه و غريب و عجيب (ذيل ملا عبدالمحسن). حكيم ركناى كاشاني… اشعارش قريب به صد هزار است, در منزل حضرت صايبا ده ديوان از او ملاحظه شد (ذيل حكيم ركناى كاشانى). ميرزا فصيحي… ديوان او آنچه به نظر فقير رسيد, قريب به شش هزار بيت بود (ذيل ميرزا فصيحى). ملاّ اوجى نطنزي… ديوانش به نظر رسيد, تخميناً ده هزار بيت بود (ذيل ملا اوجى نطنزى). ميرزا ملك مشرقى تخلص… ديوانش قريب به ده هزار بيت به نظر رسيد (ذيل ميرزا ملك). ملا دركى قمي… كلياتش قريب بيست هزار بيت است (ذيل ملا دركى). ميرزا طاهر قزويني… ديوان آن جناب از مثنوى و قصيده و غزل قريب به سى هزار بيت است (ذيل ميرزا طاهر). مير جمله شهرستاني… طبعش در ترتيب نظم بسيار مايل بوده, چنانچه كليات ايشان به نظر رسيد, قريب به بيست هزار بيت است, همه غريب و عجيب و اين ابيات از آن جمله است (ذيل ميرجمله شهرستانى). ملا على بيك… ديوان او را يكى از اقوام فقير داشتند كه در اين مدت به فقير ننموده بودند, در اين روزها گرفتم و اين ابيات نوشته شد (ذيل ملا على بيك)…. ت. مجموعه ها
مجموعه هاى شخصى كه در ملكيّت افراد مختلف بوده, يكى ديگر از منابع و مآخذ نصرآبادى در نگاشتن تذكرةالشعراست. گروهى از شاعران براى خود مجموعه اى فراهم مى آوردند و در آن سروده هاى ديگران را جمع آورى مى كردند. ممكن است اين مجموعه ها توسط خود جامع فراهم آمده, يا كاتبى آن را كتابت كرده و يا خود شاعران به خط خويش شعرى در آن نوشته باشند. نصرآبادى قبل از نگارش تذكرةالشعرا چنين مجموعه اى براى خود فراهم آورده و در آن شاعرانى كه به ديدنش مى آمدند ـ چه در نصرآباد و چه در مسجد لُنبان ـ يادداشت ها و اشعارى بر آن نگاشته اند و مسيحاى معنى ديباچه اى بر آن افزوده است. تنها اطلاعاتى كه از اين مجموعه نصرآبادى اكنون در دست است, همان اشاراتى است كه در تذكره آمده است. وى مى گويد:
سيّد مبارك خان مدهوش… چون از باده عرفان سرخوش است, مدهوش تخلص دارد به خط خود در مجموعه كمينه پاره اى شعر نوشته, اين از آن جمله است:
تيشه از فرهاد و از مجنون بجا, زنجير ماند
قطره خونى ز ما هم بر دم شمشير ماند
كار ما را كس به عالم چاره نتوانست كرد
خواب اميدى كه مى ديديم بى تعبير ماند
(ذيل سيد مبارك خان)
كيخسروخان… وقتى كه فرصت داشتند, متوجه نظم مى شدند و اين ابيات را به مجموعه فقير نوشته اند:
پيش رويش سوختم آخر دل ديوانه را
چون نگه دارد كسى از سوختن پروانه را
چاك مى سازم به ناخن سينه چون بينم رُخش
چون برآمد مهر بگشايند روزن خانه را
(ذيل كيخسروخان)
ميرنايب… چنانچه هرگاه به اصفهان مى آيد به منزل ايشان مى باشد و اشعارش اين است كه خود در مجموعه فقير نوشته (ذيل ميرنايب). مسيحاى معني… ديباچه اى بر مجموعه فقير نوشته كه كمال غرابت دارد (ذيل مسيحاى معنى)….
افزون بر اين مجموعه, نصرآبادى از مجموعه هاى شخصى ديگر نيز بهره برده است كه به ذكر آنها مى پردازيم:
ميرزا نوراللّه… ديوان مشاراليه به نظر نرسيد; امّا از مجموعه عالى حضرت ميرزا شفيع خوزانى كه در دفترخانه هم قلم بودند اين ابيات نوشته شد. اين قطعه را در مدح نوّاب خليفه سلطان گفته, وقتى كه وزير اعظم شاه عباس ماضى بود (ذيل ميرزا نورالله). ميرزا محمّدرضاى مشهور به سارو خواجه… اين رباعى هم [از او] در مجموعه ميرزا صالح منشى به اسم او ديده شد:
آنم كه ضعيف و خسته تن مى آيم
جان بسته به تار پيرهن مى آيم
مانند غبارى كه بپيچيد بر باد
پيچيده به آه خويشتن مى آيم
(ذيل ميرزا محمّدرضاى)
محمّدقلى سليم… بر مجموعه ملاّ قدرتى شعرى نوشته بود (ذيل محمّدقلى سليم). ملاٌ محمّد شفيع… اين چند بيت كه در مجموعه حاجى اسماعيل نوشته شده بود, داخل اين اوراق شد (ذيل ملا محمّد شفيع). … امّا فقير رباعيات او را كه مرحوم آقاباقى برادر آقاخضر وزير كاشان جمع كرده بود, ديدم كه اين چند بيت به اسم او نوشته شده بود (ذيل مير مغيث). مفرد قمي… در مجموعه اخوى سراجاى نقاش شعر خود را نوشته (ذيل مفرد قمى). محمّدحسين بيك… شعر بسيارى در مجموعه مجموعه قابليت مولانا محمّد سعيد ولد علاّمى محمّد صالح مازندرانى وقتى كه دربند بود, نوشته. اين ابيات از آن جمله است (ذيل محمّدحسين بيك)…
ث. نقل قول ها و شنيده هاى غيرمستقيم
منابع ديگرى كه نصرآبادى از آن در بسيارى از شرح احوال شاعران سود جسته مسموعات شفاهى غيرمستقيم است. نصرآبادى در نقل قول ها به نام ناقل توجه داشته و گاهى در صداقت آنها نيز بحث مى كند. وى بر آن است كه بياناتش را از كسانى نقل كند كه مورد وثوق و اطمينان هستند.
از مرحوم ملا غرورى كه صدق انديش بود مسموع شد كه وقتى قصيده اى در مدح او [صادقى بيك] گفته و در قهوه خانه گذرانيدم به اين بيت كه در تعريف سخن او گفته شده بود, برسيدم:
چون عرصه زنگ و صداى زنگ است
صيت سخنش در جهان امكان
مسوّده را از فقير گرفته, گفت: حوصله ام بيش از اين تاب شنيدن ندارد و برخاسته (ذيل صادقى بيك). ميرزا امين… تخلص ساكت دارد. از اخوى ايشان مسموع شد كه وقتى در اصفهان بوده,حضرت ميرزا صايبا اين تخلص را بدو عنايت كرده اند (ذيل ميرزا امين). مير محمّدامين… ملا مشفقى اين دو بيت را از مشاراليه خواند:
ـ كسى كه تلخى هجران كشيده مى داند
ز جوى ديده چرا آب شور مى آيد
ـ من نمى دانم درين صحرا شكارانداز كيست
نقش پاى هر غزالى صيد در خون خفته ايست
(ذيل ميرمحمّد امين)
مير عبدالحق… ملا مشفقى با مشارليه هم طرح بوده, اين ابيات را مشاراليه به اسم ايشان خواند (ذيل مير عبدالحق). مقيما… عزيزى از زبان ملا غيرت همدانى مى گفت كه اين بيت از مُقيماست و من از او شنيده ام:
به راهش خانه اى از نى بنا كرد
درون نى بسان ناله جا كرد
(ذيل مقيما)
غزل از مير عين على مسموع نشده بود, اين دو بيت به خط مير شوقى به اسم او ديده شد:
قفل خاموشى ز همت بر لب اظهار ماند
در دل از لب بستن ما حسرت بسيار ماند
مِى به دوران من از مينا نيامد سوى جام
آفتاب طالع من در پس ديوار ماند
(ذيل مير عين على)
مير محمّد مؤمن… از حاجى مطيعا مسموع شد كه در بندر سورت او را ديدم, مردى در كمال صلاح و دين دارى و پرهيزگارى, پيوسته به عبادت مشغول بود. روزى با فقير گفت كه شاه مطيعا از زندگى به تنگ آمده ام, توفيق پروازى خدا بدهد. بعد از آن دو روز زنده بود, بمرد و همانجا مدفون گرديد (ذيل ميرمحمّد مؤمن). مير عقيل… پسر او را در نصرآباد ديدم, جوان درويشى است و در سلك اهل قلم است. شعر والدش را از او خواستم, يك بيت به خاطر نداشت كه بخواند. وعده كرد كه اشعار او را بياورد, ديگر او را نديدم (ذيل ميرعقيل). حسن بيك رفيع… حسن بيك در هندوستان مانده, طالع او مدد نكرده, الحال مشهور شد كه در كمال پريشانى است. اين نقل از آخوند ملا سالك مسموع شد. (ذيل حسن بيك رفيع). سايراى اردوبادى, اما از حضرت ميرزا صايبا مسموع شد كه مشهدى است, او را در هند ديده بود. گويا در هند فوت شده (ذيل سايراى اردوبادى). كلامى اصفهانى, خوش سليقه بوده; اما شعرش كمتر در ميان است. از حضرت ميرزا صايبا مسموع شد كه دو برادر بودند, يكى كلامى و ديگرى سلامى. شعر سلامى مسموع نشد. شعر كلامى اين است (ذيل كلامى اصفهانى). زماناى نقاش… سعيداى نقش بند ـ رحمةالله عليه ـ اين قطعه را به اسم او خواند:
خواجه چون خواهد كه از بهر سرا چاهى كند
تا نباشد اهل بينش را ز بى آبى عذاب
خود ز يك جانب نگارد شكل نانى بر زمين
وز دگر جانب غلامان مى رسانندش به آب
(ذيل زماناى نقاش)
امير جعفر معلم كاشى. معلمى مى كرد, اين رباعى از ملا صبوحى مسموع شد كه از او شنيده:
زاهد به خرابات رهى پيدا كن
واندر خور رحمت گنهى پيدا كن
چون شيشه مريز صاف و دُردى كه تراست
بنشين چو خُم باده تهى پيدا كن
(ذيل امير جعفر معلم)
نجاتى بافقي… ملا وقارى مى گفت كه با وجود شيخوخيّت شاهنامه را به طريقى مى خواند كه حيرت دست مى داد. اين بيت را مشاراليه از او خواند:
لاله نبود كز كنار بيستون سر مى زند
دست خون آلود فرهاد است بر سر مى زند
(ذيل نجاتى باقى)
محشري… مُقيماى مقصود او را ديده, مى گفت: آنقدر پير شده بود كه تا ابرو بالا نمى كرد, كسى را نمى ديد. اين بيت را از او خواند:
يار چو تيغ كين كشد فرصتش از خدا طلب
عضو به عضو خويش را زخم جدا جدا طلب
(ذيل محشرى)
آقا اسد… از عزيزى مسموع شد كه شعر بسيار گفته, اين چند بيت را آن عزيز خواند (ذيل آقا اسد). و…
گويا نصرآبادى در شرح احوال شعراى ماوراءالنهر, خصوصاً بخارا و غيره توجهى به گفته هاى يارانِ آن ديار داشته است. گرچه خودش بصراحت اشاره اى ندارد; اما از گفته هاى مليحاى سمرقندى چنين برمى آيد كه نصرآبادى در ذكر اين فرقه از بيانات و گفته هاى او بهره برده است:
ذكر شعراى معاصر ماوراءالنهر باب خاص تذكره او را تشكيل نموده است و من بقدر استعداد حسباً و نسباً آنچه كه مى دانستم, مخصوصاً درباره شعراى سمرقند مذكور كردم, تعيين كرده, نوشت.2
مليحاى سمرقندى در سال 1088 در هيأت سفارت حكومت خانى بخارا به ايران سفر مى كند. در اين مسافرت سه ساله او با شاعران مقيم مشهد, سبزوار, سمنان, قم, كاشان و اصفهان بارها مصاحب مى شود. در تمام اين سفرها, ادباى ايران با مهمانوازى فراوان از او استقبال مى كنند. وى خلاصه اين ملاقات ها را با شرح حال و نمونه اشعار 59تن از شاعران نيمه دوم قرن يازدهم ايران در تذكره خود مى آورد.3پى نوشت ها: 1. كاروان هند, احمد گلچين معانى, ج2, ص976. 2. مذكر الاصحاب, صفحه 48, 85 و 86, به نقل از: احمد گلچين معانى تاريخ تذكره هاى فارسى, ج2, ص238. 3. همان, ص239.


صفحه 7

شكوه تحرير در نهاية التقرير
سلطانى محمدعلى

نهاية التقرير فى مباحث الصلاة. تقريراً لما افاده الامام المحقق آية اللّه العظمى السيد حسين الطباطبايي البروجردي (قدس سره), تأليف: الفقيه الاصولى آية اللّه العظمى الشيخ محمد الفاضل اللنكرانى (مدظله), 3ج, مركز فقه الأئمة الأطهار(ع), قم, 1420ق.
مرحوم بروجردى يكى از فقيهان برجسته و صاحب ابتكار سده معاصر است. وى با توجه به شاگردان فراوانى كه تربيت كرده و شيوه ابتكارى كه در اجتهاد و استنباط احكام به كار گرفت, تأثير جدّى و به ياد ماندنى از خود در حوزه هاى دينى و بويژه در حوزه اجتهاد گذاشت. مراجع تقليد سه دهه اخير عموماً از شاگردان وى بودند. شيوه استنباطى مرحوم بروجردى, گرچه از سوى شاگردان وى به طور گسترده مورد بهره بردارى قرار مى گرفت و اكنون نيز چنين است, با تأسف بايد يادآور شد كه اين شيوه به طور مرتب و كامل از سوى كسى تدوين و ارائه نشده است. با اين حال مى توان روش وى را به طور پراكنده در تقريرات شاگردان آن مرحوم جست. از جمله شاگردان برجسته آن مرحوم كه با نوشتن تقريرات درس وى كوششى قابل تقدير در راستاى تبيين شيوه اجتهادى وى به كار گرفت, آية اللّه فاضل لنكرانى مى باشد. وى در اين تقريرات تلاش كرده است در مناسبت هاى گوناگون به روش اجتهادى آن بزرگوار اشاره كرده, آن را به گونه اى تقرير كند كه خواننده به روش وى دست يابد. در اين نوشته تلاش خواهد شد ضمن بيان نكات برجسته كتاب به شيوه اجتهادى آقاى بروجردى به طور گذرا اشاره شود. 1. تاريخ مسأله
توجه به تاريخ مسأله را مى توان يكى از پايه هاى روش اجتهادى آقاى بروجردى شمرد. مطالعه مسأله در بستر پيدايش و روند آن در طول تاريخ اجتهاد به مستنبط اين امكان را مى دهد تا از تأثير برداشت ها و اجتهادها در تحول مسأله و نيز نقشى كه شرايط و اوضاع زمان هاى گوناگون در سعه و ضيق مسأله داشت, آگاهى پيدا كند. مسائل معمولاً هنگام پيدايش, بسيار بسيط و ساده هستند; ولى به مرور و در گذر تاريخ شكل آنها تغيير مى يابد و گاه به گونه ديگر درمى آيد. بى توجهى به اين تحول ها موجب مى گردد كه در تطبيق مفاهيم و مضامين آيات و روايات به موضوع اشتباه هاى جدى رخ دهد.
آقاى بروجردى براى پرهيز از اين قبيل خطاها همواره مسائل را از چگونگى طرح شدن آن در صدر اسلا م و در بين عامه مسلمانان آغاز مى كرد. بديهى است وقتى موضوعى در بين مسلمانان صدر اسلام مطرح باشد و در پيش روى پيامبر(ص), مسلمانان به انجام آن اقدام كرده باشند و گزارش آن به طور كامل رسيده باشد, اجتهادهاى بعدى چندان داراى اعتبار و ارزش نخواهد بود و بايد در صحت آنها ترديد كرد.
آقاى فاضل در بسيارى از مسائل اين توجه آقاى بروجردى را آورده است كه در ذيل نمونه اى آورده و به مواردى اشاره مى كنيم:
درباره شمار عدد نمازهاى واجب و شمار نمازهاى مستحبى به چگونگى آن در صدر اسلام توجه كرده و مشخص بودن شمار نمازهاى واجب در صدر اسلام و نامشخص بودن نمازهاى مستحبى را دليل بر عدم بحث تفصيل در بخش نخست و بحث تفصيلى در بخش دوم گرفته است. در خصوص بخش اوّل مى نويسد:
(همه مسلمانان از عامه و خاصه در اينكه شمار نمازهاى واجب روزانه هفده ركعت ـ نه كم و نه زياد ـ است, اتفاق نظر دارند, بلكه اين امر از ضروريات اسلام است; به گونه اى كه هر مسلمانى آن را باور دارد).1
و در مورد دوم مى نويسد:
(نوافل ديگر روزانه, مورد اختلاف بين مسلمانان است. مشهور بين اماميّه آن است كه شمار آنها بيش از سى وچهار ركعت نيست).2
وى آنگاه بتفصيل به مبحث دوم مى پردازد و نظريات گوناگون را نقل و مورد بررسى قرار مى دهد.
بر همين اساس وى در آغاز هر بحثى, چگونگى جريان مسأله را در بين عامه مسلمانان, در بين فرق گوناگون شيعه و در ميان فقهاى شيعه اعم از فقهاى دوران نص و دوران اجتهاد, گزارش مى دهد. براى نمونه بنگريد: ج1, ص58, 65, 76, 110, 124, 143, 370; ج2, ص62, 173, 285; ج3, ص51, 123. 2. بهره گيرى اندك از اصول فقه
مرحوم بروجردى در استنباط احكام كمترين بهره را از اصول فقه مى گرفت و تكيه اصلى را در استنباط احكام بر مباحث اصولى و بويژه اصول عمليه نمى گذاشت. تسلط گسترده وى بر آيات قرآنى و احاديث معصومان(ع) و قدرت شگفت او در تفسير روايات و جمع بين موارد متناقض و شناخت تقدم و تأخر آنها, موجب شده بود در استفاده از ابزار استنباط احكام دستى توانا داشته باشند و كمتر نيازمند مباحث صرف عقلى اصول فقه گردند. گرچه وى از مباحث الفاظ بحث هاى اصولى بهره هاى خوبى براى فهم و تفسير آيات و روايات مى گيرند, به مباحث عقلى و اصول عمليه نياز فراوان پيدا نمى كنند.
يكى از علل پنهان تورّم مباحث اصولى را بايد در فقدان تسلط لازم پاره اى از دست اندركاران اجتهاد بر روايات و تفسير و توجيه آنها و شگردهاى جمع بين روايات متناقض دانست. مرحوم بروجردى على رغم تسلط فراوان بر مباحث اصولى در مقام استنباط احكام, كمتر به اين مباحث نياز پيدا مى كرد. تسلط وى بر حديث و چگونگى تفسير و جمع بندى بين آنها و هوشمنديش در بهره گيرى از داده هاى تاريخى و گزارشى هاى مسلّم در سيره و عملكرد مسلمانان و نيز سيره امامان معصوم(ع) در كنار مبناى ارزشمند و راهگشايش در خصوص حديثى تلقى كردن متون اوليه فقهى,3 وى را آن قدر توانمند مى ساخت كه در استنباط احكام شرعى كه پايه اصلى آن بر جعل و تشريع و در نتيجه عمده ترين راه شناخت آن گزارش گفتار و كردار مشرّع و مفسران معصوم آن است, نياز فراوانى به مباحث عقلى پيدا نكند.
آقاى فاضل در تقريرات خود موارد فراوانى از تصريح مرحوم بروجردى را به عدم نياز به اصول عمليه با وجود دليل ديگر, مى آورد.
از جمله درباره جهر و اخفات در نماز پس از نقل استدلال عامّه به اصالة البرائه از تكليف وجوبى مى نويسد:
(لايخفى انّه لامجال للتمسك بالأصل مع ماعرفت من استمرار عمل النبى على ذلك بحيث لم يقرأ جهراً فى مواضع الأخفات ولا اخفاتاً فى مواضع الجهر اصلاً ولو مرّة, لوضوح انّ مدرك اصالة البرائة هو حكم العقل بقبح العقاب من دون بيان).4
استمرار عمل پيامبر(ص) در هيچ روايتى تصريح نشده است; اما مرحوم بروجردى از جمع بين روايات گوناگون و داده هاى تاريخى به اين واقعيت دست يافته و چنين امرى را بيان احكام شمرده و بر پايه آن نيازمندى به بكارگيرى اصول عمليه را بى مورد مى داند. بررسى و مطالعه كتاب آقاى فاضل به روشنى, مقدار بى نيازى مرحوم بروجردى را از بكارگيرى اصول, به كمك سلطه فراوان وى بر آيات و اخبار, نشان مى دهد. 3. نكته سنجى ها
يكى از خصوصيات بارز مرحوم بروجردى توجه به نكته ها و دقت در زواياى بسيار عادى و در عين حال فراموش شده تاريخى, حديثى, عرفى و اجتماعى است. اين قبيل دقت نظرها و توجه به اطلاعات و آگاهى هاى حاشيه اى و به تعبيرى اطلاعات غيرمكتوب را تنها در بين فقيهان مبتكر و تيزبين مى توان سراغ گرفت. مرحوم بروجردى در اين خصوص بسيار برجسته بود و گاه از جمع بين چندين مطلب روشن, به كشف واقعيتى دست مى يابند كه در حالت عادى و بدون ديدن زواياى تاريك بحث قابل درك و كشف نيست. در ذيل به مواردى از اين قبيل نكته سنجى ها كه عموم آنها برخاسته از اصول و مبانى ويژه وى در چگونگى برخورد با گزارش هاى تاريخى و فقهى است, اشاره مى كنيم و تلاش خواهيم كرد مبانى نظر وى را در هر مورد توضيح دهيم: الف. اهميت به حكم متداول در مسائل عام البلوى
در مواردى كه مسأله اى عام البلوى و از مسائل روزمره مسلمانان است و گزارش هاى متقنى از معصومان(ع) مبنى بر مخالفت با آن حكم در دست نباشد, همان حكم متداول بين عامه مسلمانان را حكم شرعى مى شمارد; زيرا در مسائلى كه گرفتارى هر روز مسلمانان است, اگر حكم متداول بين مسلمانان حكم شرعى نباشد, قطعاً بايد مخالفت معصومان(ع) با آن گزارش شده باشد و عدم مخالفت دليل بر تأييد آن حكم و موافقت امامان(ع) با آن است. وى در چنين مواردى در صورت دوگونه بودن روايات, نفس تداول حكم بين عامه مسلمانان را موجب رجحان روايت هاى موافق با حكم متداول مى شمارد. آقاى فاضل در اين خصوص در مسأله اخفات و جهر در قرائت چنين گزارش مى كند:
وحينئذ فلو قدمت اخبار الوجوب ينبغى حملها على الأستحبات لعدم معروفية القول بالوجوب من احد المسلمين, مضافاً الى كون المسألة ممّا تعمّ به البلوى ومعه كيف يمكن خفاء حكمها على المسلمين بحيث استقرّت سيرتهم على خلافه كمايشعر به قول الراوى فى بعض الروايات المتقدمة بعد امر الأمام(ع) بالجهر: (انّه ينكر علينا الجهر بها) فانّ ظاهره كون الجهر عندهم من المنكرات, ومن هنا يمكن ترجيح اخبار المنع, لموافقتها للسيرة المستمرة.5
از اين بيان چنين مى توان فهميد كه نبايد احكام متداول بين عامه را حمل بر مخالفت آنان با حكم شرعى واقعى بكنيم, بلكه اگر در مواردى نظريه آنان مخالف با احكام منقول از امامان(ع) است. ناشى از عدم اطلاع از حكم واقعى و برپايه استنباط از منابع موجود در پيش آنان است و از اين روى در مواردى كه مسأله از مسائل مورد ابتلاى همگان است و توجيهى براى مخفى ماندن حكم واقعى نيست, بايد حكم موجود و متداول بين آنان را حكم واقعى بدانيم و موافقت پاره اى از روايات با اين قبيل احكام را نه تنها نبايد موجب قدح و ضعف آن روايات شمرد, بلكه بايد آن را دليل بر قوت روايات شمرد و ضعف ناشى از موافقت عامه را به موارد اجتهادى و در غير مسائل مورد ابتلاى همگانى منحصر ساخت.
در همين راستا, گاه عدم بيان و يا كم توجهى بدان در روايات منقول را دليل بر وجوب يك مسأله مى شمردند. درباره وجوب قرائت سوره كامل پس از قرائت سوره حمد در نماز و اشكال به آن به اينكه اگر واجب بود بايد بيش از اين, موضوع در روايت ها مورد توجه قرار مى گرفت, مى گويد:
(ومن هنا يظهر الجواب عمّا ربّما يمكن ان يقال: من انّه لوكانت السورة واجبة لكان اللازم ان يكون البيان اكثر ممّا عرفت, فانّ هذا الأمر الذى مخالف لجمهور العامّة ـ حيث انهم يقولون بالاستحباب ـ لوكان ثابتاً عند ائمة الشيعة ـ صلوات اللّه عليهم اجمعين ـ لتكرّر ذكره فى كلماتهم, بحيث لايبقى لشيعتهم الشك فيه, وذلك لأنّ هذا الأمر لكونه موافقاً لعمل النبى(ص) ولمواظبة الشيعة عليه, صار بحيث لايحتاج الى البيان اصلاً).6
از اين سخن مى توان چنين بدست آورد كه بيان ها و عدم بيان ها افزون بر معناى مطابقى از مفهومى التزامى برخوردار هستند كه بايد فقيه با تيزهوشى آن را بدست آورد. مرحوم بروجردى از عدم طرح گسترده اين مسأله در روايت هاى شيعى چنين استنباط مى كند كه چون حكم معروف و شناخته شده در سيره پيامبر اكرم بود, نيازى به طرح آن نبود و عدم طرح شدن به مفهوم وجوب حكم است. بر همين اساس در مواردى مطرح شدن را دليل بر عدم وجوب مى شمارد. درباره استحباب بلند كردن دست ها در هنگام تكبير مى نويسد:
(… ربما يمكن ان يستفاد منها [اى ذكرها فى الأخبار] العدم, من حيث انّ اصل الحكاية يدل على عدم كون رفع اليدين امراً متداولاً بينهم ومتعارفاً عندهم وهذا المعنى ربما ينافى الوجوب كما هو ظاهر).7
براى آگاهى بيشتر از نظريه مرحوم بروجردى در مسائل مورد ابتلاى همگان و چگونگى تفسير و تأويل روايت ها در اين قبيل موضوعات, مى توان به موارد ذيل نيز مراجعه كرد: ج2, ص96, 280; ج1, ص244. ب. توجه به نكات تاريخى در روايت ها
چگونگى صدور روايات و فضاى حاكم بر آن از نكات ظريف و دقيقى است كه فقيه را در بسيارى موارد به دست يابى حكم واقعى كمك مى كند و احتمال خطا در بهره گيرى از مقدمات استنباط را كم مى كند. مرحوم بروجردى هم در تفسير و تأويل روايت ها به اين نكته توجه داشت و هم در نقد و بررسى فتاوى عامه و خاصه از آن غافل نبود. به عنوان نمونه در مبحث سجود, روايتى از طريق على بن حكم از شخصى به نام رحيم از امام رضا(ع) نقل مى كند كه امام در سجده اول و سوم بعد از سربرداشتن از سجده لحظه اى مى نشستند و آنگاه برمى خاستند. راوى پس از ديدن نماز امام(ع) از وى مى پرسد: آيا ما نيز مثل شما عمل كنيم؟ امام(ع) مى فرمايد: به چگونه نماز خواندن من كارى نداشته باشيد; همان گونه كه به شما دستور داده شده, عمل كنيد.
مرحوم بروجردى در تأويل اين روايت, به چند نكته توجه مى دهد كه كار تفسير آن را آسان مى كند: نخست آنكه از مطرح نشدن نام (رحيم) در كتب رجال چنين مى فهمد كه وى از توده مردم و انسان عادى بود و دو ديگر آنكه از آنجايى كه على بن حكم از وى نقل مى كند و وى كوفى است, استنباط مى كند كه راوى از اهل كوفه است و چون در كوفه فتاوى ابى حنيفه رايج بود و طبيعى است كه افراد عامى و توده مردم به فتاوى متعارف بين مردم عمل مى كنند, امام نخواسته اند اين باور را از بين ببرند و وى را از روش و سيره مستمرّه برگردانند.8 مرحوم بروجردى به ملاحظه اين نكات تاريخى از اين روايت چنين استنباط مى كند: (جلوس بعد از سر برداشتن از سجده واجب نيست; چون اگر واجب مى بود بايد امام(ع) وى را به ترك سيره و روش متداولش توصيه مى كرد و از اينكه وى را بر ادامه روش قبلى اش دستور مى دهد, مى توان فهميد كه جلوس واجب نيست, بلكه يك امر مستحبى مى باشد).
نمونه هاى ديگر از اين نكته سنجى ها را ببينيد در: ج2, ص337; ج3, ص202, 295, 307; ج1, ص77, 88, 137, 210. ج.دقت در ادبيات و متن روايت ها
يكى از نكته هاى برجسته در فقه مرحوم بروجردى, دقت در ساختار روايت ها است. با توجه به تسلط فراوان وى به روايات و نيز متون و ادبيات عربى در بسيارى موارد متن روايت ها را از نظر استوارى متن و ساختار بيانى مورد توجه قرار مى داد و از اين راه به درستى و نادرستى نقل ها و اضطراب و عدم اضطراب متن روايت ها پى مى برد. عدم تسلط بر ادبيات عرب و شناخت ساختار بيانى كلام معصومان(ع) در مواردى فقيه را در استنباط احكام سردرگم مى كند و وى را به تفسيرها و توجيه هاى بدور از واقع مى كشاند. گوناگونى راويان از نظر تسلط بر زبان و ادبيات عرب, غيرمتداول بودن نگارش حديث در زمان استماع آن, وجود فرقه هاى گوناگون و علاقه مندى آنان به جعل تدليس و دسّ در روايت ها و عوامل گوناگون ديگر موجب بروز اضطراب ها و نااستوارى در برخى از روايت ها و گزارش ها شده است. فقيه آگاه به ادبيات عرب به خوبى اين نااستوارى ها را مى فهمد; ولى فقيه غيراديب چنين نيست. مرحوم بروجردى بنابر گزارش آقاى فاضل در موارد بسيارى به نااستوارى متن روايت توجه كرده و يادآور شده است; از جمله در: ج1, ص377, 358, 419, 425; ج2, ص136, 270, 289, 492; ج3, ص295.
از مطالعه و بررسى كتاب ارزشمند نهايةالتقرير مبانى ديگر مرحوم بروجردى از قبيل ضرورت تسلط فقيه بر فتاوى عامه,9 تقدم فتاوى مندرج در كتب فقهاى نخستين و نيز دقت نظرهاى عميق وى در روايت ها10 بدست مى آيد كه با توجه به مطرح شدن آن در ديگر جاها و ضرورت اختصار بحث, از تفصيل آن در اين نوشته پرهيز مى شود.
از نكات برجسته كتاب استخراج اقوال فقها و نشان دادن موضع آن در كتب آنان است كه بسيار گسترده و باارزش مى باشد. همچنين روانى بحث و سهل الوصول بودن آن بيانگر قدرت قلمى مقرر مى باشد كه موجب آسان شدن بسيارى از مباحث فنى و پيچيده شده است. بايد از همه كسانى كه در به ثمر رسيدن اين مجموعه ارزشمند تلاش كرده اند, سپاسگزار بود.پاورقى 1. نهاية التقرير, ج1, ص39. 2. همان, ص40. 3. از مبانى بسيار مشهور مرحوم بروجردى, فرق گذارى بين متون فقهى عصر نقل روايت در شكل فتوا و بين متون دوران اجتهاد و تفريع فروع است. مرحوم بروجردى متون گروه نخست را به منزله روايت هايى تلقى مى كرد كه در شكل فتوا ارائه شده است و با وجود مطرح شدن مسأله اى در آن كتب و شهرت محقَّق بين فقيهان آن عصر, از نظر آنان عدول نمى كرد. ر.ك: ج2, ص294. 4. نهايةالتقرير, ج2, ص174. (با توجه به استقرار عمل و سيره پيامبر(ص) بر اين امر به گونه اى در موارد اخفاء هيچ گاه به جهر نمى خواند و در مواضع جهر حتى يكبار به اخفاء نمى خواند, جايى براى تمسك به اصل نيست چون مدرك اصالةالبرائه حكم عقل به زشتى عقاب بدون بيان است). 5. همان, ج2, ص178. (اگر اخبار وجوب مقدم داشته شود, چاره اى جز حمل آنها بر استحباب نيست; چون در بين مسلمانان اعتقاد به وجوب آن, معروف نيست. افزون بر آنكه مسأله از موارد ابتلاى همگانى است و در اين صورت چگونه ممكن است حكم آن بر مسلمانان پوشيده بماند و روش آنان برخلاف آن استمرار پيدا كند; چنان كه سخن راوى در پاره اى از روايت هاى گذشته پس از دستور امام به جهر خواندن, به اينكه (آنان جهر خواندن را بر ما منكر مى شمارند) مشعر بر اين امر است. چون اين سخن مى رساند كه جهر خواندن در بين آنان از جمله منكرات شمرده مى شد. بر اين پايه مى توان اخبار منع از جهر را چون با سيره مستمر مسلمانان هم آهنگ است, پيش داشت). 6. همان, ج2, ص120. (از همين توضيح پاسخ ايرادى كه به مضمون ذيل ممكن است مطرح شود, داده مى شود. ايراد به اينكه اگر سوره واجب بود, بايد بيش از اين تبيين مى شد; چون اين موضوع كه مخالف نظر همه عامه است ـ زيرا آنان قايل به استحباب هستند ـ اگر خلاف نظر امامان معصوم(ع) بود, بايد در كلام آنان تكرار مى شد تا شيعيان ترديد در آن نمى كردند. [پاسخ آن است] كه چون اين امر [وجوب] موافق رفتار پيامبر(ص) است و شيعيان همواره آن را انجام مى دادند; به گونه اى كه نيازمند بيان و توضيح نيست). 7. همان, ص95. (چه بسا از يادكرد آن در اخبار, عدم وجوب استفاده شود; چون اصل گزارش دليل بر آن است كه بالا آوردن دست ها چيزى متداول و متعارف بين آنان نبود و اين امر با وجوب منافات دارد). 8. همان, ص279. 9. همان, ص336. (از آنجايى كه فقه اماميه غالباً از امامان معصوم(ع) گرفته شده است و هر كدام از آنان معاصر گروهى از مخالفان متصدى افتاء بودند, در دستيابى به مفاد روايات و توضيح مفهوم آنها بايد فتاوى معاصران امامى كه روايت از وى نقل شده است, ديده شود). 10. بهره هاى فقه الحديثى و رجالى كتاب نهايةالتقرير بسيار فراوان است, از اين رو تصميم بر آن است اين قبيل بحث ها به طور مستقل در نشريه هاى متناسب با بحث هاى حديثى مطرح شود و در اينجا از بحث تفصيلى در اين نكته ها پرهيز شد.


صفحه 8

نمايى از فرهنگ قرآن
بابايى رضا

فرهنگ قرآن (كليد راهيابى به موضوعات و مفاهيم قرآن كريم) جلد اول: آب ـ آيندگان, اكبر هاشمى رفسنجانى و محققان مركز فرهنگ و معارف قرآن. ناشر: مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى. نوبت چاپ: اول/ 1379, شمارگان: 3000.
قرآن كريم, جنگلى انبوه از درختان معرفت و شاخه هاى هنر و گل هاى معطر ايمان و باور است. تفرج در اين بوستان خوش رنگ و بو,مشامِ جان را مى نوازد و دماغ دل را مى پرورد و در سر, سوداى عروج مى اندازد. هيچ چشم و دلى نيست كه دامنى گل از اين گلستان عرشى برچيند و تا ابد خود را وامدار لطف و صفاى آن نداند. از اين راه است كه هر صاحبْ همتى در سر خيال خدمت به ساحت اين گنجنامه حكمت را مى پزد و خويش را در اين راه دلكش به رنج و تعب مى اندازد. ساليانى است كه اين خيال مقدس, همت هاى بسيارى را به گرد خود جمع آورده و هر روز برگ هايى به دفتر قرآن پژوهى مى افزايد. برخى همه علقه ها, گرايش ها و دانش خود را مصروف فهم بخشى از آن مى كنند و گروهى راه را تا آستانه قرآن مى كوبند و از آن پس, خودْ چشم به گام هايى مى دوزند كه از بارگاه بگذرند و به درگاه درآيند. تدوين ده ها فرهنگ نامه, دانشنامه, انديشه نامه, كليدهاى فهم, راهنماى تفسير و ديگر خدمات اطلاع رسانى از نوع اخير است. اين گونه تحقيقات راهگشا كه به مثابه آويختن چراغ در راه قرآن شناسى و قرآن انديشى است, اگرچه اندكند, بسى مغتنم و كارسازند.
(فرهنگ قرآن) كه اينك جلد نخست آن, سر از (آبِ) عنايت بيرون درآورده و تا چشم اندازِ (آينده) پيش رفته است, نمونه اى درخور توجه براى همه علاقه مندان به پژوهش هاى قرآنى و تحقيقات مربوط به تفسير و تأويل و فهم قرآن است. اين فرهنگ مبارك, سال ها است كه همت پژوهشيان بسيارى را صرف خود كرده و با ظهور نخستين طليعه آن, بر گرماى بازار قرآن پژوهى, افزوده است. بر همه قرآن پژوهان و علاقه مندان به تحقيقات قرآنى است كه با تحسين و تنقيد اين كار بزرگ اطلاع رسانى, راه را براى ظهور فرهنگ هاى فنّى تر و جامع و وافى تر, بگشايند و با هر نكته كه بر ترازوى نقد مى گذارند, كارى سنجيده تر را به دسترس امت اسلامى, نزديك تر كنند.
پيش تر يادآور مى شويم كه اين فرهنگ به دليل موضوعى بودن و تفصيل بسيار, از ديگر كارهاى مشابه خود, فراتر مى رود و از مصاديق (اَنسى مَن قبلَه و اَتعَبَ مَن بعدَهُ) است; يعنى اين توفيق را يافته است كه پيشينيان خود را به فراموشى برد و آيندگان را به رنج افكند. نگارنده در اين معرفى, مى كوشد گزارشى به اجمال از كتاب حاضر به دست دهد و به نكاتى كه بر او گرفته است, كمتر بپردازد.
(فرهنگ قرآن) نخستين مايه هاى خود را وامدار يادداشت ها و فيش بردارى هاى آية اللّه هاشمى رفسنجانى در زندان است. براساس همين يادداشت ها, پيش تر (تفسير راهنما) به همت تنى چند از قرآن پژوهان قم تدوين شد و اينك همان ها اساس (فرهنگ قرآن) شده اند. آقاى هاشمى رفسنجانى در مقدمه كتاب, توضيح مى دهد: (آيات را از آغاز قرآن يكايك مطالعه مى كردم و نكته هاى قابل استفاده را در فيش هاى كوتاه و گويا يادداشت مى كردم و در كنار همان جمله هاى كوتاه, نمايه سازى هم مى كردم, تا بعدها تفكيك اطلاعاتِ به دست آمده به سرعت و به راحتى انجام گيرد و هر موضوعى جايگاه خود را در تدوين نهايى پيدا كند. مجموعه آن نوشته ها بالغ به 32000 فيش در 22 دفتر دويست برگى شد). (ص7) ايشان پس از رهايى از زندان, در دوران مسؤوليت هاى كشورى, به فكر اتمام كار مى افتند و از اين رو پيشنهاد دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم را براى تكميل و سر و سامان دادن به آن يادداشت ها مى پذيرند. (مسئولان دفتر تبليغات اسلامى, واحدى را به نام مركز فرهنگ و معارف قرآن, تأسيس كردند… پس از چندى فضلاى آن مركز با اهداف و روش هاى كار آشنا و مشغول شدند. نتايج نخستين كار محققان, اميدم را بيشتر كرد. [كار آنان] تفاوت فاحشى با نمونه هاى گذشته داشت. به همين دليل تصميم گرفتم وقت بيشترى صرف كنم… و نيز از ابتكارات و نوآورى هاى آنان كه كم هم نبود, استفاده نمايم… اعتراف مى كنم كه در سايه كار و مشاوره گروهى از فضلاى حوزه علميه قم, كيفيت كار بهتر شده و روش هاى روشن تر و اميدبخش ترى پيدا كرده است). (همان)
اطلاعات مربوط به كتاب و نحوه تدوين و تنظيم آن در مقدمه (مركز فرهنگ و معارف قرآن) آمده است. در اين مقدمه, با انگيزه و دغدغه هاى كسانى كه سهم مؤثرى در انتشار كتاب داشته اند, آشنا مى شويم. آنان بر اين عقيده اند كه: (آثار سامان يافته قرآنى, با هدف اطلاع رسانى از الفاظ قرآن, با همه تنوع و گستردگى, تاكنون نتوانسته اند پاسخى عام و جامع به نياز مسلمانان و قرآن پژوهان بدهند… در اين اثر پربرگ كوشيده ايم آموزه هاى زلال قرآن را از متن آيات برآوريم و پيش ديدگان علاقه مندان به قرآن كريم نهيم). (ص13)
آنچه از اين مقدمه برمى آيد, هدف نخستين اين فرهنگنامه, گردآورى همه اطلاعات براساس مفاهيم, و در نهايت طبقه بندى آنها براى استفاده آسان و سريع خواننده است. در اين شيوه, آيات قرآن براساس معنا و محتواى آنها, فيش بردارى و يا به اصطلاح نمايه سازى شده است و سپس زير عناوين و موضوعات كلى ـ و يا به نسبت كلى ـ قرار گرفته است.
نگاهى گذرا به موضوعات و نمايه هاى موجود در ذيل آنها,نشان مى دهد كه سمت و سوى آنها, بيشتر اجتماعى و توجه به مسائل روز جامعه است; به طورى كه مى توان اين فرهنگ را نگاهى دوباره به قرآن, از زاويه اجتماعى خواند. همين جا بايد يادآور شد كه اشتغال و شخصيت مؤلفان اين فرهنگ, در انتخاب چنين نگاهى به قرآن عامل اصلى بوده و به همين جهت جايى فراخ براى چون و چراهاى منتقدان احتمالى گذارده است. در اين باره بيشتر سخن خواهيم گفت.
به گفته مسؤول مركز فرهنگ و معارف قرآن در مقدمه, كارى كه بر روى يادداشت هاى مؤلف صورت گرفت, بدين قرار است:
1. افزايش اطلاعات موجود به چندين برابر;
2. الحاق مدخل هاى جديد;
3. تنظيم, طبقه بندى و ترتيب حاضر در كتاب;
4. غنى سازى مطالب;
5. برگرفتن شيوه اى نو و كارآمد در عناوين و تيترها;
6. ويرايش, صفحه آرايى و ديگر كارهاى ساختارى.
گويا تهيه كنندگان (فرهنگ قرآن) بر آن بودند كه فرهنگى با اين ويژگى ها عرضه كنند:
فراگير و جامع باشد;
تدوين و تنظيم آن به گونه اى باشد كه مرجع و مأخذ تلقى شود;
قابل اطمينان و اعتماد باشد;
موضوعات مورد نظر, آسان ياب باشد.
به همين روى براى رسيدن به اهداف پيش گفته, نخست به كار مشكل و اساسى (مدخل يابى) دست يازيده اند, و پس از تحقيق و تشكيل پرونده براى هريك از موضوعات, كار را تا تدوين و نگارش و طبقه بندى و كنترل و ويرايش پيش برده اند. مدخل يابى در چنين معجم معنايى و مفهومى, نياز به مطالعه بسيار و كاوش در فهرست انواع معجم ها و تفسيرها دارد. افزون بر آن, مدخل يابان بايد كتاب هاى مربوط به علوم قرآنى, شأن نزول, فهرست هاى تهيه شده براى تفسيرهاى قرآن, كتاب هاى لغت, روايات تفسيرى و هرچه كه به كار مدخل يابى معنايى مى آيد, به مطالعه گيرند كه گويا چنين مطالعاتى در مركز فرهنگ و معارف قرآن صورت گرفته است و براساس همين تحقيقات, هزاران مدخل ريز و درشت, تهيه و طبقه بندى شده اند. بازبينى, بازشناسى, كشف روابط ميان واژه ها, تفكيك كليدواژه هاى اصلى از فرعى و… كارهاى مرحله پس از گزينش مدخل ها است. كار مدخل يابى با ملاحظات زير صورت گرفته است:
1. ملاك انتخاب در مدخل ها, قرآنى بودن و داشتن اطلاعات ـ هرچند اندك ـ از آنها بود; به طورى كه ذيل برخى از مدخل ها, يك آيه و يا حتى فرازى كوتاه از يك آيه آمده است.
2. در فارسى و يا عربى بودن و جمع و مفرد بودن مدخل ها, بيشتر به شناخته بودن آنها براى خوانندگان توجه شده است. از اين رو برخى مدخل ها عربى و پاره اى فارسى است; زيرا ملاك, آشنا بودن و شهرت آن واژه ها است, نه اينكه به لغت فارسى يا عربى باشد.
3. واژه هايى از قرآن كه در زبان و ادبيات فارسى, شناخته شده و مشهورند, به عنوان مدخل از آنها استفاده شده است.
4. مدخل هاى مربوط به علوم جديد, مانند جامعه شناسى, حقوق, روان شناسى, سياست و طبيعيات هم به صورت تخصصى و هم به صورت عمومى شناسايى شده و در جاى خود قرار يافتند.
مؤلفان (فرهنگ قرآن) در اين مجموعه بيشتر علومى را مورد توجه قرار داده اند كه به نوعى با رشد و تكامل فردى ـ اجتماعى بشر در ارتباطند. از اين رو رهيافت ها و اصطلاحات روان شناسى, مسائل اجتماعى, سياست, طبيعيات و حقوق را بيش از همه در كانون توجه خود نهاده اند: (از آجا كه قرآن, كتاب علمى ـ به معناى رايج آن ـ نيست, محققان به شناسايى اطلاعات لازم درباره موضوعات پيش گفته از ديگر منابع پرداختند. اين دانستنى ها ما را براى در نظر گرفتن همه ابعاد يك موضوع يارى رساند و جامعيت قرآن را در توجه به ظريف ترين مسائل مربوط به انسان, آشكارتر كرد. ناگفته پيداست كه آنچه در علوم تخصصى مورد نظر بود, تطبيق اصطلاحات بر اطلاعات قرآنى است). (ص16)
(اعلام قرآنى) بخش عظيمى از مدخل هاى (فرهنگ قرآن) را تشكيل مى دهند. قرآن كريم, علاوه بر تصريحى كه به نام برخى اشخاص و مكان ها دارد, اطلاعات فراوانى نيز درباره افراد تاريخى و يا سرزمين هاى باستانى, بدون ذكر نام و محل, به خوانندگان خود مى دهند. در (فرهنگ قرآن) نام و ويژگى هاى كسانى كه در قرآن به صراحت يا اشاره از آنها يادى رفته است, مجال ظهور مى يابند. ليكن مؤلفان هوشمندانه از ذكر نام دو گروه از اعلام خوددارى كرده اند:
1. اعلامى كه اِسناد آنها به آيه ها ضعيف است;
2. دسته اى از اعلام كه دليل اشاره به آنها در قرآن, نه اهميت و تأثير آنها, كه تنها وجودشان در جايى از تاريخ و زمان است و مهمان طفيلى در داستان هاى قرآن اند.
عبارت پردازى هاى توضيحى و گزارشى در اين مجموعه, كوتاه و معمولاً انشايى (تيتروار) است. به نظر مى رسد نويسندگان كوشيده اند, اصول تفسيرنگارى و ساختار ادبى در نگارش متون تفسيرى را در عبارات رعايت كنند. براى تسهيل استفاده همگانى از اين مجموعه ـ برخلاف شيوه رايج و داير در معجم نگارى ـ گاه در ذيل مدخل ها, عبارات و توضيحاتى افزوده شده است.
در ذيل برخى از مدخل ها, به ذكر بخشى از يك آيه اكتفا شده است و اين بدان رو است كه ذكر تمام آيه در ذيل آن مدخل, ضرورت نداشته است. گاه نيز از بخش هاى يك آيه در ذيل مدخل هاى متفاوت استفاده شده است. تكرار آيات و يا پاره هايى از آنها در ذيل مدخل هاى متفاوت, به دليل ربط يك آيه يا چندين عنوان و مدخل بوده است. بدين ترتيب, گاه از يك آيه براى توضيح چندين مدخل استفاده شده است. در مواردى كه ارجاع ممكن بوده است, به شيوه ارجاع روى آورده و از ذكر آيه خوددارى كرده اند. (ص17)
از مهم ترين كاركردهاى (فرهنگ قرآن) عرضه اطلاعات طبقه بندى شده, است. مبناى كتاب در ترتيب اطلاعات, موضوع و حروف اول آنها است; يعنى اطلاعات, براساس الفبايى ـ موضوعى, طبقه بندى شده اند. بنابراين مدخل هاى مربوط نخست براساس الفبا, تنظيم شده و سپس موضوعات و واژه هايى كه نياز به ارجاع داشته اند, در جايگاه الفبايى خود قرار گرفته اند. در پايين هر مدخل, مجموعه اطلاعات مربوط به چند موضوع اصلى گردآورى شده است; آنگاه هريك از آنها براساس حروف الفبا رده بندى و شماره گذارى شده است. اين گونه طبقه بندى اطلاعات, علاوه بر آنكه مسير اطلاع رسانى را هموارتر مى كند, به واقع نوعى تفسير موضوعى نيز به حساب مى آيد. زيرا كاربر, با مجموعه اى از اطلاعات همگون و هم موضوع مواجه شده, مى تواند براساس آنها در موضوعى, تحقيقى را سامان دهد. (ص17)
از ديگر فوايد اين معجم معنايى, شناسايى الفاظ و مدخل هايى است كه در معنا به يكديگر نزديكند. ارجاع و برگرداندن مدخل هايى كه فقط در معنا با يكديگر تناسب و تشابه دارند, براى اهل تحقيق بسيار سودمند و مغتنم است. زيرا تفاوت هاى لفظى, گاه ذهن محقق را از نظر به آيات مناسب و مربوط با موضوع تحقيق دور مى كند و اين گره تنها در يك معجم معنايى قابل گشودن است.
ساختار معجم حاضر, از نوع ساختارهاى پيش رونده و ـ يا به اصطلاح ـ ساختار درختى است; زيرا مدخل ها براساس برآوردن فرع از اصل شناسايى و جاى گرفته است. در اين گونه ساختارها, نخست عناوين كلى و عام (مانند اخلاق, اقتصاد, اعلام, انبيا, حقوق, گياهان) تيتر شده در ذيل آنها به مباحث اوليه و كلى بسنده مى شود. سپس مسائل جزيى آنها به ترتيب الفبا, در پى مى آيد. (اين شيوه در ساختار اطلاع رسانى, پژوهشگر را با بصيرت بيشترى نسبت به موضوع وارد مى كند; زيرا نخست مهم ترين و كارسازترين اطلاعات مربوط را به او مى دهد و پس از آن وى را به عرصه هاى فرعى تر مى كشاند). (ص17)
مبانى و اصولى كه نويسندگان (فرهنگ قرآن) در استخراج مدخل ها و ترتيب و تنظيم آنها, اساس كار خود قرار داده اند, بدين قرار است:
1. قبول ارتباط توقيفى ميان فرازهاى يك آيه و ميان آيات يك سوره.
2. استمداد از روايات تفسيرى.
3. استمداد از شأن نزول ها با رعايت معيارها. (5 ملاك و معيار نام برده شده است)
4. تطبيق: كشف و شناسايى نكات بديع و تازه در قرآن كه مى توان آن را با مفاهيم و الفاظ بيرونى تطبيق داد; يعنى مفاهيمى كه در قرآن به لفظ از آنها ياد نشده است; ولى مى توان از آنها به آموزه هاى قرآن ياد كرد, مانند (شيوه تبليغ انبيا).
5. حجيت ظواهر.
6. ساختار ادبى. در اين معجم, بسيارى از مدخل از شيوه بيان قرآن استخراج شده است; يعنى با توجه به توانايى ها و استعداد زبان عربى, برخى مفاهيم از لابه لاى آيات و الفاظ قرآن بيرون كشيده شده است. چنانكه هر مفسرى, هنگام فهم و تفسير قرآن بايد به همه اصول و اسلوب زبان عربى آشنا باشد, معجم نگاران نيز از چنين مهارتى ناگزيرند.
شگردهاى زبانى, در ادبيات عرب آنچنان فراوان است كه مى توان ادبيات عرب را باشكوه ترين زبان براى جولان فنون و صنايع ادبى دانست. بديهى است كه به كار گرفتن هريك از اين صنعت هاى لفظى و معنوى, چيزى بر معنا مى افزايد و يا زينتى بر او مى آويزد.
در مجموعه حاضر كوشش شده است كه به ابعاد كاركرد زبان عربى توجه شود و به دلالت هاى مطابقى الفاظ بسنده نشود. مثلاً مى دانيم كه تنوين نكره در مواردى دلالت بر تعظيم و گاه بر تقليل مى كند, يا آنجا كه بايد از اسم ظاهر استفاده شود, اگر موصول جاى آن بنشيند و يا به عكس, مفيد تعظيم يا تخفيف است. اين گونه كاركردهاى زبانى, به مدلول ها و مضمون هاى خاصى مى انجامد و توجه به ظرافت هاى آنها, محقق را در فهم دقيق تر و عميق تر آيات, يارى مى دهد. گفتنى است احتمال هاى تفسيرى, چنانچه مبتنى بر ساختار ادبى و نحوى آيات هم باشد, لزوماً به معناى گزينش آخرين معناى آيه نيست; بلكه بيشتر براى توجه به ابعاد و گستره معنايى قرآن كريم است. بسا كه همين احتمال هاى معنايى و چندگانگى در تركيب يك عبارت, راه پژوهشگر را به سوى ژرفاى قرآن بگشايد و او را به مقصود برساند. اگر چنين است, پس سزاوار آن است كه به هريك از احتمال هاى موجود در تركيب و فهم آيات, توجه كافى شود و به راحتى از آنها نگذريم. مؤلفان اين مجموعه, همه سعى خود را كرده اند كه بيشترين توفيق را در صيد اين گونه ظرايف و لطايف داشته باشند و تا آنجا كه مى توانند به سويه هاى مختلف يك آيه نظر داشته باشند. (ص20) اين رويه اگر به اوج خود برسد و در آيينه كمال رخ نمايد, نمايه گويايى از (اعجاز قرآن) خواهد بود. اين گونه معجم هاى لفظى و معنايى, هر قدر كامل تر باشند, دريافت ناقص ما را از (اعجاز قرآن) بيشتر نشان مى دهند.
7. سياق آيات. در نظر گرفتن سياق آيات, همواره نكته آموز و هدايت گر مفسر است. سياق آيات, از عواملى است كه ميزان اهميت موضوعى را مى توان از طريق آن سنجيد.
8. صفات, قيود و الغاى خصوصيت. الغاى خصوصيت از مورد و ذكر جداگانه صفات و يا حالات پسنديده و يا ناپسند در قرآن, اين فايده را دارد كه محقق را با مجموعه اى گسترده و فراوان از اصول و معارف كلى آشنا مى كند, بى آنكه قيد و يا خصوصيتى آنها را محدود كند.
9. قرائت مشهور. (روايت حفص از قرائت عاصم)
10. كاربرد لغات. در اين مجموعه, مؤلفان به كاركردهاى متفاوت زبان و بار معنايى لغات, با توجه به ريشه و عصر نزول آنها نظر داشته اند.
11. مفهوم گيرى. در اين معجم, غير از منطوق كلمات و جملات, گاه از مفهوم موافق و مخالف آنها نيز استفاده شده است.
12. نقل قول ها. هرگاه قرآن از كسانى, سخنى را نقل كرده است, آن را بى رد و قبول واننهاده است; بلكه ارزيابى خود را به شيوه خود, در ذيل آنها وارد مى كند. نويسندگان معجم حاضر, پس از نقل نقل قول هاى قرآن, رد و قبول قرآن را نيز ضميمه آن كرده اند.
اكثر پاورقى هاى كتاب حاضر, بيان دليل برداشتى خاص از آيه است. در اين افزوده ها, نويسندگان كوشيده اند پرده از دلايل خود در فهم خاصى از آيه مذكور در متن بردارند.
آنچه تاكنون آمد, خلاصه اى از شيوه كار و گستره آن در كتاب (فرهنگ قرآن) با استفاده از مقدمه هاى كتاب بود. اينك چند نكته ـ شايد ـ درخور يادآورى مى افزاييم كه اميد مى بريم براى عزيزان دست اندركار تأليف اين فرهنگ بزرگ, سودمند افتد. 1. سمت و سوى مؤلفان و مدخل ها
معجم معنايى با همه سودمندى و ضرورتى كه دارد, مشكلات بسيارى را نيز گاه فراهم مى كند. در معجم هاى لفظى, الفاظ بيشترين نقش را در تعيين مدخل ها دارند و به همين جهت, كار مى تواند در نهايت دقت و جامعيت باشد; اما در معجم هاى معنايى, لفظ, يك پاى كار است و پاى ديگر, فهم و شخصيت مؤلف است.
بنابراين هر قدر آفاق فكرى و گستره دانش و ژرفاى بينش معجم نگار بيشتر باشد, مدخل هاى بيشترى مى تواند از الفاظ و مفاهيم قرآن, بيرون كشد. اما چنانچه نويسندگانى, با همه دانش و دقتى كه به عمل مى آورند, خود در زمره انسان هايى با دغدغه ها و سمت وسوهاى خاصى قرار گرفته باشند, آيا گرايش ها و بينش هاى آنان, همان قدر كه ياريگر آنان در استخراج مدخل هاى ابتكارى است, دست و پاى آنان را نيز نمى بندد؟ پيش تر يادآور شديم كه معجم (فرهنگ قرآن) بيش از هر چيز به اجتماعيات قرآن پرداخته است: اينك جاى اين پرسش هست كه اين بيشترينگى به دليل حاق قرآن است, يا موقعيت و شخصيت مؤلفان. اگر مؤلف اين گونه معجم ها, بيشتر در چنبر انديشه هاى عرفانى بود, معجم او چگونه از آب درمى آمد؟ آيا نبايد در اين گونه كارهاى بزرگ و ماندگار, مؤلفان قدرى به تجريد خود از انديشه هاى مرسوب در ذهن بكوشند و درك كنونى خود را ملاك قرار ندهند؟ همين معيارگزينى است كه حجم مدخل هاى فرعى را در ذيل برخى مدخل هاى كلى در اين معجم چنان فربه كرده است كه انسان را به حيرت مى اندازد و در كنار آن, مدخل هايى است كه با همه اهميت و محوريت آنها, چنان حجمى را به خود اختصاص نداده اند. مقايسه شود بين حجم مدخل (آب) با (آبرو). گرچه در قرآن از (آب) بيش از (آبرو) سخن رفته است, اما وقتى مى توان مدخلى به نام (آب ميوه) گشود و براساس روايتى درباره شراب عزير, آيه اى را صرف چند مدخل مربوط به آب ميوه كرد, چنين فعاليتى را هم مى توان درباره (آبرو) كرد. اما گرايش و سمت و سوى مؤلفان ـ كه بسيار هم طبيعى و ناگزير است ـ ذهن آنان را درباره امورى همچون آب و آبادانى و آرامش و آسايش و حكومت و… بسيار فعال تر كرده است. به هر روى مدعاى اين قلم آن است كه غير از متن قرآن, انديشه ها و شخصيت هر مؤلفى در گزينش مدخل ها و تناسب حجمى آنها مؤثر است.
انتزاعى بودن مدخل ها, بالطبع به عناوينى مى انجامد كه بيش از هر چيز دغدغه مؤلف و روزگار او است; برخلاف معجم هاى لفظى كه كمتر به اين پريشانى گرفتار مى آيد. در چنين معجم هايى كار چندان دشوار و حساسيت برانگيز مى شود كه مؤلف را ميان انتخاب يكى از اين دو راه ناگزير مى كند: يا دعوى احاطه كامل بر مفاهيم و موضوعات قرآن داشته باشد كه بسيار دور از شأن و تقواى مؤلفان فرهنگ قرآن است, و يا اينكه بپذيرند و در پيشانى اثر نيز حك كنند كه اين فرهنگ با گرايشى خاص و با سمت وسويى از پيش تعيين شده, تدوين گرديده است. خوش بختانه پديدآورندگان (فرهنگ قرآن) به همين طريق ره سپرده اند و در مقدمه از گرايش اجتماعى اين اثر به صراحت ياد كرده اند; هرچند اين گرايش ويژه نيز خود به چندين و چند شاخه ديگر قابل تقسيم و تنويع است. 2. پربرگى
به دلايلى كه گفتن ندارد و بر هر اهل تحقيقى روشن است, قالب و حجم فرهنگنامه ها بايد به گونه اى باشد كه استفاده از آنها, اگر آسان تر از كتاب هاى ديگر نيست, سخت تر هم نباشد. براى آسانيابى و بهره ورى بهينه از هر اثرى, حجم و برگ و بار آن بايد متناسب با ميزان استفاده كاربران باشد. براى دستيابى به اين ويژگى لازم و كارساز, مؤلفان چنين آثارى بايد از همه ذوق و امكانات خود براى كم برگ و پربار كردن كتاب هاى خود سود برند. (فرهنگ قرآن) اگرچه به دليل اشتمال بر مدخل هاى فراوان, برگ وبارى متناسب دارد, اما به نظر مى رسد مؤلفان محترم آن مى توانستند با تمهيداتى, از برگ هاى آن بكاهند. مثلاً حذف آيات و اكتفا به آدرس آنها, خلل چندانى به استفاده از آن وارد نمى كرد; بويژه اگر توجه كنيم كه به طور متوسط, هر آيه در اين فرهنگنامه, بيش از 10 بار تكرار شده و يا خواهد شد.
به گفته مليح حافظ:
بيا و حال اهل درد بشنو
به لفظ اندك و معنى بسيار
حذف آيات و اكتفا به آدرس آنها, اگرچه خواننده را نيازمند به مراجعه هاى پى درپى به قرآن مى كند, اين فايده را دارد كه تهيه و استفاده از (فرهنگ قرآن) را سهل تر مى كند. اساساً كتاب هايى با چنين خصوصياتى, مى طلبد كه دم دستى باشند و همواره محل رجوع و تصفُّح محققان باشند و دم دستى بودن كتابى, اقتضاى آن را دارد كه پربار و در عين حال كم برگ باشد.
براى اختصار ـ نه اقتصار ـ در (فرهنگ قرآن) غير از حذف آيات و اكتفا به آدرس آنها, راهكار ديگرى نيز به ذهن نگارنده مى رسد و آن, صرف نظر از برخى مدخل هاى كم فايده و بعيد الابتلا است. از آنجا كه اثبات كم فايده بودن مدخلى, نياز به ديدگاه و ذوق يكسان ميان مؤلفان و خوانندگان دارد ـ كه ممكن نيست ـ از آوردن نمونه خوددارى مى شود. 3. نازك خيالى
به نظر مى رسد برخى از مدخل ها از لوازم بعيده آيات, استخراج شده است; يعنى برخى از آنها به گونه اى است كه بيرون كشيدن آنها از متن آيات, نياز به انضمام رهيافت هايى بيرون از قرآن و ظواهر آن دارد. آنگاه كه ميان استظهارات مفسر و متن قرآن فاصله مى افتد, اعتماد خواننده را به قرآنى بودن دريافت هاى مفسر, كمتر مى كند. اين بدان معنا نيست كه مفسران قرآن, همگى بايد به ظاهر قرآن بسنده كنند و از آن نگذرند, كه:
تو ز قرآن, اى پسر ظاهر مبين
ديو, آدم را نبيند غير طين
(مثنوى معنوى)
ليكن همان گونه كه بر همه اهل تفسير و تأويل روشن است, چنين دريافت هايى در تفسير, نياز به توضيحاتى بيش از آنچه در پاورقى هاى (فرهنگ قرآن) آمده است, دارد. ثانياً جاى اين گونه نازك خيالى ها در قاموس ها و فرهنگ ها نيست; ثالثاً در اين وادى, افزون بر آنكه اعتدال مزاج در تفسير قربانى مى شود, تناسبى هم وجود نخواهد داشت; يعنى در مواردى كه مفسر, دغدغه و توان علمى دارد, استظهارات او به فربهى خواهد گراييد و در جاهاى ديگر نحيف و لاغر خواهد ماند. به يك نمونه بسنده مى شود:
مؤلفان (فرهنگ قرآن) با توسل به چندين آيه, مدخل (آزادى تحقيق) را سامان داده اند (ص164); از جمله به آيه 6 از سوره توبه استناد كرده اند:
واِنْ احد مِنَ المشركين اسْتجارك فأجِرْه حتى يسمعَ كلامَ الله ثُمَّ اَبلغه مأمنَه ذلك باَنَّهم قوم لايعلَمون; اگر مشركى به تو پناه آورد, او را پناه ده تا بشنود سخن خدا را, سپس او را به سراى امن خود برسان. اين بدان روى است كه آنان مردمى نادان اند.
نگارنده از اين جز اين را نمى فهمد كه از نيازمندى هاى مشركان و مخالفان بايد سود جست و در هر فرصتى سخن حق را در گوش آنان زمزمه كرد. آزادى تحقيق, بدان معنا است كه هر انسانى حق دارد در هر موضوعى به فحص و بحث بنشيند و ثبوتاً محدوديت و ممنوعيتى را براى او تعريف نكنيم. وكم مِن له مِن نظير. 4. واژه گزينى هاى جديد
برخى تعبيرها از مداخل, به نظر جديد و ناهمسو با پيشيه آنها مى آيد. مثلاً يكى از مدخل هاى اصلى, (آسايش) است. آسايش در اين فرهنگ به دو معناى منفى و مثبت به كار رفته است. در ذيل (آسايش) مى خوانيم:
آسايش به معناى راحتى است, كه حاصل آرامش و رفاه نسبى است. بنابراين, آسايش در كنار هم بودنِ رفاه و آرامش است, و هر كدام به تنهايى, آسايش را فراهم نمى آورد. (ص196)
از اين تعريف برنمى آيد كه (آسايش) در شمار نعمت هاى الهى است يا از عوامل كفر و شرك. ولى پس از تعريف ياد شده, سخن از آثار منفى آسايش به ميان مى آيد كه عبارتند از: استكبار, تحليل نادرست, ترك جهاد, تفاخر, سرمستى, شرك, طغيان, ظلم, غرور, فراموشى خدا, فسق, كفر, كفران نعمت, لجاجت در طغيان و هلاكت. اين آثار منفى براى آسايش, از تعبيرهايى در قرآن استفاده شده است كه اگر همه آنها را كنار هم بگذاريم, بسيار مشكل مى توان مفهوم و يا ترجمه واحدى براى همه آنها يافت; به ويژه اگر آن معادل, (آسايش) باشد. (ص196ـ211)
تعابيرى كه براى آنها, معادل آسايش ـ از نوع منفى آن ـ انتخاب شده است, بدين قرار است: (اتيناه الكنوز), (السرّاء), (هُم اغنياء), (اذقنا… رحمة), (فرحوا بما اوتوا), (ينجيكم من ظلمات البرّ والبحر), (نعمة), (كشفنا ما بهم من ضُرّ), (باركنا فيها), (خوّلناه نعمة) و….
شروع مدخل ها به گونه اى است كه آسايش در شمار امور منفى قرار مى گيرد, ولى در ادامه سخن از (آسايش ايوب), (آسايش پيروان نوح), (آسايش سليمان) و (آسايش شهيدان) است. (ص202)
يكدستى در بار منفى و مثبت كلمات, در مدخل هاى دائرةالمعارف, بسيار اهميت دارد; كما اينكه در (فرهنگ قرآن) نيز سعى بر آن بوده است. (ر.ك: آرامش, ص136ـ150) 5. جا به جاى مبتدا و خبر
جابه جايى مبتدا و خبر, گرچه در عبارات متن, چندان موضوع را تغيير نمى دهد, ليكن اين تغيير در عناوين و تيترهاى انشايى, بسيار مضرّ به حال هدف گيرى هاى مدخل ها است. مثلاً در ذيل مدخل (شك به آخرت), مدخل ديگرى گشوده شده است, بدين ترتيب: (دنيا, عرصه آزمون براى شك يا ايمان به آخرت). اين عنوان از آيه 21 سوره سبا (34) مفهوم گيرى شده است: و ما كان له عليهم من سلطان الا نعلم من يؤمن بالاخرة ممن هو منها فى شك…
اولاً از اين آيه مى توان چنين فهميد كه حكومت و سلطنت بر قوم خود, آزمونى است براى اندازه گيرى ايمان انسان ها به آخرت. گرچه سلطه گرى و حكمرانى از مصاديق قدرت هاى دنيوى است, اما مبتدا قرار دادن دنيا در مدخل ياد شده, فقط از باب ذكر عام و اراده اخص مناسبت پيدا مى كند.
ثانياً در مدخل (دنيا, عرصه آزمون براى شك يا ايمان به آخرت) موضوع دنيا است, نه شك به آخرت كه مدخل اصلى است. اين اشتباه از جابه جايى مبتدا و خبر پيش آمده است و درست تر آن بود كه مى نوشتند: (شك يا ايمان به آخرت, وسيله اى براى آزمودن انسان ها در دنيا). (ص99) اين گونه جابه جايى ها كه موضوع را در جاى محمول مى نشاند و محمول را به خانه موضوع مى برد, در كتاب (فرهنگ قرآن) بسيار اتفاق افتاده است.
نمونه ديگر: ذيل (آرامش محمد(ص)) چهار مدخل ريز انتخاب شده است كه سومين و چهارمين آن بدين قرار است:
ـ نزول تدريجى قرآن به منظور تثبيت قلب پيامبر(ص) و راه نيافتن تزلزلى در آن.
ـ تبيين حوادث مربوط به انبياى گذشته از جانب خدا براى ايجاد آرامش در قلب پيامبر(ص). (ر.ك: ص142)
ملاحظه مى شود كه در اين دو عنوان, موضوع و اصل, آرامش پيامبر(ص) نيست; بلكه در عنوان نخست, موضوع (نزول تدريجى قرآن) و در عنوان دوم (تبيين حوادث مربوط به انبياى گذشته از جانب خدا) موضوع قرار گرفته است. با توجه به مدخل اصلى كه آرامش پيامبر(ص) است, آن دو عنوان, بايد به صورت زير تغيير شكل پيدا كند:
ـ تثبيت و آرامش قلب پيامبر با نزول تدريجى قرآن.
ـ ايجاد آرامش در قلب پيامبر با تبيين حوادث مربوط به انبياى گذشته از جانب خدا.
در بيشتر موارد مشابه, با جابه جا كردن مبتدا و خبر, مشكل ياد شده برطرف مى شود و محقق را براى رسيدن به موضوع دلخواه و آيات مناسب با آن, كمك بسيار خواهد كرد. 6. تناسب حجم و موضوع
گرچه در كتابى مانند (فرهنگ قرآن) كه از قبيله معجم ها است, رعايت تناسب ميان حجم و موضوع, به دست مؤلف نيست و بيش و پيش از هر چيز بايد به (متن) نظر داشت, با اين همه نمى توان اطلاعات و گرايش هاى مؤلفان را در همين مقوله ناديده گرفت. پاره اى از موضوعات, هم به لحاظ متن اصلى (قرآن) و هم به لحاظ نياز جامعه به طرح و بسط آنها, مكان هاى فراخ ترى را مى طلبند; بويژه در معجمى كه گاه به كوچك ترين مسائل, بهايى بسيار داده است. مثلاً در ذيل مدخل (آسمان) نزديك به 110 مدخل ديگر آمده است كه برخى خود چندين تيتر و عنوان را به خود اختصاص داده اند (ص211), اما در كنار همين حجم عظيم درباره آسمان, مجموعه آنچه درباره آزادى بيان و مسائل جنسى آمده است, بيشتر از دو مدخل با چند عنوان ريز, نيست. به نظر مى رسد, اگر مؤلفان اين معجم ارزشمند, كوشش بيشتر به عمل مى آوردند, درباره هريك از دو موضوع ياد شده مى توانستند مطالب و مباحث بسيارى را طرح كرده, مدخل هاى راهگشايى را به منصه ظهور رسانند. خصوصاً با اهتمامى كه قرآن به تنظيم روابط انسان ها از حيث مسائل جنسى دارد و دقايق بسيارى كه در اين كتاب آسمانى, درباره رابطه زن و مرد مطرح است. در ذيل مدخل (آزادى جنسى) 5 موضوع مطرح شده است كه 3فقره آن مربوط به ممنوعيت هم جنس بازى و سابقه آن نزد اقوام پيشين است. (ص165)
تحقيقاتى كه اينك درباره اين موضوع حساس و بسيار مبتلابه, در قرآن شده است, آشكار مى كند كه قرآن كريم نكات بسيار سودمند و راهگشايى را در اين باره ارائه فرموده است و كشف و عمل به آنها, گره گشاى بسيارى از معضلات كنونى جامعه ما است. (ر.ك: آزادى جنسى, نوشته عباس يزدانى). مع الاسف, در (فرهنگ قرآن) در ميان انواع آزادى, بيش از همه به (آزادى نزد پيشينيان) پرداخته است. 7. اغلاط چاپى
در دو مقدمه كتاب, اغلاطى راه يافته است كه كميت آنها چندان توجيه نمى پذيرد. انتظار آن است كه چنين كار بزرگ و ـ ان شاءالله ـ ماندگارى, كمتر از حد معمول كتاب هاى علمى ـ تحقيقى, غلط داشته باشد. ليكن فقط در مقدمه كتاب كه مطالعه آن براى كسى كه قصد استفاده از اين معجم را دارد, بسيار مفيد و بلكه ضرورى است, غلط هايى راه يافته است كه در بسيارى از جاها خواندن آن را با اشكال و توقف رو به رو مى كند. مثلاً در صفحه 13, سطر17, جمله نبايد از ابتداى بند آغاز مى شد; زيرا عبارت, دقيقاً ادامه بند پيشين است. اغلاطى كه فقط در صفحه 17 به چشم نگارنده آمده است ـ اعم از چاپى و غير چاپى ـ بدين قرار است:
س3: آگاه --- گاه.
س4: (از حجيم تر شدن مجلدات كتاب, جلوگيرى مى كند) صحيح است, نه (جلوگيرى كرد); زيرا هنوز كار به (مجلدات ديگر) نرسيده است.
س19: (در) در عبارت (در ارجاع و برگرداندن…) زائد است.
س آخر: (مركز فرهنگ و معارف قرآن) صحيح است.
در پايان, افزودنى است كه انتشار جلد نخست اين فرهنگ جامع, اميدهاى بسيارى را در قلوب علاقه مندان به قرآن و قرآن پژوهى برانگيخته است و اميد مى بريم كه هرچه زودتر, چشم دوستداران معارف وحيانى و علوم قرآنى, به ديگر مجلدات آن روشن شود. فرصت را مغتنم شمرده همه آنان را كه در تحقيق, تدوين و انتشار اين اثر قرآنى, همت ورزيده اند, دست مريزاد مى گوييم و از خداوند بزرگ براى همه آنان توفيقات بيشتر را خواستاريم.


صفحه 9

در آستانه پژوهش و نشر


عون اخوان الصفا فى تلخيص الهيات الشفاء, بهاءالدين محمّد اصفهانى, مشهور به فاضل هندى, تصحيح و تعليق: محمّد قربان نيا.
فلسفه, ثمره پرسش هاى عقلانى بشر است; چنانكه علم ثمره پرسش ها و جستجوهاى بشر در مورد قوانين حاكم بر طبيعت است و همانگونه كه انسان به دنبال هر حادثه اى در عالم طبيعت به جستجوى علت آن برآمد و با كاوش و تجربه به بسيارى از قوانين حاكم بر طبيعت دست يافت و سرانجام علوم گوناگون تجربى پديدار شد, به همان سان در مقابل پرسش هاى عقلانى خود پيرامون جهان آفرينش بى تفاوت نماند و از ديرباز بر آن بود كه پاسخى عقلانى در مورد چنين پرسش هايى بيابد كه بدينسان فلسفه پديدار گرديد.
در تاريخ فلسفه يونان پس از سير چند قرن جهش هاى ابتدايى كه از عالم طبيعت و اعتقادات دينى مايه مى گرفت, عاقبت توانست نظام هاى فلسفى افلاطون و ارسطو را به دنياى انديشه عرضه كند.1
از اين رو مورخان فلسفه بر اين اعتقادند كه يونانيان, نخستين مردم متمدنى بوده اند كه واژه فلسفه و مفهوم و مضمون آن را آفريده اند. بدين معنى كه يونان باستان را زادگاه و گهواره انديشه فلسفى باخترى دانسته اند; اگرچه شكل هاى ديگر از انديشه فلسفى و شناخت كم وبيش عقلانيِ جهانِ پيرامون آدمى را در دوران تاريخ پيش از پيدايش يونان تاريخى, نزد ملت ها و اقوام ديگر در تمدن هاى شرقى باستان مى توان يافت.2
فيلسوف مسلمان ايرانى كه مبدع حكمت اشراقى بوده است, يعنى شيخ اشراق (شهاب الدين سهروردى), تجلّى فلسفه راستين را در تمدن ايران بر حكمت خسروانى تعبير مى كند. بنابراين قواعد و ضوابط اشراق در باب نور و ظلمت كه راه و روش حكما و دانايان سرزمين پارس است, به مانند جاماسف و فِرشاد شور و بوذرجمهر و كسانى كه پيش از اينان بودند, به رمز نهاده شده است. از اين رو حكمت تنها در همان مدت كوتاه از روزگار [و در آن محدوده مكانى] وجود نداشته است.3
در ميادين داد وستد علمى ميان ملل, زمانى رسيد كه فلسفه يونانى به همراه بعضى علوم ديگر در سرزمين هاى اسلامى به زبان عربى كه زبان بين المللى مسلمانان بود برگردانيده شد و اين واقعه به نهضت ترجمه موسوم است.
(اگرچه در آغاز نبودِ زبان مشترك و اصطلاحات مورد اتفاق بين مترجمان و اختلاف در بنيادهاى فلسفى شرق و غرب, كار آموزش فلسفه را دشوار و كار پژوهش و گزينش را دشوارتر مى ساخت., طولى نكشيد نوابغى چون ابونصر فارابى و ابن سينا در پرتو تلاش پى گير خود مجموعه افكار فلسفى آن عصر را آموختند و با استعدادهاى خدادادى كه در پرتو انوار وحى و بيانات پيشوايان دينى شكوفا شده بود به بررسى و گزينش آنها پرداختند و يك نظام فلسفى نضج يافته را عرضه داشتند كه علاوه بر افكار افلاطون و ارسطو و نوافلاطونيان اسكندريه و عرفاى مشرق زمين متضمن انديشه هاى جديدى بود و برترى فراوانى بر هريك از نظام هاى فلسفى شرق و غرب داشت. گواينكه بيشترين سهم از آنِ ارسطو بود و از اين رو فلسفه ايشان صبغه ارسطويى و مشّايى داشت).4
از ديدگاه اين مكتب [مشّاء] آدمى مى تواند تنها از راه تفكر و استدلال به حقيقت دست يابد و در صورتى كه قواى ادراكى و عقلى خود را به نحو صحيح راه ببرد مى تواند مطمئن باشد كه اعيان موجودات را همچنانكه در عالم واقع هستند, شناخته است.
(بزرگ ترين نماينده اين فلسفه در تمدن و فرهنگ اسلامى ابن سينا است كه از مدافعان فلسفه ارسطويى است. البته هرگز در اين حد [در فلسفه ارسطويى] متوقف نيست و خود نيز افكار بديع و تازه به جهان حكمت عرضه داشته است; مخصوصاً در زمينه الهيات به معنى الاخص).5
از مهم ترين آثار بوعلى مى توان به كتاب هاى شفا, الاشارات و التنبيهات, النجاة و قانون اشاره كرد.
كتاب شفا مهم ترين و جامع ترين كتاب در فلسفه اسلامى است كه با شرح و بسط, تمام شعب حكمت نظرى را مورد بحث و تحقيق قرار داده است. بر اين اثر بوعلى, فلاسفه و دانشمندان بسيارى تعليقات و شروح متعددى نوشته و گاه در تلخيص آن همت گماشته اند.
برخى از كسانى كه بعد از بوعلى به حكمت مشائى او و آثارش علاقه نشان داده و به صورت هاى مختلف در جهت رونق و اشاعه اش همت گماشته اند, از برجستگى ويژه اى برخوردارند. آنان فقيهانى هستند كه به حكمت مشائى بوعلى پرداخته و به گونه هاى مختلف در جهت حفظ و گسترش آن سعى نموده اند.
(كسانى كه با تاريخ فقه و فلسفه اسلامى آشنايى دارند, به خوبى مى دانند كه بين فقها و فلاسفه هرگز صلح و آشتى برقرار نبوده و فقها تا آنجا كه توانسته اند در طرد و تكفير و خانه نشين كردن فلاسفه كوشش كرده اند. در ميان كسانى كه بر شيخ الرئيس ابوعلى سينا خرده گرفته اند و او را در بسيارى از مواضع فكرى و فلسفى اش محكوم ساخته اند, نام فقها بيش از ديگران به چشم مى خورد).
(بر اهل بصيرت پوشيده نيست كه قتل فاجعه آميز شيخ اشراق, شهاب الدين سهروردى در شهر حلب سوريه براساس فتواى فقهاى سنى مذهب آن شهر انجام گرفت. صدرالمتألهين شيرازى بسيارى از سال هاى عمر خود را در گوشه انزوا در كنج خلوت يكى از روستاهاى كهك در چند فرسخى شهر مقدس قم سپرى كرد. اين انزوا و گوشه گيرى بر اثر فشارها و سخت گيرى هايى بود كه از ناحيه فقها و علماى زمان بر او وارد گشته بود. او در مقدمه رساله سه اصل خود زبان به گله مندى و شكوه گشوده و از چهره اوضاع نابسامان زمان و كج رفتارى روزگار پرده برداشته است. با اين همه بى انصافى است اگر فقهاى فيلسوف مسلك و حكمى مذاق را نشناسيم).
(يكى از كسانى كه هم پهلوان ميدان فقاهت است) و هم در زمينه علوم كلامى و فلسفى از شهرت و آوازه قابل ملاحظه اى برخوردار است, بهاءالدين محمّد اصفهانى مشهور به فاضل هندى است. او از چهره هاى بنام دوره سلاطين صفوى است كه هم قله رفيع فقاهت را فتح كرده و هم در زمينه علم كلام و فلسفه داراى تأليفات و آثار ارزشمند شناخته مى شود).6 شرح حال و آثار فاضل هندى7
(كاشف اللثام بهاءالدين محمّد اصفهانى فرزند ملاّ محمّدحسن اصفهانى, معروف به ملا تاج يا تاج الدين حسين يكى از فقهاى طراز اوّل شيعه و يكى از محققان بنام اواخر دوران سلاطين صفويه است.
فاضل هندى در سال 1062 هجرى پا به عرصه هستى گذاشته و در سال 1137 هجرى بدرود زندگى گفته است. او قبل از بلوغ از فضلاى عصر خود, و در سن بيست سالگى يكى از مدرسان نامى زمان, در علوم نقلى و عقلى محسوب مى شد, و در كثرت حفظ و قدرت فكرى از نوابغ دوران است. پدر او نيز از فضلاى عصر خود بود و در تربيت فرزند سعى وافى داشت و لحظه اى از او جدا نمى شد و چون در هند داراى دوستانى بود, مدتى را با فرزند برومند, در آن ديار بسر برد. از اين جهت فرزند او را فاضل هندى ناميدند; ولى او خود از اين عنوان خشنود نبود.
بهترين اثر او در منقول, شرحِ قواعد علامه حلّى است كه محققان آن را به دليل نفاست و دربر داشتن تحقيقات نفيس, و متوسطان از طلاب براى آموزش طرز استدلال, به اين اثر عظيم ارج مى نهند و چون نام كتاب كشف اللثام عن قواعد الاحكام است, مؤلف او به كاشف اللثام نامبردار شد.
اثر نفيس او در حكمت, تلخيص كتاب شفا است كه در ضمن حذف مكررات عبارات شفا و بيان مطالب با عباراتى روان كه خاصيت قلم تواناى اوست, مشكلات كتاب را نيز حل نموده است.8
زندگى اين عالم بزرگوار مقارن است با همان ايامى كه حوزه فلسفى نوبنياد اصفهان به شكوفايى رسيده و در جريان گسترش قرار گرفته است.9
در روزگارى كه فاضل هندى پرچم فقه و اجتهاد را در شهر اصفهان برمى افراشت, اوضاع زمانه به گونه اى بود كه اين شهر زير سلطه نگرش اخبارى گرى قرار گرفته بود. از همه محدثان و اخباريانى كه در آن روزگار شهر اصفهان را زير سيطره و سلطه خويش داشتند, علامه مجلسى از نظرگاه و نگرش معتدل ترى برخوردار بود. با اين همه بيشتر آثار مرحوم مجلسى حتى آثار فقهى و كلامى او در قالب ترجمه ظاهرى اخبار و احاديث تأليف شده است.
البته در همان زمان كه علامه مجلسى و هم مسلكان او با اين شيوه عمل مى كردند, مجتهدان بزرگى در آن شهر زندگى مى كردند كه بر پايه استدلال هاى عقلى و بهره گيرى از علم اصول فقه, به استنباط احكام مى پرداختند. در آن زمان نماينده اين نوع تفكر كه همان روش استنباط و اجتهاد است, آقا جمال خوانسارى و فاضل هندى بودند. فاضل هندى شاگرد علامه مجلسى بوده است و آنچنان كه خود در كتاب وزين كشف اللثام نوشته است, قبل از بلوغ به مرتبه اجتهاد رسيده است.10
همانگونه كه قبلاً ذكر شد, مهم ترين اثر فقهى او كه در واقع از مهم ترين آثار فقهى شيعى در دوره صفوى به شمار مى آيد, كتاب برجسته و ارزشمند كشف اللثام است. اين كتاب مورد مراجعه و استفاده همه فقهاى عاليمقام شيعه در سه قرن اخير بوده است. تأثيرى كه اين كتاب در نوع تفكر و سبك انديشه فقهاى شيعه داشته براى اهل فقاهت به هيچ وجه قابل انكار نيست. صاحب جواهر كه از بزرگ ترين فقهاى دوره هاى اخير شناخته مى شود, به اين كتاب اعتماد زايد الوصف داشته و گفته شده است, وى هيچ بخشى از كتاب جواهر خود را بدون مراجعه به اين كتاب نمى نوشته است.
درباره مقام علمى و فقاهت فاضل هندى همين بس كه صاحب جواهر درباره او گفته است: لَو لَم يكن الفاضل فى ايران ماظننت ان الفقه صار اليه; يعنى: اگر فاضل هندى در ايران به منصه ظهور و بروز نمى رسيد, گمان نمى كردم كه فقه در آنجا به كمال خود رسد.11
فاضل هندى نه تنها با تأليف كشف اللثام در گسترش روش استنباط و اجتهاد نقش قابل ملاحظه اى ايفا كرد, بلكه با نوشتن چندين اثر فلسفى و كلامى, راه علوم عقلى را نيز براى طالبان و مشتاقان اين علوم هموار ساخت.12
فاصله زمانى ميان وفات صدرالمتألهين و تولد فاضل هندى چيزى حدود دوازده سال است. ولى فاضل هندى در آثار فلسفى ـ كلامى خود به گونه اى سخن مى گويد كه گويى كوچك ترين اطلاعى از افكار و مبانى فلسفى صدرالمتألهين در اختيار ندارد. اما او نسبت به آثار ابن سينا به خصوص كتاب شفا تسلط كامل داشت. كتاب مهم تلخيص الشفا كه با عنوان (عون اخوان الصفا على فهم كتاب الشفا) به رشته تحرير درآمده است, به خوبى نشان مى دهد كه اين عالم بزرگ سال ها به تدريس حكمت مشائى اشتغال داشته است.13
فاضل هندى در مباحث مختلف فلسفى داراى نظرات خاصى است; از جمله نظراتش در منطق در باب اقسام مفهوم و مسأله حدّ تام و معرِّف نسبت به محدود و معرَّف و… مى باشد.
در فلسفه در باب حقيقت جسم, در مورد (جوهر فرد و جزء لايتجزّى) در باب (حركت توسطيّه), (امتناع اعاده معدوم) و (بسيط بودن نفس ناطقه), نظرات خاص خود را ابزار داشته است كه برخى از نظرات اين فاضل انديشمند قابل بررسى و تأمل است.14
برخى از آثار فاضل هندى بدين قرار است:
1. كشف اللثام عن قواعد الاحكام. (فقهى)
2. المناهج السويه فى شرح الروضة البهيّه. (فقهى)
3. اجالة النظر فى القضاء والقدر. (اعتقادى)
4. تفسير الفاضل الهندى. (تفسير)
5. الزبده فى اصول الدين. (اعتقادى)
6. الحور البريعة فى اصول الشريعه. (اصولى)
7. خلاصة المنطق. (منطقى)
8. الحاشيه على المواقف. (كلامى)
9. عون اخوان الصفا على فهم كتاب الشفا يا عون اخوان الصفا فى تلخيص الشفا. (فلسفى)
10. اثبات الواجب فى اثبات الواجب. (فلسفى)
11. بينش غرض آفرينش. (اصول دين)
12. كاشف اسرار اليقين فى اصوع الشرع المبين فى شرح معام الدين. (اصولى)
13. الرسالة التهليليه. (توضيح جمله لا اله الاّ الله)
14. چهار آئينه. (كلامى)
15. زبدة العربيه. (تلخيص و ترجمه مطوّل تفتازانى)
گفته شد, از جمله آثار فلسفى فاضل هندى كتاب تلخيص الشفا است. اين كتاب تحت عنوان (عون اخوان الصفا فى تلخيص الشفاء) به رشته تحرير درآمده است. فاضل هندى يك بار همين كتاب را در شانزده سالگى تلخيص كرد كه از بد روزگار طعمه حريق شد. بار ديگر در بيست ودو يا بيست وشش سالگى تلخيص شفا را نوشت كه در سال 1084 اين كار پايان يافت.15 نسخه اى از اين كتاب كه در سال 1084 با نسخه مؤلف و توسط خود مؤلف مقابله شده در كتابخانه مجلس موجود است. حواشى مؤلف با عنوان محمّد بن الحسن اصفهانى در چند جاى كتاب به چشم مى خورد. قسمت الهيات اين كتاب, به صورت مستقل تحت عنوان (اخوان الصفا فى تلخيص الهيات الشفاء) در كتابخانه مركزى آستان قدس رضوى موجود است.
فاضل خوانسارى و تنكابنى16 تلخيص شفا را در شماره مؤلفات فاضل هندى ثبت كرده اند و نيز ياد كرده اند كه به انجام و تتميم آن موفق نگشته است.17
اينجانب مشغول تصحيح اين كتاب مى باشم و برآنم تا به عون و قوه الهى در آينده نزديك به طبع رسانم كه اولاً تكريمى باشد از تلاش آن فاضل گرانقدر و ثانياً حكمت پژوهان را دستمايه اى براى غوص در درياى بى كران حكمت الهى گردد.
كيفيت تبويب و تلخيص كتاب
تبويب و تلخيص كتاب بدين گونه است:
1. فاضل گرانمايه در آغاز فهرستى ابتكارى و مبسوط از مقالات و فصول كتاب نگاشته است كه در واقع فهرستى تفصيلى براى كتاب محسوب مى شود.
2. هر مقاله را طبق فصول آن, تلخيص و بيان مراد فرموده است.
3. فاضل فرزانه در تلخيص كتاب كوشيده است كه مطالب كتاب و نظرات بوعلى را در قالب عباراتى بسيار كوتاه بيان نمايد; منتهى به گونه اى كه اولاً مطلب اصلى كتاب را آورده باشد و ثانياً اين مطالب كوتاه به نحوى بيان شوند كه مقصود بوعلى به روشنى از آن عبارات كوتاه فهميده شود.
4. فاضل انديشمند, علاوه بر تلخيص عبارات كتاب سعى نموده در مواردى بعضى از توضيحات كوتاه را بر مطالب بوعلى بيفزايد تا در سايه اجمالِ عبارات, مفهوم آنها مبهم نماند, و خواننده آنچه را كه بايد, از بحث دريابد.
5. نگارنده كتاب, علاوه بر مجمل بيان كردن عبارات و مطالب, در بعضى موارد تعاريفى را كه در بخش هاى ديگر كتاب شفا آمده است, در اين قسمت حذف مى كند تا به غرض او نزديك تر باشد; مگر در مواردى كه براى تبيين بحث و بيان غرض نگارنده شفا, لازم باشد كه آن تعاريف را در قالب عباراتى كوتاه ذكر كرده است.پى نوشت ها: 1. فلسفه در ايران (مجموعه مقالات) انتشارات حكمت, چاپ سوم, 1363, ص10. 2. خراسانى (شرف) دكتر شرف الدين, نخستين فيلسوفان يونان, چاپ دوم, تهران, 1370, ص1و2. 3. دكتر سجادى, ترجمه حكمت الاشراق, ص19 به نقل از فلسفه در ايران, ص10. 4. مصباح يزدى, محمّدتقى, آموزش فلسفه, ج1, 1364, انتشارات سازمان تبليغات اسلامى, ص34. 5. فلسفه در ايران, ص145. 6. ابراهيمى دينانى, دكتر غلامحسين, ماجراى فكر فلسفى در جهان اسلام, ج2, ص379ـ380. 7. اين تعبيرى است كه استاد ارجمند جناب آقاى دكتر ابراهيمى دينانى در مورد فاضل هندى كرده است. همان, ص381. 8. آشتيانى, سيد جلال الدين, منتخباتى از آثار حكماى الهى ايران, ج3, ص543 ـ 544. 9. ماجراى فكر فلسفى در جهان اسلام, ج2, ص381. 10. تنكابنى, ميرزا محمّد, قصص العلماء, ص312. 11. فوائد الرضويه, ص478, به نقل از كتاب احوال و آثار بهاءالدين محمّد اصفهانى مشهور به فاضل هندى تأليف رسول جعفريان انتشارات انصاريان قم, 1374, ص35. 12. ماجراى فكر فلسفى در جهان اسلام, ص381. 13. همان, ص381, 382. 14. ر.ك: همان, ج2, ص383 تا 387. 15. احوال و آثار بهاءالدين محمّد اصفهانى, مشهور به فاضل هندى, ص56 ـ57. 16. قصص العلماء, ص313. 17. احوال و آثار بهاءالدين محمّد اصفهانى, مشهور به فاضل هندى, ص313.


صفحه 10

معرفي اجمالي


السنةالنبوية الشريفة في القرن السادس الهجري. الدكتور محمود ابراهيم الديك, چاپ اوّل, 1411, دبى, مطابع التجاريه.
سنت دومين و مهم ترين منبع شناخت دين, و در كنار قرآن كارآمدترين مستند بازشناسى آموزه هاى دينى است. از اين روى هم كتاب الهى تأكيدى درخور بر فهم و حفظ آن داشته و هم رسول الله(ص) مؤمنان را بر كتابت, حفظ و نشر آن ترغيب مى كرده است. مؤمنان نيز بر اين حقيقت پاى مى فشردند و از همان روزگاران نخست در ثبت و ضبط و نشر آن مى كوشيدند. پس از پيامبر(ص) بلحاظ دگرگونى هاى سياسى, اين موضوع كاملاً روشن و استوار دستخوش فراز و فرودهايى شد. كسانى عدم كتابت بلكه عدم نشر حديث و سنت را پيشه ساختند و طرفه آنكه اين را به رسول الله(ص) نسبت دادند (اسناد اين ادعا يكسر تباه است, اين نكته را در مقامى ديگر روشن كرده ايم, ر.ك: علوم حديث, ش,) به هر حال پس از آغازين سال هاى قرن دوم, عدم كتابت كه رسميت يافته بود و حكومت بر آن تأكيد مى ورزيد, زدوده شد و كتابت و تدوين و نشر كه پيش از آن جريان پنهانى و رويارويى با حكومت بود علنى شد و حكومت نيز بدان فرمان داد. جريان كتابت, تدوين, نشر, شرح, آموزش سنت در سده هاى مختلف با تفاوت هايى پى گرفته شد. در مدارس مختلف هزاران, هزار از علاقه مندان براى فهم حديث نبوى زانوى تعلّم زدند, آموختند, نوشتند و نشر دادند و بدين سان ميراث مكتوب اسلامى را رونق بخشيدند. آقاى محمود ابراهيم ديك جريان وضع سنت در قرن ششم را به بحث نهاده و رويكرد مسلمانان بدان را در اين قرن از زاويه هاى گونه گونى بررسى كرده است. او كتاب را در چهار باب سامان داده است.
در باب اوّل در دو فصل از وضع حديث از آغاز تا قرن ششم سخن گفته است و نيز از وضع اجتماعى سياسى و فرهنگى قرن ششم. (ص19ـ140)
مؤلف در فصل اوّل سنت را تعريف كرده و از توجه صحابيان به سنت سخن گفته است. او از يكسو عنايت رسول الله را به سنت وامى گويد و تأكيد آن بزرگوار را بر كتابت و ضبط آن و از ديگرسوى موضع برخى از صحابيان و حاكميت را در برابر كتابت و اعلام عدم كتابت را به عنوان سياست رسمى حكومت, و براى حل رفتار تناقض آميز حكومت با سيره پيامبر مى كوشد راه حلى بجويد كه روشن است ناكام مى ماند و به هر حال بر اين حقيقت خستو مى شود كه كسانِ بسيارى از صحابه به سنت توجهى تام داشتند و بر كتابت تأكيد مى ورزيد و حديث را مى نوشتند. (ص40ـ64). پس از اين مؤلف از تلاش صحابه و تابعين در حراست از ساحت حديث و رويارويى آنها با حديث آفرينان و دروغ گستران ياد مى كند و از (دارالحديث)هاى شهرهاى مختلف سخن مى گويد در آنها مردمان به آموزش و فهم حديث اشتغال داشته اند. (ص64 ـ80).
گزارش تدوين رسمى حديث پس از قرن اول نگاهى گذرا به وضع حديث از قرن هاى دو ـ پنجم بحث هاى بعدى كتاب است. (ص81 ـ101).
فصل دوم ويژه گزارش وضع سياسى اجتماعى و فرهنگى قرن ششم هجرى است كه در دو مبحث پرداخته شده است. در مبحث اول از وضع سياسى حاكميت ها, دگرنى هاى حكومتى, درگيرى, نزاع هاى مذهبى و… سخن گفته است و در مبحث دوم از وضع فرهنگى و علمى بويژه از چگونگى حديث و مدارس حديثى (ص105ـ140) پس از آنچه آمد, باب دوم آغاز مى شود كه موضوع اصلى كتاب است و مؤلف بدان عنوان (مناهج المحدثين فى القرن السادس الهجرى) داده است. اين باب داراى سه فصل است. در فصل اول شيوه هاى تلقى حديث را گزارش كرده است, او ابتدا طرق تحمل حديث يعنى سماع, قرائت, مناوله, كتابت, اجازه و… را تعريف كرده و چگونگى آنها را نمايانده و آنگاه نمونه هاى عينى اين تلقى ها را در قرن ششم نشان داده است. (ص145ـ179).
در فصل دوم اين باب از تأليف و چگونگى آن بحث كرده و در موضوعات مختلف دانش حديث چندى و چونى آثار مكتوب عالمان در اين قرن را نشان داده است.
او اين بحث را با عنوان (علم الحديث رواية) آغاز كرده است و ابتدا از لزوم كتاب و وجوب آن بحث كرده و اهميت كتابت و نگارش در حديث و حديث گزارى را باز گفته است و در پى آن شاخه هاى گونه گون آن مانند (علم الجرح و التعديل), (علم رجال الحديث و اسماء الرجال) (علم علل الحديث) (علم مختلف الحديث), (علم غريب الحديث) و… را گزارش كرده است.
مؤلف تصنيف ها و نگارش هاى عالمان قرن ششم را در ذيل عناوينى طبقه بندى كرده است (جمع بين صحيحين) مانند (الجمع بين الصحيحين محمد بن طاهر قيسرانى (م507) كه چاپ شده است, (جمع كتاب هاى شش گانه در مجموعه اى واحد) مانند كتاب بلندآوازه (جامع الأصول ابن اثير جزرى [م606)), جمع و تدوين احاديث كتاب هاى متعدد مانند (مصابيح السنة بغوى (م516) (گزينش ها) مانند (الترغيب والترهيب) قرشى, تميمى اصفهانى (م535), (اربعين ها) مانند (الاربعين البلدانيه) احمد بن محمد سلفى اصفهانى (م517) كه چهل حديث را از چهل شيخ حديث از چهل شهر جمع كرده است (جزءها), (اطراف الاحاديث)ها, (مسلسل)ها (سيرْها و شمايل ها). مؤلف در ذيل تمام اين عناوين هم عنوان را توضيح داده و هم كتاب هاى نگاشته شده در اين قرن را ياد كرده است. (ص198ـ218).
در فصل سوم از باب دوم كوشش عالمان قرن ششم هجرى درباره علوم حديث و رجال آن كاوش و گزارش شده است. مؤلف اين مبحث را ذيل ده عنوان عرضه كرده است (جرح و تعديل) (رجال الحديث و اسماء الرجال), (المؤتلف والمختلف), (علل الحديث), (غريب الحديث), (ناسخ الحديث ومنسوخه), (شروح السنة النبوية الشريفه), (التصنيف فى عوالى الحديث), (علوم حديث در نگاشته هاى مستقل) مانند (الألماع الى معرفة اصول الروايه و تقييد السماع) قاضى عياض (م544), (واژه شناسى ها و…). (ص219ـ260).
در فصل اوّل از باب سوم, چهار كتاب مهم حديثى نگاشته شده در اين قرن را به تفصيل معرفى كرده است. (جامع الأصول) ابن اثير, (الفردوس بمأثور الخطاب) ابن شيرويه, (مصابيح السنه) بغوى و (شرح السنة) او. در بررسى اين كتاب ها از چگونگى تأليف, هدف مؤلفان از نگارش آنها, شيوه مؤلفان در تدوين و نگارش و آثار نگاشته شده درباره اين آثار سخن گفته است (ص262ـ303). و به همين سبك در فصل دوم اين باب, برخى از كتاب هاى مهم (علوم حديث) و (رجال الحديث) را بررسى و گزارش كرده است, مانند (الألماع…) كه پيشتر از آن ياد كرديم; و به تفصيل از آن سخن گفته است. (و الأنساب سمعانى), (غوامض الأسماء المبهمه الواقعة فى متون الأحاديث المسنده) ابن بشكوال و… (ص307ـ362). و بالاخره در فصل سوم از اين باب كتاب هاى نگاشته شده درباره (احاديث مجعول و موضوع) را شناسايى و شناسانده است, مانند (تذكره الموضوعات) محمد بن طاهر مقدسى قيسرانى, (الموضوعات) ابوالفرج عبدالرحمن بن جوزى و… (ص367ـ411).
و آنگاه در باب چهارم كه نصفى از حجم كتاب را به خود اختصاص داده است, محدثان در اين قرن را معرفى كرده است در پنج فصل هر فصلى ويژه ديارى, عراق, شام, مصر, أندلس و مغرب و افريقا. در معرفى محدثان نام, گزيده اى از شرح حال, استادان و مشايخ, شاگردان و آثار آنها سخن گفته است. و در پانوشت ها به تفصيل منابع شرح حال و سوانح زندگانى محدثان را ياد كرده است. (ص421ـ792). كتاب افزون بر فهرست موضوعات و منابع و مصادر فقط يك فهرست دارد, فهرست نام محدثان براساس ديارى كه بدان منسوبند.
كتاب آقاى, ديك, اثرى است ارجمند, و روشن است كه او در سامان دادن بدان رنج گرانى را بر خود هموار كرده است; او براى سامان دادن اين پژوهش دويست و هفتاد و يك اثر را كاويده كه برخى به بيش از ده مجلد فراز مى آيد. كاستى مهم اين كتاب اين است كه, آقاى ديك مانند همگنانش حتى به يك منبع و مصدر شيعى مراجعه نكرده و مآلاً از مؤلفان و مصنفان و كوشندگان در احيا و حراست سنت نبوى از شيعه در اين قرن سخن نگفته است. به هر حال كار آقاى ديك كارى است كارآمد و ارجمند. و شايسته است فاضلان شيعى كشش ها و كوشش هاى عالمان شيعى در آستانه (سنت) را بدين سان بكاوند و با شناسايى دقيق تلاش هاى آنان را در سده هاى مختلف بشناسانند. محمدعلى مهدوى راد
* تاريخ اسلام در آثار شهيد مطهرى, دو جلد, گردآورى و تدوين: سيد سعيد روحانى. ناشر: نهاد نمايندگى مقام معظم رهبرى در دانشگاه ها, معاونت امور اساتيد و دروس معارف اسلامى, وزيرى, 336«373ص.
كتاب حاضر, مجموعه اى است برگزيده از آثار شهيد مرتضى مطهرى كه براساس سرفصل هاى جديد درس تاريخ اسلام, در دو مجلد به گونه اى تنظيم شده است كه مى تواند منبعى براى تدريس تاريخ اسلام مورد استفاده استادان مربوط و دانشجويان قرار گيرد. در جمع آورى و تنظيم اين مجموعه, گردآورنده كوشيده است تا مطالب شهيد مطهرى بى كم و كاست نقل و هر بخش به متن اصلى ارجاع داده شود تا امانت در نقل به طور كامل حفظ گردد. اجمال و تفصيل مطالب فصول و بخش ها, تابع پرداختن استاد مطهرى به موضوعات در كتاب هايشان است.از اين رو, ميان كميت مباحث, تناسب درسى به چشم نمى خورد. همچنين مؤلف, براى رعايت حجم مناسب كتاب, از آوردن مطالب تكرارى و كم اهميت اجتناب كرده است. تقريباً همه مطالب كتاب, داراى آدرس در آثار شهيد مطهرى است.
از آنجا كه اين مجموعه از بخش هاى مختلف منابع اصلى به صورت گزينشى استخراج شده است, گاه در بعضى موارد وضوح چندانى به چشم نمى خورد. از اين رو خواننده در چنين مواردى بايد منابع اصلى را كه در ابتداى هر بخش فهرست شده است, به مطالعه گيرد.
در جلد اول اين مجموعه, از 40 اثر و در جلد دوم از 15 اثر استاد, استفاده شده است. منابع و مآخذى كه از كتب استاد شهيد مطهرى استخراج شده همراه فهرست آيات, روايات, اشعار و اعلام است.
مؤلف در پايان هر فصل, چكيده اى از مطالب آن فصل افزوده و در پايان جلد دوم كتاب, فصلى را تحت عنوان (تحريف تاريخ) گشوده است.
گفتار اول كتاب, (ماهيت تاريخ) نام دارد و در آن به تعريف و فلسفه تاريخ مى پردازد. در اين گفتار, كلى ترين مباحث مربوط به علم تاريخ جاى گرفته است. گفتار دوم (آشنايى با مورخان مسلمان) نام دارد كه در آن مورخانى همچون: يعقوبى, ابن هشام, ابن اثير,طبرى, ابوالفرج اصفهانى, جاحظ. عايشه بنت الشاطى و حجت الاسلام دكتر آيتى, به اجمال معرفى شده اند. (محيط پيدايش اسلام) عنوان فصل دوم كتاب است كه در آن از (مددهاى غيبى), (زنان و دختران در دوره جاهليت), (تمدن ايران) و… بحث مى شود.
سومين فصل كتاب در جلد نخست, زندگى حضرت محمّد(ص) را بررسى و تحليل مى كند و در سه گفتار از (زندگى حضرت محمّد), (اقدامات پيامبر براى ساختن جامعه اسلامى) و (عوامل موفقيت اسلام) سخن مى رود.
(از سقيفه تا قتل عثمان), عنوان و موضوع فصل چهارم كتاب است. در اين فصل, جريان سقيفه, فتوحات خلفاى سه گانه و قتل خليفه سوم تحليل مى شود. مؤلف, حكومت حضرت على(ع) را در فصل پنجم كتاب برمى رسد و در آن زمينه به حكومت رسيدن حضرت على(ع), ويژگى هاى حكومت علوى و موانع و مشكلات حكومت حضرت على(ع), مورد مداقه و بررسى قرار مى گيرد.
نخستين فصل جلد دوم كتاب, گفتارهايى درباره ائمه و حكومت امويان است. مؤلف در گفتار اول, نوشته و گفته هاى شهيد مطهرى را درباره ماهيت حكومت اموى, مرتب كرده است. سپس به شناخت زمينه ها و علل صلح امام حسن(ع) مى پردازد. پس از آن به سراغ شناخت زمينه ها, علل و پيامدهاى نهضت خونبار امام حسين(ع) در محرم سال 61هجرى مى رود و پس از فراغت از اين گفتار, مطالبى را در آثار شهيد مطهرى درباره امام چهارم, حضرت على بن الحسين(ع) زين العابدين مى افزايد.
فصل دوم كتاب (ج2) درباره (ائمه(ع) و عباسيان) است. گفتار نخست اين 9 فصل, زمينه هاى به قدرت رسيدن عباسيان را برمى رسد و نمونه هايى (5فقره) از سياست عباسيان را يادآور مى شود. اقدامات و عكس العمل هاى امامان شيعه در برابر حكومت عباسى, موضوع گفتار دوم اين فصل است. در اين گفتار درباره اوضاع سياسى در عهد امام صادق(ع), جنگ عقايد, اختلاف دانشمندان در قرائت و تفسير قرآن, پيدايش زنادقه, متكلمان و صوفيه بحث مى شود. اهتمام شيعه به مسائل عقلى و عوامل مؤثر در نشاط علمى در زمان امام صادق ـ عليه السلام ـ از ديگر مباحث اين گفتار است. پس از آن نوشته ها و گفته هاى شهيد مطهرى درباره امام هفتم, حضرت موسى بن جعفر(ع) درج گرديده و در آن شخصيت آن امام گرامى تحليل شده است.
مؤلف پس از فراغت از زندگى و شخصيت امام كاظم(ع) مطالب سودمندى را در آثار شهيد مطهرى درباره امام رضا(ع) و ديگر امامان پس از ايشان مى افزايد. در ذيل مباحث مربوط به امام هشتم, به چند موضوع مهم اشاره مى شود كه برخى از آنها بدين قرار است: مسأله ولايت عهدى امام رضا و نقل هاى تاريخى; انگيزه هاى مأمون در ماجراى ولايت عهدى امام هشتم (جلب نظر ايرانيان, فرونشاندن قيام هاى علوى, خلع سلاح كردن حضرت رضا(ع)) طرز رفتار امام رضا(ع) پس از مسأله ولايت عهدى, ولايت جائر و نماز عيد قربان.
محافظت شديد و شهادت امام, دو موضوع مطرح شده درباره امام حسن عسكرى(ع) است. اما درباره حضرت صاحب الزمان(عج) اين مباحث به ترتيب قرار گرفته اند: انتظار فرج, دوگونه انتظار, انتظار ويرانگر, انتظار سازنده, مشخصات انتظار بزرگ, بيان على(ع) درباره مهدى موعود, اثر اعتقاد به مهدويت در تاريخ اسلام (قيام مختار و اعتقاد به مهدويت, سخن زُهرى و شهادت زيد بن على, قيام (نفس زكيه) و اعتقاد به مهدويت, نيرنگ منصور خليفه عباسى, محمد بن عجلان و منصور عباسى, سخن دعبل) اعتقاد به مهدويت در جهان تسنن و بيان جاحظ.
همان طور كه پيش تر گفتيم در پايان جلد دوم, ذيل يك پيوست, بحثى با عنوان و موضوع (تحريف تاريخ) آمده است كه بسيار سودمند و نكته سنجانه است. از استاد شهيد مطهرى در اين پيوست, سخنان و نوشته هاى درج گرديده كه نگاه هوشمندانه ايشان را به دين و ديندارى نشان مى دهد. اين پيوست با (معنا و انواع تحريف) آغاز مى شود و پس از آن (عوامل تحريف) مورد بررسى قرار مى گيرد. به اعتقاد شهيد مطهرى, عوامل تحريفات تاريخى, عبارتند از: اغراض دشمنان, تمايل بشر به اسطوره سازى و افسانه پردازى, عوام زدگى و… ايشان, مسؤول تحريفات تاريخى را علما و عامه مردم دانسته و هشدار مى دهد كه بايد با اين پديده شوم مقابله كرد.
خطرات تحريف, وظيفه علماى امت و وظيفه توده مردم از ديگر مباحث اين (پيوست) است.
گردآورنده اين مجموعه با افزودن تيترهاى تفكيكى و چكيده مطالب در پايان هر فصل و دادن ترتيب منطقى به مباحث, اين مجموعه را خواندنى و بسيار مفيد كرده است. توفيقات بيشتر گردآورنده را از خداى متعال خواستاريم و از همو تعالى روح و آرامش ملكوتى براى روح استاد شهيد مطهرى ـ رضوان الله عليه ـ درخواست مى كنيم. رضا بابايى
* پيش شرط هاى پژوهش در علوم دينى, رضا بابايى. ناشر: مركز فعاليت ها و پژوهش هاى قرآن و عترت. چاپ اول, 1378, رقعى, 214ص.
نويسنده در مقدمه كتاب از نابسامانى وضعيت تحقيق در كشور و بويژه در حوزه هاى علميه اظهار نگرانى كرده و مى نويسد: (بسيارى از تأليف ها و نوشته هاى روزگار ما, به گزارشى آشفته و بى قاعده, نزديك ترند تا تحقيق. اگر نويسنده اى, آراى تنى چند از بزرگان را برهم زد و نوشتار خود را از نقل قول هاى بلند و كوتاه آكند و آنگاه خواننده را به اجبار, نتيجه اى خوراند كه از مقدمات كتاب, بسى دور و بيگانه است, جز آنكه زحمتى به خود داده و لقمه اى را دور چند صد سر گرنده است, برگى بر كتاب تحقيق نيفزوده است و قطره اى آب بر كام عطشناك حق جويان نيفشانده است; سهل است كه آنان را به سركشتگى بيش تر افكنده است. شهوت تأليف, كم از شهوت هاى ديگر نيست. تحقيق و پژوهش, نيازى است كه فطرت هاى بيدار را پيوسته نهيب مى زند و خواب را از سر زنده دلان ربوده است. اما كتابسازى و كارنامه خويش را از عناوين كتاب ها و مقالات انباشتن, بيمارى صعب العلاجى است كه زودا به مرگ نام و ياد مؤلف انجامد). (ص28ـ29).
در همين مقدمه, نويسنده به تفصيل درباره آفت تقليد و آسيب رسانى آن به جريان تحقيق در علوم دينى مى پردازد. موضوع اصلى كتاب, بايسته هاى پژوهش و شرح و توضيح آنها است, كه عبارتند از:
1. روحيه تحقيق. در اين بخش, ضمن تعريف و توضيح روحيه تحقيق و آثار آن, پاره اى از نشانه هاى دانشمندى را كه در او روح تحقيق زنده است, برمى شمارد.
2. تتبّع. به عقيده نويسنده, تتبع يكى از اضلاع هندسه تحقيق است. وى ميان تتبع و تحقيق فرق مى گذارد و نخستين را مقدمه دومين مى داند. وى همچنين توضيح مى دهد كه بسيارى از نوشته هاى موسوم به تحقيق در حوزه علوم دينى, در واقع تتبع و جستجو است. جستجو و جمع آورى منابع و آراء اگرچه در جاى خود مغتنم و گاه مقصود بالذات است, نبايد هماره نشانه اصلى و غايت قصواى نويسنده و محقق قرار گيرد.
3. كاربست ابزار كارآمدتر. از آنجا كه پژوهش, در واقع فنّ است, مانند هر فنّ و صنعت ديگرى نياز به ابزارهاى مناسب خود دارد. از اين رو هرگونه توسعه و غنى سازى در فن آورى تحقيق, نتايج بهترى را در پايان به دست مى دهد. اين بخش از كتاب براى روشن تر شدن فوايد فن آورى در ابزار تحقيق نگارش يافته است.
4. برگرفتن بهترين و مناسب ترين شيوه در تحقيق.
5. ثبوت گرايى; آنگاه اثبات گروى. توضيح نويسنده درباره اين پيش شرط, بدين قرار است: (حقيقت از آن جهت كه حقيقت است, ثبوت دارد و اگر پرده از رخسار آن برداشته شود, به اثبات نيز مى آرايد. هميشه آنچه اثبات مى شود, ثبوت ندارد و هرچه در نشئه ثبوت است, اثبات شدنى و يا اثبات شده, نيست. برخى همه همّ و غم خود را مصروف اثباتِ مطلبى مى كنند كه پيش تر خود به ثبوت آن دست نيازيده اند). (ص72)
6. هدفمند بودن. مراد نويسنده از هدفمندى در تحقيق, آن است كه محقق به نيكى بداند كه در چه فضايى تحقيق مى كند و به كجا مى رود و چه از او و تحقيق او ساخته است. وى هدفمند بودن تحقيق را به معناى اصرار بر اثبات مدعايى ندانسته و براى آن پنج ركن مى شمارد. (ص78ـ79).
7. ابتكار و نوآورى.
8. خوددارى از تعجيل در عرضه.
9. آزادى عمل و دلخواه بودن موضوع تحقيق. اگر محققى در موضوع تحقيق, آزادى و صرافتِ طبع نداشته باشد, آسيب هاى زير بر تحقيق او وارد خواهد شد: ژرف و زيبا از آب درنمى آيد; انگيزه اى براى اعلان كاستى ها و ناراستى هاى آن نيست; نگاه تحقيق به فراتر از آراى معمول, راه نمى يابد… (ص98).
10. پرهيز از جزئى نگرى و كلى گويى.
11. دسترسى به منابع معتبر و مصادر اصيل.
12. از صفر نياغازيدن.
13. انديشه ورزى و عقل مدارى.
14. تسلط بر زبانى غير از زبان مادرى.
15. رعايت موازين روساختى. نويسنده در روساخت هر تحقيقى, امور زير را لازم مى شمارد: شيوه نگارش; به كار بستن آرايه هاى صورى و معنوى; تنظيم و چينش مطالب; تيتربندى و انتخاب نام مناسب. سپس درباره هريك توضيحاتى را مى افزايد.
16. آشنايى با شيوه هاى نگارش و قالب هاى نوشتارى. تفاوت قالب مقاله و كتاب و طرح اوليه تحقيق پيش از نگارش, يادداشت بردارى, شيوه استفاده از مآخذ و منابع و ويژگى هاى مقالات علمى ـ دينى از مباحث اين بخش كتاب است.
17. نهراسيدن از نتايج نوپديد و نامعمول. نويسنده اين بخش از كتاب را با اين بيت از حافظ آغازيده است و روح مطالب خود را با همين بيت به خواننده القا مى كند:
عيب مى جمله بگفتى هنرش نيز بگو
نفى حكمت مكن از بهر دل عامى چند
18. آگاهى از آثار اعلان نتايج تحقيق.
19. سخن خود را سخن آخر نپنداشتن. نويسنده در اين قسمت از كتاب, به تفصيل درباره تعصب و آفت هاى آن در امر تحقيق سخن مى گويد.
20. پرهيز از كتاب سازى. كتاب سازى, رويه ناهنجار و دور از تقوايى است كه اينك بسيارى از نويسندگان حرفه اى به دام آن افتاده اند. اين شيوه ناپسند را نويسنده مورد ارزيابى قرار داده و آفات و آثار آن را برمى شمارد.
در پايان كتاب (كتابشناسى پژوهش) آمده است و نويسنده مشخصات كتابشناختى 32اثر را در اين موضوع برشمرده است. از ويژگى هاى اثر حاضر, نثر روان و صميمى آن است. رضا عليزاده
* تذكره نصرآبادى: تذكرةالشعرا (به انضمام رسائل, منشآت و اشعار), محمّد طاهر نصرآبادى, مقدمه و تصحيح و تعليقات: محسن ناجى نصرآبادى, 2ج, چ1, تهران: انتشارات اساطير, 1378هـ.ش.
تذكره نصرآبادى متنِ شناخته اى است. سال ها پيش زنده ياد وحيد دستگردى اين كتاب را به طبع رسانيد و اگرچه آن چاپ با موازين متن شناختى امروزين سازگار نبود, تاكنون بيشتر پژوهندگان ادب و تاريخ ايران سده يازدهم هجرى, از طريق چاپ وى ـ هريك به نوعى ـ از آگاهى هاى بسيار و متنوع اين اثر ذووجوه بهره مند شده اند.
انتظار مى رفت كوششى در راه تجديد تصحيح تذكره نصرآبادى صورت بندد. طبع و تصحيح جديد آقاى محسن ناجى نصرآبادى, پاسخى است به اين انتظار.
كوشش آقاى ناجى نصرآبادى ـ كه اصالتاً يزدى و باشنده مشهد مقدس اند و لذا ايشان زادگاه نويسنده تذكره را حتى اگر نديده باشند ـ براى همگان يك فائده دارد و براى راقم اين سطور دو فايده: فايده همگانى آن است كه عموم خوانندگان به چاپى منقَّح تر از چاپ وحيد و فهارس و پيوست هاى سودمند و تفصيلى آن دسترسى دارند. فايده خاص بنده آن است كه بهانه اى مى يابم تا چند سطرى درباره اين كتاب شگفت قلمى كنم و تجديد عهدى با پاره اى انديشيده هايم در سَوالف ايام بنمايم.
تذكره نصرآبادى ـ به عقيده بنده و بى هيچ اغراق و مبالغه ـ يكى از مايه ورترين مامنامه هاى ادب و تاريخ ايران و در نوع خود كم نظير, بلكه بكلى بى نظير و منحصر به فرد است.
اگرچه اين كتاب يك تذكرةالشعراى بظاهر ساده صفوى است كه تأليفش به سال 1083هـ.ق. و به نام شاه سليمان آغاز شده و تا سال 1090 نرم نرم تكميل مى گرديده (ر.ك: ص چهل وپنج), ويژگى هايى چند دارد كه آن را از اقرانش ممتاز مى سازد و در پايگاهى بى بديل قرار مى دهد.
چندى پيش استاد نجيب مايل هروى در گفتگويى دوستانه با نگارنده درباره تذكره نصرآبادى گفتند: (بعضى از كتاب ها به تنهايى يك ايران اند و من گمان مى كنم اگر از دوره صفوى جز تذكره نصرآبادى برجا نمانده بود, همين كتاب براى شناخت آن دوران كفايت مى كرد).
عقيده بنده اين است كه به حقيقت دو اثر كلان فرهنگى فراهم آورده اواخر روزگار صفوى, يعنى رياض العلماى ميرزا عبدالله اصفهانى (مشهور به افندى) و تذكرةالشعراى نصرآبادى, در كنار هم بهترين ماده را براى تدوين تاريخ فرهنگى و ادبى و اجتماعى دوره صفوى فرا دست مى نهند و ما را از بسيارى اين دَر و آن دَر زَدَن ها, و ـ به قول صائب ـ (هرزه گردى ها), نجات مى دهند.
رياض العلماى ميرزا عبدالله اصفهانى و تذكرةالشعراى نصرآبادى, هرچند در سبك و سياق تدوين و تبويب و نوع اطلاعات, تفاوت هاى بنيادين و تمايزهاى بَيّن دارند, در انباشتگى از آگاهى هاى ريز و درشت و رنگارنگ و گاه عجيب و غريب همانندند. مصراع مولانا كه گفت: (يك سينه سخن دارم, هين شرح دهم يا نه؟), لسان حال اين دو كتاب است. اين دو اثر, گاه ما را, مستقيم و غيرمستقيم, به زوايايى از حيات خواص و عوام آن عهد و پيدا و پنهان جامعه و مردم رهنمون مى شوند, كه نفوذ به آن گوشه ها و كاوش آن كُنج ها, حتى با وسايل پيشرفته خبرگيرى و خبررسانى امروزى هم, آسان نيست.
توجهى كه ميرزا عبدالله و محمّدطاهر نصرآبادى, هريك در حيطه كار و علاقه خود به بعضى جزئيات و نكات پيش پا افتاده نما نشان مى دهند, خالى از غرابت نيست, و ايشان را از ديگران متمايز مى كند.
هرچند باريك بينى ها و تفحّصات ميرزا عبدالله اصفهانى, صاحب رياض العلماء, از حيثى عالمانه تر و منضبط ترست و دستاوردهاى گوناگون قابل ملاحظه داشته, نگارنده از وجهى كار نصرآبادى را داراى ارزش بيشترى مى داند, و آن وجه, ميزان نوآورى و ابتكار است.
دقت ها و پيجويى هاى ميرزا عبداللّه تا حدّ زيادى ثمره پرورش يافتن در مكتب محدّثانه و كتابشناسانه علامه محمّدباقر مجلسى است. طبيعتاً نبوغ ميرزا عبداللّه نيز كار خود را كرده و از او يك تراجِمنگار و كتابشناس, با دقّت يك محدّث, ساخته است. (با وامكردِ تعبيرهاى امروزى) مى توانيم گفت: ميرزا عبداللّه اصفهانى يك فارغ التحصيل موفق از پژوهشكده و آموزشكده مجلسى است و دوره كارورزى اش را كنار دست علامه مجلسى و به عنوان دستيار او در طرح تحقيقاتى تأليف و تدوين بحارالانوار سپرى كرده است.
در مقابل, محمّدطاهر نصرآبادى ظاهراً بيشتر اتكائش بر سليقه شخصى و ابتكار خود است. به ياد داشته باشيم كه نصرآبادى حتى دوره شكوفايى نقد ادبى فارسى را در شبه قارّه آنقدرها درك نكرده (ر.ك: شاعرى در هجوم منتقدان, دكتر محمّدرضا شفيعى كدكنى) از اين رو حتّى نمى توان او را با تجربه هاى امثال خان آرزو (سراج الدين على, 1099ـ1169هـ.ق.) در حوزه نقد ادبى و شعرشناسى, آشنا و از آنها برخوردار دانست. او پيش از اين قيل و قال ها مى زيسته و در كار خود, خواه قوى, خواه ضعيف, به اصطلاح عربى زبانان (سَليقى) بوده است. (شاعر عرب گفت: ولستُ بنحويٍ يصول لسانه/ ولكن سَليقيّ اَقولُ فَأُعرِبُ).
عبارت پردازى هاى كم تكلّف او كه گاه به شيوه محاوره مى گرايد و تعمّدى كه گويا در اين باب دارد, گيرايى خاصى به اثرش بخشيده; ضمناً دست او را هم در بيان مقاصد و ما فى الضميرش باز گذاشته است.
نمى توان زبان و طرز تعبير نصرآبادى را ـ مثلاً در جايى كه درباره نقد ادبى و قوت و ضعف شعرى افراد اظهار مى كند ـ با صفاتى مانند (علمى) و (فنّى) يا حتّى (دقيق) وصف كرد; ولى اينقَدَر هست كه از عهده بيان طبقات و درجات و سطوح برمى آيد و اين نكته بى اهميتى نيست.
نوع داورى اش را درباره هر شاعر با عباراتى كوتاه به خواننده مى رسانَد; مانند: (طبع نظمى هم دارد) (ص154); (گاهى فكرى [نسخه بدل: فكر شعرى] مى كند) (ص169; و نيز ر.ك: ص211 و 234); (در شعر عربى و فارسى ربط داشت) (ص234); (طبعش خالى از لطفى نبوده) (ص163; و نيز ر.ك: ص166 و178); (در ترتيب نظم از اقران خود كمى ندارد) (ص503); (طبعش در ترتيب نظم و نثر و حلّ معمّا هم نهايت لطافت و قدرت دارد) (ص245); (در دقت طبع و سخن فهمى و سخن شناسى مانند نداشت) (ص255 و256), و…. از كنار هم نهادن اينگونه عبارت ها و پيجويى ها در سراسر كتاب, فى الجمله مى توان دانست كه نصرآبادى با دقت و قوه تمييز خود, كوشيده كار و كارنامه هر سرايشگر را ارزيابى و توصيف كند و از يك گزارشگر و آمارگير, بسى پيش تر و چيره دست تر است.
گزينش نصرآبادى هم از اشعار سرايشگران, درخور تأمل است. بررسى تذكره نشان مى دهد كه وى در انتخاب اشعار آسانگير و شتابكار نبوده است. بى ترديد برخى از بهترين ابيات سبك هندى (اصفهانى) را در همين تذكره نصرآبادى مى توان دستياب كرد. تجربه نيز نشان مى دهد محققان ادب پژوه عمدتاً در انتخاب ها و برگزيده هاى نصرآبادى به ديده عنايت نگريسته و از او بسيار نقل مى كنند. از سخنان خودش در مقدمه تذكره هم پيداست (ر.ك: ص5) كه به اين مقوله توجه خاصى داشته است.
امروز مى دانيم كه نصرآبادى در كار گزيده سازى و انتخاب از ميان اشعار شاعران مرد كارآزموده اى بوده و تجربه هاى ديگرى نيز داشته است. وى دو منتخب از ديوان صائب ترتيب داده است: يكى به نام مرآت الجمال كه برخى اشعار صائب را در صفت بهار, مهتاب و… در بردارد و در پيوست همين چاپ تذكره (ص847 ـ857) آمده است; ديگر گزيده اى با مقدمه اى منثور كه دستنوشت آن در تركيه هست (ر.ك: ص چهل ودو). همچنين گزيده اى از شاهنامه فردوسى ترتيب داده بوده (همان ص) كه متأسفانه دستنوشتى از آن نمى شناسيم ـ و اى كاش به دست افتد!
اينكه نصرآبادى بى دريغ و بى پروا, اطلاعات ظاهراً فرعى و گاه بى ربط را در كتاب خود مجال طرح مى دهد, سبب شده ما بتوانيم از طريق او به بسيارى از تاريكْخانه هاى تاريخ سَرَك بكشيم و تصوير روشن ترى از روزگار او به دست بياوريم. نصرآبادى حتى از اين اِبا ندارد كه گزارش دهد ماتَرَك فلان كس چقدر مى ارزيده (ص551) يا خودش گواه وصول اموال چه كسى بوده و….
شمه اى از عقايد شخصى (مانند اين كه چه كارى عاقبت ندارد: ص209) يا شوخْ طبعى هاى مردم روزگار (ص205 و440 و…) و داستان هاى تلخ و شيرين عصر او (مانند ص297 و298), ظاهراً بى هيچ بازدارنده اى, در كتاب او راه يافته كه سند درجه يك به شمار مى رود.
متن ها, مانند انسان ها, طبيعت هاى مختلف دارند و به اصطلاح روانشناسان بين آنها (تفاوت هاى فردى) ملاحظه مى شود. انسان هايى را مى بيند كه همه حركات و سكناتشان معنى دار و هشيارانه است, و انسان هايى ديگر كه آنقدر در روزمرگى ها غرق اند, پندارى نرمْ نرمْ هويت ماشينى مى يابند و از آگاهى و خودآگاهى و هشيارى تهى مى شوند.
در ميان متن ها هم برخى آكنده از تقليد و تكرار و قوالب اند و برخى سرشار از اراده و اختيار و هوشيارى هستند; هر كلمه و حتى هر مكث و قطع و وصل و عطفشان حاكى از مطالب ويژه و تازه هاست.
ستايشگران تاريخ بيهقى يكى از ويژگى هاى آن را همين مى دانند كه بيهقى استادانه از راه حرف و صوت, زير و بم انديشه هاى خود, احساسات حاكم بر وقايع, و همه ريزه كارى ها را به خواننده منتقل مى كند; گويى او سينماگر چيره دستى است كه از طريق بهره ورى از تصاوير و زوايا و مناظر مختلف پيام خود را در گوش دل بيننده به آوايى رسا فرو مى خوانَد.
خيال مى كنم نصرآبادى نيز تا حدى در كار خود از اين شگردها بهره مند شده و از دقت در سطر سطر تذكرةالشعراى او مى توان داستان ها و ماجراها و حكايت ها شنيد.
هنر خيام يا هركس ديگر كه آن رباعى هاى مشهور (كوزه انديشانه) را سروده, آن است كه خط و خال و ابروى خوبان را در ذرّه ذرّه خاك كوى و برزن مى تواند ببيند. اين همان (نگاه متفاوت) است كه مردم عادى از آن (كم بهره) يا (بى بهره)اند. ناقد ماهر نيز بايد بتواند از همه سخنان و اشارات و تنبيهات محمّدطاهر نصرآبادى گفته و ناگفته تاريخ را بيرون آورد. اساساً يك متن پژوه بايد متن را به سخن گفتن درآوَرَد و آن متن پژوه كامياب تر است كه بيش از ديگران مى تواند از هر لفظ (حرف بكشد).
در مملكت ما, كه هنوز نَفْس (تصحيح متون) و احياء مخطوطات ـ كما هو حقّه ـ جا نيفتاده, سخن از افق هاى بالاتر گفتن محل تأمل است, و در عين حال, امرى ناگزير. در اين شكى نيست كه تصحيح متون پيش از آنكه غايت باشد, ابزار است, و بيش از آنكه شرط كافى باشد, شرط لازم است. بايد متن هايى منقَّح و شسته رُفته از متون كهن آماده كرد, آنگاه به بازخوانى انتقادى و كالبدشكافى و ژرفاشناسى همه سويه اين متون پرداخت; يعنى همان كارى كه متن پژوهان عرب با دو لفظ الدّراسة والتحليل از آن ياد مى كنند.
امروز با نشر تجديد تصحيح تذكره نصرآبادى به همت آقاى محسن ناجى, كار ناقدان و تحليلگران و شكافندگان, بسيار سهل تر از زمانى شده كه فقط طبع قديم مرحوم وحيد دستگردى در دست بود. فهارس متعدد و بهره ورى از نسخ مهم و معتبر در اين تصحيح, زمينه كار را بسيار آماده تر كرده است. ديگر هيچ بهانه اى نبايد جست و بايد به (دراسه) و (تحليل) اين متن پرسخن نشست. اين كار از تاريخدانان و ادب پژوهان متوقَّع است, و منافاتى با اين ندارد كه مصحِّح كوشاى كتاب نيز با جستجو و تحقيق بيشتر و اصلاحات پسينى و استدراك هاى ناگزير در هر چاپ و تجديد چاپ بر صحت و اتقان كار خود بيفزايد و (تصحيح) اين متن را از اين هم پيش تر ببرد و دقيق تر سازد و بويژه پاره اى سهوهاى سجاوندى و حروفنگارى را بزدايد.
آقاى ناجى نصرآبادى كار خوبى كرده اند كه رسائل و منشآت و سروده هاى پراكنده صاحب تذكرةالشعرا را هم گردآورى كرده و پس از متن تذكره قرار داده اند.
از تذكرةالشعراى نصرآبادى بسيار مى توان گفت. حتى مى خواستم برگزيده هايى از متن را نقل كنم, ولى هم بيم تطويل هست و هم صعوبت انتخاب از ميان آن همه اطلاعات ريز و درشت (مانند داستان تغيير لهجه شاعر سبزوارى: ص140 و…, و نمونه هايى كه پيش تر ياد شد).
بيقين پژوهندگان و ادب دوستان ـ بويژه كسانى كه استفاده از اين تصحيح را در مقايسه با تصحيح مرحوم وحيد سهل تر خواهند يافت ـ مثل نگارنده اين سطور از آقاى محسن ناجى نصرآبادى سپاس فراوان دارند. جويا جهانبخش
* عقل گرايى در تفاسير قرن چهاردهم, شادى نفيسى, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم, 1379, 455ص, وزيرى.
قرن چهاردهم براستى قرن دگرگونى است, دگرگونى در تمام ابعاد فكر دينى و دگرسانى در تمام وجوه فرهنگ اسلامى. كندوكاو در چگونگى اين تحوّل و بازشناسى ابعاد و زمينه هاى اين دگرگونى, و چندى و چونى گستره آن در زمينه هاى مختلف و فرايند آن از جمله پژوهش هاى خوب, كارآمد و برجاى مانده است. اين كتاب در پى آن است كه وجهى از وجوه اين تحوّل را براساس پنج تفسير شاخص اين قرن بكاود و از اين رهگذر چگونگى تأثير تحولات اين قرن را در نگارش اين آثار باز گويد.
كتاب در دو فصل سامان يافته است; در فصل اول نويسنده تحولات قرن چهارده را پى گيرى كرده و چگونگى آشنايى مسلمانان با اين تحولات و تأثير آن در حوزه فرهنگ اسلامى را واگفته است. در بخش اوّل از فصل اوّل چگونگى نگرش مسلمانان به تحولات جديد تبيين شده است و آنگاه تحول نهاد و نگرش سياسى در اين قرن و تأثير آن بر حوزه تفكر دينى بررسى شده است. بخش سوم ويژه تأثير پژوهش هاى خاورشناسان بر حوزه تفكر دينى است.
در بخش چهارم, تأثير مكاتب جديد اجتماعى ـ اقتصادى و فلسفى را بر آن و در آخرين بخش نيز تأثير دستاوردهاى جديد علمى و كلامى مسيحيت را بر حوزه تفكر دينى و تفسير بررسى شده است. نويسنده بر روى هم در اين چند بخش كوشيده است نشان دهد كه چگونه مواجهه جهان اسلام, با تمدن مغرب زمين, دانش, نگرش آنان گرايش هاى مسلمانان را دگرگون ساخت. دگرگونى اى كه پيامد آن تحول در حوزه معرفت دينى, از جمله تفسير بود و موجب شد تا مباحث سياسى, اجتماعى و علمى به تفسير راه يابد, موضوعاتى قرآنى نظير وحى, ملائكه, جن, معجزات پيامبران و قيامت و مباحثى نظير اعجاز قرآن و قصه هاى آن دوباره مطرح شده, از منظرى نو مورد بررسى قرار گيرند. زمينه اى فراهم آيد تا باورى فراگير به وحدت موضوعى قرآن و شمول آن شكل گيرد و بالاخره سبك هاى نوين تفسيرى و نيز روش هاى جديد تفسيرى, موضوعى و مقاله اى پديد آيند. بازگشت همه اين دگرگونى ها به اهميت و اعتبار يافتن عقل و يافته هاى آن در حوزه معرفت دينى در مقام تفسير قرآن است. اين عقلگرايى در تفسير در جهات مختلفى نمودار مى گردد كه البته اين جهات در تمام تفاسير به يك حد شكل نگرفته است.
فصل دوم عهده دار تحليل و گزارش سه رويكرد در تفسير قرآنى است كه مشخص ترين نمود آنها عقل گرايى است. بدين منظور نويسنده, دو موضوع مهم قرآنى را برگزيده و در هر موضوع محورهايى را براى تحقيق در نظر گرفته است. براى بررسى تفسير آيات درباره اين دو موضوع به پنج تفسير مهم اين دوره (الميزان, المنار, الجواهر, فى ظلال القرآن و نمونه) مراجعه كرده است كه هريك از اين تفاسير شاخص يك رويكرد و نگرش به قرآن محسوب شده و در ميان تفاسير معاصر, صاحب سبك و پيشگام شمرده مى شوند.
در بخش اول اين فصل تفسير آياتى از قرآن را برگزيده اند كه در آنها از طبيعت و علوم سخن گفته شده است. آياتى كه انتخاب شده اند گوياترين و مشخص ترين قسمت قرآن به شمارند كه بهره بردن از علم در تفسير آنها بيش از هر جاى ديگر از اين كتاب الهى ممكن است.
نويسنده ابتدا نظر مفسران را درباره عقل و علم به دست داده و سپس وارد تفسير آيات شده است كه در اين مورد نيز دو نوع ارتباط با علم بررسى شده است: نخست, مواردى كه آيات با يافته هاى علمى كمال هماهنگى را دارند و مفسران مى توانند از علم در تفسير بهره برند; دوم, مواردى كه به علت ناهمخوانى ظاهرى بين تفسير آيات و علم, اين استفاده امكان پذير نمى باشد و بايد در حل اين اختلاف كوشيد.
در اين پژوهش تفسير (المنار) اولين تفسيرى است كه ديدگاه هايش مورد بررسى قرار گرفته است. نويسنده نشان داده است كه مفسران المنار, اسلام را دين عقل و فكر معرفى مى كنند كه با بيان علت تشريع احكام و اقامه برهان بر بطلان شرك و دعوت به ايمان; تلاش عقل را براى درك دين محترم مى شمارند. هم ايشان براى عقل و دستاورد آن علم, جايگاهى بس بلند قائلند و به يافته هاى آن مستقل از وحى ارج مى نهند.
در مقام تفسير قرآن, عبده و رشيدرضا بر اين باورند كه قرآن به مواردى از علوم مختلف و بيش از همه علوم طبيعى و تاريخ اشاره دارد و خود در موارد متعددى در توضيح اين دسته از آيات به اجمال و تفصيل به كشفيات علمى اشاره كرده است. مهم اينكه, آنچه را كه از علوم در تفسير آيات قرآن آورده اند, مسلم انگاشته, براى تفسير وحى داراى صلاحيت تلقى كرده اند, هرچند استوارى آن ديدگاههاى علمى و اصلاً صلاحيت ايشان در مقام قضاوت در اين باره محل تأمل مى باشد.
از نظر مفسران المنار, قرآن كتاب هدايت است و همه آنچه مربوط به هدايت و سعادت دنيا و آخرت است; در آن گرد آمده و تصريح مى كنند قرآن نازل نشده تا قانونى دنيوى همچون قوانين فرمانروايان باشد و نه كتاب پزشكى براى مداواى بدنها و نه تاريخ بشرى براى بيان حوادث و وقايع و نوشته اى براى راههاى كسب درآمد; چون خداوند همه اين امور را در توان و قدرت بشر قرار داده و آنها را متوقف بر وحى از سوى خداوند نساخته است. به نظر مى رسد از نظر ايشان قرآن با اشاره به پديده هاى طبيعى بر صفات قدرت, علم, حكمت, لطف و رحمت خداوند استدلال مى كند و ايشان نيز خود نتيجه گيرى هاى كلامى از آيات علمى را به موارد مختلف و متنوعى بسط مى دهند.
(الجواهر) تفسير ديگرى است كه در اين پژوهش به بررسى روش تفسيرى او پرداخته شده است. از نظر مفسِّر الجواهر (قرآن) مسلمانان را به انديشيدن در طبيعت و فراگيرى علوم تشويق و بلكه بالاتر از آن, امر كرده است; چرا كه نه تنها درك توحيد و شناخت برخى صفات خداوند با فراگيرى علوم ميسر است بلكه ايمان به آخرت هم با پرداختن به برخى انواع آن محقق مى گردد. او دست يابى مسلمانان به مجد و عظمت گذشته و رهايى از بند حقارت و زبونى را در شناخت كامل آنان از آيات علمى قرآن دانسته, تحقق وعده نصرت الهى و برترى امت اسلام و بقا آن را در گرو علم مى داند. طنطاوى در مقام تفسير, اهتمام زيادى به ارائه شگفتى هاى طبيعت و دانستنى هاى علمى دارد و در اين راه از كشيدن جدول و ارائه عكس هم دريغ نمى ورزد; در عين حال از ذكر خدا غافل نمى شود و جا به جا در ضمن بحث علمى يا در پايان آن, مخاطب را به خدا توجه مى دهد. او علاج ذلت و حقارت مسلمانان و طريقه درستِ شناختِ خداوند را در گرو علم مى داند; و در تفسيرش مى كوشد تا تمام آنچه را مسلمانان به دانستن آن نيازمندند, در حد توان و شناخت خود ارائه دهد. او مى خواهد به تنهايى آنچه را بايد در طى قرون به دست مى آمد, در مدت زمان اندكى ارائه دهد و راه پرفراز و نشيب رسيدن به علم را ميان بُر زند. براى او تفسير آيات بهانه اى بيش نيست; از اين رو به مناسبت كلمه يا آيه اى كه در مورد جهان طبيعت آمده به بيان مفصل مطالب علمى پيرامون آن مى پردازد تا بدانجا كه با تكرار موضوع, از تكرار مجدد بحث علمى با برخى اضافات نمى پرهيزد و حتى در مواردى كه مناسبتى وجود ندارد خود به طرح آن اقدام مى ورزد. طنطاوى سخنانش را در لابلاى تفسير قرآن كه نزد مسلمانان محترم و مقدس است, گنجانيده تا بلكه ايشان بدون هراس از كفرآميز بودن آن, بدان گوش فرا دهند و بپذيرند.
از نظر طنطاوى, قول به مخالفت علم و دين, برخاسته از جهل و نادانى عالمان گريزان از دين و دينداران ناآشنا با علم است.
در كنار ديدگاه كلى او در اين موضوع, به بررسى روش تفسيرى اش ذيل سه دسته آيات پرداخته شده است; اوّل آياتى كه به هفتگانه بودن آسمانها اشاره دارند. او در اين قسمت به تأويل قرآن و تطبيق آيات با علم جديد پرداخته است; دوم آياتى كه چگونگى خلقت اسلام را تبيين مى كنند كه در اينجا او معلومات بشر در اين باره را قطعى ندانسته, در عين حالى كه بيان قرآن را در آفرينش آدم از خاك و همسرش از او صريح مى داند, چگونگى اين آفرينش را نامعين مى داند, لذا هيچيك از اقوال علمى را در اين خصوص برنمى گزيند و بر نتيجه گيرى كلامى از اين آيات يعنى وحدت تمام بشر تأكيد مى كند. دسته سوم آيات مورد بررسى آنهايى است كه شهاب هاى آسمانى را تيرهايى براى راندن شياطين معرفى كرده اند. مفسِّر الجواهر در عين اينكه اين امر را ممتنع ندانسته است با وجودى تصريح مى كند علم هنوز آن را اثبات نكرده است, معنايى مجازى نيز براى آن عنوان كرده, آيات را تأويل نموده است.
(فى ظلال القرآن) تفسير ديگرى است كه در اين پژوهش ابعاد عقل گرايانه آن كاويده شده است, گزينه موضع سيد قطب را بر پايه گزارش هاى نويسنده چنين مى شود رقم زد: سيدقطب عقل را محترم مى شمارد اما بر محدوديت هاى آن در فهم شريعت تأكيد كرده, مجال اصلى آن را در شناخت نواميس هستى و عادى ماده مى داند. از نظر او, اين سخن كه (عقل و وحى هم سنگ هستند) چراكه هر دو ساخته خداوند مى باشند و در نتيجه بايد باهم مطابقت داشته باشند و اينكه عقل در تشخيص درست از نادرست همرديف وحى است, باطل مى باشد و آن را مورد انتقاد قرار مى دهد. در عين حال در بيان جايگاه علم در اسلام اشاره مى كند كه قرآن بشر را به تفكر در طبيعت دعوت كرده, طريقه درست انديشيدن را به او آموخته و بندهاى خرافه و خيال را از او گسسته, آنگاه آزادش گذاشته تا در طبيعت به تحقيق و تجربه بپردازد. تفسير فى ظلال در عين حال كه جايگاه علم را در حيات انسان مهم تلقى مى كند, در عرصه تفسير آن را قابل اعتماد نمى شمارد و به دسته بندى دانش علمى به دو دسته حقائق و فرضيه ها, مى پردازد كه در مقابل معارف قطعى قرآن, غيرنهايى و غيرقطعى بوده, به محدوده تجربه و ابزارها و شرايط مقيد مى باشند. از نظر او هرگونه تلاشى براى تطبيق دادن اشارات كلى قرآن به دستاوردهاى علمى, خطايى روش شناختى است كه حتى در صورت سازگارى علم با ظاهر آيات هم بايد از انجام آن پرهيز كرد. او بهره مندى تفسير از يافته هاى علمى را در اين مى داند كه با تدبر در نشانه هاى خداوند كه علم در آفاق و انفس كشف مى كند. گستره مدلولات قرآنى مان را در ذهنيت خود توسعه بخشيم.
او خود در مقام تفسير آيات, در موارد بسيارى بى آنكه توضيحى علمى يا غير آن براى آيات بدهد, مى گذرد. با اين حال در تفسير پاره اى از آنها به يافته هاى علمى استناد مى كند. او در موارد ديگرى نيز از آنچه در مقام بحث و نظر عنوان كرده و از تطبيق دادن قرآن با علم كلاً نهى كرده است, تخلف مى ورزد و به رغم اينكه در مواردى حتى به حقائق روشن علمى اعتماد نمى كند, در مواردى ديگر به تطبيق آيات با يافته هاى علمى مى پردازد. او در تفسير سه دسته از آيات, آسمان هاى هفتگانه, شهاب هاى آسمانى و خلقت آدم, كه به ظاهر با علم ناسازگار مى نمايند, به ظاهر آيات پايبند مى ماند و علم را غيرقطعى معرفى مى كند. او دو موضوع شهاب ها و خلقت آدم را در شمار امور غيبى معرفى كرده, در نتيجه از چگونگى و كيفيت آن ابراز بى اطلاعى مى كند و به همين دليل هم راهى براى تعيين آن متصور نمى داند.
تفسير الميزان در اين پژوهش جايگاه ارجمندى دارد, ديدگاه نويسنده را درباره موضوع كتاب از نگاه علامه طباطبايى مى شود چنين گزارش كرد. علامه طباطبايى عقل را شريف ترين نيرو در وجود انسان مى خوانند كه در قرآن در بيش از سيصد مورد مردم را به استفاده از آن دعوت كرده است. ايشان در عين آنكه خطاپذيرى تفكر منطقى را منكر نمى شوند, به كارگيرى آن را در تفسير قرآن معتبر مى شمارند. ايشان علوم طبيعى را روشنى بخش قسمتى از مجهولات بشر مى دانند اما كارآيى آن را نيز تعيين مى كنند و از محدوديت هايش غفلت نمى ورزند. در مقام تفسير, در مواردى كه يافته هاى علم با ظاهر آيات قرآن هماهنگ است. در تبيين مراد و مفهوم آيه از مطالب علمى گاه به اختصار, گاه به تفصيل و گاهى با ارجاع دادن به كتاب هايى علمى, مدد مى گيرند. اما در موارد بسيارى نيز تنها با ارائه توضيحاتى بسيار ساده و معمولى از كنار آيات مى گذرند. ايشان در بحث از تضاد علم و دين معتقدند قرآن با علم مخالفت ندارد. ايشان سپس در تبيين روش حل تعارض بين اين دو دسته دانش, نظرات علمى را به دو دسته مسلمات و فرضيات و آيات قرآنى را نيز به دو دسته آياتى كه تحمل معانى متعدد را دارند و آنهايى كه به معناى خاصى تصريح مى كنند, تفسيم مى نمايند و ابراز مى دارند كه در جايى كه يافته هاى علمى قطعى است و در مقابل آيات هم تأويل پذيرند, مى توان به تطبيق آنها با علم دست زد. در بررسى موردى, علامه در تفسير آسمان هاى هفتگانه و شهاب هاى آسمانى با معتبر دانستن يافته هاى علمى. تفسير گذشتگان را از آنها مورد تجديدنظر قرار مى دهند. در عين حال در جايى كه مضمون آن دو باهم سازگار نمى نمايند و در عين حال ديدگاه هيچيك (علم و قرآن) را نيز نمى توان به گونه اى تأويل كرد تا توافقى حاصل آيد, توقف مى كنند و تبيين آن را به آينده وامى گذارند, چنانكه در تعيين مصداق هفت آسمان سكوت مى كنند. در بحث از خلقت آدم, ايشان با وجودى كه آيات مربوط به اين موضوع را داراى ظهورى قوى مى دانند, نص آن را نيز تأويل ناپذير تلقى نمى كنند اما از معناى ظاهرى نيز به مجاز نمى گرايند چراكه يافته هاى علمى را در اين باره فرضيه هاى حدسى معرفى مى كنند كه در بسيارى از موارد از اثبات مدعاى خود قاصر مى باشد, لذا نمى تواند قري


صفحه 11

معرفي هاي گزارشي



كليات
كتابشناسى جامع ملاصدرا
ناهيد باقرى خرمدشتى, با همكارى فاطمه عسگرى, چاپ اوّل, تهران, بنياد حكمت صدرا, كتابخانه ملى جمهورى اسلامى ايران, 1378, 506ص, وزيرى.
اين كتاب, كتابشناسى و نسخه شناسى موضوعى آثار صدرالمتألهين است. كتاب داراى دو بخش است 1) خطى 2) چاپى, در بخش خطى كتاب هاى ذيل عناوين ادبيات, تفسير, حديث, عرفان و اخلاق, فلسفه, كلام, منطق, و متفرقات گزارش شده است. در بخش دوم كتاب هاى چاپ شده ملاصدرا در دو قسمت چاپ سربى و چاپ سنگى فهرست شده و آنگاه پايان نامه هاى دكترى, كارشناسى ارشد تدوين شده درباره ملاصدرا گزارش شده است. كتاب هايى كه در ضمن آنها از ملاصدرا سخن رفته است و نيز كتاب ها و مقالاتى كه درباره صدرالمتألهين نوشته شده است, بخش ديگرى از كتاب را تشكيل مى دهد. در بخش نسخه هاى خطى مطالب در دو قسمت كتابشناسى و نسخه شناسى آمده است. در بخش كتابشناسى به اجمال از كتاب و محتوى آن سخن رفته است و در بخش نسخه شناسايى به تفصيل نسخه هاى موجود كتاب شناسايى و گزارش شده است.

تحليل فرايندى خط مشى گذارى
محمّد سعيد تسليمى, چاپ اوّل, تهران, سمت, 1378, 211ص, وزيرى.
كتاب براى مقطع كارشناسى رشته مديريت تدوين شده است و در آن نخست خط مشى گذارى تعريف شده, تعامل آن با عوامل سازمانى بررسى گشته, تعامل آن با عوامل انسانى و با سيستم اطلاعاتى و فنى تحقيق شده است. عناصر تصميم گيرى, فرايند تصميم گيرى, تجزيه و تحليل تصميمات طرح ريزى, عوامل منطقى خط مشى گذارى, هدف گذارى از مباحث ديگر كتاب است.

آموزش بزرگسالان و آموزش مداوم
پيتر جارويس/ مترجم: غلامعلى سرمد, چاپ اوّل, تهران, سمت, 1378, 352ص, وزيرى.
كتاب براى دانشجويان رشته علوم تربيتى در مقطع كارشناسى و كارشناسى ارشد تدارك ديده شده است. بحث هايى از قبيل توجيه آموزش بزرگسالان, مفاهيم آموزش بزرگسالان, يادگيرى فراگير بزرگسالان, تدريس بزرگسالان, ديدگاه هاى نظرى در اين باره, آموزش از راه دور, معلمان بزرگسالان, طراحى برنامه هاى آموزش و بررسى درك عمل, نظريه و پژوهش محتواى كتاب را تشكيل مى دهد.

جمعيت شناسى جهان
مهدى امانى, چاپ اوّل, تهران, سمت, 1378, 127ص, وزيرى.
كتاب براى مقطع كارشناسى رشته علوم اجتماعى تدوين شده است و مسائلى از قبيل طرح مسأله شمارش جمعيت, تاريخ پيدايش انسان, چشم انداز آينده, جمعيت جهان و روند توسعه و بررسى مهاجرت هاى بين المللى مورد بحث قرار گرفته است. نويسنده در تأليف كتاب از كتاب جمعيّت جهان ژاك والن فرانسوى بهره فراوان برده است.

ارزشيابى كيفى
روزيتاپل ـ ترجمه عبداللّه نجفى, چاپ اوّل, تهران, سمت, 1378, 129ص, وزيرى.
كتاب براى رشته كتابدارى و اطلاع رسانى در مقطع كارشناسى ارشد تدوين شده است.
در اين كتاب مباحثى از قبيل ميزان استفاده از كتاب خانه, ساعات كار استفاده از مجموعه, اسناد استفاده نشده, جستجوى اقلام شناخته شده, جستجوى موضوعى, سرعت خدمات فنى كتاب, سرعت امانت بين كتابخانه اى, رضايت مندى استفاده كنندگان و رضايت مندى استفاده كننده از خدمات ارائه شده از راه دور مورد بحث قرار گرفته است.

هزار و يك كلمه ج3
حسن حسن زاده آملى, چاپ دوم, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1379, 469ص, وزيرى.
جلد سوم از مجموعه (هزار و يك كلمه) آيت الله حسن زاده آملى است كه كشكول و از (موضوعات مختلف نگاشته مى شود. گاهى (كلمه)ها فراتر از بحث معمولى است و عنوان رساله به خود گرفته است. موضوعات كلمه هاى اين مجلد درباره فلسفه, عرفان, فقه, كلام, اخلاق, تفسير و علوم قرآن, حديث, تاريخ, ادبيات, رياضيات نگاشته شده است. 18 كلمه اين مجموعه بس گسترده و در حكم يك رساله است مانند (رساله در تدوين لغت), (سرگذشت شيخ محمدحسين فاضل تونى) رساله اى درباره جن و….

هزار و يك كلمه ج4
حسن حسن زاده آملى, چاپ اوّل, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1379, 520ص, وزيرى.
مجموعه اى است از مطالب مختلف و در ادامه مجلدات پيشين. در اين جلد بحث هاى كلامى, فلسفى, عرفانى, اصولى, فقهى, حديثى, علوم قرآنى, رياضى عرضه شده است. برخى از كلمه ها در حدّ رساله هاى مستقل و مفصل هستند, از جمله ادله حركت جوهرى, حركت جوهريه و تحولات ذاتيه, شرح نهج البلاغه (خطبه 184) رساله مبدأ و معاد و…. فلسفه و كلام
نگاهى به معرفت شناسى در فلسفه اسلامى
حسن معلمى, چاپ اوّل, قم, پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى, 1378, 316ص, وزيرى.
مؤلف در اين كتاب كوشيده است معرفت شناسى را از ديدگاه فيلسوفان اسلامى پى گيرى كند. در بخش اوّل از معرفت شناسى در ديدگاه فيلسوفان پيشين سخن گفته است از جمله: فارابى, كندى, غزالى, فخر رازى, خواجه نصير طوسى و ملاصدرا.
و در بخش دوم معرفت شناسى را از ديدگاه فلاسفه معاصر گزارش كرده است. در اين بخش آراء و انديشه هاى كسانى چون علامه طباطبايى, استاد مطهرى, محمدتقى مصباح, بررسى تدوين و ارائه شده است. در فهرست و نيز عنوان هاى فصول بخش اوّل و سوم آمده است كه ظاهراً اشتباه است و كتاب دو فصل بيشتر ندارد.

قيامت نزديك است
على شيرازى, چاپ چهارم, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1378, 424ص, وزيرى.
كتاب تلاشى است براى تصوير روز حشر بر پايه آيات و روايت و در آن عناوينى از قبيل چگونگى حضور در قيامت, نامه اعمال, دادگاه عدل الهى, شهادت شاهدان, شفاعت و غيره ديده مى شود.

منهج الرشاد لمن أراد السداد
الشيخ جعفر كاشف الغطاء, چاپ اوّل, قم, مركز الغدير للدراسات الاسلاميه, 1420, 122ص, وزيرى.
كتاب پاسخ مرحوم شيخ جعفر كاشف الغطاء به نامه امير عبدالعزيز بن سعود بنيانگذار حكومت سعودى است. در اين كتاب به مباحثى كه در انديشه وهابيت شرك تلقى مى گردد پرداخته شده و به آنها پاسخ داده شده است. مباحثى از قبيل گونه هاى كفر, مفهوم عبادت, ذبح به غير خدا, نذر براى غير خدا, توسل, استغاثه, شفاعت, زندگى پس از مرگ محتواى كتاب را تشكيل مى دهد.

الفلسفه العليا
آية اللّه السيد رضا الصدر, چاپ دوم, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1378, 344ص, وزيرى.
كتاب حاصل درس هاى مرحوم حاج آقا رضا صدر براى گروهى از فارغ التحصيلان فلسفه دانشگاه ها است كه توسط خود وى تنظيم و تأليف شده است. مباحث كتاب شامل فايده فلسفه, رابطه علم و فلسفه, شرح اصطلاحات فلسفه, بحث از موجود, بحث هايى درباره ماهيت, بحث از وجود, قوه و فعل, علت و معلول, جوهر و عرض, بحث هايى درباره جسم, حركت و سكون, حادث و قديم, زنده و غير زنده, محسوس و معقول بحث هايى درباره امكان , بحث هايى درباره وجوب و اثبات واجب الوجود است.

الألوسى والتشيع
السيد امير محمد القزوينى, چاپ اوّل, قم, مركز الغدير للدراسات الاسلاميه, 1420, 445ص, وزيرى.
محمود شكرى آلوسى در كتاب خود (المنحة الألهيه تلخيص ترجمة التحفة الأثنى عشرية) در بررسى تشيع و آيه هاى نازل در شأن اهل بيت(ع) ناروايى ها را روا داشته است. مؤلف اين كتاب تلاش كرده است ديدگاه آلوسى را درباره تشيع نقد كند. كتاب شامل بحث على(ع) و خلافت, بررسى آيه وضو, ادله احكام شرعى, تحريف قرآن, تفضيل على(ع), دفاع از سنت و رسول(ص), روايت از نظر شيعه, بحث هايى درباره امامت, حليت ازدواج موقت, حديث عزت, بحث هاى كلامى درباره توحيد و نبوت, وجوب امامت و برترى على(ع) و اثبات امامت وى.

انسان از حشر تا دادگاه
نعمت الله صالحى حاجى آبادى, چاپ اوّل, قم, مؤلف, 1378, 206ص, رقعى.
كتاب شامل مباحثى درباره قيامت است. ايمان و اعتقاد به قيامت, حشر و چگونگى حشر انواع گوناگون انسان ها, بازرسى اعمال و چگونگى بازرسى اعمال اصناف گوناگون انسان ها و حسرت خوردن گروه هايى از مردم در روز قيامت. اين كتاب با بهره گيرى از آيات و روايات دينى تدوين شده است و شيوه مباحث آن ساده و در سطح فهم عامه است.

دمكراسى قدسى
على اكبر رشاد, چاپ اوّل, تهران, مركز نشر آثار پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى, 1379, 266ص, رقعى.
كتاب شامل سخنرانى ها و مقالات نويسنده است كه در كنفرانس ها و مجامع ايراد شده است. نويسنده در اين مقالات بر آن است كه زيرساخت هاى فلسفى ـ كلامى سكولاريسم را توضيح دهد; رابطه دين با پاره اى مقولات سياسى ـ انسانى را تشريح كند و در نهايت راه كارهاى اسلامى ارائه كند.
موضوعاتى از قبيل عوامل پيدايى و پايايى سكولاريسم, پى ساخت هاى معرفت شناختى اين جهانى نگرى, عقلانيت مدرن, نقش دين در دنياى نو, دمكراسى قدس, آزادى, سهم و نقش فكر و فرهنگ دينى در توسعه, تأثير تصوير اسلامى انسان بر سيره و زيست اجتماعى, انسانشناس جان آشنا نسبت دين و ايدئولوژى است.

حقيقت دينى در عصر ما
ويليام مونتگمرى وات; ترجمه ابوالفضل محمودى, چاپ اوّل, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1379, 136ص, رقعى.
جايگاه دين در دنياى جديد و در رويارويى با مسائل پيچيده عصر حاضر از مسائل عمده زمان ماست كه يكسر با آنچه در روزگاران گذشته براى بشر مطرح بوده است تفاوت دارد. پاسخ بدين مسأله به گونه اى جدّى از جمله در گرو كشف تحليل و گزارش عناصر مشترك اديان; و جهات همگون اديان با همه گونه گونى آنهاست. آقاى وات كه از متكلمان برجسته مسيحى است با دلبستگى ويژه آى به اسلام (در اين اثر كوشيده است تا به همه كسانى كه به اهميت ايمان دينى در جهان چند دينى روزگار ما باور دارند نشان دهد كه چگونه مى توان حقيقت را در نظام هاى دين گونه گون كشف كرد) و از آن به مثابه زبان مشتركى براى هم گرايى و مشاركت پيش تر در جهت خير و رفاه مادى و معنوى انسان ها سود جست. كتاب در شش فصل سامان يافته است, وات سخن خود را با طرح برخى موضوعات اساسى, مانند محدوديت هاى ذهن و زبان آدمى و ماهيت حقيقت و واقعيت آغاز كرده و سپس به طرح حقايق اصلى عهدين و قرآن پرداخته و در پايان نيز جايگاه كنونى اديان و مشكلات نظرى و عملى فرا روى آن ها را به بحث گذاشته است.

مابعدالطبيعه
ريچارد تيلور; ترجمه و تحشيه محمدجواد رضايى, چاپ اوّل, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1379, 367ص, وزيرى.
مباحث كتاب حاضر تمهيدى است بر (مابعدالطبيعه) كه زمينه ورود به اين معرفت را هموار مى كند. در فصل اوّل كتاب از نياز به مابعدالطبيعه سخن رفته است و در فصل دوم از نفس و بدن, فصل سوم نظريه تأثير متقابل نفس و بدن را كاويده و در فصل چهارم از نفس به عنوان كاركرد بدن بحث شده است, اختيار, جبر, تقدير, مكان و زمان, عليّت, وجود و عدم… از جمله بحث هاى اين كتاب است. مترجم پيوست هاى مفصل و روشنگرانه بر فصول كتاب نگاشته است, اين پيوست ها گاه ايضاحى و تبيينى است درباره مطالب متن و گاه تأييد و تكميل. و بالاخره موارد در نقد و بررسى آرا نويسنده كتاب در مواردى كه مترجم آراء او را نااستوار داشته و يا دلايلش را وافى به مقصود نديده است. بخش هاى افزوده مترجم كه از يكسوى جنبه توضيحى دارد و از ديگر سوى حالت نقد و بالاخره مقابله و سنجش آرا مؤلف با آرا فيلسوفان مسلمان, بر غناى كتاب افزوده است. قرآن و حديث
اعلام القرآن
عبدالحسين الشبسترى, چاپ اوّل, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1379, 1128ص, وزيرى.
(اعلام قرآن) را, قرآن پژوهان به دو بخش اعلام روشن و صريح و اعلام مبهم تقسيم كرده اند. در آيات الهى گاه از كسانى به صراحت ياد شده و درباره آنها سخنى آمده است. و گاه سخنى درباره كسى آمده است بدون اينكه مشخصاً دانسته شود آن كيست؟! مانند و جاء من اقصى المدينه رجل….
درباره اعلام قرآن تاكنون آثار نگاشته شده است, اين كتاب با همه آنچه نوشته شده است تفاوتى بنيادى دارد. اعلام براساس حروف سامان يافته اند و آنگاه گزيده مطالب موجود در قرآن, تفاسير و احاديث درباره موضوع آمده و سپس آيات مرتبط با آن مؤلف در پانوشت ها به تفصيل منابع و مصادرپژوهى درباره (اعلام) را گزارش كرده است كه براى پژوهشگران بسى مفيد است.

القرآن فى مدرسة اهل البيت
هاشم الموسوى, چاپ اوّل, قم, مركز الغدير للدراسات الاسلاميه, 1420هـ.ق, 207ص, رقعى.
نويسنده, پس از بررسى كيفيت نزول قرآن و تحريف ناپذيرى قرآن, به تفصيل درباره جمع قرآن و مرجع در تفسير آن سخن مى گويد.
در ادامه موضوعاتى مانند نسخ, تأويل, محكم و متشابه و روش شناخت به بحث و بررسى گذاشته مى شود. نويسنده در تمام اين مباحث, نظر به روايات اهل بيت داشته و كتاب را به زبان عربى نگاشته است.

آيات قرآنى در زمينه بهداشت روانى
بوالهرى, قاسم آبادى و رمضانى, چاپ اوّل, تهران, سازمان جهانى بهداشت, 1378, 50ص, وزيرى.
هدف از تأليف اين كتاب, ارائه آياتى از قرآن كريم است كه به طور مستقيم و غيرمستقيم, مفاهيم نوين بهداشت روانى را مطرح نموده است. آنگاه با مراجعه به كشف الآيات و منابع مختلف ديگر از جمله (المعجم المفهرس), گروهى از آيات را كه مستقيم و يا غيرمستقيم به بهداشت روان, ارتباط دارد, استخراج گرديده است. پس از آن مفاهيم آيات را به بحث گذاشته و يا با تفاسير مختلف مقايسه كرده اند تا نزديك ترين مفهوم بهداشت روانى از ديدگاه قرآن كريم به دست آيد.

شناخت نامه تفاسير
سيد محمدعلى ايازى, چاپ اوّل, رشت, انتشارات كتاب مبين, 1378, 328ص, رقعى.
اين كتاب نگاهى است اجمالى به 130 تفسير شيعه و سنى. مؤلف تفاسير را براساس حروف آغازين آنها سامان داده و در گزارش و شناساندن هر تفسير ابتدا كتابشناسى گزارمانى آن را ارائه داده است و آنگاه توضيحاتى كوتاه درباره محتوى تفسير, شيوه مؤلف در تفسيرنگارى و گاه مواضع مفسر آورده است. در پايان نيز تفاسير را براساس نام هاى مؤلفان نيز فهرست كرده است.

كاوشى در تاريخ جمع قرآن
سيد محمدعلى ايازى, چاپ اوّل, رشت, انتشارات كتاب مبين, 1378, 128ص, رقعى.
چگونگى جمع قرآن و زمان جمع و تدوين قرآن از جمله مباحث مهم علوم قرآنى است كه از جهاتى در موضوعات ديگر علوم قرآنى تأثير مستقيمى دارد. مؤلف از ميان اقوال متعدد مرتبط با جمع قرآن, بر اين باور است كه قرآن با همين سبك و سياق و شكل و ترتيب زمان رسول الله(ص) جمع شده است; بدين سان كوشيده است پس از تبيين مسأله و به اصطلاح (تحرير محل نزاع) ادله معتقدان به جمع زمان خلفا را آورده نقد كند و دلايل خود را براى توفيقى بودن جمع قرآن و تدوين و ترتيب آن بدين سان كه اكنون در پيش روى ماست در زمان رسول الله(ص) ارائه كند.
موضوع بحث به پژوهش بيشترى نياز دارد و اين كتاب مى تواند در گشودن ابعادى از بحث سودمند افتد.

جامعيت قرآن
سيد محمدعلى ايازى, چاپ اوّل, رشت, انتشارات كتاب مبين, 1378, 200ص, رقعى.
اين كتاب, پژوهشى استنادى و تحليلى از مسأله جامعيت قرآن و قلمرو آن است. مؤلف ابتدا (مفهوم جامعيت) را روشن كرده است و آنگاه در اثبات جامعيت دلايل گونه گون قرآنى, عقلانى را آورده است. پيوند بحث جامعيت با خاتميت در فصل دوم به بحث نهاده شده است و در فصل سوم از قلمرو دين و تفسيرهاى گوناگون از جامعيت در درازناى تاريخ سخن رفته است. ملاك هاى جامعيت محتواى فصل چهارم است; فصل پنجم عهده دار بحث از جامعيت در علوم اسلامى است كه در پايان آن قرآن و جامعيت آن در پيوند با علوم و نيز چرايى و چگونگى گرايش به اشتمال قرآن بر علوم بحث شده است.

پژوهشى در باب اسرائيليات در تفاسير قرآن
محمدتقى ديارى, چاپ اوّل, تهران, دفتر پژوهش و نشر سهروردى, 1378, 296ص, رقعى.
(اسرائيليات) به مفهوم گزارش ها, نقل ها و احاديث دخيل در حوزه فرهنگ اسلامى بويژه تفسير كتاب الهى, كه بلحاظ گستردگى آن از سوى يهوديان و يهودى تباران عنوان (اسرائيليات) يافته است. در پژوهش هاى اسلامى بسى مهم و در تفسير مهمتر است. توجه به اين موضوع البته نه با اين عنوان ريشه اى كهن دارد اما در سال هاى اخير توجه پژوهش گران را بجدّ به خود معطوف داشته است. اين نوشته يكى از آثارى است كه اخيراً در اين باب رقم خورده است. در فصل اوّل اين مجموعه به تفسير روش ها و منابع آن پرداخته شده است; و در فصل دوم از قرآن و پيوند آن با ديگر كتاب هاى آسمانى سخن رفته است. فصل سوم زمينه هاى حضور اسرائيليات در فرهنگ مكتوب اسلامى و انگيزه هاى ناقلان از نقل آنها بررسى شده و از فصل پنجم به شناسايى و شناساندن چهره هايى پرداخته شده است كه در گسترش آن نقش داشته اند. در فصل پنجم از دلايل پذيرش و عدم پذيرش روايات اصل كتاب و چندى و چونى آن بحث شده است و بالاخره, در فصل ششم نمونه هايى عينى از اين گزارش ها نقد شده است.

كشف الرس عن حديث ردّ الشمس
محمدباقر محمودى, چاپ اوّل, قم, مؤسسه معارف اسلامى, 1378, 320ص, جيبى.
جريان (بازگشت آفتاب) در حيات رسول الله(ص) پس از غروب آن براى اداى نماز على(ع) از جمله معجزات رسول الله و فضائل و مناقب مولى اميرالمؤمنين على(ع) است كه در متون تاريخى و حديثى نقل ها و گزارش هاى فراوانى دارد. گواينكه برخى از كسان كه فضائل مولى را برنمى تابيده اند كوشيده اند تا بگونه اى وقوع آن را انكار كنند, اما گزارش هاى فراوان آن چنان نيست كه بتوان آن را انكار كرد. در اين كتاب محقق جليل القدر حضرت آقاى محمودى ابتدا اصل واقعه را گزارش كرده است و آنگاه از كسانى سخن گفته است كه درباره حادثه كتاب هاى مستقلى نگاشته اند سپس از كسانى ياد كرده است كه در ضمن آثار خود نقل هاى مرتبط با آن را گزارش كرده اند و گاه بر صحت نقل ها تأكيد ورزيده اند و گاه به كسانى كه در نقل ها ترديد روا داشته اند طعن زده اند. آنگاه پژوهش علامه امينى(ره) را از كتاب گرانقدر (الغدير) يكسر نقل كرده اند و در نهايت دو رساله مهم در اين زمينه را تصحيح كرده آورده اند: 1ـ كشف اللبس عن حديث ردّ الشمس از سيوطى; 2ـ مزيل اللبس عن حديث ردّ الشمس) محمد بن يوسف شامى صالحى.
بر روى هم كتاب (كشف الرس…) اثرى است سودمند و خواندنى.

الوضاعّون واحاديثهم الموضوعه
عبدالحسين الأمينى, چاپ اوّل, قم, مركز الغدير للدراسات الأسلاميه, 1420, 512ص, رقعى.
جريان وضع و جعل حديث در فرهنگ اسلامى گو اينكه جريان فسادآفرين و تأسف انگيز است; اما واقعى است صادق و حقيقتى است كه در حوزه فرهنگ اسلامى اتفاق افتاده است. برخى از عالمان اهل سنت نه تنها اصل ظهور و بروز اين جريان را در صدر اسلام انكار كرده اند كه وضع و جعل را به شيعه نسبت داده اند علامه امينى(ره) در ضمن بحثى بنيادين و درازدامن هم اصل بحث را تنقيح كرده و ظهور و بروز آن را اثبات كرد, و هم چهره هاى دروغ پرداز را معرفى كرده است. آقاى سيد راى يوزبكى اين بحث را از الغدير جدا ساخته و با تحقيقى جديد آن را عرضه كرده است. كتاب داراى دو فصل است. در فصل اوّل از حديث موضوع سخن رفته است و علامات وضع و زمينه ها و زمان ظهور آن و نيز از اسباب وضع; و در فصل دوم ضمن برشمردن نمونه هايى از وضع ها و جعل ها ذيل عنوان (سلسله الكذابين والوضاعين) و براساس حروف نام هفتصد نفر از راويان گزارش شده است كه براساس منابع اهل سنت اهل وضع حديث و جعل خبر بوده اند.

الغدير فى الكتاب العزيز
عبدالحسين الأمينى, چاپ اوّل, قم, مركز الغدير للدراسات الاسلاميه, 1420, 119ص, رقعى.
علامه جليل القدر حاج شيخ عبدالحسين امينى در كتاب ارجمند خود (الغدير) بحثى پى نهاده است درباره جريان غدير در كتاب الهى و در آن سه آيه را با دقت و استوار و با تكيه بر اسناد اهل سنت تفسير كرده است. آيات (اكمال), (ابلاغ) و (عذاب). (مركز پژوهش هاى اسلامى غدير) اين بخش را از آن كتاب جدا كرده و با تحقيقى جديد نشر داده است.

راه قرآن
سيد رضا صدر, چاپ دوم, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1379, 223ص, وزيرى.
(راه قرآن) از آثار خواندنى و سودمند فقيد سعيد حضرت آيت الله حاج رضا صدر است. در كتاب, مؤلف با قلمى روان, برداشتى استوار, نكته ها و آموزه هاى ارجمندى را از قرآن استخراج و عرضه كرده است.
نه افراط و نه تفريط, نه جبر و نه تفويض, گشوده بودن راه, تدبير و تقدير اصل روا شمردن بيع و ناروا شمردن ربا, اصل وجوب روى دين, ميانه روى در عبادت, ميانه روى در نيكوكارى و…. عناوين بسيار اجتماعى و اخلاقى ديگر كه بر پايه آيات استخراج شد و در پرتو روايات و احاديث شرح و توضيح شده اند.

اركان اسلام در نهج البلاغه
ابراهيم سيد علوى, چاپ اوّل, تهران, انتشارات بنياد نهج البلاغه, 1378, 65ص, پالتويى.
مؤلف در اين نگاشته, اركان اسلام را براساس نصوص نهج البلاغه عرضه كرده است. عناوينى كه درباره آنها جملات نهج البلاغه عرضه شده است, عبارتند از: نماز, روزه, خمس و زكات, حج, جهاد, امر به معروف و نهى از منكر, تولى و تبرى. همه عناوين در آغاز توضيح داده شده است و آنگاه نصوص نهج البلاغه با توضيحى در ابعاد مختلف موضوع ارائه شده است.
يادآورى كنيم كه اين كتاب ابتدا به سال 1366 نشر يافته است پس از آن دوبار به وسيله اداره كل امور فرهنگى و هنرى, معاونت پژوهشى وزارت آموزش و پرورش بدون نام مؤلف و بدون تاريخ نشر يافته است هربار در 50هزار نسخه! اكنون بنياد نهج البلاغه بار ديگر با هيئتى چشم نواز و با نام مؤلف آن را نشر داده است.

الأربعينات فى القرآن والحديث والتاريخ والأدب
محمود اكبرزاده خراسانى, چاپ اوّل, مشهد, بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى, 1378, 874ص, وزيرى.
مؤلف با جستجوى گسترده در منابع حديثى, تاريخى و ادبى كوشيده است تا مواردى را كه به نحوى مرتبط با (اربعين/چهل) بوده است گزارش كند. مؤلف كتاب را براساس حروف سامان داده است و ذيل عناوين آيات, روايات و گزارش هاى تاريخى مرتبط را عرضه كرده است. نمونه هايى را بياوريم, در ذيل (حَبَش) گزارشى تاريخى را آورده است كه تعداد مهاجران به حبشه 40 مرد بوده اند. (/163). در ذيل (حج) آورده اند كه ثواب يك درهم انفاق در حج معادل چهل هزار درهم است. (همان). عايشه مى گويد: گاه مى شد كه 40 شب مى گذشت و در خانه رسول خدا(ص) چراغى روشن نمى شد. (351). حديث غدير را احمد بن حنبل از چهل طريق نقل كرده است و….

محمد(ص) در نگاه على(ع)
سيد محمدرضا دين پرور, چاپ اوّل, تهران, بنياد نهج البلاغه, 1379, 87ص, پالتويى.
اين كتاب نيز از همان مجموعه است و آنچه درباره حضرت محمد(ص) در نهج البلاغه آمده مؤلف استخراج و ترجمه كرده است.

حكومت و مردمدارى
گروه ترجمه بنياد نهج البلاغه, چاپ هشتم, تهران, بنياد نهج البلاغه, 1379, 67ص, رقعى.
محتواى اين كتاب فرمان اميرالمؤمنين على(ع) است به مالك اشتر.
در صفحات زوج متن عهدنامه مالك اشتر آمده است و در روبرو, صفحات فرد ترجمه آن با تيترگذارى مناسب.
اعراب گزارى هاى متن عربى و ترجمه هاى روان و مشخص نمودن فرازها, كتاب را چشم نواز و خواندنى كرده است.

راه و رسم زندگى از ديدگاه نهج البلاغه
اسماء مشكى فام, سيد جمال الدين دين پرور, چاپ اوّل, تهران, بنياد نهج البلاغه, 1378, 53ص, پالتويى.
در اين جزوه 52 موضوع به اختصار با استفاده از نهج البلاغه به عنوان راه و رسم زندگى بيان شده است از قبيل: اسلام چيست؟; ايمان چيست؟; قرآن چيست؟; صفات مؤمن; روابط اجتماعى; سلاح بصيرت و….
چنانچه جزوه از يك فهرست برخوردار بود استفاده از آن آسان تر مى شد.

فرزندم چنين باش
سيد جمال الدين دين پرور, چاپ پنجم, تهران, بنياد نهج البلاغه, 1379, 67ص, رقعى.
كتاب با يك پيش گفتار دو صفحه اى آغاز و ادامه آن ترجمه نامه سى ويكم نهج البلاغه است كه سفارش هاى مهم تربيتى اميرالمؤمنين(ع) به فرزندش امام حسن(ع) مى باشد.

از پارسايان برايم بگو
سيد جمال الدين دين پرور, چاپ اوّل, تهران, بنياد نهج البلاغه, 1377, 32ص, وزيرى.
اين جزوه ترجمه و شرح خطبه (همّام) نهج البلاغه مى باشد.
خطبه (همام) از معروف ترين خطبه هاى نهج البلاغه است كه در آن اوصاف پرهيزكاران و متقين از زبان اميرالمؤمنين على(ع) بيان شده است.

تاريخچه غديرخم
سيد جمال الدين دين پرور, چاپ اوّل, تهران, بنياد نهج البلاغه, 1378, 11ص, پالتويى.
در اين جزوه تاريخچه مختصرى از غديرخم بيان شده است.

المسيح فى القرآن
سيد رضا صدر, چاپ اوّل, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1379, 156ص, وزيرى.
اين كتاب اثرى است خواندنى كه با نهايت گزيده نگارى و براساس آيات چهره اى نورانى و ارجمند از مسيح بن مريم رسول الهى; و پيامبر عشق و جهاد ترسيم كرده است. مسيح در نگاه قرآن, مادر عيسى(ع) خلقت عيسى, بعثت مسيح, رسالت آن بزرگوار, ايمان به عيسى و تهى از غلوّ درباره آن بزرگوار و نمونه هايى از معجزه ها و كرامت هاى حضرت مسيح از جمله عناوين و موضوعات اين كتاب است.

اسوه هاى قرآنى و شيوه هاى تبليغى آنان
مصطفى عباسى مقدم, چاپ اوّل, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1379, 448ص, وزيرى.
قرآن كريم براى تربيت نسل ها و بركشيدن انسان ها به قله هاى معرفت و عمل, مستقيم و غيرمستقيم, انديشه, زندگانى و فرجام نيكان و بدان را در پيشديد نهاده است. در همين سمت وسوى از جمله موضوعات جالب و آموزنده قرآن طرح زندگى پيام آوران حق و مبلغان حقيقت و تكيه بر شيوه هاى آنان در برخورد با مردم, هدايت انسان ها و تربيت جامعه هاست. اين پژوهش عهده دار معرفى اسوه هاى تبليغ و شيوه هاى تبليغى آنان است. كتاب در يك مقدمه و سه بخش نگاشته شده و بر روى هم سيره تبليغى حدود چهل شخصيت قرآن و چند جماعت نمونه را از منظر شيوه شناسى به بررسى نهاده است. فصل اول كتاب عهده دار بحث هاى مقدماتى است, از قبيل كليات, مفاهيم و واژه ها, معرفى شيوه اسوه نمايى و تنوع شيوه هاى تبليغى. در بخش دوم در ضمن سه فصل انبياء الهى معرفى شده, شيوه هاى تبليغى آنها تبيين شده است در اين بخش اوج چهره نمايى هريك از رسولان در ابلاغ مشخص شده است به مثل, هور اسوه صداقت در تبليغ, لوط, اسوه مبارزه با فساد اخلاقى, صالح, اسوه صبر و مقاومت, اسماعيل اسوه اطاعت محض و….
بخش سوم مشتمل است بر زندگانى و گزارش شخصيت برجسته قرآنى و شيوه هاى تبليغى آنها كه پيامبر نبوده اند, مانند مريم, لقمان, ذوالقرنين و….
كتاب (اسوه هاى قرآني…) نگاهى است نو به موضوع مرتبط با قصص, خواندنى و سودمند.

حديث الغدير
عبدالحسين الأمينى, چاپ اوّل, قم, مركز الغدير للدراسات الاسلاميه, 1419, 206ص, رقعى.
عالم عاليقدر و پژوهشگر بى بديل علامه حاج شيخ عبدالحسين امينى, موضوع ولايت و حادثه اى را كه در (غديرخم) اتفاق افتاد و به جريان (غدير) شهره گشت از زاويه هاى مختلف به بحث نهاده و در مجموعه ارجمند و عديم النظيرش (الغدير) آورده است. بخشى از الغدير كه به جريان غدير در اسناد تاريخى پرداخته و مفاد آن را در پرتو آگاهى هاى تاريخى و ادبى كاويده است, از آن جدا شده با تحقيق مجدد در قالب كتابى خُرد ارائه شده است.
افزون بر آنچه ياد شد, قرائنى كه نشان مى دهد مراد از مولى, اولى به تصرف و زعيم و پيشوا هست, نيز در اين كتاب آمده است. فقه و حقوق
جاسوسى و خيانت به كشور
عادل ساريخانى, چاپ اوّل, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1378, 391ص, وزيرى.
كتاب تحقيقى فقهى و حقوقى درباره جاسوسى و خيانت به كشور است. در بخش اول آن مباحث كلى از قبيل تعريف اصطلاحات مربوطه, مسأله از ديدگاه فقه, ماهيت جاسوسى, سابقه تاريخى مورد بحث قرار گرفته است. در بخش دوم جاسوسى از ديدگاه اسلام, و در حقوق موضوعه بحث شده است و بخش سوم موضوع خيانت به كشور در پنج فصل آمده است. مباحثى از قبيل خيانت به كشور از نظر اسلام و حقوق موضوعه, قوانين قبل از انقلاب اسلامى و بعد از آن و در حقوق تطبيقى مباحث اصلى اين فصول هستند.

عجائب احكام اميرالمؤمنين
علامه سيد محسن الامين العالمى, چاپ اوّل, قم, مركز الغدير للدراسات الاسلاميه, 1420, 229ص, وزيرى.
كتاب گزارش قضاوت هاى شگفت امام على(ع) مى باشد. و شامل قضاوت هاى آن حضرت در زمان پيامبر(ص), خلفاى پيشين و قضاوت هاى وى در زمان حكومتش است و ده ها مورد را شامل مى شود.

اخلاق و حقوق بين الملل
ناصر قربان نيا, چاپ اوّل, تهران, سمت, 1378, 240ص, وزيرى.
كتاب براى دانشجويان رشته حقوق و روابط بين الملل تهيه شده است. نقش اخلاق در شكل گيرى قواعد حقوقى, اخلاق و مبناى حقوق بين الملل, و اخلاق و اهداف حقوق بين الملل از مباحث مهم كتاب مى باشد.
مؤلف بر اين باور است كه اخلاق بايد در حقوق بين الملل جايگاه رفيع داشته باشد و در همه عرصه هاى زندگى فردى و اجتماعى صدرنشين باشد و در اين كتاب در پى اثبات همين امر است.

حضور قلب در نماز
على اصغر عزيزى تهرانى, چاپ سوم, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1378, 200ص, وزيرى.
كتاب در چهار فصل مباحث مربوط به حضور قلب در نماز, عوامل حواس پرتى و نيز عوامل حضور قلب را بررسى كرده است. كتاب قبلاً در همين نشريه معرفى شده است.

فقيهات بين السنة والشيعه
عاطف سلام, چاپ اوّل, قم, مركز الغدير للدراسات الاسلاميه, 1420, 102ص, وزيرى.
در اين كتاب چند مبحث اختلافى از نظر شيعيان و سنيان مورد كاوش قرار گرفته است.
اين مباحث عبارتند از: جمع بين دو نماز, مسح بر پا, مسح بر خفين [جوراب], سجده بر زمين, اذان و ازدواج موقت.

قواعد كلى استنباط
آية اللّه سيد محمّدباقر صدرـ ترجمه رضا اسلامى, چاپ اوّل, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1378, 472ص, وزيرى.
كتاب ترجمه و شرح حلقه دوم از كتاب (دروس فى علم الأصول) است. در اين جلد مباحثى از قبيل تعريف علم اصول, موضوع علم اصول, حكم شرعى و تقسيم هاى آن, حجيت قطع, ادلّه و تعيين روش در آن, دلايل محرزه, دليل شرعى لفظى و مباحث مربوط به ادلّه لفظى دلايل غير لفظى و اثبات حجيّت دلالت در دليل شرعى.
با آن كه معمولاً ترجمه و شرح به انگيزه آسان سازى مطالب كتاب مبدأ انجام مى گيرد. اين ترجمه از ساختار بيانى نسبتاً دشوارى برخوردار است.

مباحثى از اصول فقه
دكتر سيد مصطفى محقق داماد, چاپ اوّل, تهران, مركز نشر علوم اسلامى, 1378, 235ص, رقعى.
كتاب دفتر سوم از مجموعه مباحث اصول فقه است كه دو دفتر آن پيشترها نشر يافته است. در اين دفتر به مباحث اصول عمليه پرداخته شده. بحث استصحاب, تعريف و تقسيمات آن, مبحث برائت و دلايل حجيّت آن و مبحث تخيير و موارد كاربرد آن, اشتغال و يا احتياط و تقسيم هاى اين مبحث, تعارض ادلّه و مباحث مربوط به آن از ديگر مباحث كتاب هستند.

احكام روابط زن و مرد و مسائل اجتماعى آنان
سيد مسعود معصومى, چاپ نوزدهم, قم, انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1379, 204ص, رقعى.
روابط زن و مرد از جمله مناسبات اجتماعى است كه لزوم رعايت احكام شرعى در آن, براى جلوگيرى از انحطاط اخلاقى جامعه, نمايان و آشكار است.
با توجه به حساسيت مسأله و لزوم آگاهى عمومى از احكام مربوط به آن, كتاب (احكام روابط زن و مرد) با شيوه اى منظم و روشمند و مطابق با فتاواى چند تن از مراجع بزرگ, احكام روابط زن و مرد تبيين شده است.

همسردارى
ابراهيم امينى, چاپ شانزدهم, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1378, 303ص, وزيرى.
كتاب در برگيرنده مباحثى درباره شيوه همسردارى و وظيفه زن و مرد در برابر يكديگر و در قبل خانواده مى باشد. مباحثى از قبيل خوش برخوردى, كم كردن توقع ها, توجه به خواست يكديگر, اعتماد به يكديگر, كمك به هم, كنترل خشم و ديگر ويژگى هايى كه در استحكام خانواده نقش جدى دارد در اين كتاب بحث شده است. اخلاق و تعليم و تربيت
انسان از خاك تا خاك
نعمت الله صالحى خاجى آبادى, چاپ اوّل, قم, مؤلف, 1379, 272ص, رقعى.
بخش اول كتاب, درباره دوران اوليه انسان كه از خاك شروع مى شود و به خاك برمى گردد, سخن مى گويد. در بخش دوم, شامل مباحثى درباره دوران برزخ است. موضوع بخش سوم كتاب, بررسى حوادث پس از مرگ تا رستاخيز است. حاضر شدن در دادگاه قيامت و شهادت دادن گواهان, از مباحث بخش چهارم كتاب است. آخرين بخش كتاب, از دوران و تحولات آينده انسان و سير او در قيامت, سخن مى گويد.

اخلاق معاشرت
جواد محدثى, چاپ اوّل, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1379, 328ص, رقعى.
مؤلف ابتدا مباحث اين كتاب را در حالت مقالاتى مسلسل در مجله (پيام زن) عرضه كرده است كه اكنون با اندكى بازنگرى به صورت كتاب منتشر مى شود.
نويسنده سعى كرده است آداب معاشرت را با نثرى روان, شيوا و گويا و بهره ورى از معارف دينى در اختيار خانواده, و جوان ها قرار دهد. شناخت و مراعات حقوق ديگران, سلام و مصافحه, خوشرويى و خوشخويى, مردم دارى, صله رحم, ديد و بازديد, با همسايگان, سوغات و عيادت, حريم خانه و زندگى, آيين دوستى, رازدارى, كارگشايى, عزت نفس, صداقت و سازگارى از جمله عناوين است كه در اين كتاب مورد بحث قرار گرفته اند.

تحليل اجتماعى از صله رحم
سيد حسين شرف الدين, چاپ اوّل, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1378, 391ص, وزيرى.
نويسنده در فصل اوّل كتاب كلياتى از ابعاد فقهى صله رحم و قطع آن را نشان مى دهد. در فصل دوم انواع صله رحم را تبيين مى كند و در فصل سوم از كسانى ياد مى كند كه به آنان ارحام روحانى اطلاق مى كند از قبيل پيامبر(ص) امامان(ع) و دانشوران; در فصل چهارم به موضوع از زاويه آيات و روايات مى نگرد كه اين طولانى ترين فصل كتاب است. در فصل پنجم همين موضوع را از ديدگاه اديان و مذاهب پيشين بحث مى كند. در فصل ششم آثار صله رحم را تحليل مى كند. در فصل هفتم اهميت موضوع را از ديدگاه جامعه شناسان مى نگرد. فصل هشتم نقش دين را در ايجاد و تحكيم روابط اجتماعى نشان مى دهد. در فصل پايانى علل قطع ارتباطات خويشاوندى را بررسى مى كند.

تعليم و تربيت در نهج البلاغه
عبدالمجيد زهادت, چاپ اوّل, قم, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, 1378, 245ص, وزيرى.
كتاب موضوع تعليم و تربيت را از نگاه نهج البلاغه مورد بررسى قرار مى دهد. ارزش علم, تشويق به دانش, نكوهش نادانى, آداب آموزش, پرهيز از گفتار بدون آگاهى, دانش هاى سزاوار آموزش, وظايف دانشوران مباحث بخش اول كتاب است. نويسنده در بخش دوم به موضوع تربيت مى پردازد و مباحثى از قبيل مفهوم تربيت متصديان تربيت اعم از مربيان الهى و پدر و مادر از مباحث جدى اين بخش است. پايان اين بخش شرح نامه 31 نهج البلاغه و آموزش هاى تربيتى موجود در آن است.

دروغ
سيد رضا صدر, چاپ دوم, قم, مركز انتشارات دفتر تبلغات اسلامى, 1378, 256ص, وزيرى.
كتاب سلسله درس هاى مرحوم صدر در پنج شنبه شب هاى سال چهل است كه به قلم خود آن مرحوم تحرير شده است. كتاب شامل 24 بخش است و در آن مهمترين موضوع هاى مرتبط با دروغ مورد بررسى قرار گرفته است. پاره اى از عناوين كتاب به اين شرح است: دروغ, دروغ و دو رويى, علامت هاى نفاق, ريشه دروغ, دروغ و ايمان, دروغ گناه كبيره است, دروغ كليد گناهان, كذّاب دروغ در راه خودنمايى, دروغ هاى گوناگون, دروغ بر خدا و پيامبر(ص), تهمت و افترا, زيان هاى اجتماعى دروغ, دروغ هاى روا و….

راهنمايى و مشاوره تحصيلى و شغلى
دكتر عبدالله شفيع آبادى, چاپ اوّل, تهران, سمت, 1378, 220ص, وزيرى.
كتاب براى دانشجويان رشته علوم تربيتى در مقطع كارشناسى تهيه شده است و داراى هفت فصل است. مباحث كلى از قبيل تعريف مفاهيم و اصطلاحات در فصل اوّل بحث شده است. فصل دوم به راهنمايى و مشاوره تحصيلى اختصاص دارد. در فصل سوم همين بحث در رابطه با شغل مطرح است. فصل چهارم به اطلاعات تحصيلى و شغلى مى پردازد. فصل پنجم به تعريف كار, شغل و حرفه و عوامل مؤثر بر اشتغال مناسب مى پردازد. در فصل ششم انتخاب شغل و مشكلات آن بررسى شده است و در فصل هفتم مشاغل طبقه بندى شده است و پايان بخش كتاب چند ضميمه است.

در حريم دل
علامه مجلسى, چاپ اوّل, قم, مرصاد, 1376, 85ص, رقعى.
اين كتاب شامل سه رساله كوچك از مرحوم علامه مجلسى است. الهى نامه, مصيبت نامه و انشاء حديث شوق به عتبات عاليات كه محتواى آنها, عموماً مناجات مى باشد. تاريخ و شرح حال
نقد و بررسى منابع سيره نبوى
جمعى از مؤلفان, چاپ اوّل, تهران, سمت, 1378, 424ص, وزيرى.
اين كتاب به آهنگ شناسايى شناساندن و نقد متون تاريخى به قلم آمده است. بخش هاى مختلف آن را نويسندگان مختلفى نوشته اند, امّا همه را آقاى جعفريان از نظر گذرانده و بواقع مجموعه حاضر با اشراف و نظارت وى سامان يافته است. در مقاله اوّل كه به خامه آقاى جعفريان است (نقش تاريخى امام على(ع) در زمان پيامبر از نگاه ابن اسحاق و ابن هشام) بررسى شده است. (ابن عبدالبر اندلسى و سيره نبوى) عنوان مقاله دوم است كه در آن دو كتاب ابن عبدالبر بررسى شده است. (نقش خاندان زبير در تدوين سيره نبوى) در مقاله سوم بررسى شده است, و در مقاله چهارم از (ديدگاه هاى واقدى و ابن سعد در روايت سيره) سخن رفته است. (كتاب ابن اسحاق و چگونگى آن وضع تعمل آن و…) در مقاله پنجم بررسى شده است; و جلوه هاى سيره پيامبر در صحيح بخارى موضوع مقاله ششم است. عناوين مقالات ديگر چنين است: (روايات تاريخى واقدى در انساب الأشراف بلاذرى بخش سيره نبوى), مغازى موسى بنى عقبه و مقايسه آن با سيره ابن اسحاق, اصلاحات تاريخنگارى در طبقات الكبرى, منبع شناسى صحابه: الأصابه فى تمييز الصحابه, نقد و بررسى سفر پيامبر(ص) به شام, كتابشناسى نظام حكومت پيامبر منابع ابن كثير در نگارش شيوه نبوى, فهرست كتاب هاى سيره كتابخانه تخصصى تاريخ اسلام و ايران.
چنانكه ديديم هيچ گونه نظمى بر كتاب حاكم نيست, به هر حال مقالاتى است درباره منابعى از سيره نبوى, اما مقالات تحقيقى است و سودمند و خواندنى.

لهوف سيد بن طاووس
ترجمه و تصحيح: عقيقى بخشايشى, چاپ ششم, قم, نويد اسلام, 1379, 318ص, وزيرى.
اللهوف, در شمار معتبرترين مقاتلى است كه به قلم يكى از بزرگ ترين دانشمندان شيعى (سيد بن طاووس) به رشته تحرير درآمده است. مترجم در مقدمه كتاب, خلاصه اى از سير مقتل نويسى را يادآور شده است. از ويژگى هاى ترجمه حاضر, اعراب گذارى و ترجمه روان آن است. در پايان كتاب, ترجمه (حكاية المختار فى اخذ الثار) نوشته ابى مخنف آمده است كه مترجم از آن به (فرجام قاتلان) ياد كرده است.

فرازهاى فروزان
غلامرضا گلى زواره, چاپ اوّل, قم, انتشارات حضور, 1379, 552ص, وزيرى.
اين كتاب پژوهشى است در سيره اخلاقى, تربيتى و عرفانى حضرت امام خمينى(ره) كه مؤلف آن را در نوزده فصل رقم زده است. در فصل اوّل از دوران كودكى و محيط پرورشى امام(ره) سخن رفته است. فصل دوم با عنوان از خمين تا جماران گزارشى است از زندگانى امام(ره) مختصر اما گويا.
انس با قرآن, طراوت عبادت عناوين فصل هايى است كه مؤلف در آنها از شيفتگى امام به كلام الله و دلدادگى آن بزرگوار در بندگى سخن گفته است. در ذيل عنوان (جوياى جمال حق) از پيوند امام با معشوق در قالب دعا ياد شده است و در فصل ديگر نشان داده شده است كه رفتار امام(ع) تابشى است از بستر اهل بيت(ع), شيوه هاى تدريس, نظم و تدبير, مكارم و فضايل اخلاق, پژوهش و نگارش عرفان حماسى و حماسه عرفانى از جمله عناوين ديگر فصل هاست.
كتاب آقاى گلى زواره كتابى است خواندنى و سودمند.

روضة الشهداء
ملاحسين كاشفى سبزوارى, چاپ اوّل, قم, دفتر نشر نويد اسلامى, 1379, 544ص, وزيرى.
اثر بلند آوازه ملاحسين كاشفى است كه به روزگارى كتاب بالينى روضه خوانان و مرثيه سرايان و محفل آرايان بوده است. كتاب كاشفى گواينكه از قوت لازم برخوردار نيست و گزارش هاى سست و نااستوار در آن فراوان است امّا نقاط قوت آن مانند نثر استوار و بيان دلنشين و گاه نقل ها و گزارش هاى خواندنى آن را نيز نبايد از نظر دور داشت, پيشتر مقاله مفصلى در چگونگى اين كتاب بويژه گزارش منابع آن آمده است. كتاب را آقاى عقيقى بخشايشى تصحيح كرده و در ضمن مقدمه اى از چگونگى كتاب سخن گفته است.

رجال الشيعه فى أسانيد السنه
محمدجعفر طبسى, چاپ اوّل, قم, مؤسسه معارف اسلامى, 1420, 548ص, وزيرى.
مؤلف با جستجو در اسانيد (صحاح سته) راويان شيعه در سند روايات آن كتاب ها را شناسايى و شناسانده است, رجال براساس حروف آغازين نام ها تنظيم شده و در ذيل نام ها از شخصيت و وثاقت, تشيع طبقه روايى رجال و جايگاه روايت آنها در صحاح سته سخن رفته است.

ياد ياران
مرتضى بهرامى, چاپ اوّل, قم, مركز تحقيقات اسلامى جانبازان, 1378, 145ص, وزيرى.
ياد ياران در بردارنده بيست حادثه جانبازى در زندگى شخصيت هاى صدر اسلام است كه در شكل داستان پردازش شده است.

روشن تر از مهتاب
احمد محجوب, چاپ اوّل, قم, مركز تحقيقات اسلامى جانبازان, 1378, 142ص, وزيرى.
سعد بن معاذ يكى از جانبازان صدر اسلام و از اصحاب ارزشمند پيامبر(ص) است. نويسنده زندگى وى را در شكل داستانى در چهارده فصل تحرير كرده است.

چكيده تاريخ پيامبر اسلام(ص)
دكتر محمد ابراهيم آيتى, چاپ اوّل, تهران, سمت, 1378, 244ص, وزيرى.
كتاب خلاصه اى از تاريخ اسلام مرحوم آيتى است كه در آن نخست حوادث زندگى پيامبر(ص) در مكه و حوادث دوران كودكى, نوجوانى و نيز دوران بعثت آن حضرت بحث شده است و سپس طبق سال شمار زندگى وى در مدينه تا فتح مكه و درگذشت آن حضرت پى گيرى شده است.

دريغا عشق كه شد و باز نيامد
محمد قراگزلو, چاپ اوّل, قزوين, دانشگاه آزاد اسلامى قزوين, 1378, 60ص, رقعى.
نوشته اى در باب نامردى هاى كوفيان, شاميان و ابوسفيانيان است كه در جريان كربلا وجدان خويش را زير پا گذاشتند و خاندان اهل بيت(ع) را آماج كينه ها و ناجوان مردى ها قرار دادند.

برگى در نسيم
غلامرضا آبروى, چاپ اوّل, قم, مركز تحقيقات اسلامى جانبازان, 1378, 105ص, رقعى.
كتاب روايتى داستان گونه از زندگى چند تن از جانبازان صدر اسلام از قبيل معاذ بن عمرو, عمرو بن معاذ, جندب بن مكيث, نسيبه و پسرش عبداللّه, سعد بن معاذ, علقمة بن قيس و جندب بن عبدالله است.

تحريفات عاشورا
حاج ميرزا حسين نورى, تحقيق و تعليق مصطفى درايتى, چاپ اوّل, قم, انتشارات استاد محمد مطهرى, 1378, 363ص, رقعى.
كتاب لؤلؤ و مرجان از آثار ارزشمند مرحوم محدث نورى است كه در آن تحريفات انجام شده در تاريخ عاشورا مورد بررسى قرار گرفته است. حادثه كربلا با توجه به ارتباط آن به عرق دينى جامعه شيعه زمينه اى را در اختيار معدودى كاسب دين گذاشته است تا با ساختن حوادث دروغ و خلاف شرع و انتساب آن به امام حسين(ع) و ياران آن حضرت حادثه پرشور و انسان ساز و محيى دين پيامبر(ص) را به حادثه اى خرافى تبديل كنند. اين تحريفات, غيور مردان دين را بر آن داشته تا با احساس مسؤوليت تمام در برابر آن قد علم كنند و آثار ارزشمندى چون كتاب لؤلؤ مرجان را بنگارند. كتاب بحثى درباره اخلاص دارد و در آن كسانى را كه بدون اخلاص به حادثه كربلا پرداخته و آن را وسيله ارتزاق قرار داده اند مورد سرزنش قرار مى دهد. فصل بعدى درباره صدق و راستى است. و در آن ارزش راست گويى, قبح دروغ گويى, انواع دروغ, دروغ در نقل حوادث تاريخى و بويژه داستان هاى دروغ كه درباره حادثه كربلا ساخته اند, دلايل اين قبيل دروغ زنى ها مورد بحث قرار گرفته است.

اسوه تقوا
مهدى حقى, چاپ اوّل, قم, انتشارات فقه, 1378, 93ص, رقعى.
كتاب شرح زندگى آية اللّه شيخ محمد حقى امام جماعت مسجد امام حسين(ع) است كه توسط فرزند و دو تن از دامادان وى تنظيم شده است.

تنديس پارسايى
ميرزا محمّد كاظمينى, چاپ اوّل, قم, انتشارات تشيع, 1378, 343ص, وزيرى.
كتاب شرح زندگى معلم اخلاق مرحوم شيخ غلامرضا يزدى مشهور به فقيه خراسانى است.
مرحوم شيخ از معدود مردان اخلاق و عرفان بود كه نفس قدسيّه وى تأثير لازم را در مخاطبان داشت و بسيارى از رهگذر راهنمايى هاى وى راه راستى را برگزيدند وى مورد احترام بسيارى از بزرگان دانش و اخلاق بود.
نويسنده كوشيده با مراجعه به آثار مكتوب و گزارش هاى مورخان و يا شاگردان آن مرحوم و نيز انجام مصاحبه و گفتگو با شمارى از شخصيت هاى فرهنگى معاصر زواياى پنهان زندگى وى را تبيين كند.
كتاب شامل شرح زندگى و آموزش در شهرهاى گوناگون و حوزه هاى علميه مختلف, تربيت شاگردان و نيز بيان مكارم اخلاقى وى و مكاشفات گزارش شده درباره او است.

ميدان كربلا
حاج سيد على اكبر قرشى, چاپ اوّل, قم, نشر بخشايش, 1378, 117ص, رقعى.
كتاب بررسى تاريخ عاشورا بدون اغراق و در شكل طبيعى و بر پايه روزشمار حوادث است. نويسنده حادثه را در چند قسمت مورد بررسى قرار داده است. بخش نخست صف آرايى دو گروه, گفتگوهاى بين آن دو, بخش دوم شروع ماجرا با تيراندازى عمرسعد, بخش سوم جنگ هاى تن به تن, بخش چهارم به ميدان رفتن جوانان بنى هاشم, بخش پنجم وداع امام حسين(ع) با اهل بيت(ع) قسمت ششم غارت خيام و قسمت پايانى دفن كشته هاى لشگر باطل و دفن شهداى كربلا توسط بنى اسد.

زندگى و پرتويى از كرامات امامزاده دا