بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 2

چهار كتابخانه بزرگ بغداد در قرون وسطى
استلهورن مکنسن روث

##
ترجمه حميدرضا جمالى مهموئى**## كتابخانه هاى شكوهمند از جمله افتخارات بغداد در روزگار عباسيان محسوب مى شوند. بسيارى از خلفاى اين سلسله حامى علم و از گردآورى متون قديمى و متون عصر خويش مشعوف بودند. پيش از عباسيان, برخى از شاهزادگان اموى شروع به گردآورى و ترجمه متون علمى يونان كرده بودند. به عنوان مثال, خالد بن يزيد از مطالعات يونانى و قبطى در حوزه طب و كيميا حمايت مى كرد و آنچه را كه احتمالاً اولين كتابخانه عمومى در ميان اعراب بود بنيان نهاد.1 اما عباسيان اولين كسانى بودند كه در مقياس وسيع به ترويج علوم يونانى پرداختند. منصور, بنيانگذار بغداد, يكى از اولين حاميان علم بود. اين شيفتگى رشد كرد و توسعه يافت تا اين كه محصولات فرهنگ هاى كهن تر, از جمله آثار ايرانى و هندى را نيز در بر گرفت. دانشمندان براى گردآورى, استنساخ, ترجمه و تفسير انواع متون و منابع به خدمت گرفته شدند. بخش اعظم دانش يونان به صورت ترجمه هاى سريانى موجود بود, از اين رو دانشمندان عرب به آشنايى با سواد مسيحى روى آوردند. به يك مفهوم مى توان گفت كه علم در دربار مرسوم شد و وزراء و ديگر ملازمان خليفه به تبعيت از اسوه هاى خود به حمايت از ادبا و علما و جذب آنان پرداختند. شعرا و علما از گرد آمدن پيرامون حاميان خود براى مطالعه و مباحثه دل خوش بودند. اين گروه ها در پاره اى از موارد آن گونه كه در مورد محافل شاپور بن اردشير [يا سابور بن اردشير] ديده مى شود بسط و توسعه يافته و به دانشگاه مبدل شدند.
كتابخانه هاى كوچك و بزرگ نيز به زودى شكل گرفتند. بسيارى از اين كتابخانه ها, مجموعه هايى شخصى بودند كه صرفاً به منظور استفاده مالكين آن ها و دوستان نزديكشان شكل گرفته بودند; اما ديرى نپاييد كه كتابخانه هاى خلفا و ديگر دولتمردان ماهيت عمومى يا نيمه عمومى به خود گرفت. كتاب ها كه با مشقت نسخه بردارى و به قيمت گزاف خريدارى مى شدند نياز به حفاظت داشتند و از اين رو مالكين كتب آن ها را در مساجد, آرامگاه ها و يا مدارس كه در آن جا مراقبت از كتب و دسترسى دانشمندان قرون آينده به آن ها ميسر بود, به ميراث مى نهادند. اساتيد دانشگاه ها معمولاً تأليفات و كتابخانه هاى شخصى خود را به مؤسسات خويش مى بخشيدند. كتاب اغلب جزئى از وقفيات دانشمندان و اغنيا بود. اين شيوه يكى از راه هايى بود كه طى آن دانشمندان اطمينان خاطر مى يافتند كه آثارشان از دست نخواهد رفت. آن ها آثار خود را اغلب وقف دانشمندان و يا همه مسلمانان مى نمودند. ياقوت, مؤلف معجم البلدان و معجم الادبا, هنگام مرگش در 1229م. كتاب هاى خويش را وقف مسجد زيدى در كوچه دينار بغداد كرد.2 از سوى ديگر, دانشمند كهنسال خشمگينى به نام ابوحيان توحيدى, برآشفته از توجه كمى كه حس مى كرد كه مردم بغداد نسبت به او روا مى دارند, از ترس آن كه پس از مرگش قدر آثارش را ندانند, كمى پيش از مرگ تمامى آثارش را به آتش كشيد و از اين طريق اعلام كرد كه به تصور وى همشهريانش از درك ارزش علم حقيقى عاجزند.3

البته در آن روزگار نيز همانند اكنون, ماهيت و تنوع مجموعه ها به علايق مالكين آن ها بستگى داشت. در كل چنين مى توان گفت كه كتابخانه هاى بزرگ اوليه و مجموعه هاى خصوصى, به ويژه مجموعه هاى درباريانى كه به ادبيات فاخر و آثار وزين علاقه مند بودند, غنى و فوق العاده بوده اند. بعدها كتابخانه هاى بزرگ عمدتاً در مساجد و مدارس دينى جاى گرفتند. مجموعه هاى آن ها بيش تر به آثار مربوط به تفاسير قرآنى, كلام و احكام شرع محدود مى شد. اين مجموعه ها مدام گسترش يافته و آثار جغرافيايى, تاريخى, لغوى و ديگر موضوعات لازم براى درك مطالعات دينى را نيز دربر گرفتند. هر كتابخانه اى ظاهراً تعداد زيادى نسخه زيبا از قرآن را دربرداشته است.

اين مقاله به توصيف چهار كتابخانه بزرگ بغداد و مؤسسات مربوطه آن ها مى پردازد. قديمى ترين آن ها كتابخانه مأمون است كه از 813 تا 833م. خليفه بود. ديگرى توسط شاپور بن اردشير در 991 تا 993م. براى علما و ادبايى كه به دانشگاه وى رفت و آمد داشتند تأسيس شد. متأسفانه, حدود هفتاد سال بعد سلجوقيان آن را غارت كرده و سوزاندند. اين كتابخانه نمونه خوبى از آن دسته از كتابخانه هايى است كه بنابر نيازها و علايق يك جامعه ادبى شكل مى گيرند. دو كتابخانه بعدى, نمونه هايى از كتابخانه هاى مدارس يا دانشگاه هاى دينى هستند. نظاميه توسط نظام الملك ايرانى, وزير دو سلطان سلجوقى تأسيس شد و بدون مزاحمت تا پس از ورود مغول ها در 1258م. پابرجا ماند. مدرسه مستنصريه كه داراى كتابخانه اى فوق العاده غنى بود توسط المستنصر, خليفه عباسى (متوفى 1242م.) بنا شد. اين مؤسسه آخرين عمارت بزرگى بود كه توسط خلفاى بغداد بنا شد.

شايد جذاب ترين وجه اين كتابخانه ها, جايگاه مهمى باشد كه در حيات فرهنگى روزگار خويش داشته اند. آن ها انبارهايى نَمور نبودند كه تصدى آن ها بر عهده افراد جاهل باشد و كتب آن ها به ندرت مورد استفاده قرار گيرد, بلكه برعكس, محفل دانشمندان بزرگ و ادبا بودند. كتاب ها را كسانى گردآورى مى كردند كه به كتاب عشق مى ورزيدند. اين كتاب ها مورد استفاده دائم دانشمندان و محصلين مشتاق بودند. اين كتابخانه ها مكان هايى شلوغ بودند. كتابدارها كه اغلب نام آوران حوزه هاى مختلف بودند, براى گردآورى كتب ارزشمند و نادر كه در صورت لزوم استنساخ و به زبان عربى ترجمه مى شدند, راهى سفر شده يا افراد ديگرى را مأمور اين كار مى كردند. مَسند كتابدار در سرزمين هاى اسلامى طى قرون ميانه بايستى مسندى پر افتخار بوده باشد, چرا كه در اين چهار كتابخانه همانند كتابخانه هاى ديگر, دانشمندان بزرگى بر اين مسند تكيه زدند كه از قرار معلوم به لحاظ شناختى كه از كتب داشتند, براى اين سمت برگزيده مى شدند. آن ها در جامعه روزگار خويش و اغلب در دربار, شخصيت هاى مهمى بودند و خود, يكى از اعضا ـ نه صرفاً خادم ـ گروه هاى علمى و فرهنگى كه در كتابخانه ها گرد هم مى آمدند, محسوب مى شدند. كتابخانه مأمون
احتمالاً اولين كتابخانه بزرگ بغداد كتابخانه اى بود كه توسط مأمون, هفتمين خليفه عباسى (198ـ 218هـ.ق/ 813 ـ833م.) تأسيس شد. او مؤسسه اى بنا نهاد كه به اسامى مختلف بيت الحكمه, دارالحكمه يا خزانة الحكمه معروف است. اين مؤسسه شامل يك رصدخانه و يك كتابخانه بود. اطلاعات ما درباره اين مؤسسه بسيار اندك است. بيش تر اين اطلاعات از الفهرست استخراج شده كه يكى از منابع قديمى و ارزشمند در زمينه شناخت كتب و مؤلفين محسوب مى شد. ظاهراً هيچ توصيف مفصلى از بيت الحكمه وجود ندارد. انسان مايل است چگونگى فضاى كتابخانه, نحوه اداره آن, چگونگى نگهدارى كتب, اين كه فهرست نويسى مى شده اند يا خير و جزئيات بيش ترى در ارتباط با ماهيت و اندازه مجموعه ها و نوع افرادى كه از آن ها استفاده مى كرده اند, بداند.

مأمون همانند پدرش هارون الرشيد, حامى علم بود و هردو از مصاحبت دانشمندان برخوردار و مشوّق حضور آن ها در دربار بودند. هارون نيز كتابخانه اى داشته است; چرا كه الفهرست به دو مرد اديب اشاره كرده كه در آن جا به هارون خدمت مى كرده اند. يكى از آن ها ابوسهل فضل بن نوبخت بوده كه بنا به گفته ابن النديم هفت كتاب تأليف كرده و در خزانة الحكمه هارون, كتاب هايى از فارسى به عربى ترجمه كرده است. پايه دانش وى بر كتاب هاى ايرانيان بوده و هارون به دانش وى از متون فارسى اطمينان داشته است.4 نفر دوم, علاّن شعوبى, يك نسب شناس است كه به عنوان نسخه بردار به هارون, برمكيان و سپس مأمون خدمت كرده است.5 كتاب اصول هندسه اقليدس [اسطورشيا] اولين بار براى هارون ترجمه شد كه اين ترجمه احتمالاً جزئى از گنجينه كتابخانه وى بوده است.6

مأمون به همه شاخه هاى علم علاقه فوق العاده داشت و خود نيز تا حدودى صاحب توانايى هاى فكرى بود, از اين رو تمايل وى به گردآورى كتب ارزشمند و نادر را بايستى مبتنى بر چيزى بيش از يك تمايل مال اندوزانه و حريصانه صرف دانست. رصدخانه وى آزمايشگاهى بود كه دانشمندان در آن مطالعه, آزمايش و تأليف مى كردند. گفته مى شود كه تمامى علوم در آن جا حضور داشته اند. علم هيئت بيش تر با طالع بينى كه خليفه اعتقاد زيادى به آن داشت عجين شده بود, اما كارهاى علمى معتبر زيادى نيز تحت مديريت يحيى [بن ابى منصور] انجام شد. وى به عنوان منجم/طالع بين در خدمت خليفه بود. او عضوى از خانواده مشهور منجّم و يكى از موكلين مأمون بود كه توسط وى به اسلام گرويده بود.7 خوارزمى نويسنده كتابى در باب جبر و مقابله و تهيه كننده يك تقويم نجومى كه مدت ها معتبر بود,8 عادت داشت براى مطالعه به كتابخانه مأمون برود. هردو اثر وى بنا به درخواست خليفه تأليف شد. بسيارى از ديگر دانشمندان مشهور روزگار نيز در دربار مأمون حضور داشته اند.
در آن زمان علاقه زيادى نسبت به شناخت هر آنچه كه توسط دانشمندان ديگر فرهنگ هاى كهن نوشته شده بود, وجود داشت. زمانى كه درمى يابيم هر ذره از اطلاعات مى بايست ابتدا به زبان عربى ـ زبانى كه استفاده از آن براى مقاصد علمى تنها اندك زمانى قبل آغاز شده بود و از اين رو اساساً فاقد اصطلاحات فنى و يا از اين حيث ضعيف بود ـ ترجمه مى شد, ارزش مسئوليتى را كه پيش روى اين افراد قرار گرفته بود, درمى يابيم. شگفت اين است كه اين مسئوليت تا حدّ ممكن دقيق و سريع به انجام رسيد.

برجسته ترين اثر منجمين مأمون, جداول مشهور اصلاح شده نجومى بود كه مبتنى بر رصدهايى بود كه خود آنان براى اصلاح عناصر بنيادين مجسطى انجام داده بودند. اين جداول نيز به نوبه خود با رصدهايى كه تحت حمايت مأمون در رصدخانه كوهستانى شمال دمشق [كوه قاسيون] انجام شد, تطبيق داده شدند.9

برخى از ترجمه ها مستقيماً از يونانى صورت مى گرفت و ترجمه هاى ديگر از سريانى; از اين رو به مردانى نياز بود كه بر هردو زبان كاملاً مسلط باشند. در ميان قابل ترين مترجمان قرن نهم, گروهى وجود داشت به سرپرستى حنين بن اسحاق, پزشك مسيحى. اغلب كشف اين كه كدام ترجمه ها كار خود وى است و كدام محصول مكتب وى كه پسرش اسحاق بن حنين را نيز شامل مى شد, مشكل است.10

در عين حال, خليفه حمايت خود را به علوم محدود نساخت, بلكه به پرورش ديگر انواع متون نيز پرداخت. وى كه يك معتزلى دو آتشه يعنى طرفدار نظام كلامى بسيار خردگرايانه بود, مطالعه فلسفه يونان را بسيار تشويق مى نمود. اين حوزه نيز همچون حوزه علوم مستلزم كار طاقت فرساى ترجمه بود. افراد زيادى مشغول استنساخ و ترجمه كتب فارسى, سريانى, هندى و يونانى بودند. سلايق مأمون بسيار جامع و متنوع بود. وى گردآورى داستان هاى تفنّنى از منابع ايرانى و هندى و به كار گرفتن افراد زبده براى ترجمه آن ها به زبان عربى را مايه كسر شأن خليفه اسلام نمى دانست. براى تأمين مالى اين كار بايستى پول زيادى هزينه شده باشد, چرا كه نمى توان به اين مسأله بى توجه بود كه كاتبان و مترجمانى كه به كار گرفته مى شدند, صرفاً كاركنان اجيرشده عادى نبودند, بلكه مردانى صاحب كمال بودند; آن چنان كه نام آن ها اين شايستگى را داشته كه محمد بن اسحاق در الفهرست آنان را ثبت كند. در الفهرست كه سياهه اى از مؤلفان و آثار آن هاست, بارها پس از اسامى نويسندگان عبارات (استنساخ كرد) يا (براى مأمون در بيت الحكمه ترجمه كرد) [نَقَل للمأمون فى بيت الحكمه] را مشاهده مى كنيم. يكى از صحافان مأمون به نام ابن ابى الحريش, آن قدر در كارش مهارت داشته كه نام وى ثبت شده است.11 در صفحه 9 الفهرست, قطعه اى از يك نوشته حميرى وجود دارد كه محمد بن اسحاق آن را از روى نسخه اى در كتابخانه مأمون كه تماماً به خط حميرى جنوب عربستان بوده, رونويسى كرده است. در ديباچه آن نسخه چنين ذكر شده كه: (از ترجمه هايى كه اميرالمؤمنين عبدالله مأمون ـ اكرمه الله ـ امر به نسخه بردارى از آن ها كرده است) [ما امر بنسخة اميرالمومنين المأمون عبدالله اكرمه الله من التراجم].12 ابن ابى اصيبعه13 پزشك و نويسنده اواسط قرن سيزدهم ميلادى ذكر مى كند كه تعدادى كتاب به دستخط الازرق, كاتب حنين بن اسحاق, ديده است كه علامت يا نشان مأمون را در برداشته اند كه وى امر به ترجمه آن ها نموده است. آيا اين مُهر يا نشان خليفه روى همه كتاب هاى متعلق به كتابخانه وى استفاده مى شده يا اين كه عبارت (علامة المأمون) به عبارت مشابهى اشاره دارد كه كتاب توصيف شده توسط نويسنده الفهرست با آن شروع شده است؟ احتمالاً گفته ابن ابى اصيبعه نيز اشاره به مهرى دارد كه حاوى عبارت نقل شده در بالا بوده است.

هيچ سندى درباره ميزان پولى كه مأمون براى كتاب ها و ترجمه هايش صرف نموده در دست نداريم; اما سه برادر معروف به بنوموسى كه آنان نيز حامى علم بودند ـ هرچند شايد در مقياسى كوچك تر نسبت به خليفه ـ از گروهى از مترجمان حمايت مى نمودند كه مشهور است هزينه آن ها ماهيانه 500 دنيار بوده است. اين سه برادر حداقل براى مدتى در بيت الحكمه همراه يحيى بوده اند.14

مأمون همچنين شيفته آثار كمياب بود. وى صاحب نوشته اى بود كه گمان مى كردند به دستخط عبدالمطلب, پدر بزرگ پيامبر(ص) است. چنين كلاه بردارى بزرگى احتمالاً پول هنگفتى نصيب دلالان كتاب كرده است.15

انسان مايل است مطالب بيش ترى درباره مردان مشهورى همچون خوارزمى كه براى مطالعه در كتابخانه مأوا مى گزيدند بداند. منبع بيش تر اطلاعات محمد بن اسحاق در تأليف الفهرست در 377ق/ 988م., بيت الحكمه بوده است. ثروتى وصف ناشدنى بايست در اين مركز علمى موجود بوده باشد. اين مركز تا زمانى كه شهر در 656ق/ 1258م توسط مغول ها غارت شد, شكوفا بود. سه كتابدار كتابخانه مأمون
الفهرست از سه مرد كه در جهان ادبى روزگار خويش مشهور بودند به عنوان صاحب بيت الحكمه يا صاحب خزانةالحكمه مأمون نام برده است. پذيرفته شده كه اين مؤسسه بيش از يك كتابخانه داشته است; از اين رو احتمالاً آن ها مديران كل دستگاه بوده اند. سَلم ظاهراً تنها شخص از ميان اين سه نفر است كه به خاطر علايق علمى وى از او ياد شده است, اما وظايف وى بيش تر شامل وظايف يك مجموعه ساز يا گردآورنده و نيز مترجم كتب علمى بوده تا وظايف يك دانشمند فعال. با اين حال, هر سه نفر مردانى اديب بوده اند كه اسامى آن ها در ارتباط با كتب بيت الحكمه ذكر شده و از اين رو به احتمال زياد كتابدار تلقى مى شده اند. يقينى وجود ندارد كه آيا همه آن ها در يك زمان در اين سِمَت خدمت مى كرده اند يا خير, اما روشن است كه همزمان حداقل دو كتابدار فعاليت مى كرده اند; چرا كه سَلم و سعيد بن هارون در جاهاى مختلف به عنوان همكاران سهل بن هارون كه برجسته ترين فرد در ميان اين سه تن است, ذكر شده اند. از قرار معلوم هرسه نفر از جايگاه و مرتبه يكسانى در مؤسسه برخوردار بوده اند, چراكه از هرسه نفر به عنوان صاحب و همكار سخن رفته است تا اين كه يكى به عنوان دستيار ديگرى ذكر شده باشد.16

سهل در ميان اين كتابدارها, معروف ترين است. تعجبى نيست اگر او احتمالاً پسر ابوسهل فضل بن نوبخت كه در خزانةالحكمه هارون كتب فارسى را ترجمه مى كرده, بوده باشد. سهل كه از خانواده اى ايرانى بود, ابتدا به بصره مهاجرت كرد و بعدها به مأمون پيوست و صادقانه به وى خدمت كرد. خليفه تمايلات شديد ضد عربى وى را بسيار قابل قبول مى دانست. وى به خاطر ظرافت سبك, قابليت هاى شاعرى, بلاغت, فصاحت, خرد و شناختش از كتب, معروف بود.

در دوران عباسى دو نوع داستان رواج بسيار يافت: داستان هاى عجيب و غريب, معروف به (خرافات) و داستان هاى موسوم به (اسمار) يا قصه هاى شب; يعنى قصه هايى كه براى تفريح شامگاهى نقل مى شدند. گاهى نقل يك قصه چندين شب به درازا مى كشيد.17 نه تنها داستان هاى ايرانى, هندى و يونانى الاصل با اشتياق گردآورى شدند, بلكه كاتبان حرفه اى نيز در ساختن و پرداختن قصه و جا زدن آن ها در متون ترديد نكردند. نام سهل بارها به همراه نام ابن مقفع كه كليله و دمنه را به عربى ترجمه كرد, ذكر شده است.18 نظر به اين كه اين دو نفر همعصر نبوده اند (ابن مقفع ترجمه را در حدود 750م. انجام داد و سهل در 859 ـ860م. وفات يافت), محتمل به نظر مى رسد كه از نگاه نويسنده الفهرست, اين دو, جزء برجسته ترين ادبايى بوده اند كه اين نوع قصه را كه در آن پرندگان و حيوانات همچون انسان, ناطق هستند, در زبان عربى رواج بخشيده اند. سهل صرفاً به گردآورى و ترجمه منابع فارسى و هندى كفايت نكرد, بلكه كتاب [ثعله و عفراء] را نيز به تقليد از كليله و دمنه تأليف كرد.19

يكى از آثار به جا مانده وى رساله اى است در ستايش بُخل. اين اثر بسيار مورد تحسين جاحظ, دانشمند معاصر وى قرار گرفت. جاحظ بسيار متأثر از سهل بود و از او بسيار نقل قول كرده است.20 شايد اين رساله صرفاً نمونه اى از شاهكارهاى بلاغت باشد كه نويسندگان روزگار آن را دوست مى داشته اند يا آن چنان كه گلدزيهر (Goldziher) اعتقاد دارد, شايد چنين باشد كه سهل به عنوان يك شعوبى (كسى كه با خود برتربينى اعراب نسبت به مسلمانان غير عرب مخالف بود) در اين رساله به فضيلت ملى اعراب يعنى سخاوت تاخته است.21

به هر حال, ابن خلّكان مضمون اين رساله را مطابق با خصيصه اصلى شخصيت خود سهل دانسته و حكايتى براى نشان دادن خِسّت مفرط اين مرد بزرگ نقل كرده است. روزى سهل ميهمانانى داشته كه صحبت آنان آن قدر به درازا مى انجامد كه در نهايت ميزبان گرسنه مجبور مى شود امر به آوردن شام كند. شام وى شام يك مرغ پير لاغر بوده كه از فرط سفتى قابل بريدن و جويدن نبوده است. سهل كه درمى يابد مرغ سر ندارد, آشپز را كه به تصور اين كه خوردن چيزى به اين پستى دون شأن سهل است, به جرم اين كه سر مرغ را دور انداخته, ملامت مى كند و مى گويد: (نادان, غلط انديشيده اى. والله از كسى كه حتى پنجه مرغ را دور اندازد متنفرم, حال قضاوت كن در مورد كسى كه سر مرغ را دور انداخته چه احساسى بايد داشته باشم… مى دانم كجاست. آن را در شكمت جاى داده اى. خدا به حسابت خواهد رسيد!)22

سَلْم (اين نام گاهى سلما و گاهى سلمان نيز نوشته شده) نيز در زمره علاقه مندان به كليله و دمنه ـ كتابى كه اصل آن منشأ هندى دارد و از طريق ترجمه پهلوى به عربى راه يافت ـ بود. وى مى بايست داراى قابليت هاى زبانى قابل توجهى بوده باشد. او نه تنها از فارسى ميانه به عربى ترجمه مى كرد, بلكه يكى از مأمورانى بود كه مأمون آن ها را براى به دست آوردن كتب علمى و فلسفى يونانى كه بعدها به عربى ترجمه شدند, نزد امپراطور, لئوى ارمنى فرستاد.23 نقل شده كه ارسطو به خواب مأمون درآمد و اهميت عقل را براى وى تشريح كرد; در نتيجه, خليفه اين مأموران را جهت به دست آوردن كتب يونانى براى كتابخانه اش گسيل داشت. اين مأموران در بازگشت همه نوع كتب ناياب از جمله آثار مربوط به فلسفه, هندسه, مكانيك, موسيقى, رياضيات و طب را به همراه آوردند. اين كتاب ها به زودى توسط تعدادى دانشمند بزرگ و خشنود از خدمت به مأمون ترجمه شدند. اولين ترجمه عربى مجسطى بطلميوس به امر و كوشش يحيى بن خالد برمكى (متوفى 190ق/805م) تهيه شد, اما چون ترجمه خوبى از كار درنيامد, مورد پسند وزير واقع نشد. از اين رو وى شخصى به نام ابوحسّان و سلم را به اين كار گماشت و آنان نيز به خوبى از عهده برآمدند و به تصحيح كامل اثر اهتمام ورزيدند.24

از سه كتابدار بزرگى كه به مأمون خدمت كردند, سعيد بن هارون كمتر از همه شناخته شده است. الفهرست او را جزء بليغان و فصيحان بزرگ اسلام و نويسنده مجموعه اى از نامه ها يا رسائل و كتابى درباره فلسفه و منافع آن به نام (الحكمة و منافعها) دانسته است. عقايد وى آن قدر مهم بوده كه جاحظ, مؤلف معروف كتاب الحيوان از وى نقل قول كرده است.25 كتابخانه شاپور بن اردشير
بهاءالدوله, سلطان آل بويه در 380ق/91ـ990م. شاپور بن اردشير را به وزارت منصوب كرد, اما سال بعد وى را عزل نمود. در 382ق/93ـ992م. دو مرتبه وى را منصوب كرد, اما بازهم قدرت شاپور بيش از يك سال دوام نيافت, چراكه در 383ق خانه اش غارت و خودش مجبور به اختفاء شد. در سال هاى 386 و 390ق وى براى دو دوره كوتاه مدت صاحب منصب شد. در 381 يا 383ق شاپور دانشگاهى در بغداد بنا كرد كه به دارالعلم معروف بود. اين دانشگاه در كرخ, بزرگ ترين محله غرب بغداد, در ناحيه اى موسوم به بين السورين و به گفته ياقوت در كوچه منصور قرار داشته است.26 مشهود است كه كتابخانه ركن مهمى از دانشگاه بوده است, چرا كه هر از گاهى به اين مؤسسه به سادگى با عنوان (دارالكتب) يا (دارالكتب القديمه) اشاره شده است. موقوفات اين مؤسسه به حد كافى زياد بوده, آن گونه كه اين مؤسسه از فراز و نشيب حيات بنيانگذار خود لطمه نديده است, چرا كه در زمان مرگ شاپور در 416ق/ 26ـ1025م شكوفا بوده است. مؤلفان در باب تاريخ ويرانى آن نيز همچون تاريخ تأسيسش اختلاف نظر دارند. ياقوت تصديق مى كند كه كتاب ها در 447ق/1055م, زمانى كه طغرل بيگ سلجوقى وارد بغداد شد, سوزانده شدند.27 اما به زعم ابن اثير در الكامل و به زعم بندارى, اين دارالعلم از تاراج و ويرانگرى سربازان سلجوقى جان سالم به در برد, اما در آتشى كه به سال 451ق/1059م در محله كرخ درگرفت طعمه حريق شد.28

اطلاعات ياقوت كه با جهد بسيار و اغلب از منابع دست اول تهيه شده اند, معمولاً از اطلاعات نويسندگانى كه اساساً گردآورنده بوده اند (مثل ابن اثير) دقيق تر تلقى مى شوند. به هر حال بسيارى از دانشمندان نقشه كرخ و حومه آن را در آثار ياقوت چندان قابل اطمينان نمى دانند, چرا كه نه با خود سازگار است و نه با اطلاعات عرضه شده توسط نويسندگان ديگر همخوانى دارد. ظاهراً ياقوت توضيحات مربوط به اين محله بغداد را چندى پس از ترك شهر نوشته و حافظه اش وى را در مورد جزئيات يارى نكرده است.29 در خصوص اين كه آيا اين عدم صحت و اطمينان در مورد تاريخ هايى كه وى در مورد تاريخ كرخ ارائه كرده صدق مى كند يا نه, يقينى وجود ندارد. البته اين احتمال وجود دارد كه كتابخانه دوبار در اثر آتش سوزى خسارت ديده باشد و شايد اين اظهارات بندارى در ارتباط با آتش ويرانگر كتابخانه كه مى گويد: (و آن, يكى از دو حريق بزرگ بود)30 اشاره اى باشد به وقوع دو حريق در كتابخانه.

ياقوت جزئيات حريق را بيان نكرده, اما از گفته هاى بندارى و ابن اثير مى توان دريافت كه همه كتاب ها از بين نرفته اند. نه تنها عامه مردم در تاراج اين گنجينه غنى كتاب سهيم بودند, بلكه عميدالملك كُندرى كه ادوارد براون او را يك دانشمند برجسته عرب توصيف كرده نيز در غارت گنجينه هاى عالى آن به خود ترديد راه نداد.31 ابن اثير درباره ويرانگرى و خودخواهى كندرى چنين مى گويد: (وه كه چه تفاوتى است ميان كردار او و كردار نظام الملك كه مدرسه ها بنا نهاد و علوم را در بلاد اسلام گردهم آورد و كتاب ها و چيزهاى ديگر را وقف كرد).32

مشهود است كه بخشى از وقفيات اصلى دانشگاه شاپور, شامل مجموعه بزرگى از كتب مى شده كه احتمالاً همان كتابخانه شخصى بنيانگذارش بوده است. گفته مى شود كتابخانه اين مؤسسه شامل 10400 جلد كتاب بوده كه متون شاخه هاى مختلف ادبيات در آن موجود بوده است. در ميان آن ها صدها مصحف (اين كلمه اغلب به صورت خاص براى نسخه هاى قرآن به كار رفته است) به دستخط دو برادر به نام بنومقله وجود داشته كه نوشته هاى آنان از ارزش بالايى براى گردآورندگان كتاب برخوردار بوده است. روشن نيست كه آيا اين ارقام در مورد وقفيات اصلى شاپور به كار رفته يا در مورد اندازه مجموعه در زمان حريق. به هر روى, كتابخانه داراى كتب نفيس زيادى بوده است. ياقوت مى گويد كه همه آن ها خودنگاشت هاى علما بوده اند. او با شور و شوق تصديق مى كند كه (كتاب هايى زيباتر از اين ها در دنيا وجود ندارد) [ولم يكن فى الدنيا احسن كتباً منها].33 با اين حال, وى از اين جمله ستايشى در جاى ديگر براى ديگر مجموعه ها نيز استفاده كرده است, چنان كه مى توان قياس وى را كه تداعى كننده خرده تراوشات تبليغات چى هاى معاصر است, زير سؤال برد. عبارت (دارالكتب) كه ياقوت34 و ابوالعلاء معرّى35 آن را به كار برده اند, به نظر حاكى از آن است كه يك ساختمان خاص براى كتابخانه, همانند بناهايى كه يقيناً در شيراز و نقاط ديگر موجود بوده, وجود داشته است.36

وقفيات شاپور هزينه اداره مؤسسه و به احتمال قريب به يقين نيازهاى برخى از دانشمندان را كه به مؤسسه رفت وآمد داشتند تأمين مى كرده است. او نسبت به شعرا آن قدر سخاوتمند بود كه فصلى از يتيمة الدهر ابومنصور ثعالبى به مديحه سرايان وى اختصاص يافته است. ابوالعلاء معرّى, شاعر نابيناى اهل سوريه كه عموماً وى را يك متفكر آزادانديش تلقى مى كنند, در زمره ادبا و موسيقى دانانى بود كه دانشگاه شاپور را به يكى از مراكز اصلى حيات فرهنگى بغداد مبدل كرده بودند. ابوالعلاء پيش از آن كه باقى عمر را در خانه خويش در معره سوريه عزلت گزيند, حدود يك سال و نيم (10ـ1009م) در بغداد به سر برد. تعدادى از نامه هاى وى كه پس از بازگشت به سوريه نوشته شده اند, بيانگر آرزوى وى براى بهره مندى مجدد از فرصت هايى هستند كه در بغداد به ويژه در (دارالعلم) براى افراد مورد علاقه اش فراهم بود. در يكى از نامه هايش37 خطاب به دوستش ابومنصور, متولى (يا به زعم ياقوت كتابدار) دارالعلم مى نويسد كسانى كه در صدد عيب جويى از وى هستند مى گويند: (آيا عشق تو به دارالعلم از احساسى معقول ريشه مى گيرد يا از حسى سبك سرانه؟)38 در نامه شماره هفت, خطاب به دايى خود با اشاره به اشتياق خود براى رفتن به بغداد مى گويد: (اين كتابخانه است كه مرا به آن جا مى كشاند).39 در يكى از قصايدش آمده كه
[وغنّت لنا فى دار سابور قنيه
من الورق مطراب الاصائل ميهال]
(و در دار سابور زن آوازه خوان بشاشى با آوايى به خوش الحانى كبوتر, جان تازه اى به غروب ما بخشيد.)
اين بيت ظاهراً اشاره به نوعى تفريح دارد كه اين وزير و نيز ديگر حاميان هنر را از آن بسيار خوش مى آمده است.40 در چنين مواقعى شعرا قصايد خود را براى بانيان مى خواندند, نوازندگان آواز سرمى دادند و مى نواختند و ادبا به مناظره مى پرداختند. شگفت نيست كه ابوالعلاء دلتنگ چنين محافل درخشانى شده و آرزوى حضور مجدد در آن ها را داشته است. محافلى كه در آن ها اشعارش مورد استقبال و طبع لطيف زيركانه اش مورد احترام قرار مى گرفت.

يكى از متصديان دانشگاه شاپور به نام عبدالسلام بصرى دوست ابوالعلاء بود. از ابوالعلاء يك نامه و چند شعر خطاب به وى به جا مانده است.41 عبدالسلام در مطالعات نحوى و جغرافيايى مشهور بود. عقايد وى بارها توسط ياقوت در معجم البلدان نقل شده است. قابليت هاى وى به عنوان يك لغوى توسط حكايتى كه ابن خلكان آن را از ابوالعلاء نقل كرده به تصوير كشيده شده است. ابوالعلاء نيز به نوبه خود مدعى است كه اين حكايت را از خود عبدالسلام كه ابوالعلاء وى را (حافظ (keeper) دارالعلم بغداد, مردى راستگو و از دوستان خوب من) توصيف نموده, نقل كرده است. عبدالسلام زمانى را يادآور مى شود كه وى در كلاس درس يكى از نحويّون برجسته به نام ابوسعيد سيرافى حاضر بوده است. يكى از محصلين با صداى بلند مشغول خواندن يك اثر لغوى بوده است. استاد قرائت وى را قطع مى كند تا يكى از نكات نحوى مستتر در شعر نقل شده در متن را تشريح كند. عبدالسلام به صراحت با توضيح ابوسعيد مخالفت مى كند. از اين رو پسر ابوسعيد كه در كلاس حاضر بوده, احساس سرافكندگى مى كند. وى برمى خيزد و به دكانش باز مى گردد (وى تاجر كره بوده است) و در عين حال كه به كسب و كار خويش ادامه مى دهد به مطالعه مى پردازد. او خود را وقف علم مى كند تا اين كه دانشمندى برجسته مى شود و سپس رساله اى مى نويسد و در آن به توضيح درباره همان شعر دردسرآفرينى مى پردازد كه براى پدر بزرگوارش شرمندگى به بار آورده بود.42

متصدى ديگر اين دانشگاه كه او نيز از دوستان ابوالعلاء بوده, شخصى است به نام ابومنصور. نامه شماره 19 ابوالعلاء خطاب به وى نوشته شده است. در اين نامه به شعرى اشاره شده كه ابوالعلاء آن را به افتخار ابومنصور كه برايش احترام بسيار قائل بوده سروده است.43 مدت ها تصوّر مى شد كه اين ابومنصور از جهات ديگر ناشناخته است, اما احتمال دارد كه او همان ابومنصور, (خازن دارالكتب القديمه) شاپور بن اردشير در محله كرخ باشد كه ياقوت سرگذشت وى را ارائه كرده است.44 مارگوليوث (Margoliouth) ويراستار مجموعه گيب (Gibb series) و نامه هاى ابوالعلاء (1898) در پانويس خود مى گويد كه اين دو ابومنصور يكى هستند, اما هيچ توضيحى در مورد تناقض موجود در تاريخ ها ارائه نمى دهد. ياقوت مى گويد كه ابومنصور در 417ق متولد شده و در 510ق وفات يافته است و شهرت وى به خاطر يكى از كتاب هايش بوده كه در 432ق نوشته است. ياقوت براى افزودن بر پيچيدگى هاى شخصيت وى, حكايتى از يك نويسنده ديگر نقل مى كند; درباره حيله اى كه يك كمك كتابدار عليه ابومنصور به كار بست. تصور مى شود اين ماجرا مربوط به دورانى است كه شريف مرتضى, متكلم مشهور, مدير دانشگاه شاپور بوده است. گفته مى شود شريف مرتضى اين سِمَت را تا چندين سال پس از مرگ شاپور در 416ق نيز حفظ نموده است. معروف است كه شريف مرتضى در 436ق وفات يافته است. نظر به اين كه ابوالعلاء بغداد را در 400ق ترك كرده, غيرممكن مى نمايد كه وى با همان ابومنصورى دوست بوده باشد كه ياقوت به وى اشاره كرده است, البته اگر تاريخ نامه ها موثق باشد. ياقوت كه ارتباطى ميان ابومنصور و ابوالعلاء قايل نشده, به اين نكته واقف بوده كه ابومنصور مورد نظر وى, مشكل مى توانسته در زمان سرپرستى شريف مرتضى به عنوان كتابدار در خدمت دانشگاه شاپور بوده باشد و از اين رو اذعان مى دارد كه اين واقعه احتمالاً به پدر ابومنصور اشاره دارد و متذكر مى شود كه (تنها خداوند عزّوجلّ مى داند حقيقت چيست.) احتمال دارد كه اين ماجرا داستانى مربوط به دوست ابوالعلاء باشد كه او نيز شريف رضى را مى شناخته است; اما در مورد اين كه آيا او همان مردى است كه ياقوت شرح حالش را بيان كرده يا خير, يقينى وجود ندارد. اگر اين دو شخص, يك نفر باشند, پس بايد گفت كه تاريخ هايى كه ياقوت ذكر كرده اشتباهند يا اين كه در هنگام استنساخ كتاب وى, اين ارقام تاريخى اشتباه كتابت شده اند.

اين حكايت بيان مى كند كه چگونه ابى عبدالله بن حمد, همكار ابومنصور, [دستيار وى], با اين خبر كه كك ها [البراغيث] به سرعت مشغول از بين بردن كتب كتابخانه هستند, نزد ابومنصور رفته و از وى تقاضا مى كند تا از شريف مرتضى چاره اى بخواهد. ابومنصور كه كتابدار ارشد بوده با سرگشتگى نزد رئيس دانشگاه مى رود و با وقار و احتياط از وى تقاضاى مساعدت و داروى فورى براى نابودى كك ها مى كند و مى گويد: (كتب, در شرف نابودى است) [فقد اشرفت الكتب على الهلاك بهم]. مرتضى پس از شنيدن ماجرا مى گويد: (كك ها, كك ها, خدا لعنت كند ابن حمد را, همه اين ها يك شوخى و هزل بيش نيست.) [فقال المرتضى: البراغيث, البَراغيث مُكرراً, لَعَن الله ابن حمد, فامُرُه طنز وهزل]. ياقوت مى گويد ابومنصور خازن دارالكتب القديمه در كرخ, اديب, فاضل, نحوى, فقيه مذهب شيعه و صاحب دستخطى معروف بود.

شرح ياقوت هرقدر هم كه باعث سردرگمى شود ـ چه تصور كنيم كه يك ابومنصور وجود داشته و چه دو ابومنصور ـ و حتى اگر گفته هاى وى را به دوست ابوالعلاء مربوط بدانيم, در هر حال اين شرح نكاتى درباره يكى از كتابخانه هاى بزرگ بغداد در بردارد, از جمله اين كه منصب كتابدارى را مردانى به عهده داشتند كه صاحب كمالات علمى بودند, درست همان طور كه در كتابخانه مأمون چنين بود و ظاهراً منابع مالى و نيز كار و مسئوليت به اندازه كافى براى دو كتابدار, علاوه بر مديركل مؤسسه, وجود داشته است. اين حكايتِ به ظاهر بى اهميت نشاندهنده نگرانى يك كتابدار در مراقبت از كتاب هاست و نيز نشان مى دهد كه كتابداران افرادى نبودند كه دست به شوخى هاى ناهنجار و نسنجيده اى بزنند كه بيش تر از پسران بازيگوش انتظار مى رود. كتابخانه مدرسه نظاميه
ابن اثير, زمانى كه رفتار كندرى را در تاراج كتابخانه شاپور بن اردشير نكوهش مى كرد, ويرانگرى وى را در تقابل با سخاوت نظام الملك مى دانست كه دانشگاه هايى تأسيس و آن ها را با كتاب تجهيز نمود. نظام الملك به عنوان وزير سلجوقيان جانشين كندرى شد و به مدت 30 سال (455ـ 485ق/ 1063ـ1092م) در اين سِمَت به آلپ ارسلان و پسرش ملك شاه خدمت كرد. نظام الملك, يك ايرانى داراى علايق فرهنگى و بسيار علاقه مند به اشاعه علم بود. او ممنوعيتى را كه بر كلام و فقه سنّى اعمال شده بود, لغو كرد و در 457ق/1065م دانشگاهى در شرق بغداد تأسيس كرد كه مشخصاً براى اشاعه فقه شافعى در نظر گرفته شده بود.45 اين مؤسسه دو سال بعد گشوده شد و از آن پس طى قرون متمادى بارها به دانشمندانى كه در آن جا تحصيل و تدريس كردند, اشاره شده است. كرسى استادى در نظاميه اهميت قابل توجهى داشته است, چرا كه هر انتصابى مى بايست توسط خليفه تأييد مى شد. تاريخ نويسان اين انتصاب ها را به عنوان وقايع روزگار ثبت كرده اند. احتمالاً مشهورترين نام در ميان اساتيد نظاميه, نام غزالى, متكلم و عارف بزرگ است كه در 484ق/ 1091م به استادى منصوب شد. وى بعدها در مؤسسه مشابهى در نيشابور كه آن را نيز نظام الملك تأسيس كرده بود به كرسى استادى منصوب شد.46 بهاءالدين (متوفى 1234م) كه عموماً به عنوان نويسنده سرگذشت صلاح الدين از او ياد مى شود, در آن جا تدريس مى كرد. همچنين ابويوسف اسفراينى (متوفى 488ق/ 1095م.), فقيه شافعى معروف نيز به عنوان استاد و نيز كتابدار در آن جا خدمت كرده است.47

متأسفانه, حكومت نظام الملك با قساوت و خشونت قرين بود. وى كمى پس از رسيدن به وزارت به دو خدمتكار خود دستور داد تا سلف وى, كندرى را با شكنجه تدريجى راهى مرگ كنند. نظاميه نيز در بغداد در ميان هاله اى از مخالفت عمومى تأسيس شد, چرا كه نظام الملك دانشگاه را در زمينى بنا نهاد كه آن را مصادره كرده بود, بدون اين كه غرامتى به صاحبان خانه هايى كه در آنجا ويران نموده بود بپردازد; به همين سبب هم مردم و هم دانشمندان را با خود دشمن كرد. در روز افتتاحيه, ابواسحاق شيرازى كه به عنوان استاد اصلى دانشگاه منتصب شده بود, از حضور در مراسم سرباز زد. وى پس از بيست روز بحث و گفتگو قانع شد تا مسئوليت هاى خويش را به عنوان رئيس مدرسه بپذيرد.48
نويسندگان عرب بارها نظام الملك را بنيانگذار اولين مدارس لقب داده اند. منظور از مدارس, مدرسه هايى است كه به صورت خاص به مطالعه كلام و موضوعات مرتبط اختصاص مى يافتند.49 بر همين مبنا برخى نويسندگان غربى نيز گفته اند كه پيش از تأسيس نظاميه, هيچ دانشگاه يا مدرسه اى در بلاد اسلامى وجود نداشته است. بيت الحكمه مأمون و دارالعلم شاپور بن اردشير در بغداد و دارالعلم الحاكم, خليفه فاطمى در قاهره اين تصور غربى ها را بى اعتبار مى كند. دو نويسنده عرب, مقريزى و سيوطى مدت ها قبل متذكر شده اند كه قبل از نظام الملك نيز مدرسه هايى وجود داشته است. شهر نيشابور به تنهايى داراى چهار مدرسه از اين دست بوده است.50

حتى قبل از آن, ابوحاتم بُستى (متولد 277ق/ 890م) در شهر خود, بُست, مدرسه اى به همراه يك كتابخانه تأسيس نمود و دوره هاى تحصيلى پويا به همراه كمك هزينه هاى تحصيلى براى محصلين خارجى فراهم كرد.51 از اين مدرسه و نيز از دانشگاه شاپور آشكار مى شود كه السُبكى (متوفى 771ق/ 70ـ1369م) نيز به اشتباه ادعا نموده كه نظام الملك اولين كسى است كه براى حمايت از محصلين نيازمند, كمك هزينه و مقرّرى تعيين كرده است. البته نبايد سخاوت نظام الملك يا اهميت كار وى را دست كم گرفت, چرا كه كار وى از آن پس به عنوان يك الگو مورد تبعيت مردان عالى رتبه قرار گرفت.52

نظاميه به لطف ميراث سخاوتمندانه بنيانگذارش, مدت ها برترى خود را در ميان بسيارى از مدارس مشابه در بغداد حفظ كرد. مسافران هر از گاهى به ثبت چگونگى بازديد خود از اين مدرسه برجسته به عنوان يكى از مناظر شهر خليفه پرداخته اند. ابن جبير كه در 581ق/ 1185م در نمازهاى مدرسه نظاميه حضور يافته, آن را تابناك ترين مدرسه در ميان سى چهل مدرسه شرق بغداد توصيف كرد.53 پيش از اين كه ياقوت در اوايل قرن 13 ميلادى از مدرسه بازديد كند, بناى مدرسه در 504ق/ 1110م كاملاً مرمت شده بود و هنگام بازديد وى در وضع مساعدى قرار داشت.54 اين مدرسه از تاراج مغولان در 656ق/ 1258م جان سالم به در برده است, چراكه ابن بطوطه حدود 75 سال بعد در 727ق/ 1327م آن را در وضعيتى مناسب و به عنوان (مدرسه شگفت انگيز نظاميه كه شگفتى آن زبانزد شده) گزارش نموده است.55 حمدالله مستوفى, تاريخ نويس ايرانى كه در 740ق/ 1340م اثرش را نوشته, نظاميه را (ام المدارس) و ابن فرات, تاريخ نويس مصريِ هم عصر حمدالله, آن را بزرگ ترين دانشگاه بغداد ذكر كرده است.56 آخرين استاد نظاميه كه توسط نويسندگان عرب ذكر شده, غياث الدين است كه در 797ق/ 1394 وفات يافت و اين خود گواهى است بر اين كه مدرسه در قرن 14 ميلادى نيز به خوبى فعال بوده است. سرنوشت مدرسه نامعلوم است. ممكن است در نهايت جذب مدرسه مستنصريه در آن نزديكى شده باشد, چرا كه در سال هاى پايانى تاريخ نظاميه, اساتيد در هر دو مدرسه درس مى داده اند. احتمالاً اين دانشگاه همچون بسيارى از دانشگاه هاى ديگر توسط مردان تيمور لنگ در قرن 15م ويران شده است.57

ابن اثير از نظام الملك به خاطر كتاب هايى كه به مدرسه نظاميه اهدا كرده ستايش كرده است. يكى از دوستان ياقوت به نام ابن النجار تاريخ نويس, كتاب هاى خود را در هنگام مرگش در 643ق/ 1245م وقف نظاميه كرد.58 او در حقيقت از سنّتى تبعيت كرد كه دانشمندان و حاميان علم بواسطه آن از يك سو كتابخانه مدرسه مورد نظر خود را غنى مى ساختند و از سوى ديگر حفظ و نگهدارى آثار و مجموعه هاى ارزشمند خويش را تضمين مى نمودند. با اين همه, اين سخاوت خليفه الناصر (خليفه سال هاى 575 ـ622ق/ 1180ـ 1225م) بود كه مجموعه نظاميه را به يكى از بزرگ ترين و ارزشمندترين مجموعه هايى كه در بلاد اسلامى وجود داشته مبدل ساخت. ابن اثير مى گويد كه اين خليفه در سال 589ق دستور ساخت كتابخانه اى را براى نظاميه صادر كرد و هزاران كتاب ارزشمند (احتمالاً از مجموعه شخصى خود) را به آن منتقل نمود كه شبيه آن ها را كسى نمى توانست بيابد.59 ابن خلدون ضمن توصيف كتابخانه اى بسيار عالى كه توسط الحاكم دوم (خليفه سال هاى 350ـ366ق/ 961ـ976م) در قرطبه بنا شده بود, بيان نموده كه غناى كتابخانه هيچكس, چه در گذشته و چه در آينده, به جز كتابخانه ناصر خليفه عباسى, از غناى گنجينه كتابخانه الحاكم فراتر نمى رود. اگر اين گفته صحيح باشد, پس مى توان گفت كه كتابخانه نظاميه بسيار وسيع و گزينش شده بوده است, چرا كه گفته مى شود الحاكم چهارصد هزار جلد كتاب داشته كه بسيارى از آن ها فوق العاده ناياب بوده اند و در ميان كتب, آثار تمامى شاخه هاى ادبى وجود داشته است.60 اگر آنچنان كه مشهود است, ناصر كتابخانه خود را به نظاميه بخشيده باشد, پس بايد گفت گايانگوس (Gayangos) احتمالاً در اشتباه است كه در يادداشتى در صفحه 743 از جلد دوم ترجمه اش از اثر مقرّى نوشته است كه كتابخانه ناصر توسط مغول ها در دوران هولاگو و در حمله به بغداد در 656ق/ 1258م ويران شد, چراكه ديده شده كه اين دانشگاه حتى يك قرن پس از تهاجم مغول شكوفا بوده است. كتابخانه مدرسه مستنصريه
آخرين عمارت بزرگى كه عباسيان در بغداد بنا كردند, مدرسه اى بود كه مستنصر تأسيس كرد. بنا به گفته وصّاف, اين مدرسه يكى از كارهاى خيرى بود كه خليفه دو مخزن طلا را كه از پدر بزرگش ناصر به جا مانده بود, صرف آن كرد.61 تاريخ تأسيس آن را عموماً 631ق/ 1234م ذكر كرده اند, اما نايبوهر (Niebuhr) در 1750م كتيبه اى را بر ديوار مطبخ مستنصريه كشف و رونويسى كرد كه تاريخ تكميل بناى مدرسه در آن 630ق/ 3ـ1232م ذكر شده بود.62 مستنصريه در زمان نايبوهر به عنوان يك قپاندارخانه مورد استفاده بوده و بنابر مقاله (بغداد) در (دايرةالمعارف اسلام), ص567, اين بنا هنوز در نزديكى ساحل دجله در كنار پل قايق ها (the Bridge of Boats) پابرجاست و اكنون به عنوان يك دفتر گمرك مورد استفاده است. كتيبه مذكور كه ديگر تقريباً محو شده است, با يك كتيبه جديد جايگزين شده است. نويسندگان عرب اتفاق نظر دارند كه بنا يا بناهاى اين مدرسه از تمام بناهايى كه قبلاً در بلاد اسلام ساخته شده, برتر بوده است. حمدالله مستوفى, جغرافيدان ايرانى (740ق/ 1340م) آن را (خوش ترين عمارت بغداد) توصيف كرده است. ابوفرج از معاصران مستنصر و ابن فرات (متوفى 807ق/ 1405م) از مستنصريه نه تنها به عنوان بنايى زيبا بلكه به عنوان عمارتى بسيار مجهز و داراى اثاثيه عالى سخن گفته اند.63 اين مدرسه در حقيقت برآورنده اين خواسته آشكار مستنصر بوده كه مدرسه اى تأسيس كند تا نظاميه را تحت الشعاع قرار دهد, چرا كه مدرسه قديمى تر نظاميه ظاهراً برترى خود را به عنوان يك مركز علمى حفظ كرده بود و تا مدت ها بهترين مغزهاى اسلام را به عنوان استاد و دانشجو در خود حفظ مى كرد. اما يقيناً مدرسه جديد مستنصريه تجملاتى به محصلين عرضه كرد كه هرگز در مؤسسات قديمى تر از آن ها بهره مند نشده بودند. شايد اين مدرسه نمونه اى قديمى از نوعى از مدارس باشد كه جذب دانشجويان را بيش تر از طريق تدارك ساختمان هاى جذاب و تجهيزات مدرن پيگيرى مى كنند تا از طريق دستيابى به استانداردهاى بالاى دانش پژوهى. از جمله ويژگى هاى غير معمول اين مدرسه يك ساعت ـ احتمالاً نوعى ساعت آبى ـ بوده كه ساعات و اوقات شرعى نماز را نشان مى داده است. مدرسه داراى چهار مسجد براى چهار مكتب فقهى, يك حمام براى محصلين و يك بيمارستان با پزشكان ملازم بود كه همگى درون محدوده مدرسه قرار داشتند. انبار براى غذا, روغن براى چراغ, دارو, تسهيلات لازم براى سرد كردن آب نوشيدنى و يك آشپزخانه بزرگ كه غذاى رايگان در اختيار اساتيد و دانشجويان قرار مى داد, همگى جزء تسهيلات مدرسه بودند.

خليفه آن قدر شيفته مدرسه بود كه هر روز از آن بازديد مى كرد. وى اغلب در يك كوشك در باغى در مجاورت مدرسه مى نشست و از آنجا مى توانست بدون اين كه ديده شود به مباحث دانشجويان گوش دهد. مدرسه شامل چهار تالار بود كه هريك به يكى از چهار مكتب اهل سنت اختصاص يافته بودند. در هر تالار يك استاد ناظر بر هفتاد وپنج دانشجو بود. اساتيد, حقوق ماهيانه دريافت مى كردند و هر دانشجو يا محصل علاوه بر آموزش و معاش رايگان, ماهيانه يك دينار طلا مقرّرى دريافت مى كرد. اين وضع مغاير با كم خرجى دوره هاى قبل بود كه اساتيد اغلب هيچ حقوق ماهيانه اى دريافت نمى كردند و متكى به هداياى محصلانشان بودند.64 ابن بطوط كه در 727ق/ 1327م, تقريباً يك قرن پس از تأسيس مستنصريه از بغداد بازديد كرده, استادى را در تالار بزرگ چنين توصيف نموده است: (استاد با طمأنينه و وقار تمام قبايى سياه در بر و دستارى سياه بر سر در قبه چوبين كوچكى بر فراز كرسى مى نشيند و روى كرسى بساطى مى افكنند. در طرفين استاد دو نفر معيد مى نشينند كه هرچه او املاء مى كند, اينان تكرار مى كنند.)65

پس از ستايش زيبايى هاى مستنصريه و موقوفات بسيار غنى آن, ابن فرات از دارالكتب مستنصريه سخن گفته كه براى استفاده كسانى كه به آنجا رفت وآمد داشتند, مرتب شده بود. (كتاب هاى نفيس بى شمارى در همه شاخه هاى علم در آن موجود بود.) كتاب ها جهت آسايش كسانى كه براى استنساخ يا مطالعه به آن ها رجوع مى كردند, مرتب شده بودند. كاغذ, قلم و چراغ رايگان براى محصلينى كه قصد داشتند از طريق استنساخ گنجينه كتابخانه براى خود مجموعه اى شخصى فراهم كنند, مهيا بود.66 شايد قطب الدين, نويسنده عرب مبالغه نكرده باشد كه اذعان نموده هيچ دانشگاه ديگرى بيش از مستنصريه كتاب نداشته است.67* Mackensen, Ruth Stellhorn; Four Great Libraries of Medieval Baghdad; The Library Quarterly; Vol:2, (July 1932), pp. 279-299. ** يادآورى: به دليل قديمى بودن تاريخ نشر مآخذ مقاله و عدم دسترسى محققين داخل كشور به آن ها, اكثر مآخذ مقاله با چاپ جديدتر آن ها تطبيق داده شده و اطلاعات كتابشناختى آن ها تغيير كرده است (مترجم).پاورقي: 1. ياقوت, معجم الادبا, بيروت: دار احياء التراث العربى, [بى تا], ج11, ص42 Heffening, W & Pearson, J. D, "Maktaba", in: Encyclopaedia of Islam, Leiden: E. J. Brill, 1991, vol.6, p.197. 2. ابن خلّكان, وفيّات الاعيان, قم: منشورات الشريف الرضى, 1364, ج6, ص139. 3.ياقوت, معجم الادبا, ج15, ص16. 4. ابن نديم, الفهرست, تهران: مروى, 1350, ص333. 5. همان, ص118. 6. همان, ص325. 7. همان, ص160; ابن عبرى, تاريخ مختصر الدول, بيروت: دارالمسيره, [بى تا], ص137. 8. ابن نديم, الفهرست, ص333. 9. ابن خلّكان, وفيّات الاعيان, ج6, ص79, و در ترجمه انگليسى: tr. B. M. G. De Slane, Beirut: Librairie Du Liban, 1970, vol.3, p.605 و نيز مقاله: Pingree, D., "شIlm Al-Hayشa", in: Ency. of Islam, vol.3, p.1136 10. ابن خلّكان, وفيّات الاعيان, ج2, ص217; و نيز نگاه كنيد به: Strohmaier, G, "Hunayn ibn Ishaq", in: Ency. of Islam, vol.3, p. 578-580; H. Suter, Die Mathematiker und Astronomer d. Araber und ihre werke (Leipzig, 1990), p.21. 11. ابن نديم, الفهرست, ص12. 12. همان, ص8. 13. ابن ابى اصيبعه, عيون الانباء فى طبقات الاطباء, بيروت: دار مكتبة الحياة, [بى تا], ص260 و270. 14. ابن نديم, الفهرست, ص330ـ331; ابن خلكا


صفحه 3

توسعه آموزش و وضعيت كتابدارى در كشورهاى عربى خليج فارس
جميل آشور محمدصالح


(بخش دوم) ##ترجمه دكتر احمد شعبانى و محمود تفقدى جامى## آموزش كتابدارى حرفه اى*
نمايى كلى از برنامه هاى آموزش كتابدارى موجود در كشورهاى عربى خليج فارس در بخش گذشته ارائه شد1, كه مشتمل بر توصيفى مختصر از توسعه برنامه و خلاصه اى از دوره هاى موجود بود. در اين بخش جزئيات بيش ترى درباره برنامه درسى هيأت علمى و تسهيلات حمايتى براى آموزش كتابدارى حرفه اى در منطقه عرب نشين خليج فارس ارائه مى شود. مقالات نشريه هاى حرفه اى و مطالعات پژوهشى كه براى پايان نامه هاى كارشناسى ارشد و دكتراى تخصصى در ارتباط بوده, عوامل آموزش كتابدارى را در هريك از كشورهاى عربى خليج فارس آشكار كرده اند. بيش تر اين مطالعات, طبيعتاً توصيفى, غير روزآمد, و فاقد جزئيات كافى بود تا اساسى را براى ارزشيابى واقعى از برنامه ها ارائه نمايد. بنابراين, اطلاعات موجود در اين مقاله از فهرست ها, بولتن ها, و اسناد مرتبط و تماس هاى شخصى با دانشكده مؤسسات مادر كه ارائه كننده دوره هاى آموزش كتابدارى بوده, حاصل شده است.
ارزشيابى اين انتشارات, نياز به گردآورى اطلاعات بيش تر براى ايجاد يك ارزشيابى عينى و توصيفى جامع از وضعيت جارى آموزش كتابدارى در منطقه را آشكار كرد. فهرستى از عناوين در هفت حوزه اصلى آموزش كتابدارى براى تسهيل فرايند مجموعه داده ها فراهم گرديد. اين عناوين مشتمل بر ساختار ادارى واحد مسئول آموزش كتابدارى, منابع و تسهيلات قابل دسترسى, برنامه درسى و شيوه هاى اصلاح, دانشجويان و معيارهاى گزينش, و مدارك دانشكده اى بود. نسخى از اين فهرست ها به صورت شخصى يا توسط نمابر به مديران گروه و به اعضاى اصلى دانشكده در آموزشگاه هاى كتابدارى مختلف توزيع شد. هدف از مطالعه و نياز براى اطلاعات اضافى نيز براى آن ها با جزئيات شرح داده شد.
پس از پى گيرى هاى متعدد, پاسخ ها از تمام هشت مدرسه كتابدارى دريافت شد. با اين حال, اطلاعات دريافتى در سبك هاى مختلف بود كه ارزشيابى را مشكل ساخت; بنابراين در اين بخش گزارش به شيوه توصيفى ارائه مى شود. به هر حال استانداردهاى مختلف و راهنماهاى توسعه يافته در بخش هاى گوناگون جهان را براى توسعه و ارزيابى برنامه هاى آموزش كتابدارى در نظر داشتيم. به ويژه استانداردهاى انجمن كتابدارى امريكا براى ارزشيابى برنامه هاى عالى2 و استانداردهاى ايفلا براى مدارس كتابدارى3 قابل استفاده بود.4 اطلاعات در طبقه بندى ذيل سازمان داده شد: طرح هاى كلى برنامه هاى آموزش كتابدارى; برنامه درسى; ثبت نام دانشجو و روش هاى پذيرش; هيأت علمى; تسهيلات حمايتى.طرح هاى كلى برنامه هاى آموزش كتابدارى
هشت مؤسسه برنامه هاى آموزش حرفه اى را در علوم كتابدارى و اطلاع رسانى در كشورهاى عربى ناحيه خليج فارس ارائه مى كنند. چهار مؤسسه در عربستان سعودى, و در بحرين, كويت, عمان, و قطر هركدام يك مؤسسه. كليه برنامه هاى آموزش كتابدارى در دانشگاه ها ارائه مى شود, به استثناى كويت كه دانشكده آموزش و پرورش پايه زيرنظر وزارت آموزش و پرورش مسئول آموزش كتابدارى مى باشد. يك برنامه چهار ساله در تكنولوژى آموزشى نيز زير نظر اين دانشكده است. از چهار دانشگاه عربستان سعودى, يك دانشگاه برنامه هاى كارشناسى ارشد و دكتراى تخصصى, يك دانشگاه برنامه هاى كارشناسى و كارشناسى ارشد, و دو دانشگاه فقط برنامه هاى كارشناسى در علوم كتابدارى و اطلاع رسانى را ارائه مى كنند. يك دانشگاه برنامه دكتراى تخصصى را اعلام كرد; ولى اذعان داشت كه براى برنامه مزبور هيچ كس ثبت نام نكرده است. در عمان و كويت, برنامه ها در جهت مدرك كارشناسى چهارساله است كه به مدرك كارشناسى منتهى شده, اجرا مى شود, در حالى كه در بحرين و قطر برنامه ها در حد معادل كارشناسى ارشد5 است. جدول شماره1* مؤسسات, سطح برنامه ها, فهرست مورد استفاده براى گواهى نامه, و مدت تحصيل براى آموزش كتابدارى را در منطقه عربى خليج فارس نشان مى دهد.
گروه هاى مسئول آموزش كتابدارى در سطوح مختلف عمل مى كنند. عملكرد اين گروه ها در عربستان سعودى و عمان به مانند گروه هاى علوم كتابدارى و اطلاع رسانى وابسته به دانشكده ها است. در بحرين برنامه اى توسط گروه تكنولوژى آموزشى ارائه مى شود كه بخشى از دانشكده علوم تربيتى است. در قطر گروه علوم كتابدارى و اطلاع رسانى بخشى از دانشكده علوم انسانى و اجتماعى است. هيچ يك از هشت برنامه مزبور, بخشى از نظام كتابخانه هاى دانشگاهى محسوب نمى شود.
كليه گواهينامه ها و مدارك معادل كارشناسى ارشد كه توسط مؤسسات آموزش كتابدارى ارائه مى شود, عنوان (علوم كتابدارى و اطلاع رسانى) را استفاده مى كنند, به استثناى بحرين كه آن را ديپلمى در منابع يادگيرى و اطلاع رسانى ذكر كرده است. دوره تحصيلى برنامه كارشناسى ارشد تقريباً دو سال است, در حالى كه گواهينامه كارشناسى (BA در علوم كتابدارى و اطلاع رسانى) تا چهارسال به طول مى انجامد. دوره تحصيلى برنامه دكتراى تخصصى طبق تعهد فردى دانشجويان و مشاوران تفاوت مى كند. دوره معادل كارشناسى ارشد در بحرين در طول يك سال به اتمام مى رسد. اما 36 واحد درس معادل تحصيلات تكميلى در قطر نياز به دو سال اقامت ثابت دارد. اين مطلب با عملكرد بين المللى به مانند بيش تر مدارس بين المللى كه دانشجويان مى توانند يك مدرك كارشناسى ارشد را با 36 واحد درسى كسب كنند, متناقض است. همانند اين موضوع, برنامه هاى مدرك كارشناسى چهارساله در كشورهاى غير از خاورميانه به همين شكل معمول است.برنامه درسى
استانداردها و راهنماهاى متفاوت توصيه مى كنند كه برنامه درسى در مدارس كتابدارى بايد مشتمل بر سلسله واحد دوره ها و تجربيات آموزشى باشد كه با اهداف برنامه خاص تطبيق كند. تركيب اصلى كه ضرورى انگاشته شده, شامل دوره هاى پايه, واحدهاى اختيارى, پرورش عملى و پژوهش است. فهرست و رئوس مطالب كليه برنامه هاى آموزش كتابدارى در منطقه عرب نشين خليج فارس مرور شده, و بخش هاى زير تلخيص از برداشت هاى مؤلفين است.دوره هاى پايه
دوره هاى پايه قصد دارد تا موضوعات اصلى را آموزش دهد, كه كلاً به عنوان دوره هاى ضرورى يا اجبارى براى كليه دانشجويان طبقه بندى شده اند, و به طور طبيعى در نخستين بخش از برنامه ارائه مى شود. اين دوره ها به طور كلى به عنوان لازمه دوره هاى پيشرفته عمل كرده و شامل موضوعاتى چونان مرجع, رده بندى و فهرستنويسى, و كتابشناسى و انتخاب كتاب است. اخيراً يك دوره مقدماتى يا پايه به اين مقوله براى فراهم سازى مرورى كلى از زمينه كتابدارى اضافه شده است. با تغيير روش ها در كتابدارى و اطلاع رسانى, خدمات, مديريت, پژوهش و تكنولوژى اطلاعاتى6 نيز به عنوان دامنه پايه در بسيارى از مدارس كتابدارى در نظر گرفته شده است. جدول شماره2 مقوله ها و عناوين دوره را كه قابل دسترسى براى پوشش موضوعات پايه در برنامه هاى آموزش كتابدارى كشورهاى عربى خليج فارس در زمان جارى است, نشان مى دهد.
هفت برنامه آموزش كتابدارى در منطقه شامل يك دوره پايه براى فراهم سازى مقدمات كلى در زمينه خدمات كتابدارى و اطلاع رسانى است. تنها استثناء بحرين است كه يك دوره مقدمات كلى در طول دوره هاى اجبارى كارشناسى, پيدايش كتابدارى, و نقش كتابخانه در جامعه آموزشى را فراهم آورده است. آخرين روش, در حوزه جداسازى دوره پايه از دوره هاى اساسى است. در بسيارى از مدارس آمريكايى (مانند دانشگاه ايلينويز در اوربانا ـ شامپاين7) يك دوره پايه مجزا ارائه مى شود. اين روش در كشورهاى توسعه يافته در حال عمومى شدن است. دو برنامه تحصيلى تأسيس شده اخير در مطالعات اطلاع رسانى در سنگاپور و مالزى مشتمل بر دوره پايه مجزا, براى مطالعات اطلاع رسانى مى باشد.8
در مدارس كتابدارى كشورهاى عربى منطقه خليج فارس يك دوره اجبارى در كليه برنامه ها براى فهرستنويسى و رده بندى, مرجع شناسى و مديريت فراهم است; هرچند عناوين دوره هاى مختلف به كار گرفته شده است. سه مدرسه, دو دوره اجبارى را در زمينه فهرستنويسى و رده بندى مشتمل بر فهرستنويسى توصيفى, و دو ديگر تجزيه و تحليل موضوعى (رده بندى) ارائه مى كنند. از ديدگاه بين المللى, روش ارائه يك دوره اساسى براى فهرستنويسى و رده بندى است تا برداشت هاى اساسى را دربرگيرد و يك دوره اختيارى را براى مطالعات تكميلى در طبقه بندى و نمايه سازى فراهم سازد.
يك دوره در ساختار مجموعه سازى در كليه برنامه ها بجز بحرين كه عناوين مربوط به انتخاب و گزينش مواد كتابخانه اى در زمره دوره مديريت كتابدارى گنجانيده شده, وجود دارد. تكنولوژى اطلاع رسانى در مدارس كتابدارى يك دوره اساسى تلقى شده است. در حال حاضر, تمام برنامه هاى كشورهاى عربى خليج فارس يك دوره اجبارى را در اين زمينه تحت عناوين مختلف ارائه كرده, بجز يك مدرسه كتابدارى در عربستان سعودى كه آن را به عنوان دوره اختيارى ارائه مى دهد. دوره هاى تكنولوژى اطلاع رسانى در اين مدارس شامل عناوينى مرتبط با جست وجوى پيوسته است, هرچند روش بين المللى بر جداسازى جست وجوى پيوسته9 از كتابدارى ماشينى مى باشد.
برخى از برنامه هاى آموزش كتابدارى كشورهاى عربى خليج فارس داراى دوره هاى پايه بى نظيرى است كه سعى دارند عناوين مورد علاقه محلى را دربرگيرند. براى مثال دانشگاه عبدالعزيز داراى يك دوره پايه در اصطلاحات انگليسى است, دانشگاه ام القرى دوره اى در تاريخ كتاب و كتابخانه دارد, و دانشگاه امام محمد بن سعود دوره اى در نُسَخ خطى دارد. برخى برنامه ها بيش از يك دوره پايه اجبارى در زمينه اصلى (مانند فهرستنويسى و رده بندى) دارند. برخى دوره هاى اجبارى داراى مشتركاتى است (چونان دوره هاى منابع اطلاعاتى, خدمات اطلاع رسانى و كتابشناسى) و تأكيد بر عناوينى دارند كه مرجع و يا توسعه مجموعه را دربرمى گيرد. در حالى كه پوشش فراگير موضوعات بنيادى به منزله دوره هاى پايه از ديدگاه حرفه اى مناسب است, ضرورتى موجود است تا عناوين مشابه اصلى دوباره طبقه بندى شده و در معرض دانشجويان در اصول آموزش كتابدارى قرار گيرند. اين موضوع نياز به تجزيه و تحليل جزئيات تمام عناوين مندرج در برنامه درسى, رشته ارائه شده, و نيازهاى دوره ها را در يك سطح مشخص از برنامه علمى دارد.دوره هاى اختيارى
به طور كلى دوره هاى اختيارى, دانشجويان را با اين فرصت آماده مى سازد تا مفاهيم متفاوت, روش ها و تمرينات را در سطح پيشرفته مطالعه كنند. همچنين اين دوره ها قابليت انعطاف براى تمركز در زمينه هاى اصلى, يا توسعه تخصصى در حوزه هاى مختلف دانش را براساس نيازهاى فردى دانشجو, سازمان يا كشورى را فراهم مى سازد. دستيابى به اين تخصص به طرق مختلف فراهم مى شود: تخصص به وسيله گونه كتابخانه, به توسط زمينه موضوعى, يا با پوشش ناحيه اى يا محلى. به هر حال, روش هاى اخير براى دسته بندى دوره ها به منظور توسعه زمينه هاى متمركز گرايش دارد. تنوعى از دوره هاى اختيارى در فهرست برنامه هاى آموزش كتابدارى در منطقه عربى خليج فارس مشهود است. اين موارد در جدول شماره3 تحت ده مقوله اصلى نشان داده مى شود.
آن گونه كه انتظار مى رود, انتخاب مواد اختيارى در برنامه معادل كارشناسى ارشد در حداقل است. از جمله, برنامه مزبور در بحرين هيچ فرصتى براى موارد اختيارى فراهم نمى سازد; زيرا يك دوره تحصيلى معادل كارشناسى ارشد بوده كه دانشجويان لازم است 18 ساعت درسى را در روانشناسى يادگيرى بگذرانند. در قطر موارد اختيارى به دو دوره يا شش ساعت درسى محدود مى شود, كه مى تواند از شش درس مجاز انتخاب گردد. در نتيجه, فرصت هاى تخصصى تا 30 ساعت درسى از مجموع 36 واحد در دروس اجبارى صرف مى شود.
پوشش دوره هاى اختيارى در برنامه هاى مدارك تحصيلى در مدارس كتابدارى كشورهاى عربى خليج فارس كاملاً جامع است. مثلاً در مدارس عربستان سعودى تنوعى از زمينه تخصص و انتخاب براى دروس اختيارى قابل دسترس است. برنامه دانشگاه ملك عبدالعزيز به طور طبيعى كلى است; در حالى كه برنامه دانشگاه امام محمد بن سعود دوره تخصصى در خدمات اطلاع رسانى يا نسخ خطى را فراهم آورده است. برنامه دانشگاه ملك سعود فرصت هايى براى تخصص در كتابدارى يا علوم اطلاع رسانى دارد. در دانشگاه ام القرى برنامه آموزش كتابدارى در جهت كتابخانه آموزشگاهى متمايل است. در حالى كه برنامه جارى آن در كتابدارى و خدمات اطلاع رسانى از طبيعتى كلى برخوردار است, دانشكده آموزش و پرورش پايه در كويت طرح هايى براى تخصص جداگانه در تكنولوژى آموزشى دارد.
به نحو كلى دروس اختيارى طيفى كامل از زمينه كتابدارى را مى پوشاند, ليكن تأكيد كمى بر مديريت, طراحى, و سياست اطلاع رسانى ملى دارد. در حالى كه انبوهى از دروس در زمينه متنوع كتابخانه و تخصص موضوعى در ادبيات سنتى, علوم اجتماعى و حوزه هاى علوم و تكنولوژى موجود است, زمينه هاى ناحيه اى و محلى همچون كشاورزى, بهداشت, كار و صنعت پوشش چندانى ندارد. همچنين در زمينه تكنولوژى اطلاع رسانى, دوره هايى در برنامه ريزى و تجزيه و تحليل نظام ها وجود دارد, اما به شبكه پيوسته و جست وجوى ديسك نورى و زمينه هاى مرتبط اهميت درخورى ارائه نشده است.
گاهى اوقات عناوين آشكار جديد در دوره هاى آزاد به مانند عناوين ويژه, سمينارها, دروس مطالعه مستقل تطبيق داده شده است. فقط دو برنامه در منطقه داراى مقرراتى براى دروس عنوان هاى ويژه هستند. سمينارها و دروس مطالعه مستقل در بيش تر برنامه هاى آموزش حرفه اى در حال اضمحلال است.آموزش عملى
هدف از محتواى آموزش عملى در برنامه درس آموزش كتابدارى, آماده سازى دانشجويان با تجربه كارى در سطح حرفه اى و فرصت آزمايش نظرات كلاس درس با محيط كاربردى است. اين هدف مى تواند به تنهايى در طول مطالعات به خوبى تكميل شده و به حد كافى زمينه فراگيرى حاصل شده تا براى آشنايى كتابداران مبتدى سازمان هاى كتابدارى و اطلاع رسانى, عملكردها و خدمات تلاش صورت گيرد. مدارس كتابدارى سراسر دنيا راه هاى گوناگونى براى ارائه آموزش عملى به دانشجويان علوم كتابدارى اتخاذ كرده اند, كه حاوى يك روش معتبر يا غير معتبر همراه با ناظر و كار ناحيه اى است.
آموزش عملى در مطنقه عربى خليج فارس با كارورزى10 در بيش تر برنامه هاى آموزش كتابدارى كامل مى شود. برنامه بحرينى ها داراى يك دوره 3ساعته درسى با هدف نياز به كارورزى همراه با 150ساعت است كه در شش هفته تكميل مى شود.
دانشجويان لازم است كه روزانه پنج ساعت در كتابخانه كار كنند و يك روز را در گروه علوم كتابدارى و اطلاع رسانى دانشگاه براى مباحثه با استادان راهنما صرف نمايند. كارورزى با يك سمينار و يك پروژه همراه مى باشد.
كليه برنامه هاى آموزش كتابدارى عربستان سعودى شامل تربيت عملى11 به عنوان بخشى از برنامه درسى آن ها مى باشد. دانشگاه ملك سعود دو دوره با دو ساعت درسى ارائه نموده كه هريك براى تربيت عملى مرتبط با كنترل كتابشناختى و خدمات اطلاع رسانى است. دانشگاه امام محمد بن سعود داراى سه دوره با 12 ساعت درسى كامل بوده كه در طى سه نيمسال تحصيلى گسترده است. در دانشگاه ام القرى لازم است كه دانشجويان علوم كتابدارى چهار ساعت در هفته در كتابخانه هاى خارج از دانشگاه به منظور تربيت عملى وقت صرف كنند, با كاركنان كتابخانه و مشاور تربيت برگزيده كار تسهيل مى شود. اين دوره سه ساعته درسى براى چهار نيمسال تحصيلى توصيه شده است. دانشگاه ملك عبدالعزيز نيز داراى دو دوره ضرورى, هركدام با سه ساعت درسى براى تربيت عملى است.
برنامه علوم كتابدارى در دانشكده آموزش و پرورش پايه در كويت براى آموزش عملى جامع مقرراتى دارد. نخستين دوره دو ساعته, دانشجويان را براى گذرانيدن يك طرح كارورزى آماده مى كند; دومين دوره شش ساعته بر كارورزى تأكيد دارد; واپسين دوره سه ساعته آماده سازى طرحى مبتنى بر تجربه ناحيه اى است. مدرسه كتابدارى در عمان يك دوره سه ساعته درسى را در انتهاى برنامه فراهم ساخته, كه در هشتمين (آخرين) نيمسال ارائه مى شود. در دانشگاه قطر هيچ آموزش عملى در برنامه كارشناسى موجود نيست.
محتواى آموزش عملى در برنامه آموزش كتابدارى در كشورهاى عربى خليج فارس كافى به نظر مى رسد. با اين احوال, قادر به جمع آورى اطلاعات دقيق در هدايت و نظارت طرح هاى كارورزى نيستيم; در نيتجه كارآمدى دروس عملى در تأمين يك تجربه بامعنا نبايد مورد ارزيابى قرار گيرد. تحقيق بيش تر در اين موضوع بسيار مفيد است, پيش بينى اين همه دوره هاى معتبر ضرورى براى آموزش عملى ممكن است موجب حذف ديگر زمينه هاى مهم شود. چنانچه كارورزى در انتهاى برنامه كارشناسى با اعتبار تكميل گردد, از اين مشكل اجتناب خواهد شد. برنامه كارشناسى مطالعات اطلاع رسانى در مالزى, كه در قسمى از اين بخش اشاره شد, الگويى را فراهم مى كند. برنامه مزبور عملكرد 36 روز كارى را در يك كتابخانه مورد قبول فراهم مى سازد, كه به منزله يك ضرورت فراغت از تحصيل تلقى مى شود.12پژوهش
به دليل اهميت فعاليت هاى پژوهشى در عملكرد كتابخانه ها و كارگزاران اطلاع رسانى و طراحى توليدات, نظام ها و خدمات جديد, همواره اين موضوع مورد علاقه بوده كه محتواى پژوهشى در برنامه درسى آموزش كتابدارى فراهم آيد. دانشجويان با انجام تحقيقى از طريق گذرانيدن دوره هايى در روش هاى تحقيق و انجام طرح هاى پژوهشى مستقل كه ممكن است منجر به نگارش مقالات, رساله ها, و پايان نامه هاى حرفه اى شود, تحت آموزش قرار گيرند.
در عربستان سعودى محتواى پژوهشى برنامه آموزش كتابدارى به حد كافى داراى دو برنامه فارغ التحصيلى در دوره روش هاى تحقيق در دانشگاه ملك عبدالعزيز و دانشگاه امام محمد بن سعود در علوم كتابدارى و اطلاع رسانى همراه با پايان نامه تحصيلى است. براى دانشجويان كارشناسى, يك دوره اختيارى در روش هاى تحقيق در كليه گروه هاى علوم كتابدارى و اطلاع رسانى موجود مى باشد. به موازات اين خطوط برنامه معادل كارشناسى ارشد در دانشگاه قطر يك دوره اختيارى در روش هاى تحقيق در علوم كتابدارى و اطلاع رسانى ارائه مى كند. از طرف ديگر, هيچ دوره اى, روش تحقيق يا مقرراتى براى نوشتن يك مقاله تحقيقى يا رساله را در برنامه هاى آموزش كتابدارى در بحرين, عمان, و كويت آموزش نمى دهد.
به نظر مؤلفين يك پايان نامه در دوره تحصيلات كارشناسى ارشد نبايد اجبارى باشد. در حالى كه احتياج به تشويق دانشجويان به يادگيرى و ورود به كار تحقيق وجود دارد, بسيارى از اين افراد در آينده داراى استعداد يا ضرورت انجام پژوهش را ندارند. اين تمايل موجود است كه در مسير هماهنگى با عملكرد بين المللى, پايان نامه بيش تر از آن كه اجبارى باشد, اختيارى گردد. به هر حال, ارائه كار تحقيقى مى تواند با معنايى ديگر, چونان تهيه گزارش از طرح كارورزى اجبارى, مقالات ضرورى در طول نيمسال با روش مباحثه, يا فراهم آورى دوره هاى مطالعه مستقل13 ـ كه شايد نياز به مقالات حرفه اى داشته باشد ـ تدارك يابد.هيأت علمى
هيأت علمى نقش مهمى در موفقيت برنامه هاى آموزش كتابدارى ايفا مى كند. از اين جهت استانداردهاى ايفلا توصيه مى كند كه نسبت دانشجو به استاد, 12 به 1 يا كمتر باشد تا توجه و راهنمايى كافى به كليه دانشجويان صورت گيرد.14 مطلوب است كه هيأت علمى به اندازه كافى واجد شرايط بوده و داراى تجربه حرفه اى قابل و مدرك پژوهشى معتبر باشد. كينگز برى گزارش مى دهد كه مراتب نظم موجود در ملاك ارزشيابى هيأت علمى عبارتند از: كلاس درس براى تدريس, كيفيت انتشارات, فعاليت پژوهشى, كيفيت معلومات شخصى, فعاليت در انجمن هاى حرفه اى, و راهنمايى تحقيقات دانشجويى.15 بيگز تأكيد بر متغير صفات مورد علاقه مربيان كتابدارى را دنبال كرده و به نتايج مشابه مانند تأكيد بر تدريس, تحقيق و مشاركت خدمات حرفه اى دارد.16
اطلاع از تمامى عوامل مهم آمادگى هيأت علمى براى برنامه هاى آموزش كتابدارى در منطقه عربى خليج فارس قابل حصول نيست. با اين احوال, دسترسى به اطلاعات كمى هيأت علمى, نسبت افراد دكترا و تعداد اعضاى هيأت علمى با تجربه حرفه اى در كتابدارى امكان پذير گرديد. (نگاه كنيد به جدول شماره4).
آمار موجود توسط مدارس كتابدارى نشان مى دهد كه تعداد اعضاى هيأت علمى در برنامه هاى آموزش كتابدارى كشورهاى عربى خليج فارس كاملاً معقول است. به طورى كه در جدول شماره4 نشان داده شده, تعداد اعضاى هيأت علمى بين پنج و بيست وچهار در تغيير است. نسبت دانشجو به استاد نمى توانست به عنوان تعداد دقيق دانشجويان متخصص در علوم كتابدارى معين گردد; زيرا قابل دستيابى نبود.
برحسب شايستگى, مدارك هيأت علمى آموزش كتابدارى كاملاً مؤثر است; به طورى كه بيش تر اعضا داراى مدرك دكترا در ارتباط با حرفه خويش مى باشند. به هر حال, شمار هيأت علمى با تجربه حرفه اى در كتابخانه ها چندان گيرا نيست. در مدارس كتابدارى ديگر كشورها, فقدان تجربه حرفه اى در بين هيأت علمى عادى با عضويت كتابداران با تجربه در فعاليت هاى آموزشى به كلى جبران مى شود. گمان بر آن است كه تعداد كمى از كتابداران با تجربه براى تدريس در اين مدارس دعوت مى شوند. نياز به افزايش مواجهه كتابداران در تدريس پاره وقت براى كسب تجربه وجود دارد; همچنان كه ملاقات با مربيان تجربيات آموزشى اعضاى تمام وقت را متعادل نموده و كامل مى كند; به ويژه براى متخصصينى كه در جمع اعضاى تمام وقت نيستند. هيأت علمى پاره وقت, با تجربه عملى خويش, كيفيت و اختلاف برنامه هاى علوم كتابدارى را پربار مى كند.
همچنين مدارك هيأت علمى نيازمند ارزيابى از يك دفتر تأييديه پژوهشى يا كميته بورس ها است. در اين خصوص به اطلاعات چندانى دسترسى حاصل نشد. يك ارزيابى جامع از هيأت علمى علوم كتابدارى براى تعيين ميزان مشاركت يا تأثير آن ها در برنامه هاى آموزش كتابدارى مورد نياز است. همچنين ضرورى است تا قدرت اين افراد در ارتباط با تعيين تدريس و تخصص آن ها و دانش روز در آن زمينه خاص, ارزشيابى شود.ثبت نام دانشجو و روش هاى پذيرش
چگونگى پذيرش دانشجويان در برنامه هاى علوم كتابدارى, حاوى تناسبى از تأثير آمادگى تخصص و در نتيجه مشاركت آن ها مى باشد. استانداردهاى مدارك انجمن كتابداران امريكا (ALA) تأكيد دارد كه گزينش دانشجو براى پذيرش در برنامه هاى علوم كتابدارى, مبتنى بر اساس ضوابط رسمى و آشكار است كه مشتمل بر سابقه تحصيلى لازم و رفتار شخصى مطلوب است.17 اين موضوعى پسنديده است, كه حداقل كيفيت آموزشى و ديگر نيازمندى هاى ورودى, به مانند گزينش مناسب و سياست هاى استخدام, بايد به روشنى توصيف شده و كاملاً براى داوطلبان متعهد منتشر شده باشد.
احتمالاً نيازمندى هاى ويژه و ملاك و روش ها براساس راهنماهاى كلى دانشگاه هاى ويژه و ديگر مؤسسات متفاوت است. در چارچوب بدنه سازمان, مدارس كتابدارى بايد استخدام, پذيرش و ديگر سياست هاى دانشگاهى و ادارى را احتساب كرده كه با اهداف و مقاصد آن ها هماهنگ باشد. آگاهى از اين رويه ها بايد در بروشور برنامه تدوين شده مناسب, جزوات18 و ديگر اشكال تبليغى در دسترس دانشجويان قرار گيرد.
اگرچه تمام برنامه هاى آموزش كتابدارى چندين گونه بروشور, جزوه يا توصيف برنامه را فراهم نموده, انتشارات در حد روزآمد نگهدارى نشده اند. در بيش تر موارد توصيف برنامه ها بيش از پنج سال به طول انجاميده است. جدول شماره5 اطلاعات دقيقى درباره تعداد دانشجويان فارغ التحصيل, ثبت نام هاى جارى, حداقل كيفيت آموزشى مورد نياز براى پذيرش, درجه قابل قبول و ميانگين نمرات19 و روش هاى مورد استفاده در گزينش و ارزشيابى داوطلبان براى پذيرش در برنامه را فراهم مى آورد. لازمه ورود براى برنامه هاى كارشناسى علوم كتابدارى و اطلاع رسانى, مدارك ديپلم دبيرستان هم طراز با موارد لازم براى ديگر برنامه هاى دانشگاهى است. متقاضيان براى مدرك معادل كارشناسى ارشد و برنامه هاى مزبور, معمولاً نياز به حداقل مدرك كارشناسى دارند, كه در چارچوب كاربرد بين المللى است. اكثر مدارس نمره B را با نمره هايى از 70 تا 80 درصد مى پذيرند; به استثناى كويت كه نمره B را با 60درصد قابل قبول مى داند. با توجه به طرح دانشجويى براى تخصص, برخى مدارس نياز به مهارت در زبان هاى اصلى همچون انگليسى و عربى دارند. چهار مدرسه, امتحانات پذيرش و مصاحبه هاى شخصى را انجام مى دهند, دو مدرسه فقط بر مصاحبه تأكيد دارند, در حالى كه دو مدرسه ديگر, رهنمود خاصى ندارند. هيچ يك از برنامه هاى علوم كتابدارى در كشورهاى عربى خليج فارس براى تعيين صلاحيت دانشجويان در پذيرش, نياز به نوشته معرف ندارند.
در حالى كه بيش تر مدارس پرونده ها و سوابق دانشجويى را براى فراهم آورى اطلاعات كامل در مشاوره علمى حفظ مى كنند, هيچ گونه خدمات كاريابى فعالى فراهم نيست, و فقط توصيه هايى براى كمك به كارفرمايان در استخدام كتابداران حرفه اى تهيه مى شود.تسهيلات حمايتى
تسهيلات فيزيكى لازم و منابعى كه براى انجام اهداف آموزش كتابدارى كافى است, مشتمل بر وجود فضاى كافى چون تالار سخنرانى و دفاتر دانشكده, دسترسى به كتابخانه و منابع چند رسانه اى و خدمات, و امكانات آزمايشگاهى براى تمرينات كتابشناسى و تجهيزات ديدارى ـ شنيدارى و رايانه مى شود. رهنمودهاى ايفلا توصيه مى كند كه اتاق هاى ادارى, كلاس هاى درس, فضاى مطالعه و استراحت ترجيحاً نزديك يكديگر قرار داشته باشد تا محلى قابل شناسايى را براى مدرسه كتابدارى شكل بخشد.20 همچنين اين رهنمودها تأكيد دارد كه منابع كتابدارى بايد از ميزان كمى و كيفى كافى براى حمايت تمام دوره هاى فراگير در مدرسه كتابدارى برخوردار باشد. هرچند مجموعه كتابخانه ترجيحاً بايد در مجاورت اتاق هاى آموزشى و كلاس هاى دانشجويى واقع باشد, ليكن ضرورى نيست كه مجموعه مزبور در كتابخانه اى مجزا باشد.
نوبت هاى كارى كه اخيراً در برنامه درسى آموزش كتابدارى, تأكيد بسيار زيادى بر كاربرد تكنولوژى اطلاعاتى دارد, نيازمند فراهم آورى امكانات آزمايشگاهى مناسب براى حمايت خدمات فنى, منابع ديدارى ـ شنيدارى, و رايانه اى است. به علاوه ابزار مرجع, هدف گزينش و ابزارهاى فهرستنويسى و رده بندى, آزمايشگاه هاى كتابشناختى نيازمند ارتباطات پيوسته, امكانات ديسك نورى, نسخه هاى متعدد از كتاب بانك هاى اطلاعاتى, اصطلاحنامه ها, نظام سند دارى و سخت افزارهاى رايانه اى كتابخانه اى است. اين منابع بايد ترجيحاً جهت يك آزمايشگاه تهيه شود تا با هدف برنامه هاى علوم كتابدارى و اطلاع رسانى با تكنولوژى رايانه اى در شأن روز, ايستگاه هاى كارى21 چندين واسطه اى مناسب به وسيله شبكه اطلاعات محلى و برنامه هاى واسط22 با رايانه هاى دانشكده اى به مانند شبكه هاى خارجى براى ارتباط با اينترنت و ديگر شبكه هاى اطلاع رسانى جهانى تكميل شود.
امكانات حمايتى موجود براى برنامه هاى آموزش كتابدارى كشورهاى عربى خليج فارس در جدول شماره6 ارائه شده است. داده هاى جدول بيان مى كند كه منابع فنى و امكانات براى تأمين آموزش براى مديريت اطلاع رسانى نوين كافى نمى باشد. فقط دو گروه داراى شرايط ملكى بوده; كليه گروه هاى ديگر, محل را با دانشكده هايى كه به آن ها وابسته بوده, تقسيم مى كنند. اطلاعات ويژه درباره ميزان فضا و تعداد اتاق ها و دفاتر ادارى موجود نيست. به نحو مشابهى, امكانات كتابخانه كافى نيست. ميزان مجموعه كتاب و اشتراك نشريات تقريباً ناقص است. هفت برنامه علوم كتابدارى, داراى آزمايشگاه هاى ديدارى ـ شنيدارى هستند, ليكن فقط سه برنامه, امكانات آزمايشگاه هاى كتابدارى را توسعه داده اند. شش برنامه داراى آزمايشگاه رايانه اى23 يا دسترسى به امكانات رايانه اى دانشكده اى هستند. با اين حال, منابع در اين آزمايشگاه ها محدود است. براى حمايت از برنامه هاى آموزش علوم كتابدارى و اطلاع رسانى و قرار گرفتن در مسير واپسين روش هاى آموزش كتابدارى, به نحو مؤكدى توصيه مى كند كه امكانات فنى در برنامه هاى آموزش كتابدارى كشورهاى عربى خليج فارس پيشرفت يابد.خلاصه
اكثر برنامه هاى آموزش كتابدارى در منطقه عربى خليج فارس در سطح كارشناسى (BA در علوم كتابدارى و اطلاع رسانى) ارائه مى شود, كه در مسير استانداردهاى بين المللى كه تأكيد بر كارشناسى ارشد MLS به عنوان نخستين مدرك حرفه اى دارد, نيست. دو برنامه كارشناسى ارشد و يك برنامه دكترا توسط مدارس كتابدارى در عربستان سعودى ارائه مى شود. يك مدرسه كتابدارى در كشور, پادشاهى مقرراتى براى دكترا دارد, اما رسماً هيچ دانشجويى تاكنون براى اين برنامه ثبت نام نكرده است. دو برنامه معادل كارشناسى ارشد موجود است: يكى با مدت زمان يك ساله و ديگرى يك برنامه دوساله با 36 ساعت درسى اجبارى. 36ساعت درسى برنامه معادل كارشناسى ارشد مى تواند به آسانى به يك مدرك تحصيلات تكميلى ارتقا يابد. در مسير روش هاى بين المللى و به جهت اعتبار, واحدهاى آموزش كتابدارى فهرست واژه هاى علوم كتابدارى و اطلاع رسانى را در عنوان گروه ها به ميزان گواهى نامه و مداركى كه در انجام برنامه هاى تحصيلى اعطا مى كنند, استفاده مى شود.
نتيجه مى گيريم كه دوره تحصيلات براى برنامه هاى علوم كتابدارى و اطلاع رسانى در منطقه عربى خليج فارس در تمام جزئيات مهم آن كاملاً جامع است, كه مشتمل بر دوره هاى پايه24, اختيارى, تربيت عمبى و دوره هاى روش تحقيق, به خوبى تدارك يافته است. آنچه به نظر مى رسد كه از برنامه حذف شده, مكانيسمى براى اصلاح منظم و روزآمد كردن برنامه درسى است. حفظ طبيعت متغير سريع در حوزه مطالعه اطلاع رسانى امرى اساسى است; اين كه كميته هاى دائمى شامل هيأت علمى ارشد و كتابداران باتجربه براى مرور دوره تحصيلات در پرتو نظريات جديد, روش ها و فنون مقرر شده آگاهانه است.
جداسازى دوره بنيادى25 از دوره هاى درسى تستى26 كه كلاً براى آموزش مهارت هاى حرفه اى اساسى در خدمات فنى و علمى به دانشجويان طراحى شده, مصلحت آميز است. دوره بنيادى بايد يك مرور كلى از فلسفه و ساختار زمينه مطالعات اطلاع رسانى را فراهم آورد. به علاوه ضرورتى براى ارائه دوره هاى آزاد بيش تر در شكل سمينار, عناوين ويژه در مطالعات اطلاع رسانى و دوره هاى مطالعه مستقل با قابليت انعطاف به منظور تكميل مفاهيم جديد در علوم كتابدارى و اطلاع رسانى همچون كتابسنجى و اينترنت, وجود دارد.
محتواى تربيت عملى نيز احتياج به بررسى دارد. در مقابل داشتن مجموعه اى از دوره هاى اجبارى براى اين منظور, بايستى يك برنامه كارورزى در كتابخانه ها و مراكز اطلاع رسانى مجاز به عنوان ضرورت اعطاى مدرك وجود داشته باشد. به علاوه, يك راه متفاوت براى توسعه مهارت هاى پژوهشى در ميان دانشجويان علوم كتابدارى بايستى اتخاذ گردد. ممكن است يك پايان نامه در سطح كارشناسى ارشد به منزله يك درس انتخابى براى دانشجويان برگزيده به جاى يك درس اجبارى براى تمام دانشجويان معرفى شود.
بديهى است كه تعداد مدرسين در برنامه هاى آموزش كتابدارى در منطقه عربى خليج فارس, با توجه به ميزان معلوماتشان كاملاً مؤثر هستند. با اين حال, بايد اقداماتى براى آگاهى هيأت علمى با فنون و تجربيات حرفه اى جديد به عمل آيد. چنانچه يك ارزشيابى منظم از مدارك هيأت علمى صورت گيرد و برنامه هاى مناسب رشد هيأت علمى آغاز گردد, مورد تقدير خواهد بود. به علاوه, حرفه هاى عملى مضاعف نياز به استفاده هيأت علمى مدعو27 و مدرسين پاره وقت در تدريس دارد.
همچنين اقداماتى براى جذب دانشجويان مستعد براى فراگيرى علوم كتابدارى و اطلاع رسانى, به وسيله يك برنامه عمومى مؤثر, لازم است. فرصت ها در كتابدارى نياز به تصريح دارد.
امكانات حمايتى موجود براى برنامه هاى آموزش كتابدارى خليج فارس چندان مؤثر نيستند. به توجه بيش ترى براى توسعه امكانات آزمايشگاهى مجهز با آخرين وسايل مرجع و دسترسى خط پيوسته به شبكه اطلاع رسانى و حمايت رايانه اى مناسب احتياج است.
در ديدار كارشناسان در سال 1993 به اين كمبودها توجه شد و توصيه گرديد كه برنامه هاى آموزش كتابدارى, بايد منابع كتابخانه اى, آزمايشگاه هاى آموزشى و تجهيزات رايانه اى و ديدارى ـ شنيدارى و سخت افزارى و كمك آموزشى خود را توسعه دهند.جدول1. ويژگى هاى كلى برنامه هاى آموزش كتابدارى
^

مؤسسهواحد مسؤول در آموزش كتابدارىوابستگى علمىبرنامه ها/سطحفهرست مدرك علمىمدت زمانساعتسالدانشگاه ملك عبدالعزيز
جده, عربستان سعودى

دانشگاه امام محمد بن سعود
رياض, عربستان سعودى

دانشگاه ملك سعود
رياض, عربستان سعودى

دانشگاه ام القرى
مكه, عربستان سعودى

دانشگاه سلطان قابوس
مسقط, عمان

دانشگاه بحرين
,بحرين

دانشگاه قطر
دوحه, قطر

مركز تربيت معلم و آموزش و پرورش دولتى, صفاة, كويت
گروه علوم كتابدارى و اطلاع رسانى


گروه علوم كتابدارى و اطلاع رسانى



گروه علوم كتابدارى و اطلاع رسانى


گروه علوم كتابدارى و اطلاع رسانى


گروه كتابدارى و سنددارى


بخش تكنولوژى آموزشى


بخش علوم كتابدارى و اطلاع رسانى


گروه علوم كتابدارى و اطلاع رسانى


دانشكده هنر


دانشكده علوم اجتماعى



دانشكده هنر


دانشكده علوم اجتماعى


دانشكده هنر


دانشكده علوم تربيتى


دانشكده ادبيات


دانشكده علوم تربيتى


كارشناسى
كارشناسى ارشد

كارشناسى
كارشناسى ارشد

دكتراى تخصصى
كارشناسى


كارشناسى


كارشناسى


تحصيلات تكميلى


تحصيلات تكميلى


كارشناسى


BA در علوم كتابدارى و اطلاع رسانى
MS در علوم كتابدارى و اطلاع رسانى

BA در علوم كتابدارى و اطلاع رسانى
MS در علوم كتابدارى و اطلاع رسانى

Phd در علوم كتابدارى و اطلاع رسانى
BS در علوم كتابدارى و اطلاع رسانى


BA در علوم كتابدارى و اطلاع رسانى


BA در علوم كتابدارى و اطلاع رسانى


Diplomaدر يادگيرى منابع و اطلاعات


Diploma در علوم كتابدارى و اطلاع رسانى


BA در علوم كتابدارى و اطلاع رسانى


136
36

177



128


130


138


33


36


120


4
2

4
2

2
4


4


4


1


2


4


^
جدول 2. دوره هاى پايه
^موضوع دورهعناوين دورهتعداد برنامهدوره بنيادى





فهرستنويسى و رده بندى






مرجع شناسى






مديريت


تكنولوژى اطلاعات




مجموعه سازى



مقدمات علوم كتابدارى و سنددارى
مقدمات علوم كتابدارى و اطلاع رسانى
مقدمات كتابدارى
مقدمات مطالعات اطلاع رسانى
مقدمات كتابدارى و خدمات اطلاع رسانى

فهرستنويسى و رده بندى
مقدمات فهرستنويسى و رده بندى
فهرستنويسى توصيفى
تجزيه و تحليل موضوعى
مقدمات تجزيه و تحليل موضوعى رده بندى
فهرستنويسى توصيفى و موضوعى

مقدمه اى بر منابع و خدمات مرجع
مقدمه اى بر منابع و خدمات
اصول كتابشناسى
مراجع كلى
مراجع كلى و خدمات
كتابشناسى

مديريت مراكز منابع يادگيرى
مديريت كتابخانه ها و مراكز اطلاع رسانى

تكنولوژى اطلاع رسانى
رايانه در كتابخانه ها
كاربرد رايانه در كتابخانه ها
ماشينى كردن كتابخانه ها و مراكز اطلاع رسانى

مجموعه سازى و توسعه
توسعه مجموعه كتابخانه ها
توسعه منابع اطلاع رسانى
توسعه مجموعه و فراهم آورى
7





8






8






8


7




7



^
جدول3. دروس اختيارى
^موضوع دورهعناوين درستعدادخدمات فنى





تكنولوژى اطلاعات









دوره هاى كلى








انواع كتابخانه ها










ويژگى موضوعى


توسعه منابع اطلاع رسانى








جذابيت هاى محلى و ناحيه اى



مديريت

روش هاى تحقيق


دوره هاى آزاد


انتشارات پيايندها
فهرستنويسى و رده بندى ماشينى
سازماندهى مواد غير چاپى
نمايه سازى و چكيده نويسى
ذخيره سازى اطلاعات و بازيابى

منابع و خدمات تكنولوژى رسانه اى
تكنولوژى اطلاعات
طراحى سيستم و شبكه
سيستم اطلاع رسانى و شبكه
داده آمايى
برنامه ريزى الكترونيكى
تكنولوژى اطلاعات و ارتباطات مخابراتى
خودكارسازى نشريات ادوارى
خودكارسازى منابع اطلاع رسانى

جامعه و اطلاعات
خدمات كتابخانه اى تعاونى
تاريخ چاپ و نشر
انجمن هاى بين المللى كتابدارى
خدمات كتابدارى براى معلولين
چاپ و نشر
انتشارات علمى و حق مؤلف
انتشارات نوين و مؤسسات آن

كتابخانه هاى كودكان
كتابخانه هاى كودكان و نوجوانان
كتابخانه هاى آموزشگاهى و مراكز منابع يادگيرى
كتابخانه هاى عمومى
كتابخانه هاى آكادميك
كتابخانه هاى تخصصى
كتابخانه هاى دانشگاهى و دانشكده اى
كتابخانه هاى شخصى و عمومى
كتابخانه هاى آموزشگاهى
كتابخانه هاى ملى

منابع اطلاع رسانى در علوم انسانى
منابع اطلاع رسانى در علوم اجتماعى
منابع اطلاع رسانى در علوم و تكنولوژى
آرشيوهاى جارى
كاربرد مواد ديدارى ـ شنيدارى در كتابخانه ها
حفاظت مجموعه
دولت و مجموعه هاى خصوصى
آرشيوها و اسناد
منابع اطلاع رسانى دولتى
طرح هاى اطلاع رسانى رسانه اى
روش هاى فراهم آورى نوين

بررسى كتابخانه ها در عربستان سعودى
اطلاع رسانى و ارتباطات دوربرد در عربستان سعودى
مطالعه در كتابخانه هاى اسلامى

اداره كتابخانه

روش هاى تحقيق در كتابدارى
روش هاى تحقيق در علوم كتابدارى و اطلاع رسانى

عناوين ويژه در علوم كتابدارى و اطلاع رسانى
سمينارها
مطالعه مستقل
1





1
1
1
1
1
1
1
1
1

1
1
1
1
1
1
1
1

4
1
2
4
4
4
1
1
3
1

1
1
1
1
1
1
1
1
1
1
1

1
1
1

1

1
2

1
1
1
^
جدول4. هيأت علمى مدرسه هاى كتابدارى
^برنامهتعداد كمى هيأت علمىدارندگان دكتراى تخصصىهيأت علمى با تجربه حرفه اىدانشگاه ملك عبدالعزيز
دانشگاه امام محمد بن سعود
دانشگاه ملك سعود
دانشگاه ام القرى
دانشگاه بحرين
دانشگاه قطر
دانشگاه سلطان قابوس
مركز تربيت معلم و آموزش و پرورش دولتى كويت18
24
11
13
6*
6
5,
1514
11
11
3
5
3
5
52
3
11
4
5
3
5
6^

يادداشت ها: * پنج نفر مدرس پاره وقت.
اين علامت شامل وجود دوهمكار مدرس نمى شود.جدول5. ثبت نام دانشجو و شيوه هاى پذيرش
^برنامهتعداد فارغ التحصيلثبت نام جارىحداقل مدرك براى پذيرشميانگين نمره قابل قبولگزينش شيوه هادانشگاه ملك عبدالعزيز
دانشگاه ملك سعود

دانشگاه امام محمد بن سعود
دانشگاه ام القرى
دانشگاه بحرين
دانشگاه قطر
دانشگاه سلطان قابوس
مركز تربيت معلم و آموزش و پرورش دولتى كويت596
245

257
8
125
55
140
70
-
355

700
400
30
20
61
671
ديپلم دبيرستان
ديپلم دبيرستان

ديپلم دبيرستان
ديپلم دبيرستان
كارشناسى
كارشناسى
ديپلم دبيرستان
ديپلم دبيرستان
-
نمره B ـ75%

نمره B ـ75%
-
-
خوب
نمره B ـ80%
60%
مصاحبه
آزمون كتبى و مصاحبه
آزمون و مصاحبه
-
آزمون و مصاحبه
-
-
مصاحبه
^
جدول6. تسهيلات حمايتى
^
برنامهفضا/ ساختمانكتابخانهمجموعهآزمايشگاه هامنابع مشتركمجزامشتركويژهكلىكتابنشريهAVBIBرايانه
ترمينالكامپيوتر شخصىدانشگاه ملك عبدالعزيز
دانشگاه ملك سعود
دانشگاه امام محمد بن سعود
دانشگاه ام القرى
دانشگاه بحرين
دانشگاه سلطان قابوس
دانشگاه قطر
مركز تربيت معلم و آموزش و پرورش دولتى, كويتx
x
-
-
-
-
-
--
-
x
x
x
x
x
xx
x
-
-
-
-
x
x-
-
x
x
x
x
-
-25000
500
300
400
300
2120
100
32
5
8
-
10
65
15
x
x
x
x
x
x
-
xx
-
x
-
-
x
-
-x
x
x
x
-
x
-
x-
13
-
-
-
-
-
-10
-
30
-
40
-
10
^
پاورقي : * مشخصات مقاله مزبور به قرار ذيل است: Mohammed-saleh Jamil Ashoor and Abdus sattar chaudhry. "Professional Library Education" in the Education of Library and information Professionals in the Arabian Gulf Region. London; New York, 1999. pp. 45-65. 1. نگاه كنيد به: محمدصالح جميل آشور (و) عبدالستار چودرى, توسعه آموزش و وضعيت كتابدارى در كشورهاى عربى خليج فارس, ترجمه احمد شعبانى (و) محمود تفقدى جامى. آينه پژوهش, سال12, شماره اول (فروردين ـ ارديبهشت 1380), ص2ـ17. 2. The ALA standards for Accreditation of Masterصs Programs. 3. The ifla standards for library schools. 4. Standards for Accreditation of Masterصs Programs in Library and Information Studies. Chicago, IL: American Library Association, 1992; 'Standards for Library Schools, 1976,' IFLA Journal 2 (1976): 209-23. 5. نويسندگان متن به دوره Diploma Course در سطح تحصيلات تكميلى اشاره دارند, كه ارزش آن از مدرك كارشناسى ارشد نازل تر بوده, و بر اين قرار به عبارت (معادل كارشناسى ارشد) برگردانيده شده است. * ر.ك: جدول ها(شماره 1 ـ 6) در پايان مقاله. 6. Information Technology. 7. Urbana-champaign. 8. MSc in Information Studies (Information Bulletin). Singapore: Nanyang Technological University, School of Applied Science, 1993; Handbook. Petaling Jaya, Malasia: International Islamic University, Department of Library and Information Science, 1994. 9. online searching. 10. internship. 11. Field Training. 12. Handbook, ibid. 13. Independent Study Courses. 14. 'Standards for Library Schools,' op.cit. 15. Mary Kingsbury, 'How Library Schools Evaluate Library Schools Faculty Performances,' Journal of Education for Library and Information Science II (Spring 1982): 236. 16. Mary Biggs, 'Who/ What/ Why Should a Library Manager Be?' Journal of Education for Library and Information Science 25 (Spring 1985): 262-78. 17. 'Standards for Library Schools,' op.cit. 18. Catalogues. 19. Grade Point Average (GPA). 20. Standards for Accreditationة, op. cit. 21. Work Stations. 22. Interfrace. 23. Computer Laboratory. 24. Core Courses. 25. Foundation Course. 26. Traditional Core Courses. 27. Visiting Faculty.


صفحه 4

در باره منابعِ تاريخ عاشورا
جعفريان‌ رسول


بى ترديد تحوّل عظيم عاشورا براى تمامى مسلمانان حادثه اى شگفت آور و قابل توجه بوده و در ميان رخدادهايى كه در قرون نخستين اسلامى رخ داده است, و بى ترديد پس از حادثه ظهور اسلام, مهم ترين حادثه تلقى مى شده است.1 به همين دليل, عنايت به آن و نگارشِ تاريخ آن, جدى تر از ساير رخدادها بوده و تواريخ متعددى در اين باره نوشته شده است. مع الاسف بسيارى از اين تواريخ از ميان رفته است; با اين حال, در ميان آثار برجاى مانده, هنوز مى توان اميدوار بود كه نه تنها كليت حادثه بلكه بسيارى از جزئيات آن ثبت, و سير تاريخى اين رخداد از حركت امام حسين(ع) از مدينه تا شهادت آن حضرت و اصحابشان در كربلا, در منابع ضبط شده باشد. طبعا اختلافاتى در نقلها, در باره برخى رخدادها و اشخاص و گفته ها و مكان ها هست كه جاى نقد و بررسى دارد.

در آغاز يك پرسش را بايد پاسخ دهيم و آن اين كه نويسندگان تواريخ مربوط به عاشورا چه كسانى و با چه گرايش هاى مذهبى بوده اند؟ امروزه سلفى ها كه سنيان متعصبى هستند, بر اين باورند كه منابع تاريخ اسلام را شيعيان تدوين كرده اند.

اين سخن را سنيان متعصب قرن سوم و چهارم نيز مطرح كرده بسيارى از مورخان بنام قرون اوليه را شيعه مى دانستند. آنچه در اين باره مى توان گفت اين است كه اصولا بكار بردن تعبير شيعه در باره اين گروه ها مى تواند دلايل مختلفى داشته باشد. عثمانى مذهب ها كه سخت گيرى مذهبى زيادى داشتند, روزگارى هر كسى را كه تمايل جدى به امام على(ع) داشت, شيعه معرفى مى كردند. اگر فردى امام على(ع) را بر عثمان مقدم مى داشت, از نظر آنان يك شيعه به حساب مى آمد. اگر شخصى امام على(ع) را بر ابوبكر و عمر ترجيح مى داد, حتى اگر آنان را قبول داشت, شيعه غالى و حتى رافضى شناخته مى شد. طبعا جرم كسى كه از اساس به مشروعيت خلفاى اوليه باور نداشت, بسيار بيش از اين بود. اين افراد متعصب كه از قرن دوم تا چهارم, كتابهاى رجالى را براى ارزيابى سند روايات تدوين مى كردند,2 با همين نگاه, بسيارى از راويان عراقى را شيعه معرفى كردند و با ادعاى آن كه اينان از اهل اهواء بوده و بدعت گرا هستند, آنان را قدح مى كردند. از همين جا بود كه مورخان عراق كه به تحولات عراق با ديد بازترى مى پرداختند و احيانا از زاويه يك عراقى, از شام و تسلط امويان متنفر بودند, به تشيع متهم مى شدند. در واقع, عثمانى ها مورخى را مى پسنديدند كه هيچ گونه اشكالى به صحابه پيامبر(ص) وارد نكند; و طبعا از معاويه نيز به عنوان صحابى پيامبر(ص) و خال الموٌمنين ستايش كند. همچنين از نقل فضائل امام على(ع) به ويژه فضائلى كه برترى امام را نسبت به خلفا روشن مى كند, خوددارى ورزد. در غير اين صورت, او را متهم به تشيع مى كردند. كافى بود يك راوى, خبرى را كه به نوعى قدح در يك صحابى است, نقل كند; در اين صورت متهم به رافضى گرى مى شد.

با اين مقدمه مى توان به اين نكته پى برد كه چرا نويسندگان سلفى از قديم و جديد مورخان صدر اسلام را كه تا اندازه اى با ديدى بازتر وقايع عراق دوره امويان را نقل مى كنند, متهم به تشيع كرده اند.

از سوى ديگر, سخن گفتن در باره اين كه مورخان به لحاظ مذهبى چه گرايش هايى داشته اند, صرف نظر از اتهامات وارد شده در منابع رجالى اهل حديث, فوق العاده دشوار است. اگر بخواهيم در قالب هاى معمول و تعريف هاى شناخته شده از تشيع, تسنن يا هر گرايش مذهبى ديگر, از گرايش هاى مذهبى اين افراد سخن بگوييم, نخستين اشكال آن است كه بسيارى از اين قالب ها در طول زمان شكل گرفته و تطبيق آنها بر يك دوره تاريخى يا شخصى كه در آن دوره بوده, كار دشوارى است. دومين اشكال اين است كه علائم نقل شده از گرايش مذهبى آنها گاه به قدرى مبهم است كه با آنها نمى توان به طور قاطع در باره گرايش مذهبى مشخص يك فرد سخن گفت. به علاوه, و در واقع سومين مشكل آن كه برخى از امور مثل محبّت اهل بيت(ع) ميان فرقه هاى مختلف مشترك است و به صرف وجود آنها در آثار يك مورخ, نه شيعه مى تواند مدعى شيعه بودن آن شخص بشود و نه سنى افراطى مى تواند آن فرد را شيعه دانسته, آثارش را رد كند.

به هر روى سخن گفتن در اين باره دشوار است. مى كوشيم تا با مرورى مختصر بر زندگى آنها, در اين باب و آثار آنان در باب امام حسين(ع) قدرى در باب گرايش مذهبى شان هم سخن بگوييم. طبعا در باره برخى اساسا ترديدى وجود ندارد.

بايد گفت, محدثان كه روى سند احاديث تكيه زيادى داشتند, مورخان را ـ كه آنان را اخبارى مى خواندند ـ به عنوان راويان غير قابل اعتماد مى شناختند; چرا كه شاهد بودند كه اينان به هر روى بر آنند تا همه اخبار موجود, اعم از درست و نادرست را نقل كنند, كتاب هايشان را پرحجم كرده و جزئيات بيشترى را ارائه كنند. چنين روشى براى محدثى كه فوق العاده به سند حديث اهميت مى داد, قابل قبول نبود. اين قاعده تقريبا كمتر استثناء داشت. ابن اسحاق, ابومخنف, مدائنى, واقدى همه مشمول اين نگاه محدثان مى شدند.

در اين ميان, گهگاه مورخى مانند ابن سعد كه همبستگى فكرى با اهل حديث داشت, مورد تأييد قرار مى گرفت.
در ميان مقتل هاى اصيل موجود كه مى توان با اعتماد كلى بر آنها به بررسى رويداد كربلا پرداخت, پنج مورد وجود دارد كه قابل توجه است. اين پنج مورد مربوط به قرن دوم تا اوائل قرن چهارم هجرى است. در قرون بعد آنچه نگاشته شده, منهاى مطالبى كه به نوعى از اين پنج مأخذ گرفته اند و همانها نيز نياز به بررسى دارد, دشوار مى تواند به عنوان منبع و مأخذ اوليه به حساب آيد. اين پنج منبع عبارتند از: مقتل الحسين(ع) ابومخنف, ابن سعد, بلاذرى, دينورى و ابن اعثم. در اين ميان آنچه طبرى و شيخ مفيد در الارشاد و ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبيين آورده اند, تقريبا برگرفته از ابومخنف است; همين طور خوارزمى در مقتل الحسين(ع) آورده, به طور عمده برگرفته از فتوح ابن اعثم است. پيش از آن كه به سراغ مقتل هاى موجود برويم, لازم است اشاره كنيم كه چندين مقتل كهن وجود داشته كه امروزه از آنها خبرى در دست نيست. از آن جمله مقتل الحسين(ع) محمد بن عمر واقدى (م 207 يا 209) است كه ابن نديم و ياقوت حموى از آن ياد كرده اند.3 كتاب ديگر با عنوان مقتل الحسين(ع) از ابوعبيدة معمر بن مُثنّى (م 209) است كه كتابى با اين عنوان داشته و در دست ابن طاوس (م664) بوده است.4 كتاب ديگر با عنوان مقتل الحسين(ع) از نصر بن مزاحم منقرى (م 212) صاحب كتاب وقعة صفين است.

ابن نديم و نجاشى از اين كتاب ياد كرده اند.5 ابوعبيد قاسم بن سلام هروى (م 224) هم كتابى با عنوان مقتل الحسين(ع) داشته است.6 ابوالحسن على بن محمد مدائنى (م 224 ـ 225) كتابى با عنوان مقتل الحسين(ع) داشته است كه ابن شهرآشوب از آن ياد كرده است.7 عبدالله بن محمد معروف به ابن ابى الدنيا (م 281) نويسنده آثار متعدد از جمله مقتل على بن ابى طالب(ع) كه به چاپ رسيده, كتابى باعنوان مقتل الحسين(ع) داشته است.8 يعقوبى كه در كتاب تاريخ خود صفحات اندكى به جريان عاشورا اختصاص داده, كتابى مستقل با عنوان مقتل الحسين(ع) داشته است.9 ابوعبدالله محمد بن زكريا الغلابى (م 298) كه كتاب الجمل وى يافت شده و به چاپ رسيده, كتابى با عنوان مقتل الحسين(ع) داشته است.10 ابوالقاسم عبدالله بن محمد بن شاهنشاه بغوى بغدادى (م 317) كتابى با عنوان مقتل الحسين(ع) داشته است.11 ابومخنف و مقتل الحسين(ع)
قديمى ترين مورخ كربلا ابومخنف لوط بن يحيى (م 157) است كه كتاب مشخصى با عنوان مقتل الحسين(ع) داشته است. وى از خاندانى عراقى بود (جدش مخنف بن سليم از ياران امام على(ع)) كه تشيع كوفى داشتند; تشيعى كه مانند آن را بسيارى از محدثان آن زمان كوفه مانند اعمش و بسيارى از عراقى ها, داشتند. ابومخنف توسط رجال شناسان سنى تضعيف شده و ابن عُديّ (م 365) او را شيعى افراطى خوانده است.

نگاهى به اخبار وى در طبرى و كتاب هاى ديگر نشان مى دهد كه وى موضع تندى بر ضد خلفا ندارد. ممكن است كسى بگويد كه وى چنين موضعى داشته و طبرى آن گونه اخبار وى را نياورده است; ولى بايد توجه داشت كه علماى شيعه از آثار وى فراوان نقل كرده اند; اگر واقعا در اخبار او چيزى در باب مطاعن خلفا وجود داشت, دست كم در آثار شيعيان روايت مى شد. با اين حال مى توان پذيرفت كه وى نوعى عقيده به تشيع دارد; در همان حدى كه در كوفه رايج بوده است; يعنى راجع به خلفاى اول و دوم اثباتا و نفيا حرفى نداشتند; نسبت به خليفه سوم انتقادهايى تندى مى شده و معاويه را اصلا نمى پذيرفتند. اين همان چيزى است كه در كربلا در خبر راجع به برير بن حُضير منعكس شده است: ابومخنف به نقل از يوسف بن يزيد از عفيف بن زهير كه خود در كربلا حضور داشته است نقل مى كند كه:

(خرج يزيد بن معقل… فقال: يا برير! كيف ترى الله صَنَع بك؟ قال: صنع الله واللهِ بى خيرا و صنع الله بك شرّا. قال: كذبت. و قبل اليوم ما كنت كذّابا. هل تذكر و أنا أماشيك فى بنى لوذان و أنت تقول: إنّ عثمان بن عفّان كان على نفسه مُسْرفًا, و إنّ معاوية بن ابى سفيان ضالّ مضلّ, و إنّ امام الهدى و الحقّ عليّ بن أبى طالب.)12 يزيد بن معقل از دل سپاه دشمن درآمد و خطاب به برير از اصحاب امام حسين(ع) گفت: اى برير; كار خدا را با خود چگونه مى بينى؟ گفت: كار خدا با من بسيار خير و خوب و با تو بسيار شر بوده است. يزيد گفت: دروغ مى گويى, در حالى كه پيش از اين دروغگو نبودى. خاطرت هست كه من و تو در ميان بنى لوذان قدم مى زديم و تو مى گفتى: عثمان بر نفس خود زياده روى كرد و معاويه فردى گمراه و گمراه كننده است و على بن ابى طالب امام هدايت و حق است؟ اين سه قضاوت در باره عثمان, معاويه و امام على(ع) مبناى تشيّع عمومى عراقى ها بود كه به ويژه در كوفه وجود داشت.

در حال حاضر, نگرش اهل حديث باز در عربستان حاكم شده و نسبت به مرويات ابومخنف و امثال آن حساسيت نشان داده مى شود; به طورى كه در نقد آن كتاب و رساله مى نگارند. براى نمونه كتاب مرويّات ابى مخنف فى تاريخ الطبرى از يحيى بن ابراهيم بن على اليحيى در سالهاى اخير در رياض به چاپ رسيده و در اصل پايان نامه كارشناسى ارشد نويسنده بوده است. (رياض, دارالعاصمة). نويسنده گاه در نقد روايات ابومخنف انتقادهايى را مطرح كرده كه بر اساس آنها انسان در عربى خوانى موٌلف هم ترديد مى كند. براى مثال در نقد اين روايتِ ابومخنف كه سخنان ابوبكر را در سقيفه آورده; آنجا كه خطاب به انصار مى گويد: (و أنتم يا معشر الأنصار من لاينكر فضلهم فى الدين و لا سابقتهم العظيمة فى الاسلام, رضيكم الله أنصارا لدينه و رسوله و جعل إليكم هجرته و فيكم جلّة أزواجه و أنصاره, فليس بعد المهاجرين الأوّلين عندنا أحد بمنزلتكم), چنين نقد كرده است كه اين سخنِ ابوبكر خطاب به انصار كه (و فيكم جلّة أزواجه) نمى تواند از ابوبكر باشد; زيرا إذ عامة أزواجه عليه الصلاة و السلام من قريش بل انّه لم يثبت بسند صحيح زواجه من الأنصار قط.13 زيرا زنان آن حضرت همگى از قريش بودند; بلكه به سند صحيح ثابت است كه پيامبر(ص) هرگز زن انصارى نگرفت. بنابر اين چگونه ابوبكر در سقيفه گفته است كه عامه يا بيشتر زنان پيامبر(ص) انصارى هستند. مع الاسف اين نويسنده عرب! حتى مقصود از يك متن ساده عربى را در نيافته است; مقصود ابوبكر اين نيست كه پيغمبر زن يا زنان انصارى گرفته است; بلكه مقصود اين است كه زنان پيغمبر و انصار او همه در مدينه و در ميان شما انصار زندگى مى كنند! البته ممكن است برخى انتقادهاى وى يا ديگران بر ابومخنف وارد باشد; اما به هر حال, موضعگيرى او به لحاظ همين نسبت تشيع به ابومخنف تند است. حقيقت آن است كه اگر ابومخنف شيعه بسيار افراطى يا به اصطلاح رافضى بود, اساسا همين مقدار اخبارى نيز كه نقل كرده, دست كم با اين لحن و سبك و سياق نقل نمى كرد. به هر روى, ابومخنف, با توجه به آن كه تولدش در حوالى سال هشتاد هجرى و يا حتى اندكى پيش از آن بوده, قديمى ترين نويسنده اى است كه اخبار كربلا را نوشته و به دست ما رسيده است. بر اساس تحقيق آقاى يوسفى غروى در مصادر ابومخنف كه در مقدمه متن استخراجى مقتل ابومخنف از تاريخ طبرى نوشته, (و نام آن را وقعة الطف نهاده) بسيارى ا

ز اخبار وى از كسانى است كه در كربلا حضور داشته و يا در آن زمان زنده بوده و اخبار كربلا را روايت كرده اند.
براى مثال وى خبرى را از همسر زهير بن قين روايت مى كند: قال ابومخنف: فحدثَتْنى دلهم بنت عمرو امرأة زهير بن القين.14 طبعا در اين مسأله هيچ مشكلى به لحاظ سال وجود ندارد. در بسيارى از موارد نيز با يك يا حداكثر دو واسطه اخبار كربلا را روايت مى كند. مثلا اخبارى را با يك واسطه از طِرمّاح بن عدى بن حاتم طائى نقل مى كند. يا اخبارى را از عقبة بن سمعان كه در شب عاشورا كنار امام حسين(ع) بوده و روز عاشورا مجروح شده و سالم مانده, با يك واسطه نقل كرده است.15

گفتنى است كه به رغم آن كه گزارش ابومخنف نزديكترين گزارش به واقعه كربلاست, به هيچ روى كامل نيست. محتمل است كه برخى مطالب آن را طبرى تلخيص كرده باشد; اما گاه از متن يك داستان بر مى آيد كه ناقص نقل شده و در مقايسه, آنچه را كه بلاذرى, دينورى و يا ابن سعد در انساب, اخبار الطوال يا طبقات آورده اند, كامل تر است.

در ميان آثار شيعه, شيخ مفيد (م 413) در كتاب الارشاد بيشترين استفاده را از مقتل ابومخنف كرده است. اين امر از تشابه نقلهاى ايشان با آنچه در تاريخ طبرى آمده است, قابل درك است. گرچه تفاوت هايى نيز ديده مى شود كه مى تواند ناشى از استفاده شيخ مفيد از متن اصلى مقتل ابومخنف باشد; چنان كه محتمل است شيخ مفيد با استفاده از مآخذ ديگر, جملاتى را بر متن نقلهاى ابومخنف افزوده باشد. يك متن داستانى هم در باره حادثه كربلا به ابومخنف منسوب است كه محققان در درستى آن ترديد جدى دارند; چرا كه اشكالات زيادى در آن وجود دارد.16 در اين باره در مقدمه كتاب وقعة الطف توضيحاتى آمده و موارد تعارض آن با مقتل اصليِ ابومخنف كه طبرى در كتاب خود جاى داده, بيان شده است. به طور طبيعى مقايسه اخبار اين متن با آنچه در متن اصلى ابومخنف آمده, نشان مى دهد كه يك نفر آن را به صورت داستانى و به احتمال براى مجالس تعزيت و سوگوارى تحرير كرده و اطلاعاتى را بر آن افزوده است.

مقاتل الطالبيين اثر ابوالفرج اصفهانى (284 ـ 356) اثرى جاودانه در شرح مبارزات علويان با دولت هاى غاصب اموى و عباسى است; اثرى منحصر به فرد كه در روزگار خود مانندهايى داشته كه از ميان رفته و اين اثر از آن دست كتاب ها كه در باره طالبيان بوده, برجاى مانده است. بخشى از اين كتاب (ص 84 ـ 121) به حادثه كربلا اختصاص دارد و در اين بخش, عمده نقل ها برگرفته از ابومخنف است; افزون بر آن رواياتى از اين سوى و آن سوى بر آن افزوده شده كه در اين ميان, رواياتى از امام باقر و گهگاه از امام صادق(ع) است كه در منابع ديگر نيامده و بنابر اين مغتنم است. محمد بن سعد و مقتل الحسين(ع)
در آغاز اين بحث اشاره اى به نقد اهل حديث نسبت به مورخان داشتيم كه هر كدام آنان را با اتهامى از ميدان اعتماد كنار مى گذارند و كسى از مورخان سالم از دست آنها رها نشده است. اين مطلب شامل كسانى چون ابن اسحاق, واقدى, ابومخنف و هشام كلبى و پدرش محمد بن سائب و ديگران مى شود. با اين حال, كسانى از مورخان, ولو گرفتار زبان تند اهل حديث شده اند, اما بعدها توسط ذهبى و ابن حجر تبرئه گشته اند. دليل اين اقدام آنان اين است كه خود ذهبى و ابن حجر هر دو مورخ بوده اند و آگاهند كه تخطئه اين افراد ضربه سنگينى به معارف تاريخى مسلمين مى زند. بنابر اين نخواسته اند با قدح اينان, حجم زيادى از معارف تاريخى ـ اسلامى را بى اعتبار سازند. به علاوه نسبت به برخى از مورخانى كه همدلى بيشترى با اهل حديث داشته اند, توجه بيشترى معطوف داشته اند. نمونه اين گروه محمد بن سعد (م 230) مشهور به كاتب الواقدى است كه ولو در موردى يحيى بن معين سخن نقل شده از او را دروغ خوانده; اما از قدماى رجاليين سنّى, ابوحاتم رازى او را صدوق خوانده و بعدها شمس الدين ذهبى از وى دفاع كرده است.17 به هر روى در سنى بودن ابن سعد و حتى اهل حديث بودن او ترديدى وجود ندارد.

محمد بن سعد, متن مهمى از واقعه كربلا در ذيل شرح حال امام حسين(ع) در طبقات خود آورده است كه متنى پر مطلب و به لحاظ تاريخى غنى است; گرچه به هر روى ممكن است برخى از اخبار وى قابل نقد باشد. از آنجايى كه چاپ نخست كتاب طبقات الكبرى در اروپا بر اساس نسخه ناقصى صورت گرفت, مقدار زيادى از شرح حال ها از آن چاپ افتادگى داشت كه در دهه اخير بخش هاى چاپ نشده در سه جلد مستقل به چاپ رسيد. از جمله آنها شرح حال حَسَنَيْن(ع) بود. ابتدا اين بخش را مرحوم سيد عبدالعزيز طباطبائى بر اساس نسخه اى از قرن هفتم كه در تركيه نگهدارى مى شد, چاپ كرد و بعدها با تحقيق محمد بن صامل السلمى تحت عنوان الطبقات الكبرى, الطبقة الخامسة من الصحابة مطالب سقط شده از چاپ نخست را كه از آن جمله شرح حال حسنين(ع) است, در دو جزءبه چاپ رساند. (طائف, مكتبة الصديق, 1414). شرح حال امام حسين(ع) و مقتل آن حضرت در پايان جزءنخست اين كتاب آمده است.

اين شرح حال در دو بخش است: نخست شرح حال كلى از نسب و تولد و ويژگى ها و فضائل و مناقب و بخش دوم مقتل الحسين(ع) . شيوه ابن سعد روايت تاريخ به سبك حديثى است كه مطالب را بخش بخش به صورت مستند نقل مى كند و اين ارزش علمى اين متن را بالا مى برد. در بخش اول 90 خبر آمده است; اما در بخش مقتل كه متأسفانه حالت سندى آن براى تك تك تحولات در بيشتر موارد از بين رفته, تنها چند سند كلى به دست داده شده است. در بخش مقتل تقريبا نزديك به 50 خبر مستند هم آمده, اما همان گونه كه گذشت, بخش عمده مقتل بدون سند و با استناد به اسنادى كه در ابتداى مقتل آمده, نقل شده است.

در بخش اين اسناد وى به چند سند اشاره كرده كه منبع مورد استفاده خود ابن سعد, واقدى است كه او با اسناد خود مطالبى نقل كرده است. ابن سعد به دنبال آن به استفاده از ابومخنف لوط بن يحيى و چند مأخذ ديگر اشاره مى كرده و سپس مى نويسد: و غير هوٌلاء أيضا قد حدثنى فى هذا الحديث بطائفة, فكتبتُ جوامع حديثهم فى مقتل الحسين رحمة الله عليه و رضوانه و صلواته و بركاته.18

توجه ابن سعد به گزارش مقتل الحسين(ع) جالب است. در طبقات تقريبا اين شيوه وجود ندارد كه در ذيل شرح حال اشخاص, تحولات مهم تاريخى زندگى آنان را بيان كند; اما عظمت كربلا در ذهن ابن سعد وى را بر آن داشته است تا به اين مسأله توجه ويژه مبذول دارد. البته نقلهاى زيادى هم آمده است كه به نظر مى رسد ابن سعد هدفش از ارائه آنها, صرفا گردآورى بوده و درستى و نادرستى آنها امرى است كه بايد محققان به آن بپردازند. براى مثال, روى اخبارى كه جهت گيرى آن چنان است كه يزيد را در واقعه شهادت امام حسين(ع) بى تقصير نشان دهد و گناه را بر گردن ابن زياد بگذارد, زياد تكيه شده است.19 در اين باره دو احتمال وجود دارد: يا آن كه يزيد واقعا اين رفتارها را داشته و هدفش نوعى كار سياسى بوده است; چنان كه هيچ بازخواستى از ابن زياد نكرد و او همچنان حكومت عراق را در دست داشت و حتى به او نوشت كه بر عطاياى مردم كوفه بيفزايد; يا آن كه مورخان اموى اين اخبار را كه حكايت از برخورد ملاطفت آميز يزيد با بازماندگان حادثه كربلا دارد, جعل كرده اند.

همچنين ابن سعد, اخبار زيادى آورده است كه نشان از بروز برخى علائم غير طبيعى در وضع آسمان و زمين در زمان شهادت امام حسين(ع) دارد. به رواياتى مانند اين كه هر سنگى را كه بر مى داشتند, خون زير آن مى يافتند, يا آن كه پس از عاشورا سرخى در آسمان پديد آمد و غير اينها برخى از حوادث غير طبيعى ديگر در روز عاشورا كه براى كسانى از سپاهيان عمر بن سعد رخ داده, اشارت رفته است.20 نقل اين قبيل روايات از سوى ابن سعد كه خود از علماى اهل حديث عراق در نيمه نخست قرن سوم هجرى است, شگفت مى نمايد. بلاذرى و مقتل الحسين(ع)
احمد بن يحيى بلاذرى (م 279) مورخ و اديب و نسب شناس برجسته عصر مأمون تا مستعين عباسى, در كتاب عظيم نَسَبى ـ تاريخى خود با عنوان انساب الاشراف, تاريخ اسلام را در قالب بيان شرح حال خاندان هاى برجسته عرب به دست داده است. وى در شرح نسب ابوطالب و فرزندانش, به تفصيل در باره امام على(ع) و فرزندانش سخن گفته و از جمله در باره امام حسين(ع) و مقتل هم فصلى مفصل را در كتاب خود آورده است. بخش طالبيان اين كتاب در دو مجلد در سال 1397 قمرى توسط محقق برجسته محمدباقر محمودى در بيروت چاپ شده و اخيرا هم در چاپ متن كامل اين كتاب كه با اسم جمل انساب الاشراف چاپ شده, آن مطالب آمده است. از چاپ دو جلدى انساب كه اختصاص به طالبيان دارد, در مجلد دوم, (كه در ارجاعات از آن با عنوان ج 3 هم ياد مى شود; بدان دليل كه پيش از اين دو جلد, يك جلد هم در سيره نبوى چاپ شده) ضمن صفحات 142 ـ 228 به اخبار كربلا اختصاص داده شده است.

با توجه به زمان تأليف اين اثر, مى توان تصور كرد كه وى از متون مكتوب پيش استفاده كرده و گاه از اسناد مستقلى هم بهره برده است. بلاذرى پس از ارائه چند حديث در باره امام حسين(ع) تولد آن حضرت و فرزندانش به شرح وقايع كربلا مى پردازد و مطالبش را از تماس شيعيان كوفه با امام حسين(ع) از زمان صلح امام حسن به اين سو, بدون آن كه در بيشتر موارد مستندى ارائه دهد, با تعبير قالوا آغاز مى كند.

طبعاً در مواردى هم سند نقل مى كند; از جمله از ابومخنف,21 هيثم بن عدى,22 هشام كلبى,23 و عوانة بن الحكم.24 يا با تعبير (قال العتبى),25 (حدّثنى بعض الطالبيين);26 در مواردى هم از آثار عمر بن شبّه27 مورّخ معروف و نويسنده كتابِ تاريخ المدينة المنوره مطالبى نقل كرده كه نشان مى دهد او نيز در اين باره نوشته اى داشته است.

اخبار بلاذرى تفاوت هايى با اخبار ديگران دارد و اين نشان مى دهد كه از مصادر متنوعى استفاده كرده است. اين اخبار در مقايسه با آنچه در منابع ديگر آمده, مى تواند روشنگر برخى از نكات ريز در واقعه عاشورا باشد. يك خبر جالب را كه در تاريخ طبرى هم آمده, براى نمونه نقل مى كنيم: (قال حصين:28 فحدثنى سعد بن عبيدة: قال: إنّ اشياخنا من أهل الكوفة لوقوف على تلّ يبكون و يقولون: اللهم أنزل عليه نصرك. فقلت: يا أعداء الله! ألا تنزلون فتنصرونه).29 به هر روى, انساب بلاذرى, يكى از منابع مهم كربلاست كه به نوعى با روايت ابومخنف, ابن سعد و دينورى توافق دارد و مطالب آنها به رغم اختلافاتى كه دارند, موٌيد يكديگر هستند. دينورى و مقتل الحسين(ع)
ابوحنيفه احمد بن داود دينورى (م 282) گياه شناس و مورخ است كه دو اثر مهم يكى كتاب الانواء و ديگرى اخبار الطوال از وى برجاى مانده است. وى با اين كه فردى مسلمان است, اما علائق ايرانى دارد و به واقع, نه تاريخ اسلام بلكه تاريخ ايران را مى نگارد. وى تاريخ ايران را از پيش از اسلام آغاز كرده, با ورود اسلام به ايران بحث را ادامه مى دهد; يعنى از سيره نبوى و خلافت شيخين سخنى نمى گويد. پس از آن اخبار ايران و عراق را كه دست در دست هم دارد تا دهه سوم قرن سوم هجرى ادامه مى دهد. مهم ترين بخش كتاب از فتح ايران تا سال 227 هجرى است و در ميان اين حوادث, از تحولات عراق با تفصيل بيشترى سخن گفته و از جمع 400 صفحه كتاب, صفحات 229 تا 262 را به اخبار امام حسين(ع) و عاشورا اختصاص داده است. هيچ گونه علائق مذهبى در اينجا وجود ندارد و به نظر مى رسد كه موٌلف مسلمان سنى مذهبى است كه تعصّب مذهبى ندارد.

كتاب وى يك تاريخ عمومى همانند تاريخ يعقوبى است و لذا به شكل حديثى ـ مانند آنچه طبرى يا واقدى و ابن سعد دارند ـ به گزارش حوادث نپرداخته و در هر قسمت, سخن را با قالوا آغاز كرده و به شرح رخدادها پرداخته است.

تنها يك خبر را از حُمَيد بن مسلم ـ يكى از منابع مهم اخبار كربلا كه ابومخنف هم مطالب وى را استفاده كرده ـ آورده است كه حكايت از پشيمانى عمر بن سعد ـ دوست خود حميد بن مسلم ـ پس از بازگشت از كربلا دارد; حميد مى گويد: عمر بن سعد با من دوست بود. وقت بازگشت از جنگ با حسين(ع) حالش را پرسيدم; گفت: (لاتسأل عن حالى, فإنّه ما رجع غائب الى منزله بشرّ مما رجعْتُ به, قطعْتُ القرابة القريبة, و ارتكبت الامر العظيم.)30 در ميان اخبار اين كتاب, گاه نكات بكر و تازه اى هست كه در منابع ديگر نيست. مقايسه اخبار وى با آنچه در منابع پيشين آمده, نشان از آن دارد كه هرچند مضامين اخبار بسيار مشترك است, اما تعابير و عباراتى كه وى آورده, در مآخذ ديگر نيامده است. به همين دليل بايد اين كتاب را از منابع درجه اول عاشورا تلقى كرد.

احساس خاص دينورى در باره عاشورا و فاصله زمانى آن با وفات رسول خدا(ص) در اين تأكيد به دست مى آيد كه پس از اشاره به اين نكته كه: (و أمر عمر بن سعد بحمل نساء الحسين و أخواته و بناته و جواريه و حشمه فى المحامل المستورة على الإبل), مى نويسد: (و كانت بين وفاة رسول الله صلّى اللّه عليه وسلم و بين قتل الحسين خمسون عاما.)31 ميان رحلت رسول خدا(ص) تا كشته شدن امام حسين (پنجاه سال) فاصله بوده است! موٌلف در شرح كيفيت يافتن محل اختفاى مسلم در شهر كوفه از طريق مسلم بن عوسجه و فريب او توسط يكى از غلامان ابن زياد نكته اى در باره اخلاق دينى شيعيان آورده است با اين عبارت كه هوٌلاء الشيعة يكثرون الصلاة و از آن طريق دريافته كه مسلم بن عوسجه كه نماز فراوان مى خواند, شيعه است.32 طبرى و تاريخ عاشورا
بى ترديد كتاب تاريخ طبرى, اثر پر حجم محمد بن جرير طبرى (م 310) گرچه درست ترين تاريخ هاى تدوين شده از دوره اسلامى نيست; اما بزرگترين آنها است. در اين كتاب با نگاهى وسيع به مجموعه تحولات تاريخ اسلامى در سه قرن نخست هجرى (علاوه بر تاريخ انبياء و ايران قبل از اسلام) پرداخته شده و رواياتى از منابع مختلف گردآورى شده است. هدف طبرى جمع آورى روايات و نگهدارى آن براى نسل هاى بعد و واگذارى بررسى و تحقيق در آن ها به ديگران بوده است.

طبرى در ذيل رخدادهاى سال 60 و 61 هجرى به بيان حوادثى كه به عاشورا منجر شده پرداخته و در اين باره از چندين مأخذ مهم استفاده كرده, و روايات ارجمندى را از گزند نابودى نجات داده است. در اين كه طبرى سنى مذهب است, كمترين ترديدى نمى توان داشت; اما اين منافات با آن ندارد كه كتابى در باره طرق حديث غدير نوشته باشد;33 چيزى كه خشم اهل حديث را برانگيخته و به همين دليل به او نسبت تشيع داده اند. اين مطلبى است كه خود ذهبى به صراحت بيان كرده و نوشته است كه به خاطر تأليف اين اثر, متهم به تشيع شده است. ذهبى مى نويسد: (وأظُنّه بمثل جمع هذا الكتاب نُسِب الى التشيّع.) 34 مهم ترين بخش مقتلى كه در تاريخ طبرى آمده, مطالبى است كه از كتاب مقتل الحسين(ع) ابومخنف برگرفته شده است. اين متن را طبرى از طريق هشام بن محمد بن سائب كلبى روايت كرده و به علاوه, از خود مقتل هشام كلبى هم بهره زيادى برده است. در واقع, هشام كتاب ابومخنف را همراه با اضافاتى كه با اسناد خود داشته, به صورت كتابى درآورده كه مورد استفاده كامل طبرى قرار گرفته است; با اسنادى از اين قبيل: (قال هشام بن محمد, عن أبى مخنف… حدثت عن هشام, عن أبى مخنف…)35 و در مواردى هم از هشام بن محمد بدون آن كه از ابومخنف نقل كرده باشد.36 طبرى همچنين از آثار واقدى استفاده كرده است (قال محمد بن عمر, حدثنى شرحبيل بن ابى عون عن أبيه…)37

با اين همه, توان گفت كه بخش عمده مقتلى كه در طبرى آمده, از ابومخنف مى باشد. مطالب نقل شده از مقتل الحسين(ع) ابومخنف در تاريخ طبرى, تنها مطالبى است كه از اين مقتل باقى مانده و به احتمال در اصل كتاب اخبار ديگرى هم بوده است كه به خاطر مفقود شدن آن, امروزه در دسترس ما نيست. مجموعه بخش كربلاى تاريخ الطبرى تحت عنوان استشهاد الحسين با كوشش السيد الجميلى به ضميمه رساله رأس الحسين ابن تيميه به چاپ رسيده است.38 متن پارسى شده اين بخش طبرى به قلم بلعمى از روى نسخه اى كه از قرن ششم برجاى مانده به چاپ رسيده است.39 گفتنى است كه همه مطالب طبرى در بخش مقتل, از ابومخنف نيست; وى نقل هاى مهمى از امام باقر عليه السلام به روايت عمّار دُهْنى دارد كه مأخذ مكتوب آن بر بنده روشن نيست. وى گاه خبرى را از اين طريق نقل كرده و بعد به گفته خودش, مفصل تر از آن را از طريق ابومخنف نقل مى كند.40 احمد بن اعثم كوفى و مقتل الحسين(ع)
ابن اعثم كوفى (م حدود 314) در كنار مورخان كهنى مانند يعقوبى, مسعودى, طبرى, دينورى و بلاذرى, يكى از چهره هاى تاريخنگار برجسته اى است كه بسيارى از تحولات تاريخ صدر اسلام را در كتاب الفتوح خود حفظ كرده و كتابش مانند آثار ديگران مملو از اخبار و آثارى است كه نياز به نقد و بررسى دارد. وى در اين كتاب اخبار امت اسلامى را از پس از رحلت رسول خدا(ص) تا دوران خلافت مستعين در نيمه قرن سوم هجرى آورده و در اين ميان, سهم عمده اى تقريبا در حد يك نهم كتاب, به كربلا و نهضت امام حسين(ع) اختصاص داده است. ما در جاى ديگرى در باره مآخذ اين كتاب سخن گفته ايم.41 آنچه يادكردنى است اين كه ابن اعثم نيز همانند برخى مورخان ديگر, اسناد تك تك نقل ها را نياورده و تنها فهرستى كوتاه از آن ها در آغاز كتاب و برخى موارد ديگر به دست داده است.

بخش كربلاى كتاب فتوح, حاوى اخبار ريز و دقيقى است; گرچه ساخت عبارات در برخى از موارد داستانى شدن شمارى از رخدادها را نشان مى دهد و اين طبعا از ارزش كلى كتاب در قياس با ساير متون مى كاهد. با اين حال, از آن جايى كه بسيارى از اخبار اين كتاب درآثار ديگر هم آمده, و با مقايسه ميان آنها صحّت آنها قابل اثبات است, نبايد چندان در درستى بسيارى از مطالب آن ترديد كرد. بسيارى از خطبه هاى امام حسين(ع) و نامه هاى آن حضرت كه در فتوح آمده, در مآخذ ديگر نيز آمده كه همراه با تفاوت هاى چندى است.

در اين كه ابن اعثم گرايش شيعى دارد يا سنى, اطلاعاتى خارج از كتاب در اختيار نيست; آنچه در كتاب آمده, گرايش ويژه اى است كه با قالب هاى رسمى تعريف شده از شيعه و سنى سازگار نيست. نگاهى به بخش هاى نخست اين كتاب در باره جنگهاى ردّه, گرچه حاوى اخبارى است كه متفاوت با نگرش حاكم بر تاريخنگارى ردّه در ديد اهل سنت است, اما در مجموع, بسان ديدگاه هاى شيعى منتقدانه نيست; اخبار مربوط به خلافت دو خليفه نخست, مطابق همان مطالبى است كه ساير متون تاريخى آمده و اين قبيل تاريخنگارى با آنچه كه در مآخذ شيعى در اين باره آمده, به لحاظ نگرش, قابل انطباق نيست. معناى اين سخن آن است كه شيعه دانستن ابن اعثم, به هيچ روى روا نيست; مگر آن كه بسان گرايش شيعى كه در كوفه بوده و پيش از اين از آن سخن گفتيم, و حتى خود ابوحنيفه و اعمش و عده اى ديگر نيز همين گونه بودند, مورد نظر باشد.

بى ترديد ابن اعثم, مطالب تازه اى را در باره كربلا براى ما حفظ كرده كه در منابعى چون ابومخنف و ديگران نيامده است; هرچند اين اخبار نياز به بررسى دارد; اما به هر روى براى تكميل بحث, اخبار مذكور مى تواند بسيار مفيد باشد.

يكى از اخبار مهم و تازه ابن فتوح, وصيّت نامه اى است كه آن حضرت براى محمد بن حنفيه در مدينه نوشتند. ابن اعثم متن آن را آورده و جمله مشهور امام حسين(ع) كه فرمود: (إنّى لم أخْرُج اَشِرًا و لابطرًا و لا مُفْسدا و لا ظالمًا و انّما خرجْتُ لطلبِ الاصلاح فى امّة جدّى أريد أنْ آمُرَ بالمعروف و أنْهى عن المنكر و اُسير بسيرةِ جدّى و سيرة أبى عليّ بن ابى طالب) در همين وصيّت نامه آمده است. تا آنجا كه جستجو كرديم, اين مطلب جز در فتوح نيامده است; هرچند ابن شهرآشوب جمله بالا را نه به عنوان وصيت نامه, بلكه از قول امام در گفتگوى با ابن عباس آورده است.42 با اين حال صورت وصيت نامه اى آن به صورت يك متن مكتوب تنها در فتوح آمده و بحار نيز از منبعى گرفته كه در مقايسه با فتوح, روشن مى شود كه آن هم در اصل از فتوح بوده است.43

در موارد متعددى متن نامه ها و گزارش هايى كه در منابع ديگر به اختصار آمده, در فتوح به شكل كامل ترى ضبط شده است. از نكات ديگرى كه در مقتل ابن اعثم جلب توجه مى كند آن است كه اخبار فراوانى در باره آگاهى امام حسين(ع) از شهادتش طى مسير به وسيله خواب يا نداى يك منادى ناپيدا ـ هاتف ـ و حتى احاديثى از رسول خدا(ص) در اين باره آمده است. اين اخبار را در برخى از كتب حديثى مى توان يافت; اما در منابع تاريخى ديگر كه پيش از اين, از آن ها ياد كرديم, تنها اشارات مختصرى در اين باره آمده است. نمونه آن خواب ديدن امام حسين(ع) در شب قبل از خروج از مدينه است كه طيّ آن پيامبر(ص) به امام حسين(ع) مى فرمايد: (يا بُنيّ! يا حسين! كأنّك عن قريب أراك مقتولا مذبوحا بأرض كرب و بلاء من عصابة من أمّتى و أنت فى ذلك عطشان لاتسقى, و ظمآن لاتروى.44)

نمونه اى از داستانى شدن برخى از نقل ها, بحث مقدمات حركت امام حسين(ع) از مدينه به مكه است; در نقل ابن اعثم, برخلاف همه نقل ها, ابتدا از امام حسين(ع) دعوت به بيعت مى شود; پس از مخالفت او, وليد بن عتبه خبر آن را به شام مى فرستد و با رسيدن پاسخ يزيد است كه برخورد تندى با امام حسين(ع) شده و آن حضرت حركت مى كند.45 در منابع ديگر, اين وقايع, چنان آمده است كه امام حسين(ع) شب اول به قصر حاكم مدينه رفت و شب بعد مدينه را به قصد مكه ترك كرد. با اين حال, در همين تفصيل كه مشابه آن در بسيارى از موارد ديگر هم وجود دارد, جزئياتى به چشم مى خورد كه در عين آن كه دقيق و جزئى و قابل توجه به نظر مى آيد, اما در مآخذ ديگر نيامده است. براى نمونه, نحوه شهادت على اكبر متفاوت با مطالبى است كه در مآخذ كهن پيشگفته در اين باره آمده و نزديك به مضمونى است كه در روضه خوانى ها مورد توجه است. در اين نص براى نمونه آمده است كه (فلم يزل يقاتل حتى ضجّ أهل الشام من يده)46 على اكبر چنان جنگيد كه شاميان از دست وى به ناله و فغان درآمدند. اين در حالى است كه اساسا در سپاه كوفه, شامى وجود نداشته است. بخش هاى ديگرى از فتوح نيز مبناى همان مطالبى است كه بعدها در مرثيه سرايى هاى امام حسين(ع) در محافل شيعى استفاده شد. براى مثال, تقريبا همه منابع كهن از عبدالله بن حسين, كودكى كه در دامان امام حسين(ع) با تير حرمله به شهادت رسيد, ياد كرده اند; در اين ميان ابن اعثم و يعقوبى حكايت على اصغر را دارند كه طفل شيرخوارى است و امام حسين(ع) او را از دم خيمه گرفت تا با وى وداع كند. در اين وقت تيرى به طفل اصابت كرد كه وى را به شهادت رساند; سپس امام با نوك شمشير خود حفره اى كنده او را دفن كرد و و اشعارى هم كه هفده بيت است, همانجا خواند!47 به نظر مى رسد بيشتر اين رجزها مربوط به روزگارى ديگر است كه به لحاظ تاريخى, متصل به اخبار كربلا گشته است. همچنين در ميان منابع كهن, تنها منبعى كه خطبه هاى برخى از زنان كربلا مانند حضرت زينب(ع) را آورده اند, همين ابن اعثم است,48 كه از همان طريق بعدها به منابع ديگر هم وارد شده است.

آنچه در مناقب ابن شهرآشوب (م 588) در باره كربلا آمده, تلفيقى است از اطلاعاتى كه از طبرى, ابن اعثم و برخى از منابع ديگر گرفته است. اشاره وى به اين كه امام حسين(ع) پيش از شهادت خود يك هزار و نهصد نفر را كشته است,49 مى تواند به استفاده وى از برخى از منابع داستانى در اين زمينه اشاره كند. خوارزمى و مقتل الحسين(ع)
ابوالموٌيد موفق بن احمد مكى خوارزمى (م 568) اثرى مفصل و ارجمند در باره عاشورا فراهم آورده است.
وى را به اخطب خوارزم و خليفة الزمخشرى مى شناسند; چرا كه شاگرد وى بوده و همانند او مذهب حنفى داشته و به لحاظ عقايد, معتزلى بوده است. وى كتابى تحت عنوان مناقب ابى حنيفه دارد كه در دو جزء در هند به چاپ رسيده است.

خوارزمى از روى تشيعى كه داشته است, چندين اثر در باره اهل بيت تأليف كرده كه از آن جمله همين مقتل الحسين است. برخى از كتاب هاى ديگر وى عبارتند از: كتاب قضايا اميرالموٌمنين(ع), كتاب رد الشمس على أميرالموٌمنين(ع), مناقب اميرالموٌمنين(ع), الاربعين فى مناقب النبى الامين(ص) و وصيّه أميرالموٌمنين(ع). وى در كتاب مقتل الحسين(ع)50 خود, پس از يك مقدمه كوتاه طى پانزده فصل مباحثى را در فضائل و تاريخ اهل بيت آورده است. از فصل اول تا هفتم, فضائل پيامبر, على(ع) فاطمه زهرا(ع) و حسنين(ع) آمده و در ادامه به اخبار پيامبر(ص) در باره امام حسين(ع) و سپس وقايع كربلا تا ماجراى مختار پرداخته شده است.

بخش هاى نخست كتاب كه در فضائل است, به صورت روايى و مستند است و موٌلف ضمن آن, روايات را با ذكر مشايخ خود نقل كرده است. از آغاز بحث كربلا, مطالب بيش از همه از فتوح ابن اعثم روايت شده و موٌلف با تعبير ذكر الامام احمد بن اعثم الكوفى مطالب را آغاز كرده است.51 وى پس از نقل مطالب فتوح كه با تلخيص و تهذيب همراه است, گاه حديث و نقلى را بر آن افزوده و باز نقل از فتوح را ادامه داده است.52 در مورد ديگرى پس از مطالبى كه از ابن اعثم آورده, نكته اى را افزوده و در ادامه به كتاب فتوح باز مى گردد (رجعنا الى حديث ابن اعثم الكوفى).53 مطالب افزوده, معمولا نقل هايى است كه موٌلف به طور مستند و از طريق مشايخ خود نقل كرده است; وى در مواردى به مقايسه اخبار ابن اعثم با منابع ديگر هم پرداخته است.54 در بخش هاى مربوط به اخبار مختار مطالبى از كتاب المعارف ابن قتيبه و نيز ابومخنف آورده شده است.55 مطالبى هم از تاريخ عبدالكريم بن حمدان نقل شده,56 كه دانسته نشد چيست. اين احتمال هم وجود دارد كه خوارزمى از نسخه كاملترى از فتوح بهره برده كه امروزه آن نسخه در اختيار ما نيست. مقتل الحسين(ع) امام طبرانى
ابوالقاسم سليمان بن احمد شامى طبرانى (260 ـ 360) از بزرگترين محدثان قرن چهارم هجرى است كه دو اثر شگرف او با عنوان معجم اوسط و معجم الكبير مجموعه اى عظيم از روايات را در خود جاى داده است.

كتابى كه تحت عنوان مقتل الحسين(ع) با تحقيق محمد شجاع صيف الله57 از وى به چاپ رسيده, مشتمل بر 148 روايت است كه هر كدام به بخشى از زندگى امام حسين(ع) از فضائل تا رخدادهاى كربلا اختصاص دارد. پيش از وى, مرحوم سيد عبدالعزيز طباطبائى اين بخش را در كتاب الحسين و السنة58 به چاپ رسانده بود.59 طبعا اين كتاب, كتاب مقتل به معناى معمول آن نيست, اما روايات آن مى تواند گوشه اى از مسائل مربوط به عاشورا را روشن كند. بسيارى از نقل ها, به تحولات غير طبيعى كه در پى شهادت امام حسين(ع) رخ داده, اختصاص يافته است. طبعا طرق اين روايات, طرق اهل سنت است و طبرانى هم به عنوان يك محدث برجسته سنى شخصيتى شناخته شده مى باشد. آثار ديگرى از قرن سوم و چهارم هجرى
بر خلاف انتظار در كتاب تاريخ اليقعوبى كه بنا به شيعه بودن وى انتظار مى رفت اطلاعات بيشترى در باره كربلا در اختيار ما بگذارد, تنها اندكى در اين باره سخن گفته شده است. (ج 2, ص243 ـ 245) همين طور در كتاب الامامة و السياسة نيز كه اثرى از قرن سوم يا اوائل قرن چهارم هجرى است, چند صفحه اى بيشتر در اين باره نيامده است. در اين اخبار وى در باره ورود اسرا به شام و برخورد با يزيد قابل توجه است.60 صفحاتى چند هم در كتاب المحن محمد بن احمد بن تميم التميمى (م 333) در باره خبر شهادت امام حسين(ع) آمده است. (142 ـ 155) در اين متن غلط هاى آشكارى وجود دارد كه از آن جمله بكار بردن نام (شهر بن حوش) به جاى شمر بن ذى الجوشن است.61 با اين حال, جسته گريخته آگاهى هايى در آن يافت مى شود; به ويژه اخبارى كه در باره آثار غير طبيعى حادثه كربلا آمده, بسان آنچه در طبقات ابن سعد يا منابع ديگر آمده, فراوان است. نمونه آن پيدايش (حمره) در آسمان و برآمدن خون از زير سنگ هاست.62 در البدءو التاريخ از مطهر بن طاهر مقدسى كه در حدود سال 355 هجرى تأليف شده, صفحاتى به رويداد كربلا اختصاص يافته است. (ج 6, ص8 ـ 13). وى بيعت يزيد, سفر مسلم به كوفه و سپس واقعه كربلا را با كوتاهى نقل كرده و اشعار يزيد را همزمان با زدن چوب بر لبان آن حضرت بوده, گزارش كرده است.

كتابى با عنوان تاريخ الخلفاء (نسخه قرن پنجم هجرى) بدون نام موٌلف برجاى مانده كه به صورت عكسى در سال 1968 در مسكو به چاپ رسيده است. در اين كتاب به تفصيل تمام واقعه كربلا گزارش شده است. (70 ب تا 87 آ). مع الاسف موٌلف اين اثر روشن نيست; چنان كه اسناد اخبار نيز در آن ياد نشده است; با اين حال آشكار است كه از منابع كهن بوده و گزارش آن موافق ديگر متون اصيل است. در يك مورد نامى از حميد بن مسلم به ميان آمده63 كه به طور معمول يكى از منابع ابومخنف است. در پايان شرح مقتل امام حسين(ع) مى نويسد: ما در باره ايام حسين و مقتل او سخن را بسط داديم گرچه در مقابل آنچه راويان در اين باره نوشته اند, اندك است. دليل تفصيل ما آن بود كه مانند چنين حادثه اى پيش و پس از اسلام رخ نداد; و گمان ما بر آن است كه در ساير اديان هم تا زمان ما چنين چيزى رخ نداده ; حتى نزديك به آن هم انجام نشده. و سپس مى گويد: (الّلهم جدّد الّلعن عليهم و على من يَبْخل عليهم بالّلعن و كُنِ المُنْتقم لأهل بيت نبيّك بفضلك و رحمتك.)64 منابع داستانى, ادبى و روضه اى
آنچه گذشت, معرفى اهم منابع تاريخى بود كه حتى در برخى از همان ها نيز داستان نويسى رسوخ كرده است. با اين حال, مى توان آن ها را به عنوان مبناى كار پژوهش در بررسى حادثه كربلا پذيرفت. در ادامه همان منابع اصولى, بعدها آثارى ديگر تدوين شد كه در تدوين آن ها به طور اساسى از آثار پيشگفته استفاده شده بود. با اين حال, بايد گفت, دانش تاريخ از قرن پنجم به اين سوى, ضعيف شد. البته تاريخنگارى روز, در برخى از مناطق نيرومند بود, اما تاريخنگارى عصر نخست اسلامى, به دليل دور شدن تدريجى مآخذ اوليه يا حذف عمدى آنها توسط گروه هاى مذهبى متعصب سنّى, راه را براى نگارش آثار تحقيقى مسدود كرد; به طورى كه مردم بر اساس نگرش هاى مذهبى خود و بيشتر بر اساس رويكردهاى ادبى و اجتماعى, با آن برخورد مى كردند. نتيجه آن پديد آمدن آثارى بود كه بيش از آن كه تاريخى باشد, اثرى غير تاريخى اما در عين حال, به جهات ديگر ارجمند است.

نكته مهم آن كه روشن نيست دقيقا از چه زمانى, شمارى كتاب در باره حادثه كربلا نگاشته شده كه چندان به بُعد واقعى تاريخى ماجرا توجّهى ندارد, بلكه اين حادثه را به عنوان يك پديده ويژه در قالب متونى خاص به شكل داستانى, ادبى, و روضه اى تصوير مى كند. آنچه بايد به عنوان يك احتمال مورد بررسى قرار گيرد, آن است كه نويسنده اى داستان نويس با نام ابوالحسن بكرى ـ ذبيح الله منصورى روزگار كهن ـ كه بخش هاى عمده اى از تاريخ اسلام را به صورت داستانى در قرن پنجم يا… درآورده, مى تواند حلقه مهمى براى داستانى كردن روايت عاشورا باشد. وى مقتل اميرالموٌمنين على(ع) دارد كه نسخه اى از آن در كتابخانه آية اللّه مرعشى (ش 2/11499) موجود است. وى همچنين مقتل الحسين(ع) دارد كه نسخه اى از آن در كشور مغرب , دانشگاه قرويين ضمن مجموعه شماره 3/575 در ص 77 ـ 86 آمده است. گرچه به نظر مى رسد اين نسخه كوتاه است, اما ادبيات بكرى مى بايست به گونه اى در اين بخش نيز نفوذ كرده باشد.65 همچنين مى توان گفت, بخشى از اين رويكرد در جريان روضه خوانى هاى داخل جوامع شيعه پديد آمده كه در بسيارى از آنها, با توجه به ضعف تفكر تاريخى و عدم آشنايى با متون اوليه, محصولى متفاوت اما به لحاظ عاميانه, موٌثر و پر انرژى پديد آورده است. نمونه برجسته آنها كتاب لهوف سيد بن طاوس و مثير الاحزان ابن نماى حلى است كه هميشه مورد استفاده اين قبيل محافل بوده و اساسا به هدف استفاده در همين محافل, تأليف شده است.

در واقع, از قرن ششم به بعد, در آثار عمومى به اين حادثه پرداخته شده است. با علاقمندى جامعه سنى ـ شيعى در نقاط مختلف ايران به برگزارى مراسم عاشورا, از قرن ششم به بعد, در ادبيات فارسى اعم از نثر و نظم آثارى در باره واقعه كربلا پديد آمد. آخرين كتاب از اين دست, روضة الشهداء ملاحسين كاشفى كه در اوائل قرن دهم هجرى, در هرات تأليف شد. اين كتاب داستان كربلا را در يك قالب ادبى بسيار زيبا ريخته و صرفنظر از مستند بودن نقل ها يا عدم آن, رخداد كربلا را به هيجانى ترين شكل ارائه كرده است. او در اين راه از نثر زيباى خود و هم از اشعار خود و ديگران بهره گرفته و تحولى عميق در مقتل خوانى كه پيش از آن نيز باب بوده ايجاد كرده است. ما در مقالى مستقل در همين مجموعه در باره روضة الشهداء سخن گفته ايم.

با روى كار آمدن دولت صفوى, مراسم عاشورا جايگاه رسمى ترى يافت و متونى تازه در مقتل تأليف شد; گرچه موقعيت روضة الشهداء همچنان استوار بوده و (روضه خوانى) به معنان خواندن همين كتاب بوده است. همين طور (واقعه خوان) نيز كسى بود كه متون مربوط به حادثه كربلا را در محافل مى خواند. اين وضعيت همچنان در تزايد بوده و تا انتهاى دوره قاجار و پس از آن ادامه يافته و هر سال تأليف يا تأليفاتى در اين زمينه از نثر و نظم بر ميراث پيشين افزوده شده است.

يكى از آثارى كه در اواخر دوره صفوى تدوين شد, كتاب المنتخب66 از فخرالدين طريحى (م 1085) است كه محتواى مطالبى است كه براى مجالس روضه عربى تنظيم شده و به رغم آن كه بخش مهمى از ادبيات مپي نوشت: 1. ابوريحان بيرونى بر اين باور است كه اين حادثه حتى در ميان امت هاى ديگر هم مانند نداشته است. بنگريد: الاثار


صفحه 5

حديث متواتر ثقلين و كتابى عظيم
حکيمى محمدرضا

كتاب اللّه و اهل بيت(ع) فى حديث الثقلين, تحقيق: لجنة التحقيق في مسئلة الامامة, قم, دليل, 1422هـ.
انسان, با آدم صفى(ع), حركت تكامليِ خويش را آغاز كرد. با نوحِ نبى(ع), به تطهير زمين پرداخت. با ابراهيم خليل(ع), پا به بتخانه نمروديان گذاشت و بتها را شكست. با موساى كليم(ع), به انقلابى راستين دست زد, و سه طاغوت (سياسى, اقتصادى و فرهنگى) را برانداخت. و با عيساى مسيح(ع), پا به دايره مدنيّت دينى نهاد……ليكن با اينهمه, هنوز مستعدّ (نزول قرآن) نگشته بود. موسى(ع) در يك تجلّى الهى به كوه از پاى درآمد و بيهوش گشت.1 و قرآن بيش از شش هزار تجلّى است.2 و حقيقت كامله اى ـ اكمل همه هستها و هستيها ـ مى خواهد, تا هيمنه اين تشعشع اعظم را برتابد, و مطلع تابشهاى بس گران قرآن قرار گيرد, و نيوشاى (قول ثقيل)3 باشد.

…روزگارانى گذشت, و ميلاد بزرگ تحقّق يافت; و سپس محمّد(ص) در چهل سالگى مبعوث گشت, و آيات (قرآن كريم) فرود آمد, و (حيثِ عقليِ) انسان دگرگون شد; يعنى عقل انسان, مخاطب به خطايى چونان خطاب هاى (قرآن) قرار گرفت. و معرفت, به عمق عقول راه يافت (ويُثيرُوا لَهُم دَفائنَ العُقول).4 و اين چگونگى (نزول قرآن و رسيدن آن به دست انسان), بواسطه قرب جمالى و جلالى كاملِ حقيقتِ محمّديّه صورت گرفت.
و چنان امر عظيم و نعمت بزرگ بود, كه خداى سبحان بر بشريّت منّت نهاد >لَقد مَنَّ اللهُ عَلى المؤمنين…وأنْذِرْ عشيرتَكَ الأقرَبينلِيَقُومَ النّاسُ بالقِسط;19 قُل: أمَرَ رَبّي بالقِسطاعدِلُوا هُو أقرَبُ لِلتَّقوىفَاسْئَلُوا أهلَ الذّكر…قُل: سيرُوا في الأرض, فَانظُروا كيفَ بَدَأ الخلقَ33…؟!يا أيُّهَا الذين آمَنُوا, اتَّقُوا الله, وكُونُوا مَعَ الصّادقين


صفحه 6

زبور آل محمّدع در گذر تاريخ
جهانبخش جويان


الصحيفة السجادية(ع), روايةُ أبي علي محمد بن همّام بن سُهيل الإسكافى عن علي بن مالك, عن الامام زين العابدين(ع), تقديم: السيد محمدحسين الحسينى الجلالى, تحقيق محمدجواد الحسينى الجلالى, ط1, قم: دليل ما, 1422ق/1380ش.
در ميان نيايش هاى روايت شده از سرور ساجدان و زيور عابدان, امام على بن الحسين(ع) صحيفه سجاديه(ع) اهميت و امتيازى ديگرگونه دارد. هرچند همه نيايش هاى آن سرور ارجمند, از دل دانايى و بردبارى و شيوايى و دليرى و بزرگوارى برجوشيده, و در دل و ديده باورداران, محبوب و عزيز است,1 صحيفه سجاديه(ع) اين امتياز بزرگ را دارد كه امام(ع), خود, به گردآورى آن دست يازيده و بر فرزندان برومندشان, امام محمد باقر(ع) و زيد شهيد(ره) املا فرموده اند.2

درست, از همين رو است كه اين صحيفه مقدس و اعجازآسا3 را, از روزگاران دور, در شمار مامنامه هاى ميراث اهل بيت عصمت و طهارت(ص) و در كنار جوامع روايى و حديث نامه هاى مختلف ـ به ويژه حديث نامه هاى چهارگانه (الكتب الأربعه) ـ به روايت و درايت آن اهتمام كردند; آن را نزد مشايخ بزرگوار به قرائت گرفتند و به دقت و تحقيق در الفاظ و اعراب و اختلاف نسخ و معانى و روات آن نگريستند.4

افسوس و هزار افسوس كه توانش هاى فن آورانه و شگرف و معيشت پرورانه دنياى جديد, نه تنها موجب آن نشد كه كاوش و پژوهش و تدريس و تدرس حديث نامه هايى چون صحيفه سجاديه(ع), با آفاق نگرشى و نگارشى عصر همسو گردد و گامى به پيش نهد, كه همان كهنه چراغ حديث پژوهى سنتى را نيز فرو ميراند; چنان كه در اين روزگار, به رغم انبوهى شمار طالبان علوم دينى و گسترش كتابخانه ها و كثرت ناشران و مددكارى رايانه ها, كم تر پژوهش و نگارش جاندار و تحول آفرين و دگرگون كننده اى در حوزه مطالعات حديثى رخ مى نماياند, و چه اندك اند كسانى كه روز و روزگار خويش را به تأمل جدّى در حديث نامه ها و مامنامه هاى تراث حديثى بگذرانند.

آرى, چه نزديك است به ما, اوصافى كه احياگر معارف حديثى و ثالث مجلسيَين, شيخ بزرگوار, ميرزا حسين نورى(ره) (درگذشته به 1320) در شِكوِه و شكايت از روزگار خويش بر قلم مى رانَد:

…و أصبحنا فى عصر لايوجَد فيه مجلس عالم يذاكر فيه من هذا العلم ساعة, ولا من يُقرأ عليه من الكتب الأربعة باب أو صفحة, ولا من يقرأها عليهم, بل ولا من التفسير والرجال شىء, كأنّها صارت من العلوم الغريبة, وفضول الفنون الغير النافعة!5

در چنين زمانه اى, نشر متن ويراسته روايتى غير مشهور از صحيفه سجاديه(ع), به همراه يك تكنگارى مايه ور درباره پيشينه و گذار تاريخى صحيفه, خونى تازه در رگ پژوهش هاى حديثى و جانى نو در كالبد فسرده (صحيفه پژوهى)ى روزگار مى دمد.

سپاس اين همه را, بايد از خادمان تراث اسلام, علامه آيةاللّه سيد محمدحسين حسينى جلالى, و برادر ارجمندشان, استاد سيد محمدجواد حسينى جلالى, گزارد كه به نشر روايت على بن مالك از صحيفه سجاديه(ع) و تكنگارى پيشگفته اهتمام كرده اند.

روايت حاضر (روايت على بن مالك), در عصر شيخ الطائفه ابوجعفر طوسى متداول بوده و در رجالنامه شيخ از آن سخن رفته است (ر.ك:ص11). چون اين روايت كمتر شناخته شده, و توجه ارباب نظر و عموم, بيش تر معطوف به روايت مشهور ابن أعلم است كه شيخ الطائفه را به آن سندى نيست, و چون اين روايت برترى هايى بر روايت ابن اعلم دارد, استاد سيد محمدحسين حسينى جلالى, پس از دستيابى به تصوير نسخه روايت على بن مالك (محفوظ در كتابخانه مرحوم آيةاللّه العظمى سيد شهاب الدين مرعشى نجفى ـ طاب ثراه ـ), به معرفى و احياى آن قيام كرده اند. (ر.ك: ص11)

نگارش تكنگارى مذكور (موسوم به دراسة حول الصحيفه6), از آيةاللّه سيد محمدحسين حسينى جلالى است, و تحقيق و ساماندهى روايت على بن مالك براى چاپ, از حجةالاسلام والمسلمين سيد محمدجواد حسينى جلالى.
در اين نوشتار, بر اين پژوهش تازه انتشار يافته, نگاهى آميخته به ملاحظات ناقدانه خواهيم افكند. نفاست و وثاقت صحيفه
موافق گفتار ابن شهرآشوب(ره) صحيفه كامله ششمين كتابى است كه در اسلام تأليف و تصنيف شده است: اولين كتاب, قرآن كريم بوده است كه اميرالمؤمنين على بن ابى طالب(ع) آن را گرداورده اند. مؤلفان و مصنفان بعدى, به ترتيب تاريخى, سلمان فارسى(ره), ابوذر غفارى, اصبغ بن نباته و عبدالله بن ابى رافع اند. ششمين كتاب صحيفه كامله است كه از سرورمان امام زين العابدين(ع) منقول است. (ص16)

استاد جلالى, به تفصيل نشان داده اند كه آنچه احتمالاً از حدود سال 588ق يعنى از عصر ابن شهرآشوب الصحيفه الكامله خوانده شده, پيش از آن, الكامل, دعاء الكامل, دعاء الصحيفه و الصحيفه السجاديه خوانده مى شده است. (ص14ـ16)

به هر روى, صحيفه سجاديه(ع) كه ـ به قول استاد جلالى ـ (پس از كتاب خدا, و سنت پيامبر(ص) سومين مرجع در تراث اهل بيت(ع) به شمار مى رود) (ص13), توسط دو فرزند بزرگوار سجاد(ع) يعنى امام محمدباقر(ع) و زيد شهيد, از آن حضرت روايت شده و اين دو بزرگوار بر محافظت آن قيام كرده اند. امام باقر(ع) به نوبه خويش, آن را بر فرزند برومند خود, حضرت امام جعفر صادق(ع), املا فرمودند, و يحيى بن زيد نيز نسخه پدر بزرگوار خويش را به ارث برد. امام صادق(ع) صحيفه را بر عمر بن هارون ثقفى بلخى (درگذشته به سال 194ق) املا فرمودند و اين عمر بن هارون, مجمع الاسانيدى است كه روايتگران صحيفه از او نقل و روايت مى كنند و نقش مهمى در ترويج اين كتاب شريف و كرامند داشته است (ص13 و14).
جمهور علماى مذهب اهل بيت(ع) صحيفه را تلقى به قبول كرده و نسل به نسل, بر عمل به آن در اوقات طاعت و مظانِّ استجابت, مواظبت نموده اند. (ص16)
شيوخ بزرگوار و رجاليان نامدار متقدم, نجاشى و طوسى و ابن شهرآشوب, در كتاب هاى خود, به صحيفه سند رسانيده اند, و گروه بزرگى از عالمان و حديث شناسان به توثيق آن پرداخته اند. (ص16)
مجلسى يكم در اجازه مورَّخ به 1064ق تصريح كرده است كه شكى در اين نيست كه صحيفه كامله از سرور ما حضرت سيد الساجدين(ع) است. عالم يگانه, محمدباقر وحيد بهبهانى يكى از امارات وثاقت را آن مى داند كه متن, خود, به صدورش از حضرات ائمه(ع) گواهى دهد, و صحيفه سجاديه(ع) را نمونه چنين متونى مى داند. صاحب جواهر صحيفه را صراحتاً از امام سجاد(ع) شمرده و در بحث نماز جمعه به آن استناد نموده است. شيخ اعظم, مرتضى انصارى در بحث از كفاره غيبت به ادعيه صحيفه استناد كرده.7 سيد فقيهان متأخر, آيةاللّه العظمى بروجردى صدور صحيفه را از امام سجاد(ع) از بديهيات شمرده است. علامه سيد محسن امين هم به صحت نسبت صحيفه قائل شده, و شيخ آقا بزرگ طهرانى صحيفه را (قاعدتاً از حيث نسبت) نزد اصحاب متواتر شمرده است. (ص16ـ 18)
فى الجمله, اعلام اماميه, حتى اگر در سند صحيفه مناقشه كرده اند, متن آن را ـ به رغم اختلاف روايات ـ معتبر شمرده اند (ص19) و به قول شيخ آقا بزرگ, به روايت و شرح آن اهتمام نموده و به طور خاص, در اجازات روايى خود, از آن نام برده اند. (ص18)

پيشوايان زيديه هم به اين صحيفه ارجمند توجه داشته اند و نقل شده كه المتوكل على الله, پيشواى يمن, به تدريس صحيفه سجاديه(ع) مى پرداخته و مجلس درسى از براى اين كتاب شريف داشته است.8 (ص19) سالشمار حيات فرهنگى صحيفه
صحيفه سجاديه(ع) همواره دستگرد مشايخ كرام بوده است و نسل به نسل در روايت و قرائت و سماع و استنساخ و شرح و تحشيه و تعليق آن كوشيده اند; چنان كه علامه شيخ آقا بزرگ طهرانى 64 شرح و 11 حاشيه و 6 ترجمه, و دكتر حسين على محفوظ, 58 شرح و 15 حاشيه و 13 ترجمه و 16 چاپ از براى آن ياد كرده اند. (ص34)
استاد جلالى, با جستجوى اخبار و نسخ صحيفه سجاديه(ع), سالشمار حيات فرهنگى صحيفه را تهيه كرده, و از قرن دوم تا روزگار ما, با ذكر سنوات ـ ولو به طور تقريبى ـ همه فعاليت هاى صورت بسته حول صحيفه را ـ اعم از روايت, استنساخ, قرائت, سماع, شرح, ترجمه, اجازه و… ـ خاطر نشان نموده اند (ص34ـ66).
نمونه را, سالشمار حيات فرهنگى صحيفه را در سده هاى پنجم و ششم هجرى چنين مى نويسند:
411هـ. رواية ابى الحسين بن عبدالله الغضائرى
416هـ. رواية ابى بكر محمد بن على الكرمانى
450هـ. رواية ابى العباس احمد بن العباس النجاشى
460هـ. رواية محمد بن الحسن الطوسى
511هـ. رواية ابى على بن محمد بن الحسن الطوسى فى جمادى الآخره
516هـ. قراءة ابى عبدالله محمد بن احمد بن شهريار الخازن فى ربيع الاول
598هـ. نسخة بخط ابى جعفر محمد بن ادريس الحلى فى رجب
589هـ. تاج الشرف يحيى بن اسماعيل بن على الحسين بشادباخ فى غرة محرم. [كذا]
588هـ. ذكره رشيدالدين محمد بن على بن شهرآشوب.
(ر.ك: ص36; با اندكى تلخيص)
هم به جهت شكوفايى حوزه هاى فرهنگى شيعه, و هم وفور اسناد و يافته هاى تاريخى, سالشمار مربوط به سده هاى دهم و يازدهم به بعد بسى مبسوط تر است; و اين امرى است كاملاً طبيعى.
چكيده آگاهى هاى سالشمار, و نيز مشجر روايت صحيفه (در ص21) نشان مى دهد كه اين گوهر گرانمايه تراثى در آغاز در ميان خود سلاله اهل بيت(ع) سير مى كرده و ايشان به املاء و روايت و كتابت آن مى پرداخته اند. نخستين كسى كه صحيفه را از اين دائره بيرون آورده است, متوكل عمر بن هارون بلخى (درگذشته به سال 194ق) بوده, و طبيعى است كه در اين راه با مخالفت مخالفان اهل بيت(ع) رو به رو شده باشد. در سده چهارم, يعنى زمانى كه تشيع در خلال حكومت آل بويه مجالى براى دم زدن و نفس كشيدن يافته بود, روايت و اجازت صحيفه فزونى گرفت و اين امر تا سده دهم كه دولت صفوى بر بنياد مذهب شيعه اعلام موجوديت كرد, استمرار يافت. از اين دوره عنايت به كتابت و اجازت و ترجمه و شرح و تعليق صحيفه فزونى گرفت. در سده سيزدهم چاپ هاى سنگى صحيفه در ايران و هند, و ترجمه آن به زبان فارسى, بسيار مى شود; در سده چهاردهم صحيفه به زبان هاى اروپايى هم ترجمه گرديد; و اين عنايت روز افزون تا به امروز ادامه داشته است. (ص65 و66)

اين سالشمار پر اهميت ـ كه استاد جلالى, مانند آن را براى نهج البلاغه شريف هم سامان داده اند9 ـ براى شناخت پيشينه صحيفه و چگونگى گذار آن از دهليز تاريخ, بسيار سودبخش است و مى تواند سرمشق ديگر محققان قرار گيرد, تا براى همه مامنامه هاى تراثى چنين سالشمارهايى تنظيم كنند و بر سير و مسير تاريخى متون, پرتوهايى روشنگر بيفكنند.

صحيفه در كالبد (اسانيد), (روايت ها) و (نسخه هاى مادر)
اسانيد صحيفه در اجازات, بسيار است; چنان كه مجلسى يكم مى گويد: اين اسانيد به ششصد و پنجاه هزار و يكصد سند (650100) مى رسد; ولى روايات اصلى صحيفه, طبعاً, بسى كم تر است. (ص19 و20)
علامه صاحبِ رياض العلماء مشهور به (أفندى), مى گويد: (ما از نسخى از صحيفه شريفه اطلاع يافته ايم كه به طرقى جز طريق مشهور روايت شده اند و شمار اين طرق به ده برمى آيد.) (ص20)
تأملات استاد جلالى نشان مى دهد كه طرق اصلى مختلف و شناخته شده, همانا چهار طريق است و ديگر طرقى كه صاحب رياض العلماء در آغاز صحيفه ثالثه ياد كرده, همه به نحوى به همين چهار روايت راجع اند. (ص20, 23 و24)
و اما چهار روايت اصلى مورد نظر, از اين قرارند:
1. روايت ابن مطهر كه دو شيخ بزرگوار, طوسى و نجاشى به آن سند رسانيده اند.
2. روايت ابن مالك كه فقط شيخ طوسى ياد كرده است.
3. روايت ابن اعلم كه در همين روايت مشهور كنونى وارد شده است; ولى شيخ طوسى و نجاشى آن را ياد نكرده اند.
4. روايت ابن اشكيب كه صاحب رياض العلماء آن را مى شناخته (ص20).
و اما روايت هاى ديگرى كه صاحب رياض العلماء در آغاز صحيفه ثالثه ياد كرده است:
1. روايت ابن اشناس بزاز كه بنابر برداشت استاد جلالى همان روايت مشهور است.
2. روايت شيخ محمد بن احمد بن على بن حسن بن شاذان, از ابن عياش جوهرى, به اسناد خويش از على بن نعمان كه اين هم به عقيده استاد جلالى همان روايت مشهور ابن اعلم است.
3. روايت ابن عياش جوهرى (كذا) كه ظاهراً همان روايت پيشگفته است.
4. روايت تلعكبرى كه به نظر استاد جلالى, گويا همان روايت دوم صحيفه است.
5. روايت وزير ابوالقاسم حسين بن على مغربى كه استاد جلالى احتمال مى دهند سند اجازتى باشد.
6. روايت برهنى كرمانى نرماشيرى كه استاد جلالى معتقدند بنا بر آنچه از توصيفش در صحيفه ثالثه معلوم مى گردد, همان روايت مشهور است.
7. روايت كفعمى در اواخر البلد الأمين.
(ص23 و24)
درباره چهار روايت اصلى پيش گفته (يعنى روايت هاى ابن مطهر و ابن مالك و ابن اعلم و ابن اشكيب) بايد گفت:
(روايت ابن مطهر, چون هم شيخ طوسى و هم نجاشى به آن سند رسانيده اند, از جهت استناد, از ديگر نسخ ممتاز است, و از اين روى, اوثق روايات به شمار مى آيد.) (ص20)
تنها يك نسخه از روايت ابن مطهر مى شناسيم كه به روز جمعه يازدهم ربيع الآخر سال 695ق, به دست حسين بن محمد حسينى شيرازى, در موصل كتابت شده و امروز به شماره 3685 در گنجينه مخطوطات كتابخانه آيةاللّه العظمى مرعشى نجفى در شهر مقدس قم نگاهدارى مى شود. سندى كوتاه دارد. مقدمه معروف صحيفه در آن ذكر نشده و شامل چهل و يك دعاست; يعنى سيزده دعا از نسخ معروف كم تر دارد. (ص20 و22)
روايت ابن مالك, همين روايتى است كه در كتاب مورد بحث, با تحقيق و تحشيه منتشر شده و ـ ان شاء الله ـ در همين نوشتار بيشتر درباره آن سخن گفته خواهد شد.
روايت ابن اعلم, على الخصوص از روزگار صفويه به اين سو بسيار مورد توجه قرار گرفته; شيخ بهاءالدين محمد عاملى مشهور به شيخ بهايى, در اشتهار اين روايت سهم قابل ملاحظه اى داشته است (ص24); و صحيفه مشهور و متداول امروزى حاصل جمع بين دو روايت ابن مطهر و ابن اعلم است.

رَوايى نسخه مشهور از آنجاست كه مجلسى يكم نسخه اى از صحيفه را در رؤيا از دست مبارك امام زمان گرفته و بعدها خود نسخه را در ميان برخى كتب وقفى آن عصر يافته و بر شيخ بهايى خوانده بوده و با بعض نسخ ديگر مقابله كرده بوده است. مجلسى يكم خود مى گويد: (به بركت مناوله صاحب الزمان(ص) اين نسخه در جميع بلاد اسلام, به ويژه اصفهان, پراكنده شد; چنان كه كم تر خانه اى است كه اين صحيفه در آن نباشد) (ص24 و25). برخى از عالمان امامى, علاوه بر استنساخ و روايت و شرح, به حفظ اين نسخه اقدام كردند. (ص26)
قديم ترين دست نوشتى كه استاد جلالى از اين نسخه مشهور صحيفه يافته اند, دستنوشت مورخ 694ق است كه به خط ياقوت بن عبدالله مستعصمى كتابت شده و در كتابخانه سلطنتى (سابق) در تهران نگاهدارى مى شود. (ص26)
نكته مهم آن است كه بنابر مقدمه صحيفه مشهور, متوكل بن هارون, ادعيه صحيفه را در هفتاد وپنج باب دانسته كه يازده باب از آن ها را از كف داده و شصت و چند باب از آن ها را حفظ كرده است. در روايت ابن مطهر و در روايت ابن مالك هم, سخنى از شمار ادعيه يا نقص آن ها نيست. با اين همه عدد ابواب صحيفه مشهور و متداول, پنجاه وچهار دعا است و بنابراين, دعاهاى گمشده يا از دست رفته, بيست ويك دعا مى شوند. پس, تكميل شمار ادعيه صحيفه ضرور مى نمايد. (ص27)
به هر روى, چون نسخه مشهور صحيفه از تلفيق دو روايت ابن مطهر و ابن اعلم پديد آمده, با اين كه نسخه اى خاص از روايت ابن اعلم نمى شناسيم, مى توانيم با مقايسه روايت ابن مطهر با صحيفه مشهور, ضبط هاى نسخه ابن اعلم را تا حدودى كه اطمينان بخش باشد, بازشناسى كنيم. (ص95)
روايت ابن اشكيب, روايتى است كه حسين بن اشكيب مروزى به عنوان راوى از عمير بن هارون, در سند آن قرار دارد. اين حسين بن اشكيب كه از متكلمان و مصنفان ثقه اماميه است, از اصحاب امام هادى و امام عسكرى(ع) شمرده شده, و باشنده سمرقند و كش بوده است(ص23). ميرزا عبدالله اصفهانى, مشهور به افندى, صاحب رياض العلماء نسخه اى عتيق از آن را ديده بوده كه به خط ابن مقله, خوشنويس و وزير نامدار روزگار عباسيان, كتابت شده بوده است. (ص203)
استاد جلالى, از اين روايت به عنوان درّ يكتايى كه مفقود است و نسخه اى از آن نمى شناسيم ياد كرده اند(ص20 و23), ولى در كمال خوشوقتى بايد گفت: رونوشتى صفوى از روايت ابن اشكيب در زمره مخطوطات سيدنا الاستاذ, علامه حاج سيد محمدعلى روضاتى موجود است.

متن اين دستنوشت, در 138 برگ و در قطع رقعى است و به خط درشت هر صفحه: 9سطر, كتابت شده. بعضى نسخه بدل ها در حواشى آن آمده و يك دو برگ ميانين هم دارد كه حاوى پاره اى اضافات است. كتابت نسخه, به سال 1123ق, و به قلم (محمدباقر الحسينى السلطانى الشوشترى), صورت گرفته است. نسخه را, ملا ذوالفقار, براى يكى از بزرگان (شايد از خاندان سلطنت) نويسانيده, و در يادداشتى كه در آغاز آن نوشته, تصريح نموده است كه اين نسخه اى از روايت غير مشهور صحيفه از ابن اشكيب است كه در نوع خود منحصر در فرد بوده و ملا ذوالفقار در تصحيح برخى تصحيفات كليه و جزئيه آن كوشيده است.10

سند آغاز نسخه چنين است: (قال حدّثنى محمد بن الوارث, قال حدثنا الحسين ابن اشكيب, عن عمير بن هارون بن المتوكل البلخي…).

به قرار مسموع از آقاى سيد احمد سجادى, رئيس مركز تحقيقات رايانه اى حوزه علميه اصفهان, اين مركز, به زودى, تصوير اين نسخه را در لوح فشرده رايانه اى منتشر خواهد كرد و عموم اهل دانش و پژوهش را گروگان محبت و سماحت و دانش گسترى سيدنا الاستاذ, علامه روضاتى خواهد نمود.
در اين جا براى آن كه نسبت روايت هاى چهارگانه با صحيفه اى كه حضرت سيد الساجدين(ع) املا فرموده اند, روشن تر شود, اين نسبت را در يك درختچه روايى ساده11 فرا مى نماييم:
استاد جلالى درباره نسخه هاى مهم صحيفه كه به عنوان (مادر) نسخه)ى نسخ مشهور صحيفه شناخته مى شوند, توضيحات سودمندى داده اند. يكى از اين نسخه ها, نسخه على بن سكون (درگذشته در حدود 600 يا 606ق) است كه از ثقات علماى اماميه به شمار مى رود. ديگر, نسخه على بن احمد سديد است كه از روى نسخه ابن سكون نوشته و سپس آن را با نسخه ابن ادريس برسنجيده است. مستند ابن ادريس در ضبط نسخه اش به درستى شناخته نيست و استاد جلالى معتقدند كه وى از اجتهاد شخصى اش در تصحيح نسخه خود بهره برده. نسخه ديگر, نسخه شهيد اول است كه از روى نسخه سديد نوشته و مواضعى از آن را كه تقييد نشده و مهمل و بدون نقطه گذارى روشن رها شده بوده است, شهيد اول, به همان صورت در نسخه خود ثبت كرده (و گويا منشأ برخى تصحيفات, همين موارد مهمله بوده باشد). نسخه شهيد, مبناى نسخ مهم ديگرى قرار گرفته بوده است, از جمله: نسخه محمد بن على بن حسن جباعى (درگذشته به سال 886ق, نياى شيخ بهايى) كه در اختيار علامه مجلسى (صاحب بحار) بوده است. نسخه شهيد ثانى كه احتمال داده شده است همان نسخه ابوالنجم موجود در كتابخانه نواب باشد. سه ديگر نسخه مورخ 1079ق است كه به قلم غلام على مشهور به محمد امين با دقت و عنايت فراوان كتابت شده و در كتابخانه دانشگاه تهران نگاهدارى مى شود. (تفصيل را, ر.ك: ص66 ـ73 و ص45). استدراك بر صحيفه موجود
جمعى از علماى مذهب اهل بيت(ع) به گردآورى ادعيه اى كه از امام زين العابدين(ع) روايت شده, ولى در صحيفه سجاديه مشهور نيامده است, قيام كرده اند و تكمله هايى براى صحيفه نوشته اند. از آن جمله است:
1. الصحيفة الثانية كه شيخ حر عاملى(ره) فراهم آورده و به سال 1311ق در هند به چاپ رسيده است.
2. الصحيفة الثالثة كه مولى عبدالله بن عيسى اصفهانى, صاحب رياض العلماء مشهور به (أفندى) فراهم آورده است و به سال 1400ق در قم چاپ شده.
3. الصحيفة الرابعة كه محدث نورى فراهم آورده است.
4. الصحيفة الخامسة كه علامه سيد محسن امين عاملى فراهم آورده و به سال 1330ق در دمشق چاپ گرديده است.
صحيفه هاى ششم و هفتمى هم گرد آورده شده كه چاپ نشده است و در الذريعه معرفى گرديده. صحيفه جامعى هم اخيراً به اهتمام آيةاللّه سيد محمد باقر موحد ابطحى ساماندهى شده كه در قم به طبع رسيده است. (ص27, متن و هامش)
در تدوين اين مستدركات, هدف اصلى, استقصا و گردآورى ادعيه منسوب به امام سجاد(ع) بوده و نكته مهمى كه مربوط به ساختار روايتى صحيفه است, ملحوظ نگرديده است. اين نكته آن است كه صحيفه كتابى خاص است كه در قالبى ويژه املا شده و از سوى راوى مشخص روايت گرديده; نه مجموعه اى از دعاهاى امام سجاد(ع) كه توسط يك محدّث عادى كنار هم گذاشته شده باشد. پس, در استدراك بر صحيفه بايد دو نكته را مراعات نمود:
نخست آن كه سند دعا به متوكّل برسد.
دوم آن كه از حيث اسلوب و ماده دعا با اين قالب خاص تناسب داشته باشد.
اين دو شرط, به عقيده استاد جلالى, تنها در دعاى سى و هفتم روايت ابن مالك وجود دارد كه در روايت ابن مطهر و نسخه مشهور وجود ندارد. (ص28 و431)
صحيفه به روايت ابن مالك /نسخه حاضر
اين صحيفه, در حقيقت, روايت ابوعلى محمد بن همام اسكافى بغدادى (درگذشته به سال 332ق) از على بن مالك است كه به اسناد خويش, صحيفه سجاديه(ع) را روايت مى كند.
شيخ الطائفه, ابوجعفر طوسى از اين صحيفه در رجالنامه خود ياد كرده و نوشته است: (على بن مالك, روى عنه ابن همام دعاء الصحيفة). بسيارى از رجاليان پسينى نيز سخن او را نقل كرده اند. چون اين روايت صحيفه در سال هاى اخير چندان در تداول نبوده, برخى از اعلام, مراد شيخ الطائفه را به روشنى متوجه نشده اند. علامه سيد محمدصادق بحرالعلوم كه رجالنامه شيخ را تحقيق و طبع نموده, گمان كرده است مراد از (دعاء الصحيفة) همانا سومين دعاى صحيفه مشهور است (يعنى: الصلوة على حملة العرش). علامه شيخ محمدتقى شوشترى نيز بر سياق عبارت شيخ ايراد گرفته است كه استاد جلالى به تفصيل پاسخ آن را نوشته اند. (ص158 ـ161)

اين نسخه صحيفه, سى وهشت دعا از صحيفه را در بردارد. دعاى سى وهفتم از اين نسخه, در نسخ متداول صحيفه موجود نيست. دعاهايى در نسخ متداول صحيفه به صورت مستقل آمده اند كه در اين نسخه به همراه و در ضمن دعاهاى ديگر وارد شده اند. چنان كه دعاى نخست اين نسخه, در بردارنده دعاهاى يكم و دوم نسخ متداول است. همچنين دعاى دوم اين نسخه, دعاهاى سى وهفتم و پنجم از نسخ متداول را شامل است. (ص5و6)

گفتنى است كه به نظر محقق محترم متن, ترتيب اين نسخه, از حيث شكل و صورت دعاها, در مقايسه با ترتيب نسخ متداول, از انسجام بيش ترى برخوردار است. نمونه را, در نسخ متداول, دعاى دوم ـ كه دعاى امام سجاد(ع) در درود و سلام بر رسول خدا(ص) است ـ از دعاى يكم جدا شده, ولى در اين نسخه مستقيماً و متصلاً در پى تحميد آمده, و اين ترتيب ـ به نظر محقق ـ منطقى تر است; زيرا انگيزه اى براى انفصال وجود ندارد, و از ديگر سو, دعاى دوم با (والحمد لله…) آغاز مى شود كه آشكارا نشان مى دهد معطوف به عبارت پيشين است. (ص6)
از تفاوت هاى متمايزكننده نسخه روايت ابن مالك از نسخه مشهور, آن است كه در فقرات بسيارى از صحيفه, صلوات بر محمد و آل محمد(ص) را مى آورد, به طورى كه تقريباً هيچ دعايى از صحيفه از اين صلوات خالى نيست. (ص73)

همچنين در تقديم و تأخير ترتيب ادعيه,12 و زيادت و نقصان و تقديم و تأخير بعض فقرات ادعيه, و افزونى بخش هايى ادعيه نسبت به نسخه مشهور بين روايت ابن مالك و نسخه مشهور تفاوت وجود دارد. (ص73)
اين نسخه از صحيفه را (به عنوان روايت ابوعلى محمد بن همام بن سهيل اسكافى از على بن مالك), هم محقق متن صحيفه (ص) و هم استاد سيد محمدحسين حسينى جلالى (ص11), (روايت فريده) و (نسخه وحيده) شمرده اند.
نسخه مبناى طبع اين روايت, دستنوشتى است كه در كتابخانه آيةاللّه العظمى مرعشى نجفى نگهدارى مى شود. هرچند كهن بودن آن هويداست, تاريخ و نام كاتب ندارد. بر برگه بيست ويكم آن يك يادداشت بلاغ ديده مى شود, بدين لفظ: (بلغ عند مستجمع العلوم شيخ الإسلام والمسلمين زين الملة والدين مد ظله و ايده الله تعالى); و استاد جلالى چنين برداشت كرده اند كه مراد, شهيد ثانى (زين الدين بن على عاملى) مى باشد. (ص161)
بارى, اين نسخه, على الظاهر, تنها دستنوشت روايت على بن مالك نيست. چه, سال ها پيش در يكى از مراحل بازسازى حرم مطهر رضوى(ع) در مشهد مقدس صندوقچه اى حاوى چند دستنوشت كهن دستياب شد كه در زمان هاى دور از آن يكى از مدارس فرقه كراميه در نيشابور بوده است.13 يكى از اين دستنوشت ها, دستنوشت صحيفه سجاديه(ع) است كه بر يك مدرسه كرّامى در نيشابور وقف شده بوده است, و دانشمند پاكيزه خوى, استاد كاظم مدير شانه چى, صحيفه سجاديه(ع) را بر اساس آن تحقيق و آماده چاپ كردند و به سال 1371ش در سلسله منشورات بنياد پژوهش هاى اسلامى آستان قدس رضوى(ع) در مشهد به چاپ رسانيدند. جان سخن اين كه اين صحيفه هم, مروى است از طريق على بن مالك.

نه اين نوشتار گنجايى سنجش دو نسخه را دارد و نه نگارنده هم اكنون مجال آن را. تنها بيفزايم كه اين نسخه كراميه, همان نسخه مورَّخ 416ق است كه استاد سيد محمدجواد حسينى جلالى, ذكر آن را بر سالشمار دراسة حول الصحيفه برافزوده (ص36) و در تحقيق متن هم از آن بهره برده اند (ص9), ولى ظاهراً به پيوند آن با على بن مالك توجه نداده اند (يا اين بنده متوجه تذكر ايشان نشده است). شرح اسناد و شرح خطبه
استاد سيد محمدحسين حسينى جلالى در دو فصل دراز دامن از دراسه خويش, به شرح و گزارش اسناد متن و نيز خطبه صحيفه پرداخته و موى بينانه دقائق سند و خطبه روايت اسكافى را از ابن مالك, بر رسيده اند.

نخست به شرح حال محمد بن همام اسكافى بغدادى, و على بن مالك, و احمد بن عبدالله, و محمد بن صالح, و عمر (/عمير) بن متوكل, و متوكل بن هارون, پرداخته و گفتارهاى تراجمنگاران و رجاليان را درباره اينان به بررسى و داورى گرفته اند (ص164ـ192); آن گاه به معرفى اعلام مذكور در مقدمه صحيفه دست يازيده اند (ص194ـ 238). اين اعلام عبارتند از: امام جعفر صادق(ع), محمد بن عبدالله محض (معروف به (النفس الزكيه)), ابراهيم بن عبدالله محض, اسماعيل (فرزند امام صادق ـ ع ـ), يحيى بن زيد, زيد شهيد (فرزند امام سجاد ـ ع ـ), امام محمد باقر(ع), امام زين العابدين(ع).

پس از آن, خطبه (/مقدمه)ى صحيفه را به بهره هايى چند تقسيم كرده و به شرح آن پرداخته اند.
متأسفانه, توجه به (خطبه)ها و (ديباچه)هاى متون كهن و مامنامه هاى تراثى, به ويژه در حوزه هاى علوم دينيّه, روز به روز رو به كاهش مى رود, و از اين رو, بسيارى از دقائق قابل استنباط از اين قسمت هاى بسيار مهم و روشنگر بعض خطوط اصلى حاكم بر متن, از ديد خوانندگان پنهان مى ماند.

استاد جلالى, چه در مورد نهج البلاغه شريف14 و چه در مورد صحيفه ارجمند امام سجاد(ع) با تحليل و بررسى متن خطبه كتاب, توانسته اند حقائق تاريخى و معنوى و تراثى مهمى را درباره متن عرضه دارند.

در آغاز خطبه صحيفه, متوكل بن هارون بلخى ديدار خود را با يحيى بن زيد شهيد گزارش مى كند. تاريخ و محل اين ديدار در خطبه مذكور نيست, ولى استاد جلالى حدس مى زنند مكان ديدار, كوفه يا پيرامون آن بوده باشد. زيرا متوكل در بازگشت از حج, راهى بلخ بوده است, و يحيى قصد خراسان داشته, و عراق همواره حلقه ارتباطى كسانى بوده است كه از خراسان و پيرامون آن آهنگِ حج مى كنند. تاريخ ديدار هم بين سال هاى 122 و 125ق و بطبع پس از ذى الحجه است. (ص239 و240)

يحيى در سخنان خود خاطر نشان مى كند كه امام باقر(ع) زيد را به ترك خروج اشارت فرموده بوده اند (ص239). در اين جا, استاد جلالى به بررسى اين پُرسمان مى پردازند كه آيا قيام زيد از سوى امام باقر(ع) مورد نهى قرار داشته, و از اين روى, غير مشروع بوده است, يا اين كه نهى مورد اشارت يحيى, قيام زيد را كه به شهادت وى انجاميد, شامل نمى شده؟ به گفته استاد جلالى, روايات نشان مى دهند كه زيد در موقعيتى قيام كرده است كه چاره و راهى جز قيام پيش روى وى نبوده است, و اين مورد, مشمول نهى امام(ع) نمى شده است. (تفصيل را, ر.ك: ص420ـ422)

در بهره ديگرى از مقدمه, يحيى بن زيد از متوكل مى شنود كه امام صادق(ع) از كشته شدن وى بسان پدرش خبر داده اند. نخستين واكنش و سخن يحيى اين آيه قرآن است كه مى خواند: (يمحوا الله مايشاء ويثبت وعنده ام الكتاب) (رعد, آيه 39). (ص243)
استاد جلالى, پس از بحثى دراز دامن درباره (قضا)ى الهى و معناى آن در معارف اهل بيت(ع) و همچنين پرسمان (بداء) نشان مى دهند كه منظور يحيى بن زيد از استشهاد به اين آيه كريمه چه بوده است. (ص243ـ249)

در بهره ديگر, استاد جلالى, از اين سخن متوكل كه مى گويد: (فأخرجتُ إليه دُعاءً أملاهُ عليَّ ابوعبدالله(ع), وحَدَّثَنى أنَّ أباهُ محمداً(ع) أملاهُ عليه وكان يَدعو به ويُسَمّيه الكامل), چنين نتيجه گرفته اند كه صفت (كامل) به اعتبار مضامين دعا به صحيفه سجاديه(ع) داده شده و اين هم كه صحيفه را صحيفه كامله مى خوانند, به اعتبار همين توصيف و تسميه است, نه به اعتبار وجود نسخه اى ناقص در مقابل اين صحيفه; چنان كه برخى از اعلام گمان برده اند. (ص250)

در بهره ديگر, متوكل شرح مى دهد كه چگونه امام صادق(ع) صحيفه يحيى بن زيد را ديده و گواهى داده اند كه دعاى نياى بزرگوارشان, على بن الحسين(ع) است كه به خط عمّشان, زيد, كتابت گرديده; و آن گاه از فرزندشان, اسماعيل, مى خواهند صحيفه محفوظ متعلق به خودشان را بياورد و خاطر نشان مى كنند كه اين صحيفه به خط پدرشان و املاى نياى بزرگوارشان(ع) است. پس از آن, متوكل از امام(ع) اذن مى خواهد كه دو صحيفه را با هم مقابله كند; امام(ع) اجازه مى دهند, و او هيچ اختلافى ميان دو صحيفه نمى بيند. (ص263)

استاد جلالى خاطر نشان مى كنند كه هيچ روايتى از ائمه(ع) نمى شناسيم كه اين چنين مورد اهتمام ايشان ـ از حيث املا و استنساخ و روايت و حفظ ـ بوده باشد. استئذان متوكل و اذن امام براى مقابله خود, نكته ديگرى است كه ميزان دقت و اهتمام راوى را در مقابله نشان مى دهد و اين اقتضا مى كند كه روايت هاى سه گانه صحيفه كه همه به متوكل باز مى گردند, يكى باشند, نه مختلف. (ص264)
در بهره ديگر ـ به روايت ابن مالك ـ در سخنان امام صادق(ع) خطاب به محمد بن عبدالله بن حسن و ابراهيم بن عبدالله بن حسن, چنين مى خوانيم:

(…فوالله انّى لأعلمُ أنَّكُما ستُخرجان كما اُخرج يحيى, وستُقتَلان كما قُتِل يحيى). (ص264)
استاد جلالى, به درست, بر اين عبارت روشنگر انگشت نهاده و خاطرنشان كرده اند كه امام(ع) با اين عبارت اشارت مى فرمايند كه مبادرت به اين قيام ها به اختيار و دلخواه اهل بيت(ع) نبوده است و ايشان ناگزير از قيام شده اند. (ص265)
جالب توجه اين است كه نظير اين عبارت, در روايت مشهور, به صيغه معلوم است: … فَوَاللّهِ لأعلَمُ أنّكما سَتَخرجان كما خرج وستُقتلان كما قُتِل. ولى صيغه مجهول, در روايت ابن مالك, نشان مى دهد كه اين اقدام و برنامه ريزى بنى العباس بوده كه يحيى و ابراهيم را در برابر عمل انجام شده قرار داده و ايشان را به خروج واداشته است. (ص265) طبع كنونى و ويراست متن
استاد سيد محمدحسين حسينى جلالى, به علت وجود و وفور شروح گرانبار و مايه ور بر متن صحيفه سجاديه(ع) به شرح و گزارش متن ادعيه نپرداخته اند (ص12 و 273). محقق محترم متن نيز تنها (تفسير بعض كلمات غريب) را با بهره ورى از شرح سيد عليخان مدنى (رياض السالكين) و نيز برخى واژه نامه هاى تازى, در هامش آورده, و از براى تفصيل گزارش برخى فقرات ادعيه, به شرح سيد عليخان ارجاع داده اند. (ص9)

دستنوشت مبنا براى تحقيق و ضبط اين روايت صحيفه (روايت اسكافى از على بن مالك), در دو موضع نقص داشته است, محقق محترم, با بهره ورى از نسخ ديگر,آن را تكميل كرده اند, و در ربط بعض فقرات از دستنوشت هاى مورخ 416ق (محفوظ در كتابخانه آستان قدس رضوى(ع) به شماره 12405) و 695ق (محفوظ در كتابخانه آيةاللّه مرعشى نجفى, به شماره 75ـ 3685) بهره برده اند. (ص9)

محقق محترم متن صحيفه, آن گونه كه معمول و مرسوم بيش ترينه مصححان و تراث پژوهان است, برخى از خصائص رسم الخطى قدمايى دستنوشت را, در متن, به شيوه امروزينه رسم الخط, بدل ساخته اند, و با اين كه اين گونه موارد, به تصريح خودشان (قليل) بوده است, در هامش به صورت مكتوب و مسطور در اصل دستنوشت اشارت كرده اند. (ص9)

اين شيوه, اگرچه بر زحمت محقق و طابع مى افزايد, و مايه خرده گيرى و ژكيدن گروهى از امروزينه پسندان مى شود, به امانت نزديك تر است و در فائدت تام تر. كم ترين سود گزارش اين ناهمسانى ها, شناخت (تحول خط و چيزهايى از اين قبيل)15 است. سود مهم تر و اساسى تر, آن است كه اى بسا محقق كلمه اى را بد خوانده باشد, و يا از بن, كلمه اى به ريخت مصحَّف و محرَّف اش در دستنوشت آمده باشد, و تنها از روى صورت كتابتى مسطور در نسخه بتوان اصل آن را خواند يا حدس زد. ديگر آن كه اى بسا كلمات كه صورت رسم الخطى واحد دارند, و با گزارش اين موارد, ديگر پژوهندگان خواهند توانست صورت قرائتى ديگر آن را نيز تصور كنند.

به هر روى, هدف بنيادين از گزارش نسخه بدل ها و ديگرسانى ها و تنظيم سازواره انتقادى, همين است كه كارنامه پژوهشى مصحح پيش ديگر پژوهندگان باز باشد, تا ديگران هم بتوانند, در صورت امكان, همدوش وى اجتهاد كنند و به استدراكات تازه دست يابند.
بسيارى از سازواره هاى انتقادى روشن و گويا و باريك بين و خردْنگر, در تصحيحات و تحقيقات مستشرقان و مقلدان ايشان, تقريباً همه نسخ و مستندات مبناى پژوهش را پيش چشم خواننده, تصوير مى كند و مجسم مى سازد, ولى در اقليم ما, خصوصاً در تحقيق و طبع متون دينى و به طور اخص حديثى ـ يعنى جايى كه حتى تقييد و اهمال يك حرف و يك حركت مى تواند معنى دار و مهم باشد ـ در اين باره آسانگيرى مى شود, و در اكثر سازواره هاى انتقادى متون دينى, حتى صورت كامل و صحيح اختلافات مهم نسخ و عبارات, هم وجود ندارد, تا چه رسد به ديگرسانى هاى رسم الخطى.

اميد است اين دقت و اهتمام ستودنى محقق محترم صحيفه, از سوى عموم محقان و مصححان متون دينى پى گرفته شود.16
گفتنى است كه محقق همچنين از رهگذر سنجش نسخه مبناى خود با نسخه مورخ 695ق (قم/مرعشى) و ديگر نسخ متداول سياهه اى تفصيلى از (ديگرسانى ها) فراهم ساخته كه امكان الحاق آن به اين چاپ فراهم نشده است. (ص9)
اميدواريم اين (نسخه بدل نامه) هرچه زودتر منتشر گردد و در اختيار پژوهندگان تراث اهل بيت(ع) قرار گيرد تا اندكى از خلأهاى موجود در اين زمينه پر شود.17
يكى از محسنات و دلاويزى هاى اين طبع و تحقيق متن صحيفه سجاديه(ع), آن است كه محقق گرامى متن, آقاى سيد محمدجواد حسينى جلالى, اسناد خود را به اين صحيفه شريفه يادآور شده اند و طريق روايتى خود را تا حضرت سيد الساجدين(ع) در مقدمه خويش خاطرنشان كرده اند.18
اين كار, به ويژه در تحقيق و طبع مامنامه هاى حديثى, بسيار شايسته و بجاست, و در ديگر سرزمين هاى اسلامى هم مشاهده مى شود. چنان كه در طبع و تحقيق جديد شمائل النبى(ص) (فراهم آورده ابوعيسى ترمذى, درگذشته به 279ق) كه تحقيق و تخريج آن را شيخ ماهر ياسين فحل, به مراجعه و اشراف دكتر بشّار عوّاد معروف به انجام رسانيده است, بشار عواد معروف در مقدمه خويش, محقق را اجازه روايت داده و او را از طريق مشايخ خود, به سلك روات اين كتاب و ديگر حديث نامه ها درآورده است.19
فى الجمله, مى سَزَد طابعان حديث نامه هاى شيعى خود از اصحاب اجازه و روايت باشند و طريق روايت متن را از مدون حديث نامه تا خويشتن معلوم دارند; چنان كه محقق محترم صحيفه اقدام كرده اند.
يارب اين قافله را لطف ازل بدرقه باد!20
نشر دراسة حوال الصحيفة و همچنين متن ويراسته روايت ابن مالك, گامى بلند و برگى ارجمند در راه صحيفه پژوهى و كارنامه صحيفه شناسى است; در عين حال, هنوز راهى دراز, تا سرمنزل مقصود باقى است. چنان كه استاد جلالى, خود, به درست, يادآور شده اند كه روايت هاى چندگانه صحيفه, در حقيقت, يكى اند; (ص264) زيرا هر سه چهار روايت به متوكل بلخى باز مى گردد و او هم نسخه خود را به دقت با نسخه متعلق به امام صادق(ع) و همچنين نسخه يحيى بن زيد شهيد سنجيده و آن دو نسخه را هم كاملاً مطابق و موافق يكديگر يافته بوده است, آن گونه كه مى گويد: (…ولم أجد حرفاً يخالف ما فى الصحيفة الأخرى) (ص263).

بنابراين, اختلافات هر سه چهار روايت, از جنس اختلاف نسخه و نسخه بدل است; و اگر ما از تعبير (روايت) ـ به جاى نسخه ـ استفاده مى كنيم از آن رو است كه با دستنوشت هاى متعدد متعلق به طريق هريك از راويان, خلط نشود.

پس, در واقع, چاپ انتقادى و مصحح و محقق صحيفه بايد از در هم ريختن اين روايت هاى چهارگانه فراهم شود, به طورى كه ما را به روايت اصلى ـ كه متوكل بلخى از روى دستنوشت متعلق به امام صادق(ع) برداشت كرده و با دستنوشت زيد هم سنجيده ـ نزديك تر سازد. اين همان چيزى است كه استاد جلالى نيز به آن توجه داده و نوشته اند: (عسى أن يوفق الله من يجمع بين هذه الروايات و يستخرج طبعة محققة). (ص20)

طبعاً چنين كارى مستلزم سال ها تحقيق و تتبع و برسنجيدن (ضبط)هاى گوناگون و تعيين راجح و مرجوح است. شايد بهتر آن باشد كه عالمان مختلف بدان قيام كنند تا از راه تطبيق كار هر يك با ديگرى و انتقادات و ملاحظات سازنده اى كه به ميان مى آيد, وصول به (متن محقق فعلاً نهايى صحيفه) آسان تر گردد و جوانب گوناگون كار در دراز ناى برسنجيدن اين متن ها, سنجيده تر و سخته تر و پخته تر شود.

باز شايد بهتر آن باشد كه پيش از آن, تصحيح انتقادى هر يك از روايت هاى چهارگانه, به طور جداگانه, صورت يابد, تا تصويرى روشن تر از اين چهار روايت پيش روى عموم ناقدان و پژوهندگان قرار گيرد. اقدام به نشر (نسخه برگردان)21 دستنوشت هاى مهم هر شاخه و روايت هم, دست ناقدان و سخن سنجان و تراث پژوهان را در تطبيق و تدقيق گشوده تر مى سازد.

چون لازمه اين كارها, هزينه هاى فراوان و فوق طاقت و استطاعت اقتصادى اشخاص عادى است, بايد مؤسساتى كه به عنوان خدمات دينى و تراثى فعاليت مى كنند اين مهم را بر عهده بگيرند, و هرچند صحيفه كتابى نيست كه حتى (نسخه برگردان) آن با استقبال عموم خوانندگان و مؤمنان مواجه نشود, در اين فعاليت ها به محاسبات معمول اقتصادى و انتفاعى نينديشند.22 چنين تكاپوهايى براى حفظ و ترويج ميراث گرانبار حديثى و در راه خدمت به كتاب و سنت, اندكى از گزارد شكر نعمت مسلمانى است, و در برابر اين نعمت گران قيمت, ذره اى; بل ماننده به هيچ! حال كه سخن از (نعمت مسلمانى) رفت, ختام المسك و مسك الختام كلام را بهره اى نغز و پر مغز از صحيفه قرار مى دهيم كه در آن, از همين نعمت, به دلپذيرى و بيدارگرى, سخن رفته است.
(…والحمد لله الذى مَنَّ علينا بِنَبيّه محمد صلى الله عليه وآله دون الاُمَم الماضية والقرون السالفة…) (ص293)پي نوشت : 1. امام(ع) خود, آن جا كه در مجلس يزيد گجسته, بر فراز منبر رفتند و سخنانى بيدارگر و تنبه آفرين بر زبان راندند, فرموده اند: (أيها الناس أُعطينا سِتّاً, و فُضِّلنا بِسبع: أُعطينا العلم والحلم, والسماحة, والفصاحة والشجاعة والمحبة فى قلوب المؤمنين. و فضلنا بأنّ منّا النبى المختار محمداً(ص) و منّا الصدّيق, ومنّا الطيّار, و منّا اسدالله و أسد الرسول, و منّا سيّدة نساء العالمين فاطمة البتول, و منّا سبطا هذه الامة و سيّدا شباب اهل الجنّة…) (جِهاد الإمام السجاد(ع), السيد محمدرضا الحسينى الجلالى, دارالحديث, 1418ق, ص51). 2. ر.ك: جهاد الامام السجاد(ع), ص189. 3. ابن شهرآشوب, مى نويسد: (ذكر فصاحة الصحيفة الكاملة عند بليغ فى البصرة, فقال: خذوا عنّى حتى أملى عليكم, و أخذ القلم وأطرق رأسه فما رفعه حتّى مات). (مناقب آل أبى طالب(ع), تحقيق: د. يوسف البقاعى, دارالأضواء, ط2, ج4, ص149). 4. ر.ك: خاتمة مستدرك الوسائل, تحقيق مؤسسة آل البيت(ع) لإحياء التراث, ج9, ص336. 5. همان, ص340. ابوالحسن على بن زيد بيهقى, معروف به (ابن فندق), شكايتى مشابه از روزگار خود (يعنى سده ششم هجرى) دارد كه بيش تر بايد بر طبع بلند و سختگيرى علمى اهل آن دوران حمل كرد, و نيز بر اين كه ايشان, وضع خود را با حُفّاظ و رجال شناسان بزرگ پيش از خود كه پيشوايان علم حديث بوده اند, مى سنجيده اند, و چه بسا قحطسالى چون عصر ما در مخيّله شان هم خطور نمى نموده است! بارى, سخن درنگ آفرين بيهقى اين است: (…چند نوع علم عزيز است كه درين ايام در بلاد خراسان آثار آن مندرس گشته است: يكى از آن علم حديث نبوى است ـ صلوات الله عليه ـ كه اگر كسى ده اسناد احاديث بنويسد, پنج راست و پنج خطا, كم تر كسى باز شناسد كه از آن اسانيد آنچه سمت استقامت و صحت دارد كدام است و هر محدثى را استادى كه از وى روايت كند كه بوده است و مفردات او كدام است و شاگرد و مستفيد كه از وى نقل كند, چند شخص بوده اند و عدل و مجروح كيست. و اين ماتمى عظيم باشد و بلايى بزرگ كه در زيادت از صد فرسنگ از امت محمد رسول الله دو عالم نباشد كه ناقد اسانيد و احاديث مصطفى باشد. مضى العلماء وانقرضوا وهـا أنا للردى غرض) (تاريخ بيهق, به تصحيح احمد بهمنيار, ص3و4) 6. چنان كه شنيده ام متن اين دراسة, اندكى پيش, در بيروت, از سوى مؤسسه اعلمى چاپ شده بوده است. 7.نظر آيةاللّه العظمى خوئى و امام راحل(ره) در استفاده از صحيفه براى استنباط فقهى, با نگرش بعض ديگر از اعلام قدرى متفاوت است. (ر.ك: ص18) 8. بعض افاضل گفته اند كه صحيفه اى ناتمام نزد زيديه هست كه نسبت به صحيفه مشهور نقص دارد و از اين رو صحيفه مشهور, در مقابل آن, (كامله) خوانده شده است; ولى استاد جلالى كه درباره اشتهار صحيفه به (كامله) عقيده ديگرى دارند, تاكنون بر چنين نسخه اى دست نيافته اند. (تفصيل را, ر.ك: ص14ـ16) 9. ر.ك: دراسة حول نهج البلاغة, محمدحسين الحسينى الجلالى, مؤسسة الأعلمى, بيروت, 1421هـ, ص125ـ 185. 10. مى توان حدس زد كه ملا ذوالفقار اين نسخه را از روى نسخه خط ابن مقله كه در آن روزگاران موجود و شناسا بوده و به نظر ميرزا عبدالله اصفهانى, صاحب رياض العلماء هم رسيده است, نويسانده باشد. 11. اين درختچه به طور تفصيلى تر (يعنى: با ادامه) در ص21 از تحقيق استاد جلالى ديده مى شود با اين تفاوت كه روايت ابن اشكيب را ما به آن افزوديم. همچنين (مركز تحقيقات رايانه اى حوزه علميه اصفهان), درختچه مفصل ترى ـ كه سير روايت صحيفه را, در ميان شيعه, تا علامه حلى نشان مى دهد, و در ميان سنّيان تا قطب الدين ابوجعفر مقرى نيشابورى ـ در دست انتشار دارد. 12. استاد جلالى معتقدند علت اصلى اختلاف در تربيت و تسلسل ادعيه صحيفه ها آن است كه اين كتاب در آغاز بر صُحُف و اوراق متعددى كه بر روى هم نهاده مى شده اند, كتابت شده بوده است. (ر.ك: ص161) 13. درباره اين نسخه ها و اهميتشان, ر.ك: مقاله (نكاتى در مورد نسخه هاى كرّامى مدفون در حرم رضوى) به قلم رحمت سيرجانى [ظ= محمدكاظم رحمتى], مندرج در: آينه پژوهش, ش64, ص82 و83. 14. دراسة حول نهج البلاغة, ص185ـ216. 15. ر.ك: تفسير جوامع الجامع, امين الدين ابوعلى الفضل بن الحسن الطبرسى, مقدمه و تصحيح و تعليقات از: دكتر ابوالقاسم گرجى, چ3, 1377ش, ج3, ص يب. 16. خداوند رحمت كناد مرحوم شيخ عبدالحسين محمدعلى بقّال را! راقم, اين مرد سختكوش محترم را درك نكرده بود, ولى همواره در دل و به زبان, بر دقت او در حفظ و گزارش صورت نسخه مبنا, آفرين مى خواند. تحقيق شرائع الإسلام محقق حلى كه به دست او صورت پذيرفته و ويراست دومش در قم طبع شده, گواهان فراوانى از اين گونه دقت ها با خود دارد. 17. برخى ناهمآهنگى ها و سهوهاى قلمى و مطبعى در چاپ حاضر هست كه بايد در چاپ ديگر زدوده شود: در ص18 از مرحوم آيةاللّه العظمى خوئى, با دعاى (دام ظله) (مشعر به حيات) ياد شده, و در ص247 با دعاى (قدس سرّه) (مشعر به وفات). در ص250, بند آخر, نويسنده محترم را در يادكرد نسبت و ارتباط امام باقر(ع) با زيد شهيد سهو القلمى دست داده است. در ص253, بند يكم, نويسنده سهو كرده و اين از سنجش اين بند و با بند آخر صفحه پيشين كاملاً هويدا مى شود. در ص17, س18, (الصحفية) غلط و (الصحيفة) صحيح است. در ص65, س17, (جك) نادرست و صحيح آن (چيتيك) (يا نهايتاً: جيتيك) است. در ص252, س1, (ضنيناً) درست است, نه (ظنيناً). در همان ص, س16, (ينبىء) صحيح است, نه (يبنىء). در ص264, س21, كسره زير ميم زائد است. 18. از باب (وأمّا بنِعمة ربّك فحدّث) يادآور مى شود كه اين بنده ناچيز نيز, اين صحيفه شريفه را, از شيخ اجازه خود, علامه سيد محمدرضا حسينى جلالى روايت مى كنم و او از شيوخ اجازه خويش, به تفصيلى كه در ثبَتُ الأسانيد العوالى مسطور است روايت مى نمايد تا برسد به حضرت سيد الساجدين(ع). قابل ذكر است كه بنده از طريق شيخ اجازه خويش, و محقق محترم كتاب نيز از طريق برادر بزرگوارش, استاد آيةاللّه سيد محمدحسين حسينى جلالى از عالم بزرگوار شيخ محمدرضا طبسى نجفى (1322ـ 1405ق) به سند رفيعى كه در تحقيق مورد گفت وگو ياد نشده است هم روايت مى كنيم. 19. ر.ك: شمائل النبى (ص), الحافظ ابوعيسى محمد بن عيسى الترمذى, حقّقه و خرَّج احاديثه: الشيخ ماهر ياسين فحل, أشرف عليه وراجعه: الدكتور بشّار عوّاد معروف, دارالغرب الإسلامى, ط1, بيروت, 2000م. 20. مصراعى است از غزل روح نواز خواجه, بدين آغازه: (مرحبا طاير فرّخ پِى فرخنده پيام/ خير مقدم, چه خبر, دوست كجا, راه كدام). 21. (نسخه برگردان), تعبير پيشنهادى استاد ايرج افشار است به جاى (چاپ عكسى) كه اندك اندك هم جا افتاده و بر قلم گروهى از تراث پژوهان جارى شده. 22. به ويژه از آن رو كه در اين مملكت مقاديرى از بودجه عمومى مسلمانان, به هزار و يك عنوان پيدا و پنهان, به برخى از اين مؤسسات تعلق مى گيرد تا براى (ارتقاى فرهنگ عمومى), (نشر و آموزش انديشه دينى) و (مقابله با تهاجم فرهنگ


صفحه 7

قاضى نعمان و كتاب الايضاح
رحمتى محمدکاظم


اشاره: قاضى نعمان ابوحنيفه بن محمد بن حيون از فقيهان برجسته اسماعيلى مى باشد. وى بيش تر با اثر چاپ شده الدعائم, شناخته مى گردد. قاضى نعمان در كتاب الاقتصار خود, گزارش كوتاهى از فعاليت هاى علمى خود ارائه كرده است. بنابر نوشته وى, نخستين اثر فقهى ـ حديثى او, كتاب الايضاح بوده است. بعد از آن, كتاب را خلاصه كرده و متن مختصرترى به نام الاخبار گردآورى كرده است. دو كتاب الاقتصار و ارجوزة المنتخبه, تلخيص هاى ديگرى از كتاب الايضاح مى باشند. با پيدا شدن بخشى از كتاب الايضاح, اين امكان فراهم شده است تا مصادر كتاب الدعائم, كه حاوى احاديث مرسل است, با توجه به شاهدى بيرونى شناسايى گردد.1

با ظهور فاطميان در شمال آفريقا در سال 296ق فعاليت هاى جديدى جهت تثبيت مذهب اسماعيليه آغاز گرديد.2 در اين برهه فاطميان مى بايست, ساختار فقهى, كلامى, ادارى خود را شكل دهند. قبل از اين دوره توجه اصلى آن ها تلاش در به دست گيرى قدرت بود. اما اين مسأله, يعنى ارائه يك ساختار فقهى ـ كلامى با دشوارى هاى روبرو بود. مهم ترين اين دشوارى ها مواجهه عالمان اسماعيلى در شمال آفريقا, با فقيهان مالكى, حنفى و خارجى (اباضى) بود. سواى برخوردهاى نظامى, از اين مواجهات كلامى تنها, يك مورد گزارش تقريباً كاملى برجا مانده است.3 در مورد اين حادثه, كتابى از فقيهى اسماعيلى به نام ابوعبدالله جابر بن احمد بن محمد هيثم4 تحت عنوان المناظرات برجا مانده و به تازگى نيز به چاپ رسيده است. گرچه اين اثر هم به طور كامل موجود نيست و تنها بخشى از آن برجا مانده است.5 بخش هايى از اين اثر در اختيار داعى اسماعيلى ادريس عمادالدين (م872ق) بوده است و او در تأليف اثرش, عيون الاخبار از آن سود جسته است. اين مجموعه حاوى استدلال هايى در مورد اثبات امامت على(ع) و برخى رويدادهاى آغازين حركت فاطميان در شمال آفريقا مى باشد. مهم ترين درگيرى اين فقيه اسماعيلى با عالم مالكى ابوعثمان سعيد بن محمد بن حداد (م302) بوده است.6 گزارش پاسخ هاى ابوعثمان به ابن هيثم را فقيهان متأخر مالكى نقل نموده اند. از مجموع اين دو گزارش مى توان ارزيابى دقيقى از مباحث در گرفته بين اين دو ارائه نمود, چرا كه در هر دو گزارش استدلال هاى فرد مقابل به تمامى بيان نشده است.7

در مورد تلاش هاى فقهى اسماعيليه, قبل از سيطره بر آفريقا, نكات اندكى وجود دارد.8 به نوشته ابن هيثم, ابوعبدالله شيعى كه نقش مهمى در به قدرت رسيدن فاطميان داشته, خود فردى مطلع در فقه بوده است.9 همو از فقيه اى به نام افلح بن هارون العبانى به عنوان فردى دانشمند و صاحب تأليف در علم فقه نام مى برد.10 همان گونه كه پوناوالا اشاره كرده است, در اين دوره اسماعيليان از نظر فقهى همان نظرات غالب در محل اقامت خود را دنبال مى كرده اند.11 علت اصلى اين مسأله, نبود متون مدون فقهى بود, زيرا ائمه فاطمى برخلاف اماميه و زيديه دلمشغولى به فقه نداشته اند. بنابر نوشته كتاب الحواشى (منسوب به امين جى بن جلال م1010)12, جعفر بن منصور اليمن آراء فقهى اى بيان نموده است كه با نظرات قاضى نعمان متفاوت است. مسأله نخست در مورد تعداد ركعات صلاة السنة است كه از اين حيث نظر جعفر با نظر حنفيان همانند است.13 همچنين مؤلف الحواشى نقل كرده, كه جعفر بن منصور در كتاب الرشد و الهداية بيان نموده است كسى كه چهار همسر در تزويج خود دارد, نمى تواند همسر ديگرى را به نكاح خود درآورد, و اگر يكى از همسران خود را طلاق دهد و با زنى ديگر ازدواج كند, تمامى همسرانش بر وى حرام مى گردند. در حالى كه قاضى نعمان بيان مى دارد, فرد با طلاق دادن يكى از همسران خود و تمام شدن عده آن زن مى تواند با فرد ديگرى ازدواج كند.14
در مورد فعاليت فقهى اسماعيليان ايران تنها ابن نديم (م377) از نگارش آثارى توسط ابوحاتم رازى (م322) و ابوالحسين نسفى (م332) خبر مى دهد. متأسفانه اين آثار برجا نمانده اند.15

در كنار فعاليت هاى تبليغى, نخستين عالمان حكومت نوپاى فاطميان به نگارش آثار فقهى دست يازيدند. در اين ميان فقيه برجسته فاطمى قاضى نعمان بن محمد بن حيون (م363ق) در اواخر ايام حكومت المهدى (322ـ297), به احتمال قوى بعد از 312, تأليف مفصل ترين اثر فقهى خود با نام الايضاح را به اتمام رساند.16 اين كتاب در 220 باب و در بيش از 3000 صفحه تدوين شده بود.17 تأليف اين كتاب به دستور المهدى آغاز گرديده بود.18 متأسفانه از اين اثر مفصل تنها بخشى از كتاب صلاة برجا مانده است. به منظور استفاده افراد بيش ترى از كتاب, قاضى نعمان, تلخيصى از كتاب با نام مختصر الايضاح تأليف نمود.19 تأليف اين اثر نيز به خواست خليفه فاطمى انجام پذيرفت. درخشش قاضى نعمان در زمان المعز (365ـ341) بود. در زمان وى, به سمت قاضى القضاتى انتخاب شد. پس از آن در مجالسى با حضور المعز و برخى داعيان ديگر اسماعيلى كار تدوين دعائم, متن نهايى فقه اسماعيليه را آغاز نمود. مبناى كار در دعائم, كتاب الايضاح بوده است. اما در اين جا برخلاف الايضاح تنها به نقل قول مختار و حكم فقهى مورد نظر اشاره نموده و اسناد احاديث را نيز حذف نمود.20 بعد از آن متن خلاصه ديگرى نيز از دعائم با نام مختصر الآثار يا اختصار الآثار تدوين نمود.21 شهرت كتاب دعائم در مدت كوتاهى پس از تدوين آن در محافل اسماعيلى نشان از اعتبار گسترده اين كتاب دارد.22 حتى نويسندگان غير اسماعيلى نيز در هنگام گزارش آراء فقهى اسماعيليه به اين كتاب اشاره نموده اند.23

در مورد قاضى نعمان (م363ق) اطلاعات اندكى وجود دارد. وى در سال 313ق به خدمت نخستين خليفه فاطمى عبيدالله المهدى درآمد.24 اين كه او در اين دوره چه سمتى داشته است, نامعلوم است. تنها براساس اين كه به وى نگارش كتاب الايضاح محول شده است, شايد بتوان گفت وى جايگاه خاصى داشته است. احتمالاً او قبل از آن كه به مذهب اسماعيليه بگرود, حنفى بوده باشد. دليل اين امر مى تواند خصومت كمتر حنفيان نسبت به مالكيان در مورد شيعيان و اقامت قاضى نعمان در قيروان, شهرى حنفى مذهب باشد.25 محتملاً وى قبل از تأسيس دولت فاطمى به آيين اسماعيليه گرويده است. براساس نوشته اسماعيل كمال پوناوالا, در كتاب طبقات علماء افريقيه نوشته محمد بن عبدالله خشنى (م حدود 371), شخصى به نام محمد بن حيان از فقهاى قيروان به عنوان عالمى اسماعيلى معرفى شده است.26 ظاهراً اين شخص پدر قاضى نعمان, محمد بن حيون مى باشد و حيان صورت ديگر نگارشى حيون باشد.27

همان گونه كه در قبل ذكر شد, اوج شهرت قاضى نعمان, زمان المعز بالله بوده است.28 در اثر چاپ نشده اى به نام المناقب و المثالب در عبارت كوتاهى قاضى نعمان بعد از ياد نمودن از دعوت المهدى و قدرت يابى وى مى نويسد:

وكانت له من المعجزات والبراهين والايات مايخرج ذكره عن حد هذا الكتاب ولقد ألفنا فى ذلك كتاباً وتذكر[ت] هجرته وقيامه وسيرته ودعوته وايامه فى مقدار هذا الكتاب فمن اراد استقصاء ذلك وجده فيه بتمامه وكذلك اثبتنا سيرة القائم والمنصور/363/ من ولده وما اقتفينا به آثاره من بعده واخبار الفتنة التى استدبرها القائم واستقبلها المنصور وكل ما جرى فى ذلك29 من خبر مذكور وامر مشهور فى كتاب ايضاً فى مقدار ذلك, فمن ابتغى ذلك اصابه فيه وذكرنا سير المعز من بعدهم صلع وماسمعناه منه وتادى الينا عنه من شريف كلمة ولفظة فاضلة فى كتابين احدهما فى ذكر ايامه وسيرته والاخر فى جزالة الفاظه وحكمته ونحن نجمع ذلك فيها وننظمه فى ابوابهما الى حين تأليف هذا الكتاب فمن ابتغى ايضاً شياً من ذلك, وجده فيهما….30

در اين برهه بود كه وى به منصب قاضى القضاتى منصوب گرديد; منصبى كه بعد از مرگش در سال 363ق در خاندان وى موروثى گرديد.31 البته پيش از اين زمان نيز, وى مقام رفيعى نزد خلفاى فاطمى بدست آورده بود. قاضى نعمان در اثر ديگرى مى نويسد:

ان توقيعاً خرج اليّ من المنصور يقول لى فيه: يا نعمان, استخرج من كتاب الله مارفضته العامة وانكرته. فقلت فى نفسى, واى شى فى كتاب الله يتهياً لاحد يُدين بدين الاسلام ان ينكره ويرفضه. وتعاظمت ذلك. فرايت فى الوقت انى لااجد منه حرفاً ولم استحسن مراجعته. ثم استعنتُ بالله وعلمت ان ذلك لم يقل ولى الله الا وهو موجود. ففتحت المصحف لاقراه, فاول ما وقفت عليه (بسم الله الرحمان الرحيم), ذكرت قول من قال انها ليست من القرآن, فاثبت ذلك فانفتح لى القول حتى جمعت من ذلك جزءاً فيه عشرون ورقة, فرفعته الى المنصور فاستحسنه واعجب به, ثم قال: تحاذ. فانتهيت الى سورة المائدة من اول فاتحة الكتاب والبقرة. وقد جمعت من ذلك ازيد من ست مائة ورقة. وكان المنصور بالله صلع اذا لقيته هذّب بما رفعته اليه منه, فقال: ماتقدم لاحد مثله. ثم قبض صلوات الله عليه ورحمته وبركاته ولم اتممه.32 اهميت كتاب الايضاح
در مورد خاستگاه فقه اسماعيليه به جز چند گزارش پراكنده كه در قبل ذكر شد, هيچ اطلاع ديگرى, در منابع وجود ندارد.33 از سوى ديگر متن مرسل دعائم, هويت منابع مورد استفاده در تأليف آن را پنهان مى كند. متن مسند كتاب الايضاح, به ما اين امكان را مى دهد تا در مورد ماهيت و منابع فقه اسماعيليه اطلاعات مهمى را به دست آوريم.

در مورد حضور تشيع در شمال آفريقا قبل از ظهور دولت فاطمى در منابع نكات قابل ذكر چندانى وجود ندارد. با اين حال شواهدى در دست است كه از حضور تشيع در اين نواحى قبل از ظهور فاطميان خبر مى دهد. در مجلس بحث بين ابن هيثم و ابوعبدالله شيعى يكى از مسائل مطرح علت حصر تعداد امامان به دوازده بوده است. در اين مورد ابوعبدالله شيعى از ابن هيثم مى پرسد: اصحاب تو كه ما آنان را به امامت امام فاطمى دعوت نموديم, امامت را بعد از امام جعفر صادق(ع) در فرزند وى امام موسى, سپس در فرزند وى تا محمد بن حسن(ع) محدود مى دانند. ابن هيثم پاسخ مى دهد: (آرى اين چنين است و من خود نيز بر اين قول بودم, اما چهار سالى است كه از آن ها و عقيده به اين مسأله دورى گزيده ام.)34

اين عبارت به وجود شيعيانى در آن نواحى دلالت دارد.
از سوى ديگر قاضى نعمان در كتاب الايضاح دو نقل از عالمى به نام ابوالحسن (ابوالحسين) على بن [الحسين] بن ورسند نقل نموده است. در مورد اين عالم امامى در منابع رجالى سخنى به ميان نيامده است. تنها نكات پراكنده اى در منابع جغرافيايى و كتب ملل و نحل درباره وى موجود است. براساس اين منقولات وى ظاهراً بر مذهب واقفه بوده است. اين منقولات نشان مى دهد كه تشيع قبل از ظهور فاطميان در شمال آفريقا حضور داشته است.35

اهميت ديگر كتاب الايضاح در ارائه احاديث امامى است كه ظاهراً به صورت هاى ديگرى نيز موجود بوده اند, كه در حال حاضر به نحو ديگرى در مجامع امامى موجود مى باشند. برخى از اين تفاوت ها گاه اهميت بسيارى دارد. يك مورد از اين دست, روايتى از كتاب صلاة حريز بن عبدالله سجستانى به روايت حماد بن عيسى مى باشد. در اين حديث ضمن رد اظهار كلمه آمين در نماز, علت آن عدم وجود زيادتى در كتاب خدا بيان شده است.36 منابع الايضاح
ويلفرد مادلونگ در مقاله اى با عنوان منابع فقه اسماعيلى37 اين منابع را معرفى نموده است. در اين جا برخى نكات تكميلى بر مطالب وى ارائه مى گردد.

1. كتاب حماد بن عيسى.38 در منابع اماميه, ابومحمد حماد بن عيسى جهنمى (م9ـ 208ق) بيش تر به عنوان راوى آثار حريز بن عبدالله سجستانى ياد شده است. اين نكته در منقولات قاضى نعمان از اين كتاب نيز انعكاس يافته است. در عبارت هاى قاضى در نقل از اين كتاب اغلب اين گونه بيان شده است:
(ففى كتاب حماد بن عيسى روايته عن حريز عن زرارة عن ابى عبدالله(ع).)
بر اين اساس, عبارت هاى منقول در اصل از كتاب الصلاة نوشته حريز مى باشد.39 كتاب الصلاة وى منبع مهم فقهاى اماميه در بحث صلاة بوده است و عمده روايات وى را در همين باب صلاة در آثار فقهى خود نقل كرده اند.40 نجاشى نيز در مورد طريق خود در روايت كتاب صلاة مى نويسد:

كتاب صلاة كبير حريز را نزد قاضى ابوالحسين محمد بن عثمان به سماع او از ابوالقاسم جعفر بن محمد بن عبيدالله موسوى از ابوالعباس عبيدالله بن احمد بن نهيك از ابن ابى عمير خوانده ام. ابن ابى عمير نيز كتاب را نزد حماد بن عيسى خوانده است. حماد نيز كتاب را نزد حريز سماع نموده است.41

كتاب سجستانى تا زمان ابن ادريس در دسترس بوده است. همو بخش هاى موجود اين كتاب را نقل كرده است.42 با اين وجود نجاشى كتابى در صلاة نيز, به حماد نسبت داده است. ظاهراً اين مسأله ناشى از اين نكته است كه گاهى راوى يك تأليف به دليل شهرت در روايت آن اثر به عنوان مؤلف همان كتاب نيز شناخته مى شده است. يا اين كه راوى بخش هايى را به كتاب افزوده يا بخش هايى از آن را حذف كرده, كه در اين صورت, اثرش تأليف جديدى دانسته شده است. گرچه در اصل, عمده مطالب وى از همان فرد باشد, اما منابع از او به عنوان مؤلف آن اثر ياد كرده اند.43

2. كتب الجعفريه.44 اثر مشهورى, حاوى 1000 حديث در ابواب فقهى از ائمه مى باشد. راوى اين مجموعه ابوعلى محمد بن محمد اشعث كوفى است. ابن اشعث گرچه كوفى الاصل بوده, در مصر اقامت داشته است.45 تلعكبرى در سال 314ق از وى اجازه روايت دريافت كرده است. شيخ طوسى (م460ق) از اين كتاب با عنوان نسخه اى ياد كرده است كه حاوى احاديثى از امام كاظم بوده است.46 محمد بن محمد اشعث تا سال 350ق نيز در قيد حيات بود. وى در همين سال در مصر براى ابواحمد عبدالله بن على الحافظ مشهور به ابن عدى (متوفى 365ق) جعفريات را روايت نموده است.47 با اين حال, قاضى نعمان در هيچ جا اشاره اى به سماع نزد ابن اشعث ننموده است. نكته قابل ذكر اين است كه برخى روايات منقول از اين كتاب در متن چاپى, موجود نيست.48 اين مسأله دلالت بر وجود چند روايت و تأليف اين كتاب دارد. برخلاف اظهار نظر دانشمند محترم آقاى مادلونگ كه گفته (روايات اين كتاب (يعنى جعفريات) تا زمان نگارش مستدرك الوسائل الشيعه در سال 1315ق به متون اماميه وارد نشده بود) بايد گفت كه49 كتاب جعفريات قبل از علامه حلّى در بين اماميه شناخته شده بوده و روايت آن نيز متداول بوده است. به عنوان مثال سهل بن احمد ديباجى (متوفى 380ق) كتاب جعفريات را براى محمد بن احمد بن فارس از محمد بن محمد بن اشعث روايت نموده است.50 همچنين ضياءالدين فضل الله بن على حسينى (متوفى حدود 571ق) در كتاب النوادر خود از جعفريات نقل روايت نموده است.51 علامه حلى در اجازه معروف خود به بنى زهره به طريق ديگرى جز آن چه كه ضياءالدين حسينى در النوادر آورده, اشاره كرده است.52

3. كتاب الصلاة من رواية ابوذر احمد بن الحسين بن اسباط.53 در مورد مؤلف اين اثر تنها ابن شهرآشوب سخن گفته است كه وى نيز اطلاعات را خود در مورد اين فقيه ظاهراً از كتاب الايضاح اخذ كرده است.54 شايد وى با محدث مشهور امامى على بن اسباط ارتباطى داشته باشد.
4. جامع على بن اسباط.55 وى از اصحاب امام رضا(ع) و امام جواد(ع) (م220) دانسته شده است. نجاشى در بين آثار وى از كتابى به نام جامع اسم نبرده است.56

5. جامع يا كتاب المسائل عبيدالله بن على حلبى.57 اين اثر تا قرن پنجم به صورت مجموعه اى در دسترس بوده است. عده اى از اماميه ميافارقين از سيد مرتضى (م436) در سؤالى پرسيده بودند: در مسائل فقهى به كدام يك از اين آثار رجوع كنند; رساله على بن موسى بن بابويه قمى, كتاب [تكليف] شلمغانى يا كتاب عبيدالله حلبى؟ سيد در پاسخ رجوع به كتاب هاى ابن بابويه و حلبى را ارجح از رجوع به كتاب شلمغانى دانسته است.58

6. الجامع من كتب طاهر بن زكريا بن حسين.59 به دليل مرسل بودن منقولات احاديث اين كتاب, نمى توان در مورد دوره فعاليت مؤلف آن سخن گفت.
7. كتب ابوعبدالله محمد بن سلام بن سيار كوفى.60 در مورد ماهيت اين كتب يا اسامى آن ها قاضى نعمان توضيحى نداده است, اما براساس منقولات, مى توان مهم ترين آن ها را امالى احمد بن عيسى بن زيد (م247ق)61 دانست كه ابوجعفر محمد بن منصور مرادى (م292ق) آن را گردآورى كرده است. همچنين برخى از اين احاديث از كتاب الفقه منسوب به زيد بن على (با اين سلسله سند: ابوعبدالله احمد بن عيسى بن زيد عن حسين بن علوان62 عن ابى خالد الواسطى عن زيد بن على,63) نقل شده است. احاديثى از على از طريق حسين بن عبدالله بن ضميرة با اين سلسله سند: زيد بن احمد بن اسماعيل بن محمد بن اسماعيل بن جعفر الصادق عن خاله زيد بن الحسين بن عيسى بن زيد عن ابى بكر بن ابى اويس عن حسين بن عبدالله بن ضميرة64 عن ابيه عن على(ع) روايت شده است.65 در برخى موارد ابن سلام در سلسله روايت خود نام مرادى را حذف نموده و حديث را مستقيماً از قول احمد بن عيسى بن زيد نقل كرده است. در مورد ابن سلام, ابن عذارى در خبرى كوتاه, ضمن اشاره به اقامت وى در برقه, از وفاتش در سال 310ق خبر مى دهد.66

8. جامع غياث بن ابراهيم, رواية اسماعيل عنه.67 راوى اين اثر, اسماعيل بن ابان بن اسحاق ازدى وراق (م216) مى باشد.68
9. كتاب المسائل من رواية حسين بن على.69 نام كامل راوى اين كتاب ابوعبدالله حسين بن على بن حسن بن على بن عمر بن على بن الحسين مى باشد.70 وى بيش تر به حسين شاعر (م312) شهرت دارد.71 وى برادر حسن بن على معروف به ناصر كبير (م304ق) مى باشد و به ابوعبدالله مصرى نيز شهرت دارد.72 كتاب المسائل كه وى روايت نموده است, در حقيقت همان كتاب مسائل, نوشته على بن جعفر بن محمد عريضى مى باشد.73 نجاشى (م450ق) اين اثر را چنين معرفى كرده است:

(له كتاب فى الحلال والحرام يروى تارة غير مبوب وتارة مبوباً.)
پس از آن سلسله سندهاى روايت هريك از دو صورت كتاب را ذكر مى كند.74 اما در ترجمه اسماعيل بن محمد بن اسحاق اين اثر را به عنوان كتاب مسائل معرفى كرده است.75 اهميت اين كتاب در اين است كه جزء معدود آثار امامى است كه سير تدوين متون امامى از مجموعه احاديث فاقد نظم (غير مبوب) به كتب مدون و باب بندى شده (مبوب) را نشان مى دهد.76 احاديث منقول از اين كتاب به دو سلسله سند نقل شده اند:

الف. الحسين بن على عن ابيه عن على بن جعفر بن محمد عن اخيه موسى الكاظم(ع) عن ابيه.
ب. الحسين بن على عن ابراهيم بن سليمان الهمدانى77 عن اسماعيل عن العلا [بن رزين القلاء] عن محمد بن مسلم عن ابى جعفر(ع).
نام كامل ابراهيم بن سليمان, ابواسحاق ابراهيم بن سليمان بن عبد (يا عبيد)الله بن حيان (يا خالد) النهمى مى باشد.78 ابراهيم بن سليمان از شيوخ حديث, حميد بن زياد (م310ق) بوده است. اين سلسله سند افتادگى دارد و تعيين هويت اسماعيل ذكر شده در سلسله سند امكان پذير نيست. اين اسماعيل مى تواند اسماعيل بن محمد بن اسحاق باشد كه نجاشى از وى به عنوان كسى كه راوى كتاب مسائل بوده, نام مى برد.79 اما مشكل در اين جا است كه وى نمى تواند از علاء بن زرين مستقيماً نقل حديث كرده باشد.

10. كتاب القضايا من رواية ابى جعفر محمد (يا احمد) بن الحسين بن حفص خثعمى.80 نام كامل وى ابوجعفر محمد بن حسين بن حفص بن عمر اشنانى كوفى (م315 يا 327) مى باشد.81 اشنانى به واسطه عباد بن يعقوب رواجنى (م250) حديث نقل كرده است.82 رواجنى مؤلف يكى از چند اصل معدود از اصول اربعمائه است.83 كتاب القضايا گاهى با عنوان كتاب المسائل نيز مورد ارجاع قرار گرفته است. روايت هاى اين كتاب برگرفته از كتاب القضايا نوشته ابوعبدالله محمد بن قيس بجلى (م151) است.84

11. كتاب القضايا من رواية احمد بن هارون بن هانى القهمى [كذا]. اين فرد و كتاب وى مجهول است.85
12. كتاب القضايا من رواية حسن بن حسين. سلسله سند روايت از اين كتاب اين گونه است: حسن بن حسين الانصارى عن على بن القاسم الكندى عن محمد بن عبيدالله بن ابى رافع عن ابيه عن جده عن على(ع). اين درواقع سلسله روايت از كتاب السنه والاحكام والقضايا نوشته ابورافع است.86

13. كتاب النهى من رواية الحسن بن جعفر. مؤلف اين كتاب را آقاى مادلونگ مجهول دانسته و به خطا وى را حسن بن جعفر بن قحوان معرفى كرده است و در اين مورد به ابن شهرآشوب ارجاع مى دهد.87 اما ابن شهراشوب حسن بن جعفر بن قحوان را مؤلف كتابى به نام النهروان معرفى نموده و او نمى تواند مؤلف كتاب النهى باشد.88 براساس اسناد ذكر شده از كتاب, حسن بن جعفر مى تواند حسن بن جعفر بن على بن محمد مشهور به ابن حبابة الحسنى89 يا حسن بن جعفر بن موسى الكاظم الثائر باشد.90 اسحاق بن موسى كه حسن بن جعفر از وى روايت نقل مى كند ـ همان گونه كه در يك جا تصريح شده است ـ همان اسحاق بن موسى الكاظم بن جعفر الصادق مى باشد.

14. كتاب اصول مذاهب الشيعه من رواية محمد بن الصلت.91 براساس نقل هاى موجود از اين كتاب, ابن صلت از دايى خود محدث مشهور امامى ابن ابى عمير يعنى ابواحمد محمد بن زياد بن عيسى ازدى (م217) نقل حديث نموده است.92

15. المسند. آخرين افراد در سلسله روايت از اين كتاب شايد بتواند ما را در شناخت مؤلف آن كمك كند. اين افراد عبارتند از: ابونعيم [فضل بن دكين (م219)], احمد [بن عيسى بن زيد (م247)], ابوغسان [شايد مالك بن اسماعيل نهدى (م219)]93 نصر بن مزاحم (م212), ابوخالد عمرو بن خالد واسطى (م150) راوى اثر مهم زيديه با نام مسند الامام زيد, صفوان بن عيسى (م198 يا 208), سعيد بن سالم قداح (متوفى قبل از 200), ابوعاصم ضحاك بن مخلد شيبانى (م212 يا 214), حماد بن مسلمة(؟), سعيد بن ابى عروبه (م156 يا 157), مخول بن ابراهيم نهدى, محمد بن عبدالملك بن ابى شوارب(244), يوسف بن يعقوب الماشجون (م183 يا 185), هشيم بن بشير واسطى (م183).94 براساس سال وفات اين افراد, احتمالاً گردآورنده اين مجموعه فردى زيدى يا امامى در نيمه اول قرن سوم هجرى باشد.

16. كتب ابى [ابى الحسين] على بن الحسين بن ورسند.95 در مورد اين فقيه امامى كه قبل از ظهور فاطميان در شمال آفريقا الحسن اقامت داشته است, در قبل سخن گفتيم.

17. كتاب يوم و ليلة. نام مؤلف اين كتاب ذكر نشده است. مؤلف اين اثر مى تواند ابوجعفر احمد بن عبدالله بن مهران كرخى معروف به ابن خانبه و مؤلف كتاب التاديب [نام ديگر كتاب يوم و ليله] باشد. وى در نيمه اول قرن سوم حيات داشته است. همچنين ابوالقاسم معاوية بن عمار دهنى (م175) نيز كتابى با اين نام تأليف نموده است.96 از شيخ طوسى (م460) كتابى با اين عنوان باقى مانده است. در اين نوع كتب مؤلف به ذكر يك دوره اعمال فقهى مى پرداخته است. ظاهراً اولين تأليف اين آثار مشتمل بر ذكر احاديث بوده است, اما بعدها تنها به شكل بيان كلى احكام [آثارى همانند رساله هاى فقهى عمليه] تغيير يافته باشد.97

18. كتاب على.98 قبل از اين نقل, متن افتادگى دارد; اما بررسى سلسله سند به ما امكان مى دهد تا مؤلف احتمالى اين اثر يا راوى اين حديث را شناسايى كنيم. اين حديث در اصل از ابراهيم بن عبدالله بن حنين نقل شده است كه وى آن را به نقل از پدرش از على(ع) نقل كرده است.99

19. در يك مورد براى تعيين معناى كلمه اى, قاضى نعمان از كتاب العين, نوشته عالم لغوى, خليل بن احمد فراهيدى مطلبى را نقل مى كند. براساس نوشته ادريس عمادالدين (م827ق) در كتاب عيون الاخبار, قاضى نعمان كتابى به نام الحروف تأليف نموده و در اين كتاب راجع به خليل بن احمد چنين نگاشته است:

وكذلك روى القاضى النعمان بن محمد فى كتاب الحروف ان الخليل بن احمد كان فى ايام الصادق بن جعفر بن محمد(ع) وانه الذى امره ان يصنع علم العروض فى اوزان الشعر والكلام واصل له فيه الاصول واراه الاعلام, فمنهم اصل العلم وفرعه.100 نسخه خطى الايضاح
نسخه خطى موجود از اين كتاب نسخه اى منحصر به فرد است. اصل نسخه در اختيار عباس همدانى بوده, سپس نسخه به دانشگاه توبينگن آلمان انتقال يافته است.101 نسخه مورد استفاده ما همين نسخه مى باشد كه در حاشيه آن مهر دانشگاه توبينگن وجود دارد. متأسفانه نسخه ديگرى از اين اثر تا به حال يافت نگرديده است.102 متن تصحيح شده اين رساله به زودى در مجموعه ميراث حديث شيعه منتشر خواهد شد.پي نوشت: 1. ر.ك: قاضى نعمان, كتاب الاقتصار, تصحيح وحيد ميرزا (دمشق, 1957م) ص9; مجدوع, فهرسة, ص32, 33, 34. براى تحليلى از محتواى ارجوزه قاضى نعمان ر.ك:Nagel, Tilman, Die Urguza Al-Muhtara Des Qadi An-Numan, Die Welt des islam, XV, 1-4 (1977) 96-126.2. در مورد اسماعيليه بنگريد به: فرهاد دفترى, تاريخ و عقايد اسماعيليه. 3. در مورد برخورد نظامى اباضيه با فاطميان, قيام ابويزيد خارجى قابل ذكر است. ر.ك: دائرةالمعارف بزرگ اسلامى, مدخل ابويزيد نكارى. 4. در متن عيون الاخبار نام وى در برخى موارد اين گونه ثبت شده است: ابوعبدالله بن الاسود بن الهيثم. تاريخ الخلفاء الفاطمين بالمغرب, ص156 و 168. نام كامل در ص211, همچنين ر.ك:Studies in Early Ismailism, S.M. Stern (Leiden, 1983) pp.100, 101, 106.5. اين كتاب تحت عنوان The Advent of The Fatimids توسط ويلفرد مادلونگ و پاول والكر, به چاپ رسيده است. (انتشارات تاوريس, لندن, 2000) اصل كتاب در دسترس نيست و تنها منقولاتى از آن در اثر مهم اسماعيلى, الازهار نوشته حسن بن نوح بهروجى (م939ق) برجا مانده است. ر.ك:Poonawala, I, K, Biobibliography of Ismaili Literature, pp.181-182.نسخه اى ديگر از اين اثر را آقابزرگ تهرانى مشاهده نموده است. به دليل خطاى ايوانف كه اثر را تنها مجموعه اى حاوى نكات اخلاقى و نصائح معرفى كرده است, آقابزرگ مؤلف را شخص ديگرى و از عالمان امامى معرفى كرده است. ر.ك: الذريعه, ج2, ص340. كتاب مناظرات حاوى مجموعه خاطرات داعى اسماعيلى است كه بين سال هاى 332 تا 336ق به رشته تحرير درآمده است. در مورد اين كتاب ر.ك: آينه پژوهش, ش64, ص102ـ103. 6. در مورد اين فقيه مالكى ر.ك: طبقات علماء افريقيه, الخشنى, تحقيق محمد زينهم محمد عزب, مكتبة المدبولى (قاهره, 1413ق) ص26ـ 28. 61 ـ71; رياض النفوس, ابوبكر المالكى (بيروت, 1983م) ج2, ص75ـ96; معالم الايمان فى معرفة اهل قيروان, ج2, ص295ـ316; تراجم المؤلفين التونسين, محمد محفوظ (بيروت, دارالغرب الاسلامى, 1982م) ج2, ص105ـ 108. غالب اطلاعات راجع به اين فقيه مبتنى بر نوشته خشنى مى باشد, كه او نيز بخشى از رديه ابوعثمان بر ضد ابن هيثم را در اثر خود نقل كرده است. بخشى از مناظره وى با ابن هيثم در مسأله غديرخم را ابوحيان نقل كرده است. ر.ك: امتاع والمؤانسة, ج3, ص195. در امتاع نام فقيه مالكى به خطا به عثمان بن خالد تصحيح شده است. 7. بنگريد به منابع ذكر شده در پى نوشت4. به تازگى سميه همدانى تحليلى از مباحث كتاب المناظرات ارائه نموده است. ر.ك:The Dialectic of Power; Sunni-Shii Debates in Tenth Century North Africa, Studia Islamica, 2000, pp.5-21.اين نكته قابل توجه است كه در منابع اسماعيلى از ابن هيثم سخنى به ميان نمى آيد و تنها به مناظره بين ابوعبدالله شيعى و مخالفانش اشاره مى شود. تاريخ الخلفاء الفاطميين, ص140. 8. خشنى از فقيهى به نام محمد بن محفوظ (م306ق) نام مى برد و بيان مى دارد: (محمد بن محفوظ… من أهل الموزة وكان شيعياً من قبل). طبقات علماء افريقيه, ص92, همچنين ر.ك: تاريخ الخلفاء الفاطميين, ص63. همو در ذيل وقايع سال 296 مى نويسد: (وابوعبدالله شيعى بعد از فتح قيروان, محمد بن عمر مروزى را كه كان له نظر فى الفقه من قول اهل البيت صلع وتشيع قديم به قضاوت منصوب نمود). ص140. 9. استرن, همان, ص101. 10. استرن, همان, ص102. نكته با اهميت ديگر اين است كه وى از طريق ابومعشر حلوانى از ملوسى نقل حديث نموده است. ابن هيثم در ادامه بيان مى دارد كه وى آثار فقهى فراوانى را استنساخ نموده است. استرن, همان, ص103; تاريخ الخلفاء الفاطميين, ص211. خشنى تنها اشاره اى كوتاه به مقام قضاوت افلح بن هارون در دوره فاطميان دارد. (طبقات العلماء افريقيه, ص92)11. Mediaeval Ismaili History and Thought, ed Farhad Daftary, (Cambridge, 1996), زAl-Qadi al-Numan and Ismaili Jurisprudence, I, K, Poonawala, pp.117-143, at p.117.12. در مورد اين فقيه اسماعيلى و آثارش به خصوص كتاب با اهميت الحواشى ر.ك: پوناوالا, كتابشناسى, ص185. به علاوه نسخ معرفى شده از كتاب الحواشى در اثر پوناوالا ر.ك:Catalogue of Arabic Manuscripts in the Library of the Institute of Ismaili Studies, Adam Gacek, Vo..1 (London, 1984), p.43.13. دعائم, ج1, ص207ـ 208. 14. دعائم, ج2, ص235. در برخى منابع كتاب الرشد به منصور پدر جعفر نسبت داده شده است. ر.ك: پوناوالا, كتابشناسى, ص34. 15. ابن نديم, الفهرست, ص240. ظاهراً حتى اين آثار تماماً فقهى نبوده اند, چرا كه در مورد ابوحاتم ابن نديم مى نويسد: (له… كتاب جامع فيه فقه و غير ذلك). هرچند تنها برخى از آثار ابوحاتم موجود است, در اين نوشته ها مى توان آشنايى و تبحر وى را در حديث مشاهده كرد. متأسفانه ابوحاتم تنها متن احاديث را آورده است و امكان شناسايى مأخذ وى, در اكثر موارد غيرممكن است. براى نمونه ر.ك: كتاب الزينة فى الكلمات الاسلامية العربية, تحقيق حسين الهَمْدانى (صنعاء, 1415ق) ص74, 77, 109, 135, 334, 350. 16. تاريخ الخلفاء الفاطميين بالمغرب, داعى ادريس عمادالدين (م827ق), تحقيق محمد اليعلاوى (دارالغرب الاسلامى, بيروت, 1985) ص560. در المجالس والمسايرات, قاضى نعمان مى نويسد: (وخدمت المهدى بالله من آخر عمره تسع سنين وشهوراً واياماً). همان (بيروت, 1996), ص79. 17. ر.ك: الاقتصار, تحقيق وحيد ميرزا (دمشق, 1957), ص9; دعائم, ج1, ص103; مجدوع, فهرسة, ص33. 18. در اين مورد در چند جاى الايضاح اشاره هاى صريحى وجود دارد كه تأليف كتاب به دستور خليفه فاطمى بوده است. همچنين بنگريد به: تاريخ الخلفاء الفاطميين بالمغرب, داعى عمادالدين ادريس, تحقيق محمد اليعلاوى (دارالغرب الاسلامى, بيروت, 1985) ص560; فهرسة, ص32.BSOAS, 37, 3, 1974, P.577, Not.44.19. اين اثر نيز مفقود است. ر.ك: پوناوالا, كتابشناسى, ص52. داعى عمادالدين در مورد اين كتاب مى نويسد: (وكتاب مختصر الايضاح… وكان ابتداوه فى تأليف هذا الكتاب على عهد اميرالمؤمنين المهدى بالله صلع بامره. على ما اراه واهله وبينه له وفصله). تاريخ الخلفاء الفاطميين, ص560; مجدوع, فهرسة, ص18ـ19. 20. تاريخ الخلفاء, ص560, 562. 21. نام كامل اين كتاب اختصار لصحيح الاثار عن ائمة الاطهار مى باشد و قبل از سال 348ق تأليف شده است. پوناوالا, قاضى نعمان و اصول فقه اسماعيليه, در تفكر اسماعيلى در قرون ميانه, مجموعه مقالات گردآورى شده توسط فرهاد دفترى, ص123. اين كتاب متداولى بين اسماعيليان بهره بوده و نسخ متعددى از اين كتاب موجود است. ر.ك: پوناوالا, كتابشناسى, ص54 ـ 55. 22. حتى اين كتاب در محافل اماميه نيز مشهور بوده است. در مورد فقيه امامى معين الدين سالم بن بدران نقل شده كه مصرى در مسائل فقهى به كتاب دعائم به عنوان منبعى فقهى رجوع مى كرده است. رياض العلماء, ج2, ص411. همچنين ابوالفتح كراجكى (م449ق) اين كتاب را تلخيص نموده است. آن گونه كه مجلسى (م1110ق) نوشته است, برخى از معاصرانش كتاب دعائم را اثرى تأليف شده توسط شيخ صدوق (م381ق) مى دانسته اند. مجلسى ضمن معرفى قاضى نعمان به عنوان مؤلف كتاب, به وثاقت احاديث منقول در كتاب دعائم اشاره مى كند. بحارالانوار (تهران, 1376ق) ج1, ص20. پوناوالا با استناد به نوشته ابن شهرآشوب كه بيان مى دارد, قاضى نعمان امامى نيست, آن را نشانه اى از تلقى برخى از اماميه در آن دوره دانسته كه قاضى را شيعه مى دانسته اند. BSOAS, 1974, pp. 572-573 23. به عنوان مثال مقدسى, كه اثر خود را پس از 375ق نگاشته است, در مورد فقه اسماعيليه به كتاب دعائم اشاره كرده و اكثر اصول فقه اسماعيليه را همانند با معتزله دانسته است. احسن التقاسيم (دارالصادر, بيروت) ص238 سطرهاى 6و7. ابوالقاسم بستى, عالم زيدى مشهور (متوفى حدود 420ق) نيز در رديه مشهور خود بر اسماعيليه به دعائم اشاره كرده است. Stern, op.cit., p.309 همچنين ر.ك: راحة العقل, حميد الدين كرمانى, تحقيق مصطفى غالب (بيروت, دارالاندلس) ص109. 24. در كتاب المناظرات (ص71) از حضور فردى به نام ابن حيون در مجلس بحثى در حضور عبدالله شيعى در سال 297ق ياد شده است. اين فرد مى تواند قاضى نعمان بن محمد بن حيون باشد. وى در آن زمان در قيروان ساكن بوده است. همچنين ر.ك: BSOAS, 37, 3, 1974, p.577 ظاهراً قاضى نعمان در ابتدا گرويدن خود به اسماعيليه نزد برخى دعات اسماعيليه تلمذ كرده باشد. وى در مقدمه كتاب الهمة كه در زمان القائم تأليف نموده است, مى نويسد: (يكى از اساتيدش به او رساله اى اسماعيلى براى مطالعه داد. اما او تصور نمود كه مؤلف رساله اسماعيلى نباشد. اما استادش به وى تذكر داد كه مؤلف رساله فردى اسماعيلى است). ر.ك: الهمة, ص33. 25. در مورد مذهب قاضى نعمان, مادلونگ در جايى نوشته است: (ترديدى در مورد اظهارنظر ابن خلكان كه قاضى نعمان را فردى مالكى, گرويده به اسماعيليه معرفى كرده است, وجود دارد. ستيز بين مالكيان و حنفيان در شمال آفريقا كه در آن زمان در اوج شدت خود بود, اين را غيرممكن مى كند كه پدر قاضى نعمان بر پسر خود كنيه مؤسس فرقه رقيب را بگذارد. در كتب طبقات فقهاء مالكى در آفريقيه, نام پدر قاضى نعمان ظاهراً ياد نشده است. آيا وى همان فردى است كه خشنى با عنوان محمد بن حيون سوسى ياد كرده است؟ اين چندان غيرممكن نيست. خشنى كه اثرش را در اسپانيا مى نگاشته است نام را به نحو غيردقيقى در ذهن داشته است و ابن حيان همان ابن حيون باشد. اين خطا در موارد چند ديگرى نيز رخ داده است). (نك: مقاله آصف بن على اصغر فيضى در JRAS سال 1934 ص6 پى نوشت4) در آخر مادلونگ حل اين مسأله را در گرو تحقيق دقيق ترى دانسته است. JAOS, 84, 4 (1964) PP.424-425 26. الخشنى, طبقات الفقهاء, ص78. 27. ر.ك: دائرةالمعارف اسلام (EI2) ج8, ص117. پوناوالا در مقاله اى ديگر با عنوان بازنگرى در مورد مذهب قاضى نعمان (BSOAS, 37, 3, 1974) مى نويسد: (خشنى قاضى نعمان را فردى از اهل سوسة معرفى كرده است كه پيرو عقايد ابن سنحون مالكى بوده است. سپس وى به مذهب اسماعيليه درآمد و تقيه مى نمود. عبارت عربى كه الخشنى در مورد معرفى وى به عنوان يك اسماعيلى به كار برده است, كلمه تشرقه مى باشد. براساس نوشته هاى موجود در آن دوران, اسماعيليه بيش تر با عبارت هاى مثل المشرقى, المشارقه شناخته مى شده اند). ر.ك: افتتاح الدعوة, ص76, 93; ابن عذارى, البيان المغرب, ج1, ص126 و152 (فلذلك سميت دعوتهم التشريق لاتباعهم رجلاً من اهل المشرق), 173, 185, 188, 189; ابن الاثير, الكامل, ج9, ص295. پوناوالا, بازنگرى, ص579. همچنين ر.ك: الخنشنى, طبقات علماء افريقيه, ص78ـ80. خشنى فهرستى از عالمانى كه به دين اسماعيليان گرويده اند با عنوان (باب ذكر من شرق…) آورده است. همچنين در مورد ديگر عالمان شيعى در يان دوره بنگريد به: همو, طبقات علماء افريقيه, ص44 و91; (واشتهر امر ابى عبدالله… وسمى المشرقى لقدمه من المشرق ونسب اليه من اتبعه, فسموا المشارقه وكان اذا دخلواحد منهم فى دعوته قيل قبل قد تشرق). تاريخ الخلفاء الفاطميين, ص96, 98. 28. قاضى نعمان در كتاب المجالس والمسايرات, گزارش هاى دقيقى از احوال خود در اين دوره ارائه نموده است. اين مجالس با عنوان مجالس الحكمة, كانونى براى تبليغ و ارائه ديدگاه هاى اسماعيليان بوده است. براى اطلاع بيش تر ر.ك: فرهاد دفترى, همان, مقاله هينز هالم, ص117ـ91. 29. اشاره به قيام يزيد خارجى دارد. در اين مورد ر.ك: دائرةالمعارف بزرگ اسلامى, مدخل ابويزيد نكارى, ج6, ص413ـ 415; المقفى الكبير, ص146ـ191; تاريخ الخلفاء الفاطميين, ص264ـ344, 352ـ451. نكته جالب توجه اين است كه در منابع اسماعيلى از ابويزيد خارجى به دجال تعبير مى شود. براى نمونه ر.ك: تاريخ الخلفاء الفاطميين, ص271, 272, 273. 30. المناقب والمثالب, نسخه خطى, كتابخانه مرحوم سيد عبدالعزيز طباطبائى, قم, ص363ـ364. در مورد محتوى اين كتاب ر.ك: مجدوع, فهرسة, ص65 ـ67. 31. در مورد حيات قاضى نعمان و فرزندان وى ر.ك: EI2, Vol.8, 117-118 ; پوناوالا, كتابشناسى اسماعيليه, ص68 ـ 98; مقدمه محمد كامل الحسين بر كتاب الهمة فى آداب اتباع الائمه. (دارالفكر العربى, بى تا, بى جا) ص5 ـ19; شرح الاخبار, ج1, ص17ـ82; مستدرك الوسائل, ج19, ص128ـ159; فهرست كتابخانه اهدايى سيد محمد مشكاة, ج3, بخش3, ص1365ـ1374 و ر.ك: مقالات اسماعيل كمال پوناوالا در:BSOAS; 37, 3, 1974, PP. 572-579, BSOAS, 36, 1, 1973, PP. 109-115.در مورد تصدى مقام قضاوت در بين خاندان وى ر.ك: پوناوالا, 1973, ص109, پى نوشت2; تاريخ الخلفاء الفاطميين, ص559 ـ 569; المقفى الكبير, ص360ـ366, 389, 399. در مورد مدفن قاضى نعمان, سخاوى خبر از وجود آن در زمان خود داده مى نويسد: (و اما مزار قاضى نعمان در جهت قبله جامع معروف به اولياء است. نعمان مؤلف كتاب هايى از جمله دعائم الاسلام و كتاب اللآلى والدور است. عاضد به زيارت قاضى نعمان كه در محله قرافة الكبرى (بخشى در فسطاط كه مقبره بسيارى از عالمان و زهاد در آن قرار دارد; معجم البلدان, ج4, ص359ـ360) معروف به الجنة والنار بود, مى رفت. قاضى روزى به عائذ گفت: چون به ديدارم مى آيى, خادم تو خبر آمدنت را برايم مى آورد. پس از آن عائذ بدون فرستادن خادمش براى خبر دادن ورودش به نزد قاضى مى رفت. روزى كه عائذ به نزد قاضى بود, او به ذكر فضائل خاندان وى پرداخت, عائذ به قاضى گفت: از خود و نياكانت برايم سخن بگو). تحفة الاحباب و بغية الطالب, ص304. گرچه نام خليفه ذكر شده, نادرست است. 32. پوناوالا, 1973, ص111, پى نوشت, 14 به نقل از المجالس والمسايرات; عيون الاخبار, السبع السادس, ص49; تاريخ الخلفاء الفاطميين, ص568 ـ569. همچنين ر.ك: نامه المعز به قاضى نعمان, اختلاف اصول المذهب, ص46 به بعد. 33. آصف على اصغر فيضى در مقاله اى كوتاه با عنوان ابعادى از فقه اسماعيليه, هفت اثر را به عنوان مراجع فقه اسماعيليه مستعلويه (بهره داودى) معرفى مى كند. SI, 31, PP. 81-82 اين آثار عبارتند از دعائم الاسلام, الاقتصار, الينبوع, مختصر الآثار, اختلاف اصول المذهب, همگى نوشته قاضى نعمان, كتاب الحواشى منسوب به امين جى بن جلال و كتاب مسائل نوشته امين جى. اساس همه اين آثار, كتاب الايضاح, نخستين اثر فقهى قاضى نعمان است. در متن موجود كتاب الايضاح, به خوبى سهم بارز متون زيديه و اماميه در تدوين فقه اسماعيليه به چشم مى خورد. شايد همين مسأله علت اساسى براى تدوين دعائم بوده است. با تدوين دعائم, فقه اسماعيليه صورت به ظاهر مستقلى به خود گرفته است. انجام اين عمل تنها با حذف اساتيد و مراجع امكان پذير بوده است. گرچه عدم نقل اسناد مى تواند به دليل عدم اهميت قائل شدن براى آن ها باشد (اين نكته آخر توضيح شفاهى آقاى حسن انصارى است) در مورد فقه اسماعيليه همچنين ر.ك:Asaf. A. A. Fyzee, Compendium of Fatimiid Law, Simla, India, 1969.ف. كاسترو در مقاله اى با عنوان:Su Gasb e Taaddi nel Fiqh Fatimida, Annali Di Ca Foscari, 16, 3, 1975, 95-100.اشاره به اين مسأله دارد كه فقه اسماعيلى كه قاضى نعمان آن را پى نهاد, همانند با فقه مالكى بين غصب و تعددى تمايز مى نهد و نتيجه مى گيرد اين ويژگى ظاهراً به دليل تربيت مالكى قاضى نعمان باشد. 34 . المناظرات, ص34 در جاى ديگر ابن هيثم بيان مى دارد كه پس اين تغيير در عقيده به قول واقفيان گرويده است. علت اين امر را اجماع اماميه در مورد امامت ائمه تا ايشان معرفى كرده است. همان, ص35. از اين حيث وى همانند با منصور اليمن (افتتاح الدعوة, تحقيق وداد قاضى, بيروت, 1970, ص33; قد قراء… والفقه على مذاهب الاماميه الاثنى عشريه; مقريزى المقفى الكبير, تحقيق محمد اليعلاوى 1407, ص60), على بن فضل (محمد بن مالك الهمدانى, كشف اسرار الباطنية, تحقيق عزت العطار, قاهره, 1939, ص21) ابوعبدالله شيعى (ابن خلكان, تاريخ, بيروت, 1956 ـ1959, ج4, ص65) و حسن صباح (تاريخ گزيده, حمدالله مستوفى, تحقيق عبدالحسين نوايى, تهران, 1339, ص518) است كه همگى در ابتدا از رجال اماميه بوده اند, سپس به كيش اسماعيليه درآمدند. همچنين ر.ك:BSOAS, 37, 3, 1974, p.57335. مقدسى بعد از ذكر مواردى مثل ذكر قنوت در نماز صبح و بلند خواندن بسم الله و خواندن نماز شب در يك ركعت و مسائل ديگر مى نويسد: (وهذه الاصول مذاهب الادرسية وغلبتهم بكورة سوس الاقصي…). احسن التقاسيم, ص238. ظاهراً منظور مقدسى در اين عبارت ها بجليه و پيروان ابن ورسند باشد. همچنين بنگريد به اين عبارت ادريسى: (واهل السوس فرقتان, فاهل مدينة تارودنت يتمذهبون بمذهب المالكيه من المسلمين وهم حشويه واهل بلد تويومن بمذهب موسى بن جعفر وبينهم ابدا القتال…) نزهة المشتاق فى اختراق الآفاق, ج1, ص228. ابن حوقل كه در حدود سال 378ق به نگارش اثر خود مشغول بوده است, مى نويسد: (مردم سوس اقصى در مغرب غربى, برخى داراى مذهب سنى مالكى و برخى ديگر داراى مذهب شيعه موسوى بوده اند كه سلسله امامت را پس از امام موسى الكاظم(ع) قطع كرده و به پيروان على بن ورسند پيوستند). ابن حوقل, صورة الارض, ص91. در مورد ورود عبيدالله المهدى نيز گزارش شده است كه وى در بدو ورود خود به آفريقا نخست به سوس رفت. استرن, همان, ص105. عبارت ابوعبدالله شيعى ظاهراً اشاره به همين پيروان ابن ورسند داشته باشد كه ابن هيثم احتمالاً يكى از پيروان تعاليم وى بوده است. در هر صورت در منابع از ابن ورسند به عنوان مؤسس فرقه بجليه ياد شده است. ر.ك: EI2 ذيل بجليه, ترجمه همين مدخل در دانشنامه جهان اسلام. 36. در مورد تحليلى از اطلاعات موجود در منابع مختلف در مورد ابن ورسند ر.ك: نكاتى چند در مورد تشيع غير اسماعيلى در مغرب, در كتاب مكتب ها و فرقه هاى اسلامى در سده هاى ميانه, ويلفرد مادلونگ, ترجمه جواد قاسمى (مشهد, 1375) ص230 به بعد. برخى مطالب منقول در اين مقدمه از اين مقاله نقل شده است. با اين همه مطالب منقول به منبع اصلى ارجاع داده شده و به متن كتب رجوع شده است. 37. الايضاح, نسخه خطى, ص251. در مصادر امامى تنها قرائت كلمه آمين رد شده, اما بخش دوم حديث ذكر نشده است. 38 . مكتب ها و فرقه هاى اسلامى در سده هاى ميانه, ص252 به بعد. 39 . مادلونگ, همان, ص258ـ259. 40 . دو تدوين از اين كتاب در دست بوده است. يكى مفصل و ديگرى كوتاه شده. ظاهراً متن مفصل بيش تر رواج داشته است. ر.ك: رجال النجاشى, رقم 375, ص145. همچنين ر.ك: ابن نديم, الفهرست, ص277; وسائل الشيعه, تحقيق سيد محمدرضا حسينى, مؤسسه آل البيت, 1414, ج30, ص40; الكافى, ج3, ص311 (حماد بن عيسى قال: قال لى ابوعبدالله(ع) يوماً: يا حماد تحسن أن تصلى؟ قال: قلت: يا سيدى انا احفظ كتاب حريز فى الصلاة…). 41. ر.ك: ابواب صلاة در كتاب الكافى, استبصار, تهذيب, من لايحضره الفقيه. 42. رجال النجاشى, رقم 375, ص145. 43. السرائر, ج3, ص585 ـ589. همچنين ر.ك: مستطرفات السرائر, ص71ـ 75. جالب توجه اين است كه ابن ادريس از كتاب وى به عنوان اصل ياد مى كند. همچنين ر.ك: الذريعه, ج2, ص145. 44. به عنوان مثال عبدالرحمان بن ابى نجران ضمن روايت كتاب القضايا نوشته محمد بن قيس بجلى, مطالبى را به آن افزود, به همين دليل در منابع از وى به عنوان مؤلف كتابى با همين عنوان نيز ياد شده است. رجال النجاشى, رقم 622; الذريعه, ج17, ص152. 45. مادلونگ, همان, ص259ـ260. 46. رجال النجاشى, رقم 1031, ص379. 47. رجال الطوسى, ص500 ـ502. 48. تيسير المطالب فى امالى ابى طالب, تحقيق عبدالكريم الفضايل (بيروت, 1975م) ص353, 355. ابن عدى در مصر ابوعبدالله الحسين بن على بن الحسن بن على بن عمر بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب را ديده و او را به عنوان كان شيخاً من اهل البيت بمصرو برادر ناصر اطروش ياد كرده و نظر منفى همو را نسبت به جعفريات آورده است. الكامل فى الضعفاء الرجال, ج6, ص301. 49. در مورد مؤلف اين اثر ر.ك: مادلونگ, همان, ص259ـ260; مستدرك الوسائل, تحقيق آل البيت (قم, 1415) ج19, ص15ـ37. 50. فرقه ها و مكتب هاى اسلامى در سده هاى ميانه, ص259. چهل حديث منتخب از اين كتاب را شمس الدين محمد بن يوسف جزرى تأليف نموده است كه اين كتاب را علامه مجلسى مى شناخته است. ر.ك: ميراث حديث شيعه, ج4, رساله الاربعون الزاهرة المنسوبة الى العترة الطاهره, تحقيق محمدجواد نورمحمدى, ص150ـ151. 51. تاريخ بغداد, ج9, ص121ـ122. 52. كتاب النوادر, ص82 به بعد. 53. بحارالانوار, ج107, ص132. شهيد اول (متوفى 786ق) نيز يكى از آثارش اختصار الجعفريات است كه در حدود ثلث آن را تلخيص كرده است و بخشى از مجموعه شهيد اول است. ر.ك: شهيد اول, غايةالمراد, تحقيق رضا مختارى (قم, 1414ق) مقدمه محقق, ج1, ص113ـ114 (با تشكر از حجت الاسلام رضا مختارى). 54. معالم العلماء, ص25: (احمد بن الحسين بن اسباط له كتاب الصلاة). مادلونگ, همان, ص260. 55. ابن شهرآشوب در مورد قاضى نعمان مى نويسد: (وى امامى نيست با اين حال كتاب هاى نيكويى دارد, از آن جمله… الايضاح). معالم العلماء, (نجف1380) ص126. 56. مادلونگ, همان, ص260. 57. رجال النجاشى, رقم663, ص252ـ253. اما ابن شهرآشوب از آثار وى به كتاب جامع اشاره كرده است. معالم, ص63. 58. در مورد وى ر.ك: رجال النجاشى, رقم 612, ص230ـ231; مادلونگ, همان, ص26ـ261. 59. رسائل الشريف المرتضى, تحقيق سيد مهدى رجايى (قم, 1405) ج1, ص279. 60. مادلونگ, همان, ص261. همچنين ر.ك: معالم, ص61. 61. مادلونگ, همان, ص261ـ262; معالم, ص116. 62. در مورد وى ر.ك: دائرةالمعارف بزرگ اسلامى, ج7 مدخل احمد بن عيسى بن زيد, نوشته آقاى حسن انصارى قمى. همچنين ر.ك: لوامع الانوار, ج1, ص333ـ 335. اين امالى با عنوان رأب الصدع به چاپ رسيده است. 63. الكامل فى ضعفاء الرجال, ج2, ص359ـ361. 64. ر.ك: لوامع الانوار, ج1, ص325 به بعد. 65. احاديث وى مورد استناد امامان زيدى است. از او قاسم بن ابراهيم, الهادى الى الحق, احمد بن عيسى و اسماعيل بن ابى اويس, نقل حديث نموده اند. الفلك الدوار,ص 168. در مورد وى ر.ك: لسان الميزان, ج2, ص534 ـ536; الكامل فى ضعفاء الرجال, ج2, ص356ـ 359. 66. نام كامل وى ابوجعفر محمد بن منصور بن يزيد مقرى مرادى مى باشد. مرادى نقش مهمى در تدوين متون حديثى زيديه ايفا نموده است. او كتابى به نام الذكر نگاشت كه در آن احاديث را براساس موضوع مرتب كرده است. الفلك الدوار, ص17, پى نوشت4. اما نقش مهم وى تأليف كتابى با عنوان كتاب علوم آل محمد مى باشد. اين كتاب با عنوان بدائع الانوار فى محاسن الآثار يا امالى (رأب الصدع) احمد بن عيسى بن زيد مشهور مى باشد. فلك الدوا


صفحه 8

بيرجند در كمند دو نگاه
ارشاد سرابى اصغر

گزارشِ نامه هايى از قهستان1
دل و جان تو جاودان شاد باد
هميشه ز دست غم آزاد باد2 ارزش سفرنامه ها
سفرنامه ها از زمره آثار و منابع مستند, بى پيرايه و خواندنى هستند كه در شناخت و بررسى سرزمين ها و تاريخِ اجتماعى ملت ها به پژوهندگان يارى مى رسانند. اطلاعات بيات و بى حلاوت به اين نوع آثار كم تر راه مى يابد, زيرا هريك از آن ها شرح مشاهدات نو به نو سفرنامه نويس است. مزيت ديگر سفرنامه ها اين است كه معمولاً از قماش كتاب هايى نيستند كه به دستور خودكامگانِ مسندنشين به نگارش درآيند. سفرنامه نويس, مسافرى آزاد و فارغ از رنگ تعلق است كه به سرزمين هاى دور و نزديك مى رود و ديده ها و دريافت هاى خود را, جزء به جزء, مى نويسد. هدف نهايى اين دسته از نويسندگان, نمودن واقعيت ها است و چه بسيار نكته ها و مرئياتى كه در چشم مردم يك شهر و سرزمين, امرى عادى و تكرارى به شمار آيد, اما از نگاه يك گردشگرِ نويسنده, درخور توجه و نوشتن است.3
نويسنده اى كه در محدوده شرايط اجتماعى بسته خود به سر مى برد, هر اندازه كه از محيط زندگى و فرهنگ مردم خود, آگاهى داشته باشد, در عين حال نمى تواند مانند بيگانه اى كه به سرزمين او مى آيد, تمام ويژگى هاى گوناگون ديار خويش را ارزيابى كند و دقايق و ريزكارى هاى روحيات آنها را در قلم گيرد. ديگر آن كه گزارشگر سفر, به مسائل كلى و گذرا نمى پردازد; بلكه تمام خصوصيات مردمانى را كه در اقليمى زندگى مى كنند; يعنى آنچه را كه به آن تاريخ اجتماعى مى گويند, در نظر دارد.

بيگانگانى كه در سفر به ايران, خاطرات خود را نوشته اند, آنچه را كه به نظرشان متفاوت آمده است, با معيارها و سليقه خود ارزيابى كرده اند. از خلال سفرنامه هاى بيگانه, چنين برمى آيد كه بيش تر نويسندگان آنها به خصوص در دوره قاجار, داراى تحصيلات منظم تخصصى و آشنا به روش تحقيق بوده اند. اين دسته از سفرنامه ها مى تواند روشنگر بسيارى از حقايق تاريخى و سبب افشاى برخى روابط پنهانى, سياسى و استعمارى باشد.

بى شك, تصحيح و ترجمه سفرنامه هاى مأموران حكومتى, سياسى و فرهنگى ـ اعم از ايرانى و خارجى ـ به شناخت تاريخ اجتماعى و سياسى و در مجموع تحليل جامعه شناسى ادوار تاريخى ايران يارى مى رساند.4 اف. هيل, مرد سفر و جست وجو
سياحتگران انگليسى, نخستين كسانى بوده اند كه اطلاعات كاملى را درباره مرزهاى شرقى و جنوبى ايران گزارش كرده اند.5 نامه هايى از قهستان, اثر خامه اف. هيل از شمار همين سفرنامه ها است كه دكتر محمدحسن گنجى آن را ترجمه كرده و به همت مركز خراسان شناسى وابسته به آستان قدس رضوى انتشار يافته است.
آنچه در اين ترجمه موقّر و باريك ميان ـ 160 صفحه در قطع وزيرى ـ مى خوانيم, گزارشى است از تلقى اين مرد انگليسى درباره وضع اجتماعى و شيوه زندگى بخشى از مردم ايران در سرزمين قهستان كه حدود نود سال پيش بر صحايف نامه هاى خود نگاشته است.
از نامه پانزدهم اوت 1913م. (ص13) كه اف. هيل آن را از عشق آباد نوشته, معلوم مى شود كه وى سفر خود را در هفتم اوت همان سال از لندن آغاز كرده و از طريق آلمان, هلند, لهستان و روسيه به باكو و از آن جا با كشتى به كراسنودسك (Kresnovo Desk= بندرى در ساحل شرقى درياى خزر و ابتداى راه عشق آباد) رفته و سپس با قطارِ ماوراى خزر به عشق آباد و سرانجام ايران آمده است. مأموريت او در ين سفر, ظاهراً سرپرستى بانك شاهى6 ايران, شعبه بيرجند بوده است.

اف. هيل از چهارده سپتامبر 1913 تا ژوئن 1917 يعنى جمعاً سه سال و نه ماه در بيرجند به سر برده و بعد از آن يك سال و نيم در كرمانشاه مأموريت داشته است. مدتى را هم در شيراز و اهواز انجام وظيفه كرده و روى هم رفته از هفتم اوت 1913 تا مارس 1919م يعنى جمعاً پنج سال و شش ماه در ايران اقامت داشته است. به قرارى كه از نامه هايش ـ از جمله هشت سپتامبر 1913, ص20 ـ استنباط مى شود, او پيش از اين نيز چند بار به ايران سفر كرده و بسيارى از مناطق مهم مهين ما را ديده است, حتى از كُتل هاى بين كازرون و دشت ارژن در راه بوشهر, بالا رفته و صداى كبك هاى كوه هاى بختيارى و غروب تخت جمشيد را شنيده و ديده است.

از زندگانى اف. هيل بعد از برگشت از ايران (1919م) اطلاعى در دست نيست, گويا سرانجام به سِمَت مديرعامل كل بانك شاهى منصوب شده است. بيست وهفت سال پس از ترك ايران ـ در سال 1325ق= 1946م ـ در همين منصب به همراهى لردِ كِنّتِ (Lord Kenneth) رئيس هيأت مديره بانك مذكور به تهران مى آيد و مدت كوتاهى در ايران به سر مى برد.7

از خلال نامه هاى اف. هيل درمى يابيم كه وى طى مدت اقامت در ايران, پيوسته مشغول سير و سفر و تفحص و اطلاع يابى و مطالعه بوده است. شور و شوق او به گشتن و شيفتگى اش به دانستن, مايه شگفتى و اعجاب است. به راستى اين خوى هيل, مصداق آيه: قَد خَلَت مِن قَبلِكُم سُنَن فَسيروا فى الارض فَانظروا كَيف كان عاقبة المكذبين8 است. گويى وى اين سخن بيهقى را كه: (گذشته را به رنج توان يافت, به گشتنِ گرد جهان و رنج بر خويشتن نهادن و احوال و اخبار باز جستن و يا كتب معتمد را مطالعه كردن و اخبار درست را از آن معلوم خويشتن گردانيدن)9 پيوسته نصب العين و منظور نظر خود قرار داده و مى دانسته است كه در سير و سفر چه فايده هايى وجود دارد:
تَغَرَّب عَن الأوطانِ فى طلبِ العُلى
وَ سافِر ففى الاَسفار خمس فوائد
تَفرّجُ هَمٍّ والاكتسابُ معيشة
وعلم وآداب و صحبة ماجد
فإن قيل فى الاسفار ذل ومحنة
وقطع الفيافى وارتكاب الشدائد10

حتى طى مدت اقامت در بيرجند, لحظه اى از خواندن و يادگيرى و فهميدن فارغ نبوده و براى آموختن بهتر فارسى و عربى با چند تن از دانش آموزان مستعد مدرسه شوكتيه بيرجند, دوستى و معاشرت داشته است (ر.ك: ص64). اف. هيل آنچه را در ايران مى بيند و مى شنود با محك انديشه و معيارهاى خود مى سنجد و آنچه را با خِرد او اندر نمى خورد, به تعريض نقل كرده, مى گذرد و مى داند كه: لاتُصدِّقَنَ مِن الاخبار مالايستقيمُ فيه الرّأى.

با آن كه از زندگانى و ميزان تحصيلات رسمى اين نويسنده انگليسى, در منابع فارسى اطلاعى در دست نيست, اما از مضمون نامه هاى وى چنين به دست مى آيد كه هيل مردى شوخِ شيرين كار, متفّرس, فرهيخته, فراخ انديش و آشنا به زبان هاى فارسى, فرانسه, آلمانى و حتى روسى بوده و با فوت و فن سياستمداران ايران و جهان آشنايى داشته است. اف. هيل, علاوه بر دانش و اطلاعاتى كه در زمينه هاى گوناگون دارد, به مرحله اى از بصيرت و بينش مندى نيز رسيده است.

آنچه قابل تأمل مى نمايد اين كه وقتى يك كارشناس بانك كه على القاعده بايد منحصراً در زمينه هاى اقتصادى و مالى متبحر و صاحب نظر باشد, اين اندازه از دقايق و ظرايف فرهنگ ايران و اسلام, اطلاع دارد, واضح است كه سفيران سياسى و مستشاران نظامى بيگانه كه در كشور ما مأموريت داشته اند, چه آيت ها و اعجوبه هايى بوده اند.

از همين رهگذر سنجش و مقايسه اندازه دانش, آگاهى و هوشمندى كارگزاران و سفيران سياسى دولت جمهورى اسلامى ايران در ديگر كشورها ـ در همين روزگارى كه در آنيم ـ با همپايگان سياسى بيگانه, حتى با مردى چون اف. هيل در حدود نود سال پيش, كرامند تدبّر و توغّل و تنقيد است. از باب تمثيل براى پيدايى بهتر موضوع, در گزارشى از ماورالنهر, اندر يكى از سفرنامه هاى تازه از چاپ برآمده چنين آمده است: (…سفير [ايران در جمهورى تاجيكستان] جوانى است از هموطنان پر جنب وجوش كه به گمانم دبير سوم سفارت بايد عنوانش باشد, تدارك همه كارها و تلويحاً كار ما به او واگذار مى شود… به مدد چهار كلمه روسى كه ياد گرفته, بسيارى از كارها و امر و نهى ها را بر گردن خود مى پندارد…).11 و در روزگارى پيش تر, رجلى به مدرسه رفته و درس خوانده از منابع ملى ايران چنين دفاع كرده است: (…ما نفت مى خواهيم چه كنيم, مگر روز قيامت از نفت مى پرسند. بگذار بيگانگان ببرند, خود را با آن آتش بزنند. الهم اشغل الظالمينَ واَجعلنا بينهم السالمين; خدايا ستمگران را با خود مشغول كن, يعنى جنگ انگليس و آمريكا بر سر نفت را خودت دامن بزن و ما را در اين ميان سالم نگهدار.)12 پيوند شرق شناسى و استعمار
نكته ديگرى كه از خلال نامه هاى هيل, استنباط مى شود و نبايد آن را از نظر دور داشت, رابطه شرق شناسى با استعمار است. شرق شناسى, پيوسته راه را براى حضور و نفوذ استعمار در ايران هموار كرده است. گفته اند: (آنتونى ايدن Anthony- EDen ـ نخست وزير انگلستان در سال هاى 1955ـ1957 ـ هيچ سياستى را درباره شرق اتخاذ نمى كرد, مگر پس از اين كه با گروهى از استادان شرق شناسى دانشگاه آكسفورد گفت وگو مى كرد).13 از اين روى, هنگامى كه حكومت هاى غربى در صدد برقرارى روابط سياسى با دولت هاى شرقى برآمدند, مستشرقان را فرا خوانده, آنها را محرم اسرار خود قرار دادند. گاهى آنان را در لباس نظامى و زمانى با مناصب دولتى, روانه كشورهاى شرقى نمودند.14 در عين حال بيش تر شرق شناسان و اهل فرنگ مى كوشيدند در مأموريت هاى خود ـ اعم از تبشيرى, استعمارى و علمى ـ به هنگام تحقيق و گزارش, حتى الامكان به خطا نروند و اطلاعاتى درست و جامع براى دولت متبوع خود تهيه كنند.15

سعى آنان اين بوده كه اقليم ها و موارد ضعف يا قوت ملّيت هاى مختلف را ـ براى تضعيف يا تحريك ـ به درستى بشناسند;16 اما مسلّماً هنگامى كه پاى مصالح و منافع در كار باشد, هر چه قدر كه مستشرقان به ادعاى خودشان, شيفته فرهنگِ ديگر سرزمين ها باشند, خواه ناخواه اغراض و مقاصد سياست كشور خود را در قضاوت و ارزيابى هاى خويش دخالت مى دهند.

علاوه بر شرق شناسان كه به هر حال منافع دولت متبوع خود را, در همه حال, در نظر داشته اند, غالب رجال سياسى ايران در دوره قاجار و روزگار اف. هيل, جيره خوار و حلقه به گوش يكى از دولت هاى خارجى بوده و در خيانت به كشور خود در راه مصالح بيگانگان و خدمت به آنان, از چيزى فروگذار نكرده و يا دست كم توجهى به منافع ملى ايران نداشته اند. براى مثال وقتى امين السلطان (1275ـ 1325ق) صدراعظم ناصرالدين شاه براى ادامه سفرهاى شاه و خوشگذرانى با وى, مبلغ 5/22 ميليون مناط از روسيه وام مى گيرد و قسمتى از كشور را در ازاى آن به گرو مى گذارد, شخصى به او متعرض شده, مى گويد: (تو هر ايرانى را به يك قِران به روس ها فروختى!) او در جواب مى گويد: (ساكت! اگر روس ها شما را مى شناختند, اظهار غبن و معامله را فسخ مى كردند).17 همين وزير با رشوه اى كه از ويليام ناكس دارسى (William Knox Darcy) گرفت, قرارداد نفت را به مدت شصت سال (1901ـ1960) امضا كرد. دكتر محمد مصدق نيز در سفر آمريكا براى دفاع از ملى كردن صنعت نفت ـ در جلسه شوراى امنيت سازمان ملل, 19 خرداد 1331هـ/ 9ژوئن 1952م ـ به مشاوران همراه خود اعتماد ندارد. فرزند او ـ دكتر غلامحسين مصدق ـ در خاطراتش در اين مورد, يادآور مى شود: (بيشتر هيأت نمايندگى ايران سياهى لشكر بودند, به استثناى نواب, صالح و حسيبى; بقيه دنبال گردش و تفريح و كارهاى خصوصى بودند. حتى بعضى اوقات, جمع آورى آنها در محل اقامتمان كه هتل متوسطى بود با اشكال مواجه مى شد. به خاطر دارم كه روزى پدرم به من گفت: غلام! برو مقدارى شكلات بخر. من هم رفتم و يك جعبه بزرگ شكلات خريدم. وقتى جعبه را ديد, گفت: چرا يك جعبه خريدى؟ گفتم چه قدر بايد مى خريدم؟ گفت: چهار پنج جعبه ديگر هم بخر. اينها را بايد با شكلات جمع و جورشان كرد).18

سپس دكتر محمدعلى موحّد مى نويسد: (مبارزانى كه در يكى از حساس ترين مقاطع تاريخ ايران به جنگ با استعمار فرستاده شده بودند, هواخورى و خريد را به نشستن در اطاق مصدق و تبادل نظر با او ترجيح مى دادند و چنين است كه روز آخر كه هيأت ايرانى براى بازگشت به وطن در فرودگاه بود, به نوشته حسيبى: بقايى كه مى گفت اضافه بار ندارم 58 كيلو, سپهبدى 33 كيلو, فاطمى [منظور سعيد فاطمى نماينده روزنامه باختر امروز] و نوبخت [دانش نوبخت مدير روزنامه سياست ما] دو روزنامه نگار 5/37 كيلو, مال من و صالح روى هم رفته 54 كيلو, دانش پور 54 كيلو, بقايى يك چمدان سنگين را به عنوان دستى معرفى و مانع توزين شد و با اين همه 5/42 كيلو بار بى تكليف است).19

همچنين از قول دكتر مصدق نقل شده كه روزى در مجلس گفت: (انگليسى ها در تمام شؤون ما جاسوس دارند. در دولت هم جاسوس دارند, در دربار هم جاسوس دارند. پس از ختم مجلس رفتيم پيش آقاى علاء وزير وقت دربار. ايشان خيلى متأثر بودند و فوراً به ما گفتند: آقاى دكتر مصدق هم كه فرموده اند انگليسى ها در دربار هم جاسوس دارند. از آن جا رفتيم منزل دكتر مصدق و گفتيم كه علاء متأثر از فرمايشات شما در مجلس هستند. فرموديد كه انگليسى ها در دربار هم جاسوس دارند. جواب داد: منظورم علاء نبود. سؤال كرديم پس كى بود؟ جواب داد: منظورم كسى است كه جاسوس اندر جاسوس اندر جاسوس است. اصرار كرديم مقصود كيست؟ جواب داد: مقصودم عَلَم است…).20

محتواى بسيارى از سفرنامه هاى بيگانگان و از جمله نامه هاى اف. هيل نشان مى دهد كه دولتْ مردان ايران نه تنها رو در روى دولت هاى روس و انگليس كه پيوسته مشغول غارت ثروت هاى ايران و استقرار سيطره استعمارى خويش بودند, قرار نگرفتند, بلكه زمينه هاى تسلط آنان را نيز فراهم مى كردند. ضعف زمامداران و سهل انگارى در اداره مملكت باعث شد كه تشكيلات حاكمه ايران به رژيمى دست نشانده تبديل شود و كار به جايى كشيد كه پادشاهان خودكامه قاجارى و پهلوى, مردان لايق و كاردان را بر سر كار نمى آوردند. اين سخن ناصرالدين شاه كه اعتمادالسلطنه آن را نقل كرده, قابل تأمل است: (من وزيرى مى خواهم كه فرق كَلَم و استكهلم را نفهمد).21 دخالت دولت هاى بيگانه در امور داخلى ايران و فساد رجال ايران به جايى مى رسد كه حتى احمدشاه قاجار در بيزارى از سلطنت مى گويد: (اگر در سوئيس كلم فروشى كنم, بهتر است تا در چنين مملكتى پادشاه باشم).22 معرفى نامه هايى از قهستان
نام اصلى كتاب اف. هيل به زبان انگليسى From Persian uplanDs است كه يك ناشر آمريكايى آن را در نيويورك (NEW York-E. P. Dutton and Company Publishels) در قطع رقعى و 248 صفحه به چاپ رسانده است. در ضميمه متن انگليسى كتاب دو نقشه ديده مى شود. يكى مشخصات راه ها و شهرهاى ايران و ديگرى نقشه ايران و برخى كشورهاى همسايه و اروپا. مترجم محترم در مقدمه از اين دو نقشه ياد نكرده است كه كليشه آنها را در پايان مقاله آورده ايم. همچنين در زيرنويس آخرين صفحه با خطى نازك و ريزتر از متن, اين عبارت آمده است.Printed by T. and A. CONSTABLE, Printers to His Majesty at the Edinburgh University Press.متن انگليسى كتاب, شامل 55 نامه است كه نويسنده از اين تعداد, 33 نامه را از بيرجند و 11نامه را از كرمانشاه و 11نامه ديگر را ضمن سفر, از نقاط مختلف, براى زنى در انگلستان مى نوشته است. دكتر محمدحسن گنجى, مترجم كتاب, 33 نامه اى را كه هيل از بيرجند و 8 نامه ديگر را كه در راه رفتن به بيرجند و بازگشت از آن شهر نوشته, به فارسى ترجمه كرده و نامه هاى كرمانشاه را كه به بيرجند ارتباط نداشته, زايد دانسته و آنها را فرو گذاشته است.23 در نتيجه نام كتاب را كه ترجمه آن (از كوهستان هاى ايران) است به (نامه هايى از قهستان) تغيير داده تا مجموع 41 نامه مترجَم, جملگى مربوط به سرزمين قهستان باشد.
مخاطِب همه نامه هاى اف. هيل, نامزد واقعى يا فرضى او بوده است. از نامه 10 فوريه 1915 و نيز نامه 5 ژانويه 1917 چنين استنباط مى شود كه زن مورد خطاب وى در جبهه جنگ شغل پرستارى داشته است: (م. عزيزم! مگر در همان نامه خبر نداده ايد كه به لباس متحد الشكل صليب سرخ ملبّس شده ايد؟ رفتن به كلاس هاى مربوط به آمبولانس و آن نوارپيچى هاى ماهرانه اى كه به توصيه من در دوره پرستارى انجام مى داديد, به ياد داريد!) (ص72).

نامه هاى اف. هيل را با توجه به مضمون و محتواى آنها, مى توان در رديفِ نامه هاى گويا به حساب آورد. در اين شيوه قالب نامه بهانه اى است كه نويسنده بتواند نظريات و تجربيات خود را در موردى خاص بازگويد. اين نوع نامه ها عنوانى شبيه به نامه هاى دوستانه و يا خانوادگى دارد. آن گاه نويسنده پس از يك يا چند جمله گفت وگوى خصوصى, سخن را به موضوعى كه در نظر دارد مى كشاند و تا پايان نامه, همان مطلب را ادامه مى دهد. ممكن است نويسنده به يك يا چند جمله پايانى نوشته خود رنگ و بوى خصوصى بدهد. به عنوان مثال, نامه هاى جواهر لعل نهرو از زندان كه به دخترش ـ اينديرا ـ با عنوان نگاهى به تاريخ جهان (ترجمه محمود تفضلى, تهران, انتشارات اميركبير, سه جلد, چاپ هفتم, 1361) و تصويرهايى از ايران با نام اصلى Persian Pictures به قلم بل, گرترود لوثيان (Bell, Gertrudelowthian) ترجمه بزرگمهر رياحى, تهران, خوارزمى, 1363 و نامه هاى ايرانى نوشته كنت دوگو بينو (ترجمه عذرا غفارى, تهران, دهخدا, 1341) تقريباً در اين زمره محسوبند.

از طرفى مى توان نامه هاى هيل را شاخه اى از روايت مراسله اى24 (Letter Narrative) به حساب آورد. همچنين, هيل ضمن اين نامه ها به تك نگارى (Monograpy) برخى از روستاهاى بيرجند پرداخته است. او در اين نامه ها, مشاهدات عينى, تصاوير ذهنى, ساخت روايى و خطابى و نقل قول را به هم تنيده و بى پيرايه با مخاطبش حرف زده است.

اف. هيل, ضمن آن كه حسب حال/ اتوبيوگرافى خود را مى نويسد, به شرح و تحليل اوضاع اجتماعى و زندگانى ديگران نيز اشاره دارد. اين توضيح لازم مى نمايد كه بيوگرافى توصيفى آن است كه نويسنده به شرح و توصيفِ صرف از زندگى, احوال و آثار ديگران بپردازد, اما بيوگرافى تحليلى آن است كه نويسنده ضمن توصيف زندگى و احوال و آثار اشخاص, جاى جاى به تحليل و اظهارنظر بپردازد و نتيجه گيرى هاى خود را در آنها دخالت دهد. اتوبيوگرافى توصيفى و تحليلى نيز همچون بيوگرافى توصيفى و تحليلى است, با اين تفاوت كه خودِ شخص, به شرح و توصيف يا تحليل احوال و آثار خود بپردازد.

سفرنامه نويسان, معمولاً در نوشتن, قصد تكلف و هنرنمايى نداشته اند و به همين علت نيز آنها, غالباً ساده و هدف اصلى آنها, طرح واقعيت ها و نگارش حقيقت ها بوده است. هيل, كوشيده است دريافت هاى خود را بى كم و كاست براى مخاطب خود توضيح دهد. او در نامه هايش به دنبال تصنّع و عبارت پردازى نيست و انديشه تفاخر و جلوه گرى ندارد. اين كتاب فاقد مقدمه و توضيح است. نخست در بالاى هر نامه, نام شهر يا روستايى را كه مى خواهد درباره آن توضيح بدهد, نوشته و سپس تاريخ روز, ماه و سال را در سمت چپ نامه ها قيد كرده است. همه نامه هاى هيل با عنوانى يكسان به صورت Dear M =م. عزيزم, آغاز مى شود.

در اين نامه ها, مضامين عاطفى يا شكايت از روزگار و هجران و جدايى از يار, ديده نمى شود. فقط در پايان نامه 24 نوامبر 1913 (ص42) اين مضمون آمده است: (…من تصور مى كنم تا اين جا كه خوانده ايد, خيلى از دست من عصبانى شده ايد, بنابراين فعلاً مطلبم را قطع مى كنم. چه, خوب مى دانيد كه وقتى عصبانى مى شويد, چه قدر زيباتر جلوه مى كنيد). نخستين نامه را در تاريخ 15 اوت 1913 از عشق آباد مى نويسد و چنين آغاز مى شودFROM PERSIAN UPLANDS
ASKABAD, 15th August 1918.
DEAR, M., _ You are wondering, I suppose, what has happedn to me since I left London on the 7th: whether I missed the train at Victoria, or took the wrong one at Flushing: whether I dallied in Berlin, or was held up in Warsaw: how, knowing no Russian, I contrived to get over the long journey through Southern Russia to Rostov, and so along the northern side of the Caucasus and down the western shore of the Caspian Sea to Baku, the port of outset for the Middle East.آخرين نامه را هم در تاريخ 15 مارس 1919 از لندن مى نويسد:LONDON, 15th March 1919.
DEAR, M., _ I Left Kermanshan by car on the 7th of February, stayed over the 9th at Hamadan, and arrived at Kazvin on the 10th, Resht on the 12th, and Baku on the 14th. At Kazvin and Resht I found our political and military representatives energetically negotiating between rival elements of local politics. At Baku I observe.پايان آخرين نامه هيل كه ختم كتاب اوست, چنين است:almost forgotten. And I remembered arriving at Victoria from the Cape many years ago, in the thick of a viscid, Yellow, impenetrable November fog of the worst degree __ and sniffing it up like the breath of heaven.اف. هيل در خلال نامه هاى خود, با نگاهى دقيق, روابط اجتماعى و آداب و رسوم و طرز زندگى مردم اقليم بيرجند را آن گونه كه مى ديده, ترسيم كرده و با صراحت از مصائب و رنج هاى مردم سخن گفته است. قلم او شيرين و نثرش روان و هموار و بيانش نرم و ملايم است و اين ويژگى ها در نثر مترجم هم جلوه گر است. مثلاً در بخشى از نامه 17 نوامبر 1913, ص68 در مورد اعتقاد مردم بيرجند مى نويسد: (…ولى اول درباره دين و ايمان آنها بايد يادآور شوم كه همه آنها مسلمانان واقعى و پيروان يكى از فرقه هاى اسلامند و در ميان آنها هيچ يهودى و ارمنى و حتى زردشتى هم وجود ندارد. پيشوايان مذهبى آنها افرادى باتقوا و خردمندند و مردم عادى را به سركشى و اختلافات تشويق و وادار نمى سازند). اما گاهى هم با طنزى ملايم و در عين حال گزنده, به دنده چپ قلم, گزارش مى دهد: (…در وسط ماه رمضان هستيم, يعنى زمانى كه مردم قبل از طلوع آفتاب تا بعد از غروب آن روزه مى گيرند. گذران روزهاى گرم تابستان را بدون يك جرعه آب تا چه حد مى پسنديد؟ و آيا دلتان مى خواهد به جاى آشپز من باشيد كه بيچاره براى ارباب غذا تهيه مى كند, ولى خودش مجاز نيست كه آن را بچشد؟ اما من شك دارم كه او گرسنه بماند. ترياكى ها ناچارند روزه خود را بشكنند, چون آنها اسير وافورند. در بيرجند ترياكى ها يك سوم جمعيت را اعم از زن و مرد تشكيل مى دهند. از بقيه هم تعدادى به بهانه ناخوشى و گواهى پزشكان, روزه مى خورند و بسيارى هم پنهانى مى خورند و مى آشامند. بقيه, يك وعده بعد از غروب و يك وعده قبل از طلوع غذا خورده و بدين صورت شب را به روز مى رسانند.) (ص79)

در بخشى از نامه 18 اكتبر 1916 (ص126) نيز چنين مى خوانيم: (به ايرانى ها ياد دادنِ اين كه در فوتبال سر جاى خود بازى كنند و با ياران خود همكارى داشته باشند, كارى بسيار مشكل است, مخصوصاً كه در زندگى عادى خود هم به اين دو صفت مهم عادت نكرده اند. ولى با وجود اين به سرعت چيز ياد مى گيرند و از لحاظ هوش و ذكاوت و كار كردن از هنديانِ لنگ دراز [مقصود سربازان هندى ارتش انگليس] خيلى جلوتر و بهترند و اين مقايسه را در نژاد آنها هم مى توان به جرأت, اظهار داشت و اين امرى است كه مورد تأييد خيلى ها است كه ايرانى ها و هندى ها را خوب مى شناسند. اگر در شرايط مساوى حكومتى مناسب, فرصت هاى كافى به هر دو داده شود, شكى نيست كه ايرانى ها به طور كلى برترى خود را به اثبات خواهند رساند. ما از تيم هاى فوتبال توسط يك عكاس ماهر محلى عكسى تهيه كرده ايم. ايرانى ها خيلى از عكس خوششان مى آيد و ابداً به ممنوعيت مذهبى توجهى ندارند. ميرزا رضا, عكاس مورد نظر, يك روز داستانى برايم گفت كه نقل آن بى مناسبت نخواهد بود. مى گفت: روزهاى اول كه عكاسى ياد گرفته بود, مجتهد محل دنبال او فرستاده و يادآور شده بود كه تهيه تصاوير و مجسمه انسان در اسلام حرام است و بايد دست از عكاسى بردارد, يا اين كه او را تكفير خواهد كرد. ميرزا رضا چند عكس از حجج اسلام در تهران و جاهاى ديگر كه از روزنامه ها كَنده بود به مجتهد نشان داده و او را متقاعد كرده بود كه ضررى از اين كسب عايد نمى شود. مجتهد قانع شده و او را بخشوده بود, ولى ميرزا رضا قبل از مرخص شدن از حضور مجتهد, استدعا كرده بود اجازه دهد عكس او را بردارد. اين استدعاى او پذيرفته شده و مجتهد كه بعد عكس خود را ديده بود, خيلى خوشش آمده و از او خواسته بود, دو ـ سه تا از آن عكس برايش آماده كند).

در نامه 4 دسامبر 1916 (ص138ـ130) در مورد باورها و تصورات مردم بيرجند, از جمله شربت دار خود25, به مخاطبش (زنى كه پيش از اين از او ياد كرديم) چنين مى نويسد: (حَسَن, شربت دار من با غول ها مؤانستى پيدا كرده و در نتيجه, آنها اغلب شب ها به سراغ او مى آيند. بنا به گفته حسن, شب كه چراغ را خاموش مى كند و سرش را زير لحاف مى برد, اول صداى پاى غول را از پشت بام مى شنود ـ كه احتمالاً ممكن است صداى پرنده يا سگ و گربه اى باشد ـ آن وقت صداى كسى را مى شنود كه درِ اتاق را مى زند ـ احتمالاً گربه اى كه در خانه نگاه مى داريم ـ آن وقت غول داخل اتاق شده, در صدد جست و جوى حسن برمى آيد و همين كه حسن را يافت, روى او مى افتد.26 وقتى از حسن مى پرسم: غول چه شكلى است؟ مى گويد: صاحب!27 او هميشه در تاريكى مى آيد و هرگز كسى نمى تواند او را ببيند. گفتم: پس چه طور مى دانى كه آمده است؟ حسن مى گويد: من از صداى پاى او متوجه مى شوم و مى توانم نزديك شدن او را حس كنم تا اين كه عاقبت روى سينه من مى نشيند. صاحب! اگر غول نباشد پس چرا من نمى توانم سر يا پايم را تكان بدهم؟ مى گويم: طفلك! به نظر مى رسد تو شب روغن زيادى مى خورى و نمى توانى بخوابى! حسن جواب مى دهد: خير صاحب! من يقين دارم كه غول است و همه مى دانند كه غول وجود دارد. اما غولى كه سراغ من مى آيد, بعد از چند لحظه مى رود و من مى توانم سرم را از زير لحاظ بيرون بياورم. ولى بالاخره من روزى او را خواهم گرفت و صد دينارى كه مى گويند هميشه روى زبان خود دارد, برخواهم داشت. هركس صاحب آن صد دينارى باشد, ثروتمند مى شود. زيرا هر موقع آن را خرج كند, باز به جيب او برمى گردد. بالاخره مى گويم: حسن! فردا بايد به پزشك مراجعه كنى تا چند قرص خواب به تو بدهد و آن قرص ها, طلسمى است كه اگر موقع خواب بخورى و بخوابى, هيچ غولى نمى تواند به سراغت بيايد. اين هم يك معجزه فرنگى است. حسن با تبسّم طعنه آميزى پذيرفت كه نزد پزشك برود, ولى عقيده اش را عوض نكرد!).

توانايى اف. هيل در تكلم به زبان هاى مختلف, انديشه اى فراخ و مشربى انعطاف پذير به او مى دهد كه با نوعى حاضر جوابى و طنّازى و در عين حال عواطف انسانى همراه است. از همين رهگذر چنين مى انديشد كه اقوام و مردمانى با عقايد و انديشه هاى متفاوت وجود دارند كه هر يك قواعد خاصى براى زيستن در جهان دارند. هر ملتى با روش, منش و فرهنگ خود زندگى مى كند و غالباً هم به آنها مى نازد. بنابراين, صدور حكمى مطلق را براى همه آدميان برنمى تابد. به بخشى از يك نامه او (ص143) توجه كنيد: (…چند روز قبل, دوست قديمى خود, ملك التجار را ملاقات كردم كه با ادب فراوان از اين كه بايد بروم, اظهار تأسف كرد و گفت تازه داشتيم با يكديگر آشنا مى شديم. ظاهراً موضوع مسافرت من, پيرمرد را به فكر آخرت انداخته بود و ديوار غيرمرئى را كه بين من و او به وجود آمده بود به خاطرش آورد! چون او تلاش هاى زيادى كرده بود كه مرا به دين اسلام درآورد و هميشه با اشاره به اين واقعيت مى گفت به قرارى كه اطلاع پيدا كرده خيلى از فرنگى ها (انگليسى ها) هستند كه برترى اسلام را دريافته و مسلمان شده اند. من گفتم كه چنين كسانى را نمى شناسم و شخصاً براى كسانى كه دين خود را عوض مى كنند, نه احساس همدردى دارم و نه آنها را تحسين مى كنم. چون به نظر من هيچ كس نمى تواند رنگ پوست بدنش را عوض كند و معتقدات مذهبى افراد از رنگ پوست آنها بسيار عميق تر است. گفت: مسأله پوست و خون و نژاد در جاى خود درست, ولى مذهب از همه آنها برترست و هر انسانى بايد خودش بينديشد و حقيقت را هر جايى كه هست پيدا كند و دنبال آن برود. من دانستم كه اين پيرمرد متعصّب هرگز نمى توانست باور كند كه در جست وجوى حقيقت, آن ديوار غير مرئى كه بين من و او قرار داشت, مولود افكار انسان ها بود و هرگز وجود خارجى نمى توانست داشته باشد! اين بود كه بحث خود را به همين جا پايان داديم و شايد حق هم با او بود, چون از اين كه براى اولين بار سكوت را شكسته و درباره اين مسائل صحبت كرده, خاطرجمع و دلخوش بود كه وظيفه دينى خود را انجام داده است!).

گويا اف. هيل در مدت اقامت بيرجند يك مفتّش و خبر رسان در استخدام داشته كه خبرهاى مهم شهر را محرمانه به وى مى رسانده است: (… راستى تا يادم نرفته, ديروز مخبر همه كاره ايرانى من با حالتى حيله گرانه و تبسّمى عذرخواهانه وارد اتاق شد. پنج دقيق اى در اتاق دربسته خلوت كرديم. او گفت كه مجتهد اين جا فرمان امضاشده اى از طرف مراجع تقليد نجف دريافت كرده كه طى آن تمام مردم ايران را به جهاد عليه انگليسى ها و روس ها امر كرده اند. مجتهد فرمان را به امير نشان داده, ولى امير [شوكت الملك امير ابراهيم خان عَلَم] گفته است كه موقتاً آن را مسكوت نگاه دارد. گفتم لابد اين فرمان به تمام شهرها رفته و ناگزير منتشر خواهد شد. ممكن است در مساجد مطلب ابراز شود و مردم عادى, هيجان زده شوند. در آن صورت ممكن است دسته بندى هايى نيز بشود و اقدامات متعصبانه اى به عمل آورد. آن وقت است كه گروهى نادان, فكر خواهند كرد كه به درك واصل كردن ما در حكم عبادت خواهد بود. چنين نيست؟

ـ بله صاحب! كاملاً ممكن است. گفتم و چنين واقعه اى بسيار جالب خواهد بود. او گفت: چنين واقعه اى اتفاق نخواهد افتاد, چون لازمه جهاد اين است كه دولت اعلام كند و آن وقت هم بايد امام غايب ظاهر شود كه جهاد را اداره كند. بنابراين گفتم: لازم نيست درباره آن فرمان نگرانى داشته باشيم. عثمانى با برادران مسلمان خود در هندوستان مى جنگند و متحدين آنها در اين جنگ هم عيسوى ها هستند. اين است كه دولت, جهاد اعلان نخواهد كرد و امام غايب هم براى اداره آن ظاهر نخواهد شد; يا ملاهاى نجف را به اشتباه انداخته اند, يا اين كه مُهر آنها را جعل كرده اند. خبر جالبى است, ولى درباره آن ديگر فكر نخواهم كرد.) (ص74ـ75).

اف. هيل از نگارش كوچك ترين جزئيات فروگذار نمى كند و آنچه را مى بيند يا مى شنود, جزء به جزء با حوصله اى تمام براى دوستش مى نويسد. حتى گزارش بازى كودكان بيرجندى را (نامه 23 اوت 1916, ص124) از ياد نمى برد: (اين روزها فصل بادبادك28 هوا دادن در بيرجند است و بچه هاى اين شهر هر روز بعد ازظهرها به اين كار مشغولند. بادبادك هاى آنها چهار ضلعى است كه از تيغه هاى نى و كاغذهاى رنگى تشكيل شده و طرفِ تو رفته و معقّر آنها هميشه رو به سمتِ باد است و از طرف برآمده يا محدّب آن دنباله اى از يك رشته دراز تكه هاى كاغذ به فواصل كمى قرار دارد كه وقتى بادبادك به هوا رفت از اين دنباله ها صدايى شبيه صداى هواپيما به گوش مى رسد).
هرچند مترجم محترم, دستخطى به فارسى از اف. هيل نيافته است, اما بى شك او در نگارش به زبان فارسى چيرگى و مهارت كامل داشته است. در نامه 10 اكتبر 1915 (ص87 ـ 88) چنين نوشته است:
م. عزيزم
من همراه امير به شكار با باز29 رفته بودم. از آن جا كه اين نخستين تجربه ام بود و اين نوع شكار ورزش قديمى انگليسى ها است, لازم مى دانم جزئيات آن را شرح دهم. امير يك ماه پيش دنبال بازهاى خود فرستاده بود و وعده كرده بود كه يك بار ما را به شكار ببرد. يك شنبه گذشته دعوت نامه مورد انتظار رسيد كه به خط خودش نوشته شده و پُر از تعارفاتى بود كه درك آن مشكل است, مگر اين كه قبلاً با آن آشنايى داشته باشيد. من اكنون ترجمه آن را برايتان مى نويسم. اصلِ نامه با قلم نى از راست به چپ, بى نشانه هاى سجاوندى روسى كاغذ ارزان اروپايى كه تا كرده بودند, نوشته شده است و در سرلوله آن تاريخ 12 ذى قعده و در مقابل آن به عربى نوشته شده (يا هو) كه وِرْد يا استمدادى از درگاه خداوند است: (قربانت گردم, اميد است كه وجود شريف جناب عالى در نهايت سلامت باشد. بسيار سپاس گزار خواهم شد كه پس فردا سه شنبه 24 ذى قعده ساعت سه بعدازظهر به منزل بنده تشريف بياوريد تا با همديگر به شكار با باز برويم. همچنين, اگر براى صرف شام هم با دوستان صميمى تان به بنده افتخار بدهيد تا وقت بازى بريج30 ما هم ادامه يابد, موجب مزيد تشكر خواهد بود. زياده عرضى نيست و مصدّع نمى شود.) دوست صميمى شما, محمد ابراهيم من چنين جواب دادم: (قربانت شوم, از دريافت خبر سلامتى مزاج مباركِ آن جناب بى نهايت خرسند شدم. همان طور كه حضرت امير اراده فرموده اند, روز سه شنبه در ساعت مقرّر با كمال مسرّت و افتخار حضور پيدا خواهم كرد. دوست حقيقى شما, اف. هيل روى پاكت را چنين نوشتم: حضور مبارك حضرت اجل اكرم عالى سركار امير شوكت الملك حكمران قاينات و سيستان دامت عظمته مشرف باد.)

آشنايى اف. هيل با آثار ادبى و اظهارنظرهايش در اين زمينه, تعجب انگيز است. در بخشى از نامه 2ماه مه 1916 (ص108ـ110) درباره شناهنامه براى مخاطبش چنين نگاشته است: (…كتابى است حماسى و احتمالاً عالى ترين كتاب در ادبيات فارسى. شاهنامه فردوسى مانند ايلياد هرمر, شكوه و عظمت شاهان گذشته را براى نسل هاى بعد حفظ كرده است. شاهنامه در پايان قرن دهم ميلادى سروده شده و با گذشته اسطوره اى آغاز مى شود و تاريخ حماسى سرزمين ايران را تا ظهور اسلام بيان مى كند. زبان شاهنامه, ناب, نجيبانه و شهسوارانه و ساده است. ابيات شاهنامه انسان را به ياد لشكرهاى شهسواران بى شمار با پرچم هاى رنگارنگِ در اهتزاز در آفتاب و يا موسيقى هندِل31 مى اندازد كه آتش مقدسِ آن, جان و روان را مى سوزاند. ستايش مشاهير در شاهنامه, فضايلِ گشاده دستانه روزگاران گذشته انسان را به ياد مى آورد كه پهلوانان جسماً و روحاً با آنچه امروز قهرمان مى دانيم, تفاوت داشته اند; يعنى روزگارى كه نيروى ايمان و بازو توأم با شجاعت و عواطف انسانى در جوانمردى قهرمانان و مبارزات تن به تن آنها متجلى گرديده است. شايد تصور كنيد كه هر باسوادى در ايران اين اثر حماسى بزرگ را مى خواند, اما متأسفانه چنين نيست. مسلمانان واقعى از اين كه قلوب خود را با آتش زردشت گرم كنند, بيم دارند و ايرانيان امروزى از اشعار عاشقانه كه با روحيه متزلزل و افكار پريشان آنها بيشتر هماهنگى دارد, بيشتر خوششان مى آيد. شاهنامه خوانى از آنِ افراد قبيله و دراويش است. مردم ايلياتى در كوچْ ها و اردوگاه هاى موقت خود از آن استفاده مى كنند; در حالى كه دراويش, شاهنامه را از بر كرده, در قهوه خانه هاى شهرها با آدابى خاص براى شنوندگان مشتاق بازخوانى مى كنند. زبان شاهنامه دربرگيرنده واژه هايى است كه خواندن آن را براى آموزش نديده ها دشوار مى سازد. نانوايى كه اين نسخه نفيس شاهنامه را براى من فراهم كرده بود, داوطلب شد چند صفحه از آن را خودش براى من بخواند, لذا شبى از او دعوت كردم كه به وعده خود وفا كند. آن شب دو نفر جوان را كه يكى معلم مدرسه بود نزد او نشاندم كه از او شاهنامه خوانى را فراگيرند. نانواى بيچاره در مقابل اين دو جوان احساس شرمندگى كرد, گرچه اين كار دليلى نداشت. بالاخره به اصرار من شاهنامه خوانى را آغاز كرد. جالب ترين داستان كتاب را يعنى مبارزه (رستم و سهراب) و كشته شدن سهراب به دست رستم كه پدر ناشناخته او بود, انتخاب كرده بود. اين همان داستانى است كه شما در آثار ماتيو آرنولد32 خوانده ايد. نانواى مهمان ما, داستان را روايت نمى كرد, بلكه اشعار را به همان آهنگ و با همان حرارتى كه شاهنامه خوان هاى قهوه خانه ها ايراد مى كردند, واگويه مى كرد). تأملى در روش كار و حاشيه نويسى هاى مترجم
همچنان كه پيش از اين گذشت, نام اصلى كتاب From Persian Uplands بوده است; اما بر پشت جلو ترجمه آن نام كتاب به انگليسى N^amaha^yi az Qohest^an است كه آن را مترجم به اف. هيل (Author: F. Hale) نسبت داده است; در حالى كه هيل كتابى به اين نام ندارد. دكتر گنجى در مقدمه خود (از كوهستان هاى ايران) را معادل عنوان اصلى كتاب آورده است كه چندان مناسب به نظر نمى رسد. با توجه به محتواى كتاب و گشت وگذارهاى اف. هيل در شهرهاى مختلف ايران, مقصودِ وى از انتخاب عنوان From Persian Uplands, گزارش سفر به سرزمين ايران بوده است.

و اما دكتر محمدحسن گنجى تمام شرايط و ويژگى هاى مطلوب يك مترجم موفق را در بازگردانيدن متن انگليسى نامه هاى اف. هيل به فارسى, دارا بوده است. اين استاد دانشمند, هم ذهن و زبان هيل را به خوبى دريافته و هم بدان علت كه خود در بيرجند آن روزگار نشو و نما يافته و با آداب و رسوم آن ولايت, انس و الفت داشته, آنچه را اف. هيل با چشم و گوش مى ديده و مى شنيده; دكتر گنجى به دل و جان, حس كرده و دريافته و حتى پيش از اقدام به ترجمه, اطلاعات دقيق و لازم را درباره سرزمين قاينات و بيرجند و نقش خاندان عَلَم و خزيمه در آن اقليم, در سينه داشته است.

همچنين در اين ترجمه, ذوق زبانى و فارسى نويسى و قدرت قلم گردانى و احاطه بر واژگان را هم كه از شرايط مترجمى به حساب آورده اند, به خوبى دارا بوده است.33 زبانى كه استاد گنجى براى ترجمه اين نامه ها برگزيده, هم سنگ و سازگار با متن انگليسى آن است. مترجم در اين برگردان, تمام ويژگى هاى متن زبان اصلى (زبان مبدأ) را شناخته و توانسته است آنها را تا حد امكان به زبان مقصد (متن ترجمه) انتقال دهد; به طورى كه تقريباً خواننده فارسى زبان, همان احساس را مى يابد كه خوانندگان انگليسى زبان. همچنان كه پل والرى (Valery Paul) يكى از نظريه پردازان مباحثِ ترجمه نيز (تأثير برابر) را اساس كار مترجم مى داند و بر اين باور است كه ترجمه يعنى بازسازى تأثير متن اصلى (مبدأ) در متن تا آن جايى كه ممكن باشد.34
در عين حال قابل يادآورى است كه مترجم گرامى, برخى عبارت ها و جمله هاى طولانى و تو در تو را كه با موضوع اصلى, ارتباط تنگاتنگ نداشته و يا با حوصله خوانندگان و پسند روزگارى سازگار نيافته حذف كرده است. البته براى برخى حذف ها هم نمى توان بهانه اى تراشيد. مثلاً,هيل در نامه 2 ماه مه 1916 (ص108 ترجمه) از پيشخدمت خود سخن مى گويد و سعى مى كند به آن جوان كه (حسن) نام دارد, خواندنِ بهتر متون فارسى را بياموزد. بنابراين, كتاب انوار سهيلى نوشته كمال الدين حسين واعظ كاشفى را كه يكى از آثار ادبى فارسى است, انتخاب مى كند, اما بعد متوجه مى شود كه نثر آن متكلّف و مصنوع و مزيّن به اشعار و امثال عربى و به تقليد از كليله و دمنه نوشته شده است. پس ضمن آن كه انوار سهيلى را با افسانه هاى ازوپ منسوب به پُلانود (Planude) مقايسه مى كند, از خواندن آن, با حضور پيشخدمت خود صرف نظر مى كند. اما استاد گنجى, انتخاب كتاب را به پيشخدمت نسبت داده و عبارت را با حذف بخشى از آن به صورتى ناموجّه ترجمه كرده است. علت خطا, آن بوده كه هيل, كتاب انوار سهيلى را به انگليسى The lights of canopus ترجمه كرده و در نتيجه جناب استاد نيز نام اصلى كتاب را درنيافته و به معناى لغوى آن توجه كرده است. ناپسندتر آن كه بدانيم كاشفى سبزوارى, كتاب مذكور را به نام امير احمد, مشهور به سهيلى آراسته است. خلاصه آن كه مترجم دانشمند به متن انگليسى كتاب چندان وفادار نيست و ترجمه جزء به جزء آن را مناسب ندانسته است. اينك متن انگليسى و ترجمه استاد گنجى را درباره مطلب پيش گفته, عيناً مى آوريم:I tried him first of all with the Lights of Canopus, which is rather like .sops Fables on a big scale. It is a very wordy and lon-winded book, full of wise saws expressed in ornate and artificial language, and the reader had to struggle so painfully over the verbal obstacles that the matter of the anecdotes barely reached his mind. So we gave that up, and he brought me a book called Malek Arslan, which is a novel of gay and wonderful(اول يكى دو كتاب كلاسيك براى خواندن انتخاب كرد, كه خيلى دشوار بود. حالا خود حسن كتابى به نام امير ارسلان آورده كه داستان, بلند سرگرم كننده اى است پر از جن و پرى و…) (ص108).
و اما سبب ترجمه نامه هايى از قهستان ـ بنا به نقل مترجم در مقدمه كتاب ـ آن بوده كه دكتر گنجى, در دوره دانش آموزى خود در بيرجند و سپس در زمان دانشجويى در تهران, نسخه اى از متن انگليسى كتاب را نزد دو معلم خود ـ سيد غلامرضا سعيدى و سلمان اسدى ـ مى بيند. در آن سال ها, موقعيت مناسب براى ترجمه فراهم نمى شود تا اين كه در سال 1368 گذرش به لندن و كتابخانه هاى آن شهر مى افتد و در كتابخانه مدرسه السند و مطالعات آسيايى و آفريقايى نسخه اى از كتاب مزبور را پيدا مى كند.

از طرف ديگر, دكتر گنجى به علت عشق و دلبستگى به زادگاهش (بيرجند) از همان سال هايى كه در تهران سكونت مى گزيند, گاه و بى گاه در فرار از دلتنگى ها و حوادث روزگار كج مدار, تأمل ايام گذشته كرده, خاطرات خوش و ناخوش دوره كودكى و نوجوانى را, آرام آرام, بر قلم مى آورد. وى تصميم داشته حوادثى را كه مربوط به هيجده سال اول زندگى اش بوده, به شيوه اى بنويسيد كه نمايشگر اوضاع اجتماعى و فرهنگى بيرجند آن روزگاران نيز باشد. اما همچنان كه در مقدمه (ص8) مى نويسد: (مطالعه كتاب هيل, نگارنده را متوجه كرد كه وجوه مشترك زيادى بين محتويات اين كتاب و يادداشت هاى خاطره مانند او وجود دارد و به اين فكر افتاد كه از آن بخش كتاب هيل كه مربوط به بيرجند مى شود, ترجمه اى فراهم آورد, و از تلفيق اين ترجمه و يادداشت هاى خود اثرى تازه به رشته تحرير درآورد, ولى از آن جا كه چنين اقدامى اهميت ترجمه و حق نويسنده آن را از ميان مى برد و چنين عملى اخلاقاً غير مجاز و دور از انصاف به نظر مى رسيد, بر آن شدم كه عين ترجمه كتاب را متن قرار داده و يادداشت هاى خود را در جاهايى كه مناسب دانسته باشد, به صورت حاشيه, بر آن بيفزايد).
در اين جا از اين توضيح نيز گزيرى نيست كه خاطره نويسى, معمولاً به ياد آوردن حوادث گذشته و بازسازى ذهنى آنهاست. بنابراين هرچه فاصله ميان اين يادآورى و زمان وقوع, طولانى تر باشد, كهنگى و فرسودگى تصوير و دخالت عوامل ذهنى در بازسازى و ارائه آن بيش تر خواهد بود. اف. هيل, آنچه را مى ديده و يا بر سرش آمده, نو به نو, مى نوشته است; در حالى كه دكتر گنجى, خاطرات خود را پس از سال هاى متمادى به صورت حاشيه در ذيل كتاب حاضر نوشته است. بنابراين يادداشت هاى هيل در همان زمان وقوع و نگارش از مقوله سندنويسى به حساب مى آيد و حال آن كه خاطرات استاد گنجى بيش تر از مقوله شهادت يعنى اخبار بر وقوع امرى درگذشته است. بنابراين از نظر اثبات دعوى در قوت و اعتبار و رجحان سند بر شهادت, ترديد نمى توان كرد.35

آنچه استاد گنجى در پاورقى, تحت عنوان (يادداشت) آورده, شامل خاطراتى مى شود كه سال هاى 1292ـ1309ق, يعنى تا سن هيجده سالگى زندگى او را دربرمى گيرد. دكتر گنجى ضمن ترجمه متن انگليسى نامه هاى هيل, در جاهايى كه خود مناسب دانسته, به توضيح و تشريح برخى مطالب متن پرداخته است و در استكمال موضوعات كتاب كوشيده و هرجا كه هيل در توضيح برخى نام ها و جاى ها و مباحث, به اختصار گراييده, همچون ياورى مهربان و مشاورى صميمى به مدد وى شتافته و به شرح مبهمات متن پرداخته است.
البته توضيحات دكتر گنجى شامل تمام موضوعات كتاب نيست, بلكه اختصاص به برخى مطالب متن دارد. بخشى از اين يادداشت ها, بسيار كوتاه و فقط جنبه تأكيدى و تأييدى دارد و بعضى از آنها, نسبتاً مفصل و مشروح است. بيش تر حواشى كتاب, توضيحاتى در مورد مكان ها, اشخاص و يا برخى رسم ها است و مجموع يادداشت ها, يعنى حواشى مترجم تقريباً 420 سطر ـ با حروف ريزلوتوس نازك, پوينت11 ـ و به تخمين 21 صفحه يعنى حدود يك هفتم متن كتاب است.

استاد گنجى برخلاف اف. هيل به توضيح جنبه هاى اجتماعى و تحليل حوادث سياسى بيرجند در روزگار اف. هيل چندان التفاتى ندارد و آنها را بر قلم نياورده است. خواننده مشتاق و علاقه مند اين روزگار كه بر حوادث آن دوران كم تر وقوف دارد, از استادى ديرينه سال و در عين حال با تجربت و پخته مغز, متوقع است كه اى كاش, او خاطرات روزگار سپرى شده حادثه خيز و جو ملتهب اجتماعى ايران ستم ديده را در دوره اشغال متفقين, در گوشه اى از اين سرزمين كه مصادف با زير و بم هيجانات دوره نوجوانى و برنايى وى بوده, با حوصله اى بيش تر و پنجه اى سخاوتمندانه تر, به شيرينى نگاشت.

همچنان كه گذشت در يادآورى حوادث گذشته و بازنويسى آنها, برخى موارد از ياد و قلم استاد گنجى, افتاده و رفته است. مثلاً در ذيل آنچه هيل در مورد آداب سوگوارى در ماه محرم و گراميداشت شهادت امام حسين(ع) آورده, دكتر گنجى توضيحاتى ارزشمند و خواندنى آورده است, اما برخى از باورها و رسومى را كه با نوشته هاى هيل ارتباط داشته, از ياد برده است. از جمله به رسمى كه در آن دوره در بيرجند متداول بوده و حتى حاج شيخ هادى هادوى در مقدمه اشعار خود آورده, اشاره اى نكرده است و آن موضوع به شرح زير است: (… دومين نوبت كه امير صافى عقيده اين سامان, امير اسماعيل خانِ شوكت الملك را ملاقات كردم, غرّه محرم [حدود سال هاى 1319ق] در مسجد معروف به مسجد عاشورا بود. اين خاندان پاك عقيده از قديم الايام در تعظيم شعائر پيش قدم بوده اند. از آن جمله افتتاح مراسم سوگوارى را در اين مسجد مى نموده و در تمام شؤون بندگى و ارادت به خاندات عصمت(ص) از اقدام و اطعام و بذل و انعام بذل مجهود مى كرده اند. ولى توده جاهله را مرسوم بود كه پس از فراغ از مجلس روضه و قيام به وظايف سوگوارى در خشك رود بيرجند كه فاصله بين دو قطعه شهر است, با سنگ فلاخن دو دسته بالا و پايين, سر و مغز يكديگر را هدف مى كرده اند و اين حركت وحشيانه را شگونى مى شمردند و مثل معروف آن گاو را كه نُه من شير مى داد به يك لگد مى ريخت, ممثّل مى داشتند…).36

همچنين دكتر گنجى به جنجالى كه بر سر افتتاح مدرسه شوكتيه پيش آمده, اشاره اى نكرده است: (… در سنه 1326 حكمران معارف پژوه [امير محمد ابراهيم خان علم, شوكت الملك] مدرسه اى به نام شوكتيه تأسيس كرد. من تشويق كردم و پسرم را به مدرسه فرستادم و جنجال آقايانى را كه از اصول اجتماعى بى بهره بودند, به چيزى نشمردم, چه مى دانستم كه اگر اين ملت بر اين جهالت بماند, به سرعت دستخوش اجانب آيد…).37

ديگر آن كه تراوشات خامه هيل به انگليسى از حيث تنوع, تازگى, اطلاع رسانپي نوشت: 1. واژه قهستان معرّب كهستان كه به دليل محيط جغرافيايى


صفحه 9

درنگى در ترجمه مغازى واقدى
واثقى راد محمدحسين


تاريخ جنگ هاى پيامبر, دكتر مهدى مهدوى دامغانى, مركز نشر دانشگاهى, 3ج, 949ص. مقدمه
تاريخ دوران رسول خدا(ص) به دليل آن كه خاستگاه اصلى جدال هاى كلامى, اعتقادى, سياسى و مذهبى مسلمانان بوده است, اهميت فراوان دارد و از آن جهت كه بستر اصلى نظريه پردازى دينى و دين شناسى مى باشد اهميت ويژه مى يابد. چه بسيار گفته ها و نوشته ها و كتاب هايى كه به نام تاريخ اسلام منتشر شده اند, اما اعتبار علمى ندارند. سلاطين و نويسندگان در طول تاريخ همراه و همگام با هم نسبت به اسلام ستم روا داشتند. ضرورى مى نمايد كه به عنوان پيش درآمد نظريه پردازى دينى و دين شناسى, پژوهش هاى اصلاحى در كتاب هاى تاريخ صورت گيرد. يكى از آن كتاب ها مغازى واقدى است كه امروز ارزش فراوان يافته است. ترجمه آن را نشر جهاد دانشگاهى به عنوان متن معتبر درسى در موضوع تاريخ اسلام چاپ و منتشر كرده است.
به نظر رسيد نقد آن ترجمه براى پژوهشيان و دانشجويان دانشگاه ها خالى از فايده نباشد.
مؤلف ابوعبدالله محمد بن عمر بن واقد اسلمى, نخست در مدينه مى زيسته و از موالى بوده است. وى در سال 129 يا 130 در مدينه متولد و در سال 207 در بغداد درگذشته است. او بيش تر به تاريخ جنگ هاى پيامبر پرداخته و جاى آن جنگ ها را نيز از نزديك ديده و در مدينه نيز مغازى را تدريس مى كرده است. هارون الرشيد و يحيى برمكى در سفر حجى كه به مدينه رفته بودند, با واقدى آشنا شدند. شخصيت او مورد توجه آن ها قرار گرفت و او را به بغداد دعوت كردند. او در سال 180 به بغداد رفت و از آن پس به سمت قاضى منصوب شد و در دو دولت هارون و مأمون همين شغل را داشت. او كتاب هاى زيادى در موضوع تاريخ و غيره نوشته است كه يكى از آن ها كه بر جاى مانده, همين (المغازى) است. شخصيت علمى واقدى
دانشمندان اسلامى درباره شخصيت او اختلاف نظر دارند. شمارى او را ستوده و شمار ديگر چون احمد بن حنبل, ابن ادريس شافعى, محمد بن اسماعيل بخارى, احمد بن شعيب نسايى و… او را نكوهش نموده اند.1 كتاب (المغازى)
كتابى كه امروز به نام (المغازى للواقدى) شناخته شده است در 1127 صفحه مى باشد كه توسط آقاى مارسدن جونس در انگلستان تحقيق و تصحيح شده و توسط نشر دانش اسلامى در دو جلد و انتشارات اسماعيليان در سه جلد چاپ شده است و همين كتاب, مبناى ترجمه قرار گرفته است. واقدى در آغاز اين كتاب نام بيست و پنج نفر را آورده است كه گزارش هاى اين كتاب را روايت كرده اند. در برخى جاهاى متن كتاب نيز به همين گونه عمل كرده است و در پى آن به گفته خودش, حاصل روايات را يكجا آورده است. آن گاه گزاره ها را چهارگونه نقل مى كند: يا با واژه (قالوا) يا (مستند), يا (مرسل) و يا به (استنباط) و اجتهاد.

اين كتاب گرچه تنها كتابى است كه در آن به صورت تفصيلى به جنگ هاى رسول خدا(ص) پرداخته شده, از آن جهت كه روايات آن در هم آميخته و همگى حكم (روايت مرسل) را يافته اند, در منظر اهل نظر از اعتبار ساقط مى باشد, جز آن كه دليل ديگرى آن ها را تأييد كند. مترجم
بخشى از كتاب فوق را جناب آقاى دكتر محمود مهدوى دامغانى در سال 1359 به فارسى برگردانيده است2 و باقى را در سال هاى بعدى ترجمه كرده است.

ترديدى نيست كه كار ترجمه در پاره اى موارد دشوارتر از تأليف است. چه آن كه مؤلف دست كم در عبارت پردازى آزاد و مترجم در حصار واژگان هاى معين قرار دارد. به ويژه اگر بخواهيم يك متن قديمى با ظرافت ها و دقت هاى فراوان را به فارسى رايج روز بگردانيم. آقاى دكتر محمود مهدوى دامغانى از مترجمان بنام معاصر و از استادان دانشگاه است كه كتاب هاى مختلفى را به فارسى برگردانيده اند. قلمى شيوا و دلنشين دارند و ترجمه ايشان نيز روان و جاذبه دار است. گزينش مغازى واقدى
ايشان براى گزينش آن كتاب جهت ترجمه شش دليل آورده است; از جمله گويد:
اهميت مقام علمى و فضل واقدى چنان است كه نه تنها اين كتاب او بلكه آثار ديگرش هم از همان قرن سوم هجرى مورد استفاده و استناد ديگر مؤلفان و نويسندگان قرار گرفته است و غالباً به كتاب هاى او اعتماد داشته اند و مطالب نقل شده از ديگران را با مطالب واقدى معيار زده اند و بدون ترديد هيچ كتابى در سيره و مغازى به اهميت مغازى ابن اسحاق و مغازى واقدى نيست.3
ايشان براى اثبات مدعاى خود از بلاذرى, ابواسحاق ابراهيم ثقفى, مسعودى, طبرى, ابن اثير, ابوالفدا و نويرى و ابن ابى الحديد نام برده است كه به مغازى واقدى استناد كرده اند. بى ترديد اينان گاه به مغازى واقدى استناد كرده اند; اما بايد پذيرفت كه همه مؤلفان و نويسندگان به گفته او استناد نكرده اند. همچنين به تمام گفته هاى او نيز اعتماد نكرده اند. استناد در چند مورد دليل بر برترى مقام علمى نمى شود. پيش تر نيز گفتيم كه شمارى از پيشوايان مذاهب و محدثان, كتاب او را فاقد اعتبار دانسته اند. بهتر بود كه جناب مترجم, دليل ارائه مى داد كه چه كسى و كجا مطالب واقدى را ضابطه درستى مطالب ديگران قرار داده است.
اما اين كه نوشته اند (بى ترديد بهترين كتاب است) خوب بود ايشان نخست كتاب هاى سيره و مغازى ابن هشام, طبقات ابن سعد, سيره ذهبى, ابن كثير, صالحى شامى, مقريزى را ملاحظه مى فرمود كه مستند و با تجزيه و تحليل بيش تر نوشته شده اند.
يكى از دلايل او آن است كه واقدى آيات مربوط به هر جنگ و سريه را در پايان آورده است. گرچه اين كار واقدى در خور تحسين است, اما ويژگى اين كتاب نيست. چرا كه ابن هشام نيز آيات مربوط به هر سريه و غزوه را در پايان همان فصل آورده و به تفسير آن آيات نيز پرداخته است.
برخى از دلايل مترجم چندان قابل توجه نيست; از جمله (ابن خرداذبه مى پنداشت كه مادر واقدى ايرانى بوده است4).

تنها ويژگى مغازى واقدى آن است كه به تفصيل نوشته شده و قديمى تر مى باشد; اما چون اكثر روايات آن مرسل هستند, از اعتبار ساقط مى باشند. ترجمه
ترجمه (المغازى للواقدى) به نام (تاريخ جنگ هاى پيامبر) در سه جلد در 949 صفحه به همراه فهرست ها توسط مركز نشر دانشگاهى چاپ شده است كه جلد اول آن در سال 1361 و جلد دوم در سال 1362 و جلد سوم در سال 1366 به ترتيب از چاپ خارج شده اند. مقدمه اى نيز مركز نشر دانشگاهى بر آن افزوده كه مى گويد: (اين كتاب مورد تأييد ستاد انقلاب فرهنگى بوده و به عنوان يكى از متون درسى دانشگاهى معرفى گرديد, تا مورد استفاده دانشجويان, محققان و استادان قرار گيرد.) گويا جلد اول اين كتاب نخست به بنگاه ترجمه و نشر كتاب داده شده بود و سپس به نشر دانشگاهى واگذار گرديد.5

تأييد ستاد انقلاب فرهنگى و آرم مركز دانشگاهى به اين كتاب اعتبار آكادميك بخشيد و انتظار مى رفت كه استادان, دانشجويان و تاريخ پژوهان از آن استقبال كنند; ليكن به رغم همه اين ها, ترجمه از استوارى برخوردار نيست و به نظر مى رسد در موارد ذيل ضعف دارد:
در مقدمه مارسدن جونس اين فراز (…حيث جذبت شخصية الواقدى اهتمام يحيى حين التقيا فى الحج بالمدينة6) به اين شكل ترجمه شده است: (…زيرا در سفر حج همت والاى يحيى در وجود واقدى كششى نسبت به او ايجاد كرده بود.7) به دليل آن كه فعل (جذبت) به اصطلاح تأنيث است, فاعل او بايد (شخصية الواقدى) باشد كه مؤنث لفظى است, نه اهتمام يحيى. واقعيت هم همين بود كه شخصيت واقدى مورد توجه يحيى برمكى قرار گرفت و او را به بغداد دعوت كرد, نه آن كه اهتمام يحيى مورد توجه واقدى قرار گرفته باشد.
2. تغيير معناى اصطلاحى فقهى به معناى لغوى: جمله (…قال ان صالحا بعثه مصدقا, فانتهى الى رجل معه مأة شاة شصص ومعه شاة والد…8). به اين گونه ترجمه شده است: (… فرمود حضرت صالح او را براى تصديق گفتار خود به آن جا گسيل داشته بود و او به مردى رسيد كه صد ميشِ كم شير داشت و يك ميش هم داشت كه نسبتاً پر شير بود.9)
واژه (مصدق) در سيره رسول خدا(ص) و در پيش تر موارد به گيرنده زكات اطلاق مى شود. گرچه در قرآن و در مواردى نيز به معناى تصديق كننده گفتار آمده است, اما در اين جا به دليل ادامه داستان به مفهوم گيرنده زكات است.10 برخى از واژه هاى ديگر نيز كمى تغيير يافته است.

3. در داستان رفتن حضرت على(ع) به يمن چنين آمده است:
(…فخرج اول السهام سهم الخمس ولم ينفل احدا من الناس شيئاً فكان من قبله يعطون أصحابهم… من الخمس.11) چنين ترجمه شده است: (و سهم خمس را كه با قرعه اى به نام الله بيرون آمده بود, مشخص ساخت و به هيچ يك از مردم هم غنيمتى نداد, حال آن كه پيش از آن فرماندهان به افرادى كه حضور داشتند چيزى از خمس مى دادند.12)
واژه نفل گرچه به معناى غنيمت هم آمده است, در اين گونه موارد با وجود قرينه به معناى مازاد بر مقرر است.13 حضرت على(ع) مازاد بر سهم سپاهيان, از خمس چيزى به آن ها نداد, نه آن كه (به هيچ يك از مردم هم غنيمتى نداد)

4. در داستان جمع آورى صدقات و رفتن حضرت على(ع) به يمن چنين آمده است: (… وكان لايكلف الناس مشقة وكان يأتيهم فى (أفنيتهم) فيصدق مواشيهم)14 و چنين ترجمه شده است: (براى مردم مشقتى ايجاد نمى فرمود و معمولاً در محل كار آن ها حاضر مى شد….)15
واژه (أفنية) جمع (فِناء) و به مفهوم فضاى باز جلو منزل است16 و به معناى محل كار نيامده است. گرچه ممكن است در پاره اى موارد محل كار و زندگى يكى باشد, ليكن منظور در اين جا ـ چنان كه ادامه داستان مى گويد ـ به محل زندگى آن ها مراجعه مى كرد و افرادى را براى گرفتن زكات مى فرستاد و برخى نيز خود زكات مالشان را مى آوردند و آن واژه به محل كار ترجمه شده است كه مفهومى غير از واقعيت را مى رساند. 5. در گزارش جنگ تبوك اين فراز را مى بينيم:
(…وكان فيه (وشل) يخرج منه فى أسفله قدر ما يروى الراكبين او الثلاثه.17) و اين گونه ترجمه شده است: (…به زمينى سنگلاخ رسيد كه از پايين آن منطقه آب كمى بيرون مى آمد به اندازه اى كه دو سه نفر را سيراب مى كرد.18)
واژه (وشل) به مفهوم آبى است كه از سنگ يا از كوه به صورت قطره قطره مى چكد و اتصال هم ندارد.19 اين واژه به معناس سنگ يا صخره يا كوه نيامده است, گرچه مستلزم آن است. در اين جا به زمين سنگلاخ و منطقه ترجمه شده است كه به معناى محدوده وسيع جغرافيايى است. گرچه واژه (يخرج) همين مطلب را تداعى مى كند, به قرينه وشل, به معناى جمع شدن است. بر فرض كه واژه (يخرج) به معناى اصلى باشد, وشل به معناى سنگلاخ و منطقه نيست. 6. در داستان حجةالوداع چنين آمده است:
(…أمرنى رسول الله(ص) أن أتصدق بجلال بدنه وجلودها ولحومها ولا أعطى منها فى جزرها شيئاً20.) چنين ترجمه شده است: (…پيامبر(ص) به من دستور فرمود: بيش تر گوشت و پوست شترانى را كه قربانى فرموده بود صدقه بدهم, ولى من سهمى در كشتن آن ها نداشتم.)21
واژه جلال به فارسى برگردانيده نشده است و جمله (ولاأعطي…) به اين معناست كه مزدى براى كشتن شتران قربانى به من داده نشد. و رسول خدا فرمود: تمام وسايل شتران, گوشت و پوست آن ها را به مردم بدهم. آوردن واژه جلال شايد براى اين بوده كه ابزار و وسايل شتران را كه ارزشمند نيز بود و يا پوست آن ها را به كسى مى دادند كه آن ها را مى كشت. ولى با آن كه معمول بود كه چيزى از شتران به نحركننده آن مى دادند, به من چيزى داده نشد.
گاه نيز ترجمه را با توضيحات بيش ترى آورده است كه به حجم كتاب افزوده و گاه يك سطر عربى به دو سطر فارسى تبديل شده است. رعايت نشدن دقت هاى اسنادى
چگونگى و نحوه اسناد از منظر محدثان بسيار مهم است و هر نحوه اسناد نام خاصى چون: صحيحه, موثقه, مسند, مرسل, مجهول, مردود و… دارد. كتاب هاى فراوانى نيز در اين باره نوشته شده است.

واقدى در پاره اى موارد به چگونگى اسناد عنايت داشته و عنايت او در ترجمه لحاظ نشده است; به عنوان مثال: (…فحدثنى ابواسحاق عن يونس بن يوسف قال: حدثنى من حدثه معاذ بن عمرو انه قضى له النبى بسلب ابى جهل….22) چنين ترجمه شده است: (يونس بن يوسف از قول كسى كه برايش روايت كرده است, نقل مى كند كه معاذ بن عمرو بن جموح گفته است…).23 واقدى عنايت داشته كه بگويد كسى كه خود از معاذ شنيده نقل كرده و نام او را نياورده است و اين دقت و ظرافت در ترجمه لحاظ نشده است. گرچه شايد ضرورت هم نداشته است.

البته پاره اى از موارد فوق در ترجمه آزاد چندان اهميت ندارد و هدف مترجم برگردان مطالب كلى متن عربى به زبان فارسى بوده است و چنين شيوه اى در ترجمه كتاب براى عامه مردم خوب و مفيد است; زيرا آن ها در جست وجوى يافتن دقت هاى محتوايى نمى باشند; اما از آن جهت كه اين كتاب به عنوان متن دانشگاهى معرفى شده كه بايد مورد استفاده دانشجويان, محققان و استادان قرار گيرد و جايگاه تخصصى و نظريه پردازى نيز دارد, بايسته دقت بيش تر بود. به ويژه كه اگر اين ترجمه به يك زبان بيگانه ديگر ترجمه شود و به عنوان ترجمه (المغازى للواقدى) معرفى گردد, آن وقت است كه بسيارى مطالب تغيير خواهد يافت; چنان كه در تاريخ هنر در پاره اى موارد ملاحظه مى شود كه متن عربى به زبان انگليسى ترجمه شده و از انگليسى به فارسى برگردانيده شده و در نتيجه مثلاً (المشتى) به معناى آرايشگر تغيير معنا يافته است. چند پيشنهاد
با تقدير مجدد از همت بلند مترجم محترم در چنين متنى و با چنان هدفى بهتر است موارد ذيل رعايت گردد:
1. اسناد روايات يا به طور كلى حذف گردد و يا كامل و با همان دقتى كه در كتاب آمده است, آورده شود.
2. در عبارت پردازى جانب اختصار رعايت گردد و از توضيحات غير لازم پرهيز گردد.
3. به مفهوم لغوى و اصطلاحى و موردى با داشتن قرينه دقت شود, تا اختلالى در محتوا ايجاد نگردد.
4. تا جايى كه ممكن است در گزينش واژگان معادل يابى شود.
5. در مواردى كه يك واژه چند معنى دارد و مترجم يكى از معانى را به دلايلى ترجيح مى دهد, مأخذ را معرفى كند.
در پايان همت والاى مترجم محترم و ناشر كتاب را ارج مى نهيم و از خداوند, خواستار توفيقات بيش تر براى همه خادمان علم و تحقيق و تأليفيم.پي نوشت : 1. ر.ك: تاريخ بغداد, ج3, ص1ـ20; تاريخ دمشق, ج54, ص432; تاريخ الاسلام ذهبى, ج14, ص362; سير اعلام النبلا, ج9, ص454; مقدمه عيون الاثر, ص26; المنتظم, ج10, ص170; تهذيب الكمال, ج26, ص180; ميزان الاعتدال, ج9, ص636. 2. ر.ك: مقدمه مترجم, ص2 و6. 3. ترجمه مغازى (تاريخ جنگ هاى پيامبر), ج1, ص3. 4. ر.ك: تاريخ جنگ هاى پيامبر, ج1, ص4. 5. همان, ج1, ص2. 6. مغازى, مقدمه, ص7. 7. ترجمه مغازى, ص9. 8. مغازى, ج2, ص1007. 9. ترجمه مغازى, ج3, ص767. 10. ر.ك: النهايه, ج3, ص18; لسان العرب, ج7, ص309. 11. مغازى, ج2, ص1081. 12. ترجمه مغازى, ج3, ص827. 13. ر.ك: النهايه. ج3, ص99; لسان العرب, ج14, ص244 و245. 14. مغازى, ج1, ص1085. 15. ترجمه مغازى, ج3, ص831. 16. ر.ك: النهايه. ج3, ص477; ترتيب قاموس المحيط, ج3, ص529. 17.مغازى, ج2, ص1039. 18. ترجمه مغازى, ج3, ص791. 19. ر.ك: النهايه, ج5, ص189; لسان العرب, ج15, ص310. 20. مغازى, ج2, ص1108. 21. همان, ج3, ص847. 22. همان, ج1, ص88. 23. ترجمه مغازى, ج1, ص66.