كتاب مقدّس ؛ ترجمه گرّوسى يا همدانى؟
کوشا محمدعلى
كتاب مقدس: عهد عتيق و عهد جديد, ترجمه فاضل خان همدانى, ويليام گلن, هنرى مرتن, چاپ اوّل: 1380, انتشارات اساطير
اخيراً (كتاب مقدّس عهد عتيق و عهد جديد) با قطع وزيرى و جلد گالينگور زركوب به شكل بسيار قطور, با حروف نه چندان مطلوب و روزناپسند بروخيم, در 2190 صفحه در يك مجلّد, در تيراژ 2000 نسخه, در سال 1380, از سوى انتشارات اساطير در تهران چاپ و منتشر شده است.
نويسنده اين سطور درضمن تأليف كتاب (سيماى بيجار گرّوس و مشاهير آن) پژوهشى در باره مشاهير خطّه گرّوس داشته, و در شرح حال فاضل خان گرّوسى و آثار او تحقيقى را عرضه كرده ام. سال ها بود كه به دنبال اثر نفيس او, يعنى (ترجمه كتاب مقدس) بودم. لذا به محض اطّلاع از چاپ اين اثر ماندگار, اقدام به تهيه آن نمودم; ولى با كمال تعجّب ديدم كه روى جلد كتاب و در مقدّمه آن, علاوه بر اين كه نام كوچك مترجم (محمّد) نيامده, به جاى (فاضل خان گرّوسى) فاضل خان همدانى(!) ذكر گرديده است و ناشر محترم هم بدون ذكر كمترين شرح حالى از مترجم, سه صفحه مقدّمه نه چندان مرتبط با كتاب بر آن افزوده و بالاخره براى اخذ مجوّز چاپ ـ بعد از پانزده سال انتظار ـ متوسّل به ذكر نام يكى از معاريف در مقدّمه گشته است!
آنچه در اين مقام جاى شگفتى دارد, اين است كه اثرى با اين فخامت و دقّت, آن هم از رشحه قلم اديبى بزرگ و توانمند, به بازار علم و فرهنگ و ادب عرضه مى گردد, ولى نه تنها در مقدّمه سخنى از شرح حال او به ميان نمى آيد, بلكه نام و نسب او نيز دستخوش تحريف و تغيير مى شود! و به جاى عنوان (محمّد فاضل خان گرّوسى), (فاضل خان همدانى) مى نويسد; حال آن كه هرگز در گروه نويسندگان و مترجمان همدان كسى به نام فاضل خان به چشم نمى خورد.
به همين جهت, براى رفع توهّم و اشتباه بعضى, و نيز اظهار حقيقت و بيان واقعيت, شمّه اى از شرح حال و نام آثار اين دانشمند فرهيخته و مترجم تواناى ديار بيجار گرّوس را يادآور مى شويم; باشد كه مفيد و مؤثر واقع شود, و ناشر محترم انتشارات اساطير هم در چاپ هاى بعدى به جبران مافات برخيزند, و ترجمه اين اثر ماندگار را به نام (محمد فاضل خان گرّوسى) عرضه بدارند.محمّد فاضل خان گرّوسى
ميرزا محمّد, معروف به (فاضل خان), فرزند محمّداسماعيل, جدّ و نياى فاضل نياهاى بيجار, از طايفه بايندر تركمان, در شب جمعه, 14 ذى الحجّه 1198 قمرى در روستاى نگارستان گرّوس ولادت يافت. در جوانى وارد طبقه فضلا شد و او را (فاضل خان) لقب دادند و بعدًا به اين لقب معروف شد و در شعر (راوى) تخلّص مى كرد. در سال 1214 پدرش از دنيا رفت و اين جوان 16 ساله را, بدخواهان و مدّعيان از ارث پدر محروم كردند و او هم براى دادخواهى, راه تهران را در پيش گرفت. در راه به هر جا كه مى رسيد درنگ مى كرد و به واسطه دانشى كه ظاهر مى ساخت, مورد احترام بسيار قرار مى گرفت. در تهران ملك الشّعرا فتحعلى خان صباى كاشانى, شاعر معروف دربار فتحعلى شاه با او آشنا شد و چون به فضل و كمال اوپى برد, او را به دربار برد و به شاه معرّفى كرد. فتحعلى شاه كه خود شعر مى گفت و توجّهى نيز به شعرا داشت, اين جوان دانشمند را مأمور كرد تا اشعار وى را جمع آورى كند. او در نتيجه هنرهايى كه نمودار كرد, هر روز بيش تر ترقّى نمود. در ضمن به دستور شاه, علوم ادب و زبان و ادبيّات تازى را تكميل كرده, جزو غلامان خاصّ شد كه در آن زمان از مناصب مهمّ دربار بود. سپس منصب جارچى باشى را به او دادند كه مى توان آن را نظير رئيس كلّ تبليغات در زمان حاضر دانست.
در آن زمان كه صنعت چاپ در ايران هنوز رواج كامل نيافته بود, دربار تهران هر وقت مى خواست مطلبى را به اطلاّ ع همه مردم برساند, مأمورانى داشت كه آن مطلب را به بانگ بلند در معابر عمومى فرياد مى كردند و به ايشان جارچى و منادى مى گفتند و فاضل خان را به رياست آن ها برگزيدند. اين منصب از مناصب مهمّ دربار محسوب بود و صاحب آن يكى از نزديك ترين كسان به شخص شاه مى بود. به همين جهت فاضل خان در همه سفرهاى فتحعلى شاه همراه او بود و هر وقت شاه, شعرى مى گفت, آن را ضبط مى كرد.
پس از چندى شاه درصدد بر آمد تذكره اى از شاعران دربار خود كه وى و فرزندانش را مدح كرده بودند, ترتيب دهد. نخست احمدبيگ گرجى را كه (اختر) تخلّص مى كرد, به اين كار گماشت و چون عمر او وفا نكرد, برادر كهترش محمّدباقربيگ گرجى را كه (نشاطى) تخلّص مى كرد, مأمور اين كار كرد و چون او هم در گذشت و كار ناتمام ماند, فاضل خان بدين كار مأموريت يافت و وى در ظرف پنج ماه, تذكره اى شامل شرح حال و اشعار سرايندگان آن زمان به نام (انجمن خاقان) تأليف كرد كه از كتاب هاى معروف آن عصر است و مهارت او را در نويسندگى نشان مى دهد.
فتحعلى شاه اين كار را بسيار پسنديد و دستور داد نسخه هاى فراوانى از آن را به خطّ خوب و تذهيب و جلد ممتاز نوشتند و به پسران متعدّد و اعيان دربار خود داد. اين كتاب نخست شامل شرح حال شاه و منتخب اشعار او, و سپس شرح حال و اشعار شانزده تن از پسران وى و پس از آن احوال و اشعار 44 تن از شاعران آن زمان, به ترتيب حروف هجاست و در خاتمه, مختصرى هم از احوال و اشعار خود آورده و آن را در سال 1234 قمرى به پايان رسانيده است.
فاضل خان پس از تأليف اين كتاب, در سال 1245 قمرى كه گريبايدوف نويسنده بزرگ روسى وزيرمختار روسيه در تهران, پس از عهدنامه تركمانچاى در نتيجه تحريكاتى كشته شد, همراه خسرو ميرزا نوه فتحعلى شاه ـ پسر عبّاس ميرزا ـ و هيأتى, براى عذرخواهى از طرف شاه به روسيه فرستاده شد و از راه تفليس, به پترزبوك رفت.
در ميان اعضاى آن هيأت, ميرزا تقى خان اميركبير نيز كه در آن زمان ملقب به وزير نظام بود و از كارگزاران دستگاه عبّاس ميرزا نايب السّلطنه در تبريز بود, حضور داشت.
پوشكين شاعر بزرگ روسيه كه در آن زمان به جنوب كشور روسيه تبعيد شده بود و در ضمن, سفرى هم به (ارز روم) كرده بود, در اين سفر به هيأت سفارت ايران در راه بر مى خورد و فاضل خان را كه با ايشان بوده, ديده و در سفرنامه ارزروم خود در اين زمينه چنين مى نويسد:
(منتظر ورود شاهزاده ايرانى بودند. در اندك فاصله از كازبك چند كالسكه رو به ما مى آمد و راهِ تنگ را گرفته و رفت و آمد را دشوار كرده بود. در ضمن آن كه كالسكه ها را عبور مى دادند, افسر فرمانده پاسبانان به ما خبر داد كه شاعر دربار ايران را مشايعت مى كند و به خواهش من, مرا به فاضل خان معرّفى كرد. من به يارى مترجم سخن را آغاز كردم و خواستم با طمطراق و عبارت پردازى به روش مردم مشرق زمين به او خوش آمد بگويم. امّا وقتى كه فاضل خان به لفّاظى بى جاى من, با ادب ساده و خردمندانه اى كه سزاوار مرد حسابى بود پاسخ داد, من بسيار شرمنده شدم… و ناچار لحنِ با ابهّتِ آميخته به مزاح را ترك كردم و به سخنان عادى اروپايى پرداختم. اين هم درس عبرتى براى مسخرگى روسيِ ما بود. از اين پس ديگر درباره هيچ كس براى آن كه كلاه پوست بر سر دارد و انگشت هاى خود را رنگ كرده است, قضاوت نخواهم كرد.)
اين رفتار فاضل خان, چنان در ذهن پوشكين اثر كرد كه بار ديگر در قطعه شعرى از اين ماجرا ياد كرده و گفته است:
اى خوش آن روز و ساعتى,
كه در كوه هاى قفقاز,
سرنوشت, ما را به هم رسانيد.
راه تازه اى كه پيش گرفته اى بر تو مبارك باد.
راه تو به سرزمين شمالى سهمگين ماست,
كه مدّت پادشاهى بهار در آن كوتاه است,
امّا در آن جا نام حافظ و سعدى,
معروف است.
تو به سرزمين نيمشب خواهى رفت,
پس اثرى از آن در سخنان خود بگذار,
گل هاى انديشه شرقى را,
بر روى برف هاى شمال بپاش.
اين نويسنده و شاعر ايرانى كه آن زمان با بزرگ ترين شاعر روسيه ديدار كرده است, از شاعران و نويسندگان زبردست زمان خود و از معاريف آن روزگار به شمار مى رفت.
فاضل خان, رابطه گرم و صميمانه اى با ميرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانى شاعر و نويسنده مشهور آن زمان داشته و در منشآت قائم مقام, نامه هاى متعدّدى وجود دارد كه خطاب به او است; امّا متأسفانه پاسخ هاى فاضل خان به قائم مقام در دست نيست.
فاضل خان در بازگشت از سفر روسيه در اواخر دوره فتحعلى شاه به مأموريت همدان و كرمانشاه رفت و در آن سفر, سخت بيمار شد و چون بهبود يافت, به عتبات رفت و به تهران بازگشت. پس از مرگ فتحعلى شاه در سال 1250 قمرى از خدمت دربار كناره گرفت و با مستمرّى دربار كه محمّدشاه به او مى داد, زندگى مى كرد, تا اين كه دو سال بعد, يعنى در 1252 به سنّ 54 سالگى در تهران درگذشت. بعضى سال وفات او را 1253 يا 1254 نوشته اند. در لغت نامه دهخدا سال 1243 ضبط شده كه يقينًا اشتباه است. ولى رضا قلى خان هدايت, در كتاب فهرس التواريخ ضمن بيان حوادث سال 1259 مى گويد: (فاضل خان گرّوسى صاحب تذكرة [ دراين سال ] در تهران وفات كرد.1)آثار فاضل خان
هر چند بسيارى از آثار فاضل خان دستخوش تاراج روزگار گشته است, ولى چند اثر ارزشمندِ بازمانده از او نشانگر فضل و دانش آن مرد بزرگ است. اين آثار عبارتند از:
1 . انجمن خاقان: مشتمل بر شرح حال 176 شاعر كه با نام فتحعلى شاه آغاز و با نام يغماى جندقى, پايان مى يابد.
2 . نامه اديبانه او به آقاخان محلاّ تى,
3 . مراسله او به شخصى با عنوان (صاحب اختيار),
4 . ترجمه كتاب مقدّس (تورات و انجيل), از عبرى به فارسى.وصف اين اثر بسيار نفيس و ماندگار را بارها از زبان افراد آگاه و آشنا به ادب فارسى شنيده بودم. هر چند براى يافتن آن جست وجوى فراوان كردم, اثرى از آن نيافتم, تا اين كه در 29 خرداد 1381, روزى در يكى از كتاب فروشى ها, كتاب بسيار قطورى توجّه مرا به خود جلب كرد. وقتى كتاب را در دست گرفتم, ديدم همان گمشده من است كه سال ها در پرس و جوى آن بودم. ولى با كمى تعجّب ديدم نام مترجم را به جاى (فاضل خان گرّوسى), (فاضل خان همدانى) ثبت شده است. به مقدّمه آن نگريستم, باز ديدم كه نه تنها به جاى كلمه (گرّوسى) واژه (همدانى) آمده است و نام كوچك او هم كه (محمّد) است حذف گرديده, بلكه كمترين اشاره اى هم به شرح زندگانى و آثار او نيز نشده است! بسيار دريغ و افسوس خوردم كه اثرى اين گونه سُخته و پخته از صاحب قلمى اديب و فرهيخته, آن هم ترجمه اى از كتاب آسمانى تورات و انجيل, به جامعه دينى و فرهنگ دوست ايران زمين عرضه گردد, ولى نام و نشانى از مترجم آن به خوانندگانش داده نشود! با كمال بى تابى با ناشر آن ـ انتشارات اساطير در تهران ـ تماس گرفته, اصل قضيّه را جويا شدم. ناشر محترم توضيح داد: اولاً ما حدود پانزده است كه معطّل اخذ مجوّز براى نشر اين اثر بوده ايم! ثانياً در نسخه اصلى آن كه در لندن است, بر روى جلد آن عنوان (فاضل خان همدانى) آمده, نه (گرّوسى), و ما هم بر همين اساس, آن را انتشار داده ايم. من به ايشان توضيحات لازم را دادم و يادآور شدم كه: فاضل خان گرّوسى به مناسبت اين كه در اواخر عمرش, چند ماهى مأموريت يافت كه در كرمانشاه و همدان به سر برد, و ظاهراً اين ترجمه را هم در همدان به انجام رسانده است, لذا به جاى كلمه گرّوسى, واژه همدانى بر روى جلد آن قيد شده است; وگرنه محمّد فاضل خان, اصل و نسبش گرّوسى و تا 16 سالگى هم در بيجار بوده و از آن جا به تهران رفته و در جرگه ملازمان فرهنگى فتحعلى شاه درآمده است.
آرى, بعد از گفت وگوى تلفنى با ناشر محترم (انتشارات اساطير) ايشان قول دادند كه در چاپ هاى بعد, شرح زندگانى محمّد فاضل خان گرّوسى را, كه به قلم اين جانب نگارش يافته به طور فشرده در مقدّمه آن اثر نفيس درج نمايند, و در دسترس خوانندگان آن كتاب قرار دهند.
از آثار برجاى مانده فاضل خان گرّوسى, چنين برمى آيد كه وى در نثر استادتر از شعر بوده است. نامه او به آقاخان محلاّ تى پيشواى معروف اسماعيليه آن زمان و جدّ آقاخان اخير, بهترين نمونه نثر روان و فصيح و شيرين زبان فارسى در آن روزگار است و نشان مى دهد كه او از فصيح ترين نويسندگان دربار فتحعلى شاه بوده; چنان كه قائم مقام فراهانى در منشآت خود بارها از او به احترام ياد مى كند و وى را كسى مى داند كه: (قدرش مجهول است و مثلش معدوم) و درباره او مى گويد:
لَمْ تَرَعَيْنى مِثْلَكُمْ فاضِلاً ; (چشمم چون تو فاضلى را نديده است.)
از اشعار فاضل خان كه (راوى) تخلّص مى كرده است نمونه هاى اندكى برجاى مانده است; از جمله:
تو را تا زلف بر رخ بر شكستند
جهانى دل به يكديگر شكستند
گروه ديگرند اين پادشاهان
كه بى لشكر بسى لشكرشكستند
نسيم پويه ور را پى بريدند
حَمام نامه بر را پر شكستند
مكن با ناتوانان پنجه, زنهار
كه اينان چرخ را چنبر شكستند
اى. ك. ينى كالوپف در رساله (شاعر ميرزا شفيع) گويد: (… عبّاس ميرزا, فضلا و دانشمندان را پيرامون خود گرد آورده بود, در جزو شعرا, فاضل خان گرّوسى بود و او همان كسى است كه پوشكين در (سفرنامه ارزروم) او را به آدابدانى و اخلاق ستوده است.)2نامه فاضل خان به آقاخان محلاّ تى
(هم نبوّت در نسب هم پادشاهى در حسب
كو سليمان تا در انگشتت كند انگشترى
حضرت مخدوم جواد و صاحب راد با عدل و داد و مشفق والا نژاد كه ابدالدّهر كعبه حاجات و محلّ اطراف و مَحَطّ رحل اوتاد و محيط ركاب شعرا باد! در ضمن نگارش حكايت و در طى گزارش روايتى, كه موجب عبرت و علّت حيرت است, زحمتى دارم و آن اين است:
در اوايل دولت كريم خان زند, كه عالم همه بازار شكر و قند بود, دخترى, خوش منظرى, سيمين برى, عشوه گرى, شيطانه اى, فتّانه اى, قوّاده اى, سحّاره اى, مكّاره اى, غدّاره اى, پيمانه نوش, مردانه پوش, لَها محبّان لوطى و زنّأ, با عالم عالم ناز,آوازه انداز, از شيراز به همدان آمده و آتش خرمن پير و جوان شده, به مفاد:
قوس ابرو, تير غمزه, دام كيد
بهر چه دادت خدا؟ از بهر صيد
زاهدان را گرفتار بند خود, عارفان را مگس قند و بسته كمند نمود. هزار تاجر را با خود فاجر كرد و به هزار بازرگان كام داد; به عطّار و بزّاز از پس و پيش زعفران و اطلس فروخت و زر و سيم اندوخت. در انبار هر علاّ ف از غمزه آتش ريخت و شيرازه كار هر صحّاف بگسيخت. به قوّت جاذبه از هر نمى يمى و از هر دانه اى پيمانه اى به دست آورد.
خلاصه, پنجاه سال در بلده و بلوك, از آزاد و مملوك, از حاكم و محكوم, از امام و مأموم, به خرج فرج, بدره ها گرفت و به صرف سُرّه3 صُرّه ها4 ربود تا دكّان ها را بسته كرد و طلبكاران را خسته. پس از سفيدى مو و سياهى روى و زردى دندان و خشكى پستان,قطع عادت و ختم لعنت, متعه چاووشى شده, بر درازگوشى نشسته, به زيارت رفته, به سلامت آمده, طيّب و طاهر گشته و كربلايى ننه طيّبه شده و هم اكنون در جنب مسجد جامع خانه گرفته و كاشانه اى ساخته, از آن زرها كه به عرق جبين و كدّ يمين حاصل نموده, گاهى بورياى مسجد مى بافد و گاهى آش (عبّاس على) مى پزد. دانه تسبيح را از عدد فاجر زياده كرده و نمد سجّاده را از بسط فجور پهن تر گسترده و به نماز پنجگانه در دنبال امام است و در ميان زن ها پيشواى انام. هرگاه غريبى را هم وام آورده معامله از ده و پانزده كم نمى كند و به ده دينار گرو, يك درهم نمى دهد.
اتّفاقاً پارسال اين بنده آشفته را به جهت خرجى كه فرض بود, وجهى به قرض ضرور شد.
دلاّ لى كه گويا دلاّ له محتاله بود يا مضاربه كار آن حرامخواره, آمد كه ضعيفه عفيفه مقدّسه اى را تنخواهى است كه معامله مى نمايد, اگر فى المثل چهار ماه هم از موعد بگذرد, زحمت نمى دهد و منفعت نمى خواهد. به قاعده الغريق اعمى, راضى و خشنود شدم و شاد و مسرور گرديدم. آدمى به طلب آن جَلَب فرستادم و پيغامى دادم كه مبلغى پول مى خواهد.
بى تأمّل و تساهل موزه زرد بر پاى آسمان پيماى كشيده و نقاب سياهى بر روى سياه بى حياى خود آويخته حاضر شد. با او سخن گفتم, ديدم بازبانى چرب و نرم و روى گشاده, كه از كاسه و كف آن مخدوم استعاره كرده بود, گرد دل من بر آمد و گَرد سر من رفت. افسون ها خواند و افسوس ها خورد و كف بر كف سود و لعنت بر زمانه نمود كه چرا بايد چون تويى را محتاج چون منى و جوانمردى را مقروض پيرزنى نمايد! دردسر چه دهم, چندان ملاطفت كرد و ملايمت نمود كه گمان كردم ننه كربلايى وقتى در پرده من بوده است يا برده به احسان پرورده و آزاد كرده.
بعد كه بر سر گرو اسباب رفتيم معلوم است كتاب است و قلمدان, عبا و قرآن, هر يكى را دربرگرفت و بوسيد و سرى حركت داد و آهى كشيد, يعنى كه با آسمانم سر جدال است و از روى توام شرم و انفعال. وليكن در قيمت هر يك نصف مى كاست و در عيب هر كدام درمى افزود و باز فورًا در كاست و فزود معذرت مى خواست و استغفار مى نمود, تا آخر آنچه بود از رطب و يابس همه را معروض عجوز بينوا سوز كردم و مبلغ يكصد تومان به ميان آوردم. در حفظ اسباب خواستم وصيّت كنم, گفت: ننه به قربانت, در حجره فلان تاجر كه مرا فاجر است در ماضى, و از عدول حضرت قاضى مى سپارم, هم از دزد و موش دور و هم به مبلغ و فروش نزديك.
من گولخور ساده دل, كه به عبث معروف به زيرك و فاضلم, مغرور اين ننه طيّبه نجسه غدّاره شدم و فريب آن فاسقه زاهده زانيه را خوردم و رهن تحويل نمودم و صيغه خواندم و پول گرفتم و ننه رفت و من ماندم و آيةالكرسى در حفظ خود خواندم.
چهار ماه به وعده مانده, هر روز در باران همدان, كه نمونه طوفان است, عباى ماهوت مرا در سر و قرآن خطّ ياقوت مرا در بر, وقتى مى رسيد كه آن را تر و اين را ابتركرده, مى گويد: كه از باران به اين عبا پناه برده ام و اين قرآن را شفيع آورده ام كه در تدارك تنخواه من باشى!
مى گويم: اى طرّاره زُرّاره5 و اى عيّاره پتياره, اگر مقصود همين بود بايستى عباى مؤذّن در سر گيرى و سى پاره قارى در بر. كرشمه اى مى كند و مى رود. روز ديگر مى آيد و مسكون مى شود و براى تهديد مى گويد كه من قلمدان فلان وزير را خوردم و شمشير فلان امير را بردم, ديگر نه او توانست پيش من در آيد, نه اين توانست پس من برآيد! حاصل, او با من آن مى كند كه آب بابنيان منطمس6 وباد با خرگاه مندرس, ذوالفقارخان با ابوالحسن جندقى وسهراب خان با حاجى محمّد بسطامى.
با وثوق به جود آن مخدوم, حاصل خود را معلوم كردم, زيرا كه نه در سؤال گمانى داشتم و نه در عطايت مظنّه اى, والسّلام.)7
مرحوم ملك الشّعراء بهار درباره نثر فاضل خان مى نويسد:
(اگر در شيوه اين نامه دقّت شود تجدّد و قدرت و اصلاح به خوبى از جمله هاى كوتاه و پرمغز و لطيف آن نمودار است و در واقع چكامه اى است كه با كمال استادى در حسن طلب و شرح حال به رشته تنظيم كشيده شده است و در شعر فارسى هم لطيف تر از اين وصف الحال و حسن طلب ديده نشده است).8پاورقي: 1. نفيسى سعيد, مجلّه يغما, ج 11, ص 494 ـ 498 2. همان و مجلّه يادگار, سال چهارم, شماره 8 و تاريخ مشاهير كرد, ج 1, ص 339. 3. سُرّه: ناف. 4. صرّه : كيسه زر و سيم, هميان در هم و مانند آن. 5. زُرّاره: زيرك و باهوش. 6. مُنطمس: فرو شونده, نيست شونده, ناپديد شونده. 7 . آرين پور يحيى, از صبا تا نيما, ج 1, ص 54 ـ 60 و سبك شناسى, ج3, ص 334 ـ 337. 8 . بهار محمّدتقى, سبك شناسى, ج 3, ص 337 ـ 338 .
روزبهان و تفسير عرائس البيان
قاسم پور محسن
آغاز سخن روزبهان بقلى از عارفان بزرگ ايران در قرن ششم هجرى است. او تا دو قرن پس از وفات, از آوازه و اعتبار قابل توجهى برخوردار بود; اما پس از آن به دليل دشوارى يا ديريابى نوشته هايش, چندان كه سزاوار اوست, شناخته نشد.
انديشه هاى او بسيار انتزاعى و ذهنى و به غايتْ خيال پردازانه است. اين چنين خصوصيتى, او را در قدرت تصويرگرى بسيار توانا ساخته است و اين همه, نوشته هاى او را به قول مؤلف روح الجنان (عبداللطيف بن صدرالدين روزبهان) با ويژگى غموضت و صعوبت مواجه ساخته است (روح الجنان, ص174). عشق و زيباپرستى, زيربناى تفكر عرفانى اوست و به نظر او راه نيل به كمال تنها از اين طريق ميسر است. از ميان شصت اثرى كه به نام او ثبت شده, يكى هم تفسير عرائس البيان است. شيخ روزبهان در اين تفسير, عرفان ذوقى را به قلم آورده كه معرفت بدان, مى تواند راهگشاى پژوهشگران در فهم بهتر و عميق تر عرفان اسلامى و نيز چگونگى روش عارفان در مواجهه با قرآن باشد.شخصيت روزبهان شيخ ابومحمد روزبهان بن ابى نصر البقلى فسوى شيرازى در سال 522 در فسا ديده به جهان گشود1 و در شيراز موطن گزيد. او صاحب القاب متعددى است كه از بين آن ها (شيخ شطاح2), معروف است; زيرا او شطحيات صوفيان را شرح كرده است و از اين رو اثرى معروف به نام او در تاريخ ثبت است. از ديگر القاب او (عارفِ عاشق) است. شيخ روزبهان در سال 606 چشم از سراى هستى بربست و پيكر او را در جوار قلعه سكونتش كه در شيراز بنا شده بود, به خاك سپردند.3
اين عارف عاشق از اوان بلوغ به طاعت و عزلت گرايش داشت. ميل به انزوا از خلال گفتار او نيز مشخص مى شود. خود روزبهان گفته است: (اتفاق ولادت من در ميان قومى بود كه در غايت ضلالت [كانهم حمر مستنفرة] و جهالت بودند و شغل ايشان همه تباهى و مناهى بود.4 در بيست و پنج سالگى از صحبت با خلق دست شست و به قول خود او وحشتى عظيم از خلق او را ظاهر شده است. در پس اين انزوا, قرآن را حفظ كرد. اوايل حال را بيش تر در رياضت و روزه دارى و تهجّد گذراند. با اين وضع براساس برخى گزارش ها وى به شام, كرمان, عراق, اسكندريه مسافرت كرده است.5 درباره روزبهان دو ترجمه توسط احفاد او نوشته شده: يكى تحفة العرفان است كه نويسنده آن شرف الدين ابراهيم بن صدرالدين روزبهان ثانى است و ديگرى روح الجنان نام دارد كه توسط شمس الدين عبداللطيف بن صدرالدين روزبهان ثانى نوشته شده است.اساتيد روزبهان
يكى از اساتيد معروف او فقيه ارشدالدين نيريزى است. از او نقل شده كه: (در قيامت شاگردان به اساتيد خود مفتخر مى گردند, اما من به تلمذ و شاگردى روزبهان). امام فخرالدين ابوطاهر اصفهانى سلفى, كه صحيح بخارى را به او در مدرسه اسكندريه تعليم كرده, از ديگر اساتيد روزبهان بوده است. از دانشمند و عارف ديگرى به نام (شيخ جاگير كردى) كه در نزديك سامرا مى زيست, به عنوان اولين مرشد وى نام برده مى شود. (شيخ سراج الدين محمود بن خليفه بن عبدالسلام سالبه) نيز استاد وى بوده است.6آثار روزبهان بقلى
اين عارف سترگ ـ كه در فقه, طريقه شافعى داشته و در كلام نيز قائل به اختيار ازلى و قضاى علمى بوده است ـ تأليفاتى در زمينه هاى تفسير قرآن, حديث, فقه و تصوف از خود به يادگار گذاشته است.7 نوشته هاى او به ويژه تفسير عرفانى او از قرآن, مورد مطالعه قرار گرفته و خصوصاً توسط گروهى از خوانندگان در سرزمين هاى عثمانى, آسياى مركزى و در هند حفظ شده است. برخى آثار وى عبارتند از:
در تفسير:
لطائف البيان فى تفسير القرآن
عرائس البيان فى حقايق القرآن
در فقه:
الموشح فى المذاهب الاربعه
در اصول:
العقايد, كتاب الارشاد, كتاب المناهج
در ميان آثار صوفيانه بازمانده او به غير از تفسير عرائس البيان از آثار زير مى توان نام برد:
كشف الاسرار كه ترجمه احوال روحانى شخصى او است به زبان عربى كه در سال 577هـ.ق نوشته شده و بخشى از آن در استانبول, در سال 1971 چاپ شده است.
منطق الاسرار كه مجموعه اى از شطحيات است همراه با شرح اصطلاحات صوفيانه.
شرح شطحيات كه ترجمه و شرحى است از منطق الاسرار همراه با بخش هايى از كتاب الطواسين حلاّج در پاريس به اهتمام هانرى كربن در سال 1913 چاپ شده است.
عبهر العاشقين كه با مقالاتى در كتاب شناسى و شرح احوال او توسط هانرى كربن و محمد معين در تهران در سال 1971 به چاپ رسيده است.مكتب عرفانى روزبهان
شيخ شطاح از چشمه هاى عرفان, شراب ناب نوشيده و چشم عنايت او پر شده و قلب او صيقلى گرديده است. او عارفى بود كه چشم دل او جز جمال چيزى را نمى ديده و در نتيجه در شبكه عشق و محبت الهى گرفتار آمده است. يكى از محققان و عرفان پژوهان در مورد روش هاى سير و سلوك عارفان چنين گفته است:
هريك از مشايخ صوفيان بنياد كار و طريقت خود را بر مبناى يكى از مقامات و پايدارى در تحقق بدان يا سير در يكى از احوال و مراقبت آن نهاده اند; چنان كه بعضى سكر و عزلت و گروهى مراقبت باطن و دسته اى محبت و ايثار را اصل قرار داده اند و برخى از مشايخ راستين عشق و ولاء را پايه ترقى و كيمياى سعادت شمرده اند.8
روزبهان بقلى در اين طريقه يعنى عشق, ممتاز است و مكتب عرفانى او مكتب عشق است. عشق درنظر او قديم و قبل از عقل و روح داراى درجاتى است. عاشق با بقاى معشوق حيات داشته و فنا نمى پذيرد. وحدت بين عشق و عاشق و معشوق, غايت سير يك عارفِ فانى است. به باور روزبهان عشق اساس طريقت است و انكار آن بى حاصل. بر اين اساس اگر عشق نبود, وجود و هستى, تحقق نمى يافت. در منظومه تفكر عرفانى وى, عشق به جمال, نقشى محور دارد. محققى اعتقاد او را در اين زمينه چنين تحليل كرده است:
روزبهان بقلى عشق شديدى به صور زيبا و جامه هاى آراسته داشته است. فرشتگان در نظر او مانند زنان, گيسو, گوشواره, مرواريد و حجاب نورانى دارند و حوريان پاهاى خود را مى آرايند.9
موسيقى در كليت خود, مظهرى از اين جمال و زيبايى است و عشق وى به موسيقى نيز از همين منظر قابل توجيه است. اين محقق در ادامه چنين افزوده است:
او به موسيقى علاقه مند بود. فرشتگان در نظر وى, طنبور و مزمار و انبيا صور داشته اند.10 چنين ديدگاهى را مى توان در تفسير رؤيتى مربوط به نزول ملائك در شب قدر ـ توسط او ـ ملاحظه كرد.
براساس نظر روزبهان فرا رسيدن شب قدر در هر سال, فرصت خاصى براى ملاقات با فرشتگان خداوند است. تصوير او از اين رؤيت, مؤيد نكته اى است كه بدان اشارت رفت. او در اين زمينه گفته است:
(بعضى فرشتگان را ديدم كه طبل ها و بوق ها و آلات موسيقى نظامى در دست داشتند. بر آستانه ربوبى طبّال هايى ديدم كه در شرف نواختن طبل ها بودند.)11
استعاره عروس يكى از تعبيرات اساسى براى تجربه عرفانى مكاشفه است. نگاه او به قرآن نيز در چارچوب چنين قاعده و نظامى قابل تفسير است. عنوان تفسير عرفانى او بر قرآن, عرائس البيان, يادآور بُرقَع برافكندن عروس, به هنگام وصال [عاشق] است و اين در حكم الگويى است براى ورود به حرم اسرار حق.12
به نظر او قرآن كلام و امر آن موجود زيباى مطلق يا مطلق زيبايى است. موسيقى ـ كه تجلى آن حسن و زيبايى است ـ هم در عبارات و هم در محتواى كتاب وحى قابل مشاهده است. رؤيت و مكاشفه هاى او ـ براساس گزارش آثار وى چون كشف الاسرار ـ پرده از اين زيبايى ها برمى گيرد.
بدين سان تفسير او عرائس البيان كوششى است براى انعكاس اين زيبايى ها و در پيوند با اين زيبايى مى توان گفت: اسلوب عرائس در مقايسه با تفاسير ديگر عرفانى, اسلوبى ويژه است كه ما در مباحث بعدى به آن خواهيم پرداخت. اما در عين حال بنا به قول يكى از محققان بايد بر اين نكته تأكيد ورزيد كه: (رگه هاى گرانقدر عرفان در عرائس البيان درخشندگى خاص دارد و نشان دادن يكى, دو مورد از نمونه هاى عرفان در اين تفسير كارى است بيهوده; زيرا صفحه اى از اين تفسير نيست كه قرآن, عشق و پرستش را با زيبايى و هنر و عرفان در نياميخته باشد).13تفسير عرائس البيان
چنان كه مذكور افتاد, روزبهان دو تفسير داشته است: يكى به نام لطايف البيان فى تفسير القرآن كه در آن اقوال مفسرانى همچون عبدالله بن عباس, ضحّاك, قتاده, كلبى و امثال ايشان را آورده و در آخر نيز قول خود را. ديگرى به نام عرائس البيان فى حقايق القرآن مى باشد. اين كتاب, تفسيرى است عرفانى, اشارى و بر طريقه اهل تصوّف كه شيخ روزبهان به زبان عربى آن را نوشته است.
در برخى متون تاريخى از اين تفسير با عنوان تفسير عرائس نام برده شده است.14 عرائس البيان كه تاكنون چاپ منقحى نيافته و آنچه موجود است, دو چاپ سنگى است كه در كلكته و بمبئى به عمل آمده و نسخه چاپى بمبئى هم از اوايل سوره انعام تا آخر قرآن در حاشيه صفوةالصفاى ابن بزاز به چاپ رسيده است.15 در فهرست كتابخانه اهدايى آقاى مشكوة به كتابخانه دانشگاه تهران ذيل اين تفسير چنين مى خوانيم:
[عرائس البيان] قديمى ترين تفسير عرفانى براى قرآن است كه مطابق عقايد صوفيان و مبتنى بر تأويل هاى ايشان مى باشد. روش او در اين كتاب چنان است كه نخست آيه را مى آورد و پس از آن رأى و گفتار خويش را بيان مى كند و سپس به نقل گفتار بزرگان صوفيه مى پردازد. در سرآغاز نام كتاب را آورده است. همه اين تفسير نزديك (33600 بيت) نوشته دارد. در پشت (برگ1ـ الف) نسخه اين كتابخانه زنجيره سند خرقه نگارنده تا اويس قرنى چنين نوشته شده است:
1. اويس قرنى, 2. موسى داعى, 3. حبيب عجمى, 4. داود طايى, 5. شقيق بلخى, 6. ابوتراب نخشبى, 7. ابوعمرو استخرى, 8. ابومحمد جعفر خدام, 9. ابوعبدالله خفيف شيرازى, 10. حسين اكار, 11. ابواسحاق كازرونى, 12. خطيب ابوبكر بن محمد, 13. خطيب ابوالقاسم محمد بن احمد بن عبدالكريم, 14. سراج الدين محمود بن خليفة بن عبدالسلام بن احمد بن سال به (سالبه), 15. روزبهان بقلى شيرازى.
آغاز آن از اين قرار است: (الحمد لله الذى كان فى الانزل الآزال موجوداً بوجوده و ذاته كنوز صفاته معادل جوده….)
انجام آن: (التاسعة طلب العلو… والعاشرة المنع والبخل فاكسره الجود والسخاء والحمد لله.)16منابع روزبهان در تفسير عرائس البيان
چنان كه قبل از اين يادآور شديم, روزبهان در مقدمه عرائس اين نكته را بيان مى دارد كه: (پس از گفتار خويش, سخنان نغز و اشارات دقيق استادانم را تبركاً يادآور شدم).17 بر مبناى اين سخن, مى توانيم بنيان تفسير يا تأويل او را در اين اثر عرفانى به ياد ماندنى, طريقه صوفيه و اقوال عارفان محسوب داريم. روزبهان آبشخور يا شواهد تفسيرى خود را در ميان سخنان صوفيانى چون: جنيد بغدادى, شبلى, سهل تسترى, ابن عطاء آدمى, ابوبكر واسطى, عبدالكريم قشيرى, ابوسعيد خراز, ابو عبدالرحمن سلمى, ذوالنون مصرى, ابوعثمان معزى, نصرآبادى و…يافته و از اين بزرگان فراوان ياد كرده است. وى در مواردى نيز به سخنان امام على(ع), امام صادق(ع) و امام رضا(ع) نيز استناد كرده و نام آن ها را در تفسير خود آورده است. نهايت آن كه, در مواضعى از تفسير, نسبت به امام صادق(ع) كم لطفى مى نمايد; زيرا وقتى از جنيد و شبلى سخنى را ياد مى كند, نام آن ها را با لفظ (رحمه الله) مى آورد, اما نام امام صادق(ع) را با ذكر قال جعفر, بسنده مى كند! و اين جاى تأسف بسيار است. گاهى نيز مآخذ را به طور صريح بيان نمى كند و با ذكر قال فلان و يا قيل بعض العراقين و قال سلاطين خراسان به تأويل و تفسير خود ادامه مى دهد.
اهميت عرائس البيان18
تفسير عرائس البيان به لحاظ تاريخى اهميت دارد. اين اثر عرفانى به دنبال ظهور تفاسيرى چون لطايف الاشارات قشيرى كه از اركان مهم تفسير عرفانى محسوب است و نيز در امتداد حركت غزالى در عرفان, ظهور مى يابد. در عرائس البيان, نوعى پيوستگى بين ميراث عرفانى گذشته و آثار صوفيانه بعدى, ملاحظه مى كنيم. روزبهان بقلى در تفسير خود اقوال و نظريات مشايخ عرفان را تا زمان خود جمع و ضبط كرده است و اين خود خدمتى بس بزرگ است. به بيان ديگر مى توان گفت اين تفسير در حكم نوعى دايرةالمعارف اقوال عرفانى مشايخ اين مكتب است.
جايگاه تربيتى ـ اخلاقى اين تفسير, جنبه مهم ديگر آن است. گرچه مباحث فنى ـ متافيزيكى فراوانى در اين تفسير عرفانى به چشم مى خورد, اما بهره هاى وافر اخلاقى آن نيز كم نيست. به ديگر سخن, اين تفسير از جنبه عملى و سير و سلوكى يكى از مهم ترين متون عرفانى به شمار مى آيد. از همين روست كه او طريقت روزبهانيه را تأسيس كرده و براى اهل الله, رباطى ساخته است;19 مكانى كه در آن سالكان و مريدان در آن به لحاظ تربيت مادى و معنوى مورد توجه واقع مى شدند. روزبهان عمر خود را در تربيت و تهذيب شاگردان خود سپرى ساخت و در هدايت مريدان چنان كه نقل است به مدت 50 سال در مساجد شيراز به وعظ و پند پرداخته است و در جامع عتيق شيراز درس مى گفته است.20 بدين سان, بايد گفت عرائس البيان از يك نگاه, تفسير عرفانى متكاملى است كه بنياد آن عشق و وحدت است. مفسر آن براى سير و سلوك روش و برنامه ارائه كرده كه اصول و مبانى آن در اين تفسير فراهم آمده است. از اين نظر شيخ روزبهان در اين تفسير, كوشش درخورى براى جمع بين انديشه و عمل عرفانى از خود بروز داده است.نگاهى به مقدمه عرائس البيان
روزبهان در مقدمه تفسير خويش پس از حمد الهى و بيان مقام قرآن و تبيين ابعاد متناهى آن, خاطرنشان مى سازد كه خداوند محتواى ظاهرى قرآن را به عالمان و حكما واگذار كرده و حقايق و اسرار مخفى آن را به بندگان خالص او. بعد از ذكر اين موضوع, مى گويد:
چون اين نكته را يافتم كه براى كلام ازلى وحى, نهايتى از جنبه ظاهرى و باطنى وجود ندارد و احدى, به كمال و غايت معانى آن نرسيده است ـ زيرا تحت هر حرف از حروف آن دريايى از اسرار الهى و چشمه هايى از چشمه هاى انوار او وجود دارد ـ لذا به دقايق و لطايف و حقايق قرآن از رهگذر عرفان روى آوردم.21
روزبهان در مقدمه با استناد به آياتى همچون: (ولو انما فى الارض من شجرة اقلام والبحر يمده من بعده سبعة ابحر ما نفدت كلمات الله); (اگر آنچه درخت در زمين است قلم باشد و دريا را هفت درياى ديگر به يارى آيد, سخنان خدا پايان نپذيرد.) (سوره لقمان, آيه 27)
يا (قل لو كان البحر مداد الكلمات ربى لنفد البحر قبل ان تنفد كلمات ربي….) (بگو: اگر دريا براى كلمات پروردگارم مركب شود, پيش از آن كه كلمات پروردگارم پايان پذيرد, قطعاً دريا پايان مى يابد.) (سوره كهف, آيه 109)
چنين اظهار داشته است:
خواستم از اين اقيانوس هاى ازلى, اندكى آب گواراى دانش و حكمت جاويدان و اشارت جاويد بردارم; حكمت و دانشى كه فهم دانشمندان و خرد خردمندان از آن قاصر است. بنابر آن كه از اولياء پيروى كرده باشم و از روش پاكان الهام و سرمشق گرفته باشم, پس كتابى موجز و آسان ـ كه نه پر تفصيل و نه ملال آور باشد ـ در مورد حقايق قرآنى سامان دادم. آنچه از حقيقت قرآن و لطايف بيان و اشاره رحمانى در قرآن است, در نظرم خطور كرد. آن ها را با الفاظ لطيف و عبارات دلپسند, ذكر كردم و اى بسا به تفسير آيه اى كه اساتيد پيش از من توجهى به آن نكرده اند, اقدام نمودم. در پى آن, گفتار نغز و اشارات دقيق استادانم را تبركاً يادآور شدم. در اين راه از خداوند بزرگ, خير را طلب كردم و از او يارى جستم.22
او در مقدمه خود به معانى ظاهرى قرآن اذعان مى كند. نهايت آن كه, معتقد است تفسير او از قرآن, صرفاً به جنبه باطنى و اشارتيِ كلام وحى پرداخته است.سبك نگارش عرائس البيان
آثار عرفانى روزبهان بقلى تداعى كننده جهانى پر رمز و راز و خيال انگيز است. تصور و استنباطى روشن از چنان جهانى ـ به ويژه براى اذهانى نامأنوس با آن زبان و ادبيات ـ به سادگى ميسر نمى باشد; زيرا اسلوب بيان و حتى محتواى چنين سخنانى از مقوله حرف هاى معمولى نمى باشد. بنا به سخن نوه او شرف الدين, درك و فهم سخنانى از اين دست, مستلزم استحضار در علوم باطن و [نيز] وقوف بر اصطلاحات ارباب تحقيق مى باشد.
يكى از پژوهندگانِ آثار روزبهان, در خصوص سبك آثار روزبهان گفته است:
آنچه تأثير بسيار عميقى بر خواننده آثار روزبهان مى گذارد, سبك او است كه بعضى اوقات ترجمه آن به اندازه ترجمه آثار احمد غزالى دشوار است و آرايش و جمله بنديِ قوى تر و ژرف ترى دارد. زبان او ديگر زبان مَدرسى شارحان اوليه تصوف نيست كه سعى داشتند مراحل و منازل سالكان را طبقه بندى كنند; گرچه بقلى مطمئناً از اين نظريه ها و اصطلاحات فنى آگاه بود. زبان او زبان پالايش يافته به دست شعراى ايران در خلال سده هاى يازدهم و دوازدهم ميلادى است كه انعطاف پذير و دشوارانگيز و نيز پر از گل و بلبل است.23
ديگرى در اين مورد گفته است:
جملات و عبارات, تاب معانى لطيف و نغز و دلكش روزبهان را نمى آورد. گفتار او چون گلى است كه تا در دست بگيريد, پرپر مى شود و چون ماده كيميايى است كه به مجرد رسيدنِ اندك حرارتى, بخار مى گردد.24
روشن است كه چنين حكم يا ديدگاهى در مورد تفسير عرفانى او عرائس البيان نيز صادق است.
از هنرهاى او تصويرسازى با كلمات است. او به مثابه نقاشى زبردست مى نمايد كه با به گزينى الفاظ, معناى آن ها را با رنگ و حركت, مجسم مى سازد; هنرمندى كه در نمايان كردن صورت هاى فكرى خود با درخشان ترين حالات, توفيق مى يابد. تو گويى شنونده در ماوراى كلمات و عبارات اين كتاب صداى دف و دهل مى شنود. سبك او در نوشتن غالباً متكى بر فواصل موسيقى موزون و متقابل مى باشد و از تكرار كلمات يا جملات و عبارات و گاهى فقرات هم اندازه, ايقاعاتى جالب و نغز توليد مى كند و غالباً سجعى همانند ريتم موسيقى در اين فواصل به كار مى برد.25
براى مثال ذيل آيه:
وبشر الذين امنوا و عملوا الصالحات ان لهم جنات تجرى تحتها الانهار…; (و كسانى را كه ايمان آورده اند و كارهاى شايسته انجام داده اند, مژده ده كه ايشان را باغ هايى خواهد بود كه از زير [درختان] آن ها جوى ها روان است) (بقره, آيه 25) چنين گفته است:
ان لاهل المعرفة, جنات, جنة العبودية و جنة الربوبية و جنة المعرفة و جنة المحبة و جنة القربة… و جنة المشاهدة و جنة المداناة, جنة الوصلة و جنة التوحيد و جنة البقا, جنة البسط و جنة الرجاء, جنة الانبساط و جنة السكر و جنة الصحو و جنة الملكوت و جنة المكاشفه و….
در ادامه مى افزايد:
فجنة العبودية, الكرامات ونهرها حقايق الحكمة وجنة الربوبية, مشاهدة صرف القدرة و نهرها روية تجلى الحق فى مرآة الايات و جنة المعرفة ادراك نوادر الالوهية ونهرها صفاء الاخلاص و…26
نمونه ديگر از كلام موسيقى گونه او, ذيل تفسير كريمه (ورفع بعضكم فوق بعض درجات) (انعام, آيه 165) مشهود است.
او در آن جا چنين گفته است:
لاقتداء البعض [بالبعض]. درجة بعضهم المعاملات, و درجة بعضهم الحالات, ودرجة بعضهم المكاشفات و درجة بعضهم المشاهدات ودرجة بعضهم الفراسات, ودرجة بعضهم الكرامات, ودرجة بعضهم المواجيد والواردات, ودرجة بعضهم الحكميات, ودرجة بعضهم اللدنيات, ودرجة بعضهم المعرفة, ودرجة بعضهم التوحيد, ودرجة بعضهم التكوين, ودرجة بعضهم التكين, ودرجة بعضهم اليقين, ودرجة بعضهم الفناء, ودرجة بعضهم البقاء, ودرجة بعضهم الانصاف, ودرجة بعضهم الاتحاد و…27
عباراتى از اين دست, كلام موزون و نثر مسجّع اين مفسر را نشان مى دهد و از سوى ديگر, بيانگر تلاش وافر شيخ شطاح در تطبيق و تأويل آيات قرآنى با اصطلاحات عرفانى است.
همچنين روزبهان در اين تفسير قدرت خويش را در ارائه اسلوبى رمزى ـ ضمن التزام به وحدت موضوع ـ نمايانده است; چنان كه گويى قبل از آن كه وى عالم يا مفسر و يا حتى عارفى باشد, او را در چهره هنرمندى مى نگريم كه روح هنر او مدخل عشق و جمال است كه در نهايت به سوى حقيقت رهنمون مى گردد. نمونه ديگر قابل ذكر ـ در استخدام شيوه رمزى در عين التزام به وحدت موضوع ـ تأويلى عرفانى او در ذيل آيه 141 سوره انعام است. در آن جا از انواع ويژه بستان ها و ثمرات خاص آن همچون: اُنس, شوق, عشق, خوف, رجاء, عفت, معرفت, توحيد و… ـ كه با جان عارف عجين شده ـ سخن مى گويد.28 همه اين استعارات و رموز را در بيان خود به كار مى بندد, اما اين همه, حول محور دل و جان عارف است و بس در همين مورد, وى ترجيح مى دهد كه مقصود خود را ـ با همين روش ـ به استناد آياتى ديگر از قرآن بيان كند تا به هر حال تفسير او از قاعده اساسى (القرآن يفسر بعضه بعضاً) نيز پيروى كرده باشد.تأويل در عرائس البيان
در نظر شيخ روزبهان مدار و محور تأويل, فهم اشارات الهى در آيات قرآنى است. اشاره در يك آيه به مثابه پنجره اى بسته است كه عارف درك مى كند چگونه آن را بگشايد. بر اين اساس, وى به منظور فهم نكته اى, از حد لفظ فراتر مى رود. اشاره گاهى نحوى است, گاهى بلاغى و زمانى لفظى; اما اشاره معنوى, اشاره از نوعى ديگر است كه شأن و اقتضاى آن, اين است كه چشم بصيرت را در قلب عارف مى گشايد و در نتيجه, از رهگذر اين اشاره (تأويل) حقايق و اسرار آيات را درك مى نمايد. بنابراين, تفسير از طريق اشاره, عبارت است از بيان آنچه عارف در حال خود, آن را ديده است. مستمسك نظريه شيخ روزبهان, آيه شريفه: سنريهم آياتنا فى الافاق وفى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق اَوَلَمْ يكف بربك انه على كل شىء شهيد; (به زودى نشانه هاى خود را در افق هاى گوناگون و در دل هايشان بديشان خواهيم نمود تا برايشان روشن گردد كه او خود حق است) (سوره فصلت, آيه 53) مى باشد.
تفسير عرائس البيان فى حقايق القرآن متضمن تمام سور قرآنى است; يعنى از فاتحةالكتاب تا سوره ناس; جز آن كه روزبهان در اين تفسير به همه آيات نپرداخته است. بسيارى از آن ها را بدون اين كه توجهى داشته باشد, رها ساخته و به همين منوال گاهى در يك آيه جزئى را به تفصيل شرح كرده و جزء ديگر را ناديده گرفته است; چنان كه در آيه 274 از سوره بقره مى بينيم كه جزئى از آن را يعنى:
الذين ينفقون بالليل والنهار سراً وعلانية, را تفسير كرده و به جزء ديگر يعنى: فلهم اجرهم عند ربهم ولا خوف عليهم ولا هم يحزنون توجه نداشته است. بعد از اين آيه بلافاصله به آيه 280 از همين سوره يعنى: وان كان ذو عسرة فنظرة الى ميسرة, منتقل شده; بى آن كه آيه هاى حدفاصل را در نظر بگيرد. در سوره نسا از آيه 7 به 12 مى رسد و از آيه 42 به 48, از آيه 50 به 54 و از آيه 89 به 94 و….29
شيخ روزبهان به جنبه متافيزيكى قرآن اكتفا كرده و در تفسير خود, قرآن را بر يك محور كه قطب اولش فنا از دنيا و آخرت و قطب ديگرش فناى در خداست, تفسير و تأويل كرده است. با چنين نگرشى است كه با آيات الاحكام نيز مواجه مى گردد و از اين قبيل آيات نيز تصويرى عارفانه ارائه كرده و بر تأويل بخشى از يك آيه ـ چه در آيات الاحكام و غير آن ـ كه با مبناى فطرى او هماهنگى تام دارد, اكتفا كرده است. براى مثال او در مورد آيه 92 سوره نسا كه آيه اى است مربوط به قتل مؤمن, فديه و خون بهاى او, هيچ بحث فقهى ندارد, يا آيه اى را كه مربوط است به موضوع ارث و تقسيم آن, به شيوه عرفانى تأويل مى كند و از تقسيم علوم ربوبى توسط مراد براى مريد سخن مى گويد.30 برخورد او با آيه طلاق (229 بقره), آيه دين (182 بقره) و… نيز به همين صورت است; يعنى تأويل عرفانى. اين موضوع, بى اهميتى مسائل اجتماعى و فقهى را در تفسير وى نشان مى دهد.
بارى, اين روش يا قاعده, در تمام تفسير او جريان دارد. تأويل هاى روزبهان هم شامل مباحث عرفان نظرى و هم متضمن مباحث عرفان عملى و سير و سلوك مى شود. آنچه در پى مى آيد, مرورى است گذرا بر بخشى از اين نوع تأويل ها.1. تأويل به اصل حضرات خمس [آيه اول سوره نساء]
شيخ روزبهان ضمن اعتقاد به مبانى تصوف و عرفان, به اصل مهم حضرات خمس نيز باور دارد. از فروع اين اصل مهم (حضرات خمس) حضرتِ جامعه محمديه است. او اعتقاد خود را با تأويلى از آيه اول سوره نساء نشان مى دهد. روزبهانِ عارف اعتقاد داشته, خداوند در اين آيه تمام اوصاف قدم, امر و مشيت و نيز افعال خود را به مثابه رمز و اشاره بيان داشته است. خداوند وقتى خواست خلقت را ايجاد كند, انوار محبت ازلى خود را در فضاى قلوب منتشر ساخت, ذات او براى صفاتش و صفات او براى افعالش تجلى يافت. علم و حكمت و قدرت او در يك حقيقت واحد ـ كه همان امر باشد ـ متجلى گرديد. اراده با امر همراه شد و آن گاه با نعت كاف و نون [كُن] در امر نظر كرد و جوهر بسيط را كه اجسام, ارواح, جواهر و اعراض در آن جمع است, ايجاد نمود.31 در ادامه, روزبهان در تأويل اين آيه به حديث اوّل ما خلق الله نورى پيامبر(ص) استناد مى كند32 كه براساس آن مُبْدَع و صادر اول را احمد يا حقيقت يا وحدت محمديه مى داند.33 بر اين اساس از نظر وى انبيا گرچه به لحاظ اسم و صورت متعددند, اما در حكم نبى واحدند كه او حضرت محمد(ص) است كما اين كه تمام رسالت ها در حكم يك رسالت است و اين يكى بيش تر نيست و آن هم اسلام است: ان الدين عندالله الاسلام. (آل عمران, آيه 19)2. تأويل به وحدت وجود [آيه 9 سوره فتح]
سخن روزبهان در تأويل آيه اى در سوره فتح, بيانگر اعتقاد او به اصل وحدت وجود مى باشد. او در ذيل آيه لتؤمنوا بالله ورسوله وتعزروه وتوقروه وتسبحوه بكرة واصيلا; تا به خدا و فرستاده اش ايمان آوريد و او را يارى كنيد و ارجش نهيد و [خدا] را بامدادان و شامگاهان به پاكى بستاييد) چنين گفته است:
خداوند در اين آيه فرموده است اى پيامبر تو را شاهد قرار دادم تا مردم, مرا مشاهده كنند… قدر تو را در قدر من بشناسند و قدر من را در قدر تو. تو آينه من شدى; من از طريق تو براى انسان ها تجلى مى كنم.
شيخ روزبهان بقلى در ادامه به روايتى از پيامبر(ص) به عنوان شاهد سخن خويش تصريح مى كند كه فرموده است: من رأنى فقد رأى الحق. او در پايان گفتارش از رهگذر تأويل آيه مذكور و آيه بعدى آن مقولاتى چون: مقام جمع, تفرقه, اتصاف, اتحاد, التباس را نتيجه مى گيرد و بر آن است كه خداوند پيامبر را آينه ظهور ذات و صفات خود قرار داده است.34 اين عقيده تداعى كننده نظريه حسين بن منصور حلاّج نيز مى باشد. (قول انا الحق)
تأويل به اصطلاحات عرفان عملى
يكى از مسائل مهم در عرفان, سير و سلوك و جنبه هاى عملى آن است. در عرفان عملى سخن از طى طريق, عبور از ميدان هاى صدگانه (به گفته خواجه عبدالله انصارى هروى) و يا مقامات هزارگانه است.
در اين جا, اصل تعليم شيخ و قاعده تسليم مريد حكم فرماست. رهرو و سالك در سايه تربيت مراد با تحمل رنج و رياضت از مقاماتى مى گذرد و احوالى را مى بيند و در ربط ميان خويش و پيامبر(ص) به روايت و سند استناد نمى كند. روزبهان بقلى در شرح شطحيات از اين گونه روايت هاى بى واسطه دارد.35
بر اين نكته بايد افزود كه شيخ روزبهان بخش مهمى از تفسير خود را تطبيق و تأويل آيات قرآنى با اين جنبه از عرفان قرار داده است. كشف اين مهم با اندك كاوشى در تفسير او حاصل مى گردد. برخى تأويل هاى او در اين موضوع را از نظر مى گذرانيم:1. تأويل به معرفت و عشق و وصال [آيه 143 سوره اعراف]
شيخ روزبهان ذيل آيه ولما جاء موسى لميقاتنا و كلمه ربه قال رب ارنى انظر اليك قال: لن ترانى, گفته است: اهل ظاهر از اين آيه هيچ نصيبى ندارند. خداوند ولايت و نبوت را به هيچ يك از اوليا و انبياى خود عطا نفرمود مگر بعد از آن كه خود را به آنان شناساند; زيرا حقيقت معرفت جز با مشاهده حق, تحقق نمى يابد. وقتى اولياى خدا او را با چشم روح, دل و عقل و سرّ خود ديدند, به او عشق ورزيده و مشتاق او گرديدند. پس از آن است كه نيل به مراتب وصال, حاصل شدنى است. وى همچنين به گاه تأويل كريمه:
انى لااجد ريح يوسف لولا ان تفندون (يوسف, آيه 94), آيه را مثال هر عاشقى مى داند كه به وصال ازل مى انديشد و در پى استشمام نسيم گل بوستان ابديت است. چگونه؟ آنگاه وى توضيح مى دهد كه اين مقام با حضور قلب و با چشمان گريان در خلوت هاى اسرار به دست مى آيد.
2. تأويل به قبض و بسط [آيه 13 سوره انعام]
قبض و بسط يكى از اصطلاحات متداول در عرفان عملى است كه در اهم كتب عرفانى از آن سخن به ميان آمده است. روزبهان ذيل آيه شريفه:
وله سكن فى الليل والنهار وهو السميع العليم (انعام, آيه 13) گفته است: اين آيه اشاره به قلوب منقبضين و منبسطين دارد. دل هاى اهل قبض در شب هنگام با تجلى صفت اراده الهى و سطوت عزت او به مقام سكينه و تواضع مى رسند و نيل به مرتبه بسط براى اهل آن از طريق مشاهده انوار جمال و لطايف صنع صفات او قابل دست يافتن است.36 اين عارف در بحث از مقام انبساط ذيل تأويل آيه اول سوره مجادله:
قد سمع الله قول التى تجادلك فى زوجها…, مى گويد: خداوند در اول سوره مقام انبساط را خاطرنشان مى سازد: از آن جا كه در ادامه آيه بحث نجوا مطرح است, روزبهان بقلى نجوا را به سرّ الله عرفانى مورد نظر خويش تأويل مى كند.37
3. تأويل به تلوين و تمكين [آيه 132 سوره بقره]
اصطلاح تلوين و تمكين, به وفور در تفسير عرائس البيان به كار رفته است. در ديگر آثار و ادبيات عرفانى نيز از اين دو اصطلاح فراوان ياد شده است. روزبهان در ذيل آيه شريفه:
ووصى بها ابراهيم بنيه ويعقوب, (وابراهيم و يعقوب, پسران خود را به همان [آيين] سفارش كردند) معتقد است: ابراهيم و يعقوب در كشف جمال حق در دو مقام بودند.38
او در ادامه افزوده است:
من از جانب يعقوب در اين مسئله عذر مى آورم و آن عذر اين است كه او جمال حق را در حسن و زيبايى يوسف مى ديد و عاشق او بود. با اين وجود, او در ابتداى عشق بود و در محل التباس باقى ماند. و خليل صلوات الله به حَسب حق در راه حق براى خودِ حقْ بود و اين, نهايت مقام عشق است; زيرا او در محل تمكين و فرزندش يعقوب در محل تلوين است. او بر آن است كه در مقايسه بين ابراهيم و يعقوب آنچه براى ابراهيم از رهگذر تسليم, تحقق يافت, براى يعقوب حاصل نشد. چرا كه يعقوب به خاطر فرزندش (يوسف) بى تابى فراوانى كرد و گفت: يا اسفى على يوسف.39
شيخ روزبهان در ذيل آيه:
واتموا الحج والعمرة لله نيز به همين موضوع ـ تلوين و تمكين ـ اشاره مى كند و معتقد است كه حج براى اهل تمكين است و عمره براى اهل تلوين و در ادامه مى افزايد كه اتمام حج رسيدن به ديدار ربوبيت است و اتمام عمره وصول به حقيقت است.
نمونه ديگر قابل استناد, استشهاد روزبهان به آيه شريفه:
واذكر ربك فى نفسك تضرّعا وخيفة ودون الجهر من القول بالغدو والاصال ولا تكن من الغافلين; (و در دل خويش پروردگارت را بامدادان و شامگاهان با تضرع و ترس و بى صداى بلند ياد كن و از غافلان مباش) (اعراف, آيه 205) مى باشد. شيخ گفته است: اصحاب بقا, غنا, صحو و محو و ارباب حقايق در اوطادِ تمكين, ثابت اند و هيچ تلوّن و دگرگونى نمى پذيرند و آن ها به يك ثبات و استوارى نيل يافته اند.40
4. تأويل به مقامات عرفانى [آيه 26 سوره آل عمران]
مقامات ـ چنان كه ذكر آن رفت ـ يكى ديگر از مقولات مهم عرفان عملى است. گرچه اصطلاحاتى چون: تلوين, تمكين, قبض و بسط مندرج در اين عنوان كلى است, با اين حال, خودِ مقامات نيز در تفسير عرائس البيان مورد استناد قرار گرفته و آياتى از قرآن با آن تطبيق يا تأويل شده است.
شيخ روزبهان در تأويل آيه:
قل اللهم مالك الملك توتى الملك… (آل عمران) (بگو بار خدايا تويى كه فرمانفرمايى, هر آن كس را كه خواهى فرمانروايى بخشى), به تفصيل مفهوم ملك را بررسى و تحليل مى كند. خداوند سبحان را صاحب ملك, ملكوت و جبروت مى داند. سپس به ملكى كه انبيا آن را واجدند, يعنى مقام اصطفا و اجتبا و خُلّت, محبّت, تكليم, معجزات و معراج, رسالت و نبوت اشاره كرده و مصاديق آن را مشخص مى سازد. در پى آن, به ملك و سلطنتى كه اولياى بزرگ او بدان اختصاص يافته اند, مى پردازد و معتقد است كه اين ملك داراى چهار مرتبه است: مرتبه كرامات و آيات, مرتبه مقامات, مرتبه وجد و نجوا, مرتبه كشف و مشاهده. تجلى مقامات كرامات را در طى الارض و استجابت دعا مى داند كه اين ويژه اهل معاملات است. آن گاه به مصاديق مقامات مى پردازد. مقامى كه از مقام اول بالاتر است. به نظر شيخ روزبهان, زهد, ورع, تقوا, صبر, شكر, توكل, رضا, تسليم, تفويض, تقويم, صدق, اخلاص, احسان, استقامت و طمأنينه از اين مقامات حكايت مى نمايند. مقام سوم وجد و نجوا است و شوق, عشق, سكر و صحو از آن حكايت مى كنند, كه ويژه اهل حالات است و بالاخره مرتبه چهارم كه مقام كشف است (فنا و بقا) ويژه اهل معاينات است.41
روزبهان براى عاصى و كافر نيز مقامى قائل است. وى به استناد آيه شريفه:
و ما منا الا له مقام معلوم (هيچ يك از ما [فرشتگان] نيست مگر [اين كه] براى او مقام و مرتبه اى است) (صافات, آيه 164) مقام عاصى را توبه و مقام كافر را طرد و غفلت و لعنت مى داند.425. تأويل هاى ديگر
روزبهان هنگام تأويل: …وخشعت الاصوات للرحمن فلا تسمع الا همساً; (… و صداها در مقابل [خداى] رحمان خاشع مى گردد و جز صدايى آهسته نمى شنوى) (طه, آيه 108) مقام فنا و بقا را نتيجه مى گيرد و در ذيل آيه: واذ بوّانا لابراهيم مكان البيت ان لاتشرك بى شيئاً… (و چون براى ابراهيم جاى خانه را معين كرديم [بدو گفتيم] چيزى را با من شريك مگردان…) (حج, آيه 26) بيت خاص را به قلب عارف تأويل مى كند.43 آيه: والبُدن جعلناها لكم من شعائر الله; (و شتران فربه را براى شما از جمله شعائر خود قرار داديم) (حج, آيه 36) را اشاره به ذبح نفس از طريق مجاهدت و سير و سلوك مى داند.44 روزبهان در ذيل آيه شريفه: خذوا زينتكم عند كل مسجد وكلوا واشربوا (اى فرزندان آدم جامه خود را در هر نمازى برگيريد و بخوريد و بياشاميد) (اعراف, آيه 31) معتقد است زينت ظاهر همان سجده است و زينت باطن شهود.45 در آيه من يطع الله والرسول فقد اطاع الله… (هركس از پيامبر(ص) فرمان برد در حقيقت خدا را فرمان برده…) (نساء, آيه 80) اطاعت ظاهرى را عبارت از سر سپردن به فرمان رسول(ص) خدا (كه در حقيقت فرمان خداست) و باطن اين عبوديت را به مقام عين الجمع تأويل مى كند.46
در ذيل آيه: ان الصفا والمروة… صفا را به معراج عارفان و مروه را پلكان زاهدان يا صفا به روح و مروه به قلب و اياماً معدودات را به زندگى عارف در دنيا و در ذيل آيه: انكم ظلمتم انفسكم باتخاذكم العجل (بقره, آيه 54): عِجل را به تمثال شيطان يا نفس انسانى تأويل مى كند.
در پايان سخن بايد گفت: در يك نگاه كلى تفسير عرائس البيان, تفسيرى است بر مذاق صوفيان و در تأييد مكتب عرفانى او. از اين نظر تأويلات او متكلفانه و بعيد است و با تأويل در معناى معهود قرآنى آن ـ كه اجتناب ناپذير است ـ به كلى متفاوت است. خواننده عرائس البيان قبل از آن كه بتواند از آن استفاده تفسيرى ببرد, بايد با اصطلاحات عرفانى, ادبيات استعارى و بيش از حد انتزاعى او و تجارب عرفانى روزبهان آشنايى داشته باشد. پرداختن به اين موضوع در حوزه تفسيرپژوهى, اهميت بسزايى دارد كه در اين مجال نمى گنجد. در هر حال در مورد روزبهان كارهاى زياد مانده كه بايد صورت گيرد و رويكرد ما نسبت به اين عارف نبايد رويكرد مؤيدانه و هواخواهانه صِرف باشد. اميد آن كه پژوهشگران به تفسير او به عنوان يك موضوع پژوهشى مستقل, بپردازند.47منابع
1. شرف الدين ابراهيم, تحفة العرفان فى ذكر سيد الاقطاب, روزبهان نامه, تحقيق محمدتقى دانش پژوه, تهران, سال 1347.
2. عبداللطيف بن صدرالدين, روح الجنان فى سيره الشيخ روزبهان, روزبهان نامه, تحقيق محمدتقى دانش پژوه, 1347.
3. معصوم على شاه, طرائق الحقايق, تصحيح محمدجعفر محجوب, تهران, 1316.
4. بقلى شيرازى, روزبهان, عبهر العاشقين, تصحيح هانرى كربن و محمد معين, انتشارات منوچهرى, چاپ سوم, 1364.
5. خواندمير, غياث الدين بن همام الدين, حبيب السير, انتشارات خيام, بى تا.
6. مشكوة, محمد, مجموعه كتب اهدايى به كتابخانه مركزى دانشگاه تهران, چاپ دانشگاه تهران, 1330.
7. بقلى شيرازى, روزبهان, عرائس البيان فى حقايق القرآن, تصوير نسخه خطى قرن 11 كتابخانه نمازى خوى.
8. شاهرودى, عبدالوهاب, نردبان آسمان, انتشارات قلم, تهران, 1379.
9. كارل ارنست, روبزهان بقلى, ترجمه مجدالدين كيوانى, تهران, نشر مركز, چاپ اول 1377.
10. ذهبى, محمدحسين, التفسير والمفسرون, چاپ دوم, بيروت, دارالاحياء التراث العربى, 1396هـ.
11. سجادى, جعفر, فرهنگ اصطلاحات عرفانى, چاپ اول, تهران, كتابخانه طهورى, 1370.
12. صلاح الصاوى, رمضان, تصحيح متن, رساله دكترى, دانشگاه تهران به راهنمايى حسين مينوچهر, 1350.
13. زرين كوب, عبدالحسين, جستجو در تصرف ايران, چاپ اول, تهران, اميركبير, 1362.
14. عيسى بن جنيد, هزارمزار, ترجمه ملخص شدالازار, انتشارات احمدى و جهان نما, شيراز, 1320.
15. حاجى خليفه, مصطفى بن عبدالله, كشف الظنون عن اسامى الكتب والفنون, بيروت, دارالاحياء التراث العربى, بى تا.
16. جامى, نورالدين عبدالرحمن, نفحات الانس وحضرات القدس, تصحيح محمود عابدى چاپ دوم, تهران, انتشارات اطلاعات, 1373.
17. فصيح خوافى, احمد بن جلال الدين, مجمل فصيحى, به كوشش محمود فرخى, مشهد, نشر طوس, 1339.
18. Ency. of Islam, Vol. VIII/651-52, New Edition, by c. Ernst.پاورقي: 1. روزبهان نامه, به كوشش محمدتقى دانش پژوه, تهران, 1347, ص21. 2. شرف الدين ابراهيم, تحفةالعرفان (روزبهان نامه), پيشين, ص105. 3. همان, ص12. 4. تحفةالعرفان, ص13. 5. همان. 6. جستجو در تصوف ايران, ص219. 7. تحفةالعرفان, ص18 و19. 8. بديع الزمان فروزانفر, سعدى و سهروردى (سعدى نامه), نشر تعليم و تربيت, تهران 1316, ص699. 9. هانرى كربن, مقدمه عبهر العاشقين, ص61. 10. همان, ص62. 11. كارل ارنست, روزبهان بقلى, ترجمه مجدالدين كيوانى, تهران, نشر مركز, 1377, ص141. 12. همان, ص131. 13. عبدالوهاب شاهرودى, نردبان آسمان, انتشارات قلم, تهران, 1379, ص298. 14. خواندمير, حبيب السير, ج2, انتشارات خيام, ص331 و معصوم على شاه, طرايق الحقايق, تصحيح محمدجعفر محجوب, ج2, ص640. 15. مقدمه عبهر العاشقين, ص67. 16. ج1, چاپ دانشگاه تهران, 1330, ص170. 17. التفسير والمفسرون, ج2, ص390. 18. از اين تفسير, تصوير نسخه استنساخى, به مشخصات ذيل توسط استاد فاضل دكتر مهدوى راد در اختيار اين جانب قرار گرفت كه بدين وسيله از ايشان سپاسگزارى مى كنم. تاريخ النسخ ومحله: من القرن الحادى عشر, كتابخانه مدرسه نمازى ـ خوى, ابعاد حجم كتاب 13ھ17, شماره 611. شروع اين تفسير با مشخصات فوق از سوره بقره است, اما بخش زيادى از اين سوره و قريب 100 آيه از سوره آل عمران نيز در آن موجود نيست. استناد ما در اين بخش به اين مشخصات تفسيرى است. 19. جستجو در تصوف ايران, ص222 و مقدمه عبهر العاشقين, ص52. 20. همان, ص220. 21. التفسير والمفسرون, پيشين. 22. همان. 23. كارل ارنست, پيشين, ص12. 24. مقدمه عبهر العاشقين, ص100. 25. رمضان صلاح الصاوى, عرائس البيان فى حقايق القرآن, تصحيح متن, رساله دكترى ـ دانشگاه تهران, 1350, ص89 و90. 26. روزبهان بقلى, عرائس البيان فى حقايق القرآن, ج1, پيشين, ص6. 27. همان, ج1, ص181. 28. روزبهان بقلى, پيشين, ج1, ص174. 29. روزبهان بقلى, عرائس البيان, ج1, ص54 و55, 66, 67ـ 68 و69. 30. همان, ص54 و78. 31. روزبهان بقلى, ج1, ص51. 32. همان. 33. مراد از حقيقت محمديه به اصطلاح عرفا ذات احديت به اعتبار تعين اول و مظهر اسم جامع الله است. (جعفر سجادى, فرهنگ اصطلاحات عرفانى, ص325). احد در ميم احمد گشت آشكار. 34. روزبهان بقلى, عرائس البيان, ج2, ص341. 35. روزبهان نامه, پيشين, ص10 و11. 36. عرائس البيان, ج1, ص135. 37. همان, ج2, ص406. 38. همان, ج1, ص21. 39. عرائس البيان, پيشين. 40. همان, ج1, ص218. 41. صلاح الصاوى, روزبهان و تفسير عرائس البيان, مجله تحقيقات اسلامى, ص27. 42. همان. 43. روزبهان بقلى, عرائس البيان, ج2, ص79. 44. همان, ص83. 45. عرائس البيان, ج1, ص199. 46. همان, ج1, ص75. 47. آلن گادْلس استاد دانشگاه جورجيا, بررسى تفسير عظيم روزبهان را بر عهده گرفته و بخشى از اين تفسير را كه به سوره چهارم قرآن تخصيص يافته ويرايش و ترجمه كرده است. (روزبهان بقلى, كارل ارنست, پيشين, ص14).
رايحه ريحانة الادب
انصارى قمى ناصر الدين
ريحانةالادب في تراجم المعروفين بالكنية او اللقب, ميرزا محمدعلى مدرس خيابانى تبريزى, چاپخانه علمى, 1335ش, 6جلد.
علماى اماميه, از ديرزمان تاكنون با تأليف كتاب هاى متعدد به ضبط نام عالمان و دانشمندان شيعى پرداخته, و با نگارش فهرست هاى گوناگون به گردآورى اسامى كتاب ها و آثار علمى آنان همت گماشته اند. فهرست نجاشى, فهرست شيخ طوسى, فهرست ابن النديم, فهرست منتجب الدين و معالم العلماى ابن شهرآشوب, قديم ترين كتاب هايى هستند كه از قرن پنجم و ششم به يادگار مانده و اكنون در دستِ ماست. رياض العلماى ميرزا عبدالله افندى, امل الآمل شيخ حرّ عاملى, روضات الجنات سيد محمدباقر خوانسارى, رياض الجنه ميرزا حسن خويى زنوزى, اعيان الشيعه سيد محسن امين, طبقات اعلام الشيعه شيخ آقابزرگ تهرانى, فوائد الرضويه و هدية الاحباب و الكنى والالقاب محدث قمى, الحسون المنيعة فى طبقات الشيعه شيخ على كاشف الغطاء, مكارم الآثار معلم حبيب آبادى اصفهانى, معارف الرجال شيخ محمد حرزالدين و علماى معاصرين حاج ملاعلى واعظ خيابانى از ديگر كتاب هايى هستند كه دربرگيرنده نام و آثار عالمان و دانشمندان مسلمان ـ به ويژه علماى شيعه ـ است و هريك از آن ها, روش ويژه اى در تراجم احوال علما را دنبال كرده است. اما در اين ميان, برخى از نويسندگان دست به قلم برده و شرح احوال رجال علمى شهر و ديار خويش را برنگاشته اند; مانند تاريخ علماى خراسان ميرزا عبدالرحمن مدرس, رجال قم مقدس زاده, علماى قم كچويى قمى, علماء الكوفه شيخ محمد كوفى, ماضى النجف و حاضرها شيخ جعفر آل محبوبه, ضيافة الاخوان آقارضى قزوينى, علماى تبريز ملامحمد شريف شيروانى, علماى شاهرود شيخ محمد كاظم شاهرودى, علماى شيراز حاج ميرزا حسن حائرى شيرازى, آينه دانشوران سيد عليرضا ريحان يزدى, علماى يزد مفيدى, علماى كاشان ملامحمدحسن قمصرى, بزرگان تنكابن و بزرگان رامسر از شيخ محمد سمامى و ده ها كتاب ديگر كه ذكر نام همه آن ها در حوصله اين مقال نيست.1
يكى ديگر از كتاب هاى ارزشمند و گرانسنگ در علم تراجم, اثر فخيم و كم نظير (ريحانةالادب فى تراجم المعروفين بالكنية او اللقب) علامه بزرگوار ميرزا محمدعلى مدرس خيابانى تبريزى (1296ـ1373ق) است, كه اين مقاله در پنجاهمين سالِ وفات مؤلف بزرگوار آن در معرفى كتاب و شيوه دلپذير آن نگاشته شده است.2
*
كتاب ريحانه را از نوجوانى مى شناختم. زمانى كه 13ساله بودم و پس از فراغت از تحصيلاتِ مدرسه اى, از پدرم مرحوم حجةالاسلام والمسلمين حاج شيخ محمدعلى انصارى قمى (ره) خواستارِ كتابى شيرين و ساده و روان و بى تكلف شدم تا در ايام تابستان با مطالعه آن, اوقات فراغت خود را سپرى سازم. پدرم ـ كه با ذوق تاريخى و ادبى من آشنا بود ـ كتاب هاى ناسخ التواريخ, نامه دانشوران و ريحانةالادب را به من معرفى كرد و آن ها را در اختيارم نهاد.
ريحانةالادب را از آغاز به خواندن گرفتم, اما هر روز بر شوقم افزوده مى شد و از صبح تا ديرى از شب به مطالعه آن مشغول بودم. ويژگى هاى آن كتاب, چنان است كه از آن زمان تاكنون چند بار آن را مطالعه نموده و هر از چند وقت يك بار, جلدى از آن را دوره مى كنم و مكرر بدان مراجعه مى نمايم.
برخى از ويژگى ها و امتيازات (ريحانةالادب) ـ كه آن را از اشباه و نظايرش ممتاز مى سازد ـ عبارتند از:
1. اين كتاب, تذكره اكثر علما, فقها, شعرا, ادبا, عرفا, حكما و فلاسفه, هنرمندان, پادشاهان, اصحاب ائمه هدى(ع) و زنان نامى اسلام است. در اين كتاب از دانشمندان شيعه و سنى, و احياناً مسيحى و يهودى بدون تعصب مذهبى و با كمال انصاف و حقيقت بينى, تعريف و توصيف شده است و حتى گاه از ناصبى هاى مخالف اهل بيت(ع) هم ـ مانند اخطل و اعور كلبى ـ نام برده است.
2.اكثر نزديك به اتفاق كتاب هاى رجال و تراجم شيعه و سنى به زبان عربى بوده و نفع آن ها براى فارسى زبانان اندك است, اما اين كتاب, به فارسى سليس و روان نگاشته شده و خواننده از مطالعه آن لذت مى برد.
3. اين كتاب, نخستين تذكره اى است كه علاوه بر شرح حال افراد, تا حد امكان از تصاوير و نمونه خط آن ها نيز بهره برده است. شماره عكس ها و نمونه خطوط در سراسر كتاب نزديك به 200 تصوير مى باشد كه برخى از آن ها منحصر به فرد است و در جاى ديگر ـ نه زندگى و نه عكس آن ها ـ يافت نمى شود (مانند فيلسوف الدوله, ميرزاباقر قاضى, ميرزا عبدالرحيم كليبرى, ملااحمد كوزه كنانى, ميرزا جوادآقا مجتهد, مجدالاشراف, مدرس خيابانى, شيخ احمد احسائى, افتخارالحكما, ثقةالاسلام تبريزى, حجةالاسلام تبريزى, سلطان القراء, شريف الاسلام, شيخ الاسلام تبريزى)
4. مؤلف بزرگوار, در نگارش تراجم نهايت احترام را به كار برده و از به كارگيرى عبارات نازيبا, دورى كرده است. مثلا در شرح حال شيخ احمد احسايى مى نويسد:
اظهار عقيده در امثال اين گونه تأليفات ما كه فقط براى تراجم احوال و شرح ادوار زندگانى اشخاص نگارش يافته نه قضاوت مابين مقاصد خلافيه, منافى وضع كتاب بوده و توفيق حفظ عقائد حقه اسلاميه اثناعشريه و سلوك طريقت حقه جعفريه و احتفاظ از شر حسد اهل زمانه را از درگاه خداى يگانه مسئلت مى نمايد. (ج1, ص42)
5. مؤلف محترم در ضمن برخى از تراجم به اظهار نظر صريح پيرامون موضوعى پرداخته و حق مطلب را ادا كرده است. مثلاً ضمن شرح حال ميرزا فتحعلى آخوندزاده درباره تغيير خط و الفبا مى نويسد:
(… اين خط حاضر ما, اخصر و احسن و اجمل خطوط متداوله بوده و تكميل بعضى از نواقص آن اگر باشد به طورى كه مستلزم تسهيل تعليم و تربيت و تصحيح قرائت ما باشد, هزاران مرتبه بهتر از تغيير كلى آن است كه داراى مفاسد بى شمار و به نظر حقيقت, ريشه برانداز اسلاميت و ايرانيت مى باشد). (ج1, ص15)
6. مؤلف بزرگوار, ضمن شرح حال افراد شهرهاى محل ولادت و سكونت آنان را به خوبى توضيح داده است; به گونه اى كه اگر همه آن ها يكجا گردآورى شود, خود كتابى را تشكيل مى دهد. مثلاً: آبه, آجرّ, آمد, ابيورد, اومان, اجدابيه, اجهورى, اخساء و بحرين, اربل, ارغيان, اسكاف, اصطخر, اصيله, افليل, اشنان, آنقره, بليان, اوزاع, براوستان, برغان, بسا, بست و بسطام, بوصير, تكريت, تفتازان, تلمسان, تيفاش, جاجرم, جبا, و جماعيل.
7. نويسنده دانشمند, در جاى جاى كتابش, اصطلاحات علوم و فنون را نيز توضيح داده است. مانند:
امام (1/104), امه (1/106), چلبى (1/298), خواجه (1/412)
8. از آجايى كه نويسنده ريحانةالادب, اديبى اريب و صاحب نظر در لغت عربى و فارسى و تركى است ـ و اين از كتاب (فرهنگ نوبهار)ش (كه در لغت فارسى به فارسى و شامل بيش از نوزده هزار لغت است و در سال 1348ق, در دو مجلد به چاپ رسيده) پيداست ـ در جاى جاى ريحانه, به توضيح لغات پرداخته است. مانند: انماط (1/122), ببغار (1/142), ببه (1/143), لغات اضداد (1/220), جحظه (1/261), اخطل و اخفش (1/48).
9. مرحوم علامه مدرس خيابانى, در پايان شرح حال هريك از كسان, منابع شرح حالش را با تعيين جلد و صفحه, ذكر نموده و گاه چندين منبع را براى يك شرح حال برمى شمرد و اگر نام آن شخص در منابع نيامده باشد, با استفاده از بيانات ديگران و يا تحقيقات شخصى, ترجمه حال آن شخص را نگاشته است. مثلاً: پس از شرح حال ميرزا محمدتقى مراغى (ج4, ص5) مى نويسد: به تقرير آقاى جعفر سلطان القرائى, شرح حال سيد الحكماء تبريزى (ج2, ص255): موافق آنچه آقاى سيد شهاب الدين مرعشى معروف به آقانجفى نگاشته.
و اگر تحقيقات شخصى خود باشد, نوشته: اطلاعات خارجى. مثل: شرح حال شيخ بهاءالدين نورى (4/248ـ249), شرح حال حاجيه خانم امين اصفهانى (4/307) و گاهى هم مى نويسد: مدرك از نظرم رفته (1/125, شرح حال انيسى شاملو)
10. نويسنده بزرگوار, در اين كتاب به شرح حال معاصرين خويش پرداخته و حجاب معاصرت او را از يادكرد حقيقت, دور نكرده است. مانند: اسرار تبريزى (1/68), سيد محسن امين (1/113), آقابزرگ تهرانى (1/22), شيخ محمدعلى اردوبادى (1/128ـ129), سيد محمد حجت (1/312ـ 314), ابوعبدالله زنجانى (2/129), مير سيدعلى سدهى (2/176), سردار كابلى (2/184), ميرزا محمدعلى شاه آبادى (2/290), نجفى مرعشى (2/264ـ 268), سيد شرف الدين (2/308ـ310), سيد صدرالدين صدر (2/466), ميرزا حسن نيكو (4/263), ملا محمد هيدجى (4/328), شيخ جعفر نقدى (4/227), بانو امين (4/307)
11. اكثر ترجمه هاى اين كتاب, كوتاه و گزيده و وافى به مقصود است. اما برخى از شرح احوال ها بلند و پرفايده و حاوى جزئيات خواندنى است. مانند: شرح حال شيخ انصارى (1/117ـ120), عبدالرحمن جامى (1/252ـ256), خاقانى شروانى (1/373ـ377), دعبل خزاعى (1/387ـ391), خواجه نصير طوسى (1/417ـ 425), سنايى (2/231ـ235) سيد رضى (2/259ـ264) و گسترده ترين شرح حال كتاب, ترجمه احوال شيخ بهايى است (2/382ـ396) كه حدود 14 صفحه از جلد دوم را به خود اختصاص داده و شامل: ولادت, كودكى, تحصيلات و مناصب, سفرها, آثار خيريه و كرامات, اساتيد, مشايخ روايت, شاگردان, تأليفات, قريحه شعرى, دفع اعتراضات, وفات و مدفن او مى باشد.
12. مؤلف بزرگوار در ضمن شرح حال هريك از دانشمندان, مشخص نموده كه كدام كتاب در چه سالى و چه شهرى به چاپ رسيده و نسخه خطى كدام كتاب در چه كتابخانه اى موجود است. ضمن آن كه ترتيب مؤلفات هركس نيز طبق حروف الفبا است.
13. مؤلف محترم, ضمن شرح حال هريك از شاعران, نمونه اى از اشعار فارسى, عربى و تركى شاعر را به دست داده است.
14. مؤلف, در شرح حال برخى از بزرگان, نوادر زندگى آنان را گزارش كرده و آن را خواندنى تر ساخته است. مانند: نوادر حالات اصمعى (1/86 ـ87), اعمش (1/93), واقدى (4/271ـ 272), مقلاص (4/68 ـ69) و يا از كتاب آن شخص, حكاياتى را نقل كرده است. مانند: حكايات محاضرات راغب (2/66).
15. مرحوم خيابانى, از آن جا كه اهل تبريز بوده, به شرح حال بسيارى از علماى تبريز پرداخته و برخى از نقاط تبريز را به خوبى شناسانده است. مانند: وليانكوه (2/404), سرپُل و مهران رود (2/293), مسجد كبود (1/336) كوه سرخاب و صفةالصفا (2/217).
و از علماى تبريز, مانند: ميرزا لطفعلى تبريزى (1/210), ميرزا موسى تبريزى صاحب اوثق الوسائل (2/417), ثقةالاسلام تبريزى (1/241ـ242), ميرزا احمد و ميرزا باقر و ميرزا مصطفى و ميرزا جعفر و ميرزا جواد مجتهد تبريزى (3/444ـ 448), اسرار تبريزى (1/68), ميرزا باقر قاضى (3/262ـ263), ميرزا محمود شيخ الاسلام تبريزى (3/378ـ380), سيد على حجت تبريزى (1/314), سلطان القراء تبريزى (2/217), ميرزا عبدالرحيم كليبرى (3/377), صابر تبريزى (3/10ـ13) و گاه از تبريز و مردمش ـ كه قدر او و امثالش را كم تر مى دانسته اند ـ به شكوه و گلايه پرداخته و مى نويسد:
(تبريز غم انگيز محنت خيز بأس آميز) (2/379)
16. مؤلف بزرگوار, از آغاز تا انجام ريحانةالادب به شرح مختصر اصطلاحات رجالى و فرقه هاى كلامى شيعه و سنى پرداخته, خواننده را با هريك از آن ها آشنا مى سازد. كم تر صفحه اى از كتاب است كه خالى از فايده اى باشد. اينك نمونه اى از آن ها:اصطلاحات رجالى:
اثنان, اثنى عشر و سبعين (1/37), اجلح (1/39), اربعه (1/56), اركان اربعه (1/61), اشاعثه (1/74), اشعث و اشعر و اشتر (1/76), اشنان (1/80), اصحاب اجماع (1/81 ـ 82), اعمش (1/93), افطس (1/96), خمسه تامه و خمسه ناقصه (1/410), اصحاب صحاح سبعه (1/82), اصحاب صحيفه ملعونه (1/82 ـ 83), اصحاب عقبه و اصحاب كتب اربعه و اصحاب معلقات سبعه (1/83), ثقات اميرالمؤمنين (1/241), اوتاد اربعه يا اوتاد ارض (1/125), ابوبصير (5/21ـ 22).
فرقه ها و نحله هاى كلامى:
اسماعيليه (1/72), بزيعيه (1/165), خطابيه (1/166), جاروديه (1/249), حروريه (1/323), حشويه (1/330), سمطيه (2/227), قدريه (3/281), كعبيه (3/369ـ370), نحليه (4/178), مرجئه (4/6), معتزله (4/37), مفوضه (4/56), نصيريه (4/206), هريريه و راونديه (4/318), ناووسيه (4/161).
قبايل عرب:
انصار (1/116), بجيله (1/144), جعفى (1/272), اشعر (1/76).
17. مرحوم مؤلف, در ضمن بسيارى از تراجم به شرح امثال عرب نيز پرداخته و حكايات شيرين تاريخى هم نقل كرده است. مانند اكفر من حمار (1/345), اشبق من حبّى (1/311), كناقل التمر الى هجر (1/396), افصح من سحبان (2/171), اجهل بالشعر من الكسايى (3/362), احمق من جحا (5/203), اوفى من ام جميل (6/213) انكح من ابى ارب (5/6) مبدأ وضع تاريخ هجرى و ماه هاى قمرى (1/78), پيدا شدن سنگى در شوشتر (1/367) ـ ذيل احوال خاتون آبادى ـ تازه بودن بدن نراقيين (4/186), نوادر حالات بهلول (3/465ـ471), بحث درباره مجنون ها و اسباب آن.
18. مؤلف محترم, در جاى جاى كتاب به تحقيقات لغوى, ادبى, نحوى, فقهى, اصولى پرداخته و به صنايع لفظى و معنوى اشعار هم اشاره نموده است. مانند:
تحقيقات ادبى: كعب الحبر و كعب الاحبار (3/369), تحقيقات اصولى: شبهه كعبيه (3/370), تحقيقات فقهى و حديثى: ذيل احوال على بن جعد جوهرى (1/292), تحقيقات رجالى: ابوبصير (5/21ـ22), اشاره به صنايع لفظى و محسّنات بديعى اشعار (1/58) و (2/99), تحقيقات لغوى: حمّصى يا حمّضى (1/349), آگاهى از اشعار شاعران, كه شاعرى آن ها را نقل به مضمون كرده است.(2/79 و 99), آگاهى از فقه و ادب و شعر عربى و تاريخ: داستان اعتراض ابوالعلاء معرى به حكم قطع يد و پاسخ شعرا و فقها به او. (4/43), آگاهى از اشعار متحد المضمون (هجو نقطويه). (4/224), آگاهى از طلسمات و عوذات (5/15ـ17) ـ ذيل شرح حال ابوالبخترى وهب ـ, بحث كتابشناسى, درباره نهج البلاغه و گردآورنده آن.(2/262), بحث تبارشناسى وصال شيرازى و فرزندان و نوادگانش. (4/288ـ 295).
19. مؤلف بزرگوار, گاه به تناسب مقام به پند و اندرز پرداخته و خوانندگان را موعظه مى نمايد. مثلاً: درباره اعتماد نكردن به احكام نجومى و توكل كردن بر خدا مى نويسد:
(به هر حال اين گونه استخراجات نجومى غالب التخلف بوده و نبايد به استناد آن ها وحشت و اضطراب كرده و در اساس توكل به قادر مطلق رخنه و فتورى برسد, كه تمامى جريانات طبيعى بدون اراده ازلى بى اثر بوده و در مقابل مشيت ازلى محكوم به فنا هستند). (1/372, ذيل ترجمه ابوالفضل خازمى)
و درباره ريا و تزوير مى نويسد:
(اين مرض روحى دين سوز مذهب سوز كه اركان اسلام در اثر آن از صدر اول تا حال در رعشه و تزلزل است…) (2/217, ذيل ترجمه شيخ عبدالرحيم سلطان القراء)
و درباره قدرناشناسى مردم از علما و دانشمندان مى نويسد:
(اين قضيه دردى است بى درمان, و آتشى است سوزان, كه در هر دوره و هر زمان هريك از ارباب فضل و هنر به اندازه فضل خود, بدان مبتلا و گرفتار بوده و مى سوزد و در سفر و حضر و خلوت و جلوت, و فقر و ثروت و خواب و بيدارى رفيق لاينفك است. مصراع: دشمن من عقل من و هوش من… و اين مطلب در حقيقت يك مرثيه بزرگى است براى فضل و اهل فضل. و اغلب اكابر با زبان هاى گوناگون درد دل خود را بروز داده و همين موضوع را استقبال نموده اند). (1/58, ذيل ترجمه ابوبكر ارجانى)
20. مؤلف بزرگوار, نخستين كسى است كه در عصر حاكميت طاغوت و حكومت ننگين پهلوى كه نام آوردن از شهيد مشروطه مشروعه, آيةاللّه شيخ فضل الله نورى و دفاع از مرام وى, سخت و سنگين بود و نويسندگان روشنفكر و غربزده سعى در تحريفِ مرام و زشتى نام شيخ فضل الله داشتند (مانندمهدى ملك زاده در تاريخ مشروطيت ايران, احمد كسروى در تاريخ مشروطيت, فريدون آدميت در ايدئولوژى مشروطيت, يحيى دولت آبادى در حيات يحيى, ناظم الاسلام كرمانى در تاريخ بيدارى ايرانيان), به دفاع از شيخ شهيد برخاست و نام و مرام او را ستود و از وى تجليل به عمل آورد و نوشت: (حاج شيخ فضل الله نوري… از اكابر علما و مجتهدين و اجلاى فقها و محدثين اماميه بوده است و سال ها در تهران حامل لواى رياست مذهبى و تمامى اوقات او در ترويج احكام دينيه تدريساً و تأليفاً مصروف و مصدر خدمات دينيه بسيارى بوده.) و سپس به نقل مرثيه صدر الافاضل دانش پرداخته و دو تصوير از او (در حال مصلوبيت و عكس اواخر عمرش) را به چاپ رسانيده است. (4/250ـ251) و اين در حالى است كه از مؤسسين و مبلغين مشروطه (سيد عبدالله بهبهانى و سيد محمد طباطبايى) نامى نبرده است.
*
در اين كتاب شريف, شرح حال بيش از 4600 نفر از بزرگان علم و دانش, همراه با شرح قبائل و خاندان هاى مشهور (225 خاندان) كه مجموعاً به حدود 5000 شماره بالغ مى شود, گرد آمده است.
چهار جلد نخست اين كتاب, شرح حال معروفين به لقب و نسب بوده و دو جلد ديگر به شرح حال معروفين به كنيه (اب, ابن, امّ, بنت) و پايان بخش كتاب, توضيح خاندان ها و قبايل (بنى و آل) است.
جلد1: شرح حال 970 نفر
جلد2: شرح حال 914 نفر
جلد3: شرح حال 780 نفر
جلد4: شرح حال 590 نفر
جلد5: شرح حال 800 نفر, از ابوالاديان تا ابويوسف قاضى (ص208) و ابن آجروم تا ابن سينا (ص381)
جلد6: شرح حال 800 نفر و خاندان, از ابن شاذان تا ابن يونس (ص207) و امّ ابان تا امّ هيثم (ص258) و بنى ابى اجراده تا بنى يغمراسن (ص316) و آل ابى اراكه تا آل يقطين (ص370).
مجموعاً در اين دو جلد (5و6) 350 خاندان تاريخى و 150 بانوى مشهور, نامبُردارند و شرح حال حدود 1300 نفر هم با كنيه (ابو و ابن) آمده است.پاورقي: 1 . ر.ك: مقدمه آيت اللّه مرعشى نجفى بر (تكملة مل الأمل) علامه سيدحسن صدر, ص 6 . 2 . ريحانة الادب 6 جلدى, چاپخانه علمى, 1355ش, مورد مراجعه بوده است.
جاحظ ، جاهِد ، جاحِد
جهانبخش جويان
جاحظ, عليرضا ذكاوتى قراگزلو, چ1, تهران, طرح نو, 1380ش.
هر كه باشيد و هرگونه بينديشيد, در اين سخن با من هَنْباز خواهيد بود كه جاحظ از (غريب ترين) اثرآفرينان و نويسندگان تمدن اسلامى بوده است (و شايد غريب ترين ايشان!).
گوناگونى هاى فرهنگى و اجتماعى و سياسى در روزگار و زيستْ بوم وى, با كم تر دوره اى از ادوار تاريخ تمدن اسلامى بَرسنجيدنى است, و پندارى, او يكْ تنه ميراث برِ همه اين گوناگونى ها ـ و گاه: ناهمسازى ها ـ گرديده است, و خواسته و ناخواسته, آن ها را در آثار خويش بازتابانيده.
همين است كه بيشترينه نگارش هاى او را, هم براى متخصصان و هم خوانندگان عادى, مطبوع و دلپذير ساخته, و از دور زمان, توجه بسيارى را ـ خواه مخالف و خواه مؤالف ـ به او معطوف داشته است.
به گمان من, دو عامل هست كه كاويدن و بررسيدن تراث جاحظ را براى ما ضرور مى سازد:
يكى, داده هاى تاريخى و فرهنگى فراوان كه مى توان از مطالعه آثار و احوال جاحظ فراچنگ آورد.
ريز و درشت حيات اجتماعى و سياسى و فرهنگى مسلمانان آن روزگار را مى توان از لابه لاى سطور نوشتارهاى او بركشيد و بررسيد. آنچه مى خورده اند, مى پوشيده اند, مى گفته اند, مى انديشيده اند, و خلاصه, همه سوانح و خواطر و لوازم و معايش زندگانى آن روزگاريان به نحوى در سخنان اين مرد كنجكاو و ديرزى1 و بسيارگو انعكاس دارد. او هم با عامه مردم همنشين بوده و هم با خواص; هم دينداران و متشرعان عصر خود را كنجكاوانه نگريسته و هم لااباليان و بى بندوباران را; با ولع خوانده, حريصانه از نظر گذرانده و به اندك بهانه اى به قلم آورده. بدين ترتيب او از بسيارى مطالب و درباره بسيارى موضوعات سخن گفته است كه ديگران, يا درباره آن ها كم گفته اند, و يا هيچ نگفته اند.
عامل ديگرى كه جاحظ پژوهى را ضرور مى سازد, برخلاف عامل پيشين كه بيش تر با حوزه (تتبّع) مربوط است, به اقليم (تأمل) باز مى گردد. ما از مطالعه بسيارى از آثار جاحظ محظوظ مى شويم; چرا؟
آيا جاحظ در انديشه ها و آرمان هايش با ما همسان است؟ آيا ميان روزگار ما و جاحظ مشابهت و همانندى هست؟ آيا دغدغه هاى جاحظ هنوز در ما باقى است؟ آيا پرسش ها و خارخارهاى ذهنيِ جاحظ در قلمرو معيشت و اجتماع و سياست و حيات با دغدغه هاى ما مربوط است؟
پاسخ اين پرسش ها هرچه باشد, و همانندى زمين و زمان ما با آن جاحظ به هر اندازه برآيد, اين قدر معلوم است كه ما در آينه نوشتارهاى او تا حدودى مردمان روزگار خويش و خويشتن خويش را مى بينيم و مى توانيم زشت و زيبا و عيب و هنر خود را بيش و كم معلوم داريم.
رشته پرگره سنّت هاى اجتماعى و فرهنگى, عصر ما را با عصر جاجظ پيوند زده است و اين امكان را فراهم آورده تا از آثار جاحظ براى يك سلوك خويشتنْ شناسانه فرهنگى و اجتماعى سود ببريم.
كوتاه سخن اين كه تأمّل و تتبّع منتقدانه در نگرش ها و نگارش هاى جاحظ و امثال جاحظ, در شمار اولويت هاى فرهنگى ماست, و از اين رو, از استاد عليرضا ذكاوتى قراگزلو بايد سپاسگزار بود كه چندين سالى است گام برداشتن در اين راه دراز را تعهد كرده و از رهگذر تأليف و ترجمه كتاب ها و مقالات سودمند, خوانندگان فارسى زبان را به دنياى مقولاتى مى برند كه احياناً هيچ پرونده قابل اعتنايى در خزانه تحقيقات اخير محققان ما نداشته اند.
تكنگارى جاحظ كه امسال, به قلم تواناى استاد ذكاوتى و از سوى انتشارات طرح نو, چاپخش گرديده است, تازه ترين حلقه فراز آمده از اين گونه مطالعات اين دانشور بسيارخوان و كوشاى همدانى است; عمرش دراز باد و قلمش دانشْ گستر!
پشتوانه اين تكنگارى, (دمخورى ديرينه) نويسنده است (با آثار جاحظ) و يك تكنگارى مختصرتر و پاره اى مقالات كه پيش از اين انتشار يافته به سبب همين آشنايى پيشينه مند, وى توانسته ـ با جستجو در آثار جاحظ و نيز نوشته هاى گروهى از جاحظ پژوهان عربى تبار و اروپايى ـ ابعاد گوناگون شخصيت جاحظ را پيش چشم خواننده تصوير كند و ادوار مختلف حيات او را بكاود و بيش از (وقايع نگارى), به (تحليل) و درونه كاوى زندگانى و انديشه هاى جاحظ بپردازد.
مى توان گفت, روى هم رفته, تلاش نويسنده براى آشنا ساختن خواننده فارسى زبان با جاحظ كامياب شده و به ثمر نشسته است, زيرا اين كتاب عمده آنچه را كه يك چنين تكنگارى نسبتاً كم حجمى بايد داشته باشد, داراست.
غالباً توصيفات نويسنده از احوال و اقوال و افكار جاحظ, واقعْ بينانه است, ولى شايد در نتيجه گيرى, قدرى تحت تأثير علاقه شخصى به جاحظ واقع شده, و لطافت ها و گيرايى و طراوت پاره اى از نوشتارهايش را, تا حدودى عيبْ پوش وى گردانيده باشد.
نويسنده, جاحظ را به حيث يك (آدم به تمام معنا با فرهنگ و نمونه تمدن اسلامى) وصف كرده است, با (روحيه تحقيق و آزادمنشى و دليرى در گفتار, در عين انتقادپذيرى و سرزندگى و طنزآورى) و سالك طريقى كه در آن (هيچ چيز مانع جستجو و بيان حقيقتى نشود) (ص7); اما آيا جاحظ براستى چنين دردانه اى است؟!
شايد پاسخ حقيقى اين پرسش, از دل همين تكنگارى استاد ذكاوتى, به روشنى, برآيد, و چندان استشهادات بيرونى حاجت نيفتد.
درآمدى بر تاريخ يك عصر و حيات يك نويسنده
فصل نخستين كتاب, گزارش مبسوط و تحليلگرانه است از روزگار جاحظ, و جامعه و فضاى سياسى و فرهنگى آغاز كار عباسيان. اگرچه بسط اين فصل و ژرفاروى هاى نويسنده در انگيزه ها و چگونگى هاى جنبش بنى عباس, براى يك تكنگارى فشرده درباره جاحظ, زائد به نظر مى رسد, به خودى خود, دربردارنده آگاهى هاى سودمند و كارآمد است كه زواياى قابل توجهى از تاريخ آن عصر را روشن مى كند و در فهم چگونگى هاى سياسى ـ فرهنگى سده هاى دوم تا چهارم هجرى بسيار راهگشاست.
پاره اى از مسائل و مباحث اين فصل, به طور جداگانه, قابل مطالعه و شايان گسترش و پى گيرى اند; مسائل و مباحثى چون: زمينه برآمدن انديشه معتزلى به پايگاه يك انديشه حكومتى و ماجراى محنه (ص42 به بعد); داورى درباره شعوبيه (ص55); داورى درباره خدمات متقابل ايران و اسلام نوشته علامه شهيد مرتضى مطهرى (ص57 و58), كاركرد فرهنگى شعوبيگرى (ص59 به بعد).
اگر بخش درازدامنى از اين فصل به تقرير و نقد كتاب بحوث فى التاريخ العباسى (تأليف دكتر فاروق عمر فوزى) اختصاص يافته ـ و ظاهراً در اين باب بيش تر مقتبس از مقاله اى است كه استاد ذكاوتى پيشتر در اين موضوع منتشر ساخته اند ـ2 در مقابل, انبوهى از آگاهى هاى تحليلى تاريخى در اختيار مى گذارد كه در آفاقى فراخ تر و فراتر از (جاحظ پژوهى) به كار مى آيند. اين فصل را مى توان به حقيقت, درآمدى بر تاريخ تمدن و فرهنگ روزگار عباسى (خاصه: نيمه اول آن) دانست.
ديگر فصول كتاب, همه مستقيماً درباره جاحظ است و زندگى) و (انديشه) و (آثار) او را برمى رسد, يا (منتخبات) كتاب ها و رسائل اوست كه بعضاً در تفهيم و توثيق گزارش هاى استاد ذكاوتى بسيار مؤثر مى افتند.شخصيت غريب و پيچيده جاحظ
جاحظ از مخلوقات غريب و عجيب خداوند است. گذشته از ويژگى هاى خَلقى, ويژگى هاى خُلقى شگفتى هم دارد كه از همان روزگاران دور, توجه كثيرى از پيرامونيانش را به وى جلب كرده. روى هم رفته, اگر با ديده نقاد امروزين و با نگاه روانشناسانه يك بار آثار او را ورق بزنيد, احتمالاً نتايج بسيار جالبى به دست خواهد آمد.
جاحظ در شوخْ طبعى حد نمى شناسد و حتى خود را دست مى اندازد (ر.ك:ص96). گاه ساده ترين جزئيات وقايع پيش پا افتاده روزمره را ثبت و ترسيم مى كند و گاه حتى كُنيه خود را فراموش مى نمايد (ص106)3 لجباز و برترى جوست, تا حدى كه گاه لجبازى و برترى جويى اش به زيان هاى بزرگ مى انجامد.4 سخنان خلاف اخلاق را به قلم مى آورد و از توصيف بى پرده گوشه هاى آلوده و غير انسانى رفتارهاى مردم ابائى ندارد (ص160); او حتى بر كسانى كه از استعمال بعض الفاظ قبيحه روى درهم مى كشند و كراهت دارند, مى تازد ـ و سخنانى مى گويد كه خود استاد ذكاوتى هم ترجمه نكرده و به عين الفاظ عربى اش بسنده كرده اند ـ (ص95) در نان خوردن به نرخ روز بى توجه نيست! (ص101) و حاضر است به خاطر خنك كردن دل يكى از رفقاى متنفذش, آبروى كسى را به بازى بگيرد و او را رسوا سازد (ص163 و164). به قول ابوجعفر اسكافى, (او بندى از دين بر زبان ندارد و هرچه مى خواهد مى گويد) (ص110) از روحيه سوفسطائى تهى نيست (ص97) و اذهان سليم و منطقى را به مقراض تناقضاتش مى گزد. مغلطه گر است و دانسته خلط مبحث مى كند (ص101) متهم به دروغسازى و جعل حديث است (ص133). ابن قتيبه مى گويد: (ميان مسلمين چنو دروغ پرداز و حديث ساز و مذهب براندازى كم تر توان يافت)! (ص92)
همو مى گويد كه جاحظ (كتابى نوشته محتوى دلايل مسيحيان عليه مسلمانان, و چون به ردّ آن دلايل رسيده كوتاه آمده; گويى خواسته سرود ياد مستان دهد و آنچه هم ندانند بديشان درآموزد و مسلمانان را به شك اندازد.) (ص91)
جاحظ مردى عصبى مزاج هم هست; مزاج عصبى گاه او را بر آن داشته است كه دوستان و همروزگارانش را هجو كند (ص191)….
سخن را كوتاه كنيم: اين ها برخى از عجايب و فضائحى است كه از جاحظ در تكنگارى استاد ذكاوتى به قلم درآمده و ما در پى استقصاء تام نبوده ايم. به هر روى, (تاريخ) چنين تصوير غريب و شگفت انگيزى از جاحظ ترسيم مى كند!
سخاوت محيط در حق نويسنده البخَلاء
جاحظ در روزگارانى مى زيست كه ابرمردان دانش و فرهنگ و ادب اسلامى, در آن, به هم مى رسيدند; عصرى كه از ديدگاه تنوع و انبوهى نگارش ها و نگرش ها و رونق كتاب و فرهنگ, سرآمد ادوار تمدن مسلمانان است.
سخن در اين باره كه چرا و چگونه اين شكوفايى فرهنگى شگرف پديدار شد, از حوصله اين مقال بيرون است. سال ها است كه پژوهندگان و بررسندگان تاريخ تمدن اسلامى, در اين باره تتبع و تأمل مى كنند; بسيار سخن ها گفته اند; بسيار ديگر نيز خواهند گفت.
ما در اين جا, تنها به يك حلقه از زنجيره هاى مؤثر در اين شكوفايى اشارت مى كنيم, و آن سخاوت و دانش پرورى اهل روزگار است.
زندگانى خود جاحظ در اين باب نمونه و گواه كارآمدى است. اگر (جاحظ نوجوان, ضمن دستفروشى و كارگرى و گاهى معلمى, حريصانه از اين انجمن به آن مسجد و از اين محفل به آن مجمع و از اين مجلس به آن معركه سرمى كشيد و هرچه مى ديد و مى شنيد, مى بلعيد) (ص80) پس, اولاً جامعه اين اندازه سرشار و سخاوتمند بود كه اين قدر مجلس و محفل و انجمن و حلقه درس و بحث را در معرض استفاده مشتاقانى چون او بگذارد; ثانياً كسانى بودند كه ـ در ادوار مختلف حيات ـ او را زير بال و پر و حمايت خود بگيرند, تا (گرسنگى و تلاش معاش) را ـ كه كشنده حيات پرجوش علمى و فرهنگى است ـ از وى بر كنار بدارند و او را براى گفتن و شنيدن و نشستن و قلم زدن آسوده سازند.
جاحظ از اين هر دو نعمت برخوردار بود. از يكسو, در جامعه اى مى زيست كه حمالانش بحّاث بودند و بحريانش اهل مجادلات كلامى (ص80). از ديگرسو, نقل كرده اند كه (جاحظ نوجوان روزى خسته و گرسنه به خانه آمد و خوراكى خواست. مادر پير جزوه هاى يادداشت پسر را كه گوشه اى انباشته بود بر طَبَق گذارده نزدش آورد. جاحظ گفت: اين ها چيست؟ گفت: همان است كه تو به جاى نان به خانه مى آورى. جاحظ شرمگين و غمزده برخاست و به مسجد رفت. مويس بن عمران [از توانگران فرهنگْ پرور بصره] آنجا نشسته بود. سبب گرفتگى جاحظ را پرسيد و جاحظ ماجرا بازگفت. مويس او را به خانه خود برد و غذا داد و پنجاه دينار بخشيد. جاحظ از آن پول آرد خريد. با حمّال به خانه برسانيد. مادر شگفت زده پرسيد: اين را از كجا آورده اى؟ پاسخ داد: از همان جزوه ها حاصل شده است. و جاحظ در منزل و محفل همين مويس بن عمران بود كه با استادش, نظّام, آشنا گرديد.) (ص80 و81)
در ديگر روزگاران حياتش نيز معمولاً مورد حمايت مردانى متنفذ و توانگر بود; از جمله, در دوران وزارت ابن الزيات كه او را بسيار حمايت مى كرد و مى نواخت. در همين دوران (يكى از دوستانش بر او وارد شد و پرسيد: چطورى؟ گفت: مختصر پرسيدى, مفصل بشنو: وزير طبق نظر من حرف مى زند و خواسته هاى مرا اجرا مى نمايد, صله و جوايز خليفه مرتب مى رسد, بهترين گوشت مرغ را مى خورم, نرم ترين جامه ها را مى پوشم, روى بهترين زيرانداز نشسته ام و بر بالش پر تكيه داده… تا خدا فرجى عنايت كند. دوستش پرسيد: فرج چيست؟ گفت: خليفه شوم و وزير فعلى وزير من شود!) (ص86)
اين نواخت ها و حمايت ها تنها از براى جاحظ نمى بود; بلكه كثيرى از اهل دانش و قلم, از فقيه و متكلم و مفسر و محدث و اديب و شاعر و طبيب و حكيم, مورد نواخت و حمايت فرهنگپروران توانگر و صاحبْ منصبان ذوقمَند بودند. حتى گروهى نيز كه ـ به سبب پرهيز و پارسايى يا به ملاحظات ديگر ـ خود را از حلقه نواخت ها و حمايت هايى از اين دست دور مى داشتند, به طور غيرمستقيم برخوردار مى شدند; چه, همين نواخت ها و حمايت ها بود كه بازار فرهنگ و ادب و كتاب و استنساخ و تتلمذ را گرم مى داشت و حضور مستمع و خواننده و شور و شوق فرهنگى را در پيرامون آن فرهيختگان پارسا و پرهيزكار دامن مى زد.
اين حال و هواى جامعه آن روز بود,5 بويژه در (فرهنگ شهر)هاى بزرگ چون بغداد و اصفهان و نيشابور كه از قال و مقال اهل مدرسه و جويندگان علم و ادب سرشار بودند.
شمه اى از دستاوردهاى همين روزگاران است كه در كتاب هايى مانند فهرست ابن نديم بازتابيده و هوش از سرِ خواننده امروزين مى ربايد.ما و تراث جاحظ
طه حسين مى گويد: اگر بخواهى قرن سوم را بشناسى, آن را فقط نزد جاحظ خواهى يافت; نويسنده يگانه اى است كه همه خصلت هاى خوب و بد كه مشخصه عقل در آن عصر است بدو منتهى مى شود. (ص125)
خود استاد ذكاوتى, بشرحْ تر, اين معنا را باز مى گويند: (اگر همه آثار جاحظ باقى مانده بود تنها با تحقيق و تدقيق در آن ها مى توانستيم تصوير دقيقى از قرون اوليه اسلام داشته باشيم, آن هم نه فقط نمايش لايه هاى فوقانى جامعه و نمايش چهره مقبول و آشكار آن, بلكه حتى دنياى زيرزمينى دزدان و كف زنان و (اصحاب حيل و مخاريق) و اوباش و الواط و عوالم فراموش شده عوام و محترفه و پيشه وران و دهشت و وحشت عرب بدوى در جهان ظلمانى اجانين و غولان, و رابطه حيات انسان با جانوران, و زندگانى شقاوتبار اختگان و بردگان و كنيزان و عجايب دلقكان و ديوانگان, با نكاتى صادقانه و حساس از روان شناسى اخلاق نزد همه طبقات و اصناف… آرى اين همه را در كتاب هاى جاحظ مى يابيم كه كار فهم تاريخ را آسان مى كند, بلكه تاريخ خود همين هاست.) (ص74)
گاه جاحظ, با جمع آورى اطلاعات و داده هاى مستقيم, به ما و مطالعات ما مدد مى رساند; مثل مفاخر و مآثر عرب و آگاهى هاى انبوه و گوناگونى كه در الحيوان و ديگر آثارش درباره قوم عرب و پيشينه آن به دست مى دهد; و اين اطلاعات بحق آثار او را در زمره منابع دست اول (عرب شناسى) قرار داده است (ص127). گاه هم اطلاعاتى كه جاحظ به دست مى دهد, آگاهى هاى غيرمستقيم و باطنى فراوانى را دربردارند. مثلاً وقتى, نيمى به جد و نيمى به طنز, گفتارها و احتجاجات بخيلان روزگار خويش را باز مى نويسد, خواسته يا ناخواسته, يك سند اجتماعى بر جاى مى نهد (ص189).
طبعاً, تحليل اين گونه اطلاعات غيرمستقيم در تراث جاحظ, به تدرّس و تفرّس فراوان نياز دارد, و فى المثل كسى چون استاد ذكاوتى بايد تا تشخيص بدهد (آن جا كه جاحظ بخل را به ايرانيان نسبت مى دهد, پُربيراه نمى رود; اين روحيه تجارى و شهريانه اى بود كه عرب ها به كلى از آن بيگانه بودند و جزء فرهنگ جديدى بود كه با زندگى جديد در عراق (به ويژه شهرهاى بصره و بغداد و مدائن و كوفه) بين مردمى كه درآميخته از عرب و نبَطى و ايرانى و ترك و ديگر اقوام بودند, پديد آمد; و بيهوده نيست كه متكلمان معتزلى همچون ابوالهذيل علاّف و ثمامة بن اشرس و قاسم تمار و اسماعيل بن غزوان و خود جاحظ و ديگر دوستانش كه از فرهيختگان آن عصر بودند, جزء قهرمانان كتاب البُخَلاء هستند و همگى متهم به بخل!) (ص191). در حقيقت آنچه جاحظ به عنوان بخل در فرهنگ ايرانى وصف مى كرد, (اقتصاد در معيشت) بود و لازمه شهرنشينى (همان ص).
جاحظ و تشيّع
محيطى كه جاحظ در آن زاده شد و باليد, محيط بصره بود و بصره شهرى بود با گرايش غالب عثمانى و غير علوى; گرايشى كه در زمان خلافت اميرمؤمنان على(ع) معمولاً يا بى طرفى ظاهرى اختيار مى كرد, و يا با مخالفان آن حضرت همدستى و همسويى مى نمود.6 بعدها جايگاه يك شاخه بزرگ معتزله شد. به نظر مى رسد (ميراث عثمانى ـ معتزلى)ى بصره سخت در جاحظ كارگر افتاد و خشت اصلى (شخصيت عثمانى ـ معتزلى)ى او را نهاد.
مسلم اين است كه جاحظ با تشيّع و گرايش هاى علوى مخالف است و در مواقع و مجال هاى گوناگون بر ضد گرايش هاى علوى موضعگيرى مى نمايد. به عقايد شيعه تعريض مى كند (ص130), غالب كسانى كه به عنوان واضع حديث و دروغزن نام مى برد منسوب به تشيع اند (ص132 و133), (رافضيان) را به گرايش هاى مشبّهيانه و صورتْ پرستانه و پيامدهاى زشت اخلاقى و رفتارى آن متهم مى سازد (ص175) و در ردّ و نقد عقايد شيعه در باب امامت تلاش مى نمايد (ص157). او در كتاب العثمانيه اش ـ كه ظاهراً مقارن با غلبه سياست علوى ستيزانه متوكل به نگارش درآمده ـ مى كوشد احاديث و اخبار مسلم سنى و شيعى را در فضايل اميرالمؤمنين على(ع) تضعيف يا انكار كند (ص101) و همين سبب مى شود دست كم ده ردّيّه (از سوى شيعه و معتزله) بر او نوشته شود (ص144).
بدين ترتيب روحيه اى عثمانى و شيعه ستيز از خويشتن فرامى نمايد.
استاد ذكاوتى, اين قول ستايشگرانه جاحظ را مى آورند كه در حق مولى الموحدين(ع) مى گويد: (هرجا سخن از سابقه در اسلام و فهم عميق دين و پارسايى در اموال و بخشش و عطا در ميان مى آيد كسى را بر روى زمين نمى شناسيم كه على بن ابى طالب را به ياد نياورد) (ص144); و چنين اظهار مى دارند كه (عقيده عثمانى جاحظ را نبايد خيلى جدّى گرفت) (ص144). اما چگونه بايد عثمانى بودن نويسنده العثمانيّه را جدى نگرفت؟
به باور صاحب اين قلم, در عثمانى بودن جاحظ جاى ترديد نيست. در عين حال دو نكته مهم را بايد فراياد داشت: يكى آن كه از ديرباز, بسيارى از عثمانيان و حتى بنيانگذاران حركت عثمانى, به بهره هاى مهمى از مناقب و فضائل علوى اعتراف كرده اند ـ والفضلُ ماشَهِدَتْ بهِ الأعداءُ ـ و حتى خود معاويه به بهره هايى از سرآمدى ها و فضيلت هاى اميرالمؤمنين على(ع) اعتراف كرده و بخشى از گفتارهاى او در اين باب در كتاب ها ثبت شده است.
جاحظ مسلماً در عين عثمانى بودن, به كثيرى از برترى ها و فضيلت هاى مولى الموحدين(ع) خستو بوده است;7 چنان كه در ميان كلام هم ـ كه عرصه هنرنمايى اوست ـ در برابر مولى الموحدين(ع) سپر افكنده و خستو شده است كه (اميرالمؤمنين على بن ابى طالب(ع) را يكصد سخن است كه هر سخن, از اين يكصد سخن, با هزار سخن از سخنان نيكو و برگزيده عرب برابرى مى كند و جز از او شنيده نشده است).8 يكصد كلمه مشهور مختار جاحظ از كلمات اميرمؤمنان9 ظاهراً همان يكصد كلمه مورد اشاره اوست و همانست كه حاضر بود همه آثار خود را بدهد, تا در مقابل, اين يكصد كلمه از آنِ او باشد.10
نكته ديگر, آن كه جاحظ مردى است متذبذب, و قدرى هم لاابالى, و گاه, نانْ به نرخ روز خور! اين سخنى نيست كه من آورده باشم يا خصيصه اى نيست كه از اكتشافات نگارنده باشد. آثار و احوال او بهترين گواه اين معناست. همين خصيصه را ابن قتيبه قرن ها پيش مورد تفطّن قرار داده بوده است.
بخشى از سخن او را ـ به ترجمه خود استاد ذكاوتى ـ بخوانيد:
(جاحظ… در دليل تراشى, تر زبان و خوش بيان است, چنان كه بزرگ را كوچك نشان مى دهد و خرد را كلان مى نمايد. در سخنورى چنان تواناست كه چيزى آغازد و نقيضش را به همان قوت سازد. برترى سياه را بر سفيد صد حجت و برهان آرد. زمانى به سود عثمانيان بر رافضيان تازد و بارى زيديان را بر اهل سنت و عثمانيان برترى نهد و على(ع) را گاه برتر و گاه فروتر شمارد.) (ص91)
پس, از چنين كسى نبايد در شگفت آمد كه در موضعگيرى هاى عثمانى اش شدت و ضعف و تلوّن داشته باشد. آنچه هست, اين است كه فكر غالب بر ذهن جاحظ, فكر عثمانى است ولو آن كه گاه, در برابر شواهد و حقائق تاريخى, اين فكر ضعيف تر مى شود و گاه شدت متعصبانه ترى به خود مى گيرد.
پس مى توان گفت جاحظ اصولاً به تذبذب و تلوّن و شدت و ضعف در باورها دچار است, ولى به هر روى او از نويسندگان عثمانى مذهب است و اين شهرت تاريخى را بايد جدى گرفت.
از جاحظ بياموزيم
در آموزش هاى پيشوايان ما آمده است كه حكمت گمشده مؤمن است و هرجا كه بيابدش آن را برمى گيرد; آن را در دوردست ترين جاى ها مى جويد; حتى اگر در سينه منافق باشد.11
بر اين بنياد, از جاحظ متذبذب غرضمند و ناموثق هم, به شرط بصيرت و دقت, مى توان نكته ها آموخت.
به قول استاد ذكاوتى, (ناگفته معلوم است كه كسى براى تحرى حقايق دينى و مباحث مذهبى و كن و مكن هاى اخلاقى نبايد به جاحظ استناد جويد)12 (ص102)
بارى, جاحظ هم در عرصه هنر و هم در گستره دانش دستاوردهاى درخور اعتنا و قابل اصطياد دارد.
به عنوان يك نويسنده توانا, مى توان بسيارى از شگردهاى خامه فرسايى را از او درآموخت. همين يك توصيه او كه مى گويد: (چون چيزى بنويسى چنين بينگار كه آن را براى تمام مردم جهان مى نويسى و همه آگاه به رموز كتابتند و همه دشمن تو و در جستجوى كم و كاستى هاى تو!) (ص113), به عنوان خشت بناى نويسندگى, بسنده است.
جاحظ, هرچند در حوزه كلام, بويژه به سبب عصبيت هاى عثمانيه اش, آماج انتقادات فراوان است, و خوى مغلطه گرا و ناپايبندش, او را از پايگاه يك متكلم متعهد فرود مى آورد, با اين همه, به سبب حدّت ذهن و بسيارخوانى و بسياردانى, دستاوردهايى داشته است كه ديده وران سزاوار تأمل ديده اند.
نمونه را, او به مقايسه معجزه حضرت موسى(ع) با معجزه حضرت خاتم النبيين(ص) دست يازيده و گفته است كه تفاوت دو معجزه در تفاوت طبيعت دو امت است. آن گاه نشانه نبوت حضرت خاتم النبيين(ص) را در اخلاق و فضايل آن حضرت مى بيند و بيان مى دارد كه اگرچه تك تك اين فضيلت ها و خوى ها دليل بر نبوت نمى شود, اما جمع آن ها در يك تن جز از پيغمبر ظاهر نتواند شد. اين بيان و دستاورد جاحظ را متكلم اشعرى باريك بينى چون امام فخر رازى پسنديده است. (ص172)
جاحظ (در نقد و فهم حديث اشارات دقيق دارد, چنان كه خود گويد: أكثر ما… يختدع بهِ المحدّثون مِن الجمهور الأعظم… تحريف روايات كثيرة إلى غير معانيها; يعنى: بيش تر محدثان با جابه جا كردن روايات از اهداف آن ها مردم را مى فريبند. براى فهم حديث بايد (علت) (يا شأن نزول) آن را دانست, اگر آن را ندانيم يا راوى به پيش و پس مطلب توجه نكرده باشد, معنى حديث را آنچنان كه بايد درنمى يابيم) (ص132)
جاحظ در اين حوزه تأملاتش (به كيفيت صحيح برآوردن اخبار مى رسد و كتاب الأخبار و كيف تصح؟ را مى نويسد كه در واقع درآمدى است بر صحاح نويسى. از سخنان جاحظ است كه: العجب مِن ترك الفقهاء تمييزَ الآثار و ترك المتكلمين القولَ فى تصحيح الأخبار)13 (ص172)
سخن فرجامين
پيشينگان ما با تفرس و بصيرت, به تراث جاحظ مى نگريسته و از آن بهره هم مى بردند.
نه فقط مسعودى, مورخ شيعى, با وجود مخالفتى كه از حيث اعتقاد مذهبى با جاحظ داشت, بر شيوايى و زيبايى و گيرايى و توانايى قلم جاحظ آفرين مى خوانْد (ص136) و اربلى, صاحب كشف الغمّه, حدّت ذهن و سعه اطلاع جاحظ را مى ستود (ص109), كه شريف رضى, دين شناس بارع ادب پرور نيز آنجا كه زبان و اسلوب حديث را به بررسى مى گرفت به جاحظ استناد مى كرد و از او به عنوان (الدليلُ الخِرّيت) و (الناقدُ البصير) ياد مى نمود.14
ابن شهرآشوب كه غيورانه مناقب اش را در پاسخ به كژروى ها و وارونه نگرى ها و زشتكارى هاى كسانى چون جاحظ به قلم آورده بود,15 خود برخى از كتاب هاى جاحظ را به سند متصل روايت مى كرد,16 و با وقوف و دقت نظرى كه از او مألوف است, هم از اعترافات و آثار او در پاسخگويى به اين طائفه بهره مى جست,17 و هم به نقد لغزش ها و حقيقتْ گريزى ها و حقيقت ستيزى هاى او18 و امثال او, دست مى يازيد.
برخى بزرگان هم در تك نگارى هايى از دست بناء المقالة الفاطمية فى نقض الرسالة العثمانية19 اقوال و آراء جاحظ را در ترازو مى نهادند.
آنچه در اين جا قلمى شد, بيشترك يادداشتى كتابگزارانه بود به بهانه نشر نوشتار استاد ذكاوتى. جاحظ و تراث او را بايد نكته سنجانه و موشكافانه بررسيد; على الخصوص داد و ستد تاريخى تراث جاحظ را با فرهنگ و فرهنگيان شيعه. از اين ديدگاه, بررسى انتقادى آراء عالمان شيعى (و حتى معتزلى) در قبال نگارش هاى او ـ به ويژه عثمانيه ـ ضرورت تام دارد.
چنين تأملات درازدامنى را بايد به زمان ديگر ـ و شايد: كسان ديگر ـ وانهاد; فبالله أثق وإياه أستهدى إلى سبيل الرشاد.پاورقي: 1. جاحظ, ظاهراً, به سال 158 يا 160ق زاده شده (ر.ك: ص63) و به سال 255ق زير انبوهى از كتاب ها كه بر سرش ريخته بوده اند, جان به جان آفرين تسليم كرده (ر.ك: ص89); پس قريب به يك قرن زيسته است. (ناگفته پيداست شماره هايى كه با رمز (ص) در ميانه كمانكان مى نهيم, به صفحات كتاب مورد گفتگو در اين قلم انداز راجع اند). 2. هرچند به اعتماد حافظه و ذهنيات مشوش خويش سخن گفتن, مقتضاى تحقيق نيست, ولى گمان دارم اين مقاله را در مجله وزين معارف (از منشورات مركز نشر دانشگاهى) ديده باشم; والعصمة لأهلها. 3. خود جاحظ مى گويد: (سه روز بر من گذشت كه كنيت خود را فراموش كردم و به ياد نمى آوردم, تا از اهل خانه پرسيدم: كنيه من چيست؟ گفتند: ابوعثمان.) (ص106) 4. نوشته اند: (…روزى وى همراه يوحنا بن ماسويه طبيب مهمان اسماعيل بن بلبل وزير بودند. سر سفره, (مضيره) و ماهى با هم آورده شد. يوحناى طبيب از خوردن آن دو غذا با هم امتناع كرد و جاحظ را هم منع نمود, اما جاحظ خورد و گفت: هرگاه طبع اين دو با هم نسازد كه ضرر يكديگر را دفع خواهند كرد و اگر طبع هر دو يكى باشد چنين مى انگارم كه از يكى شان دو برابر خورده ام! يوحنا گفت: من كلام بلد نيستم, اما بخور ببين چه مى بينى!; و خوردن همان بود و دچار فلج كامل شدن همان.) (ص88) او كتابى هم به عنوان نقض الطب داشته و نمونه سوء عقيده اش در حق اطباء به دست است! 5. اين تفاصيل را, نه از سر (هشدار) و (تنبيه) و (تعليم) كه تنها به آهنگ (توصيف) و (تعريف) تاريخ به قلم مى آوريم; زيرا مخاطبان اصلى چنان هشدار و تنبيه و تعليم مشفقانه اى, مشتى (جاهل متنسك) و (عالم متهتك)اند كه خوشتر دارند درون هاى تيره و جان هاى ناچيزشان را به رقابت و منافسه با همتايان محتال سياست پيشه خويش مشغول دارند و دريغ مى دانند ـ و حقا دريغ است از (فرهنگ) و (انديشه) ـ كه روزگارشان را در مطالعات فرهنگى و ـ به تعبير نظامى ـ (خراشيدن ورق) و (تراشيدن قلم) صرف كنند, و به جاى انباشتن دهان از (شعار), خرد را با (شعور) فربه سازند. اگر نبود وضع فرهنگى رقت بار اين مملكت, و اميد به شنوايى تكليف شناسان علوى انديش, همين اندازه هم ناگفته بهتر مى بود; (تلك شقشقة هَدَرَت ثم قَرَّت!). 6. استاد ذكاوتى مى نويسند: (بصره در خلافت على(ع) جنبه بى طرفى به خود گرفت و اين همان مطلبى است كه به (عثمانى) بودن بصره تعبير مى شود.) (ص72) حقيقت اين است كه نه موضع كلى بصره را در آن ايام, مى توان موضع (بى طرفى) خواند, و نه (عثمانى بودن) بصره به اين حد و معنا منحصر است. (از جمله, سنج: جهاد الإمام السجاد(ع), السيد محمدرضا الحسينى الجلالى, دارالحديث, 1418ق, ص173 و 174). تأمل در چرايى گرايش اصحاب جمل به بصره و نقشى كه بصره در فتنه جمل ايفا كرد, و تصويرى كه در نهج البلاغه شريف از بصره مى بينيم, فى الجمله, مى تواند وضع بصره را در روزگار خلافت علوى(ع) نشان دهد. 7. از او اثرى به نام رسالة فى اثبات إمامة اميرالمؤمنين على بن أبى طالب [عليهما السلام] برجاى مانده كه در مجله لغة العرب (ج9, ص497ـ 501) به چاپ رسيده است. (ر.ك: ص145) 8. ر.ك: علوم الحديث (دو فصل نامه عربى, منتشره از قم), العدد الثامن, ص280 و 282. 9. بيرون از متن هاى متعدد از (يكصد كلمه) كه به همراه شروح و ترجمه ها, به صورت مطبوع يا مخطوط, به دست است, دو چاپ تحقيقى از متن (يكصد كلمه) مى شناسم: يكى, تحقيق دكتر حسينى كه به اسم الفصوص فى تحقيق النصوص در مجله رهنمون (تهران, پاييز 1372ش) منتشر گرديده است; و ديگرى, تحقيق سيدنا الأستاذ علامه سيد محمدرضا حسينى جلالى كه در مجله علوم الحديث پيشگفته منتشر شده است. 10. ر.ك: مقدمه يكصد كلمه منظوم (نسخه برگردان), به اهتمام جمال شيرازيان, چاپ بنياد دائرةالمعارف اسلامى, تهران. 11. (الحكمة ضالة المؤمن, فحيث وجدها فهو أحق بها) (حديث نبوى); (الحكمة ضالة المؤمن, أينما وجدها قيّدها) (حديث نبوى); (الحكمة ضالة المؤمن, فخذ الحكمةَ ولو من أهل النفاق) (حديث علوى); (اطلبوا العلمَ ولو بالصين) (حديث نبوى). از براى اين احاديث, ر.ك: منية المريد فى ادب المفيد والمستفيد, الشهيد الثانى (الشيخ زين الدين بن على العاملى), تحقيق: رضا المختارى, ط3, 1415ق/ 1374ش, ص103 و 173 و 240 (متن و حاشيه). 12. ايشان در ادامه اين جمله افزوده اند: (كه او خود نيز چنين داعيه اى نداشته است). مى گويم: ظاهراً چنين نيست, و نمى توان گفت, به مَثَل, جاحظ در مقام نگارش برخى مباحث كلامى خويش چنين ادعايى ندارد و خود را يك محقق يا متأمل دينى معرفى نمى كند. 13. كتاب الأخبار و كيف تصحّ؟ (يا اختصاراً: الأخبار يا به قول سندوبى: تصحيح الأخبار) نوشته جاحظ در مجله لغة العرب (ج10, ش3, ص174 به بعد) چاپ شده است. (ص145) 14. ر.ك: كتاب نهج البلاغه (با ترجمه فارسى قرن پنجم و ششم), به تصحيح دكتر عزيزالله جوينى, مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران, چ2, 1377ش, ج1, ص72 (بيان شريف(ره) در پايان خطبه 32). 15. ر.ك: مناقب آل ابى طالب(ع), تحقيق بقاعى, دارالضواء, ط20, 1412ق/ 1991م, ج1, ص15, ح3 (ظ. تصريح به نام جاحظ از ماتن است, نه محقق) و ص17. 16. ر.ك: همان, همان ج, ص28. وى به خوبى با مجموعه تراث جاحظ آشنايى داشته, ر.ك: همان, ج2, ص390. 17. نمونه را, ر.ك: همان, ج2, ص8, 37, 59 و 402; و ج3, ص438. 18. نمونه را, ر.ك: همان, ج2, ص148, 17 و 18 (در سنجش با: همان, ج1, ص17). 19. نوشته سيد جمال الدين ابوالفضائل احمد بن موسى بن طاوس(قده) اين كتاب را آقاى سيد على عدنانى غريفى تحقيق و تصحيح كرده اند و مؤسسه آل البيت(ع) لإحياء التراث به سال 1411ق در بيروت منتشر ساخته.
معرفى هاى اجمالى
كتاب نيل المنى بذيل بلوغ القرى لتكملة اتحاف الورى, جاراللّه بن العز بن النجم بن فهد المكى, تحقيق: محمد الحبيب الهيلة, مكه مكرمه, 2002, 2ج, 1025ص.
مكه مكرمه به عنوان شهر مقدس و مورد احترام مسلمانان در طول تاريخ, همواره مورد توجه و عنايت بوده است. سلسله ها, حاكمان, اميران, اشراف, انديشوران, با هر نوع نگرش و طرز رفتار و كردار, به نوعى با مكه و تاريخ آن, خود را گره مى زدند. از اين رو تاريخ مكه بازتابى در مقياس كوچك تر از حوادث مهم جهان اسلام به شمار مى آيد و به همين خاطر نويسندگان و اهل قلم ساكن مكه مكرمه و يا زائران و حاجيانى كه به قصد زيارت به آن جا مشرف مى شدند, حوادث و اتفاقات اين شهر را مى نگاشتند. از اين رو در خصوص مكه مكرمه مورخان و پژوهشگران از آگاهى ها و اطلاعات بيش ترى نسبت به ديگر شهرهاى اسلامى برخوردارند. گرچه پايتخت و مركز استقرار سلسله هاى حاكم به تبع توجه و عنايت آنان در مقاطعى از تاريخ مورخانى را به نگارش تاريخ آن شهرها واداشته است, اما هيچ شهرى چون مكه مدام مورد توجه نبوده است. از جمله كتاب هايى كه به شكل روزشمار مقطع كوتاهى از تاريخ مكه, يعنى بين سال 922هـ.ق. تا 946ق را به مدت بيست وچهار سال ـ به ثبت رسانده, كتاب ارزشمند (كتاب نيل المنى بذيل بلوغ القرى لتكملة اتحاف الورى), از جاراللّه بن العزّ بن النجم بن فهد المكّى است, كه در سال 2000 به تحقيق محمد الحبيب الهيلة استاد پژوهش هاى تاريخ و تمدن در دانشگاه ام القرى در مكه مكرمه و با عنايت و تشويق مؤسسه الفرقان للتراث الأسلامى شاخه مكه و مدينه به زيور طبع آراسته شده است. اين نكته را يادآور مى شوم كه مؤسسه الفرقان كه به همت شيخ زكى يمانى ـ وزير نفت اسبق عربستان سعودى ـ در لندن پايه گذارى شده است, از مؤسسه هاى قابل تقديرى است كه همت خود را بر گردآورى و نشر تراث اسلامى و حفظ آن از تباهى در كوران حوادث و اتفاقات متمركز كرده و كارهاى سودمندى در اين راستا انجام داده است كه تحقيق و نشر اين كتاب يكى از آن كارهاى مفيد است.
درباره تاريخ مكه به ويژه در قرن نهم و دهم هجرى, آثار ارزشمندى تأليف شده است و دست كم پنج تن از دانشوران آن روزگار, عنايت خاصى به اين موضوع كرده اند. اين پنج تن عبارتند از: تقى فاسى, شاگرد وى نجم الدين عمر بن محمد بن فهد مكّى مؤلف كتاب اتحاف الورى بأخبار ام القرى; فرزند نجم الدين العزّ بن فهد نويسنده (بلوغ القرى بذيل اتحاف الورى بأخبار ام القرى) كه كار پدرش را از تاريخ 885ق تا تاريخ 922ق پى گرفت. پس از وى فرزندش جارالله بن فهد مؤلف كتاب مورد بحث يعنى نيل المنى كه از تاريخ فوق تا 946 كار را ادامه داد. در نهايت پنجمين نفر در اين قرن قطب الدين نهروالى است كه كتاب (الإعلام بأعلام بلدالله الحرام) را نگاشت.
جارالله بن فهد آثار فراوان در حوزه تاريخ و حديث و ديگر علوم دارد كه محقق بزرگوار كتاب, در مقدمه 49 عنوان از آن ها را يادآورى كرده است و از جمله اين آثار همين كتاب (نيل المنى) است. اين كتاب از چند زاويه شايان توجه است:
1. كتاب سلسله اى از تاريخ روزشمار مكه را كه توسط پدر بزرگ مؤلف از سال 885ق آغاز شده بود تكميل كرده و آن را به سال 946 مى رساند و در واقع شصت ويك سال تاريخ مكه به طور دقيق و روزانه گزارش شده است كه براى پژوهشگران حوزه تاريخ حائز اهميت فراوان است.
2. كتاب, شامل حوادث روزانه عصرى است كه كم كم قدرت مماليك و اميران نقصان پيدا مى كند و حاكميت عثمانى از طريق مصر بر مكه استوار مى گردد. اين انتقال قدرت به دنبال خود تأثيرهاى جدى در بروز حوادث و اتفاقات روزانه مى نهاد كه حايز اهميت است. در اين دوره مذهب شافعى كه در گذشته از سيطره بالايى برخوردار بود و بيش تر خانواده هاى مكه شافعى مذهب بودند, رو به افول مى گذارد و مذهب حنفى كه مورد حمايت دولت عثمانى بود, قدرت مى گيرد. تقابل جدى بين فرهنگ عربى و فرهنگ وارداتى تركى به وجود مى آيد. انديشه برترى نژاد ترك بر عرب و لوازم چنين انديشه اى, خود را نشان مى دهد. درگيرى بين فقيهان, قاضيان و متصديان امور دينى به علت وابستگى جريانى از آنان به حاكميت عثمانى و مخالفت جريان ديگر فزونى مى گيرد و فضايى از تخطئه, تفسيق, تكفير و اتهام بر مكه حاكم مى شود. مؤلف همه اين قبيل حوادث را گزارش كرده است كه براى بررسى ها و پژوهش هاى تاريخى در حوزه فرهنگ و تمدن و مذهب بسيار مفيد و رهگشا است.
3. در اين كتاب حوادث روزانه زندگى عادى مردم و به ويژه عادات و رسوم مردم و اشراف در مراسم اعياد, عروسى ها و عزاها, استقبال ها و بدرقه ها ياد شده است كه براى پژوهش هاى جامعه شناس تاريخى سودمند است.
4. ورود عنصر تركى به مديريت جامعه به همراه خود تأثيرات زبانى قابل توجهى به جا گذاشته است. اين تأثيرات كه در شكل ورود لغت ها و واژه هاى تركى و فارسى كه در زبان تركى به وفور وجود داشت, به زبان عربى نمود يافته, زمينه پژوهش و تحقيق مناسبى را مى گشايد. در اين كتاب واژه هاى دخيله فراوانى مى توان يافت كه در حوزه هاى گوناگون زبان اجتماعى مردم و به ويژه در حوزه هاى مديريتى وارد شده است.
5. در كتاب از مشاغل و عناوين و طبقات بسيارى ياد شده است كه باز براى مطالعات جامعه شناشى و مردم شناسى عصر مزبور سودمند است.
6. از جمله نكات ارزشمند در اين كتاب, يادكرد از غذاها, ميوه ها, تنقلات, لباس ها و تزئينات متداول بين مردم است. استخراج و بررسى اين قبيل اطلاعات, به ويژه با توجه به نام هاى وارداتى آن ها تا حدود زيادى روابط اقتصادى ـ فرهنگى بين مكه و ديگر شهرها را مى تواند نشان دهد.
7. تعيين دقيق بعضى از محلات, قبور, ضريح ها, مدارس, مساجد و مكان هاى تاريخى كه در پى حاكميت انديشه متحجرانه وهابيت از بين رفته است, ما را در پژوهش هاى جغرافيايى مكه كمك مى كند. به عنوان نمونه وى از حمامى به نام حمام النبى(ص), از ضريح قبر خديجه كبرى (40, 43, 241), ضريح عبدالله بن زبير (241) شعب بنى هاشم و جايگاه تولد پيامبر(ص) (56, 496, 651) شمارى از بازارهاى معروف مكه, گنبدهايى كه بر روى قبور افراد بنا شده بود, ياد مى كند كه براى پژوهش هاى تاريخى بسيار لازم و ضرورى است.
8. نگرش هاى رايج مردم درباره پاره اى از مذاهب خارج از حوزه مذاهب اهل سنّت, از قبيل شيعه و نيز پاره اى از گرايش هاى فرقه اى از قبيل گونه هاى تصرف گزارش شده است كه براى پژوهش هاى مذهب شناسى تاريخى مفيد و ضرورى است.
9. مقررات مالى, نوع كمك ها به متصديان مشاغل, موقوفات و مسائل از اين دست آمده است كه براى پژوهش هاى تاريخى مورد نياز مى باشد.
10. وضع اقتصادى, ارزانى و گرانى, تأثير درگيرى هاى جهانى در زندگى روزمره مردم از جمله اطلاعاتى است كه به وفور در اين كتاب يافت مى شود.
11. قضاوت ها و داورى ها به خصوص در مورد عقايد و باورها تا حدود زيادى جوّ دينى حاكم بر جامعه و به خصوص نگرش ابزارى به دين براى مبارزه هاى فرقه اى و گاه شخصى را نشان مى دهد.
اين كتاب بر پايه نسخه موجود از آن كه نزديك به زمان حيات مؤلف از روى نسخه مؤلف نوشته شده است, تحقيق و تصحيح گشته و گويا ناسخ آن به خاطر عدم تسلط بر زبان و خط مؤلف مواردى را نتوانسته بخواند و در نتيجه بخش هاى اندكى را سفيد گذاشته است و در مواردى واژه ها را به نظر خود اصلاح كرده كه موجب ورود اغلاطى به كتاب شده است و محقق اين موارد را اصلاح و در پاورقى گزارش كرده است.محمدعلى سلطانى مغالطات, على اصغر خندان, مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى, پژوهشكده فلسفه و كلام اسلامى, بوستان كتاب قم. عموماً گفته مى شود كه وجه تمايز انسان از ساير موجودات عالم هستى, توانايى او بر تفكر است. به همين دليل نيز در تعريف انسان نطق (تفكر) را لحاظ كرده اند. همان گونه كه منطق دانان نيز توجه داده اند, مراد از تفكر, آن نوع توانايى است كه براساس آن انسان مى تواند براى كشف مجهولات خويش, معلومات پيشين (مبانى و مبادى) خود را پايه و اساس قرار داده و با دو روش تحليل يا تركيب, حدوسط را كشف كرده و دست به استنساخ زند. به اعتقاد بسيارى از منطق دانان چنين كارى تنها با ادراك كليات و سير ذهن از كلى به جزئى ممكن است; امرى كه ساير موجودات از آن عاجزند.
آدمى به اقتضاى ذات و سرشت خويش, دست به استنتاج (تفكر) مى زند و عمل استنتاج خواه آدمى بداند يا نداند, لامحاله براساس قواعد و اصولى صورت مى گيرد, اما اين بدان معنا نيست كه در تفكر خطا صورت نمى پذيرد. راه يافتن خطا در تفكر, دست كم در دانسته هاى حصولى بشر, امرى مسلم و انكارناپذير است, اما پيش گيرى از خطا نيز امرى محال نيست. بدين ترتيب شايد بتوان گفت مهم ترين كار بشر آن است كه سازوكارى بيابد تا بتواند از خطاى فكر جلوگيرى كند. نخستين بار داناى يونانيان, ارسطو ادعا كرد كه مجموعه اى از قوانين و قواعدى را تنسيق, تنظيم و تدوين كرده است كه شناخت و رعايت آن ها تفكر را از ابتلا به خطا حفظ مى كند. اين مجموعه بعدها نام (ارغنون) به خود گرفت.
فراگرفتن منطق دو جهت دارد: يكى اين كه با دانستن قواعد و قوانين منطقى مى توان درست فكر كرد و به طور صحيح بر مدعاى خويش برهان و دليل اقامه كرد; ديگر اين كه از وقوع خطا در تفكر جلوگيرى كرد و خطاى عمدى و غيرعمدى فكر ديگران را شناخت. به همين دليل و به درستى, منطق دانان توجه داده اند كه منطق همچون علم طب است كه طبيب هم بايد غذاى نافع براى صحت جسم را بشناسد و هم سموم و آفات غذا را. (المنطق, محمدرضا مظفر, دارالمعارف, لبنان, 1402ق, ص308) وضع صفت مغالطه در منطق به منظور شناخت آفات و خطاهاى فكر بوده است و به نظر مى رسد كه اگر نوآموزان منطق در فراگيرى آن از بحث مغالطات آغاز كنند, با اشتياق بيش ترى به تعلّم آن مبادرت كرده, فايده آن را به سهولت خواهند يافت.
ترديدى نيست كه شناخت مغالطه و انواع آن از اهميت بسيار برخوردار است; به ويژه اگر به اين نكته توجه كنيم كه بشر دوره معاصر از شيوه ها و ابزارهاى بسيار پيچيده اى براى القاى افكار خويش بهره مى برد و چه بسا در راه رسيدن به اهداف خود از مغالطه نيز به مثابه يك ابزار استفاده مى كند. انسان دوره معاصر كتاب, تلويزيون, مطبوعات, رايانه… و هزاران وسيله پيچيده را در اختيار گرفته است و به طور طبيعى هرچه وسايل عرضه تفكر پيچيده تر باشد, شناخت خطاى تفكر نيز دشوارتر است. به همين دليل كتاب هايى مورد نياز است كه علاوه بر تعليم منطق به مثابه مجموعه اى از قواعد و قوانين, راه استفاده صحيح از آن ها را نيز تعليم دهد, و با بهره گيرى از مثال هاى محسوس و ملموس, انواع مغالطه هايى را كه ممكن است در تفكر راه يابد, براى خوانندگان روزگار ما بيان كند. در باب منطق و مغالطات, گرچه كتاب هاى تعليمى در فرهنگ ما وجود دارد, اما كتاب هايى كه علاوه بر جهت تعليم و شناخت مسائل منطقى به جنبه مهارت آن نيز توجه كند, كم است يا اصلاً وجود ندارد.
مؤلف محترم كتاب مغالطات تلاش كرده است تا با بهره گيرى از كتاب هايى كه در اين زمينه در مغرب زمين تأليف شده است, خلأ مذكور را پر كرده, كتابى مناسب با نيازهاى جامعه علمى ـ فرهنگى در اين زمينه عرضه كند. سعى اش مشكور باد. اكنون گزارشى اجمالى از محتواى كتاب را تقديم خوانندگان مى كنيم.
كتاب مغالطات داراى يك مقدمه و هفت فصل است كه در پايان هر فصل, مجموعه اى از تمرين هاى مربوط و متناسب با مغالطات مذكور در آن فصل آورده شده است و در پايان كتاب پاسخ همه بهترين هاى آخر هر فصل ضميمه شده است. يكى از مزاياى كتاب مغالطات, وجود تمرين هاى آخر هر فصل و بهره گيرى مؤلف از مثال هاى متداول و دم دست براى خواننده است. هم چنين وجود تصاوير و كاريكاتورهاى مناسب بر مزايا و محاسن كتاب افزوده است.
مؤلف در مقدمه تلاش كرده است توجه خواننده را به اين نكته جلب كند كه منطق علاوه بر اين كه علم است, فن نيز هست و خواننده منطق علاوه بر فراگرفتن و دانستن علم منطق بايد به تمرين, ممارست و مهارت در به كار بردن آن نيز مبادرت ورزد. او هم چنين به اين نكته تاريخى در مقدمه اشاره كرده است كه بحث مغالطات در حقيقت خاستگاه منطق است و به اعتقاد نويسنده كتاب, مبارزه با مغالطه هايى كه سوفسطاييان انجام مى دادند, منشأ تدوين علم منطق شده است. شايد مراد مؤلف محترم اين باشد كه ردّ استدلال سوفسطايى منتهى به تنسيق و تدوين مغالطات گرديد وگرنه پيدايش منطق به مثابه يك علم, يكسره معلول ردّ استدلال هاى سوفسطائيان نيست.
در مقدمه كتاب پس از تعريف مغالطه, تاريخچه بسيار مختصرى نيز از سير بحث مغالطه عرضه شده است كه شايد بيش تر هدف مؤلف آشنايى خواننده با بعضى از كتاب هاى منطقى باشد كه به طور مستقل در باب مغالطه نگاشته شده يا بخشى از آن به بحث مغالطه اختصاص يافته است. مقصود اين كه مؤلف در صدد بحث و بررسى همه جانبه سير تطور مغالطه در منطق نبوده است و سرانجام مؤلف ويژگى هاى كتاب مغالطات را برشمرده است.
به اعتقاد مؤلف كتاب دو ويژگى عمده دارد: يكى اين كه گرچه عمدتاً از كتاب مغالطات نوشته مادسِن پيرى اقتباس شده است, اما مؤلف صرفاً دست به ترجمه و يا گزارش كتاب نزده است, بلكه با مراجعه به كتب ديگر تلاش كرده است هم مغالطه هاى بيش ترى را برشمارد و هم مثال هاى بومى, محسوس و ملموس و مناسب با فضاى فكرى ـ فرهنگى جامعه ما عرضه كند. ويژگى دوم كتاب اين است كه در طبقه بندى مغالطات از شيوه معمول در كتب منطقى پيروى نشده است, بلكه به دليل سهولت در امر تعليم شيوه ديگرى برگزيده شده كه خواننده به آسانى مى تواند نوع مغالطه را تشخيص داده و هركدام را در طبقه مخصوص خود جاى دهد.
فصل اول كتاب كه با عنوان (تبيين هاى مغالطى) مشخص شده است, به بيان آن نوغ مغالطه هايى اختصاص يافته كه ممكن است در توضيح يك گزاره و شرح و بيان يك مطلب و نه استدلال بر آن رخ دهد. بايد توجه كرد كه مراد مؤلف محترم از تبيين در عنوان مذكور, شرح و توصيف است, نه تبيين به معناى فنى و فلسفى كلمه كه مستلزم بيان علت است. به هر تقدير ذيل فصل اول, 21 مغالطه ذكر شده است. آنچه اين 21 مغالطه را ذيل عنوان مذكور قرار مى دهد و به تعبير بهتر, جامِع اين 21 مغالطه, اين است كه به نحوى محل وقوع آن ها مقام توضيح و توصيف است. فهرست مغالطه هاى مذكور عبارت است از: مغالطه اشتراك لفظ ـ مغالطه ابهام ساختارى ـ مغالطه تركيب مفصل, مغالطه واژه هاى مبهم, مغالطه گزاره هاى بدون سور, مغالطه سورهاى كلى نما, مغالطه تعريف دورى, مغالطه كنه و وجه, مغالطه علت جعلى, مغالطه بزرگ نمايى, مغالطه كوچك نمايى, مغالطه هاى آمارى متوسط, مغالطه هاى آمارى نمودارهاى گمراه كننده, مغالطه هاى آمارى تصاوير يك بعدى, مغالطه دروغ, مغالطه توريه, مغالطه نقل قول ناقص, مغالطه تحريف, مغالطه تفسير نادرست, و مغالطه تأكيد لفظى. فصل اول با 8 كاريكاتور مناسب و 22 تمرين و يك تصوير مغالطى پايان مى پذيرد.
فصل دوم كه تحت عنوان كلى (ادعاى بدون استدلال) صورت بندى شده, به مغالطه هايى اختصاص يافته است كه مغالطه كننده به جاى اقامه حجت و استدلال از ترفند مغالطه استفاده مى كند تا مطلب خود را به مخاطبان بقبولاند. ذيل اين فصل 19 مغالطه به شرح زير آمده است:
مغالطه تبيين راه استدلال, مغالطه هر بچه مدرسه اى مى داند, مغالطه مسموم كردن چاه, مغالطه تله گذارى, مغالطه توسل به جهل, مغالطه طلب برهان از مخالفان, مغالطه طرد شقوق ديگر, مغالطه تكرار, مغالطه فضل فروشى, مغالطه كميت گرايى, مغالطه بار ارزشى كلمات, مغالطه توسل به احساسات, مغالطه تهديد, مغالطه تطميع, مغالطه جلب ترحم, مغالطه آرزوانديشى, مغالطه عوام فريبى, مغالطه توسل به مرجع كاذب, و مغالطه تجسّم.
در فصل دوم نيز از 23 تمرين و 7 كاريكاتور استفاده شده است.
فصل سوم به مغالطه هايى اختصاص يافته است كه محل وقوع آن ها (مقام نقد) است. چنان كه در مقام اثبات يك مدعا بايد دليل اقامه كرد, در مقام ردّ و نفى يك مطلب نيز بايد استدلال كرد. حال اگر كسى در مقام نقد و يا رد مطلبى به جاى استدلال به ترفند و حيله متوسل شود, دچار مغالطه شده است. ذيل اين فصل 17 مغالطه آمده است: مغالطه پارازيت, مغالطه حرف شما مبهم است, مغالطه تكذيب, مغالطه اين كه چيزى نيست, مغالطه اين كه مغالطه است, مغالطه انگيزه و انگيخته, مغالطه توهين, مغالطه منشأ, مغالطه پهلوان پنبه, مغالطه كامل ناميسّر, مغالطه ارزيابى يكطرفه, مغالطه خلط علت و دليل, مغالطه رد دليل به جاى ردّ مدعا, مغالطه مناقشه در مثال, مغالطه تخصيص, مغالطه بهانه, مغالطه سؤال مركب.
در لابه لاى فصل سوم نيز 6 كاريكاتور آمده و در پايان فصل 26 تمرين آورده شده است.
فصل چهارم با عنوان (مغالطات مقام دفاع) مشخص شده است. در اين فصل مغالطه هايى مورد بحث قرار گرفته است كه شخص ممكن است در مقام دفاع و پاسخ گويى به پرسش ها يا نقدهايى كه از او صورت گرفته است, مرتكب آن ها شود. ذيل اين فصل 11 مغالطه با نام هاى زير آمده است:
مغالطه نكته انحرافى, مغالطه شوخى بى ربط, مغالطه توسل به واژه هاى مبهم, مغالطه توسل به معناى تحت اللفظى, مغالطه تغيير تعريف, مغالطه تغيير موضع, مغالطه استثناى قابل چشم پوشى, مغالطه خودت هم, مغالطه تبعيض طلبى, مغالطه رها نكردن پيش فرض, مغالطه البته اما.
در پايان فصل چهارم 17 تمرين و در لابه لاى آن 4 كاريكاتور آمده است.
براساس معيار و ملاكى كه مؤلف براساس آن انواع مغالطه را طبقه بندى كرده است, فصل هاى چهارگانه مذكور به مغالطه هايى اختصاص يافته اند كه مغالطه در مقام بيان, تبيين, نقد و دفاع از يك مدعا ممكن است رخ دهد, اما مغالطه كننده دست به استدلال نمى زند, بلكه به جاى استدلال حيله يا ترفندى به كار مى گيرد; اما سه فصل بعدى كتاب به مغالطه هايى اختصاص يافته است كه مغالطه كننده, استدلالى را صورت بندى مى كند و در استدلال خود مرتكب مغالطه مى شود.
فصل پنجم و ششم و هفتم كتاب, ذيل عنوان كلى (مغالطه در استدلال) آورده شده اند و هر فصلى علاوه بر عنوان عام, عنوان اختصاصى نيز دارد.
فصل پنجم با عنوان اختصاصى (مغالطات صورى) به بيان مغالطه هايى اختصاص يافته است كه شخص در صورت استدلال مغالطه مى كند, و به عبارت ديگر شرايط صورى استدلال را رعايت نمى كند. ذيل اين فصل 8 مغالطه با نام هاى زير آورده شده است:
مغالطه عدم تكرار حدوسط, مغالطه وضع تالى, مغالطه رفع مقدم, مغالطه مقدمات منفى, مغالطه مقدمات ناسازگار, مغالطه افراد غير موجود, مغالطه ابهام انعكاس, و مغالطه سوء تأليف.
اين فصل با 12 تمرينى كه در پايان آن آمده, پايان يافته است.
فصل ششم كه با عنوان اختصاصى (مغالطات ناشى از يك پيش فرض نادرست) صورت بندى شده, به مغالطه هايى اختصاص يافته است كه شخص استدلال مى كند كه گرچه صورت استدلال صحيح است, اما مقدماتى كه در آن به كار رفته اند, درست نيستند; فى المثل از پيش فرض هاى نادرستى در يكى از مقدمات بهره مى برد. در اين فصل 13 مغالطه ذكر شده است كه عبارتند از:
مغالطه سنت گرايى, مغالطه عدم سابقه, مغالطه تجرّد, مغالطه سنت گريزى, مغالطه برترى فقر, مغالطه برترى ثروت, مغالطه توسل به اكثريت, مغالطه علت شمردن امر مقدم, مغالطه علت شمردن امر مقارن, مغالطه تركيب, مغالطه تقسيم, مغالطه ميانه روى, مغالطه قماربازان.
در اين فصل 6كاريكاتور و 24 تمرين آمده است.
فصل هفتم و فصل پايانى كتاب با عنوان اختصاصى (مغالطات ربطى) به مغالطاتى اختصاص يافته است كه صرف نظر از مغالطات صورى و مغالطات ناشى از يك پيش فرض خطا, رابطه مقدمات و نتيجه استدلال, ضعيف و غيرقابل دفاع است. در فصل هفتم 12 مغالطه با عنوان هاى زير آورده شده است:
مغالطه قياس مضمر مردود, مغالطه يا اين يا آن, مغالطه ذوالحدين جعلى, مغالطه خلط نسبت, مغالطه دليل نامربوط, مغالطه مصادره به مطلوب, مغالطه استدلال دورى, مغالطه تقسيم شتاب زده, مغالطه هاى آمارى نمونه ناكافى, مغالطه هاى آمارى نمونه غير تصادفى, مغالطه هاى آمارى علوم واقع نمايى نمونه ها, و مغالطه تمثيل. فصل هفتم با دو كاريكاتور و 16 تمرين به پايان رسيده است.
كتاب مغالطات با پاسخ نامه تمرين هاى هر فصل و ذكر منابع مورد استفاده مؤلف به پايان مى رسد. خواننده كتاب مغالطات ضمن فراگرفتن 101 مغالطه, با مثال هاى ملموس و محسوس بسيارى نيز آشنا مى شود كه به مهارت يافتن در شناخت و كشف مغالطه سخن ديگران و پرهيز از مغالطه در سخن خويش كمك خواهد كرد.
مؤلف محترم با تأليف كتاب مغالطات ضمن پاسخ گفتن به نياز جامعه علمى ـ فرهنگى خويش, در جهت غنى سازى فرهنگ مكتوب ملى نيز گامى برداشته است. اميدواريم كه مؤلف در كارهاى علمى ـ فرهنگى خود بيش از اين موفق باشد.
هدف اين نوشته معرفى كتاب ارزشمند مغالطات است. طبيعى است كه برشمردن محاسن و كاستى هاى كتاب مجال ديگرى طلب مى كند. اميدواريم در چاپ هاى بعدى كتاب ضمن اصلاح پاره اى از اغلاط مطبعى, مؤلف محترم با بازنگرى و اصلاح تداخل هايى كه در عنوان بعضى مغالطه ها صورت پذيرفته و استقصا و استيفاى بيش تر انواع مغالطه, بر محاسن و كمال هرچه بيش تر كتاب بيافزايد. محمدعلى عبداللهى موسوعه فقه اسلامى طبق مذهب اهل بيت(ع), تأليف و تحقيق: مؤسسه دائرة المعارف فقه اسلامى, مؤسسه دائرة المعارف, 1423هـ, ج1, 504ص, رحلى.
اكنون كه به تازگى پس از چند سال تلاش پيگير و توانفرسا و انتظار اهل فضل و تحقيق و حمايتهاى بى دريغ مادى و معنوى مقام معظّم رهبرى دام ظلّه الوارف جلد اوّل موسوعه فقه اسلامى بر طبق مذهب اهل بيت(ع) به گنجينه كتب اسلامى پيوسته, شايسته است كه اين اثر گرانسنگ را به دانش پژوهان حوزه و دانشگاه معرفى نماييم. از اين رو ابتدا مطالب آن را به اجمال بررسى نموده و سپس به خصوصيات ممتاز اين كتاب مى پردازيم. بررسى مطالب كتاب :
اولين قسمت, مقدمه مفصل كتاب است كه به تحقيق ارزشمندى در باره فقه اهل بيت (ع) در دو محور پرداخته است:
محور اوّل: تعريف فقه اهل بيت (ع) كه داراى اين نكات است:
اوّل: تعريف فقه و اجتهاد در لغت و اصطلاح نظر اهل بيت (ع) در باره اجتهاد راٌى و تاٌكيد بر مردود بودن آن در قوانين الهى, شدت انكار بر كسانى كه دين الهى را متهم به نقص كرده اند و يا در احكام قضات و اهل فتوى معتقد به تصويب شده اند, گرايش منفى اهل بيت (ع) نسبت به ممانعت از نقل سنت پاك نبوى و نشر و تدوين آن پس از رحلت رسول گرامى اسلام (ص), اشاره به عللى كه باعث رونق حوزه راٌى شد كه يكى از آنها اين است كه شروع مرحله فتوى و راٌى در اين حوزه ها قبل از تصنيف مجامع حديثى بوده است بدون استنباط از احاديث و تسلط كامل بر آنها بر عكس فقه اماميه كه شروع مرحله اجتهاد فقهى بعد از تكامل و اجتماع احاديث در طى سه قرن صورت گرفته است.
دوم: اشاره به ده مورد از ويژگى هاى فقه اهل بيت (ع) .
سوم: تاريخ فقه اهل بيت (ع) و سير تاريخى آن در چند مرحله:
الف ـ مرحله فقه روايات يا مرحله صدور كه از امام على (ع) شروع و به امام دوازدهم (ع) ختم مى گردد كه اين مقطع طولانى قريب به سه قرن شده است وبه همين دليل فقه اهل بيت (ع) را مشحون از نصوص شرعيه دانسته و براى تبيين وسعت محدوده آن آمار برخى از روات هر امام و مجموع روايات صادره از آنها ارائه گرديده است.
ب ـ مرحله فقه اجتهادى يا عصر اجتهاد از اتمام دوران غيبت كبرى در سال 339 تا امروز كه شش دوره را پشت سر گذاشته است.
محور دوم: معرفى موسوعه فقهى بر طبق مذهب اهل بيت (ع) كه بحث هاى ذيل را در بردارد:
تعريف اصطلاح (موسوعه). خواستگاه تدوين موسوعه فقهى. ويژگى هاى روش دايرة المعارفى و موسوعى. پيشينه تاريخى موسوعه نويسى. بيان روش كلى موسوعه فقهى به طور مفصل و دقيق در عنوان مستقل. تعريف دقيق و مفصل اصطلاح (عنوان) كه مهمترين اساس در تدوين موسوعه عناوين و مقالات هستند. بيان انواع عناوين از جهت ماهيت و مفهوم, ارتباط بين آنها, كيفيت تقسيم آنها در ضمن موسوعه و مبناى آن. تقسيم دقيق و فنّى عناوين فقهى بر اساس آن مبانى به چهار قسم: اصلى, فرعى, تاٌليفى, دلالى و اشاره اى. بيان چگونگى ترتيب اين عناوين بر اساس روش الفبايى و روش نوشتن مقالات و اقسام اين روش ها و عناصر تشكيل دهنده مقالات و مباحث و كيفيت تنظيم و ترتيب آن و سطح خطاب در آنها. و در آخر اشاره به مصادرى كه به آنها اعتماد شده تا بيانگر وسعت محدوده مصادر باشد.
و امّا جلد اول كتاب مشتمل بر بيست و چهار عنوان از (ائمة) تا (آنية) است كه ده تاى آنها از قسم عناوين دلالى و اشاره اى است كه به محل خود ارجاع داده شده همچون (آباء) و (آمّة), و از چهارده تاى ديگر بعضى كه از قسم عناوين اصلى هستند, همچون (ائمة) و (آمين) و (آنية) به صورت مفصل بحث شده اند و برخى ديگر كه از قسم عناوين فرعى اند, مثل عنوان (آجر) و (آفاقي) اجمالاً بررسى شده اند, و بررسى بعض ديگر بين اجمال و تفصيل بوده است, مثل عنوان (آداب) و (آلات).
و امّا كيفيت بحث هاى عناوين چنان است كه به خاطر احاطه بر تمام مسايل و فروع فقهى و اقوال و ادله و مصادرِ قابل اعتماد, اين اثر بزرگ از ديگر تاٌليفات ممتاز شده است.
ونيز سطح كلى بحث ها در منتهاى دقت بوده و تنها به ارائه يك نظريه و بيان اجمالى آن بدون پرداختن به عمق مطالب اكتفا نشده, بلكه از هر نظر و ديدگاهى به طور كامل پرده برداشته و لذا در گردآورى و ارائه فقه اهل بيت (ع) كاملا به صورت موفق عمل نموده است.
ويژگى هاى موسوعه:
1 ـ پرداختن به تمام عناوين و مصطلحات فقهى به گونه اى كه چيزى از آنها را فروگذار نكرده است.
2 ـ تقسيم بندى عناوين فقهى به شكل فنى و منطقى و بر اساس مبناى دقيق و محكم و رعايت تناسب در تفصيل و اجمال و ارجاع بحث ها.
3 ـ اشتمال بر بحث هايى كه براى اولين بار در فقه مطرح شده اند, خصوصاً با اين دقت و عمق و ظرافت. همچون عنوان (آداب) كه على رغم آنكه بحث كوچكى به نظر مى رسد, كوشش فراوانى در جمع مطالب آن و چگونگى استنتاج و استخراج آنها به صورت دقيق و عميق ونيز موارد استعمال آن نزد فقها به كار رفته است.
4 ـ گردآورى تمام فروع و اقوال در بحث هاى مفصلى چون (آمين) و (آنية) كه حاكى از تلاش فراوان در جمع آن اقوال است. ونيز در ارائه اقوال و تقسيم وبيان سير تاريخى و صدور آنها دقت و تعميق نظر فراوانى به كار رفته كه مى توان جلوه آن را در بحث ( حكم التطهير بآنية الذهب و الفضة ) (موسوعة الفقه الاسلامى, ص 350 ـ 361 ) . مشاهده كرد و با مقايسه با مشابه خود در كتب فقهى و حوزه هاى علمى ديگر به جلوه روشن ترى از دقت نظر دست يافت.
همچنين نمونه اى از بيان تحولات و سير تاريخى حكم, بحث ( استعمال آنية الذهب والفضه ) است كه حكم آن در مراحل پنجگانه اى كه مبتنى بر نصوص و شواهد محكم است بيان شده است (همان , ج1, ص 331 ـ 338 ) .
5 ـ به كارگيرى دقّت فراوان در بيان گرايش هاى فقهى . زيرا در بيان اقوال يك مساٌله فقط به ظاهر عبارات حكم فقهاء توجه نشده تا شناخت اقوال در همين حدّ متوقف شود و از صِرف ارائه تعداد بسيطى از كلمات فقهاء فراتر نرود, بلكه به ادله و مبانى پنهان در پس آن اقوال دقت شده است. و پر واضح كه اين نوع نگرش با بهره مندى از اجتهاد و با توجه به عمليات استنباط صورت گرفته است.
و اين تفاوت در سطح و رتبه بين دو نگرش گاهى موجب تاٌثير بر نتايج هم مى شود, زيرا درنگرش اول تعداد اقوال يك مساٌله چه بسا بيشتر از واقع به نظر آيند, در حالى كه از ديدگاه اجتهادى تعداد آنها به آن اندازه كه به نظر مى رسيد, فراوان نباشد, و همينطور در عكس مطلب.
تجلى اين ويژگى را بعنوان نمونه مى توان در بيان گرايش هاى فقهى در حكم (آمين) در نماز ملاحظه كرد كه در ابتدا موضع فقهاى اماميه به صورت اجمال و همراه با مذاهب فقهى اسلامى ديگر بيان شده و سپس موضع فقهى اماميه را به صورت تفصيل با طرح سوٌالى در باره اقوال مساٌله و پاسخ آن از لابلاى مراجعه به كلمات فقهاء استخراج نموده است(همان, ص 284). واين روش به جهت استناد به منابع, اعتماد به نتيجه را برمى انگيزاند كه ثبوت دو حكم براى آمين است : حرمت تكليفى و ديگر حكم وضعى كه بطلان نماز است.
سپس احتمالات مراد فقهاء را كه به سه مورد مى رسد, تحليل كرده و يكى از آنها را ترجيح مى دهد و بعد به تفاوت هاى هر كدام پرداخته و سپس به منشاٌ قول به حرمت وضعى ( بطلان ) و مبانى آن اشاره كرده است.
و در آخر پس از اين بحث دقيق كه جوينده را در اعماق استدلالات فرو مى برد, براى بار ديگر به مراجعه به نصوص باز مى گردد و تحت عنوان ( قراءة جديدة للاٌقوال ) به نتيجه نهايى مى رسد(همان,ص 303) .
6 ـ بيان استدلالات از بُعد اجتهادى آنها كه عنوان ( التطهير بآنية الذهب والفضة ) نمونه اى از تعميق و تدقيق فراوان در اين جهت است.
7 ـ طرح مباحث علمى در موسوعه; زيرا تنها به ارائه گرايش هاى فقهى و استدلالات مربوط آنها اكتفاء نشده بلكه به بعضى از مناقشات هم گاهى اجمالا و گاهى به صورت تفصيل پرداخته شده است.
از اين قبيل است مطلبى كه در مناقشه استدلال بر (بطلان نماز با گفتن آمين) آمده است ; زيرا بعضى از فقهاء در اين مطلب نُه وجه براى اثبات بطلان نماز اقامه كرده اند كه در موسوعه تمام اين استدلالها مردود و در آنها مناقشه شده است(همان , ص299 ـ 303).
8 ـ صراحت در بيان حقائق علمى و مطالب بدون هيچگونه جانبدارى كه اين ويژگى را مى توان در بحث (ائمة) و (آل البيت) به خوبى دريافت; زيرا در ابتدا تمام نظرات مخالف با صراحت و بدون تعصب مطرح شده اند و سپس موضع حقيقى مذهب اهل بيت (ع) هم صراحتا بيان شده است.
9 ـ رعايت تناسب سطح و هماهنگى روش در تمام اقسام و انواع بحث ها كه حاكى از دقت فراوان در تطبيق هماهنگ روش و اسلوب در تمام برنامه هاى موسوعه است .
10 ـ برخوردارى تمام مطالب و معلومات از ترتيب و نظم خاص در قالب منطقى و به شكل نادرى كه در كتابت بحث هاى فقهى و حتى تخصصى بى سابقه است.
به عنوان نمونه در اوايل بحث (آنية) مطالب و مباحث به صورت منطقى تقسيم شده و مبانى هر تقسيم هم بيان گرديده است (همان, ص 328) .
11 ـ ساختار بيان و خطاب در بحث ها به گونه اى است كه هم از ظهور و وضوح عبارت و هم از پختگى و دقت در مطلب برخوردارند, و با وجود نوآورى در الفاظ, اصالت مطلب مورد غفلت نگشته و در حالى كه با زبان خاص و اصطلاحات فقهى سخن گفته از بيان عرفى هم فاصله نگرفته است.
12 ـ موسوعه توانسته است بين مطالب گذشتگان و مسائل عصر حاضر به شكل تخصصى پيوند و ارتباط برقرار سازد, به اين صورت كه در هر ادعائى سعى شده كه هم به آثار نصوص فقهاء گذشته استناد شود و هم مطالب بيرون آمده از اين نصوص به شكل علمى و نوين ارائه گردد, به طورى كه منعكس كننده سلامت ذوق و فكرى است كه موسوعه در برنامه هايش بر آن تكيه دارد و حاكى است از تقارن شامه فقهى با درك صحيح از زمان در بيان مطالب.
و همچنين موسوعه در الحاق نظريات جديد در سطح فقه و اصول به نظريات گذشتگان به صورت توانمند نگريسته و كوشش كرده كه خواننده را به سوى نظرات بهتر هدايت كند.
نمونه اى از اين ويژگى را مى توان در عنوان (آدمي) جستجو كرد كه مشتمل بر اشارات ونكات ظريفى است كه توجه خواننده را برمى انگيزانند.
13 ـ اينكه موسوعه در هر موضوع رساله و نمونه اى را تقديم حوزه هاى علمى كرده است كه از جنبه هاى گوناگون به مطالب هر عنوان به صورت وسيع و بطور عميق و دقيق پرداخته است و سزاوار آن است كه مطالبش با دقت و كنجكاوى مورد بررسى قرار گيرد تا امتيازات آن نسبت به ساير كارهاى مشابه آشكار شود.
و اما در اين جهت بحث هاى جلد اول از عظمت اين كار سنگين و پر ارزش و نقشى كه مى تواند در مرجعيت علمى ايفا كند پرده بر مى دارد كه خواننده را براى قضاوت در باره ارزش اين اثر و سنجش معلوماتش, به مراجعه كتاب و فرو رفتن در گستره اعماق مطالب آن ارجاع مى دهيم.
وشايسته است به اين نكته نيز اشاره شود كه با تمام اين خصوصيات ممتازى كه در موسوعه به وفور يافت مى شود, تدوين جلد اول آن در مدت كوتاهى به پايان رسيد كه مجموع آن از چهار سال فراتر نمى رود(مخفى نماند كه در طى سال هاى پس از تاٌسيس موٌسسه تا قبل از اين چهار سال به كارهاى مقدماتى و آماده سازى پرداخته شده است از قبيل تهيه (معجم فقه جواهر) و (جواهر الكلام في ثوبه الجديد)). و اين زمان در مقايسه با موسوعات فقهى ديگرى كه در كمتر از پانزده سال به طبع نرسيده اند بسيار قابل توجه و تاٌمل است.
در پايان توفيق دست اندر كاران اين مجموعه عظيم را در جهت ادامه و تكميل آن از خداوند متعال خواستاريم.خالد غفورى سرآغازى فرخنده در تاريخ ترجمه فارسى قرآن كريم(درباره چاپ/تصحيح مستقل ترجمه ابوالفتوح رازى).
نگارنده اين سطور در مدت چهار سالى كه شبانروز براى ترجمه قرآن به زبان/نثر فارسى معيار متعارف امروز, با امّهات تفسيرهاى كهن, اعم از فارسى يا عربى و شيعى يا سنّى, به مطالعه ژرفا ژرف تفسير روض الجَنان و رَوح الجِنان اشتغال داشت, و پيش از ترجمه موظف و معين دو صفحه اى هر روز, ده ها صفحه تفسير و واژه نامه و به طور كلى آثار قرآن پژوهى ـ از قديم تا جديد ـ براى درك و دريافت حتى المقدور دقيق و درستِ مربوط به همان دو صفحه مراجعه مى كرد و اين شيوه را در طى چهار سال, حتى يك بار فرو نگذاشت, و آگاهانه/ناآگاهانه عيار صحت و دقت هر تفسير ـ از ميان حدوداً يكصد تفسير كه در دست و پيش چشم داشت, به اين نتيجه رسيد كه تفسير ابوالفتوح رازى (نگاشته نيمه اول قرن ششم هجرى), مهم ترين و قديم ترين تفسير فارسى شيعى است. تفسيرهاى فارسى طبرى [با توجه به اين كه اين تفسير كهن ـ نيمه قرن چهارم قمرى ـ كم ترين ربط و پيوندى با تفسير عربى اصلى محمد بن جرير طبرى ندارد] تاج التراجم, سورآبادى, و ميبدى و احتمالاً چند تفسير ديگر, از جمله درواجكى, اگرچه از حيث زمان, غالباً مقدم برآنند يا بعضى كمابيش هم عصرند, اما شيعى نيستند. تفسيرهاى قمى, فرات كوفى, حِبَرى, و عياشى, و تفسير گرانسنگ تبيان شيخ طوسى و احتمالاً چند نمونه موجود خطى و چاپى ديگر, از ابوالفتوح كهن ترند, و اگرچه شيعى هم هستند, ولى فارسى نيستند. چند (ترجمه) كهن تر و فارسى كهن تر از ترجمه مندرج در دل تفسير ابوالفتوح داريم كه اغلب خطى اند, مگر يكى كه بى همتاست و با نام (قرآن قدس), به همت استاد زبان و ادب پژوه بزرگ معاصر, جناب آقاى دكتر على رواقى, با تلاشى بى مانند, كشف, تصحيح, مقدمه و تعليقه نگارى شده و بيش از يك دهه پيش, در دو جلد به قطع رحلى سلطانى, به بهترين وجه, توأمان, چاپ عكسى و حروفى شده است. اما خود استاد دكتر رواقى هم تصريحاً يا تلويحاً آن را به زبان/نثر درى ناب نه, بلكه (آميخته با) گويشى كهن متعلق به ناحيه اى نامعلوم, اما محصور و محدود به (از) سيستان تا خراسان, يا با توسّع بيش تر (از جانب بنده) منطقه اى از جنوب شرقى تا شمال شرقى مى انگارند. و دهه هاست كه چنين متن شگرفى ـ از آثار كهن فارسى ـ بازيابى و بازخوانى و احيا نشده است. اما با همه عظمت و قدمت آن, كه فقط شمه اى از آن باز گفتيم, حتى براى زبانشناسان و ادب پژوهان حرفه اى و متخصص هم كام
لاً خوانا نيست, تا چه رسد كه مانند تفسيرها و ترجمه هايى كه اشاره كرديم, خوانا و در عين تحت اللفظى بودن كه شيوه هزارساله دست كم هزار ترجمه فارسى قرآن كريم است. كتابشناسى آن ها, ان شاءالله به زودى از سوى (مركز ترجمه قرآن مجيد) (در قم) منتشر مى شود, و حدوداً هشت ـ ده سال پيش, محقق و كتابشناس والا مقام استاد محمد آصف فكرت, جلد اول كتابشناسى قرآن هاى مترجَم (فارسى) آستان قدس رضوى را كه شامل معرفى 326 ترجمه بود, با نظم و ترتيب شايانى, تدوين كردند كه از سوى انتشارات آستان قدس منتشر شد و به دليل يا دلايل نامعلوم, هنوز جلد(هاى) بعدى منتشر نشده است.
بارى به بحث خود درباره چاپ مستقل و يك جلدى ترجمه ابوالفتوح (هر صفحه همراه با يك صفحه از قرآن كريم, به شيوه اغلب ترجمه هاى 50 سال اخير) بازگرديم. اين بنده ترجمه آيات قرآنى را كه در اصل تفسير بخش بخش, و در ترجمه مستقل, به صورت پيوسته آمده است از زمره درست ترين و دقيق ترين و خوشخوان ترين ترجمه هاى فارسى كهن قرآن كريم, ارزيابى مى كند. اما داورى تفصيلى بين جملات, عبارات و واژه ها (تك معادل هاى) اين ترجمه را با ترجمه هاى مستقل يا مندرج در دل تفسيرهاى فارسى كهن/كهن تر يا هم عصر با آن را, هم در حد بضاعت خود, و هم در گنجايش اين مقال و اين مجال نمى بيند.
اينك در بخش پايانى اين يادداشت كه به واقع در حد معرفى جامعى هم نيست تا چه رسد به نقد و تحقيق يعنى نقد تحقيقى يا تحقيق انتقادى, به بعضى مزاياى اين بازچاپ مستقل كه از نظر حروف نگارى, و مواد و مصالح چاپى, شايسته و شكيل است, مى پردازيم. كوشش جناب محمّد مهيار, زبان پژوه و ادب پژوه باريك بين و سختكوش, در احيا و تصحيح مجدد ـ و بدون مبالغه: انتقادى ـ اين ترجمه,بر مبناى نسخه خطى غيركاملى در كتابخانه روانشاد آيةاللّه العظمى مرعشى, و با توجه به تصحيح هاى چهارگانه پيشين از اين تفسير گرانقدر, به عمل آمده است: 1. تصحيحى آغاز شده در اواخر دوره قاجار, كه مرحوم ملك الشعرا بهار در تنقيح آن كوشيده و شادروان علامه محمد قزوينى با دقت معهودش آن را از آغاز تا انجام زير نظر گرفته به پايان رسانده و خاتمة الطبعى, در حد يك رساله, در گزارش فراز و نشيب هاى تصحيح و نيز معرفى جايگاه و پايگاه علمى شامخ ابوالفتوح رازى ـ كه معروف است همشهرى قرآن شناس و عظيم الشأنش امام فخر رازى در تفسير بس ارجمند خود (به عربى) از آن استفاده كرده, و به تعبير ديگر آن را جزو منابعش قرار داده ـ نوشته است. 2. تصحيح شادروان الهى قمشه اى كه حدس مى زنم نظر به غوطه ورى ايشان در حكمت و عرفان, و نداشتن حوصله و سختكوشيِ خاصِ تحقيق و تصحيح متون, آن هم متنى اين چنين سنگين و توانفرسا, قاعدتاً بايد باز چاپ همان تصحيح پيشين باشد.
3. تصحيح ارزشمند استاد عالى مقام روانشاد آيةاللّه ابوالحسن شعرانى كه حدس مى زنم ايشان هم با وجود همت بلند در احيا و ترجمه و تحشيه آثار علمى عديده, در باب تصحيح انتقادى متون ديد امروزين نداشت. اما چه بسا, كم يا بيش, تصحيحات قياسى كرده باشد كه نظر به جامعيت علمى بى نظيرش و انسش با قرآن مجيد و علوم قرآنى, بى گمان حائز اهميت است و مى تواند, يا چه بسا توانسته باشد گره گشاى بسى معضلات و دشوارخوانى ها و تصحيف خوانى ها و حتى ناخوانى هاى سرپوش نهاده از سوى گذشتگان, يا گريخته از چشم آنان, به كار آيد. نيز گفتنى است كه مطلقاً يكى از بهترين واژه نامه هاى قرآنى را ايشان هم به تحقيق و هم اجتهاد شخصى به نام نثر طوبى تدوين و بر آخر كتاب افزوده كه متأسفانه تا حروف سين بيش تر نيست, و خوشبختانه جناب محمد قريب آن واژه نامه روشن و روشنگر را به همان شيوه مؤلف ادامه داده و به اتمام رسانده است.
4. تصحيح گروهى از محققان بنياد پژوهش هاى اسلامى وابسته به آستان قدس رضوى در مشهد به سرپرستى دوست قرآن شناس سختكوش و كاردان و پركار (به ويژه در رشته قرآن پژوهى) سرپرستى فرهنگنامه قرآنى را در پنج مجلد كه در دهه چهل به ابتكار مرحوم احمد على بخارايى شروع شده و پس از وقفه طولانى باز به همت گروهى از كاردانان كوشاى همان بنياد به سرپرستى استاد دكتر ياحقى در 5مجلد به ثمر رسيد و بنده هم يادداشتى در جلب نظر ديده وران به اهميت آن نوشتم, و به حق در رشته علوم قرآنى كتاب سال شد, از ياد نبرده ايم و نمى بريم و تصحيح و احياى چندين ترجمه قرآن كهن از جمله قرآن رى مكتوب به سال 656ق. و نيز تفسير سنقشى كه با همكارى دوست داناى مشتركمان جناب استاد دكتر مهدى ناصح اين تفسير كم نظير و بيش بها را با تلاشى, به گمانم بيش از ده ساله, به ثمر رساندند كه مقبول طبع مردم صاحبنظر شده است.
اما جناب مهيار با وجود كمال تكيه و توجه به اين تصحيح ارجمند, وسواس علمى بزرگان را سرمشق خود قرار داده, ضبط كلمه به كلمه اين تصحيحات چهارگانه, حتى چهارمين را به زير ذره بين نقادى خود برده و بر مبناى اين دليل/علت كه متن اساس در اين بيست جلد, واحد نبوده, بلكه ده متن مختلف التاريخ و با ارزش هاى متفاوت بوده است. ده بار متن اصلى و اساس در تصحيح اين بيست جلد, تغيير يافته, گويى متن واحد كهن كامل و شاملى در دست نبوده, لذا در مورد تصحيح هر جلد بهترين متن را قطع نظر از قدمت, اساس قرار داده اند. نظر به اين نكته و نكات ديگر آقاى مهيار, پيش از اهتمام به اين كار ارزشمند ماندگار نقد متين و مستدل و مؤدبانه اى بر كار سترگ استادان ياحقى ـ ناصح نوشته اند و مشروح تر از آنچه اشاره شد, در پيشگفتار خود تحت عنوان سخنى درباره اين ترجمه, اين مسائل را با سلامت نفس و ادب ذاتى و دقت علمى خود باز گفته اند.
اما پس از اين تصحيح كما بيش مجدد, كارهاى ارزشمند ماندگار ديگرى نيز انجام داده اند: يكى تحقيقى رسا و روشن تحت عنوان (ويژگى هاى زبانى ترجمه ابوالفتوح رازى) است; ديگرى كه همان آخرين بخش پيشگفته است و سزاوار تحسين و تقدير بيش تر اهل تحقيق, همان فرهنگواره لغات و تركيبات است كه براى نشان دادن ساختار آن, دو ـ سه مدخل را نقل مى كنيم:
ـ آب: (نُطْفَةٍ): نطفه 18/37 (در پانويس آمده كه عدد سمت راست شماره سوره است و عدد سمت چپ شماره آيه است).
ـ آبْ خورد (مَشْرَب): آبشخور 2/60. گفتنى است كه دو نقطه پس از كلمه فارسى كه پس از مدخل اول يعنى (آب) آمده بود, ديگر در سراسر اين واژه نامه ارزشمند تكرار نمى شود.
ـ آب زاى [زمين…] (سَراباً): سراب 78/20. گفتنى تر اين است كه بنده اين كلمه را تصحيف نويسى يا تصحيف خوانى آب نماى مى دانم. و اتفاقاً اين نظرم را با همكار دانشمند باريك بين جناب استاد دكتر على اشرف صادقى كه در حل مشكلات مشاور عالى مصحح محترم بوده اند و اين واژه نامه سى و يك صفحه اى را (حدوداً حاوى هزار واژه معادل فارسى همراه با اصل عربى ـ قرآنى آن است) دوبار از زير نظر دقيق خود گذرانده ام, در ميان گذاشتم, و آناً بدون چون و چرا حق را به من دادند. كمبود چشمگير اين كار ارزشمند كه ان شاءالله سرآغاز سلسله جنبان ده ها اثر مشابه شود, اين است كه همين واژه نامه صكوچكش و به قول مصحح: (لغات و تركيبات), خوب است در چاپ هاى بعد دوسويه شود; يعنى واژه جو و پژوهنده هم در زير مدخل (آب نماى) دريابد كه برابر نهاده قرآنى آن (سراب) است, و هم ذيل سراب/سراباً دريابد كه معادل قرآنى آن (آب نماى) است.
انتشار اين اثر ارجمند و تصحيح و تحقيق سنجيده و راهگشا را به شيفتگان قرآن كريم و ترجمه فارسى آن, و دوستداران زبان فارسى و تاريخ آن, با مهر و شادى و اخلاص شادباش مى گويم. بهاءالدين خرّمشاهى
انديشه سياسى خواجه نصيرالدين طوسى: مرتضى يوسفى راد, انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, قم, چاپ اوّل, 1380, 312ص, رقعى, نمودار.
آراى روشن انديشان مسلمان در هر دوران با نگاهى كه به شرايط عصر خويش دارد, پاسخى است به مسائل و نابه سامانى هاى زمانه و يا طرحى براى به سامان درآوردن اوضاع جامعه از نظرگاه هايى كه هريك در مواجهه با موضوعات سياسى با ديگران تفاوت هايى دارد. از سويى همه اين گونه گونى ها از آن رو كه در درون الگوى اسلامى در متن باورها و دغدغه هاى مشابه روييده است, در عين ويژگى هاى متنوع, مشتركات بسيارى در اصول دارد.
اين آرا, از جهت روشن شدن زواياى تاريك تاريخ, ارزشى تاريخى دارد; چرا كه شناخت تاريخ با اكتفا به ثبت وقايع و تاريخ نگارى ها و بدون تاريخ نگرى و تلاش براى فهم رويه دوم زمان و انديشه هاى آفرينندگان وقايع, ميسر نمى شود. ارزش ديگر اين بررسى ها از جهت محتواى علمى است; زيرا انديشمند مسلمان امروز كه در پى پاسخ گويى به مسائل زمان است, دغدغه هاى مشترك فراوانى با پيشينيان دارد و در صورتى كه بخواهد بر هويت تاريخى خويش تكيه زند, نيازمند مطالعه راه پيموده شده و انديشه در فراز و نشيب حوادث عبرت آموز و حكمت آميز تاريخ است.
خواجه نصيرالدين محمد بن محمد طوسى كه كتاب حاضر با هدف به سامان درآوردن مجموعه آرا و تئورى هاى سياسى وى پديد آمده است با آثار مختلف در ابعاد فلسفى و حتى عرفانى در بعضى مقاطع به طريق مشايى يعنى عقلى/استدلالى محض پيش مى رود; چنان كه در دفاع از ابن سينا قلم برمى كشد و با نگارش مصارع المصارع در ردّ مصارعة الفلاسفة اثر محمد بن عبدالكريم شهرستانى (م548) به دفاع از مواضع ابن سينا پرداخته و بارى ديگر پس از ترك قلاع اسماعيليان, ايرادهاى فخر رازى را در شرح اشارات و المحصل كه از ديدگاهى اسماعيلى انتقادهايى بر پورسينا وارد ساخته بود, پاسخ مى گويد.
مشرب خواجه با آن كه در اندكى موارد به طريق كلامى است, يعنى استدلال توأم با شرع, در مجموع بيش تر مشايى است تا اشراقى و كلامى و جنبه فلسفى وى بر رويه كلامى اش غلبه دارد و حتى در تجريد الاعتقاد كه اثرى كلامى به شمار مى آيد, از مسائل فلسفى استفاده هاى فراوان نموده و در استدلال ها از قواعد فلسفه سود مى جويد. همچنين با آن كه سخنان بسيارى همچون ابن سينا را كم تر نقد مى كند, اما فيلسوفى واقعى است كه كوركورانه از ديگران حتى كلاميان پيروى نكرد و شايد كلام ر
معرفى هاى گزارشى
كليات فرهنگ نامه جبهه: انقلاب اسلامى ايران در جنگ تحميلى: آداب و رسوم. بازى ها. خلاقيت ها. اوقات فراغت
مهدى فهيمى, چاپ اوّل, تهران, پايدارى, 1381, 670ص, وزيرى
در جلد چهارم فرهنگ نامه جبهه, خاطرات رزمندگان درباره چهار شاخصه فرهنگى رزمندگان و جبهه هاى جنگ, شامل آداب و رسوم, بازى ها, خلاقيت ها و اوقات فراغت در چهار بخش گردآورى شده است. بخش اول در سه موضوع امور اجتماعى, امور دفاعى, و امور عبادى تنظيم شده. هريك از چندين محور موضوعى جزئى تر برخوردارند كه در آنها, خاطرات رزمندگان به ترتيب الفبايى آمده است. مبحث امور اجتماعى مشتمل است بر برادرى و تعاون, بيمارى و مداوا, حمل و نقل, خواب و بيدارى, خوردن و آشاميدن, رفتار با حيوانات و حشرات, سخن و سكوت, عيد و عزا, گفت و شنود, لباس, مرخصى, مكاتبه, ميهمانى و نظافت. همچنين در قسمت امور دفاعى از آداب پست و نگهبانى, حرب و شجاعت, سنگر و چادر, شهدا و مجروحان, فرماندهى و فرمانبرى, مقابله با دشمن, و نظام جمع و آموزش سخن رفته است. مبحث امور عبادى مربوط به خاطرات رزمندگان درباره آداب استخاره و تفأل, امر به معروف و نهى از منكر, خودسازى, دعا و مناجات, عبادت, عهد و پيمان بستن, قرآن و نذر و نياز است. در بخش دوم كتاب كه به موضع بازى ها اختصاص يافته براساس خاطرات رزمندگان, بازى هاى رزمندگان در قالب 6دسته به ترتيب الفبايى معرفى شده است: بازى هاى بومى; بازى هاى محلى; بازى هاى جنگلى و منطقه اى; بازى هاى ورزشى; تفريح و سرگرمى; متفرقه. در بخش سوم خلاقيت هاى رزمندگان, از جمله ساخت وسايل مختلف و به طور كلى خلاقيت در عمليات جنگى, زندگى در جبهه و اوقات فراغت. آخرين بخش كتاب خاطرات رزمندگان است از مناطق عملياتى كه به ترتيب حروف الفبا مى باشد, عبارتند از: مناطق عملياتى جنوب و جنوب غرب; مناطق عملياتى غرب و شمال غرب; مناطق عملياتى غرب و جنوب; متفرقه. در پايان كتاب نمايه مدخل ها, نام و مشخصات و خاطرات آمده است.
فرهنگ نامه جبهه: انقلاب اسلامى ايران در جنگ تحميلى: اصطلاحات و تعبيرات اعلام
مهدى فهيمى, چاپ اوّل, تهران, پايدارى, 1381, 670ص, وزيرى
فرهنگ جبهه مجموعه اى است شامل افكار, اعتقادها, باورها, پسندها, دلبستگى ها, روابط, رفتارها, گفتارها و عرف و عاداتى كه در جبهه هاى جنگ تحميلى رايج بود. مطالب آن براساس خاطرات و روايات 150000 رزمنده از سراسر كشور در سال هاى 1378ـ 1366, در قالب 11 موضوع و 30 جلد منتشر شد. اينك فرهنگ نامه جبهه در هشت جلد, علاوه بر مطالب پيشين, افزودن 10 موضوع جديد همراه با انبوهى روايات ديگر, در 21 موضوع منتشر شده است. موضوعات بيست ويك گانه مجموعه هشت جلدى فرهنگ نامه جبهه, به ترتيب الفبايى عبارت اند از: آداب و رسوم; اصطلاحات و تعبيرات; اعلام; امدادهاى غيبى; اوقات فراغت; بازى ها; تابلو نوشته ها; حاضرجوابى ها; خلاقيت ها; رؤياهاى صادقه; شعارها و رجزها; شوخ طبعى ها; شهادت نامه ها; كلمات قصار; مشاهدات; مكاشفات; منظومه ها; نامه ها; نيايش ها; يادداشت هاى روزانه; يادگارنوشته ها. گفتنى است كه در چاپ پيشين, هر موضوع در چندين جلد به چاپ رسيده كه اينك تمام خاطرات مربوط به يك يا چند موضوع در يك جلد گنجانده شده است. كتاب حاضر نخستين جلد مجموعه ياد شده و مشتمل بر دو موضوع اصطلاحات و تعبيرات و اعلام است كه در دو بخش سامان يافته است. در بخش اول, فهرست اصطلاحات و تعبيرات رايج در جبهه به صورت الفبايى تنظيم و با شرح و توضيحى همراه گشته است. در بخش دوم نيز ابتدا فهرست اسامى خاصى كه در جبهه ها رواج داشت به صورت الفبايى, همراه با توضيحاتى درباره مفهوم, كاربرد و مصاديق آن اسامى آمده است; سپس نمايه و مدخل ها, آن گاه فهرست اسامى راويان خاطرات درج گرديده است. صفحات پايانى نيز به معرفى تعدادى از جنگ افزارها و فهرست الفبايى و مشخصات عمليات دوران دفاع مقدس اختصاص يافته است.
فرهنگ نامه جبهه: انقلاب اسلامى ايران در جنگ تحميلى: آداب و رسوم. تابلونوشته ها, يادگارنوشته ها, نامه ها
مهدى فهيمى, چاپ اوّل, تهران, پايدارى, 1381, 646ص, وزيرى
در جلد دوم ويرايش و چاپ جديد فرهنگ نامه جبهه, مجموعه مطالب براساس خاطرات رزمندگان در سه موضوع تابلونوشته ها, يادگارنوشته ها و نامه ها با افزوده هاى فراوانى به چاپ رسيده است. در بخش اول, ابتدا متن الفبايى عبارات نوشته شده بر روى تابلوها در تمام مناطق جنگى آورده شده, سپس خاطراتى از رزمندگان درباره برخى تابلونوشته ها روايت شده است. در بخش دوم يادگار نوشته ها مجموعه اى از نوشته هاى باقى مانده رزمندگان در پنج بخش موضوعى گرد آمده كه عبارت اند از: پندنامه ها, پيام ها, حسب حال ها, شفاعت نامه ها و يادگارنوشته ها. آخرين بخش كتاب شامل مجموعه اى از نامه هاى رزمندگان اسلام است كه در دو دسته تقويم نامه هاى خانوادگى و تقويم نامه هاى دوستانه, تنظيم شده اند. در پايان كتاب, نام و مشخصات روايت كنندگان خاطرات و فهرست مطالب سه موضوع اين جلد, به ترتيب الفبايى آورده شده است. همچنين در لابه لاى صفحات, عكس هايى از رزمندگان و جبهه هاى جنگ, متناسب با موضوع كتاب چاپ شده است.
فرهنگ نامه جبهه: انقلاب اسلامى ايران در جنگ تحميلى: رؤياهاى صادقه, مكاشفات, مشاهدات
مهدى فهيمى, چاپ اوّل, تهران, پايدارى, 1381, 598ص, وزيرى
در جلد پنجم فرهنگ نامه جبهه, خاطرات رزمندگان در زمينه سه موضوع رؤياهاى صادقانه, مكاشفات و مشاهدات گردآورى و به ترتيب الفباى عناوين تنظيم شده است. بخش اول مشاهدات, كه شامل خاطراتى از مشاهدات واقعى رزمندگان است با شش موضوع جزيى تر تدوين گرديده كه عبارت اند از: آموزش و اعزام, پست و نگهبانى, اولين روزهاى حضور در جبهه, جنگ و گريز, دشمن و زخمى ها و شهدا. كتاب با نمايه الفبايى مدخل ها به تفكيك بخش ها و نام و مشخصات راويان خاطرات اين جلد به پايان مى رسد.
فرهنگ نامه جبهه: انقلاب اسلامى ايران در جنگ تحميلى: شوخ طبعى ها, شعارها, رجزها و منظومه ها.
مهدى فهيمى, چاپ اوّل, تهران, پايدارى, 1381, 760ص, وزيرى.
سومين جلد مجموعه هشت جلدى فرهنگنامه جبهه در قالب سه موضوع شوخ طبعى ها, شعارها و رجزها, و منظومه ها سامان يافته است. در بخش اول متن شوخ طبعى هاى رزمندگان در سيزده شكل و زمينه مختلف به ترتيب الفبا درج شده كه عبارت اند از: اشاره و كنايه, بديهه گويى, تواضع و تجاهل, جنگ و دشمن, خوردن و آشاميدن, رندى و عيارى, سلام و صلوات, شهادت و بهشت موعود, عبادت و دعا, غيبت و حضور, گفت و شنود, مزاح و مطايبه, وقايع اتفاقيه. در پايان اين بخش قسمتى با عنوان حاضرجوابى ها نيز اضافه شده است. در بخش دوم گردآورى و در چهار بخش زير به ترتيب الفبايى تنظيم شده است.
متن الفبايى مطلع ها; شوخى شعارها; شعارهاى تركى; شعارهاى پراكنده. در سومين بخش كتاب نيز مجموعه اى از شعارهاى رايج در جبهه كه مضامين گوناگونى دارد, گردآورى و در 10 موضوع مختلف به ترتيب الفبايى حروف مطلع اشعار, تنظيم و برابر هر شعر, توضيحى آمده است. موضوعات ده گانه عبارت اند از: استغاثه و توسل به تذكره شهدا, رزم جويى و دريغ گويى, سرباز سروده شاهكارها, شعر عاميانه, صدام سرايى, نظير و نقيصه, وصف حال وكتاب عروضى برخى اشعار, نمايه الفبايى مدخل هاى كتاب و نام و مشخصات راويان خاطرات درج شده است.
uدانشنامه ادب فارسى: ادب فارسى در آسياى ميانه
حسن انوشه, چاپ اوّل, تهران, وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى, سازمان چاپ و انتشارات, 1381, 1046ص, رحلى.
ويراست دوم از جلد نخست دانشنامه ادب فارسى كه با تغييرات و اضافاتى به چاپ رسيده شامل معرفى شخصيت ها و آثار علمى و فرهنگى آسياى ميانه است كه با آب روشنايى ـ رمانى درباره زندگى كارگردان سد نارك در تاجيكستان ـ آغاز مى گردد و با يويچ ـ فولكلورشناس و مترجم روسى تبار تاجيكستانى ـ پايان مى پذيرد. هريك از مدخل هاى كتاب با آوانگارى درج گرديده و در انتهاى كتاب گزيده كتاب شناسى فراهم آمده است.قلسفه و كلام
شگردها, امكان ها و محدوديت هاى بحث با بنيادگرايان (درآمدى بر روشنگرى)
هوبرت شلايشرت; مترجم: محمدرضا نيكفر, چاپ اوّل, تهران, طرح نو, 1381, 244ص, رقعى.
موضوع اصلى كتاب, بررسى انديشه هاى بنيادگرايانى است كه اجازه ظهور انديشه مخالف خود را برنمى تابند و عقايد خود را حقيقت و عقايد ديگران را باطل مى پندارند. سعى نگارنده بر آن است تا با مرورى بر تاريخچه انديشه هاى بنيادگرايان و زمينه هاى اجتماعى بروز آنها, محدوديت هاى بحث با آنان را شرح دهد. در بخشى از كتاب, مخاطبان با انواع شگردها و استدلال هاى بنيادگرايان آشنا مى شوند. به زعم نگارنده: (پيروى از ايدئولوژى, داشتن تعصب و خشك انديشى و عدم انتقاد درونى از خود از جمله ويژگى ها و محدوديت هاى بحث با بنيادگرايان است).
بازانديشى تاريخى علم كلام: تحقيقى پيرامون نظريات كلامى اشعريان, ماتريديان و طحاويان
محمدانور بزرگزاده, چاپ اوّل, تربت جام, احمد جام, 1381, 160ص, رقعى.
نگارنده در اين كتاب ضمن شرح ديدگاه هاى كلامى اشعريان, ماتريديان و طحاويان, به مقايسه آنها اهتمام نموده است. وى ابتدا بحثى را در بخش نخست با عنوان عقيده در اسلام مطرح كرده و طى آن اهميت و جايگاه عقيده در اسلام را شرح داده است. در همين بخش: فايده, تعريف و غرض علم اصول دين تبيين مى شود. در بخش دوم تعريف, موضوع و فايده علم كلام بيان شده, سپس دلايل ناميدن علم اصول دين به علم كلام بررسى مى گردد. در ادامه اين بخش, علل گرايش برخى فرقه ها به علم كلام و نيز ديدگاه هاى نظريه پردازان كلامى تعقل گرا و نص گرا و علل ظهور و افول آنها توضيح داده مى شود.
هويت تشيع
احمد وائلى; مترجم: ناصر سلمانى ايزدى, چاپ اوّل, سبزوار, دانشگاه تربيت معلم سبزوار, 1381, 270ص, وزيرى.
هويت شيعه حاوى مباحثى درباره تاريخ شيعه, تحولات, اعتقادات و فرقه هاى مختلف آن است. در اين كتاب همچنين به برخى شبهات موجود درباره شيعه پاسخ داده شده است. كتاب با مباحثى از اين قبيل نظام يافته است: شروع تشيع, رافضى نبودن شيعه, ايرانى بودن تشيع, هويت نژادى شيعه, زبان و مذاهب شيعه, عبدالله بن سبا, شيعه و امام مهدى(عج), شيعه و تهمت هاى ناروا, اتهام شيعه به ضديت با عرب (شعوبيه), و عوامل پيدايش شيعه.
نقد و طرح انديشه ها در مبانى اعتقادى
رضى شيرازى, چاپ اوّل, تهران, اسوه, 1381, 352ص, وزيرى.
نويسنده مبانى اعتقادى مسلمانان را به اجمال بررسى مى كند. وى ابتدا شبهات و مغالطات ماديون را درباره خداوند و راه هاى اثبات صانع, توضيح مى دهد. به اعتقاد نويسنده, برهان فطرت, برهان نظم, برهان هدايت, برهان وجوب و امكان و برهان صديقين, پنج برهان متقن براى اثبات وجود خداوند هستند. در بخش بعدى, توحيد و سپس صفات و افعال حق تشريح مى شود. نبوت عامه و خاصه, معاد و بازگشت اعمال, تجرد روح و احتضار و برزخ, تفسير سوره قيامت و آثار اعتقاد به معاد از ديگر مطالب كتاب هستند.
سير تحليلى كلام اهل سنت از حسن بصرى تا شيخ ابوالحسن اشعرى
عبدالله احمديان, چاپ اوّل, تهران, احسان, 1381, 680ص, وزيرى.
نگارنده ضمن به دست دادن تعريف و تاريخچه اى از علم كلام اهل سنت, مهم ترين فرقه هاى (مكاتب) كلامى اهل سنت(ع) يعنى معتزله, اشاعره, و جبريه را معرفى كرده است. براى اين منظور, نويسنده ذيل نام هريك از مكاتب, آرا و انديشه هاى آنها را شرح داده, سپس در فصلى جداگانه مكاتب مورد نظر را با يك ديگر مقايسه كرده است. بخشى از كتاب نيز به شرح و تفسير مباحثى از اين قبيل اختصاص دارد: اصول و فروع دين اسلام, اصطلاحات علم كلام, صفات, كلام, تنزيهات و صفات فعليه, قضا و قدر, مسئله جبر و اختيار, ايمان و آخرت, معاد, ملائكه و نبوت.
درآمدى بر تحول نظريه دولت در اسلام
احمد جهان بزرگى, چاپ اوّل, تهران, دانش و انديشه معاصر, 1381, 308ص, وزيرى.
بحث آغازين كتاب مربوط به زمينه تاريخى نظريه دولت در سال هاى نخستين بعد از رحلت پيامبر(ص) است. در بخش دوم ولايت سلمان و ديدگاه خوارج, مرجئه, زيديه, جبريه و تفويضيه درباره ولايت و زعامت بررسى مى شود. فقاهت زيد بن على وضعيت جامعه اسلامى پس از امام عسكرى(ع); عصر غيبت; فقاهت شيخ صدوق, كلينى, شيخ طائفه, علامه حلى و علماى صفويه, قاجار, و عصر مشروطه از ديگر موضوعات كتاب هستند. تفصيل آراى آيةاللّه بروجردى, آيةاللّه منتظرى و امام خمينى(ره) را نيز درباره (دولت) مطرح مى كند. در پايان كتاب, حدود اختيارات ولى فقيه و نسبت آن با آزادى و ليبراليسم سنجيده مى شود.
دمكراسى در اسلام
مالك بن نبى; مترجم: عبدالعزيز مولودى, چاپ اوّل, بوكان, عبدالعزيز مولودى, 1381, 56ص, رقعى.
نوشتار حاضر ترجمه سخنرانى مهندس مالك بن نبى در جمع دانشجويان مراكشى در سال 1960 ميلادى است. وى در اين سخنرانى با اشاره به گذشته جامعه اسلامى و تحولات مربوط به آن, نشان مى دهد كه دموكراسى نه به عنوان روشى كارآمد, بلكه به عنوان ماهيتى برخاسته از اسلام مطرح بوده است كه به دليل اختلافاتى كه پس از جنگ صفين ميان مسلمانان بروز كرد, اين ماهيت دگرگون شد و خاصيت خود را از دست داد. به زعم وى اگر در دنياى جديد عناصر اصلى اين ماهيت (دموكراسى اسلامى) مجددا احيا, و فعال شوند, جاى اميدوارى است كه جوامع اسلامى هم به وسيله حكومتى دمكراتيك اداره گردند.فقه و حقوق
تنبيه الامه وتنزيه المله (رساله اى در مردم سالارى دينى و استبداد دينى)
محمدحسين نائينى; به اهتمام: حميدرضا محمودزاده حسينى, چاپ اوّل, تهران, اميركبير, 1381, 178ص, رقعى.
رساله (تنبيه الامه و تنزيه المله) نوشته علامه نائينى با مباحثى در باب مشروطيت, اسلام, دولت و ملت تدوين شده است. به زعم مترجم, در اين رساله, علامه نائينى دو هدف اساسى را دنبال كرده است: (1. آگاه كردن مردم نسبت به حقوق و ارزش هايى كه سال ها توسط پادشاهان ستمگر از آنان سلب شده بود و آنها نيز به سبب بى اطلاعى و نادانى, نه تنها درصدد پس گرفتن برنيامده بودند, بلكه هرگز چنين حقوقى را براى خود تصور هم نمى كردند. 2. پاك كردن دامان شريعت مقدس اسلام از لكه ننگى كه بر اثر بى اطلاعى و يا به خاطر اغراض و منابع شخصى به آن نسبت داده مى شد و به غلط اسلام را مخالف حقوق مردم و طرفدار استبداد معرفى مى كرد.) برخى مباحث مطرح شده در رساله عبارت اند از: محدوديت حكومت, ميزان محدوديت, و مشروطيت, شرايط و وظايف نمايندگان مجلس, قواى استبداد و راه مقابله با قواى استبداد.
قواعد فقه مدنى
اسدالله لطفى, چاپ اوّل, تهران, سمت, 1381, 216ص, وزيرى
در اين كتاب ـ كه متناسب با سرفصل هاى قواعد فقه براى دانشجويان گرايش فقه و مبانى حقوق اسلامى تدوين شده ـ هفت قاعده فقهى به تفصيل, و چند مسئله فقهى به اجمال بررسى شده است. نويسنده در فصل اول تفاوت قاعده فقهى را با قاعده اصولى, ضابطه فقهى, نظريه فقهى, مسئله فقهى و قاعده حقوقى مشخص مى كند. مباحث بعدى شامل بررسى هفت قاعده فقهى است كه عبارت اند از: قاعده لاضرر و لاضرار, قاعده غرر, قاعده اتلاف, قاعده مايضمن بصحيحه يضمن بفاسده, قاعده ضمان معاوضى, قاعده شرط فاسدْ مفسد عقد نيست و قاعده حجيت سوق المسلمين.
امام, اخلاق, سياست
سيد حسن اسلامى, چاپ اوّل, تهران, موسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى(ره), 1381, 294ص, رقعى
موضوع اصلى كتاب, بررسى نسبت اخلاق با سياست از ديدگاه امام خمينى(ره) است كه در سه بخش فراهم آمده است: بخش نخست, نگاهى است به اصول اخلاق نظرى اسلامى امام خمينى(ره) و آموزه هاى اساسى ايشان در باب اخلاق. بخش دوم تأملى است در باب رابطه اخلاق و سياست. در بخش سوم, از سياست اخلاقى و عناصر اخلاقى در سياست سخن رفته كه عبارت اند از: صداقت, انتقادپذيرى و ساده زيستى, كتاب با كتاب نامه به پايان مى رسد.قرآن و حديث
بررسى نظريه عرفى بودن زبان قرآن
ناهيد دامن پاك مقدم, چاپ اوّل, تهران, تاريخ و فرهنگ, 1381, 202ص, وزيرى
در اين نوشتار, سعى شده از منظر زبان شناختى, نظريه عرفى بودن زبان قرآن بحث و بررسى شود. بخش نخست با عنوان كليات, شامل موضوعاتى چون تعريف اصطلاحات, پيشينه بحث در ميان مسلمانان و غربى ها و پيشينه آثار منتشر شده در اين خصوص است. تلاش نگارنده در اين بخش آن است كه منظور خود را از عرفى بودن زبان قرآن, يعنى به كارگيرى زبان عرب حجاز در عهد رسول خدا(ص), با تمام ويژگى هاى زبان شناختى آن, نشان دهد. در بخش دوم تعريف نظريه عرفى بودن زبان قرآن, مشخصات مبانى و ادله عرفى بودن زبان قرآن بررسى شده است. آخرين بخش كتاب, اساساً در پاسخ گويى به شبهات موجود در باب عرفى بودن زبان قرآن نگارش يافته است. حاصل سخن اين بخش آن است كه پذيرفتن نظريه عرفى بودن قرآن به هيچ وجه به معناى تأثيرپذيرى از فرهنگ جاهلى نيست; زيرا قرآن از زبان قوم و تشبيهات و لغات آنها براى تفهيم بهتر مقاصد بلند خود استفاده كرده است. از طرفى ديگر, عرفى دانستن زبان قرآن به معناى كهنگى قرآن و جهانى نبودن تعاليم آن نيست; زيرا قرآن مى تواند تعاليمى براى بشريت در تمام اعصار داشته باشد.
معناى متن: پژوهشى در علوم قرآن
نصرحامد ابوزيد; مترجم: مرتضى كريمى نيا, چاپ اوّل, تهران, طرح نو, 1381, 584ص, رقعى
(ابوزيد) در اين كتاب كوشيده است مباحث رايج قرآنى را از منظرى تازه و با نگرش و ذهنيت امروزى ببيند. مراد از نگرش و ذهنيت امروزى, تمامى ابزارهايى است كه امروزه در اختيار داريم. بنابراين كتاب حاضر از يك سو, كتابى سنتى است; يعنى هم به موضوعى كهن در ميراث اسلامى مى پردازد و هم مواد و مصالح اصلى آن عمدتاً متون و نظريات تدوين يافته در سنت گذشته ماست. از سوى ديگر اين كتاب اثرى مدرن است, بدين معنا كه مى كوشد با به كارگيرى نظريه هاى متن شناختى و روش هاى متن پژوهى و زبان پژوهى, قرائتى تازه از علوم قرآن به دست دهد. مهم ترين نظر طرح شده در كتاب حاضر, پيوند متن و واقعيت است كه ابوزيد آن را بر هر متن ممتازى, مانند شاهكارهاى ادبى, از جمله قرآن, صادق مى داند. كتاب در سه بخش اصلى سامان يافته است. بخش نخست ذيل عنوان شكل گيرى و شكل دهى متن در فرهنگ, شامل مفهوم وحى, نخستين گيرنده متن, مكى و مدنى بودن آيات و اسباب نزول و ناسخ و منسوخ است. بخش دوم با عنوان ساز و كارهاى متن مشتمل بر اين موضوعات است: اعجاز, مناسبت ميان آيات و سور, غوض و وضوح, عام و خاص و تفسير و تأويل. در بخش سوم تغيير مفهوم و كاركرد متن در نگاه علوم فقه, كلام, قصص قرآنى, و تأويل بررسى شده است.
تفسير نور
محسن قرائتى, چاپ اوّل, تهران, مركز فرهنگى درس هايى از قرآن, 1381, 474ص, وزيرى
كتاب حاضر جلد هشتم از تفسير نور است كه از مركز فرهنگى (درس هايى از قرآن) به چاپ رسيده است. جلد حاضر با ترجمه و تفسير آيات 78 سوره حج آغاز مى شود و با آيه 90 سوره نمل به پايان مى رسد. مطالب كتاب با اين ترتيب, فراهم مى آيد: ابتدا متن آيه, با رسم الخط عثمان طه, سپس ترجمه آيه (براساس شش ترجمه قرآن) و آن گاه اين مطالب درج مى گردد: نكته ها; شامل: الف) بيان ريشه و ترجمه لغات مشكل آيه, ب) بيان شأن نزول آيه, ج) بيان آيات مرتبط با آيه مورد نظر, د) بيان روايات ذيل آيه, هـ) بيان برخى توضيحات براى روشن تر شدن مفهوم آيه, و) طرح برخى پرسش ها و پاسخ ها, پيام ها و نتيجه گيرى هاى آيه, پاورقى كه نشانى آيات و روايات و كتب تفسيرى به اختصار در آن درج گرديده است.
فتنه از نگاه قرآن و حديث
على اصغر يساقى, چاپ اوّل, تهران, تاريخ و فرهنگ, 1381, 224ص, وزيرى
در اين كتاب با استناد به آيات قرآن كريم, تعريف و مصاديق فتنه بازگو شده است. نگارنده در مقدمه كتاب, درباره فتنه چنين مى گويد: مفهوم فتنه از جمله مفاهيم و موضوعاتى است كه از آغاز تاكنون تفسيرهاى گوناگونى به خود ديده است. اين واژه, گاه با ابتلا و امتحان مترادف دانسته شده و گاه به كفر و شرك يا عذاب و گناه و… معنا گشته است. نگارنده در فصل نخست براى به دست دادن تعريفى دقيق از واژه فتنه, مجموعه آياتى گرد آورده كه به نظر مى رسد با فتنه ارتباط داشته باشد; سپس به نتيجه گيرى و استخراج يك تعريف مى پردازد. وى آن گاه بنى اميه را به منزله مصداق فتنه در اسلام معرفى كرده و برخى پيش گويى هاى قرآن و پيامبر(ص) را در اين زمينه آورده است. در انتهاى كتاب نيز ويژگى ها, خاستگاه ها و راه هاى رهايى از فتنه بيان شده است.
تحريف قرآن (توهم, يا, حقيقت)
فيض الله عابدينى, چاپ اوّل, تهران, توسعه علوم, 1381, 96ص, رقعى
اين كتاب در دو بخش تدوين شده است: در بخش نخست شرحى از معناى لغوى و اصطلاحى تحريف به دست داده شده و در بخش دوم ده عامل كه به نظر نگارنده مهم ترين اسباب توهم تحريف به شمار مى روند, تحقيق و بررسى شده است. اين عوامل عبارت اند از: آميختگى حديث پيامبر(ص) با آيات قرآن; آميختگى نص و تفسير; احاديث جعلى و توجيه ناپذير; دخالت عقل در برابر نص; سوزاندن مصاحف در زمان عثمان و عدم پذيرش قرآن تدوينى امام على(ع) كتب غير معتبر حاوى احاديث تحريف; عدم انطباق اعراب برخى از كلمات قرآن با قواعد عربى; تعدد قرائت ها; عداوت برخى از مستشرقان.
معناشناسى واژگان قرآن (فرهنگ اصطلاحات قرآنى)
صالح عظيمه; مترجم: حسين سيدى, چاپ اوّل, مشهد, به نشر, 1381, 694ص, وزيرى
دكتر صالح عظيمه ـ نويسنده و قرآن پژوه سورى ـ در اين كتاب, به شكل موضوعى به شرح و بررسى واژگان قرآنى اهتمام نموده است; واژگانى همچون: ابتلا, اعتزال, انسان, برزخ, تطير, تمثل, حبط, حكمت, ذكر, شفاعت, عقل, قضا, كلام, ملكوت, ولايت و يقين. روش و نگاه نويسنده تحليلى ـ تطبيقى است. وى صرفاً به ذكر آيات و روايات بسنده نمى كند, بلكه از دواوين شعراى عرب و متون عرفانى اى مانند فصوص الحكم و فتوحات مكيه بهره مى گيرد. نويسنده در تحليل مقوله مرگ به نقل از قبسات ميرداماد مى گويد: حقيقت مرگ جسمانى انتقال جوهر نفس ناطقه از اقليم زمان به عالم دهر و از حيات ظاهرى به حيات حقيقى است.
برهان قرآن
عطاءالله اشرفى اصفهانى, چاپ اوّل, تهران, اسوه, 1381, 464ص, وزيرى
كتاب در دوازده فصل و يك خاتمه فراهم آمده است. در فصل اول فلسفه نزول دفعى و تدريجى قرآن مطرح مى گردد; سپس نام هاى مختلف قرآن مانند مصحف و فرقان, نام گذارى سوره ها, روش تشخيص آيات مكى و مدنى, و جمع آورى و اعراب گذارى قرآن, به بحث گذاشته مى شود. مؤلف در فصل پنجم خاتميت و امى بودن پيامبر(ص) را بررسى كرده و در فصل ششم چند آيه قرآنى را تفسير مى كند. در فصل هفتم درباره جهان آفرينش بحث مى شود و در فصل هاى پايانى كتاب اين موضوعات مطرح مى گردد: محكم و متشابه, نسخ و بداء, حجيت سنت, عصمت انبيا, علم غيب معصومين, و اسباب عاقبت خوب و بد.
نسيم وحى: آشنايى با مفاهيم قرآن
كاظم محمدى, چاپ اوّل, تهران, وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى, سازمان چاپ و انتشارات, 1381, 164ص, رقعى
مطالب كتاب حاوى نكاتى است درباره مفاهيم ظاهرى و باطنى قرآن , حروف مقطعه, باطن و مدنى, تفسير و تأويل قرآن, ناسخ و منسوخ, سوگندهاى قرآن, لغات غير عربى قرآن, شأن نزول آيات و جمع آورى تدوين قرآن.
هدايت و سياست در پرتو گفتگوهاى اميرالمؤمنين(ع)
مهدى عبداللهى, چاپ اوّل, قم, انتشارات پيام امام هادى(ع), 1379, 324ص, وزيرى
كتاب گردآورى و ترجمه گفتگوهاى اميرمؤمنان(ع) با افراد گوناگون اعم از دوست و دشمن است كه به مناسبت سال اميرالمؤمنين تنظيم و نشر يافته است.
گزيده ميزان الحكمة
محمد محمدى رى شهرى, ترجمه حميدرضا شيخى, چاپ اوّل, قم, دارالحديث, 1381, 928ص, وزيرى
ميزان الحكمه مجموعه حديثى جديدى است كه به كوشش حجةالاسلام والمسلمين محمد محمدى رى شهرى گردآورى شده است. اين مجموعه مقدمه طرح بزرگى است كه در تمامى روايات مرتبط با مسائل فكرى, اخلاقى و اجتماعى از منابع مختلف حديثى شيعه و اهل سنت استخراج شده و در ذيل موضوعات مشخص در يك مجموعه بزرگ به نام موسوعه ميزان الحكمة عرضه خواهد شد.
هدف از ارائه اين اثر, نگاهى جامع به معارف دينى است كه فهم عميق تعاليم الهى را به دنبال دارد. اين نگاه, محصول تفسير هر آيه و يا روايت در منظومه هماهنگ گزاره هاى دينى است. ميزان الحكمه با كنار هم نهادن اعضاى هر خانواده مضمونى, رسيدن به اين منظر را تسهيل مى كند.
در اين مجموعه تلاش شده تا موضوع بندى احاديث با دقت نظر انجام گيرد و از تكرار احاديث يا تداخل عناوين پرهيز شده است, و به ذكر احاديثى كه مضمون اخلاقى يا اجتماعى در بردارند و يا مرتبط با مسائل فكرى و اعتقادى است, مى پردازد.
در تنظيم اين اثر از مصادر روايى شيعه و اهل سنت سود جسته شده و پيش از بيان روايات معصومان در هر موضوع نخست آيات مربوط به آن را آورده است. اين مجموعه از 564 عنوان, 426 باب و 23030 حديث تشكيل شده است.
با توجه به استقبال گسترده دوستداران مكتب اهل بيت, و به جهت تسهيل در دستيابى به احاديث هر موضوع و سهولت حمل و نقل آن, منتخب ميزان الحكمه در يك جلد فراهم آمده است. ترجمه فارسى منتخب نيز با عنوان گزيده ميزان الحكمه به تازگى انتشار يافته, در اختيار علاقه مندان فارسى زبان قرار دارد.
ميراث حديث شيعه
مهدى مهريزى و على صدرايى خويى, چاپ اوّل, قم, دارالحديث, 1381, 516ص, وزيرى
در دفتر هشتم كتاب ميراث حديث شيعه رساله هاى زير براى اولين بار انتشار يافته اند:
1. الأربعون حديثاً, از ابراهيم بن سليمان قطيفى (م حدود 948ق), تحقيق: على رضا هزار.
2. المكنون في حقائق الكلم النبوية (بخش دوم), از روزبهان بقلى شيرازى, بقلى در اين رساله چهارصد حديث نبوى را به روش عرفانى شرح و تفسير نموده است. بخش اول اين رساله در دفتر دوم ميراث حديث شيعه قبل از اين منتشر شده بود و در اين دفتر بخش دوم و پايانى آن منتشر شده است.
3. گنج گهر, ترجمه منظوم نثر اللئالى از نديمى شاعر قرن نهم هجرى, تحقيق: سيد جعفر حسينى اشكورى.
4. الحاشية على أصول الكافي, از مولى محمدامين استرآبادى اخبارى (م1036ق). اين حاشيه را ملا خليل قزوينى جمع آورى و تنظيم نموده است. تحقيق: على فاضلى.
5. شرح دعاى (يا من تحل به عقد المكاره) امام سجاد(ع), از عالمى ناشناخته از حدود سده يازدهم هجرى, به زبان فارسى, تحقيق: سيد محمدرضا حسينى.
6. اجازه ملا احمد نراقى به ملاعلى آرانى, به زبان عربى.
7. شرح الأحوال من البداية إلى المال (شرح حال خودنوشت ملا على آرانى), به زبان فارسى.
8. معرفى ايجاز المقال في علم الرجال ملا فرج الله بن محمد حويزى (قرن11), معرفى از: سيد صادق حسينى اشكورى.
شايان ذكر است كه در پايان اين دفتر, فهرست عمومى هشت دفتر منتشر شده, شامل: فهرست عنوان رساله ها, پديدآورندگان, مصححان آمده است.اخلاق و تعليم و تربيت
آيين خردپرورى: پژوهشى در: نظام تربيت عقلانى, بر مبناى سخنان امام على(ع)
سعيد بهشتى, چاپ اوّل, تهران, دانش و انديشه معاصر, 1381, 300ص, وزيرى
نويسنده در بخش نخست اهميت اهداف, پرسش ها, ضرورت ها و روش هاى تحقيق خود را متذكر مى شود; سپس واژه هاى مترادف با عقل مانند قلب و لب و حجر و فهم… و نيز واژگان مترادف جهل از جمله حمق و جنون و خرق… بررسى مى گردد. نگارنده با توجه به ديدگاه امام على(ع) عقل را به عقل مطبوع و مسموع و نيز عقل رعايى و روايى تقسيم كرده, هر يك را بررسى و ارزيابى مى كند. او در بخش سوم, نظام تربيت عقلانى را با توجه به هدف ها, بنيادها و روش هاى تربيت عقلانى شرح مى دهد.
تاريخ و شرح حال
ققنوس عصيان: روايتى ديگر از انديشه دكتر شريعتى
على شريعتى, چاپ اوّل, تهران, قصيده سرا, 1381, 328ص, رقعى
اين مجموعه به مناسبت شصت و هشتمين سالروز تولد زنده ياد شريعتى فراهم آمده و حاوى مقالاتى است كه در هر يك, از منظرى خاص به شريعتى و انديشه او توجه شده است. برخى از نگارندگان طرحى كلى از ابعاد فكرى, روحى و منشى او به دست داده اند و برخى ديگر به وجه يا بعدى از ابعاد انديشگى او اشاره كرده اند. عناوين مقالات بدين شرح است: شريعتى خروس بى محل; دموكراسى و گفتمان نئوشريعتيست; شريعتى معلم ـ فصلى از حيات اجتماعى و فكرى شريعتى; سيماى يك زندانى: نگاهى به كتاب شريعتى به روايت اسناد ساواك; الگوهاى تفكر اجتماعى شريعتى; راديكاليسك از دو ديدگاه: گفتمان كلاسيك و نوراديكاليسم شريعتى; شريعتى و ماسينيون; بررسى چند اثر دانشگاهى در مورد شريعتى; چند ملاحظه كلى به جاى نقد و بررسى.
بهائيت در ايران
سعيد زاهد زاهدانى; با همكارى: محمدعلى سلامى, چاپ اوّل, تهران, مركز اسناد انقلاب اسلامى, 1381, 332ص, وزيرى
در كتاب حاضر, ايدئولوژى و زمينه هاى پيدايش و رشد هريك از فرقه هاى بهائيت ـ فرقه هاى بابيه, شيخيه, ازليه و بهائيه ـ از عصر قاجاريه تا پايان دوران پهلوى دوم بررسى شده است. كتاب با مبحثى كوتاه در باب بهايى گرى پس از پيروزى انقلاب اسلامى به پايان مى رسد. در مقدمه كتاب آمده است: محقق در اين كتاب روشن مى كند كه اين فرقه (بهائيت) به عنوان حركتى بر ضد سنت هاى دينى و اجتماعى ملت ايران با پشتيبانى حكومت هاى استعمارى به وجود آمدند و در صدد از بين بردن نفوذ تشيع و روحانيت شيعه در ايران بوده اند; كه بررسى ايدئولوژى مذهبى آنها و سير تحولات و تغييرات در اين مسلك حاكى از نيت واقعى آنها مبنى بر بى اعتمادى مردم و سست شدن اعتقاد آنها نسبت به اصول مذهبى مورد قبول خود مى باشد. چرا كه اعتقاد به اصول عقايدى تغييرناپذير مانع نفوذ استعمار در ايران شده بود و اصول مذهبى مورد قبول مردم آنها به تحرك عليه منافع استعمارى وادار كرده بود و با تغيير نقطه اى در اصول اعتقادى مردم, امكان تكرار جنبش هاى مذهبى از بين مى رفت. در اين راستا, بهائيت مهم ترين اصول اعتقادى تشيع را هدف قرار داده بود كه با زير سؤال رفتن آن, هرگونه تحرك مذهبى ـ سياسى غيرممكن مى شد و دقيقاً به همين خاطر بود كه در عصر پهلوى دوم رژيم شاه دست بهائيان را در تمامى زمينه ها در ايران باز گذاشته بود; زيرا كه گسترش تفكر بهايى هرگونه تفكر مبارزات مذهبى را كه امام خمينى(ره) سمبل آن شناخته شده بود, زير سؤال مى برد.
تكمله نفحات الانس
رضى الدين عبدالغفور لارى, چاپ اوّل, كرج, جام گل, 1381, 234ص, رقعى
عبدالغفور لارى از شاگردان برجسته عبدالرحمن جامى است كه در اين رساله دقايق احوال استاد را از آغاز حيات تا انجام آن باز نموده است. بنابر آنچه لارى در مقدمه كتاب آورده, پس از آن كه شرح مشكلات نفحات الانس به پايان آمد ـ با توجه به اين كه نفحات الانس در احوال مشايخ تا روزگار مؤلف بود ـ نگارنده ذكر احوال جامى را در آن خالى ديد; از اين رو بر آن شد تكمله اى بر آن بنويسد. گزارش احوال جامى, داراى نثرى آميخته به نظم است. البته اشعار از جامى است كه به گونه اى متناسب با متن انتخاب شده است. مصحح اين رساله نيز حواشى و توضيحات مربوط به متن را در بخش دوم كتاب فراهم آورده است.
شهيد مطهرى مرزبان بيدار
محمد خردمند, چاپ اوّل, تهران, سازمان تبليغات اسلامى, مركز چاپ و نشر بين الملل, 1381, 218ص, رقعى
در اين مجموعه شرح حال شهيد مطهرى به طبع رسيده, و افزون بر آن, خاطرات, گفته ها و نوشته هاى برخى شخصيت ها, و دوستان و آشنايان استاد درباره وى گرد آمده است. خاندان مطهر, فصل شكفتن, نخستين هجرت, هجرت به قم, سومين هجرت, حديث شمع, باقيات صالحات و گلستان جاودان, عناوين اصلى كتاب هستند.
علامه طباطبايى (ميزان معرفت)
احمد لقمانى, چاپ اوّل, تهران, سازمان تبليغات اسلامى, مركز چاپ و نشر بين الملل, 1381, 120ص, رقعى
در اين نوشتار پس از شرح ولادت و دوران كودكى علامه طباطبايى از فعاليت هاى وى در زمينه علومى چون فلسفه و رياضيات, هيئت و نجوم, اصول و حديث سخن به ميان آمده, همچنين آثار و كتاب هاى وى نيز معرفى شده اند. در ادامه, خاطرات و حكايت هايى از دوستان, آشنايان و علماى مختلف درباره علامه طباطبايى ذيل عناوينى از اين دست گرد آمده است: اخلاق علامه در منزل, تهذيب نفس و خودسازى, روحيه تواضع و فروتنى, خاطرات معنوى و جلوه هاى هنرى و ادبى.
مسلمانى در جستجوى ناكجاآباد: زندگينامه سياسى على شريعتى
على رهنما; مترجم: كيومرث قرقلو, چاپ اوّل, تهران, گام نو, 1381, 606ص, وزيرى
دكتر على رهنما, استاد اقتصاد دانشگاه آمريكايى پاريس, با نگرشى آكادميك زندگى نامه سياسى على شريعتى را از كودكى تا مرگ پى مى گيرد. نويسنده ابتدا مواضع سياسى حزب توده و احمد كسروى را بررسى مى كند; سپس كانون نشر حقايق اسلامى و نهضت ملى شدن نفت و خداپرستان سوسياليست را طرح مى كند. آن گاه سال هاى تحصيل شريعتى در مزينان و مشهد و پاريس را شرح مى دهد. نويسنده مى كوشد تا آبشخورهاى فكرى شريعتى را در ايران و جهان نشان دهد. از همين روست كه به آراى ماسينيون, برگ, گورويج, سارتر و فانون بيشتر توجه مى كند تا از اين رهگذر ميزان تاثر شريعتى از آراى آنان باز شناخته شود. بخش عمده اى از مطالب كتاب به حسينيه ارشاد و تربيت نسل انقلابى و تدوين مانيفيست اسلامى اختصاص دارد. آخرين گفتار كتاب به پرده آخر زندگى شريعتى يعنى زندان و مهاجرت و مرگ در غربت تخصيص يافته است.
سيد قطب از ولادت تا شهادت
صلاح عبدالفتاح خالدى; مترجم: جليل بهرامى نيا, چاپ اوّل, تهران, احسان, 1381, 720ص, وزيرى
كتاب در سه بخش تنظيم شده است. نويسنده پس از ذكر مقدماتى درباره زادگاه و خانواده سيد قطب, به تحصيلات سيد قطب در قاهره, خدمت در آموزش و پرورش, فعاليت هاى ژورناليستى, همگامى او با محمود عقاد و روحيات وى اشاره مى كند. مطالب بخش دوم, درباره فعاليت هاى سياسى سيد قطب و چگونگى مخالفت او با جمال عبدالناصر و دستگيرى و حاكمه اعلام اوست. بخش پايانى كتاب به فضايل و ميراث ادبى و آثار دينى ـ كلامى سيد اختصاص يافته است.
تاريخ ادبيات كودكان ايران: ادبيات كودكان دوره مشروطه
محمد محمدى, زهره قايينى, چاپ اوّل, تهران, چيستا, 1381, 452ص, رحلى
جلد سوم از تاريخ ادبيات كودكان ايران به بررسى ادبيات كودكان در دوره مشروطه اختصاص يافته است. در اين كتاب, ريشه هاى پيدايش انقلاب مشروطه, از آغاز صدارت ميرزا تقى خان اميركبير, پى گرفته شده است. نگارندگان كتاب يادآور مى شوند: با گسترش آموزشگاه ها, نخستين كتاب هاى آموزش كودكان در مدرسه هاسياسيى نو منتشر شد. از آن جا كه در آن زمان ميان كتاب هاى درسى و غير درسى كودكان مرزى وجود نداشت, همه كتاب هاى ادبيات فارسى آن دوره بررسى و تحليل شده است. در بررسى كتاب هاى درسى, در مرز سال 1300 باز نايستاديم, بلكه به سبب همسانى شكل و اندرونه, روند انتشار كتاب هاى درسى را تا چاپ برنامه ريزى شده آنها از سوى آموزش و پرورش پى گرفتيم… در اين دوره, گونه هاى ادبى تازه در ادبيات كودكان پديد آمد. ترجمه آثارى از ادبيات كودكان و نوجوانان كشورهاى ديگر به ويژه كشورهاى اروپايى, نگارش رمان هاى نوجوانان, پديدارى ادبيات غير داستانى در مقوله هايى همچون تاريخ و علوم, نگارش داستان كوتاه يا حكايت نو و انتشار نشريه براى نوجوانان, از دستاوردهاى ورود فرهنگ غرب به ايران و برخورد آن با فرهنگ سنتى كشورمان بود. با پديدارى اين گونه هاى ادبى, گستره ادبيات نو كودكان ايران شكل گرفت… گسترش چنين پديده هايى به دگرگونى انديشه كودك و نوجوان ايرانى انجاميد…. اين كتاب حاوى تصاوير, جدول ها و نمودارهاى مختلف است. در برخى فصل ها, كتاب شناسى كتاب هاى بررسى شده در آن فصل, درج شده است; براى نمونه در فصل ادبيات عاميانه و كتاب هاى درسى, جدول هايى براى نشان دادن وضعيت كلى نشر اين كتاب ها در آن دوره آمده است. اين مجموعه, علاوه بر بررسى كتاب هاى كودكان به زبان فارسى, ادبيات اقوام ديگر ايرانى بررسى و تحليل شده است. همچنين در هر دوره مشخص, ويژگى ها و جريان هاى ادبى و اجتماعى آن دوره با نقد و تحليل همراه شده, پديدآورندگان يا مؤلفان كتاب هاى كودك يا آثارى كه به ادبيات كودك مرتبط مى شده, معرفى گرديده است. ادبيات سنتى كودكان و پيدايش ادبيات نوين كودكان دو مبحث اصلى اين كتاب به شمار مى آيند كه در بخش نخست, علاوه بر يادى از وضعيت اجتماعى و فرهنگى روزگار مشروطيت, به جايگاه كودك در دوره مشروطه اشاره شده آن گاه آموزش و پرورش و ادبيات مكتب خانه هاى بررسى مى شود و در پى آن قصه هاى بلند عاميانه معرفى مى گردد. مباحث بخش دوم مربوط به زمينه هاى پيدايش
ادبيات نو كودكان و دگرگونى در ادبيات داستانى كودكان بوده افزون بر آن, كتاب هاى كودكان در عصر تجدد خواهى معرفى مى شود. در اين بخش همچنين مواد آموزشى و نخستين كتاب هاى درسى فارسى و ادبيات غير داستانى كودكان و نوجوانان بررسى مى گردد. در انتهاى اين بخش به نقش دختران در كتاب هاى كودكان و نخستين نشريات نوجوانان اشاره شده است.
تاريخ ادبيات كودكان ايران: ادبيات كودكان دوره مشروطه
محمد محمدى, زهره قايينى, چاپ اوّل, تهران, چيستا, 1381, 455ص, رحلى
در جلد چهارم از تاريخ ادبيات كودكان ايران ابتدا سه مقوله ترجمه در ادبيات كودكان ايران, پيدايش رمان نوجوانان و شكل گيرى نقد ادبيات كودكان بررسى مى شود; سپس ريشه هاى شعر كودك باز شناخته شده مبحث بعدى به ادبيات نمايشى كودكان اختصاص مى يابد. در بخش ادبيات كودكان قوم هاى ايرانى آموزش و پرورش كودكان يهودى در ايران و ادبيات كودكان كردى, آذرى, ارمنى و آشورى شرح و بررسى شده است. بخش هاى پايانى كتاب شامل تصويرگرى كتاب كودك در دوران مشروطه و جدول ها و نمودارهاست.
اسنادى از مشاهير ادب معاصر ايران: سيد محمدعلى جمالزاده
على ميرانصارى, چاپ اوّل, تهران, سازمان اسناد ملى ايران, پژوهشكده اسناد, 1381, 616ص, وزيرى
در دفتر چهارم از مجموعه اسنادى از مشاهير ادب معاصر ايران اسناد و نامه هايى مربوط به محمدعلى جمال زاده درج گرديده است. كتاب با زندگى نامه نويسنده و فهرست آثار او آغاز مى شود; سپس گزيده اى از تمام اسناد اهدايى جمال زاده به سازمان اسناد ملى ايران در چهار بخش تدوين مى گردد. بخش اول پنجاه سند درباره تولد, دوره تحصيل و استخدام جمال زاده در سفارت ايران در برلن بوده, همچنين در خصوص فعاليت هاى علمى, فرهنگى و مانند آن در بخش اول اسنادى فراهم آمده است. در بخش دوم, 28نامه از جمال زاده به شخصيت هاى فرهنگى و علمى به طبع رسيده كه از آن جمله اند: باستانى پاريزى, اميرى فيروزكوهى, على اكبر سياسى, مجتبى مينوى, عبدالله انتقام, هوشنگ نهاوندى, زين العابدين موتمن, غلامحسين يوسفى و احسان يارشاطر. بخش سوم مربوط به 57 نامه از چهره هاى علمى و ادبى به جمال زاده درباره مسائل فرهنگى و سياسى به طبع رسيده است. انتهاى كتاب شامل برگزيده اى از متن دست نوشته ها و تصاويرى از جمال زاده و نزديكان اوست.
به روايت سعيد نفيسى: خاطرات سياسى, ادبى, جوانى
عليرضا اعتصام, چاپ اوّل, تهران, نشر مركز, 1381, 820ص, وزيرى
اين مجموعه مربوط به خاطرات سال هاى 1336 تا 1340 سعيد نفيسى بوده كه ماحصل آشنايى و معاشرت وى با رجال سياسى و ادبى است. كتاب در سه بخش خاطرات سياسى, خاطرات ادبى و خاطرات جوانى تدوين يافته است. مقدمه كتاب از عبدالحسين نوايى درباره سعيد نفيسى و خاطرات اوست. وى درباره مقالات كتاب مى گويد:( … در اين مجموعه … نوشته هاى سعيد نفيسى عنوان خاطرات ادبى و مطبوعاتى استاد نام گرفته و قسمتى ديگر خاطرات سياسى استاد و تحت عنوان خيمه شب بازى. ولى اين دو خيلى با هم اختلاف ندارند. چه بسا از افرادى در هر دو سمت ياد كرده: عارف, اديب الممالك, سيد اشرف الدين, عشقى, ايرج, وحيد دستگردى, بهار, رضا شهرزاد و ابوالحسن فروغى, اقبال, رشيد ياسمى و در قسمت دوم از قوام السلطنه, مشيرالدوله, سيد اضرف الدين, اديب الممالك, نصرت الودله, زيرك زاده, هژير, دكتر سعيد خان كردستانى, رزم آرا, مظفر فيروز, عارف, ايرج, عشقى, قزوينى, يحيى خان قره گزلو, رضا شهرزاد, كسروى, فرج الله بهرامى, اقبال آشتيانى, آيرم, عبرت. از اين فهرستى كه شتاب زده به دست دادم خود به خود چند مطالب روشن مى شود. نخست اين كه سعيد نفيسى طرح از پيش آماده كرده اى براى اين رشته مقالات نداشته ولابد از او خواسته بودند كه چيزى براى سپيد و سياه بنويسد و او هم بنابر عادت مألوف نه نگفته و چيزى نوشته است. ديگر آن كه در قسمت سياسيون هم باز خواه ناخواه جنبه علمى و ادبى اشخاص را در نظر داشته نه صرفاً مسائل سياسى و مراتب ادارى را; بدين معنى كه اگر از مشيرالدوله يادى كرده به كتاب هاى ارزنده او نظر داشته نه حوادث روزگار صدارت و وزارت ميرزا حسن خان مشيرالدوله را, و يا اگر از داور و نصرت الدوله و هژير ياد كرده باز از اين جهت بوده كه آنان و ديگر افراد نظير آنان مردمان مستعد و هوشمندى بوده اند كه در اين سرزمين ميان بر زده و راه سياست را براى خود انتخاب كرده بودند كه زودتر به مقام و شهرت و ثروت برسند و رسيدند, ولى سر در سوداى خود كردند و به علت زرنگى زياد جوان مرگ شدند و در همان دام شناخته شده زور و زرى افتادند كه خود بيشتر رقيبان و حريفان خود را در آن گرفتار كرده و روزى چند بر جاى ايشان نشسته بودند و سرانجام جاذبه اصل خويش بازگشته و دوستان و عزيزان و فرهيختگان را كه در عرصه ادب با ايشان انيس و جليس بوده آورده است و باز از عشقى و عارف و ايرج و اقبال و رشيد ياد كر
ده و محامدشان را برشمرده, از نكات ضعفشان به سرعت گذشته و بر مرگ همه آنان افسوس خورده و از همه ايشان به نيكى نام برده و به خوبى ياد كرده است. با اين همه بسيار روشن است كه با مردان عرصه سياست ميانه خوبى ندارد و از آنان كه با سياست بافى و سياست بازى يك چند چون مير نوروزى بر مسند وزارت مى نشينند و به اين قرون فخر مى فروشند در حد شعور و استعداد و طمع, ثروتى فراهم مى آورند و سپس با ساز و سر ناى انگ خورده و رسوا از كار بركنار مى شوند خوشش نمى آيد…). در پايان كتاب, تصاويرى از سعيد نفيسى و دوستان و نزديكان وى به چاپ رسيده است.
مسلمانان در بستر تاريخ
يعقوب جعفرى, چاپ اوّل, تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, 1381, 304ص, وزيرى
در اين كتاب, طى هشت بخش, دستاوردهاى سياسى, فكرى, فلسفى, آموزشى, مادى, علمى, هنرى و ادبى تمدن اسلامى به اختصار معرفى مى شود. بخش اول با اشاره اى به چگونگى ظهور اسلام آغاز مى شود و در پى آن, عوامل و زمينه هاى گسترش سريع اسلام در سرزمين هاى ديگر ذكر مى گردد. بخش دوم كه به معرفى تشكيلات حكومتى مسلمانان اختصاص يافته, شامل اين مباحث است: مراكز حكومت, نيروهاى مسلح, وزارت و وزيران, اعزام حاكم به ولايات, مسئله قضاوت, شهرسازى و شهردارى, روابط خارجى, صنعت و كشاورزى, در بخش سوم با عنوان درگيرى هاى فكرى و عقيدتى از عوامل پيدايش اختلافات فكرى و روش هاى متفاوت در تبيين عقايد و احكام سخن مى رود. بخش چهارم به فلسفه و فلاسفه اختصاص يافته, طى آن مكتب هاى گوناگون فلسفى معرفى مى شود; همچنين مؤلف با اشاره به ادوار فلسفه در اسلام, ارتباط داستان هاى تمثيلى با فلاسفه اسلامى را نمايان مى سازد. بخش پنجم درباره مسائل آموزشى, مراكز آموزشى, نحوه آموزش و اهميت آموزش در اسلام است. در بخش ششم با دستاوردهاى مسلمانان در زمينه علوم مختلف مادى آشنا مى شويم كه از آن جمله اند: پزشكى, فيزيك, مكانيك, شيمى, علوم رياضى, نجوم و هيئت, تاريخ و جغرافيا. بخش هفتم به بحث درباره علوم اسلامى اختصاص يافته كه شامل تفسير و علوم قرآن, فقه و اصول فقه, حديث و حديث شناسى, كلام و عقايد است. آخرين فصل دستاوردهاى مسلمانان در عرصه ادبيات و هنر را معرفى مى كند كه مشتمل بر حوزه هاى ادبيات, مقاله نويسى, نثر فنى و سجع در ادبيات, نقد ادبى, مراكز ادبى كوفه و بصره, لغت نويسى و هنر است. كتاب با فهرست اعلام به پايان مى رسد.
پژوهشگران معاصر ايران
هوشنگ اتحاد, چاپ اوّل, تهران, فرهنگ معاصر, 1381, 614ص, وزيرى
در جلد چهارم از مجموعه پژوهشگران معاصر ايران, علاوه بر شرح زندگى و آراى احمد كسروى (1269ـ1324) و سعيد نفيسى (1274ـ 1345) شيوه هاى تحقيقى اين دو, و زمينه هاى مطالعاتى آنان بررسى شده مجموعه اى از اظهارنظرهاى مختلف و متعدد درباره اين دو فراهم آمده است. مطالب گسترده درباره جنبه علمى و پژوهشى دو محقق نامبرده, با نمونه هايى از نثر آنها همراه شده با فهرست آثار ايشان به پايان مى رسد. صفحات پايانى به كتاب نامه و فهرست اعلام اختصاص يافته است.
صفويان
امين بنانى; مترجم: يعقوب آژند, چاپ اوّل, تهران, مولى, 1381, 388ص, رقعى
بيشتر بخش هاى اين كتاب نوشته راجر سيورى صفوى سناس دانشگاه تورنتو است. در بخش اول كتاب, ايران در آستانه ظهور صفويان, كه برگرفته از كتاب مطالعاتى در تاريخ صفويان ايران است, فروپاشى امپراتورى تيمورى, و ظهور دو سلسله تركمان قراقويونلو و آق قوبونلو و سرانجام, عوامل و علل ظهور صفويان بررسى شده است. مطالب بخش دوم كه در شش فصل سامان يافته برگرفته از دانشنامه اسلام است. نويسنده در بخش سوم كه ساختار اجتماعى ـ اقتصادى دوره صفويان را به بحث گرفته از مجله مطالعات ايرانى انتخاب شده است. در اين بخش, نويسنده دو مسئله سنت و تحول را مطمح نظر قرار داده و با آ
مجله هاى پژوهشى
اسلامية المعرفة السنة السابعة, العدد السابع والعشرون, شتا 1422هـ/2002م
الاستحسان الاصولي والاجتهاد الفقهي المعاصر; انفتاح الدلالة على النص القرآني; عبدالرزاق السنهوري ومشروعه في التقنين; بناء النظريات في الاقتصاد الإسلامي; العلوم الشرعية بين المدارسة فى الممارسة; استخدام المناهج الحديثه في دراسة الإسلام و….انديشه حوزه سال7, شماره 6 (پياپى34), خرداد و تير81
(ويژه نسبت علم و دين)
زنگار جاهليت بر چهره حقيقت, دفاع از كيان حوزه و مرجعيت; درآمدى روش شناختى بر مسئله (نسبت علم و دين); ساختارشناختى علم و دين; موضوع شناسى فقهى و رابطه آن با علوم; نگاهى به (تعامل فقه و علوم انسانى); گستره فقه و لزوم تخصصى شدن آن و….انديشه صادق
شماره 5, زمستان80
آسيب شناسى جهانى شدن دين; جهانى شدن خطر يا رؤيا, الزام يا انتخاب; جنبه هاى فرهنگى جهانى شدن; ديدگاه هاى مختلف در باب جهانى شد ن; نظريه مصلحت از ديدگاه امام خمينى(ره); جهانى شدن يا امريكايى شدن و….
بخارا
شماره 24, خرداد و تير81
گاهشمارى در ايران باستان; فلسفه و تاريخ; تازه ها و پاره هاى ايرانشناسى; درباره كتاب مستطاب…; يادداشت هاى پراكنده; تداعى معانى; اصلاحات ادارى در ايران و….
پاسدار اسلام
سال21, شماره 248, مرداد81
شرح دعاى كميل; در آستان امامان; ولايت فقيه و اختيارات او از ديدگاه مرجع بزرگ, نراقى; هدف امريكا از بزرگسازى تروريسم; نقش عوامل معنوى در رفاه اقتصادى و….
پاسدار اسلام
سال21, شماره 249, شهريور81
دانستنى هايى از قرآن; عقل و دين; امامان(ع) و نزول وحى; سيرت پيشوايان در عزت و كرامت نفس; زن از نگاهى ديگر; اعتكاف و….
پگاه حوزه
شماره 61, شنبه 19مرداد81, 1جمادى الثانى 1423, 10آگوست 2002
از انزواگرايى تا نظم نوين جهانى; مشاوران, از پرستيژ تا عمل; دهكده اى با تمدن قارچى; تجاوز و دفاع مشروع; جهانى شدن از منظر مذهب; سايبر دموكراسى و پست پارلمانيسم; كاغذ بى خط و خط كشى مدرن; از واقعيت تا رؤيا و….
پگاه حوزه
شماره 62, شنبه 26مرداد81, 8جمادى الثانى 1423, 7آگوست 2002
امريكا و انتقال هزينه هاى سياسى به خاورميانه; افغانستان و حقوق شيعيان; تجارت و مزاياى نسبى; علوم قرآنى, عوامل ركود و راهكارهاى پيشبرد; توتم پرستى و تمايز امور مقدس از عرفى; فلسفه آموزش; تحليل نظرى سينما و نشانه هاى تصويرى و….
پگاه حوزه
شماره 63, شنبه 2 شهريور81, 15 جمادى الثانى 1423, 24 آگوست 2002
بازشناسى يك گره رفتارى كالبدشكافى يك متن; لبنان, شيعه و مناسبات قدرت; مديريت اسلامى و سيستم كشف و اثبات; اسلامى سازى نظام آموزشى; دين تلويزيونى و تلويزيون دينى; (در راه) راست داستان نويسى و….
پگاه حوزه
شماره 64, شنبه 9شهريور81, 22جمادى الثانى 1423, 31 آگوست 2002
دل واپسى هاى نسل فردا; پيشگامان فلسفه در دوران معاصر; جزاير پروتستان ها; افشاگرى در منطقه بى طرف; جامعه قانونمند; و انسجام اجتماعى; كالبدشكافى يك متن; نظام سرمايه دارى, بحران هاى اجتماعى و ضرورت ظرفيت سازى در حوزه هاى فرهنگى; نظام سلطه در جهان چند تمدنى و….
پگاه حوزه
شماره 65, شنبه 16شهريور81, 29جمادى الثانى 1423, 7 سپتامبر 2002
منشور چند وجهى واشنگتن و نظم سياسى منطقه; شبه جزيره ترديدها; كالبدشكافى يك متن; روشنفكرى دينى و دين ورزى روشنفكرانه; بازيافت كليشه ها در بستر اجتماعى; گفت وگوى ميراث و ابداع و….
پيام زن
سال11, شماره 6 (پياپى126), شهريور81
ادب پوشش; شيعيان, شرايط, شايستگى ها; آموزش زنان در صدر اسلام; نامه اى به پدر و مادرم; مشاور شما; همه با هم كتاب نخوانيم; افسردگى چيست؟ و چه نشانه هايى دارد؟ نمايه مسائل زنان و خانواده در مطبوعات (بهار81) و….
جهان كتاب
سال7, شماره 7و8 (پياپى152ـ151), مرداد81
نشر كتاب در سال 1380; بيرونى و ابزار ستاره شناسى; زلال انديشه و زبان; دو سال سكوت, نقدى بر كتاب (دوازده قرن سكوت); تئورى توطئه در فرانسه خريدار دارد, (درباره كتاب (جعل وحشتناك)); تازه هاى كتاب و…
حضور
شماره 41, تابستان81
اسلام و مردم, دو ركن اساسى جمهورى اسلامى و نكاتى پيرامون ولايت فقيه و نقش مردم; انقلاب اسلامى ايران و تأسيس نظام مردم سالارى دينى; شيخ فضل الله نورى; كارنامه نور; به ياد امام خمينى(ره) و….
درس هايى از مكتب اسلام
سال42, شماره 5, مرداد81
دانشمند بدفرجام; وجود عقل و ويژگى هاى آن از ديدگاه غزالى; تقسيم بندى علوم; نداها و خطاب هاى الهى قرآن; ازدواج مايه آرامش و سعادت; چند داروى مفيد طبيعى و….
درس هايى از مكتب اسلام
سال42, شماره6, شهريور81
بناى استوار و بناى ناپايدار; پاسداران رسالت نبوى و ولايت علوى!; مراتب چهارگانه عقلا نزد ارسطو و غزالى; معيار انتخاب همسر; پادشاهان ساسانى آگاه از امر پيامبر(ص) و….
دين پژوهان
سال2, شماره 8 ـ7, فروردين ـ تير81
بايسته هاى پژوهش در علوم حديث; ماتريديه در يك نگاه; نظريه هاى فمينيستى در جهان و ايران; اجتهاد زنده و پويا, موتور محرك اسلام; مذهب و جهانى شدن; دين پژوهى در جهان معاصر (ابزار جديد, شبهات جديد); قرآن و پلوراليزم دينى; انديشه سياسى فارابى; فقه مقارن در گفتگو با آيةاللّه جناتى و….
صف
سال24, شماره 267,مرداد81
جنگ هاى فضايى (روى خط اينترنت); ايدز, بلاى قرن; مديريت رفتار سازمانى در استفاده از منابع انسانى و….
صف
سال24, شماره 268, شهريور81
نيروهاى مسلح محبوب و اميد مردم هستند; شهدا براى هميشه گرامى هستند; امام على(ع) صداى عدالت خواهى انسانيت; نقش مسائل جغرافيايى و تاريخى در روابط ايران و عراق; فرهنگ واژه هاى نظامى; با كلام مولاى عشق, در سال عزت و افتخار حسينى(ع) و….
صنعت چاپ
سال20, شماره 238, شهريور81
برنامه ريزى براى صنعت چاپ و تأثير شرايط اجتماعى; ديدگاه هاى مديركل جديد چاپ و نشر; سمپوزيوم تاريخ چاپ و نشر در خاورميانه; كتابخانه و….
فرهنگ پايدارى
سال1, شماره 2,تير81
فرهنگ پايدارى, بايدها و نبايدها; دائرةالمعارف دفاع مقدس, موانع و چالش ها; انفجار اطلاعات, توسعه فناورى و ارزش هاى دفاع مقدس و….
فرهنگ و تعاون
شماره 16, خرداد و تير81
تعاون و نقش آن در توسعه ملى; ارزش هاى تعاونى و تحولات سياسى و اجتماعى; نقش تأثيرگذار مديريت مالى بر شركت هاى تعاونى و….
فصلنامه مصباح
سال10, شماره 39, پاييز80
(ويژه كتابشناسى حسابدارى)
كتابشناسى حسابدارى; كتابشناسى حسابرسى, كتابشناسى بودجه; كتابشناسى مديريت مالى و….
فقه
سال8, شماره 29ـ30, پاييز و زمستان80
انديشيدن رمز شكوفايى; كندوكاوى در مكتب ملا احمد نراقى; طبقه بندى بيماران روانى و احكام آنان از ديدگاه محقق نراقى; روش ملا احمد نراقى در فقه الحديث; احتياط, يا راه سوم; پيشينه ولايت فقيه و….
فقه اهل البيت(ع)
السنة السابعة, العدد السادس والعشرون, 1423هـ/2002م
الأوراق النقدية; ملكية الأرض; نظرات في مسألة القياس الفقهي; قاعده الانصراف; الفقه والعرف; العلاقة بين ادلة الأحكام الاولية والثانوية; من فقهائنا: محمد بن ابي عمير و….
كاما
سال3, شماره 17, تير81
فهرست نويسى و رده بندى براى كتابداران فنى; كتابخانه هاى ديجيتال, توسعه و چالش ها; توصيه هايى در نگارش مقاله علمى و پژوهشى; اينترنت و نشريات ادوارى كتابخانه ها; انتخاب و سفارش كتب فارسى و….
كتاب ماه (دين)
سال5, شماره7 (پياپى55), ارديبهشت81
يادى از آيةاللّه شيخ محمدمهدى شمس الدين; جامعه سياسى اسلامى مبانى فقهى و تاريخى; قرآن و پلوراليزم دينى; اثرى ارزشمند از سيوطى; تجربه دينى و مكاشفه عرفانى; فهرست مؤلفات و مصنفات حديثى علامه حلى; دو كتاب ارزنده در اخلاق حوزويان; معارف اسلامى; معرفى, نقد و بررسى نسخه هاى تعزيه حضرت على اكبر(ع) و….
كتاب ماه (دين)
سال5, شماره 8و9 (پياپى 57 ـ56), خرداد و تير81
اثرى ارزشمند در تاريخ صفويه; موسوعة الامام على(ع); منتهى الامام; فقدان تحليل و چارچوب روشمند در كتابشناسى اساطير و اديان; ارمغانى از ميراث شهيد ثانى; المعتمد فى اصول دين; نواى ناى چكاوك; عيسى اسطوره يا تاريخ; گزيده اى از شرح حال هاى خودنوشت; تبيين آيات خداوند; وقف در عرفان و ادب فارسى, گزارش ديباچه نهج البلاغه و….
كيهان فرهنگى
سال19, شماره 190, مرداد81
زبان فارسى در هند; فرقه نقطويه; رسانه هاى گروهى و تأثير آن ها بر هويت مسلمانان; فروغ, صداقت, عشق; تأملى كوتاه در زبان لرى; داستايفسكى, معمار چند آوايى; معرفى كتاب هاى تازه و….
كيهان فرهنگى
سال19, شماره 191, شهريور81
روايتگر حماسه هاى انقلاب; گزيده اشعار حميد سبزوارى; ذوق شاعرى و موسيقيايى; نگاهى به مسجد تاريخى شوق; تلاش تيموريان براى حفظ خراسان; مشتركات زبان فارسى و آذرى; گلگشتى در انديشه هاى بهار; روان شناسى مرگ; رويدادهاى فرهنگى ايران و جهان; معرفى كتاب هاى تازه و….
گلستان قرآن
سال5, شماره پياپى 165, شانزدهم مرداد81
ساختار سوره جمعه; صفحه هاى ماندگار; درس تفسير قرآن آيةاللّه طالقانى; جلوه هاى از عقلگرايى در تفاسير قرن چهاردهم; فعاليت هاى قرآنى در روسيه و….
گلستان قرآن
سال5, شماره پياپى 166, يكم شهريور81
راز هبوط اجتماعى در تخته سياه تاريخ; بازگشت اصلاحگرانه به قرآن; قرآن در روسيه; مكتب خانه هاى قرآن و آموزش نسل به نسل كلام وحى; مجاز سيوطى و حقيقت زبان و….
مجله تخصصى دانشگاه علوم اسلامى رضوى
سال2, شماره 1, بهار81
(ويژه فلسفه و كلام)
مبانى مشروعيت حكومت ها; مقدمه اى بر مسئله الزام سياسى; نظريه هاى اختيارگرايانه در تبيين و توجيه الزام سياسى; مدنيت بالطبع انسان از ديدگاه فلاسفه; امامت, روش شناختى و چيستى; هرمنوتيك, دين, چالش; (كثرت گرايى دينى) در بوته نقد و….
مشكوة
شماره74 و75, بهار و تابستان81
تحريم خمر در قرآن; تأملى در حديث هفتاد و سه ملت; سنت نبوى و جوانان; نگاهى به جريان نوظهور صهيونيسم مسيحى در پروتستانيسم; فهرست موضوعى ويژه نامه هاى منتشر شده در نشريات فارسى زبانان ايران; نگاهى به كتاب هاى حديثى شادروان استاد كاظم مديرشانه چى; جايگاه و نمود مذهب در قنديل هاى ايرانى و….
معرفت
سال11, شماره 5 (پياپى56), مرداد81
(ويژه نامه جامعه شناسى)
نيازهاى زمان و جامعه مطلوب از ديدگاه قرآن و حديث; عاشورا پيامد تغيير ارزش ها; سنت هاى مردم شناختى; نظريه جامعه شناسى دين; انحرافات و مسائل اجتماعى ايران; بررسى ميزان بى اعتمادى مردم به مسؤولان; نظارت اجتماعى, انحراف و جرم و….
معرفت
سال11, شماره 6 (پياپى57), شهريور81
جايگاه تربيت دينى در ساختار نظام آموزش و پرورش; پيش نيازهاى تربيتى ارتباط با متربى از نگاه اميرالمؤمنين(ع); نگاهى به: مبانى اصول, روش ها و اهداف تربيتى در صحيفه سجاديه; نگاهى به تعامل فقه و تربيت; اصول و مبانى راهنمايى و مشاوره از ديدگاه اسلام; نقش دين و خانواده در آموزش و پرورش كودك; تربيت زيبايى شناختى و….
موعود
سال6, شماره 32, تير81
آيا واقعه آرماگدون پايان جهان است؟; جهانى شدن از واقعيت تا رويا; آسيب شناسى آخرالزمان; سيماى موعود در قرآن; گزارشى از دومين جشنواره برترين هاى فرهنگ مهدويت; چگونه فرزندان مهدوى تربيت كنيم; و….
ميقات الحج
السنة التاسعة, العدد السابع عشر, 1423هـ
تعريف بكتاب (الحرم المكي…); رمي الجمرات في بحث جديد; خيبر; مشاكل الحجاج; بلال; مناسك الحج لصاحب المعالم; علل الحج في كتب الشيخ الصدوق في رحاب آيةالحج; معجم ماكتب في الحج و….
نامه مفيد
سال8, شماره 29, بهار81(حقوق)
قرارداد عدم تجارت; نظريات اخلاقى در آيينه حقوق; سرقت مال مشاع; حق چون برگ برنده; خسارت عدم النفع در حقوق ايران و كنوانسيون بيع بين المللى كالا, مصوب 1980; مطالعه تطبيقى ارث زن; ترتيب اموال زوجين در حقوق ايران و فرانسه و….
نشر دانش
سال19, شماره 2, تابستان81
خط فارسى و رايانه; تغيير كمّيت مصوّت هاى فارسى و تحول وزن شعر در دوران معاصر; نقد و نظرى درباره مقاله (جام عدل); عقل بسيط و مركب در زبان فارسى; (ژيل بلاس) بعد از 25سال; دو كتاب درباره (طالش) و مشاهير آن; پژوهشى در تعزيه خوانى; ادبيات پهلوى; روايتى روسى از دستور زبان فارسى; معرفى كتاب ها و نشريه هاى تازه و….
نگاه حوزه
شماره 81 ـ80, ارديبهشت81
(ويژه آسيب شناسى فرهنگى و رسانه ها)
نگاهى به اينترنت در فرهنگ سازى جهانى; آسيب هاى فرهنگى در فرايند سيطره رسانه ها; تلويزيون يا شرابخانه فراموشى; آسيب شناسى فرهنگى و مطبوعات; ماهواره و جاده هاى يك طرفه و….
نمايه
سال12, شماره 124, تير81
سال12, شماره 125, مرداد81
فهرست موضوعى مقالات نشريات جارى; فهرست نقد آثار; فهرست گفتگوها و معرفى كتاب هاى روز و….
وقف, ميراث جاويدان
سال 10, شماره37, بهار81
وقف نامه غازى اورخان بيگ; سندى كهن از بقعه شاه بابا ولى بهبهان; مسجد مدرسه معمارباشى تهران; شيوه اداره مدارس براساس وقف نامه ها در دوره صفوى; زندگى و تكاپوى سياسى خواندمير; اعتبار قصد قربت در وقف; وقف در ايران باستان; تجديد وقف نامه; موزه وقفى مقدم و….
ياس
پيش شماره 13, مرداد81
بانوى آفتاب; كنوانسيون رفع هرگونه تبعيض عليه زنان; فرهنگ دينى و چالش هاى پيش رو; نانوشته ها; ايدز, بلاى قرن را بهتر بشناسيم و….
درنگى در ذيلى بر يك مقاله
اسفنديارى محمد
در شماره 74 مجله آينه پژوهش مقاله اى مشترك به قلم استاد بهاءالدين خرّمشاهى و دكتر حجّت الله جودكى درباره كتابشناسى تاريخى امام حسين(ع) درج شده بود كه ملاحظه و استفاده شد. اين دانشورانِ گران ارج ـ كه در كتابشناسى و مقتل نگارى چيره دست هستند ـ چندان به حسن ظن در كتاب فوق نگريستند و ذرّه پرورى كردند كه نويسنده آن را شرمنده ساختند و ـ در عين حال ـ پشتگرم به ادامه تلاش.
با سپاس از ايشان, توضيحاتى درباره برخى از ملاحظاتِ آن مقاله ـ كه به قلم جناب دكتر جودكى است ـ آورده مى شود.
* مرقوم فرموده اند: (در صفحه 31 كتابشناسى از رساله تسمية من قتل مع الحسين (تأليف فضيل بن زبير), به عنوان كهن ترين كتاب ياد شده است و حال آن كه نخستين مقتل مكتوب, از آن ابومخنف (م157ق) است.)
به استحضار مى رسانم كه اين بنده در صفحه 31 كتابشناسى آورده ام:
(كهن ترين كتابى كه درباره امام حسين(ع) نوشته شده و موجود است, عبارت است از تسمية من قتل مع الحسين…) بنابراين قيد (موجود است), مقتل ابومخنف را خارج مى كند.
* مرقوم فرموده اند: (كتاب مقتل الحسين ابومخنف, متوفى به سال 157 هجرى, كه در رديف 7 معرفى شده, بايد در رديف اول يا دوم معرفى مى شد.)
به استحضار مى رسانم آنچه در رديف هفتم كتابشناسى معرفى شده است, نه مقتلِ ابومخنف, كه مقتل مجعول و منسوب به اوست و چون احتمال داده ام كه (در قرن ششم ساخته و پرداخته شده است), آن را در رديف هفتم و در كتاب هاى قرن ششم معرفى كرده ام. پس در آنجا هرگز سخن درباره مقتل ابومخنف نبود.
* مرقوم فرموده اند: (طبرى تاريخ خود را در سال 303 تمام كرده است. پس بايد قبل از كتاب الفتوح ابن اعثم ـ كه در رديف2 معرفى شده ـ مى آمد.)
گفتنى است طبرى اثر مستقلى درباره امام حسين ندارد و آنچه هم از وى در اين كتابشناسى معرفى شده, تدوين و تصحيح سيد جميلى و چاپ اول آن به سال 1406 است و بنابراين پس از الفتوح آمده است. الفتوح ابن اعثم نيز بدين رو معرفى شده كه ترجمه آن قرن ها پيش فراهم آمده است.
* مرقوم فرموده اند كه لازم بود مقاتل الطالبيين و الارشاد و مناقب ابن شهرآشوب و روضة الواعظين و امالى صدوق و تذكرة الخواص معرفى مى شد.
به استحضار مى رسانم كه در اين كتابشناسى فقط كتاب هاى مستقل درباره امام حسين معرفى شده و نه كتاب هايى كه بخشى از آن درباره آن حضرت است; مگر كتاب هايى كه همان بخش آن به صورت مستقل چاپ شده باشد. بنابراين كتاب هاى فوق خارج از موضوع است.
* مرقوم فرموده اند كه بهتر بود كتاب هاى رديف 80 و82, و نيز 7 و 70 و75 در هم ادغام مى شد.
به استحضار مى رسانم كه اين كار, خروج از اصول و ضوابطى بود كه در مقدمه كتابشناسى آورده ام. من اصل را بر اين گذاشته بودم كه همه كتاب هاى مهم ـ كه مابين الدفتين چاپ شده بود ـ معرفى شود.
* مرقوم فرموده اند كه مسلك دوم لهوف را شيخ عباس قمى ترجمه كرده است.
نويسنده اين موضوع را انكار نكرده است, بلكه از ميان ترجمه هاى متعدد آن, به دو ترجمه مشهور (از صحفى و فهرى) اشاره كرده است.
* مرقوم فرموده اند جاى كتاب فيض الدّموع, به دلايل متعدد, در اين كتابشناسى خالى است.
مناسب مى نمود لااقل يك دليل آن ذكر مى شد. به هر حال, اين كتاب بيش تر صبغه ادبى دارد و با معيارهاى ارائه شده در مقدمه اين كتابشناسى منطبق نبود و هرگز در رديف يكصد كتاب مهم قلمداد نمى شود.
* مرقوم فرموده اند كتابشناسى امام حسين از جناب عبدالجبار رفاعى, خارج از موضوع اين كتابشناسى است.
چنان كه اين جانب ذكر كرده ام, اين اثر از ميان بيش از چهل كتابشناسى درباره امام حسين, مهم ترين آن ها است و بدين رو معرفى شده است.
* درباره (نگاه عاطفى) و (نگاه سياسى) به رخداد عاشورا, توضيح بيش ترى طلبيده شده است. بايد اضافه كنم كه اين دو نگاه بيش تر در آثار تحليلى به چشم مى خورد و الارشاد و مقتل الحسين فقط گزارش تاريخى است.
* درباره (نظر رايج) شيعه در كتاب ها, توضيح بيش ترى طلبيده شده است. بايد اضافه كنم كه نظر رايج عبارت است از آنچه در ميان عالمان شيعه, شياع و رواج داشته است.
* از چهار مورد غلط مطبعى در كتاب كه ذكر شده, فقط يك مورد آن (فضيل ت به جاى فضيلت) بجاست و سه مورد ديگر غلط مطبعى نيست و آنچه در كتاب آمده, درست است.