در شام هم حديث ز خورشيد مى رَوَد
جهانبخش جويان
الحسين(ع) سماتُه و سيرتُه, السيد محمدرضا الحسينى الجلالى, قم: دارالمعروف, بى تا [1416هـ.ق.؟]
(آن سيد حجاز, كه در كيش اهل راز/ كفر است سجده اى كه نه بر خاك راه اوست),1 حسين بن على ـ صلوات الله وسلامه عليهما ـ آشناى دل باورمندان است2 و در حلقه ايمانيان فارغ از ياد و سوز او هيچ دلى نيست كه نيست.3 حتى اگر نبود آنچه وحى و وحى گزاران در منقبت او بازگفتند و مناقبى كه از او برشمردند, و اگر نبود مكارم ايام حيات ظاهرى اش كه همروزگاران او به ديده سر ديدند و پسينيان شنيدند, و اگر حسين(ع) جز روز عاشورا هيچ روزى در اين جهان به سر نبرده و اگر جز آنچه در عاشورا كرد هيچ كارى نكرده بود, باز هم (چراغ هدايت) بود و (كشتى نجات).4
خونى به خاك ريخته شد در ره خدا
كو را ز قدر, غير خدا, خونبها نبود
دين خدايْ زنده شد از خون پاك او
اين شد كه خونبهاش بغير از خدا نبود5
راست از همين روست كه تا امروز هيچ مدقّق كتابشناس و هيچ محقق عاشورا پروژه نتوانسته است كتابشناسى جامع و فهرستِ حتى نسبتاً كاملى از آنچه در قلمرو اقاليم قبله و بيرون از آن درباره سالار شهيدان به قلم آمده و مكتوب شده است, به دست دهد و كتاب ها و رساله ها و مقالات اهل كلمه را در اين زمينه احصا كند ـ كه از شمار بيرون افتد.
و يا عَجَباً منّى أ ُحاول وَصْفَه
وقد فنيَتْ فيه القراطيس والصُّحُف6
هرچند, به اقتضاى طبع قلم و معمول خداوندگاران آن و تفاوت معهودى كه در تراوش ذهن و زبان آدميان هست, جميع اين آثار در يك پايه نيستند: برخى استوارتر و بديع ترند و بعضى در دلپذيرى و اتقان چنان جايگاهى ندارند.
نگارش هاى متقن و دلپذير هريك از وجوهى چند, مطلوب افتاده و مرغوب اهل نظر گرديده اند, و از اين ميان, دو خصيصه در شمار ويژگى هاى ناگزير ولابد منه هر نگارش امروزى است كه به شخصيت تاريخى سيدالشهدا(ع) مى پردازد: يكى ريشه داشتن در منابع و مصادر و اسناد قديم, و ديگرى بهره ورى از نگاه تحليلى ژرف و پژوهشيانه.
هردو خصيصه يادشده, در كتاب الحسين(ع) سماته و سيرته كه به قلم حديثْ شناس نكته سنج و صاحبْ نظر صائب نظر, علامه آيةاللّه سيد محمدرضا حسينى جلالى, نگاشته شده است, هويداست.
الحسين(ع) سماته وسيرته (كه نگارنده اين مقال عنوان آن را با اندكى تسامح, به (سيره و سيماى امام حسين(ع)) ترجمه كرده) ـ آنگونه كه نويسنده دانشورش شناسانيده است ـ (سرگذشتنامه اى تحليلى بر بنياد گزارش هاى محدث و مورخ شامى, ابن عساكر, در كتاب بزرگ تاريخ دمشق او) است.
از اين رو, بجاست كه نخست ببينيم: ابن عساكر كيست؟ و تاريخ دمشق چيست؟ ابن عساكر و تاريخ دمشق
ابوالقاسم على بن حسن بن هبةالله بن عبدالله بن حسين, معروف به (ابن عساكر), حافظ نامدار حديث و فقيه شافعيِ اهل دمشق است كه به سال 499هـ.ق. زاده شده و در يازدهم رجب سال 571هـ.ق. از دنيا رفته و در مقبره باب الصغير دمشق مدفون گرديده است.7
(بنوعساكر) را خاندانى مهم دانسته اند كه در فاصله سال هاى 470 تا 660ق. (نزديك به دو قرن) در شهر دمشق موقعيتى ممتاز داشته و سلسله اى از عالمان شافعى را تشكيل مى داده اند;8 هرچند دقيقاً معلوم نيست كه چرا هم ابوالقاسم على و هم بعض ديگر از نامداران اين خاندان لقب (ابن عساكر) داشته اند و مراد از (عساكر) شخص خاص است يا يك مفهوم و معناى اجتماعى و اصطلاحى.9
به هر روى حافظ ابوالقاسم على بن حسن, مشهور به ابن عساكر, به اذعان تراجِمنگاران به نام عامه, نزد اهل تسنن از برترين محدثان روزگار خويش و همه روزگاران به شمار مى رفته10, و از رهگذر دقت و مواظبتى كه در صرف اوقات و ممارست علمى داشته,11 مجموعه كبيرى از از آثار مكتوب (عمدتاً: حديثى و تاريخى) پديد آورده است و بخش معتنابهى از آن نيز, اعم از مخطوط و مطبوع, هنوز برجاست.12
با اين همه مهم ترين تأليف او بى گمان تاريخ دمشق هشتاد مجلدى او13 مى باشد كه در واقع تاريخ بلاد شام, بل دائرةالمعارفى است14 كه جنبه حديثى نيز در آن بر جنبه تاريخى مى چربد.15 حتى به قولى ديگر مؤلفات و مكتوبات ابن عساكر, هركدام به نحوى از دل تاريخ دمشق بركشيده شده, و با دستكارى هاى مقتضى, قالب كتابى مستقل يافته اند.16
تاريخ دمشق ابن عساكر يكى از تاريخنامه هايى است كه بر محور پيشينه يكى از شهرهاى اسلامى ـ غالباً به دست محدثان ـ نگارش يافته اند و در اين زمينه, كتاب هايى چون تاريخ اصبهان حافظ ابونُعَيْم اصفهانى و تاريخ نيسابور حاكم نيشابورى و تاريخ بغداد خطيب بغدادى بر آن تقدم داشته اند.
در تأليف تاريخ دمشق, تاريخ بغداد خطيب, مقتداى ابن عساكر بوده است و البته ابن عساكر دامنه كار را قدرى فراخ تر گرفته و راه اندك متفاوتى را سپرده است.17
نمودار اهميت تاريخ دمشق ابن عساكر, ذيول چندگانه و تلخيص و تهذيب هاى متعددى است18 كه از براى آن فراهم ساخته اند.
از تاريخ دمشق, سرگذشتنامه اميرمؤمنان على بن ابى طالب(ع) (در 3جلد), سرگذشتنامه امام حسن مجتبى(ع) (در يك جلد), سرگذشتنامه سيدالشهدا(ع) (در يك جلد) و سرگذشتنامه هاى امام سجاد و امام باقر(ع) (با هم در يك جلد), همه به همت عالى محقق بزرگ معاصر, استاد علامه شيخ محمدباقر محمودى در بيروت و قم طبع شده است.
همچنين تراث پژوه كبير و خادم گرامى حديث اهل البيت(ع) استاد علامه سيد محمدحسين جلالى ـ متعنا الله بطول بقائه ـ تلخيصى از تاريخ دمشق فراهم ساخته كه ناظرست به حيات طيبه پنج تن آل عبا(ص) و اين تلخيص به نام الاكتفاء بما رُوى فى اصحاب الكساء(ع) در شهر مقدس قم طبع و نشر گرديده است.19
اين سرگذشتنامه ها و اين روايات تاريخ دمشق, آنگاه بيش از پيش درخور عنايت و توجه مى گردد كه بدانيم:
ابن عساكر در دوران حكومت اتابك طغتكين در خانواده اى بزرگ شد كه در تسنن متعصّب بودند و با پيروان تشيع كه از سوى فاطميان قاهره حمايت مى شدند و باطنيان اسماعيليه كه در شام سخت فعاليت مى كردند, عناد مى ورزيدند.20
زمانى هم كه نورالدين زنگى به سال 549 دمشق را گشود, بلافاصله با ابن عساكر پيوند يافت و نخستين دارالحديث را براى ابن عساكر ساخت و از آن پس, بنوعساكر در تاختن به شيعيان سردسته و پيشتاز بودند.21
همچنين دانستنى است كه حسن بن هبةالله, پدر ابن عساكر, از راه ازدواج با خانواده بنوقرشى ـ كه از احفاد امويان بودند ـ خويشى يافت و ابن عساكر از مادرى اموى زاده شده22 و در تاريخ دمشق هم به رجال بنى اميه ـ كه خاندان مادرى اويند ـ اهتمامى بليغ نموده است.23
به هر روى, هرچند تاريخ دمشق در نگاه نخست, تاريخنامه اى عمومى يا حديثنامه اى متنوع به نظر مى رسد, از بعض جهات و در شاخه هاى خاص, از جمله آنچه درباره اهل بيت(ع) گزارش مى كند, اهميت ويژه دارد. اسلوبى بديع و دستاوردى طُرفه
الحسين(ع) سماته و سيرته, دستاورد سير و نظاره و سلوك و طى طريق محققانه علامه سيد محمدرضا حسينى جلالى, در روايات و اخبار حسينى تاريخ دمشق است.
نويسنده كتاب در مقدمه توضيح داده است كه وى معمولاً در مناسبت ها و سالگردهاى مذهبى به مطالعه متون و آثار مرتبط با آن مناسبت خاص مى پردازد و بر همين اساس در آغاز محرم الحرام سال 1415هـ.ق. خواندن (بخش سرگذشت امام حسين(ع)) را از تاريخ دمشق ابن عساكر آغازيده است. چون كتاب ابن عساكر را واجد روايات مهم و آموزنده يافته و از سوى ديگر بهره بردارى از متن اثر, براى عموم آسان و زودياب نبوده است, به نگارش كتاب حاضر بر پايه گزارش هاى ابن عساكر پرداخته و كوشيده است با جاى دادن روايات ابن عساكر در چارچوب مناسب و با سود جستن از قرائن حاليه و مقاليه مختلف خواننده را با جان كلام و مقصود و محتوا و مدلول و اقتضاى روايات مورد بحث آشنا كند. (ص7و8)
استاد جلالى درست تشخيص داده است كه شيوه قدمايى اِسناد كه بر كتاب ابن عساكر حكمفرماست و تعداد و تكرار احاديث به روش محدثان قديم, هرچند در عرصه مطالعات تراثى واجد اصالت و اهميت است, خواننده امروزى را خوش نمى افتد. افزون بر آن, فهم نص جامد و احياناً مبهم منقولات و مأثورات و مرويّات ابن عساكر, بدون ورود به فضاى گفتارها و رخدادها شدنى نيست; چنين ورود و وقوفى نيز خاص اهل تخصص است. (ص7و8)
مؤلف هوشيارانه مى كوشد خواننده را به (لوازم) و (مقتضيات) اخبار و روايات توجه دهد و لايه هاى قابل احتجاج و استناد منقولات را نيك هويدا سازد; نمونه را:
وقتى از قول پيامبر(ص) و در نقل ابن عساكر, پيوند نام حسن و حسين(ع) را با نام فرزندان (هارون) خاطرنشان مى كند, به ارتباطى كه ميان (هارون) و پدر اين دو سبط ارجمند هست اشارت مى نمايد و حديث متواتر (منزلت) را فراياد مى آورد24 كه در آن مناسبتى مهم و ربطى وثيق ميان اميرمؤمنان(ع) و هارون ياد گرديده و در اينجا هم نامگذارى فرزندان اميرمؤمنان(ع) با نامگذارى فرزندان هارون گره خورده است. (ص14)
هنگامى كه ـ در نقل ابن عساكر ـ پيامبر(ص) در واپسين بيمارى, با دخت گرامى اش, زهراى مرضيه(س) همداستانى مى كند كه چيزى براى حسنين(ع) به ارث بگذارد, نويسنده خاطرنشان مى سازد كه رسول خدا(ص) نفرمود: (انا معاشر الأنبياء لانورث)!25 (ص23); و بدين ترتيب بار ديگر طشت رسوايى غاصبان فدك از بام مى افتد!!
حتى اى بسا احاديث مشهور و زبانزد كه بسيارى بر زبان مى رانند ولى نه فقط لايه هاى نهان و بطون درون, كه لايه ظاهر و پوسته بيرونى آن نيز, تنها در پرتو روشنگرى هاى اهل نظر دريافته و شكافته مى گردد و مؤلف در چنين كتابى بايد به گزارش و درون كاوى آنها بپردازد. و از همين رهگذر, نويسنده ـ نمونه را ـ در تبيين حديث شريف (حسين منّى و أنا من حسين) مى نويسد:
…اين كه حسين از پيامبرست, واقعيتى است روشن; زيرا حسين نوه پيامبر و پسر دخت اوست;…. به رغم وضوح اين معنا, چرا پيامبر آن را اعلام مى كند, و از اعلام آن چه مى خواهد؟ آيا اين, تأكيدى است از جانب پيامبر(ص) بر آن كه (على), پدر حسين, همانا (نفس رسول) است; يعنى حقيقتى كه آيه مباهله اعلام نمود…؟
يا آنكه پيامبر(ص) مى خواهد با جمله (حسين منّى), ادامه آن, يعنى (و أنا مِن حسين) را زمينه سازى كند؟ جمله اى كه براستى پرسش انگيز است: چگونه پيامبر از حسين است؟
پاسخ اين است كه پيامبر(ص), پس از رسالت, ديگر يك تن نبود, بلكه يك مثال و رمز و نماد بود كه رسالت با همه رويه ها و شكوهمندى اش در آن نمودار مى گرديد. زندگى او, رسالت او بود, و رسالت او, زندگى او.
روشن است كه هر پدر در طول زندگانى فرزندى از خود بر جاى مى گذارد تا جانشين او و استمراربخش هستى او باشد; آنگاه تا پاى مرگ از او دفاع مى كند و حريصانه براى تندرستى و آسودگى اش مى كوشد, زيرا كه او را وجودى ديگر از براى خويشتن به حساب مى آورد.
هرگاه در زندگى مادى پيوند پدر و فرزند چنين باشد, حسين(ع) براى احياى رسالت محمدى بيش از اين كوشيده و بيش از آنچه پدرى براى فرزندش نثار مى كند, نثار كرده است. به واقع او, در راه پاسدارى رسالت, همه دارايى هاى گرانبهاى خويش, حتى جگرگوشگانش, يعنى فرزندان خرد و كلان خود را, تقديم نمود, و با خون خود و ايشان, ريشه هاى درخت رسالت را سيراب ساخت.
حسين(ع) بيش از آنچه يك پدر به فرزندش تقديم مى كند, تقديم رسالت نمود; بنابر اين, او رسالت را از فرزندان خويش گرامى تر داشته است; و شگفت نيست كه اين رسالت (از او) (/(منه)) باشد.
پس از كربلا, همگان دانستند رسالتى كه محمديّة الوجود بود, حسينية البقاء شد.
پس رسالت محمدى كه وجود پيامبر را باز مى نمود, در روزگارى كه با دستان بزه ناك امويان نابود مى شد, (از حسين) جانى تازه گرفت; و پيامبر(ص) از اين روى فرمود: (…و أنا مِن حسين) (… و من از حسين ام). (ص41 و42).26
درباره حديث مشهور (الحسن والحسين سيدا شباب اهل الجنة) هم, استاد جلالى بر اين نكته انگشت مى نهد كه چرا در برخى روايت ها, اين حديث, تكمله اى مهم دارد; بدين صورت كه: (…وأبوهما خير منهما) (ص43 و44). اگر سخن از حسن و حسين(ع) است, چرا از پدرشان بدين گونه ياد مى شود؟ (ص44)
پاسخ از اين قرار است: (پيامبر(ص) با وحى در پيوندست و از رهگذر وحى مى داند كه دشمنان اسلام در ادوارى تيره و تار از تاريخ اين دين, خواهند كوشيد وارونه نمايى كنند و آوازه امام على(ع) را ـ به رغم شرافت نسب و دامادى پيامبر خدا و مقام پدرى حسن و حسين ـ بد و زشت نمايند; اين دشمنان تنها از راه جدا كردن سبطين, يعنى حسن و حسين, از على, توانستند توطئه خود را به پيش برند; بدين ترتيب كه حسن و حسين را به ارجمندى ياد مى كردند و على(ع) را گمراه مى خواندند!
… پيامبر… اين جمله را افزود تا تأكيد كند كسانى كه… مى كوشند كه خاندان پيامبر و دو نواده بزرگوارش را… گرامى شمرند, ولي… از (على) رويْ برمى گردانند… بر روش و سيره پيامبر نيستند.) (ص44 و45)
يكى از مهم ترين رواياتى كه در كتاب الحسين(ع) سماته وسيرته مورد گزارش و كاوش قرار گرفته است, روايت جُعَيد همدانى است (ص100) كه در آن ژرفاى اهتمام و نظارت و عنايت امام(ع) به جامعه اسلامى نمودارست.
در اين روايت, امام حسين(ع), در زمانى كه در نظام حاكم دستى ندارد و در پى تغلب بنى اميه از مقام رياست ظاهرى رانده شده و به عبارتى خانه نشين است, از جعيد درباره حال و وضع (جوانان عرب) و (موالى) پرسش مى فرمايد. جعيد ـ كه نمودار مردم نسبتاً عادى آميخته با درون اجتماع است ـ خاطرنشان مى كند كه (جوانان عرب) به بازى و محفل نشينى سرگرم اند و (موالى) هم, يا رباخوارند, و يا آزمند به دنيا!; اين جا است كه امام(ع) مى فرمايد: (إنا لله و إنا اليه راجعون! به خدا سوگند اينان همان دو گروهند كه مى گفتيم خداوند ـ تبارك و تعالى ـ با ايشان دينش را يارى مى كند…).
استاد جلالى چند مدلول مهم را در اين بهره از روايت كاويده است: يكى آن كه امام(ع) مى فرمايد: (…كه مى گفتيم…) و اين بيان نشان مى دهد ديرى بوده است كه آن حضرت و ياران و همراهانشان در اين ابواب تأمل و رايزنى مى كرده و در پى برنامه ريزى و ساماندهى نيروهاى كارآمد بوده اند.
و ديگر آن كه تأكيد بر (جوانان عرب) به طور خاص, نشان دهنده تكيه بر جنبه كيفى در نيروهاى اجرايى است; چون تحرك سريع و دليرانه با جوانان متحقق مى شود و (جوانان عصب فعال حيات اند; اميدها متوجه ايشان است; و به منزله قواى ضربت اند); و (موالى) هم (شالوده و بنياد پهناور امت اند) و (كسانى اند كه از سر حقْ پذيرى و دادجويى به اين دين درآمده اند).
سه ديگر آن كه عبارت (إنا لله و إنا اليه راجعون) را به هنگام مصيبت بر زبان مى رانند و (مصيبت راستين آن است كه روح توانمندى و جانفشانى و پيكار در اين دو پاره مهم امت فرو بميرد).
و چهارم آن كه (هرچند امام در نظام حاكم دستى نداشته باشد, از پايگاه امامتش كناره نمى جويد و براى آن برنامه ريزى مى كند), و به نظارت بر روندهاى اجتماعى و سياسى و… مى پردازد. (ص100ـ101)
بايد افزود كه ـ از بن ـ آوردن روايت جعيد همدانى در كتاب الحسين(ع) سماته وسيرته, گروگان بصيرتى است كه مؤلف از پيش در (علم روايت) به هم رسانيده است; زيرا ابن عساكر اين حديث را در بخش سرگذشت امام حسن(ع) و به عنوان حديث آن حضرت نقل كرده است, ولى مؤلف, به سنجش گزارش ابن سعد و متقى هندى كه آن را از امام حسين(ع) روايت كرده اند و نيز با تكيه بر نام (سكينه) (بنت الحسين(ع)) كه در متن روايت به عنوان دختر امام(ع) مذكور گرديده, روايت را از امام حسين(ع) دانسته و در اين كتاب آورده است. (ص100, هامش)
كوشش پى گير مؤلف با كاويدن لايه هاى درونى روايات و قرار دادن هر نقل در چارچوبى كه فهم آن را شدنى تر سازد, و نيز انگشت نهادن بر دقايق اخبار و لوازم و مقتضيات آنها كه گاه از نظر اهل فن نيز پوشيده مى ماند, كتاب الحسين(ع) سماته و سيرته را آكنده از باريك بينى ها و روشنگرى ها و نكته سنجى هايى ساخته كه يكى پس از ديگرى دل و ديده و خرد خواننده را به توجه و تأمل و تعمق بيشتر فرا مى خواند; نكته سنجى ها و روشنگرى هايى از اين شمار:
تحليل رفتار ابوهريره و گمانه زنى در باب انگيزه اش از بازگو كردن پاره اى اخبار (ص28); تأمل در اين كه چرا پيامبر(ص) بخصوص در مورد گريستن حسين(ع) حساس است و چه پيوندى ميان اين طفل و (بكاء) مى يابد (ص46 و47); تبيين ملازمتى كه رسول خدا(ص) ميان حب خود و حب حسنين(ع) قرار داده است(ص47 و48); بيان چرايى تأكيد پيامبر(ص) بر حب خاندانش, و چرايى فرض بغض حسنين(ع) در احاديثى چون: (…ومن أبغضها فقد أبغضنى) (ص48ـ51); همچنين بيان چرايى مطرح ساختن و فرض ستيز و آشتى با اهل بيت(ع) (ص55 ـ 58); بيان مدلول سياسى (پايين آمدن از منبر) در احتجاج امام حسين(ع) با عمر (ص69و70); تحليل جزء به جزء مواجهه و رفتار نافع بن ازرق با امام حسين(ع) (ص82 و83); تبيين ايستار ابوهريره در برابر اهل بيت(ع) (ص87 و88); ايضاح سنجيدگى و حسن انتخاب زمان و مكان در تشكيل گردهمايى بزرگ (مِنى) (ص105); يادآورى آن كه شهادت سيدالشهدا(ع) چگونه خود از (دلايل و شواهد نبوت و امامت)27 به شمار رفته است و مى رود (ص145ـ151); تنبيه به تفاوت مهم برخى اخبار همسو در روايت ام سلمه با روايت عايشه و زينب بنت جحش و حتى ام الفضل, دايه امام حسين(ع) (ص152 و153); باريك شدن در شأن فرود آمدن (مالك القطر) و خبر دادن او از شهادت امام حسين(ع) (ص145); گونه شناسى و صنف كاوى ياران امام حسين(ع) در كربلا كه به رغم شمار اندكشان, نمودار همه طبقات و گروه هاى برجسته در جامعه آن روز بودند (ص158ـ160); تأمل در رويه ها و سويه هاى رخداد عاشورا و فرا نمودن تلائم باطنى در ستيز نمودهاى ناساز واقعه اى كه هم سرشار از (عظمت و افتخار)ست و هم آكنده از (درد گزاينده و سوز جانكاه) (ص162ـ164); رسواسازى مدعاى كسانى كه امت را در تعيين سرنوشت سياسى خود بالغ (به معناى مستقل از امام(ع)) مى دانند و از جمله اين پندار را در حق اهل سقيفه روا مى دارند, با گواهى جستن از بى خبرى و نادانى و بى تميزيى كه پنجاه سال پس از سقيفه به چشم مى خورد (ص175 به بعد); و….
گاه نويسنده به توضيح و تشريح و تبيين پاره اى مفاهيم و حدود و ثغورشان پرداخته است, تا از اين رهگذر روشنايى بيشترى بر پيرامون مدلول برخى احاديث و اخبار بتاباند, معناى حديث را بهتر و پالوده تر بستاند و حقيقت روايات را پديدارتر كند. از اين دست است:
توضيح درباره (بيعت) و اهميت و شروط آن (ص37); ايضاح مواضع رفتارى و گفتارى اهل بيت(ع) درباره (حج) (ص91ـ93); تبيين منزلت و كاركرد شاعرى و شعر در جامعه روزگار امام حسين(ع) (ص94و95); و….
شيوه مختار مؤلف در كارش گاه نه فقط خواننده را به زير و بم سيره حسينى وقوف مى دهد, كه ابعاد مهم و گوناگونى از تاريخ عمومى جوامع اسلامى را نيز در روزگاران دور روشن مى سازد.
نمونه را, كثرت عدد (ناصحان) امام حسين(ع) كه او را به خارج نشدن از حرمين و راهى عراق نشدن نصيحت مى كردند, يكى از مواضع تفصيل و تأمل و تحليل در كتاب است.
مؤلف كوشيده از منظر تعمق در گفتار اين ناصحان و چون و چند پاسخى كه امام(ع) به فراخور حال و مقال, به هريك مى دهد, پرتوى بيشتر و رهگشاترى بر اوضاع آن زمان و انگيزه ها و اذهان جماعتى بيندازد كه نمودار طبقات و اصناف مختلف همروزگاران آن حضرت در سرزمين حجازند: نزديك و بيگانه, پير و جوان, مرد و زن, صحابى و تابعى, دوست و دشمن. (ص129ـ140)
در همين ميانه است كه گاه, نشانه هايى از دسيسه اى پنهان در پس برخى نصيحت گرى ها (ص131), يا نمود خلط و اشتباه مورخان در پاره اى گزارش ها (ص134ـ136), به چشم مى خورد.
طبيعى است در اين گونه تحقيقات كه مبتنى بر گزارش و نقادى اخبار و منابع قديم است, آرا و اقوالى برخلاف اقوال مشهور نيز مجال طرح بيابد; در كتاب الحسين(ع) سماته و سيرته نيز چنين شده است; چنان كه استاد جلالى ـ برخلاف مشهور28 ـ ولادت حضرت سيدالشهدا(ع) را در روز سوم شعبان نمى دانند, بلكه از راه جمع و تحقيق و تطبيق ميان منابع, از جمله با استفاده از گزارش ابن عساكر, نتيجه گرفته اند كه ولادت آن حضرت در پايان ربيع الاول بوده است. (ص18و19)
چه بسا آنچه تاكنون راقم اين سطور درباره كتاب عزيز حسين(ع) سماته وسيرته به قلم آورده است, اين پندار را در ذهن برخى خوانندگان پديد آورد كه او از سر شعف و اعجاب, طريق (حبّك الشىءَ يُعمى و يُصمّ)29 مى پيمايد يا مقلدوار اين كتاب را پذيرفته و از عيارسنجى خرده گيرانه آن ابا دارد.
چنين نيست و اين شاگرد خرد و ابجدخوان تنك مايه را نيز تلميذوار مناقشاتى در پاره اى از مواضع و مقالات كتاب هست. خاصه آن كه راست مانند خود ابن عساكر مى گويم و مى گوييم:
(…التقصير من الاوصاف البشريّة, وليست الاحاطة بالعلم الاّ لبارئ البريّة, فهو الذى وسع كل شىء علماً واحصى مخلوقاته عيناً واسماً).30
يكى از مواضع مناقشه, خطبه (منى) و روايت آن است.
استاد جلالى در باب خطبه (منى) و حدود و ساختار آن بر تحقيق استاد شيخ محمدصادق نجمى در كتاب خطبه حسين بن على(ع) در منى (انتشارات آستان قدس رضوى, مشهد, 1411ق) تكيه كرده و بازسازى خطبه را آن گونه كه آقاى نجمى انجام داده است, پذيرفته اند.
صاحب اين قلم در مقالتى ديگر خدشه وارد بر اين بازسازى و پژوهش آقاى نجمى را فرانموده است;31 از اين رو در اين مقام به بسط مقال دست نمى يازد; ولى خاطرنشان مى كند كه حتى اگر راقم اين سطور در مخدوش دانستن بازسازى استاد نجمى مصيب باشد ـ والله أعلم بحقائق الامور ـ به تحليل هايى كه در كتاب الحسين(ع) سماته وسيرته عرضه شده و بيشتر ناظر به مقطعات كلام است, لطمه چندانى وارد نمى آيد.
يكى ديگر از مواضع مناقشه نيز پاره اى مبانى و پيشفرض هاى مورد تكيه و تأكيد استاد است; از جمله در بحثى بديع و مهم و صواب آميز كه درباره برخى اشعار منسوب به اهل بيت(ع) مطرح كرده اند.
استاد جلالى, از اين رهگذر كه امام حسين(ع) با دهش هاى خويش و حمايت شاعران روزگار, از رويكرد ايشان به طاغوت ها مى كاستند و فرصت سوءاستفاده حكومتگران فاسد را از شعر سرايشگران از ميان مى بردند, به اشعار منسوب به خود امامان(ع) پرداخته و گفته است:
(شايد از اين ديدگاه بتوان پديده روايت اشعار منسوب به ائمه(ع) را تفسير كرد; چه, نه تنها شعر گفتن درخور چنين عالمانى راهبر و سرور كه اشتغالاتى بس بزرگ تر از شاعرى دارند, نيست, بيشترينه اشعار منسوب هم به ضعف وزنى و لفظى دچار است و در گستره زبان و ادب پايگاهى ندارد; تا چه رسد به آنكه با سخنان منثور اهل بيت(ع) كه بر چكاد رسايى و شيوايى است, سنجيده شود.
ليك شايد اين شعرها ـ اگر نسبتشان صحيح باشد ـ براى پُر كردن يك جاى خالى در دنياى شعر سروده شده باشند; دنيايى كه شاعران با مقاصد ديگر در آن فرورفته اند و همت و اهتمام دينى در ايشان اندك است; پس دور نيست ائمه(ع) شعرى سروده باشند كه بخشى از اين فضاى خالى را پر كند و دل مردمان را به سوى معانى و آرمان هاى شايسته اى كه در بر دارد, جذب نمايد.
يا شايد برخى از هواداران ائمه(ع) بدين كار دست يازيده باشند; معانى را از ائمه گرفته و آنها را به طرزى سهل به نظم كشيده باشند تا حفظ و به كار بردن آن براى همه مردم شدنى باشد; و آنگاه اين سروده ها, به اعتبار معانيشان, به ائمه(ع) منسوب شده باشند.) (ص95 و96)
مى نويسم: آنچه بجد مى پذيريم و بر آن تأكيد مى كنيم, همين احتمال اخير است; يعنى اين كه گروهى از شيعيان و دوستداران حكمت اهل بيت(ع) مضامين پاره اى از احاديث آن بزرگواران را به نظم كشيده باشند و آنگاه اين سروده ها ـ كه بطبع, از حيث زبانى, همطراز احاديث عالى و كلمات بليغ و فصيح خاندان وحى(ع) نيست ـ به خطا به خود اهل بيت عصمت و طهارت نسبت داده شده باشد.
اين گونه اشتباه, شاهد و نمونه هم دارد, و از همين روى علامه سيد محمدحسين حسينى جلالى در پژوهش خويش درباره ديوان منسوب به اميرمؤمنان(ع) يكى از اقسام چهارگانه اشعار تشكيل دهنده اين ديوان را (حكايت/زبان حال) دانسته و نوشته اند:
(اين مورد چنين است كه امام(ع) سخنى منثور بر زبان رانده باشند; آنگاه يكى از شاعران ـ به قصد روايت و تسهيل خدمت ـ آن را در قالبى شعرى ريخته باشد. اين نوع اشعار در ديوان منسوب فراوانند).32
و آنگاه سه نمونه از اين سروده ها را ياد كرده اند.
ليك آنچه در خور تأملى دوباره است, اين پيشفرض است كه (…شعر گفتن درخور چنين عالمانى راهبر و سرور كه اشتغالاتى بس بزرگ تر از شاعرى دارند, نيست).
آيا براستى شعر گفتن خورند آن پايگاه والا نيست؟ يا اين عرف و انسان سده هاى ميانه است كه شاعرى را از صاحبان آن پايگاه والا برنمى تابد؟ و چه تفاوت باريكى در اين ميان است؟
اين پرسش ها, تأملات فربهى را در ساحت تفسير و حديث و كلام طلب مى كنند كه از يكسو, از حوصله اين مقال بيرون است, و از ديگرسو, از تحمل برخى حاملان مرده ريگ سلف (كه همچنان تفسير قرآن را در قالب هيأت بطلميوس مى پسندند و همچنان…)! بارى, اگر تقدير موافق تدبير افتاد, شايد در مجالى ديگر به گشودن بابى از اينگونه در (بازانديشى كلام اسلامى سده هاى ميانه) دست يازيم.
بازگرديم به الحسين(ع) وسماته وسيرته: يكى از امتيازات اين اثر, آن است كه بخش معتنابه و معظمى از آن به سيره حسينى در دوران پنجاه و چند ساله حيات پر بركت آن حضرت, و نه فقط ده روزه محرم سال شصت ويكم, مى پردازد, و برخلاف بسيارى از ديگر كتاب ها و رساله هايى كه درباره آن حضرت نگاشته شده, سيره امام حسين(ع) را در پيش از حركت به عراق, مورد كاوش تفصيلى قرار مى دهد.
البته اين كار آسانى هم نبوده است; خاصه از آن جهت كه (تاريخ محرَّف و مورخان مزدور, در درازناى سال هاى پس از وفات پيامبر(ص) تا خلافت امام على(ع) از وجود اهل بيت تغافل نمودند; همين حسين(ع) در درازناى عهد ابوبكر و عمر و عثمان, هيچ گزارشى از او بر صفحات تاريخ نمى يابيم, جز پاره هايى پراكنده كه بسيارى از انگيزه هاى آن تغافل را در خود گنجانيده است!) (ص67)
كتاب الحسين(ع) سماته وسيرته, افزون بر چهار فصل اصلى, از اين بخش ها تشكيل يافته است:
1. (مقدمه) كه نويسنده چرايى و چگونگى تأليف كتاب را در آن باز مى گويد;
2. يادداشتى كوتاه در معرفى ابن عساكر, به نقل از سير أعلام النبلاء ذهبى;
3. (خاتمه) كه خواننده را به مفهوم بلند (كل يوم عاشوراء و كل ارض كربلاء) توجه مى دهد;
4. (فهرست ها) كه به ويژه از حيث اشتمال بر مفاهيم و مصطلحات33, بسيار سودمند و راهگشا است.
استاد جلالى, احاديثى را كه در اين كتاب از ابن عساكر نقل مى كنند, از بخش سرگذشت امام حسين(ع) از تاريخ دمشق (/ترجمة الامام الحسين(ع) من تاريخ دمشق) كه علامه شيخ محمدباقر محمودى چاپ نخست آن را به سال 1398ق در بيروت منتشر ساخته است, برگرفته و شماره حديث را در طبع مذكور در آغاز هر روايت, ميان قلاب, گذاشته اند. همچنين نص روايات را با آنچه در مختصر تاريخ دمشق ابن منظور (تحقيق: احمد راتب حمروش و محمد ناجى العمر, دمشق: دارالفكر, 1405ق) آمده است, سنجيده و موضع روايت را در اين مختصر در حاشيه كتاب خود يادآور شده اند. (ص4)
الحسين(ع) سماته وسيرته, نه تنها در محدوده و محتواى خود, كه به عنوان يك نمونه و اسوه براى بازخوانى ميراث سترگ تاريخى و حديثى اسلام, اثرى ارزنده و درخور تأمل و تعمق است.
بسيارى از مامنامه هاى حديثى و تراثى را مى توان به همين شيوه, گويا و پويا ساخت و در معرض استفاده امروزيان نهاد, و لزوماً نيز خود را به موضوعات تاريخى محدود نكرد. نمونه را, مى توان كتابى نوشت تحت عنوان غيبت و مهدويت (بر پايه كمال الدين و تمام النعمه34 شيخ صدوق) و در آن تنها و تنها بر پايه اقوال و مأثورات و احاديث كمال الدين به تبيين و تحليل اين پرسمان كلان كلامى و عقيدتى پرداخت. يا مى توان يك تكنگارى در باب خداشناسى شيعى بر بنياد توحيد صدوق تنظيم كرد. مى توان بسيارى از آثار شيخ مفيد و شيخ طوسى را با اين روش از حلقه تدريس و تحقيق خواص بيرون كشيد35 و به گونه اى كاراتر و امروزينه تر به ميان جامعه دينى آورد.
البته شرط اصلى چنين كارى, آن است كه به دست خبرگان و كارشناسان و از سر آگاهى و با پيشينه مطالعاتى و پژوهشى كافى صورت ببندد, وگرنه….36
خوشبختانه در شاخه هاى مختلف اسلام شناسى و ايران شناسى ـ هرچند تك و توك! ـ تك نگارى هايى از اين دست پديد آمده است. از نمونه هايى كه راقم اين سطور ديده و بررسيده, يكى كتابى است كه درباره نهاد آموزش و فرهنگ و تعليم اسلامى بر بنياد گزارش هاى تاريخ بغداد خطيب بغدادى (م463ق) نگارش يافته است;37 ديگر رساله اى كه اوضاع علمى و فرهنگى (ميان رودان) تا (وَرَزرود) را بر بنياد سفرنامه ابن بطوطه (م779ق) كاويده است;38 و….
بيگمان بسط و توسعه اين تجارب, هم روش اين گونه تكنگارى ها را منقح تر و مهذب تر مى سازد و هم ساحت هاى فراخ ترى از دانش و نگارش پيشينيان را به ميدان اين گونه آزمون ها مى كشد. قحط معنى در ميان نام ها39
شايد از جهاتى (فرق نبود خود ميان حُبّ و عشق);40 ليك آنجا كه (حب) چونان مصطلحى شرعى و وحيانى ـ قرآنى و حديثى به كار مى رود, و (عشق) را, اهل زبان, محمل فرو نهادن همه آداب و ترتيب ها مى شمرند و از هرگونه (قانونمندى) و (هنجارينگى) ـ ولو آن كه قوام شريعت و ديانت بدين قانون و هنجار باشد ـ بركنار مى بينند, صد البته كه ميان (حب) و (عشق) فرق ها خواهد بود!
روند فروكاستن (مودت و حب اهل بيت(ع)) ـ كه در كتاب و سنت مذكور و منصوص است ـ به يك محبت اسمى و عشقى فارغ از التزام و ثمرات علمى و عملى سترگ, از مباحث باريك و مهم كتاب الحسين(ع) سماته وسيرته است كه نشان مى دهد چگونه و بر چه پايه نظرى و تاريخى, گروه پرشمارى از مسلمانان, احاديث كثير مناقب اهل بيت(ع) را روايت مى كنند و به حب محمد و آل محمد(ص) فرا مى خوانند; وانگهى نه اصول عقيدتى و نه فروع عملى ديانت را از ايشان اخذ نمى كنند و حتى گاه دشمنان و قاتلانشان را معذور و مأجور مى شمارند؟!
استاد جلالى مى نويسد:
(…دشمنى با خاندان پيامبر, با همه زشتى و هولناكى اش, در عالم واقع تحقق يافت. چه, در ميان امت خود پيامبر كسانى بودند كه با حسن و حسين دشمنى نمودند و بر منابر اسلام آن دو را لعن كردند; بلكه در اين امت كسانى بودند كه در روى حسن و حسين(ع) شمشير كشيدند و با ايشان جنگيدند! آيا حسين(ع) بر دست مردمانى جز از امت نياى خود, يعنى رسول خدا, حضرت محمد(ص) كشته شد؟!….
…آنان كه بناگزير مسلمان شده بودند و روح اسلام را درك نكردند و تعصبات جاهليت همچنان به ذهنشان درآويخته و در دل هاشان رسوب كرده بود, همه نصوصى را كه از پيامبر(ص) درباره اهل بيت بزرگوارش وارد شده بود, ناشى از عاطفه بشرى و برخاسته از عشق پيامبر به دخترزادگان خويش شمردند, و از قدسيّت كلام پيامبر رويگردان شدند; قدسيتى كه خداوند وى را بدان مشمول و مصون گردانيد, و بدين ترتيب, كلام او را, وحى, حديث او را, سنت و قانون, و طاعت او را, فرض, و مخالفت وى را, كفر و نفاق قرار داده, و گفتار او را به دور از هوا, بل (وحى يوحى) [س53, آيه 4] ساخته است.
… اينان از نصوصى كه به حب حسن و حسين(ع) فرمان مى داد و از بغضشان سخت نهى مى كرد و بر آن تهديد مى نمود, اعراض كردند, و اين نصوص را پس پشت افكنده, فراموش ساختند; آنگاه بر خاندان پيامبر ظلم و ستم روا داشتند, ايشان را آواره نمودند و به سبّ و لعن و قتلشان دست و زبان آلودند.
گروهى ديگر پس از اين نسل آمدند كه حق را تباه ساختند, از اوامر و نواهى پيامبر روى گرداندند و به پيروى از پيشينيان خود پرداخته, در پى ايشان شتافتند.
آن پيشينيان, مجال جانشينى پيامبر و سرپرستى امت را از (آل محمد) ستاندند, ايشان را از پايگاه اداره امور به كنار راندند, اريكه امامتشان را غصب كردند, دستشان را از همه امكانات فعاليت براى مصلحت امت دور ساختند, و مناصب مهم و حساس دولت اسلامى را به دست بى بند و بارانى از بنى اميه و بنى عباس سپردند.
اين پسينيان هم, فرصت ارشاد و هدايت تشريعى امت را از (آل محمد) گرفتند, مانع گسترش فقه ايشان در ميان امت شدند, ايشان را از بيان احكام الهى بازداشتند, و روى مردم را از ايشان به سوى بيگانگانى بازگردانيدند كه تازه بدين دين درآمده و از اصول و سنن و آبشخورهاى معرفتى و فكرى آن بى خبر بودند.
بدين سان, امت, از اين كه آل محمد(ص) فقهى دارند كه بى واسطه و از روشن ترين راه و صحيح ترين طريق به پيامبر خدا(ص) مى پيوندد, و احكام آن, بدون تكيه بر رأى و ظن, بلكه با اعتماد بر اصول علمى يقينى, از كتاب و سنت برگرفته شده است, بى خبر ماندند; و آگاه نشدند كه علوم آل محمد, در گنجينه هايى از ميراث مكتوبى سترگ و شكوهمند محفوظ است و تا امروز دستگرد پيروان ايشان مى باشد.
هنگامى كه سنت شريف نبوى, كتابت و جمع و تدوين شد, و مجموعه بزرگى از احاديث فراخواننده به (حب آل محمد) پيش روى مردم قرار گرفت, آن پسينيان بر حقيقتى تلخ وقوف يافتند; و آن, اين كه: موضعگيرى پيشينيانشان در مورد (آل محمد) چگونه بوده است؟! و پايگاه (آل محمد) در حكومت و اداره و فقه و تشريع اسلام كجاست؟! آن محبتى كه پيامبر در مورد اهل بيتش به آن فرمان داده است, كجا جاى گرفته؟!… چگونه است كه هركس از آل محمد را در تاريخ مى يابيم, يا به شمشير و زهر كشته شده, يا در قعر زندان ها و تاريكى سياهچال ها در تعذيب به سر برده, يا تحت تعقيب قرار گرفته و آواره گرديده, و يا رانده شده و مورد اهانت بوده است؟!
آن دشمنى با اهل بيت كه پيامبر از آن نهى فرمود, اگر اينگونه نيست, پس چگونه است؟!
وقتى نسل متأخر بر اين حقيقت تلخ وقوف يافت, از خوف پديدار شدن حقائق, و به خاطر زشتى و هولناكى اين دشمنى آشكار, و براى اين كه به آتش اين بغض كه وعيد آن پيشاپيش داده شده, نسوزد, به تحريف و تزويرى پناه برد كه نسل هايى پى در پى از امت اسلام را فريب داده است.
آن تحريف و تزوير, اين ادعا بود كه (حب آل رسول), محبت اسمى صرف است, بى آنكه به اعطاى حقى بديشان در حكومت و اداره, يا فقه و تشريع بينجامد.
پس در اين باره, به تصنيف و دسته بندى احاديث و گردآورى مؤلفات پرداختند تا نشان دهند محب آل محمد هستند, ولى تغافل كردند و به ظاهر از ياد بردند حبى كه پيامبر(ص) در مورد خود و خاندانش بر آن تأكيد دارد, نه واژه (حب) است, و نه (محبت عاشقانه)اى فارغ و تهى از معانى ولاء عملى و اقتدا و اتباع و تأسّى و نقض مخالفت و رفض مخالفان.
اگر كسى خود را محب رسول الله(ص) وانمود كند, ولى به شريعت آن حضرت عمل نكند, با احكامى كه آورده است مخالفت نمايد, به ولايت و رهبرى و سيادت آن بزرگوار تن ندهد, و به نبوت و رسالت او ملتزم نگردد, بى ترديد محب پيامبر(ص) نيست.
چگونه ممكن است كسى كه از فقه آل محمد(ع) پيروى نكرده, شريعت را از ايشان نياموخته, به امامتشان خستو نشده, به ولايتشان معترف نگرديده, و هيچ چيز از دنيا و آخرتش را مستند به ايشان نساخته, محب آل محمد(ع) باشد؟!
…برخى سلفيان در زمان ما [هم], اين عباى ژنده, يعنى عباى تحريف حقايق را, بر دوش مى افكنند… [ولى] آيا… كسى كه نمى گذارد در مجلسى, به يادكرد حسين و اظهار دردمندى به خاطر مصيبت او… بپردازند, … يا كسى كه بد گفتن به قاتل او… را ممنوع مى سازد, يا كسى كه مى كوشد قتل وي… را… موجَّه جلوه دهد و حتى قاتلش را ستايش و تعظيم نمايد و (اميرمؤمنان) بخواند, و بر محبان و ذاكران و سوكوارانش سخت بگيرد, چگونه مى تواند مدعى حب حسين شود؟!
آيا مى توان همه اين كارها را انجام داد و باز مدعى حب حسين(ع) شد و بدان فراخواند؟!
تا اين اندازه به بازى گرفتن واژه (حب), جز آلودن قاموس زبان عربى و درونمايه هاى واژگان آن, و جز نقض عرفيات مردم عربى زبان نيست. اين كار هم تحميق است و هم ريشخند فرهنگ و انديشه و حديث نبوي…)(ص50 ـ54)
بر سخن استاد جلالى بايد افزود: فروكاستن معناى صحيح و شرعى و وحى آميز (حب) به (محبت عشقى) كه فارغ از هرگونه التزام عملى و پايبندى عميق باشد, محدود به حال و هوا و فرايند ويژه اى كه در جامعه غير شيعى مورد مداقه قرار داده اند, نيست.
كسانى كه اباحى مشربانه بر طبل غاليگرى مى كوبند و تعاليم عالى كتاب و سنت و هشدارهاى بيدارگر اهل بيت عصمت و طهارت(ع) را درباره ولاء عملى ناديده مى گيرند41 و از مخدوش كردن چهره شيعه و سيماى پر فروغ و خردپسند مذهب جعفرى بيمى به دل راه نمى دهند ـ و هزار افسوس كه مورد حمايت و تأييد (و يا لااقل: سكوت رضايت نماى) برخى خرقه پوشان و دستاربندان نيز قرار مى گيرند ـ آيا (حبّ) شرعى را به محبت عشقى فرو نكاسته اند؟!42 نفحات عاشورايى وزيدن مى گيرد
واقعه سقيفه, در خوشبينانه ترين تحليل و به قول خود سقيفه سازان, (بيعت فلته)43 و كارى ناسنجيده و نينديشيده بود; و اين به بازى گرفتن سرنوشت امت, چيزى جز انحراف روزافزون از مبانى نظرى و عملى اسلام در پى نداشت.
شعله هاى انحراف و تباهى, در روزگار حكمرانى عثمان, زبانه كش تر و دامنه دارتر شد, و معاويه, وارث ابوسفيان, و كسى كه اينك عريان ترين انتفاع را از ثمرات واقعه سقيفه داشت, پس از شهادت امام حسن(ع) گمان مى كرد راهى را كه اختيار كرده, مى تواند با بيشترين سرعت و تا به نهايت بپيمايد.
در اين راه و با برنامه هاى خاندان ابوسفيان بود كه جامعه اى غفلت زده, خلقى فريب خورده, عالم نمايانى خود فروخته, راويانى دروغگو, قاضيانى دنياپرست, درباريانى فاسق و فاجر و كافر, شهرنشينانى طالب نان و سفره هاى رنگين و لقمه هاى شيرين, همراه با جهالت, فقر, نافرهيختگى, و دل هايى مالامال از دنيادوستى و آزمندى در سينه خوكردگان به لقمه هاى حرام و بهره ورى هاى جائرانه, دست در دست هم, جهنمى از بدعت و انحراف و ستم و رذيلت ساختند.44
استاد جلالى به درست نوشته اند كه در (روزگار امامت حسين(ع) …اقدامات بيدادگرانه معاويه به اوج قابل تصور خود رسيد. …اينك براى همه امت, از صالح و طالح, آشكار شده بود كه معاويه به تعهداتى كه در صلحنامه بر گردن گرفته و پيمان هايى كه [در زمان امام حسن(ع), و] در برابر امت بدان ملتزم شده, پايبند نيست; همگان دريافته بودند كه او تنها در پى پادشاهى و حكمرانى است, نه خلافت خداوند و پيامبرش. بدين ترتيب در برابر امام حسين(ع) آفاق جديدى گشوده شد و موقعيت هاى متفاوتى فراهم گرديد) (ص103 و104); در حالى كه اين موقعيت ها در روزگار امام حسن(ع) فراهم نبود و آن حضرت را از صلح با معاويه ناگزير ساخت تا اسلام و مسلمانان بيشتر و سريعتر از آنچه هست, در معرض نابودى قرار نگيرند و نيروهاى آگاه و مخلص آماده تر شوند و تجديد قوا كنند; همچنين جامعه اسلامى بيش از پيش امويان را بشناسد و براى پذيرش دعوت و طريقت اهل بيت(ع) لختى مهياتر گردد.
بارى, امام حسين(ع) در حال و هوا و فضاى جديد, به معارضه اى علنى و گسترده با معاويه دست مى يازد كه مجال آن پيشتر, براى او و براى برادر بزرگوارش, فراهم نبود.
استاد جلالى مى گويد ـ و به درست مى گويد ـ كه (دزدان فرهنگ و خائنان به تاريخ) كوشيده اند با دستكارى و تلخيص و تحريف اسناد, آفتاب حقيقت را محجوب دارند و چهره واقعيت را بپوشانند (ص117). از اين رو, هرجا به نظر مى رسد گزارش ابن عساكر دستكارى شده است, مؤلف ارجمند مى كوشد با يارى گرفتن از منابع ديگر به صورت قديم و قويم اسناد و گفتارها دست يابد.
نمونه آن پاسخ امام حسين(ع) به نامه معاويه است كه على الظاهر در روايت مورد استناد ابن عساكر كوتاه شده, ولى مؤلف دانشور, از راه كنار هم نهادن مجموع آنچه بلاذرى (درگذشته به 279ق) و ابن عساكر آورده اند و نيز با استفاده از روايت الاحتجاج طبرسى, تلاش كرده تا به صورت اصيل تر و كامل تر نامه نزديك شود (ص117ـ120).
در همين نامه بيدارگر و تكان دهنده است كه امام(ع) خطاب به معاويه مى نويسد:
(وقلت: اُنظر لنفسك ودينك والامة واتق شقَّ عصا هذه الامة, وأن ترد الناس إلى الفتنة! [فلا أعرف فتنة أعظم من ولايتك امر هذه الامة]45 ولا أعلم نظراً لنفسى ودينى أفضل من جهادك , فإن أفعله فهو قربة إلى ربّى, وإن أتركه فذنب أستغفِر الله منه فى كثير مِن تقصيرى, وأسال الله توفيقى لأرشد أمورى.) (ص119)
يعنى: (گفته اى كه به جان و دين خويش و امت بينديش و بپرهيز از اين كه در اين امت تفرقه بيفكنى و مردمان را به فتنه بازگردانى.
من فتنه اى بزرگ تر از ولايت تو بر امر اين امت نمى شناسم و براى خودم و دينم چيزى را برتر از جهاد با تو نمى دانم; كه اگر بدان دست يازم, مايه تقرب به پروردگارم است, و اگر واگذارمش, گناهى است كه از خدا مى خواهم در شمار كوتاهى هاى فراوانم آن را بيامرزد; و از خداوند طلب مى كنم مرا موفق بدارد تا در كارهايم به راه راست روم.)
اين معارضه در زمانى فراجوشيد كه معاويه اميد مى برد كه ثمره نهايى كوشش هاى فراخ دامنه اش را به دست آورد, و اينك چندان از خدنگ هاى پريشانگرى كه به سويش روانه مى شد, در اضطراب آمده بود كه نتوانست نگرانى اش را پوشيده دارد و جملات و عباراتى حاكى از اضطراب و نگرانى او در گوشه و كنار تاريخخنامه ها بر جاى مانده. (ص112ـ120)
معاويه كه در اواخر عمر خود به سر مى برد, كوشيد از نو به انديشه و طرح نقشه بپردازد, ولى كبر سن يارى نكرد و اجل مهلتش نداد. با اين همه در خلال وصايا به فرزندش, صفحه اى درباره حسين(ع), براى آينده گشود. (ص120) تلاوت سرخ
يكى از پرسش هاى قرين با مطالعه و مداقه در اشراق خونبار عاشورا,46 اين است كه چرا امام حسين(ع) كه نبض زمانه در كف او مى تپد و از سست پيمانى هاى كوفيان بى خبر نيست و ددمنشى بنى اميه را مى شناسد, دعوت اهل كوفه را مى پذيرد و راهى عراق مى شود؟
مورخان و دين شناسان بدين پرسش و پاسخ آن پرداخته و از چند منظر مختلف و با چند تحليل گوناگون47 به تبيين اين موضوع دست يازيده اند. بطبع, كتاب الحسين(ع) سماته وسيرته نيز از تأملى در اين زمينه خالى نيست.
(…امام حسين(ع) براى گزارد وظيفه دعوة الى الله روانه مى شد… و… با اقدام خود, وظيفه اى الهى را مى گزارد كه خداوند بر عهده پيامبران و نيز امامان, چه پيش از حسين و چه پس از او, نهاده است.
وقتى امام به تحقق شروط اين وظيفه يقين نمايد و از خلال عهدها و ميثاق ها و مجموعه نامه ها و نوشته هايى كه به دستش رسيده است, امكانات خروج براى او فراهم شود, بى گمان… به خاطر موانعى كه پيش رو دارد و مى شناسد از حركت نمى ايستد; تا چه رسد به موانع احتمالى و مبتنى بر فرض و تخمين ـ مانند مورد خيانت واقع شدن يا هلاك گرديدن ـ كه (ناصحان) بر امام عرضه مى داشتند; و باز تا چه رسد به وقتى كه منظور و مقصود, همانا شهادت و كشته شدن در راه خدا باشد كه از برترين پيامدهاى محتمل و مورد انتظار و مطلوب براى كسى است كه بدين راه گام مى نهد.
تازه, اين شهادت, مسلم است; بدان فرمان داده اند و دستيابى بدان به توفيقى عظيم نياز دارد; در اين حالت, شهادت, از اهداف بنيادينى است كه امام پيش روى خود مى نهد, نه آنكه مانعى براى حركت به شمار آورد!
…اهل عراق و سيرتشان, و اين كه اهل نفاق و جدايى اند و به نيرنگ و خيانت خوگر, چيزى نيست كه مانع برنامه امام در اقدام به وظيفه اش گردد; تنها زيان متصور در اين باب,متوجه زندگانى و آسايش امام است, و اين در قبال امر رهبرى اسلامى و اداى وظيفه امامت, اهميتى ندارد تا به خاطر آن از وظيفه دست باز كشيده آيد. از اين رو, امام على(ع) به رغم ناخشنودى از اهل كوفه تا سرحد رنجيدگى و دلزدگى, ايشان را رها نكرد, و شرعاً روا نبود كه پايگاه رهبرى و وظيفه امامت را به خاطر خوى هاى آزاردهنده كوفيان رها كند.
وظيفه اى هم كه در پى دعوت اهل عراق و اهل كوفه از امام حسين(ع) براى خروج به سوى ايشان, و به دست گرفتن رهبرى, و راه نمودن ايشان به اسلام, بر گردن آن حضرت قرار گرفته بود, جز با خروج ادا نمى گرديد و به مجرد احتمال عصيانى كه در ظاهر امر هم صورت نبسته, از گردن امام(ع) برداشته نمى شد.
حال چگونه امام از آن دست بردارد؟ در جايى كه با دعوت ايشان حجت بر او تمام شده و پس از آن پيمان شكنى و خيانتى از جانب ايشان به نظر نرسيده, امام چه عذرى دارد؟
به ناگزير امام بايد راه اداى وظيفه را بسپارد, تا اگر خيانت و پيمان شكنى كردند ـ چنان كه در كربلا رخ داد ـ بر ايشان حجت باشد; هرچند كه وجود شريفش در اين راه هزينه گردد. هرگاه از امام(ع) درباره نيت حركتش مى پرسيدند, آشكارا و بى پرده به (نوشته ها و نامه هاى جماعت) اشارت مى فرمود, تا كسانى را كه به خروجش اعتراض مى كردند, از اين آهنگ استوار و شكن ناپذير, و اين وظيفه الهى كه بر دوش او قرار گرفته بود, مطلع سازد.
امام(ع) هم بدين سان اعتراض ابن عمر را خاموش گردانيد; چه, مكرراً به وى فرمود:
[246] (اين نامه ها و بيعت ايشان است.).
هر مسلمانى مى داند خداوند از امام پيمان ستانده تا آنگاه كه ـ با حضور حاضر و وجود ناصر48 ـ حجت بر او تمام گردد, با نبود عذر آشكار به امر رهبرى قيام كند, و احتمال تنها ماندن و بى پناهى مانع او نشود, و ترس از كشته شدن او را به رها كردن وظيفه يا كوتاهى در آن واندارد.
پس بايد در مسير آنچه خداوند در ظاهر بر او لازم ساخته, از قيام به امر و طلب صلاح و اصلاح در امت, 1. بيتى است از تركيب بند عاشورايى ميرزا محمد شفيع وصال شيرازى (م1262ق در شيراز), به مطلع: اين جامه سياه فلك در عزاى كيست؟ وين جَيْب چاكْ گشته صبح از براى كيست؟ 2. النبوى المشهور: إن الحسين(ع) فى بواطن
هاشميات
عبدالعظيم زاده محمد
ديوان الكميت بن زيد الاسديّ, جمع و شرح و تحقيق: د. محمد نبيل طريفي, دارصادر, بيروت, چ اوّل, 1863م, 688ص, وزيرى.
هاشميات, عنوان هشت چكامه عربى, كلامى, سياسى, اجتماعى و انقلابى است از كميت اسدى. ابومستهلّ كميت بن زيد اسدى هلالى كوفى (60 ـ126ق) پسرخواهر فرزدق ـ شاعر عصر بنى اميّه ـ است كه با او و دوران جوانى سيد حميرى ـ شاعر معروف و متعصب شيعى ـ هم عهد بود.1 وى از اصحاب امام سجاد(ع)2 و امام باقر(ع)3 و امام صادق(ع)4 و مورد تأييد و تشويق ايشان بود و به حكام و خلفا وابسته نبود. آموزگارى مى كرد و از اين راه, شرافتمندانه امرار معاش مى نمود.5
همه كسانى كه از ديرباز در آثار خود از او يادى كرده اند, او را با اوصافِ مهمى, مانند حافظ قرآن; فقيه شيعه; خطيب بنى اسد; نسّابه; خطّاط; متكلّم; شجاع و نترس; چابك سوار; بهترين تيرانداز اسديان; بسيار سخاوتمند و ديندار توصيف كرده اند.6 مدافع مخلص اهل بيت رسالت و دشمن سرسخت بنى اميّه بود. زمامداران زمانش, خونش را حلال دانسته و براى سرش جايزه گذاشته بودند. بيست سال متوارى زيست و در نهايت نيز كشته شد.7
هاشميّات, اوّلين و با اهميت ترين اثر اوست كه با فاصله اندكى در حدود پانزده يا بيست سال پس از شهادت امام حسين(ع) و در فضاى اختناق و بيداد امويان سروده شد8 و به سرعت انتشار يافت و به زودى عراق و شامات را درنورديد و صدايش در شهرها و مساجد پيچيد تا شاعر را شهره آفاق ساخت و حكام ستمگر اموى را آشفته و سردرگم كرد.9
كميت اسدى دانشورترين و هنرمندترين شاعر عصر خويش و هاشميّات شاهكار هنرى اوست.10 فرزدق, هنگامى كه خود شاعرى پير و با تجربه بود, آن گاه كه هاشميّات را براى نخستين بار از زبان كميت جوان شنيد, گفت: (پسرم خدا پاداشت دهد! راست و نيكو گفته اى, به خدا كه تو از شاعران پيشين و معاصر, استادترى).11 معاذ بن مسلم هرّاء, بنيانگذار علم صرف كه خود نيز شاعر و اديب بود,12 كميت را با شاعران نام آورى چون امرؤالقيس, زهير, عبيد بن ابرص, فرزدق, راعى و اخطل كبير نام مى برد و او را از همه آنها برتر مى داند.13
سراينده هاشميّات, شاعرى دانشمند و بافرهنگ بود, تا آنجا كه هرگز شاعرى از معاصرانش به پايه او نمى رسيد. در شعر خود, ادب باديه و شهر را يكجا گرد آورده بود.14 شعر او از جهت قالب و ساخت ظاهرى, همانند شعر ديگر شاعران بدوى در اسلام و جاهليّت بود.15 هاشميّات از نظر اصالت الفاظ, استحكام تركيب ها, علو معنى, قدرت طبع, انسجام كلام و لطافت در سطحى بس عالى قرار دارد. ريشه بندى كلام و پيوست جمله ها و فشردگى مفاهيم و طبيعى بودن لغات و نحوه استعمال آنها, (معلقات سبعه) را در اذهان تداعى مى كند.16
هاشميات را اگر فراتر ندانيم, بى گمان فروتر از حدّ نصاب شعرى و هنرى نمى توان دانست. استقبال ها و تضمين ها و تخميس ها و اقتباس هاى فراوان توسط شاعران فرهيخته و شناخته شده در طول تاريخ و فرهنگ و ادبيات اسلامى. و استشهادها و استنادهاى بسيار در كتاب هاى مهم ادب و لغت, بلكه در تفسير قرآن و احاديث و… همه حاكى از اهميت زيادى است كه در هاشميات نهفته است,17 و نشانگر اين است كه اهل دانش, در فصاحت و لغت شناسى كميت و رياستش در كشور شعر و سخن, و جلالت قدرش در ميان اديبان عرب, اتفاق نظر دارند.18
گستره اشتهار و اقبال هاشميات و تأثيرگذارى آن در حوزه هاى گوناگون علمى, ادبى و فرهنگى درخور تحقيق و دقت بيش ترى است. براى نمونه اين بيت را از هاشميات مى توان خواند:
الم ترنى من حُبّ آل محمّد
اروح واغدوا خائفاً أترقبُ19
و با اين بيت قصيده (مدارس آيات) از دعبل خزاعى, مقايسه كرد:
الم تر أنّى من ثلاثين حجّةٍ
اروح واغدوا دائم الحسراتِ20
تا تأثير مستقيم و چشمگير هاشميات را با فاصله اى كم تر از يك قرن در مدارس آيات ديد. نيز اين بيت از هاشميات را:
وقالوا ترابيّ هواه ورأيه
بِذلك اُدعى فيهم واُلَقَّبُ21
با اين بيت از شريف رضى:
وقالوا عجيبُ عُجْبُ مثلى بنفسه
وأين على الأيّام مثل أبى ابُ22
مطالعه كرد و تأثير هاشميات را در سراسر قصيده هفتاد و دوبيتى سيد رضى كه درست در وزن و قافيه هاشميات سروده شده است, مشاهده كرد و انگيزه ها و انديشه هاى هم سو و هم سان را در هردو قصيده پى گرفت.
ردّ پاى هاشميات را به نوعى حتى در نهج البلاغه هم مى توان ديد. سيد رضى در واپسين باب نهج البلاغه (قسمت كلمات قصار) سخن كوتاهى را به اين ترتيب: (واعجباه أتكون الخلافة بالصحابة والقرابة؟) از امام على(ع) نقل مى كند و سپس مى نويسد: وروى له شعر فى هذا المعنى:
فإن كنت بالشورى ملكت امورهم
فكيف بهذا والمشيرون غيّبُ
وإن كنت بالقربى حججت خصيمهم
فغيرك اؤلى بالنبيّ واقربُ23
و پر واضح است كه اين دو بيت شعر, هم از نظر سبك و سياق ظاهر (وزن و آهنگ, قالب و قافيه) و نيز از لحاظ مضمون و محتوا (كلامى, تقريرى بودن, خطابى و مناظره اى سخن گفتن) به هاشميات مى ماند و چنان مى نمايد كه بخش اندكى از قصائد بلند و بالاى هاشميات است. تو گويى كميت اسدى دو بيت ياد شده را در ضمن قصيده بائيّه و پس از اين ابيات:
ولا كانت الانصار فيها اذلّةً
ولا غُيَّباً عنها إذ الناس غيّبُ
هُمُ شهدوا بدراً وخيبر بعدها
ويوم حنين والدّماء تصبّبُ…
و به ويژه پس از اين بيت:
فإن هى لم تصلح لقومٍ سِواهُمُ
فإنّ ذوى القربى احقّ واقرب24
سروده بود; منتهى با عنايت و التفات به سخنان امام على(ع) در اين مورد و از زبان آن حضرت, خطاب به ابوبكر بن ابى قحافه گفته است.
و اينك سه احتمال را در اين جا مى توان بررسى كرد: احتمال اول اين كه گفته شود بعدها شريف رضى به هنگام جمع و تدوين سخنان امام على(ع) (نهج البلاغه) اين دو بيت كميت را كه از (زبان حالِ) مولا على(ع) است (زبان قال) مولا(ع) دانسته است. احتمال دوم اين كه نسخه برداران هنگام استنساخ نهج البلاغه به اشتباه كلمه (له) را در سخن شريف رضى ((ورُوِيَ [(له)] شعرٌ فى هذا المعنى)) وارد كرده اند. احتمال سوم اين است كه دو بيت ياد شده همچنان كه ظاهر نهج البلاغه مى نماياند, از امام على(ع) باشد و كميت اسدى, هاشميات به ويژه بائيّه اول (قصيده دوم) را به تقليد از آن دو بيت سروده باشد و صد البته اين احتمال با توجه به تأثير بسيار چشمگيرى كه كميت از خطبه ها و سخنان امام على(ع) پذيرفته, به نظر صحيح تر مى نمايد.
اما از احتمال اول و دوم هم كه نتيجه هردو يكى است نمى توان چشم پوشيد; چرا كه دلائل و قرينه هايى نيز همين را تقويت مى كند:
1. وقوع اشتباه در استنساخ چيزى است كه بسيار اتفاق افتاده است و در اين مورد نيز امكان وقوعش نه عقلاً و نه عادتاً محال نبود;
2. اگرچه با توجه به مقام شامخ شريف رضى بعيد به نظر مى رسد, اما با عنايت به موارد متعددى كه در نهج البلاغه ديده شده است, هرگز محال نمى نمايد;25
3. با عنايت به اين نكته نيز كه قرآن مجيد در حقِ پيامبر(ص) مى فرمايد: (ما علّمناه الشعر وما ينبغى له)26 و در آيه مباهله امام على(ع) را (نفس رسول الله) مى خواند: (…وانفسنا وانفسكم…) حضرت على(ع) را مى توان مصداق دوم آيه شريفه (ماعلّمناه الشعر وما ينبغى له) شمرد و همين احتمال را صحيح تر دانست كه دو بيت مورد بحث از كميت اسدى است. با اين همه, حق اين است كه هر دو احتمال (از امام على(ع) بودن الفاظ اشعار و يا از كميت اسدى بودن) جاى تأمل و بحث و فحص بيش تر است.
به هر حال شاعر هاشميات بيش ترين تأثير را پس از قرآن مجيد, از سخنان على(ع) پذيرفته است. كميت خود را در حوزه عقيده و علم, صاحب رسالتى مى ديد كه در دفاع از عدلِ على و عاشوراى حسين خلاصه مى شود. او همه عقل و علم خود را همراه با زبانِ رسايش كه از دل بيدار و حساسش مى جوشيد, در اين راه به خدمت گرفته است و از هر قصيده اش محاكمه اى ساخته است كه در آن, دشمنان آل على تا قيامت رسوا مى شوند. و در اين راه از دلائل فراوانى سود جسته است:
نه تنها براهين عقلى آورده و نه فقط به صورت خطابى و اقناعى سخن گفته كه بيش تر به مبادى و اصول توجه داده و پيش تر آيات الهى را پيش رو داشته و كتاب خدا, قرآن را گواه آورده و خصم را به داورى خدا و رسول فراخوانده است. اين امتياز از سراسر هاشميات به وضوح پيداست. سوره هل اتى27 و فجر28, آيه مودّت از سوره شورى,29 آيه تطهير از سوره احزاب,30 آيه خمس از سوره انفال31 و آيه ولايت از سوره مائده,32 بيش ترين جايگاه را در هاشميات دارند و اصولاً آياتِ قرآن آن اصل اساسى است كه بر همه جاى هاشميات حاكم است.33 به مناسبتى سوره هايى را كه با كلمه (حم) شروع مى شود, يادآورى كرده, در حق آل هاشم مى گويد:
وجدنا لكم فى آل حاميم آيةً
تأوّلها منّا تقيٌّ ومعربُ
وفى غيرها آياً وآياً تتابعت
لكم نصبٌ فيها لذى الشّك منصبُ34
نخستين كتابى هم كه با فاصله اندكى پس از شهادت كميت در نقد اشعارش به ويژه هاشميات, توسط ابومحمد عبدالله بن عيسى معروف به ابن كناسه كوفى (123ـ270ق) نوشته شد, (سرقات الكميت من القرآن) نام داشت.35 البته تعبير سرقت, خالى از تعصب نيست; چرا كه پيروى و اقتباس از قرآن و تضمين كلمات آن نه تنها براى شاعر قدح نيست كه بى گمان مدح است.36
پس از قرآن, خطبه ها و سخنان امام على(ع) بيش ترين تأثير را بر هاشميات گذاشته است و اين تأثيرپذيرى گاهى به تقليد از برخى تشبيهات و كنايات و گاه به صورت تضمين و اقتباس37 به چشم مى خورد.38 و بيش تر به پيروى از مفاهيم و مضمون هاى خطبه هاى مولا(ع) ديده مى شود.39
عقل و انديشه نيز در هاشميات از جايگاه ممتازى برخوردار است تا آنجا كه شاعر را ـ پيش از آن كه اصحاب اعتزال و گروه عدليّه در اجتماع و تاريخ, سر و سامانى گيرند و شناخته شوند ـ زبان آورى مصلح و متفكرى منتقد مى نماياند و گاه وى را انديشمندى معتدل و واقع نگر مى شناساند كه مردم را با استمداد از قرآن كريم و مكتب عدل على(ع) و خرد و انديشه, به بيدارى و قيام و اقدام مى خواند. در اين باره از باب مثال مى توان به قصيده چهارم مراجعه كرد كه با اين بيت شروع مى شود:
ألا هَلْ عَمٍ فى رَأيهِ مُتاَمِّلُ
وَ هَلْ مُدبِرٌ بَعدَ الإساءَةِ مُقْبِلُ
كميت اسدى در هاشمياتش, طرحى نو درانداخته و راه تازه اى را فراروى شاعرانِ شيعى گشوده است. پيش از كميت, مديحه سرايان به نقل فضائل و مناقب اكتفا مى نمودند و مرثيه سرايان به يادآورى فجايع و مصائب بسنده مى كردند. ادب رثا آكنده از عاطفه و سرشار از گريه و اشك بود. پيش از عاشورا مرثيه سرايان شيعى مظلوميت هاى امام على(ع) را در شعرشان ياد مى كردند و مى گريستند و مى گريانيدند تا آن جا كه در ميان عرب ها ضرب المثل شد كه مى گفتند: ارقُّ من دمعةٍ شيعيّةٍ تبكى عليَّ بن ابى طالب.40 اما كميت كه هم زمان با عاشورا تولد يافته بود, دست به ابتكار مهمى زد. وى در تصوير مظلوميت هاى آل على(ع) كه با عاشورا آشكارتر شده بود, تنها اظهار احساس و اندوه را كافى نديد. در كنار بيان عاطفه, زبان عقل و انديشه را نيز در اشعارش استخدام كرد و با اين اقدامِ حساب شده, گام بلندى را در تكميل و تداوم مرثيه سرايى در حوزه فرهنگ شيعى برداشت.
كميت اسدى در اين اقدام و ابتكار, چنان توفيق يافت كه بنى اميّه را غافل گير كرد و توجيه گران سياست اموى را به شدت هراسان كرد و آنها را به تقلا و تكاپو واداشت تا از سر انفعال, سخنان ناسنجيده اى را در حق هاشميات و كميت بگويند كه در عين ناعادلانه بودن, حكايت از همان ابتكار و اقدام ياد شده دارد.41 همين موجب شد تا مخالفان و ناآشنايان با كميت و اصول فكرى و عقيدتى وى, او را شاعر ندانسته و خطيب بخوانند42 و هاشميات را نثر منظوم توصيف كنند.43 جاحظ با آن كه گاه در تحقير و تضعيف هاشميات مى كوشد44 و شاعر را از خطيبان شاعر و از شيعيان غالى قلمداد مى كند45 بالاخره به واقعيت تن داده و در وصف كميت و هاشمياتش مى نويسد: (كميت توانسته است ميان توانايى بر شعر و قدرت بر خطابه را جمع كند.)46 جاحظ در جايى پا را از اين هم فراتر نهاده و گفته است: (باب احتجاج و استدلال را كسى جز كميت به روى شيعه باز نكرد.)47 يعنى شيعيان پيش از او با احتجاج و مناظره آشنا نبودند تا او اين در را به روى آنها گشود.48
اين سخن درباره پيشينه شيعيان بى گمان خلاف واقع است. كافى است تا كسى سخنان امام على(ع) را ـ اينك در نهج البلاغه ـ ببيند و يا سخنان ديگر بزرگان و پيشوايان شيعه را در آثار مكتوب تشيع ـ براى مثال در بخش هاى نخست كتاب الاحتجاجِ طبرسى ـ بخواند تا به نادرست بودن سخن جاحظ پى برد. دانشمندان شيعى نيز به اين سخن جواب كافى داده اند كه در اين جا نمى گنجد.49 تنها كارى كه كميت در اين باره كرد, اقتباس آن احتجاج ها و استدلال ها از قرآن و احاديث به ويژه از خطبه هاى امام على(ع) بود كه در قالب قصائد هاشميات ريخت و با زبان شعر ارائه كرد كه صد البته كار كمى هم نيست و سخن جاحظ تنها با اين توجيه مى تواند صحيح باشد; چرا كه هرگز شاعرى پيش از كميت دست به اين كار آن هم با آن مهارت شاعرانه و عالمانه و با آن وسعت نزده بود. به راستى كه كميت در اين كار مبتكر و مقدم است.50
هاشميات از سر تكلف و تعصب و يا براى تفنن و هنرنمايى سروده نشده است. سبك و سياق خودش را داراست و به هيچ وجه تقليدى نيست. در هاشميات نه پيام, فداى كلام شده و نه اخلاص و رسالت, فصاحت و بلاغت را از چشم شاعر دور كرده است.51 شعر كميت از جهت محتوا و مضمون, آميخته با سياست و جدل و احتجاج است و اسلوبش به تقريرى گرايش دارد. از عهد بنى اميه به ويژه بنى مروان, تصويرى راستين و دقيق به دست مى دهد. شعرى زنده و پر حركت است كه انسان را به زندگى و قيام مى خواند.52
براى همين از ميان حوادث بيش ترين بها را به عاشورا مى دهد و شهداى كربلا را همواره ياد مى كند و با تحليل و تكريم قيام سيد الشهدا(ع) مسلمانان را به پيروى از او به قيام و انقلاب مى خواند.
كميت به عنوان نخستين مرثيه سراى شيعى ـ كه شاعر بودنش را دوست و دشمن قبول داشت ـ با انتشار هاشمياتش با زورمداران و زراندوزان و رياكاران اعلام ستيز كرد و بنى اميه را كه غاصبان خلافت و علت اصلى فاجعه عاشورا و ديگر مظلوميت ها و محروميت هاى آل پيامبر(ص) بودند, با شهامت و صراحت به باد انتقاد گرفت و اين معنى در جاى جاى هر هشت قصيده پيداست.
هاشميات در تحليل حماسه عاشورا از قضا و قدر, عوالم غيبى, معجزات و كرامات, كارهاى خارق العاده و غير قابل فهم و پيروى, سخن به ميان نمى آورد تا جبر و اضطرار, (روزگار غدّار و چرخ كجمدار) را مقصر در قتل امام حسين(ع) شناساند. هاشميات در عين اين كه قافيه را نمى بازد, هرگز به خاطر ضرورتِ شعرى هم كه شده, زمين و زمان را به جاى زمامداران و جنايت كاران نفرين نمى كند. عاشورا را با عوالم غيبى آغشتن و كربلا را با قضا و قدر, كرامات و خارق العادات آميختن, بيش تر و پيش تر از همه در كتاب هاى تاريخ نگاران شام و دمشق ديده مى شود كه گزارش آن همه فجايع و وقايعى كه در قيام امام حسين(ع) رخ داد, در چند صفحه بسيار محدود و نارسا خلاصه مى كنند, اما ده ها صفحه در عجايب و غرائب عاشورا قلم فرسايى مى كنند. از تأثير و تأثّر افلاك و ملائك و جن گرفته تا حيوانات و نباتات و جمادات روايت ها مى گويند,53 اما هرگز از تأثير و تقصير مردمان و مسلمانان, سخنى به ميان نمى آورند.
با اين كه همين تحريف در تحليل و قرائت عاشورا پس از تاريخ نويسان شامى و اموى توسط شيعيان نيز دامن زده شد و براى شفيع سازى و اسطوره پردازى روز به روز هم گسترده شد, اما با اعجاب مى بينيم كه به اين گونه امورى كه تحليل هاى گمراه كننده اى را به صورت زيركانه و غيرمستقيم به خوانندگان تاريخ عاشورا و شنوندگان مراثى حسينى القاء مى كند, حتى اشارتى نيز در هاشميات نشده است. هاشميات فاجعه كربلا را ناشى از سقيفه بنى ساعده مى داند و در ضمن تصريح به تزوير و رياى حكام عصرش, خطاب به بنى هاشم كه آن روزها زنان و بازماندگانشان هنوز فجايع عاشورا را پيش چشم داشتند, مى گويد:
بخاتمكم غصباً تجوز امورهم
فلم أر غصباً مثله يتغصّبُ
بحقّكُمُ اَمْسَتْ قريش تقودنا
وبالفذّ منها والرديفين نركبُ54
و منظور از (فذّ) معاويه, و (رديفين) يزيد بن معاويه و مروان بن حكم است كه پشت سر معاويه بر گُرده امت سوار شدند. ادامه مى دهد كه بيعت سقيفه و غصبِ خلافت, غصب ها و بيعت هايى را كه به زور, به مسلمانان تحميل مى شد, به بار آورد و در نتيجه, فتنه ها و فاجعه ها پشت سر هم سربرآوردند55 و غصب خلافت و قتل حسين(ع) چنان امت مسلمان را ذليل ساخت كه امثال عبدالله بن زبير و مردانى از خوارج نيز به طمع رياست افتادند.56 اجساد مردگان مثل گوشت قربانى نسل به نسل در دشت ها پراكنده شد.57 سپس در ابيات چندى با صراحت و شجاعت از عاشورا سخن مى گويد و آن را (اكبر الاحداث) مى خواند.58
هاشميات همه فجايع را از حكومت جابرانه بنى اميه مى بيند و آن ها را با جرأت, كشندگان على و حسن و حسين(ع) مى خواند و از بابِ (تعرف الاشياء باضدادها) عدالت و كفايت و بزرگوارى آل رسول(ص) را با حكومت ظالمانه و سراسر تبعيض و اجحاف بنى اميه مقايسه مى كند.59 تنها به گزارش گذشته بسنده نمى كند, بلكه خلفاى معاصرش را نيز با اين مقايسه, رسوا و با ذكر نامشان به وضوح محكوم مى كند و مى گويد:
ساسة لاكمن يرعى الناس سواءَ ورعية الانعام
لاكعبد المليك أو كوليدٍ او سليمان بعده أو هشام60
هاشميات از غربت امام حسين(ع) مى نالد61 و مسلمانان را كه حسين را تنها و بى ياور گذاشتند, مقصر مى داند و آنان را به قيام و انقلاب مى خواند و در قصيده چهارم اين دعوت به اوج خود مى رسد. در آنجا از تعطيل شدن احكام اسلام, نفاق حاكمان و خواب ممتد امت ناله ها مى كند و مسلمانان را به تأمل و تدبير در حال و توبه از گذشته فرا مى خواند.62 از اين كه مى بيند مردم به زندگانى ذلت بار تن داده و تنها به دنياى خود چسبيده اند63 و قرآن را پشت سر انداخته اند و در آياتِ آن نمى انديشند تا دست به قيام بزنند, از تهِ دل ناله سر مى دهد و از طول حكومت اموى دادش بلند مى شود.64 از بدعت هايى كه هر سال بنيان مى نهند و از تزوير و مكرهايشان و از تبعيض در تقسيم اموال عمومى سخن مى گويد.65 خدا را فرياد مى كند و بلافاصله جنايتى را كه حكام جور در كربلا مرتكب شدند, ياد مى كند و مسلمانان را كه به يارى حسين(ع) نشتافتند, توبيخ مى كند و نصرت او را از هر واجبى واجب تر مى داند.66 آنها را به دو دسته تقسيم مى كند: گروهى با او عداوت ورزيدند و او را كشتند و گروهى ديگر تنهايى حضرتش را ديدند و فقط گريه كردند67 و هر دو گروه را مقصر مى داند و مسلمانان را به انتقام مى خواند و به رهبرى آل هاشم راهنمايى مى كند.68
هاشميات بنى اميه را كه با زور و زر و تزوير توانسته بودند حسين(ع) را بكشند, از همه حكام جورى كه به ظلم و ستم در گذشته تاريخ, معروف و ضرب المثل شده بودند, ستمكارتر مى داند و بدعتگزارى مستمر آنها را در دين همانند تحريفات و بدعت هاى راهبان يهود و نصارا مى خواند.69 از نفاق و تزوير امويان سخن مى گويد و تأثير تطميع و تزوير را در وقوع فاجعه كربلا چنين به تصوير مى كشد:
تهافت ذِبّان المطامع حوله
فريقان شتّى ذوسلاح واعزلُ
اذا شرعت فيه الاسنّة كبّرت
غُواتُهُمُ مِن كلّ اؤبٍ وهلّلوا70
به اين ترتيب كشندگان حسين(ع) و اتباع يزيد را در پستى و دناعت طبع, به مگسانى تشبيه مى كند كه از سر طمع گردهم آمدند و گمراهانى مى داند كه هنگام كشتن حسين(ع) با ريا و تزوير, تكبير و تهليل سر مى دادند.
در قصيده ديگرى باز آل رسول(ص) را به بزرگى مى ستايد. فقط ايشان را سزاوار ستايش و ثناء مى داند. از مكارم اخلاقى آنان سخن مى گويد. امام حسين(ع) و شهادت مظلومانه او و يارانش را ياد مى كند و پيشواى شهيدان را بر آن همه معالى و مكارم, عزت و بزرگى كه در بيت بيت قصيده گفته است, مصداق آشكارى مى داند كه فراموش نمى شود و با يادكردى از دادگستر جهان كه عدلش شرق و غرب گيتى را بهره مند خواهد ساخت, قصيده را به پايان مى برد.71
قصيده بعدى (عينيّه) را با رثاى اميرالمؤمنين على(ع) شروع مى كند. از غديرخم و بيعت مسلمانان به ولايت و رهبرى على(ع) در آن روز سخن ها دارد و از اين كه مسلمانان (حق قائدشان) را كه خدا و خود در غدير برگزيده بودند ضايع كرده و گمراه شدند, ناله ها سرمى دهد و بلافاصله نتيجه مى گيرد كه تا دير نشده است بايد به پا خاست و بنى اميه را رسوا ساخت. كميت اسدى, نفرت و انزجار خود را از زندگانى آرام اما زير سلطه حكومت اموى آشكارا ابراز مى كند و از اين كه مى بيند مسلمانان را به دو دسته اكثريت و اقليت ـ يعنى گرسنگان و شكمبارگان اسرافكار ـ تقسيم كرده اند, خدا را به يارى مى خواند و آن ها را نفرين مى كند. باز در اين قصيده نيز تنها به گزارش گذشته بسنده نمى كند كه حكام معاصر و غالبش را نيز به تصريح و كنايه محكوم مى كند. افراط ها و تفريط ها, فقر و جهالت و همه بدبختى هاى مردم را از سوء سياست و تزوير و تبعيض زمامداران زمانش مى داند و فقر و فلاكت مسلمانان را نتيجه حكومت بنى اميه مى داند و در جهت مخالف آن, تنها سياست پسنديده هاشمى و عدل علوى را تجويز مى كند و تحقق آن را براى امت اسلامى, زنده بودن و با نشاط و خرمى همچون بهاران زيستن و رشد كردن مى داند:
بمرضيّ السياسة هاشميٌّ
يكون حياً لاُمّته ربيعا72
قصيده هفتم و هشتم هم هريك بخش كوتاهى از يك قصيده است. اولى كه فقط پنج بيت از آن انتشار يافته از سيرت پسنديده, رأى حازم, قول صادق و ديگر فضايل اخلاقى امام على(ع) سخن مى گويد و دومى كه اينك تنها شش بيت از آن موجود است, از فدك و ميراث غصب شده حضرت زهرا(س) توسط ابوبكر و عمر و بازخواستى كه از آن دو, در اين مورد در روز جزا خواهد شد و از نصّ صريح خدا و رسول خدا(ص) درباره امامت على(ع) و مقام شامخ و ممتاز آن حضرت سخن مى گويد.73
پايان بخش هاشميات دو قطعه دوبيتى است كه شاعر در مقتل زيد بن على سروده است كه اولى در هجو يوسف بن عمر ثقفى, قاتل زيد است و با تعزيت به رسول خدا(ص) آغاز مى شود و ديگرى حكايت از اين دارد كه زيد بن على, شاعر را به يارى خويش خوانده و او اجابت نكرده بود و سپس موجب اندوه و تأسف بسيار وى شده است.74 البته اين كار كميت نه از سر جُبن و ترسويى كه به پيروى از امام باقر و امام صادق(ع) بود كه كميت آنان را پيشواى به حق مى دانست.75 آن روزها كه رسانه هاى عمومى و ارتباط جمعى در خطابه به ويژه در شعر شاعران خلاصه مى شد, شعر كميت بيش تر از شمشيرش مى توانست در خدمت قيام هايى مثل قيام زيد باشد و هاشميات از شاعرى چون كميت با آن شخصيت ممتازى كه در ميان مسلمانان داشت بى گمان از ده ها شمشير برنده نيز برنده تر و كارآمدتر بود. تاريخ هم همين را گواهى مى دهد و پژوهشگران در تاريخ دولت اموى به اين معنا تصريح كرده اند كه هاشميات يكى از اسباب مهم در سقوط دولت بنى اميه بود.76
برخى هم اين سخن را درباره قصيده ديگرى غير از هاشميات گفته اند كه: قصيده مذهّبه كميت اسدى در انتقال حكومت از بنى اميه به بنى عباس نقش به سزايى داشته است.77
كسانى كه در هاشميات مدح شده اند, پس از رسول خدا(ص) و امام على و حسين(ع) كه در سراسر قصيده ها نامشان و يادشان مى درخشد, (وصيّ الوصيّ) يعنى امام حسن(ع)78 جعفر طيار و حمزة بن عبدالمطلب,79 محمد حنفيّه و عباس عموى پيامبر80 هستند و گاهى از ابوالفضل العباس نيز نام برده شده كه مى تواند عباس بن عبدالمطلب و عباس بن على علمدار عاشورا باشد.81
با وجود اين كه در چند مورد نام عباس بن عبدالمطلب هم به احترام و تكريم آورده شده است, اما پس از سقوط سلسله امويان, خلفاى عباسى نيز از انتشار هاشميات جلوگيرى مى كردند تا آنجا كه گفته مى شود, ابن سكّيت اهوازى (186ـ244ق) چون در گردآورى اشعار كميت به ويژه هاشميات مى كوشيد82, وقتى متوكل عباسى دانست, كمر به قتلش بست و دنبال بهانه اى مى گشت; تا روزى پس از پرسش از مقام حسنين(ع) و مقايسه آن دو با پسرانش كه جواب صريح و كوبنده ابن سكّيت را در پى داشت فرمان به قتلش داد.83
اما هرچه حكام ستمگر در اخفاى هاشميات مى كوشيدند گوهرشناسان نيز در حفظ و حراست آن تلاش مى كردند. روزگارى در كوفه آن چنان رواج يافته بود كه هركس هاشميات را حفظ نمى كرد به او شيعه نمى گفتند.84 هاشميات, همچنان كه قرائتى گويا و مؤثر از قرآن مجيد و سخنان امام على(ع) بود, ترجمان عقايد و فرهنگ تشيع نيز بود. بعضى از دانشمندان, ريشه برخى از اصطلاحات خاص شيعى را مانند (تقيّه)85 و (ترابى)86 در هاشميات جسته اند و كميت را نخستين شاعرى دانسته اند كه آن ها را در هاشمياتش به كار برده است. كميت اسدى حتى پيش از بنى عباس در هاشمياتش از پرچم هاى سياه سخن گفته87 و شيعيان آل على(ع) را به برافراشتن پرچم هاى سياه فراخوانده است كه بعدها همين پرچم هاى سياه از علائم عباسيان و سپس از شعائر شيعيان شد.
اشعار كميت و نيز هاشميات بسيار بيش تر از اين بوده است كه از گزند روزگار در امان مانده و امروزه اندكى از آن به دست ما رسيده است از پنج هزار قصيده او88, تنها چند قصيده و از برخى قصائد بلندش كه 578 بيت بوده (قصيده ششم) فقط19 بيت89 يا 21بيت90 مانده است. كميت در چكامه سرايى دستى توانا داشت و قصيده هاى بلند و بالايى را به راحتى مى سرود و اين توانايى چنان چشمگير بود كه هر چيز طويل و طولانى را به شعر كميت مثل مى زدند: قد طال قرنك يا اخى, فكأنّه شعر الكميت.91 ولى از آن همه قصيده هاى درازدامن و گسترده, اينك اندكى مانده است. اتباع بنى اميه و دشمنان شيعه تا توانسته اند در امحاء يا اخفاى آن ها كوشيده اند.92 اما به رغم حسودانِ سست نظم, قبول خاطر و لطف سخن كميت, خدادادى بوده و از همان روزهاى نخست و در طول تاريخ هميشه مورد توجه ارباب علم و ادب قرار گرفته است; براى مثال بنيانگذار علم عروض خليل بن احمد فراهيدى (100ـ 175ق) در كتابش العين, نزديك به شصت مورد و دانشمند شهيد شيعى ابن سكّيت (م244ق) در اصلاح المنطق, شيخ مفيد (338ـ413ق) در كتاب ها و رساله هايش: الافصاح; الفصول المختاره, معنى المولى; اقسام المولى و سيد مرتضى علم الهدى در امالى, امين الاسلام طبرسى در مجمع البيان, ابوالفتوح رازى در تفسيرش و صدها دانشمند ديگر در آثارشان چون: لسان العرب, تاج العروس, مغنى اللبيب, شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد در موارد متعدد و بسيارى به هاشميات استناد جسته اند.
بعضى نيز به شرح و تفسير هاشميات پرداخته اند كه نام برده مى شوند: ابو ريّاش احمد بن ابراهيم قيسى يمانى; محمد محمود رافعى مصرى; محمد شاكر خيّاط نابلسى كه اثر هر سه شارح با نام (شرح هاشميات الكميت) و به ترتيب سال 1904م در ليدن و 1928م و 1331ق (چاپ دوم) در مصر چاپ شده اند. نيز شرح ابوجعفر محمد بن امير الحاج الحسينى شارح شافيه را مى توان نام برد.93 كتاب هاى (الكميت بن زيد شاعر العصر المروانى) از عبدالمتعال الصعيدى و (الكميت بن زيد الاسدى شاعر الشيعة السياسى) از احمد صلاح الدين نجا و (الكميت بن زيد الاسدى بين العقيدة والسياسة) از على نجيب عطوى كه اولى در قاهره و دو ديگر در بيروت منتشر شده است.
كسانى كه درباره كميت كار كرده و در اشعار او به پژوهش پرداخته اند, بيش تر به هاشميات نظر داشته اند; چرا كه كميت با هاشميات شناخته شده است و هاشميات همه اشعار حتى (قصيده مُذَهَّبيه) كميت را نيز تحت الشعاع قرار داده است. امروز نيز كه شعرهاى كميت بيش تر به صورت قطعه هاى چند بيتى و بيش تر از آن به صورت تك بيت و دو بيت از ميان متون مختلف استخراج و گردآورى شده است,94 باز منظر اهل نظر و پژوهش, هاشميات شمرده مى شود و بحث ها و درس ها در حول و حوش كميت همچنان, بر محور هاشميات مى چرخد.95
برخى ديگر از دانشوران نيز هاشميات را تخميس كرده اند; مثل عباس زيورى بغدادى (م1315ق), محمد سماوى و سيد محمد صادق آل صدرالدين كاظمى.96 به زبان آلمانى نيز ترجمه شده است.97 شگفت اين كه ديده نشد كه كسى آن را به فارسى ترجمه يا شرح كرده باشد; تنها ترجمه چند بيت از آن را مى توان در كتابِ (جهش ها) اثر استاد عدالتمدار و بيدار جناب محمدرضا حكيمى ديد كه ديگران نيز به ترجمه ايشان اكتفا كرده و همان را در آثارشان آورده اند.98
از هاشميات بيش از ده نسخه خطى در كتابخانه هاى مصر و مكه و دمشق و بريطانيا شناسايى شده است كه پژوهشگران با مراجعه به برخى از آنها دست به تحقيق و انتشار هاشميات زده اند كه در اين ميان شرح ابى رياش قيسى بصرى (339ق) بيش از همه حائز اهميت است. اين شرح نخست با عنوان (هاشميات الكميت بشرح ابى رياش) همراه با ترجمه متن آن به آلمانى توسط جوزيف هورفتز در ليدن به سال 1904م چاپ شد و سپس با نام (شرح هاشميات الكميت ابن زيد الاسدى) و به تحقيق داود سلّوم و نورى حمّودى چاپ دوم آن در بيروت, سال 1406ق/ 1986م انتشار يافت. در اين شرح كه از سده چهارم هجرى به يادگار مانده, متن هاشميات بسيار بيش تر از آن است كه در شرح ها و ديگر متون منتشر شده ديده مى شود. در اين شرح قصيده اول 103 بيت, قصيده دوم 140 بيت, قصيده سوم 133, قصيده چهارم 111, قصيده پنجم33, قصيده ششم21, قصيده هفتم و هشتم هريك 7بيت و در جمع 555 بيت است در حالى كه در كتاب (القصائد الهاشميات) قصيده ها به ترتيب 102, 137, 67, 89, 28, 19, 5 و 6بيت و در جمع 453 بيت است; يعنى اين كتاب (القصائد الهاشميات (الروضة المختاره)) 102 بيت كم تر از آن متنى است كه از شرح ابى رياش تا حال تحقيق و منتشر شده است.
از شرح ابورياش كه بيش از هزار سال از نگارش آن مى گذرد, اطلاعات گران قيمتى به دست مى آيد كه مشكل بتوان در متون و منابع ديگر يافت. براى مثال آنجا كه كميت اسدى از شهداى بنى اسد در عاشورا ياد مى كند, ابورياش در شرح آن مى نويسد:
(منظور از حبيب, حبيب بن مظاهر فقعسى و مقصود از كاهلى, أنس بن حارث است كه هردو از قبيله بنى اسد بودند. ابوالشعثاء مردى از قبيله بنى كنده و ابوحجل, كُنيه مسلم بن عوسجه, و شيخ بنى صيدا, قيس بن مُسهر صيداوى و ابوموسى, كنيه موقّع بن ثمامه اسدى بود كه همگى در دفاع از امام حسين(ع) شهيد شدند.)99 اين شرح وزين به انضمام شرح قصيده نونيّه (مُذَهَّبه كميت) از همو, به همراه مستدركات شعر كميت و مستدركات هاشميات و فهارس فنى و كليدى در 342ص وزيرى منتشر شده است.پاورقي : 1. مرزبانى, ابوعبدالله, اخبار شعراء الشيعه, ص71, 178, تحقيق محمدهادى امينى, چاپ دوم/ 1413ق. 2. عبدالقادر بغدادى, خزانة الادب, ج1, ص138, قاهره/ 1347ق; علامه امينى, الغدير, ج2, ص277. 3. رجال الطوسى, ص144, تحقيق جواد قيّومى, چاپ اول, قم/ 1415ق. 4. همان, ص274. 5. ابوالفرج اصفهانى, الاغانى, ج17, ص2, تحقيق محمدعلى بجاوى, چاپ بيروت; شعر الكميت, ج1, ص12, جمع داود سلوم, بغداد, 1961م; البصائر والذخائر, ج2, ص44. 6. خزانة الادب, ج1, ص138; سيوطى, شرح شواهد المغنى, ج1, ص38, نشر ادب حوزه. 7. ابن عبدربّه, العقد الفريد, ج2, ص153, قاهره, چاپ دوم, 1965م. 8. اخبار شعراء الشيعه, ص71ـ73; الاغانى, ج17, ص28. 9. اخبار شعراء الشيعه, ص71, 178;على نجيب عطوى, الكميت بن زيد الاسدى بين العقيدة والسياسة, ص203ـ206, دارالاضواء, بيروت, 1408ق. 10. الاغانى, ج17, ص1. 11. مسعودى, مروج الذهب, ج3, ص229, دارالهجره, قم, 1363ش; الاغانى, ج17, ص30. 12. براقى نجفى, سيد حسين, تاريخ الكوفه, ص454, بيروت, چاپ چهارم, 1407ق. 13. الاغانى, ج17, ص33. 14. فاخورى, حنّا, تاريخ الادب العربى, ص307, چاپ بيروت. 15. همان, ص308. 16. حكيمى, محمدرضا, جهشها, ص203, دفتر نشر, چاپ ششم, تهران,1366ش. 17. مصنفات الشيخ المفيد, ج8, ص18. 18. همان, ص18. 19. القصائد الهاشميات, ص38. 20. ديوان دعبل بن على الخزائى, ص141. 21. القصائد الهاشميات, ص29. 22. ديوان الشريف الرضى, ج1, ص112. 23. نهج البلاغه به تصحيح صبحى صالح, تحقيق محمد عبده, حكمت 190. 24. القصائد الهاشميات, ص34ـ 35. 25.شوشترى, محمدتقى, بهج الصباغه فى شرح نهج البلاغه, ج1, ص19ـ21, چاپ اميركبير. 26. سوره يس. 27. القصائد الهاشميات, ص11. 28. همان, ص40. 29. همان, ص30, 34, 55. 30. همان, ص30, 56. 31. همان, ص30. 32. همان, ص41. 33. همان, ص16, 29, 37, 38, 41, 63, 64, 69, 78, 79. 34. همان, ص30. 35. فهرست ابن النديم, ص119. 36. الغدير, ج2, ص287. 37. القصائد الهاشميات, ص41, 58, 73. 38. نهج البلاغه, خطبه شقشقيه و…. 39. القصائد الهاشميات, بيش تر ابيات. 40. ميدانى, مجمع الامثال, ج1, ص179;نعمان قاضى, الفرق الاسلاميه فى الشعر الاموى, ص373, قاهره/ 1119م. 41. جاحظ, ابوعثمان, الحيوان, ج5, ص117ـ119, مصر, چاپ اول. 42. مرزبانى, الموشّح, ص196, مصر, 1343ق. 43.فوك بوهان, العربيه, ص41, قاهره/1951م. 44. الحيوان, ج5, ص118ـ169. 45. جاحظ, ابوعثمان, البيان و التبيين, ج1, ص36, قاهره, 1948م. 46. همان, ج1, ص45. 47. ابن عساكر, تاريخ مدينة دمشق, ج14, ص599, بيروت, 1415ق. 48. ابن منظور, مختصر تاريخ دمشق, ج21, ص215. 49. شيخ مفيد, الفصول المختاره, ص233; الغدير, ج2, ص280. 50. سيد حسن صدر, تأسيس الشيعه, ص351, تهران, منشورات اعلمى. 51. الكميت بن زيد الاسدى بين العقيدة والسياسة, ص216. 52. فاخورى, حنّا, تاريخ الادب العربى, ص308. 53. ترجمة الامام الحسين من تاريخ مدينة دمشق, ص324, 345ـ346, 352ـ409; تاريخ مدينة دمشق, ج14, ص225ـ 245. 54. القصائد الهاشميات, ص30. 55. همان, ص31. 56. همان, ص34. 57. همان, ص35. 58. همان, ص42ـ43. 59. همان, قصيده اول و دوم و چهارم به ويژه ص14. 60. همان, ص14. 61. همان, ص42, 65 ـ66. 62. همان, ص61. 63. همان, ص62. 64. همان, ص63 ـ64. 65. همان, ص64 ـ 65. 66. همان, ص65 ـ 68. 67. همان, ص67 ـ 68. 68. همان, ص68 ـ73. 69. همان, ص64 ـ65. 70. همان, ص66. 71. همان, ص75ـ77 (قصيده پنجم). 72. همان, ص78ـ80 (قصيده ششم) از اين قصيده كه در اصل هشتصد بيت بوده تنها 21 بيت به جاى مانده است ر.ك: الغدير, ج2, ص226. 73. القصائد الهاشميات, ص81 ـ82. 74. همان, ص82. 75. الكميت بن زيد الاسدى بين العقيدة والسياسة, ص210. 76. شعر الكميت, ج3, ص243. 77. حياة الشعر فى الكوفه, ص458ـ459; ديوان دعبل, ص83 ـ84; صنعانى, ضياء الدين يوسف, نسمة السحر بذكر من تشيّع و شعر, ج2, ص 545 . 78. القصائد الهاشميات, ص20, 40, 42. 79. همان, ص17, 40. 80. همان, ص21, 43. 81. همان, ص21; آينه وند, صادق و حسن عباس نصرالله, الادب السياسى الملتزم, ص191, چاپ بيروت, دارالتعارف. 82. تأسيس الشيعه, ص189. 83.آقابزرگ تهرانى, الذريعه, ج17, ص90; آينه وند, صادق, ادبيات انقلاب در شيعه, ج1, ص67. 84. تأسيس الشيعه, ص189. 85. القصائد الهاشميات, ص73. 86. همان, ص29. 87. فان فلوتن, تاريخ شيعه يا علل سقوط بنى اميّه, ترجمه سيد مرتضى هاشمى حائرى, ص154, تهران, كتابخانه اقبال, چاپ اول, 1325ش. 88. حاجى خليفه, كشف الظنون, ج1, ص808; الغدير, ج2, ص287 به نقل از عيون الاخبار, ج1, ص397. 89. القصائد الهاشميات, ص79ـ80. 90. الغدير, ج2, ص265. 91. ديوان الصاحب بن عباد, ص199. 92. الغدير, ج2, ص266ـ 268. 93. شرح شافية ابى فراس, ص22. 94. شعر الكميت, ج1ـ3; جمع سلّوم. 95. همان, ج4 (ديوان الهاشميات). 96. الغدير, ج2, ص273. 97. الاعلام الزركلى, ج6, ص92. 98. ادبيات انقلاب در شيعه, ج1, ص68. 99. ابو رياش قيسى, شرح هاشميات الكميت, ص165ـ166, تحقيق داود سلّوم و نورى حمّودى, چاپ دوم, عالم الكتب, بيروت,1406ق.
عاشورا در ديوان ابوالاسود
صحتى سردرودى محمد
ديوان أبي الأسود الدُّؤلي, صنعةُ: أبي سعيد الحسنِ السكريّ, المتوفّى سنة 275هـ; تحقيق: الشيخ محمدحسن آل ياسين, بيروت, 480ص, وزيرى. شناسه و شخصيت ابوالاسود
ابوالاسود با اوصافى چون: تابعى نامدار, قارى و مفسر قرآن, شاعر و سخنور, راوى و محدث, وصف مى شود كه از همفكران و يارانِ ابوذر غفارى بود, از او و امام على(ع) روايت مى كند و در شمار اصحاب اميرالمؤمنين على(ع) نام برده مى شود كه با اشارت و اشراف آن حضرت, علم نحو را بنيان نهاد و مصحف شريف را نقطه گذارى كرد.1
در مورد نام و نسب ابوالاسود اختلاف زيادى در ميان مورخان و محققان ديده مى شود. برخى او را عمرو بن سفيان يا سارق بن ظالم خوانده اند2 و بعضى وى را عثمان بن عَمرو يا ظالم بن ظالم و يا ظالم بن عثمان و يا عَمرو بن ظالم و يا اين كه ظالم بن سارق ناميده اند.3
در تاريخ تولد و مقدار عمر او نيز اختلاف است. بعضى تولد وى را در روزگار جاهليت (پيش از اسلام)4 و بعضى در (عام الفتح) دانسته اند و عمرش را در هنگام مرگ85 و يا حتى 100 سال نوشته اند.5 اما نام و نسب وى بيشتر ظالم بن عَمرو بن سفيان نوشته شده است6 و او پيوسته با كُنيت خويش (ابوالاسود) شناخته شده است و تاريخ مرگش نيز بيشتر سال 69ق يا پيش از آن, بر اثر طاعون در بصره گفته شده است.7
با اين همه ابوالاسود از مردان نامدار تاريخ بوده و از همان آغاز, احوال و اخبار زندگانيش مورد توجه دانشوران مسلمان قرار گرفته است تا آنجا كه عبدالعزيز بن يحيى جلودى ازدى, شيخ بصره و صحابى پر كار امام محمدباقر(ع) كتاب مستقلى را با نام (اخبار ابى الاسود الدئلى) درباره وى نوشته بود8 كه متأسفانه امروزه اثرى از آن در دست نيست.
اگر ابوالاسود دؤلى را تنها در كتاب هاى تاريخى و رجالى معتبر و مستند نگاه كنيم خواهيم ديد كه او هميشه جانبدار حق و دانشمندى شيعى مذهب بوده است. تاريخ گاهى سراغ او را در صحراى خشك ربذه مى دهد كه براى ملاقات با ابوذر غفارى به آنجا شتافته است.9 و گاهى ديگر او را در بصره مى بينيم كه براى پيش گيرى از جنگ جمل با عايشه و طلحه و زبير به مناظره مى پردازد تا آنها را از جنگ با اميرالمؤمنين على(ع) منصرف سازد.10 سپس به همراهى امام على(ع) در جنگ جمل شركت مى جويد11 و در جنگ صفين نيز در ركاب امام على(ع) حاضر مى شود.12
و آن گاه كه خبر شهادت اميرالمؤمنين(ع) به بصره مى رسد ابوالاسود به منبر رفته و همگان را به بيعت با امام حسن(ع) فرا مى خواند13 و با سرودن مرثيه اى در شهادت امام على(ع) معاويه را مسئول قتل امام(ع) معرفى مى كند.14 به همين ترتيب است كه شيخ طوسى او را از اصحاب امام على, امام حسن, امام حسين و امام سجاد(ع) مى داند.15 فاجعه عاشورا و ابوالاسود
حضور ابوالاسود در مواقع حساس تاريخى چندان چشم گير نيست حتى حضورش در جنگ هاى جمل و صفين نيز خود جاى بحث و بررسى است. تاريخ نقش او را در ميادين جنگ و جهاد كم رنگ نشان مى دهد و اين نقش پس از شهادت امام على(ع) رفته رفته كم رنگ تر مى شود و در فاجعه عاشورا به كلى رنگ مى بازد تا آنجا كه حتى برخى از نويسندگان در تشيع وى به گمان افتاده و او را از كتمان كنندگان حق امام على(ع) به شمار آورده اند!16
تنها پس از شهادت امام حسين(ع) است كه ابوالاسود به سرودن اشعارى در مرثيه آن حضرت مى پردازد و آنها را با احتياط و با تقيه بسيار در ميان مردم مى پراكند و مردم بدون اين كه شاعر و گوينده آن اشعار را بشناسند آنها را به يكديگر نقل مى كنند و گاهى كه بر جان خود مى ترسند شعرها را به عوامل غيبى چون هاتف و جن ها نسبت مى دهند.17 فقط شيخ طوسى است كه يكى از پسران ابوالاسود را بدون اين كه نام ببرد با عنوان (ابن ابى الاسود الدؤلى) در شمار اصحاب و انصار امام حسين(ع) آورده است.18
ابوالاسود همه مسلمانان و خود را نيز در ضمن آنان, در قتل امام حسين(ع) مقصر مى ديد و هرگاه كه از واقعه عاشورا ياد مى شد آيه 23 را از سوره اعراف قرائت مى كرد: (رَبّنا ظَلَمنا أنفُسَنا و إن لَم تَغفر لَنا وتَرحَمنا لَنَكونَنَّ مِن الخاسرين.)19 بيشتر اشعار ابوالاسود هم در همين راستا و حاكى از همين معنا است. چنان كه در جايى با ملامت مسلمانان, آنان را به زير سؤال مى برد و مى پرسد:
أتَرجوا أ ُمَّة قَتَلَت حُسيناً
شَفاعة جَدّه يوم الحساب20
فقد قدِموا عليه بحكم جور
فَخالف حُكمُهُم حُكمَ الكتاب
سَتَلقى يا يزيدُ غَداً عذاباً
مِن الرحمان يا لك مِن عذاب21
ـ آيا امتى كه حسين را كشتند, شفاعت جدش را در روز حساب اميد دارند؟
ـ چگونه اين تواند بود در حالى كه با حكم جور و جفا به او يورش بردند كه حكمشان با حكم كتاب خدا (قرآن) مخالف بود.
ـ اى يزيد! زود باشد كه فردا به عذابى خواهى رسيد كه عذاب از خداى رحمان تو را بايد.
و در قطعه شعرى ديگر باز مسلمانان را سرزنش مى كند و با توبيخ و ملامت از مسلمانان مى پرسد:
ماذا تقولون إن قالَ النبى لكم:
ماذا فَعَلتُم و أنتُم آخِرُ الأمم
بأهل بَيتى وانصارى ومَحرَمَتى
مِنهم أ ُسارى و قَتلى ضُرّجُوا بِدَم
ما كان هذا جَزائى إذ نَصَحتُ لَكم
أَن تَخلِفُونى بِسوءٍ فى ذَوى رَحمِى22
چه خواهيد گفت اگر پيامبر از شما بپرسد و به شما بگويد: شما كه سرآمد امت ها بوديد با اهل بيتم و ياران و خويشانم چه كرديد كه برخى از آنان اسيرند و برخى ديگر به خون آغشته و كشته شده اند؟
اين كه كرديد پاداش من نبود حتى اگر به شما سفارش مى كردم كه پس از من با خويشان و كسانم به بدى رفتار كنيد.
ابوالاسود در اينجا (در بيت اخير شعر فوق) از زبان رسول خدا(ص) به مسلمانان مى گويد كه به فرض هم اگر پيامبر(ص) به مسلمانان سفارش مى كرد كه پس از من با خانواده و كسانم به بدى رفتار كنيد آن چه را كه با خانواده پيامبر, مسلمانان كردند باز نمى بايد مى كردند در حالى كه او پيوسته سفارش مى كرد كه پس از من با آنان به نيكى و با مهرورزى رفتار كنيد و به فرمان خدا مى فرمود: (قُل لاأسئلكم عليه أجراً إلا المَوَدّة فى القربى23= بگو من براى رسالتم از شما پاداشى جز مهرورزى با خويشان و نزديكانم را نمى خواهم.)
ابوالاسود در ضمن چكامه اى كه آن را در ستايش امام حسين(ع) و در مدح جوانانى كه از بنى هاشم در كربلا شهيد شدند سروده است فرزندان امام على را (آل بيت محمد(ص)) مى خواند و معتقد است كه آنان در قرآن به (برترين مردمان) وصف شده اند و مردم با آنان راه يافته اند كه آنان خود و نياكانشان, نيكان و برترينانند. در اين قصيده ابوالاسود پس از مدح امام حسين(ع) و شهيدان كربلا به قدح و ذم قاتلان آنها مى پردازد و مردم را به قيام در مقابل بنى اميه مى خواند كه آنها را (منافق و زورگو) مى نامد:
يا ناعِيَ الدّين الّذى يَنعَى التُّقى
قُم فَانعَهُ وَالبَيتَ ذَا الأستار
أبَنى عليّ آلِ بيتِ محمدٍ
بِالطَّفِّ تَقتُلُهُم جُفاةُ نَزار
سُبحانَ ذَى العَرش العِليّ مَكانُهُه
أنّى يُكابِرُهُ ذوو الأوزار
أبَنى قُشَيرٍ إنَّنى أدعُوكُمُ
لِلحَقّ قَبلَ ضلالةٍ وخَسار
قُودوا الجِيادَ لِنَصر آل محمد
ليكونَ سَهْمُكُم مَعَ الأنصار
كونوا لهم جُنَناً وذُودوا عَنهُمُ
أشياعَ كُلّ مُنافقٍ جَبّار
وتَقَدّموا فى سَهمِكُم مِن هاشمٍ
خَير البريّة فى كتاب البارى
بِهِم اهْتَدَيتُم فَاكفُروا إن شِئتُمُ
وَهُمُ الخِيار و هُم بَنو الأخيار24
و در قصيده ديگرى كه آن را نيز در رثاى امام حسين(ع) و كسانى كه از بنى هاشم در جانبدارى از او شهيد شدند سروده است از (بنى فاطمه= فرزندان فاطمه) ياد مى كند كه در دشت كربلا به شهادت رسيدند و كشندگان آنها را (الفئة الظالمة= گروه ستمگر) مى خواند و به مخاطبش مى گويد كه اگر تو به راستى در فهم و درك كتاب خدا, قرآن, راسخ و آگاه باشى خواهى فهميد كه لعنت و نفرين خدا پيش از همه آنها (كشندگان امام حسين(ع)) را در بر مى گيرد و اين نفرين و لعنت درباره آنها حتمى و تخلف ناپذير است.25 و اضافه مى كند كه جان خودم را سپر بلاى اهل بيت خواهم ساخت و به سرزنش هيچ سرزنش كننده اى گوش نخواهم كرد و….26
قسمت زيادى از اشعار ابوالاسود را هجو ابن زياد و آل زياد تشكيل مى دهد كه با توجه به زمان سرودن اشعار كه همزمان بود با روزهايى كه ابن زياد در اوج قدرت بود و همچنان به عراق حكم مى راند بسيار با اهميت است و بيانگر اعتقاد راسخ ابوالاسود در مهرورزى به آل على(ع) و حاكى از شجاعت او است.27 كتابنامه ابوالاسود
1. ابن شهرآشوب مازندرانى, مناقب, انتشارات علامه, قم, بى تا.
2. ابن قتيبه, ابومحمد عبدالله بن مسلم, الشعر والشعراء, دارالثقافه, بيروت, بى تا.
3. ابوالاسود دؤلى, ظالم بن عَمرو, ديوان ابى الاسود الدؤلى, تحقيق محمدحسن آل ياسين, چاپ اول, مؤسسة ايف للطباعة والتصوير, بيروت, 1402ق/1982م.
4. ابوالفرج اصفهانى, الاغانى, به كوشش عبدعلى مهنّا, چاپ اول, دارالكتب العلميه, بيروت, 1407ق.
5. افندى اصفهانى, ميرزا عبدالله, رياض العلماء و حياض الفضلاء, ترجمه محمدباقر ساعدى, چاپ اول, انتشارات آستان قدس رضوى, مشهد, 1374ش.
6. امينى, عبدالحسين, الغدير فى الكتاب والسنة والادب, چاپ پنجم, دارالكتاب العربى, بيروت, 1403ق/1983م.
7. بخارى, محمد بن اسماعيل, التاريخ الكبير, چاپ اول, دارالكتب العلميه, بيروت, 1407ق.
8. بلاذرى, احمد بن يحيى, انساب الاشراف, تحقيق محمدباقر محمودى, چاپ اول, دارالتعارف, بيروت, 1397ق.
9. دائرةالمعارف بزرگ اسلامى,زيرنظر كاظم موسوى بجنوردى, چاپ اول, مركز دائرةالمعارف بزرگ اسلامى, تهران, 1372ش.
10. شبّر, جواد, ادب الطف أو شعراءالحسين(ع), چاپ اول, دارالمرتضى, بيروت, 1409ق/1988م.
11. شبسترى, عبدالحسين, مشاهير شعراءالشيعه, چاپ اول, المكتبة الأدبيّة المختصه, قم, 1421ق.
12. صدر, سيد حسن, تأسيس الشيعة لعلوم الاسلام, منشورات الاعلمى, تهران, بى تا.
13. شيخ طوسى, محمد بن حسن, رجال الطوسى, چاپ اول, مكتبة الحيدريه, نجف, 1380ق/1961م.
14. مرزبانى, ابوعبدالله محمد بن عمران, أخبار شعراء الشيعة, تحقيق محمدهادى امينى, چاپ دوم, شركة الكتبى للطباعة والنشر, بيروت, 1413ق/1993م.
15. مسعودى, على بن الحسين, مروج الذهب و معادن الجواهر, چاپ دوم, دارالهجرة, قم, 1404ق/1984م.
16. شيخ مفيد, محمد بن محمد بغدادى, الجمل, تحقيق سيد على ميرشريفى, چاپ دوم, مكتب الإعلام الاسلامى, قم, 1374ش.
17. نجاشى, ابوالعباس احمد بن على, رجال النجاشى, تحقيق سيد موسى شبيرى زنجانى, چاپ اول, مؤسسة النشر الاسلامى, قم, 1407ق.
18. هلالى, جعفر, معجم شعراء الحسين(ع), چاپ اول, مؤسسة ام القرى, بيروت, 1421ق.1. ابن قتيبه, الشعر والشعراء, ج2, ص615; مرزبانى, اخبار شعراءالشيعه, ص30; صدر, سيد حسن, تأسيس الشيعه, ص40ـ61; افندى, رياض العلماء, ج3, ص39ـ79; دائرةالمعارف بزرگ اسلامى, ج5, ص179ـ 192; شبسترى, مشاهير شعراء الشيعه, ج2, ص361. 2. بخارى, التاريخ الكبير, ج3, ص334 و ج8, ص86. 3. شيخ طوسى, رجال الطوسى, ص95 پاورقى; افندى, رياض العلماء, ج3, ص40. 4. افندى, رياض العلماء, ج3, ص60 به نقل از ابن حجر. 5. دائرةالمعارف بزرگ اسلامى, ج5, ص180. 6. همان, ص179. 7. ابوالفرج اصفهانى, الاغانى, ج12, ص386; دائرةالمعارف بزرگ اسلامى, ج5, ص180. 8. نجاشى, ابوالعباس, رجال النجاشى, ص243. 9. ابن ابى الحديد, شرح نهج البلاغه, ج3, ص57 ـ 58; علامه امينى, الغدير, ج8, ص318 به نقل از واقدى. 10. شيخ مفيد, الجمل, ص274ـ 275; بلاذرى, انساب الاشراف, ج2, ص225. 11. دائرةالمعارف بزرگ اسلامى, ج5, ص180 به نقل از ذهبى. 12. افندى, رياض العلماء, ج3, ص40. 13. ابوالفرج اصفهانى, الاغانى, ج12, ص380. 14. مسعودى, مروج الذهب, ج2, ص416; ديوان ابى الاسود الدؤلى, ص157, 292, 447. 15. رجال الطوسى, ص46, 69, 75, 95. 16. افندى, رياض العلماء, ج3, ص40, 68. 17. ابن شهرآشوب, مناقب, ج4, ص61; جعفر الهلالى, معجم شعراء الحسين, ج1, ص590 ـ591, 597. 18. رجال الطوسى, ص81; محقق شوشترى, قاموس الرجال, ج11, ص570. 19. بلاذرى, انساب الاشراف, ج3, ص221. 20. ديوان ابى الاسود الدؤلى, ص329. 21. شهرآشوب, مناقب, ج4, ص61. 22. ديوان ابى الاسود الدؤلى, ص408. 23. سوره شورى, آيه 23. 24. ديوان ابى الاسود الدؤلى, ص158 و298ـ299. 25. همان, ص156ـ157; 296ـ297. 26. همان, ص157, 296ـ297, 376, 377. 27. همان, ص62 ـ63, 165, 336 و…; مرزبانى, اخبار شعراءالشيعه, ص31ـ32.
درنگى در آستانه آتشكده
صحتى سردرودى محمد
شاهكارى از حجةالاسلام نيّر تبريزى آتشكده, حجة الاسلام نير تبريزى, مركز نشر كتاب, 276ص, رقعى.
آتشكده مصداق آشكارى از حديث حرارت حسينى است كه (إنّ لقتل الحسين حرارة فى قلوب المؤمنين)1 را به تفسير نشسته است.
آتشكده كتابى پر آوازه, اثرى با محتوا و ژرف و ماندنى است. به زبان رساى شعرِ اصيل, در قالب هاى مختلفى مثل مثنوى, تركيب بند, قصيده, غزل و…, از امام حسين(ع) و حماسه هاى ناب عاشورا, سخن مى گويد.
حرارت و صميميتى كه در لطف سخن حجةالاسلام ديده مى شود, حاكى از حال و حيات حسينى است كه نيّر در سايه سار آن اقبال و اشراق يافته و آتشكده را با صفا, راست و حسينى ساخته است. درست به همين دليل است كه مى بينيم كتاب او, پس از انتشار قبول خاطر خاص و عام شده, در ميان شاعران و ادب دوستان به ويژه در بين مداحان و ذاكران ابى عبدالله دست به دست مى گردد; تا آنجا كه بيش از چهار بار به صورت چاپ سنگى منتشر مى شود.2
نخست در سال 1315ق در تهران و سپس در سال 1346ق, همراه با غزليات نيّر, در تبريز چاپ شد و…3 پس از آن نيز چندين بار به صورت حروفچينى شده و به نام (آتشكده) و (ديوان اشعار) انتشار يافته است. بنابراين در حقيقت سه كتاب است كه در يك مجلد گنجانده شده است, و امروز چنانچه متداول و معروف است به آن بيشتر (آتشكده) گفته مى شود تا (ديوان اشعار) يا (ديوان نيّر). صد البته آنچه به نام ديوان اشعار منتشر شده, بهتر و دقيق تر و چشم نوازتر از آن است كه به نام آتشكده انتشار يافته است; گرچه اين نيز در تنظيم و ترتيب, تفاوتى با آن ندارد. به هر حال كتاب به اين ترتيب است:
1. آتشكده. در قالب مثنوى و هموزن مثنوى جلال الدين محمد مولوى سروده شده است.4 حجةالاسلام خود درباره نام و تاريخ آن مى گويد:
بس كه دل سوز آمد اين نظم رَدَه
آمد از هاتف بنام, آتشكده
شكر كاين منظومه مشگين ختام
در هزار و سيصد و نه شد تمام5
2. لآليِ منظومه. در قالب تركيب بند و غزل و قصيده و….6 در اين قسمت اشعارى به زبان هاى تركى و عربى و بيشتر فارسى گردآورى شده و از ميان شعرهاى فارسى كه زبان غالب كتاب است, تركيب بند بلندى در 28بند سروده شده است كه پيشتر با عنوان (سى وسه بند) نيز به صورت مستقل انتشار يافته است. اين اثر سترگ داراى صلابت و صميميت خاصى است كه در اشعار ديگر اين مجموعه ديده نمى شود و حائز امتيازات چندى است كه آن را از نظاير خود ممتاز مى سازد. حتى از تركيب بند معروف و مسبوق محتشم نيز موفق تر و فراتر مى رود. از ميان اشعار عربى كه تنها شامل سه قصيده مى شود, قصيده نخست در رثاى امام حسين(ع) و نود بيت, در بحر كامل سروده شده است و قصيده دوم و سوم به ترتيب در مدح امام على(ع) و امام زمان(عج) است و اين آخرى كه در نوع خود شاهكار شمرده مى شود, به نام هاى (قصيده ندبه)7 و بيشتر به اسم (لاميّة الترك)8 معروف است. از ميان شعرهاى تركى كه چندان هم زياد نيست, جالب تر از همه شعرى است كه با عنوان (مناجات از قول سيدالشهدا(ع)) آورده شده است:
محبوبيم الله لبيك لبيك
مطلوبيم الله لبيك لبيك
گرگچسه مين يول باشم جدايه
بوتن بو تسليم حكم قضايه
وقف ايتمشم جان كوى بلايه
محبوبيم الله لبيك لبيك
تا وار بو باشدا عشقون هواسى
تيغ جفادن يوخدور هراسى
نوك سناندور كوه مناسى
محبوبيم الله لبيك لبيك…9
3. غزليات فارسى. اين قسمت گرچه چندان ارتباط آشكارى با موضوع كلى كتاب (مدح و مراثى امام حسين(ع) و اهل بيت(ع)) ندارد, با كمى تأمل و دقت مى توان دريافت كه بيگانه با اصل موضوع هم نيست و بيشتر با همان حال و هواى علوى ـ حسينى سروده شده است:
مگر قدم به ره عشق هشتن آسان است
سرِ سران جهان, ريگ اين بيابان است
تمتّعى كه بود تشنه را ز آب فرات
مرا ز خنجر قاتل هزار چندان است…10
آتشكده بيشتر با دو اثر گرانسنگ ديگرى كه آنها هم در حول و حوش حماسه عاشورا سروده شده اند, مقايسه و سنجيده مى شود: يكى زبدةالاسرار سروده حسن صفى عليشاه (1251ـ 1316ق) و ديگرى گنجينةالاسرار [گنجينه اسرار] سروده عمان سامانى (1264ـ1322ق) اين هر سه اثر چنان به هم مى مانند كه بى گمان از يكديگر تأثير پذيرفته و به استقبال هم رفته اند, اما قرائن و شواهدى كه بتواند تقديم آتشكده را به ويژه بر زبدةالاسرار ثابت كند, كافى نبوده, بيشتر مفيد احتمال است. به هر صورت اين هر سه كتاب در زمان هاى نزديك به هم سروده شده است (هر سه در اوائل قرن چهاردهم قمرى). روضةالاسرار, مثنوى ديگرى است كه شمس الشعرا سروش اصفهانى سروده است و مى توان در كنار اين سه مثنوى عاشورايى از آن نيز سخن گفت كه در اين مقال, مجال بيش از اين نيست. اما امتيازات مهمى كه آتشكده را از امثال خود جدا ساخته است, در سه ويژگى كلى خلاصه مى شود:
1. اصطلاحات تكان دهنده و غير مناسبى كه از مبالغه هاى صوفيانه و خانقاهى ناشى مى شود, به هيچ وجه در آتشكده به رخ خواننده كشيده نشده است; در حالى كه هم در زبدةالاسرار و هم در گنجينةالاسرار, اين كار از حد تكرار گذشته و گاهگاهى به مرز اطناب مُمِلّ هم رسيده است (گنجينةالاسرار, بيشتر صفحات; زبدةالاسرار همه صفحات). برخلاف شيخ صفى و عمان سامانى كه نظر به تصوف و احاديث مرسل و ضعيف دارند,11 نيّر بيشتر نظر به آيات قرآن12 و احاديث, تاريخ و مقاتل معتبر دارد.13 نيّر حتى از تعريض و تحقير برخى صوفى مشرب ها نيز اباء ندارد و گاه با تصريح هم به آنها طعنه مى زند.14
2. غفلت نكردن از مقام ولايت امام حسين(ع) و وسعت بخشيدن به ديدگاه شاعرانه است كه شاعر را موفق مى كند تا واقعه كربلا را در پرتو درخشان امامت و عصمت به زيارت و روايت نشيند و به جاى اينكه مرعوب سنگدلى و قساوت صف مقابل شود فكر و ذكرش را معطوف اخلاص, ايثار و شهادت سيدالشهدا(ع) و ياران با وفايش كند. اين اصل اساسى, مهم ترين شاخصه اى است كه در سراسر هر سه كتاب (آتشكده, زبده و گنجينه) به چشم مى خورد. حجةالاسلام نيّر حتى در ترسيم چهره شهيد شيرخوار كربلا هم اين اصل را به خوبى لحاظ مى كند:
شيرخواره شيرغاب پردلى
نعت او عبدالله و نامش على
در طفوليت مسيح عهد عشق
(انّى عبدالله) گو در مهد عشق
ماهى بحر لَدنّى در شرف
ناوك نمرود امت را هدف
كودكى در عهد مهد استاد عشق
داده پيران كهن را ياد عشق
طفل خرد اما بمعنى بس سترگ
كز بلندى خرد بنمايد بزرگ
خود كبير است ارچه بنمايد صغير
در ميان سبعه سيّاره, تير
ديد اصغر خفته در حجر رباب
چون هلالى در كنار آفتاب
با زبان حال آن طفل صغير
گفت با شه كى امير شيرگير
جمله را دادى شراب از جام عشق
جز مرا كمتر نشد زان كام عشق
طفل اشكى در كنار, افتاده ام
مفكن از چشمم كه مردم زاده ام
گرچه وقت جانفشانى دير شد
مهلتى بايست تا خون شير شد
جرعه يى از جام تير و دشنه ام
در گلويم ريز كه بس تشنه ام
تشنه ام آبم ز جوى تير ده
كم شكيبم خون بجاى شير ده
تا نگريد ابر كى خندد چمن
تا ننالد طفل كى نوشد لبن15
و آنجا كه مى خواهد از شهادت پيشواى شهيدان(ع) سخن گويد, زبان حال حضرت را نه در ميان خيلِ خروشان اشرار و لشكر كوفه و شام كه در مكالمه با فرشتگان و ارواح قدسى روايت مى كند و در نتيجه حكايت هايى كه به نظم مى كشد, به جاى اينكه قصه ذلت و غصه و غم باشد, حديث حريّت و عزت است.16
سرانجام نيز با عنايت به حديثى كه از امام سجاد(ع) روايت شده است,17 چنين نتيجه مى گيرد:
هرچه بر وى سخت تر گشتى نبرد
رخ ز شوقش سرخ تر گشتى چو وَرد
آرى آرى عشق را اين است حال
چون شود نزديك هنگام وصال18
و سخن امام سجاد(ع) را كه خطاب به يزيد فرمود: (اَبِالقتل تُهَدّدُنى أما تَعلم اَنّ القتل لَنا عادة و كرامتنا الشهادة).19 به صورت دقيق و رسا و بنا بر همان اصل چنين ترجمه مى كند:
ما نداريم از قضاى حق گله
عار نايد شير را از سلسله
من ز جان خواهم شدن در خون غريق
كى سمندر باز ترسد از حريق
كشته گشتن عادت ديرين ماست
اين كرامت ديدن و آيين ماست
حلق رو بَه در خور زنجير نيست
لايق زنجير او جز شير نيست20
3. تحليل تاريخى دقيق و ريشه يابى صحيح واقعه كربلا است كه حكايت از مطالعه عميق تاريخ و نشانه ژرف انديشى نيّر است. وى بارها در لابه لاى اشعارش دست به اين تحليل درست زده كه براى نمونه بيت زير را مى توان گواه آورد:
دانى چه روز دختر زهرا اسير شد
روزى كه طرح بيعتِ (منّا امير) شد21
البته اين تحليل از عقايد شيعه سرچشمه مى گيرد و در متون معارف شيعى نيز از آن سخن گفته شده است. اما در متون ادبى فارسى و در ميان شاعران پيش از نيّر كسى را سراغ نداريم كه چنين با دقت و صراحت از آن سخن گفته باشد.
سراينده آتشكده, ميرزا محمدتقى مامقانى تبريزى (تبريز 1248ـ تبريز1312ق) معروف به حجةالاسلام تبريزى, متخلص به نيّر, فرزند ملا محمد مامقانى حجةالاسلام تبريزى است كه پدرش رئيس هيئت علماى آذربايجان در محاكمه و اعدام على محمد باب در تبريز بود و بزرگِ دانشمندان شيخيه آذربايجان در عصر خويش شمرده مى شد.22 وى پرآوازه تر از آن است كه نياز به معرفى داشته باشد. فشرده سخن اينكه وى عالم فاضل, اديب, شاعر, نقاد و نويسنده چيره دست در هر سه زبان عربى, فارسى و تركى است.23 فارغ التحصيل حوزه علميه نجف اشرف است و به قول محمدعلى صفوت:
(در آسمان علم و ادب, آفتابى جهان تاب بود كه صدها ستاره درخشان از او كسب روشنى كرده است… در زمان خود بر فرض اين كه از معاصرين دانا, همپا و نظيرى داشته در قسمت ادبيات و قريحه شاعرى از نوادر روزگار بود, … در حسن خط و خوشنويسى ماهر و زبردست بود… مردى بسيار بزرگوار و در عين شهرت و مرجعيتى كه داشت, مجهول القدر زمان خود بود.)24 كتاب هاى صحيفةالابرار فى مناقب الاطهار; فسوة الفصيل; كشف السبحات فى تحقيق الصفات; مفاتيح الغيب; لئالى منثوره; مثنوى درّ خوشاب و…25 و رساله هاى علم الساعه, لمح البصر, نصرةالحق, الفيّه; شرح انا النقطه, تفسير ما خلقت الجن والانس و…26 و تنظيم و تحرير ناموس ناصرى از تقريرات پدرش, آثار انديشه و ذوق و قلم حجةالاسلام نيّر است.
با اين همه حجةالاسلام, بيشتر با اثر گرانسنگ و پر بارش, آتشكده, شناخته شده است و به جرأت مى توان گفت كه آتشكده ـ به ويژه تركيب بند بلند آن ـ شاهكار قلمى نيّر تبريزى است.
اينك با نقل يك بند از آن, دامن سخن را فرامى چينيم و يادآورى مى كنيم كه ابيات بسيارى از آن تركيب بند, امروزه ضرب المثل گشته و همه جا كاربرد دارد و مصاديق روشنى است از آن حديث علوى كه امام على(ع) گفت: (شعر برتر, شعرى است كه ضرب المثل گردد).27 اكنون شعر نيّر تبريزى چنان است كه مولا فرموده و بدون تبليغات رسمى و دولتى, همه جا راه يافته و دل ها را مجذوب و محسور خود ساخته است:
گفت اى گروه هر كه ندارد هواى ما
سر گيرد و برون رود از كربلاى ما
ناداده تن به خوارى و ناكرده ترك سر
نتوان نهاد پاى به خلوت سراى ما
تا دست و رو نشُست به خون مى نيافت كس
راه طواف بر حرم كبرياى ما
اين عرصه نيست جلوه گه روبه و گراز
شيرافكن است باديه ابتلاى ما
همراز بزم ما نبود طالبان جاه
بيگانه بايد از دو جهان آشناى ما
برگردد آنكه با هوس كشور آمده
سر ناورد به افسر شاهى گداى ما
ما را هواى سلطنت ملك ديگر است
كين عرصه نيست درخور فرّ هماى ما
يزدان ذوالجلال به خلوت سراى قدس
آراسته است بزم ضيافت براى ما
برگشت هركه طاقت تير و سنان نداشت
چون شاه تشنه كار به شمر و سَنان نداشت281. محدث نورى, مستدرك الوسائل, ج2, ص217, چاپ قديم, سنگى. 2. آتشكده حجةالاسلام نيّر تبريزى, ص172 (مأخرّه ناشر). 3. آقابزرگ تهرانى, الذريعه الى تصانيف الشيعه, ج1, ص5. 4. آتشكده, ص2ـ102. 5. همان, ص102. 6. همان, ص103ـ172. 7. همان, ص164. 8. جعفر سبحانى, مقتطفات, ص219. 9. آتشكده, ص125. 10. همان, ص191. 11. زبدةالاسرار, ص16, 300 و…; گنجينةالاسرار, ص11, 18 و…. 12. آتشكده, ص9, 76 و بيشتر صفحات. 13. همان, ص60; سيّد ابن طاووس, لهوف فى قتلى الطفوف, ص176ـ 177. 14. آتشكده, ص80, بيت13ـ22. 15. همان, ص36ـ37. 16. همان, ص46ـ53. 17. شيخ صدوق, معانى الاخبار, ص288, حديث سوم, چاپ قم. 18. آتشكده, ص55. 19. علامه مجلسى, بحارالانوار, ج35, ص118. 20. آتشكده, ص87, 100. 21. همان, ص116, 59, 70. 22. نيّر تبريزى, گفت و شنود سيد على محمد باب با روحانيون تبريز [ناموس ناصرى], ص171. 23. آقابزرگ تهرانى, نقباءالبشر, ج1, ص266; محمدعلى تربيت, دانشمندان آذربايجان, ص389. 24. محمدعلى صفوت, داستان دوستان, ص22ـ 28. 25. الذريعه, زير نام كتاب هاى ياد شده. 26. نقباءالبشر, ج1, ص266; داستان دوستان, ص22. 27. چهل حديث شعر, ص34, نگارنده, چاپ اول, 1374ش, تهران. 28. آتشكده, ص108, بند سوم از سى و سه بند.
ذريعة النجاة
لسانى فشارکى محمدعلى
نخستين كتاب دو زبانه در تاريخ كربلا ذريعة النجاة ـ التاريخ الكامل لواقعة كربلا ـ العالم والخطيب المولى محمّد رفيع الگرمرودى التبريزى, تحقيق: محمدحسين الرحيميان, دارالكتب الاسلامية, ايران, طهران, 1422ق/1380ش, 518ص. اشك هاى خونين در سوگ امام حسين (ذريعة النجاة) ـ جامع ترين تاريخ كربلا ـ مولا محمدرفيع گرمرودى تبريزى, تحقيق و بازنويسى, محمدحسين رحيميان, نشر حاذق, قم, زمستان 1380, 528ص.
پيش درآمد
بيش از سى سال پيش, در همين ايام, در آستانه فرا رسيدن ماه محرم, دانشجو بودم. در تكاپو بودم كتابى موجز و جامع در تاريخ قيام امام حسين(ع) پيدا كنم كه مستند و معتبر و كم حجم و خوش دست باشد. مرحوم حاج سيد ابوالقاسم مرعشى, صاحب كتابفروشى حافظ (چهارراه سرچشمه, تهران) كتاب (مرحوم ميرزا رفيع گرمرودى) را ـ به تعبير خودشان ـ به دست من دادند و گفتند: (اين همان كتابى است كه مى خواهى!) همين طور هم بود. از آن زمان تاكنون, همواره با اين كتاب مأنوس بوده ام و اينك نيز, اگر براى معرفى اين كتاب دست به قلم مى برم, نه داعى براى نقد كتاب دارم و نه داعيه نقد كتاب. مى خواهم تجربه اى را كه از اين كتاب دارم با ديگر جويندگان و پژوهندگان در ميان گذارم. ويژگى هاى كتاب
1. ذريعةالنجاة براى نخستين بار در سال هاى آغازين قرن چهاردهم هجرى در عالم مطبوعات محدود ايران در آن روزگار, در شهر تبريز كه يكى از دو مركز فعال طبع و نشر بوده, ظهور كرد و با توجه به قرائن مختلف, مؤلف آن (مُجدِّد) شيوه هاى عزادارى و سوگوارى براى حضرت سيدالشهدا(ع) به حساب مى آيد و بايد گفت اين كتاب نخستين تأليف در نوع خودش بوده است كه داعيه تصحيح و تجديدنظر در روش ها و شيوه هاى عزادارى ماه هاى محرم و صفر را داشته است. نظير آنچه در همان اوان ـ تقريباً ـ در راستاى تأليف و تدوين كتاب مفاتيح الجنان به منظور كساد گردانيدن بازار گرم ادعيه غير مستند و مجعول و بى اساس و گرايش دادن اهل دعا و راز و نياز و توسل و زيارت به ادعيه و ختومات و زيارات معتبرتر و مستندتر, از ناحيه مرحوم محدّث قمى در كار بوده است. مؤلف ذريعة النجاة در پى آن بوده است كه يك متن موجز و جامع و معتبر در ارتباط با وقايع كربلا و نهضت عاشورا در اختيار خطبا و وعاظ و اهل منبر قرار دهد و افكار عمومى شيعيان اهل بيت(ع) را در تبريز و ديگر شهرهاى شيعه نشين ايران تصحيح كند و محتواى فرهنگى مجالس و محافل عزادارى امام حسين(ع) را كه عبارت از گريه و زارى و سينه زنى و زنجيرزنى و گفت وشنود اخبار و روايات ضعيف و ساختگى بوده است, به سوى معارف قرآنى و حديثى و حقايق تاريخى مفيد و مؤثر در ارتباط با شناخت فرهنگ عاشورا و بازيابى تاريخ صحيح وقايع كربلا متحوّل گرداند.
2. ذريعة النجاة از جمله كتاب هاى خوش اقبال روزگاران محدوديت مطبوعات است كه در زمان حيات مؤلف آن, به گفته محقق و بازنويس محترم (عربى, ص12, فارسى, ص26) سه بار در سال هاى 1300 و 1304 و 1317 چاپ سنگى شده است. البته, با توجه به سخن مؤلف در پايان كتاب كه تاريخ اتمام تأليف و تسويد و ترجمه كتاب را سال 1302 هجرى قمرى عنوان كرده است و نيز با توجه به فاصله زمانى نامعقول 1300 و 1304 براى چاپ مجدد كتاب, ظاهراً (دوبار) صحيح تر باشد و جا دارد محقق و بازنويس محترم در چاپ هاى بعدى و مكرر كتاب, اين اشتباه را كه ظاهراً از مآخذ تحقيق به نوشته ايشان راه يافته است, تصحيح فرمايند. گفتنى تر آن است كه از قرار معلوم, ذريعة النجاة (راه رهايى) با چنين عنوان و چنان محتوايى, دست كم يكصد سال از زمان تأليف خودش جلوتر بوده است و بى جهت نيست كه در سال هاى اخير, همين كه اذهان عموم و افكار عمومى به متن وقايع كربلا و خط سير نهضت عاشورا متوجه مى گردد, همچون كتابى تازه تأليف, رخ مى نمايد و بار ديگر (چاپ اول) خود را تجربه مى كند.
3. ذريعة النجاة/ راه رهايى/ نخستين كتاب دو زبانه در تاريخ كربلا و نهضت عاشوراست كه مؤلف انديشور و هنرور آن با تجربه اى طولانى در منبر و وعظ و خطابه و با درك نياز واقعى خطيبان و واعظان و مستمعان بر آن شده است تا كتابى جامع و مرجع و در عين حال مختصر و مفيد, هم به زبان عربى و هم به زبان فارسى در يك مجلد خوش دست و نسبتاً كم حجم تدوين كند تا بتواند انيس و مونس سفر و حضر براى علاقه مندان به چنين مجموعه هايى باشد. چنان كه امروزه نيز, با استفاده از امكانات پيشرفته كتاب آرايى و صحافى, اين كتاب مى تواند به همان صورت دو زبانه با حروفى متنوع و متناسب و خوانا, همراه با نقشه ها و نمودارها و فهرست ها و نمايه هاى لازم, با حجمى مناسب به قطع پالتويى ارائه شود. ظاهراً, مؤلف از جمله كسانى بوده است كه اعتقاد داشته اند, مبانى معارف عاشورا و ذكر و ياد صحنه هاى تاريخى و سرنوشت ساز كربلا, پيوسته و بارها بايد با تدبّر و تأمل مورد مطالعه قرار گيرند, به نحوى كه ملكه انسان مسلمان شوند.
4. ذريعة النجاة, در متن عربى آن, برخلاف نوع كتاب هايى كه علماى اسلامى به زبان عربى نوشته اند و مى نويسند, زير و زبرگذارى شده و آراسته به اعراب دقيق كلمات و عبارات است. مؤلف دانشور اين كتاب, در پيشگفتار خاطرنشان كرده است كه داوطلبانه و متعمّدانه متن عربى كتاب را زير و زبر گذارده, و با دقت اعراب كرده است, تا كتاب وى بتواند استفاده كنندگان بيشترى داشته باشد; هرچند اين امتياز غير قابل انكار, متأسفانه در چاپ جديد متن عربى كتاب از دست رفته و كتاب به شيوه ديگر متون تاريخى عربى بدون شكل و اعراب طبع و نشر شده است. مؤلف دانشمند و دانش پرور كتاب, با اين كار خود نشان داده است كه به جاى اظهار فضل و دانشمندنمايى از راه دشوارياب گردانيدن اثر خويش, چونان معلمى دلسوز و آگاه مى خواهد راه را براى مبتديان و محققان تازه نفس باز كند و مطالعه و تحقيق در تاريخ عاشورا و نهضت حسينى را براى ايشان مطلوب و مطبوع گرداند. چنانكه كلمات و تركيبات ناآشناى متن را در حواشى توضيح داده است تا زحمت خوانندگان كتابش را كم كند و ايشان مجبور نباشند براى دريافت نكات و ظرائف متن كتاب به منابع و مآخذ مختلف مراجعه كنند, يا از سر راحت طلبى, از خير دقايق و ظرايف متون و مستنداتى كه در اين مجموعه فراهم آمده اند, بگذرند. محقق محترم اين توضيح هاى افزوده مؤلف را به نحو شايسته اى در پاورقى هاى ذيل صفحات چاپ عربى كتاب, جاى داده اند.
5. ذريعة النجاة, در ترجمه فارسى آن, با نثرى روان و در عين حال نزديك به تحت اللفظى تعبيه شده است تا بتواند نقش (فرعى و تمهيدى خود را در جهت رهنمون شدن استفاده كنندگان به سوى متن اصلى) ايفا كند, به نظر مى رسد, مؤلف, در آن دوران, بر آن نبوده است كه يك متن فارسى را در اين زمينه ها در اختيار عموم (يا عوام) قرار دهد. امروزه, با گذشت بيش از يك قرن و با تحولات بسيارى كه بر اثر پيروزى انقلاب اسلامى در ايران روى داده است, البته انبوهى از پژوهندگان تاريخ كربلا و نهضت عاشورا مايل اند و حق دارند كه متن هاى مستند و جامع به زبان فارسى معيار و با نثرى استوار و امروزين در اختيار داشته باشند. چنانكه بازنويس محترم با همين درك صحيح از مسئله, ترجمه فارسى كتاب را از متن عربى آن تفكيك و بازنويسى كرده اند و جداگانه به چاپ رسانيده اند. اما, اى كاش, حال كه ترجمه فارسى را با زحمت فراوان از متن عربى جدا ساخته اند, به يكباره, نثر آن را هم به نثرى گيرا و شيوا با ويژگى هايى كه اشاره شد, تبديل كرده بودند و ترجمه و نگارش فارسى كتاب را در قالب تأليفى نو پرداخته و متناسب با نياز فارسى زبانان در ايران و ديگر نقاط جهان ارائه مى كردند. ابواب و فصول كتاب
مؤلف, كتاب را در يك مقدمه و سيزده فصل و يك خاتمه سامان داده و پيش از مقدمه يك پيشگفتار آورده و طى آن به انگيزه و زمينه تأليف كتاب اشاره كرده و يادآور شده است كه محتواى كتاب وى عمدتاً همان محتواى كتاب الدمعة الساكبة تأليف مولى محمد باقر دهدشتى است; با اين تفاوت كه در آن كتاب, مطالب, فاقد نظم و انتظامى درخور يادگيرى و به ذهن سپارى هستند, اما مؤلف به محتواى كتاب انسجام بخشيده و طراحى ماندگار ذريعة النجاة را جايگزين آن گردانيده است.
مقدمه كتاب را مؤلف به يك سؤال و جواب مهم كه در واقع بيانگر (ماهيت نهضت حسينى) است, اختصاص داده است. سؤال اين است: چه حكمتى داشت كه حضرت امام حسين(ع) از مدينه به مكه مهاجرت كردند و از آنجا عازم كوفه شدند, با آنكه مى دانستند به دست تجاوزگران كشته خواهند شد؟ اين چگونه انتخاب و تصميمى بود؟ مؤلف اين سؤال را به چهار وجه جواب مى دهد. آنگاه سخنان خود را با نقل گفتارهايى از ابوالقاسم حسين بن روح(قده) نايب خاص امام زمان(عج) و سيد مرتضى علم الهدى(ره) و مرحوم علامه مجلسى مستند مى سازد.
عناوين فصول كتاب, به اختصار, چنين است: 1. ماجراهاى مدينه پيش از مهاجرت امام حسين(ع); 2. اعزام مسلم بن عقيل به كوفه; 3. عزيمت آن حضرت به مكه تا اقامت ايشان در كربلا; 4. وقايع كربلا تا صبح عاشورا; 5. مبارزات ياران آن حضرت; 6. مبارزات افراد خاندان آن حضرت; 7. مبارزات حضرت امام حسين(ع); 8. ماجراهاى اهل بيت آن حضرت پس از شهادت ايشان; 9. وقايع كوفه تا زمان عزيمت اهل بيت امام حسين(ع) به شام; 10. چگونگى شهادت دو فرزند مسلم; 11. ماجراهاى اهل بيت آن حضرت از كوفه تا شام; 12. ورود اهل بيت سيدالشهدا به شام; 12. عوامل مؤثر در مراجعت اهل بيت آن حضرت از شام به مدينه.
خاتمه كتاب, در واقع يك ضميمه (پيوست) است كه دانستنى هاى سودمندى در ارتباط با شمار شهداى اهل بيت(ع); شمار فرزندان امام حسين(ع) با مدت عمر شريف آن حضرت; فضيلت زيارت آن حضرت; فضيلت گريستن در مصائب آن حضرت در آن آمده است و همواره مى تواند محتواى آن از سوى خوانندگان كتاب رو به افزايش باشد. چاپ جديد متن عربى
آثار كوشش و اهتمام محقق محترم در جهت ارائه هرچه صحيح تر و دقيق تر متن عربى ذريعة النجاة در سراسر چاپ جديد كتاب مشهود است. اما, از آنجا كه كارهاى فردى از اين دست, در اوضاع و احوال امروزى معمولاً چنان كه بايد و شايد مطلوب از كار درنمى آيند, بعضى موارد نقدپذير نيز در آن مشاهده مى شود كه به منظور طبع و نشر بهينه كتاب در چاپ هاى بعدى آن خاطرنشان مى گردد:
* در صفحه 5, كتاب به ساحت مقدس امام زمان(عج) اهدا شده است; بدون آنكه قيد گردد اين (اهداء) از سوى مؤلف است يا محقق؟ همچنين, نگارنده نمى داند, اهداى اثر ديگران تا چه حد مى تواند زيبنده باشد.
* در صفحه 6, دعاى فرج درج گرديده است, بدون آنكه به وجه تناسب آن با كتاب و محتواى آن اشاره اى شود.
* (مقدمه محقق) (ص7تا12) فقط با عنوان (المقدمة) درج شده است, شايد به دليل آنكه جاى مطالب لازم و فراوانى, از قبيل اوضاع سياسى و اجتماعى و فرهنگى ايران در عصر مؤلف; كتابشناسى منابع كتاب; به ويژه معرفى مأخذ اصلى آن الدمعة الساكبة; شيوه مؤلف در تدوين اين كتاب; … در اين مقدمه خالى است. همچنين, پيشگفتار مؤلف تحت عنوان (مقدمة المؤلف) و مقدمه كتاب (از مؤلف) تحت عنوان (المقدمة) آمده است كه شايسته بود, با عنوان (مقدمة الكتاب) بيايد.
* در صفحات تابلويى آغاز فصل ها ـ كه اصولاً تعبيه آنها ضرورتى نداشته است ـ شمارى از عناوين فرعى اوايل هر فصل قيد شده و ديگر عناوين فرعى كه احياناً مهم تر از عناوين فرعى قيد شده اند, به حساب كمبود جا حذف شده اند, به رغم آنكه پشت اين صفحات همه جا سفيد مانده و شمار صفحات سفيد كتاب, به رغم لزوم و ضرورت صرفه جويى عاقلانه و عالمانه به 25صفحه مى رسد.
* نگارنده كه خود از عهده چنين كارهاى ثمربخش و پر زحمت كمتر برمى آيد, بناى غلط گيرى نداشته است; اما, با توجه به اينكه به حكم علاقه مندى, در پرتو سعى و كوشش محقق محترم, بار ديگر توفيق مطالعه متن كتاب را يافت, يادآور مى شود كه به رغم دقت فراوان اعمال شده از سوى محقق كتاب, اغلاط مطبعى و غيره, كم نيستند. چنانكه متن آيات شريفه در صفحات 309, 310 و470 غلط نگاشته شده اند و به همان صورت به فهرست آيات نيز منتقل شده اند. همچنين, عنوان فصل هشتم, هم در متن كتاب و هم در فهرست مطالب, به صورت غلط درج شده است.
* فهرست مطالب (فهرس الموضوعات) به جاى آغاز كتاب در پايان كتاب آمده است. همچنين, فهرست آيات قرآنى برخلاف شيوه متعارف, برحسب ترتيب سور و آيات در مصحف شريف, به صورت الفبايى تنظيم شده است كه كارايى لازم را ندارد. به علاوه, كتاب, على رغم لزوم آن, فاقد فهرست اعلام (اشخاص و اماكن) است.
* در فهرست منابع و مآخذ (المنابع والمآخذ) نام كتاب ها و صاحبان آنها به صورت كامل نيامده و به جاى آن عناوين و القاب متعددى به شيوه اى غير متعارف براى صاحبان آثار درج شده است. همچنين, منابع مؤلف از منابع محقق تفكيك نشده و در نتيجه ـ فى المثل ـ درج نام الذريعة كه سال ها بعد از ذريعة النجاة تأليف شده است, در رديف مآخذ آن بى معنا خواهد بود. چاپ جديد ترجمه فارسى
آثار كوشش و اهتمام محقق و بازنويس محترم در چاپ فارسى ذريعة النجاة نيز مشهود است. با وجود اين, موارد ذيل مى تواند قابل تذكر باشد:
* صفحه اهداء (ص5) در ترجمه فارسى همان اشكال موجود در صفحه متناظر آن در متن عربى (چاپ جديد) را دارد.
* براى ص21 به بعد, عنوان (مقدمه محقق) مى توانست زيبنده تر باشد. همچنين, عنوان ص31 بهتر بود به صورت (مقدمه مؤلف) يا (مقدمه كتاب) بيايد.
* صفه آرايى صفحات تابلويى آغاز فصل ها در ترجمه فارسى نيز همان اشكال صفحات متناظر در متن عربى را دارند, با اين تفاوت كه شمار صفحات سفيد در ترجمه فارسى از 15صفحه تجاوز نمى كند. همچنين, بازنويس محترم عناوين فصل ها را تغيير داده اند, بدون آنكه دليل آن را يادآور شوند. در عين حال, باقى گذاردن عناوين اصلى مؤلف در كنار آنها, نشانه رعايت امانت و شايان تقدير است.
* اشكالات ترجمه و نگارش كه بعضاً مى توانند از سوى مؤلف نيز بوده باشند, كم نيستند; چنانكه در برخى موارد, اشكال ترجمه به نامفهوم گرديدن عبارات منجر شده است (براى مثال: 2سطر آخر ص88, همچنين مواضعى در صفحات 94, 101, 109, 113, 129 و…).
* در مواردى كه ـ به ويژه ـ حضرت امام حسين(ع) آيه اى از قرآن كريم را در سخنانشان تضمين كرده اند, انتظار مى رفته است كه در پاورقى توجه داده شود و آدرس سوره و آيه قيد گردد.
* تكرار جمله هاى (عليه السلام) و (رحمه الله) و امثال آن در متن فارسى, امروزه خوشايند نيست. شايسته تر آن بود كه از علامات اختصارى(ع) و (ره) و مانند آن استفاده شود. همچنين, شايسته بود بازنويس محترم, تكيه كلام هاى (لعنه الله) و (ولد الزنا) و (حرامزاده) را كه در فرهنگ عامه روزگار مؤلف رايج بوده و در متن اسلام و تشيع جايى ندارد, بلكه مذموم و محكوم است, از جاى جاى متن و ترجمه حذف كنند و نكته آموزنده حذف اين گونه موارد را در مقدمه توضيح دهند.
* نقل متن عبارات كلام معصومين(ع) در ترجمه فارسى كتاب بسيار پسنديده و درس آموز است; اما, نقل ديگر عبارات و اشعار عربى كه اين جنبه را ندارند, موجه به نظر نمى رسد.
* ترجمه فارسى كتاب نيز, وقتى جداگانه منتشر مى گردد, به طريق اولى به فهرست آيات و فهرست احاديث و فهرست اعلام نيازمند است. فهرست منابع و مآخذ نيز همان اشكال ياد شده در چاپ عربى كتاب را دارد. سخن آخر
نگارنده اميدوار است خوانندگان ارجمند آينه پژوهش پيام اصلى اين يادداشت را كه همان پيام مؤلف كتاب ذريعة النجاة (راه رهايى) است, دريافته باشند; مبتنى بر اينكه درسنامه نهضت حسينى و قيام عاشورا, يادواره اى محدود به موسم محترم و صفر نيست و انسان مسلمان همواره در تمامى عمر بايد در ارتباط مستمر با مجموعه اين دروس و پيوسته در حال مطالعه مكرر آن باشد. چنان كه حضرت امام صادق(ع) به يارانشان تعليم مى داده اند كه هرگاه از سرور شهيدان ياد مى كنيد [با توجه و حضور قلب] سه بار بگوييد: صلى الله عليك يا ابا عبدالله; صلى الله عليك يا اباعبدالله; صلى الله عليك يا اباعبدالله.
بازخواني فرهنگ عاشورا
صحتى سردرودى محمد
فرهنگ عاشورا, جواد محدثى, قم: نشر معروف, چاپ اول, 1374ش, 512ص, وزيرى.
استاد جواد محدّثى كه از نويسندگان بنام و از شاعرانِ مشهور و موفّق است, با نوشتن اين فرهنگواره طرحى نو درانداخته است. (هدف از تدوين اين فرهنگنامه, آن بوده كه يك مجموعه يك جلدى, فشرده, دَم دست و كاربردى, حاوى لازم ترين دانستنى ها پيرامون موضوعاتى كه به آن نهضتِ جاويد مربوط مى شود, ارائه گردد. از اين رو مدخل هاى كتاب كه به ترتيب الفباست, اشخاص,گروه ها, جاها, كتاب ها, اصطلاحات, سنّت ها, شعاير, تعاليم مكتبى و محورهاى ديگر را كه به نحوى در ارتباط با فرهنگ عاشوراست, شامل مى شود.)(ص16).
از اين جا به وضوح پيداست كه منظور از فرهنگ در (فرهنگ عاشورا) فرهنگ مردم (فلوكلور) نبوده است و اگر پيرامون آئين ها و آداب و رسوم نيز مدخل هايى باز شده است, در رتبه پسينيِ اين پژوهش قرار گرفته است; زيرا اصل و اساس كار را در اين تأليف, تبيينِ (تعاليم مكتبى) و ترويج مفاهيم و آموزه هاى انقلابى و رزمى, تشكيل داده است.
نويسنده خود در شناسه فرهنگ عاشورا مى نويسد: (مقصود, مجموعه مفاهيم, سخنان, اهداف و انگيزه ها, شيوه ها ى عمل, روحيّات و اخلاقيّات والايى است كه در نهضت كربلا گفته شده يا به آن ها عمل شده يا در حوادث آن نهضت, تجسّم يافته است.) (ص344) در نهايت نيز مى نويسد: (فرهنگ عاشورا, خطِّ ولايت و برائت است.) (345).
نويسنده از ميان قرائت هاى مختلف عاشورا به (قرائت انقلابى حكومتيِ) آن معتقد است, و فاجعه عاشورا را كه با باور ما (فرار از بيعت) و (اعتراض بر حكومت) بود, (انقلاب خونين) و (جهاد ابتدايى) مى داند, (ص97) وبا اصل مسلّم انگاشتن شعر يا شعارى كه مى گويد: (كلّ يوم عاشورا و كلّ ارض كربلا) بر استمرار و تداوم عاشورا تأكيد مى كند (ص 37). هر روز را عاشورا و همه جا را كربلا مى خواهد و هر از گاهى با اندك مناسبتى بر اين معنا و مفهوم, با تكرار آن شعار (كل يوم عاشورا و…) اصرار مى ورزد (ص50, 173, 287, 367, 469, 471). شگفت اين كه افراط در اين اصرار, ناخواسته نويسنده را گاهى حتّى تا مرز تبليغ و ترويج خون و خشونت نيز مى كشاند تا آن جا كه از تشيّع ـ صد البتّه ناخواسته ـ تعريفى كاملاً زيدى و وحشتناك ارائه مى شود و اين تحريف, وقتى به وضوح ديده مى شود كه نويسنده محترم, شعرى از شاعر و مدّاحى معاصر به تكرار و تأييد نقل مى كند:
شيعه بايد آب ها را گِل كند
خطّ سوم را به خون كامل كند
شيعه يعنى تشنه جام بلا
شيعگى يعنى قيام كربلا
شيعه يعنى هفت وادى اضطراب
شيعه يعنى تشنگى در شطّ آب
اين سخن كوتاه كردم و السلام
شيعه يعنى تيغ بيرون از نيام1
ترديدى نيست كه اين تعريف از تشيّع, نادرست است و برداشتى كه خواننده كتاب با اين تعريف از (شيعه امام حسين (ع)) خواهد داشت, وحشتناك و با خون و خشونت خواهد بود. و براى آنان كه با ادبيّات معاصر آشنايى دارند, به روشنى معلوم است كه اشعار گفته شده به ويژه مصرع اول (شيعه بايد آبها را گِل كند) در مقابله و معارضه با سخنى سبز و انسانى از سهراب سپهرى كاشانى است كه (لطف سخنِ) سهراب و قبول خاطرش, پرآوازه و محسود معاصران است, آن جا كه مى گويد و انصاف را كه روح انسان را مى نوازد و نيك مى سرايد: (آب را گل نكنيم/ در فرودست انگار, كفترى مى خورد آب/ يا كه در بيشه دور, سيره اى پر مى شويد/ يا در آبادى, كوزه اى پر مى گردد/آب را گل نكنيم/شايد اين آب روان, مى رود پاى سپيدارى, تا فرو شويد/ اندوه دلى/ دست درويشى شايد, نان خشكيده فرو برده در آب/ زن زيبايى آمد لب رود/ آب را گل نكنيم/ روى زيبا دو برابر شده است/ چه گوارا اين آب!/ چه زلال اين رود!/ …,/ …/ آب را گل نكنيم.)2
افزون بر آنچه گفته شد, برخى موارد تأمّل برانگيز نيز در كتاب فرهنگ عاشورا ديده مى شود كه يادآورى مى گردد.
1 . بعضى از انگاره ها و شعارهايى كه در انقلاب و جنگ ساخته شد, در اين كتاب به نام عاشورا و گاه از زبان حال يا مقالِ امام حسين (ع) تلقّى و تبليغ شده است و برخى از مدخل ها نيز در همين راستا نوشته شده است; مثل (بى وفايى); (جهاد); (حجّ ناتمام); (خون); (درس هاى عاشورا); (إنّ الحياة عقيدة وجهاد); (شهادت طلبى); (عاشورا و انقلاب اسلامى); (فتح); (كلّ يوم عاشورا); (كوفيان); (هر كه دارد هوس كرب و بلا بسم الله); (هل من ناصر); (يا فتح يا شهادت); (يالثارات الحسين) و (يوم الله). البتّه همين معنا را اگر از منظرى ديگر نگاه كنيم و فرهنگ سازى براى عاشورا را از اين طريق, مجاز بدانيم, نه تنها اشكالى نخواهد بود, كه در اين صورت همين نكته را از نكات قوّت و مثبت كتاب خواهيم دانست.
2 . نقل تاريخ از منتخب طريحى و مقتل منسوب به ابى مخنف, آن هم به واسطه كتابى با نامِ (عاشورا فى الادب العاملى المعاصر), صحيح و دقيق نيست (ص 2).
3 . آمارها, دقيق و مستند نيست; زيرا از منابع و مآخذ معتبرى گرفته نشده است. بيش تر به كتابِ (زندگانى ابا عبدالله الحسين) از عمادزاده و كتاب (وسيلة الدارين) از سيد ابراهيم موسوى, اعتماد شده است كه هيچ يك درخور اعتماد و استناد نيست (ص34 ـ 31).
4 . شعرى كه با مطلعِ (أمرر على جدث الحسين وقل لاعظمه الزكيّه) است, سروده ابوهارون مكفوف نيست, بلكه از سيد حميرى است3 (ص38).
5 . شهرت كوفيان به بى وفايى و مَثَل (الكوفى لا يوفى) بيش تر از آنچه به واقعيّت هاى تاريخى برگردد, ناشى از تبليغات بنى اميّه و شاميان است (ص84; ص379 ـ 377).
6 . موضوع مصادره كاروان تجارتى يمن كه قيام امام حسين (ع) را تا حدِّ راهزنى و گردنه گيرى, تنزل مى دهد, اتّهامِ بى اساسى بيش نيست كه نخست از طريق راويان دربارى بنى اميّه ساخته شده و سپس در تاريخ هايى كه علماى عامّه ترتيب داده اند, نوشته شده است تا پس از رواج آن بالاخره به كتاب هاى ما نيز راه يافته است و صد البتّه نه به كتاب هاى مستند و معتبر كه به كتاب هاى متأخر و غير مستند راه يافته است تا در نهايت نيز جزئى از فرهنگ عاشورا خوانده شده است (ص93). 4
7 . داستان تير سه شعبه و اين كه بر سينه نشيند و از پشت سر درآورده شود, افزون بر اين كه به كتاب مستندى ارجاع داده نشده است, معقول و ممكن نيز نمى نمايد (ص123).
8 . ترجمه (ثار الله) به (خون خدا) دقيق و درست به نظر نمى رسد (ص124).
9 . چراغانى, آراستن و آذين بستن شهر كوفه و دمشق, هنگام ورود اهل بيت امام حسين (ع) به آن دو شهر, جاى تأمّل و تحقيق است; به خصوص درباره شهر كوفه, بسيار بعيد است و صحيح آن است كه اهل كوفه, نه شادمانى مى كردند و نه جسن گرفته بودند, بلكه با صداى بلند گريه مى كردند كه حضرت زينب نيز در خطبه خويش به آن تصريح مى كند (ص136).
10 . داستان سر به محمل كوبيدن زينب كبرى, قصّه اى بيش نيست كه نخست در نورالعينِ اسفراينى نوشته شده و سپس طريحى از او, و مجلسى نيز از طريحى گرفته و استاد محدّثى هم از مجلسى نقل كرده است و عجيب اين كه چندين بار نيز تكرار كرده است (ص137; 222; 367; 217) و اين كار افزون بر اين كه هرگز با اسوه صبر و استقامت, حضرت زينب نمى سازد, بر خلاف آن توصيه اى نيز است كه امام حسين (ع) بر آن تأكيد مى ورزيد و به اهل بيت (ع) مى گفت: اُنظروا اذا أنا قُتلتُ فَلا تُشَقّقَن عَلَى جيباً ولا تَخْمِشَن وَجْهاً. و استاد محدّثى نيز در جايى از فرهنگ عاشورا همين سخن را از امام حسين (ع) نقل كرده است. 5
11 . اين كه گفته مى شود امام حسين (ع) حجّ خود را نا تمام گذاشت و يا به عمره مفرده تبديل كرد, درست نيست (ص143, زير مدخلِ (حجّ ناتمام)!) بلكه دقيق و درست همان است كه در كتاب هاى حديثى ـ فقهى, روايت هاى آن نقل مى گردد و همگى حاكى از آن است كه امام حسين (ع) از ابتدا احرام عمره بسته بود و در همان حديثى هم كه مؤلف فرهنگ به نقل از وسائل الشيعه آورده است, به صراحت از معتمر بودن امام حسين (ع) سخن گفته شده است: (كان معتمراً) (ص143).
12 . ذوالجناح ناميدن اسب امام حسين (ع) و يا (جواد) خواندن آن, جاى بحث و بررسى است. اسم اوّل و مشهور, در منابع و كتاب هاى اوّليه ديده نمى شود و دومى نيز (جواد) عنوانى عام است, نه نامى خاص. (ص180).
13 . شاه زنان به شهربانو ارجاع داده شده است; امّا در متن كتاب از مدخلى به عنوان شهربانو خبرى نيست (ص 24).
14 . بدون اين كه سند يا مدركى ارائه داده شود, فقط به اين علّت كه (معروف است) نوشته شده كه شريح قاضى, فتوا به قتل حسين بن على (ع) داد (ص246). در اين كه شريح قاضى در كتاب هاى رجالى شيعه, مذمّت شده است و همچنين در اين كه به پشت بام دارالاماره كوفه رفت و حاميان هانى بن عروه را متفرق ساخت و با اين كار خدمت بزرگى به ابن زياد نمود, ترديدى نيست; امّا اين كه فتوا به قتل حسين (ع) داد, هرگز سند و مدركى ديده نشده است. ما در اين مورد به صورت مفصل و مستوفا تحقيق كرده6 و به اين نتيجه رسيده ايم كه داستان فتواى شريح از اواخر دوره قاجار به اين طرف, ساخته و پرداخته شده است. پيش از آن حتّى در كتاب هاى نامعتبر و دست چندم نيز ديده نشده است. برخى نيز به ساختگى بودن اين داستان, تصريح يا اشارتى كرده اند7 .
15 . برخى از مطالبى كه درباره شمر آورده شده است, جاى ترديد است و در مدخل (شمر بن ذى الجوشن), ضعف سند, بسيار ديده مى شود (ص256).
16 . كتابنامه اى كه زير همين عنوان (كتابنامه عاشورا) تنظيم شده است, بسيار نارسا و ناكارآمد است; مثل اين كه بدون تحقيق و با عجله, فقط كتاب ها و جزوه هايى را كه نويسنده دم دست داشته است, آورده باشد كه در ميان آن ها كتاب هايى چون اسرار الشهادة, الشهيد و الثورة, خون خدا, سوگنامه آل محمد, ناسخ التواريخ, منهاج الدموع, الوقايع والحوادث و مطلع الشمس [مقتل الشمس] هم ديده مى شوند. در حالى كه فهرست منابع كتاب, بسيار غنى مى نمايد در اين جا (زير مدخل كتابنامه عاشورا) در حدود پنجاه كتاب, شناسايى شده است (364 ـ 362).
17 . در ذيل عنوانِ (كميت بن زيد اسدى) به كتابى ارجاع داده شده است با نامِ (كميت بن زياد, شاعر العقيده) كه نامِ درست كتاب (كميت اسدى, حديث حرّيّت) است (ص374 پاورقى). البته (شاعر العقيده) نيز نام كتاب ديگرى است كه نه درباره كميت اسدى كه درباره سيد حميرى نوشته شده است.
18 . كهيعص (ص379).
19 . وهب بن عبدالله كلبى (ص465).
20 . هل من ناصر (ص470, نيز 249). در هر سه مورد, ما به تفصيل سخن گفته ايم كه در اين جا نيازى به تكرار نيست.8
21 . (يوم الله) خواندن عاشورا نيز به نظر صحيح نمى نمايد و نويسنده فرهنگ هم به تنها حديثى كه استناد كرده است, از طريق مخالفان نقل شده كه آن ها در تعظيم و تجليل روز عاشورا فراوان روايت و حديث دارند (ص486). 9 صفحات درخشان در فرهنگ عاشورا
از باب اين كه گفته اند: (عيب مى جمله بگفتى هنرش نيز بگو) بايد گفت: صفحات درخشان در فرهنگ عاشورا بسيار بيش تر از آن است كه در يك مقال بگنجد, و ما نيز به همين دليل آن را براى نقد و بررسى برگزيديم كه ديديم ارزش بازخوانى و بررسى را دارد و گرنه پيش يا پس از آن كتاب هاى فراوانى منتشر شده اند كه مى شد يكى از آن ها را برگزيد و بررسيد. امّا به چند دليل فرهنگ عاشورا را برگزيديم كه به بعضى اشاراتى مى رود:
نخست اين كه استاد محدّثى, دانشور بزرگوارى است كه از انتقاد, استقبال مى كند و حرف حق را اگرچه از شاگرد كوچكش باشد, مى پذيرد و هر انتقادى را كه وارد باشد در تكميل كارش به كار مى گيرد. ديگر اين كه كتاب فرهنگ عاشورا جايگاه خود را در ميان عاشوراپژوهان, باز يافته و چندين بار منتشر شده است; به علاوه آن كه خلاصه اش نيز با نامِ فرهنگنامه عاشورا و هم چنين ترجمه اش به زبان عربى هم با عنوانِ (موسوعة عاشورا) در بيروت و ايران و… انتشار يافته است و كتابى كه چنين شرايط ممتازى را داراست, بازخوانى و نقد آن نه تنها مشكلى را به پيش نمى كشد كه نظرها را بيش تر از پيش معطوف آن مى سازد. و بالاخره از آن جا كه كتاب مورد بحث, بسيار پربار بوده و در عين اين كه كتابى (تحريف ساز) شمرده مى شود, به صفتِ (تحريف ستيزى) هم وصف مى گردد و نويسنده اديب و فرزانه آن در تطهير و تهذيب فرهنگ عاشورا نيز كوشيده است كه در اين جا نمايه اى از مقاله هايى را كه با تحقيق و تهذيب نوشته شده اند, ارائه مى كنيم:
1 . آداب وعظ و منبر (24); 2 . تحريف هاى عاشورا (ص106 ـ 104); 3 . روضه (ص190 ـ 189); 4 . زبان حال(194); 5 . شفاعت (ص253); 6 . عروسى قاسم (310); 7 . مدايح و مراثى (414).
متأسفانه در اين موارد اندك هم كه ارجاع داده شد, به تحريف هاى عاشورا به اختصار و بسيار كم رنگ پرداخته شده است, مثل اين كه مخاطب مؤلف در اين كتاب فقط مدّاحان و مرثيه خوانان بوده است. در گزينش مدخل ها نيز دقت لازم ديده نمى شود; از باب مثال در دو جا از روضةالشهداى كاشفى (روضةالشهدا و كاشفى) بحث شده و با دو مدخل, كتاب كاشفى به خوانندگان معرفى و عرضه شده است. امّا هرگز براى كتاب (لؤلؤ و مرجان) و محدّث نورى و يا حماسه حسينى و فريادهاى شهيد مطهّرى در مبارزه با تحريفات عاشورا و يا براى كارها و آثار سيد محسن امين عاملى مانند كتاب هاى (التنزيه لاعمال الشبيه), (لواعج الاشجان) و(المجالس السنيّه), مدخلى گشوده نشده و اين همه ناديده گرفته شده است.
بعضى از مدخل ها را كه اصولاً نمى توان در فرهنگ عاشورا گنجانيد, آورده شده مثل (اربعين خونين) مربوط به تاريخ معاصر عراق; (واقعه حرّه); (بصره); (بين النهرين); (چراغانى); (خنجر و حنجر) و در ذيل آن فقط همين نوشته شده است كه اين دو واژه داراى جناس است و در شعر مرثيه سرايان كاربرد دارد. در حالى كه اگر معيار در گزينش مدخل ها همان باشد كه گفته شد, به طريق اولى برايِ واژگانى چون (سنان و سنان و سه نان) (اوّلى از قتله و دومى نيزه و سومى مأخوذ از حديث كسا و سوره هل اتى) مى بايست مدخل هايى باز مى شد; (زندگى); (فتح); (گل باغ حسين); (لعبت هاشم بالملك); (معاويه).
از طرفى ديگر ده ها واژگان كليدى در فرهنگ عاشورا متداول است و هر يك كاربردى بسيار دارد كه در اين كتاب از آن ها خبرى نيست. در اين جا برخى از آن ها را مى آوريم به اميد اين كه استاد بزرگوار را در تكميل فرهنگ عاشورا به كار آيد: آتشكده نيّر; آداب روز عاشورا; آل على; آمنتُ بالحسين, قصيده اى پرآوازه از جواهرى شاعر بزرگ معاصر عرب, ابوالاسود دئلى; ابوعماره مُنشد; اثناعشريّات, منظومه معروف سيد بحرالعلوم درباره عاشورا; احياى شب عاشورا; ابوالاحرار; ابوالمساكين, كنيه ديگر امام حسين (ع) غير از ابوعبدالله ; ابوحمزه ثمالى از نخستين زائران كربلا و پدر سه شهيد; ابوالضيم; ابوالقربه, كنيه ديگر ابوالفضل; اخلاص; استبداد مذهبى; استدراج; اسطوره سازى; افسانه هاى عاشورايى; افضل الجهاد (افضل الجهاد كلمة حقٍّ عند امامٍ جائر); امثال و حكم عاشورا; ام حبيبه, ام المصائب; انجيل اهل بيت :صحيفه سجاديّه; انور اردبيلى; بلاغة الحسين (ع), عنوان چند كتاب درباره سخنان امام حسين (ع); بيمه حضرت ابوالفضل; پيام آوران عاشورا; پيشواى شهيدان; تخميس قصيده ابو تمّام طائى; تخميس مقصوره ابن دريد; تولّد امام حسين (ع); جودى خراسانى; جوهرى, حسن بن على (ع) خرافات; خط خون; خوشدل تهرانى, داستان نويسى و عاشورا; دخيل, مولانا دخيل مراغه اى; داستان هاى ساختگى; دعاى توسل; دعاى عرفه; دعاى ندبه; دفاع; دلريش, على اصغر, از شاعران مرثيه سرا; ذبح عظيم; ذبيح الله; ذوى القربى; راه شام; رؤياهايى كه روايت شده اند; روايت هاى عاشورا; روزهاى زيارتى امام حسين (ع); روز واقعه; روضةالاسرار; زر و زور و تزوير; زيارت از راه دور; زيارت روز عرفه, زيارت نيمه شعبان; سديف, شاعر كربلا; سفيان عبدى, سلطان قيس, از داستان هاى عاشورايى, سوم امام; سوم شعبان; صحيفة الحسين (ع); صافى تبريزى, شاعر عاشورايى; صحيفه سجاديّه; طلقاء: (يابن الطلقاء); طوريج; عشرخوانى; عصر عاشورا; عاشورا و عرفان; عبادت; عبدالله بن عمر; عطرافشانى, از آداب عزادارى, علم بندان; عمان سامانى: گنجينة الاسرار; غسل شهادت; فرغانى, سيف; فضولى بغدادى; فؤاد كرمانى; فقه و عاشورا; قاآنى شيرازى; قائم آل محمد(ص); قسم حضرت عباس, قفل بستن; قضا و قدر; قمرى دربندى; كاه ريختن; كفن پوشى; گل ماليدن; لاميّه سيد رضى و…; لؤلؤ و مرجان; مباهله; مجلس ابن زياد; مجلس وليد; مجلس يزيد; محراب; محسن بن ا
لحسين (ع); مزارخوانى; مستزاد يغما جندقى; ملحمة الطف; منزوى اردبيلى; مخالف خوان; موافق خوان; موسيقى و عاشورا; مصرع الحسين; مقبل اصفهانى; ناظم البكاء; ندبه; نقّاشى و عاشورا; نونيّه ابن زيدون; (وسيعلم الذين ظلموا ايّ منقلب ينقلبون); هاتف, هاتفانه ها; هاشميّات كميت اسدى; يغماى جندقى; يا مظلوم.
و امّا درخشان ترين صفحات در كتاب فرهنگ عاشورا بيشتر وقتى ديده مى شود كه نويسنده شاعر و نكته پرداز آن مى خواهد شعرهايى را از خود يا شاعران ديگر, نقل كند. از آن جا كه استاد محدّثى خود شاعرى فرهيخته و سخن شناس است, اشعار ماندگار و ابيات پرسوز و حال فراوانى را برگزيده و در فرهنگ عاشورا آورده است; از جمله اين شعر:
سِرّ نى در نينوا مى ماند اگر زينب نبود
كربلا در كربلا مى ماند اگر زينب نبود
چهره سرخ حقيقت بعد از آن طوفان رنگ
پشت ابرى از ريا مى ماند اگر زينب نبود
و شعرهاى ديگر10 و ابيات پراكنده اى كه از نعمت ميرزازاده, متخلّص به (آزرم) آورده شده است بى آن كه از شاعر نامى برده شود! مانند آن كه در ذيل عنوان آزادى آمده است:11
اكنون كه ديده هيچ نبيند به غير ظلم
بايد زجان گذشت, كزين زندگى چه سود
بر ما گمان بندگيِ زور برده انداى
مرگ همّتى كه نخواهيم اين قيود…
دردا كه از قيام تو, اين قوم بى تميز
نشناختند ايده جانبازيت چه بود121 . فرهنگ عاشورا, ص264, زير مدخل شيعه امام حسين (ع); نيز, همان, ص237, ذيل مدخلِ (كل يوم عاشورا). 2 . سهراب سپهرى, هشت كتاب, ص347 ـ 345. 3 . ديوان السيد الحميرى, ص 18 ـ 179. نويسنده نيز خود در جايى از همين كتاب آن را از زبان سيد حميرى نقل كرده است. ر. ك: فرهنگ عاشورا, ص235. 4 . در اين مورد ما در كتاب (تحريف شناسى تاريخ امام حسين (ع)), ص170 ـ 165 با تفصيل و توضيح سخن گفته ايم, و شيخ مفيد همين قضيّه ملاقات كاروانِ امام حسين (ع) با كاروانى از يمن را نقل كرده است; بدون اين كه حتّى اشارتى به مصادره كاروان كرده باشد. ر. ك: الارشاد, ج2, ص68. مرحوم سيد محمّدمهدى بحرالعلوم نيز داستان مصادره را (از اكاذيب و اباطيل) مى داند و اقدام به آن را در چنان شرايطى (شنيع) مى شمارد. ر. ك: رجال السيّد بحرالعلوم, ج4, ص48. افزون بر همه اينها اين كار, با سيره امام علي(ع) هم در تعارض است كه اموال مخالفانش را حتّى در ميدان جنگ و مقاتله نيز مصادره نمى كرد تا آن جا كه برخى در مقام اعتراض گفتند: أتحلّ لنا دماؤهم ولا تحلّ أموالهم؟ ر. ك: جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج , ص 12; تاريخ الطبرى, ج5, ص10; أبداً حسين: شرعيّة الخروج على حكم الجور, شريف راشد الصدفى, ص450. 5 . فرهنگ عاشورا, ص268 به نقل از لهوف, ص 8. 6 . ر. ك: تحريف شناسى عاشورا, از نگارنده كه در دست انتشار است. 7 . قاضى طباطبايى, تحقيق در باره اوّل اربعين…, ص64 ـ 61; رضوى اردكانى, ماهيت قيام مختار, ص394; حسين عندليب, ثار الله: خون حسين (ع) در رگ هاى اسلام, ص126, مقاله (شايعه فتواى شريح), اكبر ثبوت, (در حاشيه يك كشف عظيم تاريخى), روزنامه سياست امروز, ص3, 8/10/78. 8 . ر. ك: مقاله (كتابشناسى توصيفى ـ انتقادى پيرامون تحريف هاى عاشورا), در همين ويژه نامه از آينه پژوهش. 9 . هم چنين است مدخل هاى (ساربان); (شير كربلا) و (عقاب). 10 . ر. ك: فرهنگ عاشورا, ص217; 201; 250; 295; 400 ـ 399. 11 . همان, ص26. 12 . ر. ك: م. آزرم, ليلة القدر, ص114.
معرفى هاى اجمالى
مقتل الحسين(ع) به روايت شيخ صدوق ـ ره ـ (امام حسين و عاشورا از زبان معصومان ـ ع ـ) تحقيق و ترجمه: محمد صحتى سردرودى, نشر هستى نما, زمستان81, رقعى, 368ص.
شرح ماجراى حماسه ساز عاشورا كه در فرهنگ دينى به (مقتل نگارى) موسوم است, از روز دهم محرم سال61 هجرى آغاز شد و تا هم اكنون نيز ادامه دارد. اما مقتل به معناى اصطلاحى و رسمى آن, به گزارش كتاب شناس بزرگ شيعى, مرحوم شيخ آقابزرگ تهرانى, از وقتى آغاز شد كه اصبغ بن نباته, يكى از ياران و هواخواهان على(ع) دست به قلم بود و اين قصه پر آب چشم را به شرح, باز گفت. (الذريعه, ج22, ص21 به بعد) صاحب معجم عظيم الذريعه, هفتاد كتاب ديگر را نيز نام مى برد كه هر يك, شايسته عنوان (مقتل) است. شايد بتوان مهم ترين مقتل هاى تاريخ تشيع را, فهرست زير, دانست:
1. مقاتل الطالبيين, نوشته ابوالفرج اصفهانى (متوفاى 356). اين اثر ارزشمند را فاضل گرانقدر سيد هاشم رسولى محلاتى, به فارسى برگردانده و نام آن را (سرگذشت كشته شدگان از فرزندان ابوطالب) نهاده است.
2. مقتل ابى مخنف, نوشته لوط بن يحيى بن سعيد مخنف, معروف به ابومخنف كه تماماً درباره عاشورا و شهادت امام حسين(ع) است. اين كتاب, شايد مهم ترين و در عين حال پربحث ترين مقتل حسينى باشد. معركه آراء بودن اين اثر, بيشتر مربوط به سرنوشت آن و وجود عينى آن در عصر ماست; زيرا گمان بسيارى بر اين است كه از اين كتاب پر ارج, اثر اطمينان بخشى باقى نمانده است و فقط شايد بتوان, پاره هايى از آن را در آثار ديگران رديابى كرد.
3. مقتل خوارزمى, نوشته موفق بن احمد مكى خوارزمى (متوفاى 568).
4. مقتل الحسين, به قلم عبدالرزاق المقرّم. مقتلِ مقرّم, از خروج امام حسين(ع) از مدينه آغاز مى شود و تا حوادث پس از عاشورا ادامه مى يابد.
جز اين ها, كتاب هاى پر ارج ديگرى را نيز مى توان نام برد كه همگى موضوع بحث و جدل هاى بسيارى بوده اند.
مقتل نگارى را از زواياى ديگرى نيز مى توان, به ميدان مجادلات علمى و مداقه هاى پژوهشگرانه كشيد كه بسى مغتنم و لازم است; از جمله اينكه سيرت و سان نويسنده هر مقتلى در اهميت اثر و برجستگى بُعدى از آن, مؤثر است. بدين معنا كه مقاتل نبايد ما را از نويسندگان آنها غافل كند و به بهانه آنكه يك اثر تاريخى و تراژيك مى خوانيم, از نفوذ انديشه و تحليل هاى خاص نويسنده آن, در گزارش هاى كتاب, غفلت كنيم. به حتم, شناخت ابى مخنف, از هر جهت بر تحقيق درباره اثر او تقدم دارد و خواننده هوشمند, از اين جهت, تاريخ را نيز همچون فلسفه و عرفان و كلام مى شمارد و چشمان خود را از عقايد و گرايش هاى نويسنده ـ و حتى مهارت هاى او ـ برنمى گردند. اصطلاح (مرگ نويسنده) اگر هم تا حدّى پذيرفته باشد, درباره مقاتل كه دعوى گزارشگرى و اطلاع رسانى دارند, بايد, به اعتدالِ بيشترى تن دهد.
بدين رو, عاشوراپژوهان و دوستداران حسين بن على(ع) هماره مترصد مقتل ها و نوشته هايى هستند كه به نويسنده آنها, اعتماد و اعتقاد داشته باشند و غير از وثاقت و صداقت او, هوشمندى و انصاف و اصابت رأى را نيز در او ديده باشند.
با وجود اين, از هيچ يك از بزرگان حديث و اركان و اساتين علوم شيعى, كتاب و اثرى كه عنوان مقتل بر جبين داشته باشد, تاكنون چشمى را ننواخته است و دلى را نربوده است. آرى, در اكثر آثار تاريخى و گزارشى بزرگان روايت و درايتِ شيعى, مى توان پاره هايى را يافت كه صفتِ مقتل دارند, اما كتابى جامع كه به همين عنوان و لقب و منظور, پديد آمده باشد, يافت نشده است. دليل اين فقدان, نه كم كارى است و نه بد بيارى شيعه; بلكه كسانى همچون شيخ مفيد و طوسى و صدوق و سيد مرتضى و… در عصر خود, نيازها و لوازمى مى ديدند كه آنان را به راهى ديگر مى برد و كارى ديگر پيش روى آنان مى گذاشت. گويا, همان مقاتل معتبر و معروفى كه در روزگار آنان بوده است, اين صاحبان فضل و قلم را از كارى دوباره و تكرارى باز داشته است. اما دريغا كه آنچه آنان از آن برخوردار بودند و هم عصرانشان داشتند, در روزگارهاى پسين, مفقود شد و اكنون ما هستيم و ده ها كتاب و مقتل و اصل, كه همگى مفقود يا مشوب شده اند.
آنچه مايه خرسندى و شادمانى است, توجه بزرگان علوم دينى به مسئله مقتل نگارى در آثار خود بوده است. آنان اگر هم چنين كتاب هايى با عنوان مقتل, نداشته اند, يا به ما نرسيده است, اما در هر اثر و كتابى كه جايى براى گريز به عاشورا يافته اند, از اين قصه پر غصه ياد كرده اند و نكته ها گفته اند. اين واقعيت تاريخى, محققان امروزى را به (مواردپژوهى) مى خواند و اينكه (تاريخ موضوعى) را پى ريزند و يا پيش برند. (تاريخ موضوعى) همچون (تفسير موضوعى) اهميت و ضرورتى انكارناپذير يافته است و كسان بسيارى را به سوى خود مى خواند.
يكى از محققان و كوشندگان سخت كوشى كه تاكنون آثار و مقالات بسيارى به ساحت مقدس حسينى, تقديم كرده است, حجةالاسلام محمد صحتى سردرودى است كه كارنامه خود را مشحون از نام حسين و تاريخ عاشورا كرده است. اثر جديد او كه موسوم به (مقتل الحسين به روايت شيخ صدوق) است, كمر همت به احياى يكى از مواريث تاريخ شيعى بسته است و ترجمه و تحقيق را نيز بدان افزوده است. وى, در مقدمه از (اهميت عاشوراپژوهى) مى گويد و (پيشينه مقتل نگارى) و (مقتل شيخ صدوق) و… در اين باره مى نويسد: (در ميان كتاب هاى منتشر نشده شيخ صدوق, كتابى نيز به نام مقتل الحسين(ع) نام برده شده است… اين مقتل داراى مزيت هاى مهمى است كه ما در اين جا به برخى از آنها اشاره مى كنيم و تفصيل و تحقيق بيشتر را به جستجو در متن كتاب وامى گذاريم.) (ص24) سپس چهار برجستگى و ويژگى براى مقتل صدوق(ره) مى شمارد كه خلاصه آنها بدين قرار است:
1. حدود 90 درصد مطالب اين كتاب را احاديث و اخبار مأثور از امامان معصوم(ع) تشكيل مى دهد;
2. ذكر سلسله سند در همه اخبار و احاديث اين مقتل. محقق و مترجم كتاب (جناب صحتى) در اين اثر, سلسله سند را انداخته و به ذكر نزديك ترين راوى ـ يعنى كسى كه سخن را از گوينده اصلى يا امام معصوم(ع) شنيده است ـ بسنده مى كند. حجت وى بر اين حذف, ذكر منابع و مآخذ در پاورقى هاى كتاب و پرهيز از معنعن نويسى است كه خستگى افزاى خوانندگان است.
3. تقرّب زمانى به عصر امامت. محقق و مترجم كتاب, از اين جهت, مقتل صدوق را بى مانند و نظير مى خواند. (ص25)
4. پرهيز از پيشداورى و ارزشگذارى هاى ايدئولوژيكى و سياسى خالص, در كتاب. نويسنده, مقتل صدوق(ع) را, خالى از هرگونه شائبه هاى فرقه گرايى و تحليل هاى ايدئولوژيكى مى داند و مى نويسد: (شيخ صدوق در آثارش, تنها به آوردن متن احاديث و اخبار بسنده مى كند و حتى عناوين فصول و ابواب را از متن روايات برمى گزيند. بدين رو مقتلش بيش از هر چيز, به اصول اعطايى پيشوايان معصوم مبتنى است… تحليل هاى تحميلى و ابزارانگارانه, به آن راه نيافته است.) (ص26)
سپس, بحث كوتاهى را تحت عنوان (قرائت شيخ صدوق از قيام عاشورا) مى آورد كه بيشتر تكيه و تأكيد بر جنبه هاى انسانى و الهى قيام حسينى(ع) است.
شيوه تحقق جناب صحتى در اين اثر, استخراج متونِ مربوط, از كتاب هاى شيخ صدوق و انضمام اندكى از روايات و اخبارى است كه در آثار ديگر بزرگان علم حديث آمده است. بنابراين همه عبارات اين كتاب, بى واسطه يا با واسطه, از شيخ صدوق نقل شده است. (ص27)
پس از نقل عبارات عربى, ترجمه مى آيد و يادداشت هاى محقق, در پايان فصول, تراكم كرده اند.
مهم ترين مسئله و نكته اى كه به نظر نگارنده درباره اين اثر مى رسد, اين است كه جناب صحتى, معلوم نمى كند كه كتاب حاضر, همان (مقتل الحسين) است كه صدوق(ره) در ضمن آثارش از آن ياد كرده است, يا پاره هايى از گفته هاى وى در آثار مختلفش مى باشد؟ اگر همان است, بايد توضيح مى دادند كه اين كتاب مفقود را از كجا و چگونه يافته اند و براى اطمينان خواننده, يادآور مى شدند و تأكيد مى كردند كه كتاب حاضر, همان مقتلِ مفقود است. اما اگر, اثر وى, از نوع (مواردپژوهى) است و نويسنده, زحمت جمع آورى و همايش نوشته هاى پراكنده صدوق(ره) را متحمل شده اند, اين را نيز بايد تذكار مى دادند و شيوه خود را باز مى گفتند. اما آنچه از مقدمه برمى آيد, اين است كه صدوق(ره) كتابى به نام (مقتل الحسين) داشته است كه معلوم نيست ربط آن با كتاب حاضر چيست.
نويسنده در پايان هر بند از عبارات صدوق(ره) منبع خود را ذكر مى كند كه معمولاً يكى از پنج كتاب امالى, علل الشرايع و عيون اخبارالرضا, خصال و ثواب الاعمال است; ولى در مقدمه هيچ توضيحى نمى دهند كه مقتل حاضر, چه همسانى ها و يا تفاوت هايى با مقتل مفقود دارد. اساساً جز اينكه صدوق(ره) مقتلى داشته كه اكنون مفقود است, ديگر هيچ آگاهى و اطلاع ديگرى از آن به دست نمى دهد. آيا جايى بهتر از مقدمه كتابى كه عنوانش (مقتل الحسين به روايت شيخ صدوق) است, مى توان پيدا كرد كه در آن تحقيقى درباره مقتل مفقود صدوق(ره) ارائه شود؟ ولى اين مقدمه و اثر, چنين توقع بجايى را پاسخ نمى دهد.
ديگر آنكه جا داشت كه نويسنده يادآور مى شدند كه اهميت مقتل حاضر در چيست. اگر به محتواى آن است كه بايد كمابيش در مقدمه و يادداشت ها نشان مى دادند و اگر ارج و بهاى اثر فقط به نويسنده آن است, كتاب حاضر را نمى توان اثر مستقلى از صدوق(ره) دانست; زيرا اگر نويسنده اى قصد تأليف اثر مستقلى داشته باشد, سعى مى كند به همه ابعاد مهم و زواياى موضوع كتاب خود, اشاره كند, ولى اگر كتاب از مجموعه آثار او برگرفته شده باشد, اثر او محسوب نمى شود. روشن است كه نويسندگان در آثار گوناگون خود, درباره موضوعات مختلف سخن مى گويند و اين پراكنده ها, توان و استعداد احداث كتاب مستقلى را ندارند. كتاب مستقلى كه هر نويسنده اى درباره هر موضوعى مى نويسد, همه يا اكثر نكات و ابعاد را در نظر مى گيرد كه در پراكنده ها و اشاراتش در آثار ديگر, مجال پرداختن به همه آنها را ندارد.
توقع بجا و درست خوانندگان, اين است كه در مقدمه كتابى كه مدّعى پر كردن جاى خالى كتاب مفقودى است, صحيح ترين و كامل ترين توضيحات آمده باشد كه مع الاسف, چنين اتفاقى نه در مقدمه و نه در يادداشت هاى اندك كتاب نمى افتد.
البته, آنچه اينك به همت و سعى بليغ نويسنده جمع و چاپ شده است, بسى مغتنم است; ولى جاى اين اطلاع رسانى در مقدمه بسيار خالى است و به همين روى مى توان گفت كه مقتل شيخ صدوق, همچنان مفقود است, و جاى خالى آن پر نشده است.
يادداشت هاى محقق در پايان هر فصل, خواندنى و برخى بسيار هوشمندانه است;(از جمله يادداشت ص190) اگرچه هر از گاه سخنان نادر و شاذّى را نيز مى توان در ميان آنها يافت. (از جمله ر.ك: ص120)
نكته ديگرى كه خاطر نويسنده را بدان جلب مى كنم, افزون بر برخى مطالب و اشعار در ترجمه ها است كه گاه خواننده را به اشتباه و التباس مى اندازد. مثلاً در صفحه 158, بعد از ترجمه عبارتى از شيخ صدوق(ره) بى مقدمه و توضيح, چهار رباعى مى آورد كه موجب اختلال در نظم منطقى كتاب مى شود.
به هر روى, حضور كتاب (مقتل الحسين به روايت شيخ صدوق), در ميان جمع كتاب هايى كه عاشوراپژوهى, وجهه همت آنهاست, مغتنم و مايه خرسندى بسيار است. حجت اللّه زمانى كوفه و نقش آن در قرون نخستين اسلامى, محمدحسين رجبى (دوانى) دانشگاه امام حسين(ع), مؤسسه چاپ و انتشارات, 568ص, وزيرى.
اى كوفه تو كيستى كه اميرالمؤمنين(ع) به مدينه باز نگشت و در تو سكونت گزيد! و روى مردم تو حساب كرد و چشم به مردان تو دوخت و رساترين خطبه هايش را در مسجد تو ايراد كرد. و آنچه مى خواست به امت اسلام بگويد در مدت چهار سال و نه ماه (تاريخ تمدن اسلام, جرجى زيدان, ج1, ص49) خطاب به مردم تو گفت. اى كوفه آيا ساكنان تو تحمل فهم و درك سخنان مولا را داشتند؟ اى كوفه, از بى وفايى و دو رويى ها, نفاق مردمانت بگويم يا از درد و رنج و سختى هايى كه ائمه(ع) در آنجا متحمل شدند؟
و چرا اميرالمؤمنين از يارى مردم مدينه نااميد و انتظار چندانى از همراهى حجازيون نداشت, بعد از جنگ جمل به كوفه آمد و در آنجا سكونت گزيد و حتى مدفن پيامبر(ص) را رها كرد؟ زيرا قريش و اهل مكه كينه ديرينه على(ع) را در دل داشتند, چون پدران و اجدادِ كافر و مشركشان, به دست على(ع) و لشكر اسلام به هلاكت رسيدند.
سران مدينه زير بار بيعت با امام نرفتند و برخى هم, پيمان شكستند. به همين جهت اميرالمؤمنين(ع) با همه تعلق خاطرى كه به مدينه و مزار پيامبر(ص) و حضرت فاطمه زهرا(س) داشت, بعد از جنگ جمل به كوفه وارد شد و در آنجا بستر خلافت را گسترانيد. در همين كوفه, بالاى منبر فرمودند: (كسى به اندازه من ظلم و ستم نديده است.) مردم كوفه در زمان ورود اميرالمؤمنين(ع) به آن شهر, شيعه و طرفدار آن حضرت نبودند; گرچه آنجا لشگرگاه مجاهدان اسلام بود. امام على(ع) پس از جنگ جمل, به همراه نفراتى از حجاز در كوفه فرود آمدند; ولى از همان اوايل ورود كوفه مردمى ناسپاس, دنيا دوست بودند, و انتظار داشتند مثل خلفاى پيشين با آنها عمل شود. در جنگ جمل وقتى با مخالفت جدى امام(ع) مواجه شدند كه فرمودند (ما براى اقامه عدل و سركوب پيمان شكنان مى جنگيم و نبايد مال مسلمانان را غارت كنيد و به زنان و فرزندان آنان آسيبى برسانيد) خم به ابروانشان نشست و دلشان از امام آزرده شد و از همين جا بود كه خوارج از آن حضرت جدا شدند و ديگران هم, چون در جنگ ها از غنائم بى نصيب بودند و تحمل عدل على(ع) را نداشتند, يا در شام به معاويه پيوستند, يا پى كار خود رفتند و حتى امام(ع) نتوانست شريح قاضى را (كه دلى مملو از كينه امام(ع) داشت) عزل كند.(ص21)
در سال 61هـ كه امام حسين(ع) به دست كوفيان به شهادت رسيد, نه آنكه آنان شيعه نبودند, بلكه از پيروان سرسخت عثمان بودند; لذا امام حسين(ع) روز عاشورا فرمود: (يا شيعة آل ابى سفيان ان لم تكن لكم دين وكنتم لاتخافون المعاد فكونوا احراراً فى دنياكم). اينكه در تاريخ آمده است كه شيعيان كوفه و پيروان على(ع) امام حسين(ع) را كشتند, درست نمى باشد. شيعيان كوفه كسانى بودند كه پس از واقعه كربلا, پشيمان شدند كه چرا فرزند پيغمبر را يارى نكردند و بعدها به عنوان توابين, قيام كردند و همگى كه حدود سه هزار نفر بودند, كشته شدند.
اما كوفه پس از واقعه كربلا كم كم شيعه شد; به طورى كه غير شيعيان اندك شدند. استاد على دوانى سه علت براى شيعه شدن كوفيان مى شمارد:
1. يارى نكردن اميرالمؤمنين كه نتيجه آن مظلوميت على(ع) شد.
2. واقعه كربلا و به خود آمدن مردم و انفعال آنان از كوتاهى درباره امام حسين(ع).
3. وجود مزار و مرقد شهداى كربلا و اميرالمؤمنين(ع) كه باعث بيدارى و دگرگونى آنان شد.(ص22)
نتيجه شيعه شدن كوفيان را در زمان امام زين العابدين(ع) و امام صادق(ع) مى بينيم كه مورد احترام و توجه كوفيان هستند.
اكثر شاگردان امامان(ع) از مردم كوفه بودند و بعدها بخشى از مردم كوفه را ايرانيان تشكيل دادند; كسانى كه گرد مختار جمع شدند و به خون خواهى امام حسين(ع) و شهداى كربلا قيام كردند و بيشتر شهداى اين قيام, از ايرانيان بودند. (ص23و24)
امام جعفر صادق(ع), نخستين بار در زمان ابوالعباس سفاح اولين خليفه عباسى به كوفه آمد و مورد تكريم او قرار گرفت و بيشترين جلسات بحث و درس امام صادق(ع) نيز در كوفه بوده است. (ص56 ـ61) منصور كه جايگاه علمى امام صادق را مى دانست و از ارادت شيعيان به وى خبرداشت, مراقب امام بود كه مبادا عليه او قيام كنند. (ص57)
در روايات بسيار, راجع به ظهور امام زمان(ع) در كوفه به عنوان پايگاه آن حضرت و منزل و محل قيام ايشان ياد شده است. (ص61)
با فرايند شكل گيرى و ساختار اجتماعى كوفه و فتح عراق از آغاز تا سقوط مدائن و بناى كوفه و جغرافياى تاريخى منطقه كوفه يعنى موقعيت جغرافيايى و مسافت كوفه با ديگر شهرهاى بزرگ و نواحى مشهور اطراف كوفه, زمينه تشكيل و تركيب قبايل عرب ساكن كوفه را فراهم آورد. از نظر شناسايى فرهنگ آن ديار, سكونت ايرانيان حائز اهميت است; گرچه بررسى اجتماعى موالى و نگرش خلفا و حكام نسبت به آنها نيز درخور تحقيق و پژوهش مستقلى است. (ص83 ـ143)
نقش سياسى و نظامى كوفه از آغاز تا مركزيت خلافت اسلامى و خلافت عمر بن خطاب تا خلافت عثمان و اعزام كوفيان به روم و فتح ايران در اين مقطعه از تاريخ مى تواند روشنگر واقعيت هاى بسيارى براى اهل تحقيق و پژوهش باشد. (147ـ166)
كوفه در زمان اميرالمؤمنين على(ع) به مركز خلافت اسلامى تبديل شد, اما مشكلات عديده اى كه كوفيان براى حضرت به وجود آوردند, به حدى رسيد كه بامداد روز نوزدهم ماه مبارك رمضان سال چهلم هجرى يكى از متعصبين خوارج (عبدالرحمن بن ملجم مرادى) با ضربت شمشير زهرآلود خود, فرق سر ولى خدا را در مسجد كوفه و در محراب عبادت شكافت و قلب شيعيان جهان را تا به امروز داغدار نمود. سپس برخورد كوفيان با امام حسن(ع) كه نهايتاً منجر به ترك كوفه و بازگشت حضرت به مدينه شد. (ص295ـ166)
نقش كوفيان در زمان معاويه و اشغال كوفه توسط وى و بيعت كوفيان با معاويه و سپس قيام امام حسين(ع) و برخورد كوفيان با امام حسين(ع) و به وجود آمدن عاشورا, از جمله مباحثى است كه افق هايى را فرا روى خواننده مى گشايد. (ص341ـ266)
اوضاع سياسى كوفه پس از يزيد تا حكومت عبدالملك مروان و قيام توابين و سرانجام غمبار قيام مختار و تصرف كوفه به دست زبيريان و اوضاع سياسى كوفه پس از عبدالملك مروان تا پايان حكومت امويان و تصرف كوفه توسط خوارج, از مطالب مهم و خواندنى كتاب مى باشند. (ص401ـ342)
ظهور خلافت عباسيان در كوفه و اعلام رسمى آن توسط آنها كم كم به افول و بى اعتبارى سياسى بغداد انجاميد. در اين برهه قيام علويان را داريم و دعوت آنها به اهل بيت(ع) و قيام يحيى بن عمر بن الحسين بن زيد بن على(ع) كه با رشادت هايى كه از خود نشان داد و جلو سپاه بغداد ايستاد تا كشته شد. در سپاه يحيى بسيارى از بزرگان كوفه و دانشمندان به چشم مى خوردند. در رثاى يحيى شعرهاى بسيارى سرودند كه تا آن زمان براى هيچ يك از كشته شدگان دوران بنى عباس سروده نشده بود. (ص414ـ402)
نقش معنوى ـ علمى و فكرى كوفه را مى توان در بناى مساجد خصوصاً مسجد كوفه در زمان خلافت على(ع) و اعتكاف كه در آن مسجد انجام مى شد و وجود مشاهير صحابه و تابعين و كوفه به عنوان مركز نشر معارف اسلامى جستجو كرد. گرچه دانشمندان و شاعران مشهور كوفه از اصحاب اهل بيت(ع) بودند و شيعيان كوفه در دوران خلافت على(ع) و قيام امام حسين(ع) حال و هواى شيعى به كوفه داده بودند اما ديگر فرق و مذاهب هم در كوفه كم نبودند. (ص491ـ 415)
با تأسيس حوزه علميه نجف اشرف حيات علمى كوفه به افول گراييد و تحت تأثير آن قرار گرفت و با مطرح شدن حوزه علميه نجف, ديگر در تاريخ از خاندان و رجال شيعه در كوفه خبرى نيست, يا از آن ديار كوچيدند و يا ساكن نجف شدند. (ص500 ـ492)
در خاتمه بررسى نقاط قوت و ضعف كوفيان و تأثيرات و پيامدهاى عملكرد مردم كوفه بر جهان اسلام بس مهم مى نمايد. اگر نقاط قوت مردم كوفه بر ضعفشان چيره مى گشت, امروز عالم اسلام چگونه بود؟
ـ اگر آنها دستورهاى على(ع) را حداقل در حد خلفاى پيشين اطاعت مى كردند, چه مى شد؟(ص515 ـ501)
ـ اگر از يارى امام حسين(ع) سرباز نمى زدند و ناجوانمردانه پشت امام را خالى نمى كردند و به يارى فرزند زهرا(س) مى شتافتند, چه پيش مى آمد؟
ـ اگر حداقل آزادمرد مى ماندند و به خيام حرم فرزندان رسول الله(ص) حمله نمى كردند, چه مى شد؟
ـ اگر اولاد على(ع) و فاطمه(س) را به اسارت نمى بردند چه؟
ضعف ايمان و عملكرد ناجوانمردانه كوفيان نتايج شوم و بدعت هاى بى شمارى را در جهان اسلام پديد آورد كه دنياى اسلام تا به امروز شاهد دست آوردهاى پلشت و سگالنده آن است كه با هيچ آب زمزمى شسته نخواهد شد. يداللّه جنّتى
مجله هاى پژوهشى
آينه ميراث
سال5, شماره 1 (پياپى17), تابستان81
ايرانشناسى و نسخه هاى خطى; ظفرنامه حمدالله مستوفى; گزارشى درباره منابع نزهة القلوب(2); چاپ جديد آثارالباقيه; سند بادنامه منظوم و…. بخارا
شماره 26, مهر و آبان81
خدا و انسان در تاريخ; عوامل سقوط شاه; تازه ها و پاره هاى ايرانشناسى; چالش پيشاروى فرهنگ ما; تداعى معانى و…. پاسدار اسلام
سال22, شماره 253, دى81
دانستنى هايى از قرآن (نشانه هاى منافقين); سخنان معصومان; عقل و دين; مثلث شوم نفاق; امامان(ع) ريشه هاى كرامت; توحيد در سيره پيشوايان; امام صادق(ع) از ديد ديگران; بررسى ديدگاه قرآن پيرامون مفاسد اقتصادى; رابطه دين و حكومت از منظر على(ع) و…. پاسدار اسلام
سال22, شماره 254, بهمن81
عقل و دين; امامان(ع) رهبران شايسته بشريت; توجه نظرى و عملى به قرآن در سيره پيشوايان و…. پژوهش و حوزه
سال3, شماره 11, پاييز81
درآمدى بر ضرورت بازسازى هندسه علوم حوزوى; مراحل تاريخى اجتهاد; مكتب اصولى شيخ مفيد; تسنيم, تفسير قرآن كريم; معرفى (معجم الافعال المتعدية ـ الملازمه); تصحيح متون كهن: مفهوم, عناصر, روش ها; تازه هاى پژوهش; آشنايى با پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى و…. پژوهش هاى قرآنى
سال8, شماره 31, پاييز81
(ويژه قرآن, اديان و فرهنگ ها)
قرآن و ديگر آيين ها و فرهنگ ها; گوهر اديان, در گزارش قرآن; قرآن و كثرت گرايى دينى (پلوراليسم); اديان آسمانى و گفت وگو; نجات بخشى اديان, در پرتو قرآن; همسويى آموزه هاى اديان; اديان الهى از منظر قرآن; تأويل, و آيات محكم و متشابه و…. پگاه حوزه
شماره 85, شنبه 5بهمن81, 21ذيقعده 1423
نسل سوم و تغيير نسل هاى پيشين; تاريخ به پايان نرسيده است; شورا, از آرمان تا واقعيت; مشورت و نظارت بر حكومت; اتوپياى قدرت; شناخت شيعه, خلاها و اولويت ها; روايتى در رازگشايى يك تاريخ و…. پگاه حوزه
شماره 86, شنبه 22بهمن81, 28ذيقعده 1423
رونق مجدد اسلام سياسى; فرجام انديشى با فرضيه اى معمول; تحليل مفهومى از ضرورت ايدئولوژى; برق اشراق بر گوهرهاى تعالى و…. پگاه حوزه
شماره 88, شنبه 26بهمن81, 13ذيحجه 1423
فراخوان نظريه پردازى و نوآورى روشمند; بازتوليد زايمان تاريخى; جامعه شناسى حقوق و بازتاب هاى اجتماعى; جهانى شدن و خروج از تاريخ; عنصر ايمان و نقد قرائت هاى موجود; انسان در برابر پرسش; تحليل مفهومى از ضرورت ايدئولوژى و…. پيام حوزه
سال9, شماره 2و3, تابستان و پاييز81
(ويژه نامه مدارس حوزه علميه قم)
مسائل مدارس و ديدگاه مديران در نشستى با مديران محترم مدارس; معاونت تهذيب از اخلاق در مدارس مى گويد; آشنايى با دفتر تأليف متون درسى حوزه علميه قم و…. پيام زن
سال11, شماره 12 (پياپى132), اسفند81
سلامت زنان در جهان; زنان و نقش مجالس سوگوارى در دوره قاجاريه; امام حسين(ع) و علل همراه بردن خانواده به كربلا(1); خانم آن مارى شيمل, تنديس پژوهش در فرهنگ اسلامى; برنامه هاى زندگى براى فرزندان; تازه هاى پژوهش; نمايه مسائل زنان در مطبوعات; كتابخانه پيام زن و…. تاريخ اسلام
سال3, شماره 11, پاييز81
سيره نبوى(ص) در كتاب بحارالانوار; تشيع بصره در قرون نخستين; كتب جغرافياى عمومى و سفرنامه ها در جهان اسلام; (زرنگ) در قرون نخستين اسلامى; دور قيامت در نظر اسماعيليان نزارى; تتبّعى در راحةالصدور راوندى و…. جهان كتاب
سال7, شماره پياپى161 و162, دى81
بحثى در رده بندى كتاب شناسى; معماى هويدا و معماى دگرديسى ميلانى (نقدى بر كتاب (معماى هويدا)); صف مورچگان تاريخ; در جستجوى عدالت; پشت سر گذاشتن چپ (نقدى بر كتاب (آبديده ساختن دموكراسى چپ در اروپا)); تازه هاى بازار كتاب و…. جهان كتاب
سال7, شماره 20ـ19 (پياپى163 و164), بهمن81
آشنايى زدايى در كتاب شناسى; نگاهى دوباره به يك تجربه; نقدى بر كتاب (چراغ ها را من خاموش مى كنم); نقدى بر ترجمه كتاب (آناباز); تازه هاى بازار كتاب و…. حزب الله انديشه
سال3, شماره 6و7, بهار و تابستان81
گفتار و قضيه دينى (بسم الله); نظام فنى ـ مهندسى دينى; بنيادهاى دينى صلح جاويد; اشاراتى از براى معرفت بر متون روائى; اصل عدم قابليت اعراض در سلب مالكيت; خلقت نورى اهل البيت(ع) و…. حكومت اسلامى
سال7, شماره 3 (پياپى25), پاييز81
(ويژه نامه انديشه سياسى عاشورا, دفتر اول)
مقاومت و مشروعيت; قيام امام حسين(ع) از منظر تكليف دينى; نهضت امام حسين(ع) از منظر امر به معروف و نهى از منكر; پيوند دين و سياست در گفتمان عاشورا; عنصر آزادگى در نهضت حسينى; نهضت سيدالشهدا, اهداف و انگيزه ها; امام حسين(ع) و تشكيل حكومت اسلامى و…. حكومت اسلامى
سال7, شماره 4 (پياپى26), زمستان81
(ويژه نامه انديشه سياسى عاشورا, دفتر دوم)
رهبرى عاشورا; امام حسين(ع) و رهبرى بحران از مكه تا كربلا; ويژگى هاى اخلاقى دو جبهه حق و باطل در كربلا; حركت اسلاحى امام(ع) و نسبت ميان تكليف و نتيجه; عاشورا, نقش بى همتاى زينب(س) و…. حوزه
سال19, شماره 111 و112, مرداد, شهريور, مهر و آبان81
(ويژه ميرزا كوچك جنگل)
قبله و قبيله ميرزا; پاسخ به يك پرسش درباره شخصيت ميرزا كوچك; هيأت اتحاد اسلام گيلان; ميرزا نماد حوزه شيعه; ميرزا كوچك سردار اسلام; ميرزا كوچك و رابطه با شوروى; آسيب شناسى نهضت جنگل و…. خبرنامه دين پژوهان
سال2, شماره 10, مهر ـ آبان81
جهانى شدن و فرهنگ; دين پژوهى و مشكلات فراروى; توسعه فرهنگ دينى و معنويت گرايى; سنت هاى اسلامى و جنبش فمينيسم; سمينار بررسى جامع ابعاد سقط جنين در ايران; نقد و بررسى و تفسير پيشگويى هاى نوسترآداموس و…. رسالة التقريب
العدد 34و35, خريف1423هـ/ 2002م
الاحداث الارهابية وتداعياتها; التحديات الثقافية; الاجتهاد الجماعي ومجامع الفقه الاسلامي; الملف: الاصالة والمعاصرة في فقه المذاهب الاسلامية و…. رسانه
سال13, شماره 3 (پياپى51), پاييز81
ائتلاف رسانه ها براى صلح; ارتباط جمعى و صلح جهانى; ضرورت گفتگو در عصر ارتباطات و…. مجله زبان و علوم قرآن
سال2, شماره 7و8, پاييز و زمستان80/1422هـ
چرا قرآن و چرا زبان عربى؟; كمك خواهى و كمك رسانى از ديدگاه قرآن; نجوم در نهج البلاغه; شرح احوال و آثار استاد عبدالمجيد بديع الزمانى و…. صنعت چاپ
سال21, شماره 242, دى81
حلقه هاى گمشده در برنامه ريزى صنعت چاپ در ايران; حرف زدن به زبان جهانى JDF; پست بين الملل; كتابخانه و…. صنعت چاپ
سال21, شماره 243, بهمن81
چاپخانه دولتى, دشوارى هاى حفظ امنيت; پول اروپا, امنيتى ترين اسكناس هاى جديد; معرفى كتاب (آشنايى با صنعت چاپ ـ از حروف چينى تا صحافى); كتابخانه و…. علوم حديث
سال7, شمار3 (پياپى25), پاييز81
نكاتى درباره حديث (عنوان بصرى); جستارى درباره حديث (القدرية مجوس هذه الامة); سهم زنان در نشر حديث; نگاهى به خطبة الافتخار و خطبه تطنجيه; تازه ترين موسوعه حديثى شيعه; معرفى كتاب الشريعة; كتاب هاى حديثى منتشر شده از زيديه و…. علوم سياسى
سال5, شماره19, پاييز81
از عقل قدسى تا عقل ابزارى; كليات رهيافت راهبردى قرآن; مفهوم قرآنى عدل; اقتدار كاريزمايى حضرت محمد(ص); استبداد از ديدگاه قرآن; نظريه دولت در انديشه حسن البنا; اكثريت در قرآن; زندگى و انديشه سياسى ابوريحان بيرونى; آموزه هاى سياسى در قابوسنامه و…. فرهنگ جهاد
سال7, شماره4 (پياپى28), تابستان81
نظريه حكومت از ديدگاه شهيد مطهرى; اسلام و تربيت فرزند; حسين(ع) هسته هستى; اهداف قرآن از طرح مسائل طبيعى; انديشه جامعه مطلوب از ديدگاه قرآن و…. فرهنگ قومس
سال6, شماره2(پياپى20), تابستان81
(ويژه نامه كنگره بررسى افكار و آثار عارف بزرگ شيخ علاءالدوله سمنانى و…)
شخصيت باطنى شيخ علاءالدوله سمنانى; محاكمه اى در منازعه عارف سمنانى با شيخ اكبر ابن عربى; نقد و بررسى كلامى چهل مجلس شيخ علاءالدوله و…. فقه اهل البيت(ع)
السنة السابعة, العدد 28, 1423هـ/2002م
الحيل الشرعيه في الربا; ملكية الارض; البنك و تجاذبات الاجتهاد الإسلامي والاقتصاد الحديث; محل الذبح فى الحج; حكم الأضحية في الحج; الترتيب بين افعال الحج; رؤية جديده حول حكم العمرة المفرده; جغرافيه الحج و…. كتاب زنان
سال5, شماره 17, پاييز81
توانمندى خانواده در پيشگيرى انحرافات اجتماعى; بحران هويت و انحرافات اجتماعى; اقتدار دين در پالايش جامعه از انحرافات اجتماعى; خلأهاى قانونى و انحرافات اجتماعى و…. كلام اسلامى
سال11, شماره 44, زمستان81
جهان بينى گوناگون و تعريف يكسان براى آزادى; پلوراليزم فرهنگى در انديشه دينى; مارتين هايدگر و هرمنوتيك فلسفى; برهان حدوث از ديدگاه امام على(ع); نگاهى به مسئله علم و دين; جوهر جسمانى در انديشه مثبتان و نافيان; خدا, فراتر از ديدنى ها و…. كيهان فرهنگى
سال19, شماره 195, دى81
هفت آسمان ادب فارسى; مردى كه (جان شريف) داشت; آخوند خراسانى و پيشوايى مشروطه; على, معرفت, عرفان و عشق به خدا و…. كيهان فرهنگى
سال19, شماره 196, بهمن81
ناشناخته هاى تاريخ ايران و اسلام; روايت تاريخ انقلاب; عرفان در آيينه شعر انقلاب; سياست توسعه ارتباطات در ايران; اسلام, هنر و تربيت; نقل تاريخ امروز براى فردا; كيستى مولوى و…. گلستان قرآن
سال5, شماره 139 (پياپى182), بهمن81
قرآن, جلوه گاه هستى; قرآن, راهنماى من در جستجوى عاشوراست; تأملاتى در نسبت هرمنوتيك و تفسير; آشنايى با شخصيت تفسيرى شيخ محمود شلتوت; پرتوى از قرآن در تجلى انسانى وارسته و…. گلستان قرآن
سال5, شماره140 (پياپى 183), بهمن81
قرآن آسان; تفاوت هاى تفسير شيعه با اهل سنت; راز بيگانگى يكتاپرستى در هنر اسلامى; پايگاه هاى قرآن; تجلى تفكر يكتاپرستى در هنر اسلامى; پايگاه هاى قرآنى در اينترنت; مرزبان وحى و خرد و…. مجله تخصصى دانشگاه علوم اسلامى رضوى
سال2, شماره 4و5,تابستان و پاييز81
(ويژه علوم قرآنى و حديث)
بازنگرى در روش شناسى قرآن; كاربرد حديث در تفسير و معارف; زبان قرآن يا زبان ويژه هدايت; علامه طباطبايى و احاديث (اسباب نزول); عزت از منظر قرآن و سنت; نقش (زمينه ها) در گزاره هاى شناختى; درآمدى بر معرفى مستشرقان و قرآن پژوهى و…. مسجد
سال11, شماره 65, آذر و دى81
غدير, ميعادگاه آخرين فرمان; روش هاى تربيتى از منظر اميرمؤمنان على(ع); مسجد و محراب الجاتيو; مسجد دو مناره سقز و…. معرفت
سال11, شماره 11 (پياپى62), بهمن81
(ويژه نامه دين شناسى)
اخلاق و عرفان اسلامى; باور دينى و اعتبار آن از منظر آلوين پلانتينگا; رابطه عقل, عرفان و وحى از ديدگاه صدرالمتالهين; برهان فطرت; نگاهى گذرا به دنيا و آخرت; دفاع از امكان معجزه است; فلسفه دين; از انقلاب حسينى تا انقلاب خمينى و…. موعود
سال6, شماره 36, بهمن و اسفند81
آخرين دولت; قرآن و پايان تاريخ; فرجام تاريخ و انسان واپسين; ايران روح دنياى بدون روح و…. ميراث جاويدان
سال10, شماره 38, تابستان81
مسؤوليت كيفرى و مدنى پزشك; نقش وقف در كتاب شناسى و بسط علمى تمدن اسلامى; مجموعه آثار نفيس خانه استاد جلال الدين همايى; ضرورت توسعه فرهنگى وقف اهلى و…. ميراث شهاب
سال8, شماره 3 (پياپى29), پاييز81
گزارش سفر به كشور مغرب; كتاب و نگارش در اسلام; سيرى در انوار المشعشعين; نسب شناسى خاندان ميرعماد; مكتوباتى به توليت كتابخانه و مجله ميراث شهاب و…. ميقات حج
سال11, شماره 41, پاييز81
حج در آثار محى الدين عربى; فلسفه و آداب باطنى حج; مأموريت هاى مشكوك; پژوهشى درباره كعبه و اشياى هنرى ـ تاريخى آن; مسجد الاجابه يا مسجد مباهله; درگاه رحمت; حج در آيين مسيحيت; هزينه حج در كشورهاى اسلامى و…. نامه قم
سال5, شماره 17و18, بهار و تابستان81
فعاليت و مصرف كالاهاى فرهنگى در قم; بناى شاهزاده ابراهيم(ع); شاخص هاى توسعه در جامعه آرمانى عصر ظهور(عج); زندگى, آثار و احوال ابن بابويه قمى; بحثى پيرامون بزهكارى جوانان; مقايسه نظام هاى ارزشى نوجوانان با والدين در شهر قم; بررسى وضعيت مؤسسات و مراكز فرهنگى و پژوهشى قم; نگاهى به تاريخ قم و…. نامه مفيد
سال8, شماره 31, پاييز81
سياست هاى ارزى و تجارى و تأثير آن بر بخش صنعت در ايران; اقتصاد نوين جهانى و انديشه اقتصادى اسلام; جهانى شدن با بانكدارى و ضرورت هاى ناشى از آن در بانكدارى ايران; بررسى رابطه مذهب و رفتار مصرف كننده در ساير اديان (غير اسلام); اقتصاد اثباتى و دستورى و…. نداى اسلام
سال3, شماره 3 (پياپى11), پاييز81
حسد يك بيمارى مهلك و جان سوز; تحقيق و تحليلى پيرامون حديث ارث; مسيحيت در ادوار تاريخ; اسلام و دانش; نقش اجتماعى زن در اسلام; اسلام و پست مدرنيسم و…. نداى صادق
سال7, شماره 27ـ26, پاييز81
اسلام, حق حيات… كدام قاعده؟; آيا بدهكار مجرم است؟!; اجتهاد, توسعه, مسائل زنان (نگرش ها و گرايش ها); مسؤوليت مدنى خسارت ناشى از تصادفات; نقدى بر ديدگاه: (مقاله دانشكده حقوق نيوانگلند) و…. نشر دانش
سال 19, شماره 3, پاييز81
دو نكته مهم در باب آفرينش هنرى; دشوارى هاى پردازش رايانه اى خط فارسى; نسخه اى ناقص از (كتاب النبوه) صدوق; ذيلى بر (تاريخ صدر اسلام); چاپ تازه (ديوان ملك الشعراى بهار); واژه ها و متن هاى فارسى; معرفى كتاب ها و نشريه هاى تازه و…. نشريه دانشكده الهيات دانشگاه فردوسى مشهد
شماره 55, بهار81
تخصصى كردن مجله هاى علمى كشور; ارزش هاى هنر قرآن منحصر به فرد ابن بوّاب; شناخت نامه اسامى سوره ها;گرايش هاى شيعى در مصر تا ميانه سده سوم هجرى; زمان و مكان تأديه; بررسى انديشه هاى كلامى مولوى در موضوع شفاعت و…. نمايه
سال12, شماره 129, آذر81
سال12, شماره 130, دى81
فهرست موضوعى مقالات نشريات جارى; فهرست نقد آثار; فهرست گفتگوها و معرفى كتاب هاى روز و…. وقف ميراث جاويدان
سال 10, شماره 38, تابستان81
نقش وقف در كتابشناسى و بسط علمى تمدن اسلامى; اديب بجنوردى از واقفان كتاب به آستان قدس رضوى; آثار ناشناخته دوران اسلامى در مجموعه يادگارهاى تاريخى اصفهان; وقف صفوى در دوره قاجار و….