اجتهاد معاصر، كفايت ها و كمبودها
مهريزى مهدى
هر پديده اى كه در زندگى آدمى شكل مى گيرد, در بستر حركت و حيات خويش ممكن است گرفتار آفت ها و آسيب هايى گردد كه او را از خاستگاه اصلى اش دور سازد, يا جلو تكامل و رشد آن را بگيرد و يا سير تكاملى اش را كُند سازد. براى جلوگيرى از اين آفت ها و آسيب ها مى بايد نظارت مستمر و بيرونى حاكم باشد. نظارت و كنترل در سازمان ها و نهادها نيز, از همين واقعيت سرچشمه مى گيرد. آسيب شناسى يك پديده از يك سو مى تواند در پيشگيرى از آفت ها سودمند افتد و از سوى ديگر مى تواند در آفت زدايى كارگر شود.
اجتهاد به عنوان يك پديده معرفتى در حوزه هاى دين شناسى نيز از اين قاعده مستثنا نيست. سزاوار است نظارت و بررسى بيرونى مُدام آن را دربر گيرد تا اولاً از خاستگاهش خارج نشود و ثانياً حركت تكاملى اش را با شتاب و اتقان دنبال كند.
از گذشته هاى دور اين امر بيش و كم منظور فقيهان بوده و گاه در برابر پاره اى لغزش ها در فقاهت برمى آشفتند و بر فقيهى خُرده مى گرفتند.
به نظر مى رسد, نسبت دادن تقليد به مجتهدانِ پس از شيخ طوسى از سوى ابن ادريس, نوعى آسيب شناسى باشد. او مى خواهد فقيهان و مجتهدان را از استنباط هاى بدون تحقيق برحذر دارد. همو در مسئله تطهير آب چاه مى گويد:
شيخ طوسى كه به نظر خلاّقش تمسّك مى شود و در اين مسئله از او تقليد شد و سخن او به عنوان دليل تلقى گشت, خود به سخن ما معتقد است!1
چنانكه داورى ابن داود درباره ابن ادريس ـ كه از اخبار اهل بيت اعراض كرده2 ـ نيز گونه اى آسيب شناسى است, چرا كه اعراض از اخبار و احاديث در اجتهاد از آفت هاى بزرگ فقاهت به شمار مى رود. نيز اگر صاحب جواهر الكلام بر برخى فقيهان برمى آشوبد كه پاره اى از فتاوى و اجتهادات آنها خرافه است و خداوند فقه را از آن مصون بدارد, به آسيبى ديگر يعنى جمود و تحجر در فهم روايات و نصوص دينى اشاره مى كند3. همچنين نقدهاى غزالى و ملاصدرا بر فقيهان را مى توان نوعى آسيب شناسى برشمرد!4 گرچه تا حدودى از مسير آسيب شناسى خارج شده و به تحقير و سرزنش فقيهان دست زده اند.
در تاريخ معاصر فقه شيعه نيز گروهى از فقيهان بر پاره اى از آسيب ها تأكيد ورزيده اند. امام خمينى در نامه به روحانيت از عدم كفايت اجتهاد مصطلح سخن راند5 و جمود در فهم اخبار را مايه عقب ماندگى فقه خواند6.
شهيد مطهّرى عوام زدگى را به عنوان مسئله مطرح ساخت7. شهيد سيدمحمدباقر صدر نگاه فردگرايانه به فقه را نقّادى كرد.8 و آيةاللّه سبحانى در مصاحبه با مجلّه الحياةالطيّبة از پنج آفت فقاهت و اجتهاد سخن گفت: عدم رجوع به مصادر متعارف, پرداختن به مسائل بى ثمر و كم اثر, تطبيق واقعيت هاى اجتماعى بر فقه, عدم پرداختن به مسائل در شكل واقعى و عدم جستجوى كامل در قرآن و سنت9.
همچنين علاّ مه فضل اللّه و علاّ مه شمس الدين از فقهاى لبنانى عدم توجه به مقاصد شريعت را به عنوان يك مشكل مطرح كرده اند10.
نيز استاد محمدرضا حكيمى در نامه اى كه به حوزويان نگاشته از آفت تحجر, جزءنگرى در فقه و دورى از بينش قرآنى سخن گفت11.
شهيد آيةاللّه دكتر بهشتى نيز بر شش آفت در پژوهش هاى فقهى تأكيد مى ورزد: عدم تتبع كافى, عدم ارزيابى مصادر و مآخذ, عدم استفاده از روش مقارن, جزءنگرى در مطالعات دينى, اشتباه در فهم نصوص و تأثير گرايش هاى مسلكى و فرقه اى بر فهم12.
آسيب شناسى اجتهاد يك مطالعه بيرونى درباره پديده اجتهاد است. در اين مطالعه بايد الگويى درست و سالم از اجتهاد در دست باشد تا از مقايسه وضعيت موجود با آن بتوان به آسيب ها و آفت ها پى برد.
براى پى بردن به الگوى سالم به پاره اى از تعاريف اصوليان و فقيهان از اجتهاد اشاره مى شود:
محقق حلى مى گويد:
وهو فى عرف الفقهاء بذل الجهد فى استخراج الاحكام الشرعية وبهذا الاعتبار يكون استخراج الاحكام من ادلة الشرع اجتهاداً31;
اجتهاد در عرف فقيهان تلاش براى استخراج احكام شرعى است و بر اين اساس استخراج قلم شرعى از ادله اجتهاد خواهد بود.
علاّ مه حلّى مى نويسد:
هو استفراغ الوسع فى النظر, فيما هو من المسائل الظنية الشرعية على وجه لازيادة فيه14.
اجتهاد نهايت تلاش فكرى در مسائل ظنى شرعى است, بدان حد كه بيشتر از آن مقدور نباشد.
فاضل تونى نوشته است:
المشهور انه استفراغ الوسع من الفقيه فى تحصيل الظن بحكم شرعى. وعندى ان الاولى فى تعريفه: انه صرف العالم بالمدارك واحكامها نظر. فى ترجيح الاحكام الشرعية الفرعية15;
مشهور, اجتهاد را تلاش فقه براى بدست آوردن حكم شرعى مى دانند ولى نزد من بهتر است چنين تعريف شود: اجتهاد يعنى تلاش فكرى عالم به مدارك و احكام, جهت ترجيح احكام شرعى فرعى.
آيةاللّه خويى معتقد است:
تحصيل الحجة على الحكم الشرعي16;
به دست آوردن حجت بر حكم شرعى.
امام خمينى:
تحصيل الحكم الشرعى المستنبط بالطرق المتعارفة لدى اصحاب الفن او تحصيل العذر كذلك17;
به دست آوردن حكم شرعى از راههاى متعارف, يا به دست آوردن عذر شرعى.
مى توان با استفاده از اين تعاريف, اجتهاد سالم را با اين خصايص معرفى كرد:
1. تلاش فكرى گسترده اى كه بيش از آن مقدور نيست;
2. غور و بررسى در تمامى ادله;
3. استفاده از روش هاى متعارف در استنباط.
بر اين اساس, هرگاه اجتهاد يكى از اين سه شرط را دارا نباشد, از جايگاه خود خارج و گرفتار آفت شده است. بر اين نكته بايد تأكيد كرد كه, مسئله آسيب شناسى اجتهاد گرچه ريشه دار و با سابقه است, ولى تاكنون پژوهش و تأليف مستقل در اين زمينه عرضه نشده است. اين مقاله مى كوشد تا با تكيه بر نظر فقيهان و اصوليان و با استفاده از انتقادهاى آنان بر وضعيت موجود فقه, فهرستى از آفت ها و آسيب ها را به بحث گذارد.
چنانكه در ضمن مباحث روشن خواهد شد, فقيهان و مجتهدان به همه اين آفت ها اعتراف كرده اند, اما هر يك از آنان به برخى پرداخته اند. گفتنى است كه طرح اين آفت ها بدان معنا نيست كه همه فقيهان به همه اين آفت ها مبتلايند, بلكه بدان معناست كه پاره اى از اين آفت ها در برخى از اجتهادها ناخودآگاه رخنه كرده و نيز هشدار بر مراقبت بيشتر نسبت بدان هاست.
در ابتدا فهرستى از آسيب ها و آفت ها ارائه شده, سپس به شرح كوتاه هر يك پرداخته مى شود.
1. دورى از قرآن;
2. نگاه فردگرايانه;
3. اجتهاد فردى;
4. جمود در فهم و تفسير نصوص;
5. عدم توجه به اهداف دين و مقاصد شريعت;
6. عدم توجه به موضوع شناسى تخصصى و استفاده از دانش هاى نو;
7. عدم توجه به فقه مقارن;
8. دورى فقه از اخلاق;
9. دورى از زمان و پرداختن به مسائل كهنه;
10. عوام زدگى.
حال به شرح هر يك از اينها به اختصار و ذكر شواهدى از سخن فقيهان مى پردازيم. 1. دورى از قرآن
علاّ مه طباطبايى در تفسير الميزان در باره بريدگى و انقطاع علوم اسلامى از قرآن مى نويسد:
اگر در ماهيت اين دانش ها بنگرى, خواهى ديد چنان سامان يافته اند كه نيازى به قرآن ندارند, به گونه اى كه دانشجو مى تواند تمامى آنها يعنى صرف, نحو, بيان لغت, حديث, رجال, دراية, فقه و اصول را بياموزد و به انتها رسد و در آنها به خبرگى دست يابد و مجتهد و ماهر در آنها قلمداد گردد و هيچ گاه قرآن نخوانده و به قرآنى دست نزده باشد. پس براى قرآن در حقيقت جز خواندن براى ثواب و وسيله حفظ كودكان از خطرات, چيزى باقى نمانده است18.
آيةاللّه خامنه اى دقيقاً بر همين مطلب تأكيد كرده اند:
… من اين را بارها گفته ام, درس هاى حوزوى به طورى برنامه ريزى شده است كه وقتى طلبه ما وارد تحصيل مى شود از اول (بدان ايّدك اللّه) تا اجتهاد مى تواند هيچ وقت به قرآن مراجعه نكند. كجاى كار لنگ مى شود؟ از رسائل خواندن مى افتد؟ از مكاسب خواندن مى افتد؟ سر راه مسائل درسى و علمى ما قرآن نيست. مى شود فرض كرد يك عالم دين را كه با قرآن آشنا نيست و عالم مصطلح هم هست19.
همين نكته را برخى ديگر از مفسران نيز به صراحت گفته اند20.
استاد مطهّرى نقل مى كند كه وقتى خبر اشتغال علاّ مه طباطبايى به نگارش تفسير الميزان به يكى از مراجع نجف رسيد, وى اظهار داشت ايشان خود را ذبح كردند21.
امام خمينى نيز در برخى نامه هايش, از مهجوريّت قرآن, به ويژه نزد روحانيان شكوه و گلايه سر مى دهد22.
آيةاللّه سبحانى در اين باره مى نويسد:
والضرر الخامس الذى يمكن ان يصيب الفقه, هو عدم تحرى الدقيق فى مضامين الكتاب والسنة, ذلك انه توج فى الايات القرآنية الكريمة مجموعة من ادلة الاحكام غفل منها الفقهاء وان هذا النوع من الاستنباطات موجودة فى كلام الائمة الاطهار(ع) . وان هذا يستلزم شكلاً من اشكال معرفة القرآن ليتبين فى ظلال الايات القرآنية قسماً من الاحكام التى يبدو آنهالم يرد نصّ فيها23.
آسيب پنجم كه ممكن است فقه را رَسَد, عدم جستجوى دقيق در مضمون قرآن و سنّت است. چرا كه در قرآن كريم مجموعه اى از ادله يافت مى شود كه فقيهان از آن غفلت ورزيده اند, با اينكه ائمه(ع) به چنين آياتى استناد كرده اند, اين امر سبب گونه اى از معرفت قرآن مى گردد, كه آشكار گردد برخى از احكام كه گمان مى رود نصّى ندارد, در پرتو آيات قرآنى به دست مى آيد.
دورى از قرآن, آفت هايى را به دنبال داشته كه به برخى از آن اشاره مى گردد: الف. محدود ساختن آيات الاحكام
فقيهان آيات الاحكام را پانصد و برخى كمتر, شماره مى كنند24 و همان مقدار نيز چندان به كار استنباط نمى آيد; چرا كه برخى از آن مكرر است و برخى به بيان ضروريات احكام پرداخته و آنچه فقيه بدان تمسك مى جويد, بسيار اندك است. بر همين پايه, اصوليان وقتى براى ضرورت و فايده علم رجال استدلال مى كنند, تأكيد مى ورزند كه تكيه گاه اكثر احكام روايت ها مى باشد25; با اينكه در نگاهى ديگر تمامى آيات قرآن مى تواند منبع استنباط بوده و آيات الاحكام به شمار آيد.
محمدمهدى شمس الدين پس از آنكه داستان زنانى را مانند مريم, همسر فرعون, دختران شعيب, بلقيس ملكه سباء در قرآن ياد مى كند, مى نويسد:
مى توان گفت اين داستان ها از مبادى ثابت در شريعت اسلامى پرده برمى دارد و فقيه مى تواند آنها را در مقام اجتهاد و استنباط به كار گيرد.
سپس مى نويسد:
تنها با اين نگاه, قرآن مى تواند مرجع تمامى شريعت باشد وگرنه با نگاه رايج برخى از احكام ريشه در قرآن ندارد.26
اين سخن را برخى نويسندگان به گونه اى ديگر به پژوهش نشسته و گفته اند كه تمامى آيات قرآن آيات الاحكام اند, چه آيات عقايد و معارف, چه تاريخ و قصص و چه امثال. و شواهدى از روايت هاى ائمه در استنباط حكم شرعى از آنها ارائه كرده است27. ب. مقدم داشتن روايت بر صريح و ظهور قرآن
قرآن كريم به صراحت مى فرمايد به خاطر خداوند اقامه شهادت كنيد, گرچه بر زيان خود و پدران خود باشد:
يا ايها الذين آمنوا كونوا قوامين بالقسط شهداء للّه ولو على انفسكم او الوالدين والاقربين!28
شيخ طوسى در خلاف فتوا مى دهد كه شهادت فرزند عليه پدر پذيرفته نيست به جهت اجماع و روايات29. محقق در شرايع در اين مسئله ترديد مى كند30.
مرحوم نراقى در مستندالشيعه پس از نقل اقوال مخالفانِ قبول شهادت, از سيدمرتضى و شهيد و برخى ديگر نقل مى كند كه آنان شهادت فرزند را عليه پدر مى پذيرند. وى مى گويد: دليل اينها عمومات قبول شهادت و آيه قرآن است.
آنگاه مى افزايد كه عمومات با مرسله فقيه, تخصيص مى خورد و آيه نيز دلالت ندارد; نه به صراحت و نه به ظهور. سپس به تأويل آيه مى پردازد; مانند اينكه آيه تحمل شهادت را مى گويد نه اداى آن را و اگر گفتيم بر اداى شهادت دلالت دارد, منظور اداى شهادت نزد قاضى نيست, بلكه ثواب اخروى دارد و… 31.
تتبع در فقه نمونه هاى فراوانى از اين دست را نشان مى دهد32.
در پايان يادآور مى شود, گاه فقيهان در نقل آيات قرآن تنها به كتب فقه اكتفا كرده و مرتكب اشتباه شده اند.
آيةاللّه خويى مى فرمايد:
فقيهان آيه تيمم را به يكى از اين دو صورت نقل كرده و بدان استدلال نموده اند: (ان لم تجدو, فان لم تجدوا). با آنكه آنچه در قرآن آمده در دو سوره نساء و مائده (فلم تجدوا) و در سوره بقره (ولم تجدوا) مى باشد. و گمان مى كنم اشتباه نخستين بار از صاحب حدايق سر زد و ساير فقيهان از وى تبعيت كردند [بدون آنكه به قرآن مراجعه كنند ]33. 2. نگاه فردگرايانه
سنجش بيرونى پاره اى از فتاواى فقهى, مانند جواز حيله در ربا, ضررى دانستن زكات, جهاد و… , عدم اعتبار حق مؤلف, تجويز كندن درختان اگر در تملك كسى نباشد, تجويز تملك دفينه ها اگر در ملك شخصى باشد و… نشان از اين دارد كه فقيهان در استنباط ها و اجتهادهاى خويش در صدد حل مشكلات فردى مسلمانانند و جامعه اسلامى را منظور نمى دارند. البته عامل شكل گيرى چنين شخصيت فكرى, دورى شيعيان از حاكميت و قدرت سياسى بوده است.
شهيد سيدمحمدباقر صدر از فقيهان و عالمان روشن انديش شيعه مشكل را بدين صورت مطرح مى كند:
در ميان شيعه اجتهاد يك هدف را دنبال مى كرد: تطبيق شريعت در حوزه زندگى فردى مسلمان. اين ذهنيّت كه بر اثر دورى شيعيان از نظام سياسى پديد آمد, زيان هاى عديده اى را به دنبال داشت:
1. فقه به موضوعات فردى بيشتر پرداخت تا موضوعات اجتماعى;
2. فقيه, نگاه فردگرايانه به شريعت داشت, و از اين رو قانون ديه و قصاص را معارض با قاعده لاضرر مى انگاشت;
3. فقيه هميشه به دنبال حل مشكل فرد بود; مثلاً ربا را يك مشكل براى فرد مسلمان مى دانست, نه يك معضل اجتماعى. و به همين جهت راه حل ها در اين سو ارائه مى شد;
4. اين ذهنيّت فردگرايانه در فهم نصوص, تأثير مى گذاشت.از اين رو, فقيه هيچ گاه براى شخصيت اجتماعى پيامبر و امام به عنوان حاكم و رئيس دولت جايگاهى قائل نبوده و تمام گفته ها و رفتار آنان را مبين حكم شرع مى دانست;
5. نصوص شرعى را با روح تطبيق بر واقع و اتخاذ قاعده از آن, نمى نگريست.
بنابراين در يك موضوع خاص به احكام مختلف ملتزم مى شد و تجزيه را روا مى داشت34.
به تعبير ديگر, بُعد اجتماعى اسلام و بُعد اجتماعى زندگى مردم, كمتر مورد توجه قرار مى گيرد. رساله هاى عمليّه نمودى از اين نگاه است.
امام خمينى در مقايسه رساله هاى عمليّه با منابع دينى مى نويسد:
قرآن و كتاب هاى حديث, كه منابع احكام و دستورات اسلامى است, با رساله هاى عمليّه, كه توسط مجتهدين عصر و مراجع نوشته مى شود, از لحاظ جامعيّت و اثرى كه در زندگانى اجتماعى مى تواند داشته باشد, به كلى تفاوت دارد. نسبت اجتماعيات قرآن با آيات عبادى آن, از نسبت صد به يك هم بيشتر است35.
دكتر فيض و دكتر گرجى در گفتگويى فرموده اند:
فيض: يكى از مسائل قابل بحث در رابطه با گستردگى فقه اين است كه چرا سابقاً علماى ما در مسائل فقهى به محدوديتى قائل بودند و مسائل براى آنها تقريباً جنبه فردى داشت و در رابطه با جنبه اجتماعى هيچ بحثى نمى كردند, مثال هايى كه مى زدند (مثلاً قاعده لاضرر) در رابطه با مسائل فردى است كه ضررى را متحمل شده و يا ضررى به ديگرى وارد كرده است و از فرد به اجتماع منتقل نمى كردند…
گرجى: حتى مسائل اجتماعى را هم باز با ديد فردى نگاه مى كردند; مثلاً درباره زكات كه جز ماليات چيز ديگرى نيست, تصورشان اين است كه زكات را هم مثل نماز كه بايد بخوانيم, بايد بپردازيم36. 3. اجتهاد فردى
ييكى آفت هايى كه گريبانگير اجتهاد در سده هاى اخير است, اجتهاد فردى است; بدان معنا كه يك فرد بدون مشورت علمى با همتايان به استنباط و استخراج حكم از منابع دست زند. اين آفت به دليل گستردگى و دراز دامنى فقه و نيز تشعّب علوم است كه اشراف و احاطه كامل بر تمامى ابعاد فقه و نيز دانش هاى مرتبط در توان يك نفر نيست.
بايد صاحب نظران به شور بنشينند و به اظهار رأى و افتا دست زنند.
نزديك به نيم قرن است كه اين مسئله در ميان متفكران اسلامى مطرح است; گرچه هنوز به صورت كامل جامه عمل نپوشيده است. بلى شوراى نگهبان كه در جمهورى اسلامى ايران, چند فقيه در آن عضويت دارند و مطابقت و عدم مطابقت مصوّبات دينى مجلس را با شرع مى سنجد و اظهار نظر مى كنند, خود گونه اى از اجتهاد شورايى در مسائل غير عبادى به شمار مى رود.
شهيد مطهرى در لزوم مشورت هاى فقهى مى گويد:
پيشنهاد ديگرى هم دارم كه عرض مى كنم و معتقدم اين مطالب هر اندازه گفته شود, بهتر است و آن اينكه در دنيا در عين اينكه رشته هاى تخصصى در همه علم ها پيدا شده و موجب پيشرفت و ترقيات محيّرالعقول شده يك امر ديگرى نيز عملى شده كه به نوبه خود عامل مهمى براى ترقى و پيشرفت بوده و هست, و آن موضوع همكارى و همفكرى بين دانشمندان طراز اول و صاحب نظران هر رشته است, در دنياى امروز ديگر فكر فرد و عمل فرد ارزش ندارد, از تك روى كارى ساخته نيست, علما و دانشمندان هر رشته دائماً مشغول تبادل نظر با يكديگرند, محصول فكر و انديشه خود را در اختيار ساير اهل نظر قرار مى دهند… اگر شوراى علمى در فقاهت پيدا شود اصل تبادل نظر به طور كامل جامه عمل بپوشد, گذشته از ترقى و تكاملى كه در فقه پيدا مى شود, بسيارى از اختلاف فتواها از بين مى رود, چاره اى نيست, اگر مدّعى هستيم كه فقه ما نيز يكى از علوم واقعى دنياست, بايد از اسلوب هايى كه در ساير علوم پيروى مى شود پيروى كنيم, اگر پيروى نكنيم معنايش اين است كه از رديف علوم خارج است37.
مرحوم طالقانى نيز پيشنهاد شوراى فقاهت را چنين مطرح مى كند:
بنابر آنچه بيان شد, پيشنهاد مى شود كه شوراى فتوايى به رياست يك يا چند تن از علماى بزرگ و مورد قبول عامه, در يكى از مراكز علمى در هر ماه يا چند ماه يك بار تشكيل شود و مسائل اختلافى و موضوعات روز, يا به اصطلاح روايت, حوادث واقعه در شوراى مزبور مطرح گردد و از مجتهدين اطراف و شهرستان ها دعوت شود, تا موارد ابتلا و نظر خود را با دلايلى كه دارند ابراز دارند و ضمناً اين مسائل را در حوزه علميّه خود ضمن درس براى طلاب, به بحث گذارند, سپس نتيجه آرا اعلام گردد. اين عمل موافق نقلى است كه از حضرت صادق (ع) رسيده كه هر سال فقها و شاگردان خود را در منى جمع مى كرد و مسائلى را براى آنها مطرح مى فرمود38.
برخى ديگر از صاحب نظران پس از بررسى جنبه هاى علمى اين نظريه خلاصه رأى خود را چنين ابراز داشته اند:
… با توجه به مقدمات گذشته نتايج ذيل به دست مى آيد:
1. تقليد, جز اصل پيروى نادان از فرد دانا نيست.
2. و در شرع صورت خاص و شكل معينى پيدا نكرده.
3. و به همين جهت داراى دوره ها و شكل هاى مختلفى بوده كه آخر آنها همين شكل تقليد اعلم است.
4. لذا اگر شكل بهتر و علمى ترى براى تحقق دادن به اين اصل پيدا شود, بايد از آن شكل پيروى نمود.
5. ايجاد شوراى فتوا و تبعيت از رأى اكثريت, شكل بهتر و علمى ترى است كه مسلماً تطبيق بيشترى با واقع خواهد داشت و احتمال خطاى آن با مقايسه به وضع موجود كمتر است.
6. اين روش مخالف روش تبعيت از اعلم نيست, بلكه در شكل كامل تر, واقع جويى و واقع يابى است39.
شهيد آيةاللّه مصطفى خمينى درباره اجتهاد جمعى و شورايى مى نويسد:
در دوران ما بايد توجه تام به مشاركت علمى داشت… تبادل نظر و مشاركت در آراى فقهى را بهاى فراوان بايد داد تا مردم گرفتار اختلاف و مفاسد واقعى نشوند… بر اين اساس حجيت فتواى فقيهان معاصر دچار اشكال است, به سبب همين عدم مشاركت و دورى از تبادل نظر مى بينيم كه برخى از فقها در طول زندگانى علمى خويش چقدر تبدّل رأى دارند. بر اين اساس, نشستن در كُنج خانه و فتوا دادن بر اساس انديشه هاى فردى با وجود مشكلات علمى عصر, و معضلات فنى بسيار, روشى عقلايى نيست40.
اين ديدگاه ها كه به اجمال نقل شد, نشان دهنده واقع بينى, آينده نگرى و زمان شناسى صاحبان آن است, به ويژه آن كه برخى از آنها به بيش از سى سال پيش برمى گردد, ولى در اين آراء بيش از طرح ضرورت مسئله, به امر ديگرى پرداخته نشده و شرايط و مكانيسم اجراى آن اصلاً منظور نبوده است.
حال كه اين ايده مطرح شده است بايد متفكران اسلامى در ضرورت و لزوم آن و نيز مكانيسم تحقق خارجى اش تلاش كنند.
به نظر مى رسد در اثبات آن بتوان به دليل سيره عقلا تمسك جست كه مبانى مباحث اجتهاد و تقليد است; چرا كه خردمندان جهان مشورت را به صواب نزديك مى دانند.
جدا از آنكه ادله عام مشورت نيز مى تواند مستند قرار گيرد, و وجود برخى احاديث در ارجاع به افراد, منصرف است به مواردى كه افتاء بيشتر به نقل روايت منتهى مى شد و يا زمانى كه دانش فقه بسيار محدود بود و دانش هاى مرتبط با آن شكل نگرفته بود.
علاوه بر همه اينها مى توان اين حديث را كه در منابع روايى اهل سنت مذكور است, نيز به عنوان تأييد, افزود:
الامام على (ع) قلت: يا رسول اللّه(ص) ان عرض لى امر لم ينزل فيه قضاء فى امره ولاسنة كيف تأمرنى؟ قال: تجعلونه شورى بين اهل الفقه والعابدين من المؤمنين ولاتقضى فيه برأى خاصة41.
به رسول خدا گفتم: اگر حادثه اى پيش آمد كه در آن سنت و داورى نازل نشده, مرا چه فرمان مى دهى؟ فرمود: آن را ميان اهل فقه و عبادتگران از مؤمنان به شور قرار دهيد و طبق يك رأى درباره آن حكم مكن. 4. جمود در فهم و تفسير نصوص
ييكى از آفت هاى گريبانگير مجتهدان, جمود بر الفاظ نصوص دينى, به ويژه در روايات است. بدان معنا كه بر آنچه در حديث آمده بسنده مى كنند و آن را به موارد مشابه ديگر كه تشابه قطعى دارند, تعميم نمى دهند. اين آفت كه در حقيقت يكى از مشخصه هاى اخباريان است, دامن گير بسيارى از اصوليان و مجتهدان نيز شده است. آنچه در مقابل اين آفت قرار مى گيرد, اجتهاد در فهم نص با رعايت حصار و حريم روايت است. به تعبير ديگر در مواردى كه نص, دلالت قطعى ندارد, بلكه ظنى الدلالة مى باشد با اعتقاد به اينكه متكلم, حكيم, دورانديش, انسان شناس و آگاه به پيدا و پنهان امورند, فهم و تفسير گردد. وگرنه با بسته ذهنى سراغ حديث و روايت رفتن, عايدى جز ارائه چهره ناتوان از شريعت ندارد.
امام خمينى آن هنگام كه به حلّيت بازى شطرنج فتوا داد با شرط اينكه عرفاً قمار به شمار نيايد و قصد بُرد و باخت در آن نباشد, برخى از شاگردان ايشان بر وى خرده گرفته, اين فتوا را برنتابيدند. ايشان در پاسخ آن نامه چنين مرقوم داشتند:
اين جانب لازم است از برداشت جناب عالى از اخبار و احكام الهى اظهار تأسف كنم. بنابر نوشته جناب عالى زكات تنها براى مصارف فقرا و ساير امورى است كه ذكرش رفته است و اكنون كه مصارف به صدها مقابل آن رسيده است, راهى نيست و (رهان) در (سبق و رمايه) مختص است به تير و كمان و اسب دوانى و امثال آن, در جنگ هاى سابق به كار گرفته مى شده است و امروز هم تنها در همان موارد است. و انفال كه بر شيعيان تحليل شده است, امروز هم شيعيان مى توانند بدون هيچ مانعى با ماشين هاى كذايى جنگل ها را از بين ببرند و آنچه را كه باعث حفظ و سلامت محيط زيست است, نابود كنند و جان ميليون ها انسان را خطر بيندازند و هيچكس هم حق نداشته باشد مانع آنها باشد, منازل و مساجدى كه در خيابان كشى ها براى معضل ترافيك و حفظ جان هزاران نفر مورد احتياج است, نبايد تخريب گردد و امثال آن. و بالجمله آن گونه كه جناب عالى از اخبار و روايات برداشت داريد, تمدن جديد به كلى بايد از بين برود و مردم كوخ نشين بوده و يا براى هميشه در صحرا زندگى نمايند42.
ايشان به جز مواردى كه در نامه بدان اشاره شد, در اجراى قصاص نيز شمشير را ـ كه در نصوص و اخبار آمده ـ معتبر ندانسته و با ابزار ديگر نيز اجراى قصاص را جايز شمرده اند43.
برخى از نمونه هاى جمود بدين قرارند:
ـ فتوا به حرمت شطرنج ولو ابزار برد و باخت به شمار نيابد;
ـ انحصار اجراى قصاص با شمشير;
ـ انحصار حرمت احتكار به گندم, جو, خرما و كشمش در همه زمان ها;
ـ اختصاص واژه قوم در روايات به مردان و عدم اجزاى نزح [كشيدن آب چاه] زنان;
ـ انحصار وجوب قضاى پدر بر پسر ارشد;
ـ انحصار خيار حيوان به مشترى;
ـ انحصار جواز ربا, ميان فرزند و پدر;
ـ انحصار ذبح حيوان به آهن;
ـ انحصار صحّت معاملات به الفاظ عربى.
و نمونه هاى فراوان ديگر.
تأمل در نصوص اين موارد, روشن مى سازد كه اين انحصارها بى وجه است.
مى توان گفت در موارد ذيل قاعده اوليه تعميم است, مگر دليل قاطع بر خلافش باشد:
1. به كار گرفتن واژه هاى مذكر در بيان احكام;
2. ذكر ابزار و وسايل خاص براى اجراى احكام;
3. ذكر الفاظ خاص براى انعقاد معاملات و ايقاعات;
4. ذكر مورد نسبت به موضوعات احكام.
همچنين مى توان گفت: اين قواعد مى توانند در نگه داشتن حريم جمود و تعدّى مفيد باشند:
الف. توجه به تعليل هاى موجود در روايات;
ب. توجه به مقاصد عامه شريعت;
ج. استفاده از فهم اجتماعى و عرفي44.
5 . عدم توجه به اهداف دين و مقاصد شريعت
آموزه هاى دينى تنها بايد و نبايدها و احكام و دستورالعمل هاى فردى و اجتماعى نيست, بلكه لايه هاى اصلى دينى عبارتند از: معارف و اخلاق.
احكام پوسته ظاهرى اين مجموعه را تشكيل مى دهند. اين مجموعه اهدافى را دنبال مى كند, چنانكه مجموعه احكام فردى و اجتماعى نيز مقاصد و اهدافى دارد.
هرگاه استنباط فقيهان بدون منظور داشتن اهداف كلى دينى و نيز مقاصد كلى شريعت باشد, اجتهاد و استنباط آسيب پذير شده و بايد آن را درمان كرد.
البته تشخيص و شناسايى تمامى اهداف دينى و مقاصد شريعت و نيز طبقه بندى آنها كارى آسان نيست و تاكنون نيز به صورت كامل به انجام نرسيده است; اما پاره اى از آنها را به آسانى از تأكيد و نيز كثرت نصوص مى توان فهميد; چنانكه متفكران اسلامى نيز بر پاره اى تصريح كرده اند.
آن اندازه از اهداف و مقاصد كه كشف و استخراج شده, مى بايست منظور نظر فقيه قرار گيرد و در استنباط آنها را ملحوظ دارد.
دنباله روى از ادله جزيى و نيز اصرار بر دلالت و ظهور ادله كفايت نمى كند, بلكه مى بايد آن دليل جزيى و ظهورش در چارچوب كلى اهداف و مقاصد فهم گردد.
اكنون سخن چند تن از فقيهان معاصر در اين باره آورده مى شود:
5 ـ1. علاّ مه سيدمحمدحسين فضل اللّه, ملاك و علت بسيارى از احكام را قابل كشف دانسته, مى گويد:
برخى از احكام شرعى توقيفى اند; مانند عبادات, ولى ملاك بسيارى از احكام شرعى در حوزه معاملات قابل كشف است و اين ملاك را از طبيعت نصوص, مناسبات حكم و موضوع و قرائن مى توان فهميد.
مشكل اصلى, غرق شدن در تعبدگرايى و با فقه با منطق اسرار و تعبد محض رفتار كردن است.
چنان كه برخى بر اين باورند كه متنجس با دو قطره متوالى آب پاك مى شود, اما با يك پارچ آب كه يك دفعه ريخته شود, پاك نمى گردد. به گمان آنان تعدد, امرى تعبدى است45.
5 ـ2. علاّ مه شمس الدين هم مقاصد شريعت را در غير عبادات قابل فهم مى داند و مى گويد:
تعبد در عبادات محض جاى ترديد ندارد, ولى در عرصه مسائل اجتماعى ـ مانند فقه خانواده يا مسائل داد و ستد ـ تعبد راه ندارد و بايد آنها را بر پايه ادله عامه شرعى و قواعد عمومى شريعت و مقاصد شرع سنجيد. در مَثَل شروع كردن غذا با نمك كه در برخى از نصوص آمده ـ گذشته از مسئله سند ـ امرى تعبدى نيست, بلكه امرى غذايى است و با تجزيه و تحليل شيميايى بدن ارتباط دارد.
بر اين اساس در مناطق گرمسير به جهت كم شدن آب بدن, به خوردن نمك نياز است تا كمبود آب بدن جبران گردد, ولى در مناطق معتدل, بدن چنين نيازى ندارد46.
وى سپس چنين نتيجه گيرى مى كند:
مى بايست روش ما در برخورد با عبادات متفاوت از تعامل ما با فقه عام و فقه اجتماعى در ساحت هاى مختلفش باشد; زيرا در اين حوزه تعبدى نيست و بايد مقاصد شريعت را در اين عرصه ها جُست47.
5 ـ3. استاد محمدجواد مغنيه معتقد است معاملات تعبدبردار نيست و مصلحت و غايت آن قابل درك است:
لأنّ المعاملات لاتعبد فيها. ومصلحتها ظاهر فى الغالب … أمّا فى المعاملات فينبغى التوفيق القريب بين النص والمصلحة المعلومة48.
زيرا معاملات تعبدبردار نيست و مصلحت آن غالباً آشكار است … در اينها بايد ميان نصوص و مصالح آشكار, جمع كرد.
5 ـ4. استاد محمدهادى معرفت نيز از فقيهانى است كه تأكيد دارد ملاكات احكام در غير عبادات روشن و قابل فهم است. وى در مقاله اى با عنوان (واقع نگرى در بينش فقهى امام) مى نويسد:
يكى از ويژگى هاى شگفت آور فقاهت در اسلام اصيل, واقع بينى و واقع نگرى آن است, پيوسته در تمامى ابعاد شريعت (مصالح واقعيه) منظور بوده, كام فقاهت را, از روز نخست با جمله (الأحكام الشرعية تابعة للمصالح الواقعية) برداشته اند, از همين رو گفته اند: (الأحكام الشرعيّة ألطاف فى الأحكام العقلية) (احكام شرع هر يك لطفى است از جانب پروردگار, و رهنمودى است به سوى ديدگاه هاى واقعى عقل); يعنى آنچه را كه شرع مى گويد همان است كه عقل با ديد واقع بين خود ـ چنانچه از كدورت اوهام عارى باشد ـ خواهد گفت. تطابق عقل و شرع از همين جا سرچشمه گرفته است.
احكام شرع, چه در باب عبادات, و چه در باب معاملات, هر يك بر مبانى واقعيت استوار است, و در حقيقت حافظ مصلحت واقعى انسان مى باشد, تا او را سعادتمند و نيكبخت نمايد. و خواست فطرى او را در دو جهان تأمين كند.
از اين رو فقيه توانا كسى است كه با ديد واقع بين, مسائل روزمره را بررسى كند, و با اين ديد واقع نگرانه, به سوى منابع فقهى و مدارك اوليه فقه, روآورد كه در اصطلاح به آن (شم الفقاهة) مى گويند. فقيه كسى است كه بر تمامى جوانب شريعت, آگاهى كامل داشته باشد, و بر ملاكات احكام شرع ـ جز عبادات ـ به خوبى واقف باشد.
فقهاى بزرگ ـ مخصوصاً قدما ـ با همين ديد به فقاهت مى نگريستند, و به سوى منابع فقهى به جهت استنباط صحيح قدم برمى داشتند. از اين رو به فقاهت, هميشه رنگ و بوى تازه اى مى بخشيدند, و پيوسته فقه را زنده و پويا و تأمين كننده نيازهاى جامعه, جلوه گر مى ساختند, و آن را جواب گوى مسائل عملى انسان, در تمامى ابعاد زندگى مى دانستند. لذا فقه اسلامى ـ از ديدگاه تشيع ـ پيوسته در حال گسترش و فراگير (جامع و كامل) بوده و هست, و باب اجتهاد هيچ گاه مسدود نگشته و در تمامى دوران به روى تمام مسائل روزمره باز بوده و هست49.
ايشان در توضيح سخن خود در پاورقى نوشته است:
فقط عبادات است كه ملاكات آن روشن نيست, و كسى نمى تواند دقيقاً بر تمام اسرار نهفته در هر يك از عبادات واقف گردد. ولى ساير احكام شرع, قابل درك است و ملاكات آنها قابل پيش بينى مى باشد و فقهاى بزرگ (مخصوصاً قدما) سعى داشتند تا بر تمامى ابعاد و ملاكات آنها دست يابند, و در اين راه نيز موفق بوده اند50.
5 ـ 5. استاد مرتضى مطهّرى مى گويد:
اسلام هرگز به شكل و صورت و ظاهر زندگى نپرداخته است. تعليمات اسلامى همه متوجه روح و معنا و راهى است كه بشر را به آن هدف ها و معانى مى رساند, اسلام هدف ها و معانى و ارائه طريقه رسيدن به آن هدف ها و معانى را در قلمرو خود گرفته و بشر را در غير آن آزاد گذاشته و به اين وسيله از هرگونه تصادمى با توسعه تمدن و فرهنگ پرهيز كرده است.
در اسلام, يك وسيله مادى و يك شكل ظاهرى نمى توان يافت كه جنبه تقدّس داشته باشد و مسلمان, وظيفه خود بداند كه آن شكل و ظاهر را حفظ نمايد. از اين روى, پرهيز از تضاد با مظاهر توسعه علم و تمدن, يكى از جهاتى است كه كار انطباق اين دين با مقتضيات زمان را آسان كرده و منابع بزرگ جاويد ماندن را از ميان برمى دارد51.
در جاى ديگر مى افزايد:
اين مطلب يك ريشه ديگر دارد كه وقتى آن ريشه را بدانيم, دستمان بازتر مى شود و آن اين است كه قوانين اسلامى ـ به اصطلاح امروز ـ در عين اينكه آسمانى است, زمينى است; يعنى بر اساس مصالح و مفاسد موجود در زندگى بشر است; به اين معنا كه جنبه مرموز و صد در صد مخفى و رمزى ندارد كه بگويد (حكم خدا به اين حرف ها بستگى ندارد; خدا قانونى وضع كرده و خودش از رمزش آگاه است) نه, اسلام اساساً خودش بيان مى كند كه هر چه قانون من وضع كرده ام, بر اساس همين مصالحى است كه يا به جسم شما مربوط است, يا به روح شما, به اخلاق شما, به روابط اجتماعى شما, به همين مسائل مربوط است; يعنى يك امور به اصطلاح مرموزى كه عقل بشر هيچ به آن راه نداشته باشد, نيست.
ما مى بينيم قرآن اشاره مى كند به مصالح و مفاسدى كه در احكامش هست, و به علاوه [اين امر] جزو ضروريّات اسلام است. شيخ صدوق كتابى از احاديث تأليف كرده به نام علل الشرايع يعنى (فلسفه هاى احكام) و در آن, احاديثى را كه در آنها اشاره اى به فلسفه هاى احكام هست, جمع كرده است. [اين] نشان مى دهد كه از صدر اسلام, خود پيغمبر و ائمّه, فلسفه ها [را] براى احكام بيان مى كردند52.
5 ـ 6. استاد محمدرضا حكيمى
ايشان نسبت به عدم توجه به اهداف دينى هشدار داده, مى نويسد:
فقه اصطلاحى, تفقّه در دين نيست, در بخشى از دين است, آنهم به صورتى گسسته از ديگر بخش ها, و بى توجه به هدف اصلى دينى در ساختن فرد و جامعه, يعنى تربيت و سياست, و ابعاد گسترده اين دو موضوع مهم و اصلى. و روشن است كه تفقّه در يك بخش از تعاليم دين و درك اجتهادى آن, در حقيقت, تفقّه نيست; چون از ديگر بخش ها گسسته است, و از ميزان و مقدار دخالت و تأثير آن بخش ها در استنباط ها بى بهره است. و به تعبير اصطلاحى, (استفراغ وسع) ـ به معناى واقعى و جامع آن ـ نيست, زيرا همه ابواب و مسائل و اهداف دين با هم در نظر گرفته نشده است, و مسئله (اهم) و (مهم), در كار ساختن فرد و جامعه ـ كه هدف اصلى دين است ـ به خوبى تبيين نگشته و منظور نشده است53.
و نيز نوشته است:
و خدا خود مى داند, و عقل گواهى مى دهد, و نقل تصريح مى كند, و تجربه به لمس مى رساند كه توجه به (احكام دين), بدون توجه به (اهداف دين), توجه به (احكام) نيز نيست, كه (احكام) در حال توجه به (اهداف), درست استنباط مى شوند و مضمون الهى مى يابند54.
6. عدم توجه به موضوع شناسى تخصصى و استفاده از دانش هاى نو
هر حكم شرعى بر موضوعى مترتب مى گردد كه بسان مركب حامل آن است. فقيهان در تعريف موضوع مى گويند: هوالامر الذى يترتب عليه الحكم الشرعى; يعنى:
(موضوع چيزى است كه حكم بر آن بار مى گيرد.)
فقيهان براى موضوع دسته بندى هايى دارند و نسبت به اينكه تشخيص و درك كدام يك بر عهده فقيه است, با يكديگر اختلاف نظر دارند.
مرحوم حكيم, موضوعات را به شرعى و عرفى تقسيم مى كند و هر يك را به روشن و غيرروشن. وى تنها تشخيص موضوعات غيرروشن را وظيفه فقيه مى داند55.
صاحب عروه موضوعات را به چهار گونه تقسيم مى كند: شرعى, عرفى, لغوى و خارجيه, و تنها تشخيص موضوعات شرعى را وظيفه فقيه دانسته است56.
ترديدى نيست كه موضوعات شرعى در حوزه كارشناسى هاى فقهى و دين شناسانه قرار مى گيرد; ولى نسبت به ديگر موضوعات, ميان فقيهان اختلاف است. بدون شك موضوعات عرفى و موضوعات خارجى صرف را نمى توان با مطالعات دينى شناخت. در اين قسمت ها مى بايست از عرف و نيز تخصص ها كمك گرفت و امروزه با گسترش دامنه علوم, اين موضوعات را بهتر مى توان شناخت.
اگر فقيهان بدين نكته اهتمام نورزند و از كارشناسان و متخصصان كمك نگيرند, فتوا و رأيشان بر جايگاه خود قرار نمى گيرد.
استاد محمدرضا حكيمى يكى از راه هاى رسيدن به اجتهاد مطلوب را چنين ترسيم مى كند:
استفاده حتمى و ناگزير مجتهد ـ پيش از اظهار فتوا ـ از نظر متخصصان, در مورد موضوعات, به ويژه موضوعات انقلابى, اقتصادى, سياسى, دفاعى, فرهنگى و جهانى. چون در موارد بسيارى ممكن است تشخيص متخصصانه موضوع, حكم را عوض كند, يا به تعبير بهتر: موضوع واقعى به دست آيد و ابعاد آن معلوم گردد, تا حكم و فتوا به شكلى درست استنباط و عرضه شود57. 7. عدم توجه به فقه مقارن
فقه اسلامى در طول حيات خود, جريان هاى فكرى بسيارى را به خود ديده كه همان باعث تقسيم بندى ها و نام گذارى ها شده است. از قبيل فقه مذاهب, فقه اخباريگرى, فقه ظاهرى و … در تاريخ اين جريان ها, ناظر بودن هر يك بر ديگرى جاى ترديد ندارد. گرچه گاه هر يك راهى را رفته و اصلاً با جريان هاى ديگر قرابت و نزديكى و برخورد نداشته است; ولى در دوره هاى اوليه تكوين فقه به جهت محدوديت در فضاهاى جغرافيايى و مسائل, اين تيره ها به يكديگر ناظر بوده اند.
بر اين اساس فهم مسائل مذهب فقهى بدون آگاهى از ديگر مذاهب, بسيارى از اوقات سبب بدفهمى و نادرستيِ استنباط مى گردد.
آيةاللّه بروجردى فقه شيعه را ناظر و تعليقه بر فقه اهل سنت مى داند و روشن است كه تعليقه را بدون متن نمى توان فهميد. وى گفته است:
چه بسا فتوايى از علماى اهل سنت, باعث سؤال برخى از صحابه شده كه امام (ع) پاسخ داده اند. هنگامى كه آن فتوا روشن مى شد, پاسخ بهتر فهميده مى شد58.
و نيز فرموده است:
فقه شيعه در حاشيه فقه اهل سنت است59.
برخى از شاگردان ايشان درباره روش وى گفته اند:
تسلط ايشان بر اقوال فقهاى عامه, فوق العاده بود; به همين خاطر هم استنباط هاى خوبى داشتند60.
آيةاللّه واعظزاده درباره اين روش گفته است:
مرحوم بروجردى معتقد بود كه با مراجعه به فتاوا و روايات اهل سنت, بهتر مى توان روايات ائمه (ع) را فهميد و فتوا داد. ايشان بر اين عقيده بودند كه:
فقه شيعه به منزله حاشيه اى است بر فقه اهل سنت; زيرا در آن زمان, فتواى رايج و رسمى از آن فقهاى اهل سنت بوده است61.
اين مطلب را ديگر شاگردان ايشان نيز گزارش كرده اند62.
آيةاللّه شيخ لطف اللّه صافى گلپايگانى در پاسخ به اين پرسش كه آگاهى به اقوال علماى عامه چه تأثيرى بر استنباط احكام دارد؟ فرموده اند :
وقتى يك روايت را بدون اطلاع از فضا و محيط صدور روايت بررسى كنيم, به معناى ظاهرى كه از لفظ استفاده مى شود, آگاه مى شويم; ولى وقتى محيط صدور روايت و نظريات علمى مطرح شده در آن فضا را بدانيم, چه بسا قرينه حاليه اى, فهم ما را از روايت عوض كند يا توسعه دهد; مثلاً من در اين مجلس, با توجه به يك جريانى كه در اينجا پيش آمده است, حرفى مى زنم; شما كه در مجلس هستيد, مى دانيد حرف من ناظر بر چه جريانى است; ولى وقتى همين حرف را, مجرد از جريان در بيرون بگوييد, چه بسا افراد, معناى ديگرى از آن بفهمند ; بنابراين مجتهد نبايد غافل از اقوال و انظار محيط صدور روايت باشد63.
شهيد بهشتى يكى از نقدها بر پژوهش هاى فقهى و دينى را چنين مطرح مى كند:
از روش تطبيق و مقارنه و شناخت تطبيقى بسيار كم استفاده شده, با اينكه اين روش در شناخت تحقيقى اسلام مى تواند بسيار مؤثر واقع شود64.
اين امر تا قرن هفتم در ميان علماى شيعه رواج داشت و آنان با تسلط بر فقه اهل سنت به استنباط و اجتهاد رو مى كردند.
شيخ طوسى (385 ـ 460 ق) كتاب خلاف را مى نگارد; علاّ مه حلى(648 ـ 728 ق) كتاب تذكرةالفقهاء و تحريرالاحكام را تأليف مى كند. ليكن از آن پس اين رويّه به فراموشى سپرده مى شود, تا اينكه در قرن حاضر آيةاللّه بروجردى آن را احيا كرد, ولى اين سنت را جز در ميان برخى شاگردان وى, نزد ديگران هنوز مغفول است.
8. دورى فقه از اخلاق
عالمان اسلامى بر اساس آموزه هاى قرآن و سنّت, تعاليم دينى را به سه بخش تقسيم مى كنند: عقايد, اخلاق و فقه. اين تقسيم بندى را از آيه (يتلو عليهم آياته ويزكيهم ويعلمهم الكتاب والحكمة)65 و نيز حديث شريف (العلم ثلاثة آية محكمة اوفريضة عادله اوسنّة قائمة)66 استخراج كرده اند.
ملاّ صالح مازندرانى در شرح اين حديث مى نويسد:
سبب محصور ساختن علم در سه بخش روشن است; زيرا دانش هاى سودمند يا به اصول عقايد مربوط است و يا به فروع آن, و فروع يا مربوط به كارهاى بدنى و جسمى است [فقه] و يا مربوط به كارهاى درونى است [اخلاق]67.
ملاّ صدرا نيز در شرح خود همين تفسير را مى پذيرد68.
گرچه اين آموزه ها در مقام تعليم تفكيك پذيرند, اما در مقام تحقق و عينيت در زندگى آدمى نمى توان آنها را از هم جدا ساخت.
بر اين پايه اگر فقيه به هنگام استنباط حكم تنها فقه را منظور دارد و از اخلاق چشم پوشد, فتوايش در جايگاه خود قرار نمى گيرد.
توجه به اخلاق در استنباط در چند جهت تجلى مى كند:
1. برخورد احترام آميز با اقوال و آراى ديگر فقيهان. بدان معنا كه تعابيرى كه براى ساير فقيهان به هنگام نقد به كار مى برد چنان نيست كه به تنقيصِ شخصيت وى منجر گردد.
شهيد بهشتى يكى از ويژگى هاى محققان و پژوهشگران اسلامى را چنين برمى شمرد:
محقق شايسته كسى است كه در گفته يا نوشته خود, ادب و نزاكت و احترام, مخصوصاً ارج گزارى به محققان ديگر و آراءشان را رعايت كند. هر جمله اهانت آميز كه در گفتار يا نوشته يك دانشمند نسبت به دانشمندان ديگر يا رأى آنها ديده شود, نشانه آن است كه نويسنده و گوينده در اين مورد كم وبيش تحت تأثير احساس و تمايل خويش است و اين خود از ارزش كار او مى كاهد; زيرا يكى از شرايط كمال تحقيق, آن است كه از تأثير احساسات درونى و تمايلات شخصى يا مسلكى دور باشد69.
2. تواضع و فروتنى علمى. فقيه اخلاقى از به كار بردن تعابيرى كه نشان دهنده گونه اى خودبرتر بينى است, اجتناب مى ورزد. و به حقيقت بر محدوديت فهم و زمينه خطا و لغزش خويش باور دارد.
ادعاى دانش و معرفت را به غايت و نهايت رساندن و دعوى درياى معارف بودن, تعابيرى اخلاقى نيست.
3. آميختن آداب اخلاقى به هنگام بيان فتوا در پاره اى از موضوعات. 9. دورى از زمان و پرداختن به مسائل كهنه
زمان شناسى و حضور در زمان و درك شرايط هر مقطع از زندگى, وظيفه اى است كه معارف دينى بر عهده عالمان دين نهاده است. فقيهان و مجتهدان كه در عرصه اى از معارف دينى سرآمد ديگرانند به اولويت بايد زمان شناس باشند.
استاد محمدرضا حكيمى در كتاب الحياة فصلى را به اين موضوع اختصاص داده و روايت هاى متعددى را گزارش كرده است70.
وى به جز آن در نامه اى كه خطاب به حوزويان نوشته, مى نويسد:
مرجع و عالم روحانى و فقيه و مدرس و … اگر عالم به زمان (يعنى آگاهى) نباشد, مورد (هجوم لوابس) قرار مى گيرد; يعنى موضوعات و مسائل پوشش سازى شده و ظاهرالصلاح و اشتباه انگيز.
و نياز به توضيح نيست كه مقصود از (زمان) در اين گونه احاديث و تعاليم معصومين: [العالم بزمانه لاتهجم عليه اللوابس], (زمان تقويمى) نيست, بلكه (زمان فرهنگى) است. يعنى مقصود اين نيست كه شخص بداند كه امروز بشريت در چه ماهى و چه سالى زندگى مى كند, بلكه مقصود اين است كه بداند امروز بشريت در چه حال و هوايى و با چه انديشه اى و فرهنگى زندگى مى كند …71.
زمان شناسى و حضور در اجتماع سبب مى شود:
1. در طرح مسائل, به موضوعات مبتلابه و درگير زندگى بپردازد, و از موضوعات كهنه و نادر كه شايد در طول زمان يكبار نيز براى كسى اتفاق نيفتد, پرهيز كند و از صرف نقد عمر در آن اجتناب ورزد.
سخن اين نيست كه اگر براى كسى مسئله اى پيش آمد, بدان پاسخ نگويد, بلكه مسئله هاى نادر و موضوعات تخيلى و ذهنى را در متون عمومى فقه اسلامى و فقه فتوايى, جاى ندهد.
در مَثَل مسئله (مسترسل اللحية)72 (كسى كه ريش بلند و بيش از متعارف دارد) كه مى خواهد از اضافى ريش خوب آب براى مسح بگيرد, براى چند نفر پيش مى آيد.
آيةاللّه سبحانى در اين زمينه مى گويد:
وهنا يمكن ان يتصور ضرر آخر يصيب الفقه وذلك هوالغاء الجانب العملى فى الفقه ليتخذ شكلاً فكرياً, ويتحول الى تمارين. ففى الفقه الاسلامى توجد احياناً مسائل ربما لا تحدث مرة واحدة طوال قرن كامل. رغم ان البحث فى مسائل كهذه هو رياضة ذهنية, ولكن لما لم تكن لها صلة بحياة الانسان, فان اضاعة الوقت فيها يخرج الفقه عن حالته الحيوية والمتتطورة الى العالم الفكرى.
فالمسائل ذات العلاقة بالرقيق الذين كانوا يدعون بالاماء والعبيد, من البديهى انها كانت ببحث فى القرون الماضية لوجود حاجة اليها, لكنها الان لاتجد لها مصداقاً فى الواقع73.
ممكن است آفتى ديگر نيز به فقه رسد و آن برداشتن جنبه هاى كاربردى در فقه است تا به صورت بازى فكر و تمرين هايى درآيد. در فقه اسلامى گاه مسايلى يافت شود كه [ممكن است] در طول يك قرن يك بار اتفاق نيفتد. با آنكه مسائلى اين چنين تنها ورزش فكرى است, ليكن از آن رو كه ارتباطى با زندگى انسان ندارد, صرف وقت در آن, فقه را از حالت زنده و پويا به دنياى خيال مى بَرَد.
در مَثَل مسائل مرتبط با برده دارى كه با عنوان (اماء و عبيد) در فقه شناخته مى شود, در قرن هاى پيشين مورد نياز بود, لكن امروزه هيچ مصداقى در خارج ندارد.
2. در افزودن ابواب جديد كه در گذشته زمينه طرح نداشت و يا دانش فقيهان در آن, بدان پايه نرسيده بود بكوشد, آنچه امروزه در پايان رساله هاى عمليّه و كتاب هاى فقه استدلالى به عنوان مسائل مستحدثه طرح مى شود, مانند سرقفلى, تشريح, و … از اين قبيل است. ليكن كافى نيست و علاوه بر آن بايد براى آنها جايگاهى طبيعى در متون و آثار فقهى پيش بينى كرد تا به صورت طبيعى و عادى در جريان تعليم و تعليم حوزويان قرار گيرد.
مثلاً افزودن ابوابى چون فقه الحكومة, فقةالنساء, فقه القضاء و … از اين دست مى باشد74.
3. در تغيير تقسيم بندى و ساختار ابواب فقهى نيز بر همانچه گذشتگان به آن رسيدند, اكتفا نورزد. كه آن ساختار در آن روزگار, پيشرفته و همراه با دانش زمان بود.
ولى گذشت زمان, گسترش معارف و دانش ها چنين تغيي1. كتاب السرائر, ج 1, ص 66 و ر . ك: الفهرست, شيخ منتجب الدين, ص 5 . 2. رجال ابن داود, ص 498 . 3. جواهرالكلام, ج 8, ص 300 . 4. ر.ك: احياء علوم الدين, ج 1, ص 17; شرح اصول الكافى, ج 2, ص 19. 5. صحيفه امام, ج 21, ص 177 . 6. همان, ص 150 . 7. مرجعيّت و روحانيّت, ص 182. 8. دايرة المعارف الش
معجم التراث الكلامى در ترازوى نقد
قاسمى رحيم
معجم التراث الكلامي. معجم يتناول ذكر أسماء المؤلفات الكلامية (المخطوطات والمطبوعات), عبر القرون والمكتبات التي تتوفر فيها نسخها, تأليف: اللجنة العلمية في مؤسسة الامام الصادق(ع), 5ج, 540 « 576 « 570 « 493 « 568ص, ص رحلى.
كتاب (معجم التراث الكلامى) فهرستواره اى از برخى كتب كلامى شيعه است كه اخيراً در پنج جلد به چاپ رسيده است. در اين معجم كه به گونه الفبايى تنظيم شده در حدود سيزده هزار عنوان كتاب و رساله عربى, فارسى و اردو عنوان شده و نام مؤلف با يادكرد سال تولد و وفات او, اشاره مختصرى به موضوع و محتواى كتاب, سال چاپ و معرفى اجمالى مخطوطات آن در ادامه هريك از عناوين آمده است. ارائه كارى دقيق و جامع از مؤسسه نامدار و پر بركتى چون مؤسسه امام صادق(ع) انتظار طبيعى همه محققين و علاقه مندان است و اهميت موضوع كه ميراث گران بار و پر شاخ و برگ كلامى تشيع است, اهمّيّت كارهاى تحقيقى مرتبط با آن را دوچندان مى كند. و روشن است كه مؤسسه امام صادق(ع) به دور از آوازه گرى ـ سپاس خداى را ـ كارهاى بس بزرگ و ارجمندى را سامان داده است و آثار گرانقدرى منتشر كرده و فرهنگ و ميراث مكتوب شيعه را فربه ساخته است, بدين سان اندك خرده گيرى ها بر اين مجموعه هرگز به معناى كاستى نگرى در تلاشهاى آن مؤسسه ارجمند نخواهد بود.
با بررسى اجمالى معجمِ عرضه شده, معلوم مى شود كه اين مجموعه ارزشمند از كاستى هايى رنج مى برد.
يكى از علل نقص معجم, عدم استفاده گسترده از منابع مورد نياز است. در كار تهيه معجم بيشتر بر فهارس نسخ خطى اتّكا شده و از مراجعه به بسيارى از كتب تراجم و شرح حال ها و نيز كتابنامه هاى تخصّصى غفلت شده و از همين رو جامعيّت معجم به شدت كاهش يافته و نام و نشان كتبى كه از اين رهگذر از دست رفته اند, خود مجلدى ضخيم را تشكيل خواهد داد.1
ضعف ديگر معجم اتّكا بر فهارس قديمى و عدم اطلاع از محصولات جديد در بازار تحقيق و نشر است كه در اثر آن, از بسيارى از كتب كلامى منتشر شده در دو دهه اخير به صورت مخطوط ياد شده و يا از چاپ هاى قديمى و غير محقَّق آنها سخن رفته است.
اعتماد بر فهارس كهن و عدم تحقيق گسترده نويسندگان معجم به حدّى است كه (شرح منظومه) حكيم سبزوارى كه از معروف ترين و رايج ترين كتب فلسفى است و بارها به چاپ رسيده, در معجم مورد بحث اينگونه معرفى شده:
ج4, ص80: شرح غرر الفرائد فى العقائد. هادى بن مهدى السبزوارى.
و هو شرح على منظومته وقد صدّره بمقدمة. المخطوط فى: دارالكتب ـ مصر2:51.
و يا كتاب معروف فلسفى (المشاعر) از حكيم نامدار ملاصدرا كه بارها به چاپ رسيده, در معجم تراث كلامى به اين نحو عنوان شده:
ج5, ص114: المشاعر. صدرالدين… الشيرازى. وهو عدّة مباحث فى واجب الوجود و صفات الله تعالى واصالة الوجود. المخطوط فى: مدرسة الامام الصادق(ع) ـ قزوين.
و كتاب حديثى معروف مرحوم شيخ حر عاملى (هداية الامة الى احكام الائمة) كه تلخيصى از كتاب (وسائل الشيعه) است و توسط بنياد پژوهش هاى اسلامى آستان قدس رضوى در هشت جلد, تحقيق و چاپ شده, در معجم اين گونه معرفى شده:
ج5, ص461: هداية الامه… وهو فى اصول الدين وفروعه وذكر فيه الاحاديث الواردة فى الله تعالى والنبوة والعدل والامامة والمعاد. انظر: كشف الحجب:604, الذريعه 25:171.
متأسفانه اشتباهات كتابشناختى اين معجم كه اندك هم نمى باشد, صحّت آن را خدشه دار نموده و عدم دقّت محققين باعث بروز اشتباهات عجيبى شده كه خواننده اعتماد خود را به ساير مندرجات كتاب نيز از دست مى دهد.
از باب نمونه:
الف. رساله (جبر و مقابله) ملك محمد بن سلطان حسين كه كتابى است در دانش حساب و رياضيات, در جلد سوم معجم كلامى, ص427 تحت عنوان (رسالة جبر) ذكر شده.
ب. كتاب (اللمعات اللاهوتيه فى كشف العثرات البهائيه) نوشته مير سيد احمد علوى شاگرد ميرداماد ـ كه مؤلف در آن (به گمان خويش) به بيان لغزش هاى علمى شيخ بهايى پرداخته2 ـ كتابى در ردّ فرقه ضاله بهائيه, در جلد 4معجم, صفحه 569, ذكر گشته!
ج. كتاب (اديان و مهدويت ـ آراء و عقايد درباره مهدى(ع)) نوشته آقاى محمد بهشتى در ج1, ص205 به شهيد مظلوم آيةاللّه بهشتى نسبت داده شده! و عجيب تر اين كه در همان جلد صفحه 78 به نقل از كتاب (معجم ماكتب عن الرسول(ص)) همين كتاب با نام تحريف شده دوباره از شهيد بهشتى دانسته شده و آمده: (آه ياه و مهدويت= آراء و عقايد درباره مهدى(ع) بالفارسيه. السيد الشهيد محمدحسين البهشتى).3
د. كتاب (فرهنگ علوم فلسفى و كلامى) نوشته دكتر سيد جعفر سجادى, با بى دقّتى تمام به آيةاللّه جعفر سبحانى منسوب گشته و در ج4, ص380 آمده:
(فرهنگ علوم فلسفى و كلامى. جعفر السبحانى التبريزى. وهو تنقيح لكتاب (فرهنگ علوم عقلى) المطبوع سنه 1403… طبع فى: طهران, اميركبير, 1417هـ).
هـ. كتاب (اين است آيين ما) كه ترجمه و توضيح كتاب (اصل الشيعه واصولها) به قلم آيةاللّه مكارم شيرازى است, در ج5, ص567 اين گونه ذكر شده:
(اين است ـ آئينه ما. مصطفى الزمانى. وهو ترجمة لكتاب اصل الشيعه…).
و. كتاب (گفتمان مهدويت) از آيةاللّه لطف الله صافى در جلد4, ص549 چنين معرفى شده:
(گفتمان مهدويت. على الصافى الگلپايگاني…).
و موارد فراوان ديگر كه بعداً به برخى از آنها اشاره مى كنيم.
از نكات تأمل برانگيز معجم كلامى مورد بحث, ذكر كتب فراوان با موضوعات غير كلامى اعم از فلسفه, عرفان, فقه, اصول, حديث, تفسير, تاريخ و حتى رمان(!) است.
كتب فلاسفه اى چون مرحوم ملاصدرا, حاجى سبزوارى, ملاعلى نورى, آقا على مدرس و…
عرفايى چون صدرالدين قونوى, قيصرى, جامى, ابن تركه و… و نويسندگانى چون مرحوم جواد فاضل, زين العابدين رهنما و… و نيز برخى نويسندگان غربى چون: ايان باربور, مارسل كاشن, دكتر بوكاى, جان تان دنى و… ظاهراً به صلاحديد نويسندگان معجم و با علم به مغاير بودن موضوع آنها با بحث كلام, در معجم ذكر شده اند; ولى موارد متعدّدى نيز ديده مى شود كه در اثر بى دقّتى به معجم كلامى راه يافته اند; از جمله:
(شرح معالم الدين) از استاد مصطفى اعتمادى كه شرح معروف و مورد استفاده طلاّب بر متن درسى رايج (معالم الاصول) است, در ج4, ص91 تحت عنوان (شرح معالم الدين فى اصول الدين)! ذكر شده. موارد ديگرى از اين دست در ادامه مقاله خواهد آمد.
چنان كه اشاره شد, شيوه معجم, الفبايى است, ولى از جهت ترتيب الفبايى نيز آشفتگى هايى در آن ديده مى شود; از جمله:
الف. كتاب (الله شناسى) كه بايد در حرف الف ذكر شود, در ج4, ص412 اين گونه عنوان شده: (فلسفه و كلام ـ الله شناسي…).
ب. كتاب (آيينه حريم) در شرح خطبه اوّل نهج البلاغه كه در ج1, ص93 ياد شده, مجدداً در ج4, ص411 اين گونه ذكر شده: (فلسفه و كلام. عباس ايزدى. تفسير و بيان للخطبة الاولى من نهج البلاغه)
ج. كتاب (انّه الحق) علامه حسن زاده, در ج1, ص515 ذكر شده و دوباره در ج5, ص220 با عنوان (مفهوم حق) ذكر شده. نيز كتاب (نهج الولايه) و (رساله قضا و قدر) در جاى خويش ذكر گشته و مجدداً تحت عنوان (مفهوم امامت و غيبت) و (مفهوم قضا و قدر) آمده.
د. كتاب (مبانى رسالت انبياء در قرآن) نوشته عبدالله نصرى (چاپ سروش) در ج5, ص321 معرفى شده و دوباره در ص356 آمده:
(نبوت. عبدالله النصرى. يتحدث فيه المؤلف عن مبانى رسالة الانبياء فى القرآن الكريم… سروش, 1418هـ)
اكنون با درنگى بيش تر به بررسى برخى از اشتباهات علمى راه يافته به اين معجم مى پردازيم و سپس برخى از اشتباهات ناشى از متعدّد پنداشتن كتب يا رسائل واحد را كه آمار ارائه شده از كتب كلامى را از واقعيّت دور نموده, متذكّر مى شويم كه با اصلاح آنها و اضافه نمودن انبوهى از كتب كلامى كه ذكرى از آنها در كتب عمومى و تخصّصى شرح احوال آمده, مى توان دورنمايى از تلاش هاى علمى متكلّمان شيعه ـ رحمهم الله تعالى ـ را در ويرايش دوّم اين معجم به نمايش گذاشت. به اميد آن روز.
بخش اول
1. ج4, ص150: (الصافى فى شرح الكافى= شرح اصول الكافى= الشافى. خليل بن غازى). كتاب (الشافى) كه در اينجا با (الصافى) يكى دانسته شده, شرح عربى مرحوم ملاخليل بر كافى است. و (الصافى) شرح فارسى آن مرحوم بر كافى (نه اصول كافى فقط) مى باشد و از هر دو شرح نسخ خطى فراوانى موجود است.
2. ج1, ص152: (اثبات الواجب (القديم)= صيت و صدا (رساله …) جلال الدين الدوانى) رساله صيت و صدا كه سال ها پيش با عنوان (رساله صيحه و صدا) به اهتمام آقاى محمدرضا اظهرى تصحيح و در مجله (مشكوة) به چاپ رسيده (و در معجم به آن اشاره نشده) رساله اى فارسى است كه نسخ متعدّدى از آن موجود است و نويسندگان معجم آن را با رساله (اثبات واجب) كه رساله اى معروف و به زبان عربى است, يكى دانسته اند! و نوشته اند: (طبع فى الاستانه, حجريه).
3. ج4, ص35: (شرح الباب الحادى عشر= الشرح الكبير. الشيخ نجم الدين خضر…). و همين جلد, ص75: (الشرح الصغير للباب الحادى عشر. نجم الدين الشيخ خضر…).
دو عنوان ذكر شده هيچ يك اسم اصلى كتاب شيخ نجم الدين نبوده و نام دو شرح كبير و صغير وى عبارت است از: (جامع الدرر) و (مفتاح الغرر) كه اولى در ج2, ص408 و دومى در ج5, ص218 عنوان شده و نويسندگان معجم متوجه يگانگى آنها نشده اند.
در ج5, ص67 نيز آمده: (مختصر جامع الدرر… نجم الدين خضر… وهو تلخيص لكتابه جامع الدرر ومفتاح الغرر.).
كتاب مورد اشاره همان (مفتاح الغرر) يا شرح صغير شيخ نجم الدين است و از آنچه ذكر شد, نادرستى توضيحات ذيل آن معلوم مى گردد.
4. ج2, ص91: (بهجة الحدائق فى الكلام والعقائد. علاءالدين محمد گلستانه وهو الجزء الثانى من الكتاب ويعرف باسم (كاشف الاسماء) فى شرح نهج البلاغه.)
در اين معرفى اشتباهات عجيبى رخ داده:
الف. (بهجة الحدائق) شرح نهج البلاغه است نه (فى الكلام والعقائد).
ب. (كاشف الاسماء) شرح اسماء الحسنى است نه شرح نهج البلاغه.
ج. (كاشف الاسماء) جلد دوم بهجة الحدائق نبوده و خود كتابى مستقل است.
د. نام شرح اسماء الحسنى علامه گلستانه (روضة العرفاء) است كه در چاپ سنگى و ناقص آن كه به اهتمام مرحوم آقا نجفى مسجد شاهى به طبع رسيده به نام (كاشف الاسماء) نامگذارى شده و بعدها در بسيارى از كتابشناسى ها, اشتباهاً به خود مرحوم آقانجفى منسوب شده; از جمله در ج4, ص482 از همين معجم.
گفتنى است كه با اين كه فهرست نسخ مدرسه مروى جزء منابع كتاب ذكر شده, نامى از (شرح اسماء حسنى) علاّمه حاج محمدجعفر آباده اى كه در ص332 آن فهرست معرفى شده, در معجم ذكر نشده. و كم له من نظير.
5. ج2, ص245: (ترجمة الرحلة المدرسية. المترجم مجهول وهو فى ثلاث مجلدات….).
و ج5, ص75: (مدرسه سيّار. المترجم: محمدعلى بن ابى القاسم الوحيدى الكرمانشاهى. ترجمة لكتاب (الرحلة المدرسيّه)….)
چنان كه مشاهده مى شود, مترجم كتاب (الرحلة) مجهول نبوده و تعدّد عنوان صحيح نيست.
6. ج3, ص59: (الحاشية على كشف الفوائد… محمد بن محمود عصّار اللواسانى الحسينى (1264ـ1356هـ)… طبع فى طهران; 1305هـ).
و ج4, ص86: (شرح كشف الفوائد… السيد محمدكاظم بن محمد الحسينى اللواسانى العصّار الطهرانى (1265ـ1356هـ) طبع فى: ايران; 1305هـ).
ناگفته پيداست كه مؤلفان معجم يك كتاب را يكبار به عنوان حاشيه به پدرى نسبت داده و بار ديگر همان را با عنوان شرح به فرزند او منسوب داشته اند كه تنها مشخصات مورد اوّل صحيح است و مورد دوّم تصحيف همان كتاب و مؤلّف سابق است.
خاطرنشان مى كنم كه در معجم مورد بحث, آشفتگى زيادى در معرفى اين پدر و فرزند كه هر دو از مفاخر علمى شيعه محسوب مى شوند, مشاهده مى شود:
اوّلاً: هرجا كه اثرى از آنان معرفى شده, آن دو را يك نفر پنداشته و يك تاريخ تولّد و وفات براى آنها ذكر گرديده!
ثانياً: سه شهرت متفاوت براى پدر ذكر شده به اين شرح:
الف. ج2, ص116: (پاسخ به نامه) [كذا] السيد محمد عصّار الطهرانى المعروف بآشفته (1265ـ1356هـ).
ب. ج2, ص126: (پرسش و پاسخ. السيد محمد عصّار بن محمود اللواسانى الطهرانى (1265ـ1356).
ج. ج2, ص374: (توحيد كمالى. السيد محمد بن محمود اللواسانى العصّار الطهرانى المعروف بـ(آقا كمال) (1264ـ 1356هـ) وهو عبارة عن مذاكرات فارسيه فى التوحيد بين المؤلف ومعلّمه…).
در مورد لقب اخيرى كه به مرحوم عصّار نسبت داده شده, بايد گفت كه (توحيد كمالى) مباحثه اى است بين معلّمى فرضى و شاگردش كه در اين مناظره به نام آقا كمال فرض شده و محققان! آن را لقب مرحوم عصّار پنداشته اند!!
ثالثاً: در ج1, ص168 كتاب (اجابة الدعاء فى مسألة البداء) از سيد محمدكاظم عصّار لواسانى طهرانى (1265ـ1356هـ) معرفى شده, كه در مشهد ضمن مجموعه رسائل چاپ شده و در ج2, ص30 آمده: (البداء (رساله…) السيد محمدكاظم عصّار بن محمود اللواسانى الطهرانى (1265ـ1356هـ) طبع فى: مشهد… ضمن مجموعة فى ثلاث رسائل) كه تاريخ تولّد و وفات پدر براى پسر ذكر شده و در مورد دوّم سيد محمدكاظم را فرزند سيد محمود نوشته كه جدّ اوست و پدرش سيد محمد است.
7. ج5, ص130: (مصباح الظلام… السيد محمدباقر… الحائرى (الحجّة)… وقد شرحها المصنّف نفسه وسمّى الشرح (نور الافهام)…).
و ج5, ص434: (نور الافهام فى شرح (ارجوزة) مصباح الظلام… السيد حسن بن محمد الحسينى اللواساني…).
حقيقت آن است كه شارح ارجوزه (مصباح الظلام) سيد حسن لواسانى است نه خود مصنّف ـ كه در مورد اوّل به آن اشاره شده ـ در الذريعه (ج24, ص358) آمده:
(طبع بمباشرة السيد الحاج ميرزا حسن اللواساني… وشرحه هو بنفسه وسمّى الشرح…).
نگارنده, شرح عالمانه سه جلدى مرحوم لواسانى را كه در سال 1357هـ در صيدا به چاپ رسيده در اختيار دارد كه از هر جهت شايسته توجّه و احياء مى باشد.
8. ج5, ص447: (نور الهداية ومصدر الولاية. محمدرضا نجيب الدين التبريزي… قال صاحب الذريعة: انه فى العرفان وذكر آصف فكرت انه فى الاخلاق; بينما فى النسخه الخطيه… قال انه فى تجليات الحق… وفى اصول الدين الخمسه.)
كتاب مزبور كتابى عرفانى است كه قطب سلسله ذهبيّه آن را نگاشته و نويسندگان معجم كه معرّفى كتاب تنها به سخن صاحبان فهارس اعتماد دارند, آن را كتابى كلامى پنداشته و ذكر كرده اند.
9. ج4, ص415: (فوائد الامّة فى رد شياطين الكفرة. محمدتقى بن عبدالرحيم ايوان كيفي… طبع فى طهران حجريه.)
و همان جلد, ص470: (قوام الامّة فى ردّ الشياطين الكفرة… محمدتقي… المسجدشاهى (آقانجفى) طبع فى ايران حجرية.)
عنوان اوّل تصحيف عنوان دوّم است و مؤلّف آن شيخ محمدتقى آقانجفى نواده شيخ محمدتقى ايوان كيفى است نه جدّ مذكور وى.4
كتاب (هداية الامة) نيز كه در جلد5 معجم به نقل از مقدمه (مصقل صفا) ذكر شده, نام ديگر همان (قوام الامّه) است و كتاب مستقلى نمى باشد.5
10. ج5, ص167: (معارج اليقين فى اصول الدين. المؤلّف: مجهول… المخطوط فى: مكتبة سلطنتى).
كتاب مورد اشاره همان كتاب حديثى معروف (جامع الأخبار) است كه نسخ فراوانى از آن در دست است و بارها به چاپ رسيده و در ج2, ص406 همين معجم معرفى شده و مؤلّفِ آن را (محمد بن محمد السبزوارى) (ق7) ذكر كرده اند.
11. ج5, ص324: (المهدى المنتظر(ع). السيد صدرالدين بن اسماعيل الموسوي… وقد ترجّمه مهدى فقيه كرماني… طبع في… قم مكتب الاعلام الاسلامي… باهتمام باقر الخسروشاهى, (ونحتمل بالفارسية)…).
نام كتاب مرحوم آيةاللّه سيد صدرالدين صدر (المهدى) است و نام مترجم آن نيز مهدى فقيه ايمانى است. چاپ تحقيقى آن توسط سيد باقر خسروشاهى در قم به انجام رسيده است و نويسندگان معجم به راحتى مى توانستند به آن دسترسى پيدا كرده و با اجتهاد خويش ننويسند: (ونحتمل بالفارسيه!) و محقّق كتاب را مترجم پندارند.
گفتنى است كه در ج2, ص443 ذيل عنوان (جنة المأوى) از علاّمه كاشف الغطاء نيز آمده: طبع فى تبريز… تحقيق و تعليق السيد محمدعلى القاضى الطباطبائى (نحتمل بالفارسيه)! تعليقات مورد اشاره كه همراه اصل كتاب آمده در ج2, ص283 مجدداً با عنوان (تعليقات على جنة المأوى) عنوان شده و بدون ذكر مشخصات آن گفته شده: (انظر: اللوامع الالهيه:659)
تعليقات مرحوم علامه شهيد قاضى بر (الفردوس الاعلى) نيز كه اثر مستقلّى نبوده و با خود كتاب به چاپ رسيده و در عنوان مربوطه معرفى شده, دوباره در ج2, ص283 تحت عنوان (تعليقات على الفردوس الاعلى) عنوان گشته و فرموده اند: (انظر: اللوامع الالهيه: 659).
12. ج5, ص478: (هدية الانام فى احوال الامام. عبدالله المامقاني…).
نام صحيح كتاب (هدية الانام فى حكم اموال الامام) و رساله اى فقهى است, ولى نويسندگان معجم گمان كرده اند كه شرح حال يكى از ائمه است!
در ج3, ص121 نيز كتاب (الحق المبين فى قضيه اميرالمؤمنين(ع)) از مرحوم ذبيح الله محلاّتى بدون هيچ توضيحى آمده; كه موضوع آن قضاوت هاى حضرت است و كتابى كلامى نيست.
كتاب اخلاقى (الطريق الى الله) نيز به گمان اين كه كتابى كلامى است در ج4, ص193 ذكر شده.
در ج4, ص215 كتاب (العدالة) آيةاللّه سيد تقى قمى را كه بحثى فقهى است ذكر كرده و نوشته اند: (وهو فى اصل العدل من اصول الدين الخمسة)! و ج1, ص239: (ازاحة الشبهات. السيد عبدالله الشيرازى). كه اين كتاب نيز كتابى فقهى بوده و نام كامل آن (ازاحة الشبهات فى الشك فى الركعات) است. ر.ك: چهره اى پر فروغ…, مدرسه امام اميرالمؤمنين(ع) مشهد, ص281.
نيز (گلشن توحيد) از ابراهيم شاهدى كه شرحى منظوم بر مثنوى مولوى است, به عنوان (منظومة شعريه فى التوحيد) در ج4, ص550 ذكر شده و چون از چاپ مصحَّح آن خبر نداشته اند, به ذكر نسخ خطى آن در آمريكا و استانبول و مصر پرداخته اند.
كتب (اصول معتبره) از سيد محمدحسين رضوى و (براهين العقول) شويهى از كتب اصول فقه, و نيز كتاب (حيات جاويد) مرحوم شيخ محمدتقى آملى از كتب اخلاقى بوده كه بر اثر ايهام در اسم كتاب, اثرى كلامى فرض شده و در معجم راه يافته اند.
13. ج3, ص526: (سراج القلوب. عبدالله الحسينى المدني… المخطوط فى مكتبة الحرم ـ قم.)
اين كتاب كه تنها يك نسخه خطى از آن معرفى شده, كتاب معروف (سراج القلوب) نوشته ابونصر محمد بن القطان مروزى است, كه تاكنون ده ها بار به صور مختلف به چاپ رسيده است.
14. ج2, ص228: (ترجمه اناجيل اربعه. المترجم سيد محمدباقر بن محمدمهدى بن محمدحسين الخاتون آبادى (ق13هـ)… انتشارات نقطه).
با وجود شرح حال دقيقى كه در ابتداى كتاب از مؤلّف به دست داده شده, نويسندگان معجم شخص ديگرى را به جاى مؤلّف ذكر كرده اند.
مترجم (اناجيل اربعه) مرحوم علاّمه سيد محمدباقر بن مير محمد اسماعيل بن مير محمدباقر خاتون آبادى متوفاى 1127هـ و مدفون در مقبره پدر علاّمه اش در تخت فولاد اصفهان است.
15. ج4, ص336: (الغديريه… الكفعمى (905هـ) قصيدة فى 100بيت اوردها بتمامها فى كتابه (لواء الحمد)… انظر: الذريعه.)
كتاب (لواء الحمد) چنانكه در الذريعه اشاره شده و در ج4, ص572 همين معجم آمده تأليف صارم الدين محمد شريف اردستانى است نه شيخ كفعمى.
16. ج1, ص164: (اثبات ولايت حقه الهيه= رساله نور الانوار وعلم غيب امام. على النمازى)
در عنوان بالا دو كتاب مستقل از مرحوم علاّمه نمازى شاهرودى كه هر دو نيز به چاپ رسيده تحت يك عنوان ذكر شده است!
نيز ج2, ص249: (ترجمه شرح باب حادى عشر= آيين رستگارى= گفتار رستگاران و جامع. المترجم: محسن عمادزاده و محمدعلى المرعشى الشهرستانى و محسن صدر رضوانى). كه سه ترجمه مستقل و متفاوت از يك متن, تحت يك عنوان آمده.
همچنين ج2, ص165: (تجزيه و تحليل عقائد فرقه وهابيها= نقدى بر انديشه وهابيان= فرقه وهابى. على بن اسماعيل الدوانى و حسن الطارمى.)
دو ترجمه مستقل از يك متن كه توسط دو نفر انجام شده, در يك عنوان ذكر شده و كارى مشترك قلمداد گشته!
و نيز ج1, ص69 دو ترجمه مستقل از كتاب (الامام المهدى من المهد الى الظهور) را يك ترجمه محسوب نموده اند.
17. از اشتباهات عجيب معجم اين است كه استاد معاصر محمدرضا حكيمى سبزوارى و مرحوم محمدرضا حكيمى حائرى را يكى دانسته اند و در ج1, ص436 و ج3, ص230 براى استاد حكيمى سبزوارى ـ اطال الله بقائه ـ سال 1412هـ به عنوان سال وفات ذكر شده! نيز در ج1, ص509 براى عالم جليل معاصر سيد محمدباقر خوانسارى مؤلّف كتاب (انصاف در امامت) سال 1355هـ به عنوان سال وفات ايشان!! ذكر شده.
18. در ج5, ص321 مرحوم شيخ محمدجواد نجفى, مترجم (المهدى(ع)) را محمدجواد النجفى آل شيخ الجزائرى (1298ـ 1378) دانسته و در همان جلد, ص137 مؤلّف (مصلح جهان مهدى صاحب الزمان) را محمدجواد بن حسن النجفى البلاغى (1280ـ1352) ذكر نموده كه هر دو اشتباه است و مؤلّف هر دو كتاب مرحوم شيخ محمدجواد نجفى (1342ـ 1419هـ.ق.) مؤلّف كتاب (ستارگان درخشان) و (تفسير آسان) است.6
19. ج4, ص547: (گفتار خوش يارقلى. محمد اسماعيل بن محمدعلى المحلاتى النجفي…).
مؤلّف كتاب فوق شيخ محمد محلاتى است فرزند محمد اسماعيل بن محمدعلى محلاتى مؤلّف كتاب (انوار العلم والمعرفه) كه در ج1, ص523 معرّفى شده و در همين جلد, ص521 به نقل از (اعيان الشيعه) با نام (انوار الحكم) دوباره عنوان شده.
20. ج3, ص106 كتاب (حسام الشيعه) و ج2, ص148 كتاب (تأويل الآيات الباهره) را به مرحوم شيخ محمدتقى آقانجفى مسجدشاهى نسبت داده اند كه هر دو اشتباه است و مؤلّفين دو كتاب مزبور در كتاب (تاريخ علمى و اجتماعى اصفهان, ج1, ص371ـ376) معرفى شد اند.
21. ج3, ص73: (حجةالاسلام وبرهان الملة= بقاء الروح (رساله در…). ملاعلى نورى). در اينجا نيز كتاب مفصّل (حجةالاسلام) حكيم شهير ملاعلى نورى, با رساله مختصر (بقاء الروح) كه منسوب به ايشان است يكى فرض شده و معرفى شده اند!
22. ج4, ص270: (عقيدة الحق. السيد حسن بن الحسين اليزدى الفالى. بالاردو) كتاب نامبرده فارسى است نه اردو و مؤلّف آن مرحوم سيد حسن فانى است.
در ج3, ص74 (روح الايمان فى لزوم معرفة الانسان) را ردّ بهائيت! دانسته اند كه با مراجعه به آن نادرستى معرفى مزبور معلوم مى شود.
23.ج4, ص346: (غيبت و رجعت. مجتبى القزوينى الخراسانى وهو الجزء الخامس من كتابه (بيان الفرقان). طبع فى مشهد 1380هـ).
و همان جلد, ص357: (الغيبة, الرجعة, الشفاعة. عبدالله واعظ يزدى. وهو الجزء الخامس من كتابه (بيان الفرقان). طبع فى ايران 1380هـ. انظر: معجم ما كتب…).
كتاب (بيان الفرقان) چنانچه در جلد2 ص103 ذكر شده تأليف مرحوم قزوينى است و نويسندگان پس از تكرار آن در اين جلد, در عنوانى ديگر آن را به واعظ يزدى نسبت داده اند! اين اشتباه از آنجا ناشى شده كه بيان الفرقان به اهتمام مرحوم يزدى به چاپ رسيده چنانچه در ج5, ص343 مجدّداً جلد چهارم (بيان الفرقان) را عنوان نموده و بدون ذكر نام مؤلّف نوشته اند:
(ميزان القرآن: الجزء الرابع من بيان الفرقان: الامامة. باهتمام عبدالله واعظ اليزدى طبع فى مشهد…).
24. ج1, ص311: (اصول الدين. عبدالله بن محمد ظهير الهرندى. كتاب فى ثلاثه اجزاء). و ج3, ص287: (دلائل الدين من طريق الجزم واليقين. عبدالله بن محمدهادى الهرندي… تقع فى ثلاث مجلدات…).
دو عنوان بالا نيز يكى بوده و تصحيف در نام مؤلّف باعث متعدّد پنداشتن آنها شده. مؤلّف: عبدالله بن محمدهادى بن محمدظهير هرندى صاحب (نور القبور) است كه در ج5, ص441 ذكر شده.
25. ج3, ص336: (راه مهدى(ع). ناصر الخسروشاهي… مكتب الاعلام الاسلامى 1421.) كتاب نامبرده نوشته مرحوم آيةاللّه سيد رضا صدر است كه به اهتمام سيد باقر خسروشاهى در قم به چاپ رسيده و در تنها معجم كلامى شيعه كه در قم تهيه شده بدان گونه تحريف شده است. براستى اگر كتابى كه در سه سال قبل در مركز علمى جهان شيعه به چاپ رسيده به اين صورت معرّفى شود, ديگر چه اعتمادى به ساير معرّفى هاى معجم از كتبى است كه در طى قرون متمادى نگاشته شده است!
در ج3, ص523 كتاب (سرّ الاسراء) را نوشته (سعادت على پرور) دانسته اند كه مؤلّف آن استاد (على سعادت پرور) از فضلاى معاصر است.
در چند موضع از معجم, ملا اسماعيل واحد العين بن محمد سميع (م1242) را (محمد اسماعيل بن سعيد (سميع) م1277هـ) ذكر نموده و ظاهراً به اجتهاد خويش سميع را به سعيد تبديل نموده اند.
در ج4, ص31 على بن محمدحسن الاردكانى ناسوتى را (التاسوئى)! نوشته اند.
26. ج3, ص84: (حدائق العارف فى طرق المعارف. بهاءالدين محمدصادق بن ابوالقاسم بن محمدباقر الموسوى المختارى الخواجوئى النائينى.)
مؤلّف كتاب به نوشته الذريعه ج6, ص288: (سيد بهاءالدين محمد بن محمدباقر حسينى مختارى) است و معلوم نيست شخصى كه در معجم ذكر شده, اصلاً وجود خارجى داشته باشد.
متأسفانه اشتباهات معجم بسيار بيشتر از آن است كه در يك مقاله بگنجد; لذا از طرح ساير مواردى كه يادداشت شده بود, چشم پوشى نموده و به بخش دوم مى پردازيم. بخش دوم:
چنانكه ديديم بسيارى از كتب كلامى بر اثر اشتباهات گوناگون دو يا چندبار در معجم ذكر شده اند. در اين بخش به برخى ديگر از موارد تكرار ـ بدون اشاره به منشأ اشتباه ـ مى پردازيم.
1. ج1, ص312: (اصول الدين. على اكبر بن محمدباقر اژه اى. مخطوط.)
ج3, ص499: (زبدة المعارف على اكبر بن محمدباقر اژه اى. مطبوع.)
2. ج1, ص350: (اصول دين و بيان اعتقادات و اخلاق. حسينعلى بن نوروزعلى التويسركانى).
ج5, ص369: (نجاة المؤمنين. حسين على بن نوروزعلى التويسركانى).
3. ج2, ص256: (ترجمة الفصول المختاره خوانسارى).
ج5, ص37: (مجالس در مناظرات خوانسارى).
4. ج1, ص170: (الاجتهاد فى مقابل النص…)
ج5, ص384: (النص والاجتهاد…)
5. ج2, ص139: (پيغمبر شناخته شده. محمدعلى بن محمدحسين الانصارى القمى (1290ـ1363)).
ج5, ص60: (محمد پيغمبر شناخته شده. محمدعلى الانصارى القمى (1329ـ 1405).
6. ج1, ص433: (الالهيه (الرساله)= الجبر والتفويض= الرد على اهل الجبر والتفويض (رساله…)= شرح رسالة الجبر والتفويض= شرح رسالة الامام على النقى(ع). محمد خليل بن محمد اشرف القائنى).
ج50, ص437: (نور البصر فى حل مسائل الجبر والقدر. محمد خليل بن محمد اشرف القائنى)
7. ج1, ص493: (الامر بين الامرين. خليل بن الغازى القزوينى)
ج4, ص453: (قضا و قدر (رساله…) المولى خليل القزوينى).
8. ج1, ص437: (امام شناسى (حياة القلوب)…).
ج3, ص163: (حياة (ت) القلوب (: اثبات الامامة…). كذا.
9. ج3, ص137: (حقيقه الامر. محمد رفيع الدين نظام العلماء…).
ج4, ص460: (القضاء والقدر. محمد رفيع بن على اصغر نظام العلماء…).
10. ج1, ص257: (اسرار معراج پيامبر اسلام(ص). محمدعلى القرنى (…ـ 1418)
ج4, ص500: (زبدة المنهاج فى اسرار المعراج. على بن محمد بن ابراهيم القرنى (1332ـ1419).)
11. ج1, ص410: (افعال العباد. دواني…).
ج3, ص220: (خلق الاعمال دواني…).
12. ج2, ص400: (ثمره شجره الهيه…).
ج5, ص242: (ملخّص الشجرة الالهيه…).
13. ج1, ص68: (آشنايى اجمالى با اصول دين. جعفر الشوشتري…).
ج1, ص305: (اصول الدين. جعفر بن حسين التسترى النجفي…).
ج5, ص313: (منهج الرشاد جعفر بن حسين… التستري…).
14. ج1, ص305: (اصول الدين. قوام الدين جعفر… الحويزي… مخطوط.).
ج2, ص187: (تحفه سلطانى. شيخ الاسلام محمدجعفر… الكمره اى. مطبوع).
15. ج1, ص358: (اصول عقائد. بهاءالدين جعفر… المحلاتى (1314ـ1401هـ)).
ج3, ص471: (رهنماى حق. بهاءالدين بن جعفر المحلاتى (1314هـ ـ…)).
16. ج1, ص121: (اثبات الحق (فى ترجمة احقاق الحق). محمد النائيني…).
ج2, ص2210: (ترجمان الحق ولسان الصدق= ترجمه احقاق الحق… النائينى).
17. ج4, ص162: (صراط النجاة. محمدباقر المجلسى).
ج5, ص366: (نجات يا اصول عقائد. محمدباقر المجلسى).
18. ج4, ص348: (الغيبة. المترجم: حسن بن محمد ولى الارومي…).
ج5, ص327: (مهدى موعود. المترجم: حسن بن محمد ولى الاروميه اي…).
19. ج3, ص158: (حول الرؤية…).
ج4, ص526: (كلمة حول الرؤية…).
20. ج5, ص324: (مهدى منتظر. (محمد) جواد المحولاتي…).
ج5, ص326: (مهدى منتظر(عج). محمد جواد الخراساني…).
21. ج4, ص87: (شرح كشف المراد. ابوالحسن الشعرانى (1323ـ1394هـ)).
ج4, ص98: (شرح و ترجمه كشف المراد ابوالحسن بن محمد بن غلام حسين الشعرانى (1320ـ1396هـ) كذا.
22. ج5, ص280: (منهاج المعارف…)كذا.
ج5, ص311: (مناهج المعارف يا فرهنگ عقائد شيعه…).7
23. ج3, ص134: (حقيقت ايمان. العبد الغفار [كذا] التويسركانى.).
ج3, ص474: (روح الايمان. السيد عبدالغفار التويسركانى.).
24. ج2, ص455: (جواب (رد) شبهات (ابليس) الشياطين (رساله في…)…. القاضى السيد نورالله التسترى).
ج3, ص359: (رد الشيطان (رسالة في…) القاضى نورالله… التسترى.).8
25. ج1, ص135: (اثبات معاد جسمانى= المعاد الجسمانى. محمدحسين الاصفهانى. مخطوط).
ج5, ص159: (المعاد الجسمانى= زادالسالك= زادالمسافر. محمدحسين الاصفهانى. مطبوع).
26. ج3, ص544: (سلسله بحثهاى عقائد و مذاهب (معاد و جهان پس از مرگ…).
ج5, ص162: (معاد و جهان پس از مرگ…).
27. ج3, ص297: (دو مكتب در اسلام…).
ج5, ص527: (ويژگى ها و ديدگاه ها [كذا] دو مكتب در اسلام…).
28. ج1, ص360: (اصول عقائد. محسن القرائتى (1364ـ…)…).
ج3, ص265: (درس هايى از قرآن. محسن القرائتى (1364ـ…)…).
ج5, ص49: (مجموعه درس هايى از قرآن. محسن القرائتى (1366ـ…)…).
29. ج4, ص248: (عقائد تشيع. المترجم. محمد محمدي…).
ج5, ص96: (مسائل اعتقادى از ديدگاه تشيع. المترجم محمد محمدي…).
30. ج3, ص296: (ده مقاله پيرامون مبدأ و معاد…).
ج5, ص26: (المبدأ والمعاد…).
31. ج1, ص92: (آئين ما. ناصر مكارم الشيرازى. انظر: قرآن و آخرين پيامبر).
ج1, ص566: (اين است آئين ما. المؤلّف… كاشف الغطاء. ترجمه و شرح: ناصر مكارم الشيرازى. مطبوع).
ج1, ص567: (اين است ـ آئينه ما. مصطفى الزمانى [!!] و هو ترجمة لكتاب) اصل الشيعه و اصولها لمحمدحسين كاشف الغطاء).
32. ج5, ص24: (مبدأ و معاد. سيد جلال الدين الآشتياني… قم مكتب الاعلام الاسلامى, 1417هـ.).
ج5, ص27: (المبدأ والمعاد… ملاصدرا الشيرازي…).
ج5, ص232: (مقدمه مبدأ و معاد ملاصدرا. السيد جلال الدين الآشتياني…).
33. ج5, ص73: (مخيّريّه. السيد محمد تقيا. و هى قصيدة…).
ج5, ص303: (المنظومة المخيّريّه. السيد محمدتقي… القزويني…).
34. ج2, ص258: (ترجمه مبدأ و معاد. سيد احمد اردكاني… تقديم و تصحيح… آشتياني… تحقيق عبدالله النورانى).
ج4, ص98: (شرح و ترجمه مبدأ و معاد= مبدأ و معاد… الاردكاني… طبع بمساعدة عبدالله النورانى).
35. ج4, ص248: (العقائد الجعفريه… وهو عين الفنّ الاوّل من كشف الغطاء).
ج4, ص508: (كشف الغطاء… الاوّل: فى اصول الدين سمّاه بالعقائد الجعفريه).
36. ج1, ص307: (اصول دين (و كرائم اخلاق). ذوالمجدين زين العابدين.)
و ج1, ص366: (اصول عقائد و كرائم اخلاق. زين العابدين ذوالمجدين.)
37.ج1, ص134: (اثبات الله تعالى= حاشيه على شرح الهيات التجريد. فخرالدين محمد… الاسترآبادى)
و ج3, ص33: (حاشيه شرح التجريد. فخرالدين محمد بن حسين الحسينى السماكى).
38.ج1, ص211: (الاربعون حديثا فى المعارف. القاضى محمدسعيد القمى (1049ـ بعد1126)…).
و ج4, ص21: (شرح الاربعين. محمد سعيد… القمى (1049ـ1103)…).
39.ج3, ص272: (دروس فى العقائد الاسلاميه. مكارم الشيرازى).
و ج3, ص544: (سلسلة الدروس الدينيه فى العقائد الاسلاميه. مكارم الشيرازى).
40.ج2, ص449: (جهنّم چرا؟ محمدحسن قدردان القراملكى).
ج2, ص482: (جهنّم چرا؟ محمدحسن قدردان قراملكى).
41.ج2, ص231: (ترجمه بحارالانوار (بخش امامت). موسى الخسروى).
و ج2, ص237: (ترجمه جلد هفتم بحارالانوار. موسى الخسروى).
42.ج3, ص503: (زندگى پس از مرگ. ابوالحسن الرفيعى القزوينى (1308ـ 1345)…).
ج5, ص150: (المعاد. السيد ابوالحسن بن ابراهيم خليل بن مير رفيع القزوينى (1306ـ1396) انظر: اعيان الشيعه).
43.ج5, ص160: (معاد در نگاه عقل و دين. الشريعتى السبزواري…).
و ج5, ص160: (معاد در نگاه وحى و فلسفه. الشريعتى السبزواري…).
44.ج1, ص504: (الانسان بعد الدنيا… (حيات پس از مرگ)…).
و ج3, ص160: (حيات پس از مرگ…).
45.ج5, ص314: (منهج الرشاد. جعفر بن خضر الجناجى النجفى آل[!] كاشف الغطاء).
و ج5, ص426: (نهج الرشاد لمن اراد السداد. جعفر البغدادى (النجفى)…).
46.ج4, ص56: (شرح حديث العالم العلوى. محمدصالح بن محمد سعيد الخلخالي…).
و ج4, ص87: (شرح كلام اميرالمؤمنين(ع) (صورة9 عارية عن المواد عالية عن القوة والاستعداد)…)
47.ج1, ص326: (غاية المراد فى تحقيق المعاد. محمد بن المقدس آل عبدالجبار القطيفى (ق13)
و ج, ص327: (غاية المرام فى بيان المعاد. محمدعلى بن عبدعلى بن محمد آل عبدالجبار الخطى (بعد 1241هـ).)
48.ج1, ص68: (آشنايى با علوم اسلامى (كلام)…).
ج4, ص520: (كلام. الشهيد مرتضى المطهري…).
49.ج3, ص452: (رسالة كلاميه… التنكابني… الفه سنة 1102هـ…).
ج3, ص538: (سفينة النجاة… سراب التنكابني…).
50.ج1, ص130: (اثبات (وجود) الصانع القديم… سراب التنكابنى. الفه سنة 1113هـ).
ج1, ص351: (اصول الدين والعقائد… سراب التنكابنى. انظر: الذريعه).
51.ج2, ص289: (تعيين الثقل الاكبر. يحيى بن محمد شفيع البيدآبادي… انظر: الذريعه).
ج3, ص473: (روح الاسلام والايمان فى معرفه الامام وتفضيله على القرآن… مخطوط).
گفتنى است كه كتاب مذكور در ردّ رساله (تحفه الاخوان فى بيان اكبريّة القرآن) محقّق خواجوئى(ره) نگاشته شده كه با وجود نسخ خطيِ اين اثر ارزشمند خواجويى و ذكر آن در فهارسِ مورد مراجعه محقّقين معجم, همچون صدها كتاب و رساله كلامى نفيس ديگر نامى از آن در معجم نيامده.
كتاب ديگرى از مرحوم علاّمه ميرزا يحيى بيدآبادى به نام (هداية المؤمنين الى الصراط المستقيم فى تفضيل الامام المبين على القرآن العظيم) در برخى فهارس ذكر شده و آن را ردّ بر (تحفه الاخوان) دانسته اند كه ظاهراً همان (روح الاسلام والايمان) است كه ذكر شد. نام (هداية المؤمنين در ج5, ص475 معجم آمده.
52.ج3, ص547: (سنّة الهداية لهداية السنّة. محمدعلى البهبهاني… وقد طبع باسم: راهبرد اهل سنّت به مسئله امامت.).
ج3, ص336: (راهبرد اهل سنّت به مسئله امامت… و هو ترجمة لكتاب سنّة الهداية وهداية السنّة)!
ج5, ص463: (هداية السنّة…).
چنانكه مشاهده مى شود يك كتاب سه بار عنوان شده و در عين حال كه در مورد اوّل تصريح شده كه نام (راهبرد اهل سنّت) نامى است كه ناشر بر كتاب (سنّة الهداية) نهاده است در مورد دوّم (راهبرد…) را ترجمه (سنّة الهداية) قلمداد كرده. در حالى كه اصل كتاب فارسى مى باشد.
53. ج5, ص249: (منازل الآخرة…).
ج3, ص503: (زندگى پس از مرگ. عباس القمى. وهو ترجمة لكتاب منازل الآخرة)
عنوان دوم نيز نامى است كه ناشر بر كتاب محدّث قمى نهاده و اصل كتاب (منازل الآخرة) فارسى است.
با پوزش از خوانندگان محترم به خاطر طولانى شدن مقاله از ذكر ساير اشكالات و موارد تكرارى صرف نظر كرد. و چند استدراك و توضيح, تقديم علاقه مندان مى نماييم:
1. ج2, ص227: (ترجمه اكمال الدين و اتمام النعمة. سيد على الامامى الحسيني…).
نام اين ترجمه (جنّة المقام) است كه در اثر ارزشمند (كتابنامه حضرت مهدى(ع)) كه متأسفانه مورد مراجعه نويسندگان معجم نبوده, معرّفى شده.10
2. ج2, ص227: (ترجمه اكمال الدين. المترجم: مجهول. قال… فى النجم الثاقب: انّ الترجمه لبعض المعاصرين من سادات شمس آباد.)
مترجم مورد اشاره كه در (كتابنامه امام مهدى(ع)) نيز شناسايى نشده عالم ربانى مرحوم سيّد محمدعلى موسوى مازندرانى (1220ـ 1288هـ.ق) از علماى اصفهان است.11
3. ج3, ص374: (الرد على البهائيه. آغا رضا بن محمدحسين بن محمدباقر بن محمدتقى الاصفهانى. انظر: اعيان الشيعه).
نام رساله مزبور: (گوهر گرانبها در ردّ عبدالبها) مى باشد كه در عموم گزارشاتى كه از زندگى علاّمه فقيد ابوالمجد شيخ محمدرضا نجفى به دست داده شده, ذكر گرديده است.
4. ج4, ص30: (شرح اصول الكافى. محمد بن عبدعلى آل عبدالجبار القطيفي… انظر: الذريعه).
شرح مورد نظر كه بزرگ ترين شرح اصول كافى است (هدى العقول فى شرح احاديث الاصول) نام دارد كه در 15جلد تدوين شده و نسخ آن موجود است.
5. ج3, ص55: (شرح حديث رأس الجالوت. محمد اسماعيل بن محمد جعفر السپاهاني…)
شارح مورد اشاره حكيم گرانقدر محمد اسماعيل خواجويى ثانى نواده محقّق خواجويى است و شرح وى در مجله (نامه فرهنگستان علوم) توسط استاد سيد مصطفى محقق داماد تصحيح و چاپ شده.
6. ج , ص64: (حاشية كشف المراد. المحشى: مجهول. طبع فى اصفهان 1352هـ).
محشى و مصحّح (كشف المراد) در چاپ مورد اشاره, عالم فاضل فقيد مرحوم مير سيد محمد هاشم روضاتى (ره) پدر محقّق ارجمند شهير استاد سيد محمدعلى روضاتى ـ حفظه الله تعالى ـ است.12
7. ج5, ص401: (نفحات اللاهوت… وقد ترجّمه الى الفارسيه كلّ من محمد بن ابى طالب و السيد شمس الدين المرعشي…).
ترجمه ديگر كتاب كه با وجود چندين چاپ در معجم ذكر نشده ترجمه ابوتراب هدائى است.
8. ج4, ص28: (شرح اصول الكافى. اسماعيل الخاتون آبادي… هو شرح للمجلد الرابع من اصول الكافي…).
نسخه جلد پنجم شرح خاتون آبادى بر اصول كافى نيز در كتابخانه مسجد اعظم قم وجود دارد كه در فهرست آن (كه جزء منابع معجم ياد شده!) معرّفى گرديده.13
از (شرح اصول كافى) ميرزا رفيعاى نائينى نيز عليرغم وجود نسخ خطى فراوان تنها يك نسخه! در معجم ذكر شده.
9. ج4, ص256: (اسرار العقائد… وهو فى رد البابيه واثبات امامة الائمه…).
كتاب نامبرده در دو جلد تنظيم گشته و در جلد اوّل به ردّ شبهات مسيحيت پرداخته شده و هر دو جلد آن چاپ سنگى و حروفى شده.
10. ج1, ص258: (اسرار ولايت مطلقه. محمدعلى بهمنى رامهرمزي…).
كتاب نامبرده (شرح خطبة البيان) ميرزا ابوالقاسم راز شيرازى ذهبى است كه به آن نام چاپ شده.
11. ج5, ص194: (المعراج وتفصيل وقائعه. على اكبر بن محمدباقر اژه اي…).
نام كتاب (سير آسمانى يا معراج پيغمبر اسلام) است كه به فارسى نگاشته شده و سال ها قبل به چاپ رسيده.
12. ج5, ص459: (هداية الابرار الى طريق الائمه الاطهار… كركى. وهو فى اصول الدين).
كتاب كركى با تصحيح رؤوف جمال الدين چاپ شده و موضوع آن ردّ طريقه مجتهدين و اثبات حقّانيت طريقه اخباريون است نه اصول دين.
13. ج4, ص527: (الكلمة الطيّبة. المؤلّف: مجهول… المخطوط فى المرعشي…).
مؤلّف كتاب نامبرده حكيم ملاعبدالرزّاق فيّاض لاهيجى است. نگارنده علاوه بر نسخه مرعشى تصوير دو نسخه ديگر از آن را در اختيار دارد كه در مقدمه آنها نام مؤلّف ذكر شده.14
ج5, ص308ـ309: (منهاج الصحّة الصفويه. المؤلّف: مجهول…).
مؤلّف (منهاج الصحة صفوى) كه كتابى فقهى به زبان فارسى است مرحوم مير سيد احمد علوى شاگرد مير داماد است.15
14. ج4, ص493: (كسر الاصنام الجاهليه. المترجم: محسن بيدارفر…).
نام ترجمه مورد اشاره (عرفان و عارف نمايان) است كه بايد در حرف عين ذكر شود.
15. ج3, ص205: (خلاصة عرض المعقول (من الهيات الاسفار) على المنقول. المؤلّف: مجهول)
مؤلّف جزوه بالا آقاى رضا معينى است كه نام مؤلّف در پايان جزوه چاپى مورد اشاره ذكر شده.
برخى از اغلاط (ظاهراً) چاپى معجم از اين قرار است:
1. ج2, ص139: تأليف الانام فى غيبة الامام, تكاليف الانام
2. ج3, ص463: محمد مهدى گرميان, گرجيان
3. ج4 , ص194: حيدرعلى پرومند, برومند
4. ج 4, ص339: محمدعلى بروانه , پروانه
5. ج3, ص336: المترجم: الموسوى الباقرى , سيد محمدباقر موسوى
6. ج5, ص535: محمد صادق النجفى , النجمى
7. ج , ص118: كتاب الشبهات الجليه , التنبيهات الجليه
8. ج2, ص79: كتاب توحيد و صفات , توحيد ذات و صفات
9. ج3, ص539: ابوالفضل محمدحسين , ابوالفضل بن محمدحسين
10. ج4, ص285: محمد سعيد مهر , محمد سعيدى مهر
نكته پايانى اين كه برخى از كتاب ها كه هيچ گاه به چاپ نرسيده در اين معجم, مطبوع قلمداد شده و براى آنها سال چاپ و نام ناشر و محل چاپ! نيز ذكر شده, بنگريد:
ج3, ص316: ذخيرة القيامه فى ترجمه منهاج الكرامه… (طبع فى ايران; 1416هـ/ 1374ش, تصحيح عبدالله النورانى).
ج4, ص95: كرامة المنهاج … (طبع فى قم; اهل قلم, تصحيح اسكندر اسكندري…).
ج4, ص276: العلم. على قلي… طبع فى طهران; اهل قلم, 1416هـ/1374ش, تصحيح مجيد حميدزاده).
ج1, ص445: امامت. على بن جمشيد النوري… (طبع فى: طهران; 1416هـ. تحقيق حامد ناجى اصفهانى). و چندين مورد مشابه ديگر…
اين هم نمونه اى از ارجاعات در معجم تراث كلامى شيعه:
ج2, ص89: (به سوى جهان ابدى, بسوى جهان ابدي…)!1. يكى از معدود منابع تراجم استفاده شده كتاب (اثرآفرينان) است كه خود دچار ضعف شديد علمى و پژوهشى مى باشد . ر.ك. همين مجله, ص62 . 2. ر.ك: تتميم امل الآمل, ص63. گفتنى است كه نام كتاى در منبع مورد اشاره (النفحات اللاهوتيه) ذكر شده. 3. در اين معجم همه جا از شهيد مظلوم بهشتى با نام (سيد محمدحسين) ياد شده كه اشتباه است و نام شريف ايشان (سيد محمد) بوده. ر.ك: پيشتازان شهادت در انقلاب سوّم, ص9. 4. ر.ك: تاريخ علمى و اجتماعى اصفهان ج1, ص169, 384ـ 385. 5. ر.ك: تاريخ علمى, ج1, ص386. 6. ر.ك: آينه پژوهش, شماره 52, ص117. 7. اين كتاب كه از بهترين كتب عقائد شيعه محسوب مى شود توسط نگارنده در دست تصحيح و تحقيق است. 8 . اين رساله با نام (شبهات ابليس) با تصحيح و مقدمه نجيب مايل هروى در مجله (معارف) دوره هفتم شماره سوم چاپ شده. 9 . ضبط صحيح اين كلمه (صور) است. براى توضيح حديث ر.ك: شرح غرر و درر آمدى, ج4, ص218 . 10 . ر.ك: كتابنامه حضرت مهدى(ع), ج1, ص273. 11 . ر.ك: تحفه الاخيار, سيد شفتى, ج2, ص530 مقاله مرحوم سيد مصلح الدين مهدوى. 12 . ر.ك: زندگانى آيةاللّه چهارسوقى, ص107. 13 . ر.ك: فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه مسجد اعظم, ص258. 14 . نگارنده براساس سه نسخه ياد شده كتاب (الكلمة الطيّبه) را در دست تحقيق داشت كه به علت مغلوط بودن هر سه نسخه كار تصحيح آن فعلاً متوقف شده و از محققين ارجمندى كه به نسخه ديگرى از اين كتاب دسترسى دارند يارى مى طلبد. 15 . ر.ك: فهرست كتب خطى كتابخانه مركزى آستان قدس رضوى, ج20, ص514.
سيرى در ديوان ظهير فاريابى
هنر على محمد
ديوان ظهيرالدين فاريابى, تصحيح و تحقيق و توضيح: دكتر اميرحسن يزدگردى به اهتمام دكتر اصغر دادبه.
به تازگى ديوان ظهيرالدين فاريابى به تصحيح و تحقيق و توضيح دكتر اميرحسن يزدگردى و به اهتمام دكتر اصغر دادبه منتشر گرديده است.
كتابِ حدود 592 صفحه اى ديوان ظهير, به دو بخش و شش فصل تقسيم گرديده است:
بخش اول گذشته از احوال و آثار مرحوم دكتر يزدگردى به قلم دكتر دادبه (تا صفحه 20) كه گزارش دلسوزانه اى است از زندگى و آثار خامه يزدگردى, مشتمل بر (مقدمه جامع ديوان استاد ظهيرالدين فاريابى (ص23ـ29); قصايد (ص33ـ179); قطعات (ص183ـ227); تركيب بند (231ـ240); ملمّعات (ص243); غزليّات (247ـ 255) و رباعيات و يك قطعه (259ـ 274) مى باشد. بخش دوم كه خود به شش فصل تقسيم شده است, دربردارنده اين مطالب است:
فصل اوّل. زندگى ظهير (ص277ـ 315); فصل دوم: شعر ظهير (317ـ356); فصل سوم: شعر ظهير در كتب ادب (357ـ 368); فصل چهارم: ديوان ظهير فاريابى (369ـ 381); فصل پنجم: فرهنگ لغات و كنايات و تعبيرات (383ـ 459); فصل ششم: حواشى و تعليقات (461ـ506) و سرانجام: (كتب و مؤلفاتى كه محل اعتماد و مورد استفاده قرار گرفته است) (507 ـ516) و نيز: فهرست ها (517 ـ592). جز از فهرست هاى گوناگون كه ممدّ كار محقق است, از صفحه 541 تا 592, (نمايه عام) بر فايده فهرست ها افزوده است و براى كسانى كه مى خواهند و مى توانند در باب كتب قديم ما و محتواى آنها بررسى و پژوهش كنند, بسيار سودمند است.
در بخش دوم (فصل اول): (زندگى ظهير) مصحّح به دقت در باب نام و نسب, زادگاه, مسافرت ها, تحصيلات, مذهب, وضع مادى و گذران زندگى, اخلاق, استادان و شاگردان, خانواده, درگذشت, مزار, شاعران معاصر, نظر بزرگان و ممدوحان ظهير, با استفاده از مآخذ معتبر موجود و در دسترس, سخن گفته است و بر آنچه او نوشته است كمتر مى توان چيزى افزود.
در فصل دوم اين بخش كه به شعر ظهير اختصاص يافته است, مصحح با باريك بينى و دقت علمى قريب به وسواس, قصايد, قطعات, تركيب بندها, ملمّعات, غزليات, مثنوى ها, رباعيات; سبك شعر ظهير و نقد آن و پاره اى از نكات دستورى و لغوى شعر وى را به محكّ نقد و تحقيق زده و از صافى ذوق سليم خود گذرانده است.
در فصل سوم, شعر ظهير در كتب ادب مورد تحقيق و مداقّه قرار گرفته است. آن گونه كه فى المثل كتابى منثور را نمى توان يافت كه مصحح بدان مراجعه نكرده باشد و آن را براى يافتن شعر ظهير از باء بسم اللّه تا تاء تمّت در مطالعه نگرفته باشد. كارى كه در مورد ديگر شاعران نشده است, اگرچه لازم و بايسته به نظر مى آيد.
در فصل پنجم كتاب, مصحح فرهنگى از لغات و كنايات و تعبيرات كتاب تدوين كرده است و براى هر مورد شاهد يا شواهد و امثله كافى و وافى به مقصود از كتب معتمد آورده است تا كار خواننده را آسان كند و او را از تورّق كتاب لغت يا مراجعه به كتب مرجع بى نياز سازد.
اما مصحح مرحوم, به اين هم قانع نشده است و در فصل ششم كه بدان (حواشى و تعليقات و شرح پاره اى از مشكلات اشعار) نام داده است; به شرح و توضيح پاره اى از اعلام و امثال و كنايات و مواردى پرداخته است كه شايد, نبود آنها خواننده دقيق النظر و كنجكاو را از فهم بعض اشعار باز مى داشت. در همه جا مى بينيم از مآخذ و مراجع دست اول و معتبر استفاده شده است و مصحح بى آنكه ادعاى استقراء تام داشته باشد, در هر مورد كوشيده است با سود جستن از مآخذ مورد وثوق و با اعتبار به توضيح و شرح مطلب بپردازد و ياريگر خواننده, در فهم كردن مطلب باشد; بى آنكه از در (تفاضل) وارد شود و با انباشتن و سياه كردن صفحات بسيار, براى هر نكته جزئى پيش پا افتاده و همه كس فهم, خواننده را دچار حيرت و سرگردانى سازد. تصحيح ديوان
(تصحيح انتقادى ديوان استاد ظهيرالدين فاريابى و بحث در احوال و آثار و حل مشكلات اشعار وى) موضوع رساله دكترى مرحوم يزدگردى در زبان و ادبيات فارسى بوده است كه در تاريخ 1/8/1336, از آن دفاع شده است, ولى آن مرحوم از 1336ش تا واپسين روز زندگى خود (چهارم فروردين ماه يكهزار و سيصد و شصت وپنج) ـ به مدت سى و دو سال ـ در هر فرصتى در باب محتواى اين رساله كار كرده است تا آن را به حدّ كمال نزديك گرداند.
نگاهى گذرا به فهرست رساله هاى تحصيلى دانشگاه طهران (زيرنظر حسين بنى آدم, ج1, طهران 1356ش) و نيز بررسى اصل مهم ترين آنها, خواننده و جستجوگر كنجكاو را به اين نتيجه مى رساند كه نظير رساله يزدگردى, از نظر دقت و عمق و وسواس علمى, در ميان آن همه رساله انگشت شمار است. شاعران هم عصر
(ظهيرالدين ابوالفضل طاهر بن محمد فاريابى) كه در قرن ششم مى زيسته و به سال 598ق در مقبره شعراى تبريز, در محله سرخاب, به خواب ابدى فرو رفته است, يكى از شاعران بزرگ و معروف اين قرن است, قرن قصيده سرايان بزرگ, كه با جمال الدين عبدالرزاق اصفهانى و انورى ابيوردى و مجيرالدين بيلقانى و اثيرالدين اخسيكتى و فلكى شروانى و نيز مثنوى سراى بزرگ و بى نظيرى چون نظامى گنجه اى معاصر بوده است و بعضى از اين بزرگان, چون جمال الدين عبدالرزاق به بزرگى و استادى او در كار شعر فارسى اذعان كرده اند. (ديوان جمال الدين عبدالرزاق طبع وحيد دستگرى, ص347 و مابعد, تركيب بند در مدح ظهير ديده شود). انورى يا ظهير
منازعه ميان فاضلان كاشانى در باب شعر انورى و ظهير و سرانجام (مجد همگر) را حَكَم ساختن از جمله موضوعاتى است كه در بعضى از كتب چون تاريخ گزيده و مونس الاحرار محمد بن بدر جاجَرمى و حبيب السير (طبع خيام, ص117 و118) و نيز مجمع الفصحا و تاريخ ادبيات براون (از سعدى تا جامى, ص139) و… نقل گرديده است و نشانگر اين نكته است كه اهل فضل و ادب, در گذشته براى شعر ظهير فاريابى ارزش و اعتبارى ويژه قائل بوده اند و آن را قابل اعتنا مى دانسته اند.
فاضل كاشانى در خطاب به (مجد همگر) مى نويسند:
قومى زناقدان سخن, گفته ظهير
ترجيح مى نهند بر اشعار انورى
قومى دگر برين سخن انكار كرده اند
فى الجمله در محل نزاعند و داورى
ترجيح يك طرف تو بديشان نما كه هست
زير نگين كلك تو ملك سخنورى
و (مجد همگر) در جواب مى گويد:
جمعى ز اهل خطّه كاشان كه برده اند
زارباب فضل و دانش گوى سخنوري…
در (انورى) مناظره شان رفت و در (ظهير)
تا مر كراست پايه بهتر ز شاعرى
از آب فرياب يكى عرضه داد دُر
از خاك خاوران دگرى زرّ جعفرى
ترجيح مى نهاد يكى مهر بر قمر
تفضيل مى نهاد يكى حور بر پرى
انصاف چون نيافت گروه از دگر گروه
من بنده را گزيد نظرشان به داورى
شعر ظهير اگرچه سرآمد ز جنس و نظم
با طرز انورى نزند لاف همسرى سعدى يا امامى هروى
بايد گفت كه مجد همگر پيش از آن كه براى شعرهايش به شهرت رسيده باشد, به خاطر قضاوتى است كه ذكر آن گذشت و نيز قضاوتى ديگر در باب (سعدى). وقتى كه بعضى از معاصران, عقيده او را در باب (سعدى) و (امامى هروى) مى پرسند, مى گويد:
در شيوه شاعرى به اجماع امم
هرگز من و سعدى به امامى نرسيم
نوشته اند كه سعدى (يا احتمالاً رندى ديگر) پس از شنيدن نتيجه داورى مجد همگر, با ايهامى دل انگيز گفته است:
همگر كه به عمر خود نكرده ست نماز
آرى چه عجب, گر به امامى نرسد
بارى, امامى هروى كه با مجد همگر و سعدى معاصر بوده است, در باب (شعر انورى و ظهير) پاسخ داده است:
اى سالك مسالك فكرت درين سؤال
معذور نيستى به حقيقت چو بنگرى
تمييز را ز بعد تناسب بدين دو طور
هيچ احتياجى نيست بدين شرح گسترى
اين معجزه ست و آن سحر, اين نور و آن چراغ
اين ماه و آن ستاره, وين حور و آن پرى شعر ظهير و ديگران
شعر ظهير همواره مورد توجه شاعران و بزرگان شعر فارسى بوده است:
ظهير در قصيده اى به مطلع (ديوان, يزدگردى, ص85):
شرح غم تو لذت شادى به جان دهد
شكر لب تو طعم شكر وادهان دهد
گفته است:
نُه كرسى فلك نهد انديشه زير پاى
تا بوسه بر ركاب قزل ارسلان دهد
تعريض سعدى در بوستان به اين بيت (چاپ فروغى, ص11):
چه حاجت كه نه كرسى آسمان
نهى زير پاى قزل ارسلان
مگو پاى عزّت بر افلاك نِه
بگو روى اخلاص بر خاك نه
گذشته از اينكه نقدى است بر مبالغه ظهير در مدح ممدوح و خارج شدن او در مبالغه پردازى از حدّ طبيعت, حاكى است از توجه سعدى به شعر ظهير.
(خواجوى كرمانى) در قصيده اى به مطلع (طبع سهيلى خوانسارى, ص42):
قمرى قارى نگر بگرفته در منقار, قير
نى تكلّم در كلام و نى ترنّم در صفير
مى گويد:
شمس اگر دادى مرا در سعدى طالع مدد
لاف خاقانى زدى طبع رشيدم با ظهير
و در حاشيه ديوان حافظ, چاپ مرحوم قزوينى (ص174) آمده است:
چه جاى گفته خواجو و شعر سلمان است
كه شعر حافظ بهتر ز شعر خوب ظهير
شاعرى نيز خطاب به (جامى) گفته است (مجمع الفصحاء, رضا قلى خان هدايت, ص330):
اى باد صبا بگو به جامى
آن دزد سخنوران نامى
بردى اشعار كهنه و نو
از سعدى و انورى و خسرو
اكنون كه سر حجاز دارى
و آهنگ ره مجاز دارى,
در كعبه بدزد, اگر توانى ديوان ظهير فاريابى
(امير خسرو دهلوى) در مقدمه اى كه بر ديوان خود به نثر نوشته است (B.M.Oq. 211104l. 163a) (ظهير) و (رضى الدين نيشابورى) را از (متقدمان شعرا كه بر فنون علم مملو و مشحون بوده اند و فروترين پايه ايشان, انشاى شعر بود) شمرده است.
(جامى) هم در (سبحةالابرار) (عقد سى ونهم) خطاب به خود گفته است:
جامى! اين پرده سرايى تا چند!
چون جرس هرزه درايى تا چند؟…
گه شوى سوى مقاصد قاصد
باشى آن را به قصايد صايد
مدح ارباب مناصب گويى
فتح ابواب مطالب جويي…
گه پى مثنوى آرى زيور
بر يكى وزن هزاران گوهر
گه ز ترجيع شوى بندگشاى
عقل و دين را فكنى بند به پاي…
گه كنى كم به معمّا نامى
خواهى از گمشده نامى كامى
بين كه چون سهم اجل را قوسى
گرد كرده ز پى فردوسى
با دل شق شده چون خامه خويش
مانده سر زير ز شهنامه خويش
ناظم گنجه نظامى كه به رنج
عدد گنج رسانيده به پنج
روز آخر كه ازين مجلس رفت
گنج ها داده ز كف, مفلس رفت
روز آخر كه از اين مجلس رفت
گنج ها داده ز كف مفلس رفت
گر چه مى رفت به سحرافشانى
بر فلك دبدبه خاقانى
گشت پامال حوادث دبه اش
بى صدا شد چو دبه دبدبه اش
انورى كو و دل انور او
حكمت شعر خردپرور او
كو ظهير آنكه چو خضر آب حيات
كلك او داشت روان در طبقات
استقبال ظهير و ديگران از غزل سنائى
ظهير غزلى دارد به مطلع (ديوان247):
يار ميخواره من دى قدحى باده به دست
با حريفان ز خرابات برون آمد مست
كه از جمله چند غزل انگشت شمار و اصيل اوست و در وحدت مضمون و معنى و نيز چگونگى وصف و تعبير وزن و قافيه ورَوى, به استقبال يكى از غزل هاى سنائى سروده شده است; با مطلع:
شور در شهر فكند آن بت زنّارپرست
چون سحرگه ز خرابات برون آمد مست
بعد از سنايى و قبل از ظهير, انورى نيز همين معنى و مضمون را ـ منتهى در وزن و قافيه ديگر ـ چنين سروده است:
باز دوش آن صنم باده فروش
شهرى از ولوله آورد به جوش
عطار كه مضمون غزل را مطابق ميل خود يافته, با همان قافيه وروى, اما در وزنى ديگر گفته است:
نيم شبى, سيم برم نيم مست
نعره زنان آمد و در را شكست
خواجوى كرمانى موضوع سابق الذكر را با همان قافيه ولى در وزنى متفاوت چنين سروده است:
سحرگه ماه عقرب زلف من مست
درآمد, همچون شمعى, شمع در دست
اما حافظه دو غزل دارد ـ با همان موضوع ـ كه دومى از نظر وزن و قافيه وروى, همانند غزل سنايى و ظهير است و از معروف ترين غزل هاى اصيل وى; با اين مطلع:
زلف آشفته و خوى كرده و خندان لب و مست
پيرهن چاك و غزلخوان و صراحى در دست
در چند قصيده اى هم كه حافظ از سر تفنّن و به جهت رفع تكليف سروده است, ظاهراً از اثرگذارى هاى ظهير بر كنار نمانده است.
قصايد ظهير و حافظ
علامه مرحوم محمد قزوينى, در حاشيه مقدمه اى كه بر ديوان حافظ نوشته است (صفحه قيه ـ قيو) مى گويد:
خواجه گويا در قصايد خود غالباً شيوه ظهير فاريابى را پيروى كرده و معتقد سبك و اسلوب او بوده, چنانكه قصيده او به مطلع:
شد عرصه زمين چو بساط ارم جوان
از پرتو سعادت شاهِ جهان ستان
ظاهراً به استقبال اين قصيده ظهير است [چاپ يزدگردى, ص141]:
گيتى ز فرّ دولت فرمان ده جهان
مانَد به عرصه ارم و روضه جهان
و قصيده ديگر او به مطلع:
ز دلبرى نتوان لاف زد به آسانى
هزار نكته درين كار هست تا دانى
به نحو وضوح به استقبال اين قصيده ظهير است [(چاپ يزدگردى, ص176)]:
(درين هوس كه من افتاده ام به نادانى
مرا به جان خطر است از غم تو تا دانى)
و قصيده او به مطلع:
(سپيده دم كه صبا بوى لطف جان گيرد
چمن ز لطف هوا, نكته بر جنان گيرد)
گويا از حيث سبك و اسلوب و نيز وزن به استقبال اين قصيده ظهير باشد [(چاپ يزدگردى, ص82)]:
(سپيده دم كه صبا مژده بهار دهد
دم هوا مدد نافه تتار دهد)
همچنين ظهير در قصيده اى به مطلع (ديوان, يزدگردى, ص131):
(چو ماه يكشبه بنهفت چهره از نظرم
مه دو هفته درآمد به تهنيت ز درم
گفته است:
(مرا اميد وصال تو زنده مى دارد
وگرنه, بى تو نه عينم بماند و نه اثرم)
حافظ در بيتى, مصراع اول را چنين تضمين كرده است (ديوان چاپ قزوينى, ص254):
(مرا اميد وصال تو زنده مى دارد
وگرنه, هر دمم از هجر تست بيم هلاك)
كه از غزلى است به مطلع:
(هزار دشمنم ار مى كنند قصد هلاك
گَرَم تو دوستى از دشمنان ندارم باك)
اثرپذيرى كمال اسماعيل از ظهير
كمال الدين اسماعيل نيز متأثّر از ظهير است و بعضى از قصايد مهم وى را استقبال كرده است, از جمله ظهير قصيده اى دارد به مطلع (چاپ يزدگردى, ص112):
(هزار توبه شكسته است زلف پرشكنش
كجا به چشم درآيد شكست حال منش؟)
كه كمال به اقتفاى ظهير گفته است:
(درست گشت همانا شكستگى منش
كه نيك از آن بشكسته است زلف پرشكنش)…
سپس مى گويد:
تواردى مگر افتاده بود در مطلع
بدين سبب رقمى از قصور بر مزنش
ظهير اگرچه كه صرّاف نقد اشعار است
گمان مبر كه زند بنده نقب بر سخنش
كه گاه فكرت اگر بر نبات نعش خورم
دهم به نوك قلم انتظام چون پرنش) ظهير و خواندمير
در باب اين بيت ظهير (ديوان, يزدگردى, ص86):
(پيرند چرخ و اختر و بخت تو نوجوان
آن به كه پير دولت خود با جوان دهد)
دو حكايت در (حبيب السير) (چاپ قديم) آمده است:
يكى در خصوص شاهرخ پسر تيمور (جزء3, ج2, ص137);
ديگرى در باب يكى از سلاطين قراختايى كرمان (جزو2, ج3, ص11)
بيت را هم صاحب حبيب السير, به صورت:
(چرخ است پيرو اختر بخت تو نوجوان
آن به كه پير نوبت خود با جوان دهد)
نقل كرده است و چون بعضى از الفاظ آن با نسخه بدل هاى چاپ يزدگردى مطابقت دارد, نشان مى دهد كه اين اختلاف نتيجه دست كارى ناسخان يا روايت كنندگان قديم است.
به هر حال, بيت ظهير و دو حكايت در باب آن, حاكى از توجه اهل قلم به شعر ظهير است و مطلوب بودن آن نزد نويسندگان در روزگاران گذشته.
نظر شرف الدين رامى
(شرف الدين رامى) در انيس العشاق (به تصحيح عباس اقبال آشتيانى, 1325) در باب اول از كتاب منحصر به فرد خود كه اختصاص به (صفت موى) دارد (ص5 ـ9) پس از شمردن استعاره ها و تشبيهاتى كه شاعران در باب موى معشوق به كار برده اند, نويسد:
(برخلاف اين تشبيهات ظهيرالدين فاريابى, زلف را جادو مى خوانَد و درين تشبيه مخترع است, چنانكه مى گويد:
(زلفت به جادوى ببرد هر كجا دلى است
وانگه به چشم و ابروى نامهربان دهد)
(ديوان, چاپ يزدگردى, ص85 ديده شود). جنبه هاى گوناگون شعر ظهير
شعر ظهير با آنكه انسجام دارد, گاه به سبب اينكه شاعر در مديحه گويى و مبالغه پردازى از حد طبيعت و عادت, زياده از اندازه خارج مى شود, خالى از ركاكت و زشتى نيست (ديوان, ص108):
خرده عدل تو تا پر زده است در عالم
به جاى بيضه نهاده ست ماكيان گوهر
گاهى فخريه هاى ظهير, يادآور شعرى از (متنبّى) است. مثلاً (متنبّى) گفته است (العَرف الطيّب, ناصيف يازجى, بيروت, 1305, ص343):
(انا الذى نظر الاعمى الى ادبى
واسمعَت كلماتى مَن به صمم)
ظهير هم مى گويد (ديوان224):
(كمال دانش من كور ديد و كر بشنيد
به نظم و نثر, چه در پارسى چه در تازى)
شايد آشنايى با ادبيات عربى موجب اين نوع قرابت معنايى شده باشد. زيرا مطالعه شعر ظهير به ما مى فهماند كه وى گذشته از قرآن مجيد و مسائل قرآنى, از ادب عربى نيز كاملاً بهره مند بوده است. وقتى مى گويد (ديوان, ص65):
(تأويل توأمان چه بود پيش از آنك مُلك
آن را دهد خداى كه دين را شعار كرد)
به (الدين والمُلك توأمان) نظر دارد كه در بعضى از كتب قديم ما به عنوان (حديث) نقل شده است, اما محققاً حديث نيست; بلكه جمله اى است مأثوره, مأخوذ از عبارتى از (عهد اردشير) يعنى وصيت نامه اردشير براى شاهان بعد از او كه (ابوعلى مسكويه) ترجمه عربى آن را در (تجارب الاُمَم) نقل كرده است و مرحوم على اكبر دهخدا, آن را از روى تجارب الامم در (امثال و حكم) خود (ج3, ص613 و مابعد) آورده است: (واعلموا انّ الملك والدين اخوان توأمان…)
(رجوع كنيد به: عهد اردشير, احسان عباس, دار صادر, بيروت, 1387ق, ص53; سند بادنامه, تصحيح احمد آتش, استانبول 1948, ص4; فرائد السلوك, چاپ طهران, ص42; كليله و دمنه, تصحيح و توضيح مجتبى مينوى, ص4; نامه تنسر, چاپ مينوى, ص8 و53; چهار مقاله, نظامى عروضى, طبع دكتر محمد معين, ص18; اخلاق ناصرى, چاپ مينوى ـ حيدرى, ص285; التوسل الى التّرسّل, به تصحيح احمد بهمنيار, 1315ش, ص102; مرصاد العباد, تصحيح دكتر محمدامين رياحى, ص436, عيون الاخبار, دينورى, ج1, ص13 و….)
بعضى از اشعار ظهير به صورت (ضرب المثل) درآمده است, مثلاً (ديوان, ص34 و35):
(جزاى حسن عمل بين كه روزگار هنوز
خراب مى نكند بارگاه كسرى را)
(نى نى! ازين ميانه تو مخصوص نيستى
در هر كه بنگرى به همين داغ مبتلاست)
در بين اشعار ظهير, آن دسته كه جنبه (شبه مثل) دارد كم نيست و مرحوم دهخدا مبلغى را از اين نوع اشعار در امثال و حكم آورده است (ج1, ص(نو) و (نز); ج2, ص(نط) و (س) و ج4, ص(مو) ديده شود).
استشهاد نويسندگان و مؤلفان كتاب هايى از قبيل مرزبان نامه, المعجم فى معايير اشعار العجم, سلجوق نامه بن بى بى, نفثة المصدور , تاريخ نامه هرات (بيش از ديگران), جهانگشاى جوينى, روضات الجنات, تاريخ وصّاف, تاريخ گزيده, انوار سهيلى, تاريخ معجم, اشعة اللمعات, تاريخ طبرستان و… به شعر ظهير, حاكى از ارزش و اهميّت اين اشعار است و توجه اهل قلم از هر دسته به آن. ويژگى هاى شعر ظهير
شعر ظهير فاريابى, شعرى روان و با انسجام است و قصايد او معمولاً با تغزّل شروع مى شود; تغزّلى كه از الفاظ خوش آهنگ به وجود آمده است.
سپس با (تخلص) استادانه به ستايش ممدوح مى پردازد و در پايان با (شريطه)اى روان و خاص پسند و عام فهم, وى را دعا مى كند. شريطه ها متنوع اند.
گاهى قصيده بدون داشتن (تشبيب) و (نسيب) با پند و اندرز و تنبيه شروع مى شود. گاه نيز, قصيده, نه با تشبيب شروع مى شود و نه با پند و عبرت, بلكه شاعر كه از ناكامى خود نسبت به ديگر قصيده سرايان مدح گستر در به دست آوردن مال و منال, دچار دردمندى و رنجورى شده, به شكايت و شكوه مى پردازد. چون به عيان مى بيند با آنكه از نظر علم و اطلاع و قدرت شاعرانه و ستايشگرى, از ديگران پاى كمى ندارد, مزدش ـ مزد مداحى هاى مبالغه آميز و گزافه مانندش ـ كمتر از آنهاست و آنجا هم كه به حق منتظر نواخت و انعام است, بى نصيب مى ماند و كيسه ديگران پر مى شود. (اجتماع كواكب) در شعر ظهير
از جمله اين موارد, يكى هم مسئله (قران كواكب يا (اجتماع كواكب) است. توضيح مطلب اينكه: هميشه در ايران, عالمان و حكيمان راستين و فيلسوفان حقيقى با صحّت احكام نجومى مخالف بوده اند و بعضى از بزرگان آنها مانند ابونصر فارابى, حتى رساله اى در ردّ آن انشا كرده است و ابن سينا در آخر كتاب (شفا) در بطلان احكام نجومى سخن گفته است و كسى مانند ابوريحان بيرونى كه مطلقاً او را بايد بزرگترين عالم در آن روزگاران به شمار آورد ـ با آنكه در علم هيئت و نجوم يد طولايى داشته است ـ وقعى به احكام نجومى نمى گذاشته است و شاعر و رحّاله و متفكر و نويسنده اى بزرگ چون ناصرخسرو, چنين احكامى را مردود مى دانسته است.
بارى از جمله وقايع فلكى كه منجّمان آنها را در حوادث زمينى و احوال و اعمال انسانى دخيل مى دانسته اند, يكى هم (اجتماع كواكب) يا (قران كواكب) بوده است كه عبارت باشد از اجتماع دو يا چند ستاره در يكى از برجهاى دوازده گانه.
مهم ترين اين قرانات, اجتماع هر هفت سياره (ماه و عُطارد و زهره و خورشيد و مريخ و مشترى و زحل) است.
منجّمان چنين قرانى را دليل بر طوفان هاى عظيم مى دانستند و به سال 582ق. يكى از همين قران ها اتفاق افتاد و چهل پنجاه سالى پيش از آن منجمان پيش بينى طوفان شديدى را به هنگام وقوع اين قران كرده بودند و شاعران اهل نجوم نيز غالباً با آنها همداستان شده بودند.
از جمله خاقانى در قصيده اى كه 28سال قبل از وقوع قران كواكب, در مدح منوچهر شروانشاه و بناى بند باقلانى سروده است, گفته (ديوان چاپ عبدالرسولى, 284ـ286, 492ـ493):
بود در احكام خسرو كز پس سى كم دو سال
خسف آب و باد خواهد بود در اقليم ما
باد را بشكست پاى و آب را بربست دست
تا نه زاب آيد گزند و نى ز باد آيد بلا
و در (تحفة العراقين) گويد:
در گوش مقلدان احوال
دادند خبر كه بعد سى سال
سرّيست به سير اختران در
خسفى است به بيست و يك قران در
كاشفته شود جهان ز اسباب
يك نيمه ز باد و نيمى از آب
البته در تحفة العراقين و قصايد, ادعاى بى اعتقادى به احكام نجومى مى كند و منجمان را دروغ زن مى خواند. نظامى نيز كه در 576 مثنوى (خسرو شيرين) را به پايان برده است, اشاره اى به اين قران دارد:
(مگر خسفى كه خواهد بودن از باد
طلاق امر خواهد خاك را داد)
ظاهراً (انورى) ـ كه به گفته عوفى (لباب الالباب, ج2, ص125ـ125): (در معرفت درج و دقايق نجوم از جهان بر سر آمده) بود ـ با توجه به آنچه افضل الدين كرمانى در (عقد العلى) (طهران, 1311, ص17) نوشته است, در باب تأثير اين قران حكمى كرده بوده است كه در همه جا انتشار يافته بود و شخصى موسوم به فريد نسوى (يا: فريد كاتب) حكم او را رد كرده بوده است:
گفت انورى كه از جهت بادهاى سخت
ويران شود عمارت و كُه نيز بر سرى
در روز حكم او نوزيده ست هيچ باد
يا مرسل الرياح تو دانيّ و انورى
اكنون بايد به ياد آورد كه در ديوان ظهير (چاپ يزدگردى صفحات 67, 183 و 225ـ226) ابياتى وجود دارد مُنبى از اين كه شاعر در هنگام اقامت شش ساله در نيشابور, رساله اى در باطل بودن حكم طوفان منجّمان تأليف كرده بوده است و آن را به نزد ممدوحى كه او را (سَر ملوك جهان) مى خواند, فرستاده بوده است, اما (سر ملوك جهان) كه نمى دانيم كيست ـ يا بنده نمى داند كيست ـ به رساله او اعتنايى نكرده و برعكس به آن كسى كه به حتمى بودن طوفان حكم كرده بوده است, صله مى دهد.
در باب (اجتماع كواكب در سال 582) مقاله اى عالمانه با همين عنوان تقريباً نيم قرنى پيش از اين از مرحوم استاد مينوى منتشر گرديده است كه بعضى از اطلاعات مندرج در اين مقاله, مأخوذ از آن تحقيق است (ر.ك: مجله يغما, سال هشتم (1334) شماره دوم; مجله دانشكده ادبيات طهران, سال دوم (1334) شماره چهارم و نيز تاريخ و فرهنگ ديده شود)
در تحقيق عالمانه استاد, در باب اين پيش بينى و آنان كه بر بطلان چنان حكمى نظر داده بوده اند, از جمله ظهير فاريابى به دقت و از سر علم و اطلاع به طور مستوفى بحث شده است. به هر حال ظهير گفته است (ديوان, ص67):
شهريارا خبر باد قران مى دادند
كه هم روى زمين زعزع و صرصر گيرد
باد در عهد تو كى زَهره آن داشت كه او
خاك پاى تو, نه چون تاج به سر برگيرد
گرد از باد برانگيزى اگر فرمانت
نه چو فرمان سليمان پيمبر گيرد
و در قطعه اى گفته است (ديوان, ص183):
شاها زكوة گوش و زبان را ز راه لطف
بشنو ز من سؤالى و تشريف ده جواب
آن كس كه حكم كرد به طوفان باد و گفت
كاسيب آن, عمارت عالم كند خراب
تشريف يافت از تو و اقبال ديد و كس
در بند آن نشد كه خطا گفت يا صواب
من بنده چون به پيش تو ابطال كرده ام
با من چرا ز وجه دگر مى رود خطاب
و در قطعه اى ديگر مى گويد (ديوان, 225ـ226):
سر ملوك جهان, شهريار روى زمين
به دست و دل, حسد بحر و غيرت كاني…
مرا به مدت شش سال حرص علم و ادب
به خاكدان نشابور كرد زندانى
به پرهيز كه كسى نام برد در عالم
چنان شدم كه نيابم به عهد خود ثاني…
از آن سپس به جناب تو التجا كردم
مگر كه حق من از روزگار بستاني…
رسالتى كه ز افشاى خود فرستادم
به مجلس تو در ابطال حكم طوفانى
اگر در آن سخنت شبهت است و مى خواهى
كه از جريده ايام نيز برخوانى
مرا چنانكه بود هم معيشتى بايد
كه بى غذا نتوان داشت روح حيوانى
از اشعارى كه نقل گرديد, جز مسئله اجتماع كواكب در سال 582, نكته ديگرى نيز استنباط مى شود و آن, بى بهره ماندن يا كم بهره بودن شاعر از انعام ها و صلاتى است كه ديگر مداحان گزافه گو مى گرفته اند. مديحه پردازى بى حاصل
وى با آنكه در قصايد و قطعات و تركيب بندهاى خود بيش از سى تن از شاهان و صدور و اكابر را مدح گفته است, هيچگاه نه همچون عنصرى (از نقره ديگدان زده بوده است و نه و از زرآلات خوان ساخته بوده) بلكه هميشه از تنگدستى و بى بهره ماندن خود از نواخت و انعام بزرگان زمانه ناليده است و اوج اين نوع شكوه و شكايت, مثنوى معروف اوست متضمّن تمثيلى معروف تر در آن كه در (حسب حال) خود گفته و در جهانگشاى جوينى و بسيار جاى ديگر نقل گرديده است (ديوان, ص253):
…عالمى بر فراز منبر گفت:
كه چو پيدا شود سراى نهفت,
ريش هاى سپيد را ز گناه
بخشد ايزد به ريش هاى سياه
يا ز ريش سياه, روز اميد
باشد اندر پناه ريش سپيد
مردكى سرخ ريش حاضر بود
دست در ريش زد چو اين بشنود,
گفت: (ما خود درين شمار نه ايم
در دو عالم به هيچ كار نه ايم)
موضوع قطعه هاى ظهير بيشتر در بى توجه بودن ممدوح به وى و شرح دادن نابسامانى وضع مادى و زندگى دنيايى خود است.
محتواى چهار تركيب بندى كه از ظهير به جا مانده است, همانند قصيده هاى مدحى وى است. دو ملمّع در چهارده بيت, روشنگر اين نكته است كه ظهير از ادب عربى اطلاعات وسيع و كافى داشته است. ظهير قصيده سرا
آنچه در طبع انتقادى مرحوم دكتر يزدگردى از ديوان ظهير, بيشتر ذهن و توجه را به خود جلب مى كند, غزل هاى وى است كه تعدادشان از شمار انگشتان دو دست بيشتر نيست و اين نكته مى رساند كه اولاً برخلاف نظر بعضى از پژوهندگان, ظهير در سير تكاملى غزل فارسى كارى نكرده است, همان طور كه در مثنوى سرايى نيز كارا و تأثيرى در به حدّ كمال رسيدن مثنوى نداشته است.
او خود در قصيده اى با آنكه (غزل) را از جنس شعر خوشتر مى داند, بر پيشه ستايشگرى خويش به صراحت اشاره مى كند (ديوان, 58 ـ59):
مرا ز دست هنرهاى خويشتن فرياد
كه هر يكى به دگرگونه داردم ناشاد
بزرگتر ز هنر در عراق عيبى نيست
ز من مپرس كه اين نام بر تو چون افتاد
مرا خود از هنر خويش نيست چندان بهر
خوشا فسانه شيرين و قصه فرهاد
تمتّعى كه من از فضل در جهان ديدم
همان جفاى پدر بود و سيلى استاد
كمينه پايه من شاعرى است خود بنگر
كه چندگونه كشيدم ز دست او فرياد
به پيش هر كه از آن ياد مى كنم طرفى
نمى كند پس از آن تا تواند از من ياد
ز شعر جنس غزل خوشترست و آن هم نيست
بضاعتى كه توان ساختن از آن بنياد
بناى عمر خرابى گرفت, چند كنم
ز رنگ و بوى كسان خانه هوس آباد…
برين بسنده كن از حال مدح هيچ مگوى
كه شرح درد دل آن نمى توانم داد
بهين گلى كه از او بشكفد مرا اين است
كه بنده خوانم خود را و سرو را آزاد
گهى لقب نهم آشفته زنگئى راحور
گهى خطاب كنم مست سفله اى را راد
هزار دامن گوهر نثارشان كردم
كه هيچكس شبهى در كنار من ننهاد
هزار بيت بگفتم كه آب از او بچكيد
كه جز ز ديده دگر آبم از كسى نگشاد…
بلى! ظهير با آنكه مى داند كه براى گذران زندگى, گاهى (آشفته زنگئى) را (حور) مى نامد و گاه (مست سفله اى) را (راد) خطاب مى كند, با اين همه, باز ساده دلانه به اميد دريافت صله و انعام از چنين فرمايگانى است و در خلاب مدح و مرداب ستايش زر و زورداران غوطه مى خورد.
به هر حال اينكه ظهير فاريابى قصيده سرا و مديحه پرداز بوده است نه غزل سرا و در خط سير پر نشيب و فراز و درازآهنگ غزل فارسى كارى نكرده است كه به چيزى ارزد, از جمله نكته هاى بسيارى است كه از تحقيقات ارزمند مرحوم يزدگردى مى توان دريافت.
از جمله نكات ديگر درباره اين طبع انتقادى وجود نزديك به يكصد رباعى در مضامين مختلف است, از جمله مرده ريگ ادبى ظهير كه از راه اين چاپ به دست ما رسيده است.
از نظر وزن و قافيه, قصايد ظهير متمايل به اوزان گوناگون سبك تركستانى يا خراسانى است و بناى قافيه غالباً بر الفاظ ساده است و اساس رديف بيشتر بر (فعل) است.
گرچه زادگاه ظهير فارياب (يا به صورت مُمال فيرباب): (فقيل لها فيرياب)/ معجم البلدان, ج6, ص328) از مهم ترين شهرهاى جوزجان ـ نه فاراب ـ ولايتى وراء رود سيحون در حدّ فاصل بلاد ترك از شهرهاى چاچ (=تاشكند فعلى) بوده است; در اشعارش به لغات و اصطلاحاتى كه صبغه بومى و محلى (Local colour) داشته باشد, برنمى خوريم. چاپ ديوان ظهير
ديوان ظهير با آنكه بيش از 6بار در هند چاپ شده است (1285ق: كانپور; 1294ق. لكهنو; 1331ق. لكهنو; 1848م. كانپور; 1912م.بمبئى) در 1324ق. آن را موسى انصارى چاپ كرده بود كه حاوى بسيارى از اشعار شعراى ديگر من جمله كمال الدين اسمعيل و شمس طبسى و… است.
چاپ هايى هم كه بعدها در طهران و مشهد, از ديوان ظهير شده است (دو چاپ از تقى بينش و يك چاپ از هاشم رضى) در هيچ يك نكاتى كه لازم است در نقد علمى متون رعايت شود, مراعات نگرديده است و آن چنان كه بايد و شايد قابل اعتماد و اعتبار نيست.
نخستين بار (شمس كاشى) (فوت: 602ق) سه چهار سالى پس از فوت ظهير به جمع آورى ديوان وى پرداخت و بى گمان مرحوم يزدگردى آخرين فردى است كه با اين همه دقت و وسواس علمى با كوشش مورچه وار توانسته است نسخه اى منقّح از ديوان ظهير عرضه كند. نكته اى از دستور زبان تاريخى
از جمله نكات دستورى قابل اعتنا در ديوان ظهير فاريابى, (حذف شناسه فعل) به قرينه لفظى است. در اين بيت (ديوان, ص33):
(سفر گزيدم و بشكست عهد قربى را
مگر به حلّه ببينيم جمال سلمى را)
كه شاعر, شناسه فعل (بشكست) (=بشكستم) را به قرينه لفظى حذف كرده است. اين نوع حذف در آثار منثور و منظوم متعلق به حوزه ادبى ماوراءالنهر و خراسان غالباً از قرن پنجم تا هفتم ديده مى شود كه البته در حوزه هاى ادبى ديگر ـ مثلاً حوزه ادبى فارس, جز به ندرت و از سر تفنّن, چنين كاربردى ديده نمى شود. همچنين پس از قرن هفتم نيز گاه به گاه در حوزه هاى ادبى خراسان بزرگ و ماوراءالنهر اين نوع حذف وجود دارد.
اما اينكه شادروان محمدتقى بهار (ملك الشعرا) نوشته است كه (سبك شناسى, ج1, ص346 و ج2, ص105):
(افراد فعل معطوف از خصائص فارسى قرون اوليه است) بنابر حدسى است كه آن بزرگوار زده و گمانى كه كرده است, نه براساس استقراء.
از جمله قديم ترين اين نوع استعمال, دو بيت است كه در لغت فرس (چاپ عباس اقبال) آمده است:
چندى مديح گفتم و چندى عذاب ديد (=ديدم)
گرسيم نيست بارى, جفتى شمم فرست,
(كوفته را كوفتند و سوخته را سوخت (=سوختند)
وين تن پيخسته را به قهر بپيخست (=ند)
اسدى طوسى نيز در (گرشاسب نامه) گفته است (طبع حبيب يغمايى, ص120):
(همانگه غريوى ز لشكر بخاست
كزين بيشه, ناگاه بر دست راست,
دويدند دو ديو و از ما دو مرد
ربودند و بردند و كشتند و خورد (= ـ ند)
نيز گرشاسب نامه, صفحات167, 177, 232 و241;
ديوان سوزنى سمرقندى (چاپ دكتر شاه حسينى, 1338) ص32 و442;
لباب الالباب (چاپ براون ـ قزوينى 1902م.) باب هفتم, فصل دوم, ص215; ايضاً باب يازدهم, ص376 و نيز ص317 تعليقات محمد قزوينى.
سندبادنامه (چاپ احمد آتش, استانبول 1948) صفحات 23, 89, 107, 243 و321;
كليله و دمنه (چاپ اول مينوى) صفحات19, 27, 35, 36, 47, 48, 49, 50, 89, 107, 133, 142, 143, 153, 155, 159, 176 و189;
نفثة المصدور زيدرى (طبع دكتر يزدگردى) ص12, 13, 16, 18, 24, 43, 45, 65, 66, 82, 86, 87, 100 و102;
المعجم فى معايير اشعار العجم (چاپ دانشگاه طهران) ص4, 5, 7, 11, 77, 116, 131 و132;
جهانگشاى جوينى (طبع قزوينى) ص (قيد ـ قيد) ج1 و صفحات43, 48, 50, 104, 114, 218 و227 همان مجلّد;
مقامات ژنده پيل (چاپ بنگاه ترجمه و نشر كتاب) ص13, 14, 24, 32, 54, 93, 100, 114, 123 و148;
و بسيارى از كتب و مآخذ ديگر كه به جهت احتراز از تطويل, از قيد نام و مشخصات آنها صرف نظر مى گردد. شعر ظهير در ترازوى نقد استادان
بى شك, براى خواننده اى كه كنجكاوانه ديوان ظهير را به مطالعه مى گيرد, بايسته است كه نظر منتقدانه استادان ديگر را در باب شعر ظهير با آنچه مرحوم يزدگردى در اين باره, دريافته است, بسنجد تا بتواند به نكات تازه اى دست بيابد و درباره شعر ظهير به درستى داورى كند.
از اين رو, نظر چند تن از استادان شعر و نقد اين روزگار نقل مى شود تا ابزار سنجش از براى خواننده جستجوگر به دست باشد و همه اظهارنظرها را با هم مقايسه كند و آنچه را كه درست مى داند, از آن ميان برگزيند.
مرحوم استاد سعيد نفيسى نوشته است (تاريخ نظم و نثر در ايران… ص106ـ107):
(وى [ظهير فاريابى] كاملاً به سبك شاعران عراق و با اصول ناتوراليسم سخن مى گفته و اين روش در سخنان وى آشكارتر از ديگران است و معانى دقيق و مبالغات شاعرانه را گاهى به حد كمال رسانيده است).
مرحوم دكتر مهدى حميدى مى نويسد (بهشت سخن, 1366, ص445):
(در ديوان كوچك و چند هزار بيتى او به نسبت ديگران قصايد خواندنى كم نيست و زبان او از جهت تعبير و بيان مى تواند رابط (سبك خراسانى) و (سبك فارسى) [سبك شاعران فارس] شمرده شود.
زيرا بيان وى در مدايح تقريباً همان بيان انورى است كه تا حدى جزالت و فشردگى و استحكام آن كاسته شده و در تغزّل و پند همان زبان سعدى است كه بدان حد از لطف و ظرافت و جمال نرسيده; بنابراين قصايد وى اگرچه طمطراق و طنطنه و شكوه قصايد (خراسانى) را ندارد, از نرمى و لطافتى كه بتواند منشأ و مبدأ غزل هاى جذاب و دلنشين (فارسى) شود, خالى نيست).
مرحوم دكتر زرين كوب نويسد (از گذشته ادبى ايران, ص312ـ313):
(در بين قصايد او آنچه در همين اواخر عمر در زمينه زهد و وعظ و تحقيق نظم كرد, او را از بعضى جهات در رديف خاقانى, سنايى و كمال اسماعيل قرار داد.
ديوانش غير از قصايد و قطعات زيبا و پر مغز شامل پاره اى غزل هاى لطيف هم هست كه از پاره اى جهات غزل هاى سعدى را به خاطر مى آورد.
سبك بيان او به دقت معنى و انسجام لفظ موصوف است. معانى اختراعى در اشعار او زياد است و ذوق ابداع او در مرحله تعبير, بيشتر آشكار است; مع هذا, معانى پر تكلف نيز به جهت همين دقت در ابداع در شعر او ديده مى شود.
اما, مزيّت عمده شعر او توجه به تهذيب لفظ و تنوّع تعبيرات است.
در عين آن كه او از استعمال الفاظ مردم كوى و برزن خوددارى كرده است; از طريق ممارست و دقت موفق شده است معانى خود را در الفاظ روان و گزيده بيان كند و سخن را از آنچه سبب پيچيدگى و دشوارآميزى باشد; منزه دارد و به طرز تعبير زبان محاوره نزديك شود).
آقاى دكتر محمدرضا شفيعى كدكنى در باب صور خيال و تصويرآفرينى در شعرهاى شاعران قرن ششم, از جمله نوشته است (صور خيال, ص218):
(از نيمه اول قرن پنجم مقدمات جايگزين شدن صنايع به جاى خلق تصويرهاى تازه در ديوان عنصرى آغاز شده بود و اين حركت ادامه يافت تا در ديوان معزّى و امثال او به صورت آشكارى درآمد و در قرن ششم رنگ عمده شعر فارسى ـ از نظر تازگى ـ وجود همين صنعت هاست و در ديوان هاى سرايندگان معروفى از قبيل انورى و ظهير صنايع بديعى است كه جاى صور خيال را گرفته و استادى ايشان در صنعت و صنعت سازى است كه گاه ذهن خواننده را به خويش مشغول مى دارد وگرنه اغلب تصاوير شعرى ايشان از مقوله معانى مشترك بايد به حساب آيد, چرا كه اجزاى آن در شعر گويندگان دوره هاى قبل آمده است). روش تحقيق يزدگردى
براى آنكه شيوه مرحوم يزدگردى در زمينه تحقيق روشن شود, بى مناسبت نيست كه تذكار داده شود كه آن معلم باسواد از دست رفته, پس از اتمام تحصيلات دانشگاهى و به دست آوردن بالاترين مدرك تحصيلى در زبان و ادبيات فارسى, از آموختن و ياد گرفتن باز نايستاد و بخشى نه چندان كم از اوقات عمر خود را براى كسب فيض در محضر استادان مسلم ادبيات عربى و فارسى ـ مرحوم هادى سينا و مرحوم محمد فرزان و مرحوم مجتبى مينوى ـ گذراند و به آنچه آموخته بود, بسنده نكرد و براى هر نكته اى ـ ولو ناچيز و كم اهميت ـ كتاب هاى بسيارى را از فارسى و عربى و فرنگى در مطالعه مى گرفت تا به شرح و توضيح دقيق مطلب بپردازد.
بهترين نمونه در اين زمينه, تصحيح و توضيح متنى دشوارخوان و دشوار فهم چون (نفثة المصدور) است كه هر محقق با اطلاع صبور و پر تحملى را به اعجاب وامى دارد.
سخنرانى وى در مجلس بزرگداشت ابوالفضل بيهقى ـ بيست ويكم تا بيست وپنجم شهريور ماه 1349ش. در باب (مياورى حواصل) (:پوستين حواصل در تاريخ بيهقى, ص580) باعث شد كه دنباله تحقيقات خود را در اين باب بگيرد و (حواصل و بوتيمار) تأليف شود.
يزدگردى در مقدمه اين كتاب (پيشگفتار, صفحه چهار) درباره شيوه كار خود به نكته اى درخور توجه و اهميت بسيار اشاره كرده است كه مى تواند (آئينه عبرتى) براى محققان سهل انگار و كم حوصله باشد; نكته اى كه رعايت نكردن آن, تحقيقات ادبى ما را اين گونه كم رنگ و بى رمق و بيمارگونه و بازارى نموده است:
(بى آنكه در اين رهگذر, دلش بر گذشت ماه و سال بلرزد چنانكه گويى از ديوان قضا خط امان, و يا از خزانه غيب, برات بقا آورده است, و يا خود از مَثَل پر مغز فى التأخير آفات انديشه اى به خاطر راه نداده است).
اين گفتار را نمى توان به پايان برد, جز اينكه از آقاى دادبه براى خدمتى كه صادقانه, بدون چشم داشت هيچ مزدى, به ادبيات فارسى و تحقيقات استادانه كرده اند, سپاسگزارى نمود و هم از جناب ايشان ملتمسانه خواست كه يادداشت هاى متنوّع و مختلف مرحوم يزدگردى را كه در حواشى كتب چاپى نوشته شده است, با همين صداقت و امانت گزارى و دلسوزى جمع و تدوين كنند و منتشر نمايند.
زيرا, بى شك در اين حواشى و يادداشت ها نكات بسيارى است كه براى فهميدن يا به دست آوردن آنها, بايد مدت هاى مديد صرف وقت كرد و معلوم هم نيست كه بتوان به همان نتايجى رسيد كه مرحوم يزدگردى رسيده است; چه, چنين پژوهش هايى نياز به استطاعت علمى و تحقيق و تعمق در ادب فارسى و عربى و نيز شكيبايى و صرف وقت بسيار دارد كه البته كار هركسى نيست.
بى شك, چاپ حواشى يزدگردى بر حافظ و تاريخ بيهقى و مرزبان نامه و راحة الصدور و جهانگشاى جوينى و… بسيار مغتنم است و سودمند كه مى تواند دست كم بعضى از مشكلات اين كتب را حل كند.مآخذ 1. از سعدى تا جامى, ادوارد براون, ترجمه على اصغر حكمت, 1327. 2. از گذشته ادبى ايران, دكتر زرين كوب, 1375. 3. از گوشه و كنار ادبيات فارسى, دكتر پرويز خانلرى. 4. بهشت سخن, دكتر مهدى حميدى, 1366. 5. تاريخ ادبيات در ايران, دكتر صفا, ج2, 1339. 6. تاريخ نظم و نثر در ايران و…, سعيد نفيسى, 2ج, 1344. 7. تاريخ و فرهنگ, مجتبى مينوى, 1352. 8. ديوان ظهيرالدين فاريابى, تصحيح و تحقيق و توضيح دكتر اميرحسن يزدگردى به اهتمام دكتر اصغر دادبه, طهران, 1381ش. 9. سيرى در شعر فارسى, دكتر عبدالحسين زرين كوب. 10. صور خيال در شعر فارسى, دكتر محمدرضا شفيعى كدكنى, 1372. 11. مجله دانشكده ادبيات طهران, سال دوم, شماره چهارم. 12. مقالات مجتبى مينوى, ج1. 13. يادداشت هاى سندبادنامه (زير چاپ) على محمد هنر. 14. يادداشت هاى قزوينى, چاپ ايرج افشار, ج5.
متون حديثى اخلاقى اماميه در سده هشتم و نهم هجرى
خدايارى على نقى
درآمد
يك. در يك رده بندى مرسوم, معارف دينى را به سه دسته آموزه هاى اعتقادى, احكام فقهى و مسائل اخلاقى تقسيم مى كنند. از سوى ديگر مى توان گفت كه آيات و روايات به مثابه مواد و مصالحى هستند كه نظام هاى اعتقادى, حقوقى , اقتصادى و اخلاقى اسلام با بهره گيرى از مواد يادشده استخراج مى شود. به نظر مى رسد دانشوران مسلمان در بخش عقائد و فقه بيشتر از بخش اخلاق كار كرده اند. دليل اين مدعا آنكه ما در دو حوزه عقائد و فقه, شاهد شكل گيرى نظام هاى منسجم هستيم. مثلا آيات و روايات فقهى در كتابى مانند شرايع الاسلام ساختارى نظام مند يافته و نظام فقه اماميه راعرضه كرده است. در حوزه كلام و عقائد اماميه نيز مى توان چنين متونى را شناسايى كرد. در حالى كه در حوزه احاديث اخلاقى, كارى در خور انجام نگرفته است. نه مبانى و مبادى اخلاق دينى تنقيح شده و نه اساسا نظام اخلاقى مبتنى بر آموزه هاى دينى پديد آمده است. فقدان نظام در اخلاق دينى آفت ها و آسيب هايى را موجب گشته است.نمونه را جايگاه هر يك از آموزه هاى اخلاقى و نسبت آنها با يكديگر دانسته نيست. ومهمتر آنكه احاديث اخلاقى امكان نقد وپالايش نيافته و سره و ناسره آن بازشناسى نشده است. به تعبير ديگر احاديث فقهى با عرضه بر نظام فقهى ارزيابى مى شود. اما درباره احاديث اخلاقى چنين امكانى وجود ندارد .
دو. متون حديثى اخلاقى متنوع بوده وبا نگرش ها و رويكردهاى گوناگون نگاشته شده است .توجه به رويكرد خاص هر نويسنده به احاديث اخلاقى در اعتبار سنجى كتاب وى ضرورى است. موضوع نوشتار حاضر معرفى متون حديثى اخلاقى اماميه در سده هاى هشتم ونهم هجرى است. گفتنى است كه آثار حديثى اين دوره به سبك هاى مختلف نگاشته شده واز اهميت يكسان برخوردار نيستند. رويكرد غالب در اين متون مانند ارشاد القلوب ديلمى و مصابيح القلوب شيعى سبزوارى, سبك واعظانه است. از ويژگى هاى اين سبك آن است كه نويسنده مصادر و اسانيد احاديث را معرفى نمى كندو وجهه همت او ارشاد و موعظه خوانندگان و ترغيب ايشان به فضائل انسانى واخلاق والا و اعمال نيك و انذار و ترهيب نسبت به رفتارهاى ناشايست است. در اين متون نويسنده در كنار نقل حديث به يادكرد داستان هاى آموزنده و حكايات لطيف و اشعار نغز اهتمام مى ورزد تا خواننده را با شور واشتياق فراوان با خود همراه سازد.
نكته ديگر آنكه شمار كتاب هاى حديثى اخلاقى در اين دوره در مقايسه با متون كلامى و فقهى اندك است.براى مثال علامه حلى در حالى كه ده ها كتاب معتبر كلامى و فقهى نگاشته, تنها در بخشى از الرسالة السعدية به احاديث اخلاقى مى پردازد . 1. ارشاد القلوب الى الصواب المنجى من عمل به من أليم العقاب1
اين كتاب اخلاقى, نوشته حسن بن ابوالحسن ديلمى, محدّث بزرگوار اماميه در قرن هشتم هجرى است.2
كتاب, معروف به ارشاد ديلمى واز مصادر بحارالانوار است. علامه مجلسى, با عبارت ( كتاب لطيف مشتمل على أخبار متينة غريبة) از آن ياد كرده است.3 شيخ حر عاملى نيز در ياد كرد منابع وسائل, ارشاد را از جمله كتاب هايى مى شمارد كه نويسندگان آنها, به صحت آنها گواهى داده اند و قرائن بر ثبوت آنها بوده و به طور متواتر نقل شده يا صحّت انتساب آنها به نويسندگان بدون شك و ترديد است.4 شيخ آقا بزرگ5 و نويسنده روضات الجنات6 نيز از آن ياد كرده اند. ارشاد القلوب شامل دو جلد است: جلد اول در مواعظ و نصايح و جلد دوم در فضائل و مناقب اميرمؤمنان (ع) . شيخ حر عاملى بر دو جلد بودن آن تصريح كرده است.7 برخى از كتاب شناسان با توجه به قرائنى مانند اختلاف مضمون8 و اين كه نويسنده در ابتداى كتاب گفته كه كتابش داراى پنجاه و پنج باب در حكم و مواعظ است, وشمار اين ابواب در جلد اول تمام مى شودو نيز به دليل آن كه در جلد دوم, شعرى از حافظ رجب برسى از عالمان سده نهم در مدح حضرت امير(ع) آمده, در انتساب جلد دوم به او ترديد كرده اند.9افزون بر اينها در جلد دوم مطلبى آمده كه نشان مى دهد, نويسنده جزء دوم,معاصر علامه مجلسى يا متأخر از او بوده است. پس از نقل حديثى از شيخ مفيد آمده است:
(و ذكره المجلسى في المجلّد التاسع من كتاب بحارالأنوار والسيد البحرانى في كتاب مدينة المعاجز بتغير ما فمن أراد فليراجعهما)10 . آية اللّه نجفى مرعشى نيز بر آن هستند كه جزء دوم از ديلمى نيست. ايشان در مقدمه اى كه بر ترجمه جلد اوّل ارشاد نگاشته اند, آورده اند :
(… انصافاً كتابى است بسيار عزيز و عاليقدر و مشهور اين است كه دو جزء است. جزء اول در مواعظ و جزء دوم در مناقب. ولى نزد ما تقريباً ثابت است كه جزء دوم از وى نيست. و هر كسى ملاحظه و تدبر كند, اين معنى برايش واضح و هويدا خواهد شد)11 .
از قرائن بر صحت انتساب جزء دوم به ديلمى مى توان به موارد زير اشاره كرد :
قرينه اول تصريح شيخ حر عاملى بر دو مجلد بودن كتاب است.12 شيخ آقا بزرگ نيز ضمن تصريح بر دو مجلد بودن كتاب به نسخ خطى آن اشاره مى كند و از جمله از نسخه اى در المكتبة الحسينيّة نجف ياد مى كند كه دو جزء آن با دست خط يكسان نگاشته شده و به سال 1024 در تملك شيخ محمد صالح بن على قهپايى بوده است.13
قرينه ديگر آن كه ديلمى در مقدمه كتاب تصريح كرده كه كتاب خود را در پنجاه و پنج باب سامان داده است.14 در نسخه هاى مورد مراجعه (اعلمى, منشورات شريف الرضى, بوذر جمهرى (ترجمه )و مطبعة علميه نجف) جلد اول شامل پنجاه و چهار باب بوده و جزء دوم به منزله باب پنجاه و پنجم كتاب مى باشد. چنان كه در پايان جزء اول نيز آمده :
(تمّ الجزء الأول من كتاب ارشاد القلوب سنة 1398 هجرية ويليه الجزء الثاني الباب الخامس والخمسون والأخير وفيه فضائل الإمام علي(ع) ومناقبه وغزواته)15 .
درباره مضمون جزء دو نيز مى توان گفت كه ذكر فضائل و مناقب اميرمؤمنان (ع) ـ خصوصاً به شكلى كه ديلمى آورده ـ مى تواند نوعى پند و تذكر و يادآورى باشد. چرا كه قصد او از اين مباحث استدلال و احتجاج براى اثبات امامت و ولايت آن حضرت ـدر مقابل مخالفان ـ نيست; بلكه يادآورى فضائل و مناقب آن حضرت ـ براى شيعيان ـ است. اين امر از عدم ذكر مصادر و اسانيد و نيز استفاده نكردن از منابع روايى اهل سنّت پيداست. افزون بر آن كه هدف كلّى نويسنده, ارشاد دل ها به صواب است و چه امر صوابى بالاتر از فضائل حضرت اميرمؤمنان (ع) 16 .
درباره ارجاع به بحارالأنوار و مدينة المعاجز كه در متن جزء دوم آمده گفته شده كه اين امر ناشى از اشتباه ناشر بوده كه از هامش نسخه خطى وارد متن شده است.17 در مواضع ديگر كتاب چنين ارجاع هايى ديده نمى شود و از تعبير (بتغير ما فمن أراده فليراجعهما) پيداست كه مطلب از حاشيه نويس است .
كتاب ارشاد القلوب بنا به نقل الذريعة, از سوى شرف الدين يحيى بحرانى شاگرد محقق كركى, تلخيص شده است.18 نيز ابوالحسن شعرانى بر آن حاشيه زده است.19
برخى از نسخ خطى كتاب عبارتند از نسخه موجود در مكتبه حسينيه نجف كه هر دو جزء با خط يكسان كتابت شده و به سال 1024 در تملك شيخ محمد صالح بن على قهپايى بوده است. نسخه ديگر متعلق به كتابخانه علامه حسن صدر الدين است كه دست خط تملك شيخ حر عاملى بر آن است كه به سال 1083 به پسرش محمد رضا بخشيده است.20
نشر تحقيقى اين كتاب از سوى انتشارات اسوه, به سال 1375 ش با تحقيق و تصحيح آقاى سيد هاشم ميلانى انجام پذيرفته است. گفتنى است كه ـ همچنان كه محقق كتاب تذكر داده اند ـ در نسخه چاپ منشورات رضى, و نسخه چاپ مؤسسه اعلمى ـ احتمالاً بنا به ملاحظات سياسى ـ باب آخر جزء دوم در صفات دشمنان امام على (ع) حذف شده است. نكته ديگر آن كه در چاپ آقاى ميلانى ـ بر خلاف ساير نسخ چاپى ـ جزء اوّل شامل پنجاه و پنج باب است. بدين ترتيب كه باب پنجم نسخه هاى ديگر با عنوان (فى التخويف والترهيب ) در نسخه تحقيق ايشان ـ بر اساس نسخه خطى كتابخانه امام رضا(ع) در مشهد مقدس ـ زير دو باب (فى التخويف والترهيب من كتاب اللّه جلّ جلاله) (وباب فى التخويف من الاثار) آمده است. بدين سان پنجاه و پنج بابى كه نويسنده در مقدمه ذكر كرده, در جزء اوّل تمام گشته است.21
دو ترجمه فارسى از ارشاد القلوب ملاحظه شد: نخست ترجمه سيد هدايت اللّه مسترحمى كه با مقدمه آية اللّه نجفى مرعشى از سوى انتشارات بوذرجمهرى (مصطفوى) منتشر شده و شامل ترجمه جزء اول كتاب است. ترجمه دوم از آقاى سيد عباس طباطبايى است كه نوزده باب نخست جزء اول را تقطيع كرده و ذيل هر قطعه ترجمه آن را آورده است.
اين ترجمه از سوى دفتر انتشارات اسلامى منتشر شده است.
موضوع كتاب ارشاد القلوب, مواعظ و نصايح اخلاقى است.به لحاظ شيوه نگارش, گفتنى است كه نويسنده, اسانيد و منابع خود را ذكر نمى كند. او خود در مقدمه, ابتدا آياتى پيرامون خوف و رجاء, تقوا و خشيت, انذار و تبشير و سپس چند حديث از حضرت رسول (ص) در باب موعظه و نصيحت مى آورد. آنگاه مى نويسد : (وفي أحاديثه (ص) من المواعظ والزواجر ما هو أبلغ من كل كلام مخلوق و أنا أذكر ان شاء اللّه من ذلك ما تيسّر ايراده بحذف الأسانيد لشهرتها فى كتب اسانيدها, واتبع ذلك بكلام أهل بيته (ع), ومن تابعهم من الصالحين)22.
عناوين برخى از ابواب كتاب از اين قرار است: ثواب موعظه و مصلحت در آن, زهد در دنيا, ذم دنيا, تخويف و ترهيب, در قرائت قرآن مجيد, گريه از ترس خدا, جهاد در راه خدا, نكوهش حسد, ولايت براى خداى تعالى, دعا, بركت و فضل آن, توحيد خداوند متعال . برخى از عناوين جلد دوم كه در فضائل و مناقب حضرت امير(ع) است, عبارتند از: فضائل آن حضرت, جهاد او, حديث بساط و اصحاب كهف, خبر لوحى كه نزد جابر بود, گفتگوى آن حضرت با رأس اليهود, سخن آن حضرت در سلونى قبل أن تفقدونى, احاديثى در فضائل اهل بيت (ع) .
روش نويسنده در كتاب به اين صورت است كه در هر بابى نخست آيات و سپس احاديث پيرامون آن را مطرح مى كند. گاه در خلال آيات و روايات, بيانى درباره مفهوم اخلاقى مورد بحث و اسباب و آثار آن مطرح مى كند,23 و در همه حال, سمت و سوى كلّى كتاب ترغيب و تشويق خواننده به امور مورد بحث است . 2. أعلام الدين فى صفات المؤمنين24
اين كتاب نيز نگاشته ديلمى است .اعلام الدين از مصادر بحارالأنوار نيز مى باشد. شيخ حر عاملى در تدوين موسوعه وسائل الشيعه از آن بهره نبرده است. نويسنده مستدركالوسائل به دليل نداشتن نسخه كتاب, با واسطه بحار از آن نقل حديث كرده است. نويسنده درباره انگيزه تأليف كتاب در مقدمه تأكيد مى كند كه به سبب گرفتار شدن در دار غربت و نبود مونس (و پناه بردن به تنهايى, خوف آن داشتم كه آداب دينى و علوم علوى كه فرا گرفته ام از ياد برود. از اين روى اين كتاب را پرداختم; ليكون لى تذكرة وعدة ولمن يقف عليه بعدي تبصرة وعبرة25 او دليل عدم ذكر اسانيد را به اين شكل توضيح مى دهد :
(لم التزم ذكر سندها لشهرتها عند العلماء فى كتبها المصنّفة المرويّة عن مشايخنا رحمهم اللّه تعالى وأحلت في ذلك على كتبهم وأسانيدهم الاّ ما شذّ منّي من ذلك فلم أذكر الاّ فصّ القول)26 .
از نسخه هاى خطى كتاب أعلام الدين مى توان به نسخه نفيس كتابخانه سيد محمد بن سيد صادق اعرجى به خط شيخ حمزه بن شيخ محمد حلّى اشاره كرد كه كتابت آن به سال 1085 به پايان رسيده است.27
نسخه ديگر, نسخه كتابخانه آستان قدس رضوى (به شماره 38) است كه احتمالاً در زمان حيات مؤلف نگارش شده است.28 چاپ تحقيقى كتاب براساس همين نسخه از سوى مؤسسه آل البيت لإحياء التراث انجام يافته است .29 موضوع اين كتاب نيز مانند ارشاد القلوب نصايح و مواعظ و وصاياى اعتقادى و اخلاقى است. عناوين برخى از فصول آن عبارتند از:
دليل بر حدوث انسان و اثبات محدِث او( ص 35) , خطبه حضرت امير(ع) در توحيد (ص 59) , كلام امام رضا(ع) در توحيد (ص 69) خطبه بدون الف امام على (ع) در توحيد (ص 73), صفت مؤمن (ص 118), صفت شيعه (ص 133 و ص 137), در ذكر غنى و فقر(ص 159), در ذم دنيا (173), حديث سلسلة الذهب (ص 214), حديث اسماء حسنى (ص 349), فضائل قرائت سور قرآن (388 ـ 369), ثواب برخى اذكار شريفه (ص 394), ثواب عيادت مريض (ص 339), عقوبت شاهد زور (ص 402) .
برخى از ويژگى هاى كتاب أعلام الدين از اين قرار است30 :
1. نويسنده كتاب البرهان على ثبوت الايمان را كه كتابى كلامى از شيخ تقى الدين أبى صلاح حلبى شاگرد سيد مرتضى است در كتاب خود درج كرده است.31 و نيز اربعين ودعانى را كه شامل چهل حديث از پيامبر اكرم (ص) به روايت ابن ودعان موصلى است, در آن آورده است.32
2. نويسنده برخى از خطبه هاى حضرت امير(ع) را در هم مندمج كرده كه گويى خطبه واحدى است.33 نيز در نقل برخى متون روايى از كتاب هاى ثواب الأعمال و المؤمن, دو يا چند حديث را تلفيق كرده كه به صورت حديث واحد از راوى واحد در آمده و موجب اختلاط اسانيد و روايات گشته است.34 در تحقيق كتاب, به موارد ياد شده ـ در مواضع خود ـ تذكر داده اند. نويسنده در ص 346 كتاب مى گويد كه چهل حديث از كتاب خصال با حذف اسانيد ذكر مى كند. محققين كتاب در پاورقى توضيح داده اند كه تمامى اين احاديث از خصال نبوده و از ديگر آثار شيخ صدوق نيز نقل شده و افزون بر چهل حديث است.35
3. متونى طولانى ـ در مواردى عيناً و در مواردى با اندكى اختلاف ـ از تنبيه الخواطر شيخ ورّام (د 605)36و نيز چند فصل كامل از كتاب كنزالفوائد كراجكى (د 449) نقل كرده است.37
4. برخى از احاديث طولانى مانند وصيت پيامبر به ابوذر (ص 203 ـ 189), مناجات خداى تعالى با حضرت موسى (ع) (ص 222 ـ 218), موعظه اى بلند از امام سجاد(ع) (ص 226 ـ 223) و موعظه خداوند به حضرت عيسى (ع) (ص 233 ـ 227) در اين كتاب آمده است.
5.نويسنده گاه مطالب و مواعظى از غير معصومان نقل كرده است.از جمله : خطبه ابوذر رضوان اللّه عليه (ص 207), موعظه اى از برخى از علما (ص 237), پند حسن بصرى به عمر بن عبدالعزيز (ص 238), موعظه اويس قرنى خطاب به مردى (ص 325) و پند مرد خراسانى به عمر بن عبدالعزيز (ص 329) . 3. الرسالة السعدية 38
اين كتاب نگاشته علامه حلى (د726) است39كه آن را براى خواجه سعد الدين ساوجى وزير شاه خدابنده نوشته است.40 كتاب در سه بخش عقايد, عبادات و مسائل اخلاقى تنظيم شده است .بخش عقائد كه حجم بيشتر كتاب را به خود اختصاص داده, شامل بحث هاى كلامى و عقلى به سبك ديگر كتاب هاى كلامى نويسنده مانند نهج الحق است .در بخش عبادات نيز هدف علامه, اثبات مواضع فقهى اماميه بر پايه قواعد عقلى و برخى احاديث نبوى مورد اتفاق فريقين يا مورد قبول عامه است .اين دو بخش زير دوازده مسئله تنظيم شده است. در بخش آخر كتاب كه به منزله خاتمه كتاب است, احاديث اخلاقى ذكر شده است .بخش اخلاقيات در دو فصل ترتيب يافته. فصل اول يادكرد افعالى است كه درباره آنها ترغيب يا ترهيب وارد شده است .مقصد اول از فصل اول كه درباره افعال پسنديده است, شامل موضوعات زياد ذكر خدا گفتن, به مساجد در آمدن, محافظت بر نمازهاى واجب, اذان و اقامه, طول دادن سجده, نماز جماعت,, نماز شب, تعقيبات, صدقه دادن , يارى مؤمن, بزرگداشت عالمان است. در مقصد دوم كه در بردارنده احاديث درباره افعال ناپسند و مورد نهى مى باشد, عناوين كبر, انجام دادن كار نيك براى غير خدا, آزار مؤمن, قطع رحم, ميگسارى, و ظلم به چشم مى خورد .
فصل دوم درباره امور مربوط به عدالت و نيكوكارى است كه شامل احاديثى در باب عدالت ورزيدن و نيكى كردن , صدقه دادن, فضيلت زكات, پيشواى عادل, برآوردن نيازهاى نيازمندان, و دادرسى بيچارگان است .هر يك از موضوعات اين دو فصل زير عنوان (حقل) آمده است .علامه حلى در نقل احاديث اخلاقى اسانيد و مآخذ خود را ذكر نمى كند. بر پايه تخريج هاى محقق كتاب, بيشتر احاديث از ثواب الاعمال و عقاب الاعمال شيخ صدوق برگرفته شده است .برخى احاديث نيز از منابع عامه مانند صحيح مسلم نقل شده است.
كتاب الرسالة السعدية يك بار در مجموعه كلمات المحققين چاپ سنگى شده وديگر بار با تحقيق عبد الحسين محمد على بقال و اشراف سيد محمود مرعشى به سال 1410ق از سوى كتابخانه آيت اللّه مرعشى انتشار يافته است . 4. مصابيح القلوب 41
اثر پارسى از ابوسعيد حسن بن حسين شيعى سبزوارى (زنده در 753 ق) از عالمان و حديث پژوهان اماميه در سده هشتم هجرى است.42 كتاب داراى نسخه هاى خطى متعدد است كه در فهرستواره كتاب هاى فارسى معرفى شده است .43
نويسنده روضات الجنات تصريح كرده كه نسخه هاى موجود كتاب با يكديگر اختلاف دارند .44 مصابيح القلوب بر پايه چهار نسخه خطى به كوشش آقاى محمد سپهرى از سوى دفتر نشر ميراث مكتوب و انتشارات بنيان به سال 1375ش منتشر شده است .
موضوع كتاب شرح پنجاه و سه حديث نبوى درباب اخلاق, مواعظ و حكم است.كه در پنجاه و سه فصل سامان يافته است.عناوين برخى از فصول كتاب عبارتند از :در فضيلت لا اله الا اللّه (فصل اول), در فضيلت صبر (فصل دوم), در صفت طعام دادن (فصل دهم), در فضيلت قناعت (فصل يازدهم), در ترك دنيا (فصل چهاردهم), در فضايل خاصان درگاه الهى (فصل نوزدهم), در فضايل حيدر كرار (فصل بيستم), در مهلكات و منجيات (فصل بيست و پنجم), در بيان شريعت و طريقت و حقيقت (فصل سى و پنجم), در بيان حقيقت درويشى ومحبت حضرت عزت (فصل سى وششم), در بيان معرفت وبندگى (فصل چهل و دوم), در توكل بر كرم وفضل پروردگار (فصل پنجاهم), قصه سليمان (فصل پنجاه و سوم).
نثر كتاب شيوا, و دلپذير بوده و نمايانگر سبك نوشته هاى مذهبى در خراسان سده هشتم است. شيعى سبزوارى, شرح خود بر احاديث را با مناجات با خدا, نقل حكايات لطيف و اشعار گوناگون همراه ساخته تا خواننده را با شور و اشتياق با خود همراه سازد. عالم واعظ و اديب همشهرى شيعى سبزوارى يعنى كاشفى اين سبك را در آثار خود پى گرفت وبه كمال رساند.
درباره شيوه نگارش كتاب نيز گفتنى است كه سبزوارى در نقل احاديث ـ چه احاديثى كه به شرح آنها پرداخته وچه احاديث فراوان ديگرى كه در مقام شرح و بيان احاديث آورده ـ ونيز در نقل گزارش هاى تاريخى, مصادر و اسانيد خود را ذكر نمى كند. با مراجعه به فهرستى كه محقق كتاب به دست داده, آشكار است كه تنها از سه مأخذ حديثى با ذكر نام, حديث نقل شده كه عبارتند از: تفسير منسوب به امام حسن عسكرى (ع)45, عيون أخبار الرضا(ع)46 و نهج البلاغه47.
از جستجوهاى نگارنده به دست آمد كه برخى احاديث مصابيح القلوب در منابع حديثى پيشين اماميه يافت نمى شود.
سه نمونه از اين احاديث عبارتند از :
1. ان لى مع اللّه وقت لايسعنى فيه ملك مقرب ولا نبى مرسل ;48
مأخذ اين حديث نبوى يافت نشد .
2. الشريعة أقوالى و الطريقة أفعالى والحقيقة أحوالى والمعرفة رأس مالى و الشوق مركبى و الخوف رفيقى و الفقر فخرى وبه افتخر على سائر الانبياء;49
اين حديث در متون حديثى پيش از سبزوارى يافت نشد. در جامع الاسرار50سيد حيدر آملى ( زنده در782 ) و الرسالة العلية51 واعظ كاشفى ( د 910) آمده است .
3.خذ من الدين ما صفى ومن العيش ما كفى و من الاخوان ما وفى و دع الظلم والجفا فان العمر قصير و الناقد بصير والى اللّه المرجع و المصير;52
مصدر اين حديث نبوى يافت نشد .
از ويژگى هاى كتاب مصابيح القلوب, برخوردارى آن از مايه هاى عرفانى و نقل سخنان صوفيان پيشين مانند شقيق بلخى, جنيد بغدادى, شبلى و بايزيد بسطامى است53.
از جنبه هاى باارزش مصابيح القلوب, بيان شيوا و روان و ترجمه فارسى متون حديثى و تاريخى است. نمونه را در ترجمه حديث علوى ( حبّب إليّ من دنياكم ثلاثة: الصوم فيالصيف, والضرب بالسيف و اطعام الضيف) نوشته است: ( در دنيا سه چيز است كه آن رادوست مى دارم: اول, در تابستان كه هوا گرم باشد روزه داشتن, دويم, در راه خداى تعالى تيغ زدن, سيم, مهمان را اطعام دادن .54
نكته آخر درباره كتاب آنكه مصابيح القلوب جزء مصادر موسوعه هاى حديثى متاخر شيعه يعنى بحار الانوار, وسائل الشيعة و مستدرك الوسائل نمى باشد. 5. المقالة التكليفيّة55
رساله اى است از شهيد اول56كه به تاريخ 11 جمادى الاولى 767 ق از نگارش آن فراغت يافته است.57 اين كتاب داراى چندين نسخه خطى است كه كهن ترين آنها نسخه موجود در كتابخانه آستان قدس رضوى نگه دارى مى شود كه به سال 986 ق نگاشته شده است.58
افندى پس از گزارش نسخه هايى از اين كتاب كه در شهرهاى مختلف ديده, درباره آن مى گويد :
(رساله تكليفيّه, رساله مبسوط و پر فايده و شامل مسائل متعلق به تكليف است و در آن احاديث بسيار و جديد از كتاب هاى غريب و مشهور آمده است .)59 . كتاب داراى پنج فصل به ترتيب زير است:
1. ماهيت تكليف و توابع ماهيت; 2. متعلق تكليف 3. غايت تكليف 4. ترغيب 5. ترهيب.
در دو فصل كوتاه نخست اساساً حديثى نيامده است. در فصل سوم دو نمونه حديث يافت شد60 .
در دو فصل چهارم و پنجم كه مجموعاً 5 كتابى را شامل است, نويسنده شهيد به نقل احاديثى در باب ترغيب و ترهيب پرداخته است. در حقيقت نويسنده پس از تبيين كلامى ماهيت, شرايط و غايت تكليف, در اين دو فصل خوانندگان را به انجام اعمال, آداب و سنن دينى ترغيب و از ارتكاب معاصى و سستى در انجام تكاليف دينى برحذر داشته است. احاديث موضوع بندى شده اند. ابتدا احاديث درباره مطلق ترغيب به اعمال نيك و سپس احاديث فضيلت مسواك زدن61, غسل جمعه62, فرائض63, روزه64, و… هر كدام در يك باب ـ بدون عنوان گذارى ـ آمده است. در فصل پنجم نيز پس از يادكرد احاديثى درباره نهى از معصيت به طور كلى, احاديثى درباره نهى از ظلم, دورى از غيبت و… هر كدام در يك باب آمده است. در برخى از ابواب نيز موضوعات نزديك به هم آمده است.
براساس شماره گذارى محققان كتاب, فصل چهار شامل 118 حديث و فصل پنجم داراى 60 حديث است. شهيد در نقل احاديث مصادر خود را ذكر نمى كند. و غالباً به اين صورت عمل مى كند كه مى گويد: روينا عن محمد بن يعقوب باسناده الى ابى عبداللّه(ع) و سپس چند حديث از كافى نقل مى كند.65 يا مى گويد روى الصدوق و پس از آن يك يا چند حديث از الفقيه يا ديگر كتاب هاى صدوق نقل مى كند.66 بدين سان از تخريج محققان آشكار است كه قريب به اتفاق احاديث از كتب اربعه است. از ديگر مصادر او مى توان كنزالفوائد67, صحيفة الرضا(ع) 68و نهج البلاغة69 را نام برد.
دو حديث نيز در تخريج به صحيح بخارى و مسلم ارجاع داده شده است. ولى به نظر مى رسد كه شهيد اين دو حديث را از كتاب هاى فقهى علامه حلى اخذ كرده است.70
المقالة التكليفيّة به همراه رساله الباقيات الصالحات از شهيد اول و شرح هاى آن دو به نام هاى الرسالة اليونسيّة و الكلمات النافعات از بياضى نباطى با عنوان اربع رسائل كلاميّة با تحقيق واحد احياء تراث اسلامى مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى از سوى بوستان كتاب قم به سال 1380 ش چاپ و منتشر شده است. نيز اين رساله در مجموعه اى به نام رسائل الشهيد الاول به همت همان مركز تجديد چاپ شده است. 6. الرسالة اليونسيّة في شرح المقالة التكليفيّة71
اين كتاب نوشته شيخ زين الدين على بن يونس نباطى بياظى (د 877) محدث ,اديب و متكلم بزرگ قرن نهم هجرى است.72 كه آن را به تاريخ ده ربيع الثانى 844 ق به اتمام رسانده است73 .
اين كتاب, شرح المقالة التكليفيّة, نوشته شهيد اول است كه نويسنده آن را پس از كتاب مهم ديگرش الصراط المستقيم نگاشته است74 .
شيخ آقا بزرگ در مقدمه خود بر الصراط المستقيم, رساله يونسيه را ( اثرى ارزشمند و ارجمند ) دانسته است75 .
كهن ترين نسخه خطى اين كتاب بنا به نقل شيخ آقا بزرگ نسخه موجود نزد سيد رضا بن محمد زنجانى است كه به خط شرف الدين بن جمال الدين بن شمس الدين بن سليمان به سال 864 هـ كتابت شده است.76
اين رساله به شيوه قال أقول تأليف شده است. ونباطى پس از نقل قطعه اى از كلام شهيد آن را شرح مى كند. در دو فصل ترغيب و ترهيب, نويسنده احاديث اصل كتاب را آورده و در مواردى واژگان و عبارات دشوار روايت را شرح و تحليل كرده است . كه از نظر فقه الحديث اهميت فراوان دارد. شرح احاديث با بهره گيرى از مايه هاى كلامى77, ادبى78 و فقهى79 صورت گرفته است. كتاب, همراه المقالة التكليفيه پيش گفته در اربع رسائل كلامية منتشر شده است. 7. التحصين فى صفات العارفين80
نام كامل كتاب التحصين فى صفات العارفين من العزلة والخمول بالأسانيد الملتقاة من آل الرسول است. كتاب اثر عالم نامدار قرن نهم هجرى جمال الدين احمد بن فهد حلى (757 ـ 841)است .81
موضوع كتاب همچنان كه از نامش پيداست, عزلت و خمول است. نويسنده با استفاده از احاديث معصومان كتاب خود را در سه قطب تنظيم كرده است: قطب نخست درباره تصور عزلت است. در اين بخش ابن فهد, ابتدا تعريفى از عزلت به دست مى دهد. از نظر او عزلت عبارت است از (العزلة هى الانقطاع الى اللّه تعالى فى كهف جبل, أو ظلّ مسجد أو زاوية بيت. وقد يقال العزلة هى الفرار من الناس والوحشة عن الخلق والاستيناس بالحق وهو أعم من الأول82; عزلت عبارت است از انقطاع به سوى خداى تعالى در غار كوهى, يا زير سايه مسجدى يا در گوشه خانه اى. و گفته مى شود عزلت فرار از مردم و بريدن از خلق و انس گرفتن با خداوند است كه از اعم از تعريف نخست است) .
در اين بخش ابن فهد, پنج حديث آورده كه دو مورد آن حديث قدسى است. نيز سخنى از ذوالنون مصرى نقل شده است.83
قطب دوم كتاب درباره (اذن در عزلت) است. از نظر ابن فهد اخبار در اين باره بى شمار است كه او 17 مورد را ذكر كرده است . قطب سوم درباره فوائد عزلت است. در اين بخش 21 حديث آمده است. افزون بر اين احاديث سخنان ديگرى از افراد غير معصوم ذكر شده است. از جمله كلامى از اويس قرنى, گفتارهايى با تعبير قال بعضهم (سه مورد) ـ سخنانى از يك راهب با تعبير قيل لراهب (5 مورد) و سخنانى از يك حكيم (سه مورد) آمده است.
در اين بخش همچنين روايت بلندى شامل مواعظ و نصايح پيامبر اكرم (ص) به اسامة بن زيد به نقل از كتاب المنبيٌ عن زهد النبيّّ(ص) نوشته شيخ ابو محمد جعفر بن احمد بن على قمى نزيل رى آورده است, كه شامل نكوهش انسان هاى آخر الزمان است. روايت بلند ديگرى از پيامبر آورده در توصيف برخى از اولياى خدا, كه پس از پيامبر خواهند آمد. ابن فهد در اين بخش فوائد شانزده گانه اى براى عزلت برشمرده است.پايان بخش كتاب احاديثى در نكوهش دنيا است .
ابن فهد مجموعاً در حدود 54 حديث در اين كتاب نقل كرده و افزون بر اينها نيز سخنانى از غير معصومان نقل كرده است.
برخلاف آنچه نويسنده در نام كتاب تأكيد كرده كه احاديث را با اسانيد ياد مى كند, بسيارى از احاديث كتاب فاقد اسناد است. در اين گونه موارد ابن فهد به ذكر نام معصوم و گاهى راوى نخست از معصوم بسنده كرده است.
درباره مصادر و مآخذ نويسنده در نگارش التحصين نيز گفتنى است كه با توجه به تخريج هاى محققان كتاب برخى از احاديث كتاب از منابع شناخته شده شيعه مانند الكافى, المحاسن, تحف العقول و تنبيه الخواطر برگرفته شده و براى بسيارى از احاديث كتاب نيز مصدرى يافت نشده كه در تحقيق كتاب به مواضع آنها در بحارالأنوار ومستدرك الوسائل بسنده شده است.84
نكته آخر درباره كتاب آن كه به نظر مى رسد كه منطق دنياگريزى و گوشه نشينى بر گزينش و نقل احاديث و سخنان غير مأثور سايه افكنده و كتاب افزون بر آن كه بر روحيه زهد و عزلتگرايى ابن فهد دلالت دارد, نشانه رويكرد خاص او به احاديث اخلاقى است .
كتاب التحصين فى صفات العارفين از سوى مدرسه امام مهدى (ع) قم تحقيق و همراه كتاب مثيرالأحزان ابن نما حلّى منتشر شده است.ترجمه اين كتاب نيز به همراه متن اصلى در دسترس است . 8. محاسبة النفس اللوّامة وتنبيه الروح النوّامة 85
اين كتاب نوشته تقى الدين ابراهيم بن على عاملى معروف به كفعمى (د 900 هـ ) است.86كتاب شامل آيات, احاديث, حكَم,امثال و اشعارى در باب نكوهش نفس اماره و ترغيب و ترهيب آن است كه نويسنده آن را در آخر كتاب البلد الأمين خود, درج كرده است.
اين رساله جداگانه نيز چاپ شده است. يكبار همراه محاسبة النفس سيد بن طاووس و كشف الريبه شهيد ثانى از سوى نشر مرتضوى و بار ديگر مستقلاً و با تحقيق فارس الحسّون از سوى مؤسسه قائم آل محمد عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف قم و نيز مؤسسه الفكر الاسلامى بيروت ـ ظاهراً از روى چاپ قم ـ منتشر شده است.
كفعمى در اين كتاب مصادر احاديث خود را ذكر نمى كند. محقق كتاب نيز احتمالاً به دليل نيافتن, مصادر آنها را استخراج نكرده است. گويا كفعمى اين احاديث را از متونى كه در اختيار داشته و به دست ما نرسيده, برگرفته است. نويسنده در پردازش كتاب از ادبيات غنى خود بهره جسته و متن اخلاقى مسجع, شيوا و دلكش عرضه نموده است .پاورقي 1 . ر.ك:رياض العلماء, ج 1 ص 338, امل الآمل ( تذكرة المتبحرين), ج 2 ص 77 ش 211, روضات الجنات, ج 2 ص 291 ش 201, الكنى والالقاب, ج 2 ص 237, كشف الحجب و الاستار, ص 39, ش 171, الذريعة, ج 1 ص 517, ش 2527, ايضاح المكنون, ج 1, ص 62 . 2 . ابومحمد حسن بن على بن أبي الحسن ديلمى, عالم و محدّث قرن هشتم هجرى است. نام ديلمى در مصادر حسن و نام پدرش در برخى منابع ابى الحسن (رياض العلماء, ج 1 ص 338 ) ; و در برخى ديگر محمد (بحارالأنوار, ج 1 ص 16 , أمل الامل ( تذكرة المتبحرين) ج 2 ص 77 ش 211 ) آمده است .او خود در مواضعى از كتاب أعلام الدين به اسم خود تصريح كرده است. از جمله در مقدمه مى گويد : (يقول العبد الفقير إلى رحمة ربّه وغدوه الحسن بن على بن أبي الحسن الديلمي…)( براى بررسى اقوال در اين زمينه ر.ك: مرآة الكتب, ص 489; اعلام الدين (چاپ مؤسسة آل البيت), مقدمه تحقيق, و ارشاد القلوب (تحقيق ميلانى), مقدمه تحقيق . اطلاعات ما درباره اين محدّث والامقام اندك است. دانسته نيست كه او نزد چه كسانى تحصيل كرده است; همچنان كه درباره طبقه و عصر او نيز اختلاف است. ديدگاه راجح آن است كه او معاصر فخر المحققين پسر علامه حلّى (د 771) است. چرا كه در ارشاد القلوب از مجموعه شيخ ورّام (د 605) و الفين علامه حلّى (د 726)مطلب نقل كرده است .رجال پژوهان و كتاب شناسان او را ستوده اند, صاحب رياض او را شيخ عارف, عالم و محدث بزرگوار دانسته ( رياض العلماء, ج 1 ص 338 ) و خوانسارى از او به عالم, عارف وجيه, واعظ معروف وموصوف به هر زيبايى و از محدّثان بزرگ اماميّه شمرده است.( روضات الجنات, ج 2 ص 291). حاجى خليفه (هدية العارفين, ج 5 ص 287) و اسماعيل پاشا ( ايضاح المكنون, ج 3 ص 62) , از او به عنوان واعظ شيعى ياد كرده و آثار او را برشمرده اند. به نظر مى رسد اطلاق تعبير واعظ با ملاحظه مضمون كتاب هاى وى بوده است. از ديلمى افزون بر دو اثر چاپ شده, يك اثر خطى و يكى اثر ناياب مى شناسيم . 1. غرر الأخبار ودرر الاثار في مناقب الأطهار; 2 . الأربعون حديثاً; (ر.ك: رياض العلماء, ج 1 ص 338; روضات الجنات. ج 2 ص 291; اعيان الشيعة, ج 5 ص 250 ;الحقائق الراهنة, ص 38, الكنى والألقاب, ج 2 ص 212; هدية العارفين, ج 5 ص 287 . 3. بحارالأنوار, ج 1 ص 33 . 4. ر.ك: وسائل الشيعة : ج 30 ص 153 و 157 . 5. الذريعة, ج 1 ص 517 ش 2527 . 6. روضات الجنات, ج 2 ص 291, ش 201 . 7. أمل الامل, ج 2, ص 77 ش 211 . 8. ر.ك: رياض العلماء, ج 1 ص 340 . 9. ر.ك: روضات الجنات, ج 2 ص 291 ش 201; اعيان الشيعه, ج 5 ص 250 . 10. ارشاد القلوب, منشورات الرضى, ص 298, مؤسسة الاعلمى (بيروت), ص 265 . 11. همان, ترجمه سيد هدايت اللّه مسترحمى, با مقدمه آية اللّه نجفى, ص هـ . 12. أمل الامل, ج 5 ص 77 ش 211 . 13. ر.ك: الذريعة, ج 1 ص 517 ش 2527. ور.ك: روضات الجنات, همان جا . 14. ارشاد القلوب, تحقيق سيد هاشم ميلانى, انتشارات اسوه, ص 43; مؤسّسه الاعلمى, ص 12, مطبعه علميه نجف, ص 10 . 15. همان, مؤسسه اعلمى, ص 183, منشورات رضى, ص 206 . 16. ر.ك: أعلام الدين, تحقيق مؤسسه آل البيت, مقدمه , ارشاد القلوب, تحقيق سيد هاشم ميدانى, ص16 . 17. ر.ك: همان . 18. الذريعة, ج 1, ص517, ش 2527 و ج 4 ص 419 ش 1849 . 19. موسوعة مؤلفي الإماميّة, ج 2 ص 113 . 20. الذريعة, ج 1 ص 517 ش 2527. براى نسخه هاى ديگر به مقدمه محقق كتاب ارشاد رجوع شود . 21. البته در بقيه ابواب روش نويسنده به اين صورت است كه در هر باب, نخست آيات و سپس احاديث را مى آورد . 22. ارشاد القلوب, تحقيق سيد هاشم ميلانى, ص 42 . 23. براى نمونه. ر.ك: همان ص 210, 211, 220, 237, 238 . 24. رياض العلماء, ج 1 ص 340, كشف الحجب والاستار, ص 53, ش 250, الكنى والألقاب ,ج 2 ص 238, الذريعة, ج 2 ص 238 ش 949, ايضاح المكنون, ج 1 ص 102. 25. أعلام الدين, تحقيق مؤسسه آل البيت ص 33 . 26. همان, ص 34 . 27. الذريعة, ج 26 ص 97 ش 457. 28و 3 . ر.ك: أعلام الدين, مقدمه تحقيق ص 29 . 30. در شناسايى برخى از ويژگى ها, از مقدمه تحقيق كتاب استفاده شده است . 31. ر.ك: همان ص 44; الذريعة, ج 26 ص 97 ش 457 . 32. ر.ك: همان, ص 331 . 33. ر.ك: همان, ص 63 و 65 . 34. ر.ك: همان, ص 356 و مابعد, ص 432 و ما بعد . 35. ر.ك: همان, ص 397 . 36. ر.ك: همان, ص 244 ـ 240 و ص 253. در مقدمه تحقيق به جاى 244 اشتباهاً 344 آمده كه نادرست است . 37. ر.ك: همان, ص 186 ـ 157 . 38. ر.ك: آمل الآمل ( تذكرة المتبحرين) ج 2 ص 84 , معجم رجال الحديث, ج 6 ص 174 , الذريعة, ج 11 ص 198 ش 1206 , فهرس التراث, ج 1 ص 709, مكتبة العلامة الحلي, ص 129 . 39. آية اللّه علامه جمال الدين حسن بن يوسف بن على بن مطهر حلّى (648 ـ 726) از بزرگ ترين عالمان و پرآوازه ترين فقيهان و متكلمان و حديث پژوهان تمام ادوار اماميه است. علامه حلّى به راستى جامع معقول و منقول بوده و در حوزه هاى مختلف علوم اسلامى آثار ماندگارى برجاى گذاشته است. رجال پژوهان ـ بالجمله ـ او را به كمال فرزانگى و وارستگى ستوده اند. علامه از شخصيت هاى تأثير گذار در حوزه هاى گوناگون معارف اماميه است. دانش هاى فقه, اصول و كلام در روزگار او به اوج كمال رسيد. او نزد پدرش سديد الدين و دايى خود محقق حلّى و ابن ميثم بحرانى, على بن طاووس, احمد بن طاووس و خواجه نصيرالدين طوسى دانش آموخت. ( الحقائق الراهنة, ص 52 ). او افزون بر عالمان ياد شده, از بسيارى از عالمان شيعه و اهل سنت روايت مى كند. از عالمان شيعه مى توا ن به نجيب الدين يحيى بن سعيد ـ پسر عموى محقق حلى ـ , حسين بن على بن سليمان بحرانى, مفيد الدين محمد بن على بن جهم اسدى نام برد. از عالمان اهل سنّت نيز به نجم الدين على بن عمر كاتبى (دبيران) قزوينى, برهان الدين محمد بن محمد بن محمد نسفى (د 686) عزالدين فاروقى واسطى, تقى الدين عبداللّه بن جعفر بن صباغ حنفى, شمس الدين محمد بن محمد كشى شافعى, حسن بن محمد صنعانى مى توان اشاره كرد. ( همان, ). شاگردان و راويان علامه حلّى نيز فراوانند. چنان كه شيخ آقا بزرگ مى نويسد: (بسيارى از كسانى كه شرح حال ايشان را در اين سده آورده ام, از شاگردان و اجازه گرفتگان او يا معاصران او هستند كه از دانش هاى او بهره برده اند. بزرگ ترين شاگرد او كه سلسله اجازات به او ختم مى شود ,پسرش فخر المحققين و پسر خواهرش ـ سيد عميدالدين و سيد ضياء الدين [ اعرجى } است)( همان, ص 53 ) . از ديگر راويان علامه, سيد تاج الدين محمد بن قاسم بن سعيد, شيخ زين الدين ابوالحسن على بن احمد بن طراد مطار آبادى, شيخ رضى الدين ابوالحسن على بن احمد رندى و شيخ تاج الدين حسن سرابشنوى قابل ذكر است ( رياض العلماء, ج 1 ص 358) علامه در دانش هاى گوناگون اسلامى اعم از فقه, كلام, منطق, رجال, حديث آثار گرانسنگى به يادگار گذاشته است. (براى فهرست كامل آثار علامه ر.ك: عبدالعزيز طباطبايى, مكتبة العلامة الحلّى ) . تأليفات ايشان كه به حوزه علوم حديث مرتبط است عبارتند از : الف. چاپى: 1 . خلاصة الأقوال; 2 . ايضاح الاشتباه; 3 . منهاج الكرامة في اثبات الإمامة; 4 . كشف اليقين في فضائل اميرالمؤمنين (ع) ; 5 . المستجاد من كتاب الارشاد; 6.الرسالة السعدية; 7.اجازات متعدد . ب. خطى و ناياب : 1 . استقصاء الاعتبار في تحرير معانى الأخبار, 2 . مصابيح الأنوار في جمع جميع الأخبار 3 . الدر والمرجان في الأحاديث الصحاح والحسان 4 . النهج الوضّاح في الأحاديث الصحاح 5 . الأدعية الفاخرة المنقولة (المأثورة) عن الأئمّة الطاهرة .6 . منهاج الصلاح في اختصار المصباح; 7 . جامع الأخبار; 8 . مختصر شرح نهج البلاغة;9 . اثبات الرجعة; (منسوب)11 .كشف المقال في معرفة الرجال; 12. الدلائل البرهانيّه في تصحيح الحضرة الغروية. 40. الرسالة السعدية, ص 4 و ص 8 . 41 . ر.ك: رياض العلماء, ج 1 ص 176 و 177, روضات الجنات, ج 2 ص 267, ش 196, الحقائق الراهنة, ص 39, الذريعه, ج 21, ص90, ش 4081, ريحانة الأدب, ج 3 ص 338 .مصابيح القلوب, مقدمه محقق. 42. ابو سعيد حسن بن حسين شيعى سبزوارى عالم و حديث پژوه شيعه در قرن هشتم هجرى است .از سال تولد و درگذشت او اطلاعى در دست نيست. همين قدر مى دانيم كه معاصر شهيد اول ( رياض العلماء, ج 1 ص 176 ) و فخر المحققين ( الحقائق الراهنة, ص 39 ) بوده است. همچنين استادان او نيز دانسته نيست. بنا به گزارش افندى, سبزوارى كتاب فارسى تكلمة السعادات في كيفيّة العبادات المسنونات, نوشته شيخ ابوالمحاسن جرجانى ـ نگاشته 702 هـ را به تاريخ 747 كتابت كرده است. نيز در پايان برخى نسخ كتاب راحة الارواح ـ از سبزوارى ـ تاريخ فراغت از نگارش پنجم ربيع الثانى سال 757 آمده است.( رياض العلماء, همانجا. الذريعه ج 10 ص 55 ش 14 ) آثار برجاى مانده از شيعى سبزوارى كه جملگى زمينه حديثى دارند, عبارتند از : الف.ـ چاپى: 1 . راحة الأرواح ومونس الأشباح في أحوال النبيّّ والأئمّة: ; 2 .مصابيح القلوب; ب. خطى و ناياب: 1. بهجة المباهج; 2 . غاية المرام في فضائل على بن ابى طالب, و ذرّيته الكرام عليهم أفضل السلام ; 3 . ترجمه كشف الغمّة;4 . المصباح المنير في فضائل النبيّّ واهل بيته (ع) ; (منسوب). 43. فهرستواره كتاب هاى فارسى, ج 6 ص 607. 44. رو ضات الجنات, ج 2 ص 267. 45. مصابيح القلوب, ص 302, 351, 410 / 449, 484, 493, 498 و 505 46. همان, ص 257 . 47. همان, ص 224 . 48. همان, ص 155 49. همان, ص 389 . 50. جامع الاسرار, ص 346 و 359 . 51. الرسالة العلية, ص 152. 52. مصابيح القلوب, ص 323 . 53. ر.ك:همان, ص 17, 72, 138, 366, 368, 396, 400, 447 و 544. 54 . همان, ص 298 . 55 . رياض العلماء, ج 5 ص 187; الذريعة, ج 4 ص 408 ش 1799 . 56. شمس الدين ابو عبداللّه محمد بن مكى عاملى جزينى, معروف به شهيد اول, فقيه سرشناس, متكلم برجسته و حديث شناس بزرگ اماميه در قرن هشتم هجرى است. فخر المحققين در اجازه خود به شهيد با تعابير ( الامام العلاّ مة الاعظم, أفضل علماء العالم و سيد فضلاء بنى آدم) از او ياد كرده است. (بحار الانوار, ج 107 ص 178 ) صاحب روضات درباره ايشان گفته است : (كان بعد مولانا المحقق على الاطلاق, أفقه جميع فقهاء الافاق وأفضل من انعقد على كمال خبرته واستاذيته اتفاق أهل الوفاق) (روضات الجنات, ج 7 ص3) . شهيد به سال 734 در جزين به دنيا آمد. در اوان بلوغ به عراق مسافرت كرد. على بن مؤيّد پادشاه سربدارى خراسان در نامه اى از او خواست كه به خراسان رود. شهيد نتوانست دعوت او را اجابت كند و كتاب لمعه دمشقيه را نگاشته و به واسطه شمس الدين محمد آوى براى او فرستاد. ( الحقائق الراهنة, ص 205 و ص 175 ) شهيد ـبه وسيله اجازه ـ از بسيارى از عالمان و فقيهان روايت مى كند, از جمله از فخرالمحققين (2 شعبان 751 و 756هـ), عميدالدين عبدالمطلب بن اعرج (19 رمضان 751 ) ضياء الدين عبداللّه بن اعرج, محمد بن قاسم بن سعيد (در حله به تاريخ شوال 753 و شعبان 754), احمد بن محمد بن حسن بن زهره, مهنا بن سنان مدنى, قطب رازى, على بن احمد مزيدى, على بن طراد مطار آبادى (حله 6 ربيع الثانى 754), محمد بن احمد بن ابى المعالى, عبدالحميد بن فخار بن معد, على بن محمد بن حسن بن زهره, حسن بن احمد بن محمد بن نما (حلّه ربيع الثانى 752), محمد بن محمد كوفى ( همان, ص 206) روايت شهيد از برخى از كسان ياد شده در اسانيد اربعين وى آمده است. شهيد در اجازه خود به ابن خازن, درباره مشايخ اهل سنّت خود گفته است كه از حدود چهل تن از مشايخ اهل سنّت در شهرهاى مكه, مدينه, بغداد, مصر, دمشق و بيت المقدس روايت كرده است (همانجا). جمع كثيرى از او روايت مى كنند. بنا به گفته محقق تهرانى طرق اجازات ـ بالجمله ـ به او ختم مى شود ( همان , ص 205 ). سرانجام اين فقيه فرزانه پس از عمرى تلاش و تحقيق و خدمت به دين ـ كه در شرايط دشوارى نيز صورت گرفته است ـ در زمان سلطنت برقوق با فتواى قاضى برهان الدين مالكى و عباد بن جماعه شافعى ـ پس از تحمل يكسال حبس در قلعه شام ـ به شهادت رسيد. (9 جمادى الاولى 786) . از شهيد اول كتاب هاى متعددى در زمينه هاى كلام, فقه و حديث برجاى مانده است. آثار حديثى ايشان كه همگى چاپ شده اند عبارتند از : 1 .المزار; 2 .الدرة الباهرة; 3 .الاربعون حديثاً; 4 .المقالة التكليفيّة; 5.اجازات متعدد; ( ر.ك: رياض العلماء, ج 5 ص 191 ـ 184; روضات الجنات, ج 7 ص3, الحقائق الراهنة, ص 207 ـ 205, فهرس التراث : ج 1 ص 736 ,الكنى والألقاب ج 2 ص 377). 57. المقالة التكليفيّة (ضمن أربع رسائل كلاميّة), ص 86 . 58. فهرست الفبايى كتب خطى كتابخانه مركزى آستان قدس رضوى, ج 13 ص 144 . 59. رياض العلماء, ج 5 ص 187. همچنان كه در ادامه خواهيم ديد احاديث كتاب همگى از منابع معتبر مانند كتب اربعه است. از اين روى تعبير احاديث جديد از كتاب هاى غريب و مشهور مبهم به نظر مى رسد. 60. المقالة التكليفيّة, ص 50 و 51. 61. همان, ص 60 . 62. همان, ص 61 . 63. همان, ص 62. 64. همان, ص 71 . 65. همان, ص 57 ح 2 و 3, ص 81, ح 31 ـ 48 . 66. همان ,ص 57 ح 4 و ما بعد; ص 71 ح 80 ـ 111 . 67. همان, ص 57 . 68. همان, ص 76 . 69. همان. 70. همان, ص 57 ح 112 و ص 76 ح 116 كه به ترتيب در تحريم الأحكام, ج 2 ص 129 و تذكرة الفقهاء, ج 9 ص 451 آمده است . 71. رياض العلماء, ج 4 ص 257; روضات الجنات, ج 4 ص 354; الذريعة, ج 25 ص 308 تكملة أمل الآمل, ص 313, معجم المؤلفين, ج 7 ص 222. 72 . زين الدين ابو محمد على بن محمد بن على بن محمد بن يونس بياضى نباطى عاملى(4 رمضان 791 ـ 877), فقيه, متكلم و محدّث امامى قرن نهم هجرى است. بياضى معاصر كفعمى است. كفعمى در برخى آثار خود مانند مصباح از او مطلب نقل كرده و او را با تعابير بلند توصيف مى كند.( رياض العلماء, ج 4 ص 255 و 256 ) شيخ حر عاملى از او با عبارات (عالم فاضل, محقق, مدقق, ثقه, متكلم, شاعر و اديب و متبحر (در علوم مختلف)) ياد كرده است ( أمل الامل, ج 1 ص 135 ش 145 ) بياضى دانش هاى اسلامى را نزد برخى از شاگردان شهيد اول فرا گرفت. از جمله نزد پدرش محمد بن يونس عاملى, و عمويش حسن بن يونس بياضى دانش آموخت و روايت كرد. ( الصراط المستقيم, ص 6) پسرش محمد بياضى نيز از او روايت مى كند. ( همان,ص 7 ) از آثار فراوان او عناوين زير كلامى ـ حديثى است : 1. الصراط المستقيم إلى مستحقّي التقديم; 2. الرسالة اليونسيّة في شرح المقالة التكليفيّة; (ر.ك: رياض العلماء, ج 4 ص 255, أمل الامل, ج 1 ص 135 ش 145, الكنى والألقاب, ج 2 ص 111, الضياء اللامع, ص 89, مقدمه الصراط المستقيم به قلم آية اللّه مرعشى نجفى ). 73. الرسالة اليونسيه (ضمن اربع ارسائل كلاميّه), ص 232 . 74. الذريعة, ج 25 ص 308 . 75. الصراط المستقيم, ج 2 ص 28 . 76. الذريعه, همان. براى نسخه ديگر ر.ك: همان. 77. ر.ك: الرسالة اليونسية, ص 191, 219, 223, 230 . 78. ر.ك: همان, ص 193, 194, 211, 212, 216, 218, 225 و 227 . 79. ر.ك: همان, ص 204, 206, 207, 222 . 80. كشف الحجب و الاستار, ص 101, ش 464 ,الذريعة, ج 3 ص 398 ش 1430 , ايضاح المكنون, ج 1 ص 236, معجم المؤلفين, ج 2 ص144. 81 . جمال الدين ابوالعباس احمد بن شمس الدين محمد بن فهد حلّى ( با شهاب الدين احمد بن محمد بن فهد احسايى ـ نويسنده خلاصة التنقيح ـ عالم ديگر سده نهم اشتباه نشود ), عالم عابد و فقيه زاهد و حديث پژوه برجسته شيعه در قرن هشتم و نهم هجرى است. او در حلّه به دنيا آمد و در آنجا بزرگ شد. و نزد عالمان بزرگ آن روزگار به تحصيل پرداخت. او مدّتى در مدرسه زينبيه در حلّه به تدريس پرداخت. سپس به كربلا رفت و حوزه علميه كربلا را تأسيس كرد. ( الضياء اللامع , ص 169, رياض العلماء, ج 1 ص 64 ) مشايخ او بيشتر از شاگردان شهيد اول و فخر المحققين هستند. بدين ترتيب كه از طرق سيد بهاء الدين على بن عبدالكريم بن عبدالحميد نجفى, احمد بن عبداللّه بن متوج بحرانى, نظام الدين على بن محمد بن عبدالحميد نيلى, على بن يوسف نيلى و جلال الدين عبداللّه بن شرفشاه از فخرالمحققين, و از طريق فاضل مقداد و زين الدين على بن ابى محمد حسن بن شمس الدين محمد بن خازن, از شهيد اول, روايت مى كند. ( الضياءاللامع, ص 9 و 10 ) او ظاهراً به سال 824 در جزين به ديدار ضياء الدين على بن شهيد اول رسيده و از او براى نقل مصنّفات شهيد, اجازه دريافت كرده است. ( رياض العلماء, ج 1 ص 64) شاگردان و راويان او عبارتند از : فخرالدين احمد بن محمد سبعى, حسن بن حسين جزائرى, عزالدين حسن بن على معروف به ابن العشرة كركى عاملى, على بن هلال جزائرى, عبدالسميع بن فياض اسدى, رضى الدين حسين معروف به ابن راشد قطيفى, زين الدين على بن محمد بن طى عاملى, على بن فضل بن هيكل حلّى, سيد محمد نوربخش (رئيس سلسله همدانيه ) محمد بن فلاح موسوى حويزى واسطى (بنيانگذار سلسله مشعشعيه در خوزستان), مفلح بن حسن ضيمرى (اعيان الشيعة , ج 3 ص 147). ابن فهد افزون بر آثار فقهى داراى كتاب هاى ارزشمندى در زمينه متون دعايى و اخلاقى است . الف. چاپى: 1 . عدّة الداعي ونجاح الساعى; 2 . التحصين في صفات العارفين;3 . نبذة الباغى فيما لابد منه من آداب الداعي; 4 . التعقيبات والدعوات ب. خطى و منسوب: 1 . استخراج الحوادث; 2. كتاب الادعية والختوم; 3. تاريخ الأئمّة; 4 . التواريخ الشرعيّة عن الأئمّة المهديّة; (ر.ك: رياض العلماء, ج 1 ص 64 و 65, الكنى والألقاب, ج 1 ص 380, الضياء اللامع, ص 169, اعيان الشيعه, ج 3 ص 147, دايرة المعارف بزرگ اسلامى, مدخل ابن فهد, عدّة الداعى (چاپ مؤسسه معارف اسلامى), مقدمه تحقيق, مجله تراثنا, ش 16 . 82. التحصين, ص 4 . 83. همان . 84. نگارنده, اميدوار است كه به خواست خدا به تخريج مجدد احاديث اين كتاب توفيق يابد . 85. تكملة أمل الآمل, ص 77, كشف الحجب والاستار, ص 490 ش 2756, الذريعة, ج 20, ص 121 ش 2211, موسوعة مؤلفى الامامية, ج 1 ص 323
فرهنگ هاى دوزبانه قرآنى
ملکوتى سيد على
انس و الفتى كه مسلمانان از صدر اسلام با قرآن مجيد يافتند, هرچند در معانى آن بيشتر غور كردند, اعجاب و تحسين آنان افزون تر شد; زيرا از جهت فصاحت و بلاغت و از نظر مفاهيم عالى چيزى در آن يافتند كه ادبيات عرب دوره جاهلى با آن شاعران فحل و اشعار نغز, در برابر آن وزنى نداشت. عظمت و كرامت قرآن و ابعاد متعالى آن, چنان شيفته شان كرد كه دانايان علوم بلاغى و بيان و مفسران با همه گستردگى و تنوع كارشان از سويى, و عالمان نحو و صرف و لغويان از سويى ديگر, همه به قرآن چشم دوختند تا از اين منبع سرشار فيض و رحمت بهره برگرفتند.
شوق آنان به فراگيرى و گوناگونى مفاهيم قرآن با همه وسعت و تعمق, علوم قرآنى را ايجاد كرد, در نتيجه فقه اللغه و معانى و بيان زبان عرب را به پا داشت و غنا و قدرت ادبيات را سبب شد.
علوم قرآنى گنجينه اى از معارف بشرى شد و حوزه هاى علوم دينى و ادبى را پى افكند و از تجلى خود نور بخشيد و رواجشان داد, محور تمام علومى گشت كه با عنوان علوم قرآنى, دينى, ادبى و فلكى پايه هاى معارف اسلامى را ريخت و پابرجا كرد. هنگامى كه مسلمانان به قرآن چشم باز كردند, صلاح دنيا و دين خود را در آن يافتند و (كلام وحى) زندگى مادى و معنوى آنان را فرا گرفت و به نفوذ و رسوخ معنوى آن تسليم شدند تا افق هايى از نيكى و پاكى با همه بسط و بى كرانگى به رويشان باز شد.
لغويان كنجكاو چون عالمان مشتاق ديگر از سر ذوق و دلدادگى به واژه واژه قرآن نظر داشتند و توجه به مفاهيم الفاظ قرآن (سنگ بناى معاجم بزرگ و مفصل گشت) كه در ابتدا به صورت رساله هاى كوچك در مقوله هاى اسم, فعل و مصدر تدوين شده بود. اين شور و شيفتگى به مفاهيم قرآن, سبب تدوين لغت نامه هايى متعدد به زبان عربى و فرهنگ هاى دو زبانه در زبان دوم عالم اسلام, يعنى زبان فارسى گشت كه به اختصار به پاره اى از آنها اشاره خواهد شد. فرهنگ هاى دوزبانه و نحوه تدوين آنها
فارسى زبانان ظاهراً كار ترجمه و تفسير قرآن مجيد را از زمان تشرّف به دين اسلام شروع كردند; اما بنابر آنچه به گونه مكتوب به دست رسيده, بيشتر از اواسط قرن چهارم به بعد سعى كردند در برابر واژه هاى قرآن معادل فارسى بگذارند. به اين ترتيب ترجمه مفردات قرآن موجب تدوين فرهنگ هاى دوزبانه شد. اين فرهنگ ها در دريافت معانى قرآن به فارسى زبانان كمك شايانى كرد; چه ايرانيان مسلمان, مشتاق آن بودند كه زبان قرآن را بخوبى دريابند و محتاج آن كه دستورهاى آن را به كار گيرند. علاوه بر آن (بسيارى از واژه هاى فارسى كه بيم فراموشى آنها مى رفت, حفظ شد.)2 تلاش لغويان براى معادل يابى در برابر هر واژه قرآنى, سبب گسترش زبان و ادب فارسى و مصون ماندن آن از دستبرد فراموشى شد.
افزودنى است كه رونق اين معادل يابى در زبان فارسى و تدوين فرهنگ هاى دوزبانه قرآنى با توجه به اسناد و مدارك موجود بيشتر از قرن پنجم تا هفتم است; ولى قرون بعد تا عصر حاضر از اين زمينه خالى نبوده و اين كار پيوسته رواج داشته است.
تدوين فرهنگ هاى دوزبانه بيشتر به يكى از روش هاى زير انجام گرفته است:
الف. به ترتيب انواع كلمات: اسم, فعل, مصدر: ترجمان القرآن زوزنى.
ب. به ترتيب سوره هاى قرآن از سوره (حمد) و (بقره) تا (ناس): المستخلص, از حافظ الدين محمد بن محمد بخاري…
ج. عكس ترتيب سوره هاى قرآن از سوره (ناس) تا (بقره): تراجم الاعاجم, از زين المشايخ محمد بن ابوالقاسم خوارزمى.
د. به ترتيب حروف الفبا: جوامع البيان, وجوه القرآن.3
شرح شمارى از فرهنگ هاى دوزبانه قرآنى در سطرهاى بعد مى آيد و ويژگى هاى آنها به اجمال بيان مى شود. 1. لسان التنزيل
از مؤلفات مهم قرن پنجم هجرى كه نويسنده آن ناشناس است در اين اثر, (لغات مفرد و مركب قرآن به فارسى روان ترجمه شده و نيز بيان اشتقاق كلمات و اشاره به مفرد و جمع بودن آنها و همچنين تنبيه بر برخى از مباحث صرفى و نحوى و بيانى نيز شده است.)4
نويسنده فرهنگنامه هاى عربى به فارسى اين كتاب را خلاصه كتاب (المستخلص) مى داند كه به جاى ديباچه آن, مقدمه كتاب (تراجم الاعاجم) را در آغاز دارد و به جاى نام (تراجم الاعاجم) نام لسان التنزيل در ديباچه آمده است.5 مصحح اين فرهنگ معتقد است كه اوّلاً اين نسخه بنا به قراين از متون قرن چهارم يا پنجم است; ثانياً احتمال اين كه (لسان التنزيل) پس از (تراجم الاعاجم) نوشته شده باشد, بسيار بعيد است; زيرا مؤلف (تراجم الاعاجم) بسيارى از لغات و تركيبات و تعبيرات (لسان التنزيل) را كه صبغه قدمت داشته و در قرن ششم نامأنوس بوده در كتاب خود نياورده است.6 2. تفسير مفردات قرآن
نام مؤلف كتاب و كاتب نامشخص است. نسخه كهن و پر ارزش متعلق به آستان قدس رضوى, به شماره 1458, به علت ويژگى هاى رسم الخطى و نحوه تحرير, گوياى آنست كه ظاهراً در قرن پنجم يا ششم تأليف يافته است. در مقدمه آمده است: (به واسطه كهنگى و سقط و فرسودگى هيچ اثرى از نام مؤلف و كتاب باقى نمانده… در ضمن مطالعه دريافتيم كه مؤلف اين نسخه در عين ايجاز و اختصار معانى, كوشيده است نظريه اى برگزيند كه جمهور مفسران بر آن عقيده اند و آن را بر ديگر معانى ترجيح داده است:
ويَجعل الرّجس: و كند لعنت و عقوبت, ص37. در تفسير ميبدى الغضب والسُّخط. (ج4, ص341)
فَتَنُوا المؤمنين: بسوختند مؤمنان را, ص35. در تفسير كمريج, آن كس ها كه مؤمنان را از مردان و زنان عذاب كردند و بسوختند, ج2, ص576 و ميبدى, ج10. (ص443)
سُقِطَ فى ايديهِم: پشيمان شدند, ص49. و نيز تفسير ميبدى, ج3, ص736….7
اين كتاب به ترتيب سوره هاى قرآن مجيد, لغات و تركيبات سوره (بقره) تا (نبأ) را معنى كرده است و از سوره (نازعات) به بعد افتادگى دارد.8 3. ترجمان قرآن زوزنى
از ابوعبدالله حسين بن احمد زوزنى, مؤلف كتاب (المصادر) (وفات 486ق). نسخه اى از اين كتاب در دانشگاه استانبول مى باشد كه در سال 676 نوشته شده و به زوزنى منسوب است. بروكلمان نخستين كسى است كه اين كتاب را جزو آثار زوزنى ياد كرده است.9 وى گويد: نسخه اى از آن در كتابخانه (گوته) به شماره 401 موجود است و جرجى زيدان نام كتاب را (ترجمان القرآن بالعربية والفارسية) ياد كرده است.10 4. الدرر فى الترجمان
مؤلف شيخ الاسلام, شمس العارفين محمد بن منصور المتحمّد المروزى.11 طريقه تدوين واژه ها عكس سوره هاى قرآن كريم است و از سوره (فاتحه) و (ناس) شروع مى شود و به سوره (بقره) ختم مى گردد. مشابهت فراوانى با فرهنگ هاى (لسان التنزيل) و (تفسير مفردات قرآن) دارد. از اين كتاب جز نسخه اى كه به كوشش آقاى محمد سرور مولايى به چاپ رسيده, نسخه ديگرى تاكنون شناخته نشده است. تاريخ كتابت آن در سال 978ق است.12 اما متن آن از جهت ويژگى زبان و واژگان و تركيبات كهن تر از زمان تاريخ تحرير است و در انتساب آن به قرن هاى پنجم و ششم كمتر مى توان شك كرد.13 5. تراجم الاعاجم
تأليف زين المشايخ محمد بن ابوالقاسم بقالى خوارزمى14 (وفات 562ق) چلبى در كشف الظنون اين نسخه را به مؤلف نامبرده نسبت داده است و گويد: كتاب به ترتيب سوره هاى قرآن است وليكن نسخه هاى اين فرهنگ كه در كتابخانه ملك (ش571) و اياصوفيه (ش4665) موجود است به عكس ترتيب سوره هاى قرآن مى باشد و در هيچ يك نام مؤلف در ديباچه نيامده است.15 6. جوامع البيان در ترجمان قرآن
تأليف ابوالفضل حبيش بن ابراهيم محمد تفليسى از علماى بزرگ قرن ششم. در ديباچه كتاب گويد: (چون ترجمان القرآن ابوجعفر بن محمد بن خليل زوزانى و غريب القرآن عزيزى و مشكل القرآن ابن قتيبه و ترجمان القرآن على بن حسين خازنى قاينى را ديدم, و در هر يك نقصى يافتم, خواستم كتابى سازم كه همه مطالب آنها را دربرگيرد و آن را به ترتيب حروف هجا مرتب كردم.)16 7. وجوه قرآن
يكى ديگر از تأليفات مهم ابوالفضل حبيش بن ابراهيم بن محمد تفليسى است. مؤلف كتاب وجوه متعدد معانى كلمات چند وجهى را با ذكر شاهد مثال نشان مى دهد. (حبيش كه در عربى و فارسى چيرگى داشت درصدد برآمد كه نقاب عربيت را از چهره يكى از كتبى كه مربوط به وجوه معانى قرآن است بگشايد و فهم آن را بر فارسى زبان آسان كند. از اين ميان (وجوه القرآن) مقاتل بن سليمان را برگزيد, تنها به ترجمه آن اكتفا نكرد, بلكه با توجه به كتب تفاسير و لغات قرآن كه ديگران تأليف كرده اند, كامل ساخت و آن را به همان نام, وجوه قرآن ناميد.)
(چاپ حاضر اين فرهنگ برگرفته از نسخه اى است كه هم اكنون در كتابخانه (عاطف افندى) تركيه محفوظ است و فيلمى از آن توسط استاد مجتبى مينوى, براى كتابخانه مركزى دانشگاه تهران تهيه شده بود.)17 8. المستخلص (جواهر القرآن)18
نام مؤلف در كتاب ديده نمى شود. در پايان نسخه (اياصوفيه 4664 مكرر) نوشته سال 757 يك اجازه ديده مى شود و در آن مجيز نام كتاب را (المستخلص) و نام نگارنده آن را حافظ الدين محمد بن محمد بن نصر البخارى آورده است.
(… مجيز مى گويد: كتاب را در ذيقعده سال 711ق بر مؤلف آن خوانده ام. بنابراين نگارنده كتاب از دانشمندان پايان سده هفتم و آغاز هشتم بوده است.)19 9. كنز اللغات
مؤلف اين فرهنگ دوزبانه معتبر و معروف محمد بن عبدالخالق از عالمان قرن نهم هجرى است.
(نويسنده واژه هاى قرآن و حديث را به ترتيب حروف هجا در آخر ريشه, در بيست وهشت باب مرتب ساخته و هر باب را نيز به ترتيب حرف اول كلمه مرتب كرده است. تأليف كتاب حدود سال 870ق است.)20 10. ترجمان القرآن
تأليف علامه جرجانى, على محمد بن على الحسينى الجرجانى الحنفى معروف به مير سيد شريف21 (740ـ 816هـ.ق). اين فرهنگ در ابتدا به ترتيب سوره هاى قرآن نظم داشته, ولى بعدها عادل بن على بن عادل به ترتيب حروف تهجّى, براى سهولت در مطالعه منظم مى كند.22
(مبناى كار علامه جرجانى در تدوين اين كتاب فرهنگ هايى چون مصادر اللغه زوزنى و تاج المصادر بيهقى و دستور الاخوان دهار است. بنابراين معانى برخى از لغات يا ضبط مصادر بعضى افعال منحصر به يكى از كتاب هاى مذكور است.)23 11. قسطاس مستقيم
مؤلف محمدعلى شاهقلى رازى, وى لغات قرآن را در سال (1082ق) جمع آورى و كتابى به نام (قسطاس مستقيم و مفتاح قرآن كريم) تنظيم كرد.24 ترتيب تدوين كتاب بدينگونه است كه نويسنده آن را بر بيست وهشت باب و هر باب بر بيست وهشت فصل مرتب كرده است و كليد رهيابى به كتاب را در هر (باب) حرف آخر كلمه و در هر (فصل) حرف اول در نظر گرفته است.25 12. فرهنگ منظوم قرآنى
شاعر اين فرهنگ منظوم قرآنى ناشناس مانده و آغاز و انجام اين منظومه افتادگى دارد. مؤلف قرآن را به ترتيب سوره ها از (حمد) و (بقره) تا (ناس) در بندهاى گوناگون به نظم آورده است. گويا شاعر (ترجمان القرآن) جرجانى يا (المستخلص) يا (لسان التنزيل) را كوتاه و به نظم كرده است.26
كار تدوين فرهنگ دوزبانه قرآن ـ همان طور كه در ابتداى اين مقاله عنوان شد ـ منحصر به قرن چهارم, پنجم تا دهم نيست; بلكه در تمام دوره ها توجه به معانى و مفاهيم قرآن مد نظر دانشمندان بوده است. از جمله سير تدوين فرهنگنامه هاى متعدد قرآنى از گنجينه پر ارزش و نفيس نسخ خطى قرآن كريم در كتابخانه آستان قدس رضوى در اين چند دهه اخير به دست دانشوران ادامه داشته است كه شرح اجمالى آن فرهنگنامه ها و گردآورندگانشان در پيشگفتار فرهنگ (المحيط بلغات القرآن)27 آمده بازگو كردن همه آنچه در آنجا نقل شده است در اين مقال نمى گنجد كه خود بخشى از يك كتاب است; اما معرفى كوتاه فرهنگ المحيط پايان بخش اين بحث است و حسن مقطعى براى شناخت بيشتر اين نسخه ارزشمند قرن ششم. 13. المحيط بلغات القرآن
مؤلف ابوجعفر احمد بن على بن محمد بيهقى معروف به بوجعفرك مقرى, دانشمند و لغوى بزرگ قرن ششم صاحب فرهنگ معتبر و دوزبانه تاج المصادر. وى در زمينه علوم منقول: تفسير, لغت و ديگر شعب دانش هاى دينى و ادبى صاحب نظر بوده و اطلاع فراوان داشته است و شاگردان نامبردارى چون ابوالحسن على زيد بيهقى معروف به ابن فندق (متوفى 565ق) در مدرس او حاضر مى شدند و از جامعيت او در علوم دينى و ادبى بهره مند مى گشتند.28
فرهنگ (المحيط بلغات القرآن) همان طور كه از نامش مستفاد مى شود, كتابى است در علم لغت و اسماء و صفات قرآن كريم در هفتاد وپنج صفحه و هر صفحه 18سطر است و در يك باب و هفت فصل تنظيم يافته است. كتاب از جهت كميّت محدود ولى از حيث محتوا و كيفيت با ارزش است.
آغاز: الحمد الله العزيز الغفار الواحد القهار مخترع الفلك الديار والكواكب السيار العلى عن يدرك بالأبصار. (انجام افتاده) (الموتان: آنكه جان دارد, الموتان: مرگ چهارپاي…) نسخ, عناوين و فصول, شنگرف و لغت ها سبز در حاشيه تصحيح شده است, جلد مقوايى, عطف تيماج قرمز 38 برگ, 18س, 30ھ20 سم.29
تنظيم فصل ها بدين گونه است كه مؤلف ابتدا در برابر واژه قرآنى معادل فارسى آن را مى گذارد; سپس جمع يا جمع هاى آن واژه مى آيد, آن گاه ويژگى صرفى و بلاغي… واژه را تا آنجا كه بسنده باشد, ذكر مى كند. همه توضيحات به زبان عربى است و جا به جا به آيه هاى قرآنى استناد مى كند و براى تأييد نظر خود اقران مفسران, راويان, نحويان و لغويان و گه گاه شاعران را شاهد مى آورد. يكى از ويژگى هاى بارز نسخه المحيط, آن است كه در برابر كلمه مفرد, جمع يا جمع هاى آن آمده است و بيننده در يك نگاه كلمه مفرد و جمع (جمع هاى) چندگانه را در مقابل چشم دارد. توجه به انواع جمع كلمه با چنين بسط و تأكيدى ويژگى ممتازى است كه در اين فرهنگ دوزبانه قرآنى ديده مى شود.30
فرهنگ (المحيط) از جهات مختلف علوم قرآنى ـ اعم از لغت و ريشه شناسى, صرف و نحو, فنون بلاغت و بيان ـ و در مواردى طرح مسائل فقهى و كلامى و اطلاعات مفيد ديگر, با ارزش بوده, جايگاه خاصى دارد.
بنابر آنچه در بالا آمد اين كتاب داراى دو امتياز ويژه است: يكى از جهت شمول به علوم قرآنى و عربى كه به آن اشاره شد و رجوع به آن بهترين گواه است. ديگر از جهت حفظ شمارى از واژه هاى فارسى كه برابر كلمه هاى قرآنى آمده است واژه ها و تركيب هايى كه گويا و رسا و وافى به مقصود است كه اگر همت كسانى چون اين لغوى نامبردار قرن ششم نمى بود, چه بسا كه شمارى از آنها به دست ما نمى رسيد.1. آنچه در اين صفحات مى آيد بخشى از پيشگفتارى است كه سال ها پيش براى متن مصحح (المحيط بلغات القرآن) از مؤلفات ارزشمند ابوجعفر احمد بن على بن محمد بيهقى معروف به بوجعفرك مقرى صاحب فرهنگ گرانسنگ و دوزبانه (تاج المصادر) تهيه كردم كه هنوز بعد از ساليان انتظار, فرصت چاپ و انتشار نيافته است. 2. دكتر ذبيح الله صفا, تاريخ ادبيات در ايران, ج2, ص317. 3. على نقى منزوى, فرهنگنامه هاى عربى به فارسى, دانشگاه تهران, ص17. 4. لسان التنزيل, به كوشش دكتر مهدى محقق, بنگاه ترجمه و نشر كتاب, چ2, 1355, ص14 به بعد, مركز انتشارات علمى و فرهنگى. 5. فرهنگنامه هاى عربى به فارسى, ص153. 6. مقدمه لسان التنزيل, ص15و16. 7. تفسير مفردات قرآن, به كوشش دكتر عزيزالله جوينى, بنياد فرهنگ ايران, 1359, ص دوازده. 8. از ميان سوره هايى كه لغات آن معنى نشده نيز بعضى سوره ها مثل (احقاف), (جاثيه), (ممتحنه)… به علت كهنگى و فرسودگى نسخه افتادگى دارد. 9. فرهنگنامه هاى عربى به فارسى, ص17ـ 18. 10. تاريخ آداب اللغة العربية, 3:44, به نقل از فرهنگنامه ها, ص17. 11. الدرر فى الترجمان, به كوشش محمد سرور مولايى, مؤسسه تحقيقات و مطالعات فرهنگى, 1361. 12. همان جا ص ده و يازده ديده شود. 13. الدرر فى الترجمان, ص بيست ويك. 14. تراجم الاعاجم, به كوشش محمود مدبرى و مسعود قاسمى, مؤسسه روزنامه اطلاعات. 15. فرهنگنامه ها, ص61 ـ64. 16. فرهنگنامه هاى عربى به فارسى, ص76ـ79. نيز مقدمه تاج المصادر, ص چهل. 17. وجوه قرآن, به كوشش دكتر مهدى محقق, بنياد قرآن, چ4, 1360, ص چهار. 18. المستخلص (جواهر القرآن) به تصحيح مهدى درخشان, دانشگاه تهران, 1365. 19. فرهنگنامه هاى عربى به فارسى, ص152. 20. همان, ص168ـ169. 21. ترجمان القرآن, به كوشش دكتر سيد محمد دبير سياقى, بنياد قرآن, چ2, 1360. 22. ترجمان القرآن علامه جرجانى, ص الف. 23. همان, ص هـ. 24. فرهنگنامه هاى عربى به فارسى, ص225. 25. همان, ص22. 26. همان, ص25. 27. براى شرح و بسط مستوفى درباره اين فرهنگنامه هاى گرانمند قرآنى ر.ك: ديباچه جلد پنجم آن (واژه ياب فارسى) به قلم دكتر محمدجعفر ياحقى. 28. دكتر ذبيح الله صفا, تاريخ ادبيات در ايران, ج2, ص311ـ312 و 993ـ996. 29. فهرست نسخ خطى كتابخانه آيةاللّه العظمى نجفى مرعشى, ج6, ص203 شماره 2213. 30. در سال 1375 ضمن آماده سازى فرهنگ (المحيط) براى چاپ, ملاحظه گرديد كه دفتر سوم (ميراث اسلامى ايران) به كوشش رسول جعفريان از سلسله انتشارات كتابخانه حضرت آيةاللّه نجفى مرعشى(ره) درآمد. متن (المحيط) نيز تنها با فهرست لغات عربى به گونه ناتمام در آن دفتر به چاپ رسيد. ضمن تمجيد از اين خدمت فرهنگى, بايد گفت: هدف از انتشار اين مجموعه با عنوان دفتر چاپ رساله هايى است موجز و مختصر كه عموماً مستقلاً به طبع نمى رسد و حال آنكه (المحيط بلغات القرآن) رساله اى مختصر نيست, بلكه كتابى كمياب, منحصر و پرمحتواست كه با تحقيقات جنبى و يادداشت ها و فهرست هاى فارسى و عربى و اعلام و فهرست آيات به قطع و حجم كتاب هاى معمولى مى رسد كه بايد مستقل انتشار يابد تا ارزش حقيقى آن نمايان شود, نه در مجموعه اى كه كشكولى است از رساله هاى كوتاه علمى و ادبي… با موضوع هاى متفاوت كه چندان ارتباطى با مطالب (المحيط) ندارد.
نيّر الادباء و كتاب معادن
ابن الرسوال سيد محمدرضا
ميرزا حبيب الله نيّر1 (1308ـ1379هـ.ق)2 از ادبا و شعراى نامور اصفهان در دوره معاصر است. در اصفهان متولد شد و در محله بيدآباد سكونت داشت. نزد پدر دانشمند و اديب و دايى هاى هنرمند خود ـ كه شرح حال آنان خواهد آمد ـ مقدمات علوم و ادبيات و نيز خوشنويسى را فراگرفت. سپس در محضر علماى طراز اول, همچون آخوند ملامحمد كاشى3 و شيخ مرتضى اصفهانى ريزى4 تلمّذ كرد و علوم قديمه ـ از تجويد و صرف و نحو و لغت و معانى و بيان و بديع و عروض گرفته تا رجال و اخبار و تفسير و اصول و فقه و منطق و حكمت و كلام و عرفان و معارف حقيقى و لدنّى ـ را آموزش ديد. در احوال او نوشته اند كه بخش اعظم قرآن و اكثر ادعيه و بيش از ده هزار بيت شعر عربى و فارسى ـ انشايى و انشادى ـ را به خاطر داشت; چنان كه خود نيز بدان اشاره مى كند.5
استعداد خداداد, قريحه سرشار و حافظه بسيار, او را به فراگيرى و تتبع در علوم و فنون گوناگون سوق داد. چنان كه رياضيات, منشى گرى, حسابدارى, زبان لاتين و تاريخ و جغرافياى ايران و جهان را آموخت. انواع خطوط را نيز خوب مى نوشت.6 او خود, در اين باره سروده است:
در مصحف و شعر و ادبيات و رياضى
دستى است مراكَش يد بيضا ز عباد است7
وين جمله چو طى شد, نمكين علم حقيقت
كاستاد علوم است, بر اين جمله مراد است
در سلسله وصف خط اين بس كه ز كِلكم
هر نقطه سويداى دل اهل سواد است
پوشم نسب خويش چه دانم كه تو دانى
كاين پايه مرا ثامن اين سبع شداد است8
نيّر در آغاز تأسيس مدرسه معروف قدسيه,9 مدتى مدرّس آن بود, ولى پس از چندى براى رفع نيازمندى هاى مادى به شغل دفتردارى و حسابدارى روى آورد و تا آخر عمر بدان اشتغال داشت. وى خود در بيان اين كه چرا از پيروى همتايان اديب و شاعر خود در پرداختن تمام وقت به ادب و شعر سر باز زده, مى نويسد: (با اين كه دوستدار فضل و جامعيّت, بلكه مولَع در تحصيل آن بودم, وقتم اجازه نمى داد كه پيروى كنم و به مضمون الكاسبُ حبيب الله, فقط مشغول كسب دفتردارى بودم).10 بدين ترتيب او قريب سى سال در مؤسسات و بنگاه هاى ملى كاركرد و در طول اين مدت, به درستى و پاكبازى معروف بود.
نيّر در زندگى به سلامت نفس, درستكارى, وطن دوستى و دستگيرى از درماندگان اشتهار داشت و با آن كه خوش محاوره بود و همگان, معاشرتش را غنيمت شمرده, در مجالس محترمش مى داشتند, روزگار خود را به گوشه نشينى و قناعت مى گذراند. وى در طول حيات, مسافرت هايى به مناطق ايران از جمله خراسان و شيراز و تهران و به عراق و عتبات عاليات داشته است و نهايتاً در هفتاد و يك سالگى بدرود حيات گفته, در مقبره خانوادگى11 در تكيه تويسركانى تخت فولاد اصفهان, مدفون گشته است. از اوست:
عمر من گشت خزان, كاش نسيم رحمت
بر نهالم وزد و برگ گناهم ريزد12
شاعر معاصر سيد محمدرضا بهشتى13 تاريخ وفات او را در ضمن قطعه اى چنين آورده است:
بهشتى هشت پا در جمع و گفتا
بهشتى شد حبيب الله نيّر14 نيّر از نگاه معاصران
به جز كسانى كه بر كتاب معادن تقريظ نگاشته اند ـ و بدان ها خواهيم رسيد ـ برخى ديگر از بزرگان معاصر نيّر نيز تعبيراتى در وصف او آورده اند كه بازگفت آنها خالى از لطف نيست. علامه آقا بزرگ تهرانى وى را چنين ستوده است: (عالم اديب… من المرموقين فى الفضيلة والكمال… وهو اليوم من مشاهير ادباء اصفهان و معارفهم).15 استاد همايى نيز او را (فاضل خوش خط خوش حافظه)16 دانسته است كه (از حسن خط و فضايل ادبى و طبع شعر بهره مند مى باشد.)17
محقق فرزانه, آيةاللّه روضاتى ـ مدظلّه ـ در زمان حيات نيّر, او را با تعبير (اديب اريب و دانشمند لبيب)18 و (دانشمندى وارسته و اديبى خوش محاوره, از شعراء و ادباء خوب اصفهان)19 ياد كرده است. اصفهان پژوه معاصر, مرحوم سيد مصلح الدين مهدوى مى نويسد كه نيّر (شاعرى است اديب و اديبى كامل, در نظم شعر عربى و فارسى هر دو قادر, و در فن تاريخ گويى ماهر).20 همو در جايى ديگر,21 نيّر را (فاضل اديب و شاعر متتبّع) مى داند كه (در فنون ادب و… ديگر فنون, از صاحب نظران) است.
فرجام اين بخش سخن را به سروده اى مى آراييم كه نيّر خود در كتاب معادن چنين از آن ياد كرده است:
(اديب ماهر آقاى حويزى22 مقيم عتبات در وصف مؤلف گفته:
لم تكن أخطأت جُدود الأماجد
حيث سمَّتكَ للإله حبيباً
أنت أحرزتَ للمزايا نصابا
وتوفَّرت للمعالى نصيباً
ألبَسَتكَ العلاءُ فى كلِّ ناد
بجميل الثناء بُرداً قشيبا
نيّراً لم يزل يُشعُّ ضياءً
يُلبس البدر بالطلوع مغيباً
بالمعانى أشبهتَ يوسفَ وجهاً
صيَّر الإلف بالجوى يعقوباً
واذا ما ذكرتُ وصفك منه
تنشق الروح بالعلاقة طيباً)23 خانواده نيّر
نيّر الادباء, هم از طرف پدر و هم از طرف مادر به دو خانواده علم و ادب و هنر پيوسته است. به قول جابرى, اديب مشهور معاصر,24 وى (به دو بيت الكمال منتسب, و به هر سفينه علمى, عَلَمى از ايشان مرفوع و منتصب)25 است.
پدر او حاج شيخ محمدباقر ابن مولى حسن على بن محمد بن ميرزا,26 متخلص به (واثق) است كه در سال 1274ق در همدان متولد شده و در غالب علوم قديمه حتى رياضيات هم استاد بوده است و نزد آخوند فشاركى27 تلمذ كرده, و از علماى عصر, اجازه اجتهاد داشته است. وى كه به تعبير استاد همايى (از مقدسين اهل علم)28 بوده, پس از هجرت به اصفهان در سال 1295ق, چون در فن ادب مهارت داشته, به مدت سى سال در مدرسه صدر اصفهان, مدرّس ادبيات بوده است. نيّر به مناسبتى اين گونه او را ستوده است: (حكى لى والدى الماجد العلامة الواثق من هو استادى وعليه فى جميع العلوم قرائتى و اعتمادي…).29 از آثار او يكى مثنوى بلندى است با بيش از يك هزار بيت عربى و فارسى در پند و موعظه به فرزند خود نيّر, كه آن را در سال 1315ق سروده و (نصح الحبيب) نام نهاده و برخى از ابيات آن چنين است:30
يا حبيب الله يا رَيحانتى
بهجتى منك ومنك راحتى
مدتى خاموش بودم از سخن
هم به خلوتگاه و هم در انجمن
همچو فندق داشتم بسته دهن
نى چو پسته لب گشا و خنده زن
بُد زبان, خاموش ليكن در درون
داشتم صد ناله همچون ارغنون
داشتم در دل بسى حب الحبيب
تا مرا واداشت بهر اين كتيب
چون كه از بهر حبيب انجام شد
زين سبب نصح الحبيبش نام شد
خوشتر از اين چيست در اين روزگار
كز كسى ماند كلامى يازدگار
در مذاق اهل دين اين چند پند
در حلاوت هست شيرين تر از قند
اولين پند من اين است اى پسر
غصه از روزى براى خود مخور
منت روزى مبر از آن و اين
رو بخوان والله خير الرازقين
انتبه قبل السحر يا ذا الفنون
واتُل بالاسحار هم يستغفرون
يا بُنَيَّ لاتُفاخر بالنسب
اتَّق الله وكن إبن الأدب
با اساتيد هنر از اين و آن
علم آموز اى پسر تا مى توان
اين نصايح را به دقت گوش كن
همچو آب زندگانى نوش كن
علِّموا أولادكم هذا الكتاب
كلُّ سطر منه فى الآداب باب
ربنا بارك لنا هذا الكتاب
واجعلنه ذخرنا يوم الحساب
اثر ديگر وى, ديوان شعرى است مشتمل بر نصايح و مراثى و سفرنامه و غزليات و غيره كه قريب هزار بيت دارد و در آن منظومه اى است داستانى به نام (ليلى و مجنون) كه ابياتى از آن در كتاب معادن آمده است.31 از آثار ديگر وى, تصحيح برخى از مجلدات بحارالانوار است. ظاهراً هيچ يك از اين آثار مستقلاً به چاپ نرسيده است. ياد شده در دوازدهم ربيع الثانى سال 1336ق در اصفهان درگذشته است. نيّر در ضمن قطعه اى در تاريخ فوت پدر, چنين هنرنمايى كرده است:
سال تاريخ و مَهَش, هاتف غيبم گفتا:
ده و دو كسر كن از شهر ربيع ثانى32
اما از طرف مادر,33 جدّ نيّر, آقا ميرزا محمدعلى قارى خوشنويس, بزرگ خاندان قدسى34 است كه در تندنويسى و ريزنويسى خط نسخ مهارت داشته و نزديك سيصد نسخه قرآن نگاشته است.35 چهار پسر او يعنى دايى هاى نيّر, ميرزا عبدالحسين قدسى, ميرزا حسن, ميرزا ابوالقاسم و ميرزا مهدى, همه از خطاطان مشهور اصفهان در دوره معاصرند. ميرزا عبدالحسين قدسى,36 استاد نيّر, اديب, شاعر و مؤسس مدرسه معروف قدسيه از اساتيد بزرگ خوشنويسى در خط نسخ و ثلث و رقاع است و قرآن چاپى معروف به چاپ صمصامى به خط اوست. او را از شاگردان سيد محمدباقر درچه اى37 و آخوند ملا محمد كاشى برشمرده اند. كتاب (تحفه فاطميه) و (شرعيات) از آثار اوست.38 همو پدر جمال الدين قدسى,39 و جد اديب و شاعر معاصر ما شادروان منوچهر قدسى40 است. ميرزا حسن نيز اديب و دانشمند بزرگى بوده و همچون برادر بزرگش در مدرسه قدسيه تدريس مى كرده است. استاد همايى صراحتاً به شاگردى اين دو برادر افتخار مى كند.41 كوتاه سخن آن كه خاندان قدسى در ادب و هنر شهره اين شهرند, چنان كه جابرى در وصف نيّر بدان اشاره مى كند: (و درّ گرانبهايش از صدف خاندان قدسى كه شهرت دانش و خطشان كالشمس فى المشارق تابيده).42
از ديگر اعضاى خانواده نيّر, برادر او ميرزا عبدالله است كه نيّر او را مترجم لاتين معرفى مى كند.43 نيّر خود تنها دو دختر داشته و خويشان ديگر او كه هم اكنون با نام فاميلى (نيّر) در قيد حياتند, همگى برادرزاده ها و يا خواهرزاده هاى اويند.44 اهتمام به قرآن
نيّر بسيارى از آيات قرآن را در حفظ داشته و پس از فراگيرى و تكميل خط, قرآن هايى به خط خود نگاشته است.45 استشهادات به قرآن در مواضيع مختلف كتاب معادن, بيانگر احاطه او به الفاظ و مفاهيم قرآنى است. او خود اين احاطه به كلام الله مجيد را نتيجه تعليم و تربيت پدرش دانسته است.46 نيّر كتاب معادن را با مقدمه اى در مورد اعجاز قرآن آغاز مى كند47 و در مبحث اول كتاب كه به محسنات و صنايع بديعى اختصاص دارد, نخستين نمونه ها را از قرآن مى آورد. برخى از اين نمونه ها بسيار دور از ذهن و كمياب و ديرياب است:
الف. در صنعت براعت: به مفهوم استعمال مباحث و مصطلحات يك فن در معنايى ديگر ـ آيات شريفه (عاملة ناصبة)48 و (خافضة رافعة)49 را مثال مى آورد50 كه همه واژگان آن, اصطلاح نحوى است.
ب. در بحث لُغز و معمّا, آيه كريمه (وما مِن دابّة الاّ هو آخذ بناصيتها)51 را نمونه مى آورد و مى افزايد:
باسم (هود) الذى هذه الآية فى سورته وذلك لأنّ لفظ (هو) آخذ ناصية الدابة وهى (الدال), يعنى الحق الدال بآخره, يستخرج منه (هود).52
چنان كه روشن است اگر (هو) طبق معنى آيه, پيشانى (دابة) يعنى حرف (د) را بگيرد, كلمه (هود) حاصل مى شود و جالب اين است كه اين آيه خود, در سوره هود واقع است.53
در طى كتاب معادن بحث هاى قرآنى ديگرى با عناوين (فائدة تفسيرية),54 (فائدة تجويدية),55 (فائدة فرقانية)56 به چشم مى خورد كه براى نمونه, مؤلف در مبحث اخير به تعبير خود (كلمات يمكن أن تشتبه من القرآن/ كلماتى قرآنى كه ممكن است در خواندن آنها التباسى رخ دهد) را فهرست نموده57 و انصافاً بايد گفت كه در اين باره تتبع خوبى كرده كه نشان دهنده انس او با قرآن است و شايسته است در كتاب هاى آموزش قرائت قرآن آورده شود و يا در قرآن هاى چاپى در حاشيه آيات مربوط, بدان توجه كنند.
از مهم ترين مباحث قرآنى در كتاب معادن, رساله اى است با نام (الآيات المنظومة فى القرآن)58 كه مؤلف در آن, آيات موزون افتاده قرآن كريم را در شانزده بحر عروضى استخراج كرده59 و به گونه اى بديع ارائه نموده است.60 افزون بر اين از صنعت (ذوالبحرين)61 و نيز بحر رباعى62 و مواليا هم مثال قرآنى آورده است. اين رساله كه تصحيح آن در حال انجام است و به زودى به طور جداگانه در اختيار قرآن پژوهان و ادب دوستان قرار خواهد گرفت, در نوع خود كم نظير است.63
بارى نيّر علاوه بر كتاب معادن كه به تعبير وى حاوى (نكات و ملتقطات قرآنيه) نيز هست,64 رساله جداگانه ديگرى هم درباره يكى از چاپ هاى قرآن نگاشته كه در معرفى آثار او بدان اشاره خواهيم كرد. ارادت به اهل بيت(ع)
نيّر در سرتاسر كتاب از آغاز تا انجام هرجا مناسبتى بوده, از فرصت استفاده كرده ارادت خالصانه خود را به آستان عترت پيامبر(ص), اظهار نموده است. و اين افزون بر مطالبى است كه به نحوى به زندگى و آثار معصومين(ع) مربوط مى شود65 و در يادكرد مطالب كتاب معادن بدان اشاره خواهيم كرد. در اينجا چند تك بيت فارسى66 او را تيمناً و تبركاً مى آوريم و خواننده را در ساير موارد به اصل كتاب ارجاع مى دهيم:
بر امام كل بس اين برهان, پس از ختم رسل
حاجت كل با على و اوست مستغنى ز كل67
*
يارب وسيله اى كه زنيّر, سگِ بدن
در ارض شوره زار حسينى نك شود68
*
آنان كه در جوار رضا آرميده اند
كفران نعمت است بهشت آرزو كنند69 نيّر و شعر و ادب
نيّر از كودكى شعر مى گفته است.70 وى شاعرى ذو لسانين است كه هم به فارسى و هم به عربى شعر دارد. استاد همايى نوشته است كه او (غالباً به عربى شعر مى سازد)71 مرحوم مهدوى مى گويد: (شعر را نيكو مى سرايد)72 جابرى هم آورده است (كه در ميدان نظم و نثر, مجلّى و سابق)73 است. شهرت او بيشتر در فن تاريخ شعرى است كه در اين فن بيشتر به زبان عربى هنرنمايى كرده است و در وفيات اهل بيت(ع) و بسيارى از رويدادها و نيز تاريخ فوت اغلب معاصران (و حتى براى خود هم)74 ماده تاريخ گفته است. در كتب تراجم معاصر به بسيارى از اشعار او در اين باره استشهاد شده است.75 با وجود شهرت نيّر در ميان شعراى اصفهان و مقام شامخى كه نزد ادباء احراز كرده, چون به تعبير خود,76 شاعر شدن براى او نتيجه دنيوى و اخروى معتنابهى نداشته, كمتر در انجمن شعرا حاضر مى شده و در همان سه يا چهار جلسه اى هم كه در دوران جوانى شركت كرده است, اساتيد فن به مقتضاى تخلّص (نيّر), به او لقب نيّرالادباء داده اند.77
نيّر در نقد الشعر هم صاحب نظر بوده, (فهم معانى اشعار مشكله را هم غالباً به سرپنجه فكر حل نموده)78 است. نيز طبع او با آهنگ هاى عروضى بسيار مأنوس بوده است و (بنابر اين طبع شعرشناسى كه خدادادى است, ذوق مؤلف (نيّر), هر شعرى را هم كه جزو عبارت و بدون اَماره درج باشد, غالباً احساس نموده)79 است. وى به لهجه اصفهانى هم سروده هايى دارد كه پس شيرين و خواندنى است.80 به هر حال كتاب معادن او نمودار شعرشناسى و منزلت ادبى نيّر است. در اينجا براى نمونه قصيده اى عربى و غزلى فارسى از او مى آوريم:81
ا. در مدح و ستايش اميرمؤمنان(ع)82
العرشُ يَغبطُ فضلَ كعبةَ يا علي
لجلال اكتَسَبَت بمولدك السَّني83
فالارض صارت للسَّما محسودة
بلسانها نادت بأن شرّفتني84
والشمس فاخرة لوضع جبينها
بفناك فى الاصباح أن ضوّءتني85
ما كنتَ ربّاً لكن استقربتَه
بدقيقة هذا اعتقادى انّني86
لو لمت في إفراط حبّك سيّدى
لتلوتُ آية (الَّذى لُمتُنَّني)87
مَن ذاق مِن بُستان حُبّك حبَّة
يكفيه مِن ثمر الجنان ليجتني88
ومَن ارتضى وطناً جوار المرتضى
إن أسكنوه بجنّة لايَعتَني89
يا نيّرُ ارجُ أبا تراب قائلاً
يا ربِّ لثم ترابه أرزقتَني90
(تلك القصيدة مدح حيدر) ارِّخَت
فاكتب وحاسب واشكُر اللهَ الغني91
رَبّى فلا تتوفَّنى إلاّ معه
ـ بالدَّفن فى وادى السلام ـ حَشَرتَني92
ب. غزلى در استقبال يكى از مشهورترين غزليات سعدى:93
(چون شانه اگر روزى بر طرّه ات آويزم
از سنبل تر بر گل, مشك ختنى بيزم
دارم به رهت ديده, اى يار پسنديده
تا كى من غمديده, بنشينم و برخيزم
تا چند غم هجرت پنهان كنم از مردم
كاحوال درون پيداست از ديده خونريزم
چون سوختى ام بَر دِه خاكسترِ من بر باد
شايد كه بدين حيلت بر دامنت آويزم
من چاره نمى بينم جز آنكه مگر جان را
در پاى تو افشانم وز دست تو بگريزم
اوصاف كمال تست هر نكته كه من گويم
در مدح تو مى باشد شعر طرب انگيزم
از روى چو خورشيدت من نيّر تابانم
وز آن دو لب شيرين, من خسرو پرويزم
گر بى تو بود جنّت, در كنگره ننشينم
ور با تو بود دوزخ, در سلسله آويزم)94 آثار نيّر
1. كتاب (معادن) كه در ادامه مقال به تفصيل بدان خواهيم پرداخت.
2. رساله (الآيات المنظومة فى القرآن) به زبان عربى كه در ضمن كتاب معادن به چاپ رسيده95 و ذكر آن گذشت.
3. رساله كوچكى در اغلاط چاپى قرآن هاى چاپ باغچه سرا, كه به طبع رسيده است.96
4. ديوان شعر; اين اثر در الذريعه نام برده شده است97 ولى در ساير مآخذ شرح حال مؤلف, نامى از مجموعه اشعار نيّر تحت عنوان (ديوان) به ميان نيست, هرچند شعرهاى بسيارى از وى در لابه لاى كتاب معادن مذكور است.
5. كتاب (رسوا در خدَع ميرزا خدا) در ردّ فرقه مستحدثه بابيّه و بدعت هاى آنان كه به چاپ نرسيده98 ولى قسمتى از آن در انتهاى كتاب معادن نقل شده است.99 كتاب معادن
كتاب معادن كه به نام هاى (معادن العلوم) و (معادن الافادات) نيز شهرت دارد,100 بزرگ ترين و مهم ترين اثر نيّر است. او خود در وجه تسميه آن نوشته:
ولمّا وَرَد الحديث (الناس معادن كمعادن الذهب والفضّة) ترشحت مآثر معدنى للأخلاء, فكل اناء يترشح بما فيه لذا سميتها بالمعادن.101
و در ذيل اين عنوان كلى, جلد اوّل كتاب را تراوش معادى و جلد دوم را تراوش معاشى ناميده است.
دو جلد نخست اين كتاب در يك مجلد در قطع خشتى و چاپ سربى, جلد اول, در 184 صفحه (هشت صفحه با شمارش حروفى 176 صفحه با شمارش عددى) و جلد دوم در 172 صفحه به چاپ رسيده است. جلد سوم به طور جداگانه با فاصله اى زمانى پس از دو جلد نخست و به عنوان مستدرك و مكمّل آنها در يكصد صفحه به چاپ سربى در همان قطع منتشر گرديده است. بخش هايى از اين كتاب به زبان عربى و عمده آن به زبان فارسى است.
معادن در يك نگاه كلى, كتابى است كشكول گونه, كه گاه به شكل امروزى اطلاعاتى عمومى هم در آن عرضه شده است. نيّر خود درباره عام المنفعه بودن آن چنين آورده است: (قارئين محترم معادن, كان هاى الماس و فيروزه و طلا و نقره و مس و آهن و زيبق و ذغال سنگ و كبريت و نفت و غيره را منظور قرار داده, به استخراج مقصود, و به حرفه خود توجه مى نمايند. شيعه, به توحيد خدا و فضائل معصومين و عترت شريفه; عالم, به خفايا و اشارات لطيفه; عارف به نفحات و جذبات ربانيه; مفسر به نكات و ملتقطات قرآنيه; متعّظ, به نصايح و تحقير دنيا; اديب, به نفائس و بدائع گرانبها; مورّخ به نوادر برجسته اتفاقات; محاسب, به دفتردارى و انشاءات; متجدد, به سوانح و صنايع مكتشفه; شاعر, با ابيات و منظومات رائقه منتخبه; و هكذا, پس ناظر عزيز كه تشنه آب دانش و ادب, و گرسنه فضل و هنر كه تعالى را سبب است, مائده هاى مرزوقه در نصف يك قرن مؤلف را در نصف يك ماه خويش مى تواند به وسيله مصاحبت و نديم شدن با اين معادن بهره بردارى نمايد. بنابراين مى سزد مصراع از بيت والد ماجد واثق ره را درج نمايم: جئتُكم بالشهد أينَ المُشتري).102 تحقيق تاريخ چاپ كتاب
مشار در فهرست معروف خود, به دو چاپ از جلد اول و دوم معادن اشاره مى كند: يكى چاپ سربى, قطع خشتى در اصفهان به سال 1334ق; ديگرى چاپ سنگى در طهران به سال 1369ق; و از چاپ جلد سوم هم ذكرى به ميان نمى آورد.103 اما با توجه به دلايل و قراين زير, براى نگارنده مسلم است كه مجلّد نخست كتاب معادن (شامل جلد اول و دوم) تنها يك چاپ (سربى, خشتى, تهران, 1368ق) داشته است:
1. نسخه اى كه در اختيار نگارنده است به قطع خشتى و چاپ سربى است. مؤلف در مقدمه همين نسخه, تاريخ تصميم خود بر نگارش كتاب را سال هاى 1334ـ1336ق و مقارن جنگ جهانى اول دانسته است.104 در اواخر جلد اول كتاب هم تصريح مى كند كه كتاب معادن در روز عيد غدير سال 1366ق مقارن ده آبان 1326ش به اتمام رسيده است.105 در استدراك خود بر مطالب جلد اول كه در آخرين مرحله چاپ كتاب بر آن افزوده است هم شعرى از وى آمده كه در آن تاريخ فوت يكى از دايى هاى خود را در سال 1367ق ذكر كرده است.106 در جاى ديگرى از كتاب هم مى گويد حاصل نيم قرن زحمت خود را در كتاب معادن ارائه نموده107 است و مى دانيم كه نيّر در سال 1308ق به دنيا آمده است.
تا اينجا معلوم شد كه كتاب معادن در قطع خشتى و چاپ سربى براى اولين بار پس از سال 1367ق (1326ش) به چاپ رسيده است.
2. تاريخ تقريظ آيتى كه پس از ملاحظه دو جلد كتاب نگاشته شده و در ابتداى جلد سوم به چاپ رسيده, 20/12/29ش (1370ق) است.108 مرحوم سيد مصلح الدين مهدوى هم يك نسخه از همين چاپ را در تاريخ 28/10/1331ش پشت نويسى نموده, به كتابخانه آستان قدس اهدا كرده است. وى در كتاب تذكره شعراى اصفهان (چاپ شده در 1334ش) هم تنها از چاپ دو جلد معادن (بدون اشاره به دفعات چاپ) ياد كرده است.109 اين امارات هم نشان مى دهد كه معادن پيش از سال 1370ق چاپ شده و تا سال 1375ق (1334ش) هم تجديد چاپ نشده است.
3. مؤلف خود در ديباچه جلد سوم تصريح مى كند كه معادن در سال 1368ق در تهران به چاپ رسيده است. سياق كلام او هم بيانگر آن است كه اين, نخستين چاپ معادن است.110
بنابراين شايد ذكر تاريخ 1334 در مقدمه معادن به عنوان تاريخ تصميم مؤلف بر تأليف كتاب, امر را بر مُشار مشتبه كرده است; هرچند يكى از مآخذ وى111 تصريح دارد كه نيّر در سال 1334 تأليف كتاب خود را شروع كرده و در سال 1369 در تهران آن را به چاپ رسانيده است.
اما در خصوص چاپ جلد سوم كتاب هم قراين زير نشان مى دهد كه پس از سال 1377ق و پيش از سال 1379ق به همان شكل مجلد نخست (سربى, خشتى) و در اصفهان به چاپ رسيده است.
1. در نسخه مورد استفاده نگارنده, چند بيت متضمن تاريخ شعرى مربوط به وقايع سال 1377ق به چشم مى خورد.112
2. مؤلف خود در جاى ديگرى از كتاب تصريح مى كند كه جلد سوم معادن در عيد غدير سال 1377مقارن 15تير 1337 به اتمام رسيده است.113
3. مشخصات روى جلد و صفحه عنوان بيانگر آن است كه اين جلد هم در زمان حيات مؤلف به چاپ رسيده است.
4. در صفحه (أ) جلد سوم نام چاپخانه پروين114 قيد شده و محل فروش هم تنها در اصفهان (بازارچه نو) معرفى گرديده است, برخلاف مجلد نخست كه مراكز فروش آن هم در تهران و هم در اصفهان بوده است.115 اين خود نشان مى دهد كه جلد سوم كتاب معادن در اصفهان به چاپ رسيده است, هرچند قطع كتاب و نوع چاپ و حروفچينى دقيقاً مشابه جلدهاى پيشين است. منابع كتاب
نيّر در مقدمه معادن, برخى كتاب هاى همانند آن را نام مى برد116 و تصريح مى كند كه عنايت داشته است مطلبى از آنها نقل نكند مگر آن كه توضيحى بر آن افزوده باشد. نيز به خواننده يادآور مى گردد كه ممكن است مطالبى را آورده باشد كه در آن كتاب ها هم ديده شود ولى بايد دانست كه مؤلف نمى دانسته و حتى گمان هم نمى داشته كه اين مطالب در آن كتاب هاست, چه وى را يا مجال تصفّح آنها نبوده و يا اصلاً برخى از آنها را در اختيار نداشته است.117 با اين وصف مى توان قرآن, كتب روايى و مجموعه هاى شعرى مشتمل بر اشعار شعراى قديم و معاصر عرب و عجم را از منابع كتاب معادن برشمرد. ستايش از كتاب
سه تن از ادباى معاصر بر كتاب معادن تقريظ نوشته اند:
يك. ميرزا حسن خان جابرى انصارى; كه با نثرى سرشار از صنايع بديعى, كتاب و مؤلف آن را ستوده است. وى مؤلف را با تعبيراتى مثل (نيّر علم) و (ماه فضل و دانش) ياد كرده, در بخشى از تقريظ خود درباره كتاب معادن آورده است:
(هزار فضل, همه لفظها در آن دلكش
هزار عِقد, همه نكته ها در آن دلبر
مِن كُلّ شَىءٍ لُطفُه ولَطيفُه
مُستَودَع في هذه المجموعه
هنرآموزان و گهراندوزان را سزد كه از اختر هر باب و فصلى استناره, و از جوهر هر علم و فضلى استعاره نموده, قدردانند و به هر صحيفه و نامه, سلطان نظم و نثرش را به صدر و ختامه نشانند).118
دو. آقاى عبدالحسين آيتى تفتى;119 كه طولانى ترين تقريظ را نگاشته و در سروده اى فارسى با بيش از سى بيت (مشتمل بر سى و شش صنعت بديعى), كتاب و صاحبش را نيك نواخته است:
(كتاب كشكول شكن مقامات فكن… مجموعه فصاحت, منظومه ملاحت, كه توان گلستانش در يمين نهاد و بوستانش در يسار, منطق الطيرش در قبال و منبع الخيرش در وراء… كتابى كه جناب نيّرش مرقوم داشته و به اسم معادنش موسوم… زينت بخش بزم انس گرديد.
فقلت له أهلاً وسهلاً ومرحبا
بخير كتاب جاء مِن خير كاتب
…كتابى كه از كتاب خدا آياتى را حاوى است و از خطاب مولى عباراتى را راوى, از فقاهت بهره اى دارد و از نباهت شهره اي…
بر آسمان جلالت, هلال ابرويش
بديع بود و بديدم به مطلع رويش
ز بس كه داشت براعت, نمودم استهلال
به ردّ قافيه باز از هلال ابرويش…)120
سه. علم الهدى سيد احمد ابطحى شيرازى;121 كه به زبان عربى در نثرى مصنوع از نيّر و كتاب معادن تجليل كرده است. وى در ضمن تقريظ خود, مؤلف را با تعبير (الفاضل الاديب والبارع الاريب) ستوده و آورده است:
(ويظهر من حُسن تأليفه عُلُوُّ فكره ومن نظم ترصيفه سموّ قدره, ويتبيّن من تفحصه فى فنون [كذا] الادبية طول باعه ومن تصفّحه فى العلوم العربية جودة صناعه… وقد جمع فيه فصاحة الالفاظ وبلاغة المعانى وجدّ فى اتقان البنيان بصحة المبانى, ومن طالعه يجد فى نفسه الطرب من بدائع اشعار العجم والعرب…
ففى كلّ باب منه دُرّ مؤلف
كنظم عقود زَيَّنتَها الجواهر…)122 تفصيل مطالب كتاب
1. بخش پيش از متن;123 شامل هشت صفحه فهرست مطالب جلد اول و دوم و فهرست اشعار هر دو جلد و تقريظ جابرى انصارى.
2. ديباچه جلد اول;124 به زبان عربى كه با براعت استهلال (اشاره به كتاب هاى كشكول و نام هاى علوم و فنون) آغاز مى شود (نحمدك يا من له الارض ومعادنُها, والسموات الطباق وخزائنها, الذى علّمنا مشكلات العلوم ومغتنم الدرر, وهو انيس للمسافر وجليس من حضر, فاملأ كشكول ذنوبنا بعذب بحار غفرانك, واجعلنا من العاملين بقرآنك…)125 مؤلف سپس با ارائه اطلاعاتى كلى درباره كتاب, به بضاعت مزجاة خود اعتراف كرده, به زبان فارسى آن را خاتمه مى دهد: (با عدم لياقت ذوفنونى سوداى خامى در سر پخته, و بدين امر خطير مبادرت جسته, وكان فنون تحصيلى عمر را در دسترس دوستان ايمانى و وطنى نهاده…).126
3. صنايع بديعى;127 كه آن را با بحثى درباره اعجاز قرآن آغاز مى كند و سپس به صنعت هاى جناس لفظى, تجنيس متشابه, جناس خطى, طباق, براعت, لغز و معما, عدد تاريخى, ايهام و ترجمه مى پردازد. به عنوان مثال, دو نمونه از شعر او را در بحث جناس و صنعت ترجمه مى آوريم:
مولاى من; به نزد تو تا بنده گشته ام
چون شمع برفروخته, تابنده گشته ام128
*
لأذى الحبيب بكيتُ لكن بالخفا
خوفاً لرقّته فيمنعنى الجفا
كه ترجمه اين بيت مولوى است:
گريم و ترسم كه او باور كند
وز كرم آن جور را كمتر كند129
4. محسنات ديگر شعر;130 در اين بخش چندين موضوع و غرض شعرى را با تعبير محسّنات ياد كرده مطالبى مثل العرفان والجذب, عشق, العذوبة والسلاسة, اتقان الانتظام, اخلاق حسنه, حقارت دنيا, المواعظ, التوحيد والمناجات, التبرّى والتولّى را آورده است. در ضمن اين فصل, منظومه اى فخيم و فاخر نزديك به يكصد بيت در ترجمه حديث كسا سروده يكى از شعرا آمده كه مطلع آن چنين است:
كهن شديم در اين كاروانسراى كهن
بديده ايم بسى گردش دى و بهمن131
5. فوائد علمى;132 شامل مطالب علمى گوناگون كه تحت عنوان فائده از آن ياد كرده است; مانند فائده منطقيه, تعبيريه, تفسيريه, صرفيه, نحويه, فقهيه, اصوليه, عقديه, تجويديه, تكليفيه, طهورية, تهجديه, علمائيه, اقتباسية, فرقانيه. در فايده اقتباسية رساله (الايات المنظومة فى القرآن) و در فايده فرقانية (الكلمات الملتبسة فى القرآن) كه پيشتر بدان ها پرداختيم, ذكر شده است. اين فصل با جدولى مفصل درباره تاريخ تولد و زندگى و شهادت معصومين(ع) پايان مى پذيرد.
6. خاتمه جلد اول;133 كه شامل تقريظ ابطحى شيرازى و غلطنامه جلد اول است.
7. ديباچه جلد دوم;134 جلد دوم كتاب معادن با تصويرى از جوانى مؤلف آغاز مى شود و آنگاه در ديباچه به زبان فارسى مقدمه اى كوتاه با براعت استهلال (اشاره به اصطلاحات علم حساب) آورده است: (ستايش, سزاوار يكتايى است كه عددى را تناسب احاطه نيست به جمع نعماى متفرقه و مجزاى وى, و احدى را قوه اداى يكى از هزار, و عُشرى از اعشار شكرش نى,…).
8. حساب و حسابدارى;135 در اين بخش, مباحثى كاربردى در محاسبات و تكميل دفاتر حسابدارى با ذكر نمونه آمده است.
9. فوائد گونه گون;136 در اين بخش, مطالبى با سر عنوان (فائده) در رسم الخط, نجوم, علوم غريبه, تصوّف, وهابيه, بابيّه, حكايات, نكات تاريخى و جغرافيايى, اطلاعات عمومى كشورهاى جهان, اختراعات, ادبيات غرب, جنگ هاى جهانى و تاريخ جهان معاصر و… مذكور است.
10. شعر و ادب;137 اين فصل كه عمده مطالب جلد دوم را دربر دارد, با بحثى درباره عروض و دريافت آهنگ سخن تحت عنوان (فائده عروضيه) آغاز مى شود, مؤلف در پى آن به برجستگان علوم و فنون اشاره كرده, از طبقات شعراى عرب از جاهليت تا قرن سيزده, سى نفر اديب و شاعر نام مى برد و از هركدام چند بيتى نمونه مى آورد. سپس به موضوع و اهميت شعر پرداخته, از چهل شاعر پارسى سرا با نمونه اشعار آنان ياد مى كند. آنگاه بسان برخى تذكره نويسان, گلچينى از اشعار شاعران پارسى گوى را در پنجاه موضوع عرضه كرده است. اين فصل با دو فائده تمييزيه و مغلطيّه درباره تشخيص مراد شاعران و سوءاستفاده از برخى اشعار عرفانى, و دفاع از ساحت شعر به انجام مى رسد.
11. خاتمه جلد دوم;138 مؤلف در پايان كتاب, نخست خطاب به خوانندگان به زبان عربى مى نويسد كه در حد توان, فنون مكتسبه و معادن مستخرجه خود را در اين كتاب كه ثمره عمر و معيار همت و فكر اوست به وديعت نهاده است. سپس به رنج هايى كه در تأليف آن ديده اشاره مى كند و انصاف خوانندگان را مى طلبد و در نهايت به سپاسگزارى از كسانى كه در طبع كتاب مساعدت كرده اند پرداخته, با غلطنامه و دو بيت زير كتاب را به آخر مى رساند:
اى ذات تو بر كل ممالك مالك
وى راهروان كوى لطفت سالك
من مدح تو از كلام تو مى گويم
انت الباقى وكلُّ شىء هالك
12. جلد سوم معادن كه با فهرست اجمالى مطالب هر سه جلد, و تقريظ آيتى آغاز مى شود, چنانكه در ديباچه هم آمده بيشتر ملحقات و مستدركات جلدهاى پيشين را در خود گرد آورده است. از جمله افزوده هاى بحت تاريخ شعرى, اشعارى پارسى است كه نيّر در تاريخ معصومين(ع) سروده است.139 فرجام اين جلد كتاب هم دو بيت عربى زير است:
(لازال يعلو قدرُه دائماً
إلى العُلى جامع هذا الكتاب
ما غَرَّدت ورقاءُ في دوحة
وأضحك الروض بكاء السحاب)140*. نگارنده اين سطور اميد دارد كه اين اثر ارجمند با همت يكى از دانش پژوهان ادب پارسى ـ كه با زبان عربى هم آشنايى كافى داشته باشد ـ دست كم در قالب پايان نامه كارشناسى ارشد, تصحيح و احيا گردد و با نمايه اى كارآمد و پس از اعمال استدراك هاى مؤلف, پيراسته و آراسته در دسترس ادب دوستان قرار گيرد. * بر نگارنده اين مقال فرض است كه حضرت استاد دكتر سيد كمال موسوى ـ دام ظله ـ را كه در نگارش اين مقال همچون هميشه الطافشان را از اين كمترين شاگرد خود دريغ نكرده اند, خالصانه سپاس گويم. ايامشان به كام باد. **. مدرس دانشكده ادبيات دانشگاه فردوسى مشهد. 1. شرح حال و آثار نيّر را او خود به طور پراكنده در كتابش (معادن, 2ج (در يك مجلد), [بى جا]: [بى نا], [بى تا], ج1, ص1, 2, 6, 159, 174, و ج2, ص22, 70, 71) آورده است. جمال الدين قدسى نيز در همان كتاب (نيّر, حبيب الله, معادن, ج3, ص64), و استاد جلال الدين همايى (تاريخ اصفهان, (مجلد هنر و هنرمندان); به كوشش ماهدخت بانو همايى, تهران, پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى, 1375, ص113, 118, 119), و سيد مصلح الدين مهدوى در چند اثر خود (تذكره شعراى معاصر اصفهان; اصفهان, كتابفروشى تأييد, 1334, ص523; و نيز تذكرة القبور, يا دانشمندان و بزرگان اصفهان; اصفهان, كتابفروشى ثقفى, 1348, ص170), و علامه سيد محمدعلى روضاتى (زندگانى حضرت آيةاللّه چهارسوقى; اصفهان, ص111) هم هريك به گونه اى به اين موضوع پرداخته اند. ساير كتب از جمله آثار آقابزرگ تهرانى (نقباء البشر فى القرن الرابع عشر; با تعليقات سيد عبدالعزيز طباطبايى, چاپ دوم, مشهد: دارالمرتضى, 1404ق, ج1, ص354; و نيز الذريعه الى تصانيف الشيعه; 29ج, چاپ سوم, بيروت, دارالاضواء, 1403ق, ج9, ص1241ق, ج21, ص175), و خانبابا مشار (مؤلفين كتب چاپى, فارسى و عربى از آغاز چاپ تاكنون; 6ج, ج2, ص477) و محمود هدايت (گلزار جاويدان; 3ج (با صفحه شمار مسلسل), تهران, چاپخانه زيبا, 1353ـ 1355, ج3, ص673), و نيز كتاب اثرآفرينان (زندگينامه نام آوران فرهنگى ايران (از آغاز تا سال 1300ش); زيرنظر كمال حاج سيد جوادى با همكارى عبدالحسين نوايى با تكميل و انجام حسين محدثزاده و حبيب الله عباسى; تهران, انجمن آثار و مفاخر فرهنگى, 1377ـ1380, ج6, ص81) همگى مطالب خود را درباره نير, از مآخذ پيشين نقل كرده اند. و نيز 2. تولد او در 22 ماه شوال و وفات او در 4ماه جمادى الثانى واقع شده است. 3. آخوند كاشانى, در گذشته به سال 133ق, از مدرسان فلسفه و عرفان در حوزه اصفهان بوده, بسيارى از بزرگان همچون آيات عظام آقانجفى قوچانى, ارباب و بروجردى از تلامذه ايشان اند (براى شرح حال وى ر.ك: هنرفر, لطف الله; گنجينه آثار تاريخى اصفهان; اصفهان: كتابفروشى ثقفى, 1344, ص744; و نيز مهدوى, مصلح الدين; تذكرة القبور…, ص6; و نيز صدوقى سها, منوچهر; تاريخ حكماء و عرفاء متأخرين صدرالمتألهين; تهران: انجمن اسلامى حكمت و فلسفه ايران, 1359, ص75ـ84, و نيز كتابى, محمدباقر; رجال اصفهان, در علم و عرفان و ادب و هنر; اصفهان, گلها, 1375, ج1, ص399ـ 406; و نيز اثرآفرينان…, ج1, ص11). 4. شرح حال او را مرحوم مهدوى (مهدوى, مصلح الدين, بيان سبل الهدايه فى ذكر اعقاب صاحب الهدايه, يا تاريخ علمى اجتماعى اصفهان در دو قرن اخير, 3ج, قم, نشر الهدايه, 1367, ج2, ص131) آورده است (نيز كتابى, محمدباقر, رجال اصفهان, ج1, ص170). 5. معادن, ج2, ص22. 6. نمونه خط او در آرامگاه سيد شفتى در جنب مسجد اصفهان قابل مشاهده است. نيّر درباره فضايل سيد و تعميرات يكصدمين سالگرد بناى آن (1360ق) قصيده اى به زبان عربى سروده (معادن, ج1, ص23) و به خط خود در سردر مقبره و ديوار جنوبى رواق آن نگاشته است (هنرفر, لطف الله, گنجينه آثار تاريخى اصفهان, ص779). 7. معنى بيت چنين است: در علوم قرآنى و شعر و ادب و رياضيات, مرا دستى است كه يد بيضا از بندگان آن به شمار مى آيد (در دريافت مفهوم بيت, از اشارت استاد فرزانه دكتر سيدرضا انزابى نژاد بهره گرفتم, سايه لطفشان مستدام باد). 8. معادن, ج2, ص71. گفتنى است در كتاب, تركيب (يد بيضا) در بيت اول به صورت (يد و بيضا) ضبط شده كه ظاهراً خطاى چاپى است و اين گونه نادرستى ها در كتاب معادن, بسيار به چشم مى خورد كه برخى از آنها به هنگام نقل قول, اصلاح گرديد. نيز به نظر مى رسد يك بيت از اين قطعه افتاده است, چه نيّر به قرينه (سبع شداد), علوم و فنون خود را در هفت رشته مراد كرده و نسب و گوهر نيك را هشتمين فضيلت خود برشمرده, ليكن در قطعه ياد شده تنها از شش مورد (مصحف, شعر, ادبيات, رياضى, علم حقيقت و خط) نام برده است. 9. درباره مدرسه قدسيه, استاد همايى در ضمن شرح حال مؤسس آن, ميرزا عبدالحسين قدسى, مطالبى آورده است (تاريخ اصفهان…, ص111ـ 113; نيز ايمانيه, مجتبى, تاريخ فرهنگ اصفهان, مراكز تعليم از صدر اسلام تاكنون, اصفهان, دانشگاه اصفهان, 1355, ص173ـ 175). 10. معادن, ج2, ص70. گفتنى است از عبارت روايى (الكاسب حبيب الله) نوعى ايهام هم اراده شده است. 11. مهدوى, مصلح الدين, لسان الارض, يا تاريخ تخت فولاد, اصفهان, انجمن كتابخانه هاى عمومى اصفهان, 1370, ص99. 12. معادن, ج1, ص75. 13. براى شرح حال وى مهدوى, مصلح الدين, تذكره شعراى معاصر اصفهان, ص195. 14. مهدوى, مصلح الدين, تذكرةالقبور, ص170. 15. نقباء البشر…, ج1, ص354. (مرموق) به معنى شخص مورد توجه, برازنده, ارجمند, شايسته و قابل ستايش است. 16. تاريخ اصفهان…, ص113. 17. همان, ص118. 18. زندگانى حضرت آيةاللّه چهارسوقى, ص17. 19. همان, ص111. 20. تذكره شعراى معاصر اصفهان, ص523. 21. تذكرةالقبور…, ص170. 22. ايشان ظاهراً همان شيخ عبدالحسين بن عمران حويزى (1870ـ 1957م) معروف به (الخياط) شاعر نام آور و اديب دانشور عراقى است كه از او كتاب (فريدة البيان فى مدح الرسول الاعظم(ص) و اهل بيته الطاهرين(ع)) در نجف (مطبعة الغرى الحديثة, 1375ق/1955م) به چاپ رسيده و در دسترس است (نيز الخاقانى, على, شعراء الغريّ, او النجفيات, 12ج, نجف, المطبعة الحيدرية, 1373ق/1954م, ج5, ص231ـ266; و عوّاد, كوركيس, معجم المؤلفين العراقيين, فى القرنين التاسع عشر والعشرين, 3ج, بغداد, مطبعة الارشاد, 1969م, ج2, ص227). 23. معادن, ج1, ص166. ترجمه ابيات چنين است: كوشش آن بزرگان كه تو را محبوب خدا (حبيب الله) ناميدند, بيهوده نبوده و بى نتيجه نمانده است. تو در شايستگى ها به حد نصاب رسيده اى و در بزرگوارى ها نصيبى وافر فراهم آورده اى. بلندپايگى ات در هر انجمنى, ردايى نو از ثناى جميل, بر دوشت افكنده است. جامه اى همچون مهر فروزان [و همچون نامت نيّر و درخشان], كه همواره تابان است و با برآمدن آن, ماه تمام را در پرده غيبت مى نهد. تو با اين صفات پسنديده به يوسف ماننده اى, رخساره اى كه همدمان را بسان يعقوب شيفته و دلباخته كرده است. هرگاه من ياد وصف تو كنم, جانم ـ از آن رو كه به تو دل بسته است ـ از وصف تو بوى خوش مى شنود. 24. ميرزا حسن خان جابرى انصارى فرزند ميرزا على امين الوزراء (1287ـ1376ق) اديب, شاعر و نويسنده معاصر اصفهان است كه آثار قلمى بسيارى دارد (روضاتى, محمدعلى, زندگى نامه آيةاللّه چهارسوقى, ص131, پانوشت; و مهدوى, مصلح الدين, تذكره شعراى معاصر اصفهان, ص135; و مظاهرى, جمشيد, (حاج ميرزا حسن خان جابرى انصارى, مؤلف تاريخ اصفهان), وقف ميراث جاويدان, س5, ش3و4, (پاييز و زمستان1376), ص182ـ187; و اثرآفرينان, ج2, ص187). 25. معادن, ج1, ص ح. 26. نيّر خود در كتاب معادن (ج2, ص22) شرح حال پدر را آورده و در موارد بسيارى (از جمله ج1, ص هـ, و, 51, و ج2, ص44, و ج3, ص6) هم, از وى و آثار منظوم و منثورش ياد كرده است (نيز تهرانى, آقابزرگ, نقباءالبشر, ج1, ص206; و الذريعه, ج9, ص1246 و ج18, ص398 و ج19, ص280 و ج24, ص173; و معلم حبيب آبادى, محمدعلى, مكارم الاثار, 6ج (با صفحه شمار مسلسل) اصفهان, مؤسسه نشر نفائس مخطوطات, 1357ـ1364; ج6, ص2075; و جزى, عبدالكريم, رجال اصفهان, يا تذكرةالقبور, با حواشى و ملحقات سيد مصلح الدين مهدوى, چاپ دوم, [بى جا], [بى نا], 1328/1369ق, ص37, پانوشت; و روضاتى, محمدعلى, زندگانى حضرت آيةاللّه چهارسوقى, ص111; و مهدوى, مصلح الدين, تذكرةالقبور, ص169). گفتنى است شاعر اصفهانى ديگرى هم (واثق) تخلص مى كرده است (همايى, جلال الدين, تاريخ اصفهان, ص124). 27. محمدباقر فشاركى فرزند محمدجعفر, از فقهاى معاصر اصفهان (درگذشته به سال 1314ق) و صاحب آثارى در فقه و اصول است (براى شرح حال وى, مهدوى, مصلح الدين, تذكرةالقبور, ص164; و نيز اثرآفرينان, ج1, ص10). 28. تاريخ اصفهان, ص118. 29. معادن, ج1, ص144. 30. بخشى از ابيات (نصح الحبيب) به طور پراكنده در كتاب معادن آمده كه نگارنده از آن ميان, تنها چند بيت را برگزيد (معادن, ج1, ص3, 5, 7, 37, 72, 94, 102, 103, 104, 157, 170, و ج2, ص22, 70, 83, 172, و ج3, ص63, 95, 96) 31. همان, ج1, ص67. 32. همان, ج1, ص28; (شهر ربيع ثانى) مطابق ابجد, 1348 مى شود كه وقتى ده و دو (يعنى 12) از آن كسر شود, 1336 (سال وفات) به دست مى آيد. 33. والده نيّر, مرحومه صغرى دختر ميرزا محمدعلى, به سال 1364ق درگذشته است (همان, ج1, ص28). 34. استاد همايى شرح حال خاندان قدسى را به تفكيك آورده است (تاريخ اصفهان, ص111ـ124). 35. از اين جمله, يكصد ونود و هفت قرآن در قطع بزرگ نوشته شده است (معادن, ج2, ص73). گفتنى است قرآن رحلى بزرگ چاپ شده معروف به قرآن سراج الملكى يا چاپ ميرزا حسنعلى خانى كه به تصريح استاد همايى از همه قرآن ها كم غلط تر است (و تنها يك غلط دارد), به خط اوست (همان, ص118). 36. شرح حال او را مرحوم سيد مصلح الدين مهدوى نيز آورده است (تذكره شعراى معاصر اصفهان, ص375; و نيز تذكرةالقبور…, ص409; و جزى, عبدالكريم, رجال اصفهان…, ص38, پانوشت). 37. براى شرح حال او كتابى, محمدباقر, رجال اصفهان, ص185ـ187. 38. كتاب (تحفه فاطميه) يك بار با تقريظ محمدحسين فشاركى در سال 1328ق در اصفهان چاپ سنگى شده است (مشار, خانبابا, فهرست كتاب هاى چاپى فارسى, 5ج, چاپ دوم, تهران, [ بى نا], 1353, ج1, 1213), و بار ديگر با عنوان (ده گفتار پيرامون سيماى حضرت فاطمه(ع) در قرآن كريم) با تحقيق و تعليق سيد جواد ميرشفيعى خوانسارى در سال 1378 در تهران توسط بنياد پژوهشهاى علمى فرهنگى نور الاصفياء تجديد چاپ گرديده است. اما در الذريعه و ديگر فهرست هاى در دسترس, نامى از كتاب (شرعيات قدسى) برده نشده است. 39. براى شرح حال وى نيز كتابى, محمدباقر, رجال اصفهان;, ص436 و539, پى نوشت30. 40. ظاهراً شرح حال وى براى نخستين بار در كتاب تذكره شعراى معاصر اصفهان (مهدوى, مصلح الدين, ص376) آمده است (نيز قدسى, منوچهر, دولت ديدار, مجموعه اشعار و نوشته هاى استاد منوچهر قدسى, به كوشش بهزاد قدسى, با مقدمه مهدى نوريان, اصفهان, آترپات كتاب, 1377). 41. تاريخ اصفهان, ص112 و224. 42. معادن, ج1, ص ح. 43. همان, ج3, ص96. نامبرده در سال 1391ق وفات كرده و در نزد پدر و برادر خود دفن شده است (معلم حبيب آبادى, محمدعلى, مكارم الاثار, ج6, ص2076). 44. نيّر خود درباره نام خانوادگى اش مى نويسد: (موقع گرفتن سجل سر سلسله اين فاميل در اصفهان شدم. پس دو صبيه ام و حاجيه مادرشان همچنين اخوى (ميرزا عبدالله) و دختر و پسرشان (جمشيد) مع همشيره ام با اولاد اناث و ذكور (محمدعلى) و (آقا ابوالقاسم) را اجازه دادم همگى شناسنامه (نيّر) دادند) (معادن, ج1, ص174). 45. همان, ج3, ص64. 46. همان, ج2, ص22. 47. همان, ج1, ص3. 48. الغاشيه, 88, آيه3. 49. واقعه, 56, آيه3. 50. معادن, ج1, ص12. 51. هود, 11, آيه56. 52. معادن, ج1, ص20. 53. ابن عربى هم در فصوص در آغاز فصّ دهم (فص حكمة أحدية فى كلمة هودية) اين آيه شريفه را بدون هيچ اشاره اى به ربط آن با كلمه (هود) مى آورد (ابن العربى, محيى الدين, فصوص الحكم, با تعليقات ابوالعلاء عقيقى, چاپ افست, نوبت دوم, تهران, الزهراء, 1370, 106). براساس افاده شفاهى جناب آقاى مجيد هادى زاده پژوهشگر معاصر, هيچيك از شروح و حواشى چاپ شده فصوص هم بدين نكته ظريف متفطّن نشده اند. 54. معادن, ج1, ص142. 55. همان, ج1, ص153. 56. همان, ج1, ص167ـ170. 57. به عنوان نمونه توجه مى دهد كه (يومئذ) در همه جاى قرآن به جز دو مورد (هود, آيه66 و معارج, آيه11) به فتح (ميم) ولى در اين دو آيه به كسر آن است, و يا اينكه كلمات (مؤمنين), (خالدين) و (صالحين) به ترتيب در سوره هاى كهف, آيه80, حشر, آيه17 و تحريم, آيه10, برخلاف معهود, مثنّى است و نبايد به صورت جمع مذكر سالم قرائت شود; و يا الفاظ مثلّث, مثل (جنّة), (جِنّة), (جُنّة) (به ترتيب در بقره, آيه265, اعراف, آيه184 و مجادله, آيه17) را فهرست كرده است (معادن, ج1, ص167). 58. معادن, ج1, ص161ـ166; البته در بالاى برخى صفحات اين رساله, عنوان (الآيات الموزونة) قيد شده است. 59. نيّر خود در آغاز اين رساله آورده است: (البحور المنظومة بين متقدمى شعراء العرب ستة عشر بحراً كلّها كان موجوداً فى القرآن لكن لايُفهم بعضُها فى بادئ الرأى لخفائها) (معادن, ج1, ص161). 60. نيّر اين آيات را كه غالباً در قالب يك مصراع قرار گرفته, با افزودن نيم بيتى ديگر ـ با رعايت قافيه و تا حدودى معنا ـ در قطعاتى منظوم عرضه كرده است. 61. نمونه اين صنعت, آيه شريف (ذلك كفّارة أيمانكم) (مائده, آيه89) است كه هم با آهنگ (مفتعلن مفتعلن فاعلن) و هم با وزن مثنوى (فاعلاتن فاعلاتن فاعلات) سازگار است. گفتنى است اهلى شيرازى, محمد بن يوسف بن شهاب (858 ـ942ق) شاعر و صوفى دوران صفويه در مثنوى (سحر حلال) خود با مطلع (اى همه عالم برِ تو بى شكوه/شوكت خاك درِ تو بيشِ كوه) هفتصد بيت ذوبحرين و ذو قافيتين را به نظم آورده و اعجاب همگان را برانگيخته است, بيت زير از آن منظومه است: خواجه در ابريشم و ما در گليم عاقبت اى دل همه يكسر گليم تمام ابيات اين مثنوى بسان آيه شريفه, با دو آهنگ ياد شده, هماهنگ است (معادن, ج1, ص11 و ج2, ص101). مثنوى بلند سحر حلال هم به صورت جداگانه (سحر حلال, چاپ سنگى, تهران, بى نا, 1316ق) و هم در ضمن ديوان وى (كليات اشعار مولانا اهلى شيرازى, تهران, سنايى, 1344, ص620 ـ650) به چاپ رسيده است (نيز براى شرح حال اهلى شيرازى, اثرآفرينان…, ج1, ص330). 62. مثال آن, آيه شريفه (لاتدعُ مع الله إلهاً آخر) (قصص, آيه18) است. 63. در اين باره كتاب ارزشمند معجم آيات الاقتباس, تأليف حكمت فرج البدرى, (بغداد, دارالحرية, 1400ق/1980م) تقريباً فصل الخطاب است. كوشش هاى ديگرى هم اخيراً در ايران به انجام رسيده كه رساله نيّر از همه آنها گوى سبقت را ربوده است (نيز, خرمشاهى, بهاءالدين, دانشنامه قرآن و قرآن پژوهى, ج2 (با صفحه شمار مسلسل) تهران, دوستان ـ ناهيد, 1377, ص63, ذيل مدخل (آيات موزون افتاده قرآن كريم)). 64. معادن, ج2, ص82. 65. شروع كتاب با سه بيت در توسل به اهل بيت(ع), نقل شعر منسوب به آن بزرگواران, انشاد اشعار بسيارى به عربى و فارسى در مدح و رثاى آنان, ذكر اشعار خود و پدرش در همين باره, تاريخ شعرى وفيات معصومين(ع), شرح و حل برخى از احاديث مشكل, ذكر شبهات مخالفان كه در اشعارشان آمده و مؤلف با همان وزن و قافيه بدان ها پاسخ گفته است, نقد وهابيت و بابيّت, جدول تاريخ زندگى چهارده معصوم و… از جمله مطالبى است كه مستقيم يا غير مستقيم بيانگر عشق مؤلف به خاندان عصمت و طهارت است, چنانكه قريب سى صفحه از جلد اول كتاب معادن (111ـ141) و پانزده صفحه از جلد سوم (43ـ56) را به موضوع تولّى و تبرّى اختصاص داده است. 66. قصيده اى عربى در مدح اميرمؤمنان(ع) را هم در بخش ديگرى از مقاله خواهيم آورد. 67. معادن, ج1, ص122. 68. همان, ج3, ص54. 69. همان, ج3, ص55. 70. در كتاب معادن (ج1, ص139) يكى از سروده هاى دوران كودكى اش آمده است. 71. تاريخ اصفهان…, ص118. 72. تذكره شعراى معاصر اصفهان, ص524. 73. معادن, ج1, ص ح; (مجلّى) يا (سابق) به اسبى گويند كه در ميدان مساب
تلاشى ناموفق در معرفى اثرآفرينان
قاسمى رحيم
اثرآفرينان, زندگينامه نام آوران فرهنگى ايران ( از آغاز تا سال 1300هجرى شمسى), 6 جلد, انجمن آثار و مفاخر فرهنگى, 1377 ـ 1380 .
مجموعه 6جلدى (اثرافرينان) كه تحت اشراف جناب آقاى سيد كمال حاج سيد جوادى و دكتر نوائى تأليف و در قالبى چشم نواز به بازار عرضه گشته, تلاشى است در معرفى انديشمندان و هنرمندانى كه با آفرينش آثارى در گسترش فرهنگ و تمدن اسلامى سهيم بوده اند. در مقدمه ضمن گلايه از بى تفاوتى و رويگردانى نسل جوان از فرهنگ و فرهنگ سازان, آن را بدين سبب دانسته كه كمتر كسى در اين انديشه بوده كه با يار نو به زبان او سخن بگويد و گناه اين امر را متوجه اهل تحقيق دانسته, چرا كه اين قوم بر دو دسته اند:
(گروهى آنچنان تخصصى به پژوهش پرداخته كه فقط عده اى خاص مى توانند از حاصل آن بهره مند شوند و گروهى ديگر چنان به دور از اسلوب هاى تحقيق و پژوهش به اين كار مبادرت كرده اند كه حاصل آن جز هويت زدايى و كمرنگ و بى بها نمودن اين مهم نتيجه اى دربر نداشته است.)
مجموعه اثرآفرينان به اين اميد تهيه شده كه فرهنگى جامع الاطراف براى اعلام و شخصيت هاى علمى و فرهنگى ايرانى باشد كه ضمن جامعيت از صحت و دقت و روانى و گويايى و ايجاز برخوردار باشد; كتابى كه منحصراً اثرآفرينان اين سرزمين را در زمينه هاى دينى و علمى و ادبى و هنرى معرفى كند و به آنان حلقه هاى زنجير علم و معرفت اين مرز و بوم را نشان دهد.
1. اولين مطلبى كه باعث تعجب خواننده مى شود محدود كردن (اثرآفرينان) از ابتدا تا سال 1300هـ.ش تنها در 6 جلد كتاب است و پر واضح است كه تنها ثبت اسامى اثرآفرينان سيزده قرن, حجمى بيش از اين را اشغال مى كند, چه رسد به معرفى آثار و شرح احوال آنان. و شگفت آورتر اين كه نام بسيارى از صاحبان آثار مكتوب و بزرگان علمى و فرهنگى در هيچ جاى اين مجموعه به چشم نمى آيد و نام هايى چون: اسماعيل سياه حكّاك و نگين تراش, زين العابدين, خطاط و نقاش و منبّت كار و مذهّب, حسين تهرانى, نوازنده تنبك, اسدالله اصفهانى, شمشيرساز, كوفته گر طلا و نقره بر روى فولاد و فلزات سخت و موارد بسيار ديگر در كنار نام دانشوران علوم مختلف اسلامى جاى داده شده. همچنين نام صدها خطاط و نقاش به نقل از (احوال و آثار خوشنويسان) و… در مجموعه جاى گرفته كه با وجود منابع جامعى كه اين مطالب از آنها گرفته شده نيازى به بازگو كردن دوباره آنها در اين مجموعه آن هم بدون افزودن مطلب جديد و قابل توجه نبود.
2. اشكال ديگر كتاب تنظيم نامناسب آن است. از آنجا كه در اين مجموعه به شيوه الفبايى و براساس نام افراد به شرح حال آنان پرداخته شده, در موارد بسيارى شرح حال آنان تحت عناوينى جز نام و شهرت متداول آنان آمده و در برخى موارد دوبار به شرح حال افراد پرداخته شده.
3. مهم ترين اشكال وارد بر اين مجموعه, فقر منابع و كمبود اطلاعات درباره مؤلفين و آثار آنان است كه تنها اشاره به منابع مهم و دست اولى كه در شرح حال افراد از آنها استفاده نشده, خود موضوع مقالى مستقل خواهد بود. شرح حال بسيارى از دانشوران عصر اخير در كتبى چون گنجينه دانشمندان و آئينه دانشوران و… در زمان حيات آنان نگاشته شده كه طبعاً ناقص بوده و تنها به مقطع خاصى از حيات علمى و فرهنگى آنان پرداخته و فراهم آورندگان اين مجموعه نيز به نقل همان مطالب اكتفا نموده و از تلاش هاى علمى صورت گرفته در مقاطع بعدى و حتى از مدت حيات آنان بى اطلاع بوده و سخنى به بيان نياورده اند.
4. از آنجا كه نام مجموعه (اثرآفرينان) نهاده شده توقع اين است كه مهم ترين آثار برجاى مانده معرفى و ذكر شود; ولى اين انتظار نيز چنانچه خواهد آمد برآورده نشده و اطلاعات مربوط به آثار معمولاً ناقص و نارساست و پيداست كه مؤلفين, آثار معرفى شده را از طريق فهرست ها شناسانده و تماس مستقيم با خود آثار نداشته اند. گذشته از اينها اشتباهاتى در زمينه معرفى افراد يا آثار به چشم مى خورد كه وجود آن در چنين مجموعه اى باعث سلب اطمينان و اعتماد به دقت علمى پديدآورندگان آن مى گردد.
نمونه هايى از اشكالات و كاستى هاى چهار جلد اول كتاب بدين شرح است:
1. ج3, ص130: (رفيعا گيلانى, رفيع الدين محمد/ محمد رفيع بن فرج رشتى مشهدى (وف1106) عالم و حكيم معروف به ملا رفيعا ـ رفيعا ـ ميرزا رفيعا و رفيع الدين, مقيم مشهد بود. فرزندش چون ساكن بيدآباد اصفهان بود به بيدآبادى معروف است. قزوينى در تتميم امل الآمل او را بسيار ستوده است.)
جملات فوق نشانگر اين است كه نويسنده سه شخصيت همنام را يكى پنداشته و بدون توجه به فاصله زمانى دوره حيات آنان تحت يك عنوان از آنان ياد كرده و آنها عبارتند از:
1. مولى محمد رفيع بن فرج گيلانى ساكن مشهد مقدس كه ترجمه او در تتميم امل الآمل ص159ـ161 به تفصيل ذكر شده, معروف به (ملارفيعا);
2. ميرزا رفيع الدين محمد نائينى (م1082) معروف به (ميرزا رفيعا);
3. مولى محمد رفيع گيلانى بيدآبادى پدر آقا محمد بيدآبادى (م1198هـ).
ترجمه شخص اخير نيز در تتميم امل الآمل (ص162) پس از ترجمه همنام وى محمد رفيع بن فرج گيلانى آمده است.
القابى كه در عنوان بالا ذكر شد بار ديگرد ر صفحه 131 كتاب براى ميرزا رفيع الدين نائينى ذكر شده و آمده: (به او رفيعا, آقا رفيعا, ميرزا رفيعا, رفيع الدين نيز گفته اند.)
2. ج2, ص104: (بيدآبادى, آقا محمد صوفى, حكيم, اديب ـ او در فلسفه پيرو وحدت وجود بود. از اين رو بعضى از علماى متشرّع و متعصّب در اعتقاد او طعن مى زدند.) براى آشنايان با مقام بلند آقا محمد بيدآبادى موقعيت و اعتبار وى نزد علماى عصر جملات فوق بسيار عجيب است; چرا كه نه تنها اطلاق صوفى بر حكيم و عارف متشرّعى چون آقا محمد بيدآبادى صحيح نيست, اعتبار وى نيز نزد علماى زمان به حدى بوده كه امثال مرجع بزرگ زمان ميرزاى قمى از او طلب دستورالعمل اخلاقى مى نموده و بسيارى ديگر از علما به شاگردى او مفتخر بوده اند.
چنين قضاوت نابه جايى ناشى از عدم دقت در منبع مطلب گزارش شده است:
در (ريحانةالادب) پس از شرح احوال آقا محمد بيدآبادى از شاگرد وى مولا محراب گيلانى نام برده و مى نويسد: (ملا محراب نيز از مشاهير حكما و عرفا… به وحدت وجود معتقد بود و در زمان خود مطعون جمعى از اهل فضل گرديد.)1
3. ج3, ص396: (شيخ زاهد گيلانى ثانى ابراهيم بن عبدالله (م1119) وى عموى حزين لاهيجى صاحب تذكره بوده. او مقدمات را در لاهيجان نزد پدرش و ملاعلى نورى فرا گرفت و در شاعرى و خوشنويسى و ترسّل مهارت يافت, هفت قلم را نيكو مى نوشت… هنگامى كه با پدر خود به لاهيجان سفر كرده بود, مدت يكسال نزد عموى خود به تحصيل مشغول شد و خلاصة الحساب را نزد او فراگرفت. وى سپس به خدمت حسين عليشاه رسيد… از آثار وى: حاشيه بر المختلف علامه… حاشيه بر كشاف… القصائد الغراء… ديوان شعر.)
در اين بخش شرح حال سه نفر در هم ادغام شده و تحت يك عنوان آمده:
1. شيخ ابراهيم گيلانى عموى حزين لاهيجى كه به گفته حزين ده سال پيش از والد علامه وى كه متوفاى 1127 است, در لاهيجان به رحمت ايزدى پيوسته و در شاعرى و خوشنويسى و ترسّل مهارت داشته.2
2. شيخ زاهد ثانى گيلانى از شاگردان آخوند ملاعلى نورى كه پس از تحصيل علوم خدمت حسينعلى شاه رسيده و در سال 1222هـ. در سفر حج در كاظمين وفات يافته.3
3. شيخ محمدعلى حزين لاهيجى كه به نوشته خود وى در سفر به لاهيجان به اشارت والد رساله خلاصة الحساب را در خدمت عمّ مرحوم (شيخ ابراهيم گيلانى) استفاده نموده است.4
از تأليفات ياد شده نيز سه عنوان اول نوشته شيخ ابراهيم گيلانى (م1117) و ديوان شعر سروده شيخ زاهد ثانى گيلانى5 (م1222هـ) است.
4. ج3, ص4: (دارابى شاه محمد بن محمد (س11ق) تذكره نويس, نويسنده و شاعر. وى گاهى عارف و گاهى شاه تخلص مى كرد… مدتى در خدمت شيخ بهاءالدين عاملى شاگردى كرد… از آثار او تذكره لطايف الخيال, لطيفه غيبى, معراج الكمال.)
در اين قسمت بين دو شخصيت همنام خلط شده به اين شرح:
1. شاه محمد دارابجردى كه به نوشته الذريعه به همين عنوان در تذكره صبح گلشن ذكر شده و در آن گفته شده كه وى از علماى مهاجر به هندوستان بوده كه در همان ديار به شهادت رسيده و در شعر تخلص (شاه) به كار مى برد.6
2. مولى شاه محمد اصطهباناتى دارابى متخلص به (عارف) كه به نوشته الذريعه مقرّ و مدفن او در شيراز بوده, و از اساتيد مولى محمد مؤمن جزائرى صاحب (طيف الخيال) و شيخ محمدعلى حزين لاهيجى و سيد قطب الدين ذهبى شيرازى (م1173هـ) بوده و كتاب معراج الكمال وى به خط مؤلف نزد شاگرد اخير بوده است.7
علامه طهرانى پس از ذكر (ديوان مولانا عارف الاصطهباناتى) مى نويسد:
(وبالجملة فالمولى شاه محمد العارف الاصطهباناتى مؤخّر بقليل عن المولى شاه محمد الدارابى او الدارابجردى, مؤلف تذكرة الشعراء ـ المتخلص بشاه والمقتول فى بلاد الهند).8
از ميان آثار ذكر شده, تذكره (تذكرةالشعراء المعاصرين) تأليف دارابجردى و لطايف الخيال, لطيفه غيبى و معراج الخيال تأليف عارف اصطهباناتى است. گفتنى است كه شاه محمد دارابجردى مجدداً در ص310 عنوان شده و تخلص او (شاه) ذكر شده.
5. ج3, ص247: (سكوت شيرازى ميرزا ابوالقاسم… شاعر صوفى معروف به (سكوت) و (ميرزا بابا)…)
در اينجا نيز بين ميرزا ابوالقاسم شريفى ذهبى (م1286هـ) ملقب به (ميرزا بابا) و ميرزا ابوالقاسم حسينى شيرازى (م1239هـ) ملقب به (سكوت) خلط شده.
چند نمونه از معرفى هاى بسيار ناقص اين مجموعه از اين قرار است:
1. ج3, ص118: (رضاى اصفهانى ابوالمجد شيخ محمدرضا حسينى (س چهاردهم ق) شاعر. وى از نوادگان محمدباقر اصفهانى صاحب كتاب الايراد والاصدار بود كه در اصفهان متولد شد و شيخ محمدرضا در سرودن شعر توانا بود.)
شاعر مورد اشاره كسى جز (فقيه اصولى حكيم متكلم رياضيدان شيخ ابوالمجد محمدرضا نجفى) نيست كه تحت عنوان ابوالمجد اصفهانى ذكر شده است. كتاب (الايراد والتصدير) نيز كه به شيخ محمدباقر منسوب شده تاليف نواده او شيخ ابوالمجد است.
2. ج3, ص 120: (رضاى قمشه اى) آقا محمدرضا (وف1306) شاعر….)
اين شاعر نيز حكيم عارف الهى آقا محمدرضا قمشه اى معروف به صهباست كه در جلد 4, ص 356 عنوان شده است.
3. ج1, ص246: (اسدالله رشتى فرزند سيد محمدباقر (س سيزدهم ق) خطاط. در اصفهان ساكن بود و همان جا درگذشت. از آثار او قطعه اى به خط نستعليق…)
اين خطاط, فقيه عاليمقدار حاج سيد اسدالله شفتى فرزند فقيه نامدار سيد محمدباقر حجةالاسلام شفتى است كه در ج2, ص267 تحت عنوان حجةالاسلام ثانى بيدآبادى عنوان شده.
4. محقق رياضيدان نامدار مرحوم ابوالقاسم قربانى و آثار وى در اين مجموعه اينگونه معرفى شده:
ج4, ص336: (ابوالقاسم قربانى (سال چهاردهم, ش )…
آثار وى: جبر براى سال سوم دبيرستان ها, جبر و مثلثات سال ششم طبيعى, حل المسائل مكانيك…). چنانچه مشاهده مى شود هيچ يك از آثار مهم استاد فقيد ياد نشده از آن جمله:
1. دو رياضيدان ايرانى و شمّه اى درباره عددهاى متحاب. چاپ 1347ش
2. رياضيدانان ايرانى از خوارزمى تا ابن سينا, چاپ 1350ش
3. زندگينامه رياضيدانان دوره اسلامى از سده سوم تا سده يازدهم هجرى, چاپ 1365ش
4. كاشانى نامه, احوال و آثار غياث الدين جمشيد كاشانى, چاپ دوم 1368ش
5. نسوى نامه, تحقيق در آثار رياضى على بن احمد نسوى, چاپ دوم
6. فارسى نامه, احوال و آثار كمال الدين فارسى, رياضيدان و نورشناس ايرانى, تهران 1362ش
7. بوزجانى نامه, زندگى و آثار ابوالوفا بوزجانى, با همكارى محمدعلى شيخان, 1371ش
8. بيرونى نامه, تحقيق در آثار رياضى استاد ابوريحان بيرونى.
9. تحرير (استخراج الاوتاد) تاليف استاد ابوريحان بيرونى, تهران 1355ش
5. ج1, ص269: عالم مجاهد حاج آقا جمال الدين نجفى با عنوان امام جمعه تهران ياد شده است كه به كلى عارى از صحّت است و دوران اقامت اين عالم مجاهد در تهران ايام تبعيد ايشان به شمار مى رفته.9 همچنين در ج1, ص269 درباره برادر مكرم ايشان حاج آقا نورالله اصفهانى (پيشواى حركت ضد طاغوتى) كه در قالب مهاجرت به قم صورت گرفت آمده: در مهاجرت علماى اصفهان به قم همراه آنان بود!!
6. ج1, ص295 در شرح حال امام راحل قدس سرّه آمده:
فلسفه را از آيةاللّه شيخ محمدعلى شاه آبادى فراگرفت… از محضر حاج سيد محسن امين و حاج شيخ عباس محدث قمى و سيد ابوالقاسم دهكردي… بهره مند گشت. از آثار وي… (تهذيب الاصول). در حالى كه حضرت امام(ره) پس از اتمام فراگيرى فلسفه اسلامى جهت كسب عرفان به محضر پر فيض آيةاللّه شاه آبادى راه يافته و فلسفه را نزد مرحوم سيد ابوالحسن رفيعى قزوينى تحصيل نمودند. همچنين ايشان نزد هيچيك از سه عالم بزرگوارى كه به عنوان اساتيد ايشان ياد شد, تلمذ ننموده و تنها از آنان اجازه نقل حديث دريافت كرده اند.
تهذيب الاصول نيز تأليف ايشان نبوده, بلكه توسط شاگرد گرامى وى آيةاللّه سبحانى از تقريرات درس ايشان تنظيم شده.
برخى از بزرگان عصر اخير كه به صورت ناقص معرفى شده و با وجود شهرت فراوان حتى سال وفاتشان مشخص نشده است, عبارتند از:
1. شيخ محمدرضا طبسى (1324ـ ز1391ق)
2. سامت قزوينى (1321ـ ز1362ق)
3. ميرزا عبدالحسين غروى تبريزى (1335ـ ز1391)
4. سيد مهدى غضنفرى (1335ـ ز1391)
5. شيخ محمدتقى ستوده (تو1340ق)
6. عباسعلى اديب حبيب آبادى (ق13)
7. شيخ موسى زنجانى (تو1328)
8. سيد عبدالحسين طيب (تو1310)
9. شيخ عباس صفايى (تو1322)
10. شيخ محمدرضا دستجردى (تو1305) نمونه اى از اشكالات مربوط به كتابشناسى:
1. ج2, ص284: (علامه مجلسى ترجمه رساله حسنيه را به فارسى در انتهاى كتاب حليةالمتقين خود به طور كامل نقل كرده است.)
از آنجا كه رساله مزبور در برخى چاپ هاى كتاب حليةالمتقين همراه با آن به چاپ رسيده, نويسنده گمان كرده كه رساله حسنيه نيز بخشى از كتاب است و مترجم آن را علامه مجلسى پنداشته است!
2. ج2, ص366: ضمن شمارش آثار آقا رضى الدين خوانسارى آمده:
(المائدة السماويه يا الأطعمة والأشربه… اين كتاب متمم مشارق الشموس… است)
كتاب مائده سماويه كه براى شاه سليمان صفوى به فارسى تاليف شده هيچ نسبتى با مشارق الشموس كه تأليفى فقهى به زبان عربى است ندارد. نويسنده سپس (شرح كتاب الصوم والاعتكاف از شرح الدروس) را جزو آثار خوانسارى ذكر مى كند كه متمّم مشارق الشموس, همين اثر است نه مائده سماويه و ثانياً خوانسارى دو كتاب صوم و اعتكاف دروس را كه پدرش شرح نكرده بود, شرح نموده, نه اينكه وى اين دو كتاب را از شرح الدروس پدرش شرح كرده.
و عجيب تر اينكه يكى ديگر از آثار خوانسارى بدين گونه معرفى شده:
(شرح حديث البيضة كه در كافى آمده در احوال سفرا و كيفيت غيبت)
رساله مورد اشاره به همراه مائده سماويه به چاپ رسيده و موضوع آن پاسخ به سؤالى در زمينه قدرت الهى و مباحث مربوط به خداشناسى است نه احوال سفرا و كيفيت غيبت.
3. ج4, ص163: اثر مكتوب عبرت نائينى را (مدينة الادب يا نامه فرهنگيان مشتمل بر شرح حال 35 شاعر معاصر خود) ذكر كرده است. خوشبختانه هر دو اثر با ارزش عبرت چند سالى است كه منتشر گرديده و جايى براى توهم اتحاد آن دو باقى نمانده است.
4. ج3, ص56: يكى از آثار آيةاللّه سيد ابوالقاسم دهكردى اينگونه معرفى شده:
(الوسيله) يا (وسيلة النجاة) يا (وسيلة المنابر) يا (منبر الوسيله) يا (وسيلة المعاد) در 2بخش.
از آنجا كه فايده چندانى در ذكر ساير خطاها و كاستى هاى اين اثر كه چندين برابر مقدارى است كه ذكر شد به نظر نمى رسد با ذكر نمونه جالبى از معرفى يكى از تفاسير مهم و مشهور شيعه سخن را ختم مى كنيم.
ج2, ص25: از جمله آثار وى (البرهان فى تفسير القرآن) در 6مجلد, گردآورى خبرهايى در زمينه تفسير از كتاب هاى ناشناخته كهن!1. ريحانة الادب, ج1, ص301. 2. تاريخ و سفرنامه حزين, ص147ـ 148. 3. تذكرة القبور, سيد مصلح الدين مهدوى, ص302. 4. تاريخ و سفرنامه حزين, ص167. 5. الذريعه, ج9, ص399. 6. همان, ص996. 7. همان, ص665. 8. همان, ص666. 9.براى شرح حال ايشان ر.ك: تذكره مهدوى, ص236 و تاريخ علمى و اجتماعى اصفهان.
مجموعه اشتباه يا كارنامه راهنما
نورى محمد
(نقد و بررسى بخش فقه) كارنامه نشر81, تهران, خانه كتاب, 1381, 2100ص, دو جلد, رحلى. مقدمه
به منظور تكميل اطلاعات پژوهشى مأخذشناسى جامع فقه اسلامى كه آخرين مراحل پژوهشى خود را مى گذراند, سرى به كارنامه نشر81 زدم. در بدو ورود و تورق چند صفحه, مشكلاتى در آن يافتم; با مطالعه بيشتر مشكلات بيشترى در آن ديدم. اين مشكلات را به قصد تذكار و به اميد اصلاح مى نويسم.
در اين دو دهه كه به كتابشناسى هايى مشغول بوده و برخى را به چاپ سپرده ام, رنج و مشقات چنين كارهايى را با تمام وجود لمس مى كنم و هرگز خود را در موضع نقد هيچ كار كتابشناسى قرار نداده ام. زيرا نقد و نقادى اينگونه كارها را در حوزه كسانى مى ديدم كه شخصاً مشكلات و سختى هاى آن را حس نكرده و از بيرون گود, نداى لنگش كن را سر مى دهند. اما پس از مطالعه اين كار و نسبت سنجى آن با هزينه برى هاى آن, بر خود فرض دانستم نقدى بنويسم. پژوهشگرانى با هزينه هاى شخصى و بدون مصرف بودجه عمومى به كارهايى پرداخته و انتشار داده اند. اگر مشكلى در كار آنها هم باشد, چندان گزنده نيست. ولى طرح هايى كه با هزينه برى بالا اجرا مى شود, لزوماً بايد از اتقان و استحكام لازم برخوردار و مهم تر آنكه رو به رشد و كامل تر شدن باشد. به ويژه طرح هايى كه از سوى متصديان فرهنگ كشور منتشر مى شود از هر نظر بايد الگو و خط دهنده باشد; وگرنه مشمول ضرب المثل (اگر متولى امام زاده, حرمت امام زاده را رعايت نكند از ديگران چه انتظار) مى شود. اگر خانه كتاب مديريت لايقى را براى توليد آثار برتر ايجاد نكند, نشريات آن نسبت به مجلات مشابه عقب تر باشد, كتابشناسى هاى آن استحكام مضبوط را نداشته باشد و ديگر پروژه هاى آن در قواره و ضابطه هاى مقبول عرضه نشود, بايد فاتحه اى به جسد پژمرده فرهنگ و پژوهش خواند. چنين طرح هايى اگر در ارتقاى فرهنگ و توسعه علمى كشور مؤثر نباشد حتماً در چرخه فرهنگى, نقش واگرد و عقب گرد را ايفا مى كند; يعنى به جاى ايجاد بستر مناسب و الگوپردازى, با طرح الگوى بد يا عرضه اطلاعات غلط يا اطلاعات درجه دوم و بدون اولويت مانع توسعه فرهنگى خواهد شد.
كارنامه نشر, كتابى است كه سالانه از سوى خانه كتاب منتشر مى شود. كارنامه نشر81 در ارديبهشت 1382 نشر يافت و زود هنگامى نشر آن تحسين مى طلبد. زيرا همچون پاره اى طرح هاى اطلاع رسانى نيست كه بعد از چند سال منتشر شود و در واقع اطلاعات آن سوخته شود. همچنين بر سختى كار وقوف كامل دارم و در همين جا براى همه پژوهشگران و مديران پژوهشى آن قلباً آرزوى توفيق بيشتر مى كنم. آقاى رنجبرى مديرعامل خانه كتاب در مقدمه اى كه بر اين اثر نوشته, مؤسسه خانه كتاب را خادم حوزه نشر دانسته و از نويسندگان تقاضا كرده كه اطلاعات را كنترل كنند و كاستى ها را اعلام نمايند. من هم خواهش ايشان را پاسخ گفته و ساعاتى را به مداقه و مطالعه در بخش فقه كارنامه نشر سپرى كردم.
جايگاه فقه در كارنامه نشر: تمامى منابع در يازده بخش تنظيم شده است. از اين يازده بخش, فصلى به دين اختصاص يافته است. در دين, منابع اسلام در قسمت ويژه اى اطلاع رسانى شده است. در دين اسلام, رده 3/297, صفحات 230 تا 269 به فقه و اصول اختصاص دارد. آنگونه كه در مقدمه (نويسنده اين مقدمه مذكور نيست و مناسب بود نام ايشان ذكر مى شد) آمده است اطلاعات براساس رده بندى ديويى طبقه بندى شده است.
نگاهى نقادانه از منظر فن رده بندى بر اين اثر را به فرصت ديگرى موكول مى كنم. آنچه در اين مقاله عرضه مى شود فقط رو كردن اشتباهات و خطاها در تعيين موضوع آثار فقهى و تشخيص محتوا و مطاوى آن آثار است.
ساختار و طبقه بندى اطلاعات منابع: منابع فقهى و اصولى براساس رده بندى ديويى ذيل هشت عنوان تنظيم شده اند. اين عناوين عبارتند از:
اصول فقه
آثار كلى
فقه اهل سنت
رساله عمليه فقه شيعه
عبادات
احوال شخصيه (مناكحات)
مباحث و احكام حقوقى, ادارى و سياسى
تاريخ فقه و اصول
هشت عنوان مزبور, به اشتباه نه(9) شماره دارد; يعنى تا شماره هفت تسلسل دارد و شماره هشت مفقود و پس از آن شماره نه (39/297) آمده است.
ترتيب اين عناوين منطقى و علمى نيست. هر اهل فنى با نگاه اجمالى به اين عناوين فقدان نظام منطقى آن را خواهد يافت. فقه مانند ديگر علوم, بدنه اى چهار بعدى دارد: تاريخ, مسائل و موضوعات, مبانى و مبادى و تحقق عينى يا جامعه شناختى. در كنار اين چهار بعد كه مربوط به ماهيت يك علم است, كليات و روش شناسى هم قابل طرح است و با احتساب آنها هر علم شش بعد درونى و بيرونى دارد. كليات در واقع آثارى همچون كتابشناسى ها, دائرةالمعارف ها, نشريات و كتابخانه هاى تخصصى و مانند آنها را تشكيل مى دهد.
اگر در شاخه بندى آثار فقهى اين چارچوب منطقى ملحوظ نشود و بدون ضابطه هاى علمى به طبقه بندى بپردازيم, نمى توان به درستى آثار فقهى را دسته بندى كرد. هشت عنوان موجود به دور از تجربه هاى محتوايى فقه و بدون توجه به عرف فقيهان تدوين شده است. البته اينجانب به محذورها توجه دارم و به طور كلى با همه شاخه ها مخالفتى ندارم, اما برخى از آنها مشكل زاست. عناوين پيشنهادى ام اين گونه است:
كليات
اصول فقه
تاريخ (منابع مربوط به تاريخ فقه و اصول فقه و زندگينامه فقيهان و اصوليان)
آثار كلى (آثارى كه به اكثر يا همه مسائل فقه مى پردازد)
عبادات (كتاب هاى استدلالى در زمينه روزه, نماز, طهارت و…)
فتاوا و پرسش و پاسخ ها (رساله هاى عمليه و ديگر آثارى كه مسائل فقهى را بدون استدلال مطرح مى كند)
احوال شخصيه (آثار فقهى كه به مسائل شخصى مى پردازد)
نظام ها (آثار فقهى كه به مسائل عمومى مى پردازد)
مذاهب سنى (همه عناوين مزبور, البته غير از كليات, اصول فقه و تاريخ, مربوط به فقه شيعه است ولى در اينجا فقط منابع فقهى سنى را در رده هاى پنج گانه مزبور معرفى مى كند)
تشخيص موضوع آثار: تشخيص محتواى اثر و اينكه چه عنوانى بر آن منطبق است اولين اصل در كتابشناسى است. اشتباه در تمييز آثار, موجب خطاهاى زيادى مى شود; به ويژه در كتابشناسى هايى كه به شيوه ايندكس عمل مى كنند و منابع را طبقه بندى موضوعى مى نمايند. زيرا اينان بايد با تحليل صحيح از موضوع هر اثر آن را در جايگاه موضوعى خاص خود قرار دهند. متأسفانه كسانى كه متصدى كارنامه نشر يا حداقل بخش فقه آن بوده اند, قدرت چنين تشخيصى را ندارند. به برخى از اشتباهات در اين زمينه اشاره مى شود:
1. موضوع كتاب دفترچه يادداشت يا وصيت نامه بغلى (ش3676) در وصيت است و بهتر بود در بخش احوال شخصيه مى آمد.
2. مدخل 3693 با عنوان الانوار البهيه في القواعد الفقهية, موضوعش (قواعد فقهى) است و به اشتباه در بخش اصول فقه آمده است.
3. مدخل 3695 با عنوان البحوث الهامه في المكاسب المحرمه اساساً فقهى و مربوط به احكام كسب ها و تجارت هاى حرام است, ولى به اشتباه در بخش اصول فقه آمده است.
4. كتاب التشريع الاسلامى: مناهجه ومقاصده (شماره 3701) اصولى نيست و داراى مباحث فقهى و بعضاً فلسفه فقهى است ولى در بخش اصول فقه جاى گرفته است.
5. كتاب سيرى در اصول كافى (شماره 3710) در زمره آثار اصول فقه آمده كه غلط فاحش است.
6. شرح جامع مثنوى معنوى (شماره3713) نيز اصول قلمداد شده است كه اشتباه است.
7. فقه و عمل (شماره3722) قطعاً اصولى نيست, ولى در بخش اصول فقه آمده است. بهتر است بخش جديدى با عنوان فلسفه فقه در نظر گرفته شود و اين گونه آثار كه به مبانى و مبادى يا مباحث ريشه اى و اساسى فقه مى پردازد در آنجا آورده شود.
8. مدخل شماره 3736, مبانى تشريع اسلامى, قطعاً اصول فقه مصطلح نيست و به اشتباه در فصل اصول فقه آمده است. اين اثر به مسائل فلسفه فقه پرداخته است.
9. مدخل شماره 3738 با عنوان مجمع تشخيص مصلحت نظام به يك نهاد حقوقى در ايران يا نهاد قانون گزارى مى پردازد و كتاب اصولى نيست.
بهتر است بخشى براى نهادهاى فقهى و حقوقى در نظر گرفته شود يا در بخش كليات آورده شود.
10. كتابى با عنوان مجموعه سؤالات متون فقه در بخش اصول فقه آمده است, در حالى كه فقهى است و مناسب است براى آموزش فقه رده اى در نظر گرفته شود يا در كليات آورده شود.
11. مسائل من الفقه الاستدلالى (شماره3740) با اينكه حتى عنوانش گوياى فقهى بودن آن است, در رده اصول فقه آمده است.
12. كتاب مناسبات رهبرى و مرجعيت در نظام ولايى (شماره3747) در بخش اصول فقه آمده با اينكه جاى آن فقه سياسى و نظام سياسى است.
البته فصلى با عنوان فقه سياسى يا نظام سياسى در نظر گرفته نشده است, بلكه فصلى با عنوان (مباحث و احكام حقوقى, ادارى و سياسى) هست. عنوان اين فصل مشكلاتى دارد; زيرا حقوق در عرض ادارى و سياسى نيست و حقوق سياسى و حقوق ادارى قابل تصور است. على رغم اين مشكلات چنين آثارى را مى توان در آن جاى داد.
13. مدخل شماره 3752 كتابى با عنوان الموجز في الفقه الاسلامى به مسائل فقه مى پردازد, ولى در بخش اصول فقه آمده است.
14. ذيل عنوان اصلى فقه و اصول, الموسوعة الفقهية الميسرة (شماره3775) آمده است. همين اثر مجدداً در بخش رساله عمليه تكرار شده است.
اين اثر در رده دانشنامه هاى فقه است. اثر مشابه ديگرى كه آن هم مسلماً دانشنامه است, يعنى موسوعة الفقه الاسلامي طبقاً لمذهب اهل البيت(ع) (شماره4024) در رساله عمليه آمده است. اين نشانگر نداشتن ضوابط و سياست مشخص يا نشناختن ماهيت كتاب هاست.
نقادى فصل ها: فصل هاى هشتگانه جداگانه نياز به تحليل و بررسى دارد. زيرا مشكلاتى در هر فصل مشاهده مى شود.
فصل آثار كلى: اين فصل به عنوان اولين رده براى فقه در نظر گرفته شده است. در اين فصل هفت دسته منبع يعنى (قواعد فقه), (مأخذشناسى منابع فقهى), (فقه تطبيقى), (تاريخ فقه), (اصول فقه) و (كليات فقه) آمده است. البته آوردن منابع اصول فقهى (مانند شماره 3765) در اين فصل قطعاً اشتباه است.
سرجمع همه اين شش رده به نام (آثار كلى) وجه معقول ندارد. مرحوم احمد طاهرى عراقى در كتاب رده بندى اسلام اساس مقبولى براساس تجربه هاى موجود انجام داد و آثار كلى را ويژه منابعى دانست كه به اكثر يا همه مسائل علم مى پردازند. نيز ديگر منابع معتبر در اين زمينه طرح مضبوطى عرضه كرده اند, ولى نمى دانم چرا به اين تجربه ها توجهى نشده است.
به هر حال در عرف رده بندى, آثار كلى به منابعى گفته مى شود كه همه يا اكثر مسائل يك علم را در خود جاى داده باشند. با نگاه اجمالى به اين فصل, نه عنوان گذارى آن را مطابق رويه و عرف عالمان و نه در مدخل هاى آن همگونى مشاهده مى شود.
فصل رساله عمليه فقه شيعه: اين عبارات عنوانى است كه درصدد ارائه اطلاعات رساله هاى عمليه فقيهان شيعه است. اصطلاح رساله عمليه داراى مفهوم خاصى است و در عرف فقيهان به اثر مكتوبى گفته مى شود كه فتاواى يك مرجع تقليد را دربر داشته باشد, و در قالب فقه استدلالى نباشد, بلكه صرف بيان فتواها يا به صورت سؤال و جواب با تبويب خاص باشد. اما به اين تعريف و تلقى توجه نشده و كتاب هايى كه اين ويژگى ها را ندارند در آن جاى داده شده است. برخى از آثارى كه رساله عمليه به معناى مصطلح نيستند, ولى در اين فصل آمده اند, عبارتند از:
آيات الاحكام (ش3800), الاثنى عشرية (ش3801), اجماعيات فقه الشيعه (ش3802), احكام السفر (ش3804), اعتكاف در اسلام (ش3829), الروضة البهية (ش3832), الزبدة الفقهية (ش3833).
كتابى مانند جواهر الكلام في شرح شرايع الاسلام كه در بين طلاب و اساتيد استدلالى ترين اثر فقهى شناخته شده است, در زمره رساله هاى عمليه آمده است.
اينها نمونه هايى بود. در واقع از 236 اثر كه در اين بخش آمده, 59 اثر قطعاً رساله عمليه نيست و در زمره كتاب هاى استدلالى فقهى است. البته اين آثار با صرف نظر از كتاب هاى فقهى استدلالى است كه در شرح كتاب هاى فتوايى نوشته شده است. در واقع آنها را با تسامح رساله عمليه به حساب آورده ام.
اگر منظور از عنوان, صرف رساله عمليه نبوده بلكه آثار فقه شيعى باشد, مشكلات ديگرى رخ مى نمايد. از جمله اينكه كتاب هاى فقهى شيعه منحصر به اين بخش نيست و در بخش هاى (عبادات) و… نيز آمده است.
فصل عبادات: در اين بخش مشكلاتى به چشم مى خورد كه به برخى از آنها اشاره مى شود:
1. كتاب هايى كه درباره قبله شناسى و تعيين اوقات شرعى نوشته شده است, اساساً فقهى نيست. به عبارت ديگر تعيين جهت قبله يا تعيين زمان عبادت مسأله اى از مسائل فقه نيست و در تخصص فقيهان از نظر اينكه فقيه هستند نيست, بلكه در حيطه كارهاى نجومى است. با اين وجود چند اثر اينگونه اى در اين بخش آمده است. مانند شماره هاى 4080, 4088 و4086.
اگر تصميم به آوردن اينها در فقه داشتند, مى توانستند در بخش ويژه (مسائل وابسته به فقه) يا كليات بياورند.
فصل فقه اهل سنت: در اين بخش از سيزده عنوان ياد شده است. اما در لابه لاى بخش هاى ديگر آثار ديگر فقهى از اهل سنت به چشم مى خورد. براى نمونه در (عبادات), كتاب احكام حج در فقه حنفى (شماره4049) آمده است. روش نماز رسول الله(ص) از ديدگاه ابوحنيفه (شماره4156) نيز در عبادات آمده است.
اگر تصميم داشتيد, آثار فقهى اهل سنت را تفكيك كنيد, حداقل توضيح يا ارجاعى لازم بود. يعنى در (بخش اهل سنت) تذكر مى داديد كه در اينجا آثار با فلان ويژگى آمده و بقيه آثار اهل سنت ذيل موضوعات ديگر آمده است.
فصل احوال شخصيه: احوال شخصيه اصطلاحى با تعريف خاص است. عنوان اين فصل را اين گونه نوشته اند: احوال شخصيه (مناكحات). واژه مناكحات آن هم در پرانتز به هيچ وجه مرادف و مترادف احوال شخصيه نيست. بهتر است از مناكحات چشم پوشى شود و آثار ديگرى همچون آثار درباره وصيت در اينجا آورده شود.
در اين فصل كتابى با عنوان روش هاى نوين توليد مثل انسانى از ديدگاه فقه و حقوق (شماره4317) آمده است. اين اثر به هيچ وجه در زير عنوان احوال شخصيه و نكاح نمى گنجد, بلكه در حوزه مسائل پزشكى ـ حقوقى و به طور ويژه موضوع (بارورى و نابارورى زنان) را دنبال مى كند. يعنى در پى يافتن ضوابط فقهى و حقوقى براى معضلات و مسائل پزشكى در اين زمينه است. به هر حال با عنوان (فقه پزشكى) سازگارى دارد نه با (مناكحات).
اگر عنوان فقه پزشكى نداريد و محذورات رده بندى ديويى مانع آوردن چنين عنوانى است, راه حل ديگر اين است كه به دليل مجموعه مقالات بودن, مى توان آن را در كليات جاسازى كرد.
مانند همين اثر كتاب پيوند اعضا در فقه اسلامى (شماره4344) است كه ذيل بخش (مباحث و احكام حقوقى, ادارى و سياسى) قرار گرفته است. كتاب مجموعه مقالات همايش پزشكى و موازين شرع نيز همين گونه است.
قابل توجه است در بخش (مباحث و احكام…) آثار مربوط به ارث آمده كه اين گونه موارد را فقها از احوال شخصيه شمرده اند و جايش در بخش احوال شخصيه است.
ديگر فصل ها هم مشكلاتى مشابه با آنچه ذكر شد, دارند كه از آنها صرف نظر مى شود.
بى ربط بودن با موضوع فقه در اصول: منابعى به عنوان كتاب فقهى و اصولى در اين بخش آمده كه مطابق هيچ ضابطه مقبول فقهى يا اصولى نيست. به برخى از آنها اشاره مى شود:
1. الاصول الستة عشر من الاصول الاولية, نه فقهى و نه اصولى بلكه روايى است و آوردن آن در بخش فقه و اصول خطاى جدى است.
2. تطور المبانى الفكرية للتشيع في القرون الثلاثة الاولى (شماره3853) اساساً فقهى نيست, بلكه كلامى و تاريخ تفكر شيعه است. اين اثر در بخش (رساله عمليه) آمده است.
3. زهر البيع (شماره3958) كتابى معروف از سيد نعمت الله جزايرى است و ماهيت آن كشكول (جُنگ) يعنى مجموعه اى از مطالب مختلف است. اتفاقاً مباحث فقهى آن بسيار كم است. اين اثر را در بخش رساله عمليه آورده اند.
4. علامه حلى كتابى در فقه تطبيقى زير عنوان مختلف الشيعة نوشت. جديداً فهرست راهنمايى بر آن نوشته و منتشر شد. عنوان آن فهارس مختلف الشيعة است. اين فهرست نه به موضوعات فقهى پرداخته و نه پرسش هاى مكلفان را پاسخ گفته است, ولى در زمره رساله هاى عمليه آمده است. اگر به تسامح آن را از آثار وابسته فقهى بدانيم, جاى آن در كليات فقه است, نه رساله هاى عمليه.
5. المحصل في مسائل الهيئة از مرحوم نراقى درباره دانش هيئت و نجوم اسلامى است و با شماره 4001 در بخش رساله عمليه آمده است.
6. پرواز در ملكوت (شماره4105) از امام خمينى اساساً كتابى عرفانى نه فقهى است. يعنى اسرار نماز را از نگاه عرفان بيان مى كند.
7. مسئوليت هاى انسان, اسلام ضامن قوام جامعه (شماره4216) به هيچ وجه فقهى نيست, بلكه درباره تعليم و تربيت است.
8. كتاب فلسفه عمومى حقوق, از محمدجعفر لنگرودى در بخش (مباحث و احكام) آمده است, در حالى كه اصالتاً فقهى نيست.
9. كتاب نقد و طرح انديشه ها در مبانى اعتقادى از رضى شيرازى (شماره4400) كلامى است, ولى در بخش (مباحث و احكام) آمده است.
پراكندگى اطلاعات: در عصر كامپيوتر شبكه سازى اطلاعات بسيار آسان تر شده است و يكى از خدمات كتابشناسى ها عرضه اطلاعات مرتبط به هم در يك نظام به هم پيوسته و مشبك است. گسيختگى اطلاعات موجب به اشتباه افتادن كاربران خواهد شد. متأسفانه در اين كتابشناسى هيچ نشانى از شبكه بندى نيست. حتى چاپ هاى يك اثر كه قاعدتاً بايد در كنار هم مى آمد, ولى گاه در چند جا آمده است. به برخى از اين اشكالات مى پردازم:
1. الموسوعة الفقهية الميسرة در يك فصل در دو جا با شماره هاى 3675 و 3679 آمده است با اينكه دو چاپ از يك اثر است.
2. پاره اى از كتاب هاى مربوط به قواعد فقه در بخش اصول فقه و بخش ديگرى از آنها در رده آثار كلى فقه آمده است. براى نمونه نگاه كنيد به مدخل هاى 3693, 3773 و3774.
3. كتاب هاى مربوط به (فقه پزشكى) گاه در بخش احوال شخصيه مانند مورد شماره 4317 و گاه در بخش مباحث و احكام حقوقى, ادارى و سياسى مانند مورد 4343 آمده است.
4. گاه برخى كتاب هاى مربوط به يك موضوع در چند بخش پراكنده است, مثلاً برخى كتاب هاى وصيت, در بخش اصلى فقه و اصول (مانند شماره 3676) و برخى در (مباحث و احكام) (مانند شماره 4402 و4403) آمده است.
نيز كتاب هاى مربوط به تاريخ فقه با اينكه بايد در بخش تاريخ فقه و اصول بيايد, ولى در ديگر بخش ها آمده است. مثلاً كتاب تاريخ فقه اسلامى (شماره3764) در آثار كلى فقه آمده است.
اشكال در چكيده ها: علاوه بر اشكالات ساختارى در چكيده ها و اينكه براى برخى آثار مهم و نيازمند چكيده, چكيده تهيه نشده است, گاه اغلاط آشكار و اشتباهات جدى به چشم مى خورد. براى نمونه به موارد زير توجه فرماييد. زير اشكالات خط كشيده شده است:
1. چكيده الموسوعة الفقهية الميسرة, اين گونه آمده است:
…مشتمل است بر واژه ها و اصطلاحات فقهى, سرگذشت فقيهان و معرفى برخى كتب فقهى, حاوى توضيحات, تعريف, ارجاع و نشانى است. در انتهاى كتاب نمايه الفبايى مدخل ها…
2. چكيده 3689 اساساً مربوط به مدخل نيست.
3. در چكيده مدخل 3695 اين گونه آمده است:
در كتاب برخى احكام و قواعد مكاسب… شروط بيع و تصرف مال غير.
4. در چكيده كتاب التشريع الاسلامى: مناهجه و مقاصده (شماره3701) آمده است:
كتاب حاضر… در باب اصول فقه و قانون گذارى نگارش يافته است.
…مواثيق و يمين, تعاون و شراكت, وقف, قصب, سليم, تمكين و ملك.
5. چكيده وسيلة النجاة نوشته ابوالحسن اصفهانى اين گونه آغاز مى شود:
در اين رساله فقهى از امام خمينى(ره), از اين احكام سخن به ميان آمده است:
نام هاى پديدآورندگان: در مقدمه تأكيد شده كه نام پديدآورندگان براساس فهرست مستند اسامى مشاهير و مؤلفان مستندسازى شده است. اما با استناد به همان فهرست اشكالاتى مشاهده مى شود كه به برخى از آنها اشاره مى كنم:
درست
1. على مشكينى اردبيلى
2. حسين مؤيد
3. سيد ابوالقاسم خويى
4. روح الله خمينى (امام خمينى)
غلط
على اكبر مشكينى اردبيلى (ش3678)
حسين مويد (ش3740)
ابوالقاسم موسوى (ش3741)
خمينى روح الله (ش3848 و3849)
5. نويسنده پرواز در ملكوت را از احمد فهرى زنجانى دانسته (شماره 4105) در حالى كه نويسنده آن امام خمينى (سيد روح الله خمينى) است.
در پايان متذكر مى شود, اشكالات ويرايشى فراوانى به چشم مى خورد كه خود مقوله ديگر و نياز به تدوين مقاله ديگرى است.
اشكالات ويرايشى انواع مختلفى دارد. اشكالات موجود در عناوين مانند الموسوعة الفقهية الميسرة به غلط الموسوعه الفقيه الميسره (شماره 3675) و الفتاوى الواضحة به غلط الفتاوى الواضحته (شماره 3836) آمده است.
اميد است مسئولان محترم خانه كتاب كه در سال هاى اخير منشأ خدمات بوده و در فرايند فرهنگى كشور نقش داشته اند, توجه بيشترى به علميّت و استحكام نمايند. اگر امر دائر بين عرضه كارى پر اشكال يا عدم ارائه باشد, بهتر است عرضه نشود. البته كارهاى پژوهشى همانند خود انسان, عصمت ندارد و حتماً از خطاهايى برخوردارند, اما كثرت و انبوهى خطا و اشكال به طورى كه استفاده از آن را غيرممكن سازد, پذيرفته نيست و نشانگر فقدان مديريت علمى است. اين جانب به عنوان يك محقق كوچك اين كشور به دليل همين اشكالات هميشه به كتابشناسى هاى خانه كتاب اعتماد نداشته و استفاده تام و تمام نكرده ام. با اينكه شرط اول در هر كار اطلاع رسانى, جلب اطمينان و اعتماد كاربران است.