بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 3

سيرى در ديوان ظهير فاريابى
هنر على محمد

ديوان ظهيرالدين فاريابى, تصحيح و تحقيق و توضيح: دكتر اميرحسن يزدگردى به اهتمام دكتر اصغر دادبه.
به تازگى ديوان ظهيرالدين فاريابى به تصحيح و تحقيق و توضيح دكتر اميرحسن يزدگردى و به اهتمام دكتر اصغر دادبه منتشر گرديده است.
كتابِ حدود 592 صفحه اى ديوان ظهير, به دو بخش و شش فصل تقسيم گرديده است:
بخش اول گذشته از احوال و آثار مرحوم دكتر يزدگردى به قلم دكتر دادبه (تا صفحه 20) كه گزارش دلسوزانه اى است از زندگى و آثار خامه يزدگردى, مشتمل بر (مقدمه جامع ديوان استاد ظهيرالدين فاريابى (ص23ـ29); قصايد (ص33ـ179); قطعات (ص183ـ227); تركيب بند (231ـ240); ملمّعات (ص243); غزليّات (247ـ 255) و رباعيات و يك قطعه (259ـ 274) مى باشد. بخش دوم كه خود به شش فصل تقسيم شده است, دربردارنده اين مطالب است:
فصل اوّل. زندگى ظهير (ص277ـ 315); فصل دوم: شعر ظهير (317ـ356); فصل سوم: شعر ظهير در كتب ادب (357ـ 368); فصل چهارم: ديوان ظهير فاريابى (369ـ 381); فصل پنجم: فرهنگ لغات و كنايات و تعبيرات (383ـ 459); فصل ششم: حواشى و تعليقات (461ـ506) و سرانجام: (كتب و مؤلفاتى كه محل اعتماد و مورد استفاده قرار گرفته است) (507 ـ516) و نيز: فهرست ها (517 ـ592). جز از فهرست هاى گوناگون كه ممدّ كار محقق است, از صفحه 541 تا 592, (نمايه عام) بر فايده فهرست ها افزوده است و براى كسانى كه مى خواهند و مى توانند در باب كتب قديم ما و محتواى آنها بررسى و پژوهش كنند, بسيار سودمند است.
در بخش دوم (فصل اول): (زندگى ظهير) مصحّح به دقت در باب نام و نسب, زادگاه, مسافرت ها, تحصيلات, مذهب, وضع مادى و گذران زندگى, اخلاق, استادان و شاگردان, خانواده, درگذشت, مزار, شاعران معاصر, نظر بزرگان و ممدوحان ظهير, با استفاده از مآخذ معتبر موجود و در دسترس, سخن گفته است و بر آنچه او نوشته است كمتر مى توان چيزى افزود.
در فصل دوم اين بخش كه به شعر ظهير اختصاص يافته است, مصحح با باريك بينى و دقت علمى قريب به وسواس, قصايد, قطعات, تركيب بندها, ملمّعات, غزليات, مثنوى ها, رباعيات; سبك شعر ظهير و نقد آن و پاره اى از نكات دستورى و لغوى شعر وى را به محكّ نقد و تحقيق زده و از صافى ذوق سليم خود گذرانده است.
در فصل سوم, شعر ظهير در كتب ادب مورد تحقيق و مداقّه قرار گرفته است. آن گونه كه فى المثل كتابى منثور را نمى توان يافت كه مصحح بدان مراجعه نكرده باشد و آن را براى يافتن شعر ظهير از باء بسم اللّه تا تاء تمّت در مطالعه نگرفته باشد. كارى كه در مورد ديگر شاعران نشده است, اگرچه لازم و بايسته به نظر مى آيد.
در فصل پنجم كتاب, مصحح فرهنگى از لغات و كنايات و تعبيرات كتاب تدوين كرده است و براى هر مورد شاهد يا شواهد و امثله كافى و وافى به مقصود از كتب معتمد آورده است تا كار خواننده را آسان كند و او را از تورّق كتاب لغت يا مراجعه به كتب مرجع بى نياز سازد.
اما مصحح مرحوم, به اين هم قانع نشده است و در فصل ششم كه بدان (حواشى و تعليقات و شرح پاره اى از مشكلات اشعار) نام داده است; به شرح و توضيح پاره اى از اعلام و امثال و كنايات و مواردى پرداخته است كه شايد, نبود آنها خواننده دقيق النظر و كنجكاو را از فهم بعض اشعار باز مى داشت. در همه جا مى بينيم از مآخذ و مراجع دست اول و معتبر استفاده شده است و مصحح بى آنكه ادعاى استقراء تام داشته باشد, در هر مورد كوشيده است با سود جستن از مآخذ مورد وثوق و با اعتبار به توضيح و شرح مطلب بپردازد و ياريگر خواننده, در فهم كردن مطلب باشد; بى آنكه از در (تفاضل) وارد شود و با انباشتن و سياه كردن صفحات بسيار, براى هر نكته جزئى پيش پا افتاده و همه كس فهم, خواننده را دچار حيرت و سرگردانى سازد. تصحيح ديوان
(تصحيح انتقادى ديوان استاد ظهيرالدين فاريابى و بحث در احوال و آثار و حل مشكلات اشعار وى) موضوع رساله دكترى مرحوم يزدگردى در زبان و ادبيات فارسى بوده است كه در تاريخ 1/8/1336, از آن دفاع شده است, ولى آن مرحوم از 1336ش تا واپسين روز زندگى خود (چهارم فروردين ماه يكهزار و سيصد و شصت وپنج) ـ به مدت سى و دو سال ـ در هر فرصتى در باب محتواى اين رساله كار كرده است تا آن را به حدّ كمال نزديك گرداند.
نگاهى گذرا به فهرست رساله هاى تحصيلى دانشگاه طهران (زيرنظر حسين بنى آدم, ج1, طهران 1356ش) و نيز بررسى اصل مهم ترين آنها, خواننده و جستجوگر كنجكاو را به اين نتيجه مى رساند كه نظير رساله يزدگردى, از نظر دقت و عمق و وسواس علمى, در ميان آن همه رساله انگشت شمار است. شاعران هم عصر
(ظهيرالدين ابوالفضل طاهر بن محمد فاريابى) كه در قرن ششم مى زيسته و به سال 598ق در مقبره شعراى تبريز, در محله سرخاب, به خواب ابدى فرو رفته است, يكى از شاعران بزرگ و معروف اين قرن است, قرن قصيده سرايان بزرگ, كه با جمال الدين عبدالرزاق اصفهانى و انورى ابيوردى و مجيرالدين بيلقانى و اثيرالدين اخسيكتى و فلكى شروانى و نيز مثنوى سراى بزرگ و بى نظيرى چون نظامى گنجه اى معاصر بوده است و بعضى از اين بزرگان, چون جمال الدين عبدالرزاق به بزرگى و استادى او در كار شعر فارسى اذعان كرده اند. (ديوان جمال الدين عبدالرزاق طبع وحيد دستگرى, ص347 و مابعد, تركيب بند در مدح ظهير ديده شود). انورى يا ظهير
منازعه ميان فاضلان كاشانى در باب شعر انورى و ظهير و سرانجام (مجد همگر) را حَكَم ساختن از جمله موضوعاتى است كه در بعضى از كتب چون تاريخ گزيده و مونس الاحرار محمد بن بدر جاجَرمى و حبيب السير (طبع خيام, ص117 و118) و نيز مجمع الفصحا و تاريخ ادبيات براون (از سعدى تا جامى, ص139) و… نقل گرديده است و نشانگر اين نكته است كه اهل فضل و ادب, در گذشته براى شعر ظهير فاريابى ارزش و اعتبارى ويژه قائل بوده اند و آن را قابل اعتنا مى دانسته اند.
فاضل كاشانى در خطاب به (مجد همگر) مى نويسند:
قومى زناقدان سخن, گفته ظهير
ترجيح مى نهند بر اشعار انورى
قومى دگر برين سخن انكار كرده اند
فى الجمله در محل نزاعند و داورى
ترجيح يك طرف تو بديشان نما كه هست
زير نگين كلك تو ملك سخنورى
و (مجد همگر) در جواب مى گويد:
جمعى ز اهل خطّه كاشان كه برده اند
زارباب فضل و دانش گوى سخنوري…
در (انورى) مناظره شان رفت و در (ظهير)
تا مر كراست پايه بهتر ز شاعرى
از آب فرياب يكى عرضه داد دُر
از خاك خاوران دگرى زرّ جعفرى
ترجيح مى نهاد يكى مهر بر قمر
تفضيل مى نهاد يكى حور بر پرى
انصاف چون نيافت گروه از دگر گروه
من بنده را گزيد نظرشان به داورى
شعر ظهير اگرچه سرآمد ز جنس و نظم
با طرز انورى نزند لاف همسرى سعدى يا امامى هروى
بايد گفت كه مجد همگر پيش از آن كه براى شعرهايش به شهرت رسيده باشد, به خاطر قضاوتى است كه ذكر آن گذشت و نيز قضاوتى ديگر در باب (سعدى). وقتى كه بعضى از معاصران, عقيده او را در باب (سعدى) و (امامى هروى) مى پرسند, مى گويد:
در شيوه شاعرى به اجماع امم
هرگز من و سعدى به امامى نرسيم
نوشته اند كه سعدى (يا احتمالاً رندى ديگر) پس از شنيدن نتيجه داورى مجد همگر, با ايهامى دل انگيز گفته است:
همگر كه به عمر خود نكرده ست نماز
آرى چه عجب, گر به امامى نرسد
بارى, امامى هروى كه با مجد همگر و سعدى معاصر بوده است, در باب (شعر انورى و ظهير) پاسخ داده است:
اى سالك مسالك فكرت درين سؤال
معذور نيستى به حقيقت چو بنگرى
تمييز را ز بعد تناسب بدين دو طور
هيچ احتياجى نيست بدين شرح گسترى
اين معجزه ست و آن سحر, اين نور و آن چراغ
اين ماه و آن ستاره, وين حور و آن پرى شعر ظهير و ديگران
شعر ظهير همواره مورد توجه شاعران و بزرگان شعر فارسى بوده است:
ظهير در قصيده اى به مطلع (ديوان, يزدگردى, ص85):
شرح غم تو لذت شادى به جان دهد
شكر لب تو طعم شكر وادهان دهد
گفته است:
نُه كرسى فلك نهد انديشه زير پاى
تا بوسه بر ركاب قزل ارسلان دهد
تعريض سعدى در بوستان به اين بيت (چاپ فروغى, ص11):
چه حاجت كه نه كرسى آسمان
نهى زير پاى قزل ارسلان
مگو پاى عزّت بر افلاك نِه
بگو روى اخلاص بر خاك نه
گذشته از اينكه نقدى است بر مبالغه ظهير در مدح ممدوح و خارج شدن او در مبالغه پردازى از حدّ طبيعت, حاكى است از توجه سعدى به شعر ظهير.
(خواجوى كرمانى) در قصيده اى به مطلع (طبع سهيلى خوانسارى, ص42):
قمرى قارى نگر بگرفته در منقار, قير
نى تكلّم در كلام و نى ترنّم در صفير
مى گويد:
شمس اگر دادى مرا در سعدى طالع مدد
لاف خاقانى زدى طبع رشيدم با ظهير
و در حاشيه ديوان حافظ, چاپ مرحوم قزوينى (ص174) آمده است:
چه جاى گفته خواجو و شعر سلمان است
كه شعر حافظ بهتر ز شعر خوب ظهير
شاعرى نيز خطاب به (جامى) گفته است (مجمع الفصحاء, رضا قلى خان هدايت, ص330):
اى باد صبا بگو به جامى
آن دزد سخنوران نامى
بردى اشعار كهنه و نو
از سعدى و انورى و خسرو
اكنون كه سر حجاز دارى
و آهنگ ره مجاز دارى,
در كعبه بدزد, اگر توانى ديوان ظهير فاريابى
(امير خسرو دهلوى) در مقدمه اى كه بر ديوان خود به نثر نوشته است (B.M.Oq. 211104l. 163a) (ظهير) و (رضى الدين نيشابورى) را از (متقدمان شعرا كه بر فنون علم مملو و مشحون بوده اند و فروترين پايه ايشان, انشاى شعر بود) شمرده است.
(جامى) هم در (سبحةالابرار) (عقد سى ونهم) خطاب به خود گفته است:
جامى! اين پرده سرايى تا چند!
چون جرس هرزه درايى تا چند؟…
گه شوى سوى مقاصد قاصد
باشى آن را به قصايد صايد
مدح ارباب مناصب گويى
فتح ابواب مطالب جويي…
گه پى مثنوى آرى زيور
بر يكى وزن هزاران گوهر
گه ز ترجيع شوى بندگشاى
عقل و دين را فكنى بند به پاي…
گه كنى كم به معمّا نامى
خواهى از گمشده نامى كامى
بين كه چون سهم اجل را قوسى
گرد كرده ز پى فردوسى
با دل شق شده چون خامه خويش
مانده سر زير ز شهنامه خويش
ناظم گنجه نظامى كه به رنج
عدد گنج رسانيده به پنج
روز آخر كه ازين مجلس رفت
گنج ها داده ز كف, مفلس رفت
روز آخر كه از اين مجلس رفت
گنج ها داده ز كف مفلس رفت
گر چه مى رفت به سحرافشانى
بر فلك دبدبه خاقانى
گشت پامال حوادث دبه اش
بى صدا شد چو دبه دبدبه اش
انورى كو و دل انور او
حكمت شعر خردپرور او
كو ظهير آنكه چو خضر آب حيات
كلك او داشت روان در طبقات

استقبال ظهير و ديگران از غزل سنائى
ظهير غزلى دارد به مطلع (ديوان247):
يار ميخواره من دى قدحى باده به دست
با حريفان ز خرابات برون آمد مست
كه از جمله چند غزل انگشت شمار و اصيل اوست و در وحدت مضمون و معنى و نيز چگونگى وصف و تعبير وزن و قافيه ورَوى, به استقبال يكى از غزل هاى سنائى سروده شده است; با مطلع:
شور در شهر فكند آن بت زنّارپرست
چون سحرگه ز خرابات برون آمد مست
بعد از سنايى و قبل از ظهير, انورى نيز همين معنى و مضمون را ـ منتهى در وزن و قافيه ديگر ـ چنين سروده است:
باز دوش آن صنم باده فروش
شهرى از ولوله آورد به جوش
عطار كه مضمون غزل را مطابق ميل خود يافته, با همان قافيه وروى, اما در وزنى ديگر گفته است:
نيم شبى, سيم برم نيم مست
نعره زنان آمد و در را شكست
خواجوى كرمانى موضوع سابق الذكر را با همان قافيه ولى در وزنى متفاوت چنين سروده است:
سحرگه ماه عقرب زلف من مست
درآمد, همچون شمعى, شمع در دست
اما حافظه دو غزل دارد ـ با همان موضوع ـ كه دومى از نظر وزن و قافيه وروى, همانند غزل سنايى و ظهير است و از معروف ترين غزل هاى اصيل وى; با اين مطلع:

زلف آشفته و خوى كرده و خندان لب و مست
پيرهن چاك و غزلخوان و صراحى در دست
در چند قصيده اى هم كه حافظ از سر تفنّن و به جهت رفع تكليف سروده است, ظاهراً از اثرگذارى هاى ظهير بر كنار نمانده است.

قصايد ظهير و حافظ
علامه مرحوم محمد قزوينى, در حاشيه مقدمه اى كه بر ديوان حافظ نوشته است (صفحه قيه ـ قيو) مى گويد:
خواجه گويا در قصايد خود غالباً شيوه ظهير فاريابى را پيروى كرده و معتقد سبك و اسلوب او بوده, چنانكه قصيده او به مطلع:
شد عرصه زمين چو بساط ارم جوان
از پرتو سعادت شاهِ جهان ستان
ظاهراً به استقبال اين قصيده ظهير است [چاپ يزدگردى, ص141]:
گيتى ز فرّ دولت فرمان ده جهان
مانَد به عرصه ارم و روضه جهان
و قصيده ديگر او به مطلع:
ز دلبرى نتوان لاف زد به آسانى
هزار نكته درين كار هست تا دانى
به نحو وضوح به استقبال اين قصيده ظهير است [(چاپ يزدگردى, ص176)]:
(درين هوس كه من افتاده ام به نادانى
مرا به جان خطر است از غم تو تا دانى)
و قصيده او به مطلع:
(سپيده دم كه صبا بوى لطف جان گيرد
چمن ز لطف هوا, نكته بر جنان گيرد)
گويا از حيث سبك و اسلوب و نيز وزن به استقبال اين قصيده ظهير باشد [(چاپ يزدگردى, ص82)]:
(سپيده دم كه صبا مژده بهار دهد
دم هوا مدد نافه تتار دهد)
همچنين ظهير در قصيده اى به مطلع (ديوان, يزدگردى, ص131):
(چو ماه يكشبه بنهفت چهره از نظرم
مه دو هفته درآمد به تهنيت ز درم
گفته است:
(مرا اميد وصال تو زنده مى دارد
وگرنه, بى تو نه عينم بماند و نه اثرم)
حافظ در بيتى, مصراع اول را چنين تضمين كرده است (ديوان چاپ قزوينى, ص254):
(مرا اميد وصال تو زنده مى دارد
وگرنه, هر دمم از هجر تست بيم هلاك)
كه از غزلى است به مطلع:
(هزار دشمنم ار مى كنند قصد هلاك
گَرَم تو دوستى از دشمنان ندارم باك)

اثرپذيرى كمال اسماعيل از ظهير
كمال الدين اسماعيل نيز متأثّر از ظهير است و بعضى از قصايد مهم وى را استقبال كرده است, از جمله ظهير قصيده اى دارد به مطلع (چاپ يزدگردى, ص112):
(هزار توبه شكسته است زلف پرشكنش
كجا به چشم درآيد شكست حال منش؟)
كه كمال به اقتفاى ظهير گفته است:
(درست گشت همانا شكستگى منش
كه نيك از آن بشكسته است زلف پرشكنش)…
سپس مى گويد:
تواردى مگر افتاده بود در مطلع
بدين سبب رقمى از قصور بر مزنش
ظهير اگرچه كه صرّاف نقد اشعار است
گمان مبر كه زند بنده نقب بر سخنش
كه گاه فكرت اگر بر نبات نعش خورم
دهم به نوك قلم انتظام چون پرنش) ظهير و خواندمير
در باب اين بيت ظهير (ديوان, يزدگردى, ص86):
(پيرند چرخ و اختر و بخت تو نوجوان
آن به كه پير دولت خود با جوان دهد)
دو حكايت در (حبيب السير) (چاپ قديم) آمده است:
يكى در خصوص شاهرخ پسر تيمور (جزء3, ج2, ص137);
ديگرى در باب يكى از سلاطين قراختايى كرمان (جزو2, ج3, ص11)
بيت را هم صاحب حبيب السير, به صورت:
(چرخ است پيرو اختر بخت تو نوجوان
آن به كه پير نوبت خود با جوان دهد)
نقل كرده است و چون بعضى از الفاظ آن با نسخه بدل هاى چاپ يزدگردى مطابقت دارد, نشان مى دهد كه اين اختلاف نتيجه دست كارى ناسخان يا روايت كنندگان قديم است.
به هر حال, بيت ظهير و دو حكايت در باب آن, حاكى از توجه اهل قلم به شعر ظهير است و مطلوب بودن آن نزد نويسندگان در روزگاران گذشته.
نظر شرف الدين رامى
(شرف الدين رامى) در انيس العشاق (به تصحيح عباس اقبال آشتيانى, 1325) در باب اول از كتاب منحصر به فرد خود كه اختصاص به (صفت موى) دارد (ص5 ـ9) پس از شمردن استعاره ها و تشبيهاتى كه شاعران در باب موى معشوق به كار برده اند, نويسد:
(برخلاف اين تشبيهات ظهيرالدين فاريابى, زلف را جادو مى خوانَد و درين تشبيه مخترع است, چنانكه مى گويد:
(زلفت به جادوى ببرد هر كجا دلى است
وانگه به چشم و ابروى نامهربان دهد)
(ديوان, چاپ يزدگردى, ص85 ديده شود). جنبه هاى گوناگون شعر ظهير
شعر ظهير با آنكه انسجام دارد, گاه به سبب اينكه شاعر در مديحه گويى و مبالغه پردازى از حد طبيعت و عادت, زياده از اندازه خارج مى شود, خالى از ركاكت و زشتى نيست (ديوان, ص108):
خرده عدل تو تا پر زده است در عالم
به جاى بيضه نهاده ست ماكيان گوهر
گاهى فخريه هاى ظهير, يادآور شعرى از (متنبّى) است. مثلاً (متنبّى) گفته است (العَرف الطيّب, ناصيف يازجى, بيروت, 1305, ص343):
(انا الذى نظر الاعمى الى ادبى
واسمعَت كلماتى مَن به صمم)
ظهير هم مى گويد (ديوان224):
(كمال دانش من كور ديد و كر بشنيد
به نظم و نثر, چه در پارسى چه در تازى)
شايد آشنايى با ادبيات عربى موجب اين نوع قرابت معنايى شده باشد. زيرا مطالعه شعر ظهير به ما مى فهماند كه وى گذشته از قرآن مجيد و مسائل قرآنى, از ادب عربى نيز كاملاً بهره مند بوده است. وقتى مى گويد (ديوان, ص65):
(تأويل توأمان چه بود پيش از آنك مُلك
آن را دهد خداى كه دين را شعار كرد)
به (الدين والمُلك توأمان) نظر دارد كه در بعضى از كتب قديم ما به عنوان (حديث) نقل شده است, اما محققاً حديث نيست; بلكه جمله اى است مأثوره, مأخوذ از عبارتى از (عهد اردشير) يعنى وصيت نامه اردشير براى شاهان بعد از او كه (ابوعلى مسكويه) ترجمه عربى آن را در (تجارب الاُمَم) نقل كرده است و مرحوم على اكبر دهخدا, آن را از روى تجارب الامم در (امثال و حكم) خود (ج3, ص613 و مابعد) آورده است: (واعلموا انّ الملك والدين اخوان توأمان…)
(رجوع كنيد به: عهد اردشير, احسان عباس, دار صادر, بيروت, 1387ق, ص53; سند بادنامه, تصحيح احمد آتش, استانبول 1948, ص4; فرائد السلوك, چاپ طهران, ص42; كليله و دمنه, تصحيح و توضيح مجتبى مينوى, ص4; نامه تنسر, چاپ مينوى, ص8 و53; چهار مقاله, نظامى عروضى, طبع دكتر محمد معين, ص18; اخلاق ناصرى, چاپ مينوى ـ حيدرى, ص285; التوسل الى التّرسّل, به تصحيح احمد بهمنيار, 1315ش, ص102; مرصاد العباد, تصحيح دكتر محمدامين رياحى, ص436, عيون الاخبار, دينورى, ج1, ص13 و….)
بعضى از اشعار ظهير به صورت (ضرب المثل) درآمده است, مثلاً (ديوان, ص34 و35):
(جزاى حسن عمل بين كه روزگار هنوز
خراب مى نكند بارگاه كسرى را)
(نى نى! ازين ميانه تو مخصوص نيستى
در هر كه بنگرى به همين داغ مبتلاست)

در بين اشعار ظهير, آن دسته كه جنبه (شبه مثل) دارد كم نيست و مرحوم دهخدا مبلغى را از اين نوع اشعار در امثال و حكم آورده است (ج1, ص(نو) و (نز); ج2, ص(نط) و (س) و ج4, ص(مو) ديده شود).
استشهاد نويسندگان و مؤلفان كتاب هايى از قبيل مرزبان نامه, المعجم فى معايير اشعار العجم, سلجوق نامه بن بى بى, نفثة المصدور , تاريخ نامه هرات (بيش از ديگران), جهانگشاى جوينى, روضات الجنات, تاريخ وصّاف, تاريخ گزيده, انوار سهيلى, تاريخ معجم, اشعة اللمعات, تاريخ طبرستان و… به شعر ظهير, حاكى از ارزش و اهميّت اين اشعار است و توجه اهل قلم از هر دسته به آن. ويژگى هاى شعر ظهير
شعر ظهير فاريابى, شعرى روان و با انسجام است و قصايد او معمولاً با تغزّل شروع مى شود; تغزّلى كه از الفاظ خوش آهنگ به وجود آمده است.
سپس با (تخلص) استادانه به ستايش ممدوح مى پردازد و در پايان با (شريطه)اى روان و خاص پسند و عام فهم, وى را دعا مى كند. شريطه ها متنوع اند.
گاهى قصيده بدون داشتن (تشبيب) و (نسيب) با پند و اندرز و تنبيه شروع مى شود. گاه نيز, قصيده, نه با تشبيب شروع مى شود و نه با پند و عبرت, بلكه شاعر كه از ناكامى خود نسبت به ديگر قصيده سرايان مدح گستر در به دست آوردن مال و منال, دچار دردمندى و رنجورى شده, به شكايت و شكوه مى پردازد. چون به عيان مى بيند با آنكه از نظر علم و اطلاع و قدرت شاعرانه و ستايشگرى, از ديگران پاى كمى ندارد, مزدش ـ مزد مداحى هاى مبالغه آميز و گزافه مانندش ـ كمتر از آنهاست و آنجا هم كه به حق منتظر نواخت و انعام است, بى نصيب مى ماند و كيسه ديگران پر مى شود. (اجتماع كواكب) در شعر ظهير
از جمله اين موارد, يكى هم مسئله (قران كواكب يا (اجتماع كواكب) است. توضيح مطلب اينكه: هميشه در ايران, عالمان و حكيمان راستين و فيلسوفان حقيقى با صحّت احكام نجومى مخالف بوده اند و بعضى از بزرگان آنها مانند ابونصر فارابى, حتى رساله اى در ردّ آن انشا كرده است و ابن سينا در آخر كتاب (شفا) در بطلان احكام نجومى سخن گفته است و كسى مانند ابوريحان بيرونى كه مطلقاً او را بايد بزرگترين عالم در آن روزگاران به شمار آورد ـ با آنكه در علم هيئت و نجوم يد طولايى داشته است ـ وقعى به احكام نجومى نمى گذاشته است و شاعر و رحّاله و متفكر و نويسنده اى بزرگ چون ناصرخسرو, چنين احكامى را مردود مى دانسته است.
بارى از جمله وقايع فلكى كه منجّمان آنها را در حوادث زمينى و احوال و اعمال انسانى دخيل مى دانسته اند, يكى هم (اجتماع كواكب) يا (قران كواكب) بوده است كه عبارت باشد از اجتماع دو يا چند ستاره در يكى از برجهاى دوازده گانه.
مهم ترين اين قرانات, اجتماع هر هفت سياره (ماه و عُطارد و زهره و خورشيد و مريخ و مشترى و زحل) است.
منجّمان چنين قرانى را دليل بر طوفان هاى عظيم مى دانستند و به سال 582ق. يكى از همين قران ها اتفاق افتاد و چهل پنجاه سالى پيش از آن منجمان پيش بينى طوفان شديدى را به هنگام وقوع اين قران كرده بودند و شاعران اهل نجوم نيز غالباً با آنها همداستان شده بودند.
از جمله خاقانى در قصيده اى كه 28سال قبل از وقوع قران كواكب, در مدح منوچهر شروانشاه و بناى بند باقلانى سروده است, گفته (ديوان چاپ عبدالرسولى, 284ـ286, 492ـ493):
بود در احكام خسرو كز پس سى كم دو سال
خسف آب و باد خواهد بود در اقليم ما
باد را بشكست پاى و آب را بربست دست
تا نه زاب آيد گزند و نى ز باد آيد بلا
و در (تحفة العراقين) گويد:
در گوش مقلدان احوال
دادند خبر كه بعد سى سال
سرّيست به سير اختران در
خسفى است به بيست و يك قران در
كاشفته شود جهان ز اسباب
يك نيمه ز باد و نيمى از آب

البته در تحفة العراقين و قصايد, ادعاى بى اعتقادى به احكام نجومى مى كند و منجمان را دروغ زن مى خواند. نظامى نيز كه در 576 مثنوى (خسرو شيرين) را به پايان برده است, اشاره اى به اين قران دارد:
(مگر خسفى كه خواهد بودن از باد
طلاق امر خواهد خاك را داد)
ظاهراً (انورى) ـ كه به گفته عوفى (لباب الالباب, ج2, ص125ـ125): (در معرفت درج و دقايق نجوم از جهان بر سر آمده) بود ـ با توجه به آنچه افضل الدين كرمانى در (عقد العلى) (طهران, 1311, ص17) نوشته است, در باب تأثير اين قران حكمى كرده بوده است كه در همه جا انتشار يافته بود و شخصى موسوم به فريد نسوى (يا: فريد كاتب) حكم او را رد كرده بوده است:
گفت انورى كه از جهت بادهاى سخت
ويران شود عمارت و كُه نيز بر سرى
در روز حكم او نوزيده ست هيچ باد
يا مرسل الرياح تو دانيّ و انورى

اكنون بايد به ياد آورد كه در ديوان ظهير (چاپ يزدگردى صفحات 67, 183 و 225ـ226) ابياتى وجود دارد مُنبى از اين كه شاعر در هنگام اقامت شش ساله در نيشابور, رساله اى در باطل بودن حكم طوفان منجّمان تأليف كرده بوده است و آن را به نزد ممدوحى كه او را (سَر ملوك جهان) مى خواند, فرستاده بوده است, اما (سر ملوك جهان) كه نمى دانيم كيست ـ يا بنده نمى داند كيست ـ به رساله او اعتنايى نكرده و برعكس به آن كسى كه به حتمى بودن طوفان حكم كرده بوده است, صله مى دهد.
در باب (اجتماع كواكب در سال 582) مقاله اى عالمانه با همين عنوان تقريباً نيم قرنى پيش از اين از مرحوم استاد مينوى منتشر گرديده است كه بعضى از اطلاعات مندرج در اين مقاله, مأخوذ از آن تحقيق است (ر.ك: مجله يغما, سال هشتم (1334) شماره دوم; مجله دانشكده ادبيات طهران, سال دوم (1334) شماره چهارم و نيز تاريخ و فرهنگ ديده شود)
در تحقيق عالمانه استاد, در باب اين پيش بينى و آنان كه بر بطلان چنان حكمى نظر داده بوده اند, از جمله ظهير فاريابى به دقت و از سر علم و اطلاع به طور مستوفى بحث شده است. به هر حال ظهير گفته است (ديوان, ص67):
شهريارا خبر باد قران مى دادند
كه هم روى زمين زعزع و صرصر گيرد
باد در عهد تو كى زَهره آن داشت كه او
خاك پاى تو, نه چون تاج به سر برگيرد
گرد از باد برانگيزى اگر فرمانت
نه چو فرمان سليمان پيمبر گيرد
و در قطعه اى گفته است (ديوان, ص183):
شاها زكوة گوش و زبان را ز راه لطف
بشنو ز من سؤالى و تشريف ده جواب
آن كس كه حكم كرد به طوفان باد و گفت
كاسيب آن, عمارت عالم كند خراب
تشريف يافت از تو و اقبال ديد و كس
در بند آن نشد كه خطا گفت يا صواب
من بنده چون به پيش تو ابطال كرده ام
با من چرا ز وجه دگر مى رود خطاب
و در قطعه اى ديگر مى گويد (ديوان, 225ـ226):
سر ملوك جهان, شهريار روى زمين
به دست و دل, حسد بحر و غيرت كاني…
مرا به مدت شش سال حرص علم و ادب
به خاكدان نشابور كرد زندانى
به پرهيز كه كسى نام برد در عالم
چنان شدم كه نيابم به عهد خود ثاني…
از آن سپس به جناب تو التجا كردم
مگر كه حق من از روزگار بستاني…
رسالتى كه ز افشاى خود فرستادم
به مجلس تو در ابطال حكم طوفانى
اگر در آن سخنت شبهت است و مى خواهى
كه از جريده ايام نيز برخوانى
مرا چنانكه بود هم معيشتى بايد
كه بى غذا نتوان داشت روح حيوانى

از اشعارى كه نقل گرديد, جز مسئله اجتماع كواكب در سال 582, نكته ديگرى نيز استنباط مى شود و آن, بى بهره ماندن يا كم بهره بودن شاعر از انعام ها و صلاتى است كه ديگر مداحان گزافه گو مى گرفته اند. مديحه پردازى بى حاصل
وى با آنكه در قصايد و قطعات و تركيب بندهاى خود بيش از سى تن از شاهان و صدور و اكابر را مدح گفته است, هيچگاه نه همچون عنصرى (از نقره ديگدان زده بوده است و نه و از زرآلات خوان ساخته بوده) بلكه هميشه از تنگدستى و بى بهره ماندن خود از نواخت و انعام بزرگان زمانه ناليده است و اوج اين نوع شكوه و شكايت, مثنوى معروف اوست متضمّن تمثيلى معروف تر در آن كه در (حسب حال) خود گفته و در جهانگشاى جوينى و بسيار جاى ديگر نقل گرديده است (ديوان, ص253):
…عالمى بر فراز منبر گفت:
كه چو پيدا شود سراى نهفت,
ريش هاى سپيد را ز گناه
بخشد ايزد به ريش هاى سياه
يا ز ريش سياه, روز اميد
باشد اندر پناه ريش سپيد
مردكى سرخ ريش حاضر بود
دست در ريش زد چو اين بشنود,
گفت: (ما خود درين شمار نه ايم
در دو عالم به هيچ كار نه ايم)

موضوع قطعه هاى ظهير بيشتر در بى توجه بودن ممدوح به وى و شرح دادن نابسامانى وضع مادى و زندگى دنيايى خود است.
محتواى چهار تركيب بندى كه از ظهير به جا مانده است, همانند قصيده هاى مدحى وى است. دو ملمّع در چهارده بيت, روشنگر اين نكته است كه ظهير از ادب عربى اطلاعات وسيع و كافى داشته است. ظهير قصيده سرا
آنچه در طبع انتقادى مرحوم دكتر يزدگردى از ديوان ظهير, بيشتر ذهن و توجه را به خود جلب مى كند, غزل هاى وى است كه تعدادشان از شمار انگشتان دو دست بيشتر نيست و اين نكته مى رساند كه اولاً برخلاف نظر بعضى از پژوهندگان, ظهير در سير تكاملى غزل فارسى كارى نكرده است, همان طور كه در مثنوى سرايى نيز كارا و تأثيرى در به حدّ كمال رسيدن مثنوى نداشته است.
او خود در قصيده اى با آنكه (غزل) را از جنس شعر خوشتر مى داند, بر پيشه ستايشگرى خويش به صراحت اشاره مى كند (ديوان, 58 ـ59):
مرا ز دست هنرهاى خويشتن فرياد
كه هر يكى به دگرگونه داردم ناشاد
بزرگتر ز هنر در عراق عيبى نيست
ز من مپرس كه اين نام بر تو چون افتاد
مرا خود از هنر خويش نيست چندان بهر
خوشا فسانه شيرين و قصه فرهاد
تمتّعى كه من از فضل در جهان ديدم
همان جفاى پدر بود و سيلى استاد
كمينه پايه من شاعرى است خود بنگر
كه چندگونه كشيدم ز دست او فرياد
به پيش هر كه از آن ياد مى كنم طرفى
نمى كند پس از آن تا تواند از من ياد
ز شعر جنس غزل خوشترست و آن هم نيست
بضاعتى كه توان ساختن از آن بنياد
بناى عمر خرابى گرفت, چند كنم
ز رنگ و بوى كسان خانه هوس آباد…
برين بسنده كن از حال مدح هيچ مگوى
كه شرح درد دل آن نمى توانم داد
بهين گلى كه از او بشكفد مرا اين است
كه بنده خوانم خود را و سرو را آزاد
گهى لقب نهم آشفته زنگئى راحور
گهى خطاب كنم مست سفله اى را راد
هزار دامن گوهر نثارشان كردم
كه هيچكس شبهى در كنار من ننهاد
هزار بيت بگفتم كه آب از او بچكيد
كه جز ز ديده دگر آبم از كسى نگشاد…

بلى! ظهير با آنكه مى داند كه براى گذران زندگى, گاهى (آشفته زنگئى) را (حور) مى نامد و گاه (مست سفله اى) را (راد) خطاب مى كند, با اين همه, باز ساده دلانه به اميد دريافت صله و انعام از چنين فرمايگانى است و در خلاب مدح و مرداب ستايش زر و زورداران غوطه مى خورد.
به هر حال اينكه ظهير فاريابى قصيده سرا و مديحه پرداز بوده است نه غزل سرا و در خط سير پر نشيب و فراز و درازآهنگ غزل فارسى كارى نكرده است كه به چيزى ارزد, از جمله نكته هاى بسيارى است كه از تحقيقات ارزمند مرحوم يزدگردى مى توان دريافت.
از جمله نكات ديگر درباره اين طبع انتقادى وجود نزديك به يكصد رباعى در مضامين مختلف است, از جمله مرده ريگ ادبى ظهير كه از راه اين چاپ به دست ما رسيده است.
از نظر وزن و قافيه, قصايد ظهير متمايل به اوزان گوناگون سبك تركستانى يا خراسانى است و بناى قافيه غالباً بر الفاظ ساده است و اساس رديف بيشتر بر (فعل) است.
گرچه زادگاه ظهير فارياب (يا به صورت مُمال فيرباب): (فقيل لها فيرياب)/ معجم البلدان, ج6, ص328) از مهم ترين شهرهاى جوزجان ـ نه فاراب ـ ولايتى وراء رود سيحون در حدّ فاصل بلاد ترك از شهرهاى چاچ (=تاشكند فعلى) بوده است; در اشعارش به لغات و اصطلاحاتى كه صبغه بومى و محلى (Local colour) داشته باشد, برنمى خوريم. چاپ ديوان ظهير
ديوان ظهير با آنكه بيش از 6بار در هند چاپ شده است (1285ق: كانپور; 1294ق. لكهنو; 1331ق. لكهنو; 1848م. كانپور; 1912م.بمبئى) در 1324ق. آن را موسى انصارى چاپ كرده بود كه حاوى بسيارى از اشعار شعراى ديگر من جمله كمال الدين اسمعيل و شمس طبسى و… است.
چاپ هايى هم كه بعدها در طهران و مشهد, از ديوان ظهير شده است (دو چاپ از تقى بينش و يك چاپ از هاشم رضى) در هيچ يك نكاتى كه لازم است در نقد علمى متون رعايت شود, مراعات نگرديده است و آن چنان كه بايد و شايد قابل اعتماد و اعتبار نيست.
نخستين بار (شمس كاشى) (فوت: 602ق) سه چهار سالى پس از فوت ظهير به جمع آورى ديوان وى پرداخت و بى گمان مرحوم يزدگردى آخرين فردى است كه با اين همه دقت و وسواس علمى با كوشش مورچه وار توانسته است نسخه اى منقّح از ديوان ظهير عرضه كند. نكته اى از دستور زبان تاريخى
از جمله نكات دستورى قابل اعتنا در ديوان ظهير فاريابى, (حذف شناسه فعل) به قرينه لفظى است. در اين بيت (ديوان, ص33):
(سفر گزيدم و بشكست عهد قربى را
مگر به حلّه ببينيم جمال سلمى را)
كه شاعر, شناسه فعل (بشكست) (=بشكستم) را به قرينه لفظى حذف كرده است. اين نوع حذف در آثار منثور و منظوم متعلق به حوزه ادبى ماوراءالنهر و خراسان غالباً از قرن پنجم تا هفتم ديده مى شود كه البته در حوزه هاى ادبى ديگر ـ مثلاً حوزه ادبى فارس, جز به ندرت و از سر تفنّن, چنين كاربردى ديده نمى شود. همچنين پس از قرن هفتم نيز گاه به گاه در حوزه هاى ادبى خراسان بزرگ و ماوراءالنهر اين نوع حذف وجود دارد.
اما اينكه شادروان محمدتقى بهار (ملك الشعرا) نوشته است كه (سبك شناسى, ج1, ص346 و ج2, ص105):
(افراد فعل معطوف از خصائص فارسى قرون اوليه است) بنابر حدسى است كه آن بزرگوار زده و گمانى كه كرده است, نه براساس استقراء.
از جمله قديم ترين اين نوع استعمال, دو بيت است كه در لغت فرس (چاپ عباس اقبال) آمده است:
چندى مديح گفتم و چندى عذاب ديد (=ديدم)
گرسيم نيست بارى, جفتى شمم فرست,
(كوفته را كوفتند و سوخته را سوخت (=سوختند)
وين تن پيخسته را به قهر بپيخست (=ند)
اسدى طوسى نيز در (گرشاسب نامه) گفته است (طبع حبيب يغمايى, ص120):
(همانگه غريوى ز لشكر بخاست
كزين بيشه, ناگاه بر دست راست,
دويدند دو ديو و از ما دو مرد
ربودند و بردند و كشتند و خورد (= ـ ند)
نيز گرشاسب نامه, صفحات167, 177, 232 و241;
ديوان سوزنى سمرقندى (چاپ دكتر شاه حسينى, 1338) ص32 و442;
لباب الالباب (چاپ براون ـ قزوينى 1902م.) باب هفتم, فصل دوم, ص215; ايضاً باب يازدهم, ص376 و نيز ص317 تعليقات محمد قزوينى.
سندبادنامه (چاپ احمد آتش, استانبول 1948) صفحات 23, 89, 107, 243 و321;
كليله و دمنه (چاپ اول مينوى) صفحات19, 27, 35, 36, 47, 48, 49, 50, 89, 107, 133, 142, 143, 153, 155, 159, 176 و189;
نفثة المصدور زيدرى (طبع دكتر يزدگردى) ص12, 13, 16, 18, 24, 43, 45, 65, 66, 82, 86, 87, 100 و102;
المعجم فى معايير اشعار العجم (چاپ دانشگاه طهران) ص4, 5, 7, 11, 77, 116, 131 و132;
جهانگشاى جوينى (طبع قزوينى) ص (قيد ـ قيد) ج1 و صفحات43, 48, 50, 104, 114, 218 و227 همان مجلّد;
مقامات ژنده پيل (چاپ بنگاه ترجمه و نشر كتاب) ص13, 14, 24, 32, 54, 93, 100, 114, 123 و148;
و بسيارى از كتب و مآخذ ديگر كه به جهت احتراز از تطويل, از قيد نام و مشخصات آنها صرف نظر مى گردد. شعر ظهير در ترازوى نقد استادان
بى شك, براى خواننده اى كه كنجكاوانه ديوان ظهير را به مطالعه مى گيرد, بايسته است كه نظر منتقدانه استادان ديگر را در باب شعر ظهير با آنچه مرحوم يزدگردى در اين باره, دريافته است, بسنجد تا بتواند به نكات تازه اى دست بيابد و درباره شعر ظهير به درستى داورى كند.
از اين رو, نظر چند تن از استادان شعر و نقد اين روزگار نقل مى شود تا ابزار سنجش از براى خواننده جستجوگر به دست باشد و همه اظهارنظرها را با هم مقايسه كند و آنچه را كه درست مى داند, از آن ميان برگزيند.
مرحوم استاد سعيد نفيسى نوشته است (تاريخ نظم و نثر در ايران… ص106ـ107):
(وى [ظهير فاريابى] كاملاً به سبك شاعران عراق و با اصول ناتوراليسم سخن مى گفته و اين روش در سخنان وى آشكارتر از ديگران است و معانى دقيق و مبالغات شاعرانه را گاهى به حد كمال رسانيده است).
مرحوم دكتر مهدى حميدى مى نويسد (بهشت سخن, 1366, ص445):
(در ديوان كوچك و چند هزار بيتى او به نسبت ديگران قصايد خواندنى كم نيست و زبان او از جهت تعبير و بيان مى تواند رابط (سبك خراسانى) و (سبك فارسى) [سبك شاعران فارس] شمرده شود.
زيرا بيان وى در مدايح تقريباً همان بيان انورى است كه تا حدى جزالت و فشردگى و استحكام آن كاسته شده و در تغزّل و پند همان زبان سعدى است كه بدان حد از لطف و ظرافت و جمال نرسيده; بنابراين قصايد وى اگرچه طمطراق و طنطنه و شكوه قصايد (خراسانى) را ندارد, از نرمى و لطافتى كه بتواند منشأ و مبدأ غزل هاى جذاب و دلنشين (فارسى) شود, خالى نيست).
مرحوم دكتر زرين كوب نويسد (از گذشته ادبى ايران, ص312ـ313):
(در بين قصايد او آنچه در همين اواخر عمر در زمينه زهد و وعظ و تحقيق نظم كرد, او را از بعضى جهات در رديف خاقانى, سنايى و كمال اسماعيل قرار داد.
ديوانش غير از قصايد و قطعات زيبا و پر مغز شامل پاره اى غزل هاى لطيف هم هست كه از پاره اى جهات غزل هاى سعدى را به خاطر مى آورد.
سبك بيان او به دقت معنى و انسجام لفظ موصوف است. معانى اختراعى در اشعار او زياد است و ذوق ابداع او در مرحله تعبير, بيشتر آشكار است; مع هذا, معانى پر تكلف نيز به جهت همين دقت در ابداع در شعر او ديده مى شود.
اما, مزيّت عمده شعر او توجه به تهذيب لفظ و تنوّع تعبيرات است.
در عين آن كه او از استعمال الفاظ مردم كوى و برزن خوددارى كرده است; از طريق ممارست و دقت موفق شده است معانى خود را در الفاظ روان و گزيده بيان كند و سخن را از آنچه سبب پيچيدگى و دشوارآميزى باشد; منزه دارد و به طرز تعبير زبان محاوره نزديك شود).
آقاى دكتر محمدرضا شفيعى كدكنى در باب صور خيال و تصويرآفرينى در شعرهاى شاعران قرن ششم, از جمله نوشته است (صور خيال, ص218):
(از نيمه اول قرن پنجم مقدمات جايگزين شدن صنايع به جاى خلق تصويرهاى تازه در ديوان عنصرى آغاز شده بود و اين حركت ادامه يافت تا در ديوان معزّى و امثال او به صورت آشكارى درآمد و در قرن ششم رنگ عمده شعر فارسى ـ از نظر تازگى ـ وجود همين صنعت هاست و در ديوان هاى سرايندگان معروفى از قبيل انورى و ظهير صنايع بديعى است كه جاى صور خيال را گرفته و استادى ايشان در صنعت و صنعت سازى است كه گاه ذهن خواننده را به خويش مشغول مى دارد وگرنه اغلب تصاوير شعرى ايشان از مقوله معانى مشترك بايد به حساب آيد, چرا كه اجزاى آن در شعر گويندگان دوره هاى قبل آمده است). روش تحقيق يزدگردى
براى آنكه شيوه مرحوم يزدگردى در زمينه تحقيق روشن شود, بى مناسبت نيست كه تذكار داده شود كه آن معلم باسواد از دست رفته, پس از اتمام تحصيلات دانشگاهى و به دست آوردن بالاترين مدرك تحصيلى در زبان و ادبيات فارسى, از آموختن و ياد گرفتن باز نايستاد و بخشى نه چندان كم از اوقات عمر خود را براى كسب فيض در محضر استادان مسلم ادبيات عربى و فارسى ـ مرحوم هادى سينا و مرحوم محمد فرزان و مرحوم مجتبى مينوى ـ گذراند و به آنچه آموخته بود, بسنده نكرد و براى هر نكته اى ـ ولو ناچيز و كم اهميت ـ كتاب هاى بسيارى را از فارسى و عربى و فرنگى در مطالعه مى گرفت تا به شرح و توضيح دقيق مطلب بپردازد.
بهترين نمونه در اين زمينه, تصحيح و توضيح متنى دشوارخوان و دشوار فهم چون (نفثة المصدور) است كه هر محقق با اطلاع صبور و پر تحملى را به اعجاب وامى دارد.
سخنرانى وى در مجلس بزرگداشت ابوالفضل بيهقى ـ بيست ويكم تا بيست وپنجم شهريور ماه 1349ش. در باب (مياورى حواصل) (:پوستين حواصل در تاريخ بيهقى, ص580) باعث شد كه دنباله تحقيقات خود را در اين باب بگيرد و (حواصل و بوتيمار) تأليف شود.
يزدگردى در مقدمه اين كتاب (پيشگفتار, صفحه چهار) درباره شيوه كار خود به نكته اى درخور توجه و اهميت بسيار اشاره كرده است كه مى تواند (آئينه عبرتى) براى محققان سهل انگار و كم حوصله باشد; نكته اى كه رعايت نكردن آن, تحقيقات ادبى ما را اين گونه كم رنگ و بى رمق و بيمارگونه و بازارى نموده است:
(بى آنكه در اين رهگذر, دلش بر گذشت ماه و سال بلرزد چنانكه گويى از ديوان قضا خط امان, و يا از خزانه غيب, برات بقا آورده است, و يا خود از مَثَل پر مغز فى التأخير آفات انديشه اى به خاطر راه نداده است).
اين گفتار را نمى توان به پايان برد, جز اينكه از آقاى دادبه براى خدمتى كه صادقانه, بدون چشم داشت هيچ مزدى, به ادبيات فارسى و تحقيقات استادانه كرده اند, سپاسگزارى نمود و هم از جناب ايشان ملتمسانه خواست كه يادداشت هاى متنوّع و مختلف مرحوم يزدگردى را كه در حواشى كتب چاپى نوشته شده است, با همين صداقت و امانت گزارى و دلسوزى جمع و تدوين كنند و منتشر نمايند.
زيرا, بى شك در اين حواشى و يادداشت ها نكات بسيارى است كه براى فهميدن يا به دست آوردن آنها, بايد مدت هاى مديد صرف وقت كرد و معلوم هم نيست كه بتوان به همان نتايجى رسيد كه مرحوم يزدگردى رسيده است; چه, چنين پژوهش هايى نياز به استطاعت علمى و تحقيق و تعمق در ادب فارسى و عربى و نيز شكيبايى و صرف وقت بسيار دارد كه البته كار هركسى نيست.
بى شك, چاپ حواشى يزدگردى بر حافظ و تاريخ بيهقى و مرزبان نامه و راحة الصدور و جهانگشاى جوينى و… بسيار مغتنم است و سودمند كه مى تواند دست كم بعضى از مشكلات اين كتب را حل كند.مآخذ 1. از سعدى تا جامى, ادوارد براون, ترجمه على اصغر حكمت, 1327. 2. از گذشته ادبى ايران, دكتر زرين كوب, 1375. 3. از گوشه و كنار ادبيات فارسى, دكتر پرويز خانلرى. 4. بهشت سخن, دكتر مهدى حميدى, 1366. 5. تاريخ ادبيات در ايران, دكتر صفا, ج2, 1339. 6. تاريخ نظم و نثر در ايران و…, سعيد نفيسى, 2ج, 1344. 7. تاريخ و فرهنگ, مجتبى مينوى, 1352. 8. ديوان ظهيرالدين فاريابى, تصحيح و تحقيق و توضيح دكتر اميرحسن يزدگردى به اهتمام دكتر اصغر دادبه, طهران, 1381ش. 9. سيرى در شعر فارسى, دكتر عبدالحسين زرين كوب. 10. صور خيال در شعر فارسى, دكتر محمدرضا شفيعى كدكنى, 1372. 11. مجله دانشكده ادبيات طهران, سال دوم, شماره چهارم. 12. مقالات مجتبى مينوى, ج1. 13. يادداشت هاى سندبادنامه (زير چاپ) على محمد هنر. 14. يادداشت هاى قزوينى, چاپ ايرج افشار, ج5.


صفحه 4

متون حديثى اخلاقى اماميه در سده هشتم و نهم هجرى
خدايارى على نقى

درآمد
يك. در يك رده بندى مرسوم, معارف دينى را به سه دسته آموزه هاى اعتقادى, احكام فقهى و مسائل اخلاقى تقسيم مى كنند. از سوى ديگر مى توان گفت كه آيات و روايات به مثابه مواد و مصالحى هستند كه نظام هاى اعتقادى, حقوقى , اقتصادى و اخلاقى اسلام با بهره گيرى از مواد يادشده استخراج مى شود. به نظر مى رسد دانشوران مسلمان در بخش عقائد و فقه بيشتر از بخش اخلاق كار كرده اند. دليل اين مدعا آنكه ما در دو حوزه عقائد و فقه, شاهد شكل گيرى نظام هاى منسجم هستيم. مثلا آيات و روايات فقهى در كتابى مانند شرايع الاسلام ساختارى نظام مند يافته و نظام فقه اماميه راعرضه كرده است. در حوزه كلام و عقائد اماميه نيز مى توان چنين متونى را شناسايى كرد. در حالى كه در حوزه احاديث اخلاقى, كارى در خور انجام نگرفته است. نه مبانى و مبادى اخلاق دينى تنقيح شده و نه اساسا نظام اخلاقى مبتنى بر آموزه هاى دينى پديد آمده است. فقدان نظام در اخلاق دينى آفت ها و آسيب هايى را موجب گشته است.نمونه را جايگاه هر يك از آموزه هاى اخلاقى و نسبت آنها با يكديگر دانسته نيست. ومهمتر آنكه احاديث اخلاقى امكان نقد وپالايش نيافته و سره و ناسره آن بازشناسى نشده است. به تعبير ديگر احاديث فقهى با عرضه بر نظام فقهى ارزيابى مى شود. اما درباره احاديث اخلاقى چنين امكانى وجود ندارد .
دو. متون حديثى اخلاقى متنوع بوده وبا نگرش ها و رويكردهاى گوناگون نگاشته شده است .توجه به رويكرد خاص هر نويسنده به احاديث اخلاقى در اعتبار سنجى كتاب وى ضرورى است. موضوع نوشتار حاضر معرفى متون حديثى اخلاقى اماميه در سده هاى هشتم ونهم هجرى است. گفتنى است كه آثار حديثى اين دوره به سبك هاى مختلف نگاشته شده واز اهميت يكسان برخوردار نيستند. رويكرد غالب در اين متون مانند ارشاد القلوب ديلمى و مصابيح القلوب شيعى سبزوارى, سبك واعظانه است. از ويژگى هاى اين سبك آن است كه نويسنده مصادر و اسانيد احاديث را معرفى نمى كندو وجهه همت او ارشاد و موعظه خوانندگان و ترغيب ايشان به فضائل انسانى واخلاق والا و اعمال نيك و انذار و ترهيب نسبت به رفتارهاى ناشايست است. در اين متون نويسنده در كنار نقل حديث به يادكرد داستان هاى آموزنده و حكايات لطيف و اشعار نغز اهتمام مى ورزد تا خواننده را با شور واشتياق فراوان با خود همراه سازد.
نكته ديگر آنكه شمار كتاب هاى حديثى اخلاقى در اين دوره در مقايسه با متون كلامى و فقهى اندك است.براى مثال علامه حلى در حالى كه ده ها كتاب معتبر كلامى و فقهى نگاشته, تنها در بخشى از الرسالة السعدية به احاديث اخلاقى مى پردازد . 1. ارشاد القلوب الى الصواب المنجى من عمل به من أليم العقاب1
اين كتاب اخلاقى, نوشته حسن بن ابوالحسن ديلمى, محدّث بزرگوار اماميه در قرن هشتم هجرى است.2
كتاب, معروف به ارشاد ديلمى واز مصادر بحارالانوار است. علامه مجلسى, با عبارت ( كتاب لطيف مشتمل على أخبار متينة غريبة) از آن ياد كرده است.3 شيخ حر عاملى نيز در ياد كرد منابع وسائل, ارشاد را از جمله كتاب هايى مى شمارد كه نويسندگان آنها, به صحت آنها گواهى داده اند و قرائن بر ثبوت آنها بوده و به طور متواتر نقل شده يا صحّت انتساب آنها به نويسندگان بدون شك و ترديد است.4 شيخ آقا بزرگ5 و نويسنده روضات الجنات6 نيز از آن ياد كرده اند. ارشاد القلوب شامل دو جلد است: جلد اول در مواعظ و نصايح و جلد دوم در فضائل و مناقب اميرمؤمنان (ع) . شيخ حر عاملى بر دو جلد بودن آن تصريح كرده است.7 برخى از كتاب شناسان با توجه به قرائنى مانند اختلاف مضمون8 و اين كه نويسنده در ابتداى كتاب گفته كه كتابش داراى پنجاه و پنج باب در حكم و مواعظ است, وشمار اين ابواب در جلد اول تمام مى شودو نيز به دليل آن كه در جلد دوم, شعرى از حافظ رجب برسى از عالمان سده نهم در مدح حضرت امير(ع) آمده, در انتساب جلد دوم به او ترديد كرده اند.9افزون بر اينها در جلد دوم مطلبى آمده كه نشان مى دهد, نويسنده جزء دوم,معاصر علامه مجلسى يا متأخر از او بوده است. پس از نقل حديثى از شيخ مفيد آمده است:
(و ذكره المجلسى في المجلّد التاسع من كتاب بحارالأنوار والسيد البحرانى في كتاب مدينة المعاجز بتغير ما فمن أراد فليراجعهما)10 . آية اللّه نجفى مرعشى نيز بر آن هستند كه جزء دوم از ديلمى نيست. ايشان در مقدمه اى كه بر ترجمه جلد اوّل ارشاد نگاشته اند, آورده اند :
(… انصافاً كتابى است بسيار عزيز و عاليقدر و مشهور اين است كه دو جزء است. جزء اول در مواعظ و جزء دوم در مناقب. ولى نزد ما تقريباً ثابت است كه جزء دوم از وى نيست. و هر كسى ملاحظه و تدبر كند, اين معنى برايش واضح و هويدا خواهد شد)11 .
از قرائن بر صحت انتساب جزء دوم به ديلمى مى توان به موارد زير اشاره كرد :
قرينه اول تصريح شيخ حر عاملى بر دو مجلد بودن كتاب است.12 شيخ آقا بزرگ نيز ضمن تصريح بر دو مجلد بودن كتاب به نسخ خطى آن اشاره مى كند و از جمله از نسخه اى در المكتبة الحسينيّة نجف ياد مى كند كه دو جزء آن با دست خط يكسان نگاشته شده و به سال 1024 در تملك شيخ محمد صالح بن على قهپايى بوده است.13
قرينه ديگر آن كه ديلمى در مقدمه كتاب تصريح كرده كه كتاب خود را در پنجاه و پنج باب سامان داده است.14 در نسخه هاى مورد مراجعه (اعلمى, منشورات شريف الرضى, بوذر جمهرى (ترجمه )و مطبعة علميه نجف) جلد اول شامل پنجاه و چهار باب بوده و جزء دوم به منزله باب پنجاه و پنجم كتاب مى باشد. چنان كه در پايان جزء اول نيز آمده :
(تمّ الجزء الأول من كتاب ارشاد القلوب سنة 1398 هجرية ويليه الجزء الثاني الباب الخامس والخمسون والأخير وفيه فضائل الإمام علي(ع) ومناقبه وغزواته)15 .
درباره مضمون جزء دو نيز مى توان گفت كه ذكر فضائل و مناقب اميرمؤمنان (ع) ـ خصوصاً به شكلى كه ديلمى آورده ـ مى تواند نوعى پند و تذكر و يادآورى باشد. چرا كه قصد او از اين مباحث استدلال و احتجاج براى اثبات امامت و ولايت آن حضرت ـدر مقابل مخالفان ـ نيست; بلكه يادآورى فضائل و مناقب آن حضرت ـ براى شيعيان ـ است. اين امر از عدم ذكر مصادر و اسانيد و نيز استفاده نكردن از منابع روايى اهل سنّت پيداست. افزون بر آن كه هدف كلّى نويسنده, ارشاد دل ها به صواب است و چه امر صوابى بالاتر از فضائل حضرت اميرمؤمنان (ع) 16 .
درباره ارجاع به بحارالأنوار و مدينة المعاجز كه در متن جزء دوم آمده گفته شده كه اين امر ناشى از اشتباه ناشر بوده كه از هامش نسخه خطى وارد متن شده است.17 در مواضع ديگر كتاب چنين ارجاع هايى ديده نمى شود و از تعبير (بتغير ما فمن أراده فليراجعهما) پيداست كه مطلب از حاشيه نويس است .
كتاب ارشاد القلوب بنا به نقل الذريعة, از سوى شرف الدين يحيى بحرانى شاگرد محقق كركى, تلخيص شده است.18 نيز ابوالحسن شعرانى بر آن حاشيه زده است.19
برخى از نسخ خطى كتاب عبارتند از نسخه موجود در مكتبه حسينيه نجف كه هر دو جزء با خط يكسان كتابت شده و به سال 1024 در تملك شيخ محمد صالح بن على قهپايى بوده است. نسخه ديگر متعلق به كتابخانه علامه حسن صدر الدين است كه دست خط تملك شيخ حر عاملى بر آن است كه به سال 1083 به پسرش محمد رضا بخشيده است.20
نشر تحقيقى اين كتاب از سوى انتشارات اسوه, به سال 1375 ش با تحقيق و تصحيح آقاى سيد هاشم ميلانى انجام پذيرفته است. گفتنى است كه ـ همچنان كه محقق كتاب تذكر داده اند ـ در نسخه چاپ منشورات رضى, و نسخه چاپ مؤسسه اعلمى ـ احتمالاً بنا به ملاحظات سياسى ـ باب آخر جزء دوم در صفات دشمنان امام على (ع) حذف شده است. نكته ديگر آن كه در چاپ آقاى ميلانى ـ بر خلاف ساير نسخ چاپى ـ جزء اوّل شامل پنجاه و پنج باب است. بدين ترتيب كه باب پنجم نسخه هاى ديگر با عنوان (فى التخويف والترهيب ) در نسخه تحقيق ايشان ـ بر اساس نسخه خطى كتابخانه امام رضا(ع) در مشهد مقدس ـ زير دو باب (فى التخويف والترهيب من كتاب اللّه جلّ جلاله) (وباب فى التخويف من الاثار) آمده است. بدين سان پنجاه و پنج بابى كه نويسنده در مقدمه ذكر كرده, در جزء اوّل تمام گشته است.21
دو ترجمه فارسى از ارشاد القلوب ملاحظه شد: نخست ترجمه سيد هدايت اللّه مسترحمى كه با مقدمه آية اللّه نجفى مرعشى از سوى انتشارات بوذرجمهرى (مصطفوى) منتشر شده و شامل ترجمه جزء اول كتاب است. ترجمه دوم از آقاى سيد عباس طباطبايى است كه نوزده باب نخست جزء اول را تقطيع كرده و ذيل هر قطعه ترجمه آن را آورده است.
اين ترجمه از سوى دفتر انتشارات اسلامى منتشر شده است.
موضوع كتاب ارشاد القلوب, مواعظ و نصايح اخلاقى است.به لحاظ شيوه نگارش, گفتنى است كه نويسنده, اسانيد و منابع خود را ذكر نمى كند. او خود در مقدمه, ابتدا آياتى پيرامون خوف و رجاء, تقوا و خشيت, انذار و تبشير و سپس چند حديث از حضرت رسول (ص) در باب موعظه و نصيحت مى آورد. آنگاه مى نويسد : (وفي أحاديثه (ص) من المواعظ والزواجر ما هو أبلغ من كل كلام مخلوق و أنا أذكر ان شاء اللّه من ذلك ما تيسّر ايراده بحذف الأسانيد لشهرتها فى كتب اسانيدها, واتبع ذلك بكلام أهل بيته (ع), ومن تابعهم من الصالحين)22.
عناوين برخى از ابواب كتاب از اين قرار است: ثواب موعظه و مصلحت در آن, زهد در دنيا, ذم دنيا, تخويف و ترهيب, در قرائت قرآن مجيد, گريه از ترس خدا, جهاد در راه خدا, نكوهش حسد, ولايت براى خداى تعالى, دعا, بركت و فضل آن, توحيد خداوند متعال . برخى از عناوين جلد دوم كه در فضائل و مناقب حضرت امير(ع) است, عبارتند از: فضائل آن حضرت, جهاد او, حديث بساط و اصحاب كهف, خبر لوحى كه نزد جابر بود, گفتگوى آن حضرت با رأس اليهود, سخن آن حضرت در سلونى قبل أن تفقدونى, احاديثى در فضائل اهل بيت (ع) .
روش نويسنده در كتاب به اين صورت است كه در هر بابى نخست آيات و سپس احاديث پيرامون آن را مطرح مى كند. گاه در خلال آيات و روايات, بيانى درباره مفهوم اخلاقى مورد بحث و اسباب و آثار آن مطرح مى كند,23 و در همه حال, سمت و سوى كلّى كتاب ترغيب و تشويق خواننده به امور مورد بحث است . 2. أعلام الدين فى صفات المؤمنين24
اين كتاب نيز نگاشته ديلمى است .اعلام الدين از مصادر بحارالأنوار نيز مى باشد. شيخ حر عاملى در تدوين موسوعه وسائل الشيعه از آن بهره نبرده است. نويسنده مستدركالوسائل به دليل نداشتن نسخه كتاب, با واسطه بحار از آن نقل حديث كرده است. نويسنده درباره انگيزه تأليف كتاب در مقدمه تأكيد مى كند كه به سبب گرفتار شدن در دار غربت و نبود مونس (و پناه بردن به تنهايى, خوف آن داشتم كه آداب دينى و علوم علوى كه فرا گرفته ام از ياد برود. از اين روى اين كتاب را پرداختم; ليكون لى تذكرة وعدة ولمن يقف عليه بعدي تبصرة وعبرة25 او دليل عدم ذكر اسانيد را به اين شكل توضيح مى دهد :
(لم التزم ذكر سندها لشهرتها عند العلماء فى كتبها المصنّفة المرويّة عن مشايخنا رحمهم اللّه تعالى وأحلت في ذلك على كتبهم وأسانيدهم الاّ ما شذّ منّي من ذلك فلم أذكر الاّ فصّ القول)26 .
از نسخه هاى خطى كتاب أعلام الدين مى توان به نسخه نفيس كتابخانه سيد محمد بن سيد صادق اعرجى به خط شيخ حمزه بن شيخ محمد حلّى اشاره كرد كه كتابت آن به سال 1085 به پايان رسيده است.27
نسخه ديگر, نسخه كتابخانه آستان قدس رضوى (به شماره 38) است كه احتمالاً در زمان حيات مؤلف نگارش شده است.28 چاپ تحقيقى كتاب براساس همين نسخه از سوى مؤسسه آل البيت لإحياء التراث انجام يافته است .29 موضوع اين كتاب نيز مانند ارشاد القلوب نصايح و مواعظ و وصاياى اعتقادى و اخلاقى است. عناوين برخى از فصول آن عبارتند از:
دليل بر حدوث انسان و اثبات محدِث او( ص 35) , خطبه حضرت امير(ع) در توحيد (ص 59) , كلام امام رضا(ع) در توحيد (ص 69) خطبه بدون الف امام على (ع) در توحيد (ص 73), صفت مؤمن (ص 118), صفت شيعه (ص 133 و ص 137), در ذكر غنى و فقر(ص 159), در ذم دنيا (173), حديث سلسلة الذهب (ص 214), حديث اسماء حسنى (ص 349), فضائل قرائت سور قرآن (388 ـ 369), ثواب برخى اذكار شريفه (ص 394), ثواب عيادت مريض (ص 339), عقوبت شاهد زور (ص 402) .
برخى از ويژگى هاى كتاب أعلام الدين از اين قرار است30 :
1. نويسنده كتاب البرهان على ثبوت الايمان را كه كتابى كلامى از شيخ تقى الدين أبى صلاح حلبى شاگرد سيد مرتضى است در كتاب خود درج كرده است.31 و نيز اربعين ودعانى را كه شامل چهل حديث از پيامبر اكرم (ص) به روايت ابن ودعان موصلى است, در آن آورده است.32
2. نويسنده برخى از خطبه هاى حضرت امير(ع) را در هم مندمج كرده كه گويى خطبه واحدى است.33 نيز در نقل برخى متون روايى از كتاب هاى ثواب الأعمال و المؤمن, دو يا چند حديث را تلفيق كرده كه به صورت حديث واحد از راوى واحد در آمده و موجب اختلاط اسانيد و روايات گشته است.34 در تحقيق كتاب, به موارد ياد شده ـ در مواضع خود ـ تذكر داده اند. نويسنده در ص 346 كتاب مى گويد كه چهل حديث از كتاب خصال با حذف اسانيد ذكر مى كند. محققين كتاب در پاورقى توضيح داده اند كه تمامى اين احاديث از خصال نبوده و از ديگر آثار شيخ صدوق نيز نقل شده و افزون بر چهل حديث است.35
3. متونى طولانى ـ در مواردى عيناً و در مواردى با اندكى اختلاف ـ از تنبيه الخواطر شيخ ورّام (د 605)36و نيز چند فصل كامل از كتاب كنزالفوائد كراجكى (د 449) نقل كرده است.37
4. برخى از احاديث طولانى مانند وصيت پيامبر به ابوذر (ص 203 ـ 189), مناجات خداى تعالى با حضرت موسى (ع) (ص 222 ـ 218), موعظه اى بلند از امام سجاد(ع) (ص 226 ـ 223) و موعظه خداوند به حضرت عيسى (ع) (ص 233 ـ 227) در اين كتاب آمده است.
5.نويسنده گاه مطالب و مواعظى از غير معصومان نقل كرده است.از جمله : خطبه ابوذر رضوان اللّه عليه (ص 207), موعظه اى از برخى از علما (ص 237), پند حسن بصرى به عمر بن عبدالعزيز (ص 238), موعظه اويس قرنى خطاب به مردى (ص 325) و پند مرد خراسانى به عمر بن عبدالعزيز (ص 329) . 3. الرسالة السعدية 38
اين كتاب نگاشته علامه حلى (د726) است39كه آن را براى خواجه سعد الدين ساوجى وزير شاه خدابنده نوشته است.40 كتاب در سه بخش عقايد, عبادات و مسائل اخلاقى تنظيم شده است .بخش عقائد كه حجم بيشتر كتاب را به خود اختصاص داده, شامل بحث هاى كلامى و عقلى به سبك ديگر كتاب هاى كلامى نويسنده مانند نهج الحق است .در بخش عبادات نيز هدف علامه, اثبات مواضع فقهى اماميه بر پايه قواعد عقلى و برخى احاديث نبوى مورد اتفاق فريقين يا مورد قبول عامه است .اين دو بخش زير دوازده مسئله تنظيم شده است. در بخش آخر كتاب كه به منزله خاتمه كتاب است, احاديث اخلاقى ذكر شده است .بخش اخلاقيات در دو فصل ترتيب يافته. فصل اول يادكرد افعالى است كه درباره آنها ترغيب يا ترهيب وارد شده است .مقصد اول از فصل اول كه درباره افعال پسنديده است, شامل موضوعات زياد ذكر خدا گفتن, به مساجد در آمدن, محافظت بر نمازهاى واجب, اذان و اقامه, طول دادن سجده, نماز جماعت,, نماز شب, تعقيبات, صدقه دادن , يارى مؤمن, بزرگداشت عالمان است. در مقصد دوم كه در بردارنده احاديث درباره افعال ناپسند و مورد نهى مى باشد, عناوين كبر, انجام دادن كار نيك براى غير خدا, آزار مؤمن, قطع رحم, ميگسارى, و ظلم به چشم مى خورد .
فصل دوم درباره امور مربوط به عدالت و نيكوكارى است كه شامل احاديثى در باب عدالت ورزيدن و نيكى كردن , صدقه دادن, فضيلت زكات, پيشواى عادل, برآوردن نيازهاى نيازمندان, و دادرسى بيچارگان است .هر يك از موضوعات اين دو فصل زير عنوان (حقل) آمده است .علامه حلى در نقل احاديث اخلاقى اسانيد و مآخذ خود را ذكر نمى كند. بر پايه تخريج هاى محقق كتاب, بيشتر احاديث از ثواب الاعمال و عقاب الاعمال شيخ صدوق برگرفته شده است .برخى احاديث نيز از منابع عامه مانند صحيح مسلم نقل شده است.
كتاب الرسالة السعدية يك بار در مجموعه كلمات المحققين چاپ سنگى شده وديگر بار با تحقيق عبد الحسين محمد على بقال و اشراف سيد محمود مرعشى به سال 1410ق از سوى كتابخانه آيت اللّه مرعشى انتشار يافته است . 4. مصابيح القلوب 41
اثر پارسى از ابوسعيد حسن بن حسين شيعى سبزوارى (زنده در 753 ق) از عالمان و حديث پژوهان اماميه در سده هشتم هجرى است.42 كتاب داراى نسخه هاى خطى متعدد است كه در فهرستواره كتاب هاى فارسى معرفى شده است .43
نويسنده روضات الجنات تصريح كرده كه نسخه هاى موجود كتاب با يكديگر اختلاف دارند .44 مصابيح القلوب بر پايه چهار نسخه خطى به كوشش آقاى محمد سپهرى از سوى دفتر نشر ميراث مكتوب و انتشارات بنيان به سال 1375ش منتشر شده است .
موضوع كتاب شرح پنجاه و سه حديث نبوى درباب اخلاق, مواعظ و حكم است.كه در پنجاه و سه فصل سامان يافته است.عناوين برخى از فصول كتاب عبارتند از :در فضيلت لا اله الا اللّه (فصل اول), در فضيلت صبر (فصل دوم), در صفت طعام دادن (فصل دهم), در فضيلت قناعت (فصل يازدهم), در ترك دنيا (فصل چهاردهم), در فضايل خاصان درگاه الهى (فصل نوزدهم), در فضايل حيدر كرار (فصل بيستم), در مهلكات و منجيات (فصل بيست و پنجم), در بيان شريعت و طريقت و حقيقت (فصل سى و پنجم), در بيان حقيقت درويشى ومحبت حضرت عزت (فصل سى وششم), در بيان معرفت وبندگى (فصل چهل و دوم), در توكل بر كرم وفضل پروردگار (فصل پنجاهم), قصه سليمان (فصل پنجاه و سوم).
نثر كتاب شيوا, و دلپذير بوده و نمايانگر سبك نوشته هاى مذهبى در خراسان سده هشتم است. شيعى سبزوارى, شرح خود بر احاديث را با مناجات با خدا, نقل حكايات لطيف و اشعار گوناگون همراه ساخته تا خواننده را با شور و اشتياق با خود همراه سازد. عالم واعظ و اديب همشهرى شيعى سبزوارى يعنى كاشفى اين سبك را در آثار خود پى گرفت وبه كمال رساند.
درباره شيوه نگارش كتاب نيز گفتنى است كه سبزوارى در نقل احاديث ـ چه احاديثى كه به شرح آنها پرداخته وچه احاديث فراوان ديگرى كه در مقام شرح و بيان احاديث آورده ـ ونيز در نقل گزارش هاى تاريخى, مصادر و اسانيد خود را ذكر نمى كند. با مراجعه به فهرستى كه محقق كتاب به دست داده, آشكار است كه تنها از سه مأخذ حديثى با ذكر نام, حديث نقل شده كه عبارتند از: تفسير منسوب به امام حسن عسكرى (ع)45, عيون أخبار الرضا(ع)46 و نهج البلاغه47.
از جستجوهاى نگارنده به دست آمد كه برخى احاديث مصابيح القلوب در منابع حديثى پيشين اماميه يافت نمى شود.
سه نمونه از اين احاديث عبارتند از :
1. ان لى مع اللّه وقت لايسعنى فيه ملك مقرب ولا نبى مرسل ;48
مأخذ اين حديث نبوى يافت نشد .
2. الشريعة أقوالى و الطريقة أفعالى والحقيقة أحوالى والمعرفة رأس مالى و الشوق مركبى و الخوف رفيقى و الفقر فخرى وبه افتخر على سائر الانبياء;49
اين حديث در متون حديثى پيش از سبزوارى يافت نشد. در جامع الاسرار50سيد حيدر آملى ( زنده در782 ) و الرسالة العلية51 واعظ كاشفى ( د 910) آمده است .
3.خذ من الدين ما صفى ومن العيش ما كفى و من الاخوان ما وفى و دع الظلم والجفا فان العمر قصير و الناقد بصير والى اللّه المرجع و المصير;52
مصدر اين حديث نبوى يافت نشد .
از ويژگى هاى كتاب مصابيح القلوب, برخوردارى آن از مايه هاى عرفانى و نقل سخنان صوفيان پيشين مانند شقيق بلخى, جنيد بغدادى, شبلى و بايزيد بسطامى است53.
از جنبه هاى باارزش مصابيح القلوب, بيان شيوا و روان و ترجمه فارسى متون حديثى و تاريخى است. نمونه را در ترجمه حديث علوى ( حبّب إليّ من دنياكم ثلاثة: الصوم فيالصيف, والضرب بالسيف و اطعام الضيف) نوشته است: ( در دنيا سه چيز است كه آن رادوست مى دارم: اول, در تابستان كه هوا گرم باشد روزه داشتن, دويم, در راه خداى تعالى تيغ زدن, سيم, مهمان را اطعام دادن .54
نكته آخر درباره كتاب آنكه مصابيح القلوب جزء مصادر موسوعه هاى حديثى متاخر شيعه يعنى بحار الانوار, وسائل الشيعة و مستدرك الوسائل نمى باشد. 5. المقالة التكليفيّة55
رساله اى است از شهيد اول56كه به تاريخ 11 جمادى الاولى 767 ق از نگارش آن فراغت يافته است.57 اين كتاب داراى چندين نسخه خطى است كه كهن ترين آنها نسخه موجود در كتابخانه آستان قدس رضوى نگه دارى مى شود كه به سال 986 ق نگاشته شده است.58
افندى پس از گزارش نسخه هايى از اين كتاب كه در شهرهاى مختلف ديده, درباره آن مى گويد :
(رساله تكليفيّه, رساله مبسوط و پر فايده و شامل مسائل متعلق به تكليف است و در آن احاديث بسيار و جديد از كتاب هاى غريب و مشهور آمده است .)59 . كتاب داراى پنج فصل به ترتيب زير است:
1. ماهيت تكليف و توابع ماهيت; 2. متعلق تكليف 3. غايت تكليف 4. ترغيب 5. ترهيب.
در دو فصل كوتاه نخست اساساً حديثى نيامده است. در فصل سوم دو نمونه حديث يافت شد60 .
در دو فصل چهارم و پنجم كه مجموعاً 5 كتابى را شامل است, نويسنده شهيد به نقل احاديثى در باب ترغيب و ترهيب پرداخته است. در حقيقت نويسنده پس از تبيين كلامى ماهيت, شرايط و غايت تكليف, در اين دو فصل خوانندگان را به انجام اعمال, آداب و سنن دينى ترغيب و از ارتكاب معاصى و سستى در انجام تكاليف دينى برحذر داشته است. احاديث موضوع بندى شده اند. ابتدا احاديث درباره مطلق ترغيب به اعمال نيك و سپس احاديث فضيلت مسواك زدن61, غسل جمعه62, فرائض63, روزه64, و… هر كدام در يك باب ـ بدون عنوان گذارى ـ آمده است. در فصل پنجم نيز پس از يادكرد احاديثى درباره نهى از معصيت به طور كلى, احاديثى درباره نهى از ظلم, دورى از غيبت و… هر كدام در يك باب آمده است. در برخى از ابواب نيز موضوعات نزديك به هم آمده است.
براساس شماره گذارى محققان كتاب, فصل چهار شامل 118 حديث و فصل پنجم داراى 60 حديث است. شهيد در نقل احاديث مصادر خود را ذكر نمى كند. و غالباً به اين صورت عمل مى كند كه مى گويد: روينا عن محمد بن يعقوب باسناده الى ابى عبداللّه(ع) و سپس چند حديث از كافى نقل مى كند.65 يا مى گويد روى الصدوق و پس از آن يك يا چند حديث از الفقيه يا ديگر كتاب هاى صدوق نقل مى كند.66 بدين سان از تخريج محققان آشكار است كه قريب به اتفاق احاديث از كتب اربعه است. از ديگر مصادر او مى توان كنزالفوائد67, صحيفة الرضا(ع) 68و نهج البلاغة69 را نام برد.
دو حديث نيز در تخريج به صحيح بخارى و مسلم ارجاع داده شده است. ولى به نظر مى رسد كه شهيد اين دو حديث را از كتاب هاى فقهى علامه حلى اخذ كرده است.70
المقالة التكليفيّة به همراه رساله الباقيات الصالحات از شهيد اول و شرح هاى آن دو به نام هاى الرسالة اليونسيّة و الكلمات النافعات از بياضى نباطى با عنوان اربع رسائل كلاميّة با تحقيق واحد احياء تراث اسلامى مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى از سوى بوستان كتاب قم به سال 1380 ش چاپ و منتشر شده است. نيز اين رساله در مجموعه اى به نام رسائل الشهيد الاول به همت همان مركز تجديد چاپ شده است. 6. الرسالة اليونسيّة في شرح المقالة التكليفيّة71
اين كتاب نوشته شيخ زين الدين على بن يونس نباطى بياظى (د 877) محدث ,اديب و متكلم بزرگ قرن نهم هجرى است.72 كه آن را به تاريخ ده ربيع الثانى 844 ق به اتمام رسانده است73 .
اين كتاب, شرح المقالة التكليفيّة, نوشته شهيد اول است كه نويسنده آن را پس از كتاب مهم ديگرش الصراط المستقيم نگاشته است74 .
شيخ آقا بزرگ در مقدمه خود بر الصراط المستقيم, رساله يونسيه را ( اثرى ارزشمند و ارجمند ) دانسته است75 .
كهن ترين نسخه خطى اين كتاب بنا به نقل شيخ آقا بزرگ نسخه موجود نزد سيد رضا بن محمد زنجانى است كه به خط شرف الدين بن جمال الدين بن شمس الدين بن سليمان به سال 864 هـ كتابت شده است.76
اين رساله به شيوه قال أقول تأليف شده است. ونباطى پس از نقل قطعه اى از كلام شهيد آن را شرح مى كند. در دو فصل ترغيب و ترهيب, نويسنده احاديث اصل كتاب را آورده و در مواردى واژگان و عبارات دشوار روايت را شرح و تحليل كرده است . كه از نظر فقه الحديث اهميت فراوان دارد. شرح احاديث با بهره گيرى از مايه هاى كلامى77, ادبى78 و فقهى79 صورت گرفته است. كتاب, همراه المقالة التكليفيه پيش گفته در اربع رسائل كلامية منتشر شده است. 7. التحصين فى صفات العارفين80
نام كامل كتاب التحصين فى صفات العارفين من العزلة والخمول بالأسانيد الملتقاة من آل الرسول است. كتاب اثر عالم نامدار قرن نهم هجرى جمال الدين احمد بن فهد حلى (757 ـ 841)است .81
موضوع كتاب همچنان كه از نامش پيداست, عزلت و خمول است. نويسنده با استفاده از احاديث معصومان كتاب خود را در سه قطب تنظيم كرده است: قطب نخست درباره تصور عزلت است. در اين بخش ابن فهد, ابتدا تعريفى از عزلت به دست مى دهد. از نظر او عزلت عبارت است از (العزلة هى الانقطاع الى اللّه تعالى فى كهف جبل, أو ظلّ مسجد أو زاوية بيت. وقد يقال العزلة هى الفرار من الناس والوحشة عن الخلق والاستيناس بالحق وهو أعم من الأول82; عزلت عبارت است از انقطاع به سوى خداى تعالى در غار كوهى, يا زير سايه مسجدى يا در گوشه خانه اى. و گفته مى شود عزلت فرار از مردم و بريدن از خلق و انس گرفتن با خداوند است كه از اعم از تعريف نخست است) .
در اين بخش ابن فهد, پنج حديث آورده كه دو مورد آن حديث قدسى است. نيز سخنى از ذوالنون مصرى نقل شده است.83
قطب دوم كتاب درباره (اذن در عزلت) است. از نظر ابن فهد اخبار در اين باره بى شمار است كه او 17 مورد را ذكر كرده است . قطب سوم درباره فوائد عزلت است. در اين بخش 21 حديث آمده است. افزون بر اين احاديث سخنان ديگرى از افراد غير معصوم ذكر شده است. از جمله كلامى از اويس قرنى, گفتارهايى با تعبير قال بعضهم (سه مورد) ـ سخنانى از يك راهب با تعبير قيل لراهب (5 مورد) و سخنانى از يك حكيم (سه مورد) آمده است.
در اين بخش همچنين روايت بلندى شامل مواعظ و نصايح پيامبر اكرم (ص) به اسامة بن زيد به نقل از كتاب المنبيٌ عن زهد النبيّّ(ص) نوشته شيخ ابو محمد جعفر بن احمد بن على قمى نزيل رى آورده است, كه شامل نكوهش انسان هاى آخر الزمان است. روايت بلند ديگرى از پيامبر آورده در توصيف برخى از اولياى خدا, كه پس از پيامبر خواهند آمد. ابن فهد در اين بخش فوائد شانزده گانه اى براى عزلت برشمرده است.پايان بخش كتاب احاديثى در نكوهش دنيا است .
ابن فهد مجموعاً در حدود 54 حديث در اين كتاب نقل كرده و افزون بر اينها نيز سخنانى از غير معصومان نقل كرده است.
برخلاف آنچه نويسنده در نام كتاب تأكيد كرده كه احاديث را با اسانيد ياد مى كند, بسيارى از احاديث كتاب فاقد اسناد است. در اين گونه موارد ابن فهد به ذكر نام معصوم و گاهى راوى نخست از معصوم بسنده كرده است.
درباره مصادر و مآخذ نويسنده در نگارش التحصين نيز گفتنى است كه با توجه به تخريج هاى محققان كتاب برخى از احاديث كتاب از منابع شناخته شده شيعه مانند الكافى, المحاسن, تحف العقول و تنبيه الخواطر برگرفته شده و براى بسيارى از احاديث كتاب نيز مصدرى يافت نشده كه در تحقيق كتاب به مواضع آنها در بحارالأنوار ومستدرك الوسائل بسنده شده است.84
نكته آخر درباره كتاب آن كه به نظر مى رسد كه منطق دنياگريزى و گوشه نشينى بر گزينش و نقل احاديث و سخنان غير مأثور سايه افكنده و كتاب افزون بر آن كه بر روحيه زهد و عزلتگرايى ابن فهد دلالت دارد, نشانه رويكرد خاص او به احاديث اخلاقى است .
كتاب التحصين فى صفات العارفين از سوى مدرسه امام مهدى (ع) قم تحقيق و همراه كتاب مثيرالأحزان ابن نما حلّى منتشر شده است.ترجمه اين كتاب نيز به همراه متن اصلى در دسترس است . 8. محاسبة النفس اللوّامة وتنبيه الروح النوّامة 85
اين كتاب نوشته تقى الدين ابراهيم بن على عاملى معروف به كفعمى (د 900 هـ ) است.86كتاب شامل آيات, احاديث, حكَم,امثال و اشعارى در باب نكوهش نفس اماره و ترغيب و ترهيب آن است كه نويسنده آن را در آخر كتاب البلد الأمين خود, درج كرده است.
اين رساله جداگانه نيز چاپ شده است. يكبار همراه محاسبة النفس سيد بن طاووس و كشف الريبه شهيد ثانى از سوى نشر مرتضوى و بار ديگر مستقلاً و با تحقيق فارس الحسّون از سوى مؤسسه قائم آل محمد عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف قم و نيز مؤسسه الفكر الاسلامى بيروت ـ ظاهراً از روى چاپ قم ـ منتشر شده است.
كفعمى در اين كتاب مصادر احاديث خود را ذكر نمى كند. محقق كتاب نيز احتمالاً به دليل نيافتن, مصادر آنها را استخراج نكرده است. گويا كفعمى اين احاديث را از متونى كه در اختيار داشته و به دست ما نرسيده, برگرفته است. نويسنده در پردازش كتاب از ادبيات غنى خود بهره جسته و متن اخلاقى مسجع, شيوا و دلكش عرضه نموده است .پاورقي 1 . ر.ك:رياض العلماء, ج 1 ص 338, امل الآمل ( تذكرة المتبحرين), ج 2 ص 77 ش 211, روضات الجنات, ج 2 ص 291 ش 201, الكنى والالقاب, ج 2 ص 237, كشف الحجب و الاستار, ص 39, ش 171, الذريعة, ج 1 ص 517, ش 2527, ايضاح المكنون, ج 1, ص 62 . 2 . ابومحمد حسن بن على بن أبي الحسن ديلمى, عالم و محدّث قرن هشتم هجرى است. نام ديلمى در مصادر حسن و نام پدرش در برخى منابع ابى الحسن (رياض العلماء, ج 1 ص 338 ) ; و در برخى ديگر محمد (بحارالأنوار, ج 1 ص 16 , أمل الامل ( تذكرة المتبحرين) ج 2 ص 77 ش 211 ) آمده است .او خود در مواضعى از كتاب أعلام الدين به اسم خود تصريح كرده است. از جمله در مقدمه مى گويد : (يقول العبد الفقير إلى رحمة ربّه وغدوه الحسن بن على بن أبي الحسن الديلمي…)( براى بررسى اقوال در اين زمينه ر.ك: مرآة الكتب, ص 489; اعلام الدين (چاپ مؤسسة آل البيت), مقدمه تحقيق, و ارشاد القلوب (تحقيق ميلانى), مقدمه تحقيق . اطلاعات ما درباره اين محدّث والامقام اندك است. دانسته نيست كه او نزد چه كسانى تحصيل كرده است; همچنان كه درباره طبقه و عصر او نيز اختلاف است. ديدگاه راجح آن است كه او معاصر فخر المحققين پسر علامه حلّى (د 771) است. چرا كه در ارشاد القلوب از مجموعه شيخ ورّام (د 605) و الفين علامه حلّى (د 726)مطلب نقل كرده است .رجال پژوهان و كتاب شناسان او را ستوده اند, صاحب رياض او را شيخ عارف, عالم و محدث بزرگوار دانسته ( رياض العلماء, ج 1 ص 338 ) و خوانسارى از او به عالم, عارف وجيه, واعظ معروف وموصوف به هر زيبايى و از محدّثان بزرگ اماميّه شمرده است.( روضات الجنات, ج 2 ص 291). حاجى خليفه (هدية العارفين, ج 5 ص 287) و اسماعيل پاشا ( ايضاح المكنون, ج 3 ص 62) , از او به عنوان واعظ شيعى ياد كرده و آثار او را برشمرده اند. به نظر مى رسد اطلاق تعبير واعظ با ملاحظه مضمون كتاب هاى وى بوده است. از ديلمى افزون بر دو اثر چاپ شده, يك اثر خطى و يكى اثر ناياب مى شناسيم . 1. غرر الأخبار ودرر الاثار في مناقب الأطهار; 2 . الأربعون حديثاً; (ر.ك: رياض العلماء, ج 1 ص 338; روضات الجنات. ج 2 ص 291; اعيان الشيعة, ج 5 ص 250 ;الحقائق الراهنة, ص 38, الكنى والألقاب, ج 2 ص 212; هدية العارفين, ج 5 ص 287 . 3. بحارالأنوار, ج 1 ص 33 . 4. ر.ك: وسائل الشيعة : ج 30 ص 153 و 157 . 5. الذريعة, ج 1 ص 517 ش 2527 . 6. روضات الجنات, ج 2 ص 291, ش 201 . 7. أمل الامل, ج 2, ص 77 ش 211 . 8. ر.ك: رياض العلماء, ج 1 ص 340 . 9. ر.ك: روضات الجنات, ج 2 ص 291 ش 201; اعيان الشيعه, ج 5 ص 250 . 10. ارشاد القلوب, منشورات الرضى, ص 298, مؤسسة الاعلمى (بيروت), ص 265 . 11. همان, ترجمه سيد هدايت اللّه مسترحمى, با مقدمه آية اللّه نجفى, ص هـ . 12. أمل الامل, ج 5 ص 77 ش 211 . 13. ر.ك: الذريعة, ج 1 ص 517 ش 2527. ور.ك: روضات الجنات, همان جا . 14. ارشاد القلوب, تحقيق سيد هاشم ميلانى, انتشارات اسوه, ص 43; مؤسّسه الاعلمى, ص 12, مطبعه علميه نجف, ص 10 . 15. همان, مؤسسه اعلمى, ص 183, منشورات رضى, ص 206 . 16. ر.ك: أعلام الدين, تحقيق مؤسسه آل البيت, مقدمه , ارشاد القلوب, تحقيق سيد هاشم ميدانى, ص16 . 17. ر.ك: همان . 18. الذريعة, ج 1, ص517, ش 2527 و ج 4 ص 419 ش 1849 . 19. موسوعة مؤلفي الإماميّة, ج 2 ص 113 . 20. الذريعة, ج 1 ص 517 ش 2527. براى نسخه هاى ديگر به مقدمه محقق كتاب ارشاد رجوع شود . 21. البته در بقيه ابواب روش نويسنده به اين صورت است كه در هر باب, نخست آيات و سپس احاديث را مى آورد . 22. ارشاد القلوب, تحقيق سيد هاشم ميلانى, ص 42 . 23. براى نمونه. ر.ك: همان ص 210, 211, 220, 237, 238 . 24. رياض العلماء, ج 1 ص 340, كشف الحجب والاستار, ص 53, ش 250, الكنى والألقاب ,ج 2 ص 238, الذريعة, ج 2 ص 238 ش 949, ايضاح المكنون, ج 1 ص 102. 25. أعلام الدين, تحقيق مؤسسه آل البيت ص 33 . 26. همان, ص 34 . 27. الذريعة, ج 26 ص 97 ش 457. 28و 3 . ر.ك: أعلام الدين, مقدمه تحقيق ص 29 . 30. در شناسايى برخى از ويژگى ها, از مقدمه تحقيق كتاب استفاده شده است . 31. ر.ك: همان ص 44; الذريعة, ج 26 ص 97 ش 457 . 32. ر.ك: همان, ص 331 . 33. ر.ك: همان, ص 63 و 65 . 34. ر.ك: همان, ص 356 و مابعد, ص 432 و ما بعد . 35. ر.ك: همان, ص 397 . 36. ر.ك: همان, ص 244 ـ 240 و ص 253. در مقدمه تحقيق به جاى 244 اشتباهاً 344 آمده كه نادرست است . 37. ر.ك: همان, ص 186 ـ 157 . 38. ر.ك: آمل الآمل ( تذكرة المتبحرين) ج 2 ص 84 , معجم رجال الحديث, ج 6 ص 174 , الذريعة, ج 11 ص 198 ش 1206 , فهرس التراث, ج 1 ص 709, مكتبة العلامة الحلي, ص 129 . 39. آية اللّه علامه جمال الدين حسن بن يوسف بن على بن مطهر حلّى (648 ـ 726) از بزرگ ترين عالمان و پرآوازه ترين فقيهان و متكلمان و حديث پژوهان تمام ادوار اماميه است. علامه حلّى به راستى جامع معقول و منقول بوده و در حوزه هاى مختلف علوم اسلامى آثار ماندگارى برجاى گذاشته است. رجال پژوهان ـ بالجمله ـ او را به كمال فرزانگى و وارستگى ستوده اند. علامه از شخصيت هاى تأثير گذار در حوزه هاى گوناگون معارف اماميه است. دانش هاى فقه, اصول و كلام در روزگار او به اوج كمال رسيد. او نزد پدرش سديد الدين و دايى خود محقق حلّى و ابن ميثم بحرانى, على بن طاووس, احمد بن طاووس و خواجه نصيرالدين طوسى دانش آموخت. ( الحقائق الراهنة, ص 52 ). او افزون بر عالمان ياد شده, از بسيارى از عالمان شيعه و اهل سنت روايت مى كند. از عالمان شيعه مى توا ن به نجيب الدين يحيى بن سعيد ـ پسر عموى محقق حلى ـ , حسين بن على بن سليمان بحرانى, مفيد الدين محمد بن على بن جهم اسدى نام برد. از عالمان اهل سنّت نيز به نجم الدين على بن عمر كاتبى (دبيران) قزوينى, برهان الدين محمد بن محمد بن محمد نسفى (د 686) عزالدين فاروقى واسطى, تقى الدين عبداللّه بن جعفر بن صباغ حنفى, شمس الدين محمد بن محمد كشى شافعى, حسن بن محمد صنعانى مى توان اشاره كرد. ( همان, ). شاگردان و راويان علامه حلّى نيز فراوانند. چنان كه شيخ آقا بزرگ مى نويسد: (بسيارى از كسانى كه شرح حال ايشان را در اين سده آورده ام, از شاگردان و اجازه گرفتگان او يا معاصران او هستند كه از دانش هاى او بهره برده اند. بزرگ ترين شاگرد او كه سلسله اجازات به او ختم مى شود ,پسرش فخر المحققين و پسر خواهرش ـ سيد عميدالدين و سيد ضياء الدين [ اعرجى } است)( همان, ص 53 ) . از ديگر راويان علامه, سيد تاج الدين محمد بن قاسم بن سعيد, شيخ زين الدين ابوالحسن على بن احمد بن طراد مطار آبادى, شيخ رضى الدين ابوالحسن على بن احمد رندى و شيخ تاج الدين حسن سرابشنوى قابل ذكر است ( رياض العلماء, ج 1 ص 358) علامه در دانش هاى گوناگون اسلامى اعم از فقه, كلام, منطق, رجال, حديث آثار گرانسنگى به يادگار گذاشته است. (براى فهرست كامل آثار علامه ر.ك: عبدالعزيز طباطبايى, مكتبة العلامة الحلّى ) . تأليفات ايشان كه به حوزه علوم حديث مرتبط است عبارتند از : الف. چاپى: 1 . خلاصة الأقوال; 2 . ايضاح الاشتباه; 3 . منهاج الكرامة في اثبات الإمامة; 4 . كشف اليقين في فضائل اميرالمؤمنين (ع) ; 5 . المستجاد من كتاب الارشاد; 6.الرسالة السعدية; 7.اجازات متعدد . ب. خطى و ناياب : 1 . استقصاء الاعتبار في تحرير معانى الأخبار, 2 . مصابيح الأنوار في جمع جميع الأخبار 3 . الدر والمرجان في الأحاديث الصحاح والحسان 4 . النهج الوضّاح في الأحاديث الصحاح 5 . الأدعية الفاخرة المنقولة (المأثورة) عن الأئمّة الطاهرة .6 . منهاج الصلاح في اختصار المصباح; 7 . جامع الأخبار; 8 . مختصر شرح نهج البلاغة;9 . اثبات الرجعة; (منسوب)11 .كشف المقال في معرفة الرجال; 12. الدلائل البرهانيّه في تصحيح الحضرة الغروية. 40. الرسالة السعدية, ص 4 و ص 8 . 41 . ر.ك: رياض العلماء, ج 1 ص 176 و 177, روضات الجنات, ج 2 ص 267, ش 196, الحقائق الراهنة, ص 39, الذريعه, ج 21, ص90, ش 4081, ريحانة الأدب, ج 3 ص 338 .مصابيح القلوب, مقدمه محقق. 42. ابو سعيد حسن بن حسين شيعى سبزوارى عالم و حديث پژوه شيعه در قرن هشتم هجرى است .از سال تولد و درگذشت او اطلاعى در دست نيست. همين قدر مى دانيم كه معاصر شهيد اول ( رياض العلماء, ج 1 ص 176 ) و فخر المحققين ( الحقائق الراهنة, ص 39 ) بوده است. همچنين استادان او نيز دانسته نيست. بنا به گزارش افندى, سبزوارى كتاب فارسى تكلمة السعادات في كيفيّة العبادات المسنونات, نوشته شيخ ابوالمحاسن جرجانى ـ نگاشته 702 هـ را به تاريخ 747 كتابت كرده است. نيز در پايان برخى نسخ كتاب راحة الارواح ـ از سبزوارى ـ تاريخ فراغت از نگارش پنجم ربيع الثانى سال 757 آمده است.( رياض العلماء, همانجا. الذريعه ج 10 ص 55 ش 14 ) آثار برجاى مانده از شيعى سبزوارى كه جملگى زمينه حديثى دارند, عبارتند از : الف.ـ چاپى: 1 . راحة الأرواح ومونس الأشباح في أحوال النبيّّ والأئمّة: ; 2 .مصابيح القلوب; ب. خطى و ناياب: 1. بهجة المباهج; 2 . غاية المرام في فضائل على بن ابى طالب, و ذرّيته الكرام عليهم أفضل السلام ; 3 . ترجمه كشف الغمّة;4 . المصباح المنير في فضائل النبيّّ واهل بيته (ع) ; (منسوب). 43. فهرستواره كتاب هاى فارسى, ج 6 ص 607. 44. رو ضات الجنات, ج 2 ص 267. 45. مصابيح القلوب, ص 302, 351, 410 / 449, 484, 493, 498 و 505 46. همان, ص 257 . 47. همان, ص 224 . 48. همان, ص 155 49. همان, ص 389 . 50. جامع الاسرار, ص 346 و 359 . 51. الرسالة العلية, ص 152. 52. مصابيح القلوب, ص 323 . 53. ر.ك:همان, ص 17, 72, 138, 366, 368, 396, 400, 447 و 544. 54 . همان, ص 298 . 55 . رياض العلماء, ج 5 ص 187; الذريعة, ج 4 ص 408 ش 1799 . 56. شمس الدين ابو عبداللّه محمد بن مكى عاملى جزينى, معروف به شهيد اول, فقيه سرشناس, متكلم برجسته و حديث شناس بزرگ اماميه در قرن هشتم هجرى است. فخر المحققين در اجازه خود به شهيد با تعابير ( الامام العلاّ مة الاعظم, أفضل علماء العالم و سيد فضلاء بنى آدم) از او ياد كرده است. (بحار الانوار, ج 107 ص 178 ) صاحب روضات درباره ايشان گفته است : (كان بعد مولانا المحقق على الاطلاق, أفقه جميع فقهاء الافاق وأفضل من انعقد على كمال خبرته واستاذيته اتفاق أهل الوفاق) (روضات الجنات, ج 7 ص3) . شهيد به سال 734 در جزين به دنيا آمد. در اوان بلوغ به عراق مسافرت كرد. على بن مؤيّد پادشاه سربدارى خراسان در نامه اى از او خواست كه به خراسان رود. شهيد نتوانست دعوت او را اجابت كند و كتاب لمعه دمشقيه را نگاشته و به واسطه شمس الدين محمد آوى براى او فرستاد. ( الحقائق الراهنة, ص 205 و ص 175 ) شهيد ـبه وسيله اجازه ـ از بسيارى از عالمان و فقيهان روايت مى كند, از جمله از فخرالمحققين (2 شعبان 751 و 756هـ), عميدالدين عبدالمطلب بن اعرج (19 رمضان 751 ) ضياء الدين عبداللّه بن اعرج, محمد بن قاسم بن سعيد (در حله به تاريخ شوال 753 و شعبان 754), احمد بن محمد بن حسن بن زهره, مهنا بن سنان مدنى, قطب رازى, على بن احمد مزيدى, على بن طراد مطار آبادى (حله 6 ربيع الثانى 754), محمد بن احمد بن ابى المعالى, عبدالحميد بن فخار بن معد, على بن محمد بن حسن بن زهره, حسن بن احمد بن محمد بن نما (حلّه ربيع الثانى 752), محمد بن محمد كوفى ( همان, ص 206) روايت شهيد از برخى از كسان ياد شده در اسانيد اربعين وى آمده است. شهيد در اجازه خود به ابن خازن, درباره مشايخ اهل سنّت خود گفته است كه از حدود چهل تن از مشايخ اهل سنّت در شهرهاى مكه, مدينه, بغداد, مصر, دمشق و بيت المقدس روايت كرده است (همانجا). جمع كثيرى از او روايت مى كنند. بنا به گفته محقق تهرانى طرق اجازات ـ بالجمله ـ به او ختم مى شود ( همان , ص 205 ). سرانجام اين فقيه فرزانه پس از عمرى تلاش و تحقيق و خدمت به دين ـ كه در شرايط دشوارى نيز صورت گرفته است ـ در زمان سلطنت برقوق با فتواى قاضى برهان الدين مالكى و عباد بن جماعه شافعى ـ پس از تحمل يكسال حبس در قلعه شام ـ به شهادت رسيد. (9 جمادى الاولى 786) . از شهيد اول كتاب هاى متعددى در زمينه هاى كلام, فقه و حديث برجاى مانده است. آثار حديثى ايشان كه همگى چاپ شده اند عبارتند از : 1 .المزار; 2 .الدرة الباهرة; 3 .الاربعون حديثاً; 4 .المقالة التكليفيّة; 5.اجازات متعدد; ( ر.ك: رياض العلماء, ج 5 ص 191 ـ 184; روضات الجنات, ج 7 ص3, الحقائق الراهنة, ص 207 ـ 205, فهرس التراث : ج 1 ص 736 ,الكنى والألقاب ج 2 ص 377). 57. المقالة التكليفيّة (ضمن أربع رسائل كلاميّة), ص 86 . 58. فهرست الفبايى كتب خطى كتابخانه مركزى آستان قدس رضوى, ج 13 ص 144 . 59. رياض العلماء, ج 5 ص 187. همچنان كه در ادامه خواهيم ديد احاديث كتاب همگى از منابع معتبر مانند كتب اربعه است. از اين روى تعبير احاديث جديد از كتاب هاى غريب و مشهور مبهم به نظر مى رسد. 60. المقالة التكليفيّة, ص 50 و 51. 61. همان, ص 60 . 62. همان, ص 61 . 63. همان, ص 62. 64. همان, ص 71 . 65. همان, ص 57 ح 2 و 3, ص 81, ح 31 ـ 48 . 66. همان ,ص 57 ح 4 و ما بعد; ص 71 ح 80 ـ 111 . 67. همان, ص 57 . 68. همان, ص 76 . 69. همان. 70. همان, ص 57 ح 112 و ص 76 ح 116 كه به ترتيب در تحريم الأحكام, ج 2 ص 129 و تذكرة الفقهاء, ج 9 ص 451 آمده است . 71. رياض العلماء, ج 4 ص 257; روضات الجنات, ج 4 ص 354; الذريعة, ج 25 ص 308 تكملة أمل الآمل, ص 313, معجم المؤلفين, ج 7 ص 222. 72 . زين الدين ابو محمد على بن محمد بن على بن محمد بن يونس بياضى نباطى عاملى(4 رمضان 791 ـ 877), فقيه, متكلم و محدّث امامى قرن نهم هجرى است. بياضى معاصر كفعمى است. كفعمى در برخى آثار خود مانند مصباح از او مطلب نقل كرده و او را با تعابير بلند توصيف مى كند.( رياض العلماء, ج 4 ص 255 و 256 ) شيخ حر عاملى از او با عبارات (عالم فاضل, محقق, مدقق, ثقه, متكلم, شاعر و اديب و متبحر (در علوم مختلف)) ياد كرده است ( أمل الامل, ج 1 ص 135 ش 145 ) بياضى دانش هاى اسلامى را نزد برخى از شاگردان شهيد اول فرا گرفت. از جمله نزد پدرش محمد بن يونس عاملى, و عمويش حسن بن يونس بياضى دانش آموخت و روايت كرد. ( الصراط المستقيم, ص 6) پسرش محمد بياضى نيز از او روايت مى كند. ( همان,ص 7 ) از آثار فراوان او عناوين زير كلامى ـ حديثى است : 1. الصراط المستقيم إلى مستحقّي التقديم; 2. الرسالة اليونسيّة في شرح المقالة التكليفيّة; (ر.ك: رياض العلماء, ج 4 ص 255, أمل الامل, ج 1 ص 135 ش 145, الكنى والألقاب, ج 2 ص 111, الضياء اللامع, ص 89, مقدمه الصراط المستقيم به قلم آية اللّه مرعشى نجفى ). 73. الرسالة اليونسيه (ضمن اربع ارسائل كلاميّه), ص 232 . 74. الذريعة, ج 25 ص 308 . 75. الصراط المستقيم, ج 2 ص 28 . 76. الذريعه, همان. براى نسخه ديگر ر.ك: همان. 77. ر.ك: الرسالة اليونسية, ص 191, 219, 223, 230 . 78. ر.ك: همان, ص 193, 194, 211, 212, 216, 218, 225 و 227 . 79. ر.ك: همان, ص 204, 206, 207, 222 . 80. كشف الحجب و الاستار, ص 101, ش 464 ,الذريعة, ج 3 ص 398 ش 1430 , ايضاح المكنون, ج 1 ص 236, معجم المؤلفين, ج 2 ص144. 81 . جمال الدين ابوالعباس احمد بن شمس الدين محمد بن فهد حلّى ( با شهاب الدين احمد بن محمد بن فهد احسايى ـ نويسنده خلاصة التنقيح ـ عالم ديگر سده نهم اشتباه نشود ), عالم عابد و فقيه زاهد و حديث پژوه برجسته شيعه در قرن هشتم و نهم هجرى است. او در حلّه به دنيا آمد و در آنجا بزرگ شد. و نزد عالمان بزرگ آن روزگار به تحصيل پرداخت. او مدّتى در مدرسه زينبيه در حلّه به تدريس پرداخت. سپس به كربلا رفت و حوزه علميه كربلا را تأسيس كرد. ( الضياء اللامع , ص 169, رياض العلماء, ج 1 ص 64 ) مشايخ او بيشتر از شاگردان شهيد اول و فخر المحققين هستند. بدين ترتيب كه از طرق سيد بهاء الدين على بن عبدالكريم بن عبدالحميد نجفى, احمد بن عبداللّه بن متوج بحرانى, نظام الدين على بن محمد بن عبدالحميد نيلى, على بن يوسف نيلى و جلال الدين عبداللّه بن شرفشاه از فخرالمحققين, و از طريق فاضل مقداد و زين الدين على بن ابى محمد حسن بن شمس الدين محمد بن خازن, از شهيد اول, روايت مى كند. ( الضياءاللامع, ص 9 و 10 ) او ظاهراً به سال 824 در جزين به ديدار ضياء الدين على بن شهيد اول رسيده و از او براى نقل مصنّفات شهيد, اجازه دريافت كرده است. ( رياض العلماء, ج 1 ص 64) شاگردان و راويان او عبارتند از : فخرالدين احمد بن محمد سبعى, حسن بن حسين جزائرى, عزالدين حسن بن على معروف به ابن العشرة كركى عاملى, على بن هلال جزائرى, عبدالسميع بن فياض اسدى, رضى الدين حسين معروف به ابن راشد قطيفى, زين الدين على بن محمد بن طى عاملى, على بن فضل بن هيكل حلّى, سيد محمد نوربخش (رئيس سلسله همدانيه ) محمد بن فلاح موسوى حويزى واسطى (بنيانگذار سلسله مشعشعيه در خوزستان), مفلح بن حسن ضيمرى (اعيان الشيعة , ج 3 ص 147). ابن فهد افزون بر آثار فقهى داراى كتاب هاى ارزشمندى در زمينه متون دعايى و اخلاقى است . الف. چاپى: 1 . عدّة الداعي ونجاح الساعى; 2 . التحصين في صفات العارفين;3 . نبذة الباغى فيما لابد منه من آداب الداعي; 4 . التعقيبات والدعوات ب. خطى و منسوب: 1 . استخراج الحوادث; 2. كتاب الادعية والختوم; 3. تاريخ الأئمّة; 4 . التواريخ الشرعيّة عن الأئمّة المهديّة; (ر.ك: رياض العلماء, ج 1 ص 64 و 65, الكنى والألقاب, ج 1 ص 380, الضياء اللامع, ص 169, اعيان الشيعه, ج 3 ص 147, دايرة المعارف بزرگ اسلامى, مدخل ابن فهد, عدّة الداعى (چاپ مؤسسه معارف اسلامى), مقدمه تحقيق, مجله تراثنا, ش 16 . 82. التحصين, ص 4 . 83. همان . 84. نگارنده, اميدوار است كه به خواست خدا به تخريج مجدد احاديث اين كتاب توفيق يابد . 85. تكملة أمل الآمل, ص 77, كشف الحجب والاستار, ص 490 ش 2756, الذريعة, ج 20, ص 121 ش 2211, موسوعة مؤلفى الامامية, ج 1 ص 323


صفحه 5

فرهنگ هاى دوزبانه قرآنى
ملکوتى سيد على


انس و الفتى كه مسلمانان از صدر اسلام با قرآن مجيد يافتند, هرچند در معانى آن بيشتر غور كردند, اعجاب و تحسين آنان افزون تر شد; زيرا از جهت فصاحت و بلاغت و از نظر مفاهيم عالى چيزى در آن يافتند كه ادبيات عرب دوره جاهلى با آن شاعران فحل و اشعار نغز, در برابر آن وزنى نداشت. عظمت و كرامت قرآن و ابعاد متعالى آن, چنان شيفته شان كرد كه دانايان علوم بلاغى و بيان و مفسران با همه گستردگى و تنوع كارشان از سويى, و عالمان نحو و صرف و لغويان از سويى ديگر, همه به قرآن چشم دوختند تا از اين منبع سرشار فيض و رحمت بهره برگرفتند.
شوق آنان به فراگيرى و گوناگونى مفاهيم قرآن با همه وسعت و تعمق, علوم قرآنى را ايجاد كرد, در نتيجه فقه اللغه و معانى و بيان زبان عرب را به پا داشت و غنا و قدرت ادبيات را سبب شد.
علوم قرآنى گنجينه اى از معارف بشرى شد و حوزه هاى علوم دينى و ادبى را پى افكند و از تجلى خود نور بخشيد و رواجشان داد, محور تمام علومى گشت كه با عنوان علوم قرآنى, دينى, ادبى و فلكى پايه هاى معارف اسلامى را ريخت و پابرجا كرد. هنگامى كه مسلمانان به قرآن چشم باز كردند, صلاح دنيا و دين خود را در آن يافتند و (كلام وحى) زندگى مادى و معنوى آنان را فرا گرفت و به نفوذ و رسوخ معنوى آن تسليم شدند تا افق هايى از نيكى و پاكى با همه بسط و بى كرانگى به رويشان باز شد.
لغويان كنجكاو چون عالمان مشتاق ديگر از سر ذوق و دلدادگى به واژه واژه قرآن نظر داشتند و توجه به مفاهيم الفاظ قرآن (سنگ بناى معاجم بزرگ و مفصل گشت) كه در ابتدا به صورت رساله هاى كوچك در مقوله هاى اسم, فعل و مصدر تدوين شده بود. اين شور و شيفتگى به مفاهيم قرآن, سبب تدوين لغت نامه هايى متعدد به زبان عربى و فرهنگ هاى دو زبانه در زبان دوم عالم اسلام, يعنى زبان فارسى گشت كه به اختصار به پاره اى از آنها اشاره خواهد شد. فرهنگ هاى دوزبانه و نحوه تدوين آنها
فارسى زبانان ظاهراً كار ترجمه و تفسير قرآن مجيد را از زمان تشرّف به دين اسلام شروع كردند; اما بنابر آنچه به گونه مكتوب به دست رسيده, بيشتر از اواسط قرن چهارم به بعد سعى كردند در برابر واژه هاى قرآن معادل فارسى بگذارند. به اين ترتيب ترجمه مفردات قرآن موجب تدوين فرهنگ هاى دوزبانه شد. اين فرهنگ ها در دريافت معانى قرآن به فارسى زبانان كمك شايانى كرد; چه ايرانيان مسلمان, مشتاق آن بودند كه زبان قرآن را بخوبى دريابند و محتاج آن كه دستورهاى آن را به كار گيرند. علاوه بر آن (بسيارى از واژه هاى فارسى كه بيم فراموشى آنها مى رفت, حفظ شد.)2 تلاش لغويان براى معادل يابى در برابر هر واژه قرآنى, سبب گسترش زبان و ادب فارسى و مصون ماندن آن از دستبرد فراموشى شد.
افزودنى است كه رونق اين معادل يابى در زبان فارسى و تدوين فرهنگ هاى دوزبانه قرآنى با توجه به اسناد و مدارك موجود بيشتر از قرن پنجم تا هفتم است; ولى قرون بعد تا عصر حاضر از اين زمينه خالى نبوده و اين كار پيوسته رواج داشته است.
تدوين فرهنگ هاى دوزبانه بيشتر به يكى از روش هاى زير انجام گرفته است:
الف. به ترتيب انواع كلمات: اسم, فعل, مصدر: ترجمان القرآن زوزنى.
ب. به ترتيب سوره هاى قرآن از سوره (حمد) و (بقره) تا (ناس): المستخلص, از حافظ الدين محمد بن محمد بخاري…
ج. عكس ترتيب سوره هاى قرآن از سوره (ناس) تا (بقره): تراجم الاعاجم, از زين المشايخ محمد بن ابوالقاسم خوارزمى.
د. به ترتيب حروف الفبا: جوامع البيان, وجوه القرآن.3
شرح شمارى از فرهنگ هاى دوزبانه قرآنى در سطرهاى بعد مى آيد و ويژگى هاى آنها به اجمال بيان مى شود. 1. لسان التنزيل
از مؤلفات مهم قرن پنجم هجرى كه نويسنده آن ناشناس است در اين اثر, (لغات مفرد و مركب قرآن به فارسى روان ترجمه شده و نيز بيان اشتقاق كلمات و اشاره به مفرد و جمع بودن آنها و همچنين تنبيه بر برخى از مباحث صرفى و نحوى و بيانى نيز شده است.)4
نويسنده فرهنگنامه هاى عربى به فارسى اين كتاب را خلاصه كتاب (المستخلص) مى داند كه به جاى ديباچه آن, مقدمه كتاب (تراجم الاعاجم) را در آغاز دارد و به جاى نام (تراجم الاعاجم) نام لسان التنزيل در ديباچه آمده است.5 مصحح اين فرهنگ معتقد است كه اوّلاً اين نسخه بنا به قراين از متون قرن چهارم يا پنجم است; ثانياً احتمال اين كه (لسان التنزيل) پس از (تراجم الاعاجم) نوشته شده باشد, بسيار بعيد است; زيرا مؤلف (تراجم الاعاجم) بسيارى از لغات و تركيبات و تعبيرات (لسان التنزيل) را كه صبغه قدمت داشته و در قرن ششم نامأنوس بوده در كتاب خود نياورده است.6 2. تفسير مفردات قرآن
نام مؤلف كتاب و كاتب نامشخص است. نسخه كهن و پر ارزش متعلق به آستان قدس رضوى, به شماره 1458, به علت ويژگى هاى رسم الخطى و نحوه تحرير, گوياى آنست كه ظاهراً در قرن پنجم يا ششم تأليف يافته است. در مقدمه آمده است: (به واسطه كهنگى و سقط و فرسودگى هيچ اثرى از نام مؤلف و كتاب باقى نمانده… در ضمن مطالعه دريافتيم كه مؤلف اين نسخه در عين ايجاز و اختصار معانى, كوشيده است نظريه اى برگزيند كه جمهور مفسران بر آن عقيده اند و آن را بر ديگر معانى ترجيح داده است:
ويَجعل الرّجس: و كند لعنت و عقوبت, ص37. در تفسير ميبدى الغضب والسُّخط. (ج4, ص341)
فَتَنُوا المؤمنين: بسوختند مؤمنان را, ص35. در تفسير كمريج, آن كس ها كه مؤمنان را از مردان و زنان عذاب كردند و بسوختند, ج2, ص576 و ميبدى, ج10. (ص443)
سُقِطَ فى ايديهِم: پشيمان شدند, ص49. و نيز تفسير ميبدى, ج3, ص736….7
اين كتاب به ترتيب سوره هاى قرآن مجيد, لغات و تركيبات سوره (بقره) تا (نبأ) را معنى كرده است و از سوره (نازعات) به بعد افتادگى دارد.8 3. ترجمان قرآن زوزنى
از ابوعبدالله حسين بن احمد زوزنى, مؤلف كتاب (المصادر) (وفات 486ق). نسخه اى از اين كتاب در دانشگاه استانبول مى باشد كه در سال 676 نوشته شده و به زوزنى منسوب است. بروكلمان نخستين كسى است كه اين كتاب را جزو آثار زوزنى ياد كرده است.9 وى گويد: نسخه اى از آن در كتابخانه (گوته) به شماره 401 موجود است و جرجى زيدان نام كتاب را (ترجمان القرآن بالعربية والفارسية) ياد كرده است.10 4. الدرر فى الترجمان
مؤلف شيخ الاسلام, شمس العارفين محمد بن منصور المتحمّد المروزى.11 طريقه تدوين واژه ها عكس سوره هاى قرآن كريم است و از سوره (فاتحه) و (ناس) شروع مى شود و به سوره (بقره) ختم مى گردد. مشابهت فراوانى با فرهنگ هاى (لسان التنزيل) و (تفسير مفردات قرآن) دارد. از اين كتاب جز نسخه اى كه به كوشش آقاى محمد سرور مولايى به چاپ رسيده, نسخه ديگرى تاكنون شناخته نشده است. تاريخ كتابت آن در سال 978ق است.12 اما متن آن از جهت ويژگى زبان و واژگان و تركيبات كهن تر از زمان تاريخ تحرير است و در انتساب آن به قرن هاى پنجم و ششم كمتر مى توان شك كرد.13 5. تراجم الاعاجم
تأليف زين المشايخ محمد بن ابوالقاسم بقالى خوارزمى14 (وفات 562ق) چلبى در كشف الظنون اين نسخه را به مؤلف نامبرده نسبت داده است و گويد: كتاب به ترتيب سوره هاى قرآن است وليكن نسخه هاى اين فرهنگ كه در كتابخانه ملك (ش571) و اياصوفيه (ش4665) موجود است به عكس ترتيب سوره هاى قرآن مى باشد و در هيچ يك نام مؤلف در ديباچه نيامده است.15 6. جوامع البيان در ترجمان قرآن
تأليف ابوالفضل حبيش بن ابراهيم محمد تفليسى از علماى بزرگ قرن ششم. در ديباچه كتاب گويد: (چون ترجمان القرآن ابوجعفر بن محمد بن خليل زوزانى و غريب القرآن عزيزى و مشكل القرآن ابن قتيبه و ترجمان القرآن على بن حسين خازنى قاينى را ديدم, و در هر يك نقصى يافتم, خواستم كتابى سازم كه همه مطالب آنها را دربرگيرد و آن را به ترتيب حروف هجا مرتب كردم.)16 7. وجوه قرآن
يكى ديگر از تأليفات مهم ابوالفضل حبيش بن ابراهيم بن محمد تفليسى است. مؤلف كتاب وجوه متعدد معانى كلمات چند وجهى را با ذكر شاهد مثال نشان مى دهد. (حبيش كه در عربى و فارسى چيرگى داشت درصدد برآمد كه نقاب عربيت را از چهره يكى از كتبى كه مربوط به وجوه معانى قرآن است بگشايد و فهم آن را بر فارسى زبان آسان كند. از اين ميان (وجوه القرآن) مقاتل بن سليمان را برگزيد, تنها به ترجمه آن اكتفا نكرد, بلكه با توجه به كتب تفاسير و لغات قرآن كه ديگران تأليف كرده اند, كامل ساخت و آن را به همان نام, وجوه قرآن ناميد.)
(چاپ حاضر اين فرهنگ برگرفته از نسخه اى است كه هم اكنون در كتابخانه (عاطف افندى) تركيه محفوظ است و فيلمى از آن توسط استاد مجتبى مينوى, براى كتابخانه مركزى دانشگاه تهران تهيه شده بود.)17 8. المستخلص (جواهر القرآن)18
نام مؤلف در كتاب ديده نمى شود. در پايان نسخه (اياصوفيه 4664 مكرر) نوشته سال 757 يك اجازه ديده مى شود و در آن مجيز نام كتاب را (المستخلص) و نام نگارنده آن را حافظ الدين محمد بن محمد بن نصر البخارى آورده است.
(… مجيز مى گويد: كتاب را در ذيقعده سال 711ق بر مؤلف آن خوانده ام. بنابراين نگارنده كتاب از دانشمندان پايان سده هفتم و آغاز هشتم بوده است.)19 9. كنز اللغات
مؤلف اين فرهنگ دوزبانه معتبر و معروف محمد بن عبدالخالق از عالمان قرن نهم هجرى است.
(نويسنده واژه هاى قرآن و حديث را به ترتيب حروف هجا در آخر ريشه, در بيست وهشت باب مرتب ساخته و هر باب را نيز به ترتيب حرف اول كلمه مرتب كرده است. تأليف كتاب حدود سال 870ق است.)20 10. ترجمان القرآن
تأليف علامه جرجانى, على محمد بن على الحسينى الجرجانى الحنفى معروف به مير سيد شريف21 (740ـ 816هـ.ق). اين فرهنگ در ابتدا به ترتيب سوره هاى قرآن نظم داشته, ولى بعدها عادل بن على بن عادل به ترتيب حروف تهجّى, براى سهولت در مطالعه منظم مى كند.22
(مبناى كار علامه جرجانى در تدوين اين كتاب فرهنگ هايى چون مصادر اللغه زوزنى و تاج المصادر بيهقى و دستور الاخوان دهار است. بنابراين معانى برخى از لغات يا ضبط مصادر بعضى افعال منحصر به يكى از كتاب هاى مذكور است.)23 11. قسطاس مستقيم
مؤلف محمدعلى شاهقلى رازى, وى لغات قرآن را در سال (1082ق) جمع آورى و كتابى به نام (قسطاس مستقيم و مفتاح قرآن كريم) تنظيم كرد.24 ترتيب تدوين كتاب بدينگونه است كه نويسنده آن را بر بيست وهشت باب و هر باب بر بيست وهشت فصل مرتب كرده است و كليد رهيابى به كتاب را در هر (باب) حرف آخر كلمه و در هر (فصل) حرف اول در نظر گرفته است.25 12. فرهنگ منظوم قرآنى
شاعر اين فرهنگ منظوم قرآنى ناشناس مانده و آغاز و انجام اين منظومه افتادگى دارد. مؤلف قرآن را به ترتيب سوره ها از (حمد) و (بقره) تا (ناس) در بندهاى گوناگون به نظم آورده است. گويا شاعر (ترجمان القرآن) جرجانى يا (المستخلص) يا (لسان التنزيل) را كوتاه و به نظم كرده است.26
كار تدوين فرهنگ دوزبانه قرآن ـ همان طور كه در ابتداى اين مقاله عنوان شد ـ منحصر به قرن چهارم, پنجم تا دهم نيست; بلكه در تمام دوره ها توجه به معانى و مفاهيم قرآن مد نظر دانشمندان بوده است. از جمله سير تدوين فرهنگنامه هاى متعدد قرآنى از گنجينه پر ارزش و نفيس نسخ خطى قرآن كريم در كتابخانه آستان قدس رضوى در اين چند دهه اخير به دست دانشوران ادامه داشته است كه شرح اجمالى آن فرهنگنامه ها و گردآورندگانشان در پيشگفتار فرهنگ (المحيط بلغات القرآن)27 آمده بازگو كردن همه آنچه در آنجا نقل شده است در اين مقال نمى گنجد كه خود بخشى از يك كتاب است; اما معرفى كوتاه فرهنگ المحيط پايان بخش اين بحث است و حسن مقطعى براى شناخت بيشتر اين نسخه ارزشمند قرن ششم. 13. المحيط بلغات القرآن
مؤلف ابوجعفر احمد بن على بن محمد بيهقى معروف به بوجعفرك مقرى, دانشمند و لغوى بزرگ قرن ششم صاحب فرهنگ معتبر و دوزبانه تاج المصادر. وى در زمينه علوم منقول: تفسير, لغت و ديگر شعب دانش هاى دينى و ادبى صاحب نظر بوده و اطلاع فراوان داشته است و شاگردان نامبردارى چون ابوالحسن على زيد بيهقى معروف به ابن فندق (متوفى 565ق) در مدرس او حاضر مى شدند و از جامعيت او در علوم دينى و ادبى بهره مند مى گشتند.28
فرهنگ (المحيط بلغات القرآن) همان طور كه از نامش مستفاد مى شود, كتابى است در علم لغت و اسماء و صفات قرآن كريم در هفتاد وپنج صفحه و هر صفحه 18سطر است و در يك باب و هفت فصل تنظيم يافته است. كتاب از جهت كميّت محدود ولى از حيث محتوا و كيفيت با ارزش است.
آغاز: الحمد الله العزيز الغفار الواحد القهار مخترع الفلك الديار والكواكب السيار العلى عن يدرك بالأبصار. (انجام افتاده) (الموتان: آنكه جان دارد, الموتان: مرگ چهارپاي…) نسخ, عناوين و فصول, شنگرف و لغت ها سبز در حاشيه تصحيح شده است, جلد مقوايى, عطف تيماج قرمز 38 برگ, 18س, 30ھ20 سم.29
تنظيم فصل ها بدين گونه است كه مؤلف ابتدا در برابر واژه قرآنى معادل فارسى آن را مى گذارد; سپس جمع يا جمع هاى آن واژه مى آيد, آن گاه ويژگى صرفى و بلاغي… واژه را تا آنجا كه بسنده باشد, ذكر مى كند. همه توضيحات به زبان عربى است و جا به جا به آيه هاى قرآنى استناد مى كند و براى تأييد نظر خود اقران مفسران, راويان, نحويان و لغويان و گه گاه شاعران را شاهد مى آورد. يكى از ويژگى هاى بارز نسخه المحيط, آن است كه در برابر كلمه مفرد, جمع يا جمع هاى آن آمده است و بيننده در يك نگاه كلمه مفرد و جمع (جمع هاى) چندگانه را در مقابل چشم دارد. توجه به انواع جمع كلمه با چنين بسط و تأكيدى ويژگى ممتازى است كه در اين فرهنگ دوزبانه قرآنى ديده مى شود.30
فرهنگ (المحيط) از جهات مختلف علوم قرآنى ـ اعم از لغت و ريشه شناسى, صرف و نحو, فنون بلاغت و بيان ـ و در مواردى طرح مسائل فقهى و كلامى و اطلاعات مفيد ديگر, با ارزش بوده, جايگاه خاصى دارد.
بنابر آنچه در بالا آمد اين كتاب داراى دو امتياز ويژه است: يكى از جهت شمول به علوم قرآنى و عربى كه به آن اشاره شد و رجوع به آن بهترين گواه است. ديگر از جهت حفظ شمارى از واژه هاى فارسى كه برابر كلمه هاى قرآنى آمده است واژه ها و تركيب هايى كه گويا و رسا و وافى به مقصود است كه اگر همت كسانى چون اين لغوى نامبردار قرن ششم نمى بود, چه بسا كه شمارى از آنها به دست ما نمى رسيد.1. آنچه در اين صفحات مى آيد بخشى از پيشگفتارى است كه سال ها پيش براى متن مصحح (المحيط بلغات القرآن) از مؤلفات ارزشمند ابوجعفر احمد بن على بن محمد بيهقى معروف به بوجعفرك مقرى صاحب فرهنگ گرانسنگ و دوزبانه (تاج المصادر) تهيه كردم كه هنوز بعد از ساليان انتظار, فرصت چاپ و انتشار نيافته است. 2. دكتر ذبيح الله صفا, تاريخ ادبيات در ايران, ج2, ص317. 3. على نقى منزوى, فرهنگنامه هاى عربى به فارسى, دانشگاه تهران, ص17. 4. لسان التنزيل, به كوشش دكتر مهدى محقق, بنگاه ترجمه و نشر كتاب, چ2, 1355, ص14 به بعد, مركز انتشارات علمى و فرهنگى. 5. فرهنگنامه هاى عربى به فارسى, ص153. 6. مقدمه لسان التنزيل, ص15و16. 7. تفسير مفردات قرآن, به كوشش دكتر عزيزالله جوينى, بنياد فرهنگ ايران, 1359, ص دوازده. 8. از ميان سوره هايى كه لغات آن معنى نشده نيز بعضى سوره ها مثل (احقاف), (جاثيه), (ممتحنه)… به علت كهنگى و فرسودگى نسخه افتادگى دارد. 9. فرهنگنامه هاى عربى به فارسى, ص17ـ 18. 10. تاريخ آداب اللغة العربية, 3:44, به نقل از فرهنگنامه ها, ص17. 11. الدرر فى الترجمان, به كوشش محمد سرور مولايى, مؤسسه تحقيقات و مطالعات فرهنگى, 1361. 12. همان جا ص ده و يازده ديده شود. 13. الدرر فى الترجمان, ص بيست ويك. 14. تراجم الاعاجم, به كوشش محمود مدبرى و مسعود قاسمى, مؤسسه روزنامه اطلاعات. 15. فرهنگنامه ها, ص61 ـ64. 16. فرهنگنامه هاى عربى به فارسى, ص76ـ79. نيز مقدمه تاج المصادر, ص چهل. 17. وجوه قرآن, به كوشش دكتر مهدى محقق, بنياد قرآن, چ4, 1360, ص چهار. 18. المستخلص (جواهر القرآن) به تصحيح مهدى درخشان, دانشگاه تهران, 1365. 19. فرهنگنامه هاى عربى به فارسى, ص152. 20. همان, ص168ـ169. 21. ترجمان القرآن, به كوشش دكتر سيد محمد دبير سياقى, بنياد قرآن, چ2, 1360. 22. ترجمان القرآن علامه جرجانى, ص الف. 23. همان, ص هـ. 24. فرهنگنامه هاى عربى به فارسى, ص225. 25. همان, ص22. 26. همان, ص25. 27. براى شرح و بسط مستوفى درباره اين فرهنگنامه هاى گرانمند قرآنى ر.ك: ديباچه جلد پنجم آن (واژه ياب فارسى) به قلم دكتر محمدجعفر ياحقى. 28. دكتر ذبيح الله صفا, تاريخ ادبيات در ايران, ج2, ص311ـ312 و 993ـ996. 29. فهرست نسخ خطى كتابخانه آيةاللّه العظمى نجفى مرعشى, ج6, ص203 شماره 2213. 30. در سال 1375 ضمن آماده سازى فرهنگ (المحيط) براى چاپ, ملاحظه گرديد كه دفتر سوم (ميراث اسلامى ايران) به كوشش رسول جعفريان از سلسله انتشارات كتابخانه حضرت آيةاللّه نجفى مرعشى(ره) درآمد. متن (المحيط) نيز تنها با فهرست لغات عربى به گونه ناتمام در آن دفتر به چاپ رسيد. ضمن تمجيد از اين خدمت فرهنگى, بايد گفت: هدف از انتشار اين مجموعه با عنوان دفتر چاپ رساله هايى است موجز و مختصر كه عموماً مستقلاً به طبع نمى رسد و حال آنكه (المحيط بلغات القرآن) رساله اى مختصر نيست, بلكه كتابى كمياب, منحصر و پرمحتواست كه با تحقيقات جنبى و يادداشت ها و فهرست هاى فارسى و عربى و اعلام و فهرست آيات به قطع و حجم كتاب هاى معمولى مى رسد كه بايد مستقل انتشار يابد تا ارزش حقيقى آن نمايان شود, نه در مجموعه اى كه كشكولى است از رساله هاى كوتاه علمى و ادبي… با موضوع هاى متفاوت كه چندان ارتباطى با مطالب (المحيط) ندارد.


صفحه 6

نيّر الادباء و كتاب معادن
ابن الرسوال سيد محمدرضا


ميرزا حبيب الله نيّر1 (1308ـ1379هـ.ق)2 از ادبا و شعراى نامور اصفهان در دوره معاصر است. در اصفهان متولد شد و در محله بيدآباد سكونت داشت. نزد پدر دانشمند و اديب و دايى هاى هنرمند خود ـ كه شرح حال آنان خواهد آمد ـ مقدمات علوم و ادبيات و نيز خوشنويسى را فراگرفت. سپس در محضر علماى طراز اول, همچون آخوند ملامحمد كاشى3 و شيخ مرتضى اصفهانى ريزى4 تلمّذ كرد و علوم قديمه ـ از تجويد و صرف و نحو و لغت و معانى و بيان و بديع و عروض گرفته تا رجال و اخبار و تفسير و اصول و فقه و منطق و حكمت و كلام و عرفان و معارف حقيقى و لدنّى ـ را آموزش ديد. در احوال او نوشته اند كه بخش اعظم قرآن و اكثر ادعيه و بيش از ده هزار بيت شعر عربى و فارسى ـ انشايى و انشادى ـ را به خاطر داشت; چنان كه خود نيز بدان اشاره مى كند.5
استعداد خداداد, قريحه سرشار و حافظه بسيار, او را به فراگيرى و تتبع در علوم و فنون گوناگون سوق داد. چنان كه رياضيات, منشى گرى, حسابدارى, زبان لاتين و تاريخ و جغرافياى ايران و جهان را آموخت. انواع خطوط را نيز خوب مى نوشت.6 او خود, در اين باره سروده است:
در مصحف و شعر و ادبيات و رياضى
دستى است مراكَش يد بيضا ز عباد است7
وين جمله چو طى شد, نمكين علم حقيقت
كاستاد علوم است, بر اين جمله مراد است
در سلسله وصف خط اين بس كه ز كِلكم
هر نقطه سويداى دل اهل سواد است
پوشم نسب خويش چه دانم كه تو دانى
كاين پايه مرا ثامن اين سبع شداد است8
نيّر در آغاز تأسيس مدرسه معروف قدسيه,9 مدتى مدرّس آن بود, ولى پس از چندى براى رفع نيازمندى هاى مادى به شغل دفتردارى و حسابدارى روى آورد و تا آخر عمر بدان اشتغال داشت. وى خود در بيان اين كه چرا از پيروى همتايان اديب و شاعر خود در پرداختن تمام وقت به ادب و شعر سر باز زده, مى نويسد: (با اين كه دوستدار فضل و جامعيّت, بلكه مولَع در تحصيل آن بودم, وقتم اجازه نمى داد كه پيروى كنم و به مضمون الكاسبُ حبيب الله, فقط مشغول كسب دفتردارى بودم).10 بدين ترتيب او قريب سى سال در مؤسسات و بنگاه هاى ملى كاركرد و در طول اين مدت, به درستى و پاكبازى معروف بود.
نيّر در زندگى به سلامت نفس, درستكارى, وطن دوستى و دستگيرى از درماندگان اشتهار داشت و با آن كه خوش محاوره بود و همگان, معاشرتش را غنيمت شمرده, در مجالس محترمش مى داشتند, روزگار خود را به گوشه نشينى و قناعت مى گذراند. وى در طول حيات, مسافرت هايى به مناطق ايران از جمله خراسان و شيراز و تهران و به عراق و عتبات عاليات داشته است و نهايتاً در هفتاد و يك سالگى بدرود حيات گفته, در مقبره خانوادگى11 در تكيه تويسركانى تخت فولاد اصفهان, مدفون گشته است. از اوست:
عمر من گشت خزان, كاش نسيم رحمت
بر نهالم وزد و برگ گناهم ريزد12
شاعر معاصر سيد محمدرضا بهشتى13 تاريخ وفات او را در ضمن قطعه اى چنين آورده است:
بهشتى هشت پا در جمع و گفتا
بهشتى شد حبيب الله نيّر14 نيّر از نگاه معاصران
به جز كسانى كه بر كتاب معادن تقريظ نگاشته اند ـ و بدان ها خواهيم رسيد ـ برخى ديگر از بزرگان معاصر نيّر نيز تعبيراتى در وصف او آورده اند كه بازگفت آنها خالى از لطف نيست. علامه آقا بزرگ تهرانى وى را چنين ستوده است: (عالم اديب… من المرموقين فى الفضيلة والكمال… وهو اليوم من مشاهير ادباء اصفهان و معارفهم).15 استاد همايى نيز او را (فاضل خوش خط خوش حافظه)16 دانسته است كه (از حسن خط و فضايل ادبى و طبع شعر بهره مند مى باشد.)17
محقق فرزانه, آيةاللّه روضاتى ـ مدظلّه ـ در زمان حيات نيّر, او را با تعبير (اديب اريب و دانشمند لبيب)18 و (دانشمندى وارسته و اديبى خوش محاوره, از شعراء و ادباء خوب اصفهان)19 ياد كرده است. اصفهان پژوه معاصر, مرحوم سيد مصلح الدين مهدوى مى نويسد كه نيّر (شاعرى است اديب و اديبى كامل, در نظم شعر عربى و فارسى هر دو قادر, و در فن تاريخ گويى ماهر).20 همو در جايى ديگر,21 نيّر را (فاضل اديب و شاعر متتبّع) مى داند كه (در فنون ادب و… ديگر فنون, از صاحب نظران) است.
فرجام اين بخش سخن را به سروده اى مى آراييم كه نيّر خود در كتاب معادن چنين از آن ياد كرده است:
(اديب ماهر آقاى حويزى22 مقيم عتبات در وصف مؤلف گفته:
لم تكن أخطأت جُدود الأماجد
حيث سمَّتكَ للإله حبيباً
أنت أحرزتَ للمزايا نصابا
وتوفَّرت للمعالى نصيباً
ألبَسَتكَ العلاءُ فى كلِّ ناد
بجميل الثناء بُرداً قشيبا
نيّراً لم يزل يُشعُّ ضياءً
يُلبس البدر بالطلوع مغيباً
بالمعانى أشبهتَ يوسفَ وجهاً
صيَّر الإلف بالجوى يعقوباً
واذا ما ذكرتُ وصفك منه
تنشق الروح بالعلاقة طيباً)23 خانواده نيّر
نيّر الادباء, هم از طرف پدر و هم از طرف مادر به دو خانواده علم و ادب و هنر پيوسته است. به قول جابرى, اديب مشهور معاصر,24 وى (به دو بيت الكمال منتسب, و به هر سفينه علمى, عَلَمى از ايشان مرفوع و منتصب)25 است.
پدر او حاج شيخ محمدباقر ابن مولى حسن على بن محمد بن ميرزا,26 متخلص به (واثق) است كه در سال 1274ق در همدان متولد شده و در غالب علوم قديمه حتى رياضيات هم استاد بوده است و نزد آخوند فشاركى27 تلمذ كرده, و از علماى عصر, اجازه اجتهاد داشته است. وى كه به تعبير استاد همايى (از مقدسين اهل علم)28 بوده, پس از هجرت به اصفهان در سال 1295ق, چون در فن ادب مهارت داشته, به مدت سى سال در مدرسه صدر اصفهان, مدرّس ادبيات بوده است. نيّر به مناسبتى اين گونه او را ستوده است: (حكى لى والدى الماجد العلامة الواثق من هو استادى وعليه فى جميع العلوم قرائتى و اعتمادي…).29 از آثار او يكى مثنوى بلندى است با بيش از يك هزار بيت عربى و فارسى در پند و موعظه به فرزند خود نيّر, كه آن را در سال 1315ق سروده و (نصح الحبيب) نام نهاده و برخى از ابيات آن چنين است:30
يا حبيب الله يا رَيحانتى
بهجتى منك ومنك راحتى
مدتى خاموش بودم از سخن
هم به خلوتگاه و هم در انجمن
همچو فندق داشتم بسته دهن
نى چو پسته لب گشا و خنده زن
بُد زبان, خاموش ليكن در درون
داشتم صد ناله همچون ارغنون
داشتم در دل بسى حب الحبيب
تا مرا واداشت بهر اين كتيب
چون كه از بهر حبيب انجام شد
زين سبب نصح الحبيبش نام شد
خوشتر از اين چيست در اين روزگار
كز كسى ماند كلامى يازدگار
در مذاق اهل دين اين چند پند
در حلاوت هست شيرين تر از قند
اولين پند من اين است اى پسر
غصه از روزى براى خود مخور
منت روزى مبر از آن و اين
رو بخوان والله خير الرازقين
انتبه قبل السحر يا ذا الفنون
واتُل بالاسحار هم يستغفرون
يا بُنَيَّ لاتُفاخر بالنسب
اتَّق الله وكن إبن الأدب
با اساتيد هنر از اين و آن
علم آموز اى پسر تا مى توان
اين نصايح را به دقت گوش كن
همچو آب زندگانى نوش كن
علِّموا أولادكم هذا الكتاب
كلُّ سطر منه فى الآداب باب
ربنا بارك لنا هذا الكتاب
واجعلنه ذخرنا يوم الحساب

اثر ديگر وى, ديوان شعرى است مشتمل بر نصايح و مراثى و سفرنامه و غزليات و غيره كه قريب هزار بيت دارد و در آن منظومه اى است داستانى به نام (ليلى و مجنون) كه ابياتى از آن در كتاب معادن آمده است.31 از آثار ديگر وى, تصحيح برخى از مجلدات بحارالانوار است. ظاهراً هيچ يك از اين آثار مستقلاً به چاپ نرسيده است. ياد شده در دوازدهم ربيع الثانى سال 1336ق در اصفهان درگذشته است. نيّر در ضمن قطعه اى در تاريخ فوت پدر, چنين هنرنمايى كرده است:
سال تاريخ و مَهَش, هاتف غيبم گفتا:
ده و دو كسر كن از شهر ربيع ثانى32
اما از طرف مادر,33 جدّ نيّر, آقا ميرزا محمدعلى قارى خوشنويس, بزرگ خاندان قدسى34 است كه در تندنويسى و ريزنويسى خط نسخ مهارت داشته و نزديك سيصد نسخه قرآن نگاشته است.35 چهار پسر او يعنى دايى هاى نيّر, ميرزا عبدالحسين قدسى, ميرزا حسن, ميرزا ابوالقاسم و ميرزا مهدى, همه از خطاطان مشهور اصفهان در دوره معاصرند. ميرزا عبدالحسين قدسى,36 استاد نيّر, اديب, شاعر و مؤسس مدرسه معروف قدسيه از اساتيد بزرگ خوشنويسى در خط نسخ و ثلث و رقاع است و قرآن چاپى معروف به چاپ صمصامى به خط اوست. او را از شاگردان سيد محمدباقر درچه اى37 و آخوند ملا محمد كاشى برشمرده اند. كتاب (تحفه فاطميه) و (شرعيات) از آثار اوست.38 همو پدر جمال الدين قدسى,39 و جد اديب و شاعر معاصر ما شادروان منوچهر قدسى40 است. ميرزا حسن نيز اديب و دانشمند بزرگى بوده و همچون برادر بزرگش در مدرسه قدسيه تدريس مى كرده است. استاد همايى صراحتاً به شاگردى اين دو برادر افتخار مى كند.41 كوتاه سخن آن كه خاندان قدسى در ادب و هنر شهره اين شهرند, چنان كه جابرى در وصف نيّر بدان اشاره مى كند: (و درّ گرانبهايش از صدف خاندان قدسى كه شهرت دانش و خطشان كالشمس فى المشارق تابيده).42
از ديگر اعضاى خانواده نيّر, برادر او ميرزا عبدالله است كه نيّر او را مترجم لاتين معرفى مى كند.43 نيّر خود تنها دو دختر داشته و خويشان ديگر او كه هم اكنون با نام فاميلى (نيّر) در قيد حياتند, همگى برادرزاده ها و يا خواهرزاده هاى اويند.44 اهتمام به قرآن
نيّر بسيارى از آيات قرآن را در حفظ داشته و پس از فراگيرى و تكميل خط, قرآن هايى به خط خود نگاشته است.45 استشهادات به قرآن در مواضيع مختلف كتاب معادن, بيانگر احاطه او به الفاظ و مفاهيم قرآنى است. او خود اين احاطه به كلام الله مجيد را نتيجه تعليم و تربيت پدرش دانسته است.46 نيّر كتاب معادن را با مقدمه اى در مورد اعجاز قرآن آغاز مى كند47 و در مبحث اول كتاب كه به محسنات و صنايع بديعى اختصاص دارد, نخستين نمونه ها را از قرآن مى آورد. برخى از اين نمونه ها بسيار دور از ذهن و كمياب و ديرياب است:
الف. در صنعت براعت: به مفهوم استعمال مباحث و مصطلحات يك فن در معنايى ديگر ـ آيات شريفه (عاملة ناصبة)48 و (خافضة رافعة)49 را مثال مى آورد50 كه همه واژگان آن, اصطلاح نحوى است.
ب. در بحث لُغز و معمّا, آيه كريمه (وما مِن دابّة الاّ هو آخذ بناصيتها)51 را نمونه مى آورد و مى افزايد:
باسم (هود) الذى هذه الآية فى سورته وذلك لأنّ لفظ (هو) آخذ ناصية الدابة وهى (الدال), يعنى الحق الدال بآخره, يستخرج منه (هود).52
چنان كه روشن است اگر (هو) طبق معنى آيه, پيشانى (دابة) يعنى حرف (د) را بگيرد, كلمه (هود) حاصل مى شود و جالب اين است كه اين آيه خود, در سوره هود واقع است.53
در طى كتاب معادن بحث هاى قرآنى ديگرى با عناوين (فائدة تفسيرية),54 (فائدة تجويدية),55 (فائدة فرقانية)56 به چشم مى خورد كه براى نمونه, مؤلف در مبحث اخير به تعبير خود (كلمات يمكن أن تشتبه من القرآن/ كلماتى قرآنى كه ممكن است در خواندن آنها التباسى رخ دهد) را فهرست نموده57 و انصافاً بايد گفت كه در اين باره تتبع خوبى كرده كه نشان دهنده انس او با قرآن است و شايسته است در كتاب هاى آموزش قرائت قرآن آورده شود و يا در قرآن هاى چاپى در حاشيه آيات مربوط, بدان توجه كنند.
از مهم ترين مباحث قرآنى در كتاب معادن, رساله اى است با نام (الآيات المنظومة فى القرآن)58 كه مؤلف در آن, آيات موزون افتاده قرآن كريم را در شانزده بحر عروضى استخراج كرده59 و به گونه اى بديع ارائه نموده است.60 افزون بر اين از صنعت (ذوالبحرين)61 و نيز بحر رباعى62 و مواليا هم مثال قرآنى آورده است. اين رساله كه تصحيح آن در حال انجام است و به زودى به طور جداگانه در اختيار قرآن پژوهان و ادب دوستان قرار خواهد گرفت, در نوع خود كم نظير است.63
بارى نيّر علاوه بر كتاب معادن كه به تعبير وى حاوى (نكات و ملتقطات قرآنيه) نيز هست,64 رساله جداگانه ديگرى هم درباره يكى از چاپ هاى قرآن نگاشته كه در معرفى آثار او بدان اشاره خواهيم كرد. ارادت به اهل بيت(ع)
نيّر در سرتاسر كتاب از آغاز تا انجام هرجا مناسبتى بوده, از فرصت استفاده كرده ارادت خالصانه خود را به آستان عترت پيامبر(ص), اظهار نموده است. و اين افزون بر مطالبى است كه به نحوى به زندگى و آثار معصومين(ع) مربوط مى شود65 و در يادكرد مطالب كتاب معادن بدان اشاره خواهيم كرد. در اينجا چند تك بيت فارسى66 او را تيمناً و تبركاً مى آوريم و خواننده را در ساير موارد به اصل كتاب ارجاع مى دهيم:
بر امام كل بس اين برهان, پس از ختم رسل
حاجت كل با على و اوست مستغنى ز كل67
*
يارب وسيله اى كه زنيّر, سگِ بدن
در ارض شوره زار حسينى نك شود68
*
آنان كه در جوار رضا آرميده اند
كفران نعمت است بهشت آرزو كنند69 نيّر و شعر و ادب
نيّر از كودكى شعر مى گفته است.70 وى شاعرى ذو لسانين است كه هم به فارسى و هم به عربى شعر دارد. استاد همايى نوشته است كه او (غالباً به عربى شعر مى سازد)71 مرحوم مهدوى مى گويد: (شعر را نيكو مى سرايد)72 جابرى هم آورده است (كه در ميدان نظم و نثر, مجلّى و سابق)73 است. شهرت او بيشتر در فن تاريخ شعرى است كه در اين فن بيشتر به زبان عربى هنرنمايى كرده است و در وفيات اهل بيت(ع) و بسيارى از رويدادها و نيز تاريخ فوت اغلب معاصران (و حتى براى خود هم)74 ماده تاريخ گفته است. در كتب تراجم معاصر به بسيارى از اشعار او در اين باره استشهاد شده است.75 با وجود شهرت نيّر در ميان شعراى اصفهان و مقام شامخى كه نزد ادباء احراز كرده, چون به تعبير خود,76 شاعر شدن براى او نتيجه دنيوى و اخروى معتنابهى نداشته, كمتر در انجمن شعرا حاضر مى شده و در همان سه يا چهار جلسه اى هم كه در دوران جوانى شركت كرده است, اساتيد فن به مقتضاى تخلّص (نيّر), به او لقب نيّرالادباء داده اند.77
نيّر در نقد الشعر هم صاحب نظر بوده, (فهم معانى اشعار مشكله را هم غالباً به سرپنجه فكر حل نموده)78 است. نيز طبع او با آهنگ هاى عروضى بسيار مأنوس بوده است و (بنابر اين طبع شعرشناسى كه خدادادى است, ذوق مؤلف (نيّر), هر شعرى را هم كه جزو عبارت و بدون اَماره درج باشد, غالباً احساس نموده)79 است. وى به لهجه اصفهانى هم سروده هايى دارد كه پس شيرين و خواندنى است.80 به هر حال كتاب معادن او نمودار شعرشناسى و منزلت ادبى نيّر است. در اينجا براى نمونه قصيده اى عربى و غزلى فارسى از او مى آوريم:81
ا. در مدح و ستايش اميرمؤمنان(ع)82
العرشُ يَغبطُ فضلَ كعبةَ يا علي
لجلال اكتَسَبَت بمولدك السَّني83
فالارض صارت للسَّما محسودة
بلسانها نادت بأن شرّفتني84
والشمس فاخرة لوضع جبينها
بفناك فى الاصباح أن ضوّءتني85
ما كنتَ ربّاً لكن استقربتَه
بدقيقة هذا اعتقادى انّني86
لو لمت في إفراط حبّك سيّدى
لتلوتُ آية (الَّذى لُمتُنَّني)87
مَن ذاق مِن بُستان حُبّك حبَّة
يكفيه مِن ثمر الجنان ليجتني88
ومَن ارتضى وطناً جوار المرتضى
إن أسكنوه بجنّة لايَعتَني89
يا نيّرُ ارجُ أبا تراب قائلاً
يا ربِّ لثم ترابه أرزقتَني90
(تلك القصيدة مدح حيدر) ارِّخَت
فاكتب وحاسب واشكُر اللهَ الغني91
رَبّى فلا تتوفَّنى إلاّ معه
ـ بالدَّفن فى وادى السلام ـ حَشَرتَني92

ب. غزلى در استقبال يكى از مشهورترين غزليات سعدى:93
(چون شانه اگر روزى بر طرّه ات آويزم
از سنبل تر بر گل, مشك ختنى بيزم
دارم به رهت ديده, اى يار پسنديده
تا كى من غمديده, بنشينم و برخيزم
تا چند غم هجرت پنهان كنم از مردم
كاحوال درون پيداست از ديده خونريزم
چون سوختى ام بَر دِه خاكسترِ من بر باد
شايد كه بدين حيلت بر دامنت آويزم
من چاره نمى بينم جز آنكه مگر جان را
در پاى تو افشانم وز دست تو بگريزم
اوصاف كمال تست هر نكته كه من گويم
در مدح تو مى باشد شعر طرب انگيزم
از روى چو خورشيدت من نيّر تابانم
وز آن دو لب شيرين, من خسرو پرويزم
گر بى تو بود جنّت, در كنگره ننشينم
ور با تو بود دوزخ, در سلسله آويزم)94 آثار نيّر
1. كتاب (معادن) كه در ادامه مقال به تفصيل بدان خواهيم پرداخت.
2. رساله (الآيات المنظومة فى القرآن) به زبان عربى كه در ضمن كتاب معادن به چاپ رسيده95 و ذكر آن گذشت.
3. رساله كوچكى در اغلاط چاپى قرآن هاى چاپ باغچه سرا, كه به طبع رسيده است.96
4. ديوان شعر; اين اثر در الذريعه نام برده شده است97 ولى در ساير مآخذ شرح حال مؤلف, نامى از مجموعه اشعار نيّر تحت عنوان (ديوان) به ميان نيست, هرچند شعرهاى بسيارى از وى در لابه لاى كتاب معادن مذكور است.
5. كتاب (رسوا در خدَع ميرزا خدا) در ردّ فرقه مستحدثه بابيّه و بدعت هاى آنان كه به چاپ نرسيده98 ولى قسمتى از آن در انتهاى كتاب معادن نقل شده است.99 كتاب معادن
كتاب معادن كه به نام هاى (معادن العلوم) و (معادن الافادات) نيز شهرت دارد,100 بزرگ ترين و مهم ترين اثر نيّر است. او خود در وجه تسميه آن نوشته:
ولمّا وَرَد الحديث (الناس معادن كمعادن الذهب والفضّة) ترشحت مآثر معدنى للأخلاء, فكل اناء يترشح بما فيه لذا سميتها بالمعادن.101
و در ذيل اين عنوان كلى, جلد اوّل كتاب را تراوش معادى و جلد دوم را تراوش معاشى ناميده است.
دو جلد نخست اين كتاب در يك مجلد در قطع خشتى و چاپ سربى, جلد اول, در 184 صفحه (هشت صفحه با شمارش حروفى 176 صفحه با شمارش عددى) و جلد دوم در 172 صفحه به چاپ رسيده است. جلد سوم به طور جداگانه با فاصله اى زمانى پس از دو جلد نخست و به عنوان مستدرك و مكمّل آنها در يكصد صفحه به چاپ سربى در همان قطع منتشر گرديده است. بخش هايى از اين كتاب به زبان عربى و عمده آن به زبان فارسى است.
معادن در يك نگاه كلى, كتابى است كشكول گونه, كه گاه به شكل امروزى اطلاعاتى عمومى هم در آن عرضه شده است. نيّر خود درباره عام المنفعه بودن آن چنين آورده است: (قارئين محترم معادن, كان هاى الماس و فيروزه و طلا و نقره و مس و آهن و زيبق و ذغال سنگ و كبريت و نفت و غيره را منظور قرار داده, به استخراج مقصود, و به حرفه خود توجه مى نمايند. شيعه, به توحيد خدا و فضائل معصومين و عترت شريفه; عالم, به خفايا و اشارات لطيفه; عارف به نفحات و جذبات ربانيه; مفسر به نكات و ملتقطات قرآنيه; متعّظ, به نصايح و تحقير دنيا; اديب, به نفائس و بدائع گرانبها; مورّخ به نوادر برجسته اتفاقات; محاسب, به دفتردارى و انشاءات; متجدد, به سوانح و صنايع مكتشفه; شاعر, با ابيات و منظومات رائقه منتخبه; و هكذا, پس ناظر عزيز كه تشنه آب دانش و ادب, و گرسنه فضل و هنر كه تعالى را سبب است, مائده هاى مرزوقه در نصف يك قرن مؤلف را در نصف يك ماه خويش مى تواند به وسيله مصاحبت و نديم شدن با اين معادن بهره بردارى نمايد. بنابراين مى سزد مصراع از بيت والد ماجد واثق ره را درج نمايم: جئتُكم بالشهد أينَ المُشتري).102 تحقيق تاريخ چاپ كتاب
مشار در فهرست معروف خود, به دو چاپ از جلد اول و دوم معادن اشاره مى كند: يكى چاپ سربى, قطع خشتى در اصفهان به سال 1334ق; ديگرى چاپ سنگى در طهران به سال 1369ق; و از چاپ جلد سوم هم ذكرى به ميان نمى آورد.103 اما با توجه به دلايل و قراين زير, براى نگارنده مسلم است كه مجلّد نخست كتاب معادن (شامل جلد اول و دوم) تنها يك چاپ (سربى, خشتى, تهران, 1368ق) داشته است:
1. نسخه اى كه در اختيار نگارنده است به قطع خشتى و چاپ سربى است. مؤلف در مقدمه همين نسخه, تاريخ تصميم خود بر نگارش كتاب را سال هاى 1334ـ1336ق و مقارن جنگ جهانى اول دانسته است.104 در اواخر جلد اول كتاب هم تصريح مى كند كه كتاب معادن در روز عيد غدير سال 1366ق مقارن ده آبان 1326ش به اتمام رسيده است.105 در استدراك خود بر مطالب جلد اول كه در آخرين مرحله چاپ كتاب بر آن افزوده است هم شعرى از وى آمده كه در آن تاريخ فوت يكى از دايى هاى خود را در سال 1367ق ذكر كرده است.106 در جاى ديگرى از كتاب هم مى گويد حاصل نيم قرن زحمت خود را در كتاب معادن ارائه نموده107 است و مى دانيم كه نيّر در سال 1308ق به دنيا آمده است.
تا اينجا معلوم شد كه كتاب معادن در قطع خشتى و چاپ سربى براى اولين بار پس از سال 1367ق (1326ش) به چاپ رسيده است.
2. تاريخ تقريظ آيتى كه پس از ملاحظه دو جلد كتاب نگاشته شده و در ابتداى جلد سوم به چاپ رسيده, 20/12/29ش (1370ق) است.108 مرحوم سيد مصلح الدين مهدوى هم يك نسخه از همين چاپ را در تاريخ 28/10/1331ش پشت نويسى نموده, به كتابخانه آستان قدس اهدا كرده است. وى در كتاب تذكره شعراى اصفهان (چاپ شده در 1334ش) هم تنها از چاپ دو جلد معادن (بدون اشاره به دفعات چاپ) ياد كرده است.109 اين امارات هم نشان مى دهد كه معادن پيش از سال 1370ق چاپ شده و تا سال 1375ق (1334ش) هم تجديد چاپ نشده است.
3. مؤلف خود در ديباچه جلد سوم تصريح مى كند كه معادن در سال 1368ق در تهران به چاپ رسيده است. سياق كلام او هم بيانگر آن است كه اين, نخستين چاپ معادن است.110
بنابراين شايد ذكر تاريخ 1334 در مقدمه معادن به عنوان تاريخ تصميم مؤلف بر تأليف كتاب, امر را بر مُشار مشتبه كرده است; هرچند يكى از مآخذ وى111 تصريح دارد كه نيّر در سال 1334 تأليف كتاب خود را شروع كرده و در سال 1369 در تهران آن را به چاپ رسانيده است.
اما در خصوص چاپ جلد سوم كتاب هم قراين زير نشان مى دهد كه پس از سال 1377ق و پيش از سال 1379ق به همان شكل مجلد نخست (سربى, خشتى) و در اصفهان به چاپ رسيده است.
1. در نسخه مورد استفاده نگارنده, چند بيت متضمن تاريخ شعرى مربوط به وقايع سال 1377ق به چشم مى خورد.112
2. مؤلف خود در جاى ديگرى از كتاب تصريح مى كند كه جلد سوم معادن در عيد غدير سال 1377مقارن 15تير 1337 به اتمام رسيده است.113
3. مشخصات روى جلد و صفحه عنوان بيانگر آن است كه اين جلد هم در زمان حيات مؤلف به چاپ رسيده است.
4. در صفحه (أ) جلد سوم نام چاپخانه پروين114 قيد شده و محل فروش هم تنها در اصفهان (بازارچه نو) معرفى گرديده است, برخلاف مجلد نخست كه مراكز فروش آن هم در تهران و هم در اصفهان بوده است.115 اين خود نشان مى دهد كه جلد سوم كتاب معادن در اصفهان به چاپ رسيده است, هرچند قطع كتاب و نوع چاپ و حروفچينى دقيقاً مشابه جلدهاى پيشين است. منابع كتاب
نيّر در مقدمه معادن, برخى كتاب هاى همانند آن را نام مى برد116 و تصريح مى كند كه عنايت داشته است مطلبى از آنها نقل نكند مگر آن كه توضيحى بر آن افزوده باشد. نيز به خواننده يادآور مى گردد كه ممكن است مطالبى را آورده باشد كه در آن كتاب ها هم ديده شود ولى بايد دانست كه مؤلف نمى دانسته و حتى گمان هم نمى داشته كه اين مطالب در آن كتاب هاست, چه وى را يا مجال تصفّح آنها نبوده و يا اصلاً برخى از آنها را در اختيار نداشته است.117 با اين وصف مى توان قرآن, كتب روايى و مجموعه هاى شعرى مشتمل بر اشعار شعراى قديم و معاصر عرب و عجم را از منابع كتاب معادن برشمرد. ستايش از كتاب
سه تن از ادباى معاصر بر كتاب معادن تقريظ نوشته اند:
يك. ميرزا حسن خان جابرى انصارى; كه با نثرى سرشار از صنايع بديعى, كتاب و مؤلف آن را ستوده است. وى مؤلف را با تعبيراتى مثل (نيّر علم) و (ماه فضل و دانش) ياد كرده, در بخشى از تقريظ خود درباره كتاب معادن آورده است:
(هزار فضل, همه لفظها در آن دلكش
هزار عِقد, همه نكته ها در آن دلبر
مِن كُلّ شَىءٍ لُطفُه ولَطيفُه
مُستَودَع في هذه المجموعه
هنرآموزان و گهراندوزان را سزد كه از اختر هر باب و فصلى استناره, و از جوهر هر علم و فضلى استعاره نموده, قدردانند و به هر صحيفه و نامه, سلطان نظم و نثرش را به صدر و ختامه نشانند).118
دو. آقاى عبدالحسين آيتى تفتى;119 كه طولانى ترين تقريظ را نگاشته و در سروده اى فارسى با بيش از سى بيت (مشتمل بر سى و شش صنعت بديعى), كتاب و صاحبش را نيك نواخته است:
(كتاب كشكول شكن مقامات فكن… مجموعه فصاحت, منظومه ملاحت, كه توان گلستانش در يمين نهاد و بوستانش در يسار, منطق الطيرش در قبال و منبع الخيرش در وراء… كتابى كه جناب نيّرش مرقوم داشته و به اسم معادنش موسوم… زينت بخش بزم انس گرديد.
فقلت له أهلاً وسهلاً ومرحبا
بخير كتاب جاء مِن خير كاتب
…كتابى كه از كتاب خدا آياتى را حاوى است و از خطاب مولى عباراتى را راوى, از فقاهت بهره اى دارد و از نباهت شهره اي…
بر آسمان جلالت, هلال ابرويش
بديع بود و بديدم به مطلع رويش
ز بس كه داشت براعت, نمودم استهلال
به ردّ قافيه باز از هلال ابرويش…)120

سه. علم الهدى سيد احمد ابطحى شيرازى;121 كه به زبان عربى در نثرى مصنوع از نيّر و كتاب معادن تجليل كرده است. وى در ضمن تقريظ خود, مؤلف را با تعبير (الفاضل الاديب والبارع الاريب) ستوده و آورده است:
(ويظهر من حُسن تأليفه عُلُوُّ فكره ومن نظم ترصيفه سموّ قدره, ويتبيّن من تفحصه فى فنون [كذا] الادبية طول باعه ومن تصفّحه فى العلوم العربية جودة صناعه… وقد جمع فيه فصاحة الالفاظ وبلاغة المعانى وجدّ فى اتقان البنيان بصحة المبانى, ومن طالعه يجد فى نفسه الطرب من بدائع اشعار العجم والعرب…
ففى كلّ باب منه دُرّ مؤلف
كنظم عقود زَيَّنتَها الجواهر…)122 تفصيل مطالب كتاب
1. بخش پيش از متن;123 شامل هشت صفحه فهرست مطالب جلد اول و دوم و فهرست اشعار هر دو جلد و تقريظ جابرى انصارى.
2. ديباچه جلد اول;124 به زبان عربى كه با براعت استهلال (اشاره به كتاب هاى كشكول و نام هاى علوم و فنون) آغاز مى شود (نحمدك يا من له الارض ومعادنُها, والسموات الطباق وخزائنها, الذى علّمنا مشكلات العلوم ومغتنم الدرر, وهو انيس للمسافر وجليس من حضر, فاملأ كشكول ذنوبنا بعذب بحار غفرانك, واجعلنا من العاملين بقرآنك…)125 مؤلف سپس با ارائه اطلاعاتى كلى درباره كتاب, به بضاعت مزجاة خود اعتراف كرده, به زبان فارسى آن را خاتمه مى دهد: (با عدم لياقت ذوفنونى سوداى خامى در سر پخته, و بدين امر خطير مبادرت جسته, وكان فنون تحصيلى عمر را در دسترس دوستان ايمانى و وطنى نهاده…).126
3. صنايع بديعى;127 كه آن را با بحثى درباره اعجاز قرآن آغاز مى كند و سپس به صنعت هاى جناس لفظى, تجنيس متشابه, جناس خطى, طباق, براعت, لغز و معما, عدد تاريخى, ايهام و ترجمه مى پردازد. به عنوان مثال, دو نمونه از شعر او را در بحث جناس و صنعت ترجمه مى آوريم:
مولاى من; به نزد تو تا بنده گشته ام
چون شمع برفروخته, تابنده گشته ام128
*
لأذى الحبيب بكيتُ لكن بالخفا
خوفاً لرقّته فيمنعنى الجفا
كه ترجمه اين بيت مولوى است:
گريم و ترسم كه او باور كند
وز كرم آن جور را كمتر كند129
4. محسنات ديگر شعر;130 در اين بخش چندين موضوع و غرض شعرى را با تعبير محسّنات ياد كرده مطالبى مثل العرفان والجذب, عشق, العذوبة والسلاسة, اتقان الانتظام, اخلاق حسنه, حقارت دنيا, المواعظ, التوحيد والمناجات, التبرّى والتولّى را آورده است. در ضمن اين فصل, منظومه اى فخيم و فاخر نزديك به يكصد بيت در ترجمه حديث كسا سروده يكى از شعرا آمده كه مطلع آن چنين است:
كهن شديم در اين كاروانسراى كهن
بديده ايم بسى گردش دى و بهمن131
5. فوائد علمى;132 شامل مطالب علمى گوناگون كه تحت عنوان فائده از آن ياد كرده است; مانند فائده منطقيه, تعبيريه, تفسيريه, صرفيه, نحويه, فقهيه, اصوليه, عقديه, تجويديه, تكليفيه, طهورية, تهجديه, علمائيه, اقتباسية, فرقانيه. در فايده اقتباسية رساله (الايات المنظومة فى القرآن) و در فايده فرقانية (الكلمات الملتبسة فى القرآن) كه پيشتر بدان ها پرداختيم, ذكر شده است. اين فصل با جدولى مفصل درباره تاريخ تولد و زندگى و شهادت معصومين(ع) پايان مى پذيرد.
6. خاتمه جلد اول;133 كه شامل تقريظ ابطحى شيرازى و غلطنامه جلد اول است.
7. ديباچه جلد دوم;134 جلد دوم كتاب معادن با تصويرى از جوانى مؤلف آغاز مى شود و آنگاه در ديباچه به زبان فارسى مقدمه اى كوتاه با براعت استهلال (اشاره به اصطلاحات علم حساب) آورده است: (ستايش, سزاوار يكتايى است كه عددى را تناسب احاطه نيست به جمع نعماى متفرقه و مجزاى وى, و احدى را قوه اداى يكى از هزار, و عُشرى از اعشار شكرش نى,…).
8. حساب و حسابدارى;135 در اين بخش, مباحثى كاربردى در محاسبات و تكميل دفاتر حسابدارى با ذكر نمونه آمده است.
9. فوائد گونه گون;136 در اين بخش, مطالبى با سر عنوان (فائده) در رسم الخط, نجوم, علوم غريبه, تصوّف, وهابيه, بابيّه, حكايات, نكات تاريخى و جغرافيايى, اطلاعات عمومى كشورهاى جهان, اختراعات, ادبيات غرب, جنگ هاى جهانى و تاريخ جهان معاصر و… مذكور است.
10. شعر و ادب;137 اين فصل كه عمده مطالب جلد دوم را دربر دارد, با بحثى درباره عروض و دريافت آهنگ سخن تحت عنوان (فائده عروضيه) آغاز مى شود, مؤلف در پى آن به برجستگان علوم و فنون اشاره كرده, از طبقات شعراى عرب از جاهليت تا قرن سيزده, سى نفر اديب و شاعر نام مى برد و از هركدام چند بيتى نمونه مى آورد. سپس به موضوع و اهميت شعر پرداخته, از چهل شاعر پارسى سرا با نمونه اشعار آنان ياد مى كند. آنگاه بسان برخى تذكره نويسان, گلچينى از اشعار شاعران پارسى گوى را در پنجاه موضوع عرضه كرده است. اين فصل با دو فائده تمييزيه و مغلطيّه درباره تشخيص مراد شاعران و سوءاستفاده از برخى اشعار عرفانى, و دفاع از ساحت شعر به انجام مى رسد.
11. خاتمه جلد دوم;138 مؤلف در پايان كتاب, نخست خطاب به خوانندگان به زبان عربى مى نويسد كه در حد توان, فنون مكتسبه و معادن مستخرجه خود را در اين كتاب كه ثمره عمر و معيار همت و فكر اوست به وديعت نهاده است. سپس به رنج هايى كه در تأليف آن ديده اشاره مى كند و انصاف خوانندگان را مى طلبد و در نهايت به سپاسگزارى از كسانى كه در طبع كتاب مساعدت كرده اند پرداخته, با غلطنامه و دو بيت زير كتاب را به آخر مى رساند:
اى ذات تو بر كل ممالك مالك
وى راهروان كوى لطفت سالك
من مدح تو از كلام تو مى گويم
انت الباقى وكلُّ شىء هالك
12. جلد سوم معادن كه با فهرست اجمالى مطالب هر سه جلد, و تقريظ آيتى آغاز مى شود, چنانكه در ديباچه هم آمده بيشتر ملحقات و مستدركات جلدهاى پيشين را در خود گرد آورده است. از جمله افزوده هاى بحت تاريخ شعرى, اشعارى پارسى است كه نيّر در تاريخ معصومين(ع) سروده است.139 فرجام اين جلد كتاب هم دو بيت عربى زير است:
(لازال يعلو قدرُه دائماً
إلى العُلى جامع هذا الكتاب
ما غَرَّدت ورقاءُ في دوحة
وأضحك الروض بكاء السحاب)140*. نگارنده اين سطور اميد دارد كه اين اثر ارجمند با همت يكى از دانش پژوهان ادب پارسى ـ كه با زبان عربى هم آشنايى كافى داشته باشد ـ دست كم در قالب پايان نامه كارشناسى ارشد, تصحيح و احيا گردد و با نمايه اى كارآمد و پس از اعمال استدراك هاى مؤلف, پيراسته و آراسته در دسترس ادب دوستان قرار گيرد. * بر نگارنده اين مقال فرض است كه حضرت استاد دكتر سيد كمال موسوى ـ دام ظله ـ را كه در نگارش اين مقال همچون هميشه الطافشان را از اين كمترين شاگرد خود دريغ نكرده اند, خالصانه سپاس گويم. ايامشان به كام باد. **. مدرس دانشكده ادبيات دانشگاه فردوسى مشهد. 1. شرح حال و آثار نيّر را او خود به طور پراكنده در كتابش (معادن, 2ج (در يك مجلد), [بى جا]: [بى نا], [بى تا], ج1, ص1, 2, 6, 159, 174, و ج2, ص22, 70, 71) آورده است. جمال الدين قدسى نيز در همان كتاب (نيّر, حبيب الله, معادن, ج3, ص64), و استاد جلال الدين همايى (تاريخ اصفهان, (مجلد هنر و هنرمندان); به كوشش ماهدخت بانو همايى, تهران, پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى, 1375, ص113, 118, 119), و سيد مصلح الدين مهدوى در چند اثر خود (تذكره شعراى معاصر اصفهان; اصفهان, كتابفروشى تأييد, 1334, ص523; و نيز تذكرة القبور, يا دانشمندان و بزرگان اصفهان; اصفهان, كتابفروشى ثقفى, 1348, ص170), و علامه سيد محمدعلى روضاتى (زندگانى حضرت آيةاللّه چهارسوقى; اصفهان, ص111) هم هريك به گونه اى به اين موضوع پرداخته اند. ساير كتب از جمله آثار آقابزرگ تهرانى (نقباء البشر فى القرن الرابع عشر; با تعليقات سيد عبدالعزيز طباطبايى, چاپ دوم, مشهد: دارالمرتضى, 1404ق, ج1, ص354; و نيز الذريعه الى تصانيف الشيعه; 29ج, چاپ سوم, بيروت, دارالاضواء, 1403ق, ج9, ص1241ق, ج21, ص175), و خانبابا مشار (مؤلفين كتب چاپى, فارسى و عربى از آغاز چاپ تاكنون; 6ج, ج2, ص477) و محمود هدايت (گلزار جاويدان; 3ج (با صفحه شمار مسلسل), تهران, چاپخانه زيبا, 1353ـ 1355, ج3, ص673), و نيز كتاب اثرآفرينان (زندگينامه نام آوران فرهنگى ايران (از آغاز تا سال 1300ش); زيرنظر كمال حاج سيد جوادى با همكارى عبدالحسين نوايى با تكميل و انجام حسين محدثزاده و حبيب الله عباسى; تهران, انجمن آثار و مفاخر فرهنگى, 1377ـ1380, ج6, ص81) همگى مطالب خود را درباره نير, از مآخذ پيشين نقل كرده اند. و نيز 2. تولد او در 22 ماه شوال و وفات او در 4ماه جمادى الثانى واقع شده است. 3. آخوند كاشانى, در گذشته به سال 133ق, از مدرسان فلسفه و عرفان در حوزه اصفهان بوده, بسيارى از بزرگان همچون آيات عظام آقانجفى قوچانى, ارباب و بروجردى از تلامذه ايشان اند (براى شرح حال وى ر.ك: هنرفر, لطف الله; گنجينه آثار تاريخى اصفهان; اصفهان: كتابفروشى ثقفى, 1344, ص744; و نيز مهدوى, مصلح الدين; تذكرة القبور…, ص6; و نيز صدوقى سها, منوچهر; تاريخ حكماء و عرفاء متأخرين صدرالمتألهين; تهران: انجمن اسلامى حكمت و فلسفه ايران, 1359, ص75ـ84, و نيز كتابى, محمدباقر; رجال اصفهان, در علم و عرفان و ادب و هنر; اصفهان, گلها, 1375, ج1, ص399ـ 406; و نيز اثرآفرينان…, ج1, ص11). 4. شرح حال او را مرحوم مهدوى (مهدوى, مصلح الدين, بيان سبل الهدايه فى ذكر اعقاب صاحب الهدايه, يا تاريخ علمى اجتماعى اصفهان در دو قرن اخير, 3ج, قم, نشر الهدايه, 1367, ج2, ص131) آورده است (نيز كتابى, محمدباقر, رجال اصفهان, ج1, ص170). 5. معادن, ج2, ص22. 6. نمونه خط او در آرامگاه سيد شفتى در جنب مسجد اصفهان قابل مشاهده است. نيّر درباره فضايل سيد و تعميرات يكصدمين سالگرد بناى آن (1360ق) قصيده اى به زبان عربى سروده (معادن, ج1, ص23) و به خط خود در سردر مقبره و ديوار جنوبى رواق آن نگاشته است (هنرفر, لطف الله, گنجينه آثار تاريخى اصفهان, ص779). 7. معنى بيت چنين است: در علوم قرآنى و شعر و ادب و رياضيات, مرا دستى است كه يد بيضا از بندگان آن به شمار مى آيد (در دريافت مفهوم بيت, از اشارت استاد فرزانه دكتر سيدرضا انزابى نژاد بهره گرفتم, سايه لطفشان مستدام باد). 8. معادن, ج2, ص71. گفتنى است در كتاب, تركيب (يد بيضا) در بيت اول به صورت (يد و بيضا) ضبط شده كه ظاهراً خطاى چاپى است و اين گونه نادرستى ها در كتاب معادن, بسيار به چشم مى خورد كه برخى از آنها به هنگام نقل قول, اصلاح گرديد. نيز به نظر مى رسد يك بيت از اين قطعه افتاده است, چه نيّر به قرينه (سبع شداد), علوم و فنون خود را در هفت رشته مراد كرده و نسب و گوهر نيك را هشتمين فضيلت خود برشمرده, ليكن در قطعه ياد شده تنها از شش مورد (مصحف, شعر, ادبيات, رياضى, علم حقيقت و خط) نام برده است. 9. درباره مدرسه قدسيه, استاد همايى در ضمن شرح حال مؤسس آن, ميرزا عبدالحسين قدسى, مطالبى آورده است (تاريخ اصفهان…, ص111ـ 113; نيز ايمانيه, مجتبى, تاريخ فرهنگ اصفهان, مراكز تعليم از صدر اسلام تاكنون, اصفهان, دانشگاه اصفهان, 1355, ص173ـ 175). 10. معادن, ج2, ص70. گفتنى است از عبارت روايى (الكاسب حبيب الله) نوعى ايهام هم اراده شده است. 11. مهدوى, مصلح الدين, لسان الارض, يا تاريخ تخت فولاد, اصفهان, انجمن كتابخانه هاى عمومى اصفهان, 1370, ص99. 12. معادن, ج1, ص75. 13. براى شرح حال وى مهدوى, مصلح الدين, تذكره شعراى معاصر اصفهان, ص195. 14. مهدوى, مصلح الدين, تذكرةالقبور, ص170. 15. نقباء البشر…, ج1, ص354. (مرموق) به معنى شخص مورد توجه, برازنده, ارجمند, شايسته و قابل ستايش است. 16. تاريخ اصفهان…, ص113. 17. همان, ص118. 18. زندگانى حضرت آيةاللّه چهارسوقى, ص17. 19. همان, ص111. 20. تذكره شعراى معاصر اصفهان, ص523. 21. تذكرةالقبور…, ص170. 22. ايشان ظاهراً همان شيخ عبدالحسين بن عمران حويزى (1870ـ 1957م) معروف به (الخياط) شاعر نام آور و اديب دانشور عراقى است كه از او كتاب (فريدة البيان فى مدح الرسول الاعظم(ص) و اهل بيته الطاهرين(ع)) در نجف (مطبعة الغرى الحديثة, 1375ق/1955م) به چاپ رسيده و در دسترس است (نيز الخاقانى, على, شعراء الغريّ, او النجفيات, 12ج, نجف, المطبعة الحيدرية, 1373ق/1954م, ج5, ص231ـ266; و عوّاد, كوركيس, معجم المؤلفين العراقيين, فى القرنين التاسع عشر والعشرين, 3ج, بغداد, مطبعة الارشاد, 1969م, ج2, ص227). 23. معادن, ج1, ص166. ترجمه ابيات چنين است: كوشش آن بزرگان كه تو را محبوب خدا (حبيب الله) ناميدند, بيهوده نبوده و بى نتيجه نمانده است. تو در شايستگى ها به حد نصاب رسيده اى و در بزرگوارى ها نصيبى وافر فراهم آورده اى. بلندپايگى ات در هر انجمنى, ردايى نو از ثناى جميل, بر دوشت افكنده است. جامه اى همچون مهر فروزان [و همچون نامت نيّر و درخشان], كه همواره تابان است و با برآمدن آن, ماه تمام را در پرده غيبت مى نهد. تو با اين صفات پسنديده به يوسف ماننده اى, رخساره اى كه همدمان را بسان يعقوب شيفته و دلباخته كرده است. هرگاه من ياد وصف تو كنم, جانم ـ از آن رو كه به تو دل بسته است ـ از وصف تو بوى خوش مى شنود. 24. ميرزا حسن خان جابرى انصارى فرزند ميرزا على امين الوزراء (1287ـ1376ق) اديب, شاعر و نويسنده معاصر اصفهان است كه آثار قلمى بسيارى دارد (روضاتى, محمدعلى, زندگى نامه آيةاللّه چهارسوقى, ص131, پانوشت; و مهدوى, مصلح الدين, تذكره شعراى معاصر اصفهان, ص135; و مظاهرى, جمشيد, (حاج ميرزا حسن خان جابرى انصارى, مؤلف تاريخ اصفهان), وقف ميراث جاويدان, س5, ش3و4, (پاييز و زمستان1376), ص182ـ187; و اثرآفرينان, ج2, ص187). 25. معادن, ج1, ص ح. 26. نيّر خود در كتاب معادن (ج2, ص22) شرح حال پدر را آورده و در موارد بسيارى (از جمله ج1, ص هـ, و, 51, و ج2, ص44, و ج3, ص6) هم, از وى و آثار منظوم و منثورش ياد كرده است (نيز تهرانى, آقابزرگ, نقباءالبشر, ج1, ص206; و الذريعه, ج9, ص1246 و ج18, ص398 و ج19, ص280 و ج24, ص173; و معلم حبيب آبادى, محمدعلى, مكارم الاثار, 6ج (با صفحه شمار مسلسل) اصفهان, مؤسسه نشر نفائس مخطوطات, 1357ـ1364; ج6, ص2075; و جزى, عبدالكريم, رجال اصفهان, يا تذكرةالقبور, با حواشى و ملحقات سيد مصلح الدين مهدوى, چاپ دوم, [بى جا], [بى نا], 1328/1369ق, ص37, پانوشت; و روضاتى, محمدعلى, زندگانى حضرت آيةاللّه چهارسوقى, ص111; و مهدوى, مصلح الدين, تذكرةالقبور, ص169). گفتنى است شاعر اصفهانى ديگرى هم (واثق) تخلص مى كرده است (همايى, جلال الدين, تاريخ اصفهان, ص124). 27. محمدباقر فشاركى فرزند محمدجعفر, از فقهاى معاصر اصفهان (درگذشته به سال 1314ق) و صاحب آثارى در فقه و اصول است (براى شرح حال وى, مهدوى, مصلح الدين, تذكرةالقبور, ص164; و نيز اثرآفرينان, ج1, ص10). 28. تاريخ اصفهان, ص118. 29. معادن, ج1, ص144. 30. بخشى از ابيات (نصح الحبيب) به طور پراكنده در كتاب معادن آمده كه نگارنده از آن ميان, تنها چند بيت را برگزيد (معادن, ج1, ص3, 5, 7, 37, 72, 94, 102, 103, 104, 157, 170, و ج2, ص22, 70, 83, 172, و ج3, ص63, 95, 96) 31. همان, ج1, ص67. 32. همان, ج1, ص28; (شهر ربيع ثانى) مطابق ابجد, 1348 مى شود كه وقتى ده و دو (يعنى 12) از آن كسر شود, 1336 (سال وفات) به دست مى آيد. 33. والده نيّر, مرحومه صغرى دختر ميرزا محمدعلى, به سال 1364ق درگذشته است (همان, ج1, ص28). 34. استاد همايى شرح حال خاندان قدسى را به تفكيك آورده است (تاريخ اصفهان, ص111ـ124). 35. از اين جمله, يكصد ونود و هفت قرآن در قطع بزرگ نوشته شده است (معادن, ج2, ص73). گفتنى است قرآن رحلى بزرگ چاپ شده معروف به قرآن سراج الملكى يا چاپ ميرزا حسنعلى خانى كه به تصريح استاد همايى از همه قرآن ها كم غلط تر است (و تنها يك غلط دارد), به خط اوست (همان, ص118). 36. شرح حال او را مرحوم سيد مصلح الدين مهدوى نيز آورده است (تذكره شعراى معاصر اصفهان, ص375; و نيز تذكرةالقبور…, ص409; و جزى, عبدالكريم, رجال اصفهان…, ص38, پانوشت). 37. براى شرح حال او كتابى, محمدباقر, رجال اصفهان, ص185ـ187. 38. كتاب (تحفه فاطميه) يك بار با تقريظ محمدحسين فشاركى در سال 1328ق در اصفهان چاپ سنگى شده است (مشار, خانبابا, فهرست كتاب هاى چاپى فارسى, 5ج, چاپ دوم, تهران, [ بى نا], 1353, ج1, 1213), و بار ديگر با عنوان (ده گفتار پيرامون سيماى حضرت فاطمه(ع) در قرآن كريم) با تحقيق و تعليق سيد جواد ميرشفيعى خوانسارى در سال 1378 در تهران توسط بنياد پژوهشهاى علمى فرهنگى نور الاصفياء تجديد چاپ گرديده است. اما در الذريعه و ديگر فهرست هاى در دسترس, نامى از كتاب (شرعيات قدسى) برده نشده است. 39. براى شرح حال وى نيز كتابى, محمدباقر, رجال اصفهان;, ص436 و539, پى نوشت30. 40. ظاهراً شرح حال وى براى نخستين بار در كتاب تذكره شعراى معاصر اصفهان (مهدوى, مصلح الدين, ص376) آمده است (نيز قدسى, منوچهر, دولت ديدار, مجموعه اشعار و نوشته هاى استاد منوچهر قدسى, به كوشش بهزاد قدسى, با مقدمه مهدى نوريان, اصفهان, آترپات كتاب, 1377). 41. تاريخ اصفهان, ص112 و224. 42. معادن, ج1, ص ح. 43. همان, ج3, ص96. نامبرده در سال 1391ق وفات كرده و در نزد پدر و برادر خود دفن شده است (معلم حبيب آبادى, محمدعلى, مكارم الاثار, ج6, ص2076). 44. نيّر خود درباره نام خانوادگى اش مى نويسد: (موقع گرفتن سجل سر سلسله اين فاميل در اصفهان شدم. پس دو صبيه ام و حاجيه مادرشان همچنين اخوى (ميرزا عبدالله) و دختر و پسرشان (جمشيد) مع همشيره ام با اولاد اناث و ذكور (محمدعلى) و (آقا ابوالقاسم) را اجازه دادم همگى شناسنامه (نيّر) دادند) (معادن, ج1, ص174). 45. همان, ج3, ص64. 46. همان, ج2, ص22. 47. همان, ج1, ص3. 48. الغاشيه, 88, آيه3. 49. واقعه, 56, آيه3. 50. معادن, ج1, ص12. 51. هود, 11, آيه56. 52. معادن, ج1, ص20. 53. ابن عربى هم در فصوص در آغاز فصّ دهم (فص حكمة أحدية فى كلمة هودية) اين آيه شريفه را بدون هيچ اشاره اى به ربط آن با كلمه (هود) مى آورد (ابن العربى, محيى الدين, فصوص الحكم, با تعليقات ابوالعلاء عقيقى, چاپ افست, نوبت دوم, تهران, الزهراء, 1370, 106). براساس افاده شفاهى جناب آقاى مجيد هادى زاده پژوهشگر معاصر, هيچيك از شروح و حواشى چاپ شده فصوص هم بدين نكته ظريف متفطّن نشده اند. 54. معادن, ج1, ص142. 55. همان, ج1, ص153. 56. همان, ج1, ص167ـ170. 57. به عنوان نمونه توجه مى دهد كه (يومئذ) در همه جاى قرآن به جز دو مورد (هود, آيه66 و معارج, آيه11) به فتح (ميم) ولى در اين دو آيه به كسر آن است, و يا اينكه كلمات (مؤمنين), (خالدين) و (صالحين) به ترتيب در سوره هاى كهف, آيه80, حشر, آيه17 و تحريم, آيه10, برخلاف معهود, مثنّى است و نبايد به صورت جمع مذكر سالم قرائت شود; و يا الفاظ مثلّث, مثل (جنّة), (جِنّة), (جُنّة) (به ترتيب در بقره, آيه265, اعراف, آيه184 و مجادله, آيه17) را فهرست كرده است (معادن, ج1, ص167). 58. معادن, ج1, ص161ـ166; البته در بالاى برخى صفحات اين رساله, عنوان (الآيات الموزونة) قيد شده است. 59. نيّر خود در آغاز اين رساله آورده است: (البحور المنظومة بين متقدمى شعراء العرب ستة عشر بحراً كلّها كان موجوداً فى القرآن لكن لايُفهم بعضُها فى بادئ الرأى لخفائها) (معادن, ج1, ص161). 60. نيّر اين آيات را كه غالباً در قالب يك مصراع قرار گرفته, با افزودن نيم بيتى ديگر ـ با رعايت قافيه و تا حدودى معنا ـ در قطعاتى منظوم عرضه كرده است. 61. نمونه اين صنعت, آيه شريف (ذلك كفّارة أيمانكم) (مائده, آيه89) است كه هم با آهنگ (مفتعلن مفتعلن فاعلن) و هم با وزن مثنوى (فاعلاتن فاعلاتن فاعلات) سازگار است. گفتنى است اهلى شيرازى, محمد بن يوسف بن شهاب (858 ـ942ق) شاعر و صوفى دوران صفويه در مثنوى (سحر حلال) خود با مطلع (اى همه عالم برِ تو بى شكوه/شوكت خاك درِ تو بيشِ كوه) هفتصد بيت ذوبحرين و ذو قافيتين را به نظم آورده و اعجاب همگان را برانگيخته است, بيت زير از آن منظومه است: خواجه در ابريشم و ما در گليم عاقبت اى دل همه يكسر گليم تمام ابيات اين مثنوى بسان آيه شريفه, با دو آهنگ ياد شده, هماهنگ است (معادن, ج1, ص11 و ج2, ص101). مثنوى بلند سحر حلال هم به صورت جداگانه (سحر حلال, چاپ سنگى, تهران, بى نا, 1316ق) و هم در ضمن ديوان وى (كليات اشعار مولانا اهلى شيرازى, تهران, سنايى, 1344, ص620 ـ650) به چاپ رسيده است (نيز براى شرح حال اهلى شيرازى, اثرآفرينان…, ج1, ص330). 62. مثال آن, آيه شريفه (لاتدعُ مع الله إلهاً آخر) (قصص, آيه18) است. 63. در اين باره كتاب ارزشمند معجم آيات الاقتباس, تأليف حكمت فرج البدرى, (بغداد, دارالحرية, 1400ق/1980م) تقريباً فصل الخطاب است. كوشش هاى ديگرى هم اخيراً در ايران به انجام رسيده كه رساله نيّر از همه آنها گوى سبقت را ربوده است (نيز, خرمشاهى, بهاءالدين, دانشنامه قرآن و قرآن پژوهى, ج2 (با صفحه شمار مسلسل) تهران, دوستان ـ ناهيد, 1377, ص63, ذيل مدخل (آيات موزون افتاده قرآن كريم)). 64. معادن, ج2, ص82. 65. شروع كتاب با سه بيت در توسل به اهل بيت(ع), نقل شعر منسوب به آن بزرگواران, انشاد اشعار بسيارى به عربى و فارسى در مدح و رثاى آنان, ذكر اشعار خود و پدرش در همين باره, تاريخ شعرى وفيات معصومين(ع), شرح و حل برخى از احاديث مشكل, ذكر شبهات مخالفان كه در اشعارشان آمده و مؤلف با همان وزن و قافيه بدان ها پاسخ گفته است, نقد وهابيت و بابيّت, جدول تاريخ زندگى چهارده معصوم و… از جمله مطالبى است كه مستقيم يا غير مستقيم بيانگر عشق مؤلف به خاندان عصمت و طهارت است, چنانكه قريب سى صفحه از جلد اول كتاب معادن (111ـ141) و پانزده صفحه از جلد سوم (43ـ56) را به موضوع تولّى و تبرّى اختصاص داده است. 66. قصيده اى عربى در مدح اميرمؤمنان(ع) را هم در بخش ديگرى از مقاله خواهيم آورد. 67. معادن, ج1, ص122. 68. همان, ج3, ص54. 69. همان, ج3, ص55. 70. در كتاب معادن (ج1, ص139) يكى از سروده هاى دوران كودكى اش آمده است. 71. تاريخ اصفهان…, ص118. 72. تذكره شعراى معاصر اصفهان, ص524. 73. معادن, ج1, ص ح; (مجلّى) يا (سابق) به اسبى گويند كه در ميدان مساب


صفحه 7

تلاشى ناموفق در معرفى اثرآفرينان
قاسمى رحيم

اثرآفرينان, زندگينامه نام آوران فرهنگى ايران ( از آغاز تا سال 1300هجرى شمسى), 6 جلد, انجمن آثار و مفاخر فرهنگى, 1377 ـ 1380 .
مجموعه 6جلدى (اثرافرينان) كه تحت اشراف جناب آقاى سيد كمال حاج سيد جوادى و دكتر نوائى تأليف و در قالبى چشم نواز به بازار عرضه گشته, تلاشى است در معرفى انديشمندان و هنرمندانى كه با آفرينش آثارى در گسترش فرهنگ و تمدن اسلامى سهيم بوده اند. در مقدمه ضمن گلايه از بى تفاوتى و رويگردانى نسل جوان از فرهنگ و فرهنگ سازان, آن را بدين سبب دانسته كه كمتر كسى در اين انديشه بوده كه با يار نو به زبان او سخن بگويد و گناه اين امر را متوجه اهل تحقيق دانسته, چرا كه اين قوم بر دو دسته اند:
(گروهى آنچنان تخصصى به پژوهش پرداخته كه فقط عده اى خاص مى توانند از حاصل آن بهره مند شوند و گروهى ديگر چنان به دور از اسلوب هاى تحقيق و پژوهش به اين كار مبادرت كرده اند كه حاصل آن جز هويت زدايى و كمرنگ و بى بها نمودن اين مهم نتيجه اى دربر نداشته است.)
مجموعه اثرآفرينان به اين اميد تهيه شده كه فرهنگى جامع الاطراف براى اعلام و شخصيت هاى علمى و فرهنگى ايرانى باشد كه ضمن جامعيت از صحت و دقت و روانى و گويايى و ايجاز برخوردار باشد; كتابى كه منحصراً اثرآفرينان اين سرزمين را در زمينه هاى دينى و علمى و ادبى و هنرى معرفى كند و به آنان حلقه هاى زنجير علم و معرفت اين مرز و بوم را نشان دهد.
1. اولين مطلبى كه باعث تعجب خواننده مى شود محدود كردن (اثرآفرينان) از ابتدا تا سال 1300هـ.ش تنها در 6 جلد كتاب است و پر واضح است كه تنها ثبت اسامى اثرآفرينان سيزده قرن, حجمى بيش از اين را اشغال مى كند, چه رسد به معرفى آثار و شرح احوال آنان. و شگفت آورتر اين كه نام بسيارى از صاحبان آثار مكتوب و بزرگان علمى و فرهنگى در هيچ جاى اين مجموعه به چشم نمى آيد و نام هايى چون: اسماعيل سياه حكّاك و نگين تراش, زين العابدين, خطاط و نقاش و منبّت كار و مذهّب, حسين تهرانى, نوازنده تنبك, اسدالله اصفهانى, شمشيرساز, كوفته گر طلا و نقره بر روى فولاد و فلزات سخت و موارد بسيار ديگر در كنار نام دانشوران علوم مختلف اسلامى جاى داده شده. همچنين نام صدها خطاط و نقاش به نقل از (احوال و آثار خوشنويسان) و… در مجموعه جاى گرفته كه با وجود منابع جامعى كه اين مطالب از آنها گرفته شده نيازى به بازگو كردن دوباره آنها در اين مجموعه آن هم بدون افزودن مطلب جديد و قابل توجه نبود.
2. اشكال ديگر كتاب تنظيم نامناسب آن است. از آنجا كه در اين مجموعه به شيوه الفبايى و براساس نام افراد به شرح حال آنان پرداخته شده, در موارد بسيارى شرح حال آنان تحت عناوينى جز نام و شهرت متداول آنان آمده و در برخى موارد دوبار به شرح حال افراد پرداخته شده.
3. مهم ترين اشكال وارد بر اين مجموعه, فقر منابع و كمبود اطلاعات درباره مؤلفين و آثار آنان است كه تنها اشاره به منابع مهم و دست اولى كه در شرح حال افراد از آنها استفاده نشده, خود موضوع مقالى مستقل خواهد بود. شرح حال بسيارى از دانشوران عصر اخير در كتبى چون گنجينه دانشمندان و آئينه دانشوران و… در زمان حيات آنان نگاشته شده كه طبعاً ناقص بوده و تنها به مقطع خاصى از حيات علمى و فرهنگى آنان پرداخته و فراهم آورندگان اين مجموعه نيز به نقل همان مطالب اكتفا نموده و از تلاش هاى علمى صورت گرفته در مقاطع بعدى و حتى از مدت حيات آنان بى اطلاع بوده و سخنى به بيان نياورده اند.
4. از آنجا كه نام مجموعه (اثرآفرينان) نهاده شده توقع اين است كه مهم ترين آثار برجاى مانده معرفى و ذكر شود; ولى اين انتظار نيز چنانچه خواهد آمد برآورده نشده و اطلاعات مربوط به آثار معمولاً ناقص و نارساست و پيداست كه مؤلفين, آثار معرفى شده را از طريق فهرست ها شناسانده و تماس مستقيم با خود آثار نداشته اند. گذشته از اينها اشتباهاتى در زمينه معرفى افراد يا آثار به چشم مى خورد كه وجود آن در چنين مجموعه اى باعث سلب اطمينان و اعتماد به دقت علمى پديدآورندگان آن مى گردد.
نمونه هايى از اشكالات و كاستى هاى چهار جلد اول كتاب بدين شرح است:
1. ج3, ص130: (رفيعا گيلانى, رفيع الدين محمد/ محمد رفيع بن فرج رشتى مشهدى (وف1106) عالم و حكيم معروف به ملا رفيعا ـ رفيعا ـ ميرزا رفيعا و رفيع الدين, مقيم مشهد بود. فرزندش چون ساكن بيدآباد اصفهان بود به بيدآبادى معروف است. قزوينى در تتميم امل الآمل او را بسيار ستوده است.)
جملات فوق نشانگر اين است كه نويسنده سه شخصيت همنام را يكى پنداشته و بدون توجه به فاصله زمانى دوره حيات آنان تحت يك عنوان از آنان ياد كرده و آنها عبارتند از:
1. مولى محمد رفيع بن فرج گيلانى ساكن مشهد مقدس كه ترجمه او در تتميم امل الآمل ص159ـ161 به تفصيل ذكر شده, معروف به (ملارفيعا);
2. ميرزا رفيع الدين محمد نائينى (م1082) معروف به (ميرزا رفيعا);
3. مولى محمد رفيع گيلانى بيدآبادى پدر آقا محمد بيدآبادى (م1198هـ).
ترجمه شخص اخير نيز در تتميم امل الآمل (ص162) پس از ترجمه همنام وى محمد رفيع بن فرج گيلانى آمده است.
القابى كه در عنوان بالا ذكر شد بار ديگرد ر صفحه 131 كتاب براى ميرزا رفيع الدين نائينى ذكر شده و آمده: (به او رفيعا, آقا رفيعا, ميرزا رفيعا, رفيع الدين نيز گفته اند.)
2. ج2, ص104: (بيدآبادى, آقا محمد صوفى, حكيم, اديب ـ او در فلسفه پيرو وحدت وجود بود. از اين رو بعضى از علماى متشرّع و متعصّب در اعتقاد او طعن مى زدند.) براى آشنايان با مقام بلند آقا محمد بيدآبادى موقعيت و اعتبار وى نزد علماى عصر جملات فوق بسيار عجيب است; چرا كه نه تنها اطلاق صوفى بر حكيم و عارف متشرّعى چون آقا محمد بيدآبادى صحيح نيست, اعتبار وى نيز نزد علماى زمان به حدى بوده كه امثال مرجع بزرگ زمان ميرزاى قمى از او طلب دستورالعمل اخلاقى مى نموده و بسيارى ديگر از علما به شاگردى او مفتخر بوده اند.
چنين قضاوت نابه جايى ناشى از عدم دقت در منبع مطلب گزارش شده است:
در (ريحانةالادب) پس از شرح احوال آقا محمد بيدآبادى از شاگرد وى مولا محراب گيلانى نام برده و مى نويسد: (ملا محراب نيز از مشاهير حكما و عرفا… به وحدت وجود معتقد بود و در زمان خود مطعون جمعى از اهل فضل گرديد.)1
3. ج3, ص396: (شيخ زاهد گيلانى ثانى ابراهيم بن عبدالله (م1119) وى عموى حزين لاهيجى صاحب تذكره بوده. او مقدمات را در لاهيجان نزد پدرش و ملاعلى نورى فرا گرفت و در شاعرى و خوشنويسى و ترسّل مهارت يافت, هفت قلم را نيكو مى نوشت… هنگامى كه با پدر خود به لاهيجان سفر كرده بود, مدت يكسال نزد عموى خود به تحصيل مشغول شد و خلاصة الحساب را نزد او فراگرفت. وى سپس به خدمت حسين عليشاه رسيد… از آثار وى: حاشيه بر المختلف علامه… حاشيه بر كشاف… القصائد الغراء… ديوان شعر.)
در اين بخش شرح حال سه نفر در هم ادغام شده و تحت يك عنوان آمده:
1. شيخ ابراهيم گيلانى عموى حزين لاهيجى كه به گفته حزين ده سال پيش از والد علامه وى كه متوفاى 1127 است, در لاهيجان به رحمت ايزدى پيوسته و در شاعرى و خوشنويسى و ترسّل مهارت داشته.2
2. شيخ زاهد ثانى گيلانى از شاگردان آخوند ملاعلى نورى كه پس از تحصيل علوم خدمت حسينعلى شاه رسيده و در سال 1222هـ. در سفر حج در كاظمين وفات يافته.3
3. شيخ محمدعلى حزين لاهيجى كه به نوشته خود وى در سفر به لاهيجان به اشارت والد رساله خلاصة الحساب را در خدمت عمّ مرحوم (شيخ ابراهيم گيلانى) استفاده نموده است.4
از تأليفات ياد شده نيز سه عنوان اول نوشته شيخ ابراهيم گيلانى (م1117) و ديوان شعر سروده شيخ زاهد ثانى گيلانى5 (م1222هـ) است.
4. ج3, ص4: (دارابى شاه محمد بن محمد (س11ق) تذكره نويس, نويسنده و شاعر. وى گاهى عارف و گاهى شاه تخلص مى كرد… مدتى در خدمت شيخ بهاءالدين عاملى شاگردى كرد… از آثار او تذكره لطايف الخيال, لطيفه غيبى, معراج الكمال.)
در اين قسمت بين دو شخصيت همنام خلط شده به اين شرح:
1. شاه محمد دارابجردى كه به نوشته الذريعه به همين عنوان در تذكره صبح گلشن ذكر شده و در آن گفته شده كه وى از علماى مهاجر به هندوستان بوده كه در همان ديار به شهادت رسيده و در شعر تخلص (شاه) به كار مى برد.6
2. مولى شاه محمد اصطهباناتى دارابى متخلص به (عارف) كه به نوشته الذريعه مقرّ و مدفن او در شيراز بوده, و از اساتيد مولى محمد مؤمن جزائرى صاحب (طيف الخيال) و شيخ محمدعلى حزين لاهيجى و سيد قطب الدين ذهبى شيرازى (م1173هـ) بوده و كتاب معراج الكمال وى به خط مؤلف نزد شاگرد اخير بوده است.7
علامه طهرانى پس از ذكر (ديوان مولانا عارف الاصطهباناتى) مى نويسد:
(وبالجملة فالمولى شاه محمد العارف الاصطهباناتى مؤخّر بقليل عن المولى شاه محمد الدارابى او الدارابجردى, مؤلف تذكرة الشعراء ـ المتخلص بشاه والمقتول فى بلاد الهند).8
از ميان آثار ذكر شده, تذكره (تذكرةالشعراء المعاصرين) تأليف دارابجردى و لطايف الخيال, لطيفه غيبى و معراج الخيال تأليف عارف اصطهباناتى است. گفتنى است كه شاه محمد دارابجردى مجدداً در ص310 عنوان شده و تخلص او (شاه) ذكر شده.
5. ج3, ص247: (سكوت شيرازى ميرزا ابوالقاسم… شاعر صوفى معروف به (سكوت) و (ميرزا بابا)…)
در اينجا نيز بين ميرزا ابوالقاسم شريفى ذهبى (م1286هـ) ملقب به (ميرزا بابا) و ميرزا ابوالقاسم حسينى شيرازى (م1239هـ) ملقب به (سكوت) خلط شده.
چند نمونه از معرفى هاى بسيار ناقص اين مجموعه از اين قرار است:
1. ج3, ص118: (رضاى اصفهانى ابوالمجد شيخ محمدرضا حسينى (س چهاردهم ق) شاعر. وى از نوادگان محمدباقر اصفهانى صاحب كتاب الايراد والاصدار بود كه در اصفهان متولد شد و شيخ محمدرضا در سرودن شعر توانا بود.)
شاعر مورد اشاره كسى جز (فقيه اصولى حكيم متكلم رياضيدان شيخ ابوالمجد محمدرضا نجفى) نيست كه تحت عنوان ابوالمجد اصفهانى ذكر شده است. كتاب (الايراد والتصدير) نيز كه به شيخ محمدباقر منسوب شده تاليف نواده او شيخ ابوالمجد است.
2. ج3, ص 120: (رضاى قمشه اى) آقا محمدرضا (وف1306) شاعر….)
اين شاعر نيز حكيم عارف الهى آقا محمدرضا قمشه اى معروف به صهباست كه در جلد 4, ص 356 عنوان شده است.
3. ج1, ص246: (اسدالله رشتى فرزند سيد محمدباقر (س سيزدهم ق) خطاط. در اصفهان ساكن بود و همان جا درگذشت. از آثار او قطعه اى به خط نستعليق…)
اين خطاط, فقيه عاليمقدار حاج سيد اسدالله شفتى فرزند فقيه نامدار سيد محمدباقر حجةالاسلام شفتى است كه در ج2, ص267 تحت عنوان حجةالاسلام ثانى بيدآبادى عنوان شده.
4. محقق رياضيدان نامدار مرحوم ابوالقاسم قربانى و آثار وى در اين مجموعه اينگونه معرفى شده:
ج4, ص336: (ابوالقاسم قربانى (سال چهاردهم, ش )…
آثار وى: جبر براى سال سوم دبيرستان ها, جبر و مثلثات سال ششم طبيعى, حل المسائل مكانيك…). چنانچه مشاهده مى شود هيچ يك از آثار مهم استاد فقيد ياد نشده از آن جمله:
1. دو رياضيدان ايرانى و شمّه اى درباره عددهاى متحاب. چاپ 1347ش
2. رياضيدانان ايرانى از خوارزمى تا ابن سينا, چاپ 1350ش
3. زندگينامه رياضيدانان دوره اسلامى از سده سوم تا سده يازدهم هجرى, چاپ 1365ش
4. كاشانى نامه, احوال و آثار غياث الدين جمشيد كاشانى, چاپ دوم 1368ش
5. نسوى نامه, تحقيق در آثار رياضى على بن احمد نسوى, چاپ دوم
6. فارسى نامه, احوال و آثار كمال الدين فارسى, رياضيدان و نورشناس ايرانى, تهران 1362ش
7. بوزجانى نامه, زندگى و آثار ابوالوفا بوزجانى, با همكارى محمدعلى شيخان, 1371ش
8. بيرونى نامه, تحقيق در آثار رياضى استاد ابوريحان بيرونى.
9. تحرير (استخراج الاوتاد) تاليف استاد ابوريحان بيرونى, تهران 1355ش
5. ج1, ص269: عالم مجاهد حاج آقا جمال الدين نجفى با عنوان امام جمعه تهران ياد شده است كه به كلى عارى از صحّت است و دوران اقامت اين عالم مجاهد در تهران ايام تبعيد ايشان به شمار مى رفته.9 همچنين در ج1, ص269 درباره برادر مكرم ايشان حاج آقا نورالله اصفهانى (پيشواى حركت ضد طاغوتى) كه در قالب مهاجرت به قم صورت گرفت آمده: در مهاجرت علماى اصفهان به قم همراه آنان بود!!
6. ج1, ص295 در شرح حال امام راحل قدس سرّه آمده:
فلسفه را از آيةاللّه شيخ محمدعلى شاه آبادى فراگرفت… از محضر حاج سيد محسن امين و حاج شيخ عباس محدث قمى و سيد ابوالقاسم دهكردي… بهره مند گشت. از آثار وي… (تهذيب الاصول). در حالى كه حضرت امام(ره) پس از اتمام فراگيرى فلسفه اسلامى جهت كسب عرفان به محضر پر فيض آيةاللّه شاه آبادى راه يافته و فلسفه را نزد مرحوم سيد ابوالحسن رفيعى قزوينى تحصيل نمودند. همچنين ايشان نزد هيچيك از سه عالم بزرگوارى كه به عنوان اساتيد ايشان ياد شد, تلمذ ننموده و تنها از آنان اجازه نقل حديث دريافت كرده اند.
تهذيب الاصول نيز تأليف ايشان نبوده, بلكه توسط شاگرد گرامى وى آيةاللّه سبحانى از تقريرات درس ايشان تنظيم شده.
برخى از بزرگان عصر اخير كه به صورت ناقص معرفى شده و با وجود شهرت فراوان حتى سال وفاتشان مشخص نشده است, عبارتند از:
1. شيخ محمدرضا طبسى (1324ـ ز1391ق)
2. سامت قزوينى (1321ـ ز1362ق)
3. ميرزا عبدالحسين غروى تبريزى (1335ـ ز1391)
4. سيد مهدى غضنفرى (1335ـ ز1391)
5. شيخ محمدتقى ستوده (تو1340ق)
6. عباسعلى اديب حبيب آبادى (ق13)
7. شيخ موسى زنجانى (تو1328)
8. سيد عبدالحسين طيب (تو1310)
9. شيخ عباس صفايى (تو1322)
10. شيخ محمدرضا دستجردى (تو1305) نمونه اى از اشكالات مربوط به كتابشناسى:
1. ج2, ص284: (علامه مجلسى ترجمه رساله حسنيه را به فارسى در انتهاى كتاب حليةالمتقين خود به طور كامل نقل كرده است.)
از آنجا كه رساله مزبور در برخى چاپ هاى كتاب حليةالمتقين همراه با آن به چاپ رسيده, نويسنده گمان كرده كه رساله حسنيه نيز بخشى از كتاب است و مترجم آن را علامه مجلسى پنداشته است!
2. ج2, ص366: ضمن شمارش آثار آقا رضى الدين خوانسارى آمده:
(المائدة السماويه يا الأطعمة والأشربه… اين كتاب متمم مشارق الشموس… است)
كتاب مائده سماويه كه براى شاه سليمان صفوى به فارسى تاليف شده هيچ نسبتى با مشارق الشموس كه تأليفى فقهى به زبان عربى است ندارد. نويسنده سپس (شرح كتاب الصوم والاعتكاف از شرح الدروس) را جزو آثار خوانسارى ذكر مى كند كه متمّم مشارق الشموس, همين اثر است نه مائده سماويه و ثانياً خوانسارى دو كتاب صوم و اعتكاف دروس را كه پدرش شرح نكرده بود, شرح نموده, نه اينكه وى اين دو كتاب را از شرح الدروس پدرش شرح كرده.
و عجيب تر اينكه يكى ديگر از آثار خوانسارى بدين گونه معرفى شده:
(شرح حديث البيضة كه در كافى آمده در احوال سفرا و كيفيت غيبت)
رساله مورد اشاره به همراه مائده سماويه به چاپ رسيده و موضوع آن پاسخ به سؤالى در زمينه قدرت الهى و مباحث مربوط به خداشناسى است نه احوال سفرا و كيفيت غيبت.
3. ج4, ص163: اثر مكتوب عبرت نائينى را (مدينة الادب يا نامه فرهنگيان مشتمل بر شرح حال 35 شاعر معاصر خود) ذكر كرده است. خوشبختانه هر دو اثر با ارزش عبرت چند سالى است كه منتشر گرديده و جايى براى توهم اتحاد آن دو باقى نمانده است.
4. ج3, ص56: يكى از آثار آيةاللّه سيد ابوالقاسم دهكردى اينگونه معرفى شده:
(الوسيله) يا (وسيلة النجاة) يا (وسيلة المنابر) يا (منبر الوسيله) يا (وسيلة المعاد) در 2بخش.
از آنجا كه فايده چندانى در ذكر ساير خطاها و كاستى هاى اين اثر كه چندين برابر مقدارى است كه ذكر شد به نظر نمى رسد با ذكر نمونه جالبى از معرفى يكى از تفاسير مهم و مشهور شيعه سخن را ختم مى كنيم.
ج2, ص25: از جمله آثار وى (البرهان فى تفسير القرآن) در 6مجلد, گردآورى خبرهايى در زمينه تفسير از كتاب هاى ناشناخته كهن!1. ريحانة الادب, ج1, ص301. 2. تاريخ و سفرنامه حزين, ص147ـ 148. 3. تذكرة القبور, سيد مصلح الدين مهدوى, ص302. 4. تاريخ و سفرنامه حزين, ص167. 5. الذريعه, ج9, ص399. 6. همان, ص996. 7. همان, ص665. 8. همان, ص666. 9.براى شرح حال ايشان ر.ك: تذكره مهدوى, ص236 و تاريخ علمى و اجتماعى اصفهان.


صفحه 8

مجموعه اشتباه يا كارنامه راهنما
نورى محمد

(نقد و بررسى بخش فقه) كارنامه نشر81, تهران, خانه كتاب, 1381, 2100ص, دو جلد, رحلى. مقدمه
به منظور تكميل اطلاعات پژوهشى مأخذشناسى جامع فقه اسلامى كه آخرين مراحل پژوهشى خود را مى گذراند, سرى به كارنامه نشر81 زدم. در بدو ورود و تورق چند صفحه, مشكلاتى در آن يافتم; با مطالعه بيشتر مشكلات بيشترى در آن ديدم. اين مشكلات را به قصد تذكار و به اميد اصلاح مى نويسم.
در اين دو دهه كه به كتابشناسى هايى مشغول بوده و برخى را به چاپ سپرده ام, رنج و مشقات چنين كارهايى را با تمام وجود لمس مى كنم و هرگز خود را در موضع نقد هيچ كار كتابشناسى قرار نداده ام. زيرا نقد و نقادى اينگونه كارها را در حوزه كسانى مى ديدم كه شخصاً مشكلات و سختى هاى آن را حس نكرده و از بيرون گود, نداى لنگش كن را سر مى دهند. اما پس از مطالعه اين كار و نسبت سنجى آن با هزينه برى هاى آن, بر خود فرض دانستم نقدى بنويسم. پژوهشگرانى با هزينه هاى شخصى و بدون مصرف بودجه عمومى به كارهايى پرداخته و انتشار داده اند. اگر مشكلى در كار آنها هم باشد, چندان گزنده نيست. ولى طرح هايى كه با هزينه برى بالا اجرا مى شود, لزوماً بايد از اتقان و استحكام لازم برخوردار و مهم تر آنكه رو به رشد و كامل تر شدن باشد. به ويژه طرح هايى كه از سوى متصديان فرهنگ كشور منتشر مى شود از هر نظر بايد الگو و خط دهنده باشد; وگرنه مشمول ضرب المثل (اگر متولى امام زاده, حرمت امام زاده را رعايت نكند از ديگران چه انتظار) مى شود. اگر خانه كتاب مديريت لايقى را براى توليد آثار برتر ايجاد نكند, نشريات آن نسبت به مجلات مشابه عقب تر باشد, كتابشناسى هاى آن استحكام مضبوط را نداشته باشد و ديگر پروژه هاى آن در قواره و ضابطه هاى مقبول عرضه نشود, بايد فاتحه اى به جسد پژمرده فرهنگ و پژوهش خواند. چنين طرح هايى اگر در ارتقاى فرهنگ و توسعه علمى كشور مؤثر نباشد حتماً در چرخه فرهنگى, نقش واگرد و عقب گرد را ايفا مى كند; يعنى به جاى ايجاد بستر مناسب و الگوپردازى, با طرح الگوى بد يا عرضه اطلاعات غلط يا اطلاعات درجه دوم و بدون اولويت مانع توسعه فرهنگى خواهد شد.
كارنامه نشر, كتابى است كه سالانه از سوى خانه كتاب منتشر مى شود. كارنامه نشر81 در ارديبهشت 1382 نشر يافت و زود هنگامى نشر آن تحسين مى طلبد. زيرا همچون پاره اى طرح هاى اطلاع رسانى نيست كه بعد از چند سال منتشر شود و در واقع اطلاعات آن سوخته شود. همچنين بر سختى كار وقوف كامل دارم و در همين جا براى همه پژوهشگران و مديران پژوهشى آن قلباً آرزوى توفيق بيشتر مى كنم. آقاى رنجبرى مديرعامل خانه كتاب در مقدمه اى كه بر اين اثر نوشته, مؤسسه خانه كتاب را خادم حوزه نشر دانسته و از نويسندگان تقاضا كرده كه اطلاعات را كنترل كنند و كاستى ها را اعلام نمايند. من هم خواهش ايشان را پاسخ گفته و ساعاتى را به مداقه و مطالعه در بخش فقه كارنامه نشر سپرى كردم.
جايگاه فقه در كارنامه نشر: تمامى منابع در يازده بخش تنظيم شده است. از اين يازده بخش, فصلى به دين اختصاص يافته است. در دين, منابع اسلام در قسمت ويژه اى اطلاع رسانى شده است. در دين اسلام, رده 3/297, صفحات 230 تا 269 به فقه و اصول اختصاص دارد. آنگونه كه در مقدمه (نويسنده اين مقدمه مذكور نيست و مناسب بود نام ايشان ذكر مى شد) آمده است اطلاعات براساس رده بندى ديويى طبقه بندى شده است.
نگاهى نقادانه از منظر فن رده بندى بر اين اثر را به فرصت ديگرى موكول مى كنم. آنچه در اين مقاله عرضه مى شود فقط رو كردن اشتباهات و خطاها در تعيين موضوع آثار فقهى و تشخيص محتوا و مطاوى آن آثار است.
ساختار و طبقه بندى اطلاعات منابع: منابع فقهى و اصولى براساس رده بندى ديويى ذيل هشت عنوان تنظيم شده اند. اين عناوين عبارتند از:
اصول فقه
آثار كلى
فقه اهل سنت
رساله عمليه فقه شيعه
عبادات
احوال شخصيه (مناكحات)
مباحث و احكام حقوقى, ادارى و سياسى
تاريخ فقه و اصول

هشت عنوان مزبور, به اشتباه نه(9) شماره دارد; يعنى تا شماره هفت تسلسل دارد و شماره هشت مفقود و پس از آن شماره نه (39/297) آمده است.
ترتيب اين عناوين منطقى و علمى نيست. هر اهل فنى با نگاه اجمالى به اين عناوين فقدان نظام منطقى آن را خواهد يافت. فقه مانند ديگر علوم, بدنه اى چهار بعدى دارد: تاريخ, مسائل و موضوعات, مبانى و مبادى و تحقق عينى يا جامعه شناختى. در كنار اين چهار بعد كه مربوط به ماهيت يك علم است, كليات و روش شناسى هم قابل طرح است و با احتساب آنها هر علم شش بعد درونى و بيرونى دارد. كليات در واقع آثارى همچون كتابشناسى ها, دائرةالمعارف ها, نشريات و كتابخانه هاى تخصصى و مانند آنها را تشكيل مى دهد.
اگر در شاخه بندى آثار فقهى اين چارچوب منطقى ملحوظ نشود و بدون ضابطه هاى علمى به طبقه بندى بپردازيم, نمى توان به درستى آثار فقهى را دسته بندى كرد. هشت عنوان موجود به دور از تجربه هاى محتوايى فقه و بدون توجه به عرف فقيهان تدوين شده است. البته اينجانب به محذورها توجه دارم و به طور كلى با همه شاخه ها مخالفتى ندارم, اما برخى از آنها مشكل زاست. عناوين پيشنهادى ام اين گونه است:
كليات
اصول فقه
تاريخ (منابع مربوط به تاريخ فقه و اصول فقه و زندگينامه فقيهان و اصوليان)
آثار كلى (آثارى كه به اكثر يا همه مسائل فقه مى پردازد)
عبادات (كتاب هاى استدلالى در زمينه روزه, نماز, طهارت و…)
فتاوا و پرسش و پاسخ ها (رساله هاى عمليه و ديگر آثارى كه مسائل فقهى را بدون استدلال مطرح مى كند)
احوال شخصيه (آثار فقهى كه به مسائل شخصى مى پردازد)
نظام ها (آثار فقهى كه به مسائل عمومى مى پردازد)
مذاهب سنى (همه عناوين مزبور, البته غير از كليات, اصول فقه و تاريخ, مربوط به فقه شيعه است ولى در اينجا فقط منابع فقهى سنى را در رده هاى پنج گانه مزبور معرفى مى كند)
تشخيص موضوع آثار: تشخيص محتواى اثر و اينكه چه عنوانى بر آن منطبق است اولين اصل در كتابشناسى است. اشتباه در تمييز آثار, موجب خطاهاى زيادى مى شود; به ويژه در كتابشناسى هايى كه به شيوه ايندكس عمل مى كنند و منابع را طبقه بندى موضوعى مى نمايند. زيرا اينان بايد با تحليل صحيح از موضوع هر اثر آن را در جايگاه موضوعى خاص خود قرار دهند. متأسفانه كسانى كه متصدى كارنامه نشر يا حداقل بخش فقه آن بوده اند, قدرت چنين تشخيصى را ندارند. به برخى از اشتباهات در اين زمينه اشاره مى شود:
1. موضوع كتاب دفترچه يادداشت يا وصيت نامه بغلى (ش3676) در وصيت است و بهتر بود در بخش احوال شخصيه مى آمد.
2. مدخل 3693 با عنوان الانوار البهيه في القواعد الفقهية, موضوعش (قواعد فقهى) است و به اشتباه در بخش اصول فقه آمده است.
3. مدخل 3695 با عنوان البحوث الهامه في المكاسب المحرمه اساساً فقهى و مربوط به احكام كسب ها و تجارت هاى حرام است, ولى به اشتباه در بخش اصول فقه آمده است.
4. كتاب التشريع الاسلامى: مناهجه ومقاصده (شماره 3701) اصولى نيست و داراى مباحث فقهى و بعضاً فلسفه فقهى است ولى در بخش اصول فقه جاى گرفته است.
5. كتاب سيرى در اصول كافى (شماره 3710) در زمره آثار اصول فقه آمده كه غلط فاحش است.
6. شرح جامع مثنوى معنوى (شماره3713) نيز اصول قلمداد شده است كه اشتباه است.
7. فقه و عمل (شماره3722) قطعاً اصولى نيست, ولى در بخش اصول فقه آمده است. بهتر است بخش جديدى با عنوان فلسفه فقه در نظر گرفته شود و اين گونه آثار كه به مبانى و مبادى يا مباحث ريشه اى و اساسى فقه مى پردازد در آنجا آورده شود.
8. مدخل شماره 3736, مبانى تشريع اسلامى, قطعاً اصول فقه مصطلح نيست و به اشتباه در فصل اصول فقه آمده است. اين اثر به مسائل فلسفه فقه پرداخته است.
9. مدخل شماره 3738 با عنوان مجمع تشخيص مصلحت نظام به يك نهاد حقوقى در ايران يا نهاد قانون گزارى مى پردازد و كتاب اصولى نيست.
بهتر است بخشى براى نهادهاى فقهى و حقوقى در نظر گرفته شود يا در بخش كليات آورده شود.
10. كتابى با عنوان مجموعه سؤالات متون فقه در بخش اصول فقه آمده است, در حالى كه فقهى است و مناسب است براى آموزش فقه رده اى در نظر گرفته شود يا در كليات آورده شود.
11. مسائل من الفقه الاستدلالى (شماره3740) با اينكه حتى عنوانش گوياى فقهى بودن آن است, در رده اصول فقه آمده است.
12. كتاب مناسبات رهبرى و مرجعيت در نظام ولايى (شماره3747) در بخش اصول فقه آمده با اينكه جاى آن فقه سياسى و نظام سياسى است.
البته فصلى با عنوان فقه سياسى يا نظام سياسى در نظر گرفته نشده است, بلكه فصلى با عنوان (مباحث و احكام حقوقى, ادارى و سياسى) هست. عنوان اين فصل مشكلاتى دارد; زيرا حقوق در عرض ادارى و سياسى نيست و حقوق سياسى و حقوق ادارى قابل تصور است. على رغم اين مشكلات چنين آثارى را مى توان در آن جاى داد.
13. مدخل شماره 3752 كتابى با عنوان الموجز في الفقه الاسلامى به مسائل فقه مى پردازد, ولى در بخش اصول فقه آمده است.
14. ذيل عنوان اصلى فقه و اصول, الموسوعة الفقهية الميسرة (شماره3775) آمده است. همين اثر مجدداً در بخش رساله عمليه تكرار شده است.
اين اثر در رده دانشنامه هاى فقه است. اثر مشابه ديگرى كه آن هم مسلماً دانشنامه است, يعنى موسوعة الفقه الاسلامي طبقاً لمذهب اهل البيت(ع) (شماره4024) در رساله عمليه آمده است. اين نشانگر نداشتن ضوابط و سياست مشخص يا نشناختن ماهيت كتاب هاست.
نقادى فصل ها: فصل هاى هشتگانه جداگانه نياز به تحليل و بررسى دارد. زيرا مشكلاتى در هر فصل مشاهده مى شود.
فصل آثار كلى: اين فصل به عنوان اولين رده براى فقه در نظر گرفته شده است. در اين فصل هفت دسته منبع يعنى (قواعد فقه), (مأخذشناسى منابع فقهى), (فقه تطبيقى), (تاريخ فقه), (اصول فقه) و (كليات فقه) آمده است. البته آوردن منابع اصول فقهى (مانند شماره 3765) در اين فصل قطعاً اشتباه است.
سرجمع همه اين شش رده به نام (آثار كلى) وجه معقول ندارد. مرحوم احمد طاهرى عراقى در كتاب رده بندى اسلام اساس مقبولى براساس تجربه هاى موجود انجام داد و آثار كلى را ويژه منابعى دانست كه به اكثر يا همه مسائل علم مى پردازند. نيز ديگر منابع معتبر در اين زمينه طرح مضبوطى عرضه كرده اند, ولى نمى دانم چرا به اين تجربه ها توجهى نشده است.
به هر حال در عرف رده بندى, آثار كلى به منابعى گفته مى شود كه همه يا اكثر مسائل يك علم را در خود جاى داده باشند. با نگاه اجمالى به اين فصل, نه عنوان گذارى آن را مطابق رويه و عرف عالمان و نه در مدخل هاى آن همگونى مشاهده مى شود.
فصل رساله عمليه فقه شيعه: اين عبارات عنوانى است كه درصدد ارائه اطلاعات رساله هاى عمليه فقيهان شيعه است. اصطلاح رساله عمليه داراى مفهوم خاصى است و در عرف فقيهان به اثر مكتوبى گفته مى شود كه فتاواى يك مرجع تقليد را دربر داشته باشد, و در قالب فقه استدلالى نباشد, بلكه صرف بيان فتواها يا به صورت سؤال و جواب با تبويب خاص باشد. اما به اين تعريف و تلقى توجه نشده و كتاب هايى كه اين ويژگى ها را ندارند در آن جاى داده شده است. برخى از آثارى كه رساله عمليه به معناى مصطلح نيستند, ولى در اين فصل آمده اند, عبارتند از:
آيات الاحكام (ش3800), الاثنى عشرية (ش3801), اجماعيات فقه الشيعه (ش3802), احكام السفر (ش3804), اعتكاف در اسلام (ش3829), الروضة البهية (ش3832), الزبدة الفقهية (ش3833).
كتابى مانند جواهر الكلام في شرح شرايع الاسلام كه در بين طلاب و اساتيد استدلالى ترين اثر فقهى شناخته شده است, در زمره رساله هاى عمليه آمده است.
اينها نمونه هايى بود. در واقع از 236 اثر كه در اين بخش آمده, 59 اثر قطعاً رساله عمليه نيست و در زمره كتاب هاى استدلالى فقهى است. البته اين آثار با صرف نظر از كتاب هاى فقهى استدلالى است كه در شرح كتاب هاى فتوايى نوشته شده است. در واقع آنها را با تسامح رساله عمليه به حساب آورده ام.
اگر منظور از عنوان, صرف رساله عمليه نبوده بلكه آثار فقه شيعى باشد, مشكلات ديگرى رخ مى نمايد. از جمله اينكه كتاب هاى فقهى شيعه منحصر به اين بخش نيست و در بخش هاى (عبادات) و… نيز آمده است.
فصل عبادات: در اين بخش مشكلاتى به چشم مى خورد كه به برخى از آنها اشاره مى شود:
1. كتاب هايى كه درباره قبله شناسى و تعيين اوقات شرعى نوشته شده است, اساساً فقهى نيست. به عبارت ديگر تعيين جهت قبله يا تعيين زمان عبادت مسأله اى از مسائل فقه نيست و در تخصص فقيهان از نظر اينكه فقيه هستند نيست, بلكه در حيطه كارهاى نجومى است. با اين وجود چند اثر اينگونه اى در اين بخش آمده است. مانند شماره هاى 4080, 4088 و4086.
اگر تصميم به آوردن اينها در فقه داشتند, مى توانستند در بخش ويژه (مسائل وابسته به فقه) يا كليات بياورند.
فصل فقه اهل سنت: در اين بخش از سيزده عنوان ياد شده است. اما در لابه لاى بخش هاى ديگر آثار ديگر فقهى از اهل سنت به چشم مى خورد. براى نمونه در (عبادات), كتاب احكام حج در فقه حنفى (شماره4049) آمده است. روش نماز رسول الله(ص) از ديدگاه ابوحنيفه (شماره4156) نيز در عبادات آمده است.
اگر تصميم داشتيد, آثار فقهى اهل سنت را تفكيك كنيد, حداقل توضيح يا ارجاعى لازم بود. يعنى در (بخش اهل سنت) تذكر مى داديد كه در اينجا آثار با فلان ويژگى آمده و بقيه آثار اهل سنت ذيل موضوعات ديگر آمده است.
فصل احوال شخصيه: احوال شخصيه اصطلاحى با تعريف خاص است. عنوان اين فصل را اين گونه نوشته اند: احوال شخصيه (مناكحات). واژه مناكحات آن هم در پرانتز به هيچ وجه مرادف و مترادف احوال شخصيه نيست. بهتر است از مناكحات چشم پوشى شود و آثار ديگرى همچون آثار درباره وصيت در اينجا آورده شود.
در اين فصل كتابى با عنوان روش هاى نوين توليد مثل انسانى از ديدگاه فقه و حقوق (شماره4317) آمده است. اين اثر به هيچ وجه در زير عنوان احوال شخصيه و نكاح نمى گنجد, بلكه در حوزه مسائل پزشكى ـ حقوقى و به طور ويژه موضوع (بارورى و نابارورى زنان) را دنبال مى كند. يعنى در پى يافتن ضوابط فقهى و حقوقى براى معضلات و مسائل پزشكى در اين زمينه است. به هر حال با عنوان (فقه پزشكى) سازگارى دارد نه با (مناكحات).
اگر عنوان فقه پزشكى نداريد و محذورات رده بندى ديويى مانع آوردن چنين عنوانى است, راه حل ديگر اين است كه به دليل مجموعه مقالات بودن, مى توان آن را در كليات جاسازى كرد.
مانند همين اثر كتاب پيوند اعضا در فقه اسلامى (شماره4344) است كه ذيل بخش (مباحث و احكام حقوقى, ادارى و سياسى) قرار گرفته است. كتاب مجموعه مقالات همايش پزشكى و موازين شرع نيز همين گونه است.
قابل توجه است در بخش (مباحث و احكام…) آثار مربوط به ارث آمده كه اين گونه موارد را فقها از احوال شخصيه شمرده اند و جايش در بخش احوال شخصيه است.
ديگر فصل ها هم مشكلاتى مشابه با آنچه ذكر شد, دارند كه از آنها صرف نظر مى شود.
بى ربط بودن با موضوع فقه در اصول: منابعى به عنوان كتاب فقهى و اصولى در اين بخش آمده كه مطابق هيچ ضابطه مقبول فقهى يا اصولى نيست. به برخى از آنها اشاره مى شود:
1. الاصول الستة عشر من الاصول الاولية, نه فقهى و نه اصولى بلكه روايى است و آوردن آن در بخش فقه و اصول خطاى جدى است.
2. تطور المبانى الفكرية للتشيع في القرون الثلاثة الاولى (شماره3853) اساساً فقهى نيست, بلكه كلامى و تاريخ تفكر شيعه است. اين اثر در بخش (رساله عمليه) آمده است.
3. زهر البيع (شماره3958) كتابى معروف از سيد نعمت الله جزايرى است و ماهيت آن كشكول (جُنگ) يعنى مجموعه اى از مطالب مختلف است. اتفاقاً مباحث فقهى آن بسيار كم است. اين اثر را در بخش رساله عمليه آورده اند.
4. علامه حلى كتابى در فقه تطبيقى زير عنوان مختلف الشيعة نوشت. جديداً فهرست راهنمايى بر آن نوشته و منتشر شد. عنوان آن فهارس مختلف الشيعة است. اين فهرست نه به موضوعات فقهى پرداخته و نه پرسش هاى مكلفان را پاسخ گفته است, ولى در زمره رساله هاى عمليه آمده است. اگر به تسامح آن را از آثار وابسته فقهى بدانيم, جاى آن در كليات فقه است, نه رساله هاى عمليه.
5. المحصل في مسائل الهيئة از مرحوم نراقى درباره دانش هيئت و نجوم اسلامى است و با شماره 4001 در بخش رساله عمليه آمده است.
6. پرواز در ملكوت (شماره4105) از امام خمينى اساساً كتابى عرفانى نه فقهى است. يعنى اسرار نماز را از نگاه عرفان بيان مى كند.
7. مسئوليت هاى انسان, اسلام ضامن قوام جامعه (شماره4216) به هيچ وجه فقهى نيست, بلكه درباره تعليم و تربيت است.
8. كتاب فلسفه عمومى حقوق, از محمدجعفر لنگرودى در بخش (مباحث و احكام) آمده است, در حالى كه اصالتاً فقهى نيست.
9. كتاب نقد و طرح انديشه ها در مبانى اعتقادى از رضى شيرازى (شماره4400) كلامى است, ولى در بخش (مباحث و احكام) آمده است.
پراكندگى اطلاعات: در عصر كامپيوتر شبكه سازى اطلاعات بسيار آسان تر شده است و يكى از خدمات كتابشناسى ها عرضه اطلاعات مرتبط به هم در يك نظام به هم پيوسته و مشبك است. گسيختگى اطلاعات موجب به اشتباه افتادن كاربران خواهد شد. متأسفانه در اين كتابشناسى هيچ نشانى از شبكه بندى نيست. حتى چاپ هاى يك اثر كه قاعدتاً بايد در كنار هم مى آمد, ولى گاه در چند جا آمده است. به برخى از اين اشكالات مى پردازم:
1. الموسوعة الفقهية الميسرة در يك فصل در دو جا با شماره هاى 3675 و 3679 آمده است با اينكه دو چاپ از يك اثر است.
2. پاره اى از كتاب هاى مربوط به قواعد فقه در بخش اصول فقه و بخش ديگرى از آنها در رده آثار كلى فقه آمده است. براى نمونه نگاه كنيد به مدخل هاى 3693, 3773 و3774.
3. كتاب هاى مربوط به (فقه پزشكى) گاه در بخش احوال شخصيه مانند مورد شماره 4317 و گاه در بخش مباحث و احكام حقوقى, ادارى و سياسى مانند مورد 4343 آمده است.
4. گاه برخى كتاب هاى مربوط به يك موضوع در چند بخش پراكنده است, مثلاً برخى كتاب هاى وصيت, در بخش اصلى فقه و اصول (مانند شماره 3676) و برخى در (مباحث و احكام) (مانند شماره 4402 و4403) آمده است.
نيز كتاب هاى مربوط به تاريخ فقه با اينكه بايد در بخش تاريخ فقه و اصول بيايد, ولى در ديگر بخش ها آمده است. مثلاً كتاب تاريخ فقه اسلامى (شماره3764) در آثار كلى فقه آمده است.
اشكال در چكيده ها: علاوه بر اشكالات ساختارى در چكيده ها و اينكه براى برخى آثار مهم و نيازمند چكيده, چكيده تهيه نشده است, گاه اغلاط آشكار و اشتباهات جدى به چشم مى خورد. براى نمونه به موارد زير توجه فرماييد. زير اشكالات خط كشيده شده است:
1. چكيده الموسوعة الفقهية الميسرة, اين گونه آمده است:
…مشتمل است بر واژه ها و اصطلاحات فقهى, سرگذشت فقيهان و معرفى برخى كتب فقهى, حاوى توضيحات, تعريف, ارجاع و نشانى است. در انتهاى كتاب نمايه الفبايى مدخل ها…
2. چكيده 3689 اساساً مربوط به مدخل نيست.
3. در چكيده مدخل 3695 اين گونه آمده است:
در كتاب برخى احكام و قواعد مكاسب… شروط بيع و تصرف مال غير.
4. در چكيده كتاب التشريع الاسلامى: مناهجه و مقاصده (شماره3701) آمده است:
كتاب حاضر… در باب اصول فقه و قانون گذارى نگارش يافته است.
…مواثيق و يمين, تعاون و شراكت, وقف, قصب, سليم, تمكين و ملك.
5. چكيده وسيلة النجاة نوشته ابوالحسن اصفهانى اين گونه آغاز مى شود:
در اين رساله فقهى از امام خمينى(ره), از اين احكام سخن به ميان آمده است:
نام هاى پديدآورندگان: در مقدمه تأكيد شده كه نام پديدآورندگان براساس فهرست مستند اسامى مشاهير و مؤلفان مستندسازى شده است. اما با استناد به همان فهرست اشكالاتى مشاهده مى شود كه به برخى از آنها اشاره مى كنم:
درست
1. على مشكينى اردبيلى
2. حسين مؤيد
3. سيد ابوالقاسم خويى
4. روح الله خمينى (امام خمينى)
غلط
على اكبر مشكينى اردبيلى (ش3678)
حسين مويد (ش3740)
ابوالقاسم موسوى (ش3741)
خمينى روح الله (ش3848 و3849)

5. نويسنده پرواز در ملكوت را از احمد فهرى زنجانى دانسته (شماره 4105) در حالى كه نويسنده آن امام خمينى (سيد روح الله خمينى) است.
در پايان متذكر مى شود, اشكالات ويرايشى فراوانى به چشم مى خورد كه خود مقوله ديگر و نياز به تدوين مقاله ديگرى است.
اشكالات ويرايشى انواع مختلفى دارد. اشكالات موجود در عناوين مانند الموسوعة الفقهية الميسرة به غلط الموسوعه الفقيه الميسره (شماره 3675) و الفتاوى الواضحة به غلط الفتاوى الواضحته (شماره 3836) آمده است.
اميد است مسئولان محترم خانه كتاب كه در سال هاى اخير منشأ خدمات بوده و در فرايند فرهنگى كشور نقش داشته اند, توجه بيشترى به علميّت و استحكام نمايند. اگر امر دائر بين عرضه كارى پر اشكال يا عدم ارائه باشد, بهتر است عرضه نشود. البته كارهاى پژوهشى همانند خود انسان, عصمت ندارد و حتماً از خطاهايى برخوردارند, اما كثرت و انبوهى خطا و اشكال به طورى كه استفاده از آن را غيرممكن سازد, پذيرفته نيست و نشانگر فقدان مديريت علمى است. اين جانب به عنوان يك محقق كوچك اين كشور به دليل همين اشكالات هميشه به كتابشناسى هاى خانه كتاب اعتماد نداشته و استفاده تام و تمام نكرده ام. با اينكه شرط اول در هر كار اطلاع رسانى, جلب اطمينان و اعتماد كاربران است.


صفحه 9

بازخوانى كتاب تفسير مبهمات القرآنِ
رفيعى محسن

تفسير مبهمات القرآن الموسوم بصلة الجمع وعائد التذييل لموصول كتابي الاعلام والتكميل. محمد بن علي البلنسى, دراسة وتحقيق: عبدالله عبدالكريم محمد, دارالغرب الاسلامي, 2ج, 646« 861ص, وزيرى.
(مبهمات قرآن), از جمله مباحث (علوم قرآنى) است كه دستيابى به آن در فهم قرآن, كارآمد و سودمند خواهد بود, و چه بسيار اختلاف هاى كلامى, فقهى و… كه با اهتمام به اين دانش برطرف مى گردد; و اتّحاد و يكنواختى بيشترى در شناخت و عمل به (قرآن كريم) و (سنت شريف) به وجود خواهد آمد.
امّا با كمال تأسّف بايد اظهار نمود كه به رغم اهميّت اين شاخه از علوم قرآن, كمتر به آن پرداخته شده است و تأليفات به عمل آمده در اين زمينه بسيار اندك است, و با مطالعه آنها در مى يابيم كه أوّلاً: همه اين تأليفات با ديدگاه (مكتب خلفا) نگاشته شده است, و كتاب مستقلّى از پيروان (مكتب اهل بيت)(ع) در دست نيست; ثانياً: نخستين و بيشترين نگارندگان, از سرزمين (أندلس) هستند.
كامل ترين كتاب مستقل در زمينه (مبهمات قرآن) از آنِ أبو عبداللّه محمّد بن على البلنسى (714 ـ 782هـ) است با نام (تَفْسِيرُ مُبْهَماتِ الْقُرآنِ), موسوم به (صِلَةُ الْجَمْعِ وَ عَائِدُالتَّذْيِيلِ لِمَوْصُولِ كِتَابَيِ الإِعْلاَ مِ وَالتَّكْمِيلِ).
اين كتاب ارزشمند ـ كه ترجمه, نقد و بررسى آن موضوع رساله اين جانب و همسرم در مقطع كارشناسى ارشد, رشته علوم قرآن و حديث بوده است, بهانه اى شد تا مقاله اى در معرفى اش بنگاريم, و به طور إجمال به نقدش بنشينيم. شايان ذكر است كه پيش تر در دو مقاله مجزّا با عناوين (مباحث پيرامونيِ دانش مبهمات قرآن) و (سير تاريخى در نگارش تفسير مبهمات قرآن) به بحث و بررسى پرداخته ايم.
به جهت سهولت در ورود به اين بحث, بر آن شديم تا در مقدّمه اى كوتاه, به معناى لغوى و اصطلاحى واژه (مبهمات قرآن), پيشينه مختصرى از اين دانش, و زندگانى و ويژگى هاى نگارنده بپردازيم. بررسى واژه (مُبْهَم)
(مبهم), اسم مفعول مشتق از (ابهام) (مصدر باب إفعال), از ريشه (ب.هـ . م), به معناى (گُنگ), و (مشتبه) است; و به هر آنچه كه نوعى از (نهفتگى), (پنهانى), و (خفا) در آن وجود داشته باشد (مبهم) گفته مى شود.1
اين واژه, مشتقّات و كاربردها و مصاديق متعدّدى در زبان عرب و قرآن دارد و به نظر مى رسد همگى به همان معناى اصلى باز مى گردد. در تعريف اصطلاحى (مبهمات قرآن) گفته اند:
هر لفظى كه خدا در قرآن كريم با اسم عَلَمش از آن ياد نكرده است, خواه پيامبر باشد يا جانشين [پيامبر] يا جز آن, آدم باشد يا فرشته يا جنّ, شهر باشد يا ستاره يا درخت, يا حيوانى كه داراى اسم عَلَم است, يا عددى كه معدودش مشخّص نشده باشد, يا زمانى كه روشن نشده باشد, يا مكانى كه شناخته نشده باشد….2 پيشينه دانش (مبهمات قرآن)
به جرأت مى توان گفت: سابقه اهتمام و پرداختن به (مبهمات قرآن), و تبيين مصاديق آنها, به نخستين دوران نزول قرآن باز مى گردد; و به استناد تصريح اين آيه شريفه: …وَ أَنْزَلْنَا إلَيْكَ اَلذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ…;3 …واين قرآن را به سوى تو فرستاديم, تا براى مردم, آنچه را كه به سوى ايشان نازل شده است, توضيح دهى,…), وجود شريف پيامبر اكرم(ص) اوّلين كسى است كه به تبيين, تفسير و إبهام زدايى از قرآن پرداخته است. سپس اهل بيت آن حضرت(ع) , صحابه و تابعين و ديگران تاكنون در حدّ توان خويش به تفسير مبهمات قرآن پرداخته اند. گفتنى است تفسير مبهمات و واژهاى دشوارياب قرآن در يكجا گرد نيامده بودند; بلكه سخنانى پراكنده در ميان كتب تفسير, حديث, تاريخ و أسباب نزول بوده اند. تا اينكه قرن ششم هجرى طلوع نمود و مرحله اى نو در پژوهش پيرامون (مبهمات قرآن) آغاز گرديد و (سهيلى) (508 ـ 581هـ .) كتاب ارزشمند (التعريف و الاعلام فيما أبهم في القرآن من الأسماء و الأعلام)4 را نگاشت. به گواهى عموم دانشمندان علوم قرآنى, نخستين كسى كه در اين باره به تأليف مستقل دست زده هموست5. سپس (ابن عسكر) (584 ـ 636هـ.) كتاب (التكميل و الاتمام لكتاب التعريف و الاعلام) را به عنوان حاشيه و تكمله اى بر كتاب (سهيلى) نوشت; همچنان كه خود او در مقدّمه اش به اين نكته اشاره كرده است6. از آن پس زُهْرِي (… ـ 617هـ .) كتاب (البيان فيما أبهم من الأسماء في القرآن), و ابن فرتون (…ـ 660هـ .) كتاب (الاستدراك على التعريف و الإعلام فيما أبهم في القرآن من الأسماء و الأعلام), و أبو عبداللّه الشّامي(671 ـ 715هـ) كتاب (الإستدراك على التعريف والإعلام فيما اُبهم في القرآن من الأسماء و الأعلام)7, و(ابن جماعة (639 ـ 733هـ) كتاب هاى (التّبيان لمبهمات القرآن) و (غررالتّبيان في من لم يُسمّ في القرآن)8 را نگاشتند.
اين سير نگارش در (مبهمات قرآن) همچنان ادامه داشت تا اينكه (بلنسى)(714 ـ 782هـ) كتاب ارزشمند (صلة الجمع و عائد التذييل لموصول كتابَي الإعلام والتكميل) را در تكميل و تتميم كتاب هاى (سهيلى) و (ابن عسكر) نگاشت. ديگر نگارش ها از آن پس عبارتند از: (الإحكام لبيان ما في القرآن من الإبهام)9 به قلم: ابن حجر عسقلانى (773 ـ 852), (مُفحِمات الأقران في مُبهَمات القرآن)10 به قلم جلال الدين سيوطى (849 ـ 911هـ), (تلخيص التعريف والإعلام فيما اُبهم في القرآن من الأسماء الأعلام)11, به قلم بحرق (869 ـ 930هـ), (ترويح. أُولى الدماثة بمنتقى الكتب الثلاثة)12 به قلم أبو عبداللّه اُدكاوى (1104 ـ 1184هـ), (الياقوت و المرجان في تفسير مبهمات القرآن)13 به قلم دكتر عبد الجواد خلف عبد الجواد(معاصر), و كتابى ديگر با نام (أسامي الذين نزل فيهم القرآن)14 كه توسّط نويسنده اى ناشناس نوشته شده است. البته در برخى از منابع, به كتاب هاى ديگرى كه در اين موضوع نگاشته شده اند, اشاره شده است, امّا ما از چگونگى آنها اطلاعى كسب نكرديم; و چه بسا برخى از آنها به صورت نسخه خطّى باقى مانده اند, و يا از بين رفته اند15.
علاوه بر كتاب هايى كه به طور مستقل به دانش (مبهمات قرآن) پرداخته اند ـ و تعداد كتب چاپى و نسخه هاى خطّى به سختى از عدد بيست تجاوز مى كند ـ كتاب هاى ديگرى نيز وجود دارد كه در لابلاى مباحث (علوم قرآنى) به اين دانش همّت گماشته اند كه ما اين تأليفات را (كتب غير مستقل) نام مى نهيم. از جمله آنها است أبو عبداللّه زركشى (745 ـ 794هـ) كه در نوع 47 از كتاب (البرهان في علوم القرآن), و جلال الدين سيوطى در وجه 33 از كتاب (معترك الأقران في إعجاز القرآن), و نوع 70 از كتاب (الإتقان في علوم القرآن) به اين دانش پرداخته اند16. نگاهى به زندگانى و ويژگى هاى (بلنسى)
محمّد بن أبي الحسن عليّّ بن أحمد بن محمّد الأوسيّ17 البلنسيّ18 ثم الغرناطيّ, أبو عبداللّه, معروف به: (بلنسي), نحوى, لغوى و مفسّر قرن هشتم هجرى است كه در (غرناطه) ـ يكى از شهرهاى اندلس ـ مى زيسته است. مكان و سالروز ولادتش به دقّت روشن نيست; امّا شاگردش (محمّد بن عبدالملك المِنتَوريِ) مى گويد وى روز دوشنبه بيست و پنحم ذى حجّه سال 714 هجرى متولّد شده است. همه شرح حال نويسان, اتفاق نظر دارند كه (بلنسى) به سال 782 هجرى وفات يافته است, و منتورى, وفات وى را شنبه پنجم ربيع الأول 782 هجرى دانسته است.
(شاطبى), پدر (بلنسى) را اين گونه توصيف مى كند: (الفقيه الأجلّ الأكمل المقدّس…). چنين وصفى, دلالت بر اين دارد كه پدرش در درجه خوبى از دانش قرار داشته است. (بلنسى) در محضر تعدادى از دانشمندان عصر خويش به كسب دانش پرداخت. وى يكى از دانش پژوهان برجسته بود, و در مجالس علمى كه در مسجد جامع غرناطه تشكيل مى شد, شركت مى جست. پس از استادش (خولانى) بر كرسى استادى در (مدرسه نصرّيه) ـ مشهورترين مدرسه در مغرب و أندلس ـ تكيّه زد و شاگردان فراوانى تربيت نمود. وى را (استاد) لقب داده بودند, و اين لقبى بود كه در اندلس به كسى اطلاق نمى شد; مگر اينكه به درجه بالايى از علم لغت و نحو رسيده باشد.
وى مفسّرى بارز و فقيهى برجسته و نحوى توانمند در ميان هم عصرانش بوده است. (ابن خطيب غرناطى) ـ كه معاصر بلنسى است ـ وى را اين گونه مى ستايد:
دانش پژوهى گشاده روى و خوش برخورد, پاكدامن, حريص در علم و جوينده آن, بلند پايه در دانش عربى و بيان, قدرت زياد در ياد آورى مسائل و حافظه بالا, و تدريس و تقرير نيكو….
دانشمندان ديگر همچون (شاطبى), (مِنتَورى), (ابن حجر), و (تُنْبُكْتى) وى را در حدّ أعلى ستوده اند.
با بررسى كتاب هايى كه به شرح حال (بلنسى) پرداخته اند, درمى يابيم كه وى را تأليفات بسيار نبوده است. از جمله نگاشته هاى اوست:
1. (تفسير مبهمات القرآن) موسوم به (صلة الجمع و عائد التذييل لموصول كتابَي الإعلام و التكميل).
2. (تفسير القرآن) كه آن را پر حجم دانسته اند19. سيرى در كتاب (تفسير مبهمات القرآن)
در پى مقدمه اى كه گذشت, اكنون جاى آن است تا به معرّفى كتاب مورد بحث بپردازيم. از آنجا كه مقدمه (بلنسى) حاوى معانى بالا و اطلاعات سودمند است, ابتدا گزارش گونه اى از مقدّمه اش را به دست مى دهيم; سپس به بررسى و نقد گذراى متن كتاب, و آنگاه گزارشى از كار محقّقين خواهيم پرداخت. 1. گزارشى از مقدّمه (بلنسى)
بلنسى, مقدّمه كتابش را ـ كه با قلمى بس شيوا, اعجاب برانگيز و آهنگين نگاشته است ـ اين گونه آغاز نموده است:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيِمِ.
قال عبدُاللّه السّالكُ سبيلَ الإهتداء بآياته, المستنيرُ بواضح آياته, محمّدُ بنُ عليّ بن أحمدَ الأوسيِّ, الشهيرُ بالبلنسيُّ, كتبهُ اللّهُ فيمن ذكره عنده, فلم يكن من رحمته بالمنسيِّ, بمنّه و كرمه.
و پس از حمد و ستايش خداوند متعال, و درود و سلام بر پيامبر اكرم (ص) و خاندان و اصحاب بزرگوارش, پرداختن به قرآن را از شريف ترين كارها و مايه سعادتمندى مى داند و ـ همچنان كه در بررسى متن كتاب خواهيم آورد ـ در جاى جاى مقدّمه اش, به انگيزه تأليف اين كتاب اشاره مى كند. وى درباره چگونگى آشنايى اش با كتاب هاى (سهيلى) و (ابن عسكر) مى گويد:
براى پژوهش درباره آياتى از قرآن, به مبهمات قرآنى انديشيدم; و چون دراين باره به جستجو پرداختم, به كتاب أبو زيد السهيلي با عنوان (التعريف و الإعلام فيما أبهم في القرآن من الأسماء الأعلام) دست يافتم; و پس از آن به كتاب (التكميل و الإتمام لكتاب التعريف و الإعلام), اثر أبو عبد اللّه محمّد بن على بن خضر بن عسكر ـ كه استدراكى است بر كتاب پيشين ـ دست يافتم.
سپس اين دو كتاب را چنين توصيف مى كند: (با تأمّل در كتاب هاى ياد شده, آن دو را چنان يافتم كه مؤلّفان به اهداف والا دست يافته, و در إبداع و استوارسازيِ آرا و محتواى آثارشان كوشيده اند, و در تدوين و سامان دهى, كسى بر آنان پيشى نگرفته است).
همو مى گويد: (براى سخن هر كس, علامتى نهادم تا آراء, انديشه ها و آثار هر يك از ديگرى باز شناخته شود).
به همين جهت, علامت (سه) را براى (سهيلى), و علامت (عس) را براى (ابن عسكر) قرار داده است; سپس ادامه مى دهد:
و براى آنچه به عنوان مكمّل و پى نوشت بر آن دو كتاب افزوده ام, و متمّمى كه با تصفيه و به گزينى همراه نموده ام, علامت (سى) را قرار داده ام تا بيانگر ملحقاتى باشد كه پيرامون آن بحث و بررسى كرده ام; و آنجا كه از افرادى ديگر نيز به صورت مكرّر نام برده ام, علامت هايى ديگر به قرار زير آورده ام: علامت (عط) براى (ابن عطيّه), و علامت (مخ) براى زمخشرى.
بلنسى مى گويد: (چه بسيار از مطالب اين دو كتاب را كه وانهاده ام; و در عين حال, فوايد ارزشمندى از آنها را بر گرفته ام, و همه اينها را به خاطر پرهيز از زياده گويى و رعايت ايجاز و اختصار انجام داده ام).
آنگاه در توجيه زياده و پراكنده گويى هايش اين گونه اظهار مى دارد: (و به مطالبى اشاره كرده ام كه جزء شرط ما ـ يعنى روشن كردن مبهمات قرآن ـ نيست, و صرفاً به جهت گسترش و تكميل مباحث, و ارايه موصولات آنها به همراه صله و عايدشان, از جمله فوايد لغوى, و عقايد دينى و شرعى است).

وى با تواضع هر چه تمام إظهار مى دارد:
براى افرادى همچون من, شايسته تر آن است كه اقدام به چنين كار ى نكنند; زيرا هر آنكه قدرتمند را با ضعيف, و درياى بى كران را با رودخانه محدود, و ستاره كم نور را با ماه كامل, و سنگ ريزه را با مرواريد, تفاوتى ننهد, خردمند نيست. هر كس در اين مسير, بيش از توان و ظرفيّت خويش را طلب نمايد, رسوا شود; و هر كه حقارت نفس خويش را دريابد, حق بر او روشن شود. پس به ناچار, با ذهنى درمانده و فكرى وامانده, و در پى بهره گيرى از روشنايى ها, و شكوفه چينى از بوستان آن دو كتاب, خود را در اين مسير به زحمت انداختم, و آنچه را كه از كلام آن دو انديشمند آورده ام, گواهى است بر سابقه اين مطالب در كتابشان.
و با فروتنى هر چه تمام تر ادامه مى دهد: (چيزى جز نظم و ترتيب و تربيت و تغيير شكل در مطالب انجام نداده ام).
و با روحى والا مى گويد: (هر آنچه از سستى ـ كه با هدف اين مجموعه در تضادّ است ـ را مشاهده كرديد, و يا به مطلبى ـ كه تجديد نظر و بازگشت از آن لازم آيد ـ برخورديد, شايسته است آن را مورد توجّه قرار دهيد, و به قصد ثواب, اصلاحش نماييد; و همه غلط ها و دگرگونى ها را به من نسبت بدهيد, چرا كه كوتاهى ها از جانب من است)20.

2. بررسى متن كتابالف. انگيزه بلنسى از تأليف كتاب
نويسنده در مقدّمه اى ـ كه از آن سخن رفت ـ درباره انگيزه خود از نگارش كتاب, سخن گفته است, كه به طور خلاصه عبارت است از:
1 ـ اهتمام بلنسى از كودكى به پژوهش در اسرار قرآن; همچنان كه خود مى گويد: (از آن هنگام كه به رشد رسيده ام, همواره در اقيانوس بى كرانش به غوّاصى پرداخته ام.
2. اهميت پرداختن به مبهمات قرآن; چنان كه مى گويد: (هنگامى كه اديبان, به آموزش و فراگيرى در زمينه مبهمات اسامى شعرا مى پردازند, و در بيان طبقات و أخبار آنان براى پادشاهان به مبالغه دست مى يازند, صد البته قاريان قرآن در پرداختن به مبهات آن, شايسته ترند, و در پرداختن به سيره و سنّت نيكوكاران, بايسته تر.)
3. پيروى از دانشمندان پيشين, و سعى و تلاش در نهادن پا جاى پاى كسانى كه در اين موضوع به تأليف پرداخته اند.
4. تكميل و تنظيم هر آنچه (سهيلى) و (ابن عسكر) پيرامون مبهمات قرآن انجام نداده اند. ب. روش بلنسى
يك. شيوه تنظيم
نويسنده, كتاب را بر اساس ترتيب سور و آيات, سامان داده است, و در بحث از مبهمات, ابتدا نظر (سهيلى), و در پى آن, نظر (ابن عسكر) را با علامت اختصارى مى آورد; سپس آن دسته از آيات مبهم را كه آن دو نياورده اند, بيان مى كند. ولى در بيان آنها از روش يكسانى پيروى نمى كند; گاهى فقط به ارايه سخن آن دو اكتفا مى كند, و گاهى بدون هيچ گونه ترجيحى, سخنان ديگرى بر آنها مى افزايد, و گاهى عبارت هاى مبهم آنان را شرح مى دهد, و در صورت نياز, به نقد مى كشد يا ردّ مى كند21.
بنا به پژوهشى كه نگارنده انجام داده است, آنچه (بلنسى) در جلد اوّل به كلام (سهيلى) و (ابن عسكر) افزوده, به 107 مورد مى رسد. مواردى را هم كه به تنهايى بيان كرده, نيز در همان جلد اوّل به 57 مورد مى رسد22. بلنسى, تفسير مبهمات را با برخى از فوايد همراه مى سازد كه به هدف كتاب ارتباط ندارد. وى فوايد لغوى و نحوى و عقيدتى و فقهى را در برخى از مواقع از اندازه مى گذراند, و هر چند ارايه اين نكاتِ سودمند و اطلاعات عمومى در جاى خودش نيكوست, ولى وقتى بدون رعايت مقتضاى حال, و با استطراد بيان شود, خواننده را به خستگى مى كشاند.
دو. روش تفسير مبهمات قرآن
(بلنسى) در تفسير مبهمات قرآن, همچون (سهيلى) و (ابن عسكر) عمل مى كند; يعنى ابتدا از خود قرآن بهره مى گيرد. با اين توضيح كه پس از مطرح كردن آيه مبهم, چنان كه آيه يا آياتى در تفسير و شرح آن آيه يافت, از آن استفاده مى كند; وگرنه به حديث رسول خدا(ص) براى كشف مبهم روى مى آورد. وى به فراوانى از روايات استفاده مى كند. در اين مورد, به (سهيلى) شبيه تر است تا به (ابن عسكر).
در صورتى كه نتواند مبهم را با قرآن يا حديث و سنّت پيامبر اكرم (ص) كشف نمايد, دست به دامان سخنان صحابه و سپس تابعين مى شود. او از ابن عباس, امام على (ع), ابن مسعود, و جز آنان به عنوان صحابه به نقل حديث پرداخته است, و تابعينى كه از آنان حديث نقل كرده, عبارتند از: عِكرمه, مجاهد بن جَبْر, حسن بصرى, وَهَب بن مُنَبّه, قُتاده, و… .23 ج. منابع و مآخذ بلنسى
بلنسى به كتاب هاى زيادى مراجعه كرده است و در بيشتر موارد به نام مؤلّف و كتابش اشاره مى كند. گاهى نيز مطالبى را نقل مى كند, ولى به كتابى كه از آن نقل كرده اشاره نمى كند; بلكه به نام صاحب كتاب اكتفا مى كند24. نيز گاهى به كتاب هايى اشاره مى كند, امّا به نام نويسندگانشان اشاره نمى كند25. گاهى به برخى از مطالبى كه به صورت شفاهى از اساتيدش شنيده است, اشاره مى كند26.
با توجه به آنچه بيان شد, اين منابع و مآخذ را مى توان به سه دسته تقسيم كرد: يك. منابع ويژه
همچنان كه پيش از اين بيان شد, مبناى كار مؤلّف, بر اساس كتاب هاى (التّعريف و الإعلام) از (سهيلى) و (التّكميل و الإتمام) از (ابن عسكر) است. نيز از دو كتاب ديگر بارها و بارها بهره برده و مطالب فراوانى نقل كرده است كه عبارتند از: (الكشاف عن حقائق التنزيل) از (زمخشرى) (467 ـ 538هـ), و (المحرّر الوجيز في تفسير الكتاب العزيز) از ابن عطيّة. (481 ـ 542هـ) دو. منابع با موضوعات خاص
موضوعات اين منابع خاص عبارتند از: كتب عقيدتى, تفسير و علوم تفسير, حديث و علوم حديث, لغت و نحو و بلاغت و أدب, سيره و تاريخ و تراجم. سه. منابع با موضوعات عامّ
برخى ديگر از منابعى كه بلنسى استفاده كرده, شامل كتب در موضوعات مختلف و عامّ است27. د. برجستگى ها و ارزش علمى كتاب
يك. جامعيّت: نخستين ويژگى و ارزش والاى كتاب, جامعيّت آن است; بدين گونه كه كتاب (بلنسى) دربرگيرنده دو كتابِ (التعريف و الإعلام) از (سهيلى) و (التكميل و الإتمام) از (ابن عسكر) است. مطالب نو, متنوّع و گرانسنگى كه بلنسى به آن دو كتاب افزوده, بر ارزش كتابش افزوده است.
دو. توجّه به مسايل اعتقادى: توجّه و اهتمام به مسايل اعتقادى ـ خصوصاً مسايل مربوط به عصمت ملائكه و انبياء(ع) ـ نيز ارزش علمى اين كتاب را افزون نموده است. مؤلّف سعى در حمايت از مقام آنان, و زدودن شُبهه هايى دارد كه با عصمت آنان در تناقض است. پيرامون آيه اى كه مغرضان در آن به ايجاد ترديد پرداخته اند, به ارايه دليل روشن, و استدلال قاطع مى پردازد. به مَثَل, بلنسى پيرامون (الْمَلَكَيْنِ) در اين سخن خداوند: … وَ مَا أُنْزِلَ عَلَى المَلَكَيْنِ بِبَابِلَ هَارُوتَ وَ مَارُوتَ…;28 (… و [نيز از] آنچه بر آن دو فرشته, هاروت و ماروت, در بابل فرو فرستاده شده بود [پيروى كردند],…) به مناقشه با نظريه هاى ارايه شده از سوى برخى كژ انديشان پرداخته است29.
سه. پى گيرى برخى از روايات ضعيف: وى در پى روشن كردن و اثبات عدم توانايى در ارايه استدلال بر اساس روايات ضعيف و ارايه نظريه درست بر مبناى روايات صحيح است. به مَثَل, بحثى را پيرامون (رمضان) به ميان كشيده, و اين گونه روايتى را از (مجاهد) مطرح كرده است:
مجاهد إكراه داشت كه بگويد: (رمضان را روزه گرفتيم), بدون اينكه نام (ماه) را ببرد;
آنگاه مؤلّف اظهار مى دارد:
برخى در اين مورد به روايتى كه به ابن عباس نسبت داده مى شود, اين گونه دليل آورده اند كه (رمضان) نامى از نام هاى خداوند متعال است; به همين دليل به (ماه) اضافه شده است.
و در پايان مى گويد: (اين روايت قابل اثبات نيست)30. هـ. كاستى ها و نارسايى ها
افزون بر محاسن فراوانى كه در كتاب بلنسى وجود دارد, برخى ضعف ها و نارسايى ها نيز بر آن وارد است; امّا بايد تأكيد و تصريح نمود كه وزنه ارزش علمى و برجستگى هاى اين كتاب, از ضعف هايش بسى سنگين تر است. اكنون بپردازيم به كاستى ها و نارسايى ها:
1. عدم إرجاع به مصادر أصلى: گاهى مؤلّف, أحاديث و سخنانى را ارايه مى دهد, ولى به مصادر أصلى إرجاع نمى دهد; و به انتساب به تفاسير و كتب متأخّرين اكتفا مى كند. به مَثَل, در تفسير اين سخن خداوند: …وَ حَلاَئِلُ اَبْنَاءِكُمُ الَّذِينَ مِنْ أَصْلاَبِكُمْ…31; (و زنان پسرانتان كه از پشت خودتان هستند,…) از (عطاء بن أبي رباح) نقل مى كند كه:
اين آيه درباره پيامبر ـ (ص) ـ نازل شده, آنگاه كه پس از جدا شدن (زينب بنت جحش) از (زيد بن حارثه), با وى ازدواج نمود. مشركان گفتند: او با زن پسرش ازدواج كرده است; پس اين آيه نازل شده تا پسرانى را كه از پشت خود افراد هستند, تخصيص نمايد.
مؤلّف اين مطلب را به (ابن عطيّه) و (زمخشرى) نسبت داده32, در صورتى كه (طبرى) آن را به نقل از (عطاء) در تفسيرش آورده است33.
2. عدم اشاره به مصدر برخى از سخنان: وى گاهى سخنانى را به طور كامل نقل مى كند, بدون اينكه به مصدرش اشاره نمايد; در صورتى كه بيشتر اين مطالب ـ غالباًـ از (المحرّر الوجيز) ابن عطيّه, و (الكشّاف) زمخشرى است.
به مَثَل, آنچه درباره اين سخن خداوند:… وَ اِذَا لَقُوا الَّذِينَ ءَامَنُوا…;34 (… و [همين يهوديان] چون با كسانى كه ايمان آورده اند برخورد كنند,…) آورده, به همين گونه است35.
3. استطراد, و سخن راندن طولانى و خسته كننده پيرامون برخى مسايل: در اين باره مى توان به موارد زير اشاره نمود:
استطراد در بحث پيرامون نام هاى سوره (فاتحه), و پرداختن به مباحث صرفى و نحوى36.
استطراد در بحث پيرامون (آدم) و (ابليس), و پرداختن به مباحث لغوى37.
استطراد در بحث پيرامون (شراب), و ارايه نام ها و صفات آن. مؤلف ضمن بيان تعداد 41 نام از نام هاى شراب به نقل از (ابن عربى), و افزودن 12 مورد ديگر به نقل از (ابن سكّيت), و نيز افزودن 24 مورد ديگر به نقل از (ابن رقيق), به تعريف و شرح هاى خسته كننده و ارايه شواهدى از شعر عرب درباره 78 مورد از نام هاى شراب پرداخته است38.
4. بهره گيرى از اسرائيليّات و اخبار موهوم و غريب, و استفاده از كتب غير معتبر: بهره گيرى از اسرائيليّات, و اخبار موهوم و غريب, و استفاده از كتب غير معتبر, از جمله ديگر اشكال هاى وارد بر (بلنسى) است. وى گاهى سخنانى را ارايه مى دهد كه به جز در كتاب (ثعلبى) (عرائس المجالس) يافت نمى شود. گفتنى است اين كتاب, انباشته از اسرائيليّات و اخبار موهوم و غريب است39.
5. عدم ارايه همه (مبهمات قرآن): (سهيلى), (ابن عسكر), و بلنسى, هر كدام به پاره اى از مبهمات قرآن نپرداخته اند ; وچه بسا مبهماتى را (سهيلى) بررسى كرده, امّا (ابن عسكر) و (بلنسى) از بررسى آن غافل گشته اند, و چه بسا مبهماتى را كه (ابن عسكر) مطرح كرده است, امّا (سهيلى) و (بلنسى) مطرح نكرده اند, و همين گونه است حال (بلنسى) نسبت به آن دو. امّا آياتى نيز يافت مى شود كه هر سه نفر, مبهماتش را فرو هشته اند.
برخى خطاهاى صورى و شكلى نيز در متن كتاب به چشم مى خورد كه به نظر مى رسد بيشتر آنها به كار محققان از جهت (تايپ) و (تصحيف) مربوط مى شود; كه جهت رعايت اختصار از آوردن آنها خوددارى مى شود. 3. گزارشى از كار محقّقين
كتاب مورد بحث, در دو جلد به چاپ رسيده است: جلد نخست آن را آقاى دكتر (حنيف بن حسن القاسمى), و جلد دوم را آقاى (عبداللّه عبدالكريم محمّد) بررسى و تحقيق كرده اند. ابتدا نگاهى گذرا به تحقيق جلد نخست, و سپس جلد دوّم خواهيم داشت.
آقاى (قاسمى) جلد نخست كتاب را به عنوان پايان نامه, و به جهت أخذ مدرك فوق ليسانس در رشته (كتاب و سنّت) در دانشكده (شريعت) از دانشگاه (ام القرى) مكّه, بررسى و تحقيق نموده است; كه انصافاً تحقيقى جامع به عمل آورده, و به درجه ممتاز نايل گشته است. وى پس از بيان مقدّمه اى كوتاه و ارايه فهرستى درباره بررسى و تحقيقى كه به عمل آورده, به موارد زير مى پردازد:
فصل اوّل: بررسى وضعيت دوران (بلنسى); كه شامل چهار بحث مى شود: 1. اوضاع و احوال سياسى. 2. اوضاع اجتماعى. 3. اوضاع علمى. 4. چگونگى تأثير پذيرى بلنسى از اوضاع و احوال ياد شده.
فصل دوم: زندگانى مؤلف; كه شامل اين مباحث است: 1. زندگانى اجتماعى 2. زندگانى علمى.
فصل سوم: مبحث اول: تعريف علم مبهمات و بررسى كتاب (بلنسى); كه شامل اين موارد است: 1. تعريف لغوى و اصطلاحى مبهمات. 2. ريشه علم مبهمات. 3. اسباب ورود ابهام در قرآن كريم. 4. راه شناخت مبهمات. 5 . كتاب هاى تأليف شده درباره مبهمات قرآن. وى صرفاً به تعداد 11 مورد از تأليفاتى كه به طور مستقل به اين موضوع پرداخته اند, اشاره كرده است.
مبحث دوم: بررسى كتاب (بلنسى) و انگيزه تأليفش; كه شامل اين موارد است:
1. انگيزه مؤلّف از تأليف كتاب. 2. روش مؤلّف. 3. منابع و مصادر كتاب. 4. ارزش علمى كتاب. محقق در اين قسمت به ارزش ها و اشكال هاى وارد بر كتاب اشاره كرده است.

مبحث سوم: فعاليت محقّق در تحقيق كتاب; با توجّه به گفته خودش كه شامل اين مباحث است:
1. عنوان كتاب.
2. توثيق كتاب. وى در اين زمينه به ارايه دلايل و براهين براى اثبات نسبت اين كتاب به (بلنسى) پرداخته است.
3. توصيف نسخه هاى خطّى. محقق اظهار مى دارد به هفت نسخه خطّى از اين كتاب دست يافته كه سه تا از اين نسخه ها در مغرب, و سه نسخه در مصر, و يكى نيز در تركيه است. وى تحقيق خويش را بر مبناى چهار نسخه از آنها قرار داده, و از نسخه هاى ديگر به جهت خطاها و تصحيف ها و تحريف هاى فراوان كه در آنها وجود داشته, چشم پوشى كرده است. نسخه اى را كه در كتابخانه(الأزهر) بوده, به عنوان نسخه اصلى قرار داده, و سه نسخه ديگر را با قرار دادن رموزى بر آنها, به مدد گرفته است. در پايان مقدّمه اش نيز تصاويرى از نسخه هاى خطّى ارايه كرده است.
4. روش تحقيق. مهم ترين كارهايى كه به هنگام تحقيق انجام داده, به شرح زير است:
الف. نوشتن شماره آيات مبهم ـ كه بلنسى مطرح كرده است ـ در داخل كروشه و سمت راست آيات. و آياتى را كه به عنوان استشهاد در ميان مباحث آمده, با ذكر سوره و شماره آيه در پاورقى آورده است.
ب. تعيين حركات آيه ها بر مبناى قرآن, و ضبط و حركت نگارى هر آنچه فهمش نياز به تعيين حركات دارد.
ج. استخراج روايات از منابع اصلى شان; و در صورتى كه منابع حديثى را نيافته, به منابع تفسيريِ كهن, ارجاع داده است.
د. استخراج بسيارى از سخنان دانشمندان از منابع اصلى شان; چه اين منابع به چاپ رسيده باشد و يا نسخه خطّى باشد.
هـ. شرح واژه هاى دشوارياب, با رجوع به كتب لغت معتبر.
و. معرّفى و توضيح أعلام و أماكن.
ز. استخراج شواهد ادبى, شامل شعر و نثر و مَثَل, با مراجعه به دوّاوين شعر وكتب ادبيات.
ح. تعليق بر بسيارى از أخبار و روايات (غريب) كه مؤلّف بدون تعليق آورده است.
ط. تهيه فهرست هاى سودمند و كار آمد, براى سهولت رجوع به مباحث كتاب; اين فهرست ها عبارتنداز:
آيات قرآن, احاديث, شواهد شعرى, أعلام, جمعيت ها و قبايل و فرقه ها, أماكن, مفردات لغات, مصادر و مراجع و موضوعات.
شايان ذكر است كه هر دو جلد از كتاب (تفسير مبهمات القرآن), براى نخستين بار به سال 1411 ق / 1991 م. توسّط (دارالغرب الاسلامى) در لبنان به چاپ رسيده است.
جلد نخست, علاوه بر مقدمه محقّق و مؤلّف, در برگيرنده سوره (فاتحه) تا (توبه), در 646 صفحه است. جلد دوم, بدون هيچ گونه مقدّمه اى, از سوره (يونس) آغاز و با سوره (ناس) در 861 صفحه به انجام رسيده است.
تحقيق جلد دوم, بر پايه چهار نسخه خطّى ـ يعنى همان نسخه هاى مورد اعتماد جلد نخست ـ انجام گرفته است; جز اين كه اين محقق, نسخه (دار الكتب المصريّة) با رقم 2441 ب را به عنوان نسخه اصل در نظر گرفته است. پايان جلد دوم كتاب, حاوى فهرست هايى به شرح زير است:
فهرست منابع (خطى و چاپى), جدول اصلاح خطاها و فهرست هاى عمومى, شامل آيات قرآن, حديث و أثر, أعلام, جماعت ها و قبايل و فرقه ها, جاها و أماكن, أمثال و أقوال, شعر, نصف بيت, مفرداتِ لغت, بت ها, كتاب هاى نام برده شده در متن, موضوعات و سوره ها.1. در اين باره ر.ك: الخليل بن أحمد الفراهيدى (ت 175هـ), ترتيب كتاب العين: 1/199. تحقيق: المخزومى (الدكتور), مهدى; و السّامرائى (الدكتور), ابراهيم. انتشارات أُسوه (التابعة لمنظمة الأوقاف و الأمور الخيريّة), الطبعة الأولى: 1414 ق. ابن فارس القزوينى (329 ـ 395هـ) معجم مقاييس اللّغة: 1/311. تحقيق و ضبط: هارون, عبدالسّلام محمّد. دار الكتب العلميّة, قم; و مكتب الأعلام الاسلامي, قم 1404 ق. الراغب الإصفهاني (ت 502هـ), معجم مفردات ألفاظ القرآن: 63. تحقيق: مرعشلي, نديم. دار الكتب العربي: 1392 ق / 1972 م. ابن الأثير (544 ـ 606هـ). النهاية في غريب الحديث و الأثر:1/169. تحقيق: أحمد الزاوي, طاهر; و محمد الطناحى, محمود. مؤسّسة إسماعيليان, قم ـ ايران: 1367 ش. ابن منظور (630 ـ 711هـ), لسان العرب: 1/524. نسقه و علّق عليه و وضع فهارسه: شيرى, على. دار إحياء التراث العربى, بيروت ـ لبنان. طبعة جديدة محقّقة (الطبعة الأولى): 1408 ق / 1988 م. الفيّومى (ت 770هـ), المصباح المنير في غريب الشرح الكبير للرّافعى: 1/64. مؤسّسة دارالهجرة. الطبعة الأولى: 1405 ق. الشرتونى اللبنانى, سعيد الخوري. أقرب الموارد في فصح العربية و الشوارد: 1/65. مكتبة لبنان. الطبعة الثانية: 1992 م. مصطفى, ابراهيم; والزّيّات, أحمد حسن; و عبد القادر, حامد, والنّجّار, محمّد علي. المعجم الوسيط: 1/74. دارالدعوة, استانبول ـ تركيه. الطبعة الثانية: 1410 ق / 1989م. المصطفوى, حسن. التّحقيق في كلمات القرآن الكريم: 1/350. مؤسّسة الطّباعة و النّشر وزارة الثقافة و الإرشاد الإسلاميّّ, طهران. الطبعة الأولى: 1416 ق. 2. ر.ك: السهيلي الخثعمى أبو القاسم (508 ـ 581هـ), التعريف و الإعلام فيما أبهم من الأسماء والأعلام في القرآن الكريم: 16. تحقيق: مُهَنّا, عبد اللّه. دارالكتب العلميّة, بيروت ـ لبنان. الطبعة الأولى: 1407 ق / 1987 م. ابن جماعة الكناني, بدرالدّين (639 ـ 733هـ), غررالتّبيان في من لم يُسمّ في القرآن: 38. دراسة و تحقيق: خلف (الدكتور), عبدالجواد. دار قتيبة, دمشق و بيروت. الطبعة الأولى: 1410 ق / 1990 م. البلنسى, ابو عبد اللّه. محمّد بن على (714 ـ 782هـ), تفسير مبهمات القرآن الموسوم بـ : صلة الجمع و عائد التذييل لموصول كتابي الإعلام و التكميل: 1/35. دراسة و تحقيق: الدكتور حنيف بن حسن القاسمى, و عبد اللّه عبدالكريم محمّد. دار الغرب الإسلامى, بيروت ـ لبنان, الطبعة الأولى: 1411 ق / 1991 م. السيوطى, عبد الرحمن أبوبكر جلال الدين (849 ـ 911هـ), الإتقان في علوم القرآن: 2/462 و 472. ترجمه: حائرى قزوينى, سيّد مهدى. مؤسّسه انتشارات امير كبير, تهران. چاپ دوم: 1376 ش. السّيوطى, معترك الأقران في إعجاز القرآن:1/368. ضبطه و صحّحه و كتب فهارسه: شمس الدين, أحمد. دار الكتب العلميّة, بيروت ـ لبنان. الطبعة الأولى: 1408 ق / 1988 م. گفتنى است نخستين كسى كه به تعريف (مبهمات) پرداخته (سهيلى) است, و سايرين پس از او همين تعريف را كه تعريف به مصداق است پى گرفته اند. 3. نحل (16): 44. 4. اين كتاب با نام غوامض الأسماء المبهمة و الأحاديث المسندة في القرآن نيز چاپ شده است; و دكتر هيثم عيّاش (محقق اين كتاب) به اين نكته تصريح كرده است. البته بجز اين كتاب, كتابى ديگر با نام الإيضاح و التبيين لما أبهم من تفسير الكتاب المبين به سهيلى نسبت داده اند. در اين باره ر.ك: تفسير مبهمات القرآن: 1/45 ـ 46. 5. التعريف و الإعلام… : 7 ـ 8. ابن عسكر الغسّانى, محمّد بن على بن خضر (584 ـ 636هـ), التكميل و الإتمام لكتاب التعريف و الإعلام: 17. تحقيق: مروة, حسن إسماعيل. دارالفكر, دمشق ـ سوريه و دار الفكر المعاصر, بيروت ـ لبنان. الطبعة الأولى: 1418 ق / 1997 م. تفسير مبهمات القرآن: 1/41 و 45. معترك الأقران… : 1/366. 6. ر.ك: التكميل و الإتمام… : 33 ـ 36. 7. از چگونگى كتابهاى شامى و ابن فرتون اطّلاعى در دست نيست. براى اطّلاع بيشتر ر.ك: رفيعى, محسن. ترجمه, نقد و بررسى كتاب (تفسير مبهمات القرآن: 59 ـ 61. 8 . ابن جماعة, كتاب غرر التبيان را چكيده اى ازبراى كتاب التّبيان قرار داده است. در اين باره ر.ك: غرر التّبيان: 191 . نيز ر.ك: مقدمه التكميل والإتمام: 18 . 9 . برخى از شرح حال نويسان, اين كتاب را به (ابن حجر) نسبت داده ند. و برخى نيز در نسبت چنين كتابى به وى ترديد كرده ند. التبه از چگونگى اين كتاب اطّلاعى در دست نيست. در اين باره ر.ك: مقدمه التكميل والإتمام…: 19 . 10 . سيوطي ـ همچنان كه قوّت قلم, و تكرار بسيارى از مطالب به قلم هاى مختلف در بسيارى از نگاشته هايش از خصوصيات بارز اوست ـ خلاصه مباحث مبهمات قرآن از (مفحمات الأقران) در معترك الأقران بارز اوست ـ خلاصه مباحث مبهمات قرآن ر الاًتقان فيّ علوم القرآن آورده است. در اين باره ر.ك: رفيعى, محسن. ترجمه, نقد و بررسى كتاب (تفسير مبهمات القرآن: ص 65 ـ 66 و 75 ـ 76 (رساله كارشناسى ارشد). 11. اين كتاب ـ همچنان كه از نامش هويدا است ـ چكيده التعريف و الإعلام از (سهيلى) است. 12. اين كتاب چكيده كتاب هاى (سهيلى), (ابن عسكر), و (بلنسى) است. نگارنده, تفسير خيلى از آيات مبهم را به اختصار آورده, و چه بسيار از آنها را حذف كرده است; امّا مجموعه خوبى جهت مقايسه نظرات تفسيرى اين سه كتاب مى باشد. 13. جلد نخست اين كتاب به سال 1984 م. در هند به چاپ رسيده است. در اين باره ر.ك: التكميل و الإتمام… : 20 و تفسير مبهمات القرآن: 1/55. 14. محقق كتاب تفسير مبهمات القرآن در مقدمه اش: 1/53 ـ 54 اظهار مى دارد كه در سال 1406هـ به نسخه خطّى كتاب ياد شده در كتابخانه سليمانيه استانبول دست يافته و نويسنده اش را نامشخص يافته است; وى اين نسخه را به طور مشروح توصيف كرده است. 15. درباره چگونگى اين موضوع ر.ك: اديب بهروز, محسن بيّنات: سال پنجم, ش 20, ص 155, نيز ر.ك: ترجمه, نقد و بررسى كتاب تفسير مبهمات القرآن: 73. 16. در اين باره ر.ك: الزّركشي (ت 794هـ), البرهان في علوم القرآن: 1/201 ـ 211. خرّج حديثه و قدّم له و علّق عليه: عبد القادر عطا, مصطفى. دار الكتب العلميّة, بيروت ـ لبنان, الطبعة الأولى: 1408 ق / 1988 م. و معترك الأقران… : 1/366 ـ 384, و الإتقان… : 1/459 ـ 478. 17. (أوسيّ), منسوب به (أوس) ـ قبيله اى از أنصار از قحطان ـ است. 18. (بلنسى), منسوب به (بلنسيّه) ـ شهرى مشهور در مشرق اندلس و نزديك قرطبه ـ است, كه اصل وى از آنجاست. محقق كتاب ترويح أوليّ الدماثة… اين واژه را (بَلْنَسِيّ) مى داند, و در جاى جاى كتاب به همين شيوه نوشته است. در پاورقى نخست از صفحه 72 همين كتاب مى نويسد: (فيّ الأصل مطموس, والصحيح: البَلْنَسِيّ, كما أثبتناه من أصل البَلَنْسِيّ 13/ب). امّا (عادل نويهض) در معجم المفسّرين: 2/582 و 908 اينگونه نوشته است: (البَلَنْسِيّ). 19. درباره شرح حال او ر.ك: سيوطى, طبقات المفسّرين: 2/211, راجع النسخة و ضبط أعلامها: لجنة من العلماء بإشراف الناشر. دارالكتب العلميّة, بيروت ـ لبنان. و تفسير مبهمات القرآن: 1/11 ـ 33. نيز ر.ك: نُويهض, عادل. معجم المفسّرين (من صدر الإسلام حتى العصر الحاضر): 2/587. مؤسّسة نويهض الثقافيّة. الطبعة الثانية: 1409 ق. / 1988 م, و منابعى كه معرّفى كرده است: بغية الوعاة: 1/198; الدّررالكامنة: 2/207; نيل الإبتهاج: 207; كشف الظّنون: 421 و 452; الذيل: 2/377; معجم المؤلّفين: 10/305 و 11/46. 20. مشروح مقدمه مؤلف را در: تفسير مبهمات القرآن, 1/99 ـ 103 بنگريد. 21. در اين باره و چگونگى اش ر.ك: تفسير مبهمات القرآن, 1/141 ـ 142 و 259 و 302 و 215 و 251و… 22. ر.ك: تفسير مبهمات القرآن: 1/56 ـ 57 و 65. 23. ر.ك: همان,1/58 ـ 59. 24. محقق اين كتاب به برخى از كتب و شرح حال ها دست نيافته است. در اين باره ر.ك: تفسير مبهمات القرآن: 1/61. 25. به مَثَل: كتاب روضةالتحقيق را نام برده, امّا به مؤلّفش اشاره نكرده است. ر.ك: تفسير مبهمات القرآن: 1/61. 26. به مَثَل: از استادش (خولانى)مطلبى را بيان كرده است. ر.ك: تفسير مبهمات القرآن: 1/142. 27. ر.ك: تفسير مبهمات القرآن: 1/60 ـ 65. 28. بقره (2): 102. 29. تفسير مبهمات القرآن: 1/171. 30. همان, 1/194. 31. نساء (4): 23. 32. ر.ك: تفسير مبهمات القرآن: 1/324. مانند اين مثال را ر.ك: همين كتاب: 1/360. 33. الطبرى أبو جعفر (ت 310هـ), جامع البيان عن تأويل آيِ القرآن: 8/149. دارالفكر, بيروت ـ لبنان 1408 ق / 1988 م. 34. بقره (2): 76. 35. ر.ك: تفسير مبهمات القرآن:1/360. 36. ر.ك: همان, 1/110 ـ 120 (ذيل تفسير آيه 7 فاتحه). 37. ر.ك: همان, 1/127 ـ 143 (ذيل تفسير آيه 43 بقره). 38. ر.ك: همان, 1/219 ـ 239 (ذيل تفسير آيه 219 بقره). 39. ر.ك: همان, 1/69.


صفحه 10

فهرست مقالات فارسى
امين سيد حسن

افشار, ايرج, فهرست مقالات فارسى در زمينه تحقيقات ايرانى, جلد سوم: 1346ـ1350, جلد چهارم: 1351ـ1360 و جلد پنجم: 1361ـ1370, تهران, شركت انتشارات علمى و فرهنگى (وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالى), 1374ـ1377.
دوره پنج جلدى فهرست مقالات فارسى كه شامل مقاله هاى منتشر شده در مجله هاى معتبر ايرانى و خارجى به زبان فارسى در زمينه تحقيقات ايرانى در هفتاد ساله اخير است, از امهات منابع ايران شناسى و يكى ديگر از صدها آثار با ارزش و ممتع گردآورنده صاحب فضل و با همّت و زحمتكش آن, المستغنى عن الالقاب, ايرج افشار, است. براى دانستن اهميت اين كار خطير, كافى است كه كسى خود, دست كم, زحمت فهرست كردن يك كتاب منفرد را كشيده باشد, يا به نيت نقدونظر, خود, فهارس يك كتاب يا نشريه ادوارى را به طور كامل و دقيق, بررسى كرده باشد تا با ملاحظه علل و جهات ورود اشتباه در چنان كارهاى مختصر و محدودى دريابد كه كار فهرست كردن بيش از چهل هزار مقاله در زمينه هاى مختلف و متشتت اعم از زبان و ادب, تاريخ و جغرافيا, ملل و نحل, فلسفه و عرفان, رجال و كتاب شناسى و… در يك دوره دور و دراز هفتاد ساله, چه كار كارستانى و چه خدمت شايانى است!
در جامعه علمى و فرهنگى ما ـ بلكه در حوزه ايران شناسى در داخل و خارج كشورمان ـ كسى پيدا نمى شود كه اهميت اين تأليف شريف پنج جلدى و قدر و بهاى وجود سراسر جود ايرج افشار, مؤلف و گردآورنده سخت كوش آن را نشناسد. بلكه هركس كه با كتاب شناسى و كتاب دارى و نشر كتاب و مقاله در نيم قرن اخير در ايران, مختصر آشنايى داشته باشد, در برابر هويت فرهنگى ايرج افشار كه اكنون هفتاد و پنج سال از عمر پر بركت او مى گذرد, به ديده تحسين و تعظيم مى نگرد. اين است كه اگر قلم نويسنده اين مقاله, در بعضى موارد اندكى تند مى شود, براى آن است كه ايرج افشار ـ به عنوان يكى از مشهورترين چهره هاى جدى فرهنگى, ادبى و دانشگاهى ميهن مان ـ نيازى به تحسين و تشويق و دست مريزادگويى ندارد. اين است كه صاحب اين قلم, در اين مقاله, منشور (لاحياء فى العلم) را نصب العين خويش قرار داده است و در كار نقد اين اثر با ارزش, اما ناقص و مختل و معيوب, دست از مجامله و مماشات باز داشته است.
*
دوره پنج جلدى فهرست مقالات فارسى, محصول چهل سال, برگه بردارى روشمند و متدولوژيك است كه طى اين مدت, ايرج افشار, جمعاً مشخصات چهل هزار و سيصد و اندى (دقيقاً 338/40) مقاله و مطلب چاپ شده را با ذكر نام نويسنده, عنوان مقاله, نام و نشان مجله و قيد دوره و صفحات مجله در اختيار پژوهشگران و علاقه مندان به تحقيق و تتبع قرار داده است و بدين گونه كار اهل مطالعه و تحقيق را عموماً, و كار نوآموزان و دانشجويانى را كه بخواهند تازه در رشته اى به مطالعه و تحقيق يا تنظيم پايان نامه دانشگاهى بپردازند خصوصاً تا حد زيادى آسان كرده است. اما با كمال تأسف, اين دوره پنج جلدى به حدى مشحون از اشتباهات ريز و درشت است كه در عمل, قابل اعتماد نيست و مخصوصاً ـ به جهات عديده ـ ممكن است اسباب اشتباه يا سردرگمى مراجعه كنندگان شود; به ويژه مراجعه كنندگانى كه در كار تحقيق و مطالعه تازه كار باشند و قادر به تشخيص كم و كاست ها و اشتباهات موضوعى و محتوايى اين مرجع مهم نباشند.
در فهرست مقالات فارسى, انواع و اقسام اشتباه ها راه يافته است; يعنى هر اشتباهى كه ممكن است در كتابى رخنه كرده باشد, متأسفانه در اين دوره پنج جلدى موجود است. بسيارى از اين ايراد و اشكال ها متوجه شخص كوششگر دانشور اين اثر جدّى و ارزنده است و بسيارى از اشتباه ها, غير قابل اغماض و نابخشودنى است. مقاله محقّر حاضر, با ارائه اين نواقص و اشتباه ها در سه مجلد اخير از اين فهرست پنج جلدى, سعى مى كند كه به پژوهشگران ايرانى و خارجى و مخصوصاً دانشجويان درون مرزى و برون مرزى توصيه كند كه به حسن شهرت و سوابق خدمت ايرج افشار, مغرور نشوند و هميشه ضمن مراجعه به اين منبع مهم, با شك و ترديدى سالم (كه لازمه كارهاى تحقيقى است) به داده هاى مندرج در آن نگاه كنند. چه اين فهرست عظيم پنج جلدى, حاوى صدها اشتباه مختلف اعم از عمدى! و غير عمدى, جدى و غير جدى, محتوايى و شكلى, موضوعى و مفهومى, محتوايى و شكلى, املايى و چاپى و… است و صد البته اعتماد مطلق بر مطالب چاپ شده در آن روا نيست. اين است كه ما در صفحات آينده بعضى از اين اشتباهات بى شمار را به عنوان مشتى از خروار از جهات مختلف و در زمينه هاى مختلف ارائه مى دهيم تا ناشر محترم اين فهرست بزرگ كه بنيادى غير خصوصى و وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالى ايران است براى زدودن اين اشتباه ها در چاپ هاى آينده از همين حالا به فكر چاره اى اساسى باشد. اشتباهات عمدى
كوششگر ارجمند اين اثر, در مقدمه جلد چهارم نوشته اند كه ايشان, به عنوان فهرست نگار, در مقام ارزش يابى وظيفه بندى مقالات فهرست شده, نيستند بلكه بر پايه روشى منظم و رويّتى محكم كه برنامه كار ايشان است به استخراج (يا به اصطلاح قدما تخريج) فهرست مقالات از منابع ادوارى, بسنده كرده اند. حقيقت نيز همين است كه كار ارزش يابى مقالات مختلف, وظيفه كتاب دار و مسؤوليت فهرست نگار نيست. بلكه, در اغلب موارد, شايد چنين كارى, از عهده صلاحيت علمى او نيز خارج باشد. به هر حال, سخن در اين است كه كوششگر بزرگوار به اين اصل اساسى و استوار, وفادار نمانده اند زيرا:
1. كوششگر ارجمند به اقرار و اعتراف صريح خودشان در مقدمه مجلدات مختلف فهرست مقالات فارسى. در انتخاب مقاله ها براى فهرست كردن دست به طبقه بندى آن ها زده اند و هر مقاله چاپ شده اى را كه به نظر شخص ايشان, ارزش علمى كافى نداشته است, قابل فهرست كردن تشخيص نداده اند و بدين گونه برخلاف ادعاى خود, ولو من حيث لايعلم, در مقام ارزش يابى و طبقه بندى مقالات مندرج در مجلات فارسى برآمده اند. به عقيده اين بنده نويسنده, چنين كارى به جهاتى چند, ناپسند است از جمله اين كه:
اولاً, به قول بزرگمهر (يا بوذرجمهر) حكيم, همه چيز را همگان دانند. هيچ كس از اهل علم, چنان احاطه كامل و جامعى ندارد كه نظرش در همه موضوعات مربوط به تحقيقات ايرانى اعم از ايران قبل از اسلام و بعد از اسلام, و زبان و ادب, و تاريخ و جغرافيا, و رجال و ملل و نحل, و اديان و مكاتب عقلى و نقلى و… صائب باشد.
ثانياً, بر فرض محال كه قائل شويم كه فهرست نگار فاضل اين دوره پنج جلدى, به قول اروپاييان دائرةالمعارف متحرك (walking encyclopedia) باشند و در همه زمينه ها اعم از سمعيات و عقليات و ادوار و اطوار مختلف تاريخى, شايستگى كامل علمى براى ارزش يابى مقاله ها داشته باشند, حقاً انتخاب و عدم انتخاب بايد پس از مطالعه كامل مقاله مورد بحث به انجام برسد. همان طور كه براى ردّ و قبول هر شاگرد مدرسه اى در امتحانات ادوارى در طى تحصيل, اين حق ثابت است كه معلم ممتحن بايد ورقه امتحان او را از صدر تا ذيل و از آغاز تا انجام بخواند و سپس به او نمره بدهد, هر نويسنده اى نيز كه با چاپ آثارش خود را در معرض امتحان و انتقاد جامعه علمى و فرهنگى قرار مى دهد, اين حق را حائز است كه مقاله او را بدون بررسى كامل از فهرست مقالات حذف نكنند. در حالى كه محال و ممتنع است كه شخص واحدى كه به تصميم خود شايد بيش از يكصد هزار مقاله بلند و كوتاه چاپ شده در مجلات مختلف داخل و خارج از كشور را از فهرست عمومى خود حذف كرده اند, فرصت چنين مطالعه كامل و ارزش يابى معقولى را يافته باشند.
ثالثاً, باز بر فرض محال كه قائل شويم نه تنها شخص ايشان در همه زمينه ها و فنون, ذوفن و متخصص بوده اند بلكه مقاله هاى محذوف را نيز همچون اوراق امتحانى دانش آموزان و دانشجويان مردود, به كمال و تمام خوانده اند, اعمال چنين قضاوتى, تنها در مقطع خاص, قابل قبول است. به اين معنى كه چه بسا كتب و مقالات كه معاصران نويسنده قدر آن ها را ندانسته اند و آن ها را حتى قابل انتشار ندانسته اند يا پس از انتشار, جدى تلقى نكرده اند اما بعدها, آيندگان به اهميت آن كتاب ها و مقاله ها پى برده اند.
رابعاً, هر مقاله اى كه در مجله اى چاپ مى شود, به وسيله سردبير يا هيأت تحريريه آن مجله ارزيابى مى شود و تنها اگر درخور چاپ و شايسته انتشار تلقى شد, در آن مجله منتشر مى شود.
فهرست نگار محترم هم نخست در مقطع انتخاب مجلات و نشريات ادوارى, به انتخاب خود همه مجلاتى را كه سطح علمى و تحقيقاتى آن ها را پايين تشخيص داده اند, از رده فهرست خود به كلى حذف كرده اند و فراموش كرده اند (كه دوستان خدا ممكن اند در اوباش). به اين معنى كه بسا ديده شده است كه مطلب مهمى و مقاله سنگينى در مجله اى نه چندان مهم و سنگين به چاپ رسيده است. اما قطع نظر از اين موضوع, سخن در اين است كه نسبت به مجله هايى كه فهرست نگار محترم, خود تناسب سطح آن ها را تأييد كرده اند و آن ها را قابل فهرست كردن شناسايى كرده اند, ديگر اعمال حق انتخاب دوباره و طبقه بندى مجدد مقاله هاى چاپ شده در آن مجلات را بايد از خود سلب مى كردند.
2. از اشكالات ياد شده در بالا ـ دائر به حذف مبالغ زيادى از مقاله هاى فارسى ـ كه بگذريم به اشكال بدتر و بزرگ ترى در اين اثر عظيم و ضخيم برمى خوريم و آن اين است كه فهرست نگار محترم حتى در سطح مقاله هاى فهرست شده هم, دست از اعمال نظر برنداشته اند. يعنى در بعضى موارد براى حفظ تقدم و تأخر در سلسله مراتب نويسندگان, متعمّداً تا مرز تغيير دادن نام نويسندگان و مثله كردن هويت حقيقى ايشان, پيش رفته اند. چنان كه دود اين تعمّد به چشم نويسنده مقاله حاضر هم رسيده است.
ايرج افشار در جلد سوم فهرست مقالات فارسى كه شامل مقاله هاى سال هاى 1340ـ1350 شمسى است, در بخش (سرگذشت شاعران و نويسندگان قرن دوم تا هفتم) وقتى به ناصر خسرو قباديانى مى رسد براى تنظيم فهرست دو مقاله مفصل راجع به ناصر خسرو, يكى به قلم سيد حسن تقى زاده و ديگرى به قلم سيد حسن امين, گرفتار دل مشغولى مى شود. فهرست نگار زحمتكش در تمام مجلدات, نويسندگان مقالات را به ترتيب الفبايى (براساس نام خانوادگى نويسندگان) فهرست كرده است. اما ادامه اين روش در اين بخش به نتيجه اى نادلبخواه مى رسد و آن, اين است كه پيروى از اين روشمندى به تقدم سيد حسن امين بر سيد حسن تقى زاده مى انجامد. لذا ايرج افشار بى اينكه اولاً مدعى باشد كه ناصر خسروشناس هم هست و ثانياً بى آنكه هر دو مقاله را از اول تا به آخر خوانده باشد و ثالثاً به اين نتيجه رسيده باشد كه از جهت ارزش علمى, مقاله سيد حسن تقى زاده از مقاله سيد حسن امين باارزش تر است, تنها براى اينكه از جهت سلسله مراتب علمى, حق را به حق دار داده باشد و سيد حسن تقى زاده را به حكم (الفضل للمتقدم) مقدم بر سيد حسن امين در فهرست جاى دهد, ذيل مقاله هاى راجع به ناصرخسرو, اولين مدخل (يعنى مدخل مسلسل شماره 4650 در جلد سوم) را به (تقى زاده, سيد حسن) اختصاص مى دهد و سپس براى رد گم كردن از انحراف از ترتيب الفبايى, نام كامل نويسنده ديگر ـ يعنى سيد حسن امين ـ را چنين تحريف مى كند: (حسن امين, سيّد)!! اشتباهات روش شناختى
1. اولين اشتباه كوششگر بزرگوار از ديدگاه روش شناختى, تنظيم موضوعى مقالات هر نويسنده به ترتيب الفبايى است. حال آن كه استاندارد علمى بين المللى آن است كه مقالات يك نويسنده در باب موضوع واحد بايد به ترتيب سنوى, فهرست و معرفى گردد نه به ترتيب حرف اول عنوان مقاله! چه به تحقيق, با عنايت به رشد و كمال هر نويسنده در طول زندگى فعال فرهنگى او از يك سوى و با توجه به اينكه هر مقاله مؤخر از جهت اشتمال بر اطلاعات بيشتر بر مقالات مقدّم, مرجّح است, شناسايى اين سلسله مراتب تكاملى است كه براى پژوهشگران مطرح است نه صرف اول عنوانى كه براى مقاله مورد نظر انتخاب شده است.
براى نمونه ما مى بينيم كه در جلد چهارم, در بخش (تصوف و عرفان), سه مقاله از صاحب اين قلم فهرست شده است به اين ترتيب:
اول. اطلاعاتى درباره درويشان خاكسار, راهنماى كتاب, 1356;
دوم. دشمنى صوفيان با فلسفه, دانش روز, 1353;
سوم. مدخلى بر عرفان و نفس شناسى, گوهر, 1352.
و اين ترتيب و تقسيم در فهرست مذكور, فقط بر اين پايه استوار است كه الف (اطلاعات) بر دال (دشمنى) در حروف الفباء مقدم است و دال (دشمنى) بر ميم (مدخل)! معلوم نيست به محقق علاقه مند به تحقيق و مشتاق به استفاده از اين منبع مهم, در برخورد با اين گونه طبقه بندى مطالب, چه احساسى دست مى دهد؟ اشتباه بودن اين روش, چيز تازه اى نيست. علامه محمد قزوينى در دستورالعملى كه براى يكى از فهرست نگاران ايرانى در كتابخانه آستان قدس رضوى در 1319 شمسى نوشته است, مى گويد:
در جميع فهارس خارجه, ترتيب ذكرى كتب خطى در فهارس اصلاً و ابداً به ترتيب الفبايى نيست (چنانچه در فهارس خارجه و بعضى فهارس ايران به واسطه عدم اطلاع و بى تجربگى اين كار را كرده اند) بلكه در فهارس خارجه اولاً مثل خود سركار, كتب را برحسب انواع مختلف علوم تقسيم كرده اند و سپس در تحت عنوان هريك از علوم, جميع كتب محتويه در آن فصل را به ترتيب تاريخى زمانى ذكر كرده اند. مثلاً در فصل (تاريخ) ابتدا شروع كرده اند به تاريخ ابن واضح يعقوبى و سپس معارف ابن قتيبه و سپس تاريخ طبرى و سپس مروج الذهب مسعودى و سپس كامل ابن اثير و سپس تاريخ ابوالفدا و سپس فلان و فلان تا برسد به كتب مؤلفه در عصر خود مؤلف فهرست. و حسن اين كار آن است كه مطالعه كننده به يك نظر اجمالى در طرفةالعينى تحول آن علوم را در ادوار و قرون مختلفه از اقدم الازمنه تا عصر خود او, برأى العين مى بيند و اگر مى خواهد مثلاً در فن تاريخ يك كتابى تأليف كند يا يك رساله امتحانيه (تز) ترتيب دهد و مى خواهد بداند قديم ترين كتب تاريخى كه در اسلام تأليف شده است, كدام است يا كتب تاريخى قرن چهارم مثلاً كدام است در طرفةالعينى, مطلوب خود را پيدا مى كند. در صورتى كه اگر بنا مى بود كتب فن تاريخ را به ترتيب الفبايى ذكر كنند, طالب بايد جميع كتب فن تاريخ را از اول تا به آخر در فهرست مطالعه كند تا بداند اقدم كتب تاريخى كدام است… و… همان فهرست الفبايى همگانى از اسماء كتب و اسماء مؤلفين در آخر… مغنى از هر ترتيب الفبايى ديگرى است و ديگر در ضمن هر كتابى اصلاً و ابداً محتاج به ترتيب الفبايى نخواهد بود.1
لذا محقق و مسلم است كه ترتيب الفبايى در تنظيم متن فهرست مقالات يعنى لحاظ حرف اول عنوان مقاله فهرست شده, دردى را دوا نمى كند. يعنى نه فائده علمى و عملى دارد و نه براساس صحيح روش شناختى در كار فهرست نگارى مبتنى است. لذا واجب بود كه كوششگر صاحب فضل, مقالات هر نويسنده را در موضوع واحد به ترتيب سنوى ارائه دهند. يا آن كه براساس تقسيم موضوعى, با استفاده از مقسم هاى ديگر از عام به خاص و از كلى به جزئى پيش بروند.
3. كمبود و نقص ديگر دوره پنج جلدى فهرست مقالات, حذف همه عناوين علمى اعم از سنتى و نو و قديم و جديد است. حال آن كه سنت اغلب مجلات علمى جهان آن است كه هويت علمى هر نويسنده را با ذكر مدارج و مناصب علمى و فرهنگى او ذكر كنند. اين كار اخيراً به حدى مقبول واقع شده است كه حتى نويسندگان مقالات هم در پانوشت و يادداشت هاى ذيل مقاله خود وقتى ارجاع به مطلبى مى دهند, هويت نويسنده مورد استناد را با ذكر اينكه مثلاً وى استاد فلان دانشگاه است يا در فلان مؤسسه تحقيقى يا كتابخانه مشغول تحقيق است روشن مى كنند. همچنين اخيراً معمول شده است كه حتى در فهرست عمومى كتاب ها, جهت شاخصيت شخص فهرست شده را در پرانتز در همان بخش فهرست ياد مى كنند تا محقق, بيهوده وقتش تلف نشود. به اين معنى كه اگر كسى در كتابى دنبال امين برادر مأمون مى گردد, در فهرست كتابى كه نام بنده در آن فهرست شده است, گمراه نشود. يا اگر كسى, دنبال يك شخصيت ادبى است با همنام سياسى اش مشتبه نگردد.
قطع نظر از اين پديده جديد كه هنوز عمومى نشده است و به همه نويسندگان مقالات و فهرست نويسان كتب و مجلات سرايت نكرده است, ذكر عناوين و مدارج علمى يا جهت شاخصيت افراد, حائز فوائد اختصاصى براى اهل تحقيق است. يك پژوهشگر تازه كار و مخصوصاً به قول مرحوم علامه قزوينى يك طالب علمى كه قصد نوشتن رساله امتحانيه (تز) دارد از كجا و چگونه نوشتار يك نويسنده بى تجربه غير متخصص را از تحقيقات عالمانه يك استاد متخصص تميز و تشخيص بدهد؟ ما چه بخواهيم و چه نخواهيم, موزه فرهنگى ايران اگر نه از جهت كيفى از جهت كمى, خيلى رشد كرده است و ايرج افشار خود دچار مشكل همنام ديگرى كه او نيز اهل قلم است شده است. بعضى از اهل قلم براى اينكه اين دو نويسنده همنام, با هم اشتباه نشوند, ايرج افشار نويسنده اين فهرست مقالات را ايرج افشار يزدى و ديگرى را ايرج افشار سيستانى خطاب مى كنند. اما معلوم نيست اگر هر دو ايرج افشار, اهل يك شهر مى بودند, چه صفت ديگرى بايد به نام ايشان اضافه شود. از سوى ديگر كاملاً معمول و مرسوم است كه بعضى از نويسندگان و اهل شعر و ادب, تخلص شعرى و ادبى خود را پس از نام و نام خانوادگى خود, در پرانتز (همچون مهدى اخوان ثالث (اميد) و…) يا بدون پرانتز (همچون منوچهر صدوقى سها) به دنبال نام خانوادگى خويش (به انتخاب خود) اضافه مى كنند يا بعضى با استفاده از تخلص شاعرانه شان, هويت ادبى و فرهنگى جديدى براى خود انتخاب مى كنند و نام خانوادگى خود را به كلى تغيير مى دهند مانند مرحوم خليل سامانى (مرجع) كه نام2 خانوادگى او در شناسنامه اش خليفه سلطانى بود يا نام و نام خانوادگى شناسنامه اى خود را به كلى از آثار ادبى خود حذف مى كنند مانند حميد سبزوارى3 كه نام ايشان در شناسنامه حسين ممتحنى است.
در جامعه سالم, اين نوع آزادى هاى فردى بايد محترم شناخته شود. چنان كه در ايران, اقلاً يك سوم مردم جامعه, يا به طور رسمى يا غير رسمى, يا به طور كلى يا به طور جزئى, نام خانوادگى اصلى موجود در شناسنامه هاى خود را عوض كرده اند. كسى هم در عرف اجتماعى و فرهنگى (برخلاف استاندارد دولتى و ديوانى كه بالضروره در اسناد رسمى به استفاده از اسم كامل اشخاص به شرح شناسنامه تأكيد دارد), مانع و مخل اين آزادى در انتخاب اسم و هويت فرهنگى ـ اجتماعى نيست. همچنين در اروپا و امريكا نيز, نه تنها داشتن نام قلمى/ مطبوعاتى/ هنرى يعنى Pen Name براى نويسندگان و شعراء و Stage Name براى هنرپيشگان و آوازخوانان مرسوم است, بلكه در بسيارى از كشورها مانند انگلستان, هركس هر لحظه مى تواند به انتخاب خود, نامش را عوض كند. چنان كه نويسنده معروف انگليسى مدافع حقوق اعراب عليه عثمانى در جنگ جهانى اول (لورنس), چندين بار اين كار را كرد.
حالا سخن در اين است كه اگر انتخاب نام و تخلص و هويت فرهنگى در جامعه اى با اين تسامح و آزادنگرى مقبول است, چگونه و بر چه پايه اى محروم كردن جمعى كه بر استفاده از نام كامل شناسنامه خود تأكيد دارند, قابل توجيه است؟ به عقيده ما, حداقل قضيه اين است ـ و كم تر از اين نمى تواند باشد ـ كه در اين باب, بايد به خود صاحب نام اين حق را داد كه اگر ترجيح مى دهد; در نام و نام خانوادگى شناسنامه اى اش دست كارى نشود و در مثل هميشه لفظ سيد, جلو نام اول او بماند. چه اگر به ديگران, حق عوض كردن نام شناسنامه اى شان داده مى شود, سلب نام شناسنامه اى از ديگران ترجيح بلامرجح است بلكه فرع زائد بر اصل.
از لحاظ روش شناختى, همچنان كه از منظر بى طرفانه عقلانى و منطقى, بين عناوين مقبول كوششگر محترم (يعنى تخلص شعرى و اسم قلمى يا انتسابات محلى و جغرافيايى) و عناوين نامقبول ايشان (از قبيل پرفسور, دكتر, سرهنگ و…) تفاوتى جوهرى وجود ندارد. چه در افزودن انتسابات محلى و اضافات معرف ديگر به نام اشخاص, شاخصيتى نيست كه معرّف واقع شدن آن ها مقبول باشد اما در مثل قيد مدارج تحصيلى يا عناوين حرفه اى و تخصصى نابجا و ناروا باشد. به ويژه در جامعه اى كه براساس عرف فرهنگى و آداب سنتى يا در مقطعى ديگر براساس نظام آموزش عالى, عناوين شناخته شده و مقبول جامعه, مايه معرفى بهتر و شناسايى بيشتر صاحبان نام ها است, حذف آن ها به خلاف ميل صاحبان آن ها جايز نيست. در مثل, مثله كردن اسامى اشخاص بسيار زيادى كه خود ايشان, لفظ سيد را از نام خود حذف نكرده اند, چه وجهى دارد؟ نيز به عقيده ما قيد مدارج علمى (يعنى آخرين مدرك علمى) نويسندگان ـ با همه عيب هايى كه مدرك گرايى دارد ـ بهتر از اين است كه اشخاص را به ايالات و ولايات مختلف منسوب دارند; زيرا اين نوع انتسابات محلى و قومى, به قول علماى جامعه شناس, محوّل (ascribed) است نه مكتسب (achieved). كسى, زادگاه و تعلقات جغرافيايى و قومى خود را انتخاب نمى كند, بلكه اين ها بى آن كه شخص حق انتخابى داشته باشد براى او پيش از متولد شدنش اتفاق افتاده است. در حالى كه كسب مدارج علمى و موفقيت در تحصيل علم, حاصل زحمات خود شخص است.
راست است كه عناوين علمى و مدارج تحصيلات اشخاص و ذكر دانشگاه ها و اساتيدى كه هركس نزد ايشان تحصيل كرده است, به نحو اختصار چنان كه در مجلات جدى و علمى اروپا و امريكا در ذيل هر مقاله درج مى شود, طريقى بهتر براى معرفى نويسندگان مقالات است, در عين حال, كسى نبايد از فهرست نويس, متوقع باشد كه سوابق تحصيل و آخرين درجه علمى هر نويسنده اى را ثبت و ضبط كند. به خصوص كه در جامعه ما, درصد قابل ملاحظه اى از صاحبان عناوين علمى از قبيل پرفسور, دكتر, مهندس فاقد تحصيلات و مدرك دانشگاهى لازم هستند و به علاوه تعداد قابل ملاحظه ديگرى كه تحصيلات خود را در حوزه هاى علميه به انجام رسانيده اند, فاقد پايان نامه هاى علمى هستند و بسيارى ديگر نيز همچون مرحوم استاد سيد محمد محيط طباطبايى, حتى بدون داشتن سابقه تحصيل منظم در هيچ كدام از نظام هاى آموزشى جديد يا قديم, به همت مطالعات شخصى و زحمت كشيدن و دود چراغ خوردن به مقام والايى از علم و فضل رسيده اند. به رغم مشكلات ياد شده, جامعه علمى ايران امروز بايد براى كمك به مخاطب و خواننده آثار مكتوب, در شناسايى هويت فرهنگى نويسندگان, يك استاندارد معقول و قابل اعتماد را انتخاب كند.
متأسفانه در بين نشريات فارسى درون مرزى و برون مرزى, ما هنوز فاقد يك سيستم همگانى در اين زمينه ايم. عده اى به دلائلى كه از منظر قضاوت واقع بينانه, مطلقاً قابل قبول نيست, با ايجاد يك روش صحيح و منظم براى معرفى نويسندگان فارسى زبان مخالفت دارند. در مغرب زمين كه اكنون نزديك چهارصد سال است از جهت علمى, صنعتى, نظامى, اقتصادى, و سياسى از همه كشورهاى مشرق زمين (صرف نظر از دين, فرهنگ, نژاد, زبان و حتى نظام سياسى ـ اقتصادى آن ها), جلو افتاده اند. براى معرفى همه فرآورده ها اعم از صنعتى و فرهنگى, استاندارد وجود دارد. ما به كارهاى صنعتى و سياسى و اقتصادى كارى نداريم. در همين زمينه كارهاى علمى و دانشگاهى و فرهنگى هر شخص بى غرضى كه از جهت كمى و كيفى, دانشگاه هاى ما, كتابخانه هاى ما, مجلات ما و كتاب هاى ما را با كشورهاى اروپاى غربى و امريكاى شمالى مقايسه كند, بايد اذعان و اعتراف كند كه ايران امروز ـ همچنان كه افغانستان و تاجيكستان فارسى زبان يا عراق و عربستان عربى زبان يا پاكستان اردو زبان يا كشورهاى افريقايى با زبان هاى مختلف شان ـ با استانداردهاى عربى خيلى فاصله دارد. چند سال پيش با سفير انگليس در عراق صحبت مى كردم و چون او از نزديك صدام حسين را در بغداد ديده بود, نظر او را در باب صدام پرسيدم. گفت:
مشكل عمده صدام حسين اين است كه او همه عمرش هيچ گاه ولو براى يك سفر كوتاه به اروپا نيامده است. او طورى مى انديشد كه به هيچ وجه براى بقيه مردم جهان قابل فهم نيست….
به موضوع سخن بازگرديم. در غرب, استاندارد معرفى نويسندگان و مؤلفان علمى و تخصصى اين است كه در صفحه اول هر كتابى يا ذيل صفحه اول هر مقاله اى, مدارج و مدارك تحصيلى و علمى و دانشگاهى نويسنده كتاب يا مقاله را به نحوى كه امكان هيچ شك و شبهه اى در سوابق شخص باقى نماند, ذكر مى كنند. يعنى اينكه ليسانس او از كدام دانشگاه بوده است. فوق ليسانس او از كدام دانشگاه بوده است. دكترى او از كدام دانشگاه بوده است. عالى ترين سمت علمى حاضر يا سابق او كدام بوده است و در مثل استاديار است يا دانشيار يا دانشيار ارشد يا استاد.
در شرايط فرهنگى حاضر كه با كامپيوترى شدن فعاليت هاى فرهنگى و تسهيل چاپ و نشر و رشد فزايدنه جمعيت, روزبه روز و خواه و ناخواه, از نظر كمى بر تعداد نويسندگان و قلم بدستان افزوده مى شود, حداقل قضيه اين است كه نويسندگان مقالات و كتب, بايد از جهت هويت فرهنگى و سابقه تحصيلات و تخصص به آسانى براى خوانندگان قابل ارزش يابى باشند. در اين شرايط و بنا به اين ملاحظات است كه به عقيده ما حذف القاب و عناوين و مدارج و مدارك نويسندگان, هيچ دردى را دوا نمى كند. فهرست نگار يا ناشر, بايد خواننده را در انتخاب يارى دهد و حداقل اين مساعدت آن است كه با استاندارد قابل فهمى, درجه علميت و تجارب نويسندگان مختلف را در اولين برخورد خواننده با اثر مكتوب به او بشناساند. اشتباهات محتوايى و موضوعى
اين دسته از اشتباهات و كم و كاستى ها كه در دوره پنج جلدى فهرست مقالات ديده مى شود, مربوط به اغلاط شكلى در ارتباط با بازنويسى اسامى اول و آخر نويسندگان يا شيوه ترتيب و تنظيم مقالات يا ثبت اعلام و ارقام و سنوات و صفحات و امثال آنها نيست, بلكه مربوط به محتوى كار يعنى اشتباه در موضوع و مضمون و استنباط غلط از عنوان مقاله يا از هويت فرهنگى نويسنده مقاله است. بدين ترتيب, دوره پنج جلدى فهرست مقالات به شكل حاضر, به جهت اشتمال بر اين نوع اشتباه ها و كم و كاستى ها, نه جامع است و نه مانع.
بهترين شاهد بر اينكه فهرست مقالات به شرح نسخه حاضر, از جهت محتوى جامع نيست و اشتباهات موضوعى در آن فراوان است, اين است كه موضوع و محتواى مقاله در تنظيم فهرست هاى موضوعى, لحاظ نشده است. بلكه تنها كلمات و واژه هاى موجود در عنوان مقاله, محل لحاظ واقع شده است. چنان كه اگر نام گروه يا طبقه اى جزء واژه هاى موجود در عنوان مقاله نبوده است, با آن كه محتوى و مضمون مقاله صد در صد مربوط به گروه يا طبقه معين است, آن مقاله در فهرست (گروه هاى اجتماعى, تاريخى, سلسله ها, خاندان ها و…) مذكور نشده است. در مثل على اصغر معينيان كه تصحيح و نشر رشحات عين الحيات4 از آثار خير اوست, چندين مقاله مفيد و ممتع در باب سلسله نقشبنديه در مجلات مختلف منتشر كرده است اما از بين آن مقالات, فقط مقالاتى كه كلمه (نقشبنديه) عيناً به همين صورت در عنوان مقاله مندرج بوده است, در فهرست (گروه هاى اجتماعى, تاريخى, سلسله ها, خاندان ها) در جلد چهارم فهرست مقالات وارد شده است. اين غفلت و تسامح, به حدّى غير قابل اغماض است كه حتى مقاله اى كه همان نويسنده, تحت عنوان (آيا خواجه بهاءالدين محمد نقشبند بخارى از مجذوبان سالك است) (مدخل 3203) منتشر كرده است, در فهرست (گروه هاى اجتماعى, تاريخى, سلسله ها…) نيامده است. با آن كه بهاءالدين محمد نقشبند, كسى است كه سلسله نقشبنديه به نام او منسوب است و اين سلسله كه به گزارش صاحب طرائق الحقايق يكى از چهارده سلسله منشعب از معروف كرخى (همچون سلاسل نعمة اللهى, ذهبى, قادرى, سهروردى, مولوى, رفاعى, بكتاشى و…) است قبل از ظهور وى به سلسله خواجگانيه مشهور بوده است و تنها بر اثر تأثير او در تجديد حيات و ترويج اين سلسله, سلسله مذكور به جهت انتساب به شخص او به نقشبنديه معروف شده است. لذا هيچ جاى دفاعى براى وارد نكردن مقاله اى كه به قلم يكى از متخصصان سلسله نقشبنديه در باب خصوصيت هاى عرفانى مؤسس اين سلسله نوشته شده است, تحت فهرست (سلسله ها) باقى نمى ماند; بلكه به عقيده صاحب اين قلم, هر پژوهشگرى از مرجعى چون (فهرست مقالات فارسى), متوقع چنان است كه همه مقالاتى را كه از جهت موضوعى, مفهومى, محتوايى, تاريخى و رجالى, مربوط به آن سلسله است, تحت عمان سلسله در (فهرست گروه هاى تاريخى و اجتماعى و سلسله ها و خاندان ها) پيدا كند.
بنابراين در همين موضوع نقشبنديه, از جهت محتوايى لازم بوده است كه نه تنها شرح حال مؤسس و مجدد اين سلسله (بهاءالدين محمد نقشبند) بلكه همه مقالاتى كه راجع به ديگر اقطاب و بزرگان اين سلسله, در مرجعى به نام (فهرست مقالات فارسى) فهرست شده است, در بخش (فهرست گروه هاى تاريخى و اجتماعى, سلسله ها…) نيز مذكور شود. در حالى كه مثلاً مى بينيم مقاله اى تحت عنوان (خواجه محمد پارسا نقشبند بخارى) به قلم محمد اخترچيمه (مدخل3151) يا مقاله اى تحت عنوان (مولانا خالد نقشبندى) به قلم حسن جاف (مدخل 3145) و مقالات ديگرى همچون (خواجه نظام الدين خاموش) به قلم على اصغر معينيان (مدخل 3204) و امثال آن ها ذيل سلسله نقشبنديه در (فهرست گروه هاى تاريخى و اجتماعى, سلسله ها…) ذكر نشده است. و عجب آن است كه در بعضى از اين مقالات مثل سه نمونه مذكور در بالا كه مربوط به بهاءالدين محمد نقشبند, خواجه محمد پارسا نقشبند, و مولانا خالد نقشبندى است, تعلق اين شخصيت ها به سلسله نقشبندى حتى در عنوان مقاله هم مذكور بوده است! اما چون كلمه موجود در عنوان مقاله (نقشبند) يا (نقشبندى) بوده است نه (نقشبنديه), سه مقاله ياد شده در بالا در فهرست (گروه هاى تاريخى و اجتماعى, سلسله ها…) آورده نشده است.
هر مراجعه كننده جدى به چنين فهرست ضخيم و عظيمى, از اين نوع غفلت ها و مسامحه كارى هاى محتوايى و موضوعى, سخت مغبون خواهد شد. چه توقع هر پژوهشگر از چنين كتاب مرجعى آن است كه ولو كوششگر به دلايلى تمام مقالات چاپ شده را با استقصاء تام در فهرست پنج جلدى وارد نكرده باشند, حداقل, فهرست جامع و كاملى از مقالاتى كه در اين فهرست وارد كرده اند, به مراجعه كننده تحويل دهند. در حالى كه تنظيم كننده اين فهرست عظيم, مثل يك فرد عامى بحث بسيط, با موضوع فهرست شده برخورد كرده است. يعنى در مثال ارائه شده در بالا, اگر لفظ (نقشبنديه) عيناً در الفاظ موجود در عنوان مقاله موجود بوده است, آن مقاله را مربوط به نقشبنديه دانسته اند, اما اگر كلمات ديگرى همچون (نقشبند) يا (نقشبندى) در كلمات عنوان مقاله بوده است, ديگر به يگانگى مفهوم و موضوع اعتنا نكرده اند. با اين نوع نارسايى هاى نابخشودنى, ديگر اين توقع كه مقالات ديگرى كه مربوط به سلسله نقشبنديه است ولى در عنوان مقاله ذكرى از نقشبند و نقشبندى در آن نيست, ذيل نقشبنديه فهرست شده باشد, انتظارى بى جاست. اما هر مراجعه كننده جدى به چنين فهرستى انتظار استقصاء تام از موضوع و محمول مقاله هاى فهرست شده دارد. در مثل در همين موضوع نقشبنديه, مقالات مربوط به دستورالعمل ها و فرمان هاى يازده گانه نقشبنديه ـ همچون مقاله (خلوت در انجمن) به قلم على اصغر معينيان (مدخل3119) ـ مى بايست ذيل نقشبنديه ذكر شود. البته جا دادن چنين مقاله اى ذيل نقشبنديه, مستلزم آن است كه فهرست نگار آن مقاله را خوانده باشد يا در موضوع مقاله, اطلاعات اختصاصى و تخصصى داشته باشد. در حالى كه به شرح آنچه در بخش هاى سابق اين مقاله مذكور شد, در عمل ممكن نيست كه يك نفر يك تنه تمام اين مقالات را از صدر تا ذيل بخواند يا آن كه در همه زمينه ها صاحب نظر و متخصص باشد و مبالغه محض شاعرانه است, آنچه گفته اند:
خجسته ذوفنونى, رهنمونى
كه در هر فن بود چون مرد يك فن

شواهد بالا به خوبى كم و كاستى هاى محتوايى و موضوعى دوره پنج جلدى فهرست مقالات را عموماً و جامع و مانع نبودن فهرست هاى عمومى آن را خصوصاً ثابت مى كند. اما اشتباهات كوششگر ارجمند به همين نوع كمبودها و مسامحه ها, محدود نمى شود. بلكه اشتباه هاى محتوايى متعدد ديگر نيز در اين دوره پنج جلدى وجود دارد. براى نمونه, در مجلد چهارم, مقاله اى تحت عنوان (امام جمعه و مراثى او) به قلم اين بنده نويسنده (مدخل 2927) فهرست شده است كه شرح حال و اشعار امام جمعه كاشمر براساس يادداشت هاى مرحوم امين الشريعه (نياى نويسنده اين مقاله) است. اما كوششگر محترم از باب كمك و راهنمايى به مراجعه كنندگان, خواسته اند كه هويت شخصيت موضوع مقاله را بهتر معرفى كنند و لذا در (فهرست نام كسان), براساس اطلاعات خود, مضاف اليه (سبزوار) را بر عنوان (امام جمعه) افزوده اند و صاحب ترجمه و اشعار را (امام جمعه سبزوار) معرفى كرده اند و بدين گونه, اشتباهى ديگر مرتكب شده اند. چه موضوع مقاله, شرح احوال و آثار امام جمعه كاشمر است, ولى فهرست نگار دانشمند به اين دليل كه مى دانسته اند امين الشريعه (متوفى 1318ش و مدفون در گرگان) اصلاً اهل سبزوار بوده است,5 بر رغم تصريح صريح نويسنده در متن مقاله به نام و نشان شاعر كه اصلاً اهل كاشمر بوده است منصوب شده است و تمام عمر در آنجا زيسته است و در همان شهر مدفون است, به استنباطى غلط, در فهرست نام كسان), او را (امام جمعه سبزوار) ضبط كرده اند. در صورتى كه امام جمعه سبزوار يعنى برادر كهتر حاج سيد محمدباقر شريعتمدار دوم, هويت فرهنگى خاصى ندارد و على التحقيق طبع شعر نداشته است و به هر جهت, موضوع كلام در مقاله معهود نيست.
بنابراين مى بينيم كه تفريط فهرست نگار بزرگوار از يك سو به حدى است كه اگر عين لفظى, همچون نقشبنديه, در كلمات ياد شده در عنوان مقاله اى موجود نيست, قرائن مثبته ديگر همچون كلمات نقشبند و نقشبندى را در فهرست نگارى مدخليت نداده اند. اما از سوى ديگر, كار افراط را در جاى ديگر به آنجا رسانده اند كه براساس حدس و گمان خود, كلمات و انتساباتى را به موضوع مقاله و عنوان آن در مقام فهرست نويسى افزوده اند و با اين نوع حدسيّات و ظنيات, از اعتبار كار خود كاسته اند. نمونه اى ديگر از اين نوع اشتباهات محتوايى كه منحصراً براساس استنباط غلط فهرست نگار بزرگوار پيش آمده است در مدخل 2273 جلد چهارم (ص98) ديده مى شود كه به قرينه نوع كارهاى فرهنگى نويسنده يكى از مقالات يعنى آقاى منوچهر صدوقى سها6 كه فن فلسفه و عرفان و شرح حال حكما و عرفا است مقاله اى را كه نويسنده مذكور در شرح حال پدربزرگ مادرش يعنى مرحوم آقا ميرزا على اكبر اردبيلى نوشته اند در ذيل (بخش فيلسوفان و حكيمان) درج كرده اند. حال آن كه اين روحانى معروف اردبيلى, با هيچ ملاك و مأخذى در شمار فلاسفه و حكما درنمى آيد. چنان كه ما در مقدمه (برداشتى از مشاعر ملاصدرا) (تهران, انتشارات عابدى, 1351) نوشته ايم كه چگونه اين شخصيت معروف روحانى در مقام ضديت با فلسفه و عرفان در كتاب البعث والنشور خود, ملاصدرا شيرازى معروف به صدرالمتألهين را صدر الكفره ملعون! مى خواند و محيى الدين ابن عربى را مميت الدين! مى نامد! به هر جهت, آنچه مسلم است اين شخصيت روحانى, سابقه تحصيلات فلسفى و عرفانى نداشته است و نه خود او و نه احدى ديگر او را در زمره فيلسوفان و حكيمان معرفى كرده است و لذا فهرست كردن او در (بخش فيلسوفان و حكيمان) ناشى از استنباط غلط فهرست نگار است. اشتباهات رجالى
از اشتباهات ديگرى كه فراوان در دوره پنج جلدى فهرست مقالات فارسى راه يافته است, خطا در هويت نويسندگان مقالات و به اصطلاح قدما, اشتباه در علم رجال است. نمونه اى از اين دست, اشتباه و التباس يك تن از اعلام به نام جبل عامل لبنان با بنده نويسنده است! آنجا كه در مدخل 2820 در جلد چهارم, مقاله اى را كه ترجمه فارسى از مقاله اى به قلم يك شيعى معروف لبنانى است, در فهارس جلد چهارم, جزء مقاله صاحب اين قلم وارد كرده اند و بدين گونه حق نويسنده زحمتكش از علماى لبنان را تضييع كرده اند و بر بار گناه اين بنده پر گناه افزوده اند. اشتباه در ثبت نام خانوادگى نويسندگان
در ده ها مورد مختلف, نام خانوادگى نويسندگان مقالات, اشتباه ضبط شده است. براى نمونه, در فهرست نام كسان در جلد چهارم, استاد هارون شفيقى عنبرانى از فرهنگيان و فرهنگمندان مقيم تالش گيلان و مؤلف كتاب (علما و عرفاى عنبران), شفيعى ياد شده است, حال آن كه در متن هر دو مدخل 4513 و 10439 به طور صحيح, شفيقى ضبط شده است. حالا گذشته از سوءاثر عاطفى كه چنين اشتباهى براى جان نويسنده هشتاد ساله دارد, تكليف مراجعه كنندگان معاصر و آينده, براى شناسايى درست هويت چنين نويسنده گمنام و كم اثر ـ اما فاضل چيست؟ اين نويسنده پير كه بر اثر دور بودن از مراكز نشر, هيچ كدام از كتابها و تحقيقات با ارزش او ـ جز يك كتابچه كوچك در باب علماء و عرفاء عنبران ـ به چاپ نرسيده است و حاصل همه عمر او در چشم كسانى كه او را ـ يعنى آثار چاپ نشده او را ـ نمى شناسند, تنها دو مقاله چاپ شده او در مجله يغما است, همه هويت فرهنگى اش به همين دو مقاله وابسته است. حالا اگر اين دو مقاله هم به نام كس ديگرى ضبط و ثبت شود, جاى شكايت نيست؟
اگر در ضبط نام سعدى و حافظ يا سيد حسن تقى زاده و محمد قزوينى اشتباه نشده باشد, هنرى نيست. هنر آن است كه نام گمنامانى چون هارون شفيقى عنبرانى, درست و درشت ثبت و ضبط شود.
در عين حال اغلاط ضبط اسامى خانوادگى و شهرت اشخاص, به افراد گمنام و (بى نام و نشان محدود نيست, بلكه شخصيت هاى تاريخى جا افتاده هم گاهى اشتباهاً معرفى شده اند. براى نمونه حاج ميرزا ابراهيم مجتهد سبزوارى از علماى نام آور و متعين عصر قاجار كه ميزبان ناصرالدين شاه قاجار در سبزوار بود و از طرف شاه لقب (شريعتمدار) داشت (و اين لقب به گزارش افضل الملك كرمانى در سفرنامه خراسانش, پس از او به جانشين وى (حاج سيد محمدباقر شريعتمتدار دوم) از طرف ناصرالدين شاه واگذار شد), در مدخل هاى 2937 و 6873 در (فهرست نام كسان) در مجلد چهارم, (شريعتمدارى سبزوارى) ذكر شده است و اين اشتباه, بر رغم اين حسن تصادف كه اين (شريعتمدار سبزوارى) بلافاصله از (شريعتمدار رشتى در فهرست آمده است, تصحيح نشده است, بلكه نه تنها در فهرست تنظيمى كوششگر ارجمند, بلكه در مدخل متن كتاب نيز به صورت اشتباه آمده است.
بر همين قياس, در فهرست اعلام مجلد چهارم, امام جمعه كاشمر (مدخل 2927) با امام جمعه سبزوار, براساس حدس اشتباه آميز كوششگر محترم, التباس شده است. همچنان كه در جلد سوم, طى بخش (ادبا و شعراى قرون دهم ـ سيزدهم), نام خانوادگى صاحب اين قلم در متن فهرست مقالات, يعنى در مدخل 4766, به اشتباه (امينى) چاپ شده است (ص264), در حالى كه در فهرست اعلام در همان جلد, همان مقاله, صحيحاً, (امين) چاپ شده است (ص313) و هلمَّ جرّا.
اين دوره پنج جلدى فهرست مقالات, در ضبط نام كسان, از مرده و زنده, و از ايرانى و خارجى, و از مشهور و مهجور, به قول معروف ركورد را شكسته است البته استقصاء تام در اثرى كه چهل هزار مقاله را دربر دارد, مقدور نيست لذا فقط از باب نمونه به نام يك تن ـ و ا هم صاحب اين قلم ـ نگاه كنيد:
1. در ج3, در (فهرست اعلام اشخاص) (ص313, نام كوچك اين نويسنده, اشتباهاً, (سيد حسين) ضبط شده است. اما در مدخل 4652 (ص258), نام همين كس, (سيد) خالى ضبط شده است. باز در مدخل 4766 (ص264), نام اول نويسنده, اشتباهاً, (سيد حسين) و نام خانوادگى او, اشتباهاً, (امينى) چاپ شده است. همچنان كه باز در مدخل 4932 (ص271) نام اول او باز, اشتباهاً, (سيد حسين) چاپ شده است.
2. در جلد چهارم, اشتباهات متعدد در ضبط نام اين نويسنده, به حدى زياد شده است كه فهرست نگار محترم در تنظيم (فهرست نام هاى كسان) خيال خود را راحت كرده است و دو حساب جداگانه باز كرده است يك مدخل را به نام حسن امين و ديگرى را به نام حسين امين. آنگاه از بين سى وچند مقاله به قلم اين ضعيف, هر مقاله را كه خواسته است به نام سيد حسين امين يا سيد حسين امين فهرست كرده است. اما هيچ نظم و ترتيبى از هيچ جهت رعايت نشده است. يعنى بنده شكايتى ندارم كه مقالات بنده را در اين مجلد به دو قسمت تقسيم كرده اند و در بعضى جاها مرا حسن و در بعضى جاها حسين, خوانده اند چون بالاخره اگر كسى حوصله تحقيق داشته باشد, درمى يابد كه اين مقالات همه اثر شخص واحد است كه لابد خودش مى توانسته است اسمش را درست تهجّى كند. اما مشكل از لحاظ نقد كتاب, اين است كه چرا چنين اشتباهاتى بايد در تأليف يكى از بهترين شخصيت هاى شناخته شده فرهنگى ما راه بيابد؟ من در همين بيست ساله اخير متجاوز از دويست مقاله به انگليسى نوشته ام كه همه آن ها در مجلات مخصوص و معتبر تخصصى اروپا و امريكا, فهرست Index شده است و تاكنون هيچ گاه هيچ يك از مقالات من با مقالات ديگر نويسندگان همنام من كه بين عرب ها و هندى ها متعدداند, در فهرست نگارى ها اشتباه نشده است. كتاب ها و مقالات من در آثارى مثل (راهنماى كتاب شناختى ايران) اثر پروفسور الول ساتن, استاد فقيد ادبيات فارسى در دانشگاه ادينبورگ (اسكاتلند) فهرست شده است در كتاب ها, سالنامه ها, و مجلات ادوارى فهرست نگارى شرق شناسى, حقوق و فلسفه هم. اما هيچ گاه تاكنون, نام مرا كسى به لاتين حسين ننوشته است هميشه همان بوده ام كه هستم.
مشكل عمده اين فهرست, يك نواخت نبودن و يك دست نبودن ثبت نام نويسنده است; چه شخص واحد را گاه با حذف عنوان سيد, گاه به نام حسن, گاه به نام حسين و… خوانده اند.
عجب آن است كه به رغم قرائن و امارات واضح, كوششگر دانشور اين اثر, به وحدت هويت نويسندگان بى توجه مانده اند. مثل اينكه در دوره دوازدهم مجله راهنماى كتاب كه دو مطلب كوتاه را در يك موضوع, در يك سال, از يك نويسنده (نورالدين مدرسى چهاردهى) چاپ كرده بودند, در نمايه ساليانه آن در پايان همان سال (1348ش), آن دو مطلب را تحت دو نام متفاوت فهرست كرده بودند يكى را ذيل حرف (چ) (چهاردهى, نورالدين) و ديگرى را ذيل حرف (م) (مدرسى چهاردهى, نورالدين). چنين اشتباهاتى با عنايت به اين ايرج افشار سخت كوش و پر كار, خود مدير مسؤول مجله راهنماى كتاب بوده اند, غير قابل باور است. اما كار اين نوع اشتباهات از اين حد يعنى در حق كسانى كه نام خانوادگى ايشان مركب از دو يا سه كلمه مثل مدرسى چهاردهى يا مدرسى طباطبايى يا مدرس موسوى بهبهانى و امثال آن ها است, تجاوز كرده است و حتى در مورد اشخاصى همچون نويسنده اين مقاله كه نام خانوادگى شان يك كلمه چهار حرفى (امين) بيش نيست, نيز واقع شده است. چنان كه نه تنها نويسنده را گاه (امين) و گاه (امينى) ضبط كرده اند بلكه در مدخل هاى متعاقب و پى درپى 3135 و 3136 كه باز دو مقاله در دو مجله مختلف اما با عنوان واحد در موضوع واحد به قلم مؤلف واحد, فهرست شده است, نويسنده يك مقاله را حسن خوانده اند و ديگرى را حسين! اشتباه در تنظيم الفبايى فهرست ها
پايين بودن استاندارد عمومى اين دوره پنج جلدى به حدى است كه گاه گاه مى بينيم كه حتى در تنظيم الفبايى فهرست ها نيز اشتباه هايى صورت گرفته است و ترتيب الفبايى در متن چاپ شده به طور كامل رعايت نشده است. براى نمونه, در مجلد چهارم, در فهرست نام كسان, مى بينيم كه شفيعى كدكنى بر شفيعى عنبرانى مقدم شده است, در حالى كه ع در حروف الفبا مقدم بر ك است. اين اشتباه البته به تسامح در تصحيح چاپى برمى گردد. اما انتقاد از كوششگر ارجمند از اين رهگذر است كه در مقام تصحيح, دست كم از اين جهت, توجه پيدا نكرده اند كه يا بايد ترتيب الفبايى را تنظيم و مرتب كنند, يا از اين اختلاف در ترتيب الفبايى, احتمال اشتباهى در ضبط صحيح نام نويسنده اى بدهند. در مورد حاضر, اشتباه در حقيقت در رعايت ترتيب حروف الفبايى نيست بلكه اشتباه در چاپ نام نويسنده غير مشهورى به نام استاد شفيعى عنبرانى (منسوب به عنبران آذربايجان و نه عنبران خراسان) است. اشتباهات عددى
در موارد عديده, اعداد و ارقام چاپ شده اشتباه است. اين اشتباهات محدود به ذكر دوره مجلات يا سنوات و صفحات نيست. بلكه گه گاه حتى در ارجاع موجود در فهارس عمومى هر مجلد به شماره مدخل ها در همان مجلد نيز راه يافته است. براى نمونه در مجلد چهارم, در فهرست نام هاى كسان, براى شيخ عبيدالله نهرى شمزينى, تحت عنوان (عبيدالله كُرد) كه از اقطاب مشهور سلسله نقشبندى است و جهاد او عليه روسيه تزارى در تركيه و شورش او عليه ناصرالدين شاه قاجار در ايران مشهور است, دو مدخل ذكر شده است و براى مدخل نخستين, شماره 6070 داده شده است. حال آن كه به شرح آنچه ذيل مدخل 6070 بازگو شده است مقاله فهرست شده ذيل آن مدخل, (قطع رابطه سياسى ايران و انگليس در زمان ناصرالدين شاه قاجار) عنوان دارد. از سوى ديگر با شواهد متعددى كه در تضاعيف سخن ارائه داده شد, در همه موارد, كوششگر ارجمند, فهرست خود را به كلمات (و نه مفاهيم) مندرج در عنوان مقالات, محدود كرده اند. لذا در مدخل مذكور كه عنوان مقاله مطلقاً اشاره اى به نام شيخ عبيدالله ندارد, بسيار شبهه انگيز است.
حالا اگر اين واقعيت غيرقابل انكار را بپذيريم كه در بين نويسندگان معاصر اكثر اهل قلم, به جهات عديده كه از آن جمله نداشتن وقت, نداشتن راهنماى دلسوز, نداشتن امكانات مالى و پشتوانه اقتصادى و نداشتن وسائل و عوامل تحقيق و پژوهش است, بى آن كه خود مقالات, متون, منابع و مآخذ را ببينند, از روى منابع موجود همچون فهرست و نمايه مقالات به آن ها ارجاع مى دهند. گاهى از عنوان مقاله يا كتاب (به حكم الظاهر عنوان الباطن) نديده و نخوانده, استنباطى از محتوى و مضمون آن ها مى كند و با تتابع سرقات و انتحال مكرر كه سنت پخته خورى و ميوه چينى و مسامحه و آسان گيرى در توليد كتاب و مقاله است, اين اشتباه ها به ديگران سراي1. يادداشت هاى دكتر قاسم غنى, ج8, تهران, ان