بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 6

نيّر الادباء و كتاب معادن
ابن الرسوال سيد محمدرضا


ميرزا حبيب الله نيّر1 (1308ـ1379هـ.ق)2 از ادبا و شعراى نامور اصفهان در دوره معاصر است. در اصفهان متولد شد و در محله بيدآباد سكونت داشت. نزد پدر دانشمند و اديب و دايى هاى هنرمند خود ـ كه شرح حال آنان خواهد آمد ـ مقدمات علوم و ادبيات و نيز خوشنويسى را فراگرفت. سپس در محضر علماى طراز اول, همچون آخوند ملامحمد كاشى3 و شيخ مرتضى اصفهانى ريزى4 تلمّذ كرد و علوم قديمه ـ از تجويد و صرف و نحو و لغت و معانى و بيان و بديع و عروض گرفته تا رجال و اخبار و تفسير و اصول و فقه و منطق و حكمت و كلام و عرفان و معارف حقيقى و لدنّى ـ را آموزش ديد. در احوال او نوشته اند كه بخش اعظم قرآن و اكثر ادعيه و بيش از ده هزار بيت شعر عربى و فارسى ـ انشايى و انشادى ـ را به خاطر داشت; چنان كه خود نيز بدان اشاره مى كند.5
استعداد خداداد, قريحه سرشار و حافظه بسيار, او را به فراگيرى و تتبع در علوم و فنون گوناگون سوق داد. چنان كه رياضيات, منشى گرى, حسابدارى, زبان لاتين و تاريخ و جغرافياى ايران و جهان را آموخت. انواع خطوط را نيز خوب مى نوشت.6 او خود, در اين باره سروده است:
در مصحف و شعر و ادبيات و رياضى
دستى است مراكَش يد بيضا ز عباد است7
وين جمله چو طى شد, نمكين علم حقيقت
كاستاد علوم است, بر اين جمله مراد است
در سلسله وصف خط اين بس كه ز كِلكم
هر نقطه سويداى دل اهل سواد است
پوشم نسب خويش چه دانم كه تو دانى
كاين پايه مرا ثامن اين سبع شداد است8
نيّر در آغاز تأسيس مدرسه معروف قدسيه,9 مدتى مدرّس آن بود, ولى پس از چندى براى رفع نيازمندى هاى مادى به شغل دفتردارى و حسابدارى روى آورد و تا آخر عمر بدان اشتغال داشت. وى خود در بيان اين كه چرا از پيروى همتايان اديب و شاعر خود در پرداختن تمام وقت به ادب و شعر سر باز زده, مى نويسد: (با اين كه دوستدار فضل و جامعيّت, بلكه مولَع در تحصيل آن بودم, وقتم اجازه نمى داد كه پيروى كنم و به مضمون الكاسبُ حبيب الله, فقط مشغول كسب دفتردارى بودم).10 بدين ترتيب او قريب سى سال در مؤسسات و بنگاه هاى ملى كاركرد و در طول اين مدت, به درستى و پاكبازى معروف بود.
نيّر در زندگى به سلامت نفس, درستكارى, وطن دوستى و دستگيرى از درماندگان اشتهار داشت و با آن كه خوش محاوره بود و همگان, معاشرتش را غنيمت شمرده, در مجالس محترمش مى داشتند, روزگار خود را به گوشه نشينى و قناعت مى گذراند. وى در طول حيات, مسافرت هايى به مناطق ايران از جمله خراسان و شيراز و تهران و به عراق و عتبات عاليات داشته است و نهايتاً در هفتاد و يك سالگى بدرود حيات گفته, در مقبره خانوادگى11 در تكيه تويسركانى تخت فولاد اصفهان, مدفون گشته است. از اوست:
عمر من گشت خزان, كاش نسيم رحمت
بر نهالم وزد و برگ گناهم ريزد12
شاعر معاصر سيد محمدرضا بهشتى13 تاريخ وفات او را در ضمن قطعه اى چنين آورده است:
بهشتى هشت پا در جمع و گفتا
بهشتى شد حبيب الله نيّر14 نيّر از نگاه معاصران
به جز كسانى كه بر كتاب معادن تقريظ نگاشته اند ـ و بدان ها خواهيم رسيد ـ برخى ديگر از بزرگان معاصر نيّر نيز تعبيراتى در وصف او آورده اند كه بازگفت آنها خالى از لطف نيست. علامه آقا بزرگ تهرانى وى را چنين ستوده است: (عالم اديب… من المرموقين فى الفضيلة والكمال… وهو اليوم من مشاهير ادباء اصفهان و معارفهم).15 استاد همايى نيز او را (فاضل خوش خط خوش حافظه)16 دانسته است كه (از حسن خط و فضايل ادبى و طبع شعر بهره مند مى باشد.)17
محقق فرزانه, آيةاللّه روضاتى ـ مدظلّه ـ در زمان حيات نيّر, او را با تعبير (اديب اريب و دانشمند لبيب)18 و (دانشمندى وارسته و اديبى خوش محاوره, از شعراء و ادباء خوب اصفهان)19 ياد كرده است. اصفهان پژوه معاصر, مرحوم سيد مصلح الدين مهدوى مى نويسد كه نيّر (شاعرى است اديب و اديبى كامل, در نظم شعر عربى و فارسى هر دو قادر, و در فن تاريخ گويى ماهر).20 همو در جايى ديگر,21 نيّر را (فاضل اديب و شاعر متتبّع) مى داند كه (در فنون ادب و… ديگر فنون, از صاحب نظران) است.
فرجام اين بخش سخن را به سروده اى مى آراييم كه نيّر خود در كتاب معادن چنين از آن ياد كرده است:
(اديب ماهر آقاى حويزى22 مقيم عتبات در وصف مؤلف گفته:
لم تكن أخطأت جُدود الأماجد
حيث سمَّتكَ للإله حبيباً
أنت أحرزتَ للمزايا نصابا
وتوفَّرت للمعالى نصيباً
ألبَسَتكَ العلاءُ فى كلِّ ناد
بجميل الثناء بُرداً قشيبا
نيّراً لم يزل يُشعُّ ضياءً
يُلبس البدر بالطلوع مغيباً
بالمعانى أشبهتَ يوسفَ وجهاً
صيَّر الإلف بالجوى يعقوباً
واذا ما ذكرتُ وصفك منه
تنشق الروح بالعلاقة طيباً)23 خانواده نيّر
نيّر الادباء, هم از طرف پدر و هم از طرف مادر به دو خانواده علم و ادب و هنر پيوسته است. به قول جابرى, اديب مشهور معاصر,24 وى (به دو بيت الكمال منتسب, و به هر سفينه علمى, عَلَمى از ايشان مرفوع و منتصب)25 است.
پدر او حاج شيخ محمدباقر ابن مولى حسن على بن محمد بن ميرزا,26 متخلص به (واثق) است كه در سال 1274ق در همدان متولد شده و در غالب علوم قديمه حتى رياضيات هم استاد بوده است و نزد آخوند فشاركى27 تلمذ كرده, و از علماى عصر, اجازه اجتهاد داشته است. وى كه به تعبير استاد همايى (از مقدسين اهل علم)28 بوده, پس از هجرت به اصفهان در سال 1295ق, چون در فن ادب مهارت داشته, به مدت سى سال در مدرسه صدر اصفهان, مدرّس ادبيات بوده است. نيّر به مناسبتى اين گونه او را ستوده است: (حكى لى والدى الماجد العلامة الواثق من هو استادى وعليه فى جميع العلوم قرائتى و اعتمادي…).29 از آثار او يكى مثنوى بلندى است با بيش از يك هزار بيت عربى و فارسى در پند و موعظه به فرزند خود نيّر, كه آن را در سال 1315ق سروده و (نصح الحبيب) نام نهاده و برخى از ابيات آن چنين است:30
يا حبيب الله يا رَيحانتى
بهجتى منك ومنك راحتى
مدتى خاموش بودم از سخن
هم به خلوتگاه و هم در انجمن
همچو فندق داشتم بسته دهن
نى چو پسته لب گشا و خنده زن
بُد زبان, خاموش ليكن در درون
داشتم صد ناله همچون ارغنون
داشتم در دل بسى حب الحبيب
تا مرا واداشت بهر اين كتيب
چون كه از بهر حبيب انجام شد
زين سبب نصح الحبيبش نام شد
خوشتر از اين چيست در اين روزگار
كز كسى ماند كلامى يازدگار
در مذاق اهل دين اين چند پند
در حلاوت هست شيرين تر از قند
اولين پند من اين است اى پسر
غصه از روزى براى خود مخور
منت روزى مبر از آن و اين
رو بخوان والله خير الرازقين
انتبه قبل السحر يا ذا الفنون
واتُل بالاسحار هم يستغفرون
يا بُنَيَّ لاتُفاخر بالنسب
اتَّق الله وكن إبن الأدب
با اساتيد هنر از اين و آن
علم آموز اى پسر تا مى توان
اين نصايح را به دقت گوش كن
همچو آب زندگانى نوش كن
علِّموا أولادكم هذا الكتاب
كلُّ سطر منه فى الآداب باب
ربنا بارك لنا هذا الكتاب
واجعلنه ذخرنا يوم الحساب

اثر ديگر وى, ديوان شعرى است مشتمل بر نصايح و مراثى و سفرنامه و غزليات و غيره كه قريب هزار بيت دارد و در آن منظومه اى است داستانى به نام (ليلى و مجنون) كه ابياتى از آن در كتاب معادن آمده است.31 از آثار ديگر وى, تصحيح برخى از مجلدات بحارالانوار است. ظاهراً هيچ يك از اين آثار مستقلاً به چاپ نرسيده است. ياد شده در دوازدهم ربيع الثانى سال 1336ق در اصفهان درگذشته است. نيّر در ضمن قطعه اى در تاريخ فوت پدر, چنين هنرنمايى كرده است:
سال تاريخ و مَهَش, هاتف غيبم گفتا:
ده و دو كسر كن از شهر ربيع ثانى32
اما از طرف مادر,33 جدّ نيّر, آقا ميرزا محمدعلى قارى خوشنويس, بزرگ خاندان قدسى34 است كه در تندنويسى و ريزنويسى خط نسخ مهارت داشته و نزديك سيصد نسخه قرآن نگاشته است.35 چهار پسر او يعنى دايى هاى نيّر, ميرزا عبدالحسين قدسى, ميرزا حسن, ميرزا ابوالقاسم و ميرزا مهدى, همه از خطاطان مشهور اصفهان در دوره معاصرند. ميرزا عبدالحسين قدسى,36 استاد نيّر, اديب, شاعر و مؤسس مدرسه معروف قدسيه از اساتيد بزرگ خوشنويسى در خط نسخ و ثلث و رقاع است و قرآن چاپى معروف به چاپ صمصامى به خط اوست. او را از شاگردان سيد محمدباقر درچه اى37 و آخوند ملا محمد كاشى برشمرده اند. كتاب (تحفه فاطميه) و (شرعيات) از آثار اوست.38 همو پدر جمال الدين قدسى,39 و جد اديب و شاعر معاصر ما شادروان منوچهر قدسى40 است. ميرزا حسن نيز اديب و دانشمند بزرگى بوده و همچون برادر بزرگش در مدرسه قدسيه تدريس مى كرده است. استاد همايى صراحتاً به شاگردى اين دو برادر افتخار مى كند.41 كوتاه سخن آن كه خاندان قدسى در ادب و هنر شهره اين شهرند, چنان كه جابرى در وصف نيّر بدان اشاره مى كند: (و درّ گرانبهايش از صدف خاندان قدسى كه شهرت دانش و خطشان كالشمس فى المشارق تابيده).42
از ديگر اعضاى خانواده نيّر, برادر او ميرزا عبدالله است كه نيّر او را مترجم لاتين معرفى مى كند.43 نيّر خود تنها دو دختر داشته و خويشان ديگر او كه هم اكنون با نام فاميلى (نيّر) در قيد حياتند, همگى برادرزاده ها و يا خواهرزاده هاى اويند.44 اهتمام به قرآن
نيّر بسيارى از آيات قرآن را در حفظ داشته و پس از فراگيرى و تكميل خط, قرآن هايى به خط خود نگاشته است.45 استشهادات به قرآن در مواضيع مختلف كتاب معادن, بيانگر احاطه او به الفاظ و مفاهيم قرآنى است. او خود اين احاطه به كلام الله مجيد را نتيجه تعليم و تربيت پدرش دانسته است.46 نيّر كتاب معادن را با مقدمه اى در مورد اعجاز قرآن آغاز مى كند47 و در مبحث اول كتاب كه به محسنات و صنايع بديعى اختصاص دارد, نخستين نمونه ها را از قرآن مى آورد. برخى از اين نمونه ها بسيار دور از ذهن و كمياب و ديرياب است:
الف. در صنعت براعت: به مفهوم استعمال مباحث و مصطلحات يك فن در معنايى ديگر ـ آيات شريفه (عاملة ناصبة)48 و (خافضة رافعة)49 را مثال مى آورد50 كه همه واژگان آن, اصطلاح نحوى است.
ب. در بحث لُغز و معمّا, آيه كريمه (وما مِن دابّة الاّ هو آخذ بناصيتها)51 را نمونه مى آورد و مى افزايد:
باسم (هود) الذى هذه الآية فى سورته وذلك لأنّ لفظ (هو) آخذ ناصية الدابة وهى (الدال), يعنى الحق الدال بآخره, يستخرج منه (هود).52
چنان كه روشن است اگر (هو) طبق معنى آيه, پيشانى (دابة) يعنى حرف (د) را بگيرد, كلمه (هود) حاصل مى شود و جالب اين است كه اين آيه خود, در سوره هود واقع است.53
در طى كتاب معادن بحث هاى قرآنى ديگرى با عناوين (فائدة تفسيرية),54 (فائدة تجويدية),55 (فائدة فرقانية)56 به چشم مى خورد كه براى نمونه, مؤلف در مبحث اخير به تعبير خود (كلمات يمكن أن تشتبه من القرآن/ كلماتى قرآنى كه ممكن است در خواندن آنها التباسى رخ دهد) را فهرست نموده57 و انصافاً بايد گفت كه در اين باره تتبع خوبى كرده كه نشان دهنده انس او با قرآن است و شايسته است در كتاب هاى آموزش قرائت قرآن آورده شود و يا در قرآن هاى چاپى در حاشيه آيات مربوط, بدان توجه كنند.
از مهم ترين مباحث قرآنى در كتاب معادن, رساله اى است با نام (الآيات المنظومة فى القرآن)58 كه مؤلف در آن, آيات موزون افتاده قرآن كريم را در شانزده بحر عروضى استخراج كرده59 و به گونه اى بديع ارائه نموده است.60 افزون بر اين از صنعت (ذوالبحرين)61 و نيز بحر رباعى62 و مواليا هم مثال قرآنى آورده است. اين رساله كه تصحيح آن در حال انجام است و به زودى به طور جداگانه در اختيار قرآن پژوهان و ادب دوستان قرار خواهد گرفت, در نوع خود كم نظير است.63
بارى نيّر علاوه بر كتاب معادن كه به تعبير وى حاوى (نكات و ملتقطات قرآنيه) نيز هست,64 رساله جداگانه ديگرى هم درباره يكى از چاپ هاى قرآن نگاشته كه در معرفى آثار او بدان اشاره خواهيم كرد. ارادت به اهل بيت(ع)
نيّر در سرتاسر كتاب از آغاز تا انجام هرجا مناسبتى بوده, از فرصت استفاده كرده ارادت خالصانه خود را به آستان عترت پيامبر(ص), اظهار نموده است. و اين افزون بر مطالبى است كه به نحوى به زندگى و آثار معصومين(ع) مربوط مى شود65 و در يادكرد مطالب كتاب معادن بدان اشاره خواهيم كرد. در اينجا چند تك بيت فارسى66 او را تيمناً و تبركاً مى آوريم و خواننده را در ساير موارد به اصل كتاب ارجاع مى دهيم:
بر امام كل بس اين برهان, پس از ختم رسل
حاجت كل با على و اوست مستغنى ز كل67
*
يارب وسيله اى كه زنيّر, سگِ بدن
در ارض شوره زار حسينى نك شود68
*
آنان كه در جوار رضا آرميده اند
كفران نعمت است بهشت آرزو كنند69 نيّر و شعر و ادب
نيّر از كودكى شعر مى گفته است.70 وى شاعرى ذو لسانين است كه هم به فارسى و هم به عربى شعر دارد. استاد همايى نوشته است كه او (غالباً به عربى شعر مى سازد)71 مرحوم مهدوى مى گويد: (شعر را نيكو مى سرايد)72 جابرى هم آورده است (كه در ميدان نظم و نثر, مجلّى و سابق)73 است. شهرت او بيشتر در فن تاريخ شعرى است كه در اين فن بيشتر به زبان عربى هنرنمايى كرده است و در وفيات اهل بيت(ع) و بسيارى از رويدادها و نيز تاريخ فوت اغلب معاصران (و حتى براى خود هم)74 ماده تاريخ گفته است. در كتب تراجم معاصر به بسيارى از اشعار او در اين باره استشهاد شده است.75 با وجود شهرت نيّر در ميان شعراى اصفهان و مقام شامخى كه نزد ادباء احراز كرده, چون به تعبير خود,76 شاعر شدن براى او نتيجه دنيوى و اخروى معتنابهى نداشته, كمتر در انجمن شعرا حاضر مى شده و در همان سه يا چهار جلسه اى هم كه در دوران جوانى شركت كرده است, اساتيد فن به مقتضاى تخلّص (نيّر), به او لقب نيّرالادباء داده اند.77
نيّر در نقد الشعر هم صاحب نظر بوده, (فهم معانى اشعار مشكله را هم غالباً به سرپنجه فكر حل نموده)78 است. نيز طبع او با آهنگ هاى عروضى بسيار مأنوس بوده است و (بنابر اين طبع شعرشناسى كه خدادادى است, ذوق مؤلف (نيّر), هر شعرى را هم كه جزو عبارت و بدون اَماره درج باشد, غالباً احساس نموده)79 است. وى به لهجه اصفهانى هم سروده هايى دارد كه پس شيرين و خواندنى است.80 به هر حال كتاب معادن او نمودار شعرشناسى و منزلت ادبى نيّر است. در اينجا براى نمونه قصيده اى عربى و غزلى فارسى از او مى آوريم:81
ا. در مدح و ستايش اميرمؤمنان(ع)82
العرشُ يَغبطُ فضلَ كعبةَ يا علي
لجلال اكتَسَبَت بمولدك السَّني83
فالارض صارت للسَّما محسودة
بلسانها نادت بأن شرّفتني84
والشمس فاخرة لوضع جبينها
بفناك فى الاصباح أن ضوّءتني85
ما كنتَ ربّاً لكن استقربتَه
بدقيقة هذا اعتقادى انّني86
لو لمت في إفراط حبّك سيّدى
لتلوتُ آية (الَّذى لُمتُنَّني)87
مَن ذاق مِن بُستان حُبّك حبَّة
يكفيه مِن ثمر الجنان ليجتني88
ومَن ارتضى وطناً جوار المرتضى
إن أسكنوه بجنّة لايَعتَني89
يا نيّرُ ارجُ أبا تراب قائلاً
يا ربِّ لثم ترابه أرزقتَني90
(تلك القصيدة مدح حيدر) ارِّخَت
فاكتب وحاسب واشكُر اللهَ الغني91
رَبّى فلا تتوفَّنى إلاّ معه
ـ بالدَّفن فى وادى السلام ـ حَشَرتَني92

ب. غزلى در استقبال يكى از مشهورترين غزليات سعدى:93
(چون شانه اگر روزى بر طرّه ات آويزم
از سنبل تر بر گل, مشك ختنى بيزم
دارم به رهت ديده, اى يار پسنديده
تا كى من غمديده, بنشينم و برخيزم
تا چند غم هجرت پنهان كنم از مردم
كاحوال درون پيداست از ديده خونريزم
چون سوختى ام بَر دِه خاكسترِ من بر باد
شايد كه بدين حيلت بر دامنت آويزم
من چاره نمى بينم جز آنكه مگر جان را
در پاى تو افشانم وز دست تو بگريزم
اوصاف كمال تست هر نكته كه من گويم
در مدح تو مى باشد شعر طرب انگيزم
از روى چو خورشيدت من نيّر تابانم
وز آن دو لب شيرين, من خسرو پرويزم
گر بى تو بود جنّت, در كنگره ننشينم
ور با تو بود دوزخ, در سلسله آويزم)94 آثار نيّر
1. كتاب (معادن) كه در ادامه مقال به تفصيل بدان خواهيم پرداخت.
2. رساله (الآيات المنظومة فى القرآن) به زبان عربى كه در ضمن كتاب معادن به چاپ رسيده95 و ذكر آن گذشت.
3. رساله كوچكى در اغلاط چاپى قرآن هاى چاپ باغچه سرا, كه به طبع رسيده است.96
4. ديوان شعر; اين اثر در الذريعه نام برده شده است97 ولى در ساير مآخذ شرح حال مؤلف, نامى از مجموعه اشعار نيّر تحت عنوان (ديوان) به ميان نيست, هرچند شعرهاى بسيارى از وى در لابه لاى كتاب معادن مذكور است.
5. كتاب (رسوا در خدَع ميرزا خدا) در ردّ فرقه مستحدثه بابيّه و بدعت هاى آنان كه به چاپ نرسيده98 ولى قسمتى از آن در انتهاى كتاب معادن نقل شده است.99 كتاب معادن
كتاب معادن كه به نام هاى (معادن العلوم) و (معادن الافادات) نيز شهرت دارد,100 بزرگ ترين و مهم ترين اثر نيّر است. او خود در وجه تسميه آن نوشته:
ولمّا وَرَد الحديث (الناس معادن كمعادن الذهب والفضّة) ترشحت مآثر معدنى للأخلاء, فكل اناء يترشح بما فيه لذا سميتها بالمعادن.101
و در ذيل اين عنوان كلى, جلد اوّل كتاب را تراوش معادى و جلد دوم را تراوش معاشى ناميده است.
دو جلد نخست اين كتاب در يك مجلد در قطع خشتى و چاپ سربى, جلد اول, در 184 صفحه (هشت صفحه با شمارش حروفى 176 صفحه با شمارش عددى) و جلد دوم در 172 صفحه به چاپ رسيده است. جلد سوم به طور جداگانه با فاصله اى زمانى پس از دو جلد نخست و به عنوان مستدرك و مكمّل آنها در يكصد صفحه به چاپ سربى در همان قطع منتشر گرديده است. بخش هايى از اين كتاب به زبان عربى و عمده آن به زبان فارسى است.
معادن در يك نگاه كلى, كتابى است كشكول گونه, كه گاه به شكل امروزى اطلاعاتى عمومى هم در آن عرضه شده است. نيّر خود درباره عام المنفعه بودن آن چنين آورده است: (قارئين محترم معادن, كان هاى الماس و فيروزه و طلا و نقره و مس و آهن و زيبق و ذغال سنگ و كبريت و نفت و غيره را منظور قرار داده, به استخراج مقصود, و به حرفه خود توجه مى نمايند. شيعه, به توحيد خدا و فضائل معصومين و عترت شريفه; عالم, به خفايا و اشارات لطيفه; عارف به نفحات و جذبات ربانيه; مفسر به نكات و ملتقطات قرآنيه; متعّظ, به نصايح و تحقير دنيا; اديب, به نفائس و بدائع گرانبها; مورّخ به نوادر برجسته اتفاقات; محاسب, به دفتردارى و انشاءات; متجدد, به سوانح و صنايع مكتشفه; شاعر, با ابيات و منظومات رائقه منتخبه; و هكذا, پس ناظر عزيز كه تشنه آب دانش و ادب, و گرسنه فضل و هنر كه تعالى را سبب است, مائده هاى مرزوقه در نصف يك قرن مؤلف را در نصف يك ماه خويش مى تواند به وسيله مصاحبت و نديم شدن با اين معادن بهره بردارى نمايد. بنابراين مى سزد مصراع از بيت والد ماجد واثق ره را درج نمايم: جئتُكم بالشهد أينَ المُشتري).102 تحقيق تاريخ چاپ كتاب
مشار در فهرست معروف خود, به دو چاپ از جلد اول و دوم معادن اشاره مى كند: يكى چاپ سربى, قطع خشتى در اصفهان به سال 1334ق; ديگرى چاپ سنگى در طهران به سال 1369ق; و از چاپ جلد سوم هم ذكرى به ميان نمى آورد.103 اما با توجه به دلايل و قراين زير, براى نگارنده مسلم است كه مجلّد نخست كتاب معادن (شامل جلد اول و دوم) تنها يك چاپ (سربى, خشتى, تهران, 1368ق) داشته است:
1. نسخه اى كه در اختيار نگارنده است به قطع خشتى و چاپ سربى است. مؤلف در مقدمه همين نسخه, تاريخ تصميم خود بر نگارش كتاب را سال هاى 1334ـ1336ق و مقارن جنگ جهانى اول دانسته است.104 در اواخر جلد اول كتاب هم تصريح مى كند كه كتاب معادن در روز عيد غدير سال 1366ق مقارن ده آبان 1326ش به اتمام رسيده است.105 در استدراك خود بر مطالب جلد اول كه در آخرين مرحله چاپ كتاب بر آن افزوده است هم شعرى از وى آمده كه در آن تاريخ فوت يكى از دايى هاى خود را در سال 1367ق ذكر كرده است.106 در جاى ديگرى از كتاب هم مى گويد حاصل نيم قرن زحمت خود را در كتاب معادن ارائه نموده107 است و مى دانيم كه نيّر در سال 1308ق به دنيا آمده است.
تا اينجا معلوم شد كه كتاب معادن در قطع خشتى و چاپ سربى براى اولين بار پس از سال 1367ق (1326ش) به چاپ رسيده است.
2. تاريخ تقريظ آيتى كه پس از ملاحظه دو جلد كتاب نگاشته شده و در ابتداى جلد سوم به چاپ رسيده, 20/12/29ش (1370ق) است.108 مرحوم سيد مصلح الدين مهدوى هم يك نسخه از همين چاپ را در تاريخ 28/10/1331ش پشت نويسى نموده, به كتابخانه آستان قدس اهدا كرده است. وى در كتاب تذكره شعراى اصفهان (چاپ شده در 1334ش) هم تنها از چاپ دو جلد معادن (بدون اشاره به دفعات چاپ) ياد كرده است.109 اين امارات هم نشان مى دهد كه معادن پيش از سال 1370ق چاپ شده و تا سال 1375ق (1334ش) هم تجديد چاپ نشده است.
3. مؤلف خود در ديباچه جلد سوم تصريح مى كند كه معادن در سال 1368ق در تهران به چاپ رسيده است. سياق كلام او هم بيانگر آن است كه اين, نخستين چاپ معادن است.110
بنابراين شايد ذكر تاريخ 1334 در مقدمه معادن به عنوان تاريخ تصميم مؤلف بر تأليف كتاب, امر را بر مُشار مشتبه كرده است; هرچند يكى از مآخذ وى111 تصريح دارد كه نيّر در سال 1334 تأليف كتاب خود را شروع كرده و در سال 1369 در تهران آن را به چاپ رسانيده است.
اما در خصوص چاپ جلد سوم كتاب هم قراين زير نشان مى دهد كه پس از سال 1377ق و پيش از سال 1379ق به همان شكل مجلد نخست (سربى, خشتى) و در اصفهان به چاپ رسيده است.
1. در نسخه مورد استفاده نگارنده, چند بيت متضمن تاريخ شعرى مربوط به وقايع سال 1377ق به چشم مى خورد.112
2. مؤلف خود در جاى ديگرى از كتاب تصريح مى كند كه جلد سوم معادن در عيد غدير سال 1377مقارن 15تير 1337 به اتمام رسيده است.113
3. مشخصات روى جلد و صفحه عنوان بيانگر آن است كه اين جلد هم در زمان حيات مؤلف به چاپ رسيده است.
4. در صفحه (أ) جلد سوم نام چاپخانه پروين114 قيد شده و محل فروش هم تنها در اصفهان (بازارچه نو) معرفى گرديده است, برخلاف مجلد نخست كه مراكز فروش آن هم در تهران و هم در اصفهان بوده است.115 اين خود نشان مى دهد كه جلد سوم كتاب معادن در اصفهان به چاپ رسيده است, هرچند قطع كتاب و نوع چاپ و حروفچينى دقيقاً مشابه جلدهاى پيشين است. منابع كتاب
نيّر در مقدمه معادن, برخى كتاب هاى همانند آن را نام مى برد116 و تصريح مى كند كه عنايت داشته است مطلبى از آنها نقل نكند مگر آن كه توضيحى بر آن افزوده باشد. نيز به خواننده يادآور مى گردد كه ممكن است مطالبى را آورده باشد كه در آن كتاب ها هم ديده شود ولى بايد دانست كه مؤلف نمى دانسته و حتى گمان هم نمى داشته كه اين مطالب در آن كتاب هاست, چه وى را يا مجال تصفّح آنها نبوده و يا اصلاً برخى از آنها را در اختيار نداشته است.117 با اين وصف مى توان قرآن, كتب روايى و مجموعه هاى شعرى مشتمل بر اشعار شعراى قديم و معاصر عرب و عجم را از منابع كتاب معادن برشمرد. ستايش از كتاب
سه تن از ادباى معاصر بر كتاب معادن تقريظ نوشته اند:
يك. ميرزا حسن خان جابرى انصارى; كه با نثرى سرشار از صنايع بديعى, كتاب و مؤلف آن را ستوده است. وى مؤلف را با تعبيراتى مثل (نيّر علم) و (ماه فضل و دانش) ياد كرده, در بخشى از تقريظ خود درباره كتاب معادن آورده است:
(هزار فضل, همه لفظها در آن دلكش
هزار عِقد, همه نكته ها در آن دلبر
مِن كُلّ شَىءٍ لُطفُه ولَطيفُه
مُستَودَع في هذه المجموعه
هنرآموزان و گهراندوزان را سزد كه از اختر هر باب و فصلى استناره, و از جوهر هر علم و فضلى استعاره نموده, قدردانند و به هر صحيفه و نامه, سلطان نظم و نثرش را به صدر و ختامه نشانند).118
دو. آقاى عبدالحسين آيتى تفتى;119 كه طولانى ترين تقريظ را نگاشته و در سروده اى فارسى با بيش از سى بيت (مشتمل بر سى و شش صنعت بديعى), كتاب و صاحبش را نيك نواخته است:
(كتاب كشكول شكن مقامات فكن… مجموعه فصاحت, منظومه ملاحت, كه توان گلستانش در يمين نهاد و بوستانش در يسار, منطق الطيرش در قبال و منبع الخيرش در وراء… كتابى كه جناب نيّرش مرقوم داشته و به اسم معادنش موسوم… زينت بخش بزم انس گرديد.
فقلت له أهلاً وسهلاً ومرحبا
بخير كتاب جاء مِن خير كاتب
…كتابى كه از كتاب خدا آياتى را حاوى است و از خطاب مولى عباراتى را راوى, از فقاهت بهره اى دارد و از نباهت شهره اي…
بر آسمان جلالت, هلال ابرويش
بديع بود و بديدم به مطلع رويش
ز بس كه داشت براعت, نمودم استهلال
به ردّ قافيه باز از هلال ابرويش…)120

سه. علم الهدى سيد احمد ابطحى شيرازى;121 كه به زبان عربى در نثرى مصنوع از نيّر و كتاب معادن تجليل كرده است. وى در ضمن تقريظ خود, مؤلف را با تعبير (الفاضل الاديب والبارع الاريب) ستوده و آورده است:
(ويظهر من حُسن تأليفه عُلُوُّ فكره ومن نظم ترصيفه سموّ قدره, ويتبيّن من تفحصه فى فنون [كذا] الادبية طول باعه ومن تصفّحه فى العلوم العربية جودة صناعه… وقد جمع فيه فصاحة الالفاظ وبلاغة المعانى وجدّ فى اتقان البنيان بصحة المبانى, ومن طالعه يجد فى نفسه الطرب من بدائع اشعار العجم والعرب…
ففى كلّ باب منه دُرّ مؤلف
كنظم عقود زَيَّنتَها الجواهر…)122 تفصيل مطالب كتاب
1. بخش پيش از متن;123 شامل هشت صفحه فهرست مطالب جلد اول و دوم و فهرست اشعار هر دو جلد و تقريظ جابرى انصارى.
2. ديباچه جلد اول;124 به زبان عربى كه با براعت استهلال (اشاره به كتاب هاى كشكول و نام هاى علوم و فنون) آغاز مى شود (نحمدك يا من له الارض ومعادنُها, والسموات الطباق وخزائنها, الذى علّمنا مشكلات العلوم ومغتنم الدرر, وهو انيس للمسافر وجليس من حضر, فاملأ كشكول ذنوبنا بعذب بحار غفرانك, واجعلنا من العاملين بقرآنك…)125 مؤلف سپس با ارائه اطلاعاتى كلى درباره كتاب, به بضاعت مزجاة خود اعتراف كرده, به زبان فارسى آن را خاتمه مى دهد: (با عدم لياقت ذوفنونى سوداى خامى در سر پخته, و بدين امر خطير مبادرت جسته, وكان فنون تحصيلى عمر را در دسترس دوستان ايمانى و وطنى نهاده…).126
3. صنايع بديعى;127 كه آن را با بحثى درباره اعجاز قرآن آغاز مى كند و سپس به صنعت هاى جناس لفظى, تجنيس متشابه, جناس خطى, طباق, براعت, لغز و معما, عدد تاريخى, ايهام و ترجمه مى پردازد. به عنوان مثال, دو نمونه از شعر او را در بحث جناس و صنعت ترجمه مى آوريم:
مولاى من; به نزد تو تا بنده گشته ام
چون شمع برفروخته, تابنده گشته ام128
*
لأذى الحبيب بكيتُ لكن بالخفا
خوفاً لرقّته فيمنعنى الجفا
كه ترجمه اين بيت مولوى است:
گريم و ترسم كه او باور كند
وز كرم آن جور را كمتر كند129
4. محسنات ديگر شعر;130 در اين بخش چندين موضوع و غرض شعرى را با تعبير محسّنات ياد كرده مطالبى مثل العرفان والجذب, عشق, العذوبة والسلاسة, اتقان الانتظام, اخلاق حسنه, حقارت دنيا, المواعظ, التوحيد والمناجات, التبرّى والتولّى را آورده است. در ضمن اين فصل, منظومه اى فخيم و فاخر نزديك به يكصد بيت در ترجمه حديث كسا سروده يكى از شعرا آمده كه مطلع آن چنين است:
كهن شديم در اين كاروانسراى كهن
بديده ايم بسى گردش دى و بهمن131
5. فوائد علمى;132 شامل مطالب علمى گوناگون كه تحت عنوان فائده از آن ياد كرده است; مانند فائده منطقيه, تعبيريه, تفسيريه, صرفيه, نحويه, فقهيه, اصوليه, عقديه, تجويديه, تكليفيه, طهورية, تهجديه, علمائيه, اقتباسية, فرقانيه. در فايده اقتباسية رساله (الايات المنظومة فى القرآن) و در فايده فرقانية (الكلمات الملتبسة فى القرآن) كه پيشتر بدان ها پرداختيم, ذكر شده است. اين فصل با جدولى مفصل درباره تاريخ تولد و زندگى و شهادت معصومين(ع) پايان مى پذيرد.
6. خاتمه جلد اول;133 كه شامل تقريظ ابطحى شيرازى و غلطنامه جلد اول است.
7. ديباچه جلد دوم;134 جلد دوم كتاب معادن با تصويرى از جوانى مؤلف آغاز مى شود و آنگاه در ديباچه به زبان فارسى مقدمه اى كوتاه با براعت استهلال (اشاره به اصطلاحات علم حساب) آورده است: (ستايش, سزاوار يكتايى است كه عددى را تناسب احاطه نيست به جمع نعماى متفرقه و مجزاى وى, و احدى را قوه اداى يكى از هزار, و عُشرى از اعشار شكرش نى,…).
8. حساب و حسابدارى;135 در اين بخش, مباحثى كاربردى در محاسبات و تكميل دفاتر حسابدارى با ذكر نمونه آمده است.
9. فوائد گونه گون;136 در اين بخش, مطالبى با سر عنوان (فائده) در رسم الخط, نجوم, علوم غريبه, تصوّف, وهابيه, بابيّه, حكايات, نكات تاريخى و جغرافيايى, اطلاعات عمومى كشورهاى جهان, اختراعات, ادبيات غرب, جنگ هاى جهانى و تاريخ جهان معاصر و… مذكور است.
10. شعر و ادب;137 اين فصل كه عمده مطالب جلد دوم را دربر دارد, با بحثى درباره عروض و دريافت آهنگ سخن تحت عنوان (فائده عروضيه) آغاز مى شود, مؤلف در پى آن به برجستگان علوم و فنون اشاره كرده, از طبقات شعراى عرب از جاهليت تا قرن سيزده, سى نفر اديب و شاعر نام مى برد و از هركدام چند بيتى نمونه مى آورد. سپس به موضوع و اهميت شعر پرداخته, از چهل شاعر پارسى سرا با نمونه اشعار آنان ياد مى كند. آنگاه بسان برخى تذكره نويسان, گلچينى از اشعار شاعران پارسى گوى را در پنجاه موضوع عرضه كرده است. اين فصل با دو فائده تمييزيه و مغلطيّه درباره تشخيص مراد شاعران و سوءاستفاده از برخى اشعار عرفانى, و دفاع از ساحت شعر به انجام مى رسد.
11. خاتمه جلد دوم;138 مؤلف در پايان كتاب, نخست خطاب به خوانندگان به زبان عربى مى نويسد كه در حد توان, فنون مكتسبه و معادن مستخرجه خود را در اين كتاب كه ثمره عمر و معيار همت و فكر اوست به وديعت نهاده است. سپس به رنج هايى كه در تأليف آن ديده اشاره مى كند و انصاف خوانندگان را مى طلبد و در نهايت به سپاسگزارى از كسانى كه در طبع كتاب مساعدت كرده اند پرداخته, با غلطنامه و دو بيت زير كتاب را به آخر مى رساند:
اى ذات تو بر كل ممالك مالك
وى راهروان كوى لطفت سالك
من مدح تو از كلام تو مى گويم
انت الباقى وكلُّ شىء هالك
12. جلد سوم معادن كه با فهرست اجمالى مطالب هر سه جلد, و تقريظ آيتى آغاز مى شود, چنانكه در ديباچه هم آمده بيشتر ملحقات و مستدركات جلدهاى پيشين را در خود گرد آورده است. از جمله افزوده هاى بحت تاريخ شعرى, اشعارى پارسى است كه نيّر در تاريخ معصومين(ع) سروده است.139 فرجام اين جلد كتاب هم دو بيت عربى زير است:
(لازال يعلو قدرُه دائماً
إلى العُلى جامع هذا الكتاب
ما غَرَّدت ورقاءُ في دوحة
وأضحك الروض بكاء السحاب)140*. نگارنده اين سطور اميد دارد كه اين اثر ارجمند با همت يكى از دانش پژوهان ادب پارسى ـ كه با زبان عربى هم آشنايى كافى داشته باشد ـ دست كم در قالب پايان نامه كارشناسى ارشد, تصحيح و احيا گردد و با نمايه اى كارآمد و پس از اعمال استدراك هاى مؤلف, پيراسته و آراسته در دسترس ادب دوستان قرار گيرد. * بر نگارنده اين مقال فرض است كه حضرت استاد دكتر سيد كمال موسوى ـ دام ظله ـ را كه در نگارش اين مقال همچون هميشه الطافشان را از اين كمترين شاگرد خود دريغ نكرده اند, خالصانه سپاس گويم. ايامشان به كام باد. **. مدرس دانشكده ادبيات دانشگاه فردوسى مشهد. 1. شرح حال و آثار نيّر را او خود به طور پراكنده در كتابش (معادن, 2ج (در يك مجلد), [بى جا]: [بى نا], [بى تا], ج1, ص1, 2, 6, 159, 174, و ج2, ص22, 70, 71) آورده است. جمال الدين قدسى نيز در همان كتاب (نيّر, حبيب الله, معادن, ج3, ص64), و استاد جلال الدين همايى (تاريخ اصفهان, (مجلد هنر و هنرمندان); به كوشش ماهدخت بانو همايى, تهران, پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى, 1375, ص113, 118, 119), و سيد مصلح الدين مهدوى در چند اثر خود (تذكره شعراى معاصر اصفهان; اصفهان, كتابفروشى تأييد, 1334, ص523; و نيز تذكرة القبور, يا دانشمندان و بزرگان اصفهان; اصفهان, كتابفروشى ثقفى, 1348, ص170), و علامه سيد محمدعلى روضاتى (زندگانى حضرت آيةاللّه چهارسوقى; اصفهان, ص111) هم هريك به گونه اى به اين موضوع پرداخته اند. ساير كتب از جمله آثار آقابزرگ تهرانى (نقباء البشر فى القرن الرابع عشر; با تعليقات سيد عبدالعزيز طباطبايى, چاپ دوم, مشهد: دارالمرتضى, 1404ق, ج1, ص354; و نيز الذريعه الى تصانيف الشيعه; 29ج, چاپ سوم, بيروت, دارالاضواء, 1403ق, ج9, ص1241ق, ج21, ص175), و خانبابا مشار (مؤلفين كتب چاپى, فارسى و عربى از آغاز چاپ تاكنون; 6ج, ج2, ص477) و محمود هدايت (گلزار جاويدان; 3ج (با صفحه شمار مسلسل), تهران, چاپخانه زيبا, 1353ـ 1355, ج3, ص673), و نيز كتاب اثرآفرينان (زندگينامه نام آوران فرهنگى ايران (از آغاز تا سال 1300ش); زيرنظر كمال حاج سيد جوادى با همكارى عبدالحسين نوايى با تكميل و انجام حسين محدثزاده و حبيب الله عباسى; تهران, انجمن آثار و مفاخر فرهنگى, 1377ـ1380, ج6, ص81) همگى مطالب خود را درباره نير, از مآخذ پيشين نقل كرده اند. و نيز 2. تولد او در 22 ماه شوال و وفات او در 4ماه جمادى الثانى واقع شده است. 3. آخوند كاشانى, در گذشته به سال 133ق, از مدرسان فلسفه و عرفان در حوزه اصفهان بوده, بسيارى از بزرگان همچون آيات عظام آقانجفى قوچانى, ارباب و بروجردى از تلامذه ايشان اند (براى شرح حال وى ر.ك: هنرفر, لطف الله; گنجينه آثار تاريخى اصفهان; اصفهان: كتابفروشى ثقفى, 1344, ص744; و نيز مهدوى, مصلح الدين; تذكرة القبور…, ص6; و نيز صدوقى سها, منوچهر; تاريخ حكماء و عرفاء متأخرين صدرالمتألهين; تهران: انجمن اسلامى حكمت و فلسفه ايران, 1359, ص75ـ84, و نيز كتابى, محمدباقر; رجال اصفهان, در علم و عرفان و ادب و هنر; اصفهان, گلها, 1375, ج1, ص399ـ 406; و نيز اثرآفرينان…, ج1, ص11). 4. شرح حال او را مرحوم مهدوى (مهدوى, مصلح الدين, بيان سبل الهدايه فى ذكر اعقاب صاحب الهدايه, يا تاريخ علمى اجتماعى اصفهان در دو قرن اخير, 3ج, قم, نشر الهدايه, 1367, ج2, ص131) آورده است (نيز كتابى, محمدباقر, رجال اصفهان, ج1, ص170). 5. معادن, ج2, ص22. 6. نمونه خط او در آرامگاه سيد شفتى در جنب مسجد اصفهان قابل مشاهده است. نيّر درباره فضايل سيد و تعميرات يكصدمين سالگرد بناى آن (1360ق) قصيده اى به زبان عربى سروده (معادن, ج1, ص23) و به خط خود در سردر مقبره و ديوار جنوبى رواق آن نگاشته است (هنرفر, لطف الله, گنجينه آثار تاريخى اصفهان, ص779). 7. معنى بيت چنين است: در علوم قرآنى و شعر و ادب و رياضيات, مرا دستى است كه يد بيضا از بندگان آن به شمار مى آيد (در دريافت مفهوم بيت, از اشارت استاد فرزانه دكتر سيدرضا انزابى نژاد بهره گرفتم, سايه لطفشان مستدام باد). 8. معادن, ج2, ص71. گفتنى است در كتاب, تركيب (يد بيضا) در بيت اول به صورت (يد و بيضا) ضبط شده كه ظاهراً خطاى چاپى است و اين گونه نادرستى ها در كتاب معادن, بسيار به چشم مى خورد كه برخى از آنها به هنگام نقل قول, اصلاح گرديد. نيز به نظر مى رسد يك بيت از اين قطعه افتاده است, چه نيّر به قرينه (سبع شداد), علوم و فنون خود را در هفت رشته مراد كرده و نسب و گوهر نيك را هشتمين فضيلت خود برشمرده, ليكن در قطعه ياد شده تنها از شش مورد (مصحف, شعر, ادبيات, رياضى, علم حقيقت و خط) نام برده است. 9. درباره مدرسه قدسيه, استاد همايى در ضمن شرح حال مؤسس آن, ميرزا عبدالحسين قدسى, مطالبى آورده است (تاريخ اصفهان…, ص111ـ 113; نيز ايمانيه, مجتبى, تاريخ فرهنگ اصفهان, مراكز تعليم از صدر اسلام تاكنون, اصفهان, دانشگاه اصفهان, 1355, ص173ـ 175). 10. معادن, ج2, ص70. گفتنى است از عبارت روايى (الكاسب حبيب الله) نوعى ايهام هم اراده شده است. 11. مهدوى, مصلح الدين, لسان الارض, يا تاريخ تخت فولاد, اصفهان, انجمن كتابخانه هاى عمومى اصفهان, 1370, ص99. 12. معادن, ج1, ص75. 13. براى شرح حال وى مهدوى, مصلح الدين, تذكره شعراى معاصر اصفهان, ص195. 14. مهدوى, مصلح الدين, تذكرةالقبور, ص170. 15. نقباء البشر…, ج1, ص354. (مرموق) به معنى شخص مورد توجه, برازنده, ارجمند, شايسته و قابل ستايش است. 16. تاريخ اصفهان…, ص113. 17. همان, ص118. 18. زندگانى حضرت آيةاللّه چهارسوقى, ص17. 19. همان, ص111. 20. تذكره شعراى معاصر اصفهان, ص523. 21. تذكرةالقبور…, ص170. 22. ايشان ظاهراً همان شيخ عبدالحسين بن عمران حويزى (1870ـ 1957م) معروف به (الخياط) شاعر نام آور و اديب دانشور عراقى است كه از او كتاب (فريدة البيان فى مدح الرسول الاعظم(ص) و اهل بيته الطاهرين(ع)) در نجف (مطبعة الغرى الحديثة, 1375ق/1955م) به چاپ رسيده و در دسترس است (نيز الخاقانى, على, شعراء الغريّ, او النجفيات, 12ج, نجف, المطبعة الحيدرية, 1373ق/1954م, ج5, ص231ـ266; و عوّاد, كوركيس, معجم المؤلفين العراقيين, فى القرنين التاسع عشر والعشرين, 3ج, بغداد, مطبعة الارشاد, 1969م, ج2, ص227). 23. معادن, ج1, ص166. ترجمه ابيات چنين است: كوشش آن بزرگان كه تو را محبوب خدا (حبيب الله) ناميدند, بيهوده نبوده و بى نتيجه نمانده است. تو در شايستگى ها به حد نصاب رسيده اى و در بزرگوارى ها نصيبى وافر فراهم آورده اى. بلندپايگى ات در هر انجمنى, ردايى نو از ثناى جميل, بر دوشت افكنده است. جامه اى همچون مهر فروزان [و همچون نامت نيّر و درخشان], كه همواره تابان است و با برآمدن آن, ماه تمام را در پرده غيبت مى نهد. تو با اين صفات پسنديده به يوسف ماننده اى, رخساره اى كه همدمان را بسان يعقوب شيفته و دلباخته كرده است. هرگاه من ياد وصف تو كنم, جانم ـ از آن رو كه به تو دل بسته است ـ از وصف تو بوى خوش مى شنود. 24. ميرزا حسن خان جابرى انصارى فرزند ميرزا على امين الوزراء (1287ـ1376ق) اديب, شاعر و نويسنده معاصر اصفهان است كه آثار قلمى بسيارى دارد (روضاتى, محمدعلى, زندگى نامه آيةاللّه چهارسوقى, ص131, پانوشت; و مهدوى, مصلح الدين, تذكره شعراى معاصر اصفهان, ص135; و مظاهرى, جمشيد, (حاج ميرزا حسن خان جابرى انصارى, مؤلف تاريخ اصفهان), وقف ميراث جاويدان, س5, ش3و4, (پاييز و زمستان1376), ص182ـ187; و اثرآفرينان, ج2, ص187). 25. معادن, ج1, ص ح. 26. نيّر خود در كتاب معادن (ج2, ص22) شرح حال پدر را آورده و در موارد بسيارى (از جمله ج1, ص هـ, و, 51, و ج2, ص44, و ج3, ص6) هم, از وى و آثار منظوم و منثورش ياد كرده است (نيز تهرانى, آقابزرگ, نقباءالبشر, ج1, ص206; و الذريعه, ج9, ص1246 و ج18, ص398 و ج19, ص280 و ج24, ص173; و معلم حبيب آبادى, محمدعلى, مكارم الاثار, 6ج (با صفحه شمار مسلسل) اصفهان, مؤسسه نشر نفائس مخطوطات, 1357ـ1364; ج6, ص2075; و جزى, عبدالكريم, رجال اصفهان, يا تذكرةالقبور, با حواشى و ملحقات سيد مصلح الدين مهدوى, چاپ دوم, [بى جا], [بى نا], 1328/1369ق, ص37, پانوشت; و روضاتى, محمدعلى, زندگانى حضرت آيةاللّه چهارسوقى, ص111; و مهدوى, مصلح الدين, تذكرةالقبور, ص169). گفتنى است شاعر اصفهانى ديگرى هم (واثق) تخلص مى كرده است (همايى, جلال الدين, تاريخ اصفهان, ص124). 27. محمدباقر فشاركى فرزند محمدجعفر, از فقهاى معاصر اصفهان (درگذشته به سال 1314ق) و صاحب آثارى در فقه و اصول است (براى شرح حال وى, مهدوى, مصلح الدين, تذكرةالقبور, ص164; و نيز اثرآفرينان, ج1, ص10). 28. تاريخ اصفهان, ص118. 29. معادن, ج1, ص144. 30. بخشى از ابيات (نصح الحبيب) به طور پراكنده در كتاب معادن آمده كه نگارنده از آن ميان, تنها چند بيت را برگزيد (معادن, ج1, ص3, 5, 7, 37, 72, 94, 102, 103, 104, 157, 170, و ج2, ص22, 70, 83, 172, و ج3, ص63, 95, 96) 31. همان, ج1, ص67. 32. همان, ج1, ص28; (شهر ربيع ثانى) مطابق ابجد, 1348 مى شود كه وقتى ده و دو (يعنى 12) از آن كسر شود, 1336 (سال وفات) به دست مى آيد. 33. والده نيّر, مرحومه صغرى دختر ميرزا محمدعلى, به سال 1364ق درگذشته است (همان, ج1, ص28). 34. استاد همايى شرح حال خاندان قدسى را به تفكيك آورده است (تاريخ اصفهان, ص111ـ124). 35. از اين جمله, يكصد ونود و هفت قرآن در قطع بزرگ نوشته شده است (معادن, ج2, ص73). گفتنى است قرآن رحلى بزرگ چاپ شده معروف به قرآن سراج الملكى يا چاپ ميرزا حسنعلى خانى كه به تصريح استاد همايى از همه قرآن ها كم غلط تر است (و تنها يك غلط دارد), به خط اوست (همان, ص118). 36. شرح حال او را مرحوم سيد مصلح الدين مهدوى نيز آورده است (تذكره شعراى معاصر اصفهان, ص375; و نيز تذكرةالقبور…, ص409; و جزى, عبدالكريم, رجال اصفهان…, ص38, پانوشت). 37. براى شرح حال او كتابى, محمدباقر, رجال اصفهان, ص185ـ187. 38. كتاب (تحفه فاطميه) يك بار با تقريظ محمدحسين فشاركى در سال 1328ق در اصفهان چاپ سنگى شده است (مشار, خانبابا, فهرست كتاب هاى چاپى فارسى, 5ج, چاپ دوم, تهران, [ بى نا], 1353, ج1, 1213), و بار ديگر با عنوان (ده گفتار پيرامون سيماى حضرت فاطمه(ع) در قرآن كريم) با تحقيق و تعليق سيد جواد ميرشفيعى خوانسارى در سال 1378 در تهران توسط بنياد پژوهشهاى علمى فرهنگى نور الاصفياء تجديد چاپ گرديده است. اما در الذريعه و ديگر فهرست هاى در دسترس, نامى از كتاب (شرعيات قدسى) برده نشده است. 39. براى شرح حال وى نيز كتابى, محمدباقر, رجال اصفهان;, ص436 و539, پى نوشت30. 40. ظاهراً شرح حال وى براى نخستين بار در كتاب تذكره شعراى معاصر اصفهان (مهدوى, مصلح الدين, ص376) آمده است (نيز قدسى, منوچهر, دولت ديدار, مجموعه اشعار و نوشته هاى استاد منوچهر قدسى, به كوشش بهزاد قدسى, با مقدمه مهدى نوريان, اصفهان, آترپات كتاب, 1377). 41. تاريخ اصفهان, ص112 و224. 42. معادن, ج1, ص ح. 43. همان, ج3, ص96. نامبرده در سال 1391ق وفات كرده و در نزد پدر و برادر خود دفن شده است (معلم حبيب آبادى, محمدعلى, مكارم الاثار, ج6, ص2076). 44. نيّر خود درباره نام خانوادگى اش مى نويسد: (موقع گرفتن سجل سر سلسله اين فاميل در اصفهان شدم. پس دو صبيه ام و حاجيه مادرشان همچنين اخوى (ميرزا عبدالله) و دختر و پسرشان (جمشيد) مع همشيره ام با اولاد اناث و ذكور (محمدعلى) و (آقا ابوالقاسم) را اجازه دادم همگى شناسنامه (نيّر) دادند) (معادن, ج1, ص174). 45. همان, ج3, ص64. 46. همان, ج2, ص22. 47. همان, ج1, ص3. 48. الغاشيه, 88, آيه3. 49. واقعه, 56, آيه3. 50. معادن, ج1, ص12. 51. هود, 11, آيه56. 52. معادن, ج1, ص20. 53. ابن عربى هم در فصوص در آغاز فصّ دهم (فص حكمة أحدية فى كلمة هودية) اين آيه شريفه را بدون هيچ اشاره اى به ربط آن با كلمه (هود) مى آورد (ابن العربى, محيى الدين, فصوص الحكم, با تعليقات ابوالعلاء عقيقى, چاپ افست, نوبت دوم, تهران, الزهراء, 1370, 106). براساس افاده شفاهى جناب آقاى مجيد هادى زاده پژوهشگر معاصر, هيچيك از شروح و حواشى چاپ شده فصوص هم بدين نكته ظريف متفطّن نشده اند. 54. معادن, ج1, ص142. 55. همان, ج1, ص153. 56. همان, ج1, ص167ـ170. 57. به عنوان نمونه توجه مى دهد كه (يومئذ) در همه جاى قرآن به جز دو مورد (هود, آيه66 و معارج, آيه11) به فتح (ميم) ولى در اين دو آيه به كسر آن است, و يا اينكه كلمات (مؤمنين), (خالدين) و (صالحين) به ترتيب در سوره هاى كهف, آيه80, حشر, آيه17 و تحريم, آيه10, برخلاف معهود, مثنّى است و نبايد به صورت جمع مذكر سالم قرائت شود; و يا الفاظ مثلّث, مثل (جنّة), (جِنّة), (جُنّة) (به ترتيب در بقره, آيه265, اعراف, آيه184 و مجادله, آيه17) را فهرست كرده است (معادن, ج1, ص167). 58. معادن, ج1, ص161ـ166; البته در بالاى برخى صفحات اين رساله, عنوان (الآيات الموزونة) قيد شده است. 59. نيّر خود در آغاز اين رساله آورده است: (البحور المنظومة بين متقدمى شعراء العرب ستة عشر بحراً كلّها كان موجوداً فى القرآن لكن لايُفهم بعضُها فى بادئ الرأى لخفائها) (معادن, ج1, ص161). 60. نيّر اين آيات را كه غالباً در قالب يك مصراع قرار گرفته, با افزودن نيم بيتى ديگر ـ با رعايت قافيه و تا حدودى معنا ـ در قطعاتى منظوم عرضه كرده است. 61. نمونه اين صنعت, آيه شريف (ذلك كفّارة أيمانكم) (مائده, آيه89) است كه هم با آهنگ (مفتعلن مفتعلن فاعلن) و هم با وزن مثنوى (فاعلاتن فاعلاتن فاعلات) سازگار است. گفتنى است اهلى شيرازى, محمد بن يوسف بن شهاب (858 ـ942ق) شاعر و صوفى دوران صفويه در مثنوى (سحر حلال) خود با مطلع (اى همه عالم برِ تو بى شكوه/شوكت خاك درِ تو بيشِ كوه) هفتصد بيت ذوبحرين و ذو قافيتين را به نظم آورده و اعجاب همگان را برانگيخته است, بيت زير از آن منظومه است: خواجه در ابريشم و ما در گليم عاقبت اى دل همه يكسر گليم تمام ابيات اين مثنوى بسان آيه شريفه, با دو آهنگ ياد شده, هماهنگ است (معادن, ج1, ص11 و ج2, ص101). مثنوى بلند سحر حلال هم به صورت جداگانه (سحر حلال, چاپ سنگى, تهران, بى نا, 1316ق) و هم در ضمن ديوان وى (كليات اشعار مولانا اهلى شيرازى, تهران, سنايى, 1344, ص620 ـ650) به چاپ رسيده است (نيز براى شرح حال اهلى شيرازى, اثرآفرينان…, ج1, ص330). 62. مثال آن, آيه شريفه (لاتدعُ مع الله إلهاً آخر) (قصص, آيه18) است. 63. در اين باره كتاب ارزشمند معجم آيات الاقتباس, تأليف حكمت فرج البدرى, (بغداد, دارالحرية, 1400ق/1980م) تقريباً فصل الخطاب است. كوشش هاى ديگرى هم اخيراً در ايران به انجام رسيده كه رساله نيّر از همه آنها گوى سبقت را ربوده است (نيز, خرمشاهى, بهاءالدين, دانشنامه قرآن و قرآن پژوهى, ج2 (با صفحه شمار مسلسل) تهران, دوستان ـ ناهيد, 1377, ص63, ذيل مدخل (آيات موزون افتاده قرآن كريم)). 64. معادن, ج2, ص82. 65. شروع كتاب با سه بيت در توسل به اهل بيت(ع), نقل شعر منسوب به آن بزرگواران, انشاد اشعار بسيارى به عربى و فارسى در مدح و رثاى آنان, ذكر اشعار خود و پدرش در همين باره, تاريخ شعرى وفيات معصومين(ع), شرح و حل برخى از احاديث مشكل, ذكر شبهات مخالفان كه در اشعارشان آمده و مؤلف با همان وزن و قافيه بدان ها پاسخ گفته است, نقد وهابيت و بابيّت, جدول تاريخ زندگى چهارده معصوم و… از جمله مطالبى است كه مستقيم يا غير مستقيم بيانگر عشق مؤلف به خاندان عصمت و طهارت است, چنانكه قريب سى صفحه از جلد اول كتاب معادن (111ـ141) و پانزده صفحه از جلد سوم (43ـ56) را به موضوع تولّى و تبرّى اختصاص داده است. 66. قصيده اى عربى در مدح اميرمؤمنان(ع) را هم در بخش ديگرى از مقاله خواهيم آورد. 67. معادن, ج1, ص122. 68. همان, ج3, ص54. 69. همان, ج3, ص55. 70. در كتاب معادن (ج1, ص139) يكى از سروده هاى دوران كودكى اش آمده است. 71. تاريخ اصفهان…, ص118. 72. تذكره شعراى معاصر اصفهان, ص524. 73. معادن, ج1, ص ح; (مجلّى) يا (سابق) به اسبى گويند كه در ميدان مساب


صفحه 7

تلاشى ناموفق در معرفى اثرآفرينان
قاسمى رحيم

اثرآفرينان, زندگينامه نام آوران فرهنگى ايران ( از آغاز تا سال 1300هجرى شمسى), 6 جلد, انجمن آثار و مفاخر فرهنگى, 1377 ـ 1380 .
مجموعه 6جلدى (اثرافرينان) كه تحت اشراف جناب آقاى سيد كمال حاج سيد جوادى و دكتر نوائى تأليف و در قالبى چشم نواز به بازار عرضه گشته, تلاشى است در معرفى انديشمندان و هنرمندانى كه با آفرينش آثارى در گسترش فرهنگ و تمدن اسلامى سهيم بوده اند. در مقدمه ضمن گلايه از بى تفاوتى و رويگردانى نسل جوان از فرهنگ و فرهنگ سازان, آن را بدين سبب دانسته كه كمتر كسى در اين انديشه بوده كه با يار نو به زبان او سخن بگويد و گناه اين امر را متوجه اهل تحقيق دانسته, چرا كه اين قوم بر دو دسته اند:
(گروهى آنچنان تخصصى به پژوهش پرداخته كه فقط عده اى خاص مى توانند از حاصل آن بهره مند شوند و گروهى ديگر چنان به دور از اسلوب هاى تحقيق و پژوهش به اين كار مبادرت كرده اند كه حاصل آن جز هويت زدايى و كمرنگ و بى بها نمودن اين مهم نتيجه اى دربر نداشته است.)
مجموعه اثرآفرينان به اين اميد تهيه شده كه فرهنگى جامع الاطراف براى اعلام و شخصيت هاى علمى و فرهنگى ايرانى باشد كه ضمن جامعيت از صحت و دقت و روانى و گويايى و ايجاز برخوردار باشد; كتابى كه منحصراً اثرآفرينان اين سرزمين را در زمينه هاى دينى و علمى و ادبى و هنرى معرفى كند و به آنان حلقه هاى زنجير علم و معرفت اين مرز و بوم را نشان دهد.
1. اولين مطلبى كه باعث تعجب خواننده مى شود محدود كردن (اثرآفرينان) از ابتدا تا سال 1300هـ.ش تنها در 6 جلد كتاب است و پر واضح است كه تنها ثبت اسامى اثرآفرينان سيزده قرن, حجمى بيش از اين را اشغال مى كند, چه رسد به معرفى آثار و شرح احوال آنان. و شگفت آورتر اين كه نام بسيارى از صاحبان آثار مكتوب و بزرگان علمى و فرهنگى در هيچ جاى اين مجموعه به چشم نمى آيد و نام هايى چون: اسماعيل سياه حكّاك و نگين تراش, زين العابدين, خطاط و نقاش و منبّت كار و مذهّب, حسين تهرانى, نوازنده تنبك, اسدالله اصفهانى, شمشيرساز, كوفته گر طلا و نقره بر روى فولاد و فلزات سخت و موارد بسيار ديگر در كنار نام دانشوران علوم مختلف اسلامى جاى داده شده. همچنين نام صدها خطاط و نقاش به نقل از (احوال و آثار خوشنويسان) و… در مجموعه جاى گرفته كه با وجود منابع جامعى كه اين مطالب از آنها گرفته شده نيازى به بازگو كردن دوباره آنها در اين مجموعه آن هم بدون افزودن مطلب جديد و قابل توجه نبود.
2. اشكال ديگر كتاب تنظيم نامناسب آن است. از آنجا كه در اين مجموعه به شيوه الفبايى و براساس نام افراد به شرح حال آنان پرداخته شده, در موارد بسيارى شرح حال آنان تحت عناوينى جز نام و شهرت متداول آنان آمده و در برخى موارد دوبار به شرح حال افراد پرداخته شده.
3. مهم ترين اشكال وارد بر اين مجموعه, فقر منابع و كمبود اطلاعات درباره مؤلفين و آثار آنان است كه تنها اشاره به منابع مهم و دست اولى كه در شرح حال افراد از آنها استفاده نشده, خود موضوع مقالى مستقل خواهد بود. شرح حال بسيارى از دانشوران عصر اخير در كتبى چون گنجينه دانشمندان و آئينه دانشوران و… در زمان حيات آنان نگاشته شده كه طبعاً ناقص بوده و تنها به مقطع خاصى از حيات علمى و فرهنگى آنان پرداخته و فراهم آورندگان اين مجموعه نيز به نقل همان مطالب اكتفا نموده و از تلاش هاى علمى صورت گرفته در مقاطع بعدى و حتى از مدت حيات آنان بى اطلاع بوده و سخنى به بيان نياورده اند.
4. از آنجا كه نام مجموعه (اثرآفرينان) نهاده شده توقع اين است كه مهم ترين آثار برجاى مانده معرفى و ذكر شود; ولى اين انتظار نيز چنانچه خواهد آمد برآورده نشده و اطلاعات مربوط به آثار معمولاً ناقص و نارساست و پيداست كه مؤلفين, آثار معرفى شده را از طريق فهرست ها شناسانده و تماس مستقيم با خود آثار نداشته اند. گذشته از اينها اشتباهاتى در زمينه معرفى افراد يا آثار به چشم مى خورد كه وجود آن در چنين مجموعه اى باعث سلب اطمينان و اعتماد به دقت علمى پديدآورندگان آن مى گردد.
نمونه هايى از اشكالات و كاستى هاى چهار جلد اول كتاب بدين شرح است:
1. ج3, ص130: (رفيعا گيلانى, رفيع الدين محمد/ محمد رفيع بن فرج رشتى مشهدى (وف1106) عالم و حكيم معروف به ملا رفيعا ـ رفيعا ـ ميرزا رفيعا و رفيع الدين, مقيم مشهد بود. فرزندش چون ساكن بيدآباد اصفهان بود به بيدآبادى معروف است. قزوينى در تتميم امل الآمل او را بسيار ستوده است.)
جملات فوق نشانگر اين است كه نويسنده سه شخصيت همنام را يكى پنداشته و بدون توجه به فاصله زمانى دوره حيات آنان تحت يك عنوان از آنان ياد كرده و آنها عبارتند از:
1. مولى محمد رفيع بن فرج گيلانى ساكن مشهد مقدس كه ترجمه او در تتميم امل الآمل ص159ـ161 به تفصيل ذكر شده, معروف به (ملارفيعا);
2. ميرزا رفيع الدين محمد نائينى (م1082) معروف به (ميرزا رفيعا);
3. مولى محمد رفيع گيلانى بيدآبادى پدر آقا محمد بيدآبادى (م1198هـ).
ترجمه شخص اخير نيز در تتميم امل الآمل (ص162) پس از ترجمه همنام وى محمد رفيع بن فرج گيلانى آمده است.
القابى كه در عنوان بالا ذكر شد بار ديگرد ر صفحه 131 كتاب براى ميرزا رفيع الدين نائينى ذكر شده و آمده: (به او رفيعا, آقا رفيعا, ميرزا رفيعا, رفيع الدين نيز گفته اند.)
2. ج2, ص104: (بيدآبادى, آقا محمد صوفى, حكيم, اديب ـ او در فلسفه پيرو وحدت وجود بود. از اين رو بعضى از علماى متشرّع و متعصّب در اعتقاد او طعن مى زدند.) براى آشنايان با مقام بلند آقا محمد بيدآبادى موقعيت و اعتبار وى نزد علماى عصر جملات فوق بسيار عجيب است; چرا كه نه تنها اطلاق صوفى بر حكيم و عارف متشرّعى چون آقا محمد بيدآبادى صحيح نيست, اعتبار وى نيز نزد علماى زمان به حدى بوده كه امثال مرجع بزرگ زمان ميرزاى قمى از او طلب دستورالعمل اخلاقى مى نموده و بسيارى ديگر از علما به شاگردى او مفتخر بوده اند.
چنين قضاوت نابه جايى ناشى از عدم دقت در منبع مطلب گزارش شده است:
در (ريحانةالادب) پس از شرح احوال آقا محمد بيدآبادى از شاگرد وى مولا محراب گيلانى نام برده و مى نويسد: (ملا محراب نيز از مشاهير حكما و عرفا… به وحدت وجود معتقد بود و در زمان خود مطعون جمعى از اهل فضل گرديد.)1
3. ج3, ص396: (شيخ زاهد گيلانى ثانى ابراهيم بن عبدالله (م1119) وى عموى حزين لاهيجى صاحب تذكره بوده. او مقدمات را در لاهيجان نزد پدرش و ملاعلى نورى فرا گرفت و در شاعرى و خوشنويسى و ترسّل مهارت يافت, هفت قلم را نيكو مى نوشت… هنگامى كه با پدر خود به لاهيجان سفر كرده بود, مدت يكسال نزد عموى خود به تحصيل مشغول شد و خلاصة الحساب را نزد او فراگرفت. وى سپس به خدمت حسين عليشاه رسيد… از آثار وى: حاشيه بر المختلف علامه… حاشيه بر كشاف… القصائد الغراء… ديوان شعر.)
در اين بخش شرح حال سه نفر در هم ادغام شده و تحت يك عنوان آمده:
1. شيخ ابراهيم گيلانى عموى حزين لاهيجى كه به گفته حزين ده سال پيش از والد علامه وى كه متوفاى 1127 است, در لاهيجان به رحمت ايزدى پيوسته و در شاعرى و خوشنويسى و ترسّل مهارت داشته.2
2. شيخ زاهد ثانى گيلانى از شاگردان آخوند ملاعلى نورى كه پس از تحصيل علوم خدمت حسينعلى شاه رسيده و در سال 1222هـ. در سفر حج در كاظمين وفات يافته.3
3. شيخ محمدعلى حزين لاهيجى كه به نوشته خود وى در سفر به لاهيجان به اشارت والد رساله خلاصة الحساب را در خدمت عمّ مرحوم (شيخ ابراهيم گيلانى) استفاده نموده است.4
از تأليفات ياد شده نيز سه عنوان اول نوشته شيخ ابراهيم گيلانى (م1117) و ديوان شعر سروده شيخ زاهد ثانى گيلانى5 (م1222هـ) است.
4. ج3, ص4: (دارابى شاه محمد بن محمد (س11ق) تذكره نويس, نويسنده و شاعر. وى گاهى عارف و گاهى شاه تخلص مى كرد… مدتى در خدمت شيخ بهاءالدين عاملى شاگردى كرد… از آثار او تذكره لطايف الخيال, لطيفه غيبى, معراج الكمال.)
در اين قسمت بين دو شخصيت همنام خلط شده به اين شرح:
1. شاه محمد دارابجردى كه به نوشته الذريعه به همين عنوان در تذكره صبح گلشن ذكر شده و در آن گفته شده كه وى از علماى مهاجر به هندوستان بوده كه در همان ديار به شهادت رسيده و در شعر تخلص (شاه) به كار مى برد.6
2. مولى شاه محمد اصطهباناتى دارابى متخلص به (عارف) كه به نوشته الذريعه مقرّ و مدفن او در شيراز بوده, و از اساتيد مولى محمد مؤمن جزائرى صاحب (طيف الخيال) و شيخ محمدعلى حزين لاهيجى و سيد قطب الدين ذهبى شيرازى (م1173هـ) بوده و كتاب معراج الكمال وى به خط مؤلف نزد شاگرد اخير بوده است.7
علامه طهرانى پس از ذكر (ديوان مولانا عارف الاصطهباناتى) مى نويسد:
(وبالجملة فالمولى شاه محمد العارف الاصطهباناتى مؤخّر بقليل عن المولى شاه محمد الدارابى او الدارابجردى, مؤلف تذكرة الشعراء ـ المتخلص بشاه والمقتول فى بلاد الهند).8
از ميان آثار ذكر شده, تذكره (تذكرةالشعراء المعاصرين) تأليف دارابجردى و لطايف الخيال, لطيفه غيبى و معراج الخيال تأليف عارف اصطهباناتى است. گفتنى است كه شاه محمد دارابجردى مجدداً در ص310 عنوان شده و تخلص او (شاه) ذكر شده.
5. ج3, ص247: (سكوت شيرازى ميرزا ابوالقاسم… شاعر صوفى معروف به (سكوت) و (ميرزا بابا)…)
در اينجا نيز بين ميرزا ابوالقاسم شريفى ذهبى (م1286هـ) ملقب به (ميرزا بابا) و ميرزا ابوالقاسم حسينى شيرازى (م1239هـ) ملقب به (سكوت) خلط شده.
چند نمونه از معرفى هاى بسيار ناقص اين مجموعه از اين قرار است:
1. ج3, ص118: (رضاى اصفهانى ابوالمجد شيخ محمدرضا حسينى (س چهاردهم ق) شاعر. وى از نوادگان محمدباقر اصفهانى صاحب كتاب الايراد والاصدار بود كه در اصفهان متولد شد و شيخ محمدرضا در سرودن شعر توانا بود.)
شاعر مورد اشاره كسى جز (فقيه اصولى حكيم متكلم رياضيدان شيخ ابوالمجد محمدرضا نجفى) نيست كه تحت عنوان ابوالمجد اصفهانى ذكر شده است. كتاب (الايراد والتصدير) نيز كه به شيخ محمدباقر منسوب شده تاليف نواده او شيخ ابوالمجد است.
2. ج3, ص 120: (رضاى قمشه اى) آقا محمدرضا (وف1306) شاعر….)
اين شاعر نيز حكيم عارف الهى آقا محمدرضا قمشه اى معروف به صهباست كه در جلد 4, ص 356 عنوان شده است.
3. ج1, ص246: (اسدالله رشتى فرزند سيد محمدباقر (س سيزدهم ق) خطاط. در اصفهان ساكن بود و همان جا درگذشت. از آثار او قطعه اى به خط نستعليق…)
اين خطاط, فقيه عاليمقدار حاج سيد اسدالله شفتى فرزند فقيه نامدار سيد محمدباقر حجةالاسلام شفتى است كه در ج2, ص267 تحت عنوان حجةالاسلام ثانى بيدآبادى عنوان شده.
4. محقق رياضيدان نامدار مرحوم ابوالقاسم قربانى و آثار وى در اين مجموعه اينگونه معرفى شده:
ج4, ص336: (ابوالقاسم قربانى (سال چهاردهم, ش )…
آثار وى: جبر براى سال سوم دبيرستان ها, جبر و مثلثات سال ششم طبيعى, حل المسائل مكانيك…). چنانچه مشاهده مى شود هيچ يك از آثار مهم استاد فقيد ياد نشده از آن جمله:
1. دو رياضيدان ايرانى و شمّه اى درباره عددهاى متحاب. چاپ 1347ش
2. رياضيدانان ايرانى از خوارزمى تا ابن سينا, چاپ 1350ش
3. زندگينامه رياضيدانان دوره اسلامى از سده سوم تا سده يازدهم هجرى, چاپ 1365ش
4. كاشانى نامه, احوال و آثار غياث الدين جمشيد كاشانى, چاپ دوم 1368ش
5. نسوى نامه, تحقيق در آثار رياضى على بن احمد نسوى, چاپ دوم
6. فارسى نامه, احوال و آثار كمال الدين فارسى, رياضيدان و نورشناس ايرانى, تهران 1362ش
7. بوزجانى نامه, زندگى و آثار ابوالوفا بوزجانى, با همكارى محمدعلى شيخان, 1371ش
8. بيرونى نامه, تحقيق در آثار رياضى استاد ابوريحان بيرونى.
9. تحرير (استخراج الاوتاد) تاليف استاد ابوريحان بيرونى, تهران 1355ش
5. ج1, ص269: عالم مجاهد حاج آقا جمال الدين نجفى با عنوان امام جمعه تهران ياد شده است كه به كلى عارى از صحّت است و دوران اقامت اين عالم مجاهد در تهران ايام تبعيد ايشان به شمار مى رفته.9 همچنين در ج1, ص269 درباره برادر مكرم ايشان حاج آقا نورالله اصفهانى (پيشواى حركت ضد طاغوتى) كه در قالب مهاجرت به قم صورت گرفت آمده: در مهاجرت علماى اصفهان به قم همراه آنان بود!!
6. ج1, ص295 در شرح حال امام راحل قدس سرّه آمده:
فلسفه را از آيةاللّه شيخ محمدعلى شاه آبادى فراگرفت… از محضر حاج سيد محسن امين و حاج شيخ عباس محدث قمى و سيد ابوالقاسم دهكردي… بهره مند گشت. از آثار وي… (تهذيب الاصول). در حالى كه حضرت امام(ره) پس از اتمام فراگيرى فلسفه اسلامى جهت كسب عرفان به محضر پر فيض آيةاللّه شاه آبادى راه يافته و فلسفه را نزد مرحوم سيد ابوالحسن رفيعى قزوينى تحصيل نمودند. همچنين ايشان نزد هيچيك از سه عالم بزرگوارى كه به عنوان اساتيد ايشان ياد شد, تلمذ ننموده و تنها از آنان اجازه نقل حديث دريافت كرده اند.
تهذيب الاصول نيز تأليف ايشان نبوده, بلكه توسط شاگرد گرامى وى آيةاللّه سبحانى از تقريرات درس ايشان تنظيم شده.
برخى از بزرگان عصر اخير كه به صورت ناقص معرفى شده و با وجود شهرت فراوان حتى سال وفاتشان مشخص نشده است, عبارتند از:
1. شيخ محمدرضا طبسى (1324ـ ز1391ق)
2. سامت قزوينى (1321ـ ز1362ق)
3. ميرزا عبدالحسين غروى تبريزى (1335ـ ز1391)
4. سيد مهدى غضنفرى (1335ـ ز1391)
5. شيخ محمدتقى ستوده (تو1340ق)
6. عباسعلى اديب حبيب آبادى (ق13)
7. شيخ موسى زنجانى (تو1328)
8. سيد عبدالحسين طيب (تو1310)
9. شيخ عباس صفايى (تو1322)
10. شيخ محمدرضا دستجردى (تو1305) نمونه اى از اشكالات مربوط به كتابشناسى:
1. ج2, ص284: (علامه مجلسى ترجمه رساله حسنيه را به فارسى در انتهاى كتاب حليةالمتقين خود به طور كامل نقل كرده است.)
از آنجا كه رساله مزبور در برخى چاپ هاى كتاب حليةالمتقين همراه با آن به چاپ رسيده, نويسنده گمان كرده كه رساله حسنيه نيز بخشى از كتاب است و مترجم آن را علامه مجلسى پنداشته است!
2. ج2, ص366: ضمن شمارش آثار آقا رضى الدين خوانسارى آمده:
(المائدة السماويه يا الأطعمة والأشربه… اين كتاب متمم مشارق الشموس… است)
كتاب مائده سماويه كه براى شاه سليمان صفوى به فارسى تاليف شده هيچ نسبتى با مشارق الشموس كه تأليفى فقهى به زبان عربى است ندارد. نويسنده سپس (شرح كتاب الصوم والاعتكاف از شرح الدروس) را جزو آثار خوانسارى ذكر مى كند كه متمّم مشارق الشموس, همين اثر است نه مائده سماويه و ثانياً خوانسارى دو كتاب صوم و اعتكاف دروس را كه پدرش شرح نكرده بود, شرح نموده, نه اينكه وى اين دو كتاب را از شرح الدروس پدرش شرح كرده.
و عجيب تر اينكه يكى ديگر از آثار خوانسارى بدين گونه معرفى شده:
(شرح حديث البيضة كه در كافى آمده در احوال سفرا و كيفيت غيبت)
رساله مورد اشاره به همراه مائده سماويه به چاپ رسيده و موضوع آن پاسخ به سؤالى در زمينه قدرت الهى و مباحث مربوط به خداشناسى است نه احوال سفرا و كيفيت غيبت.
3. ج4, ص163: اثر مكتوب عبرت نائينى را (مدينة الادب يا نامه فرهنگيان مشتمل بر شرح حال 35 شاعر معاصر خود) ذكر كرده است. خوشبختانه هر دو اثر با ارزش عبرت چند سالى است كه منتشر گرديده و جايى براى توهم اتحاد آن دو باقى نمانده است.
4. ج3, ص56: يكى از آثار آيةاللّه سيد ابوالقاسم دهكردى اينگونه معرفى شده:
(الوسيله) يا (وسيلة النجاة) يا (وسيلة المنابر) يا (منبر الوسيله) يا (وسيلة المعاد) در 2بخش.
از آنجا كه فايده چندانى در ذكر ساير خطاها و كاستى هاى اين اثر كه چندين برابر مقدارى است كه ذكر شد به نظر نمى رسد با ذكر نمونه جالبى از معرفى يكى از تفاسير مهم و مشهور شيعه سخن را ختم مى كنيم.
ج2, ص25: از جمله آثار وى (البرهان فى تفسير القرآن) در 6مجلد, گردآورى خبرهايى در زمينه تفسير از كتاب هاى ناشناخته كهن!1. ريحانة الادب, ج1, ص301. 2. تاريخ و سفرنامه حزين, ص147ـ 148. 3. تذكرة القبور, سيد مصلح الدين مهدوى, ص302. 4. تاريخ و سفرنامه حزين, ص167. 5. الذريعه, ج9, ص399. 6. همان, ص996. 7. همان, ص665. 8. همان, ص666. 9.براى شرح حال ايشان ر.ك: تذكره مهدوى, ص236 و تاريخ علمى و اجتماعى اصفهان.


صفحه 8

مجموعه اشتباه يا كارنامه راهنما
نورى محمد

(نقد و بررسى بخش فقه) كارنامه نشر81, تهران, خانه كتاب, 1381, 2100ص, دو جلد, رحلى. مقدمه
به منظور تكميل اطلاعات پژوهشى مأخذشناسى جامع فقه اسلامى كه آخرين مراحل پژوهشى خود را مى گذراند, سرى به كارنامه نشر81 زدم. در بدو ورود و تورق چند صفحه, مشكلاتى در آن يافتم; با مطالعه بيشتر مشكلات بيشترى در آن ديدم. اين مشكلات را به قصد تذكار و به اميد اصلاح مى نويسم.
در اين دو دهه كه به كتابشناسى هايى مشغول بوده و برخى را به چاپ سپرده ام, رنج و مشقات چنين كارهايى را با تمام وجود لمس مى كنم و هرگز خود را در موضع نقد هيچ كار كتابشناسى قرار نداده ام. زيرا نقد و نقادى اينگونه كارها را در حوزه كسانى مى ديدم كه شخصاً مشكلات و سختى هاى آن را حس نكرده و از بيرون گود, نداى لنگش كن را سر مى دهند. اما پس از مطالعه اين كار و نسبت سنجى آن با هزينه برى هاى آن, بر خود فرض دانستم نقدى بنويسم. پژوهشگرانى با هزينه هاى شخصى و بدون مصرف بودجه عمومى به كارهايى پرداخته و انتشار داده اند. اگر مشكلى در كار آنها هم باشد, چندان گزنده نيست. ولى طرح هايى كه با هزينه برى بالا اجرا مى شود, لزوماً بايد از اتقان و استحكام لازم برخوردار و مهم تر آنكه رو به رشد و كامل تر شدن باشد. به ويژه طرح هايى كه از سوى متصديان فرهنگ كشور منتشر مى شود از هر نظر بايد الگو و خط دهنده باشد; وگرنه مشمول ضرب المثل (اگر متولى امام زاده, حرمت امام زاده را رعايت نكند از ديگران چه انتظار) مى شود. اگر خانه كتاب مديريت لايقى را براى توليد آثار برتر ايجاد نكند, نشريات آن نسبت به مجلات مشابه عقب تر باشد, كتابشناسى هاى آن استحكام مضبوط را نداشته باشد و ديگر پروژه هاى آن در قواره و ضابطه هاى مقبول عرضه نشود, بايد فاتحه اى به جسد پژمرده فرهنگ و پژوهش خواند. چنين طرح هايى اگر در ارتقاى فرهنگ و توسعه علمى كشور مؤثر نباشد حتماً در چرخه فرهنگى, نقش واگرد و عقب گرد را ايفا مى كند; يعنى به جاى ايجاد بستر مناسب و الگوپردازى, با طرح الگوى بد يا عرضه اطلاعات غلط يا اطلاعات درجه دوم و بدون اولويت مانع توسعه فرهنگى خواهد شد.
كارنامه نشر, كتابى است كه سالانه از سوى خانه كتاب منتشر مى شود. كارنامه نشر81 در ارديبهشت 1382 نشر يافت و زود هنگامى نشر آن تحسين مى طلبد. زيرا همچون پاره اى طرح هاى اطلاع رسانى نيست كه بعد از چند سال منتشر شود و در واقع اطلاعات آن سوخته شود. همچنين بر سختى كار وقوف كامل دارم و در همين جا براى همه پژوهشگران و مديران پژوهشى آن قلباً آرزوى توفيق بيشتر مى كنم. آقاى رنجبرى مديرعامل خانه كتاب در مقدمه اى كه بر اين اثر نوشته, مؤسسه خانه كتاب را خادم حوزه نشر دانسته و از نويسندگان تقاضا كرده كه اطلاعات را كنترل كنند و كاستى ها را اعلام نمايند. من هم خواهش ايشان را پاسخ گفته و ساعاتى را به مداقه و مطالعه در بخش فقه كارنامه نشر سپرى كردم.
جايگاه فقه در كارنامه نشر: تمامى منابع در يازده بخش تنظيم شده است. از اين يازده بخش, فصلى به دين اختصاص يافته است. در دين, منابع اسلام در قسمت ويژه اى اطلاع رسانى شده است. در دين اسلام, رده 3/297, صفحات 230 تا 269 به فقه و اصول اختصاص دارد. آنگونه كه در مقدمه (نويسنده اين مقدمه مذكور نيست و مناسب بود نام ايشان ذكر مى شد) آمده است اطلاعات براساس رده بندى ديويى طبقه بندى شده است.
نگاهى نقادانه از منظر فن رده بندى بر اين اثر را به فرصت ديگرى موكول مى كنم. آنچه در اين مقاله عرضه مى شود فقط رو كردن اشتباهات و خطاها در تعيين موضوع آثار فقهى و تشخيص محتوا و مطاوى آن آثار است.
ساختار و طبقه بندى اطلاعات منابع: منابع فقهى و اصولى براساس رده بندى ديويى ذيل هشت عنوان تنظيم شده اند. اين عناوين عبارتند از:
اصول فقه
آثار كلى
فقه اهل سنت
رساله عمليه فقه شيعه
عبادات
احوال شخصيه (مناكحات)
مباحث و احكام حقوقى, ادارى و سياسى
تاريخ فقه و اصول

هشت عنوان مزبور, به اشتباه نه(9) شماره دارد; يعنى تا شماره هفت تسلسل دارد و شماره هشت مفقود و پس از آن شماره نه (39/297) آمده است.
ترتيب اين عناوين منطقى و علمى نيست. هر اهل فنى با نگاه اجمالى به اين عناوين فقدان نظام منطقى آن را خواهد يافت. فقه مانند ديگر علوم, بدنه اى چهار بعدى دارد: تاريخ, مسائل و موضوعات, مبانى و مبادى و تحقق عينى يا جامعه شناختى. در كنار اين چهار بعد كه مربوط به ماهيت يك علم است, كليات و روش شناسى هم قابل طرح است و با احتساب آنها هر علم شش بعد درونى و بيرونى دارد. كليات در واقع آثارى همچون كتابشناسى ها, دائرةالمعارف ها, نشريات و كتابخانه هاى تخصصى و مانند آنها را تشكيل مى دهد.
اگر در شاخه بندى آثار فقهى اين چارچوب منطقى ملحوظ نشود و بدون ضابطه هاى علمى به طبقه بندى بپردازيم, نمى توان به درستى آثار فقهى را دسته بندى كرد. هشت عنوان موجود به دور از تجربه هاى محتوايى فقه و بدون توجه به عرف فقيهان تدوين شده است. البته اينجانب به محذورها توجه دارم و به طور كلى با همه شاخه ها مخالفتى ندارم, اما برخى از آنها مشكل زاست. عناوين پيشنهادى ام اين گونه است:
كليات
اصول فقه
تاريخ (منابع مربوط به تاريخ فقه و اصول فقه و زندگينامه فقيهان و اصوليان)
آثار كلى (آثارى كه به اكثر يا همه مسائل فقه مى پردازد)
عبادات (كتاب هاى استدلالى در زمينه روزه, نماز, طهارت و…)
فتاوا و پرسش و پاسخ ها (رساله هاى عمليه و ديگر آثارى كه مسائل فقهى را بدون استدلال مطرح مى كند)
احوال شخصيه (آثار فقهى كه به مسائل شخصى مى پردازد)
نظام ها (آثار فقهى كه به مسائل عمومى مى پردازد)
مذاهب سنى (همه عناوين مزبور, البته غير از كليات, اصول فقه و تاريخ, مربوط به فقه شيعه است ولى در اينجا فقط منابع فقهى سنى را در رده هاى پنج گانه مزبور معرفى مى كند)
تشخيص موضوع آثار: تشخيص محتواى اثر و اينكه چه عنوانى بر آن منطبق است اولين اصل در كتابشناسى است. اشتباه در تمييز آثار, موجب خطاهاى زيادى مى شود; به ويژه در كتابشناسى هايى كه به شيوه ايندكس عمل مى كنند و منابع را طبقه بندى موضوعى مى نمايند. زيرا اينان بايد با تحليل صحيح از موضوع هر اثر آن را در جايگاه موضوعى خاص خود قرار دهند. متأسفانه كسانى كه متصدى كارنامه نشر يا حداقل بخش فقه آن بوده اند, قدرت چنين تشخيصى را ندارند. به برخى از اشتباهات در اين زمينه اشاره مى شود:
1. موضوع كتاب دفترچه يادداشت يا وصيت نامه بغلى (ش3676) در وصيت است و بهتر بود در بخش احوال شخصيه مى آمد.
2. مدخل 3693 با عنوان الانوار البهيه في القواعد الفقهية, موضوعش (قواعد فقهى) است و به اشتباه در بخش اصول فقه آمده است.
3. مدخل 3695 با عنوان البحوث الهامه في المكاسب المحرمه اساساً فقهى و مربوط به احكام كسب ها و تجارت هاى حرام است, ولى به اشتباه در بخش اصول فقه آمده است.
4. كتاب التشريع الاسلامى: مناهجه ومقاصده (شماره 3701) اصولى نيست و داراى مباحث فقهى و بعضاً فلسفه فقهى است ولى در بخش اصول فقه جاى گرفته است.
5. كتاب سيرى در اصول كافى (شماره 3710) در زمره آثار اصول فقه آمده كه غلط فاحش است.
6. شرح جامع مثنوى معنوى (شماره3713) نيز اصول قلمداد شده است كه اشتباه است.
7. فقه و عمل (شماره3722) قطعاً اصولى نيست, ولى در بخش اصول فقه آمده است. بهتر است بخش جديدى با عنوان فلسفه فقه در نظر گرفته شود و اين گونه آثار كه به مبانى و مبادى يا مباحث ريشه اى و اساسى فقه مى پردازد در آنجا آورده شود.
8. مدخل شماره 3736, مبانى تشريع اسلامى, قطعاً اصول فقه مصطلح نيست و به اشتباه در فصل اصول فقه آمده است. اين اثر به مسائل فلسفه فقه پرداخته است.
9. مدخل شماره 3738 با عنوان مجمع تشخيص مصلحت نظام به يك نهاد حقوقى در ايران يا نهاد قانون گزارى مى پردازد و كتاب اصولى نيست.
بهتر است بخشى براى نهادهاى فقهى و حقوقى در نظر گرفته شود يا در بخش كليات آورده شود.
10. كتابى با عنوان مجموعه سؤالات متون فقه در بخش اصول فقه آمده است, در حالى كه فقهى است و مناسب است براى آموزش فقه رده اى در نظر گرفته شود يا در كليات آورده شود.
11. مسائل من الفقه الاستدلالى (شماره3740) با اينكه حتى عنوانش گوياى فقهى بودن آن است, در رده اصول فقه آمده است.
12. كتاب مناسبات رهبرى و مرجعيت در نظام ولايى (شماره3747) در بخش اصول فقه آمده با اينكه جاى آن فقه سياسى و نظام سياسى است.
البته فصلى با عنوان فقه سياسى يا نظام سياسى در نظر گرفته نشده است, بلكه فصلى با عنوان (مباحث و احكام حقوقى, ادارى و سياسى) هست. عنوان اين فصل مشكلاتى دارد; زيرا حقوق در عرض ادارى و سياسى نيست و حقوق سياسى و حقوق ادارى قابل تصور است. على رغم اين مشكلات چنين آثارى را مى توان در آن جاى داد.
13. مدخل شماره 3752 كتابى با عنوان الموجز في الفقه الاسلامى به مسائل فقه مى پردازد, ولى در بخش اصول فقه آمده است.
14. ذيل عنوان اصلى فقه و اصول, الموسوعة الفقهية الميسرة (شماره3775) آمده است. همين اثر مجدداً در بخش رساله عمليه تكرار شده است.
اين اثر در رده دانشنامه هاى فقه است. اثر مشابه ديگرى كه آن هم مسلماً دانشنامه است, يعنى موسوعة الفقه الاسلامي طبقاً لمذهب اهل البيت(ع) (شماره4024) در رساله عمليه آمده است. اين نشانگر نداشتن ضوابط و سياست مشخص يا نشناختن ماهيت كتاب هاست.
نقادى فصل ها: فصل هاى هشتگانه جداگانه نياز به تحليل و بررسى دارد. زيرا مشكلاتى در هر فصل مشاهده مى شود.
فصل آثار كلى: اين فصل به عنوان اولين رده براى فقه در نظر گرفته شده است. در اين فصل هفت دسته منبع يعنى (قواعد فقه), (مأخذشناسى منابع فقهى), (فقه تطبيقى), (تاريخ فقه), (اصول فقه) و (كليات فقه) آمده است. البته آوردن منابع اصول فقهى (مانند شماره 3765) در اين فصل قطعاً اشتباه است.
سرجمع همه اين شش رده به نام (آثار كلى) وجه معقول ندارد. مرحوم احمد طاهرى عراقى در كتاب رده بندى اسلام اساس مقبولى براساس تجربه هاى موجود انجام داد و آثار كلى را ويژه منابعى دانست كه به اكثر يا همه مسائل علم مى پردازند. نيز ديگر منابع معتبر در اين زمينه طرح مضبوطى عرضه كرده اند, ولى نمى دانم چرا به اين تجربه ها توجهى نشده است.
به هر حال در عرف رده بندى, آثار كلى به منابعى گفته مى شود كه همه يا اكثر مسائل يك علم را در خود جاى داده باشند. با نگاه اجمالى به اين فصل, نه عنوان گذارى آن را مطابق رويه و عرف عالمان و نه در مدخل هاى آن همگونى مشاهده مى شود.
فصل رساله عمليه فقه شيعه: اين عبارات عنوانى است كه درصدد ارائه اطلاعات رساله هاى عمليه فقيهان شيعه است. اصطلاح رساله عمليه داراى مفهوم خاصى است و در عرف فقيهان به اثر مكتوبى گفته مى شود كه فتاواى يك مرجع تقليد را دربر داشته باشد, و در قالب فقه استدلالى نباشد, بلكه صرف بيان فتواها يا به صورت سؤال و جواب با تبويب خاص باشد. اما به اين تعريف و تلقى توجه نشده و كتاب هايى كه اين ويژگى ها را ندارند در آن جاى داده شده است. برخى از آثارى كه رساله عمليه به معناى مصطلح نيستند, ولى در اين فصل آمده اند, عبارتند از:
آيات الاحكام (ش3800), الاثنى عشرية (ش3801), اجماعيات فقه الشيعه (ش3802), احكام السفر (ش3804), اعتكاف در اسلام (ش3829), الروضة البهية (ش3832), الزبدة الفقهية (ش3833).
كتابى مانند جواهر الكلام في شرح شرايع الاسلام كه در بين طلاب و اساتيد استدلالى ترين اثر فقهى شناخته شده است, در زمره رساله هاى عمليه آمده است.
اينها نمونه هايى بود. در واقع از 236 اثر كه در اين بخش آمده, 59 اثر قطعاً رساله عمليه نيست و در زمره كتاب هاى استدلالى فقهى است. البته اين آثار با صرف نظر از كتاب هاى فقهى استدلالى است كه در شرح كتاب هاى فتوايى نوشته شده است. در واقع آنها را با تسامح رساله عمليه به حساب آورده ام.
اگر منظور از عنوان, صرف رساله عمليه نبوده بلكه آثار فقه شيعى باشد, مشكلات ديگرى رخ مى نمايد. از جمله اينكه كتاب هاى فقهى شيعه منحصر به اين بخش نيست و در بخش هاى (عبادات) و… نيز آمده است.
فصل عبادات: در اين بخش مشكلاتى به چشم مى خورد كه به برخى از آنها اشاره مى شود:
1. كتاب هايى كه درباره قبله شناسى و تعيين اوقات شرعى نوشته شده است, اساساً فقهى نيست. به عبارت ديگر تعيين جهت قبله يا تعيين زمان عبادت مسأله اى از مسائل فقه نيست و در تخصص فقيهان از نظر اينكه فقيه هستند نيست, بلكه در حيطه كارهاى نجومى است. با اين وجود چند اثر اينگونه اى در اين بخش آمده است. مانند شماره هاى 4080, 4088 و4086.
اگر تصميم به آوردن اينها در فقه داشتند, مى توانستند در بخش ويژه (مسائل وابسته به فقه) يا كليات بياورند.
فصل فقه اهل سنت: در اين بخش از سيزده عنوان ياد شده است. اما در لابه لاى بخش هاى ديگر آثار ديگر فقهى از اهل سنت به چشم مى خورد. براى نمونه در (عبادات), كتاب احكام حج در فقه حنفى (شماره4049) آمده است. روش نماز رسول الله(ص) از ديدگاه ابوحنيفه (شماره4156) نيز در عبادات آمده است.
اگر تصميم داشتيد, آثار فقهى اهل سنت را تفكيك كنيد, حداقل توضيح يا ارجاعى لازم بود. يعنى در (بخش اهل سنت) تذكر مى داديد كه در اينجا آثار با فلان ويژگى آمده و بقيه آثار اهل سنت ذيل موضوعات ديگر آمده است.
فصل احوال شخصيه: احوال شخصيه اصطلاحى با تعريف خاص است. عنوان اين فصل را اين گونه نوشته اند: احوال شخصيه (مناكحات). واژه مناكحات آن هم در پرانتز به هيچ وجه مرادف و مترادف احوال شخصيه نيست. بهتر است از مناكحات چشم پوشى شود و آثار ديگرى همچون آثار درباره وصيت در اينجا آورده شود.
در اين فصل كتابى با عنوان روش هاى نوين توليد مثل انسانى از ديدگاه فقه و حقوق (شماره4317) آمده است. اين اثر به هيچ وجه در زير عنوان احوال شخصيه و نكاح نمى گنجد, بلكه در حوزه مسائل پزشكى ـ حقوقى و به طور ويژه موضوع (بارورى و نابارورى زنان) را دنبال مى كند. يعنى در پى يافتن ضوابط فقهى و حقوقى براى معضلات و مسائل پزشكى در اين زمينه است. به هر حال با عنوان (فقه پزشكى) سازگارى دارد نه با (مناكحات).
اگر عنوان فقه پزشكى نداريد و محذورات رده بندى ديويى مانع آوردن چنين عنوانى است, راه حل ديگر اين است كه به دليل مجموعه مقالات بودن, مى توان آن را در كليات جاسازى كرد.
مانند همين اثر كتاب پيوند اعضا در فقه اسلامى (شماره4344) است كه ذيل بخش (مباحث و احكام حقوقى, ادارى و سياسى) قرار گرفته است. كتاب مجموعه مقالات همايش پزشكى و موازين شرع نيز همين گونه است.
قابل توجه است در بخش (مباحث و احكام…) آثار مربوط به ارث آمده كه اين گونه موارد را فقها از احوال شخصيه شمرده اند و جايش در بخش احوال شخصيه است.
ديگر فصل ها هم مشكلاتى مشابه با آنچه ذكر شد, دارند كه از آنها صرف نظر مى شود.
بى ربط بودن با موضوع فقه در اصول: منابعى به عنوان كتاب فقهى و اصولى در اين بخش آمده كه مطابق هيچ ضابطه مقبول فقهى يا اصولى نيست. به برخى از آنها اشاره مى شود:
1. الاصول الستة عشر من الاصول الاولية, نه فقهى و نه اصولى بلكه روايى است و آوردن آن در بخش فقه و اصول خطاى جدى است.
2. تطور المبانى الفكرية للتشيع في القرون الثلاثة الاولى (شماره3853) اساساً فقهى نيست, بلكه كلامى و تاريخ تفكر شيعه است. اين اثر در بخش (رساله عمليه) آمده است.
3. زهر البيع (شماره3958) كتابى معروف از سيد نعمت الله جزايرى است و ماهيت آن كشكول (جُنگ) يعنى مجموعه اى از مطالب مختلف است. اتفاقاً مباحث فقهى آن بسيار كم است. اين اثر را در بخش رساله عمليه آورده اند.
4. علامه حلى كتابى در فقه تطبيقى زير عنوان مختلف الشيعة نوشت. جديداً فهرست راهنمايى بر آن نوشته و منتشر شد. عنوان آن فهارس مختلف الشيعة است. اين فهرست نه به موضوعات فقهى پرداخته و نه پرسش هاى مكلفان را پاسخ گفته است, ولى در زمره رساله هاى عمليه آمده است. اگر به تسامح آن را از آثار وابسته فقهى بدانيم, جاى آن در كليات فقه است, نه رساله هاى عمليه.
5. المحصل في مسائل الهيئة از مرحوم نراقى درباره دانش هيئت و نجوم اسلامى است و با شماره 4001 در بخش رساله عمليه آمده است.
6. پرواز در ملكوت (شماره4105) از امام خمينى اساساً كتابى عرفانى نه فقهى است. يعنى اسرار نماز را از نگاه عرفان بيان مى كند.
7. مسئوليت هاى انسان, اسلام ضامن قوام جامعه (شماره4216) به هيچ وجه فقهى نيست, بلكه درباره تعليم و تربيت است.
8. كتاب فلسفه عمومى حقوق, از محمدجعفر لنگرودى در بخش (مباحث و احكام) آمده است, در حالى كه اصالتاً فقهى نيست.
9. كتاب نقد و طرح انديشه ها در مبانى اعتقادى از رضى شيرازى (شماره4400) كلامى است, ولى در بخش (مباحث و احكام) آمده است.
پراكندگى اطلاعات: در عصر كامپيوتر شبكه سازى اطلاعات بسيار آسان تر شده است و يكى از خدمات كتابشناسى ها عرضه اطلاعات مرتبط به هم در يك نظام به هم پيوسته و مشبك است. گسيختگى اطلاعات موجب به اشتباه افتادن كاربران خواهد شد. متأسفانه در اين كتابشناسى هيچ نشانى از شبكه بندى نيست. حتى چاپ هاى يك اثر كه قاعدتاً بايد در كنار هم مى آمد, ولى گاه در چند جا آمده است. به برخى از اين اشكالات مى پردازم:
1. الموسوعة الفقهية الميسرة در يك فصل در دو جا با شماره هاى 3675 و 3679 آمده است با اينكه دو چاپ از يك اثر است.
2. پاره اى از كتاب هاى مربوط به قواعد فقه در بخش اصول فقه و بخش ديگرى از آنها در رده آثار كلى فقه آمده است. براى نمونه نگاه كنيد به مدخل هاى 3693, 3773 و3774.
3. كتاب هاى مربوط به (فقه پزشكى) گاه در بخش احوال شخصيه مانند مورد شماره 4317 و گاه در بخش مباحث و احكام حقوقى, ادارى و سياسى مانند مورد 4343 آمده است.
4. گاه برخى كتاب هاى مربوط به يك موضوع در چند بخش پراكنده است, مثلاً برخى كتاب هاى وصيت, در بخش اصلى فقه و اصول (مانند شماره 3676) و برخى در (مباحث و احكام) (مانند شماره 4402 و4403) آمده است.
نيز كتاب هاى مربوط به تاريخ فقه با اينكه بايد در بخش تاريخ فقه و اصول بيايد, ولى در ديگر بخش ها آمده است. مثلاً كتاب تاريخ فقه اسلامى (شماره3764) در آثار كلى فقه آمده است.
اشكال در چكيده ها: علاوه بر اشكالات ساختارى در چكيده ها و اينكه براى برخى آثار مهم و نيازمند چكيده, چكيده تهيه نشده است, گاه اغلاط آشكار و اشتباهات جدى به چشم مى خورد. براى نمونه به موارد زير توجه فرماييد. زير اشكالات خط كشيده شده است:
1. چكيده الموسوعة الفقهية الميسرة, اين گونه آمده است:
…مشتمل است بر واژه ها و اصطلاحات فقهى, سرگذشت فقيهان و معرفى برخى كتب فقهى, حاوى توضيحات, تعريف, ارجاع و نشانى است. در انتهاى كتاب نمايه الفبايى مدخل ها…
2. چكيده 3689 اساساً مربوط به مدخل نيست.
3. در چكيده مدخل 3695 اين گونه آمده است:
در كتاب برخى احكام و قواعد مكاسب… شروط بيع و تصرف مال غير.
4. در چكيده كتاب التشريع الاسلامى: مناهجه و مقاصده (شماره3701) آمده است:
كتاب حاضر… در باب اصول فقه و قانون گذارى نگارش يافته است.
…مواثيق و يمين, تعاون و شراكت, وقف, قصب, سليم, تمكين و ملك.
5. چكيده وسيلة النجاة نوشته ابوالحسن اصفهانى اين گونه آغاز مى شود:
در اين رساله فقهى از امام خمينى(ره), از اين احكام سخن به ميان آمده است:
نام هاى پديدآورندگان: در مقدمه تأكيد شده كه نام پديدآورندگان براساس فهرست مستند اسامى مشاهير و مؤلفان مستندسازى شده است. اما با استناد به همان فهرست اشكالاتى مشاهده مى شود كه به برخى از آنها اشاره مى كنم:
درست
1. على مشكينى اردبيلى
2. حسين مؤيد
3. سيد ابوالقاسم خويى
4. روح الله خمينى (امام خمينى)
غلط
على اكبر مشكينى اردبيلى (ش3678)
حسين مويد (ش3740)
ابوالقاسم موسوى (ش3741)
خمينى روح الله (ش3848 و3849)

5. نويسنده پرواز در ملكوت را از احمد فهرى زنجانى دانسته (شماره 4105) در حالى كه نويسنده آن امام خمينى (سيد روح الله خمينى) است.
در پايان متذكر مى شود, اشكالات ويرايشى فراوانى به چشم مى خورد كه خود مقوله ديگر و نياز به تدوين مقاله ديگرى است.
اشكالات ويرايشى انواع مختلفى دارد. اشكالات موجود در عناوين مانند الموسوعة الفقهية الميسرة به غلط الموسوعه الفقيه الميسره (شماره 3675) و الفتاوى الواضحة به غلط الفتاوى الواضحته (شماره 3836) آمده است.
اميد است مسئولان محترم خانه كتاب كه در سال هاى اخير منشأ خدمات بوده و در فرايند فرهنگى كشور نقش داشته اند, توجه بيشترى به علميّت و استحكام نمايند. اگر امر دائر بين عرضه كارى پر اشكال يا عدم ارائه باشد, بهتر است عرضه نشود. البته كارهاى پژوهشى همانند خود انسان, عصمت ندارد و حتماً از خطاهايى برخوردارند, اما كثرت و انبوهى خطا و اشكال به طورى كه استفاده از آن را غيرممكن سازد, پذيرفته نيست و نشانگر فقدان مديريت علمى است. اين جانب به عنوان يك محقق كوچك اين كشور به دليل همين اشكالات هميشه به كتابشناسى هاى خانه كتاب اعتماد نداشته و استفاده تام و تمام نكرده ام. با اينكه شرط اول در هر كار اطلاع رسانى, جلب اطمينان و اعتماد كاربران است.


صفحه 9

بازخوانى كتاب تفسير مبهمات القرآنِ
رفيعى محسن

تفسير مبهمات القرآن الموسوم بصلة الجمع وعائد التذييل لموصول كتابي الاعلام والتكميل. محمد بن علي البلنسى, دراسة وتحقيق: عبدالله عبدالكريم محمد, دارالغرب الاسلامي, 2ج, 646« 861ص, وزيرى.
(مبهمات قرآن), از جمله مباحث (علوم قرآنى) است كه دستيابى به آن در فهم قرآن, كارآمد و سودمند خواهد بود, و چه بسيار اختلاف هاى كلامى, فقهى و… كه با اهتمام به اين دانش برطرف مى گردد; و اتّحاد و يكنواختى بيشترى در شناخت و عمل به (قرآن كريم) و (سنت شريف) به وجود خواهد آمد.
امّا با كمال تأسّف بايد اظهار نمود كه به رغم اهميّت اين شاخه از علوم قرآن, كمتر به آن پرداخته شده است و تأليفات به عمل آمده در اين زمينه بسيار اندك است, و با مطالعه آنها در مى يابيم كه أوّلاً: همه اين تأليفات با ديدگاه (مكتب خلفا) نگاشته شده است, و كتاب مستقلّى از پيروان (مكتب اهل بيت)(ع) در دست نيست; ثانياً: نخستين و بيشترين نگارندگان, از سرزمين (أندلس) هستند.
كامل ترين كتاب مستقل در زمينه (مبهمات قرآن) از آنِ أبو عبداللّه محمّد بن على البلنسى (714 ـ 782هـ) است با نام (تَفْسِيرُ مُبْهَماتِ الْقُرآنِ), موسوم به (صِلَةُ الْجَمْعِ وَ عَائِدُالتَّذْيِيلِ لِمَوْصُولِ كِتَابَيِ الإِعْلاَ مِ وَالتَّكْمِيلِ).
اين كتاب ارزشمند ـ كه ترجمه, نقد و بررسى آن موضوع رساله اين جانب و همسرم در مقطع كارشناسى ارشد, رشته علوم قرآن و حديث بوده است, بهانه اى شد تا مقاله اى در معرفى اش بنگاريم, و به طور إجمال به نقدش بنشينيم. شايان ذكر است كه پيش تر در دو مقاله مجزّا با عناوين (مباحث پيرامونيِ دانش مبهمات قرآن) و (سير تاريخى در نگارش تفسير مبهمات قرآن) به بحث و بررسى پرداخته ايم.
به جهت سهولت در ورود به اين بحث, بر آن شديم تا در مقدّمه اى كوتاه, به معناى لغوى و اصطلاحى واژه (مبهمات قرآن), پيشينه مختصرى از اين دانش, و زندگانى و ويژگى هاى نگارنده بپردازيم. بررسى واژه (مُبْهَم)
(مبهم), اسم مفعول مشتق از (ابهام) (مصدر باب إفعال), از ريشه (ب.هـ . م), به معناى (گُنگ), و (مشتبه) است; و به هر آنچه كه نوعى از (نهفتگى), (پنهانى), و (خفا) در آن وجود داشته باشد (مبهم) گفته مى شود.1
اين واژه, مشتقّات و كاربردها و مصاديق متعدّدى در زبان عرب و قرآن دارد و به نظر مى رسد همگى به همان معناى اصلى باز مى گردد. در تعريف اصطلاحى (مبهمات قرآن) گفته اند:
هر لفظى كه خدا در قرآن كريم با اسم عَلَمش از آن ياد نكرده است, خواه پيامبر باشد يا جانشين [پيامبر] يا جز آن, آدم باشد يا فرشته يا جنّ, شهر باشد يا ستاره يا درخت, يا حيوانى كه داراى اسم عَلَم است, يا عددى كه معدودش مشخّص نشده باشد, يا زمانى كه روشن نشده باشد, يا مكانى كه شناخته نشده باشد….2 پيشينه دانش (مبهمات قرآن)
به جرأت مى توان گفت: سابقه اهتمام و پرداختن به (مبهمات قرآن), و تبيين مصاديق آنها, به نخستين دوران نزول قرآن باز مى گردد; و به استناد تصريح اين آيه شريفه: …وَ أَنْزَلْنَا إلَيْكَ اَلذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ…;3 …واين قرآن را به سوى تو فرستاديم, تا براى مردم, آنچه را كه به سوى ايشان نازل شده است, توضيح دهى,…), وجود شريف پيامبر اكرم(ص) اوّلين كسى است كه به تبيين, تفسير و إبهام زدايى از قرآن پرداخته است. سپس اهل بيت آن حضرت(ع) , صحابه و تابعين و ديگران تاكنون در حدّ توان خويش به تفسير مبهمات قرآن پرداخته اند. گفتنى است تفسير مبهمات و واژهاى دشوارياب قرآن در يكجا گرد نيامده بودند; بلكه سخنانى پراكنده در ميان كتب تفسير, حديث, تاريخ و أسباب نزول بوده اند. تا اينكه قرن ششم هجرى طلوع نمود و مرحله اى نو در پژوهش پيرامون (مبهمات قرآن) آغاز گرديد و (سهيلى) (508 ـ 581هـ .) كتاب ارزشمند (التعريف و الاعلام فيما أبهم في القرآن من الأسماء و الأعلام)4 را نگاشت. به گواهى عموم دانشمندان علوم قرآنى, نخستين كسى كه در اين باره به تأليف مستقل دست زده هموست5. سپس (ابن عسكر) (584 ـ 636هـ.) كتاب (التكميل و الاتمام لكتاب التعريف و الاعلام) را به عنوان حاشيه و تكمله اى بر كتاب (سهيلى) نوشت; همچنان كه خود او در مقدّمه اش به اين نكته اشاره كرده است6. از آن پس زُهْرِي (… ـ 617هـ .) كتاب (البيان فيما أبهم من الأسماء في القرآن), و ابن فرتون (…ـ 660هـ .) كتاب (الاستدراك على التعريف و الإعلام فيما أبهم في القرآن من الأسماء و الأعلام), و أبو عبداللّه الشّامي(671 ـ 715هـ) كتاب (الإستدراك على التعريف والإعلام فيما اُبهم في القرآن من الأسماء و الأعلام)7, و(ابن جماعة (639 ـ 733هـ) كتاب هاى (التّبيان لمبهمات القرآن) و (غررالتّبيان في من لم يُسمّ في القرآن)8 را نگاشتند.
اين سير نگارش در (مبهمات قرآن) همچنان ادامه داشت تا اينكه (بلنسى)(714 ـ 782هـ) كتاب ارزشمند (صلة الجمع و عائد التذييل لموصول كتابَي الإعلام والتكميل) را در تكميل و تتميم كتاب هاى (سهيلى) و (ابن عسكر) نگاشت. ديگر نگارش ها از آن پس عبارتند از: (الإحكام لبيان ما في القرآن من الإبهام)9 به قلم: ابن حجر عسقلانى (773 ـ 852), (مُفحِمات الأقران في مُبهَمات القرآن)10 به قلم جلال الدين سيوطى (849 ـ 911هـ), (تلخيص التعريف والإعلام فيما اُبهم في القرآن من الأسماء الأعلام)11, به قلم بحرق (869 ـ 930هـ), (ترويح. أُولى الدماثة بمنتقى الكتب الثلاثة)12 به قلم أبو عبداللّه اُدكاوى (1104 ـ 1184هـ), (الياقوت و المرجان في تفسير مبهمات القرآن)13 به قلم دكتر عبد الجواد خلف عبد الجواد(معاصر), و كتابى ديگر با نام (أسامي الذين نزل فيهم القرآن)14 كه توسّط نويسنده اى ناشناس نوشته شده است. البته در برخى از منابع, به كتاب هاى ديگرى كه در اين موضوع نگاشته شده اند, اشاره شده است, امّا ما از چگونگى آنها اطلاعى كسب نكرديم; و چه بسا برخى از آنها به صورت نسخه خطّى باقى مانده اند, و يا از بين رفته اند15.
علاوه بر كتاب هايى كه به طور مستقل به دانش (مبهمات قرآن) پرداخته اند ـ و تعداد كتب چاپى و نسخه هاى خطّى به سختى از عدد بيست تجاوز مى كند ـ كتاب هاى ديگرى نيز وجود دارد كه در لابلاى مباحث (علوم قرآنى) به اين دانش همّت گماشته اند كه ما اين تأليفات را (كتب غير مستقل) نام مى نهيم. از جمله آنها است أبو عبداللّه زركشى (745 ـ 794هـ) كه در نوع 47 از كتاب (البرهان في علوم القرآن), و جلال الدين سيوطى در وجه 33 از كتاب (معترك الأقران في إعجاز القرآن), و نوع 70 از كتاب (الإتقان في علوم القرآن) به اين دانش پرداخته اند16. نگاهى به زندگانى و ويژگى هاى (بلنسى)
محمّد بن أبي الحسن عليّّ بن أحمد بن محمّد الأوسيّ17 البلنسيّ18 ثم الغرناطيّ, أبو عبداللّه, معروف به: (بلنسي), نحوى, لغوى و مفسّر قرن هشتم هجرى است كه در (غرناطه) ـ يكى از شهرهاى اندلس ـ مى زيسته است. مكان و سالروز ولادتش به دقّت روشن نيست; امّا شاگردش (محمّد بن عبدالملك المِنتَوريِ) مى گويد وى روز دوشنبه بيست و پنحم ذى حجّه سال 714 هجرى متولّد شده است. همه شرح حال نويسان, اتفاق نظر دارند كه (بلنسى) به سال 782 هجرى وفات يافته است, و منتورى, وفات وى را شنبه پنجم ربيع الأول 782 هجرى دانسته است.
(شاطبى), پدر (بلنسى) را اين گونه توصيف مى كند: (الفقيه الأجلّ الأكمل المقدّس…). چنين وصفى, دلالت بر اين دارد كه پدرش در درجه خوبى از دانش قرار داشته است. (بلنسى) در محضر تعدادى از دانشمندان عصر خويش به كسب دانش پرداخت. وى يكى از دانش پژوهان برجسته بود, و در مجالس علمى كه در مسجد جامع غرناطه تشكيل مى شد, شركت مى جست. پس از استادش (خولانى) بر كرسى استادى در (مدرسه نصرّيه) ـ مشهورترين مدرسه در مغرب و أندلس ـ تكيّه زد و شاگردان فراوانى تربيت نمود. وى را (استاد) لقب داده بودند, و اين لقبى بود كه در اندلس به كسى اطلاق نمى شد; مگر اينكه به درجه بالايى از علم لغت و نحو رسيده باشد.
وى مفسّرى بارز و فقيهى برجسته و نحوى توانمند در ميان هم عصرانش بوده است. (ابن خطيب غرناطى) ـ كه معاصر بلنسى است ـ وى را اين گونه مى ستايد:
دانش پژوهى گشاده روى و خوش برخورد, پاكدامن, حريص در علم و جوينده آن, بلند پايه در دانش عربى و بيان, قدرت زياد در ياد آورى مسائل و حافظه بالا, و تدريس و تقرير نيكو….
دانشمندان ديگر همچون (شاطبى), (مِنتَورى), (ابن حجر), و (تُنْبُكْتى) وى را در حدّ أعلى ستوده اند.
با بررسى كتاب هايى كه به شرح حال (بلنسى) پرداخته اند, درمى يابيم كه وى را تأليفات بسيار نبوده است. از جمله نگاشته هاى اوست:
1. (تفسير مبهمات القرآن) موسوم به (صلة الجمع و عائد التذييل لموصول كتابَي الإعلام و التكميل).
2. (تفسير القرآن) كه آن را پر حجم دانسته اند19. سيرى در كتاب (تفسير مبهمات القرآن)
در پى مقدمه اى كه گذشت, اكنون جاى آن است تا به معرّفى كتاب مورد بحث بپردازيم. از آنجا كه مقدمه (بلنسى) حاوى معانى بالا و اطلاعات سودمند است, ابتدا گزارش گونه اى از مقدّمه اش را به دست مى دهيم; سپس به بررسى و نقد گذراى متن كتاب, و آنگاه گزارشى از كار محقّقين خواهيم پرداخت. 1. گزارشى از مقدّمه (بلنسى)
بلنسى, مقدّمه كتابش را ـ كه با قلمى بس شيوا, اعجاب برانگيز و آهنگين نگاشته است ـ اين گونه آغاز نموده است:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيِمِ.
قال عبدُاللّه السّالكُ سبيلَ الإهتداء بآياته, المستنيرُ بواضح آياته, محمّدُ بنُ عليّ بن أحمدَ الأوسيِّ, الشهيرُ بالبلنسيُّ, كتبهُ اللّهُ فيمن ذكره عنده, فلم يكن من رحمته بالمنسيِّ, بمنّه و كرمه.
و پس از حمد و ستايش خداوند متعال, و درود و سلام بر پيامبر اكرم (ص) و خاندان و اصحاب بزرگوارش, پرداختن به قرآن را از شريف ترين كارها و مايه سعادتمندى مى داند و ـ همچنان كه در بررسى متن كتاب خواهيم آورد ـ در جاى جاى مقدّمه اش, به انگيزه تأليف اين كتاب اشاره مى كند. وى درباره چگونگى آشنايى اش با كتاب هاى (سهيلى) و (ابن عسكر) مى گويد:
براى پژوهش درباره آياتى از قرآن, به مبهمات قرآنى انديشيدم; و چون دراين باره به جستجو پرداختم, به كتاب أبو زيد السهيلي با عنوان (التعريف و الإعلام فيما أبهم في القرآن من الأسماء الأعلام) دست يافتم; و پس از آن به كتاب (التكميل و الإتمام لكتاب التعريف و الإعلام), اثر أبو عبد اللّه محمّد بن على بن خضر بن عسكر ـ كه استدراكى است بر كتاب پيشين ـ دست يافتم.
سپس اين دو كتاب را چنين توصيف مى كند: (با تأمّل در كتاب هاى ياد شده, آن دو را چنان يافتم كه مؤلّفان به اهداف والا دست يافته, و در إبداع و استوارسازيِ آرا و محتواى آثارشان كوشيده اند, و در تدوين و سامان دهى, كسى بر آنان پيشى نگرفته است).
همو مى گويد: (براى سخن هر كس, علامتى نهادم تا آراء, انديشه ها و آثار هر يك از ديگرى باز شناخته شود).
به همين جهت, علامت (سه) را براى (سهيلى), و علامت (عس) را براى (ابن عسكر) قرار داده است; سپس ادامه مى دهد:
و براى آنچه به عنوان مكمّل و پى نوشت بر آن دو كتاب افزوده ام, و متمّمى كه با تصفيه و به گزينى همراه نموده ام, علامت (سى) را قرار داده ام تا بيانگر ملحقاتى باشد كه پيرامون آن بحث و بررسى كرده ام; و آنجا كه از افرادى ديگر نيز به صورت مكرّر نام برده ام, علامت هايى ديگر به قرار زير آورده ام: علامت (عط) براى (ابن عطيّه), و علامت (مخ) براى زمخشرى.
بلنسى مى گويد: (چه بسيار از مطالب اين دو كتاب را كه وانهاده ام; و در عين حال, فوايد ارزشمندى از آنها را بر گرفته ام, و همه اينها را به خاطر پرهيز از زياده گويى و رعايت ايجاز و اختصار انجام داده ام).
آنگاه در توجيه زياده و پراكنده گويى هايش اين گونه اظهار مى دارد: (و به مطالبى اشاره كرده ام كه جزء شرط ما ـ يعنى روشن كردن مبهمات قرآن ـ نيست, و صرفاً به جهت گسترش و تكميل مباحث, و ارايه موصولات آنها به همراه صله و عايدشان, از جمله فوايد لغوى, و عقايد دينى و شرعى است).

وى با تواضع هر چه تمام إظهار مى دارد:
براى افرادى همچون من, شايسته تر آن است كه اقدام به چنين كار ى نكنند; زيرا هر آنكه قدرتمند را با ضعيف, و درياى بى كران را با رودخانه محدود, و ستاره كم نور را با ماه كامل, و سنگ ريزه را با مرواريد, تفاوتى ننهد, خردمند نيست. هر كس در اين مسير, بيش از توان و ظرفيّت خويش را طلب نمايد, رسوا شود; و هر كه حقارت نفس خويش را دريابد, حق بر او روشن شود. پس به ناچار, با ذهنى درمانده و فكرى وامانده, و در پى بهره گيرى از روشنايى ها, و شكوفه چينى از بوستان آن دو كتاب, خود را در اين مسير به زحمت انداختم, و آنچه را كه از كلام آن دو انديشمند آورده ام, گواهى است بر سابقه اين مطالب در كتابشان.
و با فروتنى هر چه تمام تر ادامه مى دهد: (چيزى جز نظم و ترتيب و تربيت و تغيير شكل در مطالب انجام نداده ام).
و با روحى والا مى گويد: (هر آنچه از سستى ـ كه با هدف اين مجموعه در تضادّ است ـ را مشاهده كرديد, و يا به مطلبى ـ كه تجديد نظر و بازگشت از آن لازم آيد ـ برخورديد, شايسته است آن را مورد توجّه قرار دهيد, و به قصد ثواب, اصلاحش نماييد; و همه غلط ها و دگرگونى ها را به من نسبت بدهيد, چرا كه كوتاهى ها از جانب من است)20.

2. بررسى متن كتابالف. انگيزه بلنسى از تأليف كتاب
نويسنده در مقدّمه اى ـ كه از آن سخن رفت ـ درباره انگيزه خود از نگارش كتاب, سخن گفته است, كه به طور خلاصه عبارت است از:
1 ـ اهتمام بلنسى از كودكى به پژوهش در اسرار قرآن; همچنان كه خود مى گويد: (از آن هنگام كه به رشد رسيده ام, همواره در اقيانوس بى كرانش به غوّاصى پرداخته ام.
2. اهميت پرداختن به مبهمات قرآن; چنان كه مى گويد: (هنگامى كه اديبان, به آموزش و فراگيرى در زمينه مبهمات اسامى شعرا مى پردازند, و در بيان طبقات و أخبار آنان براى پادشاهان به مبالغه دست مى يازند, صد البته قاريان قرآن در پرداختن به مبهات آن, شايسته ترند, و در پرداختن به سيره و سنّت نيكوكاران, بايسته تر.)
3. پيروى از دانشمندان پيشين, و سعى و تلاش در نهادن پا جاى پاى كسانى كه در اين موضوع به تأليف پرداخته اند.
4. تكميل و تنظيم هر آنچه (سهيلى) و (ابن عسكر) پيرامون مبهمات قرآن انجام نداده اند. ب. روش بلنسى
يك. شيوه تنظيم
نويسنده, كتاب را بر اساس ترتيب سور و آيات, سامان داده است, و در بحث از مبهمات, ابتدا نظر (سهيلى), و در پى آن, نظر (ابن عسكر) را با علامت اختصارى مى آورد; سپس آن دسته از آيات مبهم را كه آن دو نياورده اند, بيان مى كند. ولى در بيان آنها از روش يكسانى پيروى نمى كند; گاهى فقط به ارايه سخن آن دو اكتفا مى كند, و گاهى بدون هيچ گونه ترجيحى, سخنان ديگرى بر آنها مى افزايد, و گاهى عبارت هاى مبهم آنان را شرح مى دهد, و در صورت نياز, به نقد مى كشد يا ردّ مى كند21.
بنا به پژوهشى كه نگارنده انجام داده است, آنچه (بلنسى) در جلد اوّل به كلام (سهيلى) و (ابن عسكر) افزوده, به 107 مورد مى رسد. مواردى را هم كه به تنهايى بيان كرده, نيز در همان جلد اوّل به 57 مورد مى رسد22. بلنسى, تفسير مبهمات را با برخى از فوايد همراه مى سازد كه به هدف كتاب ارتباط ندارد. وى فوايد لغوى و نحوى و عقيدتى و فقهى را در برخى از مواقع از اندازه مى گذراند, و هر چند ارايه اين نكاتِ سودمند و اطلاعات عمومى در جاى خودش نيكوست, ولى وقتى بدون رعايت مقتضاى حال, و با استطراد بيان شود, خواننده را به خستگى مى كشاند.
دو. روش تفسير مبهمات قرآن
(بلنسى) در تفسير مبهمات قرآن, همچون (سهيلى) و (ابن عسكر) عمل مى كند; يعنى ابتدا از خود قرآن بهره مى گيرد. با اين توضيح كه پس از مطرح كردن آيه مبهم, چنان كه آيه يا آياتى در تفسير و شرح آن آيه يافت, از آن استفاده مى كند; وگرنه به حديث رسول خدا(ص) براى كشف مبهم روى مى آورد. وى به فراوانى از روايات استفاده مى كند. در اين مورد, به (سهيلى) شبيه تر است تا به (ابن عسكر).
در صورتى كه نتواند مبهم را با قرآن يا حديث و سنّت پيامبر اكرم (ص) كشف نمايد, دست به دامان سخنان صحابه و سپس تابعين مى شود. او از ابن عباس, امام على (ع), ابن مسعود, و جز آنان به عنوان صحابه به نقل حديث پرداخته است, و تابعينى كه از آنان حديث نقل كرده, عبارتند از: عِكرمه, مجاهد بن جَبْر, حسن بصرى, وَهَب بن مُنَبّه, قُتاده, و… .23 ج. منابع و مآخذ بلنسى
بلنسى به كتاب هاى زيادى مراجعه كرده است و در بيشتر موارد به نام مؤلّف و كتابش اشاره مى كند. گاهى نيز مطالبى را نقل مى كند, ولى به كتابى كه از آن نقل كرده اشاره نمى كند; بلكه به نام صاحب كتاب اكتفا مى كند24. نيز گاهى به كتاب هايى اشاره مى كند, امّا به نام نويسندگانشان اشاره نمى كند25. گاهى به برخى از مطالبى كه به صورت شفاهى از اساتيدش شنيده است, اشاره مى كند26.
با توجه به آنچه بيان شد, اين منابع و مآخذ را مى توان به سه دسته تقسيم كرد: يك. منابع ويژه
همچنان كه پيش از اين بيان شد, مبناى كار مؤلّف, بر اساس كتاب هاى (التّعريف و الإعلام) از (سهيلى) و (التّكميل و الإتمام) از (ابن عسكر) است. نيز از دو كتاب ديگر بارها و بارها بهره برده و مطالب فراوانى نقل كرده است كه عبارتند از: (الكشاف عن حقائق التنزيل) از (زمخشرى) (467 ـ 538هـ), و (المحرّر الوجيز في تفسير الكتاب العزيز) از ابن عطيّة. (481 ـ 542هـ) دو. منابع با موضوعات خاص
موضوعات اين منابع خاص عبارتند از: كتب عقيدتى, تفسير و علوم تفسير, حديث و علوم حديث, لغت و نحو و بلاغت و أدب, سيره و تاريخ و تراجم. سه. منابع با موضوعات عامّ
برخى ديگر از منابعى كه بلنسى استفاده كرده, شامل كتب در موضوعات مختلف و عامّ است27. د. برجستگى ها و ارزش علمى كتاب
يك. جامعيّت: نخستين ويژگى و ارزش والاى كتاب, جامعيّت آن است; بدين گونه كه كتاب (بلنسى) دربرگيرنده دو كتابِ (التعريف و الإعلام) از (سهيلى) و (التكميل و الإتمام) از (ابن عسكر) است. مطالب نو, متنوّع و گرانسنگى كه بلنسى به آن دو كتاب افزوده, بر ارزش كتابش افزوده است.
دو. توجّه به مسايل اعتقادى: توجّه و اهتمام به مسايل اعتقادى ـ خصوصاً مسايل مربوط به عصمت ملائكه و انبياء(ع) ـ نيز ارزش علمى اين كتاب را افزون نموده است. مؤلّف سعى در حمايت از مقام آنان, و زدودن شُبهه هايى دارد كه با عصمت آنان در تناقض است. پيرامون آيه اى كه مغرضان در آن به ايجاد ترديد پرداخته اند, به ارايه دليل روشن, و استدلال قاطع مى پردازد. به مَثَل, بلنسى پيرامون (الْمَلَكَيْنِ) در اين سخن خداوند: … وَ مَا أُنْزِلَ عَلَى المَلَكَيْنِ بِبَابِلَ هَارُوتَ وَ مَارُوتَ…;28 (… و [نيز از] آنچه بر آن دو فرشته, هاروت و ماروت, در بابل فرو فرستاده شده بود [پيروى كردند],…) به مناقشه با نظريه هاى ارايه شده از سوى برخى كژ انديشان پرداخته است29.
سه. پى گيرى برخى از روايات ضعيف: وى در پى روشن كردن و اثبات عدم توانايى در ارايه استدلال بر اساس روايات ضعيف و ارايه نظريه درست بر مبناى روايات صحيح است. به مَثَل, بحثى را پيرامون (رمضان) به ميان كشيده, و اين گونه روايتى را از (مجاهد) مطرح كرده است:
مجاهد إكراه داشت كه بگويد: (رمضان را روزه گرفتيم), بدون اينكه نام (ماه) را ببرد;
آنگاه مؤلّف اظهار مى دارد:
برخى در اين مورد به روايتى كه به ابن عباس نسبت داده مى شود, اين گونه دليل آورده اند كه (رمضان) نامى از نام هاى خداوند متعال است; به همين دليل به (ماه) اضافه شده است.
و در پايان مى گويد: (اين روايت قابل اثبات نيست)30. هـ. كاستى ها و نارسايى ها
افزون بر محاسن فراوانى كه در كتاب بلنسى وجود دارد, برخى ضعف ها و نارسايى ها نيز بر آن وارد است; امّا بايد تأكيد و تصريح نمود كه وزنه ارزش علمى و برجستگى هاى اين كتاب, از ضعف هايش بسى سنگين تر است. اكنون بپردازيم به كاستى ها و نارسايى ها:
1. عدم إرجاع به مصادر أصلى: گاهى مؤلّف, أحاديث و سخنانى را ارايه مى دهد, ولى به مصادر أصلى إرجاع نمى دهد; و به انتساب به تفاسير و كتب متأخّرين اكتفا مى كند. به مَثَل, در تفسير اين سخن خداوند: …وَ حَلاَئِلُ اَبْنَاءِكُمُ الَّذِينَ مِنْ أَصْلاَبِكُمْ…31; (و زنان پسرانتان كه از پشت خودتان هستند,…) از (عطاء بن أبي رباح) نقل مى كند كه:
اين آيه درباره پيامبر ـ (ص) ـ نازل شده, آنگاه كه پس از جدا شدن (زينب بنت جحش) از (زيد بن حارثه), با وى ازدواج نمود. مشركان گفتند: او با زن پسرش ازدواج كرده است; پس اين آيه نازل شده تا پسرانى را كه از پشت خود افراد هستند, تخصيص نمايد.
مؤلّف اين مطلب را به (ابن عطيّه) و (زمخشرى) نسبت داده32, در صورتى كه (طبرى) آن را به نقل از (عطاء) در تفسيرش آورده است33.
2. عدم اشاره به مصدر برخى از سخنان: وى گاهى سخنانى را به طور كامل نقل مى كند, بدون اينكه به مصدرش اشاره نمايد; در صورتى كه بيشتر اين مطالب ـ غالباًـ از (المحرّر الوجيز) ابن عطيّه, و (الكشّاف) زمخشرى است.
به مَثَل, آنچه درباره اين سخن خداوند:… وَ اِذَا لَقُوا الَّذِينَ ءَامَنُوا…;34 (… و [همين يهوديان] چون با كسانى كه ايمان آورده اند برخورد كنند,…) آورده, به همين گونه است35.
3. استطراد, و سخن راندن طولانى و خسته كننده پيرامون برخى مسايل: در اين باره مى توان به موارد زير اشاره نمود:
استطراد در بحث پيرامون نام هاى سوره (فاتحه), و پرداختن به مباحث صرفى و نحوى36.
استطراد در بحث پيرامون (آدم) و (ابليس), و پرداختن به مباحث لغوى37.
استطراد در بحث پيرامون (شراب), و ارايه نام ها و صفات آن. مؤلف ضمن بيان تعداد 41 نام از نام هاى شراب به نقل از (ابن عربى), و افزودن 12 مورد ديگر به نقل از (ابن سكّيت), و نيز افزودن 24 مورد ديگر به نقل از (ابن رقيق), به تعريف و شرح هاى خسته كننده و ارايه شواهدى از شعر عرب درباره 78 مورد از نام هاى شراب پرداخته است38.
4. بهره گيرى از اسرائيليّات و اخبار موهوم و غريب, و استفاده از كتب غير معتبر: بهره گيرى از اسرائيليّات, و اخبار موهوم و غريب, و استفاده از كتب غير معتبر, از جمله ديگر اشكال هاى وارد بر (بلنسى) است. وى گاهى سخنانى را ارايه مى دهد كه به جز در كتاب (ثعلبى) (عرائس المجالس) يافت نمى شود. گفتنى است اين كتاب, انباشته از اسرائيليّات و اخبار موهوم و غريب است39.
5. عدم ارايه همه (مبهمات قرآن): (سهيلى), (ابن عسكر), و بلنسى, هر كدام به پاره اى از مبهمات قرآن نپرداخته اند ; وچه بسا مبهماتى را (سهيلى) بررسى كرده, امّا (ابن عسكر) و (بلنسى) از بررسى آن غافل گشته اند, و چه بسا مبهماتى را كه (ابن عسكر) مطرح كرده است, امّا (سهيلى) و (بلنسى) مطرح نكرده اند, و همين گونه است حال (بلنسى) نسبت به آن دو. امّا آياتى نيز يافت مى شود كه هر سه نفر, مبهماتش را فرو هشته اند.
برخى خطاهاى صورى و شكلى نيز در متن كتاب به چشم مى خورد كه به نظر مى رسد بيشتر آنها به كار محققان از جهت (تايپ) و (تصحيف) مربوط مى شود; كه جهت رعايت اختصار از آوردن آنها خوددارى مى شود. 3. گزارشى از كار محقّقين
كتاب مورد بحث, در دو جلد به چاپ رسيده است: جلد نخست آن را آقاى دكتر (حنيف بن حسن القاسمى), و جلد دوم را آقاى (عبداللّه عبدالكريم محمّد) بررسى و تحقيق كرده اند. ابتدا نگاهى گذرا به تحقيق جلد نخست, و سپس جلد دوّم خواهيم داشت.
آقاى (قاسمى) جلد نخست كتاب را به عنوان پايان نامه, و به جهت أخذ مدرك فوق ليسانس در رشته (كتاب و سنّت) در دانشكده (شريعت) از دانشگاه (ام القرى) مكّه, بررسى و تحقيق نموده است; كه انصافاً تحقيقى جامع به عمل آورده, و به درجه ممتاز نايل گشته است. وى پس از بيان مقدّمه اى كوتاه و ارايه فهرستى درباره بررسى و تحقيقى كه به عمل آورده, به موارد زير مى پردازد:
فصل اوّل: بررسى وضعيت دوران (بلنسى); كه شامل چهار بحث مى شود: 1. اوضاع و احوال سياسى. 2. اوضاع اجتماعى. 3. اوضاع علمى. 4. چگونگى تأثير پذيرى بلنسى از اوضاع و احوال ياد شده.
فصل دوم: زندگانى مؤلف; كه شامل اين مباحث است: 1. زندگانى اجتماعى 2. زندگانى علمى.
فصل سوم: مبحث اول: تعريف علم مبهمات و بررسى كتاب (بلنسى); كه شامل اين موارد است: 1. تعريف لغوى و اصطلاحى مبهمات. 2. ريشه علم مبهمات. 3. اسباب ورود ابهام در قرآن كريم. 4. راه شناخت مبهمات. 5 . كتاب هاى تأليف شده درباره مبهمات قرآن. وى صرفاً به تعداد 11 مورد از تأليفاتى كه به طور مستقل به اين موضوع پرداخته اند, اشاره كرده است.
مبحث دوم: بررسى كتاب (بلنسى) و انگيزه تأليفش; كه شامل اين موارد است:
1. انگيزه مؤلّف از تأليف كتاب. 2. روش مؤلّف. 3. منابع و مصادر كتاب. 4. ارزش علمى كتاب. محقق در اين قسمت به ارزش ها و اشكال هاى وارد بر كتاب اشاره كرده است.

مبحث سوم: فعاليت محقّق در تحقيق كتاب; با توجّه به گفته خودش كه شامل اين مباحث است:
1. عنوان كتاب.
2. توثيق كتاب. وى در اين زمينه به ارايه دلايل و براهين براى اثبات نسبت اين كتاب به (بلنسى) پرداخته است.
3. توصيف نسخه هاى خطّى. محقق اظهار مى دارد به هفت نسخه خطّى از اين كتاب دست يافته كه سه تا از اين نسخه ها در مغرب, و سه نسخه در مصر, و يكى نيز در تركيه است. وى تحقيق خويش را بر مبناى چهار نسخه از آنها قرار داده, و از نسخه هاى ديگر به جهت خطاها و تصحيف ها و تحريف هاى فراوان كه در آنها وجود داشته, چشم پوشى كرده است. نسخه اى را كه در كتابخانه(الأزهر) بوده, به عنوان نسخه اصلى قرار داده, و سه نسخه ديگر را با قرار دادن رموزى بر آنها, به مدد گرفته است. در پايان مقدّمه اش نيز تصاويرى از نسخه هاى خطّى ارايه كرده است.
4. روش تحقيق. مهم ترين كارهايى كه به هنگام تحقيق انجام داده, به شرح زير است:
الف. نوشتن شماره آيات مبهم ـ كه بلنسى مطرح كرده است ـ در داخل كروشه و سمت راست آيات. و آياتى را كه به عنوان استشهاد در ميان مباحث آمده, با ذكر سوره و شماره آيه در پاورقى آورده است.
ب. تعيين حركات آيه ها بر مبناى قرآن, و ضبط و حركت نگارى هر آنچه فهمش نياز به تعيين حركات دارد.
ج. استخراج روايات از منابع اصلى شان; و در صورتى كه منابع حديثى را نيافته, به منابع تفسيريِ كهن, ارجاع داده است.
د. استخراج بسيارى از سخنان دانشمندان از منابع اصلى شان; چه اين منابع به چاپ رسيده باشد و يا نسخه خطّى باشد.
هـ. شرح واژه هاى دشوارياب, با رجوع به كتب لغت معتبر.
و. معرّفى و توضيح أعلام و أماكن.
ز. استخراج شواهد ادبى, شامل شعر و نثر و مَثَل, با مراجعه به دوّاوين شعر وكتب ادبيات.
ح. تعليق بر بسيارى از أخبار و روايات (غريب) كه مؤلّف بدون تعليق آورده است.
ط. تهيه فهرست هاى سودمند و كار آمد, براى سهولت رجوع به مباحث كتاب; اين فهرست ها عبارتنداز:
آيات قرآن, احاديث, شواهد شعرى, أعلام, جمعيت ها و قبايل و فرقه ها, أماكن, مفردات لغات, مصادر و مراجع و موضوعات.
شايان ذكر است كه هر دو جلد از كتاب (تفسير مبهمات القرآن), براى نخستين بار به سال 1411 ق / 1991 م. توسّط (دارالغرب الاسلامى) در لبنان به چاپ رسيده است.
جلد نخست, علاوه بر مقدمه محقّق و مؤلّف, در برگيرنده سوره (فاتحه) تا (توبه), در 646 صفحه است. جلد دوم, بدون هيچ گونه مقدّمه اى, از سوره (يونس) آغاز و با سوره (ناس) در 861 صفحه به انجام رسيده است.
تحقيق جلد دوم, بر پايه چهار نسخه خطّى ـ يعنى همان نسخه هاى مورد اعتماد جلد نخست ـ انجام گرفته است; جز اين كه اين محقق, نسخه (دار الكتب المصريّة) با رقم 2441 ب را به عنوان نسخه اصل در نظر گرفته است. پايان جلد دوم كتاب, حاوى فهرست هايى به شرح زير است:
فهرست منابع (خطى و چاپى), جدول اصلاح خطاها و فهرست هاى عمومى, شامل آيات قرآن, حديث و أثر, أعلام, جماعت ها و قبايل و فرقه ها, جاها و أماكن, أمثال و أقوال, شعر, نصف بيت, مفرداتِ لغت, بت ها, كتاب هاى نام برده شده در متن, موضوعات و سوره ها.1. در اين باره ر.ك: الخليل بن أحمد الفراهيدى (ت 175هـ), ترتيب كتاب العين: 1/199. تحقيق: المخزومى (الدكتور), مهدى; و السّامرائى (الدكتور), ابراهيم. انتشارات أُسوه (التابعة لمنظمة الأوقاف و الأمور الخيريّة), الطبعة الأولى: 1414 ق. ابن فارس القزوينى (329 ـ 395هـ) معجم مقاييس اللّغة: 1/311. تحقيق و ضبط: هارون, عبدالسّلام محمّد. دار الكتب العلميّة, قم; و مكتب الأعلام الاسلامي, قم 1404 ق. الراغب الإصفهاني (ت 502هـ), معجم مفردات ألفاظ القرآن: 63. تحقيق: مرعشلي, نديم. دار الكتب العربي: 1392 ق / 1972 م. ابن الأثير (544 ـ 606هـ). النهاية في غريب الحديث و الأثر:1/169. تحقيق: أحمد الزاوي, طاهر; و محمد الطناحى, محمود. مؤسّسة إسماعيليان, قم ـ ايران: 1367 ش. ابن منظور (630 ـ 711هـ), لسان العرب: 1/524. نسقه و علّق عليه و وضع فهارسه: شيرى, على. دار إحياء التراث العربى, بيروت ـ لبنان. طبعة جديدة محقّقة (الطبعة الأولى): 1408 ق / 1988 م. الفيّومى (ت 770هـ), المصباح المنير في غريب الشرح الكبير للرّافعى: 1/64. مؤسّسة دارالهجرة. الطبعة الأولى: 1405 ق. الشرتونى اللبنانى, سعيد الخوري. أقرب الموارد في فصح العربية و الشوارد: 1/65. مكتبة لبنان. الطبعة الثانية: 1992 م. مصطفى, ابراهيم; والزّيّات, أحمد حسن; و عبد القادر, حامد, والنّجّار, محمّد علي. المعجم الوسيط: 1/74. دارالدعوة, استانبول ـ تركيه. الطبعة الثانية: 1410 ق / 1989م. المصطفوى, حسن. التّحقيق في كلمات القرآن الكريم: 1/350. مؤسّسة الطّباعة و النّشر وزارة الثقافة و الإرشاد الإسلاميّّ, طهران. الطبعة الأولى: 1416 ق. 2. ر.ك: السهيلي الخثعمى أبو القاسم (508 ـ 581هـ), التعريف و الإعلام فيما أبهم من الأسماء والأعلام في القرآن الكريم: 16. تحقيق: مُهَنّا, عبد اللّه. دارالكتب العلميّة, بيروت ـ لبنان. الطبعة الأولى: 1407 ق / 1987 م. ابن جماعة الكناني, بدرالدّين (639 ـ 733هـ), غررالتّبيان في من لم يُسمّ في القرآن: 38. دراسة و تحقيق: خلف (الدكتور), عبدالجواد. دار قتيبة, دمشق و بيروت. الطبعة الأولى: 1410 ق / 1990 م. البلنسى, ابو عبد اللّه. محمّد بن على (714 ـ 782هـ), تفسير مبهمات القرآن الموسوم بـ : صلة الجمع و عائد التذييل لموصول كتابي الإعلام و التكميل: 1/35. دراسة و تحقيق: الدكتور حنيف بن حسن القاسمى, و عبد اللّه عبدالكريم محمّد. دار الغرب الإسلامى, بيروت ـ لبنان, الطبعة الأولى: 1411 ق / 1991 م. السيوطى, عبد الرحمن أبوبكر جلال الدين (849 ـ 911هـ), الإتقان في علوم القرآن: 2/462 و 472. ترجمه: حائرى قزوينى, سيّد مهدى. مؤسّسه انتشارات امير كبير, تهران. چاپ دوم: 1376 ش. السّيوطى, معترك الأقران في إعجاز القرآن:1/368. ضبطه و صحّحه و كتب فهارسه: شمس الدين, أحمد. دار الكتب العلميّة, بيروت ـ لبنان. الطبعة الأولى: 1408 ق / 1988 م. گفتنى است نخستين كسى كه به تعريف (مبهمات) پرداخته (سهيلى) است, و سايرين پس از او همين تعريف را كه تعريف به مصداق است پى گرفته اند. 3. نحل (16): 44. 4. اين كتاب با نام غوامض الأسماء المبهمة و الأحاديث المسندة في القرآن نيز چاپ شده است; و دكتر هيثم عيّاش (محقق اين كتاب) به اين نكته تصريح كرده است. البته بجز اين كتاب, كتابى ديگر با نام الإيضاح و التبيين لما أبهم من تفسير الكتاب المبين به سهيلى نسبت داده اند. در اين باره ر.ك: تفسير مبهمات القرآن: 1/45 ـ 46. 5. التعريف و الإعلام… : 7 ـ 8. ابن عسكر الغسّانى, محمّد بن على بن خضر (584 ـ 636هـ), التكميل و الإتمام لكتاب التعريف و الإعلام: 17. تحقيق: مروة, حسن إسماعيل. دارالفكر, دمشق ـ سوريه و دار الفكر المعاصر, بيروت ـ لبنان. الطبعة الأولى: 1418 ق / 1997 م. تفسير مبهمات القرآن: 1/41 و 45. معترك الأقران… : 1/366. 6. ر.ك: التكميل و الإتمام… : 33 ـ 36. 7. از چگونگى كتابهاى شامى و ابن فرتون اطّلاعى در دست نيست. براى اطّلاع بيشتر ر.ك: رفيعى, محسن. ترجمه, نقد و بررسى كتاب (تفسير مبهمات القرآن: 59 ـ 61. 8 . ابن جماعة, كتاب غرر التبيان را چكيده اى ازبراى كتاب التّبيان قرار داده است. در اين باره ر.ك: غرر التّبيان: 191 . نيز ر.ك: مقدمه التكميل والإتمام: 18 . 9 . برخى از شرح حال نويسان, اين كتاب را به (ابن حجر) نسبت داده ند. و برخى نيز در نسبت چنين كتابى به وى ترديد كرده ند. التبه از چگونگى اين كتاب اطّلاعى در دست نيست. در اين باره ر.ك: مقدمه التكميل والإتمام…: 19 . 10 . سيوطي ـ همچنان كه قوّت قلم, و تكرار بسيارى از مطالب به قلم هاى مختلف در بسيارى از نگاشته هايش از خصوصيات بارز اوست ـ خلاصه مباحث مبهمات قرآن از (مفحمات الأقران) در معترك الأقران بارز اوست ـ خلاصه مباحث مبهمات قرآن ر الاًتقان فيّ علوم القرآن آورده است. در اين باره ر.ك: رفيعى, محسن. ترجمه, نقد و بررسى كتاب (تفسير مبهمات القرآن: ص 65 ـ 66 و 75 ـ 76 (رساله كارشناسى ارشد). 11. اين كتاب ـ همچنان كه از نامش هويدا است ـ چكيده التعريف و الإعلام از (سهيلى) است. 12. اين كتاب چكيده كتاب هاى (سهيلى), (ابن عسكر), و (بلنسى) است. نگارنده, تفسير خيلى از آيات مبهم را به اختصار آورده, و چه بسيار از آنها را حذف كرده است; امّا مجموعه خوبى جهت مقايسه نظرات تفسيرى اين سه كتاب مى باشد. 13. جلد نخست اين كتاب به سال 1984 م. در هند به چاپ رسيده است. در اين باره ر.ك: التكميل و الإتمام… : 20 و تفسير مبهمات القرآن: 1/55. 14. محقق كتاب تفسير مبهمات القرآن در مقدمه اش: 1/53 ـ 54 اظهار مى دارد كه در سال 1406هـ به نسخه خطّى كتاب ياد شده در كتابخانه سليمانيه استانبول دست يافته و نويسنده اش را نامشخص يافته است; وى اين نسخه را به طور مشروح توصيف كرده است. 15. درباره چگونگى اين موضوع ر.ك: اديب بهروز, محسن بيّنات: سال پنجم, ش 20, ص 155, نيز ر.ك: ترجمه, نقد و بررسى كتاب تفسير مبهمات القرآن: 73. 16. در اين باره ر.ك: الزّركشي (ت 794هـ), البرهان في علوم القرآن: 1/201 ـ 211. خرّج حديثه و قدّم له و علّق عليه: عبد القادر عطا, مصطفى. دار الكتب العلميّة, بيروت ـ لبنان, الطبعة الأولى: 1408 ق / 1988 م. و معترك الأقران… : 1/366 ـ 384, و الإتقان… : 1/459 ـ 478. 17. (أوسيّ), منسوب به (أوس) ـ قبيله اى از أنصار از قحطان ـ است. 18. (بلنسى), منسوب به (بلنسيّه) ـ شهرى مشهور در مشرق اندلس و نزديك قرطبه ـ است, كه اصل وى از آنجاست. محقق كتاب ترويح أوليّ الدماثة… اين واژه را (بَلْنَسِيّ) مى داند, و در جاى جاى كتاب به همين شيوه نوشته است. در پاورقى نخست از صفحه 72 همين كتاب مى نويسد: (فيّ الأصل مطموس, والصحيح: البَلْنَسِيّ, كما أثبتناه من أصل البَلَنْسِيّ 13/ب). امّا (عادل نويهض) در معجم المفسّرين: 2/582 و 908 اينگونه نوشته است: (البَلَنْسِيّ). 19. درباره شرح حال او ر.ك: سيوطى, طبقات المفسّرين: 2/211, راجع النسخة و ضبط أعلامها: لجنة من العلماء بإشراف الناشر. دارالكتب العلميّة, بيروت ـ لبنان. و تفسير مبهمات القرآن: 1/11 ـ 33. نيز ر.ك: نُويهض, عادل. معجم المفسّرين (من صدر الإسلام حتى العصر الحاضر): 2/587. مؤسّسة نويهض الثقافيّة. الطبعة الثانية: 1409 ق. / 1988 م, و منابعى كه معرّفى كرده است: بغية الوعاة: 1/198; الدّررالكامنة: 2/207; نيل الإبتهاج: 207; كشف الظّنون: 421 و 452; الذيل: 2/377; معجم المؤلّفين: 10/305 و 11/46. 20. مشروح مقدمه مؤلف را در: تفسير مبهمات القرآن, 1/99 ـ 103 بنگريد. 21. در اين باره و چگونگى اش ر.ك: تفسير مبهمات القرآن, 1/141 ـ 142 و 259 و 302 و 215 و 251و… 22. ر.ك: تفسير مبهمات القرآن: 1/56 ـ 57 و 65. 23. ر.ك: همان,1/58 ـ 59. 24. محقق اين كتاب به برخى از كتب و شرح حال ها دست نيافته است. در اين باره ر.ك: تفسير مبهمات القرآن: 1/61. 25. به مَثَل: كتاب روضةالتحقيق را نام برده, امّا به مؤلّفش اشاره نكرده است. ر.ك: تفسير مبهمات القرآن: 1/61. 26. به مَثَل: از استادش (خولانى)مطلبى را بيان كرده است. ر.ك: تفسير مبهمات القرآن: 1/142. 27. ر.ك: تفسير مبهمات القرآن: 1/60 ـ 65. 28. بقره (2): 102. 29. تفسير مبهمات القرآن: 1/171. 30. همان, 1/194. 31. نساء (4): 23. 32. ر.ك: تفسير مبهمات القرآن: 1/324. مانند اين مثال را ر.ك: همين كتاب: 1/360. 33. الطبرى أبو جعفر (ت 310هـ), جامع البيان عن تأويل آيِ القرآن: 8/149. دارالفكر, بيروت ـ لبنان 1408 ق / 1988 م. 34. بقره (2): 76. 35. ر.ك: تفسير مبهمات القرآن:1/360. 36. ر.ك: همان, 1/110 ـ 120 (ذيل تفسير آيه 7 فاتحه). 37. ر.ك: همان, 1/127 ـ 143 (ذيل تفسير آيه 43 بقره). 38. ر.ك: همان, 1/219 ـ 239 (ذيل تفسير آيه 219 بقره). 39. ر.ك: همان, 1/69.


صفحه 10

فهرست مقالات فارسى
امين سيد حسن

افشار, ايرج, فهرست مقالات فارسى در زمينه تحقيقات ايرانى, جلد سوم: 1346ـ1350, جلد چهارم: 1351ـ1360 و جلد پنجم: 1361ـ1370, تهران, شركت انتشارات علمى و فرهنگى (وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالى), 1374ـ1377.
دوره پنج جلدى فهرست مقالات فارسى كه شامل مقاله هاى منتشر شده در مجله هاى معتبر ايرانى و خارجى به زبان فارسى در زمينه تحقيقات ايرانى در هفتاد ساله اخير است, از امهات منابع ايران شناسى و يكى ديگر از صدها آثار با ارزش و ممتع گردآورنده صاحب فضل و با همّت و زحمتكش آن, المستغنى عن الالقاب, ايرج افشار, است. براى دانستن اهميت اين كار خطير, كافى است كه كسى خود, دست كم, زحمت فهرست كردن يك كتاب منفرد را كشيده باشد, يا به نيت نقدونظر, خود, فهارس يك كتاب يا نشريه ادوارى را به طور كامل و دقيق, بررسى كرده باشد تا با ملاحظه علل و جهات ورود اشتباه در چنان كارهاى مختصر و محدودى دريابد كه كار فهرست كردن بيش از چهل هزار مقاله در زمينه هاى مختلف و متشتت اعم از زبان و ادب, تاريخ و جغرافيا, ملل و نحل, فلسفه و عرفان, رجال و كتاب شناسى و… در يك دوره دور و دراز هفتاد ساله, چه كار كارستانى و چه خدمت شايانى است!
در جامعه علمى و فرهنگى ما ـ بلكه در حوزه ايران شناسى در داخل و خارج كشورمان ـ كسى پيدا نمى شود كه اهميت اين تأليف شريف پنج جلدى و قدر و بهاى وجود سراسر جود ايرج افشار, مؤلف و گردآورنده سخت كوش آن را نشناسد. بلكه هركس كه با كتاب شناسى و كتاب دارى و نشر كتاب و مقاله در نيم قرن اخير در ايران, مختصر آشنايى داشته باشد, در برابر هويت فرهنگى ايرج افشار كه اكنون هفتاد و پنج سال از عمر پر بركت او مى گذرد, به ديده تحسين و تعظيم مى نگرد. اين است كه اگر قلم نويسنده اين مقاله, در بعضى موارد اندكى تند مى شود, براى آن است كه ايرج افشار ـ به عنوان يكى از مشهورترين چهره هاى جدى فرهنگى, ادبى و دانشگاهى ميهن مان ـ نيازى به تحسين و تشويق و دست مريزادگويى ندارد. اين است كه صاحب اين قلم, در اين مقاله, منشور (لاحياء فى العلم) را نصب العين خويش قرار داده است و در كار نقد اين اثر با ارزش, اما ناقص و مختل و معيوب, دست از مجامله و مماشات باز داشته است.
*
دوره پنج جلدى فهرست مقالات فارسى, محصول چهل سال, برگه بردارى روشمند و متدولوژيك است كه طى اين مدت, ايرج افشار, جمعاً مشخصات چهل هزار و سيصد و اندى (دقيقاً 338/40) مقاله و مطلب چاپ شده را با ذكر نام نويسنده, عنوان مقاله, نام و نشان مجله و قيد دوره و صفحات مجله در اختيار پژوهشگران و علاقه مندان به تحقيق و تتبع قرار داده است و بدين گونه كار اهل مطالعه و تحقيق را عموماً, و كار نوآموزان و دانشجويانى را كه بخواهند تازه در رشته اى به مطالعه و تحقيق يا تنظيم پايان نامه دانشگاهى بپردازند خصوصاً تا حد زيادى آسان كرده است. اما با كمال تأسف, اين دوره پنج جلدى به حدى مشحون از اشتباهات ريز و درشت است كه در عمل, قابل اعتماد نيست و مخصوصاً ـ به جهات عديده ـ ممكن است اسباب اشتباه يا سردرگمى مراجعه كنندگان شود; به ويژه مراجعه كنندگانى كه در كار تحقيق و مطالعه تازه كار باشند و قادر به تشخيص كم و كاست ها و اشتباهات موضوعى و محتوايى اين مرجع مهم نباشند.
در فهرست مقالات فارسى, انواع و اقسام اشتباه ها راه يافته است; يعنى هر اشتباهى كه ممكن است در كتابى رخنه كرده باشد, متأسفانه در اين دوره پنج جلدى موجود است. بسيارى از اين ايراد و اشكال ها متوجه شخص كوششگر دانشور اين اثر جدّى و ارزنده است و بسيارى از اشتباه ها, غير قابل اغماض و نابخشودنى است. مقاله محقّر حاضر, با ارائه اين نواقص و اشتباه ها در سه مجلد اخير از اين فهرست پنج جلدى, سعى مى كند كه به پژوهشگران ايرانى و خارجى و مخصوصاً دانشجويان درون مرزى و برون مرزى توصيه كند كه به حسن شهرت و سوابق خدمت ايرج افشار, مغرور نشوند و هميشه ضمن مراجعه به اين منبع مهم, با شك و ترديدى سالم (كه لازمه كارهاى تحقيقى است) به داده هاى مندرج در آن نگاه كنند. چه اين فهرست عظيم پنج جلدى, حاوى صدها اشتباه مختلف اعم از عمدى! و غير عمدى, جدى و غير جدى, محتوايى و شكلى, موضوعى و مفهومى, محتوايى و شكلى, املايى و چاپى و… است و صد البته اعتماد مطلق بر مطالب چاپ شده در آن روا نيست. اين است كه ما در صفحات آينده بعضى از اين اشتباهات بى شمار را به عنوان مشتى از خروار از جهات مختلف و در زمينه هاى مختلف ارائه مى دهيم تا ناشر محترم اين فهرست بزرگ كه بنيادى غير خصوصى و وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالى ايران است براى زدودن اين اشتباه ها در چاپ هاى آينده از همين حالا به فكر چاره اى اساسى باشد. اشتباهات عمدى
كوششگر ارجمند اين اثر, در مقدمه جلد چهارم نوشته اند كه ايشان, به عنوان فهرست نگار, در مقام ارزش يابى وظيفه بندى مقالات فهرست شده, نيستند بلكه بر پايه روشى منظم و رويّتى محكم كه برنامه كار ايشان است به استخراج (يا به اصطلاح قدما تخريج) فهرست مقالات از منابع ادوارى, بسنده كرده اند. حقيقت نيز همين است كه كار ارزش يابى مقالات مختلف, وظيفه كتاب دار و مسؤوليت فهرست نگار نيست. بلكه, در اغلب موارد, شايد چنين كارى, از عهده صلاحيت علمى او نيز خارج باشد. به هر حال, سخن در اين است كه كوششگر بزرگوار به اين اصل اساسى و استوار, وفادار نمانده اند زيرا:
1. كوششگر ارجمند به اقرار و اعتراف صريح خودشان در مقدمه مجلدات مختلف فهرست مقالات فارسى. در انتخاب مقاله ها براى فهرست كردن دست به طبقه بندى آن ها زده اند و هر مقاله چاپ شده اى را كه به نظر شخص ايشان, ارزش علمى كافى نداشته است, قابل فهرست كردن تشخيص نداده اند و بدين گونه برخلاف ادعاى خود, ولو من حيث لايعلم, در مقام ارزش يابى و طبقه بندى مقالات مندرج در مجلات فارسى برآمده اند. به عقيده اين بنده نويسنده, چنين كارى به جهاتى چند, ناپسند است از جمله اين كه:
اولاً, به قول بزرگمهر (يا بوذرجمهر) حكيم, همه چيز را همگان دانند. هيچ كس از اهل علم, چنان احاطه كامل و جامعى ندارد كه نظرش در همه موضوعات مربوط به تحقيقات ايرانى اعم از ايران قبل از اسلام و بعد از اسلام, و زبان و ادب, و تاريخ و جغرافيا, و رجال و ملل و نحل, و اديان و مكاتب عقلى و نقلى و… صائب باشد.
ثانياً, بر فرض محال كه قائل شويم كه فهرست نگار فاضل اين دوره پنج جلدى, به قول اروپاييان دائرةالمعارف متحرك (walking encyclopedia) باشند و در همه زمينه ها اعم از سمعيات و عقليات و ادوار و اطوار مختلف تاريخى, شايستگى كامل علمى براى ارزش يابى مقاله ها داشته باشند, حقاً انتخاب و عدم انتخاب بايد پس از مطالعه كامل مقاله مورد بحث به انجام برسد. همان طور كه براى ردّ و قبول هر شاگرد مدرسه اى در امتحانات ادوارى در طى تحصيل, اين حق ثابت است كه معلم ممتحن بايد ورقه امتحان او را از صدر تا ذيل و از آغاز تا انجام بخواند و سپس به او نمره بدهد, هر نويسنده اى نيز كه با چاپ آثارش خود را در معرض امتحان و انتقاد جامعه علمى و فرهنگى قرار مى دهد, اين حق را حائز است كه مقاله او را بدون بررسى كامل از فهرست مقالات حذف نكنند. در حالى كه محال و ممتنع است كه شخص واحدى كه به تصميم خود شايد بيش از يكصد هزار مقاله بلند و كوتاه چاپ شده در مجلات مختلف داخل و خارج از كشور را از فهرست عمومى خود حذف كرده اند, فرصت چنين مطالعه كامل و ارزش يابى معقولى را يافته باشند.
ثالثاً, باز بر فرض محال كه قائل شويم نه تنها شخص ايشان در همه زمينه ها و فنون, ذوفن و متخصص بوده اند بلكه مقاله هاى محذوف را نيز همچون اوراق امتحانى دانش آموزان و دانشجويان مردود, به كمال و تمام خوانده اند, اعمال چنين قضاوتى, تنها در مقطع خاص, قابل قبول است. به اين معنى كه چه بسا كتب و مقالات كه معاصران نويسنده قدر آن ها را ندانسته اند و آن ها را حتى قابل انتشار ندانسته اند يا پس از انتشار, جدى تلقى نكرده اند اما بعدها, آيندگان به اهميت آن كتاب ها و مقاله ها پى برده اند.
رابعاً, هر مقاله اى كه در مجله اى چاپ مى شود, به وسيله سردبير يا هيأت تحريريه آن مجله ارزيابى مى شود و تنها اگر درخور چاپ و شايسته انتشار تلقى شد, در آن مجله منتشر مى شود.
فهرست نگار محترم هم نخست در مقطع انتخاب مجلات و نشريات ادوارى, به انتخاب خود همه مجلاتى را كه سطح علمى و تحقيقاتى آن ها را پايين تشخيص داده اند, از رده فهرست خود به كلى حذف كرده اند و فراموش كرده اند (كه دوستان خدا ممكن اند در اوباش). به اين معنى كه بسا ديده شده است كه مطلب مهمى و مقاله سنگينى در مجله اى نه چندان مهم و سنگين به چاپ رسيده است. اما قطع نظر از اين موضوع, سخن در اين است كه نسبت به مجله هايى كه فهرست نگار محترم, خود تناسب سطح آن ها را تأييد كرده اند و آن ها را قابل فهرست كردن شناسايى كرده اند, ديگر اعمال حق انتخاب دوباره و طبقه بندى مجدد مقاله هاى چاپ شده در آن مجلات را بايد از خود سلب مى كردند.
2. از اشكالات ياد شده در بالا ـ دائر به حذف مبالغ زيادى از مقاله هاى فارسى ـ كه بگذريم به اشكال بدتر و بزرگ ترى در اين اثر عظيم و ضخيم برمى خوريم و آن اين است كه فهرست نگار محترم حتى در سطح مقاله هاى فهرست شده هم, دست از اعمال نظر برنداشته اند. يعنى در بعضى موارد براى حفظ تقدم و تأخر در سلسله مراتب نويسندگان, متعمّداً تا مرز تغيير دادن نام نويسندگان و مثله كردن هويت حقيقى ايشان, پيش رفته اند. چنان كه دود اين تعمّد به چشم نويسنده مقاله حاضر هم رسيده است.
ايرج افشار در جلد سوم فهرست مقالات فارسى كه شامل مقاله هاى سال هاى 1340ـ1350 شمسى است, در بخش (سرگذشت شاعران و نويسندگان قرن دوم تا هفتم) وقتى به ناصر خسرو قباديانى مى رسد براى تنظيم فهرست دو مقاله مفصل راجع به ناصر خسرو, يكى به قلم سيد حسن تقى زاده و ديگرى به قلم سيد حسن امين, گرفتار دل مشغولى مى شود. فهرست نگار زحمتكش در تمام مجلدات, نويسندگان مقالات را به ترتيب الفبايى (براساس نام خانوادگى نويسندگان) فهرست كرده است. اما ادامه اين روش در اين بخش به نتيجه اى نادلبخواه مى رسد و آن, اين است كه پيروى از اين روشمندى به تقدم سيد حسن امين بر سيد حسن تقى زاده مى انجامد. لذا ايرج افشار بى اينكه اولاً مدعى باشد كه ناصر خسروشناس هم هست و ثانياً بى آنكه هر دو مقاله را از اول تا به آخر خوانده باشد و ثالثاً به اين نتيجه رسيده باشد كه از جهت ارزش علمى, مقاله سيد حسن تقى زاده از مقاله سيد حسن امين باارزش تر است, تنها براى اينكه از جهت سلسله مراتب علمى, حق را به حق دار داده باشد و سيد حسن تقى زاده را به حكم (الفضل للمتقدم) مقدم بر سيد حسن امين در فهرست جاى دهد, ذيل مقاله هاى راجع به ناصرخسرو, اولين مدخل (يعنى مدخل مسلسل شماره 4650 در جلد سوم) را به (تقى زاده, سيد حسن) اختصاص مى دهد و سپس براى رد گم كردن از انحراف از ترتيب الفبايى, نام كامل نويسنده ديگر ـ يعنى سيد حسن امين ـ را چنين تحريف مى كند: (حسن امين, سيّد)!! اشتباهات روش شناختى
1. اولين اشتباه كوششگر بزرگوار از ديدگاه روش شناختى, تنظيم موضوعى مقالات هر نويسنده به ترتيب الفبايى است. حال آن كه استاندارد علمى بين المللى آن است كه مقالات يك نويسنده در باب موضوع واحد بايد به ترتيب سنوى, فهرست و معرفى گردد نه به ترتيب حرف اول عنوان مقاله! چه به تحقيق, با عنايت به رشد و كمال هر نويسنده در طول زندگى فعال فرهنگى او از يك سوى و با توجه به اينكه هر مقاله مؤخر از جهت اشتمال بر اطلاعات بيشتر بر مقالات مقدّم, مرجّح است, شناسايى اين سلسله مراتب تكاملى است كه براى پژوهشگران مطرح است نه صرف اول عنوانى كه براى مقاله مورد نظر انتخاب شده است.
براى نمونه ما مى بينيم كه در جلد چهارم, در بخش (تصوف و عرفان), سه مقاله از صاحب اين قلم فهرست شده است به اين ترتيب:
اول. اطلاعاتى درباره درويشان خاكسار, راهنماى كتاب, 1356;
دوم. دشمنى صوفيان با فلسفه, دانش روز, 1353;
سوم. مدخلى بر عرفان و نفس شناسى, گوهر, 1352.
و اين ترتيب و تقسيم در فهرست مذكور, فقط بر اين پايه استوار است كه الف (اطلاعات) بر دال (دشمنى) در حروف الفباء مقدم است و دال (دشمنى) بر ميم (مدخل)! معلوم نيست به محقق علاقه مند به تحقيق و مشتاق به استفاده از اين منبع مهم, در برخورد با اين گونه طبقه بندى مطالب, چه احساسى دست مى دهد؟ اشتباه بودن اين روش, چيز تازه اى نيست. علامه محمد قزوينى در دستورالعملى كه براى يكى از فهرست نگاران ايرانى در كتابخانه آستان قدس رضوى در 1319 شمسى نوشته است, مى گويد:
در جميع فهارس خارجه, ترتيب ذكرى كتب خطى در فهارس اصلاً و ابداً به ترتيب الفبايى نيست (چنانچه در فهارس خارجه و بعضى فهارس ايران به واسطه عدم اطلاع و بى تجربگى اين كار را كرده اند) بلكه در فهارس خارجه اولاً مثل خود سركار, كتب را برحسب انواع مختلف علوم تقسيم كرده اند و سپس در تحت عنوان هريك از علوم, جميع كتب محتويه در آن فصل را به ترتيب تاريخى زمانى ذكر كرده اند. مثلاً در فصل (تاريخ) ابتدا شروع كرده اند به تاريخ ابن واضح يعقوبى و سپس معارف ابن قتيبه و سپس تاريخ طبرى و سپس مروج الذهب مسعودى و سپس كامل ابن اثير و سپس تاريخ ابوالفدا و سپس فلان و فلان تا برسد به كتب مؤلفه در عصر خود مؤلف فهرست. و حسن اين كار آن است كه مطالعه كننده به يك نظر اجمالى در طرفةالعينى تحول آن علوم را در ادوار و قرون مختلفه از اقدم الازمنه تا عصر خود او, برأى العين مى بيند و اگر مى خواهد مثلاً در فن تاريخ يك كتابى تأليف كند يا يك رساله امتحانيه (تز) ترتيب دهد و مى خواهد بداند قديم ترين كتب تاريخى كه در اسلام تأليف شده است, كدام است يا كتب تاريخى قرن چهارم مثلاً كدام است در طرفةالعينى, مطلوب خود را پيدا مى كند. در صورتى كه اگر بنا مى بود كتب فن تاريخ را به ترتيب الفبايى ذكر كنند, طالب بايد جميع كتب فن تاريخ را از اول تا به آخر در فهرست مطالعه كند تا بداند اقدم كتب تاريخى كدام است… و… همان فهرست الفبايى همگانى از اسماء كتب و اسماء مؤلفين در آخر… مغنى از هر ترتيب الفبايى ديگرى است و ديگر در ضمن هر كتابى اصلاً و ابداً محتاج به ترتيب الفبايى نخواهد بود.1
لذا محقق و مسلم است كه ترتيب الفبايى در تنظيم متن فهرست مقالات يعنى لحاظ حرف اول عنوان مقاله فهرست شده, دردى را دوا نمى كند. يعنى نه فائده علمى و عملى دارد و نه براساس صحيح روش شناختى در كار فهرست نگارى مبتنى است. لذا واجب بود كه كوششگر صاحب فضل, مقالات هر نويسنده را در موضوع واحد به ترتيب سنوى ارائه دهند. يا آن كه براساس تقسيم موضوعى, با استفاده از مقسم هاى ديگر از عام به خاص و از كلى به جزئى پيش بروند.
3. كمبود و نقص ديگر دوره پنج جلدى فهرست مقالات, حذف همه عناوين علمى اعم از سنتى و نو و قديم و جديد است. حال آن كه سنت اغلب مجلات علمى جهان آن است كه هويت علمى هر نويسنده را با ذكر مدارج و مناصب علمى و فرهنگى او ذكر كنند. اين كار اخيراً به حدى مقبول واقع شده است كه حتى نويسندگان مقالات هم در پانوشت و يادداشت هاى ذيل مقاله خود وقتى ارجاع به مطلبى مى دهند, هويت نويسنده مورد استناد را با ذكر اينكه مثلاً وى استاد فلان دانشگاه است يا در فلان مؤسسه تحقيقى يا كتابخانه مشغول تحقيق است روشن مى كنند. همچنين اخيراً معمول شده است كه حتى در فهرست عمومى كتاب ها, جهت شاخصيت شخص فهرست شده را در پرانتز در همان بخش فهرست ياد مى كنند تا محقق, بيهوده وقتش تلف نشود. به اين معنى كه اگر كسى در كتابى دنبال امين برادر مأمون مى گردد, در فهرست كتابى كه نام بنده در آن فهرست شده است, گمراه نشود. يا اگر كسى, دنبال يك شخصيت ادبى است با همنام سياسى اش مشتبه نگردد.
قطع نظر از اين پديده جديد كه هنوز عمومى نشده است و به همه نويسندگان مقالات و فهرست نويسان كتب و مجلات سرايت نكرده است, ذكر عناوين و مدارج علمى يا جهت شاخصيت افراد, حائز فوائد اختصاصى براى اهل تحقيق است. يك پژوهشگر تازه كار و مخصوصاً به قول مرحوم علامه قزوينى يك طالب علمى كه قصد نوشتن رساله امتحانيه (تز) دارد از كجا و چگونه نوشتار يك نويسنده بى تجربه غير متخصص را از تحقيقات عالمانه يك استاد متخصص تميز و تشخيص بدهد؟ ما چه بخواهيم و چه نخواهيم, موزه فرهنگى ايران اگر نه از جهت كيفى از جهت كمى, خيلى رشد كرده است و ايرج افشار خود دچار مشكل همنام ديگرى كه او نيز اهل قلم است شده است. بعضى از اهل قلم براى اينكه اين دو نويسنده همنام, با هم اشتباه نشوند, ايرج افشار نويسنده اين فهرست مقالات را ايرج افشار يزدى و ديگرى را ايرج افشار سيستانى خطاب مى كنند. اما معلوم نيست اگر هر دو ايرج افشار, اهل يك شهر مى بودند, چه صفت ديگرى بايد به نام ايشان اضافه شود. از سوى ديگر كاملاً معمول و مرسوم است كه بعضى از نويسندگان و اهل شعر و ادب, تخلص شعرى و ادبى خود را پس از نام و نام خانوادگى خود, در پرانتز (همچون مهدى اخوان ثالث (اميد) و…) يا بدون پرانتز (همچون منوچهر صدوقى سها) به دنبال نام خانوادگى خويش (به انتخاب خود) اضافه مى كنند يا بعضى با استفاده از تخلص شاعرانه شان, هويت ادبى و فرهنگى جديدى براى خود انتخاب مى كنند و نام خانوادگى خود را به كلى تغيير مى دهند مانند مرحوم خليل سامانى (مرجع) كه نام2 خانوادگى او در شناسنامه اش خليفه سلطانى بود يا نام و نام خانوادگى شناسنامه اى خود را به كلى از آثار ادبى خود حذف مى كنند مانند حميد سبزوارى3 كه نام ايشان در شناسنامه حسين ممتحنى است.
در جامعه سالم, اين نوع آزادى هاى فردى بايد محترم شناخته شود. چنان كه در ايران, اقلاً يك سوم مردم جامعه, يا به طور رسمى يا غير رسمى, يا به طور كلى يا به طور جزئى, نام خانوادگى اصلى موجود در شناسنامه هاى خود را عوض كرده اند. كسى هم در عرف اجتماعى و فرهنگى (برخلاف استاندارد دولتى و ديوانى كه بالضروره در اسناد رسمى به استفاده از اسم كامل اشخاص به شرح شناسنامه تأكيد دارد), مانع و مخل اين آزادى در انتخاب اسم و هويت فرهنگى ـ اجتماعى نيست. همچنين در اروپا و امريكا نيز, نه تنها داشتن نام قلمى/ مطبوعاتى/ هنرى يعنى Pen Name براى نويسندگان و شعراء و Stage Name براى هنرپيشگان و آوازخوانان مرسوم است, بلكه در بسيارى از كشورها مانند انگلستان, هركس هر لحظه مى تواند به انتخاب خود, نامش را عوض كند. چنان كه نويسنده معروف انگليسى مدافع حقوق اعراب عليه عثمانى در جنگ جهانى اول (لورنس), چندين بار اين كار را كرد.
حالا سخن در اين است كه اگر انتخاب نام و تخلص و هويت فرهنگى در جامعه اى با اين تسامح و آزادنگرى مقبول است, چگونه و بر چه پايه اى محروم كردن جمعى كه بر استفاده از نام كامل شناسنامه خود تأكيد دارند, قابل توجيه است؟ به عقيده ما, حداقل قضيه اين است ـ و كم تر از اين نمى تواند باشد ـ كه در اين باب, بايد به خود صاحب نام اين حق را داد كه اگر ترجيح مى دهد; در نام و نام خانوادگى شناسنامه اى اش دست كارى نشود و در مثل هميشه لفظ سيد, جلو نام اول او بماند. چه اگر به ديگران, حق عوض كردن نام شناسنامه اى شان داده مى شود, سلب نام شناسنامه اى از ديگران ترجيح بلامرجح است بلكه فرع زائد بر اصل.
از لحاظ روش شناختى, همچنان كه از منظر بى طرفانه عقلانى و منطقى, بين عناوين مقبول كوششگر محترم (يعنى تخلص شعرى و اسم قلمى يا انتسابات محلى و جغرافيايى) و عناوين نامقبول ايشان (از قبيل پرفسور, دكتر, سرهنگ و…) تفاوتى جوهرى وجود ندارد. چه در افزودن انتسابات محلى و اضافات معرف ديگر به نام اشخاص, شاخصيتى نيست كه معرّف واقع شدن آن ها مقبول باشد اما در مثل قيد مدارج تحصيلى يا عناوين حرفه اى و تخصصى نابجا و ناروا باشد. به ويژه در جامعه اى كه براساس عرف فرهنگى و آداب سنتى يا در مقطعى ديگر براساس نظام آموزش عالى, عناوين شناخته شده و مقبول جامعه, مايه معرفى بهتر و شناسايى بيشتر صاحبان نام ها است, حذف آن ها به خلاف ميل صاحبان آن ها جايز نيست. در مثل, مثله كردن اسامى اشخاص بسيار زيادى كه خود ايشان, لفظ سيد را از نام خود حذف نكرده اند, چه وجهى دارد؟ نيز به عقيده ما قيد مدارج علمى (يعنى آخرين مدرك علمى) نويسندگان ـ با همه عيب هايى كه مدرك گرايى دارد ـ بهتر از اين است كه اشخاص را به ايالات و ولايات مختلف منسوب دارند; زيرا اين نوع انتسابات محلى و قومى, به قول علماى جامعه شناس, محوّل (ascribed) است نه مكتسب (achieved). كسى, زادگاه و تعلقات جغرافيايى و قومى خود را انتخاب نمى كند, بلكه اين ها بى آن كه شخص حق انتخابى داشته باشد براى او پيش از متولد شدنش اتفاق افتاده است. در حالى كه كسب مدارج علمى و موفقيت در تحصيل علم, حاصل زحمات خود شخص است.
راست است كه عناوين علمى و مدارج تحصيلات اشخاص و ذكر دانشگاه ها و اساتيدى كه هركس نزد ايشان تحصيل كرده است, به نحو اختصار چنان كه در مجلات جدى و علمى اروپا و امريكا در ذيل هر مقاله درج مى شود, طريقى بهتر براى معرفى نويسندگان مقالات است, در عين حال, كسى نبايد از فهرست نويس, متوقع باشد كه سوابق تحصيل و آخرين درجه علمى هر نويسنده اى را ثبت و ضبط كند. به خصوص كه در جامعه ما, درصد قابل ملاحظه اى از صاحبان عناوين علمى از قبيل پرفسور, دكتر, مهندس فاقد تحصيلات و مدرك دانشگاهى لازم هستند و به علاوه تعداد قابل ملاحظه ديگرى كه تحصيلات خود را در حوزه هاى علميه به انجام رسانيده اند, فاقد پايان نامه هاى علمى هستند و بسيارى ديگر نيز همچون مرحوم استاد سيد محمد محيط طباطبايى, حتى بدون داشتن سابقه تحصيل منظم در هيچ كدام از نظام هاى آموزشى جديد يا قديم, به همت مطالعات شخصى و زحمت كشيدن و دود چراغ خوردن به مقام والايى از علم و فضل رسيده اند. به رغم مشكلات ياد شده, جامعه علمى ايران امروز بايد براى كمك به مخاطب و خواننده آثار مكتوب, در شناسايى هويت فرهنگى نويسندگان, يك استاندارد معقول و قابل اعتماد را انتخاب كند.
متأسفانه در بين نشريات فارسى درون مرزى و برون مرزى, ما هنوز فاقد يك سيستم همگانى در اين زمينه ايم. عده اى به دلائلى كه از منظر قضاوت واقع بينانه, مطلقاً قابل قبول نيست, با ايجاد يك روش صحيح و منظم براى معرفى نويسندگان فارسى زبان مخالفت دارند. در مغرب زمين كه اكنون نزديك چهارصد سال است از جهت علمى, صنعتى, نظامى, اقتصادى, و سياسى از همه كشورهاى مشرق زمين (صرف نظر از دين, فرهنگ, نژاد, زبان و حتى نظام سياسى ـ اقتصادى آن ها), جلو افتاده اند. براى معرفى همه فرآورده ها اعم از صنعتى و فرهنگى, استاندارد وجود دارد. ما به كارهاى صنعتى و سياسى و اقتصادى كارى نداريم. در همين زمينه كارهاى علمى و دانشگاهى و فرهنگى هر شخص بى غرضى كه از جهت كمى و كيفى, دانشگاه هاى ما, كتابخانه هاى ما, مجلات ما و كتاب هاى ما را با كشورهاى اروپاى غربى و امريكاى شمالى مقايسه كند, بايد اذعان و اعتراف كند كه ايران امروز ـ همچنان كه افغانستان و تاجيكستان فارسى زبان يا عراق و عربستان عربى زبان يا پاكستان اردو زبان يا كشورهاى افريقايى با زبان هاى مختلف شان ـ با استانداردهاى عربى خيلى فاصله دارد. چند سال پيش با سفير انگليس در عراق صحبت مى كردم و چون او از نزديك صدام حسين را در بغداد ديده بود, نظر او را در باب صدام پرسيدم. گفت:
مشكل عمده صدام حسين اين است كه او همه عمرش هيچ گاه ولو براى يك سفر كوتاه به اروپا نيامده است. او طورى مى انديشد كه به هيچ وجه براى بقيه مردم جهان قابل فهم نيست….
به موضوع سخن بازگرديم. در غرب, استاندارد معرفى نويسندگان و مؤلفان علمى و تخصصى اين است كه در صفحه اول هر كتابى يا ذيل صفحه اول هر مقاله اى, مدارج و مدارك تحصيلى و علمى و دانشگاهى نويسنده كتاب يا مقاله را به نحوى كه امكان هيچ شك و شبهه اى در سوابق شخص باقى نماند, ذكر مى كنند. يعنى اينكه ليسانس او از كدام دانشگاه بوده است. فوق ليسانس او از كدام دانشگاه بوده است. دكترى او از كدام دانشگاه بوده است. عالى ترين سمت علمى حاضر يا سابق او كدام بوده است و در مثل استاديار است يا دانشيار يا دانشيار ارشد يا استاد.
در شرايط فرهنگى حاضر كه با كامپيوترى شدن فعاليت هاى فرهنگى و تسهيل چاپ و نشر و رشد فزايدنه جمعيت, روزبه روز و خواه و ناخواه, از نظر كمى بر تعداد نويسندگان و قلم بدستان افزوده مى شود, حداقل قضيه اين است كه نويسندگان مقالات و كتب, بايد از جهت هويت فرهنگى و سابقه تحصيلات و تخصص به آسانى براى خوانندگان قابل ارزش يابى باشند. در اين شرايط و بنا به اين ملاحظات است كه به عقيده ما حذف القاب و عناوين و مدارج و مدارك نويسندگان, هيچ دردى را دوا نمى كند. فهرست نگار يا ناشر, بايد خواننده را در انتخاب يارى دهد و حداقل اين مساعدت آن است كه با استاندارد قابل فهمى, درجه علميت و تجارب نويسندگان مختلف را در اولين برخورد خواننده با اثر مكتوب به او بشناساند. اشتباهات محتوايى و موضوعى
اين دسته از اشتباهات و كم و كاستى ها كه در دوره پنج جلدى فهرست مقالات ديده مى شود, مربوط به اغلاط شكلى در ارتباط با بازنويسى اسامى اول و آخر نويسندگان يا شيوه ترتيب و تنظيم مقالات يا ثبت اعلام و ارقام و سنوات و صفحات و امثال آنها نيست, بلكه مربوط به محتوى كار يعنى اشتباه در موضوع و مضمون و استنباط غلط از عنوان مقاله يا از هويت فرهنگى نويسنده مقاله است. بدين ترتيب, دوره پنج جلدى فهرست مقالات به شكل حاضر, به جهت اشتمال بر اين نوع اشتباه ها و كم و كاستى ها, نه جامع است و نه مانع.
بهترين شاهد بر اينكه فهرست مقالات به شرح نسخه حاضر, از جهت محتوى جامع نيست و اشتباهات موضوعى در آن فراوان است, اين است كه موضوع و محتواى مقاله در تنظيم فهرست هاى موضوعى, لحاظ نشده است. بلكه تنها كلمات و واژه هاى موجود در عنوان مقاله, محل لحاظ واقع شده است. چنان كه اگر نام گروه يا طبقه اى جزء واژه هاى موجود در عنوان مقاله نبوده است, با آن كه محتوى و مضمون مقاله صد در صد مربوط به گروه يا طبقه معين است, آن مقاله در فهرست (گروه هاى اجتماعى, تاريخى, سلسله ها, خاندان ها و…) مذكور نشده است. در مثل على اصغر معينيان كه تصحيح و نشر رشحات عين الحيات4 از آثار خير اوست, چندين مقاله مفيد و ممتع در باب سلسله نقشبنديه در مجلات مختلف منتشر كرده است اما از بين آن مقالات, فقط مقالاتى كه كلمه (نقشبنديه) عيناً به همين صورت در عنوان مقاله مندرج بوده است, در فهرست (گروه هاى اجتماعى, تاريخى, سلسله ها, خاندان ها) در جلد چهارم فهرست مقالات وارد شده است. اين غفلت و تسامح, به حدّى غير قابل اغماض است كه حتى مقاله اى كه همان نويسنده, تحت عنوان (آيا خواجه بهاءالدين محمد نقشبند بخارى از مجذوبان سالك است) (مدخل 3203) منتشر كرده است, در فهرست (گروه هاى اجتماعى, تاريخى, سلسله ها…) نيامده است. با آن كه بهاءالدين محمد نقشبند, كسى است كه سلسله نقشبنديه به نام او منسوب است و اين سلسله كه به گزارش صاحب طرائق الحقايق يكى از چهارده سلسله منشعب از معروف كرخى (همچون سلاسل نعمة اللهى, ذهبى, قادرى, سهروردى, مولوى, رفاعى, بكتاشى و…) است قبل از ظهور وى به سلسله خواجگانيه مشهور بوده است و تنها بر اثر تأثير او در تجديد حيات و ترويج اين سلسله, سلسله مذكور به جهت انتساب به شخص او به نقشبنديه معروف شده است. لذا هيچ جاى دفاعى براى وارد نكردن مقاله اى كه به قلم يكى از متخصصان سلسله نقشبنديه در باب خصوصيت هاى عرفانى مؤسس اين سلسله نوشته شده است, تحت فهرست (سلسله ها) باقى نمى ماند; بلكه به عقيده صاحب اين قلم, هر پژوهشگرى از مرجعى چون (فهرست مقالات فارسى), متوقع چنان است كه همه مقالاتى را كه از جهت موضوعى, مفهومى, محتوايى, تاريخى و رجالى, مربوط به آن سلسله است, تحت عمان سلسله در (فهرست گروه هاى تاريخى و اجتماعى و سلسله ها و خاندان ها) پيدا كند.
بنابراين در همين موضوع نقشبنديه, از جهت محتوايى لازم بوده است كه نه تنها شرح حال مؤسس و مجدد اين سلسله (بهاءالدين محمد نقشبند) بلكه همه مقالاتى كه راجع به ديگر اقطاب و بزرگان اين سلسله, در مرجعى به نام (فهرست مقالات فارسى) فهرست شده است, در بخش (فهرست گروه هاى تاريخى و اجتماعى, سلسله ها…) نيز مذكور شود. در حالى كه مثلاً مى بينيم مقاله اى تحت عنوان (خواجه محمد پارسا نقشبند بخارى) به قلم محمد اخترچيمه (مدخل3151) يا مقاله اى تحت عنوان (مولانا خالد نقشبندى) به قلم حسن جاف (مدخل 3145) و مقالات ديگرى همچون (خواجه نظام الدين خاموش) به قلم على اصغر معينيان (مدخل 3204) و امثال آن ها ذيل سلسله نقشبنديه در (فهرست گروه هاى تاريخى و اجتماعى, سلسله ها…) ذكر نشده است. و عجب آن است كه در بعضى از اين مقالات مثل سه نمونه مذكور در بالا كه مربوط به بهاءالدين محمد نقشبند, خواجه محمد پارسا نقشبند, و مولانا خالد نقشبندى است, تعلق اين شخصيت ها به سلسله نقشبندى حتى در عنوان مقاله هم مذكور بوده است! اما چون كلمه موجود در عنوان مقاله (نقشبند) يا (نقشبندى) بوده است نه (نقشبنديه), سه مقاله ياد شده در بالا در فهرست (گروه هاى تاريخى و اجتماعى, سلسله ها…) آورده نشده است.
هر مراجعه كننده جدى به چنين فهرست ضخيم و عظيمى, از اين نوع غفلت ها و مسامحه كارى هاى محتوايى و موضوعى, سخت مغبون خواهد شد. چه توقع هر پژوهشگر از چنين كتاب مرجعى آن است كه ولو كوششگر به دلايلى تمام مقالات چاپ شده را با استقصاء تام در فهرست پنج جلدى وارد نكرده باشند, حداقل, فهرست جامع و كاملى از مقالاتى كه در اين فهرست وارد كرده اند, به مراجعه كننده تحويل دهند. در حالى كه تنظيم كننده اين فهرست عظيم, مثل يك فرد عامى بحث بسيط, با موضوع فهرست شده برخورد كرده است. يعنى در مثال ارائه شده در بالا, اگر لفظ (نقشبنديه) عيناً در الفاظ موجود در عنوان مقاله موجود بوده است, آن مقاله را مربوط به نقشبنديه دانسته اند, اما اگر كلمات ديگرى همچون (نقشبند) يا (نقشبندى) در كلمات عنوان مقاله بوده است, ديگر به يگانگى مفهوم و موضوع اعتنا نكرده اند. با اين نوع نارسايى هاى نابخشودنى, ديگر اين توقع كه مقالات ديگرى كه مربوط به سلسله نقشبنديه است ولى در عنوان مقاله ذكرى از نقشبند و نقشبندى در آن نيست, ذيل نقشبنديه فهرست شده باشد, انتظارى بى جاست. اما هر مراجعه كننده جدى به چنين فهرستى انتظار استقصاء تام از موضوع و محمول مقاله هاى فهرست شده دارد. در مثل در همين موضوع نقشبنديه, مقالات مربوط به دستورالعمل ها و فرمان هاى يازده گانه نقشبنديه ـ همچون مقاله (خلوت در انجمن) به قلم على اصغر معينيان (مدخل3119) ـ مى بايست ذيل نقشبنديه ذكر شود. البته جا دادن چنين مقاله اى ذيل نقشبنديه, مستلزم آن است كه فهرست نگار آن مقاله را خوانده باشد يا در موضوع مقاله, اطلاعات اختصاصى و تخصصى داشته باشد. در حالى كه به شرح آنچه در بخش هاى سابق اين مقاله مذكور شد, در عمل ممكن نيست كه يك نفر يك تنه تمام اين مقالات را از صدر تا ذيل بخواند يا آن كه در همه زمينه ها صاحب نظر و متخصص باشد و مبالغه محض شاعرانه است, آنچه گفته اند:
خجسته ذوفنونى, رهنمونى
كه در هر فن بود چون مرد يك فن

شواهد بالا به خوبى كم و كاستى هاى محتوايى و موضوعى دوره پنج جلدى فهرست مقالات را عموماً و جامع و مانع نبودن فهرست هاى عمومى آن را خصوصاً ثابت مى كند. اما اشتباهات كوششگر ارجمند به همين نوع كمبودها و مسامحه ها, محدود نمى شود. بلكه اشتباه هاى محتوايى متعدد ديگر نيز در اين دوره پنج جلدى وجود دارد. براى نمونه, در مجلد چهارم, مقاله اى تحت عنوان (امام جمعه و مراثى او) به قلم اين بنده نويسنده (مدخل 2927) فهرست شده است كه شرح حال و اشعار امام جمعه كاشمر براساس يادداشت هاى مرحوم امين الشريعه (نياى نويسنده اين مقاله) است. اما كوششگر محترم از باب كمك و راهنمايى به مراجعه كنندگان, خواسته اند كه هويت شخصيت موضوع مقاله را بهتر معرفى كنند و لذا در (فهرست نام كسان), براساس اطلاعات خود, مضاف اليه (سبزوار) را بر عنوان (امام جمعه) افزوده اند و صاحب ترجمه و اشعار را (امام جمعه سبزوار) معرفى كرده اند و بدين گونه, اشتباهى ديگر مرتكب شده اند. چه موضوع مقاله, شرح احوال و آثار امام جمعه كاشمر است, ولى فهرست نگار دانشمند به اين دليل كه مى دانسته اند امين الشريعه (متوفى 1318ش و مدفون در گرگان) اصلاً اهل سبزوار بوده است,5 بر رغم تصريح صريح نويسنده در متن مقاله به نام و نشان شاعر كه اصلاً اهل كاشمر بوده است منصوب شده است و تمام عمر در آنجا زيسته است و در همان شهر مدفون است, به استنباطى غلط, در فهرست نام كسان), او را (امام جمعه سبزوار) ضبط كرده اند. در صورتى كه امام جمعه سبزوار يعنى برادر كهتر حاج سيد محمدباقر شريعتمدار دوم, هويت فرهنگى خاصى ندارد و على التحقيق طبع شعر نداشته است و به هر جهت, موضوع كلام در مقاله معهود نيست.
بنابراين مى بينيم كه تفريط فهرست نگار بزرگوار از يك سو به حدى است كه اگر عين لفظى, همچون نقشبنديه, در كلمات ياد شده در عنوان مقاله اى موجود نيست, قرائن مثبته ديگر همچون كلمات نقشبند و نقشبندى را در فهرست نگارى مدخليت نداده اند. اما از سوى ديگر, كار افراط را در جاى ديگر به آنجا رسانده اند كه براساس حدس و گمان خود, كلمات و انتساباتى را به موضوع مقاله و عنوان آن در مقام فهرست نويسى افزوده اند و با اين نوع حدسيّات و ظنيات, از اعتبار كار خود كاسته اند. نمونه اى ديگر از اين نوع اشتباهات محتوايى كه منحصراً براساس استنباط غلط فهرست نگار بزرگوار پيش آمده است در مدخل 2273 جلد چهارم (ص98) ديده مى شود كه به قرينه نوع كارهاى فرهنگى نويسنده يكى از مقالات يعنى آقاى منوچهر صدوقى سها6 كه فن فلسفه و عرفان و شرح حال حكما و عرفا است مقاله اى را كه نويسنده مذكور در شرح حال پدربزرگ مادرش يعنى مرحوم آقا ميرزا على اكبر اردبيلى نوشته اند در ذيل (بخش فيلسوفان و حكيمان) درج كرده اند. حال آن كه اين روحانى معروف اردبيلى, با هيچ ملاك و مأخذى در شمار فلاسفه و حكما درنمى آيد. چنان كه ما در مقدمه (برداشتى از مشاعر ملاصدرا) (تهران, انتشارات عابدى, 1351) نوشته ايم كه چگونه اين شخصيت معروف روحانى در مقام ضديت با فلسفه و عرفان در كتاب البعث والنشور خود, ملاصدرا شيرازى معروف به صدرالمتألهين را صدر الكفره ملعون! مى خواند و محيى الدين ابن عربى را مميت الدين! مى نامد! به هر جهت, آنچه مسلم است اين شخصيت روحانى, سابقه تحصيلات فلسفى و عرفانى نداشته است و نه خود او و نه احدى ديگر او را در زمره فيلسوفان و حكيمان معرفى كرده است و لذا فهرست كردن او در (بخش فيلسوفان و حكيمان) ناشى از استنباط غلط فهرست نگار است. اشتباهات رجالى
از اشتباهات ديگرى كه فراوان در دوره پنج جلدى فهرست مقالات فارسى راه يافته است, خطا در هويت نويسندگان مقالات و به اصطلاح قدما, اشتباه در علم رجال است. نمونه اى از اين دست, اشتباه و التباس يك تن از اعلام به نام جبل عامل لبنان با بنده نويسنده است! آنجا كه در مدخل 2820 در جلد چهارم, مقاله اى را كه ترجمه فارسى از مقاله اى به قلم يك شيعى معروف لبنانى است, در فهارس جلد چهارم, جزء مقاله صاحب اين قلم وارد كرده اند و بدين گونه حق نويسنده زحمتكش از علماى لبنان را تضييع كرده اند و بر بار گناه اين بنده پر گناه افزوده اند. اشتباه در ثبت نام خانوادگى نويسندگان
در ده ها مورد مختلف, نام خانوادگى نويسندگان مقالات, اشتباه ضبط شده است. براى نمونه, در فهرست نام كسان در جلد چهارم, استاد هارون شفيقى عنبرانى از فرهنگيان و فرهنگمندان مقيم تالش گيلان و مؤلف كتاب (علما و عرفاى عنبران), شفيعى ياد شده است, حال آن كه در متن هر دو مدخل 4513 و 10439 به طور صحيح, شفيقى ضبط شده است. حالا گذشته از سوءاثر عاطفى كه چنين اشتباهى براى جان نويسنده هشتاد ساله دارد, تكليف مراجعه كنندگان معاصر و آينده, براى شناسايى درست هويت چنين نويسنده گمنام و كم اثر ـ اما فاضل چيست؟ اين نويسنده پير كه بر اثر دور بودن از مراكز نشر, هيچ كدام از كتابها و تحقيقات با ارزش او ـ جز يك كتابچه كوچك در باب علماء و عرفاء عنبران ـ به چاپ نرسيده است و حاصل همه عمر او در چشم كسانى كه او را ـ يعنى آثار چاپ نشده او را ـ نمى شناسند, تنها دو مقاله چاپ شده او در مجله يغما است, همه هويت فرهنگى اش به همين دو مقاله وابسته است. حالا اگر اين دو مقاله هم به نام كس ديگرى ضبط و ثبت شود, جاى شكايت نيست؟
اگر در ضبط نام سعدى و حافظ يا سيد حسن تقى زاده و محمد قزوينى اشتباه نشده باشد, هنرى نيست. هنر آن است كه نام گمنامانى چون هارون شفيقى عنبرانى, درست و درشت ثبت و ضبط شود.
در عين حال اغلاط ضبط اسامى خانوادگى و شهرت اشخاص, به افراد گمنام و (بى نام و نشان محدود نيست, بلكه شخصيت هاى تاريخى جا افتاده هم گاهى اشتباهاً معرفى شده اند. براى نمونه حاج ميرزا ابراهيم مجتهد سبزوارى از علماى نام آور و متعين عصر قاجار كه ميزبان ناصرالدين شاه قاجار در سبزوار بود و از طرف شاه لقب (شريعتمدار) داشت (و اين لقب به گزارش افضل الملك كرمانى در سفرنامه خراسانش, پس از او به جانشين وى (حاج سيد محمدباقر شريعتمتدار دوم) از طرف ناصرالدين شاه واگذار شد), در مدخل هاى 2937 و 6873 در (فهرست نام كسان) در مجلد چهارم, (شريعتمدارى سبزوارى) ذكر شده است و اين اشتباه, بر رغم اين حسن تصادف كه اين (شريعتمدار سبزوارى) بلافاصله از (شريعتمدار رشتى در فهرست آمده است, تصحيح نشده است, بلكه نه تنها در فهرست تنظيمى كوششگر ارجمند, بلكه در مدخل متن كتاب نيز به صورت اشتباه آمده است.
بر همين قياس, در فهرست اعلام مجلد چهارم, امام جمعه كاشمر (مدخل 2927) با امام جمعه سبزوار, براساس حدس اشتباه آميز كوششگر محترم, التباس شده است. همچنان كه در جلد سوم, طى بخش (ادبا و شعراى قرون دهم ـ سيزدهم), نام خانوادگى صاحب اين قلم در متن فهرست مقالات, يعنى در مدخل 4766, به اشتباه (امينى) چاپ شده است (ص264), در حالى كه در فهرست اعلام در همان جلد, همان مقاله, صحيحاً, (امين) چاپ شده است (ص313) و هلمَّ جرّا.
اين دوره پنج جلدى فهرست مقالات, در ضبط نام كسان, از مرده و زنده, و از ايرانى و خارجى, و از مشهور و مهجور, به قول معروف ركورد را شكسته است البته استقصاء تام در اثرى كه چهل هزار مقاله را دربر دارد, مقدور نيست لذا فقط از باب نمونه به نام يك تن ـ و ا هم صاحب اين قلم ـ نگاه كنيد:
1. در ج3, در (فهرست اعلام اشخاص) (ص313, نام كوچك اين نويسنده, اشتباهاً, (سيد حسين) ضبط شده است. اما در مدخل 4652 (ص258), نام همين كس, (سيد) خالى ضبط شده است. باز در مدخل 4766 (ص264), نام اول نويسنده, اشتباهاً, (سيد حسين) و نام خانوادگى او, اشتباهاً, (امينى) چاپ شده است. همچنان كه باز در مدخل 4932 (ص271) نام اول او باز, اشتباهاً, (سيد حسين) چاپ شده است.
2. در جلد چهارم, اشتباهات متعدد در ضبط نام اين نويسنده, به حدى زياد شده است كه فهرست نگار محترم در تنظيم (فهرست نام هاى كسان) خيال خود را راحت كرده است و دو حساب جداگانه باز كرده است يك مدخل را به نام حسن امين و ديگرى را به نام حسين امين. آنگاه از بين سى وچند مقاله به قلم اين ضعيف, هر مقاله را كه خواسته است به نام سيد حسين امين يا سيد حسين امين فهرست كرده است. اما هيچ نظم و ترتيبى از هيچ جهت رعايت نشده است. يعنى بنده شكايتى ندارم كه مقالات بنده را در اين مجلد به دو قسمت تقسيم كرده اند و در بعضى جاها مرا حسن و در بعضى جاها حسين, خوانده اند چون بالاخره اگر كسى حوصله تحقيق داشته باشد, درمى يابد كه اين مقالات همه اثر شخص واحد است كه لابد خودش مى توانسته است اسمش را درست تهجّى كند. اما مشكل از لحاظ نقد كتاب, اين است كه چرا چنين اشتباهاتى بايد در تأليف يكى از بهترين شخصيت هاى شناخته شده فرهنگى ما راه بيابد؟ من در همين بيست ساله اخير متجاوز از دويست مقاله به انگليسى نوشته ام كه همه آن ها در مجلات مخصوص و معتبر تخصصى اروپا و امريكا, فهرست Index شده است و تاكنون هيچ گاه هيچ يك از مقالات من با مقالات ديگر نويسندگان همنام من كه بين عرب ها و هندى ها متعدداند, در فهرست نگارى ها اشتباه نشده است. كتاب ها و مقالات من در آثارى مثل (راهنماى كتاب شناختى ايران) اثر پروفسور الول ساتن, استاد فقيد ادبيات فارسى در دانشگاه ادينبورگ (اسكاتلند) فهرست شده است در كتاب ها, سالنامه ها, و مجلات ادوارى فهرست نگارى شرق شناسى, حقوق و فلسفه هم. اما هيچ گاه تاكنون, نام مرا كسى به لاتين حسين ننوشته است هميشه همان بوده ام كه هستم.
مشكل عمده اين فهرست, يك نواخت نبودن و يك دست نبودن ثبت نام نويسنده است; چه شخص واحد را گاه با حذف عنوان سيد, گاه به نام حسن, گاه به نام حسين و… خوانده اند.
عجب آن است كه به رغم قرائن و امارات واضح, كوششگر دانشور اين اثر, به وحدت هويت نويسندگان بى توجه مانده اند. مثل اينكه در دوره دوازدهم مجله راهنماى كتاب كه دو مطلب كوتاه را در يك موضوع, در يك سال, از يك نويسنده (نورالدين مدرسى چهاردهى) چاپ كرده بودند, در نمايه ساليانه آن در پايان همان سال (1348ش), آن دو مطلب را تحت دو نام متفاوت فهرست كرده بودند يكى را ذيل حرف (چ) (چهاردهى, نورالدين) و ديگرى را ذيل حرف (م) (مدرسى چهاردهى, نورالدين). چنين اشتباهاتى با عنايت به اين ايرج افشار سخت كوش و پر كار, خود مدير مسؤول مجله راهنماى كتاب بوده اند, غير قابل باور است. اما كار اين نوع اشتباهات از اين حد يعنى در حق كسانى كه نام خانوادگى ايشان مركب از دو يا سه كلمه مثل مدرسى چهاردهى يا مدرسى طباطبايى يا مدرس موسوى بهبهانى و امثال آن ها است, تجاوز كرده است و حتى در مورد اشخاصى همچون نويسنده اين مقاله كه نام خانوادگى شان يك كلمه چهار حرفى (امين) بيش نيست, نيز واقع شده است. چنان كه نه تنها نويسنده را گاه (امين) و گاه (امينى) ضبط كرده اند بلكه در مدخل هاى متعاقب و پى درپى 3135 و 3136 كه باز دو مقاله در دو مجله مختلف اما با عنوان واحد در موضوع واحد به قلم مؤلف واحد, فهرست شده است, نويسنده يك مقاله را حسن خوانده اند و ديگرى را حسين! اشتباه در تنظيم الفبايى فهرست ها
پايين بودن استاندارد عمومى اين دوره پنج جلدى به حدى است كه گاه گاه مى بينيم كه حتى در تنظيم الفبايى فهرست ها نيز اشتباه هايى صورت گرفته است و ترتيب الفبايى در متن چاپ شده به طور كامل رعايت نشده است. براى نمونه, در مجلد چهارم, در فهرست نام كسان, مى بينيم كه شفيعى كدكنى بر شفيعى عنبرانى مقدم شده است, در حالى كه ع در حروف الفبا مقدم بر ك است. اين اشتباه البته به تسامح در تصحيح چاپى برمى گردد. اما انتقاد از كوششگر ارجمند از اين رهگذر است كه در مقام تصحيح, دست كم از اين جهت, توجه پيدا نكرده اند كه يا بايد ترتيب الفبايى را تنظيم و مرتب كنند, يا از اين اختلاف در ترتيب الفبايى, احتمال اشتباهى در ضبط صحيح نام نويسنده اى بدهند. در مورد حاضر, اشتباه در حقيقت در رعايت ترتيب حروف الفبايى نيست بلكه اشتباه در چاپ نام نويسنده غير مشهورى به نام استاد شفيعى عنبرانى (منسوب به عنبران آذربايجان و نه عنبران خراسان) است. اشتباهات عددى
در موارد عديده, اعداد و ارقام چاپ شده اشتباه است. اين اشتباهات محدود به ذكر دوره مجلات يا سنوات و صفحات نيست. بلكه گه گاه حتى در ارجاع موجود در فهارس عمومى هر مجلد به شماره مدخل ها در همان مجلد نيز راه يافته است. براى نمونه در مجلد چهارم, در فهرست نام هاى كسان, براى شيخ عبيدالله نهرى شمزينى, تحت عنوان (عبيدالله كُرد) كه از اقطاب مشهور سلسله نقشبندى است و جهاد او عليه روسيه تزارى در تركيه و شورش او عليه ناصرالدين شاه قاجار در ايران مشهور است, دو مدخل ذكر شده است و براى مدخل نخستين, شماره 6070 داده شده است. حال آن كه به شرح آنچه ذيل مدخل 6070 بازگو شده است مقاله فهرست شده ذيل آن مدخل, (قطع رابطه سياسى ايران و انگليس در زمان ناصرالدين شاه قاجار) عنوان دارد. از سوى ديگر با شواهد متعددى كه در تضاعيف سخن ارائه داده شد, در همه موارد, كوششگر ارجمند, فهرست خود را به كلمات (و نه مفاهيم) مندرج در عنوان مقالات, محدود كرده اند. لذا در مدخل مذكور كه عنوان مقاله مطلقاً اشاره اى به نام شيخ عبيدالله ندارد, بسيار شبهه انگيز است.
حالا اگر اين واقعيت غيرقابل انكار را بپذيريم كه در بين نويسندگان معاصر اكثر اهل قلم, به جهات عديده كه از آن جمله نداشتن وقت, نداشتن راهنماى دلسوز, نداشتن امكانات مالى و پشتوانه اقتصادى و نداشتن وسائل و عوامل تحقيق و پژوهش است, بى آن كه خود مقالات, متون, منابع و مآخذ را ببينند, از روى منابع موجود همچون فهرست و نمايه مقالات به آن ها ارجاع مى دهند. گاهى از عنوان مقاله يا كتاب (به حكم الظاهر عنوان الباطن) نديده و نخوانده, استنباطى از محتوى و مضمون آن ها مى كند و با تتابع سرقات و انتحال مكرر كه سنت پخته خورى و ميوه چينى و مسامحه و آسان گيرى در توليد كتاب و مقاله است, اين اشتباه ها به ديگران سراي1. يادداشت هاى دكتر قاسم غنى, ج8, تهران, ان


صفحه 11

به چه قيمت؟
حق شناس امير حسين

قصص قرآن (با فرهنگ قصص قرآن), صدر بلاغى, اميركبير, چاپ نهم, 1354, تهران, 420ص, وزيرى.
قصّه هاى قرآن (روايتى روان و شيرين از داستان هاى قرآنى با نگاهى تطبيقى), على شيروانى, دارالفكر, قم, 1382, 544ص, وزيرى.
اكنون چهارده سال است كه از نشر آينه پژوهش مى گذرد و نيز خوانندگان پر و پا قرص و هميشگى فراوانى يافته است. راقم اين سطور از سال هاى سال پيش, از نثر, محتوا, پردازش, آراستگى ظاهرى آثار مذهبى بسيار رنج مى بردم و با نشر آينه پژوهش به آهنگ (بهسازى پژوهش و نشر) سخت بدان دل بستم. هنوز هم از بهبود اوضاع نشر در آثار مذهبى يكسر نااميد نشده ام, اما تا حدودى چرا؟! اى كاش كسى برخيزد و آمارى از آنچه نقد شده فراهم آورد و آنچه را از اين آثار به چاپ دوم رسيده است با چاپ نقد شده, مقابله كند و بنگرد كه حضرات تا چه اندازه به اين نقدها و نظرها(وَقع) نهاده اند و حرمت علم را پاس داشته اند. نمونه را, مقاله اى در آينه پژوهش نشر يافت با عنوان (كشتى شكسته) در نقد و تزييف, تصحيح و چاپ جديد (سفينة البحار) چاپ (اسوه) آن هم درباره يك و يا دو جلد آن. نتيجه آن مقاله اين بود كه چاپ ياد شده يكسر تحريف است, و تخريب, افتادگى, بدخوانى و… در آن چاپ بيداد مى كند. پاسخى هم كه حضرات دادند, نشان داد كه نقدها قابل پاسخ نيست. خوب آن كتاب به چاپ دوم رسيد, بنگريد و مقابله كنيد چه اتفاق افتاده است و…
گفتم من يكسر نااميد نيستم و از همين روى اين سطور را قلمى كردم تا نشان دهم, يك افتضاح در عالم كتابت و نشر را, يك رسوايى و بى بندوبارى فرهنگى را.در يكى از شماره هاى پيشين مجله, مقاله اى خوانده بودم در نقد ترجمه اى از كتابى كه نشان داده بود مترجم سختكوش! ترجمه اى ديگر را ـ بخش مهمى از آن را ـ به نام خود قالب زده و خم به ابرو نياورده بود. من انگشت حيرت به دندان گرفتم كه يا للعجب مگر چنين چيزى مى شود؟! اما اكنون مى خواهم بگويم كه مى شود و بدتر از آن نيز. بزرگوارى كتاب عالمى بزرگ و نويسنده اى چيره دست و محققى توانمند را كه از نگارشش بيش از نيم قرن مى گذرد ـ چاپ اوّل آن به سال 1329 نشر يافته است ـ برداشته و يكسر به نام خود (چاپيده!) است. و در اين تلاش علمى ـ فرهنگى! حتى جاى نقطه, ويرگول و سرخط را هم عوض نكرده است. البته گاهى, (باريتعالى) را (خداوند بزرگ) كرده است.
وى در مقدمه نوشته است: (… در بخش نخست صورت پيراسته و ويرايش شده اى از آن نوشته [قصص قرآن] آمده…)
خواننده سؤال مى كند, به چه انگيزه اى؟ آن كتاب ناشر دارد و ناشر چاپ جديدى از آن را به بازار گسيل داشته است. نثر زيبا, بيان دلپذير و پردازش شكوهمند آن كتاب چه نيازى به (پيراستن و ويرايش) داشته است.
دو ديگر اينكه در اين صورت نويسنده(!) بايد بر پيشانى كتاب مى نوشت: نوشته صدرالدين بلاغى, ويرايش…
سه ديگر اينكه اين پيرايش ويرايش, يكسر دروغ است و وى هرگز چنين نكرده است.
آن روانشاد در آغاز هر بحث نشانى آيات را در ذيل صفحات آورده است, به مثل در ذيل بحث صالح: سوره هود:62 تا69. اين بزرگوار, آيات را با ترجمه در پايان بحث براساس ترجمه آقاى فولادوند آورده اند.
خوب, برملاسازى اين (افتضاح فرهنگى) نيازى به تلاش ندارد. (سرقت بى ادبى) نويسنده در لابه لاى سطور, صفحات و فصول مخفى نيست كتاب از ابتدا تا انتها, چنانكه آمد بدون تغيير فقط با بركندن اسم مؤلف اصلى و ناشر و گذاشتن مؤلف جديد و ناشر نو و صد البته با يك تغيير بزرگ و آن عنوان كتاب از (قصص قرآن) به (قصه هاى قرآنى) منتشر شده است.
اين بزرگوار, نويسنده اى است چيره دست و سختكوش! و پر كار كه آثارش اگر پر بار نيست, بارى بسيار پر برگ است. وى در مدت بسيار كمى (نهج البلاغه) را ترجمه كرده است! كه البته آميزه اى است از ترجمه هاى مختلف, بويژه از ترجمه حضرت آيتى و آقايان امامى و آشتيانى. گلستان سعدى نيز تصحيح كرده است و صد البته بدون رنج مقابله چند نسخه و….
پس چرا؟! خدا داند و…
صاحب اين قلم, چونان همه شيفتگان نشر كتاب و تحقيق, آرزويى جز اين ندارد كه هر لحظه كتابى و دفترى به ميان آيد و هريك رونق افزاى علم و معرفت باشد; اما آيا صاحبِ تأليف و اثر شدن, اين همه اهميت و فايده دارد كه زحمت ديگران را, نعمت سفره خود كنيم و آب از كوزه انتحال نوشيم؟ آيا نبايد به وجدان خود پاسخگو باشيم, اگر پرسيد: (به چه قيمت؟)
اكنون مواردى از دو كتاب را بدون حروفچينى (گراور) در زير هم مى آوريم, و به واقع قلم را لختى بر اين زشتى و پلشتى مى گريانيم:


صفحه 12

معرفى هاى اجمالى


فيلسوفان زنده: فلسفه سيد حسين نصر, آمريكاى شمالى, اُين كورت, 2001م.
چاپ بيست وهشتمين مجلد از مجموعه فيلسوفان زنده زير عنوان فلسفه سيّد حسين نصر بارقه اميد ديگرى است. چون نشانگر احترام به خردورزى در جهان, آن هم اهميت دادن به متفكران زنده است. رسم و عادت اين است كه معمولاً از مردگان تقدير و تجليل مى نماييم, ولى از سر ترس يا حسد, زندگان را مغفول, مسكوت, مطرود يا منقود مى خواهيم. گويا آنان را رقيب خود مى دانيم. به هر حال پروژه اى كه از 1939 تاكنون همواره فعال بوده است, برخلاف مرده پرستى ما, به تقدير و بزرگداشت فلاسفه زنده پرداخته است. مهم تر براى ما ايرانيان اين است كه آخرين جلد به يك شخصيت با اصالت ايرانى يعنى پروفسور سيد حسين نصر اختصاص يافته است. اين را بايد به حساب افتخارات ملى و غرور فرهنگى ايران گذاشت.
در اين مقاله ابتدا به معرفى كل پروژه, آنگاه ارائه توصيفى از اين مجلد مى پردازم.
اين پروژه به اهتمام پل آرتور شيلپ از 1939 با فروست كتابخانه فيلسوفان زنده (The Library of Living Philosophers) منتشر شد. تاكنون بيست وهشت فيلسوفى كه مجلدى از اين مجموعه را به خود اختصاص داده اند, عبارتند از: جان ديويى (1933), جرج سانتايانا (1940), آلفرد نورث وايت هد (1941), جى. اى. مور (1942), برتراند راسل (1944), ارنست كاسير (1949), آلبرت انشتين (1949), ساروپالى رانداك ريشنان (1952), كارل ياسپرز (1957), سى. دى. براود (1959), رادولف كارناپ (1963), مارتين بوبر (1967), سى. آى. لويز (1968),كارل پوپر (دو جلد: 1974), براند بلانشارد (1980),جان پل سارتر (1981),گابريل مارسل (1986), دابليو, وى. كائين (1986),جرج هنريك ون رايت (1989), چارل هارت شورن (1991),اى.جى. آير (1992),پل ريكوئور (1995), پل ويس (1995), هانس جرج گادامر (1997), رودريك ام. چيشولم (1997), پى.اف. ستراوسون (1998), دونالد داويسون (1999) و سيد حسين نصر (2001).
در بين اين فلاسفه فقط سيد حسين نصر داراى اعتقادات اسلامى و در زمره فلاسفه مسلمان است.
فلاسفه اى كه مجلدات آنها در دست تهيه است, عبارتند از: مارجورى گرن, آرتور سى. دانتو, ميشل دومت, جاآكو هينتيكا, هيلرى پوتنام, ريچارد ام. رورتى.
كتابخانه فلاسفه زنده جهان, از زمان تأسيس به دست پل آرتور شيلپ در سال 1938, بررسى انتقادى و بحث و گفت وگو پيرامون چندى از برجسته ترين فيلسوفان زنده جهان را بر عهده داشته است. طرح و قالب اين مجموعه زمينه را به گونه اى فراهم مى سازد كه در هر جلد, گفتمانى ميان يكى از دانشمندان از يك سو و ناقدان از سوى ديگر فراهم آيد. مقصود از اين, انكار شخصيت ها يا مقابله با آنها نبوده, بلكه با هدف ايجاد ارتباطات سازنده و درك بهتر مواضع يكديگر و ديدگاه ها بوده است. به عبارت ديگر, هدف اين حركت تعامل خلاقانه با فلاسفه است, نه شكست دادن آنانى كه به لحاظ نظام فكرى با ما متفاوت هستند.
مرور مقدمه كلى پروفسور شيلپ بر مجلدهاى پيشين, حاكى از آن است كه ايده اصلى اين مجموعه از نظرات اف.سى. اس شيلر فقيد نشأت گرفته است. وى در مقاله خويش راجع به (آيا فلاسفه بايد مخالفت كنند؟) (در كتاب آيا فلاسفه بايد مخالفت كنند؟ لندن, مك ميلان, 1934) آورده است كه بزرگ ترين مانع سد راه مباحث مفيد و پر ثمر در باب فلاسفه (ضوابط اخلاقى) عجيبى مى باشد كه ظاهراً پرسش از نيت ها و اهداف فيلسوفان را در زمان حيات وى منع مى كند. شيلر بر اين باور بود كه چه بسا مباحثات و اختلاف نظرات بى پايانى كه تاريخ فلسفه آكنده از آن هاست با پرسيدن تعداد معدودى سؤال كنجكاوانه از فلاسفه در زمان حيات آنان, پايان خواهد پذيرفت. در واقع راه حل او براى پايان دادن به (مناقشات بى پايان), سؤالات كنجكاوانه ديگران از فلاسفه راجع به هدف و انگيزه و ديدگاه هاى آنهاست.
پل آرتور شيلپ هم تأسيس كتابخانه فلاسفه زنده جهان را نيز بر همين انديشه آغاز نمود. هدف آن است كه هر يك از مجلدات اين كتابخانه زندگينامه فكرى خودنوشت شخص فيلسوف موردنظر يا زندگينامه موثقى از وى را در معرض افكار عمومى قرار مى دهد. كتابشناسى آثار, مقالات تفصيلى و انتقادى حاميان و مخالفان برجسته تفكرات او و همچنين, پاسخ هاى وى به تفاسير و تحقيقات موجود, بخش هاى ديگر هر مجلد است. زندگينامه هاى خودنوشت فكرى معمولاً چگونگى شكل گيرى فلسفه انديشمندان بزرگ و حركت ها و موضوعات فلسفى عمده عصر حاضر را به تفصيل مورد توجه قرار مى دهند. بسيارى از فيلسوفان شهير ما درصدد هستند تا نگرش خود را علاوه بر هم عصران خود, به سوى مهم ترين موضوعات مدنظر انديشمندان پيشين نيز جهت دهند. علاوه بر اين, از اين طريق, دست يابى به آثار و افكار فيلسوف موردنظر آسان تر خواهد شد.
اين كتابخانه با تصور چنين الگويى پيش بينى مى كند كه در فواصل كمابيش منظم, اثرى را به يكى از فلاسفه برجسته و زنده جهان اختصاص دهد.
طبق روال گذشته, گردآورندگان اين مجموعه مناسب دانسته اند كه از يارى مجمع مشاوران در جهت انتخاب موضوعات مجلدات بعدى بهره گيرند. هشت تن از فيلسوفان نامدار به يارى اين پروژه پرداخته اند. اسامى آنها عبارت است از: پيتر جى. كاوز, ريچارد دى. جرج, اليزابت آر. ايمس, جاكولين اى. كگلى, ويليام ال. مك برايد, اندروجى. رك, بارى اسميت, جان اى. اسميت.
اين كتابخانه از زمان تأسيس در سال 1938 و طى دوره فعاليت خود, بنا به ماهيت تحقيقى و پژوهشى, هرگز از حمايت سايرين بى نياز نبوده است. هيأت امناى دانشگاه ايلينويز جنوبى (Southern Illinois) در بيستم فوريه 1979 حمايت مالى از اين كتابخانه را به موجب قراردادى بر عهده گرفت.
هاهن و اوكسير به عنوان ويراستاران, درباره شيلر اين گونه اظهارنظر مى كنند: بنابر باور اف. سى. اس. شيلر فقيد, بزرگ ترين مانع سد راه بحث و گفت وگوى مؤثر در باب فلسفه, ضوابط اخلاقى عجيبى است كه ظاهراً پرسش از نيت درونى نويسنده در زمان حيات وى را منع مى كند. چه بسا مشاجرات و (اختلاف نظرات بى پايانى) كه تاريخ فلسفه را مملو ساخته است با پرسش تعداد معدودى سؤالات كنجكاوانه از فلاسفه در زمان حيات آنها, بى درنگ پايان مى پذيرفت.
بدون شك, خوش بينى نهفته در اين گفته آخير با اطمينان بيش از حدى توأم است. اين گونه (سؤالات كنجكاوانه و تحقيقى) غالباً از متفكرانى كه در قيد حيات به سر مى برند پرسيده شده, اما پاسخ آنها به (مشاجرات بى پايان) راجع به نيت درونى آنان پايان نداده است. با اين وجود, مناسب است بگوييم كه ديالوگ با حضور متفكر زمينه درك روشن ترى را فراهم خواهد ساخت.
در مقدمه به صراحت آمده است كه: مجلدات اين كتابخانه به هيچ وجه, جاى آثار مهم و اصلى متفكران برجسته و اصيل را نخواهد گرفت. آثار فلاسفه اى همچون جان ديويى, جرج سانتيانا, آلفرد نورث و ايت هد, جى. اى. مور, براتراند راسل, ارنست كاسير, كارل ياسپرز, رادولف كارناپ, مارتين بوبر براى پژوهشگران و دانشجويان علاقه مند همواره قابل مطالعه است. البته اين كتابخانه از هيچ گونه تلاش در عرضه بهترين راهنمايى در رابطه با آثار انتشاريافته متفكران دريغ نمى ورزد. ارايه كامل ترين كتابنامه از آثار منتشره فيلسوف مورد نظر در پايان هر مجلد به هدف تسهيل دستيابى به آثار را جامه عمل مى پوشاند. گفت وگوهاى انتقادى و تفسيرى مراحل مختلف كار يك متفكر برجسته و مهم تر از آن, پاسخ شخص وى لزوماً خواننده را به سوى آثار شخص فيلسوف هدايت مى كنند.
در عين حال, متفاوت بودن استنباط متخصصان و كارشناسان مختلف از نظرات موجود در آثار يك فيلسوف خاص امرى انكارناپذير است. اين را هم نمى توان انكار نمود كه چه بسا تفاوت برداشت ها و تعبيرهاى كارشناسان مختلف مبتديان را در مواجهه با تفسيرهاى بسيار متنوع و حتى مغاير مبهوت سازد. از اين رو, متصديان اين پروژه در صددند تا حد ممكن با گردآورى تفسيرها و برداشت ها و تقريب آنها, اين مشكل را برطرف سازند. رو در رو كردن فيلسوف با منتقدانش و ايجاد ديالوگ بين آنها بهترين روش تقريب, تشخيص داده شده است.
گردآورندگان اظهار مى دارند كه در پى انجام مقصود اصلى اين كتابخانه (و تا جايى كه در حد توان باشد) هريك از مجلدات منتشره, عناصر ذيل را دربر خواهد داشت:
1. زندگى نامه خودنوشت فرهنگى: و زندگى نامه معتبر متفكر;
2. مجموعه اى از مقالات تفصيلى و انتقادى هواداران و مخالفان انديشه فيلسوف مورد نظر;
3. پاسخ شخص فيلسوف به منتقدان و مفسران;
4. كتابنامه اى از آثار فيلسوف جهت تسهيل دسترسى به آثار و انديشه هاى وى.

تا 1981, شيلپ به تنهايى يا همراه با موريس فريدمن مدير پروژه بود, اما از سال 1981, لوئيز ادوين هاهن, از اساتيد فلسفه دانشگاه ايلينويز جنوبى, به سمت گردآورنده اين مجموعه منصوب گرديد. وى صاحب آثارى از جمله, تقويت جريان فرهنگى متقابل ميان غرب و شرق (1998), تئورى بافت گرايانه ادراك (1942) و ارزش: تحقيق مشترك (1949) (با همراهى جان ديويى و سايرين) است. او در امر تدوين آثار اوليه جان ديويى طى سال هاى 1898ـ1882 (1972ـ1967) همكارى فعال با شيلپ داشته و نويسنده مقالات متعددى در مجلات و مجموعه هاى تحقيقى است.
راندال اى. اوكسير, دانشيار فلسفه در دانشگاه ايلينويز جنوبى و داراى سمت همكارى تدوين گر در مجموعه 2000 كتابخانه فلاسفه زنده جهان مى باشد. وى مؤلف مقالات تحقيقى متعدد و گردآورنده نشريه تريبون شخص گرايان و چندين اثر ديگر در زمينه فلسفه آمريكايى است.
جونير اوسين دابليو, استون كانديداى مدرك دكترى فلاسفه دانشگاه ايلينويز جنوبى است: تحقيق در زمينه فلسفه اسلامى و تصوف, علاقه مندى هاى اصلى وى به شمار مى آيد.
هاهن, اوكسير و استون در پيشگفتارى كه مشتركاً نوشته اند, درباره مجلد بيست وهشت اين گونه اظهارنظر مى كنند: (سيد حسين نصر كه به تدريس مطالعات اسلامى در دانشگاه جرج واشنگتن مشغول است, علاوه بر اين كه نخستين فيلسوف مسلمانى است كه در اين مجموعه مورد توجه قرار مى گيرد, پس از انتشار مجلد مربوط به مارتين بوبر, نخستين سنت گرا نيز مى باشد, برخى فلاسفه عصر حاضر از اين موضوع بى اطلاع هستند كه فلسفه سنت گرايى همچنان حضور خود را در جهان حفظ كرده است و هنوز نياز به توصيف و شرح دقيق آن به شدت احساس مى شود. جاى تأسف است كه در فراسوى دنياى محدود دانشكده هاى انگليسى ـ آمريكايى و اروپايى, ديدگاه هاى سنت گرايانه از چنين محبوبيت و گسترشى برخوردارند. استاد نصر كه اكنون در رأس اجتماع چشم گيرى از سنت گرايان قرار دارد, با شهامت به انتقاد از فرضيات و ارزش هاى جهان امروز و فلسفه علمى نوين مى پردازد. اما اين مبارزه طلبى و انتقاد صرفاً با هدف مقابله با نوگرايى جريان نيافته است, بلكه منظور پرداختن آگاهانه به نوگرايى مى باشد.)
(بنابراين, اثر حاضر گامى در جهت گفت وگوى بين فرهنگى و برقرارى گفت وگو ميان سنت ها تلقى مى شود. در ميان دستاوردهاى ماندگار استاد نصر مى توان به تلاش مستمر و موفق وى در مدت بيش از چهار دهه اشاره داشت كه به واسطه آن, سنت هاى زنده جهان در زمينه اى تبادلى گردهم آمدند و در عين حفظ استقلال و ديدگاه هاى ويژه هر يك, فضايى به وجود آمد كه در آن سنت هاى اصيل تقويت شدند و به درك متقابل دست يافتند. استدلال استاد نصر در عرصه اين تلاش خستگى ناپذير اين بود كه اصرار به كناره گيرى از تمامى سنت ها به بى ريشگى, تنزل حقيقت جهان و بشريت و همچنين انواع جنون هايى منجر مى گردد كه توصيف آنها را در خونبارترين قرن تاريخ بشريت كه به تازگى پايان گرفته است, مى توان يافت. اين گونه ديدگاه هاى سنت گرايى بسيار بحث انگيز هستند و منتقدان استاد نصر به مخالفت ها و ايرادهايى بسيار جدى با او برخاسته اند.)
(دستاوردهاى استاد نصر در حوزه فلسفه از وسعت حيرت آور و گستردگى جهانى برخوردار بوده و به زبان هاى گوناگون انتشار يافته است. اين نشانگر اهميت و تأثير ديدگاه هاى او در سراسر جهان است. به هر حال مكتب سنت گرايانه اى كه او عرضه مى كند, وضعيتى در مقابل مدرنيسم مطلق دارد. در جهان اسلام اين دو جريان فكرى در تقابل با يكديگر مى باشند.)
(مديران اين مجلد در تأليف آن رنج بسيار برده اند. چون از يك سو بايد نوشته هاى غير انگليسى و به زبان هاى شرقى را ملحوظ مى نمودند و از سوى ديگر اين نوشته ها در يك گستره جهانى پراكنده بوده است. نيز انتقاد از سنت گرايى يا دفاع از آن بايد از مؤلفان داراى فكر و انديشه استفاده مى كردند تا بلكه بتوانند استاد نصر را به عنوان ركن نهضت گرايى به خوبى تحليل و حلاجى كنند.)
فهرست مطالب اين مجلد اين گونه است:
بخش اول: زندگى نامه خودنوشت فكرى سيد حسين نصر; زندگى نامه خودنوشت فكرى سيد حسين نصر همراه با پاسخ هاى او.
بخش دوم: مقالات تحليلى و انتقادى درباره فلسفه سيّد حسين نصر, شامل بيست وهشت مقاله از نويسندگان مختلف و پاسخ يا نقد دكتر نصر به آنها:
محمد سهيل عمر: (از جايگاه مناسب نبوت): قطعات برگزيده و تفاسيرى از موضع نصر راجع به فلسفه اسلامى در چارچوب سنت اسلامى; هيوستن اسميت: دفاع نصر از فلسفه جاودانگى; رابرت كومينگ نويل: فلسفه جاودانگى در متن عامه; سالى بى. كينگ; فلسفه جاودانگى و اديان جهانى; آرويند شارما: مرورى بر هندوگرايى كلاسيك با كمك فلسفه جاودانگى; شوهسين ليو: به تعمق راجع به سنت و نوگرايى: پاسخ به سيد حسين نصر; ارنست ولف گازو: نصر و طلب مقدسات; كنث كى. اينادا: متافيزيك بديع بودايى و تفكر اسلامى; جرج مك لين و ريچارد كى. خورى: سيّد حسين نصر در باب زمان و جاودانگى; اليوتت دوايچ: فلسفه هنرى سيّد حسين نصر; اوسى لوپز ـ بارالت: دانش مقدسات: اشعار عرفانى سيد حسين نصر; ابراهيم كالين: مقدسات در برابر ماديات: ديدگاه نصر راجع به علم; ولف گانگ اسميت: علم جاودان و علم نوين; گيو وانى موناسترا: سيد حسين نصر: دين, طبيعت و علم; آشوك كى. گانگادين: در طلب علم جامع جهانى; مهديامين رضوى: فلسفه جاودانگى و علم مقدس در جهان پست مدرن; آرچى جى. باحم: همه و هيچ مطلق نصر; جودى دى. سالتزمن: مفهوم دانش معنوى در فلسفه سيد حسين نصر; زيلان موريس: ضرورت ارتباط ميان وحى و فلسفه در اسلام و اهميت آن در درك طبيعت و تاريخ فلسفه اسلامى; ديويد بى. بورل: دين شناسى و فلسفه اسلامى; لئونارد لويسرهن: تصوف در تفكر سيد حسين نصر; ويليام سى. چيتيك: مردان غائب در كيهان شناسى اسلامى; پير لورى: براى شناخت خويش جهان را بشناسيد; پرويز مروج: روح متعالى, سفسطه زبان خاص و اسلام پراكنى ابن سينا: تعمق در آثار سيد حسين نصر; حسين ضيايى: نور الفؤاد, متنى از شهاب الدين كميجانى متعلق به قرن نوزدهم و راجع به فلسفه روشنگرايان; انس كاريك: نصر: انديشمند مقدسات; مارتيا استپا نيافتز: سيد حسين نصر: مدافع يا مصلح اسلام; جونير لوسين دابليو. استن: فلسفه جاودانگى.
اين مقالات در سه فصل (فلسفه جاودانگى), (علم و دين) و (جهان شناسى) سامان داده شده است.
بخش سوم: كتابنامه اى از سيد حسين نصر, تأليف مهدى امين رضوى
به هر حال اين پروژه الگوى خوبى براى ايجاد ارتباطات مثبت و مفيد بين متفكران زنده و مخاطبانشان است. چنين ديالوگ هايى مى تواند گام عملى در زدودن منازعات بى حاصل و در عوض همكارى منطقى براى دستيابى به راه حل هاى علمى باشد. اميد است در ايران هم چنين طرح هايى در زمينه متفكران زنده اجرا گردد. محمّد نورى امام على(ع) و قرآن (پژوهشى در تفسير و روش هاى آن در انديشه امام على ـ ع ـ), محمد مرادى, تهران, هستى نما, پاييز 1382, رقعى, 263ص.
توجه و اهتمام به كشف شيوه هاى تفسير از چشم انداز معصومين(ع) از بايسته هاى پژوهش در علوم قرآنى است. اين بايستگى, هم بدان جهت است كه مقام عصمت, پاكيزه ترين سرچشمه هاى فهم قرآن به شمار است و هم بدان رو كه عصر آن پيشوايان بزرگ بشرى, نخستين مراحل تكوين و نضج تفسير و قرآن دانى است. از اين ميان, حتى مى توان عصر امام على(ع) را برجسته تر و بيش از همه اعصار, مهم تلقى كرد; زيرا آن امام بزرگوار, در وضعيت و موقعيت حساسى قرار گرفته بودند كه استناد به قرآن و تفسير پاره هايى از آيات وحى, ضرور مى نمود. اميرمؤمنان(ع) در مقابل كسانى قرار گرفته بودند كه قرآن در جيب داشتند و هر از گاه آن را بر نيزه نيز مى كردند. مقابله با چنين مردمى, توجه دادن به معانى و تفسير قرآن را ضرورى تر از هر عصر و زمان ديگرى مى كرد. اگر پيامبر گرامى اسلام(ص) با اعلام نزول آيه اى, مى توانست حجت را بر همگان تمام كند, چنين امكان و موقعيتى در اختيار مولا(ع) نبود. مردم عصر نبوى از پيامبر(ص) خود خبر آسمانى مى خواستند و آن حضرت اين اخبار را در قالب آيات, ارائه مى فرمودند. اما در دوره اميرالمؤمنين(ع) مخاطبان و مخالفان ايشان, به قرائت آيه اى, قناعت نمى كردند و سر تسليم فرود نمى آوردند. حتى گاه در نقل آيات و استناد به قرآن, از على پيشى مى گرفتند و احتجاجات خود را از آيات قرآنى مى آكندند. بدين رو, ضرورت و لازمه آن دوره حساس و بحرانى از عصر اسلام, نياز به تفسير روشن و متين قرآن بود. اين نياز, براى اولين بار در زمان على(ع) چهره خود را نماياند و تاكنون بر سر و روى انديشه هاى ما چنگ مى زند. على(ع) با مردمى رو در رو بود كه به اندازه او قرآن را در حافظه داشتند و گاه بيش از او به زبان مى آوردند. آنچه آنان, در دسترس خود نداشتند و از آن فرسنگ ها فاصله گرفته بودند, فهم دقيق و شيوه درست استناد و استنباط بود. على(ع) خلوت سى ساله خود را با تفسير و تأويل آغازيد و حضور مردانه و حماسى خويش را در عرصه سياست و حكومت دارى, با تبيين هوشمندانه و ظريف آيات ظاهر كرد.
توجه به عصر و الزاماتى كه سوانح روزگار پيش پاى بزرگان مى گذارد, در فهم شيوه هاى علمى و كاربردى آنان بسيار مؤثر است. جا داشت كه نويسنده امام على(ع) و قرآن به اين نكته ظريف تاريخى ـ جامعه شناختى اشاره مى كردند تا خواننده كتاب, نيك بداند كه چرا پرداختن به انديشه هاى قرآنى امام على(ع) از اهميت فوق العاده برخوردار است.
از ميان فصول چهارگانه كتاب, فصل هاى يك تا سه, به موضوعات زير مى پردازد:
1. قرآن در آفاق نگاه امام على(ع);
2. علوم قرآنى در انديشه امير مؤمنان;
3. امام على, مفسّرى سرآمد.
در فصل نخست (قرآن در آفاق نگاه امام على(ع)) خواننده درمى يابد كه قرآن در چشم و دل على(ع) كتابى جامع, حاوى دستورات الهى, وسيله رهايى از فتنه ها, خير, نصيحت گرى مشفق, شعله اى فروزان, بهار دل ها, معدل ايمان, كليد خيرات, كتاب زندگى, منسجم و يكپارچه و حجت خدا است. همه اين القاب و اوصاف, مستند به كلامى از مولا و عبارتى از رواياتِ علوى است. اين بخش از كتاب, اگرچه خواندنى و مغتنم است, مقصود اصلى نويسنده از تأليف اين اثر و گمشده خواننده نيست. به همين نويسنده محترم كتاب, چندان به تفصيل نمى گرايد و به گزارشى صرف و ساده بسنده مى كند.
فصل دوم كتاب, علوم قرآنى را در انديشه امير مؤمنان برمى رسد. نويسنده نخست تعريف مشهورى از (علوم قرآنى) را يادآور مى شود. (ص35) سپس مباحث پسين فصل را با اين يادآورى مهم آغاز مى كند كه دانش هاى قرآنى, همگى مرهون كلام و اهتمام على(ع) هستند: برخى در بنياد خود و برخى در سمت وسو و محتوا. به گفته سيد حسن صدر, مؤلف ارجمند تأسيس الشيعه, (اولين كسى كه علوم قرآنى را به انواعى تقسيم كرد, على امير مؤمنان بود. او شصت نوع علوم قرآنى را املا فرمود و براى هريك, نمونه اى مخصوص آورد.) (همان) قضاوت نويسنده آن است كه (در منابع و جوامع حديثى و تفسيرى, مباحث فراوانى از علوم قرآنى نقل شده است كه امام(ع) يا آنها را بنياد گذاشته اند و يا درباره آنها اظهارنظر فرموده اند. در اين نوشته, با رعايت اختصار و به صورت گذرا, تنها به بخش هايى از آنها پرداخته است). (همان)
سپس نويسنده با استناد به منابع تاريخى و روايى نشان مى دهد كه دعوى فوق, خالى از گزاف و دور از تعصبات فرقه اى است; زيرا پاره اى از مهم ترين شاخه هاى علوم قرآنى را مى شمارد و تاريخ را گواه مى گيرد كه همگى اين شاخه ها, به نوعى وامدار علم آن دروازه دانش نبوى است. در فصل دوم كتاب به اين گروه از انواع علوم قرآنى اشاره مى شود و سند مالكيت امام بر اين موضوعات, از بايگانى تاريخ بيرون مى آيد:
اقسام آيات; اسلوب قرآن; زبان قرآن; تفسير; تفسير به رأى; تحريف; اعراب; اسباب نزول; ناسخ و منسوخ; قرائت; تأويل; حروف مقطع; ظاهر و باطن; جمع و تدوين قرآن.
فصل سوم و چهارم كتاب, از اهميت بيشترى برخوردار است; زيرا به موضوع اصلى كتاب و نياز علمى جامعه دينى, نزديك تر است. امام على(ع) قرآن را چگونه تفسير مى كردند و چرا بايد ايشان را سرآمد مفسّران دانست؟ به واقع فصل هاى پايانى كتاب, تلاشى است براى پاسخگويى به چنين سؤالاتى. بدين رو فصل سوم را به بحث درباره جايگاه تفسير قرآن در سيره و انديشه امام على(ع) اختصاص مى دهد و پس از اندكى تأمل به (مقام تفسيرى امام على(ع) در قرآن مى پردازد. همين موضوع را از نگاه پيامبر(ص) نيز برمى رسد و روايات بسيارى در بلنداى مقام تفسيرى حضرت, از پيامبر(ص) نقل مى كند. تكمله اين بحث, نشان دادن مقام علمى مولا در فهم و تفسير قرآن, از نگاه اهل بيت(ع) و ياران پيامبر(ص) است. مطالعه اين فصل از كتاب, خواننده را به اين رهيافت دينى و تاريخى مى رساند كه پس از پيامبر بزرگوار اسلام(ص) كسى به اندازه على(ع) با قرآن مأنوس نبوده و بر تفسير و تأويل آن قدرت نداشته است.
فصل پايانى كتاب (تفسير و روش هاى آن) اهميت ويژه اى در جغرافياى كتاب حاضر دارد; به طورى كه مى توان فصول گذشته را مقدمه اين بخش از كتاب دانست. متأسفانه نويسنده اين فصل كليدى و مهم را نيز با تعريف هاى معروف و مشهور تفسير آغاز مى كند كه تكرار آنها در چنين اثرى, چندان مغتنم و ضرورى نيست. سپس از (نياز به تفسير) سخن مى گويد كه آن نيز, مجال ها و مكان هاى ديگرى دارد و جا داشت كه نويسنده اين گونه مباحث و مجادلات را جزء اصول موضوعه كتاب خود مى انگاشت. تكرار چنين مباحثى كه در اكثر آثار و رساله هاى قرآن شناختى جايى براى خود باز كرده اند, وجهى ندارد; مگر آن كه نويسنده نكته اى بديع با خود آورده باشد يا بر نقطه تاريك و پرتوى افكنده باشد. دست كم, اشاره اى كوتاه و گويا, اين گونه مباحث را در چنين كتابى بسنده بود.
(تفسير و شرايط آن از نگاه امام على) موضوع و مسئله ديگرى است كه فصل چهارم كتاب, بدان مى پردازد. نخست شرايط تفسير را از زبان و قلم تفسيرپژوهان نقل مى كند (ص121ـ 130) و نيز مى افزايد كه (اين شرايط, اگرچه جملگى در سخنان نقل شده از امام على(ع) وجود ندارد, اما درباره پاره اى از آنها سخن به ميان آمده است.) (همان, ص2و121) هفت شرطى كه تفسير قرآن, مشروط به آنهاست و ردّ پايى از آنها در كلام مولا مى توان يافت, بدين قرار است:
1. آشنايى با اسلوب خاص قرآن;
2. آشنايى با علوم قرآنى;
3. علم به تأويل;
4. تمييز محكم از متشابه;
5. علم به تقسيمات قرآن;
6. برخوردارى از عقل سليم و عنايات الهى;
7. ذائقه سالم تفسيرى;

(امام على به مثابه روش) عنوان و تيتر پسين است كه در آن على و تفسير قرآن, يكى مى شوند. اين سخن, مستند است به روايتى از پيامبر كه فرمودند: عليّ تفسيرُ القرآنِ والدّاعى اليه (وسائل الشيعه, ج18, ص143); يعنى على تفسير قرآن و دعوت كننده به آن است. پيداست كه نويسنده محترم از اين بخش كتاب, خواهان چه نتيجه اى است: برابر نشاندن قرآن و عصمت.
پس از آن از روش هاى تفسيرى سخن مى گويند و اينكه قرآن در كلام على(ع) به روش هاى زير تفسير شده است:
1. روش تفسير قرآن به قرآن;
2. تفسير قرآن با گفتار پيامبر;
3. تفسير با زبان و معناشناسى ادبيات عرب;
4. تفسير اجتهادى.(ص137)

نكته مهمى كه نويسنده ذيل اين عنوان, ذكر مى كنند, اين است كه (از نوع روايت هاى تفسيرى نقل شده از امام على(ع) و ساير معصومان استفاده مى شود كه تفسير برخلاف آنچه كه امروز رايج است, مفهوم وسيعى داشته است. ظهور آيات, شناخت مصاديق, بيان مثال ها, تفصيل آيات, حوادث اتفاق افتاده در دوران نزول و انطباق آيات به حوادثى كه در آينده پس از نزول اتفاق افتاده و يا خواهد افتاد, در قلمرو تفسير جاى داشته است.) (ص139)
بخش دوم فصل آخر, به روش ها مى پردازد كه پيشتر گفته آمد. نويسنده پس از توضيح درباره اين روش ها, نمونه هايى از تفسير قرآن به روش هاى مزبور را در كلام امام(ع) نشان مى دهد و در بخش تفسير اجتهادى, شاخص ها و اركان اين نوع تفسير را نيز مى شمارد. بدين ترتيب, خواننده با نمونه هايى مستند و متقن از شيوه هاى تفسيرى در كلام معصوم آشنا مى شود; اما به نيكى درنمى يابد كه جاى هريك از اين نوع روش هاى تفسيرى كجاست. نويسنده نيز خود داورى نمى كند كه از ميان روش هاى ياد شده, كدام يك اصل و ديگرى فرع است و چرا امام(ع) به يك شيوه, قرآن را تفسير نفرموده اند. البته پاسخ پاره اى از اين سؤالات روشن است و از فحواى مطالب كتاب نيز مى توان دريافت كه اين شيوه هاى متعدد, تعدد خود را وامدار چه واقعيت هاى زمانى و متنى هستند. اما جاى داشت نويسنده فاضل كتاب, نشان مى دادند كه حضرت چرا قرآن را به يك شيوه تفسير نمى كردند و چه الزاماتى ايشان را به تغيير روش در تفسير قرآن وامى داشت؟ به واقع, آنچه از فصل پايانى كتاب, مى توان دريافت اين است كه امام(ع) اكثر شيوه هاى مرسوم تفسيرى ميان مسلمانان را تأييد كرده اند و خود نيز به همين شيوه ها عمل فرموده اند. بدين رو همچنان تا رسيدن به منزلى كه در آنجا بدانيم على(ع) چه روش و شيوه اى را براى تفسير قرآن در ـ مثلاً ـ عصر ما تجويز مى فرمايند, راه بسيار داريم.
از فضايل كتاب حاضر, جستجوهاى بسيار آن در منابع كهن و اصيل تفسيرى است كه بر اعتماد و اطمينان خواننده مى افزايد و قدر و منزلت كتاب را بالا مى نشاند. حجت الله زمانى افغان نامه. تأليف دكتر محمود افشار يزدى, بنياد موقوفات دكتر محمود افشار, سه مجلد, چاپ دوم افست با جلد گالينگور زركوب, تهران 1380, كتاب اوّل (جلد نخست) داراى چهل وچهار گفتار 623 صفحه.
جلد دوم شامل گفتار چهل وپنجم تا گفتار شصت و ششم 294 صفحه به انضمام فهرست ملحقات:
1. منظومه افغان نامه/299; توضيحات مربوط به منظومه افغان نامه/317; 2. مقالات متبادله ميان انجمن ادبى كابل و نگارنده; 3. پاسخ انجمن ادبى كابل; 4. پاسخ نگارنده به انجمن ادبى كابل و نامه علامه محمد قزوينى/346; 5. رقابت و سازش روس و انگليس در ايران و افغانستان و قطعه شعر ايرج ميرزا و نقشه مناطق نفوذ/349; 6. قرارداد روس و انگليس 1907 راجع به تقسيم ايران و افغانستان به مناطق نفوذ/351. جلد سوم دربردارنده پيش سخن در معرفى كتاب و گفتار شصت وهفتم تا گفتار نود وهفتم 530 صفحه به انضمام تاريخ نامه و ذكر بعضى حوادث اسلامى, ايرانى و افغانى از ابتداى هجرت و به رسم تاريخ هجرى قمرى و ملحقات ديگر شامل: 1. نامه هاى نگارنده در موضوع افغانستان و ايران; 2. مسدّس مستغنى شاعر مشهور افغانى درباره افغانستان و ايران; 3. قطعه [شعر] محمد عثمان صدقى. 4. علامه دكتر محمد اقبال لاهورى (شرح و عكس) و نيز فرهنگواره اعلام و اصطلاحات افغان نامه 597 ـ680. در پايان سالشمار زندگى دكتر محمود افشار.
دكتر محمود افشار يزدى در سال 1311ق (به استناد يادداشت پشت عكسى از پدر آن مرحوم حاج محمدصادق افشار) تولد يافت, اما در بعضى مراجع تولد ايشان را 1313ق ذكر كرده اند و در 28 آذرماه 1362 درگذشت. سخن از مردى است كه بخش اعظم مايملك خود را كه شماره رقبات آن قابل اعتناست شامل ساختمان هاى متعدد باغ, زمين و خانه مى شود وقف دانش كرد و بنياد موقوفات دكتر محمود افشار را پى افكند. مى بينيم كه چگونه حرص گسيخته بند براى اندوختن و تكاثر ثروت گريبان عده اى را گرفته و آنان را از دريافت درست زندگى دور كرده است. قرآن كريم در وصف اين گروه مردمان كه مال مى اندوزند و در كار دنيا نابجا و ناصواب خرج مى كنند, فرموده است:
(مَثَل مايُنفقون فى هذه الحيوة الدنيا كَمَثَل ريح…) هرچه هزينه كنند جهانيان در كار دنيا و هرچه به دست آرند از عشق دنيا, مثل آن چون باد است. گيرنده باد در دست چه دارد؟ جوينده دنيا همان دارد. (ابوالفضل رشيدالدين ميبدى, كشف الاسرار و عدةالابرار, چاپ دوم, ج2, ص260, سوره آل عمران, آيه117)
دردا و دريغا كه از آن خاست و نشست
خاكيست مرا بر سر و باديست به دست
خواندن (شنيدن) وصف چنين مردمانى كه بر نفس خود فائق آمده اند, خود را وقف علم و ثروت خود را صرف خدمت به نشر معارف بشرى كرده اند, بهجت آور است و حس قدشناسى و احترام را در انسان برمى انگيزد.
مرحوم دكتر محمود افشار(ره) از اين گروه نيك انديشان است. او نه تنها دارايى خود را وقف (تعميم زبان فارسى و تكميل وحدت ملى در ايران) كرد, بلكه در دوران حيات هم و غم و انديشه فعال او وقف زبان و ادبيات و آنچه در حيطه تاريخ و فرهنگ اين سرزمين است مصروف شد و براى رشد و اشاعه دانش و فرهنگ ايران زمين از هيچ تلاشى فروگذار نكرد و رقباتى از موقوفات خود از جمله جايگاه سازمان لغت نامه دهخدا و محل مؤسسه باستن شناسى را به طور رايگان به دانشگاه تهران واگذار كرد. اما نام كتاب (افغان نامه) توجه برانگيز است و بيننده را كنجكاو مى كند كه چه عامل سبب شده است كه نويسنده, كتاب را به اين نام بنامد: (نخست بگويم كه چرا اين كتاب را (افغان نامه) ناميدم, در حالى كه تمام محتوياتش راجع به افغانستان و افغانيان نيست, بلكه به ايران و ايرانيان نيز مربوط است. مطالب ديگرى هم در اين كتاب هست كه حاكى از نامه و افغانى است كه از دل دردمندى برآمده است. اين افغان و زارى از هموطنان خودم مى باشد.) (ديباچه, ص11)
فغن كه در وطن خويش نيارستم
كنم حكايت در وطن به هموطنى
با توجه به چشم تيزبين و درك صائب نويسنده كه هم مورّخ است و هم دردشناس و درد جامعه را حس مى كند, كلمه (افغان) در نام گذارى اين كتاب به دو معنى است: (يكى افغانى و افغانستان, ديگر ناله و فغان است از هموطنان و همسايگان. مولوى نيز در شكوه از اوضاع و احوال زمان در غزل معروف خود افغان را به معنى ناله و فغان به كار برده است. وقتى كسى نتواند در برابر استبداد زورمندان يا تعصب, حرف حق را بزند دلش فغان مى كند) (ديباچه, ص12)
گوياترم ز بلبل اما ز رشك عام
مهرى است بر دهانم و افغانم آرزوست
به هر حال به نظر مى رسد كه نويسنده كشمكش هاى درونى خود را براى بيان يك سلسله حقيقت هاى تاريخى و ملى و زبانى هدف اصلى و غايت نهايى كتاب افغان نامه قرار داده, آن را محملى براى بيان اين گونه مقولات مى داند: (وقتى كه سوزى در سينه, احساساتى در دل پندارهايى در سر و دستى به قلم دارد مى خواهد كه افكار خود را آزادانه بنويسد, آزادنه چاپ كند و آزادنه انتشار دهد. شايد كه در زمان حال يا آينده نوشته اش منشأ اثرى باشد) (همان)
عشق به وطن و شيفتگى به كار نوشتن و بيان حقايق تا زمان سالمندى نيز در وجود نويسنده موج مى زد و بهتر بگويم تا واپسين روزهاى عمر همچنان مرد را بر سر كار واداشته بود: (اكنون كه اين ديباچه را مى نگارم هشتاد وشش سال شمسى از عمرم سپرى شده است… ولى عشق به وطن و عادت به تحقيق و نويسندگى همچنان بر سر كارم داشته است.) (ديباچه, ص14, 13)
نويسنده آشكارا بيان مى كند كه بنياد كار نوشتن بر انتقاد صحيح و اصولى همراه با صداقت و صميميت است كه شخص از راه صلاح و عفاف و ادب پا پيش نگذارد. اين ويژگى را هر نويسنده مسئول و آگاه و بى طرف بايد داشته باشد: (بناى من در نوشته هايم هميشه بر انتقاد است, اما با ادب و از روى كمال صميميّت و به قصد حقيقت جويى. تا چه اندازه موفق شده باشم قضاوت آن با خوانندگان است.) (ديباچه, ص14)
محتويات افغان نامه شامل موضوعات متفاوت و گسترده, در عين حال منسجم و هماهنگ در زمينه تاريخ, زبان, نژاد, جغرافياى تاريخى و موقعيت سياسى و اجتماعى ايران, آسياى ميانه و شبه قاره به خصوص كشور دوست و همسايه افغانستان است. نويسنده به اين سرزمين علاقه خاصى دارد و آنجا را خاستگاه زبان درى مى داند: (چون افغانستان را بعد از وطنم ايران از هر كشور ديگرى بيشتر دوست مى دارم, كوششم بر اين بوده و هست كه خيلى بى غرضانه و بى طرفانه بنويسم.) (ديباچه, ص15) ديدار از سرزمين افغانستان بين سال هاى 40ـ1339 براى نويسنده دست داد و با آنكه تمامى آن ديار را فرصت ديدار نداشت, اما آنچه ديد و مشاهده كرد, با دقت و علاقه به قلم آورد: (از سفر شرق آسيا (چين و ژاپن) و استراليا و كشورهاى جنوب شرقى آسيا و هندوستان و كشمير و پاكستان به كابل درآمدم تمام ارديبهشت 1340 را در كابل مينو سرشت به سر بردم. متأسفانه هر جاى افغانستان را نديدم تا بتوانم سفرنامه جامعى بنويسم. سفرنامه مختصر منظومى به نام افغان نامه در وصف كابل و افغانستان ساختم كه در پايان كتاب مى آورم.) (ديباچه, ص17)
خوشا (پَغمان) و وضع بى مثالش
(خداوندا نگهدار از زوالش)
به سال يكهزار و سيصد و چل
كه بر من سعد و نيكو بود سالش
مهى در كابل و پَغمان بجستم
دل گم گشته در رود و جبالش…
خوشا ياد شبان روزان شادى
كه در كابل گذشت و در محالش
خوشا (پروان) و خرم (كوهدامن)!
خوشا در (گلبهار) آب زلالش!
در (استاليف) و اندر (ارغوان زار)
نشاط انگيز مى باشد شمالش…
(ج2, ص316ـ299)

يكى از ويژگى هاى بارز و چشم گير مرحوم دكتر محمود افشار, عشق و دل بستگى وصف ناپذير به زبان و ادب فارسى است. اين كيفيت را در همه آثار او از جمله افغان نامه به روشنى مى توان ديد ضمن شرح دهكده (استاليف) از روستاهاى با صفا و خوش آب و هواى اطراف كابل كه در سينه كوه قرار دارد و تاكستان هاى زيبا و با طراوت آن جلوه و نمايى بس دل انگيز به اين مكان داده است, از ميهمانى ماها آن روز از طرف مطبوعات افغان به خوبى ياد مى كند. در آن ضيافت بيشتر دانشمندان, شعرا و ارباب جرائد افغان… حضور داشتند. اما اينجا نكته اى مى گويد كه براى اين عاشق دل سوخته زبان فارسى خوشايند نيست: (تنها خاطره ناخوشى كه ازين مهمانى مرا به ياد مانده است با اينكه من فارسى زبان هستم و پشتو نمى دانم و كابلى ها هم فارسى زبان هستند دعوت نامه اى كه براى من فرستاده بودند به زبان پشتو بود! مجبور شدم كه بدهم آن را برايم ترجمه كنند تا از مفاد آن آگاهى يابم… فارسى همان زبانى نيست كه هنوز هم اكثريت مردم افغانستان و همه اهل كابل و هرات… على رغم كوشش هايى كه شده و مى شود بدان تكلم مى كنند؟ كسى آن را بدان جا تحميل نكرده زبان خودشان است.) (ديباچه, ص20) در عين حال ميزان علاقه آن مرحوم به افغانستان و مردم آن از فحواى كلامش به خوبى نمودار است: (من عاشق كوهستان زيباى هندوكش و دوستار مردم مهربان افغان كه از عناصر ثابت و پايدار آن كشور هستند, مى باشم. گرچه مهمان نوازى به طور كلى از خصائل خوب مردم افغانستان است اما مى ديدم كه نسبت به ايرانيان عاطفه بخصوصى دارند رفتار مهرآميز همراه با ادب آنان روز به روز بر محبت و علاقه من نسبت به آن كشور و ملت مى افزود.) (ديباچه, ص27,28) از همان زمان است كه نويسنده به فكر نگارش اين كتاب سترك و چند جلوى و معتبر افتاد.
نويسنده, با شمّ قوى و درك عميقى كه دارد, مى داند كه زبان مشترك عامل وحدت ادبى و فرهنگى است. هنگامى كه ايرانى, تاجيك و افغان به يك زبان شعر مى گويند مقاله و كتاب مى نويسند اين زبان مشترك آن چنان علقه و پيوندى ميان آنان به وجود مى آورد و عاطفه همگون برقرار مى سازد كه هيچ عاملى بازدارنده اين تفاهم و تعامل فرهنگى و اجتماعى نيست: (يك روزنامه سويسى فرانسوى زبان خواندم كه از لحاظ ادبى يك ادبيات سويس فرانسوى و يك ادبيات بلژيك فرانسوى و يك ادبيات فرانسه فرانسوى وجود ندارد. همه ادبيات فرانسوى است… همچنين است وضع ادبى تاجيكستان, افغانستان و ايران: رودكى بخارايى است, عنصرى بلخى و سعدى شيرازى, اما سروده هاى آنها فارسى درى مى باشد. تاجيكى, درى و فارسى ادبى سه زبان نيست, بلكه اسم هاى سه گانه براى يك زبان است.) (ديباچه, ص32,33) مؤلف كه علاقه وصف ناپذير به زبان و ادب فارسى در جاى جاى وجودش راه يافته از اينكه قلمرو زبان و ادب فارسى از آمودريا تا سند وهند گسترده شده و رواج يافته است به خود مى بالد و سرزمين هايى كه زير چتر زبان ادبى و فارسى درى قرار دارد وطن عام و معنوى خود مى داند: (معتقدم كه اگر ايران بزرگ گذشته به دو يا چند دولت و ملت, مخصوصاً ايران و افغانستان كنونى تقسيم شده و رشته مليت مشترك آنها گسيخته و دولت ها مستقل و جدا از هم هستند عيب و زيانى ندارد, به شرط آنكه رابطه معنوى ميان آنان نگسلد و زبان و ادبيات مشترك كه وسيله ارتباط معنوى آنهاست شكست نپذيرد.) (ديباچه, ص34)
خليل الله خليلى شاعر بزرگ معاصر افغانى گويد:
غزنه با شيراز دارد ربط هاى معنوى
قصه بسيار است من در اختصار آورده ام
ملت افغان و ايران غمگسار همند
غمگساران را حديث غمگسار آورده ام…
آنچه سبب اختلاف نظر تاريخ نگاران ايرانى و افغانى است, حكومت دو تن افغانى قندهارى از طائفه غلزايى به نام محمود و اشرف غلزايى است كه پس از شكست خفت بار سلطان حسين صفوى, چندى در اصفهان حكومت كردند: (از جمله موضوعاتى كه در اين كتاب مورد بحث واقع شده است, دوره سلطنت شاه محمود و شاه اشرف غلزايى در اصفهان مى باشد كه ايرانيان و افغانان به دو گونه مخالف درباره آن نوشته و قضاوت كرده اند. ايرانيان آنها را غدّار و جبّار و خونخوار نوشته و عنوان سلطنت هم بر آنها ننهاده اند. در حالى كه افغان ها آن دو را قهرمانان ملى و صاحب اقتدار معرفى كرده اند… آسان نيست غبارى را كه در ذهن ها نشسته گردگيرى و شستشو كرد. نگارنده در گفتارهاى اين كتاب بدين كار برخاسته ام.) (ديباچه, ص36)

محمود غلزايى از ضعف و ناتوانى سلطان حسين بهره برد و او را شكست داد و بر اريكه سلطنت نشست. چون ديوانه شد و نتوانست حكومت كند. پسرعمويش اشرف به جاى او پادشاه شد و اشرف نيز در جنگ پهلوان زورمند يعنى نادرشاه گرفتار شد و شكست خورد.
(دوره هفت ساله سلطنت محمود و اشرف غلزايى را ادامه دولت ايران مى دانم, نه تصرف كشور به وسيله يك دولت خارجى; هرچند شايد بعضى از مورخان جديد افغانستان آن را قبول نداشته باشند… مورخان خارجى چنين نظرى را نپذيرفته اند.) (افغان نامه, ج2, ص123)
از ديد نكته سنج نويسنده, حكومت كوتاه محمود و اشرف غلزايى بر اصفهان و بعضى نواحى ديگر را بايد حكومت ايرانى خواند نه بيگانه; زيرا قندهار چون هرات و سرزمين هاى ديگرى از افغانستان جزو قلمرو ايران در زمان صفويه تا عصر سلطان حسين بود. (افغان نامه, ج1, ص313)
مؤلف موجبات فراهم شدن طغيان غلجائيان (غلزائيان) را بسته به عواملى مى داند كه در سطور بعد خواهد آمد: (هنگامى كه محمود غلزايى به ايران حمله كرد افغانستان ميان هند و ايران تقسيم شده بود كابلستان ايالت هند, هرات و قندهار ايالت هاى ايران محسوب مى شدند.) هرچند قندهار سال ها مورد كشاكش دولت ايران و هند بود, اما تا زمان سلطان حسين و ميرويس غلزايى پدر محمود در تصرف ايران بود. (افغان نامه, ج1, ص2ـ551) همان طور كه در بالا ياد شد نويسنده به پاره اى از عوامل ناسازوارى و علت طغيان غلزائيان ياد مى كند كه به اختصار در اينجا خواهد آمد:
الف. به هنگام ضعف حكومت صفوى و به قدرت رسيدن غلزائيان قندهار سررشته اختلاف و مورد اصلى ستيزه جويى غلزايى ها با صفويه بود.
ب. قندهارى ها از حكومت صفويه ناراضى بودند و تمايل به حكومت بابرى هند داشتند, زيرا آنان نيز مانند سلاطين دهلى سنّى بودند.
ج. عدم سازگارى سياست صفويان با وفاق و وحدت ملى;
د.گرگين خان گرجى كه در شهر قندهار از طرف سلطان حسين حكمرانى مى كرد, مردى سخت گير و بدرفتار بود و دست تجاوز به جان و مال مردم دراز كرد.
هـ. تبانى ميراويس غلزايى با عثمانى ها و مفتى هاى سنّى و شكست سپاه سلطان حسين و جدايى قندهار از ايران و حكومت ميراويس به آن منطقه.
و. آگاهى غلزايى ها از ضعف حكومت صفوى و آماده شدن زمينه براى حمله آنان به اصفهان و برانداختن سلسله صفويه. (افغان نامه, ج1, ص60 ـ552)
با توجه به اين زمينه ها, پايان داستان از پيش روشن است; زبونى انكسار براى سلطان حسين, دست اندازى و ترك تازى سهم غلزايى ها بود كه به اصفهان شهرآباد اما بى پناه دست يافتند.
(نخستين بار ميرزاده محمود به سال 1127هـ به كرمان حمله آورد اما از حاكم لايق آنجا شكست خورد و بازگشت حاكم به جاى اينكه مورد تقدير شاه دهان بين واقع شود در اثر سعايت بدخواهان مورد بى لطفى قرار گرفت.) (افغان نامه, ج1, ص562) نويسنده در همين جا سخنى كه در صفحه هاى قبل آورده به علت اهميت با تأكيد بيشتر ذكر مى كند: (چون قندهار در آن موقع هنوز رسماً از ايران جدا نشده و محمود از آنجا برخاسته بود بنابراين وى تبعه ايران و ايرانى شمرده مى شد.) همانجا (در زمان محمود غلزايى به شهادت تاريخ هنوز نه (ملت) افغان به معنى سياسى كلمه اصطلاح شده بود و نه مملكت افغانستانى وجود داشت.) (افغان نامه, ج1, ص563)
دو سال بعد بار ديگر محمود غلزايى به ايران حمله آورد. ابتدا كرمان را گرفت و به سوى اصفهان شتافت. مهاجمان غلزايى هشت هزار بودند و بلوچ ها و طوايف ديگرى كه آنها را يارى مى كردند, به همين اندازه يا كمى بيشتر. سلطان حسين با پنجاه هزار سوار مسلّح و مجهز به توپخانه, اما كار ناديده و جنگ ناكرده در ناحيه (گنار) با سپاه محمود روبه رو شد, ولى تاب مقاومت نياورد و شكست خورد و عقب نشست. غلزائيان شهر اصفهان را محاصره كردند. بعد از چند ماه مقاومت به علت قحطى و بيمارى و با شهر تسليم شد. سلطان حسين معزول گشت و كارش به پايان رسيد. (افغان نامه, ج1, ص563, 564) سيد على ملكوتى الموسوعة الرجالية الميسره, على اكبر ابوترابى, مؤسسه امام صادق(ع) 1424ق, 652ص, رحلى.
يكى از منابع استنباط احكام دينى روايات معصومين(ع) است. از آنجا كه دشمنان اهل بيت(ع) روايات فراوانى را به نام ايشان(ع) جعل كرده اند, مراجعه به روايات, بدون بررسى سند آنها, كارى بس ناصواب خواهد بود. علم رجال براى حل اين مشكل تدوين شده است. در اين علم از احوال راويان حديث, از جهت دارا بودن شرايط پذيرش روايت آنان يا ردّ آن بحث مى شود. به سخن ديگر, از صفات راوى مانند عدالت, وثاقت, مدح, ذم, اهمال, مجهول بودن و طايفه و قبيله, تاريخ تولد و وفات, عقيده و مرام, مشايخ و اساتيد و شاگردان راوى و به طور كلى از هر چيزى كه در اتصاف روايت او به اعتبار يا ضعف مؤثر است, يا براى راه يابى به مسند بودن سند و مرسل بودنش و تمييز مشتركات و مانند آن دخل دارد, بحث مى شود.
از زمان معصومين(ع) تا عصر حاضر, كتاب هاى رجالى فراوانى تأليف شده است كه هركدام داراى جهات قوّت و ضعف است. كتاب گران سنگ الموسوعة الرجالية الميسرة از اين جهت كه تقريباً حاوى فوائد كتب رجالى سابق و خالى از ضعف هاى آن كتب مى باشد, كتابى بس ارزشمند و گران بهاست و تا حدّ بسيارى محقق را از مراجعه به ديگر كتب رجالى بى نياز مى كند.
گفتنى است تأليف و تحقيق اين كتاب ارزشمند از آغاز تا انجام, 10سال زمان برده است. بخش هاى اصلى كتاب عبارتند از:
بخش اول. نام راويان به ترتيب حروف الفباء: در اين بخش 6720 راوى عنوان شده است و اطلاعاتى كه درباره هريك از آنها در كتب روايى و رجالى وجود داشته, مقابل نام راوى ذكر شده است.
بخش دوم. باب كنيه ها: اين باب از دو بخش تشكيل شده است كه بخش اول حاوى كنيه هايى است كه با كلمه (أبو) و بخش دوم, شامل كنيه هايى است كه با كلمه (ابن) آغاز مى شوند. در اين باب, 991 كنيه معرفى شده است.
بخش سوم. باب القاب: در اين باب, 249 لقب عنوان شده است.
بخش چهارم. باب النساء: در اين باب, نام راويان زن به ترتيب حروف الفبا ذكر شده است كه دارنده نام 57 راوى مى باشد.
بخش پنجم. باب تمييز المشتركات: اين باب به تمييز 400 نام مشترك اختصاص يافته است.
بخش ششم. خاتمه: در اين بخش, مؤلف محترم, 413 نفر از راويانى را كه شيخ طوسى(ره) و شيخ صدوق(ره) در كتب خود (من لايحضره الفقيه, تهذيب الاحكام, استبصار) در بخش مشيخه, طريق خود را به آنها رسانده اند, مطرح كرده است, و صحت يا ضعف طرق مذكور را ـ مطابق با همه مبانى موجود رجالى ـ بيان كرده است.
اما آنچه اين كتاب رجالى را از كتب مشابه ممتاز مى كند, ويژگى ها و مزاياى فراوان ـ و بعضاً منحصر به فرد ـ اين كتاب مى باشد.
آيةاللّه سبحانى, در مقدمه اين كتاب, مزايا و ويژگى هايى را براى اين كتاب به شرح ذيل فرموده اند:
1. اين كتاب دربردارنده نام راويانى است كه در كتب اربعه (تهذيب الاحكام, كافى, من لايحضره الفقيه, استبصار) و كتاب وسائل الشيعه, نام آنها ذكر شده است. در حقيقت اين كتاب, معجم رجال وسائل الشيعه مى باشد. اما براى قدردانى از مؤلفان اماميه ـ كه نامشان در رجال نجاشى و فهرست شيخ طوسى آمده است ـ به اسامى آنان نيز اشاره شده است; هرچند ممكن است روايتى در كتب اربعه يا وسائل الشيعه نداشته باشند.
2. مؤلف, به نقل نصوصى كه از علماى متقدم رجال, مانند نصوصى از (كشى), (صدوق), (نجاشى), (شيخ طوسى), در مقام توثيق راويان آمده, اهتمام ورزيده است; اما به اين مقدار اكتفا نكرده, به نقل نصوصى هم از علماى متأخر ـ كه در اين مقا


صفحه 13

معرفى هاى گزارشى


كلياتآيا كتاب مهم است؟
بريان بامفيلد; مترجم: ميترا ميرشكار سياهكل, چاپ اوّل, تهران, كوير, 1382, 128ص, رقعى
اين مجموعه حاوى سخنرانى تنى چند از صاحب نظران در حوزه نويسندگى و نشر است كه در سمينار (آيا كتاب مهم است؟) عرضه گرديده است. هدف از برقرارى اين سمينار اين بود كه ارزش كلى كتاب هاى جامعه كنونى ما مورد بررسى قرار گيرد و اميد بر اين بود كه مباحثات سخنرانان مختلف, تضاد مابين توسعه علمى و فنى دنياى رسانه هاى گروهى و ارزش جاودانى كتاب را نه تنها به دليل مندرجاتش, بلكه به واسطه موجوديت آن به عنوان يك شىء فيزيكى فناناپذير, مورد توجه قرار دهند. اسامى اين سخنرانان بدين قرار است: اچ. آر. اچ. دوك ادينبورو; دكتر جورج اشتاينر; مارشال مك لوهان; پروفسور آسابريگز; آرتور گرت; ريچارد كراس من. درباره كتاب
اميل دولانى; مترجم: امير كرمانى, چاپ اوّل, تهران, كوير, 1382, 134ص, رقعى
در اين كتاب, نگارنده تلاش مى كند تصويرى از فعاليت هاى گوناگون سازمان يونسكو درباره كتاب و چگونگى نشر آن در سطح جهان عرضه كند. اين كتاب كه براى مطالعه ناشران به طبع رسيده با اين عناوين تدوين شده است: برنامه جهانى توسعه كتاب; جريان آزاد كتاب; تشويق عادت مطالعه; كتابخانه ها, آرشيوها و جمع آورى; يونسكوى ناشر و سال بين المللى كتاب و پس از آن.
u فهرست نسخه هاى عكسى كتابخانه مركز دائرةالمعارف بزرگ اسلامى (كتابخانه خصوصى اهدايى زين العابدين…)
احمد منزوى, چاپ اوّل, تهران, مركز دائرةالمعارف بزرگ اسلامى, 1382, 788ص, رحلى
جلد نخست از فهرست نسخه هاى عكسى اين مجموعه, شامل فهرست نسخه هاى عكسى از كتابخانه زين العابدين ابراهيمى كرمانى است كه از روى 826 جلد كتاب خطى و عكسى فراهم آمده و در مجموع در برگيرنده 1182 عنوان است. اين نسخه ها بر حسب الفباى آثار تدوين گرديده كه علاوه بر معرفى نسخه و ذكر نام مؤلف, عبارات آغازين و فرجامين هر نسخه درج شده است. گفتنى است نسخه هاى ياد شده اغلب حاوى اطلاعاتى از مشايخ سلسله شيخيه است. در بخش انتهايى كتاب, فهرست هاى مختلفى اعم از نام نگارندگان, نام كاتبان, نام كتاب ها, فهرست اعلام, نمايه دارندگان, نمايه كتاب بر پايه زبان, و گزيده عكس برخى نسخه ها به طبع رسيده است. كتابشناسى تجريد الاعتقاد
على صدرايى خويى; به اهتمام: محمود مرعشى نجفى, چاپ اوّل, قم, كتابخانه بزرگ و گنجينه جهانى مخطوطات حضرت آيةاللّه العظمى مرعشى نجفى(ره), 1382, 232ص, رقعى
اين كتابشناسى مشتمل بر معرفى شرح ها و حواشى كتاب تجريد الاعتقاد نوشته خواجه نصير طوسى است. مجموع شروح و حواشى معرفى شده در اين نوشته, 231 كتاب و نسخه هاى خطى معرفى شده نيز 612 نسخه است. يادآور مى شود از ميان شروح به تسديد القواعد معروف به شرح قديم, و كشف المراد نوشته علامه حلى شرح قوشچى (شرح جديد) و شوارق الالهام لاهيجى, بيشتر از ديگر شروح توجه شده و از ميان حواشى, حاشيه جرجانى بر شرح قديم, و حاشيه قديم دوانى, و حاشيه خضرى بر شرح جديد, بيشتر از ديگر حاشيه ها مطمح نظر بوده و از اين رو بخش بيشتر معرفى ها بدان اختصاص يافته است. كتابشناسى توصيفى كتابشناسى هاى امام خمينى(ره)
حميد رحمانى, چاپ اوّل, تهران, نشر هستى نما, 1382, 108ص, رقعى
در كتابشناسى حاضر, مجموعه كتابشناسى ها و فهرست واره هايى كه تاكنون درباره امام خمينى(ره) تهيه شده, گردآورى و در دو بخش تدوين شده است. بخش نخست شامل فهرست واره هايى است در باب آثار امام يا آثارى كه درباره ايشان تدوين شده است. اطلاعات اين بخش در سه فصل تنظيم شده است: فصل اوّل مأخذشاسى هايى است كه به شكل كتاب مستقل منتشر شده است. فصل دوم فهرست واره هايى است كه فصلى از كتابى را تشكيل مى دهد و فصل سوم مأخذشناسى هايى است كه در قالب مقاله در نشريه يا مجموعه آمده است. بخش دوم حاوى اطلاعاتى است درباره آثارى كه در باب كتاب هاى امام خمينى(ره) تأليف گرديده است. اغلب اين اطلاعات مربوط به مقالاتى است كه به روش نقد و بررسى كتاب منتشر شده است. فرهنگ جامع نام ها و آبادى هاى كهن اصفهان
محمد مهريار, چاپ اوّل, اصفهان, فرهنگ مردم, 1382, 1040ص, وزيرى
در اين فرهنگنامه جغرافيايى نام و مشخصات بيش از هشتصد آبادى و روستاى كوچك و بزرگ كهن اصفهان به ترتيب الفباى فارسى, معرفى شده است. نويسنده پس از سال ها جستجو و گردآورى اطلاعات كتابخانه اى نويسنده در اين مجموعه تحقيقى, اطلاعاتى درباره موقعيت جغرافيايى, تقسيمات ادارى, وضعيت اقتصادى, وسعت, تعداد خانوار, جمعيت, سرگذشت آن, همچنين توضيحات لغوى و اطلاعات واژه شناسى و زبان شناختى و وجه تسميه و تاريخى آن فراهم آورده است. در پايان, كتابنامه و نمايه جاها, اشخاص, اقوام و ملل و سلسله ها, اديان و زبان ها و لهجه ها و نام كتاب ها و نشريات آمده است.فلسفه و كلامخدا, زبان و معنا (درآمدى بر فلسفه زبان دينى)
اميرعباس عليزمانى, چاپ اوّل, قم, انجمن معارف اسلامى ايران, 1382, 272ص, رقعى
كتاب, درآمدى است بر فلسفه زبان دينى كه بر پايه كلام جديد نوشته شده است. نگارنده چنين استدلال مى كند كه زبان دينى به معناى زبان رسمى و مقدس يك دين خالص يا زبان فنى ساخته شده به دست متخصصان دينى يا به معناى حضور واژه هاى كلامى ويژه در يك بافت زبانى مخصوص نيست, بلكه زبان در صورتى دينى است كه به گونه دينى به كار رود و هدف هاى دينى را پى گيرد. دينى بودن زبان دينى ويژگى نوع خاصى از زبان نيست, بلكه ويژگى شيوه اى خاص از كاربرد زبان است… بيان هاى مطرح شده در متون دينى انواع بسيارى دارد. فيلسوفان دين بيش از بخش هاى ديگر بر گزاره هاى كلامى تأكيد دارند, زيرا مشكل اصلى در زبان دينى به گونه مستقيم يا غيرمستقيم به اين گزاره ها برمى گردد… مقصود از گزاره هاى كلامى, گزاره هايى است كه در آنها خدا موضوع و يكى از اوصاف, افعال يا نسبت هاى خدا با مخلوقات, محمول است… از آن جا كه ما راهى براى شناسايى مستقيم و بدون واسطه خدا نداريم و همواره با يك يا چند وصف, به او شناخت پيدا مى كنيم, چاره اى نداريم كه نقطه آغاز بحث خود را تحليل معناشناختى اوصاف الهى قرار دهيم… در يك تقسيم بندى كلى مى توان اوصاف الهى را به دو دسته مابعدالطبيعى و انسانى تقسيم كرد. وصف هاى مشترك بين خدا و انسان (اوصاف انسانى) در بحث زبان دينى, منشأ ابهامات فراوانى شده است. نويسنده مباحث كتاب را در قالب اين موضوعات طرح مى نمايد: الهيات سلبى, الهيات تمثيلى, اشتراك معنوى و تشكيك وجودى, نمادگرايى دينى, و الهيات و آزمون پذيرى تجربى. وى در خصوص هريك از مباحث ياد شده آراى صاحب نظران برجسته را ذكر مى كند. براى مثال وى از ديدگاه بريث ويت مى گويد كه هر دينى داستان جذاب و بلندى است كه با تأثير خود بر مخاطب, او را به حركت وامى دارد و به او جهت مى دهد و او را به سوى شيوه ويژه اى از زيستن مى كشاند. تحليل گزاره هاى دينى, به عنوان افسانه هاى مفيد, با آنچه در متن جامعه دينى وجود دارد… با برداشت رايج دينداران در تعارض آشكار است. دينداران به واقع نمايى اين گزاره ها ايمان دارند. دليل تأثير اين باورها در زندگى آنها نيز ريشه در اعتقاد دينداران به صدق و حقانيت دين, نه در صرف تأثير تخيلى و روان شناختى دارد. اگر داستانى هيچ ريشه اى در واقعيت نداشت و خوانندگانش متوجه اين واقعيت بودند, چگونه تحت تأثير آن قرار گيرند و جهت گيرى وجودى و چگونگى زندگى خود را براساس آن عوض كنند; به گونه اى كه حتى در بعضى موارد حاضر شوند هستى خود را به پاى آن قربانى كنند؟ فلسفه دين
احمد بهشتى, چاپ اوّل, قم, بوستان كتاب قم, 1382, 352ص, وزيرى
نويسنده در اين كتاب به مسائلى از قبيل خداشناسى و توحيد, عالم پس از مرگ, تجربه دينى, نبوت, معجزه و امامت اشاره كرده است. فلسفه دين يكى از شاخه هاى معرفت است كه به چند و چون درباره محتويات دين مى پردازد: انتظار از دين, مسئله الوهيت, زبان دين, تجربه دينى, و اعجاز از جمله مباحث اين دانش است كه فيلسوفان دين با كاوش هاى عقلانى و از منظرهاى درون دينى و برون دينى به آن مى پردازند. مؤلف با همين شيوه, در شش بخش, سرفصل هاى مهم فلسفه دين را كاويده است كه عبارتند از: كليات, حوزه ها و قلمروها, مسئله الوهيت, عوالم قبل و بعد, تجربه دينى و فلسفه اعجاز. كتاب مقدس
عبدالرحيم سليمانى اردستانى, چاپ اوّل, قم, انجمن معارف اسلامى ايران, 1382, 280ص, رقعى
نوشتار حاضر, سومين شماره از مجموعه آشنايى با اديان است كه در آن, به اختصار كتاب مقدس معرفى شده و نيز نوشته هاى نقادان و محققان جديد درباره تاريخ نگارش و منشأ آن بازگو گرديده است. گفتنى است: كتاب مقدس عنوان مجموعه اى از نوشته هاى كوچك و بزرگ است كه مسيحيان همه و يهوديان بخشى از آن را كتاب آسمانى و الهى خود مى دانند… در زبان هاى فارسى و عربى, عنوان عهدين نيز براى اين كتاب به كار مى رود. عنوان مزبور, به اين اعتقاد مسيحيان اشاره دارد كه خدا دو عهد و پيمان با انسان بسته است: عهد قديم و عهد جديد… اما يهوديان معتقدند كه خدا تنها يك پيمان با انسان بسته و آن همان پيمان شريعت است. بر اين اساس آنان تنها بخش عهد قديم را ـ كه عهد مى نامند ـ قبول دارند. نشان آدميت
مصطفى ميرسليم, چاپ اوّل, تهران, مركز بازشناسى اسلام و ايران, 1382, 152ص, رقعى
نويسنده پس از بيان مقدمه اى درباره فرآيند تصميم گيرى با استناد به آيات قرآن درباره جايگاه عقل و نحوه شكل گيرى آن و سرانجام بى توجهى به نداى عقل, مطالبى را مطرح مى سازد; سپس وظايف انسان عاقل را در قبال حقيقت, رخدادهاى پيرامون, ظلم و بى عدالتى و اصلاح مفاسد برمى شمارد. وى در ادامه به علل و ريشه هاى غرور اشاره نموده آثار و عواقب آن را خاطرنشان مى كند. در فصل پايانى كتاب, با توجه به ويژگى هاى اساسى دين, اصول و فروع آن, توضيح و تفسير آياتى از قرآن در باب اصول اخلاقى و رفتارى انسان فراهم آمده كه از آن جمله عبارتند از: شناخت خدا, صلح بين مؤمنان, خودسازى, پاكى و توبه. الخير والبركه فى الكتاب والسنه
محمد محمدى رى شهرى, چاپ اوّل, قم, دارالحديث, 1382, 360ص, وزيرى
كتاب متضمن احاديثى از شيعه و اهل سنت درباره خير و بركت است كه به زبان عربى نگاشته شده, موضوعاتى از اين قبيل را شامل مى شود: شناخت خير, ترغيب در خير, اسباب خير, آثار خير, موانع خير, اسباب بركت, و موانع بركت. پايان كتاب مشتمل است بر فهرست آيات, فهرست اعلام, طوايف و مذاهب و فرق اديان, اماكن, اشعار و منابع. عليت از ديدگاه متكلمان مسلمان
عين الله خادمى, چاپ اوّل, قم, بوستان كتاب قم, 1382, 232ص, وزيرى
نويسنده در كتاب مقوله كلامى عليت را از ديدگاه متكلمان مسلمان بررسى مى كند. وى معتقد است عليت از مباحث مهمى است كه از ديرباز, فكر بشر را به خود جلب كرده است. تاريخ فلسفه و انديشه ورزى نشان مى دهد كه اين اصل هميشه انديشه فيلسوفان بزرگ را به خود مشغول داشته و در علم كلام نيز محور مباحث مهم متكلمان بوده است. مباحث اصلى كتاب در قالب اين موضوعات شرح و تبيين شده است: ماهيت عليت; ضرورت على از ديدگاه متكلمان; تحليل عليت; ربط عليت با برخى معارف دينى و ارتباط عليت با برخى معارف اسلامى. چالش هاى فكرى نظريه ولايت فقيه
مصطفى جعفرپيشه فرد, چاپ اوّل, قم, بوستان كتاب قم, 1382, 192ص, وزيرى
در اين كتاب طى سه بخش به پرسش ها و انتقادهايى درباره ولايت فقيه پاسخ داده شده است. در بخش نخست پس از طرح مسايلى درباره مفهوم ولايت فقيه مانند تحقق ناپذير بودن نظام مبتنى بر ولايت, تناقض ولايت و جمهوريت و ولايت به مثابه مالكيت توضيح داده مى شود. در بخش دوم دو انتقاد اساسى از مفهوم انتصاب بحث و بررسى شده است. انتقاد نخست بر اين موضوع تأكيد دارد كه اگر حكومتى با نصب و تعيين الهى استقرار يابد و در آن مردم هيچ نقشى ايفا نكنند, منجر به يك نظام ديكتاتورى خواهد شد. پاسخ اين انتقاد با بررسى مؤلفه هاى نظام ديكتاتورى و سلطنتى و مقايسه آن با مؤلفه هاى نظام ولايت فقيه همراه است. انتقاد دوم اين بخش درباره اجراناپذير بودن نظامى است است كه بر مبناى انتخاب مردم نباشد. در پاسخ به اين انتقاد به مباحثى چون ولايت شورايى, نظريه انتخاب فقيه اصلح و رجوع به مرجع اثباتى اشاره شده است. بخش پايانى نيز مشتمل بر پرسش هايى درباره فقه و فقاهت است; مانند تنافى ولايت فقيه با سياستمدارى, متخصص نبودن فقيهان در حرفه سياست, و ناكارآمدى فقه براى مديرت در عصر حاضر. شميم ولايت
محمود صادقى, چاپ اوّل, قم, مركز نشر اسراء, 1382, 792ص, وزيرى
در كتاب, علاوه بر شرح ولايت از ديدگاه قرآن, سعى شده ولايت امام على(ع) با توجه به آيه هاى مربوط به ولايت اثبات شود. نگارنده در بخش دوم كتاب اوصاف ولايت را برمى شمارد و شخصيت امام على(ع) را از ديدگاه نهج البلاغه بررسى و تحليل مى كند. مباحث كتاب عبارتند از: اثبات ولايت (ولايت در قرآن, عيد ولايت, ولايت علوى, ظهور ولايت در صحنه غدير, تجلى ولايت در آيه تطهير) و اوصاف ولايت (على(ع) مظهر اسماى حسناى الهى, قرآن در كلام امام على(ع), حكمت علوى, وحدت جوامع در نهج البلاغه, دنياشناسى و دنياگرايى در نهج البلاغه). آزادى سياسى در انديشه آيةاللّه مطهرى و آيةاللّه بهشتى
شريف لك زايى, چاپ اوّل, قم, بوستان كتاب قم, 1382, 160ص, رقعى
در فصل اول اين نوشتار, درباره برخى مفاهيم نظير آزادى و آزادى سياسى به تفصيل بحث شده و چارچوب نظرى نيز پس از مفاهيم آمده است. در فصل دوم, انديشه سياسى آيةاللّه بهشتى درباره آزادى سياسى مطرح شده است و نيز ضمن نقل تعريفى از ايشان درباره آزادى, به ساز و كارها و انواع آزادى هاى سياسى از نگاه وى اشاره شده است. فصل سوم در برگيرنده بحث آزادى سياسى در انديشه سياسى آيةاللّه مطهرى است. فصل چهارم مشتمل است بر مقايسه انديشه استاد مطهرى و دكتر بهشتى درباره آزادى سياسى و نكات افتراق و اشتراك انديشه هاى آنان. در قسمتى از كتاب آمده است: به هر روى, در آثار هر دو انديشور, گرچه نمى توان مشروعيت حكومت را به تمامه از مردم دانست; اما به طور قطع, مقبوليت حكومت از جانب مردم است. زيرا به صرف وجود شرايط رهبرى و تشكيل حكومت اسلامى در شخصى, وقتى با پذيرش مردم توأم نشود, هيچ گاه حكومت اسلامى محقق نخواهد شد. بنابراين, شايد بتوان نظريه انتخاب مردمى (مقبوليت) و مشروعيت الهى را به گونه اى مورد تأييد مطهرى و بهشتى دانست. بررسى برخى از شيوه هاى تعميق بينش سياسى
عبدالقيوم سجادى, چاپ اوّل, قم, بوستان كتاب قم, 1382, 120ص, رقعى
در اين كتاب, برخى از شيوه ها و راه كارهاى تعميق بينش سياسى با استفاده از منابع دينى به ويژه نهج البلاغه بحث و بررسى گرديده است. در هر فصل كتاب, ضمن بررسى جايگاه و اهميت موضوع مورد نظر, رابطه آن با بينش سياسى و دلايل و شواهدى از گفتار معصومين(ع) عرضه گرديده است. اين فصول عبارتند از: عبرت گيرى از تاريخ و رخدادهاى گذشته, جريان شناسى سياسى, توجه دادن به مسئوليت هاى سياسى ـ اجتماعى, توسعه مشاركت سياسى, شيوه اسوه گزينى, تبيين و معرفى ابعاد سياسى دين, و دستاوردها و موانع تعميق بينش سياسى. عدالت در انديشه هاى سياسى اسلام
بهرام اخوان كاظمى, چاپ اوّل, قم, بوستان كتاب قم, 1382, 392ص, وزيرى
نگارنده, كتاب حاضر را با هدف مطالعه اى براى دست يابى به تعريف ها و نظريه هاى مرتبط با مفهوم عدالت در انديشه هاى سياسى اسلام, و تبيين جايگاه و نوع ارتباط آن با موضوع اقتدار و قدرت حاكم و غالب, فراهم آورده است. وى مباحث اصلى را با اين موضوعات طرح نموده است: بررسى واژگانى و مفهومى عدالت, عدالت در قرآن و سنت نبوى, عدالت در انديشه سياسى امام على(ع), عدالت در گسترده علم كلام, عدالت در فلسفه سياسى يونان و انديشه سياسى ايرانشهرى, و عدالت در نحله هاى مختلف انديشه هاى سياسى اسلام, نويسنده خاطرنشان مى كند: در استنتاج نهايى بايد گفت كه عمده ترين مانع تحقق عدالت ـ اعم از سياسى, اجتماعى و… ـ خودكامگى بوده و هست و عمده ترين عامل تحقق اين مفهوم, مبارزه با خودكامگى و كنترل و محو آن مى باشد. اما تجربه و تاريخ نظام ها و انديشه هاى سياسى ـ اعم از غرب و اسلام ـ نشان مى دهد كه شرط كردن صرف عدالت جهت زمامدار به تنهايى جهت كنترل ـ درونى و بيرونى ـ و تحديد خودكامگى كفايت نمى كند و آن چه تا به حال بر سر اصل عدالت آمده, نتيجه همين تفكر است. بنابراين بسيار ضرورى است كه در كنار شرط كردن عدالت جهت رهبر جامعه اسلامى, مكانيزم هاى نظارتى و نهادمند ديگرى تمهيد و تأسيس شود تا با نظارت بر عملكرد رهبران و كارگزاران سياسى, زمينه هرگونه بى عدالتى و خودكامگى را شناسايى كنند و تذكر دهد و در صورت سلب عدالت و جايگزينى آن با خودكامگى, موجبات عزل آنها را فراهم آورند. گلبانگ عدالت
اسماعيل پرور, چاپ اوّل, قم, بوستان كتاب قم, 1382, 168ص, رقعى
نگارنده در اين نوشتار, علاوه بر تعريف عدالت به مسائل اساسى و مفهومى عدالت و حوزه هاى تحقق عدالت نيز اشاره مى نمايند. آن گاه پس از بحث در زمينه عدل الهى, از تبيين عدل در نظام ارادى و انسانى, به ويژه درباره عدالت اجتماعى سخن مى گويد. كتاب با اين عناوين تدوين يافته است: بررسى مسائل اساسى عدالت, شاخه هاى كلى عدل الهى, عدل در نظام ارادى و انسانى, معيارهاى تحقق عدالت, موانع اجراى عدالت, و لوازم و شرايط اجراى عدالت. نظام سياسى و دولت در اسلام
داود فيرحى, چاپ اوّل, تهران, سمت, مؤسسه آموزش عالى باقرالعلوم, 1382, 322ص, وزيرى
كتاب حاضر براى دانشجويان رشته علوم سياسى و فقه سياسى در مقطع كارشناسى و كارشناسى ارشد به ارزش 3واحد تدوين شده و منبع اصلى درس نظام سياسى و دولت در اسلام محسوب مى شود. انگيزه اساسى نوشته حاضر, بررسى چارچوبى هريك از نظريه هاى نظام سياسى در اسلام از يك سو, و شيوه استناد اين نظريه ها به ادله اى از قرآن و سنت, نيز اجماع و عقل, از سوى ديگر است. در اين كتاب سه گونه كلان از نظريه هاى نظام سياسى, شيعه, اهل سنت و خوارج طرح شده است. كتاب شامل اين مباحث است: مفهوم نظام سياسى و دولت; قلمرو مطالعه; سيماى عمومى نظام سياسى و دولت در اسلام; تحولات نظريه هاى نظام سياسى در اسلام; مختصات عمومى خلافت اسلامى; نظام سياسى قديم اهل سنت; نظريه هاى خلافت جديد; مختصات عمومى امامت شيعه; شيعه و نظام سياسى مشروطه و شيعه و نظام جمهورى اسلامى. سيره عشقبازان
على كريمان صيقلانى, چاپ اوّل, قم, مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى(ره), 1382, 196ص, وزيرى
در اين نوشتار علاوه بر تجزيه و تحليل انواع عشق, موضوع مبدأ عشق و عشق هاى متعالى بررسى شده, همچنين مراتب عشق و معشوق از زواياى گوناگون ـ با ذكر شواهدى چند ـ معرفى شده است. نگارنده در كتاب عشق را با عبارتى از اين دست توصيف مى كند: نداى عشق عامل تصفيه و به سازى روح و روان شده, تصورش بالفعل كننده استعدادهاى نهان, و نسيم دل افزايش الهام بخش رضايت و امتنان است. محبت موجب ائتلاف نيازها, چالاكى و جسارت و شجاعت, درهم شكننده تبعيض ها و فواصل طبقاتى, و در يك كلام اكسير منحصر به فرد عالم خلقت است. هيچ عينى از آن تهى نبود و جمله كائنات بدان مشغولند.فقه و حقوقتنبيه الامه و تنزيه المله
محمدحسين نائينى, چاپ اوّل, قم, بوستان كتاب قم, 1382, 192ص, رقعى
در اين كتاب, اصول و اركان حكومت بر پايه دين و شريعت اسلام شرح و تبيين شده است. كتاب حاضر كه با انگيزه پاسخ گويى به شبهات مخالفان مشروطه نگاشته شده در پنج فصل سامان يافته است. حقيقت سلطنت نزد اديان و عقلا, تحديد سلطنت در عصر غيبت, مشروطه و تحديد سلطنت, پاسخ به شبهات و مغالطات, و صحت و مشروعيت مداخله نمايندگان مجلس و شرايط و وظايف آنان. مؤلف كتاب مى گويد: پس از اعلان مشروطيت در ايران, او را بزرگ ترين حاميان مشروطه شمرده اند كه با تأليف كتاب مشهور و ارزنده تنبيه الامه و تنزيه المله كه مورد تأييد رهبران مشروطه آخوند ملامحمدكاظم خراسانى و ملا عبدالله مازندرانى قرار گرفت, سهم وافرى در اين نهضت ايفا كرد. تأليف اين اثر در شرايط دشوار آن روز از يك سو در ميان مسلمانان پشتوانه اى نظرى براى مشروطه به شمار مى آمد…. مبادى اصول (رشته الهيات و معارف اسلامى)
ابراهيم ابراهيمى, چاپ اوّل, اراك, دانشگاه اراك, 1382, 236ص, وزيرى
اين نوشتار براى دانشجويان رشته الهيات و معارف اسلامى مقطع كارشناسى به منظور آشنايى با مبادى فقه و اصول تدوين يافته است. گفتنى است: علم اصول يك سلسله قواعد كلى است كه زمينه استنباط و استخراج احكام فقهى را فراهم مى سازد… و موضوع علم فقه عبارت است از اعمال و اقوال مكلف كه احكام آن به وسيله مجتهد از ادله تفصيلى به دست مى آيد. مباحث اصلى كتاب بدين قرار است: مبادى علم اصول, تاريخ علم اصول, جايگاه علم اصول, مسائل مشترك ادله اجتماعى, ادله فقاهتى با اصول عمليه, تاريخ علم فقه, مبادى علم فقه, ابواب فقهى, قواعد فقهى و اصطلاحات فقهى. ويژگى هاى اجتهاد و فقه پويا (فقه پويا در مكتب سه فقيه)
عليرضا فيض, چاپ اوّل, تهران, پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى, 1382, 696ص, وزيرى
نگارنده در كتاب با بررسى اجتهاد و تقليد, ويژگى اصلى اجتهاد را پويا بودن, كارا بودن و هم سويى با پيشرفت بشر معرفى مى كند. در آغاز كتاب, ضمن تاريخچه اى از اجتهاد, رابطه اجتهاد با اصول فقه, مختصات فقه پويا و موضوعاتى از قبيل آن بررسى مى شود. در بخش نخست, علاوه بر تعريفى از اجتهاد, ويژگى ها و شرايط اجتهاد معرفى شده است. بخش دوم كتاب شامل بررسى اجتهاد پويا براساس مأخذ فقه است كه طى آن دلايل و مصالح اجتهاد بررسى و ارزيابى گرديده است. در بخش سوم كتاب, پويايى فقه در مكتب سه فقيه (محقق اردبيلى, ملامحسن فيض و محقق سبزوارى) تشريح شده ضمن آن كه زندگى و آثار هريك نيز معرفى شده است. بخش چهارم كتاب شامل نظر محقق اردبيلى و ملامحسن فيض در برخى مسائل اصولى و فقهى است. وقف از ديدگاه حقوق و قوانين
محمد امينيان مدرس, چاپ اوّل, تهران, سمت, بنياد پژوهش هاى اسلامى, 1382, 204ص, رقعى
كتاب حاضر براى دانشجويان رشته حقوق در مقطع كارشناسى, منبع درس حقوق مدنى2 به شماره مى آيد كه به ارزش 2واحد تدوين شده است. در اين كتاب, وقف از ديدگاه حقوق و قوانين براساس سه مقوله ماهيت وقف, اداره وقف, پايان وقف بررسى مى شود. عناوين فصل هاى كتاب بدين قرار است: تعريف وقف, انعقاد وقف, اركان وقف, اثبات وقف, مشروعيت جهت وقف, اداره كنندگان موقوفه, نحوه اداره موقوفه, تلف موقوفه, اخذ به شفعه در وقف, فروش موقوفه, و غصب موقوفه. وجدان
محمدتقى جعفرى تبريزى, چاپ اوّل, تهران, مؤسسه تدوين و نشر آثار علامه جعفرى, 1382, 320ص, وزيرى
نويسنده در آغاز با تعاريفى از وجدان, مشاهدات و بررسى هاى مربوط به وجدان را به دو دسته تقسيم مى كند: 1. وجدان آگاهى به شخصيت و وحدت و مختصات آن به طور عموم (علم حضورى) و خودآگاهى 2. وجدان اخلاقى كه قسمت تكامل حكمت عملى را به عهده مى گيرد. اگر شخصيت انسانى براى خود يك ايده آل عامل تحرك درونى داشته باشد, اين عامل درونى وجدان ناميده مى شود. در كتاب با استناد به آراى برخى متفكران, جنبه هاى گوناگون وجدان, با موضوعاتى از اين دست بررسى و تبيين مى شود: تاريخ تخمين توجه به وجدان اخلاقى; وجدان از ديدگاه منابع اوليه اسلامى; اعتراضات بر وجود يا اصالت وجدان اخلاقى; فعاليت ها و نمودهاى وجدان اخلاقى; وجدان اجتماعى و وجدان اجتماعى.قرآن و حديثمقايسه قصص در قرآن و عهدين
عباس اشرفى, چاپ اوّل, تهران, دستان, 1382, 390ص, وزيرى
مطالب اين كتاب در چهار بخش تنظيم شده است; بخش اول به منابع شناخت دين يهود, منابع شناخت دين مسيحيت و منابع شناخت دين اسلام اختصاص دارد. مطالب بخش دوم درباره واژه شناسى قصص در قرآن و فرق آن با گزارش تاريخى و اسطوره, اهداف قصص قرآنى و اسلوب هاى بيان قصص قرآن, قصص عهدين, پيشينه آن و مقايسه آن با قصص قرآنى است. در بخش سوم وجوه اشتراك و افتراق داستان هاى عهد قديم به ويژه تورات و قرآن و در بخش چهارم, وجوه اشتراك و افتراق داستان هاى عهد جديد (خاصه اناجيل اربعه) و قرآن بررسى شده است.
u نسخه هاى خطى كهن و نفيس نهج البلاغه و شروح, گزيده ها و ترجمه هاى آن در كتابخانه بزرگ آيةاللّه مرعشي…
چاپ اوّل, تهران, كتابخانه بزرگ و گنجينه جهانى مخطوطات حضرت آيةاللّه العظمى مرعشى نجفى(ره), 1382, 208ص, وزيرى
در اين نوشتار, 116 نسخه خطى كهن نهج البلاغه موجود در كتابخانه آيةاللّه مرعشى نجفى معرفى مى گردد. اين معرفى شامل شرح, گزيده و حواشى نسخه هاى مورد نظر است. در پايان كتاب, تصاوير برخى از نسخه هاى نفيس و قديمى نهج البلاغه به چاپ رسيده است. يكصد موضوع اخلاقى در قرآن و حديث: شامل سيصد آيه و هفتصد حديث
ناصر مكارم شيرازى و ديگران, چاپ اوّل, تهران, دارالكتب الاسلاميه, 1382, 568ص, وزيرى
در اين كتاب با استناد به سيصد آيه از قرآن و هفتصد حديث, صد موضوع اخلاقى در اسلام تفسير گرديده است. برخى از اين موضوعات عبارتند از: علم, قلب سليم, دعا, تقوا, وفاى به عهد, حقوق همسايگان, ربا, رشوه, آداب تجارت, سعادت و شقاوت, كفران نعمت, ياد مرگ, صدقه و انفاق, آداب سخن گفتن, استغفار و نزول بركات, و آفات اعمال صالح. مكاتب تفسيرى: مفسران نخستين, مكتب روايى محض, تفاسير روايى محض
على اكبر بابايى, چاپ اوّل, تهران, سمت, بنياد پژوهش هاى اسلامى, 1382, 448ص, وزيرى
كتاب حاضر براى دانشجويان رشته علوم قرآنى در مقطع كارشناسى ارشد و دكترا تدوين شده و مشتمل بر اين مباحث است: معرفى مفسران نخستين, معرفى و بررسى مكتب هاى تفسيرى و معرفى و بررسى برخى از مهم ترين تفاسير مكتب هاى تفسيرى. براى مثال نگارنده پس از بررسى مكتب هاى تفسيرى مى گويد: از آنچه تاكنون در بررسى ادله طرفداران اين مكتب بيان شد, به دست آمد كه هيچ دليل معتبرى براى صحت اين مكتب وجود ندارد, بلكه از آنچه در بررسى اولين دليل امين استرآبادى (يعنى نبودن دليل براى غير تفسير روايى محض) بيان كرديم, معلوم شد كه وجوه متعددى از سيره عقلا و آيات قرآن و روايات بر حجت و قابل اعتماد بودن ظواهر قرآن و امكان فهم و تفسير بخشى از معارف و معانى قرآن براى غير معصومين, وجود دارد و در نتيجه نادرستى اين مكتب قطعى است. وجوه قرآن در تفسير كشف الاسرار و عدةالابرار نوشته رشيدالدين ميبدى
نجف جوكار, چاپ اوّل, شيراز, دانشگاه شيراز, 1382, 160ص, وزيرى
هدف از نوشتار حاضر, يافتن وجوه قرآن در تفسير كشف الاسرار ميبدى است. نگارنده در آغاز, علاوه بر تعريف وجوه قرآن, نظر ميبدى را در اين باره نقد و بررسى مى كند. وى سپس ضمن مقايسه وجوه مورد بحث در اين تفسير با كتاب هاى مشابه, سعى دارد منابع مورد استفاده ميبدى را مشخص نمايد. در بخش دوم كتاب وجوه واژگان قرآنى مندرج در كشف الاسرار براساس الفبا تدوين و تشريح شده است. شيخ كلينى: آفتاب حديث
حسن ابراهيم زاده, چاپ اوّل, تهران, مؤسسه انتشارات اميركبير, شركت چاپ و نشر بين الملل, 1382, 80ص, رقعى
در شماره حاضر از ديدار با ابرار زندگى, افكار و آثار محمد بن يعقوب كلينى (وفات329ق) معرفى شده است. اثر معروف او الكافى فى علم الدين كتابى است به عربى كه يكى از كتب اربعه شيعه به شمار مى آيد. عصر كلينى را بايد عصر حديث ناميد. نهضتى كه براى يافتن, شنيدن و نوشتن احاديث و روايات آغاز شده بود, سراسر ممالك اسلامى را فراگرفته بود….تاريخ و شرح حالمحمد(ص) در اروپا
مينو صميمى; مترجم: عباس مهرپويا, چاپ اوّل, تهران, اطلاعات, 1382, 520ص, وزيرى
نوشتار حاضر, نقد و تحليلى است بر تصاوير ساختگى و غير تاريخى از اسلام, به ويژه شخصيت و خصوصيات اخلاقى پيامبر اسلام در آثار نويسندگان, شعرا, شرق شناسان, نقاشان, مورخان, فلاسفه و رهبران مسيحيت. دو فصل اول كتاب مربوط به شرح حال و طرز زندگى و صفحات اخلاقى و انسانى و آموزش هاى حضرت محمد(ص) است كه براساس توصيفات مشروح اولين تاريخ نويسان اسلامى و شواهدى كه در خود متن قرآن كريم موجود است, تدوين شده است. در فصل سوم, ارزش هاى معنوى اسلام و اصول يكتاپرستى اين آيين در زندگى مسلمانان ارزيابى مى شود. مباحث اصلى كتاب نيز با اين موضوعات فراهم آمده است: محمد(ص) به عنوان محوند[!] اروپاى قرون وسطى و ترس از اسلام, محمد(ص) در اروپاى پس از رنسانس: تهديد تركان, محمد(ص) به عنوان ضد مسيح[!] سرانجام محمد(ص) و اسلام در دوران جنبش دين پيرايى مسيحيت, اومانيست يا متحجر؟ شكاف در عصر روشنگرى; محمد(ص) در عصر قهرمان پرستى; خيال پردازى در باب لذت پرستى و قساوت: محمد(ص) و اسلام در تصور اروپاى سده نوزدهم; بازگشت به جنگ هاى صليبى و جهادها: اسلام در پايان امپراتورى عثمانى و از تكريم تا تحريف آشكار: محمد(ص) در قرن بيستم. فرائد فوائد الفكر فى الامام المهدى المنتظر(عج)
مرعى بن يوسف مقدسى, چاپ اوّل, قم, دارالكتاب الاسلامى, 1382, 416ص, وزيرى
مباحث كتاب به زبان عربى متضمن ديدگاه شيعه درباره مهدويت است كه با استناد به آيات, روايات و احاديث نگاشته شده است. بخش اصلى كتاب درباره ظهور امام زمان(ع), نشانه هاى ظهور, كيفيت ظهور و نظاير آن است. در انتهاى كتاب فهرست آيات, احاديث و فهرست منابع درج گرديده است. مأخذشناسى رجال شيعه
رسول طلائيان, چاپ اوّل, قم, دارالحديث, 1382, 368ص, وزيرى
اين نوشتار, حاوى معرفى و شناسايى تأليفات رجالى شيعه است كه براساس تاريخ وفات مؤلفان آن سامان يافته است. در معرفى توصيفى هر اثر, نام و شهرت مؤلف, تاريخ وفات وى, مشخصات اثر, مشخصات ناشر, تاريخ نشر و تعداد جلدها و صفحه ها ذكر شده است. كتاب هاى معرفى شده در اين مجموعه, با موضوعاتى از اين قبيل تدوين شده اند: كليات علم رجال, شرح حال مستقل راويان, كتب رجالى اى كه براساس طبقات يا فهرست و يا مشيخه تأليف شده اند, جوامع رجالى و معجم ها, رساله هاى مستقل در قواعد رجالى, منظومه هاى رجالى, و تاريخ رجال. خضر و موسى(ع) در فرهنگ اسلامى
قدرت الله مرادى, چاپ اوّل, تهران, سمت و مؤسسه انتشارات اميركبير, 1382, 284ص, وزيرى
در بخش اول اين نوشتار شخصيت خضر و ديدار او با حضرت موسى(ع) با استناد به آيات و روايات بررسى گرديده است. اين فصل, مباحثى از جمله حكمت بيان حقايق در قالب قصه,اختلاف در تاريخ و گفتار اديان و مفسران درباره اين ديدار را شامل مى شود. در بخش دوم, با توجه به بحث برترى يا تقدم مقام ولايت بر نبوت از سوى صوفيه, مقام ولايت و نبوت تبيين و تشريح مى گردد. بخش سوم كتاب نيز به باورهاى صوفيه در ادبيات عرفانى اختصاص دارد. تاريخ اسلام
جليل تارى و ديگران, چاپ اوّل, قم, دفتر نشر معارف, 1382, 216ص, وزيرى
كتاب حاضر به منظور واحد درس عمومى تاريخ اسلام براى دانشگاه ها در نظر گرفته شده و در قالب اين عناوين تدوين گرديده است: فلسفه تاريخ, جزيره العرب در آستانه بعثت, عصر تنزيل (بعثت و دعوت), عصر تنزيل (هجرت و حكومت), عوامل موفقيت و گسترش اسلام, عصر تأويل (خلافت), عصر تأويل (حكمت و حكومت امام على(ع)) و عصر سلطنت (حاكميت امويان). نبرد جمل (ترجمه وقعه الجمل)
ضامن بن شدقم; مترجم: حسن شانه چى, چاپ اوّل, قم, دليل ما, 1382, 144ص, وزيرى
نگارنده در كتاب حاضر به قضاياى مهم و حساس جنگ جمل اشاره كرده, علل و عوامل اين واقعه را تحليل مى كند. در آغاز كتاب آمده است: فتنه اى كه اندكى پس از بيعت مردم با امام على(ع) ـ بعد از قتل عثمان ـ در بصره پديد آمد علتش حوادثى بود كه طلحه و زبير با پيمان شكنى خود به وجود آوردند. آنها بيعتشان با اميرالمؤمنين(ع) را كه با ميل و رغبت و بدون اكراه انجام داده بودند, شكستند و سپس به بهانه انجام حج عمره از مدينه به سوى مكه حركت كردند و با عايشه كه از نزديك در مكه مراقب اوضاع سياسى بود متحد شدند و پس از آن كه كارگزاران فرارى عثمان از شهرهاى مختلف با اموال مسلمانان به آنها پيوستند, بر خونخواهى عثمان هم صدا شدند و كسانى كه در اين فتنه ها به حيرت و سرگشتگى افتاده بودند, آنها را در رسيدن به مقصود آشوبگرانه شان يارى دادند.