اينكه مصنّف در اينمقام بمرام قدماء از منطقيين مايل شده و اجزاء قضيّه را سه ميداند اينستكه متعلّق اذعان را نسبت حكميه قرار داده و نگفته است « ان كان اذعانا للوقوع مثلا » .
حاشيه : قوله : و الّا فتصوّر :
سواء كان ادراكا لامر واحد كتصوّر « زيد » و « عمرو » و « بكر » او مع نسبة غير تامّه اى الّتى لا يصحّ السّكوت عليها كتصوّر « غلام زيد » او تامّة انشائيّة كتصوّر « اضرب » او خبريّة مدركة بادراك غير اذعانى كما فى صور التخيّيل و الشّك و الوهم .
ترجمه : جمله « و الّا فتصوّر » در عبارت مصنّف يعنى و اگر علم اذعان به نسبت حكميّه نباشد بآن تصوّر گويند اعم از اينكه ادراك يك چيز باشد مانند تصوّر « زيد » و « عمرو » و « بكر » يا تصوّرآن امر با نسبت غير تامّه و مقصود از نسبت غير تامّه نسبتى است كه مفيد نبوده و سكوت بر آن صحيح نباشد نظير تصور « غلام زيد » يا با نسبت تامّه تصوّر شود ولى نسبت انشائى باشد مانند تصوّر « اضرب » يا نسبت خبريّه بوده ولى بادراك غير اعتقادى درك شده باشد همچون ادراك نسبت در مورد خيال و شك و وهم .
شرح :
تصوّر و مصاديق آن
تصوّر عبارتست از علم بچيزى و درك آن بدون آنكه در آن اعتقاد و اذعان به نسبت حكميّه باشد و براى آن افراد و مصاديقى است كه مرحوم محشّى بان اشاره نموده و ما در ذيل آنها را مىآوريم :
1- درك يك چيز يا امورى چند بدون اينكه بين آنها اساسا نسبتى باشد مانند تصور زيد و عمرو و بكر در حاليكه هيچ ارتباطى بين آنها قرار ندهيم .
آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :66««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
2- درك دو چيز يا بيشتر كه بينشان نسبت بوده ولى نسبت غير تام باشد همچون نسبت اضافى كه بين مضاف و مضاف اليه است بنابراين درك متضايفين ( مضاف و مضاف اليه ) نيز از مصاديق تصوّر است .
3- درك امورى چند كه بينشان نسبت تامّه انشائى باشد مانند درك « اضرب » كه مدرك دو چيز است يكى زدن و ديگرى فاعلش كه انت باشد ولى چون نسبت بين ايندو نسبت انشائى است از افراد تصور محسوب ميشود .
4- درك امورى چند كه بينشان نسبت تامّه خبرى بوده ولى بطور اذعان و اعتقاد نباشد بلكه يا بصورت تخيّل بوده و يا شك و يا وهم چنانچه حضور قضيّه زيد قائم است در موقع شك در آن تصوّر ميباشد .
متن : و يقتسمان بالضرورة الضرورة و الاكتساب بالنّظر.
ترجمه : و بطور بداهت و آشكار تصديق و تصوّر ضرورت و اكتساب بواسطه نظر را تقسيم مىنمايند .
حاشيه : قوله : يقتسمان :
الاقتسام بمعنى القسمة على ما فى الاساس اى يقسّم التصوّر و التّصديق كلّا من وصفى الضرورة اى الحصول بلا نظر و الاكتساب اى الحصول بالنّظر فيأخذ التّصور قسما من الضّرورة فيصير ضروريّا و قسما من الاكتساب فيصير كسبيّا و كذا الحال فى التّصديق .
فالمذكور فى هذه العبارة صريحا هو انقسام الضّرورة و الاكتساب و يعلم انقسام كلّ من التّصوّر و التصديق الى الضّرورى و الاكتسابى ضمنا و كناية و هى ابلغ و احسن من التّصريح .
ترجمه : عبارت « يقتسمان » در متن مصدرش « اقتسام » بمعناى قسمت است چنانچه در اساس اللّغة زمخشرى چنين آمده و تقدير عبارت اين است :
آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :67««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
يقسّم التّصور و التّصديق كلّا من وصفى الضّرورة اه يعنى تصوّر و تصديق هريك از دو وصف ضرورت ( يعنى حصول چيزى بدون فكر ) و اكتساب ( يعنى حصول چيزى با فكر و نظر ) را تقسيم نموده پس تصوّر قسمى از ضرورت را گرفته و ضرورى شده و قسمى از اكتساب را اخذ نموده پس تصوّر كسبى ميشود و همچنين است حال در تصديق .
پس آنچه بطور صريح در عبارت مصنّف اينجا آمده تقسيم شدن ضرورت و اكتساب است و در ضمن و بطور كنايه تقسيم هريك از تصوّر و تصديق به ضرورى و اكتسابى نيز استفاده ميشود و كنايه رساتر و پسنديدهتر از تصريح است .
شرح : قوله : الاقتسام بمعنى الاقتسام اه :
اين عبارت اشاره باينستكه « اقتسام » اگر چه از باب « افتعال » است و اين باب لازم ميباشد ولى طبق تفسير زمخشرى در كتاب « اساس اللغة » بمعناى قسمت بوده و متعدّى استعمال شده است و مفعول آن « ضرورت » و « اكتساب » ميباشند .
قوله : و هى ابلغ و احسن من التصريح :
وجه بهترين بودن كنايه از تصريح آنستكه كنايه يا انتقال از ملزوم بلازم است و يا از لازم بملزوم و بهر تقدير اين دلالت بين متلازمين تحقق مىيابد و پرواضح است كه هيچ لازمى بدون ملزوم و هيچ ملزومى نيز بدون لازم تحقق نيابد از اينرو در هر مورديكه لازم يا ملزوم موجود باشند ديگرى نيز تحقق دارد و بعبارت ديگر علّت و برهان وجود هريك ديگرى است چنانچه وقتى براى وجود حرارت برهان بخواهيم اقامه كنيم نفس وجود آتش كافيست از اينرو استدلالات كنائى نظير ادعاء شىء به بيّنه و برهان است و حسنش صرفا از اين جهت ميباشد .
آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :68««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
حاشيه : قوله : بالضرورة :
اشارة الى انّ هذه القسمة بديهيّه لا تحتاج الى تجشم الاستدلال كما ارتكبه القوم و ذلك لانّا اذا رجعنا الى وجداننا وجدنا انّ من التّصوّرات ما هو حاصل لنا بلا نظر كتصوّر الحرارة و البرودة و منها ما هو حاصل لنا بالنّظر و الفكر كتصوّر حقيقة الملك و الجنّ و كذا من التّصديقات ما يحصل لنا بلا نظر كالتّصديق بانّ الشّمس مشرقه و النّار محرقة و منها ما يحصل لنا بالنّظر كالتّصديق بانّ العالم حادث و الصّانع موجود .
ترجمه : كلمه « بالضرورة » در عبارت مصنّف اشاره است باينكه اين تقسيم ( يعنى تقسيم به ضرورى و اكتسابى ) بسى واضح و روشن بوده و اساسا هيچ نيازى در آن به تحمّل مشقّت استدلال و اقامه برهان آنطوريكه حضرات رنج آن را بخود هموار نمودهاند نيست چه آنكه وقتى بوجدان خويش رجوع كنيم چنين مىيابيم كه بعضى از تصوّرات بدون فكر و تأمّل براى ما حاصل بوده همچون تصوّر حرارت و برودت و بعضى ديگر با كمك فكر و دقّت نظير تصوّر حقيقت ملك و ماهيّت جنّ چنانچه در بين تصديقات برخى بدون وساطت فكر و تأمّل براى ما حاصل هستند همچون تصديق باينكه خورشيد درخشان و آتش سوزاننده است و برخى ديگر با وساطت فكر حاصلند نظير تصديق باينكه عالم حادث است و صانع متعال موجود است .
شرح : قوله : تجشّم الاستدلال :
كلمه « تجشّم » مصدر از باب تفعّل است بمعناى تحمّل رنج و مشقت .
قوله : كما ارتكبه القوم :
ضمير منصوبى در « ارتكبه » به تجشّم راجع است .
قوله : و ذلك لانّا الخ :
اينجمله بيان و تقرير است براى بداهت تقسيم تصوّر و تصديق به
آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :69««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
ضرورى و اكتسابى .
قوله : كتصور الحرارة و البرودة :
فلذا تصور اين سنخ امور محتاج به تمهيد مقدمات و اعمال فكر نبوده و از اينرو از آنها به وجدانيّات نام مىبرند .
قوله : كتصور حقيقة الملك و الجنّ :
و از همين جهت است كه در تصوّر حقيقتت ايندو محتاج به ترتيب دادن جنس و فصل هستيم مثلا در تعريف ملك گفتهاند :
الملك : جسم نورانى علوىّ يتشكّل باشكال المختلفه غير الكلب و الخزير .
جسم بعنوان جنس آنست و باقى قيود مجموعا بمنزله فصل آن ميباشند .
و يا در تعريف جنّ چنين گفتهاند :
الجنّ : جسم نارى سفلىّ يتشكّل باشكال المختلفه حتى الكلب و الخزير .
جسم بعنوان جنس آنست و باقى قيود مجموعا بمنزله فصل آن ميباشند .
قوله : كالتصديق بانّ الشّمس مشرقه :
فلذا تصديق اين سنخ امور محتاج به ترتيب دادن مقدّمات قياس و اثبات نتيجه از اين طريق نيست بلكه نفس درك حواس ظاهره همچون مشاهده كردن با چشم و تكرّر آن بر حواس كافيست در اينكه در باور آيند و مورد تصديق واقع شوند .
قوله : كالتصديق بانّ العالم حادث :
و از اينرو است كه در تصديق بآن بين ارباب فنون عقليّه اختلاف و نزاع واقع شده گروه همچون حكماء آنرا منكر شده و عالم را قديم زمانى دانسته و طايفهاى مانند متكلّمين آنرا تصديق نموده و از راه اقامه
آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :70««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
برهان و ترتيب دادن قياس شكل اوّل آن را باين بيان اثبات كردهاند :
العالم متغيّر، و كلّ متغيّر حادث، فالعالم حادث
چنانچه بحث آن در مبحث قياس بتفصيل انشاء اللّه تعالى خواهد آمد يا براى اثبات صانع جلّت عظمته ادلّه و براهينى در كلام و حكمت اقامه نمودهاند همچون برهان صدّيقين و دور و تسلسل و دليل حركت و حدوث و امثال آن و اين معنا خود كاشف است از اينكه تصديق بآن بديهى و ضرورى نيست و الّا چه حاجت به اتّعاب نفس بوده و چه نيازى به اقامه برهان مىباشد .
متن : و هو ملاحظة المعقول لتحصيل المجهول.
ترجمه : و نظر ( فكر ) عبارتست از توجّه نمودن بامور معلوم تا بواسطه آن مجهولات را بتوان بدست آورد .
حاشيه : قوله : و هو ملاحظة المعقول .
اى النّظر توجّه النّفس نحو الامر المعقول اى المعلوم لتحصيل امر غير معلوم .
و فى العدول عن لفظ المعلوم الى المعقول فوائد :
منها : التّحرز عن استعمال اللّفظ المشترك فى التعريف .
و منها : التّنبيه على انّ الفكر انّما يجرى فى المعقولات اى الامور الكلّيه الحاصلة فى العقل دون الامور الجزئيه فانّ الجزئى لا يكون كاسبا و لا مكتسبا و منها رعاية السجع .
ترجمه : عبارت « و هو ملاحظة المعقول » در كلام مصنّف تفسير « نظر » ميباشد و حاصل آن اينست : نظر عبارتست از توجه نمودن نفس انسانى بطرف امر معلوم بجهت بدست آوردن چيز نامعلوم و مجهول .
و در عدول نمودن مصنّف از لفظ معلوم به معقول چند فائده نهفته است :
آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :71««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
از جمله : اجتناب از بكار بردن لفظ مشترك در تعريف .
و نيز : تنبيه بر اينكه فكر در معقولات و امور كلّى جارى است نه در امور جزئى چه آنكه جزئى نه كاسب است و نه مكتسب .
و همچنين مراعات نمودن سجع در عبارت مىباشد .
شرح : قوله : النّظر توجّه النفس اه :
تعريف فكر از نظر متقدّمين و متأخرين
متقدّمين از حكماء فكر را اينطور تعريف نمودهاند :
فكر عبارتست از حركت ذهن از مطالب به مبادى و از مبادى بطرف مطالب يعنى مجموع ايندو حركت را فكر گويند .
متأخّرين از ايشان در تعريف فكر گفتهاند :
فكر عبارتست از ترتيب دادن امور معلوم جهت رسسيدن بمجهول .
و چنانجه از ظاهر اين تعريف برمىآيد فكر از نظر ايشان همان انتقال از مبدء بمطلب ميباشد .
مرحوم محشى سپس ميفرمايند :
چنانچه گفته شد مقصود از « معقول » امر معلوم است و اينكه مصنّف از لفظ معلوم به معقول عدول نمود بمنظور سه امر است كه ذيلا تشريح ميشود :
الف : آنكه از استعمال لفظ مشترك احتراز نموده باشد چه آنكه كلمه « معلوم » از علم مشتق است و اين لفظ بين تصوّر و تصديق مشترك مىباشد از اينرو مشتقات آن نيز همچون معلوم مشترك بين ايندو معنا ميباشد و چون در تعاريف از استعمال اينكلمات بلحاظ اجمال و اشتباه مراد از آنها نهى شده لاجرم مصنّف نيز در تعريف « نظر » از آن عدول و كلمه « معقول » را جايگزينش نمود .
آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :72««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
ب : آنكه تنبيه كند باينكه نظر و فكر در امور كلّى است زيرا كلمه « معقول » از عقل مشتق بوده و اين لفظ تنها در كليّات مستعمل ميباشد زيرا عقل فقط كليّات را بدون واسطه درك مينمايد و چون علم بر خلاف عقل در جزئيات نيز استعمال ميگردد و از حيث استعمال اعم از عقل بوده و از آنطرف چنانچه گفته شد نظر و فكر در خصوص كليّات ميباشد ناچار مصنّف از كلمه معقول بجاى معلوم استفاده نمود .
عدم جريان فكر در جزئيات
چنانچه گفته شد نظر و فكر تنها در كليّات بوده و در جزئيات جارى نميباشد .
مرحوم محشّى در تعليل آن ميفرمايند :
زيرا جزئى نه كاسب است و نه مكتسب ( بفتح سين ).
شارح گويد :
مقصود از كاسب معرّف ( بكسر راء ) و از مكتسب معرّف است .
كاسب نبودن جزئى
وجه كاسب نبودن جزئى اينست كه كاسب يعنى معرّف يا حدّ است و يا رسم و در هر صورت هركدام يا تامّ بوده و يا ناقص و در هردو فرض يك جزء از معرّف بايد جنس بوده و جزء ديگرش يا فصل و يا عرض از اعراض و پرواضح است كه جنس و فصل و عرض هرسه از كليّات بوده و مساسى با جزئى ندارند از اينرو امور جزئى اساسا قابليّت اينمعنا را ندارند كه بتوانند معرّف قرار گيرند چنانچه شرح آن در باب كليّات خمس انشاء اللّه بتفصيل بيايد .
آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :73««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست