برهان و ترتيب دادن قياس شكل اوّل آن را باين بيان اثبات كردهاند :
العالم متغيّر، و كلّ متغيّر حادث، فالعالم حادث
چنانچه بحث آن در مبحث قياس بتفصيل انشاء اللّه تعالى خواهد آمد يا براى اثبات صانع جلّت عظمته ادلّه و براهينى در كلام و حكمت اقامه نمودهاند همچون برهان صدّيقين و دور و تسلسل و دليل حركت و حدوث و امثال آن و اين معنا خود كاشف است از اينكه تصديق بآن بديهى و ضرورى نيست و الّا چه حاجت به اتّعاب نفس بوده و چه نيازى به اقامه برهان مىباشد .
متن : و هو ملاحظة المعقول لتحصيل المجهول.
ترجمه : و نظر ( فكر ) عبارتست از توجّه نمودن بامور معلوم تا بواسطه آن مجهولات را بتوان بدست آورد .
حاشيه : قوله : و هو ملاحظة المعقول .
اى النّظر توجّه النّفس نحو الامر المعقول اى المعلوم لتحصيل امر غير معلوم .
و فى العدول عن لفظ المعلوم الى المعقول فوائد :
منها : التّحرز عن استعمال اللّفظ المشترك فى التعريف .
و منها : التّنبيه على انّ الفكر انّما يجرى فى المعقولات اى الامور الكلّيه الحاصلة فى العقل دون الامور الجزئيه فانّ الجزئى لا يكون كاسبا و لا مكتسبا و منها رعاية السجع .
ترجمه : عبارت « و هو ملاحظة المعقول » در كلام مصنّف تفسير « نظر » ميباشد و حاصل آن اينست : نظر عبارتست از توجه نمودن نفس انسانى بطرف امر معلوم بجهت بدست آوردن چيز نامعلوم و مجهول .
و در عدول نمودن مصنّف از لفظ معلوم به معقول چند فائده نهفته است :
آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :71««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
از جمله : اجتناب از بكار بردن لفظ مشترك در تعريف .
و نيز : تنبيه بر اينكه فكر در معقولات و امور كلّى جارى است نه در امور جزئى چه آنكه جزئى نه كاسب است و نه مكتسب .
و همچنين مراعات نمودن سجع در عبارت مىباشد .
شرح : قوله : النّظر توجّه النفس اه :
تعريف فكر از نظر متقدّمين و متأخرين
متقدّمين از حكماء فكر را اينطور تعريف نمودهاند :
فكر عبارتست از حركت ذهن از مطالب به مبادى و از مبادى بطرف مطالب يعنى مجموع ايندو حركت را فكر گويند .
متأخّرين از ايشان در تعريف فكر گفتهاند :
فكر عبارتست از ترتيب دادن امور معلوم جهت رسسيدن بمجهول .
و چنانجه از ظاهر اين تعريف برمىآيد فكر از نظر ايشان همان انتقال از مبدء بمطلب ميباشد .
مرحوم محشى سپس ميفرمايند :
چنانچه گفته شد مقصود از « معقول » امر معلوم است و اينكه مصنّف از لفظ معلوم به معقول عدول نمود بمنظور سه امر است كه ذيلا تشريح ميشود :
الف : آنكه از استعمال لفظ مشترك احتراز نموده باشد چه آنكه كلمه « معلوم » از علم مشتق است و اين لفظ بين تصوّر و تصديق مشترك مىباشد از اينرو مشتقات آن نيز همچون معلوم مشترك بين ايندو معنا ميباشد و چون در تعاريف از استعمال اينكلمات بلحاظ اجمال و اشتباه مراد از آنها نهى شده لاجرم مصنّف نيز در تعريف « نظر » از آن عدول و كلمه « معقول » را جايگزينش نمود .
آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :72««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
ب : آنكه تنبيه كند باينكه نظر و فكر در امور كلّى است زيرا كلمه « معقول » از عقل مشتق بوده و اين لفظ تنها در كليّات مستعمل ميباشد زيرا عقل فقط كليّات را بدون واسطه درك مينمايد و چون علم بر خلاف عقل در جزئيات نيز استعمال ميگردد و از حيث استعمال اعم از عقل بوده و از آنطرف چنانچه گفته شد نظر و فكر در خصوص كليّات ميباشد ناچار مصنّف از كلمه معقول بجاى معلوم استفاده نمود .
عدم جريان فكر در جزئيات
چنانچه گفته شد نظر و فكر تنها در كليّات بوده و در جزئيات جارى نميباشد .
مرحوم محشّى در تعليل آن ميفرمايند :
زيرا جزئى نه كاسب است و نه مكتسب ( بفتح سين ).
شارح گويد :
مقصود از كاسب معرّف ( بكسر راء ) و از مكتسب معرّف است .
كاسب نبودن جزئى
وجه كاسب نبودن جزئى اينست كه كاسب يعنى معرّف يا حدّ است و يا رسم و در هر صورت هركدام يا تامّ بوده و يا ناقص و در هردو فرض يك جزء از معرّف بايد جنس بوده و جزء ديگرش يا فصل و يا عرض از اعراض و پرواضح است كه جنس و فصل و عرض هرسه از كليّات بوده و مساسى با جزئى ندارند از اينرو امور جزئى اساسا قابليّت اينمعنا را ندارند كه بتوانند معرّف قرار گيرند چنانچه شرح آن در باب كليّات خمس انشاء اللّه بتفصيل بيايد .
آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :73««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
مكتسب نبودن جزئى
و امّا دليل بر مكتسب نبودن جزئى اينست كه طبق شرحيكه گذشت معرّف از انضمام دو كلّى بيكديگر ( جنس و فصل يا جنس و عرض ) حاصل ميشود و بديهى است كه از انضمام دو كلّى نتيجه نيز كلّى است نه جزئى .
ج : جهت سوّميكه در عدول از لفظ معلوم بمعقول منظور مصنّف بوده اينستكه خواست سجمع در عبارت را مراعات نمايد :
شارح گويد :
سجع در نثر بمنزله قافيه در شعر است و همانطوريكه آخر مصاريع را در ابيات قافيه نامند و مراعات آن از حيث اتحاد حروف امر مستحسن و بديعى شمرده ميشود همچنين اواخر فقرات در نثار را سجع ناميده و رعايتش از حيثى كه ذكر شد بر لطافت و ملاحت كلام ميافزايد و در عبارت متن چون كلام به « مجهول » ختم شده و آخرين حرف اينكلمه « لام » مىباشد از اينرو در فقره قبلى آن ذكر معلوم چندان حسن نداشت بخلاف كلمه معقول كه با آن رعايت سجع ميشود .
متن : و قد يقع فيه الخطاء فاحتيج الى قانون تعصم مراعاتها عنه و هو المنطق.
ترجمه : و گاهى در فكر و نظر خطاء و اشتباه واقع ميشود در نتيجه بقانونى كه مراعاتش فكر را از خطاء حفظ نمايد و محتاجيم و آن منطق ميباشد .
حاشيه : قوله : قانون :
هو لفظ يونانىّ او لفظ سريانى، موضوع فى الاصل لمسطر الكتابة و فى الاصطلاح قضيّة كليّة تعرف منها احكام جزئيّات موضوعها كقول النّحاة « كلّ فاعل مرفوع » فانّه حكم كلّى يعلم منه احكام جزئيّات الفاعل .
آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :74««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
ترجمه : كلمه « قانون » در عبارت مصنّف لفظ يونانى يا سريانى است كه در لغت براى خط كش وضع شده و باينمعنا استعمال ميشود .
و در اصطلاح عبارتست از قضيّه كلّى كه از آن احكام مصاديق موضوعش را استخراج كنند مانند اينكلام علماء نحو كه مىگويند : هر فاعلى مرفوع است چه آنكه اين قضيّه حكم كلّى است كه از آن احكام مصاديق فاعل را استخراج مىنمايند .
حاشيه : قوله : و قد يقع فيه الخطاء :
بدليل انّ الفكر قد ينتهى الى نتيجة كحدوث العالم و قد ينتهى الى نقيضها كقدم العالم فاحد الفكرين خطاء حينئذ لا محاله و الّا لزم اجتماع النّقيضين، فلا بدّ من قاعدة كليّة لو روعيت لم يقع الخطاء فى الفكر و هو المنطق .
فقد ثبت احتياج النّاس الى المنطق فى العصمة عن الخطاء فى الفكر بثلاثة مقدّمات :
الاولى : انّ العلم امّا تصوّر و امّا تصديق .
و الثانيه : انّ كلا منهما امّا ان يحصل بلا نظر او يحصل بالنّظر .
و الثالثة : انّ النّظر قد يقع فيه الخطاء .
فهذه المقدّمات الثلاث تفيد احتياج النّاس فى التّحرز عن الخطاء فى الفكر الى قانون و ذلك هو المنطق و علم من هذا تعريف المنطق ايضا بانّه :
قانون تعصم مراعاتها الذّهن عن الخطاء فى الفكر .
فهيهنا علم امر ان من الامور الثلاثة التى وضعت المقدمة لبيانها .
و بقى الكلام فى الامر الثالث و هو تحقيق انّ موضوع المنطق ماذا؟
فاشار اليه بقوله : و موضوعه الخ .
آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :75««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
ترجمه : و گاه باشد كه در فكر خطاء واقع ميشود بدليل اينكه گاهى فكر به نتيجهاى همچون حدوث عالم منتهى شده و زمانى به نقيض آن ميرسد يعنى قدم عالم، و قطعا يكى از ايندو فكر اشتباه است زيرا اگر هردو صحيح باشد لازم مىآيد كه در شىء واحدى نقيضين اجتماع كنند و آن امرى است محال از اينرو براى جلوگيرى و دفع خطاء و اشتباه در فكر مىبايد قاعده كليّهاى تأسيس نمود كه مراعات آن موجب حفاظت فكر از خطاء باشد و آن همان قواعد منطقى است .
پس تا باينجا بكمك سه مقدمه اثبات شد كه مردم جهت محفوظ ماندن فكرشان از خطاء به منطق محتاج و نيازمند هستند :
مقدمه اوّل : علم بر دو قسم است : تصوّر و تصديق .
مقدمه دوّم : هركدام از تصوّر و تصديق يا بدون نظر و فكر حاصل شده يا با فكر و تأمل تحقّق مىيابند .
مقدمه سوّم : فكر و نظر گاهى دستخوش خطاء و اشتباه واقع ميگردد .
و در نتيجه بايد گفت : اين سه مقدمه دلالت مىكنند كه مردم در احتراز از خطاء در فكر محتاج بقانون كلّى بوده كه آن منطق است .
و از اين تقرير تعريف علم منطق نيز دانسته شد و ميتوان بملاحظه مطالب گذشته آنرا اينطور تعريف كرد :
منطق : قانون و قاعده كلّى است كه مراعات آن ذهن را از خطاء در فكر حفظ مىنمايد .
پس تا باينجا دو امر از امور سهگانهايكه مقدمه براى توضيح و تقرير آنها وضع شده معلوم و روشن شد .
باقى ماند امر سوّم و آن تحقيق اين امر است كه موضوع منطق چيست؟
آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :76««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
لذا مصنّف بآن اشاره نموده و گفته : و موضوع منطق الى آخر عبارته .
متن : و موضوعه: المعلوم التّصورى و التّصديقى من حيث انّه يوصل الى مطلوب تصوّرى فيسمّى معرّفا او مطلوب تصديقى فتسمّى حجّة.
ترجمه : و موضوع منطق : معلوم تصوّرى و تصديقى است كه از حيث اينكه طالب را به مطلوب و مجهول تصوّرى ميرساند بآن معرّف گفته و از جهت اينكه وى را به مطلوب و مجهول تصديقى هدايت مىكند باسم حجّت خوانده ميشود .
حاشيه : قوله و موضوعه :
موضوع العلم ما يبحث فيه عن عوارضه الذّاتيّه .
و العرض الذّاتى : ما يعرض الشّئ، امّا اوّلا و بالذّات كالتّعجّب اللّاحق للانسان من حيث انّه انسان، و امّا بواسطة امر مساو لذلك الشّئ كالضّحك الّذى يعرض حقيقة للتّعجّب ثمّ ينسب عروضه الى الانسان بالعرض و المجاز فافهم .
ترجمه : موضوع هر علمى عبارتست از انكه در آن علم از عوارض ذاتى آن صحبت و گفتگو شود .
عرض ذاتى : آنستكه بر چيزى يا اوّلا و بالذات يعنى بدون واسطه عارض گردد همچون : تعجّب كه بر انسان باعتبار اينكه انسان است عارض ميگردد و يا بواسطه امريكه با معروض مساوى است بر آن عارض ميشود نظير ضحك كه در واقع و ابتداء بر تعجّب عارض شده و سپس عروضش را بانسان مجازا نسبت مىدهند .
آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :77««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست
شرح :
اقسام اعراض و شرح هريك
ارباب معقول موجودات را بر دو دسته تقسيم نمودهاند :
جوهر و عرض .
جوهر : موجودى است كه در تحقق خارجى نيازى به موضوع ندارد .
عرض : موجودى است كه در خارج وجود مستقلّ نداشته و در تحقّق خارجى محتاج بموضوع است .
اقسام عرض
عرض بر دو قسم است : ذاتى و غريب .
عرض ذاتى خود بر سه قسم است :
1- انكه بدون واسطه بر معروض عارض گردد مانند عارض شدن تعجّب بر انسان .
2- آنكه با واسطه بر معروض عارض گردد و واسطه با معروض مساوى و خارج از آن است مانند عارض شدن خنده بر انسان بواسطه تعجب كه تعجب با انسان مساوى بوده و خارج از آنست .
3- آنكه با واسطه بر معروض عارض گردد ولى واسطه مساوى و داخل معروض باشد نظير عروض تكلّم بر انسان بواسطه ناطق كه هم با انسان مساوى و هم جزء آنست
عرض غريب نيز خود بر سه قسم است :
1- آنكه بر معروض بواسطه امرى عارض شود كه واسطه خارج و اعم از معروض باشد نظير عارض شدن مقوله اين ( در مكان بودن ) بر انسان بواسطه اينكه جسم است كه جسم از انسان خارج و اعم از آن مىباشد .
2- آنكه بر معروض بواسطه امرى عارض شود كه واسطه خارج و اخص از معروض باشد مانند عارض شدن خنده بر حيوان بواسطه انسان كه
آثار الباقية في شرح الحاشية، صنام کتاب :آثار الباقية في شرح الحاشيةنویسنده :ذهنی تهرانی، سید محمد جوادجلد :1صفحه :78««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1بعدی»آخر»»فرمت PDFشناسنامهفهرست